تاریخ سیدالشهداء (علیه السلام)

مشخصات کتاب

سرشناسه : صفائی حایری، عباس، 1285 - 1357.

عنوان و نام پدیدآور : تاریخ سیدالشهداء (علیه السلام)/ عباس صفایی حائری(ره)؛ تحقیق و ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران.

مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، 1379.

مشخصات ظاهری : 669 ص.

شابک : 25000 ریال 964-6705-5-2 : ؛ 26000 ریال : چاپ دوم 964-6705-39-1 : ؛ 28000 ریال(چاپ سوم) ؛ 55000 ریال ( چاپ پنجم) ؛ 85000 ریال: چاپ ششم 978-964-6705-39-5 : ؛ 85000 ریال (چاپ هفتم)

یادداشت : چاپ دوم: 1381.

یادداشت : چاپ سوم: 1382.

یادداشت : چاپ پنجم: بهار 1386.

یادداشت : چاپ ششم: زمستان 1387.

یادداشت : چاپ هفتم: 1389.

یادداشت : کتابنامه: ص. [667] - 669؛ همچنین به صورت زیرنویس.

یادداشت : نمایه.

موضوع : حسین بن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق.

موضوع : واقعه کربلا، 61ق.

شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات

رده بندی کنگره : BP41/4/ص 65ت 2

رده بندی دیویی : 297/953

شماره کتابشناسی ملی : م 79-8344

ص:1

اشاره

ص:2

ص:3

ص:4

ص:5

ص:6

ص:7

ص:8

ص:9

ص:10

ص:11

ص:12

ص:13

ص:14

اشاره

پیشگفتار

بسم الله الرحمن الرحیم یا صاحب الزمان ادرکنا)آنچه در عاشورا اتفاق افتاد، تنها یک واقعه نیست، فاجعه ای مشخص، با ابعادی معین که به دست افرادی شناخته شده و در زمانی تعیین شده صورت گرفته باشد، نیست.ابعاد گوناگون این جنایت بزرگ تاریخ بشریت را از سقیفه و انحراف مسیر خلافت، باید به بررسی نشست و نقش آفرینان آن را، در همه ی زمان های پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در همه ی صحنه های نفاق و توطئه علیه رسالت و ولایت باید جستجو کرد.از دیگر سو آنچه از شهیدان و قربانیان عاشورا بر جای ماند، تنها چند مجموعه روایی و تاریخی نیست، چند مقتل با ذکر برخی وقایع جانسوز و پاره ای اشعار نیست. محبت همراه با شناخت، عاطفه ی همراه با بصیرت، حماسه ی همراه با عرفان، عقیده ی همراه با حرکت، ولایت همراه با جهاد، تعبد همراه با اعراض، صبر همراه با شمشیر، دستاوردهای عاشورایند.برای فهم آنچه در پدید آمدن عاشورا مؤثر بود، و برای درک آنچه در عاشورا

ص:15

تحقق یافت، و برای شناخت آنچه در پی عاشورا در برهه های مختلف تاریخ شکل گرفت، باید در آیات قرآن و سنت های الهی ذکر شده در آن، فرمایشات و پیشگویی های گوناگون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، سیره امیرالمؤمنین و امام حسن علیهماالسلام و کلیه ی وقایع نیم قرن پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به خوبی دقت کرد، و همه ی موضعگیری ها، سخنرانی ها، تحرکات و عملکردهای سران جبهه ی خلافت و پیشوایان مسیر ولایت را مورد بررسی قرار داد، و به همه ی جریانات تلخ و شیرین تاریخ تشیع و اسلام، بلکه تاریخ بشریت، از این منظر نگاهی دوباره داشت.عاشورا درخت معجزه ای بود که اگر چه در کربلا و تنها در طی یک روز رویید، لکن ریشه در همه ی جغرافیای دین داشت، و بر همه ی تاریخ سایه افکن گشت.به راستی چه معجزه ای از این والاتر و با اهمیت تر که آن همه تلاش و برنامه ریزی در جهت محو اسلام اصیل و ریشه کن کردن ولایت، طی یک روز سراسر جهاد و شهادت عقیم گردد، و معدنی پایان ناپذیر از همه ی ارزش ها و بایسته های دینی انسانی در دسترس همه ی بشریت قرار گیرد؟یکی از ابعاد شگفت این معجزه ی بزرگ الهی، حفظ اصالت و اعتبار همیشگی آن است، دشمنان همچنان که با تمام توان کوشیدند تا توحید را بشکنند، قرآن را تحریف کنند، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را انکار نمایند و در یک کلمه اسلام را به نابودی بکشانند، برای شکستن و تحریف کردن و انکار نمودن و نابود ساختن عاشورای حسینی هم از هیچ تلاش و توطئه ای کوتاهی نکردند.تبلیغات سوء؛ تا آنجا که مردم را با انگیزه ی جهاد فی سبیل الله بر جنگ با فرزند قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وادارند!غوغای فریب؛ تا آنجا که سران و سرداران قبایل مهاجر و انصار، قاریان و حافظان قرآن، اولاد و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خارجی به حساب آیند و مستحق خشونت بارترین جنایت ها قلمداد شوند!

ص:16

نیرنگ بازی؛ تا آنجا که زنان و کودکان داغدیده ی از نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب، مستحق اسارت و زنجیر، و سزاوار شکنجه و زندان به شمار آیند.به راستی! وقایع عاشورا را چه کسانی نوشتند؟ از عاشورائیان چه کسی ماند تا نگارش مقتل را آنگونه که بود بر عهده گیرد؟ از آن توده های چند ده هزار نفری که آب را هم بر روی لشکر کوچک امام حسین صلی الله علیه و آله و سلم بسته بودند و در هنگام موعظه ها و یاری خواستن های او هلهله می کردند، چند نفر صادقانه و مؤمنانه گزارش لحظات پر عظمت عاشورایی را نگاشتند؟ در دوران یزید و حاکمان جور پس از او تا زمان عمر بن عبدالعزیز چه کسی جرأت نوشتن و یا حتی بازگویی حوادث آن روز را داشت؟کینه ورزانی که آرزوی نابودی کامل آل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در دل می پروراندند، و موالیان آنان را شایسته ی زندگی کردن نمی دانستند، و عقوبت و قتل و غارت و شکنجه و تبعید را حق طبیعی مدح کنندگان اهلبیت علیهم السلام می شمردند، چگونه شرح وقایع عاشورا و حماسه های عاشورائیان را تاب می آوردند؟اینجاست که می توان راز گریه های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در هنگام دیدن و بوسیدن فرزندش حسین علیه السلام را دانست.اینجاست که می توان حکمت روضه خوانی های رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و گریه کردن های فاطمه ی زهرا علیهاالسلام در هنگام یادآوری شهادت پاره ی تنشان حسین علیه السلام را شناخت.اینجاست که می توان اسرار گریه های امیرالمؤمنین علیه السلام در هنگام عبور از صحرای کربلا به سوی صفین را درک کرد.اینجاست که می توان رمز وصیت های خاص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه ی زهرا و امیرالمؤمنین و امام حسن مجتبی علیهم السلام را در مورد کربلا و عاشورا فهمید.اینجاست که می توان پیچیدگی برخی پیامها، دعوت ها و حرکت نمادین امام

ص:17

حسین علیه السلام را به تحلیل نشست. چرا امام حسین علیه السلام همراه با اهل و عیال خویش از مدینه خارج شد؟چرا در روز ترویه که همه ی حاجیان برای آغاز مناسک مخصوص حج آماده می شوند، پشت به خانه ی کعبه می کند!؟چرا در طول مسیر، در هر منزلگاهی به گونه ای با مردم سخن می گوید؟چرا سپاهیان حر را به نماز جماعت دعوت می کند؟چرا فرستادگانش را به خیمه ی زهیر بن قین و عبیدالله بن حر جعفی می فرستد و عاقبت خود برای دعوت عبیدالله می رود؟چرا شب عاشورا را برای اقامه ی نماز و دعا و تلاوت قرآن مهلت می گیرد؟چرا زمین کربلا را خریداری می کند و صاحبان پیشین آن را در پذیرایی از عزاداران و زائران قبور شهدای آن دشت، وکیل می گرداند؟با فهم این رمز و رازها و با یافتن جواب این پرسش هاست که انسان می تواند ترسیم روشنی از علل اصالت و عوامل جاودانگی قیام عاشورا داشته باشد.نگاه دقیق به جریانات عاشورا و آنچه از آن و پس از آن اتفاق افتاد، برای درک عظمت های این قیام و راهیابی به قله های پرشکوه معارف و حقایق نهفته در آن ضرورت دارد.تنها با تحلیل های مو شکافانه و تحقیقات عالمانه و بررسی های همه جانبه است که می توان شگفتی های پدید آمده در عاشورا را شناخت و به عمق توطئه ها و برنامه ریزی های دشمنان در هر یک از مراحل قبل و بعد آن دسترسی پیدا کرد.کتابی که پیش رو دارید، اثری بی نظیر از اندیشمند با اخلاص، دانشمند فرزانه و محقق نکته سنج مرحوم آیه الله حاج شیخ عباس صفایی حائری است که در ضمن برشمردن وقایع تفضیلی و پیشینه ها و پیامدهای قیام ابی عبدالله الحسین علیه السلام، به تحلیل دقیق و منصفانه ی هر یک از آنها پرداخته، بسیاری

ص:18

از زوایای مبهم این قیام مقدس را روشن ساخته، ناگفته های فراوانی را تبیین نموده و از نگاه یک اسلام شناس با تجربه، شماری از انحرافات پدید آمده در فهم عاشورا و نقل وقایع آن را خاطر نشان ساخته است.این کتاب که علیرغم ارزش والای تألیفی و حقیقی آن، سالها تجدید چاپ نشده و از دسترس علاقمندان دور مانده بود، اینک با تلاش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران مورد تحقیق و بازنگری و ویرایش قرار گرفته و با بررسی و ذکر کلیه مدارک مورد استناد، به رهروان راه آن بزرگوار تقدیم می شود.امید است که مورد رضایت وارث حقیقی و خونخواه همیشگی آن حضرت، مولایمان صاحب العصر و الزمان «عجل الله تعالی فرجه الشریف» قرار گیرد.محرم الحرام 1421بهار سال 1379واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران

ص:19

ص:20

مقدمه ی مؤلف

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی أشرف الأنبیاء و المرسلین محمد و آله الطیبین الطاهرین، و اللعنه الدائمه علی أعدائهم أجمعین. السلام علیک یا أباعبدالله و علی الأرواح التی حلت بفنائک، و أناخت برحلک، علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار.تاریخ امام مظلوم، سید الشهداء علیه السلام را بسیاری از علاقمندان نوشته اند - که هر کس به قدر همت خود خانه ساخته - از خداوند - جلت عظمته - خواستارم مرا توفیق عنایت فرماید و تأیید نماید تا تاریخ امام علیه السلام را چنانکه شایسته است، بنویسیم. این امر هر چند بر من مشکل و سنگین است، ولی بر خداوند آسان است. «رب یسر و سهل».نویسندگان، کتابهای بسیاری در مقتل و تاریخ امام علیه السلام نوشته اند، ولی هنوز هم جای بحث و گفتگو باقی است و چنین نیست که بتوان به نوشته های موجود اکتفاء کرد. زیرا مقصود بعضی از نویسندگان، جمع آوری روایات و احادیث بوده، و این امر گرچه از بعضی جهات مفید بوده و جمع آورنده غرض صحیحی داشته، و لیکن آثار سوئی در بردارد، زیرا همه کس از عهده ی تشخیص حدیث صحیح و جدا ساختن

ص:21

آن از حدیث ضعیف برنمی آید، و از این گذشته، چه بسا عظمت مؤلف موجب این شود که بسیاری از خوانندگان گمان کنند که تمامی این احادیث در نزد مؤلف معتبر است در حالی که چنین نیست، و هدف او جمع احادیث بوده، هر چند ضعیف باشد.بعضی از مؤلفان باب اجتهاد را برای اهل علم باز نموده، لذا بیساری از احادیث را خود مؤلف تضعیف یا توجیه کرده است، و بعضی از مورخان نقل ضعیفی را معتبر شناخته و بر آن اعتماد کرده، و چه بسا نویسندگانی از راه حب و بغض قضاوت هایی نموده اند.در هر صورت، هر کس راهی با امام مظلوم علیه السلام باز کرده و خدمتی به نظر خود انجام داده است. اکنون که نوبت به این ناچیز رسیده، از خداوند می خواهم توفیقم دهد تا شمه ای از حالات امام علیه السلام را بنویسم، هر چند تاریخ امام علیه السلام بسیار مجهول است.

سر پنهان شدن فضائل اهل بیت

از زمان شهادت أمیرالمؤمنین علیه السلام تا هلاکت معاویه، قضایای برجسته ای راجع به تاریخ امام علیه السلام نمی بیند، و در این مدت که حدود بیست سال بود، به حدی معاویه بر اهل بیت اطهار علیهم السلام سخت گیری نموده که بیان از تقریر آن عاجز است.او سب امام علی بن ابیطالب علیه السلام را رواج داد تا جایی که متدینین وظیفه ی خود می دانستند پس از نمازها علی علیه السلام را سب و لعن نمایند، و پس از هلاکت او، این رسم تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز برقرار بود.در آن زمان علاقه به اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و تشیع موجب قتل و نابودی می شد. فرمانداران برای تقرب به معاویه، شیعیان را پیدا می کردند و می کشتند، و از دشمنان و منافقین ترویج می کردند، و به وسیله بذل اموال فراوان، آنان را تشویق

ص:22

می کردند تا بتوانند از عظمت اهل بیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بکاهند، و آنان را در انظار پائین آورده، ساقط نمایند، و دشمنان آنان را بالا برند.به همین جهت، به حدی احادیث باطل - از عظمت دشمنان و مذمت اهل بیت علیهم السلام - در کتاب ها وسینه های محدثان جای گرفت که بحساب نیاید، و آثار آن تا امروز - با گذشت قرن ها و آمدن سلاطین مختلف - در کتاب ها باقی است. از این موارد می توان تا اندازه ای موقعیت اهل بیت علیهم السلام را به دست آورد.شما در چنین دوره و زمانی چه انتظار دارید؟ آیا توقع دارید که مناقب امام حسین علیه السلام بیان گردد؟ آیا توقع دارید که علوم حسین بن علی علیه السلام به محدثین و روات برسد، و از نور حضرتش آن عصر روشن گردد؟منافقین و دشمنان دین کوششها کردند تا نور خدا را خاموش کنند، و ابرهای تاریکی پدید آوردند که مانع تابش نور الهی گردد، ولی خداوند نور خود را تابان می نماید و ابرهای تاریک را زایل می فرماید.در اثر انقلاب کربلا و بروز حادثه ی طف و شهادت سیدالشهدا علیه السلام و اسارت اهل بیت اطهار علیهم السلام به تدریج تمام پرده ها بالا رفت، وابرها و تاریکی ها برطرف شد. پستی و پلیدی آن شجره ی خبیثه بر عموم مردم آشکار شد. کاخ ظلم واژگون و خانواده ی معاویه منقرض و سلطنت از دودمان ابوسفیان برکنار شد.همین یزید که سالها معاویه با مکر و حیله و تزویر، نقشه ی سلطنت او و انقراض آل علی علیهم السلام را می کشید، پس از شهادت امام، عمر او کوتاه شد، وجاهت و موقعیت او از میان رفت و با آن که سیزده پسر از او باقی مانده بود سلطنت از خانواده او بیرون رفت و سیدالشهدا علیه السلام با آن که فرزندان او به جز زین العابدین علیه السلام کشته شده بودند، از نسل پر برکت همان یک نفر،خداوند زمین را پر کرد، و موقعیت امام شهید علیه السلام برای مردم آشکار شد.مناقب و آثار او پس از شهادتش بر زبان ها جاری شد، عمل او سرمشق

ص:23

جوانمردان گردید، تا امروز کتاب ها در تاریخ او می نویسند، و در تمام دوران سال شیعیان بر مصائب او گریانند، و برای یاد بود آن امام شهیدان مجالس سوگواری برپا می کنند، و عزاداریها می نمایند، و اختصاص به ایام عاشورا ندارد، گرچه آن ایام، بهار عزاداری است.کوتاه سخن؛ در تاریخ از آثار امام شهیدان در دوران معاویه چیز درستی به دست نمی آید، اما نه از باب آن که امام علیه السلام دارای شخصیت ممتاز و فضائل و مناقب نبوده است، بلکه برای آن که دشمنان برای خاموش کردن نور خدا نقشه ها کشیدند و تقیه ی عجیبی در آن عصر حکمفرما بود، و تعجب نکنید اگر بشنوید زندگی جمعی منوط به این بود که از علی علیه السلام بیزاری جویند، و او را لعن کنند، وگرنه به زندگانی آنان خاتمه داده می شد. با کمال جرأت می توان گفت: در هیچ دوره و زمانی مانند این دوران، بر اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخت گیری نمی شد، حتی در زمان منصور دوانیقی و متوکل عباسی این اندازه سخت گیری نبود.شما از رفتار خلفای جور و منافقان با ائمه علیهم السلام در هر دوره و زمانی می توانید به موقعیت شیعیان و میزان تقیه در آن زمان پی ببرید.بنابراین، عصر امام شهیدان علیه السلام، تاریک ترین ادوار و ازمنه بوده است. جایی که خانواده پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از بزرگ و کوچک در وسط روز با حضور و شرکت هزاران نفر از مدعیان دوستی کشته شوند، و سر فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شهر به شهر برده شود، و خانواده ی او را به آن طرز اسیر کنند و تا شام ببرند، توانایی و جمعیت و نفوذ و عظمت و موقعیت شیعیان و دوستان اهل بیت اطهار علیهم السلام معلوم می شود.پس در هیچ عصری حق کشی و پرده پوشی به آن اندازه نبوده است. کتمان فضایل اهل بیت علیهم السلام، انتشار احادیث باطل در حق دشمنان و جعل اکاذیب درباره ی ائمه ی طاهرین علیهم السلام در هیچ زمانی به آن اندازه نبوده است، و این امور، سر مخفی شدن فضایل سیدالشهداء علیه السلام می باشد.

ص:24

ابوالفرج اموی (1) می نویسد: سابقین از شعرا به جهت ترس از بنی امیه، نمی توانستند در حق امام علیه السلام مرثیه بگویند. (2) .از این مطلب شدت تقیه معلوم می شود. با شهادت امام علیه السلام تقیه خاتمه نیافت، و چنین نبود که پس از شهادت امام علیه السلام مردم بتوانند به آسانی مرثیه گویند، و برای امام شهیدان نوحه سرایی نمایند، چون تا یزید زنده بود بر شیعیان، بلکه بر مسلمانان سخت می گرفت تا جایی که مردم را وادار کرد به آن که با او بر این که بنده یزید هستند، بیعت کنند.پس از هلاکت او، سلطنت به ابن زبیر رسید. او در شقاوت و خباثت کمتر از یزید نبود. او کسی است که آرزو داشت گودالی بکند و آن را از آتش پر کند و عموم بنی هاشم را در آن بسوزاند. او کسی است که از جهت دشمنی با بنی هاشم صلوات بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را ترک کرد. (3) او هفت هزار نفر از شیعیان را - که خود را حسینی نامیده بودند و قاتلان امام شهید را کشته بودند - کشت. حالات او در همین کتاب خواهد آمد.پس از هلاکت او، عبدالملک استیلا یافت. وی حجاج را بر شیعیان مسلط کرد، و چه ظلمها و ستمها که از او به شیعیان نرسید!پس این است سر آن که تقیه شدید بود تا جایی که پس از شهادت، شعرا نمی توانستند مرثیه بخوانند، و در مصیبت امام شعر بگویند.بلی! در مدت کوتاه سلطنت مختار، در قلمرو حکم فرمایی او تقیه از میان رفت، و در این موقع و هنگام خروج توابین، شعرهایی در حق امام علیه السلام گفته شد، و شیعیان قبر مطهر امام علیه السلام را زیارت کردند، و نوحه سرایی نمودند، و خون خواهی

ص:25


1- 1. نسب ابوالفرج اصفهانی به بنی امیه باز می گردد، از این جهت مرحوم مؤلف ایشان را اموی خوانده است.
2- 2. مقاتل الطالبیین، ص 81.
3- 3. همان، ص 315.

کردند، و بسیاری از دشمنان را کشتند.شاید در همین زمان شالوده ی مقتل ابومخنف ریخته شد که ریشه ی تواریخ است، و هر کس مقتل نوشته از او استفاده کرده است، مانند کلبی و دیگران.در این مقام مناسب است حدیثی را که شاهد مدعای ما است، ذکر نمایم و از آن، طرز مبارزه ی امام علیه السلام با منافقین نیز معلوم می شود.سلیم بن قیس در ضمن حدیث مفصلی که کیفیت مبارزه ی معاویه با حق را بیان می کند، نقل کرده است:«چون حسن بن علی علیه السلام وفات کرد، سختی و فشار - از جانب معاویه - بر اولیاء الله زیادتر شد. مؤمن یا کشته می شد یا آواره. دو سال پیش از هلاکت معاویه، امام حسین علیه السلام به قصد حج به مکه رفت، در این سفر عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس نیز بودند.امام علیه السلام از بنی هاشم و شیعیان و آشنایان و خوبان اصحاب و تابعین دعوت نمود و بیش از هزار نفر در «منی» نزد امام علیه السلام جمع شدند.امام برخاست و به حاضران فرمود:رفتار این طاغیه - معاویه - را با ما و شیعیان ما دیدید و شنیدید. من از شما پرسش هایی می کنم، پس اگر راست گفتم تصدیق کنید و اگر دروغ گفتم، دروغ مرا آشکار کنید. سخنان مرا بشنوید و مخفی نمایید، و در مراجعت به بلاد خود به کسانی که مورد اطمینان شما هستند نقل نمایید، چون می ترسم حق را از بین ببرند، هر چند خداوند نور خود را نگاه دار است، اگر چه کافران نخواهند».پس امام علیه السلام تمام آیاتی را که درباره اهل بیت علیهم السلام نازل شده بود خواند و تفسیر نمود، و آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در فضیلت پدر و مادر آن حضرت و اهل بیت علیهم السلام فرموده بود، بیان نمود، و همه ی حاضرین از صحابه تصدیق می کردند که این سخنان را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیده اند، و تابعین می گفتند: ما از کسانی از صحابه که مورد

ص:26

اطمینان و اعتماد بودند، شنیدیم.بعد از آن که امام علیه السلام فضایل و مناقب اهل بیت علیهم السلام را بیان نمود، فرمود:«شما را به خداوند سوگند می دهم که این احادیث را برای هر کس که بر او اعتماد و وثوق دارید، نقل نمایید».سپس مردم متفرق شدند. (1) .ببینید! در آن زمان که معاویه با تمام ایادی و عمال خویش می خواست نور خدا را خاموش کند، و یاد اهل بیت را از میان بردارد، چگونه امام علیه السلام در «منی» بهترین صحابه و تابعین را جمع نمود و شیعیانی را که از اطراف آمده بودند دعوت کرد و همه ی فضایل و مناقب را برای آنان بیان نمود و صحابه و تابعین، سخنان حضرتش را تصدیق کردند، پس فرمان داد این فضایل را که به نحو تواتر به آنان رسیده، در شهرها به گوش مردمان پاک برسانند، و به این نحو با باطل مبارزه فرمود، و حق را نگاه داری نمود، این است رسم حجت خدا، (فلله الحجه البالغه). (2) .نتیجه ی آنچه که گذشت این است: گرچه در تاریخ و مقتل امام شهیدان کتاب های زیادی نوشته شده، ولی جای بحث و گفتگو برای ما باقی است. و چون در آن عصر تقیه شدیدتر از سایر اعصار و ازمنه ی ائمه علیهم السلام بوده، مردم از علوم امام علیه السلام بهره و استفاده نبردند، از این رو، اصحاب و راویان حدیث از آن حضرت زیاد نبودند تا علوم او را به مردم برسانند، و مناقب و فضایل و معجزات و حالات امام را در دسترس مردم قرار دهند. پس ما باید از لابلای تواریخ و حکایات، قضایای جزئی را شاهد خود قرار دهیم، و از آن قضایا، امور کلی را استنباط نماییم.این تذکر لازم است که به هر نقل و حدیثی که ابومخنف - پیشوای مورخان - در مقتل آورده نمی توان اعتماد کرد، چه رسد به نقل های دیگران که وسایط زیادی در

ص:27


1- 4. احتجاج طبرسی، ج 2، ص 88-86.
2- 5. سوره انعام، آیه 149.

میان هست. زیرا گاهی ابومخنف از کسانی حدیث نقل می کند که از دشمنی اهل بیت علیهم السلام خالی نبوده اند و من به خواست خداوند در ضمن مباحث همین کتاب به قسمت هایی از دروغ پردازیهای اینان اشاره خواهم نمود، و در این باب از قضاوت منصفانه به قدر وسع خویش کوتاهی نخواهم کرد. (ان شاءالله، و ما توفیقی الا بالله).شاهد بر مدعای ما این که نمی بینید در این تواریخ - که مدرک مقاتل و تاریخ های بعدی است - تعداد مقتولین به دست امام علیه السلام و یا سایر اصحاب آن حضرت را نوشته باشند، و حال آن که کشته شدگان به دست اصحاب ابن سعد را شمارش کرده اند و از این کار، کمال عناد و دشمنی مورخان ثابت می شود. این قسمت را در جای خود روشن خواهم نمود. و همچنین چیزهایی درباره ی مسلم بن عقیل نوشته اند، و محدثین از مورخان ضبط کرده اند که نشانه ی عناد و حب و بغض آنها است چنانکه مفصلا در این امر گفتگو خواهم نمود.

ص:28

ولادت و نسب امام حسین

تاریخ ولادت امام

در روز، ماه و سال تولد آن سرور اختلاف است، بعضی گویند: تولد آن حضرت روز سه شنبه است، و بعضی دیگر گویند: روز پنج شنبه، سوم شعبان است و بعضی پنجم شعبان را گفته اند. و برخی گویند: ماه ربیع، سال سوم هجرت. و بعضی ماه ربیع، سال چهارم گفته اند.این اختلاف و نظایر آن در موالید و وفیات معصومین علیهم السلام، معلول سهو و اشتباه روات است. اگر حوادث را در همان وقت ثبت می نمودند، اشتباه و اختلاف کمتر می شد، ولی این حوادث را پس از سالیان دراز ضبط کردند، و چه بسا وسایطی در میان آمده بود که هر یک در سینه خویش ثبت کرده بودند.برای آسان شدن مطلب، این قضیه را نقل می کنم: وفات مرحوم آیت الله والد، «آقای شیخ محمد علی قمی حایری» در شب دوشنبه، بیست و دوم ربیع الثانی سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت بود که فاضل دانشمند، آقای مدرس تبریزی پس از آن که اشاره ی مختصری به احوال ایشان نموده، نوشته است: در سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار وفات نمودند. (1) و مستند ایشان اطلاعات متفرقه است. جایی که در تاریخ وفات ایشان با فاصله بسیار کم، چهار سال اختلاف پیدا شود،

ص:29


1- 6. ریحانه الأدب، ج 4، ص 490 و 491، در شرح حال قمی.

توقع دارید در تاریخ تولد و وفات ائمه علیهم السلام اختلاف پیدا نشود.این اختلاف ها در اثر سهو و نسیان پیش می آید، و معلول سیاست و تعمد کذب نیست. البته باید خبری را که احتمال سهو و اشتباه در آن کمتر باشد، بر خبر دیگر ترجیح داد. این طریقه عقلایی در مقام ترجیح یکی از دو خبر است. پس میزان ترجیح، نزدیکتر بودن به واقعه و کمی واسطه، وثاقت راوی و کمی فاصله زمانی بین ضبط و تحریر حدیث و بین شنیدن آن است، و به این جهات و نظایر آن می توان نقلی را بر نقل دیگر ترجیح داد.بله! گاهی اختلافات معلول سیاست و اغراض می باشد، مثل اختلاف در مدفن و قبر فاطمه علیهاالسلام، و یا اختلاف در حرکت دادن امام موسی بن جعفر علیه السلام به سمت بصره یا کوفه. این گونه اختلاف در نقل، نه از باب اشتباه بعضی از روات و محدثان است، بلکه مصلحت، اختلاف نقل را ایجاب می کرده است.شیخ کلینی، سال سوم هجری را سال ولادت دانسته، و تولد امام حسن علیه السلام را در ماه رمضان معین کرده است. و طبق حدیث معتبری، فاصله ی میان تولد آن دو امام علیهماالسلام شش ماه و ده روز می باشد. (1) بنابراین، تولد امام حسین علیه السلام باید در ماه ربیع الاول یا ربیع الثانی باشد و شهید در «دروس» آخر ماه ربیع الاول سال سوم هجرت را روز تولد دانسته است. (2) البته من مدرک این اقوال را نمی دانم و تاکنون روایت مسند و معتبری در این باب ندیده ام. (3) .

ص:30


1- 7. کافی، ج 1، ص 461 تا 464 فی مولد الحسن و الحسین علیهماالسلام.
2- 8. دروس، ج 2، ص 8، کتاب المزار.
3- 9. علامه ی مجلسی گوید: ولادت آن حضرت در سوم شعبان مشهورتر است و شیخ طوسی در کتاب مصباح المتهجد نقل کرده که توقیعی به دست قاسم بن علاء - وکیل حضرت عسکری علیه السلام - رسید و در آن نوشته بود: مولای ما حسین علیه السلام در روز پنجشنبه، سوم شعبان متولد شده، پس آن روز را روزه بگیر و این دعا را بخوان... بحارالانوار، ج 44، ص 201.

پدر و مادر امام

پدر آن حضرت علیه السلام، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام و مادرش سیده النساء دختر خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم است و آن حضرت در مدینه ی طیبه به دنیا آمد. حسن و حسین فرزندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می باشند. دشمنان و منافقین تا می توانستند از معروف شدن این قرابت و خویشاوندی با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جلوگیری می کردند. بنی امیه به اهل شام می گفتند: نزدیکتر از بنی امیه برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خویشی نیست.عده ای از مشایخ شام نزد سفاح عباسی رفته، سوگند یاد کردند که نمی دانسته اند نزدیکتر از بنی امیه برای پیغمبر خویشانی باشد. (1) و چون بنی عباس مانند فرزندان علی علیه السلام عمو زادگان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند، و بیش از این اندازه از خویشاوندی را برای حسن و حسین علیهماالسلام نمی توانستند ببینند، منکر شدند که حسن و حسین علیهماالسلام فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم باشند و گفتند: اولاد دختر، فرزند حساب نمی شوند!علمای شیعه پاسخ این شبهه را داده اند و ابن ابی الحدید - که از بزرگان علمای عامه است - نیز تایید حق نموده، و به آیه ی مباهله و غیر آن ثابت نموده که حسن و حسین علیهماالسلام فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشند. (2) .شما از همین قضیه تا اندازه ای می توانید عناد منافقین از بنی عباس را بدست آورید. گروهی خویشاوندی و نزدیکی آنان را با پیغمبر منکر می شوند تا خود را مقرب و محبوب القلوب مردم نمایند، و گروه دیگری فرزندی اولاد پیغمبر را منکر می شوند تا مبادا تقدم آنان برای خلافت ثابت شود.

ص:31


1- 10. مروج الذهب مسعودی، ج 3، ص 33.
2- 11. شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 11، ص 28-25.

(یریدون لیطفؤا نور الله بأفواههم) (1) .«می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند».به کوری چشم دشمنان، بر همه کس ثابت و مبرهن گردید که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و مورد علاقه ی او بودند. أمیرالمؤمنین علیه السلام برای این که نسل پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم قطع نشود، نمی گذاشت حسن و حسین علیهماالسلام در میدان های جنگ با دشمنان روبرو شوند، و چون دید امام حسن علیه السلام در جنگ صفین شتابان به سوی کارزار می رود، فرمود:«املکوا عنی هذا الغلام لا یهدنی فاننی أنفس بهذین - یعنی الحسن والحسین علیهماالسلام - علی الموت لئلا ینقطع بهما نسل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم». (2) .او را نگاه دارید، مبادا به میدان نبرد رود و مرا با مرگ خود خرد کند و درهم شکند. من از مرگ حسن و حسین جلوگیری می کنم، مبادا با مرگ آنها نسل پیغمبر علیه السلام قطع شود.از این کلام، علاقه ی أمیرالمؤمنین علیه السلام به امام حسن علیه السلام، بلکه به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به دست می آید.

نقد روایت طبری

طبری روایت نموده است: سعید بن عاص - والی کوفه از طرف عثمان - در سال سی ام هجری، مازندران را فتح نمود، و در این جنگ عده ای همراه او بودند، از جمله: حذیفه بن یمان و جمعی از اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و حسن و حسین علیهماالسلام و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمرو بن عاص. (3) .

ص:32


1- 12. سوره ی صف، آیه 8.
2- 13. نهج البلاغه، خطبه 198.
3- 14. تاریخ طبری، ج 4، ص 269.

این نقل درست نیست، زیرا امیرالمؤمنین علیه السلام به حدی به حسن و حسین علیهماالسلام علاقه داشت که نمی گذاشت در جنگ های خودش شرکت کنند، پس چگونه این دو را با دشمنان به بلاد بسیار دور روانه می کند؟کسی که می گوید: «مرگ او مرا خرد و درهم می شکند» چگونه او را به دست سعید بن عاص اموی می سپارد؟ از کجا معلوم که او را در جنگها، مأمور به شرکت در جنگ و یا مبارزه با پهلوانی نکند؟امیرالمؤمنین علیه السلام، محمد بن حنفیه، پسر سوم خود را در جنگها وارد می کرد، و علم را به او می سپرد، و بر او سخت گیری می کرد. در تاریخ آمده که محمد گریه کرد و گفت: ای پدر! دو برادر مرا کنار می گذاری و مرا به سمت مرگ روانه می کنی؟ فرمود: آن دو، پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و تو، پسر من هستی (1) .پس روایت طبری در عصر اموی ها برای عظمت دادن به آنان و کاستن از مقام دو سید جوانان اهل بهشت ساخته شده است.

نام گذاری پیامبر و عقیقه برای امام حسین

شیخ کلینی از امام علی بن موسی الرضا علیهماالسلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: «هفت روز پس از تولد امام حسین علیه السلام، جبرئیل آمد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تهنیت گفت، و دستور داد که آن حضرت، نام و کنیه ی مولود را معین کند، و سر او را بتراشد، و از برای او عقیقه کند». (2) .در روایت دیگری امام جعفر صادق علیه السلام می فرماید:«هفت روز پس از تولد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم اسم آن دو را معین کرد، و گوسفندی از برای هر یک عقیقه نمود و یک ران گوسفند را برای قابله

ص:33


1- 15. بحارالانوار، ج 54، ص 349.
2- 16. کافی، ج 6، ص 33 و 34.

فرستاد، و از باقیمانده ی آن خوردند و به همسایگان نیز هدیه دادند. و حضرت فاطمه علیهاالسلام سر هر دو فرزند خود را تراشید، و مطابق وزن موی آن ها از نقره صدقه داد». (1) .

مدت عمر امام

امام علیه السلام در حدود هفت سال با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و سی و هفت سال با امیرالمؤمنین علیه السلام و چهل و هفت سال با برادر خویش امام حسن علیه السلام، زندگانی نمود، و موقع شهادت در حدود پنجاه و هشت سال سن داشت.

ص:34


1- 17. همان.

خبر دادن خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین از شهادت امام حسین

در روایت موثق سماعه آمده است: «جبرئیل خبر شهادت حسین علیه السلام را برای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد، و آن حضرت در خانه ام سلمه بود، پس حسین علیه السلام وارد شد، جبرئیل گفت: این را امت تو می کشند.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تربت او را به من نشان بده. پس جبرئیل مشتی خاک قرمز رنگ به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم داد، و تا ام سلمه زنده بود آن خاک در نزد او بود». (1) .پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مکررا از شهادت آن حضرت خبر داده بود، و این مسأله از مسلمات بود، نظیر خبر دادن از شهادت عمار که آن حضرت مکرر فرموده بود: «تقتله الفئه الباغیه؛ گروه ستمگر عمار را می کشند».حضرت صادق علیه السلام فرمود:«چون امیرالمؤمنین علیه السلام از کربلا عبور نمود، چشم او پر از اشک شد، پس فرمود: در اینجا شتران بر زمین می خوابند، و در اینجا خونشان ریخته می شود، خوشا به حال تو ای

ص:35


1- 18. بحارالانوار، ج 44، ص 236، به نقل از کامل الزیارات.

زمین که خونهای دوستان، در تو جای می گیرد». (1) .نصر بن مزاحم نقل می کند که هرثمه بن سلیم گوید: در آن موقع که علی علیه السلام به سمت صفین می رفت در رکاب حضرتش بودیم، چون به کربلا رسید نماز خواند، پس از نماز، مقداری از خاک کربلا را برداشت و بویید، سپس فرمود:«واها لک ایتها الرتبه! لیحشرن منک قوم یدخلون الجنه بغیر حساب».هرثمه پس از مراجعت از سفر به زن خود - که از شیعیان بود - گفت: ابوالحسن پس از آن که قدری از خاک کربلا را برداشت و بویید، چنین و چنان گفت. - هرثمه اعتراض داشت به امیرالمؤمنین علیه السلام و می گفت: او چه اطلاعی از غیب دارد؟ - زن او گفت: ای مرد! دست از این سخن بردار. امیرالمؤمنین علیه السلام هر چه می گوید حق است.هرثمه گوید: چون ابن زیاد سپاه کوفه را به سمت حسین علیه السلام روانه کرد، من در میان سپاه بودم، چون به حسین رسیدم، زمینی را که علی علیه السلام در آن فرود آمده بود و جایی را که از خاک آن برداشت و بویید و آن سخن را فرمود شناختم، پس از این سفر خوشم نیامد. نزد حسین علیه السلام رفتم و به او سلام کردم و قصه ی امیرالمؤمنین علیه السلام را به او گفتم.حضرت فرمود: تو با ما هستی یا با دشمن ما؟گفتم: یابن رسول الله! من بی طرف هستم، نه با تو و نه با دشمن تو، خانواده ی من در کوفه هستند و اگر با تو باشم می ترسم که ابن زیاد به آنان ضرر برساند.حسین فرمود: پس زود برو، و کشته شدن ما را مبین. زیرا هر کس آن روز را ببیند و مرا یاری نکند، خداوند او را داخل آتش می کند.هرثمه گوید: پس من فرار کردم و کشته شدن امام را ندیدم. (2) .سعید بن وهب گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام را در کربلا دیدم که با دست خود اشاره

ص:36


1- 19. قرب الاسناد، ص 26، ح 87.
2- 20. وقعه صفین، ص 140 و 141.

می کند و می فرماید: «اینجا است و اینجا است».راوی گفت: چه خبر است یا امیرالمؤمنین؟فرمود: «جمعی از آل محمد علیهم السلام در اینجا منزل می کنند، وای بر آنان از شما! و وای بر شما از آنان! یعنی شما آنان را می کشید و بدین جهت به جهنم می روید» (1) .نصر به سند گوید روایت می کند: وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به کربلا رسید، ایستاد و فرمود: «ذات کرب و بلاء» سپس به محلی اشاره کرد و فرمود: «اینجا شتران را می خوابانند و بارها را می گذارند و به جای دیگری اشاره کرد و فرمود: در اینجا خون آنان می ریزد» (2) .این روایات را ابن ابی الحدید از تاریخ نصر نقل نموده است. (3) بنابراین، موضوع خبر دادن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین از کشته شدن امام حسین علیه السلام از مسلمات است، مانند خبر دادن آن حضرت از کشته شدن عمار به دست فئه باغیه و گروه ستمگر که حتی خود عمرو بن عاص - پیش از آن که قضایای کشته شدن عثمان و جنگ صفین پیش آید - راوی همین خبر از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. این گونه اخبار که در میان دوست و دشمن مشهور بود از شواهد نبوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم محسوب می شود. (4) .شیخ مفید از عبدالله بن شریک عامری نقل نموده که او گوید: چون عمر بن سعد به مسجد وارد می شد، اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام می گفتند: این قاتل حسین علیه السلام است، و این قضیه پیش از واقعه ی کربلا بود. (5) .کسانی که مسلمان هستند و ایمان به نبوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارند، نباید از این

ص:37


1- 21. همان، ص 141 و 142.
2- 22. همان، ص 142.
3- 23. شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 169 تا 171.
4- 24. مستدرک حاکم، ج 2، ص 168، ح 2663.
5- 25. الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج 2، ص 131 و 132.

قبیل چیزها که نشانه ی نبوت آن سرور است، تعجب نمایند.امیرالمؤمنین علیه السلام در موارد زیادی از آینده خبر می داد، همین امر موجب شقاوت جمعی از دشمنان و غلات، و سعادت جمعی از علاقمندان و مؤمنین گردید، مانند قرآن مجید:(و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا) (1) .«و ما آنچه را برای مؤمنان مایه ی درمان و رحمت است از قرآن نازل می کنیم، ولی ستمگران را جز زیان نمی افزاید».

رضایت پیغمبر و فاطمه به شهادت امام حسین

به سند صحیح از ابن رئاب روایت شده که حضرت صادق علیه السلام فرمود: «چون فاطمه علیهاالسلام به حسین علیه السلام آبستن شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفت: خداوند به تو فرزندی عطا کرده که نامش حسین است، و امت من او را می کشند.حضرت فاطمه علیهاالسلام گفت: من نیازی به این پسر ندارم.حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند به من وعده داده که امامت را در نسل او قرار دهد.حضرت فاطمه علیهاالسلام گفت: راضی شدم». (2) .از حدیث معتبر ابوبصیر از حضرت صادق علیه السلام معلوم می شود که این حکایت پس از به دنیا آمدن امام حسین علیه السلام اتفاق افتاده است. (3) و بعید نیست که این قصه هم در موقع حمل و هم در موقع ولادت اتفاق افتاده باشد، زیرا کسی که به چیزی

ص:38


1- 26. سوره ی اسراء، آیه ی 82.
2- 27. کمال الدین، ج 2، ص 416، باب 40، ح 8.
3- 28. همان، ص 415، ح 6.

علاقه داشته باشد، میل دارد که مکرر آن را بشنود.مثلا حضرت زکریا علیه السلام عرض می کند:(رب هب لی من لدنک ذریه طیبه انک سمیع الدعاء) (1) .«پروردگارا! از جانب خود فرزندی پاک و پسندیده به من عطا کن که تو شنونده ی دعایی»و چون ملائکه به او بشارت یحیی را می دهند، می گوید:(رب أنی یکون لی غلام و قد بلغنی الکبر و امرأتی عاقر) (2) .«پروردگارا! چگونه مرا فرزندی خواهد بود؟ در حالی که پیری من بالا گرفته است و زنم نازاست!»زکریا علیه السلام می دانست پیر شده و زن او نمی زاید، با این حال از خدا فرزند می خواست.حال که به او بشارت می دهند، موانع امر را بیان می کند تا خوب بشارت را بشنود و از شنیدن آن لذت ببرد و اطمینان بیشتری حاصل کند، و همین است سر گفتن ساره:(یا ویلتی ءألد و أنا عجوز و هذا بعلی شیخا ان هذا لشی ء عجیب) (3) .«ای وای بر من! آیا فرزند آورم با آن که من پیر زنم و این شوهرم پیرمرد است؟ واقعا این چیز بسیار عجیبی است».پس اگر فاطمه علیهاالسلام جمله ی «من نیازی به این مولود ندارم» را مکرر گفته باشد، برای این است که بشارت را به آن که امامت در ذریه او است، مکرر بشنود.

ص:39


1- 29. سوره ی آل عمران، آیه 38.
2- 30. همان، آیه 40.
3- 31. سوره ی هود، آیه 72.

در روایت موثق ابن بکیر آمده است که امام صادق علیه السلام فرود: «فاطمه علیهاالسلام خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد در حالی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گریه می کرد، و اشک از چشمان مبارکش جاری بود.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل به من خبر داد که حسین را می کشند.این خبر بر فاطمه علیهاالسلام گران آمد و بی تابی نمود. پس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به کسانی از اولادش که به سلطنت می رسند، بشارت داد. پس راحت شد، و آرام گرفت». (1) .ظاهرا مقصود از پادشاهان از اولاد فاطمه علیهاالسلام، ائمه علیهم السلام می باشند که از نسل حسین علیه السلام هستند.از این گونه روایات، کثرت علاقه ی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه علیهاالسلام به حسین علیه السلام معلوم می شود، زیرا وقتی به یاد می آورند آنچه بعدا بر حسین علیه السلام وارد می شود، بی تاب می شوند و گریه می کنند و خود را تسلیت می دهند به آن که امامت در ذریه او است.این گریه و بشارت مکرر اتفاق می افتاده است.

ص:40


1- 32. بحارالانوار، ج 44، ص 233 و 234، به نقل از کامل الزیارات.

علت کمی روایت از امام حسین

اصحاب امام علیه السلام اگر چه بهترین اصحاب بودند، چنانکه آن حضرت در شب عاشورا فرمود:«فانی لا أعلم أصحابا أوفی و لا خیرا من اصحابی و لا أهل بیت ابر و لا أوصل من اهل بیتی، فجزاکم الله عنی خیرا» (1) .ولی این بزرگ مردان اصحاب شهادت بودند نه حدیث، این جماعت برای یاری فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ملازم رکاب او شدند، و بعضی از آنان چون زهیر و حر قبلا از مخالفین آن حضرت بودند، و جمعی چون حبیب و مسلم بن عوسجه از کوفه خود را به آن حضرت رساندند و قبلا ملازم آن حضرت نبودند تا از آن حضرت کسب علم کنند.ائمه علیهم السلام اصحابی داشتند که برای کسب علم وحدیث به خدمت آنان می رسیدند و اخذ حدیث می کردند و برمی گشتند، و علوم ائمه علیهم السلام به وسیله ی آنان در دسترس شیعه قرار می گرفت.این رسم از اواخر دوران حضرت سجاد علیه السلام شروع شد و در زمان حضرت امام جواد علیه السلام رو به تقلیل گذاشت. هر چه شیعه به عصر غیبت نزدیکتر می شد حجاب

ص:41


1- 33. الارشاد، ج 2، ص 91. (اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحاب خود و خویشانی نیکوکارتر و با محبت تر از خویشان خود سراغ ندارم. خداوند به شما جزای خیر دهد!).

زیادتر و دسترسی به ائمه علیهم السلام سخت تر و کمتر می شد، زیرا حضرت هادی و امام عسکری علیهماالسلام در سامرا تقریبا تحت نظر و مراقبت شدید بودند.در این زمان، کتب راویان حدیث که در عصر حضرت باقر و صادق علیهماالسلام نوشته شده بود، ملجأ و مرجع شیعه بود، و علما و محدثین درصدد جمع و تهذیب آن احادیث بودند، و شیعه از آن علوم استفاده می کرد. به همین جهت است که راویان حدیث از حضرت هادی و امام عسکری علیهماالسلام نسبت به ائمه سابق، بسیار کم هستند و از همان عصر، مسأله ی سفارت مطرح شد و شیعیان به وسیله ی عثمان بن سعید و فرزند او محمد، با امام رابطه داشتند.این گونه تقیه که در زمان آن دو امام علیهماالسلام بود و موجب این می شد که راویان و محدثین به آن دو امام به آسانی دسترسی نداشته باشند، در عصر حضرت امام حسین علیه السلام به مراتب شدیدتر و فشار بر شیعه در آن عصر از همه ی زمان ها بیشتر بود. شیعیان در آن زمان گرفتار ظلم معاویه و کارگزاران او بودند و عاملان معاویه در هر کجا آنان را می یافتند، قلع و قمع می کردند و آنها با خوف شدید و در حال آوارگی و نهانی و با کمال سختی، عمر خویش را به آخر می رساندند و همین، سر کمی انتشار حدیث از امام مجتبی و حضرت سیدالشهدا علیهماالسلام در میان شیعه می باشد.

سر اعراض اهل سنت از امام حسین

پس از ایجاد این شرایط، معاویه و عاملان او در برابر آن دو امام، فقهایی برای مردم تراشیدند که مردم علوم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و دین خدا را از آنان یاد بگیرند، مانند عبدالله بن زبیر - که از شدیدترین نواصب و دشمنان امیرالمؤمنین است - و عبدالله بن عمرو بن عاص، و عبدالله بن عمر بن خطاب. این سه نفر منافق، پیشوای اهل جماعت و سنت هستند. کتب صحاح آنها از احادیث این سه نفر و ابوهریره و انس بن مالک پر است. در این مقام مناسب است حدیثی از ابن کثیر دمشقی نقل نمایم.

ص:42

او در تفسیر آیه ی (و أوفوا بعهد الله اذا عاهدتم) (1) گوید:«قال الامام أحمد، حدثنا اسماعیل، حدثنا صخر بن جویریه، عن نافع، قال: لما خلع الناس یزید بن معاویه جمع ابن عمر بنیه و اهله ثم تشهد ثم قال: اما بعد فانا قد بایعنا هذا الرجل علی بیعه الله و رسوله و انی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: ان الغادر ینصب له لواء یوم القیامه فیقال هذه غدره فلان و ان من أعظم الغدر - الا أن یکون الاشراک بالله - أن یبایع رجل رجلا علی بیعه الله و رسوله ثم ینکث بیعته فلا یخلعن احد منکم یزید و لا یسرفن أحد منکم فی هذا الأمر فیکون صیلم بینی و بینه» (2) .به موجب این نقل، عبدالله بن عمر، فرزندان و خویشان خود را - در آن موقع که مردم یزید را از خلافت خلع کردند - جمع نمود و گفت: مبادا در این امر با مردم همراه شوید، و هر کس چنین کند من از او جدا می شوم و با او قطع رابطه می کنم، چون ما با یزید بیعت کرده ایم و وفای به وعده لازم است، و از بدترین غدرها این است که کسی آن بیعت را بشکند.مردم به چه جهت یزید را خلع کردند؟ چون پسر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کشت و خاندان او را اسیر کرد، و به تمام مقدسات توهین می کرد، و حرام ها را حلال می شمرد. به این جهت، مردم او را کافر شناختند، و بیعت با چنین کافری احترام ندارد، بلکه آنان جهاد با او را لازم تر از جهاد با مشرکین دانستند.در چنین حالی عبدالله بن عمر می گوید: وفای به این بیعت - که چون بیعت با خدا و رسول است - واجب است، و غدر و نقض این بیعت از اعظم حرام ها است، و هر کس در خلع یزید شرکت کند با او قطع رابطه می کنم!!این چنین کسی، مفتی و پیشوای مسلمین گردید! با یزید بیعت کرد، و نقض آن

ص:43


1- 34. سوره ی نحل، آیه ی 91. «و چون با خدا پیمان بستید به پیمان خود وفا کنید».
2- 35. تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 599، ذیل آیه ی 91، از سوره ی نحل.

بیعت را از اعظم حرام ها دانست! ولی همین پسر عمر پس از کشته شدن عثمان، با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت نکرد و با عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمرو بن عاص و مروان، در صف مبارزین و دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام قرار گرفت. این جماعت به روی امیرالمؤمنین علیه السلام و یاوران او شمشیر کشیدند، و شاید به همین جهت پیشوای اهل سنت شدند. اینان درب خانه ی علی علیه السلام را - که باب مدینه علم پیامبر است - بستند، و در خانه ی دشمنان او را گشودند، و از دو فرزند او دست برداشته، آنان را یاری ننمودند و از آن دو امام کسب علم و حدیث نکردند.پس مردم در زمان حیات آن دو بزرگوار کاری به ایشان نداشتند، و با دشمنان ایشان بودند، و از علوم آنان نیز استفاده نکردند، و احادیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را از دو فرزندش نگرفتند. از این رو، اهل سنت تا امروز از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دور گشته و از دشمنان آنها دین خود را گرفته اند.این است طریقه ی امت با ثقل پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و عترت طاهر او و با آن همه سفارش و تأکیدی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در حق آنان فرمود، مردم عترت را از قرآن جدا کردند، همچنانکه در زمان حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با آن سرور مخالفت کردند، و قلم و دوات را که می خواست، نیاوردند و گفتند: «حسبنا کتاب الله».نتیجه ی سخن این که امت بر خلاف وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفتار کردند و علوم را از ائمه نگرفتند و نه تنها بر آنان تقدم جستند، بلکه دشمنان آنان را پیشوای خود قرار دادند، اوامر آنان را اطاعت کردند و کتب صحاح و حدیث خود را از احادیث دشمنان آنها پر کردند.علاوه بر این ها برای تقرب جستن به دشمنان، حسین علیه السلام را آن گونه کشتند، و شیعیان از ترس دشمنان، نمی توانستند با امام حسین علیه السلام رفت و آمد کنند، و دین خدا را از او یاد بگیرند.این است سر آن که احادیث آن مظلوم کم است، و از علوم او مردم بهره مند نشدند. اکنون به اندازه ی توانم به برخی از صفات و اخلاق امام علیه السلام اشاره می نمایم.

ص:44

صفات و ویژگیهای اخلاقی امام حسین

صبر و شجاعت امام حسین

شجاع کسی است که قلب او قوی باشد و در پیش آمدها و ناگواری ها نترسد و خود را نبازد، و جزع و فزع ننماید، و تحمل داشته باشد، اگر چه از جهت بدن قوی نباشد. امام حسین علیه السلام اشجع شجاعان، هم از جهت قلب و هم از جهت بدن بود و اگر در کارهای آن حضرت در همان روز عاشورا دقت شود، این مطلب کاملا معلوم می شود. زیرا با آن که دشمن او را محاصره کرده بود، و معلوم بود که کشته می شود، به خوبی از عهده ی وظیفه ی خود برآمد، و به تمام کارها رسیدگی کرد.آن حضرت مبارزه ای همه جانبه را با دشمنان شروع نمود؛ از لحاظ تبلیغ و وعظ و ترساندن فروگذاری نکرد، و اتمام حجت نمود. خود آن سرور، آن خطبه ی بلیغ را بیان فرمود و حقانیت خود را بر لشکر دشمن ثابت نمود. در چنان روزی و با آن گرفتاری ها که زمینه ی تشویش و پریشانی خاطر کاملا مهیا بود، آن حضرت چنان خطبه را برای دشمنان انشا فرمود و در گوش آنان وارد نمود که تمامی حاضرین را از جواب عاجز نمود.حضرت از لحاظ فنون جنگی نیز کوتاهی ننمود، مانند کندن خندق و پر کردن آن از آتش و نزدیک کردن خیمه ها به یکدیگر، تا آن که دشمن نتواند از پشت سر نفوذ کرده و وارد شود، و همیشه از یک طرف جنگ شود.

ص:45

همچنین آن حضرت به لشکر بسیار کم و محدود خود، نظم و ترتیب داد و میمنه و میسره و قلب لشکر را معین فرمود.امام علیه السلام به قدری منظم و مرتب جنگ می کرد که گویا خود را غالب و دشمن را مغلوب می بیند. این امور کاشف از آن است که خود را نباخته و دلسرد نشده است.از طرف دیگر، با آن که به حدی مصیبت به آن حضرت رسیده که قابل شمارش نیست که اگر یکی از آن مصائب بر تواناترین مردم وارد می شد، او را عاجز می کرد و از پای درمی آورد، ولی امام علیه السلام همچون کوه، محکم و استوار ایستاده و گویا اصلا در وجودش ضعفی حاصل نشده است.شما اگر صبورترین مردم را ملاحظه نمایید، چنانچه به مرگ عزیزترین کسان خود مبتلا شود، به قدری ضعیف می شود که دیگران باید به کمک او برخیزند، و او را یاری کنند. ولی این حسین بن علی علیهماالسلام است که از برابر دیدگان او حضرت علی اکبر علیه السلام عبور می کند و به سمت میدان می رود و پس از اندک زمانی به چشم خود می بیند که دشمنان بدن او را قطعه قطعه کرده، اما چنین مصیبتی را تحمل می نماید، مثل آن که اصلا چنین پیش آمدی نکرده و مجددا به کارهای خود رسیدگی می نماید، و برای مقاومت و مبارزه با مصائب دیگر آماده می گردد. اگر اندکی تأمل و تعقل شود عظمت هر یک از این مصائب و مشکل مبارزه با کوچکترین آن ها و صبر بر آن، معلوم می شود، و کمال شجاعت امام علیه السلام هم از لحاظ قوت قلب و هم از جهت قوت بدن، از حملات وجود مبارکش بر لشکر اهل کوفه معلوم می شود، و با آن که امام علیه السلام تنها گشته، و خویشان و یاوران او کشته شده اند، و آن همه مصائب و ناملایمات دیده و می بیند، چون بر دشمنان حمله می کند همگی از جلو شمشیرش فرار می کنند.راوی می گوید: به خدا سوگند! کسی را که دشمن او را احاطه کرده باشد و فرزندان و خویشان و اصحاب او کشته شده باشند محکمتر و قوی قلب تر از

ص:46

حسین علیه السلام ندیدم نه پیش از او و نه پس از کشته شدن او، چون او بر دشمنان حمله می کرد از سمت راست و چپ حضرتش فرار می کردند، مانند گله بز که گرگ بر آن حمله کند. (1) .در آن زمان جنگ تن به تن در میان شجاعان عرب مرسوم بود و اهل کوفه مردان جنگ و رزم بودند، و در جنگ های ایران و شام و خوارج شرکت کرده بودند، اما با این حال، از روبرو شدن با امام حسین علیه السلام هراس داشتند و حتی در صورت جنگ گروهی نیز تاب نیاورده، از مقابل آن حضرت فرار می کردند.از تشبیه مردمان کوفه به گله بز، میزان شجاعت دو طرف معلوم می شود. و اگر در کثرت زخمهای امام حسین علیه السلام و مقاومت او با آن بدن که از کثرت تیر مثل خارپشت شده بود، دقت شود، عظمت و شجاعت حسین بن علی علیهماالسلام معلوم می شود.اگر یک صدم آن زخمها به قوی ترین مردم برسد در حالی که مصیبت دیگری ندیده باشد، و دشمن او را احاطه نکرده باشد، همان خونریزی زخم ها او را از پای در می آورد.آری! او خلف صالح علی بن ابی طالب علیهماالسلام است، چنانکه ابن سعد به این امر اعتراف نموده است.«صلی الله علیک یا أباعبدالله»

جوانمردی امام حسین

بسیارند کسانی که به ریاست و سلطنت می رسند، اما ذاتا پست و فرومایه هستند، و سلطنت و ریاست، حقیقت آنان را تغییر نمی دهد. بنی امیه از این قماش بودند. کارها و جنایات ابوسفیان با نعش حمزه، برخوردهای معاویه با علی علیه السلام حتی

ص:47


1- 36. تاریخ طبری، ج 5، ص 452.

پس از شهادت آن حضرت، وادار کردن او مردم را به سب آن بزرگوار، کارهای یزید پلید با خاندان طهارت علیهم السلام، و جسارت او به سر انور امام علیه السلام، همگی کاشف از خباثت و پستی این شجره ملعونه می باشد. ولی فرزندان هاشم ذاتا آقا و بزرگ بودند. کارها و برخوردهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با مردم مختلف و آزاد نمودن آن حضرت مشرکین را در فتح مکه - پس از آن همه آزار و اذیت ها و مبارزه ها که با اسلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نمودند - نمونه ای از عظمت و بزرگواری آن سرور است.عفو نمودن علی علیه السلام از عایشه پس از جنگ جمل و روانه فرمودن او را به مدینه به آن طرز مجلل، و گذشت حضرتش از کشتن عمرو بن عاص و بسر بن ابی ارطات در میدان جنگ - چون کشف عورت نمودند - و برهنه نکردن آن حضرت جنازه ی عمرو ابن عبدود را و نگرفتن آن حضرت زره او را - با آن که زره او در میان عرب بی نظیر یا کم نظیر بود - نمونه ای است از فتوت و جوانمردی آن بزرگوار. پس از کشته شدن عمرو چون خواهرش جنازه او را دید که برهنه نشده، گفت: دیگر بر برادرم گریه نمی کنم، چون کشنده ی او جوانمرد عرب «علی» است. آری! «لا فتی الا علی».حسین بن علی علیه السلام وارث مجد و عظمت جد و پدر است. او نیز جوانمرد عصر خود بود. شاهد این موضوع، حکایتی است که طبری در تاریخ خود از هشام کلبی نقل نموده است. او می گوید:حر بن یزید ریاحی با هزار سوار در وسط روز و شدت گرما به امام حسین علیه السلام رسیدند، و در برابر آن حضرت ایستادند. حضرت به جوانان خود فرمود: این گروه را سیراب نمایید. آنها تمام سپاه را از تشنگی نجات دادند و سپس آب را در ظرف هایی ریخته، نزدیک اسب ها بردند و همه را سیراب نمودند. چون آخرین سوار، علی بن طعان محاربی دیرتر رسید و تشنگی در او اثر نموده بود، امام تشنگی او و اسب او را مشاهده فرمود، پس خود امام برخاست و لب مشک آب را برگردانید

ص:48

تا او و اسب او سیراب شدند. (1) .این گروه، دشمن امام حسین علیه السلام بودند، و از طرف ابن زیاد آمده بودند. آنان یاوران او نبودند، ولی امام علیه السلام نتوانست مشاهده کند که دشمنانش در آن بیابان با اسب های خود تشنه باشند. بزرگی و آقایی حضرتش تا این اندازه است. چون تشنگی آن جمع را مشاهده می کند، بی آن که آب بطلبند آنان را سیراب می نماید. آری! حسین علیه السلام فرزند امیرالمؤمنین است.در جنگ صفین نخستین فرمان این بود که جلو آب را بگیرند و لشکر علی علیه السلام را از برداشتن آب منع نمایند. علی علیه السلام، صعصعه را نزد معاویه فرستاد و فرمود به او بگو: من اگر چه به صفین آمدم، ولی تا اتمام حجت نکنم جنگ نمی کنم. تو جلوتر جنگ را شروع کردی، و از طرف دیگر پیش دستی نمودی و از آب برداشتن مردم جلوگیری کردی، دست از این کار بردار و بگذار همگی از آب بهره ببرند. سپس تأمل کنیم در کاری که برای آن به اینجا آمده ایم، و اگر مایل باشی بر سر آب بجنگیم و هر کس غالب شد آب بنوشد، همان کار را بنماییم.عمرو بن عاص به معاویه گفت: از آب جلوگیری مکن، نمی توان باور کرد آنان تشنه بمانند و تو سیراب باشی، فکر دیگری کن. معاویه مخالفت کرد، و آب را از سپاه حضرت علی علیه السلام بازداشت. علی علیه السلام به اصحاب خود فرمان داد تا لشکر معاویه را از آب دور کنند، و شریعه به تصرف لشکریان علی علیه السلام درآمد. لشکر گفتند: ما به معاویه و اهل شام آب نمی دهیم. علی علیه السلام فرمود: آب بردارید و به لشکرگاه خود برگردید و از آب بردن اهل شام جلوگیری نکنید. و به معاویه پیغام داد: ما جزای تو را نمی دهیم، و ما و شما هر دو از آب استفاده می کنیم!این است رسم جوانمردی و فتوت، و عمل معاویه هم کاشف از لئامت و فرومایگی او بود. این آب دادن به دشمنان در این خانواده سابقه داشته است. چون

ص:49


1- 37. تاریخ طبری، ج 5، ص 400 و 401.

عبدالمطلب در خواب مأمور به حفر چاه زمزم شد، قریش در این کار به او کمک نکردند. او با پسر خود مشغول کندن چاه شد، تا آن که آثار چاه پس از قرن ها اختفا، پیدا شد.قریش از عبدالمطلب خواستند که در سقایت آن چاه با او شریک شوند، ولی آن جناب مخالفت کرد. سرانجام تصمیم گرفتند نزد مردی در حدود شام روند تا به حکم او نزاع خاتمه یابد.پس عبدالمطلب با جمعی از خویشان خود و قریش نیز از هر طایفه اش جمعی، حرکت نمودند. در میان راه آب بنی هاشم تمام شد و مشرف بر مرگ شدند، ولی قریش به آنان آب ندادند و گفتند: می ترسیم ما نیز مثل شما شویم! پس از مدتی توقف، تصمیم گرفتند که برای یافتن آب حرکت کنند. چون عبدالمطلب بر شترش سوار شد از زیر پای شتر آن جناب آب بیرون آمد، و چشمه ای گوارا نمایان شد. آنها آب نوشیده و با خود نیز برداشتند، و به قریش نیز آب دادند، آن گاه آب فرورفت.امام حسین علیه السلام در شب عاشورا - پس از قدردانی از اصحاب خود و خبر دادن از پایان عمر خود - به اصحاب خود اجازه مرخصی می دهد و می فرماید: «از این شب و تاریکی آن استفاده کنید و هر کجا خواهید بروید» (1) .حسین علیه السلام نمی خواهد جنگ را به اصحاب خود تحمیل نماید، و در این موقع که وجود آن جماعت تأثیری در حیات حضرتش نخواهد داشت، آنان را وادار به جنگ و کشته شدن نماید.این امر در این خاندان سابقه داشته است. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز پس از آن که اصحابش در جنگ احد فرار کردند و جز علی علیه السلام و ابودجانه باقی نماندند، به آن دو اجازه ی مرخصی داد، ولی آن دو جوانمرد قبول نکردند، و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را در آن حال تنها نگذاردند.

ص:50


1- 38. تاریخ طبری، ج 5، ص 418.

فرزند علی علیه السلام، حضرت ابوالفضل علیه السلام نیز چنان کرد، و به پدر بزرگوار خود اقتدا فرمود و تا آخر، امام حسین علیه السلام را تنها نگذاشت.به راستی که «تعرف الأشیاء بأضدادها» (1) از بیماری و ناخوشی قدر صحت و خوشی دانسته می شود، و از رسیدن شب فواید روز معلوم می گردد. عظمت و فتوت حسین علیه السلام از مقایسه ی بین او و عبدالله پس از کشته شدن حسین علیه السلام در طلب سلطنت برآمد. یزید او را در مکه محاصره کرد که این محاصره با مرگ یزید بر طرف شد، و سلطنت او رو به توسعه گذاشت، و در مدت کمی اکثر بلاد به تصرف وی درآمد، تا آن که مروان، مصر و شام را به تصرف خویش درآورد. هنگامی که عبدالملک بن مروان به سلطنت رسید، عراق را از جنگ او بیرون آورد، و مصعب - برادر عبدالله و حاکم کوفه - را کشت.سپس حجاج بن یوسف را به جنگ عبدالله بن زبیر فرستاد و او حدود شش ماه عبدالله را در مکه محاصره نمود تا آن که فرزندان و خویشان و یارانش او را تنها گذاردند و بالاخره کشته شد.او در آخرین خطبه خود در مسجدالحرام گفت:«یا آل الزبیر! فلا یرعکم وقع السیوف، فانی لم أحضر موطنا قط الا ارتشت فیه من القتل و ما أجد من أدواء جراحها أشد مما أجد من ألم وقعها، صونوا سیوفکم کما تصونون وجوهکم لا أعلم امرءا کسر سیفه و استبقی نفسه، فان الرجل اذا ذهب سلاحه فهو کالمرأه أعزل، غضوا أبصارکم عن البارقه و لیشغل کل امرء قرنه و لا یلهینکم السؤال علی و لا تقولن أین عبدالله بن الزبیر؟ ألا من کان سائلا عنی فانی فی الرعیل الأول.» (2) .

ص:51


1- 39. جز به ضد، ضد را همی نتوان شناخت.
2- 40. تاریخ طبری، ج 6، ص 191. (ای خاندان زبیر! از تصادم شمشیرها بیم مدارید که من در هر جنگی بوده ام زخمدار از میان کشتگان برخاسته ام و علاج زخمها از زخم خوردن رنج آورتر نبوده، شمشیرهای خود را چنان محافظت کنید که چهره ی خویش را محافظت می کنید. کس را ندیده ام که شمشیر خود را شکسته باشد، اما جان خویش را محفوظ داشته باشد. کسی که سلاح خویش را از دست بدهد، همانند زن بی دفاع است. از برق شمشیرها چشم بدارید. هر کدامتان به مقابل خویش پردازد. به پرسش از من مشغول مشوید و مگویید: عبدالله بن زبیر کجاست؟ هر که از من می پرسد من در گروه نخستینم).

از مقایسه میان خطبه ی ابن زبیر برای اصحاب وخویشان خود، و خطبه ی امام حسین علیه السلام در شب عاشورا، تا حدی عظمت و شخصیت و آقایی امام معلوم می شود.امام علیه السلام پس از قدردانی و اظهار تشکر از آن جماعت، همه را مرخص نمود و فرمود: از تاریکی شب استفاده کنید و بروید، ولی عبدالله بن زبیر می گوید: شمشیر خود را خوب حفظ کنید. مبادا کسی شمشیر خود را بشکند برای آن که جان خود را حفظ کند و بهانه داشته باشد که چون شمشیر نداشتم، نتوانستم بجنگم و از این جهت تسلیم دشمن شدم، بجنگید! و مشغول مبارزه با دشمن باشید! و بیهوده از من سراغ نگیرید و نپرسید: عبدالله کجاست؟ من پیشاپیش سپاه مشغول جنگ هستم.میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است سید بن طاووس رحمه الله در لهوف می نویسد: «در شب عاشورا به محمد بن بشیر حضرمی - که از یاران امام علیه السلام بود - خبر رسید که پسر تو در مرز ری اسیر شده است. او گفت: اجر و پاداش این مصیبت را از خداوند می طلبم، دوست نداشتم او اسیر باشد و من زنده بمانم.امام علیه السلام سخن او را شنید و فرمود: خداوند تو را رحمت کند، به تو اجازه می دهم بروی و پسر خود را آزاد کنی.محمد بن بشیر گفت: درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از تو دست بردارم.امام علیه السلام فرمود: این پارچه ها را به این پسرت بده تا - به عنوان فدیه - برادر خود را آزاد کند.

ص:52

پس امام علیه السلام پنج پارچه به او داد که هزار دینار ارزش و بها داشت». (1) .ابوالفرج نقل می کند: مردی به لشکر امام علیه السلام آمد و به یکی از اصحاب آن حضرت گفت: اهل دیلم پسر تو را اسیر کرده اند، بیا با هم برویم و او را آزاد نماییم. او در جواب گفت: پاداش این مصیبت را از خداوند می خواهم.حسین علیه السلام فرمود: برو، من بیعت خود را از تو برداشتم، و فدیه ی پسر تو را می دهم. آن مرد گفت: هرگز من از تو جدا نمی شوم. چگونه بروم و احوال تو را از دیگران بپرسم؟ به خدا سوگند! چنین چیزی نمی شود. سپس بر سپاه دشمن حمله کرد و جنگید تا این که شهید شد. (2) .ببینید! امام علیه السلام چگونه در آن حال فکر خلاص اسیران است، ولی عبدالله بن زبیر در فکر شمشیر است.عدی بن حاتم طائی از امرا و پادشاهان عرب و از اشراف زادگان است، و تاکنون نام پدر او، حاتم طائی زنده است، و در جود و سخاوت ضرب المثل می باشد. واقدی می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سال نهم هجری، علی علیه السلام را برای جنگ به بلاد طی فرستاد. عدی که بزرگ قبیله ی طی بود، به شام فرار کرد، و علی علیه السلام خواهر او - دختر حاتم - را اسیر نمود، و به مدینه آورد (3) .طبری در این باره گوید: دختر حاتم در میان اسیران روانه مدینه شد، و چون به اشاره ی علی علیه السلام از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست رهایی نمود، آزاد شد، و با گروهی از قوم و قبیله اش به شام رفت.عدی سوگند یاد می کند و می گوید: من در میان خانواده ی خود بودم که خواهرم آمد و مرا ملامت کرد و گفت: ای قاطع رحم! ای ظالم! تو زن و بچه ی خود را برداشتی

ص:53


1- 41. اللهوف، ص 153 و 154.
2- 42. مقاتل الطالبیین، ص 78.
3- 43. المغازی، ج 2، ص 988 و 989.

و با خود آوردی و خواهر خود را در میان دشمنان گذاردی و فرار کردی!!عدی به خواهرش گفت: بد نگو، بخدا سوگند! هیچ عذری برای من نیست، آنچه را که تو می گویی مرتکب شدم. (1) .تأمل کنید، با این که عدی جوانمرد عرب است، در وقت خوف و ترس به فکر خواهرش نیست، او را رها می کند و پا به فرار می گذارد.بدتر از رفتار او رفتار ابوسفیان در جنگ احد است. چون مشرکان در اول امر شکست خوردند، فرار کردند و رفتند. زبیر می گوید: بخدا سوگند! هند و زنانی را که با او بودند می دیدم که شتابان می رفتند و گرفتن آنان آسان بود. (2) چون ابوسفیان، رئیس مشرکین احساس خطر و شکست نمود، زن خود هند و دیگر زنان که مشرکین با خود آورده بودند را فراموش کرد و ابوسفیان و مشرکین می خواستند جان خود را نجات داده و از معرکه ی جنگ بیرون روند و به فکر کسی حتی زن ها نبودند.ولی حسین بن علی علیهماالسلام در روز عاشورا با همه ی گرفتاریها و مصائب، به فکر اهل بیت خویش بود.جلودی گوید: امام علیه السلام وارد شریعه ی فرات شد و مشت خود را از آب پر نمود. سواری گفت: یا اباعبدالله! تو آب می خوری و حال آن که دشمن به سمت خیمه ی اهل بیت تو می رود؟! امام آب را ریخت و از شریعه بیرون آمد و بر لشکر حمله نمود و خود را به خیمه گاه رساند. معلوم شد که آن ظالم دروغ گفته است. (3) .ملاحظه شود! کسی که به حدی تشنه بوده که قلم از بیان آن عاجر است، و پس از زحمت زیاد بر دشمن پیروز گشته و خود را به آب رسانده، به مجرد آن که آن سخن را از دشمن می شنود، از شریعه آب بیرون می آید و آب برنمی دارد و آب در

ص:54


1- 44. تاریخ طبری، ج 3، ص 113 و 114.
2- 45. همان، ج 2، ص 513.
3- 46. مناقب آل أبی طالب، ج 4، ص 58 فی امامه ابی عبدالله الحسین علیه السلام.

دست را نیز خالی می کند و حتی در حین بیرون آمدن از شریعه آن را نمی آشامد. این است رسم جوانمردی!طبری از ابومخنف نقل می کند: شمر با جمعی به طرف خیمه گاه حسین علیه السلام رفته و میان امام علیه السلام و خیمه ها حایل شدند. امام فرمود: وای بر شماها! اگر دین ندارید و از روز قیامت نمی ترسید، لا اقل در دنیای خود آزادمرد و با حسب و شرافت باشید، و از این جهال خود جلوگیری کنید.شمر گفت: این حاجت تو روا است ای پسر فاطمه (1) .آری! این است رسم جوانمردی، آن حضرت تا زنده بود از حرم خود دفاع نمود، و عمل امام علیه السلام سرمشق جوانمردان جهان گردید. «صلی الله علیک یا اباعبدالله».ابن شهرآشوب درباره ی شجاعت و فتوت و جوانمردی امام علیه السلام این قضیه را نقل نموده است: بین امام حسین علیه السلام و ولید بن عتبه بن ابی سفیان - والی مدینه - بر سر مزرعه ای منازعه بود. امام حسین علیه السلام عمامه ولید را از سر او برداشت و به گردن او پیچید. مروان بن حکم گفت: به خدا سوگند! تاکنون کسی که بر امیر خود چنین جرئتی نماید، ندیده بودم.ولید گفت: به جهت حمایت من این سخن را نگفتی، بلکه چون حلم مرا دیدی، بر من حسد بردی. مزرعه مال حسین بود.امام علیه السلام چون این اعتراف را از ولید شنید فرمود: مزرعه مال تو شد ای ولید! و از جای برخاست و رفت. (2) .وقتی که ولید مدعی ملک بود و دروغ می گفت، امام بر او سخت گرفت و موقعیت و مقام او را ملاحظه نمود، با اینکه برادرزاده ی معاویه و والی مدینه بود، و

ص:55


1- 47. تاریخ طبری، ج 5، ص 450.
2- 48. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 68، فی مکارم اخلاقه علیه السلام.

چون به حقانیت امام علیه السلام اعتراف نمود، حضرت مزرعه را به او بخشید و رفت. این است کرم و آقایی و شجاعت و جوانمردی!انس گوید: کنیز امام علیه السلام دسته گلی به آن حضرت تقدیم نمود، حضرت او را در راه خدا آزاد کرد.من به آن حضرت گفتم: یک دسته گل چه ارزشی دارد که به پاداش آن وی را آزاد کردی؟حضرت فرمود: خداوند ما را این گونه ادب نموده، و فرموده است:(و اذا حییتم بتحیه فحیوا بأحسن منها أو ردوها) (1) .«و چون به شما درود گفته شد، شما به صورتی بهتر از آن درود گویید، یا همان را در پاسخ برگردانید.»و بهتر از عمل او، آزاد نمودن او بود. (2) .جوانمردی امام و پستی ایراد کننده را ببینید.در کشف الغمه از امام علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود:«صاحب الحاجه لم یکرم وجهه عن سؤالک، فاکرم وجهک عن رده» (3) .«صاحب حاجت آبروی خود را ریخته و از تو سؤال کرده، تو نیز به روا ساختن حاجت او آبروی خود را حفظ کن»عظمت گوینده ی این سخن و آقایی و جوانمردی او را، از همین جمله می توانید بدست بیاورید.ولید بن عتبه بن ابی سفیان - والی مدینه - حسین علیه السلام و عبدالله بن زبیر را برای بیعت با یزید طلبید. آن دو در مسجد نشسته بودند، ابن زبیر از امام علیه السلام می پرسد: به

ص:56


1- 49. سوره ی نساء، آیه 86.
2- 50. کشف الغمه، ج 2، ص 243، فی ذکر شی ء من کلامه.
3- 51. همان، ص 244، فی ذکر شی ء من کلامه.

نظر شما والی ما را در ین موقع از شب - که با کسی دیدار نمی کند - برای چه خواسته است؟امام علیه السلام مرگ معاویه و درخواست بیعت با یزید را پیش بینی می کند.ابن زبیر گوید: شما چه می کنید؟آن حضرت فرمود: با جمعی از جوانان خود پیش او می روم.سپس امام علیه السلام با جمعی از خویشان و اصحاب خود پیش ولید می رود و مروان هم آن جا بوده است. آن حضرت با مروان تندی می کند، و به او بد می گوید، و بیرون می آید و اصحاب را که بیرون منتظر حضرتش بودند، با خود می برد. حضرت یک شب در مدینه توقف می کند، و بعد حرکت می نماید و از جاده و راه اصلی منحرف نمی شود، ولی ابن زبیر از خانه بیرون نیامد، و نزد ولید نرفت، و چون فرستادگان والی دنبال او رفتند او به وسیله ی جعفر - برادر خود - اجازه گرفت و آن روز را به او مهلت دادند تا فردا نزد والی رود. آنگاه شبانه با همان برادر از بی راهه به سمت مکه فرار کرد. (1) .ابن زبیر رقیب یزید و طالب خلافت بود. او نیز از بیعت با یزید امتناع کرد، و بالاخره به آرزوی خود رسید و سالها بر اکثر بلاد اسلامی سلطنت نمود.از همین حکایت، تفاوت میان امام علیه السلام و علو همت و بزرگواری و سیادت امام علیه السلام معلوم می شود. حضرت با آن که مرگ معاویه و مسأله ی بیعت را پیش بینی نمود، در عین حال نزد والی رفت و جمعی را هم با خود برد که از او حمایت کنند و در همان جا با مروان بن حکم - سر سلسله سلاطین مروانی - که به والی پیشنهاد نموده بود امام علیه السلام را نگاه دارد تا بیعت کند وگرنه... به تندی برخورد کرد و جواب او را داد، و از خانه بیرون آمد، و پس از یک شب توقف، با اهل بیت و اصحاب خود از مدینه خارج شد، ولی ابن زبیر از رفتن به نزد والی خودداری نمود و واسطه

ص:57


1- 52. تاریخ طبری، ج 5، ص 341 - 338.

فرستاد تا مهلت بگیرد و به دروغ بگوید فردا می آید و به این بهانه، شبانه با برادر خود چون روباه فرار کرد.والی، ابن زبیر را تعقیب کرد و هشتاد نفر به دنبال او فرستاد، ولی چون از بی راهه رفته بود نجات یافت، لیکن همین والی مدینه چون عظمت حسین علیه السلام را می شناخت و رعایت سیادت و آقایی او را می نمود، متعرض آن سرور نگشت با آن که آن حضرت از راه عمومی حرکت می کرد و با عموم اهل بیت خود بود.

عفو و کرم

عفو، گذشت از گناه و تقصیر، و کرم، گذشت از مال است. گذشت از هر دو، بر امام علیه السلام بسیار سهل و آسان بود. چه بسا گذشت از مال برای کسی سهل و گذشت از تقصیر برای او مشکل باشد، ولی بزرگ مرد کسی است که گذشت از هر دو برای او آسان باشد.در «کشف الغمه» نقل نموده است: غلام امام علیه السلام مرتکب جنایتی شد که مستحق تنبیه و عقوبت بود. حضرت امر نمود او را بزنند.غلام گفت: یا مولای! (والکاظمین الغیظ) (1) .فرمود: از او دست بردارید.گفت: یا مولای! (والعافین عن الناس). (2) .فرمود: یا مولای! «والله یحب المحسنین). (3) .فرمود: تو را آزاد کردم و دو برابر آنچه به تو می دادم، برای تو باشد. (4) .

ص:58


1- 53. سوره ی آل عمران، آیه 134. «همانان که خشم خود را فرومی برند، و از مردم درمی گذرند، و خداوند نکوکاران را دوست دارد».
2- 54. سوره ی آل عمران، آیه 134. «همانان که خشم خود را فرومی برند، و از مردم درمی گذرند، و خداوند نکوکاران را دوست دارد».
3- 55. سوره ی آل عمران، آیه 134. «همانان که خشم خود را فرومی برند، و از مردم درمی گذرند، و خداوند نکوکاران را دوست دارد».
4- 56. کشف الغمه، ج 2، ص 243.

این قصه، نشانگر حلم و عفو و کرم و احسان بی کران امام علیه السلام است.به راستی! مردان بزرگ از عفو نمودن لذت می برند، و چه بسا دوست دارند عفو نمایند و اشاره می کنند تا شفیعی پیدا شود، و شفاعت نماید.عفو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از قریش پس از فتح مکه و عفو امام علیه السلام از حر بن یزید ریاحی در روز عاشورا، از بزرگترین عفوها محسوب می شود.بلکه می توان گفت: این عفو به مراتب مهم تر از عفو پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است. زیرا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فاتح شده بود و قریش مغلوب او بودند، و آنان با تمام اذیت ها و دشمنی ها، بیچاره و تسلیم شده بودند، ولی امام حسین علیه السلام موقعی حر را عفو نمود که گرفتار پیامدهای کار حر شده بود. زیرا اگر حر در آن موقع که امام علیه السلام می خواست برگردد جلوگیری نمی نمود، ظاهرا قضایای کربلا پیش نمی آمد. پس امام علیه السلام هنگامی حر را عفو نمود که در اثر رفتار حر، به محاصره ی دشمنان درآمده بود، اما پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم زمانی عفو فرمود که کارهای دشمنان بی اثر شده و همه ی دامها را از راه برداشته بود. میان این دو عفو، تفاوت از زمین تا آسمان است.حر بن یزید در روز عاشورا نزد امام علیه السلام آمد و گفت: ای پسر پیغمبر! قربانت گردم! من همان کسی هستم که نگذاشتم برگردی، و تو را در این مکان فرود آوردم و... حال از گناه خود پشیمان هستم و آمده ام تا جان خود را فدای تو کنم. آیا به نظر تو برای من توبه ای هست؟حضرت فرمود: بله! خداوند تو را می آمرزد (1) .جناب حر خود را درست معرفی کرد و امام علیه السلام را اغفال نکرد، و حضرت بدون آن که تأمل کند، توبه او را پذیرفت.به راستی من از عظمت عفو و گذشت امام علیه السلام در آن موقع، آن هم بدون تأمل و توبیخ و ملامت، در حیرتم! زیرا تمامی مصائب آن حضرت و اهل بیت او، مستند به

ص:59


1- 57. تاریخ طبری، ج 5، ص 427 و 428.

این مرد بود. و چنانکه اندازه ی صبر امام علیه السلام قابل تصور نیست، عفو او نیز بسیار عظیم است. امام علیه السلام فورا و بی ملامت و سرزنش، توبه ی او را پذیرفت و از او تجلیل کرد و فرمود: تو حر و آزادمرد هستی چنانکه مادرت تو را به این نام نامیده است. آنگاه از او خواست تا از مرکب پیاده شود (1) .گویا امام علیه السلام می خواسته در آن حال از او مهمان نوازی کرده و پذیرایی نماید، ولی حر قبول نکرد و اجازه خواست تا به سوی دشمن برود. امام علیه السلام اجازه داد.شاید وجدان حر ناراحت بوده و دیگر نمی توانسته در میان اصحاب توقف کند، و به آنان نگاه کند، و با آنان سخن گوید. او خود را شرمنده می دیده و جز با رفتن و کشته شدن، نمی توانسته خود را آسوده نماید.تعجب می کنم از کسانی که به عظمت گناه حر نگاه می کنند و نمی توانند از گناه او چشم بپوشند و از او راضی شوند، چگونه به وسعت عفو و عظمت آن فرزند «رحمه للعالمین» نمی نگرند، جایی که خود امام علیه السلام از او گذشت کرده و راضی شده و تمجید کرده، دیگران چه می گویند؟در کتاب «مناقب» روایت شده است: عبدالرحمان سلمی - قاری قرآن - سوره ی حمد را به یکی از فرزندان امام علیه السلام آموخت. وی چون سوره ی حمد را برای پدر خواند، امام علیه السلام امر فرمود که هزار دینار به معلم بدهند و دهان او را از در و جواهر پر نمایند.به آن حضرت گفتند: چرا این مقدار عطا نمودی؟او فرمود: در مقابل عمل وی چیزی نیست. و این دو شعر از امام علیه السلام است:اذا جادت الدنیا علیک فجد بها علی الناس طرا قبل ان تنفلت فلا الجود یفنیها اذا هی اقبلت و لا البخل یبقیها اذا ما تولت (2) .

ص:60


1- 58. همان، ج 5، ص 428.
2- 59. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 66 فی مکارم اخلاقه. «هنگامی که دنیا به تو روی آورد، جود و بخشش کن پیش از آن که از دست تو برود، زیرا جود و بخشش آن را از بین نمی برد اگر رو کرده باشد و بخل آن را نگه نمی دارد اگر پشت کرده باشد».

همچنین در کتاب «مناقب» روایت شده است: روز عاشورا در پشت امام علیه السلام علامتی دیدند، علت آن را از امام زین العابدین علیه السلام پرسیدند.حضرت فرمود: این اثر انبانی است که به دوش خود می گذارد و به خانه ی یتیم ها و فقیرا و بیوه زنها می برد. (1) .کمک به مستحقین در خفا و پنهانی، از بزرگ مردانی صادر می شود که به ستایش مردم کار ندارند، و تنها خداوند جهان را در نظر دارند، و برای رضای او با دستان خود و بدون هیاهو به بیچارگان کمک می نمایند خداوند در قرآن می فرماید.(انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکورا). (2) .«ما برای خشنودی خداست که به شما می خورانیم و پاداش و سپاس از شما نمی خواهیم»

زهد و تواضع امام

مسعده گوید: امام علیه السلام از کنار جمعی از فقرا عبور می نمود. آنها سفره ای پهن کرده و چند تکه نان در آن گذاشته بودند، از امام علیه السلام خواهش کردند که با آنان هم غذا شود.امام علیه السلام فوری قبول کرد و نشست و با آنان از آن نان ها خورد و این آیه را قرائت نمود:(ان الله لا یحب المستکبرین) (3) .«او گردنکشان را دوست نمی دارد».

ص:61


1- 60. همان، ص 66.
2- 61. سوره ی دهر، آیه 9.
3- 62. سوره ی نحل، آیه 23.

آنگاه فرمود: من دعوت شما را پذیرفتم، شما نیز دعوت مرا بپذیرید. پس همگی برخاستند و به منزل امام علیه السلام رفتند. حضرت به کنیز خود فرمود: هر چه غذای خوب ذخیره کرده ای حاضر کن. (1) .کسانی که کریم و شریفند، می دانند که امام علیه السلام تا چه حد تواضع فرموده است. نزد آنان نشستن با آن که شاید محل رفت و آمد عموم بوده و از تکه نان های آن ها خوردن که از جاهای مختلف جمع کرده بودند، از مثل آن سرور انصافا تواضعی است عظمی. آن حضرت بدون آن که تعلل و تسامح کند، فوری دعوت آنان را اجابت فرمود و با آنان نشست. آنگاه از آنان دعوت نمود، مثل آن که آنها همردیف آن حضرت هستند، و به آنان گفت: هر دیدی، بازدید دارد. من سخن شما را شنیدم، شما نیز دعوت مرا اجابت کنید. و قطعا در منزل بزرگان غذاهای مخصوصی هست که برای مهمانان عزیز ذخیره می شود، امام از آن ذخیره ها برای فقرا طلبید، و به آنان فهماند که در نظر وی عزیز هستند، و فقر و مسکنت آنان موجب این نیست که در نظر آن سرور کوچک شمرده شوند.آری! امام حسین علیه السلام در این خلق و خوی عظیم به جد بزرگوار خود تأسی کرده است، و سلوک و رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب صفه، سرمشق فرزند او است. روات و ناقلان اخبار و تاریخ، در زمان سلطنت معاویه و یزید نمی توانستند فضایل و مناقب اهل بیت رضوان الله تعالی علیه را نقل نمایند، و چه بسا همین نقل فضیلت موجب کشته شدن راوی می شد. از این جهت است که فضایل و مناقب امام حسین علیه السلام را باید در این گوشه و آن گوشه پیدا کرد.نیز در کتاب «مناقب» آمده است: امام حسین علیه السلام بیست و پنج سفر پیاده از مدینه به مکه معظمه برای حج رفت با آن که بهترین مرکبها در معیت حضرتش

ص:62


1- 63. تفسیر عیاشی، ج 2، ص 257، ح 15، در تفسیر سوره ی نحل، آیه 23.

بود. (1) .فرق است میان کسی که به جهت فقر پیاده به حج رود با کسی که برای تواضع و عبادت خداوند با توانایی بر سوار شدن، پیاده رود و این دو در اجر و ثواب برابر نخواهند بود.حضرت صادق علیه السلام فرمود: «خداوند به چیزی سخت تر و بهتر از پیاده رفتن به سوی خانه او، عبادت نمی شود» (2) .چه بسا در اثر پیاده رفتن امام علیه السلام، ثروتمندان به این عبادت دعوت می شدند، و به آن سرور اقتدا می نمودند. از طرفی، این عمل موجب تشویق فقرا برای پیاده روی و دلجویی از آنان می شد. و در اثر این عمل، آنان نیز با رضایت خاطر و با نشاط، این عبادت را بجا می آوردند.از این رو است که امام علیه السلام بیست و پنج سفر پیاده به حج رفته، و بزرگترین عبادت را انجام داده، و اجر عظیم الهی را در نظر گرفته است.

عظمت امام حسین در نظر مردم

عرب همیشه به قریش با دیده ی احترام نگریسته و از میان قریش، بنی هاشم افضل و سرور آنها بودند. و سیادت آنان بر طوایف دیگر قریش، محرز و آشکار بود. بزرگ بنی هاشم در هر زمان نیز دارای فضایل و صفاتی بود که شایسته ی یک رئیس و آقا بود. در زمان حسین بن علی علیهم السلام، آن حضرت از جهت حسب و نسب، اشرف بنی هاشم بود، و این امری است که تمام قریش به آن اذعان و اعتراف داشتند.پس با قطع نظر از مسأله امامت واسلام، باید امام حسین علیه السلام افضل و اشرف تمام قریش باشد، چنانکه پیش از اسلام همیشه بزرگ بنی عبدمناف و بنی هاشم

ص:63


1- 64. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 69 فی مکارم اخلاقه.
2- 65. تهذیب، ج 5، ص 11، کتاب الحج، باب 1، ح 28.

سید و آقای قریش و اشرف همه ی عرب بوده، و تمامی طوایف نسبت به او خاضع بودند. - من این موضوع را در حالات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در شرح احوال اجداد آن سرور مفصلا بیان نموده ام - ولی پس از اسلام، افتخارات در نظر مسلمین تغییر نمود. چه بسا کسانی در دوران جاهلیت شریف بودند، ولی پس از اسلام پست شدند، و چه بسا کسانی در جاهلیت پست بودند ولی اکنون بزرگ و شریف شدند.ملاک عظمت و افتخار در نظر مسلمین اسلام بود. پس هر کس که درک صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نمود و یا سبقت به اسلام آوردن گرفت، و یا در راه پیشرفت اسلام مجاهداتی داشت، در نظر مسلمانان بزرگ بود. با توجه به این مطلب نیز، حسین بن علی علیه السلام اشرف از همه ی مسلمانان و اولین شخصیت آنان بود. زیرا تمامی افتخارات در اثر تقرب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود و امام حسین علیه السلام فرزند آن سرور بود. افتخار اصحاب به درک صحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، و حال آن که امام حسین علیه السلام علاوه بر آن که از صحابه است، فرزند و پاره ی تن آن سرور است.پدر او اولین مؤمن به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و به مجاهدات و شمشیر او، فتوحات و پیشرفت هایی برای مسلمانان حاصل شد. او عموزاده ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و تربیت یافته ی آن سرور و خلیفه ی مسلمانان و باب علم نبی صلی الله علیه و آله و سلم بود. در علم، اعلم مسلمانان و در زهد، ازهد آنان و در هر فضیلتی، افضل از آنان بود.مادر او، فاطمه علیهاالسلام دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و سرور زنان عالمیان است، و حسین و برادرش امام حسن علیهم السلام سید جوانان اهل بهشت هستند.این فضایل نسبی حضرت بود که مسلمانان تا حدی می دانستند. از این ها گذشته، فضایل و مناقب خود امام علیه السلام است که در این ها نیز با کسی قابل مقایسه نیست. در هر فضیلتی مانند زهد، تقوا، شجاعت، علم، صبر، کرم و جز اینها، اول شخص بود. پس امام حسین علیه السلام بزرگترین فرد مسلمانان در نظر هر مسلمانی بود و همه ی مسلمانان در برابر او خاضع و فروتن بودند.

ص:64

عبدالله بن مطیع، به امام علیه السلام گفت: عازم کجا هستی؟آن حضرت فرمود: فعلا به سوی مکه می روم تا بعد خداوند چه خواهد.عبدالله گفت: مجاور مکه شو. چون تو سید عرب هستی، و اهل حجاز، کسی را بر تو مقدم نمی دارند، و مردم از هر طرف به تو روی می آورند. مبادا از مکه دور شوی، به خدا سوگند! اگر تو کشته شوی ما همگی پس از تو بنده و ذلیل خواهیم شد (1) .صدق گفتار این مرد سیاسی، در آینده ی نزدیکی روشن شد. پس از شهادت امام علیه السلام و غلبه یزید بر اهل مدینه، مسلم بن عقبه همه ی مردم را به بیعت با یزید دعوت نمود، با این شرط که بنده ی او هستند و یزید درباره ی آنها هر چه بخواهد می تواند انجام دهد، بدون این که فرقی میان قرشی و غیر قرشی باشد.این گونه بیعت، در اسلام و عرب بی سابقه بوده است. آری! قریش پس از حسین علیه السلام بنده وذلیل شدند، و این است جزای کسانی که قدر نعمت را ندانستند.(و لئن کفرتم ان عذابی لشدید) (2) .«و اگر ناسپاسی نمایید، قطعا عذاب من سخت خواهد بود».و هر کس که بیعت نکرد کشته شد، فقط امام سجاد علیه السلام از این گونه بیعت معاف شد.مسلم بن عقبه به امام سجاد علیه السلام احترام کرد و او را روی تخت خود نشاند و از امام علیه السلام بر آن که برادر یزید و پسر عموی او است، بیعت گرفت، چنانکه این موضوع را در همین کتاب شرح خواهم داد. ان شاءالله.ابن شهرآشوب نقل می کند: مرد اعرابی نزد معاویه آمد و از او حاجت و درخواستی نمود.

ص:65


1- 66. تاریخ طبری، ج 5، ص 351.
2- 67. سوره ی ابراهیم، آیه 7.

معاویه حاجت او را رد کرد. در این وقت حسین علیه السلام وارد شد، و معاویه مشغول پذیرایی از امام علیه السلام گردید.اعرابی پرسید: این آقایی که وارد شد کیست؟به او گفتند: حسین بن علی علیهماالسلام است.اعرابی گفت: ای پسر دختر رسول خدا! از تو خواهش می کنم از من شفاعت نمایی تا حاجت مرا روا سازد.پس حسین علیه السلام شفاعت نمود، و معاویه قبول کرد، و حاجت اعرابی برآورده شد. سپس این اشعار را گفت:اتیت العبثمی فلم یجد لی الی ان هزه ابن الرسول هو ابن المصطفی کرما و جودا و من بطن المطهره البتول و ان لهاشم فضلا علیکم کما فضل الربیع علی المحول می گوید: معاویه به من بخشش نکرد تا آن که پسر پیغمبر او را تکان داد.او پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و وارث جود و کرم آن سرور است.فضیلت بنی هاشم بر بنی امیه، نظیر فضیلت باران بهار بر خشکی و تنگ سالی است.معاویه به او گفت: ای اعرابی! من حاجت تو را روا ساختم و تو حسین را مدح و ثنا می گویی؟اعرابی گفت: بلی! از حق او به من دادی، و حاجت مرا روا ساختی. (1) .اعرابی درست می گفت. زیرا به جهت وجاهت و آبروی شفیع بود که حاجت او برآورده شد وگرنه معاویه او را رد نموده بود، و فضیلت بنی هاشم بر بنی امیه، و حسین علیه السلام بر معاویه چنان است که او گفت، بلکه نظیر فضیلت نور است بر ظلمت

ص:66


1- 68. مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 81، فی مفردات مناقبه.

و این معنی را دشمنان حسین علیه السلام نیز می دانستند، و دانسته به روی او شمشیر کشیدند.ابوالفرج گوید: قاتل حسین به یزید گفت:اوقر رکابی فضه او ذهبا فقد قتلت الملک المحجباقتلت خیر الناس اما و أبا و خیرهم اذ ینسبون نسباببینید! چگونه قاتل امام حسین علیه السلام به یزید می گوید: پادشاه عالی جاه را که بهتر از همه ی مردم از جهت پدر و مادر و نسب است، من کشته ام. (1) .حمید بن مسلم گوید: مردم به سنان بن انس گفتند: تو حسین، پسر علی و فاطمه رضوان الله تعالی علیه را کشتی. او کسی بود که از تمام عرب بزرگتر و برای او نظیر و مانندی نبود. او می خواست سلطنت را از بنی امیه بیرون نماید. پس به نزد امرای خود برو و مزد خود را از آنان بگیر، و اگر آنان تمام گنجهای خود را به تو بدهند در مقابل کار تو چیزی نیست.پس سنان سواره آمد و بر در خیمه ی عمر بن سعد ایستاد و به فریاد بلند همان دو شعر بالا را خواند.پسر سعد گفت: شهادت می دهم که تو دیوانه هستی! پس او را نزد خود طلبید و چون داخل شد، با چوب دستی خود او را زد و گفت: ای دیوانه! اگر ابن زیاد این سخن را از تو بشنود، تو را می کشد. (2) .معلوم می شود که سنان از تهدید ابن سعد نترسیده و از برای خود یزید نیز آن دو شعر را خوانده است. آری! او که برای طلا و نقره، خانه ی آخرت خود را خراب کرده، چگونه از خواندن آن دو شعر صرف نظر کند و مزد خود را نخواهد؟ او می دانست که بهترین بشر را کشته، پس می خواست مزد خود را بگیرد و بار خود را

ص:67


1- 69. مقاتل الطالبیین، ص 80.
2- 70. تاریخ طبری، ج 5، ص 454.

از طلا یا نقره پر کند، و چون اطمینان به صدق خویش داشت، بدون ترس و وحشت از یزید مزد خود را می خواست، و به صراحت مقتول خویش را معرفی می نمود، و در جایی نقل نشده که یزید او را تنبیه نموده، یا او را کشته باشد.عبدالله بن زبیر سالها هوس خلافت و سلطنت را در سر می پروراند. او پدر خود، زبیر را - که سالها ارادت و دوستی با امیرالمؤمنین علیه السلام داشت - وادار نمود تا با حضرتش دشمنی کند، و هم چنین خاله ی خود «عایشه» را گمراه نمود، و به سمت بصره کشاند و جنگ جمل را بپا کرد، تا آن که به خلافت برسد.او پس از مرگ یزید، به آرزوی خود رسید و بر اکثر بلاد اسلامی تسلط یافت، تا آن که مروان و عبدالملک خروج کردند و قسمتی از مناطق حکومتی او را گرفتند، و سرانجام پس از شش ماه محاصره، در مکه معظمه کشته و به دار آویخته شد.او با یزید بیعت نکرد، و از مدینه به مکه معظمه فرار کرد. در مکه کار او رونق گرفت، و مردم به سراغ او می آمدند و او زمینه ی سلطنت خود را آماده می ساخت، ولی چون حسین بن علی علیهم السلام وارد مکه شد مردم از اطراف ابن زبیر پراکنده شدند، و خود عبدالله نیز هر روز یا یک روز در میان، به دیدن امام حسین علیه السلام می آمد.مردم مکه و کسانی که از شهرستانها برای عمره می آمدند، همگی به زیارت امام علیه السلام می رفتند، و امام ناخوشایندترین خلق نزد ابن زبیر بود. چون او می دانست مادامی که امام علیه السلام در مکه باشد، اهل حجاز با او بیعت نمی کنند، و حسین علیه السلام بزرگتر از او است، و مردم از او اطاعت می نمایند (1) .دو نفر از قبیله ی بنی اسد می گویند: روز هشتم ذیحجه به مکه وارد شدیم و دیدیم حسین علیه السلام و ابن زبیر نزدیک کعبه ایستاده اند. به آنها نزدیک شدیم و شنیدیم که ابن زبیر به حسین علیه السلام می گوید: اگر می خواهی در مکه بمانی، با تو بیعت می کنم و مساعد تو خواهم شد.

ص:68


1- 71. همان، ص 351.

حسین علیه السلام فرمود: پدرم به من خبر داد که بزرگی را در مکه می کشند و بدین سبب هتک حرمت کعبه می شود، و من نمی خواهم سبب هتک حرمت کعبه باشم.او گفت: پس بمان و اختیار را به من واگذار، و من از تو اطاعت می نمایم و هیچ گاه تو را معصیت نمی نمایم.حضرت فرمود: این را هم نمی خواهم (1) .مقصود من از این دو نقل، بیان موقعیت و عظمت امام علیه السلام بود که حتی ابن زبیر می دانست مردم با وجود امام علیه السلام از او اطاعت نمی کنند. کسی گمان نکند که ابن زبیر راست می گفته و حاضر به اطاعت از امام، یا بیعت با آن حضرت بوده است. زیرا ابن زبیر دشمن سرسخت امیرالمؤمنین علیه السلام، بلکه بنی هاشم و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است، و هیچ وقت نمی خواسته با امام همکاری کند.من اطمینان دارم اگر امام می ماند و ابن زبیر با آن حضرت بیعت می کرد، خود او نقض عهد می نمود و پیمان شکنی می کرد، و با همان یزید می ساخت، و بر امام علیه السلام می تاخت.مگر پدر او با علی علیه السلام بیعت نکرد، و بعد بیعت را شکست و با معاویه رفاقت نمود و به سوی بصره شتافت، و شهر را از تصرف والی امیرالمؤمنین علیه السلام خارج کرد، و عده ای از یاوران امام علیه السلام را کشت؟!قطعا زبیر از پسرش عبدالله، بهتر بود. مادر زبیر، «صفیه» عمه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و دختر عبدالمطلب است، و مادر عبدالله بن زبیر، «اسماء» دختر ابوبکر است. زبیر سالها از ارادتمندان علی علیه السلام بود، و به جهت علی علیه السلام پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابوبکر، پدر زن خود بیعت نمی کرد، ولی پس از آن که خلافت به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید و پیشاپیش دیگران با آن حضرت بیعت نمود، بیعت را شکست و با علی علیه السلام جنگ کرد.

ص:69


1- 72. همان، ص 384.

جایی که پدر با آن همه سوابق و دوستی، چنین نقض عهد نماید، از پسر او چه انتظاری می توان داشت؟! عبدالله پسر او، از اول امر دشمن این خانواده بود و با امیرالمؤمنین علیه السلام جنگید، پس چگونه می توان قول او را باور کرد؟آری! عبدالله می دانست که امام علیه السلام از مکه معظمه بیرون می رود، لذا این سخن را گفت و به اصطلاح، تعارف نمود، وگرنه، او میل به ماندن امام علیه السلام نداشت. چنانکه طبری از ابومخنف نقل می نماید که ابن زبیر به امام علیه السلام گفت: اگر در حجاز بمانی و خواهان سلطنت باشی، هیچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد - ان شاءالله -پس از رفتن او، امام علیه السلام فرمود: هیچ چیز دنیا - جز سلطنت - پیش او، بهتر از خارج شدن من از حجاز نیست. چون می داند با وجود من به مقصود خویش نمی رسد، و مردم او را با من برابر نمی دانند، پس آرزو دارد من بروم تا زمینه برای او مساعد شود (1) .بلکه می توان گفت: ابن زبیر امام علیه السلام را بر سفر عراق تحریک می نموده و می خواسته حضرت را از حجاز بیرون سازد به این بهانه که تو شیعیان خوبی در عراق داری، و اگر من به جای تو بودم نزد آنان می رفتم، و از منکرات نهی می کردم. چنانکه این موضوع را شرح خواهم داد.پس سخنان و اظهارات ابن زبیر سبب نشود تا ساده لوحانی بگویند: اگر امام علیه السلام در مکه می ماند، و ابن زبیر با او بیعت می کرد، کار او محکم می شد و بر یزید غالب می آمد، و گرفتار عراقیان نمی شد.من ابن زبیر را پست تر و شقی تر و ناصبی تر از یزید بن معاویه می دانم. شقاوت او به حدی بود که عبدالله بن عباس در وقت وفات خود به فرزندش، علی گفت: به شام برو و نزد فامیل خودت - اولاد عبدمناف - بمان. پس مصاحبت یزید بن معاویه را بر مصاحبت عبدالله بن زبیر مقدم داشت. (2) .

ص:70


1- 73. همان، ص 383.
2- 74. مقاتل الطالبیین، ص 315 و 316.

ابوالفرج در ضمن احوال یحیی بن عبدالله حسنی می نویسد: یحیی بن عبدالله به هارون الرشید گفت: روزی گاوی را در نزد عبدالله بن عباس کشتند. چون جگرش را درآوردند، سوراخ سوراخ شده بود. پسر عبدالله بن عباس به پدرش گفت: جگر این گاو را می بینی! عبدالله بن عباس به پسرش، علی گفت: پسر زبیر جگر مرا این چنین کرده است (1) .این نقل از ابوالفرج اموی که می گوید: عبدالله بن عباس مصاحبت یزید را بر مصاحبت ابن زبیر مقدم داشت و این مطلب را وقت فوت خود به فرزندش، علی وصیت نمود، به نظر من نادرست است، زیرا به گفته ی مسعودی، عبدالله بن عباس در سال شصت و هشت وفات کرد، و از بعضی نقل نموده که در سال شصت و نه وفات کرد (2) و یزید بن معاویه در ماه صفر سال شصت و چهار هلاک شده بود، لذا مسعودی گوید: عبدالله بن عباس در زمان سلطنت عبدالملک فوت نمود. (3) و بعید نیست که راوی، عبدالملک را با یزید اشتباه کرده باشد.وقتی که عبدالملک به جنگ مصعب بن زبیر رفت و مصعب را کشت، علی بن عبدالله بن عباس در نزد او بود. زیرا مسعودی گوید: برادر عبدالملک به او گفت: به مصعب امان بده. عبدالملک با حاضران در مجلس درباره ی امان دادن به مصعب مشورت کرد. علی بن عبدالله بن عباس گفت: او را امان مده!خالد بن یزید بن معاویه گفت: او را امان بده، و میان خالد و علی در حضور عبدالملک نزاع شد، و به یکدیگر بد گفتند و فحش دادند (4) .همچنین از این داستان معلوم می شود که علی بن عبدالله می خواسته انتقام گذشته را بگیرد، و اذیتهای عبدالله بن زیبر به پدر و فامیلش را تدارک نماید.

ص:71


1- 75. همان.
2- 76. مروج الذهب، ج 3، ص 101.
3- 77. همان.
4- 78. همان، ص 107.

جهاد امام و یاری دین خدا

هر کدام از حجج خدا در زمان خود به وظیفه ی خویش آشنا بودند، و به آن کاملا عمل می کردند، ولی جهاد امام حسین علیه السلام در راه نصرت دین خدا، بالاترین و برترین مجاهدت ها بوده است. زیرا در اثر این جهاد، خود و یاران و اهل بیتش کشته شدند، و سرهایشان از این شهر به آن شهر برده شد و زنان و اهل حرمش اسیر گشتند، و چنین واقعه ای در تاریخ حجج خدا بی سابقه بود.همین است سر این که خداوند، امامت را در ذریه آن حضرت قرار داد. به راستی که مصیبت امام علیه السلام بالاترین مصائب است.انست مصیبتکم رزایانا التی سلفت و هونت علینا الرزایا الاخرهمصائب هیچ مظلومی از انبیا و صدیقین، قابل مقایسه با مصائب امام علیه السلام نیست. چون سخت ترین مصیبت در برابر مصیبت امام مظلوم علیه السلام گذارده شود، ناچیز می نماید. بی جهت نیست که معاویه بن وهب از امام صادق علیه السلام روایت نموده است:«کل الجزع والبکاء مکروه سوی الجزع والبکاء علی الحسین علیه السلام» (1) .«بی تابی و گریه کردن بر هر مصیبتی مکروه است به جز در عزای حسین علیه السلام».و ابن ابی عمیر به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت نموده است: اسماعیل صادق الوعد که خدا از او نام برده، (2) غیر از اسماعیل پسر ابراهیم علیه السلام است. او پیغمبری بود که قوم او پوست سر و صورت او را کندند، پس خداوند ملکی را نزد او فرستاد و او مأمور بود که هر چه اسماعیل راجع به عذاب خود بخواهد،

ص:72


1- 79. بحارالانوار، ج 42، ص 313.
2- 80. اشاره به آیه ی 54، سوره ی مریم است که خداوند می فرماید: (و اذکر فی الکتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا) و در این کتاب از اسماعیل یاد کن، زیرا او در وعده هایش صادق و فرستاده و پیامبر بود.

انجام دهد.اسماعیل علیه السلام در جواب ملک گفت:«لی اسوه بما یصنع بالحسین علیه السلام»«من می خواهم به حسین علیه السلام اقتدا کرده باشم» (1) .کوتاه سخن، جهاد امام حسین علیه السلام بزرگترین جهاد در راه خدا است، و برای آن نظیری نیست. بر اثر این جهاد، کاخ ظلم خاندان معاویه واژگون گشت، و تمام زحمات و نقشه های معاویه بر باد رفت، و بجای «اللهم ارحم معاویه» که چند قرن در میان مردم رواج داشت «اللهم العن یزید بن معاویه» معمول گشت، و تمام زشتیهای معاویه و بنی امیه روشن گردید، و حقانیت امیرالمؤمنین و ذریه پاک او رضوان الله تعالی علیه آشکار گشت.امروز، ترویج دین با یاد و نام امام حسین علیه السلام همراه است. مجالسی که برای احیای دین و ذکر فضایل اهل بیت رضوان الله تعالی علیه به پا می شود با ذکر مصائب آن سرور ختم می شود. ثواب هایی که برای گریه کردن بر امام و حزن بر مصائب و زیارت او ذکر شده و گریه پیغمبر و امیرالمؤمنین و ائمه دیگر علیهم السلام، عظمت جهاد آن حضرت را آشکار می کند. از سخنان حضرت رضا علیه السلام به ریان بن شبیب و عوضها و پاداش هایی که خداوند به حسین علیه السلام داده و فرشته هایی که قبر او را در بردارند، و همیشه دسته ای می روند و دسته ی دیگری می آیند و عزاداری می کنند نیز می توان به عظمت جهاد امام حسین علیه السلام پی برد.امرای بنی امیه، دین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را از میان برداشته بودند، و به سبب قیام و دعوت و شهادت حسین علیه السلام پرده از نقشه های شوم آنان کنار رفت، و حقانیت امام روشن گردید. «این همه آوازها از شه بود».اکنون برای آن که نقشه های شوم معاویه و خاندان او آشکار و علت قیام حسین

ص:73


1- 81. بحارالانوار، ج 44، ص 227.

بن علی روشن شود، به بررسی چند مطلب می پردازیم:- خلافت چیست؟ و خلیفه کیست؟- محبوبیت و موقعیت معاویه نزد اهل شام و علت آن.- آثار سلطنت معاویه و منافقین.- زمینه سازی سلطنت یزید.- شخصیت یزید.- شخصیت عبدالله بن زبیر، کاندیدای خلافت پس از هلاکت معاویه.- راز و سر صلح امام حسن علیه السلام با معاویه و جنگ امام حسین علیه السلام با یزید.

ص:74

خلافت چیست؟ و خلیفه کیست؟ لزوم وجود خلیفه در هر عصر

خداوند در قرآن می فرماید:(الم تر الی الملاء من بنی اسرائیل من بعد موسی اذ قالوا لنبی لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله... و قال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا...) (1) .«آیا از حال سران بنی اسرائیل پس از موسی خبر نیافتی آنگاه که به پیامبری از خود گفتند: پادشاهی برای ما بگمار تا در راه خدا پیکار کنیم... و پیامبرشان به آنان گفت: در حقیقت، خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهی گماشته است».از این آیه معلوم می شود که در دوره ای پس از موسی علیه السلام میان پیغمبری و پادشاهی جدایی و پیغمبر غیر از پادشاه بوده است. پیغمبر بنی اسرائیل در آن زمان، مانند علمای این زمان بوده که فقط احکام خدا را بیان می کردند، و از سیاست و اداره امور بر کنار بودند.ولی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چنین نبود. او پادشاه مسلمانان بود. نظم امور مسلمین و اجرای حدود و قوانین و عزل و نصب امرا و فرمانداران از جانب خداوند به او سپرده شده بود:

ص:75


1- 82. سوره ی بقره، آیه ی 246 و 247.

(أطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم) (1) .«خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید».(النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم) (2) .«پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است».احکام به تدریج بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل می شد تا آن که دین تکمیل گردید، و شریعت او پاینده و دائمی گشت و تا قیام قیامت زنده و پا بر جا است، و پس از آن سرور پیغمبری نخواهد آمد. با تکمیل دین، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از میان مردم رفت، ولی پادشاهی او از بین نرفت و برای او خلفا و جانشینانی بود. این خلافت برای اداره ی امور رعیت و مملکت و اقامه ی حدود و نهی از منکر و امر به معروف است، نه برای رسالت و پیغمبری، چون پس از او پیغمبری نیست. «لا نبی بعده»؛ و او خاتم النبیین است، و در این امر میان مسلمانان اختلاف نیست.در این که برای پیغمبر خلیفه لازم است نزاعی نیست، و همه ی مسلمانان بر لزوم خلافت اتفاق نظر دارند، اگر چه در تعیین خلیفه میان مسلمین پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اختلاف بوده است.همچنین اکثریت مسلمانان در این امر اتفاق دارند که جانشین پیغمبر باید از همه ی مردم افضل باشد. عمر که ابوبکر را معین کرد و با او بیعت نمود، استدلال می کرد که او افضل از دیگران است.طبری گوید: ابوبکر گفت: عمر و ابوعبیده حاضرند، هر کدام را که می پسندید با او بیعت کنید.آن دو گفتند: نه، به خدا سوگند! ما بر تو والی نخواهیم شد، چون تو افضل مهاجران هستی! و با پیامبر در غار بودی، و به جای پیامبر، پیش نماز شدی، با این

ص:76


1- 83. سوره ی نساء، آیه ی 59.
2- 84. سوره ی احزاب، آیه ی 6.

حال سزاوار نیست کسی بر تو مقدم گردد و پیشوای امت شود (1) .أبوبکر نیز هنگام مرگ، عمر را معین نمود. طلحه بن عبیدالله به او گفت: تو که می دانی با وجود تو مردم از دست عمر چه می کشند، پس اگر خداوند بعد از مردن از تو بپرسد، چگونه رعیت را به او سپردی و عمر را جانشین خود قرار دادی، چه جوابی می دهی؟ابوبکر گفت: به خداوند می گویم: بهترین آنان را خلیفه نمودم. (2) .طبری نقل می کند: ابوبکر در هنگام مرگ، از عبدالرحمان بن عوف راجع به عمر سؤال نمود. او گفت: عمر از همه افضل است.پس از او عثمان را خواست و همین مطلب را از او پرسید. عثمان گفت: باطن او بهتر از ظاهرش است و در میان ما برای او نظیری نیست! (3) .عمر نیز اصحاب شورا را طلبید و به آنان گفت: در مورد شما تأمل کردم و شما را رؤسای مردم و راهنمای آنان دیدم، پس باید خلافت در میان شما باشد، و پیغمبر فوت نمود و از شما راضی بود (4) .اگر کسی تأمل کند، می بیند که در صدر اول اسلام، مسلمانان عقیده داشتند که خلیفه باید از سایرین افضل باشد. اختلاف شیعیان با اهل سنت هم در این است که علی علیه السلام از آن سه نفر افضل بود، و به سبب افضل بودن، اولی و احق و سزاوار خلافت بود، و برای همین نیز، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم او را از طرف خداوند به خلافت منصوب نمود، و همیشه خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، افضل اهل عصر خویش می باشند.از کلام امیرالمؤمنین علیه السلام فلسفه وجود والی و صفات او روشن می گردد، او می فرماید:

ص:77


1- 85. تاریخ طبری، ج 3، ص 221.
2- 86. همان، ص 433.
3- 87. همان، ص 428.
4- 88. همان، ج 4، ص 228.

«اللهم انک تعلم أنه لم یکن الذی کان منا منافسه فی سلطان و لا التماس شی ء من فضول الحطام، و لکن لنرد المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک، و تقام المعطله من حدودک، اللهم انی اول من اناب و سمع و أجاب، لم یسبقنی الا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بالصلوه، و قد علمتم انه لا ینبغی ان یکون الوالی علی الفروج و الدماء و المغانم و الأحکام و امامه المسلمین البخیل، فتکون فی اموالهم نهمته و لا الجاهل فیضلهم بجهله، و لا الجافی فیقطعهم بجفائه، و لا الخایف للدول فیتخذ قوما دون قوم، و لا المرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق و یقف بها دون المقاطع، و لا المعطل للسنه فیهلک الامه» (1) .«خدایا تو می دانی که آنچه ما انجام دادیم برای به دست آوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه می خواستیم نشانه های دین تو را - که دگرگون شده بود - باز گردانیم و سرزمین های تو را اصلاح کنیم تا بندگان ستم دیده ات در امن و امان زندگی کنند و قوانین و مقررات فراموش شده ی تو، بار دیگر اجرا گردد.خدایا من نخستین کسی هستم که به تو روی آورد و دعوت تو را شنید و اجابت کرد. در نماز، کسی جز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر من پیشی نگرفته است. همانا شما دانستید که سزاوار نیست بخیل، بر ناموس و جان و غنیمتها و احکام مسلمین ولایت یابد، و امامت مسلمین را عهده دار شود، زیرا در خوردن اموال آنها حریص گردد. و نادان نیز لیاقت رهبری ندارد که با نادانی خود مسلمانان را به گمراهی کشاند و ستمکار نیز نمی تواند رهبر مردم باشد، که با ستم، حق مردم را غصب و عطاهای آنان را قطع کند، و کسی که در تقسیم بیت المال عدالت ندارد نیز

ص:78


1- 89. نهج البلاغه، خطبه 131.

لیاقت رهبری ندارد زیرا در اموال و ثروت آنان حیف و میل روا داشته، گروهی را بر گروهی مقدم می دارد و رشوه خوار در قضاوت هم نمی تواند امام باشد، زیرا که برای داوری با رشوه گرفتن حقوق مردم را پایمال و حق را به صاحبان آن نرساند. و آن کسی که سنت پیامبر را ضایع می کند، لیاقت رهبری را ندارد، زیرا امت اسلامی را به هلاکت می کشاند».و باز می فرماید:«أین الذین زعموا أنهم الراسخون فی العلم دوننا کذبا و بغیا علینا ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم و ادخلنا و اخرجهم بنا یستعطی الهدی و یستجلی العمی، ان الائمه من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم لا تصلح علی سواهم و لا تصلح الولات من غیرهم» (1) .«کجایند کسانی که پنداشتند راسخان در علم آنهایند، نه ما اهل بیت؟ این ادعا را بر اساس دروغ و ستمکاری بر ضد ما روا داشتند، خدا ما اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بالا برده و آنان را پست و خوار نموده، به ما عطا کرده و آنها را محروم داشته، ما را در حریم نعمت های خویش داخل و آنان را خارج کرد؛ راه هدایت را با راهنمایی ما می پویند و روشنی دلهای کور را از ما می جویند، همانا امامان از قریش اند که درخت امامت را در خاندان هاشم کاشته اند، دیگران درخور آن مقام نیستند و دیگر مدعیان زمامداری، شایستگی آن را ندارند».گاهی امیرالمؤمنین علیه السلام صفات والی را بیان می فرماید مانند سخاوت، تقوا، علم وشجاعت، و گاهی تصریح می کند که امامت مخصوص خاندان هاشم از میان قریش است، و گاهی بیان می کند که اصرار او در امر خلافت و نزاعش با دیگران،

ص:79


1- 90. همان، خطبه ی 144.

برای سلطنت نبوده، بلکه برای اجرای حدود فراموش شده و رد مظالم و اقامه عدل و احیای سنت است.گاهی بعضی از صفات خویش را بیان کرده مانند این که او بر همه ی مردم در اسلام آوردن سبقت گرفته، و پیش از او، فقط پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نماز خوانده است و بس، و گاهی می فرماید که دشمنان به دروغ و به جهت حسادت بر ما، ادعای علم کردند.نتیجه ی سخن؛ اداره امور مسلمانان و جلوگیری از بروز مفاسد در میان آنها و پیشگیری از تعدی دشمنان اسلام به آنان، بسته به وجود پادشاهی صالح و مصلح است که با امر به معروف و نهی از منکر و جهاد با دشمنان خدا و اجرای حدود، دین خدا را تزویج و مسلمین را حفظ نماید.قطعا با وجود چنین پادشاهی، مسلمانان عظمت و سعادت می یابند و با فقدان او، دین و دنیای آنان خراب می گردد چنانکه امروز مشاهده می شود.قوی ترین دلیل بر لزوم خلیفه برای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و والی برای مسلمانان، تأمل در وضع امروز آنها و مقایسه ی آن با وضع مسلمین در عصر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و خلفا است.حیات و زندگی مسلمانان در گرو پادشاه مقتدری است که امیرالمؤمنین علیه السلام صفات او را بیان فرموده است؛ باید او عالم به احکام خدا باشد تا بتواند دین را حفظ فرماید، و همیشه خدا را در نظر داشته باشد تا مال، جاه، عنوان، فامیل و دوستی، او را از راه بیرون نبرد.باید خداوند در هر زمانی چنین امامی را بر مردم بگمارد، و معرفت چنین کسی لازم است و کسی که به چنین امامی معرفت نداشته باشد، به مرگ جاهلیت می میرد، و چنین جانشینی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم لازم است، و اطاعت او بر همه ی مسلمین واجب می باشد. حیات و زندگانی مسلمانان و نجات آنان از ذلت و اسارت و تشتت کلمه و تفرقه، بسته به وجود چنین پادشاه مبسوط الیدی است، و تمام

ص:80

مسلمانان به لزوم وجود چنین پادشاهی و وجوب اطاعت از او اعتراف می نمایند.شیعه می گوید: خداوند که خالق و آفریدگار مردم است، آنها را می شناسد و از نهان و آشکار آنها باخبر است، ولی شناخت مردم نسبت به یکدیگر، از گفتار و رفتار ظاهری آنها نشأت می گیرد، لذا صالح واقعی را از غیر صالح نمی توانند تشخیص دهند، و چه بسا گمان کنند شخصی جامع صفات و شرایط امامت و خلافت است، ولی در موقع امتحان معلوم شود که چنین نبوده است، و در این وقت، فتنه و فساد ظاهر می شود. زیرا چه بسا حاضر به استعفا نشود و مردم مجبور شوند علیه او شورش کنند و او را بکشند که این کار فتنه هایی در پی خواهد داشت. به همین جهت، باید خدا امام را به مردم بشناساند و معرفی کند.چنانکه همین قضیه اتفاق افتاد، و قسمت عمده ی گرفتاری مسلمین در اثر قتل عثمان و بهانه یافتن دنیا طلبان بوجود آمد، و می توان همان واقعه را ریشه ی فساد دانست، و فتنه جمل و صفین و خوارج مستند به همان قضیه است.ولی اگر مردم، امامی را که خداوند مهربان به وسیله ی پیغمبر خود صلی الله علیه و آله و سلم معرفی نمود، می پذیرفتند و اطاعت می کردند تمام این فتنه ها و شبهات رفع می شد.شیعه می گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در ضمن خطبه خود فرمود:«ألست أولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: بلی. قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله» (1) .صدور این کلام از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از قطعیات است و جای هیچ گونه تردیدی نیست، چنانکه نمی توان در دلالت آن نیز شبهه داشت. همان ولایتی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر تمام مسلمین داشت از برای علی علیه السلام نیز ثابت نمود، آنگاه در حق

ص:81


1- 91. ارشاد، ج 1، ص 176، فی حدیث حجه الوداع؛ اعلام الوری، ج 1، ص 262، فی حدیث حجه الوداع (آیا من به شما، از خود شما، سزاوارتر و نزدیک تر نیستم؟ گفتند: بله فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا! دوست بدار کسی را که علی را دوست دارد و دشمن بدار کسی را که او را دشمن دارد و یاری کن کسی را که او را یاری کند و واگذار کسی را که او را واگذارد).

یاری کننده ی او دعا و در حق دشمنان او - چون معاویه - و آن کسانی که او را یاری نکردند - چون سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر - نفرین کرد.شیعه می گوید: امامت در قریش است و خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده نفر می باشند، چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده، و اهل سنت هم در صحاح خود نقل نموده اند.قطعا خلیفه و جانشین هر کس باید مانند او باشد و با او تناسب داشته باشد، پس خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم باید کسانی باشند که مثل او حافظ دین و ناصر مسلمین باشند.بنابراین معاویه که حافظ دین نبود، و در دین بدعتها ایجاد نمود، و ناصر مسلمین نیز نبود، بلکه جماعت بیشماری از مسلمانان را کشت، و با علی بن ابی طالب علیهماالسلام دشمنی ها نمود و جنگها کرد، شایسته ی خلافت نبود.پسر او یزید نیز از خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود. آیا می توان قبول کرد که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با حسین علیه السلام بجنگد و اهل بیت او را اسیر کند و در شهرها بگرداند؟! پس چگونه کسی که این رفتارها از او سر زده، می تواند جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد؟ کارهای یزید و سلاطین آل مروان و آل عباس شهادت می دهد که آنان خلفای فرعون بودند، نه خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، خلیفه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی است که کارهای آن سرور را انجام دهد، و این پادشاهان کارهای او را انجام ندادند، بلکه خشنودی شیطان را فراهم آوردند.خلاصه ی کلام، اگر مسلمانان برای اصلاح امور دین و دنیا، جلوگیری از فحشا و منکرات، ترغیب مردم به آخرت، حفظ دین از بدعتها، اجرای حدود، رفع شر کفار و اعلای کلمه ی اسلام نیاز به خلیفه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم داشته باشند، قطعا کسانی که نام خود را خلیفه گذاردند - مانند بنی امیه و بنی مروان و بنی عباس - هیچ کدام خلیفه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نبودند، و اطاعت آنان لازم نبود، بلکه در بسیاری از موارد حرام بود.

ص:82

طبری گوید: چون عبیدالله بن حر جعفی از زندان مصعب بن زبیر آزاد شد، مردم برای تهنیت به نزد او می آمدند.عبیدالله گفت: شایسته خلافت نیست مگر آن که مانند خلفای گذشته باشد و برای آنان شبیه و نظیری نیست تا ما اختیار خود را به او واگذار کنیم، و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: نمی توان در معصیت خالق از مخلوق اطاعت نمود.ما پس از چهار خلیفه ی گذشته، امام صالح و وزیر متقی ندیدیم و تمامی آنان معصیت کار و مخالفت پروردگار هستند، در امر آخرت ضعیف و در امر دنیا قوی هستند، پس برای چه با آنان بیعت کنیم و اختیار خود را به ایشان بسپاریم با آن که از ما شجاع تر نیستند، و بیشتر از ما خدمت نکردند؟ ما اصحاب جنگهای نخیله و قادسیه و جلولاء و نهاوند هستیم. در آن مواطن سخت ما بودیم که جلو نیزه ها و شمشیرهای کفار می رفتیم، ولی امروز حق ما را نمی شناسند و قدر ما را نمی دانند، من دشمنی و مخالفت خود را با آنان اظهار می کنم. «و لا قوه الا بالله».» (1) .عبیدالله بن حر این سخنان را گفت، و اعلان جنگ داد، و پس از آن یاغی شد، و با آل زبیر جنگها نمود.این سخن عبیدالله بسیار منطقی است، او می گوید: این سلاطین، مردمان ناپاکی هستند که خداوند را معصیت می نمایند، و چنین کسی حق طاعت ندارد. اینان به دین خدمت نکردند، و ما صاحب جنگها و خدمات هستیم، پس برای چه مطیع آنان باشیم؟ از این رو است که عبیدالله یاغی شد، و بر مصعب بن زبیر خروج نمود.به راستی! آن امام زمانی که درباره ی او پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه» (2) .

ص:83


1- 92. تاریخ طبری، ج 6، ص 131 و 132.
2- 93. بحارالانوار، ج 8، ص 368 و ج 25، ص 158 و ج 68، ص 339. برای آگاه شدن از مصادر این حدیث به کتاب «شناخت امام، راه رهایی از مرگ جاهلی» مراجعه شود.

و آن ولی امری که خداوند اطاعتش را واجب کرد و فرمود:(أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم) (1) .«خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید».آیا همین معاویه و یزید و سلاطین بنی امیه و بنی عباس هستند؟!آیا می توان گفت: این جماعت خلیفه ی پیغمبر هستند؟ و کارهای او را انجام می دهند؟آیا پیغمبر کار این پادشاهان را انجام می داد؟ یا آنان کارهای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را می کردند؟ یا آن که هر یک عملی جداگانه و مخالف با یکدیگر داشتند؟او کارهای خدایی می کرد، واینان کارهای شیطانی، و با وجود این، ادعا داشتند که جانشین آن سرور هستند، و اطاعت آنان مانند پیغمبر، بر همه لازم و واجب است.خلیفه ی پیغمبر در نظر مسلمانان، همان جانشین او در اداره امور و سلطنت است و همان گونه که تمام مسلمانان باید در زیر پرچم پیغمبر باشند و او پادشاه آنان باشد، درباره ی خلیفه او نیز همین عقیده را دارند، خلیفه وارث پادشاهی پیغمبر است، و اگر کسی در گوشه ای پیدا شود و پادشاهی او را قبول نکند از خوارج محسوب و کشته می گردد. به همین سبب امیرالمؤمنین علیه السلام با معاویه جنگید، چون او می خواست مملکت شام را از دیگر ممالک مسلمین جدا سازد، و خود را پادشاه آن جا بشناسد.در هر عصر و زمانی خلیفه یکی است، و بر تمامی مسلمانان لازم است که از خلیفه اطاعت نمایند.تمامی آن فتوحات در اثر وحدت کلمه و وجود پادشاه و خلیفه ای واحد بود،

ص:84


1- 94. سوره ی نساء، آیه ی 59.

و از آن زمان که خلیفه متعدد شد، خلیفه ای در بغداد و خلیفه ای در مصر، یا عنوان خلافت از میان رفت، و به جای آن عنوان پادشاهی مطرح شد، وحدت اسلامی از میان رفت، و در اثر جدایی مسلمانان از یکدیگر، هر کدام به درد خود مشغول و از دیگران بی خبر شدند، و دشمن بر همه چیره گردید، و کم کم نام پادشاه مسلمانان در بسیاری از اماکن از میان رفت، بلکه کار بالاتر گرفت، و پادشاهان صوری و شیوخ منطقه ای پیدا شدند.مسلمانان صدر اسلام در اثر تعالیم پیغمبر این مطلب را فهمیده بودند و حیات خود را بسته به وحدت پادشاه و خلیفه می دانستند، و بر همه ی مسلمانان اطاعت از ولی امر لازم بود، و اگر کسی به نماز او حاضر نمی شد، خانه ی او خراب می شد تا جایی که گاه خون او مباح و مهدور الدم می گردید، بلکه لازم القتل می شد.آیا چنین ولایت عامه و سلطنت بر دما، و فروج و اموال و مملکت مسلمانان، به دست مردمان نالایق، بخیل، جاهل، جبان، ضعیف، فاسق، شارب الخمر، تارک نماز، فاعل منکرات، استخفاف کننده ی به واجبات داده می شود؟آیا اطاعت از چنین کسانی مقرون به اطاعت از خدا و پیغمبر می شود؟(أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم) (1) .از این رو، شیعه قائل است که اطاعت خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چون اطاعت خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم لازم است. و بر جمیع مسلمانان شرق و غرب با نژادهای گوناگون، فرض و لازم است که در هر زمانی از یک خلیفه اطاعت نمایند، و آنان همچون پیغمبر، معصوم از گناه، و به زیور فضایل آراسته هستند:«ناصح للمسلمین مجاهد فی سبیل الله ولی أولیاء الله وعدو اعداء الله».پس از پیغمبر بر سر همین ریاست عامه ی الهی میان مسلمین نزاع بپا شد. هنوز جنازه ی شریف پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم روی زمین بود که مردم از خلیفه ی پیغمبر روی گرداندند، و

ص:85


1- 95. سوره ی نساء، آیه ی 59.

انصار در سقیفه ی بنی ساعده جمع شدند تا سعد بن عباده را به جای پیغمبر بنشانند. ابوبکر و عمر و ابوعبیده نیز از فرصت استفاده کردند، و قریش را به رخ انصار کشیدند، و از دو دستگی و اختلاف انصار - قبیله ی اوس و خزرج - استفاده کامل نمودند. عمر فوری با ابوبکر بیعت کرد، و اوس موافقت نمود، سعد پایمال شد، و ابوبکر را خلیفه نمودند، و مردم را به زور وادار به بیعت کردند:(أفان مات أو قتل انقلبتم علی اعقابکم). (1) .«آیا اگر او بمیرد یا کشته شود از عقیده ی خود برمی گردید؟»پس از آن که خلافت را دست به دست، به عثمان رساندند، او اصحاب پیغمبر و مجاهدین از مسلمین را از خود رنجاند، و جوانان آل امیه را بر عموم مسلمانان مسلط نمود. حکومت شام را به معاویه، مصر را به عبدالله بن سعد، بصره را به عبدالله بن عامر، کوفه را به ولید، و گاهی به سعد بن عاص داد.عمال او به حدی بر مردم ظلم و ستم نمودند که جمعی از آنان وادار به مهاجرت به سمت مدینه شدند. این جمع در اول امر از عمال شکایت داشتند و به عزل آنان راضی بودند، ولی چون عثمان بر نگاهداری آنان اصرار نمود، بلکه مخالفین را در معرض قتل درآورد، این جماعت که از اطراف جمع شده بودند او را محاصره و سرانجام او را کشتند.جمعی از مهاجران قریش که شورشیان را تحریک می کردند تا شاید خودشان پس از او، خلیفه و زمامدار مسلمانان گردند، پس از رسیدن خلافت به علی علیه السلام با آن که با او بیعت کرده بودند نقض بیعت و عهد نمودند، و خون عثمان را بهانه کرده، جنگ جمل را بپا کردند.معاویه که از طولانی شدن خلافت عثمان خسته شده بود، و مرگ او را به این طرز، وسیله ای برای سلطنت خود می دانست، صبر کرد و او را کمک ننمود تا آن که

ص:86


1- 96. سوره ی آل عمران، آیه ی 144.

عثمان پس از چهل روز محاصره کشته شد.او نیز خون عثمان را بهانه می کرد، و پیراهن خون آلود عثمان را به شامیان نشان می داد و احساسات آنها را تحریک می کرد. سرانجام قشونی مجهز در برابر علی علیه السلام در صفین حاضر نمود، و مدتها جنگ نمود، و به تدریج خود را خلیفه ی پیغمبر خواند، و پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام معاویه خلیفه شد و به هر نحو که بود خود را به عنوان والی مسلمین قلمداد نمود.معاویه هر نوع ظلم، جور، تخریب دین، قتل مؤمنان و اظهار بدعتها که بر آن توانایی داشت بجای آورد، و در این راه کوتاهی نکرد، و تصمیم گرفت این منصب را برای فرزند خود یزید مهیا کند.ابوبکر و عمر و عثمان هیچ کدام خلافت را به فرزند خویش نسپردند، ولی معاویه اول پادشاهی است که این منصب را به فرزند ناپاک و نالایق خود سپرد. معاویه با زیرکی و شیطنت و با آن بسط ید و سلطنت طولانی - حدود بیست سال - و با ایادی و عمال ناپاکی که در اختیار داشت، توانست تا حدودی مردم را به قبول ولایت عهدی یزید وادار نماید.معاویه سلطنت را به اسم خلافت در خانواده خود گذاشت. مسلمانان غیرتمند را یا کشت یا از کار بر کنار نمود، و رشته امور مردم را به مردمان پست و فرومایه مانند زیاد و فرزند او سپرد تا سلطنت یزید خیلی عجیب نباشد که چنان والیان و امرایی، چنین پادشاه و خلیفه ای را لازم دارند. از طرف دیگر آن ولات و امرا نیز، اشقیا و مردمان رذل و پست را مصدر امور قرار می دادند و بدین ترتیب، زمینه خلافت یزید آماده گردید.آنها به قدری منکرات را رواج دادند که معروف، منکر و منکر، معروف شد تا آن که افعال یزید در انظار، منکر و قبیح جلوه نکند.براستی می توان گفت: معاویه و ایادی او به جهت رساندن یزید به خلافت،

ص:87

دین و رسوم آن را تغییر داده بودند. دین را نسخ، و مردم را مسخ کرده بودند.در این موقع حساس بود که حسین بن علی علیه السلام وارث مجد و عظمت و فضایل جدش پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، خواست مردم را از خواب غفلت بیدار نماید. و مردم را از شر معاویه و یزید نجات بخشد. این بود که حسین علیه السلام پس از هلاکت معاویه از بیعت با یزید امتناع فرمود و دست به آن جهاد مقدس زد که ورق را برگرداند، و آثار آن تا امروز - بلکه تا روز قیامت - پابرجا ماند، و به جهانیان فهماند که یزید، خلیفه ی پیغمبر نیست و خلافت، حق آن حضرت است که دیگران غصب کردند، چنانکه در نامه ها و نطق های خود این مطلب را ثابت فرمود، که بیان خواهیم نمود.متأسفانه! خلافت که باید موجب سعادت مسلمین گردد، به دست راهزنان و شیاطین افتاد، و دیوهایی به جای سلیمانها بر عرش خلافت تکیه زدند.از این رو است که امام حسین علیه السلام با یزید بیعت نکرد و به مردم فهماند که یزید، خلیفه ی پیغمبر نیست و خلافت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن او و اهل بیت او است که دیگران غصب کرده اند. کلام در تفسیر خلافت و سر احتیاج مسلمین به آن و صفات والی و خلیفه را در اینجا ختم و به همین اندازه اکفتا می نماییم، و وارد بحث «معاویه و کیفیت غلبه او و نقشه ی او برای استقرار سلطنت یزید» می شویم.

ص:88

محبوبیت و موقعیت معاویه نزد اهل شام و علت آن

اشاره

معاویه هرچه از دستش برمی آمد انجام داد و به آرزوی خود رسید و بر تمامی شهرهای مسلمین مسلط شد. حزب خود را قوی، و حزب مخالف را تا توانست ضعیف یا نابود ساخت، خوبان را کشت و اشرار را بر مردم مسلط کرد.او دین را تغییر داد. منکر را معروف و معروف را منکر نمود. مردم را بر دشمنی با علی علیه السلام بار آورد و به وسیله ی پول آنها را تابع و مطیع خود نمود.مردم شام به قدری مطیع و هواخواه معاویه بودند که به حساب نمی آید. در اثر بخشش به مردم و مسلط نمودن بزرگان و رؤسای دین فروش و تبلیغ باطل به وسیله بی دینان، محبت او در قلوب جای گرفت تا جایی که می توان باور کرد که اگر معاویه ادعای پیغمبری می نمود مردم شام بدون تردید تسلیم او می شدند. البته نمی گویم تمام مسلمانان، بلکه مردم شام تسلیم او می شدند. و چون با مخالفت مسلمانان سایر بلاد روبرو می شد، لذا ادعایی نکرد و به تخریب دین با حفظ شهادتین قناعت نمود.مسعودی در مروج الذهب می نویسد: مردی از اهل کوفه پس از جنگ صفین با شتر خود وارد دمشق شد. یکی از مردم شام ادعا نمود که این شتر مال من بوده که در جنگ صفین از من غارت شده و به دست تو افتاده است. سرانجام این محاکمه و

ص:89

مرافعه به نزد معاویه کشیده شد. مرد شامی پنجاه شاهد آورد که این ماده شتر مال من است. معاویه حکم نمود ماده شتر را به شامی تحویل دهند. مرد کوفی به معاویه گفت: این شتر نر است و ماده نیست. معاویه گفت: حکمی داده شد و چاره ای نیست. پس از رفتن مردم، معاویه مرد کوفی را نزد خود حاضر نمود و دو برابر ارزش شتر را به وی داد و در حق او احسان نمود. آن گاه به او گفت: به علی بگو معاویه می گوید، من با صد هزار مرد جنگی که فرقی میان شتر نر و ماده نمی گذارند با تو جنگ خواهم نمود (1) .به نظر من، خود معاویه این دعوا را طرح ریزی کرده و دستور داده بود که چنین ادعایی کنند تا مقدمه ای برای آن پیغام به امیرالمؤمنین علیه السلام فراهم شود، وگرنه، چگونه باید این دعوا پیش معاویه برده شود و نزد قاضی او در دمشق برده نشود، و برای چه پنجاه شاهد حاضر گردد در حالی که دو شاهد کفایت می کرد. از طرف دیگر، باور کردنی نیست که پنجاه و یک نفر از اهل شام فرقی میان شتر ماده با نر نگذارند.پس معاویه می خواست نمایشی ترتیب دهد و اعلام کند که مردم شام با یکدیگر متحد هستند، و از کمک به همدیگر مضایقه ندارند و نه فقط از دین می گذرند که از محسوسات نیز چشم می پوشند، و شتر نر را ماده می خوانند.معاویه از چنین مردمانی - مردمان فرمانبرداری - کار کشید و آنان را بر اتحاد در مقابل حق تشویق نمود، و به وسیله ی همین جمع، مدتها با حضرت علی علیه السلام جنگید، و کینه آن بزرگوار را در دلهای فرزندان و نونهالان آنها کاشت، و همگی را بر این امر بزرگ وادار نمود.باز مسعودی در همان صفحه می نویسد:معاویه به اندازه ای درمیان مردم شام اطاعت می شد که وقتی به سمت صفین برای جنگ با علی علیه السلام می رفت نماز جمعه

ص:90


1- 97. مروج الذهب، ج 3، ص 31 و 32.

را در روز چهارشنبه خواند، و تمامی لشکریان به او اقتدا کردند. (1) .معاویه برای چه در آن موقع که به جنگ علی علیه السلام می رود به چنین عملی - عمل غیر مشروعی - مبادرت می ورزد؟ آیا چهارشنبه را با جمعه اشتباه نموده؟! آیا می توان باور کرد که تمامی لشکر او چنین اشتباهی کردند؟! خیر چنین نیست، منظور معاویه این بود که موقعیت و محبوبیت خود را در قلوب لشکریانش به علی علیه السلام و اهل کوفه نشان دهد. او خواست ثابت کند که لشکریان من در برابر فرمان من تسلیم هستند، و هر چه بگویم اطاعت می کنند، دین آنان نیز در ید قدرت من است، منظور او همین بود نه چیز دیگر.باز مسعودی گوید: عبدالله بن علی جماعتی از ثروتمندان و رؤسای اهل شام را نزد ابوالعباس سفاح فرستاد، آنان نزد ابوالعباس سوگند یاد نمودند که نمی دانستند که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بجز بنی امیه خویشانی دارد که وارث او باشند. ابراهیم بن مهاجر بجلی در این موضوع، این اشعار را سروده است:أیها الناس اسمعوا أخبرکم عجبا زاد علی کل العجب عجبا من عبد شمس انهم فتحوا للناس أبواب الکذب ورثوا أحمد فیما زعموا دون عباس بن عبدالمطلب کذبوا والله ما نعلمه یحرز المیراث الا من قرب (2) .هر چند احتمال داده می شود که این شیوخ برای تقرب به سفاح، بار گناه خود را به گردن بنی امیه می انداختند، ولی تبلیغات بنی امیه به حدی دامنه دار بوده است که احتمال صدق آنان نیز داده می شود.

ص:91


1- 98. همان.
2- 99. همان، ص 33 و 34. (ای مردم! بشنوید تا شگفتی را که از همه ی شگفتی ها بالاتر است به شما خبر دهم. عجب از عبدشمس که در دروغگویی را برای مردم گشوده اند و پنداشته اند که آنها و نه عباس بن عبدالمطلب وارث پیغمبر بوده اند. به خدا دروغ گفته اند، میراث را احراز نمی کند مگر خویشاوند نزدیک). [

اکنون مناسب است از شاعر پرسیده شود تو که از عبدشمس و بنی امیه تعجب می کنی که چگونه باب دروغ را به روی مردم گشودند، چرا خودت دروغ می گویی و عموی پیغمبر، عباس را وارث او می دانی؟ خودت می گویی: «ما نعلمه یحرز المیراث الا من قرب؛ نزدیک تر وارث است نه دورتر «مگر با وجود فاطمه علیهاالسلام دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می توان باور کرد که عمو نیز ارث ببرد؟ این دروغ شاعر اولاد عباس نیز همچون دروغ اولاد امیه است.در زمان سلطنت عمر، عمرو بن عاص به ذی الکلاع حمیری که یکی از بزرگترین امرای لشکر معاویه بود، گفت که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اهل شام با اهل عراق می جنگند، و یکی از دو سپاه بر حق و در آن «امام هدی» است و عمار یاسر با آن سپاه می باشد. (1) .و نیز عمرو بن عاص از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده که «عمار را جماعتی که ظالم هستند می کشند» (2) .چون یکی از زهاد زمان از این روایت باخبر شد، شبانه از لشکر معاویه بیرون آمد و به لشکر علی علیه السلام پیوست و در این مورد اشعاری سرود (3) .معاویه به عمرو بن عاص گفت: لشکر مرا فاسد کردی، آیا هر چه را که از پیغمبر شنیدی نقل می کنی؟!عمرو گفت: من از آینده اطلاع نداشتم و پیش از جنگ صفین این روایت را نقل کرده بودم و عمار آن روز با ما دوست بود، و تو نیز از فضایل او به اهل شام می گفتی. (4) .مسعودی گوید: مردم شام قول عمرو بن عاص را که چون علی، عمار را به

ص:92


1- 100. وقعه صفین، 333.
2- 101. همان، 335 و 341.
3- 102. همان، 344.
4- 103. همان، 345.

جنگ با اهل شام آورده او را کشته، قبول کردند (1) .بنابراین، تمام شهدای بدر و احد را پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم کشته، نه کفار و مشرکین. اهل شام از کثرت علاقه ای که به معاویه داشتند، هر چه او می گفت یا برای او می ساختند فوری قبول می نمودند.علی علیه السلام در نهج البلاغه پس از مذمت لشکریان خود، می فرماید:«صاحبکم یطیع الله و أنتم تعصونه، و صاحب أهل الشام یعصی الله و هم یطیعونه، لوددت والله أن معاویه صارفنی بکم صرف الدینار بالدرهم، فاخذ منی عشره منکم و أعطانی رجلا منهم.یا اهل الکوفه! منیت منکم بثلاث و اثنتین، صم ذوو أسماع و بکم ذوو کلام و عمی ذوو أبصار، لا أحرار صدق عند اللقاء و لا اخوان ثقه عند البلاء» (2) .«فرمانروای شما خدا را اطاعت می کند و شما نافرمانیش می نمایید، و فرمانروای شامیان خدای را معصیت می کند و آنان وی را فرمانبردارند. به خدا سوگند! دوست دارم معاویه شما را با نفرات خود مبادله کند مانند مبادله ی درهم و دینار، ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از آنها را به من بدهد.ای اهل کوفه! به سه چیز که در شما هست و دو چیز که در شما نیست، گرفتار شما شده ام، اما آن سه چیز: با آن که گوش دارید کرید و با آن که زبان دارید گنگید و با آن که چشم دارید کورید و اما آن دو: نه در روز جنگ، آزادگانی صدیق هستید و نه به هنگام بلا و سختی، برادران و یارانی درخور اعتماد».ببینید چگونه امیرالمؤمنین علیه السلام لشکریان خود و لشکریان معاویه را معرفی

ص:93


1- 104. مروج الذهب، ج 3، ص 32.
2- 105. نهج البلاغه، خطبه 96.

می نماید! آنان معاویه را با آن که بر باطل است اطاعت می کنند، و لشکریان کوفه امام را با آن که بر حق است، نافرمانی می کنند و آرزو دارد ده نفر از سپاه کوفه را بدهد و یک نفر از سپاه شام را بگیرد. اهل کوفه، کور و کر و لال هستند. نه در میدان جنگ آزادمرد هستند و نه در موقع سختی شکیبایی دارند.آن حضرت در خطبه ی دیگر می فرماید:«و انی و الله لأظن ان هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم و بمعصیتکم امامکم فی الحق و طاعتهم امامهم فی الباطل و بادائهم الامانه الی صاحبهم و خیانتکم و بصلاحهم فی بلادهم و فسادکم. فلو ائتمنت احدکم علی قعب لخشیت ان یذهب بعلاقته. اللهم انی قد مللتهم و ملونی و سئمتهم و سئمونی، فابدلنی بهم خیرا منهم و ابدلهم بی شرا منی، اللهم مث قلوبهم کما یماث الملح فی الماء، اما والله لوددت ان لی بکم الف فارس من بنی فراس بن غنم».هنالک لو دعوت اتاک منهم فوارس مثل ارمیه الحمیم (1) .«به خدا سوگند! پندارم که این قوم به زودی بر شما غلبه خواهند کرد. زیرا آنها در یاری کردن باطل خود متحدند و شما در دفاع از حق متفرقید. شما امام خود را در حق نافرمانی کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خیانتکارید، آنها در شهرهای خود به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فساد و خرابی، به گونه ای که اگر قدحی چوبین را به یکی از شماها امانت دهم، می ترسم که بند آن را بدزدد.

ص:94


1- 106. همان، خطبه 25.

خدایا، من از اینان ملول گشته ام و اینان از من ملول گشته اند، من از ایشان دلتنگ و خسته شده ام و ایشان از من دلتنگ و خسته شده اند. بهتر از ایشان را به من مرحمت فرما، و شخص بد و شری را به جای من بر آنها مسلط کن.خدایا دلهای آنان را آب کن آن چنان که نمک در آب حل می شود. به خدا سوگند! دوست داشتم به جای انبوه شما کوفیان، تنها هزار سوار از بنی فراس بن غنم داشتم.اگر آنان را فراخوانی، به یکباره، سوارانی چون ابرهای تابستانی می تازند و به سوی تو می آیند».از خطبه ی سابق دانسته می شود که امام علیه السلام حاضر بوده، بلکه آرزو داشته ده نفر از سپاهیان خود را در مقابل یکی از سپاه شام بدهد، و از این خطبه فهمیده می شود که امام علیه السلام هزار سوار از طایفه ی بنی فراس را از انبوه لشکر کوفه بهتر و برتر می دانسته است.سپاه کوفه دارای دو عیب کمرشکن بودند. یکی اختلاف کلمه یا اتفاق کلمه در معصیت امام، و دیگری روح خیانت که در آنان پرورش یافته بود.اگر تمامی مأمورین و فرمانداران خائن باشند، امام چگونه می تواند آنان را به حق وادار نماید. اگر یک یا چند نفر خائن شدند با تبدیل و تعویض می توان مردمان لایق و امینی را بر سر کار آورد، ولی از این کلام «و خیانتکم و بصلاحهم فی بلادهم و فسادکم» دانسته می شود که عموم رؤسا و مأمورین و لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام خائن شده بودند.البته وقتی رؤسا خائن شدند دیگران نیز متابعت می کنند، از این رو همه ی مأمورین فاسد و مفسد گشته بودند، به گونه ای که اگر آن حضرت چیز کم مایه ای را به آنان می سپرد، می بردند و می خوردند. پس چگونه امام علیه السلام از اینان استفاده کند و

ص:95

با سپاهی که سر تا پا گوش به فرمان خود هستند و بی چون و چرا اوامر معاویه را - هر چند غلط و معصیت خداوند باشد - انجام می دهند و از طرفی روح خدمت به وطن و مملکت در آنان هست و اصلا خیانت نمی کنند، جنگ و مبارزه کند؟از این رو، روز به روز بر جمعیت معاویه افزوده و از جمعیت امیرالمؤمنین علیه السلام کم می شد. آنان نواحی عراق را غارت می کردند و سپاه کوفه به روی مبارک خود نمی آوردند، گویا غیرت و حمیت اصلا در آنها وجود ندارد. هرچه امام علیه السلام می خواست آنان را به مقاومت و جلوگیری وادار نماید تأثیر نداشت. آنها نمی شنیدند با آن که گوش داشتند، و نمی دیدند با آن که چشم داشتند و پاسخ نمی دادند با آن که زبان داشتند. نه مرد جنگ بودند و نه اهل صبر.امام علیه السلام هر چه آنان را موعظه و نصیحت و توبیخ و ملامت و تشویق و ترغیب نمود، نتیجه نگرفت. این بود که غلبه اهل شام و مغلوبیت اهل عراق را پیش بینی نمود و بر آنان نفرین نمود، و از خدا خواست که از آنان جدا شود.آن حضرت در خطبه ی دیگری می فرماید:«فیاعجبا عجبا! والله یمیت القلب و یجلب الهم من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم، و تفرقکم عن حقکم... «قاتلکم الله! لقد ملأتم قلبی قیحا، و شحنتم صدری غیظا، و جرعتمونی نغب التهمام أنفاسا و أفسدتم علی رأیی بالعصیان والخذلان، حتی لقد قالت قریش: ان ابن أبی طالب رجل شجاع، و لکن لا علم له بالحرب، لله أبوهم! و هل أحد منهم أشد لها مراسا، و أقدم فیها مقاما منی؟ لقد نهضت فیها و ما بلغت العشرین، و ها أنا ذا قد ذرفت علی الستین! و لکن لا رأی لمن لا یطاع» (1) .«ای شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند که همدست بودن این قوم با

ص:96


1- 107. همان، خطبه ی 27.

یکدیگر - با آن که بر باطل اند - و جدایی شما از یکدیگر - با آن که بر حقید - دل را می میراند و اندوه را بر آدمی چیره می سازد... خدا شما را بکشد که دلم را مالامال خون گردانیدید و سینه ام را از خشم آکنده ساختید و جام زندگیم را از شرنگ غم لبریز کردید و با نافرمانی و ذلت پذیری خود، رأی و تدبیر مرا تباه ساختید تا آنجا که قریش گفتند: پسر ابوطاب مردی دلیر است، ولی از آیین لشکرکشی و فنون نبرد آگاه نیست!آیا یکی از آنها تجربه های جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار سابقه دارتر از من است؟ هنوز بیست ساله نشده، که در میدان نبرد حاضر می شدم، اکنون از شصت سالگی گذشته ام!اما دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند رأی نخواهد داشت».(هر چه فکر و نقشه ی او رقیق باشد هرگز به جایی نمی رسد)امیرالمؤمنین در خطبه ی دیگری می فرماید:«لله أنتم! أما دین یجمعکم و لا حمیه تشحذکم؟ أو لیس عجبا ان معاویه یدعو الجفاه الطغام فیتبعونه علی غیر معونه و لا عطاء و أنا ادعوکم - و أنتم تریکه الاسلام و بقیه الناس - الی المعونه او طائفه من العطاء فتفرقون عنی و تختلفون علی؟! انه لا یخرج الیکم من امری رضی فترضونه و لا سخط تجتمعون علیه و ان أحب ما أنا لاق الی الموت!» (1) .«خدا را، شما چگونه مردمی هستید؟ نه دین، شما را گرد می آورد و نه حمیت و غیرت شما را برمی انگیزد. آیا این شگفت نیست که معاویه مشتی بلا جوی بی سر و پا را فرامی خواند، بی آن که هزینه یا عطایی به

ص:97


1- 108. همان، خطبه 179.

ایشان دهد، از او پیروی می کنند. و من شما را که یادگار اسلام و باقی مانده ی مؤمنان نخستین هستید، دعوت می کنم و هزینه و عطا می دهم و شما از گرد من پراکنده می گردید و با من مخالفت می ورزید. هر چه می گویم نمی پذیرید، خواه چیزی باشد که خشنودتان سازد یا به خشمتان آورد. کار شما، در هر حال، مخالفت با من و سرپیچی از من است. چیزی را که بیش از هر چیز دوست دارم، مرگ است که به سراغم آید.»ببینید امام علیه السلام چگونه آنان را تحریک می نموده و با وجود این، مرده ی متحرک بودند. نه دین داشتند تا برای خدا امام را اطاعت نمایند و نه حمیت و غیرت که با یکدیگر متحد شوند و بر دشمن بتازند و غالب آیند. هیچ وقت اتفاق کلمه نداشتند. امام از اصلاح آنان مأیوس شد و پس از آن که دل او را خون کردند آرزوی مرگ کرد تا از این جماعت جدا شود.عجبا! بدون این که معاویه به آنان کمک کند در راه او از جانبازی مضایقه نداشتند، امام علیه السلام به لشکر خویش بیش تر از معاویه کمک می کرد. چون معاویه به شیوخ و سران سپاه پولهای گزاف می داد، و لشکریان مطیع رؤسا بودند، ولی امیرالمؤنین علیه السلام سهم همه را به طور مساوی می داد. پس بهره ی لشکر عراق زیادتر از لشکر شام می شد، اما چون سرای و رؤسای سپاه ناراضی بودند لشکر به تبعیت از رؤسا ناراضی می شدند.طبری می نویسد:«هم اهل العراق بالغدر بمصعب، فقال قیس بن الهیثم: و یحکم لا تدخلوا أهل الشام علیکم، فوالله لئن تطعموا بعیشکم لیصفین علیکم منازلکم، والله لقد رأیت سید اهل الشام علی باب الخلیفه یفرح ان أرسله فی حاجه و لقد رأیتنا فی الصوائف و أحدنا علی

ص:98

ألف بعیر و ان الرجل من وجوههم لیغزو علی فرسه و زاده خلفه». (1) .هنگامی که اهل عراق به فکر خیانت به مصعب و زد و بند با عبدالملک افتادند، یکی از اهل عراق آنان را نصیحت کرد و گفت: اهل شام در فقر و سختی هستند و اگر بیایند و با زندگانی شما آشنا شوند و از خوراک شما بچشند جای را بر شما تنگ می کنند. بزرگ اهل شام را بر در خانه خلیفه دیدم که اگر او را پی حاجتی روانه می کرد خوشحال می شد. در جنگهای تابستانی، هر کدام از ما هزار شتر داشتیم، اما یکی از سران شام بر اسب خویش سوار و آذوقه اش پشت سرش بسته است. من نمی دانم که آیا اهل شام، مردمی مطیع و فرمان بردار بودند حتی پیش از اسلام و در عهد ملوک غسانی؟ و یا آنکه در اثر تربیت معاویه در مدت چهل سال، چنین روح بندگی و اطاعت در آنان پیدا و تقویت شد که وظیفه خود را اطاعت در سختی و بی چیزی می دانستند، مثل روحیه مردمان مستعمره ای که اعتراف دارند به این که باید با اربابان خود تفاوت داشته و همردیف نباشند. این روحیه اطاعت و انقیاد سپاه چون با اصلاح و ادای امانت جمع شده بود، قهرا موجب این بود که لشکر شام بر سپاه عراق که تفرق کلمه دارند غالب شوند.از طرف دیگر، روحیه خیانت در عموم کوفیان پیدا شده بود، و هر مملکتی که اولیای امور آن خائن و عموما در صدد چاپیدن و غارت نمودن بیت المال شدند حتما رو به زوال و اضمحلال و نابودی و نیستی خواهد رفت. و بر داشتن خائنی را از پستی، و آوردن خائنی دیگر را سر این پست و سپردن پست دیگری به خائن اول، نه این که تاثیری در بهبودی اوضاع و اصلاح احوال اجتماع ندارد، بلکه موجب تسریع در اضمحلال و زوال خواهد شد.

ص:99


1- 109. تاریخ طبری، ج 6، ص 175.

اگر اولیای امور، رشد فکری داشته باشند و آینده ی خود را با چشم خویش ببینند، باید از این خلق دوری جویند و خود را اصلاح کنند، وگرنه مثل اهل عراق خواهند شد که علی علیه السلام از میان آنان رفت و همگی بنده ی معاویه و عمال او شدند و زیاد بن ابیه و پسرش و حجاج بن یوسف و نظایر این شیاطین، حاکم ما یشاء در اموال و دما و فروج و مملکت خواهند گردید. در خانه اگر کس است یک حرف بس است.(فاعتبروا یا اولی الأبصار) (1) .«پس ای صاحبان دیده، عبرت گیرید».خلاصه ی مطلب، قشون مسلمین در صدر اول از طوایف و قبایل عرب بودند، و هر طایفه از رئیس خود اطاعت می نمود، و چنین نبوده که قشون مسلمین چون قشون امروزی دنیا مرکب از افراد مختلف باشند، و هر کس را که مافوق است امیر لشکر نمایند و آن هنگ و سپاه تسلیم او باشند. پس در حقیقت اختیاردار سپاه همان رؤسای قبایل بودند. معاویه رؤسای قبایل را در اثر بخشش مال و مقام راضی نموده و آنها تابع او بودند، و قهرا قشون و سپاه نیز تابع او می شدند، هر چند به آنان عطایی نمی داد.ولی علی علیه السلام اموال را به طور تساوی بین مسلمانان تقسیم می نمود، و از این جهت رؤسا ناراضی می شدند. رؤسا نمی خواستند مانند افرد قبیله و رعیت خود، سهم داشته باشند.جمعی از طرفداران و ارادتمندان امیرالمؤمنین علیه السلام به آن حضرت عرض کردند: ما حاضر هستیم به رؤسا و اشراف، اموال زیادی بدهی تا با تو همراهی کنند!امام علیه السلام فرمود: آیا از من می خواهید که با جور و ظلم به مردم بر دشمن غالب شوم. من اگر مال خود را تقسیم می کردم به طور مساوی به آنها می دادم. پس چگونه چنین نکنم در حالی که مال از آن خداوند است.

ص:100


1- 110. سوره ی حشر، آیه 2.

«أتأمرونی أن أطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه؟ والله لا اطور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فی السماء نجما و لو کان المال لی لسویت بینهم، فکیف و انما المال مال الله». (1) .«آیا مرا فرمان می دهید که پیروزی را طلب کنم به ستم کردن بر کسی که زمامدار او شده ام؟ به خدا سوگند، چنین نکنم تا شب و روز از پی هم می آیند و در آسمان، ستاره ای از پس ستاره ی دیگر طلوع می کند. اگر این مال از آن من می بود، باز هم آن را به تساوی میانشان تقسیم می کردم. پس چگونه چنین نکنم در حالی که مال از آن خداوند است.»ناراضی بودن رؤسا موجب این می شد که سپاه به فرمان امام علیه السلام گوش ندهند، مگر آنان که به جهت دین از امام علیه السلام اطاعت نمایند، یا غیرت و حمیتی داشته باشند که به ملاحظه ی آن به وطن و مملکت خود خدمت کنند، و حاضر نشوند سپاه دشمن بر آنان غالب شود. چون این دو امر نبود غلبه ی دشمن حتمی بود، نه از باب آن که دشمن از جهت عدد زیادتر است. زیرا دانستید که امام علیه السلام میل داشت که ده یک سپاه را داشته باشد ولی مانند لشکر معاویه، که آن حضرت فرمود: حاضرم ده نفر از شما را بدهم و یکی از آنان را بستانم. و از خطبه ی دیگر معلوم شد که امام علیه السلام آرزو داشته که هزار سوار چون سواران طایفه بنی فراس داشته باشد. و از این فهمیده می شود که آن حضرت، حتی هزار سوار مطیع نداشته است.پوشیده نماند که اگر امام هزار سوار مطیع داشت و بس، بهتر از این بود که آن هزار نفر ضمیمه ی پنجاه هزار منافق باشد. زیرا این منافقین همیشه کار را خراب می کنند و نمی گذارند آن هزار نفر دیگر کار را به آخر برسانند.از این رو است که امام علیه السلام آرزو داشته به جای همه ی لشکرش هزار سوار داشته

ص:101


1- 111. نهج البلاغه، خطبه ی 126.

باشد، وگرنه هزار سوار از آنان با بودن سپاه خودش نتیجه نداشت، چنانکه نزدیک بود مالک اشتر در جنگ صفین پیروز شود و چیزی نمانده بود که معاویه فرار کند و لشکر او متلاشی شود، در این وقت خوارج آمدند و نگذاشتند کار به آخر رسد و امام را تهدید کردند و سرانجام، امام علیه السلام مجبور شد مالک اشتر را بطلبد و جنگ به ضرر علی علیه السلام و به نفع معاویه پایان یافت.پس اگر این جماعت انبوه در میان سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام نبودند و همان هزار نفر مطیع بودند، قطعا امیرالمؤمنین علیه السلام پیروز می شد. بنابراین غلبه ی معاویه، نتیجه ی تمرد و عصیان سپاه امام علیه السلام بود، نه به جهت کمی نفرات آنان، و نه به سبب خوبی نقشه ی معاویه و سوء تدبیر امیرالمؤمنین علیه السلام!! چه کسی با تدبیرتر از امیرالمؤمنین علیه السلام بود با آن که سابقه ی طولانی که در جنگها داشت. ولی حقیقت همان است که خودش فرمود:«و لکن لا رأی لمن لا یطاع»«اما دریغ، آن کس که فرمانش را اجراء نکنند، رأی نخواهد داشت»(هرچه فکر و نقشه ی او دقیق باشد، چون بدان عمل نشود به جایی نخواهد رسید)امیرالمؤمنین علیه السلام همچون پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گرفتار منافقین بود. آنها امور را زیر و رو می کردند و مانع پیشرفت اسلام می شدند. بلی! در جنگ صفین در یک موقعیتی همه ی سپاه از روی میل و رغبت جنگ کردند که منشأ آن تحریک احساسات بود. رؤسا جدا تصمیم گرفتند که جنگ کنند و فاتح شوند، و چنان هم شد، با آن که معاویه و سپاهش شریعه ی فرات را قبلا به تصرف درآورده بودند، آنها همه ی لشکریان معاویه را از شریعه بیرون کردند و شریعه ی آب را به تصرف خود درآوردند. در این باره امام علیه السلام می فرماید:

ص:102

«هذا یوم نصرتم فیه بالحمیه» (1) .«در اثر حمیت و عصبیت غالب و پیروز شدید».همین اشعث بن قیس کندی، مردانه و دلیرانه جنگ می کرد. اگر در طول جنگ صفین دو سه مرتبه همه ی لشکر به اتفاق و با جدیت تمام جنگ می کردند، اهل شام را مغلوب می نمودند، ولی در همان ساعت آخر جنگ که نشانه های فتح و پیروزی پدید آمد در اثر نفاق و حسد رؤسا بر مالک اشتر، جنگ به ضرر امام علیه السلام پایان یافت و مسئله ی حکمیت و داوری پیش آمد.البته من راجع به سپاه عراق و کوفه در ضمن احوال مسلم بن عقیل - ان شاءالله - بیان مشروح تری خواهم نمود. و در اینجا کلام را با این جمله ختم می نمایم.شخصیت فوق العاده ی امیرالمؤمنین علیه السلام سبب شد که سپاه عراق با تمامی اختلاف و نفاقش بتواند در برابر سپاه شام مقاومت کند و با آنها بجنگد وگرنه، در واقع نباید با آنها برابری و در مقابل آنان عرض اندام نماید.در عظمت و نبوغ امیرالمؤمنین علیه السلام همین بس که معاویه سالها با لشکر عظیمی که در اختیار داشت در بیم و هراس از چنین لشکری بود که حتی رؤسایش با معاویه رابطه ی حسنه داشتند و از منافقین اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام محسوب می شدند.آری، سپاه دوست و دشمن مرعوب شخص امیرالمؤمنین علیه السلام بودند.

ص:103


1- 112. وقعه صفین، ص 167.

آثار سلطنت معاویه و منافقین

اشاره

قطعا در هر عصر و زمانی که پادشاه متدین باشد و بخواهد به دین عمل کند و قوانین را اجرا نماید و مردمان متدین را بر سر پستهای حساس گمارده، و مردمان بی دین را از کار بر کنار سازد، مردم به سوی دین کشیده می شوند و تظاهر به دین آشکار می گردد. در واقع اندازه تأثیر دین بستگی به خوبی تبلیغات و اندازه آن در جامعه خواهد داشت.ولی اگر پادشاه به دین معتقد نباشد یا متجاهر به فسق و فجور و لهو و لعب شود و اشرار و بی دینان را بر مردم مسلط نماید و متدینین را بکشد و از کار برکنار کند و قضات و محدثین بی دین را در صدر امور قرار دهد، بدون تردید، کفر و فجور بر مردم آن زمان غالب شده و حقیقت دین از میان مردم بیرون می رود. در این صورت مسلمانان واقعی کم خواهند شد، و باید در سایه ی تقیه، دینداری نمایند و فکر و هم آنان فقط حفظ خود باشد نه ارشاد دیگران.در زمان معاویه که بهتر از زمان یزید بود، و به عبارت بهتر، زمان یزید بدتر و پست تر از زمان معاویه بود، بی دینی در لباس دین رواج یافت. سب علی بن ابیطالب علیه السلام پس از نمازها در مجامع و مساجد از اهم فرایض محسوب می شد، شیعیان، مهدور الدم و خون آنان مباح بود. دشمنان علی علیه السلام بر سر کار بودند، هر کس می خواست به معاویه و امرای او نزدیک شود باید بیشتر به دشمنی با

ص:104

علی علیه السلام تظاهر نماید. امرا، مشتی از دنیا طلبان و دین فروشان مانند عمرو بن عاص، مغیره بن شعبه، زیاد بن ابیه، بسر بن ابی اطات و مروان و فقها و محدثین آن عصر نیز جمعی از مردم ریاکار و منافق مانند ابوموسی، ابوهریره، انس، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمرو بن عاص بودند. محققا دینی که این جمع از امرا و آن گروه از فقها و محدثین آن را ترویج نمایند، دینی است که شیطان از آن خوشش می آید و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن بیزار می باشد. بدون سبب پیغمبر آن جمع از صحابه را از حوض دور نمی نماید و نفرین نمی کند و نمی فرماید: «فسحقا لمن بدل بعدی». (1) .امرای منافقب به قدری دین را تغییر دادند که یکی از همان منافقین که از صحابه نیز بود، در دمشق گریه می کرد و برای اسلام دل می سوزانید و می گفت: در همه چیز دین، تغییر دادید حتی در نماز که آن را نیز ضایع کردید و تغییر دادید. (2) .این ها ثمرات سلطنت منافقین می باشد و چنان نبود که منافقین فقط به سلطنت و ریاست بر مردم قانع شوند، و دین خدا را - کما هو حقه - به دست مردم بسپارند، و سنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را احیا و آن را اجرا نمایند، و فقط به غصب ولایت و خلافت راضی باشند.حسین بن علی علیهم السلام، وارث پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و عالم به سنت او بود. آن حضرت پس از مرگ معاویه، نامه ای به اشراف بصره نوشت. در آن نامه آمده است:«... و أنا ادعوکم الی کتاب الله و سنه نبیه صلی الله علیه و آله و سلم فان السنه قد امیتت و ان البدعه قد أحییت و ان تسمعوا قولی و تطیعوا أمری أهدکم سبیل الرشاد» (3) .

ص:105


1- 113. صحیح بخاری، ج 4، ص 312، کتاب الفتن، ب 1، ح 3.
2- 114. همان، ج 1، ص 185، کتاب الصلوه، ب 7.
3- 115. تاریخ طبری، ج 5، ص 357. (شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر او صلی الله علیه و آله و سلم دعوت می کنم که سنت را میرانده اند و بدعت را احیا کرده اند. اگر گفتار مرا بشنوید و دستور مرا اطاعت کنید شما را به راه رشاد هدایت می کنم).

حسین علیه السلام نمی گوید که سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به خودی خود مرده و بدعت زنده شده است، بلکه می فرماید: سنت را نابود ساختند و بدعت را زنده کردند، و من شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دعوت می کنم، و اگر به امر من گوش دهید و از من اطاعت نمایید، شما را به راه راست و رستگاری می رسانم.پس باید دید چه کسانی سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را از بین بردند و بدعت را زنده نمودند. دشمنان خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا توانستند با خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جنگیدند و چون بیچاره گشتند تظاهر به اسلام نمودند چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز آنان را به عنوان مؤلفه القلوب پذیرفت. آنان همان منافقانی بودند که شالوده ی چنین روزی را ریختند و دین خدا را تحریف کردند، لذا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم - به مقتضای روایات صحاح عامه - در کنار حوض به چنین اصحابی می فرماید: «فسحقا لمن بدل بعدی؛ هلاک باد کسی که بعد از من دین را تغییر دهد!».پس نتیجه ی سلطنت آنان بر مسلمانان همان تغییر دین حنیف بود. بدین سبب، دین فروشان و دروغ گویانی از صحابه را به دور خود جمع نمودند و به وسیله ی آنان، سلاطین منافق به آرزوی خود رسیدند و دین خدای را تغییر دادند.معاویه برای اسلام و مسلمین بسیار خطرناک بود. او در مدت سلطنت طولانی خود - نزدیک بیست سال پس از امیرالمؤمنین علیه السلام به طور مطلق ریاست کرد - از کشتن مؤمنین و شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام و تقویت دشمنان او - یعنی اعداء دین - کوتاهی نکرد.معاویه دست به تبلیغات دامنه داری زد. او با دشمنان خدا دوستی و با دوستان خدا دشمنی می کرد. در نتیجه، مردمان کم سن و سال بر این طریقه بار می آمدند، و سالمندان از مؤمنین می مردند یا در تقیه بسیار شدیدی زندگی می کردند، به طوری که جرأت اظهار حق و مخالفت با معاویه را نداشتند. بدین ترتیب، باطل چون شب تاریک در سراسر وجود مسلمانان جهان نفوذ پیدا کرد.

ص:106

شخصیت معاویه

معاویه از افراد زیرک و عقلای عرب و اشراف قریش بود. فرزندان عبدمناف افضل قریش بودند و فرزندان عبدشمس با اینکه نسبت به فرزندان هاشم - عموزادگان خویش - در زمان جاهلیت و اسلام عقب تر بودند، ولی نسبت به نسلها و طوایف دیگر قریش اشرف بوده و بر آنان تقدم داشتند.امیرالمؤمنین علی علیه السلام در نهج البلاغه در مقایسه بین بنی امیه و بنی هاشم می فرماید:«و هم أکثر و امکر و أنکر، و نحن أفصح و أنصح و أصبح» (1) .«بنی عبدشمس، تعدادشان بیشتر و مکارتر و فریبکارتر و بدکردارتر و زشت روی ترند، ولی ما گویاتر و فصیح تر و خیرخواه تر و خوش روی تریم».همین ابوسفیان، پدر معاویه پس از جنگ بدر و کشته شدن بزرگان قریش سید قریش گردید، و قریش تحت لوای او سالها با پیغمبر می جنگید.معاویه شخصیت و بازیگر توانای عصر خویش بود. او نه تنها در میان سلاطین مسلمین، بلکه در میان سلاطین جهان کم نظیر بود.در تاریخ طبری آمده است: عمر بن خطاب به شام سفر نمود و معاویه را دید که با دم و دستگاهی آمد و شب با دم و دستگاه دیگر آمد. موکب و هیئت خاصی مشاهده کرد که جماعت نزد او رفت و آمد می کردند، به معاویه گفت: ای معاویه، شب با یک دم و دستگاه می آیی و صبح با دم و دستگاهی دیگر، به من خبر رسیده که تو در خانه می نشینی و صاحبان حاجت دم در به انتظار تو می ایستند!معاویه گفت: یا امیرالمؤمنین!! من در شام هستم و دشمن به ما نزدیک است و در نزد ما جاسوس دارند، من می خواهم آنان عزت اسلام را ببینند!

ص:107


1- 116. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 116.

عمر گفت: این خدعه و مکر عاقلانه ای است.معاویه گفت: دستوری به من بده تا اطاعت کنم.عمر گفت: وای بر تو! تاکنون نشده من از تو عیب جویی کنم و تو پاسخ مرا ندهی، و مرا متحیر نکنی، و تا حال ندانسته ام که به تو چه بگویم؟ امر کنم یا نهی نمایم؟ (1) .نمی دانم این نقل صحیح است یا از همان دروغهایی است که به نفع معاویه ساخته شده است.معاویه می گوید: عظمت اسلام به این است که پادشاه مسلمانان چون پادشاه نصارا و مجوس باشد تا در نظر کفار بزرگ و با عظمت جلوه کند، و این عمل برای ریاست و سلطنت خواهی نیست، بلکه برای تقویت اسلام و تعظیم شعائر است؛ از این رو، این عمل راجح می شود.این سخن نادرست است. زیرا عظمت اسلام و مسلمین به این است که پادشاه آنها مثل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم متواضع باشد، و اگر عمل معاویه صحیح است، باید پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز چنان می بود. آیا صحیح است که گفته شود معاویه بیش از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دلسوز اسلام و مسلمین بود؟باید پادشاه اسلام با پادشاه کفر فرق داشته باشد. صاحب حاجت و نیازمند را دم در نگاه ندارد، و در مشی و لباس و خوراک چون فقیرترین مسلمانان باشد، چنانکه رفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و خلیفه او علی بن ابیطالب علیه السلام چنین بود. در این صورت است که عظمت دین حق بر کفار معلوم می شود و عزت مسلمین افزوده می گردد. گمان نمی کنم نادرستی گفته ی معاویه بر مثل عمر بن خطاب پوشیده باشد، به همین جهت عمل خود او بر تواضع بود، لذا هنگامی که عمر به شام آمد مانند سلاطین روم متکبر نشد، و اگر عظمت اسلام و مسلمین را در این امر می دانست

ص:108


1- 117. تاریخ طبری، ج 5، ص 331.

البته به آن لباس درمی آمد و به آنان تشبه می نمود.من گمان می کنم این حدیث به نفع معاویه ساخته شده باشد، و نادرستی گفته ی معاویه هم بر عمر آن چنان پوشیده نبوده که موجب شود عمر در جواب متحیر بماند و نداند امر کند یا نهی نماید.اگر کسی به دقت تاریخ معاویه را بنگرد، در برابر خود مجسمه ی مکر و تزویر و شیطنت را می بیند. او خود را به حلم معرفی می نمود، نه از آن جهت که حلیم بود بلکه از آن جهت که خود را محبوب نماید. مردم از شخص حلیم خوششان می آید و از مرد سفاک قسی القلب متنفر هستند.معاویه که از سفاک ترین مردم جهان محسوب می شد خود را به لباس میش درآورده بود تا مردم از او رمیده نشوند. تمام قتلهایی که عمال او انجام دادند و خون تمام شیعیانی که در اطراف مملکت او ریخته شده بود به دستور او بود. ولی همه ی گناهان را به گردن عمال می افکند و خود را بی گناه، بلکه حلیم و باگذشت معرفی می کرد.عبدالملک بن مروان، حجاج بن یوسف را بر مردم مسلط نمود و تمام خون های ریخته شده به نفع عبدالملک و به ضرر حجاج تمام شد. سلطنت عبدالملک را حجاج منظم می نمود و مردم به حجاج بدبین بودند، و حال آن که حجاج، گناهی از گناهان عبدالملک بود.تمام کشتارهایی که زیاد بن ابیه و بسر بن ابی ارطات می نمودند به امر معاویه بود، ولی معاویه تمامی گناهان را به گردن زیاد، بسر و نظایر این دو می انداخت مثل آن که خود او اصلا خبر نداشته است و اگر می دانست به جای قتل، عفو و اغماض به کار می برد.عایشه، «عبدالرحمان بن حارث بن هشام» را نزد معاویه فرستاد تا درباره ی حجر بن عدی شفاعت کند و وقتی رسید که حجر کشته شده بود. عبدالرحمان به معاویه گفت: حلم پدرت ابوسفیان کجا رفته؟

ص:109

معاویه، گفت: افراد حلیمی مانند تو و بزرگان قوم من از من دور شدند و پسر سمیه مرا بر این امر وادار نمود (1) .مثل این که عبدالرحمان و معاویه همدیگر را استهزاء می نمودند، مگر ابوسفیان حلیم بود یا از خود در تاریخ حلمی نشان داده بود؟ آیا اذیت و آزار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم توسط ابوسفیان و همچنین کارهای او و زنش، هند با نعش حمزه سیدالشهداء علیه السلام کاشف از حلم ابوسفیان بود؟! مگر همین ابوسفیان نبود که با نیزه ی خویش به نعش حمزه صلی الله علیه و آله و سلم می زد و می گفت بچش ای پاره پاره تن؟!چون او را ملامت نمودند که تو با جنازه ی عموزاده ی خود چنین می کنی ابوسفیان خجل شد و گفت: این عمل مرا مخفی کنید. (2) .پاسخ معاویه نیز نوعی استهزا به عبدالرحمن بود، حلمای قریش از من دور شدند و پسر سمیه مرا وادار کرد یعنی چه؟ چه کسی پسر سمیه را بر قریش مسلط کرد؟ چه کسی او را، پسر حرام زاده ی ابوسفیان معرفی نمود؟از این گذشته، زیاد، حجر و اصحاب او را نزد معاویه فرستاد. معاویه رسول خود را نزد حجر و اصحاب او فرستاد و او گفت: ما مأمور شده ایم که اگر از علی بیزاری بجویید و او را لعن کنید شما را آزاد کنیم و اگر امتناع نمودید، شماها را بکشیم!گفتند ما بیزاری نمی جوییم و لعن نمی کنیم (3) .پس قاتل حجر، خود معاویه بود نه پسر سمیه. او در شام کشته شد نه در عراق. پسر سمیه او را به نزد معاویه فرستاد و اگر معاویه او را آزاد می نمود، زیاد با او چه کاری داشت؟ اگر معاویه حلیم بود، چرا شفاعت مالک بن هبیره سکونی - رئیس

ص:110


1- 118. همان، ص 278 و 279.
2- 119. همان، ج 2، ص 527.
3- 120. همان، ج 5، ص 275.

طایفه سکون و از بهترین لشکریان معاویه - را درباره ی حجر بن عدی قبول نکرد. (1) .کوتاه سخن، معاویه از سفاک ترین سلاطین جهان بود، و اصلا حلمی نداشت. او خودش را چنین معرفی می نمود تا محبوب شود، و همیشه گناهان را به گردن عمال خویش می انداخت. بی جهت نبود که مغیره بن شعبه و عبدالله بن عامر حاضر نمی شدند مردم را به نفع معاویه بکشند، چنانکه این مطلب را شرح خواهم داد.سخن معاویه نظیر سخن پسرش یزید بود که گفت: پسر مرجانه، حسین را کشت و من از او راضی می شدم بی آن که حسین را بکشد! اما این گفته های دروغ ارزشی ندارد و پرده به روی حقایق نمی کشد.اگر معاویه حلیم بود، از سب و لعن علی علیه السلام پس از شهادت او صرف نظر می نمود، نه آن که مردم را به این امر وادار نماید. عمل او با امیرالمؤمنین علیه السلام به مراتب پست تر از عمل پدر و مادر او در مورد جنازه ی حمزه ی سیدالشهداء علیه السلام است، ابوسفیان از عمل خویش خجل شد، ولی معاویه بر عمل خود اصرار ورزید.

معاویه و سر دشمنی او با امیرالمؤمنین

سر دشمنی معاویه با امیرالمؤمنین علیه السلام، علاوه بر اختلاف فامیلی میان اولاد عبدشمس و اولاد هاشم، همان دشمنی هایی است که به سبب اسلام پیدا شد. معاویه در رکاب پدرش ابوسفیان مدتها با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام جنگید و علی علیه السلام، جد و عموی مادر او و دایی و برادر معاویه را به قتل رساند.معاویه از منافقین و مؤلفه القلوب است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می خواست با مال آنان را به اسلام متمایل کند، و از غنایم جنگ حنین به او بهره ی وافی رسید.معاویه دشمن سرسخت اسلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و نمی توانست عظمت

ص:111


1- 121. همان، ص 274.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را ببیند، ولی چون نمی توانست با پیامبر اظهار دشمنی کند با علی علیه السلام اظهار عداوت می نمود، چون به نص آیه مباهله، علی علیه السلام نفس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.به طور کلی چون منافقین نمی توانستند دشمنی خود را نسبت به پیغمبر اکرم آشکار سازند از دشمنی با علی علیه السلام کوتاهی نمی ورزیدند.این است که بغض علی علیه السلام نشانه نفاق است:«لا یحبک منافق و لا یبغضک مؤمن» (1) .اکنون درباره ی علی علیه السلام حکایتی نقل می کنیم که شما از این حکایت تا حدودی بر مقدار دشمنی معاویه نسبت به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم واقف خواهید شد.مسعودی در مروج الذهب می گوید: در سال دویست و دوازده هجری، مأمون اعلان عمومی نمود که هر کس معاویه را به خوبی یاد کند یا او را بر یکی از صحابه ترجیح دهد، در پناه ما نخواهد بود.مردم در سبب اقدام مأمون بر این امر اختلاف کردند، بعضی گفتند: سبب آن خبر مطرف بن مغیره بن شعبه است که به گوش مأمون رسیده است. این خبر را زبیر بن بکار در کتاب «موفقیات» از مداینی و او از «مطرف» چنین نقل کرده است: پدرم مغیره نزد معاویه رفت و آمد داشت. هر وقت که پدرم از نزد معاویه برمی گشت از عقل او ستایش و تمجید می نمود، تا آن که شبی از نزد معاویه آمد در حالی که بسیار اندوهگین بود و غذا نخورد. گمان کردم برای ما پیش آمدی روی داده، و پدرم از ولایت و فرمانداری عزل شده است. پس از اندک زمانی گفتم: چرا امشب گرفته و ناراحتی؟ گفت: از نزد خبیث ترین مردم آمدم، امشب در خلوت به معاویه گفتم: تو به آرزوی خود رسیدی و پیر شدی، چه شود که اظهار عدل کنی و با بنی هاشم خوش رفتاری نمایی، آنان خویشان تو هستند و دیگر از آنان ترس نداری!معاویه گفت: ابوبکر به پادشاهی رسید، چون مرد نام او از میان رفت، و چون

ص:112


1- 122. سنن ترمذی، ج 5، کتاب المناقب، باب مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام ص 400.

او را یاد کنند از او به ابوبکر تعبیر می کنند. عمر ده سال زحمت کشید و چون از میان رفت، اگر از او یاد کنند عمر گویند، و پس از او برادر ما بنی امیه، عثمان به ریاست رسید و کسی مانند او در نسب نبود، و چون از میان رفت نام او نیز رفت، ولی همه روزه پنج مرتبه به نام محمد فریاد می زنند و می گویند: «اشهد أن محمدا رسول الله» با این چه می شود کرد؟ «فای عمل یبقی مع هذا - لا ام لک - والله الا دفنا دفنا».تا این نام را دفن نکنم آرام نگیرم.چون این حدیث به گوش مأمون رسید فرمان داد در تمام شهرستانها معاویه را در بالای منابر لعن کنند. عامه مردم زیر بار این فرمان نرفتند و آشوب به پا کردند. به مأمون گفتند: از این کار صرف نظر کن. او نیز اعراض نمود. (1) .از این حدیث چند چیز کشف می شود:1- معاویه فوق العاده با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دشمن بوده و نمی توانسته عظمت خدا دادی او را ببیند، که قرآن می فرماید:(و رفعنا لک ذکرک) (2) .«و نامت را برای تو بلند گردانیدیم».از این رو به سب امیرالمؤمنین علیه السلام در بالای منابر غضب خویش را تسکین می داد و از نشر فضایل اهل بیت علیهم السلام جلوگیری می کرد. همینطور احادیثی که بر مذمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، دلالت دارد به دستور او جعل می شد و این گونه احادیث تاکنون در صحاح عامه موجود است. و در کتاب «منافقین» (3) به این امر اشاره نموده ام.2- تبلیغات معاویه به حدی مؤثر و دامنه دار بوده که پس از انقراض سلطنت آل امیه و رسیدن سلطنت به آل عباس و گذشت حدود هشتاد سال، مأمون

ص:113


1- 123. مروج الذهب، ج 3، ص 454 و 455.
2- 124. سوره ی شرح، آیه ی 4.
3- 125. مراد مؤلف کتاب «تاریخ پیامبر» است که قسمتی از آن به شرح کارهای منافقین اختصاص دارد و در آینده توسط همین ناشر، چاپ و منتشر می شود.

نتوانست فرمان دهد معاویه را لعن کنند، و مردم از پذیرش این فرمان استنکاف کردند، و عامه ی مردم از انجام چنین عملی بیم داشتند تا جایی که مثل مأمون، پادشاه سفاک و مقتدری مجبور می شود از فرمان خویش صرف نظر نماید.3- مغیره بن شعبه که شاید قدری پاک تر بوده، و یا خباثت او از دیگران کمتر بوده، خواسته کاری کند که معاویه را از بنی هاشم راضی گرداند، و درنتیجه از سب علی علیه السلام کاسته شود. - به زودی اشاره می کنم که مغیره از عمرو بن عاص بهتر و پیش کور لوچ بود - هر چند خود مغیره از منافقین است، ولی نفاق هم مانند جهنم دارای درجات و مراتبی است و تمامی منافقین در یک مرتبه از نفاق و کفر نیستند.4- خلافت را از اولاد علی علیه السلام دور می کرد و می خواست آن را در فامیل خود قرار بدهد، لذا در اظهار دشمنی با بنی هاشم فروگذاری نکرد.در کتاب «عبقات الانوار» مطلبی نقل شده که تا حدی عداوت معاویه نسبت به اولیاءالله و دوستی او با أعداءالله را آشکار می کند. خلاصه کلام این است: «معاویه پس از رسیدن به سلطنت، به تمام عمال و فرمانداران خویش نوشت: هر کس روایتی در فضیلت ابوتراب - مقصود او امیرالمؤمنین علیه السلام است - و اهل بیت او - آیا پیغمبر اکرم که بزرگ اهل بیت است مشمول همین قانون بوده؟! - نقل کند در پناه سلطنت ما نخواهد بود.پس خطبا مشغول لعن علی علیه السلام در بالای منابر شدند. و مردم کوفه بیش از شهرستانهای دیگر مبتلا شدند، چون معاویه، زیاد بن سمیه را والی کوفه نمود و او شیعیان را می شناخت و هر کجا آنان را می یافت می کشت.باز معاویه به تمام فرمانداران خود نوشت: شهادت شیعه علی را قبول نکنید. در نامه ی دیگری به فرمانداران خود نوشت: به شیعیان عثمان و راویان فضایل و مناقب او احترام بگذارید و احسان نمایید، و هر حدیثی که در فضیلت عثمان روایت شده به من گزارش دهید، و نام راویان و خویشان آنها را بنویسید.

ص:114

معاویه در مقابل این عمل، اموالی برای آنان می فرستاد، و هر کس هر حدیث مجهولی را نزد هر یک از فرمانداران می برد مورد احترام او واقع می گشت.آنگاه او به والیان خود نوشت: مردم را به نقل فضایل صحابه و ساختن حدیث برای آنان دعوت کنید و هر فضیلتی که مسلمانان برای «ابوتراب» نقل کرده اند، عین و مانند آن را برای دیگری از صحابه نقل کنید که این، از برای روشنایی چشم من و مغلوب شدن شیعیان او بهتر است.این احادیث از بس که در منابر خوانده شد و در مدارس به اطفال تعلیم شد مردم آن را فراگرفتند همانطور که قرآن را می آموختند و پسر و دختر بر این امر بزرگ شدند. (1) این مطلب را، ابوالحسن مداینی در کتاب «الاحادیث» نقل کرده و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه به نقل از او آورده است. (2) .معاویه در دشمنی کوتاهی نکرد. من کسی را سراغ ندارم که با دشمن خود پس از مرگ او چنین رفتاری نموده باشد.پس این همه احادیث که درباره جمعی از صحابه ساخته شده و این همه فضایلی که در مقابل فضایل علی علیه السلام به دیگران نسبت داده شده، و این همه مطاعنی که برای امیرالمؤمنین علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام او نوشته شده، همگی از آثار معاویه و سلطنت او می باشد که هنوز هم آن آثار در کتاب ها باقی مانده است. ولی چنان نیست که راه جدایی حق از باطل و شناسایی حق بسته شده باشد، بلکه از آثار و علایم، وضع و جعل هویدا است (و یأبی الله الا أن یتم نوره) (3) معاویه که خود را به دروغ حلیم معرفی نمود، به حدی رجال شیعه را کشت که به حساب نیاید. یکی از موجبات ترفیع رتبه و رسیدن به مقام عالی برای فرمانداران، کشتن شیعیان

ص:115


1- 126. عبقات الأنوار، ج 5، ص 761.
2- 127. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 44.
3- 128. سوره ی توبه، آیه 32.

بود. نزدیکی زیاد بن ابیه به معاویه تا آن حد که او را برادر و مقدم بر شیوخ بنی امیه نمود، در اثر همین اعمال و رفتار زیاد بود. معاویه او را می شناخت و اندازه ی خباثت او را می دانست و زیاد را که حرام زاده بود شایسته ی برادری دانست و برادر خود معرفی نمود و به یک تیر چند نشان زد:اول: قانونی از قوانین مهم و مسلم اسلام را که «الولد للفراش و للعاهر الحجر؛ فرزند از آن صاحب بستر است و نصیب زناکار سنگ است». نابود نمود، با آن که زناکار بهره ای از فرزند ندارد، و فرزند متعلق به شوهر قانونی خواهد بود. معاویه، زیاد را، از فراش عبید بیرون آورد و به ابوسفیان زناکار ملحق نمود.دوم: شیوخ بنی امیه را ذلیل نمود و زیاد را بر کسانی چون عبدالله بن عامر و مروان بن حکم و سعید بن عاص اموی مقدم گرداند.عبدالله بن عامر از بزرگان بنی امیه و فرماندار بصره بود. او به یکی از همراهان زیاد گفته بود: پسر سمیه بر من ایراد می گیرد و بر عمال من اعتراض می نماید، می خواهم جماعتی از قریش را بیاورم تا قسم یاد کنند که ابوسفیان، سمیه را ندیده است.معاویه از این سخن عبدالله بن عامر به غضب درآمد و کار بالا گرفت تا آن که یزید شفاعت کرد. پس معاویه راضی گردید، به شرط آن که ابن عامر رضایت زیاد را فراهم آورد. (1) .معاویه ی حلیم!! بر عبدالله بن عامر که خود را مقدم بر معاویه می دانست، سختگیری نمود که چرا گفته «ابوسفیان با سمیه زنا نکرده» تا آن بیچاره به یزید متوسل شود، و او شفاعت کند، آن گاه معاویه از تقصیر عبدالله درگذرد، به شرط آن که برود و زیاد بن ابیه را راضی کند.حال فکر کنید که آن بدبخت چقدر تواضع کرده تا زیاد را از خود راضی نموده است. به هر حال، معاویه با کوچک کردن بزرگان بنی امیه به هدف خود رسید. او

ص:116


1- 129. تاریخ طبری، ج 5، ص 214 و 215.

می دانست که خلافت به غیر قریش نمی رسد. پس بزرگان قریش چون حسن بن علی علیهماالسلام و عبدالرحمان بن خالد بن ولید (1) را می کشت و دیگران را خرد می کرد. و آنان را سبک می نمود تا آن که زمینه برای خلافت فرزندش یزید فراهم گردد. به همین جهت بود که سعی داشت میان سعید بن عاص اموی و مروان بن حکم اختلاف بیفکند، چون هر دو شیخ و بزرگ بنی امیه و صاحب اموال و اولاد و جاه و مقام بودند. معاویه نمی خواست این دو نفر محترم باشند، و درصدد بود به دست یکدیگر هر دو را سبک نماید. لذا هر یک را پس از عزل دیگری والی مدینه می نمود.طبری به نقل از راوی می گوید: معاویه به سعید بن عاص والی مدینه نوشت: خانه مروان را خراب کن. سعید اطاعت نکرد. مجددا نوشت که خانه ی مروان را خراب کن. سعید باز هم قبول نکرد. پس معاویه سعید را عزل و مروان را والی نمود. (2) .همو از واقدی نقل می کند: معاویه به سعید دستور داد که اموال مروان را ضبط کن و جزو اموال دولتی قرار بده، و فدک را از او پس بگیر - با آن که خود معاویه آن را به او بخشیده بود -.سعید نوشت: مروان با من خویشاوندی نزدیک دارد. معاویه مجددا فرمان را صادر نمود. سعید امتناع کرد، و هر دو نامه را نگاه داشت.بعد از آن که معاویه سعید را عزل و مروان را به جای او والی نمود، به مروان نوشت: اموال سعید را که در حجاز است ضبط کن.مروان، عبدالملک فرزند خویش را با نامه ی معاویه نزد سعید فرستاد و گفت: اگر دستور معاویه نبود من به چنین عملی اقدام نمی کردم.

ص:117


1- 130. همان، ص 227.
2- 131. همان، ص 293.

سعید هم دو نامه ی معاویه را که راجع به ضبط و تصرف اموال مروان بود، برای مروان فرستاد.عبدالملک دو نامه را نزد پدر خویش، مروان آورد. مروان گفت: سعید بهتر از ما حفظ خویشاوندی نمود و معترض اموال سعید نشد.سعید برای معاویه نوشت: عجب است از تو که میان خویشان و نزدیکان دشمنی می افکنی، و خودت از بیگانگان تحمل می کنی و صبر می نمایی (1) .سعید بی جهت تعجب نموده بود. چون معاویه، به سبب خلافت یزید دست به چنین اقداماتی می زد. او از بیگانگان وحشت نداشت و می دانست که غیر قریش نمی توانند مزاحم یزید شوند. پس تا می توانست بزرگان قریش را تضعیف می کرد، چنانکه ایندو نفر از آل امیه را به دست همدیگر ضعیف و ذلیل نمود.آری! این معاویه که می خواست خانه ی مروان را خراب کند و اموال سعید را ضبط و مخصوص دولت نماید، همان معاویه ای است که می خواست معروف شود به آن که حلیم است.معاویه در هنگام مرگ به یزید گفت: آسایش تو را فراهم ساخته، دشمنان تو را ذلیل نموده و گردن کشان عرب را برای تو خاضع کردم (2) .به همین جهت بود که معاویه سلطنت عراق و ایران را به پسران زیاد بن ابیه واگذار نمود، و مروان و سعید - دو شیخ بنی امیه - و اولاد آن دو را از امارت و سلطنت برکنار و فقط شهر مدینه را در اختیار آن دو گذاشت، آن هم برای ایجاد عداوت و دشمنی که یکی را به جای دیگری می گماشت. و می توان گفت که میان این دو دشمنی پیدا شده بود و به تدریج زیادتر می شد تا کار به جایی رسید که عبدالملک پسر همان مروان، عمرو پسر سعید بن عاص را کشت و به او خیانت

ص:118


1- 132. همان، ص 293 و 294.
2- 133. همان، ص 322.

نمود. (1) و دیگر آن که می خواست به وسیله ی زیاد، بزرگان شیعه را بکشد و شکنجه نماید، و کسی دیگر مثل او، چنین اوامر معاویه را اطاعت نمی کرد، و این گونه عمال که میرغضب باشند کم نظیر هستند. آری! حجاج بن یوسف ثقفی را می توان نظیر زیاد بن ابیه دانست.مغیره بن شعبه که سالها از جانب معاویه والی کوفه بود اقدام به قتل «حجر بن عدی کندی» نکرد. طبری از هشام نقل می کند که ابومخنف روایت کرده: معاویه در سال چهل و یکم، مغیره را فرماندار کوفه نمود، و به او سفارش کرد که از دشنام دادن به علی و مذمت او، ترحم بر عثمان و استغفار برای او، عیب گویی اصحاب علی و دور کردن آنان و گوش ندادن به سخنانشان، مدح شیعه ی عثمان و نزدیک نمودن آنان و گوش دادن به سخنانشان کوتاهی نکند. (2) .مغیره بیش از هفت سال والی کوفه بود. او با مردم خوش رفتاری می کرد، ولی از دشنام به علی علیه السلام و بدگویی کردن از قاتلان عثمان و مدح عثمان و شیعیان او کوتاهی نمی کرد. چون حجر بن عدی، لعن علی علیه السلام را می شنید و می گفت: خداوند شما را مذمت و لعنت کند! پس می ایستاد و می گفت: شهادت می دهم آن کسی را که مذمت می کنید سزاوار مدح است، و آن کسانی را که مدح می کنید سزاوار مذمت هستند.مغیره به حجر می گفت: اقبال تو بلند است که من والی هستم، ای حجر، بترس از غضب سلطان! چه بسا غضب سلطان امثال تو را هلاک کند.رفتار مغیره با حجر چنین بود تا یک روز مغیره در اواخر امارتش شروع به مدح عثمان و شیعیان او و کسانی که طالب خون او بودند کرد. حجر از جای برخاست و چنان نعره ای زد که نه تنها تمام اهل مسجد کوفه شنیدند، بلکه آنهایی که بیرون

ص:119


1- 134. همان، ج 6، ص 140 تا 144.
2- 135. همان، ج 5، ص 253 و 254.

مسجد بودند هم آواز او را شنیدند. او فریاد زد و به مغیره گفت: به جای آن که ارزاق و عطایای مردم را بدهی که مدتی است به تأخیر افتاده، مشغول مذمت امیرالمؤمنین علیه السلام و مدح فاسقین هستی؟! هنگامی که حجر این سخن را گفت، دو سوم از حاضرین برخاستند و با حجر همراهی نمودند و او را تصدیق کردند.مغیره از منبر پایین آمد و به منزلش رفت. خویشان مغیره نزد او رفتند و به او اعتراض کردند که چرا این مرد را آزاد گذاشته ای تا بر تو جسورانه ایراد کند و مردم را جری و جسور نماید؟ اگر معاویه باخبر شود از تو ناراضی می گردد.مغیره گفت: من در اثر همین سکوت حجر را کشتم، چون پس از من با والی دیگر نیز چنین رفتار می کند و آن والی فورا او را می کشد، عمر من تمام شده و نمی خواهم خوبان اهل کوفه را بکشم که آنان به سعادت رسند و من بدبخت شوم و معاویه در دنیا عزیز و مغیره در روز قیامت ذلیل گردد! (1) .در این جملات مغیره قدری دقت کنید و اندازه ی عقل او را بسنجید. می گویند: زیرکان و عقلای عرب پنج نفر هستند: معاویه، عمرو بن عاص، مغیره بن شعبه، قیس بن سعد بن عباده و عبدالله بدیل خزاعی. دو نفر اخیر از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، و مغیره تا حدودی رعایت بی طرفی می نمود تا آن که تکلیف او روشن شد و غلبه معاویه را دانست، آن گاه خود را به او چسباند و ولایت کوفه را از معاویه گرفت. (ولایت کوفه در آن زمان ولایت بر قسمت مهمی از عراق عرب و ایران بوده است).به عقیده ی نگارنده، مغیره بن شعبه به مراتب از عمرو بن عاص عاقل تر بود. زیرا خود را به نتیجه می رساند بدون آن که خود را بدنام نماید.عمرو بن عاص از معاویه طرفداری نمود تا به سلطنت مصر برسد، و پس از زحمات و مشقات فوق العاده و جنگ صفین به آرزوی خود رسید، ولی این مغیره

ص:120


1- 136. همان، ص 254 و 255.

است که در کنار، با آسایش استراحت می کرد، و هنگامی که کار سلطنت به معاویه رسید فوری تقریبا نصف سلطنت او را که شامل ایران و عراق می شد، از چنگ او بیرون آورد و تا زنده بود از دست نداد و پس از مرگ او به زیاد بن ابیه رسید و مردم کوفه او را دوست داشتند. او کسی از آنان را نکشت و برای سلطنت و عزیز کردن معاویه حاضر نمی شد خود را بدنام نماید. او مانند زیاد بن ابیه نبود.هم چنین عبدالله بن عامر اموی - از اشراف بنی امیه - والی بصره بود و مردم را تحمل می کرد و حاضر نبود به جهت سلطنت معاویه کسی را بکشد.طبری گوید: ابن عامر از فساد مردم به زیاد شکایت کرد!زیاد گفت: شمشیر در میان آنان بگذار.گفت دوست ندارم آنان را با فاسد نمودن خود اصلاح نمایم.همو نقل می کند که ابن عامر گفت: من می خواهم با مردم دوست باشم، چگونه نگاه کنم به کسی که پدر و برادر او را عقوبت کرده باشم. (1) .این است حال مغیره بن شعبه والی کوفه، و آن است حال عبدالله بن عامر والی بصره، این جماعت حاضر نبودند برای سلطنت معاویه خود را بدنام نمایند و مردم را از خود ناراضی سازند و جنایات آنان در تاریخ ثبت شود.پس معاویه برای نابود کردن مردان بزرگ شیعه به افرادی مانند زیاد احتیاج داشت، به همین خاطر به هر قیمتی که بود او را راضی نمود و از بهترین عمال خود گردانید.زیاد بن ابیه حاضر شد که وسیله ی کشتن حجر بن عدی را فراهم سازد. او حجر را با چند نفر از خواص شیعیان از کوفه بیرون و روانه ی شام نمود و از شهود تعهد گرفت که حجر کشته شود و چنین نیز شد.معاویه هرچه اصرار نمود که حجر به علی، امیرالمؤمنین علیه السلام سب و دشنام

ص:121


1- 137. همان، ص 212.

دهد تا از کشتن او صرف نظر کند، حجر قبول نکرد، و روسیاهی عجیبی برای معاویه و زیاد و شهود باقی ماند.طبری از ابومخنف نقل می نماید: عایشه به معاویه گفت: آیا نترسیدی از خدا که حجر و اصحاب او را کشتی؟معاویه گفت: من آنان را نکشتم، آن جماعت که شهادت دادند او را کشتند (1) .معاویه برای آن که خود را خوب و حلیم معرفی نماید همیشه جنایتهایی را که خود امر کرده بود، به دیگران نسبت می داد و در اینجا نیز گناه را به گردن شهود می اندازد.عبدالرحمان بن حارث بن هشام از مدینه برای شفاعت حجر حرکت کرد و پیش از رسیدن او، حجر کشته شده بود (و شاید معاویه از آمدن عبدالرحمان باخبر شده بود و قبلا حجر را کشت تا نوبت به شفاعت او نرسد).معاویه به او گفت: افرادی مانند تو که از حلما و بزرگان قوم من هستید، از من دور شدند، و پسر سمیه مرا بر این امر وادار کرد.معاویه با این جمله از عبدالرحمان تجلیل نموده و خواسته رضایت او را فراهم سازد و از طرف دیگر، گناه را به گردن پسر سمیه اندازد و در عین حال عبدالرحمان و امثال او را نیز مقصر دانست که چرا از مصاحبت و ملازمت رکاب او دور شده اند تا نوبت به پسر سمیه رسیده است!از همین نقل نیز دانسته می شود که بزرگان قریش هیچ وقت در این کارهای پست دخالت نمی کردند، و باعث نابودی رجال و شیوخ شیعه نمی شدند، آنان از معاویه دوری می کردند و البته معاویه برای انجام مقاصد ناپاک خویش محتاج به پسر سمیه بود، او را پسر ابوسفیان خواند تا به چنین اموری مبادرت نماید، ولی پس از رسیدن به مقصود، او را پسر سمیه می نامد.

ص:122


1- 138. همان، ص 279.

آری! این است سر جلو آمدن زیاد و عقب رفتن شیوخ قریش.ولید بن عقبه بن ابوسفیان، پسر عموی یزید بن معاویه والی مدینه بود، او حاضر نشد امام حسین علیه السلام را بکشد، اگر چه از طرف یزید برای این کار مأمور شده بود، سرانجام پسر همان زیاد، عبیدالله اطاعت نمود و آن فجایع را مرتکب شد، و چون انعکاس عمل بسیار بد بود، یزید گناه را به گردن عبیدالله انداخت.فجایع «زیاد» و کشتار شیعیان در عراق قابل بیان نیست. همین زیاد، پس از آن که برادر معاویه و والی کوفه شد مردم را نزدیک دارالاماره جمع کرد، و آنها را به سب علی علیه السلام وادار نمود، و هر کس که امتناع کرد او را با شمشیر کشت (1) .

ص:123


1- 139. مروج الذهب، ج 3، ص 26.

نقشه معاویه برای استقرار سلطنت در اولاد خود و ولایت عهدی یزید

معاویه برای نگاه داری سلطنت در اولاد خود، حزبی به نام شیعیان عثمان تشکیل داد. او در اوایل سلطنت خود، خون عثمان را بهانه کرده، شیعیان او را جمع نمود و از آنها طرفداری کرد و آنها نیز از سلطنت معاویه طرفداری می کردند. معاویه در عین حال که این حزب را تقویت می نمود، حزب مخالفین خود - شیعیان علی علیه السلام - را از میان برمی داشت. او برای این کار دست به اقدامات شدیدی زد از جمله، توهین به شیعه، رد شهادت آنان، مهدور الدم نمودن شیعیان - حتی متهمین به تشیع - جلوگیری از ذکر فضایل علی علیه السلام، نسبت دادن آن فضایل به دیگر صحابه، تشویش اذهان و کتمان حقیقت.معاویه دانسته بود که برای سلطنت وی و یزید و فامیل اموی، رقیبی جز فرزندان حضرت علی علیه السلام در میان قریش نیست، لذا برای نابود کردن موقعیت و وجاهت آنان از سب بزرگ بنی هاشم - علی علیه السلام - کوتاهی نداشت. و این طریقه را حتی پس از استقرار سلطنتش و کشته شدن علی علیه السلام و فرزندش - امام حسن علیه السلام - از دست نداد.می توان گفت: معاویه برای نگاه داری سلطنت در خانواده ی خود و کنار زدن رقیبان سلطنت آنان، از سب علی علیه السلام دست برنمی داشت، و این قطع نظر از دشمنی

ص:124

او با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام است که قبلا شرح دادم. او این دشنام دادن را جزء عادات و رسوم مردم زمان خود نموده بود.پس در حقیقت، معاویه برای نگاهداری سلطنت اموی ها، هم حزب آنان را تقویت و حزب مخالف را ذلیل و بیچاره، بلکه نابود می نمود، و هم رقیبان را بدنام کرده تا حدی که دشنام دادن به آنان از واجبات دینی و از رسوم و عادات شده بود و همه ی مردم از کوچک و بزرگ بر این عادت بار آمده بودند.ابوبکر سلطنت را به عمر، نه به فرزند و خویشان خود واگذار نمود. عمر هم آن را در میان شش نفر قرار داد که هیچ یک از آن شش نفر از فامیل و نزدیکان عمر نبودند و هر کدام دارای سوابق زیاد در اسلام و موقعیت مهمی در نزد مسلمین بودند، در میان آنان کسی بود که سوابق و خدمات او به مراتب بیش از خود عمر بود و چه بسا هر کدام خود را به خلافت سزاوارتر از عمر می دانستند.معاویه می خواست سلطنت را به یزید واگذار کند و او را جانشین خود نماید. چشم مردم نیز به قریش دوخته شده بود که آنان چه خواهند کرد؟ بعضی از قریش از معاویه می خواستند که سلطنت را چون عمر به شورا واگذار کند. اشراف قریش هیچ وقت یزید را لایق خلافت نمی دانستند.معاویه که با تلاش فراوان و با به کارگیری خدعه و نیرنگ و مبارزه با ارزش های دینی، خود را به عنوان خلیفه ی مسلمین به مردم تحمیل کرده بود هنوز شیرینی خلافت را نچشیده بود که گرفتار فکر خسته کننده ی دیگری شد، او می خواست ولایت عهدی یزید را استوار و محکم کند، ولی به هیچ وجه زمینه مستعد نبود. معاویه چاره ای نداشت جز این که یکی از سه کار را عملی نماید:یا افکار مردم را به حدی پائین بیاورد که شخص نالایقی همچون یزید را خلیفه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و پادشاه مسلمین بشناسند. و یا یزید را دگرگون سازد و نگرش او را تغییر دهد، و آن صفات بد را از او دور نماید و او را به صفات پسندیده متخلق

ص:125

گرداند. یا رقیبان او را و کسانی که مدعی مقام او هستند بکشد و حداقل آنها را از عظمت و موقعیت بیندازد، تا مردم یزید را بر آنان ترجیح دهند.معاویه هر سه کار را کرد، و از هر کاری که مقدور او بود کوتاهی نکرد، از تمام درها وارد شد، و از هر راهی رفت.مغیره که از باهوشان و زیرکان عرب آن عصر است، و سالها والی کوفه بود، گاهی برای آن که موقعیت خود را بشناسد استعفا می داد و اظهار خستگی و شکستگی و ضعف می نمود.طبری از شعبی نقل نموده است: «مغیره به شام رفت و استعفا داد. معاویه استعفای وی را قبول کرد، و می خواست به جای او سعید بن عاص اموی را بگمارد. چون مغیره از این راز مطلع شد نزد یزید رفت و به او فهماند که اگر من والی کوفه باشم برای ولایت عهدی تو از مردم بیعت می گیرم، و جانشینی تو را مسلم می کنم.یزید نزد معاویه رفت و او را خبر کرد. معاویه مجددا مغیره را والی کوفه نمود. مغیره به کوفه برگشت و در کار بیعت یزید کوشید و جماعتی را نزد معاویه فرستاد» (1) .این افراد می آمدند و اظهار می داشتند که موقعیت یزید خوب است و مقتضی است او را به ولایت عهدی انتخاب کنید. البته مردم رذل و دنیاپرست چون از این راه به مقصود می رسیدند اظهاراتی می نمودند و خشنودی معاویه و یزید را فراهم می ساختند، آن گاه معاویه آنان را با ثروت و مقام به اماکن خویش برمی گردانید.کوتاه سخن، معاویه برای ولایات امرایی انتخاب می کرد که از یزید اطاعت کنند، و به سوی او دعوت نمایند و به اعیان و اشراف مال می بخشید تا بیعت نمایند و زیر بار اطاعت او بروند. معاویه از این راه وارد شد و تا ممکن بود استفاده

ص:126


1- 140. تاریخ طبری، ج 5، ص 301 و 302.

نمود.در مروج الذهب آمده است: «در سال پنجاه و نه از تمام شهرها گروه هایی از مردم نزد معاویه می آمدند. معاویه به ضحاک بن قیس گفت: فردا جلوس دارم و چون از سخن فارغ شدم تا می توانی یزید را مدح کن و مردم را به بیعت او دعوت کن. من به عبدالرحمان بن عثمان ثقفی و عبدالله بن عضاه اشعری و ثور بن معن سلمی دستور داده ام که گفته های تو را تصدیق کنند، و مانند تو مردم را به بیعت یزید دعوت نمایند. فردا معاویه یزید را توصیف نمود و اظهار داشت: خوبی های او باعث شده که او را جانشین خود نمایم.ضحاک بن قیس برخاست و از یزید تمجید نمود، و مردم را به بیعت کردن با او ترغیب نمود، پس از او آن چند نفر یکی پس از دیگری ضحاک را تصدیق نمودند».(این گفته ها از مردم مختلف - در چنان انجمنی که از هر شهری جمعی حاضر بودند - برای این بود که بگوید تمامی حاضرین موافق هستند و سکوت همگی کاشف از رضایت می باشد.معاویه در آن مجلس سؤال کرد: احنف بن قیس کجا است؟ او برخاست و کلامی گفت که خلاصه ی آن چنین است:معاویه! تو مرد باتجربه ای هستی، پس دقت کن که مردم را به چه کسی می سپاری؟ و چه کسی را به جای خود می گماری؟ و به سخن کسی که به تو فرمان دهد و صلاح و مصلحت را در نظر نمی گیرد گوش نده.ضحاک بن قیس برخاست و به اهل عراق ناسزا گفت. - چون احنف از بصره ی عراق آمده بود -پس از او نیز عبدالرمان برخاست و گفتار ضحاک را تأیید نمود.پس از او شخصی از طایفه «ازد» برخاست و به معاویه گفت: تو امیرالمؤمنین هستی و پس از تو، یزید امیرالمؤمنین است و هر کس مخالفت کند حواله او به این

ص:127

شمشیر است. و آن را از غلاف بیرون آورد. معاویه به آن مرد ازدی گفت: تو از همه ی خطبا خطیب تری. (1) .از این حکایت دانسته می شود که معاویه با چه نیرنگ هایی مجالسی را در عرض چندین سال ترتیب می داد و افرد پست را تحریک می نمود که او را کمک و یزید را مدح و مردم را به بیعت با او تشویق نمایند، بدیهی است که در اثر این گفتارها مقرب درگاه معاویه شوند و آن مرد ازدی اخطب الخطبا شود.صاحب کتاب «عبقات» از «تاریخ الخلفای سیوطی» چنین نقل کرده است:«معاویه در سال پنجاه و یک به سفر حج رفت و از مردم برای یزید بیعت گرفت، و با فرزند زبیر و ابوبکر و عمر گفتگو کرد و آنها مخالفتهایی را ابراز کردند.پس از آن، معاویه بر بالای منبر رفت و گفت: مردم گمان می کنند که پسر زبیر و عمر و ابوبکر با یزید بیعت نمی کنند در حالی که همه ی آنها با یزید بیعت کردند، و از او اطاعت نمودند.اهل شام گفتند: ما راضی نمی شویم، باید بیایند و در حضور جمعیت بیعت کنند، وگرنه ما همه ی آنها را می کشیم!معاویه گفت: سبحان الله! مردم چه قدر نسبت به قریش بدرفتار شده اند، دیگر این سخن را از کسی نشنوم. سپس از منبر پایین آمد.مردم در بین خودشان گفتند: این جماعت بیعت کردند، ولی خود آنان می گفتند: ما اصلا بیعت نکردیم» (2) .ببینید معاویه به چه نیرنگی می خواسته از مخالفین بیعت بگیرد؟ این قضیه در سال پنجاه و یک قمری رخ داده است، و حکایت سابق در سال پنجاه و نه اتفاق افتاده بود. از این نقل ها معلوم می شود که معاویه در تمام این مدت در فکر بوده و

ص:128


1- 141. مروج الذهب، ج 3، ص 27 و 28.
2- 142. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 204 و 205؛ عبقات الانوار، ج 5، ص 768 و 769.

نقشه می کشیده که مردم را به یزید متمایل کند.به گمان من، خود معاویه به اطرافیان سپرده بود که چون من گفتم «این جماعت بیعت کرده اند» شما بگویید: ما قبول نداریم، باید در حضور جمعیت بیعت کنند وگرنه آنان را می کشیم و آنها هم چنین کردند.معاویه آن سه نفر را با مردم شام تهدید نمود، آن گاه از باب این که حلم جناب ایشان معروف شود می گوید: سبحان الله! مردم نسبت به قریش بدرفتار شده اند.در نتیجه آن جماعت را تهدید کرده، به دروغ اظهار نمود که بیعت کرده اند، لذا آنان دیگر نمی توانستند رسما و علنا تکذیب کنند، و اگر تکذیب کردند سری تکذیب می نمایند. از طرفی در میان مردم شایع شد که آنان بیعت نموده اند.معاویه از راه دیگر نیز وارد شد تا مقدمات سلطنت یزید را آماده کند.طبری در تاریخ خود حکایتی نقل می کند که خلاصه آن چنین است: «زیاد - والی عراق و فارس - عبید بن کعب نمیری را طلبید و به او گفت: معاویه می خواهد یزید را جانشین خود نماید، ولی از تنفر مردم وحشت دارد. یزید در امور دینی و مذهبی تهاون و سستی دارد و سرگرم شکار و صید و لهو و لعب است، تو نزد معاویه برو و از طرف من به او بگو: در این کار دست نگاه دار، و عجله و شتاب مکن!عبید می گوید به زیاد گفتم: صلاح در این است که رأی معاویه را برهم نزنی و معاویه را دشمن یزید نکنی. من یزید را مخفیانه می بینم و به او می گویم: معاویه به زیاد نامه نوشته و در امر بیعت از او مشورت خواسته است و زیاد از مردم وحشت دارد، چون بر تو و بر کارهای تو ایراد دارند، صلاح تو را در این می بیند که از کارهای زشت خود دست برداری تا معاویه بتواند در امر ولایت عهدی تو اقدام کند و راه ایراد را بر مردم ببندد. زیاد این نظر را پسندید و عبید را روانه ی شام نمود.عبید می گوید: من به شام رفتم و مطلب را به یزید گفتم. یزید هم از بسیاری از

ص:129

کارهای زشت خود دست برداشت». (1) .شما از این حکایت تا اندازه ای به خباثت و کارهای زشت یزید واقف می شوید، عجبا! زیاد بن ابیه، مجسمه ی کفر و زندقه و ظلم و فسوق، یزید را نالایق و زشتکار می شناسد و می خواهد او را اصلاح کند! «ویل لمن کفره نمرود»!من نمی دانم اگر کسانی چون زیاد و معاویه او را تادیب و اصلاح نمی کردند، پس یزید چه می کرد؟ و چه می شد؟معاویه که می خواست یزید را به عنوان خلیفه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای مسلمین تعیین کند به طور قطع درصدد بوده که او را اصلاح کند و لیاقت او را برای چنین منصب مهمی به مردم ثابت نماید. حتما اگر معاویه ناظر و مراقب نبود کارهای زشت یزید بیشتر می شد، به همین جهت پس از هلاکت معاویه، وقتی یزید استقلال یافت دست به کارهای زشت زد، از قبیل: قتل امام، اسارت اهل بیت، قتل و غارت و اباحه ی ناموس اهل مدینه و خراب کردن کعبه.این ها گوشه ای از جنایات عظیم و اعمال زشت یزید است که در مدت سه سال استقلال خود، با توجه به توصیه ها و نصایح معاویه انجام داد.آری! یزید چنان که مردم او را نالایق می شناختند، معاویه یزید را خوب جلوه می داد و می گفت: من به جهت خوب بودن، او را ولی عهد و زمامدار مسلمین نمودم، چنانکه قبلا از مسعودی نقل شد.معاویه، گاهی یزید را تأدیب می نمود، در مروج الذهب آمده است: معاویه فرمان داده بود مسلمانان در خاک روم پیش روی کنند، در نتیجه گروه زیادی از مسلمین کشته شدند و همه مسلمانان محزون و غمگین شدند. یزید در مجلس شراب، با ندیمان خود نشسته بود، هنگامی که از این واقعه آگاه شد این دو بیت را گفت:

ص:130


1- 143. تاریخ طبری، ج 5، ص 302 و303.

أهون علی بما لاقت جموعهم یوم الطوانه من حمی و من موم اذا اتکأت علی الأنماط مرتفقا بدیر مران عندی أم کلثوم می گوید: وقتی من در قصر مران بر روی فرشها نشسته ام، و کنار من ام کلثوم است، گرفتاری مسلمانان، و آنچه به آن ها در جنگ «طوانه» رسید چندان مهم نیست.معاویه از سخن یزید باخبر شد و سوگند یاد کرد که باید یزید به جنگ برود و او را به قسطنطنیه فرستاد. و در همان جنگ ابوایوب انصاری کشته شد، و در آن جا دفن گردید. (1) .از این حکایت، عیاشی و بی لیاقتی یزید و مزیت معاویه بر او در صفات فهمیده می شود، در خباثت و گناه معاویه همین بس که چنین فرد فاسدی را بر مسلمین مسلط می کند، و می گوید: خوبی او باعث شد که او را زمامدار مسلمانان و جانشین خویش نمایم. بنابراین، خود یزید و تمامی گناهان او، گناهی است از گناهان معاویه.معاویه از راه سوم نیز وارد شد، و تا می توانست شخصیتهای بزرگ را از میان برمی داشت. بزرگ ترین شخصیتی که وجود او مانع از انجام بیعت برای یزید بود همانا امام حسن علیه السلام بود، معاویه توسط جعده - دختر اشعث بن قیس کندی - او را مسموم نمود.در مروج الذهب آمده است: معاویه به جعده پیغام داد که اگر امام حسن علیه السلام را مسموم کنی، صد هزار درهم به تو می دهم و تو را زن یزید می نمایم.همین امر سبب شد که امام حسن علیه السلام را به وسیله ی زهر بکشد، معاویه پس از وفات امام علیه السلام پول را برای جعده فرستاد، و گفت: چون یزید را دوست می دارم

ص:131


1- 144. مروج الذهب، ج 3، ص 24.

نمی توانم تو را زن او نمایم. (1) .عبدالرحمان بن خالد بن ولید را نیز به وسیله ابن اثال نصرانی مسموم نمود، چون او در شام در اثر فتوحات پدرش - خالد - و صفات و شخصیت خود، دارای محبوبیت فوق العاده ای شده بود. (2) .به عقیده ی من؛ کشتن عبدالرحمان برای آن نبود که شاید روزی با معاویه مخالفت کند، بلکه چون او در انظار مردم موقعیت فوق العاده ای داشته و از بزرگان قریش بود و هیچ وقت یزید با او برابر نبود، پس برای آن که زمینه را برای یزید فراهم سازد او را در خفا می کشد.من اطمینان دارم که معاویه برای رسیدن به این هدف، بسیاری از بزرگان قریش و اعیان و اشراف قبایل را که حاضر برای بیعت با یزید نبودند کشت، و می توان گفت: او حجر بن عدی کندی را کشت، چون او دارای عظمت خاصی در نزد شیعیان و سپاه اهل کوفه بود. معاویه ملاحظه کرد که حجر شخص بسیار شریف و مقتدر و از شیعیان سرسخت است، و ماندن وی با آن موقعیت از برای یزید خطرناک خواهد بود، به همین جهت او را به قتل رساند.معاویه بسیار آینده نگر و دور اندیش بود، و کارهای بسیار برزگی را با آهستگی و نرمی و بدون هیاهو انجام می داد.موقعی که امام حسین علیه السلام وارد کربلا شد، تمام رؤسای عشایر و قبایل که در بیست سال قبل، جز شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام و مصدر امور بودند از کار برکنار شده بودند؛ و به جای آنان جوانان بی ایمان و کم تجربه بر سر کار آمده بودند. کسانی چون عدی بن حاتم، قیس بن سعید همدانی و سلیمان بن صرد خزاعی از کار برکنار شده بودند، و چنانچه این بزرگان بر سر کار بودند به طور قطع واقعه ی کربلا

ص:132


1- 145. همان، ج 2، ص 427.
2- 146. تاریخ طبری، ج 5، ص 227 و 228.

رخ نمی داد.پس معاویه، کسانی را که برای مخالفت با یزید مؤثر بودند؛ یا می کشت و یا از کار برکنار می کرد، و یا از وجاهت و موقعیت آنان کم می کرد. معاویه، اگر چه بنی امیه را نکشت ولی تا توانست از وجاهت و عنوان آنان کاست، و یا از پیشرفت آنان جلوگیری کرد.ملاحظه نمایید، عبدالله بن عامر بن کریز بن ربیعه بن حبیب بن عبدشمس، از شخصیت های مهم و برجسته ی عبدشمس است، او در زمان عثمان والی بصره بود، او کسی است که سبب روانه شدن طلحه و عایشه و زبیر به جانب بصره شد، و او در صلح امام حسن علیه السلام با معاویه واسطه بود و دائی زاده عثمان است.معاویه چنین شخصی را از فرمانداری بصره عزل و به جای او زیاد بن ابیه را والی نمود، معاویه نمی خواست برای او عنوانی زیادتر پیدا شود، بلکه او را تضعیف کرد.همچنین سعید بن عاص اموی که از فرمانداران و فاتحان اسلم در زمان عثمان بود در زمان معاویه کارش به جایی رسید که معاویه گاهی مروان را به جای او والی مدینه، و گاهی سعید را به جای مروان والی مدینه می نمود، و گاهی هر دو را عزل و ولید بن عتبه برادرزاده ی خود را والی قرار می داد.همچنین مروان بن حکم که اخوالعشیره و ابوالعشیره بوده و بیست برادر و هشت خواهر و یازده پسر و سه دختر داشت (1) و عموزاده ی عثمان بود و در نسب نیز هم طبقه با معاویه نسبت به امیه بن عبدشمس بود، معاویه هیچ مقامی به او نداد به جز فرمانداری شهر مدینه - آن هم در مدت کوتاهی - و فدک را که به او بخشیده بود، از او پس گرفت. معاویه می خواست میان مروان و سعید بن عاص جدایی و دشمنی بیفکند، و به هر کدام دستور داد که خانه ی دیگری را خراب کند و یا

ص:133


1- 147. مروج الذهب، ج 3، ص 90.

اموال او را به نفع دولت ضبط کند. ولی زیاد بن ابیه را والی هند، بحرین، فارس، خراسان، سیستان و عراق نمود. و همچنین اولاد او را مقرب درگاه و فرماندار بلاد وسیعی نمود.همه ی این کارها برای پایین آوردن مشایخ بنی امیه و عبدشمس بود. قریش اشراف خود را در زمان معاویه از دست داد، و دیگر از آنان نام و نشانی نماند. چند نفری که از شیوخ بنی عبدمناف باقی مانده بودند معاویه آنان را به وسیله سلب امیرالمؤمنین علیه السلام از وجاهت افکنده بود.از سوی دیگر به هیچ یک از آنان مقام و منصبی نمی داد، اولاد عباس و اولاد عقیل و اولاد جعفر و اولاد امیرالمؤمنین علیه السلام هر یک گرفتار و خانه نشین بودند. حتی اولاد عبدشمس را از کار برکنار کرده بود. آنان که هم طبقه با معاویه و در عصر عثمان مانند او از فرمانداران و عمال عثمان بودند، همگی را کنار زد و به جای آنان فرزندی از ثقیف را برادر خود خواند، و او را و فرزندان او را عمال خویش و مصدر امور نمود، و به اولاد مروان و برادران او، و به اولاد سعید بن عاص بهره ای از عمل و فرمانداری نرسید.به همین جهت در باطن، عموم بنی امیه از معاویه ناراضی بودند، و می دانستند که برای چه این کار را می کند.در مروج الذهب آمده است: معاویه به مروان، والی مدینه نوشت که من یزید را ولیعهد نمودم، با او بیعت کن، و برای او از عموم مردم بیعت بگیر.مروان غضبناک شد و با اهل بیت و دایی های خود از مدینه بیرون آمد، و به دمشق، نزد معاویه رفت. او از میان دو صف عبور می کرد و چون به معاویه نزدیک شد، سلام کرد، و سپس او را سرزنش نمود و گفت: ای پسر ابوسفیان! کارها را درست انجام بده و از آن که کودکان را بر مسلمانان امیر نمایی منصرف شو! بدان، نظیر تو در میان فامیل زیاد است، و تو را وزرای تو تحریک نمودند که با ماها دشمنی کنی.

ص:134

معاویه گفت: نظیر امیرالمؤمنین و بازوی وی و پشتیبان او در سختی تویی، و پس از یزید، تو ولیعهد مسلمانان هستی.سپس او را به مدینه برگرداند، آنگاه او را عزل و به جای او برادرزاده ی خود ولید را والی مدینه نمود، و به وعده ی خود وفا نکرد، و مروان را جانشین یزید ننمود. (1) .از این نقل معلوم می شود که تا چه اندازه مروان از معاویه و وزرای او ناراضی بوده، و جمعی از فامیل را همطراز معاویه می دانسته است لذا با فامیل حرکت می کند و او را سرزنش می کند، و او را پسر ابوسفیان - نه امیرالمؤمنین - خطاب می کند، و او را از آن که کودکان را امیر کند نهی می نماید. آری! مروان از ولایت عهد و سلطنت کودکان زیاد بن ابیه بر آن ممالک عریض و طویل گله مند است.معاویه گرچه با زبان او را راضی نمود، ولی در عمل او را از ولایت شهر مدینه نیز عزل کرد، و ولایت را به کودکی دیگری یعنی پسر برادر خود سپرد.مروان پس از یزید با زحمات زیادی بر بسیاری از شهرها حکومت نمود، و زن یزید را ترویج کرد، و سلطنت در خانواده ی او - نه معاویه - سالها برقرار شد، معاویه هر چه خواهد بکند و تا می تواند نقشه بکشد!خلاصه ی کلام، معاویه برای آن که سلطنت را در خانواده خود ثابت بگذارد تا توانست رقیب های پسر خود را نابود کرد، و یا از وجاهت و عظمت افکند، و یا مبتلا به فقر و گرفتاری نمود و یا آنان را از انظار عامه - مانند اولاد علی علیه السلام - ساقط می کرد. همچنین سران عشایر و قبایل را تا حد امکان با خود همراه ساخته و به وسیله ی پول و مقام و منصب، دین آنان را می خرید و آنان را از مبلغین یزید قرار می داد. در غیر این صورت، آنان را می کشت و یا ریاست را به رقبا و دشمنان آنان می داد، و دشمنان عنایات و مقرب درگاه می شدند، سرانجام دست این جمع را باز و دست دیگران را کوتاه می کرد.

ص:135


1- 148. همان، ص 28 و 29.

و می توان گفت: معاویه در حدود بیست سال سلطنت خود همین نقشه را دنبال کرد، و به فرزند خود در هنگام بیماری - بنابر نقل طبری از هشام کلبی از ابومخنف - چنین گفت:«من تو را از مشقت سفر و جنگ بی نیاز نمودم، و برای تو همه چیز را مهیا نمودم، و دشمنان تو را ذلیل کردم و گردنکشان عرب را برای تو خاضع و خاشع نمودم، و بیش از چهار نفر گمان نمی کنم با تو مخالفت کنند، و آن چهار نفر همگی از قریش هستند: حسین بن علی، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبدالرحمان بن ابی بکر.اما پسر عمر، اهل عبادت است، و چون همه ی مردم با تو بیعت کنند او نیز بیعت خواهد نمود. و اما حسین بن علی را اهل عراق رها نمی کنند، تا آن که او را وادار به خروج کنند، پس اگر بر تو خروج کرد و تو بر وی غلبه کردی در مورد او گذشت کن، چون با ما خویشاوندی نزدیک دارد، و بر ما حق عظیمی دارد.و اما عبدالرحمن از خود نظری ندارد و به دیگران نگاه می کند، هر چه آنان بکنند او نیز انجام می دهد، فکر او مشغول لهو و زنان است.ولی پسر زبیر چون روباه تو را گول می زند و اغفال می کند، و در آن وقتی که فرصت یابد چون شیر حمله می کند، اگر او با تو مخالفت کرد و تو بر او غلبه یافتی او را پاره پاره کن.» (1) .این حکایتی است که ابومخنف از عبدالملک بن نوفل بن مساحق نقل نموده و مقصود من از نقل این حکایت، اشاره به سخن معاویه است که می گوید: من دشمنان تو را ذلیل کردم، و گردن کشان عرب را برای تو خاضع ساختم.به راستی که معاویه چنان کرده بود، پس از امام حسین علیه السلام به جز پسر زبیر کسی

ص:136


1- 149. تاریخ طبری، ج 5، ص 322 و323.

مخالفت نکرد. اگر بخواهید بدانید معاویه چگونه آنان را خاضع و خاشع نموده بود بنگرید که پس از مرگ معاویه چگونه همه تسلیم یزید شدند، و پس از مرگ یزید همه تسلیم معاویه بن یزید شدند، و پس از مرگ او و غلبه ی ابن زبیر، حس سلطنت جویی و پادشاه خواهی در هیچ یک از افراد قریش و غیر قریش نماند. چنان که فردی مانند مروان بن حکم - پیرمرد بنی امیه - با آن همه فامیل - برادران و اولاد - هوس خلافت و سلطنت را از سر خود بیرون کرده بود به حدی که می خواست به حجاز برود و با پسر زبیر بیعت کند، ولی عبیدالله بن زیاد - قاتل امام شهید علیه السلام - به او گفت: من حیا می کنم برای تو که بزرگ و سید قریش هستی می خواهی بروی و با ابن زبیر بیعت کنی!مروان گفت: هنوز دیر نشده و چیزی فوت نشده است. پس عبیدالله بن زیاد و بنی امیه و اهل یمن با او بیعت کردند. (1) .ببینید معاویه چگونه فکر سلطنت را از سرها بیرون کرده بود، تا جایی که باید همیشه در تحت لوای دیگران زندگی کنند. این خضوع و خشوع و این فکر اسارت و بندگی در اثر ترزیقات معاویه بود که در طول مدت خلافتش، گردن کشان را خاضع و همگی را ذلیل نموده بود.مردم مستعمره نشین، تفکرشان با تفکر حکامشان متفاوت است و این در اثر القائات و تبلیغات حکام است.معاویه در طول آن مدت افکار مردم را مسموم نمود. بزرگان را کوچک کرد تا نتیجه بگیرد، و کودکان خود را والی نماید. اگر این فکر از مغز عبیدالله بن زیاد تراوش کرده باشد، بعید نیست. چون او از اربابان و امرا و خانواده ی ابوسفیان و فرماندار عراق، فارس، کرمان و خراسان بود و می دانست که خلافت برایش میسر نخواهد شد، لذا چاره ای نداشت جز آن که مروان را از خواب بیدار کند و به این فکر

ص:137


1- 150. همان، ص 530.

بیندازد تا خانواده ی بنی امیه مقهور و ذلیل ابن زبیر نگردند.کاش معاویه بیدار می شد و می دید که پس از سه چهار سال چگونه آن سلطنت از خانواده ی او بیرون رفت و در خانواده مروان جای گرفت، و تمام زحمات و مشقات او به جایی نرسید:(فاعتبروا یا اولی الابصار). (1) .«پس ای دیده وران، عبرت بگیرید».«بار خدایا! تویی که فرمانفرمایی؛ هر آن کس را که خواهی، فرمانروایی بخشی؛ و از هر که خواهی، فرمانروایی بازستانی».از گفتار گذشته معلوم شد خلافتی که بر سر آن پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و پیش از دفن آن سرور نزاعها شد همانا سلطنت عامه بر تمامی مسلمین است - نظیر سلطنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم - و اینکه مسلمانان صدر اول متفق بودند که لایق خلافت کسی است که افضل مسلمین باشد.ولی معاویه این فکر را عوض کرد، یزید را لایق و شایسته خلافت دانست، و زمینه این کار را در طول مدت بیست سال خلافت خود فراهم نمود. مدعیان خلافت پس از هلاکت معاویه سه نفر بودند: امام حسین علیه السلام، یزید و عبدالله بن زبیر، من قسمتی از حالات امام علیه السلام را در اول کتاب بیان نمودم. اکنون مختصری از حالت یزید و رقیب دیگر او را ذکر می کنم تا بدانید چه کسانی درصدد بودند که به جای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بنشینند، و خلافت او را غصب کنند، و برای چه امام علیه السلام قیام نمود و آن جهاد مقدس را شروع فرمود.

ص:138


1- 151. سوره ی حشر، آیه ی 2.

شخصیت یزید بن معاویه

یزید، فرزند معاویه در ماه رجب سال شصت هجری جانشین معاویه گردید، و در چهاردهم ربیع الاول از سال شصت و سه - بنا به گفته ی هشام کلبی - هلاک شد. عمر او در حدود سی و هشت یا سی و نه سال بود و در قریه ی «حوارین» از قرای شهر «حمص» از شهرستانهای شام از دنیا رفت. (1) .مسعود می نویسد: هنگامی که یزید به سلطنت رسید سه روز از خانه بیرون نیامد، و اشراف عرب و امرای لشکر برای دیدن او آمدند، روز چهارم با وضع خاک آلود بالای منبر رفت و در ضمن سخنانی گفت:«من از جهل خود عذر نمی آورم و به طلب علم مشغول نمی شوم!!» (2) .اندازه ی جهل و نادانی یزید از این دو جمله معلوم می شود. با آنکه به جهل خویش اعتراف دارد عذر نمی خواهد و درصدد تحصیل و جبران ضعف خود برنمی آید.یزید در زمان پدر خود به جای آن که تحصیل علم کند و با بزرگان از فقها و عقلا و اشراف عرب نشست و برخاست نماید، به عیش و نوش و شرب خمر و بازی و لهو و صید مشغول بود، و در این صورت، معلوم است که رفقا و همدمان او از چه طبقه ای بودند، و چه چیزهایی نصیب او شد.

ص:139


1- 152. تاریخ طبری، ج 5، ص 499.
2- 153. مروج الذهب، ج 3، ص 65.

یزید در موقع شکست مسلمین از نصارا و محزون گشتن عموم مسلمین می گوید: من از هیچ چیزی محزون نمی شوم اگر ام کلثوم با من باشد.مسعودی می نویسد: یزید، اهل لهو و دارای بازهای شکاری و سگها و بوزینه ها بود، و برای شراب خواری، رفقا و ندیمانی داشت. روزی پس از قتل حسین بن علی علیهماالسلام مجلس شرابی ترتیب داده بود و در طرف راست او ابن زیاد نشسته بود، یزید به ساقی گفت:اسقنی شربه تروی مشاشی ثم مل فأسق مثلها ابن زیادصاحب السر و الأمانه عندی و لتسدید مغنمی و جهادی (1) .آن گاه دستور داد خواننده ها بخوانند، رفتار یزید سرمشق اصحاب و حکام او شد، و آنان نیز چون او اهل فسق و فجور گشتند. در زمان یزید، غناء در مکه و مدینه شایع شد، و مردم از آلات لهو استفاده می کردند، و علنی مسکرات را مصرف می نمودند.آیا پادشاهی که به عنوان خلیفه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، مورد احتیاج مسلمین است و به وسیله ی او باید امور دین و دنیای مسلمانان اداره شود، همین شخصی است؟ آیا این یزید، همان امام زمانی است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کس بمیرد و او را نشناسد مانند مرگ زمان جاهلیت مرده است؟! آیا معرفت یزید مانع از مرگ در جاهلیت است و اطاعت او مقرون به اطاعت خدا و پیغمبر است؟!قطعی است که خلیفه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم باید چون پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حافظ و نگهبان مسلمین و مجری حدود الهی و مانع از فحشا و منکرات و ظلم باشد. معرفت چنین کسی لازم، و پیروی از او واجب است، و البته اگر کسی علیه او خروج کند کشتنش لازم است، و از صف مسلمانان بیرون می رود، نه مانند یزید شارب الخمر فاسق و فاجری که موافقت وی، موجب شیوع فسق و فجور گردد.ببینید! معاویه چقدر مسلمانان را کور و کرد کرد و از جاده منحرف نمود تا آن که

ص:140


1- 154. همان، ص 67. (جرعه ای بده که جان مرا سیراب کند و نظیر آن را به ابن زیاد بده که رازدار و امین من است و همه جهاد و غنیمت من بدو وابسته است).

مثل یزید را خلیفه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بشناسد، و در راه او، بر پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خروج کنند و او را بکشند، و اهل و عیال او را اسیر نموده، شهر به شهر بگردانند.مسعودی در مروج الذهب می نویسد: هنگامی که ظلم و ستم یزید و عمال وی مردم را فراگرفت و از سوی دیگر، اعمال زشت یزید همچون: فسق، شرابخوری و به خصوص حسین بن علی علیهماالسلام و یاران او آشکار گشت و مردم فهمیدند که او، روش فرعون را پیش گرفته است بلکه فرعون نسبت به رعیت از او عادل تر بود و قابل مقایسه با هم نبودند، نتیجه چنان شد که اهل مدینه، عامل او عثمان بن محمد بن ابی سفیان و مروان بن حکم و دیگران از بنی امیه را بیرون نمودند، و این در موقعی بود که ابن زبیر اظهار خداپرستی و زهد می کرد، و مردم را به خود دعوت می نمود و این در سال شصت و سه هجری بود و مردم مدینه با حکم ابن زبیر، بنی امیه را از مدینه بیرون کردند. مروان از آزاد بودن خویش بسیار خشنود شد، و فرصت را غنیمت شمرد و با تعجیب به سمت شام حرکت کرد. چون یزید از مخالفت اهل مدینه باخبر شد سپاهی به سرکردگی مسلم بن عقبه مری، روانه ی مدینه نمود، مسلم مردم مدینه را تهدید کرده و مدینه را غارت نمود و مردم را کشت، و از مردم به عنوان این که بنده ی یزید بن معاویه هستند بیعت گرفت، و هر کس از بیعت امتناع می ورزید کشته می شد. فقط دو نفر از این بیعت استثنا شدند، یکی علی بن الحسین حضرت سجاد علیه السلام و دیگری علی بن عبدالله بن عباس. چون خویشان مادری علی بن عبدالله - که از طایفه ی کنده بودند - و گروهی از طایفه ی ربیعه، از او حمایت کردند و نگذاشتند او بر بندگی بیعت نماید. علی بن عبدالله در این موضوع گفته است:ابی العباس قرم بنی لؤی و أخوالی الملوک بنو ولیعه هم منعوا ذماری یوم جاءت کتائب مسرف و بنی اللکیعهأرادنی التی لا عز فیها فحالت دونه ایدی ربیعه (1) .

ص:141


1- 155. همان، ص 71-68. (پدرم عباس سید بنی لؤی است و دایی هایم ملوک بنی ربیعه هستند. آنها روزی که سپاه مسرف و احمق زادگان آمدند، مرا حفظ کردند. می خواستند مرا بکشند ولی مردم ربیعه مانع شدند).

و نیز مسعودی می نویسد: حضرت سجاد علیه السلام نزد قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول دعا بود که مسلم دستور داد آن حضرت را بیاورند. - او بر امام علیه السلام غضب کرده و از آن سرور و پدرانش بیزاری می جست - هنگامی که چشم مسلم به امام علیه السلام افتاد بدنش لرزید و از جای خود برخاست و امام علیه السلام را نزد خود نشانید، و عرض کرد: آن چه می خواهی از من بخواه.پس هر کس را که نزد مسلم می آوردند و می خواست او را بکشد امام علیه السلام شفاعت می فرمود و مسلم از او می گذشت و او را نمی کشت؛ آن گاه امام علیه السلام برخاست و رفت.به مسلم گفتند: به این جوان و پدران او دشنام می دادی، ولی وقتی او را آوردند مقام و منزلت او را بلند کردی؟!گفت: نه این که من او را بخواهم، ولی چون او را دیدم از او ترسیدم.به حضرت امام علی بن الحسین علیهماالسلام گفتند: دیدیم که شما زیر لب چیزی می خواندید، آن حضرت فرمود، گفتم:«اللهم رب السموات السبع و ما أظللن، والأرضین السبع و ما أقللن، و رب العرش العظیم و رب محمد و آله الطاهرین، أعوذ بک من شره و أدرء بک فی نحره، أسألک أن تؤتینی خیره و تکفینی شره» (1) .امام علیه السلام از خدا خواسته بود که از شر مسلم جلوگیری کند، و او را به خیر وادار نماید، و چنان شد. این است سر سالم ماندن امام علیه السلام از شر او.طبری حضور امام علی بن الحسین علیهماالسلام را نزد مسلم، دوگونه نقل می کند: یکی

ص:142


1- 156. همان، ص 70.

نقل ابومخنف از عبدالملک بن نوفل بن مساحق است که شخصیت امام را تضعیف نموده است و خلاصه آن چنین است:چون علی بن الحسین علیه السلام، خانواده مروان را پناه داده بود و حال می خواست به وساطت مروان و عبدالملک از مسلم امان بگیرد. پس با آن دو آمد و بین مروان و پسر او نشست، مروان خواست کاری کند که علی بن الحسین علیه السلام کشته نشود. به همین جهت آب خواست و قدری از آن نوشید، و به علی بن الحسین علیه السلام داد. امام علیه السلام ظرف آب را گرفت. مسلم گفت: از آب ما نیاشام، حضرت از مسلم ترسید و دستش به لرزه افتاد بطوری که قدح آب در دست آن حضرت ماند، نه می توانست زمین بگذارد و نه از آن بیاشامد!مسلم گفت: تو با این دو نفر آمدی که از من امان بخواهی، به خدا سوگند! اگر به شفاعت این دو بود تو را می کشتم و شفاعت آن دو مؤثر نبود، ولی امیرالمؤمنین سفارش تو را نمود و به من خبر داد که تو به او نامه نوشته ای. آنچه به حال تو مفید است سفارش او است نه شفاعت این دو. حال اگر می خواهی از این آب که در دست تو است بیاشام، و اگر می خواهی آب دیگری می آورند.علی بن الحسین علیه السلام گفت: از همین آب می نوشم.مسلم گفت: از همان قدح بیاشام.پس امام علیه السلام آب را نوشید و مسلم او را نزد خود طلبیده، در کنار خود نشانید. (1) .آن گاه طبری در نقل دیگری که هشام کلبی از قول عوانه بن حکم نموده است، می نویسد: چون حضرت سجاد علیه السلام را نزد مسلم آوردند، پرسید: این کیست؟گفتند: علی بن الحسین علیه السلام.گفت: مرحبا واهلا، آن گاه او را روی تخت خود نشانید، و گفت: امیر (یزید)

ص:143


1- 157. تاریخ طبری، ج 5، ص 493.

سفارش تو را به من نموده، و گفته: این مردمان پست مرا از یاد تو بیرون بردند و نگذاشتند که در یاد تو باشم و به تو کمک و بخشش نمایم.آن گاه به علی بن الحسین علیه السلام گفت: شاید خانواده ی تو نرسیده اند؟حضرت فرمود: آری به خدا سوگند! پس فرمان داد تا مرکب سواریش را زین کنند، و امام علیه السلام را بر آن سوار کرد، و به منزل بازگرداند. (1) .آنچه از نقل اول طبری استفاده می شود این است که امام علیه السلام می خواست خود را از شر مسلم نجات دهد. لذا با مروان و عبدالملک رفت که آن دو از او شفاعت کنند. و مقتضای نقل دوم این است که مسلم، امام علیه السلام را طلبیده بود و گماشتگان او، امام علیه السلام را پیدا کردند و بردند به نحوی که خانواده ی امام ترسیده بودند. مؤید این نقل، روایتی است که مسعودی نقل کرده که چون مسلم، امام علیه السلام را طلبید، امام آن دعا را خواند تا از شر او ایمن شود. پس امام از خدا خواسته که از شر مسلم نجات یابد، نه از مروان و عبدالملک.نقل عبدالملک بن نوفل در زمان سلطنت مروانیان ساخته شده است، لذا شخصیت امام در آن تضعیف شده است. امام سجاد علیه السلام فرزند همان حسین بن علی علیه السلام است که زندگی با ذلت را نمی پسندد، و چه ذلتی بالاتر از این که آن حضرت، مروان و پسر او را شفیع کند، و دست او بلرزد، و قدح را در همین حال نگاه دارد، نه بنوشد و نه زمین گذارد. به طور قطع، این قصه، به ضرر امام و به نفع مروان و عبدالملک ساخته شده است.به موجب نقل دوم چون چشم مسلم به امام علیه السلام افتاد و او را شناخت، مرحبا گفت و احترام نمود و او را نزد خود نشاند. این نقل موافق با نقل مسعودی است.پس نقل اول طبری که مخالفت با هر دو نقل مذکور است نادرست می باشد. از این گذشته، اگر یزید، سفارش امام علیه السلام را نموده بود، برای چه به او آن نحو جسارت

ص:144


1- 158. همان، ص 493 و 494.

کند و امام را بترساند که دست او بلرزد؟ پس به موجب دنباله ی نقل عبدالملک بن نوفل، نقل او دروغ است. حال باید دید مسلم که امام علیه السلام را به اجبار حاضر نموده است و قبلا او و پدران او را سب می نمود، چرا وقتی چشم او به امام علیه السلام می افتد و او را می شناسد، آن اندازه به او احترام گذارد و او را نزد خود نشاند و تمام حوایج و گفته های او را برآورد، و شفاعت او را رد ننمود و همه ی کسانی را که از نظر مسلم مقصر بودند به شفاعت امام علیه السلام آزاد کرد - طبق نقل مسعودی - و طبق نقل دوم طبری، چون امام را شناخت به امام علیه السلام احترام گذارد و او را نزد خود، روی تخت نشاند و مرکب سواری خود را زین کرد و امام علیه السلام را با آن بازگردانید، آیا از آن جهت است که خود مسلم گفت که یزید سفارش امام علیه السلام را نموده بود؟ یا بنا به نقل مسعودی از آن جهت است که مسلم گفت: چون او را دیدم، از او ترسیدم و بر خلاف میل و اراده ی خود نسبت به او احترام گذاردم.به عقیده من، نقل مسعودی درست است. چون در اثر دعای امام علیه السلام، مسلم بی اختیار شد و ترسید، و اگر به جهت سفارش یزید بود امام علیه السلام را اجبارا نمی طلبید و خانواده ی او را نمی ترسانید، بلکه کسی را نزد امام می فرستاد و او را از لطف و محبت یزید آگاه می نمود، و از امام علیه السلام دعوت می کرد که نزدش بیایند و یا آن که مسلم خبر می داد که من می خواهم خدمت شما برسم.به طور قطع مسلم بن عقبه دشمن امام علیه السلام و خانواده پیغمبر بوده است و می خواسته امام علیه السلام را بکشد، ولی مشیت الهی مانع شده و دعای امام علیه السلام مؤثر واقع شد و مسلم ترسید و روش برخورد خود را عوض نمود، و به همین جهت به امام علیه السلام احترام گذاشت، و او را روانه کرد.هواخواهان یزید نتوانستند چنین کرامتی را از امام علیه السلام ببینند و تحمل نمایند، و لرز و ترس مسلم را به امام علیه السلام نسبت دادند - شنشنه أعرفها من أخزم - و گفتند: چون یزید سفارش نموده بود مسلم احترام زیادی نسبت به امام علیه السلام گذارد. آنها غافل

ص:145

شدند از آن که به موجب سفارش یزید، باید از اول امام علیه السلام مورد احترام قرار می گرفت نه زمانی که چشمش به امام علیه السلام افتاد.شما از همین نقل می توانید تفاوت میان مسعودی و طبری را به دست بیاورید، نقلهای طبری را به دقت بنگرید که چگونه دو نقل مختلف را جمع کرده و هر دو را به نقل آل مروان و یزید بیان نموده است، مخصوصا نقل اولی که توهین به امام علیه السلام هم، در آن نقل اضافه شده است.و عجب تر از همه حدیثی است که در این موضوع در کافی نقل شده است و به طور قطع آن حدیث دروغ است و به امام علیه السلام نسبت داده شده است.تمام تاریخ ها در دو مورد با هم مشترکند:یکی آن که یزید در زمان امام سجاد علیه السلام به حجاز سفر نکرده است.و دیگر آن که به طور قطع امام علیه السلام بر حسب تاریخ از آن گونه بیعت، که بنده ی یزید باشد معاف بود یا به جهت سفارش یزید (بنابر نقل طبری) و یا به جهت دعا و توسل حضرت (بنابر نقل مسعودی).این حدیثی که در «کافی» نقل شده است ما را بیدار می کند، و از حسن ظن ما به مشایخ می کاهد. و ما را وادار می نماید که در سند و متن هر حدیثی دقت کنیم، و به صرف آن که صاحب کتاب مرد جلیل القدری است، و می خواسته احادیث صحیح را جمع نماید، اکتفا نکنیم.من در این باب پیرو جناب یونس بن عبدالرحمان - آن شخص ثقه و جلیل - هستم. او بسیاری از احادیث اصحاب را رد می نمود و می گفت: بر حسب نقل معتبر از امام علیه السلام، کذابین در کتب اصحاب، احادیث باطلی را وارد می ساختند.از فجایع یزید آن است که امیر لشکر او همین مسلم، سه روز شهر مدینه را برای لشکر شام مباح نمود که تا توانستند کشتند و بردند، و آنچه را می خواستند،

ص:146

انجام دادند. (1) .مسلم پس از تصرف مدینه، مردم را به بیعت با یزید دعوت کرد و از مردم خواست بر بندگی او در جان و مال و زنان اعتراف نمایند، تا او آن چه را که می خواهد بتواند درباره ی آنها انجام دهد. (2) مسلم گفت: بر این که تمام شما بندگان یزید بن معاویه هستید، بیعت کنید. (3) .از عبارت مسعودی معلوم می شود که فجایع بالاتر از اینها بوده است، چون می گوید: به اهل مدینه رسید آنچه گفتیم از کشته شدن، غارت اموال، بندگی و اسیری و غیر این ها که از نوشتن آن صرف نظر کردیم. (4) .از عبارت طبری که می نویسد: شهر را برای لشکریان سه روز مباح نمود، (5) مطالبی آشکار می گردد چنانکه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد: «هنگامی که مسلم بن عقبه با لشکر وارد مدینه شد، سه روز شهر را بر لشکر مباح نمود، و همان گونه که قصاب گوسفند را می کشد آنها مردم مدینه را می کشتند و به حدی خون بر زمین ریخته شد که پاها در خون فرومی رفت، فرزندان مهاجر و انصار کشته شدند، و از باقی ماندگان صحابه و تابعین به عنوان بنده یزید بن معاویه بیعت گرفته شد و از همه به این گونه بیعت گرفتند مگر امام علی بن الحسین بن علی علیهم السلام. چون او را احترام نمود و از او تجلیل کرد و بر کرسی خود نشانید و از او بیعت گرفت که برادر یزید بن معاویه و پسر عموی او است، و این به سفارش یزید بود.علی بن عبدالله بن عباس به خویشان مادری خود از طایفه کنده پناه برد. آنان از او حمایت کردند، و گفتند: باید مثل عموزاده ی او، علی بن الحسین علیه السلام از او بیعت گرفته شود.

ص:147


1- 159. همان، ص 484.
2- 160. همان، ص 495.
3- 161. همان، ص 493.
4- 162. مروج الذهب، ج 3، ص 71.
5- 163. تاریخ طبری، ج 5، ص 491.

مسلم قبول نکرد و گفت: آن بیعت به جهت سفارش یزید بود وگرنه او را می کشتم، و بنی هاشم سزاوارتر از دیگران به کشته شدن هستند. باید علی بن عبدالله مثل دیگران به بندگی اعتراف نماید. در اثر رفت و آمد واسطه ها، قرار شد که بگوید: من با یزید بیعت می کنم، و به لزوم طاعت او معترف هستم. که علی بن عبدالله در این باره اشعاری را سروده است:أبی العباس رأس بنی قصی و اخوالی الملوک بنو ولیعههم منعوا ذماری یوم جائت کتائب مسرف و بنوا اللکعیهأراد بی التی لا عز فیها فحالت دونه أیدی منیعه (1) .نقل مسعودی و ابن ابی الحدید در بعضی از اشعار مختصر تفاوتی دارد، چنان که مسعودی بیت اخیر را «أیدی ربیعه» نقل نموده و گفته که طایفه ی ربیعه که در سپاه مسلم بودند از عبدالله حمایت نمودند. ولی ابن ابی الحدید، ربیعه را منیعه نقل نموده است.آیا این رفتار خلیفه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در شهر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با اولاد مهاجرین و انصار صحیح است؟ مگر وجود خلیفه برای حفظ مسلمین نیست؟ اگر چنین خلیفه ای نبود، آیا مسلمانان راحت تر نبودند؟ خلفا و سلاطین جور بسیاری آمدند و رفتند ولی هیچ یک از آنان، آنچه را که از یزید سر زد، انجام ندادند. از این قضیه سر این که امام شهید علیه السلام با یزید صلح ننمود ولی با معاویه صلح کرد، معلوم می شود. عداوت یزید در تاریخ بی نظیر است؛ او دشمن خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و اسلام و مسلمین بود، یزید از کشتار مسلمانان توسط نصارا محزون نمی شود و همچنین وقتی مردم مدینه و پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را می کشند خشنود می گردد.یزید آرزو می کند که کاش مشایخ او که در جنگ کشته شدند اکنون حاضر می شدند و از غلبه ی یزید خشنود می گشتند و به او تهنیت می گفتند.

ص:148


1- 164. شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 259 و 260.

در مروج الذهب مسعودی آمده است: در سال دویست و بیست و سه، پادشاه روم با لشکریان و متفقین خود - از همسایگان که حاکمان «برجان» و «برغر» و «صقالبه» بودند - به بلاد اسلامی حمله کرد، و شهر «زبطره» را به زور فتح نمود، و کوچک و بزرگ را کشت، و بر شهرهای «ملطیه» حمله نمود. مسلمانان در مساجد و معابد جمع شدند و فریادها بلند گشت. ابراهیم بن مهدی بر معتصم عباسی وارد شد و ایستاد و قصیده ای طولانی قرائت نمود، و کارهای زشت کفار را شرح داد، و او را بر جهاد تحریک کرد. در آن قصیده آمده است:یا غاره الله قد عاینت فانتهکی هتک النساء و ما منهن یرتکب هب الرجال علی أجرامها قتلت ما بال أطفالها بالذبح تنتهب (1) .معتصم فورا از جای خود حرکت کرد و با لباس جنگ بیرون آمد. مردم شهرستانها را خبر نمودند، و لشکریان دور او جمع شدند. افشین نیز در جنگ شرکت نمود و جمعیت مسلمین بسیار زیاد بود که در عدد آنان اختلاف است و از دویست هزار تا پانصد هزار گفته شده است.افشین با پادشاه روم روبرو شد، و بسیاری از شجاعان را کشت و پادشاه روم فرار کرد. معتصم شهرهای زیادی را از کفار گرفت و شهر «عموریه» را فتح نمود. سی هزار نفر از مردم آن شهر کشته شدند، و لشکریان تا چهار روز شهر را خراب می کردند و آتش می زدند. (2) .این رفتار معتصم عباسی با پادشاه نصارا است که به شهرهای مسلمین حمله کرد، و مردم یک شهر را از کوچک و بزرگ کشت. معتصم به راستی عمل کفار را جبران نمود، او به مجرد شنیدن خبر از جای خود حرکت کرد و خود به سمت کفار

ص:149


1- 165. (ای غیرت خدا، اکنون که بی حرمت شدن زنان را دیده ای که چه به روزشان آوردند بپاخیز، گیرم مردان را به گناهانشان کشته اند چرا اطفال را سر می برند؟).
2- 166. مروج الذهب، ج 3، ص 482 و473.

شتافت. این کار خلیفه عباسی است و آن کار یزید نسبت به شهر مدینه - پایتخت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم - و به ذریه ی مهاجرین و انصار، و به ناموس و اموال مسلمین. اگر یکی از فراعنه کفار بر مسلمین حکومت داشت و اهل مدینه با او مخالفت می کردند، این کارهایی را که یزید انجام داد آن فرعون نمی کرد، و یا اگر اهل مکه با او مخالفت می کردند آن جسارت هایی که یزید به کعبه و قبله ی مسلمین کرد آن فرعون انجام نمی داد.کفار هم اکنون نسبت به معابد و مشاهد مسلمین در جنگها احترام می گذارند، ولی این یزید که پست تر و شقی تر از فرعون است، به شعائر دینی و مذهبی اینگونه جسارت نمود!آیا روا است او را از خلفای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بشناسند؟ و یا بگویند آن چه را که عبدالله بن عمر - پیشوای اهل سنت - گفت که هر کس بیعت یزید را بشکند بیعت خدا و پیغمبر را شکسته و من با او قطع رابطه می کنم - چنانکه از تفسیر ابن کثیر شامی نقل نمودم -من نمی دانم چرا چنین مردی را در بعضی از تواریخ در عداد عبدالله بن زبیر شمردند و از مخالفین یزید دانستند؟ عبدالله بن عمر با یزید روابط حسنه داشته، و نسبت به اعمال او رضایت کامل داشت. لذا در هیچ تاریخی نقل نشده که او نسبت به کارهای یزید از جمله؛ کشتن امام حسین علیه السلام و عترت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، رفتار با اهل مدینه و مباح کردن شهر بر لشکریان، و یا خراب کردن کعبه معظمه، اعتراض کرده باشد، و بعید نیست که یزید به فتوای پسر عمر این امور را انجام داده باشد، به همین جهت در هیچ موردی مخالفت نکرد، و نهی از منکر ننمود، بلکه خویشان خود را وادار نمود که با اهل مدینه همکاری نکنند و بیعت یزید را نشکنند. او بیعت با یزید را چون بیعت با خدا و پیغمبر لازم الوفا می دانسته است.بدیهی است که آن خلیفه، این قاضی القضات را نیز لازم داشته است. به نظر

ص:150

او، طبق قاعده این بیعت را مسلم بن عقبه از مردم گرفت و قرشی و غیر قرشی باید می آمدند و اعتراف می کردند که بنده ی یزید هستند، تا هر چه او بخواهد درباره ی آنها انجام دهد. و چه بسا خود عبدالله بن عمر از سبقت گیرندگان به این بیعت بوده، لذا هیچ نامی از او نیست، چنانکه نوشته اند تمام مردم مدینه بیعت کردند - از قرشی و غیر قرشی - به جز علی بن الحسین، امام سجاد علیه السلام و علی بن عبدالله بن عباس. بنابراین، او نیز از بیعت کنندگان و معترفین به رقیت و بندگی یزید بن معاویه بوده است.یزید برای سرکوبی عبدالله بن زبیر، مسلم بن عقبه را مأمور نمود که پس از تصرف مدینه به سمت مکه معظمه رهسپار شود. مسلم در میان راه هلاک شد، و حصین بن نمیر به جای او نشست. و تا یزید زنده بود سپاه او در مکه می جنگیدند. آنها کعبه را خراب کرده و سوزاندند.ابن نمیر بئس ما تولی قد أحرق المقام و المصلی (1) .آنها به وسیله ی ادوات جنگی و منجنیق ها، سنگهایی به طرف کعبه پرتاب می نمودند و کردند آن چه را که لشکریان کفار انجام نمی دادند، و در همین ایام یزید هلاک شد. (2) .از آن چه نوشتم شخصیت یزید بن معاویه معلوم می شود، این همان یزیدی است که معاویه او را برای مسلمانان پسندیده بود، و در اثر حسن سلوک و صفات وی، او را ولیعهد خویش نموده بود. یزید با آن که سن زیادی نداشت، فرزندان زیادی داشت، مسعودی در مروج الذهب، سیزده پسر و چهار دختر از برای او با نام و نشان یاد نموده است. (3) .

ص:151


1- 167. (ابن نمیر کار بدی کرد که مقام و مصلی را بسوزانید).
2- 168. همان، ج 3، ص 71 و 72.
3- 169. همان، ص 90.

عبدالله بن زبیر کیست؟

اشاره

این شخص نیز چون یزید، مدعی مقام خلافت و غاصب آن شد. اکنون مناسب است اشاره ای به حالات وی و پدر او داشته باشم.زبیر، پسر عمه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و از سابقین به اسلام است. او در جنگها و غزوات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شرکت داشته و خدماتی نیز نموده است. با آن که زبیر داماد ابوبکر بود، ولی پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از جمله کسانی است که از بیعت با ابوبکر تخلف جست و حاضر نبود جز با علی علیه السلام با کسی دیگر بیعت کند، و یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معین نمود.او پس از کشته شدن عثمان با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت نمود، و پس از بیعت، به بهانه ی عمره با طلحه به مکه رفتند، و از آن جا با عایشه و بنی امیه بر جنگ با علی علیه السلام هم دست شدند، و به سمت بصره رفتند. مردم بصره که با علی علیه السلام بیعت کرده بودند، عامل امام علیه السلام - عثمان بن حنیف صحابی - را اسیر کرده، او را زدند و ریشش را کندند. بیت المال را به تصرف خویش درآوردند و هفتاد نفر از کسانی را که نگهبان بیت المال بودند کشتند و کردند آن چه را که نباید انجام می دادند.مسعودی گوید: «در روز جمل، علی علیه السلام با سر برهنه بر استر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سوار و بدون آن که با خود سلاح حمل کند بیرون آمد، و زبیر را طلبید. زبیر با سلاح کامل به سمت علی علیه السلام رفت. چون عایشه با خبر شد ناله کرد و گفت: اسماء، خواهر من بی شوهر شد.

ص:152

به او گفتند: علی علیه السلام با سر برهنه آمده و به قصد جنگ بیرون نیامده است.آنگاه عایشه آسوده خاطر شد.علی علیه السلام و زبیر یکدیگر را بغل کردند و معانقه نمودند. علی علیه السلام فرمود: وای بر تو ای زبیر! برای چه آمدی؟ گفت: برای مطالبه خون عثمان.فرمود: خداوند بکشد از ما کسی را که به خون عثمان نزدیک تر است! آیا به خاطر نداری آن روز را که در بنی بیاضه با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بودیم؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سوار الاغ بود، به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گفتی: علی دست از تکبر برنمی دارد.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علی تکبر ندارد. ای زبیر! آیا علی را دوست می داری؟ گفتی: قسم به خدا او را دوست می دارم.پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به زودی با او جنگ خواهی کرد، و تو ظالم هستی.زبیر گفت: استغفار می کنم، و اگر این حدیث را به یاد داشتم بیرون نمی آمدم.امام علیه السلام فرمود: حالا برگرد.زبیر گفت: چگونه برگردم و حال آن که جنگ شروع شده است. این ننگ و عاری است که شسته نخواهد شد.امام علیه السلام فرمود: با ننگ و عار برگرد پیش از آن که ننگ و عار و آتش را جمع کنی. پس زبیر برگشت و این اشعار را می خواند:اخترت عارا علی نار مؤججه ما ان یقوم لها خلق من الطین نادی علی بأمر لست اجهله عار لعمرک فی الدنیا و فی الدین فقلت حسبک من عذل أباحسن فبعض هذا الذی قد قلت یکفین پسر او - عبدالله - گفت: کجا می گذاری ما را و می گذری؟!زبیر گفت: چیزی را که فراموش کرده بودم علی به یادم آورد.عبدالله گفت: ای پدر! از شمشیر اولاد عبدالمطلب ترسیدی، نه آن که چیزی را فراموش کرده باشی.

ص:153

زبیر گفت: به خدا سوگند به یاد من آورد چیزی را که روزگار از یاد من برده بود. من عار را بر آتش اختیار کردم. آیا تو مرا به ترس سرزنش می کنی؟!پس زبیر با نیزه به میمنه لشکر علی علیه السلام حمله کرد. علی علیه السلام فرمود: به او راه بدهید. زبیر رفت و برگشت. مجددا به سمت چپ لشکر حمله کرد و برگشت، بار سوم به قلب لشکر حمله کرد و برگشت. آنگاه به پسر خود عبدالله گفت: مرد ترسو چنین اقدامی نمی کند. پس لشکر عایشه را ترک کرد و خود به سمت مدینه شتافت. عمرو بن جرموز او را غافلگیر نمود و او را در وادی السباع کشت». (1) .از این حکایت، میزان علاقمندی حضرت علی علیه السلام نسبت به زبیر معلوم می شود. حضرت، عمه زاده ی خود را خواند و موعظه فرمود و حدیث گذشته را به یاد او آورد. و نیز از این حکایت تا حدی شجاعت زبیر معلوم می شود، چون امام علیه السلام او را خواست، فورا بیرون آمد و تعلل نجست با آن که محتمل بود امام علیه السلام با او بجنگد. البته شاید زبیر می دانست که امام علیه السلام بی اسلحه و با سر برهنه آمده است، از این جهت اطمینان داشت، و اگر امام علیه السلام با اسلحه می آمد و او را می خواست شاید به این سرعت بیرون نمی آمد. از استغفار زبیر معلوم می شود که برقی از ایمان در او بوده است. به گمان من، زبیر ایمان به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و روز قیامت داشت، ولی در اثر حب جاه و مقام به این روز سیاه کشیده شد. و کار او به جایی رسید که بر خلیفه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خروج کرد، مردم بی گناه را به کشتن داد و فتنه ها بپا نمود.آری! «حب الدنیا رأس کل خطیئه» (2) و شاید در اثر همین حب دنیا، آن ایمان از قلب او بیرون رفت، و ایمان مستعار همین است.کسانی که مبتلا به حب جاه و مقام هستند مناسب است که به یاد زبیر باشند. سوابق اعمال و آثار او را در نظر بگیرند، و منشأ سوء عاقبت او را از یاد نبرند، و به

ص:154


1- 170. مروج الذهب، ج 2، ص 364-362.
2- 171. کافی، ج 2، ص 131، کتاب الایمان والکفر، باب ذم الدنیا، ح 11؛ و ص 317، باب حب الدنیا، ح 8.

خداوند از آن که ایمانشان عاریه ای باشد، پناه ببرند «اللهم لا تجعلنی من المعارین، و لا تخرجنی عن حد التقصیر». (1) .مقصود امام علیه السلام از برگشتن زبیر، انصراف زبیر به تنهایی از جنگ نبود، زیرا توبه ی واقعی این بود که به تمام لشکریان خود به صورت آشکار بگوید: من بر ضلال و گمراهی بودم، و بر امام زمان خود با ظلم و ستم خروج کردم، آنگاه برگردد و به لشکر امام ملحق شود، و با مخالفین او بجنگد.چون زبیر به این نحو برنگشت و توبه نکرد، به گفته ی امام علیه السلام، در واقع میان عار و نار جمع نمود. از همین حکایت روحیه ی فرزند او عبدالله نیز معلوم می شود. با آن که زبیر می گوید: ابوالحسن مرا به یاد آورد چیزی را که فراموش کرده بودم، او پدرش را تکذیب می کند و می گوید: ترسیدی!! در حالی که جا داشت که پدر را تصدیق کند و او را به توبه ی صحیح وادار نماید. عبدالله بن زبیر، پسر اسماء، دختر ابوبکر است. او عاشق سلطنت و خلافت بود و پس از مرگ معاویه رقیب یزید بود. عبدالله یکی از عوامل مهم جنگ جمل و کشته شدن مسلمانان و گمراه کردن آنان بود.یکی از خلاف های مهم عبدالله - که در تاریخ ها نوشته شده است - قصه ی حوئب است و خلاصه ی آن قصه از این قرار است:پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم زنان خود را قبلا برحذر داشته بود که به یکی از شماها سگهای حوئب (اسم محلی است) حمله می کنند. عایشه با ششصد نفر به سمت بصره می آمد. شب به حوئب رسیدند، و سگ ها به او حمله کردند، عایشه از صاحب شتر خود پرسید، اسم این محل چیست؟گفت: حوئب.عایشه حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را به یادآورد و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون مرا به حرم پیغمبر برگردانید». عبدالله بن زبیر آمد و گفت: آن کس که گفت این جا حوئب

ص:155


1- 172. همان، ص 73، کتاب الایمان والکفر، باب الاعتراف بالتقصیر، ح 4.

است اشتباه کرده است، این جا حوئب نیست. طلحه نیز با عبدالله هم سخن شد، و پنجاه نفر آمدند و به دروغ شهادت دادند که این جا حوئب نیست.مسعودی گوید: «این اولین شهادت دروغی است که در اسلام دادند». (1) .ببینید کسانی که دم از صحبت با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می زنند و ادعای پیشوایی مسلمانان و خلافت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را دارند، چگونه دروغ می گویند و مردم را بر دروغ گویی وادار می کنند، و آنها را به جنگ با خلیفه ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می کشانند؟پس از آن که اهل بصره مغلوب شدند و حق پیروز شد، عایشه، خاله ی عبدالله، برای پسر زبیر نزد امیرالمؤمنین صلی الله علیه و آله و سلم شفاعت کرد تا از کشتن او صرف نظر کند، حضرت نیز قبول کردند. این عبدالله یکی از دشمنان سرسخت امام علیه السلام است.او امیرالمؤمنین علیه السلام را سب می نمود. روزی در اثنای خطبه، امام علیه السلام را سب نمود. این خبر به محمد بن حنفیه رسید. فرزند امام فورا برخاست و به نزد قریش آمد. برای او کرسی گذاشتند، او در برابر ابن زبیر به روی کرسی نشست، و قریش را مذمت نمود که در محضر شما علی علیه السلام را سب می کنند و شماها جلوگیری نمی کنید؟!البته این حکایت را مسعودی در مروج الذهب به صورت مفصل نوشته است. (2) .عبدالله بن زبیر برادر خود مصعب را به جنگ مختار فرستاد، و بالاخره مختار کشته، و مصعب پیروز شد.مسعودی گوید: مصعب، هفت هزار نفر از کسانی را که برای انتقام از قاتلان حسین بن علی علیهماالسلام جنگیده بودند و «حسینی» خوانده می شدند، کشت. مصعب در کوفه و غیر آن جستجو می کرد و هر که از شیعه می یافت، می کشت.

ص:156


1- 173. مرج الذهب، ج 2، ص 358.
2- 174. همان، ج 3، ص 80.

او زنان مختار را حاضر نمود و گفت: از مختار بیزاری بجویید! تمام زنان مختار به مختار بد گفتند و آزاد شدند، مگر دو زن، یکی دختر سمره بن جندب فزاری بود، و دیگری دختر نعمان بن بشیر انصاری. این دو شیرزن گفتند: ما از مردی که به خدا ایمان داشت و روزها، روزه بود و شبها عبادت می کرد و خود را در راه حسین بن علی علیه السلام و کشتن قاتلان آن امام همام علیه السلام به کشتن داد و خداوند او را بر دشمنان حسین مسلط نمود، چگونه بیزاری بجوییم؟مصعب به برادر خود عبدالله نامه نوشت، و حکایت این دو زن را به او خبر داد. عبدالله بن مصعب نوشت: اگر آن دو زن از عقیده خود برگشتند و با مختار دشمنی نمودند، آزاد شوند وگرنه هر دو را بکش.مصعب آن دو را خواست و گفت: اگر با مختار دشمنی نکنید کشته می شوید. دختر سمره، مختار را لعن نمود و آزاد شد و به مصعب گفت: اگر با تهدید به قتل، به کفر هم دعوت نمایی البته اظهار کفر می کنم، من شهادت می دهم که مختار کافر بود.ولی دختر نعمان بن بشیر، این زن قهرمان گفت: این شهادتی است که روزی من شده، و پس از مرگ به بهشت می رسم، و نزد پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او علیهم السلام می روم، به خدا سوگند! من از علی علیه السلام دست برنمی دارم و دنبال معاویه، پسر هند نمی روم خداوندا! تو شاهد باش که من تابع پیغمبر تو و حسین و اهل بیت علیهم السلام و از شیعیان او هستم.آن زن دلاور و پاک طینت را به فرمان ابن زبیر ملعون کشتند. شاعر درباره ی این موضوع گوید:ان من أعجب الأعاجیب عندی قتل بیضاء حره عطبول قتلوها ظلما علی غیر جرم ان لله درها من قتیل کتب القتل و القتال علینا و علی الغانیات جر الذیول (1) .

ص:157


1- 175. همان، ج 3، ص 99 و 100. (به نظر من عجیب تر از همه عجایب، کشتن زن زیبای آزاده است. او را بستند و بی گناه کشتند و حقا کشته ی بزرگواری بود. کشتن و پیکار کردن حق ماست و زنان باید دامن کشان بگذرند).

طبری، سراینده ی این اشعار را عمر بن ابی ربیعه ی قرشی می داند، بعد این قصه را مختصر نموده، می نویسد: عمره، دختر نعمان بن بشیر انصاری گفت: رحمت خداوند بر مختار باد! که بنده ای از بندگان خوب خدا بود.مصعب به عبدالله نوشت: این زن گوید مختار پیغمبر بوده است.عبدالله نوشت: او را از کوفه بیرون ببر و بکش. آنان نیز چنین کردند. این زن را شبانه بین حیره و کوفه بردند و با سه ضربت شمشیر شهید نمودند. (1) .ابومخنف نقل نموده است: مصعب نزد عبدالله بن عمر رفت و خود را معرفی نمود. عبدالله بن عمر گفت: تو کسی هستی که هفت هزار نفر مسلمان را در یک روز کشت.مصعب گفت: آنان از کفار و ساحران بودند!پسر عمر گفت: اگر به اندازه ی آنان از ارث پدرت گوسفند بکشی البته اسراف کرده ای. (2) .گفتنی است که از جستجو و تأمل در قضایای تاریخی که طبری نقل کرده، که طبری تا می توانسته احادیثی که موجب فضایل عترت طاهره علیهم السلام و یا متضمن مصائب دشمنان اهل بیت است نقل نمی کرده، یا از آن کم و آنها را کوتاه می نموده است.طبری در باب کیفیت قتل عثمان گوید: پیشتر بسیاری از اموری را که قاتلان عثمان موجب قتل او دانسته اند نوشتیم، ولی فعلا از آنها به جهاتی اعراض نمودیم و نقل نمی نماییم. (3) .

ص:158


1- 176. تاریخ طبری، ج 6، ص 112.
2- 177. همان، ص 112 و 113.
3- 178. همان، ج 4، ص 365.

پر واضح است که آن امور از معایب و مثالب عثمان بوده است، و جناب طبری پس از نوشتن، پشیمان شده و به علل مختلف از آنها اعراض کرده است. همان جهات سبب شده که نه تنها در جاهای دیگر نیز چنین کند و معایب را ننویسد، بلکه فضایل اهل بیت علیهم السلام را نیز کتمان کند در حالی که مورخ باید منصف و بی غرض و مرض باشد.در این موضوع، طبری از سعید بن عبدالرحمان بن حسان بن ثابت، اشعاری را نقل نموده است:أتی راکب بالأمر ذی النباء العجب بقتل ابنه النعمان ذی الدین والحسب بقتل فتاه ذات دل ستیره مهذبه الأخلاق والخیم والنسب مطهره من نسل قوم أکارم من المؤثرین الخیر فی سالف الحقب خلیل النبی المصطفی و نصیره و صاحبه فی الحرب والنکب والکرب أتانی بأن الملحدین توافقوا علی قتلها لا جنبوا القتل و السلب فلا هنأت آل الزبیر معیشه و ذاقوا لباس الذل والخوف والحرب کأنهم اذ ابرزوها و قطعت بأسیافهم فازوا بمملکه العرب ألم تعجب الأقوام من قتل حره من المحصنات الدین محموده الأدب من الغافلات المؤمنات، بریئه من الذم والبهتان والشک والکذب علینا کتاب القتل و البأس واجب و هن العفاف فی الحجال و فی الحجب علی دین أجداد لها و أبوه کرام مضت لم تخز أهلا و لم ترب من الخفرات لا خروج بذیه ملائمه تبغی علی جارها الجنب و لا الجار ذی القربی و لم تدر ما الخنا و لم تزدلف یوما بسوء و لم تحب عجبت لها اذ کفنت و هی حیه ألا ان هذا الخطب من أعجب العجب (1) .گوینده ی این اشعار، نواده حسان بن ثابت انصاری - شاعر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم -

ص:159


1- 179. همان، ج 6، ص 113.

است. او به فقه و نجابت و پاک دامنی و دیانت این زن شهادت می دهد و می گوید: او بر دین پدر خود - از انصار پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم - بود.شاعر به آل زبیر نفرین می کند که چنین زنی را کشتند و می گوید: آل زبیر زندگی خوشی نداشته باشند، و لباس ذلت و خوف و غارت را بپوشند. گویا گمان کردند که اگر این زن را بکشند سلطان عرب می شوند. با آن که کشتن بر مردان است نه زنان، ولی این بی دینان، این زن باعفت را با شمشیر کشتند.من از قساوت و شقاوت و خباثت عبدالله بن زبیر در حیرتم! برای چه به چنین امری اقدام نمود؟ کشتن این زن برای او چه فایده ای داشت؟ و از آزاد کردن او چه زیانی به سلطنت او می رسید؟این بی دین، بر قبح اعمال خویش واقف بود. از این جهت می خواست خود را پاک و پاکیزه جلوه دهد، و رنگ دین بر کارهای خود بپوشاند. لذا به دختر نعمان تهمت زد و از قول او گفت: مختار پیغمبر است. (1) مختار چه وقت ادعای پیغمبری نمود تا زنش او را به این صفت بشناسد؟ و اگر چنین بود چرا شبانه او را از کوفه بیرون بردند و در بیابان با شمشیر پاره پاره اش نمودند؟ چه مانعی داشت که در حضور همه مردم او را بیاورند و جرم او را ثابت کنند؟ تا آن که مردم نگویند: چون او بر مذهب اهل بیت علیهم السلام بود و از دشمنان علی علیه السلام بیزاری می جست او را کشتند!معاویه با تمام پستی های خود، مردان شیعیان را می کشت و تاکنون ندیده ام و نشنیده ام که زنی از شیعیان را کشته باشد. ولی این عبدالله بن زبیر است که در دشمنی اهل بیت علیهم السلام به جایی رسیده که زنی شیعی را نیز می کشد. او هفت هزار نفر از حسینیانی را که قاتلین امام حسین علیه السلام را کشته بودند در یک روز کشت و گفت: این جماعت از کفار و سحره هستند، مختار را نیز کشت و گفت که ادعای پیغمبری می نمود.این گروه از دروغ ساختن هیچ پروایی نداشتند، و از کشتن شیعیان در هر کجا

ص:160


1- 180. تاریخ طبری، ج 6، ص 112.

که آنها را پیدا می کردند، کوتاهی نمی کردند.عبدالله بن زبیر هوس سلطنت را در سر می پروراند. مهمترین عاملی که زبیر را از علی بن ابی طالب علیه السلام جدا ساخت و او را منحرف نمود، وجود همین عبدالله بود. زبیر آلت دست پسر خود گشت و با طلحه به راه افتاد و عایشه را هم همراه خود بردند. پس از آن که بصره را از چنگ عامل امیرالمؤمنین علیه السلام بیرون آوردند میان طلحه و زبیر بر سر پیشنمازی اختلاف شد. هر کدام می خواستند پیشوای مردم و امام جماعت باشند. سرانجام قرار بر این شد که یک روز عبدالله بن زبیر و یک روز محمد بن طلحه امام جماعت باشد. (1) .عبدالله بن زبیر با علی علیه السلام مخالف بود. او تسلیم معاویه و همراه با او بود. پس از هلاکت معاویه، با یزید بیعت نکرد و خود را به مکه رسانید. هنگامی که امام حسین علیه السلام وارد مکه شد بازار او کساد شد، و چون می دانست با وجود امام علیه السلام کسی به سراغ او نمی آید می خواست امام علیه السلام را از حجاز روانه ی عراق کند. او نزد امام علیه السلام آمد و گفت: اباعبدالله! چه خبری داری؟ سوگند به خدا! من از خدا به جهت ترک جنگ با این جماعت می ترسم، چون ظالم هستند و بندگان خدای را ذلیل نموده اند.امام علیه السلام فرمود: من عازم کوفه هستم.گفت: موفق باشید! من اگر در کوفه یاورانی مثل یاوران تو داشتم، از کوفه دست برنمی داشتم. سپس به جهت اینکه مورد تهمت و سوءظن واقع نشود گفت: اگر در حجاز بمانی و ما و مردم را دعوت کنی با سرعت اجابت می کنیم. ما تو را سزاوارتر از یزید و پدر او می دانیم. (2) .

ص:161


1- 181. مروج الذهب، ج 2، ص 358.
2- 182. همان، ج 3، ص 56.

قریب به این مضمون را طبری نیز از ابومخنف نقل نموده است. (1) .اگر ابن زبیر از خدا می ترسید چرا جنگ جمل را بپا کرد؟ چرا امیرالمؤمنین علیه السلام را سب می نمود؟ چرا با امام حسین علیه السلام بیعت نکرد؟ او اگر راست می گفت امام حسین علیه السلام را نگاه می داشت یا در خدمت امام علیه السلام به کوفه می رفت و همراه او با ظالمان جهاد می نمود.ابن زبیر قاتلین امام حسین علیه السلام را نگاه داری کرد، و کسانی را که خونخواه امام حسین علیه السلام و یارانش بودند کشت.هنگامی که امام حسین علیه السلام تصمیم گرفت به سوی عراق حرکت کند ابن عباس هر چه کرد نتوانست امام علیه السلام را از مسافرت عراق منصرف نماید، چون مأیوس شد و بیرون آمد، ابن زبیر را دید، به او گفت: چشم تو روشن!! این حسین است که بیرون می رود و تو را در حجاز می گذارد و این شعر را خواند:یا لک من قبره بمعمر خلا لک الجو فبیضی و اصفری و نقری ما شئت أن تنقری (2) . از کارهای مهم عبدالله بن زبیر این بود که محمد بن حنفیه، فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام را با همراهان وی از اهل بیتش و هفده نفر از وجوه و بزرگان اهل کوفه، همه را در زمزم زندانی نمود، چون این گروه با او بیعت نکردند و گفتند: تا وقتی که تمام مسلمین با کسی بیعت نکنند ما با احدی بیعت نمی نماییم، آنها به حرم پناهنده شده بودند. ابن زبیر همه ی آنها را در زمزم زندانی نمود، و محمد بن حنفیه و همراهان او را به کشتن و سوزاندن تهدید نمود، و مدتی را نیز معین نمود که اگر تا آن وقت بیعت نکردند همه را بکشد و بسوزاند.

ص:162


1- 183. تاریخ طبری، ج 5، ص 383.
2- 184. مروج الذهب، ج 3، ص 55. (ای پرستو که در خانه ای! خانه خلوت شد، تخم بگذار و چهچه بزن و هرچه می خواهی منقار بزن).

یکی از همراهان محمد بن حنفیه به وی گفت که خوب است از مختار کمک بخواهی. محمد بن حنفیه به مختار نامه ای نوشت، و او را از جریان آگاه نمود. مختار مردم را از مضمون نامه باخبر ساخت و مردم را دسته دسته روانه ی مکه می کرد که صد و پنجاه نفر از آن جمع زودتر به مکه رسیده و وارد مسجدالحرام شدند. آنها فریاد می زدند: یا لثارات الحسین. (این شعار مختار و اصحاب او برای خونخواهی امام مظلوم علیه السلام بود).دو روز از مهلت باقی مانده بود و ابن زبیر برای سوزاندن محمد بن حنفیه و همراهان او، هیزم ها را آماده کرده بود. ولی یاران مختار، نگهبانان را محاصره کرده، درها را شکستند و خود را نزد محمد بن حنفیه رساندند و از او اجازه خواستند که با ابن زبیر بجنگند.محمد گفت: اینجا جای جنگ نیست و محترم است. ابن زبیر به اصحاب مختار گفت: شما گمان می کنید که این جمع تا بیعت نکنند آزاد می شوند؟ میان ابن زبیر با رئیس اهل کوفه نزاع شد، هر کدام دیگری را می ترسانیدند و تهدید می نمودند در این هنگام شش صد نفر دیگر از سپاه مختار رسیدند. آنان پول زیادی با خود آورده بودند که مختار فرستاده بود. این جماعت با شعار خود «یا لثارات الحسین» وارد مسجدالحرام شدند و شکست ابن زبیر آشکار شد.آنها محمد بن حنفیه را از حبس بیرون آورده و به شعب علی رفتند. اهل کوفه ابن زبیر را سب می نمودند و از محمد اجازه می خواستند که ابن زبیر را بکشند، ولی او قبول نکرد. در شعب چهار هزار نفر جمع شدند و او آن اموال را در میان آنان قسمت نمود. (1) .مسعودی نیز در مروج الذهب می نویسد: ابن زبیر می خواست محمد بن حنفیه و همه ی بنی هاشم را بکشد. او آنها را به محاصره درآورد و برای از بین بردن و

ص:163


1- 185. تاریخ طبری، ج 6، ص 76 و 77.

سوزاندن آنان هیزم فراوانی فراهم ساخت. در این موقع هشتصد نفر از طرف مختار به کمک آنان رسیدند. ابن زبیر با دیدن این صحنه به پرده کعبه پناهنده شد و گفت: من به خداوند پناهنده هستم. (1) .از حکایتی که ابوالفرج در کتاب مقاتل الطالبیین (2) نقل نموده معلوم می شود که عبدالله بن عباس و فرزندان او نیز در میان محصورین بودند و ابن زبیر قصد کشتن آنان را هم داشته، تا آن که ابوعبدالله جدلی با سپاه کوفه رسید.شما در همین قصه قدری دقت کنید، و میان بنی هاشم و دیگران مقایسه نمایید! این عبدالله بن زبیر است که فتنه ی جنگ جمل را بپا کرد، ولی به شفاعت خاله اش عایشه، امیرالمؤمنین علیه السلام از گناه او صرف نظر کرد و او را بخشید. باز همین عبدالله، محمد بن حنفیه، پسر امیرالمؤمنین علیه السلام و عموم بنی هاشم و بستگان آنان را جمع کرده، می خواست همه ی آنان را بسوزاند!! فقط منتظر پایان مدتی بود که تعیین کرده بود که اگر تا آن ساعت با او بیعت نکنند همه را بسوزاند.محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس قصد جنگ با او، یا بیعت با دیگری را نداشتند. آنها می گفتند: تا مسلمانان بر بیعت کسی اتفاق نکنند ما با کسی بیعت نمی کنیم، آیا این امر سبب می شود که تمامی آنها را بسوزاند؟ولی امیرالمؤمنین علیه السلام، از نقض بیعت او، تحریک او بر مخالفت و از جنگ او، عفو و اغماض می نماید. قدری دقت کنید! این روباه تا وقتی که مقتدر بود هیزم جمع نمود و خود را برای کشتن و سوزاندن آنها آماده کرد، ولی چون مقدمه سپاه رسید مشغول تهدید شد، و چون تعداد سپاه کوفه زیاد شد و خود را مغلوب دید به خانه خدا پناهنده شد. ولی محمد بن حنفیه که فعلا مقتدر و ابن زبیر ضعیف شده، اجازه قتل ابن زبیر را نمی دهد و می گوید: این جا حرم و محترم است، و جای جنگ

ص:164


1- 186. مروج الذهب، ج 3، ص 76 و 77.
2- 187. مقاتل الطالبیین، ص 315.

نیست. این است رسم آقایی و دین داری!از رفتار و روش ابن زبیر، پستی و ضعف و ریاکاری او نیز معلوم می شود و از همین قصه نیز فهمیده می شود که مختار ادعای پیغمبری نداشته است و فقط می خواست اهل بیت علیهم السلام را حفظ نموده و قاتلان امام علیه السلام را بکشد و انتقام خون آن سرور را بگیرد. لذا شعار اصحاب او «یا لثارات الحسین» بود. البته همین اعمال موجب شد که ابن زبیر او را کافر و ساحر بداند، و شیعیان را به همین افترا هر کجا بیابد بکشد و نابود سازد.انصاف بدهید، آیا چنین مرد بی دین و خونخوار سفاکی شایسته ی زمامداری مسلمین است؟!آیا چنین کسی لیاقت خلافت پیغمبر را دارد؟آیا امام حسین علیه السلام با چنین کافری می توانست همکاری نماید؟عبدالله بن زبیر کسی است که از سب حضرت علی و خانواده او، لذت می برد. همو چهل روز در خطبه ی خود بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صلوات نفرستاد، و عذر او این بود که بنی هاشم به وسیله ی او بر ما بزرگی می فروشند. (1) .سعید بن جبیر نقل می کند که ابن زبیر به ابن عباس گفت: چهل سال است دشمنی خود را با اهل بیت مخفی می کنم. (2) .من نمی دانم چه بگویم، کسی که شمشیر به روی امیرالمؤمنین علیه السلام می کشد، یاوران او را می کشد، حضرت علی و خانواده او علیهم السلام را سب می کند، بنی هاشم را جمع می کند که بسوزاند، و بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم چهل روز صلوات نمی فرستد به عذر آن که بنی هاشم بر ما فخر می کنند، با تمام اعمال چگونه می گوید: چهل سال است که دشمنی اهل بیت را مخفی می کنم! اگر با تمامی این اعمال هنوز

ص:165


1- 188. مروج الذهب، ج 3، ص 79.
2- 189. همان، ص 80.

دشمنی را مخفی می کرده، پس اظهار دشمنی چگونه می باشد؟ابن ابی الحدید گوید: ابن زبیر دشمنی با بنی هاشم را آشکار و علنی نمود. او از آنان بدگویی کرد و می خواست آن چه را که تصمیم گرفته بود انجام دهد. (مقصود او کشتن و سوزاندن بنی هاشم علیهم السلام است).او در خطبه ی خویش نامی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمی برد، نه در خطبه ی جمعه و نه غیر جمعه. جمعی از خواص اصحابش به وی اعتراض کردند، و این عمل را به فال نیک نگرفتند، و از عاقبت کار او ترسیدند.ابن زبیر به آنان گفت: من اگر چه از پیغمبر نام نمی برم، ولی بیشتر در نهان به یاد او هستم و این بدین جهت است که وقتی بنی هاشم نام پیغمبر را می شنوند خشنود می شوند و عزت می یابند. من نام پیغمبر را ترک کردم تا آنان را خشنود نکرده باشم! به خدا سوگند! درصدد هستم آنان را در جایی محاصره کنم و همه ی آنها را به آتش سوزان بسوزانم، و در این صورت، من جز گناهکار ساحر و کافری را نکشته ام. این خانواده، نه اول دارند و نه آخر، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچ خیری برای بنی هاشم باقی نگذاشته است، و این جماعت از تمام مردم دروغگوتر هستند!پس محمد بن سعد بن ابی وقاص برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! من اول کسی هستم که تو را در نابود کردن بنی هاشم یاری خواهد کرد.پس عبدالله بن صفوان بن امیه جحمی برخاست و به ابن زبیر گفت: به خدا سوگند! نه سخن تو درست است و نه تصمیمی که داری صلاح است. آیا تو از خویشان پیغمبر بدگویی می کنی و می خواهی آنان را بکشی و حال آن که دور تا دور تو عرب است، و آنان به تو احاطه دارند؟ به خدا سوگند! اگر به عدد بنی هاشم از مسلمانان ترک بکشی خدا تو را رها نمی کند، و اگر مردم به آنان کمک نکنند خداوند یاور آنان خواهد بود.

ص:166

ابن زبیر گفت: بنشین اباصفوان. (1) .از این حکایت معلوم می شود که ابن زبیر در دشمنی با اهل بیت علیهم السلام بالاتر از معاویه بوده است. زیرا معاویه با تمام نفاق و دشمنی خود، هیچ وقت نام پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خطبه ی خود ترک نکرد و هیچ وقت تصمیم نگرفت که تمامی بنی هاشم را در جایی جمع کند و همه را آتش بزند و بسوزاند. اگر ابن زبیر یک صدم قدرت معاویه و موقعیت او را می داشت معلوم می شد که این شقی نسبت به پیغمبر و خانواده ی او چه می کرد. او با تمام دشمنی ها می گوید: چهل سال است دشمنی اهل بیت را مخفی می کنم! از این سخن معلوم می شود آنچه را که کرده در نظر او چیزی نیست، و تسکین غضب او نشده، و چیزهای دیگری آرزو دارد که نمی تواند انجام دهد.از گفته های کینه توزانه ی او که بنی هاشم، تمامی گناهکار و کافر و ساحر هستند، معلوم می شود وجه آنچه معروف شده بود که مختار کافر یا ساحر است، و یا آن هفت هزار نفر را که مصعب کشته، همه کافر و ساحر بودند.ابن زبیر دشمنان خویش را کافر و ساحر می خواند، و از نسبت های دروغ به آنان هیچ پروایی نداشت، مثل این گفته او که اهل بیت، از تمام مردم دروغگوتر هستند.آری! ابن زبیر، مختار و شیعیان را می کشت و همه را کافر و ساحر می خواند وتمام نسبت هایی که به مختار داده شده، در عصری بوده که سلطنت در دست ابن زبیر یا آل مروان بود، و مختار با هر دو جنگید و با هر دو دسته دشمنی ها کرد.پس آن بزرگوار، دشمن مشترک این دو دسته از اشرار بود، و هر دو دسته با تبلیغ فراوان، او و شیعیان را متهم می کردند و نسبتهای باطل و دروغ به آنان می دادند.

ص:167


1- 190. شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 20، ص 127 و 128.

من در این باره در اواخر همین کتاب - ان شاءالله - بحث می کنم و ساحت مقدس مختار و پیروان او را از این تهمت ها و دروغ ها پاک خواهم نمود.علاوه بر اینها از این قضیه معلوم می شود که شقاوت محمد بن سعد بن أبی وقاص کم تر از برادرش عمر بن سعد نبوده است. زیرا عمر بن سعد به طمع ملک ری، چه جنایت هایی که در روز عاشورا انجام نداد! ولی محمد پست تر از عمر است که به ابن زبیر، امیرالمؤمنین خطاب می کند و می گوید: اولین کسی که برای نابود کردن بنی هاشم و خانواده ی پیغمبر به تو کمک کند من هستم. این شخص بدون طمع به ملک ری و جایزه، و فقط از جهت عناد و دشمنی برای قلع و قمع نمودن اهل بیت علیهم السلام پیش قدم می شود و حال آن که حیثیت سعد وقاص به جهت اسلام و انتساب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. آیا این مزدی است که پیغمبر برای رسالت خویش از مردمان خواسته بود؟!(قل لا أسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی) (1) .«بگو: به ازای آن رسالت، پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره ی خویشاوندان»این نتیجه سفارشهایی است که پیغمبر درباره عترت و اهل بیت به امت نمود!آفرین بر پسر صفوان بن امیه که دلیرانه پاسخ ابن زبیر را داد، و او را امیرالمؤمنین خطاب نکرد و او را به وسیله ی عرب ترسانید، و به او فهماند که عرب به تو احاطه دارند و از خانواده پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم حمایت خواهند کرد، و به فرض آن که عرب و مردم کمک نکنند خداوند آنان را یاری خواهد کرد.صفوان تا فتح مکه کافر و مشرک بود و به جهت اسلام آوردن مقامی به دست نیاورد. امیه پدر او در جنگ بدر کشته شد، با وجود این، نواده او از حق دفاع نمود. خاک بر سر سعد و فرزندان او باد! آنان هر چه از ثروت و عزت به دست آوردند، به

ص:168


1- 191. سوره ی شوری، آیه ی 23.

جهت اسلام و پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود، ولی با خانواده پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین رفتار نمودند. آن امتناع سعد از بیعت کردن با امیرالمؤمنین علیه السلام پس از قتل عثمان و امتناع از یاری امام در جنگ جمل و جنگ صفین، و این رفتار فرزندان او با اهل بیت.یکی از صفات عجیب ابن زبیر همان تظاهر به دین داری و اعراض از دنیا است با آن که می توان گفت که مانند او در حرص بر سلطنت کمتر پیدا می شود. او در موقع مغلوبیت، از زهاد و اعراض کنندگان از دنیا می گردد و به یاد خدا و قبر می افتد، و در موقع قدرت از سفاکان و ظالمان نامی دنیا محسوب می شود.عبدالله بن زبیر یکی از بخیل های نامی عصر خود، بلکه جمیع اعصار است. او یکی از احمق های روزگار است، و عجب از این است که این شخص به زرنگی و عقل معروف شده است! وقتی حصین بن نمیر - سرلشکر یزید بن معاویه - ابن زبیر را در مکه معظمه محصور کرده بود، از مرگ یزید باخبر شد، سپس با ابن زبیر در مسجدالحرام ملاقات نمود و به او گفت: با من بیا تا تو را به شام ببرم و مردم را وادار کنم با تو بیعت کنند و خلافت تو پا برجا گردد.ابن زبیر فریاد زد: پس از آن که اهل مدینه را کشتید! نه به خدا سوگند! مگر آن که به جای هر نفر، پنج نفر از شما را بکشم!حصین گفت: هر کس گمان کند که تو با عقل و هوش هستی احمق است! من با تو آهسته سخن می گویم، و تو داد و فریاد می کنی. من می خواهم تو را خلیفه نمایم تا جنگ برطرف شود، آن وقت تو ما را تهدید می کنی! به زودی معلوم شود که کدام یک از ما مغلوب و مقتول است. (1) .در مروج الذهب آمده است: ابن زبیر زهد در دنیا و رغبت به آخرت را در حالی اظهار می کرد که بر خلافت حریص بود و می گفت: شکم من یک وجب است، مگر چه اندازه از دنیا می خواهد؟ من به خدا و خانه او پناهنده هستم.

ص:169


1- 192. مروج الذهب، ج 3، ص 82.

او به بنی هاشم اذیت و آزار زیادی می رسانید، و نسبت به مردم بخیل بود، ابوحره غلام زبیر گوید:ان الموالی أمست و هی عاتبه علی الخلیفه تشکوا الجوع و الحرباماذا علینا و ماذا کان یرزؤنا أی الملوک علی ما حولنا غلبا (1) .با این که شاعر از غلامان این خانواده بوده می گوید: رعیت بر خلیفه ایراد و اعتراض دارند و از کثرت جنگ و گرسنگی ناله می کنند، برای ما تفاوت ندارد هر کس که غالب شود و پادشاه گردد.گویا ابن زبیر جامع صفات رذیله و فاقد صفات حمیده بوده است. او به هیچ وجه شایستگی سلطنت نداشت، چه رسد به خلافت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.او برای رسیدن به خلافت یا سلطنت هیچ شایستگی نداشت و دو چیز سلطنت را برای او مهیا کرد:اول: سلطنت را بسیار دوست داشت و برای این کار فعالیت می کرد.دوم: مهیا شدن زمینه از طریق کشتن شخصیتها توسط معاویه و از میان برداشتن امام حسین علیه السلام از سوی یزید.بی جهت نبود که ابن عباس به او گفت: «خلا لک الجو فبیضی و اصفری».پس اگر ابن زبیر چون عبدالرحمان بن ابی بکر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، محمد بن حنفیه و عبدالله بن جعفر ساکت و آرام می نشست، هیچ وقت مردم به سراغ او نمی رفتند، و او را وادار به قبول خلافت نمی کردند.شخصیت هایی ممتازند که چون مردم آزاد باشند به سراغ آنان روند، مانند امیرالمؤمنین علیه السلام که با آنکه خود او امتناع می کرد، مردم او را وادار کردند که دست خود را باز نماید تا با او بیعت کنند.

ص:170


1- 193. همان، ص 75. (وابستگان از خلیفه گله دارند و به گرسنگی و خشم دچارند، بما چه مربوط است که کدام یک از ملوک بر اطراف ما تسلط خواهد یافت).

به همین جهت، خود همان رقیبها و کسانی که آرزوی این مقام را داشتند، تحت تأثیر احساسات دینی واقع شدند، و پیشاپیش مسلمانان با او بیعت کردند. تاریخ نشان نمی دهد که علی علیه السلام بر خلافت حریص باشد، هر چند دشمنانش این نسبت را به دروغ به حضرت دادند. هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رحلت نمود علی علیه السلام مشغول تجهیز آن سرور شد و در خانه نشست، ولی انصار، سعد بن عباده ی مریض را به سقیفه آورده بودند، که عمر و ابوعبیده به طور ناگهانی با ابوبکر بیعت کردند و ابتکار عمل را از دست سعد خارج کردند.آری! دیگران باید دنبال کار را بگیرند تا به ریاستی برسند. ابوبکر باید با دو بال خود - عمر و ابوعبیده - در مجلس انصار حاضر شود و شالوده ی کار را بریزد، ولی این امیرالمؤمنین علیه السلام است که از خود فعالیت و دعوتی نشان نمی دهد. یا در خانه می نشیند، تا زمانی که مردم با اصرار او را وادار به قبول خلافت می کنند، تا آنجا که یکدیگر را پایمال می نمایند تا دست او را باز کنند و با او بیعت کنند. در نهج البلاغه آمده است:«فتداکوا علی تداک الابل الهیم یوم وردها و قد أرسلها راعیها و خلعت مثانیها، حتی ظننت أنهم قاتلی، أو بعضهم قاتل بعض لدی». (1) .«مردم همانند شتران تشنه ای که به آب نزدیک شده، و ساربان رهایشان کرده، و عقال (پای بند) از آنها برگرفته است، بر من هجوم آوردند و به یکدیگر پهلو می زدند، فشار می آوردند چنانکه گمان کردم مرا خواهند کشت، یا بعضی به وسیله ی بعض دیگر می میرند، و پایمال می گردند».و باز در نهج البلاغه آمده است که پس از کشته شدن عثمان، مردم به حضرت

ص:171


1- 194. نهج البلاغه، خطبه 54.

علی علیه السلام رو آورده تا با او بیعت کنند، آن حضرت خطاب به آنان فرمود:«دعونی والتمسوا غیری، فانا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان، لا تقوم له القلوب و لا تثبت علیه العقول و ان الافاق قد أغامت، والمحجه قد تنکرت». (1) .«مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید، زیرا ما به استقبال حوادث و اموری می رویم که رنگارنگ و فتنه آمیز است، و چهره های گوناگون دارد. دلها بر این بیعت ثابت و عقلها بر این پیمان استوار نمی ماند، چهره ی افق حقیقت را (در دوران خلافت سه خلیفه) ابرهای تیره ی فساد گرفته، و راه مستقیم حق ناشناخته مانده است».ابن زبیر خود را کاملا می شناخت و می دانست در نزد مردم ارزشی ندارد که به سراغ او آیند، به همین جهت در پی فرصت می گشت، و از هیچ کاری کوتاهی نداشت، و چون در آن عصر، رجال با شخصیتی باقی نمانده بودند و معدود کسانی هم که وجود داشتند خود را کنار کشیده بودند، ابن زبیر به آرزوی دیرینه خود رسید. اگر رجال با شخصیت مانده بودند اقدامات او مؤثر نمی شد. لذا وقتی امام حسین علیه السلام وارد مکه معظمه شد ابن زبیر تابع احساسات مردم گشت، و مثل دیگران هر روز، یا یک روز در میان به منزل امام می شتافت. آرزوی او این بود که امام علیه السلام از حجاز بیرون رود تا کار خود را شروع نماید.در زمان یزید بن معاویه، عبدالله در مکه به محاصره درآمد و اگر یزید به آن زودی هلاک نمی شد به طور قطع عبدالله کشته و هلاک می شد، و بالاخره عبدالملک مروان که به هیچ وجه قابل مقایسه با عبدالله نبود - از جهت ریاکاری و درک محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم - به وسیله ی حجاج بن یوسف ثقفی - جوانی که 30 سال بیش نداشت - عبدالله را شش ماه یا بیشتر در مکه معظمه محاصره کرد، و روز

ص:172


1- 195. همان، خطبه ی 91.

به روز حلقه ی محاصره تنگ تر و جمعیت او کمتر می شد، و کار به جایی رسید که خانواده ی او، بلکه فرزند او نزد دشمن رفتند و به حجاج پناهنده شدند. ابن زبیر در همان وقت به سپاه خود می گفت:«أکلتم تمری و عصیتم أمری».«خرمای مرا خوردید و مرا نافرمانی کردید».عبدالله بن زبیر قریب نه سال سلطنت نمود. او رقیب سرسختی نداشت، وگرنه هیچ وقت نوبت سلطنت به او نمی رسید. عبدالملک خودش به جنگ مصعب بن زبیر شتافت، ولی برای عبدالله ارزشی قائل نبود، لذا به وسیله ی حجاج او را محاصره نمود و به طور فجیعی او را کشت و به دار آویخت.مادر او - اسماء دختر ابوبکر - از حجاج خواست تا اجازه دهد فرزندش را دفن کنند، حجاج اجازه نداد.من از نادانی ابن زبیر بسی در حیرتم، او که می دید و می شنید رقیب او عبدالملک مشغول فعالیت است و روز به روز بر مناطق تحت نفوذش می افزاید و مناطق تحت امر او را محدود می کند، چرا درصدد علاج واقعه قبل از وقوع آن برنیامد؟ او که می دانست مصعب با عبدالملک مشغول جنگ شده است چرا برادرش را با سپاه خود یاری ننمود؟ چرا خود را به شام نرسانید و عبدالملک را محاصره نکرد؟ او پس از کشته شدن مصعب آرام بود، و اظهار مصیبت و سوگواری نمی کرد و مرگ برادر را به روی مبارک خویش نمی آورد! و اصلا این خبر را به کسی اظهار نمی کرد تا آن که در کوچه های مدینه و مکه، غلامان و کنیزان این خبر را به یکدیگر دادند.او پس از کشته شدن مصعب درصدد برنیامد با عبدالملک بجنگد، و یا حجاج را از طایف بیرون سازد، حجاج پس از چند ماه توقف در طایف به سمت ابن زبیر آمد و محاصره را شروع نمود.

ص:173

این موضوع مرا به یاد خطبه ششم نهج البلاغه می اندازد، به امام علیه السلام گفتند: دنبال طلحه و زبیر را مگیر و با آنان جنگ مکن! فرمود:«والله لا أکون کالضبع، تنام علی طول اللدم حتی یصل الیها طالبها و یختلها راصدها، و لکنی اضرب بالمقبل الی الحق المدبر عنه، و بالسامع المطیع العاصی المریب أبدا حتی یاتی علی یومی» (1) .«به خدا سوگند! از آگاهی لازم برخوردارم و هرگز غافلگیر نمی شوم، که دشمنان ناگهان مرا محاصره کنند و با نیرنگ دستگیرم نمایند، من همواره با یاری انسان حق طلب، بر سر آن می کوبم که از حق روی گردان است، و با یاری فرمانبردار مطیع، نافرمان اهل تردید را درهم می کوبم، تا آن روز که دوران زندگانی من به سر آید».آری! این امیرالمؤمنین علیه السلام است که تا جان در بدن دارد آرام نمی نشیند و به دشمن خویش فرصت نمی دهد، ولی ابن زبیر چون بر دین علی علیه السلام نبود و بر دین عثمان بود و در سیاست هم پیروی از عثمان پیشوای خود نمود. عثمان با آن وسعت مملکت و کثرت جنود و ثروت در گوشه ای نشست و خود را در محاصره کسانی قرار داد که از بلاد دور دست آمده بودند و از عمال او شکایت داشتند.عثمان از سپاهیان خود که در اطراف و اکناف بودند استفاده نکرد، نه دوستان را طلبید و نه دشمنان را از خود دور کرد، روز به روز بر قوت دشمنان و ضعف او افزوده شد تا آن که او را کشتند.ابن زبیر نیز چون دید مروان در مقام سلطنت طلبی برآمده، و به تدریج شام، فلسطین، اردن و مصر را به تصرف خود درآورده، اصلا درصدد برنیامد با او مقابله کند، و ممالک از دست رفته را پس بگیرد.هنگامی که مروان مرد، فرزند او عبدالملک به جای او نشست. مردم علیه او

ص:174


1- 196. همان، خطبه ی 6.

شورش کردند. ابن زبیر نتوانست از موقعیت استفاده کند و به شورشیان کمک کند و از آنان بهره بگیرد و با دشمنان عبدالملک، مانند عمرو بن سعید اموی سازش نماید. او صبر کرد تا عبدالملک نیز به تدریج قوی شد و برای تصرف عراق و جنگ با مصعب روانه آنجا شد.اگر در این موقع عبدالله بن زبیر به سمت شام حمله می کرد و عبدالملک را محاصره می نمود چه ضرر داشت؟ عبدالله بن زبیر با خیالی آسوده مشغول جمع مال بود. او برادرش را یاری نکرد تا مصعب کشته شد و به آسانی همه ی شهرهای عراق و جزیره نیز ضمیمه ی مملکت عبدالملک گردید. در این هنگام ابن زبیر نیز مالک حجاز، یمن، نجد و ایران بود. اگر خود را به ایران می رسانید و به همراه سوار نامی، یعنی عبدالله بن خازم که از اطراف ابن زبیر والی خراسان بود، به جنگ عبدالملک می آمد بعید نبود که بر وی غالب آید.عبدالله در مواقع خطر قوت ابتکار نداشت و فقط تظاهر به زهد می کرد و به خدا و کعبه پناهنده می شد. عبدالله نشست تا آن که حجاج به سمت حجاز آمد. چند ماهی در طایف توقف کرد و چون از ابن زبیر عکس العمل ندید، دانست که باید از ضعف او بهره گیرد، به همین جهت تا بئر میمون و از آنجا تا عرفات و کوه ابوقبیس پیش آمد، سرانجام عبدالله را که به کعبه پناه برده بود در مسجد الحرام کشت و به دار آویخت.این سیاست ابن زبیر است. گمان می کنم حجاج باور نمی کرد که ابن زبیر در سیاست این قدر ضعیف باشد. در قساوت او همین بس که برادر خود را تازیانه زد تا آن که بی رمق شد و مرد! و آن بود اندازه علاقه او به خویشان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم. ابن زبیر در روز سه شنبه، چهاردهم جمادی الاولی سال هفتاد و سه هجری کشته شد.

ص:175

فلسفه ی صلح امام حسن با معاویه و جنگ امام حسین با یزید

اشاره

چه بسا مردمان که گرفتار شیطان شده و در کارهایی که نباید دخالت کنند وارد می شوند و اظهار نظر می کنند. بعضی بر امام حسین علیه السلام ایراد می گیرند که چرا جنگ کرد و بر یزید خروج نمود؟ اینان می گویند: چرا امام حسین علیه السلام مانند امامان دیگر با سلاطین و خلفای جور و گمراهی، صلح نکرد و در خانه ننشست؟برخی دیگر، عمل سیدالشهداء علیه السلام را می پسندند و بر امام حسن علیه السلام ایراد می گیرند و می گویند: چرا امام حسن علیه السلام زیر بار ذلت رفت، و با معاویه صلح کرد و مانند امام حسین علیه السلام جنگ نکرد؟بعضی از مردم که خود را از شیعیان و دلسوزان اسلام و مسلمین می دانستند بر امام حسن علیه السلام ایراد می گرفتند و به آن بزرگوار می گفتند: تو مؤمنین را ذلیل کردی!!اگر ما در تاریخ دقت کنیم می بینیم در آن موقع که امام حسن علیه السلام قصد صلح داشت نه تنها به وی اعتراض می کردند، بلکه شیعیان او را ملامت می نمودند، همینطور هنگامی که امام حسین علیه السلام به سمت کوفه حرکت کرد و یا می خواست حرکت نماید، دوستان و عقلا او را نهی می کردند و ملامت می نمودند؛ از ابن عباس و محمد بن حنفیه و عبدالله بن جعفر گرفته تا مردم دیگر - از دور و نزدیک، قرشی و غیر قرشی - پس به هر دو امام، مردم زمان خودشان ایراد می گرفتند و اعتراض می نمودند.

ص:176

حق این است که آن دو بزرگوار هر کدام به وظیفه ی خود آشنا بوده و از همه ی مردم عاقل تر بودند، و هر چه انجام دادند همان صلاح بود، و به آن مأمور بودند.شیعه کسی است که تسلیم ولی امر و امام باشد، نه آن که به او ایراد بگیرد، شیعه باید عقیده داشته باشد که هر یک از ائمه علیهم السلام مطابق فرامین الهی عمل کرده اند و هیچ خطا و اشتباهی نداشته اند.ما باید وظیفه ی خود را از آنان یاد بگیریم و از آنان کسب تکلیف کنیم، نه آن که به آنان یاد دهیم و آنها را راهنمایی نماییم. هر کس از شیعیان که بر امام ایراد بگیرد و بگوید چرا آن یکی صلح نمود؟ یا چرا آن دیگری جنگ کرد؟ به طور قطع ایمان وی ضعیف است و بیمار گشته است و باید فورا خود را معالجه نماید.از این گذشته، اگر کسی نظر دقیق داشته باشد تا حدی علت صلح امام حسن علیه السلام و جنگ امام حسین علیه السلام بر او آشکار می گردد، و چیزی از او پنهان نمی ماند. من قبلا این نکته را تذکر دادم که نه فقط امام حسن علیه السلام، بلکه امام حسین علیه السلام نیز با معاویه صلح کرد و با برادر خود موافق بود. پس کسی گمان نکند امام حسن علیه السلام ضعف نفس داشته و امام حسین علیه السلام از او شجاعتر بوده است و از این جهت، او با یزید بیعت نکرد. زیرا همین امام حسین علیه السلام پیرو برادر بود و با همان معاویه صلح نمود.بطور قطع اگر امام حسن علیه السلام پس از مرگ معاویه زنده مانده بود او نیز چون حسین علیه السلام با یزید بیعت نمی کرد، هر چند مانند او کشته می شد. پس سر صلح امام حسن علیه السلام و جنگ امام حسین علیه السلام را نباید در اختلاف این دو امام جستجو کرد، و نتیجه گرفت که میان دو برابر در صفت شجاعت تفاوت بوده است، چون هر دو از یک نور هستند و مانند یکدیگر امام و حجت خداوند می باشند، بلکه باید سر این دو عکس العمل متفاوت را در اختلاف زمان، اوضاع و احوال اهل کوفه و اختلاف میان شخصیت معاویه و یزید جستجو کرد.

ص:177

اهل کوفه در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام از بسط عدل و آسایش خسته و ناراحت شده بودند، سپاه آن بزرگوار از طوایف و قبایل مختلف عرب تشکیل شده بود و هر جمعی تحت امر رؤسا و امرای خود بودند، و به دستور رؤسا به جنگ و یا صلح مبادرت می کردند. چون امیرالمؤمنین علیه السلام بیت المال را به طور مساوی میان رئیس و مرئوس تقسیم می کرد، رؤسا ناراضی بودند و می خواستند که به آنان پول بیشتری داده شود، از این جا است که نفاق در میان سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام راه یافت، و کار به جایی رسید که امیرالمؤمنین علیه السلام رسما از آنها اظهار خستگی می نمود و از خداوند مرگ خود را طلب می کرد.آن حضرت یک جا می فرماید:«والله! لولا رجائی الشهاده عند لقائی العدو، ولو قد حم لی لقاؤه، لقربت رکابی، ثم شخصت عنکم، فلا اطلبکم ما اختلف جنوب و شمال» (1) .«به خدا سوگند! اگر امیدواری به شهادت در راه خدا را نداشتم، پای در رکاب کرده از میان شما می رفتم، و شما را نمی طلبیدم چندان که باد شمال و جنوب می وزید».حضرت سوگند یاد می کند که در انتظار فیض شهادت است که در میان مردم مانده، و گرنه از میان آنها می رفت و از آنان دست می شست و دیگر به ایشان اعتنایی نداشت.مردم کوفه از علی علیه السلام، و آن حضرت نیز از آنان خسته شده بودند، امام علیه السلام به شهادت و سپاه نیز به آرزوی خود رسیدند. سران لشکر امام حسن علیه السلام به معاویه پیوستند، و امام حسن علیه السلام را تنها گذاشتند. همین سپاه، سرادق و خیمه های امام علیه السلام را غارت کردند و به او حمله نمودند. این کلام از امام حسن علیه السلام مشهور و در کتب تاریخ مسطور است.

ص:178


1- 197. نهج البلاغه، خطبه ی 118.

طبری می نویسد:«ثم قام الحسن علیه السلام فی اهل العراق، فقال: یا اهل العراق! انه سخی بنفسی عنکم ثلاث: قتلکم أبی و طعنکم ایای و انتهابکم متاعی» (1) .«ای مردم عراق! سه چیز مرا از شما دلسرد نمود: کشتن پدرم، زخمی کردن من، و غارت اثاثیه ام توسط شما».از این جمله مشخص می شود که کشته شدن امیرالمؤمنین علیه السلام تنها به دست ابن ملجم و شرکت آن زن و یکی دو نفر دیگر با او، نیست و لااقل رضایت دیگران در این امر دخیل بوده است. همچنین غارت کردن و مجروح کردن، مخصوص به چند نفر یا جمعی نبوده، بلکه عموم لشکریان بر آن حضرت شوریده بودند، و انتظار آمدن معاویه را داشتند. چیزی نمانده بود که رؤسای لشکر، او را اسیر کنند و به معاویه تسلیم نمایند.پس امام حسن علیه السلام با چنین لشکر و سپاهی، چگونه با آن سپاه مجهز و مطیع معاویه بجنگد؟ و از نماندن امام حسن علیه السلام با عموم اهل بیت خود در عراق، و رفتن به سمت حجاز پس از صلح با معاویه، معلوم می شود که امام علیه السلام چه اندازه از اهل عراق آزرده خاطر بوده است!اگر کسی موقعیت امیرالمؤمنین علیه السلام را نزد مسلمانان در زمان حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم همچنین ایام خلفا و پس از مرگ عثمان در نظر بگیرد، همینطور فضایل و سوابق آن حضرت را و اعتقاد شیعیان به آن بزرگوار، و سوابق او را با معاویه و امرای لشکر او، مورد توجه قرار دهد، و از طرف دیگر آه و ناله های آن مظلوم را از دست سپاهیان در نظر بیاورد که می فرمود:«غدا ترون أیامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلو

ص:179


1- 198. تاریخ طبری، ج 5، ص 159.

مکانی و قیام غیری مقامی» (1) .«فردا ارزش ایام زندگی مرا خواهید دید و راز درونم را خواهید دانست، پس از آن که جای مرا خالی دیدید و دیگری بر جای من نشست، مرا خواهید شناخت».و می فرمود:«فان استقمتم هدیتکم و ان أعوججتم قومتکم، و ان أبیتم تدارکتکم، کانت الوثقی و لکن بمن والی من؟ ارید أن اداوی بکم و أنتم دائی» (2) .«اگر مقاومت می کردید، شما را راهنمایی می کردم؛ و اگر به انحراف می رفتید شما را به راه راست برمی گرداندم؛ اگر سر باز می زدید، دوباره شما را برای مبارزه آماده می کردم؛ در آن صورت وضعیتی مطمئن داشتیم؛ اما دریغ، با کدام نیرو بجنگم؟ و به چه کسی اطمینان کنم؟ شگفتا! می خواهم به وسیله ی شما بیماریها را درمان کنم ولی شما درد بی درمان من شده اید».در این صورت می داند که امام حسن علیه السلام نمی توانسته با آن سپاه با چنان دشمنی بجنگد و این جنگ جز نابودی ایشان و جمعی از دوستان حقیقی آن برزگوار هیچ اثر و ثمری نداشت.از طرفی، مردم معاویه را به سیاست، تدبیر، عقل و زیرکی و شیطنت شناخته بودند، و محبت او در قلوب مردم جای داشت و مردم از مخالفت با او می ترسیدند، و می توان گفت: مرعوب و مجذوب او بودند و در عین حال، معاویه تظاهر به اسلام می نمود نه بی دینی، و پیش رفت خود را در این می دانست که به دین و نماز و

ص:180


1- 199. نهج البلاغه، خطبه 149.
2- 200. همان، خطبه 120.

روزه تظاهر نماید. لذا بزرگان و اشراف و عقلا را نزد خود می طلبید و سوابق صحابه و متدینین را در نظر داشت، و تظاهر به تشنگی به خون امام حسن علیه السلام نمی نمود. بلکه می توان گفت: معاویه تا می توانست از خونریزی بیجا جلوگیری می نمود، پس حفظ شخص امام و اهل بیت وی بلکه عده ای از شیعیان بسته به این بود که با معاویه صلح و از کار کناره گیری کند.اگر امام علیه السلام با او می جنگید اهل بیت و شیعیان خالص، همگی کشته می شدند، و منافقین و خوارج و طالبین دنیا از همان اول، دست از امام حسن علیه السلام برمی داشتند و برای معاویه چه بهتر که حتی یک نفر از شیعیان علی علیه السلام باقی نماند.پس در اثر صلح امام حسن علیه السلام، اهل بیت و شیعیان واقعی کشته نشدند و به احترام امام حسن علیه السلام تظاهر به دشمنی با امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان نیز کمتر شد، و ظواهر اسلام نیز حفظ گردید. به طور قطع صلاح در همین امر بوده که امام علیه السلام انجام دادند، و اگر جز این بود منجر به زوال شیعه می شد، و دیگر از آنان نام و نشانی نمی ماند.مردم عراق و کوفه پس از آن که با معاویه بیعت کردند و اهل بیت از آنان جدا شدند، مثل کسانی بودند که از خواب سنگین به تدریج بیدار شوند و هشیار گردند.مگر امیرالمؤمنین علیه السلام نفرمود: پس از من و آمدن دیگری و مسلط شدن او بر شما، قدر مرا خواهید شناخت. (1) .عمال معاویه به اندازه ای ستم کردند که به حساب نمی آید، و قابل توصیف نیست. سیاست معاویه این بود که اهل عراق را گرفتار فقر و نفاق نماید. او تا می توانست مردمان عاقل و راهنمایان مردم را می کشت و نابود می ساخت، و اشرار را بر آنان مسلط می کرد تا فرصت شورش و مخالفت را از آنها بگیرد و توانایی جنگ و لشکرکشی نداشته باشند.

ص:181


1- 201. نهج البلاغه، خطبه ی 149. (... و تعرفوننی بعد خلو مکانی و قیام غیری مقامی).

معاویه در طول سلطنت خود بیکار نبود. او خیال خود و یزید را از مردم عراق آسوده کرد، آنان را گرفتار فقر مالی و قحط الرجال نمود، افراد رشید و دین دار را کشت، و به جای آنان اراذل را مسلط نمود. مال و ثروت را در اختیار عده ای مخصوص از اشرار قرار داد، و عموم مردم را به فقر و گرسنگی مبتلا نمود.این مطلب را می توانید از نامه سلیمان بن صرد خزاعی - رئیس شیعیان کوفه - به حسین بن علی علیه السلام پس از هلاک شدن معاویه، استنباط نمایید.سلیمان در آن نامه نوشت:«أما بعد، فالحمدلله الذی قصم عدوک الجبار العنید الذی انتزی علی هذه الامه فابتزها أمرها، و غصبها فیئها، و تأمر علیها بغیر رضی منها، ثم قتل خیارها و استبقی شرارها، و جعل مال الله دوله بین جبابرتها و أغنیائها، فبعدا له کما بعدت ثمود» (1) .معاویه پادشاه جباری بود که بدون رضایت مردم، بر آنان حکومت کرد، خوبان را کشت، و بدان را به جای آنان گماشت، و اموال مسلمین را به عده ای از جباران و اشراف اختصاص داد.پس مردم به مال و به افراد فاضل محتاج شدند، و این دو چیز در میانشان کمیاب گشت. بدتر از این دو، مسلط نمودن اشرار و بخشیدن ثروت به فساق - از اعیان و اشراف - توسط معاویه بود.مردم عراق که از راحتی و عدل امیرالمؤمنین علیه السلام به ستوه آمده بودند، چگونه با ظلم ها و ستم های معاویه و عمال او مثل زیاد بن ابیه، سمره بن جندب و بسر بن ابی ارطات زندگی می کردند؟ معاویه روح مردانگی بلکه آزادی را از آنان گرفته و

ص:182


1- 202. تاریخ طبری، ج 5، ص 352. (اما بعد: حمد خدای را که دشمن جبار سخت سر تو را نابود کرد، دشمنی که بر این امت تاخت و خلافت آن را به ناحق گرفت و غنیمت آن را غصب کرد و به ناحق بر آن حکومت کرد و نیکانشان را کشت و اشرارشان را بجا نهاد و مال خدا را دستخوش جباران و توانگران امت کرد. لعنت خدا بر او باد چنانکه ثمود ملعون شد!).

همگی را نسبت به اهل شام مطیع و خائف کرده بود.اگر به سپاه کوفه می گفتند: سپاه شام می آید، همین تهدید آنان را کفایت می کرد و فوری هر چه را که مأمور بودند، انجام می دادند. شجاعت و آزادی از آنان سلب شده و همگی عملا بنده ی آل ابوسفیان شده بودند.پس اگر یزید همه را دعوت کرد که به بندگی او اعتراف نمایند و آنها هم قبول نمودند، و با او بیعت کردند که هر چه او بخواهد درباره ی آنها انجام دهد، ولو در بازار آنان را به فروش برساند، بی سبب نبوده است و زمینه ی این امر را معاویه و عمال او از سالها قبل فراهم نموده بودند. همه مردم به خصوص اهل عراق چنین شده بودند. چون یزید کار را به آخر رسانید و از مردم اقرار به بندگی خواست همگی اقرار نمودند، و می توان گفت: این اقرار برای اکثر مردم کار آسانی بود.عبدالملک مروان که در سیاست پیرو معاویه و از شاگردان مکتب او بود به حجاج بن یوسف - والی عراق می نویسد:«فان أردت أن یستقیم لک من قبلک فخذهم بالجماعه و أعطهم عطاء الفرقه و ألصق بهم الحاجه» (1) .می گوید: اگر بخواهی اهل عراق بر تو شورش نکنند بین آنها نفاق بیفکن، و جمع آنان را متفرق کن، و عطای آنان را کم نما، و حاجت را از آنان جدا مساز، بگذار همیشه محتاج باشند.سیاست معاویه با اهل عراق چنین بود. آنان خسته و مانده شده و توانایی سخن گفتن نداشتند، چه رسد به شورش کردن.زهیر بن قین روز عاشورا، خطاب به لشکر کوفه گفت:«انا ندعوکم الی نصرهم و خذلان الطاغیه عبیدالله بن زیاد، فانکم

ص:183


1- 203.رؤسا[ عطا کن، و محتاجشان بدار). [ عطا کن، و محتاجشان بدار).

لا تدرکون منهما الا بسوء عمر سلطانهما کله، لیسملان اعینکم و یقطعان أیدیکم و أرجلکم و یمثلان بکم و یرفعانکم علی جذوع النخل و یقتلان أماثلکم و قرائکم امثال حجر بن عدی و أصحابه و هانی ء بن عروه و أشباهه». (1) .این کلمات، بیان مختصری از ستم های زیاد و پسر او است. آنچه که متتبع خبیر از تاریخ به دست می آورد این است که چون اهل کوفه علوی الرأی بودند، سلاطین بنی امیه و بنی عباس درصدد بودند آنان را تضعیف و بیچاره کنند، لذا به آنها مجال نفس کشیدن نمی دادند، چون می دانستند که آنها نسبت به اهل بیت علیهم السلام تمایل دارند.بنی عباس گرچه در ابتدا به وسیله ی اهل کوفه به سلطنت رسیدند، ولی چون بر کار مسلط شدند از کوفه صرف نظر کردند، لذا سفاح، وزیر کوفی خود - ابوسلمه خلال - را کشت.منصور نیز از کوفه اعراض کرد، و پایتخت خود را به بغداد منتقل نمود. خلفای بنی عباس همیشه درصدد بودند اهل کوفه را مستأصل کرده و پریش نگاه دارند.

ص:184


1- 204. تاریخ طبری، ج 5، ص 426. (ما شما را دعوت می کنیم که آنها را یاری کنید و از پشتیبانی عبیدالله بن زیاد طغیانگر باز مانید که در ایام سلطه ی آنها جز بدی نخواهید دید، چشمانتان را میل می کشند، دستها و پاهایتان را می برند، اعضایتان را می برند و بر تنه های خرما بالا برند و پارسیان و قاریان شما امثال حجر ابن عدی و یارانش و هانی بن ع 204. تاریخ طبری، ج 5، ص 426. (ما شما

ابوالفرج اموی اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین گوید: در روز خروج محمد بن ابراهیم طباطبا و آمدن ابوالسرایا، اهل کوفه مثل ملخ بودند ولی نظام و اسلحه نداشتند، و با آنان جز عصا و چاقو و آجر چیز دیگری نبود. (1) .شما از همین نقل می توانید اموری را به دست بیاورید:1- کثرت شیعیان در کوفه، از این جهت راوی آنان را به ملخ تشبیه کرده است.2- سرعت اجابت آنان دعوت اولاد رسول صلی الله علیه و آله و سلم را.3- پریشان بودن آن جمع کثیر، به آن اندازه که اسلحه نداشتند مگر چاقو و آجر و عصا، گویا آن جماعت خلع شده بودند که حتی یک شمشیر نداشتند.4- و نیز فهمیده می شود که آنها از فنون جنگی و دانش نظامی بی بهره بودند.آری! طریقه سلاطین با مخالفین خود چنین بود، جایی که رفتار بنی عباس با شیعیان این باشد، از معاویه و سلاطین آل امیه چه توقعی می باشد؟در هر حال، اهل کوفه یا شیعیان کوفه پس از مرگ معاویه بیدار شدند، و تصمیم گرفتند که گذشته را تلافی و جبران کنند و از زیر بار ظلم و ستم بیرون آیند. از این رو در منزل سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند، و پس از گفتگو قرار شد از امام حسین علیه السلام دعوت کنند و در مدت کمی نامه های زیادی برای امام علیه السلام نوشتند و گفتند: ما امام نداریم، تو بیا و امام و پیشوای ما باش.امام علیه السلام برای این که آنان را امتحان کند، نماینده ی خود مسلم بن عقیل را فرستاد. او رفت و گفتار آنان را تصدیق کرد. سپس مسلم نیز از امام علیه السلام دعوت نمود.ولی امام حسن علیه السلام هیچ امیدی به مردم عراق و کوفه نداشت. چون آنها در آن وقت از علی علیه السلام خسته شده و طالب معاویه بودند، ولی پس از مرگ معاویه، چون مردم در مدت بیست سال حکومت او ثمره ی آن شجره ی خبیثه را چشیدند و به راستی خسته و بی طاقت شده بودند، درصدد چاره جویی برآمدند. آنها به امام حسین علیه السلام

ص:185


1- 205. مقاتل الطالبیین، ص 347 و 348.

استغاثه کردند، و نامه ها نوشتند.در این موقعیت است که امام حسین علیه السلام باید آنان را اجابت کند، چون وضعیت زمان امام حسین علیه السلام بر عکس وضعیت گذشته و زمان امام حسن علیه السلام بود. امروز مردم شورش کردند و تصمیم گرفتند که دست آل ابوسفیان را از سر خودشان کوتاه کنند، و همینطور هم شد، چیزی طول نکشید که شیعیان با همین ابن زیاد جنگیدند، و در این جنگ او را کشتند. مختار به کمک همین شیعیان مدتی سلطنت کرد، و پیش از او هم سلیمان بن صرد و جمعی از شیعیان بر آل امیه خروج کردند، و از گذشته ی خویش توبه کرده و جزو توابین شدند.این جنگ ها و خروج ها از آثار ظلم معاویه و یزید بود، مردم می خواستند خلاص شوند، آنها به راستی با حسین علیه السلام بیعت کردند، ولی مرعوب سپاه شام و آل ابوسفیان شده بودند. چون ابن زیاد آمد و آنها را تهدید کرد، نه تنها به یاد ایام گذشته افتادند و ترسیدند، بلکه خاموش شدند و کنار رفتند، و همان اشرار بر سر کار آمدند. کار به جایی رسید که همه می دانید، ولی پس از واقعه ی کربلا مجددا بیدار شدند، و پشیمان گردیدند، و به صورت پنهانی مشغول کار شدند، و چون یزید هلاک شد وحشت آنان کم گشت و از طرفی قضایای روز عاشورا روح دیگری به کالبد بی جان آنان بخشید، به همین جهت به مبارزه با بنی امیه برخاستند و ابن زیاد را کشتند، و از سلطنت آل امیه و آل زبیر بیزاری جسته و مدتی به فرماندهی مختار، علیه آنها جنگیدند.از طرف دیگر، یزید غیر از معاویه بود. معاویه نه تنها خود را پادشاه اسلام و مسلمین می دانست، و به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و صحابه اظهار علاقه می نمود، بلکه خود را صحابی و کاتب وحی می دانست، و به این گونه عناوین، افتخار و مباهات می کرد. ولی یزید اصلا به دین بی علاقه بود، و از کشته شدن مسلمین در جنگ روم باکی نداشت. رفیق و جلیس او مردمان شهوت ران، پست فطرت، کم تجربه و بی دین

ص:186

بودند. این امور سهل است که یزید، دشمن اسلام و مسلمین بود و در مقام تلافی و تدارک قضایای بدر بود، پس امام حسین علیه السلام چگونه می تواند با چنین کسی صلح نماید؟ اگر امام حسن علیه السلام هم بود با این یزید نمی توانست صلح کند، در حالی که امام حسین علیه السلام با معاویه صلح کرد، ولی با یزید بیعت نکرد.چنین کسی را امام علیه السلام باید به مردم معرفی کند، و مسلمانان را از شر این راهزن دین محفوظ بدارد، اگر چه به کشته شدن خودش تمام شود.آری! حضرت به شهادت رسید و در اثر شهادت امام علیه السلام، یزید منفور و مبغوض گشت، و همه ی مردم از او بیزار شدند و بدین جهت، او این عمل را به گردن ابن زیاد افکند، و به او بد گفت و از او بیزاری جست.اکنون مناسب است برای شناسایی یزید، قسمتی از نامه معتضد بالله را - که یکی از خلفای بنی عباس است - در این جا بنگاریم. او این نامه را برای مسلمانان نوشته و در آن به مذمت معاویه و ذکر معایب او پرداخته است.«و منه ایثاره بدین الله، و دعاؤه عبادالله الی ابنه یزید المتکبر الخمیر، صاحب الدیوک والفهود و القرود و اخذه البیعه له علی خیار المسلمین بالقهر والسطوه والتوعید والاخافه و التهدد و الرهبه، و هو یعلم سفهه، و یطلع علی خبثه و رهقه، و یعاین سکرانه و فجوره و کفره، فلما تمکن منه ما مکنه منه و وطأه له و عصی الله و رسوله فیه، طلب بثأرات المشرکین و طوائلهم عند المسلمین، فأوقع بأهل الحره الوقیعه التی لم یکن فی الاسلام أشنع منها، و لا أفحش مما ارتکب من الصالحین فیها، و شفی بذلک عبد نفسه و غلیله وظن أن قد انتقم من أولیاء الله و بلغ النوی لأعداء الله، فقال مجاهرا بکفره و مظهرا لشرکه:

ص:187

لیت اشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل قد قتلنا القوم من سادتکم و عدلنا میل بدر فعتدل فأهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لاتشل لست من خندف ان لم أنتقم من بنی احمد ما کان فعل لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل هذا هو المروق من الدین و قول من لا یرجع الی الله، و لا الی دینه، و لا الی کتابه و لا الی رسوله و لا یؤمن بالله و لا بما جاء من عند الله» (1) .قسمتی از این نامه مربوط به صفات یزید، و قسمتی دیگر راجع به معاویه است که چنین فرزندی را بر مردم مسلط کرد، و چگونه از مردم برای او بیعت گرفت، و قسمتی از آن نیز مربوط به کارهای یزید است.می گوید: فجیع ترین واقعه ای که در اسلام رخ داده، رفتار یزید با اهل مدینه است. او بدین وسیله تشفی خاطر خود نموده، خشم خود را فرونشاند و پنداشت

ص:188


1- 206.ای کاش پیران من که به بدر بودند دیده بودند که خزرجیان از ضربت شمشیر می نالند. گروه سروران شما را کشتیم و انحراف بدر را به اصلاح آوردیم که به اعتدال بازگشت، اگر پیرانم بودند از خرسندی غریو کردند و گفتند ای یزید، آفرین، از خندف نباشم اگر از فرزندان احمد از کرده های وی انتقام نگیرم که نه خبری آمد و نه وحیی نزول یافت، بلکه هاشمیان به ملک دلبسته بودند.[ این خارج شدن از دین است و گفتار کسی که به خدای و دین و کتاب وی و پیغمبر وی، باز نمی گردد و به خدا 206.ای کاش پیران من که به [ این خارج شدن از دین

کشته شدن مشایخ قریش را در جنگ بدر تلافی کرده است.از اشعاری که از او نقل نموده، مطلب دیگری نیز آشکار می شود، و آن حس انتقام جویی او از اولاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. او در آخر اشعار خود، تصریح به کفر و تکذیب وحی و رسالت می نماید. پس با چنین کسی امام حسین علیه السلام چگونه مصالحه کند؟ انصافا یزید راه صلح را بسته بود، و درصدد انتقام از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمین بود، او رسما دین و اسلام را تکذیب می نمود، و با خداوند مبارزه و محاربه داشت، و به هیچ وجه قابل مقایسه با معاویه نبود.علاوه بر آنچه بیان شد، اصلا یزید نمی خواست امام حسین علیه السلام زنده بماند، به هر وسیله ای که ممکن بود امام حسین علیه السلام را می کشت، و از همین جا فرق میان یزید که امام حسین علیه السلام با او جنگید و معاویه که حسنین - سلام الله علیهما - با او صلح کردند، معلوم می شود و برای اثبات گفته ما خروج امام علیه السلام از مکه معظمه در آن روز که همه سعی می کردند خود را به مکه برسانند، کفایت می کند، خروج آن حضرت در روز ترویه هشتم ماه ذی الحجه بود. اگر امام علیه السلام وحشت نداشت، چرا صبر نکرد تا حج را بجا آورد، و چهار روز بعد به طرف عراق حرکت کند؟طبری از ابومخنف نقل نموده است: «ابن زبیر به امام علیه السلام گفت: در این مسجد (مکه) بمان، من برای تو مردم را جمع می کنم.امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! اگر بیرون از مکه کشته شوم - ولو به قدر یک وجب - بهتر است از آن که داخل مکه کشته شوم. به خدا سوگند! اگر در سوراخ خزنده ای از خزندگان باشم مرا بیرون می آورند و می کشند. به خدا سوگند! بر من ظلم و تعدی می کنند، چنانکه یهود در روز شنبه تعدی کردند». (1) .از آنچه گفته شد تفاوت میان مردم عراق در زمان صلح با معاویه و زمان یزید معلوم شد، مردم در زمان معاویه مهیای سازش با معاویه و تسلیم امام حسن علیه السلام به

ص:189


1- 207. همان، ج 5، ص 38

وی بودند، و همان مردم در این زمان - زمان یزید - مهیای شورش و کوتاه کردن دست آل ابوسفیان بودند.به همین جهت بود که امام علیه السلام بیعت نکرد و تصمیم گرفت حق خویش را از غاصبان بگیرد، آن هم پس از آن که اهل کوفه را امتحان کرد و به نامه های آنان اکتفا نکرد و مسلم بن عقیل را برای تحقیق و رسیدگی به این امر فرستاد. از سوی دیگر شخصیت یزید با شخصیت معاویه قابل مقایسه نبود. یزید محارب با خدا و پیغمبر و دین اسلام بود، و می خواست اسلام و مسلمین را نابود کند، به خلاف معاویه که ظاهر را حفظ می کرد.وجه دیگر آن که یزید تا امام علیه السلام را نمی کشت او را رها نمی کرد. از این جهت امام علیه السلام در روز ترویه قبل از اتمام حج، از مکه بیرون شد، در حقیقت امام علیه السلام از خویش دفاع می نمود، و لذا هیچ گاه پیش دستی برای جنگ ننمود، و عنوان دفاع را از دست نمی داد، اگر چه در مواقعی هم فرصت حمله به دشمن را داشت.صبح عاشورا شمر به نزدیک خیمه ها آمد و به امام علیه السلام جسارت نمود. مسلم بن عوسجه گفت: ای پسر پیغمبر! قربانت گردم، اجازه بده تا با تیر او را از پای درآورم، که تیر من خطا نمی رود، این فاسق از بزرگترین جبارها و ستم کاران است.امام علیه السلام فرمود: به او تیر مزن، که نمی خواهم من جنگ را شروع کنم. (1) .از طرف دیگر، حضرت به آنها اظهار می نمود که اگر نمی خواهید؛ به جایی که بودم (حجاز) برمی گردم. این سخن امام حسین علیه السلام به حر بن یزید ریاحی است در هنگامی که او با هزار نفر، از حرکت آن حضرت جلوگیری نمود. (2) .در نامه ابن سعد به ابن زیاد آمده است: حسین حاضر است به جایی که از

ص:190


1- 208. همان، ص 424.
2- 209. همان، ص 401.

آن جا آمده (حجاز) برگردد. (1) .طبری از صاحب طبقات نقل نموده که امام حسین علیه السلام فرمود: سوگند به خدا! مرا رها نمی کنند تا آن که خون مرا بریزند، در این صورت خداوند کسی را بر آنان مسلط می کند که ذلیل شان نماید چندان که ذلیل ترین مردم شوند. (2) .این خبر پیش از مسافرت آن حضرت به عراق بود. در نامه ی ابن زیاد به ابن سعد آمده است: اگر حسین بر حکم من - هر چه باشد - تسلیم شد و قبول کرد او را سالم به نزد من روانه کن. (3) .از این نامه معلوم می شود که ابن زیاد طالب قتل امام علیه السلام بود، و به هیچ وجه از او دست برنمی داشت، ابن زیاد او را امان نمی دهد، بلکه می گوید: هر چه من بخواهم درباره او رفتار می کنم، کسی که فرمان می دهد بر بدن کشته ی آن حضرت اسب ها را بتازانند، (4) و با لب تشنه او را شهید کنند (5) آیا اگر امام علیه السلام تسلیم حکم او می شد چه رفتاری با او می کرد؟ البته در این صورت از آن چه که در دشمنی می توانست کوتاهی نمی کرد.مگر مسلم بن عقیل را محمد بن اشعث - که از اشراف کوفه بود - امان نداد، پس برای چه با آن طرز فجیع با آن مظلوم رفتار کرد؟ مگر همین ابن زیاد به مسلم نگفت: تو را به گونه ای می کشم که هنوز در اسلام کسی به آن نحو کشته نشده؟ این طبیعت پسر مرجانه است، امام علیه السلام کاملا او را می شناخت، و از مقصد شوم بنی امیه آگاه بود، پس برای چه امام علیه السلام با چنان ظالمی بیعت کند، و یا تسلیم حکم چنین ظالمی گردد؟

ص:191


1- 210. همان، ص 414.
2- 211. همان، ص 394.
3- 212. همان، ص 415.
4- 213. همان، ص 415.
5- 214. همان، ص 412.

کوتاه سخن، زمان صلح امام حسن علیه السلام با زمان جنگ امام حسین علیه السلام تفاوت فراوانی داشت چنانکه میان شخص معاویه با یزید فرق زیادی بود، یزید خطرناک ترین مردم برای اسلام بود و به طور قطع تمامی زحمات و مجاهدات پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر اثر بقای سلطنت یزید از بین می رفت. لذا پسر پیغمبر خدا باید دین اسلام را از شر این راهزن حفظ می کرد.وظیفه ی امام حسین علیه السلام بود که مسلمین را از خواب غفلت بیدار کند، و بر تمام مردم، کفر و زندقه یزید را روشن نماید، و تمام قلوب را بر او بشوراند و همه را دشمن او نماید. بر امام حسین علیه السلام بود که یزید را به مردم بشناساند تا کسی به او اظهار علاقه نکند، و تا قیام قیامت هیچ شیطانی نتواند از او تجلیل نماید و به او تقرب بجوید.پس اگر امام مظلوم با او بیعت می کرد در محو دین و نابودی آن به او کمک کرده بود، اگر حسین علیه السلام ساکت می ماند به طور قطع یزید آن چه را که می خواست انجام می داد، و سکوت امام علیه السلام علامت رضایت او محسوب می شد، و از اسلام چیزی باقی نمی ماند که «علی الاسلام و السلام» ولی کشته شدن امام علیه السلام با آن مظلومیت و حالت دفاعی آن حضرت، و با آن اظهارات امام، و مراتب ظلمی که به وی و خانواده او شد، باعث شد که یزید شناخته شود و مردم دشمن او شوند.طبری نقل می نماید: «چون ابن زیاد امام علیه السلام را کشت، سرهای بریده ی شهدا را برای یزید فرستاد. یزید از این کار بسیار خشنود شد، و مقام ابن زیاد نزد او بالا رفت. زمان چندانی از این واقعه نگذشت که یزید پشیمان شد و می گفت: چه می شد اگر حسین را تحمل می کردم و او را در خانه ی خود جای می دادم، و آن چه می گفت قبول می کردم، اگر چه بر سلطنت من ضعف وارد می آمد و این کار را به خاطر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و به جهت رعایت خویشاوندی نزدیک او با آن سرور انجام می دادم. خداوند ابن مرجانه را لعنت کند، که او حسین را مضطر نمود. حسین از او خواسته بود که به

ص:192

حجاز برگردد، یا نزد من بیاید، و یا به سرحدی از سرحدات مسلمین برود تا اجل او برسد، ولی پسر مرجانه قبول نکرد و او را کشت، در نتیجه ی این عمل، تمامی مسلمانان مرا دشمن داشته و کینه ی مرا در دلهای خود کاشتند، پس خوب و بد مسلمین دشمن من گشته اند، چون قتل حسین را به من نسبت می دهند. خداوند پسر مرجانه را لعنت کند، و بر او غضب فرماید». (1) .این سخنان یزید است، که پس از اطلاع بر تنفر شدید مردم از او اظهار می کرد، ولی همین یزید، از شهادت امام علیه السلام خشنود بود، و معتقد بود که بدین وسیله انتقام خود را از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گرفته است، و منکر وحی و رسالت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شده بود، پس چه شد که پس از چندی از کار خویش پشیمان شد و گناه را به گردن پسر مرجانه انداخت، و برای او لعنت و غضب خدا را خواست؟این صحنه در اثر شهادت امام علیه السلام به وجود آمد. امام علیه السلام یزید را به مردم شناساند، و به وسیله ی نطق و بیان و حالت دفاعی خویش قلوب را از او برگرداند، و عموم مسلمین از او متنفر شدند، و بدین وسیله، از خطرات یزید بر دین اسلام جلوگیری فرمود.در این باره بیش از این بحث نمی کنیم، اکنون مناسب است کلام را با پاسخ چند سئوال ختم نمایم.

چرا امام از مدینه حرکت کرد؟ و در مکه توقف نفرمود؟

در پاسخ به این سؤال باید بگویم: از آنجا که والی مدینه از امام علیه السلام دست برنمی داشت و می خواست آن حضرت را وادار به بیعت با یزید نماید، امام علیه السلام از مدینه فرار و در جای امن - مکه معظمه - توقف نمود. حضرت در این مدت شورش نکرد، مردم مکه را وادار به مخالفت ننمود، و شهر را از تصرف عامل یزید بیرون نیاورد.

ص:193


1- 215. همان، ص 506.

امام علیه السلام با یزید بیعت نکرده بود، نه آن که بر یزید خروج کرده باشد، و چون عامل مکه می خواست امام علیه السلام را بکشد یا اسیر نماید، حضرت از مکه بیرون رفت و نخواست چون ابن زبیر در مکه بماند و جنگ کند و احترام آن خانه را از میان ببرد و هتک نماید.امام علیه السلام با ابن زبیر تفاوت دارد. ابن زبیر تا می تواند از دین فایده می برد، و به دین کمک نمی رساند، ولی امام علیه السلام به دین و حفظ آن علاقه دارد، و کار را به جایی نمی رساند که دشمنان هتک احترام خانه خدا کنند. از خانه بیرون می رود پیش از آن که برای گرفتن او به خانه بیایند و می فرماید: یک وجب بیرون از حرم کشته شوم بهتر از این است که یک وجب داخل حرم کشته شوم.بنابراین، حضرت پیش از گرفتاری یا جنگ از مکه معظمه بیرون رفت، و به حدی کار بر امام علیه السلام تنگ شده بود که فرصت نداشت اعمال حج را به آخر برساند، و با آن که مسلمین متوجه خانه ی خدا می شدند و بدانجا روی می آوردند، حسین بن علی علیه السلام چون جد بزرگوارش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مکه فرار کرد، و بیرون رفت. گرچه از کیفیت اقدامات والی مکه برای گرفتن یا کشتن امام علیه السلام به تفصیل در کتاب های تاریخی اثری نیست - البته از دشمن بیش از این نباید انتظار داشت - ولی از گوشه و کنار، مطلب کشف می شود.طبری نقل کرده که فرزدق شاعر گوید: وقتی داخل حرم شدم، قافله ی حسین علیه السلام از مکه بیرون می رفت، خود را به امام علیه السلام رساندم و گفتم: پدر و مادرم فدایت ای پسر پیغمبر! چرا این قدر شتاب می کنی و اعمال حج را بجا نیاورده از مکه بیرون می روی؟فرمود: اگر شتاب نکنم قطعا مرا می گیرند. (1) .باز طبری از ابومخنف روایت کرده است: هنگامی که حسین علیه السلام ازمکه بیرون

ص:194


1- 216. همان، ص 386.

آمد، والی مکه عمرو بن سعید، برادر خود را با جمعی فرستاد تا امام علیه السلام را برگردانند، یحیی بن سعید - برادر والی مکه - به امام علیه السلام گفت: برگرد، کجا می روی؟امام علیه السلام قبول نکرد، و کار به جایی رسید که دو دسته با تازیانه به یکدیگر حمله کردند. سرانجام امام علیه السلام رفت. (1) اگر والی مکه قصد بدی نداشت به چه مناسبت از رفتن امام علیه السلام جلوگیری می نماید؟ و برای چه منظوری می خواست امام علیه السلام را به زور و اجبار برگرداند؟ امام علیه السلام در حجاز خروج نکرده بود تا از او جلوگیری کنند، بلکه خواهی دانست که هیچ گاه امام علیه السلام خروج نکرد، و شورشی بپا نفرمود، و همیشه از خود دفاع می نمود.باز طبری از ابومخنف نقل می نماید: چون امام علیه السلام از مکه بیرون رفت، عبدالله بن جعفر نزد والی رفت و از او خواست که نامه ای به حسین بنویسد و او را امان دهد و وعده ی نیکویی و احسان بدهد، و از او خواهش کند که برگردد، شاید امام علیه السلام اطمینان یابد و برگردد.والی نامه ای نوشت و به وسیله ی یحیی بن سعید - برادر خود - فرستاد. امام علیه السلام قبول نکرد، و مراجعت نفرمود، و در پاسخ نامه ی او نوشت: اگر مقصودت از این نامه نیکی به من بود خداوند تو را در دنیا و آخرت جزای خیر دهد، والسلام. (2) .از همین داستان معلوم می شود که امام علیه السلام فرار کرده و به والی اطمینان نداشته است، و از این نامه هم اطمینان برایش حاصل نشد. و از آن جمله ای که امام علیه السلام در پاسخ نوشت، معلوم می شود که آنها، این نامه را نیز برای نیکی کردن ننوشته بودند و خدعه و نیرنگ در کار بود تا امام علیه السلام را برگردانند آن گاه دستگیر کنند. لذا والی در همین دنیا به جزای خیر نایل نشد چه رسد به آخرت، چون مروان بن حکم به عمرو بن سعید وعده داده بود که او را ولیعهد خود نماید، اما خلافت را به عبدالملک

ص:195


1- 217. همان، ص 385.
2- 218. همان، ص 388 و 389.

فرزند خویش واگذار نمود، (1) عبدالملک نیز عمرو بن سعید را اغفال کرد، و او را به قصر خود طلبید، و همان جا بدست خود او را کشت، وآن ظالم بر این ظالم رحم نکرد. (2) .عبیدالله بن زیاد قاصدی به مدینه فرستاد تا عمرو بن سعید را که والی مدینه شده بود از کشته شدن حسین علیه السلام باخبر نماید.عمرو از قاصد پرسید: چه خبر داری؟گفت: چیزی که امیر را خرسند می نماید، حسین بن علی کشته شد.عمرو کشته شدن امام علیه السلام را اعلان نمود، راوی گوید: به خدا سوگند! نشنیدم صدای ضجه و شیون و ناله ای مانند ضجه زنان بنی هاشم که در خانه های خود بر حسین گریه می کردند.عمرو بن سعید خندید، و این شعر عمرو بن معدیکرب را خواند.عجت نساء بنی زیاد عجه کعجیج نسوتنا غداه الأرنب عمرو بن معدیکرب می گوید: زنان طایفه بنی زیاد موقعی که مردان آنان شکست خوردند، ناله ای کردند که مانند ناله ی زنان ما بود در آن واقعه ای که ما شکست خورده بودیم.آن گاه عمرو بن سعید گفت: «هذه واعیه بواعیه عثمان بن عفان»؛ این ناله و شیون زنان بنی هاشم در مقابل ناله ی زنان ما بنی امیه در وقت کشته شدن عثمان. (3) .از این حکایت معلوم می شود که بنی امیه خود را طلبکار از بنی هاشم می دیدند، و امیرالمؤمنین علیه السلام را مسئول کشته شدن عثمان می دانستند، و درصدد تلافی گذشته بودند. آنان می خواستند حسین علیه السلام کشته شود تا انتقام خون عثمان را.

ص:196


1- 219. همان، ص 610.
2- 220. همان، ج 6، ص 144-142.
3- 221. همان، ج 5، ص 465 و 466.

گرفته باشند.عمرو از کشته شدن حسین علیه السلام خندان و مسرور گردید. آری! روز عاشورا، روزی بود که بنی امیه اظهار شادی می کردند.از نامه ی ابن زیاد به ابن سعد نیز فهمیده می شود که اینها درصدد انتقام بوده اند:«أما بعد فحل بین الحسین و اصحابه و بین الماء، و لا یذوقوا منه قطره کما صنع بالتقی الزکی المظلوم أمیرالمؤمنین عثمان بن عفان» (1) .می گوید: قطره ای از آب به حسین و یاوران او نرسد چنانکه با عثمان چنین کردند.از این امور معلوم می شود که بنی امیه عازم بر قتل امام علیه السلام بودند تا به حساب خویش، گذشته را تلافی کنند، و انتقام خون عثمان را بگیرند.از جمله اموری که کاشف از فرار امام علیه السلام از مکه است و این که بنی امیه درصدد قتل آن حضرت بودند مطلبی است که طبری از ابومخنف روایت کرده است:ابن زبیر به امام علیه السلام گفت: اگر می خواهی در مکه بمان که ما تو را کمک می کنیم، و با تو بیعت می نماییم.امام علیه السلام فرمود: پدر من فرمود: بزرگی را در مکه می کشند، و هتک حرمت مکه خواهد شد، و من نمی خواهم او باشم. (2) .علت اینکه در تاریخ چگونگی اقدام والی برای دستگیری یا کشتن امام علیه السلام نوشته نشده این است که آنها سلطنت بنی امیه را ملاحظه می کردند، که هر چه موجب زیان آنان بود، و از معایب آنها محسوب می شد در تواریخ ثبت نشود.مورخین و محدثین نه تنها مناقب و فضایل اهل بیت علیهم السلام را مخفی می کردند، بلکه معایب دشمنان را نیز پنهان می داشتند، بالاتر از این معایب را به صورتی

ص:197


1- 222. همان، ص 412. (اما بعد، میان حسین و یاوران وی و آب حایل شو که یک قطره از آن ننوشند همانطور که با متقی پاکیزه خوی مظلوم، امیرمؤمنان، عثمان بن عفان رفتار کردند).
2- 223. همان، ص 384.

صحیح قلمداد می کردند.من احتمال می دهم همان حدیث اخیری که در آن، عبدالله بن جعفر نزد والی رفت و از او خواست تا امان نامه برای امام علیه السلام بنویسد، و عمرو بن سعید به وسیله ی یحیی - برادر خود - نامه ای فرستاد، تمام جعلی و ساختگی باشد، این حدیث در مقابل آن حدیثی که می گوید: یحیی با جمعی آمد و خواست حسین علیه السلام را برگرداند و کار به مشاجره و تازیانه زدن به یکدیگر کشید، ساخته شده است.این نکته پوشیده نیست که دشمنان به ساختن احادیث جعلی در مقابل احادیث واقعی دست زدند تا واقعیات لوث شود، و حقیقت برای نسل آینده معلوم نگردد، چنانکه به دستور معاویه، فضایلی مانند فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام برای صحابه دیگر ساخته شد. مثلا در مقابل حدیث: «أنا مدینه العلم و علی بابها»، «و فلان بابها» ساخته شد و در مقابل این فضیلت که علی علیه السلام مرحب را کشته، این سخن ساخته شد که محمد بن سلمه، مرحب را کشته است. به همین جهت در تواریخ، در مورد بسیاری از افراد که به دست امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شده اند می بینید که نوشته اند: به نقلی فلان صحابی او را کشته است و هکذا.در این جا نیز در مقابل نقلی که گوید، یحیی به سعید از طرف والی آمد تا حسین را برگرداند و کار به مشاجره و تازیانه کشید، روایت دیگری ساخته اند که عبدالله بن جعفر از والی خواست تا امان نامه برای حسین بنویسد.مگر عبدالله بن جعفر از شهادت خبر نداشت؟ زوجه ی او زینب، بنت امیرالمؤمنین علیه السلام، برای چه شوهر خود، عبدالله بن جعفر را رها کرد و ملازم رکاب امام شهید شد؟ به نظر من عبدالله بن جعفر بزرگتر از این است که بخواهد به ویسله نامه ی عمرو بن سعید، امام علیه السلام را از این سفر منصرف نماید. این داستان را هواخواهان بنی امیه فقط برای خلط مبحث و مشتبه نمودن حق ساخته اند.«والله العالم بحقائق الامور»

ص:198

چرا امام به سمت کوفه حرکت فرمود نه به سوی شهرهای یمن یا جبل طی؟

امام علیه السلام از ظلم بنی امیه فرار می کرد و از خود دفاع می نمود، و چون اهل کوفه از او دعوت کرده و به او وعده کمک و یاری داده بودند. به نزد آنان رفت: به همین جهت وقتی حر بن یزید ریاحی با هزار نفر آمد و جلو امام علیه السلام را گرفت، حضرت فرمود:«... ایها الناس! من به سوی شما نیامدم که نامه ها و فرستادگان شما به نزد من آمدند، و گفتند نزد ما بیا که امام نداریم. شاید خداوند به وسیله ی تو ما را هدایت کند. پس اگر بر این عهد باقی هستید به من اطمینان بدهید تا به سوی شهر شما بیایم، و اگر از آمدن من پشیمان شده اید و میل ندارید، به جایی که بودم برمی گردم»لشکریان حر سکوت اختیار کردند. پس از نماز عصر، مجددا امام علیه السلام فرمود:«ایها الناس اگر حق را به حق دار تسلیم کنید، خدا را خشنود کرده اید، ما اهل بیت پیغمبر به خلافت شما از این مدعیان بناحق که با شما به ظلم رفتار می کنند سزاوارتر هستیم. اگر ما را نمی خواهید و از آنچه نوشته اید و پیغام داده اید برگشته اید، برمی گردم». (1) .همچنین آن حضرت روز عاشورا خطاب به دشمن فرمود:«أیها الناس! اذ کرهتمونی فدعونی أنصرف عنکم الی مأمنی من الارض». (2) .

ص:199


1- 224. تاریخ طبری، ص 401 و 402.
2- 225. همان، ج 5، ص 425.

«ای مردم! حال که مرا نمی خواهید، بگذارید به جائی بروم که در امن و امان باشم».هنگامی که عمرو بن سعد وارد کربلا شد، «قره بن قیس حنظلی» را طلبید و به او گفت: برو از حسین بپرس که چرا آمده و چه می خواهد؟امام علیه السلام فرمود:«همشهریان شما به من نوشتند که بیا؛ اما حالا که مرا نمی خواهند، برمی گردم» (1) .بنابراین، آمدن امام علیه السلام به سمت کوفه به جهت دعوت مردم کوفه از ایشان بود، لذا چند بار فرمود: اگر نمی خواهید برمی گردم.در مورد سؤال دوم باید بگویم که اگر امام علیه السلام به سمت یمن یا جبل طی یا هر مکان دیگری می رفت، اینگونه شایع می کردند که امام علیه السلام بر خلیفه خروج کرده و به مملکت یا شهری که در تصرف عمال دولت بوده رفته تا آن را از چنگ خلیفه درآورد، او عمال دولت را گرفته یا کشته و یا بیرون کرده، و میان مردم اختلاف افکنده است، واضح است که هر یک از این کارها، بهانه ای برای کشتن و ریختن خون آن سرور بود.کوتاه سخن: امام علیه السلام به هیچ وجه نمی خواست که به دست دشمن بهانه ای بدهد و خود را مجاهد و مجاهم معرفی نماید. به همین جهت آن حضرت هیچ یک از شهرهایی را که در تصرف عمال یزید بود، به تصرف خود درنیاورد؛ نه مکه و نه شهرهای دیگری که سر راه آن حضرت بود.مسلم بن عقیل هم والی کوفه را به همین جهت بیرون نکرد، چون از حدود مأموریت او بیرون بود. و وقتی که حر بن یزید ریاحی راه را بر امام علیه السلام بست زهیر بن قین - رحمه الله - گفت:«یابن رسول الله! جنگ با حر و یارانش برای ما آسانتر از جنگ با

ص:200


1- 226. همان، ج 5، ص 411.

کسانی است که به سوی ما می آیند، به جان خودم سوگند! به زودی از طرف دشمن لشکر بسیاری به سمت ما می آید که از مقاومت با آنان ناتوان هستیم.امام فرمود: من جنگ را شروع نخواهم کرد». (1) .و قبلا نقل کردم که در روز عاشورا، امام علیه السلام مسلم بن عوسجه را از کشتن شمر بن ذی الجوشن بازداشت، تا بهانه ای به دست دشمن ندهد در آن خطبه ی غرای خود فرمود:«أخبرونی، أتطلبونی بقتیل منکم قتلته؟ أو مال لکم استهلکته؟ أو بقصاص من جراحه؟ قال: فأخذوا لا یکلمونه» (2) .«بگویید از من چه می خواهید؟ کسی از شما را کشته ام؟ و یا مالی را تلف کرده ام؟ و یا کسی را مجروح نموده ام؟ لشکریان سکوت اختیار کردند (و جوابی نداشتند)».و از این بیان ما وجه آن که امام علیه السلام به گفته ابن عباس عمل نکرد معلوم می شود، ابن عباس آمد و خواست از حرکت امام علیه السلام جلوگیری کند، و گفت:«اگر حتما می خواهی از مکه بیرون روی پس به سوی یمن برو، چون یمن سرزمین وسیعی است و قلعه ها و دره های بسیاری دارد، و شیعیان پدرت آنجا هستند، پس به آنجا می روی و مبلغین خود را به اطراف می فرستی. امیدوارم که به خوبی و خوشی موفق شوی».امام علیه السلام فرمود:«به خدا سوگند! می دانم که تو پند دهنده ی دلسوزی هستی، ولی من تصمیم گرفتم که به سوی عراق بروم». (3) .از این بیان سبب این که حضرت به گفته ی طرماح عمل نکرد و به سوی شهرهای

ص:201


1- 227. تاریخ طبری، ج 5، ص 409.
2- 228. همان، ج 5، ص 425.
3- 229. همان، ج 5، ص 383 و 384.

طی نرفت نیز معلوم می شود، گذشته از اینکه حر بن یزید مخالفت می نمود و نمی گذاشت امام علیه السلام به آن سو حرکت کند مگر آن که با او بجنگند و قشون حر را بکشند و یا منهزم نمایند، و این کار، خلاف نقشه آن سرور بود، چون در این صورت، آغاز کننده ی جنگ بود. پس با توجه به این که امام علیه السلام کشته می شد و راه نجاتی نداشت، به هر طرف که می رفت، بهانه ای برای دشمنان درست می شد، و در این صورت، امام علیه السلام به هدف خویش نمی رسید و نتیجه ی مطلوب نمی گرفت. بنابراین بهترین راه برای رسیدن به هدف، همان حرکت به سمت کوفه و اجابت دعوت مردم بود.

هدف امام از قیام و مخالفت در برابر یزید چه بود؟

هدف امام علیه السلام از اعلان مخالفت با یزید، به وسیله ی ترک بیعت و دفاع از خود و حرکت از این سوی به آن سوی با اهل و عیال، نجات مسلمین از شر یزید و حفظ اسلام از شر یزیدیان بود. اگر آن وجاهت و موقعیتی که در طول چندین سال زحمات معاویه و یارانش، برای ابوسفیان حاصل شده بود، همچنان باقی می ماند، چیزی از اسلام نمی ماند.یزید از شکست مسلمین متأثر نمی شود. یزید دشمن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است و از کشتن فرزند پیغمبر، و اسیر کردن حرم آن سرور خشنود می شود. یزید از غارت شهر مدینه و کتشن ذریه و اصحاب پیغمبر و بی ناموسیهایی که سپاه او تا سه روز در آن شهر نموده، خرسند است و آن را انتقام شکست قریش در جنگ بدر می داند.این دشمن خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که در کمال اقتدار، آشکارا عداوت و دشمنی می کند و در پی کندن ریشه ی دیانت برآمده، اگر با همان عظمت و موقعیت باقی بماند از اسلام اسمی باقی نخواهد ماند.حسین علیه السلام تصمیم گرفت که مردم را از این خواب غفلت بیدار، و اسلام را از شر این راهزن و این دشمن پیغمبر حفظ نماید. او دید که سکوت در برابر اعمال یزید، اظهار رضایت به اعمال او، و کمک به محو دین اسلام است، پس به مبارزه برخاست.

ص:202

مراحل سه گانه مبارزه ی امام

اشاره

مبارزه امام علیه السلام دارای سه مرحله است:

بیعت نکردن با یزید و فرار از مدینه، و پناه بردن به مکه معظمه، حرم خدا

در این مرحله، مسلمین جهان از بیعت نکردن امام علیه السلام اطلاع پیدا کردند و فهمیدند که پسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یزید را لایق مقام سلطنت بر مسلمین ندانسته، او را پست تر از معاویه، و دشمنی او را با خدا و رسول بیشتر از معاویه می داند. هدف و مقصود امام علیه السلام این بود که مردم از این حقیقت آگاه شوند و یزید را بشناسند. در نتیجه ی این اقدام، شیعیان کوفه، هنگامی که از ماجرا آگاه شدند در منزل سلیمان جمع شدند، و مشورت کردند؛ معایب معاویه را ذکر کرده، از او و یزید بیزاری جستند؛ و امامت او را قبول نکردند و به امام علیه السلام نامه ها نوشته، او را طلبیدند.

بیدار کردن مردم با سخنرانی و تبلیغات

در این مرحله نیز امام علیه السلام کوتاهی نفرمود. قسمتی از بیانات و نامه های او - با

ص:203

وجود آن خفقان شدیدی که در آن عصر حکمفرما بود - هنوز در کتابها و تواریخ مسطور است، و مبلغین اسلام در بالای منبر در اوقات مختلف و اماکن متعدد برای مسلمانان می خوانند و شرح می دهند.اگر کسی موقعیت تبلیغی بنی امیه را در آن زمان در نظر بگیرد، می داند که امام مظلوم علیه السلام چه خدماتی به عالم اسلام کرد. محبوبیت و موقعیت معاویه را از دو نکته ی تاریخی می توانید به دست بیاورید:یکی آن که به اسم دین، کسانی که خود را مسلمان می نامیدند، برای جلب رضایت معاویه، سالهای دراز علی بن ابی طالب علیه السلام را سب و لعن می کردند و تا چند قرن پس از مرگ معاویه - حتی در زمان سلطنت بنی هاشم - عموم مردم که خود را مسلمان هم می دانستند، برای معاویه طلب رحمت می نمودند و می گفتند: «اللهم ارحم معاویه». مبارزه ی مأمون و هارون الرشید و معتضد بالله عباسی هم با افکار مردم درباره ی معاویه، در تواریخ مسطور است.دیگر اینکه معاویه سلطنت یزید را زمینه سازی کرد؛ شخصیت ها را نابود کرد و افراد بی شخصیت و بی عنوان را روی کار آورد تا برای یزید کار کنند و زمینه ی سلطنت او را فراهم سازند؛ تمام گنجها و اندوخته های خویش را به دست یزید سپرد. او طی سالهای درازی - شاید بیش از پانزده سال - که مردم یزید را به ولایت عهدی می شناختند، تا توانست از غیرت اسلامی کم کرده، حب دنیا و مقام را در قلوب رؤسا جای داد؛ مردم را مرعوب سپاه شام ساخته، آن سپاه را هوادار یزید نمود، و بدین وسیله، شیعیان را مستأصل و ذلیل کرد.در چنین شرایطی، حسین علیه السلام تصمیم گرفت که مردم را از حقیقت امر و بی لیاقتی یزید، و ظلم و فسق و کفر او، و غصب مقام خلافت توسط معاویه و دیگران آگاه سازد. امام علیه السلام بیاناتی فرمود و نامه هایی نوشت.از سوی دیگر بنی امیه و بنی زبیر هم تصمیم گرفتند که نسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را قطع

ص:204

کرده، ریشه ی شیعیان را بکنند. به مردم پولها دادند که فضایلی برای دشمنان اهل بیت علیهم السلام بتراشند و منتشر کنند، بلکه برای شیعیان اهل بیت علیهم السلام جعل مثالب و مطاعن بنمایند، و این در حالی بود که کسی جرأت نقل فضیلت اهل بیت علیهم السلام و یا ذم و نفرین دشمنان آنان را نداشت. هنوز بسیاری از آن کلمات و بیانات در دسترس است، و مردم جهان تا به امروز - بلکه تا قیام قیامت - می توانند از حقیقت امر مطلع شوند.آری! حسین علیه السلام حجت بالغه ی حق، اتمام حجت نمود و حق را روشن فرمود، و پرده های تاریک را از میان برداشت که حقا سفینه ی نجات، اوست. در اینجا به قسمتی از بیانات و نامه های امام علیه السلام اشاره می نمایم، تا آن که هدف مجاهدات آن حضرت روشن گردد.امام علیه السلام به چند نفر از اشراف و سران بصره نامه هایی نوشت که مضمون همه ی آنها چنین بود:«خداوند، محمد صلی الله علیه و آله و سلم را برای رسالت اختیار فرمود، و او وظیفه ی خود را کاملا انجام داد؛ بندگان را اندرز داد، و آنچه را که مأمور به آن بود، بیان کرد. سپس خداوند آن حضرت را به سوی خود برد. اما اهل بیت و اولیا و اوصیا و ورثه ی او و سزاوارترین مردم به جانشینی او بودیم. اما دیگران حق ما را گرفتند و بردند، و ما برای آن که میان مسلمانان تفرقه و جدایی نیفتد ساکت شدیم، با آن که می دانستیم که خلافت حق ما است. من شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دعوت می کنم، که سنت را میرانده اند، و بدعت را به جای آن احیا کرده اند. اگر سخن مرا بشنوید و امر مرا اطاعت کنید، شما را هدایت می کنم، والسلام».امام علیه السلام این نامه را برای گروهی از اشراف بصره فرستاد، که نام چند تن از آنان برده شده از جمله: احنف بن قیس، مسعود بن عمرو، مالک بن مسمع، منذر بن جارود، قیس بن هیثم و عمرو بن عبیدالله بن معمر. آنها نامه را خواندند و مخفی

ص:205

کردند بجز منذر بن جارود، که نامه و نامه رسان را نزد ابن زیاد برد. ابن زیاد، همان شب فرمان داد تا نامه رسان را بکشند، و صبح به جای خود، برادرش عثمان را والی بصره نمود، و مردم را تهدید کرده، به سمت کوفه شتافت. (1) .در نامه ی حضرت به اشراف بصره، امام علیه السلام خلافت را مخصوص اهل بیت دانسته، و آنان را اولیا و اولوالامر مردم می شمارد. آنها را برای خلافت از همه ی مردم اولی، و تمامی خلفا را غاصب می داند. در عین حال از گذشته چشم پوشیده و مردم را برای احیای دین، به خود دعوت می کند تا هدایت شوند. حال باید دانست که آیا دین را یک دفعه نابود کردند و بدعت را در یک آن زنده کردند، و یا آن که به تدریج و در مدتی طولانی، در اثر زمامداری نالایقان؟در عصری که حسین علیه السلام زندگی می کرد، تقیه شدیدی حکمفرما بود و این تقیه نه تنها از زمامداران بود، که چه بسا از مردم نیز تقیه می کردند. امیرالمؤمنین علیه السلام به جهت نافرمانی و عصیان مردم خیلی از بدعتها را تغییر نداد و فرمود: اگر جای پای من محکم و استوار شود و از فتنه ها خلاص گردم، چیزهایی را تغییر خواهم داد. (2) .حسین علیه السلام به این جماعت اشراف که از دوستان غاصبین هستند، این نامه را می نویسد و در عین حال که در آن تقیه می کند، ریشه ی حق را نیز بیان فرموده، صریحا می فرماید: خلافت حق ما بود که آن را غصب کردند، و ما برای حفظ اسلام و مسلمین مخالفت نکردیم، اکنون دین از بین رفته، موقع دعوت و قیام فرارسیده است.امام حسین علیه السلام در خطبه ی دوم که پس از نماز عصر برای اصحاب حر خواند، فرمود:«اگر حق را برای اهلش بشناسید خدای را خشنود نموده اید. خلافت،

ص:206


1- 230. تاریخ طبری، ج 5، ص 357 و 358.
2- 231. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 272.

حق ما اهل بیت پیغمبر است، نه مدعیان بناحق که طریقه ی آنان بر ظلم و عدوان است». (1) .ملاحظه کنید که امام علیه السلام در این خطبه چگونه حدود هزار نفر دشمن را از خواب غفلت بیدار کرده، حق خویش را ثابت می کند و سلطنت ظالمین را باطل می نماید.در یکی از منازل که آن را «بیضه» می گویند، امام علیه السلام در خطبه ای به اصحاب خود واصحاب حر فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:«هر کس سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال می کند، زیر بار عهد خدا نمی رود، با سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت می نماید و بر بندگان خدا ظلم می کند، و با او مبارزه نکند و با زبان یا عمل بر او اعتراض نکند، حق خداوند است که او را با آن سلطان ظالم و ستمگر محشور گرداند».در ادامه ی خطبه حضرت فرمودند:«آگاه باشید که این جماعت - یزید و عمال او - به دنبال شیطان هستند، از اطاعت خداوند سرپیچی نموده اند، آشکارا فساد کرده اند، قوانین خدا را تعطیل نموده اند، اموال مسلمین را مخصوص خود قرار داده اند، حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند، و من به اعتراض و مخالفت و تغییر دادن، از دیگران سزاوارترم» (2) .ببینید که امام علیه السلام چگونه بنی امیه و عمال او را معرفی و وظیفه ی هر مسلمانی را بیان می کند؟ البته خود ایشان از هر کس برای جلوگیری از ظلم سزاوارتر است، چون فرزند پیغمبر، وارث او و حافظ دین آن سرور است.

ص:207


1- 232. تاریخ طبری، ج 5، ص 402.
2- 233. همان، ص 403.

امام علیه السلام در اینجا نامی از خلافت و این که خلافت حق خود اوست نبرده، بلکه وظیفه ی خود را به صورت نهی از منکر و جلوگیری از ظلم بیان فرموده است. از جمله خطبه های امام علیه السلام که درباره ی تشویق به امر به معروف، جلوگیری از ظلم بنی امیه، آگاه کردن اصحاب از تصمیم خود بر شهادت و لقای حق و پستی زندگانی با ظالمین می باشد، خطبه ای است که حضرت در «ذی حسم» خوانده است:«انه قد نزل من الأمر ما قد ترون، و ان الدنیا قد تغیرت و تنکرت و أدبر معروفها و استمرت جدا، فلم یبق منها الا صبابه کصابه الاناء و خسیس عیش کالمرعی الوبیل. ألا ترون أن الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهی عنه؟ لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقا، فانی لا أری الموت الا شهاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما» (1) .زهیر بن قین برخاست و به اصحاب گفت:«شما سخن می گویید یا من بگویم؟ گفتند: تو بگو.زهیر در پاسخ امام علیه السلام عرض کرد: ای پسر پیغمبر! سخنان تو را شنیدیم. به خدا سوگند! اگر دنیا برای ما باقی بود و در آن جاوید بودیم و یاری و پشتیبانی تو موجب جدایی از دنیا بود، البته ما یاری تو و خروج با تو را بر ماندن جاویدان در دنیا، ترجیح می دادیم».امام علیه السلام او را دعای خیر نمود. (2) .بلی! در اثر قیام امام علیه السلام و مخالفت با بیعت و این گونه اقدامات در آن عصر، چنان اصحابی دور آن حضرت را گرفتند که خود امام علیه السلام آن را ستوده و آنها را

ص:208


1- 234. همان، ص 403 و 404. «کارها چنان شده که می بینید، دنیا تغییر یافته و به زشتی گراییده. خیر آن برفته و پیوسته بدتر شده و از آن ته ظرفی مانده و معاشی ناچیز مانند چراگاه کم مایه. مگر نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل نهی و جلوگیری نمی شود. حقا که مؤمن باید به دیدار خدای راغب باشد که به نظر من مرگ شهادت است و زندگی با ستمگران مایه ی رنج».
2- 235. همان، ص 403 و 404.

بهترین اصحاب معرفی فرموده است. کلمات و اعمال آن حضرت سرمشق غیرتمندان و راهنمای آنان تا روز قیامت است.سید بن طاووس در لهوف نوشته است:امام علیه السلام برای اشراف بصره، از جمله یزید بن مسعود نهشلی و منذر بن جارود نامه نوشت، یزید بن مسعود، بنی تمیم و بنی حنظله و بنی سعد را جمع کرد، و گفت:«معاویه هلاک گردید، و با مرگ او ارکان ظلم سست شد، و خانه ی جور و ظلم خراب گشت. او به گمان باطلش برای یزید از مردم بیعت گرفت و محکم کاری نمود، ولی زحمت او بی ثمر است. یزید شرابخوار که ریشه ی فساد است، ادعا می کند که خلیفه و امیر مسلمین است، این شخص، به اندازه ای جاهل و نادان است که جلو پای خود را نمی بیند.سوگند به خداوند! جنگ با او، با فضیلت تر از جهاد با مشرکین است. از طرف دیگر، حسین بن علی علیهماالسلام پسر دختر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم صاحب شرف اصیل و رأی محکم است که علم او چون دریایی بی پایان می باشد، و فضل او قابل توصیف نیست. خلافت حق او است، او به جهت سابقه، خویشی با پیغمبر و فضائلش از هر کس به سلطنت سزاوارتر می باشد. او با رحم، مروت، عاطفه و مهربانی است. آن بزرگ مرد، رهبر مردم و امام مسلمین می باشد. از حق روی متابید و در باطل قدم مگذارید».آنگاه گفت:«صخر بن قیس، در جنگ جمل شما را از یاری امیرالمؤمنین علیه السلام بازداشت. اکنون آن گناه را با یاری پسر پیغمبر بشویید. به خدا سوگند! کسی در یاری حسین علیه السلام کوتاهی نمی کند مگر آن که خانواده اش ذلیل

ص:209

و خویشانش قلیل می شوند. اینک من لباس جنگ را به تن کرده ام، هر کس که در جنگ کشته نشود زنده نمی ماند، و هر کس هم که از آن فرار کند، باز زنده نمی ماند.او پس از شنیدن پاسخهای بنی حنظله و بنی سعد و بنی عامر بن تمیم، نامه ای بدین مضمون برای امام علیه السلام نوشت:از دعوت شما باخبر شدم. خداوند زمین را از راهنمای راه نجات، خالی نمی گذارد. شما حجت خداوند در زمین هستید. من، بنی تمیم را تسلیم شما نمودم، تشریف بیاورید که آماده خدمت و طاعت هستیم».امام علیه السلام پس از خواندن نامه، در حقش دعای خیر نمود. (1) .امام علیه السلام نامه ی دیگری هم به اهل کوفه نوشت که در آخر آن آمده است:«فلعمری ما الامام الا العامل بالکتاب، والاخذ بالقسط، والدائن بالحق، والحابس نفسه علی ذات الله، والسلام». (2) .امام علیه السلام سوگند یاد می کند که لایق امامت نیست مگر آن کسی که به کتاب خدا عمل کند، و در کارها عادل و به حق معتقد باشد، و خود را وقف خدا نماید.توصیفی که آن سرور از امام می نماید تلکیف معاویه و آل امیه را روشن می کند، و ثابت می نماید که آنان لیاقت امامت و خلافت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را ندارند.حسین علیه السلام مردمان را این گونه بیدار کرد و تخم عداوت و دشمنی با آل سفیان را در دلها کاشت. زهیر بن قین در روز عاشورا به اهل کوفه گفت:«انا ندعوکم الی نصرهم، و خذلان الطاغیه عبیدالله بن زیاد، فانکم لا تدرکون منهما الا بسوء عمر سلطانهما کله، لیسملان اعینکم، و یقطعان أیدیکم و أرجلکم و یمثلان بکم و یرفعانکم

ص:210


1- 236. اللهوف، ص 113-110.
2- 237. تاریخ طبری، ج 5، ص 353.

علی جذوع النخل و یقتلان اماثلکم و قرائکم أمثال حجر بن عدی و أصحابه و هانی ء بن عروه و أشباهه» (1) .

سفر امام با اهل و عیال به سوی کوفه

در پی این سفر، امام علیه السلام شهید و اهل بیت آن سرور اسیر شدند، و حرم پیغمبر خدا را شهر به شهر همچون اسرای کفار گرداندند تا به شام، نزد یزید بردند. در اثر این کشتار و اسارت، زبانهای بسته باز شد و یزید بن معاویه مورد تنفر و انزجار مردم قرار گرفت. مردم بر او خشم کردند و در حضورش به او بد گفتند. احساسات مردم به حدی شدید شد که یزید پس از اظهار خشنودی از قتل امام علیه السلام، گناه را به گردن پسر مرجانه افکند تا خود را تبرئه کند، و از این راه مردم را از خود راضی سازد.چنانکه قبلا گذشت، طبری از ابومخنف نقل نموده است:«وقتی سر امام علیه السلام را وارد مسجد دمشق نمودند برادر مروان، یحیی بن حکم نزد آن جماعت رفت و گفت: چه کردید؟ گفتند: هیجده نفر از اهل بیت بر ما وارد شدند که همه را کشتیم و این ها، سرها و اسیران آنان است.یحیی بن حکم گفت: در روز قیامت از محمد دور شدید. دیگر با شما همکاری نخواهم کرد». (2) .و از ابومخنف نقل نموده که یحیی بن حکم در مجلس یزید به او گفت:لهام بجنب الطف أدنی قرابه من ابن زیاد العبد ذی الحسب الوغل سمیه أمسی نسلها عدد الحصی و بنت رسول الله لیس لها نسل (3) .

ص:211


1- 238. همان، ج 5، ص 426.
2- 239. همان، ص 465.
3- 240. همان، ص 460. (خویشاوندی مقتول دشت طف، از پسر نابکار سمیه نزدیک تر بود. نسل سمیه به شمار ریگ ها شد، اما از دختر پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسلی نماند).

جایی که یحیای اموی این گونه متأثر شود و از آنها بدگویی کند، حساب دیگران روشن می گردد، چنانکه یکی از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به نام ابوبرزه، به یزید گفت:«أتنکت بقضیبک فی ثغر الحسین! أما لقد أخذ قضیبک من ثغره مأخذا لربما رأیت رسول الله یرشفه» (1) .«ای یزید! در روز قیامت ابن زیاد شفیع تو، و پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم شفیع حسین علیه السلام خواهد بود». این سخن را گفت و از مجلس برخاست و بیرون رفت. (2) .روزی زید بن ارقم صحابی، در مجلس ابن زیاد بود. ابن زیاد اجازه ی دیدار عمومی داده بود، و هیأت های عرب بر او وارد شده بودند. وقتی زید دید که ابن زیاد با چوپ بر دندان امام شهید علیه السلام می زند، گفت: چوب خدا را از دندانش بردار! به خدا سوگند! دیدم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دو لب خود را بر لب های حسین علیه السلام گذاشته، او را می بوسید. آنگاه زید بن ارقم گریست.ابن زیاد گفت: خدا چشمان تو را بگریاند، اگر نبود که پیر و بی عقل شده ای هر آینه تو را می کشتم.زید بن ارقم بیرون آمد، در حالی که می گفت: بنده ای، بنده ای را پادشاه کرد، و مردم را بنده ی خویش نمود. ای جماعت عرب! پس از امروز شما بردگانید، پسر فاطمه علیهاالسلام را کشتید، و پسر مرجانه را پادشاه نمودید. پس او خوبان شما را می کشد، و بدهای شما را بنده ی خویش می نماید، شما به ذلت رضایت دادید. از رحمت حق دور باد کسی که به ذلت رضایت دهد! (3) .پیش بینی زید بن ارقم درست بود، از همه ی مردم - قرشی و غیر قرشی - بر

ص:212


1- 241. همان، ص 465. «چرا با چوبت به دهان حسین می زنی؟! به خدا چوبت به جایی می خورد که بارها دیده ام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لب بر آن می نهاد».
2- 242. همان، ص 456.
3- 243. همان، ص 456.

بندگی یزید بیعت گرفتند.پس از کشته شدن امام علیه السلام، گروهی بنام توابین شکل گرفتند، و از همان سال شهادت، مشغول فعالیت شدند.طبری از ابومخنف روایت نموده است: «وقتی امام علیه السلام کشته شد و ابن زیاد از لشکرگاه نخیله به کوفه برگشت، شیعیان یکدیگر را ملامت می کردند، آنها پشیمان بودند، و اعتراف می کردند که گناه بسیار بزرگی را مرتکب شده اند، چون امام علیه السلام را دعوت کردند تا یاریش کنند اما وقتی آمد، رهایش کردند تا در همان نزدیکی کشته شد. و با خود گفتند: این گناه شسته نمی شود و این ننگ برداشته نمی شود مگر به اینکه قاتلان آن مظلوم را بکشیم یا در این راه کشته شویم. (1) .باز هم طبری از ابومخنف نقل کرده است: «از همان سال شصت و یک که امام علیه السلام کشته شد، توابین به جمع آوری اسلحه پرداخته و آماده ی جنگ می شدند و شیعیان را پنهانی، به خونخواهی حسین علیه السلام دعوت می کردند، و مردم به تدریج اجابت می نمودند، تا این که یزید بن معاویه در چهاردهم ربیع الاول سال شصت و چهار هلاک شد. فاصله میان شهادت امام علیه السلام و هلاکت یزید، سه سال و دو ماه و چهار روز بود. در وقت هلاکت یزید، ابن زیاد امیر عراق در بصره بود، و جانشین او در کوفه، عمرو بن حریث بود. شیعیان نزد سلیمان جمع شدند و گفتند: این پادشاه ظالم هلاک شد، و حکومت بنی امیه الان رو به ضعف نهاده است، اگر موافقی، بر عمرو بن حریث شورش می کنیم و او را از قصر بیرون می نماییم، آنگاه اعلان می کنیم که ما خواهان کشتن قاتلان امام علیه السلام هستیم. بعد، آنها را پیدا می کنیم و می کشیم و مردم را به سوی اهل بیت علیهم السلام دعوت می کنیم و حقشان را از غاصبین گرفته، به آنان برمی گردانیم». (2) .

ص:213


1- 244. همان، ص 552.
2- 245. همان، ص 558.

سرانجام توابین بیرون آمدند، و به جنگ ابن زیاد شتافتند. با کشته شدن توابین، خون حسین علیه السلام از جوشش نیفتاد. مجددا مختار خروج کرد، و این بار قاتلان امام علیه السلام، از میان اهل کوفه، یکایک کشته شدند و حزب حسینی قوت گرفت، و افراد این حزب زیاد شد. در مقابل، مصعب بن زبیر هفت هزار نفر از انتقام گیرندگان خون امام شهید را که خود را حسینی نامیده بودند، کشت.عبیدالله بن حر جعفی، پس از آن که از مجلس ابن زیاد برخاست و از دست او فرار کرد، با اصحاب خود به زیارت شهدای کربلا آمد. او در این باره اشعاری دارد که آنچه مربوط به مبحث ما است در اینجا نقل می کنیم.یقول أمیر غادر حق غادر ألا کنت قاتلت الشهید ابن فاطمهفیا ندمی ألا اکون نصرته ألا کل نفس لا تسدد نادمهو انی لأنی لم أکن ما حماته لذو حسره ما ان تفارق لازمهتا این که می گوید:أتقتلهم ظلما و ترجو و دادنا فدع خطه لیست لنا بملائمهلعمری لقد راغمتمونا بقتلهم فکم ناقم منا علیکم و ناقمهأهم مرارا أن أسیر بجحفل الی فئه زاغت عن الحق ظالمهفکفوا و الا ذدتکم فی کتائب أشد علیکم من زحوف الدیالمه (1) .عبیدالله بن حر از آن که امر امام شهید علیه السلام را اجابت ننمود، و به یاری او نشتافت، بسیار متأثر است، و اظهار پشیمانی و حسرت می کند و می گوید: چون او را حمایت نکردم، پشیمان و نادمم و این پشیمانی، تا روح در بدن داشته باشم با من هست و از من جدا نمی شود. به ابن زیاد فاسق خیانتکار هم می گوید: تو از من گله مند هستی که چرا با پسر فاطمه علیهاالسلام، حسین شهید علیه السلام جنگ نکردم؟ وقتی که حسین را با ظلم و ستم می کشی، آیا باز هم آرزوی دوستی ما را داری؟ تو دماغ ما را

ص:214


1- 246. همان، ص 470.

به خاک مالیدی، و چه بسیار از مرد و زن ما که دشمن تو شدند.همیشه در این فکر هستم، که با لشکری بزرگ بر شما که ظلم کردید و از حق روی گرداندید، بتازم. پس، از اعتراض و ملامت کردنم دست بردارید، وگرنه جنگ شدیدی را علیه شما شروع می کنم که سخت تر از جنگ دیالمه باشد.پوشیده نماند که عبیدالله بن حر از شجاعان است که در بسیاری از فتوحات مسلمین شرکت داشته است. او عثمانی و از دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام بود، در جنگ صفین در سپاه معاویه بود، و تا امیرالمؤمنین علیه السلام شهید نشده بود، به کوفه نیامد. در زمان مصعب، با عبدالملک بن مروان بود، و سرانجام در جنگهایی که با مصعب داشت کشته شد.او گرچه از دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام بود، اما، امام شهید علیه السلام به خیمه اش رفت و او را به یاری خویش دعوت کرد، اما او با وقاحت عجیبی گفت:من از کوفه بیرون آمدم تا تو مرا و من تو را نبینم، با این حال، کشته شدن آن سرور با آن مظلومیت، او را چنان متأثر نمود که، این اشعار را سرود و به زیارت قبر امام علیه السلام به کربلا رفت و از اصحابی که در رکاب آن سرور به شهادت رسیده بودند، بسیار تجلیل و تمجید نمود که به آن اشاره خواهم نمود.عبیدالله بن حر با آن که از طرفداران معاویه است، و با امیرالمؤمنین علیه السلام جنگیده، می گوید: مکرر به این فکر هستم که با قشون جراری به سوی یزید و ابن زیاد بتازم، چون آنان از حق روی گرداندند و ظالم گشتند.پس بی جهت نیست که یزید، گناه را به گردن ابن زیاد انداخت، و به او بد می گفت. او می خواست که از این راه قلوب جریحه دار مردم را مرهم گذارد، و آب رفته را به جوی بازآرد. خوش رفتاری او هم با اسرای آل محمد علیهماالسلام پس از آن همه بدرفتاریها، به خاطر همین است.من چه بگویم درباره ی آثار شهادت امام علیه السلام؟! تا به امروز، وعظ، هدایت و ارشاد

ص:215

مردم را که در مجالس شیعه انجام می گیرد با ذکر مصیبت ختم، و اینها، به عنوان مجلس روضه اقامه می شود؛ کسانی که به زیارت مرقد امیرالمؤمنین علیه السلام و کاظمین و عسکریین علیهم السلام مشرف می شوند، سفرشان با عنوان زیارت قبر شهید کربلا شروع می شود؛ مبالغه نکرده ام اگر بگویم: بقای دین تا به همین اندازه که در دست مردم است، در اثر قیام امام علیه السلام است. بنی امیه - مخصوصا یزید - می خواستند اسلام را ریشه کن کنند، و کفار قریش را با گریستن مسلمین از خود خشنود سازند. شهادت امام علیه السلام نه تنها در یزید اثر کرد، که تغییر رویه هم داد، و تا زنده بود، نسبت به امام سجاد علیه السلام خوش رفتاری می نمود، بلکه در سلاطین دیگر بنی امیه نیز اثر نموده، آنان از دشمنی با دین و تظاهر به کفر دست برداشتند. عبدالملک به حجاج نوشت: مرا از ریختن خون اهل بیت دور کن، و به آن آلوده ام منما، یزید کرد آنچه کرد، و آل ابوسفیان منقرض شدند.

ص:216

آیا امام می دانست که در این سفر کشته می شود و اهل بیتش اسیر می گردند؟

اشاره

جواب این سؤال، بسیار واضح است. به عقیده ی من، امام علیه السلام از شهادت خود و اسارت اهل و عیال خویش خبر داشت، امام با این حال، با آنان حرکت کرد. نتیجه ی این سفر هم بر مردم دانا پوشیده نبود، به همین جهت، دانایان و حتی مردمان عادی، امام علیه السلام را از عاقبت کار باخبر می کردند، و چه بسا کسانی می آمدند و به امام علیه السلام التماس می کردند، که از این سفر منصرف شود، چون نتیجه ی آن کشته شدن است.امام علیه السلام به سخنان آنان گوش می داد، از آنان تشکر می کرد، و می فرمود: می دانم که شما دوست و ناصح من هستید. با وجود این، امام علیه السلام از سفر خود منصرف نشد، تحیر و شکی بر قلب مقدس او عارض نگشت، و به کسی نگفت که کشته نمی شوم، یا پیروز می گردم، و به سلطنت می رسم، بلکه امام علیه السلام در این سفر همیشه مردم را از شهادت خود خبر می داد.

فرمایشات امام به ناصحین

اینک مناسب است، برای تأیید مدعای خود، بعضی از کلمات امام علیه السلام، به

ص:217

ناصحین را که، بر تصمیم او بر شهادت دلالت دارد نقل کنیم، تا معلوم شود که امام علیه السلام غافلگیر نگشته، و برای شهادت آماده بوده است:1- «عمر بن عبدرحمان بن حارث بن هشام مخزومی» می گوید: هنگامی که نامه های اهل کوفه رسید و حسین علیه السلام آماده ی حرکت به سوی عراق شد، نزد او رفتم و گفتم: ای پسر عمو! برای کاری نزد تو آمده ام، آمده ام که تو را نصیحت کنم، اگر مرا ناصح خود می دانی بگویم، و الا خاموش باشم. امام علیه السلام فرمود:به خدا سوگند! تو را مرد بدکردار و کوتاه نظری نمی بینم.پس گفتم: شنیدم که قصد سفر به سوی عراق داری و من از این سفر بر جان تو می ترسم. تو به شهری می روی که امرا و عمال یزید - با ثروت زیاد و بیت المال - در آن هستند. مردم، بنده ی پول - طلا و نقره - هستند. و من به مردمی که تو را دعوت کرده اند و وعده ی یاری و کمک داده اند، اطمینان ندارم، که آیا تو را بیش از بنی امیه می خواهند یا با دشمنانت با تو می جنگند!امام فرمود: ای پسر عمو! خدا تو را جزای خیر دهد! من می دانستم که تو برای نصیحت آمده ای، و از روی عقل سخن گفتی، اکنون، اگر چه بر خلاف گفته ی تو عمل می کنم، ولی از تو متشکرم، و تو را ناصحی عاقل می دانم». (1) .این قصه را مسعودی در مروج الذهب مفصل تر نقل کرده و آورده که آن شخص به امام حسین علیه السلام گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام قوی تر بود، و مردم حرف شنوی بیشتری از او داشتند و به او دل بسته بودند، با آن که او از معاویه عزیزتر بود، ولی مردم به جهت مال دنیا او را یاری نکردند و گرفتارش نمودند، و مصیبتهایی بر آن سرور وارد ساختند. بعد هم، با برادرت کردند آنچه کردند و تو خود بودی و از جریان آگاه هستی. تو اکنون می خواهی به نزد چنین مردمی بروی، تا با اهل شام بجنگی، و حال آن که یزید از تو قوی تر و مردم به او امیدوارتر و از او ترسان هستند،

ص:218


1- 247. تاریخ طبری، ج 5، ص 382.

پس او با اموال و امکاناتی که دارد، همین مردمی را که به تو وعده ی یاری داده اند بر تو می شوراند و وادار می کند که با تو بجنگند. (1) .2- وقتی امام عازم کوفه شد، عبدالله بن عباس پیش وی آمد و گفت: ای پسر عمو! مردم می گویند که تو می خواهی به سوی عراق بروی. به من بگو که چه می کنی؟امام فرمود: تصمیم دارم که ان شاءالله طی این دو روز حرکت کنم.ابن عباس گفت: در این سفر تو را به خدا می سپارم، اما به من بگو: آیا سوی مردمی می روی که امیر خود را کشته اند، و شهرشان را به تصرف خود آورده اند، و دشمنان را بیرون کرده اند، اگر چنین کرده اند سوی آنان برو، اما اگر تو را خوانده اند، در حالی که والی یزید در میانشان هست، و عمال او مالیات را جمع آوری می کنند، پس تو را برای جنگ دعوت کرده اند. و من از آن می ترسم که به تو دروغ بگویند، و با تو مخالفت کنند، و مردم را به جنگ تو بکشانند، و از یاری تو دست بردارند.امام علیه السلام فرمود: از خداوند خیر می خواهم، ببینم چه می شود. (2) .راوی گوید: ابن عباس از نزد حسین علیه السلام بیرون رفت، اما چون شب شد یا فردا صبح دوباره نزد امام آمد و گفت: می خواهم صبر کنم ولی نمی توانم، من از این سفر بر جان تو می ترسم. می ترسم کشته و مستأصل شوی. اهل عراق مردمی حیله گرند، نزد آنان مرو. در همین مکه بمان! که تو سید اهل حجاز هستی. اگر اهل عراق تو را می خواهند، به آنان بنویس تا دشمن خود را بیرون کنند، آنگاه سوی عراق سفر کن. اگر به بیرون رفتن از مکه اصرار داری به یمن برو، که سرزمینی وسیع است و قلعه ها و دره های بسیار دارد و شیعیان پدرت در آنجا هستند، و یمن، سرزمینی است، دور افتاده، از آنجا دعوت را شروع کن و مبلغین را به اطراف و اکناف روانه کن، در این

ص:219


1- 248. مروج الذهب، ج 3، ص 56.
2- 249. تاریخ طبری، ج 5، ص 383.

صورت امیدوارم! که با خوشی و بدون جنگ به مقصود برسی.امام علیه السلام فرمود: ای پسر عمو! می دانم تو دوست و ناصح من هستی، ولی من تصمیم گرفته ام که بروم.ابن عباس گفت: اگر می روی زنان و اطفال را با خود مبر، به خدا سوگند! می ترسم مانند عثمان کشته شوی. او در حالی کشته شد که زنان و فرزندانش به او نگاه می کردند (1) .مسعودی می گوید: که پاسخ - امام علیه السلام به ابن عباس - این بود: در هرجا که کشته شوم، بهتر از این است که در مکه کشته شوم و هتک حرمت خانه ی خدا بشود. پس از این جواب، ابن عباس مأیوس شد و بیرون رفت. (2) .این کلام امام علیه السلام، فقط در پاسخ این کلام ابن عباس بود که گفت: «در مکه بمان» و از آن فهمیده می شود که امام علیه السلام بنی امیه را قاتلان خود می دانسته است، که او را رها نمی کنند، اگر چه در مکه بماند.3- «وقتی امام علیه السلام از مکه بیرون آمد، «عبدالله بن جعفر» برای آن حضرت نامه ای نوشت و به وسیله ی دو پسر خود عون و محمد نزد امام علیه السلام روانه کرد. در نامه آمده بود: تو را به خدا، از این سفر برگرد! چون از هلاک و استیصال تو و اهل بیتت در این راه می ترسم، اگر تو کشته شوی، نور خدا در زمین خاموش می شود. تو راهنمای مردم هستی و امید مؤمنین به توست (3) .عبدالله بن جعفر نزد والی رفت و این نامه را برای امام علیه السلام آورد. و به همراه او برادر والی، «یحیی بن سعید» هم بود. آنها هر چه اصرار کردند، نتوانستند امام علیه السلام را منصرف کنند. حضرت فرمود: من پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم و او مرا به کاری

ص:220


1- 250. همان، ص 383 و 384.
2- 251. مروج الذهب، ج 3، ص 55.
3- 252. تاریخ طبری، ج 5، ص 387.

فرمان داده است که من آن را انجام می دهم، هر چند کشته شوم.آنها هر چه اصرار کردند، امام علیه السلام آن خواب را تعریف نکرد، و فرمود:به کسی نگفته ام وتا زنده هستم، نخواهم گفت». (1) .4- «در بین راه، «عبدالله بن مطیع عدوی» کنار آبی منزل نموده بود، وقتی که امام علیه السلام را دید، برخاست و او را بغل کرد، و گفت: ای پسر پیغمبر! پدر و مادرم به فدایت! برای چه آمده ای؟امام علیه السلام فرمود: معاویه مرده است و مردم عراق از من خواسته اند که به آنجا بروم.عبدالله گفت: ای پسر پیغمبر! تو را به خدا از این سفر منصرف شو، و مگذار حرمت اسلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و عرب هتک شود. به خدا سوگند! اگر بخواهی سلطنت بنی امیه را بگیری، تو را می کشند، و اگر تو را بکشند بعد از تو از هیچ کس نمی ترسند، و به احدی به دیده ی بزرگی نگاه نمی کنند. به خدا سوگند! حرمت اسلام و قریش و عرب از بین می رود، به کوفه مرو، و متعرض سلطنت بنی امیه نشو امام علیه السلام قبول نکرد و به رفتن اصرار نمود». (2) .«عبدالله بن مطیع» از قبیله ی قریش بود. او از طرف ابن زبیر والی کوفه شد، تا آن که مختار او را بیرون کرد. مطالبی را که بزرگان قریش می گفتند، چیزی نبود که بر امام علیه السلام مخفی باشد، آن حضرت، دانسته اقدام به این سفر نمود، ولی نمی توانست سبب سفر خود را صریحا بگوید، به همین جهت یا ساکت می نشست و از آنان تشکر می نمود، و یا آن که می فرمود: من پیغمبر را در خواب دیدم و مأمور به این سفر هستم و باید بروم.امام علیه السلام نمی توانست علت رفتن خود به همراه اهل بیتش را بیان نماید، ولی

ص:221


1- 253. همان، ص 388.
2- 254. همان، ص 395 و 396.

بعدها معلوم شد که نظر امام علیه السلام این بود که یزید و آل ابوسفیان را مفتضح کند. حضرت توانست، زحمات چندین ساله ی معاویه را بر باد دهد، مسلمانان را از شر عمال و راهزنان اموی نجات دهد، و اسلام را تا امروز حفظ کند. این امور بدون این مقدمات نمی شد؛ تا امام علیه السلام شهید نمی شد، تا آن گونه ظلمها به او نمی کردند و اهل بیت پیغمبر علیهم السلام را اسیر نمی کردند، پرده های تاریک ظلم معاویه و یزید، بالا نمی رفت و چیزی روشن نمی گشت.5- ابوخنف، از «عبدالله بن سلیم اسدی» و «مذری بن مشعمل اسدی» نقل می کند:«پس از پایان مراسم حج، با عجله برمی گشتیم تا خود را به امام علیه السلام برسانیم و عاقبت کارش را بدانیم. هنگامی که به او نزدیک شدیم، شخصی را دیدیم که، از سمت کوفه می آمد. گویا امام ایستاد تا او را ببیند، اما او وقتی امام علیه السلام را دید، راه خود را کج کرد، امام علیه السلام نیز او را به حال خود گذاشت و راه خود را طی کرد.یکی از ما گفت: خوب است، برویم و او را ببینیم و اگر خبری دارد، به امام علیه السلام برسانیم. پس رفتیم و از او پرسیدیم: از کوفه چه خبر؟گفت: وقتی از کوفه بیرون آمدم، مسلم و هانی را کشته بودند، و دیدم که ریسمان به پای آن دو بسته، در بازار می کشیدند. این خبر را به امام علیه السلام رساندیم. حضرت فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون. رحمه الله علیهما».این کلام را چند بار تکرار کرد. آنگاه ما، امام علیه السلام را قسم دادیم که برگرد و خود و اهل بیتت را به کشتن مده. تو در کوفه یاور نداری، و ما بر جانت می ترسیم.در این هنگام فرزندان عقیل گفتند: به خدا سوگند! برنمی گردیم تا انتقام بگیریم، یا مانند برادرمان کشته شویم.امام علیه السلام فرمود: پس از این، جوانان! در زندگانی خیری نیست.

ص:222

و ما فهمیدیم که امام، همچنان تصمیم دارد که به کوفه برود». (1) .6- طبری از ابومخنف نقل می کند: «لوذان عکرمی گفت: یکی از عموهای من به امام علیه السلام عرض کرد: تو را به خدا! از این سفر منصرف شو. به خدا سوگند! نیزه ها و شمشیرها به استقبال تو می آیند، این جماعت که از تو دعوت کرده اند، اگر خود جنگ را تمام کرده و دشمنان را دور نموده بودند، صلاح بود که به نزد آنان بروی، ولی در حال حاضر، به صلاح شما نیست که به طرف کوفه بروید.امام علیه السلام فرمود: سرانجام این کار بر من پوشیده نیست، ولی آنچه خدا بخواهد، همان می شود». (2) .7- فرزدق شاعر، در نزدیکی های مکه امام علیه السلام را ملاقات می کند. امام علیه السلام در مورد مردم عراق از او سئوال می نماید.فرزدق می گوید: قلوب مردم عراق با تو و شمشیرهای آنان به نفع بنی امیه است، و اختیار به دست خدا است.حضرت فرمود: راست گفتی. (3) .همین اندازه روایت در اثبات مدعاهای ما کفایت می کند. آری! امر بر امام علیه السلام پوشیده نبود و مطلب روشن بود. او اهل کوفه را می شناخت و آینده را می دید، اما با این حال، مصمم به انجام این کار شد.اگر امام علیه السلام برای سلطنت می رفت، چگونه با وجود این گفته ها و نصیحت ها از تصمیم خود برنگشت؟ و یا مردد نشد؟ با آن که خودش هم اظهار می کرد که آنها دوست، ناصح و مردمانی با عقل هستند؟اکنون مناسب است که به قسمتی از سخنان امام علیه السلام - که نشانگر آن است که

ص:223


1- 255. همان، ص 397 و 398.
2- 256. همان، ص 399.
3- 257. همان، ص 386.

امام علیه السلام از شهادت خود خبر داشته، و مردم کوفه را می شناخته است - اشاره نمایم، و این احادیث، غیر از آنهایی است که نقل کردیم:1- شیخ کلینی و همچنین شیخ صفار در «بصائر الدرجات»، با سندی معتبر، از «حمزه بن حمران» روایت کرده اند: در محضر امام جعفر صادق علیه السلام بودم که از خروج امام حسین علیه السلام و عدم همراهی محمد بن حنفیه با او، سخن به میان آمد.امام علیه السلام فرمود:«ای حمزه! در این باره برایت حدیثی نقل می کنم و پس از این مجلس، دیگر از این مسأله مپرس. هنگامی که حسین علیه السلام خواست سفر کند، این نامه رانوشت:بسم الله الرحمن الرحیم، از حسین بن علی به بنی هاشم. اما بعد، هر کس به دنبال من بیاید، شهید می شود و هر کس بماند، به فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام». (1) .از این نامه معلوم می شود که امام علیه السلام می دانست که این سفر، سفری به سوی شهادت است، و همراهان او نیز کشته می شوند، و اگر کسی بخواهد زنده بماند تا پس از او به مقامی برسد، هرگز به آرزویش نخواهد رسید. همچنان که محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس، بزرگترین افراد بنی هاشم، ماندند و گرفتار عبدالله بن زبیر شدند. او می خواست آن دو را با تمام بنی هاشم بسوزاند، تا آن که با کمک مختار، از سوختن نجات یافتند. ابن زبیر، عبدالله بن عباس را به طایف تبعید نمود و با ظلم و ستم هایش، دل او را خون کرد. (2) به راستی که هیچ یک از آن دو به فتح و پیروزی نرسیدند، همچنان که امام علیه السلام نوشته بود. (فاعتبروا یا اولی الابصار). (3) .2- «وقتی امام علیه السلام به قصر بنی مقاتل رسید، خیمه ای را افراشته دید، پرسید:

ص:224


1- 258. بحارالانوار، ج 44، ص 330؛ و بصائر الدرجات، جزء 10، باب 9، ح 5.
2- 259. مقاتل الطالبیین، ص 316-315.
3- 260. سوره ی حشر، آیه ی 2.

این خیمه از آن کیست؟ گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی.فرمود: به او بگویید به نزد من بیاید.فرستاده ی امام علیه السلام به نزد عبیدالله بن حر رفت و گفت: حسین بن علی علیهماالسلام تو را می خواند.عبیدالله گفت: انا لله و انا الیه راجعون. من به این جهت از کوفه بیرون آمدم که حسین به آنجا می رفت، من نمی خواهم او را ببینم، و نمی خواهم او نیز مرا ببیند.فرستاده ی امام علیه السلام پاسخ عبیدالله را برای آن حضرت آورد. امام علیه السلام از جا برخاست و نزد او رفت و از وی یاری طلبید. اما عبیدالله همان سخن را تکرار کرد.امام علیه السلام فرمود: اگر ما را یاری نمی کنی، از خدا بترس و از آنان که با ما می جنگند مباش. به خدا سوگند! کسی که ناله ی ما را بشنود و ما را یاری نکند، هلاک خواهد شد.عبیدالله گفت: من به دشمنان شما کمک نخواهم کرد. پس امام برخاست و رفت». (1) .از این روایت هم معلوم می شود که امام علیه السلام سرانجام خود، و آن که کارش به جنگ می کشد را می دانسته، و به همین جهت عبیدالله را به یاری طلبید. عبیدالله، بعد از قضایای عاشورا، پشیمان شد که چرا امام علیه السلام را یاری نکرد، که قسمتی از اشعار او را در این باره آوردیم.3- زهیر بن قین با جمعی از اصحاب خود از حج برمی گشت. او عثمانی بود و به همین جهت نمی خواست که با امام علیه السلام در یک منزل توقف کند. هر وقت امام علیه السلام حرکت می کرد، آنان توقف می کردند، و هر وقت امام علیه السلام منزل می کرد، آنها به راه می افتادند. تا آن که روزی بالاجبار، در یکجا توقف کردند. راوی می گوید:«مشغول غذا خوردن بودیم که فرستاده ی امام علیه السلام آمد و پس از سلام، گفت: ای

ص:225


1- 261. تاریخ طبری، ج 5، ص 407.

زهیر! اباعبدالله، تو را می طلبد. همه متحیر و مبهوت شدند. از غذا خوردن دست کشیدند و مثل آن که خشک شده باشند، حرکتی نمی کردند. زن زهیر گفت: پسر پیغمبر تو را می خواند و تو نمی روی؟! چه می شود، اگر به نزدش بروی و سخنش را بشنوی؟زهیر نزد امام علیه السلام رفت و طولی نکشید که خوشحال برگشت، در حالی که رنگ صورتش روشن شده بود. سپس فرمان داد خیمه و اثاث او را نزد امام حسین علیه السلام ببرند. آنگاه زنش را طلاق داد و گفت: به اهل و خانواده ی خود ملحق شو. نمی خواهم از من به جز خوبی، چیزی به تو برسد، و به اصحاب خود گفت: هر کس می خواهد، با من بیاید، وگرنه بداند که این، آخرین ملاقات ما است. من در جنگ «بلنجر» شرکت کرده بودم و در آن جنگ غنایم زیادی قسمت ما شد، سلمان باهلی به ما گفت: از این که این غنایم را به دست آوردید، خوشحال هستید؟گفتیم: بله!گفت: اگر جوانان آل پیغمبر را درک کردید، از آن که در رکاب آنان بجنگید، بیشتر خوشحال باشید. سپس زهیر با آنان خداحافظی کرد و رفت. (1) .زهیر، عثمانی بود و از شیعیان اهل بیت علیهم السلام به حساب نمی آمد. به همین جهت اهل کوفه از این که او را جزو اصحاب امام می دیدند، تعجب کردند. زهیر نمی خواست با حسین علیه السلام روبرو و هم منزل شود، اما نمی دانم امام علیه السلام در آن چند دقیقه با او چه فرمود و چه چیزی را بیادش آورد که «عثمانی» را «حسینی» ساخت.زهیر، خوشحال و مسرور با صورتی نورانی برگشت. از همه کس دست شست و زنش را هم طلاق داد و مهیای شهادت گردید. زهیر می دانست که اگر زنش با اهل بیت امام علیه السلام باشد، اسیر می شود، به همین جهت او را جلوتر روانه کرد. از این مطلب می توان فهمید که امام علیه السلام می خواست که زنان و اطفال او اسیر شوند، وگرنه

ص:226


1- 262. همان، ص 396 و 397.

مانند زهیر آنان را با خود نمی آورد، و یا از میان راه برمی گرداند. زهیر در خطبه ی خود در برابر سپاه دشمن گفت: «من به حسین علیه السلام نامه ننوشتم و وعده ی یاری ندادم، اما وقتی در راه، به او برخوردم و دانستم که شما دشمنان، با او چه رفتاری می کنید، به یاد پیغمبر افتادم و تصمیم گرفتم که خود را فدایش کنم، و حق پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را - که شما نادیده می گیرید - محترم بشمارم». (1) .زهیر و عبیدالله بن حر، هر دو عثمانی، و از حسین علیه السلام و ملاقات با او گریزان بودند، ولی یکی سعادتمند و دیگری روسیاه شد. و از همان ملاقات زهیر با امام علیه السلام و امتناع عبیدالله از رفتن به نزد امام علیه السلام و پاسخ ردش، می توان سعادت زهیر، و شقاوت عبیدالله را فهمید.اگرچه انسان های شقی و سعید، گاهی در یک راه قدم می زنند ولی در مواقع حساس، برقهایی می جهد و انسان سعید، قدمهایی برمی دارد که از شقاوت جدا می گردد. اولین قدمی که با آن شقی در یک راه برداشته، بر خلاف جریان عادی بوده، نظیر حر بن یزید و ابن سعد، که حر از همان ملاقات اول با امام علیه السلام پیدا بود که نجات خواهد یافت، و البته می بایست به سعادت برسد.4- امام علیه السلام از قصر بنی مقاتل حرکت فرمود و در بین راه، به خواب رفت، وقتی بیدار شد، فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون والحمد لله رب العالمین».علی بن الحسین علیه السلام، سوار بر اسب، خود را به پدر رساند، و گفت: قربانت گردم! چرا این کلام را می گویی؟حضرت فرمود: در خواب دیدم که اسب سواری می گوید: این جماعت می روند در حالی که مرگ به دنبال آنها است. دانستم که مقصودش ما هستیم و مرگ ما نزدیک شده است.پسر گفت: پدر جان! خدا بد برایت نیاورد، مگر ما بر حق نیستیم؟

ص:227


1- 263. همان، ص 417.

حضرت فرمود: به خدا سوگند! چرا.علی گفت: پس چه ترسی از مرگ داریم.و امام علیه السلام در حق او دعای خیر نمود. (1) .5- طرماح بن عدی در میان راه با امام علیه السلام ملاقات کرد و گفت: افراد زیادی را با شما نمی بینم، و اگر سپاه دشمن، فقط همین گروهی باشد که از شما جدا نمی شوند، (اصحاب حر بن یزید) هر آینه برای کشتن و از بین بردن شما کافی می باشند. و این در حالی است که یک روز پیش از آن که از کوفه حرکت کنم، سپاه بزرگی را دیدم که، تاکنون چنان جمعیت انبوهی را در یک مکان ندیده بودم. همه ی آنها برای جنگ با تو به سویت روانه می شوند. تو را به خدا! به سوی آنان قدمی برمدار و اگر مایلی، با من بیا تا تو را به شهر خودمان، نزدیک کوههای قبیله ی طی ببرم. من مردم را به یاری تو فرامی خوانم و تا ده روز، افراد زیادی سواره و پیاده برای یاری شما آماده می شوند. من ضامنم که در برابر دشمن، بیست هزار نفر از قبیله ی طی در رکاب تو بجنگند. به خدا سوگند! تا وقتی آنها جان در بدن دارند، به تو آسیب نمی رسد. امام علیه السلام در حق او دعای خیر نمود و فرمود: من با حر عهدی بستم و نمی توانم با آن مخالفت کنم.طرماح گفت: من برای اهلم آذوقه ای تهیه کرده ام و باید به آنان پولی بدهیم، پس می روم و برمی گردم و از یاوران تو خواهم بود. امام علیه السلام فرمود: اگر می خواهی چنین کاری را انجام دهی، عجله کن.طرماح می گوید: من فهمیدم که حسین علیه السلام کمک می خواهد و به همین جهت مرا به تعجیل وامی دارد. پس به طرف اهلم رفتم و به آنها وصیت کردم و به سوی حسین براه افتادم، اما در بین راه خبر شهادت امام علیه السلام را شنیدم. (2) .

ص:228


1- 264. همان، ص 407 و 408.
2- 265. همان، ص 407-406.

گفتنی است، این که امام علیه السلام او را به تعجیل امر فرمود، به خاطر آن نبود که به یاری و مساعدت او نیاز داشت. زیرا امام علیه السلام خود را برای شهادت آماده کرده بود و این کمکها، در برابر سپاه فراوانی که طرماح، نظیر آن را در یکجا ندیده بود، گرفتاری های او را رفع نمی کرد. بلکه امام، به او فهماند که من به زودی به شهادت می رسم و اگر مایل هستی که به فیض شهادت برسی، زودتر بیا. و این که او از امام دعوت کرد که به دهکده ی آنها برود، تا بیست هزار نفر را از قبیله ی طی به او تسلیم نماید، به گمان من، مثل دعوتهای اهل کوفه است. طایفه ی طی، این اندازه سپاه نداشت، و شاهد من، فرار پدر طرماح، عدی بن حاتم و اسارت عمه طرماح به دست سپاه اسلام در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.اگر طرماح می خواست امام علیه السلام را یاری کند، چرا به فکر اهل و عیال خود بود؟زهیر بن قین زنش را طلاق داد و روانه کرد و حسینی شد، اما طرماح، حسین علیه السلام رارها می کند و به فکر آذوقه اهل و عیال خودش می باشد غافل از این که:(فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی) (1) .«پای پوش خویش بیرون آور که تو در وادی مقدس «طوی» هستی».فکر زن و بچه با عشق حسین علیه السلام نمی سازد. طرماح که ضامن کمک بیست هزار نفر شده بود، چرا خودش حسین علیه السلام را در میان سپاه دشمن که ملازم او بودند، تنها گذاشت؟ من این عذرها را بهانه ای بیش نمی دانم.6- هنگامی که امام علیه السلام به سمت کوفه حرکت می کرد، مردم دنیا طلب هم به خیال آن که حسین علیه السلام پادشاه می شود، به دنبال آن حضرت به راه افتادند تا از ریاست او بی بهره نباشند. وقتی حضرت به محل «زباله» رسید، خبر کشته شدن عبدالله بن بقطر را به او دادند.امام علیه السلام عبدالله بن بقطر را نزد مسلم بن عقیل فرستاده بود. سواران حصین بن

ص:229


1- 266. سوره ی طه، آیه 12.

تمیم او را در قادسیه دیدند و دستگیر کرده، نزد ابن زیاد بردند. ابن زیاد به آن جوانمرد گفت: بالای قصر برو و کذاب پسر کذاب را لعن کن! (مقصود او حسین بن علی علیهماالسلام بود.) تا ببینم با تو چه باید کرد.عبدالله بن بقطر بالای قصر رفت و به مردم گفت: من فرستاده ی حسین، پسر فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم. مردم! او را یاری کنید و بر ضد پسر مرجانه ی حرامزاده، از او پشتیبانی نمایید.ابن زیاد دستور داد تا او را از بالای قصر به پایین افکندند که استخوانهای او درهم شکست. و چون رمقی در او بود، «عبدالملک بن عمیر لخمی» سر او را برید و گفت: خواستم او را راحت کنم.هنگامی که این خبر در محل «زباله» به امام علیه السلام رسید، حضرت این نامه را نوشتند که برای مردم خوانده شد:بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد، به ما خبر بسیار بدی رسیده و آن کشته شدن مسلم و هانی و عبدالله بن بقطر است. شیعیان ما از یاری ما دست برداشته اند. پس هر کس از شما می خواهد بازگردد، هیچ منعی بر او نیست.مردمی که برای دنیا دور آن حضرت جمع شده بودند، متفرق شدند. فقط کسانی ماندند که از مدینه با او آمده بودند. امام علیه السلام مخصوصا با این کار خواست تا کسانی را که با او می آیند به خیال آن که مردم کوفه تسلیم او هستند، با خبر کند تا بروند، و آن کسانی که می خواهند جان خود را فدای او سازند، در رکابش باقی بمانند. (1) .از این حدیث معلوم می شود که امام علیه السلام برای شهادت می آمد، نه سلطنت. وگرنه باید خود آن حضرت نیز همچون دیگران که به این خیال می آمدند، از سفر منصرف می شد و به سمت کوفه نمی رفت. اما امام علیه السلام همچنان بر تصمیم خود

ص:230


1- 267. تاریخ طبری، ج 5، ص 399-398.

باقی ماند.آن حضرت این خبر را اعلام کرد تا دنیاطلبان بروند و با او نباشند و اصحابی که خود را برای کشته شدن آماده کرده و به همین جهت سفر می کنند، با او بیایند. باید همراه آن حضرت، کسانی نظیر عبدالله بن بقطر - فرستاده ی او - باشند. ببینید که چگونه از مرگ استقبال می کند، خود را نمی بازد، بر خلاف دستور ابن زیاد عمل می کند، مردم را از آمدن حسین علیه السلام باخبر می نماید و به یاری او دعوت می کند، از امام علیه السلام تمجید نموده و ابن زیاد را به عنوان حرامزاده به مردم معرفی می کند البته نظیر این حکایت، برای «قیس بن مسهر صیداوی» نیز اتفاق افتاده است که طبری از ابومخنف، نقل نموده است. (1) .امام علیه السلام پیش از خبر شهادت حضرت مسلم، هر دو را به نمایندگی از خود، نزد اهل کوفه فرستاده بود، و حصین بن تمیم آنها را دستگیر کرده، از قادسیه نزد ابن زیاد می فرستد. آنگاه هر دو، ابن زیاد را لعن و مردم را به یاری امام علیه السلام دعوت کرده، و ابن زیاد، آنها را از بالای قصر به پایین افکند.

امام با این که می دانست کشته می شود، چرا از مدینه حرکت کرد؟

از بیانات گذشته ما معلوم شد که بنی امیه، تا امام علیه السلام را نمی کشتند، از او دست برنمی داشتند. زیرا تا وقتی امام علیه السلام زنده بود، آنها به هدف خود نمی رسیدند. پس می باید امام علیه السلام را بکشند تا یزید بتواند از مردم تحت عنوان این که همه بنده ی او هستند، و می تواند آنها را در بازار بفروشد، بیعت بگیرد. در عین حال، امام از موضع دفاع، تجاوز نکرد و هیچ گاه مجاهد و مجاهم نشد، و به شهری که از او دعوت نشده بود، نرفت. هر چه طرماح اصرار کرد، به دهکده ی آنها برود نرفت. و به یمن نیز مسافرت نکرد گرچه محمد بن حنفیه و ابن عباس اصرار داشتند.

ص:231


1- 268. همان، ج 5، ص 395.

امام علیه السلام هیچ وقت بهانه ای به دست دشمن نداد و از مظلومیت خود نکاست. زیرا حفظ دین از شر یزید و نجات مسلمین از این راهزن دین و از همه ی آل ابوسفیان، به این بود که با اهل و عیال چنین مسافرتی را انجام دهد و آواره و در به در باشد و حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند اسرای کفار از این شهر به آن شهر بروند.این گونه جهاد و شهادت که موجب بقای دین و حفظ مسلمین است، بزرگترین جهاد و شهادت است، نه انداختن خویش در هلاکت. وگرنه، هر کس که به قصد کشته شدن و برنگشتن، به جهاد برود، خویش را در هلاکت انداخته است، در حالی که چنین نیست. عمار بن یاسر در جنگ صفین، به قصد برنگشتن و کشته شدن حرکت کرد و می گفت:«الرواح الی الجنه».آیا عاقلی می تواند بگوید: جهاد در صورتی است که اطمینان به کشته شدن خویش نداشته باشیم؟ حسین علیه السلام با خداوند معامله کرد و جان عزیز خود و عزیزانش را فدای دین مقدس اسلام نمود. او کشته شد تا بنی امیه ذلیل شوند و از چشم مسلمانان بیفتند و دوست و دشمن، به اندازه ی خباثت و عناد آنان با دین و پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پی ببرند. حسین کشته شد و تا قیام قیامت وسیله ی نجات مردم گردید. او مایه ی آگاهی و نجات امت است. گریه بر مصائب، و یادآوری گرفتاری های او، موجب خلاص از جهنم و رفع گرفتاری است، و زنده کردن یادش، تبلیغ دین اسلام است.سید بن طاووس رحمه الله در کتاب «لهوف» از کتاب احمد بن حسین بن عمر بن بریده که محدثی مورد اعتماد است، نقل می کند که حضرت صادق علیه السلام فرمود: شبی که صبح فردایش امام حسین علیه السلام از مکه حرکت کرد، محمد بن حنفیه او را ملاقات نمود و گفت: شما اهل عراق را می شناسی و می دانی که با پدر و برادرت چه کردند. می ترسم با تو نیز چنان کنند. اگر در مکه بمانی، از همه کس عزیزتر هستی.حضرت فرمود: برادر! می ترسم که یزید، خون مرا در حرم خدا بریزد و بدین

ص:232

سبب، حرمت خانه ی خدا از میان برود.محمد بن حنفیه گفت: اگر چنین است، به سوی یمن یا بعضی از بیابانها برو تا کسی به تو گزندی نرساند.امام فرمود: در آنچه که گفتی، فکر می کنم.سحرگاهان، امام علیه السلام از مکه کوچ کرد. وقتی محمد بن حنفیه مطلع شد، آمد و زمام ناقه ی امام علیه السلام را گرفت و گفت: مگر به من وعده ی تأمل کردن ندادی؟حضرت فرمود: پس از رفتن تو، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به من امر فرمود: ای حسین! بیرون برو که خواسته ی خدا آن است که تو را کشته ببیند.محمد بن حنفیه گفت: انا لله و انا الیه راجعون. پس برای چه این زنان را با خود می بری؟امام فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که خدا می خواهد این زنان را اسیر ببیند. سپس امام علیه السلام حرکت کرد و رفت. (1) .در اینجا می بینید که امام به برادر خود جواب صریح داده است. هر چند که از جواب دادن به دیگران طفره می رفت. شیعه بر این اعتقاد است که امام علیه السلام به وظیفه ی مخصوص خود عمل می کند. به موجب روایات معتبر، هر یک از ائمه علیهم السلام نامه ای مخصوص به خود داشته است که آن را باز می کرد و به آنچه در آن بود، عمل می نمود. (2) .

ص:233


1- 269. اللهوف، ص 127 و 128.
2- 270. غیبت نعمانی، باب 3، ص 55-52.

مرگ معاویه؛ دعوت والی مدینه از امام حسین؛ امتناع امام؛ حرکت به سوی مکه

اشاره

معاویه در ماه رجب سال شصتم هجری هلاک شد، در حالی که زمینه ی خلافت فرزند خود یزید را فراهم کرده بود. یزید، به عموزاده ی خود «ولید بن عتبه بن ابی سفیان» والی مدینه نامه نوشت و او را از مرگ معاویه آگاه ساخت و از او خواست که از حسین علیه السلام و عبدالله بن زبیر بیعت بگیرد و بر آنان سخت گیری کند و مهلت ندهد. این کار بر ولید، گران آمد و با آن که میان او و مروان، دشمنی و قطع رابطه بود، چاره ای جز احضار مروان و مشورت با وی ندید. مروان، بزرگ بنی امیه و دارای فکر و مکر و زیرکی و شخصیت و سیاست و سابقه ی ولایت بر مدینه بود. وقتی آمد، ولید او را از هلاکت معاویه و خواسته ی یزید مطلع نمود و گفت: به نظر شما چه کنم؟ مروان گفت: همین الان حسین و ابن زبیر را احضار کن و قبل از آن که از مرگ معاویه مطلع شوند، آنان را وادار به بیعت نما و اگر امتناع کردند، آنها را به قتل برسان که اگر از مرگ معاویه با خبر شدند، هر کدام به جانبی می روند و داعیه ای دارند و جمعی را با خود همراه می کنند.ولید، نوه ی عثمان را مأمور کرد تا آن دو را بیاورد. آنها در مسجد نشسته بودند که

ص:234

او آمد و گفت که به نزد امیر حاضر شوید. او شما را خواسته است.آنها به او گفتند: تو برو، ما الان می آییم.آنگاه ابن زبیر از امام علیه السلام پرسید: به نظر شما برای چه والی در این وقت که کسی را نمی پذیرد، ما را می خواهد؟امام علیه السلام فرمود: معاویه مرده است و پیش از آن که مردم از آن باخبر شوند، ما را برای بیعت می خواهند.ابن زبیر گفت: گمان نمی کنم که جز این باشد. شما چه می کنید؟امام علیه السلام فرمود: با جوانان خود می روم و آنان را بیرون در، مراقب خود می گذارم.ابن زبیر گفت: از والی بر جان تو می ترسم.امام فرمود: به نزد او نمی روم مگر با جماعتی که بتوانند از من حمایت کنند.سپس حضرت با جمعی به آنجا رفت و به آنها فرمود: اگر شما را خواستم یا فریاد والی بلند شد، همگی به خانه هجوم آورید، وگرنه همینجا منتظر من باشید. آنگاه حسین علیه السلام به داخل رفت. ولید، مرگ معاویه را خبر داد و از امام علیه السلام خواست تا با یزید بیعت کند.امام علیه السلام فرمود: شخصیتی مثل من، مخفیانه بیعت نمی کند و تو نیز به این بیعت مخفیانه اکتفا نمی کنی و می خواهی که در حضور مردم با او بیعت کنم.ولید تصدیق کرد. حضرت فرمود: وقتی که از مردم برای بیعت دعوت کردی، ما را نیز بطلب.ولید گفت: پس بروید و با مردم بیایید.مروان گفت: به خدا سوگند! اگر حسین بیعت نکرده برود، دیگر بر او دست نمی یابی، تا آن که از دو طرف افراد زیادی کشته شوند. او را نگاه دار تا بیعت کند و الا گردنش را بزن.

ص:235

امام علیه السلام از جا برخاست و فرمود: یابن الزرقاء! تو مرا می کشی یا او؟ به خدا قسم! دروغ گفتی. آنگاه بیرون آمد و با اصحاب خود روانه ی منزل شد.مروان به ولید گفت: تو از سخنانم سرپیچی کردی، و حسین دیگر تسلیم تو نخواهد شد.ولید گفت: آنچه تو می گویی، موجب از بین رفتن دین من خواهد شد. اگر در برابر قتل حسین، مالک تمام دنیا شوم، حاضر نیستم که او را بکشم. کسی که حسین را بکشد، روز قیامت نجات نمی یابد.مروان گفت: کار خوبی کردی.ولی پسر زبیر، در خانه نشست و هرچه او را بیشتر می خواستند، امتناع او زیادتر می شد. بالاخره مهلت گرفت تا فردا نزد ولید برود، اما شبانه با برادرش جعفر فرار کرد و از بی راهه به مکه رفت. صبح، والی از فرار او باخبر شد. تا عصر او را تعقیب کردند ولی نیافتند.شب بعد، از ماه رجب دو روز باقی مانده بود که حسین علیه السلام با اهل بیت خود از راه عمومی به سمت مکه معظمه روانه شد. ولید، رفتن امام علیه السلام را دید، اما بر او سخت گیری نکرد. (1) .با رفت و آمد حجاج و زوار کعبه معظمه، همه ی مسلمین از بیعت نکردن امام علیه السلام با یزید، مطلع شدند.

دعوت کوفیان از امام حسین

کوفه مرکز شیعیان بود و آنان مدت بیست سال در شکنجه و آزار فوق العاده ای بودند. معاویه با تمام نیرنگهای خود در آن مدت طولانی آنچه توانست انجام داد تا ریشه ی شیعه را بکند. سلطنت «زیاد بن ابیه» بر عراق نیز به همین خاطر بود، زیاد

ص:236


1- 271. تاریخ طبری، ج 5، ص 341-338.

یکی از افراد بانفوذ شیعه بود و همه ی آنان را می شناخت. وقتی از آنان برگشت و برادر معاویه و دشمن علی علیه السلام شد، از دشمنی کوتاهی نکرد. او با اختیارات وسیع خود، تا توانست شیعیان را کشت و آنان را ذلیل و مستأصل و پریشان نمود به حدی که هیچ گاه نتوانند به فکر شورش برآیند و به کمک آل علی علیهم السلام با آل ابوسفیان مخالفت کنند. این، نقشه معاویه و دستور او به والیان و عمالش بود.سرانجام معاویه هلاک شد و شیعیان کوفه، نفس راحتی کشیدند و از مرگ دشمن خود خشنود شدند. خبر امتناع امام حسین علیه السلام از بیعت با آل ابوسفیان، روح تازه ای در آنان دمید. آنها در منزل «سلیمان بن صرد خزاعی»، که از اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و از شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام بود و بعدها رئیس توابین هم شد، جمع شدند و خدا را به خاطر مرگ معاویه، حمد و ثنا نمودند.سلیمان گفت: معاویه هلاک شد و حسین علیه السلام از بیعت با یزید امتناع نموده و به مکه رفته است. شما شیعیان او و پدرش هستید. اگر به راستی می خواهید او را یاری کنید و با دشمنانش بجنگید، نامه بنویسد و او را بطلبید و اگر به خود اطمینان ندارید، او را فریب مدهید.همگی گفتند: با دشمنان او می جنگیم و خود را فدای او می کنیم.پس به فرمان سلیمان، از طرف عموم شیعیان نامه ای نوشتند، و نام این چهار نفر از بزرگان شیعیان «سلیمان بن صرد»، «مسیب بن نحبه»، «رفاعه بن شداد» و «حبیب بن مظاهر» به خصوص در آن آمده بود. مضمون نامه، شادمانی از مرگ معاویه - آن پادشاه ستمکار که به ظلم و قهر و غلبه بر مردم فرمانروا شد - حقوق مردم را غصب نمود، خوبان را کشت و بدان را بر مردم مسلط نمود و مال خدا را به دست ستمکاران و ثروتمندان داد.سپس از امام علیه السلام دعوت کرده بودند که ما امام نداریم. آقا! تو بیا و امام ما باش و ما را به سوی حق راهنمایی کن ما با والی کوفه که از عمال یزید است، رفت و آمد

ص:237

نداریم و در محضرش حاضر نمی شویم و هرگاه از آمدن تو به سمت کوفه باخبر شویم، او را از کوفه بیرون و به شام می فرستیم. والسلام. (1) .از این چهار نفر، فقط حبیب بن مظاهر در کربلا حاضر شد و جان خود را فدای امام مظلوم علیه السلام نمود و از بهترین یاوران آن امام شهید گردید. از سه نفر دیگر، سلیمان و مسیب، از رؤسا و امرای توابین شدند و در زمان عبدالملک مروان در جنگ با ابن زیاد کشته شدند. ولی رفاعه بن شداد، پس از کشته شدن آنها از امرای توابین شد و قشون را از معرکه برداشت و به کوفه برگشت. وقتی اشراف کوفه و قاتلان امام مظلوم علیه السلام مانند شبث بن ربعی، شمر بن ذی الجوشن و عمرو بن حجاج زبیدی، بر سر ریاست و آقایی با مختار می جنگیدند، رفاعه، با اشراف و اعیان کوفه بود، بلکه رهبر آن جماعت و آن لشکر بود. بین رؤسا و عشایر بر سر رهبری، اختلاف شد و بالاخره رفاعه بن شداد را انتخاب کردند. وقتی اصحاب مختار می جنگیدند و فریاد می زدند: «یا لثارات الحسین؛ ما برای یاری حسین علیه السلام با قاتلان او می جنگیم»، یزید بن عمیر گفت: «یا لثارات عثمان!» او نیز طالب خون عثمان شد! ناگهان رفاعه بن شداد گفت: ما با عثمان چه کار داریم؟ من با جمعی که یاری عثمان کنند و خون او را طلب نمایند، همکاری نمی کنم.عده ای از قومش گفتند: تو ما را به جنگ کشاندی، اما حالا که گرفتار شمشیر دشمن شدیم، می گویی که بروید و از جنگ دست بردارید!؟رفاعه به این سخنان گوش نداد و این دو بیت را خواند:أنا ابن شداد علی دین علی لست لعثمان بن اروی بولی لاصلین الیوم فیمن یصطلی بحر نار الحرب غیر مؤتل سپس با آنان جنگید و کشته شد. (2) .

ص:238


1- 272. همان، ص 352؛ ارشاد، ج 2، ص 36 و 37.
2- 273. تاریخ طبری، ج 6، ص 50.

پس می توان گفت که همه ی این چهار نفر، در راه اهل بیت کشته شدند. ولی میان حبیب بن مظاهر که به یاری امام مظلوم تا کربلا شتافت و جان خود را فدای آن سرور نمود، و آن سه نفر که در کوفه ماندند و امام علیه السلام را یاری نکردند، تفاوت و فاصله ی بیساری است، مثل فاصله ی میان زمین تا آسمان. و همچنین است تفاوت سلیمان و مسیب که رفتند و کشته شدند و به راستی از گذشته خود پشیمان شدند و توبه کردند، با رفاعه که از جنگ برگشت و با دشمنان امام حسین علیه السلام مانند شمر، شبث و عمرو بن حجاج ائتلاف کرد و نه تنها با مختار و شیعیان امام مظلوم دشمنی نمود، بلکه با دشمنان اهل بیت، در یک صف ایستاد؛ همان صفی که در آن طلب خون عثمان کردند. هر چند که رفاعه نیز پشیمان شد و از کرده ی خود توبه کرد و با آن جماعت جنگید و کشته شد.امیدوارم در روز قیامت به شفاعت حسین بن علی علیه السلام نائل گردد و با دشمنان اهل بیت محشور نگردد! خداوند همه شیعیان را از فتنه ها، بلایا و حب جاه و مقام محفوظ بدارد و عاقبت همگی را ختم به خیر بفرماید!اولین نامه ای که از طرف شیعیان فرستاده شد، نامه ی سلیمان بن صرد بود. این نامه را «عبدالله بن سبع» و «عبدالله بن وال» با عجله، در مکه معظمه، روز دهم ماه رمضان به امام علیه السلام رساندند. پس از دو روز، شیعیان دوباره «قیس بن مسهر» و «عبدالرحمان ارحبی» و «عماره بن عبیدسلولی» را روانه ی مکه نمودند در حالی که همراه این سه نفر، پنجاه و سه نامه بود که هر کدام از طرف یک، دو یا چهار نفر بود.دو روز بعد، مجددا «هانی سبیعی» و «سعید بن عبدالله حنفی» را با نامه ای خدمت امام علیه السلام روانه نمودند. این نامه از طرف عموم شیعیان بود و در آن آمده بود: به سمت ما بشتاب! مردم منتظر تو هستند و بجز تو، کسی را نمی خواهند. والسلام.به فاصله ی بسیار کمی، نامه های بسیاری از طرف شیعیان، چه عمومی و چه انفرادی، به خدمت امام علیه السلام رسید. اشراف کوفه نیز نامه نوشتند و امام را طلبیدند؛

ص:239

از جمله: شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث بن یزید بن رویم، عزره بن قیس، عمرو بن حجاج زبیدی و محخد بن عمیر تمیمی. آنها نوشتند: میوه ها رسیده است و سپاه، به امر تو و در اختیار تو می باشد. وقت آن است که به کوفه بیایی.میتوان گفت که در آن مدت کوتاه تمامی شیعیان، به طور خصوصی یا عمومی برای امام علیه السلام نامه نوشتند و از حضرت دعوت کرده، اظهار اطاعت و انقیاد نمودند. حتی اشراف کوفه - که همگی منافق و همیشه با هر کس که رئیس می شد، همراه بودند و در عین حال، با آن کس که احتمال می دادند به ریاست برسد رابطه پیدا می کردند - نیز نامه نوشتند و از او دعوت کردند.شما خیال نکنید همین چند نفری را که نام بردم، نامه نوشتند؛ هنگامی که ابن سعد وارد کربلا شد، عزره بن قیس را طلبید و به او گفت: برو از حسین سوال کن که برای چه آمده و چه می خواهد؟اما از آنجا که عزره از امام علیه السلام دعوت کرده بود، حیا کرد و خجالت کشید که این پیام را ببرد.ابن سعد از روسای دیگر خواست که بروند و این پیام را برسانند. اما هیچ کدام قبول نکردند. چون هر کدام نامه نوشته و از امام دعوت کرده بودند. (1) .کوفه، شهری اسلامی و مرکز عشایر و سپاه مسلمین بود و می توان گفت که دارای حدود نود هزار جنگجو بود. وقتی که امیر المومنین علیه السلام کوفه را پایتخت خود نمود، بیشتر آنان شیعیان او بودند. پس از قضیه ی حکمین، در میان آنان خوارج پیدا شدند که تعدادشان رو به افزایش بود.در زمان سلطنت معاویه، عده ی زیادی عثمانی به آن شهر آمدند. از آنجا که این جماعت، مطابق میل ملوک و سلاطین عمل می کردند، افرادی متنفذ و زورمند شدند. به این ترتیب، افراد این گروه، روه به افزایش و شیعیان رو به کاهش گذاشتند،

ص:240


1- 274. همان، ج 5، ص 410.

و نقشه ی معاویه هم نابودی شیعیان بود. اشراف و رؤسای کوفه از همان اول از منافقین بودند، به همین جهت، در عین حال که با علی علیه السلام بودند، با معاویه نیز رابطه داشتند. وقتی هم دیدند معاویه هلاک شد و تمامی شیعیان با امام حسین علیه السلام شدند، درصدد برآمدند که با آن امام نیز رابطه داشته باشند. لذا آنان نیز در این دعوت شرکت کردند و نامه ها نوشتند. اگر رؤسای لشکر کربلا را در نظر بگیرید، همه ازکسانی هستند که به امام علیه السلام نامه نوشته بودند، از جمله شبث، قیس بن اشعث، عزره و عمرو بن حجاج.وقتی زهیر بن قین - رضوان الله علیه - به کمک حبیب شتافت و به سخن عزره ابن قیس پاسخ داد، عزره به او گفت: تو که از شیعیان اهل بیت نبودی. ما تو را عثمانی می شناختیم. او گفت: به خدا سوگند! نه به حسین علیه السلام نامه نوشتم، و نه قاصدی نزد او فرستادم و نه وعده ی یاری به او دادم، ولی در میان راه با او ملاقات کردم. وقتی او را دیدم، پیغمبر اکرم و قرابت حسین با او را به خاطر آوردم و دانستم که از شما چه بلاهایی بر سر او می آید. لذا تصمیم گرفتم که از یاوران او باشم و جان خود را فدایش کنم و برای حفظ حق خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مدافع وی باشم. (1) .ملاحظه کنید! میان زهیر عثمانی و شیعیانی که آن نامه ها را نوشتند و امام علیه السلام را یاری نکردند و یا در صف دشمنانش قرار گرفتند، چقدر تفاوت است! این مرد عثمانی که دشمن علی علیه السلام بود، چگونه سعادتمند شده، از بزرگان شهدای کربلا محسوب می شود و دیگران در خانه می مانند و او را یاری نمی کنند.

پاسخ امام به دعوت اهل کوفه

ابومخنف می گوید: فرستادگان نامه ها را آوردند و امام علیه السلام اوضاع و احوال مردم را از آنها جویا شد. آنگاه پاسخ نامه ها را به «هانی سبیعی» و «سعید بن عبدالله حنفی» که آخرین فرستادگان مردم کوفه بودند، سپرد. این نامه با عنوان «جماعت

ص:241


1- 275. همان، ص 417.

مؤمنین و مسلمین» بود. خلاصه ی نامه ی آن حضرت این است: نامه ها رسید. خواسته ی شما این است که رهبری ندارید، نزد شما بیایم. من از اهل بیت خود، برادر و عموزاده ام - کسی که مورد اطمینان و اعتمادم است - را نزد شما فرستادم. او مأمور است که مرا از افکار و احوال شما باخبر کند، اگر او نوشت که بزرگان عقلای شما همگی بر آنچه که نامه ها حکایت می کند، متفق هستند، به زودی نزد شما خواهم آمد.آنگاه حضرت، صفات امام را بیان می کند و او را معرفی می نماید و می نویسد: امام، آن کسی است که به کتاب خدا عمل کند، به حق اعتقاد داشته باشد، در عمل عادل باشد و خود را وقف خدا نموده باشد. والسلام. (1) .

چرا امام، پاسخ همه ی نامه ها را با یک نامه داد؟

امام علیه السلام پاسخ همه ی نامه ها را با همین نامه داد. آن را برای همه نوشت و اسمی از شخص بخصوصی نبرد. زیرا افراد زیادی از شیعیان و اعیان و اشرف و رؤسا، به او نامه نوشته بودند که اگر جواب هر یک را جداگانه می نوشت، می بایست صدها و هزاران نامه بنویسد. اگر هم برای بعضی می نوشت، و برای برخی نمی نوشت، میان آنها اختلاف به وجود می آمد و گله می کردند و چه بسا همین کار، موجب فتنه و فساد می شد. نکته دیگر این است که امام علیه السلام نوشت:«الی الملاء من المؤمنین والمسلمین»، پس این نامه برای عموم شیعیان و منافقانی بود که به صورت مسلمانان بودند.

چرا امام خودش به سمت کوفه حرکت ننمود؟

با توجه به این که در آن نامه ها، اصرار به حرکت شخص امام علیه السلام و تعجیل او در

ص:242


1- 276. همان، ص 353.

این سفر بوده است، چرا امام علیه السلام پس از آن همه تحقیقی که از فرستادگان نمود، خودش حرکت نفرمود و مسلم را روانه کرد؟امام علیه السلام می دانست که اهل کوفه خوش استقبال و بد بدرقه هستند؛ ابتدای خوش و سرانجام بدی دارند و به عهد و پیمان خویش وفا نمی کنند. او از گذشته و رفتار آنان با پدر و برادرش عبرت گرفته بود. به همین جهت تا دعوت کردند، اطمینان پیدا نکرد. حتی با آمدن آن همه فرستادگان و نامه ها و تحقیقات، باز آسوده خاطر نشد. لذا مسلم بن عقیل را روانه کرد تا اوضاع و احوال را از نزدیک مشاهده کند و ببیند که نوشته های آنان درست است یا نه. آیا به راستی مایل به حق و متابعت از امام هستند یا نه. آیا در عهد و پیمان ثابت قدم هستند یا نه. مسلم برود و تحقیق کند و اگر اطمینان پیدا کرد، برای امام علیه السلام بنویسد تا او فورا حرکت کند. سر توقف امام علیه السلام و حرکت مسلم بن عقیل این بود.اگر کسی در اینجا قدری دقت کند، می بیند امام علیه السلام چه اندازه محتاط بوده است. با توجه به این که با یزید بیعت نکرد و از مدینه فرار کرد و به خانه ی خدا پناهنده شده، و یزید او را تعقیب می کند، و امام علیه السلام درصدد تهیه یار و یاور است - به همین جهت به اهل بصره نامه نوشت - حال که عموم اهل کوفه این قدر اصرار می کردند، و نامه ها نوشتند و نه تنها شیعیان در این دعوت شرکت داشتند، که اعیان و اشراف و رؤسا نیز بودند، و همگی حاضر شدند که با امام علیه السلام بیعت کنند و او را یاری نمایند و پس از تحقیق از همه ی فرستادگان، باز امام اطمینان پیدا نمی کند. لذا بهترین راه حصول اطمینان، فرستادن مسلم بود که این کار را نیز کرد و تا نامه ی مسلم نرسید، امام حرکت نکرد. بی جهت نبود که مسلم وقتی متوجه شد که در دام افتاده و اسیر کوفیان گشته است، گریه می کرد.«عمرو بن عبیدالله سلمی» به او گفت: کسی مانند تو که هدفی بزرگ دارد، وقتی گرفتار شد، نباید گریه کند.مسلم گفت: به خدا سوگند! گریه ی من برای خود نیست. گریه ام برای اهل بیتم

ص:243

است که به سوی من می آیند، گریه ام برای حسین علیه السلام و فرزندان حسین است. (1) .مسلم متوجه اشتباه خود گشت و فهمید که فریب اهل کوفه را خورده است. زود قضاوت کرده و حسین علیه السلام را از آنان مطمئن کرده است. بی جهت نبود که مسلم تا دم مرگ به امام علیه السلام فکر می کند، و به محمد بن اشعث و عمر بن سعد متوسل شد تا نامه ای برای امام علیه السلام بنویسند و او را از خیانت اهل کوفه باخبر سازند.وقتی مسلم را نزد ابن زیاد می بردند، به محمد بن اشعث فرمود: آیا خیری از تو سر می زند؟ می توانی پیغام مرا به حسین علیه السلام برسانی؟ چون به نظرم او و اهل بیتش، امروز یا فردا از مکه حرکت می کنند، و بی تابی و اضطراب من به همین خاطر است. به حسین علیه السلام بگو که مسلم وقتی اسیر شد و گمان نمی کرد که روزش را به آخر برساند و تا شب زنده باشد، مرا نزد تو فرستاد و گفت: آقا! با اهل بیت خود برگرد. اهل کوفه تو را فریب ندهند. اینان همان جماعتی هستند که پدرت آرزو داشت با مردن یا کشته شدن، از دست آنها خلاص شود. اهل کوفه به ما دروغ گفتند. (2) .جناب مسلم به این پیغام اکتفا نکرد و پس از آن که ابن زیاد به او گفت که تو را می کشم، مسلم به عمر بن سعد فرمود: من با تو نسبتی دارم. مرا به تو حاجتی هست و بر تو لازم است که حاجت مرا برآورده کنی. پس به ابن سعد فرمود: کسی را نزد حسین علیه السلام بفرست تا او را برگرداند. چون من به او نوشتم که بیاید و مردم با او هستند، و او اکنون در راه کوفه می باشد. (3) .جناب مسلم در دقایق آخر عمر، وجدانا از غدر و بی وفایی کوفیان ناراحت بود و می خواست به وسیله ی این پیغامها، گذشته را جبران بنماید و حسین علیه السلام را از شر کوفیان نجات دهد. مسلم کار خود را کرد و پیغامش در منزل زباله به امام علیه السلام رسید.

ص:244


1- 277. تاریخ طبری، ج 5، ص 374.
2- 278. همان، ص 374 و 375.
3- 279. همان، ص 376 و 377.

بی وفایی اهل کوفه؛ چرا امیرالمؤمنین کوفه را مرکز خلافت خویش انتخاب و به آن هجرت نمود؟

اشاره

راستی که از اندازه ی سستی عهد و بی وفایی اهل کوفه در حیرتم! آنها در ابتدا به قدری خوش سلوکی و اظهار طاعت و انقیاد می نمودند که شخص مجرب باتدبیر و احتیاط را هم اغفال می کردند. آنگاه در اثنای کار، او را رها کرده، با او مخالفت و جنگ هم می کردند.این صفت اهل کوفه در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام نیز آشکار و هویدا بود. وقتی اهل بصره با وی مخالفت کردند و به کمک طلحه و زبیر شتافتند، و امام علیه السلام محتاج یاری و کمک بود، از میان شهرها، اهل کوفه خوش رفتاری بیشتری کرده، کمک زیادی می نمودند و بدین وسیله بصره فتح شد، و جنگ جمل به نفع امام علیه السلام ختم شد.امیرالمؤمنین علیه السلام از مدینه بیرون آمده بود و حجاز از قشون و سپاهیان اسلام خالی شده، همه ی لشکریان در سه نقطه جمع شدند: شام، بصره و کوفه. او برای آنکه با معاویه جنگ کند، محتاج سپاه بود، و باید در جایی می ماند که مرکز قشون و سپاه باشد. پس امام علیه السلام، یا باید کوفه را به عنوان مرکز انتخاب می نمود یا بصره را. از طرفی مردم بصره در جنگ جمل، کشته ی زیادی داده بودند و کینه ی امام علیه السلام به این زودی از دلهایشان بیرون نمی رفت و از طرف دیگر، سپاهیان کوفه به یاری امام علیه السلام

ص:245

شتافته بودند. پس امام علیه السلام باید کوفه را بر بصره ترجیح دهد. آن حضرت همین کار را کرد و بصره را به عموزاده ی خود عبدالله بن عباس واگذار نمود و خود با اهل کوفه به سمت کوفه آمد. این افتخار بزرگی بود که نصیب کوفیان شد. اهل کوفه هم انصافا با امام علیه السلام خوب رفتار کردند. در جنگ با معاویه، بیشتر سپاه امام از کوفه بود و پس از مدتها جنگ، نزدیک بود که نبرد به نفع امام علیه السلام تمام شود و چیزی به هلاکت یا فرار معاویه نمانده بود، در این هنگام، اهل شام از روی مکر و حیله، قرآن ها را سر نیزه کردند و گفتند: قرآن، میان ما و شما حکم و داور باشد. همین که آنان این کار را کردند، در میان لشکر کوفه اختلاف به وجود آمد تا جایی که امام علیه السلام را تهدید کردند و اصرار داشتند که مالک اشتر را از جنگ بازدارد.اگر به اندازه ی یک ساعت به مالک مهلت داده بودند، جنگ تمام می شد و از معاویه و سلطنت بنی امیه، اثری باقی نمی ماند. ولی قرآن خوانان کوفه مخالفت کردند و امام علیه السلام را مجبور کردند که مالک را بخواهد و جنگ را متوقف کند.در تعیین حکم نیز امام علیه السلام را مجبور کردند که ابوموسی اشعری، آن منافق احمق را انتخاب کند. وقتی کار حکمیت تمام شد و امام علیه السلام از صحنه برگشت، همین عده گفتند: ما کافر شده بودیم و حالا توبه کردیم. علی علیه السلام نیز توبه کند تا به همراه او مجددا به جنگ با معاویه برویم!!آن حضرت در سخنانی خطاب به خوارج می فرمایند:«أصابکم حاصب و لا بقی منکم آثر، أبعد ایمانی بالله و جهادی مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أشهد علی نفسی بالکفر! (لقد ضللت اذا و ما أنا من المهتدین) فأوبوا شر مآب و ارجعوا علی أثر الأعقاب. أما انکم ستلقون بعدی ذلا شاملا و سیفا قاطعا و أثره یتخذها الظالمون فیکم سنه» (1) .

ص:246


1- 280. نهج البلاغه، خطبه 57.

«سنگ حوادث و بلا، چنان بر شما ببارد که اثری از شما باقی نگذارد. آیا پس از ایمان به خدا و جهاد در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، به کفر خویش گواهی دهم؟! اگر چنین کنم، گمراه شده و از هدایت شدگان نخواهم بود. به بدترین مقصد رهسپار شدید، پس به راه گذشتگان بازگردید. آگاه باشید! پس از من به زودی گرفتار خواری و ذلت می شوید و شمشیر برنده بر شما حاکم می گردد و به استبدادی دچار می شوید که راه و رسم حکومت دیگر ستمگران قرار خواهد گرفت».راستی که حکایت عجیبی است! امام علیه السلام که پیش از همه اسلام آورده و در دامن پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تربیت شده و با شمشیر او اسلام رونق گرفته است، باید بیاید و نزد این جماعت اعتراف به کفر کند!! آنگاه توبه کند تا این عده به همراه او، مجددا با معاویه بجنگند!! اینها که خودشان دیروز، جلو امام علیه السلام را گرفته و او را تهدید نمودند و در لشکرش اختلاف انداختند و او را وادار به قبول ابوموسی نمودند، امروز، بی شرمانه آمده اند و می گویند که ما با کاری که دیروز انجام دادیم، کافر شدیم و تو نیز همینطور. امروز، برگرد و توبه کن تا در رکابت بجنگیم!!این اختلاف دوم که زاییده ی اختلاف اول بود، فتنه ی خوارج را به پا کرد و مانع از آن شد که امام علیه السلام به سوی جنگ با معاویه بشتابد، و موجب شد که معاویه از فرصت استفاده کرده، بر خلاف عهدش بر شهرهای عراق، حجاز، یمن و مصر بتازد و از قتل و غارت کوتاهی نکند.امام علیه السلام گرفتار لشکریان خودی بود و پیش از آن که کار خوارج را به آخر برساند و به سمت معاویه برود، به شمشیر همین خوارج و کمک منافقین، از این دار پر از هم و غم و غصه و اندوه، نجات یافت و از شر اهل کوفه که امام علیه السلام را بسیار خسته کرده بودند، راحت شد که به راستی، در آرزوی روزی بود که روی این جمع را نبیند و از دست آنها راحت و آسوده شود.

ص:247

اکنون مناسب است که چند جمله از جملات امیرالمؤمنین علیه السلام راجع به حکومت و شکایت از اهل کوفه نقل شود. حضرت می فرمایند:«و قد کنت أمرتکم فی هذه الحکومه أمری، و نخلت لکم مخزون رأیی، لو کان یطاع لقصیر أمر، فأبیتم علی اباء المخالفین الجفاه و المنابذین العصاه، حتی ارتاب الناصح بنصحه و ضن الزند بقدحه، فکنت أنا و ایاکم کما قال أخو هوازن:أمرتکم أمری بمنعرج اللوی فلم تستبینوا النصح الا ضحی الغد (1) .کم اداریکم کما تداری البکار العمده و الثیاب المتداعیه کلما حیصت من جانب تهتکت من آخر، کلما أطل علیکم منسر من مناسر أهل الشام أغلق کل رجل منکم بابه و انجحر انجحار الضبه فی جحرها، والضبع فی وجارها! الذیل والله من نصرتموه و من رمی بکم فقد رمی بأفوق ناصل. انکم والله لکثیر فی الباحات، قلیل تحت الرایات، و انی لعالم بما یصلحکم، و یقیم أودکم، و لکنی لا أری اصلاحکم بافساد نفسی، اضرع الله خدودکم و أتعس جدودکم! لا تعرفون الحق کمعرفتکم الباطل، و لا تبطلون الباطل کابطالکم الحق» (2) .«چه قدر با شما کوفیان مدارا کنم مثل مدارا کردن با شتران نوبار - که از سنگینی بار، پشتشان خم شده است - و وصله زدن جامه فرسوده ای که از هر طرف آن را بدوزند، از سوی دیگر پاره می گردد؟هرگاه دسته ای از مهاجمان شام به شما یورش آوردند تک تک شماها به خانه هایتان رفته، درب خانه را بستید. به خدا سوگند! آن کس که

ص:248


1- 281. همان، خطبه 35.
2- 282. همان، خطبه ی 68.

شما یاورش باشید ذلیل است و کسی که با شما تیراندازی کند، گویا تیری بدون پیکان رها ساخته است.به خدا سوگند! شما در خانه ها، فراوان و زیر پرچم های میدان نبرد اندکید و من می دانم که چگونه باید شما را اصلاح کرد و کجی های شما را راست کرد، اما اصلاح شما را به قیمت فاسد کردن روح خویش، جایز نمی دانم. خدا بر پیشانی تان داغ ذلت بگذارد و بهره ی تان را اندک شمارد! شما آن گونه که باطل را می شناسید، از حق آگاهی ندارید و همان گونه که در نابودی حق می کوشید، در نابودی باطل تلاش نمی کنید».هنگامی که خبر غلبه لشکریان معاویه بر شهرها و غلبه «بسر بن ابی ارطات» بر یمن به امام علیه السلام رسید، بالای منبر رفت و پس از جمله ای فرمود:«انبئت بسرا قد اطلع الیمن و انی والله لأظن هؤلاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم و بمعصیتکم امامکم فی الحق و طاعتهم امامهم فی الباطل، و بأدائهم الأمانه الی صاحبهم، و خیانتکم، و بصلاحهم فی بلادهم، و فسادکم. فلو ائتمنت أحدکم علی قعب لخشیت أن یذهب بعلاقته.اللهم انی قد مللتهم و ملونی، و سئمتهم و سئمونی، فأبدلنی بهم خیرا منهم، و أبدلهم بی شرا منی.اللهم مث قلوبهم کما یماث الملح فی الماء، أما والله لوددت أن لی بکم ألف فارس من بنی فراس بن غنم».هنالک لو دعوت أتاه منهم فوارس مثل أرمیه الحمیم (1) .

ص:249


1- 283. همان، خطبه 25.

«به من خبر رسیده است که بسر بر یمن تسلط یافت. به خدا سوگند! می دانستم که مردم شام به زودی بر شما غلبه خواهند کرد. زیرا آنها در یاری کردن باطل خود وحدت دارند، و شما در دفاع از حق، متفرقید. شما امام خود را در راه حق، نافرمانی می کنید، و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند.آنها به رهبر خود، امانتدار و شما خیانتکارید. آنها در شهرهای خود به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فساد و خرابی. و آن قدر فرومایه اید که اگر قدحی را به یکی از شما امانت دهم، می ترسم که بندش را بدزدد.خدایا! من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم خویش، خسته کرده ام، و آنها نیز مرا خسته کرده اند. آنها از من به ستوه آمده و من نیز از آنان به ستوه آمده ام، به جای آنان، افرادی بهتر به من مرحمت فرما و به جای من، بدتر از من را بر آنها مسلط کن.خدایا! دلهایشان را آن چنان که نمک در آب حل می شود، آب کن.به خدا سوگند! دوست دارم که به جای شما کوفیان، هزار سوار از «بنی فراس بن غنم» داشتم که اگر آنان را فرامی خواندی، سوارانی مبارز و تیزپا همانند ابر تابستانی نزد تو می آمدند».

گرفتاری های اهل کوفه، به خاطر بی وفایی به اهل بیت

اگر اهل کوفه، از این صفت دیرینه ی خویش دست برمی داشتند و به امام حسن علیه السلام که همگی با میل و رغبت با او بیعت کرده بودند، وفادار می شدند، هر آینه همین امام نیز چون پدرش بر معاویه می تاخت و روز روشن را بر وی تاریک می ساخت. ولی با کدام لشکر و...؟!

ص:250

رؤسای لشکر، از معاویه پولهایی گرفتند و با او زد و بندهایی کردند، و حتی حاضر شدند که امام حسن علیه السلام را به او تحویل دهند، و هر عشیره و قبیله ای هم از رئیس خود اطاعت می کند نه از امام.بنابراین، امام علیه السلام چگونه می توانست با معاویه بجنگد؟ اگر می جنگید، منجر به نابودی او و اهل بیت و چند نفری که از شیعیان واقعی بودند، می شد و این، نهایت آرزوی معاویه بود. اهل کوفه، بی وفایی خود را مجددا ثابت کردند و به همین خاطر امام علیه السلام با معاویه صلح کرد و شرایطی را به میان آورد. آنگاه از کوفه و اهلش دست شست و روی گرداند و همان گوشه ی حجاز (مدینه) را اختیار فرمود.پس امام حسین علیه السلام به سبب رفتار گذشته ی آنان با پدرش و خودش، از آنان چشم پوشید و رفت.اهل کوفه، با از دست دادن اهل بیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گرفتار سختی ها، شکنجه ها و ظلم های عمال معاویه شدند و به راستی که همه چیز را از دست دادند و این، نتیجه ی رفتار آنان با امیرالمؤمنین علیه السلام و ناله و نفرین های آن امام مظلوم است. باید به جای آن سرور،«مغیره بن شعبه» و «زیاد بن ابیه» بالای منبر روند، و آن ها را ارشاد و هدایت نمایند و با تازیانه و شمشیر خود ادب کنند.(ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور). (1) .«این عقوبت را به سزای کفرانشان به آنها جزا دادیم و آیا جز کفران کننده و ناسپاس را به مجازات می رسانیم؟».آنها بیست سال زیر شکنجه و آزارها زندگی کردند، کشته شدند و نفاق در میانشان رخنه کرده. اموال شان را بردند و اشرار را بر آنان مسلط کردند و هیچ کاری را به شیعیان نمی سپردند، و حتی شهادت آنان را نیز قبول نمی کردند.پس از بیست سال، معاویه هلاک شد. شیعیان از خواب، بیدار و متوجه

ص:251


1- 284. سوره ی سبأ، آیه ی 17.

سختی ها و فشارها شدند. نشستند و با هم عهد کردند که از امام علیه السلام دست برندارند و او را رها نکنند. پس نامه ها نوشتند و اصرارها کردند و اتمام حجت نمودند.امام حسین علیه السلام که آنان را خوب شناخته بود، صبر کرد تا نامه ها رسید. آنگاه تحقیق نمود و مقتضیات زمان را در نظر گرفت. هنوز اطمینان نداشت که این جماعت پس از این همه سختیها و فشارها، مرد شده باشند. امام علیه السلام، مسلم را برای تحقیق روانه ی کوفه کرد و در نامه ای به کوفیان همین امر را تذکر داد و در یک جمله، اشاره ای به بی وفایی و سست پیمانی آنها کرد.مسلم رفت و تحقیق کرد، هزاران نفر با او بیعت کردند. با آن که این کار، مخفیانه صورت گرفت، ولی آن قدر مردم اجتماع کردند که مسلم به آنان اطمینان پیدا کرد. نامه ای نوشت و امام علیه السلام را طلبید. او می دانست که امام علیه السلام امروز یا فردا حرکت می کند و همان طور هم بود. ولی چیزی نگذشت که بی وفایی اهل کوفه، مجددا و مکررا ثابت شد و انصافا در این نوبت، بسیار مفتضح شدند و می توان گفت: تمام خطبه های امیرالمؤمنین علیه السلام که راجع به شکایت از اهل کوفه و نفاق و غدر و مکر و بی وفایی و نامردی آنان ایراد شده بود، به اندازه ی واقعه ی کربلا آنان را رسوا نکرد.به مجرد آمدن ابن زیاد، اشراف کوفه با او همدست شدند. قسمتی از مردم، تابع اشراف گشتند و به کربلا آمدند و حسین علیه السلام را کشتند و گروه دیگر، در خانه نشستند، انگار که اصلا نامه ای ننوشته اند، و از امام علیه السلام دعوت نکرده اند، و از لشکرکشی ابن زیاد، بی خبر هستند. این بار بود که، اهل کوفه، مبتلا به نفرین امام شهید شدند.حمید بن مسلم گوید: در روز عاشورا، از امام حسین علیه السلام شنیدم که می فرمود:«اللهم أمسک عنهم قطر السماء، و امنعهم برکات الأرض، اللهم فان متعتهم الی حین ففرقهم فرقا، و اجعلهم طرائق قددا، و لا

ص:252

ترض عنهم الولاه أبدا، فانهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا». (1) .ناله ی امام مظلوم در آن روز، بسیار جانسوز بود، و نفرین حضرت مستجاب شد. هیچ وقت فرمانداران از مردم کوفه راضی نشدند، آنها متفرق و از هم گسیخته شدند. دائما آتش جنگ و فتنه در کوفه روشن بود و گرفتار قتل و غارت و خوف و وحشت بودند. چه در فتنه ی مختار و چه مصعب و حجاج و خوارج.اهل کوفه به تدریج، فاقد همه گونه صفات شرافت و حیثیت شدند. اولین خلیفه ی عباسی از کوفه چشم پوشید و دومین خلیفه، بغداد را تأسیس نمود و شهر کوفه، تاکنون خراب شده و به جز ویرانه های قدیم و مسجدش، از آن چیزی باقی نمانده است.این است نتیجه ی آه و ناله های امیرالمؤمنین علیه السلام و نفرین امام شهید علیه السلام.

بیدار نشدن اهل کوفه از خواب غفلت، علیرغم دیدن عواقب اعمال خویش

عجیب تر از بی وفایی اهل کوفه، غفلت آنان از عواقب این صفت خبیث بود. آنها هر اندازه که آثار شوم آن را می دیدند و ثمره ی این شجره شوم را می چشیدند، بیدار نمی شدند. انگار که این صفت، ذاتی آنان بود و قابل تغییر نبود. پس از قضایای کربلا نیز این صفت را از دست ندادند. در اینجا مناسب است به دو قضیه در این باب اشاره کنیم تا معلوم شود که آنها تا چه اندازه بی وفا و سست پیمان بودند.

ص:253


1- 285. تاریخ طبری، ج 5، ص 451. «خدایا! قطره های آسمان را از آنها بازدار و از برکات زمین محرومشان کن. خدایا! اگر تا مدتی بهره مندشان می کنی آنها را پراکنده و فرقه فرقه کن و هرگز حاکمان را از آنها خشنود مکن که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند، اما به ما تاختند و خونمان را بریختند».

حکایت 1

زید بن علی بن الحسین علیه السلام، از کوفه بیرون آمد و تا قادسیه رفت. شیعیان او را تعقیب کردند و گفتند که کجا می روی؟! صد هزار شمشیر زن از اهل کوفه و بصره و خراسان با تو هستند. این سپاه بزرگ، یاور تو و دشمن بنی امیه هستند و افراد کمی از سپاه شام در اینجا است.زید قبول نکرد آنها اصرار کردند و او را قسم دادند و عهدها و پیمانها بستند تا زید برگشت. شیعیان به سراغ او می آمدند و با او بیعت می کردند. پانزده هزار مرد جنگی، تنها از اهل کوفه با او بیعت کردند و اسم آنان ثبت شد. زید، چند ماهی در کوفه ماند و مردم را برای دعوت به شهرستانهای عراق و ایران فرستاد، وقتی موعد خروج نزدیک شد، والی، خبردار شد و دو نفر از میزبان های زید را گرفت و گردن زد. زید ترسید که اگر صبر کند تا موعد فرارسد، گرفتار شود. به همین جهت یک هفته پیش از وقت مقرر، خروج کرد. یعنی در شب چهارشنبه، هفته ی آخر محرم سال 122 ه.ق.باری، زید با دویست و هیجده نفر خروج نمود و به «نصر بن خزیمه» فرمود: اهل کوفه این بار نیز با ما چنان رفتار کردند که با حسین علیه السلام رفتار کردند.نصر گفت: من با این شمشیر در رکاب تو می جنگم تا کشته شوم.همه ی اهالی کوفه، حاضر و ناظر بودند. آنان به بی طرفی و تماشا کردن قناعت نکردند، و حتی به والی، کمک مالی هم نمودند تا آن که زید کشته شد و او را کنار کوفه دار زدند. ولی این جماعت اصلا به روی خویش نمی آوردند انگار که هیچ کاری انجام نداده اند!من نمی دانم، اینها که این اندازه بی وفا بودند، چرا آن قدر اصرار می کردند و حسن استقبال نشان می دادند؟ چرا تا قادسیه به سراغ زید رفتند و او را به اصرار، برگرداندند؟ چرا در آن مدت که مخفی بود، پانزده هزار نفر به سراغ او رفتند و بیعت کردند؟ چرا از اول از او دست برنداشتند تا برگردد و دنبال کار خویش را بگیرد؟

ص:254

اهل کوفه در نظر فرمانداران، به قدری بی لیاقت و بی قابلیت بودند که برایشان از شام لشکر می آوردند، در همین قضیه زید نوشته اند که دوازده هزار نفر از لشکر شام با او می جنگیدند. فرمانداران، می دانستند که اهل کوفه مرد جنگ نیستند، لذا از سپاه شام استفاده می کردند. در نتیجه، آنان همیشه ذلیل و زبون و اسیر بودند و به حدی مرعوب سپاه شام شده بودند که اندازه ندارد و قابل توصیف نیست.وقتی هم جناب مسلم بن عقیل، ابن زیاد را محاصره و در قصرش محبوس کرده بود، اشراف کوفه از بالای قصر به مردم می گفتند: بروید و خود را به کشتن ندهید. اکنون سپاه شام می رسد.مردم می آمدند و خویشان خود را برمی گرداندند و می گفتند: فردا اهل شام می آیند. به همین جهت، مردم متفرق شدند و کار به جایی رسید که مسلم، تنها ماند. سلاطین بنی امیه و عمال آنان، این جماعت را به طور کلی از صفت مردانگی افکندند و خوی پستی و ذلت و بندگی را در آنان پروراندند، تا جایی که آنها خود را در مقابل اهل شام، ناتوان و بیچاره می دانستند و حتی فکر برابری و زور آزمایی با آنان را در سر نمی پروراندند.اینها به یاد نمی آوردند که در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام چه بر سر لشکر شام آوردند و چگونه آنان را پریشان و مستأصل نموده بودند. اینان متوجه نبودند که منشأ این همه بدبختی ها چه بوده و چیست و علاج تمام این مصائب چه خواهد بود. نه اهل بیت علیهم السلام از اهل کوفه راضی بودند و نه فرمانداران بنی امیه. آنان نیز اهل شام را در مقابل اهل کوفه حفظ و نگاهداری می کردند.حجاج بن یوسف ثقفی، در مقابل فتنه خوارج، سرانجام از اهل شام کمک خواست و به وسیله ی آنان بر خوارج غالب شد. پس به هیچ وجه نمی توانستند به سپاه کوفه اطمینان داشته باشند و در مواقع بحرانی، نمی توانستند از آنان نتیجه ای بگیرند. این بود که آنها نه دنیا داشتند و نه آخرت. نه خداوند از آنان راضی بود و نه

ص:255

فرمانروایان، نه اتحاد داشتند و نه عظمت، و نه جوانمردی داشتند و نه شرافت.عمال بنی امیه سعی نمودند که آنان را با روح پستی و خواری تربیت کنند تا آن که هیچ وقت جرأت مخالفت و مقاومت نداشته باشند. نتیجه کار این شد که وقتی بنی امیه، گرفتار دشمن دیگری می شدند، از اهل کوفه نمی توانستند فایده ای ببرند. چه آن آن که حس جوانمردی و صبر بر شداید و علو همت و آقایی و آزاد منشی از سر آنان بیرون رفته و همیشه خود را در مقابل دیگران ذلیل و بیچاره می دیدند. این، یکی از نتایج بی وفائی و سست پیمانی اهل کوفه بود که با آن روبرو شده بودند، و از آن خلاصی نداشتند تا آن که خدا کوفه و اهل کوفه را از میان برداشت، و از شهر کوفه اثری باقی نماند مگر خرابه های هزار سال پیش (فاعتبروا یا اولی الأبصار) (1) .

حکایت 2

در سال 199 هجری، قصه ی «ابوالسرایا» پیش آمد. اهل کوفه با «محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن مثنی» بیعت کردند. «ابوالسرایا سری بن منصور شیبانی» که از رؤسا و شجاعان عرب بود، هم با او بیعت کرد و به وسیله ی او، کار محمد بن ابراهیم رونقی پیدا کرد و شهرستانهای بزرگ عراق از واسط و بصره تا مدائن و ممالک حجاز و یمن، به تصرف او درآمد.ابوالسرایا، چندین دفعه با لشکری که «حسن بن سهل» از بغداد به سمت کوفه روانه می کرد، جنگید و پیروز گشت و غنایم زیادی به چنگش آمد و کار به جایی رسید که همین لشکر کوفه که در ابتدا، نه نظام داشتند و نه اسلحه - بجز آجر و چاقو - مالک قسمت بسیاری از عراق و ممالک شدند. این کار بر حسن بن سهل،

ص:256


1- 286. سوره ی حشر، آیه ی 2.

بسیار گران آمد تا آن که «هرثمه» را با لشکر بسیاری به جنگ ابوالسرایا روانه کرد. در این جنگ، هرثمه اسیر شد، اما او را کسی نمی شناخت. لشکر دشمن فرار کرد و اهل کوفه آنان را تعقیب می کردند.ابوالسرایا فریاد می زد: ای اهل کوفه، بیش از این فراریان را تعقیب نکنید. این قوم با فنون جنگی آشنایی دارند. شاید برگردند و مکر و خدعه ای کرده باشند. ولی اهل کوفه به سخنان او گوش نمی دادند. هرثمه گرچه اسیر شده بود، ولی نمی دانست که اسیر یک غلام سندی گشته است، او از قبل پنج هزار نفر از لشکر خود را به فرماندهی عبدالله بن وضاح در کمین گذارده بود که اگر یاران او شکست خوردند با آنها به کمکش بشتابند، در این موقع، «عبدالله بن وضاح» آن جمع را برداشت و فراریان را جمع آوری نمود و به لشکر ابوالسرایا حمله کرد. آنان عقب نشینی کردند و لشکر خلیفه عباسی، پیش روی کردند و به جایی رسیدند که هرثمه سر لشکرشان اسیر بود، او را آزاد کردند و آن غلام سندی را کشتند. مدتی جنگ ادامه داشت. ابوالسرایا گاهی غالب و گاهی مغلوب می شد. در حمله ای نزدیک بود ابوالسرایا غالب آید و هرثمه به محاصره بیفتد که ناگهان هرثمه فریاد زد: ای اهل کوفه! برای چه با ما می جنگید؟ اگر خلیفه ی ما را نمی پسندید، بیایید همگی با منصور، پسر مهدی بیعت کنیم و از مأمون دست برداریم. و اگر می خواهید امامت در اولاد عباس نباشد، تا روز دوشنبه از جنگ دست برمی داریم؛ شما امام خود را معین و معرفی کنید، ما با شما گفتگو و مشاوره می نماییم.این سخن، اهل کوفه را فریب داد و از جنگ، دست برداشتند. هرچه ابوالسرایا گفت: این حیله ای است که دشمن به کار برده و حالا که ما غالب شده ایم، این سخن را به میان آورده اند. گوش ندهید و حمله کنید، اهل کوفه به حرفش گوش نداده و از حمله دست برداشتند و گفتند: جایز نیست ما آنان را بکشیم و به جنگ ادامه دهیم. جنگ، به ناچار متوقف شد.

ص:257

در روز جمعه، ابوالسرایا این خطبه را برای اهل کوفه خواند:«یا اهل الکوفه! یا قتله علی! و یا خذله الحسین! ان المعتز بکم لمغرور، و ان المعتمد علی نصرکم لمخذول، و ان الذلیل لمن أعززتموه، والله ما حمد علی علیه السلام أمرکم فنحمده، و لا رضی مذهبکم فنرضی به، و لقد حکمکم فحکمتم علیه، و ائتمنکم فخنتم أمانته و وثق بکم فحلتم عن ثقته ثم لم تنفکوا علیه مختلفین، و لطاعته ناکثین، ان قام قعدتم، و ان قعد قمتم، و ان تقدم تأخرتم، و ان تأخر تقدمتم، خلافا علیه و عصیانا لأمره، حتی سبقت فیکم دعوته، و خذلکم الله بخذلانکم ایاه.أی عذر لکم فی الهرب عن عدوکم و النکول عمن لقیتم، و قد عبروا خندقکم، و علوا قبائلکم، ینتهبون أموالکم، و یستحیون حریمکم؟هیهات لا عذر لکم الا العجز و المهانه والرضا بالصغار و الذله، انما أنتم کفی ء الظل، تهزمکم الطبول بأصواتها، و یملاء قلوبکم الحرق بسوادها، أما والله لأستبدلن بکم قوما یعرفون الله حق معرفته، و یحفظون محمدا فی عترته. (1) .

ص:258


1- 287. «ای مردم کوفه! ای کشندگان علی! و ای تنها گذارندگان حسین! آن کس که به شما عزت و سربلندی طلبد، فریفته شده است و آن کس که به یاریتان اعتماد کند، شکست خواهد خورد. ذلیل کسی است که شما عزیزش بدارید. به خدا سوگند! علی علیه السلام کار شما و مذهب و رفتار شما را نپسندید تا ما آن را بپسندیم. او شما را به حکمیت و داوری گماشت ولی بر ضدش رأی دادید. او شما را امین شمرد اما در امانتش خیانت کردید. و پیوسته با او مخالفت و پیمان شکنی می کردید؛ اگر او بپا می خاست، شما از پای می نشستید و اگر او می نشست شما بپا می خاستید، اگر او پیش می آمد شما واپس می گرایید و اگر او عقب می رفت، شما جلو می آمدید. و این کارها را به جهت مخالفت با او و سرپیچی از فرمانش انجام می دادید تا اینکه دعایش درباره ی شما مستجاب شد و خدا شما را بدین جهت خوار کرد. چه عذری برای فرار از دشمن و از پا نشستن در مقابل او دارید؟ آنها از خندق شما عبور کردند و قبیله های شما را زیر پا گذاشته، اموال شما را غارت و زنان شما را اسیر کردند. هیهات که جز ضعف و عجز و رضایت به کوچکی و ذلت، دلیل و بهانه ی دیگری برای خود ندارید. شما مانند گشتن سایه هستید (در اینکه خود به خود و زود از بین می روید) که تنها صدای طبل ها شما را به هزیمت وامی دارد و سیاهی لشکر قلب شما را می لرزاند. به خدا قسم! به جای شما قومی را که خدا می شناسند و پیامبر را در عترتش رعایت می کنند، برمی گزینم».

ثم قال:و مارست أقطار البلاد فلم أجد لکم شبها فیما وطئت من الأرض خلافا و جهلا و انتشار عزیمه و وهنا و عجزا فی الشدائد و الخفض لقد سبقت فیکم الی الحشر دعوه فلا عنکم راض و لا فیکم مرضی سأبعد داری من قلی عن دیارکم فذوقوا اذا ولیت عاقبه البغض (1) .ابوالسرایا، پس از این خطبه از میان اهل کوفه که مشغول کندن خندق بودند، شبانه بیرون آمد و با آن که اهل کوفه وعده دادند که مجددا جنگ را تا مرگ یا پیروزی ادامه دهند، آنان را رها کرد و رفت. (2) .ابوالسرایا مردی فوق العاده شجاع و با سیاست و تدبیر بود. در آن نبرد آخر، روزی جنگ شدت گرفت و هرثمه، حمله ی سختی نمود. ابوالسرایا ملتفت شد که «روح بن حجاج» درصدد فرار است. به او گفت: به خدا سوگند! اگر فرار کنی،تو را می کشم. او برگشت و جنگ کرد تا کشته شد. (3) .در آن روز، ابوالسرایا سر خود را برهنه کرد و گفت: اندکی صبر کنید که پیروزی ما و شکست دشمن نزدیک گشته است. آنگاه حمله کرد و به جنگ ادامه داد. یکی از سران لشکر هرثمه، در حالی که مسلح بود و بر سرش کلاه آهنی داشت، به جنگ او آمد. ابوالسرایا با سر برهنه، در اندک زمانی چنان ضربتی بر سر او زد که او را به

ص:259


1- 288. مقاتل الطالبیین، ص 364-361.
2- 289. همان، ص 357-346 و 363-361.
3- 290. همان، ص 362.

دو نیم نمود و شمشیرش تا زین اسب رسید. لشکر مأمون عباسی با دیدن این وضع، فرار کرد. (1) .این قضیه که در حدود دویست سال پس از هجرت و در زمان سلطنت مأمون عباسی اتفاق افتاد، قدری روحیه ی مردم کوفه را روشن می نماید. این مردم پس از این سالهای دور و دراز، علیرغم گرفتاری ها و مصائب و بلایایی که بر سرشان آمده بود، هنوز از خواب غفلت بیدار نشده و رشد فکری پیدا نکرده بودند.آنها هنوز نمی دانستند که باید اتحاد، وفا و صبر بر شداید داشته باشند تا بر مشکلات، فائق آیند و از قید اسارت و بندگی بیرون روند. با آنکه وضع قبلی خود را می دانستند که خلع سلاح شده بودند و حتی یک شمشیر هم نداشتند و یا آن فقر مالی که اولیای امور بر آنان تحمیل کرده بودند را به خاطر داشتند، اما پس از جنگهایی که کردند، گرچه دیدند که چه غنایم و اموالی به چنگشان افتاده است، باز هم دست از خلق و عادت خود برنداشته و شروع به عقب نشینی کردند و به حرف امیر خود گوش نداده و به جنگ، پشت کردند. به دشمن روی آوردند و از دوست دوری کرده و روی گرداندند.عجیب این است که همیشه موقع نزدیک شدن فتح و پیروزی، چنین می کردند. چنانکه در جنگ صفین هم موقع نزدیک شدن شکست معاویه، چنین کردند. حال، می توانید به بلاهایی که امیرالمؤمنین علیه السلام از این مردم دید، پی ببرید و گرفتاری های آن بزرگوار را بشناسید. آن بزرگوار، به چنین مردمی گرفتار شده بود و در آن زمان، اهل کوفه هنوز عواقب مخالفت را ندیده بود، و میوه ی درخت معصیت را نچشیده بودند.آنان خیال می کردند که معاویه بر ایشان بهتر از امام علیه السلام است و آل ابوسفیان بهتر از اهل بیت علیهم السلام است. پس امام علیه السلام چه سختیهایی را تحمل می کرده و چگونه

ص:260


1- 291. همان.

آن بزرگوار، چنین مردمان متفرق نادانی را جمع آوری می فرموده و در برابر دشمن حاضر می کرده و با آنان مدتها می جنگیده است. از همین جا می توان عظمت امام علیه السلام و موقعیت او را در نفوس مسلمین، به دست آورد. و چون آن سرور از میان رفت، فرزند رشید او سید جوانان اهل بهشت، نتوانست آن جمع را نگاه بدارد. این نشانه ی نقص امام حسن علیه السلام نیست بلکه نهایت نقص و پستی آن لشکر را می رساند. ولی عظمت امیرالمؤمنین علیه السلام ما فوق عظمتها بود و مردم از آن سرور، حساب بیشتری می بردند، و به این وسیله، افراد پراکنده و متفرق، به دورش جمع می شدند.ابوالسرایا، در خطبه ی خود از اهل کوفه خیلی بدگویی می کند، و آنان را به خاطر صفات و افعالشان توبیخ و ملامت می نماید. او اهل کوفه را قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام معرفی می نماید و می گوید: شما حسین علیه السلام را رها کردید و آنقدر با امیرالمؤمنین علیه السلام مخالفت کردید که در حق شماها نفرین کرد و نفرین او در شماها اثر کرده و خداوند، شما را به خودتان واگذاره است.آنگاه می گوید: نظیر شما در هیچ کجا نیست. شما در خلاف، نادانی، سست پیمانی، عجز و بی صبری در شداید و خوشی، سرآمد مردمان هستید، و از همگی گوی سبقت را ربوده اید. به زودی شما را رها می کنم و از میان شما بیرون می روم. پس از من، از خواب بیدار می شوید و نتیجه ی عمل خود را می بینید و مزه ی معصیت و خلاف با من را خواهید چشید.ابوالسرایا درست گفته بود؛ شبانه آنان راترک کرد، و خود را از شر آن جمع خلاص کرد و رفت.امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: به خدا سوگند! اگر نه این بود که در موقع جنگ با دشمن آرزوی شهادت داشتم، هر آینه مرکب سواری خود را حاضر می کردم و از میان شما بیرون می رفتم و دیگر با شما کاری نداشتم.«والله لولا رجائی الشهاده عند لقائی العدو - لو قد حم لی لقاؤه -

ص:261

لقربت رکابی، ثم شخصت عنکم، فلا أطلبکم ما اختلف جنوب و شمال» (1) .بی سبب نبود که امیرالمؤمنین علیه السلام به آن قوم نفرین نمود، و نفرین های او در «نهج البلاغه» مسطور است.کوتاه سخن، اهل کوفه نه رشد فکری داشتند و نه از امام و پیشوای خود اطاعت می نمودند. آنها مردمانی منافق و بی غیرت بودند. و صفات جوانمردی در آنان کم بود و به تدریج از میان رفت و جزای اعمال آنان موجب اسارت و بندگی و ذلت و پستی آن جمع گردید و منجر به نابودی ایشان شد.البته این اعمال و افعال، مستلزم این آثار و عواقب است. اگرچه مردم کوفه نباشند و در شهرستان دیگری ساکن باشند. پس مناسب است که هر کسی از این داستانها عبرت بگیرد و آینده ی خویش را در نظر داشته باشد و در مقام تغییر صفت رذیله اش برآید و در خویش، رشد فکری پدید آورد. و از ناصح خود بترسد،و با او مخالفت نکند. بلکه سعی کند که سخن دوست عاقل را بپذیرد و از مخالفت با او بپرهیزد و صفات زشت را کنار بگذارد و خود را به افعال نیکو وادار نماید. وگرنه به دست خویش، خود را ذلیل و در دست دشمن اسیر می نماید.

احتیاط امام در مورد اهل کوفه و پاسخ به شبهه ای در این باره

شاید کسی توهم نماید که اگر امام علیه السلام به جای فرستادن مسلم بن عقیل، خودش پس از رسیدن نامه ها حرکت می کرد، بهتر بود، چون حضرت موقعی می رسید که هنوز ابن زیاد نیامده بود و با رسیدن امام علیه السلام مردم همگی با او بیعت می کردند و دیگر زمینه ای برای آمدن ابن زیاد نمی ماند، و سرتاسر عراق به تصرف امام علیه السلام درمی آمد. آن وقت، کار بر یزید مشکل می شد، چون همه ی مردم از اعمال و

ص:262


1- 292. نهج البلاغه، خطبه ی 118.

عمال معاویه ناراضی و بر یزید و کردار او بدبین بودند. ولی امام علیه السلام صبر کرد و مسلم را فرستاد و فرصت از دست رفت و به دست دشمن افتاد.در پاسخ به این شبهه باید بگویم که این توهم، بی جا است. زیرا همه ی شهرستان های عراق در تصرف عمال یزید بود و فقط اهل کوفه از امام علیه السلام دعوت کرده بودند و چنین نبود که اگر امام علیه السلام می آمد، تمامی شهرها در اختیار او قرار می گرفت. بلکه اگر امام علیه السلام فورا آمده بود، مطمئن نبود که همه ی اهل کوفه با او بیعت کنند. همان اعیان و اشراف، در عین حالی که به امام علیه السلام نامه نوشته بودند، با یزید نیز رابطه داشتند.پس اگر امام علیه السلام به کوفه می رفت، ابن زیاد نیز می آمد و از اهل بصره و سایر شهرستانها - چه رسد به شام - لشکر مهمی مجهز می نمود و به سمت امام علیه السلام می آمد. آنگاه اهل کوفه از او دست برمی داشتند، چنانکه با زید بن علی بن الحسین علیه السلام، چنین کردند.اگر حضرت دست به چنین کاری می زد، مردم می گفتند که امام حسین علیه السلام عجله کرد. چرا به دعوت چند نفر و با رسیدن چند نامه و قاصد، مبادرت به حرکت نمود؟ خوب بود کمی صبر می کرد و تحقیق می نمود و اگر به راستی طالب او بودند، آنگاه حرکت می کرد.پس این کار امام علیه السلام، اتمام حجتی برای مردم بود و البته حضرت با این کار، راه اعتذار و بهانه گیری را بست. حضرت صبر کرد و جناب مسلم را به عنوان نماینده فرستاد و او مدتی در آنجا تحقیق نمود و جمعیت بسیار زیادی با او بیعت کردند و وقتی جریان را برای امام علیه السلام نوشت، حسب الوعده فورا حرکت نمود.بنابراین امام علیه السلام احتیاط نمود و راه ایراد بر او بسته شد و بی وفایی و نامردی اهل کوفه بر تمام جهانیان ثابت و هویدا گردید که این بی آبرویی را نتوان به هیچ آبی شست. شاید کسی بگوید که از این بیان معلوم می شود که اگر اهل کوفه به عهد خود

ص:263

وفا می کردند چنین نبود که امام علیه السلام قطعا فاتح و غالب می شد، بلکه همان ابن زیاد، با لشکری مجهز از عراق - چه رسد به شام - بر لشکر امام می تاخت و جنگ بپا می کرد. پس چنین نبوده که اگر کوفیان خلاف وعده نمی کردند، سلطنت امام علیه السلام مسلم شود. از کجا که یزید غالب نمی شد؟در پاسخ به این سؤال، می گویم که وظیفه امام علیه السلام ارشاد مردم، دعوت به حق، نهی از منکر و امر به معروف است، و البته این امور موقوف به وجود ناصر و معین است. امیرالمؤمنین علیه السلام سالها بدون یاور بود، لذا خانه نشین شد، و همچنین است حال ائمه دیگر - سلام الله علیهم اجمعین - ولی موقعی که مردم برای یاری امام علیه السلام حاضر شدند و با او بیعت کردند، وظیفه ی او این است که قبول کند و قیام نماید و با مخالفین خود بجنگد، چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام پس از پیدا شدن معین، با ناکثین (اصحاب جمل) و قاسطین (اصحاب معاویه) و مارقین (خوارج نهروان) جنگید.و چنین نیست که امام علیه السلام در زمان خروج، حتما باید فاتح و پیروز شود و یا هیچ مخالفی در برابر نداشته باشد. امیرالمؤمنین علیه السلام مدتها با معاویه جنگ کرد و سرانجام غالب نشد. حتی خیلی از ممالک و شهرهای او به تصرف معاویه درآمد.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز که سالها در مکه توقف داشت و متحمل آزارها شد، وقتی عده ای از انصار و مهاجر در خدمت او حاضر شدند، مشغول جهاد شد، اگر چه در بعضی از جنگها مثل احد و خندق، غالب نگردید. پس اگر اهل کوفه به وظیفه ی خود عمل می کردند و عهد را نمی شکستند و امام علیه السلام را یاری می نمودند و در رکاب او می جنگیدند، در واقع آنها به وظیفه ی خود عمل می کردند؛ چه امام علیه السلام غالب می شد و چه مغلوب. شرط لزوم یاری و وفای به عهد، این نیست که برای امام علیه السلام جنگی اتفاق نیفتد و یا اگر اتفاق افتاد، حتما امام علیه السلام غالب گردد، وگرنه اصلا نباید بر آنان واجب باشد که به عهد خود وفا کنند و امام علیه السلام را یاری نمایند.

ص:264

قضایای حضرت مسلم

مسلم و حدود اختیارات او

هر کس قضایای مسلم بن عقیل علیه السلام را از کتابهای تاریخ و سیره بخواند، شاید درباره ی جناب مسلم، چنین قضاوت کند که او مردی بود دانا و کارآزموده که مطابق وظیفه ی خویش عمل نمود و در کار خود، هیچ مسامحه و تقصیری نفرمود. ولی چه بسا که فرد دیگری، خلاف این معنی را بفهمد.من در این کتاب، به قدر وسع و توانایی خود، مقداری از خدمات جناب مسلم را شرح و تفسیر می نمایم و ثابت می کنم که آن جناب، مأموریت خود را به خوبی انجام داده و به هیچ وجه، تقصیر یا مسامحه نکرده است. قبل از پرداختن به بحث، باید معلوم شود که حدود اختیارات جناب مسلم چه بود و امام علیه السلام برای چه او را فرستاد؟اگر امام علیه السلام او را فرستاده بود که از مردمان کوفه بیعت بگیرد و شهر را به تصرف خود درآورد و مخالفین را سرکوب و نابود نماید و پس از این که این امور را انجام داد، برای امام علیه السلام نامه بنویسد تا به سمت کوفه روانه شود، در این صورت باید گفت که مسلم آن امور را انجام نداده بود و هنوز زمینه را فراهم نکرده، لشکری تهیه ندیده بود و شهر را به تصرف درنیاورده، هنوز والی یزید را بیرون نکرده بود و شیعیان یزید و آل ابوسفیان را حبس یا تبعید ننموده بود. پس چرا برای امام علیه السلام نامه

ص:265

نوشت، و او را طلبید؟ولی اگر وظیفه او این بود که بیاید و از مردم تحقیق کند و آنان را بیازماید که آیا آنچنان که در نامه ها نوشته اند، به راستی برای یاری امام علیه السلام حاضر هستند؟ و یا بر نصرت او اتفاق دارند یا نه؟ و باید این کارها را در پرده و به صورت مخفی انجام می داد و ایجاد شورش نمی کرد و با والی یزید، ابراز مخالفت نمی کرد و اگر در نزد او ثابت شد که مردم چنان هستند که در نامه ها نوشته اند و از آل ابوسفیان، بیزار گشته تصمیم به یاری امام علیه السلام گرفته اند، آنگاه به امام علیه السلام نامه بنویسد، تا امام علیه السلام بیاید و مسلم، بیش از این وظیفه ای نداشته است، در این صورت، می توان گفت که مسلم به وظیفه ی خود عمل کرده و تقصیری از او سر نزده است.امام علیه السلام به اهل کوفه می نویسد:«... و قد بعثت الیکم أخی و ابن عمی و ثقتی من أهل بیتی و أمرته أن یکتب الی بحالکم و أمرکم و رأیکم، فان کتب الی أنه قد أجمع رأی ملأکم و ذوی الفضل و الحجی منکم علی مثل ما قدمت علی به رسلکم و قرأت فی کتبکم، أقدم علیکم و شیکا ان شاءالله». (1) .از این نامه معلوم می شود که سملم را برای چه فرستاده و حدود مأموریت او چیست. مأموریت او تحقیق از حال مردم بود که آیا آنچه را که در نامه ها نوشته و رسولان خبر داده اند، درست است یا نه؟ اگر به راستی، خوبان و عقلا بر یاری امام علیه السلام اتفاق دارند، مسلم باید نامه ای بنویسد تا امام علیه السلام به زودی بیاید.مأموریت جناب مسلم این بود نه چیز دیگر. این مطلب از روایت طبری از ابومخنف و او از «ابوالمخارق راسبی» نیز ثابت می شود. طبری می نویسد:

ص:266


1- 293. تاریخ طبری، ج 5، ص 353. (... اینک برادر و پسر عمو و معتمد خاندانم را سوی شما فرستادم و به او گفتم از حال و کار و رأی شما به من بنویسد. اگر نوشت که برای جماعت و اهل فضیلت و خرد چنانست که فرستادگانتان به من گفته اند و در نامه هایتان خوانده ام به زودی پیش شما می آیم ان شاءالله).

«ثم دعا مسلم بن عقیل فسرحه مع قیس بن مسهر الصیداوی و عماره بن عبید السلولی و عبدالرحمان بن عبدالله بن الکدن الأرحبی فأمره بتقوی الله و کتمان أمره و اللطف، فان رأی الناس مجتمعین مستوسقین عجل الیه بذلک» (1) .امام علیه السلام، مسلم را با سه نفر به سوی کوفه روانه نمود و او را به تقوای خداوند، پرهیزکاری و مخفی نمودن کار خود و مدارا کردن با مردم أمر کرد. و اینکه اگر دید که مردم در یاری امام، متحد الکلمه هستند، فوری باید امام علیه السلام را باخبر نماید.از این نقل نیز معلوم می شود که مسلم، مفتش بود نه والی و عامل از طرف امام علیه السلام برای تصرف شهر و کشتن و زدن و بیعت گرفتن از دشمنان. او مأمور بود که در پنهان، از اوضاع تحقیق کند و امام علیه السلام را باخبر نماید.مسلم، این وظیفه را به خوبی انجام داد. او مخفیانه با اهل کوفه ملاقات کرد و از مردم بیعت گرفت و علاقه شیعیان و اتحاد آنان را به دست آورد. سپس این جریان را برای امام علیه السلام نوشت. پس مأموریت خود را انجام داد و هیچ جای ایرادی به جناب مسلم نیست که چرا والی یزید را از میان برنداشت و چرا شهر را تصرف نکرد و چرا دشمنان را منکوب و مخذول ننمود؟اگر ایرادی هست، به مسلم نیست، بلکه ایراد به امام است که چرا تنها به خاطر بیعت شیعیان، به سوی شهری که در تصرف دیگری است، حرکت نمود؟ باید از قبل، شهر را به تصرف خود درمی آورد و دشمنان را سرکوب می نمود، آنگاه حرکت می کرد. این همان ایرادی است که عقلا به خود امام می کردند و از حرکت او به سمت کوفه منع و نهی می نمودند که قبلا این ایراد را مفصلا پاسخ دادیم.

ص:267


1- 294. همان، ص 354.

ملاقات مسلم با مختار و شیعیان

مسلم پس از تحمل سختی هایی که در راه دید به شهر کوفه رسید. او بر «مختار بن ابی عبیده ثقفی» وارد شد. «هشام کلبی» از «ابومخنف»، و او را از نضر بن صالح روایت کرده است:«شیعیان به مختار بدبین بودند، بلکه او را سب و لعن می کردند و این به جهت کارهایی بود که از او نسبت به امام حسن علیه السلام سر زده بود، تا آن که مسلم وارد منزل او شد، و مختار با او بیعت کرد و صمیمانه خدمت نمود و مردم را دعوت می کرد که بیایند و بیعت کنند.روزی که مسلم خروج کرد مختار در شهر نبود. چون خروج مسلم پیش بینی نشده بود، بلکه در اثر حبس شدن هانی، جناب مسلم به طور ناگهانی خروج نمود و چون مختار از خروج مسلم باخبر شد، شبانه با غلامانش خود را به کوفه رسانید. ولی اوضاع دگرگون شده بود و مسلم مخفی گشته بود. او در اثر نصیحت بعضی از دوستانش آن شب را زیر پرچم «عمرو بن حریث» به صبح رساند و فردا به دیدن ابن زیاد رفت و مورد غضب او واقع شد. ابن زیاد گفت: تو با جماعتی برای یاری مسلم آمده بودی؟! سپس چشم مختار را با چوب معیوب نمود و به شفاعت عمرو بن حریث از قتل نجات و به زندان افتاد». (1) .من می گویم که اگر مختار تا این اندازه مورد تنفر عمومی شیعه بود، جناب مسلم بن عقیل در چنین موقعیتی بر او وارد نمی شد. اگر به راستی مختار به عموی خود که حاکم مداین بود پیشنهاد داده بود که امام حسن علیه السلام را بگیرد و تسلیم معاویه نماید، (2) باز هم گمان نمی کنم که تا این اندازه مورد تنفر عموم و سب و لعن آنها واقع شده باشد.

ص:268


1- 295. همان، ص 570-569.
2- 296. همان، ص 159.

به نظر شما آیا حال مختار که چنان پیشنهادی به عموی خود داد و او قبول نکرد، بدتر است یا حال آن کسانی که امام علیه السلام را دعوت نمودند تا بیاید و او را یاری کنند و چون امام علیه السلام رسید، نادیده گرفتند و به روی خود نیاوردند تا آن که امام علیه السلام کشته شد. آنگاه داد و فریاد برآوردند و طلب خون او نمودند؟ حال عموم شیعیان کوفه چنین بود. آنها امام علیه السلام را دعوت کردند و او را در دست دشمنان رها کرده و یا آن که به طمع مال، خودشان نیز جزو سپاه ابن زیاد شدند و سیاهی لشکر گشتند.آیا گناه این جماعت کمتر از گناه مختار است؟ پس چه شد که همه ی آنها مردمان خوبی بودند، ولی مختار مورد سب و لعن عموم همین شیعیان قرار گرفته بود؟به گمان من، این خبر، مجعول است و برای پایین آوردن مقام مختار ساخته شده است. پوشیده نماند که جناب مختار دشمنان زیادی داشت؛ آل زبیر، بنی امیه و بنی مروان با او دشمن بودند و مردم به جهت تقرب به آن ستمگران، این احادیث باطل را در حق او می ساختند و همچنین رؤسای کوفه با او بد بودند و دشمنی ها داشتند و اضافه کنید بر این جماعت، حس حسادت و رقابتی که در میان شیعیان بود. مگر رفاعه بن شداد که از رؤسای توابین است، به کمک اشراف کوفه، با مختار جنگ نکرد؟ و اگر شبهه را قوی بگیریم که مختار در اول جوانی به جهت طلب مال و مقام چنین پیشنهادی نمود، الحق والانصاف، در آخر عمر خود خدمات بزرگی به عالم اسلام و تشیع نمود.مختار کسی است که بنی هاشم را از چنگال ابن زبیر که مصمم بر سوزاندن آن جمع بود، نجات داد.مختار کسی است که به وسیله ی اموال او گشایشی در کار اهل بیت علیهم السلام شد.مختار کسی که قاتلان امام حسین علیه السلام را نابود نمود، و حزب حسینی را تأسیس فرمود.مختار کسی است که اهل بیت علیهم السلام را از عزا بیرون آورد و:

ص:269

(ان الحسنات یذهبن السیئات). (1) .«قطعا خوبی ها، بدیها را از بین می برد».آری! مختار از بزرگان رجال شیعه محسوب می شد و بجز سلیمان بن صرد، کسی با او برابر نبود. لذا پس از سلیمان، تمام شخصیت های شیعه تسلیم او شدند و در حیات او نیز، تنها مختار بود که در برابر او می توانست مقاومت کند و حزبی تأسیس نماید.پس اگر مسلم بن عقیل در موقع ورود به کوفه، نزد مختار رفت نه دیگران، اشتباه نکرد و این از حسن انتخاب جناب مسلم است. زیرا به فاصله ی سه سال بعد، معلوم شد که تنها فردی از شخصیت های شیعه که می تواند با آل زبیر و بنی امیه مبارزه و مقاومت کند و حتی بر آنها غلبه نماید، همین شخص است، نه دیگری.پس ورود جناب مسلم بر مختار بسیار بجا بوده و از همان نقل ابومخنف از نضر بن صالح معلوم می شود که مختار، در پیشرفت کار مسلم مؤثر بوده، و او مردم را جمع آوری می کرده و نزد مسلم برای بیعت می آورده است. (2) .شیعیان شروع به رفت و آمد به خانه ی مختار کردند و چون جماعتی جمع می شدند، جناب مسلم، نامه امام علیه السلام را قرائت می کرد و شیعیان گریه و زاری می کردند. - مثل آن که وظیفه ی شیعیان همین گریه است و بس! پیش از کشته شدن امام علیه السلام مشغول گریه شدند و تا امروز نیز به همین گریه اکتفاء می کنند. مثل آن که نه آن روز و نه امروز، وظیفه ی دیگری در خدمت کردن به دین و یاری امام زمان علیه السلام نداشته و ندارند -«عابس بن ابی شبیب شاکری» برخاست و حمد و ثنای الهی به جای آورد و به مسلم گفت: من از جانب دیگران سخن نمی گویم و به یاری آنان تو را مطمئن

ص:270


1- 297. سوره ی هود، آیه ی 114.
2- 298. تاریخ طبری، ج 5، ص 569.

نمی نمایم. من از دل مردم خبر ندارم و تو را فریب نمی دهم. ولی از آنچه که درباره ی آن تصمیم گرفته ام، تو را باخبر می نمایم. به خدا سوگند! هر وقت مرا بخوانید، اجابت می کنم و با دشمنان شما می جنگم و در راه یاری شما شمشیر می زنم تا به لقای خداوند برسم و این عمل را برای رضای خدا انجام می دهم. (1) .عابس درست می گفت. او یاری دیگران را وعده نداد، چون آنان را می شناخت و مسلم را فریب نمی داد. او سخن از تصمیم خود به میان آورد، و به گفته ی خود هم وفا کرد.روز عاشورا، همین عابس به امام علیه السلام عرض کرد: یا اباعبدالله! به خدا قسم، در روی زمین عزیزتر از تو ندارم و تو را از همه کس بیشتر دوست دارم و اگر می توانستم از تو با چیزی عزیزتر از جانم دفاع کنم و تو را حفظ نمایم هر آینه این کار را می کردم. السلام علیک یا اباعبدالله! من خدا را شاهد می گیرم که بر دین تو و پدرت هستم.آنگاه با شمشیر کشیده به سمت دشمن روان شد در حالی که در پیشانی آن بزرگ مرد، اثر ضربت بود. (2) .پس از عابس، حبیب بن مظاهر برخاست و به عابس خطاب نمود و گفت: خدای تو را رحمت کند! آنچه در دل داشتی، با کلام مختصری بیان کردی. آنگاه گفت: به خدا سوگند، من نیز مثل شاکری هستم و بر آنچه او تصمیم دارد، من نیز تصمیم دارم. (3) .ای حبیب! خدا رحمتت کند! تو نیز درست گفتی، و مختصرتر از عابس سخن گفتی، و به وعده ی خود وفا کردی.حبیب، چهارمین کسی است که اولین نامه ای را که به امام علیه السلام نوشتند و

ص:271


1- 299. همان، ص 355.
2- 300. همان، ص 444.
3- 301. همان، ص 355.

فرستادند، امضاء نمود. ولی بجز او، از آن چهار نفر، کسی به سراغ امام علیه السلام نرفت و او را کمک نکرد. در روز عاشورا، از حبیب آثار مهمی بجای ماند، و از او خدمات بزرگی سر زد. خطبه ی او در عصر تاسوعا در برابر دشمن که قصد هجوم داشتند، در تاریخ ها محفوظ است. (1) .ابومخنف از «محمد بن قیس» نقل نموده است: چون حبیب کشته شد، کشته شدن او در حسین علیه السلام اثر نمود، و امام علیه السلام را تکان داد و خورد نمود و آن حضرت فرمود:«احتسب نفسی و حماه اصحابی»«اجر خود و اصحاب حمایتگرم را از خدا می خواهم و به حساب او می گذارم». (2) .پس از این دو بزرگ مرد، «سعید بن عبدالله حنفی» برخاست و نظیر سخنان آن دو را ایراد کرد. (3) او نیز راست می گفت، و خدمات حنفی در شب عاشورا نیز، در تاریخ محفوظ است. پس از خطبه امام علیه السلام در شب عاشورا، «سعید بن عبدالله حنفی» گفت: به خدا سوگند! ما از تو دست برنمی داریم تا خداوند بداند که ما پس از پیغمبر، ذریه او را حفظ کردیم. به خدا سوگند! اگر می دانستم که کشته می شوم و بعد، زنده می شوم، آنگاه مرا زنده زنده می سوزانند و خاکستر مرا به باد می دهند و این عمل را تا هفتاد مرتبه انجام می دهند، ای اباعبدالله! من از تو دست برنمی داشتم، چه رسد به این که بیش از یک بار کشته شدن نیست و پس از آن، رسیدن به کرامت ابدی در انتظار ما است. (4) .حکایت جمع شدن شیعیان در منزل مختار و سخن گفتن این چند نفر را

ص:272


1- 302. همان، ص 416.
2- 303. همان، ص 440.
3- 304. همان، ص 355.
4- 305. همان، ص 419.

ابومخنف، از محمد بن بشر به وسیله ی حجاج بن علی روایت می کند. سپس ابومخنف از حجاج نقل کرده که او گفت: از محمد بن بشر پرسیدم: تو که در آن مجلس بودی، آیا چیزی گفتی؟ محمد بن بشر گفت: من دوست داشتم خدا اصحاب مرا با ظفرش عزیز کند و آنان را غالب نماید. ولی کشته شدن را خوش نداشتم و نمی خواستم دروغ بگویم. (1) .من می گویم که چه بسیار خوب بود اگر تمامی شیعیان نظیر این مرد بودند. نه آن نامه ها را می نوشتند و نه در مجلس مسلم بن عقیل، برای بیعت کردن حاضر می شدند. آنان که می دانستند اهل یاری کردن و کشته شدن نیستند، چرا در آن گونه مجلسی شرکت می کردند و وعده های دروغ می دادند؟ من از بزرگان شیعه چون سلیمان بن صرد خزاعی بسیار در حیرتم که مردم را جمع کردند و اتمام حجت نمودند، و آن نامه ها را پیشتر از همه برای امام علیه السلام فرستادند، اما در موقع ورود مسلم به کوفه از آن بزرگان هیچ خبری نبود، و به هیچ وجه از آنان در تاریخ یاد نشده است من تاکنون از سلیمان و مسیب و رفاعه، در قضایای جناب مسلم، اثری ندیده ام و اگر دیدم، در خاطر ندارم و هر چه فکر می کنم، با سوابق آنان در صدر اسلام و تشیع و سبقت آن بزرگان به دعوت از امام علیه السلام نمی فهمم چه شد که آنها نزد مسلم نیامدند و او را یاری نکردند؟ برای چه در قضایای مسلم از آغاز تا انجام، از این چند نفر بزرگان شیعه که رؤسای توابین شدند، اثری نیست؟ در وقت ورود مسلم که ابن زیاد نیامده بود و نماینده ی یزید در آن وقت ضعیف بود، پس برای چه کاری نکردند؟هنوز جواب قانع کننده ای در نظر ندارم. اگر بگویم که آنان نبودند و سفر کرده بودند، پس آن همه گریه و زاری و توبه از آن که امام علیه السلام را یاری نکردیم، برای چه بود؟ و به نظر می رسد که چون مسلم بن عقیل بر مختار وارد شد نه بر آنان، به همین جهت آنها خود را عقب کشیدند و دخالت نکردند. و اگر کسی تاریخ توابین را در

ص:273


1- 306. همان، ص 355.

نظر بگیرد، می بیند که میان آنان و مختار روابط خوبی نبوده، بلکه روابط تیره و تار بوده است و با آن که هر دو گروه، مردم را به یک مقصد دعوت می کردند، میانشان جدایی و اختلاف بوده است، این حب جاه و مقام است که مردان را از مقصد باز می دارد و چه بسا به جای آن که نتیجه بگیرند و فایده بخشند، زیان های بسیار بزرگ از خود به جا می گذارند و یکی از بزرگترین بدبختی های جامعه، همانا اختلاف میان بزرگان و رؤسا بر سر جاه و مقام می باشد.توابین به ریاست سلیمان بن صرد از کوفه بیرون شتافتند و با آن که قاتلان امام مظلوم در کوفه سالم بودند، به سمت عبیدالله بن زیاد در اطراف موصل تاختند. مختار، گروهی از شیعه را از آنان جدا کرد و با خود در کوفه نگاه داشت تا ببیند عاقبت کار سلیمان چه می شود.به عقیده ی نگارنده، اگر سلیمان بن صرد و رؤسای توابین از اول امر، یعنی از همان وقت که جناب مسلم بر مختار وارد شد، با مختار همکاری می کردند و برادرانه اطراف مسلم را می گرفتند، کار به آنجا نمی رسید که مسلم، یکه و تنها، شبانه در کوچه های کوفه حیران و سرگردان بماند.اگر پس از واقعه ی کربلا و خروج توابین، مختار با سلیمان همکاری می کرد، چنین نمی شد که قاتلان امام علیه السلام در کوفه سالم بمانند و عده ای از توابین در بیابانها کشته و فراری شوند و بجز نابودی خود، هیچ نتیجه ای نگرفته باشند. پس منشأ بدبختی ها، همان تفرقه و اختلاف ناشی از حب جاه و مقام رؤسا بود و می توان گفت که این بدبختی از میان جماعت شیعه، هنوز برطرف نشده و تا امروز، این اختلاف نظرها و زندگانی های انفرادی، زیانهای بسیار بزرگی برای جامعه داشته است. مگر در آینده ی نزدیکی برای رضای خداوند و حفظ جامعه، بزرگان از خود، گذشت هایی نموده و اغراض شخصی را فدای مصالح عالی بنمایند. آنگاه روز روشن پدیدار و عمده ی بدبختی های جامعه برطرف خواهد شد.

ص:274

از مقصد دور نشوم. سلیمان و بزرگان شیعه و توابین که برای امام علیه السلام نامه نوشته بودند، به خاطر اغوای شیطان و خیالات نفسانی، به سراغ مسلم نیامدند و او را رها کردند تا کار به جایی کشید که سر و تن مسلم را از قصر دارالاماه پایین انداختند، و جنازه ی او و هانی بن عروه را در بازار کشاندند و بالاتر از همه، امام مظلوم در چند فرسخی کوفه، به آن طرز فجیع، کشته و اهل بیت او اسیر شدند.بی سبب نبود که سلیمان بن صرد خزاعی و اصحابش چون به قبر حسین علیه السلام رسیدند، همگی فریاد کردند و یک دفعه گفتند:«یا رب! انا قد خذلنا ابن بنت نبینا، فاغفر لنا ما مضی منا و تب علینا انک أنت التواب الرحیم، و ارحم حسینا و أصحابه الشهداء الصدیقین و انا نشهدک یا رب! أنا علی مثل ما قتلوا علیه، فان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین». (1) .بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد

تعداد بیعت کنندگان با جناب مسلم

ابومخنف نقل می کند که هیجده هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کرده بودند (2) و مسعودی در مروج الذهب می نویسد: «امام علیه السلام مسلم را به کوفه فرستاد و فرمود: اگر آنچه را که نوشته اند، حق است، مرا باخبر کن تا من نیز به تو ملحق شوم. مسلم، نیمه ی ماه رمضان از مکه بیرون آمد و پنجم ماه شوال، وارد کوفه شد و والی کوفه از طرف یزید، نعمان بن بشیر انصاری بود. مسلم بر مردی بنام «عوسجه» وارد

ص:275


1- 307. همان، ص 589. «پروردگارا! ما پسر دختر پیامبرمان را یاری نکردیم، گناه گذشته ی ما را ببخش و توبه ی ما را بپذیر که تو توبه پذیر و رحیمی. حسین و یاران شهید و صدیق وی را قرین رحمت بدار! پروردگارا!ترا شاهد می گیریم که ما نیز بر همان روشیم که آنها به سبب آن کشته شدند، اگر گناهمان را نبخشی و بر ما رحمت نیاری، از زیانکاران خواهیم بود».
2- 308. همان، ص 368.

شد و مأموریتش را پنهان می نمود و چون خبر آمدن او پخش شد، دوازده هزار نفر از اهل کوفه و به نقل دیگری، هیجده هزار مرد با او بیعت کردند. پس مسلم، امام علیه السلام را از اجتماع مردم باخبر نمود و از او خواست که به سمت کوفه بیاید». (1) .مسعودی در جای دیگری می نویسد:«هنگامی که مسلم خروج کرد، در یک وقت، هیجده هزار نفر حاضر شدند و به کمک او شتافتند». (2) .به نظر نویسنده، از گفته ی دوم مسعودی معلوم می شود که نقل ابومخنف درست است و کسانی که بیعت کرده بودند، هیجده هزار نفر بودند نه دوازده هزار، بلکه از تجمع ناگهانی این عدد در یک وقت دانسته می شود که بیشتر از این تعداد بیعت کرده بودند. چه بسا کسانی بودند که بیعت کرده بودند و از خروج، خبر نداشتند و یا غایب بودند. چون نمی توان باور کرد که تمامی همان عده که بیعت کرده بودند، ناگهان خبردار شدند و در خروج، شرکت کردند.مسعودی می گوید که مسلم، بر عوسجه نامی وارد شد. به نظر من، این نیز نادرست است. زیرا چنین کسی از معاریف نبود. آری! مسلم بن عوسجه از کسانی است که مسلم را یاری کرد، و در کربلا شهید شد. ولی آنچه در این موقعیت مناسب است، این است که مسلم بر بزرگی وارد شود و از کمک او برای مقصود خود بهره مند شود.در نقل ابومخنف آمده است: مسلم بر مختار وارد شد. به نظرم این نقل درست تر است. زیرا مختار بزرگترین شخصیت فعال شیعه در کوفه بود.طبری به سند خود از «حصین بن عبدالرحمن» نقل می نماید:«اهل کوفه به حسین بن علی علیه السلام نوشتند که صد هزار شمشیر زن، یاور تو است. پس آن حضرت،

ص:276


1- 309. مروج الذهب، ج 3، ص 54.
2- 310. همان، ص 58.

مسلم را به کوفه فرستاد و مسلم بر هانی بن عروه وارد شد». (1) .به نظر من، این خبر نیز نادرست است. زیرا جناب مسلم، ابتدا برهانی وارد نشد. ولی پس از آن که ابن زیاد آمد و بر مردم سخت گیری کرد، مسلم تغییر منزل داد و برهانی وارد شد. چنانکه به این امر، اشاره خواهم نمود.کوتاه سخن، جناب مسلم از برای تحقیق احوال مردم آمده بود و مأموریت داشت که پنهانی، با شیعیان تماس و از آنان بیعت بگیرد، آنگاه امام علیه السلام را خبر کند. با مسلم، هیجده هزار نفر از شیعیان، پنهانی بیعت کردند و با اجتماع و گریه و زاری و اظهار اشتیاق برای دیدار امام علیه السلام، جناب مسلم را خشنود نمودند و او از امام علیه السلام دعوت کرد و از مردم اظهار رضایت نمود.در این رابطه حکایتی هست که نقل خواهم کرد. در آن حکایت آمده است که جاسوس ابن زیاد، نزد مسلم بن عوسجه رفت. او با رفت و آمدهای زیاد، توانست به نزد مسلم راه یابد. (2) .از آن حکایت معلوم می شود که آنها تا چه اندازه مخفیانه کار می کردند. هر چند که می توان گفت که این اندازه شدت تقیه و کتمان در زمانی بود که ابن زیاد به کوفه رسید و پیش از او، تا حدودی آزادتر بودند و از همان حکایت معلوم می شود که آنها مشغول تهیه ی اسلحه نیز بوده اند و چنین نبوده که جناب مسلم به صرف تحقیق و اطلاع از تمایل مردم اکتفا کرده باشد. بلکه در عین حال، از برای جنگ در آینده که آن را پیش بینی می نمود، تلاش می کرد و اعانه جمع می نمود و درصدد گردآوری اسلحه بود.شیخ مفید در «ارشاد» و نیز طبری نقل نموده اند: «جناب مسلم به ابوثمامه صیداوی امر کرد تا پول را از او (جاسوس ابن زیاد) بگیرد. ابوثمامه کسی بود که

ص:277


1- 311. تاریخ طبری، ج 5، ص 391.
2- 312. همان، ص 364-362.

اموال به او سپرده می شد و با آن پولها - که از باب اعانه جمع آوری می شد - سلاح می خرید. ابوثمامه نسبت به اسلحه شناخت داشت واز سواران عرب و از بزرگان شیعه بود». (1) .ابوثمامه در روز عاشورا، چون وقت نماز شد، به امام علیه السلام عرض کرد: ای اباعبدالله! جان من فدایت، دشمن به تو نزدیک شده و تو کشته نخواهی شد تا من نزد تو کشته شوم، و دوست دارم خداوند را ملاقات کنم در حالی که این نماز را که وقت آن رسیده است، خوانده باشم.امام علیه السلام فرمود: نماز را به یاد آوردی، خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد. (2) .

خطبه ی نعمان بن بشیر، والی کوفه و نامه ی اشراف کوفه به یزید و آمدن ابن زیاد به کوفه

وقتی جناب مسلم وارد کوفه شد، شیعیان به منزل او رفت و آمد می نمودند و با او بیعت می کردند. به تدریج، کار او بالا گرفت و جای مسلم معلوم شد و خبر به گوش والی کوفه از طرف یزید، نعمان بن بشیر انصاری رسید. نعمان بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، مردم را از فتنه ترساند و گفت: فتنه و جدایی، موجب هلاک مردمان و اتلاف اموال است.آنگاه گفت: تا کسی با من نجنگد، با او جنگ نمی کنم و بر شما سخت گیری نمی نمایم، ولی به خدا سوگند! اگر بیعت خود را بشکنید و با امام خودتان مخالفت کنید، با این شمشیر با شما می جنگم، اگرچه از شما یار و یاوری نداشته باشم، و امید دارم که در میان شما، کسانی که حق را می شناسند، بیشتر از کسانی باشند که گمراه می شوند.

ص:278


1- 313. ارشاد، ج 2، ص 46؛ و تاریخ طبری، ج 5، ص 364.
2- 314. تاریخ طبری، ج 5، ص 439.

عبدالله بن مسلم که از دوستان بنی امیه بود، برخاست و به والی گفت: رأی تو، رأی کسی است که ضعیف شده باشد و با این روش، مملکت اداره نمی شود.نعمان گفت: به نظر من اگر در طاعت خداوند ضعیف باشم، بهتر از آن است که در معصیت خدا عزیز و قوی باشم.پس از آن، عبدالله بن مسلم نامه ای به یزید نوشت. در آن نامه آمده است: مسلم وارد شهر کوفه شده است و شیعیان به دست او با حسین بیعت کرده اند. اگر کوفه را می خواهی، مرد مقتدری را مأمور کوفه نما تا آنچه را که وظیفه ی او باشد، انجام دهد که نعمان، (1) یا ضعیف است و یا خود را به ضعف زده، از خود ضعف نشان می دهد.پس از او، عماره بن عقبه بن ابی معیط و عمر بن سعد نیز هر کدام جداگانه،

ص:279


1- 315. نعمان بن بشیر انصاری، طبعا مردی ضعیف بود. او نه به خاطر خداوند از خود ضعف نشان می داد، بلکه نمی توانست با شمشیر خود بی آن که یاور داشته باشد، با مردم بجنگد. بهترین گواه، عمل اوست. نعمان پس از هلاکت یزید، با ابن زبیر همراه شد و از طرف ابن زبیر، والی حمص شد و چون مروان بن حکم، ضحاک بن قیس را کشت، - ضحاک از افراد ابن زبیر و مقتدرترین طرفدار او در شام بود - قشون هر شهری به سوی شهر خویش فرار نمود. لشکر حمص نیز به حمص رسید. نعمان بن بشیر، والی حمص، همان شب با اهل خود فرار نمود و متحیر و سرگردان بود. اهل حمص، صبح درصدد تعقیب او برآمدند و عمرو بن خلی او را کشت و سر او را در دامن دختر او ام أبان افکند. «تاریخ طبری: 539/5). از همین حکایت، تلون و رنگ به رنگ بودن او در عقیده و نهایت ضعف او در عمل، معلوم می شود. او از آل امیه به ابن زبیر رجوع کرد، ولی نه به کمک ضحاک، با لشکر بیرون رفت و نه پس از کشته شدن او توانست در آن شهر بماند و مدتی مقاومت کند، تا ابن زبیر به او کمک برساند و یا با مروان صلح کند. فرار شبانه ی او به مجرد رسیدن خبر شکست، دلیل بر آن است که نه توانایی بدنی داشت و نه اهل زد و بند سیاسی بود که نتوانست با بزرگ عشیره و قبیله ای متحد شود و یا به او پناهنده گردد. تحیر او در آن شب و گم کردن راه، کاشف از این است که فکر او نیز مختل گشته بود و بدون دلیل و راهنما، از شهر بیرون تاخته، در بیابان حیران و سرگردان گشته بود. او نتوانست روز روشن با قاتل خود دشمنی کند و از خود دفاع نماید! از این حکایت معلوم می شود که او در شهر، حامی نداشت. کسی که تا دیروز والی بود، چگونه امروز یکنفر دوست ندارد؟ آری! این، اندازه ی شخصیت و شجاعت و محبوبیت و موقعیت نعمان است. «مؤلف رحمه الله».

نامه ای به یزید نوشتند که بیش از دو روز میان این نامه ها فاصله نبود. هنگامی که نامه ها به دست یزید رسید، او «سرجون» غلام معاویه را طلبید و با او مشورت کرد و گفت: به نظر تو چه کسی لیاقت آن را دارد که عامل و والی کوفه گردد؟سرجون گفت: آیا به گفته ی معاویه عمل می کنی؟یزید گفت: آری.سرجون گفت: معاویه پیش از مرگ، فرمان داده بود که عبیدالله والی کوفه شود.یزید با آن که از عبیدالله ناراضی بود، به گفته ی سرجون عمل کرد و کوفه را ضمیمه ی حوزه ی ولایت عبیدالله نمود - پس عبیدالله، مثل پدرش زیاد بن ابیه، والی تمامی عراق و ایران و هند گردید -یزید به ابن زیاد نوشت: شیعیان من در کوفه به من نوشته اند که مسلم به کوفه آمده و مردم را جمع آوری می کند تا بر ما خروج نماید و میان مسلمانان اختلاف بیفکند. وقتی نامه ی مرا خواندی، به سمت کوفه حرکت نما و مسلم را تعقیب کن و چون بر او دست یافتی، اختیار داری که او را زندانی یا تبیعد کنی و یا او را بکشی.مسلم بن عمرو باهلی - پدر قتیبه، والی خراسان - نامه را از شام آورد و تحویل عبیدالله داد. عبیدالله فرمان داد وسایل سفر آماده شود تا فردا حرکت کند. (1) .

ص:280


1- 316. تاریخ طبری، ج 5، ص 357-355.

ورود ابن زیاد و همراهانش به کوفه

اشاره

عبیدالله، به همراه مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و گروهی دیگر، به سوی کوفه حرکت کرد. بنابر نقل طبری از عیسی بن یزید کنانی، ابن زیاد، پانصد نفر را انتخاب نمود که همراه وی باشند و در میان آن جمع، عبدالله بن حارث ابن نوفل و شریک بن اعور - که شیعه ی امیرالمؤمنین علیه السلام بود - هم به چشم می خوردند، شریک، با عده ای در میان راه از قافله عقب افتاد و پس از او، عبدالله بن حارث بن نوفل، با جمعی خود را وامانده نشان داد. آنها می خواستند ابن زیاد را معطل نمایند تا امام علیه السلام زودتر به کوفه برسد. ولی ابن زیاد، توجهی به عقب ماندگان نداشت و برای آنان صبر نمی کرد و با عجله خود را به کوفه رساند. (1) .و بنابر نقل طبری از ابومخنف، وقتی ابن زیاد وارد کوفه شد، شریک بن اعور و مسلم باهلی، همراه او بودند. (2) .به عقیده ی نگارنده، این نقل که آنها در راه خود وامانده نشان دادند تا ابن زیاد، دیرتر به کوفه برسد و امام علیه السلام زودتر وارد شود، دروغ محض است. چون موقعی که ابن زیاد از بصره حرکت کرد، امام علیه السلام در مکه بود و هنوز به سمت عراق حرکت نکرده بود. این دروغ، به نفع این عده ساخته شد. دوستان آنها می خواستند آنان را

ص:281


1- 317. همان، ص 359.
2- 318. همان، ص 358.

تبرئه کنند و بگویند که مثلا شریک بن اعور، از شیعیان است و در رکاب امام علیه السلام در جنگ صفین با معاویه می جنگید.اولا، در شیعه بودن او، در این وقت که با ابن زیاد به سمت کوفه می آمد، تأمل دارم. این چه شیعه ای است که در رکاب ابن زیاد می آید؟! در حالی که می داند که یزید او را مأمور چه کاری نموده و او می خواهد با آن عجله خود را به این سرزمین برساند. دیگر آن که، مگر ابن زیاد نمی دانست که او از اصحاب علی علیه السلام در صفین بوده، پس برای چه او را با خود آورد؟ در حالی که اگر ابن زیاد نهایت اطمینان را به او نداشت، در چنین موقعیتی از میان آن همه جمعیت، او را انتخاب نمی کرد.ثانیا، ابومخنف نقل می نماید که شریک بن اعور به همراه ابن زیاد وارد کوفه شد. پس چگونه خود را عقب کشید و وامانده نشان داد؟! شیعه بودن او مثل شیعه بودن خود زیاد بن ابیه است. عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، اگر چه از بنی هاشم و عموزاده ی امام علیه السلام بود، ولی مادرش هند، دختر ابوسفیان بن حرب بود. پس از فرار ابن زیاد از بصره، مردم او را امیر خود نمودند و او در حدود چهار ماه، امیر آنجا بود. آنگاه به نقلی کناره گیری کرد و ابن زبیر، عمر بن عبیدالله بن معمر تیمی را امیر بصره نمود و امیر جدید، عبدالله، امیر اسبق را به جهت خیانتی که در بیت المال نموده بود، زندانی کرد تا چهل هزار درهم را رد نمود. (1) .پس در این موقع که ابن زیاد برای کشتن مسلم و امام علیه السلام به کوفه می آید، بودن او در رکاب این شخص، به نظر من از آن جهت است که از طرف مادر ارث برده، خود را به خویشان مادری بسته و از خویشان پدری گسسته بود. برای اصلاح حال او، بعدها دوستانش این روایت را ساختند که او عمدا خود را عقب کشید تا شاید ابن زیاد نیز عقب بماند و امام بر او جلو بیفتد. به عقیده ی نگارنده، این ها از شیعیان خاص بنی امیه بودند و اصلا با امام علیه السلام ارتباطی نداشتند و آنچه در تاریخ به نفع این

ص:282


1- 319. همان، ص 529-527.

جمع دیده می شود، ساخته دوستانشان است و بس.مثلا، طبری از عیسی بن یزید نقل می نماید: «مختار، با علم سبز و عبدالله بن حارث بن نوفل، با علم و لباس سرخ، با مسلم خروج کرده و ابن زیاد، برای هر که این دو را پیدا کند، جایزه ای قرار داده بود و سرانجام هر دو را گرفت و حبس کرد». (1) .چرا از این جناب عبدالله، تا خروج مسلم اثری نیست؟ چرا در تاریخ، یاری او را به مسلم، نه پیش از خروج و نه در موقع خروج ننوشته اند؟ آیا می توان گفت که او در خانه ی خود در موقع گرفتاری مسلم با علم سرخ و لباس سرخ در حرکت بود و به این سمت و آن سمت می چرخید؟ گذشته از این، مختار موقع خروج جناب مسلم غایب بود و وقتی شبانه آمد، کار از کار گذشته و مسلم، محاصره شده و در خانه «طوعه» بود و مختار به دستور عمرو بن حریث که مختار در زیر پرچم او شب را به صبح آورده بود، نزد ابن زیاد رفت و ابن زیاد او را حبس کرد. (2) .پس مختار نه با مسلم خروج کرد و نه کارش به آنجا رسید که ابن زیاد برای هر کسی که او را پیدا کند، جایزه ای قرار دهد. مختار گم نشده بود و از ابن زیاد خود را مخفی نکرده بود.ابن زیاد موقعی وارد کوفه شد که شیعیان انتظار مقدم امام علیه السلام را داشتند. او به طور ناشناس و با روی پوشیده وارد شد. مردم که او را می دیدند، به او سلام می نمودند و می گفتند: «مرحبا بک یابن رسول الله؛ خوش آمدی!».ابن زیاد از این حسن استقبال، به خشم آمد و چون مسلم بن عمرو باهلی دید که مردم ازدحام کرده اند و دور ابن زیاد را به گمان آن که پسر پیغمبر است، گرفته اند، به مردم گفت: کنار روید! این امیر عبیدالله است. وقتی مردم فهمیدند که او عبیدالله

ص:283


1- 320. همان، ص 381.
2- 321. همان، ص 569 و 570.

است که داخل قصر شده بود. مردم از آمدن او، بسیار محزون و مهموم گشتند. (1) .از همین حکایت می توانید نادانی اهل کوفه را کشف نمایید. کسی را که نشناخته اند و ندانسته اند و روبسته است، چگونه دورش را می گیرند و خیر مقدم می گویند و اظهار سرور و شادمانی می کنند و به او پسر پیغمبر می گویند! آیا به گمان شما، چنین عملی از مردمان عاقل سر می زند؟ حال که دانستند که او ابن زیاد است، به جای آن که مهموم و مغموم شده و برگردند، باید او را با جماعت همراهش - که بنا به نقل ابومخنف به بیست نفر نمی رسیدند محاصره کنند و از میان بردارند و یا آن که بیرون کنند و به شهر راه ندهند، اگر به راستی انتظار مقدم امام علیه السلام را داشته و خیر مقدم می گفتند، باید دشمن او را از میان بردارند و یا زندانی نمایند.آری! مسعودی در مروج الذهب می نویسد: «نزدیک قصر، ابن زیاد روی خود را باز نمود و مردم او را شناختند و فریاد زدند: این پسر مرجانه است و او را سنگ باران نمودند. ابن زیاد وارد قصر شد و خود را از دست مردم نجات داد». (2) .چرا به جای سنگ ریزه، تیر و سنان بکار نبردند و یا غیرتمندی با پنجه قوی خود، مردم را از شر او راحت ننمود؟

ورود ابن زیاد به قصر و خطبه ی تهدید آمیزش

ابومخنف گوید: چون ابن زیاد وارد قصر شد، مردم را به مسجد دعوت کردند. مردم جمع شدند و او پس از حمد و ثنای الهی گفت: من از طرف یزید برای اداره ی امور شما آمده ام. من مأمورم که به کسی که اطاعت از ما بنماید، احسان کنم و به کسی که مخالف ما باشد، سخت گیری نمایم. تازیانه و شمشیرم مخصوص کسی است که نافرمانی کند. هر کس که به جان خود علاقمند است، از عصیان و مخالفت،

ص:284


1- 322. همان، ص 358.
2- 323. مروج الذهب، ج 3، ص 57.

بر حذر باشد.آنگاه از منبر پایین آمد و از روسا و سرشناسان خواست تا کسانی را که مخالف دولت یزید هستند، معرفی نمایند و اگر کوتاهی کردند و از میان طایفه و دسته ی یک رئیس، کسی مخالف بود و خبرش را آن رئیس نداده بود، آن رئیس را به دار بیاویزند و آن دسته را، از عطا و احسان محروم نمایند. (1) .پیشتر گفتیم که چون کوفه مرکز شیعیان اهل بیت علیهم السلام بود، عمال معاویه در طول مدت سلطنت او، اهل کوفه را زیر شکنجه و عذاب بسیاری قرار دادند. آنان اگر چه زیر بار حکومت معاویه رفته بودند، ولی از مرام و مسلک خود دست برنمی داشتند و همیشه معاویه از خروج و مخالفت آنها علیه خود و فرزندش یزید، در اندیشه بود. از این رو تا توانست، از شیعیان کشت و فردی مثل زیاد بن ابیه را والی کوفه نمود.نقشه ی او این بود که تا می تواند شیعیان را بکشد و نابود سازد. زیاد، چون خود از شیعیان علی علیه السلام بود و شیعیان را کاملا می شناخت، سلطنت چنین سفاک بی پدری از طرف معاویه برای نابودی شیعه، معلوم است که چه آثار و ثمراتی داشت، و بر شیعیان در طول این مدت چه گذشت.شما از این حکایت سربسته می توانید کارها و سیاست هایی که برای اهل کوفه ترتیب داده بودند را کشف کنید.طبری به سند خود از عیسی بن یزید کنانی روایت می کند که ابن زیاد به هانی گفت: آیا نمی دانی که پدرم وقتی وارد این شهر شد، کسی از شیعه را بجز پدر تو و حجر بن عدی زنده نگذاشت؟ قضایای حجر را نیز تو می دانی که بر سر او چه آمد و چگونه کشته شد. ولی با تو همیشه خوش رفتاری داشت و سفارش تو را به حاکم

ص:285


1- 324. تاریخ طبری، ج 5، ص 358 و 359.

کوفه می نمود. هانی تصدیق نمود. (1) .پس عمال معاویه، مردان متعصب شیعه را می کشتند و آنان را از سر کارها برمی داشتند و به جای آنان، مردم پست و دنیا طلب را بر کارهای حساس می گماشتند. ریشه ی جوانمردی، شجاعت و فتوت و شرافت این جمع را می خشکاندند، و تخم فقر، ذلت، نفاق، اختلاف و وحشت از امرا و قشون و سپاه شام را در دلهای کوفیان می کاشتند.آنها پس از بیست سال تبلیغ و قتل و غارت، مردم را با این صفات تربیت نمودند؛ همه از اهل شام می ترسیدند و هر کدام، به دیگری بدبین و هر یک از دیگری گریزان بود. رابطه ی دوستی در میان این جمع نبود، و از صدق و صفا و اطمینان به یکدیگر خبری نبود. از تشیع، جز اسمی و از بغض و کینه و عداوت با آل ابوسفیان، جز حرفی باقی نمانده بود، چه خوب گفت فرزدق شاعر به امام مظلوم علیه السلام:«قلوب الناس معک و سیوفهم مع بنی أمیه؛ (2) دلهای مردم با تو است اما شمشیرشان با بنی امیه».به راستی که از تشیع و دشمنی با آل ابوسفیان، همان اظهار زبانی باقی مانده بود. وگرنه، شمشیرها به نفع بنی امیه کشیده می شد، و اوامر آنان، هر چه که بود، اطاعت می شد.این، نتیجه زحمات معاویه در طول بیست سال بود که واقعیت و حقیقت، از میان رفت و علاقه به دین و مذهب کم شده، خوف از معاویه و یزید، در قلوب جای گرفته بود. شیعه از یکدیگر جدا گشته، روابط و اتحاد و ائتلاف، تبدیل به نفاق گشته بود. شما حال شیعیان کوفه را می توانید از این قصه هم به دست بیاورید: جناب مسلم در طول توقف خود در کوفه - که در حدود شصت روز بود - هفتصد درهم

ص:286


1- 325. همان، ص 361.
2- 326. همان، ص 386.

قرض نمود، لذا هنگام شهادت، به ابن سعد وصیت فرمود که مال او را بفروشد و قرض او را ادا نماید. (1) شیعیانی که این همه نامه نوشته بودند و امام علیه السلام را طلبیده بودند و امام علیه السلام جناب مسلم را نزد آنان روانه نمود، چرا نباید مخارج مسلم را تأمین کنند؟ چنین شخصیتی در چنین موقعیتی، چرا می بایست از جهت مالی در مضیقه باشد و هفتصد درهم قرض نماید؟آیا شیعیان پول داشتند و به او نمی دادند و یا آن که نداشتند که مساعدت نمایند؟ بنا به فرض دوم، فقر آنان و بر فرض اول، فقدان فتوت و جوانمردی و تشیع راستین در میان آنان ثابت می شود.از قصه (2) آمدن جاسوس ابن زیاد و دادن سه هزار درهم برای کمک نیز معلوم می شود که جماعت شیعه، گرفتار فقر مالی بودند، لذا از این راه به دام افتادند و دشمن آنان را غافلگیر نمود. این وجوه، برای خرید اسلحه جمع آوری می شد.از این حکایت معلوم می شود که چگونه شیعیان خلع سلاح شده بودند و چقدر معاویه با احتیاط بوده که دشمنان خود را بی اسلحه و با فقر و فلاکت و اختلاف، نگاه می داشته است. این سیاست معاویه، سرمشق تمام سلاطین جهان می باشد و به غیر این وسیله، هیچ مستعمره ای را نمی توان گرفت یا نگهداری نمود. هر کس که مستعمره می خواهد، تنها راهش ایجاد اختلاف و فقر و هرج و مرج و نفاق و نادانی و سپردن حکومت به خائنین و کشتن عقلا و مصلحین است. عجیب تر این که همیشه خود را برای آن جامعه، مصلح و دلسوز معرفی می نمایند و خیانت و تقصیر را به همان جماعت نسبت می دهند و آنان را مردمانی نالایق و جاهل می خوانند.معاویه، شیعیان را به این رنگ درآورده و همیشه آنان را مرعوب سپاه شام

ص:287


1- 327. همان، ص 376.
2- 328. همان، ص 362.

نموده بود. در سر آنان جا گرفته بود که هیچ وقت نمی توانند با سپاه شام جنگ کنند و یا روبرو شوند.ابن زیاد، از این فقر و فلاکت شیعیان و ترسشان از اهل شام، کاملا استفاده کرد و بهترین وسیله ی او برای پراکنده ساختن اهل کوفه از اطراف مسلم، همین بود که سپاه شام می رسد و شما طاقت جنگ با آنان را ندارید.مردم نیز این مطلب را قبول داشتند و در نزد آنان مسلم و روشن بود. لذا به تدریج می آمدند و خویشان و دوستان خود را می بردند و جمعیت را متفرق می نمودند.

ص:288

عزت و اقتدار حضرت مسلم در برابر بنی امیه

اشاره

جناب مسلم چون ضعف شیعه را حس نمود، خواست خود را در مقابل این ستمکار تقویت کند، و بهترین راه به نظر او، رفتن به منزل هانی بن عروه ی مرادی بود. از طرفی جای او در منزل مختار معلوم شده بود و جهت اختفا، باید تغییر منزل می داد.

موقعیت هانی

مسعودی در مروج الذهب گوید: هانی، شیخ و زعیم طائفه «مراد» بود و در آن زمان، چهار هزار سواره و هشت هزار پیاده، به فرمان او بود و اگر هم عهدان خود را در طائفه کنده و دیگر طوائف در موقع حاجت می طلبید، سی هزار مرد جنگی برای او آماده می شد. (1) .پس هانی، از بزرگترین شیوخ کوفه یا عراق محسوب می شد. زیاد بن ابیه که تا می توانست بزرگان شیعه را می کشت، نسبت به هانی علاقه ی به خصوصی داشت و سفارش او را به حاکم کوفه نموده بود. پس هانی، شیخ طائفه و در نزد دولت، موجه

ص:289


1- 329. مروج الذهب، ج 3، ص 59.

بود و همین احترام در دستگاه دولتی، موجب زیادی عظمت و نفوذ کلمه و محبوبیت او در میان مردم می گشت.جناب مسلم در این موقع که متوجه خود و ضعف شیعه می شود، بهترین وسیله برای تقویت خود را متحد شدن با هانی می بیند.البته، رئیس عشیره بسیار محترم است و اوامر او را عشیره اش اجرا می کنند هر چند که مخالفت با دین و طریقه ی مذهب باشد. اگر او فرمان قتل مظلومی را بدهد، بی درنگ او را می کشند و اگر فرمان یاری او را دهد بدون معطلی از او حمایت می کنند. پناه دادن هانی به مسلم و حمایت از او، موجب این بود که تمامی آن جمعیت از بهترین یاوران جناب مسلم باشند و در این موقع می بایست از او حمایت کنند هر چند که شیعه نباشند و یا حتی ناصبی باشند. زیرا فرمان شیخ و رئیس طایفه، بالاتر از قوانین جاریه در نزد اتباع وی است.

کیفیت رفتن مسلم نزد هانی

طبری نقل می کند: پس از آن که مسلم مطلع شد که ابن زیاد مردم را تهدید کرده و به وسیله جاسوسان و عمال خود، سخت گیری نموده و حضورش در منزل مختار فاش شده، از خانه بیرون آمد و به خانه ی هانی رفت. هانی چون مسلم را دید خوشش نیامد. مسلم گفت: آمده ام به من پناه دهی و مرا مهمان خود نمایی.هانی گفت: مرا به زحمت می اندازی و اگر نبود که در منزل من پا گذارده ای و به من اطمینان پیدا کرده ای، هر آینه دوست می داشتم و از تو می خواستم که مرا رها کنی و از منزل من بیرون روی، ولی مثل من مثل تو را رد نمی کند، داخل شو.او داخل خانه شد، و شیعیان شروع به رفت و آمد نزد مسلم در خانه هانی نمودند. (1) .

ص:290


1- 330. تاریخ طبری، ج 5، ص 362.

همچنین طبری از ابومخنف نقل می کند که هانی به ابن زیاد گفت: به خدا سوگند! من مسلم را به خانه ام دعوت نکردم و از کار او اطلاع نداشتم تا او را دیدم بر در خانه ی من نشسته و از من اجازه می خواهد که داخل خانه شود. من حیا کردم که او را رد نمایم، پس او را در منزل آوردم و مهمان خود نمودم، و الان اگر بخواهی، می روم و به او می گویم که از خانه من بیرون شود و هر کجا می خواهد برود و از پناه من بیرون آید.ابن زیاد گفت: از تو دست برنمی دارم تا او را نزد من آوری و تسلیم من نمایی. (1) .به نظر من، این نقل ها نادرست بوده، و در موقع سلطنت ابن زیاد و آل امیه ساخته شده است، حال یا برای تعظیم آل زیاد و بنی امیه، یا به نفع فامیل هانی و یا برای پایین آوردن منزلت بزرگان دین همچون جناب مسلم بن عقیل و هانی بن عروه، زیرا اولا اگر واقعا هانی مأخوذ به حیا شده بود، می بایست فقط جان مسلم را حفظ کند و وسائل نجات او را از شر ابن زیاد فراهم سازد، (مثلا می توانست نزد ابن زیاد برود و از او بخواهد به مسلم اجازه دهد که به حجاز برگردد. یا آنکه شبانه او را با مردمانی به سمت حجاز روانه کند و یا آنکه او را در خانه خود و یا یکی از بستگان خود مخفی نماید) نه این که مسلم در خانه هانی مشغول فعالیت شود و شیعیان با او رفت و آمد داشته باشند و در آنجا برای خرید اسلحه پول جمع آوری نمایند.از همان نقل گذشته (2) معلوم شد که شیعیان پس از رفتن مسلم به خانه هانی، با او رفت و آمد داشته اند. و طبق نقل دیگر، ابن زیاد به هانی گفت: این کارها چیست که در خانه تو واقع می شود؟ تو در مقام فتنه و اختلاف و دشمنی با یزید برآمدی، مسلم را در خانه خود مخفی نمودی، و برای او سلاح و لشکر جمع آوری

ص:291


1- 331. همان، ص 366.
2- 332. همان، ص 362.

می کنی. گمان کردی این کارهای تو بر ما مخفی می ماند؟! (1) .همان جاسوس ابن زیاد که سه هزار درهم آورده بود، به خانه ی هانی رفت و آمد می نمود. او مطلع شد که اعانه برای تهیه سپاه و سلاح جمع آوری می شود. پس این امور با این که هانی به مسلم پناه داد چون مأخوذ به حیا شد، ناسازگار است، و این امور که اتفاق افتاد، کشف از این می کند که هانی از شیعیان حقیقی و در مقام مبارزه و قطع ریشه ی فساد و کوتاه کردن دست بنی امیه و خدمت به خاندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده است، و به همین سبب شهید شد.ثانیا، مسعودی در مروج الذهب نوشته است: چون مسلم از آمدن ابن زیاد باخبر شد، به منزل هانی بن عروه مرادی نقل مکان کرد. ابن زیاد به وسیله ی جاسوسی از مکان مسلم مطلع شد، پس محمد بن اشعث بن قیس را نزد هانی فرستاد تا هانی را نزد او بیاورد. وقتی ابن اشعث، هانی را آورد، ابن زیاد از مکان مسلم پرسید. هانی انکار کرد، پس ابن زیاد با هانی درشتی کرد.هانی گفت: زیاد پدر تو بر من حق دارد و من میل دارم احسان او را پاسخ داده باشم، و تو را به چیزی دلالت کنم.ابن زیاد گفت: آن چه چیز است؟هانی گفت: تو با اهل بیتت و آنچه مال داری، به سلامت به شام روید. چون کسی آمده که سلطنت حق او است و او سزوارتر از تو و از یزید است.ابن زیاد او را نزدیک طلبید، و با چوبی که در دست داشت دماغ هانی را شکست و ابروی او را شکافت و گوشت صورت او را کند و چوب را بر سر و صورت او شکست.هانی دست برد و شمشیر پاسبانی را که ایستاده بود کشید، پاسبان شمشیر را به او نداد. اصحاب هانی که بیرون درب بودند فریاد کردند هانی را کشتند. ابن زیاد

ص:292


1- 333. همان، ص 365.

ترسید و هانی را در اطاقی نزدیک خود زندانی نمود، و شریح قاضی را نزد مردم روانه نمود و شریح شهادت داد که هانی زنده است و بدین ترتیب مردم بازگشتند. (1) .مؤید این نقل نیز روایتی است که طبری به سند خود از «حصین بن عبدالرحمان» نقل نموده، حصین می گوید:مسلم در منزل هانی جای گرفت و مردم دور او جمع شدند. این خبر به گوش ابن زیاد رسید. ابن زیاد هانی را نزد خود خواند و به او گفت: آیا من تو را اکرام نکردم و به تو خدمت ننمودم؟ هانی تصدیق نمود.ابن زیاد گفت: پس جزای تو به من چه چیز است؟هانی گفت: من تو را حفظ و از تو نگاهداری می کنم.ابن زیاد گفت: تو من را نگاه می داری؟ پس با چوب او را زد، و به فرمان او هانی را کشتند. (2) .مؤید این دو نقل، نقل دیگری است که طبری به سند خود از «عیسی بن یزید کنانی» روایت نموده که چون ابن زیاد حق خود و پدرش را نسبت به هانی ثابت نمود، به او گفت: جزای من این بود که دشمن من، مسلم را در خانه ی خود مخفی نمایی؟هانی منکر شد. ابن زیاد جاسوس را طلبید، وقتی هانی او را دید، فهمید که او این خبر را به ابن زیاد رسانده است، پس به ابن زیاد گفت: تو از جریان باخبر شدی، و من حق تو را ضایع نمی کنم و جزای احسان تو این است که با اهل خود در امان هستی، برو آنجا که خواهی.مهران غلام ابن زیاد گفت: این چه ذلتی است که به تو روی آورده!؟ این بنده،

ص:293


1- 334. مروج الذهب، ج 3، ص 57.
2- 335. تاریخ طبری، ج 5، ص 391.

در سلطنت تو، تو را امان می دهد!ابن زیاد گفت: مهران! بگیر او را.مهران هانی را گرفت، و ابن زیاد با چوب به صورت هانی می زد تا آن که دماغ و پیشانی او را شکست. طایفه ی مذحج باخبر شدند و قصر را محاصره کردند. ابن زیاد هانی را حبس نمود و به شریح گفت: خبر زنده بودن او را به طایفه ی مذحج بده و مردم را پراکنده کن، او نیز همین کار را انجام داد. (1) .از این نقلها معلوم می شود که هانی با کمال شهامت و شجاعت اظهار نموده که سلطنت حق یزید و آل امیه نیست، بلکه حق پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است، اما به جهت احسان «زیاد» و خدمات عبیدالله حاضر است به او کمک نماید، و ابن زیاد و فامیل و اموال او را در پناه خود به هر کجا که می خواهد برساند.پس چگونه می شود آن نقلی که می گوید: «من مأخوذ به حیا شدم، او به خانه من آمد و من مجبورا او را پناه دادم و حاضر هستم بروم او را بیرون کنم تا هر کجا که می خواهد برود» صحیح باشد.ببینید میان این دو نقل چقدر تفاوت است!! البته در زمان سلطنت یزید و آل امیه چیزی که به شئونات و مقام آنان برخورد نداشته باشد ساخته می شود، و حتما مقام هانی را پایین می آوردند و مقام آنان را بالا می برند، و این کاری است که به خوبی انجام داده اند.اگر کسی می خواهد از مجعولات آن دوره که به جهت تقرب به سلاطین ساخته شده، مطلع شود همین کتاب «تاریخ طبری» را به دقت ملاحظه کند، می بیند که برای موضوع واحدی، نقل های متناقض و مختلفی است که هیچ راه جمع ندارد، و منشأش همین است که هر نقلی برای غرضی ساخته شده، که حق را در لفافه ی باطل بپوشانند.

ص:294


1- 336. همان، ص 361.

البته شخص بصیر و مطلع به خوبی می تواند حق را تشخیص دهد و از باطل جدا سازد.ثالثا، جناب مسلم، جناب هانی را از میان تمام رؤسای شیعه اختیار نمود و به منزل او رفت. همین کار جناب مسلم، کاشف از این است که کمال اطمینان را به هانی داشته، و او را به تمام معنی جوانمرد می دانسته و حقا هم این تشخیص درست بود، زیرا آنچه مسلم و مقطوع است همین است که این بزرگمرد به جهت حفظ مسلم به شمشیر ابن زیاد کشته شد، و تا او بود ابن زیاد به مسلم دسترسی نداشت، و پس از کشته شدن یا حبس شدن او مسلم بیرون آمد، و بالاخره به دام افتاد.پس چنین بزرگمردی که مسلم به او پناه آورده نمی گوید: میل داشتم مرا به زحمت نیفکنی و از خانه ی من بیرون روی، یا مجبور شدم از تو حمایت کنم، و یا به ابن زیاد بگوید: می روم او را از خانه بیرون می کنم.این گونه کلمات، شایسته ی چنان بزرگمردی نبوده و حقا برای توهین به هانی و تجلیل از مقام سلطنت و تقرب به آنان چنین سخنانی ساخته شده است. آنچه به نظر من درست می آید این است که چون جناب مسلم خواست در مقابل ابن زیاد خود را محکم نماید و از کمک هانی کاملا بهره مند شود، به منزل هانی رفت، و آن جوانمرد در منزل خود از مسلم پذیرایی نمود، و همان خانه را سنگری محکم کرد، و از آنجا مشغول جمع آوری سپاه و سلاح شدند.البته، هانی به دام افتاد وگرنه هیچ وقت ابن زیاد توانایی مقاومت در برابر او را نداشت. هانی عظمت خود را اصلا از دست نداد و در برابر ابن زیاد خود را نباخت، بلکه خود را شخصی شجاع و رئیس قبیله می دانست، لذا می خواست جزای احسان او و پدرش را با پناه دادن به ابن زیاد و روانه کردن او و اهل بیت او به شام، بدهد؛ هانی تا آن دم آخر خود را نباخته بود، وگرنه دست به شمشیر نمی برد،

ص:295

همان اقدام او در دارالاماره و کشیدن شمشیر آن پاسبان، کشف از نهایت شجاعت و عظمت هانی می نماید. او نظیر این عمل را در بازار کوفه، موقع کشته شدن انجام داد.آری! هانی شریف، شجاع، رئیس قبیله و شیعه ی حق شناس، آن سخن را به مسلم یا به ابن زیاد نمی گوید؛ هانی بزرگتر از آن است که بخواهد مسلم را از خانه براند.رابعا، جناب مسلم بزرگتر از آن است که ندانسته وتحقیق نکرده به تنهایی برود بر در خانه ی هانی بایستد یا بنشیند تا هانی او را پناه دهد و مهمان نماید.و از طرف دیگر، هنوز که جمعیت شیعه امتحان نداده بودند، و از دور او پراکنده نشده و او را تنها نگذاشته بودند که چنین عملی از او سر بزند. البته کسی مثل جناب مسلم، خصوصا در آن وقت که دوستان او را رها نکرده، و از کمک دریغ نداشته اند، بدون سابقه و اطلاع از نظر هانی به منزل او نمی رود. و اگر مسلم فقط می خواست از کمک هانی استفاده کند، برای چه به وسیله ی دوستان خود از بزرگان شیعه، نظر هانی را به دست نمی آورد؟البته همان بزرگان می روند و هانی را وادار می کنند که بیاید و از جناب مسلم دعوت کند و او را به منزل خود ببرد و این، در صورتی است که خود هانی ملازم مسلم نبوده و از آن سرور در ابتدا دعوت نکرده باشد. پس چه شده که به مجرد رسیدن ابن زیاد به کوفه، فورا مسلم خود را ببازد، به این اندازه که به تنهایی به خانه هانی برود، بنشیند و به آن نحو وارد خانه او شود.جناب مسلم، همان شجاع دلاوری است که سپاه ابن زیاد نتوانستند با او جنگ کنند، و از بالای بام به وسیله ی سنگ و آجر و افکندن آتش او را خسته کردند. (1) مسلم، همان شجاع توانایی است که در دارالاماره به ابن زیاد آن کلمات را گفت، و

ص:296


1- 337. همان، ص 373.

دم مرگ به قاتل خود آن سخن را فرمود که خود ابن زیاد تعجب کرد و گفت: آیا وقت کشته شدن نیز فخر می کند؟! (1) چنین مرد شجاعی که به هیچ وجه خود را نباخته، جهت ندارد که از اول این گونه سبکی نماید و از منزلت خود بکاهد.به عقیده ی من، این قمست از نقل، قطعا برای پایین آوردن مقام مسلم و بالا بردن ابن زیاد ساخته شده است، چون نظیر این عمل - بلکه بدتر از آن - از ابن زیاد سر زد، موقعی که جمعیت از او پراکنده شده بودند، او لباس زنانه پوشید و خود را به خانه ی مسعود رسانید، چنانکه این قصه را شرح خواهم داد.پس برای آن که کوچکی را بزرگ نمایند، بزرگانی را کوچک می کنند، تا گفته شود این عمل از دیگران نیز سر زد، و اختصاص به ابن زیاد ندارد.این روایات متناقض و مختلف که در کتب تاریخ و به خصوص در کتاب طبری جمع شده، ساخته ی مردمان پست دنیا طلب است که برای تقرب به سلاطین جهت پرده پوشی حق و جلوه دادن باطل ساخته اند. چه بسا منافقینی از این راه به دنیا رسیدند و حقیقتی را مخفی کردند اتفاقا در قضایای امام شهید و وقایع روز عاشورا و دنباله آن، این گونه احادیث، بسیار ساخته شده است. البته دوستان آل زیاد و ابوسفیان تا می توانستند از عظمت امام شهید و مسلم بن عقیل کم می نمودند که در همین کتاب - به عون الهی - به پاره ای از خیانتهای منافقین و جنایتهای آنها در تاریخ اشاره می نمایم. کسانی که در این کتب سیر و گردش می کنند نباید تا نقلی را دیدند، بدون تحقیق آن را باور کنند و به آن ترتیب اثر دهند.دشمنان آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم در همین نقل از عظمت و شرافت رئیس شیعه ی ما، - یعنی اول شهید در راه اهل بیت، هانی بن عروه - و از جلالت و علو شأن و مقام اولین شهید از اهل بیت علیهماالسلام، مسلم بن عقیل، تا توانستند کاستند، و به جای آن تا توانستند حدیثی که موجب وهن و کوچک نمودن این دو بزرگ مرد باشد ساختند

ص:297


1- 338. همان، ص 377 و 378.

پس، حدیث رفتن مسلم به تنهایی و نشستن بر در خانه هانی و جواب هانی به مسلم و به ابن زیاد، همه ی این ها مولود اغراض منافقین و دشمنان آل محمد و دوستان آل ابوسفیان است. از همین رو بر شیعیان است که این گونه احادیث را اگر می خوانند یا می نویسند، مردم را متوجه دروغ بودن آن بنمایند، تا ندانسته به مقصد شیاطین کمک نکرده باشند، و از عظمت و علو مقام بزرگان دین نکاسته باشند.خامسا، اگر هانی حاضر می شد که مسلم را از خانه بیرون کند تا هر کجا که خواهد برود، پس برای چه ابن زیاد از او قبول نکرد؟ ابن زیاد از آن ترس داشت که هانی با استفاده از عظمت و جمعیت خود، از جناب مسلم حمایت کند و از او دفاع نماید، پس اگر هانی، مسلم را از خود جدا می کرد، می بایست که ابن زیاد از او راضی شود، پس برای چه او را با چوب به قدری بزند که دماغ او را بشکند، و گوشت صورت او را جدا سازد؟!اگر بگویید: ابن زیاد اطمینان نداشته که هانی راست می گوید، و اگر بیرون می رفت شاید چنین اقدامی نمی کرد. جواب آن این است که در این صورت ابن زیاد می بایست از او وثیقه ای بخواهد و ضامن بگیرد که چون بیرون رود خلاف نکند، این است راه و طریقه ی عقلا در چنین مواردی، نه زدن و حبس کردن و کشتن.اگر هانی می گفت: من مجبورا به او پناه دادم و حال می روم و او را بیرون می کنم و دیگر به من مربوط نیست، تمامی اشرافی که در آنجا حاضر بودند پشتیبان هانی می شدند، و به ابن زیاد می گفتند: راست می گوید.به علاوه، طریقه ی عرب بر این جاری بود که در این گونه مواقع، طرف را از خود جدا می ساختند و از پناه خود بیرون می نمودند تا هر توهین و جسارتی که به او می شود به پناه دهنده مربوط نباشد، و او بتواند بگوید: تا در پناه من بود کسی به او ضرری نرسانید؛ در این مورد هیچ جهت ندارد که ابن زیاد بر هانی سختگیری کند و او را بکشد.

ص:298

پس کشته شدن هانی، شاهد صدقی بر دروغ بودن این نسبتها به جناب هانی است و شاهدی قطعی است بر آن که هانی بزرگترین فرد شیعه بوده که تصمیم داشته از مسلم حمایت کند و از او دست برندارد. در نتیجه، در همین راه کشته شده است سلام الله علیه.

جاسوس ابن زیاد و رفتن او نزد مسلم بن عوسجه

هنگامی که ابن زیاد وارد کوفه و در دارالاماره مستقر شد، تمام هم و فکرش این بود که بر مسلم دست یابد و جمیعت او را متفرق سازد. اما مسلم مخفی بود - و از اول ورود به کوفه در پنهانی مشغول فعالیت بود، و شاید در این موقع، بیش از پیش در کتمان کار خود سعی می فرمود - و دست یافتن بر آن سرور کار آسانی نبود، لذا عمال و جاسوسان ابن زیاد مشغول فعالیت شدند.طبری به سند خود روایت می کند: ابن زیاد، معقل غلام خود را خواست و به او سه هزار درهم داد و گفت: اصحاب مسلم را پیدا کن و این وجه را به آنان بده، و بگو برای کمک به جنگ با دشمنان شما است، و اظهار کن که تو از شیعیانی. وقتی این وجه را به آنان بدهی به تو اطمینان پیدا می کنند، و چیزی را از تو پنهان نمی دارند و تو صبح و شام با آنان باش و از جریان آگاه شو.معقل به مسجد کوفه آمد، شنید مردم می گویند: این مرد برای حسین علیه السلام بیعت می گیرد، و او مسلم بن عوسجه اسدی بود، پس نزد مسلم آمد. او نماز می خواند. پس از تمام شدن نمازش به او گفت: من از اهل شام و از شیعیان اهل بیت و دوست دوستانشان می باشم. شنیده ام یکی از اهل بیت به کوفه آمده و برای پسر پیغمبر بیعت می گیرد، از این رو آمدم و این پول را آوردم که به او بدهم، ولی کسی را نیافتم که مرا نزد او ببرد یا جای او را به من نشان دهد. من در مسجد نشسته بودم که شنیدم بعضی از مردمان می گویند که شما از او اطلاع دارید، نزد شما آمدم و پول را آوردم

ص:299

که به شما بدهم. مرا نزد مسلم بن عقیل ببرید، تا با او بیعت کنم، و اگر بخواهی از من جلوتر بیعت بگیر، آنگاه مرا به خدمت ایشان برسان.مسلم بن عوسجه گفت: از ملاقات با تو خرسندم که به آرزوی خود رسیده ای و خداوند به وسیله ی تو اهل بیت علیهم السلام را یاری می کند، ولی از آن که کار ما به آخر نرسیده و نقشه ی ما تمام نشده، خوش نداشتم راز ما از پرده بیرون افتد، چون از ابن زیاد می ترسم.جاسوس در همان مجلس بیعت کرد، و مسلم بن عوسجه از او عهد و پیمان گرفت که این امر را مخفی کند و کسی را مطلع نسازد، سپس به او گفت: چند روز به خانه ی من رفت و آمد نما تا وقت آن برسد که تو را به نزد مسلم بن عقیل ببرم و به حضورش شرفیاب شوی. (1) .این جاسوس پس از چند روز، نزد مسلم بن عقیل رفت و همه روزه در محضر ایشان حاضر بود و تمام جزئیات را برای ابن زیاد شرح می داد. (2) .

چرا مسلم بن عوسجه، جاسوس ابن زیاد را نزد جناب مسلم برد؟

گویند: «حب الشی یعمی و یصم»، به راستی که این سخن، حکیمانه، درست و بسیار محکم است. مسلم بن عوسجه هم جوانمردی است که در سراسر وجودش عشق و علاقه ی امام حسین علیه السلام موج می زند، او همان کسی است که وقتی روز عاشورا بر زمین افتاد، امام علیه السلام بر بالین او حاضر شد و فرمود:«خداوند تو را رحمت کند (فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا)». (3) .

ص:300


1- 339. همان، ص 362.
2- 340. همان، ص 364.
3- 341. سوره ی احزاب، آیه ی 23.

«برخی از آنان به شهادت رسیدند، و برخی از آنها در همین انتظارند و هرگز عقیده ی خود را تبدیل نکردند».پس حبیب بن مظاهر نزدیک او رفت و به او گفت: بسیار سخت و ناگوار است بر من که تو را در این حال ببینم، تو را به بهشت بشارت می دهم.مسلم با صدای بسیار ضعیفی به حبیب گفت: خداوند تو را به خیر بشارت دهد.حبیب گفت: اگر نه این است که من به دنبال تو می آیم، هر آینه میل داشتم مرا به آنچه می خواستی وصیت کنی تا انجام دهم.مسلم بن عوسجه گفت: خداوند تو را رحمت کند! سفارش این مرد را به تو می نمایم، و اشاره به امام مظلوم نمود. و از او خواست که جان خود را فدای امام نماید.حبیب گفت: به خداوند کعبه قسم که چنین می نمایم. (1) .مسلم بن عوسجه در کوفه می خواهد حسین علیه السلام را یاری نماید، او می خواهد از عموزاده ی امام علیه السلام حمایت کند و برای او یار و یاور تهیه نماید و برای کمک به سپاه حسین علیه السلام اسلحه خریداری کند. او سر تا پا در احساسات فرورفته و به جز یاری حسین علیه السلام چیزی در نظر ندارد، در نتیجه وقتی که می شنود مرد غریبی می گوید: من از شیعیان هستم و برای یاری امام علیه السلام آماده ام و این سه هزار درهم را برای کمک به دوستان او در جنگ با دشمنان آورده ام، نمی تواند او را رد کند. با آن که متوجه است دشمن دارد و می داند خبر مسلم به ابن زیاد، پیش از آن که کار تمام شده باشد، رسیده، باز نمی تواند از این مرد و پول بگذرد؛ عشق و علاقه به یاری امام علیه السلام و غلبه حق او را بیش از حد متهور یا به مردم خوشبین ساخته است.شاید هم آن چند روزی که مسلم بن عوسجه آن مرد را نگاه داشت و به منزل

ص:301


1- 342. تاریخ طبری، ج 5، ص 435 و 436.

خود برد، برای این بود که او را خوب بشناسد و از حال او تحقیق نماید. بنابراین تا یقین پیدا نکرد او را به نزد جناب مسلم نبرد و در این چند روز، او را در دایره ی ضد جاسوسی امتحان کرد. اما چون معقل جاسوس کار آزموده ای بود، مشت او باز نشد و در امتحان، سیاه رویی او آشکار نگردید.آری! او جاسوس بود و درس جاسوسی را کاملا خوانده و در دربار زیاد بن ابیه که روباه ترین مردم عرب بود، تربیت یافته و ورزیده گردیده بود. پس مسلم بن عوسجه نمی توانست در این چند روز به حقیقت او واقف شود؛ آن هم آن بزرگمرد خوشبین و احساساتی که حتی در دم مرگ سفارش حسین را به حبیب می نماید.جناب مسلم بن عقیل آنگاه که در خانه ی هانی بن عروه است، بیکار ننشسته و مشغول جمع آوری سپاه و اسلحه است. پول همین جاسوس را نیز ایشان به ابوثمامه صیداوی داد تا اسلحه بخرد.ابوثمامه سوارکاری شجاع بود که به اسلحه شناخت بسیار داشت، او نیز در کربلا خود را به امام رساند و در رکاب ایشان جنگ کرد تا کشته شد، و جان خود را فدای امام شهید نمود.به هر صورت، شیعیان در آن خانه رفت و آمد داشتند، و چنان نبود که مسلم ترسیده و در خانه ای پنهان گشته و کسی با او تماس نداشته باشد. مسلم بزرگتر از آن است که این خیالات درباره ی او صحیح باشد. ایشان مأمور بود کار خود را پنهانی انجام دهد و بیش از آنچه کرد مأموریت نداشت، و اگر مأمور به مبارزه و مجاهده بود، بیش از این از خود در تاریخ اثر باقی می گذاشت.من برای آنکه کسی توهم نکند که ابن زیاد در سیاست و شجاعت، بالاتر از جناب مسلم بود، مقایسه ای میان حق و باطل می نمایم و به مختصری از احوال ابن زیاد پس از ختم قضایای جناب مسلم علیه السلام اشاره می کنم، تا خوانندگان با بصیرت باشند و با چشمان خود فرق میان روز و شب و نور و ظلمت را بشناسند.

ص:302

آمدن ابن زیاد به خانه ی هانی و نظریات نگارنده

داستان آمدن ابن زیاد به خانه ی هانی و عیادت از او، و یا عیادت از «شریک»، در کتب تاریخ دیده می شود. اما این امر برای من روشن نیست، و گمان می کنم که این حکایت نیز ساخته ی منافقین باشد. من این قصه را از ابومخنف به نقل طبری برای خوانندگان شرح می دهم.ابومخنف از «ابووداک» نقل می نماید که هانی بن عروه مریض شد. عبیدالله ابن زیاد از هانی عیادت نمود، عماره بن عبید سلولی به هانی گفت: مقصود ما از این تجمع کشتن ابن زیاد است، خداوند تو را بر او مسلط نمود. پس او را بکش.هانی گفت: نمی خواهم او در خانه ی من کشته شود. پس ابن زیاد بیرون رفت.یک هفته بعد، شریک بن اعور که از بصره آمده بود در خانه ی هانی مهمان گشت، و اتفاقا مریض شد. شریک شیعه ی بسیار سختی بود، ابن زیاد به او خبر داد که امشب برای عیادت تو به خانه هانی می آیم.شریک به مسلم گفت: این فاجر، امشب به عیادت من می آید، پس چون نشست تو بیرون بیا و او را بکش و چون او کشته شود، دارالاماره به تصرف تو درمی آید. اگر من نیز از این مرض نجات یابم به بصره می روم و بصره را به تصرف تو درمی آورم.شب شد و عبیدالله آمد. جناب مسلم خواست که وارد اطاق شود و عبیدالله را از پای درآورد، ولی هانی مانع شد و به مسلم گفت: نمی خواهم در خانه من کشته شود.ابن زیاد از مرض و مدت کسالت شریک سؤال نمود، مجلس طول کشید، و از مسلم خبری نشد. شریک ترسید وقت بگذرد و فرصت از دست برود، شروع به خواندن شعر زیر نمود:ما تنتظرون بسلمی أن تحیوها اسقنیها و ان کانت فیها نفسی

ص:303

و این شعر را مکرر خواند، عبیدالله مقصود او را نفهمید، گفت: چه می گوید، آیا حال او سخت است و هذیان می گوید؟هانی گفت: از صبح تا به الان، حال او خوب نیست. ابن زیاد رفت و مسلم آمد، شریک گفت: چرا او را نکشتی؟مسلم گفت: هانی نخواست در خانه ی او کشته شود، و دیگر آن که مردم حدیثی نقل می کنند که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مؤمن کسی را ناگهانی نمی کشد».هانی گفت: به خدا سوگند! اگر او را کشته بودی، فاسق فاجر کافر غادری را کشته بودی، ولی من نمی خواستم در خانه ی من کشته شود. (1) .این حکایت را ابوالفرج اموی در کتاب «مقاتل» از همان ابومخنف با همان سند از ابووداک نقل کرده است، ولی قصه مریض شدن هانی و مکالمه عماره ی سلولی را نقل نکرده، و فقط کسالت شریک را با همان کیفیت بیان کرده، و لکن شعر شریک را این گونه نقل کرده است:ما الانتظار بسلمی ان تحیوها حیوا سلمی و حیوا من یحییهاکأس المنیه بالتعجیل فأسقوها او می گوید که هانی به ابن زیاد گفت: پیش از غروب آفتاب تا الان، به این حال است. و می گوید شریک گفت: اگر او را کشته بودی، فاسق فاجر کافر غادری را کشته بودی. (2) .همچنین طبری به سند خود از «علی بن صالح» نقل می کند: شریک در حالی که مریض بود وارد منزل هانی شد و به او گفت: بگو مسلم نزد من باشد، چون عبیدالله برای عیادت من می آید. شریک از مسلم پرسید: اگر تو بر ابن زیاد دست یابی او را با شمشیر می کشی؟

ص:304


1- 343. همان، ص 363.
2- 344. مقاتل الطالبیین، ص 65.

مسلم گفت: آری به خدا سوگند!عبیدالله وارد منزل هانی شد، و شریک به مسلم گفت: هر وقت من آب طلبیدم بیا و او را با شمشیر بزن. عبیدالله آمد و نزد شریک نشست، در حالی که غلام او مهران بالای سر عبیدالله ایستاده بود، چون شریک آب طلبید، کنیز خواست آب بیاورد، دید مسلم ایستاده است. رفت و آب نیاورد، شریک مکرر گفت: به من آب بدهید. سرانجام گفت: برای چه آب به من نمی دهید؟ آب بیاورید اگر چه من نابود شوم!مهران، غلام عبیدالله، احساس خطر نمود، به عبیدالله اشاره کرد و او از جای برخاست.شریک گفت: ایها الامیر! بنشین، می خواهم به تو وصیت کنم. گفت: برمی گردم. مهران او را بیرون برد و گفت: می خواست تو را بکشد.گفت: چگونه این امر در خانه ی هانی می شود با خدمات من به شریک و احسان پدر من به هانی؟ (1) .این است حکایات وارده در این موضوع، اما برای من در این رابطه پرسشهایی است:1- چرا ابوالفرج قصه ی مریضی هانی را از وسط مطلب حذف نموده است؟ آیا در نقل ابومخنف بوده و ابوالفرج عمدا کم کرده؟ و یا آن که نبوده و طبری اضافه کرده است؟در آخر نقل طبری از ابومخنف به همین سندها آمده است: هانی همه روزه به دیدن ابن زیاد می رفت، ولی چون مسلم بر او وارد شد دیگر نزد ابن زیاد نرفت و اظهار بیماری کرد و از خانه بیرون نمی آمد. ابن زیاد به مجلسیان خود گفت: چه شده است؟ هانی را نمی بینم! گفتند: او مریض است، گفت: اگر می دانستم که او

ص:305


1- 345. تاریخ طبری، ج 5، ص 360.

مریض است او را عیادت می کردم. (1) .و نیز ابومخنف از همان ابووداک نقل می کند: ابن زیاد گفت، چرا هانی به دیدن ما نمی آید؟گفتند: مریض شده است.ابن زیاد گفت: به من خبر رسیده است که او خوب شده و شبها بر در خانه خود می نشیند. به او بگویید بیاید و از من دیدن کند، من نمی خواهم اشرافی مثل او در نزد من بدسابقه شوند. (2) .پس بنا بر همین دو نقل، ابن زیاد از هانی عیادت نکرده است.2- پس چگونه در اول آن نقل آمده است که هانی مریض شد و ابن زیاد از او عیادت کرد؟!3- ابن زیاد، امیری سفاک و ترسو بود و می دانست که مسلم در خانه ی هانی است و بنا به نقل ابومخنف از ابووداک، از قضایای روز، به وسیله مفتش و جاسوس خویش باخبر می شد، چون او اول از همه وارد می شد و آخر از همه بیرون می رفت و اخبار را به گوش ابن زیاد می رساند، پس با این وضع چگونه می توان قبول کرد که او تنها به خانه هانی آمده، آن هم یک یا دو مرتبه، طوری که کسی بتواند او را بکشد؟4- بنابر نقل طبری از ابومخنف، هانی، ابن زیاد را فاسق، فاجر، کافر و غادر می دانسته و منزل خود را در اختیار دشمن او و مرکز فعالیت و جمع آوری سپاه و اسلحه قرار داده بود، پس برای چه از کشته شدن ابن زیاد در خانه اش امتناع می کند؟5- بنابر همین نقل، با آن که هانی در دفعه اول گفته بود که دوست ندارم ابن زیاد در خانه ی من کشته شود، پس چرا شریک رضایت هانی را فراهم نکرد و از مسلم

ص:306


1- 346. همان، ص 364.
2- 347. همان، ص 364 و 365.

خواست که ابن زیاد را بکشد؟6- با آن که هانی به مسلم گفته بود که راضی به قتل ابن زیاد در منزلش نیست، پس چرا مسلم شریک را مطلع نکرد و او را این اندازه منتظر گذاشت تا آن کلمات را بگوید و حمل بر هذیان گفتن او شود؟7- اگر شریک این اندازه به اهل بیت علاقه مند بود و با آل زیاد و ابوسفیان دشمنی می ورزید، چرا در حال صحت و توانایی کاری نکرد و خدمتی ننمود؟ او در موقع سلامتی از بهترین یاوران ابن زیاد بود، به آن اندازه که ابن زیاد او را انتخاب کرد و ملازم رکابش نمود.آیا شریک، از وقتی که از بصره به قصد کوفه بیرون آمد، هیچ وقت فرصتی پیدا نکرد که ابن زیاد را بکشد؟ او که در حال مریضی حاضر شده بود ابن زیاد کشته شود، هر چند به کشته شدن خودش تمام شود، چرا تاکنون به کشتن آن فاجر فاسق کافر تصمیم نگرفته بود؟8- چرا در نقل «عیسی بن یزید» علت بیرون نیامدن مسلم ذکر نشده، و در نقل ابومخنف از ابووداک، آن دو سبب ذکر شده است؟9- اگر شریک می خواست ابن زیاد کشته شود، مگر راه منحصر به این بود که مسلم کشنده او باشد؟ چرا به غلامان خود یا دیگری نگفت که او را بکشند؟ آیا ترس این داشت که ابن زیاد کشته نشود و می خواست در این وقت، خود را تبرئه نماید و بگوید به من مربوط نبوده و بدون دخالت من این عمل انجام گرفته است؟ آیا نمی دانست اگر مطلب کشف شود ابن زیاد او را خواهد کشت؟10- در نقل عیسی بن یزید آمده است: مهران غلام ابن زیاد احساس خطر نمود و او را از جای بلند کرد و بیرون برد، و به او گفت: آنها می خواستند تو را بکشند.و از نقل ابومخنف از ابووداک در ضمن همان داستان معلوم می شود که ابن

ص:307

زیاد احساس خطر نکرده بود. او از خانه بیرون رفت و شریک پس از سه روز فوت کرد، و عبیدالله بر او نماز خواند. و پس از کشته شدن مسلم و هانی عده ای گفتند که شریک آن سخنان را برای تحریک مسلم گفته و می خواسته تو را بکشد.عبیدالله گفت: دیگر بر کسی از اهل عراق نماز نمی خوانم، و اگر قبر زیاد در عراق نبود شریک را از قبر بیرون می آوردم! (1) .شما میان این دو نقل چگونه می توانید جمع کنید؟ و کدام یک درست است؟11- آیا جناب مسلم نمی دانست که کشتن ناگهانی عبیدالله به نفع مسلمانان تمام می شود؟ و نمی دانست که به دستور پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جمعی از مسلمانان، دو نفر از بزرگان یهود (کعب الاشرف و ابورافع) را که در جنگ احزاب نقش اساسی داشتند به طور ناگهانی کشتند؟من اگرچه نمی دانم این داستانهای مضطرب و مختلف که آثار جعل و کذب از آن آشکار و هویدا است برای چه ساخته شده (آیا برای اثبات تشیع شریک بوده یا پایین آوردن مقام مسلم و یا بالا بردن مقام ابن زیاد و...) ولی در این تردید ندارم که چنین واقعه ای رخ نداده، وگرنه جناب مسلم چنین فرصتی را از دست نمی داد.ابن زیاد همیشه ترسان بود، و در این گونه مواقع به منزل هیچ کس نمی رفت، و از هیچ کس در آن زمان، آن هم به تنهایی عیادت نمی نمود. جناب هانی هم هیچ وقت به آن گرگ ستمکار رحم نمی کرد، و ابدا از کشتن او مضایقه نمی نمود.من نسبت به شریک، هر کس که باشد و هرچه هم سابقه خوبی داشته باشد، بسیار بدبین هستم، و او را از موالیان و شیعیان نمی دانم، و حدیث «یعرف المرء بجلیسه» یا «المرء علی دین خلیله» (2) را از نظر دور نمی دارم.

ص:308


1- 348. همان، ص 363 و364.
2- 349. امالی طوسی، ص 518، مجلس 18، ح 42. («انسان با همنشینش شناخته می شود» و «انسان، از دین دوستش تأثیر می پذیرد و رنگ می گیرد»).

هانی چگونه به دام افتاد؟

در نقل طبری از ابومخنف آمده است: هانی هر روز به دیدن ابن زیاد می رفت تا آن که مسلم به خانه ی او رفت، آنگاه تمارض کرد و از خانه بیرون نیامد. (1) .و بنا به نقل ابومخنف، هنگامی که مسلم از آمدن ابن زیاد خبردار شد به منزل هانی آمد. (2) .بنابراین، روز دوم ورود ابن زیاد، مسلم به خانه ی هانی منتقل شده، پس آن جمله که در آخر همین داستان آمده که: «و کان هانی یغدو و یروح الی عبیدالله، فلما نزل به مسلم انقطع من الاختلاف و تمارض». (3) .نمی دانم چگونه می تواند صحیح باشد؟ در هر صورت، ابن زیاد به وسیله ی جاسوس خود کاملا از قضایا مستحضر بود و عجله در کار نمی کرد، لذا جاسوس همه روزه پیش از همه داخل و پس از همه از خانه بیرون می آمد. جناب مسلم هم در مقام جنگ با ابن زیاد نبود، چون به این کار مأمور نبود؛ او می خواست در خفا شیعیان را جمع آوری کند و آنان را مسلح نماید تا آن زمان که امام علیه السلام می رسد این جماعت سپاه او باشند، و در رکاب او جنگ کرده و ابن زیاد را از داخل و خارج محاصره کنند. و شاید مسلم خیال می کرد که اگر امام علیه السلام شخصا حاضر شود، همگی - بخصوص با آن سوابق دعوت کردن و نامه فرستادن و اظهار اشتیاق و عشق و علاقه کردن - به سمت او بیایند و ابن زیاد بیچاره گردد و جماعت او را تنها گذارند.ولی ابن زیاد از جریان و نقشه ی جناب مسلم کاملا آگاه شده بود، و در همان زمان که امام علیه السلام می خواست از مکه بیرون بیاید - و مسلم خبر داشت و شاید شیعیان هم

ص:309


1- 350. تاریخ طبری، ج 5، ص 364.
2- 351. همان، ص 362.
3- 352. همان، ج 5، ص 364. (هانی صبح و شب به دیدن عبیدالله می رفت، ولی وقتی مسلم به منزلش وارد شد، دیگر پیش عبیدالله نمی رفت و اظهار بیماری می نمود).

خبر داشتند - او درصدد بود که کار را یکسره کند و خود را از محاصره - که نقشه ی جناب مسلم است - بیرون بیاورد. مسلم در خانه ی هانی بود و هیجده هزار نفر از شیعیان با او بیعت کرده بودند و با او رفت و آمد داشتند، و خود هانی شیخ عشیره و دارای دوازده هزار مرد جنگی بود چه رسد به کسانی که با او از عشایر دیگر متفق و هم عهد بودند.اگر ابن زیاد می خواست در آغاز از در جنگ وارد شود و به زور، مسلم را بطلبد و یا هانی را تهدید کند، این امر بر ابن زیاد بسیار گران تمام می شد، و می توان گفت که ابدا برای او موفقیتی حاصل نمی گشت، خصوصا با توجه به آن که در آن وقت برای ابن زیاد سپاه آماده و مجهزی جز چند نفر پاسبان و چند نفر از اشراف، کسی نبود. این است که ابن زیاد از راه مکر و خدعه وارد شد، و غیابا به هانی اظهار علاقه و محبت نمود و از چند نفر از اشراف و رؤسا همچون محمد بن اشعث، عمرو بن حجاج و اسماء بن خارجه خواست که به نزد او بروند و او را برای دیدن و زیارت، نزد وی بیاورند، این چند نفر آمدند و به هر زبان و حیله ای که بود او را آوردند و تسلیم ابن زیاد نمودند.بنابر نقل طبری از ابومخنف، آنها شبانه آمدند و هانی بر در خانه ی خویش نشسته بود، به او گفتند: چرا به ملاقات امیر نمی روی؟ هانی گفت: بیماری مانع من گشته است.گفتند: امیر گفت که اگر می دانستم هانی مریض است او را عیادت می کردم. آنگاه او را قسم دادند که از سلطان دوری نکند و به او جفا ننماید و به او گفتند: بیا با هم نزد او برویم، او لباس خود را پوشید و سوار استر شد و رفت. چون نزدیک قصر رسید احساس خطر نمود، به حسان پسر اسماء بن خارجه گفت: ای برادرزاده! من از این مرد می ترسم، تو چه می گویی؟گفت: عموجان، به خدا سوگند! من بر تو نمی ترسم، تو چرا برای امیر بهانه

ص:310

درست می کنی؟راوی گوید: می گویند که او نمی دانست ولی محمد بن اشعث می دانست، چون چشم ابن زیاد به هانی افتاد گفت: «اتتک بخائن رجلاه»، و این در میان عرب مثلی است برای کسی که با پای خود به سوی مرگ می رود.از اشعاری که در مرثیه مسلم و هانی در همان زمان گفته شده - گوینده ی آن «عبدالله بن زبیر اسدی» است، اگرچه طبری می گوید که طبق قولی این اشعار از فرزدق است - معلوم می شود که اسماء بن خارجه نیز از نقشه ی ابن زیاد باخبر بوده، چون می گوید:أیرکب أسماء الهمالیج آمنا و قد طلبته مذحج بذحول تطیف حوالیه مراد و کلهم علی رقبه من سائل و مسول فان أنتم لم تثأروا بأخیکم فکونوا بغایا أرضیت بقلیل (1) .به گمان من، محمد بن اشعث و اسماء به تنهایی از نقشه اطلاع داشتند، بلکه همین چند نفر از اشراف، ملازمان و اصحاب سر ابن زیاد بودند، و این نقشه با فکر و مشورت آنها صورت گرفت، وگرنه آمدن این جمع، و با اصرار هانی را شبانه با خود بردن چه معنی دارد؟ و شاید هانی نزدیک قصر این معنی را حس نمود، و خواست تحقیق کند، لذا از حسان پسر اسماء پرسید. هانی احتمال داد که چون حسان جوان است، نمی تواند این راز را نگاه بدارد، و چون با محبت و ملایمت از او سؤال کند او این راز را افشا خواهد کرد، ولی حسان درس خود را خوب روان کرده بود، و سر پدر را فاش نکرد، لذا به او اطمینان داد و حتی او را موعظه و نصیحت کرد!حکایت بردن این جمع، جناب هانی را نزد ابن زیاد و کشتن نامردانه ی او، حکایت دیگری را به یاد من آورد و آن بردن ابومسلم خراسانی توسط «جریر بن یزید بن جریر بن عبدالله بجلی» است نزد منصور دوانیقی، و کشتن نامردانه

ص:311


1- 353. همان، ص 380.

منصور، ابومسلم را؛ و این قصه را مسعودی در «مروج الذهب» نوشته که خلاصه آن چنین است:عموی منصور، «عبدالله بن علی» در شام با منصور دوانیقی مخالفت نمود و خود را خلیفه ی ابوالعباس سفاح خواند. اهل شام هم از او اطاعت کردند، منصور، ابومسلم را به جنگ عبدالله فرستاد، و پس از جنگهای زیاد، ابومسلم پیروز شد و عبدالله بن علی فرار کرد. ابومسلم بر مخالفت با منصور تصمیم گرفت و از جزیره به سمت خراسان حرکت نمود، بدون آن که به عراق بیاید و منصور را ملاقات نماید. منصور به او نامه نوشت و وی را احضار کرد، ابومسلم به نامه ی منصور اعتناء نکرد و رفت، منصور، جریر را فرستاد تا او را بیاورد، جریر که با ابومسلم سابقه دوستی داشت، او را به زبان خوش، سحر نمود و فریب داد. ابومسلم سابقه دوستی داشت، او را به زبان خوش، سحر نمود و فریب داد. ابومسلم حاضر شد که برگردد و نزد منصور برود. «مالک بن هیثم» ابومسلم را از رفتن نهی نمود. ابومسلم گفت: من تاکنون چنین گرفتار نشده بودم. این جریر شیطان من گشته است.بالاخره او را نزد منصور بردند. پس از چند جلسه ی ملاقات، ناگهان به امر منصور گماشتگان ریختند و ابومسلم را کشتند. (1) .این است جزای کسی که دشمن خود را نشناخته و به نصیحت دوست، ترتیب اثر ندهد، و با آن که جریر را می شناسد و می داند که شیطان او است، باز به دنبال او می رود ابومسلم که از منصور کدورت داشته و باطنا با او بد شده بود، بی سبب به او چنین خدمتی کرد و به جنگ عبدالله بن علی - عموی منصور - رفت. او باید از این فرصت بزرگترین استفاده را بکند، یا با دشمن او بسازد و یا آن دو را به جنگ یکدیگر بکشاند و خود از دور تماشا کند، و برای روز بعد خود را آماده سازد.این اشتباهات بزرگان، پند و نصیحتی است برای دیگران که نباید خیلی به فکر و عقل آنان مغرور شد و نباید بیش از اندازه از آنان تمجید نمود، زیرا غالبا چنین

ص:312


1- 354. مروج الذهب، ج 3، ص 291-289.

است که تا وقتی اقبال و بخت آنان بلند است، آنچه از آنان دیده می شود کمال است و چون بخت برمی گردد، آنچه مشاهده می شود تماما نقص است!(قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء). (1) .«بگو: بار خدایا تویی که فرمانروایی؛ هر آن کس را که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی، فرمانروایی را باز ستانی».

هانی بزرگ عشیره و چگونگی رفتار عشیره با او

هانی اگر گرفتار فریب این چند نفر نشده بود و نزد ابن زیاد نمی رفت و یا اگر می رفت با افراد بیشتری از پاسبانان خودش می رفت - نظیر رفتن امام حسین علیهماالسلام به نزد ولید والی مدینه - چنین حادثه ای رخ نمی داد، و چه بسا ورق برمی گشت و کار به ضرر ابن زیاد تمام می شد.پیشامدهای جزئی چه بسا آثار مهمه ای در بردارند. زیرا اگر هانی نمی رفت و گرفتار نمی شد، جناب مسلم ناگهان خروج نمی کرد و مردم به این نحو از ابن زیاد وحشت زده نمی شدند و از دور مسلم پراکنده نمی گشتند.هانی اگر با جناب مسلم و عقلای دیگر از خویشان خودش مشورت می کرد، به دام نمی افتاد، ولی چه چاره «اذا جاء القدر عمی البصر».نمی دانم چه بگویم؟ آیا خطر را احساس نمی کرد؟ و حال آن که چنین نیست. ابومسلم ملتفت بود و جریر را شیطان خود خواند، و هانی هم به پسر اسماء گفت: من از این مرد می ترسم! پس برای چه به پای خود به طرف مرگ می روند و در دام پا می گذارند؟آیا در آن حال، حس غرور و خودپسندی در آنان پیدا می شود، و عظمتی در

ص:313


1- 355. سوره ی آل عمران، آیه ی 26.

خود مشاهده می کنند، و خود را خیلی مقتدر و توانا می بینند، و دشمن را کوچک و خوار می پندارند، و تصور می کنند که او نمی تواند نظر سوئی به وی نماید؟ و بدین جهت در مقام احتیاط نمی آیند؟ حال اینکه این امر نیز با احساس خطری که می کردند ناسازگار است! و شاید در همین حال یک حس تسلیم در آنان پیدا می شود و می گویند: هر چه می خواهد بشود، بشود.در هر صورت، آن حالت آنان برای من درست روشن نیست. جناب هانی به نزد ابن زیاد رفت و همین رفتن، ابن زیاد را امیر و هانی را اسیر کرد. معلوم است که ابن زیاد دیگر هانی را رها نمی کند؛ مکالمه میان ابن زیاد و هانی را سابقا نوشتم، و اختلاف نقلها و منشاء اختلاف را بیان نمودم.هانی در همان حال خود را نیز بزرگ می بیند، و به فامیل و شجاعت خویشتن مغرور است. ابن زیاد را نصیحت و راهنمایی می کند و او را پناه می دهد که با اموال و فامیلش به شام و یا هر کجا می خواهد برود.شاید همان حس عظمت و عجب به خود و فامیل، موجب شد که به دام افتد. ابن زیاد به غضب آمد و چوب را بر سر و صورت هانی زد تا آن که شکست، آن اشرافی هم که این شخص را به دام انداختند مثل آن جسد بی جانی هستند، نشستند و تماشا کردند. چه می شد اگر آنان برمی خاستند و دست ابن زیاد را می گرفتند، و یا از هانی شفاعت می کردند، زیرا اگر ابن زیاد شفاعت آن جمع را رد می نمود آنان معذور بودند و می توانستند بگویند که ما خواستیم، ولی او اجابت نکرد.چون جناب هانی خود را اسیر و از فامیل دور دید، حمله کرد تا مگر شمشیر پاسبان را به دست آورد، و ابن زیاد را به جزای خویش برساند. شمشیر را به او ندادند و بیشتر مورد غضب ابن زیاد گردید. و از عبارت مسعودی (1) معلوم می شود

ص:314


1- 356. مروج الذهب، ج 3، ص 57.

که هانی با اصحاب آمده بود، ولی آنان پشت در مانده بودند، و در این موقع فریادشان بلند شد که هانی را کشتند، ابن زیاد ترسید و امر کرد او را حبس کنند، و شریح را نزد آنان فرستاد و شهادت داد که هانی زنده است و کشته نشده است.من از نادانی این اصحاب و دوستان هانی بسیار در حیرتم! زیرا می بایست او را بخواهند یا نزد او بروند، و بالاخره او را با خود ببرند و به صرف آن که زنده است چرا قانع شدند؟طبری از ابومخنف نقل می نماید: به عمرو بن حجاج خبر دادند که هانی کشته شده، او با طایفه مذحج آمد و قصر را محاصره کرد و به عبیدالله گفت: من عمرو بن حجاج هستم و اینها شجاعان و بزرگان مذحج هستند، ما دست از اطاعت تو برنداشته ایم و بیعت تو را نشکسته ایم، به این جماعت خبر رسیده که صاحب آنان کشته شده، پس این خبر بر آنان سخت و ناگوار آمده است.عبیدالله، شریح قاضی را نزد ایشان روانه کرد، او پس از دیدن هانی نزد مردم رفت و شهادت داد که هانی زنده است.عمرو بن حجاج خدای را بر زنده بودن او شکر نمود، و مردم برگشتند. (1) .یک جا ابومخنف نقل می کند: عمرو بن حجاج و محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه آمدند و هانی را نزد ابن زیاد بردند، و یک جا می گوید: عمرو بن حجاج با طایفه ی مذحج آمد و چنین کرد و چنین گفت، اگر هر دو نقل درست باشد، بعید نیست که ابن زیاد همان عمرو بن حجاج را برای خاموش کردن فتنه روانه نموده باشد، عمرو شریک دزد و رفیق قافله بود. با رؤسا و شجاعان طایفه برای نجات هانی آمد و در عین حال گفت: ما از اطاعت بیرون نرفته ایم، به این جماعت خبر رسیده که صاحب آنان کشته شده و... او از خود سخنی نمی گوید مگر همین جمله که ما عهد نشکسته ایم؛ و چون شریح می گوید: هانی زنده است، شکر می کند و بر

ص:315


1- 357. تاریخ طبری، ج 5، ص 367 و 368.

می گردد. پس او مأمور بوده که با جماعت بیاید و از شدت حمله ی آنان بکاهد و آنان را سرد نماید. والحق این منافق به خوبی از عهده انجام مأموریت خود برآمد و مردم را خام کرد و به آنان تلقین نمود که چون خبر کشتن هانی را شنیده اند بر آنان ناگوار آمده و تجمع کرده اند، مثل آن که چیزهای دیگر از قبیل حبس و زدن و شکستن صورت و دماغ اهمیتی ندارد که برای استخلاص آن جمع شوند.در دستگاه سلاطین جور، همیشه از این قبیل آدمها هست، و همیشه این مردم را، بر مردم حکومت و ریاست می دهند، این وجیه المله ها از سران و بزرگان منافقین هستند، مردم به گمان این که بزرگ خودشان هست و برای ملت خدمت می نماید به نظر احترام و بزرگی به آنان نگاه می کنند، ولی در واقع امر، از طرف همان سلاطین، مراقب امور هستند و جاسوس آن درگاه می باشند و در مواقع حساس آنچه به عهده ی آنان گذاشته می شود انجام می دهند.همین عمرو بن حجاج زبیدی را یک جا می بینید که رفیق هانی است و با جمعی از دوستان می آید و او را نزد ابن زیاد می برد و در دام می اندازد، و در جایی دیگر از باب آنکه مبادا اعوان و طایفه های آنان، آشوب بپا کنند، فورا خود را به آن جمع می رساند و سر دسته ی جمعیت می گردد و آنان را خام می کند و به اطاعت از خود دعوت می کند و لسان و زبان ناطق آن خاموشان و بی زبانان می گردد و از آن جماعت حمایت می کند و از طرف آنان سخن می گوید، آن هم سخنی که به نفع ابن زیاد است (که سبب فتنه و انقلاب را کشته شدن هانی می داند نه چیز دیگر) و چون از شریح می شنود که هانی زنده است، جمعیت را آرام می کند و برمی گرداند.این گونه از مردمان در نزد سلاطین بسیار محترم هستند و آنان را برای خود همیشه نگاه می دارند. عمرو بن حجاج ها همیشه خدمت به بزرگان - نه ملت - را وظیفه ی خود می دانند، و درس خود را خیلی خوب روان هستند.من از عمرو بن حجاج گله ندارم، چون او از اتباع یزید و ابن زیاد است، ولی

ص:316

اعتراض من به فامیل هانی است؛ چرا دور عمرو را گرفتند و به سخنان او گوش دادند و به دستور او برگشتند؟ این چند هزار نفر چرا هانی را نخواستند؟ چرا مقاومت نکردند تا او را از چنگ آن ظالم نجات دهند؟ اگر اصحاب هانی رشید و عاقل بودند این منافق خائن اغفالشان نمی کرد، و بالاخره تنها برنمی گشتند.آری! این نتیجه ی سلطنت معاویه است که مردمان خائن را بر سر کار آورد و به وسیله ی این گونه رؤسا، مقاصد پلید خویش را انجام داد، و از طرف دیگر روح غیرت و جوانمردی را از میان طبقات برد.اتباع هانی در وهله ی اول قیامی نمودند و بعد آرام گرفتند و به تدریج برای شنیدن مرگ هانی آماده شدند، و کار به جایی رسید که او را زنده به بازار آوردند و در برابر چشم مردم گردن زدند و هیچ کسی سخنی نگفت، مثل اینکه اصلا چیزی ندیده اند. کجا رفتند کسانی که قصر را احاطه کردند؟ قطعا همان عمرو بن حجاج مردم را متفرق نمود و نگذاشت که دیگر سخنی بگویند.آری! ابن زیاد به وسیله ی جاسوسان و دزدان و خائنین به مقصود خود رسید. از نامه ای که ابن زیاد پس از کشته شدن مسلم و هانی یزید نوشت، معلوم می شود چه اندازه جاسوسی در این کار نقش داشته، و کار بسیار مشکلی را چگونه به مکر و حیله انجام داده است. او می گوید:«ان مسلم بن عقیل لجأ الی دار هانی بن عروه المرادی و انی جعلت علیهما العیون و دسست الیهما الرجال، و کدتهما حتی استخرجتهما، و أمکن الله منهما، فقدمتهما فضربت أعناقهما و قد بعثت الیک برؤوسهما». (1) .«مسلم به خانه ی هانی پناهنده شد، و من به وسیله ی جاسوسان و مردمانی که به نزد او روانه کردم آنان را اغفال نمودم، و به مکر و حیله آن دو را

ص:317


1- 358. همان، 380.

از خانه بیرون کشیدم، و گردن هر دو را زدم و سرهای آن دو را نزد تو فرستادم»پس گمان نکنید که جاسوس فقط همان معقل بوده و اشرافی که هانی را بیرون بردند، از مقصد ابن زیاد بی خبر بودند، و چه بسا با جناب مسلم عده ای بودند که او را وادار به خروج نمودند، و پس از قتل هانی، تعصب دینی زیاد به خرج دادند و جوش و خروش نمودند، و اظهار قدرت و توانایی کردند، و جمعیتی جمع کردند تا مسلم خروج نمود، و کار به آنجا رسید که نباید برسد. این قسمت از همین نامه معلوم می شود، و بسیار دیده و یا شنیده شده که مردمانی از طرف سلطان در حزبی شرکت کرده، به نفع حزب جوش و خروش می کنند، و تحریکاتی می نمایند، ولی بعد معلوم می شود که تمام به نفع دیگری بوده، و حزب از این جمع به جز زیان چیزی ندیده است.شاید با مسلم هم از این گونه افراد، در همان خانه هانی زیاد بوده که پس از گرفتاری هانی او را بر خروج تحریک می نمودند، و مقدمات استیصال و پریشانی او را فراهم می ساختند. این مطلب را ابن زیاد برای یزید نوشته و شاید درست گفته باشد.

خطبه ابن زیاد پس از گرفتاری هانی و خروج مسلم و تنها شدن او

ابن زیاد اگرچه هانی را به دام انداخت و او را از دست نداد و جلو سیل احساسات طایفه ی او را به وسیله ی عمرو بن حجاج زبیدی و شریح قاضی گرفت، ولی می دانست که فتنه به این زودی خاموش نمی شود، و مقدمات انقلاب و شورش مردمی در کار است، او این دفعه نیز خواست چون دفعه ی اول، مردم را در اثر خطبه و تهدید آرام کند، و از بروز اختلاف و انقلاب جلوگیری نماید.طبری از ابومخنف از حجاج بن علی از محمد بن بشر همدانی روایت می کند:

ص:318

ابن زیاد پس از زدن و حبس نمودن هانی، از آن که مردم بر او بشورند ترسید، او با اشراف، پاسبانان و غلامانش که با او بودند، بیرون آمد و بالای منبر رفت و مردم را به اطاعت از خود خواند و گفت: اختلاف نکنید و متفرق نشوید، چون هلاک و کشته و ذلیل می گردید، و در این صورت به شما جفا و ظلم می شود و از عطاها محروم خواهید شد.هنوز از منبر پایین نیامده بود که تماشاچیان به شتاب آمدند و گفتند: مسلم بن عقیل آمد. ابن زیاد با شتاب از منبر پایین آمد و خود را به قصر رسانید و درها را بست. (1) .یکی از صفات ابن زیاد همین است که در حال فتنه و انقلاب، بسیار خائف و ترسو بود، و در جنگ از خود اثری باقی نمی گذاشت. او مردی بود به تمام معنا ترسو، ولی در موقع سلطنت از هیچ ظلم و فسادی کوتاهی نداشت. او دراین موقع، فوق العاده سفاک و بی باک بود.امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف عمرو بن عاص فرموده است:«فاذا کان عند الحرب فأی زاجر و آمر هو ما لم تأخذ السیوف مآخذها، فاذا کان ذلک کان أکبر مکیدته أن یمنح القوم سبته» (2) .پیش از شروع جنگ، فرمانده است، چه فرماندهی؟! و پس از روشن شدن آتش جنگ، فکر او صرف نجات خویش می شود، و بزرگترین حیله اش کشف عورت است.این صفت در ابن زیاد نیز بود، درموقع ورود به کوفه، مردم خیال کردند او امام

ص:319


1- 359. تاریخ طبری، ج 5، ص 368.
2- 360. نهج البلاغه، خطبه ی 83. «به هنگام نبرد سر و صدا راه می اندازد، و تهییج و تحریص می نماید (اما این سر و صدا) تا هنگامی است که دست به شمشیرها نرفته، در این هنگام برای رهایی جانش بهترین و بزرگترین نقشه اش آن است که جامعه اش را بالا زند و عورت خود را آشکار سازد (تا از کشتن او چشم پوشی شود).».

حسین علیه السلام است. به او سلام می کردند و خیر مقدم می گفتند. او از ترس اظهاری نکرد. وقتی نزدیک بود که در قصر باز شود، مسلم بن عمرو باهلی مردم را باخبر نمود و مردم به او سنگ پراندند تا داخل قصر شد.او هانی را می زد، ولی تا فریاد طایفه او را شنید آرام نشست، و او را حبس نمود و به وسیله ی آن دو منافق، مردم را برگردانید برای آن که انقلاب شروع نشود.او با تمام اشراف و پاسبانان و خدام خود به مسجد آمد و به مجرد آن که شنید مسلم خروج نموده و می آید، فورا خود را به قصر رساند و درها را بست و متحصن گردید.طبری از ابومخنف نقل می نماید: ابن زیاد فرمان داد که کثیر بن شهاب، محمد بن اشعث، قعقاع بن شور، شبث بن ربعی، حجار بن أبجر و شمر بن ذی الجوشن از قصر بیرون آمده و مردم را متفرق سازند. و چون از مردم وحشت داشت، اشراف و بزرگان دیگر را در قصر نزد خود نگاه داشت. (1) .و نیز نقل می نماید: این جماعت رفتند و مردم را متفرق نمودند، و همراه خود جمعی را به نزد عبیدالله آوردند، چون کثیر بن شهاب، محمد بن اشعث و قعقاع با جماعت خود نزد ابن زیاد حاضر شدند، کثیر به ابن زیاد گفت: نزد تو اشراف، پاسبانان، اهل بیت تو، غلامان و جماعت زیادی جمع شده اند، پس بیرون برو و با مسلم بن عقیل جنگ را شروع نما. عبیدالله قبول نکرد، و از قصر بیرون نیامد. (2) .ابن زیاد در موقع وحشت و انقلاب از قصر بیرون نمی رفت، و با آن که دارای نیروی عظیم و مرتبی شد، حاضر نگشت در مقابل مسلم بن عقیل بیرون آمده وصف آرایی و خودنمایی کند، هرچه به او پیشنهاد نمودند و اصرار کردند قبول نکرد.

ص:320


1- 361. تاریخ طبری، ج 5، ص 369.
2- 362. همان، ج 5، ص 370.

ابن زیاد از ضعف خود آگاه بود، اگر بیرون می رفت بلا تردید کشته یا اسیر و یا فراری می شد. هنگامی که مسلم بن عقیل از گرفتاری و زندانی شدن هانی باخبر شد، دید نقشه ی او بهم خورده و سر او فاش گشته است، پس دیگر نشستن و منتظر رسیدن امام علیه السلام شدن معنی ندارد، زیرا ابن زیاد یکایک بزرگان را می گیرد و می کشد و یا حبس می نماید، و راه کمک به امام مظلوم علیه السلام بسته خواهد شد.پس چه بهتر که در همین حین که طایفه هانی در جوش و خروش هستند، با آنان همراهی کند و شیعیانی را که با او بیعت نموده اند به کمک بطلبد و شورش و انقلابی بپا کند، شاید از این آب گل آلود نتیجه ای بگیرد. این بود نظر جناب مسلم و غیر از این راهی و چاره ای نیز نداشت.طبری از ابومخنف از یوسف بن یزید از عبدالله بن خازم روایت کرده است: من از طرف مسلم برای تحقیق حال هانی مأمور بودم، چون ابن زیاد هانی را زد و او را حبس نمود، سوار اسب شدم و خود را به مسلم رساندم و او را خبر نمودم، ناگهان زنان طایفه فریادشان به آه و ناله بلند شد.مسلم به من فرمان داد اصحاب را بخوانم و جمع کنم، در خانه های اطراف خانه ی مسلم چهار هزار نفر جمع شده بودند، و هیجده هزار مرد با او بیعت کرده بودند، من به شعار، فریاد خود را بلند نمودم و گفتم: «یا منصور امت»، و اهل کوفه نیز یکدیگر را خبر کردند و جماعت انبوهی دور مسلم جمع شدند، جناب مسلم سپاه خود را چهار قسمت نموده و به چهار نفر سپرد: مسلم بن عوسجه اسدی، ابوثمامه صائدی، عبیدالله بن عمرو کندی و عباس بن جعده جدلی، آنها به سمت قصر حرکت کردند و ابن زیاد در قصر محصور شد و درها را بست. (1) .از این چهار نفر رؤسا، دو نفر خود را به کربلا رساندند و در روز عاشورا شهید شدند: مسلم بن عوسجه و ابوثمامه صائدی. تا اینجا معلوم می شود که مسلم بیکار

ص:321


1- 363. همان، ص 368 و 369.

ننشسته و فرصت را از دست نداده است؛ مفتش او در کار بوده و لذا به مجرد این که از گرفتاری هانی با خبر شد، شروع به انقلاب نمود. او افراد را به طرز خوبی جمع آوری کرد و حداقل چهار هزار نفر با او بودند و خود مسلم با طایفه ی هانی بود که قصر را محاصره کرده بودند. البته هر اندازه که جمعیت به قصر نزدیک می شد بر عدد آنان افزوده می گشت. زیرا تماشاچیان و غارتگران نیز می خواستند از فرصت استفاده کنند. کار بر ابن زیاد سخت شد و امید به رسیدن کمک از سپاه شام و یا لشکر بصره نداشت. او در قصره محاصره شده بود و به یک چیز امید داشت و بس و آن حضور اشراف در نزد او بود.مردم کوفه عموما از آل امیه و زیاد ناراضی و رؤسا و اشراف کوفه مطیع ابن زیاد بودند، چون به وسیله آن دولت بود که این ظالمان بر مردم مسلط بودند و منافع آنان بسته به این بود که از در این خانه جدا نشوند، و با جان و مال از آل ابوسفیان حمایت کنند. در آن موقع که چهار هزار نفر از مردم در خانه هانی جمع شدند و از کوچه و بازار کمک می رسید، اشراف و رؤسای همین جماعت، در قصر نبود، اشراف از بالای قصر به مردم نگاه می کردند و در عین حال، می ترسیدند که گرفتار سنگ مردم بشوند. مردم نیز مشغول فحش دادن و بدگویی به عبیدالله و پدر او زیاد بن ابیه بودند.این گونه تجمعات مانند سیلی است که در اثر بارانی شدید پدید می آید و دوامی ندارد. این سیل جمعیت در یکی از این دو صورت به نفع مسلم تمام می شد: یا پیش از آن که ابن زیاد درها را ببندد به قصر برسند و قصر را که بیت المال در آن بود تصرف کنند، و یا آن که ابن زیاد با افراد خود از قصر بیرون می آمدند و با مسلم می جنگیدند.ابن زیاد که درها را به روی خود بسته و به هیچ وجه قصد روبرو شدن با مسلم

ص:322

را ندارد، دیگر چگونه می توان او را مغلوب کرد، این عده ای که با مسلم آمده اند، سپاهیان او نیستند، از طرف مسلم جیره و مواجب ندارند، هر یک باید عائله خود را اداره کند. فرضا یک روز بیکار شوند و بر گرسنگی صبر کنند، روزهای دیگر چه کار کنند؟ لذا هر اندازه وقت می گذشت به نفع ابن زیاد و ضرر مسلم تمام می شد، ساعت به ساعت مسلم رو به ضعف و ابن زیاد رو به قوت می رفت، اشراف کوفه مردم را از اطراف مسلم متفرق می ساختند و دوستان و غلامان و هواخواهان آل ابوسفیان را به سمت ابن زیاد جمع می کردند.بیت المال در تصرف ابن زیاد است و از اموال مسلمین، شکم گرگان را سیر می کند. او مانند مسلم نیست که برای مخارج روزانه ی خود قرض کند و در مدت شصت روز تقریبا هفتصد درهم قرض بالا آورده باشد. ثروت ابن زیاد و فقر مسلم، بودن اشراف دور ابن زیاد و جمع شدن فقرا به دور مسلم، ترساندن مردم از آمدن سپاه شام و وحشت مردم از ظلم و ستم آل امیه، علل متفرق شدن مردم از دور مسلم و تجمع آنان نزد ابن زیاد بود. مردم می آمدند و خویشان خود را از میان جمعیت بیرون می آوردند و می گفتند: فردا است که سپاه شام برسد، در مقابل آنان چه کار می کنید؟ حال باید دید که در مقابل این عوامل، مسلم چه کاری می تواند انجام دهد.کثیر بن شهاب یکی از اشراف کوفه نزدیک غروب آفتاب به مردم گفت: خود را به منزل و اهل خود برسانید. در شر تعجیل نکنید، و خود را به هلاکت نیفکنید، این قشون یزید است که می رسد. آنگاه گفت: ابن زیاد سوگند یاد کرده که اگر دست از جنگ برندارید و امشب مراجعت نکنید اولا شماها را از عطا محروم بدارد، و جنگجویان شما را در سرحدات شام متفرق سازد، و هر معصیت کاری را به جزای خویش برساند. اشراف دیگر نیز همین طور سخنرانی می کردند و مردم را به تطمیع

ص:323

و تهدید متفرق می ساختند. (1) .گرچه این جمعیت بالطبع بیش از یک روز دوام نمی یافت و توانایی تعطیل کارهای خویشتن و گرفتن دنبال این کار را نداشت.

تنها شدن جناب مسلم و رفتن او به خانه طوعه

جناب مسلم نماز مغرب را در مسجد با سی نفر خواند و پس از نماز از مسجد بیرون آمد. هنگامی که از مسجد بیرون می آمد، تنها بود و هیچ کس را نداشت. مسلم در این شهر غریب بود واز آن وقت که وارد این شهر شده بود، مخفی و پنهان بود، نه راه می شناخت و نه راهنما و میزبانی داشت. او در کوچه های شهر می گشت و مقصدی نداشت و از اینجا به آنجا می رفت تا به در خانه طوعه رسید. پسر طوعه، بلال نیز از خانه بیرون رفته و با تماشاچیان روز را به سر آورده بود.مادر منتظر پسر و بر او از غوغاء درحذر است. مسلم بر او سلام می کند و آب می طلبد، زن می رود و آب می آورد، مسلم آب می خورد، زن ظرف را می برد و چون برمی گردد، می بیند که مسلم هنوز بر در خانه اش نشسته است!طوعه خطاب به مسلم می کند و می گوید: مگر آب نیاشامیدی؟- چرا.- پس به نزد کسان خود برو.مسلم ساکت می ماند.طوعه تکرار می کند!مسلم مجددا سکوت می کند!طوعه می گوید: ای مرد نزد کسان خود برو، من راضی نیستم تو بر در خانه ی من بنشینی!

ص:324


1- 364. همان، ص 370.

مسلم برخاست و فرمود: من در این شهر، خانه و فامیلی ندارم. ای زن! تو می توانی کار خیری کنی، شاید یک روز دیگر تو را احسان نمایم.آنگاه مسلم خود را معرفی می کند و می گوید: این مردم دروغ گفتند و مرا فریب دادند.زن گفت: آیا تو مسلم هستی!- فرمود: بله!طوعه گفت: داخل خانه شو، و برای او اطاق مخصوصی فرش کرد و خواست شام بیاورد. مسلم قبول نکرد و آن شب گرسنه ماند. بلال پسر این زن رسید و دید مادرش به آن اطاق رفت و آمد می کند، به مادر گفت: مرا به شک انداختی از کثرت رفت و آمد خود، باید خبری در خانه باشد!مادر از گفتن امتناع، و پسر اصرار بر دانستن نمود. پس از آن که پسر سوگند یاد نمود که کسی را خبردار نکند و این سر را فاش نسازد، مادر او را خبر نمود. پسر آسوده گشت و استراحت نمود. (1) .

بیرون آمدن ابن زیاد از قصر و خطبه ی او

ابن زیاد که در قصر محبوس بود و جرأت بیرون آمدن نداشت، چون شب شد و هوا تاریک گشت و مردم متفرق شدند، ملتفت شد که هیاهو و آواز مردم نمی آید. آنگاه به اصحاب خود گفت: بروید بالای قصر و نگاه کنید ببینید از مردم خبری هست؟باآن که شب است و تاریک، و آرامش برقرار گشته، ابن زیاد جرأت آن ندارد که خودش از بالای قصر نگاه کند و تحقیق نماید، به او خبر دادند که کسی پیدا نیست. گفت: ببینید شاید در زیر آن قسمت از مسجد که مسقف است کسانی پنهان شده

ص:325


1- 365. همان، ص 371 و 372.

باشند. آمدند و قسمتی از سقفها را که از تخته بود برداشتند تا ببینند که آیا کسی در گوشه و کنار مخفی هست یا نه؟ قندیلها را بالا و پائین می بردند و دسته هایی از نی آتش می زدند و با طناب پائین می کردند تا به زمین می رسید تا این که تمام قسمت های سرپوشیده ی مسجد را تحقیق نمودند و یقین کردند که کسی نیست، حتی در آن قسمت که منبر در آن بود نیز تحقیق شد، سپس به ابن زیاد اطلاع دادند. ابن زیاد دری را که به مسجد باز می شد گشود و بالای منبر رفت و فرمان داد که اصحاب او اطراف منبر را بگیرند. (1) .این واقعه در حدود دو ساعت از شب گذشته، رخ داد. از همین مطلب اندازه ی شجاعت و تهور ابن زیاد معلوم می شود، ببینید به چه کیفیت افرادی را برای تحقیق به مسجد فرستاد! او حاضر نشد چند نفر را روانه کند تا بیایند و در مسجد تحقیق کنند، حتی حال که بالای منبر رفته، فرمان داده که هواخواهان او اطراف وی را بگیرند، مبادا کسی به او دست بیابد و حمله ای نماید یا ضربه ای به او وارد سازد. منادی ابن زیاد، مردم را در مسجد جمع کرد. مسجد پر شد، حصین بن تمیم گفت: آیا امام جماعت می شوی، یا آن که می روی در قصر تا دیگری نماز بخواند؟ابن زیاد گفت: پاسبانان دور من بایستند و تو اطراف من راه برو تا نماز بخوانم، پس به این نحو نماز خواند و مسلم را سفیه و جاهل معرفی نمود و گفت: هر کس که مسلم در خانه او باشد در پناه ما نیست، و هر کس که مسلم را بیاورد جایزه می گیرد. او حصین بن تمیم را اختیار تام داد که در خانه ها بگردد و تحقیق نماید تا آن که مسلم را بیابد. همان شب کوفه و راهها تحت مراقبت شدیدی قرار گرفت. حصین بن تمیم که رئیس شهربانی او بود عمرو بن حریث را با سپاهی مأمور حفظ انتظامات نمود و بدین صورت آن شب به کام ابن زیاد شیرین شد و یقین کرد که مسلم نیز در دام افتاده و یار و یاوری ندارد.

ص:326


1- 366. همان، ص 372.

صبح، ابن زیاد در قصر نشست، محمد بن اشعث را نزد خویش نشاند و در قصر را باز گذاشت. اشراف هم در حال رفت و آمد به آنجا بودند که ناگهان فرزند محمد، عبدالرحمن آمد و خبر آورد که پسر طوعه خبر آورده که مسلم در خانه ما است. ابن زیاد به او گفت: الساعه او را به اینجا بیاورید. و بدین ترتیب محمد بن اشعث با هفتاد نفر دیگر آمدند تا مسلم را بیاورند (1) .

جنگ با مسلم در خانه و شجاعت آن سرور و سر تسلیم شدن او

جناب مسلم در خانه نشسته است؛ در حالی که از عملیات دیروز خسته شده، و استراحت نکرده، و غذایی هم نخورده است؛ او از اوضاع شهر بی خبر و از بی وفایی اهل کوفه دلتنگ و برای حسین بن علی علیهماالسلام که به زودی به سمت کوفه می آید مضطرب است.مسلم در دریای فکر غوطه ور بود که ناگهان صدای اسبان و فریاد مردمان را شنید. دانست که به دنبال او آمده اند و او را می طلبند. پس فورا با شمشیر برهنه برای جلوگیری از جمله ی مهاجمین حاضر و آماده شد، جماعت فشار آوردند و داخل خانه شدند، مسلم چون شیر به آنان حمله کرد و آنها را عقب نشاند. بالاخره چون دیدند در مقابل او نمی توانند ایستادگی کنند، بالای بام رفتند و جناب مسلم را سنگ باران کردند، و دسته هایی از نی را آتش زدند و بر سر آن بزرگوار ریختند. مسلم چون این اوضاع را مشاهده نمود از خانه بیرون آمد و در کوچه بنای جنگ را گذاشت. (2) .طبری از ابومخنف روایت می کند: محمد بن اشعث به جناب مسلم گفت: خود را به کشتن مده، تو در امان هستی. این جماعت تو را نمی کشند و با تو خویش

ص:327


1- 367. همان، ج 5، ص 372 و 373.
2- 368. تاریخ طبری، ج 5، ص 373 و 374.

هستند!در این موقع، از بس که بر آن بزرگوار سنگ زده بودند از جنگ خسته شده و دستهایش از کار افتاده بود، مسلم به دیوار تکیه داد، محمد بن اشعث نزدیک آمد و گفت: تو در امان هستی.مسلم گفت: من در امان هستم؟محمد گفت: آری! و مردم نیز گفتند: آری در امان هستی، به جز یک نفر که او گفت: من سخن نمی گویم و تعهدی ندارم. (1) .البته حکایت جنگ مسلم در خانه ی آن زن در تاریخ طبری و مروج الذهب مسعودی و مقاتل الطالبیین ابوالفرج به این کیفیت نقل شده است (2) و ریشه ی همه تواریخ همان کتاب ابومخنف است. شجاعت جناب مسلم نیز از همین حکایت و دنباله آن دانسته می شود. اصولا کسانی که گرفتار مصائب می شوند، خود را می بازند و ضعف از خود نشان می دهند، و در این موقعیت هاست که مردمان شجاع و توانا شناخته شده و از دیگران جدا می شوند. زیرا آنان در این گونه موارد خود را برای مقابله با ناگواریها مهیا و آماده می سازند.اگر کسی مصائب جناب مسلم را در آن سی ساعت - تقریبا - در نظر بیاورد، می بیند که چه گرفتاریها و ناگواریهای سختی به آن جناب روی آورده است؛ شخصی که هیجده هزار نفر با او بیعت کرده و دیروز ابن زیاد از ترس او محصور بوده، امروز میزبان او هانی به جهت وی گرفتار است و خود او در کوچه ها سرگردان و عاقبت الامر در منزل یک زن که به او رحم نموده، خسته و وامانده و گرسنه و پریشان فکر است. اینک در برابر او هفتاد نفر از شجاعان قرار گرفته اند، این جماعت که برای گرفتن مسلم آمده اند مردمانی عادی نیستند، بلکه مردمانی شجاع و جنگ

ص:328


1- 369. همان، ص 374.
2- 370. مروج الذهب، ج 3، ص 58 و 59؛ مقاتل الطالبیین، ص 69.

دیده اند که از سپاه کوفه به شمار می آیند و همه با وضع منظم و مرفه در زندگی، برای اسیر کردن یک نفر در بدر و بی پناه آمده اند.آنها تا اینجا خیال می کردند که به سراغ یک نفر می روند که خسته و ناتوان گشته، مضطرب و بیچاره شده است. آنها گمان می کردند که مسلم را در حال خواب یا بی حالی یا ضعف و ناتوانی می بینند، ولی هنوز به در خانه نرسیده بودند که دیدند مسلم با شمشیر برهنه در برابر آنان ایستاده و برای مبارزه آماده است، آنها به خانه هجوم آوردند و وارد حیاط شدند، و چه بسا آنان سواره وارد شدند و مسلم پیاده بود، اما به طوری بر آن جمع می تازد که همگی فرار کرده و از خانه بیرون می روند.از همین جمله، عظمت و اندازه ی شجاعت مسلم معلوم می شود. در تاریخ از کشته شدن یک یا چند نفر نام برده نشده و نباید نامی باشد، چون این تاریخهایی که در دست ما است همگی از ابومخنف نقل می کنند، و ابومخنف در عصر امویین و سلطنت آنان تاریخ خود را نگاشته و از کسانی نقل می کند که همگی از طرفداران آن سلطنت و دشمنان اهل بیت علیهم السلام هستند، پس نباید انتظار داشت که نام مقتولین جناب مسلم را ثبت کنند یا عدد آنان را معین کنند. در آن عصر، وظیفه ی محدثین کتمان فضایل اهل بیت علیهم السلام بود و جعل مناقب برای دشمنان آنان. با این حال، شما از همین جمله آنچه را که باید بفهمید می فهمید. یک نفر پیاده در حیاط خانه با جماعتی که هفتاد برابر او هستند روبرو می شود؛ برای چه آن جمع مهاجم فرار کرده و از خانه بیرون رفتند؟ مگر آنان مسلح به شمشیر نبودند؟ اگر توانایی مسلم ده برابر هر یک از افراد آن جمع بود می بایست چون مسلم به یک نفر حمله می کرد، نه نفر دیگر از اطراف به او حمله کنند و او را عاجز نمایند. این جنگ ها و فرارها کاشف از آن است که حدود توانایی و قدرت جناب مسلم، با توانایی این جمع فاصله بسیار داشته است.

ص:329

آنان به صورت دسته جمعی نیز نمی توانستند در مقابل او مقاومت کنند و درست نظیر حمله یک شیر، به ده نفر بی اسلحه می باشد. در اینجا نمی توان باور کرد که این جمع، یارای مقاومت با آن شیر را داشته باشند، لذا چاره ای هم جز فرار ندارند، ولی اگر همین جمع مسلح باشند، اگر شیر به یک نفر حمله کند، نه نفر دیگر از اطراف با شمشیرها بر وی می تازند و عاقبت الامر او را از پای درمی آورند، این هفتاد نفر هم با سلاح بودند، پس برای چه در مقابل مسلم نتوانستند مقاومت کنند؟ معلوم می شود که در برابر شجاعت او هیچ بودند، و نظیر گوسفند و گرگ و یا جمعی بی اسلحه در برابر شیر بودند. اینجاست که باید فرار کنند و آنها هم چنین کردند و خانه را خالی نمودند. اما مثل آن که این جمع در بیرون خانه خود را ملامت کردند و گفتند: جهت ندارد که جمع مسلحی در برابر یک نفر نتوانند مقاومت کنند، باید برویم و او را از اطراف محاصره کنیم، دور او را بگیریم و کار او را بسازیم.آنها همدیگر را تشجیع کرده و مجددا حمله نمودند، در این نوبت که وارد خانه شدند دیدند اشتباه کرده اند و مرد مبارزه و مقاومت در برابر این شیر نیستند، لذا مجددا در برابر حمله ی مسلم فرار کردند، آنها یقین کردند اگر صبر کنند کشته می شوند، و اگر فورا فرار کنند جان خود را به غنیمت می برند.در این نوبت چون خوب یکدیگر را شناختند و تجریه کردند، دیگر هوس حمله و مبارزه از سر آنان بیرون رفت. آنها به پشت بام رفتند و از آنجا مبارزه را ناجوانمردانه شروع کردند، مسلم را محاصره کردند، حال سنگ است که از اطراف بر او می بارد و آتشها است که بر وی می ریزد. بشر در برابر این گونه حمله ها عاجز است. در خانه ماندن در برابر این گونه مبارزه بی اثر است، مسلم که دیگر خسته و ناتوان شده بود، بیرون آمد و به دیوار تکیه داد. مسلم دیگر مرد مبارزه نیست، ولی دشمن از او ترسان و هراسان است و نمی تواند به او نزدیک شود و او را اسیر کند، لذا به او امان عرضه می دارند.

ص:330

مسلم از ناتوانی خود باخبر است، امان را قبول نکند چه کند؟ لذا قبول کرد و تسلیم شد، مسلم را سوار استر کردند، دور او را گرفتند و شمشیرش را بردند، مثل اینکه مسلم دانست او را می کشند، از زندگانی مأیوس شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت.ظالمی به او گفت: کسی مثل تو که آرزوی چنین مقام و مرتبه ای نماید، در برابر پیش آمدهای ناگوار عاجز و بی تاب نمی شود.مسلم گفت: برای گرفتاری خویش گریه نمی کنم، گریه ی من برای حسین علیه السلام و آل او است، آنان با شتاب به سوی کوفه می آیند.آنگاه به محمد بن اشعث فرمود: می بینم که امان تو بی اثر است، و تو نمی توانی از من حمایت کنی، آیا می توانی کسی را نزد حسین علیه السلام بفرستی تا پیام مرا به او برساند، چون او همین امروز و فردا به سوی کوفه می آید. به او بگویید: پسر عقیل مرا نزد تو فرستاد، در آن حال که اسیر دست دشمنان بود و گمان نمی کرد که به شب برسد. به او بگویید: برگرد و به کوفه میا، زیرا اهل کوفه همان کسانی هستند که پدرت آرزو داشت به مرگ یا کشته شدن از آنان جدا شود، اهل کوفه به تو و من دروغ گفتند، و آنچه که من پیش از این به تو نوشتم درست نیست.محمد بن اشعث گفت: به خدا سوگند! پیغام تو را به حسین می رسانم، و به ابن زیاد می گویم که به تو امان داده ام.این حکایت را طبری از ابومخنف نقل کرده (1) و مدرک مورخین دیگر نیز همان نقل ابومخنف است. من از این داستان چنین می فهمم که مسلم، در آن حال که خسته و ناتوان شده بود، امان دشمن را قبول نمود، برای آن که از بقا و زندگانی خود استفاده کند و امام مظلوم علیه السلام را خبر نماید تا به کوفه نیاید، ولی چون دید شمشیر او را بردند، دانست که به او خیانت شده و از این راه به مقصود نمی رسد و

ص:331


1- 371. تاریخ طبری، ج 5، ص 374 و 375.

نمی تواند امام علیه السلام را برگرداند. از این جهت بی اختیار گریه کرد به آن حدی که او را ملامت کردند که آدمی مثل تو نباید در این حال گریه کند.مسلم فرمود: گریه ی من برای حسین علیه السلام است. چون مسلم به امام علیه السلام نوشته بود که هیجده هزار نفر از اهل کوفه با تو بیعت کرده اند و مردم با تو هستند و به آل ابوسفیان نظری ندارند، تا نامه ی مرا دیدی بیا و تأخیر منما.بدین جهت، مسلم بسیار ناراحت بود و می دانست که رفتار این جماعت با آن بزرگوار از چه قرار خواهد بود. او می خواست سالم بماند و امام علیه السلام را برگرداند و اشتباه خود را جبران نماید، اما وقتی که مأیوس شد گریه کرد و از ابن اشعث خواست تا امام علیه السلام را از این خبر آگاه سازد و پیام مسلم را برساند.محمد بن اشعث به وعده ی خود وفا کرد و امام علیه السلام را در منزل زباله باخبر نمود. مسلم به وعده ی ابن اشعث اکتفا نکرد؛ هنگام مرگ عمر بن سعد را خواست و به او نیز همین وصیت را فرمود. (1) .

مسلم بر در قصر و آب خواستن او

جناب مسلم که دیروز ابن زیاد را در قصر محصور کرده و چهار هزار نفر با او بودند، امروز اسیر گشته و در میان کوچه ها او را می برند، کسانی که دیروز با او بودند، امروز از او دور می شوند، و این رسم دنیاطلبان است که ساعتی زنده باد و ساعت دیگر مرده باد می گویند! احمق کسی است که به این تظاهرات مغرور و خشنود شود و مردم را چنانکه شاید و باید نشناخته باشد.مسلم را نزدیک قصر آوردند، در قصر بسته بود، اعیان و اشراف بیرون منتظر اجازه نشسته اند، آری! دیروز ابن زیاد اعیان را از خود جدا نمی ساخت و در قصر نگاه می داشت و امروز که ریاست او مسلم شده، خود را محتاج به اعیان نمی بیند، این اعیان

ص:332


1- 372. همان، ص 376.

و اشراف اند که محتاج او هستند، لذا آنان را از خود دور و خود را به کارهای دیگر مشغول می کند، همان اعیان بیرون در نشسته و چشم به در دوخته اند و منتظر اجازه هستند.مسلم بن عمرو باهلی که نامه ی یزید را برای ابن زیاد آورده و از بصره تا کوفه ملازم رکاب ابن زیاد بوده با عمرو بن حریث، عماره بن عقبه بن ابی معیط و کثیر بن شهاب در حال انتظار نشسته اند.جناب مسلم تشنه شده بود - اظهار تشنگی برای بزرگ عیب نیست، و چه بسا که از اظهار گرسنگی خودداری نماید - چشم مسلم به کوزه ی آب سرد افتاد، گفت: مرا آب دهید.مسلم بن عمرو باهلی گفت: این کوزه ی آب را می بینی، آن بسیار خنک است، ولی به تو قطره ای آب نمی دهم تا آن که از حمیم جهنم بنوشی.حضرت مسلم فرمود: وای بر تو! تو کی هستی؟گفت: من کسی هستم که حقی را شناخته که تو زیر بار آن نرفتی، و من از برای امام خود نصیحت کردم در آن وقت که تو خیانت کردی، و من سخن او را اطاعت کردم و حال آن که تو معصیت کردی، من مسلم بن عمرو باهلی هستم.فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! تو چقدر قسی القلب و تند و ظالم هستی، تو به رسیدن به جهنم و خلود در آن سزاوارتر هستی.آنگاه جناب مسلم نشست و به دیوار تکیه کرد. (1) .همان گونه که سعادت دارای مراتبی است و چنان نیست که هر کس سعید شد به تمام مراتب آن رسیده و یا به نهایت درجه ی سعادت فائز گشته باشد، شقاوت نیز دارای درکاتی است و چنین نیست که همه ی شقی ها در یک مرتبه باشند، میان این جماعت اشراف نشسته بودند، البته این مسلم باهلی از همه شقی تر بوده، زیرا سبب نداشته که این مقدار خوش رقصی کند و در چنان حالی، نه تنها آن اسیر را از آب محروم کند، بلکه با زخم زبان مجروح سازد. راستی او بسیار جفاکار و بی حیا

ص:333


1- 373. همان، ص 376.

بوده است. بنا بر نقلی عمرو بن حریث غلام خود را روانه نمود تا آب آورد، و تقدیم نمود و مسلم از آن آب نوشید. (1) .در نقل دیگری از ابومخنف چنین آمده است: عماره بن عقبه غلام خود را روانه کرد تا آب آورد، ولی چون مسلم خواست از آن آب بنوشد، قدح پر از خون شد، و در مرتبه ی سوم دندان آن بزرگوار که در جنگ آسیب دیده بود در قدح افتاد، فرمود: حمد می کنم خداوند را! اگر روزی داشتم از این آب می نوشیدم.من نمی دانم کدام یک از این دو نقل که ابومخنف روایت نموده درست است، و البته یکی از این دو نقل را طرفداران عمرو بن حریث یا عماره بن عقبه ساخته اند، و آنچه مسلم است عمرو بن حریث قدری نجابت و فتوت داشته، او کسی است که درباره ی مختار شفاعت کرد، و او را از قتل نجات داد؛ (2) او کسی است که ابن زیاد را ملامت کرد در آن وقت که می خواست زینب علیهاالسلام را بکشد. (3) .و از طرفی من در پیشانی عماره بن عقبه بن ابی معیط خیر می بینم، او از آل امیه و میوه ی همان شجره ی خبیثه است، و اگر این نقل درست باشد، تشنه ماندن این مظلوم در آن حال، مانند تشنه ماندن امام مظلوم در روز عاشورا است و از این جهت نیز، میان امام و مأموم شباهتی می باشد.

وصیت مسلم به ابن سعد و خیانت او

در هر صورت، جناب مسلم بر ابن زیاد وارد شد و سلام نکرد، پاسبان گفت: چرا بر امیر سلام نمی کنی؟فرمود: اگر او مرا می کشد، برای چه به او سلام کنم واگر مرا نمی کشند، بعدا بر

ص:334


1- 374. همان.
2- 375. همان، ص 570.
3- 376. همان، ص 457.

او بسیار سلام می کنم.ابن زیاد گفت: البته تو را می کشم. (1) .سلام نکردن جناب مسلم از آن جهت است که خود را نباخته، و او را مافوق خود نمی داند، اما جمله ی دوم -اگر درست باشد - برای آن است که مسلم می خواست بماند و امام را از جریان باخبر سازد و از آمدن ایشان به سمت کوفه با اهل بیت جلوگیری نماید، ولی چون این گفته را از ابن زیاد شنید فرمود، مرا می کشی؟گفت: بله!فرمود: پس مهلت بده تا به کسی که با من خویشی داشته باشد، وصیت کنم.آنگاه به کسانی که در مجلس ابن زیاد حاضر بودند نگاه کرد، و از میان همگی آنان عمر بن سعد را انتخاب نمود و فرمود: ای عمر! من با تو خویشاوندم و اکنون به تو حاجتی دارم، می بایست که حاجت مرا برآوری و آن سری است، که می بایست به تو آهسته بگویم.عمر بن سعد قبول نکرد، عبیدالله بن زیاد به عمر گفت: عموزاده ی تو به تو احتیاج دارد، به سخنان او گوش بده و امتناع منما!پس عمر برخاست و با مسلم به گوشه ای رفت و جایی را انتخاب کرد که جلو چشم ابن زیاد باشد.مسلم فرمود: هفتصد درهم مدیون هستم، دین مرا ادا کن و جسد بی جان مرا شفاعت کن و از ابن زیاد بخواه تا به تو ببخشد، پس تو آن را دفن کن، و نزد حسین کسی را بفرست تا او را از میان راه برگرداند، چون به او نوشته ام که مردم با او هستند و بیاید، و می بینم او را که در راه است و می آید.عمر آمد و به ابن زیاد گفت: می دانی چه گفت؟ و مطالب مسلم را بیان کرد.

ص:335


1- 377. همان، ص 376.

ابن زیاد گفت: امین خیانت نمی کند، ولی گاهی خائن امین می شود، از این جهت به تو خیانت می کند. اختیار مال تو با تو است، هر چه می خواهی بکن، و امام حسین، اگر به سراغ ما نیاید ما او را تعقیب نمی کنیم، و اما جسد او را به تو تسلیم نمی کنیم، چون او تا توانست در دشمنی با ما کوتاهی نکرد.و بنابر نقل طبری از ابومخنف جمعی پنداشته اند که: ابن زیاد گفت: ما پس از آن که او را کشتیم به جسد او کاری نداریم. (1) .اینک مناسب است به اموری اشاره شود:1- اصرار جناب مسلم به این که امام علیه السلام را خبر کند تا نیاید، کشف از کمال علاقه ی او نسبت به امام علیه السلام می کند، در این وقت که مرگ را مشاهده می کند، از فکر امام مظلوم علیه السلام بیرون نمی رود، مثل آن که مسلم خود را ملامت می کرده و می خواسته اشتباه سیاسی خود را جبران کند.مسلم گمان می کرد که اگر امام علیه السلام بداند، از آن راه که آمده برمی گردد، ولی او اشتباه کرده بود و نمی دانست که امام علیه السلام مصمم بر آمدن و کشته شدن است و به این پیغامها از راه برنمی گردد، و از عزم بر شهادت منصرف نمی شود.2- زیاد بن ابیه خود را به ابی سفیان ملحق کرد و معاویه برادر او شد، بنی امیه از اولاد عبدمناف و با بنی هاشم عموزاده بودند و از میان طوایف قریش (تیم و عدی و مخزوم و زهره و دیگران) از همه به بنی هاشم نزدیکتر بودند.مسلم در این مجلس به عمر بن سعد که از طایفه زهره است می گوید: تو عموزاده ی من هستی و با تو نسبت دارم، او می خواهد به ابن زیاد بگوید: تو از قریش نیستی و با ما هیچ خویشاوندی نداری و بی سبب خود را به ابی سفیان متصل نموده ای، و این نیش زبان بر ابن زیاد گرانتر از نیش تیر و سنان تمام شد.3- این که حضرت مسلم، ابن سعد را برای وصیت خود انتخاب نمود، یکی از

ص:336


1- 378. همان، ص 376 و377.

این باب بود که عمر فامیل او محسوب می شد نه دیگران. شاید هم برای این بودکه ثابت کند ابن زیاد از قریش نیست، نه از این جهت که ابن سعد از دیگران بهتر بوده. زیرا همین پسر سعد وقاص امیر لشکر ابن زیاد در کربلا بود و او بود که کشنده ی امام علیه السلام و اسیر کننده ی عیالات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.4- خیانت و پستی ابن سعد از این امور به خوبی آشکار می شود: الف: استنکاف او از قبول وصیت مسلم تا آن که ابن زیاد به او فرمان داد؛ ب: فاش کردن راز مسلم، تا آن که ابن زیاد آن جمله را در حق او گفت و او را خائن - نه امین - معرفی نمود.بنابر نقل طبری: اگر او از شرکت در قتل امام علیه السلام و رفتن به کربلا خودداری کرده بود، در آینده نزدیک پادشاه عراق می شد، چون پس از مرگ یزید، اهل کوفه «عمرو بن حریث» والی کوفه را خلع کردند و بر پادشاهی عمر بن سعد اتفاق نمودند، در این وقت زنان طایفه ی همدان آمدند و بر امام حسین علیه السلام گریه و زاری کردند و مردان همدان با شمشیرهای خود به مسجد آمدند و منبر را احاطه کردند و به هیمن جهت، عمر بن سعد از کار برکنار شد. (1) .ولی فرومایگی و حب مال دنیا و ریاست و در نهایت شقاوت او، موجب این شد که به طمع سلطنت ری، امیر لشکر شود و امام علیه السلام را شهید نماید، او به بالاترین درجه ی شقاوت رسید و از ریاست و سلطنت ری نیز محروم گردید و آن آرزو را با خود به گور برد:(خسر الدنیا والاخره ذلک هو الخسران المبین) (2) .طبری از ابومخنف نقل می نماید: وصیت جناب مسلم به عمر بن سعد این

ص:337


1- 379. همان، ص 524.
2- 380. سوره ی حج، آیه ی 11. (در دنیا و آخرت زیان دیده است، این است همان زیان آشکار).

بود: قرض مرا اداء کن. ولی ابوالفرج در «مقاتل الطالبیین» (1) به همان سند از ابومخنف نقل می کند: جناب مسلم به عمر بن سعد گفت: دین مرا از غله ملکی که در مدینه دارم ادا کن.من نمی دانم چرا طبری این جمله را حذف کرده و نقل ننموده است؟ آیا برای پایین آوردن مقام مسلم و یا بالا بردن مقام ابن سعد؟ عجب در این است که ابوالفرج با آن که از بنی امیه است، (2) در نقل، درست تر و امین تر از طبری فقیه عامه است!شیخ مفید در «ارشاد» نقل می نماید که جناب مسلم فرمود: شمشیر و زره مرا بفروش و هفتصد درهم بدهی مرا اداء کن. (3) این نقل با اعتبار موافق است، زیرا شمشیر و زره او برای اداء دین او بر غله ی ملکی که در مدینه دارد مقدم بوده و هیچ کس نمی تواند بگوید: مسلم، شمشیر و زره نداشته، و یا آن که در نزد او عاریه بوده است.شیخ مفید در اول مطلب می گوید: از کلبی و مدائنی و دیگران از اصحاب سیره نقل می کنم. (4) .6- نقل طبری جملاتی اضافه دارد که ابوالفرج اصلا ذکر نکرده: «و زعموا أنه قال: أما جثته فانا لا نبالی اذ قتلناه ما صنع بها؛ (5) و گفته اند که ابن زیاد گفت: ما به جسد مسلم پس از کشتن او کاری نداریم».سر مسلم و هانی را برای یزید به شام فرستادند و تن ایشان را در بازار بر زمین کشیدند، مگر آن اسدی نگفت، و خبر او را به امام مظلوم نداد که از کوفه بیرون

ص:338


1- 381. مقاتل الطالبیین، ص 71.
2- 382. نسب ابوالفرج به بنی امیه باز می گردد، لذا مؤلف او را اموی و از بنی امیه دانسته است.
3- 383. ارشاد، ص 215، چاپ اعلمی، بیروت.
4- 384. همان، ج 2، ص 32.
5- 385. تاریخ طبری، ج 5، ص 377.

نیامدم مگر آن که دیدم مسلم و هانی را در بازار می کشیدند؟! (1) مگر ابوالفرج از ابومخنف از یوسف بن یزید از عبدالله بن زبیر اسدی این اشعار را نقل نکرده است؟!اذا کنت لا تدرین ما الموت فانظری الی هانی فی السوق و ابن عقیل الی بطل قد هشم السیف وجهه و آخر یهوی من طمار قتیل تری جسدا قد غیر الموت لونه و نضح دم قد سال کل مسیل (2) .مسعودی گوید: مسلم در روز ترویه، هشتم ذی الحجه سال شصت هجری خروج کرد، همان روز هم امام علیه السلام از مکه بیرون آمد، و روز نهم، یعنی روز عرفه کشته شد، و ابن زیاد امر کرد که جسد او را بر دار زدند، و سر او را به دمشق فرستادند.جناب مسلم اولین شهیدی است از بنی هاشم که جسد او بالای دار رفت، و اول کسی است از بنی هاشم که سر مبارکش را به دمشق روانه کردند. (3) .ابن زیاد پست تر از آن است که پس از کشتن کاری به کشته مسلم نداشته باشد، و شقاوت او بیش از آن است که به همین اندازه اکتفاء کند، چنانکه به ابن سعد دستور داد که پس از کشته شدن امام حسین علیه السلام با جسد او چنین و چنان کنند.هواخواهان ابن زیاد تا می توانستند اعمال شوم او را مستور کردند، و شیخ فقیه عامه، جناب طبری نیز این نقل های باطل را در تاریخ خود جای داد؛ و الی الله المشتکی.

گفتگوی ابن زیاد و جناب مسلم و قوت قلب آن سرور

پیشتر به شجاعت جناب مسلم از جهت توانایی بدنی اشاره شد، و اکنون نیز به قوت قلب آن سرور اشاره می نمایم.ابن زیاد که دشمن سرسخت خویش را اسیر کرده بود سخنانی به ابن عقیل

ص:339


1- 386. همان، ص 397.
2- 387. مقاتل الطالبیین، ص 72.
3- 388. مروج الذهب، ج 3، ص 60.

گفت که به نظر می رسد می خواسته او را استنطاق و در اثر آن محکوم به قتل نماید. ابن زیاد گفت: تو آمدی در شهری که متفق الکلمه بودند اختلاف افکندی.مسلم فرمود: چنین نیست، مردم این شهر می گویند: پدر تو خوبان را کشت و خون پاکان را ریخت، و ظلم را بپا کرد، و رفتار او مثل رفتار ظالمانه کسری و قیصر بود، پس برای بپا داشتن عدل و دعوت به کتاب خدا به نزد آنان آمدیم.ابن زیاد گفت: تو کیستی ای فاسق؟! مگر ما عدل را بپا نداشته بودیم در آن حال که تو فاسق و شارب الخمر بودی؟!مسلم گفت: خدا می داند تو دروغ می گویی، و من نه چنانم که تو می گویی، و سزاوارتر به شرب خمر، کسی است که خون مسلمانان را بی سبب می ریخته و در عین حال خیال نمی کرد کاری کرده و مرتکب گناهی شده است.ابن زیاد گفت: ای فاسق!! تو هوس بیجا کردی و و چیزی را که خدا تو را اهل و لایق آن ندانسته آرزو کردی.مسلم فرمود: پس اهل آن کیست، ای پسر زیاد؟گفت: امیرالمؤمنین یزید.مسلم فرمود: خدای را در هرحال حمد می کنم و به حکم او میان ما و شما راضی هستم!ابن زیاد گفت: مثل این که تو گمان می کنی برای شما در خلافت بهره ای هست؟مسلم فرمود: گمان نیست، بلکه یقین است.ابن زیاد گفت: خدا بکشد مرا اگر تو را نکشم به گونه ای که تاکنون در اسلام به این کیفیت کسی کشته نشده باشد.مسلم فرمود: تو از بدی، آنچه که می توانی انجام دهی کوتاهی نکن، چون کسی از تو بدتر و پست تر و سزاوارتر به آن بدیها نخواهد بود.

ص:340

ابن زیاد شروع به سب و فحش و بدگویی کردن به امیرالمؤمنین و عقیل و حسین علیهم السلام نمود، مسلم ساکت شد و پاسخ او را نداد (1) .مثل آن که ابن زیاد باور نمی کرد که ابن عقیل تا این اندازه شجاع و توانا بر پاسخ دادن به کلام او باشد، خواست او را در حضور مردم محکوم نموده باشد و او را مفرق جماعت معرفی کند!پاسخ جناب مسلم، ابن زیاد را بیچاره کرد، زیرا دید اسیر او، پدرش را مفتضح نموده و می گوید: شما حق را از بین بردید و مثل پادشاهان کفار در میان مردم حکومت کردید، و از کارهای زشت فروگذار نکردید. ما بر حسب درخواست همین مردم آمدیم تا حق را زنده کنیم و عدل خدا را جاری نماییم.ابن زیاد دید دنباله این سخن برای او بسیار گران تمام می شود، و نخواست که در این باب گفتگو کند، به همین خاطر سخن را به جایی دیگر کشانید و از باب تهمت و افترا، مسلم را فاسق و شارب الخمر معرفی نمود!!این سخن نیز پس از تکذیب آن سرور بی اثر شد، جناب مسلم مجددا رشته سخن را به موضوعی کشید که تمام مردم حاضر و ناظر آن بودند و آن کشتن مردم بی گناه توسط زیاد بود.این دفعه ابن زیاد از موضوع خارج شد و سخن را به جای دیگر کشانید، خواست مسلم را وادار به بدگویی از یزید کند تا بهانه ای به دست او بیفتد. جناب مسلم در اینجا ساکت شد، و به حمد الهی مشغول گشت. ابن زیاد بیچاره شد. گمان کرد که با این جمله که تو را به بدترین نوع می کشم، مسلم را ساکت می کند.مسلم، سخن او را به شکل عجیبی جواب داد و او را بدتر و پست تر و شقی تر از همه مردم خواند. آخرین تشفی ابن زیاد به این شد که بزرگان دین را سب نماید، در اینجا است که مسلم ساکت ماند و با خاموشی پاسخ آن احمق را داد. از این

ص:341


1- 389. تاریخ طبری، ج 5، ص 377.

مکالمات قوت قلب و غلبه حجت جناب مسلم بر ابن زیاد معلوم می شود.طبری می گوید که اهل علم می گویند: عبیدالله امر کرد که مسلم را در ظرف سفالین آب دهند و گفت: در ظرف دیگری به تو آب ندادیم تا احترام تو لازم نیاید، و مانع از قتل تو نگردد. (1) .من نمی دانم این اهل علم چه کسانی و ناکسانی بودند؟ خوب بود آن مورخ شهیر نام او یا آنان را می برد تا مردم بدانند این دروغگویان چه کسانی هستند که ابن زیاد را یاری می کنند؟ ابن زیاد که مسلم را در آن حال ضعف و ناتوانی و تشنگی و گرسنگی کشت آن هم به آن کیفیت که تا آن زمان هیچ مسلمانی کشته نشده بود - چنانکه خودش گفت - آن کسی که دستور داد قطره ای از آب به امام عطشان نرسد، به چه مناسبت به مسلم بن عقیل ترحم کرده است؟ و علامات دروغ بودن این نقل همان دلیلی است که از برای ابن زیاد لازم بود که از او احترام نماید؟ و دیگر نتواند جناب مسلم را شهید نماید؟ مگر چنین التزامی داده و پیمانی بسته شده بود؟ یا عرف عرب این است که اگر در ظرف خوب آب دهند، دیگر نمی توانند او را بکشند؟ و اگر در ظرف سفالین آب دهند اختیار باقی ست.در هر صورت، ابن زیاد دستور داد که جناب مسلم را بالای قصر ببرند و سر او را از تنش جدا سازند، و از همان بالا هر دو را پایین اندازند، و جناب مسلم مشغول تکبیر و استغفار و صلوات بود. و از خداوند می خواست که میان او و آن جمعی که او را فریب دادند، دروغ گفتند و ذلیل کردند، حکم فرماید.پیش از شهادت مسلم، محمد بن اشعث، هانی را شفاعت نمود و ابن زیاد وعده داد که او را نجات دهد، ولی پس از کشته شدن مسلم، از وعده پشیمان شد و فرمان داد که هانی را نیز در بازار گردن بزنند. هانی را دست بسته به بازار بردند و

ص:342


1- 390. همان، ص 377 و 378.

هرچه او فامیل خود را به یاری می طلبید، هیچ کس او را یاری نمی نمود، در این موقع هانی دست خود را آزاد کرد و گفت: آیا عصا و یا چاقو و سنگ و استخوانی نیست تا از خود دفاع کنم؟ مأمورین او را گرفتند و بستند و به او گفتند: گردن خود را دراز کن.آن یاور با اخلاص فرمود: در کشته شدن خود، به شما کمک نمی کنم.سپس هانی گفت: الی الله المعاد، اللهم الی رحمتک و رضوانک» (1) .اندازه ی پستی و نامردی ابن اشعث بیش از آن حدی است که تصور شود، او که خود را از اشراف عرب و شیخ طایفه ی کنده می دانست، چگونه به مسلم بن عقیل امان می دهد و در برابر چشم او مسلم را می کشند و او به روی خود نمی آورد؟نمی دانم در کدام تاریخ دیدم که منصور دوانیقی می خواست کسی را بگیرد و او را مجازات نماید. آن شخص خود را مخفی و پنهان نموده بود، جاسوسان منصور در تعقیب او بودند تا آن که روزی او را پیدا کردند و او فرار می کرد و پاسبانان به دنبال او می دویدند. اتفاقا آن شخص به «معن بن زائده شیبانی» - که از اشراف و امرای عرب و از معروفین به سخاوت و شجاعت بود - برخورد نمود در حالی که معن سوار و جمعی سواره دنبال او می رفتند، آن شخص به معن متوسل شد و از او خواست که او را امان دهد. در این حین، گماشتگان خلیفه عباسی رسیدند، معن به یکی از سواران اشاره کرد که پیاده شود و او را سوار کند و با خود ببرند و مادام که یک نفر از آن جماعت جان در بدن دارند، این شخص را به مأمورین ندهند.معن این سفارش را نمود و از آن جمع جدا شد و به دیدار منصور شتافت. مأمورین جریان را به گوش خلیفه رساندند. او بسیار خشمگین شد، معن را طلبید و گفت: کار تو تا این اندازه بالا گرفته که جلو گماشته ی مرا می گیری و کسی را که من می خواهم، امان می دهی و تحویل نمی دهی؟

ص:343


1- 391. همان، ص 378 و 379.

گفت: بله، یا امیرالمؤمنین! من پس از این همه خدمات که به مقام خلافت و سلطنت نموده ام اگر نتوانم کسی را که در میان جمع به من پناه آورده امان بدهم، پس چه فایده ای دارم؟ و چه بهره ای برده ام؟منصور قدری تأمل کرد و گفت: من نیز آن کسی را که تو پناه دادی امان دادم.و در خاطر دارم که معن مبلغ زیادی از منصور برای آن مرد پول گرفت و به او تسلیم نمود.این است شیوه جوانمردی محمد بن اشعث، پدر او قیس بن اشعث، رئیس منافقین بود و خواهر او جعده، امام حسن علیه السلام را زهر داد، حالا خود محمد به مسلم امان می دهد و جرأت آن که پافشاری کند و شفاعت نماید ندارد، این شخص همان است که رفته و هانی را فریب داده و در چنگال ابن زیاد انداخته، و پس از آن همه جسارت که ابن زیاد به هانی نموده و صورت او را مجروح نموده - و این نامرد حاضر و ناظر بوده و اصلا شفاعتی نکرده - می گویند که هانی را شفاعت نمود که ابن زیاد او را نکشد، و ابن زیاد هم قبول کرد، ولی پس از شهادت مسلم پشیمان شد و دستور قتل هانی را صادر نمود.من گمان نمی کنم این سخن راست باشد و محمد بن اشعث، هانی را شفاعت کرده باشد، و اگر براستی شفاعتی هم کرده، شفاعتش ظاهری بوده و جدا نمی خواسته، ابن زیاد هم این معنا را می دانسته و قبول نکرده است.قطعا ابن اشعث می خواسته هانی کشته شود تا عزت خودش در طایفه یمن زیاد شود، هانی کشته شود تا او وارث عز و جاه و جلال و مقام او بشود.من باور نمی کنم او جدا شفاعت کرده و ابن زیاد رد نموده باشد، یا اگر قبول کرده مجددا فسخ نموده باشد، بلکه محمد بن اشعث این سخن دروغ را مایه عذر و بهانه ی خود نزد فامیل هانی قرار داده است.در هر صورت، هانی را در بازار جلو چشم مردم کشتند. من نمی دانم آن چهار

ص:344

هزار مرد جنگی هانی کجا رفتند؟ چرا در آن موقع که هانی به دام افتاد، آمدند و فریاد کردند، ولی در این موقع به فاصله یک یا دو روز که او را در بازار دست بسته آوردند و گردن زدند، یک نفر حاضر نشد از او دفاع کند و حمایت نماید؟ عاقل نباید به عهد و وفای مردم اعتماد داشته باشد؛ همه، بزرگ را برای خود، نه خود را برای بزرگ می خواهند. در موقع عظمت و ریاست همه یاور او هستند و در موقع نکبت و بدبختی همه از او بیزار می شوند، این رسم دنیاطلبان بوده و چنین خواهد بود.هنگامی که عبدالملک بن مروان «عمرو بن سعید بن العاص» را در قصر خود اسیر نمود، برادر او با هزار نفر از غلامان عمرو، برای نجات و یاری او آماده شدند و دور قصر را گرفتند، ولی چون سر بریده ی عمرو را با کیسه های پول در میان جماعت افکندند، همان جمع مشغول غارت پول گشتند، و از مقصد و هدف خود دور شدند، پول را برداشتند و رفتند. (1) مثل آن که برای جمع آوری پول جمع شده بودند، و مقصد دیگری نداشتند!

ص:345


1- 392. همان، ج 6، ص 144 و 145.

امام زمان در حرم حضرت مسلم

اشاره

در اینجا، بی مناسبت نیست که برای بلندی مقام و مرتبه جناب مسلم، حکایتی را که حاجی نوری در کتاب «نجم الثاقب» نقل نموده، بیاورم.ایشان می نویسد: شیخ عالم فاضل، شیخ باقر کاظمی، نجل عالم عابد شیخ هادی کاظمی معروف و آل طالب، نقل می کند: مرد مؤمنی بود از خانواده ای معروف به آل رحیم که او را شیخ حسین رحیم می گفتند. و همچنین عالم فاضل و عابد کامل، مصباح الاتقیاء شیخ طه از آل جلیل و زاهد عابد بی بدیل شیخ حسین نجف که هم اکنون امام جماعت مسجد هندی نجف اشرف و در تقوا و صلاح و فضل، مقبول خواص و عوام است نقل نموده که شیخ حسین مزبور، مردی پاک طینت و فطرت بود و از مقدسین مشتغلین به شمار می رفت. ایشان مبتلا به مرض سینه بود و هنگام سرفه با اخلاط سینه اش، خون بیرون می آمد و با این حال در نهایت فقر و پریشانی زندگی می کرد و مالک قوت روز نبود، او غالب اوقات نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی نجف اشرف ساکنند، می رفت و برای گذراندن زندگی و کسب قوت لایموتی، هر چند که جو باشد می گرفت. او با این مرض و فقر، دلش به زنی از اهل نجف تمایل پیدا کرد و هر چند او را خواستگاری می نمود به جهت فقرش خانواده ی آن زن قبول نمی کردند، و از این جهت نیز در هم و غم

ص:346

شدیدی بود.و چون مرض و فقر و مأیوسی از تزویج آن زن، کار را بر او سخت نمود، تصمیم گرفت عملی را که در میان اهل نجف معروف است انجام دهد که هر که را امر سختی روی دهد، چهل شب چهارشنبه به رفتن به مسجد کوفه مداومت نماید که لا محاله حضرت حجت «عجل الله فرجه» را به نحوی که نشناسد ملاقات خواهد نمود، و مقصدش به او خواهد رسید.مرحوم شیخ باقر نقل کرد که شیخ حسین گفت: من چهل شب چهارشنبه به این عمل مواظبت کردم، شب چهارشنبه آخری فرارسید و آن شب تاریکی از شبهای زمستان بود، باد تندی می وزید که به همراه آن اندکی باران می بارید و من در دکه ای که داخل مسجد است نشسته بودم، و آن دکه شرقیه مقابل در اول واقع است و کسی که داخل مسجد می شود طرف چپ او واقع می گردد.من به جهت خونی که از سینه ام می آمد و چیزی نداشتم که اخلاط سینه را در آن جمع کنم و انداختن آن در مسجد هم جایز نبود، نمی توانستم وارد مسجد شوم و چیزی هم نداشتم که سرما را از خودم دفع کنم، به همین سبب در آن دکه نشسته بودم، دلم تنگ، و غم و اندوهم زیاد شد و دنیا در مقابل چشمم تاریک گشت و فکر می کردم که شبها تمام شد و این شب آخر است، ولی نه کسی را دیده ام و نه چیزی برایم ظاهر شده، و این همه مشقت و رنج عظیم برده ام و بار زحمت و خوف بر دوش کشیده ام، چهل شب است که از نجف به مسجد کوفه می آیم و در این حال جز یأس برایم نتیجه ندارد، و من در کار خود متفکر بودم، و در مسجد احدی نبود، و آتش روشن کرده بودم و به جهت دم کردن قهوه ای که با خود از نجف آورده بودم و به خوردن آن عادت داشتم و بسیار هم کم بود. ناگاه شخصی از سمت در اول مسجد به طرف من آمد. چون او را از دور دیدم مکدر شدم و با خود گفتم: اعرابی است، از اهالی اطراف مسجد آمده نزد من که قهوه بخورد، و من امشب بی قهوه می مانم و در

ص:347

این شب تاریک هم و غمم زیاد خواهد شد.در این فکر بودم که او به نزد من رسید و بر من سلام کرد و نام مرا برد و در مقابل من نشست. من از این که او نام مرا می دانست تعجب کردم و گمان کردم که او از آنهایی است که در اطراف نجف هستند و من گاه گاهی نزد آنها می روم. پس از او پرسیدم: از کدام طایفه عرب هستی؟گفت: از بعض ایشانم.پس اسم هر یک از طوایف عرب را که در اطراف نجف هستند نام بردم.گفت: نه از آنها نیستم.پس مرا به غضب آورد، از روی سخریه و استهزاء گفتم: آری! تو از طریطره هستی و این لفظی بی معنی است. پس از سخن من تبسم کرد و گفت: بر تو حرجی نیست، من از هر کجا باشم. تو برای چه به اینجا آمده ای؟گفتم: برای تو هم سؤال کردن از این امور نفعی ندارد.گفت: چه ضرر دارد که مرا خبر دهی.من از حسن اخلاق و شیرینی سخن او متعجب شدم، و قلبم به او متمایل شد و چنان شد که هر چه سخن می گفت محبتم به او زیادتر می گشت. پس از توتون برای او چپقی ساختم و به او دادم.گفت: تو آن را بکش، من نمی کشم.بعد برای او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم، او گرفت و اندکی از آن خورد، آنگاه به من داد و گفت: تو آن را بخور.پس من آن را گرفتم و خوردم و ملتفت نشدم که تمام آن را نخورده و لحظه به لحظه محبتم به او زیاد می شد، پس گفتم: ای برادر! امشب تو را خداوند برای من فرستاده که مونس من باشی، آیا نمی آیی با من برویم و کناره مقبره ی جناب مسلم بنشینیم؟

ص:348

گفت: می آیم، حال خبر خود را نقل کن.گفتم: ای برادر! واقع را برای تو نقل می کنم، من از آن روزی که خود را شناختم در نهایت فقر زندگی می کنم، و با این حال چند سال است که از سینه ام خون می آید، علاجش را نمی دانم و عیال هم ندارم، دلم به زنی از اهل محله ی خودم در نجف اشرف متمایل شده و چون در دستم چیزی نیست، گرفتنش برایم میسر نیست، و مرا این ملاها گول زدند و گفتند: برای گرفتن حوائج خود متوجه شو به صاحب الزمان علیه السلام و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن که آن جناب را خواهی دید، و حاجتت برآورده خواهد شد و این آخرین شب چهارشنبه است، و در این شبها، این همه زحمت کشیدم ولی چیزی ندیدم، این است سبب آمدن من به اینجا و این است حوائج من.در حالتی که من غافل بودم و ملتفت نبودم او گفت: اما سینه ی تو، پس عافیت یافت، و اما آن زن، پس به این زودی او را خواهی گرفت، و اما فقر تو، پس به حال خود باقی است تا بمیری.و من به این بیان و تفصیل ملتفت نشدم، پس گفتم: نمی رویم به سوی جناب مسلم؟گفت: برخیز.پس برخواستم و او در پیش روی من به راه افتاد، چون وارد زمین مسجد شدیم به من گفت: آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نخوانیم؟گفتم: می خوانیم، پس او نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است ایستاد و من با کمی فاصله پشت سرش ایستادم. پس تکبیره الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم که ناگاه قرائت فاتحه او را شنیدم که هرگز از احدی چنین قرائتی را نشنیده بودم، پس از حسن قرائتش در نفس خودم گفتم: شاید او صاحب الزمان علیه السلام باشد و سخنانی از او شنیدم که دلالت بر این امر می کرد، آنگاه به

ص:349

سوی او نظر کردم، پس از خطور این احتمال در دل من، در حالتی که آن جناب در نماز بود، دیدم که نور عظیمی آن حضرت را احاطه کرده است، به طوری که مرا از تشخیص شخص شریفش مانع شد و در این حال مشغول نماز بود و من قرائت آن جناب را می شنیدم و بدنم می لرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم.پس به هر نحو بود نماز را تمام کردم و نور از زمین بالا می رفت، پس مشغول شدم به گریه و زاری و عذر خواهی از سوء ادبی که در مسجد با جنابش کرده بودم و گفتم: ای آقای من! وعده جنابعالی راست است، مرا وعده دادی که با هم به قبر مسلم برویم.در این میان که حرف می زدم، دیدم نور متوجه جناب قبر مسلم شد، پس من نیز متابعت کردم و آن نور داخل در روضه ی مسلم شد، و فضای روضه را گرفت و پیوسته چنین بود، و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آن که فجر طالع شد، و آن نور عروج کرد.چون صبح شد، به کلام آن حضرت متوجه شدم که فرمود: اما سینه ات، پس شفا یافت، دیدم سینه ام صحیح و سالم است و ابدا سرفه نمی کنم.هفته ای نکشید که اسباب تزویج آن دختر، من حیث لا احتسب فراهم آمد و فقر هم به حالت خود باقی است، چنانکه آن جناب فرمود، والحمد لله. (1) .

ص:350


1- 393. نجم الثاقب، ص 632 تا 636.

اشاره ای به شخصیت ابن زیاد

اشاره

اگر کسی در این تاریخ مسموم و آلوده، به احادیث مجعول و باطلی که در اثر سلطنت منافقین پدید آمده نگاه کند و اهل تحقیق نباشد، چه بسا به آن نحو که شایسته است موقعیت اشخاص را درک نکند، و عاقلی را سفیه و سفیهی را عاقل، جاهلی را عالم و عالمی را جاهل، و کاملی را ناقص و ناقصی را کامل بپندارد.اکنون که به وقایع جناب مسلم در کوفه اشاره نموده ام، مناسب می بینم که به قسمتی از زندگی ابن زیاد به طور مختصر اشاره نمایم که شباهتی به قضیه ی جناب ابن عقیل دارد، تا کسانی گمان نکند که ابن زیاد مرد باهوش و ذکاوت، یا با سیاست و شجاعی بوده، یا در این جهات بر مسلم بن عقیل برتری و مزیت داشته است؛ هر چند خود او پس از فرار مردم از اطراف مسلم، همان شب در بالای منبر گفت:«فان ابن عقیل السفیه الجاهل قد أتی ما رایتم من الخلاف و الشقاق». (1) .

بیعت کردن مردم با ابن زیاد پس از یزید و شورش مردم و دعوت سلمه برای ابن زبیر

در نتیجه ی ملحق شدن زیاد به ابوسفیان عبیدالله عموزاده یزید و از آل ابوسفیان و جزء اشراف قریش و دارای فامیل بزرگ و غلامان بسیار گردیده بود، و

ص:351


1- 394. تاریخ طبری، ج 5، ص 372.

چون به فرمان یزید علاوه بر بصره، کوفه نیز درآمد، و ابن زیاد سلطان و فرمانروای تمامی عراق عرب، ایران، قفقاز، افغان و هند و سند گشت، عمده ی سپاه مسلمانان در اختیار او بود و بنابر نقلی، موجودی پول بیت المال او هشت میلیون و بر نقلی دیگر شانزده، و بر نقل سوم نوزده میلیون درهم بود.پس از مرگ یزید، ابن زیاد مردم را از مرگ یزید و اختلاف مردم شام باخبر نمود و به مردم بصره گفت: نفوس شما، شهرهای شما، ثروت شما و زمین شما، بیشتر و زیادتر از تمام مردم است. پس برای خود امیری انتخاب کنید که حافظ دین و جماعت شما باشد، و هر کس را که شما قبول کنید من زودتر از همه از او راضی و با او بیعت می کنم، و اگر اهل شام بر کسی اتفاق کردند و شما خواستید با آنها باشید، اختیار دارید. وگرنه شما محتاج به کسی نیستید، بلکه دیگران به شما نیازمند هستند.خطبای اهل بصره همگی برخاستند و گفتند: ما از تو فردی قوی تر نداریم، بیا تا با تو بیعت کنیم.ابن زیاد گفت: من داوطلب نیستم، دیگری را انتخاب کنید. آنها قبول نکردند و با او بیعت کردند؛ ولی هنگامی که برگشتند گفتند: پسر مرجانه گمان نکند که ما تسلیم او هستیم، هم در موقع اتفاق و هم در موقع اختلاف کلمه. آن گاه علیه او شورش کردند. (1) .پسر مرجانه که همیشه مردم را مرعوب اهل شام می نمود و آنان را در مقابل شامیان مرده ی متحرک نموده بود، در زمانی که یزید مرده و مردم شام اختلاف دارند در این که چه کسی خلیفه باشد، عبدالله بن زبیر یا فرزند یزید یا مروان بن حکم، آن مردگان را جمع نموده و مرگ یزید و اختلاف اهل شام را اعلام می نماید، آن گاه کثرت نفوس، وسعت مملکت و زیادی شهرها و بسیاری ثروت مردم عراق را شرح

ص:352


1- 395. تاریخ طبری، ج 5، ص 504 و 505.

می دهد و می گوید: این مردم شام هستند که به شما محتاجند نه شما، پس برای خود امیری معین کنید تا تکلیف روشن شود.مردم که تا این ساعت همگی خود را ذلیل اهل شام و بندگان آل ابوسفیان می دانستند، با او بیعت کردند، ولی چون از همان مجلس متفرق شدند، به هوش آمدند، کسی که تا ساعت قبل به او امیر می گفتند حالا پسر مرجانه شد! مردم به خود آمدند و با خود گفتند: آن زمان که اهل شام اتفاق داشتند، از او اطاعت می کردیم، حال که اختلاف دارند برای چه تسلیم او شویم؟! به خدا سوگند! خیال باطل کرده، ما در این حال دیگر از او اطاعت نمی کنیم!این سخنها موجب شورش عمومی شد، مردم پس از آن که با او بیعت کردند و متفرق شدند، دستهای خود را به دیوار می مالیدند، مثل آن که دستشان در اثر ملاقات با دست ابن زیاد نجس شده و می خواهند دستهای خود را پاک کرده و ازاله ی نجاست نمایند. بالاخره شورش به جایی رسید که چون فرمان می داد اطاعت نمی شد، و چون سخنی می گفت بر او اعتراض می شد و اگر کسی را می خواست حبس کند، مردم نمی گذاشتند و در مقابل پاسبانان او ایستادگی می کردند (1) .این نتیجه ی ظلمهای زیاد و پسر او است، آنان حکومت خود را مولود عظمت اهل شام و اتفاق کلمه ایشان می دانستند. همیشه مردم را به وسیله ی سپاه شام می ترساندند و روح خوف و وحشت، بلکه ذلت و رقیت را در آنان تولید می کردند؛ اما حال که مردم شام اختلافات پیدا کرده اند و این امر مسلم شده، پس برای چه مردم دیگر دنبال آل زیاد را بگیرند و از آنان اطاعت نمایند؟ابن زیاد اگر دانا بود، باید این حقیقت را می دانست که در قلوب مردم جایی ندارد، و تمام سلطنت او در اثر خوف و وحشت مردم است و به همین خاطر هر اندازه خوف مردم زایل شود، دشمنی مردم با او بیشتر خواهد شد. پس چنین فرد

ص:353


1- 396. همان، ص 507.

مبغوض و منفوری نباید در مقام امارت و حکومت برمی آمد و باید تا مردم در خواب بودند از میان آنان بیرون می رفت. نادان از آنچه وظیفه او بود غفلت کرد و به آنچه می بایست از آن دور شود، نزدیک شد.ابن زیاد اگر هوشیار بود، از همان عکس العمل اول مردم باید ملتفت کار می شد و دست و پای خود را جمع می کرد، نه آن که از کناره گیری مردم از او، گله و شکایت کند، و از غضب و خشم مردم وحشت نکند، و از خواب غفلت بیدار نشود.ابن زیاد با تمامی آن ثروت و نفوذ کلمه و دوستان خود از اعیان و اشراف و غلامان وسپاهیان، نتوانست بر مردم حکومت کرده، رضایت آن جمع را فراهم کند.تملق او از مردم در آن خطبه، تأثیری به جز همان بیعت کردن و کف دستها را به در و دیوار مالیدن نداشت. او موقعیت خود را نتوانست تشخیص دهد، و از نارضایتی مردم به هوش نیامد و در مقام حفظ خویش قدمی برنداشت. به همان حکومت ظاهری با شورش و اختلاف باطنی قانع شد و با آن که می دید به سخن او گوش نمی دهند و بر او ایراد می گیرند و میان او و پاسبانان او حایل می شوند، حب مقام او را کر و کور نموده بود تا آن که روزی شنید که «سلمه بن ذویب» برای عبدالله بن زبیر از مردم بیعت می گیرد.آنگاه ابن زیاد مردم را در مسجد جمع کرد و گفت: من حکومت را نمی خواستم، شما به اصرار با من بیعت کردید. به من خبر رسیده که چون بیرون رفتید کف دستها را به در و دیوار می مالیدید؛ من امر می کنم و اطاعت نمی شود و هر سخنی که می گویم به آن اعتراض می شود، و قبایل از مأمورین من جلوگیری می کنند، اکنون هم که سلمه بن ذویب آمده و میان شما تفرقه و اختلاف کلمه می افکند.«احنف بن قیس» با مردم، گفتند: می رویم و سلمه را می آوریم. چون به سراغ

ص:354

سلمه آمدند دیدند که جمعیت او زیاد شده، آنگاه احنف نیز از مردم کناره گیری کرد و به سراغ کار خویش رفت و مردم دیگر نزد عبیدالله بن زیاد نرفتند. (1) .سلمه بن ذویب، مردم را در زمان حکومت و سلطنت ابن زیاد با آن همه ثروت و سپاهی که در اختیار داشت، به بیعت ابن زبیر دعوت نمود. باید دید ابن زیاد چرا نتوانست سلمه را بگیرد و مانند مسلم بن عقیل گردن بزند؟ آیا شخصیت سلمه بیش از مسلم بن عقیل بود؟ آیا جمعیت او بیش از جمعیت ابن عقیل بود؟ آیا ثروت ابن زیاد و سپاه او در کوفه بیشتر از ثروت و سپاه او در بصره بود؟ پاسخ این سؤالات همگی منفی است، پس برای چه در این موقع سلمه جلو آمد و ابن زیاد نتوانست هیچ گونه عمل مثبتی انجام دهد؟پاسخ این سؤال یک چیز است و بس، و آن این است که مردم از اهل شام می ترسیدند و در مقابل سپاه شام خاضع بودند. ابن زیاد موقعی که وارد کوفه شد و در قصر محصور بود، مردم را به وسیله ی سپاه شام شام ترساند و به همان وسیله مردم را متفرق کرد، ولی در این موقع که مردم اطمینان یافتند مردم شام اختلاف دارند و از آن ناحیه لشکری نخواهد آمد آزادانه مشغول کار خویش شدند.در این موقع است که شخصیت و عظمت و عقل و سیاست و تدبیر ابن زیاد بایست کاری می کرد و جلو سلمه را می گرفت. ابن زیاد حتی نتوانست یک پاسبان به سراغ سلمه بفرستد. او نتوانست با همان سپاه مجهز خود به مقابل سلمه بیاید و خودنمایی کند. او نتوانست اعیان و اشراف را با خود همراه کند. او نتوانست به وسیله ی آن پولها مردم را از اطراف سلمه متفرق کند، او نتوانست به وسیله ی پول دشمن خود را به طور ناگهانی از پا درآورد، و چند نفر فتاک و سفاک را از خود راضی کند و به سراغ دشمنان خود روانه کند و بالاخره، نتوانست در مقابل حریف قدرتی نشان دهد.

ص:355


1- 397. همان، ص 508.

پوشیده نماند که سلمه هیچ شخصیت و توانایی خاصی نداشته است، زیرا پس از فرار ابن زیاد از شهر بصره، دیگر از این سلمه نام و نشانی نیست، که مردم فرد دیگر را آوردند و با او بیعت کردند، نه این که از طرف ابن زبیر کسی آمده و در آن چند ماه حکومت نموده باشد.راستی بسیار عجیب است! کسی که خود و پدرش شالوده سلطنت را سالها در آن بلاد ریخته اند، با آن همه سپاه و ثروت نتوانست خود را حداقل چند روزی نگاه دارد! مگر در برابر ابن زیاد کدام دشمنی آمد و عرض اندام کرد که نتوانست در دارالاماره خود بماند و مجبور شد فرار کند و به مسعود، بزرگ طائفه «ازد» پناهنده شود؟!بنابر نقلی، ابن زیاد شبانه پشت سر حارث بن قیس سوار شد و خود را به خانه ی مسعود بن عمرو رسانید، مسعود به حارث گفت: پناه می برم به خدا از شر آنچه بر ما وارد شد!حارث به او گفت: کار از کار گذشته و به خانه ی تو آمده، آیا تو حاضر هستی ابن زیاد را از خانه خود بیرون کنی؟ (1) .شفیق بن ثور به مسعود پیغام داد: عبیدالله و برادر او را از خانه ات بیرون کن.عبیدالله بن زیاد گفت: به خدا سوگند! ما از میان شما بیرون نمی رویم، چون به ما پناه داده اید. ما همین جا می مانیم تا دشمنان ما بیایند و ما را در میان شما بکشند، و این عار تا روز قیامت بر شما بماند. (2) .طبری کیفیت رفتن ابن زیاد را به خانه ی مسعود به نحو دیگری نیز نقل نموده است، او می گوید: آل زیاد چنین نقل می کند - والقوم اعلم بحدیثهم - حارث بن قیس، عبیدالله بن زیاد را با صد هزار درهم برداشت و به منزل ام بسطام زوجه ی

ص:356


1- 398. همان، ص 511.
2- 399. همان، ص 512.

مسعود آورد - این زن دختر عموی مسعود است -حارث به او گفت: عبیدالله و برادر او عبدالله را آورده ام تا تو پناهشان دهی و این صد هزار درهم مال تو است.زن گفت: می ترسم مسعود راضی نشود.حارث گفت: تو پیراهن خودت را بر تن عبیدالله نما و او را در میان خانه ات ببر. ما می دانیم با مسعود.زن مال را گرفت و لباسی زنانه بر تن عبیدالله نمود، چون مسعود آمد، زن شرح حال را به او گفت. او زنش را زد. عبیدالله و حارث از آن اطاق بیرون آمدند و عبیدالله گفت: دختر عموی تو مرا پناه داد و این پیراهن تو است که من پوشیده ام، و طعام تو است که در شکم من است، و الان در خانه تو هستم.بالاخره حارث و عبیدالله با ملاطفت و زبان خوش مسعود را راضی کردند، و عبیدالله پنجاه هزار درهم به حارث داد، و در خانه ی مسعود بود تا آن که مسعود کشته شد. (1) .شما از این داستان ضعف نفس و سوء تدبیر عبیدالله را به خوبی به دست می آورید. هنگامی که ابن زیاد دید مردم به سخنان او گوش نمی دهند و سلمه بن ذویب برای ابن زبیر بیعت می گیرد، نتوانست فامیل و سپاه خود را وادار به جنگ با ایشان نماید و با موافقین خود بر مخالفین بتازد، یا آن که قصر را در تصرف خود نگاه دارد. او توانایی و تحمل محاصره شدن را نیز نداشت، لذا بدون آن که دشمنان او متحد شوند و علیه او صف واحدی تشکیل دهند، دنیا بر او تنگ شد و خود را مجبور دید که شبانه به خانه ی مسعود فرار کند، و هر اندازه که مسعود بد بگوید، ابن زیاد به نرمی و ملاطفت سخن بگوید تا او را راضی سازد! بدتر از همه این که در نقلی آمده است که او به وسیله ی پول، زن مسعود را راضی کرد و لباس او را به تن نمود تا مسعود را راضی سازد که از او حمایت نماید.حال خودتان میان حمایت هانی از مسلم بن عقیل و حمایت مسعود از ابن

ص:357


1- 400. همان، ص 513.

زیاد مقایسه نمایید. همچنین میان آن شجاعی که می تازد و ابن زیاد را در قصر محاصره می نماید و ابن زیاد که با آن همه وسایل، بدون آن که تیری به سمت دشمن رها کند و یک شاخ حجامت خون جاری سازد قصر و سپاه را رها می نماید، و شبانه به خانه ی مسعود فرار می کند، مقایسه نمایید.ابن زیاد در آن هنگام که غالب است، با مردم، آن چنان سخن می گوید و در این موقع که خائف و ترسان است، به اندازه ای پست و ضعیف می شود که لباس زن به تن می نماید و می گوید: از خانه بیرون نمی رویم و همین جا می مانیم و کشته می شویم تا عارش بر شما بماند.آن جوانمردی مسلم بن عقیل است که با آن که خسته و ناتوان و گرسنه است بر آن گروه هفتاد نفری سوار، می تازد و آنان را از خانه ی طوعه بیرون می کند و این نامردی ابن زیاد است که همچون عروس به حجله خانه می رود و از آنجا بیرون نمی آید و می گوید: در شکم من طعام شما است و من در خانه ی شما هستم.و هنگامی که مسعود با طایفه ی خویش برای تصرف قصر به حمایت ابن زیاد، روانه می شوند، ابن زیاد از خانه بیرون نمی آید و از ترسش همانجا می ماند تا تکلیف او روشن گردد.مسعود با طائفه «ازد» برای برگرداندن ابن زیاد خیلی کوشش نمود. او در مسجد بالای منبر رفت و خطبه خواند، و می خواست که از آنجا برود و قصر را به تصرف درآورد و ابن زیاد را برگرداند. در همین موقع طایفه بنی تمیم به مسجد ریختند و مسعود را از بالای منبر پایین کشیدند و سر او را از تن جدا کردند. (1) .ابن زیاد مرکب سواری خویش را قبلا آماده کرده بود، به مجرد اینکه این واقعه پیش آمد پای در رکاب کرد و به سمت شام فرار نمود. مردم که از فرار او با خبر شده بودند، او را تعقیب کردند، ولی چون به خود او دست نیافتند، اموالش را غارت

ص:358


1- 401. همان، ص 520.

کردند. «وافد بن خلیفه بن اسماء» در این رابطه می گوید:یا رب جبار شدید کلبه قد صار فینا تاجه و سلبه منهم عبیدالله حین نسلبه جیاده و بزه و ننهبه یوم التقی مقنبنا و مقنبه لو لم ینج ابن زیاد هربه (1) .از این قضیه که در شوال سال شصت و چهار هجری اتفاق افتاد، معلوم می شود که ابن زیاد از شجاعت و سیاست بهره ای نداشته و نتوانسته با همین طایفه «ازد» همراهی کند و به کمک ایشان بر قصر دست یابد. او می خواسته مردم بروند و بر دشمنان غالب شوند، آنگاه او به قصر برود و خطبه های تهدیدآمیز انشاء نماید، و فرمان قتل مردم را صادر کند.

ص:359


1- 402. همان، ص 521.

قضایای امام حسین

حرکت امام از مکه و وقایع میان راه

در روز هشتم ذی الحجه سال شصت هجری امام حسین علیه السلام با اهل بیت خود و جمعی از یارانش از مکه معظمه به سمت کوفه حرکت نمود و روز دوم محرم سال شصت و یک با پانصد سوار از اهل بیت و اصحاب و صد پیاده - بنابر آنچه که مسعودی در «مروج الذهب» (1) نقل کرده - در کربلا فرود آمد. آنچه که در این مدت پیش آمد و قابل ذکر می باشد اموری است:1- طبری از ابومخنف نقل کرده که: «طرماح» با سه نفر دیگر امام علیه السلام را ملاقات کردند. حر بن یزید خواست آنان را دستگیر کرده یا برگرداند که امام علیه السلام فرمود: از این چهار نفر حمایت و دفاع می کنم، چون ایشان از اعوان و انصار من هستند. پس حر ساکت شد. پس از آن امام از حال مردمان کوفه جویا شد. «مجمع بن عبدالله عائذی» که یکی از آن چهار نفر بود گفت: اشراف رشوه زیادی گرفتند و به ابن زیاد کمک کردند. آنها دوست او و دشمن شما هستند. سایر مردم نیز، قلوبشان با شما و شمشیرشان بر شماست (2) این نقل نیز شاهد دیگری است بر آنچه پیشتر گفتیم. زیرا آن زمان سپاه به وسیله ی اشراف و رؤسا به حرکت درمی آمد و

ص:360


1- 403. مروج الذهب، ج 3، ص 60 و 61.
2- 404. تاریخ طبری، ج 5، ص 404 و 405.

چون معاویه و عمال او، اشراف را راضی می کردند و اموال زیادی به آنان می بخشیدند، خواه ناخواه سپاه به نفع آنها به حرکت درمی آمد. رویه امیرالمؤمنین بر عکس طور دیگری بود، امیرالمؤمنین علیه السلام چون اموال را به صورت مساوی میان مردم تقسیم می کرد. بدین ترتیب رؤسایی که حاضر نبودند مثل سایر مردم بهره داشته باشند، ناراضی می شدند و نارضایتی آنان موجب این می شد که سپاه به فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام نباشد.ابن زیاد نیز به سنت معاویه، اشراف را از اموال سیراب ساخت، بنابراین سپاه وی برای جنگ با امام حسین علیه السلام آماده بود، هر چند قلوب آنان با حسین علیه السلام همراهی کرد.تذکر یک نکته البته گمان نشود که این سپاهی که در کربلا حاضر شدند، همه از پیروان معاویه و عثمان یا از خوارج بودند و از شیعیان هیچ کس در آن شرکت نداشت، بلکه بر عکس اکثر اهل کوفه شیعه بودند و عده عثمانی و خارجی در آنها کم بود. این سپاهی هم که برای جنگ با امام علیه السلام آمدند اکثرشان از شیعیان بودند. آنان کسانی بودند که برای امام علیه السلام نامه نوشته و او را دعوت کرده بودند و جناب مسلم بن عقیل هنگام شهادت آنها را اینگونه نفرین کرده بود:«اللهم احکم بیننا و بین قوم کذبونا و غرونا و خذلونا و قتلونا» (1) .امام علیه السلام نیز در روز عاشورا آنها را نفرین کرد و فرمود:«اللهم امسک عنهم قطر السماء، و امنعهم برکات الأرض اللهم فان متعتهم الی حین ففرقهم فرقا، واجعلهم طرائق قددا، و لا ترض عنهم الولاه أبدا فانهم دعونا لینصرونا فعدوا علینا فقتلونا» (2) .

ص:361


1- 405. همان، ص 378.
2- 406. همان، ص 451. (خدایا قطره های آسمان را از آنها بازدار و از برکات زمین محرومشان کن. خدایا! اگر تا مدتی بهره مندشان می کنی آنها را پراکنده و فرقه فرقه کن و هرگز حاکمان را از آنها خشنود مکن که ما را دعوت کردند تا یاریمان کنند، اما به ما تاختند و خونمان را بریختند).

از این سخنان معلوم می شود که همان جماعتی که امام را کشتند، ایشان را دعوت کرده و وعده یاری داده بودند. این جماعت همان شیعیان بودند و خوارج هیچ وقت امام علیه السلام را دعوت نکرده بودند.بلی، عده ای از اشراف امام را دعوت کردند که از منافقین بودند و همیشه با امراء و ملوک می ساختند. وگرنه عموم سپاه، از شیعیان و دوستان حضرت بودند و شواهد هم بر این امر بسیار است.البته خیلی به نظر ما بعید می آید که شیعیان بتوانند امام علیه السلام را بکشند (!) من نیز قبول دارم، ولی آن شیعه ای که ما می گوئیم شیعه حقیقی است، نه این متظاهرین به تشیع. شما همین شیعیان امروز را نظیر شیعیان آن روز و اهل کوفه بدانید، مگر همین شیعیان نیستند که فریاد می زنند «عجل فی ظهورک»؟! آیا ما شیعیان که در این دهه گذشته امتحانهای فراوان دادیم اعمالمان با تشیع - بلکه با اسلام - سازگاری داشت و دارد؟! با وجود این هیچ کدام از ما از تشیع بیرون نشدیم و همگی مسلمان و شیعه هستیم.اهل کوفه آن روز نیز مثل شیعیان امروز بودند، لذا گاهی اوقات به ملاحظه زور و سلطنت جائرین تسلیم آنان می شدند و به فرمان آنها امام علیه السلام را می کشتند و خانواده ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را اسیر می کردند (!) اما اعتراف داشتند که بد می کند و چه بسا گریه نیز می کردند و اظهار تأثر می نمودند. شیعیان امروز هم عندالامتحان با شعائر دینی و مذهبی مبارزه کردند و با دشمنان دین همرنگ و هم آهنگ شدند، به حدی که منکر معروف و معروف منکر گشته (!) با وجود همه اینها نام تشیع را از خود سلب نمی کنند.پس جای استبعاد نیست که قرنها قبل شیعیان به کربلا بیایند وامام علیه السلام را

ص:362

بکشند و اهل بیت را غارت کرده و اسیر نمایند؟ عجبا! که گناهان دیگران بزرگ جلوه می کند و نظایر آن که از خود ما سر می زند اصلا به نظر نمی آید.به هر تقدیر، بیش از این نمی خواهم در این موضوع پرده دری نمایم، و اگر نه اگر امام زمان علیه السلام همین امروز در میان ما شیعیان ظاهر شود معلوم می شود با او چه می کنیم؟ مگر آن که یاوران او زیاد باشند، یا با آنان تاب مقاومت نداشته باشیم!؟2- در اثنای این سفر خبرهای ناگواری به امام علیه السلام رسید که کشته شدن جناب مسلم، هانی، قیس بن مسهر صیداوی و عبدالله بن یقطر از آن جمله بود. بنابر نقل ابومخنف: امام علیه السلام از «مجمع بن عبدالله عائذی» پرسید: از قیس بن مسهر فرستاده من نزد اهل کوفه اطلاع دارید؟ گفت: بله «حصین بن نمیر» او را نزد ابن زیاد فرستاد و ابن زیاد به او امر کرد که شما و امیرالمؤمنین علیه السلام را لعن کند. او بر شما و پدرت درود فرستاد و ابن زیاد و پدر او را لعن نمود و مردم را به یاری شما دعوت کرد و از رسیدن شما خبر داد. پس به فرمان ابن زیاد، او را از بالای قصر به پایین انداختند.با شنیدن این خبرها، امام علیه السلام گریه کرد و این آیه را تلاوت نمود:(فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) (1) .برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در (همین) انتظارند و ]هرگز عقیده ی خود را[ تبدیل نکردند.و آنگاه این دعا را نمود:«اللهم اجعل لنا و لهم الجنه نزلا و اجمع بیننا و بینهم فی مستقر من رحمتک و رغائب مذخور ثوابک» (2) .راستی که این جوانمرد مایه سرافرازی و افتخار شیعیان است، خداوند میان ما و او، در بهشت جمع نماید، و مشمول عنایات و الطاف خویشتن فرماید!

ص:363


1- 407. سوره ی احزاب، آیه ی 23.
2- 408. تاریخ طبری، ج 5، ص 405.

3- یاری خواستن امام علیه السلام از زهیر و عبیدالله بن الحر جعفی، و اجابت زهیر و مخالفت عبیدالله که شرح این دو قصه را قبلا نگاشتم و از همین دو حکایت دانسته می شود که حسین علیه السلام برای کشته شدن می رفته نه برای سلطنت و لذا با آن که می داند ورق برگشته و اهل کوفه آماده جنگ هستند، با شتاب و بدون دغدغه خاطر می آید و در عین حال، یار و یاور نیز می طلبد.زهیر دعوت امام علیه السلام را قبول کرد و خود را در ردیف اصحاب آن حضرت قرار داد. او زن خود را طلاق داد چون می ترسید که ابن زیاد نسبت به او اذیت و بدرفتاری نماید و این معنا از کلامی که زهیر به زن خودش گفت، دانسته می شود.ابومخنف می گوید: زهیر زن خودش را طلاق داد و به او گفت: نزد فامیل خود برو.من دوست ندارم به سبب من به جز خوبی به تو برسد. (1) .بعضی گمان می کنند مقصود زهیر این بود که اگر بمانی اسیر می شوی، ولی این اشتباه است، زیرا برای دفع اسارت می توانست به روانه کردن زن اکتفاء کند و دیگر لازم نبود او را طلاق دهد. پس علت طلاق چیز دیگری است: زهیر می ترسید که به خاطر او، ابن زیاد به زنش آزار برساند، و جزای عمل زهیر به زن او داده شود، از این جهت او را از خود جدا کرد تا به او آسیبی نرسد.و اما عبیدالله که دعوت امام علیه السلام را رد نمود، (2) به خود ظلم کرد و بعد در اشعار خود اظهار تأثر و تحسر می نمود و گفت: تا زنده هستم خود را ملامت می کنم، چون این سعادت را از دست دادم. (3) .آری شخص عاقل می بایست از فرصت استفاده نماید و بداند که همیشه در دسترس او نیست.

ص:364


1- 409. همان، ص 396.
2- 410. همان، ص 407.
3- 411. همان، ص 469 و 470.

4- امام علیه السلام مردم را از کناره گیری شیعیان از حمایت او و کشته شدن مسلم و هانی باخبر نمود و آنها را مرخص نمود. به همین دلیل، آن جمع کثیر که خود را به امام علیه السلام رسانده و به او ملحق شده بودند متفرق شدند.امام علیه السلام در شب عاشورا نیز به اصحاب اجازه رفتن داد این نشان می دهد که آن حضرت می خواسته کسی را اغفال و یا مأخوذ به حیاء ننماید. بنابر نقل صاحب «لهوف»: روز عاشورا امام «محمد بن بشیر حضرمی» را که فرزند او در سرحد گرفتار کفار و اسیر در دست آنان شده بود مرخص نمود و اجازه داد برود و فرزند خویش را به وسیله ی پول آزاد نماید. آن صحابی گفت: از یاری تو دست برنمی دارم. مرا درندگان زنده پاره پاره کنند و بخورند، اگر از یاری تو دست بردارم! (1) .آفرین بر این جوانمرد! روحش شاد! اگر محمد بن بشیر رفته بود تاکنون زنده نمانده بود، اما در اثر ماندن و شهادت، به سعادت دنیا و آخرت رسید.5- نامه ی امام علیه السلام به اهل کوفه به وسیله ی قیس بن مسهر از بطن الرمه و نامه امام علیه السلام به مسلم بن عقیل از میان راه به وسیله ی عبدالله بن بقطر، و گرفتاری هر دو به وسیله ی حصین بن نمیر رئیس شهربانی ابن زیاد، و خبر دادن هر دو مردم را، از نزدیک شدن امام علیه السلام به کوفه، و کشته شدن هر دو در اثر پرت شدن از بالای قصر. (2) .امام علیه السلام با تمام سختگیریها و احتیاطات ابن زیاد، مردم کوفه را از نزدیک شدن به آنان خبر نمود و اتمام حجت فرمود، و راه هر گونه عذر را بر متخلفین بست تا کسی نتواند بگوید: من از آمدن امام علیه السلام یا گرفتاری او خبر نداشتم. و مثل حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و عبدالله بن عمیر خود را به امام علیه السلام رساندند، و بالاتر آن که در همان روز عاشورا بعضی از اصحاب عمر بن سعد خود را به امام علیه السلام

ص:365


1- 412. اللهوف، ص 153 و 154.
2- 413. تاریخ طبری، ج 5، ص 394 و 398.

رساندند. پس شیعیانی که در آن طرف و آن صف بودند و سیاهی لشکر شده بودند نمی توانند بگویند که ما در آن صف بودیم و نمی توانستیم خود را به امام علیه السلام برسانیم و از طرفی، ما به دشمنان کمک نکردیم و علیه امام علیه السلام قیام ننمودیم. جمعی از شیوخ کوفه، روز عاشورا بالای تل رفته و گریه می کردند و دعا می نمودند که خداوندا امام علیه السلام را یاری کن! سعد بن عبیده گوید: به آنان گفتم ای دشمنان خدا! چرا پایین نمی آیید و حسین علیه السلام را یاری نمی کنید؟ (1) .انصافا من و یا ما، نظیر همین جماعت هستیم، آنان به خدا و امامت حسین علیه السلام معتقد بودند، اما از دیدن آن منظره به گریه و زاری و دعا اکتفا کردند، و بیش از این، در مقام عمل برنیامدند. ما نیز معتقد هستیم و می گوییم: خداوندا! تو دین اسلام را حفظ نما و دست کفار را از سر مسلمانان کوتاه بفرما! ولی در مقام این نیستیم که بدانیم وظیفه ی دیگری داریم یا نه!، و البته نمی توانم فراموش کنم حکایتی را که مرحوم آیت الله استاد والد «اعلی الله مقامه» نقل می نمود. ایشان می فرمودند:مرحوم «شیخ محمد حسن آل یس» در کاظمین برای مرحوم «صاحب جواهر» مجلس ترحیم برقرار نمود. «حاجی محمد صالح کبه»، رئیس تجار شیعه از بغداد آمد و در مجلس عزا که در صحن منعقد شده بود شرکت نمود و بر سید مشغول گریه و زاری شد. او به قدری گریه کرد که مرحوم شیخ او را تسلیت دادند که صاحب جواهر در اثر نوشتن کتاب «جواهر» خدماتی نموده و از برای او مقاماتی است. مرحوم کبه عرض می کند: گریه ی من برای فوت صاحب جواهر نیست، بلکه برای خودم می باشد. می ترسم در عصر من، اهل علم منقرض شوند و مسئولیت این امر به عهده ی من باشد! به شما می گویم و اتمام حجت می نمایم، هر کسی را که لایق این مقام در نجف می دانید او را خبر کنید تا مشغول کار شود و مخارج او به عهده ی من است.

ص:366


1- 414. همان، ص 392.

مرحوم شیخ آل یس، شیخ راضی را معین می کند - و او به جهت ارتزاق و امرار معاش از نجف بیرون رفته و در میان عشایر مانده بود - پس همان روز به او نامه می نویسد و او را از قضیه باخبر می نماید، ایشان به نجف برمی گردد و همان روز مشغول تدریس می شود.آری، گریه کردن و دعا نمودن جایی دارد و عمل جای دیگری، هر کدام در جای خود خوب است. جایی که حسین علیه السلام در محاصره ی دشمنان قرار گرفته، شیعه آن نیست که بالای تل برود و مشغول گریه و زاری شود که خدایا! تو او را یاری کن!بر عقلای متدینین واجب است که در هر دوره و مقام، دور یکدیگر جمع شوند و تبادل افکار نمایند و برای یاری دین و امام زمان علیه السلام در وضع حاضر بشتابند و از نصرت و مساعدت او دریغ نورزند و بیهوده فرصت را از دست ندهند:(ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت أقدامکم) (1) .«اگر خدا را یاری کنید، یاریتان می کند و گام هایتان را استوار می دارد»6- برخورد با حر بن یزید ریاحی، ابن زیاد مهیای مبارزه با امام علیه السلام شده و راهها را به وسیله ی سپاه بسته بود او از کسانی که وارد کوفه شده یا از آن خارج می شدند بازرسی دقیق به عمل می آورد. حر بن یزید مأمور بود که چون امام علیه السلام را پیدا کند به سمت کوفه ببرد. منظور ابن زیاد این بود که امام علیه السلام در خاک عراق به غیر از کوفه به جای دیگری نرود، زیرا می ترسید که امام علیه السلام به سمت بصره و یا شهرهای دیگر عراق برود و از آنجا تهیه یار و یاور نماید، یا آن که بر عشیره ای از عشایر عراق وارد شود و آنان وعده ی کمک و یاری به امام بدهند.او می خواست امام علیه السلام را به صورت ناگهانی اسیر و گرفتار نماید و پیش از آن که مبلغین امام علیه السلام به نفع وی تبلیغ کنند و شیعیان را جمع آوری نمایند، امام علیه السلام در چنگال او قرار گرفته باشد.

ص:367


1- 415. سوره ی محمد، آیه ی 7.

ابن زیاد از کوفه بیرون آمد و در نخیله توقف کرد، او لشکری تهیه کرده و به سوی کربلا فرستاد، و تا حسین علیه السلام کشته نشد ابن زیاد از نخیله به کوفه برنگشت. او به قدری لشکر جمع آوری نمود که شخصی مثل طرماح بن عدی به امام علیه السلام می گوید: تاکنون نظیر آن را ندیده ام. (1) .«عبدالله بن عمیر» از طایفه بنی علیم است. او در کوفه منزل داشت و زن او ام وهب بود، روزی عبدالله به نخیله آمد و دید که سپاه جمع آوری می کنند، پرسید: این لشکر برای چیست؟ و به جنگ چه کسی می روند؟گفتند: برای جنگ با حسین پسر فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است.عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند! من بر جنگ با مشرکین حریص بودم. و گمان نمی کنم ثواب جنگ با جماعتی که به جنگ پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می روند، نزد خدا از ثواب جنگ با مشرکین کمتر باشد!او زن خود ام وهب را از قضیه آگاه نمود، آن زن شوهرش را تصدیق نمود. و آن دو شبانه بیرون آمدند و در کربلا در زمره یاوران امام علیه السلام قرار گرفتند. (2) .7- هنگامی که امام علیه السلام می خواست از منزل شراف خارج شود، فرمان داد آب زیادی با خود بردارند. وسط روز در بیابان مردی گفت: الله اکبر.امام علیه السلام فرمود: الله اکبر برای چ