عرفان اسلامی جلد 1 الی 12

مشخصات کتاب

سرشناسه : انصاریان حسین 1323 - عنوان و نام پدیدآور : عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیض پور ،محمدجواد صابریان. مشخصات نشر : قم دارالعرفان 1386. مشخصات ظاهری : ج. فروست : مجموعه آثار 31 32 34 36 37 38 40. شابک : 700000 ریال دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.1 978-964-96392-6-0 ؛ ج.2 : 978-964-96392-7-7 ؛ 700000 ریال ج.3 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.5 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.7 978-964-2939-03-9-7 ؛ ج.8 978-964-2939-04-6 ؛ ج.9 978-964-2939-05-3 ؛ : ج.11 978-964-2939-07-7 وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد دوم است. یادداشت : ج.1، 3 ، 5، 7 -9 و 11 (چاپ اول: زمستان 1386). یادداشت : عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباح الشریعه. عنوان روی جلد : عرفان اسلامی شرح مصباح الشریعه. موضوع : جعفربن محمد (ع)، امام ششم 83 - 148ق . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه -- نقد و تفسیر موضوع : احادیث اخلاقی -- قرن 2 ق. موضوع : اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن 14 موضوع : عرفان -- متون قدیمی تا قرن 14 شناسه افزوده : فیض پور، محسن، 1353 - ، ویراستار شناسه افزوده : صابریان، محمدجواد، ویراستار شناسه افزوده : جعفربن محمد (ع)، امام ششم 83 - 148ق . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه . شرح رده بندی کنگره : BP248 /ج 7م 60422184 1386 رده بندی دیویی : 297/61 شماره کتابشناسی ملی : 1182560

عرفان اسلامی جلد1

مقدّمه مؤلّف

کتاب مصباح الشریعه ومفتاح الحقیقه

بسم الله الرحمن الرحیم

مؤلّف کتاب « مصباح الشریعه » تاکنون ناشناخته مانده است

. شاید علّت ناشناخته ماندنش از شدّت خلوص او بوده که نخواسته نامش معلوم شود . این کتاب دارای صد فصل است و در هر فصلی روایتی ، از قول امام جعفر صادق (علیه السلام) ، آن دریای حقایق که حاوی عالی ترین مسائل عرفانی و اخلاقی است نقل شده است .یادگیری مسائل مطرح شده در این کتاب آسان و عمل به آن در خور قدرت هر مکلّفی است .

برخی از کتاب هایی که تحت عنوان عرفان تنظیم شده است ، خالی از مسائل وارداتی ، یا قصّه های عجیب و غریبی که به دور از منطق است ، یا برنامه هایی که زمینه ای برای عمل ندارد ، نیست . کتاب هایی به عنوان عرفان موجود است که مخلوطی از فرهنگ بشری و الهی است و نمی توان به تمام مطالب آن تکیه کرد .

امّا کتاب « مصباح الشّریعه » کتابی است که بیشتر مطالب آن با آیات قرآن و روایاتِ مستندِ وارده از رسول حق و امامان معصوم مطابقت دارد و به گونه ای نیست که نتوان به آن اعتماد کرد .

این کتاب همواره به عنوان منبعی عرفانی و اخلاقی که مطالبش از سرچشمه ی حقیقی عرفان و اخلاق ; یعنی دریای بیکرانه ای دانش امام معصوم گرفته شده است ، مورد توجّه بسیاری از بزرگان دین بوده و بعضی از عاشقان سیر و سلوک بر آن شرح نوشته ا ند . بعضی از شروح مبسوط و بعضی نیمه تمام و تعدادی هم به عنوان ترجمه که در بعضی از فصول همراه با شرح مختصری است به چاپ رسیده است .

پس از انقلاب

اسلامی ایران ، گرایش مردم ، به ویژه نسل جوان ، از طریق سخنرانی های بنیان گذار نهضت ، به عرفان و اخلاق شدید شد .در مجالسی که در ماه رمضان و محرّم و صفر منبر می رفتم ، کراراً درباره ی کتاب های عرفانی و اخلاقی ، به خصوص مسائلی از قبیل ورد و ذکر ، عارف و عاشق ، خانقاه و صوفی ، قطب و مرشد ، مرید و مراد از طرف نسل جوان تشنه ی معارف ، مورد پرسش قرار گرفتم . بی تردید هر مرکزی را به نام مرکز عرفان و هر کتابی را به نام کتاب عرفان و هر مدّعیی را به نام عارف ، به خصوص کسانی که قبل از انقلاب با ساواک سروسرّی داشتند و به دست بوسی پهلوی افتخار می کردند ، نمی توانستم به عنوان مراکز و منابع عرفان معرّفی کنم . چاره ای ندیدم جز این که بر کتاب « مصباح الشّریعه » با کمک آیات قرآن و روایات و گوشه هایی از حیات پر فروغ اولیای حقیقی الهی، شرح مفصّلی بزنم و از این طریق درحد توان خود ادای تکلیفی کنم .

این کار را با عنایت خدا شروع کردم و قبل از آنکه قلم به دست بگیرم و سطری از سطرهای شرح را بنویسم وضو گرفته و رو به قبله می نشستم و سپس وارد نوشتن می شدم . سرانجام با خواست خدا این شرح در دوازده جلد که تمام آن با وضو و رو به قبله نوشته شده به پایان رسید .

خدایم شاهد است که عنوان کردن مسئله ی وضو و رو به

قبله بودن کار ، جنبه ی تعریف از عمل ندارد ; بلکه می خواهم به مؤلّفان کتابهای مذهبی بگویم که اوّلاً نوشتن با طهارت و رو به قبله بودن هنگام کار سخت نیست ، ثانیاً اثر عجیبی در معنویّت کتاب دارد و چه نیکوست که تمام امور تألیفی بدین صورت انجام بگیرد .روزی که شروع به نوشتن شرح کردم از طرف زورگویان زمان به وسیله ی صدّام کافر جنگ سخت و خونینی به ایران اسلامی تحمیل شده بود . گذشته ی از این منافقانِ داخلی حمله های ناجوانمردانه ای خود را متوجّه روحانیّت شیعه کرده و در اندک مدّتی بسیاری از بزرگان دین را به شهادت رساندند .

من که فکر می کردم به توسّط بمبارانهای عراق و موشک اندازیهای گرگی مانند صدّام ، یا گلوله های منافقین به عمرم خاتمه داده شود ، برای اتمام شرح عجله داشتم ، و با اینکه در میان آن همه حوادث داخلی در اکثر عملیّات رزمی هم همگام با رزمندگان و بسیجیان دلاور در نبرد حق و باطل شرکت کردم ولی توفیق رفیقم نشد و در عوض شهادت ، خداوند مهربان عنایتش را رفیق راهم کرد تا این شرح به پایان برسانم . اکنون که این مقدّمه را می نویسم دو سالی است که جنگ خاتمه یافته و مصیبت عظیم ارتحال حضرت امام خمینی پشت مسلمانان را شکسته است . و این نوشتار برای چاپ سوم آماده می شود ، امید است این برنامه جامه ای عمل بپوشد ، و پس از آن با عنایت حضرت محبوب ده جلد دیار عاشقان شرح صحیفه ی حضرت زین العابدین (علیه السلام)

به زینت چاپ آراسته شود .

از دیدگاه مصباح الشریعه بزرگان

شایان ذکر است این کتاب از نظر علمای بزرگ شیعه مورد توجّه قرار گرفته است . در یک جمع بندی نظر بزرگان را در جهت گیری به آن پنج دسته می بینیم .

1 . گروهی که در نفی و اثبات و ردّ و قبولش سکوت کرده اند .

2 . دانشمندان و بزرگانی که عقیده دارند ، مؤلّف عارف این کتاب ، از فرهنگ به جامانده ی حضرت صادق (علیه السلام) ، این صد باب را تنظیم کرده و انشای آن از خود مؤلّف است نه کلمات مستقیم امام (علیه السلام) .

3 . بیشتر بزرگان دین و پرچمداران تربیت و اخلاق و عرفان به این کتاب به دیده ی احترام نگریسته و آن را قابل قبول و عمل دانسته و عقیده دارند که مؤلّف کتاب از مجموع روایات حضرت صادق (علیه السلام) این کتاب را تألیف کرده است ; چیزی که هست از ده ها روایت جملاتی انتخاب کرده و آن جملات را به هم پیوسته تا برای هر فصلی روایتی تنظیم کرده باشد .

4 . عدّه ای که به این کتاب با نظر بدبینی نگریسته و آن را از ساخته های صوفیّه یا دست پخت فضیلِ عیاض دانسته اند و به طور کلّی این مجموعه را مردود شمرده اند .

5 . دسته ای از دانشمندان که در قبول و ردّش جانب احتیاط را مراعات کرده و فرموده اند : گرچه سند آن قطعی نیست ولی عمل به محتویّات آن که قسمت مهمّی از مطالبش موافق آیات و روایات مستند است مانعی ندارد . علاّمه ی مجلسی (قدس

سره) از این گروه است و این فقیر بی مایه هم پس از بررسی های لازم این نظر را انتخاب کرده ام .

از آنان که این کتاب را مردود دانسته اند شیخ حرّ عاملی صاحب وسائل در کتاب « هدایه الامّه » و دیگر صاحب ریاض « ریاض العلماء » است . و از آنان که به این خزانه ی پر گوهر به دیده احترام نگریسته و آن را قابل اعتماد و عمل دانسته و در صدورش از سرچشمه ی ولایت تردیدی به خود راه نداده اند یکی سیّد رضی الدّین علیّ بن طاووس رضوان الله علیه است که در فصل هفتم از باب ششم کتاب « امان الاخطار » این چنین فرموده است :

« مسافر با خود بردارد کتاب « مصباح الشّریعه و مفتاح الحقیقه » را که از حضرت صادق (علیه السلام) است ; زیرا آن کتابی است لطیف و شریف که راه و رسم سیر و سلوک به سوی خدا را برای سالکان آن راه معرّفی می کند و روش اقبال به خدا را به انسان یاد می دهد و اسرار مطویّه در خود را در اختیار و دسترس خواننده می گذارد . خلاصه ی کلام آن که فواید این کتاب بسیار و حجم آن کم است . به عبارت دیگر کثیرالمعنی و قلیل اللفظ است » .

از کسانی که در قبول این کتاب به خود تردید راه نداده شهید ثانی است . او در کتاب « التّنبیهات العلّیه علی اسرار الصّلاه » و در « کشف الرّبیه » و در « منیه المرید » و همچنین در « مسکِّن الفؤاد »

از « مصباح الشّریعه » مطالبی را نقل می کند و به طوری که از دقّت در موارد نقل برمی آید ، فهمیده می شود که وی بر این کتاب اعتماد داشته و اخبار آن را از حضرت صادق (علیه السلام) می دانسته و در صحّت آن کتاب و ثبوت انتساب این گوهر به آن حضرت تردید و اضطرابی نداشته است .

فیض کاشانی نیز از کسانی است که در کتاب های اخلاقی و عرفانی خود از این کتاب مطالبی را نقل کرده و از ملاحظه در موارد نقل استفاده می شود که آن مرحوم نیز کتاب را معتبر دانسته و نسبت آن را به امام ششم مسلّم و قطعی تلقّی می نماید و هیچ شک و شبهه ای در این موضوع ندارد .

حاج میرزا ابوالقاسم ذهبی شیرازی ، نظر عالم بزرگوار مرحوم مجلسی را نسبت به کتاب عرفانی و اخلاقی « مصباح الشّریعه » چنین نقل می کند :

« بر تو باد که بر کتاب « مصباح الشّریعه » ملازمت نمایی ، شهید ثانی آن را به اِسناد خود از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده و حاجت به نقل سند نیست ; زیرا متن آن دلالت بر صحّت این کتاب دارد » .

گروه بسیاری از علمای شیعه و از معتبرترین و موثّق ترین دانشمندان بزرگوار و کم نظیر از جمله : ابن فهد حلّی در « عدّه الدّاعی » ، کفعمی در « مجموع الغرائب » ، سیّد هاشم بحرانی در مقدّمه ی « برهان » ، نراقی در « جامع السّعادات » ، مرحوم سیّد حسین قزوینی در بحث پنجم « جامع الشّرایع

» ، سیّد علی خان در « شرح صحیفه ی سجّادیّه » ، عالم عارف شریف لاهیجی در تفسیر نفیس خود ، و حضرت امام خمینی رضوان الله علیه در کتابهای اخلاقی و عرفانی خویش احادیثی از این خزانه ی پر مایه نقل کرده اند .

ذهبی شیرازی در ابتدای « مناهج انوار المعرفه » که نام شرح او بر « مصباح » است می فرماید :

« پس از تفحّص در آثار حضرت سیّدالمرسلین ، و اخبار آل طه و یس علیهم سلام الله ربّ العالمین ، مجموعه ای جامع تر از رساله ی « مصباح الشّریعه و مفتاح الحقیقه » که حاوی اسرار و بطون و حقایق شریعت مقدّسه باشد نیافتم و چون این رساله منسوب و مستند به حضرت امام بحقّ ناطق جعفر بن محمّد الصّادق (علیه السلام)است ، لهذا بزرگان اهل دین و معرفت را بهترین سند است » .

از بزرگانی که در صحّت و اعتبار این کتاب تردید نکرده است ، پرچمدار دانش حدیث و درایت و روایت مرحوم حاج « میرزا حسین نوری طبرسی »است .

این مرد بزرگ در جلد سوّم « مستدرک » در خاتمه ی کتاب که دارای فواید عظیمه ای است از صفحه ی 328 تا صفحه ی 333 بحث گسترده و مبسوطی دارد و دلایل آنان که کتاب را مردود دانسته یا در صحّت آن تردید کرده اند نقل می کند و با براهین آشکار و دلیل های روشن و منطق محکم جواب داده و این کتاب شریف را معتبر دانسته و اخبار آن را در کتاب با عظمت « مستدرک » روایت نموده است .

این مرد

بزرگ در پایان بحث خود درباره ی « مصباح الشّریعه » می فرماید :

« وَقَدْ أَطْنَبْنا الکلامَ فی شرح حالِ المِصْباح ، مَع قِلّهِ ما فیه مِن الأَحْکامِ حِرْصاً عَلی نَثْرِ الآثِر الْجَعْفَریَّه وَالآدابِ الصّادِقیّه وَحِفْظاً لابنِ طاووسَ وَالشّهیْد وَالْکَفْعَمی (رحمهم الله) عَن نِسْبَهِ الوَهْمِ وَالإِشْتِباهِ إِلَیْهِمْ وَاللهُ الْعاصِمْ ».

قاطع و جازم می گویم که درباره ی کتاب « مصباح الشّریعه » با اینکه کتاب فقهی نیست ، سخن را گسترده کردم و تحقیقم را طولانی نمودم و این به خاطر حرص و ولعی است که به پخش آثار اهل بیت و آداب مکتب حضرت صادق دارم و برای اینکه بگویم بزرگانی چون سیّد بن طاووس و شهید و کفعمی که از طرف عدّه ای به خاطر این کتاب ، متّهم به خیال و اشتباه شده اند ، دامن علم و عمل و آبرو و اعتبارشان منزّه و پاک از این تهمت است . بزرگانی چون اینان در قبول صحّت این کتاب به اشتباه نرفته و دچار اوهام غلط نشده اند .

از کسانی که به این کتاب اعتماد کرده ، عارف کم نظیر ، صاحب اخلاق ملکوتی ، و دارنده ی ملکات فاضله و آراسته به محامد الهیّه مرحوم حاج « میرزا جواد آقای ملکی تبریزی » است .

وی در کتاب « اسرار الصّلاه » آن قسمت از روایت « مصباح » را که متناسب با کتاب خود دیده آورده و بر آنها اعتماد کرده است .

عالم پرهیزکار حاج « شیخ حسن مصطفوی » در مقدّمه ی شرح مختصرش بر این کتاب می نویسد :

« این کتاب به طور مسلّم از مراکز وحی و الهام

گرفته شده و به وسیله ی شخصیّتی که ارتباط با عالم غیب داشته تألیف شده است .

در این کتاب دقایق معارف و اسرار حقایق و لطایف اخلاقیّات ، مراحل سیر و سلوک و خصوصیّات مراتب ایمان ، به اندازه ای دقیق و تحقیقی و عمیق ذکر شده است که کم ترین نقطه ی ضعف و انحراف و سستی در خلال جملات و مطالب آن دیده نمی شود و آن چه مسلّم است این کتاب در مرتبه ی فوق کتب مؤلّفه ی متداوله ی علما و محقّقین و عرفا است » .

این بود بخشی از نظریّات محقّقین و بزرگان شیعه درباره ی کتاب « مصباح الشّریعه » که من آن را به عنوان یک منبع اصیل عرفانی و اخلاقی انتخاب کرده و به وسیله ی مطالب آن ، عارف و عرفان را شناسانده و ثابت کرده ام که عرفان ; حالی الهی و احوالی ملکوتی بارقه ای آسمانی در عمق جان انسان است که رشد و ظهور آن در گرو معرفت ، ایمان ، تبعیّت از انبیا و امامان و عبادت خالصانه است و نباید برای اهل ایمان اصطلاح عارف و عرفان موجب وحشت و ترس باشد ، تا بدون تحقیق و بررسی از آن فرار کرده و اهلش را مورد تهمت قرار داده و خدای ناخواسته آنچه خدا راضی نیست در حق آنان بگویند .

به آنان که کتاب را مردود دانسته اند ، باید گفت اگر به دقّت در تمام مطالب آن توجّه می کردند ، حدّاقل مانند علاّمه ی مجلسی نظر می دادند ، و از مردود دانستن تمام آن یا نسبت دادنش به

صوفیّه امتناع میورزیدند .

خلاصه می توان گفت عمده ی مطالب کتاب « مصباح الشّریعه » از چشمه ی جوشان ولایت مطلقه و دریای علوم اوّلین و آخرین ، حضرت صادق (علیه السلام) است و جای هیچ گونه تردید و شک نیست و لازم است هر مؤمن متعهّدی و هر عاشق سالکی ، برای رشد حال عرفانی خود به این مجموعه مراجعه کند و تا جایی که در قدرت اوست به آن عمل کند .

برنامه ای که این فقیر در شرح این دریای با عظمت دارد این است :

نقل تمام روایت هر فصل در ابتد ، شرح جمله به جمله ای آن با کمک قرآن ، روایات ، کتاب های اخلاقی ، اشعار حکیمانه ای که با متن مطالب تناسب دارد . البتّه در ضمن تفسیر و شرح ، آن چه از جانب حق به قلبم اشراق شود و از سوی حضرت محبوب ملهَم گردم متذکّر می شوم و از حضرت ربّ العزّه می خواهم که مرا از لغزش و خطا مصون بدارد و خوانندگان را جهت تأمین خیر دنیا و آخرتشان توفیق عمل دهد و آنان را در حدّ اعلا از این معارف ملکوتی بهره مند سازد .

حسین انصاریان

15/7/1370

خطبه ی کتاب

قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم

أَلْحَمْدُ للهِِ الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ الْعارِفینَ بِذِکْرِهِ ، وَقَدَّسَ أَرْواحَهُمْ بِسِرِّهِ وَبِرِّهِ ، وَطَهَّرَ أَفْئِدَتَهُمْ لِفِکْرِهِ ، وَشَرَحَ صُدُورَهُمْ بِنُورِهِ ، وَأَنْطَقَهُمْ بَیانَهُ ، وَشَغَلَهُمْ بِخِدْمَتِهِ ، وَوَفَّقَهُمْ لِعِبادَتِهِ ، وَاسْتَعْبَدَهُمْ بِالْعِبادَهِ عَلی مُشاهِدَتِهِ ، وَدَعاهُمْ إِلی رَحْمَتِهِ ، وَصَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّد إِمامِ الْمُتَّقینَ ، وَقائِدِ الْمُوَحِّدینَ ، وَمُونِسِ الْمُقَرَّبینَ وَعَلی آلِهِ الْمُنْتَخَبینَ . أَلْحَمْدُ للهِِ

تمام سپاس و حمد ، و مدح

و شکر برای خدایی است که مستجمع جمیع صفات کمالیّه منزّه از تمام عیوب و نقایص است .

اختصاصِ تمام سپاس و ستایش برای خدای متعال عزیز به خاطر این است که وجود مقدّسش خالق ، صاحب جهان ، پرورش دهنده و حافظ تمام موجودات ، مبدأ رحمت و عنایت نسبت به تمام عوالم ظاهر و باطن است .

یکی از عارفان دل سوخته در حمد حضرت احدیّت چنین تقریر فرموده است :

ریاض حمد و ثنا و حدایق سپاس بی منته ، مختص واجب الوجودی است جلّ شأنه و عمّ اِحسانُه که از فیض بی نهایت و فرط مرحمت ریاحین ، موجودات را از ظلمت عدم به گلشن وجود جلوه داده است .

کریمی که از کمال احسان ، نهال وجود بنی آدم را به آبیاری ( وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ) به ثمر ( إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَهً ) مثمر و بارور فرمود .

من صورتی به صورت انسان ندیده ام

آئینه ای بدین صفت و شان ندیده ام

از کوی دوست آمده ام تا به کوی دوست

در راه کعبه خار مغیلان ندیده ام

با سامری بگوی که این گاو بی شعور

گوساله تر زمردم نادان ندیده ام

نازم مقام آدم خاکی نژاد را

صورتگری چو خالق سبحان ندیده ام

گر مرد این دری به درآ کاندرین سرای

من سالهاست حاجب و دربان ندیده ام

ساقی گرفت عهد به پای خم غدیر

غیر از قلیل بر سر پیمان ندیده ام

ساعی سرود چند کلامی برای پند

شیرین تر از نصیحت لقمان ندیده ام

رحیمی که بساتین قلوب مقرّبان درگاه را به دستیاریِ «قَلْبُ المُؤْمِنِ بَیْنَ الإصْبَعَیْنِ مِنْ أَصابِع الرَّحمن» به اشجار ( أَلاَ بِذِکْرِ

اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ) مُخْضر ورَیان نمود .

غفوری که از گلزارِ ( لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَهِ اللَّهِ ) گلهای ( إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیع ) دمانیده .

مهربانی که در بهارستان ( لاَ تَیْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ ) زهره یِ ( یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَات ) برویانده .

بی مانندی که ادراک از سیاحت بیدای معرفتش «ما عَرَفْناکَ حَقّ مَعْرِفَتِک» گویان دانائی که پویندگان دانش به پیمودن صحرای کمالش در وادیِ ( لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاّ مَا عَلَّمْتَنَ ) پویان «لا أُحْصی ثَناءَ عَلَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ» .

منعمی که بلبل زبان و طوطی بیان در شاخسار نعماء و شکرستان آلاء او ابکم ( إِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَ ) .

قادری که خرد خرده دان و عقل دوربین در تماشای گلستان صنایع و بوستان بدایع او حیران ( وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ) .

خداوندی که جمیع موجودات به زبان بی زبانی ادای ثنای بی منتهای او نموده اند و به قدم عجز و ناتوانی سپاس بی قیاس او پیموده اند .

عندلیبان روضه ی ایجاد از هر غنچه کتابی خوانند وهرورقی از اشجار امکان را بابی دانند .

اطفال چمن ممکنات همگی در تسبیح و تحمید و نو رسیدگان گلشن مکوّنات جملگی در تحلیل و تمجید : اگر سرو است در هوایش پا در گِل افتاده و اگر چنار است کف تضرّع گشاده و اگر صنوبر است به بندگیش قد کشیده و اگر بید است واله و مجنونش گردیده است و اگر ارغوان است زعشقش غرقه در خون و اگر تاک است به دارش سرنگون و اگر شمشاد است به خدمتش در قیام و اگر

نخل است زذکرش شیرین کام و اگر بنفشه است از غمش سوگوار و اگر لاله است زوردش داغدار و اگر سنبل است پریشانیش از اوست ، اگر گل است از مهرش سرخ روست ، اگر خاراست از گلزار آن نگار است و اگر نرگس است بیمار آن دلدار است ، اگر سوسن است حمد او گوید و اگر سمن است راه تسبیح او جوید : ( وَإِن مِن شَیْء إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ ) .

روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم

نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم

مشتریوار سر زلف مه خود گیریم

فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم

اندر افتیم در آن گلشن چون باد صبا

همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم

نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم

تا سبووار همه بر هم و خمّار زنیم

تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید

نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم

چنگ اقبال زفرّ رخ تو ساخته شد

واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم

وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند

ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم

خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا

خاک در دیده این عالم غدّار زنیم

می کشانند سوی میمنه ما را به طناب

خیمه ی عشرت ازین بار در اسرار زنیم

شد جهان روشن و خوش از رخ آتش روئی

خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم

پاره پاره شود و زنده شود چون کُه طور

گر زبرق دل خود بر کُه کهسار زنیم

هله باقیش تو گو که به وجود چو توئی

سرد و حیف است که ما حلقه ی گفتار زنیم

(الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ الْعارِفینَ بِذِکْرِهِ) .

«

پروردگاری که تیرگی غفلت و غبار ظلمت را از دلهای عارفان زدود و به نور یادش روشن نمود » .

شاید بتوان گفت : منظور از ذکر در جمله ی فوق قرآن مجید است ، چنانکه در بسیاری از آیات ، از آن به عنوان ذکر یاد شده است :

( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ) .

معنا این می شود ، که عارفان با توفیق حضرت حق ، به کتاب الهی تسلیم شده ، و موفّق به شناخت مفاهیم ملکوتی آن شدند ، و از پی معرفت به اجرای فرامین آن برخاستند ، و از این طریق تاریکی جهل و ظلم بر نفس و بی ایمانی را زدوده و خانه ی قلب را به نور ملکوتی قرآن روشن کردند ، و با این چراغ پر فروغ الهی ، در بین مردم زیستند ; چنانکه فرمود :

( وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ ) .

و ما برای او نوری قرار دادیم که در پرتو آن در بین مردم زندگی می کند .

از برکت این نور ، به یقین رسیدند و از پی آن یقین آراسته به حسنات اخلاقی و عملی شدند و با عنایت حق حیات طیّبه به دست آوردند :

( مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَر أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَهً ) .

آری ، قرآن مجید نور الهی است ، چنانچه خود قرآن به این معنا شهادت می دهد :

( وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِین ) .

رسول خدا می فرماید :

(فَاِذَا الْتَبِسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنْ لَقَطْع اللّیلِ الْمُظْلِم فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرآن .)

هرگاه فتنه ها همچون شب تاریک به شما هجوم کرد بر شما باد قرآن

.

قرآن نور زندگی ، ذخیره ی قیامت ، شفیع محشر ، نجات دهنده ی از عذاب و وسیله ی رشد و کمال انسان است .

قرآن معرفت و نور ، کرامت و اصالت ، شرافت و سعادتِ دنیا و آخرت نصیب انسان می کند .

ارتباط حقیقی با قرآن ، از انسان عارفی شوریده ، حکیمی بزرگ و سالکی واصل می سازد .

حضرت امام خمینی رحمه الله علیه که سر حلقه ی عارفان دوران بود و از علوم الهی بهره ی جامع داشت و شب و روزش را با قرآن مجید سپری می کرد و آیه ای در کتاب الهی نبود ، مگر آنکه عامل به آن بود ، در سخنرانی مهمّی فرمودند :

« قرآن کریم مرکز همه ی عرفانهاست » .

« صدرالمتألّهین شیرازی » که روزگار ، نمونه اش را کمتر به یاد دارد ، در مقدّمه ی کتاب با عظمت « اسرار الآیات » می فرماید :

تورا سپاس می نمائیم ای آن که ملکوت و باطن زمین و آسمان به دست قدرت توست ، و ای آن که اشیاء مشتاقانه به سوی تو در حرکت و به شوق تو در گردشند .

ای حقیقت حیات ، ای مقوّم موجودات و مقصود ما تو ، مقصد نماز و روزه ی ما توئی ، تو مقوّم وجود و عطا کننده ی خیر و فرو فرستنده ی برکات و خیرات و نهایت تمایلات و غایت حرکات و مصدر اشراق و پایان اشواق و گرداننده ی امور وجودی و ذات تو نور و بخشنده ی حیات عالمیان است و تو خالق زمین و آسمانی .

ما را به انوار کلمات مبارکت

یاری و قلبهایمان را به اسرار کتاب و آیات شریفه ات نورانی و نفوس ما را از تاریکی طبیعت و نادانی پاک و ما را از پلیدی عالم ظلمات خارج کن و به مشاهده ی انوار و دیدار اشراق نورت و همنشینی با نزدیکان و مقرّبانت و هم صحبتی با ساکنان عالم ملکوتت و با فرشتگانی که لحظه ای از تسبیح تو غافل و بی خبر نیستند سرفراز نما و ما را با پیغمبران و صدّیقان بویژه محمّد (صلی الله علیه وآله) که او را مبعوث به تمام خلایق فرمودی و اهل بیت پاکیزه و برگزیده ی او ، که بر آنان بالاترین درود درود فرستندگان و پاک ترین سلام سلام دهندگان باد ، محشور فرم .

اما بعد از این مقدّمه : فروترین خلق خد ، و محتاج ترینشان به کرم پروردگار جهانیان ، محمّد که صدرالدّین نامیده می شود چنین گوید :

( هذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ وَهُدیً وَمَوْعِظَهٌ لِلْمُتَّقِینَ ) .

« این قرآن دلیل روشنی برای مردم و هدایت و نصیحتی است برای پرواپیشگان » .

(قُلْ هذِهِ سَبِیلی أَدْعُواإِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَه أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی وَسُبْحَانَ اللَّهِ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ )

« ای رسول ما امّت را بگو طریقه ی من و پیروانم همین است که خلق را با بصیرت و بینائی به سوی خدا دعوت کنیم و خدا را از عیب و نقص منزّه دانسته و اعلام کنم که من از مشرکین نیستم » .

این انوار علوم الهی و اسرار مسائل ربّانی و مقصود نهائی ، از قرآن است ، که از آیات روشن کتاب او استفاده و از نزد پروردگار عالمیان با عنایت

و توجّه او به خلق فرو فرستاده شده است . واین انوار کلیدهائی هستند که به توسط آن درهای بهشت و رضوان باز و گنج های خزائن رحمانی ظاهر و جواهر و نهانیهای ملکوت مشاهده و انوار عالم جبروت ، یعنی عالم عقول ، کشف و هویدا می گردد . و در آن نور چشم و روشنی دیده ی رهروان و درمان سینه های مؤمنان و یکتاپرستان است .

فیلسوف بزرگ جهان اسلام باز در « اسرار الآیات » در قاعده ی چهارم می فرماید : یکی از نامهای قرآن نور است ; زیرا قرآن نوری است عقلی ، که به واسطه ی آن ( تاریکی های حاصل از جهل انسان در ) مبدأ و معاد کشف و آشکار می گردد و به آن نور حقایق اشیاء دیده و درک می شود . و توسّط آن نور در قیامت انسان راهنمائی یافته و راه بهشت را می پیماید ، چنانکه می فرماید :

( مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الاِْیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاط مُّسْتَقِیم ) .

« قبل از اینکه به تو وحی رسد نمی دانستی کتاب و راه ایمان کدام است ولیکن ما آن کتاب را نور گردانیدیم ، که هرکس از بندگان خود را بخواهیم به آن نور هدایت می کنیم و اینک تو که به نور ما هدایت یافتی ، خلق را به راه راست هدایت نم » .

آری ! قلب به توسّط قرآن نور می گیرد و این نور عبادت ، از همان ایمان به خد ، یقین به آخرت ، ایمان به

فرشتگان ، انبیا و امامان ، و جلوه ی دیگرش عمل صالح و اخلاق حسنه است .

قسمت دوم

صدرالمتألّهین در گفتاری عمیق ، فرق ما گرفتاران عالم مادّه را با عارفان حقیقی ، در دیدی که هر دو نسبت به قرآن مجید داریم ، چنین بیان می کند :

ما و امثال ما از قرآن غیر از سیاهی کلمات چیزی مشاهده نمی کنیم ; زیرا ما در دنیای ظلمت و سیاهی هستیم و هرچه در آن است امتداد مداد مادّه است .

مقصودم مادّه ای نیست که دارای ابعاد و اجساد و هیولی و اعداد و اضداد است و از آنجا که درک کننده چیزی را درک نمی کند مگر آنکه در قدرت و استطاعت قوّه ی ادراک او باشد ، پس حسّ جز محسوسات ر ، و خیال جز مخیّلات را و عقل جز معقولات را درک نمی کند . به عبارت دیگر هر جنس همجنس خود را می یابد و درک می کند . پس نور را جز به نور نمی توان درک نمود . خداوند می فرماید :

( وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُور ) .

« کسی که خداوند برایش نور قرار نداده هرگز روشنی نخواهد یافت » .

پس ما به سیاهی این چشم جز سیاهی نوشته های کلام و سیاهی اشکال کتاب را درک نمی کنیم ، وقتی از این وجود مجازی خارج شویم و از این شهری که اهلش تمام ، ظالم و در ظلمتند بیرون رویم و به سوی خدا و رسول او در قطع منزلهایی که بین ما و مطلوب ماست هجرت کنیم ، و ما را

مرگ از این نشأت و اطواری که بعضی صورتهای حسّی و بعضی خیالی و بعضی وهمی و بعضی عقلی هستند حاصل گردد و نظرمان را از تمام ماسوی الله قطع و بریده نمائیم به وجود خودمان که همان نور و پرتو وجود حقیقی الهی است ، در وجود کلام الله محو گردیم ، خداوند ما را بعد از مرگمان زنده می کند و از مرتبه ی محو به عالم صعود هشیاری و از عالم فنا به بقا و از مرگ به زندگی ; یعنی زندگی ثابت و باقی که به بقای خداوند تعالی بسته است می رساند .

دیگر بعد از این ما از قرآن هرگز سیاهی ندیده و هرچه می بینیم سفیدی و نور خالصی است که ظلمت و تاریکی بدان آلوده نشده است و یقین خالصی پیدا می کنیم که دیگر شکّ و تردید بدان راه نیابد و به فرموده ی حق متحقّق و موصوف می گردیم که فرمود :

( وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَ ) .

« ما قرآن را نور قرار دادیم که هرکس از بندگان خود را بخواهیم به آن نور هدایت می کنیم » .

( وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْم ) .

« و از نزد خود وی را علم لدنّی و اسرار غیب الهی بیاموختیم » .

در این موقع ما آیات الهی را از نسخه ی اصل که امام مبین و ذکر حکیم و کسی که علم کتاب نزد اوست یعنی امیرالمؤمنان (علیه السلام) می خوانیم . خداوند می فرماید :

( وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ ) .

« و همانا این کتاب در نزد ما در

لوح محفوظ ( که اصل کتاب آسمانی است ) هرآینه بلند پایه و استوار است » .

و به همین جهت به آن کلامی که بدان ناطق گشت فرمود : من نقطه ی زیر «ب» هستم ، و به سینه ی شریفش اشاره کرده که : آگاه باشید در اینجا علوم بزرگی است ای کاش برای آن ، کسانی می یافتم .

می دانید که فسق و عصیان ، کفر و ریا و شرک و کدورت و تنگدلی و هر نوع ظلم و فساد و فحشا و منکرات ، محصول ظلمت دل و غفلت قلب است .

انسان باید به وسیله ی توجّه به خد ، و دستورهای انبیا و به خصوص با عمل به قرآن و پیروی از رسول اکرم و ائمه ی طاهرین از دچار شدن به غفلت قلب و ظلمت دل ، خود را حفظ کند .

این واقعیّات سبب روشنی دل و بیداری جان و پدید آمدن نور در قلب است .

چون قلب به یاد او بیدار و دل با نام او روشن شد ، آن نور بر کلیّه ی رفتار و کردار انسان حاکم می شود ، و پس از اینکه آن نور در اثر عمل و تقوا با وجود انسان آمیخت آدمی ، عارفی کامل و سالکی خبیر خواهد شد .

بنابراین اگر ذکر در اوّلین جمله ی خطبه ی کتاب ، به معنای قرآن باشد ، معنای کلام امام (علیه السلام) این می شود که حضرت حق ، قلوب عارفین را به قرآنش منوّر کرد . و اگر ذکر به معنای توجّه ، یا به معنای نماز ، یا به معنای اورادی که

در کتب دعا وارد شده است باشد باز برگشت به همان معنای قرآنی دارد ; زیرا قرآن حاوی تمام حقایق و جامع همه ی واقعیات است .

(وَقَدَّسَ أَرْواحَهُمْ بِسِرِّهِ وَبِرِّهِ .)

بسیاری از روشن ضمیران ، و آگاهان راه ، و عارفان بلند مرتبه ، به پیروی از انبیا و امامان و اولیای خاصّ الهی ، معتقدند « روح » از عالم الهی است که برای تکامل و رشد و آراسته شدن به حقایق از عالم امر ، یا عالم ملکوت ، برابر با آیه ی ( وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ روحِی ) در این کالبد مادّی دمیده شده است و پس از به کمال رسیدن ، به اصل خود برخواهد گشت ، و در آنجا در حالی که کالبد مادّیش را به او برمی گردانند یعنی ( فِی مَقْعَدِ صِدْق عِندَ مَلِیک مُقْتَدِر ) قرار خواهد گرفت .

کمال روح به این است که به دو قوّه ی علم و عمل ، علم به حق ، علم به معاد ، علم به معاش ، علم به روابط صحیح اجتماعی ، علم به حقایق و عمل به آنها آراسته شود ، و منظور از قداست و تقدّس روح همین است و سرّ و برّ خداوند همان عنایات و الطاف اوست که به صورت معرفت و جهاد و کوشش در عرصه گاه حیات انسان تجلّی می کند ، و باعث می گردد که ارواح از زشتی و پلیدی و وابستگی های زیانبار و به عالم عشق و جهان قداست بپیوندد ، و اعضا و جوارح را نیز به دنبال خود به حرکت در آورد ، و در نتیجه از

انسان موجودی ملکوتی و معنوی ساخته و او را به منبع خیر و برکت نماید .

در زمینه ی قوّه ی علمیّه و عملیّه که دو علّت برای قداست و پاکی روح است یکی از بزرگان عصر به سوره ی والعصر تکیه کرده و عقیده دارد : آنان که از بند خسارات آزادند ، همانانند که منوّر به نور علم و متحرّک به حرکت عملی هستند ، و این معنایی است که از سوره ی مبارکه ی والعصر استفاده می شود .

قسم به زمان ، انسان در زیان است ، یعنی آنان که مشغول به امور مادّی طبیعی شده ، و جز این دنیا و آنچه در اوست چیزی نشناخته اند ، و جان آنان همچون ماهی در آب دری ، در حیوانیّت محض غرق است .

مگر آنان که ایمان آوردند ، یعنی دل آنان و عقلشان به نور معرفت و آگاهی به معاد و شناخت پیامبران وامامان و وظایف ومسئولیّتها که عبارت از قوّه ی نظریه است روشن شد .

و به اجرای دستورها و انجام عمل صالح برخاستند ، یعنی در جهت عمل به کلّیه ی برنامه های الهی کامل شدند .

و مردم را به حق سفارش کردند ، یعنی در مقام تعلیم مردم نسبت به توحید و نبوّت و امامت و فضایل انسانی برآمدند .

و مردم را به صبر سفارش کردند ، یعنی راه متخلّق شدن به اخلاق الهی را به مردم نمایانده و تا جائی که جان آنان را از آلودگیها پاک کنند کوشیدند .

در هر صورت ، سرّ و برّ الهی که باعث تقدّس ارواح عارفان شده ، همان علم و عملی

است که خداوند آنان را با لطف و رحمتش به آن هدایت فرموده .

عارف رومی در این زمینه در مقام نصیحت به انسان می فرماید :

پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا

از من و ما بگذر و زوتر بی

پیشتر آ در گذر از ما و من

پیشتر آ تا نه تو باشی نه من

کبر و تکبّر بگذار و بگیر

در عوض کبر چنین کبری

گفت الست و تو بگفتی بلی

شکر بلی چیست کشیدن بل

سرّ بلی چیست که یعنی منم

حلقه زن درگه فقر و فن

هم برو از جا و هم از جا مرو

جا زکجا حضرت بی جا کج

پاک شو از خویش و همه خاک شو

تا که زخاک تو بروید گی

ورچو گیا خشک شوی خوش بسوز

تا که زسوز تو فروزد ضی

ورشوی از سوز چو خاکستری

باشد خاکستر تو کیمی

بنگر در غیب چه سان کیمیاست

کاو زکف خاک بسازد تو ر

از کف دریا بنگارد زمین

دود سیه را بنگارد سم

لقمه ی نان را مدد جان کند

باد نفس را دهد این علمه

جان پر از علّت او را دهی

جان بستانی خوش و بی منته

بس کنم این گفتن و خامش کنم

در خمشی به سخن جان فز

(وَطَهَّرَ أَفْئِدَتَهُمْ لِفِکْرِهِ ،)

« و باطن دلهای آنان را از تیرگیها پاک نموده تا توفیق اندیشه و توجّه نسبت به او را پیدا کنند » .

قلب یا به تعبیر دیگر «فؤاد» در ظاهر و در واقع عضو بسیار مهمّ و حسّاسی است ، از نظر حیات سایر اعضاء و جوارح به حیات آن وابسته است و از نظر واقع ظهارت و پاکیزگیش علّت طهارت و پاکیزه گی تمام وجود بوده ، و فساد و ناپاکی اش معلول فساد و ناپاکیِ اعضاء و جوارح است

.

از رسول خد (صلی الله علیه وآله) روایت شده است :

(فِی الإِنْسانِ مُضْغَهً إِذا هِیَ سَلُمَتْ وَصَحَّتْ سَلُمَ بِها سائِرُ الْجَسَدِ ، فَإِذا سَقُمَتْ سَقُمَ بِها سائِرُ الْجَسَد .)

« در ( وجود ) انسان پاره گوشتی است ، اگر صحیح و سالم باشد ، به سلامت او تمام جسد سالم ، و اگر مریض باشد به مرض او تمام جسد مریض است .

در روایت دیگر در همان مدرک آمده :

(إِذا طابَ قَلْبُ الْمَرءِ طابَ جَسَدُهُ ، وَإِذا خَبَثَ الْقَلْبِ خَبَثَ الْجَسَدْ .)

« زمانی که قلب انسان پاکیزه شده ، جسدش پاکیزه می شود ، و هرگاه قلب دچار خباثت گردد ، جسد هم به تبع آن آلوده می شود » .

امام صادق (علیه السلام) درتوضیح آیه ی شریفه ی ( إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْب سَلِیم )می فرماید:

« قلبی است که از اسارت دنیا آزاد باشد و از عشق شدید به مادّیت که باعث انواع گناهان است پاک باشد » .

عظمت و ظرفیّت قلب به اندازه ای است که رسول خدا در باره ی آن می فرماید :

(إِنَّ الْقَلْبَ خَزانَهُ الله تَعالی .)

« قلب خزانه ی خدای تعالی است » .

اسلام و معارف ملکوتی این دین مبین ، علل حیات و مرگ قلب را بطور مفصّل بیان کرده اند که توضیح بیشتر آن در جلد دوم این نوشتار خواهد آمد .

امیرالمؤمنان (علیه السلام) می فرماید :

(مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُه وَمَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النّار .)

« آن که ورع و پاکدامنی اش کم است قلبش می میرد ، و هرکس به مرگ قلب دچار شود ، وارد آتش می گردد » .

از رسول خدا نیز

روایت شده است که فرمود :

(ثَلاثَهٌ مُجالِسَتُهُمْ تُمِیْتُ الْقَلْبُ : مُجالِسَهُ الاَْنْزالِ وَالْحَدیْثُ مَعَ النِّساءِ وَمُجالِسَهُ الاَْغْنِیاءِ .)

« سه چیز باعث مرگ قلب است : همنشینی با کسی که در تمام احوالاتش پست است ، و گفتگو با زنان ، و مجالست با ثروتمندان » .

هنگامی که دل خانه ی شیطان شود ، و فکر و ذکر و همّتی جز مادّیت و متعلّقاتش در آن راه نداشته باشد ، انسان منبع گناه و فساد می گردد ، و به هوی و هوس اتّصال پیدا کرده به هر لذت حرامی دچار می شود .

ولی وقتی قلب تسلیم به حق شود و جایگاه تجلّی نور الهی گردد ، آراسته به صلاح شده و تمام وجود انسان را برای رساندن به خدا دنبال خود می برد .

انسان بنابر آیات قرآن در برابر قلب مسئول است و بر اوست که از این خانه ی خدا مواظیت کند ، تا مرکز بتها نشود و انسان را به بت پرستی نکشاند .

بهترین وسیله برای حیات قلب ، اندیشه در خویش ، در جهان ، و در مبدأ و معاد و بخصوص در آیات قرآن و معارف الهیّه است .

دل اگر سالک این مسلک گردد ، از هر شرّی خلاص ، و به هر خیری آراسته می شود و در عصمت ، عافیت و محافظت ، حق خواهد رفت .

آزادی از اسارت شیطان ، جدایی از گناهان ظاهر و باطن ، اندیشه در حقایقِ مُلکی و ملکوتی عالم ، دل را به طهارت آراسته می کند و زمینه ی توجّه به حضرت حق و اندیشه در صفات و اسماء را برای انسان

فراهم می سازد و این همه به دست نمی آید مگر به توفیق حق و توفیق رفیق راه نمی شود مگر اینکه زمینه ی به دست آوردنش را خود با معرفت و جهاد در عمل فراهم آورد .

قسمت سوم

ای بی تو محال جان فزایی

وی در دل و جان ما کجائی

گر نیم شبی زنان و گویان

سرمست زکوی ما درآئی

جان پیش کشیم و جان چه باشد

آخر نه تو جان جان مائی

در بام فلک درافتد آتش

گر بر سر بام خود برآئی

با روی تو چیست قرص خورشید

تا لاف زند زروشنائی

هم چشمی و هم چراغ ما را

هم دفع بلا و هم بلائی

در دیده ی نا امید هر دم

ای دیده ی دل چه می نمائی

ای بلبل مست از فغانت

می آید بوی آشنائی

می نال که ناله مرهم آمد

بر زخم جراحت جدائی

تا کشف شود زناله ی تو

چیزی زحقیقت خدائی

(وَشَرَحَ صُدُورَهُمْ بِنُورِهِ ،)

این جمله اشاره به آیه ی 22 سوره ی مبارکه ی زُمر است :

( أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ فَهُوَ عَلَی نُور مِن رَبِّهِ ) .

و نیز مایه گرفته از آیه ی شریفه ی :

( رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ) .

و سرچشمه ی آن آیه ی شریفه ی :

( اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَک ) .

است .

لفظ « شرح » در لغت به معنی باز کردن ، و گشادن ، گستردن ، فراخی بخشیدن و روشن و آشکار ساختن است .

و صدر به معنای سینه است که مجازاً به معنی دل نیز می آید ، چون در سینه جای دارد .

بنابراین شرح صدر یا به معنی باز کردن سینه و برطرف ساختن دلتنگی و دلگیری است ، یا به معنی افزودن حوصله و

ظرفیّت و پر تحمّل گردانیدن است» .

« ملاّ عبدالرزّاق گیلانی » با توجّه به آیه ی سوره ی زمر می فرماید : معنی جمله چنین است : و جا داد در سینه های ایشان نور معرفت خود ر ، که از پی این نور در برابر اسلام با تمام وجود تسلیم شدند ، و این توفیق پذیرش اسلام معلولِ علّت نوری است که خدای متعال آن را در دل او انداخته است .

و نیز به آنچه از رسول خد (صلی الله علیه وآله) روایت شده است اشاره دارد که مضمونش این است :

هرگاه نور الهی در دل مؤمن تابید دلش وسعت گرفته و دچار تنگی و تاریکی نمی شود ، و نشانه ی وجود آن نور بی میلی به سرای غرور و رغبت به دار خلود است که خود توشه ای برای روز و رود است .

پاک سازی قلب و دل ، مقدم بر شرح صدر است ، وذکر شرح صدر بعد از تطهیر قلب ، به این نکته اشاره دارد که تخلیه بر تحلیه مقدّم است ; چرا که تا دل از ظلمت گناهان و کدورت وابستگی های مادّی پاک نشود ، شایسته ی پذیرش نور معرفت نمی گردد . چنانکه طبیب تا به مریض جلاّب ندهد و اخلاط فاسده را از او دفع نکند به اغذیه ی لایقه و اشربه ی نافعه تقویت نمی نماید و تا پارچه ی سپید از رنگ چرک پاکیزه نگردد به حلیه ی رنگ درنمی آید .

صدر ، بالای سینه ، قفس حفظ قلب ، و صندوقچه ی ریه و مجرای خون و هواست ، که از استخوانها

و عضلات و پرده های نرم و کش داری ساخته شده و پیوسته در حال انقباض و انبساط است از آنجا که هر گونه تأثّر فکری و نفسانی در حرکات قلب و دَوَران خون و چگونگی تنفّس ظاهر می شود ، آن آثار معنوی را به این دستگاههای عضوی نسبت می دهند .

نداشتن شرح صدر یا به اصطلاح کم حوصلگی و عجله برای رسیدن به آرزوها و غرایز درونی ، محصول آلودگی به گناه است و همه ی اینها از آثار جهل به حقایق و واقعیّات و غرض حیات است . بیشتر مردم برای فرار از رنج ها و ترس از سرنوشت نامعلوم خود به انواع سرگرمیهای دنیوی که از عوامل غفلت است و مهمترین اثر شوم و خطرناکش تخدیر شعور می باشد گرفتار می شوند .

به طور کلّی ضیق صدر و گرفتگی سینه ، که موجب ضعف اراده و تحیّر در تصمیم و درماندگی در کار می شود ، برگرفته از نوعی انفعال و تأثر روحی و از آثار کشش تخیّلات و جاذبه های آن است .

همین که انسان بتواند خود را از معرض جاذبه ی مخالف و تأثیرات آن برهاند و در یک جهت مصمّم شود و به آن روی آورد ، سینه اش باز می گردد و مسیرش آسان می شود .

شاید منظور از شرح صدر که در آیه ی 125 از سوره ی انعام آمده و در باره ی اسلام و کفر است همین معنا باشد :

( فَمَن یُرِدِ اللّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ وَمَن یُرِدْ َن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَج ) .

« پس هرکسی را که خداوند بخواهد

هدایتش کند ، سینه اش را برای اسلام می گشاید ، و کسی را که بخواهد گمراه نماید ، سینه اش را تنگ و دشوار می گرداند » .

از آثار مهمّ شرح صدر ، به هر معنایی که باشد ، بیرون آمدن از حال تردید و تصمیم در کار و تحمّل دشواری ها و اطمینان نفس است .

از مضمون آیاتی که درباره ی موسی و پیامبر اسلام آمده و سیره ای که از انبیا رسیده ، معلوم می شود که مهمترین عامل پیشرفت دعوت پیامبران ، پس از دریافت وحی و قیام به رسالت ، همین شرح صدر بوده که در ضمن قیام به رسالت و برخورد با دشمنی ها و سختی ها و یا راهنمائی های خداوند از آن برخوردار می شوند .

هزار ساله ره است از تو تا مسلمانی

هزار سال دگر تا به حدّ انسانی

اگر تو سلسله ی عشق را بجنبانی

درون طاس فلک مهره را بغلطانی

اگر زنقش وزنقّاش باشدت خبری

سمند فکر به بالای عرش بر رانی

بزرگوار نژادی به قدر اصل و نسب

ولی چه سود که تو قدر خود نمی دانی

نرفته ای تو بدین وادی طویل آسا

چو روز سِیْر درآید در او فرومانی

بیا تو گوهر خود را درین عدم بشنو

که هیچ غصّه نباشد بتر زنادانی

چو عیسیی تو در این دیر و موسی اندر طور

نه طیلسان و نه ناقوس و نی چو رهبانی

چو صعوه در ته چاهی حریف یوز مشو

که شاهبازی و سیمرغ را سلیمانی

زجام و ساغر وحدت اگر بنوشی می

چو خضر سرّ معانی زلوح برخوانی

ندیده صورت خود را در آینه روشن

معانیی که حقیقت بود کجا دانی

گشای دیده ی باطن در این محیط ظهور

ببین تو

در صدف آشکار معانی

(وَأَنْطَقَهُمْ بَیانَهُ .)

و خدای متعال با نعمت ارزشمند بیان ، عارفان را به وادی ثن ، سپاس و شکر رهنمون شده و زبان آنان را نسبت به حقایق گویا کرده است .

به آنان توفیق داد تا به نشر واقعیّاتی که به سبب طهارت باطن ، و شرح صدر و جهاد در راه معرفت یافته اند بپردازند ، و در مقام شناساندن توحید ، معاد ، نبوّت امامت و فضایل اخلاقی ، در میان جاهلان اقدام نمایند ، و آن تشنگان را به سرچشمه ی درستی ها رهنمون شوند .

(وَشَغَلَهُمْ بِخِدْمَتِهِ .)

پروردگار متعال از باب لطف و عنایت ، عارفان را در راه خود و در مسیر ایمان و اعتقاد ، به خدمت خود گرفت و آنان را توفیقی مرحمت فرمود که از برکت آن به خدمات مهمّی در راه عشق به حقّ و احسان به خلق موفّق شدند .

(وَوَفَّقَهُمْ لِعِبادَتِهِ .)

« و آنان را توفیق عبادت داد » .

عبادت حقیقتی است مرکّب از یک سلسله واقعیّات و حقایق ، که این مقدّمه گنجایش تفیسر و توضیح آن را ندارد ، به خواست حق در ابوابی که در زمینه ی این مسئله در سطور آینده خواهد آمد به شرح و بیانش می پردازم .

عارفان گول این چند روزه ی ظاهر را نخوردند ، تن به لذّات غلط نداند ، و حیات آخرت به زندگی عاریت نفروختند .

صاحب « کشف الحقائق » می فرماید : بدان که اهل شریعت و اهل حکمت می گویند : که حیات دنیا چند روز بیش نبوده و حیات آخرت را هرگز انقطاع نیست ، پس هر که حقیقت

دنیا را شناخت و غرض و مقصود دنیا را دانست و اجتماع نور را با ظلمت ، یعنی اجتماع روح را که نور محض است با قالب که ظلمت محض است معلوم کرد ، و دانست که فایده ی وی چیست و حیات دنیا را به همان کار که غرض و مقصود است صرف کرد و حیات دنیا را فدای حیات آخرت گردانید و در این حیات دنیا همه رنج و مجاهده اختیار کرد ، با قید آنکه در حیات آخرت همه آسایش و مشاهده باشد ، یعنی تمام حیات دنیا را به کسب عمل صالح و به طلب علم نافع که بذر حیات طیّبه و سبب لذّت دائمه است مصروف گردانید ، در حیات آخرت به عذاب و عقوبت گرفتار خواهد بود در آسایش و راحت افتاد .

و هرکه حقیقت حیات دنیا را نشناخت و ندانست که غرض و مقصود از حیات دنیا چیست و در حیات دنیا همه راحت و آسایش اختیار کرد ، یعنی تمام حیات دنیا را به طلب لذّات و شهوات بدنی که بذر عذاب و عقوبت است مصروف گردانید ، در حیات آخرت به عذاب و عقوبت گرفتار خواهد بود این است معنای :

«الدُّنیا مَزْرَعَهُ الآخِرَهِ»

و این است معنای کریمه ی :

( مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الاْخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِی الآخِرَهِ مِن نَصِیب ) .

(وَاسْتَعْبَدَهُمْ بِالْعِبادَهِ عَلی مُشاهِدَتِهِ ،)

« از آنان خالصانه خواست ، تا از برکت آن بندگی به مشاهده ی انوار جلال و جمال با چشم قلب موفّق شوند » .

(وَدَعاهُمْ إِلی رَحْمَتِهِ ،)

« و آنان

را بسوی رحمت خود فراخواند » .

(وَصَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّد إِمامِ الْمُتَّقینَ ، وَقائِدِ الْمُوَحِّدینَ ، وَمُونِسِ الْمُقَرَّبینَ وَعَلی آلِهِ الْمُنْتَخَبینَ .)

« و درود و رحمت الهی بر محمّد (صلی الله علیه وآله) پیشوای پرهیزکاران ، و کشاننده ی اهل توحید به بهشت ، و همنشین بندگان مقرّب حضرت محبوب و بر آل او که زبده ی کائنات و برگزیدگان حقّند » .

الهی ! ای امید درماندگان ، ای یاور بیچارگان ، ای تکیه گاه از راه ماندگان ، ای سرمایه ی افتادگان ، باز هم به پیشگاهت عرضه می دارم : دستم تهی ، پرونده ام سنگین ، دلم سیاه و مویم سپید است ، امیدم از همه چیز ناامید ، و تنها دل به تو بسته ام ، از غم دنیا فارغم کن ، از ملالت و کسالت نجاتم ده ، مرگم را شهادت در راهت مقرّر فرم ، و در دنیا و آخرت دستم را از دامن لطف و رحمتت کوتاه مگردان .

روی بنما به ما مکن مستور

ای به هفت آسمان چو مه مشهور

ما یکی جمع عاشقان زهوس

آمدیم از سفر زراهی دور

ای که در عین جان خود داری

آمدیم از سفر زراهی دور

سر فرو کن زبام و خوش بنگر

جانب جمع عاشقی رنجور

ساقی عارفان شرابی ده

کان نه ازخم بود نه از انگور

زان شرابی که بوی جوشش او

مردگان را کشد برون از گور

باب اوّل

در بیان حالات عارفان

قالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): نَجْوَیَ الْعارِفینَ تَدورُ عَلی ثَلاثَهِ أُصُول: الخَوْفُ وَالرَّجاءُ وَالحُبُّ.

فَالْخَوْفُ فَرْعُ الْعِلْمِ ، وَالرّجاءُ فَرْعُ الیَقینِ ، وَالْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرِفَهِ .

فَدَلیلُ الْخَوفِ الهَرَبُ ، وَدَلیلُ الرَجاءَ الطَّلَبُ ، وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

فَإِذا تَحَقَّقَ الْعِلمُ فی الصَّدْرِ

خافَ ، وَإِذا صَحّ الخَوفُ هَرَبَ ، وَإِذا هَرَبَ نَج ، وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ وَإِذا تَمَکّنَ مِنْهُ رَج ، وَإِذا وَفِقَ لِلْطَّلَبِ وَجَدَ ، وَإِذا تَجَلّی ضِیاءُ الْمَعْرِفَهِ فی النُّؤادِ هاجَ ریحُ الْمَحَبَّهِ ، وَإِذا هَاجَ ریحُ الْمَحَبَّهِ إِسْتأْنَسَ فی ظِلالِ الْمَحْبُوبِ وَآثَرَ الْمَحبُوبَ عَلی ما سِواهُ ، وَباشَرَ أَوامِرَهُ وَاجْتَنَبَ نَواهِیهِ .

وَإِذا اسْتَقامَ عَلی بَساطِ الأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَداءِ أَوامِرِهِ وَاجْتِنابِ نَواهِیهِ وَصَلَ إِلی رُوحِ الْمُناجاه .

وَمِثالُ هذِهِ الأُصُولِ الثَّلاثَهِ کَالْحَرَمِ وَالْمَسْجِدِ وَالْکَعْبَهِ فَمَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ آمِنَ مِنَ الْخَلْقِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدِ آمَنَتْ جَوارِحُه أَنْ یَسْتَعْمِلَها فی الْمَعْصِیَهِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْکَعْبَهِ أَمِنَ قَلْبُهُ مِنْ أَنْ یَشْغَلَهُ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللهِ .

فَانْظُرْ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُ ، فَإِنْ کانَتْ حَالَتُکَ حالهً تَرْضاها لِحُلُولِ الْمَوتِ فَاشْکُرِ اللهَ عَلی تَوْفیقِهِ وَعِصْمَتِهِ ; وَإِنْ تَکُنْ الأُخْری فَانْتَقِلْ عَنْها بِصِحَّهِ العَزیمَهِ وَانْدَمْ عَلی ما سَلَفَ مِنْ عُمْرِکَ فی الْغَفْلَهِ ، وَاسْتَعِنْ بِاللهِ عَلی تَطْهِیرِ الظّاهِرِ مِنَ الذُّنُوبِ ، وَتَنْظیفِ الْباطِنِ مِنَ الْعُیُوبِ، وَاقْطَعْ زِیادَهَ الْغَفْلَهِ مِنْ قَلْبِکَ وَاطْفِ نارَ الشَّهْوَهِ مِنْ نَفْسِکَ .

عرفان و عارف

قسمت اول

امام صادق (علیه السلام) در ابتدای روایت مورد بحث می فرمایند : سرّ وجود عارفان و حقیقت باطن آنان بر سه اصل استوار است :

بیم ، امید ، محبّت .

در سطور گذشته مسائل قابل توجّهی را در باره ی عرفان و عارف ذکر کردیم اینک لازم است توضیح بیشتری در این زمینه ارائه گردد تا عارفانی که در فرمایش امام معصوم (علیه السلام) آمده اند چهره ی روشن تری از خود نشان دهند ، بنابر این پس از توضیح و تفسیری که نقل می کنیم به شرح سه اصل بیم ، امید

، محبّت اقدام می نماییم .

در این قسمت به کمک آیات و روایات و کلام بزرگان قوم اوصاف عارف را بازگو می کنیم ، امید است ما نیز توفیق اتّصاف به این اوصاف ملکوتی و حالات ربّانی و واقعیّات الهیّه را بیابیم .

عارف : با کمک گیری از فرهنگ وحی ، و راه و روش انبیا و ائمّه ی طاهرین به شناخت مبدأ و معاد و حقایق اصیل وواقعیات مبنایی موفّق شده ، و عملاً به آن حقایق و واقعیّات آراسته شده است .

عارف : انسانی است که دل به نور توحید برافروخته ، و با توجّه به قرآن با چشم دل ، به مشاهده ی قیامت برخاسته ، و با تکیه بر حقیقت توحید و معاد ، عقاید و اخلاق و اعمال خود را از آلودگی ها پیراسته ، و جان و دل و اعضاء و جوارح خویش را با فیوضات الهیّه آراسته ، و در راه علم و عمل مجاهده کرد ، و در مملکت پاک خلوص مسکن گرفته است .

عارف : جز خدا نمی بیند ، و جز خدا نمی داند ، و جز خدا نمی خواهد ، و جز خدا نمی گوید ، و جز خدا نمی شنود ، و جز به خدا میل نمی کند ، و جز به سوی خدا نمی رود .

عارف : آگاه به حقوق خالق و مخلوق و رعایت کننده ی هر دو حقوق در تمام زمینه های حیات و زندگی است .

عارف : سرمایه های ارزشمند عمر را هدر ندهد ، و جز خواسته ی پروردگار عزیز چیزی نمی طلبد و به غیر صراط مستقیم

نمی رود ، و از عاشقان جمال او جدا نمی شود ، و از هدایت گمراهان و علاج بیماران غفلت نمی کند .

عارف : برای خدا بنده ای است نیکو ، و برای خلق خدا رفیقی است خوشخو .

عارف : همچون زمین منبع خیر و برکت ، و چون خورشید انرژی بخش ، و چون باران بهاران منشأ تراوت و بیداری است .

عارف : چون زنبور عسل شیرینی مهر و محبّتش برای دوستان و نیش قهر و غضبش برای دشمنان است .

عارف : غرق در دریای اطاعت ، متّحد با عبادت ، حقیقتی است متّصف به کرامت ، و برای خلق خدا چون دریایی از برکت است .

عارف : انسانی است وال ، و در آدمیت و انسانیت در افقی بال ، در میان مردم گوهری اعلا و برای جامعه ی انسانی چراغی راه گشا است .

عارف : گلی بی خار ، برای دین یاور و یار ، در سخن گفتن با مردم هشیار ، در میان غفلت زدگان بیدار ، در برخورد با خلق خدا منبعی دین دار ، در راه حق موجودی پرکار ، واقعیّات هستی را نقطه ی پرگار ، در باغ انسانیّت چون درختی پربار ، و از تمام حرکاتش صفات خداوندی نمودار است .

عارف : فرمانبردار حق است و دل سپرده ی پیشگاه او . جان به عشق محبوب ، زنده نموده ، و از شیطان بار نبرده ، و جز حق نگفته ، و غیر حق ندیده :

به صحرا بنگرم صحرا تو وینم

به دریا بنگرم دریا تو وینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تو

وینم

عارف : شاگرد مکتب انبی ، همنشین با اولی ، در بندگان حضرت الله از اصفی ، و به راه سیر و سلوک بین ، و به اجرای دستورهای مولا توان ، و زبانش به عشق و ذکر حق گوی ، و در جستجوی حقیقت همیشه پوی ، و به اسرار خزانه ی محبوب دانا است .

عارف : به رموز بندگی آگاه ، در تمام لحظات حیات رهرو راه ، روشنی بخش دل گمراه ، نجات دهنده ی سرنگون شده در چاه ، و به نیمه شب مونس و همدم آه ، حضرت مالک الملوک را خادم درگاه ، در تمام اوقات حاضر درگاه ، مبرّای از آلوده شدن به حبّ جاه ، و فقط و فقط خواستار الله است .

خوشا آنان که الله یارشان بی

که حمد وقل هوالله کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

عارف : عاشق خد ، مجاهد فی سبیل الله ، آراسته به اخلاق پاکان ، همراه و همراز نیکان ، دور کننده از کافران و مشرکان ، شمع بزم شاهدان ، پاک و پاکیزه از خوی ددان ، طبیب درد دردمندان ، دستگیر مستمندان ، امید ناامیدان ، و در راه وصال شهیدی از شاهدان است

به خونم نویسید لوح مزار

که این است شهید ره عشق یار

به والله وبه بالله وبه تالله

قسم بر آیه ی نَصْرٌ من الله

که دست از دامنت من برندارم

اگر کشته شوم الحکم لله

عارف : با دل خاشع ، فروتن و متواضع ، در برابر مردم مؤمن خاضع ، مال و جان را در راه خدا بایع ، نکات حیاتش برای عبرت دیگران از بهترین

وقایع ، نور دل و جانش همه جا شایع ، در علم و عمل و کرامت و فضیلت چشمه ای نابع ، آثار بندگی از چهره اش ساطع ، در برابر دشمنان حقّ و حقیقت قاطع ، اعماق جانش خزینه ای از ودایع ، در همه ی عمر از لقمه ی حرام جائع ، برای نیازمندان انسانی نافع ، وسوسه ی شیطان و اهل باطل را از دل هر کسی دافع ، جز از حضرت مولا ندارد توقّع منافع ، از خواسته های حضرت محبوب هیچ چیز نیست او را مانع ، هم اوست بین خلق و حق شافع ، مقام انسانی خود را به وسیله ی بندگی خالص رافع ، دل آگاهش همچون برق لامع ، فرمان حقّ و انبیا و امامان را وجودی است سامع ، مقام علم و عمل و اخلاق را منبعی جامع است .

بلبل مرغزار عشق ، هزار دستان گلزار محبّت ، عارف شوریده سر ، عامل عالم ، حضرت فیض می فرماید :

بس جور کشیدیم در این ره که بریدیم

المنّه لله که به مقصود رسیدیم

طی شد الم فرقت و برخاست غم از دل

با دوست نشستیم و می وصل چشیدیم

از علم یقین آمد و از گوش به آغوش

دیدیم عیان آنچه به گفتار شنیدیم

تا صاف شود عیش زآلایش عصیان

با دوست یکی گشته سر مرگ بریدیم

بس عقده ی مشکل که در این راه گشودیم

بس گمشدگان را که به فریاد رسیدیم

با پای برفتند گروهی ره جنّت

ما با پر عرفان به ره قدس پریدیم

بر وحدت حق فاش و نهان داده شهادت

تا ساغری از باده ی توحید چشیدیم

عرفان ولی را زره وحی گرفتیم

فرمان نبی را

به دل و جان گرویدیم

چون فیض رسیدیم به سرچشمه ی حیوان

از مرگ رهیدیم و زآفات جهیدیم

قسمت دوم

عارف : انسانی است شید ، عباداتش عین خلوص و تقو ، قدرش مجهول و ناپید ، مشتاق وصال مول ، تمام شئون زندگی از او هوید ، پاک از خزی دنی .

ما چو نائیم و نوا در ما زتوست

ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست

ما عدمهائیم هستی ها نما

تو وجود مطلقی هستیّ م

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله مان از باد باشد دمبدم

حمله مان از باد و نا پیداست باد

جان فدای آنچه ناپیداست باد

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

عارف : انسانی است که او را نیازی جز به خدا نیست ، آنی از یاد محبوب جدا نبوده و هرگز روی گردان از بلا نیست . نوایش جز مناجات با مولا نیست ، با عشق حضرت جانان توجّهش به دنیا و عقبی نیست ، رفیق راهش غیر اهل ولا نیست ، چراغ محفلش جز نور اولیا نیست ، همچون او کسی به اسرار راه دانا نیست ، اگرچه جز خدا نبیند و غیر خدا نخواهد ، ولی به خاطر نور بخشیدن به دیگران چون شمع می سوزد و نور می دهد . همّتش جز رسیدن به مقام اعلا نبوده و از قید و عشق دوست هرگز رها نیست ، زبانش جز به ذکر دوست گویا نیست ، گوشش جز در برابر خواست معشوق شنوا نیست ، غیر دریای محبّت جایی در شنا نیست ، با غیر محبوب ابدی آشنا نیست ، هرگزش بر سر دنیا و مادیّت با کسی دعوا نیست

، در درونش جز عشق شدید مولا غوغا نیست ، او را در دنیا جز غم دوست بلا نیست ، قدر و منزلتش در میان خلق عالم برملا نیست ، در عمق جان و هستی اش ذرّه ای هوس و هوی نیست ، او را جز رضای دوست رضا نیست ، بر زبانش جز حمد و تسبیح و تهلیل و سخن نیکو و ثنای الله ادّعا نیست .

عارف وارسته ، عاشق پیراسته ، حکیم فرزانه حضرت الهی قمشه ای می فرماید :

ما عشاقان غیر از خدا یاری نداریم

با یاریش حاجت به دیّاری نداریم

با هرچه پیش آید به عالم شادکامیم

بر دوش جان غیر از غمش باری نداریم

نور رخش تا در دل ما شد پدیدار

آئینه ی یاریم و زنگاری نداریم

عالم به چشم ما گلستانی است بی خار

الاّ غمش در پای دل خاری نداریم

تنها خیالش صبح و شامان مونس ماست

انسی دیگر با یار و اغیاری نداریم

افتاد باری کار ما با عشق و صد شکر

با هیچ کس زین پس سروکاری نداریم

بر ما فقیران رحمی ای سلطان که در دل

هیچ آرزو جز فیض دیداری نداریم

فریاد اگر یاد تو رفت از خاطر ما

ماهی فروزان در شب تاری نداریم

جز یاد رویت ای گل بی خار عالم

ما بلبل زاریم و گلزاری نداریم

دیوانه ی عشقیم و چون بر گردن دل

زنجیری از گیسوی دلداری نداریم

در حضرتش باری الهی جز دعائی

با اشک و آه و ناله ی زاری نداریم

عارف : در اصطلاح بیداران راه ، و نیازمندان درگاه و عاشقان آگاه ، انسانی است که نفس خود را به حسب قوّه ی نظریّه کامل کرده ، و علم به حقایق را به قدر توان تحصیل نموده

، و از صفات رذیله و عقاید خبیثه خود را پاک ساخته ، و خویش را به اعتقادات حقّه و کمالات الهیّه آراسته نموده .

عارف : دارای علم و عمل است ، و تمام اوامر الهی را گردن نهاده ، و از آنچه نهی شده دوری جسته و به خاطر ریاضت شرعیّه و عبادت الهیّه دارای قوّت و قدرت عملی شده است .

عارف : در زبان اهل ذوق و ارباب شوق و مستان میخانه ی عشق ، انسانی است که علاوه بر کمال معرفت و عمل ، جمیع قوا و اعضا و جوارح او برای خدا شده و در حقیقت دارای مقام فناء فی الله گشته و خلاصه جز یکی نخواهد و جز یکی نداند .

می گویند دو نفر با هم در حساب کار و کسب اختلاف داشتند ، برای حلّ اختلاف به کمک دهنده ای محتاج شدند ، عارفی بر آنان گذشت ، از او کمک طلبیدند ، چون هر کدام اعداد دفتر خویش را به او عرضه کردند ، او غیر از « یک » نگفت . پرسیدند مگر دیوانه ای که ما چون هریک از اعداد خود را به تو می گوئیم غیر یکی نمی گوئی و از یکی نمی گذری ؟ گفت چه کنم که جز یکی ندانم و غیر یکی به خاطرم نمی گذرد .

در هر صورت ، عارف : علاوه بر دو قوّه ی علم و عمل تمام وجود او متوجّه حق است ، و در اجرای واجبات و ترک محرّمات و بجای آوردن نوافل سستی نمیورزد ، و این همه با اتّصال به فرهنگ انبیا و امامان که

همان فرهنگ وحی است میسّر است ، و چون عارف این سیر و سفر را ادامه دهد به مقام فناء فی الله و سپس بقاء بالله می رسد .

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست

گر نزد یار باشد و گر نزد یار نیست

صورت چه پای دارد کاو را ثبات نیست

معنی چه دست گیرد چو آشکار نیست

عالم شکارگاه و خلایق همه شکار

غیر نشانه ای زامیر شکار نیست

هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم

و آن سو که بارگاه امیرست باز نیست

ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش

کاینها همه بجز کف و نقش و نگار نیست

هرجا غبار خیزد آن جای لشکرست

کآتش همیشه بی تف و دود بخار نیست

تو مرد را زگردندانی چه مردی است

در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست

ای نیکبخت اگر تو بخوئی بجویدت

جوینده ای که رحمت وی را شمار نیست

سیلت چو در رباید دانی که در رهش

هشت اختیار خلق ولی اختیار نیست

در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم

امّا گلی که دید که پهلوش خار نیست

ما خار این گلیم برادر گواه باش

این جنس خار بودن فخرست عار نیست

اوصاف عارفان از زبان امام عارفان

قسمت اول

در سطور گذشته دانستید که عارف دارای دو قوّه ی علمیّه و عملیّه است ، و از واجبات و نوافل چیزی از او فوت نشده و از تمام محرّمات الهیّه با کمال ذوق و شوق پرهیز دارد .

وجود مقدّس امام عارفان ، شمع قلب عاشقان ، چراغ راه بینایان ، حضرت مولی الموحّدین ، امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اوصاف تفصیلی آن پاکان زیر عنوان صفات متّقین ، به نقل عالم بزرگ سیّد رضی در کتاب با عظمت نهج البلاغه که مادون کلام

خالق و مافوق کلام مخلوق است خبر می دهد .

عارف بزرگ ، بلبل گلزار معنی مرحوم الهی قمشه ای تمام خطبه متّقین را با آن حال ملکوتی که داشت ، به نظم آورده است . برای اینکه خوانندگان عزیز از مفاهیم آسمانی آن خطبه ، لذّت بیشتری ببرند ، تا جایی که لازم افتد آن اشعار عرفانی را هم همراه با بعضی از جملات خطبه زینت بخش این صفحات می کنیم .

رُوِیَ أنَّ صاحِباً لأمیرالْمُؤمِنینَ (علیه السلام) یُقالُ لَهُ : هَمّامٌ کانَ رَجُلاً عابِد ، فَقالَ لَهُ : یا أمیرَالْمُؤْمِنینَ صِفْ لِیَ الْمُتَّقینَ حَتّی کَأنّی أنْظُرُ إِلَیْهِمْ .

روایت شده یکی از عاشقان امیر مؤمنان (علیه السلام) به نام « همّام » که مردی عابد بود ، از آن حضرت تقاضا کرد : مرا از اوصاف و ویژگی های اهل تقوا آن چنان آگاه ساز که گویی آنان را مشاهده می کنم .

شنیدم عاشقی پروانه خوئی

در آئین محبّت راستگوئی

رفیق خلوت آن سلطان دین را

حریف صحبت آن عشق آفرین ر

یکی دلباخته پیش شه عشق

علی گنجینه ی سرّ الله عشق

بیامد نزد آن شه با دلی پاک

دلی چون گل زداغ عشق صد چاک

بیامد تا نشان زآن یار جوید

طریق وصل آن دلدار پوید

بیامد تا شه افروزد دلش را

زبرق عشق سوزد حاصلش را

بیامد تا شود مست از می عشق

هیاهوئی کند از هی هی عشق

همی گفت ای علی ای سرّ اسرار

زسرّ پاکبازان پرده بردار

بگو اوصاف مرغان چمن را

که بگسستند از هم دام تن ر

که چون بر آشیان جان پریدند

که چون در کوی جانان آرمیدند

که چون بر وصل دلبر دل سپردند

که چون ره در حریم شاه بردند

که چون آن تشنه کامان آب جستند

در

این تاریک شب مهتا جستند

که جام عشق آنان کرد لبریز

که جز یار از همه کردند پرهیز

که آنان را حجاب از دیده بگشاد

به روی حق دو چشم پاک بین داد

که آنان را زحیوان رهانید

به اوج قدس انسانی رسانید

که آنان را به کوی عشق ره داد

در خلوتسرای قدس بگشاد

که آنان را جمال یار بنمود

هزاران پرده زان رخسار بگشود

که آنان را محبّت در دل افکند

به جان جز مهر جانان گفت مپسند

که کرد آن عندلیبان را به گلزار

نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار

بگو اوصاف آن پاکان که چونند

به تن در این جهان وزدل برونند

توئی چون کاشف سرّ نهانی

بیار از عشقبازان داستانی

برون از گنج خاطر ریز گوهر

چه باشد از حدیث عشق خوشتر

فَتَثاقَلَ (علیه السلام) عَنْ جَوابِهِ ثُمَّ قالَ (علیه السلام) : یا هَمّام اتَّقِ اللهَ وَأَحْسِنْ ( إنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ) .

فَلَمْ یَقْنَعْ هَمّامُ بِهذا القَوْلِ حَتّی عَزَمَ عَلَیْهِ فَحَمِدَ اللهَ وَأثْنی عَلَیْهِ وَصَلّی عَلَی النَّبِیِّ (صلی الله علیه وآله) ثُمَّ قال :

أمّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ وَتَعالی خَلَقَ الْخَلْقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنِیّاً عَنْ طاعَتِهِمْ أَمِناً مَعْصِیَتِهِمْ لاَِنَّهُ لاَِتَضُرُّهُ مَعْصِیَهُ مَنْ عَصاهُ وَلا تَنْفَعُهُ طاعَهُ مَنْ أطاعَهُ فَقَسَمَ بَیْنَهُمْ مَعایِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْیا مَواضِعَهُمْ .

علی (علیه السلام) در پاسخ او درنگ نمود آنگاه به طور اجمال فرمود :

ای همّام ! اهل تقوا و نیکوکاری باش که در ( قرآن آمده ) :

( إنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ) .

همّام به شنیدن این آیه قانع نشد ، و در محضر مولا اصرار ورزید به طوری که حضرت را سوگند داد . پس حضرت خدای را سپاس گفت و بر رسول و

آلش صلوات فرستاد ، آنگاه سخن آغاز کرده و فرمود :

« هنگامی که خدای بزرگ جهان را بیافرید ، از طاعت و عبادت خلق بی نیاز ، و از عصیان آنان بی زیان بود ، پس بر وفق عدل و رحمت و به صرف لطف ازلی ، وسایل معیشت را در میان مردم قسمت کرد و هرکسی را در خور شأنش مقامی داد » .

فَالْمُتَّقُونَ فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ ،

« در میان مردم جهان ، تنها پارسایان را بر دیگران برتری و فضیلت بخشید » .

روان پارسایان زان میانه

شدی تیر محبّت را نشانه

گروهی دل زنقش ما سوا پاک

به باغ عشق چون گل سینه صد چاک

خدا آن نیکوان را سروری داد

به انواع فضایل برتری داد

یکی دان زان فضیلتهای بسیار

که آنان راست دائم صدق گفتار

نخستین وصف خوبان راستگویی است

نکو بشنو که این وصف نکویی است

کسی را کاین نکویی در زبان است

زهر نیکویی اندر وی نشان است

هر آن کس را که باشد صدق گفتار

در او یابی صفات نیک ، بسیار

دلی کز عشق روشن ، آفتاب است

فروغش بر زبان صدق و صواب است

مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ ، وَمَلْبَسُهُمْ الإقْتِصادُ ، وَمَشْیُهُمُ التَّواضُعُ ، غَضُّوا أبْصارَهُمْ عَمّا حَرَّمَ اللهُ عَلَیْهِمْ ، وَوَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ ، نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فی الْبَلاءِ کَالّتی نُزِّلَتْ فِی الرَّخاءِ ، وَلَوْلاَ الأجَلُ الّذی کَتَبَ اللهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فی أجْسادِهِمْ طَرْفَهَ عَیْن شَوْقاً إلَی الثَّوابِ ، وَخَوْفاً مِنَ الْعِقابِ ،

« گفتارشان از روی راستی است ، زندگی به اقتصاد گذرانند ، با خلق خدای به تواضع و فروتنی باشند ، چشم از آنچه خدا بر آنان حرام فرموده پوشیده اند ، گوش به

علمی دهند که آنان را سودمند باشد ، در بلا و امتحان و سختی و مشقّت آن چنان شادند که دیگران در نعمت و راحت ، اگر اجل حتمی و مقدّر الهی پای بندشان نبود از شدّت شوق به ثواب و بیم عقاب یک چشم به هم زدن مرغ روحشان در قفس جان درنگ نمی کرد » .

گر آنان را زمان وصل محبوب

نبودی در قضای عشق مکتوب

نبود آن شاهبازان را قفس جای

که شاهان را به زندان نیست مأوای

چو سیمرغ از فضای تنگ کونین

برون جستند در یک طرفه العین

بر آن مرغ آمد این خاکی قفس تنگ

که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ

چو آن مرغان جان بینند یاران

به گلزار جنان خوش چون هزاران

چه گلزاری سرای انس با یار

وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار

همه مشتاق پروازند ازین دام

کجا در دام تن گیرند آرام

به جان مشتاق دیدار نگارند

به چشم شوق گریان زانتظارند

همه غمگین زهجران حبیب اند

همه از وصل دلبر بی شکیب اند

همه ایّام وسال و مه شمارند

که روز وصل جانان جان سپارند

قسمت دوم

عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادونَهُ فی أعْیُنِهِمْ ، فَهُمْ وَالْجَنَّهُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ

مُنَعَّمُونَ ، وَهُمْ وَالنّارُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فیها مُعَذَّبُونَ .

قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَهٌ ، وَشَرُورُهُمْ مَأمُونَهٌ ، وَأجْسادُهُمْ نَحیفَهٌ ، وَحاجاتُهُمْ خَفیفَهٌ ، وَأنْفُسُهُمْ عَفیفَهٌ ، صَبَرُوا أیّاماً قَصیرَهً أعْقَبَتْهُمْ راحَهً طَویلَهً ، تِجارَهٌ مُرْبِحَهٌ یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ ، أرادَتْهُمُ الدُّنْیا فَلَمْ یُریدُوه ، وَأسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أنْفُسَهُمْ مِنْه ، أَمّا اللَّیْلُ فَصَافَّونَ أقْدامَهُمْ تالینَ لاَِجْزاءِ القُرْآنِ یُرَتِّلُونَهُ تَرْتیل ،

« عظمت حضرت آفریدگار را درک کرده ، بدین سبب خداوند در دنیای جان و دلشان بزرگ و غیر حضرت حق هرچه که هست کوچک است

. ایمان و یقینشان به بهشت آن چنان است که گوئی بهشت را دیده و سالها به خوشی در آن آرمیده اند ، و آن چنان دوزخ را باور دارند چنانکه پنداری در آن به سالیان دراز معذّب بوده و شکنجه دیده اند .

قلوبشان به فراق محبوب اندوهناک ، تمام خلق عالم از آزارشان درامان ، تن آنان از شدّت کوشش در عبادت و خدمات به خلق لاغر ، و جانشان به عفّت آراسته ، چند روز کوتاهی رنج اطاعت برده تا از پی آن آسایش طولانی یابند . این احوال برای آنان تجارتی است سودمند که حضرت ربّ العزّه برای این گروه مقرّر فرموده . چون دنیا به آنها روی کند ، آنان از او روی گردانند ، و چون به اسارت و دامشان افکند ، با جانبازی در راه معشوق خود را نجات دهند . به وقتی که شب درآید به قیام در پیشگاه حضرت او بایستند و آیات کتاب حق را با اندیشه و تأمّل تلاوت کنند » .

شب آمد شب رفیق دردمندان

شب آمد شب حریف مستمندان

شب آمد شب که نالد عاشق زار

گهی از دست دل گاهی زدلدار

شب آمد شب که گردد محفل من

سیه چون زلف دلبر یا دل من

شب است آشوب رندان نظر باز

شب است آهنگ بزم عشق دمساز

شب است انجم فروز کاخ نُه طاق

شب است آتش زن دلهای مشتاق

شب از فریاد مرغ حق شود مست

به تار طرّه ی جانان زند دست

شب است اخترشناسان را دل افروز

شب است آتش به جانان را جگرسوز

شب آمد عرصه ی گیتی کند تنگ

به فریاد آورد مرغ شباهنگ

شب آمد کاروان عشق را میر

شب آمد قلزم پر

موج تقدیر

شب آمد حکمت آموز دل پاک

شب آمد گوهر افروز نُه افلاک

شب آمد پرده ی پر گوهر نور

شب آمد محفل اسرار مستور

شب آمد پرده پوش مست و هشیار

فروغ دیده ی دلهای بیدار

شب آمد نقشه ی صحرای افلاک

شب آمد طوطیای چشم ادراک

به شب مردان که در ره تیزگامند

به سان شمع سوزان در قیامند

به شب مرغان حق را سوز و ساز است

به خاک عشق شب روی نیاز است

شب آن معراجی عرش آشیانه

فسبحان الّذی اسری ترانه

فراز بارگاه عرش بنشست

زجام لی مع الله گشت سرمست

یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ ، وَیَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَواءَ دائِهِمْ ، فَإِذا مَرُّوا بِایَهِ فیها تَشْویقٌ رَکَنُوا إِلَیْها طَمَع ، وَتَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْها شَوْق ، وَظَنّوا أَنَّها نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ ، وَإِذا مَرُّوا بِآیَه فیها تَخْویفٌ أَصْغَوْا إِلَیْها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ ، وَظَنُّوا أَنَّ زَفیرَ جَهَنَّمَ وَشَهیقَها فی أُصُولِ آذانِهِمْ ، فَهُمْ حانُونَ عَلی أَوْساطِهِمْ ، مُفْتَرِشُونَ لَجِباهِهِمْ وَأَکُفِّهِمْ وَرُکَبِهِمْ وَأَطْرافِ أَقْدامِهِمْ ، یَطْلُبُونَ إِلَی اللهِ تَعالی فی فَکاکِ رِقابِهِمْ ، وَأَمَّا النَّهارُ فَحُلَماءُ عُلَماءُ أَبْرارٌ أَتْقِیاءُ ،

« با دلی شکسته و نالان به وسیله ی آیات قرآن به درمان درد خویش برخیزند ، چون به آیات رحمت و بشارت رسند بر وعده های الهی دل سپرده و در آن طمع کنند و مشتقانه نظر دوزند که گوئی مفهوم و معنی آن آیات در برابرشان مجسّم است . و چون به آیات عذاب گذرند ، گوش دل بر آن گشوده ، گوئی خروش و فریاد آتش در بن گوش آنهاست . شب را در پیشگاه محبوب ، خمیده قامت به حال رکوع و یا به روی خاک در حال سجده گذرانند و از عذاب الهی درخواست نجات و آزادی

کنند ، و از حضرت معشوق حسن عاقبت تقاضا نمایند . چون روز درآید ، بردبار ، دان ، نیکوکار و اهل پرهیز و دوری از هر گناه و معصیت اند » .

چو روز آید زدانش هوشیارند

به تحویلات گردون بردبارند

سپهر و جمله تغییرات گردون

سپاه انجم ار آرد شبیخون

اگر پر فتنه غرب و شرق گردد

وگر گیتی به طوفان غرق گردد

مر آنان را نه تشویق و است و نیم بیم

دل و جانشان به حکم دوست تسلیم

دلی کز معرفت نور و صفا یافت

نظام عالم از حکم قضا یافت

سراپا محو فرمان خدا گشت

به شام این جهان شمع هدی گشت

به جانش نور علم و حلم برتافت

به نیکوکاری و پرهیز بشتافت

به دانش هر دلی روشن روان است

دلیر و بردبار و مهربان است

که دانائی فزاید بردباری

نکو کرداری و پرهیزکاری

قَدْ بَراهُمُ الْخَوْفُ بَریَ القِداحِ ، یَنْظُرُ إِلَیْهِمُ النّاظِرُ فَیَحْسِبُهُمْ مَرْضی وَما بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَض ، وَیَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَلَقَدْ خالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظیمٌ ، لا یَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمالِهِمُ الْقَلیلَ ، وَلا یَسْتَکْثِرُونَ الْکَثیرَ ، فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ ، وَمِنْ أَعْمالِهِمْ مُشْفِقُونَ ، إِذا زُکّی أَحَدٌ مِنْهُمْ خافَ مِمّا یُقالُ لَهُ ! فَیَقُولُ : أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسی مِنْ غَیْری ، وَرَبّی أَعْلَمُ بی مِنّی بِنَفْسی ، اللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْنی بِما یَقُولُونَ ، وَاجْعَلْنی أَفْضَلَ مِمّا یَظُنُّونَ ، وَاغْفِرْ لی ما لا یَعْلَمُونَ .

« خوف از عظمت حق یا از عذاب قیامت چنان اندامشان را لاغر ساخته که هرکس آنان را ببیند پندارد که بیمارند در صورتی که به تن بیمار نیستند ، مردم از آنان به عنوان دیوانه یاد می کنند ولی دیوانه نیستند ، امر بزرگی که عبارت از عشق حق و شهود عظمت

و یقین به آخرت است دل آنان را مستغرق دریای فکر و حیرت ساخته . آن قدر که در احسان و نیکوکاری حریص و مشتاقند در طاعت و عبادت به عمل اندک راضی نگردند و بسیاری عبادت را هم بسیار نشمارند . از خود بدگمان و از کردارشان هراسانند ، چون کسی از آنان مدح و ثنا گوید ترسان گشته و اعلام کند : من عیب خویش را بهتر از دیگران می دانم ، و خدای من به من داناتر از خود من است ، بار خدای ! به گفته مردم بر من مگیر و مرا بهتر از آنچه گمان برده اند نصیب فرم ، و آنچه را از گناهان پنهان من نمی دانند بر من ببخشای » .

چو آنان را به نیکویی ستایند

بیندیشند و بر نیکی فزایند

همی گویند در پاسخ که ما را

سریرت هست بر خویش آشکار

به خود مائیم داناتر زاغیار

زما به داند آن دانای اسرار

پس آنگه با نیاز عشق دمساز

همی گویند کای دانای هر راز

تو با گفتارشان بر ما هیچی

که هیچی را ستایش کرده هیچی

همی گوید به دل کای پاک یزدان

مرا برتر زهر پندار گردان

نکوتر ساز ما را زین گمانها

الا ای از تو نیکو جسم و جانه

ببخشا آنچه مستور است از ایشان

زکار زشت و فکار پریشان

فَمِنْ عَلامَهِ أَحَدِهِمْ : أَنَّکَ تَری لَهُ قُوَّهً فی دین ، وَحَزْماً فی لین ، وَإیماناً فی یَقین ، وَحِرْصاً فی عِلْم ، وَعِلْماً فی حِلْم ، وَقَصْداً فی غِنیً ، وَخُشُوعاً فی عِبادَه ، وَتَجَمُّلاً فی فاقَه ، وَصَبْراً فی شِدَّه ، وَطَلَباً فی حَلال ، وَنَشاطاً فی هُدیً وَتَحَرُّجاً عَنْ طَمَع ، یَعْمَلُ الأَعْمَالَ الصَّالِحَهَ وَهُوَ

عَلی وَجَل ، یُمْسی وَهَمُّهُ الشُّکْرُ ، وَیُصْبِحُ وَهَمُّهُ الذِّکْرُ ، یَبیتُ حَذِر ، وَیُصْبِحُ فَرِح ، حَذِراً لِما حَذِّرَ مَنَ الْغَفْلَهِ ، وَفَرِحاً بِما أَصابَ مِنَ الْفَضْلِ وَالرَّحْمَهِ ،

« نشانه های هریک از این عاشقان و عارفان این است که : در کار دین بسیار نیرومند است ودر امور زندگانی در عین نرمخویی و همواری مآل اندیش ، در مسئله ی ایمان به مرتبه ی یقین ، در کار علم مشتاق و حریص ، با وجود دانش فراوان ، در برابر نادانان بردبار ، در توانگری میانه رو ، در عبادت با خضوع ، در عین فقر با شکوه ، در روز سختی شکیبا، جویای رزق حلال وطیّب، دلشاد به هدایت ، دور از طریق طمع و آزار ، با آنکه پیوسته اهل احسان و نیکوکاری است هرگز به عمل صالح خود مغرور نشود ، شبانگاه همّت بر ستایش حق گماشته و صبحگاه بر ذکر و طاعت ، شب هراسان از غفلت خویش و روز شادمان به فضل و رحمت حضرت دوست است » .

قسمت سوم

اِنِ سْتَصْعَبَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فیما تَکْرَهُ ، لَمْ یُعْطِها سُئولَها فیما تُحِبُّ ، قُرَّهُ عَیْنِهِ فیما لا یَزولُ ، وَزَهادَتْهُ فیما لا یَبْقی ، یَمْزُجُ الحِلْمَ بِالْعِلْمِ ، وَالْقَوْلَ بِالْعَمَلِ ، تَراهُ قَریباً أَمَلُهُ ، قَلِیلاً زَلَلُهُ ، خاشِعاً قَلْبُهُ ، قانِعَهً نَفْسُهُ ، مَنزُوراً أَکْلُهُ ، سَهْلاً أَمْرُهُ ، حَریزاً دینُهُ ، مَیِّتهً شَهْوَتُهُ ، مَکْظُوماً غَیْظُهُ ، اَلْخَیْرُ مِنْهُ مَأمُول ، وَالشَّرُّ مِنْهُ مَأمُون ، إِنْ کانَ فی الْغافِلینَ کُتِبَ فی الذّاکِرِینَ ، وَإِنْ کانَ فی الذّاکِرینَ لَمْ یُکْتَبْ مِنَ الْغافِلینَ ،

« اگر نفس در عبادت و

عمل نیک بر او سخت گیرد ، او نیز با خواهشهای نفس به شدت مخالفت کند تا نفس خود را مطیع حق گرداند . دل به حیات جاودان بسته و از جهان فانی ناپایدار اعراض نموده و بردباری را با دانش ، و گفتار را با کردار آمیخته است . آرزویش کوتاه ، دلش آگاه ، لغزشش ناچیز ، نفسش قانع ، طعامش اندک ، کارش آسان ، دینداریش حقیقی ، شهوتش مرده ، غضبش فرو نشسته ، تمام مردم به احسانش امیدوار و از شرّش در امان ، اگر با غافلان نشیند نامش در دفتر آگاهان است ، و اگر با آگاهان باشد در شمار اهل غفلت و بی خبران نیست » .

اگر با غافلان یک عمر بنشست

به یاد روی جانان بود پیوست

وگر با ذاکران آمیخت جانش

نَبُد غافر زیار مهربانش

که نامش از وفاداران نگارند

به راه دین زهشیاران نگارند

یَعْفُوا عَمَّنْ ظَلَمَهُ ، وَیُعْطی مَنْ حَرَمَهُ ، وَیَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ ، بَعیداً فُحْشُهُ ، لَیِّناً قَوْلُهُ ، غائِباً مُنْکَرُهُ ، حاضِراً مَعْرُوفُهُ ، مُقْبِلاً خَیْرُهُ ، مُدْبِراً شَرُّهُ ، فِی الزَّلازِلِ وَقُور ، وُفی المَکارِهِ صَبُور ، وَفی الرَّخاعِ شَکُور ، لا یَحیفُ عَلی مَنْ یُبْغِضُ ، وَلا یَأثَمُ فیمَنْ یُحِبُّ ، یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِ ، لا یَضِیعُ مَا اسْتُحْفِظَ ، وَلا یَنْسی ما ذُکِرُّ وَلا یُنابِزُ بِالاَْلْقابِ وَلا یُضارُّ بِالْجارِ وَلا یَشْمَتُ بِالْمَصائِبِ وَلا یَدْخُلُ فی الْباطِلِ وَلا یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ ،

« آن که بر او ستم کند بر وی ببخشاید ، و آن که او را محروم نماید با وی احسان کند ، و هر که از او قطع رابطه نماید

به او بپیوندد . از زشتی بر کنار ، در گفتار ملایم ، ناپسند از او ناپدید ، نیکی از وی پدیدار ، خیرش به مردم روی آورده ، و شرّش از آنان برگشته ، در سختیها زندگی با وقار و در برابر حوادث و مصایب بردبار ، و در دوران توانگری شاکر حق ، از آنجا که دارای عدالت و انصاف است درباره ی دشمن ستم نکند ، و گناه در کار محبّت دوست نیاورد ، حق را هرچند به زیانش باشد اقرار نماید پیش از آنکه بر او گواه آورند . آنچه را بدو سپارند ، از شدّت امانت داری ضایع نکند ، و آنچه را نباید از یاد بَرد به دست فراموشی نسپارد . احدی را به نام زشت نخواند ، به همسایه زیان نرساند ، از پیشامدهای ناگوار مردم را با سرزنش و نکوهش نیازارد ، قدم در راه باطل نگذارد ، و از راه حق گام بیرون ننهد » .

نپوید راه باطل آن نکو نام

نه از حق یک قدم بیرون نهد گام

چنین گفتند ارباب حقایق

چو بشکفتند چون باغ شقایق

که باشد در حقیقت باطل و حق

گدائیّ ابد شاهیّ مطلق

به باطل گر جهان گیری گدائی

چون حق را پیروی کشور گشائی

حق آن هستی محض آمد کآنجا

نیارد نیستی هرگز نهد پ

به حق پیوند اگر هشیاری ای دل

زباطل رشته ی امید بگسل

إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمْهُ صَمْتُهُ ، وَإِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ ، وَإِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتّی

یَکُونَ اللهُ هُوَ الَّذی یَنْتَقُمْ لَهُ ، نَفْسُهُ مِنْهُ فی عَناء ، وَالنّاسُ مِنْهُ فی راحَه ، أتْعَبَ نَفْسَهُ لاِخِرَتِهِ ، وَأَراحَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ، بُعْدُهُ عَمَّنْ

تَباعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَنَزاهَهٌ ، وَدُنُّوهُ مِمَّنْ دَنا مِنْهُ لِینٌ وَرَحْمَهٌ ، لَیْسَ تَباعُدُهُ بِکِبَر وَعَظَمَه ، وَلا دُنُوُّهُ بِمَکْر وَخَدیعَه ،

« اگر خاموش نشیند از آن خاموشی غمگین نباشد ، اگر بخندد قهقهه ی بلند نکند ، اگر ستمی به او رسد انتقام آن را به خدا واگذارد ، جان خود را به زحمت ورنج آرد تا مردم را به آسایش رساند ، نفس خود را برای آسایش آخرت به زحمت افکند و مردم را از زحمت خویش به راحت رساند ، از هر که دوری گزیند برای زهد و پاکیزگی است و به هر که نزدیک شود از راه لطف و مهربانی است ، نه دوریش به تکبّر و مفاخرت و نه نزدیکیش به مکر و فریب است » .

چو دور از خلق گردد در تفرّد

نزاهت خواهد و زهد و تجرّد

نی از مردم به کبر و ناز دور است

چنان کز طبع ارباب غرور است

وگر نزدیک گردد آن وفادار

بجز اشفاق و رحمت نیستش کار

شود نزدیک با مردم که شاید

دری از عشق بر دلها گشاید

نی از مکر و فریب آید به نزدیک

سخن اینجا رسید ای عقل ناهیک

گریز ای عقل کآمد عشق خونریز

و یا پروانه شو زآتش مپرهیز

روان بگذار و تن بسپار و جانسوز

دل از شمع جمال شه بیفروز

بر آتش زن که شمع بزم لاهوت

فروزد جان و سوزد جسم ناسوت

بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد

بگیرد جسم و جان را سازد آزاد

سخن امام عارفان که به اینجا رسید همّام فریاد زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود . آنگاه حضرت فرمود : ای مردم ! به خدا سوگند از چنین پیشامدی بر وی بیمناک بودم .

سپس فرمود : آری ، اندرزها در گوش اهل دل و مردم لایق چنین تأثیر کند .

یکی از حاضران مجلس ، که از آگاهی محروم بود ، زبان به جسارت گشود و به حضرت عرضه داشت : چرا در خود شما چنین تأثیر نکرد ؟

حضرت فرمودند : وای بر تو ، اجل هر کسی را وقتی معیّن است که از او دیر یا زود نگردد ، و سبب خاصّی است که از آن تجاوز نکند ، زنهار خاموش باش و دیگر بار بدین گونه گفتار ، که مسلّم شیطان بر زبانت جاری کرد ، لب مگشای .

الهی زان می پاک الستی

الهی را زهوش آور به مستی

همان مستی که دل هشیار سازد

مرا مخمور چشم یار سازد

چنان مستم کن از صهبای عشقت

چنان مجنونم از سودای عشقت

که هرگز دیده ی عقلم زمست

نبیند جز تو در اقلیم هستی

الهی هرچه خواهی کن به جانم

مکن بی نور خود شمع روانم

فروزان سینه ام را زآتش عشق

بسوزان هستیم در تابش عشق

دلم چون شمع آتشخانه گردان

به شمعم عالمی پروانه گردان

زقلبم چشمه ی حکمت برانگیز

روان از قلب گردان بر زبان نیز

حجابی بر من مشتاق بگشا

لبم بر ناله ی عشّاق بگش

نوای ناله ام را دلنشین کن

زبان خامه ام را آتشین کن

زمهرت برفروزان نامه ی من

به دست عشق گردان خامه ی من

چو خاصانم بده اندر حضورت

دل تاریکم افروزان به نورت

نیازی ده که دل در بینوائی

شود سلطان ملک پارسائی

ز غیر خویش بنمائی نیازم

در اقلیم ابد کن سرفرازم

زخاصانم رفیق راه بنم

دل پر غفلتم آگاه بنم

برون از پرده ی پندارم آور

چو مشتاقان حق در کارم آور

رهائی ده زنفس پر فسونم

زعشق افکن به صحرای جنونم

که از دام هوس آزاد گردم

به گرد

کویت ای صیاد گردم

حدیثی مهمّ و گفتاری حیرت آور

قسمت اول

عارف بزرگ سیّد حیدر آملی در کتاب « جامع الاسرار ومنبع الانوار » و در رساله ی « نقد النقود » و حضرت فیض کاشانی آن عارف معارف الهیّه و مست باده ی وحدت در کتاب « قرّه العیون » ، و در کتاب « کلمات مکنونه » از حضرت امیرالمؤمنان (علیه السلام) روایت زیرا که حدیثی بسیار مهمّ است نقل می کنند ، تا حال و احوال عارف را بدانی و اگر خواستی ، خود را به این مقام برسانی و در مرتبه ی اعلی ، که کنار دریای رحمت و ساحل امن و امان است ، برسانی .

إِنَّ للهِِ تَعالی شَراباً لاَِوْلِیائِهِ ، إِذا شَرِبُوا سَکِرُو ، وَإِذا سَکِرُوا طَرِبُو ، وَإِذا طَرِبُو

طابُو ، وَإِذا طابُوا ذابُو ، وَإِذا ذابُوا خَلَصُو ، وَإِذا خَلَصُوا طَلَبُو ، وَإِذا طَلَبُوا وَجَدُو ، وَإِذا وَجَدُوا وَصَلُو ، وَإِذا وَصَلُوا تَصِلُو ، وَإِذا اتَّصَلُوا لا فَرْقَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ حَبِیبِهِمْ .

« برای وجود مقدّس حضرت حق شرابی است مخصوص اولیایش ، چون بنوشند مست شوند ، و چون مست گردند به نشاط آیند ، و چون به نشاط آراسته شوند پاکیزه گردند ، و چون پاکیزه شوند ذوب گردند ، و چون ذوب گردند از تمام شوائب خالص شوند ، و چون خالص شوند عاشقانه در طلب آیند ، و چون بطلبند بیابند ، و چون بیابند واصل گردند ، و چون واصل گردند متّصل شوند ، و چون متّصل شوند بین آنان و محبوبشان فرقی نماند » .

این است وضع عارفان که با قدرت علم و معرفت ، و احسان و عمل ،

و تقوا و زهد ، و ورع و پارسایی ، و کرامت و شرافت ، خود را به چنین مقام عظیمی رسانده اند .

بی تردید از وجود انسان دو نیروی مثبت و منفی نهفته شده است ، غرایز درونی و شهوات نفسانی یکی از مهمترین آن دو نیرو است ، حال انصاف دهید ، اگر غلبه با شهوت و غرایز درونی باشد ، و حاکم بر انسان هوای نفس و کارگردان حیات او شیطان ، و بر جان و بدن مرض کسالت ، و همّت در خور و خواب و غفلت داشته باشد ، آیا انسان به جایی می رسد و از عنایات حضرت محبوب نصیبی می برد ؟

آورده اند که محنت زده ای در راهی می رفت ، مخدّره ای بس با جمال با او روبرو شد ، چشمش بر کمال حسن او افتاد ، دلش صید آن جمال گشت و بر پی آن مخدّره می رفت . چون آن مخدّره به در خانه ی خود رسید ، التفاتی کرد ، آن محنت زده را دید که بدنبال اوست . گفت : مقصودت چیست ؟ گفت : سلطان جمال تو بر نهادِ ضعیفم سلطنت رانده است و در کمند قهر خویش در آورده است ، با توام دعوی عشقبازی است و این نه مجازی است ، بلکه حقیقتی است که تا پای جان بر آن ایستاده ام .

آن مخدّره را بر کسوت جمال ، حلیت عقل بر کمال بود ، گفت : این مسئله تو را فردا جواب دهم و این اشکال تو حل کنم . روز دیگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و

دیده گشاده ، تا جمال بر کمال مقصود ، کی آشکار گردد و واقعه او چگونه حل کند ؟

آن مخدّره می آمد و از پی او خدمتکاری آئینه در دست ، گفت : ای خدمتکار ! آن آینه فراروی او دار تا به سر و روی او رسد و با ما عشقبازی کند او تمنّای وصال ماش بود ؟!!

دلْ مشتاق جمال دل دیگر است ، و روحش روحی غیر از ارواح ، مشتاق در سلطه ی عشق حق است ، مشتاق عاشق عبادت و دوری از گناه است ، عارف دلخسته ی یار و جان نثار محبوب است .

قُلُوبُ الْمُشْتاقینَ مُنَوَّرَه بِنُورِ الله فَإِذا تَحَرَّکَ اشْتِیاقَهُمْ أَضاءَ النُّورُ مابَیْنَ

السَّماءِ وَالأَرْضِ ، فَیَعْرِضَهُمُ الله عَلَی الْمَلائِکَهِ وَیَقُولُ : هؤلاءِ المُشْتاقُونَ إِلَیَّ ، أُشْهِدُکُمْ أَنّی إِلَیْهِمْ أَشْوَق .

« دلهای مشتاقان حق وحقیقت روشن به نور خداست، چون شوقشان به حرکت آید ، بین آسمان و زمین نور بدرخشد . حضرت حق آنان را به ملائکه نشان می دهد ومی فرماید: اینان مشتاق منند، شاهد باشید که من به آنان مشتاق ترم » .

یکی از تربیت شدگان این مکتب می گوید : در بعضی از سفرها به بزرگی برخوردم که سیمایش به سیمای عارفان می ماند . با او همراه شدم در حلول راه به او گفتم :

کَیْفَ الطّریقُ إِلی الله ؟

راه به سوی خدا چگونه است ؟

گفت : لَوْ عَرَفْتَ اللهَ لَعَرَفْتَ الطَّریقَ .

اگر او را یافته بودی راه به سوی او را نیز آگاه می شدی .

پس گفت : ای مرد سالک ! بگذار و از خود خلاف و اختلاف را دور کن .

گفتم : عالمان

را چگونه خلاف و اختلافی خواهد بود ؟ چه آنها مؤیّد از جانب حقّند .

گفت : چنین است که می گویی الاّ فی التجرید التوحید .

گفتم : معنای این جمله چیست ؟

گفت : فِقْدانُ رُؤْیَهِ ما سواهُ لِوِجْدانه .

با بودن او غیر را ندیدن .

که منظور از این جمله نفی هر معبود باطل و مقیّد بودن به طاعت و عبادت حق است .

گفتم : هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ مَسْرور ؟

آیا عارف را خوشحالی هست ؟

جواب داد : عارف را با اتّصال به خد ، اندوه هست ؟

گفتم : أَلَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللهَ طالَ هَمُّهُ ؟

آیا این نیست که هرکس او را شناخت دچار اندوه همیشگی می گردد ؟

گفت : مَنْ عَرَفَ زالَ هَمُّهُ .

هرکس او را شناخت اندوهش برای همیشه برطرف می شود ، که اهل معرفت را ( لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ ) .

گفتم : هَلْ تُغَیِّرُ الدُّنْیا قُلُوبَ الْعارِفینَ ؟

آیا دنیا دلهای عارفان را تغییر و تحوّل می دهد ؟

گفت : هَلْ تُغَیِّرُ العُقْبی قُلُوبَ الْعارِفینَ حَتّی تُغَیِّرَها الدُّنْی ؟

آیا آخرت دل آنان را دگرگون می کند تا دنیا آنها را دگرگون کند ؟

گفتم : أَلَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللهَ صارَ مُسْتَوْحِش ؟

کسی که خدا را شناخت آیا دچار وحشت نمی گردد ؟

گفت : مَعاذَ الله أَنْ یَکُونَ الْعارِفُ مُسْتَوْحِش .

پناه بر خد ( که بگویم ) عارف با شناختن معبود حقیقی دچار وحشت و ترس شود .

وَلکِنْ یَکُونُ مُهاجِراً مُتَجَرّد .

اما عارف در عین تنهایی مسافر به سوی دوست است .

گفتم : هَلْ یَتَأَسَّفُ الْعارِفُ عَلی شَیْء غَیْرَ الله ؟

آیا عارف به چیزی غیر خدا تأسّف می خورد ؟

جواب داد : هَلْ

یَعْرِفُ العارِفُ غَیْرَ اللهِ فَیَتَأَسَّفُ عَلَیْهِ ؟

آیا عارف غیر خدا چیزی می شناسد تا بر او غصّه بخورد ؟

گفتم : هَلْ یَشْتاقُ الْعارِفُ إِلی رَبِّهِ ؟

آیا عارف مشتاق به حضرت ربّ است ؟

گفت : هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ غائِباً طَرْفَهَ حَتّی یَشْتاقَ إِلَیْهِ ؟

آیا عارف یک چشم به هم زدن از او غایب است تا مشتاق او باشد ؟!

گفتم : مَا إسْمُ اللهِ الأَعْظَمُ ؟

اسم اعظم خدا چیست ؟

گفت : أَنْ تَقُولَ اللهَ وَأَنْتَ تَهابَهُ .

آن است که بگوئی الله و از او در دلت دارای مهابت شوی .

گفتم : کَثیراً ما أَقُولُ وَلا تُداخِلُنی الْهِیْبَهَ .

زیاد خدا می گویم ولی در دلم مهابت پیدا نمی شود .

گفت : لاَِنَّکَ تَقُولُ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ لا مِنْ حَیْثُ هُوَ .

برای آنکه نامش را آن چنانکه هستی می گوئی نه آن چنانکه هست .

گفتم : ای بزرگ دیگر بار مرا موعظتی فرمای ، از گفته های تو پند بسیار بگیرم .

گفت : کفایت است از برای موعظت و نصیحت تغییراتی که در روزگار می بینی ، نیک بنگر و آن را به جهت خود پندی بزرگ دان .

قسمت دوم

یکی از سالکان راه ، و حقیقت جوی دل آگاه می گوید : وقتی صفت یکی از بزرگان را که ساکن « یمن » بود شنیدم ، که به افتادگی و فروتنی شناخته شده بود و به عقل و حکمت و فضل شهرت داشت ، در ظاهر لباس اهل جهاد بر تن داشت و در باطن از اهل سیر و صلاح و سداد بود . چون زمان حج رسید و از اعمال و عبادات آن سال فراغتی فارغ شدم ،

قاصد دیدار او شدم تا کلام او را شنیده و از مواعظش پند گیرم و از او سور و فایده ای ببرم .

چون جماعتی از قصد من آگاه شدند ، مرا همراهی کردند . و در میان آن جماعت جوانی بود که سیمای صالحان و منظر خائفان داشت ، رویی بود او را زرد بدون امراض جسمانی ، و چشمی سرخ و پر آب بی علّت دمعه و رمد ، پیوسته دوست « خلوت » بود و انیس « تنهائی » ، از حالش چنان ظاهر بود که او را در همان نزدیکی مصیبتی روی داده . پس نزدیک وی رفته کلمات محبّت آمیز گفتم تا با من موافقت نماید و مرافقت جوید ، امّا قبول ننمود و از آن حالت او را هرچند ملامت نمودم و به صبر ترغیبش کردم سودی نبخشید ، و هر لحظه لبانش به اشعاری مترنّم بود ، که مضمونش این است :

ای کسانی که مرا ملامت می کنید ، بدانید که از عشق او هرگز دست برنداشته و تسلّی نخواهم یافت ، چگونه خود را تسلّی دهم که هر لحظه اندوه من رو به فزونی است ، و بزرگیم در این راه مبدل به خواری شده است می گویند : استخوانهای آدمی خواهد پوسید ، ویřƠمی گویم : که اگر استخوانهایم در میان گور بپوسند دوستی تو از دلم زائل نخواهد شد ، دلم از زمانهای پیش ، حتی در روزگار کودکی ، شراب محبّت تو می نوشید .

در سرم فتنه ای و سودائی است

در سرم شورشیّ و غوغائی است

هر دم از ترک چشم غمّازی

در دلم غارتی و یغمائی

است

پس این پرده دلربائی هست

دل زجا رفتن من از جائی است

ساقیی هست زیر پرده ی غیب

که به هر گوشه مست و شیدائی است

در درون هست خمر و خمّاری

کز برون مستیی و هیهائی است

از تو ای آرزوی دل شدگان

در دل هر کسی تمنائی است

و این گونه آن جوان همراه ما می آمد تا به آن شهر از یمن که مقصد ما بود رسیدیم .

سراغ از کسی که طالب دیدارش بودیم ، گرفتیم و به در خانه اش رفتیم . همینکه در زدیم یکی در باز کرد ، تو گوئی اهل قبور است ، ما را به درون خانه دعوت کرد . آن جوان بر همه سبقت نموده سلام کرد و با او مصافحه نمود . وی جواب سلام داد و با او با نحو دیگری گفتگو کرد ، و با زبان حال او را بشارت داد به امری که گویا نسبت به او روی خواهد داد .

آنگاه آن جوان آغاز سخن نمود و گفت : آقای من ! خدای تعالی شما و مانند شما را طبیب بیماریهای دل و معالجه کننده ی دردهای روحی قرار داده است ، مرا زخم ریشه دار و دردی است در تن که جایگیر و مزمن شده است ، این دردی که از من شناختی به پاره ای از مراهم محبّت و داروی توجّه علاج کن .

آن بزرگ مرد به وی گفت : بپرس آنچه می خواهی تا در علاج این مرض و جواب آن را یک یک به تو باز گویم .

پرسید : ما عَلامَهَ الْخُوفِ مِنَ اللهِ تعالی .

نشانه ی ترس از خدا چیست ؟

جواب داد : أَنْ یُؤمِنُکَ

خَوْفُ اللهِ تَعالی مِنْ کُلِّ خَوْف عَنْ غَیْرِ خَوْفِهِ .

اینکه تو را از هر ترسی جز ترس از مقام خودش ایمنی دهد .

همین که جوان این بیان را از آن بزرگ شنید ، حالش دگرگون شده ، نعره ای زد و بیهوش نقش بر زمین افتاد ، پس از ساعتی که به هوش آمد ، از آن عارف پرسید : چگونه در دل بنده خوف پروردگار پدید آید ؟

گفت : چون انسان از عوالم دیگر پای به این عالم نهاد ، هرگز راه تندرستی نخواهد داشت و به منزله ی علیل و سقیم خواهد بود و علیل دفع علّت را به ناچار با غذا خوردن کند و بر کراهت دارو ، از خوف گزیدن فنا بر بقا صبر نماید .

چون این سخن از شیخ بشنید ، چنان فریادی کشید که حاضران گمان کردند که روح از بدنش مفارقت نمود . پس از لحظه ای سر برداشت و پرسید :

ما عَلامَهُ الْمُحَبَّهَ للهِِ تَعالی ؟

علامت عشق به خدا چیست ؟

گفت :یا حَبیبی إِنَّ دَرَجَهَ الْمَحَبَّهَ للهِِ رَفیعَه .

رفیق عزیزم ! مقام دوستی با خدا بس بلند است .

آن جوان از شیخ خواست تا آنچه را گفت توضیح دهد . در پاسخش گفت :

یا حَبیبی إِنَّ الْمُحِبِّینَ للهِِ تَعالی شَقَّ لَهُمْ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَأَبْصَرُوا بِنُورِ الْقُلُوبِ إِلی جَلالِ عَظَمَهِ الإِلهِ الْمَحْبُوبِ ، فَصارَتْ أَرْواحُهُمْ رُوحانِیَّهَ ، وَقُلُوبُهُمْ حُجُبَیّه ، وَعُقُولُهُمْ سَماویّه تَشَرَّحُ بَیْنَ صُفُوفِ الْملائِکَهِ الْکِرامِ ، وَتُشاهِدُ تِلْکَ الأُمُورِ بِالْیَقینِ وَالْعَیانِ فَعَبَدُوهُ بِمَبْلَغِ اسْتِطاعَتِهِمْ لَهُ طَمَعاً فی جَنَّتِهِ وَلا خَوْفاً مِنْ نارِهِ .

« رفیق عزیزم ! قلوب دوستان حق می شکافد ، قدر و بزرگی و

عظمت آن محبوب را به روشنائی دل می گیرند ، جانهایشان صافی شده و دل آنان پرده دار عظمت حق گردد ، و عقلهایشان آسمانی شود ، در میان صفوف ملائکه بزرگوار می روند ، و هرچه خواند به یقین و عیان مشاهده کنند ، در حدّ طاقت بندگی کنند ، و بندگی آنان خالص برای خدا باشد ، نه به طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنّم » .

جوان چون این حقایق را شنید فریادی زد و گریه راه گلویش را گرفت ، و سپس نقش بر زمین شد . همینکه حاضران نگاه کردند دیدند از دنیا رفته است . آن بزرگ سر آن عاشق جان باخته را به زانو گرفته رویش را بوسه زد و گفت این است حال اهل ترس ، و این است مرتبه ی عاشقان و دوستداران .

به قول عارف وارسته و عاشق دلداده ، فیض بزرگوار :

خوشا آن دل که مأوای تو باشد

بلند آن سر که در پای تو باشد

فرو ناید به ملک هر دو عالم

هر آن دل را که سودای تو باشد

سرا پای دلم شیدای آن است

که شیدای سراپای تو باشد

غبار دل به آب دیده شویم

کنم پاکیزه تا جای تو باشد

خوش آن شوریده ی شیدای بیدل

که مدهوش تماشای تو باشد

دلم با غیر تو کی گیرد آرام

مگر مستی که شیدای تو باشد

نمی خواهد دلم گلگشت صحر

مگر گلگشت صحرای تو باشد

خوشی در عالم امکان ندیدم

مگر در قاف عنقای تو باشد

زهجرانت به جان آمد دل فیض

وصالش ده اگر رأی تو باشد

نسخه ای از عارفان

عاشقی سالک و عارفی الهی می گوید : زمانی گذرم به یکی از شهرها افتاد طبیبی را دیدم

که آثار دانش و آیات بینش از چهره اش ظاهر و در محلّی به معالجت مشغول بود .

گروه زیادی از مرد و زن بر گرد او نشسته و منتظر گرفتن نسخه برای علاج درد خویش بودند .

من نیز در گوشه ای نشستم . چون از معالجه ی بیماران خلاصی یافت روی به من کرده و گفت :

اگر تو نیز مطلبی داری بگوی .

گفتم : سالهاست به مرضی مبتلا هستم ، اگر می توانی مداوایم نمای .

گفت : بیماریت چیست ؟

گفتم : مرض گناه ، اگر برای آن دوایی داری بیان کن .

طبیب لحظه ای سر به زیر افکند ، آنگاه قلم برداشت و گفت : از برای تو نسخه ای بنویسم آن را نیکو فهم نمای و بدان عمل کن .

آنگاه این کلمات را نوشت :

ریشه های فقر را برگیر ، با برگهای صبر ، هلیله ی فروتنی ، بلیله ی افتادگی ، و روغن گل بنفشه ی ترس ، با گل خطمی دوست ، تمر هندی قرار ، با گل سرخ راستی ، چون این دواها را به میزان خود گرفتی ، محل آن را در دیگ دانش قرار ده ، آب بردباری و حقیقت به روی آن بریز ، آتش آرزومندی زیر آن دیگ برافروز ، سوزندگی بر آن بیفزای و آن را با ستام خشنودی حرکت ده ، و سمقونیای زاری و بازگشت بر آن اضافه کن ، و به روی آن مقّل طاعت بریز ، سپس در عمل بکوش ، و آن شربت را در دکان خلوت بنوش ، پس از نوشیدن تلخی دهان را با آب وفا مضمضه کن ،

و نیکو کن مزه ی دهان خود را به مسواک ترس و گرسنگی ، سپس به جهت آنکه قی عارض نگردد ، سیب قناعت را ببوی ، و لبهای خود را به دستمال بازگشت از غیر خدا پاک نمای ، پس این شربت که از ترکیب آن دواها ساخته شد ، گناهان را می زداید و تو را به خدای بزرگ و دانای رازها نزدیک می کند .

چون این کلمات را از آن طبیب دانشمند شنیدم ، حالم دگرگون شد قلم برداشتم این کلمات را برای وی نگاشتم :

خداوند را بندگانی است که درخت گناه را در دیده می نشانند و با آب توبه و بازگشت سیراب می نمایند ، بار آنها اندوه و پشیمانی است ، میوه ی آن را بی جنون می چینند ، و بلادت و بلاهت را بر خود بسته ، بی آنکه درماندگی در کردار یا گنگی در گفتارشان باشد ، این گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول که از جام پاک وحدت می نوشند ، و بر درازی بلا توانائی پیدا می کنند . دلهای آنها در عالم ملکوت سرگشته و ترسان می شود و بین پرده های جبروت خیالاتشان حرکت می کند .

پناه می برند به سایه ی برگهای پشیمانی ، و مطالعه می کنند کتاب گناهان خود ر ، و روح آنان دمساز شکیبائی و ترس می گردد ، تا آن هنگام که به اعلا درجه زهد برسند ، و هم آغوش با عروس ورع شوند .

شکنجه و تلخی ترک دنیا را به خود می خرند و آنگاه به ریسمان رهائی نجات یابند

و به گوشه ی آسایش و تندرستی می رسند ، روحشان به پرواز درآید ، تا وقتی که در باغهای گشایش و آسودگی اقامت کنند ، در دریای حیات الهی فرو روند ، و خندقهای شکیبائی محکم سازند ، و از پلهای نهرهای بزرگ هواهای نفسانی عبور کنند آنگاه که در کنار بادبانهای آن کشتیهای مراد منزل کنند و در دریای بهبودی حرکت کنند تا وقتی که به ساحل آسایش و معدن و محلّ بزرگی و جلالت برسند .

یافعی می گوید : من نیز نثراً و نظماً در این معانی چیزی نگاشته ام که قسمتی از آن بدین شرح است :

چون از جانب حق به بندگان ، امور معنوی و ترقّیات روحی و عنایات و الطاف خاصه برسد ، آنچه غیر اوست را از خود دور کنند ، و بسوی جایگاه پیوستگی سفر کرده ، و با کرامت و زهد و تقوا یاری جویند ، تقوایی که گویا اجزایش به آب پاکی و یگانگی و پسندیدگی خمیر شده . اسبهایشان در باغ ریاضت در حرکتند ، و پنهان می نماید .

توسن سرکش نفس را آن چنان لجام می زنند که به غیر صاحب خود نتواند به جایی بنگرد ، و آنها را به تازیانه ی ترس بازدارند ، و به اسباب آرزومندی حرکت دهند ، و آنها را به منتهای آرزومندی که رسیدن به حق است ، در پهنه ی سختی و رنج برانند ، تا آنگاه که به محل پاکیزه ی بی مانندی برسند ، و دست یابند .

این راهی را که می پیمایند محل ازدحام لشکر آرزوهای نفسانی است ، ولی اینان آن

لشکر را از هجوم به خود بازدارند ، و نفوس آرزوها را با شمشیرهای خلاف نفس از میان بردارند ، و سواران طبع سرکش را به نیزه های ترک عادات گذشته ، بزنند و با آب دیده ی ناپاکی گناهان خود و بدی ها و سایر برنامه های زشت را بشویند ، تا عبادت آنها بی عیب شود .

و نیاز آنان فقط نیاز به پاکیزگی جان و نماز شود . از دردهای دوستی غلط ، دل آنان علاج شود ، درختهای بدی طبع را به آتش اندوه دل بسوزانند ، و با گلاب وردها و ذکرهای خود را خوشبو نمایند ، تا جایی که با نام خدا مردگان را زنده کنند .

دوری و نزدیکی عارفان

عارفی وارسته گفت : جوان عربی را در طواف کعبه ، با تنی نزار و زرد و ضعیف دیدم که گویی استخوانهایش را گداخته بود . نزدیک رفتم و به او گفتم : گمانم تو محبّی و از محبّت بدین سان سوخته ای . گفت : آری . گفتم : محبوب به تو نزدیک است یا دور ؟ گفت : نزدیک ، گفتم : مخالف است یا موافق ؟ گفت : موافق و مهربان . گفتم : سبحان الله ! محبوب به تو نزدیک و موافق و مهربان و تو بدین سان زار و نحیف ؟ گفت :

ای بی چاره ! مگر تو نمی دانی که آتش وصال و موافقت بسی سوزنده تر از آتش دوری و مخالفت است ؟ چه ، در وصال او بیم فراق است و زوال ، و در میزان او امید وصال . من با شنیدن این توبیخ

، شرمنده شدم و حالم دگرگون شد .

آری ! انسان ممکن است بعد از رسیدن به مقامات الهیّه ، خدای ناخواسته دچار غرور و عجب شود و به پرتگاه هولناک سقوط قرار گیرد ، و آنچه را به دست آورده از دست بدهد !!

عاشق وارسته ای می گوید : یکی از بندگان حق که در سواحل شام به عبادت مشغول بود شنیدم که می گفت :

خداوند بزرگ را بندگانی است که با کمک نور او ، به معرفتی رسیده اند که از آن شناخت تعبیر به یقین می کنند ، دامن همّت به کمر زده به خاطر اینکه قصد او دارند . به امید آنکه نظر دوستانه ای به آنان افکند ، اندوه و سختی را به هر صورت که باشد تحمل می کنند ، روزگار خود را در غم او می گذرانند ، با غم زیاد و اندوه فراوان در آرامش و آسودگی اند . دنیا را به چشم محبّت نمی بینند ، توشه و بهره ی آنان از دنیا همچون توشه ی مسافری است که سرانجام باید مبدأ را به قصد مقصد ترک کند .

از آزمایش و امتحان می ترسند ، ولی به سوی آن با شتاب در حرکتند ، امید نجات از مهلکه ها را دارند ، و لحظه ای از زاری و تضرّع آسوده نیستند .

زهر چه غیر یار استغفر الله

زبود مستعار استغفر الله

دمی کان بگذرد بی یاد رویش

از آن دم بی شمار استغفر الله

زبان کان تر به ذکر دوست نبود

زشرّش الحذار استغفر الله

سرآمد عمر و یک ساعت زغفلت

نگشتم هوشیار استغفر الله

جوانی رفت و پیری هم سرآمد

نکردم هیچ کار استغفر الله

نکردم

یک سجودی در همه عمر

که آید آن به کار استغفر الله

خطا بود آنچه گفتم آنچه کردم

از آنها الفرار استغفر الله

زکردار بدم صد بار توبه

زگفتارم هزار استغفر الله

شدم دور از دیار یار ای فیض

من مهجور زار استغفر الله

جان خود را برای خشنودی مولای خود نثار می کنند و همیشه جهان پس از مرگ را در پیش نظر دارند . آنچه را باید بشنوند به گوش دل می شنوند . چون آنان را ببینی گویی لب بسته و پژمرده حالند . درونشان از غم عشق دوست مجروح ، دلهاشان محزون و بدنهاشان لاغر است و دیده ی آنان گریان . در امور دنیوی چنان سبکبالند که احتیاج به همراه و کمک ندارند ، از دنیا به اندکی قناعت کرده و از لباس به پوشاکی کهنه و ساده . سکونتشان در محلّه های خراب و بی اهل است و از جاذبه های دنیایی درگریز . و از تنهایی خرسند و از معاشرت با مردم که باعث قطع رابطه ی انسان با حقّند گریزانند .

شب را با شمشیر بیداری می کشند ، و اعضای شب را با خنجر رنج در عبادت ، جدا می کنند ، روحشان از تهجّد مجروح است ، و از بی خوابی سرشان گردآلود است . با کوشش در عمل و زاری در شب دمسازند ، و به هنگام فرا رسیدن جل و انتقال از دنیا به آخرت شتابانند .

الهی قمشه ای آن عارف کامل و عاشق دلسوخته می گوید :

الهی از شرار عشق خود آتش به جانم کن

زشور عاشقی وارسته از هر دو جهانم کن

من گمگشته سراندر بیابان فراقت را

کرم فرما به لطفی رهبر

آن آستانم کن

مکن چون سر ومه در عشق خود مشهور آفاقم

نشانم ده زحسن خویش و از خود بی نشانم کن

گدائی بر سر کوی توام محتاج احسانی

اگر شرط است افغان چون نی از آه و فغانم کن

شبانگاهان به درگاهت دلی پر سوز و آهم ده

سحرگاه از کرم برخوان حسنت میهمانم کن

به سوز سینه ی غمگین و اشک دیده ی گریان

شبم نالان سحرتر دامن از اشک روانم کن

به نور معرفت تابان تر از خورشید کن جانم

به اشراق رخت مستغنی از ملک جهانم کن

از آن نوری که در صبح ازل افروخت دلها را

به اشراقی رخت مستغنی از ملک جهانم کن

از آن نوری که در صبح ازل افروخت دلها را

به اشراقی تو تا شام ابد روشن روانم کن

سرم را خاک کویت ساز و پای از لطف بر وی نه

الهی با نوید وصل روزی شادمانم کن

از عارفی بیدار و عاشقی دل داده پرسیدند : عارف کیست و حال او چگونه است ؟ گفت : عارف مردی است از دنیا و جدای از دنی . عارف همیشه در یک حال نیست ; چرا که از عالم غیب هر ساعت است بر وی فرود آید ، تا صاحب حالات بود نه صاحب حالت ، همچنین ادب عارف برتر از همه ی ادبها است زیرا او مؤدّب از معرفت است ، و معرفت بر سه قسم است : اول معرفت توحید ، و این معرفت مؤمنان است ، دوّم معرفت حجج و بیان ، و این معرفتِ حکما و علماست ، سوم معرفت صفات وحدانیّت ، و این ویژه ی اهل ولایت است ، و آنان جماعتی هستند که با دلهای صافی خود

نظاره گر حقّند ، و پروردگار آنچه را بر عالمیان مستور کرده است بر آنان ظاهر می گرداند .

از آن عاشق دل داده ، مناجاتی نقل کرده اند که اُنس این گروه را با محبوب واقعی نشان می دهد .

نوشته اند هرگاه آماده برای نماز می شد ، سخت می گریست و می گفت : الهی ! به کدام قدم به درگاه تو آیم ، و به کدام دیده به قبله ی تو نگرم ، و به کدام زبان با حضرت تو ، راز گویم ؟ الهی ! از بی سرمایگی ، سراب سرمایه ساختم و به درگاه تو آمدم . الهی ! تو دانی و فضل و کرم رحمت خود . الهی ! اگر امروز ما را اندوهی پیش آید با حضرت تو گوییم ، اگر فردا اندوهی از تو رسد با که گوییم ؟

الهی ! ما را به تاریکی حجاب محجوب مگردان ، و پردهای غفلت از دید بصیرت ما بگردان . الهی ! اگر از کرم خود بیامرزیم زهی امید و آرزومندی ، و اگر عقوبت و عذابم نمایی زهی مستمندی . الهی ! مرا روی نیاز به بخشش توست و چشم امید به رحمت تو . الهی ! اگر گویم مرا در زمره ی نیکان قرار ده هرچه می بینم جز بدی نکرده ام و دل جز به راه خطا نسپرده ام . الهی ! از کرم خود مرا حفظ کن تا به گرد نافرمانی و خلاف نگردم . الهی ! به درگاه تو آمده ام و از کرم تو نومید نخواهم رفت .

از خودی ای خدا نجاتم ده

زین محیط بلا

نجاتم ده

یک دم از من مرا رهائی بخش

از غم ما سوا نجاتم ده

دلم از وحشت جهان بگرفت

زین دیار فنا نجاتم ده

نفس امّاره قصد من دارد

زین سَمِ اژدها نجاتم ده

داد خاکسترم به باد هوس

از بلای هوی نجاتم ده

صحبت عامه سوخت جانم ر

زآتش بی ضیا نجاتم ده

خلقی افتاده در پی جانم

زین ددان دغا نجاتم ده

جهل بگرفته سر به سر عالم

زین جنود عمی نجاتم ده

غرقه در بحر غم شدم چون فیض

می زنم دست و پا نجاتم ده

اوّلین مقام معرفت « یقین » است ; یعنی بنده را یقینی دهند اندر سر ، که اندامهایش بدان یقین بیارامد و توکّلی دهند او را اندر جوارح که بدان توکّل اندر دنیا سلامت یابد ، و حیرتی دهندش اندر دل که بدان حیرت اندر آخرت رستگاری یابد ; یعنی اضطراب کردن اندر طلب ، از ضعف یقین است ، چون بنده صاحب یقین شود که مقدّر به طلب کردن و ناکردن من بیشتر و کمتر نگردد ، از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد ، چنانکه حضرت مصطفی صلوات الله علیه وآله فرمود :

واعْلَمْ أَنَّ ما أَصابَکَ لَمْ یَکُنْ لِیُخطیکَ وَأَنَّ ما أَخْطاکَ لَمْ یَکُنْ لِیُصیبَکَ .

« آنچه باید به تو برسد ، هرگز از رسیدن به تو باز نماند ، و هرچه مقدور تو نیست هرگز به تو نرسد » .

گریزی نیست از کوی تو ای دوست

چه سان برگردم از کوی تو ای دوست

مرا در حلقه ی زلف تو افکند

فریب چشم جادوی تو ای دوست

فشاندی زلف مشکین را و پر شد

مشام جانم از بوی تو ای دوست

بکن چندان که خواهی جور بر من

نمی رنجم من از خوی تو ای

دوست

غبار از هر دو عالم چشم پوشید

نمی بیند بجز روی تو ای دوست

عارف : کسی است که همه ی کوششهای خویش را کار بندد اندر ، طاعت و گذاردن ، حقوقهای خداوند تعالی و به حقیقت بشناسد که از خدای تعالی به وی چه آمده است و بازگشتن وی از همه چیز به خدای تعالی درست برگردد ; یعنی هرچند معرفت به کمال تر ظاهر وی به خدمت با نشاط تر باشد و آنچه به وی آمده است از خدای تعالی یا امر باشد یا منّت ، پس امر خداوند را بداند ، و بداند جز گزاردن شکر منّت روی نیست . و بازگشتن به حق تعالی بر دو معنی باشد : یا اندر محنت است به صبر ، و به مولا بازگردد ، یا اندر نعمت است به شکر ، و به خداوند تعالی بازگردد .

فخر دو عالمیم و گدای تو آمدیم

بر درگه تو بهر عطای تو آمدیم

ما را نبود هیچ مهمّی در آب و خاک

در آتش بلا به هوای تو آمدیم

این آمدن برای تو بود و برای تو

بهر تو آمدیم و برای تو آمدیم

با پای سعی خود به کجا می توان رسید

این راه را تمام به پای تو آمدیم

این راه پر فراز و نشیب و خطیر ر

در آرزوی وصل و بقای تو آمدیم

کاری برای خود نکنیم و هوای خود

فرمانبران رای و هوای تو آمدیم

هرجا که رفته ایم زبهر تو رفته ایم

هرجا که آمدیم برای تو آمدیم

تو آنِ خویش باشی و ما نیز آنِ تو

مامای خود نه ایم که مای تو آمدیم

ما را تو می سزی و توئی آبروی ما

ما خاکبان ولی نه سزای

تو آمدیم

ما از کجا و خون جگر خوردن از کج

بر خوان این جهان به صلای تو آمدیم

مراحل عبادت عارفان

تنها محور برنامه های شخصی و اجتماعی عارفان خداست ، آنان که او را به واقعیّت شناخته اند حاضر نیستند لحظه ای از او غافل بمانند و توان کمترین مخالفتی با حضرت او را ندارند .

شریعت طریقت و حقیقت آنان ، فقط و فقط ، در بندگی خالصانه ی او خلاصه می شود آنان فقط دنبال این هستند که در تمام مراحل زندگی خشنودی او را به دست آورند و برای به دست آوردن رضایتش راهی جز اطاعت و عبادت او نمی بینند .

آنها با شناختی که نسبت به او دارند ، به این نتیجه رسیده اند که مؤثّری در عالم جز او نیست و حقیقتی غیر او در دار هستی وجود ندارد . از این جهت عبادات آنان همراه با نتیجه و محصول است .

عارف شهید مرحوم مطهّری رضوان الله تعالی علیه مسئله ی نتیجه ومحصول عبادت خالصانه و عارفانه را این چنین توضیح می دهد :

« اساساً هر موجودی که قدمی در راه کمال مقدّر خویش پیش رود و مرحله ای از مراحل کمالات خود را طی کند ، راه قرب به حق را می پیماید .

انسان نیز یکی از موجودات عالم است ، و راه کمالش تنها این نیست که امروز تمدّن نامیده می شود ، یعنی یک سلسله علوم و فنون که برای بهبود این زندگی مؤثّر و مفید است ، و تنها این نیست که در یک سلسله آداب و مراسم که لازمه ی بهتر زیستن اجتماعی است پیشرفت حاصل کند ، اگر

انسان را تنها در این سطح در نظر بگیریم مطلب همین است، ولی انسان راهی و بُعد دیگری دارد که از طریق تهذیب نفس و با آشنایی آخرین هدف یعنی ذات اقدس احدیت حاصل می گردد .

یا رب بریز شهد عبادت به کام ما

ما راز ما مگیر به وقت قیام ما

تکبیر چون کنیم مجال سوا مده

در دیده ی بصیرت والا مقام ما

ابلیس را به بسمله بسمل کن و بریز

ز امّ الکتاب جام طهوری به کام ما

وقت رکوع مستی ما را زیاده کن

در سجده ساز ذروه ی اعلا مقام ما

وقت قنوت ذرّه ای از ما به ما ممان

خود گوی و خود شنو لب ما پیام ما

در لجّه ی شهود شهادت غریق کن

از ما بگیر مایی ما در سلام ما

هستی زهر تمام خدایا تمام ترا

شاید اگر تمام کنی ناتمام ما

فیض است وذوق وبندگی وعشق ومعرفت

خالی مباد یک دم از این شهد کام ما

آری ! نفس و قوای آن با عبادت خالصانه ، آن هم تحت سرپرستی انسان کامل ، در اختیار حق قرار می گیرد و از این طریق انسان به یک موجود الهی و با کرامت تبدیل می گردد .

در این قسمت لازم است بحثی کوتاه ، از آیات و روایات و کتابهای قابل توجّه اخلاقی و عرفانی و تربیتی ، درباره ی نفس تقدیم کنیم ، باشد که در دیگری از معرفت و بینش به روی ما باز شود .

از عبودیّت تا ربوبیّت

توضیح

در بدو امر به نظر می رسد که تعبیر زننده ای است : از بندگی تا خدایی !! مگر ممکن است بنده ای از مرز بندگی خارج گردد ، و پا در مرز خدایی بگذارد

؟

أَیْنَ التُّرابُ وَرَبّ الأَرْبابِ .

به قول عارف شبستری :

سیه رویی زممکن در دو عالم

جدا هرگز نشد والله اعلم

راست است ،ولی مقصود ازربوبیّت خدایی نیست ، ربوبیّت یعنی خداوندگاری نه خدایی .

هر صاحب قدرتی خداوندگار آن چیزهایی است که تحت نفوذ و تصرّف اوست . جناب عبدالمطّلب به « ابرهه » که به قصد خراب کردن کعبه آمده بود گفت :

إِنّی رَبُّ الإِبِلِ وَإِنَّ لِلْبَیْتِ رَبٌّ .

ما تعبیر بالا را (عبودیّت تا ربوبیّت) به پیروی از یک حدیث معروف که در « مصباح الشّریعه » آمده است آوردیم . در آن حدیث می گوید :

الْعُبُودیّهُ جَوْهَرَهٌ کُنْهُهَا الرُّبُوبِیَّهُ .

« همانا بندگی خدا و پیمودن صراط قرب حق ، گوهری است که نهایت آن خداوندگاری یعنی قدرت و توانائی است » .

الهی بر رخم بگشا دری از لطف و احسانت

بدان راهم هدایت کن که پیمودند خاصانت

فروزان سینه ام را از شرار شوق دیدارت

دری بگشا زدام هجر در گلزار رضوانت

در اشکم به دامان ریز از گنجینه ی عشقت

فدای قطره ای زین اشک صد دریای عمّانت

دلم را پادشاهی ده به عزّ فقر در کویت

سرم را تاج دولت نه به فخر ذلّ فرمانت

فراز و شیب عالم را سپای بی حد عشقت

زپیدا و نهان بگرفت دست ما و دامانت

چو مه روشن روانم ساز شب از پرتو ذکرت

چو خور رخشنده روزم کن به اشراقات قرآنت

الهی را الهی ملک زهد و پارسائی ده

که برخیزد به عهد عشق و بنشیند به پیمانت

می دانیم که بشر طالب قدرت است ، همواره در تلاش است تا راهی برای تسلّط بر جهان پیدا کند . درباره ی اینکه چه راههایی را برای این هدف برگزیده ، و

در آن راه کامیاب و یا ناکام شده است ، کاری نداریم .

در میان آن راهها یک راه است که از اهمیت زیادی برخوردار است ، از این نظر که انسان وقتی از این راه استفاده کند و هدفش کسب قدرت و تسلّط بر جهان نباشد ، بلکه هدفی در نقطه ی مقابل این هدف داشته باشد ، یعنی به دنبال تذلّل ، خضوع ، و فنا و نیستی از خود باشد . به مقام بندگی رسیده ، بنابر این آن راه ارزشمند راه عبودیّت است .

آثار عبودیّت
اشاره

کمال و قدرتی که بر اثر عبودیّت و اخلاص در عمل و پرستش واقعی نصیب انسان می شود منازل و مراحلی دارد .

1 سلطنت بر نفس

تسلّط انسان بر نفس خود یکی از مهمترین آثار عبودیت و اخلاص در عمل است . کمترین نشانه ی قبولی عملِ انسان تو و پروردگار متعال این است که دارای بینشی نافذ ، بصیرتی روشن و بینای حق گردد .

( إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً ) .

« اگر تقوای الهی داشته باشید ، خداوند مایه ی تمیزی برای شما قرار می دهد » .

و نیز می فرماید :

( وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .

« و آنان که در راه ما بکوشند ، ما راههای خویش را به آنان می نمایانیم » .

2 تقویت اراده

دیگر اینکه انسان با تسلط بر نفس که محصول عبودیّت است به اراده آهنینی دست می یابد و در برابر خواهشهای نفسانی و حیوانی ، نیرومند می گردد ، در این حال آدمی حاکم وجود خویش می شود و مدیریّت دایره ی وجود خود را کسب می کند . قرآن کریم درباره ی نماز که یکی از عبادات است می فرماید :

( إِنَّ الصَّلاَهَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ ) .

« محققاً نماز انسان را از کارهای زشت و ناپسند باز می دارد » .

و درباره ی روزه می فرماید :

( کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ) .

« بر شما روزه نوشته شده ، آن چنان که بر گذشتگان نوشته شد ، بدان جهت که با این عمل تقوا و نیروی خود نگهداری کسب کنید » .

و درباره ی هر دو عبادت می فرماید :

( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَبْرِ وَالصَّلاَهِ ) .

« ای اهل ایمان ! از نماز و صبر ] روزه [ کمک

بخواهید و از این دو منبع نیرو استمداد کنید » .

در این مرحله از عبودیّت ، آن چیزی که نصیب انسان می شود این است که خواهشها و تمایلات نفسانی انسان و نیروهای سرکشِ درونی تحت فرمان او در می آید . به عبارت دیگر اوّلین اثر عبودیّت ، ربوبیّت و ولایت بر نفس امّاره است و در اثر این تسلّط ، صفا و روشنایی و روشن بینی نیز پیدا می شود .

مرحله ی دوم تسلّط و ولایت بر اندیشه های پراکنده ، یعنی تسلّط بر نیروی متخیّله است . این قوّه در اختیار ما نیست ; بلکه ما در اختیار این قوّه قرار داریم ، بنابر این هرچه بخواهیم ذهن خود را در یک موضوع معیّن متمرکز کنیم و متوجّه چیز دیگری نشویم برای ما میسّر نیست و بی اختیار قوّه ی خیالْ ما را به این سو و آن سو می کشاند . مثلاً هرچه می خواهیم در نماز «حضور قلب» داشته باشیم ، و این شاگرد گریز پای را بر سر کلاس نماز حاضر نگه داریم نمی توانیم ، یک وقت متوجّه می شویم که نماز به پایان رسیده و این شاگرد در سراسر این مدّت غایب بوده است .

در حدیث آمده :

لِقَلْبِ ابْنِ آدَمَ أَشَدُّ إِنْقِلاباً مِنَ الْقُدْرِ إِذَا اجْتَمَعَتْ غَلَی .

« همانا قلب فرزند آدم از دیگر در حال جوشیدن بیشتر زیر و رو می شود » .

ولی آیا انسان محکوم قوّه ی متخیّله است و این نیروی مرموز که مانند گنجشکی همواره از شاخه ای به شاخه ای می پرد حاکم مطلق وجود او است ؟ یا محکومیّت در

برابر قوّه ی متخیّله از خامی و ناپختگی است و کاملان و اهل ولایت قادرند این نیروی خودسر را مطیع خود گردانند ؟

روشن است که هر گونه انسان محکوم و مجبور در برابر قوّه ی متخیّله ای خویش نیست و این همه از نشانه های خامی و ناپختگی اوست که باید با تمرین و ممارست افسار این لجام گسیخته را به دست گرفت ; چرا که یکی از وظایف بشر تسلّط بر هوسبازی خیال است ، وگرنه این قوّه ی مرموز مجالی برای تعالی و پیمودن صراط قرب نمی دهد .

برای کسب این پیروزی هیچ چیزی مانند عبادت که اساسش توجّه به خداست نمی باشد . بیشتر راهبان و مرتاضان با ریاضت های غیر شرعی به دنبال کسب این امتیاز بزرگند ; امّا از نظر اسلام با راه عبادت بدون نیازی به عُزلت گزینی و ریاضت های حرام ، این نتیجه تأمین می شود . توجّه به خدا ، حضور قلب و تذکّر اینکه در برابر ربّ الارباب ، و خالق و مدبّر کل قرار گرفته ایم ، زمینه ی تجمّع خاطر و تمرکز ذهن را فراهم می کند .

ابن سینا در نمط نهم « اشارات » پس از تشریح عبادت های عوامانه که تنها برای مزد است و ارزش زیادی ندارد ، می گوید :

بندگی از نظر عارف و اهل معرفت ، ورزش همّت ها و قوای و همّیه و خیالیّه است که در اثر تکرار و عادت دادن به حضور در محضر حق ، همواره آنها را از توجّه به مسائل مربوط به طبیعت و مادّه به سوی تصوّرات ملکوتی بکشاند و در

نتیجه این قوا تسلیم سرّ ضمیر و فطرت خداجویی انسان گردند و مطیع او شوند ، تا جایی که هر وقت اراده کند که در پی جلب جلوه ی حق برآید ، این قوا در جهت خلاف فعّالیت نکنند و کشمکش درونی میان دو میل برتر و پست تر ایجاد نشود و سرّ باطن بدون مزاحمت اینها از باطن کسب اشراق نماید .

3 جدایی روح از بدن

اثر سوّم از آثار عبودیت و بندگی این است که روح در مراحل قوّت و قدرت و ربوبیّت و ولایت خود به مرحله ای می رسد که هرازگاهی از بدن بی نیاز می گردد ، در حالی که بدن صددرصد نیازمند به روح است و بدون روح ثباتی ندارد .

4 تسلّط بر جسم

اثر چهارم این است که خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده ی شخص درمی آید به طوری که در حوزه ی بدن خود شخص ، اعمال خارق العاده سر می زند . گرچه دامنه این بحث گسترده است ; امّا با نقل یک روایت از آن می گذریم : حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید :

ما ضَعْفَ بَدَن عَمّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِیَّهُ .

« آنچه که همّت و اراده ی نفس در آن نیرومند گردد و جداً مورد توجّه نفس واقع شود بدن از انجام آن ناتوانی نشان نمی دهد » .

5 تسلط بر جهان طبیعت

اثر پنجم ، که بالاترین اثر از آثار عبودیّت و بندگی است ، این است که حتّی طبیعت خارجی نیز تحت نفوذ اراده ی انسان قرار می گیرد و مطیع انسان می شود . معجزات و کرامات انبیا و اولیای حق از این مقوله است .

آری ! معجزه بدان جهت صورت می گیرد که به صاحب آن از طرف خداوند نوعی قدرت و اراده داده شده است که می تواند به اذن و امر پروردگار در کاینات تصرّف کند ، عصایی را اژدها نماید ، کوری را بینا سازد ، مرده ای را زنده کند و یا از نهان و درون کسی خبر دهند . این قدرت و آگاهی برای او تنها از طریق پیمودن صراط قرب و نزدیک شدن به خالق هستی پیدا می شود ، و ولایت و تصرّف جز این چیزی دیگری نیست .

همه ی این مراحل نتیجه ی «قرب» به خداست ، و قرب به حق ، یک حقیقت واقعی است نه یک تعبیر مجازی و اعتباری

.

عبادت موجب تقرّب ، و تقرّب موجب محبوبیّت نزد خداست ، یعنی انسان با عبادت نزدیک به خدا می شود ، و در اثر این نزدیکی قابلیّت عنایت خاص می یابد و در اثر آن عنایتها گوش و چشم و زبان و دست او حقّانی می گردد یعنی با قدرت الهی می شنود ، می بیند ، می گوید و درخواست می کند ، آنگاه دعایش مستجاب و خواسته اش برآورده می گردد .

از نظر مذهب تشیّع ، عبودیّت یگانه وسیله ی وصول به مقامات انسانی است ، و پیمودن راه بندگی به صورت کامل و تمام ، جز با عنایت و قافله سالاری انسانی کامل که ولیّ و حجّت خداست میسّر نبوده و نمی شود .

بُنِیَ الإِسْلامُ عَلی خَمْس : عَلَی الصَّلاهِ وَالزَّکاهِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَالْوِلایَهِ وَلَمْ یُنادَ بِشَیْء کَما نُودِیَ بِالْوِلایَهِ .

« اسلام بر پنج پایه بنا شده : نماز ، زکات ، روزه ، حج ، رهبای انسان کامل و حجّت خدا ، و چیزی به اهمیّت رهبری معصوم و انسان کامل نیست » .

آری ! نفس و قوای آن با عبادت خالصانه ، آن هم تحت سرپرستی انسان کامل ، در اختیار حق قرار می گیرد و از این طریق انسان به یک موجود الهی و با کرامت تبدیل می گردد .

در این قسمت لازم است بحثی کوتاه ، از آیات و روایات و کتابهای قابل توجّه اخلاقی و عرفانی و تربیتی ، درباره ی نفس تقدیم کنیم ، باشد که در دیگری از معرفت و بینش به روی ما باز شود .

نفس و هفت مرحله ی آن

مسئله ی نفس در

مباحث عرفانی از مباحث محوری است ، چرا که در تمام مسائلی که عرفان مطرح می کند ، تزکیه و تصفیه ی نفس مورد توجّه قرار گرفته است .

کسی که نفس سرکش را رام نکرده و غرایز و شهواتش را با برنامه های الهی مقیّد ننموده و از خود نگذشته و روی دل به سوی قبله ی حقیقی نکرده باشد ، هرگز نمی تواند در جمع عارفان الهی قرار گیرد .

بی تردید تهذیب و تزکیه ی نفس از اهداف مهم و اساسی انبیای الهی بوده است .

تمام بدبختی هایی که در دوره ی حیات ، گریبانگیر بشر است ، علّت ومنشأیی جز پیروی از هوای نفس نداشته و ندارد .

از صاحب نفس شریره نمی توان توقّع خیر داشت و اگر خیری هم از او صادر شود به دایره ی حبط کشیده می شود .

نفس مهذّب و تزکیه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمایه ی عظیم و ابدی می شود :

1 علم بدون جهل .

2 ثروت بدون فقر .

3 عزّت بی ذلّت .

4 حیات بی موت .

آراستگی نفس به این چهار ویژه گی ارزشمند از ماده ی فلاح ، که برای تزکیه ی نفس ، در قرآن به کار رفته است استفاده می شود . چنانکه راغب اصفهانی در المفردات متذکّر شده است .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ) .

« نفوس آلوده که نفوس ناقصه اند ، از خیر و رحمت محروم ، و از رسیدن به عنایت حضرت محبوب ممنوعند » .

از اهمّ وظایف انسان که در رأس وظایف اوست ،

مخالفت با خواسته های غیر مشروع نفس است . در آثار اسلامی از این مخالفت تعبیر به جهاد اکبر تعبیر شده است .

عاشقان حق و ارادتمندان یار و سالکان طریق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جایی که بزرگمردی مانند رسول اسلام در دعاهای خود به پیشگاه محبوب عرضه می داشت :

أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا .

راستی در صورت آلوده بودن نفس به رذایل ، و اسیر بودن به دست انواع گناهان آیا می توان دعوی محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آیا می توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفی کرد ؟!

فیض بزرگوار چه نیکو سروده :

ای که سر می کشی زخدمت دوست

چون کنی دعوی محبّت دوست

منفعل نیستی از این دعوی

شرم ناید تو را زطلعت دوست

نبری امر دوست را فرمان

دم زنی آنگاه از مودّت دوست

دعوی دوستی کنی آنگاه

نشوی تابع ارادت دوست

دوستی را کجا سزاواری

نیستی چون سزای خدمت دوست

دوست از دوستیت بیزار است

که نه ای جز سزای لعنت دوست

بر درش بین هزار فرمانبر

سر نهاده برای طاعت دوست

عاشقان بین نهاده جان برکف

از برای نثار حضرت دوست

ما عبدناک گو ببین بی حد

صف زده بر در عبادت دوست

جمع کروبیان قدس نگر

بر درش می زنند نوبت دوست

نفس و هفت مرحله ی آن

اشاره

مسئله ی نفس در مباحث عرفانی از مباحث محوری است ، چرا که در تمام مسائلی که عرفان مطرح می کند ، تزکیه و تصفیه ی نفس مورد توجّه قرار گرفته است .

کسی که نفس سرکش را رام نکرده و غرایز و شهواتش را با برنامه های الهی مقیّد ننموده و از خود نگذشته و روی دل به سوی قبله ی

حقیقی نکرده باشد ، هرگز نمی تواند در جمع عارفان الهی قرار گیرد .

بی تردید تهذیب و تزکیه ی نفس از اهداف مهم و اساسی انبیای الهی بوده است .

تمام بدبختی هایی که در دوره ی حیات ، گریبانگیر بشر است ، علّت ومنشأیی جز پیروی از هوای نفس نداشته و ندارد .

از صاحب نفس شریره نمی توان توقّع خیر داشت و اگر خیری هم از او صادر شود به دایره ی حبط کشیده می شود .

نفس مهذّب و تزکیه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمایه ی عظیم و ابدی می شود :

1 علم بدون جهل .

2 ثروت بدون فقر .

3 عزّت بی ذلّت .

4 حیات بی موت .

آراستگی نفس به این چهار ویژه گی ارزشمند از ماده ی فلاح ، که برای تزکیه ی نفس ، در قرآن به کار رفته است استفاده می شود . چنانکه راغب اصفهانی در المفردات متذکّر شده است .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ) .

« نفوس آلوده که نفوس ناقصه اند ، از خیر و رحمت محروم ، و از رسیدن به عنایت حضرت محبوب ممنوعند » .

از اهمّ وظایف انسان که در رأس وظایف اوست ، مخالفت با خواسته های غیر مشروع نفس است . در آثار اسلامی از این مخالفت تعبیر به جهاد اکبر تعبیر شده است .

عاشقان حق و ارادتمندان یار و سالکان طریق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جایی که بزرگمردی مانند رسول اسلام در دعاهای خود به پیشگاه محبوب عرضه می

داشت :

أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا .

راستی در صورت آلوده بودن نفس به رذایل ، و اسیر بودن به دست انواع گناهان آیا می توان دعوی محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آیا می توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفی کرد ؟!

فیض بزرگوار چه نیکو سروده :

ای که سر می کشی زخدمت دوست

چون کنی دعوی محبّت دوست

منفعل نیستی از این دعوی

شرم ناید تو را زطلعت دوست

نبری امر دوست را فرمان

دم زنی آنگاه از مودّت دوست

دعوی دوستی کنی آنگاه

نشوی تابع ارادت دوست

دوستی را کجا سزاواری

نیستی چون سزای خدمت دوست

دوست از دوستیت بیزار است

که نه ای جز سزای لعنت دوست

بر درش بین هزار فرمانبر

سر نهاده برای طاعت دوست

عاشقان بین نهاده جان برکف

از برای نثار حضرت دوست

ما عبدناک گو ببین بی حد

صف زده بر در عبادت دوست

جمع کروبیان قدس نگر

بر درش می زنند نوبت دوست

مراحل نفس

عارفانِ عاشق ، برای نفس هفت منزل برشمرده اند که باید برای رسیدن به مقصود ، به درجه ی نهایی آن ، که حالت مرضیّه بودن است رسید .

1 . نفس امّاره

در این مرحله چنانکه در سوره ی یوسف آیه ی 53 به آن اشاره شده است نفس حیوانی در زندگی انسان غلبه ی کامل و سلطه ی شدید دارد . با بودن حالت امّاره بالسّوء ، نفس ناطقه به هیچ وجه نمی تواند رخسارهِ ملکوتی خود را تجلّی دهد .

از نفس امّاره جز آثار حیوانیّت و بهمیّت سر نمی زند . همه ی کارها و حرکات و سکنات انسان در این مرتبه ، نشانی از طبیعت حیوانی است و نفس او همیشه به شرارت و بدی امر

می کند .

انسان آلوده به گناه نباید فراموش کند که رغبت ، میل و اشتهای به گناه ، از نشانه های مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسی که همواره انسان را به نافرمانی فرا می خواند ، خسارتِ جبران ناپذیری را به دنبال خواهد داشت .

از نظر قرآن کریم و روایات معصومان (علیهم السلام) انسان در این حال ، فرق چندانی با حیوان ندارد و بلکه در پاره ای خصوصیّاتِ حیوانی از حیوان نیز بدتر است .

این نفس امّاره ی خطرناک امروزه در میان بیشترِ مردم روی زمین و حتّی در میان ملل به اصطلاح متمدّنی که غرق هوسرانی و شهوت پرستی هستند ، نفوذ و غلبه دارد و آنان در حیوانیّت از بسیاری از حیوانات برترند .

انسان سالک در این مرحله ، با غلبه کردن بر قوّه های حیوانی و مادّیِ جسم که رابطه ی مستقیمی با نفس امّاره دارند سر و کار دارد و باید آنها را براساس فرامین و دستورهای شرعی رام نماید .

2 . نفس لوّامه

در این مرحله که آیه ی دوم سوره ی قیامت به آن اشاره دارد ، قوای عقلی کم کم شروع به نشو و نما می کند و انسان بیدار شده و میان کارهای نیک و بد تمیز می دهد .در این حال یک حسّ درونی او را از ارتکاب بدی باز می دارد ، ولی این امر درونی هنوز ضعیف است و تأثیر چندانی ندارد ، پس از ارتکاب هرکار بدی انسان را دچار یک نوع پشیمانی می کند .

این توبیخ و ملامت از نفس حیوانی سر نمی زند ; و بطور قطع این

ندا ، صدای نفس ناطقه و یا روح ملکوتی است که انسان را به کسب فضیلت دعوت می نماید .

اینکه بیشتر بزرگان دین و اولیای مبین و عرفای آگاه ، گوشه نشینی و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دوری از زندگی روزانه را برای چند ساعت توصیه نموده اند ، فقط برای این است که انسان لحظاتی به خود آید و از وسوسه های نفس حیوانی آزاد و فارغ شود و تحریک های خارجی را فراموش نماید و آتش حرص ها و شهوت های خود را مدّتی خاموش سازد ، تا بتواند ندای آسمانی روح را از درون خود بشنود .

سالک در این مرحله نیز باید به رام کردن ومطیع نمودن همان نیروهای مرموز نفس مشغول شود .

3 . نفس ناطقه یا متفکّره

در این مرحله قوّه ی تفکّر و تمیز در نفس انسانی به خوبی ظهور کرده و نشو و نمای محسوسی پیدا می کند .

قدرت نفس در این مرحله ، نتیجه و محصول کوششی است که انسان نسبت به تربیت نفس و تهذیب و تزکیه آن داشته است :

( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .

« هرکس بکوشد ، بطورقطع به نفع خود کوشیده است » .

سه مرحله ی فوق برای سالک ، دوره ی غلبه و تسلّط بر نفس است و وظیفه ی او مراقبت و هدایت و گاهی جنگ با نفس می باشد .

باید سینه را به سختی ها و زحمت ها و رنج های فراوان سپر ساخت ، و به این معنا یقین داشت که هیچ رنج و دردی بی سود و بدون مزد نمی ماند .

در این رنج ها و کوشش

ها مقصود کشتن نفس نیست ; بلکه رام کردن او و انداختن قوایش در مجراهای جدید صالح سودمند و علوی است ، بطوری که همه ی هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحی ، خادم قلب پاک و اراده ی عقلی و الهی نفس ناطقه شوند

4 . نفس عاقله یا ملهمه

در این مرحله قوّه ی تعقّل نشو و نمای کامل ، و با قوه ی اراده ی عقلی تجلّی و ظهور می کند .

در این مرحله حاکم اصلی عقل است و به وسیله ی اراده ی عقلی ، احکام و اوامر عقل در همه ی شئون زندگی جاری خواهد گشت .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .

این دوره را بنابر آیات فوق از این رو مرحله ی نفس ملهمه می توان نامید که در نفس سالک ، نخستین بار پرتو الهام ربّانی افکنده می شود .

مرحله ی چهارم از آنجا که در میان سه مرحله ی اول و سه مرحله ی بعد برزخی است ، از این رو به موجب قانون تکامل و برزخیّت ، دارای اشکال و صور و قوای هر دو طرف ( مراحل ذکر شده و آنچه ذکر خواهد شد ) می باشد .

در این مرحله قوای پست و حیوانی ، آخرین درجات قوّت و توان خود را به کار خواهند برد تا موقعیّت خود را نگاهداری کنند ، و از این حیث هم در دل سالک که مشغول تزکیه ی نفس است ، انقلاب ها و طوفان های بسیار قوی و بلکه خونین سر می زند ، ولی سرانجام قوای پست حیوانی و آمال و هوس های خود پرستانه

ی نفسانی ، مغلوب انوار قاهره ی قوای برتر معنوی گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضیلت خواهد شد .

چون این حقیقت در دل عارف ظهور کرد ، سکوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فیض آسایش درونی و استراحت وجدانی که نتیجه ی پیروزی بر نفس حیوانی است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ی بر نفس را خواهد چشید .

سالک در این مرحله ی از تزکیه ی نفس ، کم کم شروع به چیدن میوه ی شیرین زحمت ها ، کوشش ها ، ناکامی ها ، ریاضت ها و مقاومت هایی که با متانت و توکّل و ایمان تحمّل نموده می کند .

( وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .

« کسانی که در راه ما بکوشند آنان را به راههای خود راهنمائی می کنیم » .

از این زمان است که سالک عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعیّت آن همه حقایق را که درباره ی مقام و حالات گوناگون تزکیه ی نفس ، مانند مکاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتیاق شنیده بود ، حالا از روی یقین احساس می نماید ، و قوّت قلب و قوّه ی توکّل و ایمان و اعتمادش بر الطاف و فیوضات و هدایتِ پروردگار ، روز به روز قوی تر می گردد

5 .نفس مطمئنّه

در مرحله ی چهارم که شرح آن گذشت ، با وجود تکامل یافتن قوّه ی تعقّل و اراده ی عقلی ، باز زندگی انسان خواه فردی یا اجتماعی ، به کلّی از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا که قوای

نفسانی و حیوانی به کلّی ریشه کن نشده و به عبارت درست تر تبدیل به قوای روحانی نگشته و هنوز خام و نرسیده اند .

از این رو در بیشتر اوقات ، همان قوای حیوانی بروز کرده و اظهار حیات و توان و قدرت خواهند نمود .

این حال در مسیر زندگیِ سالک بارها پیش می آید ، و گاهی او را گرفتار وحشت و حیرت و نومیدی می سازد . ولی عارفان بینادلی که این مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پیدایش این احوال ما را آگاهی و دلداری داده اند . پس در این حال و در این حال برگشتها و تنزّلهای ناگهانی ، نباید دل از دست داد ، و نومید و مضطرب گردید ; بلکه باید به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهای پر اضطرار را پذیرفت و به رفع آنها کوشید . چرا که شرط سلوک و مقتضیّات تزکیه ی نفس همین است .

ولی در این مرحله ی پنجم که نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود می گیرد ، طوری در مقام خویش استوار و برقرار خواهد بود که دیگر ترس لغزیدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فریب های نفس حیوانی و گرفتار وسوسه های شیطانی شدن باقی نخواهد ماند .

آیینه ی غیب نمای دل عارف و آسمان زندگی اش از ابرهای سیاهِ دریای هوی و هوس ها پاک شده و ماهِ دلربایِ روحِ ملکوتی و با شکوه خود را در آن آسمان پاک تجلّی خواهد داد و نمونه های جلوه های روح سبحانی خواهد شد .

در این مقام است که جنگ

با نفس ، با پیروزی کامل عقل خاتمه می یابد ، و نفس حیوانی رام و فرمانبر سالک می شود و عارف از زنجیر هوس ها و تحریک ها و هیجان های شدید نفسانی آزاد می شود ، و حتی بدن هم پیرو اراده ی الهی او شده و یک راهوار باربرداری می گردد .

6 . نفس راضیه

این مرحله مقام عشق و وادی هیجان انگیز رضا و تسلیم است . در این مرحله نفس انسانی به محک امتحان سنجیده می شود ، و در بوته ی مصایب درونی و روحی ، در آتش شک و شبهه و تزلزل و بیم و امید که آنها را مغلوب کرده بود یک بار دیگر گداخته خواهد شد ; تا به کلّی صافی و خلوص خود را به دست آورد و پایدار شود .

بنابراین ، این مرحله مقام فدای نفس و میدان جانبازی است ، نفس ناطقه ی انسانی باید شایستگی درک لطف ، محبّت ، عنایت ، فیض جبروتی و لاهوتی را به نمایش بگذارد . و در راه عشق خدایی برای فدا کردن خود نیز حاضر و بلکه مشتاق قد باشد .

این مقام عرصه ی عشق بازی مجازی نیست ; بلکه در این جا با جان باید به طور حقیقی بازی کرد ، و حتّی هزاران جان را فدای نام و عشق محبوب نمود ، و پای کوبان و رقصان به پای دار وصل شتافت .

در اینجاست که دیگر فرقی بین مشیّت آفریدگار و اراده ی بنده ی او نخواهد ماند ، و انسان از روی معرفت حقیقی اجرا کننده ی اراده ، بلکه یاری دهنده ی اجرای نقشه

ی آفرینش و تکامل جهان خواهد گشت .

این مرحله از یک طرف مقام فدای نفس و تسلیم و رضای محض است ، و از طرف دیگر هنگام تجلّی انوار کشف ، و الهام ، و وصال است . در این مقام دیگر سایه ی جدایی و پرده ی ناتوانی وجود ندارد ، زیرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگی باطنی و ظاهری عارف را فرامی گیرد و او خطی جز در رضای حق و تسلیم شدن به اوامر و اراده ی او نمی بیند و نمی شناسد .

در این مقام انتظار وصل با شعله ی آتش جانسوز عشق ، همه ی نیروهای مخالف و اضداد طبیعت گداخته و با هم درآمیخته می شود و به قوّه های حیات بخش بندگی می گردند .

7 . نفس مرضیّه

این مرحله بالاترین و آخرین مقام کمال نفس انسانی است ، این مقام ، مقامِ وصل و یگانگی نفس ناطقه با روح است .

در مرحله ی ششم ، رضا و خرسندی از طرف عاشق بود ، ولی عاشق از رضای معشوق به طور کامل مطمئن نبود و فقط آثاری از خرسندی محبوب را گاهی احساس می نمود ; ولی در مقام هفتم اطمینان قلبی برای نفس ناطقه حاصل می شود ، بدین جهت نفس در این مرتبه ، مرضیّه خوانده شده است ، به این معنی که خدای متعال نیز رضای خود را از نفس ناسوتی اظهار و عشق خود را به وی اثبات و اعلام می نماید .

در این مقام ، نفس ناطقه با یقین عینی و بلکه با حقّ الیقین می داند و می فهمد که عشق دو طرفی است

; یعنی محبوب نیز پا بسته ی مهر او بوده است ; بلکه او شوریده تر از این مجنون ناسوتی است، چنانکه در حدیث قدسی آمده است : ای فرزند آدم ! من دلباخته ی توأم و این برای تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ی من باش .

آری ! در این مقام ، پرده از روی آن سرّ خفّی ، که آفریدگار شیفته ی آفریده ی خویش است ، از پیش چشم عارف برداشته می شود ، چنانکه از یکی از عارفان عاشق نقل شده که گفته بود : سی سال خدا را می طلبیدم ، سرانجام به این نتیجه رسیدم که او طالب بود و من مطلوب .

احساس و ادراک رسیدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلکه هر دم که سالک در دل خود ذوق آن را خواهد چشید ، خود بزرگترین حظّ روحانی و فیض آسمانی و سرور جاودانی است .

در این مقام است که نفس ناسوتی نه تنها ندای «أنت الحبیب وأنت المحبوب» را می شنود ; بلکه در صفات محبوب شرکت می کند ، زیرا در این مقام اراده و آرزوی عاشق و معشوق ، یعنی نفس ناطقه و حق ، یکی شده است .

البتّه برای رسیدن به مرحله ی نهایی که مقام رضا است باید اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدی که تنها از طریق انبیا و امامان به ما رسیده است .

در این سیر و سفر پیروی کردن از دستورهای غیر خدا و مکتب های به اصطلاح عرفانیِ بشر ، عین گمراهی است

و نه تنها آدمی را به جایی نمی رساند ; بلکه در وادی هلاکت انداخته و عمر او را ضایع می کند .

عرفان از زبان پیشوای عارفان

سَأَلَ کُمَیْلُ بْنُ الزِّیاد النَّخَعی عَنْ مَولَی الْعارِفینَ ، سَیِّدِ الْمُوَحِّدینَ أَمیرَالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : یا عَلِیّ مَا الْحَقیقَهُ ؟ قالَ (علیه السلام) : مالَکَ وَالْحَقیقَهُ ؟ قالَ : أَوَلَسْتُ صاحِبُ سِرِّکَ ؟ قالَ : بَلی وَلکِنْ یَرْشَحُ عَلَیْکَ ما یَطْفَحُ مِنّی ، قالَ : أَوَمِثْلُکَ تُخَیِّبُ سائِل ; فَقالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ : الحَقیقَهُ کَشْفُ سَبَحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَیْرِ إِشارَه ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : مَحْوُ الْمُوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : هَتْکُ السِّتْرِ لِغَلَبَهِ السِرِّ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : جَذْبُ الأَحَدِیَّهِ لِصِفَهِ الْتَوْحیدِ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : نُورٌ یَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ فَیَلُوحُ عَلی هَیاکِلِ التَّوْحِید آثارُهُ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فقال (علیه السلام) : أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ .

اخبار مانند کتاب « مجالس قاضی » ، « سفینه البحار » ، « روضات » ، « گلشن راز » ، و کتاب عارف کامل شیخ عبدالرزاق کاشانی ، و حکیم سبزواری ، از قول کمیل از قول امیرالمؤمنان (علیه السلام) نقل شده است . کمیل روزی در محضر امیر مؤمنان (علیه السلام) وقت را غنیمت شمرده و پرسید : حقیقت چیست ؟ قبل از آنکه پاسخ پیشوای عارفان را درباره حقیقت اشاره کنیم لازم به ذکر است که عدّه ای گفته اند : مقصود از حقیقت مقام حقیقه الحقایق و هُو هُوِیَّت وسِرُّ

السرّ وغیب الغیوب است ، که در سوره ی اخلاص به آن اشاره شده است . قُلْ هُوَ ، هُوَ همان مقام هو هویت است که مستور و غیب مطلق است ، و این اسم را عارفان اسم اعظم می دانند ، چنانچه شیخ حرّ عاملی در « فصول المهمّه » از امیرالمؤمنان (علیه السلام) نقل کرده که یک شب قبل از شب جنگ بدر ، حضرت خضر را در خواب دیدم . بدو گفتم مرا چیزی بیاموز که بر دشمنان ظفر یابم گفت : بگو : «یا هو یا من لا هو إلاّ هو» صبح خوابم را به پیامبر عرضه داشتم . فرمود : یا علی دانای اسم اعظم شده ای . بنا بر این اهل الله « هُوَ » را به عنوان اسم اعظم برای اذکار قلبی ، و لسانی به أهل سیر و سلوک تعلیم داده اند .

برخی حقیقت را مقام ظهور مرتبه ی الهیت که در سوره توحید به الله احد تعبیر شده دانسته اند ، وعده ای حقیقت را به حقیقت محمّدیه توجیه کردند .

شاید منظور کمیل از این سؤال ، حقیقت هر چیزی است ، حقیقت مبدأ و معاد ، نبوت و ولایت ، حال مؤمن و کافر ، سرّ مقام خلافت ، حقیقت این که بعد از رسول خدا چرا باب علمش خانه نشین گشته و فرزندانش شهید شدند و حقایق قرآنی و اسرار و لطایف علوم آسمانی که همه بر مردم پوشیده مانده است .

و شاید مراد از حقیقت ، حقیقت ولویه غایب قایم و سرالسرّ عالم و آدم است ، که مظهر حقیقت و حقایق شریعت

و قدرت و عدالت است .

و شاید مقصود کمیل حقیقت حال نفس ناطقه در سیر و سلوک به مقامات عالیه معرفه الله است و در حقیقت می خواسته بگوید : یا علی حقیقت حال انسان در تزکیه نفس و صفای باطن و مقام نهایی او در سلوک الی الله چیست ، و در چه زمانی از عالم مجاز و اغراض جسمانی و اوهام باطل رهیده ، و حجاب های و ظلمانی از چشم باطن او افتاده و از دنیا و آخرت و تمام اهداف مجازی راهی برای رسیدن به بالاترین هدفها را یافته ، و به مقام شهود حق که بالاترین آرزوی عارفان است خواهد رسید ، و راه رسیدن به این مقام چیست ؟ و شاید مراد سیر روح و نفس کلیّه الهیه باشد ; که همان معنای سابق است ، لکن از جهت و حیثیت دیگر ; یعنی از سیری که مابعد از سیر تجردی ، و وصول فنا بلکه در مراتب بی نهایت فنای از فنا که بعد از طی تمام اسفار اربعه یعنی : 1 سیر من الخلق إلی الحق 2 ومن الحق إلی الحق 3 ومن الحق فی الحق 4 ومن الحق إلی الخلق است .

به هر روی شاید مراد ازحقیقت مفهوم کلّی آن است ،که شامل تمام این معانی می گردد .

و باید دانست که حضرت او را بر خود هیچ حجابی نیست ، و تمام هستی از مقام « هو » یعنی هویت ذات یکتا که به مقام غیب الغیوب تعبیر شود ، و مقام تجلّی که مقام الهیت و ذات مستجمع جمیع اسماء

و صفات کمالیه است ، و مقام تجلیات اسمایی که نزد حکیم ، عالم ربوبی و عالم عنایت و نظام ربانی است ، و نزد عارف ، عالم تجلّی فیض اقدس و ظهور علمی ماهیات امکانی در حضرت علمیه یا نشأی اعیان ثابته است ، تا مقامات تجلّیات افعالی فیض مقدس که حقایق آفرینش و ظهورات عینی خلقی است ، یعنی تمام عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت و کرات بی حد و نهایت این فضای نامتناهی کلاً و جزءاً بر ذات او آشکار و هیچ خفا و غیبت در سماوات عوالم ارواح مجرّده و اراضی اشباح مادیه ، بر آن حقیقت محیط بر کل نخواهد بود .

لکن آن ذات یگانه یکتا را از خلق خود حجابهای بسیار بلکه نامتناهی است ، زیرا هریک از وجودات نامتناهی که تجلیات حقند ، و هریک از ماهیات بی نهایت که مظهر تعینات اسماء الهی اند ، بر رخسار آن وجود صرف و حقیقت مطلقه و هستی محض حجاب خواهند بود ، و هیچ یک از مراتب خلقی از مقام عقل اول و حقیقت محمدیه تا سایر قوای ادراکی آن شاهد کل الجمال را بی حجاب نتوانند دید ، و جز خود او هیچ کس آن حسن کلی را بی پرده و به کنه مشاهده نتواند کرد .

اقسام حجاب

به طور کلّی آن حجب بی نهایت بر دو قسم است : نورانی و ظلمانی .

حجاب نورانی و حجاب ظلمانی

حجاب ظلمانی توجه به لذّات و شهوات حیوانی و آرزوها و میل های نفسانی ، و نظر به ماهیات امکانی و توجه به خود و خلق از جهت خلقی

است .

امّا حجاب نورانی دو نوع است : یکی سبحات و انوار جلال که در این حدیث به آن اشاره شده ، و دیگر انوار جمال .

اما انوار جلال آن اشراقاتی است که از فرط عظمت و نورانیت بی نهایت ، عاشق را از خود به عتاب « لَنْ تَرانِی » دور می سازد و معشوق به قهر یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسُهُ عاشق را در حمای حیرات بازمی دارد ، و از آن اشراق ، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بیند و مقام وصال را بر خویش ممتنع داند .

و انوار جمال ، آن اشراقاتی است ، که عاشق را امیدوار به وصال کند و عارف را به نوای وَصْلُکَ مِنّی نَفْسِی وَلِقائُکَ قُرَّهُ عَیْنِی مترنّم گرداند و به ندای ( فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ ) دعوت به مشاهده جمال خود ، در آینه ی آفاق و انفس کند ، وَلا یَسَعَنی أَرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِنْ یَسَعَنِی قَلْب عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ گوید ، و آینه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّی جمال یکتا گرداند .

خلاصه عارف را به اشراق جلال ، حال یأس از وصال دست دهد و حال خوف و حیرت . و بعد از حضرت ذوالجلال ، و به اشراق جمال ، مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بی مثال حاصل شود ، و دست عاشق را گرفته ، از آوارگی بیابان حیرت ، به خلوتِ خانه ی وصال خواند ، امّا به مقتضای لِکُلِّ جَلال جَمال باز در هر قهری ، آن معشوق را لطفی است ، و همان سبحات جلال و اشراق عظمت که عاشق

را از معشوق می راند ، و به آتش فراق می نشاند ، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود می کشاند ; زیرا عارفِ سالک ، وقتی خود را در منتهای بُعْد و دوری از معشوق حقیقی دید که کمال قرب را یافته است ، لذا چون در هر قهر لطفی است و در هر جلال جمالی و با هر منع اعطایی خواهد بود ، منع ، تخدیر و ردع او در حقیقت عطا و رأفت و دعوت اوست .

و مقصود آن سلطان حقیقت شاید ، این باشد ، که آن کس که مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقیقه الحقایق وجود ، آنگاه به این مراد نایل تواند شد که سبحات جلال و ا نوار و اشراقات جمال الهی ، پرده از روی قلب وی برافکند ، تا عاشق ، حجب اَنِیَّت خود را براندازد ، و پرده اغیار و خودبینی و خودنمایی که مانع چشم حقیقت بین است برطرف سازد ، تا حقیقت خود آشکار گردد ، چهره ی شاهدِ مقصود را به دیده ی دلِ بی حجابِ ظلمانی مشاهده کند ، امّا بدون اشاره حسّی و عقلی ; زیرا چون آن ذات بی نشانِ بسیطِ یکت ، فوق نامتناهی الوجود و منزه از جسم و جسمانیات است ، پس اشاره ی حسی که خاصّ اجسام است ، نسبت به او محال و چون او را ماهیت نیست ، لذا اشاره ی عقلی که ویژه ی معانی و ماهیات کلیّه است در او ممتنع است .

وچون تعیّن و تشخّص او عین

ذات مقدّس اوست ، و بینونتش از خلق بینونت وصفی است نه عزلی ، پس هیچ تمییز و تعیّن وی را نیست ، و هیچ گونه اشاره ی روحی و معنوی هم ، در مقام روح سرّ خفی و اخفی ، به آن ذات غیب الغیوبی نتوان کرد ، زیرا هرچه به اشاره حسّ یا عقل یا روح درآید متمیز و محدود است ، و در آن اشاره ، حسّ و عقل بر او احاطه کند ، در صورتی که خدا بر همه چیز احاطه دارد .

پس چون بر عارف سالک الی الله انوار و اشراقات الهی کشف شود ، و خدا را در درون از سراپرده های جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده کند ، این شهود عین وصال و عین فراق است ، و در عین معرفت عجز از معرفت است . زیرا این مشاهده به طوری است که هیچ اشاره حسّی و عقلی و روحی و غیره در عین شهود به او نتوان کرد ، و در حقیقت ، عارف آنجا ادراک شهودی کند که فانی در مُدرَک است ، و به کلّی از خود فارغ و فانی شده ، و به حق وجود یابد ، تا به چشم یار ببیند یار ر .

در اینجا کمیل از آن دریای عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضیح بیشتر کرد ، حضرت فرمود : حقیقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم ، محو یعنی چیزی را نابود ساختن ، یا نشان چیزی را نابود کردن است ، موهوم در اصطلاح یعنی آنچه در ادراک قوّه ی وهم درآید ، و

اینجا شاید مراد مطلق ادراکِ قوای باطنه ، از خیال و وهم و عقل باشد .

« صحو » به معنی هشیار گشتن و از مستی به هوش آمدن است ، و « معلوم » به معنی واقع ، و متحقّق ، و یقین ، وثابت الهُوِیَّه ، و حاصل الذّات است ، و مقصود آن بزرگوار ، از این عبارت آن است که عارفان و عاشقان الهی که سالکان دیار حقیقت اند ، و مسافران اقلیم قدس ، باید چشم وَهْم کثرت بین را ببندند ، و دیده ی قلب خدابین را بگشایند ، زیرا آن که طالب وصال معشوق حقیقی است و مشتاق جمال شاهد ازلی ، آنگاه به شهود آن حس کلّ رسد که پرده ی موهوم عالم را از چشم بصیرت براندازد و به شهود معشوق ، خود عالم و عالمیان را در آتش عشق بسوزاند و همه را محو و فانی در حق بیند ، تا معلوم و مشهود که حقیقت است چهره بنماید ، و جمال دل آرای حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده کند ، زیرا تا پرده موهوم حجاب ، چشم قلب است . دیده بصیرت از شهود شاهد حقیقت محروم است ، و سالک در سراپرده اوهام که قرقگاه آستان حقیقت و حمای پیشگاه سلطان عزّت است بازماند ، و سرگرم تماشای مظاهر او شده و مفتون به شئون تجلیّات وی گردد ، لذا حسن اعظمِ اتمِّ الهی که بیرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننماید ، و طالب دیدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن

به نعمت از دیدار منعم باز ماند .

اینجاست که باید همه بدانند ، مقصود از بعثت رسولان حق و بسط سیاسیات الهیه و حکمت وضع احکام و انواع عبادات ، تزکیه و تصفیه نفس و تهذیب روح و ایجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است ، و نیز مقصود از رسالت انبیا تشکیل مدینه فاضله و ایجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمین سعادت ملّت با پیاده کردن آثار روح و معنویت و صفا و وفا و حقیقت است . همچنین منظور آن بزرگواران تعلیم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانی است ، و نیز این برنامه برای تعالی بخشیدن روح ، و باز غرض نهایی ، وصول به این مقام است که خلق خدا نخست عارف بالله شوند ، و سپس با سیر و سلوک علمی و عملی به مراتب عالیه معرفت خدا رسند ، تا آنجا که مَحْوِ مُوْهُوم که ( در کلام امام (علیه السلام)آمده است ) عبارت از ماسوی الله است کرده ، و کشف و شهود کلّ الجمال حق و حقیقت کنند ، آن حقیقتی که منتهای آمال عارفان است .

کمیل عطش اشتیاقش افزود ، و تقاضای تشریح مقصود کرد ، حضرت فرمود : هتک الستر لغلبه السر : هتک یعنی پرده دریدن ، و پرده برانداختن و آشکار ساختن چیزی که پنهان در حجاب است ، ستر به معنی پرده و هر ساتری است . سرّ به معنای امر پنهان و پوشیده و چیز مخفی از افکار و ادراک است .

شاید مقصود حضرت این است که : آن کس که جویای مقام

حقیقت و وصل و شهود حضرت احدیّت است ، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پیش نظر عقل وَهْمی براندازد و حجب نورانی عقل ، تا چه رسد به ظلمانی وهم ، همه را بردرد ، و در هیچ مرحله از سیر الی الله باز نایستد ، و از هر حجاب نور و ظلمت خلقی و وصفی بگذرد ، تا سرّ احدیّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قوای ادراکی او را مقهور و مغلوب گرداند ، و حقیقت را به واسطه ی غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود کند .

در حالی که عارف ، در فنای شهودی تمام مدارک حسّی و عقلی ، به واسطه ی مشاهده ی نور تجلّی وجه الله تعطیل شود ، و از خویش فارغ و از وسوسه های حسّی آسوده ، و از مدرکات و لذّات عقلی هم بی خبر و غافل باشد و به همراهی قلب و همه قوای ادراکی به صقع شتابد ، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهی بدون جهت و اشارت و کیفیت نایل شود . پس آن حال که حال غلبه سر الله است بر قلب عارف و بر جمیع قوای ادراکی او ، حال ادراک حقیقت است و در این حال که شاهد حقیقی ( کنت سمعه الذی یسمع به ، وبصره الذی یبصر به ویده الذی یبطش به ) رخ نماید ، و قهر و غلبه و استیلای کامل سر الهی بر باطن و ظاهر عارف دست دهد ، از خود فانی شده و به چشم حق روی حقیقت را عیان بیند

.

پس تا به واسطه ی غلبه ی سرّ خدا هر فکر و اندیشه از دل بیرون نرود ، و تمام مدارک و حواسّ بشری تعطیل شود ، و جبل انیّت عارف مندک بلکه محترق نگردد ، هنوز سالک را از آن صرف حقیقت ، و حقیقت صرف آگاهی نه ، و در آن سراپرده وحدت راه نیست .

تا بود باقی بقایای وجود

کی شود صاف از کدر جام شهود

تا بود پیوند جان و تن به جای

کی شود مقصود کل برقع گشای

تا بود غالب غبار چشم جان

کی توان دیدن رخ جانان عیان

باز کمیل آن لب تشنه ی حقیقت ، از آن بزرگوار تقاضای تشریح کرد ، حضرت فرمود :

جذبُ الأحدیّه لصفه التوحید .

حقیقت : جذب عشق احدیت است که دل عارف را به سمت اقلیم توحید می کشاند .

جذب ، در لغت به معنی به سوی خود کشیدن و از جایی به جایی بردن و سیر به سرعت است .

صفت توحید ، یعنی پاک شدن از هرگونه شایبه شرک خفی و آشکار ، و از هر توجه جز توجه به خد ، و فراغ کامل قلب از هرچه به غیر عشق و شهود حق ، و مشاهده آن حسن مطلق است .

پس معنی کلام گهربارِ ، آن دریای بی پایان عرفان ، این است که حقیقت را کسی درک خواهد کرد که عشق احدیّت او را مجذوب به خود کند و از توجّه به عالم کثرتش به کلّی فارغ سازد و یک دله به کعبه مقصود کشاند ، و در روایت آمده است ، که تا محبّت و عشق و جذبه ی مقام احدیّت به لطف خاص

ازلی ، شامل حالِ اهل سلوک نگردد ، به کوشش و جدّ و جهدِ تنه ، رسیدن به این مقام میسّر نیست ; و انسان هرگز لطف و عنایت حق به جایی نخواهد رسید .

بنابراین آن حضرت ، کمیل را به این سرّ که از اسرار الهی است آگاه می سازد که رسیدن به مقام حقیقت که بالاترین مقصد سالکان راه خداست ، فقط در پرتو جذب احدیت شود . و تا آن جذبه ی پنهانیِ معشوق ، عاشق را دعوت نکند ، عاشق موفّق به قدم گذاشتن در کوی وصال نخواهد شد . و عشق معشوق چون به عاشق رخصت دیدار دهد ، و لطف پروردگار میسر می شود پس از آن عشق عاشق پدید می آید . سالک تا به پیمودن مراتب عشق و سیر مقامات عاشقی اقدام نکند ، هرگز به مقام وصال نرسیده ، و به خلوتگاه شهود راه پیدا نخواهد کرد ، و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه ی عشق او که اثر عشق به ذات خود است ، سرآغاز عشق عاشق است . آنگاه عشق و شوقِ عاشق ، نقطه ی شروع سیر و صعود او به درگاه شهود است .

کمیل با شنیدن کلام امام (علیه السلام) آتش اشتیاقش شعله کشید و از حضرت توضیح بیشتری خواست . حضرت فرمود :

نور یشرق من صبح الأزل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره .

یعنی آن حقیقتی که مورد سؤال توست ، نور الهی است ، که از صبح ازل ، بر هیاکل توحید اشراق کرد ، یعنی نور حضرت حق بر ماهیات ، که از خود وجود ندارند و

وجودشان آیت وحدت حق است طلوع کرد .

شاید مراد از صبح ازل می توان عالم عنایت ازلی ، و عالم ربوبیت و نظام ربانی باشد . « پس منظور از تابش نور حق و طلوعِ خورشیدِ حقیقتِ وجود ، و اشراق معشوق مطلق بر هیاکل توحید ، ظهور آثار تجلی در مظاهر و مجالی اوست . و به عبارت دیگر ، مراد از تجلّی نور حق در ماهیّات امکانی و به ظهور پیوستن اشیاء و کلیّه ی مراتب از ذات و ذاتیات ماهیات و جواهر و اعراض و مجرد و مادی و بسیط و مرکب و ملک و ملکوت ، از « صبح ازل » وجه الله و انا الله است .

و برای آن وجود ، جهان به منزله ی آیینه است ، و انسان که در وجودش تمام جهان آفرینش به وحدت و بساطت منطوی است ، آیینه ی دیگری است در مقابل وجه الله که خود در قرآن فرمود :

( سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ ) .

پس عالم و آدم ، ظهورِ نورِ حقیقت عینیه ، و به چشم شهود شاهد ، حضرت ربوبیّت است

و مراد از « هیاکل توحید » حقایق عقلی و ارواح کلّی و نفوس قدسی است ، که که بر این معنی آگاهند ، و شاید منظور کلیّه ی اشیاء باشند به اعتبار ارتباطشان به حق همانگونه که فرمود :

وفی کُلِّ شَیء لَهُ آیهٌ تَدُلُّ عَلی أنّه واحِدٌ .

و ممکن است تربیت شدگان از نفوس قدسیّه ی انبیاء و اولیاء مقصود باشد که مظهر وجه الله اند ، آری آنان هیاکل توحید و مظهر آثار ، و مظهر

توحید و خلیفه الله و رحمه للعالمین اند .

کلام حضرت که به اینجا رسید ، کمیل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضای اشراق دیگری کرد ، چون پاسخ اِطْفِ السِّراج فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْح را شنید ، چراغ انیّت خود ، و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتیاق خویش را به کلّی خاموش ، و غیر خدا همه را فراموش کرد ، که خورشید معرفت و صبح حقیقت بر او طالع گردید ، و دیجور قلب آن عارف را به نور خویش روشن گردانید .

آری هنگامی که عارف به دیده باطن ، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام الهی را دید و آن نور را به چشم قلب مشاهده کرد ، دیگر انوار ضعیفِ وجود خود و موجودات نیازمند عالم از نظرش به کلّی ناپدید شده ، و در مقابل آن خورشید جهان تاب ، شمع وجود محدود خلق و چراغ خودبینی خود را خاموش سازد .

نظری که دید در خود به صفای دل خدا را

به خدا دگر نبیند نه خود و نه کدخدا را

بگشای چشم حیرت که جمای یار بینی

که بسوخت برق غیرت پر عقل و هوش ما را

به چراغ عقل کم جوی زبی نشان نشانی

بر آفتاب تابان چه بها بود سها را

رخ یار لن ترانی زهزار پرده بینی

بزدایی ار زآئینه دل تو ماسوا را

آری کمیل خاموش شد و تا اندازه ای که لایق بود از حقیقت آگاه و به معشوق نایل آمد .

تا اینجا به اندازه امکان کلمه عارف که در متن روایت امام ششم آمده بود «نجوی العارفین» و عرفان ، و مقامات و سیر سلوک عارفان ،

و قواعد سیر و سلوک الی الله توضیح داده شد . اینک به ترجمه و توضیح اصل روایت و اوّلین قسمت آن که خوف است و از اصول حال عارفان است برمی گردیم ، و در این زمینه از خدای بزرگ طلب مدد می کنیم ، چرا که بی مدد او هیچ برنامه مثبتی صورت نمی گیرد .

أَزِمَّهُ الأُمُورِ کُلاً بِیَدِهِ

وَالْکُلُّ مُسْتَمِدَّهٌ مِنْ مَدَدِهِ

نَجْوَی الْعارِفینَ تَدُورُ عَلی ثَلاثَهِ أُصُول : الخَوْفُ وَالرّجاءُ وَالْحُبُّ .

خوف

اشاره

عقیده بیداران راه ، و عاشقان الله بر این است که خوف بر سه نوع است :

1 خوف طبیعی 2 خوف مذموم 3 خوف ممدوح .

خوف طبیعی

خوف طبیعی ، هم چون حالات واقعی دیگر ، از خطوط اصلی نفس است . این حالت برای حفظ جان از حوادثی چون بیماری، تصادف ، دور شدن از منطقه خطر، چگونگی مواجهه با حیوانات درنده ، زلزله ، رعد و برق ، سیل ، بادهای خطرناک ، به کار گرفته می شود .

اگر این حالت عالی نفسانی ، به انسان عنایت نمیشد و آدمی در برابر آن گونه حوادث و پیش آمدها بر خود نمی هراسید ، در مقام حفظ نفس برنمی آمد و از هیچ حادثه ای در امان نمی ماند و حیات انسان در کره خاک در معرض نابودی قرار می گرفت .

انسانی که از وقوع بیماری می ترسد ، یا به هنگام بیماری از تلف شدنش وحشت دارد ، از پیش آمدن مرض پیشگیری کرده ، یا به هنگام درد و رنج به علاج برمی خیزد . این ترس باعث می گردد ، انسان اصول بهداشت را در همه ی زمینه ها مراعات نماید و موانع سلامت و عوامل بیماری خود را به دست آورد .

حالت ترس کمک می کند تا کسی که وقوع زلزله ، باد ، سیل ، یا حمله ی حیوانات به خود و برنامه های زندگیش را پیش بینی می نماید ، برای جلوگیری از هر نوع خطر احتمالی به مبارزه برخیزد . هیچ انسانی را در زمینه ی چنین خوفی نباید سرزنش کرد ; زیرا این خوف

یکی از بهترین ابزار مبارزه با حوادث است .

خوف مذموم

خوف مذموم خوفی است که ارتباطی با مسائل خطرآفرین و مسائل عالی الهی از قبیل ترس از عذاب فردا ، یا ترس از مقام و هیبت حق ندارد ، بلکه علّت آن تصوّرات باطل ، وهم وخیالات فاسده نسبت به پاره ای از اموری است که انسان با اندکی تأمّل نسبت به آن امور که زاییده خیالات و اوهام است ، حس می کند که خوفش امری بیهوده، و حالتی غیر منطقی داشته است .

معلّم بزرگ اخلاق ، بیدار راه ، آگاه از خطرات مرحوم « ملاّ مهدی نراقی » ، در جلد اوّل « جامع السعادات »خوف مذموم را مفصّل شرح داده است که اینک خلاصه ای از آن را می خوانید .

1 ترس از برنامه ای که وقوعش حتمی است ، و انسان به هیچ عنوان قدرت جلوگیری از آن را ندارد ، مانند اجل طبیعی ، که برای انسان ها ، پدر ، مادر ، خویشان ، هم نوعان ، فرزندان ، رفیقان و دوستانش حتمی است ، انسانی که از هم اکنون برای چنان واقعه ای اجتناب ناپذیری در ترس فرو می رود ، از این ترس چه نفعی عاید او می گردد ، یا چه ضرری از او دور می شود .

این خوف ، چگونه می تواند ، او را برای جلوگیری از وقوع حادثه ای که حتمی است کمک کند ؟ این گونه خوف جز رنج و مشقت برای بدن ، و عذاب برای روح ، و اضطراب در فکر و اندیشه حاصلی نیست و باید گفت برای این

ترس در وجود انسان ، علّتی جز غفلت و جهل وجود ندارد .

2 ترس از برنامه هایی که وقوع و عدم وقوعش مساوی الطرفین است ، مثل این که نهالی را بکارد ، و در ترس فرو رود که این نهال ثمر می دهد یا نه .

راستی ترس در این زمینه و امثال آن چه معنا دارد ؟ در این مرحله انسان وظیفه دارد بذر را بنشاند و قواعد کشاورزی را در کنار آن رعایت نماید ، اگر به محصول نشست، از عنایت و فضل اوست و اگر بدون ثمر ماند ، باید به جستجوی علّتش برآمد و مانع به ثمر نشستن نهال را از راه نهال دور کرد . علاوه بر این باید دانست که موجودات این جهان مادی ، در معرض حادثه اند ، و گاهی حادثه متوجه زراعت ومحصول می شود ، و این حادثه خود بابی از ابواب ابتلا از طرف حق برای رشد بندگان است بنا بر این در این جا به جای ترس باید خوشحال بود که خداوند بزرگ انسان را جهت آزمایش انتخاب کرده است . گاهی هم حوادث جریمه ای است برای جرمهایی که از انسان سرزده است ، عاقل کسی است که از حادثه پند گرفته و خود را در میدان رشد و کمال و جبران نواقص قرار بدهد . پس ترس در این گونه امور ، کاری است بیهوده و زیان آن فقط متوجه خود انسان می شود .

3 ترس از اموری که بدون برهان عقلی و دلیل منطقی ، از زمانهای قدیم زمینه ساز آن شده است . مثل ترسیدن از جنازه

ی میت ، یا جنّ ، یا تنها بودن به وقت شب در خانه ، سبب این ترس مغلوبیّت عقل در برابر قوّه وهم است و راه علاج این ترس ، تمرین و ریاضت است .

4 ترس از فرا رسیدن مرگ ، که این ترس دارای عللی است و باید با شناخت آن علل و علاجش ، خود را از مسئله وحشت از مرگ نجات داد و نسبت به سفر آخرت حالت شوق پیدا نمود .

اما علل ترس از مرگ

اوّل : وحشت از اینکه با رسیدن مرگ ، همه چیز به پایان می رسد ، البتّه این وحشت مخصوص مادیگران ، دنیاپرستان ، غرق شدگان در شکم وشهوت است ، آنان که با تمام وجود ، به این دنیای محدود دل بسته اند و غیر آن چیزی نمی شناسند و به غیر آن محبّت ندارند و هرچه را می خواهند برای امروز می خواهند ، اینان از مرگ سخت در وحشت اند ; زیرا مرگ به خیال و پندار باطل شان ، افتادن در چاه نیستی است ، و تصوّر می کنند مردن پایان همه پیوندها ، علت گسسته شدن همه روابط و درهم ریختن خطوط اُنس است

ولی علاج این ترس و درمان این خوف ، امر مشکلی نیست ، اینان باید اندکی در قرآن و فرهنگ انبیاء و حیات اولیاء فکر کرده ، تا از مجموع این واقعیات روشن شود ، که بدون شک پس از این جهان ، عالمی دیگر به نام عالم آخرت وجود دارد ، و خط عدل که بر تمام اجزای خلقت گسترده شده است ، اقتضا دارد که وقوع آن جهان

حتمی باشد و اگر چنین نبود ، خدا در قرآن و صد وبیست وچهار هزار پیامبر صادق القول ، و دوازده امام ، بر وقوع عالم پس از مرگ اصرار نمیورزیدند ، اینان باید فکر کنند، که معاد و برنامه های پس از مرگ ، یکی از مهم ترین پایه های دین ، و از تجلّیات عدل الهی در میدان آفرینش است .

اعتقاد به جهان پس از مرگد ، از مؤثّرترین عوامل اصلاح اخلاق و عمل است ، و گمان نمی رود کسی که مؤمن به عالم بعد است و از ایمان خود در راه تهذیب و تزکیه نفسش بهره برده از مرگ بترسد و به خود وحشت راه دهد .

بنابراین ترس از مرگ به عنوان پایان همه چیز ، علّتی جز بی خبری از حقایق ندارد ، و این ترسی است مذموم و ناروا ، که آیات کتاب و روایات آن را مردود دانسته اند .

دوّم : ترس از مرگ شاید به این علت باشد که شخص فکر کند هنگام انتقال از این جهان و جان دادن ، دچار دردی جانکاه میشود ، که در دنیا بی نمونه بوده است . این ترس هم بیهوده و بی جاست ، زیرا از امروز برای رنج فردا ، ترسیدن صحیح نیست . با توجه به اینکه درد از عوارض جسم است ، چه انسان بترسد ، چه نترسد ، بدن در معرض درد و الم است ، علّت درد مرض باشد ، یا علت رنج خروج جان از بدن . علاوه براین ، اگر انسان آراسته به حقایق ایمان و عمل صالح باشد ، بهترین ساعت

او هنگام خروج از این جهان و ورود به آن جهان است ، مگر لذّت برخورد با الطاف دوست ، و شوق لقاء حضرت جانان زمینه ای برای احساس درد باقی می گذارد .

انسان مؤمنی که ، وقت مرگ مخاطب به خطاب ( یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی )می شود مگر برایش دردی باقی خواهد ماند ؟

این گونه عین لذّت و سرور است و نباید در این زمینه به خود ترسی راه داد ; زیرا عاشق حق فقط به فکر حق است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوی محبوب ، بسیار بسیار آسان است ، و مؤمن از این گونه دردها هیچ گونه نگرانی ندارد .

از درد منالید که مردان ره دوست با درد بسازند و نخواهند دوا را

سوم : وحشت از اینکه مرگ سبب نقصان ، و علت بطلان خط حرکت به سوی کمال است .

این گونه ترس هم ناشی از جهل به حقیقت مرگ و واقعیت وجودی انسان است کسی که به شناخت حقیقت موت و شناخت واقعیت انسان ، آراسته شده باشد می داند که مرگ متمّم انسان و مکمّل آثار مثبت اوست ; تا جایی که عدّه ای از عاشقان دوست ، در تعریف انسان ، موت را جزء تعریف منطقی انسان گرفته ، و گفته اند : « الاِْنْسانُ حَیٌّ ناطِقٌ مائِتٌ » و این از علل کمال انسان است نه نقص و پستی او . مگر در زیارت سرور آزادگان و سالار شهیدان نمی خوانید : أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاهَ وَآتَیْتَ الزَّکاهَ

وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأَطَعْتَ اللهَ وَرَسُولَهُ حَتّی أَتاکَ الیَقینَ ؟ مگر ندای عاشقانه امام عارفان را از گوشه ی محراب عبادت ، به هنگام فرا رسیدن مرگ نشنیدی که با تمام شوق گفت: فُزت وربّ الکعبه ؟ مگر نمی دانی حضرت علی اکبر علیه السلام در برابر شنیدن خبر شهادتش ، به پدر مهربانش عرضه داشت ما را باکی از موت نیست ؟ مگر انبیاء و اولیاء و ائمه بزرگ مشتاق رسیدن به لقاء حق نبودند ؟ مگر نشنیدی گفته اند «هرکس مُرد تمام شد» سالک راه دوست نه اینکه مرگ را علّت نقصان نمی داند ; بلکه آن را علّت کمال دانسته و عاشق رسیدن به آن است .

برای پاکان و نیکان ، صالحان و عاشقان رسیدن مرگ وقت خروج از دار ظلمت و جدایی از شرور و ورود به عالم نور و پیوستن به نتیجه ی نیکی ها و درستی هاست .

هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طیّبه و پیوند خوردن با عقول قدسیّه و نفوس طاهره است .

کدام عاقل این زندگی چند روزه را در برابر آن حیات عالی معامله می کند ؟ کدام خردمند این زندگی پر از درد و رنج ، آغشته به آسیب و مشقّت و دارای نقصان و عیب را با آن حیات جاودانی و کمال انسانی عوض می کند ؟!

چه رنج هایی که باید در این ظلمت کده کشید ، تا نور لطف حق را در همه ی برنامه های حیات حفظ کرد . چه دردهایی را باید تحمّل کرد تا ضربه ی خطرات ، شخصیّت انسان را نابود نکند . چه مواظبت هایی

را باید داشت ، تا آدمی از خط بندگی حق ، به میدان بردگی شیطان نیفتد ؟ و همه ی این بلاها با رسیدن مرگ تمام شده ، و با پایان گرفتن این سیر و سلوک با همه زحمت و رنجی که داشت ، انسان به الله می رسد ، و در حقیقت باید گفت مرگ نقطه ی وصل و زمان به پایان رسیدن فراق است .

هان ای عزیز ! از خواب غفلت برخیز و از مستی طبیعت به درآی و به تقویت شوق خود نسبت به واقعیّات ، که در ذاتت مایه دارد اقدام کن ، تا عاشق عالم حقیقی و مقرّ اصلی گردی .

از این پوست بی ارزش هیولایی به درآی و روان پر از اضطراب را از غبار کدورتهای مادی بشوی و نفس خدایی ات را از آلودگیهای خاک و غرور دنیایی پاک کن .

این قفسِ خاک تن را بشکن و با بال همّت در آسمان بندگی به سوی عالم رحمت به پرواز درآی ، از پستی جهل آزاد شو ، و به اوج عزّت و معرفت سفر کن ، از تنگنای زندان ناسوتی بیرون آی و به فضای قدس نامحدود قدم نه. وای ، چه شد که عهدت را فراموش کردی و پیمانت را با حضرت ربّ شکستی و به همنشینی با آنچه که آن بقا و دوامی نیست راضی شدی ؟!

با خضر دانش یار شوی ای موسی دل

شاید کزین صحرا کنی طیّ منازل

در چاه تن تا کی برآ ای یوسف جان

مصر تجرّد را تویی سلطان عادل

از شهر تن جانا بباید رخت بستن

زادی طلب تا فرصتی داری به منزل

جز طاعت و

خدمت نباشد زاد این راه

بر دین و دانش کوش و منشین هیچ غافل

لذات جسمانی فانی دانه توست

زو روز رو جاهست دام ای مرغ عاقل

جز ذکر الله است هر ذکری زشیطان

جز عشق حق هر سود و سودائی است باطل

با عشق آن یکتای بی همتا الهی

همت طلب ازهر دو عالم مهر بگسل

چهارم : ترس از اینکه پس از مرگ اولاد و عیالش بی سرپرست شده و دچار گرفتاری ومشقت گردند .

این گونه ترس ، بدون شک از وساوس شیطانی و از امواج خیالات نفسانی است .

راستی مگر مایه ی عزّت ، کمال ، عظمت و شخصیّت دیگران هستیم ؟ مگر انسان در ایجاد قدرت و ضعف ، و قوّت وناتوانی غنی و فقر عزّت و ذلّتِ دیگران علّت تامه است ؟

منشأ این ترس جهل به قضا و قدر الهی و جهل به لطف ، عنایت و مرحمت خداوند به بندگان است .

خدای بزرگ به همه ی شئون موجودات و به خصوص انسان ، کریم است که فیض اقدس و لطف مقدسش اقتضا کرده که هر ذرّه ای از ذرّات عالم را به کمال لایق برساند و او را به هدفی که به خاطر آن خَلقش کرده است برساند و در این زمینه همه ی موجودات عالم و به خصوص بنی آدم را غرق در قوانین لازم ، اعم از تکوین و تشریع ، نموده و هریک را ، به تناسب اتصالشان به آن قوانین ، برای رسیدن به کمال مطلوب کمک می دهد تا جایی که احدی قدرت بر تغییر و تبدیل سنّت های حتمیّه الهی ندارد .

چه بسیار مردمی که برای تربیت فرزندان خود رنج فراوان

بردند، امّا آنان بر اثر عدم شایستگی پذیرای سعادت نشدند . چه بسیار ثروتمندانی که برای راحتی اهل و عیال خود ، ثروت بیکران نهادند ، ولی آن ثروت در مدّت کوتاهی از دست بازماندگان رفت ، و همه را گدای راه نشین کرد !!

چه بسیار فرزندانی که از سایه ی لطف پدر و مادر محروم شدند و کمترین مالی برای آنان نماند ، در عین حال به خاطر لیاقت و شایستگی و به کار بردن اندیشه ، و اتصال به مقرّرات پاک الهی ، از نظر تربیت ، به بهترین مدارج آدمیّت رسیده و در سایه سعی و کوشش خود ثروتی به دست آورده آن را با خدای مهربان معامله کردند .

چه بسیار یتیمانی که ترقّی مادی و معنوی آنان ، با کودکانی که در دامن محبّت پدران و مادران ، و در کنار ثروت زیاد بزرگ شدند ، قابل مقایسه نیست .

تاریخ بشر گواه بر این مطلب است که انتقال مال و قدرت به فرزندان و اطمینان به اینکه بعد از مرگ اهل و عیال با ثروت و قدرتِ باقی مانده ی از او آرامش و آسایش دارند امری است بیهوده پس چه بهتر که انسان اولاد و عیالش را به ربّ الارباب واگذارد و با فراهم آوردن زمینه ی تربیت ، آنان را به خدا بسپارد ، که خدای مهربان بهترین وکیل و برترین نگهدارنده است . چه ثروت ها که از پدران باقی ماند و علّت سیه روزی فرزندان شد ، چه قدرتها که به نسل بعد منتقل شد و علّت ذلّت نسل گردید !!

در پایان این قسمت لازم است به

گوشه ای از حکمت های مولای عارفان علی (علیه السلام) که در این زمینه رسیده است اشاره شود تا با توجه به آن ، این ترس مذموم معالجه شده و انسان از قید این ترس غلط آزاد گردد .

حکمت 352 : قالَ (علیه السلام) لِبَعْضِ أَصْحابِهِ : لا تَجْعَلَنّ أَکْثَرَ شُغْلَکَ بِأَهْلِکَ وَوَلَدِکَ ، فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَوَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللهِ فَإِنَّ اللهَ لا یُضیعُ أَوْلِیائَهُ وَإِنْ یَکُونُوا أَعْداءَ اللهَ فَما هَمُّکَ وَشُغْلُکَ بِأَعْداءِ اللهِ ؟!

« امام (علیه السلام) به دسته ای از یارانش فرمود : بیشترین همّت و کوشش خود را برای زن و فرزند قرار ندهید ، اگر آنان از دوستان حقّند که خداوند دوستانش را ضایع نمی کند واگراز دشمنان پروردگارند برای چه همّت وکار خود را صرف دشمنان خدا می کنی؟! »

این کوشش و فعالیت روی چه معیاری است ، مگر نه اینکه تقویت دشمنان خدا باعث کیفری سخت برای انسان است .

حکمت 408 : قالَ (علیه السلام) لابْنِهِ الْحَسَن : یا بُنَیَّ لا تَخْلِفَنَّ وَراءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیا

فَإِنَّکَ تُخْلِفُهُ لأَحَدِ رَجُلَیْنِ : إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِطاعَهِ اللهِ فَسَعَدَ بِما شَقَیْتَ بِهِ وَإِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِمَعْصِیَهِ اللهِ فَتَشْقی بِما جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلی مَعْصِیَتِهِ وَلَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقیقاً أَنْ تُؤْثَرِهُ عَلی نَفْسِکَ .

« امام به فرزندش حضرت مجتبی فرمود : چیزی از مال دنیا برای بعد از خود مگذار ; زیرا آنچه پس از تو می ماند نصیب یکی از دو نفر است : یا وارثی است که ثروتِ ارث برده را در راه خدا به کار می بندد ، در این صورت او به وسیله چیزی که

تو بدان بدبخت شده ای خوشبخت شده است و یا وارثی است که با مال تو به میدان معصیت دویده و دچار هوای نفس می گردد و به سیه روزی مبتلا می شود ، در این صورت تو با گذاردن مال ، برای او ، به شقاوت و بدبختی اش کمک کرده ای . این را بدان که هیچ یک از این دو وارث ، سزاوار این نیستند که آنان را بر خود مقدّم بداری .

چه بهتر که وارث به خدا سپرده شود ، و خود انسان از مالی که به دست آورده برای آباد کردن قیامتش بهره بگیرد .

حکمت 421 : قالَ (علیه السلام) : إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَراتِ یَوْمَ القِیامَهِ حَسْرَهُ رَجُل کَسَبَ مالاً فی غَیْرِطاعَهِ اللهِ فَوَرَثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فی طاعَهِ اللهِ سُبْحانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّهَ وَدَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّار

« بزرگترین اندوه ها در قیامت ، اندوه مردی است که از راه حرام کسب دارایی کرده ، و آن را مردی به ارث برد که در طاعت و بندگی خدا خرج کند ، اندوه برای اینکه به خاطر کسب حرام باید به عذاب رود ، و حسرت برای اینکه می بیند وارثش برای انفاق مال در راه خدا به بهشت می رود !! » .

راستی عجیب است ، آنجا که وارث انسان از مال حلال آدمی ارث ببرد انسان مسئول پس دادن حساب آن است و آنجا که وارث از مال حرام ارث ببرد و با معیارهای الهی آن را پاک کرده ، در راه خدا خرج کند ، انسان باید در قیامت به جهنم رفته و شاهد بهشت رفتن وارث خود باشد

.

از این جهت امام می فرماید :

بنابراین ترس از آواره شدن و بی سرپرست ماندن اهل و عیال ترس بی جائی است و این ترس ، هرگز با ارث گذاشتن و انتقال قدرت به زن و فرزند معالجه نمی شود . بنا بر این انسان نباید چنین ترسی به خود راه بدهد ; بلکه کسی باید برای بعد از خود ، بر اهل و عیالش بترسد ، که آنان را با دست خود از مدار بندگی حق خارج و از آراسته شدن به تربیت الهی محروم کرده است !!

بطور کلی این چند نوع ترس و هر آنچه مشابه آن است ، از نظر بیداران راه مذموم است و ریشه و علّت آن تنها جهل به واقعیّات و حقایق است .

خوف ممدوح

خوف ممدوح ، همچون حالات عالی دیگر روانی برای انسان لازم و ضروری است .

بدون این خوف راهی برای ترقی و تعالی وجود ندارد و برای انسانی که از این خوف بی بهره است در پیشگاه قرب حضرت حق جایی نیست .

این خوف از عالی ترین ویژه گی های موقنین و از آثار برجسته ی وجود متّقین و نشانه ای از اتّصال مجبّین به خدای متعال است .

عاشقان حضرتش هرگز از این خوف جدا نبوده و بدون این حالت عالی زیست نداشتند .

خاتم پیامبران (صلی الله علیه وآله) می فرمود :

أَنَا أَخْوَفُکُمْ مِنَ اللهِ .

« خائف ترین شما از خدا من هستم » .

چه مسائل مهمّی که از خوف انبیاء در قرآن و کتب اسلامی نقل شده است و چه برنامه های پر اهمیّتی که در این زمینه ، از اولیای خدا و ائمه هدی

و عارفان الهی ، به ما رسیده است نشنیده اید که عارف عارفان امیر مؤمنان علی (علیه السلام)شبی چند بار از خوفی که از عظمت حق داشت و از اوضاع جهان پس از مرگ نسبت به آنان که مورد لطف نخواهند بود از خود بی خود می شد .

سالکان راه می گویند : کمترین درجه ی خوف آن است که در اعمال و رفتار تجلی کند ، آنجا که انسان از هر گناهی کناره گیری می کند ، معلوم می شود از خوف بهره مند است و این خودداری از گناهان در فرهنگ الهی ورع شمرده شده است ، و چنانچه انسان از شبهات بپرهیزد دارای تقوا گشته و چون نظر از غیر حق بردارد و هیچ نَفَسی جز به یاد او نکشد ، دارای صدق شده و در جمع صدیقان قرار گرفته است .

خوف پر و بالی است که به وسیله ی آن بندگان حضرت حق ، به سوی هر مقام شایسته ای پرواز کرده ، و به سبب آن ، از منازل وحشت انگیز آخرت با کمال اطمینان عبور می کنند .

کسی که غرق در شهوات با شجاعت کاذبی آلوده به هر لذّت حرام و از افتادن در لجنزار گناه ترسی نداشته باشد ، چگونه می خواهد از عذاب فردا درامان باشد ؟

در روایت مهمّی از حضرت صادق (علیه السلام) آمده است :

لا یَکُونُ مُؤْمِنٌ مُؤْمِناً حَتّی یَکُونَ خائِفاً راجِیاً ، وَلا یَکُونُ خائِفاً راجِیاً حَتّی یَکُونُ عامِلاً لِما یَخافُ وَیَرْجُو .

« کسی را مؤمن نمی گویند مگر اینکه دارای بیم و امید باشد و بیم و امید در کسی نیست مگر آنکه

به مقتضای بیم و امید عمل کند » .

راستی انسان دارای ترس ، از گناه خودداری می کند ، و دارنده ی امید برای بهره بردن در دنیا و آخرت ، به دستورات حق گردن می نهد .

جمله ای را بدین مضمون از بعضی از حکیمان نقل کرده اند :

من خافَ شَیْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَمَنْ خافَ اللهَ هَرَبَ إِلَیْهِ .

« کسی که از چیزی ترس دارد ، از آن فرار می کند و هرکس از خدا می ترسد با حرص و ولع به سویش می رود » .

آری اگر انسان از گناه و عواقب آن بترسد از آن فرار می کند و هرکس از مقام خدا بترسد برای تبدیل ترسش به حالت امید به او پناه می برد .

خلاصه خوف ممدوح خوفی است ، که در دنیا و آخرت به وجود آورنده ی امنیّت باطن و آرامش فکر وجان است چنانچه در قرآن مجید آمده :

( وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً ) .

که ایمان و عمل صالح و ترس از خدا و وحشت از گناه و عذاب فردا ، علّت امنیّت در دنیا و آخرت است .

صاحبان این خوف ، در قرآن مجید و روایات و اخبار ، مورد تمجید قرار گرفته و از آنان به عنوان بندگان شایسته یاد شده است .

این خوف در هرکس نباشد ناقص است ، و بنا به فرموده نبی بزرگ اسلام ناقص ملعون است .

اگر این خوف ، یعنی خوف از عظمت حق ، و کوچکی خود ، خوف از مقام خدا ، خوف از جریمه ی جرم ، خوف از سوء عاقبت بر اثر عدم تربیت صحیح ،

در آدمی نباشد چه علّتی برای رشد و تکامل ، و مصون ماندن از خطرات درونی و بیرونی وجود دارد ؟ اگر این خوف نباشد ، چگونه انسان بنده ی حق می شود و با کدام عامل بازدارنده از گناه خودداری می کند و چگونه درصدد دور کردن خود از عذاب فردا برمی آید ؟!

بدون این خوف چگونه انسان ، بنده است ، و با پشتیبانی کدام یاور می تواند با دشمنان شرافت و فضیلتش مبارزه کند ؟ بندگی محصول خوف است و خوف عامل جذب محافظت و دفاع حضرت حق ، که بدون آن انسانیّت انسان لکّه دار شده و آرام آرام از مرز آن خارج می شود .

خوف بالاترین حکمت

حال که سخن از « حکمت » به میان آمده است بهتر است معنای حکمت و تعریفش روشن شود . قرآن مجید در آیات گوناگونی حکمت را که مجموعه ای از واقعیات الهامی ، و عقاید حقّه و اعمال پسندیده و نورانیّت الهیّه و حالات عالی درونی است ، از اعظم نعمت ها و بهترین نیکی ها دانسته و اصل حکمت و آراستگان به آن را ستوده است .

در سوره ی بقره آیه ی 269 می فرماید :

( یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشاءُ وَمَنْ یُؤْتِ الْحِکْمَهَ فَقَدْ اُوتِیَ خَیْراً کَثیراً ) .

« حکمت را به هرکس بخواهیم عطا کرده ، و به هرکس حکمت عنایت شود خیر کثیر داده شده » .

خدای متعال در سوره ی مبارکه ی لقمان یکی از مهمترین ویژگیهای حضرت لقمان را داشتن حکمت برشمرده و می فرماید :

( وَلَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَهَ ) .

در سوره ی بقره آیه ی 251 می

فرماید :

( وَقَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَآتاهُ اللهُ الْمُęҙÙΠوَالْحِکْمَهَ ) .

« داود جالوت ستمگر را نابود کرد، مابه داود حکمرانی وحکمت عنایت کردیم » .

در سوره ی نساء آیه ی 54 آل ابراهیم را به آراسته بودن به حکمت ستوده و می فرماید :

( وَاِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ ) .

و در سوره ی بقره آیه ی 129 ، و در سوره ی آل عمران آیه ی 164 و سوره ی جمعه آیه ی 2 یکی از اهداف بزرگ رسالت رسول گرامی اسلام را تعلیم حکمت قلمداد کرده است .

حکیم کسی است که وجودش به ریشه های قوانین و اصول الهی محکم است و وجودش برای دیگران منبع خیر و فیض است و جامعه حکیم جامعه ای است که قوانین آن براساس ضوابط و معیارهای اسلامی استوار است .

با توجّه به اهمیّتی که قرآن برای حکمت قائل شده است و با توجه به ستایشی که در قرآن و روایات از حکیمان شده است ، می بینیم پیامبر بزرگ اسلام در روایتی ریشه و اصل حکمت را ترس از خدا دانسته و می فرماید:

رَأْسُ الْحِکْمَهِ مَخافَهُ اللهِ .

« اصل و سر حکمت ترس از خداست » .

و از این کلام نورانی به جایگاه « ترس » از خدا و لزوم آن برای زندگی بندگان شایسته خدا پی می بریم .

در حدیث قدسی از قول خدای متعال آمده است :

رأْسُ الْحِکْمَهِ خَشْیَهُ اللهِ .

« حقیقت و سر حکمت در خشیت دل از خداست » .

اقسام خوف ممدوح

1 خوف از پیش آمدن خطر

خوف از پیش آمدن خطر برای جامعه و اعلام آن برای بیداری مردم ، مخصوص انبیا و اولیا ، ائمه ، حکیمان و بندگان

دوراندیش است .

این خوف که برخاسته از دلسوزی آنان نسبت به هم نوعان است ، آنان را وادار می کند که با تمام وجود برای سعادت دنیا و آخرت مردم قیام کنند و آنان را از قرار گرفتن در وادی گمراهی حفط نمایند .

قرآن کریم درباره ی ترس حضرت نوح از گمراهی قومش می فرماید :

( لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَالَکُمْ مِنْ إِله غَیْرُهُ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم عَظِیم ) .

« نوح را به سوی قومش فرستادیم ، به آن مردم گفت خدا را بندگی کنید ، غیر او کسی لایق پرستش نیست . من بر شما از عذاب روز بزرگ می ترسم » .

و نیز می فرماید :

( وَلَقَدْ أَرْسْلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ * أَن لاَ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ

إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم أَلِیم ) .

« نوح را به سوی قومش فرستادیم ، به آنان گفت : من برای شما ترساننده آشکارم ، جز خدا را فرمان نبرید و به غیر او کسی را نپرستید ، من از عذاب دردناک روز قیامت بر شما می ترسم » .

قرآن مجید درباره ی ترس حضرت شعیب از آینده ی قومش و خطراتی که آنان را تهدید می کرد می فرماید :

( وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِله غَیْرُهُ وَلاَ تَنْقُصُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ إِنِّی أَرَاکُم بِخَیْر وَإِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم مُحِیط ) .

« شعیب را به سوی برادرانش در مدین فرستادم به آنان گفت : خدا را عبادت کنید ، کسی جز او لایق پرستش نیست ، از

اجناس وزنی و کیلی کم نکنید ، چون خیانت به مردم است ، من آنچه خیر شماست به شما می نمایانم و بدون شک از عذاب روز فراگیرنده بر همه ی شما می ترسم » .

و درباره ی حضرت هود ، خطاب به قومش چنین می گوید :

( إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم عَظِیم ) .

« من بر شما از عذاب روز بزرگ می ترسم » .

از پیامبر بزرگ اسلام نسبت به ترسی که از آینده ی امّت و قوم خود داشتند چنین نقل شده است :

إِنَّ أَخْوَفُ ما أَخافُ عَلی أُمَّتی اَلْهَوی وَطُولُ الأَمَلِ ، أَمّا الْهَوی فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَأَمّا طُولُ الأَمَلِ فَیُنْسی الآخِرَهَ وَهذِهِ الدُّنْیا قَد ارْتَحَلَتْ مُدْبَرَهً وَهذِهِ الآخِرَهُ قَد ارْتَحَلَتْ مُقْبَلَهً وَلِکُلٍّ واحِدَهٌ مِنْهُما بَنُونٌ فَإِنْ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الآخِرَهِ وَلا تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الدُّنْیا فَافْعَلُوا فَإِنَّکُمْ الْیَوْمَ فی دارِ عَمَل وَلا حِسابَ وَأَنْتُمْ غَداً فی دارِ حِساب وَلا عَمَلَ .

« ترسناک ترین چیزی که از آن بر امتّم می ترسم دو چیز است : هوای نفس و آرزوی دراز ، امّا هوای نفس شما را از قرار گرفتن در مدار حق بازمی دارد . و اما آرزوهای طولانی شما را از آباد کردن خانه آخرت بازمی دارد . این دنیا در حال گذشتن و آخرت در حال آمدن است و برای هریک از این دو ، فرزندانی است و اگر می خواهید فرزند آخرت باشید واز ضربه های دنیا مصون بمانید ، به دستورات خداوند عمل کنید ، زیرا امروز در خانه ی عمل هستید و حسابی بر شما نیست ، ولی فردا در خانه ی

حساب هستید و قدرتی بر انجام یک عمل در آن روز برای شما نیست » .

از امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز نقل شده است :

وَإِنَّ أَخْوَفُ ما أَخافُ عَلَیْکُم اتّباعُ الهَوی وَطُولُ الأَمَلِ فَتَزَوَّدُوا فی الدُّنْیا مِنَ الدُّنْیا ما تَحْرَزُونَ بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَد .

« ترسناک ترین چیزی که مرا نسبت به شما ترسانده ، پیروی از هوای نفس و آرزوهای طولانی است ، از دنیا برای رهایی از عذاب فردا توشه برگیرید ، وقت خود را در دنیا به ایمان و عمل صالح تمام کنید » .

پیامبر بزرگ اسلام از سه برنامه ی خطر آفرین برای امّت ، چنین اعلام وحشت می کند :

إِنَّما أَخافُ عَلی أُمَّتی ثَلاثاً : شُحّاً مُطاعاً ، وَهَویً مُتَّبَعاً وَإِماماً ضال .

« از سه چیز بر امّتم می ترسم : بخلی که بر آنان غلبه کند و نگذارد از مال خویش در راه خدا بهره گیرند ، و هوای نفسی که آنان را آلوده به لذّت گرایی نماید و پیشوای گمراهی که بر آنان سلطه یابد و باعث جدایی امّت از فرهنگ الهی گردد » .

از حضرت سیّدالشهدا (علیه السلام) درباره ی پرسش از کسانی که مسئولیت های خود را در برابر خدا و رسول الهی و خلق مظلوم و مستضعف انجام نمی دهند ، چنین نقل شده است :

« ای کسانی که آرزوی هر نوع لطف و عنایت از خدا دارید ، من بر شما می ترسم که دچار انتقام سختی از جانب خدا شوید و بلایی از بلاهای الهی شما را فرا گیرد ، شما به مقامی از کرامت خدا رسیده اید که نسبت به دیگران بر اثر

این کرامت برتری یافته اید » .

خدای بزرگ بندگان مؤمنِ زیادی دارد که ناشناخته اند و به همین خاطر در بین مردم از احترام آن چنانی برخوردار نیستند . امّا به خاطر اینکه شما را وابسته به خدا می دانند سخت احترام می کنند ، ولی در برابر این لطف حق ، شما به رعایت حقوق الهی برنخاسته اید ; زیرا مشاهده می کنید که در جامعه پیمانها بر باد رفته و شما نه هراسی دارید و نه فریاد برمی کشید با آنکه در برابر یک پیمان شکنی پدران خود به جزع و فزع می افتید و در نظر شما پیمان خدا به اندازه پیمان پدرانتان قیمت ندارد !

ای وای بر شما که تعهّدهای رسول خدا در بین مردم بی مقدار شده و کورها و کرها و زمین گیرها در همه ی شهرها دچار بدبختی گشته و بی سرپرست مانده اند و کسی به آنان رحم نمی کند .

شما به اندازه مقام خود و در خور تکلیف و مسئولیّت خویش عمل نمی کنید و در برابر انسانهای والایی که ادای مسئولیت می نمایند تواضع ندارید ، با مسامحه وسازش با ظالمان ، خویش را آسوده می دارید .

اینها برنامه های عالی آسمانی است که پروردگار عالم شما را به آن فرمان داده و مسائل خطرناکی است که همه ی شما را از آن نهی کرده است ; امّا شما از معروف و منکر معرّفی شده غافلید .

آن هنگام که دست انتقام حق به سوی شما دراز شود ، بدبختی و بیچارگی شما از همه بیشتر است ; زیرا شما منزلت علم و علما را در

جامعه حفظ نکردید و اگر در این راه از کوشش و جهاد دریغ نمیورزیدید ، هرآینه ستمگران این جایگاه بلند الهی که ضامن حفظ حقوق مردم است را اشغال نمی کردند » .

امیر مؤمنان (علیه السلام) به فرزندش محمّد حنفیّه می فرماید :

یا بُنَیّ إِنّی أَخافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَهٌ فی الدِّینِ مُدْهِشَهٌ لِلْعَقْلِ ، داعِیَهٌ لِلْمَقْتِ .

« پسرم بر تو از نداری و فقر می ترسم ، از پیش آمدن این مصیبت به خدای بزرگ پناه ببر ; زیرا تنگدستی علّت کم شدن دین انسان است و بر اثر آن انسان از آلوده شدن به گناهانی چون دروغ ، خیانت ، دزدی و سایر اعمال ناروا مصون نخواهد بود ، و نیز آدم ندار از نظر تعقّل و تفکّر حیران و سرگردان است ، و در معرض دشمنی مردم است » .

همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود :

فَإِنَّهُ لا سِواءٌ إِمامُ الْهُدی وَإِمامُ الرَّدی وَوَلِیُّ النَّبِیّ وَعَدُوُّ النَّبِیِّ وَلَقَدْ قَالَ لی رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : إِنّی لا أَخافُ عَلی أُمّتی مُؤمِناً وَلا مُشْرِکاً أَمّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللهُ بِإِیمانِهِ ، وَأَمّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ اللهُ بِشِرْکِهِ وَلکِنّی أَخافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ یَقُولُ ما تَعْرِفُونَ وَیَفْعَلُ ما تُنْکِرُونَ .

« پیشوای هدایت ورهبر ضلالت وتبهکاری، دوست و دشمن رسول اکرم مساوی نیستند، من بر امّتم از مؤمن ومشرک نمی ترسم ، زیرا مؤمن را خداوند با کمک ایمانش از تعدّی و جور حفظ می کند و مشرک را به خاطر شرکش قلع وقمع می نماید ; اما ترس و وحشت من از مردم منافق و انسانهای

دو چهره است که دل آنان با ظاهرشان یکی نیست، آنچه را شما می پسندید به زبان جاری می کنند ، آنچه را به ضرر شماست از انجامش خودداری نمی کنند » .

و نیز در نهج البلاغه از قول آن حضرت آمده است :

أَخافُ عَلَیْکُمْ مِنْ عِقابِهِ .

« من بر شما از عقاب خدا به خاطر این همه تبهکاری و گناه می ترسم » .

2 خوف از سوء عاقبت

بیداران راه حق ، بر این عقیده اند که انسان تا آخرین لحظه ی عمر با دو دشمن روبروست : 1 دشمنان باطنی مانند ریا ، نفاق ، کبر ، نخوت ، غرور ، حسد و غرایز درونی . 2 دشمنان ظاهری مثل شیطان های جنّی و انسی قدرتهای استبدادی و نیروهای استعماری ، که ممکن است انسان را از صراط الهی منحرف کرده و به وادی ضلالت و گمراهی می کشاند .

بی تردید شک انسان نمی تواند به سادگی از بند این دشمنان برهد ، و نجات از آنها نیازمند شناخت و مبارزه ای سرسخت علیه آنان است .

اولیاء خدا با توجه به مقام و عظمتی که کسب کرده بودند بخاطر وجود این دشمنان از عاقبت خود نگران بودند و نسبت به پایان کار خویش که آیا پیروزی با آنان است ، یا با دشمنان ظاهری وباطنی در وحشت بسر می بردند . همین ترس و وحشت ارزنده بود که به آنان حال مراقبت و مواظبت بخشیده و ایشان را به شناخت دشمنان و مبارزه با آنان وادار می کرد ، و از آنها انسان هایی آگاه و بینا و فعّال و مجاهد می ساخت .

رسول خدا

(صلی الله علیه وآله) در این باره می فرماید :

لا یَزالُ الْمُؤْمِنُ خائِفاً مِنْ سُوءِ الْعاقِبَهِ لا یَتَیَقَّنُ الْوُصُولَ إِلَی رِضْوانِ اللهِ حَتّی یَکُونَ وَقْتَ نَزْعِ روحِهِ وَظُهورِ الْمَلَکِ الْمَوْتِ له .

« ترس مؤمن از بدیِ عاقبتش زایل نمی شود و تا وقت جان دادن و روبرو شدن با ملک الموت ، اطمینانی به وصال به رضوان الله ندارد . ( وقتی شرّ همه دشمنان و غارتگران ایمان و عمل صالح و حالات عالی روحی را پشت سر گذاشت ، و با کمال سلامت به مقام لِقاء حق رسید به نجات خود مطمئن می گردد ) » .

قرآن مجید به سوء عاقبت افرادی از مردم گذشته و بعضی از افراد مسلمان اشاره کرده است ، و از مردم می خواهد از داستان اینان عبرت گرفته و به مواظبت ومراقبت خویش توجه داشته باشند ، و خود را از افتادن در جهنّمِ سوءِ عاقبت حفظ کنند.

قرآن و سوء عاقبت

( کَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنْکَ اِنّی اَخافُ اللهَ رَبَّ الْعالَمِینَ ) .

بیشترین مفسران بر این عقیده اند که این آیه درباره ی سوء عاقبت مردی از بنی اسرائیل بنام « برصیصا » است .

داستان او بدین قرار است : مدتی طولانی خدای بزرگ را بندگی کرد ، این بندگی و عبادت کارش را به جایی رساند که به کراماتی دست یافت و به پاره ای از امور غیبی آگاهی پیدا کرد .

آنان را که دچار بیماری های روانی می شدند معالجه می کرد ، و از این راه شهرتی به سزا دست یافت .

زنی صاحب جمال و دارای اصل نسب

و اصالت خانوادگی به مرضی دچار شد وقتی از علاجش به وسیله ی طب نا امید شدند ، توسط برادران نیرومندش به محضر عابد آورده شد ، و قرار شد مدّتی برای معالجه نزد عابد بماند . شیطان که در این موقعیّت ها ، برای جدا کردن انسان از خدا تمام نیرویش را به کار می برد ، به وسوسه آن مرد پرداخت و سرانجام او را وادار به تجاوز و ارتکاب گناه کبیره ی زنا نمود . کم کم آثار حامله گی در آن زن پیدا شد و او را برای فرار از رسوایی ، زن جوان را به قتل رسانید و در گوشه ای دفن کرد .

خبر این برنامه به شهر رسید او را به محاکمه کشیدند ، و طبق قانون آن روز محکوم به مرگ شد به هنگامی که بر بالای دار قرار گرفت ، شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت : این خط سیری بود که من برایت فراهم آوردم ، هم اکنون اگر می خواهی نجات یابی بر من سجده کن ! گفت در حالی که بر دارم چگونه سجده ات کنم ؟ پاسخ داد با حالت اشاره ، چون به اشاره چشم و ابرو شروع به سجده کرد ، طناب دار را کشیدند و با وجود سالها عبادت این گونه به سوء عاقبت و عذاب الیم دچار شد .

( وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الْصَّالِحِینَ * فَلَمَّا آتَاهُم مِن فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَهُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا کَانُوا

یَکْذِبُونَ ) .

مفسّران نوشته اند ، این آیات درباره ی ثعلبه بن حاطب که فردی از انصار بود نازل شده ، و داستان او چنین است :

روزی به پیامبر بزرگ عرضه داشت : دعا کن خداوند به من ثروت عنایت کند ، پیامبر فرمود : ای ثعلبه مقدار مالی که در اختیار توست ، اگر به ادای شکرش برخیزی برای تو بهتر است ، ثروتی که نتوانی مسئولیت آن را تحمل کنی برایت چه سود دارد ، آیا دوست نداری از کیفیّت زندگی پیامبرت درس بگیری ؟

ای ثعلبه به خدا اگر اراده کنم کوهها برایم طلا و نفقره می شود ، امّا بهترین زندگی آن است که در آن عفاف و کفاف باشد ، و بهترین مال آن است که انسان بتواند ، شکرش را به جای آورد .

ثعلبه به بیان رسول اسلام قانع نشد ، و با اصرار از پیامبر تقاضای دعا کرد ، و به حضرت عرضه داشت ، به آن خدایی که تو را مبعوث به رسال تکرده ، اگر ثروتی به من عطا شود ، به هر صاحب حقّی آنچه در ثروت من حق دارد حقّش را ادا خواهم کرد .

پیامبر عزیز دعا کرد ، ثعلبه گوسپندانی چند به دست آورد ، به تدریج گوسپندانش زیاد شد ، اطراف مدینه و خود شهر از پاسخ گفتن به نیاز او عاجز شد ، از شهر به بیابان رفت، و در آنجا به تدریج به اموالش اضافه گشت ، بر اثر کثرت کار از جمعه و جماعت و زیارت پیامبر محروم شد ، پس از نزول حکم زکات، به دستور رهبر اسلام مأموران

جمع آوری زکات به سراغ ثعلبه رفتند، و برابر حکم خدا و رسول از او طلب زکات کردند ، از دادن زکات بخل ورزید ، و در جواب گفت : زکات در ردیف جزیه ای است که از اقلیّت های مذهبی می گیرند ، و این برنامه زوری است که بر ما ثروتمندان تحمیل می شود ، من از دادن این گونه مالیّات ها خود را معذور می بینم !!!

چون خبر بخلورزی او به پیامبر رسید دو بار فرمودند : وای بر ثعلبه ، وای بر ثعلبه .

او همچنان به جمع ثروت و اضافه کردن آن مشغول بود ، تا بر اثر برخورد به حوادثی تمام ثروت از کفش رفت ، و همچنانکه قرآن فرموده به سوء عاقبت دچار شد .

زبیر یکی از رجال برجسته اسلام بود ، او در یاری پیامبر بزرگ ، و جهاد فی سبیل الله سهمی به سزا داشت .

در یکی از جنگ ها بر اثر کوشش زیاد شمشیرش شکست ، پیامبر بلافاصله چوبی را برداشت ، و به دو طرف آن دست کشید ، با عنایت خدا تبدیل به شمشیر بسیار خوبی شد ، آن را به زبیر سپرد ، و زبیر به وسیله آن در راه اسلام و پیشبرد اهداف رسالت رشادتها به خرج داد .

می گویند بهترین دفاع کنندگان از اسلام چهار نفر بودند : علی بن ابیطالب ، زبیر بن العوام ، ابودجانه انصاری ، سلمان فارسی .

زبیر جزء چند نفری بود که بعد از وفات پیامبر ، دعوت امیرالمؤمنین را برای دفاع از حق بدون قید و شرط قبول کرد .

زبیر از چهار نفری بود که

علی (علیه السلام) پس از وفات نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) پنجمی برای آن نیافت ، سه نفر دیگر سلمان وابوذر و مقداد بودند .

زبیر در روز دشوار حق خود را واگذار به امام علی بن ابیطالب کرد، و خودش هم مصمّم بود با امام بیعت کند .

زبیر از افرادی بود که دختر پیامبر بزرگ اسلام وصیت کرد ، باید از افرادی باشد که در مراسم تشییع من شرکت کند !

علی (علیه السلام) در نامه ای به اصحابش نوشت : زبیر یکی از شجاع ترین افراد امّت است .

اما با آن همه کرامت وفضیلت ، با آن همه شجات ورشادت ، با آن همه زحماتی که در راه اسلام و خاندان پیامبر کشید ، در پایان کار دچار جاه طلبی شد ، و این مسئله او را از مدار حق خارج کرد ، و به دشمنی با بهترین خلق خدا واداشت !!

او عاقبت به اغوای معاویه پلید ، و تشویق عایشه به گمراه کردن مردم بصره و سایر شهرها برخاست ، و چندین هزار نفر را علیه امیرالمؤمنین که می رفت فرهنگ اصیل اسلام را پس از مدتها ضربه دیدن به مسیر اصلی برگرداند ، تحریک کرد ، و مدّتی آن امام بزرگوار را در میدان جمل به دفع دشمن گرفتار و پس از آن جنگ دچار صفّین و سپس نهروان و آخر در میدان محراب به شرف شهادت نایل آمد و به آرزوی خود ، که اصلاح امت اسلامی بود نرسید .

زبیر در میدان جمل خون هزاران بیگناه را به هدر داد ، و مزاحمت سختی برای دولت حق به وجود آورد ;

و بدون اینکه از این آشوب کمترین بهره مادی و دنیائی ببرد ; در کنار صحرا به دست یک مرد بیابانی به قتل رسید ، و آن چنان به سوء عاقبت گرفتار آمد که در کتب اسلامی از او به عنوان فردی از پیشوایان ضلالت و کفر نامبرده شده .

آری بیداران راه خدا ، و عاشقان حضرت حق ، تا زنده اند ، با توجه به زندگی چنین انسان هایی که در قرآن و تاریخ از آنان یاد شده ، از عاقبت خود در ترس و وحشتند ، و از برکت چنین خوفی است که همیشه مراقب خود خستند و برای دفع خطر از حیات روحانی خود ، در کوشش و فعالیّت اند .

بنابراین خوف از سوء عاقبت ، واقعیّتی است که انسان مؤمن به آن نیازمند است ، و اگر با انسان نباشد ، به دفع خطر اقدام نمی کند .

3 خوف از مقام خدا
اشاره

از دورترین ایام حیات ، برای پیشگیری از وقوع جرم ، جریمه وضع شده ، و همیشه با اعلام جریمه جرم به مردم ، در دل آنان نسبت به ارتکاب جرم ایجاد وحشت شده ، و از این راه برای تقلیل جرم موفّق شده اند .

آئین الهی که حاوی تمام مقررات لازم برای انسان است ، و قوانین آن برای جلب مصلحت و دفع مفسده به نفع بشر وضع شده ، معمولاً برای جرم ها و گناهان دو جریمه قائل است ، جریمه دنیایی که مولود خود گناه است ، و جریمه آخرتی که آن نیز زائیده از گناه است .

کتب آسمانی و انبیا و ائمه ، تمام مواضع جرم وجریمه را بیان

کرده ، و در این زمینه چیزی فروگذار نکرده اند .

مؤمنین به خدا و روز جزا تربیت شدگان مکتب انبیا و امامان ، بر اثر خوف از مقام خدا ، که همان قرار دادن جریمه برای حرام است دامن به گناه آلوده نمی کنند ، زیرا به این حقیقت واقفند که گناه علت دور ماندن از رحمت و عنایت حق است .

دل عاشقان دوست هرگز از چنین خوفی خالی نمی ماند ، و به خاطر همین خوف است که زندگی را از ابتدای شروع به پاکی ابتدا کرده و به پاکی به پایان می برند .

قرآن و روایات و اخباری برای چنین خوفی ارزش فوق العاده قائلند ، و صاحبان این خوف را بندگانی حقیقی دانسته ، و آنان را از پاک ترین عباد شایسته حق به حساب آورده اند .

آری علت رشد و کمال ، و سبب طهارت و پاکی جان و دل چنین خوفی است ، و بدون آن رسیدن به مقام قرب امری است محال .

در این قسمت لازم است به بخشی از آیات مربوط به خوف و حالات خائفین اشاره شود، تا ارزش این خوف و موقفی که در پاک نگاه داشتن حیات از آلودگیها دارد ، روشن گردد و معلوم شود که خوف از عذاب و از مقام خدا بهترین علّت برای ایجاد امنیّت در حیات دنیا و آخرت است .

آیات وارده در خوف از عذاب

به پیامبر بزرگ می فرماید به امّت چنین بگو :

( قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْم عَظِیم ) .

من از اینکه خداوند را نافرمانی کنم از عذاب روز بزرگ می ترسم ، روی این حساب هرگز تسلیم

خواسته های شما و خواسته های بدون منطق هوای نفس نمی گردم .

به مردم مؤمن می گوید :

( إِنَّمَا ذلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیَاءَهُ فَلاَ تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن کُنْتُم مُؤْمِنِینَ ) .

این شیطان است که دوستان خود را در برابر امور واهی می ترساند ، و اینان هم چون اربابشان شیطان ، با سخنهای دور از حقیقت می خواهند شما را بترسانند ، و در نتیجه شما را از محور ایمان و عمل صالح خارج کنند ، و دامن پاک شما را به معصیت آلوده سازند . امّا شما ای مردم با ایمان از اینان وحشت نکنید و تنها از من بترسید ، که ترس از خدا بهترین علّت برای پاک ماندن از هر گناهی است .

قرآن مجید درباره اهل بیت پیامبر چنین می فرماید :

( یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْماً کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً * وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی

حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً * إِنَّا نَخَافُ مِن رَبِّنَا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً * فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَهً وَسُرُوراً ) .

آنان به نذری که برای خدا بسته بودند وفا کردند ، و می ترسند از روزی که شرّش پر زنان هر خطاکاری را می گیرد ، آنان در راه عشق به خدا غذای مورد نیاز خود را به از کار افتاده ، و یتیم و اسیر خوراندند و به آنان گفتند ما برای خدا به شما محبّت کردیم و توقّع هیچ گونه مزدی از شما نداریم ، ما خدا را از روز دژم خوی و آشفته روی که روز سختی است می ترسیم ، و این خداست

که به مزد ترس آنان از آن روز ، در کنار محبّت و لطفش پناه داده و بدیشان در روز قیامت خرّمی و شادمانی ارزانی می دارد .

ترس از روز جزا و خوف از مقام خدا بهترین زمینه ساز برای قبول احکام و فرمانهای الهی است . به همین خاطر خداوند بزرگ در قرآن مجید به پیامبر بزرگش می فرماید :

( فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن یَخَافُ وَعِیدِ ) .

با آیات قرآن مجید به کسانی که از بیم دادن من نسبت به عذاب فردا می ترسند تذکر بده

آری آنان که از روز حشر و دقت و حساب آن می ترسند ، و می دانند که در آن روز دوست و شفیعی جز خدا نیست ، هماره در راه رشد وتکاملند ، و حرکتشان حرکت به سوی مقام قرب است ، و همینانند که در کمال شوق وعشق به قبول قرآن حاضر شده ، و تمام شئون حیات خویش را به آیات قرآن آراسته اند ، درباره چنین مردمی که از چنان خوف ممدوحی بهرهورند قرآن می فرماید :

( وَأَنْذِرْ بِهِ الَّذِینَ یَخَافُونَ أَن یُحْشَرُوا إِلَی رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُم مِن دُونِهِ وَلِیٌّ وَلاَ شَفِیعٌ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ) .

به وسیله وحی و اصول عالی آن کسانی را که از جمع شدن در پیشگاه حق به فردای قیامت می ترسند انذار نمای ، و آن روز برای آنان دوست و شفیعی جز خدا نیست ، امید است با این انذار به تقوا و خویشتن داری آراسته گردند .

قرآن مجید درباره ی عمل کنندگان به دستورات حق ، و آنان که از مقام پروردگار می ترسند ، و از سوء حساب

در قیامت وحشت دارند چنین می فرماید :

( الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلاَ یَنقُضُونَ الْمِیثَاقَ * وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ * وَالَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاهَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَهً وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ ) .

آنان که به عهد خدا وفا می کنند ، و پیوند با حق را نمی شکنند ، و آنچه را خدا نسبت به آن دستور پیوند داده به آن متّصل می شوند ، و نسبت به حق دلی همراه ترس دارند ، و از سوء حساب در روز قیامت به وحشت اند ، و در راه خدا در برابر پیشامدها استقامت می کنند ، و در آشکار و نهان از آنچه خدا به آن داده به مستحق می پردازند ، و بدی را با عمل شایسته و اخلاق پسندیده دفع می کنند ، در آن جهان دارای عاقبت نیکی هستند .

آری آنان که از خدا می ترسند ، و از سوء حساب وحشت دارند ، سعی می کنند آلوده به گناه نشوند ، و به خاطر جریمه های سنگینی که برای جرم ها مقرر شده می کوشند از آلودگیها برکنار بمانند .

درباره ی بندگان پاک و شایسته اش می فرماید :

( رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَهِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاهِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالأَبْصَارُ ) .

مردانی هستند که تجارت و کسب آنان را از یاد خدا جدا نکند و در سرگرمی نسبت به مال و فرزند فرو نبرد ، و به پا دارندگان نماز و ادا کنندگان زکاتند ،

و از روزی که دلها و چشم ها در آن روز بگردند در ترس و وحشت اند .

قرآن مجید با در اختیار گذاردن اوضاع قیامت نسبت به عاصیان ، زمینه ایجاد خوف را در دل عاشقان فراهم کرده ، و از این راه آنان را به میدان هدایت و پاکی سوق می دهد آنجا که می فرماید :

( فَاعْبُدُوا مَا شِئْتُم مِن دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوْا أَنفُسَهُمْ

وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَلاَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ * لَهُم مِن فَوْقِهِمْ ضُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَمِن تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبَادَهُ یَا عِبَادِ فَاتَّقُونِ ) .

هان ای گمراهان ، آنچه را غیر خدا می خواهید پرستش کنید ، به اینان بگو زیانکار کسی است که به خود و اهلش زیان برساند ، و نتیجه این زیان در قیامت آشکار خواهد شد واین است زیان روشن ومعلوم، برای اینان در قیامت پوشش هایی از آتش از بالای سر واز زیرشان وجود دارد، وبا این برنامه هاست که خدا بندگانش می ترساند ، ای بندگان من خویشتن داری پیشه کنید .

و نیز در قرآن می فرماید :

( وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی * فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَی ) .

آن کس که از مقام خدا بترسد ، و به خاطر این ترس نفس را از خواسته های غلط بازدارد ، جایگاه او بهشت است .

روایات خوف

عَنْ حَمْزَهَ بن حَمْرانَ ، قالَ : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یَقُول : إِنَّ مِمّا حُفِظَ مِنْ خُطَبِ رَسُولِ الله . قالَ : أَیُّهَا النّاسُ إِنَّ لَکُمْ مَعالِمَ فَانْتَهُوا إِلی مَعالِمِکُمْ وَإِنَّ لَکُمْ نَهایَهً فَانْتَهُوا إِلی نَهایَتِکُمْ ،

أَلا إِنَّ الْمُؤْمِنَ یَعْمَل بَیْنَ مَخافَتَیْنَ : بَیْنَ أَجَل قَدْ مَضی لا یَدْری مَا اللهُ صانِعٌ فیهِ ، وَبَیْنَ أَجَل قَدْ بَقِیَ لا یَدْری مَا اللهُ قاض فِیه فَلْیَأخُذِ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَمِنْ دُنْیا لآخِرَتِهِ ، وَفی الشَیْبَهِ قَبْلَ الْکِبَرِ وَفی الْحَیاتِ قَبْلَ الْمَماتِ فَوَ الَّذی نَفْسُ مَحَمَّد بِیَدِهِ مَا بَعْدَ الدُّنْیا مِنْ مُسْتَعْتَب وَمَا بَعْدَها مِنْ دار إِلاّ الْجَنَّهَ وَالنَّارَ .

امام ششم فرمود : از جمله سخنرانیهایی که از پیامبر بزرگ ضبط شده این است که فرمود : ای مردم برای شما نسبت به برنامه های الهی نشانه هایی قرار داده شده ، به آن نشانه ها برسید ، و برای شما پایانی از خیر مقرّر شده خود را به آن پایان برسانید، مؤمن بین دو ترس است : ترس از عمر گذشته که نمی داند خدا با آن چه می کند ؟ و ترس از عمر باقیمانده که نمی داند برای آن چه مقرّر شده ؟ مؤمن از وجود خود برای خود ، از دنیایش برای آخرتش ، از جوانی اش برای پیریش و از حیاتش برای مرگش بهره می گیرد . به خدایی که جانم در دست اوست ، پس از دنیا جای عذری نیست ، و از پس دنیا جز بهشت وجهنم برای مردم چیزی وجود ندارد .

عَنْ أَبِی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) فی قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ ( وَلِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ ) قالَ : مَنْ عَلِمَ أَنَّ اللهَ یَراهُ وَیَسْمَعُ مَایَقُولُ وَیَعْلَمُ مَا یَعْمَلُهُ «یَفْعَلُهُ» مِنْ خیر أَوْ شَرّ فَیَحْجُزُهُ ذلِکَ عَنِ الْقَبِیحِ مِنَ الاَْعْمَالِ فَذلِکَ الَّذی خَافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی .

امام ششم در ترجمه

آیه «ولمن خاف مقام ربّه جنّتان» فرمود : کسی که می داند خدا او را می بیند ، و آنچه می گوید می شنود ، و هرچه از خیر و شر انجام می دهد آگاه است ، و این نحو اطلاع از خدا او را از اجرای برنامه های خلاف حق بازمی دارد ، کسی است که از مقام خدا ترسیده و نفس را از خواسته های غلط بازداشته .

عَنِ الْهِیْثَمِ بْنِ واقِدِ قالَ : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یَقُولُ : مَنْ خافَ اللهَ أَخافُ اللهُ مِنْهُ کُلِّ شَیء ، وَمَنْ لَمْ یَخَفِ اللهَ أَخافَهُ اللهُ مِنْ کُلِّ شَیْء .

امام ششم فرمود : هرکس از خدا بترسد ، خداوند هر چیزی را از او می ترساند ، و هرکس از خدا نترسد ، از همه چیز بترسد .

عَنْ أَبی حَمْزَهِ قالَ : قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ مَنْ عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ وَمَنْ خافَ اللهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْی .

امام ششم فرمود : هرکس خدا را بشناسد ، خدا ترس می گردد ، و هرکس از خدا بترسد دل از دنیای نامطلوب بردارد .

قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ یَا إِسْحاقَ خِفِ اللهَ کَأَنَّکَ تَراهُ وَإِنْ کُنْتَ لا تَراهُ فَإِنَّهُ یَراکَ ، فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لا یَراکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَاِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَراکَ ثُمَّ بَرزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیَهِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النّاظِرینَ عَلَیْکَ .

امام صادق به اسحاق بن عمّار فرمود : آن چنان از خدا بترس که گویا او را می بینی ، اگر تو او را نمی بینی او تو را به طور مسلّم می بیند ، و اگر تصوّر کنی تو را نمی بیند کافر

شدی ، در حالی که یقین داری تو را می بیند اگر گناه کنی او را از سبک ترین بینندگان به حساب آورده ای !!

عَنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّد عَنْ آبائِهِ فی وَصِیَّهِ النَّبیِّ (صلی الله علیه وآله وسلم) لِعَلِیٍّ (علیه السلام) : یا عَلِیُّ ثَلاثٌ مُنْجِیَاتٌ ; خَوْفُ اللهِ فی السِّرّ وَالْعَلانِیَهِ ، وَالْقَصْدُ فی الْغِنی وَالْفَقْرِ ، وَکَلِمَهُ الْعَدْلِ فی الرّضا وَالْغَضَبِ .

امام ششم می گوید : پیامبر این چنین به علی وصیّت داشت : سه چیز باعث نجات است : ترس از خدا در آشکار و نهان ، میانه روی در زمان داشتن و نداشتن ، به عدل سخن گفتن به وقت خوشنودی و خشم .

عَنْ أَبی عَبْدِالله (علیه السلام) قالَ : قُلْتُ لَهُ : قَوْمٌ یَعْمَلُونَ بِالْمَعاصی وَیَقُولُونَ نَرْجُوا فَلا یَزالُونَ کَذلِکَ حَتّی یَأْتِیَهُمُ الْمَوْتُ فَقالَ : هؤلاءِ قَوْمٌ یَتَرجَّحُونَ فی الأَمانِیّ کَذِبُوا لیْسُوا بِراجینَ ، إِنَّ مَنْ رَجا شَیْئاً طَلَبَهُ وَمَنْ خافَ مِنْ شَیء هَرَبَ مِنْهُ .

مردی به امام ششم گفت گروهی آلوده به گناهند و می گویند امیدوار به رحمت حقّیم ، و این آلودگی تا هنگام مرگ آنان ادامه دارد ، فرمود اینان به آرزوی بیجا دل خوش کرده اند ، اینکه می گویند ما امیدواریم دروغ است ، کسی که امید به رحمت دارد از طریق عمل صالح رحمت می جوید ، و هرکه ترس از عذاب دارد از گناه باز می ایستد .

عن أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : الْمُؤْمِنُ بَیْنَ مَخافَتَیْنِ : ذَنْبٌ قَدْ مَضی لا یَدْری ما صَنَعَ اللهُ فِیهِ وَعُمْرٌ قَدْ بَقِیَ لا یَدْری ما یَکْتَسِبُ فِیهِ مِنَ الْمَهالِکَ فَهُوَ لا یَصْبَحُ إِلاّ خائِفاً

وَلا یُصْلِحُهُ إِلاَّ الْخَوْفَ .

امام ششم فرمود : مؤمن بین دو ترس زندگی می کند : اوّل ترس از گناهی که در عمر گذشته انجام داده و نمی داند خدا به خاطر آن با او چه خواهد کرد ، دوّم ترس از آینده به اینکه نمی داند چه برنامه ای از مهالک خواهد داشت ؟ او زندگی نمی کند ، مگر با ترس ، و چیزی هم جز خوف از حق عامل اصلاح او نیست .

قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : مَنْ خَلا بِذَنْب فَراقَبَ اللهَ تَعالی فیه وَاسْتَحْیی مِنَ الْحَفَظَهِ غَفَر اللهُ عَزَّ وَجَل لَهُ جَمیعُ ذُنُوبِهِ وَإِنْ کانَتْ مَثْلَ ذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ .

امام صادق فرمود : کسی که در خلوت با گناهی روبرو گردد ، خدا را ناظر بر خود بیند ، و از حافظان عمل شرم کند ، خداوند تمام گناهان او را ببخشد ، گرچه مانند گناه ثقلین باشد .

عَن أَمیرالمُؤْمِنینَ قالَ : إِنَّ الْمُؤْمِنَ لا یَصْبَحُ إِلاّ خائِفاً وَإِنْ کانَ مُحْسِناً ، وَلا یَمْسی إِلاّ خائِفاً وَإِنْ کانَ مُحْسِناً لاَِنَّهُ بَیْنَ أَمْرَیْنِ : بَیْنَ وَقْت قَدْ مَضی لا یَدْری مَاللهُ صانِعٌ بِهِ ، وَبَیْنَ أَجَل قَدْ اِقْتَرَبَ لا یَدْری ما یُصیبُهُ مِنَ الْهَلَکاتِ أَلا وَقُولُوا خَیْراً تَعْرِفُوا بِهِ وَاعْمَلُوا بِهِ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهِ ، صِلُوا أَرْحامَکُمْ وَإِن قَطَعُوکُمْ وَعُودُوا بِالْفَضْلِ عَلی مَنْ حَرَمَکَ وَأدُّوا الأَمانَهَ إِلی مَنِ ائْتَمَنَکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِ مَنْ عاهَدْتُمْ وَإِذا حَکَمْتُمْ فَاعْدِلُو .

امیرالمؤمنین فرمود : مؤمن شبش را روز نمی کند مگر در حال ترس ، گرچه همه ساعات شبش را به نیکی گذرانده باشد ، و روزش را سپری نمی نماید مگر در حال وحشت ، گرچه به

خوبی روزش گذشته باشد ، مؤمن بین دو امر است : زمانی که بر او گذشته و نمی داند خداوند با او چه معامله می کند ، و زمانی که بر او نیامده و نمی داند دچار چه بلا و مهلکه ای خواهد شد ؟!

ای مردم زبان خود را فقط به خیر باز کنید ، به نحوی که شما را جز به گفتار نیک نشناسند ، و خوبی کنید تا خداوند شما را در شمار نیکان آورد ، صله رحم نمائید گرچه رحم با شما قطع رابطه کرده ، و به آن کس که روز نیاز شما از شما دریغ کرد آنچه لازم دارد بپردازید ، امانت آنان که شما را امین دانسته اند برگردانید ، و به عهد خود وفادار باشید ، و به هنگام حکم کردن عدالت را مراعات نمائید .

فی مَناهِی النَّبیِّ (صلی الله علیه وآله) مَنْ عَرَضَتْ لَهُ فَاحِشَهٌ أَوْ شَهْوَهٌ فَاجْتَنَبَها مِنْ مَخافَهِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ اللهُ عَلَیْهِ النَّارَ وَآمَنَهُ مِنْ فَزَعِ الأَکْبَرِ ، وَأَنْجَزَ لَهُ وَعْدَهُ فی کِتابِهِ فی قَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَّ وَلِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ .

پیامبر بزرگ فرمود : کسی که در معرض فعل قبیح یا شهوت نابه جایی قرار گیرد ، و به خاطر ترس از خدا خودداری کند ، پروردگار آتش جهنم را بر او حرام کرده ، و از هول بزرگ او را امان داده ، و به وعده ای که در قرآن درباره ی کناره گیران از گناه داده عمل می کند . و آن عطای دو بهشت به اهل ترس از خداست .

در حدیث قدسی آمده :

یا موسی خِفْنی فی سَرائِرَکَ أَحْفَظُکَ

فی عَوْراتِکَ .

ای موسی در خلوت هایت از من بترس تا در شرمگاهایت ازتو محافظت کنم.

علی (علیه السلام) درباره ی ترس از معاد و روز حساب ، که یکی از بهترین عوامل بازدارنده از گناه است ، و از جمله اوصاف پاک باختگان شناخته شده ، در پایان نامه ای که به عثمان بن حنیف نوشته چنین می گوید :

فی مَعْشَر أَسْهَرَ عُیُونُهُمْ خَوْفَ مَعادِهِم .

باید در گروهی قرار گرفت که ترس از معاد چشمهایشان را بیدار نگاه داشته .

و نیز در وصف عاشقان می گوید :

وَأَراقَ دُمُوعُهُمْ خَوْفَ الْمَحْشَرِ .

از ترس اوضاع قیامت اشکشان جاری است .

در عهدنامه ای به محمّد بن ابی بکر مردم را نصیحت می کند ، و در ضمن گفتار با ارزش خود می فرماید :

وَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ یَشْتَدَّ خَوْفَکُمْ .

همواره در کوشش باشید که ترس شما از خدا شدید شود .

و در قسمت دیگری از آن نامه می فرماید :

وَإِنَّ أَحْسَنَ النّاسِ ظَنّاً بِاللهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً للهِِ .

بهترین مردم از نظر گمان به عنایت خدا خوفناکترین آنها از اوست .

خوف از خدا در دعاهای اسلامی

حضرت علی (علیه السلام) در دعای کمیل از خداوند بزرگ می خواهد که ترسش از پروردگار ترس اهل یقین باشد ، ترسی که از ابتدای ظهورش در انسان ، تا دقایق مرگ ، نمی گذارد آدمی به گناه دچار گردد ، در آن دعا عرضه می دارد : وَأَخافَکَ مَخافَهَ الْمُوقِنین .

حضرت سجّاد (علیه السلام) در ارزش اشکی که به خاطر ترس از حق ، از دیدگان جاری می شود در زیارت امین الله می فرماید : وَعَبْرَهَ مَنْ بَکی مِنْ خَوْفِکَ مَرْحُومَهٌ ، اشک دیده آن کس که

از ترس تو جاری می شود باعث آمرزش صاحب اوست .

امام سجاد (علیه السلام) با پروردگار عالم راز و نیازی دارند ، تحت عنوان راز و نیاز خائفین ، که ترجمه آن بدین قرار است :

پروردگارا آیا پس از ایمانم به وجود مقدّست ، به عذاب فردا دچارم می کنی ، یا بعد از این همه عشقم به حضرتت مرا از خود دور می نمایی ؟

با امیدی که به رحمتت دارم ، و اینکه تو اهل گذشت هستی ، آیا از عنایتت محرومم می داری ؟

ای کسی که به تو پناه آورده ام مرا وامی گذاری ، و از پناه دادنم خودداری می کنی ؟ نه تو آن مولائی نیستی که پناهنده را از پیشگاهت برانی .

ای کاش برایم معلوم بود که مادرم مرا برای بدبخت شدن زاییده ، یا برای کشیدن بار مشقّت ، و تحمّل زحمت بیهوده تربیت کردن ، اگر این است ، که من با سوء اختیار خودم انتخاب می کنم ، ای کاش مرا نمی زایید ، و در دامنش تربیتم نمی کرد .

آرزویم این است که بدانم ، آیا مرا اهل سعادت قرار داده ای ، و برای رسیدن به قرب جوارت انتخاب کرده ای تا چشمم روشن شود و روحم آرام گیرد ؟

آیا چهره هایی که در برابر بزرگیت به خاک مزلّت سائیده شده، درمحشر سیاه و بی آبرو می کنی ، یا زبانهایی که به مدح و ثنایت باز بود لال می گردانی ، یا دلهای پر از محبّت را مُهر کرده و از لطفت محروم می نمایی ، یا گوش هایی که از شنیدن برنامه هایت

به خاطر ارادتی که به تو داشت لذت می برد از کار می اندازی ، یا دست هایی که به آرزو به پیشگاهت بلند می شد ، و امید عنایت از تو داشت می بندی ، یا قدمهایی که سعی در عبادت تو می کرد ، به عذاب دچار می کنی ؟

پروردگارا درهای رحمتت را به روی بندگان غرق در توحیدت مبند ، و مشتاقان لقای حضرتت را از خود محروم منمای .

خدایا روانی که به توحید تو عزیز کردم ، چگونه به خواری هجرانت ذلیل می کنی ، و درونی که به عشقت گره زدم ، چگونه به آتش جهنم می سوزانی ؟

خداوندا از رنج غضبت پناهم ده ای حنّان ای منّان ، ای رحیم و رحمان ، ای جبّار و قهّار ، ای غفّار و ستّار ، با رحمت و عنایتت مرا از عذاب دوزخ برهان و از رسوایی ننگ نجاتم بده .

خداوندا خوبان از بدان نزد تو امتیاز دارند ، احوال دگرگون شد ، برنامه های تکان دهنده ایجاد فزع و وحشت کرد ، نیکان به تو نزدیک شدند ، و بدان از تو دور گشتند ، هرکسی به جزای عملش می رسد ، و در نزد تو به کسی ظلم نمی شود.

سرگذشت خائفین

امام باقر (علیه السلام) می فرماید : زنی بدکاره به قصد آلوده کردن عده ای از جوانان بنی اسرائیل مشغول فعالیت شد ، زیبایی زن آن چنان خیره کننده بود که گروهی از جوانان گفتند : اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم او خواهد شد !!

زن سخن آنان را شنید ، گفت : به خدا قسم به خدا

قسم به خانه نمی روم مگر اینکه آن عابد را گرفتار بند شهوت کنم .

به هنگام شب بر در خانه عابد رفت ، در زد و گفت : مرا راه بده ، عابد از پذیرفتن آن زن تنها در آن وقت شب امتناع کرد ، زن فریاد برآورد ، گروهی از مردان هرزه به دنبال منند ، اگر مرا نپذیری کارم به رسوایی می کشد .

عابد چون سخن او را شنید ، به خاطر ترحّم به او در را باز کرد ، چون وارد خانه شد ، لباس از بدن برون کرد، جمال زن و بدن خیره کننده و عشوه و نازش عابد را مسحور کرد ، دست به بدن زن زد، ولی ناگهان دست خود را کشید ، و در برابر آتشی که زیر دیگ روشن بود قرار داد ، زن به او گفت چه می کنی ، جواب داد دستی که برخلاف خدا به اجرای عملی برخیزد سزاوار آتش است !! زن از خانه بیرون دوید ، و با گروهی از مردم بنی اسرائیل روبرو شد و فریاد زد عابد را دریابید مردم به سراغ آن بنده خائف حق رفتند ، دیدن از ترس عذاب الهی دست خود را به آتش سوزانده !!

یحیی وخوف از خدا

صدوق از پدر بزرگوارش نقل می کند ، یحیی بن زکریّا آن پیامبر بزرگ آن قدر نماز خواند و گریه کرد ، تا گوشت صورتش آسیب دید ، پارچه ای از کرک به جای آسیب صورت گذاردند ، تا اشک دیدگانش بر آن بریزد ، او به خاطر خوف از مقام الهی کم خواب شده بود ، پدر بزرگوارش بدو

گفت : پسرم از خدا خواسته ام چنان به تو عنایت و لطف کند ، که خوشحال شده و چشمت به محبّت حق روشن شود، عرض کرد : پدر ، جبرئیل به من گفت جلوتر از آتش جهنم صحرای سوزانی است که از آن عبور نمی کند مگر آن کس که از خوف حق زیاد گریه کند ، فرمود : پسرم گریه کن ، زیرا گریه از خوف خدا ، حق توست .

در کنار آتش سوزان

امام ششم می فرماید : عابدی در بنی اسرائیل زنی را مهمان کرد ، و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست ، اما بلافاصله دست به آتش نزدیک کرد ، و از قصد خویش برگشت ، دوباره نیّت سوء بر او غلبه کرد ، باز دست به آتش برد ، تا صبح همین برنامه را داشت ، به وقت صبح به زن گفت : از خانه من بیرون شو که بد مهمانی بودی !

مراعات حقّ خوف

یکی از یاران پیامبر می گوید : در یکی از روزها که گرمای هوا در اوج شدّت بود من و تعدادی از دوستان با پیامبر عزیز اسلام در سایه درختی قرار داشتیم ، ناگهان جوانی رسید ، و لباسهای خود را از بدن بیرون آورده ، با پشت و روی بدن و صورت خود بر ریگهای داغ بیابان غلتید ، و در حال غلتیدن می گفت : ای نفس بچش ، زیرا عذابی که نزد خداست ، خیلی بزرگتر از اعمال توست !

پیامبر عزیز این منظره را تماشا می کرد ، چون کار جوان تمام شد و لباس پوشید و قصد حرکت کرد ، نبیّ اکرم او را به حضور طلبید و فرمود : ای بنده خدا کاری از تو دیدم که از کسی سراغ نداشتم ، چه علّتی سبب این برنامه بود ؟

عرض کرد ک خوف از خدا ، فرمود : حق خوف را به جای آوردی ، خداوند به سبب تو به اهل آسمانها مباهات می کند ، سپس رو به یاران کرد و فرمود : هرکس در این محل حاضر است به نزد

این مرد برود تا برایش دعا کند ، همه نزدیک او آمدند ، و او هم بدین گونه دعا کرد : خداوندا تمام برنامه های ما را در گردونه هدایت قرار ده ، و پرهیز از گناه را توشه ما کن ، و بهشت را نصیب ما فرموده ، جایگاه ما قرار بده .

جوان خائف و مرد عابد

امام چهارم می فرماید : مردی با خانواده خود سوار کشتی شد ، و در دریا به حرکت آمد ، کشتی شکست ، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسی نجات نیافت . زن بر تخت پاره ای قرار گرفت ، و موج دریا وی را به یکی از جزیره های میان آب برد . در آن جزیره مرد راهزنی زندگی می کرد که هر حرامی را مرتکب شده بود ، و به هر فعل قبیحی دامن آلوده داشت ، ناگهان آن زن را بالای سر خود دیده به او گفت : آدمی زادی یا پری ; زن گفت : آدمم ، دیگر سخنی نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد ، زن به خود لرزید ، راهزن سبب پرسید ، با دست اشاره کرد از خدا می ترسم ، راهزن گفت : تاکنون چنین عملی مرتکب شده ای ، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه ، مرد راهزن گفت : با اینکه تو مرتکب چنین خلافی نشده ای از خدا می ترسی در حالی که من این کار را به زور به تو تحمیل می کنم ، به خدا قسم من برای ترس از حقّ سزاوارتر از توام !

راهزن پس از

این جرقّه بیدار کننده برخاست و در حالی که همّتی به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد ، در راه به راهبی برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوی آنان را آزار داد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا کن تا خدا به وسیله ابری بر ما سایه افکند ، ور نه آفتاب هر دوی ما را از پای خواهد انداخت !

جوان گفت : من در پیشگاه خدا برای خود حسنه ای نمی بینم ، تا جرئت کرده از حضرتش طلب عنایت کنیم ، راهب گفت پس من دعا می کنم تو آمین بگو جوان پذیرفت ، راهب دعا کرد ، جوان آمین گفت ، ابری بر آنان سایه انداخت ، در سایه آن بسیاری از راه را رفتند ، تا به جایی رسیدند که باید از هم جدا می شدند ، بناگاه ابر بالای سر جوان به حرکت آمد ، راهب گفت : تو از من بهتری ، زیرا دعا بخاطر تو به اجابت رسید ، داستانت را به من بگو ، جوان برخورد خود را با آن زن گفت ، راهب به او گفت : به خاطر ترسی که از خدا به دل راه دادی تمام گناهانت بخشیده شد ، باید بنگری که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهی بود .

4 خوف از عذاب گناهان انجام گرفته واینکه این خوف بهترین علّت برای توبه است
توضیح

در مسئله گناه و نافرمانیها ، باید توجّه داشت از چه وجودی نافرمانی شده ، و نسبت به چه کسی آدمی تخلّف کرده و با چه مولائی به ستیز و جنگ برخاسته؟!

همیشه گناه و معصیت در برابر خداوندی است

که به انسان حیات عطا کرده ، و از هنگام شروع خلقتش ، او را غرق در انواع نعمت های مادی و معنوی نموده است . گناه در برابر آقایی که به انسان سلامتی عنایت کرده ، و او را از هر خطری حفظ نموده ، و در تمام گرفتاریها ، به خصوص آنجا که کلیدهای مادّی از حلّ مشکل عاجز بوده ، به داد انسان رسیده .

گناه در برابر پروردگاری که کمال عشق و محبّت را به انسان دارد ، و برای آنکه آدمی دچار دام شیطان نگردد ، صد وبیست وچهار هزار پیامبر و صدو چهارده کتاب آسمانی و دوازده امام و این همه حکیمان و مصلحان ، وعارفان و خیر اندیشان برای انسان قرار داده !!

گناه در مقابل عزیزی که فقط خیر انسان را می خواهد ، و هیچ شرّی را گرچه از ذرّه کمتر باشد به انسان نمی پسندد .

گناه در برابر مولای مهربانی که به محض عذرخواهی و ترک گناه ، از انسان درمی گذرد ، و از عقاب آدمی چشم می پوشد .

گناه در برابر وجود مقدّسی که همه جا با انسان ، و حتّی از رگ گردن نزدیک تر است .

گناه در برابر وجود پاکی که جز او کسی ناز انسان را نمی کشد ، و به غیر او کسی در شدائد و مصائب به فریاد آدمی نمی رسد ، و غیر او هیچ کس خواسته های انسان را اجابت نمی نماید .

گناه در برابر خداوندی که به قول حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در دعای عرفه :

ای کسی که شکرم در برابر نعمت هایت اندک بود ولی مرا

از لطف محروم نکردی ، و گناهم در برابرت بزرگ بود اما رسوایم ننمودی ، مرا بر معصیت دیدی ولی خلافم را افشاء نکرده و در بین مردم به گناه شهرتم ندادی .

ای خداوندی که در کودکی از هر خطری نگاهم داشتی ، و در بزرگی روزیم دادی ، ای مولایی که به هنگام مرض تو را خواندم و تو شفایم دادی ، و به وقت عریان بودنم مرا پوشاندی ، و در گرسنگیم سیرم کردی ، و در تشنگی ام سیرابم نمودی ، و در ذلّتم عزیزم کردی ، و جهلم را مبدّل به علم و شناخت و آگاهی کرده ، و تنهایم را با زیاد کردن افرادم جبران نمودی .

من غایب را تو برگرداندی ، و نداری و کمبودم را به دارایی مبدّل نمودی ، به وقت نیاز نصرتم دادی ، و آنچه به من عطا کردی از من پس نگرفتی ، و این همه عنایت را تو نسبت به من شروع کردی .

حمد و شکر سزاوار توست ای خدایی که لغزشم را جبران کردی ، و غصّه ام را برطرف ساختی و دعایم را به اجابت رساندی ، و عیبم را پوشاندی ، و گناهم را بخشیدی ، و مرا به خواسته هایم رسانده ، و بر دشمنم پیروز کردی ، مگر من می توانم نعمتها و منتها و بزرگواریهایت را بر خود بشمارم !!

ای آقای من ، تویی آن کس که بر من منّت داری ، و بر من نعمت مرحمت کردی ، و به من نیکی نموده و لطف و الطافت را از من دریغ نداشتی ، من غرق فضل

و کمال توام ، ای روزی دهنده ام ، ای عطا کننده توفیقم ، تو به من عطا کردی ، تو مرا بی نیاز نمودی ، تو مرا به دست آوردی ، تو پناهم دادی ، تو مرا از هر شرّی نگاه داشتی .

به تو هدایت یافتم ، به تو حفظ شدم ، به تو آبرویم به جا ماند ، تو مرا بخشیدی ، تو مرا جبران کردی ، تو به من تمکّن دادی ، تو مرا عزیز کرده و یاری نمودی ، تو پشتیبان من شدی ، و مرا تأیید فرمودی .

تو مرا یاری کردی ، و شفا و عافیت دادی ، و گرامیم داشتی ، ای خدای تبارک و تعالی حمد دائم و شکر همیشگی سزاوار توست ، سپس ای مولای مهربان در برابر این همه محبّت و نعمت و واقعیّاتی که به من ارزانی داشتی ، منم که به گناه اقرار دارم ، از من بگذر ، من بد کردم ، خطا کردم ، سهل انگاری داشتم ، دچار نادانی گشتم ، به غفلت گرفتار آمدم ، اشتباه کردم ، به خود دلگرم شدم ، دچار برنامه های عمدی گشتم ، با تو عهد بستم ولی عهد شکستم ، با تو بیعت کردم ولی نقض پیمان داشتم ، هم اکنون اقرار و اعتراف دارم که در برابر چه خدای بزرگی و چه مولای مهربانی به گناه و معصیت برخاستم !!

پروردگارا تو به من امر کردی ، من سرپیچی نمودم ، از گناه نهیم کردی ، ولی آلوده شدم ، چه راهی دارم که خود را نسبت به این همه گناه معذور دارم

، و با چه قوّتی خود را از عذاب برهانم ، و با چه پرونده ای به محضرت آیم ؟

با گوش وچشم و زبان و دست وقدم که تمامش نعمت های تو بوده تو را معصیت کردم !!

آری چنان است خدا ، و چنین است عبد ، او با آن همه نعمتهایش و با این همه گناهانش ! یک بار دیگر فکر کنیم ، که در برابر چه بزرگواری به گناه و معصیت برخاستیم ، و با چه جرئت و جسارتی حدود او را شکستیم ؟

آیا سزاوار نیست که با این همه آلودگی از عذاب و عقاب و انتقام و سخط او بترسیم ; آن هم گناهانی که به قول معصوم در دعای بعد از زیارت حضرت رضا: اگر زمین از گناهم با خبر شود ، مرا فرو می برد ، اگر آسمانها آگاه گردند ، به سرم خراب می شوند ، اگر گوهها مطّلع شوند، به رویم می افتند ، اگر دریاها بفهمند غرقم می کنند ;

چه خوف است با دقّت در قرآن ، و روایات و اخبار از عذاب گناهان و جریمه جرمها آگاه شویم ، شاید این معرفت وآگاهی سبب ترس ما گردد ، و این ترس باعث شود ، نسبت به معاصی گذشته توبه کرده ، و در آینده خود را از آلوده شدن به گناه حفظ کنیم .

کیفر گناهان در قرآن

( فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِیداً فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَهِ وَمَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ ) .

آنان که کفر ورزیدند در دنیا و آخرت به عذاب شدید دچارشان می کنیم ، و در این زمینه برای آنان یاوری نیست .

( یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ

وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّت وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُم بَعْدَ إِیمَانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ) .

روزی که صورتها سپید و درخشان می شود . و چهره ها سیاه می گردد ، سیاه چهرگان کسانی هستند که بعد از ایمان به کفر روی کردند . به آنان گفته می شود بعد از ایمان کافر شدید ; پس به خاطر کفرتان این عذاب را بچشید .

( لاَتَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُم بَعْدَ إِیمَانِکُمْ إِن نَعْفُ عَن طَائِفَه مِنکُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَهً بِأَنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ ) .

عذرخواهی نکنید ، شما بعد از ایمان کافر شدید ، اگر از گروهی از شما بگذرم ، گروه دیگر را به خاطر مجرم بودن عذاب می کنم .

بنابر گفتار (ج2 ص238) گروه قابل بخشش در آیه چهار نفر بودند که پس از شک و تردید در برنامه های حق توبه کردند ، و برای جبران خطای خود ، از مال خویش در راه خدا انفاق می کردند و باید دانست که این گونه بخشش خدا مربوط به کسانی است که در دنیا از کفر توبه کرده وبه اسلام بازگشته اند و بدون شک شامل وضع کفّار در قیامت نیست .

( وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ).

آنان که کافر شدند و به تکذیب آیات حق برخاستند ، اهل آتشند ، و برای همیشه در آنجا می مانند .

( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَهُ اللّهِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ * خَالِدِینَ فِیهَا لاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ یُنْظَرُونَ ) .

آنان که کافر شدند و به حال کفر مردند ، لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم بر آنان است

، اینان در جهنم ابدی هستند ، و تخفیفی در عذابشان نیست ، و مهلتی هم ندارند .

کیفر بدی ها و خطاها

( بَلَی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ) .

آری ، آن کس که به کسب بدی همّت گماشت ، و خطایش او را احاطه کرد ، یار آتش است ، و در آنجا همیشگی است .

( وَالَّذِینَ کَسَبُوا السَّیِّئَاتِ جَزَاءُ سَیِّئَهِ بِمِثْلِهَا وَتَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ مَا لَهُم مِنَ اللَّهِ مِنْ عَاصِم کَأَ نَّمَا أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مَظْلِماً أُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ) .

آنان که به کسب بدیها برخاستند ، جزای آنان برابر با بدی آنهاست ، خواری و ذلّت ایشان را فراگیرد ، از سوی خدا حافظ و نگهبانی که آنان را از آتش حفظ کند وجود ندارد ، سیه رویی آنان به مثابه ای است که پاره ای از شب تاریک ، رویشان را پوشانده ، اینان اهل آتشند و در آنجا جاودان هستند .

( وَلَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتَّی إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الآنَ وَلاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ اعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِیماً ) .

توبه کسی که تا وقت مرگ دست از زشتی ها نشوید ، و به وقت مرگ بگوید الآن توبه کردم و کسی که بر کفر بمیرد قبول نیست ، و ما برای این دو نفر عذاب دردناکی آماده کرده ایم .

( وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ ) .

آنان که به نیرنگ های زشت آلوده شوند ، برای آنان عذاب سختی است ، و مکر آنان تباه و بر باد است .

کیفر نفاق و منافق

( وَعَدَ اللّهُ المُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا هِیَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِیمٌ )

.

خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار وعده آتش جهنم و خلود در آنجا را داده ، راستی آن عذاب برای آنان بس است ، خدا آنان را لعنت کرد ، و برای آنان عذاب پایداری است

( بَشِّرِ الْمُنَافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَاباً أَلِیم ) .

مردم دو رو را به عذاب دردناکی بشارت بده .

( إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً ) .

خداوند مردم دو چهره و کافر را با یکدیگر در جهنم جمع می کند .

( إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً ) .

بدون شک مردم دو رو در پست ترین جای جهنم جای دارند ، و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت .

کیفر شرک و مشرک

( لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً ) .

هرآینه خداوند مردان وزنان دو رو، و مردان و زنان مشرک را عذاب خواهد کرد، واز مردان وزنان مؤمن قبول توبه می کند، وخداوند غفور و رحیم است .

( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ وَالْمُشْرِکِینَ فِی نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّهِ ) .

از اهل کتاب آنان که کافر شدند ، و هم چنین مردم مشرک در آتش جهنم اند ، و در آنجا همیشگی هستند ، و اینان از بدترین مردمند .

( وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَهُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیراً ) .

مردان و زنان دو رو ، و مردان و زنان مشرک دچار عذاب می شوند ، اینان مردمی هستند که به خدا گمان بد دارند ، برای اینان

پیش آمد بدی است ، غضب و لعنت خدا بر آنان باد ، چهنّم برای این دو گروه آماده شده و چه جای بدی است .

کیفر گناهان در روایات
کیفر عبادت های خلاف دستور حق

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ قالَ : عَبَدَ اللهُ حِبْرٌ مِن أَحْبارِ بَنی إِسْرائِیلَ حَتّی صارَ مِثْلَ الْخَلالِ

فَأَوْحَی اللهُ عَزَّوَجَلَّ إِلی نَبیِّ زَمانِهِ قُلْ لَهُ : وَعِزَّتی وَجَلالی وَجَبَرُوتی لَوْ أَنَّکَ عَبَدْتَنی حَتّی تَذُوبَ کَما تَذُوبُ الاِْلْیَهَ فی الْقَدْرِ ما قَبِلْتُ مِنْکَ حَتّی تَأتِیَنی مِنَ الْبابِ الّذی أَمَرْتُکَ .

از امام ششم روایت شده : عابدی از عابدان بنی اسرائیل آن چنان عبادت کرده که به سختی لاغر شد ، خداوند به پیامبر زمانش وحی کرد به او بگو : به عزّت و جلال و جبروتم سوگند ، اگر مرا آن چنان عبادت کنی که بمانند چربی درون دیگ آب شوی ، از تو نمی پذیرم مگر به آن صورتی که خودم معیّن کرده ام به بندگی من برخیزی ، و از آن دری که دستور داده ام وارد شوی .

آری عبادت واقعی ، عبادتی است که براساس فرمانهای الهی استوار باشد ، عبادت بی دستور ، و برنامه های منهای فرمان حق بدعت است ، و بدعت ضلالت است ، و اهل بدعت در آتشند .

کیفر غفلت و سُستی نسبت به فرامین حق

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ قالَ : إِیّاکُمْ وَالْغَفْلَهَ فَإِنَّهُ مَنْ غَفَلَ فَإِنَّما یَغْفَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِیّاکُمْ وَالتَّهاوُنَ لاَِمْرِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّهُ مَنْ تَهاوَنَ بِأَمْرِ اللهِ أَهانَهُ اللهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ .

امام ششم فرمود : از غفلت بپرهیزید ، زیرا غفلت به ضرر خود شماست ، و از سستی نسبت به او امر حق دوری کنید ، زیرا سست شمردن امر حق ، باعث می شود که خداوند در قیامت شما را سبک بشمارد .

کیفر سرپیچی از رهبری اهل بیت

عَنْ أَبی الْحَمْزَهِ قالَ لَنا عَلِیُّ بْنُ الحُسَیْنِ : أَیُّ الْبِقاعِ أَفْضَلُ ؟ قُلْتُ : اللهُ وَرَسُولُهُ وَابْنُ رَسُولِهِ أَعْلَمُ ، قال : إِنَّ أَفْضَلَ البِقاعِ مابَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقامِ وَلأَنَّ رَجُلاً عَمَرَ ما عَمَرَ نُوحٌ فی قَوْمِهِ أَلْفَ سَنَه إِلاّ خَمْسینَ عاماً یَصُومُ نَهاراً وَیَقُومُ لَیْلاً فی ذلِکَ الْمَقامِ ثُمَّ لَقَی اللهَ عَزَّوَجَلَّ بِغَیْرِ وِلایَتَنا لَمْ یَنْتَفِعْ بِذلِکَ شَیْئ .

ابی حمزه می گوید : حضرت علی بن الحسین از ما بپرسید ، چه سرزمینی برترین زمین هاست ; گفتم خدا و رسول و فرزند رسول می داند ، فرمود : بهترین مکانها بین رکن و مقام است ، اگر مردی بمانند نوح ، نهصد و پنجاه سال در آن مکان روز را به روزه و شب را به عبادت سپری کند ، ولی عبادتش بر محور رهبریهای ما نباشد ، از عبادات خود بهره ای نخواهد برد .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ قالَ : مِنّا الإمامُ الْمَفْرُوضُ وَمَنْ طاعَتُهُ ، مَنْ جَحَدهُ ماتَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرانیّاً وَللهِ ما تُرِکَ الاَْرْضُ مُنْذُ قَبَضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ آدَمَ إِلاّ وَفیها إِمامٌ یَهْتَدی بِهِ إِلَی اللهِ حُجّهً عَلَی الْعِبادَ ، مَنْ تَرَکَهُ هَلَکَ ، وَمَنْ لَزِمَهُ نَجا حَقّاً عَلَی

اللهِ .

امام ششم فرمود : پیشوایی که اطاعتش واجب است ماییم ، منکر رهبری ما یهودی یا نصرانی خواهد مرد ، به خدا قسم پس از مرگ آدم زمین بدون پیشوای بر حق نماند ، پیشوایی که مردم را به سوی خدا هدایت کند ، پیشوایی که در تمام برنامه ها حجّت خدا بود ، آری کسی که امام هدایت را رها کند هلاک شده ، و هرکس زندگیش بر محور رهبری حق باشد نجات یافته .

کیفر پیروی از پیشوای ستمکار

عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) : لأُعَذِّبَنَّ کُلَّ رَعِیَّه فی الاِْسْلامِ أَطاعَتْ إِماماً جائِراً لَیْسَ مِنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَإِنْ کانَتِ الرَّعِیَّهُ أَعْمالَهَا بَرَّهً تَقِیَّهً ، فَلاَعْفُوَنَّ عَنْ کُلِّ رَعِیِّه فی الاِْسْلامِ أَطاعَتْ إِماماً هادِیاً مِنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَإِنْ کانَتِ الرِّعِیّهُ فی أَعْمالِها ظالِمَهً مُسیئَهً .

امام باقر می گوید : پیامبر فرمود : هر رعیّتی که در اسلام از پیشوای ستمکار ، پیشوایی که از طرف خدا نیست پیروی کند ، او را بدون شک دچار عذاب می کنم ، گرچه آن رعیّت در اعمالش نیکوکار و پرهیزکار باشد ، و هر رعیّتی که از پیشوای هدایت کننده به سوی حق ، فرمان ببرد ، او را مشمول عفو قرار می دهم ، گرچه در اعمالش به خود ظلم کرده و مرتکب بدی شده باشد .

این نکته را نباید فراموش کرد که اطاعت از پیشوای برحق ، اراده ی بر گناه را در آدمی به تدریج ضعیف کرده ، و گرایش به مسائل حق را در انسان تقویت می کند ، در این صورت حسنات زیاد ، باعث آمرزش سیّئات شده

، و ریشه گناه را در وجود انسان خشک می کند .

کیفر کسی که به ناحق ادّعای رهبری کند

قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ فی قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ : ( وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللَّهِ وُجُوهُهُم مُسْوَدَّهٌ أَلَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ ) قالَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ إِمامٌ وَلَیْسَ بِإِمام .

امام ششم در ترجمه آیه ای که می فرماید : روز جزا صورت آنان که بر خدا دروغ بستند سیاه می بینی آیا جهنّم جایگاه متکبّرین نیست ؟ فرمود : این آیه نشان دهنده عذاب کسی است که خود را پیشوا بداند ، امّا صلاحیّت پیشوایی را ندارد .

کیفر دشمنان اهل بیت پیامبر

قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ مُدْمِنُ الْخَمْرِ کَعابِدِ الْوَثَنِ ، وَالنّاصِبُ لاِلِ مُحَمَّد شَرٌّ مِنْهُ ، قُلْتُ جُعِلْتُ فِداکَ وَمَنْ أَشَرُّ مِنْ عابِدِ الْوَثَنِ ؟ فَقالَ إِنَّ شارِبَ الْخَمْرِ تُدْرِکُهُ الشَّفاعَهُ یَوْمَ القِیامَهِ وَإِنَّ النَّاصِبَ لَوْ شَفَّعَ فیهِ أَهْلُ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ لَمْ یُشْفَعو .

امام ششم فرمود : معتاد به خمر همانند بت پرست است ، وناصبی که در دشمنی اهل بیت غرق است بدتر از اوست ، راوی می گوید : به حضرت عرض کردم فدایت شوم ، علّت بدتری او از معتاد به مشروب چیست ؟ فرمود : شفاعت شامل شرابخوار می شود ، ولی اگر اهل آسمانها و زمین به شفاعت ناصبی برخیزند ، در مورد او قبول نخواهد شد .

البته باید دانست که شفاعت در قیامت شامل کسی است که با توبه نسبت به گناه از دنیا رفته باشد ، و این واقعیّتی است که قرآن و روایات بر آن دلالت دارد .

کیفر تجاوز ، قطع رحم ، قسم دروغ

عَنْ أَبی جَعْفَر قالَ : فی کِتابِ عَلِیٍّ ثَلاثُ خِصال لا یَمُوتُ صاحِبُها أَبَداً حَتّی یَری وَبالِهِنَّ ، الْبَغْیُ ، وَقَطیعَهُ الرَّحِمِ ، وَالْیَمینُ الکاذِبَهِ یُبادِرُ بِه .

امام باقر (علیه السلام) از کتاب علی (علیه السلام) نقل می کند : دارنده سه خصلت ، نتیجه خصائلش را قبل از مرگ می بیند ، تجاوز «زنا» قطع رحم ، قسم دروغ .

کیفر متکبّر

قالَ أَبُوجَعْفَر : أَلْعِزُّ رِداءُ اللهِ وَالْکِبْرِیاءُ إِزارُه فَمَنْ تَناوَلَ شَیْئاً مِنْهُ أَکَبَّهُ اللهُ فی جَهَنَّمَ .

امام پنجم فرمود : عزّت و کبریائی از خداست ، متکبّر و عزیز بی جهت را در قیامت به جهنّم می اندازند .

کیفر شادی از گناه

عَنْ أَبی جَعْفَر بْنِ مُحَمَّد عَنْ أَبیهِ (علیهما السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ أَذْنَبَ ذَنْباً وَهُوَ ضاحِکٌ دَخَلَ النّارَ وَهُوَ باک .

امام ششم از پدرش ، از رسول اسلام نقل می کند : گناهکاری که نسبت به گناهش خندان باشد ، در حالی که گریان است وارد جهنّم می شود .

کیفر سبک گرفتن نماز

عَنْ أَبی بَصیر قالَ : دَخَلْتُ عَلی أُمِّ حَمیدَه أُعَزّیها بِأَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) فَبَکَتْ وَبَکَیْتُ لِبُکائِها ثُمَّ قالَتْ : یا أَبا مُحَمَّد لَوْ رَأَیْتَ أبا عَبْدِاللهِ عِنْدَ الْمَوْتِ لَرَأَیْتَ عَجَب ، فَتَحَ عَیْنَیْهِ ثُمَّ قالَ : أَجْمِعُوا لِی کُلَّ مَنْ بَیْنی وَبَیْنَهُ قرابَهً قالَتْ : فَلَمْ تُرِکَ أَحَدٌ إِلاّ جَمَعْناهُ قالَتْ : فَنَظَرَ إِلَیْهِمْ ثُمَّ قالَ : إِنَّ شَفاعَتَنا لا تَنالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلاهِ .

ابوبصیر می گوید : به خاطر تسلیت نسبت به شهادت حضرت صادق با ام حمیده ملاقات کردم ، گریه کرد و من نیز از گریه او گریستم ، به من گفت : اگر به وقت شهادت امام حاضر بودی برنامه عجیبی می دیدی ، حضرت به هنگام انتقال از این عالم دیده باز کرد و فرمود : بین من و هرکس خویشاوندی هست در کنار من حاضر کنید ، همه را حاضر کردیم ، دیده به تمام آنان دوخت و فرمود : کسی که نماز را سبک بشمارد به شفاعت ما نمی رسد .

کیفر رعایت نکردن طمأنینه در نماز

عَنْ زُرارَه قالَ : سَمِعْتُ أَبا جَعْفَر یَقُولُ دَخَلَ رَجل مَسْجِداً فیهِ رَسُولُ الله فَخَفَّفَ سُجُودَهُ دُونَ ما یَنْبَغی وَدُونَ ما یَکُونُ مِنَ السُّجُودِ ، فَقالَ رَسُولُ اللهِ : نَقَرَ کَنَقْرِ الغُرابِ لَوْ ماتَ ، ماتَ عَلی غَیْرِ دینِ مُحَمَّد .

زراره می گوید از حضرت باقر شنیدم : مردی وارد مسجد شد ، و در نماز خود آن چنان که لازم بود سجود را رعایت نکرد ، پیامبر فرمود : مانند کلاغ نوک به زمین زد ، اگر با این وضع بمیرد به دین محمّد نمرده .

کیفر بخل ورزیدن از زکات

عن أَبی عَبْدِاللهِ : مَنْ مَنَعَ الزَّکاتَ فَلْیَمُتْ إِنْ شاءَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرانیّ .

امام ششم فرمود : کسی که زکات نپردازد ، باید بمیرد ، یا به آئین یهودیّت یا نصرانیّت .

کیفر روزه خواری بدون عذر

عَنْ یُونِس بن حَمادِ الرّازی قالَ : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللهِ یَقُولُ : مَنْ أَفْطَرَ یَوْماً مِنْ شَهْرِ

رَمَضانَ خَرَجَ روحُ الإیمانِ مِنْهِ .

یونس رازی می گوید : از حضرت صادق شنیدم فرمود : هرکس یک روز از ماه رمضان را بخورد ، روح ایمان از او خارج شده .

کیفر گناه زبان

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : یُعَذِّبُ اللهُ اللّسانَ عَذاباً لا یُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنَ الْجَوارِحِ فَیَقُولُ : أَیْ رَبِّ عَذَّبْتَنی عَذاباً لَمْ تُعَذِّبَ بِهِ شَیئ ، فَیَقُولُ اللهُ : خَرَجْتَ مِنْکَ کَلِمَهٌ ، فَبَلَغْتَ مَشارِقَ الأَرْضِ وَمَغارِبِها فَیَسْفِکُ بِها الدّمُّ الحَرامِ ، وَانْتُهِبَ بِها المالُ الحَرامِ ، وَانْتُهِکَ بِها الْفَرَجُ الْحَرامِ وَعِزَّتی لأُعَذِّبَنَکَ عَذاباً لا أُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنْ جَوارِحِکَ .

پیامبر اسلام فرمود : خداوند زبان را به عذابی دچار کند ، که هیچ کدام از جوارح انسان دچار چنان عذابی نشوند ، زبان عرضه می دارد خداوندا چرا به عذابی مبتلایم کرده ای که هیچ چیز گرفتار چنین عذابی نیست ، پاسخ می رسد : کلمه ای از تو صادر شد که به خاطر آن خون ناحقی ریخت ، و مال محترمی به غارت رفت ، و به آبروی محترمی لطمه خورد ، قسم به عزّتم به عذابی دچارت کنم که هیچ یک از جوارحت را آن گونه عذاب نکنم .

کیفر کسی که دم از عدل می زند ولی مخالفت با قواعد عدل دارد

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) إِنَّهُ قالَ : إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النّاسِ عَذاباً یَوْمَ القِیامَهِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً وَعَمِلَ بِغَیْرِهِ .

امام ششم فرمود : کسی که دم از عدل بزند ، و برخلاف آن عمل کند ، در قیامت دارای

شدیدترین عذاب است .

نتیجه خشم بیج

عَنَ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) الغَضَبُ یُفْسِدُ الإیمانَ کَما یُفْسِدُ الخِلُّ العَسَلَ .

امام ششم فرمود : پیامبر فرمودند : خشم ایمان را فاسد می کند ، چنانچه سرکه عسل را از بین می برد ، بدون شک فاسد الایمان در قیامت اهل نجات نیست .

کیفر تعصّب

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) مَنْ کانَ فی قَلْبِهِ حَبَّهً مِنْ خَرْدَل مِنْ

عَصَبِیَّه بَعَثَهُ اللهُ یَوْمَ القِیامَهِ مَعَ أَعْرابِ الْجاهِلِیَّهِ .

امام ششم از نبی اسلام نقل می کند ، هرکس به اندازه دانه ای از خردل تعصّب داشته باشد ، در قیامت با اعراب جاهلی محشور می شود .

در کتب لغت در باب تعصّب گفته اند : آن کس که از اقوام خود در ستمکاری پشتیبانی کند ، و آن که برای خود و قوم و قبیله خود خشم بیجا نموده از آنان حمایت کند ، و کسی که در باطل خود پافشاری ورزد .

کیفر کسی که مانع حق مؤمن شود

قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ : یا یُونِسَ مَنْ حَبَسَ حَقَّ الْمُؤْمِنِ أَقَامَهُ اللهُ یَوْمَ القِیامَهِ خَمْسَ مِأَهَ

عام عَلی رِجْلَیْهِ حَتّی یَسیلَ مِنْ عَرَقِهِ أَوْدِیَهٌ وَیُنادی مُناد مِنْ عِنْدِ اللهِ هذَا الظّالِمُ الّذی حَبَسَ عَنِ الْمُؤْمِنِ حَقَّهُ فَیُوبَخُ أَرْبَعینَ یَوْماً ثُمَّ یُؤْمَرُ بِهِ إِلَی النَّارِ .

امام ششم فرمود : ای یونس آن کس که از رسیدن مؤمن به حقّش جلوگیری کند ، در قیامت پانصد سال به روی پا نگاهش می دارند ، تا جایی که ظرفهای از عرق از بدنش جاری گردد ، آنگاه یک منادی از جانب حق فریاد کند ، این است آن ستم پیشه ای که نگذاشته مؤمن به حقّش برسد . سپس به مدت چهل روز او را توبیخ کرده ، آنگاه امر می شود به جهنّم ببرندش .

کیفر پیروی از طاغوت و محبّت بیجا به دنیا

امام ششم می فرماید : عیسی بن مریم با یارانش بر قریه ای گذشتند که مردم آن کوچه ها و خانه ها مرده بودند ، فرمود : اینان به سخط الهی دچار شده اند ، اگر به مرگ طبیعی مرده بودند دفن می شدند ، یاران گفتند : علاقه مندیم داستان آنان را بدانیم ، پروردگار به عیسی فرمود : با مردگان صحبت کن ، عیسی آواز داد ای اهل قریه ، یکی از افتادگان لبیک گفت ، عیسی پرسید داستان شما چیست ؟ گفت : در خوشی زیستیم و به بدبختی دچار هاویه شدیم ، عیسی پرسید هاویه چیست ؟ آن مرد گفت : دریاهایی از آتش که در آن کوههایی از عذاب قرار دارد !

فرمود : چرا گرفتار آنجا شدید ؟ گفت : به خاطر دو گناه بندگی طاغوت ، عشق

به دنی . فرمود : محبّت به دنیا تا کج ؟ گفت : همانند کودکی که به مادر عشق ورزد ، تا دنیا به ما رو می کرد خوشحال می شدیم ، تا از ما برمی گشت محزون می گشتیم .

فرمود : پیروی شما از طاغوت چگونه بود ؟ عرضه داشت : از کلیه برنامه ها و اوامر او شنوایی داشتیم .

فرمود : تو چگونه به من جواب دادی ؟ گفت : بقیه اهل قریبه دهانشان به وسیله دهانه بند آتشین بسته و ملائکه غلاظ و شداد مواظب آنانند ، من گرچه در بین آنان بودم ولی در عمل با آنها نبودم ، امّا وقتی عذاب آمد مرا هم گرفت ، و فعلاً با موئی معلّقم و می ترسم که در آتش قرار بگیرم ! عیسی فرمود : خوابیدن در مزبله ه ، و خوردن نان جو در صورتی که دین انسان برای انسان سالم بماند ، برای انسان آسان است . البته آیات و روایاتی که کیفر گناهان را بیان می کند بیش از این است ، شما می توانید مفصّل آن را در کتابهای « بحار » ، « عقاب الأعمال » ، « کافی » ، « محجّه البیضاء » ببینید .

راستی وقتی انسان از طریق قرآن و روایات صادره از منابع وحی از کیفر و عذاب گناهان آگاه می شود ، به خوف شدیدی دچار شده ، و این خوف بهترین عامل بازدارنده انسان از گناه ، و وسیله ای برای تدارک خطاهای گذشته است ، و این همان خوفی است که در قرآن و روایات به آن اشاره شده ،

و برای هر انسانی لازم و ضروری است :

( وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی * فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَی ) .

دوری از طاغوت به خاطر ترس از خدا

از فضل بن ربیع نقل است که هارون الرشید به زیارت حج بود ، به هنگام شب که من در خواب بودم صدای دق الباب شنیدم ، پرسیدم کیست ؟ پاسخ آمد : امیر را اطاعت کن ، من با شتاب بیرون آمدن و او به راستی هارون بود !

گفتم : ای امیر اگر کسی از دنبالم می فرستادی نزد تو می آمدم ، او گفت : وای بر تو هیجان مرا گرفت که مردی خردمند می تواند آن را فرو نشاند ; مردی را به من بنمای که بتوانم از او سؤالی کنم .

گفتم : سفیان بن عیینه همین جاست ، گفت : مرا به نزد او هدایت کن ، ما نزد وی شدیم و من در زدم و او پرسید : کیست که در می کوبد ؟ پاسخ دادم : از امیر اطاعت کن او با شتاب بیرون آمد و گفت : ای امیر اگر تو کسی از پی من می فرستادی ، نزدت می آمدم ، او گفت : ما برای مهمّی نزد تو آمدیم ، آنگاه هارون زمانی با وی گفتگو کرد و سپس پرسید : آیا تو به کسی بدهکاری ؟ وی پاسخ داد : آری ، هارون گفت : عباسی بدهکاریهای او را بپرداز .

از نزد او بیرون شدیم ، هارون گفت : آشنای تو به هیچ کار من نیامد ! مردی را به من بنمای که از

او سؤالی کنم ، گفتم : عبدالرزّاق بن حمام اینجاست ، گفت : ما را نزد وی بر تا از او سؤالی کنیم ، نزد وی رفتیم و من دقّ الباب کردم ، پرسید : کیست ؟ گفتم : از امیر اطاعت کن ، وی با شتاب بیرون آمد و گفت : ای امیر اگر مرا خبر کرده بودی خود نزدت می آمدم هارون جواب داد : ما برای مهمّی نزد تو آمده ایم ، ساعتی با وی به گفتگو نشست و سپس پرسید : آیا تو به کسی بدهکاری ؟ گفت : آری ، هارون گفت : عباسی بدهکاریهای او را بپرداز .

سپس بیرون شدیم ، هارون گفت : آشنای تو به هیچ کار من نیامد ! مردی را به من بنمای که از او سؤالی کنم ، گفتم : فضیل بن عیاض اینجاست ، گفت : ما را نزد او هدایت کن .

به نزد او رفتیم ، در جایی بلند ایستاده بود و عبادت می کرد ، و آیاتی از کتاب خدا را به تکرار می خواند ، من در کوفتم ، پرسید : کیست ؟ گفتم : از امیر اطاعت کن . در پاسخ گفت : مرا با امیر کاری نیست !! گفتم : الله اکبر آیا تو نباید از او اطاعت کنی ؟ جواب داد : آیا از پیامبر خبرت نیست که گفته است : مؤمن نباید خوار شود ، فضیل پایین آمد در گشود ، سپس بالا شد ، شمع را خاموش کرد و در گوشه ای نشست !!

ما کورمال به جستجوی او پرداختیم ، دست رشید بر دست من

پیشی گرفت و فضیل گفت : چه نرم دستی است امّا آیا فردا از عذاب الهی خلاصی می یابد یا نه ؟ راوی می گوید : با خود گفتم امشب وی با او با زبانی پاک و قلبی صاف گفتگو خواهد کرد .

هارون گفت : ما برای مهمّی نزد تو آمده ایم رحمت خدای بر تو باد ، فضیل لب به سخن گشود و گفت : آنچه تو را به اینجا کشانید خلاف میل تو بود ، و همراهانت نیز برای آمدن با تو رغبتی نداشتند ، و اگر پرده میان تو و آنان را برگیرند ، و تو از آنان بخواهی که اندکی از گناهان تو را بپذیرند ، آنها گردن نخواهند نهاد ، و در واقع از ایشان آن که تو را بیشتر دوست دارد ، بیشتر خواهد گریخت !!

ای هارون همین که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید ، سلیم بن عبدالله و محمّد بن کعب و رجاء بن حیات را فرا خواند و به آنان گفت : من به بلیّات مبتلا شدم تدبیر من چیست ؟ او خلافت را بلیّات می دانست و تو و یارانت سعادت و نعمت ، سلیم بن عبدالله به او گفت : اگر خواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی چون روزه دار دست از دنیا بکش و با مرگ افطار کن .

محمّد بن کعب به او گفت : اگر خواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی ، پیران مؤمنین را پدر دان ، مردان میانه سال را بردار ، و خردتران را فرزند ، به والدین احترام بگذار ، با برادران مهربان باش ، و

به فرزندان نیکویی کن .

رجاء بن حیات به او گفت : اگر خواهی فردا از عذاب الهی رهایی یابی ، آنچه را که برای خود دوست داری برای مؤمنین دوست بدار ، و آنچه بر خود نمی پسندی بر مؤمنین مپسند ، و سپس هرگاه خواستی بمیر .

اکنون من همین را به تو می گویم و برای تو در هراسم ، که روزی پاهایت خواهند لرزید ، چه بر سرت خواهد آمد ؟ آیا در کنار تو این مردم خواهند بود که بر تو مشورتی دهند ؟

هارون چنان گریان شد که از هوش رفت ، من به فضیل گفتم : با امیر نرمتر باش ، پاسخ داد : من با او نرمی می کنم ، امّا تو و یارانت امیر را هلاک می کنید .

چون هارون به هوش آمد ، به فضیل گفت : باز بگو ، فضیل گفت : ای امیر شنیده ام که یکی از حکّام عمر بن عبدالعزیز از بی خوابی به عمر شکایت کرد ، عمر به او نوشت : ای برادر من بی خوابی گناهکاران را در کام آتش دوزخ و طول ابدیّت آن را به یاد آر ، تا در خواب و بیداری راهنمای تو به سوی خدایت باشد ، امّا هشدار که پای تو از این راه نلغزد ، زیرا خدا به تو وعده بیشتری نمی دهد ، و بر تو رحم نخواهد آورد . هنگامی که حاکم نامه او را خواند ، از سرزمین های بسیاری گذشت و نزد عمر آمد عمر از او پرسید چه سببی تو را نزد من آورد ، پاسخ داد : تو

با نامه خود به دل من نیرو بخشیدی ، من دیگر تا به خدا نرسم ولایت تو را اداره نخواهم کرد ، هارون سخت گریست و گفت : باز بگو ، فضیل گفت :

ای امیر بدان که عبّاس نزد پیامبر آمد و گفت یا رسول الله مرا منصب امارت ده پیامبر گفت : یا عبّاس ، یا عم رسول ، نفسی را که تو زنده می داری بهتر از امارتی است که آن را حتّی نمی توانی بخوری ، در واقع امارت یعنی ندامت ، و پشیمانی در روز رستاخیز ، و اگر بتوانی امیر نباشی امیر مباش ، هارون دوباره سخت گریست و گفت : باز بگو خدا تو را رحمت کند .

فضیل گفت : ای امیر پروردگار در روز قیامت ، درباره ی همه ی این مردم از تو بازخواست خواهد کرد ، اگر می توانی روی خود را از آتش دوزخ مصون داری دریغ مکن ، هشیار باش که نه پگاه نه بیگاه ، در دلت نسبت به رعایا فریب نباشد که پیامبر گفته است : آن که بامداد با نیّت فریب نسبت به مردم برخیزد رائحه باغ بهشت به او نرسد ، هارون گریان شد و سپس گفت : آیا تو به کسی بدهکاری ؟ پاسخ داد : آری دین من نزد پروردگار است ، که هنوز به حساب درنیامده ، وای بر من اگر او حساب کند ، وای بر من اگر نتوانم برائت حاصل کنم ، باز گفت : دین خود را در عبادت می دانم ، باز گفت : راستی را که پروردگار چنین امری به من نکرده

، بل امر کرده که وعده های او را باور کنم ، و از اراده ی او اطاعت ، و پروردگار گفته است : من جن و انس را خلق کرده ام تا از من اطاعت کنند ، و من از آنها قوّت و خوارک نمی خواهم ، به راستی خداوند است که روزی می دهد ، و صاحب نیرو و قدرت است .

هارون به او گفت : این هزار دینار دیگر ، صرف عیال و اولاد کن ، و با خیالی آسوده به عبادت پروردگار مشغول باش ، فضیل گفت : من راه رستگاری به تو نمایاندم ، تو اینها را به من می دهی ؟!

آنگاه خاموش شد و دیگر سخنی نگفت ، از نزد او بیرون شدیم ، هارون به من گفت : اگر تو مردی را به من می نمایی ، مردی باشد همانند این .

حکایت کنند که زنی از زنان فضیل نزد وی رفت و گفت : می بینی که ما چه تنگدستیم اگر این نقدینه را می گرفتی ، می توانستیم کار خود را سروسامان دهیم !

در پاسخ گفت : من و شما همانند مردمی هستیم که شتری داشتند و از کار او نان به دست می آوردند ، هنگامی که شتر پیر شد او را کشتند و گوشتش را خوردند ، ای عیال از گرسنگی بمیر اما فضیل را نکش .

همین که این خبر به هارون رسید ، گفت : نزد او رویم باشد که دینار بپذیرد ، فضل می گوید : ما رفتیم ، همین که فضیل ما را شناخت ، بیرون آمد و به روی خاک نشست

، هارون نیز نزد او نشست و لب به سخن گشود اما وی پاسخ نمی داد ، ما در این حالت بودیم که کنیزکی زنگی بیرون آمد و فریاد زد : از دیشب شیخ را آزار می دهید ، برخیزید و بروید ، ما برخاستیم و رفتیم .

ابوالمحاسن درباره ترس فضیل از مقام خد ، حکایتی از قول بشر حافی بدین مضمون آورده ، من با فضیل در حج بودیم ، تا نیمه شب با هم نشستن داشتیم ، سپس او برخاست و تا بامداد به طواف پرداخت ، گفتم : یا ابو علی آیا سر خفتن نداری ؟ گفت : وای بر تو آیا کسی که ذکر آتش دوزخ را می شنود ، روحش آرام است که بخوابد ؟!

در این زمینه باز حکایتی بدین مضمون نقل شده : که تیمور گورکانی یکی از خواصّ خود را نزد شیخ زین الدین تایبادی فرستاد و استدعای ملاقات کرد ، شیخ پاسخ داد ، مرا با امیر مهمّی نیست ، تیمور به ناچار خود به زیارت شیخ رفت ، شیخ زبان به نصیحت او گشود ، تیمور گفت : ای شیخ چرا پادشاه خود ملک غیاث الدین را ارشاد نکردی ، شیخ گفت : او را نصیحت کردم نشنید ، ل جرم خدای تعالی تو را بر وی گماشت ، و اگر تو نیز با بندگان خدا به عدل رفتار نکنی دیگری بر تو مستولی خواهد شد ، تیمور پرسید ، آن کیست که بر من مسلّط شود ، شیخ گفت عزرائیل ؟!

آری این چنین خوف ، که محصول ایمان به قرآن و روایات است ، بازدارنده

انسان از گناه در آینده ، و علّت جبران معاصی در گذشته است ، و عارف هرگز از چنین خوفی جدا نیست .

5 خوف از نقصان در عبادت ، یا قلّت آن در برابر عظمت حق

این خوف ، یکی از عالی ترین مراحل کمال انسانی ، و از بهترین علل برای حرکت بیشتر ، و به دست آوردن مقام برتر است .

با کمک این خوف ، انسان نسبت به عبادات و اطاعت از مول ، کوشش بیشتری خواهد کرد ، و سعی خواهد نمود ، عباداتش واجد تمام شرایط باشد .

کسی که قلبش به نور شناخت حقّ منوّر گردد ، و خدای خود را به حقیقت بشناسد ، و به عظمت و بزرگی او راه برد ، البته عبادت خود را هرچند زیاد و خالص باشد ، در جنب بزرگی او کوچک دیده ، وبلکه به حساب نخواهد آورد !

راستی در برابر عظمت بی نهایت در بی نهایت او ، انسان دچار وحشت شده ، و برای جبران این وحشت ناچار است هرچه در توان دارد ، مصرف آن عزیز کند.

انسان با آشنایی به قرآن و معارف الهی ، به این نتیجه خواهد رسید ، که علم حضرت دوست به هر چیزی محیط است ، و هیچ ذرّه ای از ذرّات عالم هستی ، از دایره علم آن جناب بیرون نیست ، با این آشنایی و توجّه ، ناگهان به خود آمده و فریاد برمی دارد ، آه شاید در خدمت من و عبادت و اطاعتم نقص وقصوری باشد که من به خاطر محدود بودن علمم از آن بی خبرم ، و ممکن است این نقص باعث شود که عمل من مورد قبول حبیب من نشود ،

و یا اگر نقصی نداشته باشد ، عمل من در برابر بزرگی او ناچیز و یا هیچ است !! با این محاسبه انسان دچار خوف شدید می شود، وبرای جبران آن دست به اطاعت وعبادت گسترده می زند.

از نبیّ اکرم نقل شده ، وقتی در محراب عبادت می ایستاد به پیشگاه حق عرضه می داشت

ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ وَما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ .

آن طور که شایسته توست تو را نشناخته و به عبادت تو اقدام نکرده ایم !!

عاشق او هرچه به او نزدیک تر می شود ، به عظمت و جلال او بیشتر پی می برد ، و در این صورت دچار خوف عظیم تر شده و عبادت خود را هرچند زیاد باشد ناچیز می بیند ، این خوف به دنبالش کثرت عبادت هست ، تا وقتی که سالک به مقام قرب نایل شده ، و به وصال و لقاء محبوب می رسد ، آن زمان است که خوف او مبدّل به امن گشته ، و به عالی ترین درجات انسانی رسیده است .

این گونه سیر و حرکت ، و این نحو شور و اشتیاق ، و این شکل خوف و کثرت عبادت را در وجود امام عارفین ، مولای موحّدین ، سرحلقه عاشقین ، امیرالمؤمنین (علیه السلام) می توان یافت :

در این زمینه بهتر است که به گفتار ضرار بن ضمره ، عاشق دلباخته علی (علیه السلام) ، در برابر معاویه توجه کرد .

معاویه به ضرار گفت : علی را برایم وصف کن ، ضرار گفت : مرا از این برنامه معاف بدار ، معاویه گفت : هیچ راهی جز توصیف علی نداری ،

ضرار گفت : اکنون که ناچارم می گویم .

به خدا قسم ، علی از شناخت عقل و اندیشه ما بسیار دور رس بود ، بر همه چیز توان داشت ، گفتارش میزان شناخت حق و باطل بود ، و جز به عدالت حکمی از حضرتش صادر نگشت .

از سراسر وجود او دانش و علم می ریخت ، و تمامی نواحی هویّت و ماهیّتش گویای حکمت بود .

از دنیا و شکوهش وحشت داشت ، و با تاریکی شب انسی عجیب برقرار می کرد ، اشکش به خاطر ترس از عظمت حق فراوان بود .

همیشه در اندیشه و تفکّر به سر می برد ، و لباس زیر و خشن را دوست داشت ، و غذایش را جز نان جوین ، و مواد بسیار عادی که لذّتی در آن نبود ، چیزی تشکیل نمی داد .

به هنگامی که بین ما بود ، با ما فرقی نمی کرد ، از جواب هر خواسته مشروعی که داشتیم امتناع نداشت ، وقتی از او دعوت می کردیم اجابت می فرمود .

به خدا قسم با اینکه به او نزدیک بودیم ، و او هم با ما نزدیک بود ، ولی انگار از عظمت و بزرگی اش یارای سخن گفتن با او را نداشتیم .

اهل دین را فوق العاده گرامی می داشت و با افتادگان نشست و برخاست می نمود .

در زمان حکومتش هیچ قدرتمندی از ترس عدالت علی ، جرئت اعمال زور و سلطه اش را نداشت ، و هیچ ضعیفی از رسیدن به عدل علی مأیوس نبود .

خدا را به شهادت می طلبم که شاهد شبهای علی بودم ، زمانی که

پرده تاریک شب به رخسار جهان در می افتاد ، و ستارگان در آسمان دنیا به جلوه گری می نشستند او محاسن خود را به دست می گرفت ، و همچون آدم مار گزیده به خود می پیچید و چون انسان غصه دار اشک می ریخت و می گفت : دنیا برو غیر مرا گول بزن ، خود را به من عرضه مکن ، و برای جلب من ، متوسّل به هفت قلم آرایش مشو ، چه دور است ، چه دور است که بتوانی مرا فریب دهی ، من تو را سه طلاقه کرده ام ، و جای هیچ گونه رجوعی برای تو باقی نگذاشته ام ، مدّت تو بسیار کوتاه ، و خطرت برای فرزند آدم بزرگ است ، و عیش و خوشیت اندک !!

آه که توشه ام برای سفر آخرت کم است ، وای که عبادتم برای دفع وحشت از راهی که در پیش دارم اندک است !!

ناگهان معاویه گریست ، و گفت خدا رحمت کند ابوالحسن ر ، که به خدا قسم این چنین بود ، سپس گفت : ای ضرار حزن و اندوهت نسبت به او چگونه است ؟ گفت : مانند کسی که فرزندش را در لانه اش سر بریده ، و گریه گلوگیر او شده ، و از غصه آرام نمی گیرد ، و اندوهش به پایان نمی رسد !!

آری بندگیهای ما هر چند زیاد باشد ، باز معلول لطف و توفیق و عنایت اوست، و بندگی ما کجا و عظمت و بزرگی و جلال وا کجا؟!

بیائید همه ما هم چون پیامبر بزرگ فریاد بزنیم: ما عَبَد ناکَ

حَقٌ عِبادَتِکَ و چون علی بن ابیطالب ناله جانسوز بر آریم که آه مِن قِلٌهِ الزٌاد رَبُعدِ السٌفَرِ.

6 خوف از کوچکی خود، در برابر عظمت بی نهایت در بی نهایت حضرت حق
قسمت اول

انسان از نظر جسم و روح و عقل موجودی است محدود، و برای موجود محدود ادعای عظمت و بزرگی زیبنده نیست، آنان که ادعای بزرگی دارند علتش خود فراموشی است، عزت و بزرگی برای انسان تنها در صورت اتصال به مقام حق که همان اتصال به فرامین الهی.

به خصوص تقواست قابل تحصیل است، و این بزرگی و عظمت ذاتی انسان نیست، بلکه مقامی است که باید اقدام برداشتن در طریق الهی کسب کند، وبدون این اتصال و پیوند، انسان همچون ذره ای از ذرات مادی زمین است، زمینی که موجودیتش در برابر منظومه شمسی و قابل نظر نیست، منظومه ای که در برابر کهکشان شیری رنگ فضا قابل ذکر نیست ، کهکشانی که در برابر آسمان اول و یا سایر کهکشانها و سحابی ها بیش از ذره ای به حساب نمی آید، آسمان اولی که در برابر سماء دوم از ارزن گم شده ای در فضای با عظمت جهان کوچک تر است و هفت آسمانی که در برابر عرش الهی چیزی نیست.

شنید ستم که هر کوکب جهانی است

جداگانه زمین و آسمانی است

زمین در جنب این افلاک مین

چو خشخاشی است اندر قعر دریا

تو خود بنگر کزین خشخاش چندی

سزد تا بر غرور خود بخندی

انسان با این موجودیت نا چیز خود که بدون ارتباط به حق مشتی استخوان پوسیده، و گوشت و پوستی بی قدر است، چه جای آن دارد که خود را بزرگ بنامد؟ انسان واقع بین با توجه به کوچکی خود و عظمت حق چنان دچار وحشت و

ترس میگردد که برای علاج این ترس و چاره و راهی جز آویختن به دامن اوبرای جبران کوچکیش نمی بیند. آری، به قول حضرت حسین در مناجات روز عرفه : بی نیاز خداوندا، من خود را از تو دارم، من خود را ایجاد نکرده ام، مشرف به جهان هستی و هم نیستم به اجبار آمده ام و به اجبار هم خواهم رفت، نیروهای محدودم اجازه فعالیت نامحدود نمی دهد، روشنایی هستی ام در مقابل گرد با مخوف زوال و فنا آن مقدار می تواند مقاومت نشان بدهد که چرا غ ضعیفی در مقابل توفان بنیان کن و وحشتناک صحرایی.

بیایید آیاتی که در قرآن مجید ، صفات بی نهایت در بی نهایت حق را از قبیل اراده ، علم ، قدرت ، احاطه ، امر و خلق و ... را بیان می کند به دقّت مطالعه کنید ، بیایید به خانه با عظمت آفرینش که نمونه ی بسیار کوچک و ناچیزی از پرتو عظمت اوست بنگرید ، بیایید کوچکی بی نهایت در بی نهایت خود را توجه کنید تا ببینید چگونه دچار خشیّت شده و برای جبران این کوچکی وحشت زا ، چگونه به حرکت می آیید تا با ارتباط با او خود را از این خوف رهانیده و از کوچکی به بزرگی رسانده و از خوف به امنیّت نایل آیید .

البتّه این خوف یا به تعبیر لطیف تر این خشیت تنها از طریق آگاهی به جلال و جمال و بزرگی کبریا و اطلاع بر عظمت نامحدود حق حاصل می گردد .

شما به تاریخ زندگی انبیا و اولیا و بندگان خاص الهی بنگرید ، آن عزیزانی

که در همه عمر حتی لحظه ای فکر گناه بر آنان نگذشت ، چگونه در برابر مقام خدای متعال به گریه و استغاثه برمی خاستند و با آن همه اخلاص و عمل خود را چیزی نمی شمردند .

می گویند آدم پس از هبوط به زمین و خروج از بهشت بسیار گریست و نوح همان گونه که از نام مقدّسش پیداست گریه هایی شدید و بس طولانی داشت . ابراهیم عرضه می داشت در مغفرت پروردگار طمع دارم ، آن چنان که میل دارم در قیامت از من بگذرد . فکر کنید ابراهیم با آن مقامی که خداوند در قرآن برایش بیان کرده ، در برابر خدا چه می گفت ; تا به وسیله امین وحی به حضرت او خطاب رسید آیا دیده ای دوست دوستش را دچار رنج و عذاب کند ؟ به جبرئیل گفت : نه ولی هرگاه خطایم را یاد می کنم دوستی را از یاد می برم ، در حالی که قرآن بر عصمت و باکی همه ی انبیا ، تصریح کرده است . این خطایی که در کلام ابراهیم آمده چیست ؟ همان احساس بی نهایت کوچک بودن در برابر الله است .

به دعاهای وارده از پیامبر و ائمه معصومین (علیهم السلام) ، به خصوص دعای کمیل ، مناجات شعبانیه ، مناجات خمس عشر ، دعای عرفه ، دعای ابو حمزه ی ثمالی که انشاء حضرت سجاد است ، بنگرید تا ببینید با آگاهی به عظمت حق و توجه به خدای بҘڏȠکوچکی خویش ، انسان چگونه دچار خشیت و خوف می شود و برای جبران کوچکی خود چگونه به بندگی با

اخلاص و حرکت معنوی به سوی مقام قرب اقدام می کند ؟

فرق خوف و خشیت در اینجا مناسب است فرق خوف و خشیت را از زبان استاد البشر حضرت « خواجه نصیر الدین طوسی » ذکر کنیم ، تا معلوم شود عاشقان خدا برای چه دچار خشیت و ریزش اشک چشم چون ابر بهاری بودند .

محقّق طوسی می فرماید : « خوف و خشیت گرچه در لغت یک معنی دارند ولی از نظر صاحبدلان میان آنها جدایی است ; زیرا خوف نگرانی دل است از انتظار بد و کیفری که به سبب احتمال ارتکاب خلاف و ترک طاعت باشد و برای بیشتر مردم حاصل است ، اگر چه مراتب بسیاری دارد و مرتبه ی عالی آن برای اندکی از مردم باشد . امّا خشیت حالتی است در نفس که از درک بزرگواری ، هیبت ، خوف محجوبیت و حرمان از لطف و نظر او در دل پیدا می شود . و این حالت به دست نمی آید ; مگر برای کسی که بر جلال کبریا آگاه شود و لذّت قرب را بچشد .

بنابراین گریه و تضرّع ، ندبه و ناله و خشیت و خوف عاشقان حق ، به خاطر آگاهی آنان از عظمت او بوده و این خشیت و زاری و اعمال پر مشقت عبادی برای این است که نیازمندی و فقر و درویشی خود را با رسیدن به قرب او جبران کنند .

مرحوم « ملا احمد نراقی » آن عاشق وارسته ، در کتاب « طاقدیس » در باب گریه های اعجاب انگیز حضرت شعیب (علیه السلام) چنین می گوید .

گریه کرد از بس

شعیب تاجدار

روزهای روشن و شبهای تار

هر دو چشمش کور و نابینا نشست

باز دادش چشم سلطان الست

آن که او را دیده از آغاز داد

کور چون شد باز چشمش باز داد

داد چشمش هین به عبرت کن نظر

باز باید دیده عبرت نگر

باز گاه و بیگه و شام و سحر

این قدر بگریست کافتاد از نظر

کور شد باز آن دو چشم پاک بین

باز دادش چشم آن چشم آفرین

بار سیم گریه های زار زار

کرد اندر شهر و دشت و کوهسار

روز و شب بگریست تا بار دگر

کور شد نورش نماند اندر بصر

کور گشت و گریه او کم نشد

ساعتی بی سوز و بی ماتم نشد

شامها در گریه های های های

روزها در ناله های وای وای

این قدر بگریست تا طیر و وحوش

آمدند از گریه اش اندر خروش

تا شبی او را ندایی شد زغیب

تا به کی می گریی آخر ای شعیب

گریه تو خلق را گریان کند

سوز جان مر جسم را سوزان کند

تو چو جانی و رعیت جسم تو

تو چو معنی این خلایق اسم تو

معنی خوش لفظ را هم خوش کند

ذات دلکش اسم را دلکش کند

چون کسی محبوب باشد ای پسر

اسم او هر جای باشد نغز تر

قسمت دوم

هرکسی از بهر یک چیزی گریست

ای شعیب این گریه هایت بهر چیست

گر زبیم دوزخ است و آن جحیم

ما در دوزخ به تو بربسته ایم

آتش دوزخ بود بر تو حرام

هم چو آن جنّت به کفّار لئام

ور بود این گریه ات بهر بهشت

شوق وصل حوریان خوش سرشت

ما بهشت از بهر تو آماده ایم

حوریان را زیب و زینت داده ایم

حوریان از بهر تو در روز و شب

چشم بر راهند و دلها در طرب

ساحت جنّت به رایت روفته

زلف خود از فرقتت آشوفته

قصرها بهر

تو زینت داده ایم

تخت ها در قصرها بنهاده ایم

خوانها بر فرشها آورده ایم

فرشها بر تختها گسترده ایم

این بهشت این حور این تو ای شعیب

هر زمان خواهی برو بی منع و ریب

چون شعیب از عالم غیب این شنید

از دل پر درد آهی برکشید

کای خدا آرام جان مستهام

من که و دوزخ چه و جنّت کدام

دل کجا تا فکر این و آن کنم

یا از آن غمگین به آن شادان دلم

چیست دوزخ تا از آن ترسان شوم

تا زبیم تفّ آن گریان شوم

من خود اندر آتش استم ساله

اندر آتش کرده ام نشو و نما

آتشی کز آن سقر ماندست مات

هفت دوزخ پیش آن آب فرات

آتشی کز آن سعیر آمد به تاب

دوزخ از توفان و حرش یک حباب

آتشی کز آن جهنم در حذر

آتش عالم زسوزش یک شرر

آتش هجران و نیران فراق

سوز مهجوری و نار اشتیاق

آتش حرمان زبزم دلفریب

آتش مهجوری از وصل حبیب

من که عمری شد در این آتش خوشم

کی زدوزخ روی درهم می کشم

اینان با توجه به عظمت الهی ، هر چیزی را کوچک می دیدند و حقیر و ناچیز می دانستند ، چنانچه امیر مؤمنان (علیه السلام) در خطبه « متقین » در اوصاف آن عاشقان می گوید : عَظُمَ الخالِقُ فی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَ فی أَعْیُنِهِمْ ، خدا را در وجود خود بزرگ می دیدند و غیر حضرتش برای آنان کوچک بود . به همین خاطر دل به هیچ چیز نمی بستند و از آمدن نعمت های دنیا و رفتن آن خوشحال و اندوهگین نمی شدند ، هر مصیبتی برای آنان ، جز مصیبت فراق او ، آسان بود . به خاطر دنیا با کسی نزاع نداشتند . گذشت

آنان از مال دنیا بسیار بود . گرفتار هیچ یک از زشتی های اخلاقی نبودند ; زیرا منبع رذائل اخلاقی آلوده بودن انسان به دنیاست و چون آنان دنیا را ناچیز می دانستند آلوده نبودند .

عشقی به جز عشق نداشتند . قبله ای غیر کوی او نمی شناختند . امر و نهی غیر او را اطاعت نمی کردند . از هیچ چیز جز مقام او هراس نداشتند . به هیچ وجه گرد گناه نمی گشتند و فکر گناه هم نمی کردند . پاکترین اندیشه و عمل از آنان بود . وجودشان برای جهان و جهانیان با برکت بود و جز خیر و کرامت از آن بزرگواران توقع نمی رفت . در عین این که آراسته به تمام خوبی ها و دور از همه زشتی ها بودند ، خود را نیازمندترین نیازمندان و کم عمل ترین عاملان و مهجورترین مهجوران به حساب می آوردند . به این خاطر در اجرای دستورهای حق و گریه از خشیت الهی و توبه در پیشگاه او از فقر و قصور در عمل از همه عالم مقدّم تر بودند .

اینک به شمّه ای از احوال و زبان حال ایشان توجّه کنید :

علی (علیه السلام) با آن همه عظمت و جلال که از طریق بندگی حق کسب کرده بود ، در دعای کمیل می فرماید :

وَأَنَا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الحَقیرُ المِسْکینُ المُسْتَکین !!

حضرت سجّاد در صحیفه می فرماید :

وَأَنَا أفْقَرُ الفُقَراءِ إلَیْکَ !!

و حضرت حسین (علیه السلام) در دعای عرفه می فرماید :

إِلهی کُلَّمَا أَحْرَسَنی لُؤْمی أَنْطَقَنی کَرَمُکَ ،

« یعنی پروردگارا تبهکاریها و دیو صفتی هایم گاهی آن چنان به رخم خیره

می شوند و مرا رو در روی ناشایست خود آن چنان قرار می دهند که یارای سخنگویی از من سلب می گردد » .

با که سخن بگویم ؟ با خود ، زشت سیرتی آن چنان قیافه ام را هولناک نموده است که نمی خواهم با قیافه خود روبرو شوم ، خداوندا با تو سخن بگویم ، هرگونه راه پیوستگی را به روی خود بسته می بینم ، معاصی و گناهانم زبانم را بسته و لالم نموده است ، با دیگران سخن بگویم ، لابد زشت سیرتی نهانی خود را مخفی ساخته ، از نیکی ها و زیباییهای خود سخن خواهد گفت ، در این موقع است که قیافه هولناکم کثیف تر و زشت تر خواهد شد ; زیرا به آن زشتی و پلیدی خود ، دورویی و ریاکاری را هم اضافه خواهم نمود .

با که سخن بگویم ؟ با جهان طبیعت که خاموش و بدون جنجال تسلیم قوانین است ؟ آن موجودی که خود را در مقابل قانون گذار ازل و ابد تسلیم نموده است چه سنخیّتی با من متمرّد دارد که حتّی در راه تمایلاتم به مبارزه ی با خود نیز حاضر شده ام ! ای خدای عزیز و مهربانم ، دیگر کسی نمانده است که این موجود گم گشته با او به گفتگو نشنیده چگونه در عین زشتی و پلیدی راه فراری را که می جوید پیدا کند ؟ فقط یک تکیه گاه باقی مانده است ، آن هم کرم وجود بی نهایت توست . چه قدر خوب بود که به زبان آوردن الفاظ نیازی نداشتم ، تا مفاهیم آن الفاظ بیشتر شرمنده

ام ننماید .

آری این است نظر سالکان راه و توجه بیداران سیر الی الله ، که با همه ی آثار بندگی از حضرت حق ، خود را در برابر عظمت او چیزی حساب نمی کنند ، تا آثاری بر آنان بار شود و به خاطر این آگاهی و شعور زیاد است که هرچه پیش می روند و به مقام قرب آن جناب نزدیک می گردند ، به لا شیئی خود بیشتر رسیده و خشیت سنگین تری سراپای آنان را احاطه می کند ، اینان به همین گونه سیر خود را ادامه می دهند ، تا وقتی که به دروازه ی عالم پس از مرگ برسند ، آنگاه که خطاب :

( أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ ) و ( یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً ) .

به آنان برسد و سراسر خشیت آنان و ترس ایشان مبدّل به حالت امن گردد و با اتّصال به مقام حضرت دوست ، از احساسی که از نقص همه جانبه ی خود می کردند درآیند.

راستی اولیاء الهی نسبت به خود چه نظری دارند ؟ آری انسان که از بسیاری از موجودات برتر است ، هر مقدار به فقر و نداری ، نیاز و احتیاج ولاشیئیّت خود بیشتر آگاه شود، عظمت و بزرگی ، جلال و جمال دوست در خانه ی دلش بیشتر تجلّی می کند و هرچه تجلّی جمال معشوق در دل عاشق بیشتر شود و عاشق به بزرگی معشوق واقف و به ذلّت و حقارت خود در برابر او آگاه گردد ، خشیت بیشتری او را می گیرد و با این

مرکب روحی به حرکت بیشتری ادامه داده و برای برطرف نمودن ذلّت و حقارت خود ، با نزدیک کردن خویش به دوست ، فعالیّت چشم گیرتری می کند .

گفتگوی حضرت سجّاد با جابر در مسئله عبادت

نوشته اند حضرت سکینه جابر بن عبدالله انصاری را احضار کرد ، و به او فرمود : شما مورد محبّت و احترام خانواده ما هستی ، از شما می خواهم با برادرم حضرت سجّاد ملاقات کرده و از قول خودت از او بخواهی در گریه و عبادتش تخفیف دهد ، زیرا همه ما بر جان او ترسناکیم !!

جابر می گوید : به محضر حضرت زین العابدین مشرف شدم و خواسته خود را با آن بزرگوار در میان گذاشتم ، امام به خدمتکار خانه فرمود ، آن کتاب را بیاور خدمتکار کتاب را به امام داد و حضرت سجاد هم کتاب را در برابر من گذاشت و فرمود : در این کتاب از عبادات پدرم علی یاد شده ، آن را بخوان تا از من تقاضای کم کردن عبادت نکنی ، ای جابر عبادت من کجا و عبادت پدرم علی !!

راستی چقدر عجیب است مردی که آن همه عبادت داشت ، امامی که پس از نماز صبح سر بر سجده می گذاشت و هزار بار می گفت : «لا إله إلاّ الله حقّاً حقّ ، لا إله إلاّ الله عبودیّتاً ورقّاً لا إله إلاّ الله إیماناً وتصدیق» .

انسانی که چهل سال پس از واقعه کربلا قسمتی از وقت شب خود را با کشیدن انبان غذا بر دوش به داد بینوایان می رسید ، آقایی که سالی دوبار اضافه پوست پیشانی و زانوی او را از کثرت رکوع

و سجود قیچی می کردند ، بزرگواری که در تربیت کردن انسانهای والا با کمال قدرت و توان کوشید ، آن وقت عبادت خود را در برابر خدا آن قدر ناچیز می بیند ؟! و ناچیز دانستن عبادت در برابر عظمت حق او را به وحشت می اندازد .

جداً این گونه خوف بهترین علت برای رشد و کمال ، و این خود ندیدن از عالی ترین مراحل تواضع در برابر حق و خلق است .

در شب عرفات از فضیل پرسیدند : حال این مردمان چون بینی ، گفت : همه آمرزیده اند اگر من در میان ایشان نبودمی !!

استاد اخلاق ، عارف بزرگوار ، مفسّر قرآن ، مرحوم حاج شیخ محمود یاسری رحمه الله علیه می فرمود : پیامبر اسلام به جبرئیل گفت : از عجایبی که دیده ای برایم بازگو کن .

امین وحی گفت : در زمانهای گذشته ، در حالی که بنا بود به یکی از انبیاء خدا نازل شوم ، عابدی را در جزیره ای دیدم ، که با کمال شوق به عبادت حق مشغول بوده و از خدا می خواست مرگش در حال سجده بر حق فرا رسد !

عبادتش را نیکو یافتم ، زمان بندگیش را چهارصد سال دیدم ، دعایش را مستجاب مشاهده کردم ، علاقه مند شدم وضع قیامتش را ببینم ، برایم اعجاب آور بود !

روز قیامتش نشان می داد که اعمالش مورد قبول حق واقع شده ، به او خطاب می رسد : أُدْخُلْ جَنَّتی بِرَحْمَتی ، عرضه می دارد : أَدْخُلْ جَنَّتَکَ بِعَمَلی ، من به بهشت می روم ولی با دلگرمی به عمل و عبادتم

!

خطاب می رسد ای قاضیان دادگاه اکنون که پای معامله به میان آمده ، تمام نعمت های مادّی و معنویم را که به این عابد عنایت کردم با عبادتش بسنجید ، چنانچه عبادت او گران تر آمد به بهشت رود ، و اگر نعمت های من گران تر شد به جهنم رود !!

از نعمت بینایی شروع کردند ، این نعمت از نظر ارزش خدایی بر تمام عبادتش سنگین تر آمد چون او را به سوی دوزخ بردند ، عرضه داشت : خداوندا برنامه های دیگری هم داشتم محاسبه نشد ، خطاب می رسد چیست ؟ می گوید : امید بر کرم تو ، حسن ظنّ بر عنایت تو ، و از همه بالاتر نیاز و فقر و ناچیزی خودم ، خطاب می رسد او را از مسیر عذاب برگردانده و به خاطر امید و حسن ظنّش به من به بهشت ببرید ، چون در مسیر بهشت قرار می گیرد عرضه می دارد : أَدْخِلْ جَنَّتَکَ بِرَحْمَتِکَ .

عرفان اسلامی جلد 2

فَالْخَوْفُ فَرْعُ العِلْمِ

توضیح

امام ششم (علیه السلام) علم و آگاهی را ریشه خوف می دانند و این عین واقعیّت و حقیقت است ; زیرا خوف از امور قلبی است و به دست آوردنش اختیاری نیست ، بلکه امری است قهری که حصولش با کمک مقدّمات اختیاری امکان دارد و بهترین مقدّمه یا مؤثّرترین عامل برای به دست آوردن خوف و خشیت علم و آگاهی است .

انسان آگاه به مقام حق و عالم به گناه خویش ، بطور قطع از خدا خواهد ترسید و به سوی توبه و انابه روی خواهد آورد ، عالم به عذاب و جریمه ، سعی در ترک

گناه می کند ، آگاه به نقصان در عبادت ، آن هم در برابر خدای بزرگ ، به جبران نقص خویش برخواهد خواست و آن کس که به وسیله ی تعلیمات انبیا و مطالعه ی قرآن و فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) خدا را شناخته و عظمت حضرتش را یافته و کوچکی و حقارت خود را درک کرده ، البتّه دچار خشیت و ترس می شود . چنانچه خداوند عزیز در قرآن کریم فرموده :

( اِنَّما یَخْشَی اللهُ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء ) .

« این دانشمندان و آگاهانند که در برابر الله دچار خشیت هستند » .

با توجه به اینکه دانش و علم ، آن هم دانش و علم به حق و شئون حضرت او ، پایه خوف است ، به قسمتی از آیات و روایاتی که در باب علم آمده است اشاره می کنیم . قبل از تذکّر این نکته لازم است که شرافت و برتری علم بسته به شرافت موضوع آن دارد و چون خداوند عزیز و برنامه هایش اشرف از هر چیزی هستند ، علم به او و شئونش نیز اشرف علوم است . مصداق کامل آیات و روایات علم ، علم به حق و برنامه های وابسته به حق است ، که آگاهی به الله و مسائل مربوط به او ریشه ی خوف و خشیت و عالی ترین علّت برای پاکی و تربیت انسان است .

علم در قرآن

( فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَه مِنْهُمْ طَائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ ) .

« چرا از هر طایفه ای ، جمعی برای فهم علوم دین به مراکز فراگیری کوچ نمی

کنند ، تا پس از بیداری و آگاهی و آشنایی با معارف حق به قوم خود بازگشته و آنان را خداترس تربیت کنند ؟ » .

( أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الآخِرَهَ وَیَرْجُوا رَحْمَهَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الأَلْبَابِ ) .

« آن کس که در تاریکی شب به خاطر اطاعت از حق ، دارای سجود و قیام و از عذاب الهی ترسان و به رحمت پروردگار امیدوار است (با آن کس که شب و روز به کفر و عصیان مشغول است) یکی است ؟! بگو آیا دانایان با نادانان مساوی اند ؟ آن کس که از پرتو دانایی و از برکت علم ، به تمام برنامه های بندگی اقدام می کند و وجودش منبعی از برکت و رحمت برای خلق خداست ، با آن کس که جاله به مسیر الهی است و جز ضرر و زیان برای انسان ندارد ، در پیشگاه حق یکسانند ؟ فقط اندیشمندان جهان متذکّر و بیدار این مسئله اند ، که چه فرق بزرگی بین دانایان و نادانان است ، آری فرق بین عالم و نادان فرق بین حق و باطل ، نور و ظلمت و هدایت و گمراهی است » .

در این آیه تمام آثار بندگی واقعی از پرتو علم و فهم عبد نسبت به خدا و شئون آن ذات مقدّس است .

( وَمَا یَسْتَوِی الأَعْمَی وَالْبَصِیرُ * وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ * وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الْحَرُورُ * وَمَا یَسْتَوِی الأَحْیَاءُ وَلاَ الأَمْوَاتُ ... ) .

کور و بینا ، تاریکی ها و روشنایی ، سایه و آفتاب و

زندگان و مردگان یکسان نیستند .

امامان پاک شیعه این آیه را این گونه ترجمه کرده اند : کافر تاریک جان و کوردل ، با مؤمن روشن روان و بینا یکسان نیست . زندگی روشن از پرتو هدایت ، با حیاتِ آمیخته ی به کفر و شیطنت یکی نیست . بهره مند از سایه ی لطف حق ، یا قرار گرفته ی در سایه ی ایمان به خدا ، با افتاده در آتش عصیان و شقاوت مساوی نیست . و زندگی همراه با علم و ایمان و حیات آراسته به دانایی و آگاهی ، با حیات آلوده شده به جهل و نادانی برابر نمی باشد .

مگر کسی که به شناخت حق ، آگاهی به رسالت انبیا ، امامت امامان و علم به جهان آینده اقدام کرده و از پرتو این معرفت به تمام برنامه های لازم انسانی دست یافته است ، با کسی که چون حیوانات همّتی جز آب و علف ندارد یکی است ؟

( یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات ) .

« خداوند مقام اهل ایمان را رفیع قرار می دهد و در میان اهل ایمان صاحبان دانش و علم ، دارای درجات برترند » .

علم در روایات

... عَنِ الصّادِقِ (علیه السلام) : إِنَّ رَسُولَ الله (صلی الله علیه وآله) قالَ : أَعْلَمُ النّاسِ مَنْ جَمَعَ عِلْمَ النّاسِ إِلی عِلْمِهِ ، وَأَکْثر النّاسِ قِیمهً أَکْثَرُهُمْ عِلْماً ، وَأَقَلَّ النّاسِ قیمَهً أَقَلُّهُمْ عِلْماً .

« امام صادق (علیه السلام) می فرماید : پیامبر فرمود : داناترین مردم کسی است که دانستنیهای مردم را به خود اضافه کرده باشد و بالاترین قیمت و ارزش از کسی

است که از همه عالم تر باشد و کسی که کمتر می داند ارزش کمتری دارد » .

فی خُطْبَه خَطَبَها أَمِیرُالمُؤْمِنینَ (علیه السلام) بَعْدَ فَوْتِ النَّبیِّ (صلی الله علیه وآله) : وَلا کَنْزَ أَنْفَعُ مِنَ الْعِلْمِ .

« علی (علیه السلام) پس از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در یکی از خطابه هایش فرمود : گنجی پر منفعت تر از دانش نیست » .

قالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالب (علیه السلام) : تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَاِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَهٌ ، وَمُدارِ سَتَهُ تَسْبیحٌ ، وَالْبَحْثُ عَنْهُ جِهادٌ ، وَتَعْلیمُهُ لِمَنْ لا یَعْلَمُهُ صَدَقَهٌ ، وَهُوَ أَنیسٌ فی الْوَحْشَهِ ، وَصاحِبٌ فی الْوَحْدَهِ ، وَسَلاحٌ عَلَی الأَعْداءِ ، وَزَیْنُ الأَخِلاّءِ ، یَرْفَعُ اللهُ بِهِ قوماً یَجْعَلُهُمْ فی الخَیْرِ أَئِمَّهً یَقْتَدی بِهِمْ ، تَرْمَقُ أَعْمالُهُمْ ، وَتُقْتَبَسُ آثارُهُمْ تَرْغَبُ الْمَلائِکَهُ فی خُلَّتِهِمْ ، تَمْسَحُونَهُمْ بِأَجْنِحَتِهِمْ فی صَلاتِهِمْ لاَِنَّ الْعِلْمَ حَیاهُ القُلُوبِ وَنُورُ الأَبْصارِ مِنَ العِمی ، وَقُوَّهُ الأَبْدانِ مِنَ الضَّعْفِ ، وَیُنَزِّلُ اللهُ حامِلَهُ مَنازِلَ الأَبْرارِ ، وَتَمْنَحُهُ مُجالِسَهَ الأَخْیارِ فی الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ ، بِالْعِلْمِ یُطاعُ اللهُ وَیُعْبَدُ ، وَبِالْعِلْمِ یُعْرَفُ اللهُ وَیُوَحِّدُ ، وَبِالْعِلْمِ تُوصَلُ الأَرْحامُ وَبِهِ یُعْرَفُ الْحَلالُ وَالْحَرامُ ، وَالْعِلْمُ أَمامُ الْعَقْلِ ، وَالْعَقْلُ تابِعُهُ ، یُلْهِمُهُ اللهُ السُّعَداءَ وَیُحَرِّمُهُ الأَشْقِیاءَ .

« امیر مؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) می فرماید : دانش را فرا گیرید ، زیرا یاد گرفتن مسائل لازم ، نیکی است ، تحقیق وکاوش در علم تسبیح و بحث وگفتگوی از آن جهاد است . یاد دادن به کسی که نمی داند صدقه در راه خداست ، دانش انیس انسان ، به هنگام وحشت و رفیق آدمی به وقت تنهایی

است . علم اسلحه انسان علیه دشمنان و زینت دوستان است .

خدا به وسیله ی دانش ، گروهی را به مقامات عالی رسانده و آنان را در برنامه های خیر ، پیشوای دیگران قرار می دهد . اعمال دانشمندان مورد نظر دیگران است و آثار آگاهان قابل پیروی است . ملائکه در دوستی با دانشمندان راغبند و وقتی عالمان به نماز می ایستند ، ملائکه بال و پر خود را به بدن آنان می کشند ; زیرا دانش حیات دلهاست . برای اجرای دستورات حق علم ، مایه ی روشنی دیدگان دل از کوری است و قدرت بدنها از ضعف و ناتوانی در عمل است . خدا دانشمندان را در جایگاه ابرار و نیکان بندگانش قرار می دهد و در دنیا و آخرت همنشینی با خوبان را به آنان عطا می نماید . آری در سایه ی دانش ، خدا اطاعت و عبادت می شود و از برکت علم خدای بزرگ شناخته شده و انسان به توحید واقعی می رسد . از منافع علم صله رحم است و به واسط آن آدمی حلال و حرام خدا را خواهد شناخت . دانش ، رهبر عقل است و خرد در تصحیح برنامه هایش تابع علم است . این علم تنها نصیب اهل سعادت است و مردم شقی از آن بهره ای ندارند » .

این روایت یکی از بهترین روایات باب علم است . در این روایت نشان داده شده است که درجات روحی وعملی انسان بستگی به علم دارد . شریف ترین علوم علم به الله ، علم به آخرت ، علم به حلال و حرام است

. علمی که آدمی را با ویژگی های هستی آشنا می کند و چون نردبان ترقی انسان به سوی کمالات واقعی است .

عَنْ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه وآله) قالَ : أَفْضَلُ الْعِبادَهِ الفِقْهُ وَأَفْضلُ الدِّینِ الوَرَعُ .

« از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل شده است که فرمود : بهترین عبادت فهم و برترین دین پاکدامنی است » .

عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : ما مِنْ عَبْد یَغْدُو فی طَلَبِ الْعِلْمِ وَیَرُوحُ إِلاّ خاضَ الرَّحْمَهِ خَوْضاً .

« بنده ای شب و روز در به دست آوردن دانش حرکت نمی کند ، مگر اینکه در رحمت الهی خود را غرق می کند » .

قالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) : فَقیهٌ واحِدٌ أَشَدُّ عَلی إِبْلِیسَ مِنْ أَلْفِ عابِد .

« رسول خدا فرمود : یک نفر دانای به اسلام ، وجودش برای ابلیس از هزار عابد سنگین تر است » .

قالَ النَّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ یُرِدِ اللهُ بِهِ خَیْراً یُفَقِّهَهُ فی الدّینِ .

« نبی مکرّم اسلام فرمود :خداوند برای کسی که خیر بخواهد او را دانای در دین می کند »

وقالَ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ لَمْ یَصْبِرْ عَلی ذُلِّ التَعلُّمِ ساعَهً بَقِیَ فی ذُلِّ الْجَهْلِ أَبَداً .

« پیامبر بزرگ اسلام فرمود : کسی که یک ساعت سختی یادگیری را تحمّل نکند ، برای همیشه در بدبختی جهل بماند » .

قالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : الشاخِصُ فی طَلَبِ الْعِلْمِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللهِ ، إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَریضَهٌ عَلی کُلِّ مُسْلِم وَکَمْ مِنْ مُؤمِن یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلَه فی طَلَبِ الْعِلْمِ فَلا یَرْجِعُ إِلاّ مَغْفُوراً .

« کسی که برای فراگیری دانش

عزیمت کند ، همانند مجاهد در راه خداست . به دست آوردن دانش بر هر مسلمانی واجب است ، چه بسیار مؤمنی که برای یادگیری دانش از خانه درآید ، برنگردد مگر اینکه مورد بخشش حق قرار گیرد » .

وَقالَ (علیه السلام) : لا عِلْمَ کَالتَفَکُّرِ وَلا شَرَفَ کَالْعِلْمِ .

« و نیز آن حضرت فرمود : دانشی به مانند اندیشه در امور نیست و شرفی برای انسان بالاتر از علم نیست » .

قالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : یا مُؤْمِنُ إِنَّ هذَا الْعِلْمِ وَالأَدَبِ ثَمَنُ نَفْسِکَ ، فَاجْتَهِدْ فی تَعَلُّمِهَا فَما یَزیدُ مِنْ عِلْمِکَ وَأَدَبِکَ یَزیدُ فی ثَمَنِکَ وَقَدْرِکَ ، فَإِنَّ بِالْعِلْمِ تَهْتَدی إِلی رَبِّکَ وَبِالاَْدَبِ تَحْسُنُ خِدْمَهَ رَبِّکَ وَبِأَدَبِ الْخِدْمَهِ یَسْتَوْجِبُ الْعَبْدُ وِلایَتَهُ وَقُرْبَهُ ، فَأَقْبَلِ النَّصیحَهَ کَیْ تَنْجُوا مِنَ الْعَذابِ .

« امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود : ای مؤمن ! این دانش و ادب قیمت وجود توست ، هر اندازه به دانش و ادبت اضافه شود ، به قیمت و ارزشت اضافه می گردد . به کمک علم ، به پروردگارت راه می یابی و به ادب نیکو خدمت حق را به جای آوری و به ادب در خدمت ، عبد لایق ولایت و قرب حق می گردد . پس این نصیحت را بپذیر تا از عذاب الهی برهی » .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : طالِبُ الْعِلْمِ بَیْنَ الجُهّالِ کَالْحَیِّ بَیْنَ الأَمْواتِ .

« امام ششم از پدرانش از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل می کند : خواهنده ی علم ، بین مردم نادان ، همانند زنده در میان مردگان است »

.

قالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ : إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِالاَْنْبِیاءِ أَعْلَمُهُمْ بِما جاؤُوا بِهرِ ثُمَّ تَلا (علیه السلام) : ( اِنَّ اَوْلَی النّاسِ بِاِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِیُّ وَالَّذینَ آَمَنُوا ) ، ثُمَّ قالَ : إِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّد مَنْ أَطاعَ اللهَ وَإِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ ، قران عَدُوِّ مُحَمَّد مَنْ عَصَی اللهَ وَإِنْ قَرُبَتْ قَرابَتُهُ .

« امام علی (علیه السلام) می فرماید : نزدیک ترین مردم به انبیاء آگاه ترین آنان به فرامین و قوانین و برنامه های آنها است . سپس این آیه را تلاوت کرد : ] نزدیک ترین مردم به ابراهیم ، تابعین او هستند و این پیامبر و مردم مؤمن اند که به خاطر شناخت و عمل ، نزدیک ترین مردم به ابراهیم اند [ سپس فرمود : دوست محمّد (صلی الله علیه وآله) کسی است که خدا را اطاعت کند گرچه هیچ گونه خویشاوندی با پیامبر نداشته باشد و دشمن پیامبر کسی است که از برنامه های خدا سرپیچی کند گرچه با پیامبر خویشاوند باشد » .

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ فَهُوَ کَالصَّائِمِ نَهارَهُ الْقائِمُ لَیْلَهُ وَإِنَّ باباً مِنَ الْعِلْمِ یَتَعَلَّمَهُ الرَّجُلُ خَیْرٌ لَهُ مِنْ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَبُو قُبَیْسُ ذَهَباً فَأَنْفَقَهُ فی سَبیلِ اللهِ .

« پیامبر اسلام فرمود : آن کس که طالب علم است مانند کسی است که روزش به روزه و شبش به عبادت بگذرد ، فراگیری یک رشته علم برای انسان بهتر است از اینکه به اندازه ی کوه « ابو قبیس » در راه خدا طلا انفاق کند » .

فَقَالَ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ جاءَهُ الْمَوْتُ وَهُوَ یَطْلُبُ الْعِلْمَ لِیُحْیِیَ بِهِ

الاْسْلامَ کانَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ الأَنْبِیاءِ دَرَجَهً واحِدَهً فی الْجَنَّهِ .

« و نیز آن حضرت فرمود : اگر در حال اندوختن دانش مرگ کسی برسد ، دانشی که برای زنده کردن اسلام فرا می گرفت ، بین او و بین انبیاء در بهشت یک درجه تفاوت است » .

دقّت در آیات و روایات باب علم نشان می دهد که منظور از علم در درجه ی اوّل « علم دین » است ; چنانچه در بعضی از آیات و روایات به طور صریح به آن اشاره شده و این علم است که انسان را در درجه ی عارفین ، عاملین ، متّقین ، خاشعین و خائفین قرار می دهد و با توجّه به این علم است که انسان علاوه بر آگاهی به حلال و حرام و قوانین و مقررات الهی ، حضرت حق را شناخته ، به عظمت و بزرگی او پی می برد و نیز خود را شناخته و کوچکی اش را در برابر بزرگی حق می یابد و برای جبران کوچکی اش که سخت او را به وحشت می اندازد ، اقدام به بهترین عبادت برای رسیدن به مقام قرب کرده ، تا در آن مقام به جبران نقص و نیازمندی و ذلّت و حقارت خویش نایل آید . همچنین به سبب این علم ، به عاقبت اعمال نیک آگاه شده و در پی انجام هر کار نیکی برمی آید و از نتایج اعمال بد مطلع شده و از هر گونه بدی اجتناب کرده ، یا برای جبران بدیهای گذشته اش به توبه آراسته می گردد . چنین شخصی ، که به این علم می

رسد از خوف گناه و نتیجه اش همیشه نگران و اشک ریزان است ، و برای ترس از کوچکی اش در برابر خداوند دچار خشیت شده و متوسّل به عبادت و جهاد و هر کوششی در راه خدا می گردد . او از این راه وجودش همانند وجود انبیاء منبع خیر و برکت می شود . و به همین خاطر است که حضرت صادق (علیه السلام) هرگونه خوف مثبتی را نتیجه این علم دانسته و می فرماید [فَالْخَوْفُ فَرْعُ الْعِلْمِ].

وَالرَّجاءُ فَرْعُ الْیَقینِ

توضیح

دوّمین اصلی که زندگی عارفان بر محور آن می چرخد ، « امید » است . امید به لطف حق . امید به رحمت دوست . امید به عنایت او . امید به خداوندی که بدون درخواست از او ، انسان را از فیض وجود بهره مند نمود و از ابتدای تکوین نطفه ، تا بیرون رفتن از دنیا ، در همه ی شئون حیات ، آدمی را غرق در نعمت و لطف و عنایت خود فرموده است .

امیدِ انسان به حضرت دوست ، میوه ی یقین او به واقعیّاتی است که از خداوند مهربان نسبت به انسان صادر شده است . و این امید یکی از بهترین سرمایه های معنوی است که با کمک آن ، انسان به کمالاتی که مافوق تصوّر است می رسد .

امید شیرین ترین میوه ای است که قلب انسان چشیده و برترین سرمایه ای است که آدمی به وسیله آن سودمندترین تجارت را انجام داده است .

برای به دست آوردن یقینی که سازنده ی امید است باید سه حقیقت را در نظر گرفت :

1 رفتار خداوند با انسان

.

2 برخورد حضرت حق با گنهکاران پشیمان .

3 توجّه به آیات و روایاتی که در باره ی امید رسیده است .

رفتار خداوند با انسان .

در مسئله رفتار خداوند با انسان که چگونه از باب لطف و محبّتش او را آفریده و چه اسراری در آفرینش او به کار برده و چه نعمت هایی بدون اینکه مستحق باشد به او ارزانی داشته هزاران کتاب نگاشته شده است . در حالی که ا ین همه کتاب هرگز نتوانسته حتّی گوشه ای از محبّت های آن وجود مقدّس را نسبت به انسان بازگو کند . چگونه می توان در چند صفحه ی محدود و با فکری ناقص و نارسا عنایت او را نسبت به بندگان بازگو کرد !

در اینجا به خلاصه ای از فرمایشات حضرت صادق (علیه السلام) که نشانگر لطف خدای متعال به بندگان است و آن حضرت برای « مفضّل » بیان کرده اند اشاره می کنیم تا پس از مطالعه این سطور ، از خواب غفلت بیدار شده، و آن همه ابر تیره را از روی چهره آن همه محبّت آن حضرت کنار زده ، و چراغ پر نور امید در دل هایمان روشن گردد . و این امید باعث می شود به دامن رحمتش درآویخته و به سوی مقام قرب جنابش به پرواز آییم .

« ای مفضّل ! اولِ عبرتها تدبیری است که ، حق تعالی در رحم مادر درباره ی جنین مبذول می دارد ، در حالی که او پنهان است در سه ظلمت یعنی تاریکی شکم ، تاریکی رحم و تاریکی بچه دان . هنگامی که در طلب غذایی ، دفع اذیّتی و

بلایی و یا جلب منفعتی و دفع مضرّتی چاره ای ندارد ; پس به سوی او از خون حیض ، آن مقدار که غذای او شود ، جاری می شود . چنانچه آب غذا می شود و پیوسته این غذا به او می رسد تا خلقتش تمام می شود ، و بدنش مستحکم ، پوستش برای تحمّل فشار هوا آماده و آن چنان قدرت می گیرد که از سردی و گرمی درامان بماند . چشمان او قدرت دیدن روشنایی را پیدا می کند . در این حال مادرش را درد زاییدن می گیرد تا طفل متولد گردد . چون از تنگنای رَحِم به میدان جهان درآید و به نوع دیگر از غذا محتاج باشد ، مدبّر حقیقی ، همان خون کثیف را که در رحم مادر غذای او بود به شیر لطیف مبدّل گرداند و کسوت گلگون خون را از او کنده ، لباس سفید شیر بر او می پوشاند و مزه و رنگ و صفاتش را تبدیل کند ; زیرا در این حالت این غذا برای بدن او از غذای سابق موافق تر است و در همان ساعت که به این نوع از غذا محتاج می شود ، به حکم حکیم قدیر غذای شیر برای او مهیاست و به الهام الهی زبان بیرون می آورد و لبها را می جنباند و طالب غذا می شود و در آن وقت دو پستان مادر ، برای او مانند دو مشک کوچک آویخته ، که هر زمان احتیاج پیدا کند برایش مهیا باشد .

تا زمانی که بدنش تر و تازه و نازک و دستگاه گوارشش نرم و

لطیف است و تاب غذاهای غلیظ را ندارد ، به این شیر اکتفا می کند ، و چون نشو و نما کرد و بزرگتر و قویتر شد و احتیاج به غذای غلیظ پیدا کرد ، تا بدنش بدان وسیله محکم شود و اعضایش قوت بگیرد ، از برایش دندانهایی که چون آسیاهای خرد کننده است روئیده می شود تا با آن غذا را بجود و فرو بردنش آسان گردد . بر این احوال رشد می کند تا به سن بلوغ برسد . هنگام بلوغ اگر مرد است به روی او موی می رویاند که علامت مردان و موجب عزت ایشان است و اگر زن باشد رویش را از موی پاک می نماید تا حسن و طراوتش باقی مانده و موجب میل مردان به سوی او گردد .

به زبان مزه های مختلف را می چشد و میان آنها فرق می گذارد که کدام تلخ و کدام شیرین و کدام ترش و کدام شور و کدام گندیده و پاکیزه است .

زبان ابزاری است برای فرو دادن طعام و آب ، و دندانها شکل دهنده ی لب ها است که از درون دهان حافظ لبهاست تا سست نشوند و نیاویزند . برای هریک از عضوهای بدن انسان فایده های زیادی است .

پلک را ببین که برای چشم به منزله ی پرده است . هر وقت بخواهند بیاویزند و هرگاه لازم باشد بالا روند و دیده را در میان گودالی قرار داده و به وسیله پلک و موهای ویژه آن را در بند حفاظت کشیده است .

دل را میان سینه قرار داده و پنهان نموده و پیراهنی که به

منزله ی پرده ای برای دل است به روی آن کشانده و دنده ها را حافظ آن گردانیده و گوشت و پوست را روی آن دنده ها قرار داده است ، تا دل از عوارض خارجی محفوظ بماند .

تأمل کن در آب دهن و منفعتی که در آن است ، حق تعالی مقرّر فرموده همیشه جاری باشد ، که دهان و گلو را رطوبت دهد ; زیرا بدون این رطوبت دهان و زبان و گلو فاسد می شد و اگر این آب نبود ، غذا گوارا نمی شد . این رطوبت به منزله ی مرکبی است که غذا را به معده می رساند . همچنین این رطوبت به زَهْرِه می رسد و موجب سلامت حال انسان می شود » .

آنگاه حضرت به بسیاری دگر از نعت های مادی و معنوی که از جانب حق به انسان عطا شده است اشاره می فرماید و از انسان دعوت می کند که در برابر این همه لطف و نعمت ، فرمانبر آن وجود مقدس باشد .

آیا این همه نعمت که شبانه روز در برابر دیدگان ماست که اگر یکی از آنها نبود انسان دچار مشکلات غیر قابل حل می شد در حالی که خدای متعال همه را از راه لطف و محبّت به آدمی عنایت کرده است بدون درخواست و خواهش و اصراری ، سازنده ی یقین در عمق جان و دل انسان نسبت به کرم و عنایت خدا به آدمی نیست ؟!

از هنگامی که بشر نطفه ای در سلب پدر بود ، تا به امروز که غرق در انواع نعمت های غیر قابل شمارش است ، دایم

مورد احسان بوده ، و این احسان حتمی و حسی است که دلیل و راهنمای انسان به سوی « امید » است . و اینکه با وجود چنین خدای کریم و رحیمی که در همه ی امور به خصوص در مسئله قبول توبه و عذر و اینکه تنها حضرت اوست که از باب لطف و کرمش تمام کمبودها را جبران می کند باید به جنابش امید داشت و از یاس و نومیدی ، که طبق آیات سوره ی یوسف کفر محض است ، پرهیز کرد .

البته تذکر یک نکته ی بسیار مهمّ در اینجا ضروری است و آن این است که کسی باید به حضرت حق امید ببندد که فرمان او را اجرا کرده و می کند و برای آینده و آخرتش بذر عمل بکارد و در برابر گناهان انجام گرفته به سلاح توبه مسلح شود ، وگرنه از نظر قرآن و سنّت ، امید انسان به مزد و بخشش پروردگار ، بدون عمل و منهای جبران گناه ، امید بیجایی است .

کشاورزی که زمین در اختیار دارد و در فصل پاییز ، زمین را از سنگ و خار و خاشاک پاک نکرده و آن را شخم نزده و فعالیتهای لازم را انجام نداده و هیچ گونه بذری در آن نکاشته است ، اگر امید برچیدن محصول از آن زمین داشته باشد ، این امید از کمال جهل و بی خردی است . چنین امیدی به خدا نه اینکه از نظر اسلام امید نیست ; بلکه امنیّت از مکر الله است که از گناهان کبیره و علّت عذاب در روز قیامت است .

انسان زمانی که

ساز و برگِ جنگِ با دشمن درونی و بیرونی را مهیّا کرده و به میدان درآمده باشد باید ، امید به پیروزی داشته و یقین کند که حق تعالی او را یاری می دهد .

انسان وقتی که تمام واجبات حق را ادا نموده و از گناهان پرهیز کرده باشد ، باید ، امید به لطف و محبّت حق داشته و به انتظار مزد و اجر و ثواب سرشار ، باشد .

انسان وقتی که نسبت به هر گناهی توبه مخصوص آن گناه را انجام داده باشد ، باید ، امید به بخشش و مغفرت و قبول عذر داشته باشد .

اگر امید بعد از عمل و یا توبه نباشد ، امید نیست و بدون زحمت و اجرای دستورات دوست و کناره گیری از محرّمات ، نباید امید داشت . چنانکه آیات قرآن و روایات و اخبار به طور صریح بیانگر این واقعیّت است که در بخشهای بعد ذکر خواهیم کرد .

آری با تماشای الطاف حق ، یقین به لطف و عنایت دوست به دست می آید یقین نیز عامل ایجاد امید است که روزی انسان مستحق هیچ لطفی نبود ، و از خداوند طلبی نداشت ، و طفل بیچاره و ناتوان ، یا انسان تهیدست و ضعیفی بود ; امّا این همه محبّت و لطف در حق او شد . آری ! امروز که به دستور خدا این همه خود را در رنج عبادت و اطاعت قرار می دهد و برای ارتکاب یک گناه این همه بیداری شب کشیده و ناله و انابه دارد . چگونه امید به مزد عمل و بخشش و مغفرت گناه نداشته باشد

؟!

روزی که عمل و توبه از او نمی خواست ، این همه او را در احسان و نعمت غرق کرد ، امروز که از او مزد ، ثواب ، بهشت و دور شدن از عذاب جهنّم را با عمل و توبه طلب می کند ، چگونه در برابر فرمان بری مزد ندهد ، و در مقابل توبه ، آدمی را غرق در رحمت و مغفرت نکند ؟! پس امید همراه عمل صحیح است . چنانچه به موسی خطاب می کند :

ما أَقَلَّ حَیاءً مَنْ یَطْمَعُ فی جَنَّتی بِغَیْرِ عَمَل یا مُوسی کَیْفَ أَجْوَدَ بِرَحْمَتی عَلی مَنْ یَبْخُلْ بِطاعَتی .

« چه کم حیاست کسی که بدون عمل طمع در بهشت دارد چگونه رحمتم را با کسی که در اطاعت من بخل ورزیده معامله کنم » .

خدا و گنه کاران پشیمان

توضیح

راستی چه قدر عجیب است و چه لطف و کرامتی است که به حکم ، الإسلام یجبّ ما قبله ، کسی که همه عمر را به کفر و روگردانی از حق گذرانده و لحظه ای یاد خدا نبوده و عملی برابر با خواسته الهی از او سر نزده ، به محض برخورد با هدایت و قبول ایمان ، تمام گذشته ی او به احترام این ارتباط آمرزیده شده و مورد عنایت حق قرار می گیرد . بطوری که اگر در حال ایمان آوردن بمیرد اهل بهشت است ؟! آه راستی چگوه به چنین خدایی نباید امید بست ؟

در آثار اسلامی آمده است که حضرت ابراهیم (علیه السلام) آتش پرستی را به مهمانی دعوت کرد . هنگام خوردن غذا به او فرمود : اگر مسلمان شوی در غذا مهمان من خواهی

بود . آن مردِ گبر از جا برخاست و از خانه ی ابراهیم بیرون رفت . خطاب رسید ابراهیم را غذایش ندادی مگر به شرط تغییر مذهبش امّا من هفتاد سال است او را با کفرش روزی می دهم . ابراهیم به دنبال او رفت و وی را به خانه آورد و برایش سفره طعام حاضر کرد ، گبر به ابراهیم گفت : چرا از شرط خود پیشمان شدی ؟ ابراهیم داستان حضرت حق را برای او گفت . آتش پرست فریاد برآورد : این گونه خداوند مهربان با من معامله می کند ؟ ابراهیم ! اسلام را به من تعلیم کن ، سپس قبل از خوردن غذا به خاطر آن لطف و عنایت حق مسلمان شد .

عارف بزرگ مرحوم نراقی در کتاب ارزشمند « طاقدیس » سلوک حق را نسبت به یکی از گنهکاران در زمان موسی چنین بیان می کند :

دید موسی کافری اندر رهی

پیر گیری کافری و گمرهی

گفت ای موسی از این ره تا کج

می روی با که داری مدّعا

گفت موسی می روم تا کوه طور

می روم تا لجّه دریای نور

می روم تا راز گویم با خد

عذر خواهم از گناهان شما

گفت ای موسی توانی یک پیام

با خدای خود زمن گویی تمام

گفت موسی هان پیامت چیست او

گفت از من با خدای خود بگو

گو فلان گوید که چندین گیر ودار

هست من را از خدایی تو عار

گر تو روزی میدهی هرگز مده

من نخواهم روزیت منت منه

نی خدایی تو نه منهم بنده ام

نی زبار روزیت شرمنده ام

زین سخن آمد ل موسی به جوش

گفت با خود تا چه گوید حق خموش

شد روان تا طور با حق راز

گفت

راز با یزدان بی انباز گفت

اندر آن خلوت به جز او کس ندید

با خدا بس رازها گفت و شنید

چون که فارغ شد در آن خلوت زراز

خواست تا گردد به سوی شهر باز

شرمش آمد از پیام آن عنود

دم نزد زانچه از آن بشنیده بود

گفت حق کو آن پیام بنده ام

گفت موسی من از آن شرمنده ام

شرم دارم تا بگویم آن پیام

چون تو دانائی تو می دانی تمام

گفت از من رو بر آن تندخو

پس زمن او را سلامی بازگو

پس بگو گفتت خدای دلخراش

گر تو را عارست از ما عار باش

ما نداریم از تو عار و ننگ نیز

نیست ما را با تو خشم و جنگ تیز

گر نمی خواهی تو ما را گو مخواه

ما تو را خواهیم با صد عزّ وجاه

روزیم را گر نخواهی من دهم

روزیت از سفره فضل و کرم

گر نداری منّت روزی زمن

من تو را روزی رسانم بی منن

فیض من عام است و فضل من عمیم

لطف من بی انتها جودم قدیم

خلق طفلانند و باشد فیض او

دایه ای بس مهربان و نیک خو

کودکان گاهی به خشم و گه بناز

از دهان پستان بیندازند باز

دایه پستانشان گذارد بر دهن

هین مکن ناز این انیس جان من

سر به گرداند دهن برهم نهد

دایه بوسه بر لباش می دهد

چون که موسی بازگشت از کوه طور

طور لخابل قلزم زخار نور

گفت کافر با کلیم اندر ایاب

گو پیامم را اگر داری جواب

گفت موسی آنچه حق فرموده بود

زنگ کفر از خاطر کافر زدود

جان او آیینه پر زنگ بود

آن جوابش صیقل خوشرنگ بود

بود گمراهی زره افتاده بس

آن جوابش بود آواز جرس

جان او آن شام یلدادان جواب

مطلع خورشید و نور آفتاب

سر به زیر افکند لختی شرمگین

آستین بر چشم و چشمش

بر زمین

سر برآورد آنگهی با چشم تر

با لب خشک و درون پر شور

گفت با موسی که جانم سوختی

آتش اندر جان من افروختی

من چه گفتم ای که روی من سیاه

وا حیا آه ای خدا واخجلتاه

موسیا ایمان بر من عرضه کن

کودکم من بر دهانم نه سخن

موسیا ایمان مرا بریاد ده

ای خدا پس جان من بر باد ده

موسی او را یک سخن تعلیم کرد

آن بگفت و جان به حق تسلیم کرد

ای صفائی هان و هان تا چند صبر

یاد گیر ایمان خود زان پیر گبر

گرچه گفتار تو ایمان پرور است

هم سخن هایت همه نغزتر است

ریزد از نطقت مسلمانی همه

هست گفتار تو سلمانی همه

لیک زاعمال تو دارد عار وننگ

کافر بتخانه ترسای فرنگ

اثر شوم خودپسندی

نوشته اند : مردی در بنی اسرائیل چهل سال کارش دزدی بود . روزی عیسی با عابدی از عبّاد بنی اسرائیل که از یاران و ملازمان بود بر او گذشت در حالی که عابد پشت سر عیسی در حرکت بود ، دزد پیش خود گفت : این پیامبر خداست و در کنار او یکی از حواریین است ، اگر من هم با آنان حرکت کنم نفر سوم آنها خواهم شد ، پس به دنبال آنان به راه افتاد ، می خواست به دوست عیسی نزدیک شود ; امّا سخت خودش را خوار شمرد و گفت : من کجا و او کجا . آن حواری با مشاهده ی آن مرد با خود گفت : شخصیّتی مثل من نباید با او در حرکت باشد پس او را عقب انداخت و خود در کنار عیسی قرار گرفت . مرد دزد در حرکتش تنها شد ، خداوند به عیسی وحی کرد :

به هر دو نفر اینان بگو اعمال خود را از سر بگیرند ، امّا حواری به خاطر عجبی که کرد و اعمالش حبط شد و اما دیگری را به خاطر خوار شمردن نفسش بخشیدم . عیسی این واقعه را به هر دو گفت و دزد را با خود همراه کرد . او نیز با جبران گذشته ی خود ، از اصحاب و یاران عیسی شد .

توبه مرد شراب خوار

گفته اند مردی که در شراب خواری افراط داشت ، روزی دوستان شراب خور را دعوت کرد و برای عیش و نوش بیشتر ، چهار درهم به غلام خود داد و گفت : با این مبلغ مقداری میوه بخر . غلام در حال عبور به درب خانه ی « منصور بن عمار » رسید . منصور برای نیازمندی مستحق ، پول طلب می کرد و می گفت هرکس به این فقیر چهار درهم بدهد ، برایش چهار برنامه از خدا می طلبم ، غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد . منصور به غلام گفت : چه می خواهی ؟ گفت : اربابی دارم ، علاقه مندم از دست او رها شوم . دیگر اینکه خداوند مالی روزی من کند تا با او زندگی خود را اداره کنم . سوم اینکه خداوند ارباب معصیت کار مرا ببخشد . چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و این قوم را مورد رحمت خود قرار دهد . منصور هر چهار برنامه را از خدای مهربان درخواست کرد وقتی غلام به منزل اربابش بازگشت ، ارباب به او گفت : چرا دیر آمدی ؟ داستان را گفت ،

مولایش پرسید : به چه دعایی کردی ؟ گفت : اوّل آزادی خود را خواستم ، ارباب گفت : در راه خدا آزادی . گفت : دوّم برای خود مالی خواستم تا با آن زندگی خود را اداره کنم ، ارباب گفت : چهار هزار درهم از مال من برای تو . گفت : سوّم خواستم خدا از سر تقصیرات تو بگذرد و توفیق توبه به تو عنایت کند ، ارباب گفت : توبه کردم . چهارم : خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بیامرزد ، مولایش گفت : آه که من مستحق این برنامه چهارم نیستم . چون شب رسید و به بستر خواب رفت در خواب شنید گوینده ای می گوید : ای مرد آنچه وظیفه ی تو بود انجام دادی ، آیا در وجود من که خدای مهربان هستم می بینی آنچه مربوط به خدایی من است انجام ندهم ؟ من تو را و غلامت ، منصور بن عمّار و مردم را بخشیدم .

داستان کفن دزد . . .

« معمّر » از « زُهیر » روایت کند که : روزی یکی از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله)در سالی که می گریست به محضر آن جناب آمد ، شدّت گریه او به حدّی بود که رسول اکرم از او سؤال کرد چرا گریه می کنی ؟ عرض کرد : جوانی بر در ایستاده و چنان گریه می کند که مرا نیز به گریه درآورده است . فرمود : او را به نزد من آورید . رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به او فرمود : چرا گریه می کنی ؟

گفت : از گناه خود و خشم الهی می ترسم ، فرمود : موحّدی یا مشرک ؟ عرض کرد : موحّد ، فرمود : گریه مکن که خداوند تو را می آمرزد ، اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمین باشد ؟!

عرض کرد : گناهم از آن عظیم تر است . رسول اکرم فرمود : گناه عظیم را خدای کریم بیامرزد ، سپس فرمود : مگر گناهت چیست ؟ عرض کرد : از آن شرمنده ام ; زیرا از عرش عظیم تر و از کرسی سنگین تر است ؟! فرمود : گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ عرضه داشت : خدا ، فرمود : ای جوان ! خدای عظیم گناه بزرگ را می آمرزد ، این چه گناهی است که تو را به نومیدی کشانده است ؟ گفت : نبّاش بودم و هفت سال گور مردگان را می شکافتم و کفن آنان را می ربودم ، روزی دختری از انصار مُرد ، من گورش را شکافته و کفنش را باز کردم سپس شهوت به من غلبه کرد و بر آن گناه بزرگ واداشت ، پس از انجام گناه گویی ندایی شنیدم که می گفت : ای جوان ! وای بر تو ، از حساب روز قیامت اندیشه نکردی که مرا برهنه گذاشتی و این رسوایی به من نمودی ؟ پیش خدا و رسول اسلام چه خواهی گفت ؟ چون نبی اکرم این موضوع را شنید فرمود : این فاسق را بیرون کنید که کسی به دوزخ نزدیکتر از او نیست . آن جوان از مسجد بیرون آمد و روی به بیابان نهاد

و روز و شب زاری کرد . یک روز عرضه داشت : الهی به حق پیامبران برگزیده ات توبه ی مرا بپذیر و از من درگذر . اگر توبه من قبول است آن را به رسولت خبر ده و الاّ آتشی در من انداز تا نابود شوم . جبرئیل نازل شد و به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفت : خدای متعال می فرماید : من توبه ی آن جوان را قبول کردم و از جمیع گناهان او گذشتم . او را بطلب و آتش سینه او را خاموش کن و مرهم مغفرت بر جراحتش بگذار .

گنهکار امیدوار

روایت است که در ایام « مالک بن دینار » مردی بود که تمام عمر خود را در خرابات به سر برده و روی به خیر نیاورد و اندیشه ی نیکی بر او نگذشت . نیکان روزگار از او روزی کردند ، تا وقتی که فرشته ی مرگ دست مطالبه به دامن عمرش دراز کرد . او چون دریافت وقت مرگ فرا رسیده نظر در جراید اعمال خود کرد ، نقطه ی امیدی در آن ندید . به جویبار عمر نگریست شاخی که دست امید بر آن توان زد نیافت ، آهی از عمق جان کشید و به سوی ربّ الارباب روی کرد و گفت : یا مَنْ لَهُ الدُّنْیا وَالآخِرَهُ ارْحَمْ مَنْ لَیْسَ لَهُ الدُّنْیا وَالآخِرَهُ .

این را گفت و جان داد ، اهل شهر به مرگ او شادی کردند و بر جنازه او به شادی گذشتند . او را به بیرون شهر برده به مزبله انداختند و خاک و خاشاک بر جنازه اش ریختند .

مالک دینار را در خواب گفتند : فلانی درگذشته و به مزبله اش افکنده اند ، برخیز او را از آنجا بردار غسل بده و در مقبره ی نیکان دفن کن . گفت : پروردگارا او در میان خلق به بدکاری معروف بود ; مگر چه چیز به درگاه کبریای تو آورده که سزای چنین کرامتی شده است ؟ جواب آمد که : چون به حالت جان دادن رسید که نامه ی عمل خود را نظر کرد و چون همه را خطا دید ، مُفلسانه به درگاه ما نالید و عاجزانه به بارگاه ما نظر کرد ، چون دست بر دامن فضل ما زد ، بر دردمندی او رحم کردیم و چنان او را بخشیدم که انگار گناهی نداشته بود از عذاب نجاتش دادیم و به نعمت های پایدارش رساندیم ، کدام درد زده به درگاه ما نالید که او را شفا ندادیم ، و کدام غمگین از ما خلاصی طلبید که خلعت شاد کامی بر او نپوشاندیم ؟!

توبه ی « وحشی »

در «مجمع البیان» در ذیل آیه ی :

( إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ ) .

آمده است که وحشی و یارانش پس از به شهادت رساندن « حمزه » عموی پیامبر به مکّه فرار کردند ، سرانجام از عمل خود پشیمان شدند . نامه ای به پیامبر اسلام نوشتند که ما بر کرده خود پشیمانیم و علاقه مندیم به آیین اسلام رو کنیم ; ولی یکی از آیات قرآن مانع ماست آنجا که می فرماید :

( وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ

إِلاَّ بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ ) .

چون ما مرتکب گناهِ شرک و قتل و زنا شده ایم ، امید به رحمت نداریم . در جواب نامه ی وحشی این آیه نازل شد :

( إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَات ) .

پیامبر شخصی را مأمور کرد تا به مکّه رفته و این آیه را برای وحشی و یارانش بخواند . پس از آنکه از آیه ی مورد نظر با خبر شدند گفتند : این شرطی شدید و تکلیفی دشوار است ، ما می ترسیم از عمل کننده های این آیه نشویم . حق تعالی این آیه را فرستاد :

( إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ ) .

چون پیامبر این آیه را فرستاد گفتند ، می ترسیم از گروه « لِمَنْ یَشاءُ » ( برای کسی که بخواهد ) نباشیم . در این هنگام این آیه نازل شد :

( قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ) .

« بگو ای بندگان من ، که بر خود اسراف و ستم کرده اید ! از رحمت خداوند نومید نشوید که همه ی گناهان را می آمرزد ; زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است » .

داستان سه مرد گنهکار در قرآن

در ذیل آیه ی شریفه :

( وَعَلَی الثَّلاَثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّی إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَن لاَمَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ) .

« و ( همچنین ) آن سه نفر که (

از شرکت در جنگ تبوک ) باز ماندند ، ( و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند تا آن حد که زمین با همه ی وسعتش بر آنها تنگ شد ، ( حتّی ) در وجود خویش ، جایی برای خود نمی یافتند ، ( در آن هنگام ) دانستند پناه گاهی از خدا جز به سوی او نیست ; سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود ( و به آنان توفیق داد ) تا توبه کنند ، خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است » .

در شأن نزول این آیه داستان سه نفر متخلّف از جهاد را می خوانیم که از عمل بسیار بد خود سخت پشیمان شدند و خدای مهربان پس از توبه و انابه ، از کردار زشت آنان درگذشت .

آن سه نفر از مردم مدینه و از طایفه انصار بودند . به نامهای : کعب بن مالک ، فزاره بن ربیع و هلال بن امیّه . و داستان آنان با کمی اختلاف که در بعضی از تفاسیر دیده می شود بدین قرار است :

جنگی به نام « تبوک » برای مسلمانان پیش آمد . در آن جنگ به مسلمانان خیلی سخت گذشت و به قول قرآن در آیه ی 119 سوره ی توبه برای مسلمانان ساعت عسرت و هنگامه ی سختی بود ، جابر بن عبدالله می گوید : ما گرفتار در این جنگ سه نوع سختی شدیم ، سختی زاد و توشه ، کمبود آب ، گرسنگی و تشنگی چهارپایان و پیاده ماندن مردم . رهبر اسلام به فرمان خداوند ازمردم برای شرکت در آن جهاد مقدّس دعوت کرد

. منافقان و در مدینه و اطراف آن مشغول تبلیغات سوء شدند ، و برای سست کردن اراده ی مسلمانان از شرکت در جنگ ، به فعالیّت پرداختند و گفتند : این چه بساطی است که هر ماه و هر هفته باید به جهاد رفت ، و مال و جان به هدر داد ، این چه آیینی است که ما را از زندگی بازداشته ، و راحتی را از ما سلب کرده است . تبلیغات آنان در عدّه ای از مردم اثر گذاشت و ایشان بدون عذر شرعی از شرکت در آن جهاد مقدّس خودداری کردند . و اگر پیامبر بزرگ با تبلیغات غلط آنان و خودداری آن سه چهره ی مشهور مبارزه نمی کرد در آینده ، سنّت ناپسندی نداشته می شد و هر کسی به کمترین بهانه ای از شرکت در جنگ فرار می کرد .

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پس از بازگشت از جهاد ، مورد استقبال مردمی که از شرکت در جهاد معذور بودند قرار گرفت . آن سه نفر هم که به بهانه ی جمع کردن میوه و انجام کارهای عقب افتاده ، در واقع به خاطر سستی و تنبلی در جهاد شرکت نداشتند به استقبال آمدند . رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دستور اکید دادند که احدی از مسلمانان حق معاشرت و رفت و آمد با آنان را ندارد ؟!

تمام مردم مدینه علیه آنان بسیج شدند . فروشندگان به آنان جنس نفروختند ، معاشران از معاشرت با آنان پرهیز کردند ، دوستان نسبت به آنان آهنگ جدایی زدند ، زن و فرزند نیز از ایشان روی گرداندند

. حتّی زنان آنان به مسجد آمدند و به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عرضه داشتند ; چنانچه خداوند به ما اجازه معاشرت با آنان را نمی دهد ، ما را طلاق بگویید ، پیامبر بزرگ رضایت به جدایی ندادند ، ولی فرمودند : ترک معاشرت را نسبت به آنان ادامه دهید .

راستی زمین با همه وسعتش بر آنان تنگ شد ، و از این بی توجّهی جانشان به لب آمد . آری ! آنان گناهی بزرگ مرتکب شده بودند ، گناه تخلّف از فرمان حق و خودداری از شرکت در جهاد با کفر .

چون وضع را بدین صورت دیدند ، از شهر و دیار دست کشیده و رهسپار بیابان شدند . چهل شبانه روز گریستند و در آن مدّت همسرانشان به دستور پیامبر وسایل لازم را برای آنان می بردند . پس از آن همه گریه و زاری و عذر آوردن به پیشگاه حق ، خبری از عفو و مغفرت نشنیدند . « کعب » دو رفیق خود را صدا زد و گفت : علّت عدم پذیرش توبه ی ما دوستی ما با یکدیگر است حال که همه از ما بریده اند بیایید ما هم از یکدیگر کناره گرفته و هریک به بدبختی و روسیاهی خود در پیشگاه حق بنالیم . بدین گونه عمل کردند ، سرانجام خدای مهربان آیه ی 118 سوره ی توبه را نازل نمود پیامبر عزیز مردم را مأمور بازگرداندن آنان کرد و خود در جلوی مسجد به انتظار آنان قرار گرفت . مردم با احترام ایشان را وارد مدینه کردند ، چون چشم پیامبر به « کعب »

افتاد او را در آغوش محبّت گرفت و فرمود : ای کعب ! در تمام مدّت عمرت ساعتی به ارزش و قیمتِ ساعت قبولی توبه ات وجود ندارد .

امید در قرآن

( فَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِینَ ) .

« اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود ، از زیانکاران بودید » .

( وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبادِ ) .

« خداوند به بندگانش رأفت دارد » .

( وَاللّهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّهِ وَالْمَغْفِرَهِ بِإِذْنِهِ وَیُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ) .

« خداوند است که با اذنش شما را به بهشت و آمرزش دعوت می کند ، و آیاتش را برای مردم بیان می دارد تا متذکّر حقایق شوند » .

( وَلَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ ) .

« به تحقیق از آنان گذشت ، به حق که خداوند آمرزنده حلیم است » .

( فَأُولئِکَ عَسَی اللّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَکَانَ اللّهُ عَفُوَّاً غَفُوراً ) .

« امید است خداوند از ایشان عفو کند و خداوند چشم پوش و پرده پوش است » .

( فَقُل رَبُّکُمْ ذُورَحْمَه وَاسِعَه ) .

بگو خدای شما صاحب رحمت گسترده است .

( قُل لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ ) .

« به آنان که کافر شدند بگو اگر دست از کفر بردارند ، از گذشته آنان خواهم گذشت » .

( إِنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ) .

« خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمی کند » .

( قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ) .

« به آن بندگانم که بر خود اسراف کردند بگو

: از رحمت من نا امید مباشید ، خداوند تمام گناهان را می بخشد او آمرزنده و مهربان است » .

امید در روایات

عَنْ جُنْدَبِ الغَفّاری إِنَّ رَسُولَ اللهِ قالَ : إِنَّ رَجُلاً قالَ یَوْماً وَللهِ لا یَغْفِر واللهُ لِفُلان ، قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ : مَنْ ذَا الَّذی تَألی علی أَنْ لا أَعْفُو لِفُلان ؟ فَإِنّی قَدْ غَفَرْتُ لِفُلان وَأَحْبَطْتُ عَمَلَ الْمُتَألّی بِقَوْلِهِ لا یَغْفِرَ اللهُ بِفُلان .

« ابوذر غفاری از نبی اکرم نقل می کند : مردی یک روز مردی گفت : به خدا قسم خدا فلانی را نمی بخشد ، خداوند فرمود : چه کسی قسم خورد که من فلانی را نمی بخشم ؟ حتماً او را آمرزیدم و عمل آن قسم خورده را به خاطر آن کلمه بی جایی که گفته بود حبط کردم » .

« شیخ مفید » به اسنادش از ابو جعفر طائی واعظ ، و او از وهب بن مبنه نقل می کند :

قَرأتُ فی زَبُورِ داوُد اَسْطَرا مِنْها ما حَفِظْتُ وَمِنْها ما نَسَیْتُ فَما حَفِظْتُ قُوْلُهُ : یا داوُدُ ! اِسْمَعْ مِنیِّ ما اَقُولُ مَنْ اَتانی وَهُوَ یُحِبُّنی اَدْخَلْتُهُ الْجَنَّهَ یا داوُدُ ! اِسْمَعْ مِنّی ما اَقُولُ وَالْحَقُّ مَنْ أتانیِ وَهُوَ مُسْتَحْی مِنْ الْمَعاصِی الَّتی عَصانی بِها غَفَرْتُها لَهُ وَاَنْسَیْتُها حافِظِیْهِ یا داوُدُ اِسْمَعْ مِنّی ما اَقُولُ ، وَالْحَقُّ اَقُولُ مِنْ أتانی بِحَسَنَه واحِدَه اَدْخَلْتُهُ الْجَنَّهَ قال داوُدُ : یا رَبِّ وَما هذهِ الْحَسَنَهُ ؟ قالَ مَنْ فَرَّجَ عَنْ عَبْد مُسْلِم فَقالَ داوُدُ : اِلهی بِذالِکَ لا یَنْبَغی لِمَنْ عَرَفَکَ اَنْ یَنْقَطِعَ رَجاءَ مِنْکَ .

جملاتی در زبور داود خواندم ، قسمتی از آن را از یاد بردم و جملاتی از

آن را به یاد دارم ، آنچه به یاد دارم این است : هرکس به من وارد شود در حالی که علاقه مند به من است او را به بهشت می برم ، ای داود ! کلامم را بشنو که حق است کسی که بر من وارد شود و از گناهانی که کرده خجالت زده است او را ببخشم و گناهانش را از یاد محافظانش ببرم . ای داود ! از من بشنو که قول من حق است ، هرکس با یک خوبی بر من وارد گردد ، او را به بهشت می برم ، داود گفت : این خوبی و حسنه چیست ؟ فرمود : گره ای از کار بنده مسلمانی گشوده باشد ، داود گفت : پروردگار من به همین عنایات تو است که هرکس تو را شناخت سزاوار نیست امیدش از تو قطع گردد !!

عَنْ أَبی بَصیر قالَ : سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرَ (علیه السلام) یَقُولُ : إِذَا دَخَلَ أَهْلُ الجَنَّهِ الجَنَّهَ بِأَعْمالِهِمْ فَأَیْنَ عُتَقاءُ اللهِ مِنَ النّار .

« ابی بصیر می گوید : از امام پنجم شنیدم که می فرمود : زمانی که اهل بهشت به خاطر اعمالشان وارد بهشت شوند ، پس آزادشدگان خدا از آتش جهنّم کجایند » ؟

إِنَّ اللهَ أَوْحی إِلی نَبِیِّهِ (علیه السلام) إِنّی أَجْعَلُ حِسابَ أُمَّتِکَ إِلَیْکَ فَقالَ : لا یا رَبِّ أَنْتَ أَرْحَمُ بِهِمْ مِنّی فَقالَ : إِذَنْ لا أُخْزیکَ فِیهم .

« خداوند به پیامبر خطاب فرمود : در قیامت حساب امّتت را به تو واگذار می کنم ، عرضه داشت : الهی تو به آنان مهربانتری از من . خطاب رسید : من تو را

در میان آنان سرشکسته نمی کنم » . کنایه از این که از آنان دستگیری می کنم ) .

عَنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّد عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) قالَ اللهُ : إِنّی لاََسْتَحْیی مِنْ عَبْدی وَأَمَتی یَشیبانِ فی الإسْلامِ ثُمَّ أُعَذِّبُهُما .

« امام ششم از پدرانش از نبی اکرم از خداوند نقل می کند که خداوند فرمود : من از بنده ام چه مرد چه زن که در اسلام پیر شده اند حیا می کنم به عذاب گرفتارشان کنم » .

دَخَلَ (صلی الله علیه وآله) عَلی رَجُل وَهُوَ فی النَّزْعِ فَقالَ : کَیْفَ تَجِدُکَ ؟ قالَ : أَجِدُنی أَخافُ ذُنُوبی وَأَرْجُوا رَحْمهَ رَبّی فَقال (صلی الله علیه وآله) مَا اجْتَمَعا فی قَلْبِ عَبْد فی هذا الْمَوْطِنِ إِلاّ أَعْطاهُ اللهُ ما رَجا وَآمَنَهُ مِمّا یَخافُ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به مردی وارد شد که در جان دادن بود ، فرمود : تو را چگونه ببینم ؟ عرضه داشت : در ترس از گناهانم و امید به رحمت پروردگارم ، حضرت فرمود : در این هنگامه این دو در دل مؤمن قرار نمی گیرد مگر اینکه خداوند به سبب این دو واقعیّت با بنده اش عمل می کند ، به آنچه امید دارد می رسد و از آنچه می ترسد به او ایمنی می دهد » .

قالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) لِرَجُل أَخْرَجَهُ الْخَوْفُ إِلَی القُنُوطِ لِکِثْرَهِ ذُنُوبِهِ : یا هذا یَأْسُکَ مِنْ رَحْمَهِ اللهِ أَعْظَمُ مِنْ ذُنوبِکَ .

« امیر مؤمنان به مردی که زیادی گناهش او را به نا امیدی کشیده بود فرمود : نا امیدی تو

از رحمت الهی از گناهانت بزرگتر است » .

عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : إِنَّ آدَمَ (علیه السلام) قالَ : یا رَبِّ سَلَّطْتَ عَلَیَّ الشَّیْطانَ وَأَجَرَیْتَهُ مِنّی مَجْرَی الدَّمِ فَاجْعَلْ لی شَیْئاً فَقالَ : یا آدَمُ جَعَلْتُ لَکَ أَنَّ مَنْ هَمَّ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ بِسَیِّئَه لَمْ تُکْتَبْ عَلَیْهِ فَإِنْ عَمِلَها کُتِبَتْ عَلَیْهِ سَیِّئَهٌ ، وَمَنْ هَمَّ مِنْهُمْ بِحَسَنَه فَإِنْ لَمْ یَعْمَلْهَا کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَهٌ وَإِنْ هُوَ عَمِلَهَا کُتِبَتْ لَهُ عَشَراً قالَ : یا رَبِّ زِدْنی قالَ : جَعَلْتُ لَکَ أَنَّ مَنْ عَمِلَ مِنْهُمْ سَیِّئَهً ثُمَّ اسْتَغْفَرَ غَفَرْتُ لَهُ قالَ : یا رَبِّ زِدْنی قالَ : جَعَلْتُ لَهُمُ التَّوْبَهَ وَبَسطْتُ إِلَیْهِمْ التَّوْبَهَ حَتّی تَبْلُغَ النَّفَسُ هذِهِ .

« امام باقر (علیه السلام) می فرماید : آدم به حضرت حق عرضه داشت : شیطان بر من تسلّط دارد ، و چون خونی که در بدن من روان است به من راه دارد ، برنامه ای برای من قرار بده ، پروردگار فرمود : عنایت من به شما آدمیان این است که هرگاه گناهی را نیّت کنید من در نامه شما نمی نویسم ، اگر به آن نیّت عمل کردید نوشته می شود ، و هرکدام از شما اراده کار خیری کردید می نویسم اگرچه عمل نکنید ودر صورت عمل ده برابر می نویسم ، عرضه داشت : عنایت بیشتری به من بفرما ، خطاب رسید : چنانچه پس از گناه توبه کنید من توبه ی شما را قبول می کنم واز کرده های بد شما گذشت می نمایم ، عرض کرد : عنایت بیشتری نیازمندم ، خطاب رسید : برای شما توبه را قرار دادم و برنامه توبه

بر شما آن چنان گسترده کردم که تا هنگام خروج روح از بدن توبه را می پذیرم » .

عَنْ أَبی عَبدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : مَرَّ عیسَی بنُ مَرْیَمَ (علیه السلام) عَلی قَوْم یَبْکُونَ فَقالَ : عَلَی ما یَبکی هؤُلاءِ فَقیلَ یَبْکُونَ عَلی ذُنُوبِهِمْ قالَ فَلْیَدْعُوها یُغْفَرْ لَهُمْ .

« امام صادق (علیه السلام) می فرماید : عیسی بن مریم (علیه السلام) بر گروهی گذشت که گریه می کردند فرمود : اینان برای چه می گریند ، به آن حضرت گفته شد برای گناهانشان ، فرمود : دعا کنند تا خدا آنان را بیامرزد » .

قالَ (صلی الله علیه وآله) : إِنَّ رَجُلاً یَدْخُلِ النّارَ فَیَمْکُثُ فیها أَلْفَ سَنَه یُنادی یا حَنّانُ فَیَقُولُ اللهُ تعالی جِبْرئیلَ : اِذْهَبْ فَأْتِنی بِعَبْدی قالَ فَیَجیءُ بِهِ فَیُوقِفُهُ عَلی رَبِّهِ فَیَقُولُ اللهُ : کَیْفَ وَجَدْتَ مَکانَکَ ، فَقالَ : شَرُّ مَکان قالَ : فَیَقُولُ رُدُّوهُ إِلی مَکانِهِ ، قالَ فَیَمْشی وَیَلْتَفِتْ إِلی وَرائِهِ فَیَقُولُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلی أَیِّ شَیء تَلْتَفِتْ فَیَقُولُ : لَقَدْ رَجَوْتُ أَنْ لا تُعیدَنی إِلَیْها بَعْدَ إِذْ أَخْرَجْتَنی مِنْها فَیَقُولُ اللهُ تَعالی إِذْهَبُوا بِهِ إِلَی الجَنَّهِ .

« رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) می فرماید : مردی به جهنّم می رود و دو هزار سال در آنجا فریاد می کند : یا حنّان یا منّان ، پروردگار به جبرئیل می فرماید : برو بنده مرا از جهنّم بیاور . او را می آورد . خطاب می رسد : جایت را چگونه دیدی ؟ عرضه می دارد : بدترین جایگاه ، خطاب می رسد : او را به همان جا ببرید ، در حالی که او

را می برند به عقب نظر می کند ، خطاب می رسد : دنبال چه هستی ؟ عرضه می دارد : امید به این داشتم که مرا دوباره به جهنّم نبری ، فرمان می رسد : او را به بهشت هدایت کنید !! » .

لمّا قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : لَوْ تَعْلَمُونَ ما أَعْلَمُ لَضَحِکْتُمْ قَلیلاً وَلَبَکَیْتُمْ کَثیراً وَلَخَرْجْتُمْ إِلَی الصُّعْداتِ تَلْدِمُونَ صُدُورَکُمْ وَتَجْأَرُونَ إِلَی رَبِّکُمْ فَهَبَطَ جِبْریلُ فَقالَ : إِنَّ رَبَّکَ عَزَّوَجَلَّ یَقُولُ : لِمَ تَقْنُطُ عِبادی فَخَرَجَ فَرِحاً وَبَشَّرَهُمْ .

« زمانی که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به اصحاب فرمود : اگر بدانید آنچه را من می دانم کم می خندید و زیاد گریه می کنید ، و هر آینه به روی خاکها و تپّه ها رفته و از شدّت ناراحتی به سینه خود چنگ زده و لطمه می زنید و با کمال ذلّت به خدای خود استغاثه می برید ، ناگهان جبرئیل نازل شد و عرضه داشت : خداوند می فرماید : چرا بندگان مرا نا امید می کنی ؟!! پیامبر از مسجد در حالی که خوشحال بود خارج شد و اصحاب خود را به رحمت الهی و عنایت حضرت باری بشارت داد » .

عَنْ اَبی جَعْفر (علیه السلام) قالَ : وَجَدْنا فی کِتابِ عَلیٍّ (علیه السلام) اَنَّ رَسُولَ اللهِ قالَ وَهُوَ عَلی مِنْبَرِهِ : وَالَّذی لا اِلهَ اِلاّ هُوَ ما اُعْطِیَ مُؤمِنٌ قَطُّ خَیْرَ الدُّنْیا والاحِدَهِ اِلاّ بِحُسْنِ ظَنِّهِ بِاللهِ وَرَجائِهِ لَهُ وَحُسْنِ خُلْقِهِ والْکَفَّ عَنْ اغْتِیابِ الْمُؤمِنینَ ، والَّذی لا إلهَ إلاّ هُوَ لا یُعَذِّبُ اللهَ مُؤْمِناً بَعْدَ التَّوْبَهِ والاسْتِغْفارِ إلاّ بِسُوءِ طَنِّهِ بِاللهِ وَتَقْصیرِهِ مِنْ

رَجائِهِ وَسُوءِ خُلْقِهِ واغْتِیابِهِ لِلْمُؤمِنینَ ، وَالَّذی لا إلهَ إلاّ هُوَ لا یَحْسُنُ ظَنَّ عَبْد مُؤمِن بِاللهِ إلاّ کانَ اللهُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ الْمُؤمِنِ ; لأَنَّ اللهَ کَریمٌ بِیَدِهِ الْخَیْراتُ یَسْتَحیِ أنْ یَکُونَ عَبْدُهُ الْمُؤمِنُ قَدْ أحْسَنَ بِهِ الظَّنُّ ثُمَّ یُخْلِف ظَنَّهُ وَرَجاءَهُ فَأَحْسَنُوا بِاللهِ الظَّنَّ وَارْغَبُوا إلَیْهِ .

« امام باقر (علیه السلام) می فرماید : در کتاب علی (علیه السلام) دیدیم که رسول الله (صلی الله علیه وآله) در منبر فرمود : قسم به آن که غیر از او خدایی نیست هرگز خیر دنیا و آخرت نصیب مؤمنی نمی شود ، مگر به گمان نیک و امید به فضل خدا و نیکی اخلاقش و خودداری از غیبت مؤمنان و قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نمی کند ; مگر به گمان بدی که به حق و کوتاهی داشتنش از امید به رحمت حق و سوء خلق و غیبتش از مؤمنان به خدایی که غیر از او خدایی نیست . گمان عبد به خدا هرگاه گمان نیک باشد خداوند با او برابر گمانش معامله می کند ; زیرا خدا کریم است و نیکی ها به دست اوست ، حیا می کند که عبد به او حسن ظن بورزد و او حضرت او رغبت کنید » .

فی الْحَدیثِ أَنَّ أَعْرابیّاً قالَ : یا رَسُولَ اللهِ مَنْ یَلی حِسابَ الْخَلْقِ ؟ فَقالَ : اللهُ تَبارَکَ وَتَعالَی قالَ : هُوَ بِنَفْسِهِ ؟ قَالَ : نَعَمْ فَتَبَسَّمَ الأَعْرابِیُّ فَقالَ : رَسُولُ اللهُ (صلی الله علیه وآله) مِمَّ ضَحِکْتَ یا أَعْرابِیُّ ؟ فَقالَ : إِنَّ الْکَریمَ إِذا قَدَرَ عَفا

، وَإِذا حاسَبَ سامَحَ فَقالَ النَبِیُّ (صلی الله علیه وآله) صَدَقَ الأَعْرابِیُّ أَلا لا کَریمَ أَکْرَمُ مِنَ اللهِ تَعالی هُوَ أَکْرَمُ الأَکْرَمینَ ثُمَّ قالَ : فَقَّهَ الأَعْرابِیُّ .

« عربی به پیامبر گفت : فردا حساب مردم با کیست ؟ فرمود : با خدای تبارک و تعالی ، عرضه داشت : با خود اوست ؟ فرمود : آری ، عرب خندید ، پیامبر فرمود : برای چه خندیدی ؟ عرض کرد : کریم به هنگام قدرت ، گذشت می کند و زمان حساب سهل انگاری می نماید . پیامبر فرمود : اعرابی راست گفت ، بدانید کریمی کریمتر از خدا نیست و اوست بخشنده ترین بخشندگان ، سپس فرمود : اعرابی به نهایت فهم رسید » .

این روایات نمونه ای از روایات زیادی است که سلوک حق را با بندگان خود نشان می دهد ، نشان می دهد . که : بحکم الاسلام یجبّ ما قبله ، از گناهان هفتاد ساله کافری که ایمان آورده درمی گذرد ، چنان که در قرآن می فرماید :

( قُل لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ ) .

همچنین به محض اینکه ساحران زمان فرعون گفتند : « آمنّا » ( ایمان آوردیم ) از تمام گذشته های آنان درگذشت و اصحاب کهف را با وجود سابقه ی کفر و شقاوت به محض اینکه به حقیقت توحید دست یافتند قبول کرد و به آنان کرامت وعزّت عطا فرمود .

و این گونه آیات و روایات محکم و متین است که انسان را به خداوند عزیز امیدوار می کند . آیاتی که در آن شکّی نیست و انسان از آن

آیات ، که وحی الهی است ، یقین حتمی داشته و امیدش بر پایه یقین استوار می گردد . این است که امام ششم می فرماید : والرجاء فرع الیقین ، ( امید فرع یقین است ) و راستی که این جمله ، جمله ی استواری است .

این همه فضل و عنایت خدا را انسان به خود و موجودات می بیند و رفتار خدا را با بندگان خود می نگرد و این همه آیات و روایاتی که نشانگر عنایت حق به بندگان است نظر می کند ; چگونه به یقین نرسد و چرا یقین پیدا نکند که او هم اگر به پیشگاه رحمت و عنایت الهی پناه ببرد پناهش می دهند و در دریای رحمت بی نهایت و فضل بی پایان غرقش می کنند .

وَالْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرِفَهِ

اشاره

این یک واقعیّت است که شناخت و معرفت به هر چیزی ریشه ی میل یا تنفّر انسان به آن چیز است .

در صورتی که انسان چیزی را بیابد که در واقع برای او منفعت دارد ، به آن میل و عشق پیدا می کند و برای جلب آن و به دست آوردنش ، یا شکل گیری از آن ، یا کسب رضایتش نهایت فعالیت را می نماید .

انسان به مواد غذایی ، به لباس و پوشاک ، به خانه و لوازم آن و به تمام اشیاء مورد نیاز خود علاقه دارد ، چرا ؟ برای اینکه به حقیقت یافته است که این اشیاء برای حیات او منفعت دارد و در مقابل ، از بسیاری از امور سخت متنفّر است ، چرا ؟ برای اینکه به این حقیقت دست یافته است

که آنها برای زندگی او ضرر دارند .

آنجا که از اشیاء منفعتی دیده باشد درصدد به دست آوردن آنهاست و جایی که اشیایی را ضرری دیده است در راه دور کردن آنها از خط زندگی خویش است .

شما به قرآن مجید و آثار اسلامی مراجعه کنید و از طریق آن آثار ، خدا را بیابید ، که آن وجود مقدّس منبع تمام صفات کمال است . صفاتی کمالی که نامحدود است . و دریابید که همه چیزها به دست اوست و توجّه کنید که حضرتش مبدأ وجود است و به هر چیزی هرچه را که لیاقت داشت عنایت نمود ، وبه انسان بیش از لیاقت واستحقاقش توجّه فرمود .

شما از راه قرآن و آثار اهل بیت (علیهم السلام) عنایتش را به نیکوکاران ; کرم و لطف و محبّتش را به بدکارانِ توبه کار و رحمت و کرامتش را نسبت به دوستان درقیامت بنگرید .

شما آیاتی که وضع نیکوکاران را در بهشت نشان می دهد ملاحظه کنید ; روایات باب توبه و عفو و شفاعت را بنگرید ; محبّت های بی دریغش را در همین دنیا به موجودات زنده و به خصوص انسان تماشا کنید ; قوانین عالی اش را در قرآن مجید ، برای تأمین سعادت انسان ببینید ; به بخش رسالت رسولان و امامت امامان و حکمت حکیمان و عرفان عارفان اندیشه کنید ; ببینید که شخص پیامبر را رحمه للعالمین می خواند و به نیکوکار وعده ی اجر غیر ممنون می دهد و مزد بی حساب و بهشت عالی در برابر اعمال محدود و کم عنایت می کند . و به گنهکاران می

گوید : هرچه هستی و هرکه هستی بازگرد و گذشته را جبران کن ، من از تمام گناهانت چشم می پوشم تا بیش از پیش با او آشنا شده و قهراً پس از این معرفت و آشنایی به دنیای عشق و محبّت ، به خدای خود راه پیدا کند ، و محبّتی برتر از محبّت ها و عشقی والاتر از همه عشق ها برایش حاصل شود .

انسان با این معرفت ، هر عقشی را دنباله ی عشق خود قرار می دهد و خدای متعال به خاطر او از همه چیز گذشت می کند ، و انسان به هنگام فرا رسیدن فرمان او ، با کمال محبّت از او فرمان می برد و از آنچه نهی کرده ، با کمال علاقه پرهیز می کند و با زبان حال می گوید :

ای زدردت خستگان را بوی درمان آمده

یاد تو مر عاشقان را راحت جان آمده

صد هزاران عاشق سرگشته بینم بر امید

در بیابان غمت الله گویان آمده

سینه ها بینم زسوز هجر تو بریان شده

دیده ها بینم زدرد عشق گریان آمده

پیر انصار از شراب شوق خورده جرعه ای

همچو مجنون گرد عالم مست و حیران آمده

خواجه عبدالله انصاری می گوید : « ای عزیز ! هر که عزیمت عاشقی دارد گو دل از جان بردارد . هر که قصد حرم دارد گو بادیه فرو گذارد . عاشق را دلی باید بی غش و سینه از شور ، آتش .

عشق آتشی سوزان و بحری بیکران است . همه جان و قصّه ی بی پایان است . عقل و ادراک از فهم آن حیران است . دل در ، یافت وی ناتوان

. نهان کننده ی آشکار است و آشکار کننده ی نهان . روح روح است و فتوح فتوح . اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خود پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و بر کند . و شهر را خبر کند . هم آتش است هم آب . هم ظلمت است هم آفتاب . عشق درد است لیکن به درد آورد . چنانکه علّت حیات است ، سبب ممات است هرچند مایه راحت است پیرایه آفت است .

دل عاشق خانه ی شیر است ، کسی درآید که از جان سیر است . از ماجرای درد عشق ، حکایت خطاست و از محنت محبّت اظهار شکایت نارواست . بر هرکه پرتوی از عشق تافت سعادت دنیا و آخرت یافت » .

مقصود دل و مراد جانی عشق است

سرمایه عمر جاودانی عشق است

آن عشق بود کزو بقا یافته خضر

یعنی که حیات جاودانی عشق است

بی تردید عشق منهای معرفت به معشوق ، معنی ندارد و این عشق بدون آگاهی به معشوق حاصل نگردد . البتّه این شناخت از راه دقّت در آیات و آثار اسلامی میسّر است . اینک به قسمتی از آثار اسلامی در راه شناخت حضرت حق توجّه کنید :

صفات حق در دعای جوشن کبیر

یا سَیِّدَ السَّاداتِ ، یا مُجیبَ الدَّعَواتِ ، یا رافِعَ الدَّرَجاتِ ، یا وَلِیَّ الْحَسَناتِ ، یا غافِرَ الْخَطیئاتِ ، یا مُعْطِیَ الْمَسْئَلاتِ ، یا قابِلَ التَّوْباتِ ، یا سامِعَ الأَصْواتِ ، یا عالِمَ الْخَفِیّاتِ ، یا دافِعَ الْبَلِیّاتِ .

ای آقای آقایان ! ای پاسخ دهنده ی خواسته ها ! ای بالا برنده ی درجات ! ای صاحب اصلی نیکی ها !

ای آمرزنده اشتباهات ! ای عطاکننده ی خواسته ها ! ای پذیرنده ی توبه ها ! ای شنونده ی صداها ! ای آگاه بر پنهانی ها ! ای رد کننده بلاها .

یا خَیْرَ الْغافِرینَ ، یا خَیْرَ الْفاتِحینَ ، یا خَیْرَ النّاصِرینَ ، یا خَیْرَ الْحاکِمینَ ، یا خَیْرَ الرّازِقینَ ، یا خَیْرَ الْوارِثینَ ، یا خَیْرَ الْحامِدینَ ، یا خَیْرَ الذّاکرینَ ، یا خَیْرَ المُنْزِلینَ ، یا خَیْرَ الْمُحْسِنینَ .

ای بهترین آمرزندگان ! ای بهترین گره گشایان ! ای بهترین یاری کنندگان ! ای بهترین حکم کنندگان ! ای بهترین روزی بخشان ! ای بهترین وارثان ! ای بهترین ستایندگان ! ای بهترین یادکنندگان ! ای بهترین فرو فرستادگان ! ای بهترین نیکوکاران !

یا غافِرَ الْخَطایا ، یا کاشِفَ الْبَلایا ، یا مُنْتَهَی الرَّجایا ، یا مُجْزِلَ الْعَطایا ، یا واهِبَ الْهَدایا ، یا رازِقَ البَرایا ، یا قاضیَ المُنایا ، یا سامِعَ الشَّکایا ، یا باعِثَ البَرایا ، یا مُطْلِقَ الاُساری .

ای در گذرنده ی از اشتباهات ! ای برطرف کننده ی بلاها ! ای نهایت امیدها ! ای بخشنده ی عطاها ! ای عنایت کننده ی هدیه ها ! ای برآورنده ی آرزوهای قلبی ! ای شنونده ی شکایت ها ! ای برانگیزنده مردمان ! ای آزاد کننده اسیران !

یا عُدَّتی عِنْدَ شِدَّتی ، یا رَجائی عِنْدَ مُصیبَتی ، یا مُونِسی عِنْدَ وَحْشَتی ، یا صاحِبی عِنْدَ غُرْبَتی ، یا وَلِیّی عِنْدَ نِعْمَتی ، یا غِیاثی عِنْدَ کُرْبَتی ، یا دَلیلی عِنْدَ حِیرَتی ، یا غِنائی عِنْدَ افْتِقاری ، یا مَلْجَأی عِنْدَ اضْطِراری ، یا مُعینی عِنْدَ مَفْزَعی .

ای توشه ام در

رنج و سختی ! ای امیدم به هنگام مصیبت ! ای مونسم به وقت ترس ! ای رفیقم به هنگام غربت ! ای سرپرستم در نعمت و خوشی ! ای فریادرسم زمان غمزدگی ! ای راهنمایم به وقت سرگردانی ! ای سرمایه ام زمان نداری ! ای تکیه گاهم گاه اضطرار ! ای پشتیبانم در وقت پریشانی .

یا دَلیلَ المُتَحَیِّرینَ ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ ، یا صَریخَ الْمُسْتَصْرِخینَ ، یا جارَ الْمُسْتَجیرینَ ، یا أَمانَ الْخائِفینَ ، یا عَوْنَ الْمُؤْمِنینَ ، یا راحِمَ الْمَساکینَ ، یا مَلْجَأَ الْعاصِینَ ، یا غافِرَ الْمُذْنِبینَ ، یا مُجیبَ دَعْوَهِ الْمُضْطَرّینَ .

ای راهنمای سرگردانان ! ای فریادرس فریاد کنندگان ! ای دادرس دادرس طلبان ! ای پناه پناه جویان ! ای امان ترسویان ! ای پشتیبان مؤمنان ! ای رحم کننده ی بر افتادگان ! ای پناهگاه عاصیان ! ای آمرزنده ی گنهکاران ! ای اجابت کننده ی خواسته ی بیچارگان !

یا مَنْ إِلَیْهِ یَرْغَبُ الزَّاهِدُونَ ، یا مَنْ إِلَیْهِ یَلْجَأُ الْمُتَحَیِّرونَ ، یا مَنْ بِهِ یَسْتَأْنَسُ الْمُریدُونَ ، یا مَنْ بِهِ یَفْتَخِرُ الْمُحِبُّونَ ، یا مَنْ فی عَفْوِهِ یَطْمَعُ الخاطِئُونَ ، یا مَنْ إِلَیْهِ یَسْکُنُ الْمُوقِنُونَ ، یا مَنْ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ .

ای آن که زاهدان به سویش گریزند . ای آن که سرگردانان به او پناه برند ، ای آن که بازآیندگان به سوی او پناه برند ، ای آن که پارسایان بدو میل کنند ، ای آن که سرگردانان به او پناهنده شوند ، ای آن که خواستاران به او انس گیرند ، ای آن که عاشقان به او فخر کنند ، ای آن که اشتباه

کاران در عفوش طمع ورزند ، ای آن که یقین داران به او آرامش یابند . ای آن که تکیه کنندگان به او تکیه کنند .

یا حَبیبَ الباکِینَ ، یا سَیِّدَ الْمُتَوَکِّلینَ ، یا هادِیَ المُضِلِّینَ ، یا وَلِیَّ الْمُؤْمِنینَ ، یا أَنیسَ الذّاکِرینَ ، یا مَفْزَعَ الْمَلْهُوفینَ ، یا مُنْجِیَ الصّادِقینَ ، یا أَقْدَرَ القادِرینَ ، یا أَعْلَمَ العالَمینَ ، یا اِلهَ الْخَلْقِ اَجْمَعین.

ای محبوب گریه کنندگان ، ای آقای تکیه کنندگان ، ای رهنمای گمراهان ، ای سرپرست مؤمنان، ای همدم یادکنندگان ، ای پناه دلسوختگان ، ای نجات بخش راستان ، ای تواناترین توانایان ، ای داناترین دانایان ، ای معبود تمام آفریده ها .

صفات حق در دعای کمیل

اَللّهُمَّ مَوْلایَ کَمْ مِنْ قَبیح سَتَرْتَهُ وَکَمْ مِنْ فادِح مِنَ الْبَلاءِ أَقَلْتَهُ وَکَمْ مِنْ عِثاء وَقَیْتَهُ وَکَمْ مِنْ مَکْرُوه دَفَعْتَهُ وَکَمْ مِنْ ثَناء جَمیل لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ .

« پروردگارم ، سرورم ، چه کارهای زشتی که از من پوشاندی که اگر قسمتی از آن بر مردم روشن می شد ، تا پایان عمر برایم آبرو نمی ماند ، و چه بسیار بارهای سنگینی از بلا که از دوشم برداشتی و از چه لغزش هائی مرا مصون داشتی ، و چه برنامه های ناخوش آیندی که از من دور کردی ، و چه تعریف های جمیلی که لایقش نبودم ولی از من در بین مردم پخش کردی ، و جامعه مرا از آن دیدگاه نظر می کند ، که این چنین مورد محبّت هستم » .

یا مَنْ اسْمُهُ دَواءٌ وَذِکْرُهُ شِفاءٌ وَطاعَتُهُ غِنی .

« ای آن که نامش دو و یادش شفا و فرمان بردنش ثروت است

» .

یا سابِغَ النِّعَمِ ، یا دافِعَ النِّقَمِْ ، یا نُورَ الْمُسْتَوْحِشینَ فی الظُّلَمِ ، یا عالِماً لا یُعَلَّمُ ، صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَافْعَلْ بی ما أَنْتَ أَهْلُه .

« ای سرشار دهنده ی نعمت ها ، ای برطرف کننده ی انتقامها ، ای چراغ وحشت زدگانِ در تاریکی ها ، ای دانای بی تعلیم ، بر محمّد و آلش درود فرست و با من آن چنان که تو اهل آنی معامله کن » .

یا وَلِیَ الْمُؤْمِنینَ ، یا غایَهَ آمالِ الْعارِفینَ ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ ، یا حَبیبَ قُلُوبِ الصّادِقینَ ویَا إِلهَ الْعالَمینَ .

ای سرپرست مؤمنان ! ای نهایت آرزوی عارفان ! ای فریادرس بیچارگان ! ای محبوب دلهای راستان ! ای معبود جهانیان !

در دعای بعد از زیارت حضرت رضا (علیه السلام)

لا تُحْمَدُ یا سَیِّدی إِلاّ بِتَوْفِیق مِنْکَ یَقْتَضی حَمْداً لا تُشْکَرُ عَلی أَصْغَرِ مِنَّه إِلاّ اسْتَوْجَبْتَ بِها شُکْراً فَمَتی تُحْصی نَعْماءُکَ یا إِلهی وَتُجازی آلاءُکَ یا مَوْلایَ وَتُکافَئُ صَنایِعُکَ یا سَیِّدی وَمِنْ نِعَمِکَ تَحْمَدُ الحامِدُونَ وَمِنْ شُکْرِکَ تَشْکُرُ الشَّاکِرُونَ وَأَنْتَ الْمُعْتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفْوِکَ وَالنَّاشرُِ عَلَی الْخاطِئینَ جَناحَ سِتْرِکَ وَأَنْتَ الْکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِکَ فَکَمْ مِنْ سَیِّئَه أَخْفاها حِلْمُکَ حَتّی دَخِلَتْ وَحَسَنَه صَناعَفَها فَضْلُکَ حَتّی عَظُمَتْ عَلَیْها مُجازاتُکَ ...

« ستایش تو ای آقای من برایم ممکن نیست ، مگر اینکه خودت قدرت ستایش کردن به من عنایت کنی ، قدرتی که برای آن هم ستایش دیگری لازم است ، و سپاس نشوی بر کوچکترین منّتی که بر من داری ; مگر اینکه برای آن سپاس مستحقّ سپاس دیگری ، ای معبود من کجا نعمتهایت قابل شمارش است و چگونه ممکن است به

عطایت پاداش داده شود ؟ و به چه صورت در قدرت کسی است که ساخته هایت را اجر کافی دهد به برکت نعمت هایت ستایش کنندگان تو را ستایش گویند و بر سپاس پذیری تو بر تو سپاس گویند ، هرکسی که بر گناهانش بر عفو تو تکیه دارد بال و پر گناه پوشیت بر خطاکاران گسترده شده ، با دست قدرتت بد حالیها برطرف گشتند ، چه گناهانی که بردباریت آن را پنهان نموده تا از بین رفت چه اعمال خوبی که به فضل و عنایتت چند برابر کردی تا پاداش دادنت بر آن بزرگ و عظیم باشد » .

یا مَعْروفَ الْعارِفینَ ، یا مَعْبُودَ الْعابِدینَ ، یا مَشْکُورَ الشَّاکِرینَ ، یا جَلیسَ الذَّاکِرینَ ، یا مَحْمودَ مَنْ حُمِدَهُ ، یا مَوْجُودَ مَنْ طلبَهُ ، یا مَوْصُوفَ مَنْ وَحَّدَهُ ، یا مَحْبُوبَ مَنْ أَحَبَّهُ ، یا غَوْثَ مَنْ أَرادَهُ ، یا مَقْصُودَ مَنْ أَنابَ إِلَیْهِ ...

ای شناخته شده نزد ارباب شناخت ، ای مورد پرستش پرستندگان ، ای سپاس شده سپاس گذاران . ای همنشین یادکنندگان ، ای ستوده آن کس که تو را به حق ستود ، ای محبوب دوستداران ، ای فریادرس کسی که تو را اراده کرد . ای هدف آن که به سویت بازگشت .

ما به همین بسنده می کنیم چرا که اگر بخواهیم نام آیات ، روایات و دعاها را نقل کنیم خود کتاب مستقلّی می طلبد .

آیا با توجّه به این معانی بلند و با دقّت در این مضامین عالی ، که نمایشگر گوشه ای از صفات آن جناب است ، ممکن است دل با تمام وجودش خریدار

عشق او نگردد ؟ آن کدام دل است که پس از یافتن این واقعیّت ، غرق در عشق او نگردد ؟ به قول قرآن این دل ، دلی است چون سنگ یا سخت تر از سنگ ، آنان که دلی در گروه عشق او داشتند و جان و سر از پی آن عشق روانه کردند ، پس از این معرفت به آن گوهر ارزنده دست یافتند . بدون این معرفت ، آن هم معرفتی که پایه اش قرآن و ریشه اش آثار محمّد و آل محمّد صلوات الله علیهم اجمعین است ، آیا تحصیل این عشق ممکن است ؟ آری ! آنان که این چنین عاشق شدند با کلید معرفت درب بسته شده ی محبّت و عشق به او را به روی خود گشودند . عاشقان حضرت دوست این چنین مویه می کنند :

دلی کو با تو شد همراه و همبر

چگونه مهر بندد جای دیگر

دلی کو را تو هم جانی و هم هوش

از آن دل چون شود یادت فراموش

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خان و مال را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

ما را سر وسودای کس دیگر نیست

در عشق تو پروای کس دیگر نیست

جز تو دگری جان نگیرد در دل

دل جای تو شد جای کس دیگر نیست

یا رب زشراب عشق سرمستم کن

وز عشق خودت نیست کن و هستم کن

از هرچه زعشق خود تهی دستم کن

یکباره به بند عشق پا بستم کن

تا در ره عشق او مجرّد نشوی

هرگز ز خود خویش بی خود نشوی

دنیا همه بند توست بر درگه

او

در بند قبول باشی تا رد نشوی

مرا دیوانه و شیدا تو دیری

مرا سرگشته و رسوا تو دیری

نمی دونم دلم دارد ج

همیدونم که دروی جا تو دیری

دل بی عشق را از افسردن اولی

هرکه دردی نداره مردن اولی

تنی که نیست ثابت در ره عشق

ذره ذره به آتش سوتن اولی

نگارینا دل و جانم تو داری

همه پیدا و پنهانم تو داری

نمی دونم که این درد از که دارم

همین دونم که درمانم تو داری

عاشق آن بی که دایم در بلایی

ایوب آسابه کرمان مبتلایی

حسن آسا بنوشه کاسه زهر

حسین آسا شهید کربلایی

مرا عشقت زجان آذر بر آره

زپیکر مشت خاکستر بر آره

نهال مهرت از دل گر ببرن

هزاران شاخ هر سو سر بر آره

زعشقت آتشی در بوته دیرم

در آن آتش دل و جان سوته دیرم

سگت گر پا نهد بر چشمم ای دوست

به مژگان خاک راهش رو ته دیرم

بابا طاهر عریان

و نیز زمزمه می کنند :

روضه روح من رضای تو باد

قبله گاه در سرای تو باد

سرمه دیده جهان بینم

تا بود گرد خاک پای تو باد

گر همه رأی تو فنای من است

کار من بر مراد رأی تو باد

شد دلم ذرهوار در هوست

دلم این ذرّه در هوای تو باد

خواجه عبدالله انصاری

همچنین ناله برمی آورند که :

کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق

خوردیم آب بیخودی از جویبار عشق

مستان عشق را به صبوحی چه حاجت است

زیرا که دردسر نرساند خمار عشق

سی سال لاف زدم تا سحر گهی

وا شد دلم چو گل زنسیم بهار عشق

فارغ شود زدرد سر عقل فلسفی

یک جرعه گر کشد زمی خوشگوار عشق

در دامن مراد نبینی گل مراد

بی ترک خواب راحت و بی نیش خار عشق

ای فرّخ آن سری که زنندش به تیغ یار

وی خرّم آن تنی که

کشندش به دار عشق

روزی ندیده تا به کنون چشم روزگار

از دور روزگار به از روزگار عشق

پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار

کآتش زند به خرمن هستی شرار عشق

آن دم مس وجود تو زر می شود که تن

در بوته فراق گدازد به نار عشق

هرکس که یافت آگهی از سر عاشقی

وحدت صفت کند سر و جان را نثار عشق

وحدت کرمانشاهی

این جهان و آن جهان و هرچه هست

عاشقان را روی معشوق است وبس

گر نباشد قبله عالم مر

قبله من کوی معشوق است و بس

خداشناسی در علم روز

1 اکسیژن مثال و نمونه ی کاملی است از آثار معجزه آسای نظام عالم خلقت . هوای زمین مرکّب است از اکسیژن ، نیتروژن ، آرگون ، نئون ، زنون ، کریپتون ، و مقداری بخار آب و معادل سه قسمت از ده هزار قسمتِ اسید کربنیک .

از وجود همین گازهای گرانبها است که رنگ های قرمز و آبی و سبز ، بر روی صفحه های اعلان ، در و دیوار به چشم می آید ، و از برکت وجود گاز آرگون است که اشعه ی نورانی الکتریسیته دنیا را روشن ساخته وتمدّن بشری را به این پایه از پیشرفت رسانده است

هفتاد و هشت قسمت از هوا ; از نیتروژن و بیست و یک قسمت آن از اکسیژن است . فشارهای محیط بر سطح کره ی زمین به مقدار تقریباً یک کیلو و نیم در هر اینچ مربع است . بقیّه ی موجودی گاز اکسیژن ، به صورت ذخیره در قشر زمین جمع شده است ، که آبهای عالم را هم همان گاز تشکیل می دهد .

اکسیژن ریشه ی حیات تمام جانداران زمین است

که جز از هوای محیط زمین ، از هیچ منبع دیگری نمی توان آن را به دست آورد .

باید دید چه شده است که این عنصر حیاتی با همه ی خواص شیمیایی و ترکیب و اختلاط آن با سایر مواد ، مصون مانده است و فقط به همان مقداری که برای ادامه ی حیات موجودات جاندار لازم است که به صورت خالص در هوای محیط ، باقی مانده است ؟

هرگاه مقدار اکسیژن موجود در هوا به جای21 درصد ، 50 درصد می بود کلیه مواد سوختنی این عالم به حالت احتراق درمی آمد . به عنوان مثال اگر جرقه ی برقی با درختی برخورد می کرد ، جنگلی را دچار حریق می کرد و آن را دچار انفجار می ساخت .

و هرگاه مقدار آن به ده درصد کاهش می یافت گرچه هر جان داری خود را با آن تطبیق می نمود ; ولی به طور قطع از بسیاری عناصری که امروزه اساس زندگی ما را تشکیل می دهد ، مثل آتش ، اثری دیده نمی شد .

و خلاصه اگر اکسیژن آزاد ، چنانچه اشاره کردیم که فقط مقدار بسیار کوچک و ناچیزی از مواد متشکّله ی زمین را تشکیل می دهد ، با تأخیر و فاصله جذب گردد ، یا به طور کلّی معدوم شود ، آن وقت حیات ظاهری و حیوانی جانداران از روی زمین رخت بر خواهد بست .

تناسب عجیب و تعادل بسیار دقیقی که میان اکسیژن و اسید کربونیک برقرار است ، از مهمترین علت های دوام و استمرار حیات حیوانی و نباتی به شمار می آید . این اعجاز خدای متعال

است که توجّه متفکران و اندیشمندان را به خود جلب کرده است . اهمیّت حیاتی اسید کربونیک و آثار ، فواید ، خواص و ویژگی هایش هنوز در نظر بسیاری از اندیشمندان کشف نشده است .

اسید کربونیک گاز سنگین و غلیظی است که نزدیک به سطح زمین قرار دارد ، و تجزیه آن از اکسیژن به راحتی امکان پذیر است . بعنوان مثال وقتی بر درختی آتشی افروخته شود ، چوب که خود مرکب از اکسیژن و کربن و هیدروژن است ، بر اثر حرارت تجزیه ی شیمیایی می شود و کربن با نهایت سرعت با اکسیژن آمیخته و تشکیل اسید کربونیک می دهد . هیدروژنِ آن نیز با همان شتاب با اکسیژن آمیخته . تشکیل بخار می دهد . دودی که بر اثر آتش پدید می آید همان کربن خالص وترکیب نشده است .

انسان هنگام تنفّس ، مقداری اکسیژن فرو می برد و خون ، آن را در تمام قسمت های بدن توزیع می کند . اکسیژن ، غذا را در سلولهای مختلف آهسته با حرارتی ضعیف می سوزاند و اسید کربونیک و بخار آبِ پدید آمده ی از آن ، خارج می شود . به همین جهت وقتی از راه شوخی گفته می شود : فلانی مثل تنوره آتش می کشد ، حقیقت درستی اظهار شده است ; چون گاز اسید کربونیکی که بر اثر احتراق غذا در سلول ها ایجاد می شود ، داخل ریه می گردد و با تنفّس بعدی از بدن خارج شده و به هوای محیط برمی گردد .

امام صادق (علیه السلام) در ضمن شناساندن خدای متعال از طریق

آثار خداوندی به مفضّل می فرماید : کیست که شُش ها را چنان آفریده که بدون هیچ درنگ ، پیوسته هوای خارج را بگیرد و به تمام نقاط بدن برساند ؟ ریه اگر اندکی از حرکت باز ایستد و هوای پاک و صاف خارج را به بدن نرساند آدمی تلف می گردد ، آیا ممکن است این اموری که هریک مصلحتی بزرگ و حکمتی سترگ دارد خود به خود و بدون هیچ خالقی حکیم به این نظم و ترتیب صحیح ، موجود شود ؟

بدین ترتیب کلیّه جانوران اکسیژن استنشاق می کنند و اسید کربونیک بیرون می دهند .

از خواصّ دیگر اکسیژن که آن را برای حیات ضروری می سازد آن است که فعل و انفعالاتی ، در سایر عناصر موجود در خون به وجود می آورد .

از طرف دیگر به طوری که می دانیم زندگی نباتات بسته به همان مقدار کم اسید کربونیکی است که در هوا موجود است و نباتات با آن تنفّس می کنند . برگ نباتات در حکم ریه انسانی است که در زیر حرارت آفتاب اسید کربونیک را به عنصر کربن و اکسیژن تجزیه می کند و اکسیژن را در هوا رها می سازد و کربن در تنه ی نباتات باقی می ماند و با هیدروژنی که از ریشه به ساقه و شاخه ها می رسد ترکیب می گردد و بر اثر همین ترکیبات شیمیایی حیرت آور است که طبیعت قند و « سلولز » و هزاران مواد آلی دیگر و میوه ها و گل ها را به وجود می آورد .

از عجایب قرآن مجید در 14 قرن قبل اشاره به

این موضوعات است که علم پس از میلیون ها سال به دست آورده است . قرآن در آیات 33 35 سوره ی یس اشاره دارد :

( وَآیَهٌ لَّهُمُ الأَرْضُ الْمَیْتَهُ أَحْیَیْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ * وَجَعَلْنَا فِیهَا جَنَّات مِن نَّخِیل وَأَعْنَاب وَفَجَّرْنَا فِیهَا مِنَ الْعُیُونِ * لِیَأْکُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَمَا عَمِلَتْهُ أَیْدِیهِمْ أَفَلاَ یَشْکُرُونَ ) .

ببینید خرما و انواع انگور را به فعالیّت درختان در زمین به وسیله ی ریشه که دو نوع مواد قندی و سلولز عالی است نسبت می دهد !!

نباتات خودشان تغذیه می کنند و مقادیر زیادی غذا برای حیوانات روی زمین تدارک می نمایند .

نباتات اکسیژنی را که ما تنفّس می کنیم و بدون آن حتّی پنج دقیقه هم نمی توانیم زیست نماییم به ما می رسانند . به همین جهت نوع بشر باید در این زمینه خیلی شکرگذار باشد .

بنا به شرحی که گذشت همه نباتات و جنگل ها و بوته ها و خزه ها و به طور کلّی تمام روییدنی ها ، ساختمان اصلی وجودشان ترکیبی از آب و کربن است .

حیوانات کربن دفع می کنند و نباتات اکسیژن ، و از این رو هرگاه این دو عملِ موجودات متوقّف می ماند آن وقت یا حیوانات همه اکسیژن ها را مصرف می کردند و یا نباتات کلیّه کربن ها را ، و چون این تقسیم به هم می خورد نسل هر دو به سرعت رو به انقراض و زوال می رفت .

اخیراً کشف شده است که اسید کربونیک به مقدار اندک جزءِ ضروریّات حیات حیوانی است ، همچنان که اکسیژن لازمه ی زندگی نباتات است .

گاز

هیدروژن نیز با آنکه تنفس نمی شود ; اما از لوازم ضروری حیات است . چرا که بدون هیدروژن آب وجود خارجی پیدا نمی کند و به طوری که همه می دانیم قسمت اعظم مواد وجودی نباتات و جانداران را آب تشکیل می دهد .

قرآن کریم در سوره ی انبیای آیه 30 به این واقعیّت چنین اشاره می کند :

( أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْء حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ ) .

« آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین بسته بود ، آنها را شکافتیم و از آب هر چیزی را زنده گرداندیم چرا باز به خدا ایمان نمی آورید » .

اکسیژن و هیدروژن و اسید کربونیک و کربن چه به تنهایی و چه در حال ترکیب و اختلاط با یکدیگر ، از ارکان اوّلیه ی حیات جانداران به شمار می روند و اساساً مبنای زندگانی در زمین بر آنها استوار است .

از میان میلیونها احتمال ، حتی یک احتمال هم نمی رود که همه ی این گازها در آن واحد در سیّاره ای جمع شوند ، و مقدار و کیفیّت آنها هم به طوری متعادل باشد که برای حیات کافی به نظر برسد .

از طریق علمی توضیحی درباره ی این راز طبیعت نمی توان داد و اگر هم بخواهیم بگوییم همه ی این نظم و ترتیبات تصادفی است ، آن وقت برخلاف منطق ریاضی که بر دو دو تا چهارتا است ( به این معنی که هر نظمی ناظمی دارد و هر حرکتی محرکی) استدلال کرده ایم .

این گوشه ای از اسرار و منافع یک

جزء از اجزای غیر قابل شمارش جهان یعنی اکسیژن است ، آیا وقتی با این دید به عنایت و محبّت و لطف و مهربانی به انسان نظر شود ، و از این طریق هم راه معرفت طی شود حاصل عشق به آن وجود مقدّس نمی گردد ؟! و راستی چه عالی است کلام امام صادق درباره ی عارفان و عشق آنان که می فرماید :

وَالْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرَهِ .

2 تا به حال صدها و هزارها کتاب درباره ی هاضمه و کیفیّت کار دستگاه گوارش نگاشته شده است ; ولی هر سال کشفیّات جدیدی در این زمینه منتشر می شود که گویی با موجود جدیدی رو به رو می شویم که در گذشته هرگز او را تجربه نکرده ایم . موضوع همیشه تازگی دارد و توجّه انسان را به خود جلب می کند .

اگر ما جهاز هاضمه را به یک آزمایشگاه شیمیایی تشبیه کنیم و مواد غذایی را که به درون آن می رود ، مواد خام این آزمایشگاه بدانیم ، آن وقت حیرت می کنیم که عمل هضم ما تا آن اندازه کامل است ، که هر چیز خوردنی را در دستگاه هاضمه هضم می شود و به تحلیل می رود مگر خود معده که دست نخورده باقی می ماند .

ما معمولاً مقداری غذای متنوّع به صورت مواد خام به این آزمایشگاه می ریزیم و اصلاً به فکر آن نیستیم که این دستگاه چگونه می چرخد ، و فعل و انفعالات شیمیایی در جهاز هاضمه با این مواد خام چه معامله ای می کند . ما کباب ، گوشت ، گل کلم ، بقولات ،

ماهی سرخ کرده ، نان و سبزیجات را خورده و همه را با چند لیوان آب فرو برده و مخلوط می کنیم ، گاهی نیز به عنوان دارو مواد گوگردی و عصاره های حیاتی را بلع می کنیم ، آن وقت معده ما از میان همه این مواد و اغذیه ، آنچه را که مفید تشخیص بدهد انتخاب و آن را با مواد شیمیایی که خود تولید کرده است خمیر و آسیاب نموده وسپس فضولات آن را دفع می نماید و بقیّه را به پروتئین تبدیل کرده و به مصرف تغذیه ی سلولهای بدن می رساند .

دستگاه گوارش از بین اغذیه ، آهک و گوگرد و یُدْ و آهن و ماده ی دیگری را که مفید و لازم تشخیص بدهد جدا می کند ، و مراقبت کامل به عمل می آورد تا ذرّات اصلی و مفید آن از بین نرود و به مصرف تهیّه هورمونها برسد و مواد حیاتی لازم ، همیشه به مقدار کافی در دسترس باشد که در صورت نیاز به کار گرفته شود .

معده چربی و مواد ضروری دیگر را ذخیره می کند ، تا در صورت عدم دست رسی به غذا ، بدن از گرسنگی تلف نشود . همه ی این اعمال انجام می شود بدون آنکه خود انسان کوچکترین توجّهی به آن داشته باشد ، یا راجع به آن فکر کند .

ما همه این مواد گوناگون را بدون رعایت خوبی و بدی و نیاز معده ، به درون این آزمایشگاه می ریزیم و تنها توجّه ما این است که به وسیله ی خوردن رفع گرسنگی کنیم ; امّا از فعالیت

و سوخت و ساز معده بی خبریم و نمی دانیم که ، پس از آنکه غذا به معده می رسد دوباره فعالیت از سر گرفته می شود و مواد خام پخته و آماده برای تغذیه ی سلول ها می شود .

باید دانست که تعداد سلول های بدن انسان به چند میلیارد می رسد ، یعنی مقدار آن بیش از مجموع نوع بشر در روی کره ی زمین است . مواد غذایی باید مرتّب به سلولها برسد و هر سلولی از اعضای مختلف بدن مثل استخوان ، گوشت ، ناخن ، مو ، چشم ، دندان و امثال آن ، همان غذایی را جذب می کند که به کار پرورش و زندگانی آن می خورد .

بنابراین موادی که در این آزمایشگاه شیمیایی ، تجزیه و ترکیب و تهیه می شود ، بیش از موادی است که آزمایشگاههای ساخت بشر می تواند تهیه کند !! شبکه ی ارتباطات و طریقه ی حمل و رساندن این مواد به سلول ها به قدری جامع و مرتّب است که تا به حال هیچ سیستم حمل و نقلی نتوانسته است چنین نظم و انضباطی را به نمایش بگذارد .

این آزمایشگاه عجیب ، از هنگام طفولیّت انسان ، تا حدود سن پنجاه سالگی مرتکب هیچ اشتباه فاحشی نمی شود . در حالی که بوسیله مواد و مصالحی که به این آزمایشگاه می رسد ، متجاوز از یک میلیون نوع ذرّات مختلف تهیه می شود و غالب این مواد نیز از نوع سموم کشنده است .

وقتی مجاری توزیع و طریق حمل و نقل مواد غذایی بدن ، بر اثر طول مدت استعمال ،

فرسوده و ناهموار شود ، قدرت و توانایی بدن رو به کاهش می رود و سنّ پیری و کهولت فرا می رسد .

هر سلولی که مواد غذایی را جذب می کند ، به وسیله ی احتراق داخلی آن را می سوزاند و برای بدن حرارت ایجاد می کند ، امّا به طوری که همه می دانیم احتراق بدون «گیرانه» صورت نمی گیرد و اوّل باید آتش روشن شود به همین جهت طبیعت بدن ، به وسیله پاره ای ترکیبات شیمیایی ، احتراق تولید می کند که مواد غذایی را در سلولها می سوزاند و اکسیژن و هیدروژن و اسید کربونیک آن را تجزیه می نماید و بدین وسیله گرمای بدن را تأمین می کند ، و چنانکه در مورد آتش معمولی دیده می شود بخار آب و اسید کربونیک از آن جدا می شود .

اسید کربونیک خون را به ریه ها می رساند و بر اثر دفع آن تنفّس که اساس زندگی انسان است ایجاد می شود . بدن انسان در هر روز معادل یک کیلو اسید کربونیک تولید می کند و با طرز معجزه آسایی آن را دفع می کند .

در موقع هجوم میکروب امراض این آزمایشگاه عجیب ، لشکری مجهّز و آماده دارد که با آن به مبارزه برمی خیزد و بیشتر ، آن را منکوب می نماید و انسان را از مرگ یا بیماری های خطرناک نجات می دهد .

همه این قضایا با ترتیب و نظم کامل انجام می گیرد و چنانکه مشهود است ترتیب و نظم همیشه برخلاف تصادف و اتّفاق است .

در این جاست که حضرت سیدالشهداء رهبر آزادگان حضرت

حسین (علیه السلام) در بیابان عرفات در دعای معروفش فریاد برمی آورد :

عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ .

جداً کور باد چشمی که تو را نمی بیند

به هر روی این هم راز دیگری از گوشه ی بسیار کوچک و ناچیز و پنهان ، از اسرار و شگفتی های آفرینش توجّه به این حقیقت و سایر حقایقی که سرچشمه ی همه ی آنها برای برپایی حیات انسان و قرار گرفتن در راه توحید خداست که هرگز دل متوجّهی نمی تواند خالی از عشق به او بماند . چگونه انسان پس از یافتن حقیقت و اینکه هر خیری دارد ، یا به هر خیری نیازمند است از او و تأمین کننده اش اوست ، می تواند خالی از عشق او بماند ؟ آری معرفت عارفان که در رأس آنان انبیا و امامان بودند ; تمام موجودیّت آنان را نسبت به حضرت او تبدیل به عشق کرده بود ، و حرارت این عشق آنان را در راه او کامل ترین عبادت و قبول هر نوع رنج و مصیبت واداشته است .

هرکه کند روی طلب سوی او

قبله ذرات شود کوی او

عشق که بازار بتان جای اوست

سلسله بر سلسله سودای اوست

گرمی عشاق خراب ات عشق

آتش دلهای کباب است عشق

عشق نه وسواس بود نی غرض

عشق نه جوهر بود و نی عرض

گفت به مجنون صنمی در دمشق

کی شده مستغرق دریای عشق

عشق چه و مرتبه عشق چیست

عاشق و معشوق در این پرده کیست

عاشق یک رنگ حقیقت شناس

گفت که ای محو امید و هراس

نیست در این پرده به جز عشق کس

اول و آخر همه عشق است و بس

عاشق و معشوق زیک مصدرند

شاهد عینیت یکدیگرند

عشق مجازی به حقیقت قوی است

جذبه صورت کشش معنوی است

آتش

عشق از من دیوانه پرس

کوکبه شمع زپروانه پرس

عشق به هر سینه که کاوش کند

خون دل از دیده تراوش کند

عشق کجا راحت و آسودگی

عشق کجا دامن آلودگی

گر تو در این مرحله آسوده ای

عاشق آسایش خود بوده ای

عشق همه عجز و نیاز است و بس

عشق همه سوز و گداز است و بس

گرم ره عشق در آتش خوش است

نقد روان صافی بی غش خوش است

آتش عشق از تو گدازد تو ر

صافتر از آینه سازد تو را

ما که در این آتش سوزنده ایم

کشته عشقیم و به او زنده ایم

عشق کز آن مزرع جان روشن است

یک شررش آتش صد خرمن است

آب خضر گرچه زجان خوشتر است

چاشنی عشق از آن خوشتر است

لوح دل از اشک ندامت بشوی

راه ملامت زسلامت بپوی

اهل ملامت که سلامت روند

راه سلامت به ملامت روند

عشق و شکایت زملامت که چه

عاشقی و زهد و سلامت که چه

معرفت ، حقیقی است که در قرآن مجید و روایات اسلامی تحت عنوان علم ، فقه ، عرفان ، بصیرت از آن یاد شده است . آیین الهی قدر هرکس را در دنیا و آخرت برابر با معرفت او به حقایق می داند . از امام حسین (علیه السلام) روایت شده است که فرمود :

المعروف بقدر المعرفه .

و در قرآن کریم آمده است : دانشمندان به درجاتی از دیگران برترند ، و اهمیّت هر دانشی بستگی به موضوع آن دارد ، و چه موضوعی برتر و بالاتر از توحید است ؟ و آنان که در این وادی کسب معرفت کرده اند عاشقان واقعی اند . و در پرتو این عشق به والاترین مقام انسانیّت رسیده و وجود آنان برای جهان و انسان بهترین

منبع برکت شده است .

محبت در قرآن

همان گونه که گذشت محبّت و عشق محصول معرفت و آگاهی به حقایق است . اینک به ذکر آیات و روایات مربوط به محبّت می پردازیم :

( وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ ).

« خداوند ایمان و ارتباط با خودش را محبوب شما گرداند و آن را در دلهای شما قرار داد ، اینان که به ایمان و ضد آن چنین دل آراسته ای دارند اهل رشد و هدایتند » .

ایمان خط ارتباط بین انسان و الله است . خدای متعال در این آیه به این معنی اشاره می کند که وقتی به شما توفیق شناخت حقایق را عنایت شود آن حقایق محبوب شما خواهد شد .

( قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ) .

« ای پیامبر ! بگو اگر به خدا عشق دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست داشته باشد ، و گناه شما را ببخشد و خدا آمرزنده و مهربان است » .

ادّعای خدا دوستی بدون شناخت پیامبر و اطاعت از آن حضرت که مبلّغ فرهنگ الهی است ، بی مورد است . قرآن مجید بارها از مردم دعوت کرده است که پیامبر را بشناسند ، پیامبری که پرونده قبل از بعثتش روشن است ، و از ابتدای ابلاغ نبوّت دلایل و براهین واضحی داشت ، و خدای متعال تمام نشانه های نبوت را با او قرار داده بود تا برای هیچ کس عذری باقی نماند . آنان که براهین و دلایل و حجج او را

دیدند ، و برای آنان معلوم شد که تنها عامل سعادت دنیا و آخرت آنان ، پذیرش رسالت پیامبر بود ، به او علاقه مند شدند . علامت آن علاقه و عشق ، اطاعت از قرآن و سنّت او بود که از همین راه پاک باخته خدا شدند و در راه محبوب از همه چیز خود گذشتند و در تاریخ بشر از بهترین بندگان شایسته ی حق شدند .

سلمان ، ابوذر ، مقداد ، عمّار ، یاسر ، سمیّه ، بلال ، و چهره هایی از این قبیل ، همانان بودند که پیامبر را به حقیقت شناختند و دل در گرو عشق او دادند . آنان از طریق تعلیمات آن حضرت ، خدا را شناختند و در صف مقدم عاشقان حق قرار گرفتند . آری عشق به خدا محصول معرفت به پیامبر و دین خداست که بدون این معرفت ، ادّعای عشق به خدا پندار و خیالی بیش نیست .

( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْم یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّه عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّه عَلَی الْکَافِرینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَهَ لاَئِم ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ).

« ای کسانی که آیمان آورده اید ، هرگاه از دین خود برگردید ، به زودی خداوند قومی را خواهد آورد که آنان را به شدّت دوست دارد ، و آنان نیز عاشق خدایند ، نسبت به مردم مؤمن متواضع و خاکسارند ، و در برابر کافران مقتدر و مسلّط ، در هر نوع جهادی (جهاد با مال ، نفس ، قلم ، قدم) شرکت می کنند

، و از ملامت ، ملامت کنندگان باکی ندارند . این فضل خداست که به هرکس بخواهد عنایت می کند ، خداوند را رحمت وسیع و بی انتهاست » .

راستی بدون شناخت راه الله چگونه انسان به چنین صفاتی ، که در این آیه ی شریفه آمده است ، آراسته گردد ؟ انسان تا معرفت به صراط مستقیم پیدا نکند ، از راهی غیر از فکر ، اندیشه و معرفت و شناخت ، عشق پیدا نکرده و به مراتب عارفان دست پیدا نمی کند . این راه خداست که انسان پس از مطالعه و دقّت در آن ، می یابد که تنها راه نجات است . بنا بر این چگونه انسان بعد از یافتن راه نجات ، به آن عشق پیدا نکند و به لوازم آن دل نبدد ؟

راه نجات ، راه خداست و سرانجام به او پایان می پذیرد ، پیمودن این راه ، محبّت به اوست و محبّت به او مهمترین راه رسیدن به عشق است . عشقی که از درجات عرفان و مرتبه ی عارفان است بنا بر این هر چه شناخت ومعرفت بیشتر ، عشق شعلهورتر و آتشین تر خواهد بود . این است که آیه ی شریفه می فرماید : وَیُحِبُّونَهُ : انسانهایی که به شدّت به خدای متعال عشق میورزند . همین عشق عامل حرکت آنان به سوی اوست و مرکب این راه همان برنامه هایی است که در آیه ذکر شده است . اینان فراق بین خود و محبوب را با انجام شایسته ترین اعمال ، که دستور خود حق است ، به وصل تبدیل می کنند .

(

وَالَّذینَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ ).

آنان که ایمان آوردند کمال عشق و محبّت را مخصوص به خدا دارند .

ایمان آورندگان چرا نهایت عشق را به خدا نداشته باشند ، مگر خالقی ، بارئی ، مصوّری ، اولی ، آخری ، ظاهری ، باطنی ، رازقی ، بدیعی ، مقدّری ، مدبّری ، حکیمی ، مطهّری ، منوّری ، میسّری ، مبشّری ، منذری ، مقدّمی ، مؤخّری ، عاصمی ، قائمی ، دائمی ، راحمی ، سالمی ، حاکمی ، عالمی ، قاسمی ، قابضی ، باسطی ، غنیّ ، وفیّ ، علیّ ، مَلیّ ، حفیّ ، رضیّ ، زکیّ ، بدیّ ، قویّ ، ولیّ ، احدی ، واحدی ، شاهدی ، ماجدی ، حامدی ، راشدی ، باعثی ، وارثی ، ضارّی ، نافعی ، مانعی ، دافعی ، رافعی ، صانعی ، نافعی ، سامعی ، جامعی ، شافعی ، واسعی ، موسعی ، جلیلی ، جمیلی ، وکیلی ، کفیلی ، دلیلی ، قبیلی ، مدیلی ، منیلی ، مقیلی ، محیلی ، غافری ، ساتری ، قادری ، قاهری ، فاطری ، جابری ، ذاکری ، ناظری ، ناصری ، عفوّی ، غفوری ، صبوری ، شکوری ، رؤوفی ، عطوفی ، مسئولی ، ودودی ، سبّوحی ، قدّوسی ، ناطقی ، صادقی ، فالقی ، فارقی ، فاتقی ، راتقی ، سابقی ، سامقی ، سمیعی ، رمیعی ، منیعی ، کبیری ، قدیری ، خبیری ، مجیری . جز او خبر دارند ؟! مگر انسان با شناخت این صفات به این معنی نمی رسد که همه چیز

انسان اوست و غیر او چیزی نیست ، در این صورت چرا انسان کمال عشق را به قول آیه ی شریفه ، مخصوص به حقّ نگرداند .

این نکته را نیز نباید ناگفته گذاشت : آنان که از طریق معرفت عاشق حقّند ، خداوند هم عاشق آنان است ، و در حقیقت این عشق طرفینی است ، عشق عبد به حق ، و عشق حق به عبد ، خدای بزرگ در قرآن مجید در ده مورد به بندگان عزیزش ، آنان که در عشق و عمل می سوزند ، اعلام محبّت و عشق کرده است . اینک تنها به ذکر موارد محبّت حق به عبد اشاره می کنیم و شرح هر کدام را به تناسب ذکر خواهیم نمود .

( إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ) .

« خداوند آنان که از اعمال ناشایست دست بردارند و به سوی خدا به حرکت آیند و نیز پاکیزگان و دور از هر آلایش را دوست دارد » .

در اینجا باید توجه داشت که منظور از طهارت در آیه ی شریفه طهارتی است که به دستور خدای متعال به دست می آید ، نه اینکه هرکس که خود را شستشو دهد مورد محبّت خدا قرار گیرد .

( فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ ) .

« به هنگامی که برنامه ای را تصمیم گرفتی با تکیه بر خدا انجام بده ، به حقّ که خداوند تکیه کنندگان بر الله را دوست دارد » .

( قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ ) .

« بگو اگر خدا را دوست دارید مرا اطاعت کنید تا خداوند شما را دوست

داشته باشد » .

در این آیه اطاعت از پیامبر علّت محبّت حق به عبد است .

( بَلَی مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ وَاتَّقَی فَإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ) .

« آری هرکس به عهد خود وفا کند ، و پرهیزکاری پیشه نماید پس به حقّ ، خدا خویشتن داران را دوست دارد » .

( الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ) .

« آنان که در وسعت و تنگدستی انفاق می کنند و خشم و غضب فرو می خورند واز بدی مردم درمی گذرند چنین مردمی نیکوکارند و خدا دوستدار نیکوکاران است » .

( وَإِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُم بَیْنَهُم بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ) .

« اگر حکم کردی بین آنان به عدل حکم کن ، به حقّ خداوند آنان که به عدالت حکم می کنند دوست دارد » .

( وَکَأَیِّنَ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَکَانُوا وَاللّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِینَ ) .

« و چه پیامبرانی که مردان الهی در رکابشان مقاتله کردند ، پس از آنچه که در راه خدا به آنان رسید سستی ننمودند ، و ضعیف نشدند و از مبارزه در راه حق باز نایستادند و خداوند عاشق صابران است » .

( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْم یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ ) .

« ای اهل ایمان هرکه از شما از دین برگردد به زودی خداوند قومی را که دوست دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند خواهد آورد » .

( إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُم بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ ) .

«خدا

مردمی که مانند سدّ آهنین در مقابله با کفّار هم دست وپایدارند بسیار دوست دارد »

محبت در روایات

عَنْ رَسُولِ اللهِ : مَنْ عَشَقَ وَعَفَّ وَکَتَمَ وَماتَ ، ماتَ شَهیداً .

« از رسول خدا است : هرکس عاشق شد و خودداری از گناه پیشه کرد ، و عشق خود را از نا اهلان پنهان داشت و مرد ، شهید از دنیا رفته » .

قالَ رَسُولُ اللهِ : أَلا اُنَبِّئُکُمْ قالُوا : بَلی یا رَسُولَ اللهِ فَقالَ أَحاسِنَکُمْ أَخْلاقاً اَلْمُوَطَّئُونَ أَکْنافاً الَّذینَ یَأْلِفُونَ وَیُؤْلَفُونَ .

« پیامبر فرمود : شما را خبر بدهم محبوب ترین شما نزد خدا و نزدیک ترین شما به من کیست ؟ عرض کردند : آری ، فرمود : نیکو خلق ترین شما آن کس که دیگران در کنار او از کرامت و سهل بودنش بهره مندند و آنان که با دیگران می جوشند و دیگران نیز با آنان می جوشند » .

وَقالَ (صلی الله علیه وآله) : لَمّا غَرَسَ اللهُ جَنَّهَ الْفِرْدُوسِ غَرَسَ أَشْجارَهاً بِیَدِهِ وَفَجَّرَ أَنْهارَها ثُمَّ قالَ لَها تَحْسُنی بِحُسْنی فَوَ عِزّتی وَجَلالی لا یُجاوِرُنی فیکَ بِخَیْلٌ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : زمانی که خدا بهشت را آفرید ، و به دست قدرتش درختان آن را نشاند ، و نهرهایش را جوشانید به آن خطاب کرد : به زیبایی من زیبا شو ، به عزّت و جلالم در تو بخیل را جای نمی دهم » ! !

راستی چه بخلی بالاتر از این است که انسان از انعکاس عشق حق به خانه دل که خانه خود اوست جلوگیری کند . و از آراستن خود به صفات الهی خودداری کند

و از تابش انوار ملکوت در نفس پیشگیری کند و در مدّت عمر همانند حیوانات همّتی جز شک و شهوت نداشته باشد .

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در دعای خود عرضه می داشت :

أَسْأَلُکَ بِحُبِّکَ وَحُبِّ مَنْ یُحِبُّکَ وَحُبِّ عَمَل تُقَرِّبُنی إِلی حُبِّکَ .

« پروردگارا عشق خود ، و عشق کسی که عاشق توست ، و عشق عملی که مرا به عشق تو می رساند نصیبم کن » .

سخنی از بزرگان در باب عشق

یکی از بزرگان در توضیح و تفسیر معنای عشق می فرماید : عشق را در یک تقسیم بندی می توان به پنج قسم تقسیم نمود :

1 عشق الهی : آخرین و برترین مقام ومرتبه هاست که تنها اهل مشاهده و توحید و حقیقت بدان دست می یابند .

2 عشق عقلی : مقامی است که نصیب اهل معرفت می شود و مربوط به عالم مکاشفه و ملکوت است .

3 عشق روحانی : ویژه ی بندگان خاص و برگزیده حضرت حق است که از لطافت و ظرافت بالایی برخوردار است .

4 عشق بهیمی : از ویژه گی های پیروان رذایل و شهوات نفسانی است .

5 عشق طبیعی : عموم مردم در آن شریکند و حتّی عقب افتاده ترین مردم در دوردست ترین زمان ها و مکان ها از آن دم می زنند .

برای هر کدام از این پنج قسم توضیحی است که بدان اشاره می کنیم :

عشق بهیمی ( حیوانی ) از زشتی های خُلق است . شُرب خمر ، فساد ، زَمر ، فسق و ارتکاب معاصی ، جز به تأثیر هوا نیست و این همه از خواسته ها و تحریک

های نفس امّاره است . که بدان فتد تا مهیّج شهوات مذمومه شود ، تا به حدّی برسد که ضعف حیوانی که عین شهوت فطری است در اصل خویش ، بعد از صحبت محبوب و الفت آنی که یک دم است از علاقه ی حُرقت آتش شهوت نفس اماره برهند . این در جهان عقول و نزد اهل شریعت ، چون بر خلاف احکام و امر الهی است مذموم می باشد .

عشق طبیعی از لطافت عناصر اربعه است که از یک سو تحریک کننده ی نفس ناطقه و از سوی دیگر نفس امّاره است و همچنین تحت تأثیر نفس کل و نیز نفس فریبنده است . اگر عقلیّات و روحانیّات غلبه کنند است وگرنه که کشش و میل طبع جسمانی است و در نظر عشّاق مذموم است و چون عقل و علم در آن راه ندارد نتیجه ای جز آتش و دوزخ ندارد . اینجا بدین آتش بسوزند که شهوت حیوانی است ، و آنجا بدان آتش بسوزند که آتش جسمانی است .

عشق روحانی آن است که آن خواصّ النّاس را باشد . جواهر صورت و معانیشان صفای روح مقدّس یافته ، و تهذیب از جهان عقل دیده ، صورتشان همرنگ دل باشد ، هرچه از مستحسنات ببینند در عشق آن به غایت استغراق برسند ، مادام که به آتش مجاهدت خبث طبع انسانی محترق شده باشد ، و آتش شهوات از صرصر انفاس خمود یافته باشد، این عشق به عشق اهل معرفت پیوندد، چون نردبان پایه ملکوت باشد ، لاجرم مستحسن باشد نزد مذهب اهل عشق .

اما عشق عقلی از سیر عقل کلّ در

جوار نفس ناطقه در عالم ملکوت پدید آید از لوایح مشاهده جبروت ، این بدایت عشق الهی است ، امّا عشق الهی ذروه علیاست در حدّ قصوی است و آن را بدایات است ، انبساط و نهایات جز از مشاهده جلالی و جمالی برنخیزد !

تذکّر این نکته نیز ضروری است ، که انسان به انواع محبّتها آراسته است . و این محبّتها ناشی از فطرت و طبیعت و حقیقت انسانی است و مدار زندگی انسان بر آنها استوار است . مانند محبّت به خود ، به پدر و مادر ، به اقوام ، به فرزندان ، به دوستان ، به خانه ، به کسب و کار و به دنیا . باید توجّه داشت که قرآن مجید و روایات ، سخت پافشاری دارند که انواع محبّتها باید با ارتباط با تربیت اسلامی ، تابع محبّت و عشق به خدا باشد ، تا انسان همچنان به راه رشد و کمال و رسیدن به اصل مقصود در حرکت باشد . چنانچه محبّتها در درون انسان قدرتی بیش از محبّت به خدا کسب کنند ، بدون شک انسان در خطر عظیم قرار گرفته ودچار هلاکت ابدی خواهد شد ، چنانچه قرآن در آیاتی به این تصریح کرده :

( قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَاد فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ) .

« ای پیامبر به امّت بگو اگر شما پدران و پسران و برادران و زنان و اقوام و اموالی که جمع کرده اید . ومال التجاره ای

که از کسادی آن بیمناکید و خانه هایی که به آن دل خوش دارید بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او پیش شما محبوب است منتظر باشید که قضای حتمی الهی برسد و شما دنیاطلبان از عمل خود پشیمان و زیانکار شوید ، و خدا بدکاران و فاسقین را به راه بهشت و سعادت هدایت نخواهد کرد » .

( لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِروح مِنْهُ وَیُدْخِلُهُمْ جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .

« ای رسول اسلام هرگز مردمی که ایمان آورده اند گرفتار بند دوستی با دشمنان خدا و رسولش نخواهی یافت . هرچند آن دشمنان پدران یا فرزندان ، یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند بر دل این مردم خداوند نور ایمان را حتم کرده و آنان را به روح قدسی مؤیّد و منصور نموده و در قیامت به بهشتی داخل کند که نهرها زیر درختانش جاری است و در آنجا جاودانند ، خدا از آنان خشنود و ایشان هم از خدا خشنودند ; به حقیقت اینان حزب خدایند و حزب خدا رستگاران عالمند » .

آری ! بنا به فرموده ی قرآن ، باید محبّت خدا را اصل و محور ، و سایر محبّتها را سایه و تابع آن قرار داد . به همین مناسبت باب بسیار مهمّی در معتبرترین کتب شیعه تحت عنوان « حبّ فی الله و بغض فی الله

» آمده که روایاتش از اصیل ترین آثار اسلامی و بهترین راهنمای انسان به سوی محبّتهای صحیح است . اینک به نمونه ای از آن روایات توجّه کنید :

محبت در روایات

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ(علیه السلام) قالَ: مَنْ أَحَبَّ لِلّهِ وَأَبْغَضَ لِلّهِ وَأَعْطی لِلّهِ فَهُوَ مِمَّنْ کَمُلَ إِیمانُه .

« کسی که برای خدا و در راه خدا عشق بورزد و برای خدا و در راه خدا دشمنی کند و به خاطر خدا ببخشد ایمانش کامل است » .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : مِنْ أَوْثَقِ عُرَی الإیمانِ أَنْ تُحِبَّ فی اللهِ وَتَبْغُضَ فی اللهِ وَتُعْطی فی اللهِ وَتَمْنَعَ فی اللهِ .

« امام ششم فرمود : از محکم ترین دست آویزهای ایمان ، دوستی و دشمنی برای خداست ، و بخشش و منع در راه اوست » .

عَنَ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : وُدُّ الْمُؤْمِنِ لِلْمُؤْمِنِ فی اللهِ مِنْ أَعْظَمِ شُعَبِ الإیمانِ ، أَلا وَمَنْ أَحَبَّ فی اللهِ وَأَبْغَضَ فی اللهِ وَأَعْطی فی اللهِ وَمَنَعَ فی اللهِ فَهُوَ مِنْ أَصْفِیاءِ اللهِ .

« امام پنجم از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل می کند : دوستی مؤمن با مؤمن از بزرگترین شعبه های ایمان است ، همانا هرکس برای خدا دوستی و دشمنی کند و برای خدا ببخشد و دریغ کند از برگزیدگان خداست » .

عَنَ أَبی بَصیر ، عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : سَمِعْتُهُ یَقُولُ : إِنَّ الْمُتَحابّینَ فی اللهِ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَلی مَنابِرَ مِنْ نُور ، قَدْ أَضاءَ نُورُ وُجُوهِهِمْ وَنُورُ أَجْسادِهِمْ وَنُورُ مَنابِرَهُمْ کُلِّ شَیْء حَتّی یُعْرَفُوا بِهِ فَیُقالَ هؤلاءِ الْمُتَحابُّونَ فی اللهِ .

«

ابو بصیر می گوید : از حضرت صادق شنیدم که فرمود : کسانی که برای خاطر خدا با یکدیگر دوستی می کنند ، روز قیامت بر بلندیهایی از نور می باشند ، نور چهره و تن و بلندیهایی که بر آن ایستاده اند همه چیز را روشن می کند ، به طوری که به وسیله آن نور شناخته شوند ودرحق آنان می گویند ،اینان کسانی هستند که در راه خدا دوستی کردند » .

عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسارِ قالَ : سَأَلْتُ أَبا عَبْدِاللهِ (علیه السلام) عَنِ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ أَمِنَ الإِیمانِ هُوَ ؟ فَقالَ : وَهَلْ الإِیمانُ إِلاّ الحُبُّ وَالْبُغْضُ : « ثُمَّ تَلا هذِهِ الآیَهَ ؟ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الإیمانَ وَزَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیانَ اوُلئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ » .

« فضیل بن یسار می گوید : از امام ششم پرسیدم حب و بغض مربوط به ایمان است ؟ حضرت پاسخ داد : آیا ایمان غیر از محبّت و تنفّر است ؟ سپس این آیه را خواند : خدا ایمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دل شما بیاراست ، و کفر و نافرمانی و عصیان را ناپسند شما کرد آنانند هدایت یافتگان » .

عَنَ أَبی عَبْدِاللهِ قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) لاَِصْحابِهِ أَیُّ عُرَیَ الإِیمانِ أَوْثَقُ ؟ فَقالُوا اللهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ وَقالَ بَعْضُهُمْ الصَّلاهُ وَقالَ بَعْضُهُمْ الزَّکاهُ وَقالَ بَعْضُهُمْ الصِّیامُ وَقالَ بَعْضُهُمْ الحَجُّ وَالْعُمْرَهُ وَقالَ بَعْضُهُمْ الجِهادُ ، فَقالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله)کُلُّ ما قُلْتُمْ فَضْلٌ وَلَیْسَ بِهِ وَلکِنْ أَوْثَقُ عُرَی الإیمانِ الحُبُّ فی اللهِ وَالْبُغْضُ فی اللهِ وَتَوالی أَوْلِیاءِ اللهِ وَالتَبَرّی مِنْ أَعْداءِ اللهِ

.

« امام صادق (علیه السلام) می فرماید : رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به اصحابش فرمود : کدام یک از دستاویزهای ایمان محکم تر است ، گفتند : خدا و رسولش داناترند ، بعضی گفتند : نماز ، گروهی گفتند : زکات ، عدّه ای گفتند : روزه ، قومی گفتند : حج و عمره و دسته ای گفتند جهاد . رسول اسلام فرمود : برای هریک از اینها که گفتید فضیلتی است ; ولی پاسخ پرسش من نیست . محکم ترین دستاویزهای ایمان دوستی برای خدا ، و دشمنی به خاطر اوست و پیروی از اولیاء خدا و بیزاری از دشمنان الهی است » .

عَنْ عَلیّ بن الحُسَیْنِ (علیهما السلام) قالَ : إِذا جَمَعَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ قامَ مُناد فَنادی یُسْمِعُ النّاسَ فَیَقُولُ : أَیْنَ الْمُتَحابُّونَ فی اللهِ قالَ : فَیَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النّاسِ فَیُقالُ لَهُمْ إِذْهَبُوا إِلَی الجَنَّهِ بِغَیْرِ حِساب قالَ فَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ فَیَقُولُونَ إِلی أَیْنَ ؟ فَیَقُولُونَ نَحْنُ الْمُتَحابُّونَ فی اللهِ قالَ : فَیَقُولُونَ وَأَیُّ شَیْء کانَتْ أَعْمالُکُمْ قالُوا : کُنّا نُحِبُّ فِی اللهِ وَنُبْغِضُ فی اللهِ قالَ : فَیَقُولُونَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلینَ .

« امام چهارم فرمود : چون خدای عزوجلّ اوّلین و آخرین را در محشر گرد آورد ، ندا کننده ای که صدایش را همه بشنوند فریاد می زند : آنان که برای خدا دوستی کردند کجایند ; گروهی از مردم برخیزند ، به آنها گفته شود بدون حساب وارد بهشت شوید . فرشتگان در برخورد با آنها می گویند : کجا می روید ؟ جواب می دهند به بهشت بدون حساب ، می پرسند : شما مگر

شما دارای چه عملی هستید ؟ می گویند : برای خدا دوستی کردیم وبه خاطر اودشمنی ورزیدیم ، فرشتگان می گویند چه نیکوست پاداش اهل عمل »

عَنْ جابِرِ الْجُعْفی ، عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : إِذَا أَرَدْتُ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فیکَ خَیْراً فَانْظُرْ إِلی قَلْبِکَ فَإِنْ کانَ یُحِبُّ أَهْلَ طاعَهِ اللهِ وَیُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفیکَ خَیْرٌ ، وَاللهُ یُحِبُّکُ ، وَإِنْ کانَ یُبْغِضُ أَهْلَ طاعَهِ اللهِ وَیُحبُّ أَهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فیکَ خَیْرٌ وَاللهُ یُبْغِضُکَ وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ .

« جابر جعفی ( که از بزرگان اصحاب و یاران حضرت باقر و صادق (علیهما السلام)است ) از امام پنجم نقل می کند که : حضرت فرمود : هرگاه خواستی ببینی که اهل خیر هستی یا نه ، به دلت نظر کن ، اگر اهل طاعت را دوست داری و از آلودگان به گناه متنفری خوبی و خدا دوستدار توست ، و اگر از اهل طاعت متنفری و علاقه مند به اهل گناهی در تو خیری نیست و خدا دشمن توست ، و مرد با هرکه مورد علاقه اوست محشور می شود » .

این روایت یکی از معتبرترین روایات و از بهترین احادیثی است که در مدارک اصیل شیعه آمده .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قَدْ یَکُونُ حُبٌّ فی اللهِ وَرَسُولِهِ وَحُبٌّ فی الدُّنْیا فَما کانَ فی اللهِ وَرَسُولِهِ فَثَوابُهُ عَلَی اللهِ ، وَما کانَ فی الدُّنْیا فَلَیْسَ بِشَیْء .

« امام ششم فرمود : گاهی دوستی برای خدا و رسول است و گاهی برای دنیا ، محبّتی که به خاطر خدا و رسول اوست پاداشش بر خداست ، و آنچه برای دنیا است

اجر و مزدی ندارد » .

فَدَلیلُ الْخَوفِ الهَرَبُ

توضیح

در قسمتهای گذشته خواندید که : امام ششم فرمودند : زندگی عارفان بر سه اصل استوار است : خوف ، امید و عشق همچنین خواندید که حضرت فرمودند : ریشه خوف در وجود انسان علم است ، علم به خدا ، آگاهی به حساب و کتاب و بینایی نسبت به عقاب گناه . ریشه ی امید ، یقین ، و ریشه ی عشق ، معرفت است . اکنون امام (علیه السلام) به نتیجه عملی هریک از خوف ، امید و عشق اشاره می کنند و ابتدا نتیجه و ثمره ی خوف را بیان می دارند و می فرمایند : دلیل اینکه خوف در دل عارف پدید می آید « گریز » است در اینجا باید دید منظور حضرت از گریز چیست ؟

انسان باید بداند که در زندگی با دو واقعیّت روبه روست :

1 مجموع مسائل و برنامه هایی که به نفع اوست ، گرچه دارای نفع ظاهری نباشند .

2 مجموع برنامه هایی که به زیان اوست گرچه در ظاهر سود و منفعت باشد .

بی تردید هیچ خردمندی خواهان زیان نیست و اهل خرد از هر زیانی سخت گریزانند . و این مسئله ثابت شده است که جز خدا و آنچه مربوط به اوست نه اینکه هیچ چیز دیگر برای انسان نفعی ندارد ، بلکه زیانبار است ، به همین خاطر عارفان براساس معیارهای قرآنی زندگی می کنند و دربازار دنیا جز با خدای بزرگ با کسی معامله ندارند ; زیرا می دانند خداوند مهربان تنها خریدار انسان است و از آدمی فقط ایمان و عمل صالح می

خرد و در برابر آن مزد بی نهایت کرامت می کند و غیر خدا تمام هستی انسان را در راه شکم و شهوت خود می برد و در برابر این معامله چیزی به انسان نمی دهد ; زیرا چیزی ندارد که به انسان بدهد . غیر خدا آدمی را به فقر مادی و معنوی می کشد و دنیا و آخرت انسان را به باد می دهد ووسیله ی هلاکت ابدی آدمی را فراهم می نماید بنا بر این عارف از غیر حق ، رسالت انبیا ، امامت امامان ، حکمت حکیمان ، عرفان عارفان واقعی ، اخلاق حسنه و اعمال پسندیده ، سخت گریزان و به شدّت در ترس و وحشت است .

کسی که از امور زیانبار و خسران آورِ غیر قابل جبران گریزان نباشد ، باید بداند که هنوز ترس از مقام خدا ، و وحشت از عقاب فردا ، در دل او جای نگرفته است وگرچه خود را عارف بداند به وادی عرفان اسلامی قدم نگذاشته است . راستی مگر رشد و کمال ، بصیرت و بینایی و یافتن و رسیدن به اصل معرفت با ادّعای بدون عمل و دعوای بدون سرمایه امکان پذیر است ؟!

از چه چیز باید گریخت

بطور کلّی از آیات و روایات و آثار اسلامی استفاده می شود که انسان باید از دو چیز و هرچه وابسته به آن دو چیز است سخت گریزان باشد :

1 از همنشینی با گناهکار و فاسدی که امید بازگشت و توبه به او نمی رود از آنجا که نشست و برخاست با این افراد مانع راه رشد و کمال انسانی است ، باید تا سر حدّ

ریشه کن شدن ارتباط او با او به مبارزه برخاست .

2 آنچه از دیدگاه قرآن و اخبار به عنوان گناه و امر حرام معرّفی شده است .

در اینجا به بخشی از آیات و روایاتی که مربوط به این دو واقعیّت است اشاره می کنیم :

آیه اوّل : هوسرانان

( وَذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَلَهْواً وَغَرَّتْهُمُ الْحَیَاهُ الدُّنْیَا وَذَکِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهَا مِن دُونِ اللّهِ وَلِیٌّ وَلاَ شَفِیعٌ وَإِن تَعْدِلْ کُلَّ عَدْل لاَیُؤْخَذْ مِنْهَا أُولئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمَا کَسَبُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِن حَمِیم وَعَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ ) .

« ای رسول ما آنان که دین خود را به بازیچه و هوسرانی گرفتند و حیات مادّی آنان را مغرور کرد و فریب داد به حال خود واگذار ، همین قدر به آنان بگو که هرکس عاقبت به عمل خود گرفتار آید و هیچ کس را جز خدا در دو عالم دادرس و شفیعی نیست و هرچه برای نجات خود از عذاب قیامت فدا بدهد پذیرفته نشود ، آنها همانند که عاقبت هلاک می شوند ، و به کیفرشان به شرابی از حمیم جهنّم و عذابی دردناک گرفتار می شوند » .

آری ! بنا بر با دستوری که خداوند در این آیه به پیامبرش داده است مردم مؤمن و عارفان بالله ، باید از این گونه مردم که دین خدا را به مسخره گرفته اند قطع رابطه کنند و از این بی خردانِ بی خبر ، بگریزند و با آنان هیچ گونه معاشرتی نداشته باشند و به هنگام مبارزه ( بنا به دستور قرآن در هر عصری ) تا ریشه کن

شدن آنان با آنان به جهاد برخاسته و راه الهی را از لوث وجود اینان پاک کنند . متأسفانه در دوران اسلامی ، گروهی به عنوان قطب و درویش و فقیر الی الله ، با این اعلام موجودیّت کردند و افرادی فریب خورده چهره های پلید ، که تشکیل دهندگان سلطنت و شاهنشاهی و دربارهای کثیف ، و عمودهای حکومت های خائنانه بوده و هستند در ارتباط قرار گرفته و حتّی در قالب اقطاب و به قول خودشان فقرا ، مقاصد شوم و پلید خود را عملی می کردند . اینان قطب برنامه های شیطانی بوده و ذره ای از عرفان اسلامی را نچشیده بودند ; بلکه گرگانی در لباس میش و به قول پروردگار عالم در حدیث قدسی « قطّاع طریق » بندگان حق بودند . عارف واقعی و سر حلقه ی عارفان حقیقی و قطب عرفان و هدایت یعنی وجود مقدّس مولی الموحّدین ، امام العارفین ، امیرالمؤمنین (علیه السلام)بود که قسمتی از تمام عمرش را با قلدران و گردنکشان و سازندگان دربار و پایه گذاران شاهی و سلطنت و زورمداران و مانعان راه خدا ، با سرسختی هرچه تمام تر مبارزه و جان شیرین خود را در این راه که راه خدا بود ، در محراب عبادت نثار کرد ، و چه وقیحند آنان که آسوده به گناه و یار گناهکارند ، آنگاه خود را عارف و درویش و وابسته به مولا می دانند !!

آیه دوم : تفرقه اندازان

( إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْء إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَی اللّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَفْعَلُونَ ) .

« آنان که

دین را پراکندند و در آن گروه گروه شدند (و با این برنامه شیطانی درصدد تفرقه بین مسلمین برآمدند ، و در کمین درهم شکستن اتّحاد نشستند ، چشم از آنان بپوش ، که چنین کسان به کار تو نیایند ، از دست این ناپاکان غمگین مباش که مجازاتِ جنایات آنان با خداست »

در آیات بعد به عقاب آنچه می کنند سخت آگاهشان می گرداند . در این آیه تعلیم می دهد که عارف به راه از چنین پلیدانی باید گریزان باشد ، و از همکاری با آنان سخت بپرهیزد ، که اینان نابود کننده ی دنیا و آخرت آنانند .

آیه سوم : بازیچه گران

( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُوا وَلَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ أَوْلِیَاءَ وَاتَّقُوا اللّهَ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ ) .

« ای اهل ایمان با آن گروه از اهل کتاب (یهود و نصاری) و کافران که دین شما را به فسوس و بازیچه گرفتند دوستی نکنید و به خاطر خدا از هر برنامه زیان آوری ، خویشتن دار باشید، اگر مؤمن به خدا و قیامت و رسولان او هستید » .

ملّت اسلام بعد از پنج قرن تجربه ، باید به این نتیجه رسیده باشد ، که از یهود و نصاری و کفّار و به تعبیر روشن تر از غرب و شرق جز زیان چیزی عایدش نشده و نمی شود . بنا بر این امروز ، روز دوستی و ارتباط با آنان نیست ، بلکه روز مبارزه و ریشه کن کردن وجود پلید آنان از سر راه آدمیّت است .

آیه چهارم : ظاهرفریبان

( یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ

لاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِینَ هَادُوا سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْم آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوکَ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ یَقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هذَا فَخُذُوهُ وَإِن لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَمَن یُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَیْئاً أُولئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللّهُ أَن یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَلَهُمْ فِی الاْخِرَهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ ) .

« ای پیامبر نسبت به گروهی از آنان که به زبان اظهار ایمان می کنند و به دل ایمان نمی آورند و با شتاب به کفر رو می کنند غمگین مباش ، و نیز غمگین مباش نسبت به یهودیانی که جاسوسی می کنند و به آن قومی که از تکبّر نزد تو می آیند به جای کلمات حق تو سخنان فتنه انگیز می رسانند ، آنان به خاطر کینه توزی نسبت به اسلام کلمات حق را پس از آن که به جای خود مقرّر شد ، به میل خویش تغییر دهند و به دروغ و هوای نفس حرام را حلال و حلال را حرام کنند ، می گویند : اگر حکم قرآن به این صورتی که ما می پسندیم آورده شد بپذیرید و از پیامبر اسلام دوری جویید ، آری هرکس را خدا به آزمایش و رسوایی افکند هرگز تو نمی توانی از قهر خدا برهانی ، آنان قومی هستند که خدا نخواسته دلهاشان را از کفر و جهل پاک کند ، آنان در دنیا دچار ذلّت و خواری اند و برایشان در آخرت عذاب بزرگ است » .

در این آیه دوری گزیدن از منافقان و جاسوسان پلید و

متکبّران آلوده و هرکس با راه خدا و پیامبر مخالفت داشته و موجودیّتش به زیان امت اسلامی است ، خواسته شده است . ارتباط با اینان ، انسان را چون آنان دچار خسارت دنیا و عذاب آخرت خواهد کرد و کسی که ترس و بیم از خسارت در دنیا و عذاب در آخرت دارد ، از چنین پلیدانی گریزان و با ایشان کاملاً بی ارتباط است .

آیه پنجم : پیمان شکنان سُست عهد

( وَإِن نَکَثُوا أَیْمَانَهُم مِن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّهَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ ) .

« هرگاه آنان که سوگند و عهد بسته خود را با شما شکستند و در دین شما تمسخر و طعن زدند ، دراین صورت با آنان پیشوایان کفر کارزار کنید تا به برنامه پلیدشان خاتمه دهند » .

آیه ششم : حتی پدر و مادر

( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا آبَاءَکُمْ وَإِخْوَانَکُمْ أَوْلِیَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الإِیمَانِ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِنکُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ) .

« ای کسانی که ا یمان آورده اید اگر پدران و برادرانتان کفر را بر ایمان برگزینند نباید آنان را دوست داشته باشید ، هرکسی با کفر آنان به ایشان دوستی بورزد بی شک ستمکار است » .

آیه هفتم : منکران معاد

( قَاتِلُوا الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَن یَد وَهُمْ صَاغِرُونَ ) .

« ای اهل ایمان با هرکه از یهود و نصاری ایمان به روز قیامت نیاورده ، و آنچه خدا و رسولش حرام کرده حرام نمی دانند و

به دین حق نمی گروند قتال و کارزار کنید یا آن که با ذلّت و تواضع به اسلام جزیه دهند » .

راستی این آیه با چه موضع محکمی تکلیف ملّت اسلام را در برابر یهودی ها و نصرانی ها به خصوص جانیان اروپا و آمریکا و اسرائیل معلوم می کند این ملّت اسلام است که باید با تمام قدرت با تکیه بر الله تکلیف خود را ، بنا بر قول خدا در این آیه ، با دشمنان خدا معلوم کند . و خدا لعنت کند آن خائنینی که تحت عنوان سردمداران ممالک اسلامی علیه اسلام و مردم مسلمان با این آدمخواران سازش کردند ، اگر اینان ایمان به خدا و حساب قیامت داشتند ، نه اینکه با آنان دوستی نمی کردند ; بلکه در برابر آنان از اسلام و ملّت مظلوم اسلام دفاع می کردند .

آیه هشتم : منافقان دو رو

( الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضَهُم مِن بَعْض یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَیَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ هُمُ الْفَاسِقُونَ * وَعَدَ اللّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا هِیَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمْ اللّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِیمٌ ) .

« مردان دو رو و زنان دو رو یعنی آنان که به زبان ادّعای مسلمانی دارند ولی به دل هیچ اعتقادی به برنامه های الهی ندارند از همدیگر و طرفدار یکدیگرند ، دست از نیکی برداشته مردم را به کار بد وادار و از کار نیک منع می کنند و چون خدا را فراموش کردند ، خدا هم آنان را به خود واگذاشت تا از هر سعادتی محروم شوند ، در حقیقت منافقان از بدترین زشتکاران عالمند

، خدا مرد و زن منافق و کافران را وعده ی آتش دوزخ و خلود در آن داده ، همان دوزخ برای کیفر آنان کافی است ، و خدا آنان را لعنت کرده و برای آنان عذاب ابد فراهم آورده » .

از این نمونه آیات ، در قرآن مجید فراوان است که استفاده می شود که عارف موظف است در درجه ی اوّل چهره های ناپاکی که در قرآن معرفی شده اند بشناسد و به وظیفه الهی خود عمل کند . اگر وظیفه اش گریز از آنهاست بگریزد که این گریختن بر مبنای ترس از خدا است ، و اگر مسئولیّتش کارزار با آنان است ، در راه جهاد قدم بگذارد ، و شرّ آنان را از راه خدا بردارد ، و توجّه کند که امام ششم درباره واقعیّت و نتیجه خوف عارفان فرموده : وَدَلیلُ الخَوْفِ الهَرَبُ ، دلیل و نشانه ی اینکه دل عارف را بیم از مقام خدا احاطه کرده دوری او از اهل معاصی و آلودگان به کفر وفسق ونفاق وعهدشکنی ، ونیز دوری از معاصی شخصی وآنچه خدا از آن نهی فرموده است ، می باشد .

پرهیز از معاصی در روایات

گریز عارف از گناهان ، یکی از اصولی ترین برنامه های زندگی اوست ، برای عارف مصیبتی بزرگ تر از آلوده شدن به گناه نیست . تنفّر قلبی و عملی عارف از گناه تنفّری شدید است .

یکی از مهمترین پایه های اسلام اجتناب و دوری از گناه است ، آن قدر که اسلام بر دوری از گناه پافشاری دارد اصرار بر عبادت ندارد . تازه اگر در آیین عزیز الهی دقت کنیم ،

می بینیم که بزرگترین عبادت و پر ارزش ترین خط بندگی ، دوری جستن از معاصی است . در روایات تقوا و خودداری از گناه به عنوان افضل عبادات و پر پاداش ترین بندگی ها به حساب آمده است .

عارف به اثر وضعی گناه در دنیا و عقوبت سخت آن در آخرت واقف است . براساس این آگاهی کسب خوف کرده و خوف در وجود او ، بهترین عامل وشدیدترین علّت برای گریز از گناه است . اینک به روایاتی در این باب توجه کنید :

آثار شوم گناه

1 عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : إِنَّ الْعَبْدَ یَسْأَلُ اللهَ الْحاجَهَ فَیَکُونُ مِنْ شَأْنِهِ قَضاءُها إِلی

أَجَل قَریب أَوْ إِلی وَقْت بَطیئی فَیَذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْباً فَیَقُولُ اللهُ تَبارَکَ وَتَعالی : لِلْمَلَکِ لانَقْضِ حاجَتَهُ وَأَحْرِمْهُ إِیّاها فَإِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسُخْطی وَاسْتَوْجَبَ الْحِرْمانَ مِنّی .

« امام باقر (علیه السلام) فرمود : بنده از خدا حاجتی می خواهد که اقتضا دارد دیر یا زود برآورده شود سپس آن بنده دچار گناهی می شود ، و خدای تبارک و تعالی به فرشته مأمور برآوردن حاجت می فرماید : حاجتش را اجابت مکن و او را از آن محروم دار ، زیرا خود را در معرض خشم من قرار داد ، و سزاوار محرومیّت شد » .

2 عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : إِنَّ الْرَجُلَ یُذْنِبُ الذَّنْبَ فَیُحْرَمُ صَلاهَ اللَّیْلِ وَإِنَّ الْعَمَلَ السَیِّئَ أَسْرَعُ فی صاحِبِهِ مِنَ السِّکِّینَ فی اللّحْمِ .

« امام ششم فرمود : انسان گناه می کند ، از نماز شب با آن همه خصوصیّت و آثار دنیایی و آخرتی محروم می گردد و به حق که اثر گناه

در گنه کار از اثر کارد در گوشت سریعتر است » .

3 قالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : لا وَجَعَ أَوْجَعُ لِلْقُلُوبِ مِنَ الذُّنُوبِ ، وَلا خَوْفَ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ ، وَکَفی بِما سَلَفَ تَفَکُّراً وَکَفی بِالْمَوْتِ واعِظاً .

« امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود : دردی برای قلوب ، دردناکتر از گناهان نیست ، و ترسی سخت تر از ترس برای مرگ نیست ، و گذشته برای عبرت گرفتن کافی است ، و مرگ برای اندرز دادن بس است » .

4 عَن أَبی الْحَسَنِ (علیه السلام) : إِنَّ للهِ عَزَّوَجَلَّ فی کُلّ یَوْم وَلَیْلَه مُنادِیاً یُنادی : مَهْلاً مَهْلاً عِبادَ اللهِ عَنْ مَعاصی اللهِ ، فَلَوْ لا بَهائِمُ رُتَّعٌ ، وَصِبْیَهٌ رُضِّعُ ، وَشُیُوخٌ رُکَّعٌ لَصُبَّ عَلَیْکُمُ الْعَذابُ صَبّاً ، تُرَضُّونَ بِهِ رَضّاً .

« حضرت رضا (علیه السلام) فرمود : خداوند یک منادی دارد ، یک شب و روز فریاد می زند : ای بندگان خدا از حرکت به سوی نافرمانیها بایستید ، بایستید ، که اگر چهارپایان چرنده و کودکان شیرخوار ، و پیران رکوع کننده نبودند ، عذابی بر شما فرو می ریخت که نرم و کوبیده شوید » .

5 عَنْ نُعْمانِ الرّازی قال : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یَقُولُ : مَنْ زَنی خَرَجَ مِنَ الاِْیمانِ وَمَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ خَرَجَ مَنَ الاِْیمانِ ، وَمَنْ أَفْطَرَ یَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضانِ مُتَعَمِّداً خَرَجَ مِنَ الإِیمانِ .

« نعمان رازی می گوید : از حضرت صادق شنیدم که فرمود : کسی که زنا کند و آن کس که شراب بنوشد ، و شخصی که یک روز از ماه رمضان را عمداً بخورد از ایمان خارج

شده است » .

عَنْ عُبَیْدَهِ بنِ زُراره قالَ : سَأَلْتُ أَبا عَبْدِاللهِ عَنِ الْکَبائِرِ : فَقالَ هُنَّ فی کِتابِ عَلی سَبْعٌ : الْکُفْرُ بِاللهِ ، وَقَتْلُ النَّفْسِ ، وَعُقُوقُ الْوالِدَیْنِ ، وَأَکْلُ الرِّبا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ وَأَکْلُ مالِ الْیَتیمِ ظُلماً ، وَالْفِرارُ مِنَ الزَّحْفِ ، وَالْتَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَهِ ، قالَ : فَقُلْتُ : فَهذا أَکْبَرُ الْمَعاصی ; قالَ نَعَمْ قُلْتُ : فَأَکْلُ درهَم مِن مالِ الْیَتیمِ ظُلْماً أَکْبَرُ أَمْ تَرْکُ الصَّلاهِ قالَ تَرْکُ الصَّلاهِ قُلْتُ : فَما عَدَدْتَ تَرْکَ الصَّلاهِ فی الْکَبائِرِ فَقالَ أَیُّ شَیء أَوَّلُ ما قُلْتُ لَکَ قالَ : قُلْتُ الْکُفْرُ قالَ : فَإِنَّ تارِکَ الصَّلاهِ کافِرٌ یَعْنی مِنْ غَیْرِ عِلَّه .

« عبیده بن زراره می گوید : از حضرت صادق درباره ی گناهان کبیره پرسیدم ، فرمود : در کتاب علی (علیه السلام) هفت گناه از گناهان کبیره است :

1 کفر به خدا ،

2 آدم کشی ،

3 عدم رعایت حقوق پدر و مادر ،

4 خوردن ربا بعد از دانستن ،

5 خوردن مال یتیم بناحق ،

6 فرار از جهاد ،

7 ایمان بعد از اسلام . عرضه داشتم : اینها بزرگترین گناهانند ؟ فرمود : آری ، گفتم : گناه یک درهم خوردن مال یتیم به ناحق بزرگتر است یا ترک نماز ، فرمود : ترک نماز ، عرضه داشتم : شما که ترک نماز را از کبائر نشمردی ، فرمود : اوّلین چیزی که گفتم چه بود ؟ عرض کردم : کفر ، فرمود : تارک نماز کافر است ، البته بدون علّت و عذر » .

عقیده مرحوم علاّمه ی مجلسی بر آن است که جمله «بدون

عذر و علّت» یا کلام مرحوم کلینی است یا یکی از روایت کنندگان .

گناهان کبیره از نظر بزرگان

مرحوم مجلسی از قول شیخ بهائی در تعریف گناهان کبیره این اقوال را ذکر می کند :

1 هر گناهی که خداوند در قرآن مجید انسان را به خاطر آن به عذاب تهدید کرده است

2 هر معصیتی که شارع برایش حدّی معین کرده و در قرآن نسبت به آن تهدید آمده است .

3 هر گناهی که ارتکاب آن دلالت بر بی اعتنایی به دین داشته باشد .

4 هر گناهی که حرمتش به دلیل قاطعی ثابت شده باشد .

5 هر معصیتی که در کتاب و سنّت به شدّت مورد تهدید قرار گرفته باشد .

6 ابن مسعود می گوید : گناهان از اوّل سوره نساء تا آیه شریفه «اِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ» کبیره است .

7 هر گناهی کبیره است ، زیرا هر معصیتی مخالفت خداست و کوچک و بزرگی آنها نسبت به بالا و پایین است : مثلاً بوسیدن زن نامحرم نسبت به زنا صغیره و نسبت به نظر کردن به او کبیره است .

سپس علاّمه ی بزرگ ، خدمتگزار بی نظیر مرحوم مجلسی می گوید : گویا نظر کسی که همه گناهان را کبیره دانسته این است که گناه را نباید کوچک و ناچیز شمرد ; چنانچه در اخبار بسیاری آمده است که گناه را کوچک نشمارید ; زیرا نافرمانی شخص بزرگ ، بزرگ است و مخالفت با پروردگار جلیل سنگین ; ولی این موضوع منافات ندارد که برخی از گناهان نسبت به خود بزرگتر از برخی دیگر باشد و به صغائر و کبائر

تقسیم گردد ، که اگر از کبائر کناره گیری شود صغائر آنها آمرزیده گردد ، و ارتکاب کبیره و اصرار بر صغیره با عدالت منافات دارد . امّا راجع به شماره ی گناهان کبیره ، برخی آنها را هفت عدد دانسته اند : 1 شرک به خدا 2 آدم کشی 3 تهمت زنا زدن به زن پاکدامن 4 خوردن مال یتیم 5 زنا 6 فرار از جنگ 7 عقوق والدین .

و عدّه ای 13 گناه دیگر را به آن اضافه کرده اند : 1 لواط 2 جادوگری 3 رباخواری 4 غیبت 5 سوگند دروغ 6 شهادت ناحق 7 میخواری 8 بی احترامی به کعبه 9 دزدی 10 پیمان شکنی 11 تعرّب بعد از هجرت 12 نومیدی از رحمت خدا 13 ایمنی از مکر پروردگار .

و بعضی دیگر از علما و بیداران راه حق ، 14 گناه دیگر بر گناهان بالا افزوده اند : 1 خوردن مردار 2 خوردن خون 3 خوردن گوشت خوک 4 خوردن قربانی برای غیر خدا 5 خوردن هر حرامی مانند رشوه تحت عنوان سُحْت 6 قماربازی 7 کم فروشی 8 کمک به ظالم 9 حبس حق مردم بدون دست تنگی 10 اسراف 11 تبذیر 12 خیانت 13 اشتغال به کارهای بیهوده 14 اصرار ورزیدن بر گناهان صغیره .

مجلسی سپس می گوید : برای هیچ یک از این اقوال و تعریف و شماره ی گناهان ، دلیل مطمئنی

نیست و شاید پنهان بودن کبیره یا عدد آن از طرف خدا مصلحتی باشد ، چنانکه در نهان بودن شب قدر و صلاه وُسْطی مصلحت است !

برخی از بیداران می گویند : مصلحت پنهان بودن عدد کبیره ، یا خود کبیره در آن است که انسان در تمام لحظات از هر گناهی خودداری کند ; مبادا که آن گناه کبیره باشد و اتّفاقاً در همان وقت انسان مورد خشم و غضب حق و سخط حضرت حق قرار بگیرد و توبه برایش مشکل شود . چون در روایات آمده است : از هر گناهی بپرهیزید ; مبادا که هنگام ارتکاب گناهی ناگهان مورد سخط قرار گیرید ، و از هیچ عبادتی روی مگردانید که رحمت او در عبادات پنهان است و ممکن است عبادتی باشد که رحمت حق را به سوی شما جلب کند و شما نسبت به آن غافل باشید .

6 عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) : أَرْکانُ الْکُفْرِ أَرْبَعَهٌ : الرَّغْبَهُ وَالرَّهْبَهُ وَالسَّخَطُ وَالْغَضَبُ .

« امام ششم از رسول اسلام نقل می کند که : پایه های کفر چهار چیز است :

1 دلبستگی به دنیا و شهوات نفسانی ، 2 ترس از دست رفتن دنیا و ترس از پرداخت جهاد و زکات ، 3 ناخرسندی از فعل خدا نسبت به خود از تقسیم روزی و قضا و قدر ، 4 خشم » .

7 عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : إِنَّ أَوَّلَ مَا عُصِیَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سِتّ : حُبُّ الدُّنْیا ،

وَحُبُّ الرِئاسَهِ ، وَحُبُّ الطَّعامِ ، وَحُبُّ النَّوْمِ ، وَحُبُّ الرَّاحَهِ ، وَحُبُّ النِّساءِ .

« امام ششم از رسول خدا نقل می کند : سرآغاز نافرمانی از خدا شش چیز است : دوستی دنیا ، ریاست ، خوراک ، استراحت و دوستی ( بی مورد ) » .

زشتی این شش برنامه ، در روایت ،در صورت افراط و گرایش بیش از حدّ به آن موارد است به عبارت دیگر ، اسلام نه افراط را می پسندد و نه تفریط را ; بلکه اعتدال از مهمترین ویژه گی های این دین الهی است که حتی در مورد عبادات نیز مورد سفارش قرار گرفته است .

8 عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) مِنْ عَلاماتِ الشِّقاءِ جُمُودُ الْعَیْنِ القَلْبِ وَشِدَّهُ الْحِرْصِ فی طَلَبِ الدُّنْیا ( الرِّزق ) وَالإِصْرارِ عَلَی الذَّنْبِ .

« امام ششم از نبی اکرم نقل می کند که : از نشانه های بدبختی خشک چشمی و سخت دلی ، و حرص زیاد در طلب دنیا و اصرار به گناه است » .

9 عَنْ أَبی عَبْداللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : ثَلاثٌ مِنْ کُنَّ فیهِ کانَ مُنافِقاً وَإِنْ صامَ وَصَلّی وَزَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ : مَنْ إِذَا ائْتُمِنَ خانَ وَإِذا حَدَّثَ کَذِبَ وَإِذا وَعَدَ خَلَفَ ، إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ فی کِتابِهِ : ( اِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ الْخائِنینَ ) وَقالَ : ( أَنَّ لَعْنَهَ اللهِ عَلَیْهِ اِنْ کانَ مِنَ الْکاذِبینَ ) وفی قَوْلِهِ عَزَّوَجَلَّ ( وَاذْکُرْ فی الْکِتابِ اِسْماعیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَکانَ رَسُولاً نَبِیّاً ) .

« امام صادق

(علیه السلام) از نبی اکرم نقل می کند که : سه صفت است که در هرکه باشد منافق است اگرچه اهل نماز و روزه باشد و خود را مسلمان بداند : کسی که در امانت خیانت کند ، در سخن گفتن دروغ بگوید و هرگاه وعده دهد خلف وعده کند . خداوند در کتابش فرموده : خدا خیانتکاران را دوست ندارد و لعنت خدا بر او اگر از دروغگویان باشد و فرموده اسماعیل را در کتاب یاد کن همانا او درست وعده و رسول و پیامبر بود » .

آنچه ذکر شد نمونه ای است از ویژه گی های عارفان خائفِ از مقام حق ، و بیم داران از عذاب فردا . آن کس که برای شناخت محرّمات اقدام نکند ، و آن کس که محرّمات را می شناسد و از آن پروا نمی کند امتیازی گریز ندارد از مسلمانی ندارد ، و آن که از گنهکار و گناه پرهیز دارد و چون گوسپندی که از گرگ می گریزد از عاصیان عامد و گنهکاران معاند می گریزد عارفی است که خوف در دل او جایگزین شده است ، فرار و گریزش از گناه و اهل گناه ، دلیل بر خوف اوست این است معنای قول حضرت صادق امام به حق ناطق که فرمود :(فَدَلیلُ الْخَوْفِ الْهَرَبُ ).

وَدَلیلُ الرَجاءَ الطَّلَبُ

توضیح

همان طور که در جمله ی قبل ، امام جعفر بن محمّد الصادق (علیه السلام)فرمودند : دلیل بر اینکه انسان دارای خوف است گریز اوست از هرچه که مولا از آن تنفّر دارد ، در این جمله برای مسئله امید دلیل آورده و می فرماید : هرکسی ، نمی

تواند ادّعا کند دارنده ی امید است ، امید سرمایه ی کمی نیست ، امید واقعیّت بزرگی است ، امید یکی از مهمترین علل رشد و حرکت انسان است . دلیل بودن امید در دل امیدوار حالت طلب اوست . طلب کرَن آنچه مولا به آن علاقه دارد . مولا همه ی نیکان عالم را که در قرآن ستوده دوست دارد ، و علائمی برای پاکان بیان می دارد ، تا پاکان به وسیله ی آن نشانه ها در هر دوره ای برای هر طلب حقیقتی ، قابل شناخت باشد . پس باید به دنبال پاکان و نیکان برخاست و ارتباط با آنان را در رأس طلب ها و خواسته ها قرار داد و این خواسته را به سرعت و با شدّت جامه ی عمل پوشاند . مگر نه این است که قرآن مجید به عنوان امر ، از انسان می خواهد تنها با صادقان عالم نشست و برخاست کند :

( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ ) .

« ای اهل ایمان خویشتن داری از گناه را به خاطر خدا پیشه کنید و با راستان همراه و همنشین گردید » .

مولا طلب آمرزش و مغفرت را دوست دارد ، پس باید یکی از خواسته های مهم انسان طلب بخشش و عفو باشد ، تحقّق بخشیدن به این خواسته ، فقط در سایه بازگشت و توبه میسّر است .

مولا تمام عبادات و روشهای صحیح بندگی را دوست دارد ، پس باید برای به دست آوردن بندگی اقدام کرد و کاسه از شراب طهور و حیات بخش عبودیّت را سر کشید .

مولا به تمام

برنامه های خیر که در قرآن و روایات معرّفی شده اند ، عشق میورزد ; پس باید به طلب کلیّه ی برنامه های خیر برخاست و برای انجام خیرات خود را به آب و آتش زد .

انسانی که به این امور بی تفاوت است ، یا این برنامه ها جزء خواسته های او نیست ، نمی تواند ادّعای امید کند . امید مخصوص کسانی است که در مزرعه ی دنیا به پاشیدن بذر نیکی و عبادت اقدام کرده اند و به هر کار خیری آراسته شده اند و به امید برداشت محصول در این دنیا و آن جهان ، زندگی می کنند . این امید پس از آن همه طلب و خواسته ، امید صحیحی است و بلکه اصل امید است . طلب و خواسته واقعی زاییده این امید است . قرآن می فرماید :

( فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً ) .

« کسی که امید به لقاء پروردگار دارد باید برای برنامه های شایسته و اعمال صالحه اقدام کند » .

بیا تا دست از این عالم بداریم

بیا تا پای دل از گل برآریم

بیا تا بردباری پیشه سازیم

بیا تا تخم نیکویی بکاریم

بیا تا همچو مردان ره حق

سراندازی کنیم و سر نخاریم

به ذکر معرّفی چهره های پاکی که لازم است انسان در تمام طول عمر با آنان همراه باشد ، می پردازیم زیرا همراهی با آنان پر منفت ترین تأثیر را در همه ی حیات آدمی دارد . پس از آن به معرّفی پاره ای از برنامه هایی که باید انسان در طلب آنها باشد تا آن برنامه ها را به دست آورد ،

خواهیم پرداخت .

آیه اول : چهره های پاک در قرآن

( لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ وَآتَی الْمَالَ عَلَی حُبِّهِ ذَوی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینَ وَابْنَ الْسَّبِیلِ وَالسَّائِلِینَ وَفِی الرِّقابِ وَأَقَامَ الصَّلاَهَ وَآتَی الزَّکَاهَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوْا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ )

« نیکی روی گرداندن به جانب مشرق و مغرب نیست ، نیک کسی است که ایمان به خدا و روز جزاء و ملائکه و قرآن و انبیا دارد ، و از مال خود در راه عشق به خدا به خویشاوندان مستحق ، و یتیمان ، و افتادگان ، و از راه ماندگان و محتاجان سؤال کننده ، و خلاص کردن گرفتاران پرداخت می کند ، نماز را بپا داشته و زکاه می دهد ، به هنگام پیمان بستن به پیمانشان وفا می کنند و به وقت نداری و رنجوری و شدت و زمان جنگ صبر پیشه می کنند ، اینان در مسئله ایمان و انسانیّت راست گفتند و اینان خویشتن دارانند »

در این آیه دقت کنید ، خدای بزرگ برای معرّفی و شناساندن نیکان روزگار پانزده خصیصه و ویژه گی بیان می دارد ، چنانچه این موارد عالی در وجود کسی پیدا شد ، یا آراسته به این واقعیّات شد ، انسان باید در طلب دوستی با او جدیّت کند و خود را با چنین منبع لطفی پیوند زده و از درخت پر ثمر وجود او همان سود را ببرد که خود او برده است ، آری ! امیدوار ، به چه چیزی امید دارد ، اگر امید به مواد

مادی عالم است ; و طلب تنها در آن مسیر است ، که این امید را همه ی حیوانات و کلیّه جانوران دارند . انسان باید غیر از امیدهای مادّی به بهترین امیدهای معنوی هم وصل گردد و از پس آن بهترین خواسته را پیدا کرده و سپس به آن خواسته ها جامه ی عمل بپوشاند . این میسّر نیست مگر با چنگ زدن به دامن اولیا و اتّصال به ذیل عنایت پاکان و نیکان .

آیه دوّم : پرهیزکاران

( وَالَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ * لَهُم مَا یَشَاؤُنَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِینَ * لِیُکَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی عَمِلُوا وَیَجْزِیَهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ ) .

« آن که راستی و صدق آورد ، و به تصدیق و قبول و پذیرش آن برخاست گروه پرهیزکارانند ، برای آنان است نزد خدا هرچه بخواهند ، این جزای نیکوکاران است ، مسلّم خداوند بدترین عملی که به اشتباه از ایشان سرزده محو می کند و به آنان بهتر از آنچه کردند مزد می دهد » .

منظور از راستی در این آیه ی شریفه تمام واقعیّات الهی وایمان به آن و اجرای آن است و به حقیقت اینان صاحبان ارزشند و معاشرت با آنان و دنبال کردن راهشان علّت سعادت دو جهان برای انسان است ،کسی که امید به سعادت دارد باید به طلب اینان وراهشان برخیزد .

آیه سوم : مؤمنان

( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ ) .

« فقط مردم مؤمن کسانی هستند که ایمان به خدا و رسول آورده ، و هیچ شکی در این زمینه به خود راه ندادند و با مال جان در راه خدا جهاد کردند ، اینان راستگویان و راست کرداران هستند » .

آیه سوم : ذاکران و صابران

( إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَهً وَأَجْراً عَظِیماً ) .

« برای مردان و زنان تسلیم به حق ، و ایمان آورده ، و دائم در بندگی و راستگو و شکیبا و دل ترس و صدقه دهنده و روزه دار و نگهدارنده شهوت از حرام و زیاد یاد خدا کنند آمرزش و اجر بزرگ مهیّا شده » .

البتّه باید توجّه داشت که تمام این حقایق در وجود یک آشنای با خدا ، اعم از مرد و زن ، جمع است ، این طور نیست که مرد و زنی یکی از این صفات را داشته باشند و آنگاه برای آنان آمرزش و اجر بزرگ باشد . اصولاً مؤمن همه ی این خصوصیّات را داراست ، زیرا این واقعیّات از توابع ایمان واقعی است و هرکجا ایمان باشد این حقایق هم هست . پس چه نیکوست که انسان در طلب آنان که آراسته به این برنامه ها هستند برآید و البتّه امید واقعی سازنده ی این طلب و خواسته ، در وجود انسان است .

آیه چهارم : مردان روزگار

( رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَهِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاهِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالأَبْصَارُ ) .

« مردانی که آنان را بازرگانی و خرید و فروش از یاد الهی در همه مراحل حیات بازنمی دارد ، نماز را به پا دارند و زکات می پردازند ، از روزی که دیده ها و دلها در آن بگردند بیم دارند » .

این بیم و ترس همان است

که در فصل های گذشته به تفصیل توضیح داده شد ، بیمی که علّت خودداری انسان از هر گناهی است .

آیه پنجم : اوصاف مؤمنان

( قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاهِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلاَّ عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لاَِمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ * أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ * الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ) .

« به حق که مؤمنان پیروز شدند ، آنان که در نمازشان دارای حالت انکسار و ذلّتند ، و از هر سخن و عمل لغوی روی گردانند ، و ادا کننده زکات و نگاه دارنده شهوت از حرامند . شهوت آنان در همان راهی است که خدا رضایت دارد و آن مربوط به ازدواج یا کنیزشان می باشد ، که در این زمینه ملامتی متوجّه آنان نیست ، ولی کسانی که از این مسیر دورند متجاوزند . و نیز مؤمنان کسانی هستند که ادای امانت و وفای به عهد را رعایت می کنند ، و نیز نمازشان حفاظت دارند ، اینان وارثند ، فردوس برین را به ارث برده ، در آن جاودانی هستند » .

آیه ششم : برندگان صبر

(إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسْر* إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ )

« همه در زیان اند مگر آنان که به خدا گرویدند ، و به اجرای کارهای شایسته برخاستند ویک دیگر را سفارش به حق وتوصیه به پایداری در راه خدا کردند » .

آیه هفتم : مجاهدان

( لکِنِ الْرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .

« ولی خوبیها و رستگاری و پیروزی از پیامبر و کسانی است که ایمان آورده و با مال و جان در راه خدا کوشش می کنند » .

آیه هشتم : رستگاران

( التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ) .

« توبه کنندگان ، دارندگان برنامه های بندگی ، روزه داران ، رکوع کنندگان ، سجده داران ، امر کنندگان به خوبی ، نهی کنندگان از بدی و نگهدارندگان مرزهای الهی مردمی هستند که آنان را به عنایات حق مژده بده » .

آیه نهم : مهاجران

( وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً وَلاََجْرُ الآخِرَهِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ ) .

« آنان که پس از دیدن ستم در راه خدا از همه چیز گذشته و مهاجرت کردند در دنیا جای خوب به آنان داده می شود ، و مزد دنیای بعد آنان بزرگتر است اگر بدانند » .

آیه دهم : ناصحان

( وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْض یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَیُطِیعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمْ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ) .

« مردان با ایمان و زنان با ایمان برخی دوست برخ دیگرند ، امر به معروف و نهی از منکر می کنند ، و به پا دارنده نماز و پرداخت کننده زکاتند ، و از خدا و پیامبرش پیروی دارند به زودی خداوند رحمتش را نصیب آنان کرده ، خداوند به حق غالب غیر مغلوب و حکیم است » .

آیه یازدهم : پروا پیشه گان

( وَمَن یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَی ) .

« آنان که باایمان وعمل شایسته وارد برخدا شوند برایشان درجات بلندی است » .

آیه دوازدهم : عُبّاد حق

( وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً * وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً * وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً * إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً * وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَاماً * وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً * یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَیَخْلُدْ فِیهِ مُهَاناً * إِلاَّ مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَات وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً * وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباً * وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً * وَالَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَعُمْیَاناً * وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّهَ أَعْیُن وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً ) .

« و بندگان خاص خدای رحمان آنان هستند که به روی زمین ره به تواضع و فروتنی روند ، و هرگاه مردم نادان به آنان خطاب و عتابی کنند با سلامت نفس و خوش زبانی جواب دهند و آنان هستند که شب را به سجده و قیام و نماز برای خدا روز کنند . و آنان هستند که دائم به دعا و تضرّع گویند پروردگارا عذاب جهنّم را از ما بگردان که عذاب آن مهلک دائمی است و آنجا بسیار بد قرارگاه و بدمنزلگاهی است

. و آنان هستند که هنگام انفاق به مسکینان اسراف نکرده و بخل هم نورزند بلکه در احسان میانه رو و معتدل باشند . و آنان هستند که با خدای یکتا کسی را شریک نمی خواهند و نفس محترمی را که خدا حرام کرده به قتل نمی رسانند ، و هرگز عمل زنا نمی کنند که هرکه مرتکب این عمل شود کیفرش را خواهد یافت و عذابش در قیامت مضاعف گردد ، و با ذلّت و خواری به دوزخ مخلّد گردد ، مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند و ایمان آورده و عمل صالح به جای آرند ، پس خدا گناهان او را بدل به ثواب کند خداوند در حق بندگانش بسیار آمرزنده و مهربان است . و هرکس توبه کند و نیکوکار بشود البته توبه اش به درگاه خدا قبول افتد ، و بندگان خدا آنان هستند که بنا حقّ شهادت ندهند و هرگاه به عمل لغوی از مردم بگذرند بزرگوارانه از آن درگذرند و آنان هستند که هرگاه متذکّر آیات خدای خود شوند کر و کور در آن ننگرند بلکه با دل آگاه و چشم بینا به مشاهده آن برخیزند تا بر مقام معرفت و ایمانشان بیفزاید . و آنان هستند که هنگام دعا با خدای خود گویند پروردگارا ما را سرخیل پاکان و پیشوای اهل تقوا قرار ده » .

چنین بندگانی که اوصافشان ذکر شد ، پاداش پایداریشان را در راه بندگی خدا ، غرفه های جنّت و حفره های بهشتی یابند که در آنجا با تحیّت و سلام در شادمانی ، یکدیگر را ملاقات کنند و در آن بهشت

که جایگاه بسیار نیکو و مقامی بلند است ; تا ابد جاوید و متنعّم خواهند بود . یک بار دیگر در تمام آیاتی که در این فصل گذشت به خصوص آیات سوره ی « فرقان » دقّت کنید و ببینید چه نوع مردمی قابل دوستی و معاشرت هستند و انسان خواسته و طلب خود را باید در چه مسیری قرار دهد . در حقیقت باید گفت آنان که دارای سرمایه امیدند ، امید به حیات پاک ، امید به آخرت آباد ، امید برای بدست آوردن مایه های انسانی ، امید به بقای حق ، امید به خشنودی الهی ، امید به سعادت دنیا و آخرت ، بهترین حالت طلب را دارند و یک رشته طلب آنان متوجّه یافتن عاشقان خداست ، تا با یاری آنان و از برکت معاشرت با آن وفاداران به مقام قرب خدا و مقام رضایت و خشنودی او برسند :(وَدَلیلُ الرَّجاءِ الطَلَبُ ).

رشد و کمال در روایات

اشاره

در این سلسله روایات ، به مسائل بسیار مهم الهی و انسانی اشاره شده است ، مسائلی که از پیامبر و امامان ، که سرحلقه عارفان اند ، نقل شده است ، مسائلی که اگر انسان امید به سعادت دنیا و آخرت داشته باشد ، در طلب آنها برآمده وتمام جدیّت را در آراسته شدن به آن مسائل خواهد کرد .

کسی که بگوید : من امید به نجات دارم ، امید به سلامت حیات دارم ، امید به خیر دنیا و آخرت دارم ; ولی در طلب این حقایق که سازنده ی سلامت و سعادت انسان است برنیاید ، امید نداشته و در ادّعای خود صادق نیست

. مگر نه این است که امام صادق (علیه السلام) می فرمایند :

وَدَلیلُ الرَّجاءِ الطَلَبُ .

« نشانه ی امید طلب و درخواست است » .

1 عزّت در غربت

عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) قالَ : قالَ أَمیرالمُؤْمِنینَ مَنْ أَرادَ عِزّاً بِلا عَشیرَه وَهَیْبَهً مِنْ غَیْرِ سُلْطان ، وَغِنًی مِنْ غَیْرِ مال ، وَطاعَهً مِنْ غَیْرِ بَذْل وَفَلْیَتَحَوّلْ مِنْ ذُلّ مَعْصِیَهِ اللهِ إِلی عِزّ طاعَتِهِ فَإِنَّهُ یَجِدُ ذلِکَ کُلَّهُ .

« امام ششم از پدرانش (علیهم السلام) از امیرمؤمنان (علیه السلام) روایت می کند : کسی که بدون قوم و خویش عزّت می خواهد ، کسی که بدون قدرت هیبت می طلبد ، و آن کس که ثروت بدون مال اراده دارد، وآدمی که بدون بذل و بخشش می خواهد فرمانش را ببرند ، تنها راهش خروج از پستی معصیت خدا و ورود به اطاعت از خداست » .

بی تردید عمل به این روایت و طلب این واقعیّت ; یعنی ترک هر گناه ، و اجرای هر فرمان خدا ، برای رسیدن به کمال کافی است ، آری ! امیدوار ، به تمام آن واقعیّاتی که امیر مؤمنان (علیه السلام) می فرماید ، تنها در طلب ترک گناه و اجرای فرمان حق میسّر است .

2 معامله ی با خدا

قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : کانَتِ الفُقَهاءُ وَالْحُکَماءُ إِذا کاتَبُوا بَعْضُهُمْ بَعْضاً کَتَبُوا بِثلاث لَیْسَ مَعَهُنَّ رابِعَهً مَنْ کانَتِ الآخِرَهُ هَمَّهُ کَفاهُ اللهُ هَمَّهُ مِنَ الدُّنْیا ، وَمَنْ أَصْلَحَ سَریرَتَهُ أَصْلَحَ اللهُ عَلانِیَتَهُ ، وَمَنْ أَصْلَحَ فیمابَیْنَهُ وَبَیْنَ النّاسِ .

« امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمود : تیزبینان و حکما زمانی که به یکدیگر چیزی می نوشتند ، سه برنامه می نوشتند و هیچ گاه چهارمی نداشت ، می نوشتند : کسی که همّتش آخرت است خداوند برنامه های دنیای او را کفایت می کند ، و کسی که

درونش را اصلاح کند خداوند توفیق اصلاح بیرونش را به او مرحمت می کند ، و آن که بین خود و خدا را اصلاح کند ، خداوند بین او و مردم را اصلاح می نماید » .

3 شیعیان این گونه اند

عَنْ خُثَیْمَهِ الجُعْفی : قالَ : دَخَلْتُ عَلَی الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد (علیهما السلام) وَأَنَا أُریدُ الشُّخوصَ فَقالَ : أَبْلِغْ مَوالینا السَّلامَ وَأَوْصِهِمْ بِتَقْوَی اللهِ وَأَنْ یَعُودَ غَنِیُّهُمْ فَقیرُهُمْ ، وَقَوِیُّهُمْ ضَعیفُهُمْ وَأَنْ یَعُودَ صَحیحَهُمْ مَریضَهُمْ وَأَنَّ یَشْهَدَ حَیُّهُمْ جِنازَهَ مَیِّتِهِمْ وَأَنْ یَتَلاقُوا فی بُیُوتِهِمْ ، وَأَنَّ لِقاءَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَیاهً لاَِمْرِنا رَحِمَ اللهُ عَبْداً أَحْیا أَمْرنا یا خُثَیْمَهَ إِنّا لا نُغْنی عَنْکُمْ مِنَ اللهِ شَیْئاً إِلاّ بِالْعَمَلِ ، إِنَّ وَلایَتَنا لا تُنالُ إِلاّ بِالْوَرَعِ ، وَإِنَّ أَشَدَّ النّاسِ حَسْرَهً یَوْمَ القِیامَهِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ خالَفَهُ إِلی غَیْرِه .

« خثیمه جعفی می گوید : به محضر حضرت صادق مشرّف شدم در حالی که قصد رفتن از مدینه و خداحافظی داشتم ، امام فرمود : دوستان ما را سلام برسان و آنان را به خویشتن داری از گناه سفارش کن و اینکه دارای آنان از فقیرشان دستگیری کند ، و قدرت دار آنان از ضعیفشان حمایت داشته باشد ، و سالم آنان مریضشان را ببیند ، و زنده آنان مردگانشان را تشییع جنازه کنند ، و یکدیگر را در خانه هاشان دیدن نمایند زیرا این دیدار باعث حیات فرهنگ ماست ، خداوند مورد رحم قرار دهد آن بنده ای که به زنده کردن امر ما اقدام نماید . ای خثیمه ما بجز با عمل صالح شما در پیشگاه حق برای شما کاری نمی توانیم انجام دهیم ، به

ولایت ما نمی رسد مگر به عمل ، حسرت خورترین مردم در قیامت کسی است که ازعدل تعریف کند; ولی خودش دراجرای آن نسبت به مردم تخلف کند »

4 شرط دوستی با اهل بیت (علیهم السلام)

عَنْ خَلاّد أَبی عَلی قالَ : قالَ لَنا جَعْفَرُ بن مُحَمَّد وَهُوَ یُوصینا : إِتَّقُوا اللهَ وَأَحْسِنُوا الرُّکُوعَ وَالسُّجودَ وَکُونُوا أَطْوَعَ عِبادِ اللهِ فَإِنَّکُمْ لَنْ تَنالُوا وَلایَتِنا إِلاّ بِالْوَرَعِ وَلَنْ تَنالُوا ما عِنْدَ اللهِ تَعالی إلاّ بِالْعَمَلِ ، وَإِنَّ أَشَدَّ النّاسِ حَسْرَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ لَمن وَصَفَ عَدْلاً وَخالَفُهُ إلی غَیْرِهِ .

« خلاّد ابی علی می گوید : امام صادق به ما گفت و سفارش هم می کرد : پرهیزگار باشید و رکوع وسجود را نیکو به جا آورید ، و مطیع ترین مردم نسبت به فرمانهای الهی باشید زیرا جز با پاکدامنی و پارسائی به ولایت ما نمی رسید، واز خداوند رضایت و بهشت جز از طریق عمل ، دریافت نمی کنید، پر حسرت ترین مردم در قیامت کسی است که از عدل تعریف کند ولی در عمل مخالف عدالت رفتار کند » .

5 خود را فدا کن

قالَ أَبُو رزّین الْعَقیلی : یا رَسُولَ اللهِ مَا الإیمانُ ؟ قالَ : أَنْ تَکُونَ اللهُ وَرَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَیْکَ مِمّا سِواهُما .

« ابو رزّین عقیلی می گوید : از پیامبر پرسیدم ایمان چیست ؟ فرمود : خدا و رسول پیش تو از هرچیز محبوبتر باشند » .

اگر کسی بخواهد خدا و پیامبر در دلش از هر چیز محبوبتر باشد ، باید در طلب معرفت برخیزد ، چون معرفت طلب کرد ، از آن ، عشق و محبّت حاصل می شود ، و از پرتو عشق به درجات کمال خواهد رسید .

6 از نشانه های ایمان

قِیْلَ اِنَّ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) مرّ بِقَوْم فَقالَ لَهُمْ ما أَنْتُمْ ؟ فَقالُوا : مُؤْمِنُونَ فَقالَ : مَا عَلامَهُ إِیمانِکُمْ قالُوا : نَصْبِرُ عَلیَ الْبَلاءِ وَنَشْکُرُ عِنْدَ الرَّخاءِ وَنَرْضی بِمَواقِعِ الْقَضا فَقالَ مُؤْمِنُونَ وَرَبِّ الْکَعْبَهِ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از گروهی از اصحابش سؤال کرد : کیستید ؟ گفتند : مردمی مؤمن ، فرمود : علامت ایمان شما چیست ؟ گفتند : صبر به هنگام بلاء ، شکر به وقت خوشی ، رضا به مواضع قضای الهی ، فرمود : به پروردگار کعبه قسم ! مؤمنید » .

7 از موانع لذّت مناجات

فی أَخْبارِ داودَ (علیه السلام) ما لاَِوْلِیایی وَالهَمُّ بِالدُّنْیا إِنَّ ألهَمَّ یُذْهِبُ حَلاوَهَ مُناجاتی مِنْ قُلُوبِهِمْ ، یا داودُ إِنَّ مُحَبَّتی مِنْ أَوْلِیائی أَن یَکُونُوا رُوحانِیّینَ لا یَغْتَمُّونَ .

« ای داود اولیاءِ من وغصّه دنیا برای چه ؟ غصّه دنیا شیرینی مناجاتم را از دل آنان می برد ، ای داود عشق من به اولیائم به خاطر این است که آنان اهل معنی هستند و غصّه برنامه های ظاهری در آنان راه ندارد » .

8 یاد خدا

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : مِنْ أَشَدِّ ما فَرَضَ اللهُ عَلَی خَلْقِهِ ذِکْرُ اللهِ کَثیراً ثُمَّ قالَ : لا أَعْنی سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا إِلهَ إِلاَّ اللهَ وَاللهُ أَکْبَرُ وَإِنْ کانَ مِنْهُ وَلکِنْ ذِکْرُ اللهِ عِنْدَ ما أَحَلَّ وَحَرَّمَ فَإِنْ کانَ طاعَهً عَمِلَ بِها وَإِنْ کانَ مَعْصِیَهً تَرَکَها .

« امام ششم فرمود : از برنامه هایی که سخت به خلق خدا واجب شده زیاد یاد او کردن است ، سپس فرمود : منظورم زیاد گفتن سبحان الله ، والحمد لله ، ولا اِله اِلاّ اللهُ وَالله اکبر نیست گرچه آن هم یاد خداست ولی یاد او در برابر حلال و حرام است ، اگر موردی در بندگی است عمل کند اگر موردی در معصیت است از آن بپرهیزد » .

9 پرهیزکاران ، پارسایان و ثروتمندان مسلمان

عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) اِعْمَلْ بَفَرائِضِ اللهِ تَکُنْ مِنْ أَتْقی النّاسِ ، وَأرْضِ بِقِسْمِ اللهِ تَکُنْ مِنْ أَغْنی النّاسِ ، وَکَفَّ عَنْ مَحارِم اللهِ تَکُنْ أَوْرَعَ النّاسِ ، وَأَحْسِنْ مُجاوَرَهِ مَنْ یُجاوِرُکَ تَکُنْ مُؤْمِناً وَأَحْسِنُ مُصاحَبَهِ مَنْ صاحَبَکَ تَکُنْ مُسْلِماً .

« امام ششم از پدرانشان (علیهم السلام) از نبی اکرم نقل می کند : به واجبات الهی عمل کن تا پرهیزگارترین مردم باشی ، به داده ی خدا و قسمت حق راضی باش ثروتمندترین مردمی ، از آنچه حرام شد ، بپرهیز پارساترین خلقی ، به همسایه نیکی کن مؤمن باش ، با دوستت به خوبی رفاقت کن تا مسلمان باشی » .

10 درخت دین

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : قالَ حَبیبی جِبْرئیلُ إِنَّ مَثَلَ هَذَا الدّینِ کَمَثَلِ شَجَرَه ثابِتَه الإِیمانُ أَصْلُها ، وَالصَّلاهُ عُروقُها ، وَالزَّکاهُ ماؤُها ، وَالصَّوْمُ سَعَفُها ، وَحُسْنُ الْخَلْقِ وَرَقُها ، وَالکَفُّ عَنِ الْمَحارِمِ ثَمَرُها ، فَلا تَکْمُلْ شَجَرَهٌ إِلاّ بِالثَّمَرِ کَذلِکَ الإِیمانُ لا یَکْمُلْ إِلاّ بِالْکَفّ عَنِ الْمَحارِمِ .

« پیامبر بزرگ (صلی الله علیه وآله) فرمود : دوستم جبرئیل گفت : مَثَل دین مانند درخت ثابت است ، ایمان ریشه آن ، نماز رگهای آن ، زکات آب آن ، روزه شاخه آن ، نیک خلقی برگ آن ، خودداری از گناه میوه آن ، و درخت بدون میوه درخت نیست ، همچنین ایمان ، بدون خودداری ، از گناه ایمان نیست » .

11 شروع و ختم با نیکی

قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ (علیه السلام) : افْتَحُو أنهارَکُمْ بِخَیْر ، وَامْلُوا عَلی حَفَظَتِکُمْ فی أَوَّلِهِ وَفی آخِرِهِ خَیْراً یُغْفَرْ لَکُمْ مابَیْنَ ذلِکَ إِنْ شاءَ اللهُ .

« امام ششم فرمود : روز خود را با کار نیک شروع کنید ، و در اوّل و آخر روز برای حافظان اعمالتان ، نیکی املا کنید ، تا بنویسند ، اگر خدا بخواهد مابین آن را بر شما خواهد بخشید » .

12 شش خصلت ماندگار

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ سِتَّ خِصال یَنْتَفِعُ بِهَا الْمُؤْمِنُ بَعْدَ مَوْتِهِ ، وَلَدٌ صالِحٌ یَسْتَغْفِرْ لَهُ وَمُصْحَفٌ یُقْرَءُ مِنْهُ ، وَقَلِیبٌ یَحْفُرُهُ ، وَغَرْسٌ یَغْرُسُهُ ، وَصَدَقَهُ ماء یَجْریه ، وَسُنَّهٌ حَسَنَهٌ یُؤْخَذُ بِها بَعْدَهُ .

« امام ششم فرمود : مؤمن از شش برنامه ای که از او به جا مانده بعد از مرگش بهره می برد : فرزند شایسته ای که برای او استغفار کند ، کتاب هدایتگری از او باقی بماند ، چاه آبی که حفر کرده ، درختی که کاشته ، آبی که جاری نموده و برنامه نیکی که مردم آن را به اجرا بگیرند و از آن متابعت کنند » .

13 چهار ویژه گی مهم

عَنْ أَبی جَعْفَر أَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَمُلَ إِسْلامُهُ ، وَأُعینَ عَلی إِیمانِهِ ، وَمُحِصَتْ ذُنوبُهُ وَلَقی رَبُّهُ وَهُوَ عَنْهُ راض وَلَوْ کانَ فیما بَیْنَ قَرَنِهِ إِلَی قَدَمَیْهِ ذُنُوبٌ حَطَّهǠاللهُ عَنْهُ ، وَهِیَ الْوَفا بِما یَجْعَلُ للهِ عَلی نَفْسِهِ ، وَصِدْقُ اللّسانِ مَعِ النّاسِ ، وَالْحَیاءُ مِمّا یَقْبَحُ عِنْدَ اللهِ وَعِنْدَ النّاسِ ، وَ حُسْنُ الْخُلْقِ مَعَ الأَهْلِ وَالنّاسِ .

« امام باقر (علیه السلام) فرمود : چهار چیز در هرکس باشد اسلامش کامل است ، و بر ایمانش کمک شود ، و گناهش پاک شود ، و خدا را در حالی که از عبدش راضی است ملاقات کند ، و اگر از فرق تا قدمش دارای گناه باشد خدا همه ی آن را خواهد ریخت : وفا به تمام برنامه هایی که به عنوان بندگی ، خداوند برایش مقرّر فرموده است ، راستی در زبان با تمام مردم و حیا از آنچه که نزد خدا و مردم قبیح است ، و

خوش اخلاقی با اهل و عیال و مردم » .

14 از مرگ چه باک

عَنْ أَبی مُحَمَّد الْعَسْکَرِیّ عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) قالَ : قیلَ لأَمیرِالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) مَا الإِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ : قالَ : أَداءُ الفَرائِضِ ، وَاجْتِنابُ الْمَحارِمِ وَالاِْشْتِمالُ عَلَی المَکارِمِ ثُمَّ لا یُبالی أَوَقَعَ عَلَیَّ الْمَوْتِ ، أَمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیْهِ وَللهِ ما یُبالی ابْنُ أَبی طالِب أَوَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أَمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیْهِ .

« امام عسکری (علیه السلام) از پدرانش نقل می کند : به امیر مؤمنان (علیه السلام) گفتند : راه آماده شدن برای مرگ چیست ؟ فرمود : ادای واجبات ، دوری از محرمات ، آراسته شدن به مکارم ، بعد از این باکی نیست که انسان به کام مرگ درافتد ، یا مرگ او را بگیرد ، به خدا قسم پسر ابی طالب باکی ندارد که در کام مرگ افتد ، یا مرگ بر او قرار بگیرد » .

15 بازجویی از خود

قالَ بَعْضُ الأَئِمَّهِ : حاسَبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا وَزِنُوا أَعْمالَکُمْ بِمیزانِ الْحَیاءِ قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا .

« از بعض امامان نقل شده : قبل از اینکه به حسابتان برسند ، به حساب خود برسید و قبل از اینکه کردارتان را وزن کنند ، در ترازوی حیا وزن کنید » .

16 حفظ از آلودگی

قالَ أَبُوجَعْفَر (علیه السلام) : إِنَّ أَفْضَلَ الْعِبادَهِ عِفَّهُ الْبَطْنِ وَالْفَرْجِ .

« امام باقر فرمود : برترین عبادت نگاه داشتن شکم و شهوت است » .

17 بالاترین کوشش

عَنْ أَبی بَصیر قالَ : قالَ رَجُلٌ لاَِبی جَعْفَر (علیه السلام) : إِنّی ضَعیفُ الْعَمَلِ قَلیلُ الصِّیامِ وَلکِنّی أَرْجُ أَنْ لا آکِلٌ إِلاّ حَلالاً قالَ : فَقالَ لَهُ وأَیُّ الإِجْتِهادِ مِنْ عِفَّهِ بَطْن وَفَرْج .

« ابوبصیر می گوید : مردی به امام باقر گفت : من در عمل ضعیفم و روزه هم کم دارم ، اما امیدم به این است که جز حلال نخورم ، امام فرمود : کدام کوشش بالاتر از حفظ شکم و شهوت از حرام است ؟ » .

18 بهشت در مقابل چهار برنامه

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : مَنْ سَلِمَ مِنْ أُمّتی أَرْبَعَ خِصال فَلَهُ الْجَنَّهِ : مرنَ الدُّخُولِ فی الدُّنْیا ، وَاتِّباعُ الْهَوی ، وَشَهْوَهُ الْبَطْنِ ، وَشَهْوَهُ الْفَرْجِ .

« امام صادق می گوید : پیامبر فرمود : از امّتم هرکس از چهار برنامه سالم بماند دارای بهشت است. اسیر دنیا شدن، پیروی از هوای نفس، شهوت شکم، شهوت عورت » .

19 حفظ زبان

عَنِ الْباقِرِ ، عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) عَنْ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) قالَ : لا حافِظَ أَحْفَظُ مِنَ الْصَمْتِ .

« امام باقر از پدرانش از علی (علیه السلام) نقل می کند : نگهبانی برای انسان بالاتر از سکوت نیست » .

20 تقوای زبان

عَنْ جَعْفَر عَنْ آبائِهِ (علیهم السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : إِنَّ عَلی لِسانِ کُلِّ قائِل رَقیباً ، فَلْیَتَّقِ اللهَ الْعَبْدُ ، وَلْیَنْظُرْ ما یَقُولُ .

« امام ششم از پدرانش از نبی اکرم نقل می کند: برای زبان هرکسی محافظی قرار داده شده ، عبد باید نسبت به زبانش دارای تقوا باشد ، و در گفتارش فکر کند » .

21 نشانه های خردمندان

فی وَصایا أَبی ذَرّ قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : عَلَی الْعاقِلِ أَنْ یَکُونَ بَصیراً بِزَمانِهِ مُقْبِلاً عَلی شَأْنِهِ ، حافِظاً لِلِسانِهِ ، فَإِنَّ مَنْ حَسِبَ کَلامَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلامُهُ إِلاّ فیما یُعْنیه .

« در سفارشات ابی ذر آمده که پیامبر فرمود : سزاوار شخص خردمند این است که بینای به زمان بوده و روی آور به برنامه هایی باشد که برایش آبرو دارد ، و نگهدار زبانش باشد ، بدون تردید کسی که گفتارش را از عملش حساب کند کم می گوید مگر آنچه برایش خیر داشته باشد » .

22 عوامل نجات

قالَ رَسُولُ اللهِ : ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ تُکَفُّ لِسانَکَ ، وَتَبْکی عَلَی خَطِیئَتِکَ ، وَتُلْزَمُ بَیْتِکَ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : چه چیز عامل نجات است : حفظ زبان از هرچه حرام شده ، گریه بر گناه ، و نشستن در خانه اگر کار خیر و عمل خداپسندانه ای در بیرون نداشته باشی » .

22 مقام سکوت

إِنَّ آدَمَ (علیه السلام) کَما کَثُرَ وَلَدُهُ وَوَلَدُ وَلَدِهِ کانُوا یُحَدِّثُونَ عِنْدَهُ وَهُوَ ساکِتٌ ، فَقالُوا یا أَبَهْ مالَکَ لا تَتَکَلَّمُ فَقالَ : یا بَنِیَّ إِنَّ اللهَ جَلَّ جَلالُه لَمّا أَخْرَجَنی مِنْ جِوارِهِ عَهَد إِلَیَّ وَقالَ : أَقِلّ کَلامَکَ تَرْجِعُ إِلی جِواری .

« زمانی که فرزندان آدم ، و فرزندان فرزندانش زیاد شدند در کنار او با هم سخن می گفتند ولی آدم ساکت بود ، به او گفتند ; پدر چرا سخن نمی گویی ، پاسخ داد : فرزندانم زمانی که خداوند بزرگ مرا از جوار رحمتش اخراج کرد با من قرارداد بست در زندگی دنیا سخن کم بگو تا به جوارم بازگردی » .

23 ضمانت بهشت

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : تَقبَّلُوا لی سِتّ خِصال أَتَقَبَّلُ لَکُمْ بِالْجَنَّهِ إِذا حَدَّثْتُمْ فَلا تَکْذِبُوا ، وَإِذا وَعَدْتُمْ فَلا تُخْلِفُوا ، وَإِذا تُمِنْتُمْ وَلا تَخُونُوا وَغُضُّوا أَبْصارَکُمْ وَاحْفَظُوا فُروجَکُمْ وَکَفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَأَلْسِنَتکُمْ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : شش برنامه را از من بپذیرید تا بهشت را برای شما ضمانت کنم : به هنگام سخن گویی دروغ مگوئید ، به وقت رسیدن وفای به عهد خلف وعده ننمایید ، در زمانی که امین قرار گرفتید خیانت نداشته باشید ، دیده از حرام بپوشانید ، شهوت خود را حفظ کنید ، و دست و زبان از آزار مردم نگاه دارید » .

24 بیدار باش

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : کانَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) یَقُولُ : نَبِّهْ بِالتَّفَکُّرِ قَلْبَکَ ، وَجافِ عَنِ اللَّیْلِ جَنْبَکَ ، وَاتَّقِ اللهَ رَبَّکَ .

« امام صادق (علیه السلام) فرمود : امیر مؤمنان (علیه السلام) بارها می فرمود : دلت را با اندیشه از خواب غفلت بیدار کن ، برای عبادت در تاریکی شب از رختخواب جدا شو ، و خدا را بترس » .

25 بهترین اوصاف ابوذر

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) : کانَ أَکْثَرَ عِبادَهِ أَبی ذَرّ (رحمه الله) عَلَیْهِ التَّفَکُّرُ وَالاِْعْتِبارُ .

« امام صادق (علیه السلام) فرمود : بیشترین عبادت ابوذر ، اندیشه و پند گرفتن بود » .

26 برنامه ریزی

قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : عَلَی الْعاقِلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ ثَلاثُ ساعات : ساعَهٌ یُناجی فیها رَبَّهُ عَزَّوَجَلَّ ، وَساعَهٌ یُحاسِبُ فیها نَفْسَهُ ، وَساعَهٌ یَتَفَکَّرُ فیما صَنَعَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَیْهِ وَسَاعَهً یَخْلُوا فیها بِحَظِّ نَفْسِهِ مِنَ الْحَلالِ .

« پیامبر بزرگ فرمود : بر عاقل و خردمند است که ساعاتش را بر سه قسمت تقسیم کند : ساعتی برای مناجات با حق ، و ساعتی برای محاسبه خویش ، و ساعتی اندیشه در مخلوق الهی ، و ساعتی که در آن سود نفسش را از حلال بنگرد » .

27 جهنم ؟ هرگز

عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّد (علیهما السلام) قالَ : مَنْ مَلِکَ نَفْسَهُ إِذا رَغِبَ وَاِذا رَهِبَ وَإِذَا اشْتَهی وَإِذا غَضِبَ وَإِذا رَضِیَ ، حَرَّمَ اللهُ جْسَدَهُ عَلَی النَّارِ .

« امام صادق (علیه السلام) فرمود : کسی که به هنگام میل و به وقت ترس و زمان اشتها و وقت غضب و رضا خویشتن دار باشد ، خداوند جسد او را به آتش جهنّم حرام می کند » .

28 دو سفارش مهم

.. قالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) لِنُوف ، یا نُوفُ صِلْ رَحِمَکَ یَزیدُ اللهُ فی عُمْرِکَ ، وَحَسِّنْ خُلْقَکَ یُخَفِّفُ اللهُ حِسابَکَ .

« امام امیر مؤمنان (علیه السلام) به نوف فرمود : صله رحم کن تا خداوند به عمرت بیفزاید ،و خوش خلقی کن ، تا حسابت را خداوند سبک کند » .

29 خیر دنیا و آخرت

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : أَلا أَدُلُّکُمْ عَلی خَیْرِ أَخْلاقِ الدُّنْیا وَالآخِرَهِ ؟ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ ، وَتُعْطی مَنْ حَرَمَکَ ، وَتَعْفُو عَنْ ظَلَمَکَ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : شما را به خیر اخلاق دنیا و آخرت راهنمایی کنم ، وصل کردن با کسی که با تو قطع رابطه کرده ، بخشش به کسی که تو را محروم کرده ، گذشت از کسی که به تو ظلم کرده » .

در زمینه ی معارف ، واقعیّات ، حسنات اخلاقی و آنچه انسان را متخلّق به اخلاق خدا و انبیا می کند ، آن قدر روایت زیاد است ، که اگر در این نوشتار بیاید از چند جلد بیشتر می شود ، و ان شاء الله در ضمن مباحث آینده ، به تناسب هر بحثی ، به روایات لازمه اشاره خواهد شد .

با توجه به آیات و روایاتی که خواندید ، روشن شد که انسان باید به چه کسانی و چه مسائلی طلب و میل داشته باشد ، و اگر این طلب و میل به واقعیّات در انسان باشد ، بدون شکّ آدمی آراسته به آن حقایق خواهد شد . این طلب دلالت بر امید انسان به سعادت دنیا و آخرت دارد و بنا بر قول امام صادق

(علیه السلام) در متن روایت مورد بحث :(وَدَلیلُ الرَّجاءِ الطَّلَبُ .)

وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ

قسمت اول

در بخشهای گذشته دانستید که امام صادق (علیه السلام) فرمودند محبّت به خدا و آنچه وابسته به حضرت اوست ، فرع معرفت انسان نسبت به خداست و هرچه معرفت و آگاهی آدمی به وجود مقدّس او بیشتر باشد ، عشق به او بیشتر خواهد بود .

در کلام امام (علیه السلام) همان که برای خوف و رجا دلیلی ذکر شده است و فرمودند : دلیل خوف ، فرار از شیاطین جنی و انسی و گناهان و دلیل امید ، طلب اتّصال با اولیا و عاشقان خدا ، و طلب کلیّه برنامه هایی است که خدا برای انسان می پسندد ; همان طور محبّت و عشق نیز دلیل می خواهد و به ادّعا ثابت نمی گردد ، و هرکسی نمی تواند بگوید من محبّ اویم . دلیل محبّت در کلام امام (علیه السلام) انتخاب محبوب است بر ماسوای او و مقدم داشتن او بر هر چیزی . او را خواستن و هر چیزی را برای او و به خاطر او خواستن است ، وگرنه اگر کسی بگوید خدا محبوب من است ، ولی غیر او را بر او مقدّم بدارد جز پندار و خیالی در سر نداشته و ندارد .

چنانچه قرآن مجید در سوره ی توبه آیه ی 24 به این معنا اشاره دارد :

( قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِیرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَاد فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ) .

« ای رسول من به امت بگو

: اگر شما پدران و پسران و برادران و زنان وخویشان خود و اموالی که جمع کرده اید و مال التجاره ای که از کسادی آن بیمناکید و منازلی که به آن دل خوش کرده اید بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست دارید ، پس منتظر باشید تا قضای حتمی خدا جاری گردد و خدا بدکاران را هدایت نخواهد کرد » .

آری معرفت ، این معنی را نشان می دهد که در همه جا و در همه وقت تنها یار انسان ، و حافظ و نگهدار و خالق و رازق و دستگیر آدمی خداست ، و هرچه غیر اوست وسیله است و او تنها هدف عالم است . روی این حساب اگر به وسائل علاقه دارد به خاطر اوست ، اگر به دنیا و آنچه در اوست دلبستگی دارد به خاطر اوست ، اگر به انسانها محبّت دارد به خاطر اوست ، و محبّتِ آتشین و عشقِ عالیش متوجّه اوست و هرچه او را به او نزدیک کند به خاطر او دوست دارد و از هرچه او را از محبوب حقیقی جدا نماید از آن متنفر است .

امیر مؤمنان (علیه السلام) در خطبه ی متّقین درباره ی این پاکبازان می فرماید :

عَظُمَ الْخالِقُ فی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادونَهُ فی أَعْیُنِهِمْ .

« خدا در جانشان بزرگ است و مادون او در چشمشان کوچک » .

آنان در سرّ سویدای دل و جان ، جز او راه ندادند ، چرا که دل حرم اوست و در حرم او غیر او راه ندارد . به تعبیر امام صادق (علیه السلام) در روایتی می فرماید :

اَلْقَلْبُ

حرمِ الله فَلا تُسْکِنْ فِی حرمِ اللهِ غَیْرَ اللهِ .

« قلب حرم خداست ; پس در حرم خدا غیر خدا را راه نده » .

عارف بزرگ مرحوم الهی قمشه ای ، که این واقعیّات را چشیده بود ، در ترجمه این جمله می گوید :

چو آنان را جلال شاه ذوالمجد

عیان شد در دل آگاه پر وجد

جهان دیدند خاک درگه شاه

فشاندند آستین بر ماسوی الله

به چشم دل نه دل عرش خدایی

به حیرت در جمال کبریایی

به تعظیم جلالش از سروجد

همه در نغمه سبحان ذی المجد

هر آن دل روشن از نور الهی است

به چشمش هر دو عالم خاک راهی است

زچشم شاه بین غوغای امکان

به ظلمات عدم رخ کرد پنهان

چو بیند چشمی آن خورشید جان را

نبیند ذرّه ای هر دو جهان را

در آن دریا که عالم زآن سبوئی است

کجا این قطره ها را آبروئی است

چو حسن اعظم یکتای ایزد

بر ایوان دل پاکان علم زد

حجاب آفرینش را دریدند

زالله ماسوی الله را ندیدند

الهی را الهی دیده بگشای

دلش با نقش یاد خود بیارای

به مهر خویش روشن کن روانش

به یاد دوست گلشن ساز جانش

که بر چشم خدا بینش مسلّم

شود خاکی شکوه هر دو عالم

و به قول فیض آن عارف بزرگ :

دل می کنمت فدا و جان هم

از توست اگرچه این و آن هم

دل را برتو چه قدر باشد

یا جان کسی و یا جهان هم

بر روی زمین ندیده چشمی

ماهی چون تو بر آسمان هم

در ملک و ملک نظیر تو نیست

در هشت بهشت جاودان هم

جایی که نهی تو پای آنجا

ما سر بنهیم و قدسیان هم

مهمان شوی ار شبی مرا تو

دل پیش کشم تو را و جان هم

تا بر سر خوان به جز تو نبود

مهمان باشی

و میزبان هم

گم گشته وادی غمت را

بی نام بمان و بی نشان هم

فیض از تو و جان و دل هم از تو

این باد فدای تو و آن هم

من واله جمال فروزان یک کسم

آشفته دو زلف پریشان یک کسم

سامان مرا یکی و سرمن یکی بود

سودا یکی و بی سر و سامان یک کسم

هر جا که روی کنم سوی او بود

بینای یک جمالم و حیران یک کسم

جمعیّتم زجمع کمالات یک کس است

شیدای یک جمیل و پریشان یک کسم

تیغ او کشد بقصد سرم بسملش شوم

در مذبح محبّت قربان یک کسم

مشرک نیم پرستش باطل نمی کنم

حق بین و حق پرست و بفرمان یک کسم

از هر خسی قبول عطایی نمی کنم

مستغرق مواهب احسان یک کسم

چون گرگان به سفره هرکس نمی روم

همچون شتر نواله خور خوان یک کسم

ازخوان هرکه هرچه جوم یا برم چوفیض

روزی خور خدایم و مهمان یک کسم

و باز به قول الهی :

هرکه شد از یک نگاه واله و شیدای دوست

از دو جهان دیده بست بهر تماشای دوست

تا سپه عشق زد خیمه به صحرای دل

دل زد و عالم کشید خیمه به صحرای دوست

صور سرافیل بود یا سخن از لعل یار

شور قیامت بخاست یا قدر عنای دوست

زاهد و حور و بهشت ما و رخ ذات یار

دوست چو خواهی نخواه دنیی و عقبای دوست

هر دو جهان کی بود قیمت کالای جان

جان که چو او گوهری نیست به دریای دوست

ملک دل و گنج عشق دولت پاینده است

کز همه پرداختیم غیر تمنّای دوست

گیتی و خوبان آن در نظر آینه ای است

دیده ندید اندر آن جز رخ زیبای دوست

هرکه به ما می رسد خنده زند کز خیال

دام الهی گرفت شهپر عنقای دوست

صاحب کتاب ارزشمند

«منازل السائرین» در باب محبّت و محبّ و محبوب می گوید :

الْمَحَبَّهُ تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بَیْنَ الْهِمَّهِ وَالأُنْسِ فی الْبَذْلِ وَالْمَنْعِ عَلَی الأَفْرادِ .

و شارح بزرگوار آن « کمال الدین عبدالرزاق کاشانی » توضیح می دهد که :

تعلّق قلب به محبوب سرچشمه اش همّت عالی انسان است و همّت عالی آن همّتی است که از ماسوی بریده و تنها به او متّصل شده است و انس نیز حاصل از تجلّی محبوب پرآیینه وجود انسان ، و بذل و منع هم از مقتضیات تجلی آن وجود مقدس بر دل پاک است . بدون شک تجلّی اقتضا می کند فنای در محبوب را و این که وجود ا نسان یک پارچه فدای محبوب گردد . و انس اقتضا می کند که دل و جان از انس گرفتن به غیر او و لذّت بردن از ماسوای او منع گردد . بنابراین عشق و محبّت به محبوب اقتضا می کند وصال را و وصال میسّر نمی شود مگر به بذل روح ، انس به جمال هم اقتضا می کند قلب از التفات به غیر او ممنوع شود ; پس محبّان وقتی در محبّت خود صادقند که قلب شان تعلّق به محبوب داشته و این تعلّق نتیجه ی همّت باشد ، و از پس این تعلّق غرقه عالم انس و منع گردند .

اوّل میوه ی عشق و محبّت به محبوب ، فنای خاطر محبّ از تعلّق به غیر است ، و محبّت واقعی ، و عشق صادقانه آن است که درون را از تعلّق به دیگران پاک کرده و جز عشق او و شئون حضرتش چیزی در ذات وجود نماند .

پس از آن چون سیل محبّت محبوب به سرزمین وجود جاری گردد ، کاری از انسان جز کاری که محبوب می خواهد سر نزند و این فنای افعال است ، و سپس این سیل و تجلّی کاری می کند که آدمی اخلاقی جز اخلاق الله نداشته باشد و این فنای صفات است ، و آنگاه به جایی می رسد که از خود نیز فراموش می شود و یادی جز یاد حضرتش و فعل و صفتی جز فعل و صفت محبوبش نمی ماند . آن فنای ذات است و این جاست که محبوب ، بر همه چیز مقدّم شده و ایثار محبوب بر غیر او صدق پیدا کرده است . محبّت بدون تردید همان محبّتی است که او از انسان خواسته این است معنای :

وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

خوشا آن دل که مأوای تو باشد

بلند آن سر که در پای تو باشد

فرو باید به ملک هر دو عالم

هر آن سر را که سودای تو باشد

سراپای دلم شیدای آن است

که شیدای سراپای تو باشد

غبار دل به آب دیده شویم

کنم پاکیزه تا جای تو باشد

خوش آن شوریده شیدای بی دل

که مدهوش تماشای تو باشد

دلم با غیر تو کی گیرد آرام

مگر مستی که شیدای تو باشد

نمی خواهد دلم گل گشت صحرا

مگر گل گشت صحرای تو باشد

خوشی در عالم امکان ندیدیم

مگر در قاف عنقای تو باشد

قسمت دوم

زهجرانت به جان آمد دل فیض

وصالش ده اگر رأی تو باشد

خوشا آنان که ترک کام کردند

به کام عار ننگ از نام کردند

به خلوت انس با جانان گرفتند

به عزلت خویش را گمنام کردند

به شوق طاعت و ذوب عبادت

شراب معرفت در جام کردند

زبهر

صید معنی دانه ذکر

فکندند و زفکرش دام کردند

به حق بستند چشم و گوش و دل را

محبّت را به فرمان رام کردند

به حق پرداختند از خلق رستند

به شغل خاص ترک عام کردند

نظر را وقف کار دل نمودند

به جان این کار را اتمام کردند

ز دنیا و غم دنیا گذشتند

مهم آخرت انجام کردند

کشیده دست از آسایش تن

به محنت هم چو فیض آرام کردند

آری عاشق واقعی و محبّ حقیقی ، پس از شناخت حضرت او ، قدرتی برایش نمی ماند تا ماسوای او را بر او مقدّم کند ، عاشق موجودی است یکتا بین ، یکتاگو ، یکتاخواه و در یک کلام جز او چیزی نمی بیند تا آن را بر او مقدّم بدارد . قرآن مجید درباره ی مردم مؤمن و تعلّق خاطر آنان به خدا در آیات گوناگونی سخن می گوید و به خصوص به این معنی اشاره دارد که مؤمن واقعی چیزی را بر او مقدّم نمی دارد ، گرچه نزدیکترین فرد او باشد ، در سوره ی مبارکه « مجادله » در آخرین آیه آن چنین می خوانیم :

( لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِروح مِنْهُ وَیُدْخِلُهُمْ جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .

« ای رسول من هرگز مردمی که ایمان به خدا و روز قیامت آورده اند ، نخواهی یافت که دوستی با دشمنان خدا و رسول کنند : و هرچند آن دشمنان پدران یا فرزندان

یا برادران یا خویشان آنها باشند ، این مردم پایدارند که خدا بر دلهاشان نور ایمان نگاشته و آنان را به روح قدسی مؤیّد و منصور گردانیده و در قیامت آنان را به بهشتی داخل کند که نهرها زیر درختانش جاری است و در آنجا به طور جاودان متنعّم اند خدا از آنان راضی است ، و اینان از خدا خوشنودند ، اینان به حقیقت حزب خدایند و بدانید که حزب خدا پیروزند » .

و این محبّت و عشق واقعیّتی است که آثارش در تمام وجود انسان آشکار گشته و قدرت پنهان کردن آن را ندارد ، آثار آن بر چهره و تمام حالات آنان ، و کلیه ی حرکات اعضایشان و آه نَفَس شان و اشک چشمشان و گفتار زبانشان و رنگ رویشان ، و لاغری اندامشان ، و آب شدن بدنشان ، سوز دلشان ، و ناچیزی استخوانشان ، و نازکی پوستشان و یاد محبوبشان پیداست !

آیا اینان با چنین آثاری ، می توانند غیر را بر یار ترجیح دهند ؟! رسول خدا (صلی الله علیه وآله)« مصعب بن عمیر » را دیدند در حالی که پوست دباغی نشده گوسفندی را به کمر بسته می آید ، فرمودند : به این مرد نظر کنید که خداوند قلبش را به نور خرد منوّر کرده است . من در مکّه دیدم که در دامن پدر و مادرش از بهترین غذاها و نوشیدنی ها بهره مند بود ; اما عشق خدا و رسول او را به چنین حال انداخت .

مصعب جوانی بود که با تمام وجود عاشق خدا و رسول شده بود ، لحظه ای از

عمل به خواسته های محبوب آسودگی نداشت ، قبل از پیامبر به مدینه آمد و به دستور رسول خدا به تبلیغ فرهنگ الهی پرداخت ، مدینه را آماده پذیرش اسلام و پیامبر اسلام کرد . او در راه خدا سخت ترین حوادث را تحمّل کرد ، رنج هر مصیبتی را به خود خرید و عاقبت در جنگ احد در رکاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به شرف شهادت نایل گشت ، این است مصداق و نمونه ی فرمایش امام صادق (علیه السلام)که فرمود :

دَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

عیسی بن مریم به سه نفر گذشت ، لاغر اندام و رنگ پدیده ، فرمود : این چه وضعی است ؟ گفتند : از ترس آتش جهنم ، گفت : بر خدا حق است که خائف را امان دهد ، سپس بر سه نفر دیگر گذشت که لاغری و رنگ پریدگی آنان بیش از سه نفر اوّل بود ، پرسید : شما را چه شده است ؟ گفتند : اشتیاق به بهشت ما را به این وضع کشانده است ، گفت : بر خدا حق است که آنچه را شما به آن امید دارید به شما عنایت کند . سپس به سه نفر دیگر گذشت که لاغری و رنگ پریدگی آنان بیش از سه نفر دوم بود ، پرسید : شما را چه شده که به این گونه تغییر بدن و رنگ مبتلا شده اید ؟ گفتند : عشق خدا ، گفت : شما بندگان مقرّبید ، شما بندگان مقرّبید .

هرم بن خیّان می گفت : مؤمن وقتی خدا را شناخت عاشق او می

شود و چون عاشق شد به سوی او حرکت می کند و هنگامی که لذّت حرکت را یافت به دیده شهوت به دنیا نمی نگرد و به آخرت به چشم رغبت نظر نمی نماید ، جسدش در دنیاست ولی روحش در آخرت است .

یحیی بن معاذ می گفت : مثقال خردلی محبّت پیش خدا محبوبتر است از هفتاد سال عبادت بدون عشق .

از بعضی از گذشتگان نقل شده که خداوند عزیز به بعضی از پیامبران وحی کرد : برای من در میان بندگانم بندگانی است که عاشق من هستند و من عاشق آنهایم ، و مشتاق منند و من مشتاق آنانم ، یاد منند و من یاد آنهایم و نظر به من دارند و من به آنان نظر دارم ، اگر راه آنان را بپیمائی تو را دوست خواهم داشت ، و اگر از طریق آنان روی بگردانی تو را هلاک خواهم کرد .

گفت : خداوندا آیا آنان را علائمی هست ؟ خداوند فرمود : در روز مساجد ، و منازلی که دوستان من در آنند برای عبادت من رعایت می کنند ، چنانچه چوپان مهربان گوسپندان را رعایت می کند ، و مشتاقانه به سوی غروب آفتاب و وقت مغرب حرکت می کنند ، چنانچه پرندگان در آن وقت به سوی لانه هاشان پرواز می کنند . زمانی که تاریکی شب آنان را گرفت ، و خیمه سیاهی همه جا را پوشانده و دیگران برای استراحت رختخواب پهن کردند و پرده ها را افکندند ، و هر دوستی با دوستش خلوت کرد ، آنان در برابر من می ایستند ، و زمین را با

چهره ی خود در پیشگاه عظمت من فرش می کنند و با دعایی که خود به آنان تعلیم کرده ام با من مناجات می کنند و مرا در برابر نعمت هایی که به آنان داده ام می ستایند ، کارشان در شب ناله و گریه و آه و شکوه از فراق من است ، گاهی در قیام ، و گاهی در تشهّد ، گاهی در رکوع و گاهی در سجودند ، خریدار آنچه را به خاطر من تحمل می کنند ، هستم و شکوه آنان را از عشقی که به من دارند می شنوم . اول چیزی که به آنان عنایت می کنم سه چیز است :

1 نورم را در دلشان قرار می دهم تا همچنان که من از آنان خبر دارم آنان در پرتو آن نور از من باخبر شوند .

2 اگر تمام آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست از آنان باشد آن چنان در نظرشان کوچک می کنم که به خاطر تماشای آنها از من غافل نشوند .

3 به آنان روی می آورم ، و به هنگامی که به آنان روی آوردم آیا کسی می تواند بفهمد من به آنان چه می خواهم عنایت کنم ؟ !

اگر عبد با چنان زحماتی که در راه بندگی او و عشق به جلال و جمال معبود و اقعی تحمّل می کند ، دلش جایگاه تجلّی او گردد ; پس از آن می تواند غیر او را بر او ترجیح دهد ؟ آیا امکان ترجیح غیر او هرچه باشد بر او امکان دارد ؟! اینجاست که انسان به واقعیّت سخن امام صادق (علیه

السلام) می رسد که وقتی چنین عشقی دل را مشغول کند ، معشوق آن دل ، و محبوب آن عشق بر همه چیز بدون اختیار ترجیح داده خواهد شد .

وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

و به قول عارف عاشق ، فیض کاشانی :

دل و جان منزل جانانه کردم

می توحید در پیمانه کردم

از این افسانه ها طرفی نبستم

به مستی ترک هر افسانه کردم

زعقل و عاقلان یکسر بریدم

علاج این دل دیوانه کردم

شدم در ژنده پنهان از نظرها

چو گنجی جای در ویرانه کردم

شود تا آشنا آن دوست با من

زهر کس خویش را بیگانه کردم

به هر جانب که دیدم مست نازی

نگاهی سوی او مستانه کردم

به هرجا حسن او افروخت شمعی

به گردش خویش را پروانه کردم

دلم شد فانی اندر عشق باقی

به آخر قطره را در دانه کردم

به هر جای دلم جای بتی بود

به مستی ترک این بتخانه کردم

به یک پیمانه دادم هر دو عالم

چو فیض این کار را مردانه کردم

و به قول حکیم نکته سنج ، اخلاقی کم نظیر ، عارف والا مقدار ، مرحوم الهی قمشه ای :

زدام طبیعت پریدن خوش است

گل از باغ لاهوت چیدن خوش است

به کاخ تجر نشستن نکوست

در آنجا رخ یار دیدن خوش است

می عشق نوشیدن از دست یار

از آن باده جان پروریدن خوش است

نسیمی وزد تاز باغ وصال

چو گل جامه تن دریدن خوش است

تویی خوش نوا مرغ باغ الست

در آن آشیان آرمیدن خوش است

پر و بال دانش گشودن رواست

ز دام علایق رهیدن خوش است

از این شهر و این خانه تا کوی دوست

چو آهوی وحشی دویدن خوش است

از این دیو و دد مردم پر غرور

همی کنج عزلت خزیدن خوش است

همه شب به امید

صبح وصال

چونی ناله از دل کشیدن خوش است

الهی زشوق غزالان عشق

به صحرای وحدت چریدن خوش است

وَفی أَخْبارِ داوودَ قُلْ لِعبادی الْمُتوجِّهینَ إِلیَّ بِمَحَبَّتی ما ضرَّکُمْ إِذ احتَجَبْتُمْ عَنْ خَلْقی إذا رَفَعتِ الْحِجابُ فیما بَیْنی وَبَیْنَکُمْ حَتّی تَنْظُرُوا إِلَیَّ بِعُیُونِ قُلُوبِکُمْ ، ما ضرَّکُمْ ما زُوِیَتْ عَنْکُمْ مِنَ الدُّنْیا إِذا بَسَطْتُ دینی لُکُمْ وَما ضَرَّکُمْ مَسْخَطُه الْخَلْقِ إِذَ الْتَمَسْتُمْ رِضایَ !

« در اخبار داوود آمده است که خدا به او فرمود : به آنان که روی به عشق من دارند بگو : با برداشته شدن حجاب بین من و شما و اینکه می توانید مرا با چشم دل ببینید جدایی خلق از شما به شما ضرری نمی رساند ، و با سایه انداختن دینم بر سر شما ، روی گردانی دنیا برایتان ضرر ندارد ، و در صورت طلب خشنودی من خشم خلق در حق شما کاری نمی تواند بکند » .

در این روایت دقت کنید ، عاشقان خدا خلق را هرکه باشد اگر در راه محبوب نباشد ، و دنیا را هرچه باشد اگر در مسیر معشوق نباشد و خشنودی خلق را اگر در راه رضای او نباشد ; هرگز بر خدا ترجیح نداده و می داند که از دست دادن هرکدام به خاطر او چیزی از انسان کم نمی کند ; بلکه به خاطر معامله ی با خدا ، بهترین سرمایه که رضایت اوست برای انسان فراهم می گردد . تا اینجا سخن از عشق انسان به خدا بود ، اما آنجا که سخن از عشق خدا به عبد است نیز دارای مسائلی است که قسمتی از آن را می خوانید

قرآن کریم انسانی را عشق حق به عبد

به پاک کردن

خود از گناهان ، و شستشوی باطن از آلودگیها اقدام کند محبوب خدا برشمرده است :

( إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ) ، ( فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ ) .

و آنان که به دروغ ادّعای محبّت خدا می کنند ، و خیال می کنند خدا هم آنان را دوست دارد ، معذّب بودن آنان را ردّ بر آن ادّعا دانسته و می فرماید :

( قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم ) ،

اگر شما محبوب خدایید چرا به خاطر گناهانتان به جهنّم عذاب وجدان دچار می شوید این گرفتاری شما به عذاب دلیل بر این است که خدا شما را دوست ندارد ، علامت محبّت حق به عبد ، توبه عبد است و از شرایط محبّت حق به عبد غفران اوست چنانچه فرموده :

( قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ ) ،

شما که می گویید عاشق خداییم از برنامه های الهی که به وسیله ی پیامبر به شما رسیده پیروی کنید ; تا خدا شما را دوست داشته و گناهانتان را ببخشد . توبه یکی از مهمترین فرمان های حق است که عاشق خدا برای اجرای آن قیام کرده و به وسیله ی آن تمام نواقص خود را رفع و آلودگی های خویش را پاک می کند . و از این طریق است که محبوب حق می شود .

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : أَنَّ اللهَ یُعْطی الْمالَ اَلْبِرُّ وَالْقاجِرُ وَلا یُعْطی الإیمانَ إلاّ مَنْ اَحَبَّ .

« پیامبر بزرگ فرمود : خداوند دنیا را به هرکه دوست دارد و دوست ندارد عطا می کند . ولی

ایمان وعشق را فقط به کسی که علاقه دارد عنایت می کند » .

البته در این زمینه باید توجّه داشت که سعی و ظرفیّت و شایستگی عبد شرط است ، در صورت کوشش و یافتن ظرفیت و شایستگی ، عنایت الهی متوجّه انسان می گردد و خداوند عبد را به نور ایمان منوّر می کند . این نور دلیل بر محبّت خدا به عبد است .

قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : إِذا أَحَبَّ اللهُ تَعالی عَبْداً اِبْتَلاهُ فَإِنَّ أَحَبَّهُ الْحُبَّ الْبالِغِ اقْتَناهُ ، فَقالُوا : وَما مَعْنا اقْتَناهُ ، قالَ : لا یَتْرُکْ لَهُ مالاً وَلا وَلَداً .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : هنگامی که خدا به بنده اش محبّت ورزد او را مبتلا می کند ، و هنگامی که عشق حق به عبد به درجه نهایی برسد او را به دست خواهد گرفت ، عرضه داشتند : یعنی چه ؟ فرمود : برایش اهل و مالی باقی نخواهد گذاشت » . ( کنایه از اینکه وضع عبد به جایی می رسد که ذکر و فکری و عمل و اخلاقی و حرکت و سکونی جز او نخواهد داشت ، و هرچه در اختیار اوست فدای محبوب می کند ) .

و به قول فیض بزرگوار ، آن عارف ربّانی ، و حکیم صمدانی و عاشق شیدائی ، و فقیه ربّانی :

گرفتم ملک جان الحمد لله

گذشتم از جهان الحمد لله

چه جا و چه جهان چه ملک و چه ملک

شدم تا جان جان الحمد لله

مکان را در نور دیدم به همّت

شدم تا لا مکان الحمد لله

برون کردم سر از عالم نهادم

قدم بر آسمان

الحمد لله

زمهر فانیان دل بر گرفتم

شدم از باقیان الحمد لله

زمحکومان بریدم رو نهادم

سوی آن حکمران الحمد لله

زچاه طبع یوسفوار رفتم

به سوی مصر جان الحمد لله

زخوف عقل یونسوار جستم

به صحرای عیان الحمد لله

زبود فیض و نابودش برستم

نه این ماند و نه آن الحمد لله

قالَ النَّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : إذا أَحَبَّ اللهُ عَبْداً ابْتَلاهُ فَإِنْ صَبَرَ اجْتَباهُ وَإِنْ رَضِیَ اصْطَفاهُ .

« رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : هرگاه خدا بنده ای را دوست داشته باشد ، او را دچار آزمایش می کند ، اگر در برابر آزمایشات ربّانی استقامت ورزد او را به عنوان بنده اختیار می کند ، و چون راضی به برنامه های الهی شد ، او را مخصوص خود می گرداند »

و به قول عارف بزرگ الهی قمشه ای :

خواهی اگر روشن شود کاشانه دل

با مهر آن مه کن مشعشع خانه دل

در بزم جان شمع جمالش را بیفروز

تا عشق او سوزد پر پروانه دل

دل پاک دار از ماسوالله تا بنوشی

ناب طهور از کوثر و میخانه دل

زنگار خشم و شهوت از آیینه جان

بزادی تا بینی عیان جانانه دل

پیدا شود صد گنج پنهان در روانت

ار نور عشق افروزی از ویرانه دل

عهد الست یار را پیمان نگه دار

تا سازدت مست رخش پیمانه دل

عشق تو کردستی دلم دیوانه ای یار

کز شوق سازی عالمی دیوانه دل

بردی الهی را به معراج شهودش

تا یار را مهمان کنی در خانه دل

سیره ی عاشقان

در این قسمت باید ابتدا از انبیای الهی و امامان بزرگوار یاد کرد که در تمام مدت عمر به چیزی جز خدا فکر نکردند و هیچ چیز را بر وجود مقدّس او ترجیح ندادند .

داستان انبیای خدا

را در قرآن مجید بخوانید به آیاتی که زندگی ابراهیم ، موسی ، یوسف ، ایوب و سایر پیامبران را بازگو می کند دقت کنید و ببینید که آن بزرگواران جز خدا هدفی و محبوب و معشوقی نداشتند . بذل مال ، ایثار جان و گذشت کردن از آنچه در اختیار آنان بود ; برای خدا ایمان ، عمل و اخلاق آنان را تشکیل می داد . حضرت ابراهیم در این زمینه مکرّر امتحان شد ، سایر پیامبران در این مرحله بارها به شداید و گرفتاری های سخت دچار شدند ; ولی غیر او را نخواستند و جز او ندیدند و به غیر او فکر نکردند و سخنی جز سخن او را نشنیدند .

زندگی امامان شیعه در اکثر کتب اسلامی بازگو شده است . آن بزرگواران نیز همانند انبیای الهی از همه چیز خود در راه الله گذشتند و غیر او را ترجیح ندادند . خداوند بزرگ در قرآن مجید از آنان به عنوان ایثارگران کرده است : داستان عجیب و واقعه واقعه ی حیرت انگیز حضرت حسین (علیه السلام) را همه می دانند ، آن بزرگوار در راه خدا از همه چیز گذشت در حالی که دشمن حاضر بود تحت هر شرطی با حضرت سازش کند ; ولی آن انسان آزاده ، تنها با خدا معامله کرد و در این معامله از همه چیز خود دست شست و حاضر نشد دنیا و آنچه در آن است را بر یک لحظه ترجیح دهد . در این زمینه عارف بزرگ الهی قمشه ای رحمه الله علیه چه نیکو سروده است :

از بر زین چون شه عشق

آفرین

کرد زمین مفخر عرش برین

با تن صد چاک و دل سوزناک

ناله همی کرد به یزدان پاک

گفت الها ملکا داور

پادشها ذوالکر ما یاور را

در رهت ای شاهد زیبای من

شمع صفت سوخت سراپای من

عشق تو شد جان و تنم فی هواک

نیست بود در نظرم ماسواک

جز تو جهان را عدم انگاشتم

غیر تو چشم از همه برداشتم

کرد زدل عشق تو هر نقش پاک

ساخت غمت جامه تن پاک چاک

رفت سرم بر سر پیمان تو

محو توام واله و حیران تو

گر ارنی گوی بطور آمدم

خواستیم تا به حضور آمدم

بالله اگر تشنه ام آبم تویی

بحر من و موج و حبابم تویی

تشنه لبم تشنه دریای تو

لایم و آینه الاّی تو

تشنه به معراج شهود آمدم

بر لب دریای وجود آمدم

عشق تو شد عقل من و هوش من

گشته همه خلق فراموش من

مهر تو ای شاهد زیبای جان

آمده در پیکر من جای جان

وادی سینای تو شد سینه ام

پرتو عکس تو شد آیینه ام

ای سرمن در هوس روی تو

بر سر نی رهسپر کوی تو

دید رخت دیده دل بی حجاب

لاجرم آمد برهت با شتاب

عشق تو گنجی است به ویرانه ام

غیر تو کس نیست به کاشانه ام

هست کنون در رگ و شریان من

خون تو و شوق تو ای جان من

سرّ غم عشق تو شد رهبرم

گو برود در ره وصلت سرم

ای دل و دلدار و دل آرای من

ای به رخت چشم تماشای من

نیست میان من و رویت حجاب

تاخت به صحرای من آن آفتاب

خوش به تماشای جمال آمدم

غرقه دریای وصال آمدم

نقش همه جلوه نقاش شد

سرّ هو الله زمن فاش شد

آینه بشکست و رخ یار ماند

ای عجب این دل شد و دلدار ماند

منزل معشوق شد این دار من

نیست در این دار به جز یار

من

من گل بستان رضای توام

بلبل دستان قضای توام

ایستادگی تا پای جان

خدای متعال در قرآن مجید ، در یک سوره ی از « اصحاب اخدود » یاد کرده است . از نظر قرآن کریم اینان جرمی جز ایمان به خدا نداشتند .

داستان آنان بنا به نقل تفاسیر چنین است : مردی وارد شهر « صنعا » پایتخت یمن شد و به سوی کاخ حکومتی « ذونواس » حرکت کرد ، دربان کاخ از ورودش جلوگیری نمود و گفت : در این گرمای سوزان به چه علت به درب این خانه آمده ای ؟ گفت : خطر بزرگی پیش آمده است باید ذونواس را از این خطر آگاه کنم .

دربان گفت : پادشاه الآن از پذیرفتن تو معذور است ، فعلاً قتلی را پشت سر گذاشته و از اضطراب شهر صنعا کاسته و مسئله یهودیّت را به مانند زمان تبّع رسانده و اکنون آماده است ، تا در جنگی که در شرق و غرب روی می دهد شرکت کند ، او قصد دارد یهودیّت را دین عمومی نموده و حکم تورات را در زمین حاکم کند .

در هر صورت پادشاه نزدیک غروب آماده ملاقات است ، مسافر گفت : خبر من با برنامه ی شاه فاصله زیادی ندارد و مربوط به همین دین است . دربان گفت : لحظه ای صبر کن تا شاه وارد باغ شود . پس از آن که ذونواس بیرون آمد دربان به او گفت : مردی از « نجران » واقع در کشور حجاز برای ملاقات با شما آمده است و می خواهد خبر از دین جدیدی برهد که خطر بزرگی برای یهودیّت است

.

ذونواس گفت : دین جدید ! کدام دین ؟ او را پیش من آورید ، مرد آمد و پس از احترام گفت : ای پادشاه ! من برای درخواست کمک نزد تو نیامده ام ; بلکه برای حادثه ی بزرگی که در نجران پیش آمده است به حضورت رسیده ام .

ذونواس گفت : منظورت چیست ؟ گفت : مدّتی است در نجران دین جدیدی پیدا شده و به نام عیسی مسیح بشارت می دهد ، بت پرستان نجران آسایش فکر خود را در این مسلک یافته و دسته دسته به این دین می گروند . آنچه مهم است این است که عدّه ای از یهودیان از دین خود دست کشیده و داخل دینی می گردند که بت پرستان با کمال اشتیاق به آن روی می آورند ; اگر پادشاه یهودیّت را حفظ نکند به زودی آثار آن از نجران معدوم می گردد .

ذونواس گفت : این دین چگونه به نجران راه یافت ؟ گفت : در میان عدّه ای که به نجران آمده بودند دو نفر وارد شدند ، یک مرد رومی به نام « فیمیون » و دیگری مردی به نام « صالح » یکی از بت پرستانی که درخت خرما می پرستید فیمیون را خرید ، او را شخص بزرگواری یافت ، می دید در کار خستگی ندارد ، و هیچ گونه شکایتی از سنگینی کار نمی کند ، تمام روز را کار کرده و شب را به اتاقی برای عبادت پناه می برد . یک روز او را در حال نماز دید ، از اتاقش بدون چراغ نوری مشاهده کرد ، از

کارش تعجّب کرد ، از او پرسید : آیا غیر از آن درخت خرما را عبادت می کنی ؟ فیمیون گفت : من خدایی را پرستش می کنم که مالک عالم و اداره کننده ی آن است ، همان خدایی که مسیح به وجودش راهنمایی کرده و قدرتش را به ما نمایانده است . این درخت مالک نفع و ضرر نیست ; بلکه خودش را نمی تواند حفظ کند و ضرری را از خود دور نماید . اگر من بخواهم می توانم از خداوند تقاضا کنم بادی بفرستد و آن را خشک نماید ، یا آتشی فرستاده آن را بسوزاند .

ارباب گفت : آیا می توانی چنین کاری را انجام دهی ؟ گفت : آری اگر انجام دهم به آیین حق می گروی ؟ گفت : بلی ، فیمیون نماز خواند و از خدا خواست تا دعایش را مستجاب کند ; بادی بر درخت وزید و درخت خشک شد . در این هنگام ارباب فیمیون به حق ایمان آورد ، این مسئله در نجران منتشر شد و بسیاری از مردم آیین مسیح را پذیرفتند . سپس آن مرد مطالب دیگری درباره ی فیمیون گفت در حدّی که غضب و خشم ذونواس به جوش آمد و با لشکری انبوه به سوی نجران حرکت کرد ، شهر را محاصره کرد بزرگان و صاحبان رأی را جمع نمود و گفت : قبل از اینکه دست به کشتار شما بزنم به شما مهلت می دهم که یا را یهودیت قبول کنید و یا اعدام و شکنجه در انتظار شماست .

مردمی که حق را یافته بودند ، مردمی که لذّت

حق پرستی را چشیده بودند ، مردمی که از معرفت الهی برخوردار شده بودند . مردمی که می دانستند در این دنیا جز وجود او چیزی اصالت ندارد ، در پاسخ آن ستمگر گفتند : این دین جدید با جان ما درهم آمیخته و به تار و پود وجود ما راه یافته است ، ما از آن دست برنمی داریم چه به ما مهلت دهی ، چه ما را به کام مرگ دراندازی .

ما با خدای خود معامله کرده ایم و هرگز او را به هیچ چیز ترجیح نمی دهیم . دنیا محلّی است زودگذر و سهم ما از آن بسیار اندک است ، و ما همه چیز خود را که خداست با این سهم اندک عوض نمی کنیم .

ذونواس که پافشاری مؤمنین را به این دین ملاحظه کرد ، دستور داد خندقی حفر کنند و آتشی سهمگین برافروزند از پیرمرد زمین گیر وپیره زن قد خمیده ، از جوان رشید و طفل شیرخوار از خرد و کلان ، چشم نپوشید و همه را در کام آتش افکند و آنان نیز از حقّ دست برنداشته کشته شدن را بر ننگ دنیا ترجیح دادند و جان خود را نثار معشوق حقیقی کردند . و به قول امام ششم از آنان شدند که ایثار محبوب بر ماسوا کردند :

وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

و به قول عارف بزرگوار فیض کاشانی چه خوش سروده است :

خوشا آن کو انابت با خدا کرد

به حق پیوست و ترک ماسوا کرد

خوشا آن کو دلش شد از جهان سرد

گذشت از هر هوس ترک هوا کرد

خوشا آن کس که دامن چید

زاغیار

بیار واحد فرد اکتفا کرد

خوشا آن کس که فانی گشت از خود

زتشریف بقای حق قبا کرد

خوش آن کو در بلا ثابت قدم ماند

به جان و دل به عهد او وفا کرد

خوش آن کو لذت دار الفنا ر

فدای لذّت دار البقا کرد

خوش آن دانا که هر دانش که اندوخت

یکایک را عمل بر مقتضا کرد

خوشا آن کو به حدس صائب عقل

مهم و نامهم از هم جدا کرد

خوشا آن کو به تنهائی گرفت انس

چو فیض ایام بگذشته قضا کرد

سخا چیست ؟

زنی عارفه و آگاه ، از جماعتی پرسید : به نظر شما سخا چیست ؟ گفتند : بخشیدن مال . گفت : این کار اهل دنیاست ، سخای خواص کدام است ؟ گفتند : بذل طاقت در طاعت ، گفت : به امید ثواب ، گفتند : آری ، گفت : این معامله یک برده است با وجود آیه ی :

( مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ) .

سخا کجاست ؟

گفتند : عقیده تو چیست ؟ گفت : به نظر من سخا یعنی معامله ی با خدا نه برای بهشت نه جهنم نه برای ثواب نه خوف از عقاب .

خدا را بر هر چیز ترجیح می دهم

در تفسیر «روح البیان» آمده است : در زمان های دور ستمگری قصر با شکوهی بنا کرد ، آنگاه از باب تکبّر و غرور فرمان داد کسی به آن قصر نزدیک نشود ، و گفت : مجازات تخلّف از این فرمان قتل است .

او تصوّر می کرد ، جز آشنایان ، هر کس به آن قصر نزدیک شود ، قصد سویی دارد ، از این رو آن فرمان ظالمانه را صادر کرده بود .

یکی از مردان الهی با زحمت زیاد به او راه یافت و او را نصیحت کرده از عقوبت آن همه ظلم ترساند ، ولی نصایح آن سالک راه در او اثری نکرد ، آن مرد از آن شهر که در آن آن همه ظلم می دید و توان جلوگیری از آن را نداشت هجرت کرد و در منطقه ای خارج از آن محدوده از نی و چوب اتاقی برای عبادت و خدمت بنا کرد .

روزی آن ستمگر

با یارانش در قصر بود ، فرشته ی مرگ به صورت جوانی در برابر دیدگان آنان ظاهر شد و دور قصر می گشت و به آنان چشم می دوخت ، بعضی از نزدیکان گفتند : ما جوانی را در حال گردش به دور کاخ می بینیم ، ستمگر جلوی پنجره آمد و او را دید گفت : این راهگذر دیوانه و حتماً غریب است یکی برود و او را از زندگی راحت کند ! یک نفر از آنان برای اجرای فرمانِ شاه حرکت کرد . به محض حمله قبض روح شد و مُرد . به آن ستمگر گفتند : ندیم کشته شد ، سخت برافروخته شد فرمان داد یکی برود و او را بکشد ، دوّمی هم قبض روح شد . ستمگر سخت عصبانی شد و خودش رفت فریاد زد کیستی که علاوه بر نزدیک شدن به قصر من دو نفر از یاران ما را کشتی ؟ گفت : مگر مرا نمی شناسی ، گفت : نه ، گفت : من فرشته ی مرگم ، سلطان از شنیدن نام او بر خود لرزید و شمشیر از کفش افتاد ، خواست فرار کند فرشته ی مرگ گفت : کجا می روی ؟ من مأمور گرفتن جان توام گفت به من مهلت بده برای وصیت و خداحافظی نزد اهل و عیالم بروم ، ملک الموت گفت : چرا کارهای نیکو را در زمانی که مهلت داشتی انجام ندادی ، این را گفت و جان آن ظالم را گرفت . از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت : بشارت که من عزرائیل هستم شر آن ستمگر

را از سر مردم بریدم ! آنگاه خواست برگردد خطاب رسید : ای ملک الموت ! عمر بنده صالح من سر آمده است او را نیز قبض روح کن . ملک الموت گفت : هم اکنون من مأمور قبض روح تو شدم ، گفت : مرا مهلت می دهی تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدی تازه کنم و با آنان خداحافظی نمایم ؟ خطاب رسید : به او مهلت بده ، فرمود : مهلت داری ، قدم اول را که برداشت لحظه ای در فکر رفت و از رفتن پشیمان شد ، گفت : ای ملک الموت من می ترسم با دیدن زن و بچه تغییری در من حاصل شود و به خاطر آن تغییر از عنایت حق محروم شوم ، من نمی خواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقاء او ترجیح دهم ; مرا قبض روح کن که خدا برای زن و فرزند من از من بهتر است !

او صاحب خانه را خواست

همچنین در آن تفسیر آمده است که یکی از اولیای خدا برای انجام فریضه ی حج عازم سفر شد طفل ده یا دوازده ساله اش گفت : کجا می روی ؟ گفت : بیت الله ، طفل در عالم کودکی تصوّر کرد هرکس بیت را ببیند صاحب آن را نیز خواهد دید ، روی شوق و عشق به پدر گفت : چرا مرا با خود نمی بری ؟ پدر گفت : زمان حجِّ تو نرسیده است . طفل به شدت گریست و با اصرار از پدر خواست تا او را همراه خود ببرد . سرانجام پدر پذیرفت و او را

با خود همراه کرد . چون به میقات رسیدند مُحْرم شدند و سپس به سوی کعبه حرکت کردند ، هنگام ورود به مسجد الحرام طفل ، ناله ی جانسوزی کرد و جان داد ، پدر به سوگ او نشست و فریاد می زد آه کودکم کجا رفت ، ناگهان از گوشه ی خانه خدا ندایی شنید که گفت : تو خانه خواستی خانه را یافتی او صاحب خانه خواست صاحب خانه را یافت .

به قول سالک راهِ دوست فیض کاشانی :

دوای درد ما را یار داند

بلی احوال دل دلدار داند

ز چشمش پرس احوال دل آری

غم بیمار را بیمار داند

وگر از چشم او خواهی زدل پرس

که حال مست را هشیار داند

دوای درد عاشق درد باشد

که مرد عشق درمان عار داند

طبیب عاشقان هم عشق باشد

که رنج خستگان غمخوار داند

نوای زار ما بلبل شناسد

که حال زار را هم زار داند

نه هر دل عشق را در خورد باشد

نه هرکس شیوه این کار داند

زخود بگذشته ای چون فیض باید

که جز جانبازی اینجا عار داند

اَنْتَ الرّازِقُ وَاَنَا الْمرزُوق

نوشته اند « شقیق بلخی » سه روز بی غذا ماند ، پس از سه روز در حالی که از زیادی عبادت و گرسنگی ، ضعف گرفته بود ، دست به درگاه حق برداشت و عرضه داشت « اَطْعَمَنِی » خدایا گرسنه ام غذایم بده ، پس از فراغت از دعا شخصی را دید که به طرف او می آید ، به شقیق سلام کرد و گفت : همراه من بیا ، شقیق حرکت کرد و به خانه ای رسید . در آن خانه ظروفی از طعام های رنگارنگ و کارگرانی مشغول پذیرایی را

دید چون از غذا خوردن فارغ شد و قصد رفتن کرد صاحب خانه پرسید : کجا ؟ گفت : مسجد ، گفت : ممکن است نامت را بگویی ؟ گفت : شقیق ، ناگهان فریاد زد این خانه خانه توست و اینان کارگران تواند من خدمتکار و بنده پدرت بودم از طرف پدرت تجارت رفتم ، چون برگشتم مرده بود تو را نمی یافتم تا آنچه هست به تو بدهم ، اکنون که تو را یافتم مال خود و غلامانت را برگیر .

شقیق گفت : اگر اینان غلامان منند همه در راه خدا آزادند و اگر مال از من است بردارید و بین خود تقسیم کنید تا هریک از نداری درآیید ، من نیازی به آنچه در زندگی ام زیاد است ندارم ، نیاز من به بی نیاز است .

فقط خدا

ذکر حقیقی است که هرکس به آن آراسته گردد ، جز به او نیندیشد و جز به خاطر او کاری نکند و اخلاقی جز اخلاق او نداشته باشد .

ابو عبدالله راضی گفت : پیش « ولید سقّا » رفتم و می خواستم که در فقر از او سؤال کنم ، سربرآورد و گفت : فقر به کسی گفته می شود که هرگز جز حق در خاطره او نیامده و در قیامت از عهده ی آن برآید .

آیا به غیر حق چیزی انتخاب کنم

در تفسیر قسمتی از آیات سوره ی « یس » آمده است که چون حبیب نجّار خبر رنج و مشقّت رسولان خدا را از دست مردم « انطاکیه » شنید به شتاب ، از منزل خود که در نقطه ای دور دست از شهر قرار داشت ، به سوی مردم آمد ، این انسان فداکار از مؤمنان واقعی بود . وی از درآمد کسب و کار خود قسمتی را برای اهل و عیال و قسمتی را نیز برای دادرسی تهیدستان خرج می کرد .

هنگامی که با مردم روبرو شد فریاد زد : ای مردم ! از رسولان الهی و انسان های پاکی که در برابر این همه زحمت و رنج ، کمترین پاداشی از شما طلب نمی کنند پیروی کنید . چگونه مرا به خدایان دروغین دعوت می کنید ؟ چرا باید من خدای آفریننده ی خود را نپرستم ; در صورتی که بازگشت شما به سوی اوست ؟ آیا من به جای خدای آفریننده ، خدایی را برگزینم که اگر خدای واقعی بخواهد به من ضربه ای بزند ، (مرا در قیامت ، عذاب دهد یا در

دنیا دچار گرفتاری کند) شفاعت آن خدایان ضرری را از من دفع نکرده و نمی توانند نجاتم دهند ؟ در این صورت آیا من از زیانکاران نخواهم بود ؟ ای رسولان الهی ! گواه باشید ; به خدای فرستنده ی شما ایمان آوردم .

امّا با اینکه می دانست پیروی از رسولان و دفاع از آنان مشقت زیادی به دنبال دارد ، در عین حال خدا و اهداف الهی را مقدم داشت و در میدان مبارزه قدم گذاشت و محبوب خود را بر زن و فرزند ، و مال و جان و همه هستی خود مقدّم داشت . سرانجام بر اثر حمله مردم که با سنگ و آلات قتاله به او هجوم بردند کشته شد ، سپس جنازه او را به دیوار شهر برای تماشای مردم آویختند ، خدای بزرگ در سوره ی مبارکه ی « یس » از او تجلیل کرده و آن چهره ی پاک را یکی از ستارگان درخشان بهشت معرفی کرده است . آری ! این گونه مردمان که در راه حق از همه چیز گذشتند در ادّعای محبّت راستگوترین مردم بودند ، و چنان بودند که محبوب را بر همه ماسوا ترجیح دادند . و به قول امام ششم :

وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

اثر معجزه آسای ادب

حرّ بن یزید در روز عاشورا بر سر دو راه قرار گرفته بود : یکی سپهسالاری ، ثروت اندوزی ، زن و فرزند ، مقام و منزلت مادّی و دیگر جان باختن و از هستی گذشتن ; امّا آن انسان عاقل پس از اندکی تأمّل حق تعالی را در پرتو امامت حضرت سیّدالشهدا (علیه

السلام) بر ماسوا ترجیح داده و با خدای عزّوجلّ معامله کرد در این زمینه در کتاب«نقد و تحلیل و تفسیر مثنوی» : 1/97 می خوانیم :

انسانی که دارای ادب درونی است ، هرچند که مرتکب تبهکاری شود ، هرچند که خود را گاهی ببازد ; ولی سرانجام آن ادب روحی او را از سقوط نجات خواهد داد .

در داستان حرّ بن یزید ریاحی می خوانیم که : این مرد به عنوان مبارزه و دستگیری حسین بن علی و سپردن آن به دست خونخوار تاریخ بشری یعنی « ابن زیاد » بیرون آمد و در برابر حسین (علیه السلام) قرار گرفت . آن چنان که دو دشمن خونی رو در روی یکدیگر می ایستند ، بر سر راهش ایستاد . هنگام نماز حسین (علیه السلام) فرمود : تو برو یک طرف و با لشکرت نماز بخوان تا ما نیز نماز خود را بخوانیم حر گفت : شما جلو بایست تا نمازمان را به امامت تو بخوانیم . حر بن یزید آن روز نماز را پشت سر حسین بن علی (علیه السلام) خواند ، سپس هنگامی که امام (علیه السلام) قصد حرکت داشت حر بن یزید مخالفت کرد و حسین (علیه السلام) با جمله تندی (مادر به عزایت گریه کند) حر را مخاطب قرار داد . حر بن یزید بدون کوچکترین جسارتی گفت : شما می توانید به من این جمله را بگویید ; ولی من با نظر به شخصیت شما نمی توانم چنین جمله را بگویم ؟

این ادب روحی و این شخصیت عالی حرّ بن یزید باعث شد که در روز خونین دشت نینوا سرانجام حقیقت

را تشخیص داده و از پایین ترین درجه به بالاترین درجه ترقی کرده و جانب حسین (علیه السلام) که جانب حق و حقیقت والله است را گرفته و جان خود را در راه او نثار نماید .

اختیار محبوب در سخت ترین شرایط بر ماسوا

« محمد بن ابی عمیر » یکی از برجسته ترین افرادی است که تاریخ نمونه او را کمتر به یاد دارد . کتب رجالی از او مسائل مهمّی نقل کرده اند که در اینجا به ترجمه مقاله ی « رجال کشی » درباره ی او اکتفا می کنیم :

عی بن الحسن می گوید : ابن ابی عمیر به خاطر جانب داری از حق گرفتار و به حبس محکوم و از نابسامانی وضع زندان و شکنجه دچار بلاهای زیادی شد .

آنچه داشت به حکم خلیفه ستمگر مصادره شد ، از بیان اموال او کتاب های گرانبهایی که در حدیث تألیف کرده بود نیز به غارت رفت . او نزدیک به چهل جلد از نوشته هایش را از حفظ داشت که از بازگوشده های آن کتب ، تحت عنوان « نوادر » یاد می شود .

فضل بن شاذان که خود را از کم نظیرترین عاشقان بود می گوید : از محمّد بن ابی عمیر نزد حاکم وقت شکایت شد ، که او نام تمام شیعیان را در عراق می داند ، او را گرفتند و گفتند از تشکیلات شیعه پرده بردار ، امتناع کرد ، عریانش کردند و او را بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه زدند ، فضل می گوید : ابن ابی عمیر گفت : وقتی مرا می زدند و تازیانه ها را یکی پس از

دیگری فرود می آوردند درد شدیدی مرا گرفت ، کم مانده بود که اسرار شیعه را فاش کنم ; امّا ناگهان ندای « محمّد بن یونس بن عبدالرحمان » را شنیدم که گفت : ای محمّد بن ابی عمیر ! به یاد ایستادن در برابر محضر الهی باش . از این ندا قوّت گرفتم و بر آنچه بر من رفت استقامت کردم و از این بابت خدای بزرگ را شکر می کنم . فضل بن شاذان می گوید : بر اثر آن گرفتاری بیش از صدهزار درهم به او زیان وارد شد .

همچنین فضل بن شاذان می گوید : وارد عراق شدم ، کسی را دیدم شخصی را مورد عتاب قرار داده و می گوید تو مرد صاحب عیالی و کسب و درآمد تو برای آنان از راه نوشتن است ، می ترسم که طول سجده هایت به دیدگانت ضربه دارد کند !!

چون او سخن خود را تکرار و بر آن اصرار ورزید گفت : چقدر با من حرف می زنی وای بر تو ، اگر بنا بود با سجده ی طولانی چشم کسی از بین برود ; باید تاکنون چشم ابن ابی عمیر از بین رفته باشد !!

چه گمان داری درباره کسی که بعد از نماز صبح سجده شکر می کند و تا هنگام زوال آفتاب سر برنمی دارد .

آری اینان از بی نظیرترین افرادی بودند که محبوبی به جز خدا نداشتند و هر محبّتی را برای او می خواستند و هیچ گاه با همه پیشامدها و سختی ها چیزی را بر حضرت او ترجیح نمی دادند .

آسیه و معبود واقعی

ملاّ فتح الله کاشانی در تفسیر

خود چنین می گوید : آسیه به جهت خلوص ایمان رستگار شد و وصلت او با فرعون به او ضرری نرسانید و نقصی در قرب و منزلت او در نزد حضرت حق پیدا نشد .

نقل است وقتی که ساحران سحر خود را نمایش دادند و موسی (علیه السلام) عصایش را انداخت و اژدها شد و سحر ساحران را باطل کرد آسیه ایمان آورد . و مدّتی ایمان خود را از فرعون پنهان می داشت چون فرعون بر آن مطلّع شد ، به او گفت : از دین موسی (علیه السلام) برگرد ، امّا برنگشت بنا بر این فرعون امر کرد تا او را چار میخ کرده در آفتاب بینداختند ... آنگاه فرعون دستور داد : تا سنگی آوردند تا بر سینه وی نهند ، آسیه چون آن سنگ را دید ; نجات از فرعون و دخول در جنّت از خدای متعال درخواست کرد :

( إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّهِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ) .

خدای بزرگ دعای وی را مستجاب کرد و حجاب از پیش وی برداشت . پیش از آن که سنگ بر او واقع شود خانه وی به وی نمود که از یک درّ سپید بود ، وی خوشحال شد بعد از آن روح وی قبض کرد و آن سنگ بر جسد بیجان آمد و عذاب فرعون را نچشید .

راستی این گونه ایمانها در میان این گونه بشرها از عجایب است ، انسانی که مقام دوم مادی و ریاستی مملکتی است ، زنی که به انواع زیور و آرایش دنیا آراسته است ، فردی که

همه گونه وسایل عیش و نوش مادی برایش فراهم است ; پس از درک حقیقت ، و یافتن محبوب واقعی او را بر هر چیزی ترجیح دهد و به آن چه وابسته است و تعلّق قلبی دارد در راه او از آن بگذرد و انواع رنج ها و مشقت ها را تحمل کرده و حتّی جان شیرین خود را در شیرین ترین دوران زندگی یعنی جوانی نثار محبوب خود کند ، آری .

وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلی ما سِواهُ .

اعتماد و توکل بر حق

در روزگار عیسی بن مریم (علیه السلام) ، زنی بود صالحه و عابده، چون وقت نماز فرا می رسید، هر کاری که داشت رها و به نماز و طاعت مشغول می شد . روزی هنگام پختن نان ، مؤذّن بانگ از آن داد ، او نان پختن را رها کرد و به نماز مشغول شد ; چون به نماز ایستاد ، شیطان در وی وسوسه کرد «تا تو از نماز فارغ شوی نان ها همه سوخته می شود » زن به دل در جواب داد : اگر همه نان ها بسوزد بهتر است که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد . دیگر بار شیطان وسوسه کرد که : پسرت در تنور افتاد و سوخته شد ، زن در دل جواب داد ، اگر خدای تعالی قضا کرده است که من نماز کنم و پسرم به آتش دنیا بسوزد من به قضای خدای تعالی راضی هستم و از نماز فارغ نمی شدم که الله تعالی فرزند را از آتش نگاه دارد . شوهر زن از در خانه درآمد ، زن را دید که به نماز

ایستاده است . در تنور دید همه نان ها به جای خویش دید ناسوخته ، و فرزند را دید در آتش بازی همی کرد و یک تار موی وی به زیان نیامده بود و آتش بر وی بوستان گشته به قدرت خدای عزّوجلّ چون زن از نماز فارغ گشت شوهر دست وی بگرفت و نزدیک تنور آورد و در تنور نگریست ، فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان ناشده ، عجب ماند و شکر باری تعالی کرد ، و زن سجده شکر کرد خدای را عزوجلّ ، شوهر فرزند را برداشت و به نزدیک عیسی (علیه السلام) برد و حال قصّه با وی نگفت . عیسی گفت : برو از این زن بپرس تاچه معاملت کرده است و چه سرّ دارد از خدای ؟

چه اگر این کرامت آن مردان بودی او را وحی آمدی و جبرئیل وحی آوردی او را ، شوهر پیش زن آمد و از معاملت وی پرسید ، این زن جواب داد . گفت : کار آخرت پیش داشتم ، و کار دنیا باز پس داشتم و دیگر تا من عاقلم هرگز بی طهارت ننشستم الاّ در حال زنان و دیگر اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همه کارها به جای رها کردم و به نماز مشغول گشتم ، و دیگر هرکه با ما جفا کرد و دشنام داد ، کین و عداوت وی در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خدای خویش افکندم ، و قضای خدای را تعالی راضی شدم و فرمان خدای را تعظیم داشتم

و بر خلق وی رحمت کردم وسائل را هرگز بازنگردانیدم اگر اندک و اگر بسیار بودی بدادمی و دیگر نماز شب و نماز چاشت رها نکردمی ، عیسی (علیه السلام) گفت : اگر این زن مرد بودی پیغامبر گشتی .

مسئله نسوختن طفل در تنور آتش مسئله ای است که دوبار قرآن مجید بر آن شهادت داده است ، یکی ابراهیم (علیه السلام) در زمان نمرود و دیگر موسی (علیه السلام) در دوران کودکی در عصر فرعون ، و البته هرکس با تمام وجود تسلیم حق گردد ، خداوند هر مشکلی را برایش سهل و هر چیزی را به فرمان او قرار خواهد داد . چنانچه فرموده اند : اَلْعَبُودِیَّهُ جُوْهَرَهٌ کُنْهُهَ الرُّبُوبِیَّهُ ، بندگی حقیقتی است که در ذات آن مالکیت بر هر چیز نهفته است . در این زمینه حکایات بی شماری از انبیا و اولیاء نقل شده است که آیات قرآن مجید هم آن حکایات را تصدیق می کند . از جمله یکی از بزرگان گوید : وقتی در بادیه می رفتم از کاروان بازماندم و راه گم کردم ، در بادیه می گشتم چند روز برآمد ، امید از خود برداشتم ، ناگاه یکی پی دیدم که در آن وقت در روم بود از پی می رفتم تا رسیدم به پشته ای از ریگ . بر آن پشته رفتم محرابی دیدم در او آدمی دیدم نشسته ، شادمانه شدم که آدمی دیدم ، آنجا نشستم و زمانی ببودم آفتاب فرو شد .

وقت نماز شام درآمد ، جوانی دیدم می آمد نیکو روی جامه های نیکو پوشیده و بر این بالا برآمد و

پای بر زمین زد ، چشمه آب روان گشت از آن ریگ ، این جوان مرد بدان آب طهارت کرد و پاره ای آب بخورد ، بدان محراب باز رفت من نیز برخاستم فراز شدم از آن آب بخوردم ، همه تشنگی از من بشد و هم گرسنگی و هم ماندگی از من زایل شد ، پس آب دست بکردم و بایستادم و نماز کردن گرفتم چون جوان ، از نماز فارغ شدم قصد رفتن کرد ، من دست بر وی زدم ، گفتم : از بهر خدای تعالی مرا راه بنمای که من راه گم کرده ام ، گفت : بیا از پس بر اثر وی برفتم هنوز گامی چند نرفته بودم که بانگ اشتر شنیدم و روشنایی مشعله ای دیدم ، روی از پس کرد و مرا گفت : کاروان اینک ! گفتم : به خدای که بر نگویی که تو کیستی ؟ گفت : من زین العابدین ام ... .

و امام علی (علیه السلام) فرمود :

وَللهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَیْبَر وَقَذَفْتُ بِهِ أَرْبَعینَ ذَرْعاً تُحِسَّ بِهِ أَعْضائی بِقُوَّت جَسَدِیَّه وَلا حَرَکَه غَذائیّه وَلکِنیِّ أُیِّدتُ بِقُوَّه مَلَکُوتِیَّه وَنَفْس بِنُورِ رَبِّها مُضیئَه .

فَاِذا تَحَقَّقَ الْعِلمُ فی الصَّدْرِ خافَ

زمانی که دانش انسان به خداوند بزرگ و مقام حضرت او ، و به جریمه هایی که در دنیا و آخرت برای جرم ها معیّن فرموده ، و به عاقبت خود که چه خواهد شد ، در دل آدمی تحقّق پیدا کرد و همچون ریشه درخت در قلب انسان ثابت گشت حالت ترس در دل او جای خواهد کرد . از آنجا که این حالت که ریشه

اش دانش انسان به واقعیّات است ، ثابت خواهد شد ، انواع خوف ممدوح که در گذشته در شش قسمت بیان شد برای آدمی حاصل می شود .

1 خوف از پیش آمدن حوادث ناگوار برای مردم بر اثر بی توجّهی آنان به مسائل تربیتی و اعلام خطر به آنان و درصدد پیشگیری برآمدن از آن حوادث برای نجات خلق .

2 خوف از سوء عاقبت و فعالیت در جهتی که عمر آدمی به حسن عاقبت خاتمه یابد .

3 خوف از مقام خدا و در نتیجه پاک ماندن از گناه .

4 خوف از عذاب گناه انجام گرفته که بهترین علت برای توبه وبازگشت است.

5 خوف از نقصان در عبادت یا قلّت آن در برابر عظمت حق و در نتیجه کوشش بیشتر برای عبادت بیشتر .

6 خوف از کوچکی خود در برابر عظمت بی انتهای حضرت حق و در نتیجه ، فعالیت کردن برای اتصال به حضرت او از طریق عبادات کامل جهت جبران کوچکی خویش .

وَإِذا صَحّ الخَوفُ هَرَبَ ،

چون ترس به واقعیّت در دل جای گیرد و ترس صحیح باشد به دنبال آن مسئله گریز می آید ، گریز از جاهلان ، گریز از بدکارانی که توقع خوبی در آنان نمی رود ، گریز از گناه و معصیت و هرچه که نزد مولا پسندیده نیست .

وَإِذا هَرَبَ نَجا

و زمانی که به خاطر خوف ، انسان از تمام برنامه های خسارت بار بگریزد از شقاوت و بدبختی ، از خزی دنیا و عذاب آخرت ، از ریخته شدن آبرو در دو جهان نجات پیدا کرده و به فوز عظیم و رستگاری

رسیده است .

امام باقر (علیه السلام) در روایتی می فرماید : آنچه انسان را نجات می دهد سه چیز است : ترس از خدا در آشکار و پنهان ، میانه روی در زندگی به هنگام غنا ، و فقر ، به عدالت سخن گفتن هنگام رضا و خشم .

رسول اسلام در روایتی می فرماید : سه چیز آدمی را نجات می دهد : حفظ زبان ، گریه بر گناه ، در صورت سود نداشتن نشستن در خانه . و امام ششم نیز می فرماید : آنچه مایه ی نجات است عبارت است از : خوراندن به مردم ، افشای سلام ، نماز شب به آن هنگامی که مردم در خوابند .

همچنین رهبر بزرگ اسلام در ضمن و صایایش به امیر مؤمنان (علیه السلام) علل گرفتاری و خوشبختی و نجات را چنین بیان می کند :

یا علی تو را از سه خصلت بزرگ که گناه است نهی می کنم : حسد ، حرص ، دروغ ، که البته انسانی که دارای ترس از مقام خداست دائم از این سه خصلت و مشابه آن در حال گریز است .

یا علی بزرگترین اعمال سه چیز است : انصاف دادن به مردم ، مواسات با برادر در راه خدا ، و یار حق در هر حال .

یا علی خوشحالی مؤمن در دنیا به سه چیز است ملاقات با برادران ، افطار از روزه ، عبادت در آخر شب .

یا علی سه چیز در هرکس نباشد برای اعمال نیکش پایداری نخواهد بود ، ورعی که او را از معاصی حفظ کند ، اخلاقی که بتواند با آن با مردم زندگی

کند ، بردباری و حالی که بتواند جهل جاهل را با آن از خود دور نماید .

یا علی سه چیز از حقایق ایمان است : انفاق به وقت تنگدستی ، انصاف دادن به مردم و بخشش علم به کسی که برای فراگیری آن آمده .

یا علی سه چیز از مکارم اخلاق است ، بخشش به کسی که تو را محروم کرده ، صله رحم با خویشی که با تو قطع رابطه کرده ، و گذشت از کسی که به تو ظلم کرده .

آری انسان اگر از حرص ، حسد ، کذب و سایر صفات رذیله بگریزد و به واقعیّاتی که نبی اکرم به علی (علیه السلام) سفارش کرده آراسته شود نجات پیدا کرده است .

کسی که به حقیقت ، نجاتِ از شر دنیا و آخرت را می طلبد باید از کلیه عوامل شر در گریز باشد ، کتب آسمانی و انبیا و ائمه بزرگوار از آنچه انسان باید بگریزد تانجات بیابد پرده برداشته و آدمی را بگریز از عوامل شر تشویق نموده و علل بدبختی و شقاوت را برای انسان بیان کرده اند .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) عَنْ أَبیهِ قالَ لا یُؤمِنُ رَجُلٌ فیهِ الشُّحُّ وَالْحَسَدُ وَالْجُبُنُ لا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ جُباناً وَلا حریصاً ولا شحیحاً .

« امام ششم از قول پدرش فرمود : کسی که بخل و حسد و ترس دارد ایمان ندارد ، مؤمن ترسو و حریص و بخیل نیست » .

امام صادق (علیه السلام) در روایتی می فرماید : سه نفر بدون حساب به دوزخ می روند حاکم ستمکار ، بازرگان دروغگو و پیر زناکار .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) : قالَ

إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یُبْغِضُ الغَنِیَّ الظَّلُومَ ، وَالشَّیْخَ الْفاجِرِ وَالصَّعْلُوکَ الْمُختالَ ثُمَّ قالَ ، أَتَدْری ما الصَّعْلُوکَ الْمُخْتالِ ؟ قالَ : فَقُلْنا القَلِیلَ الْمالِ ، قالَ : لا ، هُوَ الَّذی لا یَتَقَرَّبُ إِلَی اللهِ عَزَّوَجَلَّ بِشَیْء مِنْ مالِهِ .

« امام ششم فرمود : خداوند سه کس را دشمن می دارد ، پول دار ستمکار ، پیرمرد نابکار ، و درویش متکبّر ، سپس فرمود : می دانی درویش متکبّر کیست ؟ گفتم : شخص کم بضاعت ، فرمود : نه ، کسی است که مالش را در راه قرب حق صرف نکند » .

عَنَ أَبی الْحَسَنِ (علیه السلام) قالَ : لَعَنَ رَسُولُ اللهِ ثَلاثَهً الآکِلُ زادَهُ وَحْدَهُ ، وَالرَّاکِبُ فی الفَلاهِ وَحْدَهُ ، وَالنَّائِمُ فی بَیْت وَحْدَهُ .

« امام هفتم فرمود : پیامبر سه نفر را لعنت کرده است : مسافری که توشه خود را تنها بخورد و از همسفرهایش دریغ ورزد ، کسی که در بیابان تنها مسافرت کند ، و هرکس در خانه تنها بخوابد » .

کانَ عَلِیٌّ (علیه السلام) یَقُولُ : العامِلُ بِالظُّلْمِ وَالْمُعینُ عَلَیْهِ وَالرَّاضی بِهِ شُرَکاءٌ ثَلاثَهٌ .

« آن که ستم می کند ، و آن که در آن ستم کمک می دهد و آن که ستم را می پسندد هر سه شریکند » ( در این گناه ) .

عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : الظُّلْمُ ثَلاثَهٌ : ظُلْمٌ یَغْفِرُهُ الله عَزَّوَجَلَّ وَظُلْمٌ لا یَغْفِرُهُ وَظُلْمٌ لا یَدَعُهُ فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی لا یَغْفِرُهُ اللهُ فَالشِّرْکُ بِاللهِ عَزَّوَجَلَّ وَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی یَغْفِرُهُ اللهُ فَظُلْمُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی لا یَدَعُهُ فَالمُدایِنَهُ بَیْنَ العِبادِ

.

« امام پنجم فرمود : ستم سه گونه است : ستمی که خدای عزوجل می آمرزد و ستمی که نمی آمرزد ، و ستمی که از نظر نمی اندازد ، اما ستمی که نمی آمرزد شرک به خداست ، و ستمی که می آمرزد ستمی است که شخصی درباره خودش کرده و ستمی که از نظر نمی اندازد حقوقی است که بندگان به یک دیگر پیدا می کنند » .

آری وقتی خوف ، در قلب انسان خوف صحیح و واقعیّت داری بود ، انسان از هر گناهی از قبیل آنچه در روایات بالا ذکر شد فرار می کند ، و چون فرار کرد به طور حتم و بدون شک نجات پیدا می کند .

وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ

چون نور یقین در دل تابید ، به تماشای عنایتی نایل می شود که قبل از یقین از آن عنایات بی بهره بود ، این چه یقینی است که سود آن بیشتر مشمول الطاف الهی شدن است . این چه یقینی است که حصول آن در قلب و تابش آن در دل باعث می گردد که فاصله بین انسان و خدا کم شود و در نتیجه به مقام قرب رسیده و آنچه را قبل از آن نمی دید می بیند البته برای یافتن این یقین باید به کتاب خدا و روایات که منعکس کننده ی اصول عرفان واقعی هستند مراجعه کرد .

قبل از هر چیز باید دانست که از نظر عارفان ، یقین دارای سه مرتبه است :

1 علم الیقین .

2 عین الیقین .

3 حقّ الیقین .

علم الیقین

به معنای تصوّر و تصدیق

موضوع به صورتی است که در واقع چنان است و البته حصول این یقین جز به کمک دانش و علم و استدلال و منطق میسّر نیست .

عین الیقین

به معنای دیدن و مشاهده کردن واقعیّت است و این مرتبه درجه ای از مرتبه قبل بالاتر است ، چون بین چیزی را به چشم دیدن و باور کردن تا شنیدن و قبول کردن خیلی فرق است .

حق الیقین

به معنای متّحد شدن وجود با واقعیّت است ; به نحوی که هیچ گونه راه شک و تردیدی به آن برای انسان نماند و واقعیّت خارجی یا موجویّت انسان یکی گردد ، به قول بابا طاهر عریان :

بود درد من و درمان از دوست

بود وصل من و هجرانم از دوست

اگر قصابم از تن واکره پوست

جدا هرگز نگردد جانم از دوست.

حق الیقین به معنای فنای در حق و بقای به اوست ، علماً و شهوداً و حالاً ، و مراد از لقای حق در آیات قرآن همین مرتبه است ، مرتبه ای که کار دلیل و برهان کار دیده نیست ، بلکه نتیجه حرکت الهی قلب است ، قلبی که خانه اوست و عرصه تجلّی نور او و چون دیده ی قلب که از آن تعبیر به بصیرت می شود ، به نور یقین روشن گردد انسان مستحقّ عنایات خاصّه و الطاف رحمانیه می گردد و می شنود آنچه را قبل از این یقین نمی شنید و می بیند آنچه را نمی دید ، و می یابد ، آنچه را نمی یافت .

«منازل السائرین» که یکی از بهترین کتب عرفانی است در باب یقین چنین می گوید :

« و یقین را سه درجه است : اوّل علم الیقین و آن قبول چیزی است که از حق ظاهر شده و به ما رسیده و قبول چیزی است که مربوط

به حق است و از ما غایب است ، و استقامت بر چیزی است که قائم به حق است » .

در شرح مطلب فوق می فرماید : « علم الیقین قبول برنامه هایی است که از طریق انبیا از قبیل ایمان و اسلام و احکام و معجزات که همه دلالت دارند از جانب حقّند به ما رسیده ، و نیز قبول آخرت و احوال روز قیامت و بهشت و جهنّم وهرچه که متعلّق به فرد است می باشد .

و نیز ایستادگی و پابرجایی بر اموری است که بندگان به آن هدایت می شوند و یقین آنان تقویت می گردد » .

« درجه دوّم عین الیقین است ، و آن بی نیازی انسان از یافتن واقعیّت به کمک استدلال است و بی نیازی انسان از خبر به وسیله دیدن است و پاره شدن حجاب علم به مشاهده واقعیّت است » .

سپس در شرح می فرماید : « عین الیقین شهود اشیاء به کشف است ، به همان طور که اشیاء هستند و این گونه مشاهده با کمک فطرت پاک و قلب سلیم است و در صورت پاک شدن عالم جان از غبار گناه و کدورت شک و تردید میسّر است . منظور از حجاب علم هم معلوم است که گاهی انسان صورتی مطالب با واقع در ذهن خود تصوّر می کند و در حالی که شیء غایب از او است ; ولی در صورت حضور شیء در برابر انسان و انعکاس آن شیء برابر در قلب این عین الیقین است » .

« درجه ی سوم حق الیقین است و آن تلألؤ نور صبح کشف است ،

سپس راحت شدن از سنگینی تعیّن بر دوش جان سپس فنا در حق الیقین » .

آنگاه در شرح این مطلب می فرماید : « حق الیقین به تحقّق به حقیقت علم حق است با فنا از بود خود و علم خود ، به این معنی که تجلّی نور حقیقت است بر ظلمت منمیّت انسان ، به طوری که انسان بر اثر آن تجلّی از میان برخیزد ، چون از میان برخاست و خودی برجای نماند از سنگینی بار یقین رها می شود ; زیرا قبل از آن تجلّی موجودی بود آراسته به صفت یقین ، ولی اکنون وجودی نمانده که حامل صفت یقین باشد و متحمّل حقیقی که یقین بر او بار کرده ، بلکه به جایی رسیده که دست حق و گوش حق و چشم حق و علم حق و راه حق و قدم حق شده و او نیست که به سیرش ادامه می دهد ، بلکه او را در مسیر می برند ، و از خود حرکتی ندارد ، حرکتش می دهند ، آنگاه فنا در حق الیقین که دیگر از او عین و اثری نمی بینی .

همه حق است و بس ، همه فنا است و بس ، همه تعلّق و ربط است و بس و به قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مناجات مسجد کوفه :

مَوْلای یا مَوْلای أَنْتَ الْمَوْلی وَأَنَا الْعَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدُ إِلاّ الْمَوْلی ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْمالِکُ وَأَنَا الْمَمْلُوکُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوکُ إِلاّ الْمالِکِ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْعَزیزُ وَأَنَا الذَّلیلُ وَهَلْ یَرْحَمُ الذَّلیلُ إِلاّ الْعَزیزُ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْخالِقُ وَأَنَا الْمَخْلُوقُ وَهَلْ

یَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلاّ الْخالِقُ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْعَظیمُ وَأَنَا الْحَقیرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْحَقیرَ إِلاّ الْعَظیمُ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْقَوِیُّ وَأَنَا الضَّعیفُ وَهَلْ یَرْحَمُ الضَّعیفَ إِلاّ الْقَویُّ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الغَنِیُّ وَأَنَا الْفَقیرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ إِلاّ الغَنی مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنَا السَّائِلُ وَأَنْتَ الْمُعْطی وَهَلْ یَرْحَمُ السَّائِلُ إِلاّ الْمُعْطی ، مَوْلای یا مَوْلای أَنْتَ الْحَیُّ وَأَنَا المَیِّتُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمَیِّتَ إِلاّ الْحَیُّ ، مَوْلایَ یا َمَوْلایَ أَنْتَ الْباقی وَأَنَا الْفانی وَهَلْ یَرْحَمُ الفانِیَ إِلاّ الْباقی ...

آری به آنجا می رسد که شخصیتی مانند امیر مؤمنان که از نظر سرمایه ایمانی و عملی و اخلاقی پس از پیامبر در تمام ادوار خلقت بی نظیر است ، چنان فانی در او می شود که خود را ذلیل ، فقیر ، ضعیف ، میّت و فانی می داند ، و این پرثمرترین حالتی است که انسان نسبت به حق پیدا می کند و این مرحله حق الیقین است

البته با تدبّر در آیات قرآن و روایات معلوم می شود که انسان از طریق علم الیقین به مرتبه عین الیقین و از عین الیقین به مرحله حق الیقین می رسد . در علم الیقین فعالیّت مغزی و عقلی دخالت دارد و در عین الیقین فعالیت قلب و در حق الیقین جذبه ی الهی و عنایت خداوندی که همان کشش معشوق به عاشق است می باشد .

اگر از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

قرآن و مسئله یقین

( وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ) .

« و چنین ما به ابراهیم ملکوت و حقیقت آسمانها و زمین را ارائه کردیم تا به

مقام اهل یقین رسید » .

حضرت ابراهیم (علیه السلام) دریافت که ربی در عالم و مالک و کارگرانی در هستی به جز حضرت او نیست . او یافت که نظام جهان متّکی به اراده اوست و کلمه کُنْ که فعل وجود مقدس آن جناب است در این عرصه هستی حاکم است ، در چنین دریافتی به هیچ وجه شک و تردید راه ندارد و از این راه انسان مراتب یقین را طی کرده تا به مقام تسلیم و رضا و فنا فی الله و بقاء بالله می رسد این آیه نمایانگر یقین ابراهیم (علیه السلام) به حضرت اوست .

( وَبِالاْخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ ) .

« اهل تقوا به آخرت یقین دارند » .

یعنی در برپایی ، آن جای که براساس عدل الهی و نظام متقن حرکت در اجزای هستی است ، کمترین شک و ریبی ندارند .

( وَفِی الاَْرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ ) .

« در زمین نشانه هایی است برای صاحبان یقین » .

آری اندیشمندان و متفکّران به هنگامی که در آثار الهی در پهنه ی زمین ، در خشکی ها و دریاها فکر می کنند و به این نتیجه می رسند که بدون خالقی عادل ، عالمی حکیم ، امکان پیدایش و فعالیت ذرّه ای وجود ندارد .

اندیشمندان از تفکّر در صُنْع الهی چنین نتیجه می گیرند که زمین انبار موادی برای موجودات زنده است ، موادی که قدرت ، انسانها و ماشین های حساب ، از شمارش آن عاجز است ; چه رسد به تحقیق در تمام شئون هر ذرّه ای از ذرّات این مواد بی حساب .

مسئله ی جوّ زمین که درباره ی آن

هزاران کتاب نگاشته شده است ، معادن زمین که درباره ی آن میلیونها جزوه و کتاب منتشر شده است ، خشکی ها ، تپه ها ، کوهها ، چشمه ها ، رودخانه ها ، صحراها ، جزیره ها ، دریاچه ها ، دریاها ، اقیانوسها و عجایبی که در اقیانوسها وجود دارد و ... همه این آثار ، حرکت دهنده ی انسان به سوی یقین اند و به سوی مراتب یقین تا جایی که از انسان ها افرادی بزرگ و بی نهایت بزرگ چون انبیا و ائمه و صلحا و عارفان و اولیا به وجود آیند .

روایات و مسئله یقین

قسمت اول

عَنْ جابِر قالَ لی أَبُو عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یا أَخا جُعْف إِنَّ الإیمانَ أَفْضَلُ مِنَ الاِْسْلامَ وَإِنَّ الْیَقینَ أَفْضَلُ مِنَ الإِیمانِ ، وَما مِنْ شَیْء أَعَزَّ مِنَ الْیَقینَ .

« جابر جعفی می گوید: حضرت صادق(علیه السلام) به من گفت: ای برادر جعفی ایمان از اسلام برتر است، ویقین از ایمان بالاتر است، وچیزی گرانبهاتر از یقین نیست » .

مجلسی بزرگ در توضیح این روایت می گوید : یقین در وجود هرکه تجلی کند ، از او معصیت صادر نمی شود ، امّا در ایمان این طور نیست ، به خصوص که ایمان اکثر مردم تقلیدی و ظنی است و با کمترین وسوسه نفس یا شیطان از بین می رود . نمی بینید وقتی طبیب می گوید : فلان غذا برای فلان مرض ضرر دارد ، یا باعث فزونی مرض یا دیر خوب شدن است و مردم قول طبیب را سخت عمل می کنند ; امّا با این همه آیات خدا و اخباری که از انبیا و ائمه درباره

ی خطرات و آثار شوم معاصی رسیده تصریح شده است که گناهان باعث هلاکت و عذاب شدید است ، مردم کمتر توجه می کنند و این نیست مگر از ضعف ایمان و نبود یقین .

عَنْ أَبی الْحَسَنِ (علیه السلام) قالَ : سَمِعْتُهُ یَقُولُ : الإیمانُ فَوْقَ الإسْلامِ بِدَرَجَه ، وَالتَّقْوی فَوْقَ الإیمانِ بِدَرَجَه ، وَالْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوی بِدَرَجَه ، وَما قُسِّمَ فی النّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقینِ .

« از امام رضا (علیه السلام) روایت شده است که فرمود : ایمان درجه ای از اسلام بالاتر است و تقوا درجه برتر از ایمان است ، و یقین به درجه ای فوق تقواست و چیزی در میان مردم کمتر از یقین تقسیم نشده » .

آری یقین پس از عبور از تمام مراحل اسلام و ایمان و تقوا به دست می آید . کسی که این مراحل عالی را به دست آورد و به عرصه یقین قدم بگذارد البته شاهد عنایات مهمی از خدای بزرگ خواهد شد .

عَنْ یُونُس قالَ : سَأَلْتُ أَبی الْحَسَنِ الرِّضا (علیه السلام) عَنِ الإِیمانِ وَالاِْسْلامِ فَقالَ : قالَ

أَبُوجَعْفر (علیه السلام) : إِنّما هُوَ الاِْسْلامُ ، وَالإِیمانُ فَوْقَهُ بِدَرَجَه ، وَالتَّقْوی فَوْقَ الاِْیمانِ بِدَرَجَه وَالْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوی بِدَرَجَه ، وَلَمْ یُقَسِّمْ بَیْنَ النَّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقینِ قالَ : قُلْتُ : فَأَیُّ شَیْء الْیَقینُ قالَ : التَّوَکُّلُ عَلَی اللهِ ، وَالتَّسْلیمُ للهِ ، وَالرِّضا بِقَضاءِ اللهِ ، وَالتَّفْویضُ إِلَی اللهِ قُلْتُ : فَما تَفْسیرُ ذلِکَ ، قالَ هکذا قالَ أَبُوجَعْفَر (علیه السلام) .

« یونس می گوید : از حضرت رضا (علیه السلام) درباره ی ایمان و اسلام پرسیدم ، فرمود : امام باقر فرموده

: اسلام است و ایمان به درجه ای فوق آن و تقوا فوق ایمان و یقین بالاتر از تقواست و چیزی کمتر از یقین بین مردم قسمت نشده است ، عرضه داشتم یقین چیست ؟ فرمود : تکیه بر خدا ، تسلیم به خدا ، رضایت به قضای الهی ، واگذاردن برنامه به او ، عرض کردم تفسیر اینها چیست ؟ فرمود : این طور امام باقر فرمود » .

در این روایت مهم دقّت کنید ، چگونه ممکن است کسی که در همه حال تکیه بر خدا دارد ، و در همه ی شئون تسلیم حضرت اوست و به تمام داده های خداوند راضی است و امورش را به حق واگذار کرده و به مرتبه یقین رسیده ( که این چهار علامت نشان می دهد که به حق الیقین رسیده ) گناه از او سر بزند ؟ آنان که به چنین مرتبه ای از یقین به دست می یابند همانان اند که حضرت صادق درباره ی آنان می فرماید :

وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ .

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : مِنْ صِحَّهِ یَقینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِم أَنْ لا یُرْضی النّاسَ بِسَخَطِ اللهِ ، وَلا یَلُومَهُمْ عَلی ما لَمْ یُؤْتِهِ اللهُ ، فَإِنَّ الرِّزْقَ لا یَسُوقُهُ حِرْصُ حَریص وَلا یَرُدُّهُ کِراهِیَّهُ کارِه ، وَلَوْ أَنَّ أَحَدَکُمْ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَما یَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لاََدْرَکَهُ رِزْقُهُ ، کَما یُدْرِکُهُ الْمَوْتُ ثُمَّ قالَ : إِنَّ اللهَ بِعَدْلِهِ وَقِسْطِهِ جَعَلَ الرُّوحَ وَالرَّاحَهَ فی الْیَقینِ وَالرِّضا وَجَعَلَ الْهَمَّ وَالْحُزْنَ فی الشَّکِّ وَالسَّخَطِ .

« امام صادق (علیه السلام) فرمود : یقین در وجود مرد مسلمان علاماتی دارد و

آن این است که دارنده یقین به خاطر دنیا و شئون آن خشنودی مردم را با سخط خدا معامله نمی کند و مردم را به آنچه خداوند از مال دنیا به آنان نداده سرزنش نمی نماید ; زیرا یقین دارد که خداوند بیش از آنچه در دست اوست روزی او نکرده است . رزق چیزی نیست که عامل جلبش حرص حریص باشد ، یا عوامل ردّش نگرانی شخص نگران باشد ، اگر یک نفر از شما از رزق چنانچه از مرگ فرار می کند بگریزد بداند که روزی او به او می رسد چنانکه مرگ به او می رسد سپس فرمود : خداوند به عدل و دادش ، آرامش قلب و راحت بدن را در یقین و رضا قرار داده و غم و غصّه را در شکّ و تردید و ناخشنودی از داده اش قرار داده » .

امام صادق (علیه السلام) می فرماید : رسول خدا نماز بامداد را با مردم گزارد و به جوانی در مسجد نگاه کرد که چرت می زد و سر به زیر داشت ، رنگش زرد شده بود و تنش لاغر و دیده هایش به گودی نشسته بود ، به او فرمود : چگونه صبح کردی ؟ گفت : یا رسول الله در حال یقین ، رسول خدا از گفته او در شگفت شد و فرمود : برای هر یقینی حقیقت و علامتی است ، حقیقت یقین تو چیست ؟ جواب داد یقین من است که مرا در غم فرو برده و شبم را به بی خوابی کشیده و روز گرمم را به تحمّل تشنگی واداشته ، جانم از دنیا

و آنچه در اوست به تنگ آمده و روی گردان شده تا جایی که می بینم عرش خداوندم برای حساب برپاست و همه مردم بر آن محشورند و من در میان آنانم ، گویا می نگرم به اهل بهشت که در نعمت اند و با یکدیگر در تعارف و به پشتی ها تکیه زده اند و گویا می نگرم دوزخیان را که زیر شکنجهایند و فریاد می کنند ! خیال می کنی من الآن لغزه آتش دوزخ را می شنوم که در گوشم می گردد و می چرخد .

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به اصحابش فرمود : این بنده ای است که خدا دلش را به نور ایمان روشن کرده سپس فرمود : ای جوان آنچه داری از آن با شدت نگهداری کن ، سپس جوان گفت : یا رسول الله دعا کن که به همراه تو شربت شهادت بنوشم ، پیامبر برایش دعا کرد ، چیزی نگذشت که در یکی از جنگ ها پس از نه تن شهید شد و او نفر دهم بود .

مجلسی در ذیل این روایت می گوید : در قلب انسان پرده هایی ست تاریک و تیره که نمی گذارند نور حقیقت در آن بتابد ، و با خموشی و بی خوابی و گرسنگی و مراقبت دائم این پرده ها دریده شود و حقیقت تجلی می کند . سپس علامه می فرماید در حدیث نبوی به برخی از این پرده ها اشاره شده است که فرمود : اگر شیاطین گرد دل آدمیزاد نگردند به ملکوت آسمان چشم اندازند .

البته برای از بین بردن این پرده ها و غبار کدورتها

، بهترین راه اجرای فرامین حق و دوری از هر گناه صغیره و کبیره است و اگر انسان بتواند چهل روز وجودش را از غیر حق پاک کند ، این نور تجلی خواهد کرد و چشمه های حکمت از قلب بر زبان جاری خواهد شد ، چنانچه در روایتی به همین معنا اشاره شده :

من أَخْلَصَ للهِ أَرْبَعینَ صَباحاً ظَهَرَتْ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ یَنابیعُ الْحِکْمَهَ .

و چون آن نور درآید انسان موفق به مشاهده الطاف خاصّه ربّانی خواهد شد و به قول حضرت صادق (علیه السلام) :

وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ .

وَإِذا تَمَکّنَ مِنْهُ رَجا

چون یقین در قلب انسان جای گرفت ، امید به عنایات الهی ، و ثواب جزیل خداوندی و از همه مهمتر امید رسیدن به مطلوب و معشوق حقیقی و رسیدن به مقام قرب پروردگار پدیدار خواهد گشت .

وَإِذا وَجَدَ حَلاوَهَ الرَّجا طَلَبَ

چون شیرینی و لذّت امید را یافت ، آتش طلب به تمام معنی در دل او شعلهور شود و به طلب مطلوب خود که قرب الهی است با تمام جدیّت برخواهد خواست و آن آتش به سعی او در این زمینه ، قوّت خواهد گرفت و لحظه ای از فعالیّت برای رسیدن به او غافل نخواهد شد ، که گفته اند :

وعده وصل چون شود نزدیک

آتش شوق تیزتر گردد

وَإِذا وَفِقَ لِلْطَّلَبِ وَجَدَ

و چون توفیق طلب مطلوب را یافت و به خاطر طلب به کوشش برخاست و به وسیله ریاضات شرعی و مجاهدات نفسانی و آراسته شدن به حسنات و پاک گشتن از رذائل ، از قیود شیطانی و هواجس نفسانی و پابندی مادّی رهایی یافت ،

معشوق را می یابد و فانی در او می گردد و موجودیّت او تبدیل به یک موجودیّت الهی صرف می گردد . این مقام همان مرحله ی یافتن است که در این زمینه گفته اند :

مَنْ طَلَبَ شَیْئاً وَجَدَّ وَجَدَ وَمَنْ قَرَعَ باباً وَلَجَّ وَلَجَ .

« آن کس که به طلب چیزی برآید و بر آن اصرار و جدیّت کند آن را خواهد یافت » .

وَإِذا تَجَلّی ضِیاءُ الْمَعْرِفَهِ فی النُّؤادِ هاجَ ریحُ الْمَحَبَّهِ .

هنگامی که عارف حجاب های ظلمانی را بر اثر دستورات الهی از آینه ی دل و نفس زدود ، وقتی که نیّتی برای عارف جز خدا نماند ، زمانی که برای عارف همّتی به جز رسیدن به مقام قرب باقی نبود ، نور معرفت تابیدن می گیرد ; معرفت به اینکه در مملکت وجود جز او دیاری نیست ، و چون نور معرفت در دل تجلّی کند نسیم عشق بوزد ، آن عشقی که اصل اصول است ، و سرمایه ای جز آن نیست عشق به خدا ، عشق به اوامر و نواهی او ، عشق به رسالت انبیا و امامت امامان . عشق به عمل صالح ، عشق به اخلاق حسنه و عشق به حرکت به سوی او ، و قبول تحمل هر مصیبتی در راه رسیدن به مقام قربش .

وَإِذا هَاجَ ریحُ الْمَحَبَّهِ اسْتأْنَسَ فی ظِلالِ الْمَحْبُوبِ

چون نسیم محبّت به آن کیفیّت که در بالا گفته شد بوزد ، هیچ وحشتی از هیچ چیزی برای انسان نخواهد ماند ، از برکت آن نسیم الهیه در سایه ی محبوب واقعی قرار می گیرد و با معشوق خود مأنوس شده و

همنشین با دوست واقعی و مطلوب حقیقی می گردد . و چون انس به محبوب آمد ، از چیز دیگری لذّت نخواهد برد و هیچ عاملی قدرت برگرداندن او را از این راه ندارد .

موحد چو در پای ریزی زرش

وگر تیغ هندی نهی بر سرش

نباشد امید و هراسش زکس

بر این است آیین توحید و بس

به خاطر این انس و لذت بردن از آن ، که نتیجه عشق واقعی است ، امام در جمله بعد می فرماید :

قسمت دوم

وَآثَرَ الْمَحبُوبَ عَلی ما سِواهُ .

و این وقت است که محبوب را بر آنچه غیر اوست او ترجیح داده و در زندگی خود او را بر هر چیزی مقدم می دارد . اراده او و خواسته او و همّت او به طور کامل اراده و خواسته معشوق خواهد شد و اگر همه ی دنیا از او برگردند ، او به محبوبش انس بیشتر و عشق شدیدتر پیدا خواهد کرد .

وَباشَرَ أَوامِرَهُ وَاجْتَنَبَ نَواهِیهِ

چون به محبوب برسد ، در حقیقت از اختیار ناس و نفس درآمده و در اختیار مولا قرار گرفته ، امری جز امر و نهی او نمی ماند ; زیرا بریده از نفس و خلق چگونه محکوم نفس و خلق است ؟ و متّصل به او چگونه بریده از امر و نهی است ؟ در آنجا برایش یقینی است که اجرای اوامر و نواهی مولا باعث اتصال بیشتر است ، از این جهت است که بر شدت عبادت افزوده می گردد ، و امر و نهی متوجّه او نخواهد شد ; مگر اینکه آن را به اجرا بگذارد .

وَإِذا اسْتَقامَ عَلی بَساطِ الأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَداءِ

أَوامِرِهِ

وَاجْتِنابِ نَواهِیهِ وَصَلَ إِلی رُوحِ الْمُناجاه

چون عارف ، متمکّن بر بساط انس با محبوب حقیقی شد ، و اوامر و نواهی او را به اجرا گذاشت روح مناجات را یافته و به جایی می رسد که ترک عبادت آن هم نه تنها واجبات بلکه سنّتها برایش از قبیل جدا شدن ماهی از آب است و از این کلام استفاده می شود که کسالت و کاهلی در عبادت نشانه ی دوری از جناب اوست و میل و رغبت به آن دلیل قرب و علامت توجّه به جلال و جمال اوست . از نبی اکرم نقل شده که در وقت رسیدن اوقات نماز به بلال می فرمود : أرحنا یا بلال ، یعنی ما را راحت کن ، یعنی اذان بگو تا ما به عبادت حق که راحت و لذّت ما در آن است مشغول شویم .

حفظ اوامر و نواهی حق بالاترین ادب انسان به مولاست ، و بساط انس با او به وسیله دستوراتش برای آدمی حاصل می گردد .

با ادب به مقام انس می توان رسید و عنایت انس آن است که دل به دوست شاد باشد و شاد بودن دل به دوست آن است که جز دوست او را به کار نیاید .

و اگر به اندازه ی هر دو عالم نعمت پیش او آرند ، او را شادی نشاید ، زیادت شادی به چیزی جز دوست ، نشان نقصان محبّت است .

و اگر هر دو عالم بلا پیش او آرند از جا نرود ، از بهر آن که چیزی از جا رفتن در وقت دعوی محبت دلیل فراغت سر است از محبت .

و معنی

وحشت از غیر گرفتن ، آن است کز بهر خویش ، با دوست ، هیچ انبساط نماند ، نه تقاضای نفع و نه تقاضای دفع ضرر بلکه «مقام تسلیم» .

و با دوست چنان خوش گردد که اگر عطا منع کند نگوید چرا کردی ، و اگر بلا برگمارد نگوید چرا گماشتی .

و چون حق سبحانه و تعالی خواهد ، دل دوستی را با خویش به انس آرد یا مادام نیکی خویش بر او متواتر دارد ، یا بلای غیر خویش به او باز نماید ; تا از غیر او گریزان باشد .

و هر وقت که انس با حق شدت گیرد ، وحشت از خلق فزونی یابد و علامت انس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق ، مگر با اولیای خدای که انس گرفتن با اولیا انس است با خدای و هرکه با خلق انس گرفت بر بساط فرعونیان ساکن شد ، خدای را باش و اگر نه خود مباش ، انس آن است که از ماسوی الله وحشت در تو پدید آید .

و حجاب میان بنده و خدا ، آسمان و زمین و عرش و کرسی نیست خیال و اوهام و منیّت تو حجاب است . از میان برگیر و به خدای بشتاب . باید که اگر در خلوت باشی خدای را ببینی و اگر با خلق باشی خدای را ببینی و هرچه جز حق بود نزدیک تو باطل بوده و تغیّر عالم سر تو را نجنباند و بلای حق مهر تو را کم نکند .

هیبت حسنش چو بر بودت زخویش

پرده حشمت براندازد زپیش

هرکه غیرست از میان

بیرون شود

پس امید از بیم مرد افزون شود

مجلس بخشایش آمد این بساط

عشقبازان را مقام انبساط

مایه سودا از این بازار خاست

پس کلیم الله حق دیدار خواست

چون نسیم این چمن پیدا شود

بلبل جان در قفس شیدا شود

سالک از اول چو بشناسد مقام

انس او با طاعت و ذکرت مدام

آن که صاحب حال باشد نام او

با صفات حق بود آرام او

آن که او را انس با ذات خداست

بحر تمکین است و غواص بقاست

وَمِثالُ هذِهِ الأُصُولِ الثَّلاثَهِ کَالْحَرَمِ وَالْمَسْجِدِ وَالْکَعْبَهِ فَمَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ

آمِنَ مِنَ الْخَلْقِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدِ آمَنَتْ جَوارِحُه أَنْ یَسْتَعْمِلَها فی

الْمَعْصِیَهِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْکَعْبَهِ آمِنَ قَلْبُهُ مِنْ أَنْ یَشْغَلَهُ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللهِ

مثال خوف و رجا و محبّت همانند حرم و مسجد و کعبه است . کسی که وارد منطقه حرم می شود از آزار خلق درامان است ، زیرا وارد در حریم ، بسیاری از برنامه های عادی بر او حرام و ممنوع است چه رسد به برنامه ها تحریم شده ، چنانکه وارد شده به حرم از دیگران درامان است ، وارد شده به منطقه خوف از عذاب دنیا و آخرت درامان است ، چرا ؟ برای این که خائف از مقام خدا قائم به امر و نهی الهی است ، و اجرای دستورات خداوند بهترین منطقه امن از خزی دنیا و عذاب آخرت است .

و کسی که وارد مسجدالحرام شود ، در حقیقت وارد مرکز معشوق و منطقه ی محبوب شده است ، قرآن درباره ی وارد به مسجد می گوید : ( ومن دخله کان آمناً ... )مهمان دوست ، و وارد به حضور مولا مگر کاری غیر از خواسته مولا انجام می

دهد ، مگر ممکن است جوارح او آلوده به معصیت شود ، آنجا که علّتی و سببی برای گناه یافت نمی شود ، آنجا فقط جای توجه به محبوب و انجام خواسته های اوست . و به همین خاطر مجری برنامه ی دوست به حضرت او حُسن ظنّ پیدا کرده و قلبش از امید به رحمت و عنایت او آکنده می شود ، و خدا هم برابر با روایات گذشته با بنده اش برابر با حسن ظنّ عبد و خوفی که از مقام مولا دارد ، عمل می کند .

و کسی که وارد خانه شود ، جز اینکه مشغول به صاحب خانه باشد کاری از او ساخته نیست ، همچنین قرار گرفته در منطقه ی محبّت ، عشقی به جز عشق مولا و محبّتی جز محبّت به دوست احساس نمی کند ، و محبّت هرگز از یاد او نرفته و پس از رسیدن به این محبّت ، هیچ محبّتی را نمی تواند مقدّم بر آن بدارد . این است که فقط او را می خواهد و هرچه را هم بخواهد برای او می خواهد .

فَانْظُرْ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُ ، فَإِنْ کانَتْ حَالَتُکَ تَرْضاها لِحُلُولِ الْمَوتِ

فَاشْکُرِ اللهَ عَلی تَوْفیقِهِ وَعِصْمَتِهِ

راستی خوب فکر کن ، در خویش دقت نما ، به نفس اندیشه بنما ، اگر حال تو نسبت به مردم چنین است ، که مرگ برای تو خوشایند است پس خدا را به این حال و بر اینکه تو را توفیق اجرای واجبات و ترک محرّمات داده و تو را از خطا و گناه و افتادن در چاه هلاکت حفظ فرموده شکر کن که چنین حالی نسبت

به مرگ نتیجه ی عمل صالح و اخلاق حسنه و دوری جستن از گناه است . چنانچه حال اولیاء نسبت به مرگ چنین بوده است . مگر نشنیدی امام عارفان پس از ضربت پسر مرادی گفت : فزتُ وَربّ الکعبه ، یا علی اکبر به حضرت حسین (علیهما السلام)عرضه داشت : لا نُبالِی بِالْمَوْتِ ، کسی باید از مرگ بترسد که به فکر مولا و در اندیشه عقبی نبوده و نباشد . چنانچه از ابوذر پرسیدند : چرا چنین است که بعضی از مرگ و مردن می ترسند و از حلول آن خائف و هراسانند و بعضی آرزو دارند مرگ برسد و بدان راضی اند ؟ پاسخ داد : آنان که از مرگ می ترسند کسانی هستند که دنیای خود را معمور و آخرتشان را خراب کرده اند و معلوم است که انتقال از آبادی به خرابی موجب ترس است و آنان که از موت راضی اند آخرت ایشان معمور است ، و دنیای آنان پیش آنان بی ارزش و خرابه ای بیش نیست البته انتقال از خرابی به آبادی موجب رضایت است :

الدنیا سجن المؤمن وجنّه الکافر .

وَإِنْ تَکُنْ الأُخْری فَانْتَقِلْ عَنْها بِصِحَّهِ العَزیمَهِ وَأنْدَمْ عَلی ما سَلَفَ مِنْ عُمْرِکَ فی الْغَفْلَهِ

اما اگر حال تو نسبت به مرگ حال اکراه و تنفّر است با عزمی درست از این حال به آن حال الهی سفر کن ; زیرا کراهت از مرگ نشانه ی قساوت قلب است . بر گذشته ی خود که نسبت به خالق و خلق در غفلت بود ، و به سبب آن غفلت دچار حق الله و حق الناس شدی پشیمان شو

و در تدارک حق الناس و حق الله برآی ، که در دنباله ی حق الله و حق الناس مشکلات و گرفتاری اخروی فراوان است .

وَاسْتَعِنْ بِاللهِ عَلی تَطْهِیرِ الظّاهِرِ مِنَ الذُّنُوبِ ، وَتَنْظیفِ الْباطِنِ مِنَ الْعُیُوبِ

از خداوند مهربان برای پاک شدن اعضایت از گناه کمک بخواه ، و برای طهارت باطنت از همه ی عیوب مدد بجوی و بدان که در قرآن و روایات وارد شده که بهشت جای پاکان است در قرآن آمده است : ( الطیّبات للطیّبین ) و در روایتی آمده است :

والجنّه لا یدخلها إلاّ الطیّب .

وَاقْطَعْ زِیادَهَ الْغَفْلَهِ مِنْ قَلْبِکَ

و زیادی غفلت را از قلب خود قطع کن ، و هرگز از یاد مرگ و ذکر خدا غافل مباش . قید زیاده در متن روایت اشاره به آن است که بعضی از غفلت ها از لوازم حالات بشری است و احتراز از آنها ممکن نیست ، پس غفلتی که امام امر به قطع آن می کند زاید بر غفلت طبیعی است .

وَاطْفِ نارَ الشَّهْوَهِ مِنْ نَفْسِکَ

و آتش شهوت را از نفس خاموش کن ، و با نفس به همان مقدار معامله کن که خداوند مهربان اجازه داده ، نه به آن مقداری که خود نفس از تو می طلبد ، که اگر خواهش های نفسانی میدان پیدا کنند بزرگترین ضربه را بر انسان می زنند ; چنانچه نبی اسلام فرموده :

أَعْدا عَدُوّک نَفْسَکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ .

« دشمن ترین دشمنانت همان نفس توست که بین دو پهلویت قرار گرفته » .

خداوند مهربان به همه ما توفیق آراسته شدن به آنچه که در این روایت ذکر شده مرحمت فرماید و

ما را در مسیر انسان الهی شدن و خلیفه الله شدن قرار بدهد .

عرفان اسلامی جلد 3

باب چهارم :در بیان نیّت

توضیح

قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : صاحِبُ النِّیَّهِ الصَّادِقَهِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ لاَِنَّ سَلامَهَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ تُخَلِّصُ النِّیَّهَ للهِ تَعالی فِی الأُمُورِ کُلِّها .

قالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ : یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونٌ اِلاّ مَنْ اَتَی اللهَ بِقَلْب سَلیم .

وَقالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) : نِیَّهُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَقالَ اَلاَْعْمالُ بِالنِّیَّاتِ وَلِکُلِّ امْرِء ما نَوی .

وَلابُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خالِصِ النِّیَّهِ فی کُلِّ حَرَکَه وَسُکُون اِذْ لَوْ لَمْ تَکُنْ بِهذَا الْمَعْنی تَکُونُ غافِلاً .

وَالْغافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمْ اللهُ بِقَوْلِهِ : اِنْ هُمْ اِلاّ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً ثُمَّ النِّیَّهُ تَبْدو مِنَ الْقَلْبِ عَلی قَدْرِ صَفاءِ الْمَعْرِفَهِ وَتَخْتَلِفُ عَلی حَسَبِ اِخْتِلافِ الاَْوْقاتِ فی مَعْنی قُوَّتِهِ وَضَعْفِهِ .

وَصاحِبُ النِّیَّهِ الْخالِصَهِ نَفَسُهُ وَهَواهُ مَعَهُ مَقْهُورَتانِ تَحْتَ سُلْطانِ تَعْظیمِ اللهِ تَعالی .

وَالْحَیاءُ مِنْهُ وَهُوَ مِنْ طَبْعِهِ وَشَهْوَتِهِ وَمُنْیَتِهِ ، نَفْسُهُ مِنْهُ فی تَعَب وَالنَّاسُ مِنْهُ فی راحَه . قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : صاحِبُ النِّیَّهِ الصَّادِقَهِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ .

نیّت در لغت به معنای : قصد ، تصمیم ، اراده و آهنگ و عزم آمده است .

کلیه حرکات و سکنات انسان ، و آنچه که اعضا و جوارح آدمی انجام می دهند ، ریشه در نیّت و قصد انسان دارد .

انسان تا مقصدی را در نظر نگیرد ، وعزم خود جزم نکند به دنیاب آن حرکت نخواهد کرد ، و عاملی جز نیّت برای حرکات اعضا و جوارح به سوی هدف وجود ندارند .

وجود نیّت ، محرّک انسان و عدمش باز دارنده آدمی است ، چون چیزی را نیّت کند و

نسبت به امری تصمیم بگیرد ، به سویش به حرکت می آید و برای رساندن خود به آن با تمام وجود به فعالیت می ردازد ، و چون قصد و تصمیم نداشته باشد ، عاملی جز عامل جبر او را حرکت نخواهد داد ، و وقتی جبر در کار باشد حرکات انسان و حتی هدفی که عامل زور انسان را به آن می رساند کم ترین ارزشی نخواهد داشت ، پس با نبودن نیّت و دور بودنِ عامل زور ، انسان به سوی چیزی که نیّت ندارد حرکت نمی کند .

هدف هرچه ارزشش بیش تر باشد ، به تناسب آن ، ارزش نیّت بیش تر خواهد شد ، و وقتی نیّت از هدف کسب ارزش کند ، بدون شک عملی که بر مبنای آن نیّت انجام می گیرد ، از ارزش آن نیّت کسب ارزش می نماید .

در حقیقت ارزش «هدف» و «نیّت» و «عمل» به هم بسته است ، و بین این سه واقعیت رابطه مستقیم برقرار است .

هدف همیشه مولّد نیّت و نیّت در صورت آماده بودن زمینه مولّد عمل است .

بدون هدف و مقصد ، نیّتی در قلبی پدید نمی آید ، و بدون نیّت عملی از انسان صادر نمی شود .

با توجه به این مقدمه ، که روشن می کند هدف جانِ نیّت و هدف نیّت جانِ عمل است ، اسلام ، این مکتب سعادت بخش و این مدرسه انسان ساز ، و این آیین تربیت ، برای هدف و نیّت جایگاه بس مهمی قائل است .

اسلام علاقه دارد مردم ، در تمام زمینه های زندگی مقس ترین و عالی ترین

و والاترین هدف را انتخاب کنند ، تا آن هدف عالی تر ، به آنان نیّت عالی تر ببخشد ، و در نتیجه عمل مردم در تمام جهات زندگی عالی ترین عمل باشد .

اگر همه مردم در انتخاب هدف ، مطیع اسلام شوند ، همه دارای نیّت پاک و خالص خواهند شد ، و تمام اعمال و اخلاق آنان بر اساس آن نیّت والا تنظیم شده ، و در نتیجه به بسیاری از مشکلات فردی ، خانوادگی ، اجتماعی ، و اخلاقی و اقتصادی و خلاصه به گرفتاری های مادی و معنوی آنان خاتمه داده خواهد شد ، و در این دنیا به حیات طیبه ای که قرآن مجید وعده داده خواهند رسید ، ودرآخرت از سعادت ابدی نصیب خواهند برد :

( مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَر أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاهً طَیِّبَهً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ )(1) .

هرکس دارای عمل شایسته باشد ، مرد یا زن ، در صورتیکه مؤمن به حق و شئون حق باشد (از علائم مؤمن این است که در تمام زندگی نیّتی جز خدا ندارد ، و اصولا ایمان واقعی به حق مولد نیّت پاک در همه شئون است) او را

زندگی پاکیزه و حیاتی پاک (حیاتی که در آن حیات به حقوق واقعی خود برسد ، و کم ترین تجاوزی به حق کسی ننماید) عطا می کنیم ، و در آخرت از اجر و مزدی بهتر از اعمالی که انجام داده نصیبش خواهیم کرد .

آری ایمان ، که ترکیبی از معرفت و عشق حقیقی انسان به خدا و شئون خد