الاربعین الحسینیه

مشخصات کتاب

سرشناسه : ارباب قمی محمد بن محمدتقی 1273 - 1341ق

عنوان و نام پدیدآور : الاربعین الحسینیه تالیف محمد اشراقی معروف به ارباب [مستطر]

مشخصات نشر : تهران سازمان اوقاف و امور خیریه ، انتشارات اسوه 1379.

مشخصات ظاهری : 350ص.

شابک : 13500ریال ؛ 13500ریال چاپ دوم 978-964-865-366-3

یادداشت : چاپ دوم : 1388( فیپا ).

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع : حسین بن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- احادیث

موضوع : احادیث شیعه -- قرن 14

موضوع : اربعینات -- قرن 14

موضوع : واقعه کربلا، 61ق. -- احادیث

شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خیریه. انتشارات اسوه

رده بندی کنگره : BP41/4/الف36الف4 1379

رده بندی دیویی : 297/953

شماره کتابشناسی ملی : م 79-8420

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیمسالیان درازی بود که علاقمندان والد فقیه و بزرگوار «مرحوم آیهالله حاج میرزا محمد» - قدس سره - از من می خواستند که گوشه هایی از زندگی آن مرد علم و فضیلت را به رشته ی تحریر درآورم و خاطره ی آن روحانی بزرگوار را در تاریخ علم و روحانیت، جاودانی نمایم. از جمله تقاضا داشتند که کتاب «الأربعین الحسینیه» ایشان به چاپ برسد.موانع و مشکلاتی پیش می آمد که انجام این مهم را به تأخیر می انداخت تا این که نظام مقدس جمهوری اسلامی که اهتمامی عظیم در حفظ آثار علما و روحانیین دارد، به وسیله ی اداره ی اوقاف قم به این کار همت گماشت، و از این جانب خواسته شد که شرح مختصری در این باره بنگارم تا به عنوان مقدمه ی کتاب، در چاپ جدید در اختیار پژوهشگران و محققان و مورخان قرار گیرد.ضمن سپاس به درگاه خداوند منان، توجه خوانندگان گرامی را به مطالبی که نویسندگان معاصر آن مرحوم در کتب و آثار خود، درباره ی ایشان آورده اند، جلب می کنم و امیدوارم زحمات خالصانه ی آن عالم جلیل القدر مورد قبول صاحب شریعت قرار گیرد و خداوند متعال، به ما نیز توفیق خدمت، مرحمت فرماید.سعید اشراقیبسم الله الرحمن الرحیم و به نستعینشمه ای از شرح زندگانی مرحوم آیهالله حاج میرزا محمد ارباب و خاندانش که به قلم معاصرین و شاگردانش نگاشته شده است:مرحوم آیهالله حاج میرزا محمد ارباب در سال 1273 هجری قمری در یک خانواده ی کشاورز در شهر قم چشم به دنیا گشود. پدرش مرحوم محمدتقی بیک ارباب، معروف به

ص: 6

ارباب جان بابا، از فضلا و ادیبان شهر قم در دوره ی ناصری می باشد. مرحوم میرزا علی اکبر فیض که یکی از فضلا و ادبای معاصر نامبرده بوده، در شرح حال وی می نویسد:«ارباب، داهیه الدهر، نابغه الزمان، طلیق اللسان، رشیق البنان، اللوذعی الألمعی، محمدتقی بیک، خلف الصدق، حسنعلی بیک که در قریحه ی نظم و سلیقه ی نثر و اثارت رأی و کفایت معضلات و کفالت امورات و خبرت در عمل فلاحت و دانایی به رساتیق و مزارع حومه ی ولایت و تنقیح حساب و تشخیص جمع و تلخیص فذلک دیوانی این شهر واحدی است بی ثانی:فتشت اهل دیاری لا اری احدا منهم یشا کله فی العقل و العلم در اواخر عمر اوقات را مصروف مراثی جناب سیدالشهداء، علیه آلاف من التحیه و الثناء نموده، کتابی در بحر تقارب وقایع شهادت آن شافع محشر را با اسلوب و طرز خوش که هم عوام بهره برند و هم خواص فایده گیرند در سمط بیان کشید. الحق سامعین را هنگام استماع:بعد از این از عوض اشک، دل آید بیرون آب در چشمه چو کم گشت گل آید بیرون عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من مفصلا از نامبرده یاد نموده است؛ من جمله می نویسد در نویسندگی و اسلوب خط سبک قائم مقام را پیروی می کرد، هم ساده و روان، هم ادیبانه و سهل و ممتنع، چیز می نوشت. و نیز می نویسد: ممکن است امروز مطلعی مانند او در زراعت و کارهای مربوط به آن یافت شود، و همچنین ممکن است ادیب و نویسنده ای مثل او باشد. ولی من در مدت عمر خود شخصی به این جامعی هیچ ندیده ام. جاج میرزا محمد مجتهد پسرش هم ملای جامع خوش محضر تام العیاری بود که در عالم خود هیچ دست کمی از پدرش نداشت».محقق دانشمند آقای شیخ محمد رازی در صفحه ی 220 کتاب آثار الحجه، شرح حال آیهالله ارباب را چنین بیان می کند:«مرحوم حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج میرزا محمد ارباب از اعاظم علمای قم و اکابر فقها و ادبای آن سامان و والد معظم مرحوم حجه الاسلام و المسلمین میرزا محمدتقی اشراقی خطیب فحل و واعظ شهیر و نادر دوران در فن خطابه و سخنوری و برادران حاضر ایشان می باشد. دارای مقام علم و عمل و تقوا و ورع و صاحب مکنت بوده و در تشکیل و تأسیس این دانشگاه روحانی با مرحوم آیهالله حایری همکاری شایانی نمود، و حقا می توان گفت از کسانی است که در این مؤسسه ی دینی (مقصود نگارنده مدرسه و حوزه ی علمیه ی فیضیه ی

ص: 7

قم است) تا قیامت سهم بسزایی داشته و دارد، و در فوت ایشان آیهالله العظمی حایری بسیار متأثر و نگران شده و در تسلیت مرحوم اشراقی و برادران ایشان فرموده بودند: «نه تنها شما یتیم شدید، بلکه برادری هم از دست من رفته است». از مدرسین حوزه ی عملیه است و بسیاری از فضلا و اساتید قم و حوزه چون مرحوم آیهالله فیض و سایر علمای قم نزد ایشان تلمذ نموده اند. در سال 1341 هجری قمری از دنیا رحلت و در شیخان مدفون گردید. صاحب طبع سلیم و ذوق سرشاری بود، و از آثار ذوق فکر و طبع بکر ایشان است قصیده ای که در توسل به امام زمان اراحناله الفداء سروده است که مطلعش این است:چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امیدی رسند امیدواران مؤلف کتاب تحفه الفاطمیین در جلد اول این کتاب درباره ی شخصیت ایشان می نویسد: مرحوم حاج میرزا محمد ارباب صاحب «الأربعین الحسینیه» از آیات الهیه و از براهین قاطعه ی طریقه ی حقه ی جعفریه در فقاهت و اجتهاد مقامی بسیار بلند و رتبه ای بس ارجمند داشت. به مقام بزرگواری و بسط ید و نفاذ حکم و قبول عامه که داشت کمتر کسی رسیده است. در حفظ و حمایت شریعت مصطفوی دقیقه ای فرو نگذاشت و در این باب اقدام و اهتمام او را دیگری نداشت. در اوایل جوانی از این بلده ی شریف رخت به عتبات عالیات کشید، در محضر حجه الاسلام حاج میرزا محمدحسن شیرازی استفاده و استفاضه نموده و عمده ی تلمذ وی در فقه و اصول در خدمت حاج میرزا حبیب الله رشتی و ملا کاظم خراسانی بوده تا آن که بعد از تحصیل و تکمیل علوم دینیه به قوه ی قدسیه ی اجتهاد فایز آمده و مجاز شده و به وطن مراجعت نموده، ریاستی عامه و شهرتی تامه پیدا کرد. صیت فقاهت و فضیلت او به همه جا رسیده، مقروع استماع خاص و عام گردیده، مجلس درس و افادت و افاضتش دایر و برقرار بود. منبری داشت شیرین و متین و محضری بس نمکین. در نهی از منکر و منع اهل فجور قلبی قوی داشت و در حفظ حدود شرعیه دقیقه ای فرو نگذاشت. مادام الحیوه به تدریس و ترویج و افاظت و امامت و حکومات شرعیه اشتغال داشت و ساحت مقدس آن بزرگوار به هیچ توهم مشوب نشده و دامن اصحاب و اتباعش هرگز به تهمتی نیالود، و جماعت علما در حضرت وی خویشتن را خرد می شمردند، و بزرگان دین و دنیا نام مبارکش را به حرمت تمام می بردند. از آثار ایشان است الأربعین الحسینیه، و فرزندان فاضل و دانشمندی - ایدهم الله تعالی - که سه نفر آنها به نام آقای محسن و آقای آقا سعید و آقای آقا محمد از فضلا و محصلین و اهل منبر قم، و فرزند ارشدشان مرحوم آمیرزا محمدباقر در تهران و پس از آن

ص: 8

مرحوم حجه الاسلام آمیرزا محمدتقی اشراقی که ترجمه اش گذشت - رحمه الله علیه -.نیز در کتاب شرح زندگانی میرزای شیرازی تألیف آقا بزرگ تهرانی که آقای حمید تیموری آن را به فارسی ترجمه نموده در بخش دست پروردگان میزاری شیرازی ذیل شماره ی 290 در صفحه ی 159 کتاب مزبور شرح حال مختصری از آیهالله ارباب دارد که عینا نقل می شود:290 - حاج میرزا محمد ارباب قمی سالیانی اندک با مولی حسین قمی و مولی عبدالله قمی در سامرا مشرف بوده، سپس با مولی عبدالله به نجف تشرف یافت و چند سال هم در آن اقامت داشت، سپس به قم بازگشت.هم اکنون از مروجین شرع و اهل تحقیق و تألیف می باشد. از کتاب های چاپ شده اش «الأربعین الحسینیه» می باشد که در سال 1328 هجری قمری به اسم متولی باشی سید محمدباقر فرزند سید حسینی از فرزندان حضرت سجاد (ع) نگاشته است. پدرش آقای محمدتقی ارباب عاملی الاصل (جبل عامل از نقاط لبنان) که مؤلف «شرح عینیه الحمیریه» و «شرح بیان شهید» می باشد.و نیز از خدمات برجسته ی نامبرده تصحیح و چاپ بحارالانوار علامه ی مجلسی - رحمه الله علیه - می باشد که به دقت و شایستگی کامل به وسیله ی چاپ کمپانی به زیور طبع آراسته گردیده است.مرحوم آیهالله حاج میرزا محمد ارباب در ماه جمادی الاولی سال 1341 هجری قمری در سن 68 سالگی به مرض ذات الریه در شهر قم در گذشت و مضجع مبارکش در قبرستان شیخان قم و در جوار علمای معظم قم چون مرحوم میرزا قمی و امثالهم قرار دارد.

ص: 9

پیشگفتار

ستایش و ثنا، ذات اقدس خالقی را سزاست که از تمامی موجودات برگزید نوح بنی آدم را برای مظهریت اسماء حسنی و صفات علیا، و به قلم قدرت افاضه نمود مراتب دانش و آگاهی را بر الواح نفوس شریفه ی انسانیه، «علم الانسان ما لم یعلم» (1) ، و زیبنده دید تاج کرامت «و لقد کرمنا بنی آدم» (2) را بر این نوع، دون سایر امم. زهی شرافت که پدید آوردن هر ناپدیدی برای آدمی بود، و پدید آوردن آدمی برای خود نمود. مهربانی با آفریدگانش به حدی است که هیچ زمانی اعراض از خلق خود نفرمود. همیشه وسایط و رسل میانه ی مردم و ذات اقدسش بود. بعد از تکمل استعداد و استحکام بنیاد، ختم نمود بنیان نبوات را به سید اولاد آدم و جامع شتات صفات و تجلیات ذات، سیدالرسل و خاتم الانبیاء و نتیجه الکل، تاج الأصفیاء محمد بن عبدالله صلی الله علی روحه الطیب اللاهوتی و جده الطاهر الملکوتی، و علی خلفائه، حلفاء الدین، و امناء الوحی المبین، سید الموحدین علی بن أبی طالب أمیرالمؤمنین (ع) و أولاده الأمجاد الداعین الی النجاه و الرشاد، و کتاب مبین او را آخر الشرائع و منتهی الکتب مقرر داشت و علم هدایت به شاهراه ولایت افراشت و راه عذری برای ساکنین طریق عبودیت نگذاشت و عترت طاهره ی او را اولیای خود و اوصیای نبوت انگاشت و از اول آفرینش تا فنای دنیا طرفه العینی زمین را خالی از حجت بالغه نگذاشت «لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه» (3) و عرش ولایت را به دوازده برج امامت مزین ساخت، و نور نبوت و هدایت را

ص: 10


1- 1. علق، 5.
2- 2. اسراء، 70.
3- 3. انفال، 42.

در آن مظاهر زاهره مربب داشت و سفینه نجاتی برای غرقی (1) و هلکی (2) از امت خود ودیعه گذاشت.و بعد، بنده ی مجرم محروم از فضایل و کمال، بر قلوب صافیه ی اهل دانش و حال، از اخوان الصفار و روحانیین می نگارد که: عادت جاریه از علمای شریعت و سالکین طریقت، همیشه بر تألیف اربعین و شرح چهل حدیث از متعلقات امور دین مبین مستمر بوده، و حقیر همیشه آرزوی این توفیق داشتم که شاید مصداق حدیث مشهور «من حفظ علی امتی أربعین حدیثا بعثه الله فقیها عالما» (3) واقع شدم. استغراق وقت به اشتغال به تحصیل و تکمیل و تعلم و تعلیم مجال نمی داد، تا پس از نهایت مسافرت، اقامه در وطن عزیز، دار الایمان «قم» - لا زالت محفوفه بالأمن و الأمان - (4) نمودم، و این بلده ی شریفه از ایام قدیمه، معدن علوم اهل بیت علیهم السلام و مسکن دوستان این دودمان شرافت بنیان بوده و از بلاد مستحدثه ی اسلامیه است. در «معجم البلدان» و غیره مسطور است که در سنه ی هشتاد و سه هجری که لشکر «عبدالرحمن بن محمد الاشعث» که امیر سیتان بود، بر «حجاج بن یوسف» خروج و سرکشی نمود، پس از شکست، در میانه ی آنها هفده تن از علمای عراق عرب از طبقه ی تابعین بودند، از جمله پنج نفر پسران سعد بن مالک بن عامر الاشعری که نام ایشان عبدالله و عبدالرحمن و اسحاق و نعیم و احوص بود. بعد از انهزام به ناحیه ی «قم» آمدند و در آن جا قریه ای بود «کمندان» نام داشت. [در آن] ساکن شدند، و عموزادگان ایشان پس از استقرار به آنها ملحق شدند و بنای عمارت و آبادی گذارده. عبدالله مذکور را پسری بود امامی مذهب، پس از فرود آمدن به آن مکان، تلقین طریقه ی تشیع به اهل و سکنه ی آن ناحیه آموخت و از اول امر مردم این بلد، غیر تشیع طریقه ای از اسلام نشناختند و رشته ی تبعیت احدی به گردن نینداختند، تا حدی که گویا «قمی» و «شیعی» دو لفظ مترادف باشند. و بر شخص متتبع خبیر بس واضح است که اکثر اصول احادیث شیعه از علمای قم تدوین شده و به بذل جهد (5) ایشان محفوظ مانده. چنانچه در احادیث معتبره، شرح این جمله مسطور است. و بس است کلام امام صادق (ع) که این بلد را حرم خود و اولاد امجاد خود نامیده و فرموده که معدن شیعیان ما

ص: 11


1- 4. غرق شدگان.
2- 5. نابود شدگان.
3- 6. خصال صدوق: ص 543، چاپ جامعه ی مدرسین قم؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 156.
4- 7. که همواره در امن و آرامش باد.
5- 8. تلاش و کوشش.

است (1) ، و خبر داده که این بلده، معدن علم و فضل خواهد شد (2) ، و علوم اهل بیت از این شهر فایض به سایر بلاد مشرق و مغرب شود (3) ، و بلایا و فتنه های دینیه از این شهر مدفوع است (4) ، و یکی از درهای بهشت برای ایشان است که کنایه از باب ولایت اهل بیت باشد. (5) و نیز فرموده که این شهر جایگاه فاطمیین و جای آسایش مؤمنین است و آشیانه ی آل پیغمبر است (6) .و مصداق این کلام معجز نظام آن که مقابر شریفه ی علویین به قدری که در این بلده واقع شده در هیچ ناحیه ای واقع نشده، چه آن بلد در زاویه ای از بلاد عظیمه واقع شده بود و مطمع اهل دنیا نبوده، و خلفا متوجه «ری» و «خراسان» و «اصفهان» و امثال آنها بوده اند و به بلاد صغیره عنایتی نداشته اند. به این سبب «قم» و قرای آن از شر اعادی اهل بیت محفوظ بوده و علویین را مأمن آسایش بوده، و شرح این جمله در کتاب «تاریخ قم» که از کتب معتبره و در عداد اصول حدیث محسوب است، مسطور است.و از مقابر معظمه که در این بلده واقع است، قبر «فاطمه» دختر «موسی بن جعفر» - علیهماالسلام - است که در غربی این بلده واقع است، در زمین موسوم به «بابلان» که ملک خاص موسی بن خزرج بوده، و فضیلت و شرافت زیارت این مقبره ی مشرفه در اخبار معتبره ی امامیه مشهور است و از قدیم الأیام، این بقعه ی متبرکه، معظم و محترم بوده، و در پهلوی این قبر، قبوری دیگر از علویات محترمات است: دو دختر از موسی مبرقع و سه دختر از حضرت امام جواد محمد بن علی الرضا - علیه و آله و آبائه السلام - است. و اول بقعه ای که به این مقبره ی بضعه ی موسویه بنا شد از زینب دختر حضرت جواد - ع - بود که قبر او نیز در این بقعه ی مبارکه است. و لا یزال این بقعه ی محترمه، قبله گاه شیعه ی اثنا عشریه بوده و کرامات باهرت از او مشاهد شده، و در زمان سلاطین صفویه و پیش از آن، اوقاف و خدام و ترتیبات مقرره داشته و هیچ یک از سلاطین، فروگذار از احترامات آستانه مقدسه نکرده اند، خصوصا از زمانی که تولیت این آستان جلالت نشان با دودمان نجابت بنیان سادات حسینیه ی جبل عامل که از احفاد امجاد و اولاد سید الساجدین - ع - بودند مقرر بوده، و نسب شریف آنها در دفاتر و طوامیر نسابین محفوظ و موجود است، «اثر النجابه ساطع البرهان»، و خلفا عن سلف در خدمات این آستانه ی

ص: 12


1- 9. قمی، حسن بن محمد: تاریخ قم، ص 94. [
2- 10. همان، ص 96.
3- 11. همان، ص 96.
4- 12. همان، ص 99.
5- 13. همان، ص 98.
6- 14. همان، ص 98.

مقدسه، ساعی و حامی بوده اند، و هر لاحقی بهتر از سابق، از عهده ی نظام و انتظام امور برآمده، چنانچه در این زمان که حدود سنه ی 1328 هجری است به تصویب علمای اعلام واولیای امور عظام، مفوض است این منصب جلیل به سید معظم نبیل، مفخر الأشراف و السادات، جامع مزایا الانسانیه و الکمالات، البحر الزاخر الذی له من الجلاله و النجابه حظ وافر، تاج الحاج، و قبله المحتاج «میرسید محمدباقر» - دام عمره السعید و عیشه الرغیه - نجل السید الآیه الذی کان لنوع الانسان عین و للناس انسان و العین، المشمول له رحمه الله الواسعه فی النشأتین، «میر سید حسین» علیه شآبیب الرحمه کوکوف الماطرین، حفید الساده الأنجبین من سلاله سیدالمرسلین المنتهی نسبهم الی سیدالساحدین - علیهم صلوات الله اجمعین - (1) .نسب أضاء عموده فی رفعه کالصبح فیه ترفع و ضیاءو مناقب شهد العدو بفضلها الفضل ما شهدت به الأعداء (2) .چنان آثار جلالت در این خانواده هویداست و علامات نجابت و عروق شرافت در جبهه ی او پیدا، که به هیچ وجه حاجت به تعریف معرفی یا ستایش در تألیف مؤلفی نباشد؛ «آفتاب آمد دلیل آفتاب». فواید انعام و احسان آن جناب شامل عامه ی اهل ایمان است، اختصاص به طایفه ای در رفتن ندارد، چون بلده ی دارالایمان قم محل عبور و مرکز مرور است، و این بیت شریف محل امید هر محتاج و فقیر، و هر درمانده را دستگیر، خصوصا جناب معظم از همه ی اسلاف اشراف و اجداد امجاد قدم بالاتر نهاد.و کم أب قد علا بابن ذوی حسب کما علت برسول الله عدنان (3) در اجابت ارباب حاجت، و در کمال بشاشت و طلاقت وجه (4) و با آن که بهره مند از عظمت هاشمی و مهابت مطلبی و سیادت محمدی و سخاوت علوی است، در کمال تواضع و فروتنی با بندگان خدا رفتار نماید - شعر:فتی یشتری حسن الثناء بماله و یعلم أن الدائرات تدور (5)

ص: 13


1- 15. افتخار بزرگان و سادات، و دربردارنده ی همه ی برتریهای انسانیت و برجستگیهای آن، دریای پرگهری که از بزرگواری و بزرگ زادگی بهره ی کاملی دارد، تاج سر حاجیان و قبله ی نیازمندان «میر سید محمدباقر» که روزگارش با نیکبختی دراز باد و زندگی او با شاد کامی پایدار. نور چشم مردمان بود، در دو دنیا رحمت فراگیر خدا شامل او باد، میر سید حسین که بارانهای رحمت خدا چون ابر گهر ریز شامل او باد، نواده ی سروران بزرگ زاده، فرزندان سرور پیامبران که نژاد آنها به سید الساجدین می رسد، درود خدا بر همگی آنان باد.
2- 16. نژادی که پایه ی آن با بلندی چون صبح می درخشد و برتری و نور دارد خوبیهایی که دشمن هم به آن گواهی می دهد و خوبی آن است که دشمن بدان گواهی دهد.
3- 17. چه بسا پدری که به خاطر فرزند گرانمایه ی خود بزرگی یافت، چنان که عدنان به سبب پیامبر بزرگ شمرده شد.
4- 18. شادمانی و گشاده رویی.
5- 19. جوانمردی که با دارایی خود نام نیک را می خرد، و می داند که روزگار در گردش است و اوضاع دگرگون می شود.

أقر الله عیون العباد بطول بقائه و طول عطائه و تبکیت اعدائه. حقیر کثیر التقصیر به حسب اطاعت امر سامی، چهل حدیث از اخبار متعلقه ی به حضرت سیدالشهداء علیه السلام را ترجمه و شرح نمود، با اشاره به اعتقادات حقه ی شیعه ی اثنا عشریه در باب «رجعت» و «بداء» و «برزخ» و تطبیق معجزات و کرامات ائمه بر قواعد متینه ی صحیحه و رفع شبهات ملاحده و زنادقه ی این زمان در جمله ی مسائل دینیه و در احادیث معتبره ی امامیه، و کمتر تعرض نمود از نگاشتن و ترتیب وقعه ی طف، زیرا که کتب معده ی معتبره، زیاده از قدر حاجت است، و نامیده شد این تألیف لطیف به «الأربعین الحسینیه».و قبل از شروع مقدمه لازم است که متدینین از اهل مذهب اثناعشریه آگاه شوند که در عصر ما شعاری در مذهب شیعه شایع تر از مراسم تعزیه داری و گریستن بر مصایب سید مظلومین نیست، بلکه اکثر آثار و سنن و آداب شرعیه مهجور شده جز توسل به حضرت سیدالشهداء علیه السلام که مایه ی امیدواری شیعه است روز به روز در ترقی و کمال است.

انتقاد از مقتل نویسان

پس شایسته باشد که حدود این عمل به طوری مضبوط شود که مطابق قواعد شرعه اقدس باشد و مورد طعن و اعتراض مذهب خارجه نباشد. و چون در این زمان معاشرت و مخالطه ی تامه (1) است میانه ی اهالی این مذهب با مذاهب دیگر، و واقعه ی کربلا و ابتلای حضرت سیدالشهداء (ع) در اکثر تواریخ ملل مذکور و مضبوط است، و شایسته باشد که در مجامع تعزیه داری از امور مبتدعه و منهیات شریفه ی مقدسه ی احتزار تمام نماید، مانند نواختن سازها و خوانندگیهای طرب آمیز، و بسا باشد که مجالس لهو و لعب به پرداختگی بعضی از مجاع تعزیه داری نباشد، نباشد، و در حدیثی حال این گونه مردم بیان شده که گفته اند: یطلبون الدنیا باعمال الآخره (2) ، و این حرکات موجب محرومی از ثوابهای عظیمه خواهد شد و شیطان را عداوات تمامی با نوع انسان است، پس هر عملی که نفعش بیشتر باشد، توجه شیطان به افساد آن عمل زیاده خواهد بود، به حضرت سیدالشهداء (ع) که به حسب ضرورت دین و اخبار ائمه ی طاهرین، موجب نجات و رستگاری در دنیا و آخرت است، و هر عملی که موجب فواید دنیویه شود، نا اهلان توجهی تام و هجومی عام در آن عمل خواهند نمود، مانند ذکر

ص: 14


1- 20. آمیزش بی کم و کاست.
2- 21. با کار آخرتی دنیا را می جویند

مصایب که یکی از وسایل معتبره ی معاش شده و جهت عبادیت کمتر ملحوظ شود، تا رفته رفته کار به جایی رسیده که در مجامع علمای مذهب، اکاذیب صریحه ذکر می شود و نهی از این منکر میسیر نیست، و جمله ای از ذاکرین مصایب، باک از اختراع وقایع مبکیه (1) ندارند؛ بسا باشد که اختراع سخنی کند و خود را مشمول حدیث «من أبکی فله الجنه» (2) می داند، و به طول زمان همان حرف دروغ، شیوعی در تألیفات جدیده پیدا کند، و هرگاه محدث مطلع امین، منع از آن اکاذیب نماید، نسبت به کتاب مطبوع یا به کلامی مسموع دهد، یا تمسک به قاعده ی تسامح در ادله ی سنن نماید و دستاویز نقلهای ضعیفه قرار دهد و موجب ملامت و توبیخ ملل خارجه خواهد شد، مانند جمله ای از وقایع معروفه که در کتب جدیده مضبوط و نزد اهل علم و حدیث، عین و اثری از آن وقایع نیست، مانند عروسی قاسم در کربلا که در کتاب «روضه الشهداء» تألیف فاضل کاشفی نقل شده و «شیخ طریحی» که از اجله ی علمای معتمدین است از او نقل نموده ولی در کتاب «منتخب» مسامحات بسیاری نموده که بر اهل بصیرت و اطلاع پوشیده نیست و علمای تاریخ می دانند که واقعه ی کربلا از وقایع معروفه و اکثر وقایع آن سرزمین در کتب معتبره مضبوط است و جمله ای از اهل مغازی در سیر در این باب کتاب مخصوص نوشته اند. اگر چه برخی از آن کتب در زمان ما مفقود شده مانند کتاب «ابی مخنف لوط بن یحیی» که از معتمدین اهل سیر است و آن کتاب تا حدود سنه ی هزار بوده و شیخ مفید بعض وقایع را در «ارشاد» از آن کتاب نقل کرده اما کتاب «مقتل ابی مخنف» معروف در این زمان، مجهول الحال و غیر معلوم المؤلف است، اگر چه مشتمل بر بعض روایات «ابی مخنف» است، لیکن محل اعتماد اهل علم نیست، مانند اکثر کتب مارسیه ی جدید التألیف که مشتمل بر غرایب و عجایب است که اهل حدیث را از آن امور اطلاعی حاصل نیست و ما اینک شروع به نقل چهل حدیث کنیم.

ص: 15


1- 22. داستانهای گریه آور.
2- 23. هر کس بگریاند بهشت برای اوست. کامل الزیارات، باب 33، حدیث 1 و 2 و 3 و 4 و 5؛ امالی صدوق، ص 122، چاپ مؤسسه ی اعلمی بیروت.

الحدیث 01

اشاره

ما أرویه اجازه عن جماعه من مشایخی العظام و فقهاء الاسلام - جزاهم الله أحسن الجزاء - بحق روایتهم، منهم شیخی و استاذی و معتمدی فی الحدیث و سنادی، العالم العامل، و المحدث الکامل، الثقه، النقه، المزکی من کل شین، الحاج میرزا حسین النوری الطبرسی قدس سره القدوسی، عن شیخ مشایخنا الاعلام، الشیخ مرتضی الانصاری - طالب رمسه - عن السید السند، السید صدرالدین العاملی، عن استاد الفقهاء الأواخر الآغا محمد باقر البهبهانی، عن أبیه الأجل المولی محمد أکمل، عن العلامه المجلسی، عن ابیه، عن الشیخ بهاء المله و الدین محمد العاملی، عن أبیه، عن الشهید الثانی، عن الشیخ علی بن عبدالعالی المیسی، عن الشیخ محمد بن داودد الجزینی - رحمه الله - عن الشیخ ضیاءالدین علی عن والده الاجل شیخنا الشهید الأول، عن شیخه فخرالدین بن العلامه - قدس روحهما - عن أبیه، عن شیخه المحقق الحلی، عن السید فخار الموسوی، عن شاذان بن جبرائیل، عن محمد بن قاسم الطبری، عن أبی علی بن شیخ الطائفه، عن والده الأجل، عن شیخنا المفید عن رئیس المحدثین شیخنا الصدوق القمی - قدس الله نفوسهم الطیبه - فی کتاب «عرض علی المجالس» (1) عن جعفر بن محمد بن مسرور، عن الحسین بن محمد بن عامر، عن عمه عبدالله بن عامر، عن ابراهیم بن أبی محمد قال: قال الرضا (ع): «ان المحرم شهر کان أهل الجاهلیه یحرمون فیه القتال فاستحلت فیه دماؤنا، و هتک حرمتنا، و سبی فیه ذرارینا و نساؤنا، و اضرممت النیران فی مضاربنا، و انتهب ما فیها من ثقلنا، و لم ترع لرسول الله (ص) حرمه فی أمرنا. ان یوم الحسین أقرح جفوننا، و أسبل دموعنا و أذل عزیزنا بأرض کرب و بلاء، و أورثنا الکرب و البلاء الی یوم الانقضاء،

ص: 16


1- 24. این کتاب همان امالی شیخ صدوق است (امالی صدوق، ص 111، چاپ مؤسسه ی اعلمی بیروت) و نیز سید بن طاووس: اقباب، ص 544، چاپ درالکتب الاسلامیه 1390 ه؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 44، ص 285، چاپ بیروت.

فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون، فان البکاء علیه تحط الذنوب العظام، ثم قال علیه السلام: کان أبی اذا دخل شهر المحرم لا یری ضاحکا، و کانت الکابه تغلب علی حتی یمضی منه عشره أیام، فاذا کان یوم العاشر کان ذلک یوم مصیبته و حزنه و بکائه، و یقول: هو الیوم الذی قتل فیه الحسین علیه السلام».

ترجمه

ابراهیم پسر ابی محمود گفت که فرمود علی بن موسی الرضا (ع) که محرم ماهی بود که مردم جاهلیت نابایست می شمردند و در آن ماه کشتار و جنگ را، و روا شمرده شد در او خونهای ما، و دریده شد پرده ی احترام ما، و اسیر شد در او کودکان و زنان ما، و افرخته شد آتشها در سراپرده های ما، و به غارت برده شد آنچه در آنها بود از متاعهای نفیسه ی ما، و رعایت نشد از پیغمبر خدا احترامی درباره ی ما. به درستی که روز گرفتاری حسین، ریش کرده پلکهای چشمان ما را و روان نمود اشکهای ما را و خوار نمود عزیز ما را به سرزمین اندوه و گرفتاری، و باز داد ما را اندوه و گرفتاری تا هنگام گذشتن دنیا. پس بر مانند حسین شایسته است گریه کنند گریه کنندگان، پس به درستی که گریستن بر او می ریزد گناهان بزرگ را.پس فرمود حضرت رضا (ع) که عادت پدرم موسی بن جعفر (ع) بر این بود که همین که ماه محرم می رسید دیگر خندان دیده نمی شد و شکسته حالی بر او غالب می شد تا ده روز از ماه می گذشت، همین که روز دهم می شد، آن روز مصیبت و غم و گریه ی او بود و می گفت: در این روز کشته شد حسین.

بیانات

قال الله تبارک و تعالی: «ان عده الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فی کتاب الله یوم خلق السموات و الارض منها أربعه حرم...» (1) .دلت الکریمه علی الحترام الاشهر الاربعه، واحد فرد و هو رجب، و ثلثه سرد و معنی کونها حرم أنها یعظم انتهاک المحارم فیها اکثر مما یعظم فی غیرها، و کانت العرب تعظمها، حتی لو أن رجلا رأی قاتل أبیه فیها لم یهجمه لحرمتها. و انما جعل الله تعالی بعض هذه الشهور أعظم حرمه من بعض، لما علم من المصلحه فی الکف عن الظلم فیها، لعظم منزلتها، و لانه ربما أدی

ص: 17


1- 25. خدای متعال فرمود: شمار ماهها نزد خدا، دوازده تاست در کتاب خدا آن روز که آسمان و زمین را آفرید؛ چهار تای آنها ماه حرام هستند (توبه / 36).

ذلک الی ترک الظلم أصلا، لاطفاء النائره و انکسار الحمیه فی ذلک المده. قال عز من قائل: «و یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه قل قتال فیه کبیر و صد عن سبیل الله و المسجد الحرام اخراج أهله منه اکبر عند الله» (1) .دلت الکریمه علی حرمه قتال الکفار فی الاشهر الحرم و التعرض لهم و اخراج المسلمین من المسجد الحرام و ذکر المفسرون و أهل السیر أن أهل الجاهلیه مع کونهم غیر متأدبین بأدب نبی کانوا یعظمون الاشهر الحرم، حتی ذکروا أن المحرم سمی محرما لتحریم القتال فیه و الحرب و الغارات، و جاء الاسلام شاهدا لتعظیم هذه الاشهرا. و العجب من اقوام کانوا یدعون الاسلام و قد هجموا علی انتهاک محارک الله و حرمه آل الرسول من اخراجهم من أوطانهم، فقی رجب الحرام فی الثامن و العشرین من ضیقوا علی الحسین علیه السلام بین علی (ع) و سایر الذریه الطیبه حتی أخرجوهم من عقر دارهم ظلما و عتوا مکرهین علی الجلاء من الوطن، مهد دین، علی القتل، ففی جمله من الکتب لما عزم الحسین علیه السلام علی الخروج تلا قوله تعالی: «فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین» و التقت حین الخروج الی عبدالله بن عباس و قال له: ما تقول فی قوم أخرجوا ابن بنت تبیهم عن وطنه و داره و حرم جده لایستقر من قرار یریدون بذلک قتله و لم یشرک بالله شیئا؟و قد کره علی الخروج من مکه و المسجد الحرام یوم الثامن من ذی الحجه بعد أن کان قد أحرم للحج فلما لم یتمکن من اتمام الحج و خاف علی نفسه و عشیرته طاف و سعی و أحل احرامه و جعلها عمره و ذلک لأن یزید بن معاویه لعنه الله أنفذ من الشام عمرو بن سعید بن العاص فی عسکر عظیم و ولآه امر الموسوم و أمره علی الحاج کله، و کان قد اؤصاه بقبض الحسین (ع) سرأ أینما تمکن منه، و ان لم یتمکن یقلته غیله، و دس من الحاج فی تلک السنه ثلثین رجلا من شیاطین بنی امیه و أمرهم بقتل الحسین (ع) علی کل حال، و قال علیه السلام لبعض ناصحیه و مانعیه علی المسیر:«لئن أقتل و بینی و بین حرم الله ذراع أحب الی من أن اقتل و بینی شبر، و لا أحب أن یهتک حرمه البیت بسفک دمی، و فی محرم الحرام وقع وقعه الطف.

ص: 18


1- 26. این آیه ی کریمه می رساند که چهار ماه حرام، احترام دارند. آنها رجب (به تنهایی) و سه ماه دیگر هستند، و حرام بودن آنها به این معناست که در آنها زیر پاگذشتن حرامها بدتر از ماههای دیگر است. و عرب این ماهها را بزرگ می داشت، حتی اگر کسی کشنده ی پدر خود را در این ماههای می دید، به خاطر احترام آنها بر او یورش نمی برد. و خدای تعالی برای بعضی از این ماهها احترام بیشتری قرار دارد، زیرا می دانست که مصلحت در خویشتن داری از ظلم و ستم در این ماههای بزرگ می باشد به جهت برتری عظمت آنها. و چه بسا همین، سبب دست برداشتن از ظلم و خاموش شدن آتش جنگ و فرونشستن خشم و غضب می شد. خدای بزرگ می فرماید: از تو درباره ی ما حرام می پرسند که جنگ در آن چگونه است. بگو: جنگ در آن بزرگ (بد) است و بازداشتن از راه خدا و مسجدالحرام است و بیرون کردن اهل آن از آن، پیش خدا بزرگتر (بدتر) است. (بقره / 217).

فائده

اخبار، گویای آن هستند اول سال، ماه رمضان است. در دعای منسوب به امام رضا (ع) در اقبال آمده است که اول سال، محرم است، چنان که در تاریخ عرب معروف است. شاید آنچه که در اخبار درباره ی نو شدن نزول رویدادها و اندازه گیری و نزول آنها از آسمان به سوی امام زمان (ع) آمده و روایات شب قدر نیز گویای آن است، علت آن باشد. کفعمی (ره) در حاشیه ی کتاب آورده که: تنها سه ماه از سال با اضافه ی «شهر» (ماه) به کار می روند، و این سه ماه، ربیع الأول و ربیع الثانی و رمضان هستند، و ماهها را با «الف و تا» و یا واو و نون» جمع صحیح نمی بندند، و همچنین جمع مکسر هم بسته نمی شوند و نمی توان گفت: محارم، اصفر، جمائد، ارجاب، و شابین و... بلکه هر کدام کلمه ی شهر بر سر آنها درآید، همان کلمه را جمع می بندیم و می گویم: «شهور الربیع (ماههای ربیع).» پایان.روز اول آن نزد شاهان عرب گرامی بوده است، و در آن روز دعای زکریا نزد خدا پذیرفته شد و ادریس به بهشت رفت، و در سوم آن یوسف از چاه به در آمد، و در پنجم آن موسی از دریا گذشت، و در چهارم آن در کوه طور با خدایش سخن گفت، و در نهم آن یونس از شکم ماهی به در آمد. و سخن که فرمود: «و لیال عشر» را در برخی از تفاسیر به ده شب اول محرم تعبیر کرده اند و این خود نشانه ی بزرگداشت این روزهاست، ولی از خبر میثم تمار در «امالی» چنین بر می آید که آنچه درباره ی خوبی ماه محرم در روایات ما آمده حمل بر تقیه می شود و ساخته ی بنی امیه و پیروان آنهاست، و آنچه در این خبر درباره ی اسیر کردن فرزندان پاک امام و زنان فاطمی (دختران فاطمه) آمده روایاتی مشهور است که در کتابهای مقتل و سیره فراوان نقل شده و خود بهترین گواه بر بی دینی این گردنکشان نافرمان است.ابوالفرج ابن الجوزی بر کفر یزید چنین استدلال کرده که چون او خاندان پیامبر را بر پشت شتران نهاد، و خواست که فاطمه دختر امام حسین را به کنیزی به مردی دهد، و به او گفت: بر من حلال است که تو را کنیز او سازم، این سخنی است که تنها با لعنت از کنار آن نمی توان گذشت. اگر در دل او کینه های جاهلی و بدری نبود، با خاندان پیامبر به خوبی رفتار می کرد.آتش زدن خیمه ها که در این روایت آمده، در بسیاری از کتابها نوشته شده، هر چند برخی نیز آن را ندارد چون مثیر الاحزان، نوشته ی استاد فقیه «ابن نما» و کتاب «اللهوف علی قتلی الطفوف» نوشته ی سید بزرگوار رضی الدین ابن طاوس. پیامبر از شکنجه ی با آتش جلوگیری فرمود، و این شیوه ای است که سابقه دارد. گویا آنان نیز از پشتیبان خود پیروی کرده اند و آتش زدن خانه ی فاطمه را برای آنها باز کرد، چنانکه در کتاب «العقد الفرید» نوشته ی «ابن عبد ربه مالکی آمده است. چه خوب گفته اند:آتش به آشیانه ی مرغی نمی زنند گیرم که خیمه، خیمه ی آل عبا نبوداینخبر با آنچه در «ارشاد» نوشته ی شیخ مفید آمده دوگانگی ندارد. در آنجا آمده است:چون ابن سعد به سوی خیمه ها آمد، زنان فریاد برآوردند و در برابر او گریستند. او به یارانش گفت: کسی به خیمه ی این زنان نرود، و گروهی از سربازان را فرمود تا از خیمه ها پاسداری کنند و گفت: هشدار که کسی از آنان بیرون نرود، و سپس به خیمه ی خود بازگشت.شاید آتش در همه ی خیمه ها نیفروختند، و گروهی از زنان را برای اسیری زندانی کردند. و به همین دلیل فرمان داد تا از آنها نگهبانی دهند، و یا این که چون بازگشت سخنش را نشنیده گرفتند، مانند این که وقتی دستور داد هر چه از آنها گرفته اند پس بدهند، کسی فرمان نبرد.داستان غارت و چپاول خیمه ها و ربودن زیور زنان و کودکان نیز پیش همه ی سیره نویسان، مقتل نویسان و تاریخ نویسان روشن است. شیخ دانشمند ابن نما در «مثیرالاحزان» می نویسد: «سپس به چپاول خانوده ی حسین (ع) و زنانش پرداختند، تا آن جا که روسری زنان و انگشتر و گوشواره و خلخال آنها را می ربودند، و آنها را برهنه گذاشتند.در مناقب آمده است: «شمر رو به چادرهای امام نهاد. آنها هر چه را می یافتند می ربودند، تا آن جا که گوش ام کلثوم را بریدند تا گوشواره اش را بگیرند.صدوق در امالی با سند خود از فاطمه دختر امام حسین (ع) نقل می کند که گفت:«غارتگران به خیمه ی ما آمدند. من دختر کوچکی بودم و دو خلخال طلا در پاهایم بود. مردی خلخال را از پاهایم می کشید و می گریست. گفتم: چرا گریه می کنی ای دشمن خدا؟ گفت: چرا نگریم؟ من دارم دختر رسول خدا را غارت می کنم گفتم: خوب غارت نکن! گفت: می ترسم اگر من نبرم دیگری بیاید و اینها را ببرد. هر چه در چادرها بود چپاول کردند، تا آن که رواندازها را از پشت ما کشیدند.می گویم:رایت این گونه است، ولی اندکی شگفت آور می نماید: زیرا فاطمه دختر امام حسین (ع) پیش از رویداد کربلا به همسری پسر عمویش حسن بن مثنی درآمده بود، چنان که ابوالفرج اصفهانی و دیگران آورده اند. پس چگونه می تواند دخترکی خردسال باشد؟ و دانشمندان نسبت شناس، دختر دیگری به نام فاطمه را جز این دختر برای امام حسین ثبت نکرده اند.سیره نویسان می گویند که مردم برای چپاول خیمه ها و بردن زعفران و زیور و زینت و شتر یورش آوردند و تن پوش زنان را بردند. در کتاب نورالعین آمده که مردی روسری از سر زنی ربود و گوشواره اش را دید. کوشید آن را به در آورد و چون نتوانست، با دندان گوش او را برید، خون بر لباسش ریخت، و آن زن از درد بسیار، فریاد برآورد.در کتاب «کشف الغمه» آمده است: شمر ملعون در بار و بنه ی امام حسین (ع) مقداری طلا یافت، اندکی از آن را به دختر خود زرگر برد. هنگامی که زرگر طلا را در بوته نهاد، خاک و مس شد. چون به پدرش خبر داد، نزد زرگر آمد و گفت: در حضور من آن طلا را ذوب کن، چنین کرد باز هم مانند اول شد. هشدارامانتهای پیامبر و یادگارهای امامت پیش صاحبان گم ماند و به غارت نرفت، زیرا امام حسین (ع) آنها را به کربلا نیاورد، بلکه در مدینه نزد ام سلمه نهاد، زیرا می دانست که در کربلا چه می شود.روی فی الکافی بسنده عن الصادق (ع) قال: ان الحسین (ع) لما صارر الی العراق استوع ام سلمه - رضی الله عنها - الکتب و الوصیه، فلما رجع علی بن الحسین دفعتها الیه و فیه أیضا عن الباقر (ع) قال ان الحسین لما حضره الذی حضره، دعا ابنته الکبری فاطمه بنت الحسین فدفع الیها کتابا ملفوفا و وصیه ظاهره، و کان علی بن الحسین مطبونا فدفعت الکتاب بعد ذلک الی علی بن الحسین (ع).و بمعنا هما روایات فی کتاب «البصائر» و غیره نقلها العلامه المجلسی (ره) فی امامه البحار فی باب ما عندهم من سلاح رسول الله (ص). و فی کتاب «اثبات الوصیه» للمسعودی (ره) فی آخر الکتاب: أن الحسین أوصی الی اخته زینب بنت علی فی الظاهر، فکان ما یخرجمن علی بن الحسین ینسب الی زینب، سترا علی علی بن الحسین و تقیه و اتقاء علیه. و الی بعض ما ذکرنا أشار السید فی اللهوف.قوله (ع): «و لم ترع لرسول الله حرمته» یعنی أنهم لو کانوا یحبون نبیهم لراعوا ذریته، و لم کرم علیهم رسول الله لکرم علیهم من کان کریما علیه، و لقد ذبحوا من کان اکرم علیه من کریمته، و کثیر عزه أصدق منهم، حیث قال:لقد علمت بالغیب أنی أخونها اذا هو لم یکرم علی کریمهاو قال الصادق (ع): عجبا للعرب، کیف لا تحملنا علی رؤسهم و الله یقول: «و کنتم علی شفا حفره من النار فأنقذ کم منها..» الخبر.و أقول: و لقد عمل المنافق عمر بن سعد بتمنی مولینا الصادق (ع) حیث نصب رأس الحسین علیه السلام علی رمح طویل فوق رأسه یوم ورد الکوفه. قوله (ع): «ان یون الحسین...» یدل علی أن مصاب الحسین لا یندرس علی کرور اللیالی و مرور الأیام، و لا یطفی حزنهم علیه بتکاثر السنین و الاعوام، و أنهم کانوا یجددون المآتم فی کل المحارم، و یتکففون فیها عن لذائذ المشارب و المطاعم، و یحبون لمحبیهم تذکار تلک الملاحم، و لهذا اتسی بهم شیعتهم فی کل البلاد سیما بلاد الأعاجم، بل دل بعض النصوص علی أن نفوسهم المقدسه متفجعه علی هذا المظلوم فی کل العوالم، و أن هذا الحزن سار فی جمیع الموجودات حتی أهل النار و الجنات و الوحوش فی الخلوت و الاراضی و البلاد، و لعل الله یوفقنی لشرح هذه الجمله فی الأحادیث الآتیه ان شاء الله.روی الشیخ الثقه «ابن قولویه» فی کتاب «کامل الزیاره» عن أبی بصیر، قال: کنت عند أبی عبدالله (ع) أحدثه، فدخل علیه ابنه، فقال: مرحبا، و ضمه الیه و قبله و قال: حقر الله من حقررکم، و انتقم ممن و ترکم، و خذل من خذلکم و لعن الله من قتلکم، و کان الله لکم ولیا و حافظا و ناصرا، فقد طال بکاء النساء و بکاء الأنبیاء و الصدیقین و الشهداء و ملائکه السماء ثم بکی و قال: یا أبا بصیر، اذا نظرت الی ولد الحسین أتانی مالا أملک بما أوتی الی أبیهم و الیهم یا أبا بصیر، ان فاطمه لتبکیه و تشهق، فتزفر جهنم زفره السماء، ثم بکی و قال: یا أبا بصیر، اذا نظرت الی ولد الحسین أتانی مالا أملک بما أوتی الی أبیهم و الیهم. یا أبابصیر، ان فاطمه لتبکیه و تشهق، فتزفر جهنم زفره لولا أن الخزنه یسمعون بکائها و قد استعدوا لذلک مخافه أن یخرج منه عنق أو یشرد دخانها فتحرق أهل الأرض فیکبحونها مادامت باکیه و یزجرونها و یوثقون من ابوابها مخافه علی أهل الارض، فلا تسکن حتی یسکن صوت فاطمه، و ان البحار تکاد أن تنفتق فیدخل بعضها علی بعض مخافه علی الدنیا و من فیها و من علی الأرض، فلا یزال الملائکه مشفقین، یبکون لبکائها و یدعون الله و یتضرعون الیه، و یتضرع أهل العرش و من حوله، و ترتفع أصوات الملائکه بالتقدیس لله سبحانه مخافه علی أهل الأرض، و لو أن صوتا من اصواتهم یصل الی الأرض لصعق أهل الأرض و تقلعت الجبال و زلزلت الارض باهلها، قلت: جعلت فداک ان هذا الأمر عظیم! قال: غیره أعظم منه مالم تسمعه! ثم قال: یا أبابصیر، أتحب أتکون ممن یسعد فاطمه؟ فبکیت حین قالها.. الخبر، و نعم ما قیل:در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است.

ص: 19

نطقت الأخبار بأن أول السنه شهر رمضان، (1) و فی دعاء مروی عن مولینا الرضا (ع) فی الاقبال (2) ما یقتیضی أن أول السنه هو المحرم، کما هو المعروف فی التاریخ العربی، و لعل ما دلت علیه الأخبار بیان تحخدید دوره نزول الحوادث و تقدیرها و نزولها من السماء الی ولی

ص: 20


1- 27. وافی، ج 2،ص 200.
2- 28. سید بن طاووس: اقبال، ص 553، چاپ دارالکتب الاسلامیه 1390 ه.

العصر [ع] کما یدل علیه احادیث لیله القدر، و ذکر الکفعمی (ره) فی حواشیه أنه لیس شیی ء من الشهور یضاف الیه «الشهر» الا ثلاثه: الربیعان و رمضان، و أن الاشهر [لا] تجمع بالالف و التاء تصحیحا و لا بالوا او و النون [و لا] تکسیرا فتقول: المحارم و الاصفار و الجمائد و الارجاب و الشعابین، و ما أضیف منها یقع الجمع علی الأول، فیقال: شهور الربیع... النتهی. و الیوم الأول منه معظم عند ملوک العرب، و فیه استجاب الله زکریا و دخل ادریس الجنه، و فی ثالثه خلص یوسف من الجب، و فی خامسه عبر موسی البحر، و فی رابعه کلم ربه علی الطور، و، فی تاسعه خرج یونس من بطن الحوت، و فسر قوله تعالی: «و لیال عشر» فی بعض التفاسیر بالعشر الأول من المحرم، و فیه دلاله علی تعظیم هذه الأیام، و لکن یظهر من خبر میثم التمار المروی فی الأمالی (1) أن ما ورد فی فضل شهر محرم فی اخبارنا خارج مخرج التقیه، و أنها من موضوعات بنی امیه و اتباعهم.و ما فی هذه الراویه من سبی الذریه الطاهره و النسوه الفاطمیات، و استقاضت به النقل من ارباب السیر و المقاتل، من أعظم الشواهد الداله علی کفر هؤلاء العتاه المرده.و استدل ابوالفرج ابن الجوزی علی کفر یزید حیث حمل آل رسول الله علی اقتاب الجمال، و عزم علی أن یدفع بنت الحسین (ع) الی الرجل الذی طبها و قوله لها: «لی أن أسبیکم»، و هذا قول لا یقنع لقائله و فاعله باللعنه، و لو لم یکن فی قلبه احقاد جاهلیه و اضغان بدریه لأحسن الی آل الرسول، و ما اشتملت علیه الروایه من اضرام النار فی الخیم فمذکور فی جمله من الکتب، و ان خلا بعضها منه، مثل «مثیر الاخزان» للشیخ الفقیه «ابن نما» و کتاب «اللهوف علی قتلی الطوف» للسید الأجل رضی الدین ابن طاووس، و قد النبی (ص) عن التعذیب بالنار، و هذه السیاسه شنشنه أعرفها من أخرم، و کأنهم اقدوا فیها بمن تقدم تعلیهم و مهد لهم الملک حین أراد حرق بیت فاطمه (س)، کما فی کتاب «العقد الفرید» (2) لابن عبدریه المالکی.آتش به آشیانه ی مرغی نمی زنند گیرم که خیمه، خیمه ی، آل عبا نبودو لا ینا فی هذا الخبر ما ذکره «المفید» فی الارشاد من أن عمر بن سعد لما جاء الی الخیم صاح النساء و بکین فی وجهه، فقال لأصحابه: لا یدخل أحد منکم بیوت هذه النسوه، فوکل بالفسطاط و بیوت النسوه و علی بن الحسین (ع) جماعه ممن کانوا معه، و قال: الحفظوهم لئلا

ص: 21


1- 29. صدوق الأمالی، ص 110، طبع مؤسسه الأعلمی، بیروت.
2- 30. ابن عبد ربه: العقد الفرید، ج 260 ، 4، چاپ دارالکتاب العربی، بیروت.

یخرج منهم أحد، ثم عاد الی مضربه، فلعله لم تضرم النار فی جمیع الفساطیط و بقیت بقیه دخلت النسوه فیها محبوسه للأسر و السبی، و لأجله أمر بحفظهن، أو أنه لما عاد الی مضربه لم یبطعه هؤلاء الأجلاف الکفار، کما أنه لما أمر برد ما أخذ منهن لم یسمع منه احد.و أما حدیث نهب الخیم و سلب النساء و الاطفال فمما اتفقت علیه کلمه أهل السیر و المقاتل و التواریخ. قال الشیخ الفقیه ابن نما فی «مثیر الأحزان» و غیره: ثم اشتغلوا بنهب عیال الحسین (ع) و نسائه حتی تسلب المرأه من رأسها و خاتمها من اصبعها و قرطها من أذنها و حجلها من رجلها و بقین عرایا. (1) و فی المناقب: «و قصد شمر الی الخیام فنهبوا ما وجدوا حتی قطعت أذن أم کلثوم لحلقه کانت فیها.» و روی الصدوق فی الأمالی باسناده عن فاطمه بنت الحسین (ع) قالت: «دخلت علینا الغانمه و أنا جاریه صغیره و فی رجلی خلخالان من ذهب، فجعل رجل یفض الخلخالین من رجلی و هو یبکی، فقلت: لا تسلبنی. قال: انی أخاف أن یجیی ء غیری فیأخذه. قالت: و انتهبوا ما فی الأبینه حتی کانوا ینزعون الملاحف من ظهورنا» (2) .و اقول: هکذا جاءت الروایه، و فیها غرابه، فان فاطمه بنت الحسین کانت مزوجه من ابن عمه الحسن بن الحسن المثنی قبل وقعه الطف، کما ذکره «ابوالفرج الاصبهانی» و غیره، فکیف یصح کونها جاریه صغیره؟ و لم یذکر النسابون للحسین علیه السلام بنتا أخری تسمی فاطمه غیر هذه.و ذکر ارباب السیر هجوم الناس علی نهب ما فی الخیم من الورس و الزعفران و الحلی و الحلل و الأبل (3) و سلب النساء بزتهن. و فی کتاب «نور العین»: أخذ رجل مقنعه امرأه فنظر الی قرطها فعالجه فلم یخرج، فقطع الأذن بالسنانه و جری الدم علی ثیابها، و صاحت المرأه من شده الوجع.«وجد شمر - لعنه الله - ذهبا فی ثقل الحسین (ع) فدفع بعضا منه الی ابنته،قد فعته الی صائغ، فلما أدخله النار صار هباء و نحاسا، فلما أخبرت أباها بذلک جاء الی الصائغ فقال: صغه بحضرتی، فعاد مثل الحاله الأولی. (4) .

ص: 22


1- 31. ابن نما: مثیر الأحزان، ص 76، چاپ مؤسسه الامام المهدی، قم 1406.
2- 32. ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4 ص 112؛ صدوق: امالی، ص 140؛ سبط بن الجوزی: تذکره الخواص، ص 228 چاپ بیروت.
3- 33. ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 57.
4- 34. اربلی: کشف الفمه، ج 2، ص 268، چاپ دارالاضواء، بیروت.

تنبیه

ودائع النبوه و ذخائر الامه محفوظه عند أهله و لم تنهب شیی ء منها فی الطف، و ما جاء بها الحسین (ع) الی کربلا، بل أودعها فی المدینه عند أم سلمه، لعلمه (ع) بما روی فی الکافی بسنده عن الصادق (ع) قال: ان الحسین (ع) لما صار الی العراق استودع ام سلمه - رضی الله عنها - الکتب و الوصیه، فلما رجع علی بن الحسین دفعتها الیه. و فیه أیضا عن الباقر (ع) قال: ان الحسین لما حضره الذی حضره، دعا ابنته الکبری فاطمه بنت الحین فدفع الیها کتابا ملفوفا و وصیه ظاهره، و کان علی بن الحسین مبطونا فدفعت الکتاب بعد ذلک الی علی بن الحسین (ع).و بمعنا هما روایت فی کتاب «البصائر» و غیره نقلها العلامه المجلسی (ره) فی المامه البحار فی باب ما عند هم من سلاح رسول الله (ص). و فی کتاب «اثبات الوصیه» للمسعودی (ره) فی آخر الکتاب: أن الحین أوصی الی اخته زینب بنت علی فی الظاهر، فکان ما یخرج من علی بن الحسین ینسب الی زینب، سترا علی علی بن الحسین و تقیه و اتقاء علیه. و الی بعض ما ذکرنا أشار السید فی اللهوف.قوله (ع): «و لم ترع لرسول الله حرمته» یعنی أنهم لو کانوا یحبون نبیهم لراعوا ذریته، و لو کرم علیهم رسول الله لکرم علیهم من کان کریما علیه، و لقد ذبحوا من کان أکرم علیه من کریمته، و کثیر عزه أصدق منهم، حیث قال:لقد علمت بالغیب أنی أخوتها اذا هو لم یکرم علی کریمهاو قال الصادق (ع): عجبا لبعرب، کیف لا تحملنا علی رؤسهم و الله یقول: «و کنتم علی شفا حفره من النار فأنقذکم منها...» الخبر.و أقول: و لقد عمل المنافق عمر بن سعد بتمنی مولینا الصادق (ع) حیث نصب رأس الحسین (ع) علی رمح طویل فوق رأسه یوم ورود الکوفه.قوله (ع): «ان یوم الحسین...» یدل علی أن مصاب الحسین لا یندرس علی کرور اللیالی و مرور الأیام، و لا یطفی حزنهم علیه بتکاثر السنین و الاعوام، و أنهم کانوا یجددون المآتم فی کل المحارم، و یتکففون فیها عن لذائذ الشمارب و المطاعم، و یحبون لمحبیهم تذکار تلک الملاحم، و لهذا اتسی بهم شعتهم فی کل البلاد سیما بلاد الأعاجم، بل دل بعض النصوص علی أن نفوسهم المقدسه متفجعه علی هذا المظلوم فی کل العوالم، و ان هذا الحزن سار فی جمیع الموجودات حتی أهل النار و الجنات و الموحوش فی الخلوات و الاراضی و الاراضی و البلاد، و لعل یوفقنی لشرح هذه الجمله فی الأحادیث الآتیه ان شاء الله.

ص: 23

روی الشیخ الثقه «ابن قولویه» فی کتاب «کامل الزیاره» عن أبی بصیر، قال: کنت عند أبی عبدالله (ع) أحدثه، فدخل علیه ابنه، فقال: مرحبا و ضمه الیه و قبله و قال: حفر الله من حقرکم، و انتقم ممن و ترکم، و خذل من خذلکم، و لعن الله من قتلکم، و کان الله لکم ولیا و حافظا و ناصرا، فقد طال بکاء النساء و بکاء الأنبیاء و الصدیقین و الشهداء و ملائکه السماء، ثم بکی و قال: یا أبابصیر، اذا نظرت الی ولد الحسین أتانی بما لا أملک بما أوتی الی أبیهم و الیهم. یا أبابصیر، ان فاطمه لتبکیه و تشهق، فتزفر جهنم زفره لولا أن الخزنه یمسمعون بکائها و قد استعدوا لذالک مخافه أن یخرج منها عنق أو یشرد دخانها فتحرق أهل الأرض فیکبحونها مادامت باکیه و یزجرونها و یوثقون من ابوابها مخافه علی أهل الارض، فلا تسکن حتی یسکن صوت فاطمه، و ان البحار تکاد أن تنفتق فیدخل بعضها علی بعض مخافه عیل الدنیا و من فیها و من علی الأرض فلا یزال الملائکه مشفقین، یبکون لبکائها و یدعون الله و یتضرعون الیه، و یتضرع أهل العرض و من حوله، و ترتفع أصوات الملائکه بالتقدیس لله سبحانه مخافه علی أهل الارض، و لو أن صوتا من اصواتهم یصل الی الارض لصعمق أهل الأرض و تقلعت الجبال و زلزلت الارض بأهلها، قلت: جعلت فداک أن هذا الأمر عظیم! قال: غیره أعظم منه مالم تسمعه! ثم قال: یا أبابصیر، أتحب أن تکون ممن یسعد فاطمه؟ فبکیت حین قالها... (1) الخبر، و نعم ما قیل:در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

سر لطیف

گریستن تمام موجودات بر سید مظلومین، مستفیض در اخبار است؛ و بر مردم هشیار آشکار است که مکالمه ی اولیا به اندازه ی عقول مخاطبین است و غالبا از باب استعمال الفاظ در معانی کلیه است. و در خبری امام صادق (ع) می فرماید: مباش از کسانی که لفظی را بشنود و بر یک معنی خاص حمل کند. و اکثر تأویلات که در احادیث امامیه وارد است مبنی بر این قاعده است. و بعد از آگاهی بر آن قاعده، بسیاری از الفاظ فرقه ی حقه ی امامیه از غرابت (2) و تنافی (3) خارج شود؛ مثل این است که الفاظ صراط و میزان و مرصاد و اعراف، هر یک در معانی متعدده استعمال شده، شخص جاهل که غافل از این قاعده باشد، گمان کند این تأویلات مجاز یا

ص: 24


1- 35. کامل الزیارات، ص 83 - 82، طبع المطبعه المر تصویه، النجف الاشرف، 1356 ه ق.
2- 36. عجیب و غریب بودن.
3- 37. تناقض و دوگانگی.

مجازفه (1) در اقوال است. و در توان گفت این معنی مجاز نباشد، و هرگاه اهل عربیت، تصدیق این مطلب نکرده، از باب عدم احاطه و اطلاع است؛ مثلا گریستن معنی عامی دارد که عبارت از اظهار اندوه و غمناک بودن باشد؛ این معنی در انسانی به ریختن اشک و انقباض جبهه کشف شود؛ و خصوصیات که القاء شود، در صاحب شعوری که اندوهناک بر چیزی شود و گرفتگی در ذات او هویدا شود، گریان خواهد بود. بلی گریه ی انسان، ریختن اشک چشم است، اما بودن چشم و جریان دمع مدخلیتی در حقیقت گریستن ندارد. چه در صدق مفاهیم تحقق مبادی (2) معتبر است و تحقیق غایات (3) ، نه اعتبار تحقیق کواشف (4) ، مثل اینکه در اطلاق اسماء الله مانند رحیم و علیم، روح رحمت و انکشاف معتبر است، نه آن که رقب قلب صنوبری یا بودن قوای جسمانیه ی ادراک دخلی در تحقق حقیقت رحم و علم داشته باشد. و به این مطلب جمله ای از بزرگان مفسرین تصریح کرده اند که اسماء الهیه به اعتبار غایات صادق است نه به اعتبار مبادی. و نیز باید دانست که هر موجودی که در عالم جسمانیات پیدا شده، از عالم غیب به عالم شهادت آمده، و هر موجود جسمانی صورتی عقلانی دارد؛ چنان که گفته اند: «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی» بلکه همان نحو که انواع کلیات، مانند ارض و سماء، رب النوع عقلانی دارد، آحاد و اشخاص هم صور عقلیه دارند، و ابواب بسیاری از احادیث دلالت بر این مطلب دارد، مثل احادیث حمله ی عرش که چهار ملک است: یکی به صورت آدمی و یکی به صورت کرکس و یکی به صورت شیر و یکی به صورت گاو، و هر یک طلب روزی برای افراد و نوع خود می نماید (5) ، و احادیثی نیز در باب آواز خروس در سحر و این که همه ی خروسها تابع خروس عرش هستند. (6) و در تفسیر «یا من أظهر الجمیل و ستر القبیح» (7) وارد شده که هر شخصی صورتی در آسمان دارد، و این صور عقلانیه اتحاد شخصی با صورت جسمانیه دارند. پس هرگاه اندوهی برای ملایک و ارباب انواع پیدا شود، سرایت به تمام موجودات حتی جمادات و نباتات خواهد کرد. این است مراد به حدیث شریف که فرمودند:

ص: 25


1- 38. گزافه گویی.
2- 39. ریشه ی هر فعل و مضمون هر جمله.
3- 40. اهداف.
4- 41. نشانه ها و علامتها.
5- 42. علامه ی مجلسی، بحارالأنوار، ج 7، ص 142، طبع کمپانی.
6- 43. همان، ج 74، ص 185 - 181.
7- 44. «ای که نیکیها را آشکار می کنی و زشتیها را می پوشانی».

گریست بر حسین بن علی (ع) «ما یری و ما لا یری» (1) و استثنای بعض اماکن مانند بصره و دمشق و بعض طوایف مانند آل حکم بن العاص از جهت اهالی آن بلاد و عداوت ایشان بوده با اهل بیت عصمت، و گرنه ارض شام از اراضی مقدسه و ممدوحه در اخبار است، و شرح رفتار و کردار اهل شام در ایام عاشورا در حدیث سی و چهارم ذکر می شود ان شاء الله.

خاتمه

ایام عاشورا ایام حزن و اندوه ائمه ی طاهرین ما بوده و شایسته باشد دوستان و پیروان ایشان ادای این عمل به آداب وارده ی شرعیه نمایند؛ چنان که در حدیث مذکور شد که حضرت کاظم (ع) بعد از هلال محرم، خندان دیده نمی شد و روز به روز آثار حزن و اندوه در جبهه ی مبارکش افزون می شد. و در خبری وارد شده که هر روز که حضرت صادق (ع) اسم حسین را می شنید تا شام دیگر تبسم نمی کرد. و در بعض روایات «البسوا اثواب الأحزان» (2) وارد شده. پس پوشیدن جامه های سیاه و ترک خضاب مرغوب است و منافات یا کراهت در غیر آن موضع ندارد. و فتوای بعضی به کراهت نماز در لباس سیاه حتی فی مصاب الحسین، از بابت تجمد (3) بر ظواهر و ضعیف المأخذ است. و در کتاب محاسن برقی و وسائل حر عاملی (ره) روایت شده که زنان بنی هاشم بعد از واقعه ی کربلا سیاه پوشیدند و پلاس در تن خود نمودند و سید العابدین (ع) برای آنها طعام ماتم فرستاد. و شیخ طوسی - قدس سره القدوسی - (4) در کتاب «تهذیب» روایت از امام صادق (ع) نموده که فرمود: «و لقد شققن الجیوب و لطمن الخدود الفاطمیات علی الحسین بن علی (ع)، و علی مثله تشق الجیوب و تلطم الخدود»؛ یعنی فاطمیات گریبان چاک زدند و سیلی بر روهای خود زدند در شهادت حسین (ع)، و بر مانند حسین سزاوار است این دو کار.و شیخ فقیه نبیه (5) صاحب «کشف الغطاء» - طاب ثراه - فتوا داده به جواز لطم (6) و شق جیب (7) بلکه خراشیدن روی و سینه را در مصاب (8) سیدالشهداء (ع) و بیرون است از حرمت این

ص: 26


1- 45. اشاره به آدمیان و پریان. کامل الزیارات، ص 80، طبع المطبعه المبارکه المرتضویه، النجف الاشرف، عام 1356، عن الصادق (ع).
2- 46. «جامه ی اندوه بپوشید».
3- 47. چسبیدن و در جا زدن.
4- 48. روان خدایی اش پاک باد.
5- 49. هوشمند.
6- 50. بر روی خود زدن.
7- 51. گریبان چاک کردن.
8- 52. مصیبت و اندوه.

اعمال در سایر مصایب. و از این کلام نماید که خراشیدن و مجروح کردن رو و سینه را نیز تجویز می نماید. و در هر حال سینه زدن قدر یقینی است که مستحب است؛ اما خراشیدن یا زخم کردن پیشانی مشکل است، خصوص در صورت خوف ضرر. و اما سایر امور که متعارف در بلاد شیعه است در ایام عاشورا حتی مثل تجسم بعضی وقایع، داخل در عنوان ابکاء (1) و ابکاء (2) و تعظیم شعائر الله است، به شرط آن که محرمات شرعیه مانند نواختن ساز و تغنیات (3) و پوشیدن لباس زنانه و غیر اینها در میان نباشد، و الله الموفق.

ص: 27


1- 53. گریستن.
2- 54. گریانیدن.
3- 55. نوازندگی و خوانندگی.

الحدیث 02

اشاره

بالسند المتصل الی الشیخ الصدوق رضی الله عنه فی کتاب «الخصال» فی باب أن أمیرالمؤمنین (ع) علم أصحابه فی مجلس واحد أربعمأه باب مما یصلح للمسلم فی دنیه و دنیاه: «کل عین یوم القیامه باکیه، و کل عین یوم القیامه ساهره الا عین من اختصه الله بکرامته و بکی علی ما ینتهک من الحسین و آل محمد» (1) .

ترجمه

حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام در یک مجلس، چهارصد مطلب دینی و دنیوی به اصحاب خود تعلیم فرمود، از آن جمله فرمود: هر چشمی در روز قیامت گریان است و هر چشمی بی آرام است مگر چشم کسانی که مخصوص کرده باشد خدا آنها را به کرامت خود، و گریسته باشد بر آنچه دریده شده از پرده های احترام حسین و آل محمد علیهم السلام.

بیانات

یوم القیامه یوم انکشاف الحایق، و ظهور نتایج الأعمال، و صیروره الخبر عیانا، فان الحقایق الملکوتیه فی عالم الملک مستوره بالغواشی الطبیعیه، و لا یدرکها النفوس البشریه، فاذا رفعت الحجب و أبلیت السرائر، شاهدت النفوس آثار الأعمال، و أحست بألم النار، و تأسفت علی ما فاتتهم من الدرجات، و أظهرت الندامه و الحسرات، و حینئذ یتفجعون، و یبکون علی ما ضیعوا بالأمس، و شروا أنفسهم بثمن بخس. و هذا معنی بکاء العیون فی القیامه و معنی «کل امرء بما کسب رهین»، الا من اکرمه الله بأن جعل طینته من علیین، و خلقه مجبولا

ص: 28


1- 56. صدوق: خصال، ص 625 چاپ جامعه ی مدرسین قم، 1403 ه ق (1362).

علی محبه اولیائه الطاهرین، من النفوس الشریفه اللطیفه، فهم أهل للقرب من جوار الله، و لا یدنسهم دون الاعمال، و لا یکدر صفاء طینتهم ما عرض لهم من الطواری و الأحوال «اولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات»، بل هذه النفوس ترقی آنیا، و تنفض ذاته من الشواغل، و ترفض تلک الرذائل، سیما اذا لم تصر ملکه، و هؤلا أهل محبه الله، اذحب اولیائه حبه. و قد أشیر الی هذا السر فی الخبر المشهور: «حب علی بن أبی طالب حسنه لا تضر معها سیئه، و هو أفضل ما کتب فی صحیفه الأعمال».و قد ورد فی الخبر: «هل الدین الا الحب و البغض؟» و هو لا محاله یبعث علی صالح الأعمال بالمآل، و ان ابتلی فی برهه من الزمان بقبایح الافعال (1)

ص: 29


1- 57. کشندگان امیرالمؤمنین و کشندگان حسین (ع) و سوگواری جنیان بر این غم و بسیاری اندوه آنان. دیگر چه کسی می تواند آسوده بخورد و بیاشامد و بخوابد؟...».

ص: 30

المظلومین من آل الرسول تحط الذنوب العظام، اذا البکاء علیهم من لوازم محبتهم، و ورد: «أن الله یغفر ذنوب الباکین علیه». و قد أشار الیه مولینا الرضا (ع) فی خبر ریان بن شبیب، حیث قال: «یابن شبیب، ان سرک أن تکون معنا فی الدرجات العلی فاحزن لحزننا و افرح لفرحنا و علیک بولایتنا، فلو أن رجلا تولی حجرا لحشره الله معه...» (1) الخبر.فان النفوس التی تهوی الیهم تحشر لا محاله فی زمرتهم، و قد قال تعالی: «و اذا النفوس زوجت» (2) یعنی مع مشاکلها و سنخها. و لا یخفی علی العارف البصیر أن الثواب علی البکاء لیس من باب المجازاه علی الأعمال الشاقه، بل هو کاشف عن صفاء الطینه و نورانیه الفطره.وجد بخط مولینا الرضا (ع) علی ما رآه الشیخ الفقیه «سعید بن هبهالله الراوندی»:«کن محبا لآل محمد و ان کنت فاسقا، و کن محبا لمحبیهم و ان کانوا فاسقین». و هذا سر لطیف یعمه عنه ابصار المحجوبین.و قد حکی لنا عن بعض ملاحده الاسلام استنکاره ما ورد فی فضیله الابکاء و البکاء، و لم یدر المحروم أن جمیع نفوس الروحانیین باکیه متأسفه علی ما صنع بالحسین (ع).روی غواص بحارالأنوار عن صفوان، قال: قلت للصادق (ع): مالی أراک کئیبا حزینا منکسرا؟ قال: لو تسمع کما أسمع لاشتغلت عن مسئلتی. قلت: و ما الذی تسمع؟ قال: ابتهال الملائکه علی قتله امیرالمؤمنین و قتله الحسین (ع) و نوح الجن علیهما و شده حزنهم، فمن یتهنأ مع هذا بطعام او شراب او نوم؟! (3) ... الخبر.

ص: 31


1- 58. صدوق: عیون اخبار الرضا (ع) ج 1، ص 300 - 299، الباب 28، ج 58؛ مجلسی: بحارالانوار، ج 44، ص 286، طبع بیروت.
2- 59. شمس، 7.
3- 60. ابن قولویه: کامل الزیارات، ص 92، چاپ نجف، 1356 ه.

الحدیث 03

اشاره

ما رواه جماعه من الأصحاب منهم الشیخ الفقیه جعفر بن محمد المعروف بابن نما و الشیخ البارع علی بن عیسی الاربلی فی «کشف الغمه» و السید الأجل رضی الدین علی بن طاووس فی کتاب «اللهوف» قالوا: «لما عزم الحسین (ع) المسیر الی العراق من مکه قام خطیبا فقال: الحمدلله و ما شاء الله و لا قوه الا بالله. خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه، و ما أولهنی الی أسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف، و خیرلی مصرع أنا لاقیه. کأنی بأوصالی یتقطعها عسلان الفلوات بین النواویس و کربلاء، فیملأن منی اکراشا جوفا و اجربه سغبا، لا محیص عن یوم خط بالقلم، رضا الله رضانا أهل البیت، نصبر علی بلائه و یوفینا اجور الصابرین، لن تشذ عن رسول الله (ص) لحته، و هی مجموعه له فی حظیره القدس، تقربهم عینه و ینجزبهم وعده، من کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا، فانی راحل مصبحا ان شاء الله» (1) .

ترجمه

زینت شده است مرگ بر پسران آدم مانند زینت بودن گلوبند بر دختران جوان، و چه اندازه آرزومند و سرگشته ام به سوی گذشتگان خود، آرزومندی یعقوب برای یوسف! و برگزیده شده برای من کشتنگاهی که برخواهم خورد او را، و گویا می بینم پیوندهای تن خود را که جدا می کند آنها را گرگان از مردم بیابان میانه ی نوامیس و کربلا، پس پر خواهند کرد از من شکمهای تهی خود را و انبانهای گرسنه ی خود را. چاره نیست از روزی که نوشته شده به خامه ی

ص: 32


1- 61. ابن نما: مثیرالاحزان، ص 41، چاپ مؤسسه الامام المهدی - قم، 1406 ه؛ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج 2، ص 241، چاپ علمیه ی قم 1381 ه؛ مجلسی: بحارالانوار، ج 44، ص 367 - 366، چاپ بیروت.

خدا. خشنودی خداوند، خشنودی ما خانواده است. شکیبایی کنیم بر گرفتاری از خدا، و به ما خواهد رسید مزدهای شکیبایی کنان، پراکنده نشود از پیغمبر خدا پودهای او، و فراهم می شود برای وی در آغل پاکیزگی، روشن شود به زادگان وی چشم او، و روا کند به ایشان نوید او را، هر کس بخشد در راه ما خون دل خود را و آرام دهد بر برخورداری خدا جان خود را، پس کوچ نماید با ما، که من کوچ کنم بامداد فردا اگر خدا خواهد.

بیانات

پوشیده نیست که در سخن او هنر براعت استهلال (اشاره به مضمون سخنان بعدی) به کار رفته است؛ گویا در کلمه ی (خط) معنای (زین) گنجانیده شده، و معنایش این است که همانند آن زینت است. و زیور بودن مرگ برای آدمی از آن روست که او را از آلودگیهای جهان طبیعت و پستی دنیا می رهاند، و او را از تنگنای جهان جسمانی و زندان جهان امکانی آزاد می کند و به جهان روحانی می برد؛ گویا با مرگ، پاکی جانها و روشنایی آنها پدیدار می شود و از قالب تن می رهند. در روایت آمده است که: «مرگ برای مؤمن مانند کندن جامه ی چرکین و پوشیدن لباسهای گرانبهاست» به همین دلیل، اولیا بسیار به مرگ علاقه داشتند، زیرا آنان را از همنشینی جانوران مردم آزار و درندگان خون آشام می رهاند. سنایی چه خوب گفته:گرفتم که خود مرگ لذت ندارد نه آخر خلاصی دهد جاودانی؟!سپس امام (ع) بر نکته ای که در آغاز گفته، دلیل می آورد که در مرگ، رسیدن به دوستان و دیدار نزدیکان است. این که فرمود: «آرامگاهی برای من برگزیده اند...» نشانه ی بزرگی خاک اوست و این که خدا آن را برای او برگزیده، و موفق همین معناست این روایت که:؛ فرشتگان چیزی از خاک قبر را برمی دارند و در نطفه ی آفریده از آن می پاشند و به همین دلیل مؤمن در هوای آن است».این که فرمود: «گویا می بینم بند بندم را... نشانه ی علم امام است به این که بریدن شریفش چه خواهد گذشت. عسلان به ضم، گویا جمع عاسل یعنی گرگ است، یا تنها گرگ درنده را می رساند، که بر وزن عسل با ضم و تشدید «بر وزن حجت» نیز جمع بسته می شود، و بر وزن عواسل نیز می آید. و عسلان یا جمع عاسل است چون راکب و رکبان، و یا جمع عسلی است که ماده گرگ را می رساند، چنان که در حیاه الحیوان آمده است. پس مانند سکران و سکری است. در هر حال، جمع قیاسی بوده و به همین دلیل اهل لغت در کتابهای خود آن را نیاورده اند. امام (ع) دشمنانش را به گرگ تشبیه کرده، زیرا خشم آنان فراوان و رحم آنان بر شکار خود کم بوده است.نواویس، جمع ناووس (گورستان مسیحیان) است، و گفته اند که نواویس روستای بزرگی بوده که در جای کنونی قبر حر بن یزید واقع می شده است.کربلا در کتاب معجم البدان چنین معنا شده که از کربله یعنی سستی پاها گرفته شده، گویا این زمین خیلی نرم بوده. کربله به غربال کردن گندم و دانه های دیگر نیز گفته می شود، زیرا دانه ها را از سنگ چاک می کند.گروهی از مقتل نویسان آورده اند که چون حسین (ع) به این سرزمین رسید، اسبش جلوتر نرفت و هر چه او را با تازیانه زد، از جای نجنبید. از نام آن زمین پرسید، گفتند: ماریه. گفت: شاید نام دیگری هم داشته باشد؟ گفتند: کربلا. فرمود: الله اکبر، زمین کرب (گرفتاری) و بلاست و جای ریختن خون ما.در مجمع البحرین و نیز بنا به گفته ای در کشکول بهایی آمده است: روایت شده که امام (ع) آن زمینها و حوالی آن را به شصت هزار درهم از مردم نینوا و غاضریه خرید و آن پول را به عنوان صدقه به آنان بخشید و زمین را نیز به آنان داد به شرط آن که قبر او را به مردم نشان دهند و زائران او را تا سه شبانه روز میهمان کنند.این که فرمود: «شکمهای خود را پر می کنند»، از آن جاست که چون حضرت لفظ عسلان (گرگها) را استعاره آورده تا آن جانهای پلید و دلهای سخت را نشان دهد؛ به همین دلیل آنان را دارای کرش (شکنبه) دانست، با آن که کرش مربوط به حیوان است و به جای معده ی انسان حساب می شود.و جوف با ضم جمع أجوف (تهی) است. مقصود حضرت این است که با کشتن من شکم آنها سیر می شود.ابن الأثیر در کامل التواریخ می نویسد: «هنگامی که حسین (ع) به نینوا نزدیک شد، از مجمع بن عبیدالله عامری پرسید که وضع مردم درکوفه چگونه است؟ گفت: بزرگان کوفه رشوه های کلانی گرفته اند و توبره های خود را پر کرده اند...» و غرائر جمع غراره است که همان توبره و معرب کواله است. أجربه جمع جراب (کیسه) است، و سغب به فتح و سکون، جمع ساغب یعنی گرسنه، مانند: سفر و سافر. و مفهوم جمله ی «لا محیص...» این است که «با وجود سرنوشت، احتیاط سودی نمی بخشد».این که فرمود: «خشنودی خدا خشنودی ماست» هدفش خشنودی به تقدیر خداوند است؛ یعنی پرخاش نکردن و خشمگین نبودن بر آن. کسی که بداند خداوند جز خیر بندگانش چیزی را نمی خواهد، ناگزیر به آنچه او کرده راضی می شود، هر چند ریزه کاری های آن را نداند و خیر و سود آن را در نیابد. و این درجه ی مؤمنانی است که خدا از آنان خشنود است، و آنان از او خشنود. در روایت آمده است که: «داناترین مردم به خدا، راضی ترین آنان به قضای اوست». و این درجه از درک رنج سختیها و صبر یعنی خویشتن داری از بی تابی جدا نیست، که نخستین پله ی ایمان است. در روایت است که پیامبر (ص) از گروهی از یاران پرسید: شما کیستید؟ گفتند: مؤمنانیم. فرمود: نشانه ی ایمان شما چیست؟ گفتند: به هنگام سختی شکیباییم و در هنگام فراخی نعمت سپاسگزار، و به هنگام قضا و قدر بدان راضی و خشنودیم. فرمود: به خدای کعبه سوگند که شما مؤمنانید. وء این پذیرش اجمالی این است که خدا بر آنچه بر یکایک بندگان می گذرد، آگاه است و از هیچ چیز عاجر و ناتوان نیست و تنها بهترین و سودمندترین چیزها را برای بندگان خود می پسندد. چه خوب گفته:گر آزرده ور مبتلا می پسندد چه خوش تر از آن کو به ما می پسنددندانم که ناخوش چه و خوش کدامین خوش است آنچه بر ما خدا می پسنددپایه ای دیگر برتر و والاتر از این هم هست، و آن این که عشق، او را از درد و رنج گرفتاریها رهانیده، و هرگاه عشق در دلی جای بگیرد و نیرومند شود و تمام همت کسی را فرا گیرد، گویا از درد غافل می شود و آن را احساس نمی کند؛ درست مانند این که جنگجوی میدان نبرد چه بسیا زخمی شود ولی درد آن را در نیابد و هرگاه خون از بدنش روان شد، آن گاه بفهمد. و راز این نکته آن است که چون عشق چیزی بر دل چیره شد، از چیزیهای دیگر بی خبر می شود، (و خدا برای مرد، دو دل در اندرونش ننهاده) و این درجه ی یاران حسین بود.«کشی» روایت کرده که حبیب بن مظاهر از هفتاد نفری بود که حسین (ع) را یاری کردند و با کوههای آهن روبرو شدند و نیزه ها را به سینه و شمشیرها را با چهره های خود استقبال کردند، در حالی که امان و مال و ثروت فراون به آنها داده می شود و آنها نمی پذیرفتند و می گفتند: اگر حسین (ع) کشته شود، یکی از ما بتوانیم مژگان خود را حرکت دهیم، عذری نداریم، تا این که در اطراف او کشته شدند...و در خرایج است که پیامبر (ص) به حسین (ع) فرمود: به همراه تو گروهی از یارانت کشته می شوند که رنج آهن را نمی چشند. و نبرد عابس بن شبیب و در آوردن زره و کلاه خود مشهور است.درجه ی دیگری نیز داریم که بالاتر و برتر است و آن این که خداوند، صفات بنده را در صفات خود و اراده ی او را در اراده ی خود و خشنودی او را در خشنودی خود و خشم او را در خشم خود محو و گم کند، و دیگر اعتراض و نارضایتی برای او نماند؛ اگر چیزی را از خدا می خواهد به فرمان خود اوست، و یا تنها برای اجرای فرمان دعاست نه رسیدن به مراد؛ به همین دلیل در دعا چیزی را می خواستند پذیرفته نمی شود، و اولیا نیز چنین بودند، و حال آن که دعا با رضا منافاتی ندارد، چنان که در جای خود آمده، و کسی که این شعر را گفته:می شناسم من گروهی ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعایا اشتباه کرده و یا مغالطه نموده. و شاید مراد امام (ع) در این خطبه چنان که خود اشاره دارد این باشد که رضای خود را مقدم می داریم. و در روایات ما آمده است که همواره سوره ی فجر را بخوانید، زیرا آن سوره ی حسین است. در این سوره آمده که: آیا نشنیدی سخن خدای را که: «ای روان آسوده! به سوی پروردگارت بازگرد که تو خشنودی و از تو خشنودند» (سوره ی فجر، آیه ی 28 - 27) و مقصودش حسین (ع) است. محمد بن العباس در کتاب «ما نزل فی العتره» این روایت را آورده است. این که فرمود: «در باغ بهشت» حظیره بر وزن فعلیه از خطر به معنای جلوگیری است، و در اصل نام جایی است که دیواری از نی آن را در میان گرفته باشد، و جای گردآوری گله است. این کنایه از بهشت یا جهات آخرت به طور کلی است، و هدف نزدیک بودن آنها به پیامبر است. مقصود خانه های فرشتگان قدسی است، و می خواهد برساند که تن پاک او را به آسمان می برند، چنان که اگر خدا بخواهد، این نکته خواهد آمد. در جلد دهم بحارالانوار در شرح این خطبه چیزهایی آمده است که انسان را به شگفتنی وا می دارد، و هیچ یک از خردمندان را یارای پذیرش آنها نیست. احترام بدنهای آنان (ع) بر درندگان بلکه بر زمین با روایات قطعی ثابت شده و یاران او نیز از شر درندگان در امانند.نزدیک به مضامین این خطبه در خطبه ی زینب آمده است که فرمود: این بدنهای پاکیزه گرفتار گرگان و کفتارها شده، یعنی در بیابانهای دور افتاده، و جز درندگان صحرا کسی به سراغ آنها نمی آید و دیدار کننده ای ندارند. نمونه ی این کنایات در قصیده ی دعبل درباره ی شمارش قبرهای بنی هاشم فراوان است، از جمله:(دیدار کننده اش کم است، جز آن که چند کفتار و عقاب و لاشخور به دیدار آن می روند).

ص: 33

لا یخفی ما فی کلامه من البراعه و الاستهلال لما هو بصدده، و کأنه ضمن «خط» معنی

ص: 34

«زین» یعنی قدر زینه له، و کون الموت زینه لولد آدم باعتبار تخلصه من کثافات عالم الطبیعه و درن الدنیا و الخروج عن ضیق العالم الجسانی و حبس العالم الامکانی و الانتقال الی العالم الروحانی، فکأنه یظهر صفاء النفوس و بهائها بواسطه الموت و الانسلاخ من قالب البدن، و ورد: «أن الموت للمؤمن کنزع ثیاب و سخه و لبس ثیاب فاخره» (1) و من هنا کان الأولیاء شدید الشوق الی الموت، لما فیه من التخلص من معاشره الحیوانات الموذیه و السباع الضاریه، و نعم ما قاله السنائی:گرفتم که خود، مرگ لذت ندارد نه آخر خلاصی دهد جاودانی؟!ثم استدل علیه السلام لما بدء به الکلام بأن فی الموت مواصله الأحباء و ملاقاه الأقرباء.قوله علیه السلام: «و خیرلی مصرع...» یدل علی شرافه مدفنه (ع) و أنه مما اختاره الله له، و یأتی ما یدل علیه من شرافه أرض کربلاء، و یؤیده ما ورد من أن «الملائکه یأخذ شیئا من تراب المدفن و یذره فی النطفه المخلقه منها، و لا زال قلب المولود یحن الیه». (2) .قوله: «و کأنی بأوصالی...» یدل علی علمه (ع) بما یجری علی جسده الشریف، و «العسلان بالضم کأنه جمع عاسل، و هو الذئب او العادی منه، یجمع أیضا علی العسل بالضم و التشدید. و العواسل و العسلان اما جمع العاسل کراکب و رکبان، و اما جمع العسلی و هی أنثی الذئب، کما فی «حیاه الحیوان»، فیکون کسکران و سکری. و علی أی حال فالجمع قیاسی، و لذا لم یضبطه اهل اللغه فیما عندنا من کتبهم. شبه (ع) اعدائه بالذئاب، لما فیها من شده الغضب و قله الترحم علی الفریسه.و النواویس جمع ناووسی و هی مقبره النصاری، و قیل ان النواویس کانت قریه عظیمه حیث الآن مقبره الحر بن یزید (رضی الله عنه)، و اما کربلاء فعن «معجم البلدان» أنها مأخوذه من «الکربله» بمعنی الرخاوه قی القدمین، سمیت بذلک لرخائه فی تلک الأراضی، و الکربله تنقیه الحنطه من الحصباء و نحوها أیضا، سمیت بذلک لنقاوتها من الحصباء (3) .و روی جمع من ارباب المقاتل و السیر أن الحسین (ع) لما وصل الی تلک البقعه لم یتخط فرسه، و کلما ضربه بالسوط لم یتحرک، فسئل عن اسم الأرض، قالوا: ماریه، قال: و لعل لها اسما آخر؟ قالوا: کربلاء، فقال: الله اکبر! أرض کرب و بلاء و مسفک الدماء (4) .

ص: 35


1- 62. مجلسی: بحارالأنوار، ج 6، ص 155؛ صدوق: معانی الاخبار، ص 274.
2- 63. سند روایت نشده است.
3- 64. حموی، یاقوت: معجم البلدان، ج 4، ص 445، چاپ دار احیاء التراث العربی، بیروت.
4- 65. ابن نما: مثیر الاحزان، ص 49، چاپ مدرسه الامام المهدی - قم؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 44، ص 381 و 383، چاپ بیروت.

و فی «مجمع الحرین» و نقل کشکول البهائی أیضا: «روی أنه (ع) اشتری تلک الاراضی و النواحی من أهل نینوا و الغاضریه بستین الف درهم و تصدق بها علیهم و شرط علیهم أن یرشدوا الی قبره و یضیفوا من زاره ثلثه أیام» (1) .قوله علیه السلام: «فیملأن منی اکراشا» لما استعار علیه السلام لفظه «العسلان» لتلک القلوب القاسیه و النفوس الغلیظه، أثبت لهم أکراشا، و هی جمع کرش، و هو للحیوان بمنزله المعده للانسان، و الجوف بالضم جمع أجوف، یرید أن بطونهم تشبع اذا أقدموا علی قتلی.قال ابن الأثیر فی کامل التواریخ: أن الحسین (ع) لما قارب نینوی سئل مجمع بن عبیدالله العامری عن خبر الناس بالکوفه، فقال له: اما اشراف الناس فقد أعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم، و الغرائر جمع غراره و هی ما یحمل فیه التین، معرب کواله، و الأجربه جمع جراب، و السغب بالفتح و السکون جمع ساغب بمعنی جائع، مثل سفر و سافر، و مفاد قوله (ع): لا محیص، مفاد قولهم: «لاینفع الحذر مع القدر» (2) .قوله ارواحنا فداه: «رضا الله رضانا»، الرضا بالتقدیر و هو عدم الاعتراض و السخط، فمن علم أن الله لایفعل بعباده الا الأصلح فلا محاله یرضی بما صنع، و أن لم یحط بتفاصیل الحکم و المصالح، و هذه مرتبه المؤمنین رضی الله عنهم و رضوا عنه. و فی الخبر: أعلم الناس بالله أرضاهم بقضاء الله» (3) و هذه المرتبه لا تنفک عن ادراک ألم المکاره و لا عن الصبر و هو ترک الجزع، و هو اول درجات الایمان، روی أن النبی صلی الله علیه و آله سئل طائفه من اصحابه: ما أنتم؟ قالوا: مؤمنین، فقال: ما علامه ایمانکم؟ قالوا: نصبر عند البلاء و نشکر عند الرخاء و نرضی بمواقع القضاء، فقال (ص): «مؤمنون و رب الکعبه» (4) .و هو تصدیق اجمالی بأن الله محیط بما یجری علی آحاد خلقه، و أنه لا یعجز عن شیئی و لا یفعل الا ما هو الأصلح بحالهم و أنفع فی مآلهم، و نعم ما قال:گر آزرده ور مبتلا می پسندد چه خوش تر از آن کو به ما می پسنددندانم که ناخوش چه و خوش کدام خوش است آنچه بر ما خدا می پسنددو لها مرتبه اعلی من السابقه، و هی أن یدهشه الحب عن احساس ألم المکاره و المصائب، فانه اذا استقر الحب فی القلب و قوی و استغرق الهم به فکأنه یغفل عن الألم و لا یحس به، کما

ص: 36


1- 66. طریحی: مجمع البحرین، ج 4، ص 29، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
2- 67. صدوق: معانی الاخبار، ص 181.
3- 68. کلینی: کافی، کتاب کفر، ص 61.
4- 69. طبرانی: المعجم الوسیط؛ فیض کاشانی: المحجه البیضاء، 107 / 7.

أن المحارب اذا غضب ربما أصابته الجراحه و لا یدرک ألمها، فاذا جری الدم استدل به علیها، و السر فیه أن القلب اذا استولی علیه حب شیئی غفل عن ما عداه «و ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه»، و هذه مرتبه أصحاب الحسین (ع). روی الکشی أن حبیب بن مظاهر کان من السبعین الرجال الذین نصروا الحسین (ع) و لقوا جبال الحدید، و استقبلوا الرماح بصدورهم و السیوف بوجوهم، و هم یعرض علیهم الأمان و الاموال، فیأبون و یقولون: لا عذر لنا عند رسول الله ان قتل الحسین و منا عین تطرف، حتی قتلوا حوله... الخبر.و فی «الخرایج»: قال النبی (ص) للحسین (ع): «سیشهد معک جماعه من اصحابک لا یجدون ألم مس الحدید...» و مبارزه عابس بن شبیب و خلع الدرع و المغفر مشهوره.و لها مرتبه أخری أعلی، و هی أن یمحو الله صفات العبد بصفاته و یکون ارادته اراده الله، و رضاه رضاه، و سخطه سخطه، فلا یبقی ثمه اعتراض و مکروه؛ و ان دعا الله فی شیئی فبأمر الله، او للتعبد بنفس الدعاء، لا قصد حصول المراد، و لذا کان الأنبیاء یدعون فیما یعلمون عدم الاستجابه، و کذلک الأولیاء، مع أن الدعاء غیر مناف للرضا، کما بین فی محله، و قد غلط أو غالط من قال:می شناسم من گروهی ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعاو لعل هذه المرتبه مراده (ع) فی الخطبه، کما یؤمن الیه تقدیم رضا الله. و ورد فی اخبارنا ادمان قرائه سوره الفجر معللا بانها سوره الحسین، و فیه: «... ألا تسمع الی قوله تعالی: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» یعنی بها الحسین علیه السلام؛ رواها محمد بن العباس فی کتاب «ما نزل فی العتره». قوله (ع): فی «حظیره القدس» فعیله من الحظر بمعنی المنع، و هی فی الاصل موضغ یحاط علیه من قصب و نحوه لیأوی الیه الغنم، و هو کنایه عن الجنه او مطلق عالم الأخر، و المراد اتصاله (ع) بالنبی (ص)، او المراد منازل القدیسین من الملائکه، و یکون المراد رفع جثته الشریفه الی السماء، کما یأتی ان شاء الله. و فی عاشر البحار فی شرح بعض فقرات هذه الخطبه ما یقضی منه العجب مما لم یذکر فی کتاب و لم یحتمله أحد من اولی الألباب، و حرمه أبدانهم علیهم السلام علی السباع بل علی الأرض معلومه بقواطع الأخبار، و حاشا أصحابه من ذلک أیضا.و یقرب مما فی هذا الخطبه ما ورد فی خطبه زینب حین قالت: «و تلک الجثث الزواکی الطواهر تنتابه العواسل و تعنوها امهات الفراعل، یعنی انها متروکه غیر مدفونه فی مفازه قفر، و لا تأتیها الا و حوش الفلوات، و لیس لها زوار یأتیها، و امثال هذه الکنایه کثیره. و فی قصیده

ص: 37

دعبل فی تعداد قبور الها شمیین قوله:قلیله زوار سوا أن زوارا من الضبع و العقبان و الرخمات

تتمه مهمه

ائمه ی اثنا عشر - سلام الله علیهم - هنگام مرگ و اجل محتوم خود را می دانند و به اختیار از دنیا می روند، چنانچه در این معنی اخبار بسیار است در کتاب کافی و غیره.و در کافی مروی است که جناب صادق (ع) فرموده که هر امامی که نداند آنچه به او می رسد و به کجا کشد کار او، پس نیست حجت خدا. (1) .و نیز حضرت رضا (ع) فرمود که امیرالمؤمنین (ع) می شناخت قاتل خود را و مکان و زمان شهادت خود را، لکن بایستی مقدرات واقع شود. (2) و نیز در اخبار بسیار وارد شده بلکه ضرورت مذهب است که أئمه، علم به ما کان (3) و ما یکون (4) دارند و هیچ امری بر ایشان پوشیده نیست، و آنچه جناب سیدالشهداء (ع) در این خطبه اخبار به خبر شهادت خود فرموده متواتر در اخبار است، بلکه تمامی اهل بیت کشته شدن آن حضرت را در این مسافرت می دانستند. حدیث «ام سلمه» و «ام یمن» و غیر هما مشهور است. و نیز می دانستند که چاره ای از وقوع واقعه نیست، و در تقدیر حتمی مقدر و در لوح محفوظ مصور است، و چون این نحو از علم مناط (5) تکالیف شرعیه نیست، بلکه تکالیف منوط (6) به علوم رسمیه (7) و حاصل از اسباب عادیه ی علم (8) است؛ و نیز باید دانست که ائمه و اولیا را جهت قدسیه ی ملکوتیه ای هست و ارواح خاصه به ایشان، و از این جهت بسط می شود علم برای آنها و قبض نمی شود، و از این جنبه و جهت تمام فعل و قول خالق را به خود نسبت دهند و افعال و اقوال خود را به خدا، بلکه خود را به مرتبه ی جوارح و اعضاء الله خوانند؛ مانند «ید الله» (9) و «عین الله» (10) .

ص: 38


1- 70. کلینی: اصول کافی، ج 1، ص 258، چاپ بیروت.
2- 71. همان، ج 1، ص 259.
3- 72. آنچه شده.
4- 73. آنچه خواهد شد.
5- 74. معیار سنجش.
6- 75. وابسته.
7- 76. دانشهای معمولی و عادی.
8- 77. ابزارهای عادی شناخت.
9- 78. دست خدا.
10- 79. چشم خدا.

و «جنب الله» (1) و غیرها، و جهت ملکیه و جنبه ی بشریه را دارا هستند، چنان که در قرآن مجید فرموده:«قل انما أنا بشر مثلکم. ما أدری ما یفعل بی و لا بکم. و لو کنت أعلم الغیب لا ستکثرت من الخیر» (2) و این جهت، جهت بندگی است که موجب خضوع و خشوع و خوف و خشیت از عذاب و گریه ی بر گناهان شود، و به زبان این جنبه گویند: «ما غیب نمی دانیم». و به اسباب عادیه و طبیعیه متوسل شوند، بکله از مردم استعلام بعض امور کنند، مانند سؤالات حضرت حسین (ع) حال کوفه و اهل آن جا را از اعراب بیابان با اطلاع کامل بر حقیقت امر. و چون مناط تکلیف علوم رسمیه ی ظاهره از اسباب متعارفه است باید اقدام در امور به حسب ظاهر باشد. و توجه امام مظلوم به عراق موافق با رفتار عقلا و موافق با سیاسات مدنیه بود، و اختیار حرکت، بعد از تواتر نامه های بسیار و معاهدات بی شمار نمود. و محل ندارد که کسی از اهل جهل و عناد اعتراض نماید که این مسافرت القای در هلاکت بود؛ خصوصا که در احادیث شیعیه وارد است که امام هر عصری تکالیف خاصه دارد و از جانب خداوند مأمور است که به آن وظیفه عمل نماید. و در حدیث معتبر از حضرت صادق (ع) روایت شده که هنگام حرکت از مدینه، و در خبر «لهوف» ابن طاوس وقت حرکت از مکه، افواجی (3) از ملائکه آمدند:قال: لما سار أبو عبدالله من المدینه لقیه افواج من الملائکه المسومین فی ایدیهم الحراب علی نجب الجنه، فسلموا علیه و قالوا: یا حجه الله علی خلقه، ان الله أمد جدک بنا فی مواطن کثیره و ان الله أمدک بنا، فقال لهم: الموعد حفرتی و بقعتی التی استشهد فیها و هی کربلاء فاذا وردتها فأتونی. الی أن قال: و أتته افواج مسلمی الجن، فقالوا: یا سیدنا، نحن شیعتک، فلو امرتنا بقتل کل عدولک و أنت بمکانک لکفیناک. الی أن قال (ع): اذا أقمت بمکانی فبماذا یبتلی هذا الخلق المتعوس؟ و بماذا یختبرون؟ و من ذا یکون ساکن حفرتی بکربلاء؟ و قد اختارها الله تعالی یوم دحی الارض و جعلها معقلا لشیعتنا... (4) » الخبر بطوله.

ص: 39


1- 80. نزد خدا.
2- 81. ای پیامبر! بگو: من نیز انسانی چون شما هستم (کهف / 110). و نمی دانم که چه بر سر من یا شما می آید (احقاف / 9) و اگر غیب می دانستم، خیر (و نعمت های) بیشتری را برای خود فراهم می کردم (اعراف / 188).
3- 82. دسته هایی.
4- 83. ابن طاووس: اللهوف، ص 45،چاپ مطبعه العرفان، صیدا، 1329 ه ق. گفت هنگامی که ابن عبدالله از مدینه به راه افتاد، گروهی از ملائکه ی نشاندار نزد او آمدند، و اسلحه در دست داشتند و بر شتران بهشتی سوار، بر او سلام کردند و گفتند: ای حجت خدا بر مردم! خدا نیای تو را (پیامبر) را به وسیله ی ما بارها یاری کرد، و اینک تو را به وسیله ی ما یاری کرده است. فرمود: وعده ی من و شما در گودال قتلگاه و زمینی که در آن شهید می شوم و آن کربلاست، هرگاه به آن جا رسیدم نزد من آیید... تا آن که می گوید: دسته هایی از جنیان مسلمان نزد او آمدند و گفتند: ای سرور ما! ما شیعیان توییم. اگر به ما فرمان دهی ما همین جا که ایستاده ای دشمنانت را بکشیم و تو را آسوده کنیم... تا آن که می گوید: اگر من سر جای خو بایستم، این مردم بدبخت به چه وسیله آزمایش شوند؟ و چگونه گرفتار آیند؟ و چه کسی در گودال قتلگاه به جای من شهید شود؟ و حال آن که از روزی که زمین پهن شده خدا این خاک را برگزیده و پناهگاه شیعیان ما ساخته است...» روایت طولانی است.

ص: 40

مؤلف الأربعین الحسینیه «میرزا محمد القمی» - عفی عنه - مضامین این حدیث شریف را نظم نمود، شاید در عداد نوحه کنندگان بر سید مظلومان محسوب و محشور شود ان شاء الله:پس ملایک بهر نصرت آمدند هم پری با آه و حسرت آمدندکای تو شاهنشاه اقلیم وجود خلقت روحانیان بهر تو بوددوش و زانوی نبی جای تو بود سینه ی پاکش قدمگاه تو بوداز چه گردیدی زبون قوم دون رفتی از شهر و دیار خود برون ما همه در آستانت چاکریم انبیا را در مواطن یاوریم از تو فرمان دادی ای سلطان عشق تا برد باد فنا خاک دمشق گفت من با این گروه بدستیز دادخواهی دارم اندر رستخیزخوش ستودی آن رسول خوش پیام ذات ایزد را عزیز ذو انتقام کربلا گردیده قربانگاه من هست هفتاد و دو تن همراه من بقعه ی من کعبه ی اهل دل است هر گروه شیعیان را معقل است گر بمانم من به جای خویشتن پس که مدفون گردد اندر قبر من تا پناه خیل زواران شود شافع جرم گنهکاران شودامتحان مردم برگشته خو کی شود گر من گریزم از عدوموعد من با شما در کربلاست روز عاشورا که روز ابتلاست

ص: 41

الحدیث 04

اشاره

ما رواه الشیخ الثقه الجلیل ابن قولویه فی «الکامل» بسنده عن عبدالله بن بکر قال: قلت للصادق (ع): یابن رسول الله، لو نبش قبر الحسین بن علی (ع) هل کان یصاب فی قبره شیئی؟ فقال: یابن بکر، ما اعظم مسائلک! ان الحسین بن علی مع أبیه و أمه و أخیه فی منزل رسول الله، و معه یرزقون و یحبرون، و لو نبش فی ایامه لوجد، فاما الیوم فهو حی عند ربه، و انه لعن یمین العرش متعلق به و یقول: یا رب أنجزلی ما وعدتنی، و انه لینظر الی زواره، فهو أعرف بهم و بأسمائهم و اسماء آبائهم و ما فی رحالهم من احدهم بولده، و انه لینظر الی من یبکیه فیستغفر له و یقول: ایها الباکی، لو علمت ما أعد الله لک لفرحت اکثر مما حزنت، و انه لیستغفر له من کل ذنب و خطیئه. (1) .

ترجمه

عبدالله پسر بکر گفت به امام صادق (ع): ای پسر پیغمبر خدا! هرگاه بشکافد گور حسین را آیا یافت می شود در او چیزی؟ گفت: ای پسر بکر! چه بزرگ است پرسشهای تو! به درستی که حسین (ع) پسر علی (ع) با پدر و مادر و برادر خود در فرودگاه پیغمبر خداست و با او روزی خورند و شادکامند، و هرگاه شکافته می شد در روزهای او هر آینه یافت می شد. و او از کنار راست عرش خدا آویخته و گوید: ای پروردگار! روا نما برای من آنچه را نوید داده ای مرا. و به درستی که حسین هر آینه نگاه می کند به سوی دیدن کنان وی، و او شناساتر است به ایشان و نامهای ایشان و نامهای پدرانشان و به آنچه در جای باش آنهاست از یکی آنها به زاده ی خود. و به درستی که نگاه می کند به سوی آن که گریه بر او، و آمرزش خواهد برای او، و

ص: 42


1- 84. ابن قولویه: کامل الزیارات، ص 103، چاپ نجف 1356 ه ق؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 44، ص 292.

از پدر خود خواهد که او هم آمرزش درخواست نماید برای او، و می گوید: ای گریان! هرگاه بدانی آنچه را آماده کرده خدا برای تو هر آینه شاد می شدی بیشتر از آنچه اندوهناک شدی، و آمرزش خواهد برای گریان از هر گناه و ناراستی.

بیان

به مضمون این حدیث شریف، در رفع اجساد طاهره احادیث متعدده وارد شده، آنها را نیز نقل کنیم آن گاه به شرح پردازیم:شیخ طوسی (ره) در کتاب «أمالی» از امام صادق (ع) روایت کرده:قال: «ان الحسین بن علی (ع) عند ربه ینظر الی معسکره و من حل معه من الشهداء و ینظر الی زواره» و ساق الحدیث نحوا مما مر (1) .و «محمدین» ثلاثه - رضوان الله علیهم - در کافی و فقیه و تهذیب از زیاد بن ابی حلال روایت کرده اند از حضرت صادق (ع):قال: «ما من نبی أو وصی نبی یبقی فی الأرض اکثر من ثلثه ایام حتی یرفع روحه و لحمه و عظمه الی السماء، و انما تؤتی مواضع آثارهم لأنهم یبلغون من بعید السلام و یسمعونهم فی مواضع آثارهم من قریب». و رواه ابن قولویه فی «کامل» أیضا (2) .و فی التهذیب عن عطیه الأبزاری عن الصادق (ع) یقول:«لا تمکث جثه نبی و لا وصی فی الأرض اکثر من أربعین یوما» (3) .و اختلاف زمان مکث (4) در اخبار شاید از جهت اختلاف مراتب و درجات انبیا و اولیا باشد. و در روایاتی وارد است که زمین را نصیبی در بدنهای انبیا و اولیا نیست، و حشرات را نیز سهمی نیست.و فی «بصائر الدرجات» بسنده عن الصادق (ع) عن النبی (ص) قال:

ص: 43


1- 85. گفت: حسین بن علی نزد پروردگارش به اردوگاه خود و شهیدانی که با او به خاک افتادند می نگرد و به زائرانش... و حدیث را چنین دنبال می کند. (شیخ طوسی: امالی، ج 1، ص 54، چاپ اول، مؤسسه ی الوفاء بیروت. و نیز کامل الزیارات، ص 136، طبع نجف 1356 ه ق).
2- 86. . گفت: هیچ پیامبر یا جانشین پیامبری نیست که بیش از سه روز در زمین بماند که، روح و گوشت و استخوانش را به آسمان می برند، و مردم تنها به جای آثار آنان می روند، زیرا آنان از دور نیز سلام می رسانند و از نزدیک نیز به آنان می فهمانند. ابن قولویه نیز در کامل این روایت را آورده است. (تهذیب الاحکام، ج 6، ص 106، مطبعه النعمان، نجف، 1380 ه؛ بحارالأنوار، ج 300 - 299 ، 27؛ من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 577، چاپ مکتبه الصدوق،تهران 1393 ه ق).
3- 87. در تهذیب از عطیه ی ابزاری از امام صادق (ع) آورده که فرمود: جسد هیچ پیامبری با جانشین بیش از چهل روز در زمین نمی ماند (تهذیب الاحکام، ج 6، ص 106، مطبعه النعمان، نجف 1380 ه ق).
4- 88. ماندن.

ان الله حرم لحو منا علی الأرض أن تطعم منها شیئا» (1) .و نیز روایت کرده که: رسول خدا فرموده در جواب منافقی که گفت: بدن شما پوسیده خواهد شد؟ فرمود:«چنین نیست که: ان الله حرم لحو منا... الخ» (2) .و شیخ صدوق - ره - نیز همین روایت را نقل نموده به زیادتی: «و حرم علی الدود أن تطعم منها شیئا». (3) . و این احادیث اخیره همین قدر دلالت دارند که زمین و جانوران در ابدان مقدسه ی انبیا و اولیا تصرفی نمی نمایند، اما به آسمان بالا می رود یا آن که محفوظ در تحت الأرض (4) است، دلالتی بر هیچ یک ندارد، و شاید مؤید احادیث رفع باشد. و لکن از جمله ی وافره ای (5) از احادیث - بلکه بعضی دعوای تواتر آنها را کرده اند - ظاهر می شود که ابدان مقدسه ی انبیا در زمین باقی است؛ مثل آنچه شیخ صدوق و دیگران روایت کرده اند از امام صادق (ع) که خدا وحی فرمود به «موسی بن عمران» که برون آورد استخوانهای یوسف را از مصر، و حمل نمود او را در صندوق مرمر به سوی شام. و نیز در چند خبر معتبره وارد شده که نوح استخوانهای آدم را از کعبه بیرون آورد و حمل به نجف نمود. و در زمان حضرت امام حسن عسکری (ع) مرد نصارایی استخوان پیغمبری در دست داشت و به آن سبب هرگاه خواستی باران فرود آوردی؛ و حضرت عسکری (ع) فرمود که استخوان پیغمبر هرگاه هویدای آسمان شود، باران می بارد. و این معنی منافی با احادیث رفع ابدان عنصریه (6) است به آسمان. و نیز ظاهر این اخبار تفسخ ابدان (7) و تناثر لحوم (8) و بقای عظام (9) است، مگر آن که مراد به عظام، تمام جثه (10) باشد.و از کلام شیخ مفید - طاب نفسه - و کلام شیخ ابوالفتح کراجکی معلوم می شود که مذهب

ص: 44


1- 89. خدا گوشت ما را بر زمین حرام کرده و چیزی از آن را نمی خورد (بصائر الدرجات، ص 31؛ بحارالانوار، ج 27، ص 299).
2- 90. همان.
3- 91. بر کرم حرام کرده که چیزی از آن را بخورد.
4- 92. زیرزمین.
5- 93. شمار بسیاری.
6- 94. بدن خاکی.
7- 95. از هم پاشیدن بدن.
8- 96. پراکنده شدن گوشتها.
9- 97. بر جای ماندن استخوانها.
10- 98. تن.

فقهای شیعه از قدیم، مستقر (1) بوده بر رفع اجساد مقدسه و عدم بقای در قبور؛ چنانچه در کتاب «مقالات» و «مسائل عکبریه» و «شرح عقاید صدوق» تصریح کرده بر این که انبیا و ائمه (ع) بعد از موت نقل می شوند از زیر خاک و ساکن شوند به جسمها و روحها در بهشت، و این مذهب فقهای امامیه کافه (2) و مذهب اهل حدیث از ایشان است.و متکلمین را در این باب سخنی یاد ندارم، و از بنی نوبخت در این باب خلافی نقل شده و بعضی فرق امامیه (رضی الله عنهم) منکر این مطلب شده اند، و شیخ کراجکی نیز تصریح به آنچه مفید گفته نموده، و شیخ مفید در «مسائل عکبریه» نیز گوید: لیس الأئمه عندنا فی القبور حالین و لا فی الثری ساکنین و انما جاءت العباره بالسعی الی مشاهدهم و المناجاه لهم عند قبورهم امتحانا و تعبدا کالحج الی البیت الحرام، فکذلک یجعل مشاهد الأئمه مزوره و قبروهم مقصوده، و ان لم تکن ذواتهم لها مجاوره و لا أجسادهم فیها حاله (3) .و شیخ کراجمی در «کنز الفوائد» گوید: «قد ورد الخبر عن النبی (ص) أنه قال: أنا اکرم علی الله أن یدعنی فی الأرض اکثر من ثلاث، و هکذا عندنا حکم الأئمه (ع)، و لیس زیارتنا لمشاهدهم علی أنهم بها، لکن لشرف المواضع، فکانت غیبه الاجسام فیها، و لعباده ندبنا الیها» (4) .و صاحب کتاب «وافی»، فیض کاشانی - أفاض الله علیه رحمته - ابدان مرفوعه به آسمان را حمل بر بدن مثالی نموده و اجساد باقیه ی در قبور را حمل بر جسد عنصری، و این وجه را جامع میانه ی اخبار و رافع تنافی انگاشته، (5) و غواص بحارالأنوار احتمالاتی ذکر نموده و تحیراتی اظهار کرده.

ص: 45


1- 99. ثابت. [
2- 100. همگی.
3- 101. محمد بن نعمان المفید: المسائل العکبریه (خطی)، فی جواب المسائله الرابعه و العشرین، (به نقل از: اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، ص 45، چاپ حقیقت تبریز - سال 1346. ناقل: الحاج عباسقلی واعظ چرندابی). امامان به نظر ما در قبرهای خود نیستند و در خاک جای ندارند، بلکه سخنانی آمده که رفتن به شهادتگاه آنان و سخن گفتن با آنان نزد گورهای آنان آزمایش و عبادت است، مانند حج به سوی خانه ی خدا. و مشهد امامان نیز زیارت می شود و رو به سوی قبرهای آنان می کنند، هر چند که خودشان در آن جا نیستند و بدنهایشان در آنها جای ندارد.
4- 102. کنز الفوائد: پیامبر فرمود: من پیش خدا گرامی تر از آنم که بیش از سه روز مرا در زمین بگذارد. به نظر ما، امامان نیز همین گونه اند، و این که ما به زیارت مشاهد آنان می رویم، نشانه ی آن نیست که آنها در آن جا هستند، بلکه در بهترین جایگاه ها زندگی می کنند؛ تنها جسدهای آنان در آن جا پنهان شده و این عبادتی است که ما را به سوی آن خوانده اند.
5- 103. ملا محسن فیض: وافی، ج 197 - 196 ، 8 چاپ سنگی 1324 ه ق تهران. پس از یادآوری منافات میان اخبار، می گوید: برخی علما، اخبار رفع (بالا بردن جسد) را چنین تفسیر کرده اند که پس از سه روز بالا برده می شوند و آن گاه آنها را به قبرهایشان برمی گردانند، و برخی آن را چنین تفسیر کرده اند که این روایات برای تقیه و بریدن طمع خوارج و ناصبیها که می خواستند قبر آنان را بشکافند گفته شده، آنان بارها کوشیدند که جنایت را عملی کنند ولی نتوانستند. و می توان روایات بردن استخوانها را چنین معنا کرد که منظور بردن تابوتی است که با گذراندن استخوانهای آنان در آن به مدت سه روز متبرک شده است.

قال بعد ذکر التنافی بین الأخبار: «منهم من حمل اخبار الرفع علی أنهم یرفعون بعد ثلثه ایام ثم یرجعون الی قبورهم، و منهم من حملها علی أنها صدرت لنوع من المصلحه و التوریه، لقطع أطماع الخوارج و النواصب الذین کانوا یریدون نبش قبورهم، و قد عزموا علی ذلک مرارا و لم یتیسر لهم، و یمکن حمل اخبار نقل العظام علی أن المراد نقل الصندوق المتشرف بعظامهم و جسدهم فی ثلثه ایام» انتهی (1) .و این گونه احتمالات بسیار عجیب است. و از این غریب تر کلام محدث بحرانی است در کتاب «الدره النجفیه» بعد از رد کلام محدث کاشانی و علامه ی مجلسی و انکار بلیغ از بدن مثالی، و آن گاه اختیار نموده که در مشاهد شریفه عین و اثری از ابدان شریفه ی ائمه نیست و به آسمان بالا رفته و گفته: «این معنی منافاتی با بقای عظام آدم و یوسف ندارد، زیرا که ابدان انبیا و اولیا اگر در مواضع اصلیه که تربت ایشان از آن جا مأخوذ است دفن شود به آسمان بالا رود، و هرگاه سپرده شود در غیر آن موضع یا بدون دفن باقی ماند به آسمان نرود».و سقوط این کلام محتاج بیان نیست و مأخذی ندارد.و شیخ احسائی در کتاب «جوامع الکلم» تبعیت از «فیض» علیه الرحمه نموده و ملتزم شده به رفع بدنهای مثالیه به آسمان و بقای عنصریه در قبور و عدم تفرق اعضا، لیکن گفته: اگر قبور شریفه نبش شود، غیر معصوم مشاهده ی چیزی ننماید. و این کلام بی مغز است، و لیکن در این مقام کلام نیکویی گفته که احادیث گفته که احادیث رفع ابدان، «ظواهر» است و احادیث نقل عظام آدم و یوسف «نصوص»، پس باید ظاهر را مطابق با نص نمود و تصرف در احادیث رفع نمود (2) .مؤلف گوید: رفع اشکال و بیان حقیقت حال محتاج به طول مقال (3) است و نفوس اهل عصر را از سخن طولانی ملال (4) است، و لیکن مقدماتی به اجمال اشاره کنیم که در بسیاری مواضع در فهم احادیث نافع و مفید باشد. پس گوییم: اهل ظاهر که غافل از روحانیات هستند، بلکه زیاده از علم عربیت و فهم لغت بهره مند نباشند، هر لفظی را که در کتاب و سنت

ص: 46


1- 104. ملا محسن فیض: وافی، ج 197 - 196 ، 8، چاپ سنگی 1324 ه ق تهران. پس از یادآوری منافات میان اخبار، می گوید: برخی علما، اخبار رفع (بالا بردن جسد) را چنین تفسیر کرده اند که پس از سه روز بالا برده می شوند و آن گاه آنها را به قبرهایشان برمی گردانند، و برخی آن را چنین تفسیر کرده اند که این روایات برای تقیه و بریدن طمع خوارج و ناصبیها که می خواستند قبر آنان را بشکافند گفته شده. آنان بارها کوشیدند که این جنایت را عملی کنند ولی نتوانستند. و می توان روایات بردن استخوانها را چنین معنا کرد که منظور بردن تابوتی است که با گذاردن استخوانهای آنان در آن به مدت سه روز متبرک شده است.
2- 105. جوامع الکلم.
3- 106. گفتاری طولانی.
4- 107. خستگی.

ملاحظه نمایند حمل بر عالم محسوس جسمانی نمایند، و به این سبب بسیاری از احادیث به نظر ایشان مجمل و مشکل نماید، و محروم از مقاصد و اسرار اولیای وحی شوند؛ مثلا در احادیث رفع ابدان، الفاظی وارد است مثل: بدن و جثه و قبر و رفع و ارض و سماء و ایام. هرگاه شخص ملتزم به معنای لغویه باشد، چاره ای جز آنچه علمای اعلام که نقل کلامشان شد گفته اند ندارد، و هرگاه عالم نحریری (1) یا ماهر خیبری (2) احتمالی که خلاف معانی محسوسه یا لغات مأنوسه ی أهل ظاهر باشد، ذکر کند او را نسبت به تعرف (3) و تصوف (4) یار می به تحکم (5) و تفلسف (6) دهند و به جمله ای از قواعد موروثه از قدمای عامه، ابطال حقایق و اهمال دقایق (7) نمایند، و گویند این مجاز بلا قرینه و خلاف اصالت حقیقت است، و به دعوای تبادر معانی محسوسه خود را محروم از فواید معقوله نمایند و گویند ایراد ماله ظاهر و اراده ی خلاف ظاهر، یا تأخیر بیان از وقت خطاب جایز نیست، غافل از این که التزام به این قواعد موجب حرمان از بسیاری از لطایف کتاب و سنت شود، بلکه صاحب این مسلک بایستی بسیاری از محکمات را داخل در متشابهات نماید، یا قلم تأویل بر اکثر آیات و احادیث بکشد و گوید این کلمات مجملات است. لیکن هرگاه کسی آگاه شد که الفاظ غالبا معانی کلیه دارند و استعمال در موارد خاصه از بابت فردیت آن خاص است نه از باب خصوصیت، و از قبیل اطلاقی کلی بر فرد است، می داند که بسیای از استعمالات نه مجاز است نه محتاج به تأویل؛ مثلا لفظ ارض و سماء را تصور کند که وضع برای پایین و بالا شده و جسم عنصری زمین و جرم اثیری فلک یکی از مصادیق است و جهت سفل و علو هم یکی از مصادیق، و در قرآن مجید و احادیث در هر دو معنی به نسق (8) واحد استعمال شده: «و أنزلنا من السماء ماء طهورا» (9) ، بدیهی است که باران از فلک نیاید، و، «فی السماء رزقکم و ما توعدون»، (10) واضح است که مقصود آسمان

ص: 47


1- 108. دانشمند کار کشته.
2- 109. کاردان آگاه.
3- 110. عارف بودن.
4- 111. صوفیگری.
5- 112. زورگویی.
6- 113. فلسفیگری.
7- 114. نادیده گرفتن مطالب دقیق.
8- 115. شیوه.
9- 116. از آسمان پاکیزه فرود آوردیم (فرقان، 48).
10- 117. در آسمان روزی شماست و آنچه به شما وعده داده می شود (ذاریات، 22).

نیست، و «زینا السماء الدنیا بزینه الکواکب»، (1) پوشیده نیست که ستارگان در آسمان اول نباشند، «خلق سبع سموات و من الارض مثلهن» (2) مراد افلاک سبعه و طبقات کره ی خاکی است، یا آن که در احادیث وارد است که دوزخ در زمین و بهشت در آسمان است، یا آن که هر دو در نشأه اخرویه (3) و خارج از عالم دنیا، و بر مطلع متتبع موارد مشتبه نیست. و همچنین جثه و بدن، گاهی بر برزخی و مثالی اطلاق شود، مثل «رأیت فلانا فی النوم» (4) یا حدیث ابدان برزخیه ی نورانیه: «لو رأیته لقلت فلان بن فلان» (5) . و این ابدان به وجهی عین ابدان عنصریه و دارای عظم و لحم است، چون جامع وحدات مراتب بدن، نفس ناطقه است و در همه حال، وحدت شخصیه دارد. همان طور که مشاهده می شود که انسان از زمان طفولیت تا آخر پیری شخص واحد است، همین نحو با بدن برزخی یک شخص است. پس مفاد مجموع اخبار سابقه دو امر است: یکی آن که ابدان عنصریه ی انبیا و اولیا را خاک تصرف نکند و تغییر ندهد، و این معنی از خصایص ایشان است که به واسطه ی قوت و شدت نورانیت نفوس مقدسه ابدان را محافظت نماید و فیض توجه، به سبب موت، منقطع نشود، و این به طور توجه مجرد روحانی است بر مادی جسمانی که ظل عنایت خود را باز نداشته، به خلاف غیر انبیا که لا محاله بعد از موت، ترکیب رو به انحلال نماید و ضعف نفس مانع از توجه خواهد بود. پس صحیح شد که جسدهای مقدسه را زمین تصرف نکند و متلاشی نشود و در مشاهد مشرفه موجود و باقی است، و تأکیدات بلیغه در اتیان مشاهد مشرفه بسی گواه صدقی است بر بقای ابدان در قبور، و همچنین اخبار آداب زیارت و دعای در بالای سر، و جایز نبودن تقدم بر قبر در حال نماز و تعلیل به این که تقدم بر امام جایز نیست، و استحباب استقبال وجه امام در حال زیارت.و اما انکار شیخ مفید و اتباع، از بودن ابدان مقدسه در قبور، احتمالی است به غایت بعید و مبنی است بر فهم و اجتهاد غیر سدید (6) از اخبار وارده در این باب، و انکار تجرد نفس و بدن مثالی و حصر نشأه ی وجود و زندگانی در عالم جسمانی فانی. و آنچه احتمال داده که اوامر زیارت مشاهد مشرفه به محض تعبد و تبرک باشد و قیاس زیارت کعبه نموده، خالی از وجه

ص: 48


1- 118. ما آسمان نزدیک را به زیور ستارگان آراستیم (صافات، 6).
2- 119. هفت آسمان آفرید و مانند آن از زمین (طلاق، 12).
3- 120. جهان پس از مرگ.
4- 121. فلانی را خواب دیدم.
5- 122. اگر او را می دیدی می گفتی فلان پسر فلانی است.
6- 123. نادرست و نااستوار.

و مأخذ است. و بسیاری از آثار معتره دلالت دارد بر بقای اجساد ائمه در مقابر، مانند واقعه ی ابراهیم دیزج که مأمور نبش قبر و زراعت ارض حائر شد و جسد مقدس را بر بوریایی (1) جدید یافت، و شکایت موسی بن جعفر (ع) در عالم رؤیا از دفن یکی از نواصب در نزدیک مضجع (2) شریف او، و از این وقایع بسیار است. و مخفی نباشد که بقای بدن عنصری در قبر از خصایص انبیا و اولیاست و شاید بعض صلحای مسلمین نیز بهره داشته؛ چنانچه جماعت کثیره ای از سکنه ی شهر طهران در نزدیک این زمان جسد شیخ صدوق را مشاهده نموده بودند که اصلا تغییر صوری نکرده.امر دوم آن که ابدان مقدسه ی انبیا و ائمه به عالم بالا رود و در عالم اراضی اندکی بیش درنگ نکند یا سه روز یا زیاده، و دلیل واضح بر این که مراد، مطلق عالم علوی (3) است اختلاف تعبیر اخبار است که در حدیث «کامل الزیاره» در طرف راست عرش ذکر شده، در حدیث «امالی» نزد پروردگار تعبیر شده و در اخبار دیگر رفع به آسمان دارد، و در اخبار دیگری درنگ نکردن در زمین فرموده اند. و در اخبار دیگر رفع به آسمان دارد، و در اخبار دیگری درنگ نکردن در زمین فرموده اند. و حق این مقام، بسط کلام است لیکن به اشاره ی اجمالیه قناعت کنیم که عوالم، سه عالم است: عالم عقلی و عالم نفسی و عالم حسی، و نفوس بشریه که به فیض وجود فایز شوند به عوالم ثلثه عبور کنند، و به همان ترتیب صدور، رجوع نمایند. و بسا باشد که در اکتسابات عملیه، به حد حیوانیت بر نفس غلبه کند که قابل صعود و رفع به عالم علوی نباشد و مخلد و باقی در عالم سفل و جهنم بماند. و برخی از نفوس به سبب آلایش به اعمال و اخلاق، درنگ ایشان در عالم سفل، (4) ، طولانی شود و به آسمان عالم عقلی، دیر فایز شود به حسب اختلاف مراتب آلودگی؛ چنانچه وارد شده: «أخوف ما أخاف علیکم البرزخ، فان منکم من لا تناله شفاعتنا الا بعد ثلثمائه الف سنه» (5) . و نفوس مقدسه ی انبیا و اولیا به سبب قوت و شدت نورانیت در آنها، درنگی در عالم برزخ و قبر ننمایند، و بعد از سه روز از عالم سفلی که عبارت از ارض باشد به آسمان عالم عقل و عندالله (6) و فی العرش (7) بالا روند، و این مطلب شریف در این احادیث افاده شده. و این است مراد به عدم مکث جثه ی نبی و وصی

ص: 49


1- 124. حصیر.
2- 125. آرامگاه.
3- 126. جهان بالا.
4- 127. جهان پست.
5- 128. نور الثقلین، 554 - 553 عن الصادق (ع)، بحارالانوار، ج 3، ص 267، به نقل از کافی.
6- 129. نزد خدا.
7- 130. به عرش.

در زمین و بالا رفتن به آسمان و هویدا شدن، که این شرافت، مختص به مقام نبوت و ولایت است، و این صعود و رفع را منافاتی نیست با توجه به عالم برزخ و ابدان ملکوتیه، بلکه به عالم سفلی و ابدان عنصریه، زیرا که هر عالی، محیط و متوجه به سافل خواهد بود، پس صحیح است که با ارتفاع به عالم بالا به صور مثالیه و ابدان ملکوتیه در نزد محتضرین و در مقام اظهار معجزه ظاهر شوند و حاضر باشند، زیرا که عالی فاقد سافل نیست، و آنچه ذکر شد در نهایت لطف و متانت است. و ختم کنیم شرح این حدیث را به نقل کلام بعض علمای روحانین تا رافع حجاب و کاشف نقاب شود.سرچشمه فیض سبحانی، محدث خبیر و محقق نحریر ملا محسن فیض کاشانی، علیه شآبیب الرحمه من مزن الکرم مادامت الاوائل تتبع بالثوانی (1) - در کتاب وافی گفته بعد از نقل روایت زیاد بن أبی الحلال - و نعم ما قال -:لعل المراد باللحم و العظم المرفوعین المثالیان منهما دون العنصریین، و ذلک لعدم تعلقهم بهذه الأجساد العنصریه، فکأنهم و هم بعد فی جلابیب من أبدانهم قد نضوها و تجردوا عنها، فضلا عما بعد وفاتهم، و الدلیل علی ذلک من الحدیث قولهم (ع): «ان الله خلق ارواح شیعتنا مما خلق منه ابداننا. فابدانهم لیست الا تلک الأبدان اللطیفه المثالیه، و اما العنصریه فکأنها ابدان الأبدان. و یدل علی ذلک حدیث حمل موسی (ع) عظام یوسف، فلولا أن الاجسام العنصریه منهم تبقی فی الارض لما کان لاستخراج العظام بعد سنین معنی «و انما یبلغونهم من بعید السلام» لأنهم فی الأرض و هم (ع) فی السماء «و انما یسمعونهم من قریب» لقربهم من آثارهم و حضور اسماعهم عند المسلمین علیهم» (2) . انتهی.و علی البدن المثالی أیضا حمل اخبار لحوق بدن کل وصی نبیه. و قال تلمیذه «السعید» فی «شرح التوحید» مفصلا لبعض ما أجمله شیخه الفرید: «اعلم أن الله اذا قبض الأرواح من هذه

ص: 50


1- 131. بارانهای بی دریغ رحمت از ابر بزرگواری بر او ریزش کند تا هنگامی که پس از یک، دو می آید (تا ابد).
2- 132. فیض، ملا محسن: وافی ج 197 - 196 ، 8، چاپ سنگی، تهران 1324 ه ق. و چه خوب گفته فیض کاشانی: شاید مراد به گوشت و استخوان که بالا برده می شوند، گوشت و استخوان مثالی باشد نه عنصری، زیرا آنان به این بدنهای عنصری وابسته نیستند. گویا در زمانی هم که پیراهن تن را از خود دور نکرده اند، از آن آزادند تا چه رسد به پس از مرگ. و شاید این معنا از حدیث این است که فرمودند: «خداوند روح شیعیان ما را از جنس بدن ما آفریده». بدن آنها جز بدنهای لطیف مثالی چیز دیگری نیست، و بدنهای عنصری همانند بدن آن بدنهاست. و نشانه ی آن، بردن استخوانهای یوسف به دست موسی (ع) است. و اگر نه این بود که بدنهای عنصری آنان در زمین باقی می ماند، این کار مفهومی نداشت. و این که فرمود: از دور سلام را به آنان می رسانند، زیرا زائران در زمین و آنان در آسمانند و «از نزدیک می شنوند» زیرا آنان خود به آثار بر جا مانده ی از خویش نزدیکند و گوش به سخن سلام کنندگان دارند. و روایات مربوط به پیوستن بدن جانشینان پیامبران به پیامبران خود را نیز بر همین معنا باید حمل کرد.

الأجسام العنصریه الطبیعیه أو دعها فی صور جسدیه، أی حصص حقیقیه من الماده الجسمیه التی لا یتخلف نفس مادامت نفسا منها من دون شائبه کیفیات عنصریه او تخطیطات مزاجیه، و هو ملکوت هذا البدن» الی أن قال: «و بالجمله العوالم الکیه ثلثه لیس غیر: احدها العالم العقلی، ثم العالم النفسی، ثم العالم الحسی. و للنفس وجه الی العالم العقلی الذی هو اصله، و منشأه، و الی العالم النفسی الذی هو مقامه و مرتبته، و الی العالم الحسی الذی هو سجنه و محبسه، فاذا فارقت هذه النشأه العنصریه باضطرار من الموت الطبیعی رجعت الی عالمها النفسی فی مادتها الجسمیه النوریه التی أنارها باعمالها الزکیه ان کانت من السعداء، و فی مقابلها ان کانت من الاشقیاء، علی التفاصیل التی نطق بها الشرع الأقدس فی خصوصیات الأعمال، و نعم ما قال «العطار»: (1) ز حشرت نکته ای روشن بگویم تو بشنو تا منت بی من بگویم همین جسمت بود اما منور و گر بی طاعتی جسمی مکدرو ان کسبت فی النشأه الدنیا الدنیاویه ما یتجاوز به عن المرتبه النفسیه بسرعه کالأنبیاء و الأولیاء وقفت فی الأرض الجسمانیه التی هی القبر الحقیقی ثلثه ایام أو اکثر علی تفاوت مراتب النبوه و الولایه، ثم تصعد الی سماء العالم النوری و المقام الأعلی العقلی، کما ورد فی الخبر ان الأئمه علیهم السلام اذا ماتوا یقفون فی القبر ثلثه ایام، ثم یصعدون الی السماء. ثم اعلم أنه لا ینافی ذلک کونهم فی هذا الضریح المبارک، و ذلک لما عرفت من معنی الصعود الی السماء و انها لیست تلک التی فوق رؤوسنا». انتهی بعبارته.شایسته باشد به نظر انصاف در کلام این دو محدث جلیل تأملی شود که چه بسیار از

ص: 51


1- 133. شاگرد او «سعید»، در شرح توحید سخن استاد یگانه ی خود را شرح می دهد: «بدان که هرگاه خدا روح را از این بدنهای عنصری و طبیعی بگیرد، آن را در بدنهای مادی دیگری که به راستی حصه ی ماده و جسم هستند قرار می دهد، که از آن روح جدا نمی شود، بی آن که کیفیات عنصری و برنامه های مزاجی داشته باشد، و آن ملکوت این بدن است...» تا این که می گوید: «بر روی هم، جهانها سه تا هستند و بس: یکی جهان عقلی و دوم جهان نفسانی و سوم جهان حسی. جان یک رو به جهان عقلی دارد که ریشه و سرچشمه ی اوست و یک رو به جهان نفسی که جایگاه اوست و یک رو به جهان حسی که زندان و بازداشتگاه است. هرگاه از این جهان عنصری به ناچار و با مرگ طبیعی رخت بربست، به جهان نفسی خود با ماده ی نورانی اش که آن را با کارهای نیک روشن ساخته برمی گردد. این در صورتی است که خوشبخت باشد، و اگر بدبخت باشد حالتی جز آن خواهد داشت؛ چنان که به طور گسترده در دین مبین درباره ی ویژگیهای اعمال گفته شده. عطار چه خوب می گوید: ز حشرت نکته ای روشن بگویم تو بشنو تا منت بی من بگویم همین جسمت بود اما منور و گر بی طاعتی جسمی مکدر و اگر در زندگانی دنیا توانسته باشد با کارهای نیک چون انبیا و اولیا از پایگاه نفسی با شتاب بگذرد، در زمین جسمانی یعنی قبر واقعی سه روز بیشتر نمی ماند؛ و گاه ممکن است چند روزی بیشتر طول بکشد، زیرا درجات و مراتب پیامبران و اولیا هم تفاوت دارد، سپس به آسمان جهان نوری و پایگاه والای عقلی می رود؛ چنان که در خبر آمده که امامان (ع) هرگاه از دنیا بروند، سه روز در قبر می مانند و سپس به آسمان می روند. سپس بدان که این معنی با بودن آنها در ضریح مبارکشان منافاتی ندارد، زیرا دانستی که بالا رفتن به آسمان به معنای آسمان بالای سر ما نیست».

ص: 52

مشکلات اخبار امامیه قبل از تألیف کتب ایشان در پرده ی خفا باقی بود «و رب حامل فقه الی من هو أفقه منه» (1) .

ص: 53


1- 134. چه بسا کسی دانشی را برای دانشمندتر از خود به ارمغان ببرد «بخشی از یک حدیث».

الحدیث 05

اشاره

و بالسند المتصل الی الشیخ الأجل ثقه الاسلام الکلینی عن الحسین بن أحمد، قال: حدثنی أبو کریب و أبو سعید الأشجع، قالا: حدثنا عبدالله بن ادریس، عن أبیه ادریس بن عبدالله الأودی، قال: «لما قتل الحسین (ع) أراد القوم أن یوطئوه الخیل، فقالت فضه لزینب: یا سیدتی ان سفینه کسر به فی البحر فخرج الی جزیره فاذا هو بأسد، فقال: یا أبا الحارث! أنا مولی رسول الله، فهمهم بین یدیه حتی وقفه علی الطریق و الأسد رابض فی ناحیه، فدعینی أمضی الیه فاعلمه ما هم صانعون غدا، قال: فمضت الیه فقالت: یا ابا الحارث! فرفع رأسه، ثم قالت: أتدری ما یریدون أن یعملوا غدا بابی عبدالله (ع)؟ یریدون أن یوطنوا الخیل ظهره، قال: فمشی حتی وضع یدیه جسد الحسین، فاقبلت الخیل، فلما نظروا الیه قال لهم عمر بن سعد لعنه الله: فتنه لا تثیروها، انصرفوا. فانصرفوا» (1) .

ترجمه

عبدالله پسر ادریس گفت: هنگامی که کشته شد حسین (ع)، خواستند گروه مردم پایمال کنند او را اسبها، پس گفت فضه مر زینب را که: ای خاتون من! سفینه آزاد کرده ی پیغمبر خدا شکسته شد کشتی او، و بیرون رفت به سوی بیشه ای، پس ناگاه برخورد به شیری، پس به وی گفت: ای شیر! من آزاد کرده ی پیغمبر خدایم. پس آواز کرد شیر برابر او، و به راه شد، تا واداشت او را به راه، و در این بیابان شیری در کناری است، بگذار بروم به سوی او و آگاهش کنم به آنچه این گروه کردار می نمایند فردا، و رفت فضه به سوی شیر و گفت: ای شیر! و شیر سر خود را برداشت پس گفت: می دانی چه می خواهند بکنند فردا با تن حسین؟ خواهند لگد

ص: 54


1- 135. سید هاشم بحرانی: مدینه المعاجز، ص 240، تهران 1291 ه؛ کلینی: کافی، ج 1، ص 645، چاپ دار الشعب - دار التعارف، بیروت.

کوب اسب نمایند پشت او را. پس به راه در آمد شیر تا آن که آمد و نهاد دو دست خود را بر پیکر حسین. پس رو کردند سواران، و چون نگریستند به سوی شیر، گفت عمر سعد: هنگامه را پراکنده نکنید، برگردید. پس برگشتند.

بیانات

کتاب کافی ثقه الاسلام از او ثق کتب شیعه است، بلکه در مذهب شیعه بعد از قرآن مجید اصح کتب است؛ مع ذلک بسیاری از احادیث آن کتاب در عداد اخبار آحاد است و چنین نیست که هر چه در آن کتاب باشد حجت قاطعه باشد، خصوصا مثل این حدیث که نقل از امام (ع) نشده و مانند نقل اهل تاریخ است. و اما حال روات این خبر: پس «حسین بن احمد» توثیق در رجال نشده، اگر چه روایت شیخ کلینی از او دلیل و ثاقت و اعتبار است، و ابوکریب ازدی ممدوح است، و ابوسعید مجهول است، و عبدالله بن ادریس و پدرش مجهول الحال است [هستند]. پس این خبر به حسب سند اعتباری ندارد، و الفاظ متن هم خالی از حزازت (1) نیست، مثل: «و الأسد رابض» و نیز لفظ «غدا»، با آن که این واقعه در روز عاشورا واقع شده، علاوه بر آن که ادریس حاکی واقعه از معاصرین حضرت صادق (ع) است، لا محاله این واقعه را به وسایطی روایت کرده که مجهول الحال هستند. و به قواعد علمیه، این خبر، «مرسل» (2) است و اعتباری ندارد. و نیز بسیار بعید است که سی هزار مرد جنگی دفع شیری نتوانند نمود و از مقصد خود به واسطه ی یک شیر دست بکشند، با آن که واقعه ی اسب تاختن از وقایعی است که توان گفت قطعی الوقوع است و اکثر ارباب مغازی و مقاتل نوشته اند، بلکه اسماء آن ده نفر که مباشرت این عمل کردند ضبط نموده اند، بلکه اهل علم نسب، متعرض شده اند که هر ده تن حرام زاده بوده اند، و نقل از «ابو عمرو زاهد» نیز کرده اند، و کمتر کتابی است که واقعه ی کربلا را ضبط کرده باشد و این واقعه را ذکر نکرده باشد؛ مانند «مروج الذهب» مسعودی که اوثق کتب تاریخ است و «مقاتل» ابی الفرج اصفهانی و «ارشاد» شیخ مفید و «مناقب» ابن شهر آشوب و «تذکره» سبط بن جوزی و غیرها و کتب متأخرین عامه و شیخ فقیه «ابن نما» در رساله ی «أخذ الثار»، از «تاریخ طبری» نقل کرده اند که:«مختار ابن ابی عبیده در صدد انتقام برآمد. اول امری که از او صادر شد، در باب مباشرین

ص: 55


1- 136. نااستواری و سستی.
2- 137. روایت بی سند.

این عمل بود، و هر ده نفر را دستگیر کرد وفرمود تا بر پشت خوابانیدند و میخ های آهن در دست و پای هر یک کوبیده و تن آنها را پایمال اسبان کردند» (1) و ابن جوزی عبارتی جانگذاز دارد که گوید:«و أو طئوا الخیل ظهره و صدره، و وجدوا فی ظهره آثارا سودا، فسألوا عنها، فقیل: کان (ع) ینقل الطعام علی ظهره فی اللیل الی مساکین أهل المدینه». (2) و نیز در اشعار منسوبه به این جماعت است:«نحن رضضنا الصدر بعد الظهر» (3) .و عجب است کلام علامه مجلسی با احاطه ی تامه، انکار این واقعه نموده نظر به روایت کافی، اگر چه غیرت تشیع مقتضی است که انکار این واقعه شود. و «ابن شهر آشوب» در «مناقب» از «امالی» مفید نیشابوری نقل نماید که:«زنی بود نوحه گر، نامش «ذره» بود، در خواب دید فاطمه ی زهراء علیهاالسلام اشعاری به او یاد داد که در مرثیه ی حسین (ع) نوحه گری نماید، و آن اشعار این بود:ایها العینان فیضا و استهلا لا تغیضاو ابکیا للطف میتا ترک الصدر رضیضالم امرضه قتیلا لا و لا کان مریضا (4) .و شیخ ابوالفتح کراجکی در کتاب «تعجب گوید که یکی از آن اسبها که پامال کرد جسد مقدس را در مصر رفت. مردم آن جا از شدت عداوت نعلهای آن اسب را خریدند و به جهت افتخار و تقرب به «بنی امیه» در خانه های خود کوبیدند. و گوید: هنوز که سنه ی چهار صد و کسری است این شعار در خانه های مصر محفوظ است که اشکال نعلیه بر در خانه ها می کوبند. و مؤلف «الأربعین الحسینیه» در قصیده ی تائیه گوید:ألا یا قاصدا جدث الحسین اطل وقف المطیه بالبیات

ص: 56


1- 138. اسب بر پشت و سینه ی او دوانیدند، و در پشت او سیاهی دیدند. چون پرسیدند، گفته شد که او (ع) برای مستمندان مدینه خوراک می برد و آن را بر دوش خود حمل می کرد. تاریخ طبری، ج 4، ص 524، چاپ مؤسسه ی اعلمی، بیروت 1403 ه ق.
2- 139. تذکره الخواص، ص 228، چاپ مؤسسه ی اهل البیت، بیروت، 1403 ق.
3- 140. ما سینه را پس از پشت کوبیدیم و خرد کردیم. مجلسی: بحارالأنوار، ج 45، ص 59 به نقل از ملهوف، ص 121 - 112.
4- 141. ای چشمها ببارید و بگریید و کوتاهی نکنید، بر کشته ی طف بگریید که سینه اش کوبیده شده بود. من پس از مرگ از او پرستاری نکردم و اصلا بیمار نبود که پرستاریش کنم. (ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 63، چاپ علمیه قم).

تزود منه کحلا للعیون و أجل به غشاء الباصرات عظام السبط فی تلک البراری لقد سحقت بخیل عادیات و فی قیعان طف عطر مسک یفوح من الدماء الیابسات (1) .و این داهیه (2) اختصاصی به سیدالشهداء (ع) داشته و سایر شهداء را نصیبی نبوده، اگر چه شیخ طریحی در کتاب «منتخب» گفته که فاطمه صغری روایت کرده که اسب بر بدن پدرم و اصحابش تاختند. و لیکن روایت مختصه به آن کتاب اعتباری ندارد، و آنچه در السنه و افواه (3) مرثیه خوانان است که بدن قاسم بن الحسن پامال شد، خالی از مأخذ است. ولی حدس می توان زد که عبدالله بن الحسن در این مصیبت با عم اکرم خود شریک باشد، زیرا که بعد از شهادت، جسد آن پسر را کسی حمل از جای خود ننمود و در جنب جسد مقدس باقی ماند، و الله تعالی أعلم. و نعم ما قال:پیش من این تن ندارد قیمتی بی تن خویشم فتی ابن الفتی (4) .و قیل أیضا:و لا نبالی اذا ارواحنا نعمت ماذا فعلتم باجساد و اوصال (5) .

ص: 57


1- 142. ای که بر سر خاک حسین می روی، مرکب خود را بسیار نگه دار و آن جا بمان. و از سرمه ی چشم برای خود توشه برگیر و پرده از چشمان خود بزدای. استخوانهای فرزند پیامبر در آن بیابان با اسبان تیز تک کوبیده شد. در بیابانهای طف بوی خوش مشک می وزد که از روی خونهای خشکیده برمی خیزد.
2- 143. مصیبت.
3- 144. زبانها و دهانها.
4- 145. جوانمرد فرزند جوانمرد.
5- 146. هرگاه جانهای ما در آسایش باشد باکی نداریم که با تن و بند بند بدن ما چه کنید.

الحدیث 06

اشاره

ما وراه فی «الکامل» (1) بسنده عن الباقر (ع)، قال: لما هم الحسین (ع) بالشخوص من المدینه أقبلت نساء بنی عبدالمطلب فاجتمعن للنیاحه حتی مشی فیهن الحسین (ع)، فقال أنشدکن الله أن تبدین هذا الأمر معصیه لله و لرسوله.قالت له نساء بنی عبدالمطلب فلمن نستبقی النیاحه و البکاء؟ فهو عندنا کیوم مات رسول الله و علی و فاطمه و رقیه و زینب و ام کلثوم، فنشدک الله - جعلنا فداک - من الموت، فیا حبیب الأبرار من اهل القبور و أقبلت بعض عماته تبکی و تقول: أشهد یا حسین لقد سمعت الجن ناحت بنو حک و هم یقولون:فان قتیل الطف من آل هاشم اذل رقابا من قریش فدلت حبیب رسول الله لم یک فاحشا ابانت مصیبتک الانوف و جلت (2) و قلن أیضاابکوا حسینا سیدا و لقتله شاب الشعر و لقتله زلزلتم و لقتله انکسف القمرو احمرت آفاق السماء من العشیه و السحر و تغیرت شمس البلاد و أظلمت الکورذاک ابن فاطمه المصابه الخلائق و البشر اورثتنا ذلا به جدع الانوف مع الغرور (3)

ص: 58


1- 147. کامل الزیارات، ص 96، چاپ مطبعه ی مرتضویه، نجف 1356.
2- 148. کشته ی طف، از خاندان هاشم، گردن قریشیان را خوار کرد و آن سر و گردنها فرود آمدند.
3- 149. بر سرورمان حسین بگریید که مرگ او موها را سپید کرد و در زمین لرزه پدید آمد و ماه گرفت. و کرانه های آسمان در بامداد و شامگاه سرخ شد و رنگ خورشید دگرگون شد و شهرها تاریک گردید. او پسر فاطمه است که غم او همه ی آفریده ها و انسانها را اندوهگین ساخته و دماغها را به خاک مالیده و ما بازنده شده ایم.

ترجمه

هنگامی که آهنگ بیرون شدن از مدینه را نمود حسین (ع)، رو کردند زنان و پسران عبدالمطلب و فراهم شدند برای سوگواری، تا آن که روان شد میانه ی ایشان حسین و گفت: سوگند دهم شما را به خدا که آشکار کنید این کار را از روی نافرمانی خدا و پیغمبر او. گفتند: پس برای که بگذاریم سوگواری و گریه را؟ این روز نزد ما مانند روز مردن پیغمبر و علی و دختران پیغمبر است، و ما نیز سوگند دهیم تو را به خدا - سربهایی گرداند ما را خدای برای تو از مردن - ای دوست نیکوکاران از کسان گورستان. و رو کرد برخی از خواهران پدرش و گفت: گواهی دهم ای حسین، که شنیدم پریان سوگواری می کردند به سوگواری و گفتند...

بیانات

از این حدیث معلوم می شود که زنهای بنی هاشم شهادت حسین را در مسافرت عراق می دانستند و از اسرار اهل بیت بوده، و به این سبب ایشان را ممانعت فرمود که این سر فاش نشود. و حضرت رضا (ع) هنگام مسافرت به خراسان، عیال خود را امر به گریستن فرمود و دویست درهم میانه ی آنها تقسیم نمود، و حضرت باقرالعلوم (ع) نیز امر فرمود که در «منی» و موسم حج تا ده سال بر او سوگواری نمایند، و بعض املاک خود را برای مصارف ایشان معین کرد. (1) .و در دعائم الاسلام مروی از حضرت صادق (ع) است که بعد از مراجعت هاشمیان، سه سال زنان بنی هاشم نوحه گری کردند برای سیدالشهداء، بلکه تا یک سال شب و روز آرام نگرفتند، و کسانی که از صحابه ی پیغمبر (ص) بودند در مدینه در اطراف خانه های ایشان می آمدند سر و روی بسته، و استماع نوحه گری آنها می نمودند. (2) .از این احادیث استفاده شود رجحان نوحه گری و جواز استماع صوت اجنبیه و استماع زنها اصوات اجانب را چنان که معمول بلاد شیعه است.و در این مقام نقل کنیم مراثی سید مظلومین را که در محضر مبارک ائمه ی طاهرین (ع) خوانده شده که دارای شرافت است و دلالت تقریر رضای معصوم بر مطلب مزبور دارد.

ص: 59


1- 150. بحارالأنوار، ج 47، ص 220؛ کافی، ج 5، ص 117؛ صدوق در فقیه، ج 1، ص 116؛ طوسی در تهذیب، ج 6، ص 358.
2- 151. قاضی نعمان: دعائم الاسلام، ج 1، ص 227، چاپ دارالمعارف مصر، 1383 ه ق.

چنان که در «ثواب الاعمال» صدوق است که «ابوهارون» مکفوف، شرفیاب محضر امام صادق (ع) شد. امرش نمود که مرثیه بخوان برای جدم حسین (ع). شعری خواند، فرمود: به وضع رقت (1) و نوحه گری مرثیه بخوان. اشعاری از سید حمیری خواند:امرر علی جدث الحسین و قل لاعظمه الزکیه یا اعظما لا زلت و کفاء ساکنه رویهو اذا مررت بقبره فاطل به وقف المطیه و ابک المطهر للمطهر و المطهره النقیهکبکاء سعوله أئت لواحدها المنیه (2) .پس گریست امام صادق (ع) و امر کرد اشعار دیگر بخوان. چون خواندم آواز گریه از پردگیان پس پرده شد. و عبدالله بن غالب نیز در خانه ی حضرت صادق (ع) این شعر مرثیه [را] خواند:لبلیه نسفوا حسینا بمسفاه الثری غبر التراب (3) فریاد دختری بلند شد از پس پرده: یا ابتاه!و قصیده ی دعبل از قصاید معروفه که در خراسان خدمت حضرت ثامن الائمه علیه السلام شرفیاب شد، از اشعار متبرکه و حفظ آن قصیده برای توفیق و سعادت از مجربات اهل علم است. مجموع عدد ابیاتش یک صد و بیست و یک است. در مطلع، اشعاری از تغزل دارد که در «روضه الواعظین» مسطور است که دعبل شرم نمود که اشعار تغزل را خدمت حضرت رضا بخواند، و عزم کرده بود که این قصیده بر اول کسی که بخواند، حضرت باشد. ولی در بعض کتب عامه مروی است که چون دعبل به شهر «نیشابور» رسید، شب تنها نشسته بود. شخصی از جنیان بر او داخل شد و مطالبه ی همین قصیده را نمود و برای او خواند. چندان گریست که بیهوش شد. و در بعض کتب نقل شده که زمان ورود دعبل به خراسان ایام عاشورا بود و حضرت تهیه ی مجلسی فرمود و به دست مبارک پرده کشید. زنان حرم آمدند پس پرده، برای استماع مرثیه حاضر شدند. و چون اشعار اوایل قصیده تغزل و مثالب خلفای غاصبین

ص: 60


1- 152. شکسته دلی.
2- 153. بر خاک حسین بگذر و به استخوانهای پاک او بگو: ای استخوانها! همواره از ناخوشی آرام و آسوده باشید. و هرگاه بر قبر او بگذری بسیار درنگ کن و بر پاکیزه ی فرزند پدر و مادر پاکیزه اشک بریز مانند گریه ی روباهانی که یکی از آنها مرگش رسیده باشد (یعنی ناله بسیار کن).
3- 154. این بلای بزرگی بود که حسین را مانند گرد و خاک در بیابان ریز ریز کردند.

است و شنایع (1) اعمال بنی امیه و اتباع آنها، در غالب کتب اهل ادب و تاریخ ذکر نشده، و معروف شده اول قصیده به «مدارس آیات خلت من تلاوه» و بعد، ذکر بیوت آل هاشم و قبور علویین شده.و از اکابر شعرای اهل بیت که توفیق نظم مراثی یافته و در محضر مبارک حضرت صادق و حضرت باقر (ع) اشعار مراثی خواند «کمیت بن زید» است که صاحب قصیده ی معروفه ی:طربت و ما شوقا الی البیض أطرب و لا لعبا منی و ذوالشیب یلعب (2) که در مدح اهل بیت است. در «مروج الذهب» مذکور است که «قصیده ی میمیه ی» معروفه «من لقلب میتم مستهام» (3) را نظم نموده شرفیاب خدمت باقرالعلوم علیه السلام شد و خواند تا رسید به این شعر:و قتیل بالطف غو در منهم بین غوغاء امه و طغام (4) گریست آن حضرت و فرمود: اگر ما را مالی بود، به تو عطا می کردیم.و در کتاب «معاهد التنصیص» از محمد بن سهل صاحب «کمیت بن زید» روایت کرده که گفت: داخل شدیم با «کمیت» بر امام صادق (ع) در ایام تشریق، و عرضه داشت: آیا نخوانم برای شما اشعاری که نظم کرده ام؟ جواب فرمود: این ایام عظام (5) با شرافتی است. گفت: آن اشعار را در حق شما اهل بیت گفته ام! بخوان، و فرستاد آن حضرت کسی را برای حاضر کردن کسان خودش. پس خواند اشعار خود را و گریه ی بسیاری شد، تا آن که این بیت را خواند:یصیب به الرامون من قوس غیرهم فیا آخرا أسدی له الفیئی أوله (6) گوید: تیرهایی که در کربلا به حسین بن علی (ع) زدند از کمان گذشتگان انداختند، و پیشینیان آماده کردند غنیمت را برای طبقه ی آخرین. یعنی کمانهای تیرانداز کربلا در روز سقیفه ی بنی ساعده درست شد، و اگر آنها خلافت را غصب نکرده بودند، حسین بن علی (ع)

ص: 61


1- 155. زشتیها.
2- 156. به وجه آمدم و از خود بیخود شدم، ولی نه از روی دلبستگی به سپید فامان، و نه برای بازی، آیا پیرمرد سفید موی بازی می کند؟
3- 157. چه کسی به فریاد دل شیدا و سرگشته ام می رسد؟!.
4- 158. کشته ای که در طف او را میان سر و صدای فرومایگان رها کرده اند.
5- 159. بزرگ.
6- 160. تیراندازان از کمان دیگران هدف خود را می زنند. ای آن که پیشینیانش برای او میراث و مالیات به جای نهاده اند!.

کشته نمی شد. چون این شعر را خواند، امام صادق (ع) دستها [را] به دعا برداشت و گفت: «اللهم اغفر لکیمت ما قدم و أخر، و أسر و أعلن، و أعطه حتی یرضی». (1) .و در «مناقب» ابن شهر آشوب روایت شده که روز نوروزی منصور دوانقی مقرر داشت که حضرت موسی بن جعفر (ع) جلوس فرماید و مردم به خدمت آن حضرت رفتند و هدایای بسیار بردند در اواخر مجلس، مردی داخل شد و عرضه داشت: هدیه ی من اشعاری است که جدم در مرثیه ی جد شما حسین بن علی (ع) گفته، و خواند برای حضرت:عجبت لمصقول علاک فرتده یوم الهیاج و قد علاک غبارو لا سهم نفذتک دون حرایر یدعون جدک و الدموع غزارهلا تصعضعت السهام و عاقها عن جسمک الأجلال و الاکبار (2) پس حضرت تمامی هدایا و وجوه مجتمعه را بهوی بخشید. (3) .و در کتاب «کشی» مروی است که جعفر بن عفان داخل شد بر امام صادق (ع) با جمعی از اهل کوفه، حضرت او را پهلوی خود نشاند و فرمود: شنیده ام که تو نیکو شعر می گویی در مرثیه ی جدم حسین (ع)، و خواند اشعاری که گفته بود. آن حضرت گریست و حاضرین نیز گریستند تا اشک همه بر صورتها جاری شد. آن گاه فرمود: به خدا سوگند که ملائکه ی مقربین حاضر شدند و بیش از ما گریستند، و خدا واجب کرد برای تو بهشت را و آمرزید گناهان تو را (4) . و چون مراثی این شاعر مجید، مرضی امام الفقهاء شده ابیات او را ذکر کنیم:لبیک علی الاسلام من کان باکیا فقد ضیعت احکامه و استحلت غداه حسین بالرماح دریه و قد نهلت منه السیوف و علت و غودر فی الصحراء لحما مبددا علیه عناق الطیر باتت فظلت و ما نصرته امه السوء اذ دعی لقد طاشت الاحلام منها و ضلت ألا بل محوا أنوار هم باکفهم فلا سلمت تلک الاکف و شلت (5)

ص: 62


1- 161. خدایا! گناهان گذشته و آینده و پنهان و آشکار کمیت را ببخشای و به اندازه ای به او بده که راضی شود.
2- 162. در شگفتم از تیغ تیزی که در روز نبرد، در حالی که بر تو گرد و خاک نشسته بود، بر تنت فرود آمد. و تیرهایی که در برابر آن آزاد زنان بر بدنت نشست، در حالی که آنان جدت را صدا می زدند و اشک فراوان می ریختند. چرا آن تیرها نشکست و بزرگی و آقایی تو مانع رسیدن آنها به تن تو نشد.
3- 163. ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 318، چاپ علمیه ی قم.
4- 164. کشی: رجال، ص 246، چاپ مطبعه الاداب، نجف اشرف.
5- 165. هر که می خواهد بگرید باید بر اسلام بگرید که احکام آن ضایع شده و زیر پا نهاده شده است. آن روز که حسین (ع) با نیزه ها پاره پاره شد و شمشیر ها از خون او سیراب شدند. چون پاره گوشتی او را در بیابانها رها کردند و مرغان لاشخور بر سر او شب را به صبح و صبح را به شام آوردند. مردم بد او را یاری نکردند و هنگامی که آنان را خواند خردهای آنان دیوانه و گمراه بود. بدانید که آنان نور خود را به دست خود از میان برده اند. آن دستها سالم مباد و بی جان باد.

الی آخر ما فی «البحار». و شعر اول «و ان قتیل الطف من آل هاشم» (1) در خبر «کامل الزیاره» نسبت به جن داده شده و در کتب معتبره مثل «مروج الذهب» و کتب دیگر نسبت به «سلیمان بن قته هاشمی» داده و همچنین در «تذکره ی» سبط. شاید به اصطلاح شعرا، سلیمان «تضمین» (2) کرده باشد و شعر معروف بوده. چون خواند سلیمان این شعر را برای «عبدالله بن حسن بن حسن» به او گفت: چرا نگفتی: «أذن رقاب المسلمین فذلت»؟ (3) و در جمله ی کتب (4) وارد شده که «سلیمان بن قته» بعد از سه روز از شهادت، به کربلا عبور کرد و نگاهش بر کشته های آن جا افتاد و در حال سواری این اشعار را خواند:مررت علی ابیات آل محمد فلم أرها امثالها یوم حلت ألم تر أن الشمس أضحت مریضه لفقد حسین و البلاد اقشعرت (5) الی أن قال:و ان قتیل الطف...و بعید نباشد که این شعر مشهور بوده؛ چنانچه نقل شده که ابوالرمح نیز داخل شد بر فاطمه بنت الحسین (ع) و با این قافیه مراثی خواند و ختم نمود به همین شعر. فاطمه اعتراض سابق «عبدالله بن حسن» را نمود. و شاید این شعر اول مرثیه باشد که گفته شده. در امالی شیخ طوسی گوید: اول شعری که در مرثیه ی سیدالشهداء گفته شده اشعار «عقبه بن عمرو سهمی» است که گوید:مروت علی قبر الحسین بکربلاء ففاض علیه من دموعی غریزها (6) و «مدائنی» که یکی از اعاظم اهل مغازی است گفته که مردی از اهل مدینه گفت: بعد از

ص: 63


1- 166. کشته ی طف از خاندان هاشم.
2- 167. یکی از هنرهای شعری، و جای دادن بخشی از شعر دیگران در شعر خود با حفظ تناسب و زیبایی.
3- 168. گردن مسلمانان را فرود آورد و آن سرها خوار شدند.
4- 169. کتابهای بسیاری.
5- 170. بر خانه های آل محمد گذر کردم و آن را مانند روزی که آنان در آن جا می زیستند ندیدم. آیا نمی بینی که خورشید به خاطر از دست دادن حسین بیمار است و همه ی سرزمین به لرزه در آمده است؟ تا... «ان قتیل الطف...» ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4 ص 117، چاپ علمیه قم؛ ابن الجوزی: تذکره الخواص، ص 244، چاپ بیروت، 1401 ه؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 244 و 293، چاپ بیروت.
6- 171. بر خاک حسین در کربلا گذر کردم، و چشمانم از اشک فراوان لبریز شد. بحارالأنوار، ج 45، ص 242، چاپ بیروت. در این منبع، نام شاعر «عقبه بن عمرو سهمی» است و قصیده نیز ابیات دیگری اضافه دارد.

ص: 64

حرکت حضرت سیدالشهداء (ع) خارج شدم که خود را به او برسانم. چون به «ربذه» رسیدم، مردی را دیدم نشسته. به من گفت: به یاری حسین (ع) می روی؟ گفت: بلی. گفت: من هم به یاری او می روم لیکن کسی را فرستاده ام خبر بیاورد و الساعه خواهد آمد. ساعتی نگذشت که آن کس آمد در حالی که می گریست و این اشعار را می خواند:و الله ما جئتکم حتی بصرت به فی الارض منعفر الخدین منحوراو حوله فتیه تدمی نحورهم مثل المصابیح یغشون الدجی نورا (1) معلوم شد هر دو تن از پریان بودند.

ص: 65


1- 172. به خدا نزد شما نیامدم مگر این که او را دیدم که با سر بریده و چهره ی خاک آلوده روی زمین افتاده بود. و گرداگرد او جوانانی بودند که خون از گلویشان می چکید و چهره ی درخشان آنان چون چراغهایی در شب تاریک می نمود. (بحارالأنوار، ج 45، ص 239، چاپ بیروت).

الحدیث 07

اشاره

و بالسند المتصل الی شیخ الطائفه فی امالیه، بسنده عن معاویه بن وهب، قال: کنت جالسا عند جعفر بن محمد (ع) اذ جاء شیخ قد انحنی من الکبر، فقال: السلام علیک و رحمه الله و برکاته. فقال أبو عبدالله: و علیک السلام و رحمه الله و برکاته، یا شیخ ادن منی، فدنی منه فقبل یده فبکی، فقال له أبو عبدالله (ع): و ما یبکیک یا شیخ؟ له: یا بن رسول الله، أنا مقیم علی رجاء منکم منذ نحو مائه سنه أقول هذه السنه و هذا الشهر و هذا الیوم و لا أراه فیکم فتلو منی أن أبکی؟ قال: فبکی أبو عبدالله (ع) ثم قال: یا شیخ، ان أخرت منیتک کنت معنا، و ان عجلت کنت یوم الیقامه مع ثقل رسول الله (ص).فقال الشیخ: ما أبالی ما فاتنی بعد هذا یابن رسول الله. فقال له أبو عبدالله (ع): یا شیخ، ان رسول الله (ص) قال: «انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا: کتاب الله المنزل و عترتی أهل بیتی». نجیی ء و أنت معنا یوم القیامه. ثم قال: یا شیخ، ما أحسبک من أهل الکوفه. قال: لا. قال: فمن أین أنت؟ قال: من سوادها جعلت فداک. قال: أین أنت من قبر جدی المظلوم الحسین (ع)؟ قال: انی لقریب منه. قال: کیف اتیانک له؟ قال: انی آتیه و أکثر. قال: یا شیخ، ذاک دم یطلب الله ما أصیب ولد فاطمه و لا یصابون بمثل الحسین (ع)، و لقد قتل فی سبعه عشر من أهل بیته، نصحوا الله و صبروا فی جنب الله، فجزاهم احسن جزاء الصابرین، انه اذا کان یوم القیامه أقبل رسول الله و معه حسین (ع) و معه الحسین (ع) و یده علی رأسه یقطر دما، فیقول: یا رب، سل امتی فبم قتلوا ابنی؟ و قال (ع): کل الجزع و البکاء مکروه سوی الجزع علی الحسین (ع). (1) .

ص: 66


1- 173. شیخ طوسی: امالی، ج 1، ص 163، چاپ اول، مؤسسه الوفاء، بیروت.

ترجمه

معاویه پسر وهب گفت: نشسته بودم نزد امام صادق (ع) که مردی آمد که پشت او از پیری خمیده بود، و درود گفت و پاسخ شنید. پس به او گفت: ای پیرمرد! نزد من بیا. پس نزدیک آمد و بوسید دست آن بزرگوار را و گریست. از او پرسش نمود: برای چه گریستی؟ گفت: من نزدیک صد سال است به امید گشایش روزگار شما نشسته ام و گویم این سال شود، این ماه شود، این روز شود. نمی بینم گشایشی، پس سرزنش کنی مرا بر گریستن؟ چون چنین گفت، آن بزرگوار هم گریست و به وی گفت: اگر پس افتاد مردن تو، با ما خواهی بود، و اگر شتاب کرد، خواهی بود روز رستخیز با دسته ی پیغمبر. پس گفت آن پیرمرد: دیگر باک ندارم آنچه از دست برود مرا پس از این ای پسر پیغمبر. پس گفت به ابو عبدالله (ع) که پیغمبر خدا گفته که «من دو چیز گرانبها میانه ی شما واگذارم: نامه ی آسمانی خدا که فرود آمده و خویشان و نزدیکان خودم از خانواده ی خودم، که هرگاه به آن دو چنگ زنید، گمراه نشوید». پس به وی گفت: گمان نکنم که تو از مردم کوفه باشی. گفت: نه. گفتش: پس از کجایی؟ گفت: از دهستان و باغستان کوفه هستم - سر بهایی تو گردم (1) - پرسید: چه اندازه راه داری تا کربلا که گور پدر ستم رسیده ی من حسین در آن جاست؟ گفت: بسیار نزدیک به آن جا هستم. گفت: چگونه است رفت و آمد تو در آن جا؟ گفت: بسیار می روم آن جا. گفت: ای مرد پیر! خونخواهی خواهد نمود خدا از خون حسین. اندوه نرسید زادگان فاطمه را و نخواهد رسید ایشان را مانند حسین. هر آینه کشته شد با هفده تن از خویشان خود که نیکخواهی کردند برای مردم برای خدا و شکیبایی نمودند و سزا داد خدا ایشان را نیکوتر سزای شکیبایی کنان. به درستی که هنگامی که روز رستخیز برپا شود، رو نماید پیغمبر خدا و با او خواهد بود حسین، و دست پیغمبر بر سر اوست خون چکان، و گوید: ای پروردگار! پرسش نما پیروان مرا که برای چه کشتند پسر مرا؟ پس فرمود امام صادق (ع): هر بی تابی و گریستن ناخوش است، مگر بی تابی و گریستن برای حسین (ع).

بیانات

بر اهل بصیرت مخفی نیست که همه ی عقاید اسلامیه در اول ظهور نبوت به طور اجمال بوده و تدریجا مبسوط و مبین شده، بلکه بعض مطالب از قبیل اسرار بوده که عامه بر تفاصیل

ص: 67


1- 174. یعنی فدایت شوم.

آن مطلع نبودند؛ از جمله امر امامت و وصایت پیغمبر که همین اندازه مرکوز در اذهان بوده که ولات امر، (1) امیرالمؤمنین و اولاد امجاد (2) او هستند، یا آن که ائمه ی هدایت باید قرشی (3) یا اسباب نجات تمسک به قرآن و عترت است، یا آن که عدد ائمه ی هادیه، دوازده تن است. اما شرح خصوصیات اسماء و اشخاص ایشان، داخل در اسرار مخفیه و علوم مکتومه (4) بوده، که خواص شیعه می دانستند. و بسیار بود که در وفات بعض از ائمه ی طاهرین تحیری پیدا می شد برای عامه از ضعفای شیعه، یا به تجسس و قراین و یا به شهادت، مطلع بر امام زمان می شدند. و لیکن در ازمنه ی متأخره که تمامی آن احادیث مجتمع شد، مطلب از پرده بیرون آمد و بعض تحیرات که برای جمله ای از معاصرین ائمه (ع) بود برای طبقات شیعه روی نداد. خصوصا بعد از ارتفاع تقیه و خوف که تمام کتب در هر ناحیه که بود ظاهر شد. و همچنین امر مهدی و قائم آل محمد (ص) در میانه ی اهل اسلام اجمالا معین بود که قائم موعود، از اولاد امیرالمؤمنین و ذریه ی فاطمه است و مالک شرق و غرب عالم شود، و زمین را پر از عدل و داد نماید و رفع جور و ظلم نماید. اما خصوصیات شخص و زمان را نمی دانستند، و از اسرار اهل بیت بود و در حق هر یک از ائمه ی طاهرین یا علویین که به سیف خارج (5) می شد، احتمال می دادند که قائم و مهدی باشد و مکررا از بعد از علی بن الحسین (ع) این سؤال را از ائمه می نمودند که شما «قائم» هستید؟ و جواب می دادند و تقریب امر می فرمودند، از باب آن که پیغمبر فرموده بود: «کل آت قریب» یعنی هر چه خواهد آمد، نزدیک است. و هرگاه شیعیان سؤال از زمان فرج و استیلای دولت حقه می کردند، جواب می فرمودند به آنها: «توقعوا الفرج صباحا و مساء» (6) . چنانچه در حدیث است که یکی از اصحاب حضرت صادق (ع) شنیده بود که از علامات ظهور قائم، طلوع شمس است از مغرب، و هر روزه از طلوع فجر خواب نمی کرد و نظر می کرد که آفتاب از چه طرف طلوع می کند. جناب صادق (ع) به او فرمود: از هر محلی که فجر طالع شود، آفتاب طلوع کند، و هرگز در اذهان شیعه نبود که قیام قائم این قدر طول می کشد، و ابرام در سؤال از وقت ظهور می کردند و بر حسب حکمت عملی و تربیت نفوس ناقصه ی ضعیفه، جوابهای اجمالی می دادند و هرگاه صراحت می فرمودند

ص: 68


1- 175. رهبران.
2- 176. فرزندان بزرگوار.
3- 177. از قبیله ی قریش.
4- 178. دانشهای پنهان.
5- 179. با شمشیر به پا می خاست.
6- 180. هر صبح و شام چشم به راه گشایشی در کار ما باشید.

چندین هزار سال طول دارد، سبب قساوت قلوب بود، غالبا از قول به امامت برمی گشتند.و علی بن یقطین که از بزرگان شیعه است، اشاره به این معنی در مناظره ی با پدر خود نموده که پدرش از اتباع بنی عباس بود، به پسر خود گفت: وعده هایی که در خلافت اولاد عباس داده شده بود، تخلف نکرد و رسید و اما زمان دولت اولاد امیرالمؤمنین (ع) نرسید. علی در جواب پدر گفت: «هر دو کلام از یک مکان بود، جز این که هنگام کار شما رسید بر حسب مصالح تقدیر الهی و وعده ی ما نزدیک نبود». و شاید سر تأخیر آن باشد که دولت قائم آخر الدول و متصل به قیام قیامت است، پس باید طول کشد تا آنچه در استعداد نفوس بنی آدم است از قوه به فعل رسد. (1) و این که امام صادق (ع) در این حدیث فرموده: خدا خونخواهی نماید از حسین بن علی، در حدیث رجعت خواهد آمد و شرح انتقام از قتله و اولاد آنها - ان شاء الله و در حدیث نوزدهم و در باب احادیث «بداء» شرحی خواهد آمد که متعلق به این مقام باشد - ان شاء الله - و اما شرح حالات و جلالت شهدای بنی هاشم و عدد ایشان، در حدیث چهاردهم ذکر خواهد شد.

ص: 69


1- 181. سفینه البحار، ماده ی «علی بن یقطین».

الحدیث 08

اشاره

و بالسند المتصل الی ثقه الالسلام الکلینی (ره)، بسنده عن أبان بن عبدالملک، قال: سألت أبا عبدالله (ع) عن صوم تاسوعا و عاشوراء من شهر المحرم، فقال: تاسوعاء یوم حوصر فیه الحسین (ع) و أصحابه رضی الله عنهم بکربلاء، و اجتمع علیه خیل أهل الشام، و أناخوا علیه، و فرج ابن مرجانه و عمر بن سعد بتوافر الخیل و کثرتها، و استضعفوا فیه الحسین (ع) و اصحابه، و أیقنوا أنه لا یأتی الحسین ناصر، و لا یمده أهل العراق، بابی المستضعف الغریب، ثم قال: و اما یوم عاشورأ فیوم أصیب فیه الحسین (ع) صریعا بین أصحابه، و أصحابه حوله صرعی، عراه، أفصوم یکون فی ذلک الیوم؟ کلا و رب البیت الحرام، ما هو یوم صوم، و ما هو الا یوم حزن و مصیبه دخلت علی أهل السماء و أهل الارض و جمیع المؤمنین، و یوم فرح و سرور لابن مرجانه و آل زیاد و اهل الشام - غضب الله علیهم و علی ذریاتهم - و ذلک یوم بکت جمیع بقاع الأرض خلا بقعه الشام، فمن صامه او تبرک به، حشره الله مع آل زیاد ممسوخ القلب مسخوطا علیه، و من ادخر الی منزله ذخیره أعقبه الله نفاقا فی قلبه یوم یلقاه، و انتزع البرکه عنه و عن أهل بیته و ولده، و شارکه الشیطان فی جمیع ذلک (1) .

ترجمه

ابان پسر عبدالملک گفته: پرسیدم از امام صادق از روزه ی نهم و دهم ماه محرم، پس گفت: نهم روزی بود که تنگ گرفتند بر حسین و همراهان او - خشنود باد خدا از ایشان - در کربلا، و فراهم شد بر او سواران مردم شام، و فرو خوابیدند بر گرد او، و شادمان شد پسر مرجانه و عمر پسر سعد به فراوانی سواران و بسیاری آنها، و سست و ناتوان شمردند در آن روز حسین و

ص: 70


1- 182. فروغ کافی، ج 147 ، 4، چاپ دارالشعب، دارالتعارف، بیروت، چاپ سوم، 1401 ه ق.

همراهان او را، و دانستند نیاید او را یاری، و کمک نکنند او را مردم عراق. پدرم سر بهای آن ناتوان دور افتاده باد! پس گفت: و هر چه باشد روز دهم پس روزی است که کشته شد در آن روز حسین (ع) و افتاده میانه ی همراهان، و همراهانش گرد او افتاده بودند همه برهنه. آیا پس روز روزه خواهد بود چنان روزی؟ نه چنان است! سوگند به پروردگار خانه ی خدا، نیست روز روزه، و نیست مگر روز اندوه و غمناکی که در آمد برکسان آسمان و زمین و بر همه گروندگان به پیغمبر، و روز شادی و خوشی است بر پسر مرجانه و خانواده ی زیاد و مردم شام - خشم کند خدا بر آنها و بر زاده های آنها - و آن روزی است که گریست همه جای زمین مگر شهر شام؛ پس هر که روزه بدارد آن روز را یا افزونی جوید به آن روز، برانگیزاند خدا او را با خانواده ی «زیاد» برگشته دل، و خشمناک باشد بر او خدا؛ و هر که نگاه دارد در خانه ی خود نهاده را، در پی آورد خدا او را دوروئی در دل او تا روزی که برخورد خدا را، و بردارد از او افزونی را و از خاندان او و زاده های او، و انبازی کند او را اهریمن در همه ی آنها.

بیانات

«تاسوعاء» و «عاشوراء» از لغات مستعمله ی بعد از اسلام است، و وزن «فاعولاء» در لغت عرب غیر این دو لفظ نیست، و در اعداد غیر این دو لفظ وزن «فاعولاء» استعمال نشده، و از خبر شریف، کراهت مؤکده ی روزه ی این دو روز ظاهر شود، و روایات بسیاری نیز به این معنی وارد شده و این که روزه ی عاشورا از بدعتهای بنی امیه است، و در کتاب و سنت نبوده مگر سنت آل زیاد، و روزه ی این روز، روزه ی زنازادگان است. و هر چه در اخبار امامیه برخلاف این معنی وارد شده از باب تقیه از بنی امیه و هواخواهان ایشان است. شاهد صدق این مطلب، خبری است که شیخ صدوق در امالی خود، از میثم تمار روایت کرده که آنچه روایات در فضیلت عاشورا وارد شده از ولادت ابراهیم خلیل و توبه ی داوود و خلاصی یونس از شکم ماهی، تمام از مخترعات دشمنان اهل بیت است. (1) .در کتاب «مروج الذهب» منقول است که جماعتی از بنی امیه و هواخواهان ایشان نذر کرده بودند که هرگاه کشته شود حسین (ع) ده شتر قربانی نمایند و آن روز را روزه بدارند.و در «تهذیب» شیخ طوسی روایت شده از امام صادق (ع) که پیغمبر خدا را عادت بوده که بسیاری از اوقات آب دهان خود را می انداخت در دهان کودکان شیرخوار از اولاد فاطمه

ص: 71


1- 183. صدوق: امالی، ص 110، چاپ بیروت، 1400، شیخ طوسی: تهذیب، ج 4، ص 301 و 302، چاپ دارالکتب الاسلامیه، 1379.

(س) در روز عاشورا، و می گفت تا شام چیزی به آنها نچشانند، و سیراب می بودند از همان آب دهان مبارک او. فرمود وحشی های بیابان روزه می داشتند روز عاشورا را در عهد داوود پیغمبر.و در «حیاه الحیوان» نیز مروی است در سالی زنبور عسل در روز عاشورا امتناع نمودند از خوردن علف.و در «مصباح» طوسی روایت شده از عبدالله بن سنان که گفت: در روز عاشوا داخل شدم بر جناب صادق (ع)، دیدم اشک چشم مبارکش مانند مروارید ریزان است. پرسیدم سبب گریه ی شما چیست؟ فرمود: مگر غافلی که امروز روز شهادت حسین است؟ عرضه داشتم: چه گویی در روزه ی امروز؟ گفت: امساک از غیر نیت روزه (1) و روزه را تمام مکن و بعد از عصر افطار کن به شربت آبی. (2) .و این روایت بر جمله ی آداب روز عاشورا مشتمل است و آن چند امر است:اول: پوشیدن لباس پاک.دویم: آستین بالا زدن و تکمه ها را باز کردن به هیئت مصیبت زدگان.سیم: بیرون رفتن به بیابان.چهارم: به جا آوردن چهار رکعت نماز، هر دو رکعت به یک سلام، در رکعت اول حمد و «قل یا ایها الکافرون»، و در ثانیه حمد و قل هو الله، و در ثالثه حمد و سوره ی احزاب، و در رابعه حمد و منافقین.پنجم: هزار دفعه لعن کردن قاتل سیدالشهداء.و در خبر دیگر خواندن هزار «قل هو الله» نیز وارد شده، مؤکدا.و اما زیارت عاشورا، اگر چه علامه ی مجلسی - طاب ثراه - موجب اضطراب افهام علمای اعلام شده، لکن آنچه جامع همه ی محتملات صحیحه و نهایت احتیاط است این است که در اول، سلام مختصری رو به قبر مبارک نماید، و دو رکعت نماز زیارت به جا آورد، و لعن بر قاتل آن حضرت نماید، و صد مرتبه تکبیر گوید، و زیارت عاشورا بخواند، و در یک مجلس صد مرتبه لعن و سلام، پس از آن به سجده رود. و «دعای صفوان» که غلطا مشهور به «دعای علقمه» شده نه شرط و نه جزء است، بلکه در عداد ادعیه ی وداع است، و همچنین زیارت

ص: 72


1- 184. از غذا خوردن خودداری کن بدون نیت روزه.
2- 185. شیخ طوسی، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ص 724، تحقیق شیخ اسماعیل انصاری، قم.

حضرت امیر (ع) جزء و شرط این عمل نیست. و آنچه از این حدیث شریف «کافی» استفاده شده که اهل شام در کربلا حاضر شدند، مطابق است با نقل ابن شهر آشوب در «مناقب» که شمر سردار چهار هزار سواره شد از سوارهای شامی. (1) و در کتاب قدیمی در نسب دیدم که لشکرهای شام زمانی که وارد کربلا شدند، امان نامه برای علی بن الحسین الاکبر آوردند به رعایت آن که مادر او «لیلای ثقفیه» دخترزاده ی ابوسفیان بود (2) چنان که در شرح شهادت آن جناب خواهد ذکر شد - ان شاء الله (3) پس آنچه بعض مورخین نوشته اند که در کربلا غیر اهل کوفه کسی نبود، از روی قلت بضاعت یا عناد است (4) و مؤید این مطلب است نقل «کامل التواریخ» که نوشته: ملاقات نمود طرماح بن عدی در «عذیب هجانات» سیدالشهداء را، پس از او پرسش احوال کوفه را نمود. عرضه داشت: یک روز قبل از بیرون شدنم ازدحامی (5) در پشت کوفه دیدم که هرگز چنین ازدحامی در عمر خود ندیده بودم.جواب داد من با این جماعت میعادی دارم و چاره ای از رفتن به سوی آنها ندارم. (6) .و اما آنچه در این حدیث ذکر شد از برهنه کردن بدن مقدس آن حضرت، در مقاتل مشهور و در حدیث جمال و بردن بند زیر جامه مذکور خواهد شد ان شاء الله تعالی.

ص: 73


1- 186. ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 98، چاپ علمیه ی قم.
2- 187. ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج 5، ص 169 - 169، چاپ دارا الندوه الجدیده، بیروت، 1388 ه ق.
3- 188. شرح حدیث 15، از همین کتاب.
4- 189. کم دانشی یا دشمنی.
5- 190. انبوه.
6- 191. طبری: تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 308. در منبع مذکور در متن پیدا نشد.

الحدیث 09

اشاره

رواه الشیخ الأجل ابوالقاسم جعفر بن قولویه فی کتاب «کامل الزیاره» بسنده عن حریز، قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام: جعلت فداک، ما أقل بقائکم اهل البیت و أقرب آجالکم بعضها من بعض، مع حاجه هذا الخلق الیکم. فقال علیه السلام: ان لکل واحد منا صحیفه، فیها ما یحتاج الیه أن یعمل به فی مدته، فاذا انقضی ما فیها مما امر به عرف أن أجله قد حضر، و أتاه النبی (ص) ینعی الیه نفسه و أخبره بماله عندالله، و ان الحسین (ع) قرء صحیفته التی أعطاها و فسر له ما یأتی و ما یبقی، و ما بقی منها اشیاء لم تنقض، فخرج الی القتال، و کانت من تلک الأمور التی بقیت أن الملائکه سئلت الله فی نصرته، فأذن لهم، فمکثت تستعد للقتال و تتأهب لذلک حتی قتل، فنزلت و قد انقطعت مدته، و قتل صلوات الله، علیه، فقالت الملائکه: یا رب أذنت لنا فی الانحدار و أذنت اله فی نصرته، فانحدرنا و قد قبضته، فأوحی الله تبارک و تعالی الیهم: الزموا قبته حتی ترونه و قد خرج، فانصروه و ابکوا علیه و علی ما فاتکم من نصرته، و انکم خصصتم بنصرته و البکاء علیه، فبکت الملائکه حزنا و جزعا علی ما فاتهم من نصرته، فاذا خرج صلوات الله علیه یکونون انصاره. (1) .

ترجمه

حریز گوید: گفتم به امام صادق: سربهایی تو گردم! چه کم گردانیده ماندن شما خانواده را و نزدیک کرده درنگ نمودن های شما را برخی از برخی با نیاز این مردم به شما؟ پس گفت او: برای هر یک از ما، نامه ای است که در اوست هر چه نیازمند است به آن، که به جا آورد در هنگام زندگانی خود. پس چون بگذرد آنچه در آن نامه است از آنچه فرمان داده شد به او،

ص: 74


1- 192. ابن قولویه: کامل الزیارات، ص 123 - 122، چاپ کلینی 1365، تهران.

شناسد که هنگام رفتن او نزدیک شده، و آید او را پیغمبر، و مرگ او را به خود او گوید و آگاه کند او را به آنچه برای اوست نزد خداوند. و به درستی که حسین (ع) خوانده بود نامه ی خود را که پیغمبر به وی بخشیده بود آن نامه را، و هویدا شده بود برای او آنچه می آید و آنچه می ماند، و مانده بود از کارها چیزهایی که نگذشته بود. پس بیرون رفت به سوی جنگ، و بود از کارهایی که مانده بود این که فرشتگان درخواست نموده بودند یاری کردن او را از خدا، و دستوری (1) داد خدا مرایشان را. پس درنگ نمودند که آماده شوند برای جنگ و ساخته شوند برای این کار، تا آن که کشته شد حسین (ع) و فرود آمدند فرشتگان، و گذشته بود زندگانی او، و کشته شده بود. پس گفتند فرشتگان: پروردگارا! دستور دادی ما را در پایین آمدن و یاری کردن حسین. ما که پایین آمدیم، جان او را گرفته بودی. پس در دل ایشان افکند که چسبان شوید بارگاه او را تا ببینید بیرون آمده، پس یاری کنید او را و گریه کنید بر آنچه از دست شما رفته از یاری او، و این که به شما به تنهایی داده شد یاری و گریستن بر او. و گریستند فرشتگان برای نزدیکی به خدا و بی تابی بر آنچه از دست ایشان رفته بود از یاری حسین (ع). پس هنگامی که بیرون آید، می باشند یاوران او.

بیانات

آنچه در این حدیث معتبر است که هر یک از ائمه ی طاهرین را صحیفه ای است آسمانی از نزد خداوند و نیز می دانند زمان انقضای اجل خود را، مستفیض النقل (2) در کتب امامیه ی شیعه است، مانند کتاب «کافی» (3) و غیر هما.و در زمان مرض موت پیغمبر (ص)، جبرئیل نازل شد و عهدنامه ی آسمانی آورد، و پیغمبر اظهار نمود برای امیرالمؤمنین (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسین (ع) و گزارش حال هر یک را در آن عهدنامه نگاشته بود. و از این که در خبر مذکور است که هنگام رسیدن اجل سیدالشهداء (ع)، اموری باقی مانده بود و نگذشته بود، استفاده شود که در عهدنامه ی آسمانی امور بدائیه (4) نیز هست که قابل محو و تغییر است. و نیز استفاده شود از اذن خواستن ملائکه

ص: 75


1- 193. اجازه.
2- 194. روایت مشهور نزدیک به تواتر.
3- 195. کافی، ج 1، ص 260 - 258، چاپ دارالشعب دارالتعارف.
4- 196. کارهای تغییرپذیر.

برای نصرت و فایز شدن (1) ایشان به یاری، این که علوم ملائکه، احاطه به حوادث واقعه ندارد.و نیز این حدیث نص صریح است در خروج حضرت سیدالشهداء (ع) در «رجعت» (2) و یاری کردن ملائک او را. و به مضمون این خبر، احادیث متواتر است عموما و خصوصا، و ایمان به رجعت رسول خدا (ص) و امیرالمؤمینین (ع) و أئمه ی طاهرین و بعضی از کفار و مؤمنین، از ضروریات مذهب شیعه ی اثنا عشریه است، و شعاری در تشیع بالاتر از قول به رجعت نیست؛ چنانچه در کتب رجالیه ی اهل سنت، هر که را خواهند نسبت به «رفض» (3) دهند، به اعتقاد به «رجعت» نسبت دهند. و در اوایل اسلام، این فرقه ی حقه معروف به این عقیده بوده اند. شیخ مفید در کتاب «فصول» نقل می فرماید که:سید اسماعیل حمیری شاعر معروف، در مجلس منصور دوانیقی شعر انشاد می نمود و منصور با او مهربانی می نمود. «سوار» قاضی که از علمای عامه بود، به وی حسد ورزید و گفت: یا امیرالمؤمنین! این مرد شاعر، با تو نفاق می کند و رافضی (4) مذهب و معتقد به «رجعت» است و سب (5) ابی بکر و عمر می کند. سید حمیری جواب گفت: من قائل به رجعت هستم موافق نص قرآن که می فرماید:«و یوم نحشر من کل امه فوجا ممن یکذب بآیاتنا». (6) .و جای دیگر فرماید:«و حشرناهم فلم نغادر منهم أحدا». (7) .پس دانستیم، مردم را دو حشر (8) است: یکی خاص و دیگری عام.و در جای دیگر فرماید:«ربنا أمتنا أثنتین و أحیینا أثنتین». (9) .و نیز گفته:

ص: 76


1- 197. بهره مند.
2- 198. بازگشت گروهی از مردگان به دنیا، پیش از قیامت.
3- 199. شیعه گری.
4- 200. شیعه.
5- 201. دشنام.
6- 202. نمل، 83.
7- 203. کهف، 47.
8- 204. رستاخیز.
9- 205. غافر، 11.

«فأماته الله مائه عام ثم بعثه». (1) .و نیز گفته:«لم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم أحیاهم». (2) .و رسول فرموده: «محشور شوند اهل تکبر در صورت مورچگان». و نیز فرموده: نگذشته در بنی اسرائیل امری، مگر آن که مثل آن در این امت واقع شود، حتی مثل خسف (3) و مسخ (4) . پس اعتقاد من به رجعت مطابق کتاب و سنت است و اعتقاد دارم که قاضی «سوار» رجوع کند به صورت سگ یا بوزینه یا خنزیر. چون چنین گفت، منصور بخندید (5) .و نیز در مناظرات مؤمن الطاق با ابوحنیفه وارد شده که ابوحنیفه به او گفت: اگر معتقد به رجعت هستی، قدری درهم و دینار به من ده و آن زمان بازگیر! به وی جواب گفت: ضامنی از تو خواهم که در زمان رجعت، تو به صورت آدمی رجوع کنی؛ شاید به شکل خنزیر گشتی و تو را نشناختم! (6) .و «مسلم» صاحب «صحیح» هفتاد هزار حدیث از احادیث جابر جعفی را ترک کرد برای آن که جابر قائل به رجعت بود. (7) .و احادیث رجعت در طرق امامیه در زیاده بر پنجاه کتاب معتبر به توسط چهل و چند نفر از ثقات روایت شده آیاتی در قرآن مجید صریح در حقیقت رجعت است و قدمای شیعه بدون اختلاف معتقد بوده اند.شیخ صدوق در کتاب «عقاید» گوید: اعتقادنا فی الرجعه أنها حق... و القول بالتناسخ باطل، و من دان بالتناسخ فهو کافر، لأن فی التناسخ ابطال الجنه و النار». (8) .و شیخ مفید (ره) در کتاب «اوائل المقالات» گوید:

ص: 77


1- 206. بقره، 259.
2- 207. بقره، 243.
3- 208. به زمین فرو رفتن.
4- 209. دگرگون شدن یک حیوان به صورت نوعی دیگر از حیوان.
5- 210. شیخ مفید: الفصول المختاره من العیون و المحاسن، ص 61، چاپ چهارم، داوری، قم، 1396، ه ق؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 132 - 130، چاپ بیروت.
6- 211. کشی: رجال، ص 165، چاپ مطبعه الاداب، نجف، بدون تاریخ.
7- 212. بخاری: کتاب الضعفاء الصغیر، ص 29؛ المیزان 379 / 1 و الکبیر، ص 210؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 140 - 139، چاپ بیروت.
8- 213. عقیده ی ما درباره ی رجعت این است که درست است، ولی عقیده ی به تناسخ باطل است، و هر که به تناسخ معتقد باشد کافر است، زیرا تناسخ به معنای باطل دانستن بهشت و دوزخ است (تناسخ یعنی رفتن روح آدمی پس از مرگ در بدن جانوری دیگر).

«و اتفقت الامامیه علی وجوب رجعه کثیر من الأموات الی الدنیا قبل یوم القیامه، و ان کان بینهم فی معنی الرجعه اختلاف». (1) .و قال فی موضع آخر: (2) .و قال فی موضع آخر: (3) «فی القول بالرجعه، أقول ان الله تعالی یرد قوما من الأموات الی الدنیا فی صورتهم التی کانوا علیها، فیعز منهم فریقا و یذل فریقا، و یدیل المحقین من المبطلین، و المظلومین منهم من الظالمین، و ذلک عند قیام مهدی آل محمد علیهم السلام... الی أن قال: ثم یصیر الفریقان من ذلک الی الموت و من بعده الی النشور و ما یستحقونه من دوام الثواب و العقاب، و قد جاء بصحه ذلک و تظاهرت به الأخبار، و الامامیه بأجمعها علیه الا شذاذ منهم تأولوا ما ورد فی ما ذکرناه علی وجه یخالف من وضعناه». (4) . و قال العلامه المجلسی - طاب ثراه -:«أجمعت الشیعه علی الرجعه فی جمیع الأعصار، و اشتهرت بینهم کالشمس فی رابعه النهار، و کیف یشک مؤمن بحقیه الأئمه الأطهار فی ما تواتر عنهم فی قریب من مأتی حدیث صریح رواها نیف و أربعون من الثقات العظام و العلماء الأعلام فی أزید من خمسین من مؤلفاتهم، کثقه الاسلام الکلینی - ره - و الصدوق - ره - و الشیخ الطوسی و السید المرتضی و النجاشی و الکشی و العیاشی و علی بن ابراهیم و سلیم الهلالی و الشیخ المفید و الکراجکی و

ص: 78


1- 214. شیخ صدوق: اعتقادات، ص 75 - 73، ترجمه، چاپ آفتاب 1371.
2- 215. مفید: اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، ص 13، چاپ رضایی، تبریز، 1330، ه ش.
3- 216. شیخ مفید در کتاب «اوائل المقلات» گوید: «شیعه امامیه همگی در این معنا همداستانند که بسیاری از مردگان باید پیش از روز رستاخیز به این دنیا برگردند، هر چند آنان در معنای رجعت اختلاف دارند». و در جای دیگر می فرماید: «درباره ی اعتقاد به رجعت، می گویم که خدای بزرگ گروهی از مردگان را به همان صورت نخستین خود به دنیا باز می گرداند، و گروهی از آنان را گرامی می دارد و برخی را خوار می کند، و آنان را که بر حقند بر اهل باطل سروری می بخشد، و ستمدیدگان را بر ستمکاران سوار می کند، و این کارها در زمان مهدی آل محمد (ع) انجام می گیرد... سپس هر دو گروه به سوی مرگ و روزگار پس از آن روانه می شوند و آنچه را که سزاوار آنند از پاداش و کیفر جاودان به خود می بینند. و درباره ی درستی این مطلب روایات بسیاری رسیده، و شیعیان دوازده امامی همگی بر این باورند، مگر اندکی که این روایات را به صورت دیگری معنا کرده اند». علامه ی مجلسی - که تربت پاکش نورانی باد - می فرماید: «شیعه در همه ی روزگاران گذشته بر سر رجعت همداستان بوده اند و مطلب در میان آنان چون در نیم روز نامدار بوده است. چگونه انسان می تواند درباره ی درستی چیزی که به تواتر از امامان بزرگوار رسیده و دویست حدیث درباره ی آن هست و بیش از چهل تن از دانشمندان بلند پایه در بیش از پنجاه کتاب آنها را روایت کرده اند شک کند؟ افرادی چون کلینی و صدوق و شیخ طوسی و سید مرتضی و نجاشی و کشی و علی بن ابراهیم و سلیم هلالی و شیخ مفید، کراجکی، نعمانی و صفار، و سعد بن عبدالله و ابن قولویه و استادان بزرگ و دانشمندان و راویان معتبر آنها را آورده اند... اگر این گونه روایات، معتبر نباشد، پس در چه چیز می توان ادعای تواتر نمود؟.
4- 217. شیخ مفید: اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، ص 50، چاپ رضایی، تبریز 1330 ه ش.

النعمانی و الصفار و سعد بن عبدالله و ابن قولویه الی آخر ما عدوه من المشایخ الثقات و الفضلاء الأثبات...الی أن قال:«و اذا لم یکن مثل هذا متواتر ففی أی شیی ء یمکن دعوی التواتر؟!» (1) .و قال السید نعمهالله الجزائری فی «شرح التهذیب»: «و قد وفقنی الله علی الوقوف علی ست مائه و عشرین حدیثا داله علی هذا المطلوب» (2) انتهی.مؤلف گوید: چون امر رجعت از اهم عقاید است، چند خبری ترجمه کنیم:در کتاب «بصائر الدرجات» به سند صحیح از حمران ابن اعین و ابی الخطاب روایت کند از حضرت صادق (ع) که فرمود که: حسین بن علی اول کسی است که زمین از او شکافته شود و همه ی مردم رجوع نکنند، بلکه کسانی که خالص کرده باشند ایمان یا شرک را. (3) .و نیز شیخ «عیاشی» از آن حضرت روایت کرده که اول کسی که برگردد به دنیا حسین بن علی و اصحاب او هستند. (4) پس می کشند اصحاب حسین ایشان را همان نحو که آنها کشته بودند ایشان را. (5) و نیز روایت کرده از آن حضرت که فرمود که: هر مؤمنی که کشته شده، برگردد تا بمیرد؛ و هر که مرده، برگردد تا کشته شود. (6) و احادیث در رجعت رسول خدا و امیرالمؤمنین از عدد بیرون است.و علی بن ابراهیم به سند بسیار صحیح از امام صادق (ع) روایت کرده که تمام پیغمبران به دنیا برگردند و یاری کنند امیرالمؤمنین را. (7) و روایت کرده از «شهر بن حوشب» که حجاج بن یوسف گفت که آیه [ای] در قرآن مرا عاجز کرده که خدا فرماید: «ان من أهل الکتاب الا لیؤمنن به قبل موته» با آن که بسیاری از یهود و نصاری را کشته ایم و ابدا اظهار ایمان ننموده اند. «شهر» به او گفت: مراد آیه این نیست که تو گمان کرده [ای]، بلکه مراد، زمان رجعت مردم است که عیسی بن مریم فرود آید و نماز گزارد خلف مهدی و اهل کتاب رجعت نمایند و ایمان به پیغمبر آورند. پرسید تو از کجا دانستی این معنی را؟

ص: 79


1- 218. مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 123 - 122، چاپ بیروت.
2- 219. سید نعمت الله جزائری در شرح تهذیب می گوید: خدای متعال مرا یاری کرد تا 620 حدیث درباره ی این معنا دیدم.
3- 220. مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 39.
4- 221. عیاشی، تفسیر، ج 2، ص 282.
5- 222. مجلسی: بحارالأنوار، ج 35، ص 41 - 40.
6- 223. شیخ حر عاملی: الایقاظ من الهجعه بالبرهان علی الرجعه، ص 276 - 272، چاپ علمیه ی قم.
7- 224. مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 41 و 47؛ عیاشی: تفسیر، ج 1، ص 181.

گفت: از امام محمدباقر (ع) شنیدم. (1) .و در اخبار زیارت أئمه تصریح به رجعت ایشان بسیار است، بلکه در روایت «کافی» از حضرت باقر (ع) وارد شده که: امیرالمؤمنین را چندین رجعت است که فرموده: «أنا صاحب الکرات و دوله الدول». (2) و به همین لفظ در «بصائر» نیز روایت شده. (3) .و باید دانست که آنچه که ضروری مذهب است، ایمان اجمالی به حقیقت رجعت و برگشتن اموات است پس از مرگ، و اما خصوصیات و تفاصیل و تطبیق آن بر قواعد علمیه در نهایت اشکال، و تکلیف عامه نیست، مانند اعتقاد به معاد جسمانی و احیای موتی، بلکه توان گفت امثال این گونه عقاید، راهی جز تصدیق نبوت و اولیای وحی ندارد، و لا محاله هر کس منکر معاد جسمانی باشد البته منکر رجعت نیز خواهد بود؛ و همچنین احیای موتی که از معجزات انبیا و اولیا بوده. و در تصدیق به ظواهر، زیاده بر این معتبر نیست که مدلول آنها منافی با بداهت حکم عقل قاطع نباشد، که اگر به این مثابه رسید چاره ای از تأویل نیست؛ و امر رجعت از امور ممکنه است و ائمه ی طاهرین، مطابق ظاهر قرآن مبین، اخبار فرموده اند، پس اذعان به آن واجب است. و در احادیث، مکررا وارد شده که رجعت از قدرت الهی است و انکار نکنید قدرت خدا را. و بزرگان از اهل معرفت و حکمت گفته اند که رجعت امکان عقلی دارد.صدر المتألهین که سر آمد اهل معرفت و حکمای شامخین است، در تفسیر سوره ی «یس» نزد تفسیر آیه ی: «أولم یرواکم أهلکنا قبلهم من القرون أنهم الیهم لا یرجعون» (4) نقل از «کشاف» زمخشری فرماید که گفته: این آیه دلالت دارد بر بطلان قول به رجعت که امامیه قائل شده اند، (5) و جواب داده به این عبارت (6) : «و فیه نظر لا یخفی علی المنصف، فان عدم رجوع قرون من

ص: 80


1- 225. علی بن ابراهیم قمی: تفسیر، ج 1، ص 158، چاپ دارالکتاب قم، 1404 ه ق.
2- 226. من بارها بازگشت دارم و فرمانروایی بر همه ی فرمانروایی ها از آن من است. حر عاملی: الایقاظ من الهجعه بالبرهان علی الرجعه، ص 389 - 388، به نقل از بصائر الدرجات؛ کلینی: اصول کافی، ج 1، ص 196؛ صفار: بصائر الدرجات، ص 53؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 98 و 101 و 119.
3- 227. صفار: بصائر الدرجات، ص 53.
4- 228. یس، 31.
5- 229. زمخشری: الکشاف، ج 586 ، 2، چاپ مصر 1367 ه ق.
6- 230. «در آن اشکالی هست که بر اهل انصاف پوشیده نیست، زیرا بازگشتن گروهی از کافران کوته فکر و بیچارگان جاوید، نشانه ی آن نیست که جانهای کامل و بالنده و زنده به زندگی جاوید دانش و معرفت بازنگردند. هیچ نانشدنی نیست که به خواست و قدرت خدا برخی از ارواح بلند پایه و به این جهان بازگردند تا اسیران و زندانیان دلبستگی به این دنیا را برهانند. و آنچه برای پشتیبانی از کیش خود آورده که به اب عباس گفتند: گروهی را گمان بر این است که علی (ع) پیش از قیامت بازمی گردد. گفت: چه مردم بدی هستند! ما زنان او را به شوهر دادیم و ارث او را تقسیم کردیم، پاسخش آن است که این تنها یک داستان است و نمی دانیم درست است یا نه، و اگر هم روایت درستی باشد ما نظر ابن عباس را نمی پذیریم، زیرا در مسائل اعتقادی، ما تنها به برهان عقلی و یا روایت صحیح و قطعی می توانیم استدلال کنیم که از پیشوایان معصوم به ما رسیده باشد. روایات فراوان از امامان و پیشوایان ما ثابت کرده است که اهل بیت نبوت و دانش، حقانیت عقیده به رجعت و روی دادن آن پیش از آشکار شدن قائم آل محمد (ع) را پذیرفته اند، و عقل نیز آن را رد نمی کند، زیرا در گذشته بسی مردگان به خواست خدا زنده شده اند و این کار به دست پیامبرانی چون عیسی و شمعون و دیگران انجام یافته است».

الکفره الناقصین الهالکین هلاک الأبد، لا یدل علی عدم رجعه غیرهم من النفوس الکامله الحیه بحیاه الأبد و العلم و العرفان، و لا استحاله فی انزال الروح العالیه باذن الله و قدرته فی هذا العالم لخلاص الأساری و المحبوسین بقیود التعلقات من هذا السجن.و اما ما نقله تأییدا لمذهبه من منع الرجعه من قوله: «و یحکی عن ابن عباس انه قیل له: أن قوما یزعمون أن علیا مبعوث قبل یوم القیامه، فقال: بئس القوم نحن اذن! نحن نکحنا نسائه و قسمنا میراثه» فمدفوع بأنه مجرد حکایه غیر معلوم الصحه، و علی تقدیر صحه الروایه عنه فالمروی ممنوع، فان المتبع فی الاعتقادیات، البرهان او النقل الصحیح القطعی من أهل العصمه و الولایه.و قد صح عندنا بالروایه المتظافره عن ائمتنا و سادتنا من أهل بیت النبوه و العلم حقیه مذهب الرجعه و وقوعها عند ظهور قائم آل محمد علیه و علیهم السلام. و العقل أیضا لا یمنعه، لوقوع مثله کثیرا من احیاء الموتی باذن الله بید انبیائه کعیسی و شمعون و غیرهما (1) انتهی.و قریب منه کلام «القیصری» فی «شرح الفصوص» حیث قال: «کما ان الکمل عند کونهم فی عالم الشهاده لا یمنعون من الدخول فی عالم الغیب، کذلک عند کونهم فی الغیب لا یمنعون من الشهاده اذا طلبوا من الحق بلسان استعدادهم، و ذلک لتکمیل الناقصین، و من أمعن النظر فیما قرر یظهر له الفرق بینه و بین التناسخ، اذ بینهما فوارق کثیره» (2) انتهی.و چه نیکو افاده نموده «قیصری» که رجعت، رجعت اجسام است نه رجعت نفوس به طور تناسخ، که از مذاهب فاسده ی ملاحده (3) است، و در کلام شیخ صدوق نیز گذشت، و تناسخ نزد عامه ی مسلمین، کفر و زندقه و الحاد است، و قول به تناسخ، انکار معاد و ابطال ثواب و عقاب است و تمام عقلای ملیین عالم، تناسخ را باطل می دانند. و مراد به تناسخ این باشد که نفوس ناطقه ی بشریه، قدیمه است و از بدنی خارج شود و به بدن دیگری، انسانی یا حیوانی،

ص: 81


1- 231. صدر المتالهین: تفسیر القرآن الکریم، ج 5، ص 76 - 75، انتشارات بیدار قم، شوال 1402، مرداد 1361.
2- 232. هر یک از آنها هنگامی که در غیب باشند، از دیدار بی بهره نیستند، زیرا با زبان آلودگی و استعداد از خدا خواسته اند که آنها را بینا سازد، تا نارسیده ها رسیده شوند. هر کس در گفتار ما نیک بنگرد، در می یابد که این رجعت از تناسخ جداست و این دو با هم بسیار تفاوت دارند.
3- 233. بی دینان، در این جا به گروهی از شیعیان هفت امامی گفته می شود که سرانجام، عقاید فاسدی پیدا کردند.

تعلق گیرد؛ هرگاه در بدن اول داخل [شود] در اهل اطاعت و سعادت بوده و در بدن ثانی، خوش و سعید شود؛ و اگر از اهل عصیان بوده، در بدن ثانی معذب شود به انواع زحمات و شداید. و لا محاله، نشأه (1) هستی را یک نشأه دانند و حرکات را حرکات دوریه ی مداریه (2) دانند؛ و این مذهب، خبیث ترین مذاهب باطله است، و از اهل علم احدی معتقد به تناسخ به این معنی نشده و این جماعت در واقع دهری و منکر مبدأ و معاد هستند.و در کتاب «عیون اخبار الرضا» از آن حضرت روایت شده: «من قال بالتناسخ فهو کافر بالله العظیم یکذب بالجنه و النار». (3) .و در «احتجاج» طبرسی وارد است که: زندیقی (4) از امام صادق (ع) پرسید از کسی که قائل است به تناسخ ارواح، از کجا گفته و چه دلیلی دارد؟ جواب گفت (5) .«ان اصحاب التناسخ قد خلفوا ورائهم منهاج الدین، و زینوا لأنفسهم الضلالات، و أمرجوا جوا أنفسهم فی الشهوات، و زعموا أن السماء خاویه، ما فیها شیی ء مما یوصف، و ان مدبر هذا العالم فی صوره المخلوقین، بحجه من روی أن الله خلق آدم علی صورته، و أن لا جنه و لا نار و

ص: 82


1- 234. جهان هستی.
2- 235. گردش جهان به گونه ای که هر چند هزار سال یک بار همان اوضاع تکرار شود.
3- 236. کسی که به تناسخ معتقد باشد، به خدای بزرگ و بهشت و دوزخ کافر است. صدوق: عیون اخبار الرضا، ص 202، ناشر رضا مشهدی.
4- 237. بی دین، و گاه به پیروان «مانی» می گویند.
5- 238. «پیروان تناسخ، راه دین را رها کرده اند و گمراهی ها را پیش خود آراسته اند و خود را در شهوتها فرو برده اند، و می گویند که آسمان خالی است و چیز گفتنی در آن نیست (خدایی وجود ندارد - العیاذ بالله -) و گرداننده ی این جهان به شکل خود آفریده هاست، و به آن روایت استدلال می کنند که: «خدا آدم را بر صورت خود آفرید» و می گویند بهشت و دوزخ و رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در کار نیست. قیامت به نظر آنان بیرون شدن روح از چارچوب خود و رفتن آن به چارچوب دیگر است، اگر در قالب اول نیکوکار باشد، به قالبی بهتر می رود که بهترین قالب ممکن در دنیاست؛ و اگر بدکار یا ناآگاه باشد، به بدن برخی از جانواران بلاکش دنیا یا برخی جنبندگان ز شتر وی می رود. آنان نه نماز دارند و نه روزه و نه هیچ عبادت دیگر؛ تنها باید آنها را که شناختشان واجب است بشناسند. همه ی لذتهای دنیا بر آنان حلال است، از قبیل ناموس زنان و چیزهای دیگر، چون ازدواج با خواهران، دختران و خاله های خود و زنان شوهردار، و خوردن مردار و می و خون... به همین دلیل همه ی گروهها عقیده ی آنان را زشت شمرده اند، و همه ی ملتها آنان را لعنت کرده اند. هرگاه دلیلشان بر این عقیده ی پلید پرسیده شود، به کجروی و گمراهی می افتند، زیرا هم تورات آنان را دروغگو می داند و هم قرآن آنها را لعنت می کند. می پندارند که خدای آنان از قالبی به قالب دیگر می رود، و جانهای ازلی همانها هستند که در آدم بود و سپس به ترتیب در دیگران پدیدار شد و تا به امروز نیز ادامه دارد و پس از این نیز دنباله خواهد داشت. اگر براستی آفریننده نیز در چهره ی آفریده رخ نماید، پس چگونه می توان دریافت که کدام آفریدگار دیگری است؟! و گفتند که: فرشتگان، همان آدمی زادگانند که به پایه ی بلندی از دین آنها رسیده اند و از سر پل امتحان گذشته اند و صاف و بی آلایش شده اند.اینان فرشته اند. گاه می پنداری این گروه در برخی باورهای خود مسیحیی اند، و گاه گمان می کنی که مادی اند. می گویند: هیچ چیز حقیقت ندارد. اگر چنین باشد نباید هیچ نوع گوشتی را بخورند، زیرا به نظر آنان، چهارپایان همان آدمیانند که دگرگون شده اند، پس نباید گوشت خویشان خود را بخورند». در رجال کشی آمده است: «از امام صادق (ع) درباره ی تناسخ پرسیدند: فرمود: پس نخستین کس را چه کس نسخ کرد؟ و شاید مراد آن باشد که عقیده ی به تناسخ مبنی بر ازلی بودن ارواح است، و اگر ارواح حادث باشند امکان ندارد.

و لا بعث، و لا نشور، و القیامه عندهم خروج الروح من قالبه و ولوجه فی قالب آخر، ان کان محسنا فی القالب الأول، أعید فی قالب أفضل منه حسنا فی أعلی درجته الدنیا، و ان کان مسیئا أو غیر عارف صار فی بعض الدواب المنعبه فی الدنیا او هوام مشوهه الخلقه، و لیس علیهم صوم و لا صلوه و لا شیی ء من العباده اکثر من معرفه من تجب علیهم معرفته، و کل شیی ء من شهوات الدنیا مباح لهم من فروج النساء و غیر ذلک من نکاح الأخوات و البنات و الخالات و ذوات البعوله و أکل المیته و الخمر و الدم، فاستقبح مقالتهم کل الفرق، و لعنهم کل الأمم، فلما سئلوا الحجه زاعوا و حادوا، فکذب مقالتهم التواره و لعنهم الفرقان، و زعموا مع ذلک أن الههم ینتقل من قالب الی قالب آخر، و أن الارواح الأزلیه هی التی کانت فی آدم ثم هلم جرا، تجری الی یومنا هذا فی واحد بعد آخر، فاذا کان الخالق فی صوره المخلوق فبما یستدل علی أن أحدهما خالق صاحبه؟! و قالوا: ان الملائکه من ولد آدم کل من صار فی اعلی درجه دینهم، خرج من منزله الامتحان و التصفیه فهو ملک، فطورا تخالهم نصاری فی اشیاء، و طورا دهریه، یقولون: ان الأشیاء علی غیر الحقیقه، قد کان یجب علیهم أن «لا یأکلوا شیئا من اللحمان، لأن الدواب عندهم کلها من ولد آدم حولوا فی صورهم فلا یجوز أکل لحوم القرابات». (1) .و فی رجال «الکشی»: سئل الصادق (ع) عن التناسخ، قال: فمن نسخ الأول؟ (2) .«و لعل المراد أن القول بالتناسخ مبنی علی ازلیه النفوس و اما علی القول بحدوثها فلا». و اما آنچه در احادیث محشر وارد شده که جمله ای از گناهکاران یا نفوس اشقیا به صورت حیوانات مثل کلب و خنزیر محشور می شوند، منافاتی با استحاله ی تناسخ ندارد، بلکه از باب تجسم ملکات است به صور متناسبه، و چون در نشأه ی آخرت، نفس ناطقه، فعلیت محض است و نشأه ی منقلب شده ی تعلق نفس به بدن حیوانی نیست تا تناسخ باشد بلکه حشر با ملکات مجسمه است و از این جهت، بسا باشد در حالت واحده و زمان واحد به صور متعدده محشور شود نه آن که آن صور به طور تعاقب (3) باشد ولیکن به حسب جوهر اصلی انسان است و ادراکات او، ادراکات انسانیه است و شاید در همین نشأه، این طور تجسم ملکات ممکن باشد، چنانچه در جمله ای از روایات وارد شده که ائمه - علیهم السلام - به اجساد مثالیه نمودار شدند؛ و بالجمله تجسم اعمال به صور حیوانات ربطی به تناسخ ندارد، بلکه مراد به تناسخ،

ص: 83


1- 239. طبرسی: احتجاج، ج 2، ص 89، چاپ مطبعه النعمان، نجف، 1386 ه ق.
2- 240. رجال کشی، ج 2، ص 578، چاپ مؤسسه آل البیت، قم، 1404 ه ق.
3- 241. پی در پی.

تعلق نفس ناطقه است پس از موت به بدن عنصری دیگری در نشأه ی دنیویه، اما تعلق به بدن برزخی یا اخروی تناسخ نیست، یا آن که این نحو از تناسخ باطل نیست، و از این جهت گفته شده: «ما من مذهب الا و للتناسخ فیه قدم راسخ». (1) و حکما را براهین قاطعه بر بطلان تناسخ بسیار است و اتقن از همه آن است که نفس مجرده که حادث شد و تعلق به ماده گرفت، قوه ی (2) محضه است و تدریجا استعدادات او به فعلیت آید، و بعد از فعلیت محال است که دوباره قوه شود، زیرا که قوه و فعلیت منافات تامه دارد، بلکه هر چیز که دارای استعدادی باشد، بعد از رسیدن به کمال ممکن نیست برگردد به استعداد. مثلا جسمی که صورت منی داشته و استعداد مراتب لحم (3) و عظم (4) و امتداد در اقطار (5) را دارا بوده، پس از ترقی و کامل شدن و رسیدن به مراتب طفولیت و شباب (6) و شیخوخت (7) چگونه میسر است که از مراتب خود برگردد و دوباره طفل شود؟ توان گفت که این برهان مبادی محسوسه دارد و از جمله ی بدیهیات است. بلی توان گفت که ترقیات و فعلیات عالمی، استعداد و قوه شود برای عالم دیگری؛ مثل استعدادات دنیویه برای برزخ. و در این مختصر زیاده بر این شایسته نیست و مقصود تنبیه بر این بود که رجعت از باب تناسخ نیست و هیچ عاقلی احتمال ندهد که فلان طفل که زمان ولادت و صباوت (8) او معلوم است، روح فلان میت در بدن او حلول کرده باشد و دو مرتبه به عالم حیات دنیا آمده باشد و گوید من فلان پسر فلان هستم. عقل صریح و برهان صحیح گواهی بر کذب این دعوی دهد. مثل این که در حدود سنه ی 1260 هجری، ملاحده و زنادقه ی اسلام، مذهبی اختراع کردند، در حق شخص معلوم الحال معلوم النسب ادعای مهدویت نمودند، و این دعوای باطل را در نظر عوام و جهال به دعوای تناسخ رواج دادند و گاهی مدعی تجدید نبوت شدید و شیاطین،خیالات باطله ی او را دستاویز مقاصد فاسده ی خود قرار دادند و فتنه ی بسیاری در اسلام و مذهب شیعه نمودند، و گاهی مدعی رجعت شدند و اظهار داشتند که «ملا حسین بشرویه ای» سیدالشهداء است که رجوع کرده و «حاج محمد

ص: 84


1- 242. هیچ آیتی نیست که تناسخ در آن ریشه دار نباشد.
2- 243. استعداد و قابلیت.
3- 244. گوشت.
4- 245. استخوان.
5- 246. سه بعدی بودن.
6- 247. جوانی.
7- 248. پیری.
8- 249. کودکی.

علی بار فروشی» را مدعی شدند که شخص پیغمبر خاتم است که راجع شده. طایفه ی لاحقه ی این جماعت از خرافات سابقه خبردار نبوده، «زاد فی الطنبور نغمه» (1) شخص جاهل عامی را علم کرده، دعوای رجعت حسینی برای او کردند. دسته ی دیگری از این طایفه ی ضاله مطلق این جماعت را تکفیر می کنند و شخص دیگری را علم ساخته، اگر خواهم خرافات و مناقضات کلمات واهیه ی این گروه را از رسائل و نوشته جات مطبوعه (2) در مطابع خارجه (3) و نسخ خطیه نقل کنم از مقصود خارج خواهد بود؛ در احادیث «بداء» جمله ای نقل خواهد شد. در این مقام، غرض ابطال احتمال دعوای رجعت است، و این مذهب خبیث در ازمنه ی سابقه نیز مخترع شده و در اکثر مقاصد و مطالب متحد است با آنچه ملاحده ی آن عصر اختراع کرده بودند؛ چنانچه در غیبت صغری، جماعتی ادعای بابیت و نیابت خاصه کردند و از ناحیه ی مقدسه، توقیع شریف به لعن و تبری از آنها رسید؛ (4) از جمله شلمغانی که حال او در کتب غیبت مسطور و مشروح است، (5) و از آنها بود «محمد بن نصیر نمیری» چنانچه در کتاب «غیبت» شیخ طوسی که تقریبا نهصد سال قبل تألیف شده مزبور است که «محمد بن نصیر» قائل به تناسخ بود و مدعی شد که رسول از جانب پیغمبری است و اظهار اعتقاد به ربوبیت (6) حضرت امام علی النقی (ع) می نمود و قائل به تحلیل محارم (7) بود و عمل قوم لوط را روا می دانست و می گفت این موجب تواضع و خضوع است برای مفعول، و برای فاعل یکی از شهوات و طیبات است. (8) و این گونه خرافات در ملقنات (9) بابیه نیز مشاهده شده که در تاریخ حدوث مذهب خود در زمان سلطنت محمد شاه قاجار نوشته و تصریح کرده که جمیع محرمات در این ازمنه حلال است و طاعتی واجب نیست و قیام قیامت شده.مؤلف گوید: شرح مقالات واهیه و کلمات متعارضه ی این ملاحده را در رساله ی موسوم به «رجوع الشیاطین» نوشته ام. در هر حال، رجعت را مرابطه ای (10) با تناسخ نیست، و تناسخی

ص: 85


1- 250. آهنگ دیگری بر طنبور افزودند (طنبور نوعی ساز است).
2- 251. چاپ شده.
3- 252. چاپخانه های خارج از کشور.
4- 253. فرمان ویژه ای درباه ی لعنت کردن و بیزاری جستن از آنها داده شد.
5- 254. طوسی: کتاب الغیبه، ص 249، چاپ مکتبه نینوی الحدیثه، تهران.
6- 255. خدایی.
7- 256. حلال بودن ازدواج با بستگان نزدیک.
8- 257. طوسی: کتاب الغیبه، ص 244، چاپ مکتبه نینوی الحدیثه، تهران.
9- 258. بافته ها.
10- 259. ارتباطی.

مذهب (1) از فرق ملیین خارج (2) است. و پوشیده نباشد که آنچه در باب مسخ بنی اسرائیل و قوم موسی در قرآن مجید وارد شده و همچنین روایات وارده در باب مسوخات (3) از حیوانات و این که عبدالملک مروان بعد از هلاکت، بدن او به صورت وزغه (4) در تابوت دیده شد و همچنین حدیث غریبی که از کتاب «تسلی» شیخ نعمانی روایت شده از حضرت صادق (ع) در باب قب روح اعادی امیرالمؤمنین (ع) که ارواح آنان را به جبال «برهوت» برند:«ثم انه یصیر فی المرکبات بعد أن یجری فی المسوخ المسخوطه علیها حتی یقوم قائمنا أهل البیت فیضرب عنقه و ذلک قوله (أمتنا اثنتین...) الایه، و الله لقد أتی بعمر بن سعد بعد ما قتل فی صوره قرده فی عنقه سلسله فجعل یعرف أهل الدنیا و هم لا یعرفونه، و الله لا یذهب الأیام حتی یمسخ عدونا مسخا ظاهرا، حتی أن الرجل منهم لیمسخ فی حیاته قردا او خنزیرا و من ورائهم عذاب غلیظ»، (5) و از این قبیل، در احادیث شیعه بسیار است و ربطی به تناسخ باطل ندارد؛ بعضی از قبیل معجزات و توجه نفوس قویه ی انبیا و اولیاست؛ بعضی از باب تغیر در جسد مثالی و هویدا شدن آن بدن در عالم عنصری است، چنانچه سید مرتضی و علامه ی مجلسی در احادیث اخیر احتمال داده اند، و در بعضی موارد احتمال مسخ قلوب نیز می رود، مثل آنچه که علامه ی «طبرسی» در تفسیر خود در باب مسخ اصحاب سبت نقل کرده که بعض مفسرین گفته اند که مراد مسخ قلوب است؛ اگر چه خود فرموده این احتمال، خلاف ظاهر و مخالف قول اکثر مفسرین است و اکثر برآنند که از ابن عباس منقول است که اصحاب سبت، مسخ به صورت حیوانات مانند بوزینه و خوک شدند و خداوند آنها را هلاک کرد و این حیوانات از نسل آنها نیست. منسوخین را اکل و شرب و توالد نیست، و مسلمین اجماع دارند بر این که در این حیوانات از اولاد آدم نیست. (6) و در بعض اخبار مسخ، احتمال مسخ قلوب ظاهر است؛ چنانچه در خبری در تفسیر آیه ی کریمه ی «سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی أنفسهم» (7) از

ص: 86


1- 260. پیرو تناسخ.
2- 261. پیرو ادیان توحیدی نیست.
3- 262. جانواران مسخ شده.
4- 263. قورباغه.
5- 264. سپس از مرکبات می شود، پس از آن که در میان جانوران دگرگون شده و خشم گرفته درآید، تا آن که قائم ما خانواده به پا خیزد و گردنش را بزند، و این است آیه ی «أمتنا اثنتین» (ما را دوباره کشتی...) سوره ی غافر، آیه ی 11 - به خدا سوگند عمر سعد پس از کشته شدن به صورت میمونی شد که زنجیری به گردن داشت، و مردم دنیا را می شناخت و آنان او را نمی شناختند. به خدا سوگند این روزگار نمی گذرد مگر آن که دشمنان ما آشکارا مسخ شوند، تا آن جا که هر یکی از آنان به صورت میمون و یا خوک در آید و کیفر سختی در برابر آنهاست.
6- 265. طبرسی:مجمع البیان، ج 4، ص 493، چاپ اسلامیه.
7- 266. فصلت، 53؛ یعنی نشانه های خود را در گوشه و کنار جهان و در جانهای خودشان به آنها می نمایانیم.

حضرت صادق (ع) وارد شده که مراد به آیات انفسیه، مسخ قلوب مردم است. (1) و ملخص مقام آن که تناسخی که اجماع اهل ملت و قبله بر بطلان اوست، بیرون شدن روح انسانی است از بدن و داخل شدن در بدن عنصری حیوانی یا انسانی دیگر، و همچو امری در آیه و خبری وارد نشده و فرضا اگر بعض ظواهر هم وارد شده باشد به ادله ی قاطعه مؤول (2) خواهد بود؛ و گذشت کلام قیصری که رجعت را با تناسخ فرق بسیار است. پس دانسته شد که رجعت اشخاص در دولت قائم آل محمد به طور و نحو تناسخ نیست؛ و همچنین آنچه مذهب شیعه بر آن مستقر است آن است که مراد به احادیث رجعت، رجعت دولت به اهل حق نیست، چنانچه بعض قاصرین از قدمای امامیه تصور کرده بودند، بلکه مراد، رجعت اشخاص هست به صورتهای اولیه، مانند زنده شدن مردگان.و راجعین از اهل ازمنه ی سابقه را کسی نشناسد مگر به تصدیق معصومی؛ و اشخاصی که رجعت نمایند، موافق برهان باید به تولد و تدرج در سن مسبوق نباشند. (3) .چیزی که محل نظر و اختلاف در اخبار رجعت است این است که آیا مراد به رجعت در اخبار، زنده شدن گروهی است از مردگان و سر بیرون آوردن از قبور به اجساد عنصریه بعد از تفرق اجسام و اعضا، مانند معاد جسمانی بر مذهب عامه ی مسلمین، یا آن که مراد پدیدار شدن مردمی است از عالم غیب به عالم شهادت و تنزل از عالم مثال برزخی به عالم حسی دنیوی؟جمله ی وافره ای از ظواهر روایات، دلالت بر اول دارد و بعض اخبار و تأمل در مفاد کلمات معصومین دال بر ثانی است، و اول به مذاق علمای ظاهر اقرب است و لیکن تولید اشکال بسیاری شود؛ چنانچه بعض از آن در طی نقل کلام شیخ مفید و مناظره ی با علمای عامه، خواهد آمد؛ و مانند آنچه در باب عمرهای طولانی آن زمان و برطرف شدن آفات و امراض و جریان چشمه های عسل و روغن و امثال آنها در بعض روایات این باب وارد است که با عالم عنصریات منافات دارد.مؤلف گوید که: علمای امامیه - رضوان الله علیهم - از قدیم الأیام، رساله های عدیده در رجعت نوشته اند و کسی را نیافتم که در تحقیق این باب معترض شده باشد، غیر از عارف فقیه و محدث نبیه سرچشمه ی فیض سبحانی ملا محسن کاشانی قدس روحه در کتاب؛ عین الیقین» خود، و در رساله ی «قره العیون» در مقاله ی رابعه که معترض شرح عالم مثال شده و گفته که مثال،

ص: 87


1- 267. عبد علی بن جمعه ی حویزی: نور الثقلین، ج 4، ص 556، چاپ اسماعیلیان، قم.
2- 268. تأویل شده، به معنای دیگری بازگردانده شده.
3- 269. از مادر به دنیا نیامده باشند و دوران کودکی و جوانی را نگذرانده باشند.

عالمی است میانه ی جسمانیت و روحانیت و مقدار دارد و زمان و مکان نیز دارد، و لیکن جسم مرکب مادی نیست.بعد از این گوید: (1) .«و بهذا العالم یتجسد الأرواح و یتروح الأجساد و یتشخص الأخلاق و الأعمال و ظهور المعانی بالصور المتناسبه، و علیه نزل مشاهده [النبی] لیله المعراج صور الملائکه و الأنبیاء و النفوس البشریه من امته و حضور الأئمه عند الاحتضار، بل سؤال القبر و نعیمه و عذابه، و زیاره المؤمن أهله بعد موته، و یشبه أن یکون من هذا القبیل نزول عیسی. قال الصدوق طاب ثراه: نزول عیسی الی الارض رجوعه الی الدنیا بعد موته، لأن الله قال: «انی متوفیک و رافعک الی» و کذا ما استفاض به الأخبار عن أهل البیت (ع): ان الله سیعید قوما عند قیام المهدی ممن تقدم موتهم من اولیائه و شیعته ممن محض الایمان محضا فیفوزوا به ثواب نصرته و معونته و یتبهجوا بظهور دولته، و یعید أیضا قوما من اعدائه ممن محض الکفر محضا لینتقم منهم و

ص: 88


1- 270. با این جهان که جانها به تن در آید و تنها به جان رسد، و خویها و کردارها شخصیت و عینیت پیدا کند. و معانی هر یک با چهره ی مناسب خود پدیدار می شوند، و مسائلی چون دیدنیهای شب معراج و چهره ی فرشتگان و پیامبران و ارواح انسانی افراد امت را بر این معنا حمل باید کرد؛ و همچنین آمدن امامان به نزد کسی که در حال مرگ است، بلکه سؤال در قبر و آسودگی و عذاب قبر، آمدن مردگان به دیدار کسان خود پس از مرگ، و به نظر می آید که فرود آمدن عیسی نیز از این قبیل باشد. صدوق - که رحم برتربت پاکش باد - چنین می فرماید: فرود آمدن عیسی همان بازگشت او به دنیا پس از مرگ است، زیرا خدای بزرگ فرموده: «من زندگی تو را به پایان می رسانم، تو را به سوی خودم بالا می برم» - سوره ی آل عمران، آیه ی 55 - و همچنین روایات بسیاری داریم که از اهل بیت (ع) رسیده و می گویند خدا در زمان مهدی گروهی را که سالها پیش مرده اند و از شیعیان پاکدل و باایمان هستند، زنده می کند تا به ثواب یاری و به کمک به او برسند و از دیدن دولت او شادمان شوند. گروهی از دشمنان او را نیز که یکپارچه دشمنی با او هستند، زنده می کند تا وی از آنان انتقام بگیرد؛ آنان به کیفری که سزاوار آنند برسند و دست شیعیان او کشته شوند، و یا با دیدن بزرگی آن حضرت به خواری بمیرند. این همان «رجعت» است که تنها یاران شیعه ی ما به آن ایمان دارند، و برخی از آیات حشر و بعث را به نقل از امامان خویش به این معنا تفسیر کرده اند. در حدیثی ابی الطفیل درباره ی رجعت آمده است: امیرالمؤمنین (ع) فرمود: این دانش ویژه ای است که امت می توانند از آن بی خبر باشند و علم آن را به خدا حواله دهند. می گوید: علی (ع) آیات بسیاری را خواند و به گونه ای دلنشین تفسیر فرمود تا آن جا که ایمان من به قیامت بیشتر از ایمان من به رجعت نبود... از امام باقر (ع) درباره ی رجعت روایت شده که فرمود: «این قدرت خداست آن را رد نکن». بسیاری از اوقات میان آنچه که با چشم دیده می شود، و آنچه به خیال در می آید اشتباه رخ می دهد، با آن که دو با هم تفاوت دارند، چه بسا چیزی که در چشم حس کم آید و در خیال بسیار، و برعکس، خدای متعال فرمود: «آن گاه که خدا آنان را به هنگام درگیری در چشم شما اندک نمود و شما را پیش آنان کم جلوه داد» - سوره ی انفال آیه ی 44 - و خدای متعال فرمود: «آنان را دو برابر خویش می دیدند، گویا به راستی چنین به چشم می آیند» - سوره ی آل عمران، آیه ی 13 - در حالی که چشم حسی دو برابر آنان نبودند و تنها در چشم خیال چنین می نمودند؛ و این درباره ی خیال درست است و درباره ی حس چنین نیست، زیرا این دو جهان با هم تفاوت دارند، و این مانند آن است که در خواب می بینی که شیر می خوری و این جز با چشم علم چنین نیست، آنچه که تو دیدی که همان علم است جز به چشم خیال نیامده، و این می رساند که نه رؤیت (دیدن) لازم است با چشم سر باشد و نه چیز دیدنی. و دیدنی را از آن روی دیدنی خوانند که به چشم آمده، بلکه چون به تمام معنی در برابر انسان آشکار شده، و اگر پدیدار شدن آن با نیروی دیگری انجام گرفته باشد، باز هم دیدن بر آن راست می آید، چون صورتهایی که خفته در خواب همواره می بیند. پس روح اگر قوی باشد، بهتر می تواند صورت بیافریند،و آنچه در نظر آورده، موجوداتی خارجی هستند که خود در پیش او حاضرند، به شرط آن که توانایی و نورانیت او تا این پایه باشد.

ینالوا بعض ما یستحقونه من العقاب و القتل علی أیدی شیعته، او الذل و الخزی بما یشاهدونه من علو کلمه، و هی الرجعه التی اختص بالایمان بها اصحابنا الامامیون، و بها أولوا بعض آیات الحشر و البعث نقلا عن أئمتهم علیهم السلام.و فی حدیث أبی الطفیل فی الرجعه، قال:قال امیرالمؤمنین (ع): هذا علم خاص یسمع الأمه جهله و رد علمه الی الله. قال: و قرء علی بذلک قرائه کثیره، و فسره تفسیرا شافیا حتی صرت ما أنا بیوم القیامه أشد یقینا منی بالرجعه... الخبر.و عن الباقر (ع) فی الرجعه: «تلک القدره لا تنکرها». (1) .و کثیرا ما یقع الاشتباه بین ما یراه الانسان بعین الحس و بین ما یراه بعین الخیال مع أنهما مختلفا الأحکام، فرب قلیل فی عین الحس کثیر فی عین الخیال و بالعکس، کما قال الله تعالی: «و اذ یرکموهم اذا التقیتم فی أعینکم قلیلا و یقللکم فی اعینهم». (2) قال عزوجل: «یرونهم مثلیهم رأی العین» (3) و ما کانوا مثلیهم فی عین الحس، فما ذاک الا بعین الخیال، و هو حق فی الخیال و لیس بحق فی الحس، لاختلاف النشأتین. و هذا کما تری فی المنام اللبن تشربه، و لم یکن ذلک الا عین العلم، فما رأیته لبنا و هو علم لیس الا بعین الخیال. و هذا یظهر أن الرؤیه لیس من شرطها أن تکون بالعین لا المرثی، و انما یسمی مرئیا لکونه یحصل بالعین، بل لکونه غایه انکشاف الشیی ء، فلو وقعت غایه الانکشاف بقوه أخری کانت حقیقه الرؤیه بحالها، کالصور التی یراها النائم فی عموم اوقاته، فالنفوس اذا کانت قویه کانت اقتدارها علی الاختراع اقوی، فیکون متصوراتها موجودات خارجیه حاضره عندها بذواتها عند ما یکون درجته فی القوه و النوریه هذه الدرجه» انتهی.و حاصل مفاد این کلام آن است که محتمل است بدنهای اشخاص راجعین ابدان برزخیه باشد و مشهود برای اهل نشأه عنصریه شود، یا آن که اهل این عالم در زمان قیام قائم چون ظهور آثار قیامت شده و دوره ی عالم سفلی (4) حرکت معکوسه پیدا کرده و شمس از مغرب طالع نماید [شود] اجسام و اشخاص عالم برزخ را در همین عالم مشاهده نمایند، لکن بعین الخیال. و احتمال اول به الفاظ وارده ی در احادیث باب، اقرب است، مانند لفظ اعاده و رجوع، اگرچه با

ص: 89


1- 271. مجلسی: بحارالأنوار، ج 53، ص 74؛ عیاشی: تفسیر، ج 2، ص 114.
2- 272. انفال، 44.
3- 273. آل عمران، 13.
4- 274. جهان پایین.

الفاظ جمله ای از اخبار رجعت بکله آیات که مانند احیاء و اماته و قتل و موت باشد ظاهرا منافرت و منافات دارد، نه این که مراد این باشد که رجعت در عالم برزخ است، زیرا که برزخ اختصاص به معنی نفوس دون بعض ندارد و صریح اخبار و کلمات علمای اخیار آن است که رجعت مختص به بعض نفوس قویه است و عام نیست. و چون اشخاص راجعین بنابراین، اجسام برزخیه دارند لا محاله مأکل و مشرب و لباس ایشان از همان عالم خواهد بود و تخلف نخواهد کرد اخلاق و عقاید و ملکات آنها از آنچه در زمان حیات بوده، چنانچه در برزخ هم توبه و رجوع و تغییر وضع نیست و سعدا و اشقیا بر همان وضع اول باقی خواهند بود؛ نه اهل سعادت در رجعت اشقیا شوند و نه عکس، زیرا که نفوس ناطقه به مرتبه ی فعلیت محضه رسیده و از قوه بیرون آمده. و تحقیق مطلب در کتب علمیه برهانی است؛ بنابراین، شبهه ای که بعضی از علمای عامه القا کرده، مندفع است؛ چنانچه شیخ مفید در کتاب «فصول» ذکر نموده که:«یکی از شیوخ معتزله سؤال کرد از یکی از مشایخ حدیث امامیه که شما طایفه ی امامیه قائل به رجعت اموات هستید در زمان قیام مهدی برای تشفی نفوس مؤمنین و انتقام از کفار، چنانچه در بنی اسرائیل واقع شده، و تمسک جویید به آیه ی کریمه ی «ثم رددنا لکم الکره و أمددنا کم باموال و بنین»، (1) پس چگونه ایمن هستید از این که توبه کند یزید بن معاویه و ابن ملجم در زمان رجعت و برگردند از کفر و گمراهی و اطاعت امام نمایند؟ پس بر تو واجب شود دوستی آنها و قطع به ثواب برای آنها، و این نقض بر مذهب شیعه است در قول به رجعت. پس متحیر ماندن آن شیخ شیعی در جواب و گفت: رجعت به نص ائمه (ع) ثابت شده و در این باب حدیثی نرسیده. و شیخ مفید دو جواب از این شیعه فرموده:یکی آن که، اگر چه عقل منعی از امکان این معنی ندارد از باب آن که در مقدورات الهیه ممکن است، ولی چون ادله ی سمعیه بر خلود این گونه اشخاص وارد است، احتمال سعادت و صلاح در حق آنها نرود؛ و دیگر جواب آن که چون غرض از رجعت، انتقام از کفار است پس واجب است که توبه ی آنها وقت عذاب قبول نشود، چنانچه خداوند در جواب فرعون فرموده: «آلان و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین». (2) پس حال اهل رجعت مانند حال اهل آخرت است که ابدا قبول توبه ی آنها نشود، زیرا که ایشان مانند ملجأ به فعل (3) هستند.

ص: 90


1- 275. اسراء، 7؛ یعنی دوباره نوبت را به شما و با دارایی و فرزندان شما را کمک کردیم.
2- 276. یونس، 91: آیا اکنون (توبه می کنی) با آن که پیش از این نافرمانی کردی و از تبهکاران بودی؟
3- 277. ناگزیر و بی اختیار در کار خویش.

و الحکمه (1) تمنع من قبول التوبه أبدا، و وجب اختصاصها ببعض اوقات، و هذا هو الجواب الصحیح علی مذهب أهل الامامه، و قد جاءت به آثار متظاهره عن آل محمد - علیه و علیهم السلام - فروی منهم فی قوله تعالی: «یوم یأتی بعض آیات ربک لاینفع نفس ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیرا قل انتظروا انا منتظرون» فقالوا: «هذه الآیه هو القائم (ع)، فاذا ظهر لم یقبل توبه المخالف.» (2) انتهی.و این کلام متین ظاهر است در آنچه تحریر شد که عالم ظهور حجت و رجعت فی الجمله برزخیت دارد و از مقدمات قیامت است، زیرا که انقلاب عالم دفعه واحده و به طور طفره واقع نشود، و عوالم بایستی اتصال داشته باشد. پس اواخر زمان دنیا متصل است به اوایل ازمنه ی برزخ کلی، و برزخ هم لا محاله صاحب مراتبی است که اوایل آن خیلی شباهت تامه به دنیای عنصری دارد، و جمله ای از مشکلات و غرایب احادیث رجعت و ظهور دولت حقه به این بیان منحل شود؛ مثل این که عمرهای آن زمان طولانی شود و اوضاع عالم منقلب شود و اهل فتنه و فساد باقی نمانند و ارض طاهر شود و هکذا، زیرا که این امور با انقلاب فی الجمله در نشأه (3) استعجابی (4) ندارد. و شبهاتی دیگر در رجعت ذکر کرده اند مخالفین، که با اجوبه ی صحیحه شیخ مفید در «مسائل سرویه» و سید مرتضی در «رسائل زاریه» ذکر کرده اند که هر کس خواهد رجوع به مجلد سیزدهم «بحارالانوار» در اواخر باب رجعت بنماید و تصدیق کند به آنچه ما نوشتیم که عقیده ی حقه ی همه ی بزرگان شیعه و قدمای ایشان است، و شخص دانشمند، آگاه شود که تصویر تعدد رجعات که در جمله ای از اخبار است، از مؤکدات این معنی است؛ مانند حدیثی که در کتاب «منتخب البصائر» است که شیطان در زمان رجعت کشته شود به دست رسول خدا، و در آن زمان معبودی برای مردم غیر خداوند نباشد. و این حدیث شریف صریح است در این که زمان رجعت برزخیت دارد، و زمان مهلت شیطان، منقضی شده. و نیز در همین حدیث، تصریح به رجعت تمامی ائمه دارد، و روایات متظافر است بر

ص: 91


1- 278. حیکمت الهی از پذیرفتن توبه ی چنین کسانی خودداری می کند، و پذیرش توبه تنها به برخی از اوقات اختصاص دارد. این پاسخ بر مذهب امامیه درست است و روایات پی در پی از آل محمد (ع) رسیده، مثلا درباره این آیه که: «روزی که برخی از نشانه های پروردگار تو برسد، جانی را که ایمان نیاورده، یا در ایمان خود نیکی به دست نیاورده، دیگر ایمان سود ندهد. بگو چشم به راه باشید که ما نیز منتظریم» انعام، 158. فرموده اند: این آیه درباره ی حضرت قائم (ع) است که چون آشکار شود، توبه ی مخالفان را نمی پذیرد.
2- 279. شیخ مفید: الفصول المختاره من العیون و المحاسن، ص 117 - 115.
3- 280. دگرگونی در جهان.
4- 281. شگفتی.

این که اول راجع حسین بن علی (ع) است، و با او رجوع کند امیرالمؤمنین (ع)؛ و تربیتی معین از برای رجعت باقی ائمه ی طاهرین به دست نیامده، و احادیث بسیاری در نزول ملائکه در زمان رجعت و انتقام از قتله ی (1) سیدالشهداء (ع) و انتصار آن مظلوم وارد شده، و شاید توان گفت متواتر است. در این رساله به جمله ای قناعت کنیم و آنچه از مدالیل (2) استفاده شود اشاره نماییم؛ از جمله حدیث مشهور در کتب که اصل [آن] در «خرایج» راوندی است از حضرت باقرالعلوم (ع) که:«سیدالشهداء (ع) اندکی پیش از شهادت، به اصحابش خبر داد که جدم پیغمبر به من خبر داد که تو به عراق خواهی رفت و کشته شوی با گروهی که الم آهن را نیابند، در سرزمینی که «عموراء» نامیده شود. برخورند با هم پیغمبران و اوصیای ایشان. به خدا قسم اگر این گروه ما را بکشند ما بر پیغمبر وارد شدیم. پس درنگ کنم آن قدر که خدا خواهد. و اول کسی که سر از زمین بیرون آورد، من هستم، و بیرون آیم بیرون آمدنی که موافق با خروج پدرم امیرالمؤمنین (ع) باشد و قیام قائم، و در حال زندگی رسول خدا، و فرود آید گروهی از ملائکه ی آسمان از نزد خدا که هرگز به زمین فرود نیامده باشند، و فرود آید بر من جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و محمد و علی و برادرم و هر کسی که خدا بر او منت گذارده بر مرکبهای پروردگاری و شترهایی از نور که مخلوقی بر آنها سوار نشده، و پیغبر علم خود را حرکت دهد و او را به دست قائم و شیعیانش دهد، و من درنگ نمایم آنچه خدا خواهد، پس بیرون آید چشمه ای از روغن از مسجد کوفه و چشمه ای از شیر و چشمه ای از آب... تا آخر خبر.و از فقرات این حدیث شریف، انقلاب عالم دنیاوی هویداست. و آنچه در این خبر است از التقای پیغعبران و اوصیای ایشان، مطابق با روایات مرور موسی و عیسی و نوح و اسماعیل و غیر ایشان به زمین کربلاست.و در «تهذیب» طوسی وارد است که: زمانی که امیرالمؤمنین (ع) به زمین کربلا نزول فرمود، گفت: در این زمین، دویست پیغمبر و دویست سبط (3) از اولاد انبیا شهید شده با همراهان. (4) .و اما تسمیه ی به «عموراء» در کتب لغت در اسامی زمین کربلا، مشهور نیست؛ شاید سابقه به

ص: 92


1- 282. کشندگان.
2- 283. معنای آنها.
3- 284. فرزند و نواده.
4- 285. تهذیب شیخ طوسی، ج 6، ص 72.

این اسم نامیده می شده. در هر حال از حدیث بس آشکار است که تا به حال این گونه وقایع واقع نشده.و در کتاب «منتخب البصائر» وارد است که: کنانی گفت: پرسیدم از امام باقر العلوم (ع) و عرضه داشتم: خوش ندارم نام برم مسئله ی خودم را. جواب گفت: از کرات پرسش داری؟ گفتم: بلی. فرمود: «تلک القدره لا تنکرها الا القدریه، لا تنکر تلک القدره لا تنکرها، ان رسول الله أتی بقناع من الجنه علیه غدق یقال له سنه فتناولها رسول الله سنه من کان قبلکم». (1) .چون آشکارا گفتن امر رجعت، خلاف مذهب عامه بوده، یا آن که از امور غریبه بوده که عامه ناس تصدیق به آن نمی نموده. و «قناع» طبق بافته شده از لیف خرما است. و در خبر اشاره به اخبار الهی است که آنچه در امتهای گذشته واقع شده در امت مرحومه ی اسلامیه واقع خواهد شد؛ و چون رجعت در امتهای سابقه واقع شده، در این امت نیز واقع خواهد شد.و در «بصائر الدرجات» صفار روایت شده از امام صادق (ع) که گفت:«خداوند را شهری است از پس دریا که مساحت آن شهر به مقدار چهل روز از سیر آفتاب است. در آن شهر گروهی هستند که هرگز نافرمانی خدا نکرده و نشناسند شیطان را و ندانند خلقت او را. ملاقات کنیم با ایشان هر زمانی، و می پرسند از حوایج دینیه ی خود و خواهش دعا نمایند، و ما تعلیم کنیم ایشان را، و پرسش نمایند از «قائم» ما که چه هنگام ظاهر شود، و در ایشان عبادت و اجتهاد شدیدی است. شهر ایشان را درهایی است عرض هر درصد فرسخ است. مر ایشان را تقدیس و اجتهاد شدیدی است. اگر ببینید ایشان را، کوچک شمارید کارهای خود را. نماز گزارد مردی از آنها یک ماه که سر بلند نکند از سجده ی خود. طعام ایشان تسبیح و لباسشان ورع (2) است. روهای ایشان درخشنده به نور است. هرگاه ببینند از ما یکی را، نگاه دارند او را و مجتمع شوند نزد او و بردارند خاک قدمگاه او را، و تبرک به او جویند. مر ایشان را آوازی است هنگام نماز مانند آواز باد وزنده. در ایشان جماعتی هستند که نگذاشته اند سلاح خود را به کنار، از زمانی که انتظار می کشند قائم اهل بیت را. از خدا خواهند که بنماید قائم را به ایشان، و هر یکی از ایشان به هزار سال رسد. هرگاه ببینی ایشان را خواهی دید خشوع و تضرع و طلب آنچه نزدیک کند به سوی خدا. هرگاه چندی نبینند ما را، گمان کنند که این از خشم خداست. نگرانند اوقاتی را که می آمدیم آنها را در آن اوقات. دلتنگ

ص: 93


1- 286.
2- 287. پرهیزگاری.

و خسته نشوند. تلاوت نمایند کتاب خدا را و آن طور که ما به ایشان آموخته ایم. و در آنچه ما به ایشان آموخته ایم، چیزهایی است که اگر خوانده شود بر مردم، هر آینه کافر خواهند شد به او، و انکار خواهند نمود، سؤال می کنند ما را از چیزهایی از قرآن که نمی شناسند آنها را. چون بیان کنیم برای ایشان منشرح شود سینه های ایشان از آنچه می شنوند از ما، و مسئلت کنند از خدا برای ما طول بقا را، و این که از دست ایشان نرویم. و می دانند که منتی است که از خداوند بر ایشان در آنچه ما تعلیم کنیم ایشان را بزرگ، و مرایشان راست خروجی با امام. هنگامی که برخیزند، پیشی گیرند اصحاب سلاح از ایشان، و درخواست نمایند از خدا که بگرداند ایشان را از کسانی که یاری جوید برای دین خود به ایشان. در ایشان هست کهل ها (1) و جوانان. هرگاه ببیند جوانی از ایشان کاملی را، بنشیند پیش روی او مانند بنده ای که نزد مولای خود بنشیند. برخیزند تا فرمانش ندهد. برای ایشان راهی است که ایشان داناترین مردمانند به جایی که امام می خواهد. و هرگاه فرمان دهد امام به ایشان کاری را، قائم شوند به آن کار تا به غیر آن امر کند. هرگاه وارد شوند به میانه ی مشرق و مغرب از مردم، فانی سازند آنها را در یک ساعت. چاره نکند آهن در ایشان و کارگر نشود، و مرایشان راست شمشیرهایی آهنی غیر این آهن دنیا. هرگاه بر کوهی زنند دو پاره کند آن کوه را. چنگ کند امام با ایشان هند و دیلم و کرک که نواحی شام است و ترک و روم و بربر و میانه ی جابرس تا جابلق و آن دو شهری است که یکی به مشرق و دیگری به مغرب. نیایند اهل دینی را مگر این که بخوانند ایشان را به دین اسلام و به اقرار به محمد (ص). و هر که اقرار نکند به اسلام، بکشند او را، تا نماند میانه ی مشرق و مغرب و مادون جبل کسی جز آن که اقرار کند». (2) .مؤلف گوید: موافق مضامین شریفه ی این حدیث، احادیث بسیاری وارد است که مفاد همه این است که در زمان رجعت، اشخاص بسیاری از عالم مثال بلکه موجوداتی از آن عالم به عالم دنیوی هویدا شود. مردم آن زمان، آن اشخاص را به عین بصر مشاهده نمایند. و بعید نباشد که جمع میانه ی اخبار باب به این نحو شود که امواتی از قبور زنده شوند و اشخاص دیگری از عالم مثال فرود آیند و فرشتگان از عالم آسمانی امداد کنند، و غرض تکمیل مردم ناقص و انتقام کشیدن از ظالمین برای مظلومین باشد، و خصوصا خونخوای سیدالشهداء (ع) که عایه القصوای در رجعت است. و مخفی نیست که «جابلقاء» و «جابر ساء» که

ص: 94


1- 288. پیران.
2- 289. صفار: بصائر الدرجات، ص 492 - 490، چاپ کتاب 1380 ه ق.

در این حدیث ذکر شده و در احادیث مستفیضه ی دیگر، از شهرهای جسمانی عالم مثال است، و تثنیه ی این دو بر حسب تعدد عالم مثالی است که یک مثال مقدم است بر عالم دنیا و یکی مؤخر، که این دو عالم را اهل معرفت، برزخ غیبی و برزخ محالی خوانند. و در هر حال اشخاص زمان رجعت، بایستی در نظر مردم آن زمان مجهول النسب و غیر معلوم الولاده باشند، و به قواعد عقل و نقل ممکن نیست شخص معلوم النسب گوید: من فلان پسر فلانم، رجوع کرده ام؛ مگر به مذهب زندقه ی تناسخیه (1) که کفر آنها نزد ارباب ملل بدیهی است و عوام شیعه هرگاه تأمل در این اوراق به نظر انصاف نمایند، بطلان دعاوی فاسده ی ملاحده ی این زمان نیکو فهمند، و الله الهادی. (2) .

ص: 95


1- 290. آیین کفرآمیز تناسخ.
2- 291. خدا راهنماست.

الحدیث 10

اشاره

ما رواه قطب المحدثین محمد بن علی بن شهر آشوب فی «المناقب» من کتاب «التخریج باسناده عن ابن عباس، قال: رأیت الحسین (ع) قبل أن یتوجه الی العراق علی باب الکعبه و کف جبرئیل فی کفه و جبرئیل ینادی: هلموا الی بیعه الله عزوجل (1) .

ترجمه

عبدالله پسر عباس گفت: دیدم حسین را پیش از آن که رو کند به سوی عراق بر در کعبه، و سر پنجه ی جبرئیل در سر پنجه ی او بود و آواز می داد مردم را که بیایند به سوی پیمان بستن با خدا.

بیانات

ایمان و اذعان به وجود ملائکه و نزول آنها به عالم سفلی مثل سایر عقاید ضروریه است «و المؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله» (2) و اعتقاد اجمالی در این باب کافی است، و لیکن مراتب ایمان مختلف است و مؤمنین درجات متفاوته دارند و مشارب متعدده (3) ، و عامه ی ناس (4) از عالم جسمانی عنصری قدمی بالاتر نگذارند، حتی آن که شاید در جهله ی (5) اسلام بعضی باشند که ملایک (6) را اجسام عنصریه ی مادیه انگارند و غایبه ی از حس بصری و به قول

ص: 96


1- 292. ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 53 - 52، چاپ علمیه ی قم.
2- 293. بقره، 285: و مؤمنان،همه به خدا و فرشتگان و کتابها و رسولان او ایمان آورده اند.
3- 294. گرایشهای گوناگون.
4- 295. توده ی مردم.
5- 296. نادانان.
6- 297. فرشتگان.

«سوفسطائیه» (1) ملتزم (2) شوند، و این گمان در طرف تفریط واقع شده، مثل گمان فلاسفه که ملایک جواهر مجرده و نفوس کلیه و جزئیه هستند و بهره از حدیث تجسم (3) ندارند که در طرف افراط است. بلکه موافق تحقیق، رأی عرفای شامخین و حکمای اسلامیین است که ملائکه مراتب و درجات دارند و در مرتبه ای اجسام نورانیه دارند و در بعض مراتب، تجسم منتهی به جسم عنصری نیز می شود؛ مثل آنچه در احادیث معتبره وارد شده که حسنین - علیهماالسلام - را دو تعویذ (4) بود که در جوف (5) آن، نرمه ی پر جبرئیل بود. و اما آنچه در کلمات بعضی علمای اسلام وارد شده که اجنحه ی ملائکه (6) عبارت و استعاره است از قوای ادراکیه بر معارف الهیه، و تعدد اجنحه عبارت است در آیه ی مبارکه ی «اولی أجنحه مثنی و ثلاث و رباع» (7) از اختلاف درجه و مراتب معرفت به زیاده و نقصان در ادراک، چنان که در کلمات شیخ مفیدالدین ابن میثم، شارح نهج البلاغه واقع شده، پس از اقوال جزاف (8) و اعتساف (9) است، یا آن که قابل تأویل به مراتب معنویه ی ملائکه است به طوری که منافی ظاهر تجسم نباشد، زیرا که تجسم ملائکه در احادیث متواتره، محل شک و انکار نیست، بلکه توان گفت از ضروریات دین اسلام است. چیزی که هست تجسد و تجسم (10) ملک غیر از اجسام عنصریه ی قابله از برای کون و فساد (11) است، و شاید اجسام اولیه ی ایشان که بر او مخلوق شده اند غیر از اجساد مرئیه ی متمثله ی آنها باشد، چون ملائکه را از پرتو قدرت الهی بر تجسم به اشکال حسنه است؛ چنان که در احادیث کثیره وارد شده که جبرئیل، متمثل می شد برای خاتم الانبیاء (ص) به صورت دحیه ابن خلیفه ی کلبی که از مرمان با صباحت (12) آن زمان بود، و در لیله المعراج پیغمبر اکرم او را مشاهده نمود با ششصد بال. (13) و در احادیث دیگر وارد شده که در تمام عمر، رسول اکرم او

ص: 97


1- 298. گروهی که در گذشته بودند و همه چیز را دروغ و خواب و خیال می دانستند.
2- 299. پای بند.
3- 300. سخنی از جسم بودن.
4- 301. افسون و دعا.
5- 302. درون.
6- 303. بالهای فرشتگان.
7- 304. فاطر، 1 (دارای بالهای دوتایی و سه تایی و چهار تایی).
8- 305. گزاف و بی حسابی.
9- 306. زورگویی و ادعای بی دلیل.
10- 307. جسم و بدن داشتن.
11- 308. پیدایش و مرگ.
12- 309. زیبایی. ابن اثیر: اسد الغابه، ج 2، ص 130، دار احیاء التراث العربی، بیروت 1377 ه ق.
13- 310. طبری: محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، جزء 27، ص 27.

را دو مرتبه در صورت اصلیه مشاهده فرمود: یکی در لیله المعراج و دیگری در کوه حراء که در مکه واقع است. و چون ظاهر شد جبرئیل به صورت اصلیه ی خود، پر نمود افق را از مشرق تا مغرب. و هرگاه بخواهیم به شرح اجسام و اشکال ملائکه و عظمت اجساد ایشان و اطوار ایشان بپردازیم و نقل احادیث کنیم، از مقصد «الأربعین الحسینیه» خارج خواهیم شد. بهتر آن که قناعت کنیم به آنچه مهم از معرفت احوال ملائکه است.شبهه ای نیست در این از برای روحانیین که فرشته نامیده شدند در زبانی، نفوس مجرده (1) است که دارای نطق و حیات هستند، و از برای آنها اجسام نورانیه که از سنخ اجسام کثیفه ی عنصریه (2) نیست نیز ثابت است، و شاید مراتب از برای آنها باشد که بعضی از تجسم ارفع و اعلی (3) باشند که در اصطلاح حکما، عقل محض و مجرد نام دارد. و مضایقه (4) نباشد که در لسان شرع اقدس جمله ای از قوی و طبایع ملائکه نامیده شده باشند؛ چنانچه در خبر است که هر قطره ی بارانی را ملائکه از آسمان فرود آورد (5) و دیگر بالا نرود. و کثرت و عدد ملائک از حصر و عد (6) بیرون است: «و ما یعلم جنود ربک الا هو» (7) و در خبری وارد شده در مقام بیان کثرت که بنی آدم عشر (8) جن است، و جن و بنی آدم عشر حیوانات بری، و حیوانات بری (9) عشر حیوانات بحری (10) ، و تمامی آنها عشر ملائکه ی بحر، و تمامی آنچه گفته شد عشر ملائکه ی زمین، و تمامی آنها عشر ملائکه ی آسمان اول، و تمامی، عشر ملائکه ی آسمان دویم و به همین نسبت است تا آسمان هفتم، و تمامیی ملائکه آسمانها در مقابل املاک (11) کرسی اندک است، و همچنین نسبت به ملائکه ی عرش. و در آسمان موضع قدمی نباشد مگر آن که ملکی ساجد یا راکع یا قائم باشد و همه مشغول تسبیح و تقدیس، و مدت عمر و عبادت ایشان غیر محصور، و همه متقرب به سوی خداوند شوند به ولایت اهل بیت رسالت و به لعنت بر دشمنان

ص: 98


1- 311. جانهای برتر از ماده.
2- 312. اجسام زبر و دارای عناصر.
3- 313. بالاتر.
4- 314. دشواری.
5- 315. مجلسی: بحارالأنوار، ج 59، ص 372.
6- 316. شمردن و به اندازه در آمدن.
7- 317. مدثر، 31 (سپاه پروردگار تو را جز خود او کسی نمی شناسد).
8- 318. یک دهم.
9- 319. خشکی.
10- 320. دریایی.
11- 321. در برابر عرش و مقصود فلک ستارگان است.

ایشان (1) معصیت و نافرمانی در جبله ی (2) ایشان نیست. ترقیات و استکمالات تدریجیه ندارند، زیرا که کمالات ایشان بالفعل است و از برای ایشان بالهای متعدده باشد. (3) و قد یقال ان أجنحه الملائکه انما ینزل بها الی من هو دونها، و لیس لها قوه یصعد بها

ص: 99


1- 322. مجلسی: بحارالأنوار، 176 - 59.
2- 323. سرشت.
3- 324. به پا ایستاده و نگاهی به بالا نمی اندازد، میان او و خدا هفتاد پرده ی نور است، که اگر به هر یک از آنها نزدیک شود، می سوزد. در برابر او لوح محفوظ نهاده شده، که هرگاه خدا درباره ی یکی از کارهای آسمانی یا زمینی اجازه دهد، آن لوح بالا می رود و به سینه ی آن زده می شود؛ اگر کار من باشد، به من فرمان می دهد، و اگر کار میکائیل باشد و یا عزرائیل، آن را به او می رساند. گفتم: ای جبرئیل! تو مأمور چه کاری هستی؟ گفت: مأمور بادها و زندگی. گفتم: میکائیل مأمور چه کاری است: گفت: مأمور گیاهان. گفت ملک الموت مأمور چه کاری است؟ گفت: گرفت جانها، و من فکر کردم که این فرشته برای اعلام خبر قیامت آمده است. یکی از عارفان می گوید: کار ویژه ی جبرئیل وحی و آموزش و رسانیدن سخن خداست، و کارهای دیگر را در کنار آن انجام می دهد. او با نیروی اندیشه ارتباط ویژه ای دارد و واسطه ی دریافتن معانی با الهام و گذشتن مطلب بر دلهاست، و میکائیل روزی و خوراک را در دست دارد، و کار ویژه ی او خوراک دادن و رشد دادن است و با نگهداری و حفظ ارتباط دارد، و اگر او نبود، رشد و پرورش و کمالات نبود. اسرافیل همان فرشته ای است که شیپور (قیامت) را در دست دارد. در روایتی آمده است: جبرئیل مأمور جنگها و پیامبران است، و میکائیل مأمور هر برگی است که می روید، و هر چکیده ی بارانی است که فرو می ریزد، و میکائیل میانجی مورد اعتماد خدا و آنان است. از ابن عباس نقل شده: عبدالله بن سلام در کنار پرسشهای دیگر خود از پیامبر (ص) پرسید: چه کسی به تو خبر داد؟ گفت: جبرئیل. گفت: از که؟ گفت: از میکائیل. گفت: از که؟ گفت: از اسرافیل، گفت: از که؟ گفت: از لوح محفوظ. گفت از که؟ گفت: از قلم... تا آخر روایت. پس، از این روایات جایگاه اسرافیل و برتری او آشکار شد. اگر باز هم برای تو چیزی پوشیده ماند، در کتاب «اربعین» قاضی سعید قمی نیک بیندیش.

فوق مقامها، فاذا نزلت بها من مقامها الی دون، رجعت علوا الی مقامها و لا یتعداه، و الیه اشیر فی قوله تعالی: «و ما منا الا و له مقام معلوم»، فاجنحتها للنزول لا للصعود، و لهم مدارج و معارج یعرجون علیها، و لا یعرج الا من نزل، فعروجهم رجوع الی المقام الأول، و لا یعصون الله ما أمرهم، و هم مجبولون علی الاطاعه، اذا المعصیه مخالفه القوه السافله للعالیه فیما لها أن یفعل للغرض الأعلی عند تخالف الأغراض، و ذلک انما یتصور فیما یترکب ذاته من قوی و طبایع متضاده، و الملائکه متنزهون عن ذلک سیما العلیون، بل هم للمبدأ الأعلی بمنزله الجوارح للانسان، مقهورون تحت ارادته، بل لیس لهم وراء اراده الحق الأول، و هم مع ذلک خائفون و جلون، کأن عباداتهم معاصی، تذللوا لعظمه الحق و حیاء من قهاریته، یخافون ربهم من فوقهم و هم من خشیته مشفقون، و ذلک لکونهم ذوی شعور و ادراک، و یمکن أن یتصور لهم او لبعض طبقاتهم تخیلات و همیه توجب انحطاط درجتهم و مکثهم فی العالم السفلی دهرا مدیدا و سلب اجنحتهم التی توجب العروج الی المقام الأول، و ترقیهم بعد ذلک بتوسط النفوس القویه و الأرواح النوارنیه، و علیه ینزل بعض ما ورد فی اخبارنا من قصه فطرس علی ما فی «البصائر» ان ولایه علی (ع) عرض علی الملائکه فقبلوها الا فطرس فکسر الله جناحه، فلما ولد الحسین (ع) و هبط جبرئیل و حمل معه، شفع له جبرئیل عند النبی (ص) فعرض

ص: 100

النبی علیه الولایه فقبلها فامره بالتمسح بمهدا الحسین و دعا له النبی، فطلع له جناحه فرجع الی مقامه (1) .و یقرب منه ما فی «اکمال الدین» من قصه «دردائیل» فی حدیث «المفضل» سمی ذلک الملک ب «صلصائیل». و روی قصه فطرش عن جامع البزنظی کما فی «السرائر» (2) و رواه فی «المناقب» عن «المسأله الباهره» بزیاده یسیره من تعلیقه بأشفار عینیه و تحته دخان منتن غیر منقطع؛ و هو لا ینطبق علی اصولنا، فلابد من طرحه أو تأویله.

فائده

اسماء الملائکه اسماء اسلامیه معربه اعجمیه و لیست بعربیه. قال «ابن جنی»: اصل جبرئیل «کوریال» فغیر بالتعریب و طول الاستعمال الی ما تری، و فیه ست لغات: کسر الجیم و الراء و فتحهما مع الهمز و بدونه، و فیه لغات أخر معروفه... و قیل: «جبر» فی السریانیه هو العبد و «ایل» هو الله و «میک» بمعنی عبید، فمعنی جبرئیل عبدالله، و میکائیل عبیدالله، و قیل: «ایل» الله بالعبرانیه، و قیل: اسم جبرئیل خادم الله فی الملائکه.و منه فی «معانی الأخبار» جبرئیل بعبد الله و میکائیل بعبیدالله و کذلک اسرافیل، و الملائکه المقربون هؤلاء الاربعه باضافه عزرائیل.و فی خبر المعراج: قال جبرئیل: أقرب الخلق الی الله أنا و اسرافیل (3) .و فی خبر: «ان الله اختار من الملائکه هؤلاء الأربعه».و اختلفت الأخبار فی التفضیل بین جیرئیل و اسرافیل، فروی أن جبرئیل أفضل الملائکه و امام اهل السماء و انه سید الملائکه و انه مؤکل به حاجات العباد و أنه امین الله علی وحیه و مطاع فی اهل السموات، و لکن یظهر من اکثر الأخبار العامیه و الخاصیه تقدم اسرافیل علی جبرائیل، ففی الخبر المروی فی تفسیر «القمی» و نقله بعض المشایخ عن «مدینه العلم» للصدوق عن الصادق (ع): أنه حاجب الرب و اقرب خلق الله منه، و أن بینه و بین جبرئیل مسیره الف عام.و روی البیهقی فی «شعب الایمان» و رواه فی «الدر المنثور» عن عده کتب عن ابن عباس قال: بینا رسول الله و معه جبرئیل یناجیه اذا انشق افق السماء، فاقبل جبرئیل یتضائل، و یدخل

ص: 101


1- 325. صفار: بصائر الدرجات، ص 68، چاپ شرکت چاپ، 1380 ه ق.
2- 326. ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 74، چاپ علمیه قم.
3- 327. مجلسی: بحارالأنوار، ج 18، ص 327؛ تفسیر القمی، ص 376 - 375.

بعضه فی بعض و یدنو من الارض، فاذا ملک قد مثل بین یدی رسول الله (ص) فقال: یا رسول الله! ان یقرئک السلام و یخیرک بین أن تکون نبیا ملکا و بین أن تکون ملکا عبدا، فأشار الیه جبرئیل أن تواضع، فعرفت أنه لی ناصح، فقلت: عبد نبی، فعرج ذلک الملک الی السماء، فقلت: یا جبرئیل قد کنت اردت أن أسألک عن هذا فرأیت من حالک ما شغلنی عن المسأله، فمن هذا یا جبرئیل؟ قال: هذا اسرافیل، خلقه الله یوم خلقه بین یدیه صافا قدمیه لا یرفع طرفه، بینه و بین الرب سبعون نورا، ما منها نور یدنو منه الا احترق، بین یدیه اللوح المحفوظ، فاذا أذن الله فی شیی ء من السماء و الارض ارتفع ذلک اللوح فضرب جبهه فینظر فیه، فان کان من عملی أمرنی و ان کان من عمل میکائیل امره به و ان کان من عمل عزرائیل امره به. قلت: یا جیرائیل علی ای شیی ء أنت؟ قال: علی الریاح والحیوه. قلت: و علی أی شیی ء میکائیل؟ قال: علی النبات. قلت: علی أی شیی ء ملک الموت؟ قال: علی قبض الانفس، و ما ظننت أنه هبط الا لقیام الساعه.قال بعض العارفین: و الفعل الخاص بجبرئیل هو الوحی و التعلیم و تأدیه الکلام من الله و سایر افعاله یصدر عنه بالعرض، و له ارتباط مع القوه النطقیه، و هو واسطه استفاده المعانی بالالهام و الالقاء فی الروع، و اما میکائیل فهو صاحب الأرزاق و الأغذیه، و فعله الخاص اعطاء الرزق بالتغذیه و التنمیه، و له ارتباط مع الحفظ و الامساک، و لو لم یکن هو لم یحصل النشو و النماء و الترقیات، و اما اسرافیل فهو صاحب الصور.و ورد فی خبر: أن جبرئیل صاحب الحرب و صاحب المرسلین، و اما میکائیل فصاحب کل ورقه تنبت و کل قطره تسقط، و اما اسرافیل فأمین الله بینه و بینهم.و عن ابن عباس: سئل عبدالله بن سلام عن النبی فیما سأله: من أخبرک؟ قال: جبرئیل. قال: عمن؟ قال: عن میکائیل. قال: عمن؟ قال: عن اسرافیل. قال: عمن؟ قال: عن اللوح المحفوظ. قال: عمن؟ قال: عن القلم... الخبر.فظهر من هذه الأحادیث تقدم مرتبه اسرافیل و افضلیته، و ان خفی علیک بعض الامر فعلیک بالتأمل فیما سطره المحقق الفرید القاضی العارف السعید القمی فی أربعینه.

تنبیه

از این بیانات نمودار شد که ملائکه ی روحانیین، اجسام نورانیه ای هستند که همه کس نتواند مشاهده ی آنها نماید به حس بصری، و از این جهت در مجلس وحی، غیر از رسول اکرم

ص: 102

احدی از حاضرین مشاهده ی جبرئیل نمی نمود مگر بر وجه اعجاز و توجه نفوس قویه ی انبیا و اولیا. چون ملائکه از موجودات نشأه ی دیگر است [اند] و از این جهت گفته شده که نزول ملائکه، استعاره (1) و کنایه (2) از صعود نفس نبوت و مشاهده ی عالم ملکوت است.و اما آنچه در تفاسیر عامه وارد شده که «سامری» مشاهده نمود جبرئیل را و قبضه ی خاک از تحت رمکه ی جبرئیل برداشت و دانست که این فرس حیات است (3) پس خالی از اشکال نیست، و به این جهت بعض مفسرین انکار کردند که مراد به رسول در آیه ی مبارکه ی «فقبضت قبضه من أثر الرسول» (4) جبرئیل باشد.علاوه بر این که شناختن سامری که از اهل ضلالت بوده جبرئیل روحانی مقرب را، با قواعد جمع نشود، و مفسرین بیاناتی برای شناختن او گفته اند که مفید فایده نیست؛ مگر آن که گفته شود که اراده ی حقه بر امتحان و آزمایش بنی اسرائیل تعلق گرفت و نمودار شد جبرئیل به صورت جسمانیه برای سامری و به تسویلات شیطانیه او را پدیدار شد که خاک قدم اسب او، اسباب حیات جماد خواهد شد.و اما مشاهده نمودن ابن عباس جبرئیل را در کعبه ممکن است از وجوه اعجاز و خوارق عادات باشد که جلالت قدر سیدالشهداء (ع) هویدا شود، بلکه از حدیث بیهقی ظاهر شود که ابن عباس شخصا جبرئیل و اسرافیل را مشاهد کرده، و دلالت کند بر جلالت قدر و شرافت نفس ابن عباس؛ چنانچه علمای اسلام بر این معنی متفق هستند، و مجال شکی در وثاقت و جلالت او نیست، مگر بعض روایات غیر معلومه ی آحاد (5) که تأویل آنها ممکن است.و اما مکاتبه ی ابن عباس در باب بیت المال بصره و عبارات جسارت آمیز به حضرت امیرالمؤمنین (ع) پس معلوم نیست که مکتوب الیه (6) حضرت، عبدالله یا عبیدالله است، و یا آن که شاید برای او حالات مختلفه روی داده باشد. هر چه باشد ملاطفت و ملازمت او با حضرت مجتبی (ع) و حضرت سیدالشهداء (ع) محل شک و انکار نیست. و در بعضی تواریخ است که بعد از واقعه ی کربلا به حدی گریه کرد که نابینا شد. و از مکاتبه ای که بعد از شهادت

ص: 103


1- 328. یکی از صنایع ادبی، یعنی اول چیزی را به چیز دیگر تشبیه کردن و سپس برخی از لوازم آن چیز اصلی را برای دیگری آوردن، مانند «چنگال مرگ» که نخست مرگ به حیوان درنده تشبیه شده و آن گاه یکی از اندامهای حیوان درنده یعنی چنگال به مرگ نسبت داده شده است.
2- 329. گفتن چیزی و اراده ی چیز دیگر به شرط ارتباطی میان آن دو، مانند این که: «فلانی دستش باز است»، یعنی بخشنده است.
3- 330. اسب زندگی.
4- 331. طه، 96 (مشتی از خاک زیر پای پیامبر برداشتم).
5- 332. خبرهای واحد (روایاتی که به حد تواتر نرسیده و صدور آنها از معصوم ظنی است).
6- 333. کسی که به او نامه می نویسند.

سیدالشهداء (ع) با یزید بن معاویه نموده، چنانچه در «تذکره ی سبط» و در «بحارالأنوار» مسطور است، (1) جلالت قدر او هویداست. و چون ملامت کرد او را بعض مردم بر ترک نصرت سیدالشهداء (ع) و محرومی او از شهادت، معذرت خواست که من علم داشتم به اصحاب حسین، و می دانستم که داخل نیستم در ایشان و نامهای اصحاب او مکتوب بود و زیاد و کم نمی شد. و این مرتبه ی رفیعه ای است که معلوم می شود مطلع بر علوم مخفیه بوده.مؤلف «الأربعین الحسینیه» (میرزا محمد قمی) - عفی الله عن جرائمه - با طبیعت خامده و قریحه ی جامده در این باب اشعاری نظم نموده به امید آن که در عداد مرثیه گویان محسوب و محشور شود، ان شاء الله.حق تعالی چون که عالم آفرید داد هر کس لایق هر چیز دیدهر کسی بر طبع خود آمد پدید رو بخوان «منهم شقی و سعید» (2) .فیض حق را دان تو چون آب روان سوی وادیهای امکانی دوان گرچه هر دم هست فیض تازه ای لیک ممکن را بود اندازه ای گر بریزی بحر را در کوزه ای خود چه گنجد قسمت یک روزه ای من برای شرح این نیکو کلام نکته ها دانم ولی دارم لجام ابن عباس آن که بودی از ثقاب (3) حامل اسرار از اهل ثبات گفت دیدم در حرم با رأی عین در کف جبریل بد کف حسین پیک حق می داد فریاد رشاد که «هلموا بیعه الله یا عباد» (4) .گفت یا حجاج بیت ای گمراهان با خدا بیعت کنید اینک عیان سوی حق آیید حق را بنگرید گر خدا خواهید با وی بگرویدبا شهود این مقام دلپذیر گشت محروم از شهادت ناگزیرآن شنیدم ابن عباس رشید از تأسف روز نیکویی ندیدگفت او را زیرکی، کی (5) مبتلا از چه نارفتی به دشت کربلاگفت ما را در سعادت ره نبود یا قضا با بخت ما همره نبود

ص: 104


1- 334. ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 53.
2- 335. اشاره به آیه ی 108، از سوره ی هود (یعنی گروهی بدبخت و گروهی خوشبختند).
3- 336. مورد اعتماد.
4- 337. بیایید به سوی بیعت خدا ای بندگان!
5- 338. که ای.

وان دگر زنگی غلام رخ سیاه دل سفید و قلب روشن همچو ماه بود همراه ولی ذوالجلال گفت باشد از سر غنج و دلال چون که بازش داشت شاه از کارزار بانگ در دادی به چشم اشکباراز چه رخصت ندهی ای لطفت عمیم گوییا باشد نژاد من لئیم (1) یا که زنگی بوی گندیده بود رنگ رویش ناپسندیده بودمرد را باشد جمال اندر کمال زن بود آن کو کمالش شد جمال کی سیاهی مشک وافر خوار کرد یا زدکانش برون عطار کردگفت پیغمبر که نزد اهل حال به ز «شین» مردمان «سین» بلال کرد در حقش دعا شاه شهید که خدایا روی او را کن سفیدبوی او را کن تو مشکین از کرم چون که بودی در وفا ثابت قدم وان غلام آنگه که بر خاک او فتاد شاه آمد روی بر رویش نهادهان شنیدم روز دفن کشتگان بود رخشان بین خون آغشتگان پس تو هم ای دل غلامی کن به شاه آبرو از خاک آن درگاه خواه و شرح مکالمات ابن عباس و نصایح مشفقانه ی (2) او با سیدالشهداء (ع) در کتب، مزبور است در هنگام حرکت آن حضرت از مدینه و مکه ی معظمه. و در «مقاتل» ابوالفرج اصبهانی مسطور است که زمان عزیمت سیدالشهداء (ع) بر سفر کوفه از مکه، ابن عباس خدمتش رسید و شرحی از حال اهل کوفه و مکر و سست عهدی ایشان عرضه داشت. جواب فرمود: چاره از رفتن و از مسافرت ندارم. عرضه داشت: بردن فرزندان و زنان صلاح نیست، زیرا که شایسته نباشد که تو کشته شوی و ایشان در تو نگران باشند، (3) و تذکر نمود برای آن حضرت حال کشته شدن عثمان بن عفان را و نگریستن اهل بیت او و سخت شدن مصیبت بر آنها، و هر چه اصرار کرد در منع آن حضرت، مفید واقع نشد. آن گاه ابوالفرج حکایت کند از بعض حاضرین در واقعه ی کربلا که روز عاشورا چون نگاه سیدالشهداء (ع) به حرم خود افتاد، هر جوانی که کشته شود زنان از خیمه های خود بیرون آیند و فریاد به گریه و زاری بلند نمایند، گفت: «لله در ابن عباس فیما اشاره علی به» یعنی خدا خیر دهد ابن عباس را در آنچه نیک خواهی نمود برای

ص: 105


1- 339. پست.
2- 340. دلسوزانه.
3- 341. یعنی تو را بنگرند.

من (1) .مؤلف، شرح مکالمات ابن عباس را در مدینه و مکه نظم نموده، زیرا که اشعار را در طبایع لطیفه تأثیرات خاصه ای است:ابن عباس آمدش در عرض راه گفت با او کی تو عالم را پناه چشم ما روشن به تو بعد از حسن از چه رو دلتنگ گشتی از وطن از چه گردیدی زبون قوم دون رفتی از شهر و دیار خود برون گفت دیدم من پیمبر را به خواب گفت سوی کوفه رو کن باشتاب خون خود را بذل در اسلام کن در اسیری زنان اقدام کن رتبه ای داری تو در نزد خدا کی رسی ناکشته سر از تن جدامن پی امر پیمبر می روم هر چه باداباد، با سر می روم ابن عباس این سخن را چون شنید از شفقت گفت با شاه شهیدپس زنان را از چه همره می بری جانب آن قوم گمره می بری وقعه ی (2) عثمان مگر از یاد رفت کز زنانش تا فلک فریاد رفتاین روا باشد تو در چشم زنان کشته گردی دست و پا در خون زناننیکخواهی وی در دل نهفت روز عاشورا را شنیدستم که گفتچون نگاهش سوی بانویان فتاد گفت:«بن عباس» یادت خیر بادکاش این زنها نبد همراه من پر ز شیون خیمه و خرگاه من

خاتمه

در کتاب مستطاب «کافی» و «بصائر الدرجات» روایاتی وارد شده که ائمه طاهرین ملاقات و مشاهده ی ملائکه (3) هستند؛ یعنی آمد و شد ملائکه نزد ایشان است، و مصاحفه کند ملائکه ایشان را و قدم زند بر بساط ایشان و مجسم شوند برای ایشان، و مزاحمت نمایند تکیه گاه ایشان را، و بسا باشد که از نرمه ی بالهای ملائکه تعویذ (4) و سبحه (5) اخذ

ص: 106


1- 342. ابوالفرج اصفهانی: مقاتل الطالبیین، ص 110 - 109، چاپ دارالمعرفه، لبنان، تحقیق سید احمد صقر.
2- 343. رویداد و حادثه.
3- 344. یعنی جایگاه آمد و رفت. صفار: بصائر الدرجات، ص 95 - 90، شرکت چاپ کتاب، 1380؛ کلینی: کافی، ج 1، ص 393، چاپ دارالشعب - دارالتعارف.
4- 345. به خدا پناه بردن (اعوذ بالله گفتن).
5- 346. تسبیح.

نمایند و این اخبار منافی نیست با اخباری که در فرق میانه ی رسول و نبی و محدث (به فتح دال) وارد شده که رسول کسی است که معاینه نماید (1) ملک وحی را و کلام او را بشنود، و نبی بشنود کلام ملک را و معاینه نکند، و محدث بشنود کلام را و نبیند شخص ملائکه را، و نبی در عالم رؤیا الهام شود، و محدث در بیداری استماع کلام (2) نماید و شخص را نبیند. و جهت عدم منافات، آن است که کلمات سابقه معلوم شد که ملائکه مراتب مختلفه دارند؛ بعض طبقات آنها مجسم شوند برای اولیاء و لیکن روح القدوس را امام مشاهده نکند و بلکه استماع کلام او نماید. و شاید مراد به روح القدس جبرئیل باشد. و عدم مشاهده ی او به صورت اصلیه مراد باشد، و به غیر صورت اصلیه ممکن است که مشاهده شود؛ چنانچه برای ابن عباس میسر شد. و شرح این جمله به مراجعه ی کتاب حجت «کافی» و امامت «بحارالأنوار» ظاهر شود.و در خبر معتبری در کتاب «کامل الزیارات» وارد شده که روز عاشورا، بعد از شهادت، مردی را دیدند فریاد می کند. از او پرسیدند که: برای چه فریاد می کنی؟ گفت:من مشاهده کنم پیغمبر را به سوی شما نظر می نماید و به زمین کربلا نظر می نماید. حضرت صادق (ع) فرموده: فریاد کننده جبرئیل بود و مشاهده کردن مردم او را مثل مشاهده ی عبدالله بن عباس از کرامات و معجزات حضرت سیدالشهداء (ع) بوده.

فایده

در احادیث فضیلت ارض دار الایمان «قم» وارد شده که در «قم» اثر قدم جبرئیل موجود است. و بعید نباشد که مراد آثار هدایت و استقامت در ولایت اهل بیت باشد که به برکات علوم و احادیث ائمه ی طاهرین، مذاهب فاسده و بدع زنادقه (3) و ملاحده (4) دراین بلد راه نیافته. و نیز در حدیث معتبر وارد شده که در شب معراج، رسول خدا نظر نمود که قطعه ی زمینی درخشان است. از جبرئیل سؤال نمود که این زمین چه زمینی است؟ عرضه داشت: قطعه ی زمینی است در ارض جبل (5) که مسکن دوستان پسر عمت علی بن ابی طالب خواهد شد. و رسول اکرم فرمود: فرود آییم به سوی این مکان، و در آن جا پیرمردی دید که کلاهی بر سر

ص: 107


1- 347. دیدن.
2- 348. شنیدن سخن.
3- 349. نوآوریهای بی دینان.
4- 350. کافران.
5- 351. نام باستانی بخش شمال ایران.

ص: 108

دارد. جبرئیل گفت: این پیرمرد شیطان است. پیغمبر به او فرمود: «قم یا ملعون (1) »!

ص: 109


1- 352. برخیز ای رانده ی درگاه خدا. مجلسی: بحارالأنوار، ج 57، ص 207؛ صدوق: علل الشرایع، ج 2، ص 259؛ شیخ مفید: الاختصاص، ص 101.

الحدیث 11

اشاره

و بسندی المتصل الی الشیخ الجلیل محمد بن الحسن الصفار فی کتاب «بصائر الدرجات» رفعه الی أبی جعفر الباقر (ع) قال: لما قدم بابنه یزدجرد علی عمر، و أدخلت المدینه، أشرف لها عذاری المدینه و أشرق المسجد بضوء وجهها فلما دخلت المسجد و رأت عمر غطت وجهها و قالت: «آه بیروج بادا هرمز» قال: فغضب عمر، أتشمنی هذا العلجه؟ و هم بها، فقال له أمیرالمؤمین (ع): لیس لک ذلک. أعرض عنها، انها تختار رجلا من المسلمین، ثم أحسبها بفیئه علیه، فقال عمر: اختاری! قال فجاءت حتی وضعت یدها علی رأس الحسین بن علی (ع)، فقال امیرالمؤمنین (ع): ما اسمک؟ فقالت: «جهان شاه» فقال: بل «شهربانویه»، ثم نظر الی الحسین (ع): یا أبا عبدالله لیلدن لک منها غلام خیر أهل الارض (1) .

ترجمه

امام باقرالعلوم (ع) گفت: چون آوردند دختر یزدجرد را نزد عمر، و درآمد شهر مدینه را، گردن کشیدند برای تماشای او دختران مدینه و روشن شد نمازگاه به روشنی روی او. و چون درآمد نمازگاه را و دید عمر را، پوشانید روی خود را و گفت: «بیروز بادا هرمز!» پس خشمناک شد عمرو گفت: دشنام داد مرا این دختر گبر، و خواست کیفر دهد او را. پس گفت او را امیرالمؤمنین (ع): رو گردان از وی! نیست تو را آن کار، تا برگزیند مردی را از مسلمانان و به شمار آور او را در رسد او. (2) . پس گفت عمر او را که: برگزین هر که را خواهی. پس آمد تا نهاد دست خود را بر سر حسین (ع) و گفت امیرالمؤمنین (ع) او را که نام تو چیست؟ گفت:

ص: 110


1- 353. صفار: بصائرالدرجات، ص 335، چاپ شرکت چاپ کتاب، 1380؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 46، ص 9.
2- 354. به اندازه ی ارج و احترام او.

جهان شاه. گفت: بلکه شهربانویه. پس نگاه کرد امیرالمؤمنین (ع) سوی حسین و گفت: ای ابا عبدالله! هر آینه خواهد زایید این زن برای تو پسری که بهترین کسان زمین خواهد بود.

بیانات

آوردن اسیران فرس را به مدینه در زمان خلافت عمر، در چند خبر معتبر وارد شده؛ چنانچه در «خرایج راوندی» و کتاب حسین بن سعید و کتاب «عدد» روایت شده و لیکن شیخ صدوق در «عیون الأخبار» ورود ایشان را در خلافت عثمان روایت کرده (1) و علامه ی مجلسی نقل «صدوق» را به قواعد تاریخ و فتوحات بلاد عجم نزدیک تر شمرده (2) .و لیکن از محمد بن جریر طبری که از اهل تاریخ است، نیز نقل شده (3) که اسرای فرس را که به مدینه آوردند، عمر خواست آنها را بفروشد و مردان ایشان را بندگان عرب نماید. امیرالمؤمنین (ع) او را منع نمود و فرمود: پیغمبر ما سفارش نموده که «اکرموا کریم کل قوم» پس شایسته ی شاهزادگان نباشد که معامله ی غلامی و کنیزی با ایشان شود، و آن حضرت نصیب خود را از آن اسیران آزاد نمود و بنی هاشم نیز چنین کردند، و مهاجرین و انصار هم همراهی نمودند و سهام خود را به حضرت امیر (ع) واگذار نموده و گروهی از قریش رغبت به تزویج زنان فارسی نمودند. جناب امیر فرمود: بایستی ایشان را مخیر نمود تا هر که را خواهند اختیار کنند. و جماعتی خواستگاری کردند «شهربانویه» را، سکوت نمود. پس آنگاه اشاره کرد به حسین بن علی (ع) و گفت: هرگاه شوهری بخواهم جز این جوان نخواهم، و تزویج نمود او را حسین بن علی (ع). و چون حضرت امیر (ع) نام وی پرسید، گفت: «شاه زنان» دختر کسری. فرمود: تو «شهربانو» نام داری و خواهر تو «مروارید» نام دارد. به فارسی جواب گفت: آری. (4) .و در «خرایج» راوندی مروی است که چون او را مخیر کردند، با دست به شانه ی حسین (ع) نهاد و آن حضرت به زبان فارسی با او سخن گفت و از او پرسید: چه نام داری؟ گفت: «جهان شاه». فرمود: بلکه «شهربانویه». گفت: آن خواهر من است. فرمود: راست گفتی. (5) و

ص: 111


1- 355. صدوق: عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 128.
2- 356. مجلسی: بحارالأنوار، ج 46، ص 10.
3- 357. ولی مرحوم مجلسی تذکر داده که این محمد بن جریر طبری شیعی است نه آن تاریخ نویس مذکور. مراجعه کنید: بحارالأنوار، ج 46، ص 15.
4- 358. محمد بن جریر الطبری: دلائل الامامه، ص 81، چاپ نجف؛ مجلسی: بحارالانوار، ج 46، ص 15 و ج 40، ص 330؛ مبرد: کامل: ج 2، ص 93، محمدعلی صبیح، مصر 1347؛ ابن شهر آشوب: المناقب، ج 4 ص 48.
5- 359. مجلسی: بحارالأنوار، ج 46، ص 11 و 15.

جهت اختیار کردن حسین (ع) خوابی بود که دیده بود پیش از ورود لشکر اسلام به مدائن، که پیغمبر خدا به خانه ی آنها آمده، و در شب دیگر فاطمه ی زهرا (س) را خواب دید و اسلام بر او اظهار داشته و تزویج برای پسر خود حسین نمود (1) و شبهه نیست که یکی از دختران یزدجرد تزویج به حضرت سیدالشهداء (ع) شد و نام او به اختلاف ضبط شده. شیخ مفید، «شاه زنان» گفته و دیگران «شهربانویه» و بعضی «جهان بانویه» گفته اند. و بعضی گفته اند «شاه زنان» دختر شیرویه پرویز بوده، و مشهور آن است که دختر یزدجرد بود. بنابراین، روایت «عیون الاخبار» ارجح است به قواعد ضبط تاریخ، زیرا که کشته شدن یزدجرد در خلافت عثمان واقع شده و لا محاله دختران او بعد از کشته شدن او گرفتار شدند. و محتمل است که در حدیث «بصائر الدرجات» هم عثمان بوده و به تصحیف روات «عمر» شده باشد؛ چنانچه علامه ی مجلسی اعتقاد نموده. (2) در هر حال هرمز جد این زن بوده. زیرا که یزدجرد پسر شهریار است و شهریار پسر پرویز و پرویز پسر هرمز و هرمز پسر انوشیروان.و این که گفت: «بیروز بادا هرمز» مرادش این بود که هرمز اگر نامه ی پیغمبر عرب را پاره نکرده بود و در اسلام داخل شده بود، دخترانش گرفتار و دستگیر لشکر عرب نمی شدند.و در «کافی» این روایت نیز مروی است (3) و آنچه مطابق تحقیق و تحصیل از تواریخ و احادیث است آن است که ولادت حضرت سیدالساجدین در خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده و والده ی ماجده ی او «شاه زنان» دختر یزدجرد بود و در نفاس به آن حضرت وفات کرد، و رضاع (4) آن حضرت به مباشرت دایه بود و او را به اسم، مادر می نامید، و همین دایه بود که آن حضرت تزویج نمود به غلام خود. و دختران یزدجرد که در اسرای عجم به مدینه آمدند، سه نفر بودند و شهربانویه نام یکی از ایشان بود؛ چنان که در خبر «خرایج» گذشت. و این سه نفر را یکی حضرت حسن مجتبی (ع) به حباله ی نکاح درآورد و یکی را محمد بن ابی بکر، و «شاه زنان» تزویج به حضرت سیدالشهداء (ع) نمود، و در کربلا نبود. و ممکن است که شهربانویه که در کربلا بوده، بعد از وفات حضرت مجتبی (ع) یا محمد بن ابی بکر در نکاح حضرت حسین (ع) در آمده باشد (5) ، و شاه زنان را حضرت امیر (ع) «مریم» یا

ص: 112


1- 360. همان، ص 11.
2- 361. همان، ص 11.
3- 362. کلینی: کافی، ج 1، ص 466.
4- 363. شیرخواری.
5- 364. اربلی: کشف الغمه، ج 2، ص 295، چاپ دارالاضواء، بیروت، لبنان.

«فاطمه» نام نهاد و مردم او را «سیده النساء» می نامیدند و سیدالساجدین (ع) را «ابن الخیرتین» می خواندند، نظر به حدیث مشهور نبوی (ص): «ان لله فی عباده خیرتین، فخیرته من العرب قریش و من العجم فارس» (1) .و شهربانو را در کربلا پسری بود کودک که در گوش او گوشواره بود. ستمکاران تیری به او زدند و کشته شد، و شهربانویه مانند مدهوشه در کشته ی او می نگریست، و این زن پس از واقعه در فرات خود را تلف نمود.

خاتمه

از این حدیث شریف و ممانعت جناب امیر از فروختن اسیران عجم، نماید که در شریعت اسلام، رعایت حال بزرگ زادگان امری است مرغوب؛ چنانچه در کتاب «سیره ی ابن هشام» وارد است که لشکر اسلام پس از فتح «جبل طی» زنانی اسیر به مدینه آوردند و در جمله ی اسرا، دختر حاتم طائی بود. چون نزد رسول اکرم آوردند، آن زن عرضه داشت که من دختر «حاتم» هستم. برادر من عدی بن حاتم فرار کرد و مرا واگذارد. بر من منت گذار. رسول خدا در روز اول جوانی به او نفرمود. در روز دوم، زمانی که پیغمبر به مسجد آمد، حضرت امیر به آن زن اشارت فرمود که شرح حال خود را عرضه دار. چون عرضه داشت، او را بخشید و به محل خود بازگردانید، و رعایت نجابت (2) او را فرمود. به این سبب عدی بن حاتم نیز رغبت به اسلام نمود و شرفیاب حضور پیغمبر گردید، و چون به خانه ی پیغمبر آمد، حضرت و ساده ی (3) خود را برای وی گسترد. (4) .و در کتاب «ارشاد القلوب» دیلمی مسطور است که: سعد بن ابی وقاص چون والی عراق شد، امر به احضار «خرقه» دختر نعمان بن منذر نمود که امیر عراق بود در سابق ایام. «خرقه» با گروهی از کنیزان خود به مجلس وی در آمد. چون از او شرح حال پرسید، جواب گفت که آنچه در «خورنق» آفتاب بر او می تابید و حرکت می کرد در دست ما بود و اکنون همه ی دشمنان ما بر ما ترحم دارند، و ما پادشاه این قصر بودیم و خراج این مملکت زیر دست ما بود. لیکن دنیا به ما پشت کرد. پس شروع به گریستن نمود و حاضران نیز گریستند. سعد بن ابی وقاص

ص: 113


1- 365. خدا در بندگان خود دو برگزیده دارد: در میان عربها قریش، و در عجمها، پارسیان برگزیده ی خدایند.
2- 366. بزرگ زادگی.
3- 367. زیرانداز.
4- 368. ابن هاشم. السیره البنویه، ج 4، ص 227 - 226، چاپ دار احیاء الثرات العربی، بیروت.

بر حال او ترحم نمود و حوایج او را اجابت کرد و او را اکرام کرد به رعایت آن که بزرگ زاده بود. پس از مراجعت، از آن زن پرسیدید: چگونه رفتار نمود امیر با شما و همراهان؟ جواب تشکرآمیز گفت و شعری خواند:انما یکرم الکریم کریما (1) .و اگر یزد بن معاویه و عبیدالله بن مرجانه طهارت مولد و اصالت قرشیه داشتند، رعایت اهل بیت عصمت و طهارت را می داشتند، و شرح سلوک (2) با اهل بیت در کتب مقاتل مشهور است، و یزید و اهالی شام خواستند آزادگان و شاهزادگان را به بندگی ببرند، همان طور که مسلمانان، زنان و کودکان کفار را در جهاد قسمت می کردند. مردی در شام فاطمه ی بنت الحسین را از یزید درخواست و گمان نداشت که این دستگیر از فرقه ی مسلمانان باشد.و در خبر «امالی صدوق» وارد شده که فاطمه دختر امیرالمؤمنین (ع) که اصغر اولاد آن حضرت بوده [را] درخواست نمودند.و در کتاب «مقاتل» ابوالفرج اصبهانی مسطور است که دیگری زینب کبری (س) را خواست کنیز خود قرار دهد و یزید را گفت: «دعنی اتخذها أمه» (3) و شرح مکالمات زینب (س) با یزید و پناه بردن فاطمه به آن مخدره و آویختن به جامه های آن مظلومه از اعظم مصایب و در اکثر کتب مضبوط است.مؤلف - عفی عنه - در قصیده ی تائیه ی خود که نیاحه ی علویات محترمات است نیکو گفته:فواعجبا من الدهر الخؤون و من اوضاع دور الدائرات (4) .عواهر عبد شمس فی الستور طواهر هاشم بالساهرات (5) .فتلک عواکف فی خدر عز و هن علی الملا مستخدمات (6) .عجب رسمی است اندر دور ایام که باشد آدمی غافل ز انجام که من در عهد خود، شه زاده بودم درخشان اختری آزاده بودم به اندک روزی از اوج عزیزی فلک افکند در قوس کنیزی

ص: 114


1- 369. تنها بزرگان هستند که بزرگان را احترام می کنند. الحسن بن حسن الدیلمی: ارشاد القلوب، ص 30 - 29، مرکز نشر کتاب، افست از روی چاپ 1374 ه ق (با ترجمه و تلخیص).
2- 370. صدوق: امالی، ص 141.
3- 371. بگذار من او را کنیز خود سازم. ابوالفرج: مقاتل الطالبیین، ص 120، چاپ دارالمعرفه، لبنان.
4- 372. شگفتا از روزگار نابکار و از گردش فلک سرگردان!.
5- 373. زنان بدکاره ی خاندان عبد شمس (بنی امیه) در سراپرده اند و بانوان پاکدامن بنی هاشم در صحراها.
6- 374. آنان در چادر احترام غنوده اند، و اینان در برابر مردم، و می خواهند آنان را به خدمت ببرند.

اگر شمشیر حیدر در کمر بود و گر سایه ی پدر ما را به سر بودکه بتوانست ما را خوار دارد و یا بی پرده در بازار داردمن اندر شام خوابم یا که بیدار من و بزم یزید، الله زینهاراگر از مرگ خود بودم خبردار نبودم آگه از انجام این کارو یکی از زوجات طاهرات حضرت سیدالشهداء (ع) که در میانه ی اسرا گرفتار آمد، رباب دختر امرء القیس بود. (1) .در کتاب «ینابیع الموده» مسطور است که امرء القیس را سه دختر بوده، یکی را حضرت امیرالمؤمنین (ع) تزویج نمود و دیگری حضرت حسن (ع)، و رباب را حضرت حسین (ع) و از آن زن دو فرزند شد، یکی عبدالله رضیع و دیگری سکینه که حضرت سیدالشهداء (ع) او را بسیار دوست می داشت و «امینه» نامیده می شد، و شعر معروف که ابوالفرج ضبط نموده در حق اوست که آن حضرت انشاء فرموده:لعمرک اننی لأحب دارا تکون بها سکینه و الرباب احبهما و أبذل جل مالی و لیس لعاذل عندی عتاب (2) .و در «تذکره ی» سبط ابن جوزی مذکور است که رباب در مجلسی ابن زیاد چون نظرش به سر مقدس افتاد، بی تاب شد و آن سر را برداشت بوسید و به کنار خود نهاد و گفت:واحسیناه فلا نسیت حسینا فصدته اسنه الاعداءغادروه بکربلاء صریعا لا سقی الله جانبی کربلاء (3) .و در تواریخ، مسطور است که بعد از شهادت سیدالشهداء (ع)، اشراف قریش رباب را خواستگاری کردند. هیچ یک را اجابت ننمود و گفت: بعد از مواصلت با پیغمبر خدا دیگر با کسی مواصلت نکنم و بعد از پسر فاطمه ی زهرا، شوهری اختیار نکنم. و بعد از واقعه ی کربلا، یک سال زیاده زندگانی نکرد و در این مدت به گریه و سوگواری گذرانید و از آفتاب به سایه نیامد. گویا پس از دیدن به چشم خود که بدن مقدس سیدالشهداء (ع) برابر آفتاب برهنه

ص: 115


1- 375. مجلسی: بحارالأنوار، ج 45، ص 331؛ طبری: تاریخ الامم و الملوک، ج 3، ص 343، دارالکتب العلمیه، بیروت.
2- 376. به جان تو سوگند، من خانه ای را که سکینه و رباب در آن باشند، دوست دارم. آن دو را دوست دارم و همه ی داراییم را می دهم و هیچ کس هم نمی تواند مرا سرزنش کند. مجلسی بحارالأنوار، ج 45، ص 47؛ ابوالفرج: مقاتل الطالبیین، ص 64 - 63.
3- 377. ای حسین جان! هیچ گاه حسین را فراموش نمی کنم که چگونه هدف نیزه های دشمن شد. او را افتاده بر زمین کربلا رها کردند. خدا پیرامون کربلا را سیراب نسازد! سبط ابن الجوزی: تذکره الخواص، ص 234 - 233، مؤسسه اهل البیت، لبنان 1401.

ص: 116

افتاده، معاهده کرده بود و به عهد خود وفا نمود. در «قصیده ی تائیه» مؤلف - عفی عن جرائمه - اشاره به این معاهده شده:و أنشأت الرباب رثاء حزن و ترثی بعلها فی الرثیات حسینا واحسینا واحسینا فلن انسی الحسین الی الوفاهتمکنت البقیع بغیر ظل لعهد عاهدت فی السالفات (1) .و دیگر از پردگیان سیدالشهداء (ع) که از آن حضرت بارور بود و در کربلا بود، زنی است که در کتاب «معجم البلدان» مذکور است (2) و در کتاب «عجائب المخلوقات» اشارت به این نیز شده و در ترجمه ی «حلب» گوید که: «جبل حوش» کوهی است در شهر «حلب» که معدن نحاس (3) بوده، و چون اسرای اهل بیت به آن ناحیه رسیدند، آن زن را درد زاییدن گرفت و هر چه استعانت از اهل آن ناحیه نمودند، اعانت نکردند و از شومی این رفتار، برکت آن معدن نابود شد. و بعضی ذکر کرده اند که حضرت حسین (ع) آن حمل را «محسن» نام نهاده بود و مانند برادر مظلوم خود سقط شد. و دیگر از زوجات آن حضرت امرأه ی کلبیه [ای] بود که در مدینه اقامه ی ماتم (4) کرد؛ چنانچه در «کافی» روایت شده. (5) .و اما والده ی ماجده ی علی بن الحسین الاکبر که «لیلی» نام داشته مذکور نیست که در کربلا بوده، بلکه قرائن واضحه دلالت کند بر همراه نبودن با علویات؛ چنانچه خواهد آمد، ان شاء الله تعالی.

ص: 117


1- 378. رباب سوگواری و اندوه آغاز کرد، و در میان نوحه گران بر شوهر خود می گریست و می گفت: حسین جان، آه حسین جان! تا هنگام مرگ حسین را فراموش نمی کنم. در بقیع بی سایبان جای گرفت، به خاطر عهدی که در گذشته کرده بود.
2- 379. حموی، یاقوت: معجم البلدان، ج 2، ص 284، چاپ دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1399 ه.
3- 380. معدن مس.
4- 381. سوگواری.
5- 382. کلینی: کافی، ج 1، ص 266؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 170.

الحدیث 12

اشاره

و بسندی المتصل الی مشایخی الأجلاء بطرقهم الی الصفار فی «بصائر الدرجات» رفعه الی مولینا الجواد أبی جعفر الثانی علیه السلام، قال:لما قبض رسول الله (ص)، هبط جبرئیل و معه الملائکه و الروح الذین کانوا یهبطون فی لیله القدر، قال: ففتح لأمیرالمؤمنین (ع) بصره، فرآهم من منتهی السموات الی الارض، یغسلون النبی (ص) معه، و یصلون علیه، و یحفرون له، و الله ما حفر له غیرهم، حتی اذا وضع فی قبره نزلوا مع من نزل، فوضعوه فتکلم، و فتح لأمیرالمؤمنین (ع) سمعه یوصیهم، فبکی و سمعهم یقولون لا یألون جهدا: و انما هو صاحبنا بعدک الا انه لیس لعایننا ببصره بعد مرتنا هذه، قال: فلما مات امیرالمؤمنین (ع) رأی الحسن (ع) و الحسین (ع) مثل الذی کان رأی، رأیا النبی و علیا یعینان الملائکه حتی اذا مات رأی مات رأی منه الحسین (ع)مثل ذلک، و رأی النبی علیا یعینان الملائکه حتی اذا مات الحسین رأی علی بن الحسین (ع) منه مثل ذلک و رأی النبی و علیا و الحسن یعینون الملائکه، حتی اذا مات علی بن الحسین (ع) رأی محمد بن علی مثل ذلک و رأی النبی و علیا و الحسن (ع) و الحسین (ع) یعینون الملائکه، حتی اذا مات محمد بن علی رأی جعفر مثل ذلک و رأی النبی و علیا و الحسن (ع) و الحسین (ع) و علی بن الحسین (ع) یعینون ملائکه، حتی اذا مات جعفر (ع) رأی موسی (ع) مثل ذلک و هذا هکذا یجری الی آخرنا (1) .

ترجمه

چون جان سپرد پیغمبر، فرود آمد جبرئیل و با او بودند فرشتگان و پری، آنانی که بودند، فرود می آمدند در «شب اندازه» و گفت: پس گشوده شد چشم امیرالمؤمنین (ع) و دید ایشان

ص: 118


1- 383. صفار: بصائر الدرجات، ص 225؛ راوندی: الخرائج و الجرائح، ص 2، ص 778، چاپ علمیه قم، 1409 ه ق.

را از آخر آسمانها تا زمین، و می شستند پیغمبر را با «امیر» و درود بر وی می فرستادند و گودی کندند برای او، سوگند به خدا نکند از برای پیغمبر جز ایشان، تا آن که نهاده شد در گور خود. فرود آمدند با آن که فرود آمد در گور، پس نهادند او را و سخن گفت و گشوده شد گوش امیرالمؤمنین (ع) و شنید که سفارش می کند پیغمبر فرشتگان را، پس گریست و شنید آنان را که گویند: کوتاهی نکنیم توانایی را، و جز او یاریی نداریم پس از تو، جز آن که علی به چشم نبیند ما را، پس از این باز گفت: پس چون امیرالمؤمنین (ع) جان در داد، دیدند حسن (ع) و حسین (ع) مانند آنچه را امیر دید، و دیدند پیغمبر را که نیز یاری کند فرشتگان را مانند آنچه با پیغبر کرد امیر؛ تا آن که حسن (ع) جان داد، حسین (ع) دید مانند آن را از فرود آمدن فرشته و دید که پیغمبر و علی یاری می کنند فرشتگان را؛ تا آن که حسین کشته شد، دید علی پسر او فرود آمدن فرشته را و دید پیغمبر (ص) و علی (ع) و حسن (ع) را که یاری می نمایند فرشتگان را در خاک سپردن حسین (ع)؛ و به همین روش بود کار خاک سپردن هر پیشوایی که گذشتگان از پیشوایان با فرشتگان همراهی و یاری در خاک سپردن او می کردند؛ و چنین خواهد بود تا سپس از ما.

بیانات

درمذهب امامیه - رضوان الله علیهم - مقرر است که مباشر دفن امام، غیر خلیفه ی او نشود، و اگر امام متوفی (1) در مشرق فوت شود و وصیتش در مغرب باشد، خداوند به قدرت کامله، جمع میانه ی آن دو خواهد نمود. و اخبار عموما و خصوصا در کتب معتبره ی شیعه مثل «کافی» و غیر او [آن] موجود است. و جماعتی از «واقفه» خواستند نقض کنند امامت حضرت رضا (ع) را با این که هنگام دفن موسی بن جعفر (ع) آن جناب در مدینه بود و به حسب ظاهر در دفن پدر بزرگوارش نبود. حضرت به ایشان جواب داد که شما اعتقاد دارید به آمدن علی بن الحسین (ع) از کوفه به کربلا برای دفن نمودن بدن پدر خود و مردم او را ندیدند، به قدرت خداوند، من نیز به همان نحو در دفن پدرم حاضر شدم. و از حدیث «بصائر» نمودار می شود که رسول اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و حسن مجتبی (ع) با بدنهای نورانیه ی عالم مثال و برزخ در هنگام دفن سیدالشهداء حاضر بودند.و در کتب معتبره ی مقاتل، مشایخ امامیه تعرض از خصوصیات دفن سیدالشهداء (ع) و

ص: 119


1- 384. از دنیا رفته.

اصحاب او نکرده اند و بعد از تتبع، سکون نفس به آنچه در کتب جدیده ی متأخره در این باب نوشته اند حاصل نشد.و آنچه از این خبر «بصائر» نمودار شد، مؤید است رؤیای ابن عباس و ام سلمه را که رسول خدا (ص) در خواب دیدند گرد آلوده و گریان و خاک بر سر ریخته و تلاوت می فرمود: «و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون» (1) و گفت: رفتم در کربلا و جمع کردم خونهای حسین را تا مخاصمه نمایم با کشندکان او نزد پروردگار. (2) .و در کتاب محمد بن ابی طالب از حضرت باقر (ع) روایت شده از پدرش که اهل «غاضریه» و نواحی فرات بوده که بعد از ده روز از واقعه، به دفن کشتگان پرداختند، و «جون» که غلام ابی ذر بود، در میانه ی ایشان با روی سفید و بوی مشکین یافتند در اثر دعای سیدالشهداء (ع) در حق او. در «تذکره ی» سبط بن جوزی روایت شده که زوجه ی زهیر بن قین به همراه غلام خود از کوفه کفنی فرستاد برای زهیر، چون غلام به کربلا آمد و بدن حضرت را برهنه، دید، شرم کرد از تکفین بدن مولای خودش. (3) .و شیخ مفید در «ارشاد» گوید که: بنی اسد و اهل غاضریه برای دفن ابدان شریفه ی شهدا مجتمع شدند و گودالی در طرف پای کندند و اجساد بنی هاشم را در آن گودال دفن کردند جز بدن ابوالفضل، و از آن قبور اثری نیست. شخص زائر نزد قبر مقدس بایستد و بر شهدا سلام کند به سمت پایین پا. و گفته شده که قبر علی بن الحسین نزدیک تر به قبر شریف است و قبور اصحاب در دوره ی قبر شریف است و قبور ایشان معین نیست، و شکی نیست که از «حائر» بیرون نیستند. (4) .و ابن شهر آشوب در «مناقب» و طبرسی در کتاب «اعلام الوری» گفته اند که بعد از یک روز اهل غاضریه برای دفن آمدند و شهدا را در حفیره ی واحده دفن کردند غیر علی بن الحسین را که قبر مخصوص کندند متصل به قبر امام، و از برای ایشان قبرهای مهیا پیدا می شد و

ص: 120


1- 385. سوره ی ابراهیم، آیه ی 42 (نپندار خدا از کردار ستمکاران ناآگاه است).
2- 386. طوسی: امالی، ج 1، ص 322؛ معالم الزلفی، ص 91 باب 49؛ مدینه المعاجز، ص 244، باب 49 (کلاهما السید هاشم البحرانی)؛ الطریحی: منتخب، ص 335، چاپ سوم، مطبعه الحیدریه؛ ابن عساکر: تاریخ دمشق، ج 4، ص 340؛ البیهقی: الخصائص الکبری، ج 2، ص 126؛ سیوطی: تاریخ الخلفاء، ص 139؛ یافعی: مرآه الجنان، ج 1، ص 134؛ احمد بن حنبل: مسند، ج 1، ص 242؛ المناوی: الکواکب الدریه، ج 1، ص 96؛ المحب الطبری: ذخائر العقبی، ص 148؛ ابن حجر: تهذیب التهذیب، ج 2، ص 355؛ ابن اثیر: الکامل، ج 4، ص 38؛ ابن حجر: الصواعق المحرقه، ص 16؛ خطیب: تاریخ بغداد، ج 1، ص 142؛ مقریزی: الخطط، ج 2، ص 285؛ الخوارزمی: مقتل، ج 94 ، 2، فصل 12؛ ذهبی: سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 212.
3- 387. کتاب محمد بن ابی طالب (مشاهده نشد).
4- 388. مفید: ارشاد، ص 243، چاپ بصیرتی، قم.

مرغهای سفید هنگام دفن حاضر شده بودند. (1) .و از کلام شیخ مفید و دیگران معلوم نشود که قبر حبیب مظاهر و حر بن یزید در آن زمان ممتاز و معین باشد، چنانچه در زمان ما ممتاز است؛ و لیکن شیخ شهید در کتاب «دروس» گوید که بعد از سلام بر شهدا، سلام کن بر حبیب بن مظاهر و حر بن یزید. و چنان نماید که این دو قبر در زمان شهید اول که حدود سنه ی هفتصد و کسری است، ممتاز و معین بوده. و در کتب مزار، ذکری از قبر معین نیست مگر قبر حضرت ابی الفضل و علی بن الحسین، لیکن شهدا را در ازمنه ی سابقه بقعه ی علیحده بوده.و در «امالی شیخ طوسی است که بنی اسد بوریای جدیدی آوردند و بدن مقدس را در آن بوریا گذارده، تا زمان نبش کردن «دیزج» به امر متوکل آن بوریا باقی بوده (2) ، و چون شهید در شرع اقدس، غسل و کفن ندارد، بلکه با جامه ی خون آلوده باید دفن نمود، در اخبار، ذکری از غسل و تکفین نشده و به حسب قواعد شرعیه مباشر دفن بدن امام و نماز بر او، سیدالسجادین (ع) بوده، و در کتب قدیمه ی معتبره، زیاده بر آنچه ذکر نمودیم به نظر نرسید.

ص: 121


1- 389. ابن شهر آشوب: مناقب، ج 4، ص 112، چاپ علمیه ی قم.
2- 390. طوسی، امالی، ج 1، ص 335، چاپ داوری قم.

الحدیث 13

اشاره

و باسناد المتصل الی الشیخ الجلیل ابن قولویه فی «الکامل» (1) عن قدامه بن زائده، عن أبیه، قال: قال علی بن الحسین: یا زائده بلغنی انک تزور قبر أبی عبدالله (ع) احیانا؟ فقلت: ان ذلک کما بلغک، فقال لی: فلما ذا تفعل ذلک و لک مکان عند سلطانک الذی لا یحتمل أحدا علی محبتنا و تفضیلنا و ذکر فضائلنا و الواجب علی هذه الأمه من حقنا؟ فقلت: و الله ما أرید بذلک الا الله و رسوله، و لا أحفل بسخط من سخط، و لایکبر فی صدری مکروه ینالنی بسببه، فقال: و الله ان ذلک کذلک؟ فقلت: و الله ان ذلک کذلک، یقولها ثلاثا و أقولها ثلاثا، فقال: أبشر، ثم أبشر، ثم أبشر، فلأخبرنک بخبر کان عندی فی النخب المخزون انه لما أصابنا بالطف ما أصابنا و قتل أبی و قتل من کان معه من ولده و اخوته و سایر اهله و حملت حرمه و نسائه علی الأقتاب یراد بنا الکوفه، فجعلت أنظر الیهم صرعی و لم یواروا، فیعظم ذلک فی صدری و یشتمد لما أری منهم قلقی فکادت نفسی تخرج، و تبینت منی ذلک عمتی زینب بنت علی الکبری، فقالت: مالی أراک تجود بنفسک یا بقیه جدی و أبی و اخوتی؟ فقلت: و کیف لا أجزع و أهلع و قد أری سیدی و اخوتی و عموتی و ولد عمی و أهلی مضرجین بدمائهم، مرملین بالعراء، مسلبین لا یکفنون و لا یوارون و لا یعرج علیهم أحد و لا یقربهم بشر، کأنهم اهل بیت من الدیلم و الخزر. فقالت: لا یجز عنک ما تری، فوالله ان ذلک لعهد من رسول الله الی جدک و أبیک و عمک، و لقد أخذ الله میثاق أناس من هذه الأمه لا تعرفهم فراعنه هذه الأرض، و هم معروفون فی اهل السموات أنهم یجمعون هذه الأعضاء المتفرقه فیوارونها و هذه الجسوم المضرجه، و ینصبون لهذا الطف علمات بقبر أبیک سیدالشهداء (ع)، لا یدوس أثره و لا یعفو رسمه علی کرور اللیالی و الأیام، و لیجتهدن أئمه الکفر و اشیاع الضلاله فی محوه و تطمیسه، فلایزداد أثره الا

ص: 122


1- 391. این روایت در نسخ موجوده ی کامل الزیارات دیده نشد، و ظاهرا از ادراج و ملحقات تلامذه ی مرحوم ابن قولویه است و در نسخ اصلی نیز نبوده است (مراجعه کنید به بحارالأنوار، ج 45، ص 179، و مستدرک الوسائل، ج 3، ص 522).

ظهورا و أمره الا علوا، فقلت: و هذا العهد و ما هذا الخبر؟ فقالت: حدثتنی ام أیمن... ثم ساق الحدیث بطوطه، و فی آخره بعد نزول جبرئیل و اخباره بمصائب عترته. و ان سبطک هذا - و أومی بیده الی الحسین (ع) - مقتول فی عصابه من ذریتک و أهل بیتک و أخیار من امتک بضفه الفرات بارض تدعی کربلاء، یکثر الکرب و البلاء علی اعدائک و اعداء ذریتک فی الیوم الذی لا ینقضی کربه و لا تفنی حسرته، و هی أطهر بقاع الارض و أعظمها حرمه، و انها لمن بطحاء الجنه... الخبر.

ترجمه

«قدامه» پسر «زائده» گفت که: پدرم گفت که علی پسر حسین مرا گفت: ای زائده! به من رسیده که تو دیدن کنی گور حسین را گاهگاهی؟ گفتم: همان است که به تو رسیده. گفت: برای چه این کار کنی با آن که برای تو جایگاهی است نزد پادشاه تو؟ شاهی که برندارد کسی را بر دوستی ما و برتری دادن ما را بر مردم و یاد کردن فزونیهای ما را و آنچه بر گردن این گروه است از سزاواری ما. گفتم: به خدا سوگند نخواهم بر این کار مگر خدا و پیغمبر او را، و باک ندارم از خشم هر که خشمناک شود و بزرگ نیاید در سینه ی من ناخوشی و ناپسندی که برسد مرا برای این کار. پس گفت: سوگند یاد کن که آن چنان است که گویی. پس من سوگند یاد نمودم که آن چنان است که گفتم؛ تا سه بار او گفت و من سوگند یاد کردم. پس گفت: مژده باد تو را، پس مژده باد تو را، هر آینه آگاه کنم تو را به داستانی که نزد من است از گزیده های در گنجینه ی پنهان. به درستی که چون رسید ما را به کربلا آنچه رسید و کشته شد پدرم و هر که با او بود از پسرانش و برادرانش و همه ی کسانش، و بار شدند پردگیان و زنانش بر پالانهای شتران و خواستند ما را کوفه برند، و گردیدم نگران به سوی ایشان که به خاک افتاده بودند و پنهان در زمین نشده بودند، و بزرگ نمود آن کار در سینه ی من، و سخت شد برای من از آنچه دیدم بی آرامی من، و نزدیک بود جای من بیرون آید، و پدیدار دید آن سختی را در چهره ی من خواهر پدرم زینب دختر بزرگ علی (ع) و گفت: چه شد مرا که بینم تو را که جان را بخشی ای یادگار پدربزرگ و پدر و برادران من؟ پس به وی گفتم: چگونه بی تاب نشوم و در خروش نباشم و درست می بینم مهتر خود و برادارن و عموها و پسرعموها که افکنده ی به خاک شدند و به خونهای خود آلوده و در بیابان برهنه و بی پوشش و پنهان به زیر خاک نشدند، و نه بر سر ایشان کسی و نزدیکشان نیاید آدمیزادی، گوئیا ایشان خانواده [ای] از ترکمان و دیلم باشند.

ص: 123

پس گفت: بی تاب نکند تو را آنچه بینی - به خدا سوگند این پیمانی است از پیغمبر خدا به سوی پدربزرگ و پدر و عموی تو و هر آینه خداوند پیمان استواری گرفته از مردمانی از این گروه که نشناسند ایشان را ستمکاران سرکش این سرزمین، و آنان شناسا باشند نزد کسان آسمانها، پیمان داده اند این اندامهای جدا شده راو پنهان نمایند زیرزمین آنها را و این تنهای خون آلود را، و برپا کنند در این زمین نشانی را برای گور پدر تو که مهتر کشتگان راه خداست که کهنه نشود نشانه ی او و ناپدید نماند نشان کهنه ی او بر گذشتن شبها و روزها. و هر آینه کوشش نمایند پیشوایان گمراهی و پیروان آن در برداشتن آن نشان و ناپدید کردن آن، و نفزاید نشان وی مگر هویدا شدن، و کار او مگر بلندی را. پس من گفتم: چه بوده آن پیمان و چیست این داستان؟ پس گفت که «ام ایمن» برای من گفت که: پیغمبر درآمد در خانه ی فاطمه روزی از روزها، پس پخته شد برای او آش شیر، و آورد او را علی در سبد خرمایی و گفت که ام ایمن من هم آوردم برای ایشان کاسه ی بزرگی که در او شیر و کره بود، و خورد از او پیغمبر و علی و فاطمه و حسن و حسین از آن آش شیر، و آشامیدند از آن شیر، پس خوردند از خرما و کره، پس پیغمبر دست شست و علی آب ریخت بر دست او. پس از آن دست به روی خود کشید و نگاه کرد به ایشان نگاهی که شناختیم شادی را در روی او، و نگریست به گوشه ی چشم خود به سوی آسمان چندی، و روی خود سوی کعبه نمود، دستها پهن نمود و خدا را خواند. پس به رو به زمین افتاد و گریان بود و دراز شد گریه ی او، و بلند شد آواز گریه ی وی، و روان شد اشکهای او، پس سر برداشت و سر به زیر افکند سوی زمین، و اشکهای او می چکید مانند ریزش باران، و اندوهناک شدند فاطمه و حسن و حسین، و اندوهگین شدم من برای آنچه دیدم از پیغمبر، و بزرگ شمردیم او را که بپرسیم او را، تا آن که دراز شد گریه. گفتند او را علی و فاطمه که چه چیز گریاند شما را، نگریاند خدا چشم شما را؟ ریش ریش کرد دلهای ما را گریه ی شما. فرمود: ای برادر! من شاد شدم به شما شادیی که مانند آن هرگز شاد نشده بودم، و من نگاه به شما می کردم و ستایش خدا می نمودم برای نیکو کرداری خدا به من به هستی شماها، که ناگاه فرود آمد بر من جبرئیل و گفت: ای محمد! خدا آگاه شد بر آنچه در دل توست، و شناخت شادی تو را به برادرت و دختر و دخترزادگانت، و به آخر رسانید برای تو نیکی را، و گوارا کرد بهر تو بخشش را به این که گردانید ایشان و زادگان ایشان و دوستداران و پیروان ایشان را با تو در بهشت. جدایی نشود میان تو و ایشان. زنده شوند چنانچه تو زندی شوی، و بخشیده شوند چنانچه تو بخشیده شوی تا خشنود شوی و بالاتر از خشنودی در برابر گرفتاریهای بسیاری

ص: 124

که خواهد رسید ایشان را در جهان و ناپسندهایی که برخورد آنها را به دستهای مردمی که خود را در آیین تو می دانند و گمان کنند که از گروه تو باشند. بیزارند از خدا و از تو. افتاده شوند افتادنی و کشته شوند کشته شدن سختی. جدا جدا خواهد بود جایگاه های افتادن ایشان و دور خواهد بود از یکدیگر گورهای ایشان، و این برگزیدگی از خدا مر ایشان و مر تو راست. پس ستایش کن خدا را برای برگزیدن او شما را، و خشنود باش به داوری او. پس من ستودم خدا را و خشنود شدم به داوری او به آنچه برگزید برای شما. پس گفت جبرئیل: ای محمد! برادر تو علی چیره و بیچاره شود پس از تو. می کشد او را بدترین آفریدگان و آفریده و بدبخت ترین مردمان، همتای و مانند پی کننده ی شتر صالح پیغمبر در شهری که سوی او باشد خانه گرفتن او و آن شهر جای روییدن پیروان او و پیروان زادگان اوست. در هر کشتی بسیار شود گرفتاری پیروان ایشان در آن شهر، و بزرگ شود آنچه به ایشان رسد. و به درستی بسیار شود گرفتاری پیروان ایشان در آن شهر، و بزرگ شود آنچه به ایشان رسد. و به درستی که دخترزاده ی تو (و به دست باز نمود سوی حسین) کشته شود در گروهی از زادگان تو و کسان خانواده ی تو و برگزیدگانی از دسته ی تو به کنار فرات، در زمینی که خوانده شود «کربلا». از بهر آن بسیار شود سختی و گرفتاری بر دشمنان تو و دشمنان زادگان تو در روزی که نگذرد سختی آن روز و نابود نشود دریغ آن روز.و کربلا پاکیزه ترین جایهای زمین است و بزرگ تر زمینهاست در بلند جایی و هر آینه آن زمین از ریگزار بهشت است. پس هنگامی که رسد آن روزی که کشته شود در آن روز دختر زاده ی تو و کسانش، گرد او درآیند لشکریان کسان ناگرویده و دور از خدا. به جنبش آید آسمانها با کسان آنها از روی خشم برای تو ای محمد و برای زادگان تو و برای بدی آنچه پاداش داده می شود به او زادگان تو و خویشان تو، و نماند چیزی از آن مگر آن که دستوری خواهد خدای را در یاری کسان تو که ناتوان شمرده شدند، و ستم رسیدگانند آنان که ایشان گواه خدایند بر آفریدگانش پس از تو. پس پنهانی رساند خدا به سوی آسمانها و زمینها و کوهها و دریاها و کسانی که در آنهایند، که درست است که من خداوند پادشاه توانایی هستم که از دست او نرود گریزنده و بی تاب نکند او را سرکشی و من توانایم درباره ی او بر یاری و کیفر دادن، سوگند به ارجمندی و بزرگی خودم که هر آینه بچشانم کیفر کسی که کینه داشته باشد پیغمبر و برگزیده ی مرا و برده باشد بلند جایی پیغمبر مرا و کشته باشد خویشان را و انداخته باشد پیمان خود را و ستم کرده کسان او را، کیفری که نداده باشم کسی از جهانیان را. پس نزد این کار ناله کند هر چه در آسمانها و زمین است به نفرین کسی که ستم کرده باشد

ص: 125

خویشان تو را و روا شمرده باشد آنچه از تو ناروا است. پس هنگامی که در آیند آن دسته سوی خوابگاه های خود، خدا به دست خود جانهای ایشان گیرد، و فرود آید به سوی زمین فرشتگانی از آسمان هفتم با خود داشته باشند سبوهایی از یاقوت و زمرد پر از آب زندگانی و جامه هایی از بهشت و خوشبویی از خوشبوهای بهشت، و بشویند پیکرهای آن کشته ها را به آن آب و بپوشانند به ایشان جامه ها را و خوشبوی نمایند ایشان را به آن بوی خوش و نماز گزارند فرشتگان به آنها دسته دسته، پس برانگیزاند خدا گروهی از پیروان تو را که نشناسند ایشان ناگروان و انبازی نکرده باشند در آنها خونها [ی] ریخته به گفتار و کرداری و نه آهنگی. پس پنهان کنند تنهای آن کشتگان را زیر خاک و برپا کنند نشانه بر گور مهتر کشتگان به آن بیابان که نشان باشد برای کسانی راستی خواه، و پیوند شود برای گروندگان پیغمبر برای رستگاری و کامیاب شدن، و گرد آید آن گور را فرشته هایی از هر آسمانی صد هزار فرشته در هر شب و روزی، و درود فرستد بر وی به پاکی یاد کنند خدا را نزد آن گور، و آمرزش خواهند برای دیدن کنان آن، و می نویسند نامهای آنان که بیایند او را دیدن کنان از گروه تو برای نزدیکی به خدا و نویسند نامهای پدران ایشان را و خویشان و شهرهای آنها را، و نشانی گذارند در رزوهای ایشان به نشان گذاری روشن که از تخت خداوند باشد که این کس دیدار کننده ی گور بهترین کشتگان راه خدا و پسر بهترین پیغمبران است. پس چون روز رستخیز بیاید، تابش کند و تابان باشد در رویهای ایشان از نشانی که آن نشان گذار گذاشته روشنی، که پوشیده شود از وی چشمها و راهنما شود و شناخته شوند میانه ی مردم به آن روشنی. و گویا بینم تو را ای محمد! میانه ی خودم و میانه ی میکائیل، و علی پسر ابوطالب پیش روی ماست، و با ما خواهد بود از فرشتگان خدا آنچه به شماره درنیاید، و برچینم از میان مردم کسی که آن نشانه در روی اوست از میانه ی آفریدگان، تا برهاند ایشان را از ترس آن روز و سختی های وی، و این داوری خداوند و بخشش اوست از برای کسی که به دیدار گور تو آید ای محمد، یا گور برادر تو علی را، و گور دو دخترزاده ی تو را، و نخواسته باشد به این کار جز خدا را. و زود باشد که کوشش کنند مردمانی که سزاوارند دوری از خدا و خشم او را که بردارند نشانه ی آن گور را، و نگرداند خدا برای آنها به این کار راهی را. پس از این گفت پیغمبر که: این کار مرا بگریانید و اندوهناک کرد. پس از آن زینب گفت: هنگامی که زخم خورد پدرم از پسر ملجم و دیدم نشان مرگ را، گفتم او را: ای پدر! سخن سروده مرا «ام ایمن» به چنین و چنان، و دوست دارم که بشنوم این سخن را از تو. گفت: ای دخترک من! سخن همان است که

ص: 126

«ام ایمن» تو را سروده، و گویا بینم تو را و زنان خویشان تو که دستگیر شده اید در این شهر در خواری و فروتنی. می ترسید از این که بربایند شما را مردم، پس شکیبایی کن شکیبایی کردنی. سوگند به آن که شکافد دانه را و آفریند مردم را، نیست از برای خدا در پشت زمین دوستی جز شماها و جز دوستان شما، و پیروان شما و هر آینه درست گفت برای ما پیغمبر خدا آن گاه که سرود برای ما این داستان را که اهریمن در آن روز پرواز کند از شادی و گردش کند همه ی زمین را در دیوها و بزرگان دیوها و گوید: ای گروه دیوان! در رسیدیم از زادگان آدم خواسته ی خود را و به پایان رسانیدیم در نیست شدن آنها و واپس دادیم ایشان را آتش، مگر کسانی که چنگ زنند به این گروه پیغمبر. پس گردانید کار خود را در سرگشتگی مردم درباره ی ایشان و واداشتن مردم را در دشمنی ایشان و برانگیزانیدن مردمان را به ایشان و به دوستان ایشان تا استوار نماییم گمراهی آفریدگان و ناگرویدن آنها و نرهد از آنها رهند [ای]، و هر آینه راست نمود بر ایشان اهریمن با آن که دروغگوست این که سود نبخشد با دشمنی ایشان کار شایسته [ای] و گزند نرساند با دوستی ایشان گناهان بزرگ. زائه گفت: پس فرمود علی پسر حسین پس از آن که سرود برای من این داستان را، داشته باش این را که اگر یک سال شتر سواری پی آن رود کم رفته. (1) .

بیانات

این حدیث شریف بر حسب سند در اعلی درجه ی اعتبار است، اگر چه مضامین عالیه ی او بی نیاز کند از تعرض سند او، و صاحبان قلوب روحانیه دانند که چگونه تأثیری در نفوس دارد، گویا که هر کس بشنود از زبان امام سجاد (ع) شنیده.گواهی دهم این سخن را از اوست تو گفتی که گوشم بر آواز اوست در حقیقت، این حدیث، کرامت باهره و معجزه ی ظاهره ای است که در هزار و دویست و کسری سال پیش، اخبار به غیب کرده اند که بقعه ی کربلا مشهد و مزار خواهد شد، و آنچه خلفای جور کوشش نمایند و همت گمارند بر محو آن بقعه ی مبارکه، برای ایشان میسر نشود و لوای این قبر شریف برداشته نشود و مجتمع زوار خواهد شد، و وافق الخبر الخبر، همان طور که گفتند واقع شد، با نهایت استیلای بن امیه بعد از شهادت سیدالشهداء (ع) و شدت ممانعت از زیارت آن قبر و تبرک جستن به آن مشهد شریف، بلکه در کتاب «نوادر» علی بن

ص: 127


1- 392. ابن قولویه: کامل الزیارات، ص 198 - 188، چاپ کلینی، 1365 (منتخب و مترجم).

اسباط روایت شده که از نزدیکی زمان شهادت، صد هزار زن در اطراف بلاد اسلام تدریجا به زیارت آن قبر و تبرک جویی آمدند و عقیم بودند و همگی ذات ولد شدند. چون در میان عرب تفاؤل بود که زنی که نزاید باید بر سر قبر کریمی برود تا فرزند آورد.و در کتاب «کامل» نیز روایت شده که حضرت صادق (ع) فرموده که از زمان شهادت آن مظلوم، هیچ زمانی خالی نبوده بقعه ی کربلا از زائری از ملائکه و جن و انس و وحشی. بعد فرمود: شنیده ام که از اطراف کوفه و غیر کوفه مردم آن جا مجتمع شوند در نیمه ی ماه شعبان و نوحه سرایی نمایند و مرثیه خوانند و زنانی ندبه و سوگواری کنند. بعضی اهل کوفه عرضه داشتند که چنان است که شنیده اید، ما نیز حاضر بوده و دیده ایم. گفت: الحمدلله که خدا برای ما مرثیه خوان و مداح و زوار مقرر نمود.از اواخر دولت بنی امیه بر آن قبر شریف قبه بنا شد، و در اوایل خلافت بنی عباس زیارت آن مشهد معظم به طوری شایع شد که حائر مقدس از اماکن اجتماع و ازدحام شمرده می شد. مردم از حکم مزاحمت سؤال کردند از حضرت صادق که هرگاه مردی از حائر برای تجدید وضو خارج شود و جایی او را بگیرند، جایز است؟ جواب فرمود: هر کس به مکانی سبقت نماید، تا یک شبانه روز، اولی و احق به آن مکان است. (1) .و در خلافت هارون الرشید به حدی از مشرق و مغرب، هجوم به زیارت آن مشهد معظم شد که هارون ترسید که اگر توجه مردم به این روش بالا رود، لا محاله خلافت از عباسیین به علویین بازگردد، و به این سبب امر کرد موسی بن عیسی والی کوفه را که از بنی عباس بود به خراب نمودن قبر سیدالشهداء (ع) و تخریب عمارت آن نواحی و کشت و زرع در اطراف آن زمین، و او امر داد مردی را که نامش موسی بن عبدالملک بود و تمام عمارت و بنیان قبه ی شریفه را خراب کرد و اراضی حائر را زرع نمود و شخم کرد و زراعت شد، و مقصود محو اثر قبر شریف بود. و درخت سدری نزدیک قبر بود که علامت بود برای شناختن قبر شریف، آن درخت را نیز از ریشه بیرون آوردند تا آن که اثری از قبر باقی نباشد. و چون این خبر به جریر بن عبدالحمید که یکی از علمای حدیث بود رسید، تکبیری گفت و اظهار تعجب نمود و گفت: الآن معلوم شد مراد به حدیث نبوی که فرمود: «لعن الله قاطع السدره» (2) و اندکی نگذشت که تجدید شد قبه ی کربلا و رغبت مردم به توجه به آن جا افزوده شد، و از خلفای

ص: 128


1- 393. ابن قولویه: کامل الزیارات، ص 330؛ مجلسی بحارالأنوار، ج 97، ص 129.
2- 394. خدا لعنت کند برنده ی درخت سدر. عبدالرزاق الحسنی: موجز تاریخ البلدان العراقیه، چاپ دوم 1356 ه 1930 م مطبعه العرفان، صیدا، ص 75 - 60؛ جعفر الخلیلی؛ موسوعه العتبات المقدسه، ج 8، ص 181، چاپ بیروت، 1407 ه؛ شیخ طوسی: امالی، ج 1، ص 333.

عباسیه دیگر کسی به صدد تخریب برنیامد تا زمان متوکل عباسی، جعفر بن معتصم - لعنه الله - که در نهایت انحراف بود، از سلسله ی علیه ی علویین و در ایام خلافت خود حقوق ذوی القربی را از ایشان ممانعت می نمود، به حدی فقر و فاقه به علویین احاطه کرد که معاش ایشان منحصر شد به چرخ ریشتن زنان علویات، و در خاندان ایشان بسا بود که زیاده بر یک پیراهن که توان در او نماز گزارد، نبود، و خواتین علویات (1) به نوبت در آن جامه نماز می گزاردند، و از عداوت علویین فروگذار نمی کرد و این مذهب پلید را فتح بن خاقان ترکی در نظر او جلوه داده بود و فاطمه ی زهرا (س) را جهارا سب می نمود (2) برای آن که علویین خود را به رسول به توسط فاطمه (س) نسبت می دادند، و در مجلس لهو و طرب مسخره [ای] داشت که خود را به صورت امیرالمؤمنین (ع) بطین (3) می ساخت و بالشی زیر پیراهن می گذاشت، تا آن که در سنه ی دویست و سی و هفت هجری خبردار شد که اهالی سواد کوفه، اجتماع و ازدحامی در کربلا دارند و به زیارت قبر شریف متبرک می شوند، سرداری و لشکری مهیا کرده به ناحیه ی نینوا فرستاد و قبر را خراب کردند و مردم را متفرق نمودند. (4) .و باز مردم در مراسم زیارت آن بقعه ی مبارکه فراهم شدند و گویا از کشته شدن باکی نداشتند و گفتند: اگر همه کشته شدیم، بازماندگان ما به زیارت خواهند آمد، (5) و این اهتمام به جهت برکات و کراماتی بود که از آن بقعه ی مبارکه، مشاهده کرده بودند. چون این خبر به متوکل رسید، از انقلاب عراق خائف (6) شد و کس به کوفه فرستاد که والی متعرض نباشد، ولی در اطراف آن قبر دیدبانان داشت و برجها ساخته که مردم نتوانند جهارا (7) به زیارت روند. دیری نگذشت باز مردم بنای عمارت در کربلا کردند و بازار بزرگی ساخته شد، و زائرین، زیاده از سابق شدند. تا در سنه ی دویست و چهل و هفت، دیگر بار لشکر و سردار فرستادند و ندا میان مردم در داد که ذمه ی خلیفه بیزار است از زائر کربلا، و امر کرد اراضی «طفوف» را آب بستند و زراعت کردند. گاهی آب به جانب قبر شریف روان نشد و گاهی گاو شخم ننمود. (8) گاهی قبر

ص: 129


1- 395. بانوان علوی.
2- 396. آشکارا دشنام می داد.
3- 397. شکم بزرگ.
4- 398. ابن الاثیر: الکامل فی التاریخ، ج 7، ص 37 - 36.
5- 399. شیخ طوسی: امالی، ج 1، ص 337.
6- 400. ترسان.
7- 401. آشکارا.
8- 402. طبری: تاریخ الأمم و الملوک، ج 5، ص 132، چاپ دارالکتب العلمیه، بیروت؛ شیخ طوسی: امالی، ج 1، ص 338 - 334.

از زمین بلند شد و گاهی تیری از غیب نمودار شد بر عمله و بیلداران برخورد. با ظهور کرامات، آن کافر از عزیمت خود دست برنداشت، بلکه بر بغض و کینه ی او افزوده شد تا آن که در بعض شبهای طرب تفحص از مغنیه (1) [ای] نمود که کنیزان مغنیه داشت. گفتند: از سامره مهاجرت کرده. پس از چندی چون آن کنیزک نزد وی آمد، پرسید: کجا رفته بودی؟ گفت: با خاتون خود حج رفته بودم. جواب گفت: ماه شعبان موسوم حج نباشد. کنیزک گفت: زیارت قبر حسین بن علی (ع) به منزله ی حج است. از استماع این کلمه بسیار غضب نمود و خاتون و آن کنیزک را حبس نمود و اموال او را خالصه ی خود کرده، و ابراهیم بن دیزج که یهودی بود و اظهار اسلام کرده امر داد که به کربلا رود و آن قبر شریف را محو کند و هر چه عمارت شده منهدم سازد. دیزج با جمعی از مسلمانان و یهود به کربلا درآمدند. مسلمانان اقدامی در تخریب قبر نکردند. یهودان را واداشت تا صندوق قبر را کندند و سوزانیدند و عمارات را خراب کردند و دویست جریب اطراف آن زمین را زراعت کردند و آب بستند و برجها در اطراف آن سرزمین بنا کردند و قبر را شکافته بوریایی جدید یافتند که جسد مقدس بر او بود و لیک نامه نوشت به متوکل که در قبر چیزی نیافتم. (2) .محمد بن حسین اشنانی که از اهل کوفه بود با مرد عطاری شبانگاه به زیارت قبر شریف آمدند. دیدند قبر را آب بسته و خراب کرده اند. قدری فرو رفته و بوی خوشی شنیدند. علاماتی در اطراف قبر فرو بردند و زیرزمین پنهان کردند. بعد از کشته شدن متوکل آمدند و علامات را از زیرزمین بیرون کشیدند ودیگر کسی از خلفا متعرض این قبر شریف نگردید، مگر «مستر شد» عباسی و پسرش «راشد» که خزانه ی اوقاف را گرفتند. و متوکل هفده نوبت این قبر را خراب نمود باز به صورت اولی و بهتر برگشت و قبه و بارگاه ساخته شد، تا در سنه ی دویست و نود و سه هجریه سقف فرود آمد و تجدید عمارت شد. و در این سنه صندوقی بر قبر شریف گذارده شد و بعد از آن حسن بن زید راعی که در طبرستان خروج کرد، صحن و سرایی بنا کرد، و در سنه ی سیصد و شصت و نه هجری عضد الدوله ی دیلمی از اطراف، صناع (3) و عمال (4) بسیاری فراهم کرد و بنای بقعه ی مبارکه ی نجف و کربلا کرد و بنای عالی احداث کرد، و بقعه ای که هارون بنیاد کرده بود در نجف و چهار درگاه داشت، خراب نمود. و عمران بن

ص: 130


1- 403. کنیز آوازه خوان. جعفر الخلیلی: موسوعه العتبات المقدسه، ج 8، ص 258؛ تاریخ کربلاء و حائر الحسین، دکتر عبدالجواد کلیدار، ص 191.
2- 404. شیخ طوسی: امالی، ج 1، ص 335 - 334.
3- 405. هنرمندان.
4- 406. کارگران.

شاهین نیز بنای رواقی در هر دو مشهد نمود. و رواق عمران در زمان ما، در نجف معروف است. و مطابق این روایت آثار این مشهد معظم تا قیامت برپا خواهد بود.بس کاخها خراب شد و بیستون به جاست بنیاد عشق بین که چه سان محکم اوفتداز عجایب آن که با عنایات ارباب تواریخ به ضبط مقابر بنی امیه و بنی عباس در زمان ما که سنه ی هزار و سیصد و بیست و هشت هجری است، قبری از ایشان معهود نیست باقی مانده باشد، و در اول خلافت ابی العباس سفاح، عبدالله بن علی عباسی تمام قبور بنی امیه را شکافت و آنچه از جثه ی آنها یافت سوزانید، و قبر یزید بن معاویه را در «حوارین» که نواحی دمشق بود نبش کرد و جز خط سیاهی مانند خاکستر چیزی نیافت.و لنعم ما قال:یا أیها القبر بحوارینا ضمنت شر الناس أجمعینا (1) .و با شدت غضب اهل سامره، در آن بلد قبری از خلفای عباسیین هویدا نیست با آن که دارالملک ایشان بود. و بعضی علمای نجوم گفته که هر عمارت که بر کواکب ثوابت بنا شود اثرش آن است که باقی خواهد ماند و از آن قبیل شمرده کعبه ی معظمه را.

تتمات

قد اشتمل هذا الخبر علی امور:احدها: فضل زیاره الحسین، و هو مما تواترت به الأخبار و یتحیر فیها عقول الأخیار، و انها أفضل وسیله فی النجاه، و أفضل من الحج و العمره و سائر الاعمال الصالحات، و لا یدانیها فی الفضل شیی ء من الطاعات و القربات، و لم یرد فی زیاره بقیه الأئمه بل الرسول معشار ما ورد من الحث الأکید فیها، و لیس من جهه احیاء امر الولایه بالزیاره، لانه مشترک، بل لعله من خصائصه أو من أعواض شهادته و مصائبه.و ثانیها: قد دل هذا الخبر علی جلاله اصحاب الحسین و أنهم من خیار الأمه، و کفاک شاهدا علیه قوله (ع) لیله العاشوراء: لا أعلم أصحابا خیرا من أصحابی و لا أهل بیت أبر و أوفی من أهل بیتی. (2) .

ص: 131


1- 407. ای گوری که در حوارین هستی، بدترین همه ی مردم را در خود جای داده ای.
2- 408. سید بن طاووس: اللهوف، ص 90، چاپ انتشارات جهان، تهران، تاریخ ترجمه 1348، ترجمه ی سید احمد فهزی زنجانی. (این روایت چند چیز را در بردارد: 1 - ارزش زیارت امام حسین (ع) که روایات درباره ی آن به مرز تواتر رسیده، و خرد نیکمردان در برابر آنها سرگردان می ماند. در آنها آمده که زیارت وی دستاویز نجات و بهتر از حج و عمره و کارهای نیک دیگر است و در خوبی و نیکی، چیزی به پای آن نمی رسد، و درباره ی زیارت امامان دیگر و حتی پیامبر، ده یک این تشویق و پافشای نشده، زیرا می خواسته اند مسئله ی ولایت را با زیارت زنده کنند، زیرا این دو با همند، بلکه شاید بتوان گفت که دومی از ویژگیهای آن حضرت یا پاداشی در برابر شهادت و ناگواریهایی است که به خود دیده است.

و فی خبر زیان بن شبیب عن الرضا (ع) «ما لهم فی الارض شبیه و لا نظیر» (1) .

ص: 132


1- 409. خود را روی هم می چید و می فرمود: کشته های ما، کشته های پیامبرانند. به مردی که به کربلا آمده بود، گفتند: شگفتا! پسر پیامبر را کشتی؟ گفت: اگر آنچه ما دیدیم می دیدی، همان می کردی که ما می کردیم؛ گروهی بر ما یورش آوردند که دست بر قبضه ی شمشیرها گرفته و چون شیران درنده از چپ و راست سوارکاران را در هم می کوبیدند و خود را به کام مرگ می افکندند و امان نمی پذیرفتند و با مال فریفته نمی شدند. اگر اندکی دست از آنان برمی داشتیم همه ی سپاه را نابود می کردند، ما چه می توانستیم بکنیم؟ شعر: گروهی که هرگاه آنان را برای رفع گرفتاری بخوانند و سپاه انبوه و به هم فشرده باشد، دلهای خود را بر روی زره می پوشند و پیش می آیند و برای کشته شدن افتان و خیزان شتاب می کنند. در زیارت رسیده از امام صادق (ع) است که: «درود بر شما ای خداییان». «ربانی» (خدایی) عارف خداشناس را گویند. هنگامی که امام حسین (ع) در شب عاشورا، بیعت را از آنان برداشت و اجازه ی بازگشت به آنان داد، هیچ یک بازنگشتند. گفتند: اگر دنیا برای ما جاویدان بود، باز هم دوست داشتیم با تو قیام کنیم. هلال بن نافع به او گفت: ما از دیدار پروردگارمان ناخشنود نیستیم، و بریر بن خضیر به نام «سید القراء» (سرور قرآن خوانان) مشهور بود، و چهار تن از یاران پیامبر (ص) در میان آنان بود. در روایتی آمده است که روز قیامت فریادگری ندا می دهد که: یاران حسین کجایند؟ هفتاد و دو تن از کسانی که با او کشته شده اند به پا می خیزند. برخی از چیزهایی که به این روایت مربوط می شود، در شرح حدیث بعدی خواهد آمد. 3 - این روایت می رساند که زمین کربلا، بهترین سرزمین و پاک ترین زمین است، و راستی نیز چنین است. به گونه ی مستفیض (نزدیک به تواتر) در روایات ما آمده است که: کعبه به خود بالید و گفت: مانند من کیست؟ خدا خانه اش را روی پشت من ساخته. خدا با وی سخن گفت که: ارزش تو پیش زمین کربلا مانند سوزنی است که در دریا انداخته شود و اندکی از آب دریا را برگیرد، و اگر صاحب کربلا نبود تو را نمی آفریدم. و آمده است که: زمین کربلا بیست و چهارهزار سال پیش از آن که مکه حرم شمرده شود آفریده شده، و زمین مقدس و محترمی است و بهترین زمین بهشت است، و خدا پیش از مکه آن را حرم امن خود ساخته، و باغی است از باغهای بهشت، و در آن چاهی است که سر حسین (ع) را در آن شستشو دادند، و در همان، عیسی بن مریم را به هنگام ولادت غسل دادند، و روایات دیگر که بزرگان روایت کرده اند و دفترها با آنها پر شده و از جای خود باید جست. 4 - در این خبر بیدار باش و اندرزی است، زیرا پیامبر (ص) چون از گرد آمدن خانواده در گرداگرد خود شاد شد، خدا آن شادی را اندوه و خوشی را ناخوشی کرد، و او را به یاد گرفتاریهای خاندانش انداخت و آن را نشانه ی این ساخت که دنیا خانه ای است که نعمت آن پایدار نمی ماند و شادمانی کامل در آن راه ندارد و از هیچ بلایی نمی توان آسوده زیست. در این خانه خوشحالی با زیان، و سختی با آسودگی و نعمت و بلا در کنار هم هستند، و سپس نابودی و نیستی و جا به جایی در پی آن است. با نعمت، بیچارگی و با امید، ناامیدی و با شادمانی، غم است و با آفتابش ابر و با ناخوشی آن، خواسته ی انسان می رسد، و با سلامتی بیماری و با زندگی مرگ و با شادی، سوگ و با لذت، آفت دارد. عزیز آن خوار و توانای آن بی ارزش است و هیچ کس در آن نمی ماند. سخنی را با چند بیت که درباره ی این حدیث سروده ام به پایان می بریم: حسین لباس کهنه ای پوشیده تا او را برهنه نگذارند. آه! اندوه از این که امام زین العابدین او را بی لباس بر روی زمین یافت. از غصه نزدیک بود جان بدهد و فریاد برآورد که خدایا! ای مسلمانان! به دید آنان ما فرزندان ترک و دیلمیم و هرگز دینی به پا نداشته ایم. پس خردمند بانوی هاشمیان او را دلداری داد و اندوه از او زدود. ای یادگار خاندان طه! غم مخور، و ای نواده ی بزرگان! آرام گیر. شکیبا باش که این پیمانی است از سوی پیامبر جهانیان. بی تابی نکن و خوشدل باش که به ما گفته اند: به زودی مردمانی خواهند آمد که ناشناسند و در خون با ما شریکند. این بدنهای خون آلود و کشته های در طفوف به خون آغشته را به خاک می سپارند. و پرچمی در طفوف بر فراز این قبر می افرازند که گناه بزهکاران به برکت آن بخشوده می شود. و بر فراز این قبر گنبدهایی می سازند که در کرانه ی پیدای آسمان می درخشد. و خاک سپارندگان، بر کشته ای می گریند که با رگ بریده ر طف به خون غلتید. و سرکشان می کوشند تا یادگار آن را نابود کنند و هرگز نمی توانند. و در هر زمان، زیارت کنندگان آن بسیار خواهند بود که با اندوه به زیارت آن می شتابند. و مهر فرشتگان از نور بر پیشانی زائران گذارده می شود. چون شب نوزدهم شد و امیرالمؤمنین را کشتند. من همه چیز را به او گفتم و هیچ را به جای نگذاشتم. این روایت را ام ایمن برایم گفت و آن را به جبرئیل رساند. امام علی (ع) فرمود: سخن همان است که او گفته و سخن راستگویان دروغ در نمی آید. گویا من تو را می بینم که در کوفه در میان گروهی از زنان خوار و سر به زیر هستید. در آن هنگام شکیبا باش و شکیبایی از دست مده و سرزنش سرزنش کنندگان تو را بی تاب نکند.

و روی النعمانی عن الباقر (ع): ان الحسین کان یضع قتلاه بعضهم الی بعض و یقول: قتلانا قتلی النبیین و آل النبین. و قیل لرجل شهد الطف: ویحک، قتلت ذریه الرسول؟ قال: لو شهدت ما شهدنا لفعلت ما فعلنا، ثارت علینا عصابه ایدیها فی مقابض سیوفها کالأسود الضاریه یحطم الفرسان یمینا و شمالا، و تلقی أنفسها علی الموت، لا تقبل الأمان، و لا ترغب فی المال، و لو کففنا عنهم رویدا لأتت علی نفوس العسکر بحذافیره، فما کنا فاعلین؟ شعر:قوم اذا نودوا لدفع ملمه و الخیل بین مدعس و مکردس لبسوا القلوب علی الدروع و اقبلوا یتهافتون علی ذهاب الانفس (1) .و فی الزیارات المؤثوره عن الصادق (ع): «السلام علیکم ایها الربانیون».و الربانی: العارف المتأله.و لما حل الحسین (ع) بیعتهم لیله العاشوراء و أذن لهم فی الانصراف، لم ینصرف منهم أحد و قالوا: لو کانت الدنیا لنا مخلد لآثرنا النهوض معک، و قال له نافع بن هلال: ما کرهنا لقاء ربنا، و انا علی نیاتنا و بصائرنا، نوالی من والاک و نعادی من عاداک، فمن نکث بیعته فلن یضر الا نفسه، فو الله ما اشفقنا من قدر الله و لا کرهنا لقاء ربنا، و کان بریر بن خضیر یعرف بسید القراء و کان فیهم أربعه من انصار، اصحاب رسول الله.و فی الخبر: «ینادی المنادی یوم القیامه: أین حواری الحسین؟ فیقوم الاثنان و السبعون الذین قتلوا معه...» (2) و یأتی بعض ما یتعلق بالمقام فیی الحدیث الآتی.

ص: 133


1- 410. نعمانی: غیبت، ص 113 - 112.
2- 411. مجلسی: بحارالأنوار، چاپ کمپانی، ج 8، ص 726؛ مفید: الاختصاص، ص 61، چاپ مکتبه الزهراء، قم، 1402 ه.

ثالثها - قد دل هذا الخبر علی أن أرض کربلاء أشرف بقاع الارض و أطهرها، و هو کذلک، و قد ورد مستفیضا من طرقنا أن الکعبه افتخرت و قالت: من مثلی و قد بنی بیت الله علی ظهری؟ فخو طبت من الله: ان فضلک بالنسبه الی أرض کربلاء کابره غرست فی البحر فحملت من ماء البحر، و لو لا صاحب کربلاء ما خلقتک.و ورد: أن أرض کربلاء خلقت قبل الکعبه بأربعه و عشرین الف عام، و أنها مقدسه مبارکه و أفضل أرض فی الجنه، و أن الله اتخذ کربلاء حرما آمنا قبل أن یتخذ مکه حرما، و أنها روضه من ریاض الجنه، و أن فیها دالیه غسل فیها رأس الحسین، و فیها غسلت مریم عیسی حین ولدتها، الی غیر ذلک مما رواه الأکابر و طرس الدفاتر، فمن شاء راجع مظانها.رابعها - قد حصل من هذا الخبر ایقاظ فیه اتعاظ، فان النبی (ص) لما فرح باجتماع أهله حوله، حول الله الفرح ترحا و السرور حزنا، و ذکره الله تعالی بمصائب عترته تبینها علی أن الدنیا دار لا یدوم نعیمها و لا یتم فیه سرور و لا یؤمن فیها محذور، و قد قرنت فیها السراء بالضراء و الشده بالرخاء و النعیم بالبلوی، ثم یتبعها الزوال و یردفها تنقل الأحوال، فمع نعیمها البؤس و مع رجائها الیأس و مع سرورها الحزن و مع ضحاها المزن و مع مکروهها المحبوب و مع صحتها السقم و مع حیاتها الممات و مع فرحاتها الترحات و مع لذاتها الآفات، عزیزها ذلیل و قویها مهین، و لا یبقی فیها احد من العالمین. و لنختم الکلام بابیات نظمتها فی مضامین هذا الحدیث: شعرلقد لبس الحسین عتیق ثوب لئلا یهملوه مجردینافوا اسفا رآه بلا لباس علی الرمضاء زین العابدینایجود بنفسه کمدا و نادی فیا لله یا للمسلمینایرون کاننا اولاد ترک و دیلم لم نشید قط دینافعزته علی ما قد شجاه و سلته عقیله هاشمیناسلوا یا بقیه آل طه عزاء یا حفید الأکرمینافصبرا ان ذلک خیر عهد عهدنا من رسول العالمیناو لا تجزع علی ما قد الما و طب نفسا فانا قد رویناسیاتی الله قوما لم یکونوا معارف فی الدماء مشارکینایوارون الجسوم الدامیات و قتلی بالطفوف مضرجیناو ینصب بالطفوف لوماء قبر یشفع فی ذنوب المجرمینا

ص: 134

و یبنون القباب علی قبور تفیئی النور فی الأفق المبیناو یندب دافنوه علی طریح ثوی بالطف مقطوع الوتیناو یجتهد الطغاه لمحو رسم و لن یمحوه دهر الداهریناو یکثر زائروه بکل عصر یزورون القبور مفجعیناو یوسم میسم الاملاک نورا مضیئا فی وجوه الزائرینافلما کان لیله تسع عشر و قد فتکوا امیرالمؤمنیناحکیت الامر من کیت و کیت و لم اترک له سینا و شیناحدیثا حدثتنی ام ایمن و انهته الی الروح الأمینافقال القول ما قالت حذام و لم یکذبک قول الصادقیناکانی ناظربک فی نساء اذلاء بکوفه خاشعینافصبرا عند ذلک ثم صبرا و لا یجزعک لوم الشامتینا

ص: 135

الحدیث 14

اشاره

ما رواه الحسین بن حمدان الحصینی فی کتاب الهدایه باسناده عن أبی حمزه الثمالی، قال: سمعت علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام یقول: لما کان الیوم الذی استشهد فیه أبی، جمع اهله و أصحابه فی لیله ذلک الیوم، فقال لهم: یا أهلی و شیعتی، اتخذوا هذا اللیل جمالکم و انجوا بأنفسکم، فلیس المطلوب غیری، فقال لهم: یا أهلی و شیعتی، اتخذوا هذا اللیل جمالکم و انجوا بأنفسکم، فلیس المطلوب غیری، و لو قتلونی ما فکروا فیکم، فانجوا رحمکم الله و أنتم فی حل و سعه من بیعتی و عهدی الذی عاهدتمونی، فقال اخوته و أهله و أنصاره بلسان واحد: و الله یا سیدنا یا أبا عبدالله لاخذلناک أبدا، و الله لا، قال الناس: ترکوا امامهم و کبیرهم و سیدهم وحده حتی قتل، و نبلو بیننا و بین الله عذرا و لا نخلیک او نقتل دونک. فقال لهم: یا قوم، انی غذا أقتل و تقلون کلکم معی، و لا یبقی منکم واحد، فقالوا: الحمدلله الذی اکرمنا بنصرک و شرفنا بالقتل معک، أو لا ترضی أن نکون فی درجتک یابن رسول الله؟ فقال: جزاکم الله خیرا، و دعالهم بخیر، فأصبح و قتل و قتلوا معه أجمعون، فقال له القاسم بن الحسن (ع): و أنا فیمن یقتل؟ فأشفق علیه فقال له: یا بنی، کیف الموت عندک؟ فقال: یا عم، أحلی من العسل، فقال: ای و الله انک لأحد من یقتل من الرجال بعد أن تبلو ببلاء عظیم و ابنی عبدالله و هو رضیع، فقال: فداک عمک، یقتل «عبدالله» اذا جفت روحی عطشا و صرت الی خیمنا، فطلبت ماء و لبنا فلا أحد قط، فاقول: ناولونی ابنی لأشرب من فیه، فیأتونی به فیضعونه علی یدی، فاحمله لأدنیه من فی فیرمیه فاسق بسهم فینحره و هو یناغی، فیفیض دمه فی کفی، فأرفعه الی السماء فأقول: «اللهم صبرا و احتسابا فیک» فتعجلنی الأسنه منهم، و النار تسعر فی الخندق الذی فی ظهر الخیم، فأکر علیهم فی أمر اوقات فی الدنیا فیکون ما یرید الله، فبکی و بکینا، و ارتفع البکاء و الصراخ من ذراری رسول الله (ص) فی الخیم، و یسئلنی زهیر بن القین و حبیب بن مظاهر عن علی (ع) فیقولان: یا سیدنا! فسیدنا علی؟ فیشرون: الی ماذا یکون من حاله؟ فیقول مستعبرا: ما

ص: 136

کان الله لیقطع نسلی من الدنیا فکیف یصلون الیه و هو أبو ثمانیه أئمه؟ (1) .

ترجمه

ابوحمزه ی ثمالی گفت: شنیدم علی پسر حسین: زین العابدین می گفت: چون شد روزی که پدرم کشته می شد در آن روز، گرد آورد کسان و همراهان خود را در شب آن روز، پس گفت به ایشان: ای کسان و پیروان من! بگیرید این شب را شتران سواری و برهانید جانهای خود را از مرگ. آن کس را که این گروه می خواهند،جز من نیست. و هرگاه بکشند مرا، اندیشه نکنند درباره ی شما. پس برهانید خود را. مهربانی کند خدا شما را، و شما در رهایی و گشایش هستید از پیمان بستن با من. پس گفتند برادران و کسانش و یاورانش به یک زبان: به خدا سوگند، ای مهتر ما، ای ابا عبدالله وانگذاریم تو را هرگز به خدا سوگند، تا نگویند مردم که ما واگذاشتیم پیشوای خود را و بزرگ و مهتر خود را تنها تا کشته شود. و ما آزماییم میانه ی خود و خدا بهانه ی خود را، و فرونگذاریم تو را، تا کشته شویم پیش روی تو. پس گفت به ایشان: ای گروه! به درستی که من فردا کشته شوم و شماها همگی کشته شوید با من و نماند از شما کسی. پس گفتند: ستایش مر خدای را که ما را گرامی داشته به یاری تو و بزرگی داده ما را به کشته شدن با تو، آیا خشنود نباشم که باشیم با تو در پایه ی تو ای پسر پیغمبر خدا؟ پس گفت: پاداش دهد خدا شما را نیکویی. و خواند خدا را برای آنها به نیکی. پس بامداد نمود و کشته شد و کشته شدند با وی همه ی همراهانش. پس گفت مرا او را در آن شب قاسم پسر حسن: و من در کشته شدگان خواهم بود؟ پس مهربانی گرفت حسین را بر او، و گفت او را: ای پسرک من! چگونه باشد مرگ نزد تو؟ گفت: ای عمو! شیرین تر از انگبین است. پس گفت وی را که: آری به خدا سوگند که تو یکی از کشتگان مردها خواهی بود، پس از آن که گرفتار شوی به گرفتار بزرگی، و کشته شود پسرم «عبدالله». پس گفت: ای عمو! لشکریان به زنها خواهند رسید تا آن کشته می شود عبدالله با آن که شیرخوار و نزد زنان است؟ پس گفت: سربهای تو باد عموی تو! کشته شود عبدالله هنگامی که خشک شود روان من از تشنگی و برگردم سوی سراپرده ی خود و بیاورند او را و گذارند در دست من، و برادرم او را تا نزدیک دهان برم، پس تیر زند او را نافرمانی و گلوی او را پاره نماید، و آن کودک ناله کند و روان شود خون او در دست من، و بلند

ص: 137


1- 412. سید هاشم بحرانی: مدینه المعاجز، ص 286، تهران، 1291. در عبارات وی جملاتی بیش از متن فوق وجود دارد.

کنم او را به سوی آسمان و گویم: بار خدایا! شکیبایی کنم و چشمداشت مزد به تو دارم. پس شتاب کند پیکانهای لشکریان به سوی من، و آتش افروخته شده در کنده پشت سراپرده، بازگردم به سوی ایشان در تلخ ترین هنگامهای جهان، و می شود آنچه خدا خواسته. پس گریست حسین (ع) و گریستم ما و بلند شد گریه و فریادزادگان پیغمبر خدا در سراپرده ها، و پرسند زهیر پسر قین و حبیب پسر مظاهر مرا و گویند: ای مهتر ما! پس سرور ما علی (ع) را چه رسد؟ و نهفته نماید به سوی آنچه باشد از بازگشت او. پس گوید با اشک روان: نخواهد برید خدا فرزندان مرا از جهان. چگونه به وی دسترس شوند و او پدر هشت تن پیشوای مردم است؟!

بیانات

آنچه به تحقیق پیوسته، از اولاد حضرت مجتبی (ع) سه نفر در کربلا شهید شدند: اول، ابوبکر بن حسن که نام او عمر بوده، و بعد از او قاسم و بعد از او عبدالله.و این سه از یک بطن بوده اند.و وفات حضرت حسن (ع) در سنه ی چهل و نه هجری بوده و اولاد او در واقعه ی کربلا لا محاله (1) از یازده سال کمتر نداشته اند، زیرا که واقعه، در اول سنه ی (2) شصت و یک بوده. و از کتب معتبره نماید که عبدالله و قاسم هیچ یک به سن بلوغ نرسیده بودند و اجازه ی جهاد به آنها از باب حفظ نفس مقدس امام و دفاع بوده.و اما حسن بن حسن که مشهور به حسن مثنی است، در کربلا مجروح شد و شهید نشد، و او شوهر فاطمه بنت الحسین بوده (3) .و حکایت تزویج فاطمه به قاسم در کربلا از حکایات مجعوله و مخترعه (4) است که فاضل کاشفی در «روضه الشهداء» نقل کرده و شیخ طریحی از باب سهل انگاری در «منتخب» و سید محدث بحرانی در «مدینه المعجزات» از متنخب، و موجب سرایت شبهه و اشتهار در السنه و افواه (5) شده، و کسی از علمای نسب و تاریخ این احتمال را نگفته، زیرا که علمای نسب را شبهه نیست که از برای حضرت حسین (ع) دو دختر بیشتر نبوده، یکی فاطمه که خود حضرت او را تزویج نمود برای حسن بن حسن، و دیگری

ص: 138


1- 413. ناگزیر.
2- 414. سال.
3- 415. ابوالفرج: مقاتل الطالبیین، ص 180؛ ابوالفرج: اغانی، 204 / 18.
4- 416. ساختگی.
5- 417. زبانها و دهانها.

سکینه که «امینه» نام داشت. بس هویداست که داستان عروسی و نکاح قاسم از امور واهیه ی مکذوبه (1) است و احتمال صحت ندارد. و شرح عبدالله شیرخوار در خبر تالی (2) خواهد آمد.و آنچه در این خبر اشاره شده از افروختن آتش در خندق، مطابق است با نقل ارباب مقاتل و مغازی. و علو همت و تعبیه ی جنگ از حفر خندق آشکار شود که در یک شب، جماعت معدوده، خندق طولانی در اطراف خیام حفر کردند به حدی که مانع از عبور بود، با آن که همه تشنه بودند و اکثر شب را بیدار بودند و مشغول فراهم آوردن هیزم و نی برای آتش خندق، به اندازه ای که آتش تا نزدیک ظهر عاشورا افروخته بود.

ص: 139


1- 418. بی پایه و دروغ.
2- 419. بعدی.

الحدیث 15

اشاره

ما رواه محمد بن جریر الطبری الامالی باسناده الی محمد عبدالله بن محمد، قال: شهدت الحسین بن علی (ع) و قد اشهتی علیه ابنه علی الأکبر عنبا فی غیر اوانه، فضرب بیده الی ساریه المسجد و أخرج له عنبا و موزا، فقال: ما عندالله لأولیائه اکثر.

ترجمه

عبدالله پسر محمد گفت: نزدیک بودم حسین پسر علی را و آرزو نمود از او پسرش «علی اکبر» انگوری در جز هنگام انگور، و زد به دست خود سوی ستون نمازگاه [و] بیرون آورد برای او انگور و موزی، و گفت: آنچه نزد خداست برای دوستانش بسیار است.

بیانات

صاحب تألیف متأخر (1) باید رعایت اقتضای وقت و رعایت رغبات اهل عصر بنماید. علمای تاریخ و نسب در سن اولاد امجاد سیدالشهداء (ع) و تعداد ایشان، اختلاف بسیار نموده اند. هرگاه بخواهیم به نقل اقوال و تعداد کتب و اسماء بپردازیم، رشته ی سخن طولانی شود. بهتر آن که اقتصار (2) کنیم بر آنچه نزد اهل اتفاق و تحقیق مسلم شده و آن این است:شبهه شایسته نیست که علی اکبر شهید، اکبر اولاد حضرت سیدالشهداء (ع) بوده و در خلافت عثمان متولد شده و مادر او، لیلا دختر میمونه که دختر ابوسفیان است بوده و از طایفه ی بنی ثقیف، و به این سبب معاویه اعتراف به اهلبیت آن جناب برای خلافت نمود، و لشکریان شامی چون به کربلا وارد شدند، عرض امان بر وی کردند و گفتند: تو از ارحام و قرابات یزید

ص: 140


1- 420. کتابی که در دوره های بعدی نوشته شود.
2- 421. بسنده.

بن معاویه هستی و با تو جنگ نکنیم. جواب گفت: قرابت و رحم پدرم با رسول خدا احق به رعایت است، و قبول نموده. و این واقعه نزد نسابین (1) مضبوط است.و ولادت سیدالساجدین (ع) در سنه ی سی و هشت هجری است که سه سال و کسری بعد از هلاکت عثمان بوده و در واقعه ی کربلا سن شریف آن حضرت بیست و سه سال بوده و حضرت باقرالعلوم در آن وقت سه سال و چند ماه از عمر شریفش گذشته.و در کتاب «کافی» از زراره روایت کند که گفت: از حضرت باقر (ع) پرسیدم که ادراک نمودی جد خود حسین را؟ فرمود: بلی، با او بودم، و مکالمه ی حضرت باقر در مجلس یزید خواهد آمد ان شاء الله. بنابراین سن علی اکبر بیست و پنج سال بوده، و بعضی زیاده نوشته اند، و نسلی از او نماند.و اما بودن علی اکبر صاحب ولد و اهل در کربلا، معین نیست، و اگر چه از فقره ی زیارتی در مزار «بحار» نماید که متزوج بوده. و بودن والده ی ماجده ی او در کربلا مذکور در کتب معتمده نیست، بلکه مظنون، خلاف اوست. و مؤید کبر سن (2) و شجاعت اوست آنچه در کتب معتبره و نسخ معتمده ی قدیمه مضبوط است که در ارشاد و غیر آن روایت شده: «و کان أهل الکوفه یتقون قتاله» یعنی اهل کوفه حذر داشتند از جنگ نمودن با آن جوان هاشمی، زیرا که آثار شجاعت در او هویدا بود، و گرنه اهل کوفه مبالاتی به کشتن پیغمبر نداشتند و ترحم بر طفل شیرخوار نکردند.و از نغمات زایده، (3) ، غلطی است که در بعض مؤلفات جدیده واقع شده که لشکریان چون مشاهده ی جمالش نمودند گفتند: ما با پیغمبر جنگ نکنیم. و از این قبیل خرافات در السنه و افواه شیعه بسیار شده و علمای مذهب، همه مبرای از این گونه کلمات واهیه هستند. و از این قبیل عبارت: «و رفع سبابته الی السماء و قال: اللهم اشهد علی هؤلاء القوم... (4) » که در زبان اهل مرثیه «شیبته» خوانده شده و در نسخ مصحفه (5) هم «شیبته» (6) نوشته شده. و بر اهل بصیرت مخفی نیست که عبارت «سبابته» بوده و در نسخه ی معتمده ی قدیمه نیز موجود است، و این هیئت، حالت شخصی است که خدا را به گواهی طلبد؛ و معهود نیست که در مقام تظلم، کسی

ص: 141


1- 422. نسب شناسان، نژاد شناسان.
2- 423. بزرگسالی.
3- 424. آهنگهای افزوده.
4- 425. انگشت سبابه ی خود را به آسمان بالا برد و گفت: خدایا بر این مردم گواه باش....
5- 426. نادرست.
6- 427. ریش سفید خود را.

محاسن (1) خود را به آسمان بلند کند.در هر حال، جلالت این جوان از کلمات بلیغه ی پدر بزرگوارش معلوم و هویدا است. و در مقاتل وارد شده که تیری بر حلقوم او رسید و از اسب سرنگون شد.و در زیارت مأثوره از حضرت صادق (ع) در سلام بر علی اکبر وارد شده؛ چنان که در «کامل الزیاره» مروی است:«السلام علیک و علی روحک و بدنک، بأبی أنت و أمی من مذبوح و مقتول من غیر جرم، بأبی أنت و أمی دمک المرتقی به الی حبیب الله، بأبی أنت و أمی من مقدم بین یدی أبیک، یحتسبک و یبکی علیک محترقا علیک قلبه، یرفع دمک بکفه الی أعنان السماء لا ترجع منه قطره و لا تسکن علیک من أبیک زفره» (2) .این شفق نیست که در صبح و مساست خون من در قدح گردون است و نظیر این معنی را در شهادت طفل رضیع (3) جماعتی از معتمدین ضبط نموده اند؛ از جمله ابوالفرج اصفهانی که کتاب او به غایت مشهور و معتبر است و تمامی علما و مورخین اسلام از شیعه و غیر شیعه نوشته اند که سرخی آسمان از آثار شهادت سید مظلومان است.و گفته اند که قبل از این واقعه این سرخی نمودار نبود، بلکه آنان که ضبط کرده اند، احتمال تشیع یا اعتقاد به معجزات و کرامات در حق ایشان داده نشده بلکه از متعصبین اهل سنت محسوب باشند؛ مانند «مسلم» در صحیح خود گوید (اول جزء خامس فی تفسیر قوله تعالی: «فما بکت علیهم السماء و الارض») (4) : «انه لما قتل الحسین، بکت المساء، و بکائها حمرتها» (5) .و قریب به همین معنی است آنچه «نسوی» در تاریخ و «ترمذی» در صحیح «سدی» در تفسیر و «ثعلبی» نیز در تفسیر خود گفته که حمره که با شفق نمودار است، پیش از کشته شدن حسین نبود.و در «کامل التواریخ» نیز اشاراتی به این امر و خون باریدن از آسمان مضبوط است. و ابوالفرج بن جوزی که از اعاظم علمای اهل سنت است در کتاب «تبصره» گفته:

ص: 142


1- 428. ریش.
2- 429. درود بر تو و جان تنت. پدر و مادرم فدای تو باد ای کشته و سر بریده ی بی گناه. پدر و مادرم فدای خون تو که آن را به سوی پیامبر خدا بالا بردند. پدر و مادرم فدای تو باد که پیش روی پدر به میدان رفتی و او اندوه خود بر تو را به حساب خدا می گذاشت و دلش بر تو آتش گرفته بود، و خون تو را به دست به آسمان می پاشید و چکیده ای از آن به زمین باز نمی گشت. و ناله ی پدرت بر تو بریده نمی شد.
3- 430. کودک شیرخوار.
4- 431. دخان، 29.
5- 432. چون حسین کشته شد، آسمان گریست، و گریه ی آن همان سرخی آن است.

چون شخص خشمناک شود، رویش سرخ شود و این نشانه ی غضب است، و ذات اقدس خداوند منزه از جسم است، پس اظهار غضب خود را بر کشندگان حسین به سرخی افق نموده و این دلیل بزرگی جنایت است.مؤلف گوید: شاید این گونه احادیث در نظر اهالی عصر ما مستبعد نماید و شیطان خیال وسوسه کند که سرخی آسمان و افق از امور طبیعیه ی معهوده است و در کتب هیئت بطلمیوسی عنوان شده و جهات طبیعیه برای او ذکر کرده اند؛ و لکن این معنی منافات با نقل معتمدین اهل تاریخ ندارد، زیرا که ممکن است که مراد ایشان حدوث حمره ی خاصه ی باشد که از عادت خارج بوده یا در وسط السماء و غیر وقت طلوع و غروب نمودار می شده، و حمرت افق در طلوع و الا غروب که از انعکاس شعاع حادث شود، احتمال نرود که مراد علمای اعلام و مورخین و مقام باشد، زیرا که هیچ عاقلی امر معتادی را نسبت به وقوع حادثه ای ندهد، خصوصا علمای اهل سنت و جماعت که به قدر امکان تسلیم مناقبی و فضائلی برای ائمه ی اثنا عشریه نکنند.و در سنه ی شصت و یک هجری از وقایع عجیبه به حدی واقع شده که قابل انکار نبوده:ابن اثیر در «کامل» ذکر نموده که بعد از شهادت حسین (ع) تا چهل شبانه روز هر جامه ای که بر دیوار افکنده شد به خون آلوده می شد. و شرح کسوف آفتاب در روز عاشورا، خواهد آمد. و اگر شخص عاقل انصاف دهد، تصدیق کند که این جماعت از اهل دانش و عقل بی جهت اتفاق بر امر غیر واقعی نکنند، خصوصا علمای سنت مانند ابوالفرج بن جوزی که حدیث رد شمس را با تواتر انکار نماید، چگونه احتمال رود که حمرت افق و آسمان را بدون سبب اعتراف کند که از جهت شهادت حسین (ع) حادث شد؟ بر هیچ عاقلی پوشیده نماند که مطلب به حدی از وضوح بوده که مجال انکار نبوده.

ملخص مقال

فشرده ی گفتار.بعد از آنچه نگاشتیم این که در باب شهادت اولاد سیدالشهداء (ع) در کربلا و تعیین سن ایشان و اسماء آنها اختلافات بسیاری در کتب مقاتل موجود است، بعضی مانند ابن شهر آشوب شش پسر نوشته اند. بعضی اقتصار بر دو نفر نموده و حد اوسط، شهادت سه پسر است: علی اکبر و علی اصغر و عبدالله رضیع که از رباب دختر امرء القیس بوده، در حال سواری تیر خورد. و طفل صغیر دیگر را حضرت طلبید و در کنار خود نشاند، عقبه بن بشر او

ص: 143

را تیر زد. و دیگری از شهربانویه بود که از خیمه بیرون آمد و گوشواره در دو گوش او بود، هانی بن بعیث بر آن طفل حمله کرد و او را کشت، و مادر او مانند شخص مدهوش در او می نگریست و سخن نمی گفت. و ابن شهر آشوب سن حضرت سجاد را سی سال گفته و حضرت باقبر را پانزده سال دانسته در واقعه ی طف، و این افراط (1) است. و در «کامل التواریخ» و بعض کتب حضرت به سن کودکی و عدم بلوغ نوشته اند و این تفریط (2) است، و حقیقت امر از سابق معلوم و هویدا شد.

خاتمه

شیخ صدوق در «عیون الاخبار» روایت کرده که رسول خدا فرموده: «أنا ابن الذبیحین» (3) و به این معنی مفاخره نموده، و مراد از دو ذبیح، یکی اسماعیل ذبیح الله که شرح حال او و آوردن جبرئیل به قربانی از بهشت در تفاسیر مشهور است، و دیگری عبدالله پدر آن جناب که عبدالمطلب به حلقه ی کعبه آویخت و نذر کرد که اگر خداوند ده پسر به او عنایت فرمود یکی را در راه خدا قربانی کند. و معلوم شود که قربانی شود که قربانی فرزند در شرع، قبل از نبوت جایز و راجح بوده. چون عدد عشره کامل شد، پسران خود را در خانه ی کعبه داخل کرد و قرعه کشید و به نام عبدالله درآمد، تا سه مرتبه خواست او را قربانی کند، و عبدالله محبوب ترین پسرهای او بود. زنان عبدالمطلب مجتمع شدند و گریستند و قریش نیز او را منع کردند، تا آن که عاتکه دختر او به وی گفت: قرعه ی پسران تبدیل به قرعه ی اشتران کن. پس چنین کرد و ده ده افزود و در هر نوبت قرعه به نام شتران بیرون آمد و صد شتر را برای قربانی مهیا نمود و برادران مادری عبدالله که زبیر و ابوطالب بودند برادر خود را از زیر دست و پای پدر کشیدند. او را بوسیدند و خاک از جبین وی پاک کردند و شتران به جای او قربانی شد.مؤلف، مضمون خبر را مناسب شهادت علی اکبر و علی اصغر نظم نموده:شنیدام که پیمبر به افتخار تمام بگفت أنا بن ذبیحین و فخرها آوردیکی سلیل خلیل خدا ذبیح الله که جبرئیل ز جنت برش فدا آورددگر ستاره ی برج شرافت عبدالله که عبد مطلب این عهد با خدا آوردکه ده پسر اگرش بخشد ایزد متعال یکی به راه خدا سر ز تن جدا آورد

ص: 144


1- 433. زیاده روی.
2- 434. کوتاهی.
3- 435. زیاده روی.

میسرش نشد این وعده را وفا بکند برای ذبح پسر بس که عذرها آوردو لیک سبط رسول خدا حسین شهید دوازده شرف از مهر کربلا آوردبه کوی دوست دو قربانی اکبر و اصغر نبسته عهد به قربانگه وفا آوردمرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آوردقضا برابر چشمش گلوی هر دو پسر نشان تیر ستمکار از جفا آورد

فایده

آوردن انگور و مویز از ستون مسجد و امثال این امور، از خوارق عادات و از قبیل کرامات و معجزات است و منافاتی با قواعد عقلیه ندارد، که گفته اند حادث، ماده ی سابقه می خواهد، زیرا که مورد برهان حکما، حوادث عالم کون و فساد است و اظهار این گونه امور، آوردن موجودات عالم مثال برزخی است در نشأه ی دنیاویه و تجسم آن برای حاسه ی بصری، مانند تجسم ملائکه برای مردم. و ظاهر شدن موجودات عالم علوی ملکوتی (1) در عالم سفلی عنصری (2) از لوازم قوت نفس و نورانیت اوست. و چون نفوس مقدسه ی اولیا قدرت تامه بر عالم ملکوت دارند، توانند موجودات موجودات نشأه ی غیبت را به شهادت، و موجودات شهادت را به عالم غیب برند به محض توجه و اراده. و عرفا که گفته اند که عارف هر چه را خواهد به مجرد اراده ایجاد کند، همین معنی را گفته اند. و حضرت صادق (ع) در حق مؤمن کامل فرمود که مؤمن کسی است که هر چه اراده کند، موجود شود. و هر کس را اندک بهره از تجرد نفس و معرفت عالم مجردات و ملکوت و ترتیب عوالم جسمانیه و روحانیه و این که هر موجود سافلی صورت عالیه دارد و نفوس شریفه ی اولیا مظهر اراده ی حقه ی الهیه هستند بوده باشد، تصدیق قطعی به آنچه نگاشته شد نماید. و این معنی اختصاص به نبوت ختمیه ندارد، بلکه ظهور معجزات انبیای سلف نیز از این باب بوده. و اما ملاحده و زنادقه ی زمان ما که مذهب مخترع بابیه احداث کردند، انکار تمامی معجزات نموده اند و به واسطه ی غرور و خودپسندی، تکذیب تمام معجزات و تأویل، تمام کرامات نمایند؛ چنانچه ترهات (3) و اباطیل (4) این گروه بر هیچ عاقلی پوشیده نیست، و خداوند

ص: 145


1- 436. جهان بالا و روحانی.
2- 437. جهان پایین و مادی.
3- 438. سخنان بیهوده.
4- 439. سخنان نادرست.

ص: 146

ایشان را از نعمت علم و دانش و معرفت روحانیت و لذایذ عبادات و مجاهدات، علی الاطلاق (1) محروم فرموده «کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لا یؤمنون» (2) و به واسطه ی حصر نمودن نشانه ی زندگانی در عالم سفلی و لذایذ خسیسه ی حیوانیه (3) ، برخی از محرومین و مردمان طبیعی مذهب و منکر مبدء و معاد و روحانیات رغباتی به این گروه اظهار نمایند، و از حماقت گمان کنند که این گروه کثرتی پیدا کرده اند، غافل از این که جامع این گروه لا مذهبی و انکار همه ی ملل و ادیان است. و قی الله الاسلام شر الأعادی (4) - و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم. (5) .

ص: 147


1- 440. به یکباره.
2- 441. انعام، 125 (این گونه، خداوند پلیدی را بر کافران می گذارد).
3- 442. خوشیهای پست حیوانی.
4- 443. خدا اسلام را از بدی دشمنان نگاه دارد.
5- 444. نور، 46 (خدا هر که را بخواهد به راه راست رهنمون می شود).

الحدیث 16

اشاره

و بسندی المتصل الی رئیس المحدثین شیخنا الصدوق فی الخصال و الأمالی بالسناد معتبر عن أبی حمزه الثمالی، قال: نظر علی بن الحسین (ع) سید العابدین الی عبیدالله بن العباس بن علی بن أبی طالب (ع) فاستعبر، ثم قال: ما من یوم أشد علی رسول الله (ص) من یوم أحد، قتل فیه عمه حمزه بن عبدالمطلب اسدالله و أسد رسوله، و بعده یوم مؤته قتل فیه ابن عمه جعفر بن أبی طالب، ثم قال: «و لا یوم کیوم الحسین ازدلف الیه ثلاثون ألف رجل یزعمون أنهم من هذه الأمه، کل یتقرب الی الله بدمه، و بالله یذکرهم و لا یتعظون، حتی قتلوه بغیا و ظلما، ثم قال (ع): رحم الله العباس فقد آثر و أبلی و أفدی أخاه بنفسه حتی قطعت یداه، فأبدله الله بهما جناحین یطیر بهما مع الملائکه فی الجنه کما جعل لجعفر بن أبی طالب، و ان للعباس عندالله تعالی منزله یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامه».

ترجمه

ابوحمزه ی ثمالی گفت: نگاه کرد علی پسر حسین که مهتر بندگی کنان بود سوی عبیدالله پسر عباس پسر علی پسر ابوطالب و اشک او روان شد و گفت: نبود روزی سخت تر بر پیغمبر خدا از روز جنگ احد که کشته شد در آن روز عمویش حمزه پسر عبدالمطلب شیر خدا و پیغمبرش، و پس آن روز، روز جنگ مؤته که کشته شد در آن روز پسرعمویش جعفر پسر ابوطالب. پس گفت: نبود روزی مانند روز حسین که شتافتند سوی او سی هزار مرد که گمانشان بود که از این گروه مسلمانانند، و هر یک وانمود می کردند نزدیکی به خدا را در ریختن خود او را. و به خدا یادآوری می کرد ایشان را و پند نمی گرفتند، تا کشتند او را از روی سرکشی و ستمکاری. پس گفت: مهربانی کند خداوند عباس را به درستی که برگزید برادر را

ص: 148

بر خود و گرفتار شد و سربها داد برادر خود را به جان خودش تا آن که جدا شد دو دست او، و به جای دست، خدا دو بال به وی داد که پرواز نماید با فرشتگان در بهشت، چنانچه برای جعفر داد. و به درستی که برای عباس جایگاهی است نزد خدا که آرزو برند بر وی همه ی کشتگان راه خدا در روز رستخیز.

بیانات

عدد لشکر ابن زیاد در کربلا از سی و پنچ هزار زیاده و از بیست و ده هزار کمتر در کتب معتبره ذکر نشده، و ارباب تواریخ و مقاتل در این باب ما بین افراط و تفریط هستند. آنچه در این حدیث معتبر است حد اعتدال است.ابن شهر آشوب سی و پنج هزار گوید و محمد بن طلحه بیست و دو هزار ضبط کرده. سبط در «تذکره» چهار هزار و پانصد سوار و پیاده نوشته. و شاید آنان که تقلیل کرده اند، یا به رعایت خوف و طمع. از خلفای بنی امیه بوده یا آن که نپسندیده اند که در تواریخ اسلامی نوشته شود که سی هزار نفر از این امت اقدام کردند بر ریختن خون ذریه ی پیغمبر خود بدون جرم و گناهی.و مسعودی در «مروج الذهب» عدد لشکر و همراهان حضرت سیدالشهداء (ع) را نیز جزاف نوشته و گوید: ششصد نفر همراه آن حضرت بود. و ابن اثیر در «کامل» گفته که طرماح بن عدی در «عذیب هجانات» شرفیاب خدمت آن جناب شد و عرضه داشت که پیش از خروج از کوفه به یک روز، ازدحام و اجتماعی در ظهر (1) کوفه دیدم که هرگز این اندازه ازدحام در هیچ سرزمینی ندیده بودم.و در فقره ی این حدیث که سید سجاد فرموده که: این جماعت تقرب می جستند به خدا به خون حسین، مراد به تقرب، اظهار نمودن کاری است برخلاف واقع و عقیده، نه این که اعتقاد آن گروه این بوده که کشتن آن مظلوم موجب قرب به خداست، بلکه هواپرستی و دنیاخواهی آن جماعت را از یاد خدا بیرون برده و می دانستند که کشتن آن موجب سخط (2) خداوند خواهد شد، بلکه توان گفت که اکثر آن قوم صاحب عقیده نبودند و اسلام آنها اسلام نفاق بود.و حصین بن نمیر با آن که از رؤسای اهل نفاق بود، هنگامی که اهل کوفه شادی کردند به

ص: 149


1- 445. پشت، بیرون شهر.
2- 446. خشم.

کشته شدن مسلم بن عوسجه، ایشان را ملامت و توبیخ نمود و گفت: این مرد از رؤسای مسلمین و مجاهدین در غزوه ی «آذربایجان» بود. و آنچه در این حدیث شریف است که مواعظ آن سید مظلومان مؤثر در قلوب قاسیه ی آن قوم نشد مطابق است با آنچه در مقاتل و احتجاجات (1) و خطب آن حضرت مضبوط است. و نعم ما قال السید بحرالعلوم - طاب ثراه -:کم قام فیهم خطیبا منذرا و تلی آیا فما أغنت الآیات و النذر (2) و قبل از شروع به قتال، بریر بن خضیر را فرمود که نزد این قوم برو و ایشان را موعظه کن. و «بریر» را اهل کوفه «سید القراء» می نامیدند و حافظ قرآن بود. چون شروع به موعظه نمود، شروع به خنده نمودند و او را تیرباران نمودند. چون جناب حسین چنین دید، نزدیک به آن جماعت آمد و خواست تکلم نماید. شروع به هلهله (3) و اصوات منکره (4) نمودند. فرمود: چرا گوش فرا ندهید؟ من شما را به هدایت و رشاد می خوانم؛ و در این حال مصحفی (5) طلبید و بر سر مبارک نهاد و گفت: میانه ی من و شما این قرآن حاکم باشد و جدم پیغمبر.و این ترتیب را هشام بن محمد که از اعاظم اهل مغازی و مقاتل است نقل کرده، و عبارتی که در حدیث فرموده: «رحم الله عمی العباس» (6) به حسب معنای لغوی مراد است و شاید از برای غیر امام شایسته نباشد. و در بعضی زیارات وارد شده:«رفعکم الله من أن یقال رحمکم الله و افتقرا الی ذلک غیرکم» (7) .و از مقاتل و «تذکره ی سبط» نماید که حضرت ابی الفضل را محاسن نبوده و حرمله بن کاهل سر مقدس او را به گردن اسب آویخته بود. و میانه ی پیشانی او اثر سجود داشت و امرد بود. گوید: «و آن سر عباس بن علی بود» و این نقل، بعید است، زیرا که سن جناب ابی الفضل در حدود سی و چهار سال بوده و مادر آن جناب فاطمه ی کلابیه بوده که «عقیل» خواستگاری کرد برای امیرالمؤمنین تا فرزندی دلیر آورد، و از زن این چهار پسر شد: عثمان و جعفر و عبدالله و ابوالفضل که بزرگترین برادران بود، و از غیر او نسلی نبود. و مواریث ایشان را آن جناب

ص: 150


1- 447. گفتگو و بحث.
2- 448. چه بسا سخنران بیم دهنده ای در میان آنان به پا خاست و آیه هایی را خواند ولی آیه ها و بیم دهنده ها سود نبخشیدند.
3- 449. سر و صدا.
4- 450. صداهای زشت.
5- 451. قرآنی.
6- 452. خدا رحمت کند عمویم عباس را.
7- 453. خدا شما را برتر از آن داشته که به شما گفته شود: خدای شما را رحمت کند؛ دیگران به این نیازمندند.

حیازت (1) نمود، و اولاد عباس بسیار شد و جد خود را «سقا» می نامیدند و کنیه ی او «أبا قربه» شده بعد از واقعه ی کربلا، و قمر بنی هاشم نیز از القاب معروفه ی آن جناب است.و شرح جلالت (2) و فتوت (3) ابوالفضل و مواسات با سیدالشهداء (ع) در مصایب و مکالمات شب عاشورای آن جناب از عهده ی این مختصر بیرون است و خوب گفته شاعر:بذلت أیا عباس نفسا نفیسه لنصر حسین عز بالجد عن مثل أبیت التذاذ الماء قبل التذاذه فحسن فعال المرء فرع عن ألاصل فأنت أخوا السبطین فی یوم مفخر و فی یومن بذل الماء أنت ابوالفضل (4) .و شرح قطع دستهای آن مظلوم در کتب معتبره مضبوط نشده و این خبر معتبر کافی است. اما آنچه در «منتخب» طریحی ذکر شده و مجلسی (ره) از آن کتاب نقل کرده که مشک به دندان گرفت و با رکاب جنگ کرد و حضرت حسین بدن او را به خیمه ی دارالحرب (5) نقل نمود، محل اعتماد نیست و از مختصات آن کتاب است و حال آن کتاب نزد اهل علم و حدیث مخفی نیست.

سر لطیف

ستاد جنگ.رازی نهفتهآنچه در این خبر آمده که خدای بزرگ به جای دو دست عباس، به او دو بال داد، تجسم اعمال را می رساند، و این که هر کاری چهره ی برزخی مناسبی دارد، چون دست ابزار نیرومندی و گرفتن است، و بریدن آن ناتوانی را در پی دارد. ناتوانی این جهان در پی رضای خدا و جهاد در راه او، نیروی بزرگی را در جهان آخرت پدید می آورد که با آن می توان پهنای بهشت را پیمود تا به جای بریدن دست باشد، و این تجسم آن در بهشت جسمانی است، و اما بهشت والا، که در آن بالها همان نیروی علم و عمل است که با آن جانها بالا می روند و بر شاخه های دانش و خوردن دانه های معرفت توانا می شوند، و با آهنگهای شوق می خوانند، و این مناسب والایی جایگاه عباس و بزرگی اوست، و سخن امام که فرمود: «عباس جایگاهی دارد که فرشتگان به آن حسرت می خورند» اشاره به همین جایگاه والاست.ما ذکر فی هذا الخبر من ابدال الله تعالی یدی العباس بالجناحین، مما دل علی تجسم الأعمال و أن لکل عمل صوره برزخیه تناسبه، فلما کان الید فی الانسان آله للقدره و الأخذ، کان قطعهما موجبا للعجز، و العجز فی هذه النشأه طلبا لمرضات الله و جهادا فی سبیله صار سببا للقدره التامه فی عالم الآخره علی طی عرض الجنه عوضا عن قطع الیدین، و هذا تجسمه فی

ص: 151


1- 454. گردآوری.
2- 455. بزرگی.
3- 456. مردانگی.
4- 457. ای عباس جان گرانمایه ای را برای یاری حسین بخشیدی که به راستی کم نظیر بود.
5- 458. ستاد جنگ.

الجنه الجسمانیه، و أما فی الجنه العالیه فالجناحان هما قوه العلمیه اللتین بهما یترقی النفوس و تطیر الی اغصان المعرفه و الالتذاذ بحبوب المعارف الربانیه، و تتغنی بالحان النغمات الشوقانیه، و هذا المعنی هو المناسب لرفعه مقام العباس و علو شأنه، فان کان من الاولیاء العارف بالله و بکلماته و الی هذه المرتبه الرفیعه أشار (ع) بقوله: و ان للعباس منزله یغبط بها... الخ.

تبصره

از زبیر بن بکار که از مشاهیر علمای نسب است، نقل شده که عبیدالله بن عباس بن علی از علما و دانشمندان عصر خود بود، و اولاد و احفاد او نیز از اهل علم و ادب و حدیث بوده اند، و عبیدالله بن علی بن ابراهیم بن الحسن بن عبیدالله بن العباس از علما و فضلا بود و کتبی جمع کرده بود که «جعفریه» نام داشت و در فقه اهل بیت بود، و در سنه ی سیصد و دوازده ی هجری وفات نمود. و نسل دیگری از «عبیدالله عباس» نام بود که در زمان رشید در عداد فضلا و فصحای آن زمان محسوب بوده. و گویند اشعر اولاد ابوطالب، حسن بن عبیدالله است و در مواخات عبدالله و ابوطالب جد خود گوید:انا و ان رسول الله یجمعنا اب و ام و جد غیر موصوم جاءت بنا و به من بین اسرته غراء من نسل عمران بن مخزوم فزنا بها دون من یسعی لیدرکها قرابه من قواها غیر مشهوم رزقا من الله اعطانا فضیلته و الناس من بین مرزوق و محروم و مراد به «غراء» جد خود را گوید که فاطمه بنت عمر و والده ی عبدالله و ابوطالب باشد.و عباس بن الحسن را برادران چندی بود که همه از علما و فضلای کرام بوده اند که اسامی ایشان محمد و عبیدالله و فضل و حمزه است. و جناب ابی الفضل را پسری دیگر بوده، «فضل» نام داشته که کنیه ی حضرت به اسم اوست، و مادرش لبابه دختر عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب است. و نسل حضرت ابی الفضل در کتب انساب طالبیین (1) مذکور و مشهور است. و در زمان وفات امیرالمؤمنین، ابوالفضل چهارده ساله بوده. پس آنچه در بعض کتب نقل شده که در صفین مردم شجاعت او را دیده بودند، از مجعولات و اکاذیب است، زیرا که

ص: 152


1- 459. نژاد فرزندان ابوطالب.

جناب ابوالفضل در غزوات حضرت امیر در سن صباوت (1) بوده. و بعد از سبطین در اولاد امیرالمؤمنین اکمل و افضل از وی نبود.و اما محمد بن خوله ی حنفیه نیز از اجلاء و بزرگان است و اظهار محبت حضرت امیر (ع) در صفین با او مشهور و معروف است. و علامه ی حلی (ره) چون سؤال از حال او و عبدالله بن جعفر کرده اند که چگونه در واقعه ی «طف» حاضر نشدند، تجلیل و تعظیم نموده. و در اخباری منازعه ی محمد (ع) با حضرت زین العبادین (ع) و استشهاد از حجرالأسود مروی است.و در «اکمال الدین» از جناب صادق (ع) روایت شده که محمد بن الحنفیه از دنیا بیرون نرفت تا آن که اقرار نمود به امامت علی بن الحسین (ع) و در سنه ی هشتاد و چهار وفات کرد، و وفات و مدفن او در «أبله» که آخر خاک حجاز است و در «مدینه» و «طایف» هر سه نوشته اند.و در خبر معتبری در «بصائر» و غیر آن روایت شده که جمعی خدمت حضرت صادق (ع)، تخلف محمد بن احنفیه را مذاکره کردند از همراهی سفر عراق با برادر خود سیدالشهداء (ع)، آن حضرت فرمود:من حدیثی برای شما گویم و دیگر بعد از این مجلس سؤال از این مطلب مکن. حسین چون از مدینه کوچ کرد، نامه نوشت به بنی هاشم که هر کس به من ملحق شود، کشته خواهد شد و هر کس تخلف کند، گشایشی در کار او نیست.و از این خبر استفاده ی مذمت و توبیخ شود؛ چنانچه علامه ی مجلسی نیز استفاده نموده، لیکن قابل تأویل است. لیکن امری که خواطر را مکدر (2) دارد، بیعت کردن ابن الحنفیه است با یزید و رفتن او به شام و قبول کردن جایزه و عطایای یزید و معاشرت با او در هر صبح و شام، برخلاف عبدالله بن عباس که در جواب نامه ی یزید به غیر از تفسیق و تکفیر او چیزی ننوشت و اجابت آن کافر ننمود، و شاید برای محمد خوف و عذری بوده «و الله العالم بحقایق الأمور» (3) .

ص: 153


1- 460. کودکی.
2- 461. دل آزرده.
3- 462. خدا حقیقت هر چیز را بهتر می داند.

الحدیث 17

اشاره

رواه السید المحدث البحرانی فی «مدینه المعاجز» عن کتاب «ثاقب المناقب» عن کتاب «البستان» بسنده عن محمد بن سنان، قال: سئل الرضا علی بن موسی (ع) عن الحسین بن علی أنه قتل عطشانا؟ قال علیه السلام: من أین ذلک؟ و قد بعث الله الیه أربعه املاک من عظماء الملائکه فهطبوا الیه و قالوا: الله و رسوله یقرءآن علیک السلام و یقولان: اختر، ان شئت أن تختار الدنیا و ما فیها بأسرها و مکنتک من کل عدو أو الرفع الینا، فقال الحسین (ع): علی الله و علی رسوله السلام، بل الرفع الیه، و دفعوا الیه شربه ماء، فشربه، فقالو: أما انک لا تظمأ بعدها أبدا.

ترجمه

محمد پسر سنان گفته که پرسش شد رضا، علی پسر موسی از حسین پسر علی که گویند که او کشته شده با تشنگی. گفت: از کجا گویند این را؟ به درستی که خدا برانگیخت سوی او چهار تن فرشته که از بزرگان فرشته بودند و فرود آمدند نزد او و گفتند: خدا و پیغمبرش بر تو درود می خوانند و می گویند: برگزین اگر خواهی برگزیدن جهان را و آنچه در او باشد همگی آنها را و توانایی دهم تو را از هر دشمنی، و بالا شدن به سوی ما را. پس حسین گفت: بر خدا و پیغمبرش درود باد، بلکه برگزینم بالا رفتن به سوی خدا را؛ و به وی دادند یک آشامیدن آب و آشامیدن آن را، و به او گفتند: بدان که دیگر پس از این تشنه نخواهی شد هرگز.

بیانات

چون نوبت خلافت و ریاست به عثمان بن عفان رسید، جوانان بنی امیه که عشیره ی او

ص: 154

بودند، بر مسلمانان مسلط کرد و هر یک را ولایت ناحیه [ای] داد. و شرح سوء سلوک (1) و بدکرداری ایشان و جور و ستم و اشتغال به ملاهی (2) و شرب خمور (3) و حمایت و اغماض عثمان از افعال شنیعه ی (4) آنها در تواریخ اسلامیه مسطور است. و هر چه از عمال و ولات او شکایت و تظلم نمودند، مفید نشد، تا آن که اهل مصر و سایر مسلمین چاره ای از خلع عثمان ندیدند. اجتماعی در مدینه شد و از او خواستند که خود را از خلافت خلع کند و از کار مسلمین خارج شود تا خلیفه [ای] برای خود معین نمایند. اقوام و عشیره ی او از حب جاه و ریاست او را مانع شدند و خود نیز اقدام نکرد، تا آن که او را در خانه ی خودش محاصره کردند و منع آب و طعام از او نمودند. چون این خبر به حضرت امیرالمؤمنین (ع) رسید، در غضب شد و به توسط حسنین (ع) مشکهای آب به خانه ی او فرستاد، و جمعی در خانه ی او داخل شدند و او را کشتند. بنی امیه این واقعه را دستاویز کینه ی دیرینه ی خود قرار داده و بهانه [ای] برای خلافت و ریاست معاویه شد، و به گمان مردم دادند (5) که کشته شدن عثمان و شورش مردم بر وی به صوابدید علی بن ابی طالب بود، و در صدد تلافی برآمده و به این جهت، اهل فتنه (6) و بغی (7) و خوارج و نواصب (8) و منافقین، خونریزی بسیاری از مسلمانان کردند و خلق کثیری کشته شد.و چون واقعه ی کربلا در رسید، عبیدالله بن مرجانه کشته شدن عثمان و تشنگی او را بهانه نمود و امر کرد که عترت پیغمبر را از آب فرات منع نمایند، و از روز ششم محرم که عمر بن سعد وارد کربلا شد مانع از آب شد و به لشکریان خود سپرد که نگذارند اصحاب حضرت حسین (ع) آب بردارند. اگر چه شط فرات طولانی بود، لیکن اصحاب حضرت در محاصره بودند و ازدحام (9) اهل کوفه بسیار شد. همه ی شریعه ها را گرفتن و کار بر همراهان آن جناب سخت شده، هر روز ابن زیاد تأکید در این باب نمود و عمر بن سعد، عمرو بن حجاج را امر کرد که با پانصد سوار، مواظب شریعه باشد، تا کار سخت شد و سه شبانه روز ممنوع از آب شدند. گاهی چشمه حفر کردند. چون همراهان عمر مطلع شدند، آن چشمه را پر کردند. در

ص: 155


1- 463. بدرفتاری.
2- 464. خوشگذرانی.
3- 465. میگساری.
4- 466. کارهای زشت.
5- 467. به مردم باوراندند.
6- 468. آشوب.
7- 469. شورش.
8- 470. بدخواهان ائمه ی دین.
9- 471. انبوهی.

شب عاشورا، حضرت علی بن الحسین با پنجاه نفر به شریعه ی فرات آمدند و قدری آب آوردند. حضرت سیدالشهداء به اصحاب خود فرمود: هر که خواهد از این آب بیاشامد، و این آخرین توشه ی شماست از دنیا، و وضو بگیرید و غسل کنید و جامه ی خود را شستشو نمایید که کفن شما شود. و از صبح عاشورا که کار به جدال کشید، قطره ی آبی در خیام آن حضرت نبود و تشنگی بر اطفال و جوانان غلبه کرد. بعضی را امر به صبر می نمودند. بعضی را انگشتر در دهان می گذاشت. چون اثر مکیدن بعض سنگها اطفای حرارت تشنگی است، چنان که در لعل «بدخشان» گفته اند. و از عبارت کتاب «مناقب» قدیمه موافق نقل مجلسی (ره) نماید که خود حضرت در روز عاشورا روزه دار بود و گفت: در سحر آن روز که جدم را در خواب دیدم، به من گفت: باید افطار تو نزد من باشد. و گفت: ملائکه از آسمان با شیشه ی سبزی فرود آمد تا خون تو را ضبط کند.و در کتاب شیخ فقیه «ابن نما» وارد است که در اثنای قتال (1) شربت آبی برای آن حضرت آوردند. نزدیک دهان برد که بیاشامد. از لشکر مخالف تیری بر دهان مبارک آن جناب زدند که دو طرف لبهای مبارکش را شکافت.و شیخ کفعمی در «جنه الأمان» گوید که: سکینه ی بنت الحسین این شعر را از پدر بزرگوار بعد از شهادت در حالت بیهوشی شنید:شیعتی مهما شربتم ری ماء فاذکرونی او سمعتم بشهید او غریب فاندبونی (2) شیخ صدوق در «امالی» از داود بن کثیر رقی روایت کرده که گفت:در خدمت جناب صادق (ع) بودم که آب طلبید. چون آشامید، دیدم اشک از چشمهای آن حضرت روان شد و گفت: یا داود! «لعن الله قاتل الحسین، ما أنغص ذکر الحسین للعیش، انی ما شربت ماء الا و ذکرت الحسین» (3) . پس گفت: هر کس آب بیاشامد و یاد کند حسین را و لعن بر قاتل او کند، خدا صد هزار حسنه برای او نویسد و صد هزار سیئه از او محو کند و صد هزار درجه برای او رفع کند، و گویا صد هزار بنده آزاد کرده و خدا او را محشور کند با روی سفید.

ص: 156


1- 472. هنگامه ی جنگ.
2- 473. ای شیعیان من! هرگاه آب گوارایی نوشیدید مرا یاد کنید، و اگر نام شهید یا غریبی شنیدید بر من گریه کنید.
3- 474. ای داود! خدا کشنده ی حسین را لعنت کند. یاد حسین چه اندازه زندگی را ناخوش می کند! من هیچ گاه آب نمی خورم مگر این که به یاد حسین می افتم.

فایده

آنچه در این حدیث و امثال آن وارد شده از آب آشامیدن سیدالشهداء (ع) و اصحابش بر وجه کرامت و معجزه، منافاتی با احادیث وارده در عطش آن مظلوم ندارد، زیرا که آب بهشتی و عالم مثال شاید اطفای حرارت بردن عنصری نکند یا آن که کفایت از تشنگی مستمره ننماید، زیرا که این وقایع بر سبیل اتفاق بوده، مانند احادیثی که در نزول طعامهای بهشتی برای اهل بیت وارد شده که منافاتی با طول گرسنگی به حسب ظاهر ندارد، یا آن که این گونه خوردن و آشامیدن از عالم دیگر و به وضع دیگر است، مثل آن که رسول اکرم (ص) در حال صوم می فرمود: «لست کاحدکم أبیت عند ربی یطعمنی و یسقین» (1) و این خوردن و آشامیدن منافاتی با صوم ظاهری ندارد. و نظیر این خبر است نیز آنچه در «ثاقب المناقب» از کتاب «بستان» نیز نقل کرده از امام ثامن که ملکی بر حضرت حسین نازل شد در حالی که اصحابش از او آب خواسته بودند و شکایت از تشنگی داشتند. آن ملک گفت: حق تعالی سلامت گوید و فرماید: آیا تو را حاجتی هست؟ گفت: «هو السلام من ربی السلام» (2) اصحاب من از تشنگی شکایت دارند. گفت: خدا فرماید که در مکان پشت سرت خطی بکش با انگشت؛ پس با انگشت سبابه خطی کشید، نهری جاری شد از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر. آن حضرت و اصحابش آشامیدند و آن ملک نیز آشامید و گفت: این از آب رحیق مختوم (3) استو در خبر دیگر نیز از طبری نقل شده به سند خود از امام صادق (ع) که سیدالشهداء (ع) اصحاب خود را خواند و گفت: هر کس از شما تشنه باشد، بیاید، و ابهام (4) خود را در کف هر یک می گذاشت و آب جاری می شد، تا سیراب شدند.و نیز روایت شده که سه روز قبل از شهادت، اصحاب خود را نزد خود طلبیده و مائده ی (5) بهشتی برای ایشان حاضر شد و خوردند و آشامیدند.و از این قبیل احادیث از کتب معجزات بسیار است و تمامی از یک مأخذ صحیح صادر است، و الله العالم.

ص: 157


1- 475. من مانند شما نیستم، پیش پروردگارم می مانم و او مرا سیر و سراب می کند.
2- 476. او سلام است و سلام از پروردگار من است.
3- 477. شربت گوارای بهشتی که سر آن پوشیده و مهر شده است.
4- 478. انگشت شست.
5- 479. سفره و خوراک.

الحدیث 18

اشاره

و بالسند المتصل الی رئیس المحدثین فی «الأمالی» باسناده الی محمد بن مسلم، قال: سألت الصادق جعفر بن محمد (ع) عن خاتم الحسین بن علی الی من صار؟ و ذکرت له أنی سمعت أنه أخذ من اصبعه فیما أخذ. قال: لیس کما قالوا، ان الحسین (ع) أوصی الی ابنه علی بن الحسین و جعل خاتمه فی اصبعه و فوض الیه أمره، کما فعله رسول الله (ص) بامیرالمؤمنین (ع) و فعله امیرالمؤمنین بالحسن، و فعله الحسن بالحسین، ثم صار ذلک الخاتم الی أبی بعد أبیه، و منه صار الی و هو عندی، و انی لا بسه کل جمعه و أصلی فیه. قال محمد بن مسلم: فدخلت الیه یوم الجمعه و هو یصلی، فلما فرغ من الصلوه مد الی یده، فرأیت فی اصبعه خاتما نقشه: «لا اله الا الله عده للقاء الله» فقال: هذا خاتم جدی ابی عبدالله الحسین بن علی (ع).

ترجمه

محمد پسر مسلم گفت: پرسیدم از صادق (جعفر پسر محمد) از انگشتری حسین پسر علی که به چه کس رسید؟ و گفتم که من شنیده ام که برده شده در آنچه بردند. گفت: چنین نیست که گفته اند. به درستی که حسین سپرد کار خود را به پسرش علی و انگشتری خود را در انگشت وی کرد و واگذاشت به وی کارهای خود را، چنان که رفتار نمود پیغمبر با امیرالمؤمنین (ع) و امیرالمؤمنین (ع) با حسن (ع) و حسن (ع) با حسین (ع). پس رسید آن انگشتری به سوی پدرم پس از پدرش، و از پدرم به من رسید و او نزد من است و من دست کنم آن انگشتری را هر روز آدینه و نماز کنم در او. پس محمد پسر مسلم گفت: درآمدم به سوی وی روز آدینه و او نماز می کرد. چون پرداخت نماز خود را، دراز نمود سوی من دست

ص: 158

خود را و دیدم در انگشت او انگشتری را که نگاشته بود: «لا اله الا الله، آماده ی برخورداری با خداست» [یعنی لا اله الا الله، زاد و توشه ی سفر آخرت است] او گفت: این است انگشتری پدربزرگم ابی عبدالله الحسین.

بیانات

انبیا از مواریث مخصوصه است که بایست نزد اوصیای ایشان باشد، که از جمله ی مواریث، سلاح و کتب و انگشتری است که از زمان آدم ابوالبشر یدا بید و خلفا عن سلف مضبوط و موروث بوده، و شرح آن ار از کتاب «اثبات الوصیه» مسعودی که از اعاظم علمای امامیه است، هر که خواهد رجوع نماید. و در این باب، احادیث بسیار وارد شده و در احتجاجات امیرالمؤمنین (ع) وارده شده که گفت: انگشتری پیغمبر را غیر من کسی ندارد و در جمله ای از اخبار وارد است که انگشتری سلیمان نزد امام هر زمانی است که از علامات امامت است و در دست غیر امام نیفتد.و در خبری وارد است که در دست حضرت امام محمدتقی (ع) انگشتری بود که از کثرت استعمال، نقره ی آن ساییده شده بود و یا آن که نگین او لاغر بود و فرمود: این انگشتر سلیمان است. و معلوم است که آن انگشتری که از ذخایر نبوت است، به دست غیر امام نخواهد رسید.و در «عیون الاخبار» و «امالی» در باب «نقش خواتیم انبیا و ائمه» روایتی وارد شده از حضرت رضا (ع) که جناب سیدالشهداء (ع) را انگشتری بوده که نقش آن «لا اله الا الله بالغ أمره» (1) بوده و همان انگشتر در دست حضرت سجاد (ع) و باقر (ع) بوده.و در روایت «کافی» است که حضرت حسین را نیز انگشتری بوده که نقش آن «حسبی الله» (2) بوده و حضرت سجاد را نیز انگشتری بوده که نقش آن «خزی و شقی قاتل الحسین بن علی» [بوده].و در سابق گذشت که هیچ یک از ذخایر نبوت و سلاح رسول الله را در کربلا به غارت نبردند، بلکه در مدینه به ام سلمه سپرده شد و او تسلیم حضرت سجاد نمود. پس جمع خبر «امالی» با حکایت معروفه در کتب مقاتل که انگشتر آن حضرت را در کربلا «بجدل بن سلیم» برد، ممکن است که انگشتری که در دست مبارک آن جناب بوده، غیر انگشتر میراث نبوت

ص: 159


1- 480. خدا کار خود را به مقصد می رساند.
2- 481. خدا برای من بسنده است.

ص: 160

باشد، اگر چه ظاهر خبر انکار بردن انگشتری است، ولی شاید مراد انگشتر معهود باشد، و الله أعلم.

ص: 161

الحدیث 19

اشاره

و بالسند الی الشیخ المتقدم فی الأمالی مسند الی الاصبغ بن نباته، قال: بینا امیرالمؤمنین (ع) یخطب الناس و هو یقول: سلونی قبل أن تفقدونی،فوالله لا تسئلونی عن شیئی مضی و لا عن شی ء یکون الا نبئتکم به، فقام الیه سعد بن أبی وقاص فقال: یا امیرالمؤمنین، أخبرنی کم فی رأسی و لحیتی من شعره؟ فقال (ع): أما و الله لقد سئلتنی عن مسئله حدثنی خلیلی رسول الله (ص) انک ستسألنی عنها، و ما فی رأسک و لحیتک من شعره الا و فی اصلها شیطان جالس، و ان فی بیتک لسخلا یقتل الحسین ابنی - و عمر بن سعد یومئذ یدرج بین یدیه -

ترجمه

اصبغ پسر نباته گفت: میانه ی آن که سخن می سرود امیرالمؤمنین در روی مردم و می گفت: بپرسید از من پیش از آن که نیابید مرا، پس به خدا سوگند، نخواهید پرسید مرا از چیز گذشته و نه از چیزی که خواهد شد، مگر آن که آگاه کنم شما را به او، پس برخاست سعد پسر ابی وقاص و گفت: یا امیرالمؤمنین! به من گوی چه اندازه موی در سر و ریش من است؟ پس گفت او را: آگاه باش! به خدا سوگند هر آینه پرسیدی مرا از پرسیدنی که سروده بود برای من دوست من پیغمبر خدا که تو خواهی پرسید از من او را، و نیست در سر و ریشش تو مویی مگر آن که در بن و بیخ او اهریمن نشسته، و به درستی که در خانه ی تو بزغاله ای است که خواهد کشت حسین پسر مرا - و عمر سعد در آن روز به راه افتاده بود جلو روی او -.

ص: 162

بیانات

روایات وارده در کتب شیعه موافق با مضمون این حدیث، و «سلونی» گفتن جناب امیر (ع) از حد استفاضه، زیاده است، و در کتب عامه نیز به طرق عدیده روایت شده، و در روایات به جای لفظ «یدرج»، «یحبو» دارد، و مراد راه رفتن کودک است به پای کشیدن بر زمین که عادتا میانه ی دو و سه سال است.و این معنی موافق است با آنچه بعضی نوشته اند در تاریخ ولادت ابن سعد که در روز قتل عثمان متولد شده، و بعضی دیگر روز قتل عمر گفته اند، و ظاهرا اشتباه یا تحریف باشد. بنابراین در سال واقعه، بیست و سه سال از عمرش گذشته، و بر احتمال اول سی و چهار یا سی و پنج سال [ساله] بوده، و با لفظ «یحبو» و «یدرج» احتمال اول، صحیح خواهد بود. و بعضی از عامه، احتمال ادراک زمان پیغمبر را برای ابن سعد داده اند. و در بعض کتب غیر معتبره ی امامیه هم دو حدیث دلالت بر این دارد و خالی از وجه و مأخذ است. بلکه ابن حجر در کتاب «تقریب» او را طبقه ی ثانیه ی از تابعین شمرده، و فاضل معاصر در «شفاء الصدور» احادیث سؤال و جواب سعد را با امیرالمؤمنین نپسندیده و تکذیب نموده و زیاده از تعجب مأخذی ذکر نکرده و تعظم و مهابت سعد را مانع از این مکالمه قرار داده، و آمدن سعد را به کوفه و نشستن زیر منبر جناب امیر را منافی با احترام و شیخوخت (1) او شمرده؛ و از تعجب این فاضل بایستی تعجب کرد. آمدن سعد را به کوفه و حاضر شدن در مسجد چه منافاتی با احترام دارد؟ و انحراف سعد از امیر و عداوتش با آن جناب بر اهل بصیرت پوشیده نیست.و در چند خبر معتره که مشایخ اجلاء که در کمال بصیرت به رجال هستند، تصریح به اسم سعد بن ابی وقاص شده، مانند «امالی» و «کامل الزیاره» و «خصایص» سید رضی.و در خبر مستفیض، تعرض حال سند و روات، مرسوم علمای مذهب نبوده و در بعض کتب که نقل این سؤال و جواب شده، بدون تصریح به اسم و منافاتی با تصریح دیگران ندارد. و در هر حال، عمر بن سعد به نسب ظاهری، از اشراف و اکابر قریش معدود بوده، و قبل از اقدام به این عمل، از طبقه ی اهل حدیث و معروف به صدق بوده، و بعد از ظهور سریره ی شریره ی (2) او اهل کوفه از وی اعراض کردند واز هر راهی که می گذشت، به وی اشاره می کردند که این قاتل فرزند رسول خداست. و بعد از هلاکت یزید و خلع معاویه بن یزید اهل کوفه را

ص: 163


1- 482. پیری.
2- 483. اندرون پلید.

عزیمت شد که با عمر بیعت نمایند، چون زنان طایفه ی «ربیعه» و «همدان» و کهلان» و «انصار» جمع شدند و فریاد برکشیدند و گریه آغاز کردند و گفتند: ما چگونه توانیم مشاهده کرد که قاتل حسین بن علی بر ما خلیفه شود و امارت به او رسد؟ پس تمامی اهل کوفه به گریه در آمدند و از امارت عمر اعراض کردند؛ چون در کوفه دوستان امیرالمؤمنین (ع) بسیار بودند، خصوصا طایفه ی «همدان» که امیرالمؤمنین (ع) در حق ایشان فرمود:و لو کنت بوابا علی باب جنه لقلت لهمدان ادخلوا بسلام (1) و در کوفه طایفه ی «ازد» از اعدای اهل بیت رسالت و هوا خواه بنی امیه بودند، و زنان ایشان نذر کرده بودند که هرگاه حسین بن علی کشته شود، هر یک ده نفر شتر قربانی نمایند. و شرح شقاوت و قساوت عمر بن سعد در کتب مفصله مضبوط است.و در نزدیکی واقعه ی «طف» تولیت «ری» و «خوزستان» به وی سپرده بودند. چون خبر حرکت سیدالشهداء (ع) به عراق رسید، عمر در عزیمت حرکت بود. ابن زیاد به او گفت: امری مهم پیش آمد و بایستی تو به سرداری کربلا روی. عمر استعفا نمود. ابن زیاد فرمان ولایت «ری» و «خوزستان» از وی استرداد کرد. (2) یک شب مهلت خواست تا تفکری در کار خود کند. و نفس شقیه (3) و حب ریاست بر او غالب شد و مهیا شد برای قتل پسر پیغمبر. و اعمالی از این زندیق هویدا شد که موجب جرأت سایر اهل کوفه گردید؛ علاوه بر اقدام به ریختن خون عترت پیغمبر، جلافتهای (4) بی شمار نمود و در روز ورود به کوفه گاهی سر مقدس حسین (ع) را به گردن اسب آویخت، گاهی بر نیزه ی بلندی نصب کرده، بالای سر خود قرار داد.و از ابن سیرین نقل شده که روی امیرالمؤمنین (ع) به عمر بن سعد فرمود که روزی برسد که تو مخیر شوی میانه ی بهشت و دوزخ را اختیار کنی.و شیخ کمال الدین شافعی در «مطالب السؤول» آورده که در کربلا، بریر بن خضیر بر عمر داخل شد و بر وی سلام نکرد، و عمر او را مؤاخذه کرد و گفت: سلام شعار اسلام است. بریر جواب گفت که اگر شما مسلمان بودید اقدام به ریختن خون جگر گوشه ی پیغمبر نمی کردید، و ذریه ی پیغمبر در این بیابان نزدیک شده از تشنگی هلاک شوند و همه ی حیوانات سیرابند جز

ص: 164


1- 484. اگر دروازه بان بهشت بودم، به همدان می گفتم به سلامت به درون آیید.
2- 485. باز پس خواست.
3- 486. اندرون بدکردار.
4- 487. پستیها.

اطفال حسین. عمر سر به زیر انداخت و اشعاری انشاء کرد:دعانی عبیدالله من دون قومه الی خطه فیها خرجت لحینی (1) فو الله ما أدری و انی لواقف علی خطر لا أرتضیه و مینی (2) أأترک ملک الری و الری بغیتی أم أرجع مطلوبا بقتل حسین (3) و فی قتله النار التی لیس دونها حجاب و ملک الری قره عینی (4) تمام شد ترجمه ی کلام کمال الدین. و اظهار خوف از جهنم اظهار عقیده ی زبانی است؛ مصداق آیه ی کریمه: «یقولون بأفواههم ما لیس فی قلوبهم» (5) .

فایده ی استطرادیه

از لوازم منصب امامت و ولایت مطلقه، اطلاع بر الواح سماویه و حوادث واقعه در عوالم سفلیه است که هرگاه اراده نماید که خبر دهد از آنچه تا قیامت واقع شود بتواند. و موافق این معنی احادیث بسیاری در کتاب حجت «کافی» و غیره وارد شده که ائمه ی اثنا عشر علم بما کان و ما یکون دارند و از حوادث واقعه قبل از وقوع خبر دهند بلکه مطلع بر ضمایر و نفوس مردم و عارف به اسماء دوستان و دشمنان و خبیر بر اهل جنت و نار و تمامی عوالم هستند؛ لکن در جمله ای از احادیث، اخبار به حوادث را تعلیق کردند به عدم وقوع «بدا».شیخ صدوق در کتاب «توحید» همین روایت «سلونی» گفتن امیرالمؤمنین (ع) را روایت کرده و بعد از آن فرموده: «و لو لا آیه فی کتاب الله لأخبرتکم بما کان و بما یکون و بما هو کائن الی یوم القیمه، و هی هذه الآیه: یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب». (6) .و نیز در کتاب «قرب الاسناد» به سند صحیح اعلائی از «جامع بزنطی» که در نهایت و ثاقت و اعتبار است نقل کرده از حضرت رضا (ع) که حضرت صادق فرمود که اگر سؤال می شد از پیغمبر خدا از مروان بن محمد که آخر خلفای بنی امیه است رسول را از خلافت او آگاهی نبود، زیرا که نبود مروان از پادشاهانی که نام برده شده بود برای پیغمبر، بلکه امر بدائی

ص: 165


1- 488. عبیدالله مرا از میان مردم به کاری خواند که برای آن به این جا آمده ام.
2- 489. به خدا با آن که بر خطر ناخواسته و دروغ خود آگاهم، نمی دانم.
3- 490. آیا فرمانروایی ری را که آرزوی من بوده رها کنم یا گناه کشتن حسین را به گردن گیرم؟
4- 491. و در کشتن او آتشی است که چیزی آن را از من دور نمی کند و فرمانروایی ری نور چشم من است.
5- 492. آل عمران، 167 (با دهانهایشان چیزی می گویند که در دلشان نیست).
6- 493. اگر یک آیه در کتاب خدا نبود، هر چه شده و تا قیامت خواهد شد را به شما خبر می دادم، و آیه این است: «خدا هر چه را بخواهد از میان می برد و هر چه را بخواهد می گذارد و ریشه کتابها نزد اوست (رعد، 39).

ص: 166

ص: 167

جدیدی بود خلافت او. پس از آن فرمود حضرت رضا که صادق (ع) و باقر و سید سجاد و سیدالشهداء و حسن و امیرالمؤمنین (ع) همه گفته اند: «و الله لو لا آیه فی کتاب الله حدثناکم بما یکون الی أن تقوم الساعه: یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب». (1) پس معلوم شد که در حوادث واقعه که انبیا و اولیا اخبار نمایند، احتمال وقوع بدا می رود و به سبب این احتمال جزم به شیی ء (2) نکنند و یا تعلیق به مشیه الله (3) نمایند، مگر این که تصریح نموده باشند که حادثه ی فلانیه از امور حتمیه الوقوع است و یا آن که از اموری باشد که مورد وقوع بدا نباشد.مؤلف الأربعین الحسینیه، بنده ی محتاج و اقل الحاج میرزا محمد قمی- عفی الله عن جرائمه - گوید که معرفت بدا و تجویز آن در علوم اولیای وحی و نسبت دادن به ذات اقدس حق تعالی از خصایص مذهب شیعه و از مهمات مسائل و عقاید دینیه است.فحری بنا أن نبسط الکلام فیه، فنقول: (4) .

ص: 168


1- 494. به خدا سوگند اگر یک آیه در کتاب خدا نبود ما به شما خبر می دادیم که تا روز رستاخیز چه خواهد شد، و آیه این است: خدا آنچه را که بخواهد از میان می برد، و هر چه را بخواهد می گذارد و ریشه ی همه ی کتابها نزد اوست).
2- 495. یقین به چیزی.
3- 496. خواست خدا.
4- 497.. اگر مردم می دانستند که سخن گفتن از بدا چه پاداشی دارد، در بیان آن سستی نمی کردند». روایات رسیده درباره ی بدا و روی دادن آن در حوادث بیش از آن است که این کتاب کوچک بتواند آن را گرد آورد. در کافی روایات چندی به این معنا رسیده و در کتاب های دیگر آمده است که خدا دو علم دارد، یکی را پیش خود نگه داشته و به هیچ کس نداده و دیگری را به ملائکه و پیامبران آموخته. آنچه را که به ملائکه و پیامبران آموخته، ناگزیر خواهد شد، و خدا خود و ملائکه و پیامبرانش را دروغگو نخواهد ساخت، و علمی که پیش خود او مانده، هر چه را بخواهد جلو می اندازد و هر چه را بخواهد عقب می اندازد و هر چه را بخواهد ثابت می کند. و به همین معنا در «عیون» آمده که امام رضا (ع) با سلیمان مروزی درباره ی بدا گفتگوی داشتند. و صدر المتألهین در شرح کافی و شاگردش در وافی در شرح معنای آن درمانده اند. اولی فرمود که این تقسیم برای علم قدری از دیدگاه کیفیت بیرون آوردن آن عمل به وسیله ی خداست، جدا ساختن آن از علم قضایی ثبت شده در لوح محفوظ که نزد فلاسفه به عقل بسیط معروف است. گفته می شود که این علم دو گونه است: نخستین آن ها قواعد کلی دارد و همواره در برزخهای بالاتر نقش می بندد، و ناگزیر باید در خارج تکرار شود؛ یعنی مقتضیات آن به گونه ای تکراری روی می دهد، و همانند کبراهایی برای قیاس شرطی است که می گوید: «هرگاه چنین شود چنان خواهد شد». و خدا این گونه علم را به ملائکه و پیامبران آموخته و بیم دادنهای پیامبران نیز به همین گونه است. و دومین آن بسیار کمیاب است و در این جهان کمتر روی می دهد و کسی جز خدا نمی تواند از آن باخبر باشد، زیرا گاه علل آن از همین جهان برمی خیزد، مانند دعاهای مستجاب و معجزات. و این گونه علم، نوظهور و شگفت آور است و از دسته ی قواعد کلی نیست.سپس این که امام فرمود: «علمی که نزد خدا مخزون است و کسی را بر آن آگاه نساخته» اشاره به این دسته است؛ یعنی جز به هنگام رخ دادن کسی آن را نمی داند، نه این که از دسته ی علم غیب ویژه ی خدا باشد. و این که فرمود:«علمی که به فرشتگان و پیامبران آموخته» یعنی همواره به آنان می آموزد و تنها به هنگام روی دادن آن اختصاص ندارد. و این که فرمود: «آنچه را به ملائکه و پیامبران آموخته خواهد شد و خود و ملائکه و پیامبرانش رادروغگو نمی سازد» یعنی همان علمی که به گونه ی قواعد کلی است و نسخ و بدا در آن راه ندارد و پیش و دنبال نمی افتد و همچنان که حکم شده خواهد شد». این بود خلاصه ی نوشتار او. و تو آگاهی که سخنان او بی اشکال نیست و از عبارات و روایت دور است، زیرا بدا تنها در حوادثی می شود که بر خلاف علم ملائکه یا چیزی است که پیامبران و اولیاء به آن خبر داده اند، زیرا راهی برای دانستن غیب جز آنها وجود ندارد و اگر مسئله ای برخلاف گزارش آنان روی داد، روشن می شود که خدا در آن بدا کرده است. چه بسا آنها می دانند که در فلان پیشامد برای خدا بدا خواهد بود، و با این هم خبر می دهند، زیرا در گفتن آن مصلحت و سودی می بینند؛ چنان که در آینده اشاره خواهیم کرد. بنابر آنچه این دانشمند گفته، لازم است که هیچ پیامبری از هیچ مسئله بدایی خبر نداشت باشد، و علم مخزون جز پس از اتفاق افتادن آن بر کسی روشن نشود. حاصل این که آنچه او فرموده کوچک ترین ارزشی ندارد، زیرا با توجه به مضمون این روایت که می گوید آنچه به پیامبران و فرشتگان گفته شود، دیگر بدا در آن راه ندارد و حتما روی خواهد داد، تا آنها دروغگو نشوند، باز هم اشکال باقی است. با آن که اصلا جای بدا، همان مسائلی است که به آنها گفته شده و آنان نیز از روی علم خود خبر داده اند. محدث کاشانی در «وافی» پس از آوردن همین روایت که گذشت، می نویسد: «زیرا صورت همه ی آفریده ها در ام الکتاب (لوح محفوظ) است که همان عالم عقلی و خلق اول باشد، و بار دیگر در کتاب محو و اثبات که جهان نفسی و خلق دوم باشد نوشته شده، و بیشتر اطلاع پیامبران بر اولی است که لوح محفوظ (از محو و اثبات) است و در آن حکم قطعی خدا صورت می گیرد برخلاف دومی که مشروط است. و در لوح اول آمده که چه چیز در دومی ثابت خواهد ماند و چه چیز محو خواهد شد. و محو کردن (برداشتن) یک حکم عبارت است از پدید آوردن یک حکم دیگر به جای آن. سپس لوح اول از محو به دور است و اختلاف امور و عواقب آن را به طور تفصیلی و نوشته شده به تقدیر خدای دانا نشان میدهد». تو می دانی که این سخنان چه لغزش بزرگی را شامل است و تا چه اندازه از معنای روایت دور است، زیرا نتیجه آن است که آن علم مخزون و نگاهداشته ای که مشروط است، برخی از آن جلو می افتد و برخی دنبال، و آن علم به لوح محو و اثبات است، که هیچ کس بر آن آگاه نیست، یا این که آنچه خدا به ملائکه و پیامبران آموخته، همان لوح محفوظ است و در آن تقدیم و تأخیر نیست، و بیشتر علوم ملائکه و پیامبران از نوع دوم است که بدا در آن راه ندارد، و علم به لوح محو و ثابات را هیچ کس ندارد، و چگونه می توان پذیرفت که آنان از لوح محفوظ آگاه باشند و از لوح محو و اثبات خبر نداشته باشند.با این که لوح محو و اثبات چند درجه پایین تر از آن است، و دیگر چه معنایی برای این سخن باقی می ماند که «اگر یک آیه در قرآن نبود شما را به همه ی حوادث تا دامنه ی قیامت خبر می دادیم»، زیرا کسی که لوح محفوظ را بداند، می فهمد که چه چیز موجب می شود و چه چیز می ماند. تحقیق این جایگاه به گونه ای که در آن اشکال نباشد، نیازمند گفتگوی بیشتری است. و سخن جدا کننده ی حق و باطل و میزان در مسئله این است که در این جا چند جایگاه برای بحث وجود دارد: نخست: این که علم ذات خداوند همه چیز را فرا گرفته و حتی جزئیات را در بردارد و حوادث و رویدادها چنان که هست، بی دگرگونی و کم و کاست و اختلاف در گذشته و حال در خود دارد، بلکه از زمان بالاتر است. و به دیگر سخن حضور همه ی موجودات در پیشگاه خداوند در طرف ابدیت است. بنابراین کوچکترین چیزی از علم او به دور نیست. دوم: علم مخلوق که از جانب خداوند بر آنان سرازیر شده، خواه آن مخلوق عقل باشد یا نفس، که در قرآن از آن تعبیر به لوح و قلم شده، زیرا قلم ابزار بیرون ریختن چیزی است که در دل نویسنده است. و در روایت است که: «لوح و قلم دو فرشته اند و نخستین چیزی که خدا آفرید قلم بود. به او گفت: آنچه را که تا قیامت خواهد شد، بنویس. پس قلم هر چه را که بوده و خواهد بود، در برگه ای سفیدتر از نقره نوشت، و قلم در لوح محفوظ نوشت که چه شده و خواهد شد. پس مرکب از نور، و قلم از نور، و لوح از نور است». عیاشی روایت کرده است که امام صادق (ع) از پدرش نقل کرد که: خداوند به قلم فرمان داد تا روان شود و آنچه را که هست و خواهد بود بنویسد. پس آن در برابر اوست، هر چه بخواهد بر آن می افزاید و هر چه بخواهد کم می کند، و هر چه بخواهد هست، و هر چه بخواهد خواهد بود. این دانش بخشیدنی، گاه به طور گسترده و باز است و گاه فشرده و سر بسته و کلی. گاه دانش داده شده به پیامبران و امامان را به عرش نیز تعبیر می کنند، چنان که در کافی آمده است روایت داریم که: در عرش صورت همه ی آنچه خدا آفریده هست، و این مان الواح و همان نامه های گرامی والا و پاکیزه است (اشاره به آیات زیر: سوره ی عبس، آیه ی 13 و سوره ی بینه، آیه ی 2). سوم: تدریجی بودن کارها و اندک اندک فرود آمدن آنها از یک لوح به لوح دیگر و از آسمانی به آسمان دیگر تا به آسمان دنیا برسد، و سال به سال در شبهای قدر تقدیر و امضا شود و حتمی گردد و صورت پذیرد. و در این گذرگاه تدریجی گاه امر دگرگون می شود، و به دلیل حوادث تازه ای که جز خدا کسی نمی داند زیر و رو می شود، و این دگرگونی همان علم مخزون در پیشگاه خداست که کسی جز او از آن آگاه نیست، و این همان رابطه ی دعا و نیایش و زاری به درگاه خداست تا نپندارند که دست خدا بسته است و خدا از کار جهان پرداخته و فارغ شده است، بلکه هر روز کار تازه ای دارد (سوره ی الرحمن، آیه 29). و به این نکته در قرآن اشاره شد و فرموده است: «من نمی دانم که با من و شما چه خواهد شد من تنها پیرو چیزی هستم که بر من وحی می شود» (سوره ی احقاف، آیه 9). و راز ارزش سخن گفتن درباره ی بدا نیز همین است، و در آن بزرگ شمردن قدرت خداست و این که او هر چه بخواهد می کند. نتیجه ی سخن این که، تنها دانستن پیامبران و فرشتگان به این که در الواح آسمانی چیست، دلیل نمی شود که آن حادثه رخ بدهد، بلکه گاه همان الواح تغییر می کنند، تا اینکه به شب قدر برسند که آخرین مرحله ی تقدیر مسائل تازه است، و در جهان پایین آغاز می شود. بلی اگر خدا حتمی بودن برخی حوادث را به پیامبران و فرشتگان خود خبر دهد و این که این حادثه زیر و رو شدنی نیست، پس آن کار حتما خواهد شد، و خدا خود و پیامبرانش را دروغگو نخواهد کرد. ولی تنها علم پیامبران به آنچه در الواح است وقوع آنها را حتمی نمی سازد. پس جای بدا همان دانش داده شده به پیامبران و ملائکه است که نمی دانند حتمی است یا مشروط، و اگر تغییر کرد، این بدا است. پس علم مخزون همان است که خدا حتمی بودن یا نبودن آن را پوشانیده و برای خود نگاه داشته. و آنچه را که به پیامبران و ملائکه آموخته ودروغ در نمی آید همان چیزی است که حتمی بودن آن را به پیامبر یادآور شده است. و امام صادق (ع) نیز به همین مطلب اشاره دارد آن جا که بنابر روایت کافی در باب بدا می فرماید: خدا به محمد (ص) خبر داده که از زمان آغاز دنیا تا پایان چه خواهد گذشت، و خبر داده که کدام حتمی است و کدام یک چنین نیست. شاید با آن چه نگاشتیم، مراد سخن امام (ع) که فرمود: «علم بر دو گونه است: مخزون و وقوف که هرگاه بخواهد جلو می اندازد و هرگاه بخواه به دنبال می اندازد، و علمی که به ملائکه و پیامبران آموخته» را دریافتی که اولی اشاره به اطلاع آنها بر الواح است، بی آنکه بدانند واقع خواهد شد یا نه، بلکه این را به جز از جانب خدا کسی نمی داند و دومی اشاره است به آنچه که حتمی بودن یا نبودن آن آشکار شده است، و آنچه را که خدا گفته قطعی است ناگیر رخ می دهد، و آنچه را خبر نداده شاید بشود و شاید نشود، پس این را دریاب و غنیمت شمار که راز نهفته ای است.

البداء فی عرف اصحابنا الامامیه - رضوان الله علیهم - عباره عن الظهور بعد الخفاء و تجدد العلم بشیی ء بعد أن لم یکن، و هذا المعنی مما لا سبیل الی نسبته الی الله تعالی و تقدس، لتنزهه عن التغییر و تجدد علم له، بل هو بکل شیی ء محیط و لا یعزب عن علمه مثقال ذره، فمن نسب الی الشیعه الامیه أنهم یجوزون البداء فی علم الذات الأقدس فهو مضر معاند أو جاهل غافل عن کتبهم و أخبارهم و عقائدهم، فانهم اول الفرق الاسلامیه فی التنزیه و التقدیس، و قد کفر رؤساء الشیعه جماعه من الفلاسفه حیث قالوا بعدم علمه تعالی بالجزئیات، فما نسب الیهم فخر النواصب الخطیب الرازی من أن الروافض قالوا بجواز البداء علی الله و هو أن یعتقد شیئا یظهر له أن الامر بخلافه و تمسکوا فیه بقوله تعالی: «یمحموا الله ما یشاء و یثبت...» فهو من مفتریاته و مخترعاته و لم یجده فی زبر الامامیه، و لعله نظر الی ظواهر عبائرهم من تجویزهم البداء علی الله و ظواهر احادیثهم بدا لله فی کذا، و ما ألیق به:و کم عن عائب قولا صحیحا و آفته من الفهم السقیم و لم یدر هذا الجاهل أ مراد الامامیه بجواز البداء علی الله وقوع البداء فی الألواح السماویه التی هی صحف علومه تعالی، بمعنی ظهور شیئی بعد أن کان خلافه، علی مأیاتی شرحه، و هی نفوس الملائکه المقدسین، فان تلک الألواح الواح و صحف الهیه کتب فیها علومه الفائضه فی عباده، و کذا نفوس الأنبیاء و الأولیاء المتلقین لتلک العلوم، فانها کتب مظهره لعلم الله، فاذا قالوا بدا لله فی کذا او فی علمه تعالی فمرادهم وقوع البداء فی هذا العلوم، و نسبته الیه - تعالی مجاز عقلی، لانهم حمله تلک العلوم و وسائطها. و اما الصحف المرفوعه العقلیه فلا بداء فیها أبدا و لا تغیر فیها اصلا و لا تجدد لها قطعا، فضلا عن علم الذات تعالی و تقدس، و هؤلاء العقول القادسات یعلمون ما یبدو فیه و ما لا یبدو، فان مراتب علوم الله مختلفه و محالها متعدده، فأولها و اعلاها علم الذات المقدس عن التکثر و التغیر، و هو محیط بکل شیئی و کل شیئی حاضر عنده بداته، و بعده العرش المفسر بالعلم، و هو ام الکتاب. و ورد أن فی العرش تمثال جمیع ما خلق الله، و منه ینقش فی نفوس الملائکه الکلیه، ثم یتدرج و یتنزل الی نفوس الملائکه الجزئیه، و الألول لوح القضاء و الثانی لوح القدر، و الأول

ص: 169

لوح محفوظ و الثانی لوح المحو و الاثبات، و منه یصح البداء: و لما کانت تلک النفوس الجزئیه غیر قابله لانتقاش الحوادث فیها دفعه لجزئیتها و عدم تناهی الحوادث، بل یطلع علیها تدریجا و شیئا فشیئا، فربما یطلع علی شیی ء و سببه ثم یطلع علی سبب آخر یقتضی عدمه، و هکذا فی علوم الأنبیاء و الأولیاء، فیبدو لهم خلاف ما علموا أولا، و حینئذ یقولون بدا لله و بدا فی علم الله، فکلما یجری فی العالم الملکوتی فانما یجری باداره الله تعالی، و کلما بدا لهم فانما بدا لله، فان فعلهم فعل الله و علمهم علم الله، و هم خزان علم الله، و مثلهم کمثل حواس الانسان، فربما یحدث و یحصل فی المتخیله شیئی ثم یزول، و کلا هما یقال له علم النفس، فیصح أن یوصف النفس بالبداء و النسخ، فکذلک تصح نسبه البداء الیه تعالی باعتبار التجدد فی نفوس حمله العلم و محاله.و لقد أجاد السید المحقق الداماد فی «نبراس الضیاء» حیث قال:«لا بداء فی القضاء، و لا بالنسبه الی جناب القدس الحق تعالی و المفارقات المحضه من الملائکه القدسیه فی متن الدهر الذی هو ظرف مطلق الحصول القار و الثبات البات و وعاء عالم الوجود کله، و انما البداء فی القدر و فی امتداد الزمان» انتهی.و الغرض من معرفه البداء تنبیه الناس و حثهم علی العمل و الدعاء و التوجه الی الله فی ترقیاتهم و حوائجهم، فان اسباب وجود الحادث قد یبتدی من العالم السفلی، و بالبداء یثبت قدره الله علی کل شیئی، و لا ینقطع وسیله الخلق عن الخالق، و یظهر أن لتوسلاتهم و تضرعاتهم فوائد جمه، و لیس الأمر کما زعمه الیهود من أن «یدالله مغلوله» و لا ما توهمه بعض المعتزله من جفاف القلم بما هو کائن، فلهذا ورد من طرقنا: «ما عبدالله بشیئی مثل البداء، و ما عظم بمثل البداء، و ما بعث الله نبیا حتی یأخذ علیه القول بالبداء، و لو یعلم الناس ما فی القول فی البداء من الأجر ما فتروا عن الکلام فیه».و الأخبار الوارده فی البداء و وقوعها فی الحوادث اکثر من أن یجمعها هذه الرساله.و قد ورد فی «الکافی» عده روایات بمعناها فی غیره أن الله علمین: فعلم عندالله مخزون لم یطلع علیه أحدا من خلقه، و علم علمه ملائکته و رسله؛ فما علمه ملائکته و رسله فانه سیکون و لا یکذب نفسه و لا ملائکته و رسله، و علم عنده مخزون یقدم منه ما یشاء و یؤخر ما یشاء و یثبت منه ما یشاء.و بمعناه ما فی «العیون» فی مناظره مولینا الرضا (ع) مع سلیمان المروزی فی مسئله البداء. و قد تحیر فی تحصیل مفادها صدر المتأهلین فی شرح «الکافی» و تلمیذ فی «الوافی» فذکر

ص: 170

الأول:أن هذا تقسیم للعلم القدری من جهه کیفیه اخراجه تعالی و ابرازه من العلم المخزون القضائی المبت فی اللوح المحفوظ المسمی فی عرف الحکماء بالعقل البسیط، فیقال هذا العلم علمان:للأول منها ضوابط کلیه مرتسمه دائما فی البرازخ العلویه، و هی واجبه التکرار فی الخارج، ای مقتضیاتها تقع متکرره، و هی من قبیل کبریات القیاس الشرطی متی کان کذا وقع کذا، و هذا مما علمه الله ملائکته و رسله و به یقع الانذارات من الأنبیاء.و الثانی منهما امور نادره الوقوع، و هی مما لا یمکن لأحد الاطلاع علیها الا لله، لأنها قد یبتدء اسباب وقوعها من هذا العالم کالدعوات المستجابه و خوارق العادات، و هذا القسم من العلم علم حادث غریب لیس من قبیل الضوابط الکلیه، فقوله (ع): «و علم عندالله مخزون لم یطلع علیه أحدا» اشاره الی هذا القسم، یعنی لم یطلع أحدا الا عند وقوعه، لا أنه من الغیب المستأثر؛ و قوله (ع): «و علم علمه ملائکته و رسله» ای علمهم دائما لا یختص الاطلاع به بحین وقوعه؛ و قوله: «فما علمه ملائکته و رسله فانه سیکون لا یکذب نفسه...» یعنی أن العلم الأول الذی هی ضوابط کلیه لا یقع فیه النسخ و البداء؛ و قوله (ع): «و علم عنده محزون» یعنی القسم الثانی یقع فیه النسخ و البداء و التقدیم و التأخیر عما وقع الحکم به علی شئی، انتهی ملخصا.و أنت خبیر بما فیه، و بعده عن لفظ الحدیث و معناه، اذ البداء لایکون الا فی الحوادث التی وقع علی خلاف ما علمه الملائکه أو أخبر بوقوعها الأنبیاء و الأولیاء فلم تقع، و لا طریق الی العلم بالغائبات الا من جهتهم، فاذا وقع امر بخلاف ما أخبروا به نفیا و اثباتا یعلم أنه بدالله فیه، و ربما یعلمون أن الحادث الفلانی مما یبدوا الله فیه، و مع ذلک یخبرون به لمصلحه فی الاخبار به، کما یأتی الاشاره الیه.و یلزم علی ما ذکره هذا المحقق أن لا یطلع النبی و الولی علی امر بدائی اصلا، اذ علی ما ذکره لا یعلم بالعلم المخزون الا بعد وقوعه. و الحاصل أن ما ذکره لا یسمن و لا یغنی من شیئی، اذ الاشکال فیما اشتمل علیه هذه الأخبار من ان ما خرج الی الملائکه و الرسل لا یبدو فیه و یقع فی الخارج قطعا، لئلا یلزم کذبهم، مع أن محل البداء هو فیما خرج الیهم و علموا به و أخبروا علی طبق علمهم. و ذکر المحدث الکاشانی فی «الوافی» بعد نقل الخبر المقدم بهذه العباره:

ص: 171

«و ذلک لأن صور الکائنات کلها منتقشه فی ام الکتاب المسمی باللوح المحفوظ تاره، و هو العالم العقلی و الخلق الأول، و فی کتاب المحو و الاثبات أخری، و هو العالم النفسی و الخلق الثانی، و اکثر اطلاع الأنبیاء و الرسل علی الأول، و هو محفوظ من المحو و الاثبات، و حکمه محتوم، بخلاف الثانی، فانه موقوف، و فی الأول اثبات المحو فی الثانی و اثبات الاثبات فیه، و محو الاثبات عند وقوع الحکم بانشاء امر آخر، فهو مقدس عن المحو، یحکم باختلاف الأمور و عواقبها مفصله مسطره بتقدیر العزیز العلیم» انتهی.و أنت خبیر بما فیه التهافت و بعده عن مفاد هذه الأخبار بمراحل، اذ حاصله أن المخزون الذی هو موقوف یقدم منه ما یشاء و یؤخر ما یشاء هو العلم بلوح المحو و الاثبات، و هو مما لم یطلع علیه أحد، أو أن ما علمه الله ملائکته و رسله من اللوح المحفوظ و لیس فیه التقدیم و التأخیر، و اکثر علم الملائکه و الرسل من الثانی و رسله من اللوح المحفوظ و لیس فیه التقدیم و التأخیر، و اکثر علم الملائکه و الرسل من الثانی الذی لا بداء فیه، و اما العلم بلوح المحو و الاثبات فمما لم یطلع علیه أحد، و کیف یعقل اطلاعهم علی اللوح المحفوظ و عدم اطلاعهم علی لوح المحو و الاثبات الذی دونه بمراتب؟ و أی معنی یبقی لقولهم (ع): «لولا آیه فی کتاب الله لأخبرناکم بما یکون الی یوم القیامه»؟ اذ المطلع علی اللوح المحفوظ یعلم ما یمحو عما لا یمحو.و تحقیق المقام علی وجه یسلم عن النقض و الابرام یقتضی بسط من الکلام و الفصل و المیزان العدل أن یقال هناک مقامات:أحدها: علم الذات الأقدس المحیط بکل شیئی حتی بحزئیات الحوادث و الوقایع علی ما هی علیه فی متن الواقع الی وجه لا یتغیر و لا یتبدل و لا یتجدد و لا یبدو فیه، و لا یتفاوت فیه الماضی و الحال و الاستقبال، بل هو مترفع عن الزمان. و بعباره أخری حضور کل موجود عنده بذاته فی دعاء السرمد، فاذن لا یعزب عن علمه مثقال ذره.و ثانیها: علم المخلوق الفائض من جناب الحق علیهم، سواء کان عقلا او نفسا، و قد عبر عنه فی الکتاب العزیز باللوح و القلم، حیث أن القلم آله اظهار ما فی نفس الکاتب، و ورد: «أن اللوح و القلم ملکان، و أن اول ما خلق الله القلم، و قال له: اکتب ما هو کائن الی یوم القیامه، فکتب القلم ما کان و ما هو کائن فی رق أشد بیاضا من الفضه، فسطر القلم فی اللوح المحفوظ ما کان و ما هو کائن، فالمداد مداد من نور، و القلم قلم من نور، و اللوح لوح من نور».و روی العیاشی عن الصادق (ع) عن أبیه: «أن الله امر القلم فجری بما هو کائن و ما یکون، فهو بین یدیه موضوع، ما شاء منه زاد فیه و ما شاء نقص منه، و ما شاء کان و ما شاء لایکون...».

ص: 172

و هذا العلم الفائض قد یکون علی وجه الشرح و التفصیل، و قد یکون علی وجه الاجمال و الکلیه، و قد یفسر العلم الفائض علی الأنبیاء و الرسل و الحجج بالعرش، کما ورد فی «الکافی» ورد فی العرش تمثال جمیع ما خلق الله. ثم ان هذه الألواح هلی الصحف المکرمه المرفوعه المطهره.و ثالثها: تدرج الأمر و تنزله من لوح و من سماء حتی ینتهی الی السماء الدنیا، و یقدر سنه سنه فی القدر و قضی و قدر و حتم و وقع، فی التدرج قد ینقلب ما فی الألواح و یتغیر من جهه امور حادثه لا یعلمها الا الله، و هذا الانقلاب و التغییر هو العلم المخزون الذی لم یطلع علیه احد، و هو رابطه تضرع المخلوق الی خالقه حتی لا یزعموا أن یدالله مغلوله و فرغ من الأمر، بل کل یوم هو فی شأن، و الیه الاشاره فی القرآن: «قل ما أدری ما یفعل بی و لا بکم ان أتبع الا ما یوحی الی» و هو سر الفضل فی التکلم فی البداء، و فیه تعظیم لقدره الله و أنه یفعل ما یشاء.و حاصل الکلام و نتیجه المقام أن مجرد اطلاع الأنبیاء و الرسل و الملائکه علی الألواح السماویه لا یوجب وقوع الشیئی فی الخارج، بل قد یتغیر ما فی الألواح حتی ما قدر فی لیله القدر التی هو آخر مراتب التقدیر لأمور حادثه یبتدی من العالم الأسفل. نعم لو أخبر الله ملائکته و رسله بحتمیه بعض الوقایع و أنه مما لا یتغیر فالأمر یقع حتما و لا یکذب نفسه و لا رسله، و لکن لا یلزم من مجرد علم الرسل بما فی الألواح وقوع الأمر لا محاله، فحمل البداء الأمور الفائضه علی الرسل و الملائکه من غیر علم لهم بموقوفیتها و حتمیتها، فاذا تغیر ما اطلعوا علیه الی غیره فهو البداء، فالعلم المخزون هو ما خزن و ستر حیث حتمیته و وقوعه، و ما علمه ملائکته و رسله الذی لا یکذب نفسه و لا رسله هو ما علم النبی و الملک حتمیه وقوعه و أخبر به النبی أنه من المحتوم، و الیه أشار الصادق (ع) علی ما فی «الکافی» فی باب البداء: «أن الله أخبر محمدا (ص) بما کان منذ کانت الدنیا و بما یکون الی انقضاء الدنیا و أخبره بالمحتوم من ذلک و استثنی علیه فیما سواه.و لعلک بما حررنا ظهر لک المراد من قوله (ع): «لله علمان، علم مخزون و موقوف یقدم منه ما یشاء و یؤخر، و علم علمه ملائکته و رسله». فالأول اشاره الی مجرد الاطلاع علی ما فی الألواح من غیر علم بوقوعه و لا وقوعه فی الخارج، بل هذا مما لم یطلع علیه أحد الا من قبل الله، و الثانی اشاره الی ما علم جهه وقوعه بالحتم بالاخبار من الله فاذا اخبر به حتما فانه یقع لا محاله، بخلاف ما اذا اخبر به مطلقا فانه قد یکون و قد لا یکون، و ربما لا یعلم المخبر وقوعه و لا وقوعه، فافهم ذلک و اغتنم فانه سر لطیف.

ص: 173

فائده عامه و نکته تامه

معنای وقوع بدا را در حوادث و علم الهی دانستی، و معلوم شد که بر ذات اقدس بدائی نیست و احدی از شیعه نگفته، بلکه محل بدا در اخبار و اطلاع انبیا و اولیاست بر وقایع و حوادث، که بسا باشد که اموری بر خلاف اخبار ایشان واقع شود، و البته در این مقام سؤالاتی به اذهان خلجان کند، محتاج به جواب شافی است:اول: آن که با احتمال تغییر و بدای در حوادث چگونه اولیا اخبار به امور آینده می نمایند؟ و چه فایده در اخبار است با احتمال تغییر؟ و شاید شبهه ی کذب هم باشد.دوم: چگونه برای مردم اطمینان به اقوال و اخبار انبیا و اولیا حاصل می شود؟سوم: آن که میزان در تعیین محتوم و غیر محتوم کدام است؟ و آیا در امور متعلقه به شریعت، احتمال بدا و تغییر می رود یا نه؟اما جواب سؤال اول آن است که خبردادن مخبری به وقوع حوادثی به حسب مرتبه ی علم و اطلاع خود، منافاتی با احتمال تجدد و تغیر ندارد، اگر چه به طور جزم صوری خبر دهد، چه رسد به آن که تعلیق بر مشیه الله نماید؛ خصوصا هرگاه در اخبار به آن حادثه صلاح نوعی یا شخصی باشد، مانند نسخ در تشریعیات که حکم شرعی مؤبد نباشد و به صورت تأبید گفته شود به جهت مصلحتی از مصالح. و به این جهت گفته شده که نسخ در تشریعیات است و بدا در تکوینیات. و نظیر این معنی است آنچه منجم به جسب اوضاع کواکب اخبار نماید، و گاه باشد به سبب مانعی نشود وقوع پیدا کند.و به عبارت دیگر، اخبار اولیای وحی و الهام از قبیل بیان مقتضیات است و وقوع بدا از قبیل حدوث موانع؛ مثلا هرگاه طبیب حاذقی بر زهر خوردن شخصی آگاه شود و خبر دهد که این شخص امروز خواهد وفات نمود، چون مقتضای زهر هلاکت است، منافاتی با در رسیدن تریاقی و علاج کردن اثر آن زهر ندارد و نتوان گفت: طبیب دروغ گفت. و بسا باشد که طبیب نیز پیدا شدن تریاق و علاج را بداند لیکن برای تنبیه بر اثر زهر، اخبار به هلاکت نماید، و در امور بدائیه از این قبیل بسیار است.شیخ صدوق در «امالی» از امام صادق (ع) روایت کرده که: عیسی بر خانه [ای] عبور نمود که اجتماع و ازدحامی در آن خانه بود. پرسید: چه خبر است؟ عرضه داشتند: عروسی از این خانه به خانه ی داماد می برند. گفت: فردا در این خانه مصیبتی برپا خواهد بود و عزاخانه خواهد شد. چون فردای آن روز شد، آن جماعت که آن خبر را از عیسی شنیده بودند، به در آن خانه

ص: 174

آمدند و آثار موت و فوتی نیافتند. به حضرت عرضه داشتند که از اخبار دیروز اثری ظاهر نشد؟ عیسی به خانه ی عروس درآمد و از عروس سؤال نمود که دیشب چه عمل صالحی از تو صادر شد؟ عرضه داشت: شخص مسکینی، معتاد (1) بود که شبهای جمعه به خانه ی ما می آمد و احسانی درباره ی او می نمودند. شب گذشته به عادت خود آمد، هر چه سؤال کرد، اجابتی از وی نشد، تا آن که مرا ترحم بر حال او آمد، برخاسته صدقه به او دادم. حضرت روح الله او را گفت. از جای خود برخیز. چون برخاست، در زیر و ساده ی او افعیی خوابیده بود مانند تنه ی درخت. فرمود: صدقه ی دیشب تو رفع نمود این بلیه را از تو و تأخیر انداخت اجل تو را.و نزدیک به این معنی است روایتی که در کافی مروی است که یکی از انبیای سلف (2) را خدای تعالی امر فرمود که به پادشاه زمان خود خبر دهد که هنگام وفات تو نزدیک شده و در وقت کذائی وفات خواهی نمود. این خبر موجب تضرع آن پادشاه شد و عرضه داشت که خدایا مرا مهلتی ده تا کودکانم بزرگ شوند. پس همان پیغمبر عرضه داشت که خداوند! تو دانایی که من هرگز دورغ نگفته ام. حق تعالی با وی عتاب کرد تو بنده ی ماموری، باید برسانی امر ما را.و انبیا و اولیا را از این گونه تنبیهات لطیفه بسیار است.پس اخبار اول از باب اطلاع نفوس مقدسه است بر تقدیرات و الواح قدریه، و تغییر آن تقدیر از علم مخزون است، و در این نوع اگر نبی و ولی خبر دهد، هرگز اخبار به حتمیت نخواهد نمود. و چون احتمال تغییر در حوادث و اسباب قائم است، در اخبار عدیده فرمودند: اگر آیه ی محو و اثبات در کتاب مجید نبود، تمامی آنچه را وقوع یابد خبر می دادیم.و اما جواب سؤال دوم: هرگاه اخبار نبی مجرد خبر دادن به واقعه ای باشد و ذکری از محتوم بودن ننماید، البته جزم به وقوع پیدا نشود، چه رسد به آن که تعلیق به مشیه الله فرماید، یا اشاره به آیه ی محو و اثبات نموده باشد. و اگر خبر داد که آن واقعه از حتمیات است، خداوند تکذیب پیغمبر و ولی خود نخواهد نمود. و به این معنی اشاره شد در احادیث گذشته که آنچه را خداوند تعلیم ملائکه و رسل نماید، لا محاله واقع خواهد شد؛ یعنی بیان حتمیت و موقوفیت برای ایشان شده باشد. و مؤید است این معنی را جمله ی وافره ای از اخبار وارده از علامات ظهور قائم - روحی فداه - که بعض علامات از محتوم شمرده اند و بعضی را

ص: 175


1- 498. عادت داشت.
2- 499. گذشته.

موقوف به مشیت نموده اند. و گاهی سؤال شده که علامت فلانیه از محتومات (1) است یا موقوف (2) ؟ و هر کس مراجعه به کتب غیبت و علامات ظهور فرج نموده، آگاه است که این تقسیم، مرکوز در اذهان بوده، لیکن اشکال در این مقام این است که از بعض از اخبار معتبره نماید که در محتویات نیز بدا واقع شود، مثل آنچه شیخ صدوق در «فقیه» و «ثواب الاعمال» و شیخ کلینی در «کافی» رایت کرده اند از امام محمدباقر که فرمود: «یقدر فی لیله القدر کل شیئی یکون فی تلک السنه الی مثلها فی قابل من خیر او شر او طاعه او معصیه او مولود أو أجل او رزق، فما قدر فی تلک اللیله و قضی فهو المحتوم، و لله تعالی فیه المشیه» (3) ... الحدیث.و قال المحدث الأمین الفیض الکاشانی (4) بعد نقله هذا الحدیث: یشبه أن یکون هذا الحدیث قد سقط مه شیی ء، لأن المحتوم ما لیس لله فیه المشیه و لا یلحقه البداء. انتهی.و أیده بما فی حدیث اسحاق بن عمار من أن المحتوم ما لا یبدو فیه.و أقول: لعل المراد بقوله: «و لله فیه المشیه...» ان المحتوم أیضا بمشیه الله و ارادته و أنه لم یخرج من قدرته، و ان کان یقع لا محاله. و قد ورد فی الکافی عن الصادق (ع): «ان الله لم یبعث نبیا قط حتی یقر لله بالبداء و المشیه، و ان الله یفعل ما یشاء». و قال المحدث المذکور فی بیانه: یعنی بالمشیه أن کل یشیی ء یقع فی هذا العالم فانما یقع بمشیه الله سبحانه. و العجب منه أنه مع

ص: 176


1- 500. قطعی.
2- 501. شرطی.
3- 502. در شب قدر هر چه را که تا سال آینده خواهد شد تقدیر می کنند که نیک است یا بد، و فرمانبرداری یا نافرمانی، و چه کودکی به دنیا می آید و چه مرگی فرا می رسد و چه روزی به کسی خواهد رسید. پس هر چه در آن شب تقدیر شود و قضای الهی بر آن باشد حتمی است و خدا در آن خواست خود را دارد.
4- 503. محدث امین، فیض کاشانی پس از آوردن این حدیث می فرماید: گویا این روایت کلمه ای افتاده دارد، زیرا حتمی آن است که خدا را در آن مشیت و اراده ی دیگری نیست و بدا به آن تعلق نمی گیرد. و روایت اسحاق بن عمار را شاهد آورده که: حتمی آن است که در آن بدا نیست. من می گویم: شاید منظور از جمله ی «و لله فیه المشیه...» این باشد که امر حتمی نیز به خواست خداست و از قدرت او بیرون نرفته است، هر چند ناگزیر خواهد شد. و در کافی از امام صادق (ع) نقل کرده است که: خدا هیچ پیامبری را نفرستاده مگر این که به بدا و مشیت اقرار کرده و این که خدا هر چه بخواهد می کند. محدث یاد شده می فرماید: مقصود از مشیت آن است که هر چیزی که در این جهان اتفاق می افتد، تنها به خواست خداست. شگفت این که او با آن که این مطلب را در کتاب توحید آورده، در شرح روایات شب قدر از آن غافل شده و احتمال افتادگی در روایت داده است. شیخ بزرگوار نعمانی، در کتاب غیبت از ابی هاشم داوود بن القاسم الجعفری نقل کرده که به امام ابی جعفر (ع) (امام جواد) عرض کردم که آیا خدا در امور حتی نیز بدا دارد؟ فرمود: آری. به او گفتم که: می ترسیم خدا در مسئله ی «قائم» نیز بدا کند. فرمود: قائم وعده ی خداست و وعده ی خدا برگشت ندارد. می گویم: اگر مقصود آن باشد که روی داده است، دیگر چگونه می توان از بدا پرسید؟ زیرا نبود بدا با آن آمیخته شده. پس معنای دیگری در نظر است که معنای راستین آن نیست، مثل این که مقصود آن باشد که درباره ی روی دادن آن خبر بسیار داده باشند، تا آن جا که همه گمان کنند که ناگزیر روی خواهد داد، و مردم پنداشته اند که آن حتمی است، یا اولیاء به گونه ی حتمی از آن خبر داده اند، هر چند در واقع حتمی نبوده. محدث امین مجلسی احتمال داده که منظور از حتمی و بدای در آن، بدا در جزئیات و خصوصیات آن باشد؛ مثلا بودن قیام سفیانی پیش از قیام بنی عباس.

ذکره هذا المعنی فی کتاب التوحید غفل عنه فی شرح أحادیث لیله القدر، و احتمل السقط فی الخبر.و روی الشیخ الثقه الجلیل النعمانی فی کتاب الغیبه عن ابی هاشم داود بن القاسم الجعفری قال: کنا عند أبی جعفر محمد بن علی الرضا (ع) فجری ذکر السفیانی و ما جاء فی الروایه من امره من المحتوم، فقلت لأبی جعفر (ع): هل یبدو لله فی المحتوم؟ قال: نعم. قلنا له: نخاف أن یبدو لله فی القائم، فقال: ان القائم من المیعاد «و الله لا یخلف المیعاد».أقول: ان کان المراد بالمحتوم ما حتم وقوعه فکیف یعقل السؤال عن وقوع البداء فی وقوعه مع أن عدم البداء جزء من مفهومه، فلابد أن یراد به معنی آخر غیر معناه الحقیقی قطعا، مثل أن یراد به کثره الاخبار بوقوعه حتی تری فی النظار أنه من المحتوم و ان الناس زعموا انه محتوم، أو أن الأولیاء أخبروا به بصوره الحتم و ان لم یکن حتما فی نفس الأمر. و احتمل المحدث الأمین المجلسی أن یکون المراد بالمحتوم و البداء فیه بداء فی خصوصیاته لا فی اصل وقوعه، کخروج السفیانی قبل ذهاب بنی العباس.و اما معرفت و میزان امور حتمیه و موقوفه برای مردم، به گفتن اولیاست است، مثل اخبار بسیاری که در طرف شیعه روایت شده که هرگاه از دنیا باقی نماند مگر یک روز، خداوند قائم آل محمد را ظاهر خواهد نمود و آن روز طولانی خواهد شد و ملک و سلطنت قاهره به او عنایت خواهد فرمود. و مراد، بیان محتوم بودن واقعه است، و اما تمیز دادن اولیا هر یک از حتمی و موقوف را، به اخبار و اعلام الهی خواهد بود که از علم مخزون تلقی نماید. و گذشت روایت کافی که خدای تعالی محتومات را به پیغمبر خود آموخت و موقوفات را استثنا کرد، و یا به واسطه ی تلقی و استفاده که هرگاه از لوح محفوظ و نفوس ملائکه ی مقربین استفاده شده محتوم است، و اگر از لوح محو و اثبات و به واسطه ی ملائکه ی مدبرات امور کونیه بوده، حتمی نیست. و اما احتمال جریان بدا و نسخ در شرعیات، پس باید دانست که نسخ احکام شرعیه را شرایطی است که یکی از آن شرایط آن است که تصریح به دوام حکم، به دلیل قاطع نشده باشد، و در زمان صاحب وحی، ناسخ رسیده باشد. پس بعد از انقطاع زمان وحی و تصریح خلفای رسول به این که، «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرا الی یوم القیامه» (1) دیگر احتمال نسخ نرود، بلکه ختم نبوت را مفادی نباشد جز منسوخ نشدن احکام شرع اقدس. و این مراتب به نحو بداهت و ضرورت نزد همه ی طوایف اسلام ثابت و محقق است. و

ص: 177


1- 504. حلال محمد (ع) تا روز رستاخیز حلال، و حرام او تا روز رستاخیز حرام است.

در احادیث کثیره ی امامیه ذکر نسخی از قبل ائمه نشده، بلکه بیان ناسخ و منسوخ زمان رسول (ص) را نموده اند.و شرط دوم نسخ شرایع این است که باید حکم از احکامی باشد که به حسب اوقات و ازمان صلاح تغییر کند، یعنی از مستقلات عقلیه نباشد، زیرا که امثال قبح ظلم و زنا و شرب مسکرات مزیله ی عقل (1) و هوش، هرگز قابل نسخ و تغییر نباشد، و این گونه قبایح منکره در هیچ شریعتی حلال و مباح نبوده، و در اخبار معتبره وارد شده که هیچ پیغمبری مبعوث نشده مگر آن که خدا از وی عهد گرفت حرمت خمر را. و هرگاه بعضی از اهل کتاب ادعا کنند حلیت خمر را در شرع موسی و عیسی، کذب و افترا خواهد بود و از باب تحریف در کتب سماویه است. و اما احتمال نسخ و بدا در اصول شرایع اسلام، مانند احتمال تجدید نبوت یا تغییر در امامت یا عدد ائمه و خالی ماندن زمین از حجت بالغه ی الهی، چنان که مشتهای ملاحده ی این زمان و منتهای خیال فاسد بهائیان که خود را از اهل بیان خوانند، هست، بر هیچ عاقل بصیری پوشیده نیست که بعد از ثبوت ختم نبوت بر محمد بن عبدالله - صلی الله علی روحه و جسده - و ادعای او خاتمیت را به الفاظ صریحه و ضرورت قاطعه مقرون به معجزات باهرات و آیات بینات و ثبوت صدق مقال و اظهار «لا نبی بعدی» (2) و «أنا خاتم الانبیاء و کتابی آخر الکتب» (3) در اخبار متواتره، احتمال نسخ و تغییر یا تجدید نبوت نرود، و اظهار شک در این معنی لازم مساوی تکذیب پیغمبر خاتم و موجب خروج از ربقه ی اسلام است، و در ازمنه ی سابقه و طبقات متلاحقه ی اسلام، غیر از معنای حقیقی خاتمیت چیزی مرکوز اذهان نبوده و در مدت هزار و سیصد سال، علمای اسلامیان و عقلای اهل لسان از خاتم النبیین، جز ختم نبوت و انقطاع وحی معنایی ذکر نکرده اند، ولیک این طایفه ی مبتدعه (4) که در حقیقت زنادقه ی اسلام هستند، شبهات و تأویلات بارده (5) و مزخرفات و کلمات واهیه بسی در اذهان ضعفای مسلمین اشاعه دادند. و بر متدبر در خرافات این گروه واضح است که این جماعت منکر اصل نبوت اسلام هستند، و اگر در خلال کلمات خود، تمسک به قرآن و احادیث جویند، از باب آن است که مسلمین را فریب دهند و ضعفاء العقول (6) هر مذهبی را به متشابهات همان مذهب بربایند. به

ص: 178


1- 505. از میان برنده ی خرد.
2- 506. پس از من پیامبری نخواهد بود.
3- 507. من آخرین پیامبرم و کتابم آخرین کتاب است.
4- 508. گروه بدعت گذار و دین ساز.
5- 509. توجیه های بی مزه.
6- 510. کم خردان.

این سبب فحص در احادیث و کتب امامیه نموده و بعض از احادیث متشابهه و اخبار مجمله به دست آورده و تلفیق (1) با اکاذیب مخترعه نموده و اسباب تحیر و ضلالت عوام و مردم قلیل البضاعه (2) شده اند. گاهی مدعی ظهور قائم به تناسخ یا مهدویت نوعیه، گاهی مدعی تجدید نبوت و ظهور جدید، گاهی مدعی رجعت و قیام قیامت و ارتفاع تکالیف شرعیه، و گاهی منکر ولادت امام دوازدهم و خالی بودن عالم از حجت در هزار سال، و از این ترهات و اباطیل که اگر متعرض نقل هذیانات این گروه گمراه شویم، از مقصد کتاب خارج شویم. و حجت و دلیلی برای مقاصد خود، غیر از تمسک به اعداد و حروف ابجد و استمداد به کلمات صوفیه ی عامه و اختراع احادیثی مکذوبه اقامه نکرده اند، و از برهان، قناعت به دعوی نمودند. و بسا باشد که به واسطه ی یک خبر واحد ضعیف یا متشابه، رفع ید (3) از اخبار متواتره ی معنویه نمایند. از باب تنبیه، مثالی ذکر کنیم:در زمان ما که کتب امامیه از دست رفته و عشر مؤلفات مشایخ حاضر نیست، عدد ائمه ی اثناعشر به اسماء معینه و نسب معلوم و تعرض غیبت صغری و کبری، و ولادت قائم و بودن او از نسل امام حسن عسکری (ع) و طول غیبت کبری به حدی که اکثر قائلین به امامت او متحیر شوند، و ذکر علامات ظهور و بیعت کردن اصحاب او با او در مکه، و گرویدن اهل کوفه با [به] او، و غلبه کردن آن حضرت بر تمام روی زمین و ارباب ملل، (4) و اشاعه ی عدل و داد، و برطرف شدن ظلم و جور از روی زمین، و اتحاد مردم بر این اسلام [در]هر یک از این ابواب به حد استفاضه یا تواتر اخبار موجود است، بلکه بسیاری از این مقاصد در کتب علمای اهل سنت کمتر از کتب شیعه نیست، و از ملاحظه ی کتاب «ینابیع الموده» فاضل قندوزی، صدق این ادعا ظاهر شود؛ و این فرقه ی مبتدعه در مقابل تمام این احادیث قطعیه، گاهی تمسک به حدیث: «ابی لبید» و حروف مقطعه ی قرآن که در نهایت اجمال و تشابه است و گاهی تمسک به حدیث: «یأتی علی الناس بدین جدید و کتاب جدید» (5) نمایند، و بس هوایدا است که مراد به دین جدید و کتاب جدید، قرآن واقعی و حقایق اسلام است که به سبب طول زمان غیبت کبری، به اندازه ای رسوم اسلام تغییر کند که احکام واقعیه ی اسلام، تازه و جدید نمایند، گاهی انکار

ص: 179


1- 511. چسباندن.
2- 512. بی بهره.
3- 513. دست برداشتن.
4- 514. پیروان ادیان.
5- 515. دین تازه و کتاب تازه ای برای مردم می آورد.

ولادت امام دوازدهم نمایند و گاهی تأیید به حدیث محرف یا مبهم: «لابد لنا من آذربایجان» (1) جویند؛ صدق الله تعالی: «و اما الذین فی قلوبهم ذیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویله». (2) مقابله ی احادیث سابقه که هر باب از ابواب آنها از حد استفاضه زیاده است به این چند حدیث از قبیل موازنه ی کوه با کاه است. و جمله ای از تمسک «بهاء» را در کتاب «ایقان» مطبوع بمبثی در حدیث بیستم نقل کنیم تا حال اتباع و بندگان خدای نوری هویدا شود، ان شاء الله.و نیز در باب خالی نبودن زمین از حجت بالغه ی الهی و این که اگر دو نفر در زمین باقی باشد، یکی از آن دو، امام خواهد بود، و طرفه العینی (3) دنیا خالی از حجت نبوده یا ظاهر و مشهور و یا خائف و مستور، و اگر نباشد شخص امام، زمین اهل خود را فرو برد، و امثال این بیانات زیاده از حد تواتر در کتب شیعه مانند «کافی» و «بصائر» و «ارشاد» و «غیبت نعمانی» و «غیبت طوسی» و «اکمال الدین» و غیرها موجود و صریح است. شیطان غاوی مغوی (4) بهائی در مقابل اخبار معلومه الصدور شاید تمسک نموده به حدیث متشابه «زید نرسی» که روایت کرده از حلبی، عن الصادق (ع) قلت له: کانت الدنیا قط منذ کانت و لیس فی الأرض حجه؟ قال: قد کانت الأرض و لیس فیها رسول و لا نبی و لا حجه، و ذلک بین آدم و نوح فی الفتره، و لو سألت هؤلاء عن هذا لقالوا: لن تخلوا الأرض من الحجه، و انما کذبوا، انما ذلک شئی بدا لله - عزوجل - فیه، فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین، و قد کان بین عیسی و محمد فتره من الزمان لم یکن فی الأرض نبی و لا رسول و لا عالم، فبعث الله محمدا بشیرا و نذیرا و داعیا الیه (5) .و هیچ عاقلی خالی از اعراض را شبهه نباشد که بعد از ضرورت مذهب شیعه و اجماع علمای این مذهب و تواتر اخبار بر عدم خلو زمین از حجت، ابدا اعتنایی به این خبر واحد نخواهد بود، و یا آن که صادر در مقام خوف و تقیه شده، و یا آن که تأویل نیکویی دارد که مراد نبی و وصی حاضر مشهور باشد در ظاهر؛ چنانچه علامه ی مجلسی احتمالی داده. و پس از کتاب «اثبات الوصیه» مسعودی، و اخبار معتبره در اتصال نبوت و خلافت از زمان آدم تا

ص: 180


1- 516. ما از آذربایجان ناگزیریم.
2- 517. آل عمران، 7، کسانی که در دلشان انحراف و کژی است در پی آیات متشابه آن می روند و در جستجوی فریب مردم و دگرگون کردن معنای آنند.
3- 518. در یک چشم به هم زدن.
4- 519. گمراه و گمراه کننده.
5- 520. از صادق (ع) پرسیدم: هیچ گاه بود که جهان سر پا باشد و در زمین حجتی نباشد؟ فرمود: دنیا بوده و در آن هیچ پیامبر و رسول و حجتی نبوده و آن دوره ی فترت میان آدم و نوح بوده، و اگر از اینان بپرسی می گویند: زمین هیچ گاه خالی از حجت نمی ماند، دروغ می گویند و خدا در این امر بدا کرد. خدا پیامبران را به بیم و مژده فرستاد و میان عیسی و محمد (ص) دوره ی فترت بود، که در زمین نه پیامبری بود و نه امامی و نه عالمی، سپس خداوند محمد را به مژده و بیم فرستاد تا مردم را به سوی او بخواند.

خاتم، و از زمان خاتم تا غیبت قائم، بلکه ضبط علمای تاریخ اسامی آنها را و اسامی پیغمبران و اوصیای ایشان از قبیل خالد بن سنان که ما بین عیسی و رسول خاتم بوده، چگونه عاقل احتمال صدق ظاهر این حدیث را دهد؟ علاوه بر این که اصل کتاب «زید نرسی» از کتب ضعیفه ی خالی از اعتبار و وثاقت است.و اما بدای در امامت و عدد ائمه و اشخاص ایشان، پس باید دانست که مقصد امامت و خلافت رسول از اسرا مخفیه بوده، و هر امامی در زمان خود به اصحاب سر و حافظین حدود، شخص امام را می نمودند، لیکن به حسب ظاهر در نظر عامه ی شیعه، امامت مثل وصایت می نموده و گمان اهل ظاهر این بوده که همه ی اولاد ائمه قابل این منصب عظیم هستند. به این سبب، در زمان فوت هر امامی، شیعه محتاج بوده که سؤال کند که قائم مقام و وصی امام ماضی (1) کیست؟ و کدام یک از اولاد خود را وصی نموده؟ و تا به براهین واضحه ثابت و معین نمی شده، تصدیق به امامت کسی نمی کردند، اگر چه به حسب واقع خواص شیعه و حاملین اسرار ائمه می دانستند که امامت در اشخاص معینه ای است، و از زمان رسول خدا (ص) معلوم بوده برای خواص؛ چنانچه «حدیث جابر» و «لوح» گواه صدق این معنی است؛ و شاید به انظار عامه ی شیعه می نموده که هر یک از اولاد ائمه (ع) که بزرگ تر باشند، اولی به امامت و خلافت هستند و در این باب چند روایت به طریق آحاد وارد شده که دلالت دارد بر وقوع بدا در امامت بعضی از ائمه اثناعشر، که تطبیق این احادیث بر قواعد قطعیه ی امامیه خالی از اشکال نیست و لا محاله باید تأویلی در ظواهر آن احادیث نمود تا منافی با اخبار معلومه نباشد و یا طرح نمود؛ یکی خبر معروف در حق اسماعیل بن جعفر الصادق: «ما بدا لله کما بدا له فی اسماعیل ابنی». (2) .و شیخ صدوق به طریق ابی الحسین اسدی روایت کرده: «ما بدا لله کما بدا له فی اسماعیل أبی» (3) که اشاره به واقعه ی اسماعیل ذبیح الله باشد، و در هر دو طریق نظر نمود و اذعان بر صحت حدیث نکرده است.و همچنین محقق، خواجه نصیرالدین طوسی در «نقد المحصل» در جواب متعصب عنید «فخر رازی» که از اسماعیل بن جبیر نقل کرده که ائمه ی روافض جعل قول به بدا را برای شیعه نموده اند که هرگاه خبر دهند به امری و واقع نشود، گویند بدا شد، گفته: روایت «بدا» در حق

ص: 181


1- 521. گذشته.
2- 522. خدا در هیچ چیز مانند پسرم اسماعیل بدا نکرده است.
3- 523. خدا در هیچ چیز مانند پدرم اسماعیل بدا نکرده است.

اسماعیل مردود است و شیعه به آن معتقد نیست.و در کامل الزیاره و سایر کتب مزار در زیارت موسی بن جعفر(ع) و حضرت جواد (ع) وارد است: «السلام علیک یا من بدا لله فی شأنه» (1) و ظاهرا اشاره به حصول بدا در امامت اسماعیل است، ولی در حق حضرت جواد (ع)، خالی از وجه و توجیه است. و در بعض نسخ مزار، به جای «یا من بدا لله» یا «مرید الله فی شأنه» (2) ضبط شده که از اراده باشد. و در بعض نسخ دیگر «بداء» مهموز ضبط شده و ممکن است که مراد، حصول بدا به حسب گمان و اعتقاد مردم باشد.و نیز در کتب مزار در زیارت حضرت هادی (ع) و حضرت عسکری (ع) وارد است: «السلام علیکما یا من بدا لله فی شأنکما» (3) و همین زیارت بعینها در «فقیه» و «مزار مفید» روایت شده بدون این فقره. و «بدا» در حق حضر امام هادی (ع) خالی از وجه است و در حق حضرت ابی محمد عسکری (ع) اخبار عدیده وارد شده که امامت به حسب ظاهر با ولد اکبر حضرت هادی که مکنی به ابی جعفر و مسمی به محمد بوده مقرر بوده، و این سید بزرگوار به غایت جلیل القدر بوده و قبر شریفش در «دجیل» که شش فرسخی «سامره» است، مزار معرفی است، و کرامات باهره مکررا از آن مشهد شریف ظاهر شده. بعد از وصول خبر فوت او، حضرت هادی (ع) به امام حسن عسکری (ع) فرمود: «یا بنی أحدث لله شکرا فقد أحدث فیک أمرا». (4) .و روی المفید فی ارشاده (5) عن أبی هاشم الجعفری قال: کنت عند أبی الحسین بعد ما مضی

ص: 182


1- 524. درود بر تو ای کسی که خدا درباره ی تو بدا نمود.
2- 525. ای کسی که از خدا درباره ی او چیزی خواسته شده بود.
3- 526. درود بر شما ای دو امامی که خدا درباره ی شما بدا کرد.
4- 527. پسرم، برای خدا شکری تازه کن. زیرا او در تو چیز نوینی پدید آورد (اشاره ی به امامت آن حضرت) ارشاد، ص 336، چاپ بصیرتی، قم.
5- 528. ارشاد، ص 337، چاپ بصیرتی، قم. مفید در کتاب ارشاد خود از ابوهاشم جعفری نقل کرده است که: نزد امام هادی (ع) بودم، تازه پسرش ابوجعفر در گذشته بود، و من پیش خود می اندیشیدم و می خواستم بگویم که گویا این دو یعنی اباجعفر و ابامحمد در این زمان مانند ابی الحسن و اسماعیل دو پسر جعفر الصادق (ع) هستند، و داستان این دو مانند داستان آن دو تن است. در این هنگام ابوالحسن رو به من کرد پیش از آن که سخنی بگویم، فرمود: آری، ای اباهاشم! خدا پس از ابی جعفر درباره ی ابی محمد بدا کرد به گونه ای که پیش از این معروف نبود؛ چنان که خداوند پس از درگذشت اسماعیل درباره ی موسی الکاظم (ع) بدا کرد. کلینی این روایت را در کافی آورده و روایات دیگری نیز به همین معنا داریم که سندهای آنها نیز معتبر است و در ظاهر با رویات مستفیضه درباره ی شماره ی امامان و نام آنها و تعیین اشخاص آنها مخالف است. تعجب این که محدث بزرگوار مجلسی و محدث محقق کاشانی در بحار و وافی به چگونگی جمع میان این اخبار نپرداخته اند، با آن که این روایات، فراوان و سند آنها از هر دو سو معتبر است. بالاترین چیزی که می توان گفت این که: حکمی که در لوح محو و اثبات آمده، امامت بزرگ ترین فرزند امام زنده است، سپس که مرگ فرزند بزرگ تر در زمان پدر آشکار شد، کار امامت به بزرگ ترین پسر پس از وی رسید، چنان که داستان اسماعیل و موسی بن جعفر (ع) و داستان اباجعفر و ابامحمد گواهی می دهد، زیرا ابی جعفر بزرگ ترین فرزند امام هادی (ع) بود و چون درگذشت، این مطلب که در گنجینه ی ذهن مردم آن زمان نهفته بود و با روایات چندی نیز مطابق بود، ناگهان مخالف آن آشکار شد. به همین دلیل مجازا گفته اند که «خدا در این کار بدا کرد» و خدا و اولیای او به راز این کار داناترند. در این جا روایت شگفت انگیزی آمده و توضیح عجیبی نیز دارد. این روایت را عیاشی از امام صادق (ع) روایت کرده که فرمود: «هیچ نوزادی به دنیا نمی آید مگر این که یکی از شیطانها بر سر او حاضر می شود. اگر خدا می داند که این نوزاد از شیعیان ماست، او را از آن شیطان پوشیده می دارد و گرنه شیطان، انگشت اشاره ی خود را در پشت او فرو می کند و ا و (مرد طلب) می شود؛ و اگر زن باشد، انگشتش را در شرمگاه او فرو می کند و (او زناکار) می شود، و در این هنگام است که بچه گریه ی سختی می کند. و این درست همزمان است با بیرون آمدن او از شکم مادر؛ و خدا پس از آن هر چه را بخواهد محو و یا اثبات می کند و ام الکتاب پیش اوست».

ابنه ابوجعفر، و انی لأفکر فی نفسی أرید أن أقول کانهما اعنی أباجعفر و أبامحمد فی هذا الوقت کأبی الحسن اسماعیل ابنی جعفر و ان قصتهما کقصتهما، فأقبل علی ابوالحسن (ع) قبل أن أنطق، فقال: نعم یا أباهاشم، بدا لله فی أبی محمد بعد أبی جعفر مالم یکن یعرف له، کما بدا له فی موسی بعد مضی اسماعیل.و رواه الکلینی فی الکافی، و بمعناه أخبار أخر، و اسنادها معتبره، و هی بظاهرها تنافی الأخبار المستفیضه فی تعداد الأئمه و اسمائهم و اشخاصهم. و العجب من المحدث المجلسی و المحدث المحقق الکاشانی حیث لم یتعرضا فی البحار و الوافی لوجه الجمع بین هذه الاخبار مع کثرتها و اعتبار اسنادها من الطرفین. و غایه ما یمکن أن یقال أن الحکم المثبت فی لوح المحو و الاثبات کان امامه اکبر اولاد الامام الحی ثم ظهر وفاه اکبر الأولاد فی حیاه والده، فانتقل امر الامامه الی الأکبر من بعده کما یشهد به حکایه اسماعیل و موسی بن جعفر (ع) و حکایه أبی جعفر و أبی محمد، حیث ان أبا جعفر کان الأکبر، فلما توفی کان الأکبر أبامحمد، و ان هذا کان مرکوزا فی أذهان اهل ذلک الزمان، کما یظهر من الأخبار، و بدا لهم خلافه، فقیل تجوزا: «بدا لله فی هذا الأمر» و الله تعالی و اولیاؤه اعلم باسراره. و فی هذا المقام حدیث غریب و بیان عجیب، روی العیاشی عن الصادق (ع) قال: «ما من مولود یولد الا و ابلیس من الأبالسه یحضرنه، فان علم الله أنه من شیعتنا حجبه من ذلک الشیطان و الا أثبت الشیطان سبابته فی دبره فکان مأبونا، و ان کانت امرأه أثبته فی فرجها فکانت فاجره، فعند ذلک یبکی الصبی بکاء شدیدا اذا خرج من بطن امه، و الله بعد ذلک یمحوا ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب». (1) .

اختتام کلام و دفع اوهام

اخبار به غایبات از انبیا و اولیا، از حد عدد و احصا بیرون است، بلکه معجزه ی عمده، اطلاع ایشان بر مغیبات بوده و حال آن که آیات مبارکه ی قرآنیه، دلالت واضحه دارد بر این که علم

ص: 183


1- 529. رعد، 39، عیاشی: تفسیر، ج 2، ص 218؛ بحرانی: تفسیر برهان، ج 2، ص 300؛ مجلسی: بحارالأنوار (چاپ قدیم)، ج 2، ص 139.

ص: 184

الغیب مختص به ذات اقدس الهی است، و خبر دادن حضرت امیر به واقعه ی صاحب الزنج (1) و ولایت مروان بن حکم و شهادت سیدالشهداء و امثال آن، از مقطوعات است.و در کتاب «نهج البلاغه» مروی است که چون حضرت امیر خبر داد به اخبار ترک و بعضی از قضایای آینده، کسی عرضه داشت که: مگر شما علم غیب دارید؟ فرمود: این علم غیب نیست، بلکه آموختن علم از صاحب علم است.و در کافی احادیثی وارد شده که ائمه ی طاهرین غیب نمی دانند و هر زمان که بخواهند بدانند، می دانند. پس مراد به آیات مبارکه ی «لا یعلم الغیب الا هو (2) » این باشد که بدون تعلیم الهی، کسی علم غیب ندارد، یا علم غیب مطلق مختص به ذات اقدس است؛ و منافاتی نیست که به تعلیم الهی عالم شوند، بلکه گاهی اتفاق افتد که رؤسای ضلالت به استمداد بعض شیاطین، آگاه بر بعضی مغیبات شوند و از آثار ریاضیات باطله باشد. و عجب است از علامه ی زمخشری که در تفسیر «لله غیب السموات و الارض» (3) گوید: «آیه دلالت دارد بر بطلان قول روافض (4) که گویند ائمه ی اثناعشر علم غیب دارند.» (5) و فضیحت این کلام به حدی است که حاجت به جواب ندارد.

ص: 185


1- 530. در سال 255، در بصره قیام کرد و کشتار و آتش سوزی و فساد بزرگی به راه انداخت و در سال 270 کشته شد (رجوع کنید به: الکنی و الألقاب نوشته ی مرحوم حاج شیخ عباس قمی (ره)، ج 2، ص 403، چاپ مکتبه الصدر، تهران).
2- 531. اصل آیه چنین است: «و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو» (سوره ی انعام، آیه ی 59) یعنی کلیدهای غیب نزد خداست و جز او کسی از آن کلیدها آگاه نیست.
3- 532. هود، 123 (غیب آسمان و زمین از آن خداست).
4- 533. شیعیان.
5- 534. چنین سخنی در ذیل آیه پیدا نشد (مراجعه کنید به تفسیر کشاف، ج 3،ص 458 چاپ حلبی مصر - ولی در ذیل آیه ی 26 سوره ی جن، درج 4، ص 279 کلامی دارد که شاید بتوان آن را با این معنا تطبیق کرد).

الحدیث 20

اشاره

و بالسند المتصل الی الشیخ الأجل شیخ الطائفه محمد بن الحسن الطوسی - عطر الله مرقده - و الشیخ الجلیل الثقه العیاشی بطریق صحیح اعلائی، و الشیخ النعمانی عن ابی حمزه الثمالی، قال:قلت لأبی جعفر (ع): ان علیا (ع) کان یقول: الی السبعین بلاء، و کان یقول: بعد البلاء رخاء، و قد مضیت السبعون و لم نر رخاء. فقال أبوجعفر (ع):یا ثابت، ان الله تعالی کان وقت هذا الأمر فی السبعین، فلما قتل الحسین (ع) اشتد غضب الله علی اهل الارض، فأخره الی اربعین و مائه سنه، فحدثناکم فأذعتم الحدیث و کشفتم قناع السر، فأخره الله و لم یجعل له بعد ذلک وقتا عندنا «و یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب». (1) قال أبوحمزه: و قلت ذلک لأبی عبدالله (ع) فقال: قد کان ذلک. (2) .

ترجمه

ابوحمزه ی ثمالی گوید: گفتم مر ابوجعفر را که علی (ع) می گفته که: تا هفتاد سال گرفتاری است، و می گفته: پس از گرفتاری آسایش است. و گذشت هفتاد سال و ندیدیم آسایشی. پس گفت ابوجعفر (ع): ای ثابت! به درستی که خدا هنگام کرده بود این کار را در هفتاد سال، و چون کشته شد حسین، سخت شد خشم خدا بر کسان زمین، و پس انداخت کار را تا صد و چهل سال؛ و چون ما سخن سرودیم برای شما و فاش کردید سخن را و پرده برداشتید از کار نهانی خدا، به پس انداخت او را و نگردانید برای او هنگامی نزد ما. برمی دارد خدا آنچه که

ص: 186


1- 535. رعد، 39.
2- 536. نعمانی: غیبت، ص 157؛ کافی، ج 1، ص 368؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 52، ص 105؛ عیاشی: تفسیر، ج 2، ص 218؛ بحرانی: تفسیر برهان، ج 2، ص 300.

خواهد و می گذارد، نزد اوست ام الکتاب.

بیان

عالم ربانی محدث خبیر کاشانی در کتاب وافی بعد از نقل خبر کافی گفته: مراد هفتاد از هجرت نبویه یا هفتاد از غیبت مهدویه است، تأخیر از باب بدا و محو و اثبات است. و مؤید است احتمال مبداء هجری را این که طلب کردن حضرت حسین حق خود را در حوالی سبعین بود، و اوایل ظهور امر حضرت رضا (ع) در بعد از صد و چهل هجری شد به قلیل زمانی، و زیاده بر این معترض شرح حدیث نشده. و احتمال مذکور به غایت عجیب است، زیرا که خروج سیدالشهداء (ع) در سنه ی شصت هجری بود که تا هفتاد ده سال پیش است، و خروج حضرت رضا (ع) در سنه ی دویست هجری بوده، چنانچه علامه ی مجلسی تنبیه نموده. و اعجب از احتمال فیض، احتمال مجلسی است که مراد از مبداء بعثت باشد تا هفتاد سال از بعثت بلا و گرفتاری است، بعد از آن رخاء و وسعت خواهد شد؛ و بنابراین مطابق شود با پنجاه و هفت هجری.و نیز گوید که ابتدای عزیمت خروج حضرت سیدالشهداء (ع) دو سال قبل از وفات معاویه بود، و به رجای این که بلا رو به انقضاست، حضرت شروع به اظهار حق خود کرد. و زیاده بر این متعرض شرح حدیث نشده که امیرالمؤمنین (ع) که این خبر را در زمان وفات خود می دهد، آیا خیر از استیلای بنی امیه و هشتاد و سه سال که هزار ماه سلطنت ایشان است، ندارد؟و محدث جلیل، ملا خلیل قزوینی در شرح کافی گوید که: مراد به این حدیث، قضیه ی شرطیه است به طور استعاره ی تمثیلیه، یعنی اگر شهادت حسین (ع) نبود، زمان بلا زیاده بر هفتاد نمی شد و اگر فاش کردن اسرا نبود، از صد و چهل سال زیاده نمی شد و این گونه احتمالات به غایت موهون و بی وجه است. و عجب تر از همه آن که علامه ی مجلسی در جزء دوم «بحارالأنوار» گوید که اخبار به «سبعین» از جهت تسلیت دادن شیعیان است که مبادا از طول زمان ابتلا مرتد شوند. و ترک ذکر این گونه احتمالات در کلام ائمه ی هدایت، بهتر است. در هر حال این خبر شریف در نهایت اعتبار و علو اسناد و مکرر در کتب معتمده و اصول امامیه [آمده] و بیان مرادی از او نشده، بلکه از کلمات علما زیاده بر تحیر چیز حاصل نشود، چنانچه از نقل کلمات ایشان دانستی. و در این مقام اشکالی است، زیرا که مطابق آیات

ص: 187

مبارکه و احادیث معتبره در تفسیر سوره ی «انا انرلناه فی لیله القدر» معین بوده که بنی امیه را هزار ماه که هشتاد و سه سال و کسری می شود خلافت و سلطنت مقدر است، و خلافت آنها منتهی شد به سنه ی 132 هجری که ابومسلم خراسانی دولت ایشان را زایل نمود و خلافت به آل عباس منتقل شد. پس چگونه امیرالمؤمنین (ع) در حال وفات خود می فرماید که تا هفتاد سال دیگر بلا است و بعد از آن رخاء شود و وفات حضرت در سنه ی چهل هجری بود؟ و ظاهر کلام حضرت امیر اقتضا دارد که دولت بنی امیه در هفتاد سال بعد از وفات آن حضرت منقرض شود که مطابق شود با 110 هجری و حال آن که منتهی شد به 132.سؤال دیگر آن که: چگونه این کلام [را] فرمود با آن که هزار ماه سلطنت بنی امیه را می دانست و از محتومات بود؟و آنچه در رفع اشکال از این خبر که از غوامض اخبار و خفیات اسرار است استفاده شود، این است که مراد حضرت امیر در این کلام همان اخبار به دولت و سلطنت بنی امیه است، و فرموده بعد از زوال ملک از ایشان فرج و رخاء شود. و سر این که فرموده: هفتاد سال دیگر بلاست، نظر به این معنی است که بنی امیه را 83 سال تقدیر سلطنت بوده، و عثمان دوازده سال و هشت ماه خلافت کرده بود. این مقدار که از هزار ماه سلطنت بنی امیه خارج شود هفتاد سال دیگر باقی ماند که حضرت اشاره به آن فرموده که هفتاد سال از بلا باقی است، یعنی از مدت خلافت آنها این قدر باقی است. و وفات حضرت امیر (ع) در سنه ی چهل هجری واقع شده در ماه رمضان، و در همان سال معاویه مسلط بر ملک شد. و مقتضای تقدیر اولیه این بود که خلافت و استیلای بنی امیه از صد و ده هجری تجاوز نکند، و به همین سبب ابوحمزه ی ثمالی از امام باقر و صادق (ع) سؤال کرده که هفتاد سال گذشت و ابتلا تمام نشد. جواب به وقوع بدا فرموده اند که:شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) به تأخیر انداخت و سبب بداء در تقدیر شد، و تقدیر ثانی در لوح محو و اثبات صد و چهل سال بود، و به واسطه ی فاش نمودن اسرار اهل بیت، دیگر وقتی برای فرج و رخاء معین نشد. و این معنی به غایت لطیف و ظاهر از حدیث است و حاجت به تکلفات و تمحلات که در کلام محدث کاشانی و دیگران ذکر شده ندارد. و نیز منافات ندارد با کلام اهل تاریخ که خلافت عثمان و مدت او را در هزار ماه بنی امیه محسوب نکرده اند و مبدء هزار ماه که هشتاد و سه سال و کسری است از اول خلافت معاویه گرفته اند که سنه ی چهل هجری باشد و منتهی شد سلطنت ایشان به مروان حمار که آخر خلفای امویه است و زوال ملک از او در سنه ی صد و سی و دو شد به دست ابی مسلم خراسانی،

ص: 188

و این مقدار، نود و دو سال شود، و چون هشت سال و هشت ماه خلافت عبدالله بن زبیر از نود و دو کسر شود، هشتاد و دو سال و چهار ماه باقی ماند که هزار باشد. بلکه سلطان المورخین مسعودی در کتاب «مروج الذهب» حساب تحقیقی نموده و هزار ماه را تطبیق بر زمان خلافت بنی امیه کرده به طوری که یک روز کم و زیاد نیست، ولی از ایام خلافت عثمان ذکری نکرده، بلکه مبدء را از خلافت معاویه قرار داده، چنانچه از مقدمه ی صحیفه ی سجادیه نیز این معنی ظاهر است. و وجه عدم منافات آن است که اخبار جناب امیر (ع) به حسب تقدیر اول بوده و در آن تقدیر بدا واقع شده، و در تقدیر ثانی لوح محو و اثبات هزار ماه از خلافت معاویه مقرر و واقع شده، اگر روایت را بر این معنی حمل ننماییم از معمیات و الغاز خواهد شد و منطبق بر هیچ حساب و تاریخی نشود. و نیافتیم کسی از علمای مذهب را که مفاد صحیحی از این حدیث به دست آورده باشد زیاده بر آنچه نقل شد. و از این حدیث معتبر اموری استفاده شود:اول: آن که افعال بعض عباد موجب تغییر در حوادث و تقدیر شود، و تصویر این معنی در حدیث سابق گذشت.دوم: صدور بعضی افعال از بعضی خلایق، موجب حرمان و گرفتاری عموم ناس شود، و عصیان و طغیان برخی از مردم سبب حرمان از خیرات و برکات شود. و مؤید این معنی است احادیث وارده در باب آثار معاصی و ذنوب و این که فعل زناکاران سبب وبا و طاعون شود و منع زکوه موجب قطع باران، و احکام جور سبب استیلای ستمکاران، و تطبیق این معنی بر قواعد عدلیه و آیه ی مبارکه ی «و لا تزر وازره وزر اخری» به غایت اشکال است.و در احادیث وارد شده که خداوند اهل قریه را به گناه بعضی از گناهکاران عقاب فرماید. و کشتن اهل کوفه حضرت سیدالشهداء را سبب تحریک غضب الهی شد بر عموم شیعیان. و این ارباب آثار اعمال یا رضای همه به عمل مباشرین است، و در اوایل کتاب شرحی در این باب نگاشته شد.سوم: از این حدیث قدر حضرت حسین (ع) هویدا شود که قتل او موجب سختی غضب الهی شد، چنانچه اخبار حمرت آسمان و ظهور آثار سماویه و خسوف و کسوف در غیر موقع و باریدن خون از آسمان دلالت واضحه بر این معنی دارد.چهارم: این حدیث شریف دلالت دارد بر این که هرگاه کسی مطلع بر اسرار اولیا شد، نبایستی فاش نماید و سبب گمراهی عامه شود و موجب ضعف عقیده ی ضعفاء العقول، مانند

ص: 189

اکثر جهله ی صوفیه که اشاعه ی بعض کلمات متشابه بر السنه و افواه عامه نمایند و مردم را در شبهه ی جبر و تفویض و اخبار طینت و فطرت متحیر سازند.پنجم: این حدیث شریف که قطعی الصدور و مضبوط در اکثر اصول (1) است، دلالت صریحه دارد بر این که وقت ظهور دولت حقه ی قائم و مهدی موعود برای کسی معلوم نیست، بلکه از علوم مختصه ی به ذات اقدس الهی است، و احادیث امامیه بر این معنی متواتر است. و در کتاب کافی، این حدیث را در باب نهی از توقیت ذکر کرده، و «کذب الوقاتون» (2) از احادیث مشهوره ی امامیه است. و در حدیث مفضل بن عمر وارد شده که پرسید از جناب صادق (ع): «هل للمأمول المنتظر المهدی من وقت موقت یعلمه الناس؟ فقال: حاش لله ان یوقت ظهوره بوقت یعلمه شیعتنا».یعنی: آیا از برای مهدی وقت معلوم معینی هست که توانند مردم بدانند؟ فرمود: هرگز خداوند وقتی معین نکند که مردم بدانند. «قلت: یا سیدی، و لم ذلک؟ قال: لأنه هو الساعه التی قال الله: «یسئلونک عن الساعه... قل انما علمها عند ربی لا یجلیها لوقتها الا هو» (3) و قال: «و عنده علم الساعه...» (4) و لم یقل انها عند أحد دونه».مفضل گفت: گفتم چگونه ظهور مهدی وقت معلوم ندارد؟ جواب داد که وقت ظهور زمان قیامت که خدا فرموده، غیر ذات اقدس، احدی نداند و علم به آن وقت، خاص به خود اوست، و در قرآن گفته: نزد اوست علم به قیامت، و نگفت نزد غیر او هم هست و می داند. بار دیگر مفضل اصرار در سؤال نمود و عرضه داشت: «أفلا یوقت له وقت؟ فقال: یا مفضل لا أوقت له وقتا، و لا یوقت له وقت، و ان من وقت لمهدینا وقتا فقد شارک الله فی علمه».یعنی: نتوان وقتی برای ظهور مهدی معین کرد؟ فرمود: نه من می توانم وقتی معین کنم و نه دیگری می داند. و هر کس معین نماید برای مهدی ما وقتی ار، شریک برای خدا قرار داده در علم او. و بعد از آن مفضل مأیوس شد که امام صادق (ع) وقتی معین کند، از ابتدای آثار و اطوار ظهور سؤال کرد و گفت:«یا مولای فکیف بدأ ظهور المهدی و الیه التسلیم؟ قال: یا مفضل، یظهر فی شبهه لیستبین فیعلو ذکره و یظهر أمره و ینادی باسمه و کنیته و نسبه، و یکثر ذلک علی افواه المحقین و

ص: 190


1- 537. یعنی کتابهای مادر، در علم حدیث.
2- 538. مجلسی: بحارالانوار، ج 52، ص 104 - 103.
3- 539. اعراف، 187.
4- 540. زخرف، 80.

المبطلین و الموافقین و المخالفین لتلزمهم الحجه بمعرفتهم به، علی أنه قد قصصنا و دللنا علیه و نسبناه و سمیناه و کنیناه و قلنا سمی جده رسول الله و کنیه، فلا یقول الناس ما عرفنا له اسما و لا کنیه و لا نسبا، الی ان قال: یا مفضل، فو الله یرفع عن الملل و الأدیان الاختلاف حتی یکون الدین کله واحدا».پرسید مفضل: چگونه خواهد بود آغاز ظاهر شدن مهدی و چگونه تسلیم او نمایند؟ گفت: هویدا شود در حال اشتباهی، تا طلب ظهور نماید حال مردم را و بلند شود ذکر و نام او، و منادی ندا دهد مردم را به اسم و کنیه و نسبت او، و بسیار شود مذاکره ی او نزد محق و مبطل و موافق و مخالف، تا لازم شود مردم را حجت به شناختن او، با آن که ما گفته ایم نسب و اسم و کنیه ی او را، و گفته ایم همنام جدش پیغمبر است، یعنی محمد نام دارد و هم کنیه ی اوست، یعنی ابوالقاسم خوانده شود، تا نتوانند مردم که بگویند ما نشناختیم مهدی را. پس از آن فرمود امام صادق (ع): به خدا قسم برطرف کند اختلاف اهل ملل و ادیان را، و مردم بر یک دین که دین اسلام است متفق شوند.مؤلف الأربعین الحسینیه گوید که حدیث مفضل از کتاب «هدایه» حسین بن حمدان است، و مفضل بن عمر نزد علمای رجال امامیه ضعیف و مجروح و بی اعتبار است، و همچنین حسین بن حمدان و کتاب «هدایه» او به غایب بی اعتبار است. و لیکن خصوص این حدیث چون مضامین آن موافق سایر احادیث معتبره ی امامیه است، علما و مشایخ حدیث اعتنا نموده اند و در مجامیع حدیث، مانند «منتخب البصائر» و «بحار» و رساله ی رجعت و غیرها ضبط و نقل شده. و از غرایب امور این که رئیس ملاحده ی عصر ما که خود را «بهائیه» و «اهل بیان» نامیده اند، در کتاب «ایقان» مطبوعه در معموره ی بمبئی، به این حدیث تمسک نموده برای حقیت سید علی محمد شیرازی و این که او مهدی موعود و قائم آل محمد است و در سنه ی هزار و دویست و شصت و شش ظهور نموده. بهتر آن که عبارت او را عینا نقل کنیم و بعد از آن در تدلیس و تلبیس آن سخن گوییم. البته به هر عاقل بصیری که این کتاب را دیده، پوشیده نیست که مزخرفات و خرافاتی از کتب فارسیه ی صوفیه تلفیق کرده و عمده ی حجت او آیاتی است که درباره ی مکذبین از امم سابقه و منکرین رسالت انبیای گذشته در قرآن مجید نازل شده، با آن که از اول کتاب نظم و ترتیب و مدعا و حجت و برهان و غرض، ممتاز و معلوم نیست، و بیان نکرده که مذمت و توبیخ کنار از گذشتگان چه دلالت بر صدق سید محمدعلی دارد؟ حقیقت جای شعر معروف است:

ص: 191

چه خوش گفته است سعدی در زلیخا که از بوی دلاویز تو مستم و ظاهرا در زمان تألیف «ایقان» احتمال نداده که دوره ی ریاست بابیه به شخص او می رسد و یا آن که این کتاب به نظر افاضل اهل علم و اطلاع خواهد رسید و بر کذب و افترا و جهالت مؤلف او یقین می کنند و حجت قاطعه خواهد شد بر بطلان دعاوی عالیه ی بهاء فیما بعد. در صفحه ی 55 از «ایقان» مطبوعه به این عبارت گوید:«احادیث واضحه که اصرح از بیان و تبیان است، از همه غافل و معرض شده اند و چند حدیث که به اداراک خود، مطابق نیافته اند و معنی آن را ادراک ننموده اند، متسمک به آنها شده و از سلسان (1) خمر ذوالجلال و زلال بی زوال جمال لا یزال محروم و مأیوس مانده اند، و ملاحظه فرمایید که در اخبار، سنه ی ظهور آن هویت نور را هم ذکر فرموده اند، مع ذلک شاعر نشده اند و در نفسی از هوای نفس منقطع نگشته اند.فی حدیث المفضل سئل عن الصادق (ع) فکیف یا مولای فی ظهوره فقال: «فی سنه الستین یظهر امره و یعلو ذکره».باری تحیر است از این عباد که چگونه به این اشارات واضحه ی لائحه از حق احتراز نموده اند».تمام شد عبارت او.شایسته باشد عقلای روزگار دیده ی بصیرت و اعتبار باز نمایند و اندازه ی بضاعت و علم و اطلاع حضرت ابهی را آزمایش کنند که شخصی که در مقابل علم هدایت خاتم الأنبیاء لوای ضلالت افراشته و تمامی علمای این مذهب را دارای هوای نفس انگاشته و در مقام استدلال به حدیث برآمده، به حدی بی بهره از علم و دانایی باشد که نتواند یک حدیث را صحیح نقل کند و تحریف در لفظ خبر نماید و این اندازه جلافت و رعد و برق کند، و این یک خبر را صریح و واضح شمارد و احادیث متواتره که هزار و سیصد سال در مرئی و منظر علمای اسلام در کتب معتمده موجود است تعبیر به چند حدیث نماید و در این چند کلمه حدیث مفضل که در چندین کتاب قدیمی موجود است ص 235 - س 14، چندین تحریف و تصرف نماید و ملتفت نشود که این خبر در کتاب «منتخب البصائر» و «هدایه» و «بحار» و «عوالم» و کتب شیخ احمد احسائی که معتمد این طایفه هست مذکور است، «فکیف یا مولای فی ظهوره» ندارد و لفظ «شبهه» را به «سنه» تبدیل کند و «ستین» را به جای «لیستبین» بگذارد و

ص: 192


1- 541. آب شیرین (منتهی الارب).

نفهمد که بعد از تأکیدات حضرت صادق (ع) که دانستن وقت ظهور مهدی مختص به ذات اقدس الهی است، و اگر کسی مدعی شود که من می دانم، شریک در علم خدا قرار داده، چگونه بعد از این بیان تعیین وقت ظهور کند و صریحا گوید در سنه ی شصت ظاهر شود. فرض کردیم که حضرت صادق (ع) تناقص به این صراحت فرموده باشد، پس از آن بیانات که اسم او «محمد» است و کنیه ی او ابوالقاسم است و نسب او معلوم است، همه ی ملتها در زمان ظهور او ملت واحده شود، اختلافات از میان مردم برداشته شود، چگونه احتمال رود که مراد سید علی محمد شیرازی باشد؟ و کجا اختلافات برطرف شد در زمان ما؟زیاده بر هزار حدیث صریح صحیح دلالت دارد که قائم پسر بلا واسطه ی امام حسن عسکری (ع) است، و از برای او دو غیبت است یکی صغری و دیگری کبری.از برای سید شیرازی کجا غیبت واقع شد؟و از همه ی تناقضات اغماض کنیم و گوییم لفظ «ستین» است؛ کدام ستین مراد است؟ شاید مراد دو هزار و شصت باشد یا هزار و پانصد و شصت باشد. این لفظ مجمل مبهم چگونه دلالت بر هزار و دویست و شصت دارد؟ علاوه بر اینها هواخواهان او مانند میرزا ابوالفضل و سایر مروجین او مدعی ظهور او در شصت و شش بعد از هزار و دویست شده اند. و در صفحه ی صد و پنجاه، باز به این عبارت گویا در ایقان که: «دیگر ملاحظه فرمایید چگونه جمیع این امور وارده و افعال نازله در احادیث قبل ذکر شده، چنانچه در روضه ی کافی در بیان «زوراء» می فرماید: و فی روضه الکافی عن معاویه بن وهب عن ابی عبدالله (ع) أتعرف الزوراء؟ قلت: جعلت فداک یقولون انها بغداد. قال: لا، ثم قال: دخلت الری؟ قلت: نعم. قال أتیت سوق الدواب؟ قلت: نعم. قال: رأیت الجبل الأسود عن یمین الطریق؟ تلک الزوراء. یقتل فیها ثمانون رجلا من ولد فلان کلهم یصلح الخلافه. قلت من یقتلهم؟ قال: یقتلهم اولاد العجم (1) این است حکم و امر آن حضرت که از قبل بیان فرموده اند. و حال ملاحظه فرمایید که «زوراء» موافق این روایت، ارض ری است و این اصحاب را در آن مکان به بدترین عذاب به قتل رسانیدند و جمیع این وجوهات قدسی را عجم شهید نمودند، چنانچه در حدیث مذکور است و شنیده اند و بر همه ی عالم واضح و مبرهن است. حال چرا این خراطین ارض در این احادیث که جمیع آن به مثل شمس در وسط سماء ظاهر شده، تفکر نمی نمایند و اقبال به حق نمی جویند و به بعض احادیث که معنی آن را ادراک ننموده اند، از ظهور حق و جمال الله

ص: 193


1- 542. شاهرودی: مستدرک سفینه البحار، ج 4، ص 344.

اعراض جسته اند و به سقر مقر گزیده اند؟ نیست این امور مگر از اعراض فقهای عصر و علمای عهد». تمام شد عبارت «ایقان». و بهتر آن که اول، حدیث را نقل کنیم تا تدلیس حضرت ابهی واضح شود:در صفحه ی دویست از «روضه» مطبوعه ی طهران است:عن معاویه بن وهب، قال: تمثل ابو عبدالله ببیت شعر لابن أبی عقب:و ینحر بالزوراء منهم لدی الضحی ثمانون ألفا مثل ما ینحر البدن تا آخر آنچه در «ایقان» نقل کرده، جز این که لفظ حدیث این است: «یقتل فیها ثمانون ألفا» و حاصل معنای حدیث این است که حضرت صادق (ع) شعری در مقام تمثل خواند که شاعر گفته در «زوراء» هشتاد هزار نفر در هنگام بلند شدن آفتاب کشته شود، مانند شتر قربانی. پس از خواندن شعر از راوی حدیث که معاویه بن وهب بود، سؤال کرد که «زوراء» کجاست؟ عرض نمود: گویند بغداد است. گفت: نه چنین است. به شهر ری رفته ای؟ گفت: بلی. فرمود: بازار چارپایان دیده ای؟ گفت: بلی. فرمود: آن کوه سیاه از دست راست راه زوراء نام دارد. کشته می شود در آن کوه هشتاد هزار نفر از اولاد فلان یعنی هشتاد هزار کس از یک عشیره که نسل یک شخص معینی هستند و هر یک از آنها صلاحیت برای خلافت دارند. گفتم: کیست کشنده ی ایشان؟ فرمود: «اولاد عجم». این معنای حدیث. الحال شایسته باشد عقلای عصر در محفلی مجتمع شوند و کتاب «ایقان» را باز کنند و هواخواهان جمال ابهی نیز حاضر باشند و از ایشان سؤال شود که این حدیث به چه دلالتی، دلالت بر حقیت مذهب بابیه دارد؟ یا ذکر ظهور قائم در کجای این حدیث مذکور است؟ و هشتاد هزار نفر از بابیه در چه زمان در ری کشته شد؟ و در چه زمان بهائیه و بابیه، هشتاد هزار نفر از یک عشیره بوده اند و هر یک قابلیت خلافت داشته باشند؟چه قدر شخص، بی ادراک و بی بهره از علم باشد که ادراک نکند این حدیث ربطی به مسائل قیام قائم ندارد و صریح است که عدد مقتولین، هشتاد هزار است نه هشتاد، و تمثل به شعر مذکور که صادق آل محمد (ع) نموده، گواه صدق این معنی است، و لفظ حدیث را به اغلاطی نقل کرده، چنانچه هویداست. و شراح کتاب کافی احتمال داده اند که این حدیث را به اغلاطی نقل کرده، چنانچه هویدا است. و شراح کتاب کافی احتمال داده اند که این حدیث شریف اشاره به فتنه ی چنگیز باشد، یا فتنه ی واقعه ی در شهر ری در زمان مأمون عباسی مراد باشد. و چه قدر قبیح است که شخصی [که] این اندازه نادان است، دعاوی جزاف نماید و زبان طعن به علمای اعلام و فقهای اسلام بگشاید. و چه قدر مناسب است قول شاعر:

ص: 194

قد خم اشک تو جاری است دمادم یحیی تو به این حال اگر عشق نبازی چه شودزیاده بر این، تعرض اباطیل بهائیه ننماییم که موجب تضییع وقت است.

ص: 195

الحدیث 21

اشاره

و بسندی المتصل الی الکلینی و الصدوق فی الکافی و الفقیه و الأمالی و العلل و اللفظ له: عن الصادق (ع) قال: لما ضرب الحسین بن علی (ع) بالسیف ثم ابتدر لیقطع رأسه، نادی مناد من قبل رب العزه - تبارک و تعالی - من بطنان العرش، فقال: «الا ایتها الأمه المتحیره الظالمه بعد نبیها، لا وفقکم الله لأضحی و لا فطر، ثم قال أبو عبدالله (ع): لا جرم و الله ما وفقوا و لا یوفقون ابدا حتی یقوم ثائر الحسین (ع) (1) .

ترجمه

فرمود امام صادق (ع) که چون زدند حسین پسر علی را به شمشیر، پس شتافته شد تا بریده شود سر او، فریاد زد فریاد کننده [ای] از سوی پروردگار از درون بارگاه و گفت: ای گروه سرگردان ستمکار! پس از پیغمبر خود دست به کار نکند خدا شما را برای روز جشن اضحی و نه روز جشن فطر. پس گفت امام صادق (ع): ناچار به خدا سوگند دست به کار نشدند و نخواهند شد هرگز تا به پا خیزد خونخواه حسین (ع).

بیان

علمای اعلام در فهم مراد از این حدیث شریف نیز اختلاف کرده اند، و ظاهرا مراد این باشد که از آثار شهادت حضرت حسین این شد که خلفای جور بر مردم مسلط شدند و دولت از اهل حق و ائمه ی هدی گردید و دیگر تا زمان قیام قائم [عج] مردم اسلام موفق نشوند که در عید اضحی و عید فطر با امام به حق نماز عیدین گزارند و موفق هم نشدند، زیرا که بعد از

ص: 196


1- 543. صدوق: امالی، ص 142؛ صدوق: من لایحضره الفقیه، ج 175 ، 2؛ صدوق: علل الشرائع، ج 2، ص 389، چاپ مکتبه الصدوق - تهران؛ کلینی: اصول کافی، ج 4، ص 170، دارالشعب - دارالتعارف، لبنان؛ مجلسی: بحارالأنوار، ج 45، ص 127.

وقعه ی کربلا هیچ اتفاق نیفتاد که یکی از ائمه ی اثنا عشر امامت نماز عیدین برای مسلمین نموده باشند، و در حقیقت این حدیث، معجزه ی ثابته ای است که جناب صادق (ع) اخبار نموده که مردم بعد از شهادت موفق نشوند که با امام معصومی نماز عید به جا آورند، و همین طور تا آخر زمان ائمه ی اثناعشر واقع شد.قال المجلسی فی بیان الحدیث: «عدم توفقهم للفطر و الأضحی اما لاشتباه الهلال فی کثیر من الأزمان من هذین الشهرین کما فهمه الأکثر، او لأنهم لعدم ظهور ائمه الحق و عدم استیلائهم لا یوفقون للصلوتین، اما کامله او مطلقا، بناء علی اشتراط الامام، او یخص الحکم بالعامه کما هو الظاهر، و الاخیر عندی أظهر، و الله یعلم».و لا یخفی ما فیه. و قال المحدث الخبیر الکاشانی فی «الوافی» (1) : و لعل المراد بعدم التوفیق لهما، عدم الفوز بجوائزهما و فوائد هما و ما فیهما من الخیرات و البرکات فی الدنیا و الاخره. و ربما یخطر ببعض الأذهان ان المراد به اشتباه الهلال علیهم، او المراد عدم توفیقهم للاتیان بالصلاه علی وجهها بآدابها و سننها و شرائطها، کما کانت علی عهد رسول الله (ص)، و قد تهیأ لهما ابوالحسن الرضا (ع) فی زمن المأمون فحالوا بینه و بین اتمامها. و فی کل من المعنیین قصور، اما الأول فلعدم مساعده المشاهده، فان الاشتباه لیس بدائم، مع أنه لا یضر، لاستبانه حکمه و عدم منافاته لاکثر الصوم، و عدم اختصاصه بالمدعو علیهم، اما الثانی فلعدم، مساعده الخبر الأخیر، فان الصلوه غیر الصوم و الفطر، و کیف کان فالدعوه مختصه بالمتحیرین الضالین من المخالفین».و اشار بقوله: «الخبر الأخیر» الی ما ورد فی آخر: «لا وفقکم الله لصوم و لا فطر».و روی فی «الکافی» عن أبی جعفر الجواد (ع)، حیث سأله الراوی عن الصوم: جعلت فداک، ما تقول فی الصوم؟ فانه روی أنهم لا یوفقون لصوم، فقال: اما انه قد اجیبت دعوه الملک فیهم، قلت: فکیف ذلک جعلت فداک؟ قال: ان الناس لما قتلوا الحسین (ع)، امر الله ملکا ینادی ایتها الأمه الظالمه القاتله لعتره نبیها، لا وفقکم الله لصوم و لا فطر. و هو - ره - لم یذکر شیئا غیر التحیر فی معنی الخبرین.و قال الفاضل القزوینی فی «تظلم الزهراء»: الأقرب أن عدم التوفیق للصوم أنهم یفطرون قبل الغروب و ذهاب الحمره عن قمه الرأس، علی ما شاهدنا من أنهم قائلون باستحباب تقدیم الافطار علی الصلوه، و الشایع بینهم تعجیل الصلوه قبل الغروب فکیف بالافطار؟! و هذا

ص: 197


1- 544. فیض کاشانی: وافی، ج 3، ص 199، چاپ محمدمهدی تاجر کتابفروش.

هو عین عدم التوفیق لفطر علی ما فی بعض الروایات. و عدم التوفیق للأضحی عدم توفیقهم للحج، لترکهم حج التمتع و طواف النساء، و ذلک واضح.و هو ساقط عن الاعتبار، و ما نسبه الیهم لا مأخذ له، و لم ینکروا حج المتمتع و لا طواف النساء او العدول الی التمتع من حج القرآن، و علی کل حال فلا ربط له بالأضحی.و الذی یظهر ان المراد بدعاء الملک حرمان الناس عن برکات الصلوه مع الامام الحق فی العیدین، و ان هذا الحرمان شمل جمیع الأمه بسبب قتل الحسین (ع) کما أن قتله صار سببا لطول ابتلاء الشیعه الی أن یقول القائم، و الیه اشار الصادق (ع) بقوله: «لا جرم ما وفقوا و لا یوفقون» و لذا لم یتفق للأمه بعد قتل الحسین (ع) صلوه عید للناس مع الائمه الطاهرین من ولده علی مرور الأزمان، حتی ان المأمون فی ایامه استدعی عن مولینا الرضا (ع) أن یخرج الی صلوه عید الفطر، فلما تهیأ و خرج، أعاده من اثناء الطریق و لم یوفق الناس للصلوه معه. نعم قد ورد فی «التهذیب» روایه عن محمد بن قیس عن الباقر (ع): «أنه کان اذا صلی بالناس صلوه فطر او اضحی خفض من صوته...» (1) و ظاهره ینافی ما ذکرنا، و هو مخالف للسیره المعهوده المعلومه الأمویه، الا أن یکون المراد صلوته بخواص اصحابه سرا. و یؤکد ما ذکرنا ما رواه المشایخ الثلثه عن عبدالله بن دینار عن أبی جعفر (ع) قال: قال یا عبدالله! ما من عید للمسلمین عید أضحی و لا فطر الا و هو یجدد لآل محمد فیه حزن. قلت: و لم ذاک؟ لأنهم یرون حقهم فی ید غیرهم (2) .و اما روایه «لا یوفقون لصوم» فظنی انه تحریف أضحی، و ان کان ما رویناه عن «الکافی» یبعده، و لکن یقربه ما رواه فی العلل عنه (ع) و فی آخره و فی روایه اخری: «لفطر و لا أضحی»، و الله تعالی و حججه اعلم.و روی السید رضی الدین بن طاووس - رضی الله عنه - فی «الاقبال» باسناده عن جابر بن عبدالله الانصاری، قال: «کنت بالمدینه و قد ولاها مروان بن الحکم من قبل یزید بن معاویه و کان شهر رمضان، فلما کان فی آخر لیله منه امر منادیه أن ینادی بالناس فی الخروج الی البقیع لصلوه العید، فغدوت من منزلی أرید الی سیدی علی بن الحسین (ع)، فما مررت بسکه من سکک المدینه الا رأیت أهلها خارجین الی البقیع، و یقولون: أین ترید یا جابر؟ فأقول: الی مسجد الرسول الله (ص)، حتی أتیت المسجد فدخلته، فما وجدت فیه الا سیدی علی بن

ص: 198


1- 545. بروجردی، حاج آقا حسین: جامع احادیث الشیعه، ج 6، ص 268، به نقل از تهذیب، ج 335.
2- 546. صدوق: من لا یحضره الفقیه، ص 1، ص 324، چاپ دارالکتب الاسلامیه، تهران.

الحسین قائم یصلی صلوه الفجر، فلما فرغ سجد سجده الشکر...» (1) الخبر.و دخل سوید بن غفله علی امیرالمؤمنین (ع) یوم عید فاذا عنده فاتور علیه خبز السمرآء و صحفه فیها خطیفه و ملبنه، فقلت: یا امیرالمؤمنین یوم عید و خطیفه؟ فقال: انما هذا عید من غفرله. و الفاتور: الخوان، و الخطیفه: لبن یطبخ بدقیق. (2) .و فی «روضه الواعظین» عن امیرالمؤمنین (ع): «کل یوم لا یعصی الله فیه فهو یوم عید». (3) .

ص: 199


1- 547. علی بن طاوس: اقبال الاعمال، ص 215، چاپ دارالکتب الاسلامیه، تهران.
2- 548. مجلسی: بحارالأنوار، ج 40، ص 326؛ ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 306 - 305.
3- 549. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 73؛ نهج البلاغه، حکمت 428.

الحدیث 22

اشاره

و بالسند المتصل الی مشایخ الاجازه عن الشیخ الجلیل ابی عبدالله المفید النیشابوری فی امالیه انه قال: قال الرضا (ع): عری الحسن و الحسین (ع) و قد أدرکهما العید، فقالا لأمهما فاطمه: یا اماه، قد تزین صبیان المدینه الا نحن، فما بالک لا تزینینا بشیی ء من الثیاب؟ فها نحن عرایا کما ترین. فقالت لهما: یا قرتی العینین، ان ثیابکما عند الخیاط، فاذا خاطها و أتانی بها زینتکما بها یوم العید، ترید بذلک تطییب خاطرهما. قال: فلما کانت لیله العید أعاد القول علی امهما و قالا: یا اماه، اللیله لیله العید! فبکت فاطمه رحمه لهما و قال لهما: یا قرتی العینین، طیبا نفسا، اذا تأتی الخیاط بها زینتکما ان شاء الله. قال فلما مضی و هن من اللیل و کانت لیله العید، اذ قرع الباب قارع، فقالت فاطمه: من هذا؟ فنادی یا بنت رسول الله، افتحی الباب، انا الخیاط، قد جئت بثیاب الحسن و الحسین. قالت فاطمه: ففتحت الباب فاذا هو رجل لم أر أهیب منه شیمه و أطیب منه رائحه، فناولنی مندیلا مشدودا ثم انصرف لشأنه، فدخلت فاطمه و فتحت المندیل فاذا فیه قمیصان و دراعتان و سروالان و راداءان و عمامتان و خفان، فسرت فاطمه بذلک سرورا عظیما، فلما استیقظ الحسنان البستهما و زینتهما بأحسن زینه، فدخل النبی - صلی الله علیه و آله - الیهما یوم العید و هما مزینان فقبلهما و هنأ هما بالعید و حملهما علی کتفیه و مشی بها الی امهما، ثم قال: یا فاطمه، رأیت الخیاط الذی اعطاک الثیاب، هل تعرفینه؟ قالت: لا و الله لست أعرفه و لست أعلم أن لی ثیابا عند الخیاط، فالله و رسوله أعلم بذلک، فقال: یا فاطمه، لیس هو بخیاط، انما هو رضوان خازن الجنان، و الثیاب من حلل الجنه، أخبرنی بذلک جبرئیل عن رب العالمین. (1) .

ص: 200


1- 550. مجلسی: بحارالأنوار، ج 43، ص 75.

ترجمه

امام هشتم فرموده که برهنه بودند حسن و حسین و در رسیده بود ایشان را روز جشن. پس گفتند به مادر خود فاطمه: ای مادر! آرایش کرده کودکان مدینه مگر ما. پس چرا تو آرایشی نکنی ما را به چیزی از جامه های ما؟ ما برهنه ایم چنانچه می بینی. و پاسخ داد آنها را و گفت: ای دو روشنی دیدگان من! جامه های شما نزد دوزنده است. هرگاه دوخت و آورد آرایش کنم شما را در روز جشن. می خواست به این سخن خوشدل کند آن دو پسر را. پس چون شب جشن شد، دوباره گفتند گفتار را بر مادر خود، و گفتند: امشب، شب جشن است! پس گریست فاطمه از روی مهربانی بر دو کودک خود و گفت: ای روشنی چشمان! خوشدل باشید؛ هرگاه آورد دوزنده آرایش کنم شما را به خواست خدا. پس چون گذشت پاسی از شب، و بود شب جشن، ناگاه کوبید در خانه را کوبنده [ای]. فاطمه گفت کیست؟ پس آواز کرد مردی: ای دختر پیغمبر خدا بگشا در را، من دوزنده هستم. آورده ام جامه ها را. فاطمه گفت: گشودم در را، ناگاه مردی بود که ندیده بودم بیمناک تر از آفرینش او و خوشبوتر از وی، و به من داد دستار خوان بسته را و برگشت پی کار خود. و در خانه آمد فاطمه و گشود دستار خوان را، ناگاه در او بود دو زیرپیراهنی و دو روپوش پیراهن و دو زیر جامه و دو روپوش و دو دستار سر و دو موزه، و شاد شد فاطمه شادی بزرگی. پس چون بیدار شدند حسن و حسین، پوشانید جامه ها را به ایشان و آراست آنها را نیکوتر آرایشی. پس درآمد در خانه ی آنها پیغمبر روز جشن و آن دو پسر آراسته بودند، و بوسید ایشان را و درود جشن گفت مر آنها را و برداشتشان به شانه ی خود و بردشان سوی مادرشان و گفت: ای فاطمه! دیدی دوزنده را که به تو داد جامه ها را؟ آیا می شناسی او را؟ گفت: به خدا سوگند نشناسم او را، و نمی دانستم نزد دوزنده جامه ای داشته باشم. خدا و پیغمبرش داناترند به این کار. پیغمبر گفت: دوزنده نبود بلکه «رضوان» کلیددار بهشت بود و جامه از جامه های بهشتی بود. آگاهی داد مرا جبرئیل از نزد پروردگار جهانیان.

بیان

سابقا در باب صدور کرامات و معجزات انبیا و اولیا اشاره شد که نفوس قویه قدرت دارند موجودات عالم مثال و غیب را به معرض عالم شهادت آورند و آنچه در قوه ی خیال ایشان صورت پذیرد، در خارج موجود شود. و چون صدیقه ی کبری (س) تصور لباس و خیاط و ذکر او را برای تسلیه ی خواطر ایشان نمود، خارجیت پیدا کرد. و در خبر دیگر نیز وارد شده که در

ص: 201

ص: 202

روز عیدی سبطین به حضور رسول اکرم آمدند و جامه ی نو خواستند. جبرئیل از جامه های بهشتی دو جامه ی سفید آورد. آن دو نور دیدگان رسول، درخواست جامه ی رنگین نمودند. پیغبمر طشت طلبید و جبرئیل آب ریخت. حسن خواهش لباس سبز کرد و حسین لباس سرخ خواست، و جبرئیل خبر داد پیغمبر را به شهادت آن دو بزرگوار، و اهل کوفه در قبال این اعزاز الهی تمام ملابس سیدالشهداء (ع) را از تن او بیرون کردند. (1) و «سبط» نیز در «تذکره» نقل کرده: «اخذوا جمیع ما کان علیه حتی سرواله». (2) و «ابن شهر آشوب» گفته: سراویل فوقانی را بیرون کردند. و حدیث جمال و بند سراویل از وقایع مستفیضه ی در کتب است.و نعم ما قیل:لئن کان ثوبی فوق قیمته الفلس فلی فیه نفس دون قیمته الانس

ص: 203


1- 551. بحارالأنوار، ج 43، ص 75.
2- 552. سبط ابن الجوزی: تذکره الخواص، ص 228، چاپ مؤسسه أهل البیت، لبنان.

الحدیث 23

اشاره

و بالسند المتصل الی الشیخ الأجل عمادالدین الطبری فی کتاب «بشاره المصطفی» عن الاعمش، عن عطیه العوفی، قال: خرجت مع جابر بن عبدالله الأنصاری زائرین قبر الحسین (ع)، فلما وردنا کربلاء دنا جابر من شاطی ء الفرات فاغتسل ثم اتزر بازار و ارتدی بأخر، ثم فتح صره فیها سعد و نثرها علی بدنه، ثم لم یخط خطوه الا ذکر الله، حتی اذا دنا من القبر قال ألمسنیه، فالمسته فخر علی القبر مغشیا علیه، فرششت علیه شیئا من الماء فأفاق و قال: یا حسین! (ثلاثا)، ثم قال: «حبیب لا یجیب حبیبه؟!» ثم قال: و أنی لک بالجواب و قد شحطت او داجک علی أثباجک، و فرق بین بدنک و رأسک، فأشهد أنک ابن خیر النبیین، و ابن سید المؤمنین، و ابن حلیف التقوی، و سلیل الهدی، و خامس اصحاب الکساء، و ابن سید النقباء، و ابن فاطمه سیده النساء، مالک لا تکون هکذا و قد غذتک کف سید المرسلین، و ربیت فی حجر المتقین، و رضعت من ثدی الایمان، و فطمت بالاسلام، طبت حیا و طبت میتا، غیر أن قلوب المؤمنین غیر طیبه لفراقک، و لا شاکه فی الخیره لک، فعلیک سلام الله و رضوانه، و أشهد انک مضیت علی ما مضی علیه اخوک یحیی بن زکریا، ثم جال ببصره حول القبر و قال: السلام علیکم ایتها الأرواح التی حلت بفناء قبر الحسین و أناخت برحله، أشهد انکم أقمتم الصلوه، و اتیتم الزکوه، و أمرتم بالمعروف، و نهیتم عن المنکر، و جاهدتم الملحدین، و عبدتم الله حتی أتیکم الیقین، و الذی بعث محمدا بالحق لقد شارکناکم فیما دخلتم فیه، فقال عطیه: فقلت: کیف و لم نهبط وادیا، و لم نعل جبلا، و لم نضرب بسیف، و القوم قد فرق بین رؤوسهم و ابدانهم و اولادهم و أرملت الأزواج؟ فقال لی: یا عطیه، سمعت حبیبی رسول الله (ص) یقول: «من أحب قوما حشر معهم، و من أحب عمل قوم شرک فی عملمهم»، و الذی بعث محمدا بالحق نیتی و نیه اصحابی علی ما مضی علیه الحسین و أصحابه، خذونی نحو

ص: 204

ابیات «کوفان»، فلما صرنا فی بعض الطریق، فقال لی: یا عطیه، هل اوصیک؟ و ما أظن أننی بعد هذه السفره ملاقیک، أحب محب آل محمد ما احبهم، و أبغض مبغض آل محمد ما أبغضهم و ان کان صواما قواما، و ارفق بمحب آل محمد، فانه ان تزل [لهم] قدم بکثره ذنوبهم ثبتت لهم أخری بمحبتهم، فان محبهم یعود الی الجنه و مبغضهم یعود الی النار. (1) .

ترجمه

عطیه ی عوفی گفت: بیرون رفتم با جابر پسر عبدالله انصاری که دیدن نماییم گور حسین پسر علی پسر ابوطالب را، پس درآمدیم در کربلا. نزدیک شد جابر از لب فرات و شست و شو نمود، پس لنگ نمود جامه را و بر دوشش انداخت دیگری را، پس بر گشود همیانی را که در او مشک زمین بود و بپاشید بر تن خود، و گام نزد گامی را مگر آن که یاد نمود خدا را، تا هنگامی که نزدیک از گور شد، گفت به من: دست مرا روی گور گذار. پس گذاشتم دست وی را. پس افتاد بر سر گور بیهوش، پس آب بر وی پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: ای حسین! پس گفت: آیا دوست پاسخ ندهد دوست خود را؟ پس گفت: کجا توانی پاسخ گفت؟ در حالی که در خون تپیده رگهای گردن تو بر میانه ی شانه ی تو، و جدایی افکندند میانه ی تو و سر تو. پس گواهی دهم که تو پسر بهترین پیمبرانی، و پسر بزرگ گروندگان، و هم سوگند پرهیزکاری، و زاده ی راهنمایی، و پنجم یاران گلیم، و پسر بزرگ مهتران، و پسر فاطمه بزرگ زنان، و چگونه چنین نباشی و پرورش داده تو را سر پنجه ی بزرگ پیغمبران فرستاده، و پروریده شدی در کنار پرهیزکاران و شیر خوردی از پستان «گرویدن به خدا»، و شیر بریده شدی به اسلام. پاکیزه بودی در زندگی و پاکیزه بودی در مردگی، جز آن که دلهای گروندگان خوش نیست برای جدایی تو، و نادان نیست در نیکویی برای تو. پس بر تو باد درود خدا و خوشنودی او. گواهی دهم که تو گذشتی بر آنچه گذشت بر آن یحیی پسر زکریا. پس گردانید جابر چشم خود را گرد گور و گفت: درود بر شما ای جانهایی که فرود آمدید به گرداگرد گور حسین، و جا گرفتید به جاباش او. گواهی دهم که شما به پا داشتید نماز را و دادید بهره را خدا را، فرمان دادید به نیکی و باز داشتید از بدی، و کوشش کردید از آیین برگشتگان را، و بندگی نمودید خدا را تا رسید شما را مرگ. سوگند به آن که برانگیخت محمد را به راستی که هر آینه انباز بودیم ما شما را در آنچه در آمدید در او. عطیه گفت: گفتم مر جابر را: چگونه انباز ایشانیم و فرود نیامدیم ما

ص: 205


1- 553. مجلسی: بحارالأنوار، ج 65، ص 130؛ طبری: بشاره المصطفی، ص 82.

رودی را و بالا نرفتیم کوهی را و نزدیم به شمشیر، و این گروه جدایی افتاد میانه ی سرها و تنهای ایشان و بچه های ایشان و بی شوهر شدند زنهای ایشان؟! پس گفت: ای عطیه! شنیدم از دوست خودم پیغمبر خدا که می گفت: هر که دوست داشته باشد کار گروهی را، انباز شود در کار ایشان، سوگند به آن که محمد را به راستی فرستاد که آهنگ من و یارانم بر چیزی است که گذشتند بر او حسین و یاورانش. پس آنگه گفت: ببرید مرا به سوی خانه های کوفه. پس چون در افتادیم در پاره ای از راه گفت مرا: ای عطیه! آیا سفارش کنم تو را و گمان ندارم که برخورم تو را پس از این بیابان بریدن؟ دوست بدار دوستدار کسان محمد را هنگامی که دوست دارد ایشان را، و دشمن دار دشمنان ایشان را هنگامی که دشمن دارد آنها را و اگر چه روزه دار و نمازگزار باشند، و مدارا کن دوست کسان محمد را، پس به درستی که اگر بلغزد از آنها پایی در بسیاری گناهانشان، استواری بماند دیگری از راه دوستی ایشان. به درستی که دوست ایشان برگشت به بهشت نماید و دشمن ایشان باز گردد به دوزخ.

بیانات

در این خبر معتبر مذکور نیست که زیارت جابر در روز اربعین بوده یا روز دیگر، و نیز ذکر نشده که زیارت جابر در سال اول شهادت بود یا بعد، و لیکن مذکور در سایر کتب شیعه تحقق هر دو امر است، و ظاهر این است که از مدینه برای ادراک فیض زیارت، حرکت به جانب کوفه نموده. و شبهه ای نیست که جابر در زمان حرکت حضرت سیدالشهداء (ع) در مدینه بوده، چنانچه مکالمه ی او با آن حضرت در «ثاقب المناقب» مروی است. (1) در هر حال ورود اهل بیت را به کربلا در روز اربعین، بسیاری ذکر کرده اند از عامه و خاصه مانند ابن نما (2) و ابن طاووس (3) و ابومخنف و صاحب کتاب «نورالعین»، (4) و از عبارت «امالی صدوق» نیز ظاهر شود که گوید:«خرج علی بن الحسین (ع) بالنسوه و رد الرأس الی کربلاء...».و در سیره و تاریخ محفوظ است که بعد از سال شهادت، اهل بیت مسافرتی به عراق ننموده اند.

ص: 206


1- 554. در منبع یاد شده پیدا نشد.
2- 555. ابن نما: مثیر الاحزان، ص 107، چاپ امیر - قم 1406؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 146.
3- 556. ابن طاووس: لهوف، ص 82.
4- 557. اسفراینی، ابی اسحاق: نورالعین فی مشهد الحسین، ص 54، چاپ مصر 1300 ه.

و شیخ جلیل معاصر، «نوری» - اعلی الله قدره و نور قبره - در «لؤلؤ و مرجان» انکار بلیغی فرموده، بلکه گوید: رفتن اهل بیت از کربلا به کوفه و از کوفه به شام و مراجعت به کربلا در مدت چهل روز از قبیل ممتنعات است، و میانه ی کوفه و شام، قریب دویست فرسخ است، و عبور اهل بیت از شرقی فرات بوده و از «تکریت» و «بعلبک» و «قنسرین» و «حلب» گذشته اند و چند روز هم در کوفه برای وصول اذن یزید اقامت داشتند، چگونه، تصور [می] شود که ظرف یک ماه یا کمتر ذهابا و ایابا، اهل بیت دویست فرسخ راه طی نمایند و هفت روز یا زیاده هم در شام اقامت نمودند، و راه شام به حجاز و عراق قدر مشترکی ندارد که در اثنای راه از نعمان بن بشیر خواهش این معنی نمایند؟ و چگونه نعمان، بی اجازه ی یزید اجابت می نماید؟ و هرگز احتمال نرود که ملاقات سیدالعابدین با جابر شده باشد، و هیچ ذکری در خبر «بشاره المصطفی» نباشد و زائر اول، حضرت باشد، جابر باشد، مع ذلک مشهور این باشد اول زائر، جابر است. (1) این است تمام ماحصل از کلام شیخ جلیل - طاب رمسه - و حاصل او زیاده بر استبعاد چیزی نیست، و امور منقوله را نتوان به استغراب تکذیب کرد، اگر چه سید بن طاووس با آن که خود او در کتاب «لهوف» ورود اهل بیت را در اربعین ذکر کرده، در کتاب «اقبال» استبعاد نموده. و هرگاه کسی تأمل و تتبع در وضع مسافرت اعراب و خصوصا در ازمنه ی سابقه نموده باشد، می داند که این گونه طی مسافت ایشان خلاف عادت نیست، خصوصا هرگاه قافله ای شتاب داشته باشند. و از این قبیل سرعت سیر [در] مسافرت بسی معهود است، مثلا طریق اعظم میانه ی حرمین شریفین زیاده بر صد فرسخ است و حضرت حسین (ع) در پنج یا چهار روز طی نمود، زیرا که مضبوط است شب بیست و هشتم رجب از مدینه خارج شد و سیم شعبان در مکه بود. الیوم، حاج با سیر سریع این مسافت را ده روز یا یازده روز عبور کنند. و بعض از ثقاب مدعی مسافرت از شام به بغداد در یک اسبوع شدند.و در «مصباح» کفعمی (2) و رساله ی «تواریخ» شیخ بهائی و محدث کاشانی نیز در «تواریخ شرعیه» ورود اهل بیت را در غره ی صفر به شام، از مسلمات گرفته اند، و ورد اهل بیت را در روز اربعین به مدینه «شیخ مفید» و «شیخ طوسی» صریحا ذکر کرده اند، پس باید به استبعاد رد کنیم. و این که شیخ معاصر گفته مراد به عبارت رجوع به مدینه، خروج از شام است، یعنی آن روز راجع به سمت مدینه شدند، به غایت بعید است. و در «اقبال» سید تصریح به ورود مدینه

ص: 207


1- 558. نوری: لؤلؤ و مرجان، ص 163 - 149، چاپ مصور، تهران.
2- 559. کفعمی: مصباح، ص 510، چاپ الرضی و الزاهدی، چاپ دوم، قم.

دارد، پس میسر است که در هیجدهم محرم از کوفه خارج شده باشند و غره ی صفر در شام وارد شده باشند، و ابن زیاد منتظر ورود اذن نشده باشد، یا به طریق سریعی غیر معتاد خبر رسیده باشد، و هفت روز هم چنانچه مروی هست در شام اقامت نموده باشند و در ظرف دوازده یا سیزده روز به کربلا وارد شده باشند. و آنچه بعض مورخین غیر معتمد گفته اند که تا اربعین در کوفه اقامت کرده اند، از درجه ی اعتبار ساقط است، و ممکن است که از شام تا حجاز طرق عدیده باشد که بعض آنها حد مشترکی میانه ی حجاز و عراق داشته باشد، و نعمان بن بشیر هم مأمور به اطاعت و رعایت اهل بیت بود. و اما عدم تعرض در خبر «بشاره المصطفی» از ملاقات اهل بیت، چون از غرض آن کتاب خارج، و وضع کتاب برای مناقب و فضایل شیعه است، از این جهت ذکر نشده.در هر حال، وجهی برای تکذیب ورود اهل بیت به کربلا نیست، و نیز به حسب عادت بعید نماید که آن قافله ی دل شکسته که با اکراه و اضطرار از کربلا کوچ کردند و از گریه و سوگواری ممنوع شدند و اجساد شریفه ی شهدای خود را مقابل آفتاب افتاده دیدند، بدون آگاهی بر حال مقابر مقدسه و اطلاع بر حال، به مدینه رجوع کنند و به زیارت آن تربت مقدسه فائز نشده برگردند.امیر معزی نیکو گفته:ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من تا یک زمان زاری کنم بر ربع اطلال دمن ربع از دلم پر خون کنم، اطلال را جیحون کنم خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خویشتن از روی ماه خرگهی ایوان همی بینم تهی وز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن و موافق روایت ابن طاووس، چون اهل بیت به آن سرزمین رسیدند، اقامه ی ماتم نمودند و زنان آن ناحیه نیز مجتمع شدند و سوگواری کردند. و در ورود اربعین، اهل ذکر و مرثیه خوانان را اکاذیب بارده ی مخترعه ای است که از مؤلفات اساتید خود ضبط کرده اند؛ اعراض از ذکر آنها بهتر است. و اشعار حکیم نظامی برای گریانیدن و تصویر ورود اهل بیت در کربلا بسیار لطیف و مناسب است:چون شوشه ی تربت پدر دید الماس شکسته در جگر دید

ص: 208

در تربت او، فتاده بی هوش بگرفتش چون جگر در آغوش آن کس که اسیر بیم گردد چون باشد، چون یتیم گرددنومید شده ز دستگیری با ذل غریبی و اسیری چندان ز مژه سرشک خون ریخت کاندام زمین به خون در آمیخت گفت ای پدر ای پدر کجایی کافسر نه به سر نمی نمایی من بی پدری ندیده بودم تلخ است کنون که آزمودم و از توصیف جابر در این حدیث حضرت حسین (ع) را به خامس اهل کسا، نماید که این لقب از القاب معروفه آن حضرت بوده، و حدیث اجتماع اهل بیت عصمت تحت کسا از احادیث متواتره ی اسلام است، و در تفسیر آیه ی مباهله و آیه ی تطهیر، مفسرین عامه و خاصه ضبط کرده اند. و اما حدیث کسای معروف در زمان ما، در کتب معتبره نقل نشده، و از خصائص «منتخب» شیخ طریحی است و خالی از اختلال در متن نباشد؛ و حال خصائص منتخب، بر اهل علم مکشوف است، و در آخر حدیث: «و لما اکتملوا قال الله...» مجهول القائل و منفصل از متن حدیث است؛ اگر چه مضامین مرویه در این خبر، مطابق با احادیث معتبره ی امامیه است، و آنچه را که جابر در آخر حدیث به آن اشاره نموده و وصیت کرده عطیه ی عوفی را که از اهل علم و حدیث و از طبقه ی تابعین اهل کوفه است و محبت دوستان اهل بیت و دشمنی دشمنان ایشان، موافق است با اخبار معتبره که با دوستی اهل بیت هیچ عملی ضرر نرساند، و با دشمنی ایشان هیچ طاعتی سود ندهد.و جد بخط الکفعمی- ره - قیل للصادق (ع): ان السید الحمیری لینال من الشراب، فقال: ان زلت له قدم ثبتت له اخری. و لما أنشد عنده قصیدته: «لأم عمرو باللوی مربع...» جعل یقول: شکر الله لاسماعیل قوله، فقیل له: انه لیشرب النبیذ، فقال: یلحق مثله التوبه و لا یکبر علی الله أن یغفر الذنوب لمحبینا و مادحینا (1) .و قریب منه ما رواه الکشی، و أرجی ما روی فی اهل المحبه و الولایه ما رواه الشیخ فی «التهذیب» فی الزیارات بسنده عن زید الشحام، قال: سئل أبو عبدالله (ع) عن رجل و نحن عنده، فقیل له: مات، فترحم علیه، فقال رجل من القوم: لی علیه دنینرات فغلبنی علیها و سماها یسیره. قال: فاستبان ذلک فی وجه أبی عبدالله (ع) فقال: أتری الله یأخذ ولی علی - علیه السلام

ص: 209


1- 560. رجوع کنید به مجلسی: بحارالأنوار، ج 47، ص 329 و مانند آن در: بحارالأنوار، ج 65، ص 200 و کشی رجال، ص 184؛ برقی: محاسن ص 158؛ علامه ی امینی: الغدیر، ج 2، ص 223 - 222 (چاپ دوم).

ص: 210

- فیلقیه فی النار فیعذبه لأجل ذهبک؟ قال: فقال الرجل: هو فی حل، جهلنی الله فداک! فقال أبو عبدالله (ع) أفلا کان ذلک قبل الآن؟ (1) .و عن «عوات» الراوندی: روی أن الله تعالی قال لموسی: هل عملت لی عملا قط؟ قال: صلیت لک و صمت و تصدقت و ذکرت لک. قال الله تعالی: اما الصلوه فلک برهان، و الصوم جنه و الصدقه ظل و الذکر نور، فای عمل عملت لی؟ قال موسی: دلنی علی العمل الذی هو لک. قال: یا موسی، هل والیت لی ولیا و هل عادیت لی عدوا قط؟ فعلم موسی أن افضل الأعمال الحب فی الله، و البغض فی الله.و الیه أشار الرضا (ع) بمکتوبه: کن محبا لآل محمد و ان کنت فاسقا، و کن محبا لمحبیهم و ان کانوا فاسقین.و من شجون الحدیث، ان هذا المکتوب هو الآن عند بعض اهل «کرمند» قریه من نواحینا الی اصفهان ما هی، و وقعته أن رجلا من أهلها کان جمالا لمولینا ابی الحسن (ع) عند توجهه الی خراسان، فلما أراد الانصراف، قال له: یابن رسول الله، شرفنی بشیئی من خطک أتبرک به، و کان الرجل من العامه، فاعطاه ذلک المکتوب، انتهی.و لک ینبغی لأهل محبتهم أن یتورعوا و یتجنبوا عما یتورعون، قضاء لحق المحبه و حیاء منهم، لئلا ینفر الناس عن محبتهم.روی «البرسی» فی مشارقه أن رجلا من المنافقین قال لمولانا الرضا (ع): ان من شیعتکم من یشرب الخمر علی الطریق، لا یرعوون عنه، و اعترضه آخر فقال مثل ذلک، فعرق وجهه الشریف حیاء، ثم قال: الله اکرم من أن یجمع بی رسیس الخمر و حبنا اهل البیت فی قلب المؤمن، و روی قریب منه فی ریاض الجنان عن الصادق (ع).

ص: 211


1- 561. رجال کشی،ص 184.

الحدیث 24

اشاره

روی الشیخ الجلیل محمد بن شهر آشوب فی «المناقب» عن «امالی» الحاکم عن أبی رافع، قال: کنت ألاعب الحسین (ع) و هو صبی بالمداحی، فاذا أصابت مدحاتی مدحاته قلت: احملنی، فیقول: أترکب ظهرا حمله رسول الله؟! فاترکه، فاذا أصاب مدحاته مدحاتی، قلت: لا أحملک کما لم تحملنی، فیقول: أما ترضی أن تحمل بدنا حمله رسول الله؟! (1) .

ترجمه

ابورافع گفت: همبازی بودم با حسین (ع) در هنگام کودکی، به گوهای غلطان، پس هرگاه می رسید گوی من گوی او را، می گفتم: دوش گیر مرا. می گفت: می خواهی سوار شوی بر دوشی که پیغمبر دوش می کشید او را؟! پس وا می گذاشتم او را، و چون می رسید گوی او گوی مرا، می گفتم: من هم دوش نکنم تو را چنانچه دوش نکردی مرا. پس می گفت: آیا خشنود نیستی دوش کنی تنی را که دوش کرد او را پیغمبر خدا؟!

بیانات

مقام عصمت و شرافت نفوس مقدسه ی معصومین منافاتی با لعب در زمان کودکی که از لوازم بشریت است ندارد، زیرا که این گونه امور نقصان نیست، بلکه از قبیل لوازم طبیعت است، مانند اکل و شرب و نوم. و لعب به امور مباحه از مقتضیات کودکی است. و از این قبیل است روایات آهو بچه ای را که برای پیغمبر هدیه آوردند و به حضرت حسن (ع) بخشید، و چون حضرت حسین درآمد، دید برادرش آهو بچه ای دارد و بازی می کند. پرسید از کجا

ص: 212


1- 562. ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 72، چاپ علمیه ی قم.

آورده ای؟ جواب گفت: جدم به من عطا کرده. او نیز خدمت رسول آمد و بچه آهو درخواست نمود. رسول متحیر شد چه جواب گوید، که ناگاه آهویی هویدا شد و بچه ای همراه داشت و به زبان، فصیح عرضه داشت: یا رسول الله! مرا دو بچه بود، یکی را صیاد صید کرد برای شما هدیه آورد، من بدان دیگری دلخوش بودم. ناگاه آوازی شنیدم که بره ی خود را نزد رسول خدا ببر که حسین از او بچه آهو خواسته و نزدیک است گریان شود و به گریه ی او ملائکه گریان شوند. (1) و امتناع حضرت حسین از حمل ابورافع، شاید نکته ای داشته باشد که غیر از معصوم شایسته نباشد حمل بر معصوم شود، مثل آن که بر دوش کشیدن رسول حسنین را نیز اشاره به عصمت و جلالت قدر ایشان بوده و مکرر در احادیث شیعه و سنی وارد است که آن دو طفل را بر شانه ی خود سوار می کرده، می فرمود: «نعم الجمل جملکما و نعم الراکبان أنتما»؛ بلکه در مناقب مذکور است دو گیسو از دو طرف گذاشته بود که به دست حسنین بدهد. و بسیار زمانی سجده ی نماز را طولانی می کرد تا حسین را از دوش او به طیب خاطر فرود آید، و صحابه که سبب طول سجود می پرسیدند، جواب می گفت: «ارتحلنی ابنی».و محتمل است که حمل نمودن رسول حسنین را بر دوش خود، اشاره به امر معنوی باشد که نسل رسول از صلب آن دو نور پاک خواهد بود؛ و هم فرموده اند که نسل هر پیغمبری از ولد ذکور او بوده. مکرر رسول خاتم [ فرموده] که نسل او از دختر اوست. و مؤید است این مطلب را حدیث شریفی که شیخ شهید در اربعین خود روایت کرده و از معانی و علل نیز مروی است از عبدالجبار که گفت: «سمعت محمد بن حرب الهلالی امیر المدینه یقول: سألت جعفر بن محمد (ع) فقلت: یابن رسول الله، فی نفسی مسأله ارید أن أسألک عنها، قال: ان شئت أخبرتک بمسألتک قبل أن تسألنی، و ان شئت فاسأل، فقلت له: یابن رسول الله، و بأی شیی تعرف ما فی نفسی قبل سؤالی عنه؟ قال: بالتوسم، اما سمعت قول الله عزوجل: «ان فی ذلک لآیات للمتوسمین»، و قول رسول الله (ص): (اتقوا فراسه المؤمن، فانه ینظر بنور الله عزوجل»، قال قلت له: یابن رسول الله، فأخبرنی مسألتی، قال: أردت أن تسألنی عن رسول الله صلی الله علیه و آله لم یطق حمله علی (ع) عند حط الأصنامعن سطح الکعبه مع قوته و شدته، و ما ظهر منه فی قلع باب خیبر و الرمی بها ورائه أربعین ذراعا و کان لا یطیق حمله أربعون رجلا، و قد کان رسول الله یرکب الناقه و الفرس و البغله و الحمار و یرکب البراق لیله المعراج و کل من ذلک دون علی فی القوه و الشده؟ قال: فقلت له: عن هذا و الله أردت أن أسألک یابن

ص: 213


1- 563. مجلسی: بحارالأنوار، ج 43، ص 312.

رسول الله، فأخبرنی، فقال: ان علیا (ع) له برسول الله شرف، و به ارتفع، و به وصل الی اطفاء نار الشرک فی ابطال کل معبود دون الله - عزوجل - علاه النبی (ص) لحط الأصنام لکان بعلی مرتفعا و مشرفا و واصلا الی حط الأصنام، و لو کان ذلک کذلک لکان افضل منه، ألا تری أن علیا قال: لما علوت ظهر رسول الله (ص) شرفت و ارتفعت حتی لو شئت أن أنال السماء لنلتها؟ اما علمت ان المصباح هو الذی یهتدی به فی الظلمه و انبعاث نوره من اصله، و قد قال علی علیه السلام أنا من أحمد کالضوء من الضوء؟ أما علمت أن محمدا (ص) و علیا (ع) کانا نورا بین یدی الله جل جلاله قبل خلق الخلق بألفی عام و أن الملائکه لما رأت ذلک النور، رأت له أصیلا قد انشعب منه شعاب لامع، فقالت: الهنا و سیدنا، ما هذا النور؟ فأوحی الله عزوجل الیهم، هذا نور من نوری، أصله نبوه و فرعه امامه، اما النبوه فلمحمد (ص) عبدی و رسولی و الامامه فلعلی حجتی و ولیی، و لولاها ما خلقت خلقی؟ اما علمت أن رسول الله (ص) رفع یدی علی بغدیرخم حتی نظر الناس الی بیاض ابطیهما فجهله مولی المسلمین و امامهم، و قد احتمل الحسن و الحسین یوم حظیره بنی البحار، فلما قال له بعض اصحابه: ناولنی احدهما یا رسول الله (ص)، قال (ص): «نعم الحامل أنا و نعم الراکبان، و أبوهما خیر منهما»، و انه کان یصلی باصحابه به، فاطال سجده من سجداته، فلما سلم قیل له: یا رسول الله، لقد أطلت هذه السجده؟ فقال علیه السلام: ان ابنی ارتحلنی فکرهت أن أعجله حتی نزل: و انما أراد بذلک رفعهم و تشریفهم، و النبی (ص) رسول نبی امام، و علی (ع) لیس بنبی و لا رسول، فهم غیر مطیق لحمل اثقال النبوه. قال محمد بن حرب الهلالی: زدنی یابن رسول الله، فقال: انک لأهل للزیاده، ان رسول الله (ص) حمل علیا (ع) علی ظهره، یرید بذلک أنه أبو ولده و امام الأئمه من صلبه، کما حول ردائه فی صلاه الاستسقاء و أراد أن یعلم اصحابه بذلک أنه تحول الجدب خصبا، قال: فقلت له: زدنی یابن رسول الله (ص)، فقال: احتمل رسول الله (ص) علیا (ع) یرید بذلک ان یعلم قومه انه الذی یخفف عن ظهر رسول الله ما علیه من الدین و العدات و الاداء عنه من بعده، قال: قلت: یابن رسول الله، زدنی، فقال: انه احتمله و ما حمل الا لأنه معصوم و لا یحمل وزرا، فیکون اقواله و افعاله عند الناس حکمه و صوابا، و قد قال النبی (ص) لعلی (ع): یا علی، ان الله تبارک حملنی ذنوب شیعتک ثم غفرها لی، و ذلک قوله عزوجل: «لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر» و لما أزل الله تبارک و تعالی: «یا ایها الذین آمنوا علیکم أنفسکم...» قال النبی (ص): ایها الناس، علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم، و علی نفسی و أخی، أطیعوا علیا، فانه مطهر معصوم لا یضل و لا یشقی، ثم تلاهذه الآیه: «قل أطیعوا الله و أطیعوا

ص: 214

الرسول فان تولوا فانما علیه ما حمل و علیکم ما حملتم...» ثم قال الصادق (ع) لی: ایها الأمیر، لو أخبرتک بما فی حمل النبی (ص) علیا (ع) عند حط الأصنام من سطح الکعبه من المعانی التی أرادها لقلت: ان جعفر بن محمد لمجنون، فحسبک من ذلک ما قد سمعت، فقمت الیه و قبلت رأسه و قلت: «الله أعلم حیث یجعل رسالته» (1) .

ص: 215


1- 564. صدوق: علل الشرائع، ج 1، ص 173 - 170، چاپ اول، مطبعه ی حیدریه، نجف - 1385 ه.

الحدیث 25

اشاره

و بالسند المتصل الی شیخ الطائفه - قدس سره - عن محمد بن مسلم، قال: سمعت أباجعفر (ع) و جعفر بن محمد یقولان: ان الله عوض الحسین من قتله أن جعل الامامه فی ذریته، و الشفاء فی تربته، و اجابه الدعاء عند قبره، و لا تعد ایام زائره جائیا و راجعا من عمره، قال محمد بن مسلم: فقلت لأبی عبدالله (ع): هذا الخلال تنال بالحسین (ع) فما له فی نفسه؟ قال: ان الله ألحقه بالنبی، فکان معه فی درجته و منزلته، ثم أبو عبدالله (ع): «و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان ألحقنا بهم ذریتهم...» (1) و (2) .

ترجمه

محمد پسر مسلم گفت: شنیدم از ابی جعفر و از جعفر پسر او که می گفتند: به درستی که خداوند برابر داد حسین را از کشتن او این که گردانید پیشوایی را در زادگان او، و بهبودی را در خاک گور او، و برآمدن خواهش را نزد گور او. شمرده نشود روزهای دیدارکنان او از زندگانی ایشان. گفت محمد پسر مسلم: پس گفتم مر ابا عبدالله را که: این بهره ها برده شد به حسین، پس چه چیز برای خود اوست؟ گفت: به درستی که خدا رسانید او را به پیغمبر، و همپایه ی اوست در جایگاه او. پس خواند ابو عبدالله آن آیه را.

بیانات

امامت ریاست الهیه است که در تقدیر اولیه و خلقت نفوس نورانیه، در اشخاص معینه مقرر شده که ابدا تغییرناپذیر نیست، و این تعیین به حسب قابلیت و استعداد ذاتی و احاطه ی علم

ص: 216


1- 565. طوسی: امالی، ج 1، ص 325.
2- 566. طور، 21.

ذات اقدس به صدور افعال و حصول اطواری که موجب استحقاق این مرتبه ی رفیعه است، بوده. از جمله، شهادت و مظلومیت حضرت حسین در عالم تقدیر، موجب شایستگی اولاد امجادش بود برای امامت و ریاست اهل توحید. و چون منصب امامت در حقیقت خلافت کبرای الهیه است که قابلیت وساطت فیض و مظهریت اسماء و صفات باشد، پس چنین نباشد که تعیین شخص امام به اختیار مردم باشد، چنانچه معتزله گمان کرده اند، و هم چنین عبارت از وصایت مطلقه نیست که هر یک از اولاد توانند در او طمع نمایند، و عبارت از سلطنت و استیلای به قهر و غلبه و واداشتن مردم به احکام اسلامیه و اجرای حدود و اقامه ی معروف و نهی از منکرات نیست، چنان که زیدیه گمان برده اند. و چون این معنی از اسرار خفیه بوده، بعضی از اولاد ائمه ی اثناعشر گمان می کرده اند که برای ایشان حظی و نصیبی است، یا آن که هجوم و بیعت عامه موجب تحریک خیال ایشان می گردیده. و عقل و نقل بر طبق آنچه نگاشته شد، متطابق و متعاضد است، و دعوای بعض از علویین و خروج ایشان به سیف از جهت عدم اطلاع بر حقیقت امر بوده، یا مقصد صحیح دیگری داشته اند و مردم گمان داشته که مدعی امامت است، چنان که در حق زید شهید و بعض دیگر وارد شده. و در کتاب «منتخب البصائر» حدیثی وارد است از حضرت باقرالعلوم (ع)، قال: «لما قتل الحسین (ع) أرسل محمد بن الحنفیه الی علی بن الحسین فخلی به، ثم قال: یابن أخی، قد علمت أن رسول الله (ص) کانت الوصیه منه و الامامه من بعده الی علی بن أبی طالب (ع) ثم الی الحسن ثم الی الحسین، قد قتل ابوک و لم یوص و أنا عمک و أخو ابیک، و ولادتی من علی (ع) فی سنی و قدمی و أنا أحق بها منک فی حداثتک، فقال، لا تناز عنی فی الوصیه و الامامه و لا تحاجنی، فقال له علی بن الحسین: یابن عم، اتق الله و لا تدع ما لیس لک بحق، انی أعظک أن تکون من الجاهلین، ان أبی یا عم أوصی الی فی ذلک قبل أن یتوجه الی العراق، و عهد الی فی ذلک قبل أن یستشهد بساعه، و هذا سلاح رسول الله فلا تتعرض لهذا، انی أخاف عیک من نقص العمر و تشتت الحال، ان الله تبارک و تعالی لما صنع الحسن (ع) مع معاویه لعنه الله ما صنع، آلی أن لا یجعل الوصیه و الامامه الا فی عقب الحسین (ع). (1) .و اما بودن شفا در تربت مقدسه، محل تواتر اخبار امامیه و از جمله ی مجربات قطعیه ی طایفه ی محقه است، و تخلف شفا در بعض اوقات به سبب وجود موانع است، چون تأثیر تربت و دعا

ص: 217


1- 567. مجلسی: بحارالأنوار، ج 46، ص 112 - 111؛ حسن بن سلیمان: مختصر البصائر، ص 14، چاپ نجف؛ صفار: بصائر الدرجات، ج 10، باب 17؛ کلینی: کافی، ج 1، ص 348؛ طبرسی: احتجاج، ص 172.

و سایر توسلات شرعیه بالطبیعه نخواهد بود تا تخلف نکند، بلکه مؤثر طبیعی هم با تخلف شرط یا وجود مانع تأثیر نکند.و از شرایط تأثیر تربت حسین، عقیده در تأثیر اوست، چنانچه در «کامل الزیاره» مروی است که ابن ابی یعفور عرضه داشت خدمت امام صادق (ع) که: بسا باشد که بعضی استشفا به تربت نمایند و نفع نبخشد، فقال: «لا و الله الذی لا اله هو، ما یأخذه أحد و هو یری أن الله ینفعه به الا نفعه الله به». (1) .و از جمله ی شرایط استشفای به تربت، محفوظ بودن تربت است در محل پاکیزه و نگاهداری به احترام. از امام باقر (ع) روایت شده که محمد بن مسلم شکایت نمود که ما گاهی استشفای به تربت کنیم و سودی ندهد. فرمود: هرگاه تربت مکشوف باشد، مرضای جنیان استشمام رایحه ی او نمایند و برکت آن را ببرند، و گرنه مالیده نشود و آشامیده نشود تربت برای امری و دردی مگر آن که همان ساعت افاقه یابد. پس فرمود که تربت در خورجین یا چیزهای ناپاک نگذارید که اثر آن خواهد رفت.و از جمله ی شرایط، ذکر اسم الهی است نزد باز کردن بسته ی تربت که شیاطین و جنیان نتوانند دست بمالند بر او، چنانچه نیز در کامل است که شیاطین و کفار جن حسد می برند به بنی آدم بر تربت، چون نتوانند با ملائکه داخل حائز شریف شوند. چون کسی بیرون برد، شیاطین هجوم کنند و دستمالی کنند. و حضرت صادق (ع) به ابی حمزه ی ثمالی فرمود: به این سبب تأثیر نکند تربت. پس هرگاه تربت گرفتی، مستور بدار او را و ذکر خدا بر او بسیار کن و استخفاف به او مکن و به حسن یقین اخذ کن تا سود بخشد.و در روایات قرائت «انا أنزلنا» و «فاتحه» و «قللا لیل أربعه» بر تربت وارد است.و از شرایط، خواندن دعاست، چنانچه در خبری است که مردی خدمت جناب صادق (ع) عرضه داشت که شما فرموده اید: تربت حسین (ع) از دواهای مقرره است، بر دردی نگذرد مگر آن که بشکند او را؟ فرمود: چنین است. عرضه داشت: من خوردم و فایده نبردم. فرمود: برای تربت دعایی است که بدون آن دعا فایده ندهد. پس چون خواهی بگیری، ببوس از او و بر چشمان بگذار و بگو: «اللهم انی أسألک بحق الملک الذی قبضها و أسألک بحق النبی الذی حضنها و أسألک بحق الوصی الذی حل فیها أن تصلی علی محمد و آل محمد و أن تجعله شفاء من کل دواء و امانا من کل خوف و حفظا من کل سوء». پس ببند او را و بخوان سوره ی قدر

ص: 218


1- 568. کامل الزیاره. نه به خدایی که خدایی جز او نیست، هیچ کس تربت امام حسین را نگیرد و بداند خدا به او نفع می دهد مگر آن که او را نفع دهد.

را.و در احادیث نهی مؤکد از خرید و فروش تربت مقدسه وارد شده و روایت شده که هر که بفروشد تربت را یا بخرد، مانند کسی است که لحم آن حضرت را خرید و فروش کرده باشد.و از سنن مؤکده، سبحه گرفتن از تربت مقدسه است که احادیث در فضیلت آن بسیار است، و بدون تسبیح ثواب آن حاصل شود برای کسی که سبحه ی تربت در دست داشته باشد. و هرگاه سهوا بگرداند، به هر دانه بیست حسنه برای او نوشته شود.مؤلف گوید: عجب است از مردمی که سبحه ها از استخوان حیوانات یا هسته ی میوه و چوب و سنگ می گیرند با آن که شیعی مذهب هستند، و این اندازه برکات و حسنات بر خود تفویت نمایند به خیال ابتهاج به رنگ و صفا! این گونه خیالات ناشی از غفلت و جهالت و یا ضعف عقیده است - أعاذنا الله و سایر المؤمنین منه -.و باید دانست که مراتب فضیلت تربت به اعتبار قرب و بعد از قبر شریف مختلف می شود، تا چهار میل و فرسخ و هفتاد ذراع از جوانب اربع محدوده شده، و شرح این جمله در کتب مفصله مزبور است، و در این زمان هر چه از زیرزمین گرفته شود بهتر است.و مخفی نباشد که اهل شک و ریب را بهره از استشفای به تربت نیست، بلکه گاهی تأثیر به ضد نماید، چنانچه در «امالی» شیخ الطائفه وارد است که مردی مبتلا به درد شکم بود، عجوزه [ای] از اهل کوفه او را علاج نمود به قدح آبی. بهبودی حاصل شد، پس از آن که تمامی اطبا عاجز از معالجه شده بودند. بعد از یک ماه از عجوزه پرسید: در آن قدح چه دوایی بود؟ گفت یک دانه از سبحه ی تربت. چون آن مرد عامی مذهب بود، گفت: ای رافضیه! مرا تربت خورانیدی؟ پس دوباره مبتلا شد به درد شکم سخت تر از اول. (1) .و نیز در آن کتاب است که یوحنای نصرانی طبیب بغداد بود. روزی از کسی پرسید که تو را به حق پیغمبرت این قبری که نزدیک بنی هبیره است، قبر کیست؟ گفت: قبر حسین بن علی. گفت: مرا حکایتی است. شبی شاپور کبیر مرا برای معالجه ی موسی بن عیسی احضار نمود. دیدم طشتی نزد اوست. تمام اعضا و احشای او در طشت ریخته. پرسیدم: چه شده او را؟ گفتند: در محضر او مذاکره ی حسین بن علی (ع) شد و این که شیعیانش به تربت مداوا نمایند. مردی از بنی هاشم حاضر بود، گفت: من تجربه کرده ام. موسی بن عیسی پرسید: از آن تربت چیزی داری؟ گفت: بلی. پس موسی قدری از آن تربت گرفت و از روی سخریه در

ص: 219


1- 569. ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب،، ج 4، ص 64.

اسفل خود نهاد که فورا فریادش بلند شد و طشت خواست و تمام اندرون آن پلید در آن طشت ریخت. یوحنا گفت: قابل علاج نیست. و این معجزه سبب اسلام یوحنا شد. (1) .و اما استجابت دعا نزد قبر آن حضرت نیز مثل استشفای به تربت مشروط به شرایطی است، چنانچه مطلق استجابت دعا را شروطی است که در کتب دعا مزبور و مشروح است، و کتاب «عده الداعی» شیخ جلیل احمد بن فهد حلی در این باب بهتر کتابی است. و مجمل قول در باب استجابت دعا این است: از عجایب خلقت بنی آدم است که افعال او در الواح قدریه ی سماویه مؤثر است و جمله [ای] از حوادث در عالم تقدیر معلق بر بعضی از اعمال نفوس بشریه است. و به این معنی تصریح شده در کلمات علمای الهیین که گفته اند اسباب وجود حوادث گاهی ابتدا از عالم سفلی شود. و در احادیث وارد شده: «الدعاء یرد القضاء». به این سبب بدای در تقادیر اولیه واقع شود. همچنین سایر اعمال از معاصی و طاعات و صدقات و زیارات در حوادث تأثیر تمام دارد، و لا محاله میانه ی این اعمال و حوادث، روابط خاصه ای است که اولیای وحی مطلع هستند و عقول از ادراک این امور عاجز است. و از این جهت، عقول را راهی در ربط عالم ملک به ملکوت نیست، و در تأثیر اعمال، مردم محتاج به نبوت وحی هستند، و ممکن است که زمان و مکان را در استجابت دعا تأثیر و مدخلیت تامه باشد، مانند جمعه و اسحار و ماه رمضان و عرفه و نیمه ی شعبان و امثال آن، و مانند کربلا و عرفات و مستجار کعبه. و در هر یک از این ابواب، احادیث بسیار وارد شده.و در خبری وارد شده که جمله ای از دعاهای مؤمنین را که در ماه رمضان مستجاب نشد، دیگر مستجاب نشود مگر در عرفات.و در کتاب عده الداعی مروی است که امام صادق (ع) بیمار شد. امر نمود اجیری برای دعا بگیرند که در کربلا برود و دعا کند برای آن حضرت، و آن اجیر برخورد در خانه ی حضرت به یکی از دوستان، و چون بر قصه مطلع شد، به وی گفت: حضرت صادق (ع) خود امامی است مفترض الطاعه مانند حسین، چگونه تو را نزد قبر او فرستد؟ پس اجیر برگشت و این کلام را به حضرت صادق (ع) عرضه داشت. جواب فرمود: چنان است که این مرد گفته و لیکن ندانسته که خداوند را بقعه هایی است که دعا در آن بقاع مستجاب شود، و بقعه ی کربلا از آن جمله است. و قریب به این معنی احادیثی است که روایت شده از حضرت هادی ابن الحسن عسکری (ع) که امر فرمود که کسی برود کربلا برای آن حضرت دعا کند، و بعض اصحاب آن

ص: 220


1- 570. همان.

حضرت گفتند: دعای شما بهتر است از دعای دیگری. فرمود: رسول خدا افضل بود از کعبه و حجرالأسود و عرفات، و طواف می کرد خانه را و استلام می نمود حجر را و وقوف می نمود در عرفات. از برای خداوند بقعه هایی است که دوست دارد که خوانده شود در آن بقعه ها. و کربلا از آن اماکن است. و بدان که دعای نزد قبر شریف صادق است بر دعای در اطراف قبر، بلکه مطلب بقعه و رواق و تا 25 ذراع از جوانب اربع قبر شریف، قدر یقینی است. و مدلول اخبار معتره است که این مقدار از باغهای بهشت است و مسافرین مخیرند در قصر و اتمام نماز تا این حد. و در مطلق حرم و صحن بلکه حجرات صحن نیز فتوا داده اند. و مراد به فقره ی حدیث که ایام زیارت محسوب از عمر نشود، این است که در مدت زیارت، گناه زائر بر او نوشته نشود و محاسبه با او ننمایند. و بعضی تأویلات بعیده در این فقره ذکر کرده اند، فایده ای در نقلش نیست.

ص: 221

الحدیث 26

اشاره

و بسندی المتصل الی المشایخ الجله و رؤساء المذهب و المله، عن الشیخ الجلیل محمد بن علی بن شهر آشوب عن الساجد علی بن الحسین (ع) قال: خرجنا مع الحسین (ع) فما نزل منزلا و لا ارتحل عنه الا و ذکر یحیی بن زکریا، و قال: ان من هوان الدنیا أن رأس یحیی أهدی الی بغی من بغایا بنی اسرائیل، و فی حدیث مقاتل عن زین العابدین (ع): ان امرأه ملک بنی اسرائیل کبرت و أرادت أن تزوج بنتها من الملک، فاستشار الملک یحیی بن زکریا، فنهاه عن ذلک، فعرفت المرأه ذلک و زینت بنتها و بعثتها الی الملک، فذهبت و لعبت بین یدیه، و قال لها الملک: ما حاجتک؟ قالت: رأس یحیی بن زکریا، فقال الملک: یا بنیه حاجه غیر هذی، قالت: ما أرید غیرها، و کان الملک اذا أکذب فیهم عزل عن ملکه، فخیر بین ملکه و بین قتل یحیی، فقتله ثم بعث برأسه الیها فی طشت من ذهب، فامرت الأرض فأخذتها، و سلط الله علیهم بخت نصر، فجعل یرمی الیهم بالمناجیق و لا تعمل شیئا، فخرجت علیه عجوز من المدینه فقالت: ایها الملک ان هذه مدینه الأنبیاء لا تنفتح الا بما ادلک علیه، قال: لک ما سألت، قالت: ارمها بالخبث و العذره، ففعل، فتقطعت، فدخلها، فقال: علی بالعجوز، فقال لها: ما حاجتک؟ قالت: فی المدینه دم یغلی، فاقتل علیه حتی یسکن، فقتل سبعین الفا حتی سکن. یا ولدی، یا علی، و الله لا یسکن دمی حتی یبعث الله المهدی فیقتل علی دمی من المنافقین الکفره الفسقه سبعین الفا (1) .

ترجمه

علی پسر حسین گفت: بیرون شدیم با پدرم حسین، و فرود نیامد جایگاهی را و کوچ نکرد از آن جا مگر یاد نمود یحیی پسر زکریا را. و روزی گفت: از خواری این جهان این بود که سر

ص: 222


1- 571. ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 85، چاپ علمیه قم.

یحیی پیشکش فرستاده شد برای زن زشتکاری از زشتکارهای بنی اسرائیل. و در سخن سرودن مقاتل از زین العابدین است که زن پادشاه بنی اسرائیل پیر شد. خواست دختر خود را شوهر دهد به پادشاه. پس کنکاش خواست از یحیی پسر زکریا. او باز داشت او را از آن کار، و دانست آن زن آن را، پس آرایش کرد دختر خود را و فرستاد نزد پادشاه، و رفت و بازی کرد جلوی روی او. پادشاه به وی گفت: چه نیاز خواهی دهم؟ گفت، سر یحیی را. پادشاه گفت: نیازی جز این بخواه. گفت: جز آن نخواهم. و روش ایشان این بود که پادشاه هرگاه دروغ گوید از شاهی کنارش کنند. پسر سرگردان شد میانه ی پادشاهی و میانه ی کشتن یحیی که کدام را برگزیند؟ و کشت یحیی را و فرستاد سر او را برای آن زن در طشت زرین. و فرمان داده شد به زمین و گرفت آن زن را، و برگماشت خداوند بر آن گروه بخت نصر را که بینداخت برایشان فلاخن ها را و کارگر نمی شد. پس بیرون شد به سوی او پیرزنی از شهر و گفت: ای پادشاه! این شهر پیغمبران است. گشوده نشود مگر به آنچه من راه نمایم تو را به او. گفت: تو راست آنچه بخواهی. گفت: بریز برایشان پلید و ناپاک را. پس چنان کرد و گسیخته شد آن شهر و در آمد در آن شهر و گفت: پیرزن را نزد من آورید. چون آوردند، گفت: نیاز تو چیست؟ گفت: در این شهر خونی هست که می جوشد، کشتار کن تا این خون آرام گیرد. و چون هفتاد هزار تن گشت، آرام گرفت. پس گفت حسین پسر خود را: ای علی! به خدا سوگند که آرام نگیرد خون من تا برانگیزاند خدا مهدی را و بکشد بر خون من هفتاد هزار تن از مردمان دوروی ناگرویده ی نافرمان را.

بیانات

حالات حضرت حسین (ع) شباهت تمامی دارد با حضرت یحیی (ع). و امام صادق (ع) فرموده: زیارت کنید حسین را و جفا نکنید او را که او سیدالشهداء و سید جوانان بهشت و شبیه یحیی بن زکریاست. و در احادیث وارد شده که آنچه در امتهای گذشته واقع شده در این امت نیز واقع خواهد شد. و فقره ی اول حدیث ابن شهر آشوب و امین الاسلام طبرسی در مجمع البیان از سفیان بن عیینه از علی بن زید از سیدالساجدین (ع) روایت کرده. و تکرار حضرت سیدالشهداء (ع) ذکر یحیی بن زکریا را در اثنای راه کربلا اشاره به این معنی بوده که شهادت من در این امت مانند شهادت یحیی است در بنی اسرائیل. و مطابق است حالات حضرت سیدالشهداء (ع) با یحیی در اموری:

ص: 223

اول آن که همنامی از پیش خود نداشتند که به نام ایشان نامیده شده باشد، و در قرآن مجید است: «لم نجعل له من قبل سمیا». و در خبری وارد است که فاطمه ی زهرا (س) پس از ولادت حضرت حسن او را نزد پیغمبر آورد و او را حسن نام نهاد، و پس از ولادت حسین او را نزد پیغمبر آورد و گفت: این پسر نیکوتر است، او را حسین نامید. و از این حدیث نماید که تصغیر برای تعظیم است.دوم: گریستن آسمان بر این دو مظلوم؛ چنانچه در تفسیر آیه ی مبارکه ی «فما بکت علیهم السماء و الارض» احادیث بسیاری وارد شده که آسمان گریه نکرد مگر بر یحیی بن زکریا و حسین بن علی.سوم: این مدت حمل هر دو شش ماه بود. و در بعضی اخبار، زمان حمل عیسی بن مریم را نیز شش ماه ذکر کرده اند.چهارم: قبل از ولادت حضرت یحیی بشارت آسمانی به ولادت او رسید، و ولادت حضرت حسین (ع) و شرح حال او را جبرئیل خدمت رسول اکرم عرضه داشت، چنانچه در احادیث مشهور است، و در تفسیر آیه ی: «حملته امه کرها و وضعته کرها» جماعتی از مفسرین نقل کرده اند.پنجم: آن که قاتل هر دو از اولاد زنا بوده. و از حضرت باقر روایت شده که کشنده ی انبیا و اولاد انبیا، زنازادگان خواهند بود، چنانچه مسعودی در «اثبات الوصیه» و راوندی در «قصص الانبیاء» روایت کرده اند.ششم: سر هر دو را در طشت طلا گذاردند و برای زناکاران و زنازادگان هدیه فرستادند، و خون یحیی را در طشت ریختند که مبادا به زمین برسد و باعث غضب الهی شود، و این رعایت در خون سیدالشهداء (ع) نشد، و شاعر خوب گفته:حیف است خون حلق تو ریزد به روی خاک یحیای من اجازه که طشتی بیاورم هفتم: کیفر کشیدن خداوند به کشته شدن هفتاد هزار نفر.هشتم: سخن گفتن یحیی، چنانچه در تفسیر قمی مزبور است.و سخن گفتن سر سیدالشهداء (ع) مشهور در کتب شیعه و سنی بلکه در تواریخ معتبره مزبور است.نهم: در بالا بردن هر یک از دو مولود مسعود به آسمان بعد از ولادت، چنانچه در کتاب

ص: 224

«قصص الأنبیاء» راوندی مسطور است که یحیی را پس از ولادت؛ به آسمان بردند، و غذا داده شد به نهرهای بهشتی تا زمانی که بریده شد از شیر. و بالا بردن به آسمان بدن مقدس حسین را بعد از شهادت، در اخبار معتبره وارد است، ولی واقف نشدم بر حدیثی که حضرت حسین را بعد از ولادت به آسمان بالا برده باشند. دهم: نیز در قصص الأنبیاء مروی است که یحیی در خانه ی تاریک می نشست، خانه را به نور جمال خود روشن می نمود. و نیز در مناقب از جامع ترمذی روایت کرده که حضرت حسین هرگاه در مکان تاریک می نشست، روشنی جبهه ی او و نحر او راهنمایی می کرد به سوی او.یازدهم: محقق مقام خوف از عظمت الهی به مرتبه ی مؤکده. در تفسیر ا مام عسکری مروی است که نبوده بنده ای از برای خداوند مگر آن که خطیئه نموده یا عزم بر خطیئه کرد، مگر یحیی بن زکریا. و در مناقب مزبور است که گفته شد مر حسین را که چه چیز بزرگ نموده خوف تو را از خدا؟ فرمود: ایمن نشود در روز قیامت مگر کسی که بترسد از خدا در دنیا.دوازدهم: سخن گفتن خدا با یحیی و حسین. در کتاب تفسیر مجمع البیان مسطور است در تفسیر «و حنانا من لدنا» که حضرت باقر (ع) فرمود که تحنن و شفقت خدا بر یحیی به مرتبه ای بود که هرگاه می گفت: یا رب! جواب می شنید: «لیک یا یحیی». (1) و نیز از «عیون المجالس» مروی است که حضرت حسین راه می رفت با انس بن مالک تا آن که به قبر خدیجه ی کبری رسید؛ از انس کناره جست و انس گفت: من خود را از وی پنهان کردم و او طولانی نمود نماز خود را، و شنیدم او را که مناجات می کرد و می گفت:یا رب یا رب أنت مولاه فارحم عبیدا الیک ملجاه یا ذا المعالی معتمدی طوبی لمن کنت أنت مولاه طوبی لمن کان خائفا أرقا یشکو الی ذی الجلال بلواه و ما به عله و لا سقم اکثر من حبه لمولاه اذا اشتکی بثه و غصته أجابه الله ثم لباه فنودی علیه الصلوه و السلام:لبیک لبیک أنت فی کنفی و کلما قلت قد علمناه صوتک تشتاقه ملائکتی فحسبک الصوت قد سمعناه

ص: 225


1- 572. طبرسی: مجمع البیان، ج 6، ص 782، چاپ دارالمعرفه، بیروت 1406 ه.

دعاک عندی یجول فی حجب فحسبک السر قد سفرناه لو هیئت الریح فی جوانبه خر صریعا لما تغشاه سلنی بلا رغبه و لا رهب و لا حساب انی أنا الله

تنبیه

کلمات مفسرین، مثل اخبار و سیر مورخین، مختلف است در این که خراب بیت المقدس و خونخواهی یحیی بن زکریا به دست بخت نصر واقع شد یا غیر آن، و احادیث معتبره دلالت دارد بر آن که مباشر این کار بخت نصر بوده، اگر چه خالی از معارض نیست. و شرح این جمله در تفاسیر و بیان آیه ی مبارکه ی سوره ی اسراء: «و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب لتفسدن فی الأرض...» مسطور است. آنچه مشهود در احادیث شیعه است، این است که بخت نصر خونخواهی کرد. و ابن اثیر در «کامل التواریخ» تکذیب این مطلب نموده و گفته: پیغمبری را که بنی اسرائیل کشتند و بخت نصر خونخواهی او نمود «شعسا» نام داشت و در زمان ارمیا، و از زمان او تا زمان قتل یحیی چهارصد و شصت و یک سال بوده، و این مطلب را نسبت به اتفاق و اهل تاریخ از یهود و نصارا داده. (1) .مؤلف گوید: محتمل است که بخت نصر از اسماء نوعیه باشد، مثل فرعون و غیر آن. و هموارد است که بخت نصر از معمرین بوده. و در خبری است که بخت نصر شیر ماده سگی را خورده بود. و بخت نام سگ است و نصر اسم صاحب آن بوده. و به حسب روایات شبهه ای نیست که بخت نصر هفتاد هزار تن از بنی اسرائیل برای خون یحیی کشت، و چون در بیت المقدس درآمد، کوهی از خاک دید که خون از او می جوشد و هر چه خاک بر او می ریزند، از زیر خاک خون بالا می آید، و گفتند به او که این خون یحیی بن زکریاست. کشتار نمود تا خون آرام گرفت. و نظیر این واقعه در این امت خونخواهی مختار بن ابی عبیده ی ثقفی بوده از سیدالشهداء (ع). و در خبری است از حضرت صادق (ع) که خداوند هرگاه خواهد انتصار نماید از اولیای خود، یاری طلبد از شرار مخلوق. هرگاه انتصار برای خود فرماید، یاری خواهد از اولیای خود. و انتصار جست برای یحیی بن زکریا بن بخت نصر.و از این حدیث و سایر احادیث نشر شبهه در حق مختار بن ابی عبیده ی ثقفی، جماعتی از علمای عامه طعن بسیار و مذمت بی شمار در حق او نوشته اند و جمله ای از علمای امامیه هم

ص: 226


1- 573. کامل التواریخ. ج 1، ص 147، چاپ دار الفکر، بیروت، 1398 ه.

متابعت کرده اند.شیخ فقیه «ابن نما» در «اخذ الثار» فرماید که: قبر او مدتی در باب مسلم بن عقیل روبرو بوده از شیعه رغبتی در زیارت او نمی شد. و در کتاب کشی و سایر کتب رجال اخبار مدح و ذم در حق او وارد شده، ولی بس هویداست که اخبار مذمت او از باب تقیه بوده، و هرگاه تبری از او در زمان حضرت سجاد و حضرت باقر علیهماالسلام شده، از باب استیلای بنی امیه بوده. و از مطالعه ی سیره ی مرضیه ی مختار در انتقام و خونخواهی هویدا شود که غرض او صحیح و از اهل محبت اهل بیت بوده و غرض ملک و سلطنت نداشته و از زمان شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) آتشی در قلوب شیعه شعله ور بوده مترصد هنگام و وقت فرصت بودند.از تاریخ طبری نقل شده که در سنه ی شصت و یک، شیعه در تهیه و جمع آوری آلا حرب بودند، و در پنهانی معاهدات از یکدیگر می گرفتند. (1) .و مورخ امین در «مروج الذهب» فرموده: در سنه ی شصت و پنج، شیعه ی کوفه متحرک شدند و یکدیگر را ملامت نمودند که پسر پیغمبر در همسایگی ما کشته شد و ما او را اعانت نکردیم و این خطای بزرگی بود و ننگ آن تا قیامت باقی خواهد ماند، و شسته نشود مگر به کشتن کشندگان او. (2) .و بالجمله ی، همراهی بزرگان شیعه با او مثل سلیمان بن صرد صحابی و ابراهیم بن الاشتر و دیگران، دلیل بزرگی بر صحت نیت او بوده، و چه ستایشهای بسیار از او فرموده حضرت باقر که خانه های خراب و ویران شده ی ما را مختار ساخت و خونخواهی کرد و محبتها نمود. و بر محدث خبیر مخفی نیست که تبری و تکذیب از مختار اگر در خبر وارد است، از باب تقیه ی از مخالفین است که او را از اشرار می شمارند و عدیل بخت نصر می گیرند، که بلکه از مورخین عامه او را بدتر از بخت نصر شمرده.و ابوالفرج بن جوزی در کتاب منتظم روایت کرده از ابن عباس که خدا وحی نموده به پیغمبر که من کشتم به واسطه ی خون یحیی هفتاد هزار تن، و می کشم به جهت پسر فاطمه هفتاد هزار.و شیخ جلیل، مسعودی در مروج الذهب نقل کرده که چون مصعب کشت مختار را و

ص: 227


1- 574. تاریخ طبری، ج 5، ص 24، بیروت، مؤسسه عزالدین، 1407.
2- 575. مروج الذهب، ج 3، ص 93، افست قم دارالهجره 1409 ه.

پردگیان او را احضار نمود، امر کرد آنها را بر تبری از مختار. همه تبری کردند جز دو نفر از زنهای او: یکی دختر سمره بن جندب و دیگری دختر نعمان بن بشیر انصاری که امتناع کردند و گفتند: چگونه تبری کنیم از مردی که خداپرست بود و صائم النهار و قائم اللیل بود و خون خود را بذل نمود در راه رسول خدا و دخترزاده ی او تا شفا داد سینه های دوستان ایشان را؟ مصعب شرح حال آن دو زن به عبدالله بن زبیر برادر خود نوشت، و او فرمان داد که اگر تبری نکردند بریز خون ایشان را؛ یکی تقیه کرد و دختر نعمان نکرد و کشته شد.مؤلف گوید: شرح حال مختار و نسبت مذهب کیسانیه به او و سیره ی او در کشتن قتله ی سیدالشهداء (ع) مناسب با این مختصر نیست. علی کل حال، شبهه ای در نجات و خیر عاقبت او نیست.و در دو حدیث معتبر روایت شده در ثواب الاعمال و ظاهرا کتاب حسین بن سعید، که شخص کافری همسایه ی مسلمانی داشت که با او نیکویی و مدارا می نمود. چون کافر از دنیا رفت و بر حسب میعاد الهی به جهنم درآمد، خداوند خانه ای از گل برای او در وسط آتش بنا فرمود که حرارت آتش به وی ضرر نرساند و روزی از غیر جهنم برسد، و به او گویند: این سزای نیکویی است که به مسلمان رسانیدی. هرگاه حال کافر به واسطه ی احسان به مسلمانی این گونه باشد، پس چگونه خواهد بود حال مختار که دلجویی و شاد نمود قلوب شکسته دلان و مظلومان و مصیبت زدگان و ارامل و ایتام آل پیغمبر را که پنج سال در سوگواری و گذاز بودند و ابدا زینتی بر خود نیاراستند و شانه بر سر نزدند و حنا نبستند و سرمه نکشیدند، بلکه آتشی نیفروختند تا آن که مختار سر نحس عبدالله بن زیاد را برای ایشان فرستاد، و خانه های خراب آنها را آباد نمود و اعانتها فرمود، و بسی قلب مبارک سیدالعابدین شاد شد از سرهای دشمنان که برای او آوردند، و مشغول غذا خوردن بود و سجده ی شکر به جا آورد و فرمود: روزی که ما را به این کافر وارد کردند غذا می خورد و من از خدای خود درخواست نمودم که از دنیا نروم تا سر این کافر را در مجلس غذای خود مشاهده کنم، زیرا که دیدم که سر مبارک پدرم برابر روی این کافر بود و غذا می خورد؛ خدا جزای خیر دهد مختار را که خونخواهی از ما نمود، و به اصحاب خود فرمود: همه شکر کنید. یکی عرضه داشت که چرا امروز حلوا در غذای ما نیست؟ فرمود: امروز زنان ما مشغول عیش بودند. چه حلوایی شیرین تر از نظر کردن بر سر دشمنان ماست؟

ص: 228

تکمله

در این خبر شریف که آثار صدق در او هویداست، حضرت سیدالشهداء (ع) فرموده: به خدا قسم خون من آرام نگیرد تا قیام مهدی.به نظر قاصر مؤلف الأربعین الحسینیه چنان نماید که مراد حضرت سیدالشهداء (ع) اشاره به بقای آثار تعزیه داری اوست تا روز قیامت که در مذهب شیعه محو نشود و از خاطرها نرود. و ابن شهر آشوب در مناقب این مطلب را از معجزات باهرات آن حضرت شمرده، و از زمان سلطنت دیالمه در همه سال نوای تعزیه داری این مظلوم در شرق و غرب عالم برپاست، و مشاهده می شود که مردم شیعی مذهب در ایام عاشورا بی تاب و بی قرار هستند و در جمیع بلاد مشغول نوحه سرایی و اقامه ی مجالس و بستن تکایا و پوشیدن لباسهای سیاه و سایر لوازم مصیبت زدگان هستند. و از غرایب آن است که در نفوس عامه ی ناس تأثیر کند، حتی اشخاصی که به مراسم شرع عنایتی ندارند. احقر در سنه ی هزار و سیصد و بیست و دو در ایام عاشورا در طریق کربلا بودم. در اول عاشورا در یعقوبیه که اکثر اهل آن جا سنی مذهب بلکه متعصب هستند، در شب، نوای نوحه سرایی و اصوات اطفال شنیدم. از کودکی از اهل آن جا پرسیدم: چه خبر است؟ به زبان عربی به من جواب گفت: ینوحون علی السید المظلوم. گفتم: کیست؟ گفت: سیدنا الحسین. و در بقعه ی ایام عاشورا که در اطراف کردستان بودم، دیدم بیابان نشینان که از مراسم شریعت آگاهی ندارند، همه دسته شده اند، فریاد یا حسین آنها به فلک می رود. نعم ما قیل:سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل دیده بر او رنگی نیست در هیچ زمینی و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت کشته دل تنگی نیست و این که در ذیل خبر فرموده: هفتاد هزار تن از کفار را مهدی خواهد کشت، مراد از اهل رجعت است یا از کفار همان زمان و ذراری کشندگان که به حسب فطرت خبیثه راضی به فعل آباء خود بودند. و تطبیق این گونه احادیث بر قواعد مذهب عدلیه در ابواب و احادیث سابقه نمودیم، دیگر تکرار لازم نیست.

استطراد کلام و تتمیم مرام

لا ریب فی وقوع الشرور العامه و الخاصه فی العالم الکونی، مثل طوفان نوح و غرق بنی اسرائیل و وقعه نصر و قتال المختار و قتل العام من الترکیه فی زمن چنگیز و امثالها من القحط

ص: 229

و الغلاء العالمین و الطاعون العام، و لا ریب انها مقضیه داخله تحت الاراده الازلیه صلاحا لحال الکائنات، و لا شبهه لأولی البصائر و العقول السلیمه فی ان نظام العالم علی أشرف النظامات الممکنه و اتمها بحیث لا یتصور فوقه نظام آخر، اذ لو تصور نظام أکمل منه و أهمله الباری تعالی لزم توال فاسده: اما الجهل او العجز عن الاتیان به او البخل، تعالی عن ذلک کله علوا کبیرا. و هذه کله مما لا ریب فیه، انما الاشکال الصعب الذی هو مزله الاقدام تعیین المبدء لهذه الحوادث الشریه، فان انتهت الشرور الی جوهری نطقی سمی فی عرف الشرع بالشیطان، فیقال: من أین جاء شراره ابلیس؟ فاما أن یقال لکل شیطان شیطان، و یتسلسل الی غیر النهایه و هو باطل، او یقال ینتهی الی شیطان غیر مخلوق و یلزم وجود مبتدئین: احدهما للخیرات و الثانی للشرور، و هو مذهب المجوس و الثنویه القائلین بیزدان و اهرمن، او یقال بانتهاء الشرور الی جهه شریه فی الباری - تعالی عن ذلک - فانه بسیط الحقیقه احدی الذات نور لا ظلمه فیه. و الفلاسفه تخلصوا عن هذه الشبهه بتقسیم الموجودات الی اقسام خمسه: خیر محض و شر محض و ما خیره غالب و ما شره غالب و ما یتساوی طرفاه، و قالوا: ان الموجود من الخمسه اثنان، و هما الخیر المحض و الخیر الغالب، و اما الثلاثه الباقیه فغیر موجود. و حاصل ما ذکره فی بیانه علی اصولهم أن الشر امر عدمی لا ذات له، لأنه اما عدم الذات او عدم کمال الذات او الوجود خیر محض، فکلما وجد فهو خیر، و ان کان یستلزم اعداما یسمی فی نظر العرف الجمهوری بالشر، فما یوجد اما خیر محض لا شریه فیه اصلا کعالم الأمر، و اما خیر غالب و ان کان یلحقه شرور و آفات کعالم الخلق السفلی، و ترکه لا جل لواحقه قبیح، لأن ترک الخیرات الکثیره لأجل الشر القلیل شر کثیر، فاذا تعارضت جهت الخیریه و الشریه فلابد لملاحظه ما هو صلاح النظام الکلی و اهمال الجهه الشریه القلیله الجزئیه، کمن قطع عضوا لصلاح سایر الجسد بما یقع فی هذا العالم، فهو لاقامه النظام الکلی و ان کان یترتب علیه بعض الشرور. و حاصل هذا الجواب أن العنایه الربانیه و الحکمه الأزلیه لما تعلقت بخلق العالم السفلی المادی اوجبت ایجاد الاشیاء مترتبه من العلل و المعلولات و الاسباب و المسببات، و هی بحسب المرتبه لا تنفک عن لحوق بعض النقصانات و الآفات بحسب ما أحاط به العلم الأزلی، و ان کان یتضر به بعض الموجودات الجزئیه، و لا یمکن اهمال تلک البرکات من جهه رعایه الجزئیات؛ مثال ذلک خلقه النار و الماء و فوائدهما لنوع الحیوان و الانسان، و ان کان یترتب علیها احراق ثوب مسکین او احتراق بدنه أو غرق بعض الاطفال فیه، و الیه اشار من قال:

ص: 230

هر آن ملک که موکل بود به خانه ی باد چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی (1) فاذا اوجبت شقاوه النفوس فی عصر من الأعصار نزول عذاب الهی و اقتضاه الاسم العزیز و المنتقم فهو لا ینفک عن ابتلاء صبیانهم و من لا ذنب له. فلو روعی جهه هذه الطبقه لأوجب اهمال تأدیب الطغاه و المرده و هو مما لا یجوز فی حکمه الله تعالی، فاذا افعال الباری ناظره الی النفع العام الکلی، و مع ذلک فلا محاله لتلک النفوس استعدادت بما یلیق بهم ذلک العذاب، اما لخبث طینتهم او لوجود مفاسد فی بقائهم، کما أشیر الیه فی قوله تعالی: «انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا». (2) .و قد اشیر فی احادیث أهل بیت النبوه الحاملین لأسرار الله الی بعض ما قررناه: فمنها ما رواه الصدوق فی العلل و العیون عن الرضا (ع): حین سأله ابوالصلت عن غرق قوم نوح، و فیهم الأطفال و من لا ذنب له، فقال: ما کان فیهم الأطفال، لأن الله أعقم الأصلاب اربعین عاما، فغرقوا و لا طفل فیهم، و ما کان الله لیهلک بعذابه من لا ذنب له، فغرق قوم بتکذیبهم له و الباقون برضاهم بتکذیب المکذبین، و من غاب عن امر فرضی به کان کمن شهده.و فی روایات العامه و الخاصه أن نبی الله عزیز مر علی قریه عذب أهلها، فقال: یا رب انی نظرت فی جمیع امورک و احکامها، فعرفت عدلک بعقلی، و بقی باب لم أعرفه، انک تسخط علی أهل البلیه فتعمهم بعذابک و فیهم الأطفال، فخرج الی البریه و کان الحر شدیدا، فاستظل بشجره و نام، فجاءت نمله و قرصته، فذلک الارض برجله و قتل نملا کثیرا، فأوحی الله الیه هلا نمله واحده؟فعرف أن ذلک مثل ضرب له، و قیل له: یا عزیز، ان القوم اذا استخفوا عذابی قدرت نزوله عند انقضاء آجال الاطفال فماتوا اولئک بآجالهم و هلک هؤلاء بعذابی (3) .و فی روایه أخری سئل الصادق (ع) عن الطاعون، فقال: عذاب لقوم و رحمه لآخرین، واسعه رحمته لما یشاء، أما ترون أنه جعل الشمس ضیاء لعباده و منضجا لثمارهم، و قد یعذب بها قوم یبتلیهم بحرها. (4) انتهی.

ص: 231


1- 576. شعر از سعدی است و اصل آن چنین است: فرشته ای که وکیل است بر خزائن باد چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی.
2- 577. نوح، 27.
3- 578. و مانند آن: مجلسی: بحارالأنوار، ج 6، ص 124.
4- 579. همان، ص 123 ، 121.

الحدیث 27

اشاره

و بالاسناد الی شیخ الطائفه فی امامیه بسنده عن حذلم بن ستیر، قال: قدمت الکوفه فی المحرم سنه احدی و ستین عند منصرف علی بن الحسین بالنسوه من کربلاء و معهم الجناد یحیطون بهم، و قد خرج الناس للنظر الیهم، فلما أقبل بهم علی الجمال بغیر و طاء فجعل نساء الکوفه یبکین و یندبن، فسمعت علی بن الحسین و هو یقول بصوت ضئیل و قد نهکته العله و فی عنقه الجامعه و یده مغلوله الی عنقه: هؤلاء النسوه یبکین، فمن قتلنا؟ قال: و رأیت بنت علی و لم أرخفره قط أنطق منها، کأنها تفرغ عن لسان امیرالمؤمنین (ع)، قال: و قد أو مأت الی الناس أن اسکتوا، فارتدت الأنفاس و سکنت الأجراس، فقالت: «الحمدلله و الصلوه علی أبی رسول الله، أما بعد، یا أهل الکوفه، یا أهل الختل و الخذل [الغدر]، فلا رقأت العبره و لا هدأت الرنه، فانما مثلکم کالتی نقضت غزلها من بعد قوه انکاثا تتخذون ایمانکم دخلا بینکم...» (1) .

ترجمه

حذلم پسر ستیز گفت: آمدم در کوفه در ماه محرم سال شصت و یک، هنگام باز آوردن علی پسر حسین زنان را از کربلا، و با ایشان بودند لشکریان گرداگرد ایشان، و بیرون شده بودند مردم برای نگریستن. پس چون رو به مردم نمود بر شتران بی پوشش، آغاز نمودند زنان کوفه گریه و زاری کردن را، و شنیدم علی پسر حسین را که می گفت به آواز باریکی، و هر آینه ناتوان بود و کاسته بود او را بیماری و در گردن او بود گردن بند آهنی و دستش بسته به زنجیر بود به سوی گردنش که: این زنان می گریند، پس که کشت ما را؟ حذلم گوید: دیدم

ص: 232


1- 580. ابن نما: مثیرالاحزان، ص 86، چاپ امیر، قم - 1406 ه (با عباراتی قریب به مضمون فوق) و مجلسی: بحارالأنوار، ج 45، ص 109 - 108. و نام راوی بشیر بن خزیم اسدی ثبت شده است. و طبرسی: احتجاج، ص 256.

زینب دختر علی را و ندیده بودم زنان با شرمی را هرگز که سخنگوتر از او باشد، و گویا سخن ریزد از زبان امیرالمؤمنین، و گفت حذلم که دست باز نمود به سوی مردم که خاموش باشید! پس برگشت دمها و آرام گرفت آوازها.

بیانات

این خطبه از خطب معروفه و مضبوط در کتب عامه و خاصه است، و در کتاب «بلاغات النساء» نیز مزبور است و در احتجاج با زیاداتی مروی است. و مراد به برگشتن نفسها و آرام گرفتن آوازها یا جرسها چنانچه در احتجاج است، توجه مردم و سکوت ایشان است نه این که مقصود اظهار کراماتی از حضرت زینب (س) باشد؛ چنان که شایع در السنه و افواه مرثیه خوانان است که گویند: زنگها و نفسها در سینه ها بند گشت. و در احتجاج در آخرین خطبه روایت کرده است که علی بن الحسین فرود آمد و خیمه برپا کرد و زنان را در آن خیمه منزل داد. از این خبر معتبره و سایر کتب مقاتل نماید که حمل اهل بیت بر جهاز شتران بوده، و ذکر محامل از خصایص خبر مسلم جصاص است در کتاب «نورالعین» که کتابی است بی اعتبار و مجهول المؤلف و شیخ طریحی از آن جا حکایت کرده. و شکستن پیشانی حضرت زینب نیز از مشتملات این خبر مجهول است، و اشعار مذکوره ی معروفه در این خبر نیز از مقام فصاحت و بلاغت عقیله الهاشمیین بسیار دور است؛ چنانچه بر اهل بصیرت و خبره ی فن مخفی نیست. و آنچه در این خبر است از بیماری سیدالساجدین (ع) موافق است با اخبار معتبره. و از کتاب نوادر علی بن اسباط مروی است از حضرت باقرالعلوم (ع) که حضرت سجاد در کربلا مبتلا به مرض بطن بود. و در مناقب ابن شهر آشوب است که مرض آن حضرت این بود که در کربلا زرهی بر تن خود نمود که بلند بود، مقدار فاضل را به دست خود پاره نمود به این سبب مریض شد. و وجه ی تسمیه ی غل به «جامعه» این است که جمع می نماید دستها را سمت گردن. و غل طوقه ای است آهنی که بر گردن گذارند و از دو طرف زنجیر دارد که به اختلاف جهت از دو طرف بیرون رود، و هر یک به سمت دستی آید و دستها به آن زنجیر بسته شود و دو طرف آن زنجیر گداخته شود و یا کوبیده شود و به هم وصل شود که دیگر جدا نشود، و یزید همین که خواست این غل را بیرون آورد به غیر سوهان میسر نشد.و در «انوار نعمانیه» در باب روءیای سکینه در دمشق وارد است که چون نگاه سید سجاد

ص: 233

به غل افتاد گریست و فرمود: به خاطرم گذشت غلهای اهل جهنم (1) . و چون اهل کوفه از دوستان اهل بیت بودند، در روز ورود ایشان مراسم سوگواری اقامه نمودند و زنان کوبه با گریبانهای چاک استقبال اهل بیت نمودند. و از وقایع غریبه ی کوفه حکایتی است که در تذکره ی سبط از مقتل هشام بن محمد نقل نموده که از کتب معتبره ی شیعه است که چون سر مقدس را نزد ابن زیاد گذاردند، مسخره ای داشت، و به او گفت: برخیز و پای خود را به دهان دشمن گذار، و آن کافر چنین کرد، و رو به زید بن ارقم نمود که چگونه دیدی؟ گفت: دیدم رسول خدا دهان خود را در محل قدم تو می گذاشت (2) .و از مداین نقل کرده که در آن هنگام در مجلس ابن زیاد مردی بود که جابر نام داشت. چون این عمل از ابن زیاد دید با خدا معاهده کرد که اگر ده نفر برخورد با او بر ابن زیاد خروج کند؛ و چون مختار خارج شد به عهد خود وفا کرد. و شاید که عمل مختار که چون نگاهش به سر ابن زیاد افتاد از جا برخاست و با کفش خود دهان و روی آن کافر را کوبید، از جهت تذکر این عمل شنیع او بوده، و لله در مهیار:یعظمون له اعواد منیره و تحت أرجلهم ألاده و ضعواو نیز در تذکره ی سبط مروی است که: مردی از اهل کوفه مهمان کرد روزی سید سجاد را و گریه می نمود برای مصایب آن حضرت، ناگاه منادی ابن زیاد ندا داد که هر کس علی بن الحسین را بیاورد، سیصد درهم عطا دارد. میزبان به خانه درآمد و دستهای آن حضرت را بست و گفت من از این گروه می ترسم (3) .و نیز در تذکره ی سبط است که رباب دختر امری القیس که از زوجات سیدالشهداء (ع) بود، در مجلس ابن زیاد سر مقدس را گرفت و بوسید و گفت:واحسینا فلا نسیت حسینا قصدته أسنه الأعداءغادروه بکربلاء صریعا لا سقی الله جانبی کربلاء (4) .و نیز در تذکره است که مرجانه ی زانیه، مادر ابن زیاد و برادرش عثمان بن زیاد او را ملامت نمودند بر زشتی کردار او، و عثمان به او گفت: «لو ددت انه لیس من بنی زیاد و فی أنفه خزامه

ص: 234


1- 581. جزائری: الانوار النعمانیه، ج 3، ص 256، شرکت چاپ، تبریز.
2- 582. سبط بن الجوزی: تذکره الخواص، ص 231، چاپ مؤسسه اهل البیت، بیروت 1401 ه.
3- 583. همان، ص 232.
4- 584. سبط ابن الجوزی: الخواص: ص 148؛ المقرم مقتل الحسین، ص 424 و نیز یاقوت حموی: معجم البلدان، ج 4، ص 445.

الی القیامه و لم یقتل الحسین، (1) نقله الشیخ ابن نما فی مثیر الأحزان.

انتقام الهی

فاضل المعی ملا حسین کاشفی در کتاب روضه الشهداء آورده که چون سر مقدس حسین (ع) را نزد ابن زیاد نهادند، دست برد و آن سر را برداشت و در روی وی نگاه کرد. لرزه بر اندامش افتاد به حدی که نتوانست خودداری کند. ناچار سر را بر روی ران خود نهاد. قطره ی خونی از حلقوم شریف چکید بر جبه و قبا و پیراهن، و ازار او را سوراخ نمود، و از ران آن کافر نیز بیرون رفت تا به زمین رسید و پنهان شد و محل سوراخ، زخمی ناسور شد. هر چه علاج کردند بهبودی حاصل نشد و رایحه ی خبیثه ای از آن محل مرتفع بود. برای رفع نتن آن زخم همیشه نافه های مشک همراه می داشت و مفید نبود، تا شبی که ابراهیم بن الأشتر او را کشت به علامت بوی مشک او را شناخت و سر از بدنش جدا کرد، و این حکایت را نسبت به کتاب ابوالمفاخر داده. و در کتب معتبره وارد است که ابن زیاد قضیبی در دست داشت که در زمانی که سر مقدس را در طشت زر نزد او گذاشتند با آن قضیب در سوراخ بینی و دهان شریفش داخل می کرد و می خندید و این عمل بعد از کشتن این کافر مجسم شد. جماعتی از علمای تاریخ حکایت کرده اند که چون سر او را نزد مختار آوردند و در رحبه میانه ی سرهای منافقین انداختند، مردم مشاهده کردند که ماری در سوراخ دهان و بینی او داخل می شود و بیرون می شود، و مردم تماشا می کردند و می گفتند: «قد جاءت قد جاءت». و از عمارات میشومه، قصر دارالاماره ی کوفه بوده و مورخین داستانی نوشته اند که بعض شعرای سلف نظم کرده:یک سره مردی؛ عرب هوشمند گفت به عبدالملک از روی پندروی همین مسند و این تکیه گاه زیر همین قبه و این بارگاه بودم و دیدم بر ابن زیاد آه چه دیدم که دو چشمم مبادتازه سری چون سپر آسمان طلعت خورشید ز رویش نهان بعد ز چندی سر آن خیره سر بد بر مختار به روی سپربعد که مصعب سر و سردار شد دست کش او سر مختار شداین سر مصعب به تقاضای کار تا چه کند با سر تو روزگار

ص: 235


1- 585. ابن نما: مثیر الاحزان، ص 110، چاپ امیر، قم، 1406 ه.

ص: 236

و این معنی را مردی از عرب برای عبدالملک بن مروان گفت، و چون تطیر بود عبدالملک از جا برخاسته امر به خراب آن قصر نمود.و محدث جلیل در مناقب آورده که از ابن عباس مروی است که روز ورود کوفه، ام کلثوم هزار درهم به حاجب ابن زیاد داد - چون حامل سر مقدس بود - که آن سر را از میان اسرا بیرون برد و مردم به تماشای سر مشغول شوند، و اجابت کرد. روز دیگر دید که آن دراهم سنگ سیاهی شد و برطرفی از آن دراهم نوشته: «و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون» (1) و برطرف دیگر نوشته بود: «و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون». (2) .

ص: 237


1- 586. ابراهیم، 42.
2- 587. شعراء، 227. الدمعه الساکبه، ص 364؛ سبط بن الجوزی: تذکره الخواص، ص 237، چاپ مؤسسه اهل البیت، بیروت.

الحدیث 28

اشاره

و باسنادی المتصل الی السید علی بن طاووس فی کتاب «الاقبال» قال: رأیت فی کتاب مصابیح النور باسناده الی جعفر بن محمد، قال لی أبی محمد بن علی؛ سألت ابی علی بن الحسین عن حمل یزید له، فقال: حملنی علی بعیر یظلع بغیر و طاء، و رأس الحسین (ع) علی علم، و نسوتنا خلفی علی بغال واکفه، و الفارطه خلفنا و حولنا بالرماح، ان دمعت من احدنا عین قرع رأسه بالرمح، حتی اذا دخلنا دمشق، صاح صائح: یا اهل الشام، هؤلاء سبایا اهل البیت الملعون. (1) .

ترجمه

جعفر پسر محمد (ع) گفت که مرا پدرم محمد پسر علی گفت که پرسیدم علی پسر حسین را از بردن یزید او را. گفت: بردند مرا بر اشتری که لنگ بود بدون روپوش بر جهاز آن، و سر حسین بر نیزه ی بلندی بود، و زنان ما پشت سر ما بودند بر استران پالان دار، و اسب سواران پشت سر ما بودند و در گرد ما با نیزه ها، هرگاه می گریست از ما چشمی، می کوبیدند سر او را به نیزه، تا آن گاه که در آمدیم دمشق را، فریاد کرد فریادکننده ای [که] ای کسان شام! اینان کسان و خانواده ی دور شده اند.

بیانات

عجب است که ارباب مقاتل معروفه ی معتمده ترتیب منازل و مسافرت اهل بیت را از کوفه به شام مرتب نقل نکرده اند الا وقایع بعض منازل را، و لیکن مفردات وقایع، در کتب معتبره

ص: 238


1- 588. علی بن طاوس: اقبال الاعمال، ص 583، چاپ دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1390 ه.

مضبوط است؛ و تعداد منازل در کتب معتبره نقل شده. و در کتاب منسوب به ابی مخنف، اول منزل را قادسیه نوشته و این غلط است، زیرا که قادسیه آخر حدود عراق است از سمت حجاز، و عبور اهل بیت از طرف شرقی جصاصه و شرقی فرات بوده، و بعضی اسم منزل اول را قصر بنی مقاتل ضبط کرده اند که محل مخروبه [ای] بوده، چون منزل کردند دستی با قلم هویدا شد از درون دیواری و نوشت:أترجو أمه قتلت حسینا شفاعه جده یوم الحساب چون لشکریان چنین دیدند، هراسان شدند و از آن جا کوچ کردند (1) . و در کتبی مزبور است که حاملین سر مقدس را عادت بر این بود که در هر منزلی سر را بر نیزه می کردند و مشغول شرب خمر می شدند، و در زمان حرکت در صندقی می گذاشتند، و در ایشان بود محقر بن ثعلبه و زجر بن قیس و شمر و خولی. و منزل دوم «جرایا» نام داشت، و از «جرایا» به تکریت شورشی شد، زیرا که مرد نصرانی به اهل تکریت خبر داد که من در کوفه بودم و این سر حسین بن علی است. و از تکریت طریق بادیه پیمودند و عبور بر دیر عروه کردند و از صلیبا گذشت به موصل و بعلبک و میافارقین و شیر و حران و قنسرین و حماه و حلب. و در هنگام عبور اهل بیت بر بلاد مزبوره کراماتی ظاهر شد، و حکایاتی در کامل بهایی و روضه الأحباب و روضه الشهداء مسطور است.و در مناقب شیخ جلیل ابن شهر آشوب گوید: «و از مناقب سیدالشهداء (ع) کراماتی است از مشاهده رأس شریف ظاهر شده از کربلا تا عسقلان و میانه ی این دو و در موصل و نصیبین و حماه و حمص و دمشق» (2) . و از این عبارت نماید که در هر یک از این اماکن مشهد الرأس معروفی بوده. و در روضه الشهداء مسطور است که در موصل سر مقدس را بر روی سنگی گذاردند. قطره ای از خون حلقوم بر سنگ چکید و تا زمان عبدالملک مروان همه سال روز عاشورا از آن سنگ خون بیرون می آمد، و مردم به جهت عزاداری دور آن سنگ جمع می شدند. به این سبب عبدالملک امر کرد که آن سنگ را از محل خود قلع نمودند و پنهان کردند. پس از آن در جای سنگ گنبدی بنا شد و نام او را مشهد نقطه گذاشتند. و در منتخب مزبور است که ابن زیاد سناباد را خراب کرد و تا امروز مخروبه است، به سبب آن که روز

ص: 239


1- 589. ابن شهر آشوب: مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 61، چاپ علمیه قم.
2- 590. همان، ص 82.

ورود اسرای اهل بیت، لشکریان را راه ندادند و سنگباران نمودند. و در کتب معتبره به این اسم در بلاد جزیره که شهرهای میانه ی دجله و فرات است بلدی نیافتم و مذکور هم نیست. و در بعض بلاد رومیه شیری از سنگ تراشیده اند که همه ساله در روز عاشورا از چشمهای آن شیر دو چشمه ی آب جاری می شود، و مردم برای شفا و تبرک به خانه های خود برند.و در روضه الأحباب و روضه الشهداء مسطور است که چون اهل بیت به حران که یکی از بلاد جزیره است وارد شدند، مردم آن جا برای تماشا خارج شدند، و مردی یهودی یحیی نام مشاهده کرد سر نورانی در بالای نیزه سخن می گوید. نزدیک نیزه آمد و شنید که آیه ی کریمه ی «و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون» را تلاوت می کند. از سرگذشت پرسش کرد و ترحم بر اهل بیت نمود و عمامه ی خود را به خواتین علویات قسمت کرد و جامه ی خزی که با خود داشت به حضرت سجاد (ع) بذل کرد. لشکریان ممانعت نموده و کار به قتال کشید. پنج تن از لشکریان بکشت تا آن که تصدیق حقیقت دین اسلام را نموده شهید شد. و قبر او در دروازه ی حران مشهور به تربت یحیی شهید است و محل استجابت دعاست.و نظیر این حکایت از تاجری رزیز نام در عسقلان واقع شد، چنانچه در روضه الشهداء و غیر آن مذکور است. و چون لشکریان به قنسرین نزدیک شدند، اهل آن جا دروازه بر روی ایشان نگشودند. و همچنین اهالی بلد شیر که نزدیک حماه است نیز ترحم بر اهل بیت نمودند و ام کلثوم دعا در حق ایشان نمود و گفت: «حماها الله عن کل ظالم». و از شهر حماه به سمت حمص رفتند و از حمص به شهری رسیدند که خندق الطمام نام داشت و از آن جا به جوسیه عبور کردند و از جوسیه به بعلبک درآمدند.و در «معجم البلدان» و «عجائب المخلوقات» مسطور است که جبل «جوشن» در یمین شهر حلب واقع است و در آن کوه، معدن نحاس است که چندان فایده [ای] ندارد. و چون هنگام عبور، اهل بیت نزدیک آن کوه رسیدند، یکی از پردگیان حضرت حسین (ع) را درد زاییدن گرفت و استمداد از اهالی آن سرزمین نمودند. مددی در حق ایشان نکردند، تا آن طفل ساقط شد. و در بعض کتب، مزبور است که حضرت حسین (ع) آن طفل را قبل از ولادت، به نام برادر سقط خود، محسن نام نهاده بود، و اهل بیت در حق آن گروه نفرین نمودند، و از این جهت آن معدن را برکتی نماند (1) .

ص: 240


1- 591. قزوینی، زکریا بن محمد بن محمود: عجائب المخلوقات و الحیوانات و غرائب الموجودات، ج 1، ص 235، چاپ دار احیاء التراث العربی - در حاشیه ی حیاه الحیوان الکبری تموی؛ یاقوت: معجم البدان، ج 2، ص 186، چاپ دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1399 ه.

و حکایت راهب قنسرین در کتب معتبره ی تاریخ مذکور است. و علمای عامه نیز ضبط کرده اند که در قنسرین، راهبی در صومعه ی خود مشاهده نمود که نوری از دهان مبارک سیدالشهداء (ع) به سوی آسمان بالا رود. ده هزار درهم به لشکریان داد و سر مقدس را به صومعه ی خود برد و خدا را به حق عیسی خواند که آن سر سخن گوید، و سر به سخن آمد و گفت: «أنا بن محمد المصطفی، و أنا بن علی المرتضی، و أنا بن فاطمه الزهراء، و أنا المقتول بکربلاء، أنا المظلوم و أنا العطشان». چون این سخنان شنید، روی خود را بر روی سر گذارد و گفت: سر بر ندارم تا آن که شفاعت کنی از من در قیامت. جواب به وی گفت: باید اسلام آوری. شهادتین گفت. آن حضرت نیز وعده ی شفاعت به او داد، و چون صبح شد سر را به آن جماعت رد نمود. از آن جا که کوچ نمودند، دیدند دراهم همه سنگ شده. و حکایت راهب قنسرین از مشاهیر حکایات است، و علمای عامه نیز روایت کرده اند، مانند خوارزمی در مقتل و نطنزی در خصائص و سبط در تذکره و دیگران، و جوهری جرجانی نظم کرده:حتی یصیح بقنسرین راهبها یا فرقه الغی یا حزب الشیاطین الی آخر ما فی المناقب.مؤلف گوید: در زمان ما که مردم، مأنوس و محشور با کفار طبیعی مذهب و از روحانیات محرومند، بسا باشد که این گونه حکایات در نظرشان غریب نماید و تکذیب ناقل کنند، غافل از آن که وقایع سنه ی شصت و یک از مجاری عادات، خارج بوده و سخن گفتن سر مقدس به حدی منقول در کتب است که قطعی الوقوع است. و حدیثی از شرح الشفاء و علامه ی تلمسانی خواهد آمد که از اعمش روایت کرده، و ابومخنف از شعبی نقل نموده:روی الشیخ الجلیل ابومحمد جعفر بن احمد القمی الفقیه نزیل الری فی کتاب المسلسلات: حدثنا ابوالفضل اجاره عن علی بن احمد بن سعید الصفار، عن ابی القاسم المفضل بن جعفر بن محمد التمیمی بدمشق، عن أبی الحسن محمد بن أحمد العسقلانی بطبریه، عن علی بن هارون الانصاری، عن محمد بن احمد المصری، عن صالح، عن معاذ بن اسد الخراسانی، عن المفضل بن موسی الشیبانی، عن الأعمش عن سلمه بن کهیل قال: رأیت رأس الحسین (ع) علی القنا و هو یقرء: «فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم». قال علی بن احمد بن السعید: قلت للمفضل بن جعفر: الله انک سمعت هذا من محمد بن احمد العسقلانی؟ فقال لی: الله لقد سمعته منه، و قلت له: الله سمعته من محمد بن هرون؟ فقال: الله سمعته منه، و قلت له: الله انک سمعته من محمد بن احمد المصری؟ فقال لی: الله لقد سمعته، و

ص: 241

ص: 242

قلت له: الله سمعته من صالح؟ فقال لی: الله سمعته منه، و قلت له: الله لقد سمعته من معاذ بن اسد؟ فقال لی: الله لقد سمعته منه، و قلت له: الله لقد سمعته من المفضل بن موسی؟ فقال لی: الله لقد سمعته منه، و قلت له: الله لقد سمعه من سلمه بن کهیل؟ فقال لی: الله لقد سمعته منه، و قلت له: الله سمعته من رأس الحسین بن علی؟ فقال لی: الله لقد سمعته من الرأس بباب الفرادیس بدمشق و هو یقرء:«فسیکفیکهم الله...».

ص: 243

الحدیث 29

اشاره

و بالسند المتصل الی المشایخ الکرام عن علی بن ابراهیم القمی بسنده عن الصادق (ع) قال: لما دخل رأس الحسین بن علی (ع) علی یزید و أدخل علیه علی بن الحسین و بنات امیرالمؤمنین (ع) و کان علی بن الحسین مغلولا فقال یزید لعنه الله: یا علی بن الحسین (ع)، الحمدلله الذی قتل اباک، فقال علی بن الحسین (ع): لعنته علی من قتل أبی. قال: فغضب یزید و أمر بضرب عنقه. قال علی بن الحسین (ع): فاذا قتلتنی فبنات رسول الله من یردهم الی منازلهم و لیس لهم محرم غیری؟ فقال: أنت تردهم الی منازلهم. ثم دعی بمبرد فأقبل یبرد الجامعه من عنقه بیده ثم قال له: یا علی بن الحسین، اما تدری ما الذی أرید بذلک؟ قال: بلی، ترید أن لا تکون لأحد علی منه غیرک، فقال یزید: هذا و الله ما أردت. ثم قال یزید: یا علی بن الحسین: «ما أصابکم من مصیبه فبما کسبت أیدیکم و یعفو عن کثیر» فقال علی بن الحسین، کلا ما هذه فینا نزلت، انما نزلت فینا: «ما أصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل أن نبرأها...» فنحن الذین لا نأسی علی ما فاتنا و لا نفرح بما أتینا (1) .

ترجمه

امام صادق (ع) گفت: چون در آوردند سر حسین بر یزید و در آوردند بر او علی پسر حسین و دختران، و علی را بود در گردن، بند آهن، و گفت یزید مر علی را که: ستایش خدایی را سزاست که کشت پدر تو را علی، گفت: نفرین خدا بر کسی باد که کشت پدرم را، و خشمناک شد یزید و فرمان داد تا گردن زنند او را، و به وی گفت علی: هرگاه بکشی مرا پس دختران پیغمبر خدا را که برگرداند به فرودگاههای ایشان و نیست ایشان را خویش نزدیکی

ص: 244


1- 592. قمی، علی بن ابراهیم: تفسیر القمی، ج 2، ص 277، چاپ دارالکتاب، قم، 1387 ه.

جز من؟ یزید گفت: تو خود برگردانی ایشان را به جایگاه ایشان. پس سوهانی خواست و رو نمود که سوهان نماید گردن بند را از گردن او به دست خود، و گفت مر او را: ندانستی آنچه را خواستم به این کار؟ علی گفت: چرا، خواستی دیگری را بر من نیکی نباشد جز تو. گفت یزید: به خدا سوگند این بود آنچه خواستم. پس یزید خواند سخنی را از نامه ی خدا که: «گرفتاریهای مردم از کارهای خودشان است و خدا درگذرد از بسیاری از کردار مردم.» و پاسخ داد علی او را که: چنین نیست که تو گمان کرده ای، این سخن درباره ی ما فرود نیامده، بلکه آنچه درباره ی ما فرود آید این سخن است که خدا فرماید: «نرسد رسیده ای به کسی در زمین و نه در جانهای شما مگر آن که در نوشته ی آسمان است و پیش از آفرینش آن، تا افسوس نخورید بر آنچه از دست شما برود و شاد نشوید بر آنچه شما را آمده» ماییم کسانی که چنین هستیم.

بیانات

اطوار سلوک (1) پسر معاویه با اهل بیت عصمت از قواعد فراعنه و جبابره و سلاطین جور (2) خارج بوده و بسی جلافت و پست فطرتی از او در آن محفل سر زد. و شیخ جلیل مسعودی گوید: فرعون در رعیت خود عادل تر از یزید بوده، و شرحی از شنایع (3) اعمال او در مروج الذهب که اوثق تواریخ اسلامی است، سروده و خلافت یزید از عارهای بزرگ اسلام بود. ابوالعلای معری نظم نموده:أری الایام تفعل کل نکر و ما أنا فی العجائب مستزیدألیس قریشکم قتلت حسینا و کان علی خلافتکم یزید (4) .و ابوالفرج بن جوزی با کمال تعصب و مخالفت اهل بیت، رساله ای در کفر یزید تألیف کرده و نام آن رساله را کتاب «الرد علی المتعصب العنید المانع من سب یزید» نهاده، و مرادش تعریض بر امثال غزالی است و مصداق مثل معروف: «ویل لمن کفره نمرود». (5) و در روز ورود اهل بیت به مجلس آن پلید، بسی اظهار کفر و زندقه و الحاد نمود و اظهار سرود به کیفر خواستن از رسول خدا و بنی هاشم، و تمثل به ابیات ابن زبعری نمود، و ابیاتی افزود و از

ص: 245


1- 593. شیوه ی رفتار.
2- 594. روش فرعونها، ستمکاران و پادشاهان ستمگر.
3- 595. زشتیها.
4- 596. می بینم که روزگار هر کار زشتی را انجام می دهد. آنچه بر شگفتی من می افزاید این که قریش، حسین را کشت و خیلفه ی شما مسلمانان یزید بود.
5- 597. وای بر آن کس که نمرود او را کافر بداند.

جمله این بیت:قد قتلنا القرن من ساداتهم و عدلنا قتل بدر فاعتدل و نیز چون زجر بن قیس خبر واقعه در قصر جیرون بر او اظهار داشت و متوجه سرها شد دو بیت انشا نمود:لما بدت تلک الحمول و أشرقت تلک الشموس علی ربی جیرون نعب الغراب فقلت صح أو لا تصح فلقد قضیت من الغریم دیونی و به مردم شام چنان وانمود که شایسته ی آن است که اهل بیت را مانند اسرای کفار به مردم بخشد. و به همین سبب ابن جوزی در منبر بغداد یزید را لعن صریح نمود و جمعی از پایین منبر بر وی اعتراض کردند و برخاستند.و ابوالفرج اصبهانی در «مقاتل» آورده که مردی در آن مجمع برخاست و اشاره به حضرت زینب (س) نمود و از یزید درخواست نمود و گفت: «دعنی اتخذها امه» و مشاوره کرد با اهل شام در تقسیم اهل بیت میانه ی ایشان، و ایشان رأی ندادند و اشاره به کشتن اهل بیت نمودند و گفتند: شایسته ی نگاه داشتن نیستند. تا آن که حضرت باقر فرمود: همنشین های یزید از جلسای فرعون پلیدترند، زیرا که جلسا و ندمای فرعون تن به قتل موسی و هارون در ندادند، چون اولاد حلال بودن و اینان که امر به قتل ما کردند، اولاد زنا هستند، و راضی نشود به قتل اولاد انبیا مگر اولاد زنا. و شرح این مکالمه در «اثبات الوصیه» مسعودی مسطور است.و ابن خلکان از یکی از ثقات علمای عامه حکایت کرده که در رؤیایی به امیرالمؤمنین عرضه داشت که شما در فتح مکه امان دادید کسی که در خانه ی ابوسفیان درآید، و در کربلا بنی امیه کردند آنچه کردند. جواب فرمود: مگر نشنیدی اشعار «حیص بیص» شاعر را؟ بعد از بیدار شدن به خانه ی او رفتم و خواب خود حکایت نمودم. قسم یاد کرد که هنوز کسی بر این اشعار مطلع نشده [است]:ملکنا فکان العفو منا سجیه فلما ملکتم سال بالدم أبطح و جللتم قتل الأساری و طال ما غدونا علی الأسری فنعفو و نصفح و حسبکم هذا التفاوت بیننا و کل اناء بالذی فیه ینضح

فایده

در مقاتل ابوالفرج مزبور است که یزید در خلال مخاطبات با حضرت سجاد (ع) نام او را

ص: 246

پرسید: گفت: علی. گفت: مگر علی را خدا نکشت؟ گفت: برادری بود مرا که شما کشتید. گفت: بلکه خدا کشت. حضرت سجاد (ع) تلاوت نمود: «الله یتوفی الأنفس حین موتها...». و شبیه این مکالمه نیز میانه ی سجاد و ابن زیاد واقع شد. و از این مکالمات نماید که این دو مانند سایر خلفای جور و رؤسای ضلالت جبری مذهب بوده اند، و اصل مذهب جبر و اضطرار و این که خالق افعال عباد خداوندی است، برای طیب خواطر اهل فسق و فجور و رؤسای جور اختراع شد، و رؤسای صوفیه لباسی نیکو به این مذهب پوشانیده اند و نامش را توحید در افعال گذاشتند که هیچ فاعل قبیحی خود را مورد ملامت و مستحق توبیخ نداند، و به اطمینان تمام مباشر ملاهی و مناهی شود. و اهل اسلام را در این مسئله سه مذهب است: یکی جبر محض و اضطرار، دیگری تفویض و اختیار صرف و این که عبد فاعل بالاستقلال افعال خود است. اول مذهب اشاعره، و دوم مذهب معتزله و این در طرفین افراط و تفریط واقع شده و جبریه را فضایح بسیار است، و ناچارند که ثواب و عقاب مردم به صرف تقدیر و اراده ی جزافیه دانند، و زواجر و مواعظ انبیا و دعوت و هدایت را لغو شمارند، و هیچ فاعلی را مستحق مدح یا ذمی ندانند و توبیخات و تقریعات واقعه در قرآن مجید را تأویل نمایند و این معنی را کمال توحید شمارند که مرتبه ی سیم از توحید، توحید افعال است و گویند هر که قائل به جبر نباشد موحد نیست، و حدیث نبوی معروف «القدریه مجوس هذه الأمه» را تطبیق بر قائلین به تفویض و اختیار نمایند، زیرا که در مقابل واجب تعالی مؤثر دیگری دانند. شبستری گوید:هر آن کس را که مذهب غیر جبر است نبی فرمود که مانند گبر است و مناسبت مفوضه با مجوس، ظاهر است، زیرا که مجوس ثنوی مذهب و معتقد یزدان و اهرمن هستند که اول، خالق خیرات، و ثانی خالق شرور است، و عمده ی تمسک این جماعت به چند امر است:اول این که افعال عباد معلوم حق است قبل از وجود، و در عالم قضا و قدر مقرر است «و جف القلم بما هو کائن» و مخلوق را صنعی در تغییر تقدیر نیست و تخلف معلوم از علم حق، محال است.و دوم این که افعال ارادیه ناشی از اراده است، و اراده از داعی، و داعی از اقتضای فطرت و طینت، و فطرت خلقت حق تعالی است و بنده را در او صنعی و اختیاری نیست.سوم ظواهر آیات کتاب الهی و سنت نبویه از قبیل:

ص: 247

«و ما تشاءون الا أن یشاء الله» (1) .«و ما رمیت اذ رمیت...» (2) .«أنک لا تهدی من أحببت...» (3) .«لا قوه الا بالله...» (4) .«و الیه یرجع الأمر کله» (5) .پس بنابراین ظوهر، مردم آلات فعل حق باشند، چنانچه مثنوی گوید:آلت حقی و فاعل دست حق دست حق را کی کنم من طعن دق و بر اهل نظر مخفی نیست که احاطه ی علم الهی و تقدیر امور، علت تامه ی صدور فعل نیست اگر چه خالی از مدخلیت نیست، و چه بسا باشد که علم و تقدیر، تعلق به اراده و مدخلیت عباد گرفته، پس میسر نباشد بدون اراده به جا آورد.و اما برهان به جهت نفی استقلال عبد در فعل، نیکو بیانی است و لیکن اقتضای فطرت، سلب قدرت نکند به طوری که فعل اضطراری شود یا بدون اراده واقع شود. و اما تمسک به ظواهر معارضه (6) جواب داده شود، و شناعت این مذهب نه به حدی است که حاجت به بیان داشته باشد. و علمای اهل بیت را در باب، بیانات شافیه ای است، بلکه توان گفت که فطرت انسانی از تمام ملیین گواهی دهد بر بطلان جبر که هر فاعل قبیحی خود را بدکار و زشت کردار و مستحق ملامت و مؤاخذه می داند، بلکه این مذهب موجب بطلان نبوات و اطاعات و مجازات و عقوبات است و موجب تساوی محسن و مسیی ء و جور و ظلم در تقدیر و جزاف محض در اراده ی واجب تعالی که بدون استحقاق و مدخلیتی از عباد بعضی را مدح نماید و بعضی را مذمت و ملامت فرماید، جمله ای را ثواب دهد و برخی را عقاب کند بدون آن عاصی را تقصیری در عصیان بود یا مطیع را دخلی در طاعت، بلکه تمام تقریع (7) و توبیخ (8) کفار و عصاه در قرآن مجید و نسبت ظلم و طغیان و فحشا به عباد، غلط محض و خالی

ص: 248


1- 598. انسان، 76.
2- 599. انفال، 17.
3- 600. قصص، 56.
4- 601. کهف، 39.
5- 602. هود، 123.
6- 603. یعنی ظواهر قرآن و حدیث که با این دلیل مخالف هستند.
7- 604. کوبیدن و سرکوفت زدن.
8- 605. نکوهش.

از جهت خواهد بود «تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا». (1) .و اهل تصوف برای حفظ حدود توحید در افعال، همه ی این مراتب را از دست داده اند، نعم ما قیل:قل للذی یدعی فی العلم فلسفه حفظت شیئا و غابت عنک اشیاءو اما مذهب دوم که مذهب معتزله و اهل اختیار و تفویض است، پس عباد را مستقل در افعال ارادیه ی خود دانند، و جبریه این طایفه را قدریه خوانند تا حدیث نبوی تطبیق بر ایشان شود که مجوس (2) امت هستند، و مرادشان در قول به اختیار، تصحیح ثواب و عقاب و مدح و ذم و فایده در بعثت انبیا و دعوت و زواجر و مواعظ است، و شاید به نظر قاصر (3) اهل ظاهر، این مذهب را بهتر از مذهب جبریه شمارند، غافل از این مفاسد این مذهب اگر زیاده از مذهب جبر نباشد، کمتر نخواهد بود، و عمده ی رجحان (4) در نظر اهل ظاهر، تصحیح عقاب و مؤاخذه است، و به گمان خود، عقاب الهی از مؤاخذه و انتقام محض مخالفت اوامر است، با تمکن از امتثال، نه آن که افعال را اثری خاص و لوازم وجودیه باشد، و شاید بعضی بالوجوان خود را مستقل در فعل بدانند؛ چنانچه مثنوی گوید:مذهب جبر از قدر رسواتر است زان که جبری حس خود را منکر است این که گویی این کنم یا آن کنم این دلیل اختیار است ای صنم و براهین بر بطلان مذهب تفویض بسیار است، چون ذات اقدس الهی عله العلل است، و بدیهی است که علل متوسطه، فاعل بالاستقلال و مؤثر تام نیستند، و در احادیث اهل بیت طعن بسیار بر این مذهب وارد است، و شیعیان را ردع از این عقیده ی باطله فرموده اند که این موجب نقصان قدرت بلکه عجز در ذات اقدس خواهد بود. و در احادیثی وارد است که خدا رحیم تر از آن است که بندگان را مجبور بر امری کند، و پس از آن، مؤاخذه و عقاب نماید، و عزیزتر و قادرتر از آن است که در ملک او چیزی برخلاف اراده ی او واقع شود. و نیز فرموده اند: مساکین قدریه که اهل تفویض باشند، خواستند خدا را به عادل ستوده باشند، او را از قدرت و سلطنت در ملک خود خارج نمودند. و از این قبیل بیانات لطیفه بسیار وارد شده.و در مذهب سیم، مذهب طایفه ی محقه ی اثناعشریه است که مأخوذ از ائمه ی اطهار است و

ص: 249


1- 606. خدا بسی برتر از آن چیزی است که ستمکاران می گویند (اقتباس از آیه ی 43 سوره ی اسراء).
2- 607. زرتشتی، و مقصود در این جا مشرک و دوگانه پرست است.
3- 608. کوته بین.
4- 609. برتری.

موافق ادله و اعتبار است که امر بین امرین است، نه جبر محض و نه اختیار محض. فهم این معنی محتاج به لطف قریحه و بیان لطیفه است که مراد شرکت خالق و مخلوق در افعال نیست، و همچنین مراد اجتماع قدرتین نیست، بلکه مراد این هم نباشد که جبر صرف نیست و جبر ناقص است. و نیز مراد این نیست که بعض افعال مثل امر تکلیفیه اختیار محض است، و بعض امور مثل فقر و غنا و صحت و مرض و امثال آن جبر محض است، زیرا که محل کلام غیر از افعال ادایه ی اختیاریه نیست، و افعال اختیاریه لامحاله صادر از اراده ی عبد است و نسبت صدوری این گونه افعال از عبد مباشر به ذات اقدس حق تعالی خلاف بداهت عقل و عرف عقلاست و مدح و ذم از روی صدور فعل است از اراده، لیکن اراده که جزء اخیر علت تامه ی صدور فعل است، امری است حادث و باید علت و سببی موجود شود، مانند دواعی و خواطر که بعد از خطور فعل، داعی شوقی پیدا شود و اراده حادث می شود که باید فلان فعل به جا آورده شود. و حصول داعی ممکن نیست که مسبب از امری خارج از فاعل باشد، و گرنه یا جبر محض شود و یا تسلسل لازم آید. پس لا محاله، حصول داعی از مقتضیات ذات و از استعداد و قابلیت ذوات و خصوصیات آنها خواهد بود، و استعداد و خصوصیت، عین مرتبه و ذات فاعل است، و لطف و فیض الهی موجب است که ابطال و اهمال اقتضای ذات نشود، و هر قابل مرتبه را به کمال خود برساند تا در حق او نیز کرم شده باشد. «قل کل یعمل علی شاکلته» اشاره به این لطیفه ی ربانیه است. پس به این سبب، اراده ی حقه ی الهیه تعلق گرفت که هر فاعلی، اراده ی فعل لایق به حال خود نماید. و معنی تقدیر امور و افعال عباد، جز این که گفتم چیزی نیست. پس اگر چه فعل، فعل عبد است و صادر از او است و به اراده ی او، و لیکن منتهی به فعل و صنع حق می شود، و چنین نباشد که فاعل استقلال تام در صدور افعال داشته باشد، زیرا که اگر اراده ی الهیه تعلق گیرد، اراده ی عبد نیز برمی گردد، و رمز «عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الهمم» اشاره به همین معنی است، نه این که بگوییم که مضطر در اراده باشد و مختار در مراد، چنان که بعض از علما گفته اند، بلکه گوییم: اراده از خود اوست، چون ارادی بودن اراده یا صدق اختیار بر اراده، معنای محصلی ندارد، و هم صدق اضطرار، معنی ندارد، بلکه اراده ی هر مریدی برخیزد از ذات مرید، و ذات او ذات اوست، نه آن که ذات او را جاعل ذات او کرده تا سؤال بیاید که چرا نحو دیگری جعل ذات او نشد؟ و نخواهیم گفت: ذات او مجعول به جعل جاعل نیست، زیرا که قبل از جعل، عدم محض و فنای صرف است و قابلیت و استعداد، از مراتب هستی مجعول است. و به عبارت دیگر، هویات و اختلاف ذوات از لوازم مجعول و جعل و تکثر و تعدد

ص: 250

مجعولات است، و تحریر این مبحث به تقریر مزبور و خلو از اصلاحات از خصائص الاربعین الحسینیه است، و بهتر آن که صرف عنان قلم نماییم.و در کافی از امام صادق (ع) روایت شده که شخصی سؤال نمود که خدا مجبور کرده بندگان را؟ گفت: نه چنین است. عرضه داشت: تفویض به ایشان نموده؟ فرمود: نه. عرضه داشت: پس چگونه است؟ فرمود: لطفی است میانه ی این دو.

خاتمه

اهل تفسیر در آیه ی مبارکه ی: «ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم» (1) اختلاف کرده اند. بعضی گفته اند: عام است، و بعضی گفته اند: خاص به غیر معصومین است، و بعضی گفته اند که: مراد به مصیبت در این آیه، عقوبات حدود است.و از جواب حضرت سجاد (ع) ظاهر می شود که مصایب ائمه ی معصومین (ع) از جهت افعال و اعمال نیست، بلکه ابتلای ایشان از جهت ظهور کمالات و مراتب صبر و رضای به تقدیر است.و در «قرب الاسناد» حمیری در تفسیر آیه، سؤال شده از جناب صادق (ع) که «ما أصاب من مصیبه فبما کسبت أیدیکم»، آنچه از مصیبات به امیرالمؤمنین (ع) و اهل بیت رسید از این قبیل بوده؟ فرمود که: رسول خدا روزی هفتاد مرتبه استغفار می کرد بدون گناهی.و در تفسیر قمی به سند صحیح معتبری روایت شده که منهال بن عمرو ملاقات کرد حضرت سجاد (ع) را و پرسش حال کرد. جواب فرمود که: ما مانند اسرای بنی اسرائیل است در گرفتاری به فرعون و کشتن پسرهای ایشان و زنده داشتن زنان. و تمام افتخار عرب به محمد (ص) بود، و از برای اهل بیت او حقی نشناختند.و مکالمات حضرت را با منهال، سید محدث جزائری به وجه مبسوطی در کتاب انوار نعمانیه ایراد نموده، هر که خواهد مراجعه نماید. (2) .

ص: 251


1- 610. شوری، 30.
2- 611. جزایری: الانوار النعمانیه، ج 3، ص 253 - 252، شرکت چاپ، تبریز؛ ابن نما: مثیر الاحزان، ص 105، چاپ امیر، قم، 1406 ه.

الحدیث 30

اشاره

و بالسند المتصل الی الشیخ الفقیه جعفر بن محمد بن نما عن المرزبانی باسناده عن جعفر بن محمد (ع) انه ما اکتحلت هاشمیه و لا اختضبت و لا رؤی فی دار هاشمی دخان خمس حجج حتی قبل عبیدالله بن زیاد.و بسنده عن یحیی بن أبی راشد، قال: قالت فاطمه بنت علی (ع): ما تحنأت امرأه منا و لا أجالت فی عینها مرودا و لا امتشطت حتی بعث المختار برأس عبیدالله. (1) .

ترجمه

امام صادق گفت: سرمه نکشید زنی از هاشم و نه رنگ نمود دست و گیسو را و دیده نشد دودی در خانه ی مردی از هاشم پنج سال تا کشته شد پسر زیاد.

بیانات

شرح حال اقامه ی ماتم و سوگواری فاطمیات، اجمالا در حدیث اول گذشت که پلاس پوشیدند و گریبان پاره کرده و سیلی بر صورت زدند. و قاضی نعمان بصری در کتاب «دعائم الاسلام» از حضرت صادق (ع) روایت کرده که تا یک سال شب و روز نوحه سرایی نمودند و سه سال در سوگواری بودند، و مسور بن مخزمه و جماعتی از اصحاب رسول خدا می آمدند در مجلسس نیاحه و خود را پنهان می کردند و سر و رو بسته بودند که شناخته نشوند و نوحه گری زنان را می شنیدند و می گریستند. و الحق طایفه ی بنی هاشم داد مردانگی و غیرت تمام کردند در رعایت جلالت سیدالشهداء (ع).

ص: 252


1- 612. مجلسی: بحارالأنوار، ج 45، ص 386.

و در تذکره ی سبط، مسطور است که آل ابوطالب با بسیاری ایشان بعد از وقعه ی طف نام یزید به اولاد خود نگذاشتند مگر معاویه بن عبدالله بن جعفر که پسر خود را «یزید» نامید و طالبیین به این جهت او را مهجور نمودند.مؤلف «الأربعین الحسینیه» العبد الحقیر فی عیون العلماء و الفقیر فی فنون الفضلاء الحاج میرزا محمد القمی- ختم الله له بالحسنی - با طبیعت و قریحه ی خامده، قصیده ی مرثیه ای به لسان حال فاطمیات نظم نموده به امید آن که در عداد نوحه سرایان و مرثیه گویان سید مظلومین محشور شود - ان شاء الله - و از نفوس شریفه ی ادبای عصر معذرت می خواهد، زیرا که نظم شعر فصیح خصوصا عربی از امثال حقیر متوقع و معهود نیست و هیچ زمان در نظم شعر قدمی نداشته و علمی نیفراشته و در خلال تألیف اربعین، شایق شدم که حدیث ام ایمن و مرثیه ی فاطمیات را نظم نمایم و این توفیق را از تأییدات سبحانی دانم، و الله المستعان.تجاوبت العنادل صائحات علی اغصان ورد نائحات و أجرین الدموع علی الخدود و ذکرن العهود الماضیات ألا قتل الحمامه اذ تغنت فهیجت القلوب الهائمات کتهییج المسافر فی الایاب الی الاوطان من ارض الفلات و لکن الفواطم اذ وردن المدینه من دمشق راجعات تذکرن الأحبه بالطفوف و قد ماتوا عطاشا بالفرات و نادبه ترنم فی المقال بألحان تهد الراسیات مدینه جدنا لاتقبلینا رجعنا حاسرات خائبات خرجنا منک بالأهلین جمعا دخلنا لابنین و لا بنات و نادت جدها و نعت أخاها و ما أشجی صیاح الناعیات الا یا جدنا یا خیر هاد لقد أمست بناتک ضائعات نوازل فی الدیار بغیر أهل ثواکل فی البیوت الخالیات و کل تشتکی ما قد أصابت لفقدان الأحبه و الحمات (1) و قائله تذکر ما تلاقت من الأحزان و الرزء البنات أخیه تذکری یوما و ردنا دمشقا نائحات باکیات و یضربن العواهر بالدفوف و یلعبن البغایا راقصات

ص: 253


1- 613. و فی انواب حزن شاکیات (ن خ) کذا ورد فی النسخه.

کأن امامنا شرقت شموس رؤوس بالدماء مقطرات و فی قدامهم رأس الحسین علی أعلی الرماح العالیات و لم أر قبل رمحک قط رمحا تمکن من عناق المکرمات و قد یتلو الکتاب فهل سمعت خطیبا مصقعا فوق القناهرزایاک الجلیله لا تناسی و للأکباد قدما محرقات و لو أنساک یوما لست أنسی قضیبا فی شفاه ذابلات و لن أنساک یوما کیف أنسی وقوفک فی مقابله العتاهتذکرهم بأیام الوعید و تنذرهم بآی محکمات و نستسقی بماء للرضیع و لم یرضع بثدی المرضعات فلو أنا عمینا اذ رأینا و لم تطرف عیون الرامقات علیلا فی السلاسل مستکینا حرائر فی الحبال مربقات فهل تذکرن یوما قد لقینا نساء من امیه مترفات و هن اللابسات حریر محض و نحن مسلبات عاریات أقمن مآتما و لسن سودا جزین الخیر عنا فی الغداهفلا عمرت دمشق و نحن فیها أقمنا و السبایا جائحات فواعجبا من الدهر الخوؤن و من أوضاع دور الدائرت عواهر عبد شمس فی الستور طواهر هاشم بالساهرات فتلک عواکف فی خدر عز و هن علی الملا مستخدمات الا یا جیرتی فاترکن لومی فما الثکلی تقاس بعاقلات فهب أن الحسین أراد ملکا فما ذنب النساء الطاهرات أخی أحرمتنا یوم الفراق و سعرت الصدور الزافرات سألناک الرجوع لدی الوداع فقلت تسلیا للسائلات فلو ترک القطا لیلا لناما فهیوا للبلایا النازلات ألا یا قاصدا جدث الحسین أطل وقف المطیه بالبیات تزود منه کحلا للعیون و أجل به غشاء الباصرات عظام السبط فی تلک البراری لقد سحقت بخیل عادیات و فی قیعان طف عطر مسک تفوح من الدماء الیابسات

ص: 254

و أنشأت الرباب رثاء حزن و ترثی بعلها فی الراثیات حسینا واحسینا واحسینا فلن أنسی الحسین الی الوفاهتمکنت البقیع بغیر ظل لعهد عاهدت فی السالفات و أبدت ندبه أم البنینا تؤثر فی القلوب القاسیات بأربعه فجعت و کیف یرجی سلو الثاکلات الفاقدات بقین نوادبا فی کل یوم و لیل فی السنین التالیات و لم یخضبن کفا بالحناء بغیر دماء وجه اللاطمات و لا اکتحلت عیون بالمرود سوی سکب الدموع الجاریات و لا امتشطت نساء من قریش سوی تسریح شعر الناشرات و لم یوقدن نارا تحت قدر سوی نیران حزن موقدات و نشرح الأبیات و نشیر الی بعض مشتملاتها:التجاوب: تفاعل من الجواب.و العنادل: جمع عندلیب، و لا یخفی حسن المطلع و براعه الاستهلال و حسن التخلص الی المقصود و حسن التضمین للتبیین و هما لأم کلثوم.و قوله: «نادت جدها» اشاره الی ما ورد من أنها اخذت بعضادتی باب الروضه النبویه و قالت یا جداه، انی ناعیه الیک أبا عبدالله.و فی قوله: «رؤوس بالدماء مقطرات» اقواء و هو کون حرکه الروی مخالفا لاعراب الکلمه و هو و ان کان یعد من عیوب الشعر الا أنه غیر عزیز فی اشعار الفصحاء مثل دعبل و الحمیری و الرضی، و یأتی فیما بعده من الأبیات.و قوله: «و لم أر قبیل رمحک» هذا تضمین شعر محمد بن یعقوب الأنباری بقصیده اولها:علو فی الحیات و فی الممات لحق أنت احدی المعجزات و فی «و فیات الاعیان» انها أحسن ما یقول فی رثاء المصلوب (1) ، و لما انشد ابن الانباری هذا البیت بحضره الصاحب بن عباد، قام و قبل فاه. و لطافه هذه القصیده دعتنی الی نظم مرثیه لمونا الحسین علی وزنه و قافیته، و بیت الأنبازی هکذا:و لم أر قبل جذعک قط جذعا تمکن من عناق المکرمات و قوله: «خطیبا مصقعا» یقال: خطیب مصقع ای بلیغ. قوله: «فلو أنا عمینا» لو للتمنی، نحو

ص: 255


1- 614. ابن خلکان: وفیات الاعیان، ج 3، ص 125.

ص: 256

قوله تعالی: «ربما یود الذین کفروا کانوا مسلمین» و قوله: «لم تطرف» عطف علی «عینا» و قوله: «و هل تذکرن یوما...» اشاره الی ما ورد فی کامل التواریخ و جمله من الکتب من دخول الفاطمیات علی النساء الأمویات و کانت علیهن الملابس الفاخره و الحلی و الحلل، فلما رأین الفاطمیات نزعن ثیاب الزینه و لبسن الثیاب السود و أقمن ماتما، ثم بعد ذلک ألبس الفاطمیات ملابس فاخره کما فی الکامل.و یعجبنی نقل روایه مناسبه لهذا المقام، رواها فی الخرائج من ان الیهود سألوا النبی (ص) ان یبعث فاطمه الی عرسهم و الحوا علیه و قالوا: ان لنا حق الجوار، و اعتذر النبی بأنها زوجه علی و بحکمه، فسألوه أن یشفع الی علی (ع)، و قد جمع الیهود الحلی و الحلل و ظنوا ان فاطمه تدخل فی بذلتها و أرادوا استهانه بها، فجاء جبرئیل بثیاب من الجنه و حلی و حلل لم یروا مثلها، فلبستها فاطمه و تعجب الیهود منها، و أسلم بسببها خلق کثیر من الیهود. و دخلت عقیله الهاشمیین زینب علی اعدائها و علیها ارذل ثیابها. قوله: «و أنشاب الرباب...» مضی شرح حال الرباب فی الحدیث الحادی عشر و نقلنا مرثیتها أیضا. و قوله «تمکنت» أی اخذتها مکانا، فراجع هناک. و ام البنین اسمها فاطمه بنت خزام بن خالد بن ربیعه بن لوی بن کعب بن عامر بن کلاب خطبها عقیل لأمیرالمؤمنین (ع) و کان عقیل نسابه، و قد قال له علی: انظر الی امرأه قد ولدتها الفحوله من العرب فتلدلی غلاما فارسا، فقال له: تزوج ام البنین الکلابیه، فانه لیس فی العرب أشجع من آبائها، و ولدت للأمیر أربعه بنین: العباس و اخوته.قال ابوالفرج: و کانت ام البنین ام هؤلاء و الأربعه الاخوه القتلی، تخرج الی البقیع فتندب بنیها اشحی ندبه و أحرقها، فتجتمع الناس الیها، و کان مروان یجیی ء فیمن یجیی ء فلا یزال یسمع ندبتها و یبکی، و الیها أشیر فی قوله «تؤثر...»، و الفاقده من النساء من لم یبق لها ولد. و لا یخفی لطافه الابیات الاخیره. و المرجو من ادباء العصر موازنه هذا القصیده مع مرثیه ابن الأنبازی و الحکم بین العشرین لا بین العصرین.

ص: 257

الحدیث 31

اشاره

و باسنادی الی السید الأجل علی بن طاووس فی الاقبال، من کتاب ابن ابی قره عن أبی جعفر الباقر: کان أبی علی بن الحسین (ع) قد اتخذ منزله من بعد مقتل أبیه الحسین بیتا من شعر، و أقام بالبادیه فلبث فیها عده سنین کراهه مخالطه الناس و ملابستهم، و کان یسیر من البادیه بمقامه بها الی العراق زائرا لابیه و جده، و لا یشعر بذلک من فعله.قال محمد بن علی: فخرج متوجها الی العراق و أنا معه لیس معنا ذو روح الا الناقتین - تمام الخبر -.

ترجمه

ابوجعفر باقر گفت: پدرم علی پسر حسین که گرفته جایگاه خود را پس از کشته شدن پدرش خانه [ای] از مو، و مانده بود در بیابان، پس درنگ نمود در بیابان چند سال چون ناخوش داشت آمیزش با مردم را و برخوردشان را، و می رفت از آن بیابان در هنگام بودنش در آن جا به سوی عراق که دید کند پدر و پدربزرگ خود را و کسی آگاه از کار او نبود.

بیانات

مکارم اخلا