مدیریت عمومی

مشخصات کتاب

‏عنوان و نام پدیدآور: مدیریت عمومی/ www.modiryar.com
ناشر :www.modiryar.com
‏مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان ۱۳91.
‏مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه , رایانه
موضوع:مدیریت - عمومی

اندیشه ی امام(ره) ؛ معیار اساسی در تمام سیاست گذاری ها

ی امام(ره) ؛ معیار اساسی در تمام سیاست گذاری ها
Imam Khomeyni
احمد یاراحمدی خراسانی
رهبر معظم انقلاب اسلامی در دی ماه سال جاری سیاست های برنامه ی پنجم توسعه را ابلاغ فرمودند. نکته ی اساسی در این ابلاغیه؛ "برجسته کردن نقش اندیشه امام (ره) به عنوان یک معیار اساسی در تمام سیاست گذاری‌ها " می باشد. که معظم له همچون گذشته بدان توجه ویژه ای مبذول داشته اند. بی شک امام (ره) معیار هویت ملی و اسلامی ایران امروز است. از این رو ضرورت دارد در تمامی تصمیم گیری ها و برنامه ریزی های کشور چه در سطح کلان و چه در سطح خرد بدین امر توجه ویژه ای داشته باشیم.
اکنون در آستانه ی سی امین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی هستیم. واقعه ی مهمی که با شکل گیری آن پیام های الهی و معنوی امام خمینی در سراسر جهان طنین انداز شد. و پهنه جغرافیایی وسیعی را دربرگرفت و کلیه کشورهای اسلامی را تحت تأثیر قرار داد و هر روز طرفداران بیشتری در مناطق مختلف پیدا کرد. رهبر کبیر انقلاب با تأسی به آموزه های اسلام ناب محمدی بسیاری از روابط اجتماعی، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی در سطح جهانی رامتحول ساخت و نظام های رایج دنیا را به چالش فراخواند و الگوی تازه ای برای جهانیان ارائه کرد و میلیون ها انسان سرگشته در برهوت الحاد و بی دینی و گرفتار در دام جاهلیت عصر مدرن را با دعوت به ارزش های وجودی خویش ودین ومعنویت رهایی بخشید. با این تفاسیر کشور ما بعنوان مهد این تفکر باید بیش از پیش به ترویج اندیشه ناب و ملکوتی امام (ره) در تمامی عرصه های ملی و بین المللی اهتمام ورزد که تحقق این امر در گرو توجه به اندیشه ی ایشان چه در عرصه ی سیاست گذاری و برنامه ریزی و چه در عرصه های مختلف کاربردی و عملی می باشد.
با عنایت به مرقومات فوق الذکر باید به این نکته اذعان نمود: حال که ایران اسلامی و انقلاب مردمی آن که بر اساس افکار بلند واندیشه متعالی حضرت امام تکوین یافته است و به فضل پرودگار مهربان قریب به سی سال در مسیر توسعه و تعالی گام برمی دارد، ضرورت دارد حرکت نظام مند و توسعه ای کشور نیز کماکان در همه ی نهادها و ارگان های انقلاب اسلامی در چارچوب اندیشه ی والای ایشان انجام پذیرد. به بیان دیگر باید در تمامی عرصه ها همواره در عوامل پیدایش و طرح شعارهای محوری وتعیین اهداف و آرمان های بلند با آن شخصیت ملکوتی پیوندی ناگسستنی داشته باشیم. که این مهم در واقع همان اصلی است که رهبری معظم با انگشت نهادن بر آن به همگان این واقعیت را متذکر گردیده اندکه: " انقلاب وامام خمینی دو پدیده انفکاک ناپذیرند، تحلیل انقلاب اسلامی ایران بدون شناخت شخصیت رهبر بزرگ آن ... ممکن نیست."
در پایان ذکر این نکته خالی از لطف نیست که: اندیشه ی امام (ره) پایه اصلی و عنصر حیاتی شروع و استمرار جریان انقلاب اسلامی بوده است. اندیشه ای که بر پایه مبانی ثابت واستوار وخدشه ناپذیری چون اتکا و توکل راسخ بر قدرت لایزال الهی ، تکلیف مداری مطلق و ... قرار داشته است. پس برای حفظ انقلاب اسلامی، خون شهدا و بالندگی ایران اسلامی نیازمند حاکمیت این اندیشه در برنامه و عمل هستیم.

سال تولد

... birthday
اخترشناسی ۹صورت فلکی
  هر چیزی وهرموجودزنده ای ،درطبیعت ،یک سیکل مربوط به "انتظام عالم "یا "کوسمولوژی"گردشی ودورانی را دنبال کرده ،وزمانی را برای به وجود آورده ،رشدکردن ،زندگی کردن وغیره داشته است .
فلاسفه تائوئیست عهد باستان،براساس دوازده ماه قمری ،دوازده دورهسیستم شناخت از سیکلها واثرات نفوذی خاکی و"دنیوی "پرداختند .این دوازده مرحله که به سال مربوط هستند،باسیکلاهای بارز شناخته شدهکره"مشتری "مطابقت دارند.دریک روز تمام ،سیکل دوازده ،نشان از گذشت زمان،بامعیار "ساعت"دارد .درکشور چین ،پنج روش پیچیده "تائوکوسمولوژی"وجود دارد .اینپنج سیستم سنتی که جنبه"آسترو – ریتمولوژی"دارند عبارت هستند از:
اخترشناسی 9صورت فلکی،اخترشناسی "تسووئی"،اخترشناسی "تسوپینگ"که ازنام یک اخترشناس تائوئیست اقتباس شده است ،اخترشناسی "تائی یی"،یعنی (روشنایی متعالی )واخترشناسی "یی کینگ"که بزرگترین وپردامنه ترین نوع اخترشناسی ودر عین حال پیچیده ترین ودشوارترین آنهاست.این اخترشناسی ،به اصطلاح امروزی "تقویم"هایی داشته که در آن ،فعالیتهای سال ،ماه قمری ،روز وساعت واین که چه ساعتی برای انجام فلان کار مناسب است یانیست وغیره ،مشخص شده است .درکشور چین ،همچنین سیستمهای دیگری که از شهرت کمتری برخوردار هستند،وجوددارندکه پایه کارشانبرحرکات ستارگان وبخصوص سیستم این که قمر در چه نقطه ای ازآسمان قراردارد،استوار بوده وهست .بعدها،سیستمی پیدا شدکه حیوانات نمادی یاسمبولیک هم وارد اخترشناسی شدند.وساعت وروز وسالهای تولد را به این حیوانات ارتباط دادند که ما آن رابه نام "برج"میشناسیم؛برای مثل:برج حمل،برج عقرب،حوت وغیره.......این نوع اخترشناسی وتقویم ،سابقه ای دیرینه دارد ونخستین اثرکتبی دراین باره،درکتاب "وانگ چون"به سال 567میلادی آمده است.این روش "دوازده شاخه"روی افکار هندیها ،اثرات غیر قابل انکاری داشته است .افسانه ای دراین باره وجوددارد که مربوط به هندی هاست وراجع به اصل ومنشأودر این مورد چنین می گویند:"براساس افسانه ها،بودای بزرگ برحیوانات ظاهر شد وبه آنان قول داد که برای هرکدامشان،اسم یکی از سالها را بگذارد به شرط آن که حیوانات قبول کنند که همیشه "احترام "اورا نگاه دارند .حیوانات فکر کردند وفقط دوازده تا از آنها حاضر شدند به "بودا "جواب مثبت بدهند وتحت امر وفرمان او باشند.این حیوانات عبارت هستنداز:
موش،گاومیش،ببر،خرگوش،اژدها ،مار،اسب،بز،میمون،خروس،سگ وخوک وحشی.البته روایت دیگری هم در این زمینه وجوددارد وآن این که روزی "بودا "بر آن شد که زندگی خاکی رارهاکند.درآن لحظه ای که می خواست قسمت گوشتی بدنش راترک کند،به منظور تکمیل واتمام "اثر فلسفی"خود که اثری الهام گرفته ازطبیعت بود،خواست باحیوانات تماس گرفته وارتباط برقرار کند.درآن قسمت کم درخت وبرهوت جنگل ،درزیر سایه درخت مقدس "جینک گو"که دربخش ازسالهی عمرخودراگذرانده بود ،حیوانات را فراخواند ولی از میان همهحیوانات،فقط دوازده تای آنها دعوت بودا راپذیرفته وبه دیدارش رفتند که این دوازده حیوان عبارت بودند از:موش،گاومیش،ببر،خرگوش،اژدها ،مار،اسب،بز،میمون،خروس،سگ وخوک وحشی."بودا"به نشانهسپاس ازقبول این دعوت وحضورحیوانات،به هرکدام شان یک"علامت"ستاره شناسی ویک صورت فلکی هدیه داد..البته بودا،این علایم رابه ترتیب ورود وحضورهر یک از حیوانات به هر کدامشان داد.این افسانه ها ،نسل به نسل وسینه به سینه تا امروز افکار مردم جهان ،بخصوص مشرق زمین رابه خود جلب کرده است .امروزه ،این سمبلها ونمادها به صورتی مدرن وجدیدازاین دوازده حیوان وجودداشته وبرحسب سیکلهای دایمی انرژی ازنظم وترتیب،برخوردارهستند.تمدن چین،خیلی زود،دست به کار استعمال وکاربرداین سمبلها وعلایم،برای تشریح حرکت حیات وخصوصیات آنها شد.*حقیقت،شرح دادنی نیست(غیرقابل تشریح است).*سمبلها،علاقه مند هستند که از طریق الهام وحی پیش از وقوع به درک وفهم حقیقت بپردازند.*واژه ها،سمبلهاراشرح می دهند.*وقتی معنی واقعی سمبل فهمیده شد،واژه فراموش می شود .خطاطی چینی ها،به خودی خود چیزی سمبولیک می باشد؛وگاه اتفاق می افتد که یک واژه فقط از راه تصاویروخطاطی معنیش قابل فهمیدن است .به این ترتیب،این سمبلها رانمی توان واقعیاتی مطلق دانست؛ولی می توان آنها را مانند ابزار کارهایی که فی مابین واقعیت متعالی غیرقابل اطلاع رسانی(تائو)ودرک نسبی ما ازجهان قرار دارند،به حساب آورد.این سمبلها یا"علایم "قبل از هر چیز ،یک خصوصیت اجرایی وعملی دارندوباید راه خروج از جهت محدود کنندهیکسمبول را دانست بایدبه زندگی رنگ وجلای کامل بخشید. چینی ها این مطلب رادر تئوری دوازده ارژی خود شرح داده اند .تئوریی که بی گمان به واقعیت نزدیکی دارد:یعنی چیزی ذاتی که به طور شگفت انگیزی تأثیرگذاراست وازروی حرکت روزانهخورشیدواز روی فصول چهارگانه،الگو برداری کرده است .انرژی وبیوریتم چینیآن چیزی راکه به شما عرضه می کنیم ،یک فهرست مختصر وموجزاز خصوصیات ومشخصات سیکلهای حیوانی دوازده گانهسال است.سال چینی که بر پایه قمری قراردارد،از آخر ژانویه آغاز می شود.به این ترتیب اگرتولدتان قبل از آغاز سال ویااوایل فوریه باشد ،شما به گروه انرژی سال قبلی غربی تعلق خواهید داشت .برای شناخت انرژیهای حاکم،لازم است سمبل وعلایم حیوانی مشخص کننده سال تولدتان را بشناسید.علاوه بر آن،دانستن ساعت تولد نیز از ضروریات است .به این ترتیب با توجه به ساعت تولد وسال تولد،صاحب دو علامت می شوید .اگرتصادفی ساعت وسال تولد طوری باشد که شانس بیاورید وبرای هر دو،یک سمبل را نصیب خود سازید،انرژیی که خواهیدداشت خیلی بیشتر ازحد معمول خواهد بود که درفهرست،برای شما نقل خواهد شد.براساس سنت،سال تولد معرف پدرووراثت بوده وساعت تولد از شخصیت صمیمی،درون گرایی ورازداری حکایت می کند.ماه قمری وروز تولد ،اطلاعات دیگری رابه آدمی می دهند که ما از جهت پیچیدگی محاسباتی که دارند،عاجز از نقل آنها می باشیم .اینک تابلوی مربوط به ارتباط"حیوان سمبل"وانرژیهایی راکه خیلی سریع وتند در شماایجاد می شوند ،عرضه می داریم .
 
علایم وسمبولها (کلمات رمز )
سالهای تولد
خرگوش
انرژی همراه با فکر ،عقل وانصاف،احتیاط وتعادل،رازداری،ژرفایی بینش ودرایت ،اگر آرامش درونی توسعه یابد ،باید قبول کند که از اوانتقاد شود ،بدون اینکه بخواهد زیرجلی وموذیانه ،کینه ورزی کند.
1903 1915 1939 1927 1951 1963 1975 1987
اژدها
خودرأی بودن وخودسری،هوش واستعداد،بی اعتنابه آینده نگری ،انرژی متغیر،باید تمایل خود را به خصیصه های پرخاشگری،تحقیر ونزاع جویی کاهش دهد تا بتواند انرژی خود را حفظ کند .در ضمن باید به توصیه ها ونصیحتهای دیگران،به منظور اجتناب از خود محوری،توجه داشتهه باشد .
1904 1916 1928 1940 1952 1964 1976 1988
مار
تحلیلگر شایسته از اوضاع ،باهوش وفهم بالا،باخوش خلقی ،شوخ طبعی وظرافت،ملاحت طبیعی،اجتماعی وآداب دان،ولی زودرنج ودرون گراوخود خور،اگرعصبی شود،خشم او بی حساب است وباید به خاطر این که به خودش صدمه ای واردنشود،این خشم را کنترل کند.بایدازعدالت طبیعت مطمئن بوده وچنانچه دچارشکستی می شود،آن رابهترتحمل کند.
1905 1917 1941 1953 1965 1977 1989
موش
خودسری وخودرأیی،ولی درعین حال مردد در تصمیم گیری،سرزندگی وپرحرارتی وشادابی در دوران جوانی،جاه طلبی اجتماعی ،ظرفیت انجام کارهای مهم ،به منظوردستیابی هر چه بیشتر انرژی مثبت؛بدگمان بودن نسبت به خودخواهی وفرصت طلبی ها ...
1900 1912 1924 1936 1948 1960 1972 1984 1996
گاومیش
انرژی دعوامرافعه،انرژی بسیار قوی مقابله باوالدین،زمانی که احساس می کنید مستقل از آنهاهستید،بردباری،پشتکار.گاومیش بایدازخشم وغضب شدید،که موجب پوچی اوبوده بپرهیزدتادرضمن مادیگری برروی اوسنگینی نکند.
1901 1913 1925 1937 1949 1961 1973 1985
ببر
انرژی قوی،دردوران دوم زندگی،قدرت وجبروت،استقلال مغناطیسی،اعتمادبه نفس.بااین حال بایدخودش رااز بعضی قوای جبریه خلاص کندتابتواند به هدف برسد.صاحب این علامت باید هیجاناتی راکه مانند خوره اورامی خورد،تسکین داده وآنهارافرونشاند.
1902 1914 1926 1938 1950 1962 1974 1986
اسب
نشاط وسرزندگی ،لطافت وظرافت ،دارای انرژی حیاتی سرشار،علاقه مندی وشوق به مسافرت،ظاهری خندان وبشاش،دوستدار تحرک وفعالیت،صاحب این علامت،باید اختیار زبان خودراداشته باشد،بی حوصلگی هاوآتشین مزاجی خودرابه منظورآن که انرژی اش رابه طور هیچ وپوچ ازدست ندهد،کنترل کند.
1906 1918 1930 1942 1954 1966 1978 1990
بز
انرژی ملایم دارد وبخشاینده است .ذوق هنری ودر عین حال رویایی فکر کردن وجود دارد.صاحب این علامت درجهت جریانها حرکت می کند.انرژی اوآن چنان ضربه خور است که باید حواسش جمع باشد حتی درحالی که در"جهت"حرکت می کند،جریان اورا باخود نبرد.این شخص باید درک خود رااز دنیای اطراف خود،بیشتر سازد فهم خودراازآنچه دراطرافش می گذرد بالا ببرد.
1907 1919 1931 1943 1955 1967 1979 1991
میمون
زرنگی وچابکی،نبوغ،حیله گری،خلق وخوی نارس،هوش ودرایت،نرمش وانعطاف روحی،سیاست داری،انفعالی بودن،قابلیت انطباق ووفق دادن خود ولی خودپسندی وتکبر اوموجب آن است که انرژیش راازدست بدهد.اوبایدروحیه خود راثابت وپابرجانگه داردوازمسائل سطحی دوری جوید.
1908 1920 1932 1944 1956 1968 1980
خروس
انرژی جنگجویانه مبارزه جویی،گاهی اوقات قهرمانانه،صداقت ودرستی ،درجستجوی هرچیزی که نوباشد.کنجکاوی دارد،بیدار است،اهل تشکیلات بوده وبه سازمان دهی علاقه مند است .انتقاد کردن رادوست دارد.گاهی دچار خیال پردازی واوهام می شود.صاحب این سمبل برای حفظ انرژی خود باید از هرگونه خود محوری ودون کیشوت بازی یاپهلوان پنبه بودن دوری جوید.
1909 1921 1933 1945 1957 1969 1981 1993
سگ
ثبات واستقامت،تداوم ،وفاداری،صداقت ودرستکاری،فداکاری واز خودگذشتگی،محتاط واحتیاط کار،عادل ومنصف،اندکی دودل ومردد،اهل اخلاق ،گاهی اوقات بدبین.صاحب این سمبل،باید بداند چگونه استقلال درونی خود را پیداکند وخودرا،از شر حالت غیرمطمئن ومرددخلاص کند.
1910 1922 1934 1946 1958 1970 1982 1994
خوک
صمیمیت وصداقت،سادگی،دنبال خوشگذرانی دارای نیات نیکو،بدون بدکاری،گاهی صاف وساده ،هیچ گاه انرژی خود را برای خشونت به کار نمی برد مگر آن که بازورگویی روبه رو شود.او باید از"مادی گرایی"خود را جدا کند تابار وسنگینی انرژی اش از آنچه هست کمترشود.
1911 1923 1935 1947 1959 1971 1983 1995
*http://www.skam.blogfa.com/8601.aspx

به لطافت بهار

مهدی یاراحمدی خراسانی بهار فصلی زیبا، لطیف، چشم نواز و معتدل است. هنگامه ی رویش سبزه‌ها و شکوفه‌ها که یادآور انتظار پائیز، نتیجه ی رنج زمستان و مقدمه محصول تابستان است.بهار یعنی؛ آغازی دوباره بر پایان شیرین سختی ها، یعنی امیدواری به شکفتن مجدد، یعنی رستاخیز طبیعت، یعنی حیات بعد از ممات و یعنی اشتیاق وصف ناپذیر زندگی.بهار پدیدۀ زیبایی است که باید آثار لطف وجمال وجلال خداوند گردون سپهر را در آن جستجو کرد. فصلی که هر انسانی را به تفکر و تأمل در زیبایی‌های طبیعت وا می‌دارد. یکی ازخصوصیات تدبر وتعمق رویاندن اندیشه احساس دردل و روان آدمی است  از این رو بهار تنها  " دگرگونی در طبیعت " نیست، بلکه هنگامه ی" تحولی عمیق و هدفمند در روح و قلب آدمی  " نیز می باشد. بدین ترتیب باید گفت: آمد و رفت بهار، تکرار درس های معلم طبیعت است که همواره در گوش انسان زمزمه گر این واقعیت است که ؛ رستاخیز آمدنی و بلاشک استنرم نرمک صدای پای بهار به گوش می رسد. و نسیم دل انگیز بهاری پیام طراوت و شادابی، امید و زندگی را به گوش همگان می رساند. طبق تعبیر قرآن، خداوند بادها را می‌فرستد که ابرها را برانگیزد، آن گاه آن را به سوی سرزمین مرده می‌راند تا زمین را پس از مرگش دوباره زنده کند. توصیف طبیعت و حیات دوباره آن یک نمونه از شگفتی‌های طبیعت در قرآن است، اما جالب است بدانیم هدف این توصیف، نشان دادن طبیعی حیات انسان پس ازمرگ است. به عبارت دیگر برای آن است که بدانیم چگونه پس از آنکه تمام جسم  پوسید و متلاشی شد، دوباره زنده می‌شود، همان‌گونه که طبیعت زمین پس از پژمردگی و خزان و مرگ حیاتی مجدد پیدا می‌کند.بهار با خود پیام دارد. پیام زندگی، پیام دوباره زیستن و پیام دوباره نگریستن. بهار همراه با رویش، زیبایی و انبساط است و همین امر را باید مدنظر قرار داده و با تجدیدنظر در اعمال و رفتار به‌گونه‌ای باشیم که زیبایی، زندگی و شادی آفرینی را برای خود ودیگران به ارمغان بیاوریم. مانند بیشتر عناصر طبیعت بهار نیز درس هایی آموزنده و زندگی ساز دارد که حیات بخش و تأمل انگیز است. تنوع، شادابی، تبادل، تحول و حیات آفرینی  مهمترین آموزه های بهار می باشد. درپی هربهار دل انگیز فصول دگرگون گری است به نام برگ ریزان و زمستان! پس عقل سلیم حکم می کند به دنبال هرسرور وشادمانی، فرا رسیدن غمی بیکران را از  یاد نبرد ولازمۀ همه اینها ابراز امتنان است وادای شکر به بارگاه خدای منّان.اکنون که با عنایت قادر متعال توفیق درک بهار دیگری حاصل گردیده است مستانه وشورانگیز از این نعمت بزرگ، به هنگامه ی؛  " اذا رأیتم الربیع "  مشتاقانه ذاکر و شاکر نعمت های بیکران ایزد منان خواهیم بود پس؛ "  فاکثرو ذکر النشور ". « هرگاه بهار را می بینید، بسیار قیامت را به یاد آرید.پیامبر اعظم(ص)»
مفهومدر بهاران کی شود سرسبزسنگ؟                   خاک شو تاگل برآیی رنگ رنگ

امدادهای غیبی درزندگی بشر

استاد شهید مرتضی مطهری – تلخیص: قاسم تارم
مسلماً عده ای با شنیدن عنوان امدادهای غیبی خواهند گفت در عصر علم و دانش و تجربه و آزمایش که بشر همه چیز را تحت تسلط مشاهدات عینی و حسی و لمسی خود درآورده است مددهای غیبی یعنی چه ؟ در این عصر که عصر نور و روشنایی است بحث در اطراف غیبی و نهان و پشت پرده و بالاخره ماوراء الطبیعه معنی ندارد. امدادهای غیبی درزندگی بشر                               چاپ وصحافی چاپ ونشرعلامه طباطباییاثر: متفکرشهیدمرتضی مطهری                          ناشر: انتشارات صدراچاپ چهارم: بهار1369تعداد: 10000    انچه بصورت یک کتاب ازنظرخواننده محترم میگذرذمجمو ع پنج گفتاراست که درزمانهاومکانهای دورازیکدیگرتدوین یافته استگفتاراول:خورشیددین هرگزنمی کندبرهمه اینهامقدم است درسال1345مقارن بامبعث رسول اکرم صدردانشگاه نفت ابادان ایرادگردیدگفتاردوم:امدادهای غیبی درزندگی بشردرسال1346 مقارن بانیمه شعبان دردانشگاه پهلوی شیرازایرادگفتارسوم:رهبری ومدیریت دراسلام درایام درمدرسه عالی مدیریت کرمانگفتارچهارم:درباره رشداسلامی درحسینیه اصفهانیهادرابادان ایرادشدگفتارپنجم:پیرامون محلل:مقاله ای که دربهمن 1350انتقادازفیلم مغرضانه که درهمان ایام نمایش دادهمی شددرروزنامه کیهان نوشتمامدادهای غیبی در زندگی بشرمسلماً عده ای با شنیدن عنوان امدادهای غیبی خواهند گفت در عصر علم و دانش و تجربه و آزمایش که بشر همه چیز را تحت تسلط مشاهدات عینی و حسی و لمسی خود درآورده است مددهای غیبی یعنی چه ؟ در این عصر که عصر نور و روشنایی است بحث در اطراف غیبی و نهان و پشت پرده و بالاخره ماوراء الطبیعه معنی ندارد.یعنی این افکار و اعراضها و این ادعاها که در عصر علم و دانش سخن از مسائلی از قبیل مددهای غیبی بی معنی است ضد علم است و با روح علمی سازگار نیست و نوعی جهالت است بلکه برتر از جهالت است.غیب یعنی چه ؟ نهان پشت پرده یعنی آن چیزهایی که از حواس ظاهری ما نهان است و پشت پرده محسوسات واقع شده است. قرآن کریم این کلمه را زیاد بکار برده ، گاهی تنها مثل اینکه می فرماید: «الذین یؤمنون بالغیب» یعنی آنان که به غیب ایمان دارند یا می فرماید: «و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو» یعنی کلیدهای غیب نزد خداست و جز او کسی از آنها آگاه نیست و گاهی هم با کلمه شهادت مثل اینکه می فرماید : «عالم الغیب و الشهاده» خداوند هم به غیب آگاه است و هم به شهادت. فلاسفه از این تعبیر قرآنی استفاده کرده و جهان طبیعت را عالم شهادت و جهان ملکوت را عالم غیب اصطلاح کرده اند. در ادبیات عرفانی ما از  غیب و نهان و پشت پرده و ماوراء ظاهری زیاد سخن رفته و لطف و زیبایی خاصی به آن داده است:حافظ :زسر غیب کسی آگاه نیست قصد مخوان                     کدام محرم دل ره در این حرم داردما از برون در شده مغرور صد رقیب                           تا خود درون پره چه تدبیر می کنند.خیام می گوید:اسرار ازل را نه تو دانی و نه من                               و این خطّ معما نه تو خوانی و نه منهست از پس پرده گفتگو من و تو                            چون پرده برافتد نه تو مانی و نه منبرای ایمان و اعتقاد ما به عالم شهادت حواس ما کافی است این عالم از آن جمعیت شهادت نامیده است که ما با حواس خود با آن سر و کار داریم و محسوس و ملموس ماست اما این حواس برای ایمان و اعتقاد به جهان غیب قوه عمق که خود مرتبه غیب وجود ماست باید دست به کار و فعالیت بشود و یا قوه ای نهان تر و مخفی تر از عقل باید غیب را شهود کند.مولوی می گوید:جسم ، ظاهر ، روح مخفی آمده است                       جسم همچون آستین جان همچو استبا عقل از روح مخفی تر بود                                  حس بسوی روح  روتر ره بردروح وحی از عقل پنهان تر بود                              زانکه او غیب است او زان سر بودآن حسی که حق بدان حس مظهر                         نیست حس این جهان آن دیگر استحس حیوان گر بدیدی آن صور                             بایزید  وقت بودی گاوغیر و فهم و جان که در گاو و خر است                   آدمی را فهم و جای دیگر استباز غیر فهم و جان آدمی                                     هست فهمی در نبی و در ولیپیغمبران راهنمای جهان غیب آمده اند تا مردم را به غیب و ماوراء ظاهر و محسوسات مؤمن و معتقد کنند.آمده اند تا حلقه اتصال میام مردم و جهان غیب باشند مردم را مؤمن به مددهای غیبی و عنایت های خاص غیبی در شرایط خاصی بنمایند ، اینجاست که مسئله غیب با زندگی بشر تماس پیدا می کند.پرده غیبگفتیم غیب یعنی نهان پس پرده این پرده چیست؟ آیا واقعاً پرده ای وجود دارد که باید پس برود تا ببینیم یا اینکه این تعبیر است کنایه از حقایق دیگر است اتفاقاً همین تعبیر پرده در خود قرآن آمده است که درباره اهل قیامت می فرماید : «و لقد کشفنا عنک عطائک فبصرک الیوم الحدید» (حدید 12) پس امروز پرده را از جلوی تو برداشتیم اینک دیده تو باز است و می توانی همه چیز را ببینی جمله معروف از حضرت علی (ع) : لوکشف الغطاء و مازددتُ یقیناً : فرضاً پره غیب برافتد به یقین من افزوده نمی شود.این پرده از نوع ماده و جسم نیست این پرده جز حجاب محدودیت حواس ما که تنها امور نسبی و محدود را درک می کند نمی باشد مقصود اینست که غیب بودن غیب و راز بودنش مربوط به مقدار توانایی دستگاههای حسی و ادراکی ماست نه به وجود حایل و مانع میان دستگاه ادراکی و حس ما و غیب.مددهای غیبیگذشته از اینکه اشیاء در اصل هستی خود از غیب مدد می گیرد بعبارت دیگر سراسر طبیعت مدد غیبی است در زندگی بشر یک سلسله مددهای غیبی خاص هم دارد بله مددهای عمومی و خصوصی در کار است.اصطلاحی از قرآن ذکر می کنیم قرآن : خداوند را هم به صفت رحمان و هم به صفت رحیم یاد می کند با این تفاوت که رحمت رحمانی از رحمت عمومی که شامل همه موجودات است اما رحمت رحیمیه عبارت است از الطاف و دستگیریهای خاص که یک موجود مکلف در اثر حسن وظیفه مستحق آن می گردد.پیامبران آمده اند که ما را به این گونه امدادهای غیبی  را مؤمن نمی بیند اگر چنین ایمانی در ما پیدا شود ما عملاً با خداوند وارد معامله و بده وبستان شویم احساس می کنیم که نیکی کردیم و خداوند به ما پاداش نیک داد ما را حفظ و نگهداری کرد برعکس بدی کردیم و کیفر دیدیم ما در نمازهای پنجگانه می گوییم «ایاک نعبد و ایاک نستعین» خایا تنها تو را می پرستیم و تنها از تو کمک می خواهیم این خود نوعی استمداد از غیب است.انواع امدادهاکمکهای غیبی گاهی به صورت فراهم شدن شرایط موفقیت است و گاهی بصورت الهامات و هدایت ها و روشنیها و روشن بینی‌ها. دو آیه از قرآن ذکر می کنیم که یکی در مورد مددهای که بصورت فراهم شدن شرایط موفقیت است و دیگری در مورد مددهای به صورت الهامات و هدایتهای معنوی است ببینید که قرآن چه شرایطی ذکر می کند و چگونه است که بصورت گزاف و رایگان رخ ننماید.در مورد اول می فرماید ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم اگر خدا را یاری کنید خداوند شما را یاری می کند و ثابت قدمتان می دارد.یاری الهی را که مدد غیبی است مشروط به یاری قبلی خداوند یعنی به اینکه خدمت به عمل مجاهدتی در راه خیر عموم صورت بگیرد هم عمل و مجاهدت و کوشش به شرط است و در مورد دوم می فرماید والذین جاهدوا فیما لنهدینهم سبلنا و ان الله مع المحسنین یعنی در راه کوشش و جدیت بخرج می دهند ما راههای خود را به آن ارائه می دهیم خداوند با نیکوکاران است در این هم کوشش را و هم اینکه «در راه ما» باشد ذکر می کند هم صرف نیروی بدنی و هم صرف نیروی روحی را شرط قرار می دهد در این صورت است که هدایت و روشنی باطنی به انسان داده می شود. (ص 87)قرآن در داستان اصحاب کهف چنین می فرماید : ؟؟هم فتیه امنوا بربهم و زدناهم هدی و ربطنا علی قلوبهم اذ قاموا یعنی آنها گروهی جوانمرد بودند که پروردگار خویش را شناختند و به او ایمان آوردند و ما بر هدایت و روشنایی آنها افزودیم و قلب آنها را قوت بخشیدیم زیرا آنها بپا خاسته بودند و عقاید سخیف قوم را مورد حمله قرار داده بود ، سخیف! در این جا هم سخن از مدد غیبی به صورت هدایت و روشن بینی است و هم سخن از تقویت نیروی اراده است و هر دو را مشروط کرده است به دو چیز یکی قیام و به پا خاستن و دیگر لله و فی الله بودن قیام انسان می تواند با پیمودن راه ، راه خدمت به خلق ، کمک به ضعیفان مخصوصاً احسان به والدین بشرط اخلاص و حسن نیت کم و بیش آثار لطف خدا را همراه خود ببیند.تفاوت تفکر الهی و تفکر مادیاز نظر یک نفر مادی در حساب عالم هیچ تفاوتی میان راه حق و راه ناحق نیست ولی از نظر انسان  الهی در حساب کلی جهان میان این دو تفاوت است حقیقتی در کار است و به حمایت مردان راه حق برمی خیزد.در کتاب انسان و سرنوشت ، تأثیر عوامل معنوی در سرنوشت از نظر جهان بینی مادی عوامل مؤثر در اجل روزی سلامت سعادت و خوشبختی منحصراً مادی است تنها عوامل مادی است که اجل را دور یا نزدیک می کند روزی را توسعه می دهد یا تنگ می کند به تن سلامت می دهد یا می گیرد خوشبختی و سعادت را تأمین یا نابود می کند اما از نظر جهان بینی الهی علل و عوامل دیگر که عوامل روحی و معنوی نامیده می شود نیز همدوش عوامل مادی در کار اجل و روزی سلامت و سعادت و امثال اینها مؤثرند.الهام و اشراق :یکی از انواع مددهای غیبی الهامات و اشراقاتی است که به دانشمندان می شود و ناگهان دری از علم به روی آنها گشوده می شود ، واکنشهای عظیم رخ می دهد. راههای حصول علم دو تاست یکی تجربه و مشاهدات عینی دیگر قیاس و استدلال بشر از راه مطالعه و مشاهده عینی طبیعت ، شاید اغلب اکتشافات بزرگ از نوع برقی بوده که ناگهان در روح و مغز دانشمند جهیده و روشن کرده و سپس خاموش شده است ابن سینا معتقد است که : چنین قوه ای در بسیاری از افراد با اختلاف و تفاوتها وجود داردجمله آیه شریفه یکاد زیتها یضیء و لو لم تمسه نار را بر همین قوه که در بعضی از افراد احیاناً به صورت شدیدی وجود دارد عمل می کند. غزالی در کتاب المنقذ من ضلال مدعی می شود که بسیاری از معلومات بشر که مربوط به احتیاجات زندگی است ابتدا به صورت الهام صورت گرفته است زیرا بشر یک سلسله اطلاعات درباره دواها و علاجها و درباره نجوم دارد که تصور نمی شود از طریق تجربه توانسته باشد آنها را بدست آورده باشد فقط باید گفت لطف الهی از طریق الهام بشر را هدایت کرده است.الکیس کارل در کتاب انسان موجود ناشناخته یکی از طرفداران نظریه اشراق و الهام است او می گوید به یقین اکتشافات علمی تنها محصول و اثر فکر آدمی نیست نوابغ علاوه بر نیروی مطالعه و درک قضایا از خصایص دیگری چون اشراق و تصور علاقه برخوردارند بوسیله اشراق چیزهایی را که بر دیگران پوشیده است می یابند و روابط مجهول قضایایی که ظاهراً با هم ارتباطی ندارند می بینند و وجود گنجهای مجهول را به فراست در می یابند و بدون دلیل و تحلیل آنچه را دانستنش اهمیت دارد می دانند.پس مجهولاً معلوم شد که در زندگی افراد بشر انواعی از مددهای غیبی وجود دارد به صورت تقویت دل و اراده به صورت فراهم شدن اسباب و وسایل مادی کار ، به صورت هدایت و روشنی به صورت الهام افکار بلند علمی از اینها معلوم می شود که بشر به خود واگذاشته نیست دست و عنایت پروردگار در شرایط خاص او را دستگیری می کند از ضلالت و گمراهی و سرگردانی و از عجز و ضعف و ناتوانی نجات می دهد.مددهای غیبی اجتماعیپیامبران عظیم الشأن همانند ابراهیم و موسی و عیسی و محمد (ص) که ظهور کرده اند در شرایط بوده که جامعه بشریت سخت نیازمند بوجود آمدن آنها بوده است آنها مانند یک دست غیبی از آستین بیرون آمده اند و بشریت را نجات داده اند مانند بارن رحمت بوده اند که در بیابان بر تشنه ای ببارد. مصداق قول خداوند است که و نُرید ان نمنّ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین خداوند بواسطه وجود آنها بر بیچارگان و مظلومان منت نهاد و آنها را برای نجات این خوارشمردگان مبعوث فرمود.حضرت علی (ع) عصر و زمینه بعثت رسول اکرم (ص) را اینطور توصیف می فرمایند : خداوند او را در دوره ای مبعوث فرمود که فترت و فاصله ای در آمدن پیامبران رخ داده بود ملتها در خوابی گران و طولانی فرو رفته بودند کارها پراکنده ، تنور جنگها داغ بود ، جهان را تاریکی فرا گرفته بود و غرور و فریب در آنها نمایان بود برگ درخت بشریت به سوی زردی گرائیده امیدی به میوه این درخت نمی رفت قرآن خطاب به مردم عصر رسول اکرم (ص) چنین می فرماید و کنتم علی شف حفره من النار فأنقذکم منها شما در پرتگاه سقوط در آتشی بودید که خداوند بوسیله رسول اکرم (ص) شما را از آن نجات داد می گویند عند ابتهاء الشده تکون الفرج شدت که نهایت رسید فرج طلوع می کند.مهدویت در اسلاممسئله مهدویت در اسلام و بالاخص در تشیع یک فلسفه بزرگ است اعتقاد به ظهور منجی است نه در شعاع زندگی یک قوم و یک ملت و یک ملت و یا یک منطقه و یا یک نژاد بلکه در شعاع زندگی بشریت.ممکنست افرادی خیال کنند که دلیلی ندارد در عصر علم و دانش در عصری که بشر زمین را در زیر پای خود کوچک می بیند و آهنگ تسخیر آسمانها را داده تصور کنیم که خطری بشریت را تهدید می کند و بشریت نیازی به چنین مدد غیبی دارد بشر روز به روز مستقل تر و بالغ تر و کامل تر می شود و طبعاً نیازمند به کمک ها و مددهای غیبی (به فرض قبول آنها) کمتر می گردد و عقل و علم تدریجاً این خلأها و نیازها را پر می کند و از میان می برد خطر آن زمان بشریت را تهدید می کند که جهالت و نادانی حکمفرما بود.متأسفانه این خیالی باطل است خطراتی که به اصطلاح در عصر علم و دانش برای بشریت است از خطرات عصرهای پیشین کمتر نیست بیشتر است و عظیم تر.اشتباه است که خیال کنیم منشأ انحرافات بشر همیشه نادانی است علما اخلاق همواره این مسأله را طرح کرده و می کنند که آیا تنها منشأ انحرافات بشر نادانی است و بنابراین تعلیم کافی است برای مبارزه با انحرافات و یا اینکه نادانی یکی از علل انحراف بشر است.انحرافات بشر بیشتر از ناحیه غرایز و تمایلات مهار نشده است از ناحیه شوت و غضب است از ناحیه افزون طلبی ، جاه طلبی ، برترطلبی و لذت طلبی و بالاخص نفس پرستی و نفع پرستی است.غرایز بشر بسی دیوانه تر از سابق گشته است و علم و فن ابزارآلات کاری شده است در دست این غرایز. فرشته علم در خدمت دیو شهوت قرار گرفته ، دانشمندان وعساکر علم خادمان سیاستمداران وعساکر جاه طلبی و مدعیان انا ربکم الاعلی گشته اند.به همین جهت خود علم و فن امروز بصورت بزرگترین دشمن در آمده است یعنی به همین چیزی که بزرگترین دوست بشر است بزرگترین دشمن بشر است.علم چراغی است روشنائی و بستگی به موارد و هدف دارد که بکار می رود بقول سنائی برای مطالعه یک کتاب از آن استفاده کنیم یا برای دزدیدن کالا در شب تاریک ، چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا.علم همه چیز را تحت تسلط خویش قرار می دهد مگر انسان و غرایز او را ، انسان علم را در اختیار می گیرد و در هر جهت که خواهد آن را بکار می برد اما دین انسان را در اختیار می گیرد جهت انسان را و مقصد انسان را عوض می کند.ویل دورانت در مقدمه «لذات فلسفه» درباره انسان عصر ماشین می گوید ما از نظر ماشین توانگر شده ایم و از نظر مفاسد فقیر.آیده جهان ما به دلیل اینکه مؤمن و مسلمانیم و در عمق ضمیرمان این اصل وجود دارد که جهان را صاحبی باشد خدا نام هر چه در دنیا پیشامدهاش می شود هرگز احساس خطر عظیم خطری که احیاناً بشریت را نیست و نابود کند و کره زمین را تبدیل به توده خاکستر کند و زحمات چند هزار سال بشریت را کان لم یکن نماید نمی کنیم تعلیمات انبیاء نوعی امنیت و اطمینان خاطر به ما داده است و در واقع در قلب خود به مددهای غیبی ایمان و اتکاء داریم.راسل در کتاب امیدهای نو می گوید زمان حاضر زمانی است که در آن حس حیرت توأم با ضعف و ناتوانی همه را فراگرفته است. اگر بر اساس علل مادی و ظاهری قضاوت کنیم این بدبینی ها بسیار بجاست فقط یک ایمان معنوی ایمان به «امدادهای غیبی» و اینکه جهان را صاحبی است خدای نام این بدبینی ها را زایل و تبدیل به خوش بینی کند و بگوید برعکس سعادت بشریت رفاه و کمال بشریت زندگی انسان و زندگی مقرون به عدل و آزادی و امن و خوش بشر در آینده است و در انتظار بشریت.روز بهروزی خواهد رسید و اشرقت الارض بنور ربها. روزی که اذا قام القائم حکم بالعدل و ارتقع فی ایامه الجور و امنت به السبل و اخرجت الارض برکاتها و لا یجد الرجل منکم یومئذ موضعاً لصدقاته و لا برّه و هو قوله تعالی و العاقبه للمتقین. در آن روز که به عدل حکم شود و ستم برای همیشه رخت بربندد راهها امن گردد زمین به برکات و استعدادها خود را ظاهر گرداند و حداکثر استفاده از منابع و خیرات زمین صورت گیرد فقیری پیدا نشود که مردم صدقات وذکات خودرابه اوبدهندواین است معنی سخن خدا عاقبت ازان متقیان استهمان طور که ظهورها گذشته پس از سختیهایی بوده قطعاً این ظهور نیز پس از سختی ها و شدت ها خواهد بود همیشه برقها در ظلمت ها می جهد.حضرت علی (ع) در اشاره به ظهور مهدی موعود می فرماید : جنگ قد علم خواهد کرد در حالی که دندان های خود را نشان می دهد پستانهایش پر است واماده است ، شروع کار شیرین است و عاقبت آن تلخ همان فردا – فردا چیزی ظاهر خواهد کرد که او را نمی شناسید و انتظارش را ندارید آن حاکم انقلابی هر یک از اعمال حکومتهای قبل را به سزای خویش خواهد رسانید زمین پاره های جگر خود را از معادن و خیرات و برکات برای او بیرون خواهد آورد و کلیدهای خود را با تمکین به او تسلیم خواهد کرد آن وقت به شما نشان خواهد داد که عدالت واقعی چیست و کتاب و سنت پیامبر را احیاء خواهد کرد.قرآن کریم هم می فرماید: و لقد کتبا فی الزبور من بعد الذکران لارض یرثها عبادی الصالحون. یعنی ما از پیش اطلاع دادیم که وارث اصلی زمین بندگان صالح و شایسته ما خواهند بود برای همیشه زمین در اختیار ارباب شهوت و غضب و بندگان جاه و مقام و اسیران هوای نفس نخواهد بود.این فلسفه بزرگ مهدویت در عین اینکه پیش بینی یک سلسله تکانهای شدید و نابسامانیها و کشتارها و بی عدالتی ها است پیش بینی یک آینده سعادت بخش و پیروزی کامل عقل بر جهل توحید بر شرک ایمان بر شک عدالت بر ظلم سعادت بر شقاوت است لهذا نوید و آرزوست.اللهم انا ارغب الیک فی دوله کریمه تعزّ بها الاسلام و اهله و تذلّ بها النفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدعاه الی طعتک و القاده الی سبیلک و ترزقها بها الکرامه لدنیا و الآخره.خورشید دین هرگز غروب کردنی نیستخورشید دین غروب نمی کند و روز به روز در آسمان انسانیت ظاهرتر می شود. اسلام پس از چهارده قرن در مثل این کانون که کانون دانش است ، یک مرکز فرهنگی است ، تجلی می کند و کانون هایی نظیر این کانون را که مسلماً نه اولین و نه آخرینشان است فتح می کند.آیا دین اجل و پایان دارد؟دنیای ما دنیای تغییر و تحول است ، در این دنیا چیزی وجود ندارد که برای همیشه باقی بماند همه چیز عوض می شود ، دوران عمرش منقضی می شود و به نهایت می رسد آیا دین نیز همین طور است؟ نه ، هر اندازه علیه دین نهضت و قیام شود باز دین بعد از مدت موقتی دوباره باز می گردد و رفتنی نیست. ویل دورانت که شخصاً لادین است در کتاب «درسهای تاریخ» با نوعی عصبانیت می گوید : دین صد جان دارد هر چیزی اگر یک بار میرانده شود برای همیشه می میرد مگر دین که اگر صد نوبت میرانده شود باز زنده می شود. این را که دین مردنی نیست می خواهم بر پایه علمی برای شما بیان کنم که طبق قانون طبیعت چه چیز در دنیا از میان رفتنی است و چه چیز برای همیشه باقی خواهد ماند!معیار جاودانگی هاپدیده های اجتماعی در مدتی که باقی هستند باید یا خواسته های بشر تطبیق کند به این معنی که با خود آن پدیده ها خواسته بشر باشند یا تأمین کنندۀ خواسته های بشر بوده باشند. در میان خواسته های بشر باز دو جور خواسته داریم : خواسته های طبیعی و خواسته های غیرطبیعی یا اعتیادی. خواسته های طبیعی آن چیزهایی است که ناشی از ساختمان طبیعی بشر است یک سلسله اموری که هر بشری به موجب آنکه بشر است خواهان آنست مثلاً بشر علاقمند به تحقیق و کاوش علمی است و نیز به زیبایی و جمال ، به تشکیل کانون خانوادگی و تولید نسل با همه زحمتها و مرارتهایش و ... اما چرا بشر به این مسائل علاقمند است هنوز رمز آن کشف نشده غیر از این خواسته های طبیعی یک سلسله خواسته های دیگر هم در میان بسیاری از افراد بشر هست که اعتیادات نامیده می شود. اعتیادات قابل ترک دادن و عوض کردن است به طور مثال عده ای عادت به چای دارند عده ای به سیگار ، مشروب و تریاک و ... عادت دارند. بشر نمی تواند اینطور زندگی کند که نداند از لحاظ نسلی از کجا آمده؟ از کدام مادر؟ از کدام پدر؟  چگونه و به چه شکلی وجودش امتداد پیدا می کند و از افرادی که بعد به وجود آمده اند کدام یک از اینها فرزند اویند؟ اینها بر خلاف خواسته بشر است لهذا دنیا دیگر زیر بار این حرف نرفته یکبار در دو هزار و سیصد سال پیش افلاطون این پیشنهاد را رد کرد اما بعد خود فلاطون از این پیشنهاد خود پشیمان شد بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم دوباره این پیشنهاد شد و این بار نیز قبول نشد چون بر خلاف طبیعت است حکماً قاعده ای دارند ، می گویند القسر لایدوم یعنی یک امر غیرطبیعی دوام پیا نمی کند و مخالف این سخن این است که جریانهای طبیعی قابل دوام است پس دین اگر بخواهد باقی بماند یا باید خودش جزو خواسته های بشر باشد یا تأمین کنندۀ خواسته‌های بشر باشد آن هم بدین شکل که تأمین کنندۀ منحصر به فرد باشد اتفاقاً دین هر دو خاصیت را دارد یعنی هم جزو نهاد بشر است جزو خواسته های فطری و عاطفی بشر است و هم از لحاظ تأمین حوائج و خواسته های بشری مقامی را دارد که جانشین ندارد و اگر تحلیل کنیم معلوم می شود اصلاً امکان ندارد چیز دیگری جایش را بگیرد.فطری بودن دینقرآن راجع به اینکه دین را خدا در نهاد بشر قرار داده اینطور می فرماید : فأقم وجهک للدین حنیفاً فطره الله التی فطر الناس علیها. توجه خویش را بسوی دین حق گرایانه پایدار و استوار کن. همانا این فطره الله را که همه مردم بر آن آفریده نگهدار. علی (ع) نیز انبیاء را این طور تعریف می کند : خدا انبیاء را یکی پس از دیگری فرستاد تا اینکه وفای آن پیمانی را که در نهاد بشر با دست خلقت بسته شده از مردم بخواهند ، از مردم بخواهند به آن پیمانی که با زبان بسته نشده و روی کاغذ نیامده بلکه روی صفحه دل آمده روی عمق ذات و فطرت آمده ، قلم خلقت او را در سرّ ضمیر ، در اعماق شور باطن بشر نوشته است و قبل از اسلام چنین تِزی در جهان وجود نداشت تا قرن هفدهم و هجدهم و نوزدهم میلادی بشر در این زمینه ها هزار گونه فکر می کرد در حالی که اکنون می بینیم کاوشهای روانی هماهنگ با قرآن می گوید : فطره الله التی فطر الناس علیهانظریات درباره علل پیدایش دین :نظریه فطری بودن دیندر مورد فطری بودن دین دانشمندان زیادی نظر داده اند یکی شاگرد فروید ، یونگ است او می گفت فروید می گوید دین از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش می کند درست است ولی اینکه او خیال می کند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمایلات جنسی ای که به شعور باطن گریخته اند می باشد بی احساس است.انسان یک روان ناخودآگاه فطری و طبیعی دارد روان ناخودآگاه بشر برخلاف ادعای فروید صرفاً انباری که از شعور ظاهری در آن چیزهای ریخته شده و پر شده باشد نیست او می گفت فروید به اشتباه خیال کرد که روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشکیل می گردد خیر ، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است دین جزء اموری است که در روان ناخودآگاه بشر به طور فطری و طبیعی وجود دارد.ویلیام جیمز در کتاب دین و روان می گوید سرچشمه بسیاری از امیال درونی ما امور مادی طبیعی است ولی بسیاری از آنها هم از دنیای ماوراء این دنیا سرچشمه می گیرد و دلیل اینکه اصولاً بسیاری از کارهای بشر با حسابهای مادی جور در نمی آید همین است من در هر امر مذهبی همیشه نوعی وقار و صمیمیت وجود و لطف محبت و ایثار مابین حالات روانی مذهبی خواهی دارد که آن خواص با هیچ حالت از حالات بشر تطبیق نمی کند به همان دلیل که یک سلسله غرایز مادی ما را با این دنیا پیوند می دهد. غرایز معنوی هم ما را با دنیای دیگر پیوند می دهد. الکیس کارل در کتاب «نیایش» می گوید دعا عالی ترین حالت مذهبی انسان است و حقیقت آن پرواز روح بشر است بسوی خدا ، می گوید در وجدان انسان شعله فروزان است که گاه و بیگاه انسان را متوجه خطاهای خویش می کند متوجه گمراهیها و کج فکریهایش می سازد همین شعله فروزان است که انسان را از کجروی باز می دارد و گاهی انسان در حالت معنوی خود جلال و ابهت آمرزش را احساس می کند.البرت انیشتاین «مذهب و علوم» او می گوید : برای یک انسان ابتدایی ترس ، ترس از مرگ ترس از گرسنگی از جانور وحشی ترس از مرض ایجاد کننده زمینه مذهبی است. خصیصه اجتماعی بشر نیز یکی از تبلورات مذهبی است یک فرد می بیند پدر و مادر خویشان و رهبران و بزرگان می میرند یک یک اطراف او را خالی می گذارند پس آرزوی هدایت شدن دوست داشتن محبوب بودن و اتکاء و امید داشتن به کسی زمینه قبول عقیده به خدا را در او ایجاد می کند و در قرآن فرموده است : الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکرالله الا بذکرالله تطمئن القلوب. تنها با یاد خدا و جای گرفتن خدا در قلب است که دل آدمی آرامش خویش را باز می یابد مولوی این عشق و احساس را که انشتاین «احساس آفرینش» نام نهاد چه خوب و عالی بیان می کند :جزءها را رویها سوی گل است              بلبلان را عشق با روی گل است              آنچه از دریا به دریا می رود                      از همانجا کامد آن جا می رود                از سر کُه سیل های تند رو                       وز تن ما جان عشق آمیز دودین سرمایه زندگیچگونه دین تأمین کننده خواسته های بشر است و جانشین هم ندارد وقتی از یک طرف تصورات و تمایلات عظیم را در خود احساس می کنیم و از طرف دیگر به ساختمان محدود و فانی شونده انسان به هیج وجه جورنمی اید و یک عدم تعادل عجیب و ناراحت کننده ای میان آرزوها و خواسته ها از یک طرف و میان استعداد جسمانی خود از طرف دیگر می بیند.ویکتور هوگو نویسنده معروف فرانسوی می گوید اگر انسان فکر کند عدم است و بعد از زندگی نیستی مطلق است دیگر اصلاً بر او زندگی ارزشی نخواهد داشت آن چیزی که زندگی را برای انسان گوارا و لذت بخش می سازد کار او را مفرح می سازد و دل او را حرارت و گرمی می بخشد افق دید انسان را خیلی وسیع می کند همان چیزی است که دین به انسان می دهد یعنی اعتقاد به جهان ابدیت اعتقاد به خلود اعتقاد به بقا بشر اعتقاد به اینکه تو ای بشر فانی نیستی و باقی خواهی بود تو از جهان بزرگتری این جهان برای تو یک آشیان کوچک و موقتی است این جهان فقط یک گهواره است برای دوران کودکی.از تولستوی پرسیدند ایمان چیست؟ گفت ایمان همان چیزی است که انسان با آن زندگی می کند سرمایه زندگی است.او نمی گوید ایمان «سربار» است می گوید «سرمایه است» این سخن او مرا به یاد شعر معروف ناصر خسرو خطاب به فرزندش انداخت که می گوید : زدنیا روی زی دین کرم ایراک      مرا بی دین جهان چه بودوزندان               مرا پورا زین ملکی است در دل                        که آن هرگز نخواهد گشت ویرانهدین ، پشتوانه اخلاق و قانونرکن اساسی در اجتماعات بشری اخلاق است و قانون اجتماع قانون و اخلاق می خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دین است الکیس کارل مغزها خیلی پیشرفته اما افسوس که دلها هنوز ضعیف است دل را فقط ایمان قوی می کند تمام مفاسد بشریت از این ایت که مغزها نیرومند و دلها ضعیف و ناتوان باقی مانده است.دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی        زینها بد مکن که نکرده است عاقلیانسانیت مساوی است با دین و ایمان و اگر دین و ایمان نباشد اانسانیتی نیست.اشکالاتاگر دین فطری است چرا گروههای از مردم از دین خارج می شوند والتر اسکات لندبرگ دانشمند آمریکائی درباره علت عدم ایمان بعضی از دانشمندان به خدا می گوید.بعضی از دانشمندان در مطالعات علمی منعطف به درک وجود خدا نمی شوند علل متعد دارد نخست اینکه غالباً شرایط سیاسی استبدادی یا کیفیت اجتماعی و یا تشکیلات مملکتی انکار وجود مانع را ایجاب می کند. دوم فکر انسان همیشه تحت تأثیر بعضی اوهام قرار دارد و با آنکه شخص از هیچ عذابی روحی و جسمی بیم نداشته باشد باز فکر او در اختیار و انتخاب راه درست کاملاً آزاد نیست. این دانشمند نامساعد بودن بعضی از محیط های اجتماعی که الزاماً ماتریالیسم را یک عقیده رسمی می شناسند و دیگر سوء تفاهمی که در آن مسئله خدا برای دانشمندان پیدا می شود علت این سوء تفاهم آن است که مسئله خدا را در کودکی از کسانی می آموزند که مدعی خداشناسی هستند ولی خدا را نمی شناسند مسلماً علت انکار و اعراض بسیاری از افراد تحصیل کرده این است که مفاهیم مذهبی و دینی به طرز صحیحی به آنها تعلیم شده است و آن چیزی که آنها انکار می کنند مفهوم واقعی خدا و دین نیست چیز دیگری است.یکی دیگر از چیزهایی که موجب اعراض و تنفر مردم از خدا و دین و همه معنویات می شود آلوده بودن محیط و غرق شدن افراد در شهوت پرستی و هواپرستی است محیط آلوده همواره موجبات تحریک شهوات و تن پروری و حیوان صفتی را فراهم می کند.غرق شدن در شهوات پست حیوانی با هر گونه احساس تعالی اعم از تعالی مذهبی یا اخلاقی یا علمی یا هنری منافات دارد همه آنها را می میراند آدم شهوت پرست نه تنها نمی تواند احساسات عالی مذهبی را در خود بپروراند احساس عزت و شرافت و سیادت را نیز از دست می دهد ، نقشه ای که مسیحیان برای تصرف اندلس و بیرون کشیدن آن از دست مسلمین کشیدند این بود که به صورت دوستی و خدمت وسایل عیاشی برای آنها فراهم کردند باغها و بوستانها وقف ساختن شراب و نوشانیدن مسلمین شد دختران زیبا و طنّاز در خیابانها به دلربایی و عاشق سازی پرداختند سرگرمیها شهوانی از هر جهت فراهم شد و روح ایمان و جوانمردی مُرد پس از این جریان بود که توانستند مسلمانان را بی درنگ از دم تیغ بگذرانند.استعمار غرب نیز این برنامه را در قرون اخیر بصورت دقیقی در کشورهای اسلامی اجرا کرد به هر حال غرق شدن در شهوات حیوانی عامل دیگری است که برای اینکه تعالی دینی در وجود بشر ضعیف و احیاناً منفور گردد.در زبان دین این مطلب اینگونه بیان شده است که وقتی دلها را کدورت و تیرگی و قساوت می گیرد نور ایمان در دلها راه نمی یابد.یکی دیگر از موجبات اعراض و رو گرداندن از این جنگ و ستیزی است که برخی از داعیان و مبلغان دینی بی‌خرد میان دین و سایر غرایز فطری و طبیعی بشر ایجاد می کنند و دین را به جای اینکه مصلح و تعدیل کننده غرایز دیگر معرفی کند آن را ضدّ و منافی و دشمن سایر فطریات بشر معرفی می کنند.بعضی از مقدس مآبان و مدعیان تبلیغ دین به نام دین با همه چیز به جنگ بر می خیزند شعارشان این است اگر می خواهی دین داشته باشی پشت پا بزن به همه چیز گرد مال و ثروت نگرد ترک حیثیت و مقام کن زن و فرزند را رها کن از علم بگریز که حجاب اکبر است و مایه گمراهی است شاد مباش و شادی مکن از خلق بگریز و به انزوا پناه ببر.مربیان دین اول بکوشند خودشان عالم و محقق و دین شناس بشوند و به نام دین مفاهیم و معانی نامعقول در اذهان مردم وارد نکنند که همان معانی نامعقول منشأ حرکتهای ضد دینی می شود.ثانیاً در اصلاح محیط بکوشند و از آلودگیهای محیط تا حد امکان بکاهند.ثالثاً از همه مهمتر و بالاتر اینکه به نام دین و به اسم دین با فطریات مردم معارضه و مبارزه نکنند آن وقت است که خواهند دید مردم یدخلون فی دین الله افواجاً.فیلمی که سراسر قلب مسخ و تحریف است. پیغمبر اکرم (ص) : مردی که کار طلاق را به مُحلّل بکشاند و نیز شخص مُحلّل را لعن کرده است.از زمان شروع فیلم روزی نیست که آشنایان دور و نزدیک و یا به وسیله تلفن به بنده «استاد مطهری»مراجعه نکنند و درباره گمراه کنندگی آن سخن نگویند. عقیده آنها این بود که هر چند این فیلم از نظر هنری و فکری مبتذل است اما نظر به اینکه طوری تنظیم شده که قانون مُحلّل را که در قرآن کریم (مجید) به آن تصریح شده است بی پایه و ستمگرانه جلوه می دهد و طبعاً در روحیه جوانان که از ماهیت و فلسفه آن بی خبرند اثر بدی می گذارد.لازم است لااقل در مقاله ای به آن پاسخ داده شود من پیاده آن فیلم را روی کاغذ خواندن دیدم سراسر قلب و مسخ و تحریف است چه از نظر قانون مُحلّل و چه از نظر اینکه در جامعه ما درگذشته و حال جریان داشته باشد.تهیه کننده فیلم از آنجا که نظر تبلیغاتی داشته و می توانسته با خود واقعیت مواجه گردد نتیجه معکوس می داده یعنی به نفع قانون مُحلّل تمام می شده بر خلاف اصل صداقت رفتار کرده هم قانون مُحلّل را مسخ کرده است و هم صحنه های ساختگی که مشابه آن هیچ وقت در جامعه ما وجود نداشته و ندارد آفریده است و گذشته از جنبه اسلامی از جنبه هایی نیز یک خیانت است.مجازات طلاقهای مکرر ، قانون مُحلّل در اسلام از توابع قانون طلاق است نوعی مجازات عاطفی است و تدبیری است از مجرای احساسات برای جلوگیری از تکرار طلاق آمارها و تجربه ها نشان می دهد که این قانون اثر فوق العاده در جلوگیری از طلاق داشته است.حلال مبقوضطلاق از نظر اسلام (حلال مبقوض است) پیغمبر اسلام (ص) فرمود : مبقوضترین حلالها در نزد خداوند طلاق است و نیز آن حضرت فرمودند ازدواج کنید و طلاق ندهید که عرش الهی از طلاق می لرزد.طلاق حلال مبقوض است یعنی چه ؟ در عین اینکه در حد یک حرام منفور و مبقوض است اسلام مانع اجباری جلوی آن قرار نمی دهد و این خود از یک فلسفه کلی در نظام خانوادگی ریشه می کرد که مورد توجه اسلام است نظام خانوادگی بر پایه علاقه زوجین به یکدیگر است یعنی شعله عشق و علاقه مرد همیشه روشن بوده و زن نیز پاسخگوی آن باشد. آنچه از نظر اسلام مبقوض و منفور است این است که این شعله خاموش گردد و کانون خانوادگی به سردی گراید اما اگر زن در قلب مرد سقوط کند دیگر نباید زن را به زور به مرد چسبانید مثل امام جماعتی که اهل محل به او ارادتی نمی ورزند و به زور پاسبان می خواهد خود را مقتدای مردم کند.اسلام هر گونه اجبار برای بقا زن در چنین محیطی را بیهوده و بر خلاف اساس روابط خانوادگی می داند.پس معلوم شد با گفتن مرد به شخص که برو زن مرا سه طلاقه کن امکان اینکه زن سه طلاقه شود نیست باید جریان به نحوی که گفته شرطی شود و الّا نه زن سه طلاقه می شود و نیازی به قانون مُحلّل پیدا می شود ، نیاز به مُحلّل آنگاه پیدا می شود که طلاق سه بار تکرار شود و در خاتمه طلاقها یا ازدواج مجدد صورت گیرد پس از طلاق سوم این مجازات برقرار می شود.

فرصتی به نام اوقات فراغت

مهدی یاراحمدی خراسانی
اشاره:در سال اصلاح الگوی مصرف یکی از زمینه های مصرفی که باید بدان توجه نمود مقوله زمان است. زمان، عمر و به بیان عامیانه تر فرصت زندگی نعماتی است بزرگ، زودگذر و غیر قابل تکرار. از این رو ضرورت دارد همواره انسان برای بهره بردای حداکثری از آن تلاش نماید. در احادیث آمده است یکی از مسائلی که در قیامت در مورد آن پرسش می شود این است که: " عمر و جوانی خود را در چه راهی سپری نموده اید؟" از این رو در راستای بهره برداری مناسب از فرصت زندگی می بایست به مقوله ی اوقات فراغت بخصوص در سنین نوجوانی و جوانی توجه ویژه ای مبذول نمود. مقدمه: برای تحقق اهداف سند چشم انداز 20 ساله نظام، با برنامه ریزی مناسب برای اوقات فراغت می توانیم به رصد نیازهای جوانان و امکانات دستگاه های متولی در این حوزه بپردازیم. برای تحقق این امر دستگاه های مجری اوقات فراغت موظف به شناسایی و معرفی مفاهیم خود در این حوزه می باشند. جمع آوری اطلاعات، ثبت نام و اطلاع رسانی در ارتباط با این مقوله اهمیت زیادی دارد. برنامه های فراغتی اگر در راستای برنامه های فرهنگی و هنری با تأکید بر تقویت آگاهی دینی مبتنی بر قرآن و عترت، کتابخوانی، مطالعه و پژوهش، برنامه های ورزشی، برگزاری اردوهای جهادی، زیارتی، سیاحتی، علمی و گردشگری، برنامه های مهارت آموزی، فضای مجازی و رسانه، برگزاری حلقه های گفتگوی جوانان، شناسایی، معرفی و تقدیر از اختراعات و ابتکارات جوانان باشد ضمن بهره مندی مناسب عمر و فراغت جوانان زمینه ی انتقال مفاهیم مناسب دینی، ملی و فرهنگی را فراهم می آورد.مفهوم اوقات فراغت: اوقات فراغت به زمان هایی اطلاق می شود که؛ افراد کار ضروری برای انجام ندارند و معمولاً در این مواقع تمایل به انجام فعالیت های فرح بخش و نشاط آور بیشتر می‌شود. اوقات فراغت در واقع زمان‌هایی است که فرد آن را طبق تمایل شخصی خود و برای خود تنظیم می‌کند و برنامه آن در مورد هرکس متفاوت است و به سلیقه، نیازهای روحی، سن و توان مالی فرد بستگی دارد.ریشه شناسی واژه اوقات فراغت: اگر لغت اوقات فراغت را ریشه شناسی کنیم از ریشه لاتین licere به معنی "اجازه دادن" می آید لذا فراغت به معنی رخصت دادن معنی می دهد. حتی در اندیشه یونانی نیز لغت leisure هم ذوج کار و یا نیروی کارگر بوده است. در میان متفکران گذشته ارسطو فراغت را به مثابه پیشه ای جدی می دانسته است: " ما حرفه و کار و شغلی را در پیش می گیریم تا فراغتی داشته باشیم". در نظر اول این طور استنباط می شود که به نظر ارسطو فراغت وضع ایده آلی است که هر شهروند به دنبال و در آرزویش است. لذا صرف اوقات فراغت لازمه زندگی است. آن چه ارسطو از اوقات فراغت منظور نظر داشته است هم ذوج بودن آن با کار است و نه در مقابل کاربودن. از زمان شروع زندگی انگلستان مدرن یعنی قرن 14 فراغت به معنی " فرصتی برای وقت آزاد " محسوب می شده است.سیر تحول مفهوم اوقات فراغت: مفهوم اوقات فراغت درطی دوره صنعتی شدن و گسترش سرمایه داری در اواخر قرن نوزدهم و قرن بیستم و تحولات بعد از دهه 1980 متحول شده است. تحولاتی که در ساخت اقتصادی و بازار کار در این دوران رخ داد ماهیت اوقات فراغت را دگرگون کرد. مفهوم اوقات فراغت در سه مرحله ماقبل مدرن ( دوران باستان ) ، دوره مدرن ( انقلاب صنعتی و صنعتی شدن ) و دوره مدرنیته متأخر ( دوران جهانی شدن ) متحول شده است. در هر یک از این دوره ها نگرش گروه های مختلف مردم در جوامع گوناگون به اوقات فراغت متفاوت بوده است. در دوره ماقبل مدرن اوقات فراغت بخشی از زندگی فرهنگی بوده است. اما در دوره صنعتی فراغت به واقع مشکل جامعه صنعتی تلقی می شده است چون بطور مشخص فعالیت های فراغتی ماقبل مدرن فعالیت هایی غیر مولد تلقی شدند. بنابر این می توان تحول در مفهوم اوقات فراغت را همگام در تحول در ساخت های اقتصادی که پیامد ظهور حوزه ستیز است نیز جستجو کرد.کارکردهای فراغت: فراغت دارای کارکردهایی سه گانه است  که هر سه به نیازهای انسان پاسخ می‌دهند. کارکردهای سه گانه ی فراغت شامل موارد زیر است: 1- رفع خستگی کار و برطرف کردن خسارت‌های جسمی و روانی، استراحت، 2- تفریح، فرار از تکرار و روزمرگی و ورود به خیال پردازی‌های خستگی‌زدا و 3- رشد و خودشکوفایی، آفرینندگی.رابطه بازی و اوقات فراغت: سه مفهوم بازی، سرگرمی و فراغت برای توضیح سه پدیده متمایز به کار می‌روند. اما چه بسا بدون درنظر گرفتن این تمایز به صورت واژه‌هایی مترادف به کار روند. به نظر مازلو بازی آزاد و اوقات فراغت می‌تواند در خدمت رفع متعالی ترین نیازهای انسان یعنی تحقق خویشتن قرار گیرد. اما این نظریه‌های ساده، پدیده پیچیده بازی را کاملاً توضیح نمی‌دهند. براساس دیدگاه مردم شناختی بازی در اشکال گوناگون خود واجد اهمیتی حیاتی است زیرا رشته گسترده‌ای از رفتار بزرگسالی را آموزش می‌دهد.انسان‌شناسان در ترسیم روند پیشرفت انسان، در کنار ابزارهای مربوط به کار و حفظ حیات وسایل بازی از جمله عروسک‌ها، تیله‌ها، حلقه‌ها و تاس‌هایی به دست آورده‌اند. بسیاری از دستاوردها  و کشفیات بشری نتیجه بازی یا اشتیاق عمیق به یک سرگرمی بوده است. در هر حال بازی کودکان امری پذیرفته شده است اما بازی بزرگسالان بیشتر تصاویر کلیشه‌ای مثل فوتبال و یا سایر مسابقه ها را به ذهن متبادر می‌کند. برای این سؤال که "چرا بازی می‌کنیم؟" می توان پاسخ های زیر را متصور بود: 1- تخلیه انرژی مازاد ، 2- تمرینی برای زندگی واقعی و 3-تنش‌زدایی از زندگی شهری، آرامش و سلامت‌بخشی.رابطه کار و اوقات فراغت: تأکید بر رابطه کار - فراغت مسأله ای جامعه شناختی است.کار زمانی است که برای صرف آن پرداختی صورت می گیرد اما فراغت صرف زمانی است که اجباری در انجامش نیست و پولی هم در قبال آن دریافت نمی گردد. اما در عصر صنعتی برخی رابطه کار و فراغت را رابطه ای متجانس نمی دیدند و این ها که متعصبانه به نظم توسعه صنعتی و جامعه صنعتی نگاه می کردند فراغت را بالقوه مشکل جامعه صنعتی می دانستند. آنها معتقد بودند که " اگر کارگر صنعتی عادت به صرف اوقات فراغت - به همان گونه جامعه و فرهنگ ماقبل سرمایه داری و صنعتی - کند نظم نیروی کار و تولید در خطر قرار خواهد گرفت. برای همین بود که فرهنگ اوقات فراغت و تفریح سنتی مورد حمله قرار می گرفت تا به حاشیه رود. در حقیقت می توان گفت فعالیت فراغتی در اوایل رشد دوره صنعتی مدرن حوزه تضادهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بود و به تدریج با تشکیل بازار مصرفی حوزه های فراغتی اقشار مختلف شکل یافته است. رابطه تفریح و اوقات فراغت: رایج‌ترین تعریف از تفریح آن است که تفریح شامل سرگرمی‌هایی است که مردم در اوقات فراغت‌شان انجام می‌دهند و می‌تواند فردی یا گروهی باشد و بازی را نیز رفتاری شاد، آزاد و معنی‌دار نامیده‌اند که به فرایند رشد فرد(کودک) کمک می‌کند. بسیاری از تعاریف امروزی تفریح را نه مخالف و مغایر با کار تلقی می‌کنند و نه انتظار دارند اخلاقی و درست باشد، حتی به فعالیت بودن آن هم اعتقاد ندارند. تفریح به معنای حالتی است که فرد را به حالت اول بازگردانده و بازآفرینی می‌کند و به معنای بازگشت به سلامتی نیز به کار رفته اما اکثراً آن را به عنوان شکل خاصی از سرگرمی تلقی می‌کنند. پس تفریح فعالیتی است که به صورت انفرادی یا گروهی در اوقات فراغت انجام شده و شرکت در آن اختیاری و لذت‌بخش و دارای جاذبه آنی است و هیچ پاداشی غیر از خود تفریح، شرکت‌کننده را به آن تشویق نمی‌کند. پس تفریح امری فردی، رضایت بخش، اختیاری و نشاط آور است که گاه توام با بازی است با واژه‌هایی چون اوقات فراغت، استراحت، آرامش، لذت و رضایت قرین است. اما هیچ‌کدام به تنهایی ماهیت آن را آشکار نمی‌کند تفریح به نیاز انسان پاسخ می‌دهد. تفریح در انسان بیش از اهمیت فیزیکی، اهمیت روانی دارد. رابطه بیکاری و اوقات فراغت: نظریه پردازان اجتماعی نه فقط به مسأله سرمایه داری و کار یا نیروی کار در نظریه های مدرن اهمیت می دهند بلکه به مسأله ماهیت اوقات فراغت هم پرداخته اند. مسأله اوقات فراغت موقعی مشکل می شود و نیاز به کاویدن بیشتری دارد که با مسأله ای به نام بیکاری روبرو می شویم. به این لحاظ برخی جامعه شناسان به جد به این مساله اهمیت داده اند"هونی کات" اوقات فراغت را به مثابه یک خلاقیت نگاه می کند: وی می گوید: "جامعه باید برای افراد فرصتی آماده کند تا کارهای خلاقانه تولید کنند و اوقات فراغت همین فرصت است". مناقشات در باره پست مدرنیسم و جهانی شدن بر اوقات فراغت هم متمرکز است : به این معنی که مصرف کننده معاصر یک نوع خاص و متناسب سبک زندگی اوقات فراغتی در زندگی آزاد خود ساخته است این را ما می توانیم در خانه یا در دنیای توریستی هم ببینیم . صنایع فرهنگی و اوقات فراغت در واقع صنایع بزرگی هستند. که جامعه شناسان را به چالش جدی کشیده اند تا مدل های قدیمی پویایی رابطه تولید / مصرف را تجدید نظر کنند و بویژه در بررسی فرایند مصرف تجدید نظر اساسی کنند.نگاه کنید به فرهنگ عامه و جامعه مصرفی. این امور حتی با بحث آزادی و استقلال و محدودیت ها ، فاعلیت و ساختار رابطه دارند. یعنی اینکه این سوال مطرح است که آیا اوقات فراغت چیزی است که ما آن را با اختیار انتخاب می کنیم؟ مطالعه اوقات فراغت می تواند به شکلی سیاسی باشد و نیز به شکلی تحلیل اجتماعی، یعنی اینکه با مطالعه آن می توان برخی مسائل را در فرایند قدرت و امتیاز یا قدرت و طبقه روشن کرد.  استفاده صحیح از اوقات فراغت صرف اوقات فراغت از آن جهت مهم است که بر اساس آن می توان موقعیت اجتماعی هر کس را مشخص کرد به این ترتیب که توانایی درگیر شدن در فعالیتی که وقت آزاد شما بحساب می آید موقعیت شما را در اجتماع نشان می دهد: برای افراد طبقه متوسط به بالا اوقات فراغت زمان جدی است. بیکاری، تنهائی، نداشتن تحرک و فعالیت، نداشتن سرگرمی هائی که توجه و علاقه ی افراد را به خود جلب کند از عوامل ایجاد انحراف وبزهکاری (بخصوص در نوجوانان) است. از این رو باید به تناسب امکانات خانواده تدابیری اندیشیده شود که  افراد بالاخص جوانان و نوجوانان اوقات فراغت خود را به ویژه در ایام تعطیلی تابستان در راه های مفید و سالم مصرف کنند. عادت کردن به مطالعات سالم و سازنده از دوران کودکی می تواند در این راستا بسیار مفید و اثر بخش باشد. گسترش مراکز پرورشی، تقویت روحیه ی علمی و حماسی، ورزش، کوهنوردی و سرگرمی های علمی و یا هنری و هم چنین مشارکت در فعالیت های اجتماعی و به ویژه کارهای عام المنفعه و نیکوکارانه از مهمترین زمینه های استفاده و بهره برداری صحیح از اوقات فراغت می باشد که بسیار سازنده بوده و روح ارزش گرای انسان را ارضاء می کند و پرورش می دهد.نتیجه گیری برخی از جامعه شناسان معتقدند جوامع غربی در حال تبدیل شدن به جوامع فراغتی هستند. مردم نسبت به گذشته پول و وقت بیشتری دارند. به همین دلیل تلویزیون نگاه می کنند، سفر می روند یا برخی در خانه اوقات را سر می کنند. به همین لحاظ این مساله اوقات فراغت به روندهای اجتماعی مرتبط هستند. از سوی دیگر بخش زیادی از اوقات فراغت در خانه صرف می شود که همین به گرایشی به نام خصوصی سازی خانواده تبدیل شده است – یعنی عقب نشینی به طرف خانه و خانواده. از سوی دیگر بخش زیادی از اوقات فراغت به کالایی شدن زندگی تبدیل شده است که به رشد جامعه مصرفی دامن زده است. همچنین باید گفت که توزیع صرف اوقات فراغت به طور ناموزون بین جمعیت انجام شده است. برای مثال طبقات متخصص و حرفه ای بیشتر اوقات فراغت را در بیرون خانه دنبال می کنند اما کارگران ساده و بی تخصص ممکن است بیشتر در خانه اوقات فراغت را بگذرانند.آنچه فراغت را از سایر فعالیت‌ها متمایز می‌کند، جست‌وجوی یک حالت خشنودی است. حالتی که به عنوان هدفی برای خود جست‌وجو می‌شود. این حالت خصلتی لذت‌جویانه دارد. مسلماً شادی موضوعی صرفاً مربوط به اوقات فراغت نیست زیرا آدمی در هنگام انجام وظایف کاری و اجتماعی هم می‌تواند شاد باشد اما جست‌وجوی ارضا، لذت و شادمانی یکی از ویژگی‌های اساسی فراغت در جامعه امروزین است. هنگامی که ارضای ناشی از یک فعالیت ضعیف شده یا کاهش یابد فرد گرایش می‌یابد از آن فعالیت دست بردارد. پس شرط اول فعالیت فراغت ارضا و خشنود شدن است و چه بسا شامل فعالیتی شدید باشد. جست‌وجوی رضامندی و خشنودی برای فراغت اهمیتی آنچنان دارد که اگر شادی یا ارضای موردنظر تحقق نیابد، فراغت خصلت خودش را از دست می‌دهد.در نتیجه شادی یا ارضا یکی از وجوه فراغت و الزامات آن است. منابع و ماخذ:1- تئودور آدرنو،  "اوقات فراغت" ، ترجمه ج آل آحمد /2- کریستوفر پیرسون ، (1380) معنای مدرنیت: گفتگوی با آنتونی گیدنز، ترجمه ا.ع. سعیدی، کویر/3- گزارش ملی جوانان ، (1381) بررسی وضعیت اوقات فراغت جوانان، سازمان ملی جوانان ، نشر اهل قلم/4- رفعت جاه مریم، رابطه مفهوم اوقات فراغت با سه مفهوم بازی، سرگرمی و تفریح/www.modiryar.com/

شعبان؛ ماه پیامبر اعظم

(ص)احمد یاراحمدی خراسانی
در طول زندگی خداوند متعال فرصت ها و زمینه هایی را برای انسان گنهکار قرار داده است تا خود را در مسیر رحمت واسعه ی الهی قرار داده و از پلیدی ها و آلودگی ها رهایی بخشد. امروزه در عصری به سر می بریم که انسان ها به شدت گرفتار و آلوده مظاهر دنیوی هستند. و معنویت و اخلاق حلقه ی مفقوده ی کارکرد نظام های بشری است از این رو زمینه و فرصت مناسبی همچون ماه شعبان انسان را به خویشتن خویش نزدیک می سازد. ماه شعبان، ماه هشتم از ماههای قمری، ماهی بسیار شریف و منسوب به رسول اعظم (ص) است. آن حضرت این ماه را روزه می‌داشت و به ماه مبارک رمضان وصل می‌کرد. ایشان می‌فرمود: شعبان ماه من است هر که یک روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب شود.در مفاتیح الجنان آمده است: هنگامی که ماه شعبان فرا می رسید امام سجاد علیه السلام اصحاب خود را فرا می‌خواند و درباره فضیلت این ماه سخن می گفت. آنگاه می‌فرمود:«هر کس برای محبت پیامبر و تقرب به خداوند، ماه شعبان را روزه بدارد، خداوند او را در روز قیامت مشمول کرامت خود می‌گرداند و بهشت را برای او لازم می شمارد.» به هر حال علاوه بر روزه که فضیلت بسیاری دارد، اعمال دیگری همچون نماز و اذکار و ادعیه و استغفار نیز در این ماه وارد شده که در کتاب شریف مفاتیح الجنان در فصل اعمال ماه شعبان ذکر شده است. بزرگان معرفت پیوسته ماه شعبان را مقدمه ورود به «ضیافة الله در ماه رمضان دانسته اند. از این‌رو، کسب آمادگی های فکری و روحی برای درک هر چه بیشتر فیض معنوی آن لازم است. «شعبان» هم، ماه دعا و ذکر و یاد و توجه و عبادت است و هم ماهی است که حوادث و وقایع تاریخی فراوانی نیز در آن روی داده که مهمترین آن ولادت امام حسین، امام سجاد، امام مهدی و حضرت ابوالفضل علیهم السلام است. آری خداوند متعال از خزائن رحمت واسعه ی خویش خوان گسترده ای می گستراند و بی شک مناجات و تهجد وسیله حضور در کنار این مائده معنوی است. نمازگزاران و متهجدان و نیایشگران، در محرابی می ایستند که همه عارفان و سالکان و پیامبران و امامان، مقیم و معتکف آن بوده اند. مناجات شعبانیه، سهمی از این ره توشه دارد که امامان معصوم علیهم السلام بر خواندن آن استمرار داشته اند. هنگامه ی شعبان که فرا می رسد در واقع زمانی است که انسان می تواند حجاب از چهره ی جان خویش بزداید تا جلوه ی ربانی بر آیینه دل بتابد و انسان روح بزرگ و متعالی خویش را به شکوفائی برساند. زندگی پرهیاهو، ماشینی ، پر مشغله و پر دغدغه ی هزاره ی سوم نمی تواند و نباید آدمی را از هدف واقعی و فلسفه ی خلقت جدا نماید. مسلماً لحظه لحظه زندگی ما اگر با عبادت و عمل صالح همراه باشد «مبارک» می‌شود و اگر به غفلت و سستی بگذرد، بی‌برکت خواهد شد. شب زنده داری های عابدان، اشک های شب بیداران، استغفار متهجدان، «یا رب، یا رب» سحر خیزان، نجوای خالصانه دعا خوانان، همه و همه جلوه هایی از " برکت " است که در ساعات و لحظات این ماه مبارک نهفته است. پس از آن غفلت نورزیم و روح خود را به جایگاه واقعی مقام آدمیت نزدیک کنیم:رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند       بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت

مثلثی به نام عشق

هر که گوید عشق را شرح و بیان                               چون به عشق آیم خجل باشم از آنگرچه تفشیر زبان روشن گر است                              لیک عشق بی زبان روشن تر استچون قلم اندر نوشتن می شتافت                                 چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت   عشق،رمز وراز زندگی است وزندگی بدون آن معنا ندارد.همه ما آدم ها به نوعی عاشق هستیم وارزش عشقمان به معشوقمان بستگی داردا زتعریف عشق واقعی این گونه برداشت می کنیم دست گیری عشق بالاتر از عشق پایین تر وما باید در مرحله اول عقل خود را رشد دهیم تا بتوانیم عشق را درک کنیم.عشق واقعی آن عشقی است که انسان از خدا طلب کند.هر فردی از اعماق روح وروانش نیاز به شخصی دارد که او را درک کند واز صمیم دل،عزیزش بدارد اما این دوست داشتن هم باید صحیح و منطقی باشد واز خود خواهی های زودگذر هم فرسنگ ها فاصله داشته باشد.عشق مانند پلی است که میتواند رابطه ی بین دو انسان را به هم نزدیک کند وبه آن استحکام ببخشد.بدون تردید عشق یکی از غنی ترین تجربه های انسان است واین تجربه نیرو بخش و انگیزهی بسیاری از رفتارهای آدمی است.عشق محصول رشد کردن ،ورشد کردن نیز ثمره ی عشق است .عشق را میتوان یک سفر در نظر گرفت نه یک هدف ،سفری برای رشد هر چه بیشتر.ازدواج مقدس ترین پیمان زندگی انسانها ست اگر پیمان عشق وازدواج نبود حیاتمعنا ومفهومی پیدا نمی کرد .اما حال باید بیندیشیم این عشق چه جایگاهی در یک ازدواج موفق دارد .اما گاهی اوقات سوالی شاید ذهنمان را به خود مشغول سازد که چرا بعضی ها که به قول معروف ادعای عشق ورزیدن ومجنون بودن دارند بعد از مدتی فارغ از همه چیز میشوند؟عشق بلوغ یافته از پیوند ((من))و((تو))مایی درست میکند که به تنهایی مراتب پر شورتر وتوانمندتر از من وتو است .وبا این وجود هرگز من وتو شکسته وبی هویت نمی شوند در عشق عزت نفس طرفین حفظ می شودو هر فرد برای خودش احترام قایل است زمانی که فردی برای خودش ارزش و احترام قایل باش می تواند به دیگری هم محبت و عشق بورزد وعشق خود را قوی وغنی سازد.در تعریف عشق گفته اند:دوست داشتن به طور افراط،شیفتگی،دل دادگی،دل بستگی،و دوستی مفرطهمه ما میدانیم عشق و علاقه مفرط و مطلق عشق خداوند است به ارزانی داشتن بی حد وحصر هستی که هیچ گاه نمی توان در قلب اعداد وارقام تخمین زد.به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست                                                عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.در مقایسه عشق سالم ونا سالم باید گفت:عشق سالم وپایدار عشقی است که تحت پوشش عقل و منطق باشد در این صورت است که عشق به سمت وسویی مثبت هدایت می شود در این نوع عشق ورزیدن نفع وسود هر دو طرف  لحاظ می شود.در مقابل عشق نا سالم قرار دارد که لجام گسیخته است در این نوع عشق فارغ از عقل واندیشه عمل می کند در حالی که در عشق سالم فرد آزادی و حرمت طرف مقابلش را در نظر دارد.مشخصه دیگر عشق نا سالم این است که فرد با عاشق شدن طرف مقابلش را اسیر یک سری رفتارهای نا مناسب مجبور می کند واین نقطه عشق سالم است.ما انسانها دو کانال ارتباطی داریم یکی احساس و عاطفه و هیجان و دیگری شناخت و منطق که در یک ازدواج عاقلانه  باید هر دو را مد نظر قرار دهیم.عشق یک مثلث سه مولفه ای است که شامل :تعهد،صمیمیت،شور واشتیاق می باشد.تعهد:میزان توانایی و انتظار فرد از باقی ماندن در یک رابطهصمیمیت:نزدیک بودن عاطفی،حمایت ودرک متقابل،خوشحالی ناشی از حضور همدیگر و لذت بردن  از اینکه بتوان برای دیگری کاری انجام داد.میل واشتیاق:انگیزه هایی مانند جذابیت و تمایلات جنسی ونیازهایی مانند:نزدیک بودن وهیجان هایی مثل آرزو و اشتیاق.دکتر علی اصغر احمدی:معتقد است عشق جایگاه بسیار رفیعی در ازدواج دارد وعشقی پایدلر است که در زندگی هم استمرار داشته باشد.وی میگوید:این اصطلاح صحیح نیست که می گویندکازدواج ،مدفن عشق است  که اگر این گونه باشد دیگر نمی توانیم آن را عشق بنامیم.وی با توجه به این نکته که ممکن است دو نفر قبل از ازدواج عاشق هم باشند ،اما نباید عشق ،عامل تصمیم گیری قرار گیرد  می افزاید:در انتخاب همسر آینده باید هم کفو بودن در راس امور باشد.وی تصریح میکند: بعضی ها معتقدند عشق سوء تفاهمی است که بعد از ازدواج بر طرف میشود،به این معنا که برخی افراد عاشق در انتخاب خود فقط بر عشق تکیه می کنندو با تشخیص اشتباه مشکلات بهدی را به وجود می آورند.دکتر احمدی در مورد ویژگی های عشق ماندگار می گوید)عشقی ماندگار است که حاصل رشد حقیقی و عمیق انسانها باشد واین عشق در جهت وصول به خداوند امکان پذیر است،چون کسی که عاشق خالق خود باشد به هر آنچه که او خلق کرده باشد به عنوان نهمت الهی عشق میورزد).وی در پایان میافزاید:همیشه باید مد نظر داشته باشیم عشقی زیبا واثر بخش است که شخصیت انسان را خرد نکند واز میزان احترام که سرمایه ی وجودی هر فرد است،نکاهد.در عشق نباید عطوفت روح خود را نادیده بگیریم.عشقی میتواند زیبا باشد که انسان از سر ناتوانی و ضعف هایش به آن پناه نیاورده باشد.عشقی واقعی است که عاشق ومعشوق برای رشد و تعالی یکدیگر تلاش کنند وانگاه که به ارزش های واقعی خود پی بردند،میتوانند در کنار یکدیگر به آرامش برسند.

معصیت

s i n گاهی انسان در اثر کثرت معصیت گناه را زیبا می بیند...شهید دستغیب

جمعه

F r i d a y هر لحظه ممکنه آقا بیان آماده باشیم

مادر

مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نیست . Mothers typically fulfill the primary role in the raising of children

سعدی

سعدیاچون تو کجا نادره گفتاری هست؟  یاچو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟ Saadi: byname of MUSHARRIF OD-DIN MUSLIH OD-DIN, Persian poet, one of the greatest figures in classical Persian literature

نیکی کریمی

نیکی کریمی به عنوان یکی از داوران بخش « فیلم کوتاه » جشنواره "کن" در شصتمین جشنواره بین المللی کن حضور  داشت. Niki Karimi born on 10 November 1971 in Tehran, is a multi-award winning Iranian actress and movie director

درسهای عاشورا

احمد یاراحمدی خراسانی
عاشورا باشکوه ترین ، حماسی ترین وناب ترین انقلاب تاریخ اسلام است که تداوم آن با انقلاب عصر ظهور که کامل ترین و آخرین انقلاب تاریخ انسان می باشد جلوه گر می گردد. عاشورا قصه مردان و زنانی است که بصیرتشان چراغ راهشان و بینش ژرف و زلالشان ، کشتی عبور آنها از طوفانهای درونی و بیرونی است و در این راه بدرستی پیامبر اعظم ( ص) فرمود : (( ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه )) چرا که کشتیبان این جریان عظیم، چراغ هدایت جامعه و منجی بشریت است.امام حسین (ع) با توجه به مقتضات زمان و جریانهای منحرف ایجاد شده در دوران حکومت امویان بر جامعه اسلامی و براساس اهدافی نظیر : احیای جامعه ای مبتنی بر شاخصهای اسلامی بر مبنای قرآن و سیره نبوی و   اهل بیت (ع)، احیای امر به معروف و نهی از منکر ، احیای ترویج فرهنگ گفتگو بر مبنای عدل و عقل ، احیای ترویج فرهنگ اتحاد و محبت در جامعه ، اصلاح امت و شناساندن ضعفهای موجود در جامعه و نیز افشای استبداد و خود کامگی امویان (که تداعی کننده دوران جاهلیت بودند ) قیام نمودند. منطق این قیام نه براساس قدرت طلبی و جاه طلبی و مقام پرستی بود بلکه نشأت گرفته از همان نگاهی بود که امیرالمومنین (ع) در رویارویی با مارقین ، قاسطین و ناکثین آن را بیان می کنند. نهضت امام حسین (ع) در جهت احیای اخلاق و سیاست رحیمانه پیامبر (ص) در مقابل با اخلاق و سیاست خشن و خودکامه امویان بود.خشونت ستیزی و مبارزه با ظلم از صفات انسانهای کامل و آزاده و بارزترین بخشهای رسالت پیامبر (ص) و علی (ع) می باشد و          نبی اسلام با این ویژگی به اصلاح جامعه قبیله ای جاهلی عصر خویش پرداخت. احتمالاً می توان اوج رجعت به جاهلیت ، در نیمه نخست قرن اول اسلامی را در بیعت خواهی یزیدبن معاویه با توسل به خشونت و زور و تزویر شمرد و تاکید کرد که امام حسین (ع) به عنوان وارث و احیاگر سنت پیامبر (ص) در جهت مبارزه با زورمداری و دیکتاتوری و ارتجاع حزب اموی قیام نمودند.در یک نگاه همه جانبه وقایع کربلا صرفاً مصیبت ، تشنگی ، سربریدن ، درماندگی ، بی پناهی ، آوارگی و اسارت نیست البته اینها هم هست چون این بلایا در صحرای کربلا بوده است لکن عظمت نهضت عاشورا در این است که یاران امام با وجود چنین مصائبی شجاعت و شهامت ، ایستادگی ، دلاوری ، قهرمانی و ذوب شدن در جریان حق و امام معصوم را جلوه گر کردند. شجاعت در برابر دشمن ، رهایی از دنیاطلبی ، سازش ناپذیری با باطل و ستم ، فداکاری برای احیای حق ، تحول روحی ، عزت آفرینی و شکست ناپذیری ، امر به معروف و نهی از منکر ، اهمیت به نماز ، حفظ عزت و کرامت ، آزادی و آزادگی از پیامهای اساسی و عبرتهای عاشوراست. از این رو ائمه معصومین (ع) بر حادثه کربلا به عنوان برنامه ای تحول آفرین ، احیاگر و بسیج کننده تاکید داشتند و همواره می کوشیدند تا آن را زنده و سازنده نگه دارند. امام خمینی (ره) که نقش بی بدیلی در حفظ میراث عاشورا در تاریخ معاصرتشیع داشتند می فرمود : (( دستور آموزنده کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا  باید سرمشق امت اسلامی باشد. قیام همگانی در هر روز و در هر سرزمین ، عاشورا قیام عدالتخواهان با عددی قلیل و ایمان و عشقی بزرگ در مقابل ستمگران کاخ نشین و مستکبران غارتگر بود و دستور آن است که این برنامه سرلوحه زندگی امت در هر روز و در هر سرزمین باشد ))  آن رهبر حکیم بر این اساس نهضت خود را بنا نهاد و در برابر مستکبران تا پیروزی انقلابی عظیم ایستادگی کرد و براین اساس فرمود : (( این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است )) . امام خمینی (ره) بر ترسیم دو جناح حق و باطل و مبارزه قاطع با اهل فساد و ستم به معنای عام آن و سازش ناپذیری با آن تاکید می ورزیدند و در هدف خویش در این راستا از قاطعیت ، عزم راسخ و تغییرناپذیری برخوردار بود. امروز جمهوری اسلامی ایران با رهبری مردی حکیم و عالم و شاگرد امام با الگوگیری از این حماسه عظیم و زنده نگه داشتن جریان کربلا و بهره گیری از تعالیم ناب و انسان ساز نهضت عاشورا ، انقلاب اسلامی را با همه وجود و سرمایه های خود حفظ خواهد کرد و تا ظهور امام عصر (عج) جهت تحقق انقلابی ستم ستیز ،    عدالت خواه ، آزادی بخش و انقلابی برای زدودن لایه های جاهلیت در دنیای امروز و معرفی اسلامی در    هیأتی نو ، شفاف و شسته از غبارهای تحریف ، انحراف و فریب ایستادگی می نماید.

راز چیست

؟ ارائه دهنده: علی عزتی یزدانی
همه ی ما با یک نیروی بیکران کار می کنیم و تمامی ما با قوانین کاملا مشابهی راهنمایی میشویم  وراه زندگی خود راپیدا می کنیم .قوانین موجود درطبیعت بسیار دقیق هستند که ما می توانیم با دانستن آنها به راحتی چیز های مختلفی بسازیم مثلا سفینه ای را ساخته و آن را به کرات دیگر می شد بفرستیم بدون اینکه مشکلی پیش آید .در هر کجای دنیا که باشید همه و همه با یک نیرو کار می کنیم با یک قانون .این قانون کشش است .راز همان قانون کشش است .هر چیزی که شما در زندگی تان دریافت می کنید همه از طریق خود شما به زندگی تان راه یافته اند یعنی ما خالق آن رویدادهایی هستیم که قبلا در سر پرورانده ایم.همۀ استادان بزرگ تاریخ از قانون کشش به عنوان قدیمی ترین ومهمترین قانون عالم یاد کرده اند .شاعرانی نظیر شکسپیر ،ویلیام باراک،و....در اشعارشان به این قانون اشاره  دارند.هنرمندانی مانند لئوناردو داوینچی راز را درنقاشی هایشان به تصویر کشیده اند،متفکرانی مانند پیکن ،نیوتن،گوته،ویکتور هوگو آن را در نوشته ها و داستان هایشان داشته اند.مهم این نیست که شما که هستید و کجا هستید قانون کشش به آنچه که در زندگی شما اتفاق می افتد شکل می دهد و قانون کشش کارش انجام چیزی است که شما در فکرتان دارید.شما همانی هستید که خودتان به ؟آن فکر می کنید و درزندگی انجام میدهید.در سال 1912 چارلز مانل قانون کش را چنین تعریف می کند: بزرگترین و قابل اعتماد ترین قانونی است که همه ی نظام خلقت به آن بستگی دارد راز هر چیز مشابه خود را جذب می کند.جان آسارف:ساده ترین راهی را که من بتوانم قانون کشش را برای شما توضیح دهم این است که اگر من آهن ربایی باشم به طور یقین آهن رباهای دیگر جذ ب من خواهند شد.یادتان یاشد که شما قوی ترین آهن ربای جهان هستید و درون شما نیروی مغناطیسی قوی وجود دارد که پر قدرت ترین نیروی مغناطیسی جهان است و این قدرت بی پایان مغناطیسی از طریق افکارتان انتشار می یابد و هر چه را که به آن فکر کنید با قدرت بسیار جذب می کند.به طور ساده منظور از قانون کشش این است که هر چیزی مشابه خودش را جذ ب می کند.شما هر فکری که در سر دارید آن فکر در حال جذب به طرف شماست آیا تا به حال به چیزی که شما را ناراحت می کند و یا برای شما ناخوشایند هستند فکر کرده اید. جالب است بدانید هر چه بیشتر به این مسائل فکر کنید آنها بیشتر و بیشتر به سراغ شما می آیند و شما وضعیت و موقعیت نامطلوب را جذب کرده و در لحظات کوتاهی افکار ناخوشایند را به طرف خود کشیده و وضع را بدتر کرده اید هر چه بیشتر در مورد آن فکر کنید بیشتر ناراحت و ناراحت تر می شوید.جان آسارف:تنها کاری که ما به عنوان یک انسان باید انجام دهیم این است که افکارمان را بر آنچه که میخواهیم متمرکز کنیم و آنها را به وضوح ببینیم  و در فکرمان هم آن را مجسم کنیم با انجام این کار یکی از بزرگترین قوانین هستی را به نفع خود برای بدست آ"وردن آنچه که می خواهیم به مرحلۀ عمل در آوریم . باب پراکتر:هر آنچه را که در افکارتان همین الان تصور می کنید بزودی شما دردستانتان لمس خواهید کرد.در واقع افکار به اجسام تبدیل می شوند.جان آسارف:چیزی که بیشتر مردم نمی دانند این است که هر فکری یک موج و فرکانسی دارد که ما امروزه می توانیم آن را اندازه بگیریم بنابراین وقتی مرتبا ومتناوبا فکری را در ذهن خود داشته و آن را در ذهن بپرورانید مثل داشتن یک اتومیبل نو ،پولی که نیاز دارید یا هر چیزی که ذهنتنان را به آن معطوف کنید و آن را مجسم کنید در حقیقت یک فرکانس از خود منتشر کرده اید که اثرش را بزودی آشکار می کند.دکتر جووتیل:افکار شما علائم مغناطیسی به بیرون می فرستند که موجب کشیدن علائم مشابه به طرف شما می شوند یادتان باشد افکار شما از نوع مغناطیسی می باشدو دارای موج هستند پس وقتی شما به چیزی فکر می کنید که در حال فرستادن افکارتان به کائنات می باشد  و این افکار مغناطیسی چیز هایی که دارای فرکانس  ویا امواج مشابه می باشند جذب کرده و دوباره به منبع و مبداکه  آنها را فرستاده است بر می گردند.مسئله را اینگونه در نظربگیرید ما همگی می دانیم که ایستگاههای تلویزیونی امواجی دارند که به دکل مخابراتی انتقال می دهند این امواج به صورت تصویر در آمده و روی تلویزیونهای شما ظاهر می شوند بیشتر ما از چگونگی طرز کار آن اطلاعی نداریم اما می دانیم که هر کانال فرکانس مخصوص به خود دارد وقتی که ما تلویزیون مان را برروی آن فرکانس تنظیم کنیم آن تصویر را دریافت کرده و اگر بخواهیم کانال دیگر را را ببینیم باید فرکانس دیگری را انتخاب کنیم تا گیرنده قادر به پخش آن کانال باشد.شما دکل مخابراتی انسانی هستید و از همه ی دکل های مخابراتی موجود در روی زمین تواناترید .فرکانس ارسالی شما زندگی شما را می سازد و فرکانس های که شما می فرستید به همه جا ارسال می شوند از شهر ها و کشورها می گذرند و در کل دنیا پخش می شوند .شما این فرکانس ها را از طریق افکارتان به سراسر جهان ارسال می کنید .به جای بدی ها،خوبی ها را به طرف خود جذب کنید.جان آسارف:مشکل اینجاست که بسیاری از از مردم به اشتباه آن چه که نمی خواهند فکر می کنند و از خود می پرسند چرا چیز هایی که نمی خواهند به سراغشان می آید تنها دلیلی که می توان بیان کرد این است که آنان بیشتر به آنچه که نمی خواهند فکر میکنند تا به آنچه که می خواهند.بیماری شایعی که بیشتر از هر بیماری مسری در کل تاریخ انسان را متضرر کرده است بیماری مسری و واگیر دار«من نمی خواهم» است.مردم با تمرکز فکر و حرف زدن های مداوم  و عمل خود را روی چیزی که نمی خواهند موجب این بیماری شده اند .به آنچه که می خواهید تمرکز کنید و فقط در مورد آنچه که میخواهید فکر کنید و حرف بزنید نه آنچه که نمی خواهید.باب دویل:برای قانون کشش تفاوتی نمی کند که آنچه شما به خود جذب کرده اید خوب  است یا بد یا آن را می خواهید  یا آن را نمی خواهید قانون کشش فقط به افکار شما پاسخ می دهد بنابر این وقتی به کوهی از بدی ها و مشکلات خود فکر می کنید علائمی را به جهان ارسال می کنید این است که من کلی بدهی دارم و حالم به همین دلیل بسیا ر بد است در اصل شما این افکار را به خود تاکید می کنید و آن را به خود و کائنات هم تلقین کرده اید و شما این حال بد را بیشتر و بیشتر تجربه می کنید .وقتی شما افکارتان را متوجه چیزهایی می کنید که نمی خواهید مثلا نمی خواهید که دیر برسید قانون کشش نمی تواند تشخیص دهد که شما می گویید نمی خواهید بلکه به آنچه که در موردش فکر می کنید یعنی به دیر رسیدن توجه می کند و همان را نیز تجربه خواهید کرد.قانون کشش ،نمی خواهم ،نکن ،نه ،را نمی شناسد و قتی از این کلمات استفاده می کنید قانون کشش فقط معنی مخالفت را دریافت می کند.بطور مثال:نمی خواهم دیر برسم                 می خواهم دیر برسمنمی خواهم سرما بخورم               می خواهم سرما بخورم باب پراکتر :قانون کشش همیشه در حال کار کردن است چه شما آن را باور داشته باشید  ویا نداشته باشید و یا آن را درک کنید  یا نکنید.قانون کشش قانون خلقت است .فیزیک کوانتوم بیان می کند که تمامی دنیا از فکر تشکیل شد ه است  شما از طریق افکارتان و قانون کشش زندگی تان را می سازید.البته همه همین کار را انجام می دهند این قانون فقط برای کسانی نیست که از آن آگاهند بلکه برای همه کار می کند.اگر کسی برای اولین بار است که این مطلب را می شنود ممکن است به خود بگوید چقدر این کار وحشتناک است مجبورم همه اش حواسم به افکارم باشم و آن را دائما کنترل کنم این کار بسیار سخت است و شاید من نتوانم از عهده اش بر آیم .البته کنترل تمامی افکارمان کاری غیر ممکن است چرا که محققین تخمین زده اند روزانه شصت هزار فکر از ذهنمان می گذرد  و اگر بخواهیم همه ی آنها را کنترل کنیم کار طاقت فرسایی است راه ساده تر این است که از طریق احساساتمان افکارمان را کنترل کنیم  چون از طریق احساست هم می توانیم بفهمیم که به چیزی داریم فکر می کنیم.احساسات به سرعت به شما می گویند که به چه فکر می کنید مثلا زمانی را در نظر بگیرید که خبر بدی را می شنوید و حس خاصی را تجربه می کنید که به شما هشدار سریع می دهد و در می یابد که چه افکاری  از مغزن تان می گذرد پس سعی کنید که با احساستان در ارتباط باشید  چون سریع ترین راهی است که می توانید بفهمید  در ذهنتان جه می گذرد.شما دو نوع احساس دارید .احساس خوب و احساس بد، مهمترین موضوعی که باید بدانید این است که شما یااحساس خوب و یا احساس بدی دارید چرا امکان ندارد که شما در یک زمان هم احساس خوب و هم احساس بد را داشته باشید .طبق قانون جذب نیز نمی توانید به طور همزمان افکار خوب و بد را با هم داشته باشیداگر حال بدی دارید این فقط و فقط ناشی از افکار بدی است که در ذهن شما وجود دارد. افکارتان فرکانس وجود شما را تعیین می کند. احساستان نیز این فرکانس را بلافاصله به شما اعلام می کند. وقتی شما احساس نامطولبی دارید قطعا به افکار نامطلولی فکر می کنید و طبق قانون شما دارید رویدادهای بدو ناخوشایند به زندگی خود فرا می خوانید و آن را جذب می کنید. وقتی که حس بدی دارید و تلاش در تغییر افکارتان نمی کنید انگار بیان می کنید که شرایط بد بیشتری برای من فراهم آن تا احساسا من بد و بد ترشود. اما از آن جا که هر سکه دو رو دارد و طرف دیگر احساسات بد، احساسات خوب است که اگر به این گونه احساسات خوب توجه کنید متوجه حضور آن ها می شوید چرا که شور و شوق و شادی، قدرشناسی و عشق را برای شما می آورد تصور کنید که چه می شود اگرهمیشه این احساسات خوب را فرا می خواندید و در حقیقت این شرایط و موارد که به شما حس خوبی می دهند به طرف خود می کشید. روش استفاده از رازگام اول: طلب کردن است گام اول این است که آن چه را که می خواهید از کائنات طلب کنید و بدانید که به شما پاسخ خواهد داد. آنچه را که می خواهید روی ورق کاغذی بنویسید و در جملاتتان از زمان حال استفاده کنید مثلا این طور عبارت خود را بنویسید که من بسیار خوشحال هستم و بعد توضیح دهید که مایلید زندگی شما از هر جهت چگونه باشد. خواستن و طلب کردن اولین گامی است که باید بر دارید پس سعی کنید این را به خود بیاموزیم که چه می خواهید و آن را از کائنات طلب کنید. این کار بسیار جالب است که جهان هستی را بمانند کاتالوگی در دست بگیرید و آن چه را که می خواهید در داخل آن انتخاب کرده سپس آن را طلب کنید گویی که کائنات به مانند فروشگاهی است که جنس مورد علاقه خود را در آن سفارش می دهید و سپس خود را آماده می کنید تا آن را تحویل بگیرید. گام دوم: باور کنید. دومین مرحله باور کردن است این نکته را باور کنید در لحظه ای که چیزی را طلب می کنید دیگر مال شماست و به این موضوع ایمان راسخ داشته باشید این طور تصور کنید که آن چه را که در کاتالوگ دیده و پسندیده اید و سفارش داده اید دیگر به شما تعلق دارد درست مثل این که چیزی را از فروشگاهی می خرید و سفارش داده اید و با اطمینان کامل منتظر دریافتش هستید. در لحظه ای که خواسته ای را مطرح می کنید باور داشته باشید و آگاه باشید که در دنیای نامرئی از آن شما شده است و نظام کائنات دست به دست هم می دهند تا آن را به دنیای شما برسانند و شما باید به گونه ای سخن بگویید و بیندیشید که هم اکنون در حال دریافت آن هستید. دکتر جوویتل :کائنات طوری خودش را تغییر می دهد تا شما به آن چه که می خواهید برسید. جک کنفیلد: اکثر ما تنها به این دلیل که اجازه خواستن چیزهای مورد علاقه مان را به خود نمی هیم به آن ها دست نمی یابیم و باور نمی کنیم که می توانیم آن ما را مطالبه کنیم. باب پراکتر:با یک بررسی اجمالی برای ما روشن می شود که تمامی کسانی که به خواسته هایشان دست یافته اند کسانی بوده اند که با تمام نیرو می خواستند که کار را انجام دهند و با این تفکر آن را با آگاهی کامل از کائنات خواسته اند. گام سوم: دریافت کنیدمرحله سوم و یا آخرین گام در قانون کشش دریافت کردن است و در این مرحله احساس خوبی در خود ایجاد کنید و آن حس را در خود تجربه کنید احساسی که در هنگام رسیدن به هر چیز خوبی در زندگی به شما دست می دهد و آن را تجربه کرده اید. یادتان باشد دنیا دنیای احساس است باور داشته باشید که اگر به طور عقلانی به چیزی اعتقاد داشته باشد و در اعماق وجودتان آن را احساس کرده و باور داشه باشید قدرت لازم و کافی را برای دریافت آن چه که می خواستید در خود ایجاد کرده اید. مایکل برنارد جک ویت: شما قادرید از هیچ همه چیز و از غیر ممکن ممکن را بسازید. اغلب اوقات وقتی مردم راز را درک می کنند از افکار منفی خود می ترسند و نگران می شوند که احتمالا آن هم نیز بر وقوع می پیوندند لازم است بدانید از نظر علمی ثابت شده است که قدرت افکار مثبت صد برابر افکار منفی است با این گفته از درجه نگرانی آن ها کاسته خواهد شد و نگرانی بی مورد را از خود دور می کنند. برای این که اتفاق منفی و بد در زندگی مان اتفاق بیفتد باید به میزان زیاد و مرتبا افکار منفی در ذهن ایجاد شود چنانچه شما مرتبا به افکار منفی فکر کرده پس از مدتی ممکن است آن افکار منفی در زندگی شما اثر گذارند. و یا افکار منفی دیگری را برایتان به ارمغان آورند. چقدر طول خواهد کشیدموضوع دیگر آن است که رسیدن به آن چیزی که شما روی آن تمرکز کرده اید چقدر طول می کشد. هیچ قانونی در این مرود وجود ندارد که به ما بگوید این روند به طور مثال 30 دقیقه، 3 روز و یا سی روز طول می کشید این موضوع به هم سو و هم جهت بدون شما با کائنات مربوط می شود. نکته دیگر برای عالم هستی اندازه مطرح نیست به مبنای اصول علمی جذب چیزی که آن را بزرگ می دانیم مشکل تر از جذب اجسام خیلی کوچک نیست. اندازه از دید کائنات اهمیتی ندارد. مسئله فقط افکاری است که در مغز ما می گذرد وقتی به خود می گوییم این بزرگ است پس زمان می گیرد و یا این کوچک است صرف کردن زمان کوتاهی برایش کافی است این قوانین و تعاریف ماست برای کائنات قاعده ای وجود ندارد شما کافیست چیزی را از کائنات بخواهید صرف نظر از کوچکی یا بزرگی آن برای شما انجام شدنی است. تخته سیاه زندگیتان را آن طور که می خواهید بنویسید. تخته سیاه زندگیتان را آن طور که می خواهید بنویسید.

فلسفه مورچه

جیم ران
تسلیم نشو،آینده را ببین،مثبت بمان و همه تلاشت را بکن.سال هاست که من به کودکان مفهومی ساده اما قدرت مند می آموزم:"فلسفه مورچه".به نظر من هر کسی باید درباره مورچه مطالعه کند.آنها یک فلسفه چهار بخشی شگفت انگیز دارند،که اولین بخش آن این است:"مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند." فلسفه خوبی است.اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنیدمتوقف شان کنید به دنبال راه دیگری می گردند.بالا می روند،پایین می روند،دور می زنند.آنها به جستجوی خود برای یافتن راه دیگر ادامه می دهند. چه فلسفه کارآمدی؛هرگز از جست و جوی راهی که تو را به مقصد مورد نظر می رساند دست نکش.بخش دوم: مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند. این نگرش مهمی است.نمی توان اینقدر ساده لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است.پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستانشان هستند .یک حکایت قدیمی می گوید:"خانه ات را در تابستان بر روی شن نساز."آینده نگری اصل مهمی است و باید در تابستان فکر طوفان را هم کرد.باید همچنان که از آفتاب و شن لذت می برید به فکر سنگ و صخره هم باشید.سومین بخش از فلسفه مورچه این است:مورچه ها کل زمستان را تابستانی می اندیشند. این هم مهم است.در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند که " این دوران زیاد طول نمی کشد؛به زودی از اینجا بیرون خواهیم رفت."و در اولین روز گرم،مورچه هابیرون می آیند. اگر دوباره سرد شد آنها برمی گردند زیر،ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند.آنها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند.و اما آخرین بخش از فلسفه مورچه:یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان خود جمع می کند؟هر چه قدر که در توانش باشد .چه فلسفه باور نکردنی ای، فلسفه:"هر چه قدر در توانایی ات است."فلسفه فوق العاده ای ست که هرگز تسلیم نشوی،آینده را ببینی ، مثبت بمانی و همه تلاشت را بکنی.  
http://novin21.blogsky.com/1388/05/24/post-73/

اسرار موفقیت در زندگی و تجارت

ترجمه و ویرایش: الهام حاجی باقری – حسنعلی میرزا بیگی
خلاصه کتاب: ناشر : فراگفت- ناشر همکار : آیینه دانش . دکتر باهر – فن افزلر - نوبت چاپ : اول - 1388- تلخیص: سیمین رضایی: -وقتی داشتن جایگاهی متوسط کفایت میکند چرا خود را شکنجه میدهیم تا به حد اعلی برسیم؟ در دنیای تجارت افراد معدودی در صدد رسیدن به عالی ترین درجه هستند.البته چنین رویه ای که حکمفرماست خوب است. دنیایی را تصور کنید که در آن همه ی ارباب رجوع فوق العاده باشند جایی که ما بتوانیم هر چیزی را که دوست داریم بدون هیچ محدودیت و قید و بندی تولید کنیم و هرفردی آنقدر آزادی داشته باشد که تمام صور خیال و تصوراتش را هر چند کاری کسل کننده باشد عملی کند!مطمئنا زندگی در دنیایی که چنین است کسل کننده و یکنواخت خواهد بود.بهتر است کمی کارها را ناقص انجام دهیم تا بد و نامطلوب به نظر برسد!مسلما اگر کیفیت پایین تری داشته باشد سرگرم کننده تر و جالبتر خواهد شد.طبیعت اشخاص خلاق همین ست.چنین افرادی همواره به دنبال چیزی میگردند تا با آن دست و پنجه نرم کنند.ایشان خواهان مبارزه اند.این همان چیزیست که زندگیشان را مهیج کرده و نشاط میبخشد.البته زندگی ارباب رجوع نیز به سبب وجود انسان های خلاق است.-شما می خواهید تا چه اندازه خوب باشید؟همه ی ما میخواهیم کارمان را به خوبی انجام داده و موفق شویم اما واقعا میخواهیم در چه سطحی باشیم؟ تقریبا خوب؟ خوب؟ بسیار خوب؟ بهترین فرد در رشته ی تخصصی خود؟ یا بهترین انسان روی کره ی زمین؟به طور قطع ذوق واستعداد شما موثرترین عامل در این زمینه خواهد بود اما هرگز شما را به اوج مقام مطلوبتان نمیرساند.هر کسی میخواهدخوب باشد اما عده ی اندکی از افراد هستند که برای رتبه از همه چیز میگذرند و بسیاری چیزها را فدای آن میکنند.بسیاری از افراد از آن جهت خوب بودن را ترجیح میدهند که دیگران دوستشان بدارند و کسب محبت و احترام دیگران از هر چیزی برایشان مهم تر است.اکثر مردم در پی یافتن راه حلی هستند تا روشی به سوی خوب بودن بیابند اما باید دانست که هیچ راه حل مشخصی در این باره وجود ندارد.تنها شیوه ی مکنه یادگیری از طریق آزمون و خطا .و کسب تجربه است.-من می خواهم همچون پرسیل آتوماتیک به منتهای شهرت دست پیدا کنم.آرزوی ویکتوریا بکهام نوجوان فقط این نبود که بهتر از همسالان خود باشد یا حتی خواننده ای معروف باشد او می خواست جهانی شود!((مشهورترین فرد در روی زمین))ویکتویا نه تنها رویای آن را در سر داشت بلکه تمنای این خواسته آن قدر در او شدید بود که به اندازه ی کافی رای دستیابی به آن تلاش کرد و همین امر او را از همه ی ما متفاوت و متمایز ساخت.موضوع این نیست که او چقدر توانایی این کار را داشت و تا چه اندازه خوب بود بلکه مهم این است که او می خواست چقدر خوب باشد!اما نکته ی جالب در جمله ی نقل شده از او این است که ویکتوریا خودش را با جورج میشل و ماریا کری مقایسه نمی کند بلکه شهت آتوماتیک پرسیل را الگو و مقیاس سنجش خود قرار میدهد.همین تخیل ناب اولیه است که او را به موقعیتی که امروز در آن قرار دارد رسانده است .در طلب انتقاد افراد از خود باشید .تائید شدن از سوی دیگران فوق العاده آسان است تنها کافیست اراده کنیم یا از افرادی احتمال بیشتری دارد آنچه را خواهان شنیدن آن هستیم به زبان بیاورند تقاضای تائید داشته باشیم.احتمالا آنها فقط ما را تحسین کرده و هیچ کلمه یا جمله ای انتقاد آمیز بیان نخواهند کرد.ما چون بی صبرانه منتظر شنیدن محسنات خود و تعریف و تمجید از سوی دیگران هستیم سعی میکنیم بر کم و کاستی ها و نقص هایمان سرپوش بگذاریم.در عوض اگر شما درصدد کسب ستایش دیگران نباشید میپرسید:((چه اشکالی در کار منوجود دارد ؟کجای کار من ناقص است ؟چطور میتوانم نقایص آنرا رفع کرده و سطحش را بالاتر ببرم؟)) بدین ترتیب احتمال بیشتری وجود دارد که پاسخی منتقدانه و حقیقی دریافت کنید.حتی ممکن است ایده ی جدیدی نیز به ذهنتان خطور کرده و باعث پیشرفت و قوت شما در کارتان شود.-مقصر خود من هستم .تمام اشتباهات از جانب من بوده است.اگر در کاری که مشغول به انجام آن بوده اید اشتباهی رخ داد هرگز دیگران را سرزنش نکنید. تقصیر  را به عهده ی هیچ کس جز خودتان نیندازید.حتی اگر کوچکترین نقش و کمترین تماسی با آن کار داشته اید مسئولیت کل کار را بپذیرید.وقتی شما کار را به عهده بگیرید و تمام مسئولیت آن را بپذیرید در جایگاهی خواهید بود که می توانید دست به هر اقدامی در مورد آن بزنید.-دنبال فرصت های بعدی نباشید . لحظه ای را در آن هستید غنیمت شمارید که بهترین شانس شما همان است.ما اغلب منتظریم تا مشتری ایده ای خاص و ناب را مطرح کرده و مارا تماما در چند و چون کار قرار دهد. اما این امر تقریبا هرگز اتفاق نمی افتد. شاید شما همین حالا پروژه ای را در دست داشته یا مشغول انجام کاری باشید. احتمالا می گوئید خیلی کسل کننده است ، بهتر است هر طور شده آن را سر هم کرده و تحویل دهید . سعی می کنید کار بعدی را خوب انجام دهید .کاری که اینک رو به روی شماست عینا یکی از این موارد است .نهایت سعی خود را بکنید و آن را به نحو احسن به سر انجام برسانید. شاید نتوانید کار فوق العاده انجام دهید، اما حداقل این است که،چون منتهای تلاشتان را کرده اید ، قلبا احساس رضایت خواهید کردو چیز های بسیاری را نیز یاد خواهید گرفت. البته شما همواره آزادی انتخاب دارید. میتوانید کاری را برگزیده و انجام دهید که هر چه بیشتر خلاقیت هایتان را بکار گیرد.- کاری را که دیگران از پس ان بر نمی آیند، شما انجام دهید.تگر شما نیز دست به انجام آن نزنید چنین چیزی هیچ گاه موجودیت پیدا نخواهد کرد.فقط با حرف زدن و شرح و توصیف آن نمی توان در مورد آن قضاوت کرد. لین ایده خاص حتما باید به اجرا در آید تا موجودیت داشته باشد. دیگران برای آنچه که هیچ درکی از آن ندارند هیچ هزینه ای را نمی پردازند و این خود شما هستید که باید آن را به مرحله اجرا دراورید حال هر هزینه ای که میخواهد داشته باشد.- کسی که هرگز اشتباه نکند،محال است که موفق شده و به جایی برسد.بنیامین فرانکلین در جائی عنوان کرد: ((من شکست نخورده ام تنها ده هزار ایده داشته ام که هیچ یک به عمل در نیامده اند.))توماس ادیسون میگوید : ((از دویست حباب لامپی که روشن نشد،هر شکست چیزی را به من آموخت که در تلاش وازمایش بعدی خود آن را به کار گرفتم.))همه این شخصیت های نامی در یافته اند که شکست ها و استارت های نادرست مقدمه ی موفقیت هستند.و شکست ها اصلی ترین یار موفقیت می باشند.- اینکه بخواهیم همواره خوب ، شماره یک ،و حق به جانب باشیم ، اشتباه است.خوب بودن و درجه یک بودن بر مبنا ی دانش و تجربه پایه ریزی می شود و غالبا هم قابل اثبات است.دانش از گذشته می آید ، پس بی خطر است. دانش همچنین از قدیم الایام بوده است ، پس نقطه ی مقابل نیروی ابتکار خواهد بود.تجربه حاصل راهکارهایی برای فرار از مشکلات و شرایط گذشته است. مسلما ، موقعیت های پیشین با  شرایط کنونی تفاوت دارند،بنابراین باید ترتیبی داد تا این موفقیت ها با مشکلات جدید همخوانی داشته باشند .گرچه این احتمال هم وجود دارد که اگر شما تجربه ای را کسب کرده باشید مطمئنا آن را به کار خواهید گرفت.اگر بتوانید خود را به اثبات برسانید انسانی واقعی هستید.شما میتوانید همواره با زمان پیش رفته و مطابق خواسته ی افراد رفتار کنید.دائما شماره یک بودن نیز کسالت آور است و میزان خلاقیت شما را پایین می آورد. راه ورود ایده های جدید به ذن را نیز مسدود میکند . بدین ترتیب شما در خوب بودن دائم خود و حق به جانب بودنتان که نوعی تکبر و خودبینی نیز هست فرورفته و ریشه دوانیده اید.تکبر ابزار ارزشمندی است اما مشروط بر آنکه شدیدا محتاطانه به کار گرفته شود.بدتر از همه اینکه خوب بودن نوعی نمایش اخلاقی را نیز با خود به همراه دارد.انسان جایزالخطاست و هر رفتار ضعیفی که از او سر بزند قابل پذیرش است اما اشخاص درجه یک متنفرند از اینکه دیگران ایشان را جایزالخطا دانسته و چنین تصوری در رابطه با آنها داشته باشد.- باید اشتباه کرد .فقط کافیست دست به کار شوید حتی اگر مرتکب اشتباه شدید ناگهان خواهید دید همه چیز برایتان امکان پذیر شده است و دیگر سعی نمی کنید مصمن از گناه و خطا باشید.بدین ترتیب شما در مسیری نا شناخته قدم نهاده اید .هیچ راهی وجود ندارد که مطلع شوید چه اتفاقی خواهد افتاد اما اینک نسبت به زمانی که همه چیز به خوبی پیش میرود و شما هم سعی دارید خوب  و نمونه باشید شانس بیشتری وجود دارد که تمامی موارد سرگرم کننده و هیجان انگیز باشند. البته اشتباه کردن نوعی ریشک است.برخی افراد میترسند ایده های پیشنهادی خود را مطرح کنند که مبادا کم بنیه و احمقانه باشند .آنها از آنچه که دیگران در موردشان فکر خواهند کرد در هراسند .ریسک ها مقیاس سنجش افراد هستند. اشخاصی که هیچ گاه خطر نمیکنند بسیار محتاط بوده و سعی در حفظ کارهایشان دارند. اما آنهایی که خطر نمیکنند اغلب برداشته هایشان می افزایند.بعضی ریسک ها در آینده به نتیجه میرسند.بنابراین برخی افراد دست زدن به چنین کارهایی را اشتباه میدانند. اما همواره خوب بودن همچون به عقب گام برداشتن است چون فقط در این صورت میتوانید ثابت کنید که در چه نقطه ای بوده اید.موفقیت یعنی پیاپی شکست خوردن بدون آنکه ذره ای از اشتیاق و حرارت شما کاسته شود.-از بیان ایده های احمقانه ی خود نترسید.همه ی ما ممکن است به موانعی ذهنی برخورد کنیم اما باید این موانع را از سر راه برداریم.راه از میان برداشتن چنین سدهایی اهمیت ندادن به منعیات و دائما نگران خوب و شماره یک نبودن است.جان کلیز – کمدین معروف –میگوید (( نبوغ خلاق مسئول موقعیت هایی به دور از تفکر انتقادی است. )) از تعامل با افراد کارآزموده و درجه یک نهراسید .-بهترینها همیشه دشوارترین ها هستند . آنها ساده دل و بی تزویرند بدون آنکه به همه جوانب پرسشی خاص بپردازند فقط یک بخش از آنرا بررسی میکنند. همین است که ایشان را در چشم همگان خوب و نیکو می نمایاند . این دسته از افراد هیچ تمایلی به سازش و مصالحه ندارند . شاید این قبیل افراد به دیگران و مخصوصا تشر بزنند و با تهدید با ایشان صحبت کنند. اما اگر شما نزد آنها بروید و تقاضای راهنمایی کنید و بگویید که میخواهید کاری را به خوبی به انجام برسانید مطمئنا با روی باز به شما پاسخ خواهند داد اگرشما کاملا بدانید که چه میخواهید و تمام توان خود را برای به دست آوردن آن به کار بگیرید گرچه ممکن است بحث و جدل هایی وجود داشته باشد آنها نیز به شما احترام خواهند گذاشت . شاید در همان لحظه ی نخست چنین نکنند اما چندی پس از آن به سوی شما خواهند آمد . البته تضمینی وجود ندارد که شما جایگاه شغلی بالاتر و برتری پیدا کنید اما حداقل از کار با آدمهای دون پایه بهتر است . - فقط در صدد کسب جوایز نباشید .تقریبا همه ی انسان ها برنده شدن و جایزه گرفتن را دوست دارند و همین انرژی نوسبب ایجاد درآمد است.اما آگاه باشید کمیسیون همواره جوایزی شناخته شده به اشخاص اهدا میکند. به عبارت دیگرآنچه اهدا میشود مطابق مد روز است. اما نیروی ابتکاروخلاقیت نمیتواند متداول وشیک باشد چرا که از جانب کمیسیون به تصویب نرسیده است . به دنبال مد نباشید فقط به موضوع انتخابی خود اطمینان کنید و آنرا پیش ببرید . بسیار بعید به نظر میرسد که وقتتان به هدر رفته و طرحی بی ارزش خلق کنید .  هنر واقعی همین جاست . هنر واقعی همین است.

روزه؛ تمرین تقوا

مهدی یاراحمدی خراسانی
اشاره: تقارن ماه رحمت و میهمانی الهی با روزهای گرم، بلند و طاقت فرسای تابستان فرصت مناسبی است که کوله بار سنگین گناهان را به زمین گذاشته و زنگار عصیان، زشتی و پلیدی را که بر جسم و جان خسته مان نشسته در برابر باران رحمت الهی قرار دهیم و به قول شاعر " دست از مس وجود چو مردان ره بشوئیم" و حق جویانه به سوی حضرت دوست پرواز کنیم. و به راستی چه زیباست بنده ی گنهکار خدای مهربان با نفس خویش پیکار می کند، نفس را به زانو در می آورد و در دریایِ رحمتِ کریمِ شکست ناپذیر شناور می گردد. امام صادق (ع) می فرمایند: هر کس در روز بسیار گرم برای خدا روزه بگیرد و تشنه شود، خداوند هزار فرشته را می گمارد تا دست به چهره او بکشند و به وی بشارت دهند تا هنگامی که افطار کند. (الکافی، ج 4، ص64). تقوا؛ علت اصلی روزهانگیزه وجوب روزه از سوی خداوند متعال تمرین تقوا از سوی روزه داران است. تقوا در فرهنگ قرآنی از جایگاه ارزشی والایی برخوردار است. چنان که بسیاری از احکام و پاداش ها مبتنی بر این اصل است و حتی دریافت پیام های وحی و قرار گرفتن در مسیر هدایت الهی و بهره مندی از آن منوط به تحقق نوعی تقوای عقلانی و عقلایی است. تقوا  به معنای نگه داشت و پرهیز از پلشتی ها و پلیدی های عقلانی و شرعی است.  خداوند متعال در بیان علت و انگیزه وجوب روزه برانسان ها درهمه ادیان به تقوا  اشاره می فرماید: «خداوند به عنوان قانون بر شما روزه را نگاشت و حکم کرد چنان که بر کسانی که پیش از شما بودند این حکم نوشته شده تا شاید شما تقوا پیشه کنید. (بقره آیه 183) درآیه کریمه به صراحت بیان شده است که هدف از روزه دست یابی روزه داران به تقواست و به کارگیری واژه لعل (شاید) به این علت است که روزه به معنای تقوا نیست بلکه تمرین تقوایابی است. بر این اساس است که فعل (تتقون) آورده شده است.  به بیان دیگر اموری که در مجموعه روزه مورد توجه قرارگرفته حتی در میان خردمندان عالم به عنوان اموری تمرینی برای ایجاد تقوا و مهار نفس مطرح است و آن را برابر با تقوا نمی شمارند. کیفیت روزه داری خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه ای برای آفریدگان خود قرار داده تا با طاعتش برای خشنودی او از یکدیگر پیشی گیرند. در صحف ادریس پیامبر (ع) در کیفیت روزه داری آمده است: "هر گاه وارد ماه صیام شدید، پس خویشتن را از هر پلیدی و ناپاکی پاک سازید، (درون خود را برای پذیرش عبادت ویژه خداوند پاکسازی نمائید) و روزه بگیرید برای خداوند با قلبی خالص و نورانی و پاک از فکرهای بد، و صداهای نامفهوم و بی‌معنی و زشت، زیرا خداوند حبس می‌نماید دل های ناپاک و نیت های غیر خالص شما را و دهن های شما نباید فقط با امساک از خوردنی ها صائم و روزه‌دار باشد. بلکه باید جوارح شما از گناهان نیز روزه باشد (یعنی اعضاء شما هم باید از معصیت‌خدا امساک نماید) و همانا خداوند راضی نمی‌گردد و خشنود نمی‌شود از شما به اینکه فقط از خوردنی ها پرهیز کنید، بلکه از کل منکرات و زشتی ها باید پرهیز نمائید تا آنجا که تغییر حالت پیدا کنید".روزه در آیات و روایات1- پایه‌های اسلام: اسلام بر پنج چیز استوار است: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت. (امام باقر .ع.)2- فلسفه روزه: خداوند روزه را واجب کرده تا بدین وسیله دارا و ندار مساوی گردند. (امام صادق .ع.)3- یادآور قیامت: مردم به انجام روزه امر شده‌اند تا درد گرسنگی و تشنگی را بفهمند و به واسطه آن فقر و بیچارگی آخرت را بیابند.(امام رضا .ع.)4- زکات بدن: برای هر چیزی زکاتی است و زکات بدن ها روزه است. (پیامبر .ص.)5- سپرآتش: روزه سپر آتش (جهنم) است. (پیامبر .ص.)6- برترین روزه: روزه قلب بهتر از روزه زبان است و روزه زبان بهتر از روزه شکم است.(امام علی .ع.)7- روزه چشم وگوش: آنگاه که روزه می‌گیری باید چشم و گوش و مو و پوست تو هم روزه‌دارباشند.«یعنی از گناهان پرهیز کند.» (امام صادق .ع.)8- روزه اعضاو جوارح: روزه‌داری که زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نکرده روزه‌اش به چه کارش خواهد آمد. (حضرت زهرا .س.)9- بهشت و روزه‌دارن: برای بهشت دری است‌بنام (ریان) که از آن فقط روزه داران واردمی‌شوند. (پیامبر .ص.)10- روزه خواری: هر کس یک روز ماه رمضان را (بدون عذر)، بخورد روح ایمان از او جدامی‌شود. (امام صادق .ع.)11- ماه رحمت: رمضان ماهی است که ابتدایش رحمت است و میانه‌اش مغفرت و پایانش آزادی از آتش جهنم. (پیامبر .ص.)12- ماه قرآن: هر کس ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند مثل اینست که درماههای دیگر تمام قرآن را بخواند.(امام رضا .ع.) ادای حق روزهدر کلام برزگان دین آمده است: حق روزه را ادا نکرده فردی که زبان و گوش و چشم و جوارحش را از محرمات حفظ نکرده باشد. یعنی روزه در معنای واقعی حفظ شکم از کل خوردنی ها و نوشیدنی ها و مبطلات دیگر وخلاصه‌ای از اجتناب از گناهان و معصیت‌خداوند می‌باشد، زیرا روزه‌دار بدون پرهیز از تمامی محرمات روزه واقعی را تحقق نبخشیده است. نقل است از پیامبر اعظم (ص) که می فرمایند: پنج‌خصلت موجب افطار روزه و بطلان وضوء می شود: «خمس خصال یفطرن الصائم، و ینقضن الوضوء الکذب، و الغیبة و النمیمة، و النظر بشهوة، و الیمین الکاذبة» پنج صفت است که روزه را باطل و وضوء را می‌شکند؛ دروغ و غیبت و سخن چینی و نظر شهوت انگیز، و قسم دروغ. سخن پایانیبا شروع میهمانی خدا و طلوع ماه مبارک رمضان آسمان لبخند می زند و در های آن در شب اول ماه گشوده می گردد و تا آخرین شب بسته نمی شود. و چه زیباست در این روزهای بلند عشق بازی بنده با مهرِ ثابت و عشقِ پایدار؛ "خدای مهربان". رسول خدا (ص) فرمود: روزه گرفتن در گرما، جهاد است.(بحارالانوار، ج 96، ص 257). سفره رحمت و مغفرت پهن می شود و همه می توانند (یعنی باید بتوانند) در این ماه خود را از بند نفس رهایی ببخشند و لغزش های گذشته را جبران کنند تا مورد آمرزش الهی قرار گیرند. و فرمایش رسول گرامیِ حق تکلیف را بر مؤمنان روشن می نماید:  « بدبخت واقعی کسی است که این ماه را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزیده نشود »

لطفاً سکوت را رعایت فرمائید

!مهدی یاراحمدی خراسانی
اشاره: با توجه به اثراتی که کلام می تواند در مسائل اجتماعی داشته باشد اهمیت چگونگی استفاده از آن همواره در ارتباطات اجتماعی مورد توجه قرار داشته است. نعمت "بیان" از ویژگی خاصی برخوردار است، لکن از این نکته نیز نباید غافل شد که زبان دارای دو بُعد مثبت و منفی است و نمی توان گفت چون زبان نعمت الهی است پس باید هر چه بیشتر آن را به کار انداخت و بدون حساب هر سخنی را بر زبان جاری ساخت بلکه باید در موارد ضروری و مفید از آن بهره برداری کرد.مقدمهیکی از مواردی که در مسائل اخلاقی بسیار مورد توجه قرار می گیرد سخن گفتن و سکوت به موقع و در جای مناسب خود است. در آغاز سوره الرحمن (آیات 1 تا 4) تعبیر بسیار مهمی درباره نعمت بیان که مولود زبان است آمده، و بعد از ذکر نام خداوند «رحمان» که رحمتش دوست و دشمن را احاطه کرده، اشاره به مهمترین مواهب الهی یعنی قرآن و سپس اشاره به آفرینش انسان و بعد نعمت بیان را به عنوان یک موهبت عظیم بیان می دارد و می فرماید: «الرحمن - علم القرآن - خلق الانسان - علمه البیان؛ خداوند رحمان - قرآن را تعلیم فرمود، انسان را آفرید - (و) به او بیان آموخت››. اما شکرگزاری عملی از این نعمت، مانند سایر نعمات الهی تابع در نظر گرفتن برخی از اصول است. معنای سکوت و صمتدر فارسی صمت به فتح صاد و سکون میم را برخی به سکوت معنا کرده اند ولی چنان که از ادله و شواهد بی شمار بر می آید میان این دو واژه، تفاوت های مهم و اساسی وجود دارد. حضرت علی(ع) درعبارت کوتاه، با اشاره به این دو اصطلاح می فرمایند: الصمت حکمه والسکوت سلامه و الکتمان طرف من السعاده؛ صمت و خاموشی، حکمت و فرزانگی است و سکوت، سلامت از گرفتاری و کتمان و راز داری، بخشی از سعادت است. صمت، نوعی از خاموشی پایدار است درحالی که سکوت خاموشی از سخن گفتن در زمانی خاص است. واژه سکوت برای آرامش های موقتی و گذرا نیز به کار می رود، مانند آن که گفته می شود: فلما سکت عنه الغضب؛ هنگامی که خشمش فرو نشست.  بنابر این نخستین تفاوت صمت وسکوت، در پایداری و ناپایداری آن دو است و دیگر آن که صمت اصولاً ترک مطلق سخن گفتن است، در حالی که سکوت درجایی است که سخنی به میان آمده و پس از آن آرامش یافته و از گفتن باز ایستاده است. در روایات است که سکوت انسان می بایست نسبت به امور بیهوده باشد ولی صمت امری است که حتی نسبت به امور غیر بیهوده نیز می بایست انجام شود. به این معنا که گاه سخن از کم گویی و سکوت است و گاه لازم است که شخص اصلاً سخن نگوید و خاموشی دایمی برگزیند. اهمیت سکوت در روایات اسلامیدر ارتباط با اهمیت «صمت» (سکوت) در روایات اسلامی نکته های دقیق و فراوانی بیان شده، و آثار و نتایج آن با تعبیرات جالبی ارائه گردیده است که بخشی از آن عبارتند از:1- تعمیق تفکر و استواری عقل: پیامبر اعظم(ص) می فرمایند: " هنگامی که مؤمن را خاموش ببینید به او نزدیک شوید که دانش و حکمت به شما القا می کند، و مؤمن کمتر سخن می گوید و بسیار عمل می کند، و منافق بسیار سخن می گوید و کمتر عمل می کند". (بحارالانوار، جلد 75، صفحه 312) 2- بارور شدن فکر و اندیشه: رابطه دقیقی میان بارور شدن فکر و اندیشه، با سکوت وجود دارد؛ دلیل آن هم روشن است، زیرا قسمت مهمی از نیروهای فکری انسان در فضول کلام و سخنان بیهوده از میان می رود؛ هنگامی که انسان سکوت را پیشه می کند، این نیروها متمرکز می گردد، و فکر و اندیشه را به کار می اندازد، و ابواب حکمت را به روی انسان می گشاید؛ به همین دلیل، مردم سخن گفتن بسیار را دلیل کم عقلی می شمرند و افراد کم عقل سخنان بیهوده بسیار می گویند. امام علی (ع) می فرمایند: " بسیار خاموشی برگزین تا فکرت زیاد شود، و عقلت نورانی گردد، و مردم از دست (و زبان) تو سالم بمانند". (میزان الحکمه، جلد 2)3- سکوت: نوعی عبادت: از بعضی از روایات استفاده می شود که یکی از مهمترین عبادت سکوت است؛ از جمله، در مواعظ پیامبر(ص) به ابوذر می خوانیم: "اربع لایصیبهن الا مؤمن، الصمت و هو اول العبادة ... ؛ چهار چیز است که تنها نصیب مؤمن می شود، نخست سکوت است که سرآغاز عبادت می باشد" (میزان الحکمة، ماده صمت، حدیث 10805).4- پرگویی مایه قساوت و سنگدلی: امام صادق (ع) می فرمایند: " حضرت مسیح (ع) می فرمود؛ جز به ذکر خدا سخن زیاد مگویید، زیرا کسانی که در غیر ذکر خدا سخن بسیار می گویند دلهایی پر قساوت دارند ولی نمی دانند" (اصول کافی، جلد 2)5- راهنما به سوی خیر و نیکی: امام رضا(ع) می فرمایند: "سکوت نه تنها از اسباب علم و دانش است، بلکه راهنما به سوی هرخیر و نیکی است".6- محبت در سکوت: این که می گویند سکوت محبت می آورد به خاطر این است که بسیاری از رنجش ها و عداوت ها از نیش زبان زدن و تعبیرات نامناسب درباره اشخاص حاصل می شود، و سکوت انسان را از آن نجات می دهد.7- کلید ورود به بهشت:  سکوت سبب نجات از بسیاری از گناهان می شود و در نتیجه کلید ورود در بهشت است. چنان که در حدیثی از پیامبراکرم (ص) می خوانیم: که مردی نزد آن حضرت آمد (و طالب سعادت و نجات بود) پیغمبر (ص) فرمود: آیا تو را به چیزی راهنمایی کنم که خدا به وسیله آن تو را وارد بهشت می سازد، عرض کرد آری ای رسول خدا! سپس دستور به انفاق و یاری مظلوم و کمک از طریق مشورت فرمود، و بعد دستور به سکوت داد و فرمود: «فاصمت لسانک الا من خیر؛ سکوت اختیار کن جز از نیکی ها» و در پایان افزود: «هرگاه یکی از این صفات در تو باشد، تو را به سوی بهشت می برد.(اصول کافی) 8- وقاردر سکوت: امام علی (ع) می فرمایند: "الصمت یکسیک الوقار، و یکفیک مئونة الاعتذار؛ سکوت لباس وقار برتو می پوشاند و مشکل عذر خواهی را از تو بر می دارد" (غررالحکم)9- سلامت از لغزش ها: امام علی (ع) می فرمایند: "ان کان فی الکلام بلاغة ففی الصمت السلامة من العثار؛ اگر در سخن گفتن، بلاغت بوده باشد، در سکوت سلامت از لغزش هاست".(غررالحکم)فواید سکوت امام صادق (ع) درباره فواید خاموشی فرمود: صمت و خاموشی طریقه اهل تحقیق و شعار کسانی است که با دیده بصیرت در حقایق ثابت و استوار جهان می نگرند؛ کسانی که در حقایق زمانهای گذشته بررسی کرده و حقایقی را بیان می کنند که قلم ها ننوشته و در کتاب ها نیامده است. آن گاه فواید و آثار سکوت را بر شمرده و می فرماید: 1. سکوت کلید هرگونه راحتی و آسایش دنیا و آخرت است. 2. موجب رضا و خشنودی خدا است. 3. باعث سبک شدن حساب انسان در روز قیامت است. 4. وسیله محفوظ ماندن از خطاها و لغزش ها است. 5. برای جاهل پرده و ساتر، و برای عالم زینت است. 6. وسیله ای است برای قطع شدن هوی و هوس های نفسانی. 7. وسیله ریاضت نفس است. 8. وسیله درک حلاوت و لذّت عبادت و مناجات با پروردگار است. 9. قساوت و سختی دل را از بین می برد. 10. وسیله ای است برای کسب حیا و پرهیزکاری. 11. سبب زیاد شدن تدبّر و تعقّل و مروّت و مردانگی است. 12. موجب فهم و کیاست و عقل انسان می شود. سپس امام صادق (ع) فرمود: اکنون که به فایده های سکوت آگاه شدی، پس دهان فروبند و تا مجبور نشدی لب به سخن مگشای، به ویژه اگر کسی را پیدا نکنی که برای خدا و در راه خدا با او گفتگو کنی.  آنگاه فرمود: وسیله هلاکت و نجات مردم سخن گفتن و سکوت است. پس خوشا به حال کسی که توفیق شناخت سخن خوب و بد را پیدا کند و به فواید و آثار پسندیده کم گویی و سکوت آگاه گردد، زیرا سکوت از اخلاق انبیای الهی و شعار بندگان برگزیده خداوند است و اگر کسی ارزش و قدر کلام را بداند بیجا سخن نمی گوید و سکوت را شعار خود قرار می دهد و کسی که بر لطایف سکوت آگاهی و اشراف داشته باشد و صمت و خاموشی را امین خزاین و اسرار دل خویش قرار دهد چنین شخصی گفتار و خاموشی اش هر دو عبادت می شود و کسی جز خدا به حقیقت این عبادت آگاهی ندارد. (مصباح الشریعه، باب 27 )جایی که خاموشی گناه است با عنایت به مرقومات فوق الذکر بیان این نکته ضروری است که هدف اصلی از احادیث سکوت این نیست که انسان باید همیشه و در همه حال لب فرو بسته و زبان به سخن نگشاید و حتی در مقام احقاق حق خود و دیگران سکوت اختیار کند و به دفاع از خود برنخیزد، بلکه مقصود جلوگیری از هرزه گویی و فضول کلام است، زیرا اگر روایات سکوت را این گونه تفسیر کنیم که انسان باید در هر حال حتی در برابر ستم ستمکاران و افساد مفسدان مهر سکوت بر لب زده و فریاد برنیاورد چنین تفسیری بی تردید مخالف ضرورت شرع انور است که امر به معروف و نهی از منکر را از اهمّ واجبات شمرده و سکوت در برابر ظلم را گناهی بزرگ می داند. اگر در برابر مفاسد و مظالم بنا بر سکوت باشد کیان اسلام به خطر می افتد. در این گونه موراد اسلام دستور می دهد که مُهر سکوت را بشکنید و داد بزنید و فریاد برآورید و مردم را نیز علیه فساد و ستم برانگیزانید.کدامیک برتر است: سخن گفتن یا خاموشی؟در برخی از روایات، گفتاری که آفتی به دنبال نداشته باشد و به ایمان انسان زیان نرساند بر سکوت ترجیح داده شده است: از امام علی بن حسین (ع) درباره سخن گفتن و خاموشی پرسیدند: کدامیک از این دو برتر است؟ فرمود: هر یک از این دو آفاتی دارد که اگر از این آفات سالم بماند سخن گفتن از خاموشی بهتر است. عرض شد: چگونه یا ابن رسول الله؟ فرمود: برای اینکه خداوند عزّوجلّ پیامبران و اوصیای آنان را با سکوت مبعوث نکرد. آنها آمدند که با مردم سخن بگویند. و هیچ کس با سکوت و خاموشی سزاوار بهشت و مستوجب ولایه الله و مصون از عذاب خدا نمی شود. تمام این فواید و نتایج به وسیله سخن متحقّق می شود. (سپس فرمود:) من هیچگاه ماه را با خورشید در یک کفه برابر قرار نمی دهم (یعنی کلام به مثابه خورشید و سکوت به منزله ماه است)، چون تو در مقام توصیف سکوت از کلام بهره می گیری ولی در توصیف کلام از سکوت نمی توان استفاده کرد.( بحارالانوار) یعنی چنانکه ماه به وسیله نور خورشید خود را نشان می دهد سکوت هم به وسیله سخن فضیلتش آشکار می شود و عکس آن ممکن نیست که خورشید را با ماه نشان دهند.اهمیت سکوت در شرایط اجتماعی امروز کشوراگر روحیه اتحاد و همدلی در میان آحاد یک جامعه جاری باشد و افراد در طبقات مختلف اجتماعی غم یکدیگر بخورند و نسبت به مشکلات هم احساس مسئولیت و همدردی نمایند تحمل مسائل و مصائبِ زندگی بسیار آسان تر می شود و انسان ها با آرامش بیشتری در کنار هم زندگی می کنند. و به دنبال آن با جاری شدن لطافت و محبت در اجتماع، زندگی از سلامت بیشتری برخوردار میگردد. اهمیت این امر در هیجانات اجتماعی بیشتر است. یعنی زمانی که احساسات بر عقلانیت چیره می گردد و عملکرد افراد بیشتر لجوجانه و خودخواهانه است تا خیرخواهانه و عاقلانه. وقتی هیجانات اجتماعی در یک جامعه فوران می کند آن جامعه بیش از هر زمان دیگری مستعد از دست دادن روحیه اتحاد و همدلی می گردد. به عنوان مثال در سال های اخیر در کشور عزیزمان این مسئله را در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، ورزشی و... بسیار دیده ایم. امری که در ابتدا سطحی بود ولی در ماه های اخیر به یک بیماری سخت تبدیل شده است. نگاهی به آرشیو جراید و خبرگزاری ها در چند ماه اخیر این مسأله را به خوبی نشان می دهد. مشکلی که علی رغم توصیه رهبران، خردمندان و بزرگان اجتماع نه تنها مورد توجه قرار نمی گیرد بلکه روز به روز عمیق تر و حادتر می گردد. برای رفع این مشکل نیازمند توجه به برخی اصول مهم در رفتار اجتماعی هستیم. یکی از این اصول که در اسلام نیز بدان بسیار توصیه شده است مقوله ی "سکوت" است. همان امری که از سوی امام رضا(ع) "دری از درهای حکمت" نامیده شده است. متأسفانه بد اخلاقی های اجتماعی اثرات مخربی به دنبال دارد. مداقه در رفتار برخی از نخبگان اجتماعی در عرصه های مختلف نشان می دهد عده ای از افراد که اکثراً به بوق های رسانه ای نیز دسترسی دارند در کردار وگفتار خود مسائلی را بروز داده اند که در تضعیف روحیه اجتماعی و مودت و محبت نقش اساسی داشته است. نگاهی به سیل بیانیه ها، مناظره ها، مصاحبه ها و... این مسأله را به خوبی نمایان می کند. کافیست به عنوان مثال نظر خود را به مسائل بعد از انتخابات در کشور جلب نماییم. آنچه می توانست سند پرافتخار و ماندگار کشور باشد، تا جایی پیش رفت که به تهدید علیه امنیت ملی هم رسید. و یا مصاحبه ها، بیانیه ها و کشمکش های جنجالی در عرصه ورزشِ کشور گواهی دیگر بر این مدعاست. چرا ما عادت نموده ایم هیچ بدی را بدون پاسخ نگذاریم؟ پس توصیه قرآن کریم مبنی بر:"و اذا مروا باللغو مروا کراما"کجا باید در رفتار مسلمانان نمود داشته باشد؟ گذشت، سکوت، صبر و دیگر فضایل مؤکد رفتاری کجاست؟ و در آخر اینکه نگارنده به دنبال بیان این نکته است که رعایت فرهنگ سخن گفتن، یعنی بیان سخن در جای خود و رعایت سکوت در جای خود از مهمترین اصول رفتار اجتماعی است. در خیلی از مسائلی که در جامعه ایجاد می گردد سکوت کردن بهتر از سخن گفتن بوده است. چه بسا در موارد بسیاری سکوت به موقع می توانست از بروز خیلی مسائل جلوگیری نماید. هر چند بیان این نکته هم بسیار مهم است که: مسلماً سکوت هم باید در جایگاه مناسب خود انجام پذیرد و الا در برخی از رخدادها سکوت کردن گناهی نابخشودنی است. باید در آنجایی که سخن ما می تواند آبرویی از مؤمنی بریزد، میان مسلمانان تفرقه و دشمنی بوجود آورد، کینه وعداوت را زیاد کند و یا جامعه را به التهاب بکشاند سکوت را رعایت نماییم. که به فرموده امام رضا (ع)؛ "سکوت دری از درهای حکمت است، سکوت محبت می آورد، و دلیل و راهنمای همه خیرات است."(اصول کافی،ج2)سخن پایانیرعایت فرهنگ سخن گفتن، یعنی "بیان" در جای خود و "سکوت" در جای خود از مهمترین اصول رفتار اجتماعی است. آنچه درباره اهمیت سکوت و آثار سازنده و مثبت آن در تعمیق تفکر آدمی و جلوگیری از اشتباهات و مصون ماندن از انواع گناهان و حفظ شخصیت و ابهت و وقار، و عدم نیاز به عذر خواهی های مکرر و مانند آن آمد، به این معنی نیست که سخن گفتن همه جا نکوهیده و مذموم باشد، و انسان از همه چیز لب فرو بندد، چرا که این خود آفت بزرگ دیگری است. هدف از ستایش سکوت در آیات و روایات اسلامی، باز داشتن از پرگویی و سخنان لغو و بیهوده و گفتارهای اضافی و غیر لازم است وگرنه در بسیاری از موارد، سخن گفتن، واجب و لب فرو بستن و سکوت، حرام مسلم است.

تغییر معنای قهرمان

هریور 1389 ، 08:16
تغییر معنای"قهرمان""مرد زیرزمینِ" داستایفسکی و "تراویس بیکل" اسکورسیسی
نویسنده: اندرو جی سونسون- ترجمه: آرش گودرزی- داستان­ها چه کوتاه باشند چه رمان، چه حماسه باشند یا اسطوره همگی بر اساس نقش "قهرمان" که تجلی جستجوی آدمی برای یک انسان کامل است پایه ریزی شده­اند. در قرون نوزدهم و بیستم دو پدیده­ی مدرن، معنی "قهرمان" را به طور کلی و برای همیشه عوض کردند. نخست، همانطور که در آثار جورج زیمل،
امیل دورکیم، والتر بنیامین و زیگموند فروید مشخص شده، در نتیجه­ی توسعه­ ی اقتصادی و ازدیاد جمعیت، شهرِ مدرن- مکانی که بستر نارضایتی و بی­عدالتی‌ست- متولد می­شود. شهرهای تودرتو، کثرت جمعیت و تقویت دیوانه­وار وسوسه­ی فسق و فجور در آن، استثمار آدم­ها، حرص و طمع و آلودگی صنایع، متعاقباً شکلی از بی­تفاوتی و بدبینی دسته­جمعی و یک ذهنیت شهری تباه­کننده را به وجود آورد که باعث شد  بسیاری از مفاهیم "قهرمان" تغییر کند1.  مفهوم "قهرمان" به طور روزافزون از جامعه جدا شد تا به عنوان یک معنای خاص در گذشته حل  شود و آنطور که جورج زیمل اشاره می­کند زندگی ذهنی از زندگی اجتماعی فاصله گرفت. دوم مورد شک واقع شدن بسیاری از تعاریف انسان کامل بود که در پی آن نه تنها مبارزه برای جستجوی کمال، بلکه هر چیزی که قهرمان می­بایست با آن درگیر شود به شکل تلاشی سخت و ابدی و شاید غیرممکن درآمد و با این تصور همراه شد که شاید اصلاً هیچ کمالی وجود نداشته باشد.شکل­های مختلف روایت عرصه­ای برای نمایش این بحران شدند و دو اثر به دقت تطبیق داده شده از دو سنت مختلف "یادداشت­های زیرزمین" داستایفسکی و "راننده تاکسی" مارتین اسکورسیسی شخصیتی را پرداخت کرده­اند که متناوباً مفهوم "قهرمان" را تغییر می­­دهد تحریف می­کند و کاملاً وارونه می­سازد. هر دو اثر چیزی را پدید آورده­اند که  برتون پایک آن را "ادبیات شهری" یا "زبان شهری" می­نامد که مفهومی کهن­الگویی در  روایتی از فرد و گروه است در جایی که "گروه"  شکل عجیب و غریبی از ضداجتماع را درون این فرهنگ گسسته شکل می­دهد. یک سری  تناقضات، شخصیتی را که در این محیط قرار گرفته تبیین می­کند و به تفصیل  یک واقعیت جهانی جدید را نشان می­دهند: احساس انزوا و گمنامی در میان انبوه جمعیت، بیگانگی نسبت به دیگران که با معاشرت بیشتر با آن­ها زیادتر می­شود، احساس تنفر و اشتیاق توامان نسبت به هرزگی و فساد رو به گسترش شهرها و سرانجام روانشانسی آسیب­شناسانه و رفتار غیراجتماعی که به طور متناقضی از جستجوی به دنبال کمال زاییده می­شود.دو شخصیت اصلی­ داستان­های داستایفسکی و اسکورسیسی- مرد زیرزمین و تراویس بیکل- هردو به کلان­شهرها به شکل جهنمی زمینی که خداوند در آن­ها مرده‌است، نگاه می­کنند. آن­ها خودشان را در موقععیتی خصمانه نسبت به دنیا قرار می­دهند و با رفتار کنایه­آمیز ناسازگارشان به دنبال دست­یافتن به آشتی دوباره با روح و خودآگاهی هستند. هر دو علاوه بر این، احساسِ غیرمتعارفی از قداست را در خود حفظ می­کنند و این تقدس یا پارسایی غیرمتعارف در خاطره­گوییِ اعتراف­گونه­شان، در خشونت­شان نسبت به جامعه­ی شرور و در دلسوزی­شان برای آدم­های استثمار شده و مورد تعدی واقع شده (در هر دو مورد به شکلی سنتی در قالب یک فاحشه) مشهود است. در نهایت، بیننده یا خواننده در یک آن، هم با این "قهرمان"ها همذات­پنداری می­کند هم آن­ها را پس می­زند و همین احساس دوگانه که باعث خشم بیننده می­شود قهرمان جدید را مشخص می­کند. تلاش برای ترسیم آرمان­ها، در دوره­ای به ما ارائه می­شود که این آرمان­ها تضییع شده­اند و در عین حال توسط شکل گروتسک شهری "مردان زیرزمین" طرد شده‌اند. یادداشت­های زیرزمین و راننده‌تاکسی در کیفیت­های ساختاری­ای سهیم هستند که بعضی از آن­ها نتیجه­ی تاثیر مستقیم داستان بر فیلم است و خیلی دیگر به نظر مستقل از آن می­رسند. در مفهومی وسیع­تر باید متذکر شد که هاله­ی شخصیت داستان داستایفسکی به شکلی گریزناپذیر بر داستان­های بعدی که زمینه­ی شهری داشته­اند تاثیر گذاشته است و این تاثیر یادداشت­ها بر راننده­ تاکسی، از پیشینه­ی ادبی و سینمایی مرد زیرزمین داستایفسکی که به اسکورسیسی رسیده است خبر می­دهد. ما همچنین این تاثیر مشهود را از اشاره­ی اسکورسیسی به اینکه  پل شریدر مخصوصاً به این نیت که "یادداشت­های زیرزمین" را به فیلم برگرداند  راننده‌تاکسی را نوشته نیز درمی­یابیم2. در اشکال ساختاری مشترک‌شان، هر دو اثر شخصیت­های اصلی روایت‌گری دارند که به شدت آشفته و انزواطلب هستند. اگرچه گذشته­ی آن دو، آن­ها را متفاوت می­سازد (ما هیچوقت نمی­توانیم اشارات تراویس به کانت و بایرون را دریابیم) اما انگیزه­های روانی آن­ها از موقعیت­های بسیار مشابهی برمی­خیزد. فضای هر دو اثر، به طورغیرقابل­اجتنابی شخصیت­های داستان را دربرمی­گیرد- فضایی شامل کلان­شهر و یک آپارتمان کوچک و کثیف در یک بخش متروک. در نهایت، در حالی که دو اثر به شکلی کاملاً متفاوت به پایان می­رسند اما مضمون کلی­شان در اظهار تاسف بر بدبختی شهری، در حمله به یک ایدئولوژی، در اعلام جرم علیه وحشی­گری شهری و "رستگاری و رهایی" یک فاحشه که قربانی جامعه شده، آن­ها را با هم متفق می­سازد3. قصد اسکورسیسی در برگرداندن یادداشت­ها به فیلم وسوسه­ی بررسی تطبیقی فیلم را جذاب‌تر، پرمعنی‌تر و حتی هوشمندانه‌تر از عنوان کردن یک تاثیر ساده مطرح می­کند. در وهله نخست، دیدن راننده تاکسی با این آگاهی که از "یادداشت­ها" برگرفته شده زمینه­هایی را برای ما فراهم می­کند که این فیلم را در ادامه­ی سنت دیرپای مردان زیرزمینی قرار دهیم. اگر تراویس بیکل در چهارچوب "ضدقهرمان" زیرزمینی داستایفسکی قرار گیرد در آن‌صورت نگاه ما به تراویس هم از جنبه­ی انتقادی و هم از جنبه­ی تاریخ روایت عمیق تر خواهد بود. این نکته دوم متضمن این است که خوانش تطبیقی ما شامل بررسی روند تکامل این تیپ (مخصوصاً در ساختار نمایشی) است. ما مقدمتاً در اینجا انحراف از کمالات و انگیزه­های آرمان‌گرایانه­ی شخصیت را بررسی می­کنیم و کمتر به پدیده­ی کلی تکامل روایت (از یک داستان قرن نوزدهمی به یک فیلم قرن بیستمی) می­پردازیم. باز به این دلیل که این شخصیت ریشه­های عمیقی در پدیده­ی شهر دارد، ما با در نظر گرفتن این نظریه که این شخصیت در دوره­­ای تکامل می­یابد که سینما به عنوان "الگوی زندگی مردم در شهر مدرن" مطرح است (دونالد، 66)4 نگاهی به سیر تحول مردم شناسانه­ی آن می­کنیم. سرانجام باید بررسی کنیم که در این مطالعه­ی تطبیقی، ما به چه میزان از یادداشت­های زیرزمین می­دانسته­ایم و در اینجا نکات جالبی روشن خواهد شد. با انگیزه­ی فاضلانه­ای که  اسکورسیسی در ساخت فیلم داشته است، راننده­ی تاکسی تفسیری مذهب­گونه از یادداشت­ها شده است و فیلم اسکورسیسی، خواننده­ی مدرنی تربیت می­کند که توانایی بکارگیری زبان انتقادی فیلم برای بررسی داستان برجسته­ی  داستایفسکی را دارد.هر دو اثر آگاهانه ریشه در سابقه­ی فرهنگی کشورشان دارند. مرد زیرزمین داستایفسکی به عنوان یک تیپ ادبیِ قرن نوزدهمی به طور قابل توجهی از ادبیات  نیکلای گوگول نشات گرفته است. مخصوصاً این را در ارجاعاتی می­توانیم ببینیم که مرد زیرزمین به شخصیتِ پاپریشچینِ داستانِ "یادداشت­های یک خانمِ" گوگول می­دهد (126:5یادداشت­ها 32)،5 همچنین در زمختی و بی دست وپایی و کینه‌توزی­ای که شخصیت­های "روح مرده" دارند (مقایسه کنید جکسون). داستایفسکی این شخصیت را همچنین به شکل هجویه­ای از قهرمان­های رمانتیکی  مثل سیلویوی پوشکین (داستان"شلیک")، آربنینِ لرمانتف (داستان "بالماسکه") و حتی مانفردِ بایرون ترسیم می­کند (133:5،150؛ یادداشت­ها 58،40). بازتاب تاثیر اگزستانسیالیسم فرانسوی را نیز در راننده­ی تاکسی  می­توان دید؛ به ویژه در شیوه­ی میزانسن، نورپردازی و محیط  تاریک و نیمه روشن آن که وامدار فیلم نوار است و آخر سر دغدغه­ی دیوانه­وار فکر کردن به "رهایی" یک دختر نوجوان قربانی شده که کمابیش به شخصیتِ اتان ادواردزِ "جویندگان" جان فورد پهلو می­زند (شریدر راننده تاکسی xvi ؛ کولکر 239؛ فریدمن 67).با این وجود، مرد زیرمین و راننده­ی تاکسی تنها نمونه­های اجتماعی طرد شده­ی یک خدمتکارِ روسی یا کهنه سرباز جنگ ویتنام نیستند بلکه به شکل تمنایی از الگوی ازلی قهرمان­ها ظاهر می­شوند که نمونه­­ی تجربه­ی خودآگاهی جمعی از یک تغییر در بنیادشان هستند. ماهیت کهن­الگویی آن­­ها، نقدی با   همین ویژگی را چنانکه نورتروپ فرای (Frye) مطرح می­کند، می­طلبد. زمانی که شخصیت­ها و راویان‌شان از "اجتماعی بودن" صحبت می­کنند این معنی را پشت سر می­گذارند و حقایق تازه­ای، از درون طبقه­ی مدرن می­گویند؛ از یک حقیقت جهانی (فرای، 99). قهرمانان ما می­خواهند که خودشان را در قلمرو گفته­ی جامع یونگ "لایه­ی روانی مشترک ابر انسان" که از عقاید افلاطونی و مفهومی الهی گرفته شده است، قرار دهند (یونگ، 75-4). جایی که  در پیوندِ با صنعتی شدن، مدرنیته و  فلسفه­ی قرن بیستم هنوز این امکان که گردش جهان به خدا نیاز دارد فراموش نشده باشد. بنابراین ما با یک تغییر بنیادی در محورهای جهانی (axis mundi) یا حتی امحاء آن مواجه هستیم. یک تغییر در هرگونه "لایه­ی روانی مشترک" و این امر باعث می­شود که این آثار با آنکه در بستری از واقعیت­های ابتدایی مثل ترس مدرن و سرخوردگی تلخ  "زیرزمین" قرار گرفته­اند، به یک اثر برجسته ارتقا یابند.6 اکنون کسی می­باید با ترس ناشی از جامعه صنعتی و ترس ماورایی دنیای بدون خدا مقابله کند. در کلان­شهر، در کنار توسعه­ی جمعیت، بحرانی ذهنی­ای که جورج زیمل آن را "توسعه­ی گروه و فزونی فردیت" می­نامد به سرعت شکل می­­گیرد. یکی از شکل­های اولیه آنچه ما اکنون "جامعه شناسی" می­نامیم توسط زیمل به افزایش ناامنی در ارتباط با رشد سریع  "زندگی شهرنشینی" در محیط جامعه تعبیر می­شود. بر طبق نظر زیمل تلاش برای یافتن هویت فردی، در واقع با نسبت مستقیمی با اندازه­ی محیط اجتماعی افزایش می­یابد (فردیت و شکل های اجتماعی، 252). "گسترش گروه" در قشری که الزام بیشتری برای دست یافتن به هویت فردی احساس می­کند سبب ایجاد تشویش می­شود. این انگیزه­ی تمیز "من" از "تو" به ایجاد تناسبات اغراق آمیزی در مرد زیرزمین و تراویس بیکل می­انجامد (البته در مورد هر کهن الگوی دیگری هم صادق است). این ویژگی همچنین گفتگو­های شخصیت­ها را جلو می­برد و رابطه­ی متقابلی بین بیگانگی آن­ها از زندگی بیرونی­شان و نفس­گرایی زندگی درونی­شان ایجاد می­کند.به خاطر انزوای شخصیت­ها، نوشته­هایی که توسط آن­ها خلق شده در ژانر "اعتراف"  قرار می­گیرد و  پیوندی را با ژان ژاک روسو (Rousseau) نویسنده­ی شاخص این ژانر نمایان می­کند. نویسنده­ای که جملات‌ش بتواند شاید به سادگی از قلم مرد زیرزمین یا تراویس بیکل بیرون آمده باشد: «با همه­ی نبوغی که در تنفر می­تواند وجود داشته باشد آن­ها سرسختانه به دنبال ظالمانه‌ترین راه شکنجه برای آزار روح حساس من می­گردند و با خشونت، تمام بند­هایی که مرا به آن­ها مقید کرده است را پاره می­کنند» (تخیلات، 27)7 .داستایفسکی ابتدا "یادداشت­ها" را یک "اعتراف" نامیده بود. او مانند روسو، گفتگوهای استعاری به کار می­گیرد که به شکلی فصیحانه از نقش ضدقهرمان جلوتر می­رود و به تفسیر کلی اجتماعی متمایل می­شود (بکتین 06-305). تراویس هم به شناختی از وضعیت خود به عنوان "مرد تنهای خداوند"8 می­رسد و به شکلی اعتراف­گونه می­نویسد: «تنهایی، همه­ی عمرم دنبال من بوده. هر جا که رفتم دنبالم کرده: توی بارها، ماشین­ها، کافه­ها، سینماها، مغازه­ها، پیاده­روها. هیچ راه فراری وجود نداره. من مرد تنهای خداوند هستم». این قضیه تا حدی ست که نویسنده­ی "اعتراف"، معنای هویت راستین را در معنای جدایی از دیگران می­بیند. اعمال بیرونی او، منشوری برای درک شخصیت و سدی در مقابل تعدی از بیرون می­شود. "اعتراف" (متن "یادداشت­ها"، وقایع نوشته­های تراویس و نیروی جلوبرنده­ی روایت راننده تاکسی) خود یک روایت اول شخص است اما از نوعی که به دقت تعریف شده ­است. یادداشت­ها بر حضور پررنگی از "دوم شخص" متکی است و همانطور که بکتین، می­گوید این فرض وجود "دوم شخص" یک پیش­آگاهی کامل از وجود هر احتمالی را در ذهن خواننده به وجود می­آورد. داستایفسکی در متن مرتباً با با بکار بردن "تو" به شخصیت اصلی داستان اشاره می­کند. طعنه­های فراوانی در متن این "تو" را به عنوان یک دشمن نشان می­دهد. اگر چه در مورد تراویس، ما در نوشته­های او، هیچ اشاره­ی ضمنی­ای به خواننده نمی­یابیم با اینحال در فیلم ِاسکورسیسی، این اشاره به تماشاگر به طور واضح قابل درک است. بنابراین به راحتی می­توانیم از این الگو در یادداشت­ها، برای قرار دادن خودمان در فیلم، به شکلی خیلی ساده (مثلاً در صندلیِ عقبِ تاکسی تراویس) بهره ببریم. زاویه دید به ظاهر عینی­ ما به عنوان یک "تو"­ی درونی مشخص باعث می­شود که ما در حالی که "دیگران" را شخصیت مثبت فرض می­کنیم جنون شخصیت اصلی فیلم را به خود نسبت دهیم. به هر حال مانند یک خواننده­ی "اعتراف"، ما از موقعیتی بهتر و نزدیکتر برای دیدن محیط پیرامون مرد زیرزمین و دیدگاه غمزده و نامتعادل او برخوردار شده ایم (اکستلم، 9).تنش بین درون و برون و طبع ِناآرام "قرائت" در قالبِ تکنیک­های مشابه که داستایفسکی و اسکورسیسی هر دو به کار برده­اند بازتاب یافته­است. داستایفسکی تک­گویی اول شخص را در میان اظهار نظر­های کوتاه، به گونه­ای مقاله­وار به کار می­گیرد. در شرحی بر صفحه­ی اول، ویراستار می­نویسد که نویسنده  و یادداشت­هایش خیالی هستند اما آن را با یک تناقض عجیب به پایان می­رساند: «گزیده­های زیر شامل یادداشت­های واقعی این فرد از اتفاقاتی در زندگی­اش هستند» (99:5؛ یادداشت­ها 3). متن با بازگشت دایره­واری به برون به پایان می­رسد. ویراستار می­نویسد: «این تناقض­گویی اینجا تمام نمی­شود. او نمی­تواند مقاومت کند و به نوشتن ادامه می­دهد» (179:5؛ یادداشت­ها 89).به همین نحو اسکورسیسی اصرار دارد که فیلم کاملاً از زبان تراویس نقل شود و دفتر خاطرات تراویس مدخل­هایی برای تک­گویی­هایی می­شود که بر روی تصاویری از نوشتن، رانندگی کردن و راه رفتنِ تراویس در خیابان­های نیویورک قرار گرفته­اند. همانطور که داستایفسکی جایی را برای یک ویراستار سوم شخص در کنار پروتاگونیست داستان قرارداده اسکورسیسی هم از زاویه دوربین­های فضاساز (Diegetic) برای قرار دادن ما در درون و بیرون شخصیت تراویس استفاده می­کند. ایده­ی فضاسازی (Diegesis) به مواردی از جمله  واقع‌گرایی فیلم ارجاع داده می­شود (متز را ببینید، زبان فیلم). در معنایی محدود می­توان گفت وقتی که بازیگر متوجه دوربین می­شود به تقلید از فیلم­های مستند یا فیلم­های خانگی  دوربین وارد فضای داستان (Diegesis) می­شود (تمهیدی که اسکورسیسی در "خیابان­های پایین شهر" و "گاوخشمگین" نیز استفاده می­کند). دوربین در راننده تاکسی، با استفاده­­ی اسکورسیسی در نشان دادن حرکات چشم تراویس و زاویه دید او باز وارد فضای داستان ((Diegesis  می­شود هر چند این ویژگی چندان به استفاده ازخود دوربین مربوط نمی­شود. عناصر فضاساز قصه (Diegesis) در فیلم، شامل باند صدا، نورپردازی و دوربین است با این شرط که سعی شود این فنون به عنوان جزئی از ابزار فیلم به چشم نیایند. زاویه­ی دید دوربین می­تواند به عنوان تمثیلی از تصور دیوار چهارم تاتر دیده شود. سکانس تیتراژ فیلم، پیش‌درآمدی که سرشار از نشانه است، با به کار گرفتن این دو تمهیدِ استفاده از زاوایه­ی دوربین سبب ایجاد احساس پریشانی تماشاگر می­شود. ابتدا تاکسی در میان بخار آبهای ابرگون می­گذرد سپس اسکورسیسی به نمایی از چشم­­های تراویس کات می­کند. بعد تصاویر شبانه­ی شهر را در باران می­بینیم تصاویری مثل پاشیدن آب به شیشه­ی ماشین، تصاویری با جلوه­های پیچده و سرانجام دوباره به چشم­های تراویس برمی­گردیم. تدوین اسکورسیسی ما را در چشمان تراویس حرکت می­دهد. به طوری که ما لحظه‌به‌لحظه، آنچه را چشمان تراویس می­بیند تصور می­کنیم و از درون منشور چشمان او به اطراف می­نگریم (مقایسه کنید کولکر،230 و بویم). به هر حال تدوین، تفسیر هم­ترازی را ارائه می­دهد و ساختار روایت برای تماشاگر موقعیتی عینی و زاویه دیدی بسیار فضاسازی شده (Extra-Diegetic Perspective) می­سازد که در تجسم موقعیت تروایس خلاصه نمی­شود بلکه موقعیت او را چنانکه او درک می­کند برای ما جلوه گر می­سازد.تمرکز بر خصوصیات درونی و رابطه­ی بیرونی شخصیت اصلی به طور طبیعی عملکرد مکان و فضا را افزایش داده است. مکان در هر دو اثر می­تواند مطابق با آنچه که بومی و درونی است و آنچه که بیگانه و خارجی ست به دو بخش تقسیم شود. مکان بومی شامل آپارتمان شخصیت­های اصلی ست. مثالی دیگر در راننده تاکسی، می­تواند صندلی جلو تاکسی تراویس ­باشد. این مکان­ها، مانند زیرزمین، تمثیل ِ ادبی مفهوم انزوا می­شود و در مقابل وسعت، بیگانگی و خصومت بالانشین­ها قرار می­گیرد. زیمل این پدیده­ی اجتماعی را اینگونه توضیح می­دهد: «تیپ کلان شهری که به طور طبیعی با هزاران تغییر و تحول فردی مواجه است برای خودش، یک وسیله­ی دفاعی در مقابل فاصله­ی عمیقی خلق می­کند که نوسانات اقتصادی و تهدیدات محیط خارجی ایجاد کرده­اند» (326). در هر دو اثر، شخصیت­های اصلی از فضای زیرزمین یک پناهگاه یا قفس برای محافظت خودشان در مقابل محیط بزرگ شهر می­سازند. این قفس، بسیاری از مکان­ها را در داستان­های گوگول به یاد می­آورد مثل آپارتمان آکاکی آکاکیوویچ در داستان "بالاپوش" و یا "سلول نوانخانهِ"­ پاپریشچین (168:5؛ یادداشت­ها 77).زیرزمین، فضای روحی روانی بسیار بااهمیتی به وجود می­آورد. نمایشی از فضای ذهنی در محیط بیرون (دونالد 13). تعارض بین قهرمان و جامعه در تصویر شخصیت قهرمان در محیط­های عمومی و شخصی نشان داده می­شود. به عنوان مثال، داخل تاکسی و خیابان­­هایی که در آن حرکت می­کند. مرد زیرزمین جزئیاتی از آپارتمانش را ارائه می­دهد اما در عین حال آنرا کثیف و زشت توصیف می­کند (drianaia, skvernaia؛ 101:5؛ یادداشت­ها 5) و برای "بی­چیزی­اش"(Nishcheta) تاسف می­خورد. پل شریدر و اسکورسیسی هر دو در راننده تاکسی توجه­شان را به زیرزمین تراویس معطوف می­کنند. با اینکه به طور مختصر آنجا مبلمان شده ولی بازهم به­هم­ریختگی آپارتمان انفصال ذهنی تراویس را منعکس می­کند.دو چیز زینتی در طول فیلم ظاهر می­شود که هر کدام ایده­ی ثابتی را توسط قهرمان در زیرزمینش بازنمایی می­کند. ابتدا شیفتگی­ تراویس به بتسی (در بیانیه­ای که بر روی میز قرار دارد مشاهده می­شود) با این جمله که: «من باید سازمان داده بشم». سپس تعداد زیادی پوسترهای مبارزات سیاسی پالنتاین ظاهر می­شود که بر طرح تروری که از نفرت نوپا و بی هدف تراویس بر­می­آید اشاره می­کند. اولین صدای خارج از قاب بر یادداشت­های تراویس که با تصاویری از زیرزمین همراه شده است به خوبی پیوند بین فضای روانی و فیزیکی را نشان می­دهد. این نما با حرکت افقی آرام دوربین در عرض آپارتمان آغاز می­­­شود طوری که ما می­توانیم رنگ­های ترک خورده­ی دیوار، کتاب­های پراکنده، رشته لامپِ بدون حباب، میزی کوچک پر از شیشه­های قرص و یک تختخواب سفری فلزی را ببینیم. صدای خارج از قاب  که یادداشت­های تراویس را می­خواند ادامه می­یابد. تصاویر به سراغ تاکسی تروایس می­رود و سپس دوباره به آپارتمان برمی­گردد. در این زمان دوربین روی تراویس که روی تختخواب دراز کشیده و به سقف خیره شده تیلت می­کند. این نما با اوج گرفتن نفرت در صدای تراویس همراه می­شود و قرار گرفتن موسیقی سنگین برنارد هرمن در کنار آن، تصویر ناراحت­کننده­ای از تشویش ضداجتماعی­ای که در این زیرزمین جاری­ست را ارائه می­دهد.      حرکت از فضای بومی زیرزمین به فضای اجتماعی بیگانه­ی بالای زمین به شکلی مجازی به عمل دریافت (Perception) اشاره دارد. در زبانی که از ادراک شکست نور و مناظر موهوم فضای شخصی گرفته شده است (بنیامین، 51). مرد زیرزمینِ داستایفسکی، گفتگوهای فرضی­اش را با مناظران فلسفی قسمت اول تشریح می­کند: «البته، این من بودم که این جملات را برای تو می­ساختم. این­ها هم از زیر زمین می­آید. چهل سالی­ست که من از درون شکافی به همه­ی حرف­های تو گوش داده­ام و وقتی همه این چیزها برای خودم اتفاق می­افتاد این نوشته­ها را از خودم ساختم» (122:5؛ یادداشت­ها 27). شخصیت داستان به درستی محیط اطرافش را می­شناسد و نقد بی­رحمانه­ی فلسفی قسمت اول یادداشت­ها، مستمع زیرک و بادقتی را پشت دیوار نشان می­دهد. به هرحال، مرد زیرزمین صراحتاً به تحریفی که در اثر دست بردن او در گفتگو­های پس دیوار ایجاد شده اقرار می­کند. در فضای ذهنی­ او کسی یادآور می­شود که  مرد زیرزمین، (مثل تراویس بیکل قبل ازنقطه­ی اوج راننده­ی تاکسی)، از گفتن آرمان­هایش به یک شنونده­ی واقعی امتناع می­کند تا درعوض یک ضدقهرمان را از ملغمه­ی "توده"­ی جامعه  پدید آورد.در راننده تاکسی، تیتراژ آغازین موتیف­های تصویری را بوجود می­آورد که بعداً در سراسر فیلم بسط پیدا می­کند. تصاویرِ شیشه، آینه و چشم­ها حلقه­ی اتصالی به ادراک شخصیت اصلی از کمبود معنوی و بر شکستگی روحی جهانی می­­شود. اسکورسیسی تدوین و زاویای دوربین‌اش را به کار می­گیرد تا بر نگاه تراویس به دنیا از درون شیشه یا آینه تاکید بگذارد. این تاکید مخصوصاً در نماها­یی که از آینه­ی عقب و یا شیشه­ی جلوی ماشین وقتی  که شخصیت­های مهم وارد تاکسی تراویس می­شوند دیده می­شود: مثل دیدن بتسی درون دفتری تمام شیشه­ای؛ دیدن پلنتاین از میان آینه عقب ماشین و دیدن ناگهانی آیریس و اسپرت در آینه­ عقب ماشینش. سه تصویر دیگر در شیشه، متعاقبا دگردیسیِ تهوعِ ماوراییِ مبهمی را (اشاره به اثر سارترم) به قصدی دیوانه­وار نشان می­دهد. یک مسافر ناشناس که توسط  اسکورسیسی نقش‌اش اجرا می­شود به تراویس حرف­هایی درباره­ی همسر خائن‌اش و نقشه­هایی که برای کشتن او کشیده می­زند و در آهنگ مقطعی از سخنان جنون­آمیز سادیست­وار، اسکورسیسی سکانسی فصیح از نقشه­های خشونت بار علیه یک زن را با یک هفت تیر مگنوم 44 به نمایش می­گذارد. در بازی دنیرو در این صحنه که ظاهرا تراویس ساکت است، خصومتِ مبهم ِتراویس در نگاهش که بین آینه­ی عقب ماشین و شمایل ضد نورِ زن رد و بدل می­شود به قصدی خشن تبدیل می­شود. نگاه او به زن که گویی از پشت یک پارچه­ی کرباسی از یک پنجره به یک پنجره­ی دیگر می­رود هیز و خشونت­بار می­گردد. خشونت تصاویر شیشه و اسلحه به خوبی ِیک لایت موتیف دوباره هنگامی که تراویس با فروشنده­ی سیاهپوست اسلحه ملاقات می­کند درهم­می­آمیزد. در این صحنه، اسلحه به گونه­ای ادبی وسیله­ای برای فهم مطلب می­شود. دوربین وارد  فضای داستانی (Diegesis) می­شود. اسکورسیسی دورربین را بر روی دست تراویس قرار می­دهد دستی که اسلحه دارد و به آرامی عرض اتاق را طی می­کند تا از پنجره به سمت خیابان پایین نشانه ­رود. در نهایت این اشارات در صحنه­ای که تکیه کلام سینمایی تراویس را ساخته است «تو با منی؟» به خوبی جلوه گر می­شود. کاراکتر زیرزمینی فیلم در آینه به خودش نگاه می­کند، با دشمنان خیالی­اش روبرو می­شود و اسلحه­های گوناگونش را به روی آن­ها می­کشد. ایهام این تصویر بسیار گزنده است: تراویس در آینه نگاه می­کند و در عین که در حال شلیک به  تصویر خود است با دشمنانش حرف می­زند و این پیش­گویی تلاش او برای خودکشی در نقطه­ی اوج فیلم می­شود. تراویس به آینه نگاه می­کند و خیلی جدی به این دنیای غریب­نواز عکس‌العمل نشان می­دهد. یک خود بیزاری که با نفرت جامعه ستیزانه نمایش داده می­شود.ارتباط برقرار کردن، عمل معکوسی را در مفاهمه انجام می­دهد علاوه بر آنکه پر از انقطاع  نیز هست. ناهمخوانی­ای که بین تفکرات شخصیت اصلی و شناخت و یا عدم شناخت دیگران از او وجود دارد این عدم تفاهم را بیشتر هم می­کند. این ناکامی­ها در برقراری ارتباط، شخصیت را دوباره به زیرزمین بازمی­گرداند، جایی که فریادهای تب آلودش در پسزمینه­ای از انفعال اتفاق می­افتد. در یک نمونه­ی خاص پوچ‌گرایانه در یادداشت­ها، شخصیت اصلی برای انتقام گرفتن از افسری نقشه می­کشد که روحش هم از گفتگویی که بین او و مرد زیرزمین انجام گرفته اطلاعی ندارد. وقتی طراحی دقیق و چند هفته زمانی که برای تدارک نقشه انتقام توسط مرد زیرزمین صرف شده با بیانیه­ی انتقام او- تصادم شانه به شانه- مقایسه می­شود بیانیه به گونه­ای پوچ‌گرایانه مبتذل به نظر می­رسد.در راننده­ تاکسی، فاصله­ی ارتباطی، عنصر مرکزی میزانسن صحنه­ای می­شود که تراویس و بتسی با تلفن صحبت می­کنند. اسکورسیسی تنها صحبت کردن تراویس را به تماشاگر نشان می­دهد. دوربین به آرامی از تراویس به یک راهروی خالی طویلی پن می­کند. تجسمی از سکون و تعادل که در تضاد با غوغای درونی تراویس قرار می­گیرد. قبل  از آن  اسکورسیسی، روی تراویس که بی­حرکت روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده پن می­کند در حالی که صدای خارج از قاب تراویس شنیده می­شود که با صدای حیوانات شب در کنار آن منزجرکننده شده­است. اگرچه با پایانی که راننده تاکسی دارد به قول مرد زیرزمینِ داستایفسکی، تراویس یکی از آن آدم­های فعال می­شود، چیزی که یک تفاوت اساسی بین  این دو اثر شده است ولی باز فیلم بسیار زیاد بر نشان دادن مسائلی که کهن­الگوی زیرزمین را فلج کرده تمرکز کرده­است.یادداشت­های زیرزمین و راننده تاکسی، زندگی ذهنی و کلان­شهر را ترسیم کرده­اند. طبیعت دوگانه­ای که در هر دو اثر به شکلی منحصر به فرد پرداخت شده است(فرانک 310، کال 132). در ترسیم کلان‌شهر­های‌شان، اسکورسیسی و داستایفسکی جهانی از نومیدی روحی، جهانی از  تباهی و سقوط را خلق می­کنند که تاریکی و بارش برف و باران بر آن حکمفرما شده است9. این تصویر کلان­شهر به مقدار زیادی به رئالیسم خیالیِ داستان برجسته­ی داستایفسکی و عناصر فیلم نوار در اثر اسکورسیسی وابسته است. داستایفسکی داستان­های بعدی­اش "محبوب" و "رویای یک مرد مضحک" را با عنوان "یک داستان کوتاه خیالی" همراه می­کند. تعبیراین نامگذاری در داستان "محبوب" آشکار می­شود. «من وقتی فهمیدم که داستان از واقعیت بسیار بالایی برخوردار است از آن با عنوان خیالی یاد کردم. چرا که رویای آن کاملاً واقعی است» (5:24). پل شریدر تناقض مشابهی از همین نوع را، از ژانر نوار سینمای روایی به کار می­گیرد. او می­گوید: «فیلم نوار، رئالیسم ِ خشن ِ قصه­گویی ِ بعد از جنگ را با سایه روشن تصنعی سینمای اکسپرسیونیست آلمان درهم می­آمیزد» (شریدر درباره­ی شریدر 83). او تصدیق می­کند که اسکورسیسی به سنت فیلم نوار در خلق تصویر قدرتمندی از زیرساخت جامعه­­ای فاسد متکی ست و خصوصیات نوار فیلم به طور کلی از نیویورک اسکورسیسی برمی­­آید نیویورکی که اسکورسیسی «درمیان بازتاب­های فیلم نوار در آن بزرگ شد» (آمریکن سینما). در مقدمه­­ای بر بازپخش "قدرت شر"، اسکورسیسی از نیویورک  به عنوان "فراواقعیتی" (Hyper-Reality) نام می­برد که نشانگر دنیای فاسد از درون ویران شده است. در اینجا فقط فردیت نیست که تباه می­شود بلکه «کل مجموعه­ است که ویران می­شود». طرح داستان و شخصیت­پردازی "قدرت شر"  شباهت­های اندکی با راننده تاکسی دارد و  پل شریدر هم تاثیر فیلم نوار را بر فیلنامه­ی خود اندک می­داند (شریدر درباره شریدر 127). با این وجود، اسکورسیسی ترکیب‌بندی، فضاسازی و طراحی صحنه‌ی نیویورکِ راننده تاکسی را به کار می­گیرد تا ترسیمش از «دنیایی که من می­شناسم» را بازتاب دهد. در بطن رئالیسمی خیالی، اسکورسیسی «جهانی که می­شناسد» را با تصاویری گروتسک در قالب ترس روزمره­ای می­ریزد. تصاویری که با نورهای محو و رگه مانند شب­های نیویورک، حرکات آهسته‌ی مردمان عادی در خیابان و نورپردازی مصنوعی­ای که ته مایه­ی قرمز به تصویر داده است شکل گرفته است. رئالیسم خیالیِ "یادداشت­ها"، صریح و خشن، تجسم تکان دهنده­ای از بی­عاطفگی را که کلان­شهر نسبت به قشر آسیب­پذیرش، ساکنان فراموش شده­ی شهر وارد می­کند نشان می­دهد. همانطور که راننده­ تاکسی، برداشت اسکورسیسی از یادداشت­های زیرزمین را به نمایش می­گذارد معیارهای او در نمایش فیلم نوار ِ شهر می­تواند به عنوان اسبابی نظری برای مطالعه­ی یادداشت­ها به کار رود با در نظر گرفتن این واقعیت که ویژگی­های رئالیسم خیالی، از یادداشت­ها به راننده تاکسی منتقل شده است. استفاده از ژانر فیلم نوار برای تحلیل ادبیات داستایفسکی مناسب به نظر می­رسد چون فضا و روح حاکم بر فیلم نوار ازمنجلاب بلاتکلیفی­ای نشات می­گیرد که مضمون آن در تمام آثار داستایفسکی و از طریق او در آثار فریتز لانگ، هرمان هسه، برتولت برشت و فرانتس کافکا نیز دیده می­شود. بنابراین، مانند یک کارگردان و یا بیننده­ی فیلم نوار، ما می­توانیم خود را در موقعیت عینی ِ یک دوربین برای دیدن فراواقعیتی که اسکورسیسی در پترزبورگ، از انبوه مردمانش، از بدبختی­اش تصویر می­کند قرار دهیم.استفاده از بارش برف وباران نقش یک شاخص عینی، یک واقعیت طبیعی، که ملال­انگیزی و غم­افزایی محیط را نشان می­دهد بازی می­کند (یادداشت هایی برZapiski iz podpol'ia، 385:5). در میان شخصیت­ها، شخصیتی که همچنان بارزتر به نظر می­رسد روسپی است. کهن­الگویی متکی به خود که تجسم یک پرتره­ی مرکب از خشونت غیرانسانی است که توسط جامعه ایجاد شده است (برنادت). در اینجا با یک سندرم واقعی اجتماعی مواجه می­شویم. برداشتی که مضطربانه از بیانه­ای بوجود آمده است که توسط یاوه­گویی­های یک مرد متزلزل زیرزمین ایجاد شده است در حالی که خود نیز از سندرمش رنج می­برد. دیگر تصاویر خشن و نمادین (سمبلیک) مثل جسد زنی که در لجن دفن می­شود و سرآغازهای تکرارشونده­ای­ از سوگواره­های شعرگونه­ی نکراشف لحنِ نوار اثر را کامل می­کند. مرد زیرزمین، همانند تراویس به عنوان پست ترین بخش جامعه ترسیم می­شود. زمانی که او به فاحشه خانه می­شتابد یک قیاس ادبی برای فیلم نوار کلاسیک به وجود می­آید: «تنها چراغ­های خیابان بودند که با دلتنگی در مهی غلیظ همچون مشعل­هایی در مراسم تدفین می­درخشیدند». این تشبیه، مثل یک نمای دوربین، خیلی موجز، مضحکه­ی وحشتناکی از پیش­پا­افتادگی را نمایان می­سازد. بیدارشدن مرد زیرزمین پس از یک رویارویی جنسی با لیزا تاثیر دیگری را از فیلم نوار نشان می­دهد: «در اتاق تنگ و باریکی با سقف کوتاه، شمعی می­سوخت. هربار سوسو زدنش کمتر می­شد و تقریبا رو به خاموشی می­رفت. چند لحظه­ای تاریکی محض همه جا را دربر گرفت». روایت داستایفسکی گویای یک طراحی ست که  شریدر از آن صحبت می­کند یعنی تاریکی غم انگیزی که با نورهای پراکنده و معجوج­کننده، تصویر شده است. تصاویری که از پس دانه­های برف یا از پس دیوار اتاقی ناخوشایند و تاریکی­ای که به زودی تمام شهر، اتاق و قهرمان اصلی را می­پوشاند سوسو می­زنند. صحنه به وضوح سنت فیلم نوار را از پیش به نمایش می­گذارد. ترکیب بندی آن چیزی را ارائه می­دهد که جان بیلی آن را امضای فیلم نوار می­نامد. کنتراست بین تاریکی و روشنایی در شب در حالتی که «منابع نور خودشان جزیی از صحنه هستند» (آمریکن سینما).تفاوت­های قراردادی، امکانات مختلف و استحاله­های گوناگونی را ایجاد می­کنند. در "یادداشت­ها" آگاهی ما از ماجراها و انگیزش­های روانی همگی بر پایه­ی صدای خود مرد زیرزمین که با فریب به خواننده اطلاعات می­دهد بنا شده است. متعاقباً ما هنگامی که تنها از زاویه دید اول شخص به سمت نتیجه­گیری داستان می­رویم با پرسش­هایی درباره­ی میزان صحت روایت قهرمان اصلی مواجهه می­شویم. به خاطر ترکیب زاویه دیدهای مختلف و استفاده­ی همزمان از عناصر دیداری و شنیداری، فیلم می­تواند بدون گسست در روایت، ما را به درون دنیای قهرمان ببرد و یا از آن دور کند. در راننده تاکسی بعضی تلفیقات (صدا) دوگانگی کلان­شهر و زندگی ذهنی را به تصویر می­کشند.در بازگشت به صحنه­ی اصلی دست­نوشته­های تراویس ما درمی­یابیم که این صحنه به هیچ وجه یک صحنه نیست بلکه تقریبا سه صحنه است: نوشتن تراویس، سپس رانندگی و بعد دراز کشیدن او بر روی تخت مسافرتی. پیوستگی صدا به هر حال، یک تداوم در جریان داستان ایجاد می­کند. تمهید صدای خارج از قاب، استعاره­ای نمونه­وار از فیلم نوار است که صدای والتر نف (فرد مک موری) را وقتی حوادث فیلم "غرامت مضاعف" را روایت می­کند به یاد می­آورد یا موردی ناخوشایندتر که باعث اذیت تماشاگر نیز می­شود شروع فیلم "سانست بلوار" جایی که جو گیلیس (ویلیام هولدن) توجه بیننده را به جسد خودش جلب می­کند. در راننده تاکسی ما از یک تصویر و صدای همزمان (تراویس نوشته­هایش را در حالی که ما نوشته شدن همان کلمات را می­بینیم، برایمان می­خواند) به روایتی موازی می­رسیم ـ نمایش همزمان دو لحظه­ی جدای از هم (تراویس رانندگی می­کند در حالی که همچنان صدای خواندن یادداشت­هایش را می­شنویم). در آنِ واحد، ما هم اطلاعی صمیمانه از زندگی ذهنی قهرمان پیدا می­کنیم و هم از او فاصله می­یریم. شاید با نگاهی انتقادی این زاویه دیدی از خودتراویس باشد که او برای کلان­شهر به نمایش درمی­آورد. در مقایسه متن­ها این نکته به شکلی ملموس­تر روشن می­گردد. ساختار نامانوس هر دو اثر شکلی از نگرانی را در ما به وجود می­آورد. نگرانی­ای که  حاصلِ یک تنش بین زاویه دید درونی و بیرونیِ ما، بین محرم بودن و غریبه بودن و بین همذات پنداری و از بیرون منتقدانه نگاه کردن است.سرانجام، سقوط قهرمان به قعر کلان­شهر به طور مجازی سقوط او را به جهنمی مدرن به تصویر کشیده می شود. تصاویر آغازین از تاکسی تراویس، همانند تصاویری که به دنبال آن می­آیند، متنِ اقتباسیِ دوزخی آن را معرفی می­کند. تصاویری شامل بخار آبی که از خیابان بلند می­شود و تاکسی­ که به صورت حرکت آهسته در این دنیای مه و سایه رد می­شود10. حتی در ساعات روز، تراویس دوباره ما را به درون تاریکی می­کشاند- به سالن سینماهای فیلم­ ِ جنسی، با آن چهره­های شناخته شده­ای که به شکلی عریان تجسمی از روح­های گم گشده­شان است. و در نهایت، نقطه­ی اوج فیلم با جهنمی از جسدهای روی زمین افتاده در یک قلمرو نمادین دیگر به تصویر در می­آید- هتلی درجه سه که در واقع مکانی برای روسپی­گری ست. دریادداشت­های زیرزمین نیز مرگ و پوسیدگی  بر سقوطی اهریمنی دلالت دارد و کسی در دل شهر جهنمیان را پیدا می­کند:امروز یه عده یه تابوت رو می­بردند یعنی تقریبا داشتند پرتش می­کردند.یه تابوت؟آره! تو "هی مارکت"، از یه انباری زیرزمینی می­آوردنش بالا.از یه انباری زیرزمینی؟نه یه انبار، ولی از زیرزمین. خب می­دونی ... یه زیرپله بود ... یه خونه­ای که معدن مریضیه ... اونجا پر از آشغال بود ... پوست تخم مرغ، زباله ... بوی گند می­داد ... تهوع آور بود (153:5؛ یادداشت­ها 61).در صحبت کردن از زندگی یک فاحشه، به زبانی بسیار استعاری، مرد زیرزمین از لیزا می­پرسد، «غیر از بوی گند چی اونجا بود؟» و در ادامه در جر و بحث با لیزا، او قلمرو جهنم گونه­­ای که در آن لیزا روحش را به شیطان فروخته است را تشریح می­کند و می­گوید که او با خرید و فروش گوشت بدن خود، منفعت بردن از میل‌نفسانی و از دست دادن خصوصیات انسانی جزء شیاطین شده است. در این جهنم، همانند جهنم دانته، دودی با بوی تند و تهوع­آور از گستره­ی بشریت در حال فساد برمی­خیزد. اینجا نیز مکانی نامتعادل و کاریکاتوری گروتسک مانند از جامعه­ی انسان آرمانی ست. یک وارونه از شهر افلاطون، که بیشتر با عوامیت و کثیفی مشخص شده است تا با اشرافیت و نظم مدنی.دغدغه­ی ذهنی قهرمان نسبت به وفور فساد در جهان و جهنم جانفرسای مدرنش، او را در قالب یک جنگجوی صلیبی یا یک موعظه­گر مدرن درمقابل بی­تقوایی­ای که به حد غیرقابل فهمی بزرگ شده قرار می­دهد. این جامعه با بوی متعفن پوسیدگی­اش، زیبایی و بیگناهی بیگناهان جهانش را غارت می­کند. یک چنین جهنمی باعث دردهای استعاری می­شود. هر دوی آن­ها از احساس تهوع و دل درد شدیدی شکایت می­کنند. در مورد مرد زیرزمین این درد، دندان­درد است. این دردها، دردهای ماورایی مدرنیته هستند:«التماست می­کنم، آقا، به ناله­های یک آدم تحصیلکرده قرن نوزدهمی که از دندان­درد زجر می­کشد گوش کن، به خصوص وقتی که ناله­هایش بعد از دو سه روز درد کشیدن طور متفاوتی از روز اول شده است. آن هم نه مثل ناله­ی یک داهاتی زمخت، بلکه مثل مردی که با تمدن و پیشرفت اروپایی بزرگ شده، مردی که از مردم معمولی و کثیف دوری کرده و الان این کار به خاطر داشتن دندان درد اصلا براش راحت نیست». همانطوری که  امروزی­ها می­گویند. ناله هایش یک جورهایی زننده، زشت و ناخوشایند می­شود و برای شب­ها و روزهای متمادی ادامه پیدا می­کند (07:5-106؛ یادداشت­ها 11). اعتقاد او به اینکه به تنهایی، مفهوم یک کمال را که دیگران آن را ویران کرده اند زنده نگه داشته است خشم و درد را در وجودش برمی­انگیزاند. این خود برتربینی اخلاقی علتی برای نفس­گرایی او می­شود. تا وقتی که جامعه، مرد زیرزمین را به شکل یک حشره از خود طرد می­کند او از درون در خود می‌جوشد و خود را برتر از بقیه می­بیند: «کسی باهوش تر از دیگران است و کسی که از بقیه متمایز است». تراویس در ابتدا معتقد است که انسان نباید خودش را وقف مرض مرکز توجه بودن بکند بلکه باید کسی مانند بقیه باشد. اما خیلی زود این عقیده به احساس حقارت نسبت به دیگرانی که دائم در حال بزرگ شدن­اند تبدیل می­شود: «اینجا مردی هست که بیش از این تحمل نخواهد کرد. مردی که علیه تفاله­ها برخاسته است» (132:5؛ یادداشت­ها 36). تراویس می­نویسد که «من مرد تنهای خداوند هستم». این کهن الگوی زیرزمین در قلمروی بالای زمین توجیه می­شود و در جهان زیر منزوی می‌شود12.  تراویس و مرد زیرزمین به عنوان "مردان تنهای خداوند" متعهد می­شوند که از قربانی ِ فسادِ طبقاتی جامعه بودن خود را رهایی بخشند .دو روسپی ِ دو داستان،  لیزا و آیریس نمادی از زنان ساده و خامی هستند که تاجرانی دیوسیرت از بی­گناهی آنان برای انتفاع خود سود می­جویند. این مفاهیم در اینجا به گونه­ای متفاوت مطرح می­شوند. مرد زیرزمین در واقع در دوباری که با انگیزه­ی جنسی به سراغ لیزا می­رود قصد تحقیر کردن او را دارد در حالی که تراویس هیچ تمایل جنسی به آیریس نشان نمی­دهد. با این وجود در گفتگویی مشابه هر دو شخصیت اصلی می­خواهند که از گذشته­ی این زنان آگاه شوند و سعی می­کنند با گفتن چیزهایی درباره­ی اینکه زندگی چگونه باید باشد آن­ها را متقاعد کنند که به گرمی، آرامش و عشق ِ زندگی خانوادگی برگردند. لیزا و آیریس به پترزبورگ و نیویورک آمده­اند جایی که مرد زیرزمین با استهزا از آن به عنوان مرکز تمدن یاد می­کند. سفر آن­ها مجازاً بازتابی از نیروی کشش کلان­شهر است که آن­ها را به سوی تباهی می­کشاند. هر کدام از آن­ها زندگی روسپی­ها را به نحوی شیطانی توصیف می­کند. مرد زیرزمین می­گوید:  «تو روحت را فروخته­ای» و درلحظات غلیان احساسی به فصاحت بیان می­دارد که در نهایت آنچه که در انتظار لیزاست فراموشی و احساس تنفری ست که او از جذابیت خودش نصیبش می­شود. تراویس موجزانه وضعیت آیریس را در این جمله بیان می­کند. «تو نمی­تونی اینطوری زندگی کنی. این جهنمه».جمله­ی «این جهنمه» با تصاویر آغازین فیلم تشدید می­شود و توصیف عمل لیزا یعنی" فروختن روح" را منعکس می­کند. ماهیت شیطانی وضعیت آیریس با نشان دادن پنج صحنه­ی سکانسی مستندگونه از دنیای او بیشتر آشکار می­شود. ابتدا، اسپرت برای تراویس از خشونت­های جنسی که مشتری­ها ممکن است در مورد آیریس انجام دهند برای او تعریف می­کند. سپس تراویس با آیریس در اتاقش حرف می­زند و هنگامی که او آنجا را ترک می­کند تغییری در موسیقی برنارد هرمن به وضوح بازگشت به جهنم را با تبدیل موسیقی دلنواز ساکسیفون به ضرباهنگی شوم اعلام می­دارد. این آهنگ که در سراسر فیلم به یک لایت موتیف تبدیل می­شود و پیرمرد را (یک سودجوی دیگر در روسپی‌گری) هنگامی که از تاریکی به راهرویی تنگ وارد می­شود همراهی می­کند. همان راهرویی که مکانِ نقطه­ی اوج کشتار فیلم می­شود. بعد از صحنه­ای که بین تراویس و آیریس در کافی شاپ می­گذرد ما به اتاق آیریس برمی­گردیم. اسپرت اکنون تغییر چهره داده و مانند دیوی که دختر نابالغی  را برای لذت­جویی و منفعت­طلبی اغوا می­کند نشان داده می­شود. شاید ما به زیرلایه­ی جهنمی ِ این صحنه شک کنیم ولی اسکورسیسی با فیلمبرداری صحنه با نور قرمز، زمانی که اسپرت  با دختر می­رقصد این مفهوم را کاملاً محسوس می­کند.           قهرمان به طور مجازی برای حفظ شخصیت نافرمان زنانه­اش به قلمرویی اهریمنی سقوط می­کند (قهرمانی که حتی از مخاطره­ی شیطانی­ای که با آن روبرو شده است آگاه نیست) شیطان را رسوا می­کند و برای نجات زن می­جنگد. عذاب جهنم، رستگاری و رهایی که به یک روسپی وعده داده شده است و خشونت کینه توزانه­ای که در مقابل فساد و بی اخلاقی  قرار می­گیرد لحنی آرمانی (hagiographic) به متن داده است. این لحن هنگامی که مرد زیرزمین طلب امید و عشق و ایمان می­کند حتی ماهیتی گسترده تر پیدا می­کند و وقتی که قدم در راه خداوند می­گذارد «گویی که سواری ست بر اسب سفید با تاجی از برگ» (132:5؛ یادداشت­ها 39). اسکورسیسی هنگامی که تراویس را یک قدیس- پل قدیس می­نامد (فریدمن، 67) باز یک چیز به طور غریزی از این بینش­های مصنوعی قدیسانی چون پل و جرج پس زده می­شود چون بعضی قهرمان­ها بینش قدیسی قهرمانی را حتی با آنکه تلاش می­کنند تا این نقش را به طور کامل انجام دهند ولی باز از آن منحرف می­شوند. مرد زیرزمین، در توهین­های نیشداری در ازای خدماتی که لیزا تحت عنوان عشق به او ارائه می­دهد پیشنهاد پرداخت پول می­کند و به این ترتیب فروشنده­ی روحش می­شود. تراویس هم درگیر قتلی می‌شود که نقشه­اش به بیراهه کشیده شده است.هرگونه مشروعیت دادن به غضب اخلاقی مرد زیرزمین و تراویس در نهایت با غلیانی از احساس از خودبیزاری و انسان­گریزی روبرو می­گردد که مانع می­شود آنان را در زمره­ی قهرمانان به حساب بیاوریم. غضب اخلاقی آنان، هجویه­ی موثری بر ریاکاری می­سازد و به شکل دشنامی علیه گناهکاری ظاهر می­شود. اما فساد جامعه، کهن­الگوی ما را برای اینکه از خودش یک ضد جامعه بسازد توجیه نمی­کند. در خوانش قسمت اول یادداشت­ها، چیزی که بر بحث سنگینی می­کند این فرض است که انسان به طور انفرادی قادر است انسانیت را در میان زیبایی، عشق و پاکی پیدا کند. امروزه برخی نظرات تدریجا پذیرفته­اند که این فرض بیشتر منتج از یک احساس کینه خواهانه است تا بلند منشی نجیبانه. "کینه توز" (یا "کریه"، "شرور"؛ زلوی) و "معاند" (kyerno) صفت­هایی هستند که متناوبا به مرد زیرزمین داده می­شوند. ارتقا یافتن جایگاه راننده­ تاکسی به یک فهرمان محبوب مردمی، به سبب اتفاقات غریبِ کنایه آمیز، نقشه­ها و به طور خلاصه به رفتار کینه ورزانه­ی او مربوط می­شود. «الان من دیگه می­دونم چیکار باید بکنم» و ادامه می­دهد «مردی که دیگر بیشتر از این تحمل نخواهد کرد». طنز قضیه در اینجاست که این «کاری که باید انجام دهم» در واقع تدارک قتلی ست که از او یک مجرم اجتماعی می­سازد نه یک قهرمان مشهور (مقایسه کنید شریدر درباره شریدر 118-19).قهرمانِ ناجیِ روسپی به شکلی متناقض خود را طرفدار اخلاقیات خیالی جنسی نشان می­دهد. اما این تلاش به ظاهر قهرمانانه به طرز غیرقابل انعطافی در تضاد با هرزگی و زن ستیزی­ای که کهن الگوی مرد زیرزمین در خود دارد قرار می­گیرد. بعد از گفتن این جمله به لیزا که او «روح خود را اسیر می‌کند»، مرد زیرزمین بلافاصله ادامه می­دهد:بعد ازهمه­ی این­ها تنها چیزی که وجود داره عشقه! عشق یه گوهر باارزشه، گنجینه­ی یه دختر ... این عشقه ... اما عشق تو الان به چی می­ارزه؟ تو خریده می­شی، همه­ی شما. پس چرا یه نفر باید برای عشق دادن به تو تلاش کنه وقتی تو همه چیز رو بدون اون در اختیارش قرار می­دی؟ (159:5؛ یادداشت­ها 68)در رستوران، تراویس نیز پیشنهاد مشابهی را به آیریس می­دهد. هرچند آشکارا پیچیده­گویی کمتری دارد: «تو با اون مردنی­ها با اون خزنده­های  فاسد لعنتی  بیرون می­ری و خودت رو می­فروشی!». خوی منحرف شده­ی شخصیت­های اصلی، به هر حال قسمتی از زیرزمین آن می­شود و زمانی که این تمایل جنسی برای یک انسان­گریزِ گوشه گیر اتفاق می­افتد قاعدتاً خودارضایی جنسی را نیز به همراه دارد. تراویس مدام به سالن­های نمایش پورنو می­رود و در همان حال به تفاله­های جامعه که در کنارش در سینما نشسته­اند فحش می­دهد. او ناآگاهی مضحکی از اینکه خودش هم جزئی از این جامعه است را بروز می­دهد. بعدها و قتی بتسی- کسی که می­تواند دولسینای تراویس فرض شود- از دیدن او امتناع می­کند یک زن­ستیزی پارانویایی در نوشته هایش پیدا می­شود. بتسی از یک فرشته به آشغال کثافت تقلیل داده می­شود و تراویس با تحقیر او را جز "آن­ها" به حساب می­آورد: «من الان می­دونم که اون چقدر شبیه بقیه ست. سرد و دور. شاید مردم همچین چیزی رو دوست داشته باشند. در مورد زن­ها که حتما همینطوره».مرد زیرزمین خیلی بی­واسطه انحرافش را می­شناسد و استفاده­ی مکرر او از واژه­ی "انحراف" (Razvart)  آن را مانند واژه­های "انزجار" و " کینه" به یک مشخصه درکلام او بدل می­کند. گویش شاعرانه­ی روایتِ او ازبه کار بردن شکل فعل و یا مصغرهای این کلمه مثل  Razvratik  (انحراف کوچک) و یا شکل­هایی که به طرز طعنه­آمیزی صمیمی به نظر می­رسند مثل Razi, Ratishko لذت می­برد. مرد زیرزمین "شرم"و "لذت واقعی" این انحراف را با هم پذیرا می­شود. "­لذتی در یک خودارضایی دزدکی" و" انحراف کوچکش":من در تاریکی، قهقهرا و بیزاری ِ نه یک انحراف جنسی کامل بلکه یک انحراف کوچولو غرق شدم. خوشی­های کوچک من به خاطر ناخوشی­های دردناک و دائمی­ام سوزنده و تند هستند... آنجا در من اشتیاق روانی شدیدی برای تناقض گویی و تضاد ایجاد کرد و من عذاب بی­اختیاری در برابر گناه را چشیدم ... این عذاب را تنهایی، در تاریکی، مخفیانه، با ترس و حقارت، با احساس شرمی که هیچوقت حتی در شرم آورترین لحظه­های زندگیم من را رها نکرده تحمل کردم و به احساسی رسیدم که وقتی به مقدسات توهین می­کردم داشتم (127:5-8 یادداشت­ها 33؛ ؛ من کمی ترجمه­ی کاتز را اصلاح کرده­ام).او وقتی از "لذت کوچکش" (مصغر واژه­ی روسیNaslazhden'itse) که برخاسته از "انحراف کوچکش" می­باشد حرف می­زند کامجویی نامشروعش را آشکار می­سازد:من شرم زده بودم (شاید هنوز هم باشم)؛ به جایی رسیدم که در راه برگشت به خانه، به گوشه­ی نفرت­انگیز شب­های پترزبورگ احساس کردم  لذت کوچکِ غیرعادی، مخفیانه و پست من، شدیداً به من یادآوری می­کند که یکبار دیگر کار مشمئز­کننده­ای را امروز انجام داده­ام، کاری که انجام شده بود و دیگر کاری نمی­شد کرد. من خودم را از درون می­خوردم و می­خوردم تا تلخی آن به یک جور  حلاوت نفرین شده­ی شرم آور تبدیل ­شد و سرانجام به لذت مطبوع واقعی ­رسید (102:5؛ یادداشت­ها 6).متن، بازگشت به «گوشه­ی نفرت­انگیز شب­های پترزبورگ» و «حلاوت نفرین شده شرم­ آور» را به هم مربوط می­کند و به این ترتیب انحرافات را با ویژگی­هایی که قبلا در این کهن الگو دیدیم مانند انزوا، شب بیداری و هرزگی پیوند می­دهد. منزوی شدن، تاریکی و انحراف، همانطور که «لذت مطبوع» را در خود دارند با حضور فراگیر شهر برای رسیدن به گونه­ای ادبی ِقرن نوزدهمی از فیلم نوار همراه می­شوند - فیلم نواری روایت گونه که همه­ی انحرافات اخلاقی­اش در شب پدیدار می­شوند یا آنطور که اسکورسیسی می­گوید، «فکر می­کنم شخصیتی که شب­ها بیرون می­آید جذابیت بیشتری دارد. این واقعاً کل ماجراست» (آمریکن سینما).مرد زیرمین و تراویس بسیاری از قهرمان­های سرگردان قرن نوزدهمی، شوالیه­های آواره­ی ماجراجو یا قدیس­های مسافر را تخریب و مضحکه می­کنند قهرمان­هایی مثل "راهیان تنها"­ی روسو، دلاوران بیگانه شده ولی آرمانی رومانتیسم، افراد خشن ولی شریف غرب آمریکا و شخصیت­های بدبین ولی هنوز کاریزمایی داستان­های مدرن شهری را هجو می­کنند. قهرمان­های قبلی با بزرگنمایی در واکنش منفی دادن نسبت به بدبینی­شان تصویر می­شدند و به خاطر ندای شرافتی که آن­ها را به سوی خود می­خواند آرمانی به نظر می­رسیدند در حالی که تراویس و مرد زیرمین عامی به نظر می­آیند و صدایی که آن­ها به آن جواب می­دهند توهمی بیش نیست. این مضحکه­ی قهرمان شاید قهرمان­های ابله فولکور و یا حتی آدم­های خیالاتی سروانتس را تداعی کند. شخصیت­هایی که داستایفسکی با آنکه آن­ها را بسیار دوست می­داشت ولی به شکل احمق­های تمام عیار در داستان­هایش نشان­شان داده است14. با این حال باز کهن الگوی زیرزمین فاقد هرگونه بیگناهی ناشی از خیالاتی بودن یا پاکی روح می­شود و عامی بودن و معمولی بودن او  جنبه­ی شرافتمندانه و شرعی کار او را هر چند هم که رویاپردازانه باشد زیر سوال می­برد. وقتی این قهرمان­ها را با قهرمان­هایی که از نفوذ ممتد شر خسته شده­اند و با اکراه با آن کنار آمده­اند مقایسه می­کنیم می­بینیم با اینکه تاثیر قهرمان­های پرومته­ای رومانتیسم یا آدم­های سرگردان وسترن و فیلم نوارهای کلان­شهری را بر شخصیت اصلی اسکورسیسی می­توانیم ببینیم اما شکلی از قهرمان در اینجا پرداخت شده است که به طرز بیرحمانه­ای، شکل عجیب و غریبی به آن داده شده است. او از خود نه شکوهی از نافرمانی­هایش را به نمایش می­گذارد نه دلبستگی شرافتمندانه­ به آرمان­هایش در این جهان را- جهانی که در آن آرمان­ها نامفهوم و ناخالص شده­اند.مرد زیرزمین بعد از منازعه­ی سخنورانه­اش با لیزا، به "­حقیقت زشت" پنهانی­ای در سرگشتگی­اش پی می­برد: این راهیِ منزوی در واقع نوعی از انحراف روسو است و "یادداشت­هایش" در واقع هجویه­ای ست از اعتراف به گناه. تراویس به چنین برداشتی نمی­رسد اما بیننده­ی راننده­ تاکسی با تناقضی که در قهرمان می­بیند و وجود سکانس اختتامیه یقیناً به چنین برداشتی خواهد رسید. در گفتار پایانی، مرد زیرزمین، یک کهن­الگوی جدید خسته از پوچیِ گشتن به دنبال هدف­هایش (در جهانی که با پلیدی­های کلان شهر احاطه شده است) را به نمایش می­گذارد. کلان­شهری که هرگونه امید به زیبایی و پاکی را در کینه­ها و بیزاری­های عقده شده­ی خود غرق می­کند. مرد زیرزمین در کلامی که می­تواند به راحتی در راننده تاکسی نیز شنیده شود می­نویسد «ما همه از زندگی بیگانه شده­ایم، ناقص شدیم. کم یا زیاد ولی همه ناقص شده ایم».این قهرمان ناکام چیزی بیش از انزوا و کنارگذاشته شدن توسط جامعه را به نمایش می­گذارد. دغدغه‌های از جنس تمنای فرازمینی مرد تنهای خداوند به دلیل زندگی در دنیایی که در آن حقیقت، خوبی و زیبایی بی­معنا شده­اند و به کلی رخت بربسته­اند شکلی پوچ­گرایانه پیدا کرده است. مرد زیرزمین و تراویس، در واقع کتب انبیای بابل هستند اما بدون هیچ تضمینی برای رسیدن به رستگاری. آن­ها تیسوس­هایی در هزارتوهای شهر هستند ولی بدونAriadne   و کوه المپ. بیانی از "فقر معنوی" و "سردی معنوی" که یونگ پیش بینی می­کند که قهرمانان با آن روبرو شوند (یونگ 14-15). شخصیت اصلی که اشتیاق ذاتی­ای برای آرمان­طلبی را زنده می­کنند البته نه با ظرفیت زیادی برای تشخیص، تشریح و درک آن. « کثافت شهری که اکنون دیگر در زیرِ زمین نیست» مرد زیرمین را ترسیم می­کند. البته نه هیچ زیرزمینی برای این کهن­الگو وجود دارد و نه هیچ تمایزی بین قهرمان و ناپاکی­ها.پی­نوشت­ها1- لوئیس مامفرد ماهیت این پدیده را به خوبی دریافته است. او می­نویسد: وقتی یک شهر از نشانه­های هنرمداری دست می­کشد به حالتی منفی عمل می­کند: کمک می­کند تا واقعیت از هم پاشیدگی [جامعه] شکلی جهانی تر پیدا کند. در محله­های بسته­ی شهر فساد و انحراف بسیار سریعتر شیوع پیدا می­کند و در هر آجر آن اینگونه وقایع ضد اجتماعی نفوذ پیدا می­کند: این پیروزی زندگی کلان­شهری نیست که ارزش­های پیامبرانی چون ارمیا، Savonrola, Rousseau or Ruskin را زنده می­کند (مامفرد، 24)2- اسکورسیسی یادآوری می­کند که «من با شخصیت، به طریقی که داستایفسکی آن را ترسیم کرده خیلی احساس نزدیکی می­کردم. همیشه می­خواستم که بر اساس یادداشت­های زیرزمین فیلمی بسازم. به پل [شریدر] این را گفتم و او گفت خب من این کار را در راننده تاکسی انجام داده­ام. و من گفتم : عالیه! خودشه ... (کلی 90-91). او در گفتگو با شریدر می­گوید: «ما آن فیلم را ساختیم چون احساس می­کردیم چیزی شبیه یادداشت­های زیرمین داریم» (فیلمنامه راننده تاکسی شریدر، xiv). با وجود این رابطه­ی روشن ولی این موضوع تا زمانی که بررسی مختصر ولی نافذ فریدمن درباره­ی کارهای اسکورسیسی انجام نشد به طور بارز مورد توجه قرار نگرفت (66-67). کال نیز اشاره­هایی مشابه ولی فقط به طور گذرا دارد.3-  چرنیشفسکی منتقد برجسته­ی ادبی و از نخستین جامعه­شناسان، بحثی را بر پایه­ی "منفعت طلبی عقلانی" مطرح می­کند. بحثی درباره­ی اینکه مرد زیرزمین پاسخی دربرابر جامعه­ای ست که آزادی­ها و اراده­های فردی را سلب می­کند.  این گفتمان به طرز جالبی بحث­های جورج زیمل را درباره­ی سوسیالیسم، آزادی و فردیت پیشگویی می­کند.4- او در اینجا از زیگفرید کراکوئر نقل می­کند و از او به عنوان چهره­ی اصلی در شناخت جامعه­شناسی فیلم و همچنین به عنوان یک شکل هنر شهری نام می­برد. این بررسی، البته هم در مطالعه فیلم و هم در مطالعه  کلان­شهر یک الگو و معیار است.5- ارجاعات به "یادداشت­هایی از زیرزمین" شامل دو مرجع می­باشد، اول به نسخه و صفحاتی از Polnoe Sobranie Sochinenii داستایفسکی و دوم ترجمه­ی مایکل کاتز تحت عنوان "یادداشت ها". من از این نسخه­ی انگلیسی استفاده کردم تا خوانندگان انگلیسی زبان برای یافتن عبارات در متن مشکلی نداشته باشند. در موارد غیراز این، درنقل قول­های از راننده تاکسی، از دیالوگ­های خود فیلم استفاده شده است که با دیالوگ­های فیلمنامه اصلی به خاطر تغییراتِ حین فیلمبرداری و همچنین به خاطر بداهه­گویی­های که در نسخه­ی نهایی انجام شده متفاوت شده است و به همین جهت در این ارجاعات  به شماره صفحه اشاره نشده است.6-  من قصد ندارم که اهمیت یادداشت­ها را به عنوان یک سند تاریخ روشنفکری کم کنم بلکه می­خوام مقام آن را به عنوان یک تفسیر جهانی در مورد فردیت مدرن و به عنوان قسمتی از سنت نیچه، مان و ساتر ارتقا دهم. همانطور که، برای مثال، روبرت لوئیس جکسون، از نام­های سارتر، کی­یرکگارد و کامو برای معرفی مرد زیرزمین داستایفسکی در ادبیات روس استفاده می­کند قبل از آنکه به ادبیات کهن روس برای تحلیل‌اش استناد کند.7- برای مطالعه­ی یادداشت­­هاا به عنوان اعتراف به گناه، Axthelm 13-53, Coetzee 215-22, Bakhtin 304-18 and  Howard را ببینید. برای بازنگری در وجود رابطه داستایفسکی با روسو؛ Coetzee and Howard را ببینید؛ برای تعریف ژانر "داستان اعتراف­گونه" فصل دیباچه در Axthelm را ببینید.8-  چند خط آغازنوشته­ای که شریدر در ابتدای فیلمنامه از مرد تنهای خداوند توماس ولف نقل قول می­آورد این است: «همه­ی باور من در زندگی اکنون بر این اعتقاد قرار گرفته که تنهایی بیشتر از آنکه یک پدیده­ی نادر و غریب باشد یک حقیقت اجتناب ناپذیر وجود انسان است». (xxiii)       9- همه­ی بررسی­ها درباره­ی اسکورسیسی و راننده تاکسی به تاثیر فیلم نوار در آن اشاره دارند؛((Kolker224-27 and Friedman 84-85. دربررسی پالمر درباره­ی فیلم نوار راننده تاکسی به عنوان یک نمونه مورد مطالعه قرار گرفته است. برای خواندن تعبیر اسکورسیسی درباره­ی فیلم نوار American Cinema را ببینید.10- تعدادی از منتقدان، اشارات به جهنم را در نماهای آغازین فیلم یادآوری کرده­اند (کنبی؛ کال 133). کولکر مخالفت می­کند و آن را "آشنازدایی" می­نامد، البته کاستن پس‌زمینه­ی جهنمی توسط او متقاعد­کننده نیست مخصوصاً وقتی که اسکورسیسی خود گفته است:  «تمام زندگی من منحصر به فیلم­ها و مقوله دین شده­اند. قضیه همین است و هیچ چیز دیگری هم نیست» (کلی، 6).   11- زمینه­های اگزستانسیالیسم آشکار هستند و حتی شریدر می­گوید که تهوع سارتر را قبل از نوشتن راننده تاکسی خوانده بوده است (شریدر درباره­ شریدر 116). لارنس فریدمن به  ویژگی مشترک "سوء هاضمه همیشگی" در این دو اثر اشاره می­کند و آن را به خواست اسکورسیسی در مورد اینکه تراویس یک "قدیس امروزی" ببیند ربط می­دهد (66). 12- جکسون می­نویسد که مرد زیرزمین، در لحظه­ی اعترافش، در "محیط جامعه" زندگی می­کند و خود را به مانند کسی نشان می­دهد که  «شناخت ویژه­ای نسبت به دنیایی پیدا کرده است که عمدتا با آنچه فکر می­کند یا می­خواهد بداند در تناقض است».13-  (Cf. Jackson, Dialogues 220 and Frank 314-17) فرانک تاکید می­کند که خیلی از تحلیل­ها، مرد زیرزمین را در زمره­ی قهرمان­های مسلکی قرار می­دهند و فلسفه­ی چرنیشفسکی را رد می­کنند. او بر "جنبه­ی خودپرستانه" مرد زیرزمین به عنوان طنز تاکید می­کند.14- داستایفسکی درباره­ی دون کیشوت می­نویسد، «در تمام دنیا هیچ چیز عمیق تر و قدرتمند تر از این نوشته نیست» (23:29). من تا اندازه­ای مدیون مقاله­ی چاپ نشده­ای کارل براون برای ارائه رابطه­ی بین مرد زیرزمین و دون کیشوت هستم.مشخصات متن اصلی:
http://www.encyclopedia.com/doc/1G1-83762010.html
منابع مورد استفاده:
- American Cinema. Vol. 4: Film Noir. A production of the New York Center for Visual History, in Co-production with KCET and the BBC. Dir. Jeffrey Schon. 1994. Axthelm, Peter M. The Modem Confessional Novel. New Haven: Yale UP, 1967.- Bakhtin, M. Problemy poetiki Dostoevskogo. Moscow: Sovetskii pisatel', 1963. Behrendt, Patricia Flanagan. "The Russian Iconic Representation of the Christian- Madonna: A Feminine Archetype in Notes from Underground." Dostoevskii and the Human Condition after a Century. Ed. Alexej Ugrinsky and Valija Ozolins. New York: Greenwood, 1986.- Benjamin, Walter. "Paris: Capital of the Nineteenth Century." Metropolis: Center and Symbol of Our Times. Ed. Philip Kasinitz. New York: New York UP, 1995.- Boyum, Joy Gould. "Alienation in a Garish City." Wall Street Journal 9 Feb. 1976: 11. Canby, Vincent. Review of Taxi Driver. New York Times 9 Feb. 1976: 36.- Coetzee, J. M. "Confession and Double Thoughts: Tolstoy, Rousseau, Dostoevsky:" Comparative Literature 37.3 (1985): 193-232.- Donald, James. Imagining the Modern City. Minneapolis: U of Minnesota P, 1999. Dostoevskii, E M. Polnoe sobranie sochienii. 30 vol. Leningrad: Nauka, 1972-1990. Dostoevsky, Fyodor. Notes from Underground. Trans. Michael R. Katz. New York: Norton, 1989.- Frank, Joseph. Dostoevsky: The Stir of Liberation 1860-1865. Princeton: Princeton UP, 1986.- Friedman, Lawrence S. The Cinema of Martin Scorsese. New York: Continuum, 1997. Frye, Northrop. Anatomy of Criticism. Princeton: Princeton UP, 1957.- Howard, Barbara F "The Rhetoric of Confession: Dostoevskii's Notes from Underground and Rousseau's Confessions." Critical Essays on Dostoevsky. Ed Robin Feuer Miller. Boston: G. K. Hall, 1986.- Jackson, Robert Louis. Dostoevsky's Underground Man in Russian Literature. The Hague: Mouton, 1958.-. Dialogues with Dostoevsky: The Overwhelming Questions. Stanford: Stanford UP, 1993.- Jung, C. G. The Archetypes and the Collective Unconscious. Princeton: Princeton UP, 1969.- Kael, Pauline. When the Lights Go Down. New York: Holt Rinehard and Winston, 1980. (Her article on Taxi Driver [131-35], is a reprint of her original review which appeared in New Yorker, Feb. 9, 1976.)- Kelly, Mary Pat. Martin Scorsese: A Journey. New York: Thunder's Mouth Press, 1991. Kolker, Robert Philip. A Cinema of Loneliness. New York: Oxford UP, 1980.- Metz, Christian. Film Language. Trans. Michael Taylor. New York: Oxford UP, 1974. Mumford, Lewis. "The Culture of Cities." Metropolis: Center and Symbol of Our Times. Ed. Philip Kasinitz. New York: New York UP, 1995.- Palmer, R. Barton. Hollywood's Dark Cinema: The American Film Noir. New York: Twayne, 1994.- Pike Burton. The Image of the City in Modern Literature. Princeton: Princeton UP, 1981. Rousseau, Jean-Jacques. The Reveries of the Solitary Walker. Trans. Peter France. New York: Penguin, 1979.- Schrader, Paul. Schrader on Schrader. Ed. Kevin Jackson. London: Faber and Faber, 1990. ^. Taxi Driver. London: Faber and Faber, 1990. (The original screenplay.)- Scorsese. Martin. Martin Scorsese Presents Force of Evil. Republic Pictures, 1994. Prefatory comments to the re-release of: Force of Evil. Dir. Abraham Polonsky. Prod. Bob Roberts. Per. John Garfield, Beatrice Pearson, Thomas Gomez. Metro-GoldwynMayer, 1948.- Simmel, Georg. On Individuality and Social Forms. Ed. Donald N. Levine. Chicago: U of Chicago P, 1971.- Taxi Driver. Dir. Martin Scorsese. Prod. Michael Phillips and Julia Phillips. Per. Robert De Niro, Jodie Foster, Cybill Shepherd, and Harvey Keitel. Screenplay by Paul Schrader. Columbia Pictures, 1976.http://www.hccmr.com

دفاع از فرهنگی مقدس

مهدی یاراحمدی خراسانی
اشاره :انقلاب اسلامی ایران تحت هدایت مردی از جنس مردم  و  با وحدت و شور بی نظیر آحاد جامعه بدون وابستگی به هیچ کشور و جریان و گروهی خاص شکل می گیرد و استعدادِ همدلی یک ملت را در عرصه ی جهانی به رخ می کشد. هر چند این کشور -همانند خیلی از ممالک مستکبر غربی- از لحاظ پیشرفت های تکنولوژیکی و صنعتی در سطح عالی قرار ندارد ولی از چنان روحیه ای برخوردار است که -در صورت اراده- برای رسیدن به هدف خود از جان مایه می گذارد. کما این که بارور شدن نهال انقلاب تنها از خون هزاران شهید گلگون کفن میسر گردید. این ویژگی می تواند ایران را در عرصه ی جهانی قدرتمند نماید. لذا آنان که به تعبیر امام (ره) چشم دیدن استقلال و آزادی مردم در انقلاب " پابرهنگان و مستضعفان " را ندارند راهی جز ایجاد جنگی ددمنشانه و بیرحمانه برای تخلیه عقده های خود نمی بینند. پس چنان جنگ بیرحمانه ای به راه می اندازند که اثبات کنند: " حماقتشان انتهایی ندارد".مقدمهسال ها از روزهای دفاع مقدس می‌گذرد و به ظاهر از آن دوران بجز خسارت‌های مالی و جانی، خاطرات تلخ و شیرین، جراحت های هر روز ملتهب‌تر از دیروز، چیز دیگری باقی نمانده است، اما نباید فراموش کرد که هدف، "جنگ" نبود. هدف، دفاع از اسلام و کیان مقدس آن بود و این همان آرمان مقدسی است که در راستای نبرد حق علیه باطل که از آدم(ع) شروع شده است و تا پیروزی نهایی حق توسط منجی عالم بشریت مهدی(عج) ادامه خواهد یافت. این نبرد حق علیه باطل در همه روزگارها وجود داشته داشت و هرگز تعطیل بردار نبوده است و نخواهد بود؛ هر چند که شیوه‌های آن ممکن است در ادوار مختلف متفاوت باشد. وقتی یک ملتِ آزاده کیان و ناموس خود را در مقابل گرگ های درنده ی وحشی در خطر می بیند تنها هدف خود را "جنگ جنگ تا پیروزی" قرار می دهد تا یک بار برای همیشه به مستکبران نشان بدهد " هیچ غلطی نمی توانند بکنند" و درس عبرتی برایشان در تاریخ به ثبت برسد که "غلطِ زیادی موقوف".چرایی آغاز جنگ تحمیلیایران که تا  قبل از پیروزی انقلاب به عنوان یک قدرت منطقه‌ای حافظ منافع غرب تلقی می‌شد و به عنوان مانعی در برابر نفوذ گسترش کمونیسم بود، با پیروزی انقلاب اسلامی با ارائه الگوهای جدیدی در سیاست خارجی خود، با شعار «نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی» استراتژی وابستگی را به استراتژی عدم تعهد تغییر داد. امریکا که یار دیرین خود و منافع بسیاری را در منطقه از دست داده بود در صدد برمی‌آید که از طریق عراق ایران را متنبه کند تا پاسخی به امریکا ستیزی که در ایران به راه افتاده بود داده باشد و به همین دلیل چراغ سبز را به عراق نشان می‌دهد. از طرفی رسیدن به آب‌های ساحلی و دسترسی به مناطق مهم و استراتژیک حاشیه خلیج‌فارس جزو استراتژی عراق به ویژه حزب بعث بود که این هدف از دو راه محقق می‌شد؛ دسترسی به بخشی از مناطق ساحلی ایران و تسلط بر جزایر بوبیان که جزو خاک کویت بود، اما صدام حسین اعلام کرد که عراق آماده است تمام اختلافات خود با ایران را از راه زور حل کند. این موضع گیری آشکارترین اعلام آمادگی عراق برای فشار به ایران در راستای سیاست واشنگتن بود؛ سیاستی که از طرق مختلف مثل تطمیع بر صدام تحمیل شده بود.تحرکات عراق رفته رفته از سال 58 شروع شد. جنگ هشت‌ساله که با تحریک و حمایت همه‌جانبه استکبار جهانی توسط رژیم بعثی عراق بر مردم ایران تحمیل شد، تنها محدود به خطوط مقدم جبهه‌ها نبود، بلکه تمام سرزمین اسلامی، اعم از شهرها و روستاها را دربرگرفت. در عراق نیز صدام جنگ تبلیغاتی شدیدی علیه ایران اسلامی را آغاز نمود و در تلویزیون دولتی به بهانه باز پس‌گیری سه جزیره ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک حملات مستقیم و غیرمستقیم تبلیغاتی را متوجه ایران کرد و سرانجام پس از یک دوره مذاکرات مسئولان عراقی با مسئولان امریکایی و حضور برخی فرماندهان ارشد نظام شاه در عراق، وزارت امور خارجه آن کشور به صورت رسمی در 26/6/59 طی یادداشتی قرارداد 1975 الجزایر را لغو کرد و ارتش عراق در 31/6/59 حمله سراسری خود را آغاز کرد.لذا سردمدار عدالت‌خواهی دوران، بنیانگذار انقلاب اسلامی، ملت را به جهاد اسلامی فراخواند و باید به حق گفت که ملت نیز به بهترین وجه ممکن لبیک گفتند و به سوی میدان های جنگ شتافتند و چه بسیار که از خود و عزیزانشان گذشتند، اما حتی یک وجب از خاک میهن را به اسارت ندادند. در این جنگ نابرابر ایران با تکیه بر نیروهای مردمی، ارتش و سپاه پاسداران هشت سال جانانه دفاع کرد تا اینکه در سال 1367 قطعنامه 598 را پذیرفت.و اما اکنون؛ دفاع از فرهنگی مقدسهر چند در ارتباط با نحوه ی مدیریت جنگ نظرات متفاوتی نقل می گردد و بعضاً شاهد انتقاداتی نیز در این راستا هستیم اما نباید از این نکته ی مهم فراموش کرد که هشت سال دفاع مقدس سرمایه ای جاودان برای ایران اسلامی است. سرمایه ی ارزشمندی که حاصل خون هزاران شهید و فداکاری و مجاهدت انسان های آزاده ای است که از جان و مال خود گذشته اند. فارغ از اختلاف نظراتی که در ارتباط با شیوه ی اداره جنگ تحمیلی و یا پذیرش قطعنامه وجود دارد آنچه مسلم است تمام دلسوزان و علاقمندان انقلاب اسلامی بر یک نکته اساسی وحدت نظر دارند و آن حفظ آزادگی و استقلال کشور و اتحاد و همدلی در برابر تجاوز و بداندیشی بیگانگان است. در واقع هشت سال دفاع مقدس تنها یک جنگ قهرمانانه و یا یک دفاع جانانه نیست. دفاع مقدس یک فرهنگ است. فرهنگ ایثار، مجاهدت، مقاومت، صبر، اتحاد، همدلی و هزاران واژه ی دیگر. نبایستی  تجلیل و قدردانی از افرادی که بدون هیچ چشم داشت مالی با نثار جان و مالشان و صرفاً با هدف صیانت از اسلام و دفاع از تمامیت ارضی این مرز و بوم قیام و در جبهه های حق علیه باطل شرکت نمودند، به این دوره کوتاه محدود گردد. به یاد بیاوریم که در هشت سال دوران دفاع  مقدس انبوهی از فرهنگ ها و شخصیت ها شکل گرفت به طوری  که جمعی از رزمندگان دعوت حق را لبیک گفتند به درجه رفیع شهادت نائل آمدند، تعداد دیگری جانباز و ایثارگر ماندند، گروهی در زمره آزادگان قرار گرفتند و جمعی دیگر با یاد و خاطره جبهه و جنگ در عرصه های سازندگی کشور حضور یافتند. فرهنگ دفاع مقدس فرهنگ پایداری، مجاهدت و صبر است. فرهنگی که به ما می آموزد برای رسیدن به اهداف متعالی باید کمر همت بسته و با تمام سختی ها و فتنه ها مبارزه نمود. هر چند به ظاهر جنگ به پایان رسیده، ولی آنچه بر جهان حاکم است نشان می دهد ما نباید مبارزه و جنگ را تمام شده تلقی کنیم. که به فرموده ی امام راحل: "ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنیم، زیرا انقلاب ما اسلامی است... تا بانگ لا اله الا ا... و محمد رسول ا... بر تمام جهان طنین نیفکند، مبارزه هست و تا مبارزه در هر جای جهان علیه مستکبران هست، ما هستیم". و این در واقع همان دفاع جانانه از فرهنگی مقدس است.سخن پایانیبه قول شهید آوینی: «شهدا ماندند و زمان ما را با خود برده است.» کاش زمان بایستد تا این‌قدر از شهدا دور نشویم. شهدای ما آسمانی بودند؛ اما از آسمان نیامده بودند. فرشته‌ها گفتند: «آیا می‌خواهی انسان را خلق کنی که بر روی زمین خون‌ریزی کند؟» خداوند متعال فرمود: «من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید.» باید به این راز خدایی فکر کنیم! ما  هم خیلی روی خاک نمی‌مانیم. باید بار دیگر با خدای خود پیمان ببندیم که در راه ارزش های مقدس خود تا آخر ایستاده ایم و مجاهدان این عرصه به اندازه ی جان عزیز می داریم: مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم        هواداران کویش را چو جان خویش پندارم

تاثیر نماز در تثبیت حالات انسانی و عرفانی

مهدی جلالی نظرآبادی
مقدمه و هدف: نماز در لغت به معنی دعاست و جهت قرب به خدا اقامه می‌شود. نماز ارتباط صمیمانه‌ای است میان انسان و خدا. نماز     تسلی بخش دل‌های مضطرب و خسته و مایه‌ی روشنی و صفای باطن است. در قرآن نام‌های دیگری نیز در مورد نماز نقل شده است: صلاة، ایمان، تسبیح، قرآن، رکوع، قنوت، قیام و سجده، امانت، استغفار و ذکر. دعا و نیایش در سراسر تمدن انسان و در تمام فرهنگ‌ها و ادیان وسیله‌ای برای رهایی از گرفتاری‌ها، درماندگی‌ها، تحقق آرزوها و درمان آسیب‌های بدنی و روانی بوده است. در قرآن کریم موارد فراوانی از توسل پیامبران و مردمان به دعا آمده است. مقوله روان‌درمانی و ویژگیهای آن و رابطه ای که با دعا و نیایش دارد مبحثی است که طیف وسیعی را در بر می گیرد اما دراین تحقیق سعی محقق بر این بوده است تا حتی الامکان این ویژگی ها را از جنبه های مختلف مورد ارزیابی قرار دهد . مذهب، نیایش و ارتباط با خداوند راهی است که بشر پس از قرن‌ها جدایی از آن، دیگر بار به سویش بازگشته و به توانایی‌های عمیق و کارساز آن در مبارزه با  مشکلات زندگی جدید؛ که اضطراب نیز ثمره‌ی آن است، پی برده و دیگر نمی‌تواند منکر تعامل بین روان‌پزشکی، روان‌شناسی و حتی در مواردی پزشکی از یک سو و مذهب از سوی دیگر شود لذا محقق در صدد است  با طرح پرسشهایی چهار چوبه بحث را معین نموده و سپس در جستجوی پاسخ و روشن نمودن آن برآید .اکنون چند سوال که اساس تحقیق برای دستیابی آنها بوده است به شرح ذیل بیان می شود : 1. آیا مراسم دعا و نیایش با مراحل روان‌درمانی مقایسه‌شدنی است؟ چگونه؟ 2. آیا چگونگی و چندی سخن و واژه‌ها در قرآن کریم با آنچه در روان‌درمانی به کار می‌رود همسانی دارد؟ 3. آیا شرایط پذیرش نماز، پیام‌هایی برای افزایش تأثیرپذیری روان‌درمانی دارد؟ 4. وقت‌های نماز چه تاثیری بر روی جسم و روح انسان دارد؟سخن از عبارتی است که خداوند متعال در قرآن از آن به عنوان بازدارنده از بدیها یاد کرده و رسول خدا (ص) آن را ستون دین و معراج مومن نامیده و امامان علیه السلام با سخنان گهربارشان اهمیت و ارزش والای آن را خاطر نشان فرموده اند . امام خمینی (ره ) آن را به کارخانه انسان سازی خوانده اند و رهبر معظم انقلاب حضرت ایة الله العظمی خامنه ای نماز را گنجینه ذکر راز دانسته اند . اما هدف این حقیر از انتخاب موضوع این است که سه خصوصیت عمده در نماز هست که نقش برتر آن و رابطه ای که در سیر بهبود بیماریها و همچنین تهذیب نفس و پرورش روانی انسانهاست را نشان می دهد . نخست آنکه نماز با شکلی که در اسلام برای آن معین گشته یعنی حرکات و اذکار مخصوص به طور طبیعی نمازگزار را به دوری از گناه و آلودگی فرا می خواند " ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر " این فراخوانی پیوسته توانایی آن را دارد که هر کس را از منجلابها رهایی سازد و عروج بخشد . دوم انکه در او روح پرستش و خضوع در برابر حضرت باری تعالی را که محبوب حقیقی و فطری هر انسان است ، زنده می کند و غبار فراموشی از این حقیقت درخشنده را که در ژرفای فطرت او نهاده شده است می سترد . سوم انکه بر جان و دل نمازگزار آن ارامش و اطمینانی را که شروط اصلی موفقیت در همه عرصه های زندگی است هدیه می کند و تزلزل و اضطراب را که مانع بزرگی در راه اقدام مجدانه برای پروش اخلاق است ، از او دور می سازد و انسان در سایه سار این اطمینانی که به واسطه حضور قلب برای وی حاصل شده است به چنان آرامش روحی و روانی می رسد که آلام خود را فراموش کرده و تنها به معبود می اندیشد . و چه بسا که در این رهنمود بر بسیاری از بیماریهای خود فائق می آید . هدف اصلی از انجام این تحقیق آن است که پیشوایان و امامان ما همانطور که از حدود 14 قرن پیش به صور مختلف ما را به ارزش درمانبخشی و سلامت زای نماز در درمان بسیاری از ناهنجاریهای فکری و آشفتگیهای روحی انسانها آگاه ساخته اند و اکنون که این اختلالات روانی و اضطرابها و روان پریشیها در انسان قرن بیست و یکم بیش از پیش دیده میشود، ارزش سفارشات آنها در مورد محبوب ترین عمل در نزد خداوند یعنی نماز دو چندان گردد . اگرچه گفته می‌شود هیچ فردی در مقابل مشکلات روانی مصونیّت ندارد و این خطر ممکن است هر فردی را تهدید کند ولی باید این واقعیت انکارناپذیر را پذیرفت که چنان‌چه افراد ظرفیّت روانی و ایمان قلبی خود را بالا برده و خود را مقاوم سازند می‌توانند شیوه‌های حل مسئله و رویارویی با مسایل و مشکلات را فراگرفته و کمک بزرگی در جهت پیشگیری از مبتلا شدن به بیماری‌های روانی داشته باشند.  نکته ای که در مورد نماز قابل توضیح است ، توجه دادن به این حقیقت متعالی است که روح حقیقی نماز و فلسفه شکوهمند آن چیزی جز عبودیت محض در مقابل آفرینشگر یگانه هستی و ابراز خشوع بنده ناتوان در پیشگاه قادر متعال نیست و هر آنچه که اندیشمندان و قلم به دستان ، پیرامون فواید گوناگون نماز در عرصه های مختلف بگویند و بنویسند تنها به منزله حاشیه ای بر این متن گهر بار خواهد بود .مواد و روش ها : محقق در این کاوش حول محور مقایسه نماز و رابطه آن در پیشگیری و بهبود روند بیماریها به تحقیق و بررسی پرداخته        و مطالعات ونوشتار محتوی این تحقیق بر اساس آیات شریفه قرآن مجید و احادیث و روایات ائمه اطهار (ع) و نظرات فقهی علمای بزرگ شیعه و همچنین مباحث و تئوریهای علم پزشکی گردآوری شده است  نماز ستون دین و بهترین و استوارترین برنامه آدم‌سازی است. نمازگزار با خدایش به راز و نیاز می‌پردازد و بال فرشتگان بندگان خوب خدا هم‌نشین و دمساز می‌شود. نماز انسان را فرشته خو می‌کند چراکه نمازگزار از هر بدی پاک می‌شود. انسان با نماز از احساس تنهایی خلاص می‌شود، گویی از نو متولد شده، و یأس و ناامیدی در آسمان روح وی دیده نمی‌شود، لذا با گام‌های استوار به سوی زندگی پیش می‌رود.       هیچ عملی نزد خداوند محبوب‌تر از نماز نیست، پس هیچ کاری از کارهای دنیا نباید انسان را از نماز غافل سازد. نماز زینت بزم عارفانی است که از بیگانه دست شسته‌اند و با دوست پیمان پاکی بسته‌اند در سایه‌ی نماز می‌توان از کمند شیطان و عصیان رهید و به رضوان الهی رسید. تدبر و اندیشه در سراسر نماز همانند غواصی در اقیانوس ژرف و بی‌کرانی است که حاصل        آن گوهرهای بی‌بدیل اخلاص و تسلیم و فروتنی و رسیدن به آرامش روانی است. در اسلام هیچ فریضه‌ای بالاتر از نماز نیست، ادیان آسمانی دیگر نیز در دعوت به عبادات خدا و دوری از طاغوت باهم متحد بودند و وظایف گوناگون را بر عهده بندگان می‌نهادند ولی وجه مشترک تمامی آن‌ها، اقامه‌ی نماز است. حضرت رسول اکرم(ص) درباره‌ی زیبایی نماز می‌فرماید:          «به راستی برای هر چیز زینتی است و زینت اسلام نمازهای پنج‌گانه می‌باشد، و برای هر چیز صورتی، و صورت دین نماز است. پس در اثر بی‌توجهی به نماز صورت دینتان را زشت نشان ندهید». وقتی انسان چیزی را از خدا می خواهد و به خاطر طلب آن، نماز می گذارد و در نماز به خدای خود توجه می کند و خدا نیز دو صد چندان او را مورد لطف و توجه خود قرار می دهد، آن چیز به طرز اعجاب انگیزی برای او حاصل خواهد شد. این منطقی کاملا گویا در تمامی ادیان است. در تاریخ اسلام و ایران تا به امروز، موارد بی شماری از درمان های معجزه وار و شفای بیماران غیر قابل علاج و رو به مرگ در امام زاده ها و مساجد و درمان توسط شخصیت های مذهبی را می توان یافت. هر چند که این موضوع ، گاهی به انگیزه سود جویی و استحمار مردم انجام گرفته و در واقع به شارلاتان بازی تبدیل شده است، اما موارد متعددی که مورد تایید "علم و دین" می باشد را نیز، در بر می گیرد، زیرا علم پزشکی این مقولات را به وسیله پدیده نیرومند تلقین، توجیه می کند. از طرفی در دین با اعتقاد به قدرت بی انتهای الهی و ممکن نمودن هر غیر ممکن بشری توسط ذات اقدس خداوند، می توان با اطمینان کامل، شفای هر دردی، هر چند لاعلاج را از او خواست و در درمان هر بیماری که حتی پزشکان از کنترل آن عاجز مانده اند، از رحمت بیکرانه اش استفاده کرد. با این دیدگاه می توان گفت، زمانی که پزشکان به مادری بگویند: " برای فرزندت، دیگر هیچ کاری از دست      ما ساخته نیست"، آن موقع همه چیز به پایان نرسیده است، بلکه همان خدایی که پزشکان را وسیله ای برای انتقال رحمت خودش در درمان بیماران علاج پذیر قرار داده است، چنان چه اراده کند می تواند وسایل و واسطه های دیگری را هم که      چه بسا غیر مادی باشند، برای درمان کودک بیمار برانگیزد. اما جایگاه نماز در بروز چنین درمان هایی خاص است. چه بسیار است شرح حال کسانی که با متوسل شدن به درگاه نورانی ائمه دین(ع) و به خصوص حضرت رضا(ع)، و پس از اقامه نمازهای طولانی و عجز و لابه بسیار به بارگاه حضرت باریتعالی یا با واسطه قرار دادن حضرت امام زمان(عج)، چنان از چنگال بیماری های سخت نجات یافته اند، که زبان و قلم از توصیف آن قاصر و دانش پزشکی از کشف ماهیت آن، انگشت به دهان است . بدین ترتیب آن زمان که همه درهای علم و طبابت، بر روی انسان های دردمند و ناتوان، بسته می شود و علم از نقص نسبی خود، شرمسار می گردد، شکوهمند ترین جلوه دین یعنی نماز است که قادر خواهد بود دروازه هایی بزرگ از رحمت الهی را بر بنده عاجز و بیمار بگشاید و شفایی شگفت انگیز، به او هدیه کند، چرا که نماز گفتگو با کسی است که اسمش دوا و ذکرش شفاست. "نماز" می تواند ایفاگر نقش بسیار مهمی در پیش گیری و درمان اختلالات عمیق شخصیت باشد. پذیرفتن مطلق و تسلیم در مقابل "یک دین" و پیروی از "یک مذهب" و پیمودن "یک راه" که همانا صراط مستقیم است، ویژگی مهم و برجسته نمازگزاران است. نمازگزار ضمن تکرار مکرر "یک مجموعه" از الفاظ و اذکار واحد در طی نمازهای روزانه خود، پیوسته "یک عقیده واحد" و "یک خط مشی مشخص" را در زندگی خود دنبال می کند و بدین ترتیب گویی "یک شخصیت ثابت" و "یک روش و منش معین" و "یک ایدئولوژی همیشگی" را برای خود انتخاب می نماید و در حین تکرار جزء به جزء اصول اساسی ایدئولوژی خود در نماز(که همگی آن اصول در مضامین نماز متجلی است)، پیوسته به تثبیت شخصیت واحد و ثابت خود می پردازد. بدین ترتیب برای آن گروه که نماز را تکرار مکررات می دانند، شاید توجه به همین یک نکته کافی باشد که در ورای همین تکرار همیشگی، موهبت بزرگ ثبات شخصیت و تعادل کامل روانی نهفته است که می توان آن را به نوعی سر منشا تمام موفقیت های بشری در عالم ماده و معنا دانست.                                                                                 راه‌های درمان آسیب‌های اجتماعی نمازگریزی :1. به کارگیری روش محبت: از نیکوترین و اساسی‌ترین روش‌های تربیت دینی جامعه و عامل اساسی پیشگری و درمان آسیب‌های اجتماعی نمازگریزی، بکارگیری روش محبّت است. با توجه به سرشت آدمی و تأثیرپذیری انسان از نرمی و دوستی و انزجار فطرت آدمی از تُندی و خشونت‌گرایی، نیکوترین راه و رسم تربیت مذهبی کودکان و نوجوانان و همچنان عامل مؤثر در درمان نمازگریزی آنان، بکارگیری روش محبت است. پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ والاترین مربی بشر، مردمان را به محبت تربیت نموده و بیش از هر چیز از این روش بهره بُرد. از علی ـ علیه السّلام ـ روایت شده که گفت از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره سُنّت آن حضرت پرسیدم، فرمود: و الحُبُّ اساسی یعنی محبت بنیاد و اساس (روش و سنت) من است. محبت هم در مورد کودکان و هم در مورد جوانان و نوجوانان می‌تواند از بسیاری رفتارهای نامطلوب از جمله نمازگریزی جلوگیری نماید .رسول گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره محبت به کودکان فرمود: کودکان خود را دوست بدارید و به آنان مهر ورزید»2. استفاده از روش الگویی: به دلیل نیاز فطری آدمی به الگو و همانندسازی؛ در درمان نمازگریزی لازم است الگوهای والا از نمازگزاران واقعی به افراد جامعه معرفی شوند. البتّه روش الگویی نه تنها در تربیت مذهبی و درمان نمازگریزی بلکه در تمامی رفتارهای انسان، کاربُرد دارد، افرادی که علاقه به نماز ندارند و یا نمازگریز هستند نیز بخاطر وجود نداشتن الگوهای مناسب ، با افراد بی‌نماز و نمازگریز همانند سازی نموده و آنها را الگوی شخصیتی خویش قرار داده‌اند.روش تذکر: یکی دیگر از روش‌های درمان نمازگریزی در جامعه به کارگیری روش تذکر و یادآوری است. چه بسا افرادی که علاقه به نماز ندارند بخاطر این‌که به اهمیت و جایگاه نماز پی نبرده‌اند، اگر به این افراد یادآوری شود که نماز کلید بهشت است و به منزله پرچم و آرم و نشانه اسلام است ممکن است به نماز علاقمند شوند. همچنان اگر پیامدهای منفی نمازگریزی هم در بُعد فردی و هم در بُعد اجتماعی و نیز پیامدهای دنیوی و اخروی آن بیان گردد، ممکن است عده‌ای متنبّه شوند و همچنان بیان عاقبت افرادی که اهل نماز نبوده‌اند، می‌تواند در علاقمندی افراد به نماز مؤثر باشد. 4. نقل یا نمایش قصه‌ها و خاطره‌های زیبا در ارتباط با اهمیت و عظمت نماز: بدون شک بیان قصه‌های لطیف و خاطره‌های زیبا و فراموش نشدنی درباره نماز و اهمیت آن در زندگی و استفاده بهینه از هنر نمایش در به تصویر کشیدن نگرش و رفتار پیشوایان، رهبران و الگوهای محبوب در ارتباط با نماز، می‌تواند تأثیرات بسیار مؤثر در درمان نمازگریزی در بین همه مردم داشته باشد.               5. . احداث و زیباسازی مساجد و نمازخانه‌ها: مسجد و نمازخانه باید احساسات و خاطره‌های زیبا و بیاد ماندنی را برای همه تداعی کند. لذا باید تدابیری اتخاذ شود که افراد، مسجد را محل آرامش بخش، زیبا و دوست داشتنی بدانند تا با انگیزه و علاقه مندی بیشتر به آن روی آروند.6. عامل دیگری که می‌تواند افراد جامعه را به نماز علاقمند کند و از آسیب نمازگریزی جلوگیری نماید، ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری امام جماعت مساجد و مدارس است. خلق و خوی نیکوی امام مسجد و مهارت اجتماعی او در برقراری ارتباط با نمازگذاران فوق‌العاده مؤثر است، اگر رفتار مناسب و حاکی از احترام مشاهده نمایند، به نماز علاقمند می‌شوند.7. بیان رمز و راز نماز و آثار اسلام در دستورهای عبادی خود که اصولاً بر «تعبّد» و «تسلیم» مبتنی است به عنصر دانش و بینش و بصیرت اهتمام می‌ورزد. مسلمانی که وظیفه دارد در هر شبانه روز پنج بار، عبادت بزرگی همچون نماز را به جا آورد، باید رمز و راز آن را بداند. پرسشی که برای بسیاری از مردم و به ویژه جوانان و نوجوانان ما مطرح می‌شود این است که «چرا باید نماز بخوانیم؟» قرآن کریم به این پرسش با عباراتی کوتاه امّا پر محتوا، پاسخ‌های گوناگونی داده است. در جایی می‌فرماید: «و أقم الصلوه لذکری»«نماز را برای آن که به یاد من باشی بپا دار». نماز ذکر و یاد خداست، باید آثار سازنده ذکر خدا و عواقب رویگردانی از آن را برای جوانان روشن سازیم. اگر درباره یاد خداوند تنها این آیه وجود داشت که می‌فرماید: فاذکرونی أذکرکم                       «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد نمایم». کافی بود تا جان مشتاقان بسوزد، امّا ما که استعداد این شوق را نداریم چه بسا بتوانیم با آیات دیگری از قرآن مجید آثار ارزنده ذکر و یاد خدا را تصور کنیم. هر انسانی آرامش و سکون را دوست می‌دارد و از اضطراب و دغدغه و نگرانی بیزار است.قرآن می‌فرماید: ذکر خدا مایه آرامش دلهاست، ألا بذکر الله تطمئن القلوب هر انسانی وسعت زندگی و روانی آن را دوست دارد و از فشار و سختی رویگردان است. همچنین می‌فرماید: محصول رویگردانی از یاد خدا، زندگی همراه با فشار و سختی و نابینایی و بی‌بصیرتی در دنیا و آخرت و همنشینی با شیطان است. پس اولین آموزش قرآن به ما درباره نماز این است که نماز ذکر و یاد خداست، ذکری که این همه آثار و فواید سازنده را در پی دارد. حال اگر کسانی از درک لذّت یاد خدا و لذّت این که خدا به یاد ذاکران و نمازگزاران است عاجزند; می‌توانیم آثار سازنده و ملموس‌تر نماز را برای آنان تشریح کنیم تا به این فریضه الهی جذب شوند. همه ما دارای بدی هایی در عرصه فکر و عمل و رفتار هستیم و دوست داریم آنها را از وجود خود بزداییم و از کارنامه مان محو نماییم. نماز آن حسنه ایست که بدی‌ها را می‌زداید و وجود انسان را از کاستی می‌رهاند. و أقم الصّلوه طرفی النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکری للذاکرین  . بر پایه حدیثی از امیر المؤمنین (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه امید بخش‌ترین آیه‌های کتاب آسمانی است هر چند فهم این آموزش قرآنی نیز به مختصر بیداری و هوشیاری نیاز دارد; که: ذلک ذکری للذاکرین. اگر خدای ناکرده قدری خودبین باشیم و بدی‌ها و نقایص خود را انکار کنیم دست کم باید اعتراف نماییم که چون انسانیم     در معرض آلوده شدن به بدی‌ها و پلیدی‌ها هستیم. آیا در مقابل خطر آلودگی به پاد زهری که سلامتی ما را تضمین کند، نیاز نداریم؟ قرآن می‌فرماید: آن پاد زهر همانا نماز است. ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر. بشارت به بهشت برین و نعمت‌های والایی که در سرای دیگر نصیب نماز گزاران می‌شود، زمینه مناسبی است تا شوق و رغبت به نماز فزونی یابد. الذین هم علی صلاتهم دائمون... اولئک فی جنات مکرمون1بسیاری به بهشت راه می‌یابند امّا نماز گزاران در بهشت عزیز و محترمند. قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون... اولئک هم الوارثون الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون2نماز گزاران خاشع وارد بهشت نمی‌شوند بلکه آنان وارثان فردوس یعنی بهشت برین‌اند. و بالاخره بیان آثار زیانبار رویگردانی از نماز و دچار خشم و غضب خدا شدن و از ساحت رحمتش دور بودن نیز روشی تهدیدی و انذاری است که باید آن را در مورد برخی از مخاطبان به کار برد. الاّ أصحاب الیمین فی جنات یتساءلون عن المجرمین ما سلکم فی سقر قالوا لم نک من المصلّین3 «اصحاب یمین که در باغ‌های بهشتند از مجرمان می‌پرسند: چه چیز شما را به ذوزخ کرد؟ گویند: ما از نمازگزاران نبودیم.» آری اگر نمازگزاران در بهشت برین‌اند، نمازگریزان در قعر جهنّمند. چنانکه ملاحظه می‌شود قرآن مجید در بیان رمز و راز نماز و بیان فواید سازنده آن و آثار زیانبار رویگردانی از آن، شیوه‌های گوناگونی را به کار بسته است .                                                                                                                   8. ترسیم چهره ای زیبا و جذّاب از نمازگزاران راه سومی که قرآن مجید برای ترغیب به نماز برگزیده است، ترسیم چهره ای زیبا و جذّاب از نمازگزاران است تا دیگران بادیدن جلوه‌های رفتاری آنان در عرصه‌های مختلف به نماز گرایش نمایند. اگر با این دید به آیاتی که به گونه ای مسأله نماز در آن مطرح شده، نگاهی مجددّ بیفکنیم; در می‌یابیم که قرآن مجید بر این روش بیش از سایر شیوه‌ها تأکید نموده است. شاید آنچه باعث شده قرآن مجید بدین شیوه بها دهد آن است که قرآن، کتاب تربیت و انسان سازی است. در تربیت و پرورش آن اندازه که الگوهای عملی و عینی می‌توانند کار ساز باشند، صرف ارائه مفاهیم ذهنی و نظری کارآیی ندارد. تحلیل ماهیت نماز و بر شمردن فواید و آثار آن گر چه سازنده است; امّا سازنده‌تر آن است که نشان دهیم; این مفاهیم می‌تواند در وجود انسان‌ها تبلور یابد و عینی و مجسّم شود. معمولاً اذهان عموم مردم به ویژه جوانان چندان حوصله تجلیل و شناخت مفاهیم ذهنی را ندارد; آنان بیشتر به نمونه‌های عینی و شواهد زنده و گویا توجّه دارند. پس مهمتر از تبیین مفهوم نماز; معرفی نمازگزاران است. این که یک ماهیت اعتباری همچون نماز قدرت بازدارندگی از بدی‌ها و زشتی‌ها را دارد، نمی‌تواند به اندازه یک نمازگزار واقعی که عملاً از زشتی‌ها و بدی‌ها در همه چهره‌های آن بیزار است، کارساز باشد. چهره‌هایی که آثار نماز را در وجود و رفتار خود بروز و ظهور می‌دهند، سازنده بودن نماز را عملاً نشان می‌دهند و در یک آموزش طبیعی و ناخودآگاه به دیگران می‌آموزند که نماز می‌تواند انسان‌های کاملی را بپرورد. در قرآن مجید برای تأکید پیرامون جایگاه نماز این شیوه بیش از سایر شیوه‌ها مورد استفاده قرار گرفته است. یافته ها : اصولا نتایج نماز و نیایش را با علم نیز می توان دریافت ، زیرا نماز و نیایش نه تنها بر روی حالات عاطفی بلکه روی کیفیات بدنی نیز اثر می کند و گاهی در چند لحظه یا چند روز بیماری جسمی را بهبود می بخشد. اما حرکات نماز، چنانکه امروزه ثابت گردیده ، تکرار قیام و قعود در نماز بهترین وسیله ای است که سرعت گردش خون را افزایش داده و از این رو نماز را یکی از عوامل موثر در به کار انداختن جهاز هاضمه دانسته اند که راه اشتها و میل به غذا را نیز هموار می سازد. و جالب این است که اوقات نماز و مواقع هضم غذا کاملا مناسب و هماهنگ بوده و چنانکه ملاحظه می نماییم ، در این امر حکمت عجیبی به کار برده شده است ...به این ترتیب که وقت نماز صبح پیش از شروع به غذای صبحانه بوده ، و ظهر قبل از آنکه انسان به نهار بپردازد و عصر یا همان وقت که هضم غذا آغاز شده ... و به هنگام غروب یا موقعی که انسان بین دو وعده نهار و شام قرار دارد. و به همین ترتیب موقع عشا که هضم غذا تازه شروع گردیده است .افزایش فشار خون یکی از شایع ترین دلایل مراجعه به پزشک در سرتاسر دنیاست. به علت عوارض خطرناک و متعددی که این بیماری برای بسیاری از اعضای بدن از جمله قلب، مغز، کلیه و چشم و .. دارد، سعی و اهتمام فراوانی در دانش پزشکی برای پیشگیری و کنترل این بیماری وجود دارد.در تمامی منابع معتبر علمی، برای پیشگیری از ابتلا به افزایش فشار خون و همچنین کنترل تعداد زیادی از بیماران که افزایش فشار خونی در حد خفیف یا متوسط دارند، رعایت برخی اصول و استفاده از درمان های غیر دارویی توصیه می شود. درمان های غیر دارویی ضمن آن که هزینه چندانی را بر بیمار تحمیل نمی کنند، در پایین آوردن فشار خون و ممانعت از بروز و پیشرفت آن مؤثرند.چهار درمان اولیه و بسیار مهم غیر دارویی که در منابع جدید علمی برای کنترل فشار خون مورد توجه قرار می گیرند ، عبارتند از:1. کاهش اضطراب و استرس2. کاهش یا عدم مصرف الکل3. کم کردن وزن4. انجام ورزش های سبک به طور منظم در شبانه روزاز طرفی نماز با حرکات موزون و قیام و قعود و رکوع و سجود منظمی توأم است که قابل مقایسه با یک نرمش سبک روزانه مشابه آنچه که در درمان های غیر دارویی فشار خون توصیه می شود، می باشد. همچنین اگر به یاد آوریم که مسلمان نمازگزار، رو به قبله مکتبی نماز می خواند که خدای آن مکتب از پُرخوری و شکم پارگی بیزار است و مثلاً "عالمان فربه و چاق را دشمن می انگارد " متوجه خواهیم شد که هر چهار درمان غیر دارویی مذکور، برای کنترل و پیشگیری افزایش فشار خون، در ورای احکام نورانی نماز نهفته است.طب جدید این موضوع را ثابت کرده و مدلل ساخته که نماز بهترین وسیله ای است که از بالا رفتن فشار خون جلوگیری کرده و در حفظ تعادل آن اثر بسزایی خواهد داشت . آری طبق نظریه پزشکان چنانچه در ادای نماز مراقبت و محافظت به عمل آمده و حرکات موزون آن به آرامی و طمانینه که از شرایط صحت آن است ، توام باشد، ثابت و مسلم گردیده که از بسیاری بیماریهای ناشی از فشار خون جلوگیری خواهد کرد... و این خود اثری آنی و فوری بر قلب گذاشته و از ضربان تند و سریع آن مانع خواهد شد.مجله ریدرز دایچست می نویسد:بر اساس تحقیقات معلوم شده است افرادی که بطور مرتب به عبادتگاه می روند، در برابر بسیاری از بیماریها نظیر: فشار خون ، بیماریهایی قلبی ، سل و سرطانهای ناحیه گردن مصونیت دارند.دکتر ادوین فردریک پاورز، استاد امراض عصبی در ایالات متحده آمریکا می گوید:علم طب در دنیای کنونی از بسیاری از رموز و اسرار بیماری ها به طرز معجزه آسایی پرده برداشته است . با این وصف هنوز هم هزاران بیماری و مرض باقی است که بزرگترین اطباء هوشمند و نوابغ پزشکی کمترین بارقه امیدی به کشف و معالجه آنها به دست نیاورده اند. اما بررسی و دقت در مطالعات این اطباء و نوابغ این نکته را روشن می سازد که اغلب آنها این نظریه را تایید نموده و اعتقاد پیدا کرده اند که در میان معجزات فراوانی که برای نماز شمرده اند، یکی اعاده صحت و تندرستی روحی و شفای کلیه بیماریهایی است که مداوا شده و کلیه روشهای پزشکی در برابر آنها عاجز مانده است .یک جراح مصری اخیرا با یک سری تحقیقات گسترده اعلام داشت :نماز بهترین درمان برای بیماران مبتلا به جابجایی غضروفهای ستون فقرات است .دکتر الزیات استاد دانشگاه نوادا در آمریکا پس از مطالعه بر روی چهل بیمار گفت :حرکت های ناشی از پنج بار نماز در روز می تواند عمل جراحی ناشی از بیماری مذکور را در مدت یک هفته بهبود بخشد.این پزشک مصری به بیماران جراحی شده خود توصیه کرده است که بلافاصله پس از عمل جراحی حرکت کرده و به مدت یک هفته روزی پنج بار حرکات نماز را به جای آورند و این حرکات را در هر صورت تا پایان عمر ادامه دهند.همچنین یک دانشمند آمریکایی در کتابی که به تازگی بنام بیماریهای فقرات منتشر ساخته ، گفته های این پزشک مصری را تایید کرده و به بیماران خود نیز سفارش کرده است که روزانه پنج نوبت حرکاتی شبیه نماز مسلمانان انجام دهند. امروزه ضرب المثل ایرانی " خنده بر هر درد بی درمان دواست " مصداق کاملاً علمی پیدا کرده است .دانش پزشکی در قرن حاضر به وضوح میداند ، اشخاصی  که اصطلاحاً یک لب و هزار خنده گفته می شوند ، نسبت به آنان که به اصطلاح با خودشان نیز قهرند  و نسبت به زندگی بدیبن و عبوس هستند ، بسیار کمتر دچار بیماری جسمی و روانی می شوند . به این ترتیب هر عاملی که شادابی را به انسان هدیه کند ، در واقع به سلامتی جسم و روان او کمک کرده است. اما نکته بسیار مهمی که دانش طب به بشر آموخته است ، این مطلب است که شادابی و افسردگی انسان در سلسله اعصاب مرکزی انسان است .اما در اینجا ذکر همین نکته کافی است که مثلاً افزایش یک ماده شیمیایی به نام دوپامین در بدن سبب می شود ، که انسان بدون آنکه خود بخواهد ، دچار ناراجتی و کاهش این ماده نیز سبب شاد شدن غیر ارادی انسان خواهد شد . بعنوان مثال ، عصبانیت و ناراحتی غیر ارادی و بدون علت صبحگاهی که حالت شدید آن بعنوان ملانکولی یا همان مالیخولیا ( افسردگی درونزاد صبحگاهی ) شناخته می شود ، در اثر تغییرات و کم و زیاد شدن همین مواد شیمیمایی بوقوع می پیوندد.  اما از جمله این مواد شیمیایی داخل بدن که به صورت غیر ارادی سبب شادی انسان می شود و به او شعف و شنه بی نظیر می بخشد ، ماده ای به نام کورتیزول می باشد ..که میزان آن در داخل بدن انسان در ساعات سحرگاهی بشدت افزایش می یابد و در صورت بیداری انسان در این ساعات لذت و شعف سرمست کننده ای نصیب او می شود که بی شک بر زندگی او در تمام طول روز تآثیر گذار است . افزایش کورتیزول در ساعات صبح و ارتباط آن با سرخوشی صبحگاهی ، که امروزه از مسلمات پزشکی است ، در واقع توجیه قابل توجهی بر همه مضامینی که در فرهنگ و ادب و عرفان پیرامون اسرار سحر معرفی میشوند ارائه می دهد . از آنجا که زندگی انسان ها در عصر حاضر، با استرس های بسیار متعدد و گوناگونی همراه شده است و با توجه به این که لازمه زیستن و تداوم زندگی، سازش پذیری و مقاومت در برابر استرس هاست، لزوم برخورداری انسان از وسایلی که درجه مقاومت او را در مقابل استرس ها افزایش بخشند و احساس آرامش و امنیت روانی را در وجود او حکمفرما سازند، به وضوح احساس می شود. چنانچه با دقت کافی و استناد به شواهد آماری به مکان هایی که استرس های متعدد زندگی، افراد را به آنجا می کشاند (مکان هایی مثل مطب پزشکان، بیمارستان های جسمی و روانی،  قبرستان  جوانمرگ ها !؟ ، زندان ها و .. ) سری بزنیم متوجه می شویم که تعداد مذهبی ها، در مقایسه با غیر مذهبی های حاضر در این قبیل جاها بسیار متفاوت است. در کشور خودمان 90 درصد محکومان زندان ها را افراد بی نماز تشکیل می دهند. یا مثلا آمار بیماران بستری در بیمارستان ها که با نماز بیگانه اند، به طرز باورنکردنی، بیش از اشخاص مقید به نماز است.  این موضوع نه فقط در کشورهای مسلمان، بلکه در سرتاسر جهان عمومیت دارد. به عنوان مثال: بررسی جوامع "هوتری در آمریکای شمالی حاکی از آن است که بروز اختلال روانی در آنها کمتر از سایر افراد جامعه است. جوامع هوتری نسبتا پایدار و منزوی هستند و در شرایط آرام کشاورزی و با عقاید دینی استوار زندگی می کنند. بدین ترتیب می توان با فیلسوف بزرگ قرن اخیر "لیمان" هم عقیده بود، آنجا که گفته است: "دین و مذهب در زندگی به انسان اطمینان و تکیه گاه روحی می بخشد." در بعد دیگر آن ، پیشگیری از اضطراب و برای رسیدن به آرامش دائمی جسم و روان، "نماز" نقش خارق العاده ای را ایفا می کند. چرا که امروزه در درمان بیماران مبتلا به اضطراب، علاوه بر درمان های دارویی، از روش های چون آموزش انبساط آرامش عضلانی و همچنین تلقین بوسیله هیپنوتیزم نیز استفاده می شود . با این اوصاف "نماز" به عنوان برجسته ترین چهره ایمان، نقش بزرگی در ایجاد امنیت روانی و توانایی مقابله با استرس ها در انسان ایفا می کند و اگر به یاد آوریم که بیش از 60 درصد مراجعه کنندگان به بیمارستان های عمومی، در واقع از یک مشکل روانی رنج می برند و بیماری های(روان تنی) در طب نوین روز به روز جایگاه مهم تری پیدا می کند، می توانیم از دریچه تازه ای درباره ی نقش نماز در تثبیت حالات انسانی و عرفانی سخن بگوییم . شاید بد نباشد "شخصیت پارانوئید"(Paranoid Personality) را به "شخصیت ظنین" ترجمه نماییم، چرا که مبتلایان به این اختلال، دچار سوء ظن عمیق و عدم اعتماد نسبت به بسیاری از اطرافیان خود می باشند. شروع این اختلال در آغاز جوانی می باشد، یعنی زمانی که چند سالی از وجوب فریضه نماز گذشته است و انسان نمازگزار سال هاست که در نماز خود "الحمدلله رب العالمین" گفته است و خدای را به بزرگی و احاطه کامل بر جهان و جهانیان ستوده است و بدین ترتیب این باور را در وجود خویش ملکه ساخته است که"جهان را صاحبی است به نام خدا، که برگی بی اذن و اجازه او از درخت بر زمین نمی افتد" و با زمزمه مداوم "ایاک نعبد و ایاک نستعین" بدین باور قلبی رسیده است که همه کارهای خود، همه زندگی خود و همه هستی خودش را فقط به خدایی این چنین قدرتمند بسپرد و از هیچ اتفاق ناگواری، نگران نباشد. تکرار این باور عمیق ایمانی، بارها و بارها در طی شبانه روز، نمازگزار را بدان جا می رساند، که حتی اگر در اطرافیان خود رفتاری را تهدید کننده یا تحقیر آمیز بیابد و یا به سوء ظنی در رابطه با همسر یا بستگان خود برسد، با تکیه بر همان نماز و ایمان، از سوء ظن گناه آلود بپرهیزد و حساب کار را به پروردگار متعال و منتقم بسپارد. به قول حافظ شیرازی:کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ                                   ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنیبا توجه به این که سن شیوع و شروع این اختلال در آغاز جوانی و سال ها پس از وجوب نماز است، بروز این اختلال در نمازگزاران به مراتب کمتر از افراد تارک الصلوه می باشد.بهترین راه تقویت روح، نماز است. بیشتر بزرگان، دانشمندان و روان شناسان، شفای دردها و درمان بیماریها، نگرانی ها، ناامیدی ها را راز و نیاز با خدا و پرستش او  می دانند.از جمله، روان شناس معروف، دکتر هانری لینک می گوید:در نتیجه تحقیقات طولانی خود در اجرای آزمایش های روانی بر روی افراد، به این موضوع پی برده ام کسی که با دین سر و کار داشته باشد و به عبادت و نیایش بپردازد،آنچنان شخصیتی قوی و نیرومند پیدا می کند که هیچ گاه یک بی دین، نمی تواند چنین شخصیتی به دست آورد.همچنین، کارلایل محقق معروف اروپایی می گوید: «دعا و نیایش، عمیق ترین سرچشمه نیرو و کمال است، ولی ما از این سرچشمه نیرو و کمال غفلت داریم.» مهاتما گاندی رهبربزرگ هند و نجات بخش این سرزمین از استعمار انگلیس، در زمینه تأثیر نماز در غلبه برناامیدی ها می گوید: دعا و نماز زندگی مرا نجات داده است. وگرنه من بدون آنها مدت ها پیش دیوانه شده بودم، من در تجارب زندگی عمومی و خصوصی خود تلخ کامی های بسیار سخت داشته ام که مرادست خوش ناامیدی می ساخت. اگر توانسته ام بر این ناامیدی ها چیره شوم، به خاطر دعاو نمازهایم بوده است.دکتر ادوین فردریک باورز، استاد بیماری های اعصاب نیز در زمینه نیروی شگفت انگیزدعا و نماز در درمان بیماری های سخت روانی می گوید:هزاران حالت و بیماری های سخت داریم که مشهورترین پزشکان ماهر نتوانسته اندکوچک ترین امیدی به درمان آن پیدا کنند، ولی همین بیماران با این همه ناامیدی که درشفای آنان بوده است، ضمن یکی از معجزات شگفت انگیز نماز و دعا، بیماری شان به طورکامل شفا یافته و سلامت و عقل خود را باز یافته اند.پروفسور روالتر کوفمان، استاد دانشگاه بریستول انگلستان نیز درباره تأثیر نماز ونیایش چنین می گوید:هنگام ستایش و نیایش در آدمی، چنان صمیمیت و اخلاقی ایجاد می شود که در تمام حالات معمولی ممکن نیست. سکوت تنهایی می شکند. فضای گسترده ای در پیش روینیایش کننده گشوده می شود. احساسات و عطوفتی که در گفت وگوهای معمولی با مردم دچارشرمساری ها و رودربایستی ها می شود، در اینجا به شکل سپاس گزاری صمیمانه،گله گزاری های خودمانی و خواهش های دوستانه درمی آید. روح آدمی پر و بال گرفته، به آسمان ها پرواز کرده و اوج می گیرد. گروهی از نویسندگان مسلمان ، کوشیده اند ، در حرکات حین نماز اعم از قیام و قعود و رکوع و سجود جنبه های از نرمش عضلانی و ورزش بدنی را بجویند و آن را با نرمش های متداول دیگر که منجر به استراحتی و آمادگی عضلانی می شوند ، مقایسه کنند . اما دیدگاه ما به آرامش عضلانی ناشی از نماز ، از دریچه دیگری است . دانش پزشکی امرزوه به اثبات رسانیده است که اگر شخصی در ساعت حدود 10 شب بخوابد و حدود ساعت 5 صبح از خواب بیدار شود ( یعنی حدود 7 ساعت خواب ) در ساعت حدود 1 بامداد ، در بدن او برخی مواد شیمیایی شبه مورفین که به عنوان گروهی اندورفین ها و آنکفالین ها نامگذاری شده اند ، ترشح می شوند که این مواد اثر مستقیم بر روی قسمتهای مختلف بدن از جمله عضلات اسکلتی دارند و منجر به راحتی عضلانی ، در طول روز آینده برای فرد می شوند اما چنانچه شخص در ساعت حدود 12 شب بخوابد و صبح روز بعد ساعت 10 صبح از خواب برخیزد ( یعنی حدود 10 ساعت خواب)اندروفین ها و آنکفالین ها برخلاف حالت گذشته افزایش ترشح کافی پیدا نمی کنند و در نتیجه این امر ، سبب می شود با این که این شخص حدود 3 ساعت بیشتر از شخص قبلی خوابیده است ، از آرامش و استراحت عضلانی به اندازه کافی بهره مند نشوند . و درست به همین علت است که هر چه خواب انسان بیشتر ادامه پیدا کند ومثلاً تا ساعت 10 صبح به دراز بکشد ، احساس خستگی و کوفتگی عضلانی پس از آن بیشتر خواهد بود . و اما فریضه نماز با اثر درخشان و بی نظیری که در ایجاد بهداشت خواب دارد در این مورد نیز نقش بسیار مؤثری ایفا می کند . چرا که نماز صبح ضمن ایجاد الزام و وجوب برای سحر خیزی ، انسان را خود بخود به سوی آرامش عضلانی ناشی از مواد شیمیایی دور نزاد ، سوق می دهد . بزرگان عرصه قلم و اندیشه مانند استاد شهید مرتضی مطهری (ره نیز برنامه زندگی خود را مبنای خوابیدن در ساعت حدود 10 شب و برخاستن از خواب ، حدود نیم ساعت قبل از اذان صبح تنظیم کرده بودند تا از مواهب خدادادی و بی حد و حصر نماز ، حداکثر فیض و بهره را ببرند. پروفسور Newberg در بخش اشعه ایکس مرکز پزشکی دانشگاه پنسیلوانیا بر روی تعدادی از انسان هایی که ایمان قوی به خدا دارند و دارای ادیان مختلفی هستند، در Single Photon C.T. هنگام عبادت کردن تحقیقی را انجام داده است که این تحقیق با استفاده از دستگاه scan انجام شده که جریان خون در قسمت پیشینی مغز را با رنگ  های مختلف نشان می دهد به طوری که رنگ قرمز نمایانگر بیشترین فعالیت و رنگ های زرد و سبز بیانگر کم ترین فعالیت هستد.   تصویراول این تصویر نشان دهنده فعالیت مغز قبل از انجام مراقبه (سمت چپ) و بعد از مراقبه     (سمت راست) است. همان طور که می بینیم در هنگام مراقبه و دعا، جریان عبوری خون بیشتر شده است. قسمت قدامی مغز مسئول کنترل کردن احساسات و هیجانات است و همچنین این قسمت مسئول یادگیری و فهمیدن و انجام فعالیت پیچیده می باشد. تصویردوم این تصویر نشان دهنده قسمت استخوان اهیانه ای(Parietal lobe)  است که این قسمت مسئول داشتن احساسی از زمان و فضا است. از این تصاویر این طور نتیجه گیری شد که در هنگام دعا، تفکر و طلبیدن خداوند، احساس خود هوشیاری(توجه به خویشتن) محو می شود و به جای آن حسی از آرامش و اطمینان و آزادی در شخص ایجاد می شود و شخص احساسی از تقرب به خداوند پیدا می کند که با هیچ جمله ای نمی توان آن را توصیف کرد. نتیجه گیری : بسیاری از گرفتاری‌ها و رنجوری‌های روحی و روانی انسان با توسل و استمداد از درگاه ذات خداوندی تسکین می‌یابد. از نظر اسلام مصدر و منشأ قدرت و کمال روحی و روانی برای انسان و تنها عامل متعالی کردن بشر صرفاً توجه قلبی و درونی رو به سوی خالق خویش می‌باشد و به جرأت می‌توان گفت قسمت عمده‌ای از بیماری‌های روانی و رزایل اخلاقی به طور کلی انجام آن‌چه پست شمرده می‌شود و روح و روان را آلوده می‌کند، همه و همه ناشی از غفلت از یاد خدا و پرداختن به مسایل بی‌اهمیت و جزیی زندگی دنیوی است. و بی‌جهت نیست که در شرح مقدس اسلام ، انسان وظیفه دارد از صبح‌گاه تا شام‌گاهان از یاد خداوند و ذکر نعمات او غافل نباشد و در مرحله‌ی بالاتر، اسلام انسان را مؤظف کرده است که در همه احوال از یاد خدای خویش غفلت ننماید. علت تاکید اسلام بر ذکر پیوسته‌ی خدوند یکی این است که انسان در خلال زندگی دنیوی لحظه به لحظه ممکن است استرس‌ها و فشارهای روانی گوناگونی را تجربه کند، که غلبه بر آن‌ها از قدرت روحی و روانی انسان به طور تدریجی کاسته و زمینه را برای ایجاد بیماری‌های خطرناک روانی و گاه جسمی فراهم می‌سازد. بنابراین انسان باید با ارتباط دادن خویش به منبع و سرچشمه‌ی هستی و استمداد قلبی از او و در سایه دعا و نیایش پیوسته بر قدرت روحی و روانی خود بافزاید. و نه تنها بر مشکلات کنونی غلبه کند بلکه در گامی فراتر و در پرتو ایمان و نیایش به درگاه ذات باری تعالی به پیشرفت‌های شگرفی دست یابد؛ کوتاه سخن این‌که ذکر و یاد قلبی خداوند نتایج و پیامدهای روحی و معنوی زیبا و دلنشین دارد و معمولاً با عمیق‌ترین و لطیف‌ترین احساسات و هیجانات روحی و روانی همراه است. مدت‌ها است که فرض می‌شود، ارتباط مثبتی بین نیایش، نماز و باورهای مذهبی و سلامت روانی وجود دارد و اخیراً روان‌شناسی مذهب، حمایت‌های تجربی برای این عقیده را فراهم نموده است . هر عاملی که شادابی را به انسان هدیه کند، در واقع به سلامتی جسم و روان او کمک کرده است، اما نکته بسیار مهمی که دانش طب امروز به بشر آموخته است، این است که شادابی و افسردگی انسان پیش از آن‌که تحت کنترل اراده او باشد، زیر فرمان تغییرات مواد شیمیایی در سلسله اعصاب مرکزی انسان است. مثلاً افزایش یک ماده شیمیایی به نام «دوپامین» در بدن سبب می‌شود، انسان بدون آن‌که خود بخواهد دچار ناراحتی شود و کاهش این ماده نیز سبب شاد شدن غیر ارادی انسان خواهد شد. عصبانیت و ناراحتی غیر ارادی و بدون علت صبح‌گاهی که حالت شدید آن به عنوان «ملانکولی» و یا همان مالیخولیا (افسردگی درون زاد صبحگاهی) شناخته می‌شود، در اثر تغییرات و کم و زیاد شدن همین مواد شیمیایی به وقوع می‌پیوندد. اضطراب یک حالت احساسی، هیجانی است که از خصوصیات برجسته آن ایجاد حالت بی‌قراری و دلواپسی است که با اتفاقات زمان و شرایط مکان تناسب ندارد. اگر اضطراب عکس العنل نسبت به شرایط زمان و مکان باشد نه تنها بیماری نبوده، بلکه ممکن است رساننده و سازنده باشد، مانند دلهره در موقع امتحانات و یا اضطراب در رسیدن به فرودگاه یا ایستگاه قطار و مانند اینها . در صحنه‌ی پر غوغای زندگی امروز هزاران گونه نگرانی وجود دارد، انسان در این دریای متلاطم در جستجوی پناهگاهی است که در مشکلات از وی استمداد جوید و حتی به امید او زنده بماند و برای امید او نفس بکشد. این پناهگاه جز خدا نمی‌تواند باشد، خدایی که تمام مشکلات در برابر قدرت و توانایی او سهل و آسان است. خدایی که نطفه‌ی بی‌ارزش را جان می‌بخشد و به او نیروی فوق العاده‌ای می‌دهد تا با کمک بال و پر علم و ایمان به فضا پرواز کند و اثار عظمت او را همه جا ببیند. آری یاد اوست که دل را آرامش و جان را نور و صفا می‌دهد و تیرگی‌های یأس و نگرانی را از دل می‌زداید، چه پناهگاهی بهتر از او می‌توان پیدا کرد. مذهب، نیایش و ارتباط با خداوند راهی است که بشر پس از قرن‌ها جدایی از آن، دیگر بار به سویش بازگشته و به توانایی‌های عمیق و کارساز آن در مبارزه با مشکلات زندگی جدید، که اضطراب نیز ثمره‌ی آن است، پی برده و دیگر نمی‌تواند منکر تعامل بین روان‌پزشکی، روان‌شناسی و حتی در مواردی پزشکی از یک سو و مذهب از سوی دیگر شود.ذکر و وابسته شدن به ریسمان الهی که پیوندی قوی و ناگسستنی با حقیقت وجود و زندگی است، انسان را به وادی امن می‌رساند و فکر اتصال به نیرویی مافوق تمام نیروهای طبیعی خوف و بیم را از دل و ذهن انسان بیرون می‌راند و به عقیده‌ی روان‌شناسان این مهم‌ترین داروی ضد اضطراب است. انسان با ایجاد ارتباط با خداوند و دعا، راه رهیدن از ناراحتی‌های درونی و بیرونی را آسان نموده، و در نتیجه به عوارض روانی نیز مبتلا نمی‌گردد. و از طریق دعا و نیایش نیروی محدود خویش را با توسل به منبع نامحدودی چون قدرت خداوند افزایش می‌دهد، هنگامی که دعا می‌کند؛ خویشتن را به قوه‌یمحرکه‌پایان‌ناپذیری که آفرینش و تمام کائنات را به هم پیوسته، متصل می‌کند و یادآوری مشکلات و بازگو نمودن آن‌ها نه تنها در حالات عاطفی مؤثر بوده بلکه در کیفیات بدنی نیز تأثیر داشته و سبب بهبودی می‌شود. احساس این‌که انسان می‌تواند با نیایش، خواسته‌ها، کاستی‌ها و نا آرامی‌های خویش را به درگاه معبودی که قادر متعال است اظهار کند سبب آرامش می‌گردد .مطالبی که در مورد فواید علمی نماز گفته می شود، همگی دربرگیرنده بعد کوچکی از ابعاد متعدد نماز است و پرداختن به فواید دنیوی و مزایای مادی نماز، هرگز نباید انسان را از توجه به دریاهای نور و معنویت همراه با نماز، غافل کند و بر این اساس باید مراقب بود که توجه به مزایای پزشکی نماز و این قبیل مقولات، تنها به عنوان تأییدات علمی و دنیایی بر این عبودیت محض شود و خدای نکرده، حدود فواید و مزایای این فرضیه نورانی، در حد خاک و دنیا باقی نماند و حکایت آن گروه گمراه که نماز را به یک نوع ورزش سوئیسی تشبیه کرده بودند و دل خوش داشتند که فلسفه نماز را دریافته اند، نشود. آیه های بسیاری در مورد اهمیت اقامه نماز در قرآن وجود دارد از طرفی قرآن ارتباطی بین صبر و نماز ایجاد کرده است تا مطمئن شویم که نماز گزار احساس تحریک و بی صبری نمی کند. خداوند متعال در آیه 45 سوره بقره می فرماید:وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاهِٔ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَهٌٔ إِلا عَلَی الْخَاشِعِینَ "از صبر و نماز یاری بجویید، به درستی که این کار جز برای فروتنان، برای بقیه مشکل و سخت است". همچنین در آیه 103 سوره نساء در مورد نماز و آرامش انسان آورده است که : فَإِذَا قَضَیتُمُ الصَّلاهَٔ فَاذْکُرُوا اللَّهَ قِیامًا وَقُعُودًا وَعَلَی جُنُوبِکُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاهَٔ إِنَّ الصَّلاهَٔ کَانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتَابًا مَوْقُوتًا  "پس هرگاه نماز بگزاردید، خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلو خوابیده یاد کنید و چون آرامش یافتید نماز را برپای دارید، که نماز برای ایمان آورندگان واجبی به هنگام است". پیام متن:1. احراز شخصیت قوی و نیرومند در سایه نماز؛2. درمان بیماری های روحی و روانی و غلبه بر ناامیدی ها و نگرانی ها از هگذرنماز؛3. نماز، عمیق ترین سرچشمه نیرو و کمال؛4. نماز، وسیله ای برای سپاس گزاری های صمیمانه، گله گزاری های خودمانی خواهش های دوستانه.برای درمان آسیب اجتماعی نمازگریزی، کارهای مختلف و متنوع باید انجام شود. یکی از مهم‌ترین و محوری‌ترین راه‌های درمان آسیب اجتماعی نمازگریزی این است که فرهنگ نماز بر جامعه حاکم شود. امّا این که چگونه فرهنگ نماز را در جامعه حاکم سازیم، تا دیگر پدیده‌ای بنام نمازگریزی در جامعه نداشته باشیم، مستلزم تلاش هماهنگ کلیه نهادهای فرهنگی ـ اجتماعی مانند صدا و سیما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان تبلیغات اسلامی و از همه مهم‌تر نهاد خانواده است که هم در بُعد فردی و هم در بُعد اجتماعی به نهادینه شدن نماز می‌توانند کمک نمایند. روش‌های درمان آسیب اجتماعی نمازگریزی، همان شیوه‌ها و روش‌های تعلیم و تربیت اسلامی است که می‌تواند با دادن بینش و جهان‌بینی توحیدی، انسان آگاه، مؤمن، متعادل و پایبند به نماز تربیت نماید. علاوه بر تعمیق و گسترش شناخت و باروهای دینی استفاده از شیوه‌های مناسب برای دعوت به نماز نیز در درمان آسیب اجتماعی نمازگریزی مفید است. و حتی به تعبیر دقیق‌تر ـ امروزه بیش از آن‌که نیازمند دانش باشیم، نیازمند روش و منش مناسب برای تربیت مذهبی و ترویج فرهنگ نماز در جامعه هستیم . این آیه های نورانی از قرآن و تحقیقات علمی بیانگر اهمیت نماز در زندگی مومنان است. بدین ترتیب منطق اسلام در اهمیت قایل شدن برای خطر ترک نماز مشخص می شود. این آیه را که تائیدی برای اهمیت ایجاد ارتباط با خدا است به یاد میآوریم که بر پرهیزگاری، فرمانبرداری خالص سازی قلب و واگذاری امور به خداوند تاکید دارد. خداوند متعال در قرآن فرموده اند: حَافِظُوا عَلَی الصَّلَوَاتِ وَالصَّلاهِٔ الْوُسْطَی وَقُومُوا لِلَّهِ قَانِتِینَ 1 "نماز ها را و نماز میانین را پاس دارید و برای خدا به نیایش بایستید". این دعا از پیامبر اسلام را نیز به یاد داشته باشیم: بارالها به من و خاندانم توفیق عبادت خالص عطا کن وخدای من،نمازم راازمن قبول کن. بیــا بـــاران بــرای مــا بیـاور                      بهــاران را بـه ایــن صحــرا بیــاور عطش داریم ، تا کی قطره قطره                       بیـا و بــا خـودت دریـــــا بیــاورفهرست منابع1 - حاتمی ورزنه ، مجید - یحیایی ، علی اکبر . درمان بیماریها با نماز ، تهران ، موسسه انتشارات گلهای بهشت ، چاپ اول ، بهار 13852 - نوفل ، عبد الرزاق . اسلام و علم جدید، حسین وجدانی ، روزنامه همشهری ،   ش 811.3 - سیف ، علی اکبر. تغییر رفتار و رفتار سازمانی ، نشر دوران ، 13794 - نجاتی ، محمدعثمان - عرب،عباس . قرآن و روانشناسی، بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی.5 - دایجست ، ریدرز. معجزه های دعا و نیایش، ترجمه امیردیوانی- روزنامه کیهان ،  22 مرداد 1382.6 - http://www.rahpouyan.com/Forum/topic.asp7 -  ریس ، روانپزشکی لینفورد . اختلالهای خلقی ، ترجمه دکتر لون داویدیان، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، ۱۳۶۴8 – بنجامین جیمز سادوک ، روبرت کاپلان . خلاصه روانپزشکی (علوم رفتاری/روانپزشکی)،ترجمه فرزین رضاعی .9 - قرائتی ، محسن . پرتوی از اسرار نماز، ستاد اقامه نماز، تدوین جواد محدثی.10 - ریس،روانپزشکی لینفورد . اختلالهای خلقی ، ترجمه دکتر عظیم وهابزاده ، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، ۱۳۶۴11 – وحیدی ، علی اصغر . مجموعه سخنرانیهای تغذیه کودک با شیر مادر، دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان .12 – شهید پاک نژاد ، سید رضا . “ اولین دانشگاه ،آخرین پیامبر ” ، ج 2113 – مجلسی ، محمد باقر . حلیة المتقین ، انتشارات باربد ، چاپ اول ، 1383

زندگینامه حضرت معصومه

(س)تبیان
حضرت معصومه علیها سلام در اول سال 173 هجری قمری در مدینه چشم به جهان گشود. پدرش امام هفتم شیعیان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و مادرش حضرت نجمه بود که به علت پاکی و طهارت نفس به او طاهره می گفتند.حضرت معصومه در 28 سالگی و در روز دوازدهم ربیع الثانی سال 201 هجری قمری در قم به شهادت رسید که امروز بارگاه ملکوتی و مرقد مطهرش همچون خورشیدی در قلب شهرستان قم می درخشد و همواره فیض بخش و نورافشان دلها و جانهای تشنه معارف حقانی است.آن حضرت در واقع بتول دوم و جلوه ای از وجود حضرت زهرا سلام الله علیها بود.در طهارت نفس امتیازی خاص و بسیار والاداشت که امام هشتم برادر تنی آن حضرت او را (که نامش فاطمه بود) معصومه خواند.فرمود: «من زار المعصومة بقم کمن زارنی» : (کسی که حضرت معصومه علیها سلام را در قم زیارت کند مانند آن است که مرا زیارت کرده است).مقام علم و عرفان او در مرحله ای است که در فرازی از زیارتنامه غیر معروف او چنین می خوانیم: «السلام علیک یا فاطمه بنت موسی بن جعفر و حجته و امینه» : (سلام بر تو ای فاطمه دختر موسی بن جعفر و حجت و امین از جانب موسی بن جعفر).و باز می خوانیم: «السلام علیک ایتها الطاهرة الحمیدة البرة الرشیدة التقیة الرضیة المرضیة»: (سلام بر تو ای بانو پسندیده نیک سرشت، ای بانوی رشد یافته، پاک طینت، پاک روش، شایسته و پسندیده).بدین لحاظ و مقامات عالی معنوی آن بانوست که حضرت رضا علیه السلام در فرازی از زیارتنامه معروفش به ما آموخته که در کنار مرقدش خطاب به او بگوییم: «یا فاطمه اشفعی لی فی الجنة فان لک عندالله شانا من الشان». (ای فاطمه! در بهشت از من شفاعت کن چرا که تو در پیشگاه خداوند دارای مقامی بس ارجمند و والا هستی).امام صادق علیه السلام سالها قبل از ولادت حضرت معصومه علیها سلام در توصیف قم سخن گفته و آن مکان را حرم خاندان رسالت خوانده بود. آنگاه فرمود: به زودی بانویی از فرزندانم به سوی آن کوچ کند که نامش فاطمه دختر موسی بن جعفر است و با شفاعت او همه شیعیانم وارد بهشت می شوند.خاندان عصمت پیامبر در انتظار آن بودند که این دختر ممتاز چشم به این جهان بگشاید تا قلب و روی آنان را به دیدار خود روشن و منور گرداند. آغاز ماه ذیقعده برای حضرت رضا علیه السلام و دودمان نبوت و آل علی علیه السلام پیام آور شادی مخصوص و پایان بخش انتظاری عمیق و شور آفرین بود زیرا حضرت نجمه فرزندی جز حضرت رضا علیه السلام نداشت و مدتها پس از حضرت رضا نیز دارای فرزندی نشده بود.از آنجا که سال ولادت حضرت رضا علیه السلام یعنی سال 148 هجری قمری و سال ولادت حضرت معصومه علیها سلام سال 173 و بین این دو ولادت بیست و پنج سال فاصله بود و از طرفی امام صادق علیه السلام ولادت چنان دختری را مژده داده بود، از این رو خاندان پیامبر بیصبرانه در انتظار طلوع خورشید وجود حضرت معصومه علیها سلام بودند. هنگامی که وی چشم به جهان گشود براستی که آنروز برای اهل بیت عصمت بخصوص امام هشتم و حضرت نجمه سلام الله علیه روز شادی و سرور وصف ناپذیر و از ایام الله بود زیرا اختری از آسمان ولایت و امامت طلوع کرده بود که قلبها را جلا و شفا می داد و چشمها را روشن می کرد و به کانون مقدس اهل بیت علیهم السلام گرمی و صفا می بخشیداین سوال که پیامبر اسلام با آنکه چند فرزند دختر داشت چرا حضرت زهرا را بیشتر دوست می داشت و به او بیشتر اعتبار می داد. سوالی است که درباره حضرت معصومه علیها سلام نیز صادق است که چرا حضرت موسی بن جعفر علیه السلام با داشتن دختران بسیار به حضرت معصومه علیها سلام توجه می کرد و در میان آنها این دختر به آن همه مقامات نایل شد. پاسخش این است که در آیات قرآن و گفتار پیامبر و امامان به طور مکرر معیار, داشتن علم، تقوا و جهاد و سایر ارزشهای والای انسانی است.براستی که حضرت معصومه علیها سلام همچون جده اش حضرت زهرا سلام الله علیه در معیارهای ارزشی اسلام یکه تاز عرصه ها و در علم و کمالات و قداست گوی سبقت را از دیگران ربوده بود. وی تافته ای ملکوتی و جدا بافته و ساختار وجودی او از دیگران ممتاز بود.همان گونه که پیامبر (ص) در شان حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود: «فداها ابوها» : (پدرش به فدایش باد)، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نیز در شان حضرت معصومه علیها سلام فرمود: «فداها ابوها»حضرت معصومه علیها سلام همنام حضرت فاطمه زهراست دراین نام رازها نهفته است. یکی از رازها این بود که در علم و عمل از رقبای خود پیشی گرفته و دیگر این که از ورود شیعیان به آتش دوزخ جلوگیری می نماید.همچنین از نظر کمالات علمی و عملی بی نظیر است دیگر این که گرچه مرقد مطهرش آشکار است و همانند مرقد مطهر حضرت زهرا سلام الله علیها مخفی نیست ولی مطابق مکاشفه ای که برای بعضی از اولیای خدا روی داده امام باقر یا امام صادق علیهم السلام فرمودند: «کسی که مرقد حضرت معصومه علیها سلام را زیارت کند به همان مقصودی نایل خواهد شد که از زیارت قبر حضرت زهرا سلام الله علیها نایل می شود. از دیگر مشابهت های حضرت معصومه علیها سلام به حضرت زهرا فداکاری ایشان در راه اثبات ولایت بود زیرا حضرت معصومه علیها سلام نیز آن چنان تلاش کرد ه جان خود را فدا نمود و به شهادت رسید. یعنی حضرت معصومه علیها سلام نیز با کاروانی از حجاز به سوی خراسان برای دیدار چهره عظیم ولایتمداران عصر یعنی برادرش حضرت رضا علیه السلام حرکت کرده تا یار و یاور او باشد ولی در مسیر هنگامی که به سرزمین ساوه رسید دشمنان خاندان نبوت در یک جنگ نابرابر بستگان و برادرش را به شهادت رساندند و با ریختن زهر در غذایش او را مسموم ساختند که بیمار شد و به قم آمد و پس از شانزده روز سکونت در قم به شهادت رسیدهمان گونه که حضرت زهرا سلام الله علیها با استدلالهای متین و استوار، حقانیت ولایت حضرت علی علیه السلام را تبیین می کرد، حضرت معصومه علیها سلام نیز چنین بود. روایاتی که از آن حضرت نقل شده غالباً درباره امامت و ولایت علی علیه السلام است که با اثبات ولایت او ولایت امـامـان معصوم نیز ثابت می شود برای نمونه حضرت معصومه با چند واسطه از حضرت زهرا نقل می کنند که فرمود: پیامبر در شب معراج به بهشت رفت و بر روی پرده ای در قصر بهشت دید که چنین نوشته شده: «لااله الا الله محمدا رسوله علی ولی القوم» : (معبودی جز خدای یکتا و بی همتا نیست محمد رسول خدا و علی ولی و رهبر مردم است) و بر روی پرده درگاه قصر دیگری نوشته شده است: «شیعت علی هم الفائزون» (شیعیان علی رستگارند).نیز با چند واسطه از رسول خدا (ص) نقل می کند که فرمود:«الا من مات علی حب آل محمد مات شهیدا»: آگاه باشید! کسی که با حب آل محمد از دنیا برود شهید از دنیا رفته است.یکی از روایات او که با چند واسطه به حضرت زهرا سلام الله علیها می رسد این است که:حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود: آیا سخن رسول خدا را فراموش کرده اید که در روز عید غدیر خم فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم علی هم مولا و رهبر او است و نیز به علی فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون برادر موسی به موسی (ع) است.به این ترتیب می بینیم حضرت معصومه علیها سلام عالمه محدثه آل طه بود و قدم به جای پای حضرت زهرا سلام الله علیها گذاشت و همچون او در عرصه جهاد و تلاش برای اثبات حق کوشید تا جایی که جانش را فدای ولایت نمود و شهد شهادت نوشید.شخصیت های بزرگ دین ارج و منزلت بسیار والایی برای حضرت معصومه علیها سلام قائل بودند و هستند و او را با حضرت زهرا سلام الله علیها مقایسه می کنند:مرجع کل حضرت آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی (قدس سره)مکرر کنار مرقد مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها می آمد و در آنجا با تضرع و تواضع خاص آن حضرت را واسطه قرار می داد و به مناجات می پرداخت.

خضر پیامبر

(ع) گردآورنده : مهناز کوره پز مقدمه: خضر(ع)از انبیا ء الهی است . از فرمایش امام صادق علیه السلام چنین بر می‌آید که خضر را خدا به سوی قومش مبعوث فرموده بود و او مردم را به سوی توحید و اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتاب‌های او دعوت می‌کرد. از معجزاتش این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است. نام اصلی خضر «تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح علیه السلام» است. محتمل است همان الیاس پیامبر باشد زیرا در کتب مقدس بنی اسرائیل ذکری از نام خضر نیامده است . او نزد صوفیان نیز مقامی والا دارد . پژوهشگران غربی نوشته اند که از دو شخصیت ایلیای نبی و جرجیس قدیس صورت خضر در آمده و او در روایات اسلامی یکی از جاویدانان می باشد . او تا قیامت مسافران خشکی را هدایت می کند همچنان که الیاس مسافران دریا رااو همان عالم الاهی بود که موسی به دیدارش رفت و در قرآن بدون ذکر نام با عبارتی درخشان ستوده شده است:«عبداً من عبادنا اّتیناه رحمة من عندنا و علمنا من لدنا علماً.» (او یکی از بندگان ما بود که رحمت خویش را به سویش فروفرستادیم و از نزد خویش به او علم آموختیم.) در قرآن کریم درباره‌ی حضرت خضر غیر از توصیف مذکور و داستان همراهی حضرت موسی با او چیز دیگری ذکر نشده است. خضر نبی و امام زمان (ع)امام صادق (ع)آورده اند که...اما آن بنده صالح خدا خضر، خداوند عمر او را نه به خاطر رسالتش طولانی گردانید و نه به خاطرکتابی که بدو نازل کند و نه به خاطر این که به وسیله او و شریعت او، شریعت پیامبران پیش از او را نسخ کند ونه به خاطر امامتی که بندگانش بدو اقتدا نمایند و نه به خاطر طاعتی که خدا بر او واجب ساخته بود، بلکه خدای جهان آفرین، بدان دلیل که اراده فرموده بود عمرگرامی قائم (ع) را در دوران غیبت او بسیار طولانی سازد ومی دانست که بندگانش بر طول عمر او ایراد واشکال خواهند نمود، به همین جهت عمر این بنده صالح خویش خضررا طولانی ساخت که بدان استدلال شود و عمر قائم (ع) بدان تشبیه گردد. بدون تردید او زنده است وهم اکنون بیش از شش هزار سال از عمر شریفش می گذرد. زندگی حضرت خضر ورفتنش به بحر ظلمات وخوردنش از آب حیات خود داستان مفضلی است که درکتب تاریخی وحدیثی به تفصیل از آن بحث شده است.  شرکت حضرت خضر در مراسم عید غدیر در سرزمین غدیر خم ودر مراسم سوگواری رسول اکرم (ص) به هنگام رحلت آن حضرت ودر سوگ حضرت علی (ع) به هنگام شهادت آن حضرت درکتاب های حدیثی مشروحا آمده استامام رضا(ع) می فرماید:حضرت خضر(ع)از آب حیات خورد،او زنده است وتا دمیده شدن صور از دنیا نمی رود، او پیش ما می آید وبر ما سلام می کند، ما صدایش را می شنویم و خودش را نمی بینیم، او در مراسم حج شرکت می کند وهمه مناسک را انجام می دهد، در روز عرفه در سرزمین عرفات می ایستد وبرای دعای مؤمنان آمین می گوید. خداوند به وسیله او در زمان غیبت، از قائم ما رفع غربت می کند وبه وسیله او وحشتش را تبدیل به انس می کنداز این حدیث استفاده می شودکه حضرت خضر(ع) جزء سی نفری است که همواره در محضر حضرت بقیة الله (ع) هستند ورتق وفتق امور به فرمان آن حضرت در دست آن هاست قرا ن کریم طی آیات 60 تا 82 کهف دیدار حضرت موسی را با ایشان بیان می کند.موسی بهمراه یوشع  خادم خود در کنار دریای احمر قدم میزد و منتظر دیدار مردی حکیم بود سرانجام او را یافت و از او تقاضای دانش و آگاهی کرد او خضر نبی بود و فرمود تو توان همراهی مرا نداری موسی کفت انشا ا... خواهم توانست  ترا همراهی کنم آندو حرکت کردند و سوار بر کشتی شدند خضر کشتی را سوراخ کرد موسی به او اعتراض نمود و خضرگفت دیدی نمیتوانی مراتحمل کنی موسی پوزش خواست دوباره حرکت کردندتابجوانی برخوردکردندخضران جوان راکشت موسی بدواعتراض نمودوخضر مسئله را بار دیگر گوشزد نمود و موسی عذر خواست دوباره راهی شدند تا به قریه ای رسیدند در انجا از انان پذیرایی شد و به هنگام خروج خضر دیوارمخروبه ای را تجدید بنا کرد و این امر موجب اعتراض موسی شد خضر فر مود دیگر میان من تو جدایی است اما حکمت این امورچه بود اولا آن کشتی مورد طمع پادشاه آن زمان بود که من با سوراخ کردنش جلوگیری از ضبط آن کردم و آن جوان که کشته شد پدر و مادر موحدی داشت که نگران از مرگ آن دو بودم لذا آن جوان ناباب را کشتم و بالاخره در زیر آن دیوار مخروبه گنجی پنهان بود متعلق به یتیمی صغیر دیوار را تجدید بنا کردم تا یتیم بزرگ شود و برای یافتن گنج پدر بیاید اینها تاویل اقدامات من بود.جا ومکان خضر نبی بنا به روایات از ائمه اطهار علیه السلام، مسکن و محل زندگی حضرت خضر مسجد سهله می باشد که در مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی به این مطلب  اشاره شده است. در این مسجد مقام حضرت خضر (ع)  وجو دارد که خواندن نماز و دعای مخصوص در این مقام دارای اجر و ثواب عظیمی استداستان موسی و خضر (ع)از داستانهای جالب زندگی موسی ـ علیه السلام ـ ماجرای شیرین او با حضرت خضر ـ علیه السلام ـ است که در قرآن سوره کهف آمده و دارای نکات و درسهای آموزنده گوناگونی است، در این راستا نظر شما به فرازهایی زیر از آن داستان جلب میکنیم. سخنرانی موسی ـ علیه السلام ـ و ترک اولی او هنگامی که فرعون و فرعونیان در دریای نیل غرق شده و به هلاکت رسیدند، بنیاسرائیل به رهبری حضرت موسی ـ علیه السلام ـ پس از سالها مبارزه، پیروز شدند و زمام امور رهبری به دست موسی ـ علیه السلام ـ افتاد. او در یک اجتماع بسیار بزرگ (که میتوان آن را به عنوان جشن پیروزی نامید) در حضور بنیاسرائیل سخنرانی کرد، مجلس بسیار باشکوه بود، ناگاه یک نفر از موسی ـ علیه السلام ـ پرسید: «آیا کسی را میشناسی که نسبت به تو اعلم (عالمتر) باشد؟» موسی ـ علیه السلام ـ در پاسخ گفت: نه. و مطابق بعضی از روایات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقیم خدا با موسی ـ علیه السلام ـ، موسی در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هیچکس را عالمتر از من نیافریده است.» در این هنگام خداوند به جبرئیل وحی کرد موسی را دریاب که در وادی هلاکت افتاده. (یعنی براثر حالتی شبیه خودخواهی، در سراشیبی نزول از مقامات عالیه معنوی قرار گرفته، به یاریش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئیل به سراغ موسی آمد...) خداوند هماندم به موسی ـ علیه السلام ـ وحی کرد: آری داناتر از تو عبد و بندة ما خضر ـ علیه السلام ـ است، او اکنون در تنگة دو دریا،[1] در کنار سنگی عظیم است. موسی ـ علیه السلام ـ عرض کرد: «چگونه به حضور او نایل شوم؟» خداوند فرمود: «یک عدد ماهی بگیر و در میان زنبیل خود بگذار، و به سوی آن تنگة دو دریا برو، در هر جا که آن ماهی را گم کردی، آن عالم در همانجا است.»[2] موسی ـ علیه السلام ـ در جستجوی استاد موسی ـ علیه السلام ـ که دانشدوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمیدارم تا به محل آن تنگة دو دریا برسم، هرچند مدّت طولانی به راه خود ادامه دهم. موسی دوست و همسفری برای خود انتخاب کرد که همان مرد رشید و شجاع و با ایمان بنیاسرائیل به نام یوشع بن نون بود، موسی یک عدد ماهی در میان زنبیل نهاد و اندکی زاد و توشة راه برداشت و همراه یوشع به سوی تنگة دو دریا حرکت کردند. هنگامی که به آنجا رسیدند در کنار صخرهای اندکی استراحت کردند، در همانجا موسی و یوشع، ماهیای را به همراه داشتند، فراموش کردند. بعد معلوم شد که ماهی براثر رسیدن قطرات آب به طور معجزهآسایی خود را در همان تنگه به دریا افکنده و ناپدید شده است. موسی و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانی بودن راه و سفر موجب خستگی و گرسنگی آنها گردید، در این هنگام موسی ـ علیه السلام ـ به خاطرش آمد که غذایی به همراه خود آوردهاند، به یوشع گفت: «غذای ما را بیاور که از این سفر سخت خسته شدهایم.» یوشع گفت: آیا به خاطر داری هنگامی که ما به کنار آن صخره پناه بردیم، من در آنجا فراموش کردم که ماجرای ماهی را بازگو کنم، و این شیطان بود که یاد آن را از خاطر من ربود، و ماهی راهش را به طرز شگفتانگیز در دریا پیش گرفت و ناپدید شد. و از آنجا که این موضوع به صورت نشانهای برای موسی ـ علیه السلام ـ در رابطه با پیدا کردن عالِم، بیان شده بود موسی ـ علیه السلام ـ مطلب را دریافت و گفت: این همان چیزی است که ما میخواستیم و به دنبال آن میگشتیم. در این هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوی آن عالِم پرداختند، وقتی که به تنگه رسیدند حضرت خضر ـ علیه السلام ـ را در آنجا دیدند.[3] پس از احوالپرسی، موسی ـ علیه السلام ـ به او گفت: «آیا من از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایة رشد و صلاح است به من بیاموزی؟» خضر: تو هرگز نمیغتوانی همراه من صبر و تحمّل کنی، و چگونه میتوانی در مورد رموز و اسراری که به آن آگاهی نداری شکیبا باشی؟ موسی: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت، و در هیچ کاری مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد. خضر: پس اگر میخواهی به دنبال من بیایی از هیچ چیز سؤال نکن، تا خودم به موقع، آن را برای تو بازگو کنم. موسی ـ علیه السلام ـ مجدّداً این تعهّد را داد که با صبر و تحمّل همراه استاد حرکت کند و به این ترتیب همراه خضر ـ علیه السلام ـ به راه افتاد.[4] دیدار موسی از سه حادثة عجیب موسی و یوشع و خضر ـ علیه السلام ـ با هم به کنار دریا آمدند و در آنجا سوار کشتی شدند آن کشتی پر از مسافر بود، در عین حال صاحبان کشتی آنها را سوار کردند. پس از آنکه کشتی مقداری حرکت کرد، خضر ـ علیه السلام ـ برخاست و گوشهای از کشتی را سوراخ کرد و آن قسمت را شکست و سپس آن قسمت ویران شده را با پارچه و گل محکم نمود که آب وارد کشتی نشود. موسی ـ علیه السلام ـ وقتی این منظرة نامناسب را که موجب خطر جان مسافران میشد دید، بسیار خشمگین شد و به خضر گفت: «آیا کشتی را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی، راستی چه کار بدی انجام دادی؟» حضرت خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا نگفتم که تو نمیتوانی همراه من صبر و تحمّل کنی؟!» موسی گفت: مرا به خاطر این فراموشکاری، بازخواست نکن و بر من به خاطر این اعتراض سخت نگیر. از آنجا گذشتند و از کشتی پیاده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه خضر ـ علیه السلام ـ کودکی را دید که همراه خردسالان بازی میکرد، خضر به سوی او حمله کرد و او را گرفت و کشت. موسی ـ علیه السلام ـ با دیدن این منظرة وحشتناک تاب نیاورد و با خشم به خضر ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا انسان پاک را بیآنکه قتلی کرده باشد کشتی؟ به راستی کار زشتی انجام دادی.» حتّی موسی ـ علیه السلام ـ بر اثر شدّت ناراحتی به خضر ـ علیه السلام ـ حمله کرد و او را گرفت و به زمین کوبید که چرا این کار را کردی؟ خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانایی نداری با من صبر کنی؟ موسی ـ علیه السلام ـ گفت: اگر بعد از این از تو دربارة چیزی سؤال کنم، دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیة من معذور خواهی بود. از آنجا حرکت کردند تا اینکه شب به قریهای به نام ناصره رسیدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذایی به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در این هنگام خضر ـ علیه السلام ـ به دیواری که در حال ویران شدن بود نگاه کرد و به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: به اذن خدا برخیز تا این دیوار را تعمیر و استوار کنیم تا خراب نشود. خضر ـ علیه السلام ـ مشغول تعمیر شد. موسی ـ علیه السلام ـ که خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس میکرد شخصیت والای او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادی سخت جریحهدار شده و در عین حال خضر ـ علیه السلام ـ به تعمیر دیوار آن آبادی میپردازد، بار دیگر تعهّد خود را به کلّی فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی سبکتر و ملایمتر از گذشته، گفت: «میخواستی در مقابل این کار اجرتی بگیری؟» اینجا بود که خضر ـ علیه السلام ـ به موسی ـ علیه السلام ـ گفت: «هذا فِراقُ بَینِی وَ بَینِکَ...؛ اینک وقت جدایی من و تو است، اما به زودی راز آنچه را که نتوانستی بر آن صبر کنی، برای تو بازگو میکنم.»[5] موسی ـ علیه السلام ـ سخنی نگفت، و دریافت که نمیتواند همراه خضر ـ علیه السلام ـ باشد و دربرابر کارهای عجیب او صبر و تحمّل داشته باشد. توضیحات خضر ـ علیه السلام ـ در مورد سه حادثة عجیب حضرت خضر ـ علیه السلام ـ راز سه حادثة شگفتانگیز فوق را برای موسی ـ علیه السلام ـ چنین توضیح داد: اما آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند، و من خواستم آن را معیوب کنم و به این وسیله آن کشتی را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا که پشت سرشان پادشاه ستمگری بود که هر کشتی سالمی را به زور میگرفت. معیوب کردن من، برای نگهداری کشتی برای صاحبانش بود. و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد، از این رو خواستیم که پروردگارشان به جای او فرزندی پاکسرشت و با محبّت به آن دو بدهد. و امّا آن دیوار از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، گنجی متعلّق به آن یتیمان در زیر دیوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحی بود، و پروردگار تو میخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند. این رحمتی از پروردگار تو بود، من آن کارها را انجام دادم تا زیر دیوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بیگانه نیفتد، من این کارها را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها تحمّل کنی موسی ـ علیه السلام ـ از توضیحات حضرت خضر ـ علیه السلام ـ قانع شد. توصیة خضر ـ علیه السلام ـ و نوشتة لوح گنج هنگام جدایی خضر ـ علیه السلام ـ از موسی ـ علیه السلام ـ، موسی به او گفت: مرا سفارش و موعظه کن، خضر مطالبی فرمود از جمله گفت: «از سه چیز بپرهیز و دوری کن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بیهدف و بدون نیاز 3. و از خندة بدون تعجّب، خطاهایت را بیاد بیاور و از تجسّس در خطاهای مردم پرهیز کن.» از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ نقل شده آن گنجی که زیر دیوار مخفی بود، لوح طلایی بود که در آن چنین نوشته شده بود: «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَیقَنَ بِالمَوْتِ کَیفَ یفْرَحُ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَیقَنَ بِالْقَدَرِ کَیفَ یحْزَنُ؟ و عَجِبْتُ لِمَنْ رأی الدُّنیا و تَقَلُّبَها بِاَهْلِها کیفَ یرْکَنُ اِلَیها، و ینْبَغِی لِمَنْ غَفَلَ عَنِ اللهِ اَلّا یتَّهَمَ اللهُ تَبارَکَ و تَعالی فی قَضائِهِ و لا یسْتَبْطِئَهُ فِی رِزْقِهِ؛ به نام خداوند بخشندة مهربان ـ تعجّب میکنم برای کسی که یقین به مرگ دارد چگونه شادی مستانه می کند؟ تعجّب میکنم برای کسی که یقین به قضا و قدر الهی دارد، چگونه اندوهگین میشود، تعجّب میکنم برای کسی که دنیا و دگرگونیهای آن را با اهلش مینگرد، چگونه بر آن اعتماد میکند؟ و سزاوار است آن کسی که از خداوند غافل میگردد، خداوند متعال را در قضاوتش متّهم نکند، و در رزق و روزی رساندن او را به کندی و تأخیر یاد ننماید تهیه شده از چند سایت و تفسیر موضوعی سوره کهف

صدای پای عید می آید

نویسنده : احمد محمدی نسب عید قربان که پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرامی رسد، عید رهایی از تعلقات است. رهایی از هر آنچه غیرخدایی است. در این روز حجگزار، اسماعیل وجودش را، یعنی هر آنچه بدان دلبستگی دنیوی پیدا کرده قربانیمی کند تا سبکبال شود.صدای پای عیدمی آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگیاست. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیکشدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانینو است.و اکنون در منایی،ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاکت؟ ... ؟این را تو خود میدانی، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – باید به منا آوری و برایقربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانیها " یش را به تو بدهم:آنچه تو را، در راهایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" میخواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را بهخود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" رابشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند آنچه ترابه توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کندابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس می سازد. در قله بلندشرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، ازبلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست میدهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یکحالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!امااسماعیل ابراهیم، پسرش بود!سالخورده مردی درپایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد وتلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستارهپرستی و شکنجه زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بت پرست وبت تراش! و در خانه اش زنی نازا، متعصب، اشرافی: سارا.و اکنون، در زیر بارسنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه "مسئولیتروشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پیر شدهاست و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و درپایان رسالت عظیم خدایی اش، یک " بنده خدا" ، دوست دارد پسری داشتهباشد، اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست،حسرت و یأس جانش را می خورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امینو بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می آورد و ازکنیز سارا – زنی سیاه پوست –  به او یک فرزند می بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل،اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود، پایان یک عمر انتظار بود،پاداش یک قرن رنج، ثمره یک زندگی پرماجرا، تنها پسر جوان یک پدر پیر، و نویدیعزیز، پس از نومیدی تلخ.و اکنون، در برابرچشمان پدر – چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق می زند– می رود و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، میبالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش، چشم به تنها نو نهالخرّم و جوانش دوخته است، گویی روئیدن او را، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امیدرا در عمق جانش حس می کند.در عمر دراز ابراهیم،که همه در سختی و خطر گذشته، این روزها، روزهای پایان زندگی با لذت " داشتناسماعیل" می گذرد، پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است، و هنگامیآمده است که پدر، انتظارش نداشته است!اسماعیل،اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم، تمامی عشقو امید و لذت پیوند ابراهیم!در این ایام ، ناگهانصدایی می شنود :"ابراهیم! به دودست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش"!مگر می توان با کلمات،وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟ابراهیم، بنده ی خاضعخدا، برای نخستین بار در عمر طولانی اش، از وحشت می لرزد، قهرمان پولادین رسالتذوب می شود، و بت شکن عظیم تاریخ، درهم می شکند، از تصور پیام، وحشت می کند اما،فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترین جنگ، جنگِ در خویش، جهاد اکبر! فاتح عظیمترین نبرد تاریخ، اکنون آشفته و بیچاره! جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.دشواری"انتخاب"!کدامین را انتخاب میکنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را ؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را؟ لذترا یا مسئولیت را؟ پدری را یا پیامبری را؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا" خدایت" را؟انتخاب کن! ابراهیم.در پایان یک قرن رسالتخدایی در میان خلق، یک عمر نبوتِ توحید و امامتِ مردم و جهاد علیه شرک و بنایتوحید و شکستن بت و نابودی جهل و کوبیدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پیروزبرآمدن و از همه مسئولیت ها موفق بیرون آمدن و هیچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامی، در پی خویش، کج نشدن و از هر انسانی، خدایی تر شدن و امت توحید راپی ریختن و امامتِ انسان را پیش بردن و همه جا و همیشه، خوب امتحان دادن ...ای ابراهیم! قهرمانپیروز پرشکوه ترین نبرد تاریخ! ای روئین تن، پولادین روح، ای رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی، به پایان رسیده ای! میان انسان و خدافاصله ای نیست، "خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است"، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشته ای؟اکنون ابراهیم است کهدر پایان راهِ دراز رسالت، بر سر یک "دو راهی" رسیده است: سراپای وجودشفریاد می کشد: اسماعیل! و حق فرمان می دهد: ذبح! باید انتخاب کند!"این پیام را مندر خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."! ابلیسی در دلش "مهرفرزند" را بر می افروزد و در عقلش، " دلیل منطقی" می دهد.این بار اول، "جمرهاولی"، رمی کن! از انجام فرمان خود داری می کند و اسماعیلش را نگاه میدارد،"ابراهیم،اسماعیلت را ذبح کن"!این بار، پیام صریحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهیم غوغا می کند. قهرمان بزرگ تاریخ بیچاره ای استدستخوش پریشانی، تردید، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظیم توحید، در کشاش میان خدا وابلیس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.روز دوم است، سنگینی"مسئولیت"، بر جاذبه ی "میل" ، بیشتر از روز پیش می چربد.اسماعیل در خطر افتاده است و نگهداریش دشوارتر.ابلیس، هوشیاری و منطقو مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند. از آن "میوه ی ممنوع" کهبه خورد "آدم" داد!ابلیس در دلش"مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش "دلیل منطقی" می دهد."اما ... من اینپیام را در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."؟این بار دوم، "جمرهوسطی"، رمی کن!از انجام فرمانخودداری می کند و اسماعیل را نگه می دارد."ابراهیم!اسماعیلت را ذبح کن"! صریح تر و قاطع تر.ابراهیم چنان در تنگناافتاده است که احساس می کند تردید در پیام، دیگر توجیه نیست، خیانت است، مرز"رشد" و "غی" چنان قاطعانه و صریح، در برابرش نمایان شده استکه از قدرت و نبوغ ابلیس نیز در مغلطه کاری، دیگر کاری ساخته نیست. ابراهیم مسئولاست، آری، این را دیگر خوب می داند، اما این مسئولیت تلخ تر و دشوارتر ازآنست  که به تصور پدری آید. آن هم سالخورده پدری، تنها، چون ابراهیم!و آن هم ذبحتنها پسری، چون اسماعیل!کاشکی ذبح ابراهیم میبود، به دست اسماعیل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعیلِ جوان بایدبمیرد و ابراهیمِ پیر باید بماند.، تنها، غمگین و داغدار...ابراهیم،هر گاه که به پیام می اندیشد، جز به تسلیم نمی اندیشد، و دیگر اندکی تردید ندارد،پیام پیام خداوند است و ابراهیم، در برابر او، تسلیمِ محض!اکنون، ابراهیم دل ازداشتن اسماعیل برکنده است، پیام پیام حق است. اما در دل او، جای لذت"داشتن اسماعیل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهیم تصمیمگرفت، انتخاب کرد، پیداست که "انتخابِ" ابراهیم، کدام است؟ "آزادیمطلقِ بندگی خداوند"!ذبح اسماعیل! آخرینبندی که او را به بندگی خود می خواند!ابتدا تصمیم گرفت کهداستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پیش آمد، و پدر، در قامتوالای این "قربانی خویش" می نگریست!اسماعیل، این ذبیحعظیم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگی آن گوشه، گفتگوی پدری و پسری!پدری برف پیری بر سر ورویش نشسته، سالیان دراز بیش از یک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسری، نوشکفته ونازک!آسمانِ شبه جزیره، چهمی گویم؟ آسمانِ جهان ، تاب دیدن این منظره را ندارد. تاریخ، قادر نیست بشنود.هرگز، بر روی زمین چنین گفتگویی میان دو تن، پدری و پسری، در خیال نیز نگذشته است.گفتگویی این چنین صمیمانه و این چنین هولناک!-"اسماعیل، من درخواب دیدم که تو را ذبح می کنم..."!این کلمات را چنانشتابزده از دهان بیرون می افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پایان گیرد. و پایانگرفت و خاموش ماند، با چهره ای هولناک و نگاههای هراسانی که از دیدار اسماعیل وحشتداشتند!اسماعیل دریافت، برچهره ی رقت بار پدر دلش بسوخت، تسلیتش داد:-"پدر! درانجامِ فرمانِ حق تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت وخواهی دید که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!ابراهیم اکنون، قدرتیشگفت انگیز یافته بود. با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید و جزآزادی مطلق نبود، با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابلیسرا یکسره نومید کرد، و اسماعیل – جوانمردِ توحید – که جز آزادی مطلق نبود، و با ارادهای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید، در تسلیم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوی، یک " قربانی آرام و صبور" است!پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمی وصف ناپذیر، بر سنگ می کشید تا تیزش کند!مهر پدری را، دربارهعزیزترین دلبندش در زندگی، این چنین نشان می داد، و این تنها محبتی بود که بهفرزندش می توانست کرد. با قدرتی که عشق به روح می بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالی از خویش شد، و پر از عشقِ به خداوند.زندهای که تنها به خدا نفس می کشد!آنگاه، به نیروی خدابرخاست، قربانی جوان خویش را – که آرام و خاموش، ایستاده بود، به قربانگاه برد، برروی خاک خواباند،  زیر دست و پای چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرونزد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد، با فشاری غیظ آمیز،شتابی هول آور، پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز بخود نیامده، چشم نگشوده،ندیده، در یک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...آخ! این کارد!این کارد... نمی برد!آزار می دهد،این چه شکنجه ی بیرحمی است!کارد را به خشم بر سنگمی کوبد!همچون شیر مجروحی میغرد، به درد و خشم، برخود می پیچد، می ترسد، از پدر بودنِ خویش بیمناک می شود، برقآسا بر می جهد و کارد را چنگ می زند و بر سر قربانی اش، که همچنان رام و خاموش،نمی جنبد دوباره هجوم می آورد،که ناگهان،گوسفندی!و پیامی که:"ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است، این گوسفند را فرستاده است تابجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی"!الله اکبر!یعنی که قربانی انسانبرای خدا – که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت – ممنوع! در "ملتابراهیم" ، قربانی گوسفند، بجای قربانی انسان! و از این معنی دارتر، یعنی کهخدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدای اند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از این معنی دارتر، خدا، از آغاز، نمی خواست که اسماعیل ذبحشود، می خواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتلاسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز می خواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، وشد، چه صبور! دیگر، قتل اسماعیل، بیهوده است! در اینجا، سخن از " نیازِخدا" نیست، همه جا سخن از " نیازِ انسان" است، و این چنین است" حکمتِ" خداوند حکیم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهیمرا، تا قله بلند "قربانی کردن اسماعلیش" بالا می برد، بی آنکهاسماعیل را قربانی کند! و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند"ارتقاء می دهد، بی آنکه بر وی گزندی رسد!که داستان این دین،داستان شکنجه و خود آزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست داستان "کمالانسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعودروح و معراج عشق و اقتدار معجزه آسای اراده بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی کهتو را بنام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر می کند و عاجز، و بالأخره،نیل به قله رفیع "شهادت"، اسماعیل وار، و بالاتر از "شهادت" -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد – ابراهیم وار! و پایان این داستان؟ ذبحگوسفندی، و آنچه در این عظیم ترین تراژدی انسانی، خدا برای خود می طلبید؟ کشتنگوسفندی برای چند گرسنه ای!موسم عید است. روز شادی مسلمانان. روزقبولی در جشن بندگی خداوند. ای مسلمان حج گزار و ای کسی که در شکوهمندترین آییندینی از زخارف دنیا دور شدی و به او نزدیکتشر. ایام حج را نشانه ای از پاکیزگی ،رهایی، آزادگی، آگاهی و معنویت بدان. بدان که زمین سراسر حجی است که تو در آنی وباید با سادگی، وقوف در جهان درون و بیرون و قربانی کردن همه آرزوهای پوچ دنیوی،خود را برای سفر بزرگ آماده کنی. انسان مسافر چند روزه کاروان زندگی است. سلام بر ابراهیم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالحخداومنبع:     http://www.kb-tebyan.ir/article.aspx?artid=12

داستان هایی از ابلیس وشیطان

مؤلف:سید محمد میر سلطانی ابلیس که اسم اول آن عزازیل است از همان جوانی در میان قوم خود مشغول عبادت و بندگی خداوند بود تا بزرگ شد .وقتی تصمیم به ازدواج گرفت با دختری به نام لهبا که آن هم ازطایفه ی جن بودازدواج کرد و فرزندان زیادی از آن ملعون به جود آمده که از شمارش بیرون رفت که همه ی آنها مشغول عبادت خداوند بودند و در میان آنها عبادت و بندگی ابلیس از همه ی آنها بیشتر بود وسپس او را به آسمان اول و بعد دوم و سپس او را به آسمان هفتم و با ملائکه ی هر آسمان خدا ستایش می کرد تا وقتی که خداوند آدم را خلق کرد. اولین مخالفت شیطان با خلقت آدم:
خلاصه کتاب: تلخیص:سیده زهرا مهاجریان مقدم: شناسنامه ی کتاب: Tales On Satan And Iblis- نام کتاب:داستان هایی از ابلیس وشیطان - حروف چین و صفحه آرا:احمد قلی پور - ناشر:مباهله - چاپ:بقیع - سال انتشار:1387- نوبت چاپ:اول ازدواج شیطان: درباره ی ازدواج شیطان دو نقل است: 1.وقتی که خداوند متعال اراده کرد که برای ابلیس همسر و نسلی قرار دهد غضبش را بر وی مستولی ساخت و از غضب او تکه آتشی پیدا شد و از آن آتش برای او همسری آفرید. 2.ابلیس که اسم اول آن عزازیل است از همان جوانی در میان قوم خود مشغول عبادت و بندگی خداوند بود تا بزرگ شد .وقتی تصمیم به ازدواج گرفت با دختری به نام لهبا که آن هم ازطایفه ی جن بودازدواج کرد و فرزندان زیادی از آن ملعون به جود آمده که از شمارش بیرون رفت که همه ی آنها مشغول عبادت خداوند بودند و در میان آنها عبادت و بندگی ابلیس از همه ی آنها بیشتر بود وسپس او را به آسمان اول و بعد دوم و سپس او را به آسمان هفتم و با ملائکه ی هر آسمان خدا ستایش می کرد تا وقتی که خداوند آدم را خلق کرد. اولین مخالفت شیطان با خلقت آدم: شیطان در میان فرشتگان مشغول عبادت بود تا وقتی که خداوند اراده کرد برای خود در زمین جانشین انتخاب کند .به ملائکه خطاب نمود که من می خواهم خلیفه ای در زمین قرار دهم و آنان را از مقصود خود آگاه کرد .دراین هنگام ابلیس به زمین آمد و فریاد زد ای زمین من آمده ام تو را نصیحت کنم .خداوند اراده فرموده که از تو پدیده ای به وجود آورد که برترین خلایق باشد و من می ترسم او خدا را معصیت کند و داخل آتش شود و در نتیجه تو داخل آتش شوی .وقتی ملائکه آمدند که از تو خاک بردارند آنها را به خدای بزرگ قسم بده که از تو خاک برندارند.  امام علی (ع)می فرمایند:وقتی خداوند متعال اراده کرد که آدم (ع) را خلق کند خطاب به جبرئیل فرمود:مقداری خاک از زمین بیاور تا خلقی جدید به وجود آورم که افضل موجودات واشرف مخلوقات باشد.جبرئیل به زمین آمد تا خاک بردارد.زمین نالید و او را به خدا قسم دادکه از آن خاک برندارد.جبرئیل هم برگشت و داستان را گزارش داد.بعد از او میکائیل و اسرافیل را فرستاد. باز هم آنها دست خالی برگشتند .برای بار چهارم عزرائیل را فرستادکه حتما از زمین خاک بیاور.او که خواست از زمین خاک بردارد باز زمین نالید ولی این بار عزرائیل گفت:من از جانب خدا مامور شدم و خاک را از زمین برداشت و خداوند آدم را از آن ساخت و از به بعد بود که خداوند قبض روح آدمیان را به دست عزرائیل داد از این جهت که ناله و گریه ی آنها در هنگام جان دادن در وی اثر نمی کند و او ماموریت خود را انجام می دهد .هنگامی که خداوند آن خاک را با آب خالص مخلوط کرد و پیکر خاکی اورا قالب زد .شیطان با خود گفت:این مخلوقی ضعیف است که از گل چسبیده به وجود آمده و من با او مخالفت خواهم کردو اگر روزی قدرت پیدا کنم او را هلاک خواهم کرد .پس خداوند به فرشتگان فرمود که بر او سجده کنند ولی شیطان گفت که من از آتشم او را سجده نخواهم کرد به این ترتیب خداند او را از بهشت بیرون کرد ولی شیطان از خدا مهلت خواست و خداوند نیز به مهلت معین داد و او هم دام های خود را می گستراند ولی این طور نیست که که انسان به خاطر دامهای ابلیس گناه کند.او فقط وسوسه می کندولی قدرت اختیارو انتخاب افراد است که به او جواب مثبت می دهند. رقص شیطان: از جاهایی که خوشایند شیطان است هنگامی است که زن و شوهربا یکدیگر نزاع کنند و سر و صدا راه بیندازند شیطان شروع به رقصیدن و خوشحالی می کند.برای مثال کارهای خانه را برای زنان بزرگ نشان می دهد و کارهای شوهرش را کوچک وشوهر نیز که خسته از سر کار آمده در برابر پرخاش های زنش از کوره در می رود و با یکدیگر نزاع می کنند ولی هنگامی که میان آنها صلح و صفا بر قرار می شود شیطان عزادار خواهد شد . لشکر شیطان: 1.بنا به فرموده ی امام صادق(ع)لشکر شیطان از تبار او پدید می آید که همان شیاطین هستند . 2.پیروان او اعم از فرزندانش و فرزندان آدم. 3.معصیت کاران اعم از جن و انس. 4.کسانی که بت پرست هستند. 5.هم نشینان شیطان که قرآن آنان را به عنوان کسانی که از گمراهی دست بر نمی دارند معرفی می کند مگر اینکه موجبات ورود آنها رابه آتش دوزخ فراهم آورند. در حدیثی آمده است که ابلیس به خدمت حضرت یحیی آمد و حضرت از او پرسیدند.چه چیز بیشتر موجب خوشحالی و روشنی چشم توست؟او گفت:هیچ چیز مثل زنان بی ایمان  کمر مرا محکم نمی کند و چشم مرا محکم نمی گرداند.ایشان تله ها و دام های من هستند و تیری هستند که به وسیله ی آنان خطا نخواهم کرد.پدر و مادرم به فدای ایشان باد.که اگر آنان نبودند من نمی توانستم پست ترین مردان را کمراه کنم . کابینه ی شیطان: افراد کابینه ی شیطان فرزندان او هستند که آنها را هر صبح و شام جمع می کند و دستورات لازم را به آنهامی دهدو هرکس را در پی ماموریت خود می فرستد. 1ولها یا ولهان:مامور طهارت و نماز و عبادت است.او انسان را در طهارت و نماز وسوسه می کند و به شک می اندازد که نمازت باطل است و نماز دیگری را شروع کن یا وضوی تو باطل است و دوباره وضو بگیر. 2.هفاف:مامور اذیت و ترساندن انسانها در بیابانها و صحرا ها است که او را به وهم و خیال اندازد و یا به شکل حیوانات گوناگون به نظر انسان آید. 3.زلنبور:که موکل بازاری هاست که فروشنده را برای فروش جنس خود وادار به گفتن دروغ و قسم و مدح متاع می کند. 4.در مصیبتی که به انسان وارد می شوداعمالی مانند خراشیدن و سیلی زدن به خود ویقه ی لباس را پاره کردن را پسندیده جلوه می دهد . 5.ابیض:انبیاءرا وسوسه می کند یا مامور به خشم در آوردن انسانها است که به وسیله ی آن خونها ریخته می شود. 6.اعور:کارش تحریک شهوات در مردان و زنان است و آنها را به گناه دعوت می کند. 7.داسم:همواره مراقب خانه هاست که وقتی انسان داخل خانه شد سلام نکند و اسم خدا را به زبان نیاورد و او را آن قدر وسوسه می کند تا شر و فتنه در آنها ایجاد شود. 8.قندر:او نظارت بر زندگی افراد دارد به طوری که فرد در برابر ناموس خود بی تفاوت می شود. 9.دهار:آزار مؤمنان در خواب به صورت خوابهای وحشتناک و یا وسوسه از طریق خواب. 10.ابقض:وظیفه ی او گذاشتن سی عدد تخم در هر روز که همگی آنها دشمن انسان هستند. 11.تمریح:او درآغاز شب با وسوسه کردن وقت مردم را پر می کند. 12.لاقیص:او یکی از دختران شیطان است و کارش وادار کردن زنان به مساحقه می باشد. 13.متکون:شکل خود را تغیییر می دهد و مردم را وادار به گناه می کند. 14.مذهب:به شکلهای مختلف غیر از صورت پیامبر و امامان در می آید و مردم را گمراه می سازد. 15:خنزب:بین نماز گزار و نمازش حایل می شود و توجه قلب را از وی می گیرد. 16.مقلاص: :مؤکل قمار است ،قماربازها به دستورات او رفتار می کنند. 17.طرطبه:یکی از دختران شیطان است که کار او وادار کردن زنان به زنا است. 18.قزح. 19.زوال. 20....  .      مال التجاره ی شیطان: شیطان هم مانند سرمایه داران بزرگ ،سرمایه و مالهایی آماده کرده و برای فروش به دنبال مشتری می گردد.روزی حضرت عیسی بن مریم شیطان را دید که پنج الاغ سیاه در پیش دارد و بارهایی بر آنان گذاشته و از راهی می رود.حضرت پرسید:ای شیطان بار این الاغ ها چیست و به کجا می روی؟گفت:برای فروش مالم را می برم . حضرت عیسی گفت:بار آن الاغ چیست؟گفت:یکی ظلم و جور است .فرمود خریدارش کیست؟گفت:پادشاهان ظالم و حاکمان جور.  پرسید دومی بارش چیست؟گفت:غرور و خوپسندی .گفت:خریدارش کیست ؟کدخدای آبادی ها و رؤسای دهات. گفت:سومی بارش چیست؟گفت:حسد.مشتری آن کیست؟گفت:عالمان درباری و مزدوران آنها و نوکران اجا نب. پرسید چهارمین الاغ بارش چیست؟گفت:خیانت.مشتری آن کیست؟گفت تجار و عمال ،یعنی کسانی که مال تجار را به امانت می گیرند ولی در امانت خیانت می کنند. ودر آخر پرسید ،بار پنجمین الاغ چیست؟گفت:نیرنگ.گفت مشتری آن کیست؟گفت:زنها مشتری آن هستند. جنگ شیطان: یکی از جاهایی که شیطان با تمام نیرو به جنگ انسان می رود و دراین راه از اینکه خودش آسیب ببیندیا فرزندانش، بیمی ندارد هنگامی است که انسان سرگرم ذکرخدا و درود بر پیامبرو آلش می باشد.پیامبر فرمودند:ای امت من،در مشکلات و سختی ها دست به دامن من و آلم شوید و آنها را بخوانیدکه خدای متعال ملایکه را یاری دهد بر شیطانی که می خواهد شما را منحرف کند زیرا هر کدام از شما دو ملک بر دوش دارید که ملک راست نیکی ها را می نویسد و نیز ملک چپ بدی ها را می نویسدو نیز دو شیطان از جانب ابلیس که انسان را گمراه کند پس یکی از شما اگر وسواسی در قلبش پیدا کرد بگوید (لا حول و لاقوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطیبین ) در این هنگام آن دو شیطان پیش ابلیس می روند و یار بیشتری می خواهدو خسته شده اند .اولشکربیشتری به آنها می دهد تا انسان را گمراه کنند و اگرآن شخص باز هم ذکر خدا را گوید ،در اینجا خود ابلیس فرماندهی لشکر را در دست می گیرد و خداوند هم به ملایکه می گوید در مقابل او قرار گیرید واو را دستگیر کنید ،من که وعده داده ام او را نمی کشم ولی عذاب را به او می چشانم و زخم ها و آسیب های شیطان بهبودی نمی یابد مگر اینکه با شنیدن صدای مشرکان که به خدا شرک می ورزند و کافر می شوند و یا اینکه اگر مؤمن به حمد و ثنای پروردگار و پیامبرش اصرار ورزد زخم ها یش درمان نمی شود تا هنگامی که ذکر خدا را فراموش کند و اگر زخم های شیطان بهبود یابد ،بعد شیطان سوارش می شود و هر چه شیطان گوید انسان انجام خواهد داد و او لشکرش را بر گردن انسان سوار می کند و هر کجا که بخواهد انسان را می کشاند. انبار شیطان: رسول خدا (ص)روزی شیطان را با قیافه شگفت آوری دید.چند سؤال از او پرسید که یکی از آنها این بود که خزانه دار تو کیست ؟گفت:کسانی که زکات مال خود را نمی دهند و آنها را جمع  می کنند و به مصرفی که باید برسانند.شیاطن آنها را منع می کند و از فقر و بی چیزی می ترساند و انسانها را وسوسه می کند و می گوید :چرا شما سختی بکشید و مالی را بدست آورید و آن را به آسانی در اختیار دیگران قرار دهید؟ اضافی مالتان را به صورت طلا و نقره درآوریدتا در آینده محتاج کسی نشوید ،خدا فرمود:در قیامت آن طلا و نقره را در آتش جهنم داغ می کنند و به صورت و پهلو و پشت هایشان می زنند و به آنها می گویند ،بچشید عذاب خدا را ،اینها همان طلا و نقره است که در دنیا جمع نموده اید. زنجیر شیطان: از امام زین العابدین سؤال شد که کدام عمل در پیشگاه خدا افضل است؟هیچ عملی بعد از خدا و پیامبر بهتر از بغض و کینه ی دنیا نیست.زیرا هر فتنه و فسادی که در عالم است از دوستی دنیا سرچشمه می گیرد. روزی فردی شیطان را دید که زنجیر ها و طنابهایی کلفت و نازک را بار الاغ کرده و از راهی می رود.سؤال کرد که اینها چیست و کجا می روی ؟گفت :اینها دام های من است و به وسیله ی این ها مردم را گمراه می کنم.آن شخص گفت:دام من کدام است.جواب داد که تو احتیاج به دام نداری ،خودت بدون دام دنبال من می آیی.پرسید آن زنجیر بسیا محکم از کیست؟گفت:از شیخ انصاری،دیشب سه بار آن را به گردن ایشان انداختم و او هر سه مرتبه آن را گسست.می گوید به پیش شیخ انصاری رفتم و داستان را برای ایشان نقل کردم .فرمود درست است .من دیشب پولی برای خوردن نداشتم و سه مرتبه  تصمیم گرفتم از وجوهاتی که پیشم بود بردارم و غذایی بخرم ولی هر سه بار فکری به خاطرم رسید و از دست زدن به آن پول چشم پوشیدم و گرسنه شب را گذراندم این همان زنجیری بود که از شیطان پاره کردم. گریه ی شیطان: شیطان از بعضی از کارها خوشحال می شود و از بعضی کارها ی دیگر ناراحت می شود که کاری جز گریه از دست او ساخته نیست. 1.وقتی مؤمنی ،مؤمن دیگری را ملاقات می کند و به او سلام می کند.وای بر من که این دو نفر از هم جدا نمی شوند مگر اینکه خداوند می آمرزد و داخل بهشت می کند و زحمات من در گمراهی آنها از بین می رود. 2.وقتی کسی برای رضای خدا ازدواج کند و با همسرش نزدیکی کند. 3.وقتی کسی عطسه کند و بعد از آن الحمدلله گوید. 4.وقتی انسان در برابر خدای خود سجده می کند و آن را  طول می دهد .شیطان از ناراحتی گریه می کند که این بنده خدا را چگونه اطاعت می کندو در مقابل او به خاک افتاده است در حالی که من معصیت خدا را نمودم و به او سجده نکردم. گریه ی دروغین شیطان: نقل شده است که حضرت یحیی روزی به ابلیس بر خورد نمود.در حالیکه ملعون گریه می کرد وبه یحیی گفت و هر چه به خانه ی خدا می روم و او را می خوانم جوابم را نمی دهد یحیی از روی دلسوزی عرض کرد .خدایاچه می شد اگر در عنایت  خویش را به این مرد باز می کردی؟!خطاب رسید ای یحیی،شیطان است که  به دروغ بر تو گریه می کند و با گریه ی خود بندگانم را فریب می دهد .گفت:به او بگو او را می بخشم به شرطی که برقبر آدم (ع)سجده کند.یحیی(ع)جریان را برای ابلیس گفت .شیطان گفت:آن وقت که آدم بر مسند قدرت و عزت بود بر او سجده نکردم چگونه حال که مرده است و زیر خاک است ،برخاکش سجده کنم .هرگز چنین کاری را نخواهم کرد و خطاب از جانب خدا رسید که حال دانستی که گریه ی آن ملعون از روی نیرنگ است و مقصودش منحرف کردن مردم است. فریاد شیطان:روزی شیطان در گوشه ی مسجدالحرام ایستاده بود و حضرت رسول(ص)سرگرم طواف خانه ی خدا بودند.وقتی آن حضرت از طواف فارغ شدند ؛دیدند که ابلیس ضعیف و رنگ پریده است .از او پرسیدند برای چه اینقدر ضعیف شده ای؟گفت: دست امت شما .حضرت فرمودند مگر امت من با تو چه کرده اند ؟گفت: 1..هرگاه به یکدیگر می رسند به یکدیگر سلام می کنند و سلام یکی از نام  های خدا است .پس هر که سلام کند حق تعالی بلا و رنج دور می کند و هر که جواب سلام را دهد ،خداوند متعال رحمت خود را شامل حال او می گرداند. .2.وقتی همدیگر را می بینند به یکدیگر دست می دهندو در آن چندان ثواب است که هنوز دست از یکدیگر جدا نکرده اند حق تعالی هردوی آنها را رحمت می کند. 3.هنگام شروع غذا و کار ها بسم الله الرحمن الرحیم می گویند و مرا از خوردن طعام دور می کنند. 4.هر گاه که سخن انشاءالله را گویند قضای خداوند حتمی می شود و من نمی توانم کار آنها را از هم بپاشم و آنها رنج مرا ضایع می کنند. 5.از صبح تا شب تلاش می کنم که آنها را به معصیت بکشانم باز چون شام می شود توبه می کنند و خداوند گناهان آنها را می آمرزد. 6.وقتی نام تو را می شنوند صلوات می فرستند و من چون ثواب آن را می دانم ناراحت می شوم و فرار می کنم. 7.آنها وقتی اهل بیت تورا می بینند به آنها مهر می ورزند و این بهترین اعمال است سپس حضرت رو به یاران خویش کرد و گفت :هر کس یکی از این خصلت ها را داشته باشد اهل بهشت خواهد بود تسلط شیطان بر جان و اموال ایوب: بیشترین کوشش شیطان این است که اگر کسی خدا را بپرستد یا شکر نعمت هایش را ادا نماید یا  کارهای نیک دیگری انجام دهد،وی راعبادت وشکر خدا باز دارد و به گمراهی اندازد. ابوبصیر از امام صادق(ع)پرسید:بلاهایی که بر سر حضرت ایوب (ع)آمده است به چه سبب بوده است؟حضرت فرمودند:به خاطر نعمت های بسیاری که خدا به او داده است و آان هم به طور شایسته شکر نعمت هایش را به جا آورده است.شیطان به خدا گفت:ایوب به این خاطر شکر و ثنای تو را به جا می آورد که نعمت فراوان به او عنایت کردی؛خواهی دید که اگر محرومش کنی دیگر سپاسگذار نخواهد بود و برای امتحان مرا بر دارایی اش مسلط کن.پروردگار هم این را پذیرفت.شیطان همه ی ثروت او را از بین برد ولی ایوب سپاسگذارتر شدو باز شیطان گفت او زراعت می کند ودلش بر آن خوش است ؛مرا بر زراعتش مسلط کن .خدا هم پذیرفت. او همه ی زراعتش را نابود کرد اما شکر او زیادتر شد .گفت:خدایا مرا بر گوسفندان و گاوها و اشتران او مسلط فرما،زیرا هنوز به آنها امید دارد.خدا به او رخصت داد و او همه را نابود کرد ،باز روحیه ی بندگی او افزونی یافت.گفت ای خدا ایوب دوازده پسر دارد و او به آنها امید دارد مرا بر آنها مسلط کن .در روزی که یک مهمانی در خانه ی فرزند بزرگتر بود ؛ساختمان بر سرشان خراب شد ولی ایوب شکرگذار بود و می گفت خدا به من فرزند داده و اختیار همه به دست اوست .وقتی شیطان باز دید که ایوب شکر گذار است .گفت:خدایا ایوب سالم است ،مرا بر آن مسلط کن و خدا غیر ازعقل و دل و گوش و زبان و چشم که آنها مربوط به خدا است،پذیرفت.و شیطان از آتشی که با آن به وجود آمده است بر بدن ایوب دمید و ایوب از سر تا پا زخمی شد و زبان ایوب همیشه در حال ذکر خدا بود و به خاطر بیماری سختش به بیرون شهر رفت و یک مرتبه از درد خویش گلایه نکرد،روزی همسرش از ایوب خواست که از خدا بخواه که بر تو عافیت دهد .ایوب فرمود:ای زن چند سال است که در رفاه و آسایش بودم .گفت:بیش از هفتاد سال .فرمود:هفتاد سال در رفاه و سلامت بودم ،حال اگر هفت سال در رنج و بلا باشم .آیا جا دارد که تندرستی خود را از خدا بخواهم ؟!وقتی شیطان را دید به یاران ایوب گفت:بروید و علت بیماری را از ایوب بپرسید .آنها به ایوب گفتند مگر چه گناه بزرگی انجام داده ای که بیماری ات خوب نمی شود.فرمود:به عزت پروردگارم قسم می خورم که گناهی نکرده ام ،دزدی نکرده ام و در طاعتش پیش نیامده ،مگر اینکه هر کدام را که سخت تربوده را برگزیدم.پس شیطان از کار ایوب سرگشته گشت و به مقصودش نرسید.   هم جنس شیطان: شیطان هم مانند آدمیان هم جنس هایی داردکه با آنها نشست و برخاست می کند .هم جنس شیطان«تارک الصلاة»است.کسانی که برای نماز ارزشی قایل نمی شوند و آن را ترک می کنند و بی نمازی حتی از شیطان هم بدتر است.زیرا: شیطان که رانده گشت بجز یک خطا نکرد              خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز                     کو سجده بر آدم و این بر خدا نکرد شیطان و امام سجاد(ع): شبی  از شبها حضرت امام سجاد(ع)در نماز بودندو با خلوص نیت خدا را عبادت می کردند .شیطان خواست کاری کند که امام را از نماز و عبادت منصرف کند ،حتی به کوتاه کردن نماز باشد.شیطان به شکل ماری بزرگ درآمده و جلوی امام رفت و آمد می کرد تا امام را بترساند ولی حضرت ملتفت او نشد.داخل سجاده ی امام آمده ،باز ایشان متوجه نشد.پس از آن انگشت پای امام را در دهان گرفت و فشار داد به طوری که پای امام مجروح شد .باز آن حضرت متوجه نشد و نماز خود را به پایان رسانید .بعد از آن حضرت دانست که آن شیطان است و او را لعن کرد و فرمود دور شو و باز متوجه نماز و عبادت شد .ناگهان صدایی شنید که می گوید:انت زین العابدین (تو زینت عبادت کنندگان هستی) و آن را سه بار تکرار کرد .و از آن بعد حضرت با این اسم ملقب شد و در میان مردم مشهور شد. خواسته ی شیطان  از یک زن هنگام نماز: در زمان حضرت عیسی بن مریم زنی پرهیزگار و با خدا بود .وقت نماز هر کاری را رها می کرد و مشغول نماز می شد .روزی مشغول پختن نان بود که صدای اذان را شنید و مشغول نماز شد.شیطان شروع به وسوسه ی او کرد و گفت :ای زن تا تو نمازت تمام شود ،همه ی نان هایت خواهد سوخت.زن در دل خود جواب داد:اگر همه ی نان ها بسوزد ،بهتر از این است که در روز قیامت تنم در آتش دوزخ بسوزد.شیطان به آن زن گفت:پسرت در تنور افتاده و تنش سوخت .زن گفت:اگر این را خداوند مقرر کرده است ،من راضی به قضای الهی هستم.و در این حال شوهرش از راه رسید.زن را دید که نماز می خواند و تنور روشن،در تنور نان ها هستند که پخته شده ولی نسوخته و فرزندش در میان آتش بازی می کند و به قدرت خدا آتش در او اثری نداشته است.وقتی زن از نماز فارغ شد ،دید فرزندش و نانها در تنور سالم هستند و او سریع سجده ی شکر بجا آورد و خدای خود را سپاس گزارد.شوهر فرزندش را برداشت و پیش حضرت عیسی برد و داستانش را برای حضرت تعریف کرد و آن حضرت فرمود :برو و از همسرت بپرس چه کرده و با خدای خود چه رابطه ای داشته است؟زن در پاسخ به شوهرش فرمود: 1.همیشه کار آخرت را به دنیا مقدم می دارم. 2.همیشه با وضو هستم. 3.همیشه نمازم را اول وقت می خوانم. 4.اگر کسی به من دشمنی کرد ،کینه ی او را در دل نمی گیرم و به خدا واگذار می کنم. 5.در کارهای خود به قضای الهی راضی هستم. 6.گدایی را از در خانه ام ماٰیوس نکرده ام. 7.نماز شبم را ترک نمی کنم. حضرت عیسی فرمودند:اگر این زن مرد بود ،پیغمبر می شد ،چون کارهای پیغمبران را می کند و شیطان نمی تواند او را فریب دهد. نماز شیطان: از امام صادق (ع) نقل شده است که در بنی اسراییل عابدی بود که در غار کوه مدت ها خدا را عبادت کرده و همیشه مشغول نماز بود.شیطان هر چه خواست او را فریب دهد نتوانست.همه ی لشکریان راجمع کرد و از آنها چاره جویی کرد .آیا کسی هست که او را فریب دهد؟یکی گفت :من از طریق دنیا او را فریب می دهم.گفت:نه ،زیرا او به دنیا علاقه ندارد.دیگری گفت:من او را از طریق شهوت فریب می دهم.گفت:تو هم نمی توانی.زیرا او از شهوت به زنان آگاهی ندارد و لذت آن را نچشیده است.دیگری گفت:از طریق عبادت و نماز ؛او گفت تو می توانی.هنگام شب خود را به صورت عابدی در آوردو از او خواست که امشب مهمان او باشد و عابد هم پذیرفت.شیطان از شب اول تا صبح عبادت کرد و روز هم پپیوسته مشغول نماز بود،نه غذا میخورد و نه استراحت می کرد و نه می خوابید ،در حالی که گاهی عابد خسته می شد ولی ابلیس نه.عابد پیش او رفت و گفت:اجازه می دهی از تو سؤالی کنم .شیطان گفت:نه وقت ندارم.با اصرار عابد گفت که می توانی سؤالی بکنی.عابد پرسید :چه کرده ای که این قدر عاشق عبادت هستی؟گفت:من مرتکب گناه بزرگی شدم و هر وقت فکر آن را می کنم ،از ترس خدا برخود بر خود می لرزم و خورد و خوراک را از من می گیرد و مشغول نماز و عبادت می شوم ولی تو که تا بحال گناهی نکرده ای که ترس از خدا را بچشی؟!عابد پرسید چه کرده ای؟گفت :من زنا کرده ام و وقتی که به آن فکر می کنم؛می ترسم و قدرت عبادتم بیشتر می شود و اگر تو می خواهی که مانند من عبادت کنی ،باید حداقل یک بار زنا کنی.سپس گفت:من زنی را می شناسم که پول می گیرد و این کار را انجام می دهد و به عابد پول داد و آدرس آن زن را به او داد .وقتی از مردم خانه ی آن زن را می گرفت ،مردم خوشحال می شدند،زیرا فکر می کردند،می خواهد او را وادار به توبه کند.خانه را به او نشان دادند.با همان قیافه ای که داشت ،داخل شد و گفت :ای زن پول را بگیر و آماده شو که از وقت نماز نگذرد.زن نگاهی  به اوکرد و ماجرا را از عابد پرسید،عابد ماجرا را تعریف کرد و زن فهمید که آن شخص شیطان است.گفت:ای بنده ی خدا ،شیطان بوده است که با نماز می خواسته تو را فریب دهد و برگرد و از این کار منصرف شو که گناه نکردن ،بهتر از گناه کردن و توبه ی بعد از آن است.ای عابد :اگر آن شخص هنوز مشغول عبادت است ،او انسان است و اگر رفته باشد،شیطان بوده است و عابد برگشت و کسی را ندید.همان شب زن از دنیا رفت .سه روز بود که مرده بود و هنوز او را دفن نکرده بودندکه خداوند به حضرت موسی خطاب کرد که برو و مردم را خبر کن و جنازه اش را غسل دهند و نماز گذارند و در قبرستان مسلمین دفن کنند.من او را بخاطر اینکه یکی از بندگانم را از گناه منصرف کرد،او را بخشیدم و او را اهل بهشت قرار می دهم. رودست خوردن شیطان: روزی مؤمنی با شیطان ملاقات کرد.بعد از گفتگوهایی گفت:می خوا هم با تو دوست و رفیق شوم و از تو اطاعت نمایم.شیطان گفت:همه از من می گریزند و بیم دارند،تو می خواهی با من دوست شوی.به آن شخص گفت که قول بده که اسرار مرا فاش نکنی و به دیگران نگویی.مرد مؤمن گفت:اشکالی ندارد و با هم عقد برادری بستند.شیطان گفت:اول باید نمازت را ترک کنی ،زیرا هیچ چیز به اندازه ی نماز من را ناراحت نمی کند و دل من را به درد نمی آورد که به واسطه ی نماز بیشترین  مردم را به بهشت  می برند.مرد مؤمن قبول کرد و گفت:دیگر چه اعمالی باید انجام دهم.شیطان گفت:دروغ بسیار بگو ،هر جا که دروغ می گویند آن جا حاضر شو و به آن گوش بده ،زیرا بیشترین غضب الهی برای دروغ گویان است.مرد مؤمن وقتی چنین شنید ،سر به آسمان کرد و گفت:بار الها!همین جا عهد کردم که تا زنده ام دروغ نگویم و هرگز نماز خود را ترک نکرده و آن را کوچک نشمارم.وقتی شیطان این را شنید ،فریادش بلند شد و گفت:مگر نگفتی اسرارمن را فاش نمی کنی و هر چه بگویم انجام می دهی؟! مگر با من عقد اخوت نبستی؟! چرا عکس گفته هایت انجام می دهی؟!  مرد مؤمن گفت:خواستم ببینم از چه چیزهایی ناراحت می شوی تا من همان را انجام دهم و مخالف آشکار تو باشم .شیطان از شدت ناراحتی به  زمین زد و گفت که دیگر اسرار خود را به اولاد آدم نمی گویم. «والسلام علیکم و الرحمة الله و برکاة»

مهاجرت نخبگان و موانع توسعه علمی ایران

سعید هداوند
چکیده: امروزه تمامی کشورهای توسعه یافته و یا درحال توسعه برای حفظ یا ایجاد بنیانهای توسعه یافتگی و ارتقای قدرت رقابت خود با دیگر کشورها، علم و فناوری را به عنوان محور اصلی فعالیتهای خود مورد توجه قرار می دهند. باتوجه به اینکه علم و فناوری محصول فعالیتهای پژوهشی است و در صورتی که فعالیتهای علمی و پژوهشی با سایر فعالیتهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ترکیب گردد قطعاً توسعه پایدار حاصل خواهد گردید. بنابراین، برپایه ضــرورتهای ملی، ضروری است با شناخت و تحلیل مشکلات موجود، استراتژی های موثر در جهت توسعه فعالیتهای علمی و پژوهشی تهیه و تدوین گردد. در این مقاله 9 چالش اساسی در مدیریت علمی ایران و نیز پیامدهای مربوطه در خروج نخبگان از کشور مورد بررسی تحلیلی قرار می گیرد. کلید واژه ها : پژوهش ، توسعه علمی ،  فرار مغزهامقدمهرشد روزافزون علم و دانش و افزایش اطلاعات و آگاهیها موجب ظهور فناوریهای جدید گردیده است. به گونه ای که همواره رابطه مستقیمی بین جم اطلاعات علمی و پیشرفت فناوریها از یک سو و ایجاد رفاه و امنیت ملی از سوی دیگر وجود دارد. امروزه برای پیشرفت علمی و آموزشی و رسیدن به حداقلهای توسعه یافتگی، پژوهش و تحقیق سنگ بنای اولیه به شمار می رود و به همین جهت است که همواره می توان میان کم و کیف عملکرد پژوهشی در هر جامعه و میزان توسعه یافتگی آن جامعـه رابطه مستقیمی برقرار کرد. به گونه ای که می توان ادعا کرد که بدون آن هیچ کشور قادر به شناسایی و حل مشکلات موجود و طرح استراتژی در جهت توسعه و پیشرفت نخواهد بود. برهمین اساس و باتوجه به اینکه توسعه علمی در گرو پژوهش است رویکرد اصلی خود را معطوف به این عامل اساسی کرده و در نظر داریم با نگاهی تحلیلی، برجسته ترین چالشهای موجود در مدیریت علمی ایران را به نقد کشیده و تحلیل خود را متوجه مهمترین پیامد منفی حاصل از این امر یعنی خروج نخبگان از کشور معطوف سازیم. چالشهای اساسی در مدیریت علمی ایران1 - شرایط سیاسی و فرهنگی: امروزه پژوهش واقعیتی اجتماعی است که در فرایند آن اجزا و عناصر عدیده ای نظیر موضوع پژوهش، متولی، پژوهشگر، بودجه و امکانات و... در تعامل با یکدیگر قرار گرفتــه و ساختـار پژوهــش را به وجود می آورند که این ساختار در تعامل با جامعه، فرهنگ و نگرشهای حاکم بر آن تعیین کننده کم و کیف عملکرد علمی و پژوهشی به شمار می رود. به عنوان مثال، در کشورهای توسعه یافته، پژوهش یکی از عناصر اصلی توسعه محسوب شده و کاملاً نهادینه گردیده است به گونه ای که محققان شاغل در بخشهای دولتی و خصوصی کاملاً تحت نظارت مستقیم مراکز علمی فعالیت می کنند. اما در جوامع در حال توسعه، نهادهای پژوهشی عمدتاً وابسته به دولت بوده و سرنوشت آنها با تحولات سیاسی و اجتماعی گره خورده است. در این جوامع، نهادهای مستقل علمی از جایگاه و نقش تعیین کننده ای برخوردار نبوده و بخش دولتی هم چندان تمایلی به سرمایه گذاری در حوزه علم وپژوهش از خود نشان نمی دهد. لذا می توان گفت ضعف پژوهشی و عقب ماندگی علمی مهمترین دغدغه و مانع اصلی توسعه این جوامع محسوب می گردد، به طوری که بدون رفع آن هیچ گاه توسعه اصیل و پایدار حاصل نخواهد گردید.(1) ایران که از لحاظ پژوهش و ساختارهای علمی وضعیتی مشابه سایر جوامع در حال توسعه دارد با چالشهایی چون ضعف و کمبود شدید مراکز مستقل علمی و وابستگی به بخش دولتی، عدم حمایت همه جانبه دولت از نهادهای تحقیقاتی و مهمتر از همه ضعف شدید مدیریت تصمیم گیری در نظام علمی و پژوهشی روبرو بوده و این سبب گردیده تا تولید علمی در ایران دچار رکود چشمگیری گردد و ما از نظر کمی و کیفی از استانداردهای جهانی پژوهش عقب بیفتیم. هر چند مسئولان، روشنفکران و دانشگاهیان متفق القولند که پیشرفت در گرو توسعه علمی و پژوهشی است اما پژوهشگران نیز از فقر پژوهش و تحقیقات در ایران گله مند هستند و براین باورند که این اندک توجه به پژوهش نیز مانند سایر مسائل که در ایران اتفاق می افتد موسمی است و به زودی جای خود را به عنوان دیگری خواهد داد. مشخص شدن جایگاه و نقش پژوهش و نهادینه کردن آن در تاروپود جامعه و فرهنگ حاکم بر آن و نیز اهمیت بخشیدن به آن در سیاستگذاریها و مدیریتهای کلان از جمله مسائلی است که می بایست هرچه سریعتر به آن پرداخته و راهکارهای اجرایی مناسبی برای آن اندیشید. نکته اصلی در مورد سیاستگذاری برای توسعه این است که کشور در راستای توسعه ملی باید رویکرد مشخصی را داشته باشد و با برنامه ریزی های مناسب به ایجاد ساختارهای تحقیقاتی پویا اقدام ورزد. در حال حاضر، ساختارهای موجود، تقلیدی از الگوهایی است که با شرایط جامعه ما تناسب چندانی نداشته که در چنین شرایطی، کشور بسیار مشکل می تواند در مسیر توسعه علمی قرار گیرد. از پیامدهای این امر می توان به عدم هماهنگی در سیاستگذاری، عدم هماهنگی بین سیاستگذاری و اجرا، غیرواقعی بودن اولویتهای تحقیقاتی تدوین شده و نبود یک رویکــرد نظام گرا در تحلیل و تبیین نیازها، تداوم شکاف بین مراکز پژوهشی و دستگاههای اجرایی، روشن نبودن استراتژی توسعه کشور، وابستگی روانی به فناوری خارجی و بی توجهی به توان داخلی، اشاره کرد که جملگی از مهمترین چالشهای نظام سیاستگذاری و تصمیم گیرنده به شمار می رود که فراینـد تحقیقات و سرمایــه گذاریهای حاصله را بی اثر خواهد ساخت. 2 - مدیریت موسسات علمی و پژوهشی: اگرچه مدیریت کلان علمی کشور در مقایسه با گذشته عملکرد بهتری داشته و نسبت به تحقیق و پژوهش رویکرد مطلوبی را از خود به نمایش گذاشته و به شاخصهای مدیریت علمی نزدیکتر گردیده است ولی هنوز در بخش پژوهش، مدیریتها بی برنامه و همراه با روزمرگی است و لذا ساختار اجرایی و اداری ما توان استفاده از نتایج کارهای پژوهشی را ندارد. انتصاب مدیران پژوهشی بدون توجه به شرایط احراز و نیازمندیهای شغل مدیریت پژوهشی، از شایعترین بیماریهای مدیریتی در کشور ما است. به اعتقاد دکتر محمدعلی برخورداری رئیس دانشگاه تربیت معلم ایجادنشدن باور و ایمان پژوهشی بین مدیران و مسئولین ذیربط مهمترین مشکل و عامل اصلی در ضعف مدیریت پژوهشی و نداشتن یک سیستم کارآمد به شمار می رود(3) در واقع ساده انگاری در خصوص اداره سازمانهای پژوهشی اغلب موجب گردیده که مدیریت آنها آسان تشخیص داده شود و بعضا افراد با پایین ترین سطح از شایستگیهای مورد نیاز مناصب مدیریت این سازمانها را برعهده گیرند که وقوع چنین حالتی علاوه بر عدم بــــرنامه ریزی مناسب پژوهشی، اتلاف بودجه های تحقیقاتی و گریزان شدن محققان از امر تحقیق و پژوهش، دشواریهای موجود در حوزه علمی را نیز افزایش خواهد داد. در حوزه کلان که متولی سیاستگذاری علمی و پژوهشی است اقدامات جدی و اساسی صورت نمی پذیرد و در موسسات علمی و پژوهشی نیز که می بایست از سیاستهای کلان پیروی و براساس آن بــــرنامه ریزی کنند. تلاشهایی که حاکی از توجه به این وظیفه مهم مدیریتی باشد کمتر دیده می شود.(2) ضعف مدیران پژوهشی در ایجاد بستر مناسب برای پژوهش، چندگانگی مدیریت، بی توجهی و بی اعتمادی مدیران نسبت به دستاوردهای پژوهشی، شکافهای نگرشی وارتباطی میان مدیران، محققان در تصمیم سازی و تصمیم گیریهای مختلف بـــی اعتمادی غالب مدیران میانی کشور نسبت به نقش تحقیقات در تقویت بنیانهای اقتصادی و اجتماعی و ده ها عامل دیگر از جمله عواملی است که ضعف و ناکارآمدی نظام آموزشی و ساختار فرهنگی جامعه را در بلندمدت موجب شده و زمینه مناسبی را برای فرار مغزها و نخبگان کشور فراهم می آورد.3 - سیستم اطلاع رسانی و تبادل علمی: یکی از نقاط ضعف عمده نظام پژوهشی کشور که موجب شکاف و پراکندگی بین فعالیتهای تحقیقاتی، دوباره کاری، هدررفتن منابع و همچنین تضعیف روند مبتنی ساختن تصمیمات بر نتایج پژوهشها می گردد، فقدان یک سیستم کارآمد اطلاع رسانی و نظام هماهنگی است. نبود مدیریت در این بخش سبب موازی کردن بسیاری از پژوهشها گردیده و این موجب شده تا تولیدات علمی معطل بماند. ضعف نظام اطلاع رسانی و نارسایی در سیستم طبقه بندی و نگهداری اطلاعات و عدم دسترسی به پژوهشهای انجام شده در سطح ملی و بین المللی از جمله مسائل و مشکلات منحصر به فردی است که نظام علمی و پژوهشی ما به آن مبتلاست و در نتیجه به دلیل ناتوانی در گردآوری، مستندسازی، سازماندهی، ذخیره سازی و اشاعه به موقع اطلاعات، بسیاری از فعالیتهای تحقیقاتی تکراری گردیده و تصمیم گیریها نیز تحت تاثیر ضعف یا فقدان اطلاعات بااطمینان و قوت کافی اتخاذ نگردد. به اعتقاد دکتر حمید شرکاء پژوهشگر اقتصادی و استاد دانشگاه داشتن یک مرجع قوی و علمی برای مدیریت و سیاستگذاری و ایجاد ساز و کارهای مناسب در جهت اطلاع رسانی و نظام مند ساختن دستاوردهای پژوهشی از جمله ضروریات مهم و اساسی در بخش پژوهش می باشد (3) که در این رابطه عدم ارتباط بین مراکز و موسسات علمی و پژوهشی با سایر بخشهای جامعه و عدم پیوند علمی و تحقیقاتی با مراکز تولیدی و خدماتی، زمینه های مناسب برای حمایت از پژوهش را فراهم نساخته و مانع رشد و ترغیب نیروهـــای پژوهشگر در پرداختن به تحقیق می گردد. ضعف در ساختار اطلاع رسانی از پیشرفتهای علمی و دستاوردهای ارزنده تحقیقاتی در سایر کشورها، نارساییهای متعدد در نظام اطلاع رسانی از حیث تولید و مستندسازی اطلاعات و ایجاد شبکه های اطلاع رسانی، عدم سرمایه گذاری لازم در اشاعه فرهنگ تحقیق ناهماهنگی بین سازمانی میان مراکز تحقیقاتی، دانشگاهها و دستگاههای اجرایی که در یک زمینه فعالیت دارند. ضعف ساختار ارتباطی مراکز تحقیقاتی و محققان کشور با مراکز پژوهشی منطقه ای و بین المللی، ضعف کتابخانه ها در پاسخگویی به نیازهای محققان، کمبود وسایل و تجهیزات نـوین اطلاع رسانی، ضعف سیستم پستی در عرضه خدمات سریع و مطمئن و ارزان برای بخش پژوهش و محققان که از مهمترین چالشهای سیستم اطلاع رسانی علمی در داخل کشور محسوب می گردد موجب انزوای علمی جامعه ما و زمینه ای برای خروج نخبگان از کشور و مهاجرت به کشورهای توسعه یافته محسوب می گردد.4 - اعتبارات تحقیقاتی: مقایسه هزینه سرانه تحقیقاتی کشورهای مختلف موید این مدعا است که شکوفایی و رشد امور تحقیقاتی تا چه حد با مسئله بودجه اختصاصی ارتباط مستقیم دارد. برآورد اعتبارات تحقیقاتی کشورهای پیشرفته جهان حاکی از آن است که این کشورها بیش از 2 درصد تولید ناخالص ملی خود را صرف تحقیق و توسعه می کنند. (طبق آمارهای منتشره کشورهای بزرگ صنعتی 96 درصد هزینه های مربوط به تحقیق و توسعه جهان را به کار برده اند). در این کشورها اعتبارات تحقیقاتی مرتباً روند صعودی داشته است. به عنوان مثال در سال 1990 در کشور آلمان حدود 2/9 درصد از تولید ناخالص ملی صرف تحقیقات گردیده است که این رقم در سال 1991 به 3/5 درصد افزایش پیدا کرده است. (2) این در حالی است که در کشور ما حجم سرمایه گذاری در امور علمی بسیار اندک است و به دلیل عدم اهتمام مسئولان ذیربط، بخـــــش خصوصی نیز اقبال به سرمایه گذاری نشان نمی دهـــــد. کل سرمایه گذاری دولت در جهت توسعه علمی در مجموع سه برنامه توسعه در مقایسه با سایر کشورها بسیار ناچیز است.(4) به گونه ای که اعتبارات پژوهشی در ایران نه تنها سیر صعودی نداشته بلکـه سیر آن به طور یکنواخت و گاهی نزولی است. مثلاً قرار بود در پایان برنامه پنج ساله اول یک درصد از تولید ناخالص ملی به امر پژوهش اختصاص یابد ولی متاسفانه در پایان برنامه پنج ساله سوم به 0/33درصد محدود گردیده است.(3) دکتر رضا منصوری معاون پژوهشی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری بااشاره به اینکه از کمبود 12 درصدی اعتبارات پژوهشی در کشور برخورداریم می گوید: طبق برنامه سوم توسعه، اعتبارات تحقیقات می بایست افزایش می یافت که باتوجه به این برنامه باید در سال 82 حدود 0/75 درصد از تولید ناخالص ملی به تحقیقات اختصاص یابد که این رقم هم اکنون 0/33 درصد است.(3) این در حالی است که در اکثر کشورهای توسعه یافته به طور میانگین 2 درصد از تولید ناخالص ملی صرف پژوهش می گردد اما در ایران و در سال 1382 کسری از تولید ناخالص ملی که قرار بود صرف پژوهش گردد فقط 0/75 درصد است که اگر این عدد را با میانگین اروپا یعنی 2 درصد مقایسه کنید می بینید که برای تولید علمی باید هزینه کرد در حالی که ما حتی به اندازه بضاعت مالی خود نیز صرف پژوهش نمی کنیم و اگر قرار است این فاصله علمی کم شود حتی کافی نیست بودجه پژوهشی ایران به 2 درصد تولید ناخالص ملی برسد. افزایش درصد بودجه پژوهشی به مقداری بیش از میانگین کشورهای صنعتی، کاری است که کشورهای آسیای شرقی نظیر کره جنوبی و ژاپن کرده اند.(6) استفاده از منابع و اعتبارات تحقیقاتی در فعالیتهای غیرتحقیقاتی، ناهماهنگی اعتبارات تحقیقاتی و آموزشی و ضعف جایگاه تحقیقات در نظام بودجه ریزی کشور و نهایتاً وجود مشکلات مربوط به جذب بودجه های ارزی، از جمله مشکلات اساسی موجود در تامین بودجه های مورد نیاز علمی و تحقیقاتی کشور بوده که بدنه تحقیقاتی کشور را به شدت در معرض آسیب قرار داده است.5 - مشارکت بخش خصوصی در پژوهش: متولی پژوهش و توسعه علمی در کشور دولت بوده و تاسیس مراکز و نهادهای پژوهشی در دست دولت است. بنابراین، نقش مراکز خصوصی در تولید علم کمرنگ است.این در حالی است که وزارت علوم در سالهای اخیر و در دو ماده 101 و 102 امتیازات خاصی را به منظور فعال کردن و مورد تشویق قراردادن مراکز خصوصی جهت انجام فعالیتهای پژوهشی در نظر گرفته است. دکتر عزت الله سام آرام بر این باور است که هرچند دولت اقداماتی را در خصوص پژوهش انجام داده است ولی نشان داده که عملاً توانایی اداره پژوهش کشور را نداشته و نمی تواند متولی مناسبی برای آن به شمار رود زیرا اغلب پژوهشگران در دانشگاهها بوده اما بیشتر بودجه و امکانات پژوهشی در اختیار دولت و اداره های اجرایی است.(3) اگرچه در سالهای اخیر سازمانهای متعدد غیردولتی برای پژوهــش و پیگیری امور تحقیقاتـــی در حوزه های مختلف ایجاد شده است اما آنچه که می تواند موجب تامل و نگرانی در این خصوص گردد تبعیت کامل این سازمانها از الگوهای سازمانهای غیرپژوهشی به ویژه الگوهای دولتی در طراحی ساختار و تشکیلات و انتخاب شیوه و راهکارها است، الگوهایی که ناکارآمدی آنها در تحقق هدفها و انجام وظایف سازمانی آشکار گردیده است. در واقع سازمانهای پژوهشی غیردولتی با تبعیـت از شیوه های سازمانی فاقد اثربخشی از ابتدا با بیماری تاسیس می گردنــــد که در صورت بی توجهی به آنها در نهایت باابتلا به فلج مغزی، ناکامی از حصول اهداف را به عنوان کمترین عارضه به دنبال می آورند. بدیهی است تاسیس چنین سازمانهایی نه تنها هیچگونه مشکلی را حل نخواهد کرد و قادر به پیمودن فاصله های علمی موجود میان کشور با سطح جهانی نخواهد بود بلکه بر مسائل و مشکلات موجود نیز افزوده و هزینه های بسیاری را بر پیکره نحیف تحقیقات کشور وارد خواهد ساخت. ضعف شدید فرهنگ تعاون و کارجمعی میان مراکز تحقیقاتی و پژوهشگران و روشن نبودن استراتژی های سازمانی از دغدغه ها و چالشهای موجود در این بخش است.6 - ساختار تحقیقاتی دانشگاهها و موسسات علمی و پژوهشی: در تمامی دنیا دانشگاهها و موسسات علمی (اعم از دولتی و خصوصی) تامین کننده اصلی نیازهای علمی و پژوهشی به شمار می روند ولی در کشور ما این مراکز علمی وضعیتی به غایت اسفبار دارند. نظام اداری دانشگاهی و مراکز پژوهشی و تحقیقاتی ما هیچ تناسبی با یک نظام تحقیقاتی و پژوهشی پویا و پژوهنده ندارند. تصویب و اجرای آیین نامه ها و مقررات انعطاف ناپذیر، عهده داری صرفاً وظیفه نظارت و نه هدایت نظام آموزش عالی از سوی وزارت علوم، از جمله مسایلی است که موجب گردیده تا دانشگاهها با فراموشی پژوهش، خود را وقف آموزش کنند. و طبیعی است که در چنین شرایطی تعداد زیادی از استادان دانشگاهها، استاد به معنای واقعی کلمه نخواهند بود. بلکه در بهترین حالت، معلمان حرفه ای هستند که از راه تدریس روزگار می گذرانند و جالب است که بدانیم در جوامع پیشرفته صنعتی، استادان دانشگاهها موظف به انجام کارهای علمی و تحقیقاتی، نوشتن مقالات و کتابهای علمی در هر سال تحصیلی هستند و چنانچه مقدار کارهای تحقیقاتی ایشان از حد معینی کمتر باشد از ادامه همکاری آنها با دانشگاه جلوگیری به عمل خواهد آمد. به عبارت دیگر، اولویت با تحقیق است نه تدریس. به عنوان مثال در ژاپن دانشگاهها حدود 42درصد پژوهشگران و 34 درصد از کل هزینه های تحقیقاتی را به خود اختصاص داده اند. (4) در حالی که در کشور ما این قضیه معکوس است. استادان غالباً حداکثر توان خود را صرف تدریس می کنند و کمتر با تحقیق سروکار دارند. نتایج یک طرح تحقیقاتی انجام گرفته از اعضای هیئت علمی در دو دانشگاه تهران و شهید بهشتی (دانشگاه تهران (35 نفر) و دانشگاه شهید بهشتی (27 نفر) درباره عوامل گرایش به فعالیتهای تحقیقاتی حکایت از آن دارد که اصلاح ساختار اداری پژوهش، توجه به نتایج تحقیقات و کاربردی بودن آن، افزایش میزان درآمد فعالیتهای تحقیقاتی، افزایش بودجه و اعتبارات تخصیص یافته و اصلاح آیین نامه ارتقای اعضای هیئت علمی در رشد فعالیتهای پژوهشی موثر است. نکته قابل توجه ای که در این تحقیق اکثریت اعضای هیئت علمی دانشگاهها از آن به عنوان عامل بازدارنده در انجــام تحقیقات یاد کرده اند بی نظمی و بی سازمانی اجتماعی موجود است که سبب می گردد ایشان بیشتر درگیر حل مسائل روزمره خود شوند. (3) به عبارت دیگر، در شرایطی که فرد برای زندگی خود نمی تواند برنامه منظمی داشته باشد نبایستی انتظار داشت که امر تحقیق برای او در اولویت باشد. دکتر محمدحسین سلیمی ریاست وقت دانشگاه امیرکبیر معتقد است که پایه گذاری دانشگاهها در ایران براساس ساختار و عملکردی کامل و همه جانبه طراحی نشده و یا حداقل عملکرد آن همه جانبه نبوده است. از این رو دانشگاه رسالت اصلی خود را آموزش تلقی کرده و لذا رسیدگی به سایر امور از جمله امور پژوهشی به صورت بخشهای جنبی و درجه دوم و سوم اهمیت تلقی شده اند»(3) عمده چالشهایی که موجب گردیده تا پژوهشهای دانشگاهی نتواند جایگاه خود را در جامعه احراز کند در مسائلی همچون ضعف مفرط فرهنگ پژوهش و رواج سطحی نگری در جامعه، تاکید نظام آموزشی بر یاددهی به جای یادگیری و پژوهش، عدم وجود کادر علمی صرفاً پژوهشی، متکی بودن اعتبارات مالی دانشگاهها بر بودجه دولت و عدم تلاش آنها در بازاریابی تحقیقات برای کسب درآمد، شفاف نبودن اهداف و رسالتهای دانشگاهها، عدم پویایی برنامه های آموزشی و پژوهشی دانشگاهها، فقدان ارتباط تنگاتنگ معاونتهای آموزشی و پژوهشی دانشگاه به عنوان اجزای یک کل و با اهداف مشترک و نهایتاً افزایش روزافزون میزان پذیرش دانشجو بدون در نظر گرفتن قابلیتها و توان دانشگاهها می توان جستجو کرد.7 - ایجاد انگیزه در محققان: روانشناسان اجتماعی بر این باورند که جوامعی که تعداد زیادی از افراد آن، نیاز فراوانی برای موفقیت نشان دهند بخت بیشتری برای رشد و توسعه دارند. اگر بخواهیم این نظریه را در زمینه مسائل و چالشهای علمی در کشور خودمان مطرح کنیم شاید بتوان گفت که این نیاز در بین محققان ایرانی کمتر احساس می شود. بسیاری از محققان دارای انگیزه و رغبت کافی برای پژوهش نیستند. در ایران دغدغه اصلی محققان و پژوهشگران ابتدایی به جای موضوع تحقیق، تامین منابع مالی است. ضمن اینکه در شرایط فعلی به دلیل بالا بودن هزینه های پژوهش، محققان گزینه تحقیق را به عنوان گزینه اول انتخاب نمی کنند. (بخشی از این هزینه ها شامل هزینه های روانی، مادی و اجتماعی است. هراس از بازتاب نتایج پژوهشی و یا عدم بازگشت یافته های پژوهشی برای جبران ضعفهای پژوهش و عدم به کارگیری نتایج پژوهش در فعالیتهای اجرایی حتی ممکن است پژوهشگر را دچار عارضه های روانی کند). پروفسور عبدالسلام، فیزیکدان برجسته مسلمان و برنده جایزه نوبل بارها در نوشته ها و سخنرانیهای خود تاکید کرده است که پژوهشگران نیازمند خدمات و تسهیلات پژوهشی درجه اول هستند که طیف وسیعی از انواع خدمات و تسهیلات را در بر می گیرد. برای جلوگیری از خروج نخبگــــان علمی می توان شرایط را به گونه ای ایجاد کرد که آنها با رغبت و رضایت خاطر جذب فعالیتهای تحقیقاتی گردند. (7) حذف بوروکراسی پیچیده کنونی، رفع مشکلات معیشتی محققان، امکان ارائه تحقیقات برتر در خارج از کشور، فراهم ساختن امکان انتشار کار تحقیقاتی، ایجاد روشهای ساده تر برای تصویب طرحها، فراهم کردن امکان ادامه تحصیل در مقاطع عالی، از جمله اقدامات اساسی است که اگر مهیا گردد قطعاً گامی در جهت رفع موانع و حرکت به سوی توسعه پایدار است.8 - ساختار سازمانهای دولتی: بوروکراسی موجود برای تصویب یک طرح تحقیقاتی در مراکز علمی یا دولتی آنقدر آزاردهنده است که محققان را از انجام کار تحقیقاتی دلسرد کرده و در نتیجه آنها جذب فعالیتهــــای حاشیه ای می شوند. مقررات اداری و قوانین و ضوابط دست و پاگیر برای پژوهشگران از مهمترین چالشها در سازمانهای علمی و پژوهشی است. تحقیق و پژوهش فرهنگ خاصی را داراست و محققان دارای خصوصیات متفاوتی هستند و بنابراین می بایست محیطهای مناسب فرهنگی هم برای آنها ایجاد کرد.(8) محقق گرایش به نواندیشی دارد، به داشتن حق انتخــــاب علاقه مند است. تمایل به فرهنگ بسیط دارد. دارای شجاعت اخلاقی و صراحت در رویارویی با مسایل است. تمایل به ریشه یابی و جستجوی علل پدیده ها دارد و بدیهی است که شرایط و محیط کار باید به گونه ای فراهم شود که با این خصوصیات در تضاد نباشد. پژوهشگران به دلیل نوع تربیت فکری و عملی خود به شدت از آشفتگی و بی سامانی گــریزانند و در محیطهایی که فاقد انضباط حرفه ای و یا دارای ضوابط دست و پاگیر اداری باشند رنج می برند. در واقع آنها محیطهای غیررسمی تر را ترجیح می دهند و به همین دلیل، مقررات اداری حاکم بر گروههای پژوهشی باید تا حد زیادی متفاوت از مقررات حاکم بر گروههای تولیدی یا ستادی باشد. از برجسته ترین چالشهای موجود در این بخش می توان به فقدان بدنه تحقیقات قوی در سازمانهای پژوهشی، نبود نظام و سازوکار صحیح ارزیابی و نظارت براجرای طرحهای تحقیقاتی، نبود آیین نامه استخدامی ویژه محققان، وجود مقررات دست و پاگیر در مورد نحوه مشارکت آنها در طرحهای تحقیقاتی از نظر مدت زمان اشتغال در هر ماه و نظایر آن، عدم شفافیت قوانین و مقررات در زمینه حق تملیک و ثبت اختراعات و نوآوریها اشاره کرد.9 - نیروهای پژوهشگر: کارشناسان براین باورند که همین سهم ناچیز بودجه نیز در اختیار برخی از پژوهشگرانی قرار می گیرد که متخصص نیستند و این بودجـه ناچیز نیز نه تنها به هدر می رود بلکه موجب خواهد گردید تا پژوهشها کاربردی نباشد و اگر پژوهشی کاربردی نباشد دارای جایگاه علمی نخواهد بود که این امر از یک طرف بی اعتمادی دستگاههای اجرایی به پژوهش و یافته های پژوهشی را به همراه خواهد داشت و از طرف دیگر بخشهای تحقیقاتی و علمــــــی نیز نمی توانند از امکانات و تسهیلات بخشهای اجرایی برای انجام تحقیقات بهره مند شوند. کمبود نیروهای پژوهشگر و عدم برنامه ریزی جامع و علمی برای تربیت چنین نیرویی در زمره مهمترین عوامل بازدارنده انجام تحقیقات و مانعی بزرگ در راه توسعه علمی کشور است. بنابر آمارهای موجود تعداد محققان و پژوهشگران ژاپن در سال 1996 حدود 5 هزار نفر در یک میلیون است. در کره جنوبی و سنگاپور در همین سال این رقم به ترتیب 2193 و 2138 به یک میلیون می رسد. اما این درصــــــد در ایران به 338 در یک میلیون می رسد.(9) اگر شاخص تعداد مقالات همین پژوهشگران برای هریک میلیون نفر جمعیت منظور شود خواهیم دید که کشور ما در مقایسه با بسیاری از کشورها نظیر مصر، ترکیه و کره از رتبه پایینی برخوردار خواهد شد. با این حال، جای بسیار خوشحالی است که اخیراً در مجله معتبر NATURE ، 5 مقاله در دوره 1993-1997 و 14 مقاله در دوره 1997-2001 از ایران در جدولی با 31 کشور - جزو پراستنادترین مقالات از بین به ترتیب 34/982 و 38/263 مقاله علمی دنیا قرار گرفته است.(5) به هرحال تامین نشدن زندگی پژوهشگر و عدم اطمینان خاطر وی از حاصل کار و تلاشش، فقدان نداشتن انگیزه جهت اقدام به کار تحقیقاتی و همچنین نبودن رقابت سازنده بین پژوهشگران سبب گردیده تا شمار نیروی انسانی شاغل در این بخش به حداقل ممکن رسیده و آن تعداد باقیمانده نیز در جستجوی راهی برای خروج از کشور باشند. فرار مغزهااگر بپذیریم که قدرت برتر جهان از آن کسانی است که قدرت علمی و تکنولوژیک بیشتری دارند وصف آرایی و مبارزه قدرت در نظام نوین جهانی نه براساس تعداد و نوع تسلیحات جنگی بلکه برحسب نیروهای متخصص و نخبه علمی تعیین می گردد، باید این واقعیت را نیز قبول داشته باشیم که با از دست دادن چنین نیروهایی و پیوستن آنان به کشورهای توسعه یافته، در واقع به تضعیف خود کمک کرده و حداقل یک آجر به مصالح بنای قدرت کشورهای توسعه یافته اضافــه کرده ایم. یک برآورد نشان می دهد که در 20 سال گذشته حدود 400 میلیارد دلار بابت از دست دادن متخصــــصان خویش متضرر شده ایم. حدود 150 هزار دکتر و مهندس ایرانی در خارج از کشور زندگی می کنند که اگر به طور متوسط آموزش و پرورش هرکدام از آنها 20 هزار دلار هزینه داشته باشد، محاسبه کنید که چه سرمایه عظیم علمی و مالی از ایران خارج و جذب کشورهای دیگر گردیده است. (10) واقعیت آن است که کشور ما از لحاظ حفظ و نگهداشت نخبگان علمی و نیز به کارگیری آنان ناتوان بوده است، بنابر گفته دکتر احمد آقازاده عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی 72 درصد از برگزیدگان ایرانی المپیادها جذب دانشگاههای آمریکا شده اند، به طوری که در سال 1380 از مجموع 125 نفر برگزیدگان المپیادهای دانش آموزی و دانشجویی تعداد 90 نفر به آمریکا رفته و مابقی جذب سایر کشورهای اروپایی شده اند. وی علت اساسی اینگونه مهاجرتها را عدم توسعه علمی و پژوهشی، عدم شایسته سالاری و منـــزوی شدن نیروهای علمی و کارآمد بر می شمارد.(11) اصولاً فرار مغزها، سوای از برنامه ریزیهای دقیق و حساب شده کشورهای پیشرفته، موید تاثیر مستقیم دانش ناپذیری، نبود سازمانهای برنامه ریز و بی توجهی فراوان به امر تحقیق و پژوهش و عدم ایجاد انگیزه در محققان است. پروفسور محمد عبدالسلام معتقد است علت اصلی مهاجرت نخبگان معمولاً مسائل مادی و دریافت حقوق بیشتر نیست بلکه عامل مهمتر، زیربنای بهتر کشورهای پیشرفته از نظر علمی است. براین اساس وی معتقد است که باایجاد زمینه های علمی بهتر، برنامه ریزی در جهت توسعه پژوهش و فراهم آوردن امکان دسترسی به یافته های جدیــد علمی و نیز ایجاد مکانیسم های ایجاد انگیزه، می توان از خروج نخبگان از کشور جلوگیری کرد. (12) در حالی که اکثر کارشناسان عواملی همچون شرایط ساختاری مبدا و مقصد مهاجرت، ساختار نظام علمی جامعه و نهایتاً عوامل شخصی را از مهمترین علل خروج نخبگان بر می شمارند (13) متغیرهای دیگری نظیر عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، کاری و حرفه ای در این قضیه دخیلند. عوامل موثر در خروج نخبگان علمی از کشورعوامل اقتصادی: فاصله های زیاد درآمدی، ناکافی بودن فرصتهای شغلی و ...؛عوامل اجتماعی: تبعیض عدم برخورد اجتماعی مناسب، عدم رفاه اجتماعی و...؛عوامل سیاسی: متغیربودن سیاستهای علمی، اقتصادی و...؛عوامل فرهنگی: نوع نگرش به علم، نظامهای علمی، پژوهشی و...؛عوامل کاری: عدم تسهیلات مناسب، عدم پیشرفت شغلی مناسب و...؛عوامل حرفه ای: عدم بهره برداری مناسب از دانش، محدودیت امکان آشنایی با پیشرفتهای علمی (14).ارتباط بین فرار مغزها با سطح زندگی، نابرابریهای درآمدی، افزایش بی رویه جمعیــــت، رشد فزاینده و لجام گسیخته فارغ التحصیلان دانشگاهی، رشد کند اقتصادی، بی اعتنایی به جایگاه و نقش علم و بی توجهی یا کم توجهی به تحقیقات و پژوهشهای علمی و تخصصی و عدم برخورداری از یافته های جدید علمی معنی دار جلوه می کند. (15) با وجود تمام تلاشهای دولت در طی سالهای اخیر و به ویژه در برنامه سوم توسعه نسبت به رفع چالشها و موانع علمی برشمرده شده، متاسفـــانه هنوز کاستیهای بسیاری به چشم می خورد که اثرات منفی بی شماری از جمله کندی توسعه یافتگی و از دست دادن متخصصان را به دنبال خواهد داشت. بااعتقاد به اینکه ایران فعلی در دوره زایندگی و بارآوری علمی قرار داشته و بااتکا به نیروهای علمی خویش می تواند جایگاه مناسبی در عرصه های علمی به خود اختصاص دهد، باید به یادداشته باشیم که به ازای هر متخصصی که مهاجرت می کند، یک پروژه تحقیقاتی، یک ابتکار و یک نوآوری را که بالقوه از آن ما بوده است از دست می دهیم و در اختیار دیگران می گذاریم. در واقع یک نیروی مستعد و تلاشگر را در خدمت حل مسائل و معضلات فنی و علمی جامعه بیگانه قرار داده و از واقعیتهــای جامعه خود غافل می مانیم.(16) یکی از مهمترین آسیبهای حاصل از فرار مغزها، زیان دهی شدید جامعه علمی است. فقدان تحقیقات علمی و کاربردی، فقدان تالیف کتابهای دانشگاهی معتبر و نظایر آن از یک سو جامعه را با فقر منابع علمی و در نهایت باایستایی علم، تحقیق و تالیف مواجه می کند و از سوی دیگر، باعث حل نشدن بسیاری از مسائل و معضلات اقتصادی، فنی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگـــی خواهد گردید. بررسی کم وکیف وضعیت علمی ایران و نیز جامعه متخصصان و نخبگان علمی که از کشور خارج شده یا قصد مهاجرت دارند گویای این واقعیت است که بخش اعظم این جامعه نبود یک سیستم و مدیریت منسجم در بخش علم و پژوهش و بی توجهی به حفظ حقوق و محققـان و متخصصان را از دلایل عمـده مهاجرت بر می شمرند. با نگاهی به آمارهای مربوط به پدیده فرار مغزها، پیامدهای بسیار ناگوار آن غیرقابل تصور می نماید. در این آمارها در یک سو، کشورهای صنعتی و به اصطلاح کشورهای مقصـد قــرار دارند.(17) به گونه ای که اخیراً کشورهای بزرگ صنعتی اعلام کرده اند که تا سال 2020 نیازمند 80 میلیون نفر نیروی کار متخصص هستند و لذا طبیعی است که برنامه ای جهت جذب سالانه حدود 5 میلیون نفر مهاجر متخصص را طراحی و تدوین کرده اند و در سوی دیگر کشورهای جهان سوم (از جمله ایران) قرار دارند که بخش وسیعی از سرمایه های علمی خود را به راحتی تقدیم بیگانگان می کنند به گونه ای که زیان کشور ما از صادرات مغزهای علمی بالغ بر 38 میلیارد دلار برآورد شده است، در حالی که درآمد تقریبی سالانه کشور ما از محل صادرات نفت قریب به 12 میلیارد دلار اعلام گردیده است. (18) بی توجهی به فرهنگ پژوهش و عدم برنامه ریزی و بسترسازی علمی و نیز نداشتن سازوکارهای اجرایی مناسب برای این کار، خود عامل مصرف زدگی ما در عرصه های علمی و نیز وابستگی اقتصادی است. وابستگی به درآمدهای نفتی ما را با واردات انبوه فناوریهای غـــربی روبـــرو ساخته و موجب احساس بی نیازی به علم و پژوهش شده است. با مزمن شدن بیماری جامعه علمی ایران و نیز افزایش نرخ بیکاری دانش آموختگان آموزش عالی (به طوری که در حال حاضر در برخی از حوزه های علمی، دانش آموختگان با نرخهای 20 تا 30 درصدی بیکاری روبرو هستند) طبیعی ترین واکنش به این بیماری مزمن، جستجوی کار در آن سوی مرزها است. با خروج نخبگان از کشور، توان تولید علمی و بنیه اقتصادی کشور تضعیف شده و کارآیی سرمایه فیزیکی نیز رو به کاستی می رود. همچنین بااین برون رفت، خلاقیت و نوآوری کم شده و مزیتهای رقابتی کشور از بین می رود و بدین ترتیب به سمت فقر پایدار پیش خواهیم رفت. به عبارت دیگر، هرقدر نقش و سهم سرمایه های انسانی در توسعه ملی کاهش یابد به همان میزان برداشتها، انتظارات و دریافتهای نخبگان از جشم اندازهای آینده در رفتارها و کنشهای آنان به مراتب کم رنگ تر خواهد گردید.نتیجه گیری و پیشنهاداتباتوجه به ارتباط مستقیم بین چالشهای توسعه علمی و خروج نخبگان از کشور بنابراین، می بایست راههای جلوگیری از فرار مغزها را نیز در توسعه برنامه های علمی و پژوهشی جستجو کرد. به عبارت دیگر، آن دسته از تدابیر و برنامه هایی که به رفع چالشهای علمی منجر خواهد گردید می تواند به جذب و حفظ نخبگان نیز بینجامد. پـــــس راه حلهای زیر تدابیری است برای دو بیماری فقر علمی/پژوهشی و نیز فرار مغزها، به شرط اینکه نگرش مثبت، برنامه ریزی، حوصله واستمرار را فراموش نکنیم:1- ایجاد سازمان یا متولی اطلاع رسانی در جهت اشاعه یافته های پژوهشی در داخل یا خارج از کشور و سهولت دستیابی به نتایج آن توسط متقاضیان و نیز ایجاد راههای ارتباطی با نخبگان علمی ایرانی و خارجی در خارج از کشور؛2 - سیاستگذاری و ابلاغ ساز و کارهای لازم برای احیا و تقویت منزلت دانشمندان و محققان در کشور توسط دستگاههای ذیربط؛3- ارایه ساز و کارهای کنترلی به منظور تعدیل و تطبیق پرورش نیروهای متخصص در جامعه برحسب فرصتهای شغلی و نیازهای بازار کار در میان مدت و ایجاد بسترها و مقدمات تامین تقاضای اجتماعی تحصیلات دانشگاهی و دانش اندوزی در بلندمدت؛4 - اصلاح ساختار نظام آموزش و پژوهش کشور و اقدام در خصوص تقویت و نوسازی آن و تلاش در جهت تربیت نیروی انسانی خلاق، تصمیم گیرنده، محقق و نیز اجرای نظام شایسته سالاری به جای دیوان سالاری؛5 - تاسیس موسسات علمی و پژوهشی در جهت شناسایی، ساماندهی و رفع دغدغه های محققان و نیز استفاده بهینه از توان علمی آنان؛6 - تقویت منابع مالی در زمینه تحقیقات واختصاص عادلانه بودجه های تحقیقاتی به بخشهای مختلف آموزشی و پژوهشی؛7 - تاسیس شهرکهای علمی و تحقیقاتی برای محققان و تامین نیازهای علمی آنان؛8 - تجدیدنظر در بودجه های تحقیقاتی دانشگاهها و تخصیص اعتبارات و امکانات ویژه برای آنان؛9 - تاسیس مراکزکاریابی برای فارغ التحصیلان و نخبگان دانشگاهی؛10 - ایجاد زمینه و بستر مناسب در خصوص تقویت رابطه صنعت و دانشگاه که موجب علاقه مندسازی محققان به توسعه صنعتی کشور، جذب سرمایـه های داخلی و اشتغــــال زایی در صنایع می گردد؛11 - بسترسازی فرهنگی در جهت بسط فرهنگ پژوهش و ایجاد روحیه تحقیق؛12 - ایجاد تعاملات مناسب بین بخشهای دولتی و نهادهای مستقل علمی براساس یک الگوی مکمل مبتنی بر توانایی و تخصص هریک از این بخشها. منابع و ماخذ:1 - پژوهش علمی و موانع آن در ایران، ماهنامه فرهنگ پژوهش، شماره 100، 1381. ص 52و53.2 - جوان، خسرو، نظام تحقیقاتی در ژاپن، فصلنامه سیاست علمی و پژوهشی، شماره 1، 1370، ص 63.3 - سعادتی، لیلا، بدون جایگاه، بدون آینده، روزنامه همشهری، مورخه 31/2/82.4 - منصوری، رضا، نگرشی بر وضعیت تحقیقات در ایران، فصلنامه سیاست علمی و پژوهشی، شماره 1، 1370، ص 605 - مقام تحقیقاتی واقعی ایران در جهان، روزنامه همشهری، مورخه 7/6/836 - هداوند، سعید. پژوهش و پژوهش محوری در قاب بایدها و نبایدها، ماهنامه صنایع الکترونیک، شماره 10، 1382، ص 63 .7 - آسیب شناسی پژوهش، روزنامه اطلاعات، مورخه 1380/2/1.8 - امینی نیک، سعید و دیگران، پژوهش در ایران، وضعیت موجود - موانع، ماهنامه گلشن اندیشه، شماره های 2 و3، ص 46 و 47.9 - جایگاه پژوهش در جمهوری اسلامی ایران، ماهنامه اطلاعات سیاسی واقتصادی، شماره های 191 و192، 1381، ص 72 و 73.10 - خبرنامه تحقیقات و فناوری، شماره 13، پاییز 1381. ص 23 و 24.11 - مشرف جوادی، محمدحسن، فرار مغزها، ماهنامه تدبیر، شماره 132، 1382.12 - محسنی، منوچهر، مبانی جامعه شناسی علم، تهران: انتشارات طهوری ، 1372، ص 43.13 - وحیدی پریدخت، مهاجرت بین المللی و پیامدهای آن، تهران: سازمان برنامه ریزی و بودجه، 1364، ص 44.14 - کامینگز، شیائوهنگ، فرار مغزها و انتقال تکنولوژی معکوس، مترجم: مجید محمدی، تهران: نشر قطره، 1376، ص 76.15 - پدیده مهاجرت و فرار مغزها، ماهنامه اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره 14، 1380، ص 133.16 - حاضری، علی محمدی، نقش تحصیلات تکمیلی در فرایند توسعه ایران، مجموعه مقالات سمینار جامعه شناسی (جلد اول)، تهران: انتشارات سمت، 1373، ص 35.17 - فولادی، محمد، بررسی پدیده فرار مغزها، ماهنامه معرفت، 1381، ص 9.18 - وقوفی، حسن، فرار مغزها، موسسه فرهنگی وانتشاراتی زاهد، 1381، ص 9.این مقاله در ماهنامه تدبیر، شماره 154، دی 1383 به چاپ رسیده است.

عزاداری و مداحی؛ آسیبها و راهکارها

نویسنده:منصوره نرگسی
سال‌هاست که از عاشورا می‌گذرد، ولی داغ آن هنوز هم چشم‌ها را گریان و قلب‌ها را پر‌درد می‌کند. گویی این واقعه، هر سال با فرا رسیدن محرم تکرار می‌شود؛ چرا که این حزن پایان‌یافتنی نیست.ولی آیا این عاشورایی که می‌شنویم، همان حادثه‌ای است که روزی در کربلا رخ داد؟ آیا این واقعه، بی کم و کاست، پس از نسل‌ها به ما رسیده است؟ با کمی کاوش و جست‌وجو در کتاب‌های مقتل و کتاب‌هایی که به نقل ماجرا همت گماشته‌اند، با تناقضاتی روبه‌رو می‌شویم؛ مثلاً یک‌جا مطلبی را به واقعه نسبت داده‌اند، ولی در کتاب دیگر، آن را منکر شده یا اصلاً نقل نکرده‌اند. آخر مگر می‌شود حادثه‌ای هم روی داده باشد، هم نه؟!تنها پاسخ این سؤال این است که در این میان، کسی یا کسانی دروغ می‌گویند یا حقیقت را آن‌گونه که بوده، ابراز نمی‌کنند، و این‌گونه است که واقعه‌ای دستخوش تحریف می‌شود!این مقاله بر آن است که با تحلیل مفاهیمی چون تحریف و انواع و عوامل آن، به روشن شدن نقاط تاریک و تحریف‌شده این واقعه عظیم بپردازد.تحریف«تحریف» طبق تعریفی که استاد شهید مرتضی مطهری ارائه می‌دهد، «از ماده حرف است؛ یعنی منحرف کردن چیزی از مسیر و وضع اصلی خود که داشته است یا باید داشته باشد. به عبارت دیگر، تحریف نوعی تغییر و تبدیل است».[1]انواع تحریفاستاد مطهری معتقد است که دو نوع تحریف امکان‌پذیر است: تحریف لفظی و تحریف معنوی. تحریف لفظی؛ این است که ظاهر مطلبی را عوض کنند. مثلاً از یک گفتار، عبارتی حذف شود یا به آن عبارتی اضافه شود، و یا حتی جمله‌ها را چنان پس و پیش کنند که معنی‌اش فرق کند، ... [2] اما تحریف معنوی، به معنای دست‌کاری مفهوم و مقصود گوینده است؛ یعنی معنای کردن کلام به طوری که مطابق مقصود خود شما باشد، نه مقصود اصلی گوینده.[3]عوامل تحریفعوامل مؤثر در ایجاد تحریف را می‌توان در موارد زیر خلاصه کرد:1. غرض‌ورزی دشمناناستاد مطهری معتقد است همیشه اغراض دشمنان، عاملی است که حادثه‌ای را دچار تحریف و دگرگونی می‌کند و دشمن برای نیل به هدف خود، تغییراتی در متن تاریخ به وجود می‌آورد.[4] بی‌شک، حادثه عاشورا هم از این قاعده عمومی مستثنا نیست؛ چرا که باز‌خوانی این واقعه، آن‌طور که واقعاً رخ داده بود، می‌توانست خسارات جبران‌ناپذیری به افراد بسیاری، از جمله امویان و کارگزاران آنها وارد کند، همان‌گونه که کرد!نخستین تحریفی که بنی‌امیه به ایجاد آن همت گماشت، این بود که شهادت امام حسین(ع) را به قضا و قدر الهی نسبت داده، بدین ترتیب خود را از هر گونه اتهامی مبرا سازد که این مطلب در سخنان ابن‌زیاد به خوبی هویدا است.[5]2. تمایل به اسطوره‌سازیعامل دیگر، تمایل بشر به اسطوره‌سازی است. واژه اسطوره، به نوعی کلمه افسانه را نیز با خود یدک می‌کشد؛ چراکه اصولاً اسطوره‌ها، افسانه‌هایی به دنبال دارند که در میان مردم، جایگاه ویژه‌ای دارد. به قول استاد مطهری، این حس قهرمان‌پرستی در بشر است که همواره او را به افسانه‌پردازی درباره قهرمان‌های تاریخ ترغیب می‌کند.[6] برخی از مبالغه‌ها و اغراق‌های موجود در سخن بعضی واعظان و مداحان نیز معلول همین حس است. ازاین‌رو، «از آنجا که حس کمال‌جویی و قهرمان‌طلبی در نهاد انسان نهفته است، ناخواسته با اسطوره‌سازی‌ها و افسانه‌پردازی‌ها می‌خواهد آن حس غریزی و فطری را ارضاء و اشباع کند».[7]3. تلاش برای گریاندناستاد مطهری از این مورد با عنوان عاملی یاد می‌کند که اختصاص به حادثه عاشورا دارد و منشأ ظهور آن، می‌تواند سفارش اکید پیشوایان دین، مبنی بر زنده‌نگه‌داشتن نام و یاد امام حسین(ع) باشد.[8] آری، این‌گونه است که برخی از واعظان و مداحان ما برای نیل به این هدف، می‌کوشند به هر قیمتی شده، اشک‌ها از چشم‌ها جاری سازند، حال در این میان اگر لازم شد، کمی پیاز داغش را هم زیاد می‌کنند، حتی به دروغ! «برخی روضه‌خوانان و مداحان، همیشه با این تصور و پیش‌ذهن، به سراغ مقاتل و تاریخ می‌روند که سوزناک‌ترین و گریه‌آور‌ترین سخن یا داستان را به دست آورند. حال اگر هم چیزی اعم از درست و نادرست پیدا کردند، آن‌قدر به آن شاخ و برگ می‌دهند که به کلی از حالت اصلی خارج می‌سازند».[9]4. قیاس به نفسعامل دیگری که در تحریف این واقعه بزرگ، خواسته یا ناخواسته نقش داشته، قیاس به نفس است. بدین ترتیب که برخی از مداحان و واعظان به جای زبان حال امام حسین(ع) و اهل بیت و یاران ایشان، زبان حال خود را به تصویر کشیده‌اند و گاه رفتارها و گفتارهایی را به ایشان نسبت می‌دهند که به‌هیچ‌وجه شایسته شأن و منزلت ایشان نیست. محققی در این باره معتقد است:همین زبان حال‌ها با مرور زمان از کتاب‌های منظوم و شعر، به کتاب‌های مقاتل و مجالس هم راه یافته و صورت رسمی به خود گرفته است و به عنوان حدیث یا روایت تاریخی، مشهور و مقبول خاص و عام شده است.[10]گونه‌های تحریف واقعه عاشوراتحریف در واقعه عاشورا، به سه صورت می‌تواند رخ دهد:1.تحریف در شکل بیان حادثه و دگرگون کردن قضایا و مقدمات حادثه کربلا. ایجاد تحریفات لفظی و وارونه شدن حوادث و نیز اغراق‌ها و اسطوره‌سازی‌ها در این دسته جای می‌گیرد.2. تحریف در تفسیر حادثه. برخی چنان این حادثه را توصیف می‌کنند که گویی حضرت، شخصی مظلوم بوده، بی‌جهت کشته شده و خونش به هدر رفته است یا قیام امام، به گونه‌ای تفسیر می‌شود که گویی این اقدام و مبارزه، از حوزه عمل بشری و قابل اقتدا بودن خارج است. حتی برخی حرکت امام را برای فدایی شدن امت گنهکار معرفی کرده، مقصود اصلی ایشان را، شفاعت افراد آلوده و گناهکار در قیامت توضیح می‌دهند.3. جهت‌دادن به قضایای جنبی و کم‌رنگ نشان دادن فلسفه حماسه کربلا یا بی‌توجهی به آموزه‌های حادثه. درست است که امام حسین(ع) و عزاداری ایشان، وسیله‌ای برای برآورده‌شدن حوائج و مشکلات ماست، و گریه بر ایشان، آثار و پی‌آمدهای به خصوصی دارد و اطعام و انفاق در راه خدا و در مجالس عزاداری پاداش‌های عظیمی برخوردار است ولی محدود کردن نهضت عاشورا به این مسائل و غافل شدن از پیام‌ها و درس‌های اصلی نهضت، نوعی کم‌رنگ نشان دادن فلسفه حماسه کربلاست.نمونه‌ای از تحریفات واردهالف) زینب، الگوی سر به محمل کوبیدنروضه مشهوری در میان روضه‌خوانان و مداحان رایج است که بر اساس آن، حضرت زینب با دیدن سر بریده برادرش، از شدت تأثر، سر خود را چنان به چوب محمل می‌کوبد که خون از زیر مقنعه‌اش جاری می‌شود. این بهانه‌ای شده که بسیاری از عزاداران که به قمه زنی مبادرت می‌ورزند، عمل خود را به تأسی از حضرت زینب(س) موجه جلوه دهند؛ درحالی‌که در بررسی دقیق منابع و تاریخ عاشورا، در‌می‌یابیم که این روایت، جعلی بوده و در هیچ‌یک از منابع معتبر سندی مبنی بر درستی آن، یافت نمی‌شود.[11]ب افسانه سقایت ابوالفضل العباس در مسجد کوفهبر اساس این افسانه سوزناک، روزی در میان خطبه خواندن امام علی(ع) بر منبر، حسین(ع) اظهار عطش می‌کند. حضرت ابوالفضل(ع) به محض شنیدن صدای برادر، دوان دوان نزد مادر می‌رود و همراه با کاسه‌ای آب باز می‌گردد... امام علی(ع) بر بالای منبر، با دیدن این صحنه شروع به گریستن می‌کند و می‌فرماید که: روزی در کربلا گروهی از این امت، آب را بر حسین و یاران و فرزندانش می‌بندند و همین عباس چنین می‌کند.مهم‌ترین دلیلی که بر نادرستی این مطلب می‌توان ارائه کرد این است که امام علی(ع) اصلاً پیش از خلافت، بر منبری نمی‌رفته است. اگر هم بپذیریم که این واقعه در سال نخست خلافت امام، روی داده باشد، امام حسین(ع) در آن زمان، مردی سی ساله یا حتی بزرگ‌تر بوده است. با این توصیف، اظهار عطش‌کردن امام در مجلس عام و سخن گفتن با مقام امامت آن هم بالای منبر، حتی با رسوم متعارف انسانی تناسخی ندارد، چه برسد به مقام حضرت ابوالفضل (ع)!پیشنهادهای عملیحال باید اندیشید که در مواجهه با این سیل تحریفات که تاریخ مقدس عاشورا را تهدید می‌کند، چه باید کرد. چگونه می‌توان اذهان مردم را از این همه جعلیات پاک نمود؟ آیا باید در گوشه‌ای نشست تا هر روز بر میزان این دروغ‌پردازی‌ها افزوده شود؟مگر نه این است که اسلام به ما مسلمانان همیشه امر فرموده که هرگاه دیدیم حقی از مظلومی گرفته می‌شود، ساکت ننشینیم و حق مظلوم از ظالم بستانیم. اکنون هم در حق تاریخ مظلوم عاشوراست که این چنین ظلم می‌شود، پس نباید دست روی دست گذاشت، و فقط نظاره کرد. برخی از راهکارهای مبارزه با تحریفات عاشورا به قرار ذیل است:1.معرفی منابع معتبر و قابل استفاده در قیام حسینی و نقد و بررسی کتاب‌هایی که به نقل جعلیات و خرافات پرداخته‌اند.2. توجیه مردم از راه بیانیه‌ها و دستگاه‌های ارتباط جمعی و ایجاد حساسیت لازم درباره وقایع دروغ و ساختگی، تا خود مردم به حرکت‌های منفی حساسیت نشان دهند و از شرکت در مجالس این‌چنینی خودداری کنند.3. تأکید بر بهره‌گیری از مجالس عزاداری در راه ارشاد و هدایت مردم، به ویژه در روزهای تاسوعا و عاشورا که اجتماعات بیشتر است و فرصت تبلیغ، ممکن و استثنایی است.4. رعایت احکام و مقررات اسلام و توجه به اهمیت آن در عزاداری‌ها، همچون رعایت نماز اول وقت و نماز جماعت و نپوشیدن لباس‌های بدن‌نما در مجامع عمومی، و رعایت حال فقرا و مستمندان در اطعام‌ها.5. مبارزه تبلیغاتی با حرکات مخالف شئون اسلام، مانند قمه‌زنی یا برخی از شبیه‌خوانی‌ها.6. برگزاری جلسات و مجامع توجیهی در چند نوبت در سال برای مداحان، ذاکران و روضه‌خوان‌ها، و آشنا‌ساختن آنان به اهداف و فلسفه حسینی و بازگو‌کردن خطر انحراف از فلسفه عزاداری. همچنین دعوت از رؤسای هیئت‌ها و دسته‌های عزاداری در راه تبیین اهداف و پیش‌گیری از کارهای دون شأن امام حسین(ع) و عزاداری.7. برگزاری جلسات توجیهی برای طلاب حوزه‌های علمیه و یادآوری نکات یاد شده.8. تشویق شاعران در ارائه اشعار سوزناک با معانی بلند و مطابق با روح نهضت حسینی.[12]پی نوشت ها:[1]. نک: مرتضی مطهری، مقاله «تحریفات و عوامل آن»، عاشورا، عزاداری، تحریفات؛ مقالات و مصاحبه‌ها، تدوین: مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، قم، صحیفه خرد، 1385، چ 1، صص 25 و 26؛ مرتضی مطهری، حماسه حسینی، تهران، انتشارات صدرا، 1368، چ 14، ج 1، ص 12.[2]. حماسه حسینی، ج 1، ص 13.[3]. همان.[4]. نک: مقاله «تحریفات و عوامل آن»، عاشورا، عزاداری، تحریفات، ص 45.[5]. نک: علی آقاجانی، مقاله «آسیب های عزاداری»، همان، ص 362.[6]. نک: مرتضی مطهری، «تحریفات و عوامل آن»، همان، ص 46.[7]. محمد صحتی سردرودی، عاشورا‌پژوهی؛ با رویکردی به تحریف‌شناسی تاریخ امام حسین(ع)، قم، انتشارات خادم‌الرضا، 1385، چ 2، ص 407.[8]. نک: مرتضی مطهری، «تحریفات و عوامل آن»، عاشورا، عزاداری، تحریفات، ص 50.[9]. عاشورا پژوهی، ص 410.[10]. همان، ص 417.[11]. همان، ص 387 و 388.[12]. «نگاهی به عزاداری های حسینی»، عاشورا، عزاداری، تحریفات، صص 206. 207.منبع:ماهنامه گلبرگ

چهل چراغ عزاداری

نویسنده:حجت الاسلام جوادمحدثی
عزاداری، احیاء خط خون و شهادت: زندانی کردن «نور» در حصار شب، شیوه کهن ستمگران حاکم، در برخورد و مقابله با «حق» بوده است.خط فکری و سیاسی امامان شیعه، از همین رو همواره از سوی قدرتها، مورد تضییق و محدویت و انزوای تحمیلی قرار گرفته بود.طبیعی است که در چنان شرایط، نوشتن و گفتن و سرودن و نشر تفکر و راه و
خط آنان، از اسلوبهای مؤثر شیعه به حساب می‌آمد و پیروان حق، با زبان و قلم و شعر و مرثیه و اشک و عزاداری، در «احیاء امر ائمه» و زنده نگهداشتن حماسه‌ها و بیان فضایلشان تلاش می‌کردند.در آن عصر خفقان، طرح «خط امامان» ، نوعی مبارزه سیاسی اجتماعی بود و خطرها در پی داشت.جلسات انس و دیدار شیعیان، وسیله‌ای برای الهام گیری و یافتن محورهای «وحدت مکتبی» به حساب می‌آمد و شعر و مرثیه و نوحه و گریستن و عزاداری بر شهیدان کربلا و سید الشهدا و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام در آن عصر «نتوانستن» ها، ابعادی از مسأله زنده نگهداشتن مشعل حق و دعوت به «نور» و «ایمان» بود.سروده‌های موضعدار شاعران شیعی، آنچه که به اهل بیت مربوط می‌شد، بطور عمده دو محور اساسی داشت: 1.مدایح.2.مراثیاستفاده از مدح و مرثیه، همواره بعنوان اهرمی در دفاع از حق و مبارزه با حکومتهای جور، مورد استفاده قرار می‌گرفت.برپایی مراسم سوگواری برای ائمه و احیای خاطره شکوهمند و الهام بخش حیات و جهاد و شهادتشان، همواره در تاریخ، حرکت آفرین و بیدارگر بوده است .سنت شعر گفتن و مرثیه خواندن و گریستن و گریاندن در مجالس سوگ اهل بیت نیز، مورد تشویق و دستور امامان بود، چرا که عزاداری، رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش مسلمانان بود و رسالتی عظیم داشت.اقامه مجالس به یاد آنان، بیان رنجهای جانکاه پیشوایان حق و خون دلهای ائمه عدل، فاش ساختن و آشکار کردن ناله مظلومانه آنان در هیاهوی پرفریب اغواگران بود و عزاداری برای شهید، انتقال فرهنگ شهادت به نسلهای آینده تلقی می‌شد...و این خط همچنان ادامه یافت، تا اکنون.در اینگونه مجالس، احساس و عاطفه، به کمک شعورمی‌آید و مکتب عاشورا زنده می‌ماند و اشک، زبان گویای احساسهای عمیق یک انسان متعهد و پای بند به خط حسینی و کربلایی است.اشک، دلیل عشق است و نشانه پیوند.اشک، زبان دل است و شاهد شوق.دلی که به حسین علیه السلام و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عشق دارد، بی شک در سوگ آنان می‌گرید و با این گریه، مهر و علاقه درونی خود را نشان می‌دهد و گریه بر حسین علیه السلام تجدید بیعت با «کربلا» و فرهنگ شهادت است و امضای راه خونین شهیدان .جبهه‌های گرم ایران اسلامی در سالهای «دفاع مقدس» ، گویاترین و زنده‌ترین سندی است که نشان می‌دهد چگونه عشق عاشورایی و مراسم نوحه‌خوانی و اشک ریختن بر سالار شهیدان، محرم را ماه «پیروزی خون‌بر شمشیر» می‌سازد و اشک را به سلاحی کاری و مؤثر تبدیل می‌کند.سابقه عزاداری و سوگواری بر مظلومیت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دیرینه است و خود پیامبر و علی و فاطمه و...علیهم السلام و فرشتگان و کروبیان و جن و انس بر مظلومیت «آل الله» گریسته و مجالس عزا و گریه بر پا کرده‌اند.حتی انبیای گذشته هم اشکی ریزان و دلی سوزان و توسل و توجهی به خاندان عصمت و اسوه‌های شهادت داشته‌اند .شبهه آفرینیهای کج فهمان یا مغرضان نسبت به مسأله گریستن و عزاداری و توسل و اقامه مراسم و شعائر دینی در سوگ امامان مظلوم و شهید، جز از بی خبری آنان‌از تعالیم اسلام و دستورها و سنتهای پیامبر اسلام، نشأت نمی‌گیرد .این مجموعه چهل حدیث که پیش رو دارید، برخی از احادیث مربوط به این سنت ارزشمند و سازنده را در بردارد.امید است که آشنایی با فرهنگ دینی و عمل به آن، وسیله نجات ما و سبب شفاعت «اهل بیت» از ما در روز قیامت گردد.حدیث اولآتش عشق حسینیقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:ان لقتل الحسین علیه السلام حرارة فی قلوب المؤمنین لا تبرد ابدا.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: برای شهادت حسین علیه السلام، حرارت و گرمایی در دلهای مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمی‌شود.جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .556حدیث دومعاشورا، روز غمقال الرضا علیه السلام:من کان یوم عاشورا یوم مصیبته و حزنه و بکائه جعل الله عز و جل یوم القیامة یوم فرحه و سروره.امام رضا علیه السلام فرمود: هر کس که عاشورا، روز مصیبت و اندوه و گریه‌اش باشد، خداوند روز قیامت را برای او روز شادی و سرور قرار می‌دهد.بحار الانوار، ج 44، ص .284حدیث سوممحرم، ماه سوگواریقال الرضا علیه السلام:کان ابی اذا دخل شهر المحرم لا یری ضاحکا و کانت الکابة تغلب علیه حتی یمضی منه عشرة ایام، فاذا کان الیوم العاشر کان ذلک الیوم یوم مصیبته و حزنه و بکائه...امام رضا علیه السلام فرمود: هر گاه ماه محرم فرا می‌رسید، پدرم (موسی بن‌جعفر علیه السلام) دیگر خندان دیده نمی‌شد و غم و افسردگی بر او غلبه می‌یافت تا آن که ده روز از محرم می‌گذشت، روز دهم محرم که می‌شد، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریه پدرم بود .امالی صدوق، ص 111حدیث چهارمدیده‌های خندانقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:یا فاطمة! کل عین باکیه یوم القیامة الا عین بکت علی مصاب الحسین فانها ضاحکة مستبشرة بنعیم الجنة.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فاطمه جان! روز قیامت هر چشمی گریان است، مگر چشمی که در مصیبت و عزای حسین گریسته باشد، که آن چشم در قیامت خندان است و به نعمتهای بهشتی مژده داده می‌شود.بحار الانوار، ج 44، ص .293حدیث پنجمسالگرد سوگ حسینعن الصادق علیه السلام:نیح علی الحسین بن علی سنة فی کل یوم و لیلة و ثلاث سنین من الیوم الذی اصیب فیه.حضرت صادق علیه السلام فرمود: یک سال تمام، هر شب و روز بر حسین بن علی علیه السلام نوحه خوانی شد و سه سال، در روز شهادتش سوگواری برپا گشت.بحار الانوار، ج 79، ص .102حدیث ششمبودجه عزاداریقال الصادق علیه السلام:قال لی ابی: یا جعفر! اوقف لی من منالی کذا و کذا النوادب تندبنی عشر سنین بمنی ایام منی.امام صادق علیه السلام می‌فرماید: پدرم امام باقر علیه السلام به من فرمود: ای جعفر ! از مال خودم فلان مقدار وقف نوحه خوانان کن که به مدت ده سال در «منا» در ایام حج، بر من نوحه خوانی و سوگواری کنند.بحار الانوار، ج 46، ص .220حدیث هفتمنوحه خوانی سنتیعن ابی هارون المکفوف قال:دخلت علی ابی عبد الله علیه السلام فقال لی: انشدنی، فأنشدته فقال: لا، کما تنشدون و کما ترثیه عند قبره...ابو هارون مکفوف می‌گوید: خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم.امام به من فرمود: «برایم شعر بخوان» .پس برایش اشعاری خواندم.فرمود: اینطور نه، همان طور که (برای خودتان) شعر خوانی می‌کنید و همانگونه که نزد قبر حضرت سید الشهدا مرثیه می‌خوانی.بحار الانوار، ج 44، ص .287حدیث هشتمپاداش شعر گفتن برای حسین علیه السلامقال الصادق علیه السلام:ما من احد قال فی الحسین شعرا فبکی و ابکی به الا اوجب الله له الجنة و غفر له.امام صادق علیه السلام به جعفر بن عفان فرمود: هیچ کس نیست که درباره حسین علیه السلام شعری بسراید و بگرید و با آن بگریاند مگر آن که خداوند، بهشت را بر او واجب می‌کند و او را می‌آمرزد.رجال شیخ طوسی، ص .289حدیث نهمسرودن برای اهل بیت علیه السلامقال الصادق علیه السلام:من قال فینا بیت شعر بنی الله له بیتا فی الجنة.امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس در راه ما و برای ما یک بیت شعر بسراید، خداوند برای او خانه‌ای در بهشت، بنا می‌کند.وسائل الشیعه، ج 10، ص .467حدیث دهماصحاب مدح و مرثیهقال الصادق علیه السلام:الحمد لله الذی جعل فی الناس من یفد الینا و یمدحنا و یرثی لنا.امام صادق علیه السلام فرمود: خدا را سپاس که در میان مردم، کسانی را قرار داد که به سوی ما می‌آیند و بر ما وارد می‌شوند و ما را مدح و مرثیه می‌گویند.وسائل الشیعه، ج 10، ص .469حدیث یازدهمشعر خوانی در ایام عزاقال الرضا علیه السلام:یا دعبل! احب ان تنشدنی شعرا فان هذه الایام حزن کانت علینا اهل البیت علیه السلام.امام رضا علیه السلام به دعبل (شاعر اهل بیت) فرمود: ای دعبل! دوست دارم که برایم شعری بسرایی و بخوانی، چرا که این روزها (ایام عاشورا) روز اندوه و غمی است که بر ما خاندان رفته است.جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .567حدیث دوازدهممرثیه، نصرت اهل بیت علیه السلامعن الرضا علیه السلام:یا دعبل! ارث الحسین علیه السلام فانت ناصرنا و مادحنا ما دمت حیا فلا تقصر عن نصرنا ما استطعت.امام رضا علیه السلام فرمود: ای دعبل! برای حسین بن علی علیه السلام مرثیه بگو، تو تا زنده‌ای، یاور و ستایشگر مایی، پی تا می‌توانی، از یاری ما کوتاهی مکن.جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .567حدیث سیزدهمشیعیان همراه و همدلقال علی علیه السلام:ان الله...اختار لنا شیعة ینصروننا و یفرحون بفرحنا و یحزنون لحزننا.علی علیه السلام فرمود: خداوند برای ما، شیعیان و پیروانی برگزیده است که ما را یاری می‌کنند، با خوشحالی ما خوشحال می‌شوند و در اندوه و غم ما، محزون می‌گردند.غرر الحکم، ج 1، ص .235حدیث چهاردهمکشته اشکقال الحسین علیه السلام:انا قتیل العبرة لا یذکرنی مؤمن الا بکی.حسین بن علی علیه السلام فرمود: من کشته اشکم.هیچ مؤمنی مرا یاد نمی‌کند مگر آنکه (بخاطر مصیبتهایم) گریه می‌کند.بحار الانوار، ج 44، ص .279حدیث پانزدهمیک قطره اشکقال الحسین علیه السلام:من دمعت عیناه فینا قطرة بوأه الله عز و جل الجنة.حسین بن علی علیه السلام فرمود: چشمان هر کس که در مصیبتهای ما قطره‌ای اشک بریزد، خداوند او را در بهشت جای می‌دهد.احقاق الحق، ج 5، ص .523حدیث شانزدهمبهشت، پاداش عزاداریقال علی بن الحسین السجاد علیه السلام:ایما مؤمن دمعت عیناه لقتل الحسین و من معه حتی یسیل علی خدیه بوأه الله فی الجنة غرفا .امام سجاد علیه السلام فرمود: هر مؤمنی که چشمانش برای کشته شدن حسین بن علی علیه السلام و همراهانش اشکبار شود و اشک بر صورتش جاری گردد، خداوند او را در غرفه‌های بهشتی جای می‌دهد.ینابیع الموده، ص .429حدیث هفدهمبه یاد فرزندان فاطمه علیها السلامقال السجاد علیه السلام:انی لم اذکر مصرع بنی فاطمة الا خنقتنی لذلک عبرة.امام سجاد علیه السلام فرمود: من هرگز شهادت فرزندان فاطمه علیها السلام را به یاد نیاوردم، مگر آنکه بخاطر آن، چشمانم اشکبار گشت.بحار الانوار، ج 46، ص .109حدیث هیجدهمسوگواری در خانه‌هاقال الباقر علیه السلام:ثم لیندب الحسین و یبکیه و یأمر من فی داره بالبکاء علیه و یقیم فی داره مصیبته باظهار الجزع علیه و یتلاقون بالبکاء بعضهم بعضا فی البیوت و لیعز بعضهم بعضا بمصاب الحسین علیه السلام.امام باقر علیه السلام نسبت به کسانی که در روز عاشورا نمی‌توانند به زیارت آن حضرت بروند، اینگونه دستورعزاداری دادند و فرمودند: بر حسین علیه السلام ندبه و عزاداری و گریه کند و به اهل خانه خود دستور دهد که بر او بگریند و در خانه‌اش با اظهار گریه و ناله بر حسین علیه السلام، مراسم عزاداری بر پا کند و یکدیگر را با گریه و تعزیت و تسلیت گویی در سوگ حسین علیه السلام در خانه‌هایشان ملاقات کنند.کامل الزیارات، ص .175حدیث نوزدهماشک علی علیه السلام در سوگ شهدای کربلاقال الباقر علیه السلام:مر علی بکربلا فی اثنین من اصحابه قال: فلما مر بها ترقرقت عیناه للبکاء ثم قال: هذا مناخ رکابهم و هذا ملقی رحالهم و هیهنا تهراق دماؤهم، طوبی لک من تربة علیک تهراق دماء الأحبة.امام باقر علیه السلام فرمود: امیر المؤمنین علیه السلام با دو تن از یارانش از «کربلا» گذرکردند، حضرت، هنگام عبور از آنجا، چشمهایش اشک آلود شد، سپس فرمود: اینجا مرکبهایشان بر زمین می‌خوابد، اینجا محل بارافکندنشان است و اینجا خونهایشان ریخته می‌شود، خوشا به حال تو ای خاکی که خون دوستان بر روی تو ریخته می‌شود! بحار الانوار، ج 44، ص 258حدیث بیستماشک، حجاب دوزخقال الباقر علیه السلام:ما من رجل ذکرنا او ذکرنا عنده یخرج من عینیه ماء و لو مثل جناح البعوضة الا بنی الله له بیتا فی الجنة و جعل ذلک الدمع حجابا بینه و بین النار.امام باقر علیه السلام پس از شنیدن سروده‌های «کمیت» درباره اهل بیت، گریست و سپس فرمود : هیچ کس نیست که ما را یاد کند، یا نزد او از ما یاد شود و از چشمانش هر چند به اندازه بال پشه‌ای‌اشک آید، مگر آنکه خداوند برایش در بهشت، خانه‌ای بنا کند و آن اشک را حجاب میان او و آتش دوزخ قرار دهد.الغدیر، ج 2، ص .202حدیث بیست و یکمبیست سال گریهقال الصادق علیه السلام:بکی علی بن الحسین علیه السلام عشرین سنة و ما وضع بین یدیه طعام الا بکی.امام صادق علیه السلام فرمود: امام زین العابدین علیه السلام بیست ساله (به یاد عاشورا) گریست و هرگز طعامی پیش روی او نمی‌گذاشتند مگر اینکه گریه می‌کرد.بحار الانوار، ج 46، ص .108حدیث بیست و دومادب سوگواریقال الصادق علیه السلام:لما مات ابراهیم بن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حملت عین رسول الله بالدموع ثم قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول ما یسخط الرب و انا بک یا ابراهیم لمحزونون.امام صادق علیه السلام فرمود: چون ابراهیم پسر رسول خدا از دنیا رفت، چشم پیامبر پر از اشک شد.سپس پیامبر فرمود: چشم، اشکبار می‌شود و دل غمگین می‌گردد، ولی چیزی نمی‌گوییم که خدا را به خشم آورد، و ما در سوگ تو ای ابراهیم اندوهناکیم.بحار الانوار، ج 22، ص .157حدیث بیست و سومچشمهای اشکبارقال الصادق علیه السلام:من ذکرنا عنده ففاضت عیناه حرم الله وجهه علی النار.امام صادق علیه السلام فرمود: نزد هر کس که از ما (و مظلومیت ما) یاد شود و چشمانش پر از اشک گردد، خداوند چهره‌اش را بر آتش دوزخ حرام می‌کند.بحار الانوار، ج 44، ص .285حدیث بیست و چهارماحیاء خط اهل بیت علیهم السلامقال الصادق علیه السلام:تزاوروا و تلاقوا و تذاکروا و احیوا امرنا.امام صادق علیه السلام فرمود: به زیارت و دیدار یکدیگر بروید، با هم به سخن و مذاکره بنشینید و امر ما را (کنایه از حکومت و رهبری) زنده کنید.بحار الانوار، ج 71، ص .352حدیث بیست و پنجممجالس حسینیقال الصادق علیه السلام للفضیل:تجلسون و تحدثون؟ فقال: نعم، قال: ان تلک المجالس احبها فأحیوا امرنا، فرحم الله من احیی امرنا.امام صادق علیه السلام از «فضیل» پرسید: آیا (دور هم) می‌نشینید و حدیث و سخن می‌گویید؟ گفت: آری‌فرمود: اینگونه مجالس را دوست دارم، پس امر (امامت) ما را زنده بدارید.خدای رحمت کند کسی را که امر و راه ما را احیا کند.وسائل الشیعه، ج 10، ص .392حدیث بیست و ششماشکهای ارزشمندقال الصادق علیه السلام:..رحم الله دمعتک، اما انک من الذین یعدون من اهل الجزع لنا و الذین یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا، اما انک ستری عند موتک حضور آبائی لک...امام صادق علیه السلام به «مسمع» که از سوگواران و گریه کنندگان بر عزای حسینی بود، فرمود: خدای، اشک تو را مورد رحمت قرار دهد.آگاه باش، تو از آنانی که از دلسوختگان ما به شمار می‌آیند، و از آنانی که با شادی ما شاد می‌شوند و با اندوه ما غمگین می‌گردند .آگاه باش! تو هنگام مرگ، شاهد حضور پدرانم بر بالین خویش خواهی بود.وسائل الشیعه، ج 10، ص .397حدیث بیست و هفتمدلهای سوختهقال الصادق علیه السلام:اللهم...و ارحم تلک الأعین التی جرت دموعها رحمة لنا و ارحم تلک القلوب التی جزعت و احترقت لنا و ارحم الصرخة التی کانت لنا.امام صادق علیه السلام بر سجاده خود نشسته و بر زائران و سوگواران اهل بیت، چنین دعا می‌کرد و می‌فرمود: خدایا...آن دیدگان را که اشکهایش در راه ترحم وعاطفه بر ما جاری شده و دلهایی را که بخاطر ما نالان گشته و سوخته و آن فریادها و ناله‌هایی را که در راه ما بوده است، مورد رحمت قرار بده.بحار الانوار، ج 98، ص .8حدیث بیست و هشتمگریه بر مظلومیت شیعهقال الصادق علیه السلام:من دمعت عینه فینا دمعة لدم سفک لنا او حق لنا نقصناه او عرض انتهک لنا او لأحد من شیعتنا بوأه الله تعالی بها فی الجنة حقبا.امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس که چشمش در راه ما گریان شود، بخاطر خونی که از ما ریخته شده است، یا حقی که از ما گرفته‌اند، یا آبرویی که از ما یا یکی از شیعیان ما برده وهتک حرمت کرده‌اند، خدای متعال به همین سبب، او را در بهشت جاودان، برای ابد جای می‌دهد.امالی شیخ مفید، ص .175حدیث بیست و نهمثواب بی حسابقال الصادق علیه السلام:لکل شیی‌ء ثواب الا الدمعة فینا.امام صادق علیه السلام فرمود: هر چیزی پاداش و مزدی دارد، مگر اشکی که برای ما ریخته شود (که چیزی با آن برابری نمی‌کند و مزد بی اندازه دارد). جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .548حدیث سی‌امکوثر و اشکقال الصادق علیه السلام:ما من عین بکت لنا الا نعمت بالنظر الی الکوثر و سقیت منه.امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ چشمی نیست که برای ما بگرید، مگر اینکه برخوردار از نعمت نگاه به «کوثر» می‌شود و از آن سیرابش می‌کنند.جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .554حدیث سی و یکمگریه آسمانعن الصادق علیه السلام:یا زرارة! ان السماء بکت علی الحسین اربعین صباحا.امام صادق علیه السلام فرمود: ای زراره! آسمان چهل روز، در سوگ حسین بن علی علیه السلام گریه کرد.جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .552حدیث سی و دومگریه و اندوه مطلوبقال الصادق علیه السلام:کل الجزع و البکاء مکروه سوی الجزع و البکاء علی الحسین علیه السلام.امام صادق علیه السلام فرمود: هر نالیدن و گریه‌ای مکروه است، مگر ناله و گریه بر حسین علیه السلام.بحار الانوار، ج 45، ص .313حدیث سی و سومپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و گریه بر شهیدقال الصادق علیه السلام:ان النبی لما جائته وفاة جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثة کان اذا دخل بیته کثر بکائه علیهما جدا و یقول: کانا یحدثانی و یؤانسانی فذهبا جمیعا.امام صادق علیه السلام فرمود: وقتی خبر شهادت جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثه به پیامبر خدا رسید، از آن پس هر گاه وارد خانه‌می‌شد، بر آن دو شهید بشدت می‌گریست و می‌فرمود : آن دو شهید، با من هم سخن و همدم و انیس بودند، و هر دو رفتند! ...من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 177حدیث سی و چهارمنفسهای تسبیحقال الصادق علیه السلام:نفس المهموم لظلمنا تسبیح و همه لنا عبادة و کتمان سرنا جهاد فی سبیل الله.ثم قال ابو عبد الله علیه السلام: یجب ان یکتب هذا الحدیث بالذهب.امام صادق علیه السلام فرمود: نفس کسی که بخاطر مظلومیت ما اندوهگین شود، تسبیح است و اندوهش برای ما، عبادت است و پوشاندن راز ما جهاد در راه خداست.سپس امام صادق علیه السلام افزود: این حدیث را باید با طلا نوشت! امالی شیخ مفید، ص .338حدیث سی و پنجمفرشتگان سوگوارقال الصادق علیه السلام:اربعة الاف ملک عند قبر الحسین علیه السلام شعث غبر یبکونه الی یوم القیامة.امام صادق علیه السلام فرمود: چهار هزار فرشته نزد قبر سید الشهدا علیه السلام ژولیده و غبار آلود، تا روز قیامت بر آن حضرت می‌گریند.کامل الزیارات، ص .119حدیث سی و ششمگریه بر حسین علیه السلامقال الرضا علیه السلام:یا ابن شبیب! ان کنت باکیا لشی‌ء فابک للحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام فانه ذبح کما یذبح الکبش.امام رضا علیه السلام به «ریان بن شبیب» فرمود: ای پسر شبیب! اگر بر چیزی گریه می‌کنی، بر حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام گریه کن، چرا که او را مانند گوسفند سر بریدند .بحار الانوار، ج 44، ص 286حدیث سی و هفتممجالسی به یاد ائمه علیهم السلامقال الرضا علیه السلام:من جلس مجلسا یحیی فیه امرنا لم یمت قلبه یوم تموت القلوب.امام رضا علیه السلام فرمود: هر کس در مجلسی بنشیند که در آن، امر (و خط و مرام ما) احیا می‌شود، دلش در روزی که دلها می‌میرند، نمی‌میرد.بحار الانوار، ج 44، ص .278حدیث سی و هشتمآثار گریستن بر حسین علیه السلامقال الرضا علیه السلام:فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون فان البکاء علیه یحط الذنوب العظام.امام رضا علیه السلام فرمود: گریه کنندگان باید بر کسی همچون حسین علیه السلام گریه کنند، چرا که گریستن برای او، گناهان بزرگ را فرو می‌ریزد.بحار الانوار، ج 44، ص .284حدیث سی و نهماشک و آمرزش گناهقال الرضا علیه السلام:یابن شبیب! ان بکیت علی الحسین علیه السلام حتی تصیر دموعک علی خدیک غفر الله لک کل ذنب اذنبته صغیرا کان او کبیرا قلیلا کان او کثیرا.امام رضا علیه السلام فرمود: ای پسر شبیب! اگر بر، حسین علیه السلام آن قدر گریه کنی که اشکهایت بر چهره‌ات جاری شود، خداوند همه گناهانت را که مرتکب شده‌ای می‌آمرزد، کوچک باشد یا بزرگ، کم باشد یا زیاد.امالی صدوق، ص .112حدیث چهلمهمدلی با عترتقال الرضا علیه السلام: ان سرک ان تکون معنا فی الدرجات العلی من الجنان فاحزن لحزننا و افرح لفرحنا.امام رضا علیه السلام به ریان بن شبیب فرمود: اگر تو را خوشحال می‌کند که در درجات والای بهشت با ما باشی، پس در اندوه ما غمگین باش و در شادی ما خوشحال باش.جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص 549منبع: چهل حدیث عزاداری
http://www.rasekhoon.net/Article/Show-17048.aspx

علوم انسانی و سایه سنگین منور الفکری

روح الامین سعیدی
یکی از حقایق کشف شده در عرصه تفکر و اندیشه ورزی کشور بعد از جریان فتنه‌های پس از انتخابات این بود که نشان داد سیطرة جریان منوّرالفکریِ غربزده بر فضای اندیشه‌ورزی جامعه بالأخص در عرصة فلسفه و علوم انسانی از یک سو و کم‌کاری نخبگان اسلامگرای حوزه و دانشگاه برای تولید علوم انسانی بومی با صبغة اسلامی ـ ایرانی از سوی دیگر چه عواقب وخیمی را به همراه خواهد آورد. این مسئله‌ای است که تصمیم‌سازان و اصحاب فکر و اندیشة کشور می‌بایست با نگاهی ژرف و با لحاظ نمودن شرایط نوین جامعه متعاقب حوادث اخیر بدان بنگرند و توجه داشته باشند چیزی که آقای "سعید حجاریان" در خلال اعترافاتش در دادگاه با عنوان کاربست نامُنقّح تئوریهای غربی از آن یاد کرد، چگونه می‌تواند ظرف چند سال یک تهدید امنیتی جدی را فراروی نظام جمهوری اسلامی قرار دهد جریان منورالفکری که تقریباً از ابتدای دهة هفتاد سایة سنگین اندیشه‌ورزی به سبک غربی را شتابان بر فضای محافل علمی و دانشگاهی کشور گسترانیده بود، وقتی که از خرداد 76 قدرت سیاسی و اجرایی را در قبضة اقتدار خود دید، طی هشت سال کاملاً بی‌پروا و لجام‌گسیخته کمر به هدم سنتها و باورهای دینی ملت و اصول اساسی انقلاب بست. نیروهای مستعد و خوشفکرِ این جریان با همة ظرفیت و توان به میدان آمدند تا به زعم خود موانع برکندن جامة ارتجاع و پوشیدن جامة فاخر مدرنیته را یک به یک از سر راه بردارند.یکی نبوت را تا حد تجربة شخصی پیامبر(ص) فروکاست؛ یکی کلام وحی را غیرقابل استناد خواند؛ یکی الگوی فاطمی را برای زنان امروز منسوخ دانست؛ یک حسین را خشونت‌طلب نامید؛ یکی از کهنگی و تحجر قوانین اسلام سخن گفت؛ یکی عصمت اهل بیت را انکار نمود؛ یکی موجودیت امام زمان(عج) را زیر سئوال برد؛ یکی ولایت فقیه را دیکتاتوری نامید؛ یکی حجاب و عفاف را آفت حضور اجتماعی زن تلقی کرد؛ یکی به جواز عصیان و اعتراض حتی در مقابل احکام الهی فتوا داد و یکی.. اما در مقابل، همگی تابلوی دلربایی را از مدرنیتة غرب به تصویر کشیدند که هر بیننده‌ای را مُجاب می کرد که برای خلق دوبارة چنین تابلویی می‌بایست به سبک نقاشان چیره‌دست مغرب زمین قلم بزنیم. پس اگر آنها فرایند اصلاح مذهبی و پروتستانیسم را تجربه کردند، ما نیز باید همین بلا را بر سر اسلام بیاوریم؛ اگر آنها با ترویج سکولاریسم دیوار حائلی میان دین و دنیا ساختند، ما نیز باید چنین کنیم؛ اگر آنها مسیحیت را در چهاردیوار کلیسا به صلیب انزوا کشیدند، ما نیز باید اسلام را در اندرون مساجد محبوس نماییم؛ اگر آنها دین و اخلاقیات را به پای بُت اومانیسم قربانی کردند، ما نیز محتاج این قربانی هستیم و اگر آنها از قول "فردریش نیچه" مرگ خدا را اعلام نمودند، ما نیز برای ملبّس شدن به جامة زربفت مدرنیته باید ابتدا تشییع جنازة خداوند را برپا سازیم و رشتة اتصال آسمان و زمین را از هم بگسلیم. عجیب است که اینان درنیافتند یا شاید نخواستند دریابند که مدرنیتة غربی یک پدیدة خاص تاریخی و معلول و محصول شرایط منحصر به فرد جامعة اروپایی بوده و تکرار آن با همان سبک و سیاق در یک بستر تاریخی و اجتماعیِ کاملاً متفاوت امکان پذیر نمی‌باشد درنتیجه، روشنفکران جامعة ما گرفتار افسون اندیشة غرب مدرن، مبدل به ماشینهای مترجم و کپی‌برداری شدند که آموزه‌های وارداتی را بدون اینکه کمترین خلاقیتی در جهت بومی سازی و همسنخ کردنشان با شرایط جامعة اسلامی ـ ایرانی از خود بروز دهند، برگردان نموده و به خورد دانشجویان فلسفه و علوم انسانی کشور دادند. متون ترجمه‌ای همچون قارچ تکثیر یافتند و قفسة کتابخانه‌ها را به تسخیر درآوردند. نخبگان منورالفکر ما نیز در صحنة دانشگاه با افتخار تمام مقابل دانشجویان مشتاق ایستادند تا تکرارگرِ بی‌کم وکاستِ همة چیزهایی باشند که زمانی پیشتر در دانشگاههای اروپا و آمریکای شمالی تقریر شده بود اینک که قریب به دو دهه از مجاهدت علمی جریان منورالفکری می گذرد، می‌توان رسوب القائات رهبران آن در ذهن قشرهایی از نسل جوان را به وضوح در محتوای شعارهای آشوبگران و معترضان حوادث پس از انتخابات مشاهده کرد. به راستی چه رخ می‌دهد که در لفافة اعتراض به نتایج انتخابات، ناگاه جماعتی نوک پیکان حملات را به جانب اسلام نشانه می‌روند؟! چرا جمهوری ایرانی بر جمهوری منبعث از شریعت اسلام ترجیح داده می‌شود؟! چرا جمعی از جوانان این کشور اسلامی در روز قدس از ابراز همدردی با ملت مظلوم فلسطین و اعلام برائت از رژیم نژادپرست صهیونیست امتناع می‌ورزند؟! چرا ولایت فقیهِ مأذون از امام معصوم را دیکتاتوری خطاب می‌کنند حال آنکه دموکراسی همچون بتی مُنزه از هر کژی تسبیح و تقدیس می‌گردد؟! چه می‌شود که عده‌ای هنجارشکن در ظهر عاشورای حسینی  حرمت مقدسترین شعایر شیعیان را لگدمال نموده و پرچم عزای سرسلسلة آزادگان عالم را با شعار آزادی و دموکراسی به آتش می‌کشند؟! آیا این شعارها خلق‌الساعه بودند یا معلول یک جریان هدفمند که سالهاست در عمق کالبد فرهنگی و فکری جامعة ایرانی رخنه کرده است؟ آن جوانی که حسین (ع) را قهرمان دنیای عرب و نامرتبط با فرهنگ خود می پندارد و در عوض از احساس تفاخر به اسطوره‌های کهن پارسی همچون آرش کمانگیر یا کاوة آهنگر دم می زند، در کدامین بستر فکری تربیت یافته است؟! چه کسی پاسخگوی این میزان زاویه گرفتن اقشاری از نسل دوم و سوم انقلاب از مبانی و سنن اصیل اسلامی ـ ایرانی و مستحیل گردیدن آنان در فرهنگ وارداتی غرب می‌باشد؟به نظر می‌رسد در طول سه دهه حیات جمهوری اسلامی ایران نوعی اهمال وسهل ا‌نگاری در واگذاری اتاقهای فکر و کرسی های نظریه‌پردازی علوم انسانی به جریان منورالفکر غربزده که اختلافات عقیدتیِ بنیادینی با معماران انقلاب داشته و چندان پایبند و دلبستة آرمانهای اسلامی و انقلابی نیست صورت گرفته است. عدم اهتمام جدیِ اندیشمندان متعهد حوزه و دانشگاه به امر خطیر تشریح مبانی ایدئولوژیک انقلاب اسلامی برای نسلهای دوم و سوم به نحوی که سبب زدودن شبهات ذهنی گوناگون آنان گردد از یک سو و یله و رها کردن محافل فکری در اختیار طیفهای لیبرالِ سکولار از سوی دیگر موجب شده تا امروز بخش قابل‌توجهی از نسل جوان که در این فضای ناسالم فکری تنفس کرده‌اند، هیچ باوری به آموزه‌های دینی و انقلابی نداشته باشند و نه تنها میان خود با دولت و انقلاب بلکه حتی با اصل اسلام نیز نوعی رابطة غیریّت و خصومت تعریف نمایند. در آشوبهای پس از انتخابات شاهد حضور نمایندگانی از همین قشر در خیابانهای پایتخت بودیم که شعار سرنگونی نظام اسلامی و جایگزینی آن با یک دموکراسی سکولار غربگرا و یا حتی رجعت به سلطنت را فریاد می‌زدند. علی‌الظاهر جمهوری اسلامی ایران تا کنون فاقد یک راهبرد جامع و مشخص در زمینة علوم انسانی بوده و اصولاً رفعت جایگاه علوم انسانی در امر تداوم انقلاب به درستی درک و هضم نگردیده است. لکن بحران سیاسی ـ اجتماعی اخیر همچون تلنگری بود که بسیاری از مسئولین ذیربط را تکان داد و متوجه این معنا ساخت که غفلت از جریان حرکت فکر و اندیشه در جامعه چه بسا می‌تواند به پیداییِ تهدیدات امنیتی عظیمی علیه نظام حاکم بینجامد. لذا شاهد بودیم که بازار بحثها پیرامون بومی‌سازی علوم انسانی رونق گرفت وعلی رغم رهنمودهای مؤکد رهبر فرزانة انقلاب طی چند سال گذشته مبنی بر ضرورت آغاز جنبش نرم‌افزاری و تولید علم در کشور، عده‌ای تنها پس از لمس عینی پیامدهای وخیم سیطرة نظریه‌های وارداتی به صرافت اقدام عاجل افتادند اگرچه شاید اکنون نیز اندکی دیر شده باشد و حرکت امروز بسیار صعبتر و پرهزینه‌تر از حرکت دیروز باشد، اما بی‌هیچ تردیدی بازنگری بنیادین در علوم انسانیِ رایج از زوایای گوناگون معرفت‌شناختی، هستی‌شناختی و روش‌شناختی و سازگار نمودن آن با ایدئولوژی و باورهای انسان مسلمان ایرانی، شرط لازم تداوم انقلاب در خلال دهة چهارم عمر آن خواهد بود. اصولاً راز ماندگاری یک گفتمان در میزان توانایی‌اش برای پالایش و بازتولید مداوم خود در بستر زمان نهفته است. گفتمان انقلاب اسلامی نیز از این امر مستثنی نیست و می‌بایست فرایند پالایش و بازتولید مداوم را در چارچوبة علوم انسانی بومی طی نماید. البته باید توجه داشت که بازنگری در علوم انسانی و بومی‌سازی آن یک پروژة عظیم، پرهزینه، زمانبر و دیربازده ملی است که اراده ای از جنس ارادة توأمان نظام و ملت برای دستیابی به انرژی هسته‌ای را طلب می‌کند روزنامه رسالت

سلمان فارسی

گردآورنده: مریم ابراهیمی مقدمه:سلمان فارسی، به تحقیق یکی از چهره های درخشان و ماندگار تاریخ ایران و اسلام است.او چون آن ستاره ای در محفل یاران رسول خدا(ص) میدرخشد و نورافشانی میکند. سلمان حقیقت خواه بود و در پی دستیابی به حق و حقیقت و آیین جاودان الهی بسی رنج برد تا در نهایت به آرزوی خود رسید و از دسنان پیامبر اکرم(ص) آب حیات نوشید و نام خویش را در ایوان بلند تاریخ جاودانه ساخت.او در عهد و پیمانی که با مراد خود بسته بود وفادار ماند و در کنار خاندان پیامبر(ص) جانانه و استوار ایسناد.سلمان به یقین مایه مباهات و افتخار است و راه روشن وی در حقیقت پویی، الگوی ماندگار برای همه تشنگان راه حق و حقیقت.مشخصات فرد:نام: سلمانکنیه: ابوعبدالله، ابوالحسن یا ابواسحاقتاریخ تولد: نامعلوم(فعلاٌ مجال تعیین آن نیست) وفات: سال سی و چهارم هجریعمر: گفته شده سیصد سال، کمتر و بیشتر هم گفته اند.محل تولد: جی(از دهات اصفهان) گفته شده رامهرمز از شهرهای ایرانمحل دفن: مدائن، شهری در نزدیکی بغداد (قبر حذیفه بن یمان هم در آنجاست)شغل پدر: دهقانحرفه: حصیربافی، در زمانی که والی مدائن بود حصیر میبافت و از فروش آن امرار معاش میکرد.خانه مسکونی: خانه ای نداشت که در آن سکونت کند. در سایه دیوار و درختان سر میکرد. بعضی او را راضی کردند که برایش خانه ای بسازند که وقتی می ایستاد سرش به سقف میرسید و چون دراز میکشید پاهایش به دیوار میخورد.سلمان فارسی، زندگانی و مسلمانی:گویندگان کندن خندق در جنگی که در تاریخ اسلام به غزوه خندق معروف است به اشارت سلمان است. کندن این خندق در ممانعت از تجاوز کافران به لشکرگاه مسلمانان اثری بزرگ داشت. بر طبق روایتی مشهور رسول خدا(ص) سلمان را از اهل بیت شمرده است. سلمان گذشته از مقام بزرگی که نزد شیعیان دارد نزد اهل سنت و جماعت نیز دارای منزلت و مرتبه ای است.وفات او به سال 35 یا 36 هجری اتفاق افتاده است. چه بعد از خلافت علی(ع) از او چیزی در دست نیست. در مدت عمر وی مابین محدثین اختلاف است. بعضی گفته اند او حضرت عیسی(ع) را دیده. سید مرتضی درشافی گوید: اصحاب اخبار گفته اند که سلمان فارسی 350 سال زندگی کرده و بعضی گفته اند زیاده از 400 سال زیست و پیداست این روایات به صحت مقرون نیست ولی از قرائن معلوم میشود که عمری طولانی کرده است.قبر سلمان در مدائن در نزدیکی بغداد است و به نام سلمان پاک شهرت دارد و مسجدی در آن موضع ساخته شده است. شیخ طوسی در کتاب امالی از منصوربن رومی روایت کند که گفت: امام جعفر صادق را گفته: ای مولای من! ذکر سلمان فارسی را زیاد از شما میشنوم. سبب آن چیست؟ در جواب گفت: نگو سلمان فارسی، بگو سلمان محمدی، سبب آن که من فراوان او را یاد میکنم این است که در او سه خصلت عظیم است که به آن آراسته بود: اول آنکه اختیار هوای امیرالمومنین(ع) به هوای نفس خود کرد. دیگر آنکه دوست داشتن او فقرا را و اختیار او ایشان را به اغنیا و صاحبان ثروت و مال، سوم محبت او به علم و علما ”ان سلمان کان عبداٌ صالحاٌ حنیفاٌ مسلماٌ و ما کان من المشرکین“فضائل سلمان و ابوذر و مقداد:منقول است از امام صادق(ع) که امیرالمومنین(ع) به سلمان گفت: ای سلمان! برو به خانه حضرت فاطمه(س) و بگو تحفه های بهشت که از برای او حق سبحانه و تعالی فرستاده به تو عطا فرماید. سلمان چون پس پرده آمد، دید سه سبد نزد حضرت فاطمه(س) گذاشته. گفت: ای دختر رسول خدا، تحفه به من کرامت فرما. حضرت فرمود: این سه سبد را سه حوریه از بهشت از جهت من آورده اند. اسم ایشان را پرسیدم.یکی از ایشان گفت: من سمی نام دارم. خدا مرا از جهت سلمان خلق کرده. دیگری گفت: من ذره نام دارم، خدا مرا از جهت ابوذر خلق کرده. سلمان گفت: حضرت فاطمه(س) قدری از آن تحفه به من کرامت فرمود و به هر قومی که میگذشتم از بوی خوش آن متعجب میشدند.از حضرت موسی کاظم(ع) روایت است که: در روز قیامت منادی از جانب رب العزه ندا کند که: کجایند حواری و مخلصان محمد بن عبدالله(ص) که به طریقه آن و پیمان آن حضرت را نشکستند، برخیزند، سلمان و ابوذر و مقداد.به سند معتبر از امام محمد باقر(ع) منقول است که ابوذر از خوف الهی چنان گریست که چشم او آزرده شد. به او گفتند: دعا کن که خدا چشم تو را شفا بخشد. گفت: مرا چندان غم آن نیست. گفتند: چه غم است که تو را از خود بیخود کرده است؟ گفت: دو چیز عظیم که در پیش دارم که بهشت و دوزخ است.به سند معتبر از امام صادق(ع) منقول است که فرمود: ایمان 10 پایه دارد که بر او بالا روند و سلمان در پایه دهم است ابوذر در پایه نهم و مقداد در پایه هشتم.سخنانی از سلمان فارسی:1) بخیل به یکی از هفت بلایا مبتلا میشود: یا میمیرد و مال او را برای وارث مینهند و او در غیر اطاعت خدا صرف میکند. یا ظالمی به خفت و خواری از او میگیرد، یا هوسی به سرش میزند و همه مال را در راه رسیدن به آن میدهد، یا به فکر تجدید بنای خانه و تعمیر ویرانه می افتد و دارایی را از آنجا به باد میدهد، یا به نکبتی دچار میشود. از قبیل غرق، آتش سوزی، دزدی و غیره، یا به دردی بی درمان مبتلا میشود و ثروت را در معالجه آن خرج مینماید، و یا در محلی به خاک میسپارد و بعد فراموش میکند.2) از شش چیز در شگفتم. سه چیز آنها موجب گریه و سه چیز مایه خنده است. سه چیز باعث گریه: فراق دوستان محمد(ص) و اصحابش، وحشت قبر و ایستادن در برابر خداوند است( در قیامت). مایه خنده دنیا طلب است از راه حرام که مرد به دنبال او میدود( و او به دنبال دنیا) و آنکه دهان را از خنده پر کرده اما نمیداند خدا از او راضی است یا نه.3)روایت شده از ابن عباس که وقتی جناب سلمان را به خواب دید با جلالی اعلی و تاجی از یاقوت، پرسید: ای سلمان! بگو در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول چه عملی افضل است؟ فرمود، چیزی افضل تر از حب علی(ع) و اقتدای به آن حضرت نیست.4) هرگاه عزوجل هلاک بنده ای را بخواهد حیا را از او بگیرد وچون حیا را از او گرفت او به مردم خیانت کند و مردم به او و چون چنین کرد امانت به کلی از او برکنار رود و چون امانت از او رخت بربست همواره خشن و سخت دل شود و چون خشن و سخت دل شود رشته ایمان از او بریده شود و چون رشته ایمان او بریده شود او را جز شیطان ملعون نبینی.5)اگر سجده برای خدا و همنشینی با افرادی که سخن پاک و ریبا دارند نبود هر آئینه آرزوی مرگ میکردند.6) اگر مسلمانان با علی بیعت میکردند به سعادت و سیادت جهانی دست میافتند و برکات زمین و آسمان به سوی آنان روی می آورد.خصوصیات سلمان:زهد و پرهیزکاری سلمان را از خانه مسکونی، حرفه و کاری که با مستمری خود کرد شناختیم در اینجا قصد نداریم بیشتر از این کنکاش کنیم. بعضی سلمان را چنین وصف کردند:سلمان انسانی خیر، فاضل، دانشمند و زاهد بود. به زندگی سخت و مشقت بارش، عبایی داشت که از آن زیرانداز و قسمت دیگرش روانداز بود.تهیدستان را دوست میداشت. آنان را بر ثروتمندان و اغنیا برتری میداد. آنطور که گفته اند اسم اعظم را میدانست.سلمان از کسانی بود که با دیدن افراد به ایمان و کفر آنان پی میبرد.ایمان را 10 درجه است. سلمان در عالی ترین درجه دهم قرار داشت. او دانش و دانشمندان را دوست میداشت.آنطور که از امام صادق(ع) روایت شده: بنده ای صالح و مسلمان و راستین بود. سلمان از مشرکان نبود. سلمان دانش اولین و آخرین را میدانست. دریایی بود پایان ناپذیر. از ظهور خوارج و قتلگاه شهیدان در کربلا خبر داد.اسلام آوردن سلمان:سلمان محمدی مشهور به سلمان فارسی که خدایش رحمت و از او خشنود شود و ما را با او و در جمع او مشحور نماید در سال اول هجرت و دقیقاٌ در ماه جمادی الاول به آئین اسلام گروید. او در جستجوی دین حق از شهر و دیار خود هجرت کرد و در این راه مشقت های فراوان و دشواری های بزرگی تحمل کرد تا آنجا که به بردگی گرفته شد اما خدا بر او منت نهاد و او را به دین و حقیقت هدایت کرد. سلمان را در راه طلب دین حق به بردگی گرفتند و به سرزمین حجاز و درست به مدینه بردند. گفته شد به مکه یا وادی القرا برده شده و سرانجام کارش به مدینه کشیده شده است.سلمان شنیده بود که پیامبری ظهور خواهد کرد که صدقه نمیخورد اما هدیه میپذیرد و بین دو کتفش مهر نبوت قرار دارد و از هنگامی که در قبا با پیامبر اکرم(ص) برخورد کرد خرمایی به اسم صدقه به آن حضرت داد. پیامبر(ص) به یارانش فرمود تا از آن بخورند اما خود از آن نخورد زیرا صدقه بود.سلمان این جریان را یکی از آن نشانه های سه گانه به حساب آورد و بار دیگر در مدینه پیامبر را دید. خرمایی را به عنوان هدیه به آن حضرت داد. ملاحظه کرد که این بار خود حضرت آن خرما را خورد. برای بار سوم در بقیع الفرقد حضرت را در تشییع جنازه یکی از یارانش دید. به او سلام کرد و به دنبالش برگشت. پیامبر(ص) پشتش را به او نمایاند. سلمان مهر نبوت را در میان دو کتفش دید.ما و اسلام سلمان:ملاحظه میشود سلمان با انگیزه عاطفی یا از روی مصلحت اندیشی و یا در نتیجه فشار با اجبار و تحت شرایط معینی ایمان نیاورد بلکه از روی خلوص و بر اساس پذیرش فکری و پس از مهاجرت در راه جستجوی دین حق و تحمل مشکلات و سختی های فراوان تا جایی که در این راه به بندگی و بردگی هم گرفتار شد به اسلام گروید.این در حالی است که از آغاز اظهار شرک میکرد و اسلام خود را پنهان میداشت. این بیان در روایت آمده و ما آن را خواهیم آورد. این مطلب بیانگر آن حقیقت است که دینداری یک امر فطری است و عقل سلیم انسان را به آن دعوت میکند و از همین راه بود که سلمان به ایمان به خدای یگانه و پیامبران الهی و شرایط آسمانی رسید.آزادی سلمان:میگویند آزادی سلمان از قید و بند بردگی به صورت کامل در اوایل سال پنجم هجری بود. بدین معنی که او قبل از جنگ خندق که بنا بر اعتقاد برخی مورخین در ذی القعده سال پنجم هجری به وقوع پیوست آزاد شد. از نظر ما این مطلب از دو جهت مشکوک است: 1) تاریخ وقوع جنگ خندق            2) تاریخ آزادی مسلماناناقدامات بزرگ سلمان:سلمان از مخالفان جریان انحرافی سقیفه بود. جریانی که موجب شد علی رغم تأکیدات فراوان رسول خدا مبنی بر اینکه علی(ع) پس از او خلیفه مسلمین است خلافت به صاحب حقیقی اش امیرالمومنین نرسد. سلمان از طرف خلیفه دوم عمربن خطاب والی مدائن شد و تا دم مرگ سالیان دراز کارگزار و والی آنجا بود. گذشته از اینکه میگویند: سلمان بود که در جنگ احزاب به کندن خندق در اطراف مدینه نظر داد.گفته میشود هنگامی که دید بعضی از قسمت های خندق به قدری تنگ است که اسب میتواند از آن عبور کند و سپاه دشمن به مسلمین دست یابد. به توسعه آن رأی داد و با این اقدام فرصت نفوذ دشمن را از آنان گرفت.پیامبر اکرم(ص) منجنیق را به طرف طائف قرار داد. سلمان آن را گرفت. همچنین گفته میشود به نصب آن به طرف شهر نظر داد.علاوه بر این سلمان در جنگهای صدر اسلام شرکت داشت و بسیاری از شهرها را فتح کرد. مسلمانان او را در فتح ایران، راهنمای سپاه و دعوتگر مردمان به اسلام قرار داده بودند. خدا سلمان را رحمت کند و او را در وسیع ترین منزلها و بهترین غرفه های بهشت مسکن دهد.تاریخ نگاران در این مورد با هم اختلاف نظر دارند. ما در اینجا نظر آنان را بیان میکنیم و به نقد و بررسی میپردازیم.1) بعضی میگویند پیامبر اکرم(ص) بین سلمان و ابوذر پیمان برادری برقرار نمود. 2) در روایتی دیگر گفته اند رسول خدا(ص) بین سلمان و حذیفه بن یمان عقد اخوت بست.3) در روایت سوم آمده پیامبر اکرم(ص) بین سلمان و مقداد پیمان برادری برقرار کرد.از امام سجاد روایت است که: اگر ابوذر میدانست در قلب سلمان چیست او را میکشت. با این همه رسول خدا بین آن دو برادری برقرار کرد. پس درباره سایر مردمان چه فکر میکنید.امام صادق فرمودند: رسول خدا بین سلمان و ابوذر برادری برقرار کرد و با ابوذر شرط کرد که از سلمان نافرمرمانی نکند. ما معتقدیم که عقد اخوت بین سلمان و ابوذر درست است و با آنچه از پیامبر نقل میکنند مبنی بر اینکه آن حضرت افراد همانند را به هم برادر میکرد موافقتر است. زیرا ابوذر به سلمان شبیه تر بود تا به ابوذر به او. همانگونه که گذشت تأکید دارد. اگر قرآن و سلطان با هم درگیر شوند میبایست در جبهه قرآن ایستاد. ابوذر نیز هنگامی که دید حکومت در خط انحرافی خطرناک حرکت میکند و میبایست جانب حق را بگیرد و مخالفت خود را با انحراف به صورت قاطعی اعلان دارد موضع سرسختانه ای در قبال حکومت اتخاذ کرد. همچنین هر دو در قبال حوادث ثقیفه و آثار آن موضع واحد و هماهنگی اتخاذ کردند و تا آخر در کنار خاندان پیامبر(ص) ایستادند و در این راه هرگونه و آزاری را به جان خریدند اما ابوذر او پس از رسول خدا از عالمان درباری و اعوان و انصار مالکان مسلط به امور مسلمین گردید تا آنجا که معاویه در قبال خدمات او به بنی امیه به مدح و ثنا و گرامیداشت وی اهتمام ورزید. ابوذر شام را سرزمین مقدس میدانست نه مکه و مدینه را. طی نامه ای به سلمان نوشت و او را به سرزمین مقدس دعوت کرد.سیاست تبعیذ نژادی:تبعیذ نژادی یعنی دادن امتیازی به فرد یا گروهی بر اساس رنگ، خون، نژاد، مذهب، سرزمین و محروم ساختن دیگران از امتیاز و در نتیجه روا داشتن ستم به آنان.تبعیذ نژادی از امور زشتی است که فطرت پاک آن را مردود میداند و عقل سلیم از پذیرش آن ابا دارد و وجدان بیدار آن را انکار میکند. حتی بسیاری از کسانی که در عمل بر اساس این عقیده عمل کرده و میکوشند و به آن شکل و رنگ مزینده تمدن با برچسب گمراه کننده ای بزنند آن را زشت میخوانند.تبعیذ نژادی مسئله جدیدی نیست. بلکه از رمان های قدیم در میان اقوام و ملل مختلف به چشم میخورد و آنگاه که یهودیان آن را یکی از تعالیم اساسی دین خود اعلام کردند و بر اساس آن با دیگران رفتار نمودند. رنگ قداست و لباس شریعت به خود پوشیدند.اسلام و تبعیذ نژادی:بدیهی است که از نظر اسلام عرب را برتری نیست، مگر به تقوا و پرهیزگاری. رسول اکرم(ص) این مطلب را در حجه الوداع که سفر آخرش به مکه مکرمه و زیارت بیت الله الحرام بود در اجتماع حاجیان سراسر جهان و اسلام بیان فرمود. از نظر رسول خدا(ص) هر کس در آئین اسلام به دنیا آید عرب است و هر کس به اختیار خود به دین اسلام گراید مهاجر است. بخش اول عبارت که به معیار عروبت انسان اشاره دارد از امام باقر(ع) نیز نقل شده است. ابو هریره به طریق مرفوع نقل کرد که: هر کس به زبان عربی سخن گوید عرب است و هر کس دو نسل از پدرانش مسلمان باشند او نیز عرب است.روایت شد که رسول خدا(ص) در فتح مکه بالای منبر رفت و فرمود:مردم! خداوند تکبر و فخر فروشی پدران را که از سنت های جاهلی است از شما برداشته است. بدانید که شما از آدمید و آدم از خاک. آگاه باشید بهترین بندگان خدا کسی است که تقوا پیشه کنند. عرب بودن به پدر نیست بلکه زبانی است که بدان سخن میگویید. هرکس عملش او را به جایی نرساند حسبش نخواهد توانست او را به جایی برساند.پاسخ رسول خدا(ص) به قیس بن مطاطیه خواهد آمد که فرمود: هر کس به زبان عربی سخن گوید عرب است.آثار منفی تبعیذ نژادی:کمترین نتایج و آثار سیاست تبعیذ افراد بر اساس طبقه، خون، رنگ، نژاد، زبان و سرزمین پیدایش حالت کینه توزی بین مردم و نابودی کرامات انسانی بدون داشتن عذر معقول و تباه کردن حقوق افراد بدون سبب است و موجب برخورد آنان با یکدیگر به شیوه ای که نه شرع میپسندد، نه عقل و نه وجدان. به جای اینکه اهل ایمان با هم برادر باشند و در کارهای خوب همدیگر را یاری کنند و در آن میان روحیه مودت و محبت و هماهنگی حاکم باشد و در راه غلبه بر مشکلات و مسائل زندگی و اجتناب از سختی ها پشتیبان هم و مکمل یکدیگر و اسباب قدرت، عزت و سعادت هم باشند به دشمنی به هم پشت کرده بدل خواهند شد که هر یک در جهت نابودی دیگران و بهره کشی از نیروها و امکانات و استفاده از منافع و نابودی سعادت و پراکنده ساختن نیروهای آنان در کوشش و تلاش باشند. آنچنان که بر آنان روحیه کینه توزی حاکم و با همدیگر خشن و از یکدیگر در هراس باشند. رنگ، نژاد، زبان و طبقه به جای اینکه وسیله ای باشد برای اجتماع و وحدت مردم، ابزاری خواهد بود برای تجزیه و تفرقه آنان. از راه انگشت نهادن بر موارد افترا و امتیازات باطل و بیفایده و نادیده گرفتن موارد اشتراک که برای اهتمام و عنایت شایسته تر و سودمندتر است. زیرا در تکامل و رشد انسان که در مسیر زندگی با آن مواجه میشود والاتر، سودمندتر، اصیل تر، صحیح تر و موثر است.سیاست تبعیذ نژادی آثار خاص خود را داشت. چه در مورد کسانی که بر اساس این سیاست آبرو و حیثیتشان به هدر رفت و حقوقشان سبب شد و چه در مورد پایه گذار و پرچم دار آن و دیگر کسانی که در این مسیر گام نهادند و راه او را دنبال کردند. گروهی که با قدرت و ثابت قدم در مقابل این سیاست به مخالفت برخاستند. گروه سوم هستند. این گروه همانا امیرالمومنین علی(ع) و خاندان پاکیزه اش و شیعیان نیکوکردار و درست رفتار آنان و تمامی کسانی بودند که به دنبال آنان حرکت کردند و راهشان را که راه ایمان و اسلام است پیمودند.ما از خدای سبحان مسئلت داریم که به ما گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک همراه با صفا و خلوص و بقای عمل الهام و عنایت فرماید. عملی که در روزی که نه مال و ثروت سود میدهد و نه فرزندان و پسران. مگر کسی که با قلب سلیم به لقای پروردگار آید ما را مفید افتد.

بصیرت چیست و چگونه حاصل می‌شود

؟
مجمع جهانی اهل بیت
معنای بصیرت: بصیرت به معنی دانایی، بینایی، بینایی دل، هوشیاری، زیرکی و یقین است.(1) نزد اهل معنا، نیرویی نهانی و قوّهای قلبی است که در شناخت حقایق تا عمق وجود و باطن ذات آن رسوخ می کند. برخی از اهل معرفت می‌گویند: «بصیرت قوّه قلبی یا نیرویی باطنی است که به نور قدس روشن گردیده و از پرتو آن، صاحب بصیرت، حقایق و بواطن اشیا را در می‌یابد. بصیرت به مثابه بَصَر (چشم) است برای نفس».(3)میان بَصَر که تأمین کننده نور ظاهری، و بصیرت که آورنده نور باطنی است، تفاوت بسیار است؛ مانند:1. نور ظاهری، تنها با بینایی انسان سر و کار دارد. خورشید و ماه و چراغ، بیش از این که فضا را روشن و بینایی انسان را یاری کند، کاری انجام نمیدهد. پس اگر انسانی ناشنوا بود یا در بویایی و لامسه و گویایی خود نقص داشت، با تابش آفتاب و مهتاب و نورهایی از این قبیل، مشکلاتش حل نمیشود. اما نور باطن همه نقصهای (باطنی و معنوی) انسان را برطرف، و تمام دردهای او را، درمان می کند... .در صورتی که درون کسی را روشن کرد، ساحت جانش چنان نورانی می شود، که هم صحنههای خوبی را در خواب و بیداری می بیند، هم آهنگهای خوبی را می شنود، هم رایحههای دل انگیزی را استشمام میکند و هم لطیفههای فراوانی را لمس می نماید.(4)2. انسان دو چهره یا دوجنبه دارد: چهره ظاهری یا مُلکی و چهره باطنی یا ملکوتی، خداوند برای دیدن ظواهر، بَصَر را به صورت بالفعل به انسان داده، بشر از آغاز تولد به کمک آن هر چه را که در شعاع چشم و منظر او قرار گیرد می‌بیند. اما برای دیدن باطن و شهود ملکوت، قوه نوری را در نهاد او نهادینه نموده به نام بصیرت، که تا آن "نور استعدادی" از قوه به فعلیت در نیاید، رؤیت باطن و شهود ملکوت، میسر نخواهد بود.صاحب جامع الاسرار می‌نویسد: معنای سخن خداوند (نور علی نور یهدی اللَّه لنوره من یشاء)،(5) (... و من لم یجعل اللَّه له نوراً فماله من نور)،(6) چیزی جز این نیست که تا نور حق حاصل نیاید و به دل و جان سالک نتابد، بصیرت در او پدید نیاید. نور حق سرمه چشم بصیرت است و تمام تلاش اهل مجاهده برای آن است که مورد عنایت حق قرار گیرند و نور حق بر دل و بر جانشان پرتو افکن گردد.(7)حافظ شیرازی که می‌گوید:گرنور عشق حق به دل و جانت افتد ـ باللَّه کز آفتاب فلک خوبتر شویناظر به همین نور است. با پرتو افکن شدن نور حق است که سالک از تحیر و تردد می رَهَد و سرانجام به حقیقت می رسد.راه تحصیل بصیرتبرای نیل به مقام رفیع بصیرت باید به بازسازی و اصلاح نفس خویش پرداخت.مجاهده با هوای نفسانی و تهذیب روح از زنگارهای گناه، و لطیف و شفاف ساختن آیینه دل به نور توحید، تنها صراط مستقیمی است که "حجاب دیدگان دل" را می گشاید و آدمی را در معرض الهامات غیبی و مقام کشف و شهود قرار می دهد.1. توبه: اولین گام برای تهذیب نفس و تحصیل بصیرت است. توبه از تقصیرات و گناهان، بلکه از کوتاهیها و جبران حق اللَّه و حق النّاسی است.2. ذکر خدا: ذکر زبانی، قلبی و عملی، موجب بصیرت می گردد. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: »مَنْ ذکر اللَّه استبصر؛(8) هر کسی به یاد خدا باشد، بینایی و بصیرت یابد«.3. هم نشینی با علما: مجالست با علما که موجب بصیرت و بینایی است. علی(ع) می فرماید: »جاور العلماء تستبصر؛(9) با دانایان بنشین تا آگاهی یابی«.4. خرد ورزی: کسی که هر خبر یا مطلبی را می شنود، فوراً نمیپذیرد، بلکه پیرامون آن می اندیشد و آن را از صافی عقل و اندیشهاش می گذراند، بصیرت و بینایی می یابد، چنان که آینده نگری و به کارگیری خرد در فرجام امور باعث بصیرت و بینایی می گردد.(10)5. زهد: زهد و عدم دلبستگی به دنیا، از اموری است که باعث بصیرت می گردد.(11)6. ارتباط با خدا: ازدیاد معرفت به خدا، انس با قرآن و معانی و معارف آن، توسل به ائمه(ع) و مناجات با خدا در خلوت مخصوصاً نماز شب از اموری هستند که موجب بصیرت و بینایی و برخورداری از الهامات غیبی می‌شود.درجات و مراتب بصیرتبصیرت باطنی و بینایی دل، درجات و مراتبی دارد. اوج آن مرتبهای است که ائمه(ع) دارند.امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً؛ اگر همه پردهها فرو افتد، چیزی بر یقین من افزوده نمی‌شود».(12)اگر چه آن مرتبه از یقین مخصوص اولیای معصوم(ع) است، ولی دیگران نیز می توانند مراتبی را تحصیل نمایند. هر کسی نور باطنی را از فطرت خدا داد خویش استخراج کند و چشم و گوشش باز شود، می تواند خدا و نشانههای او را با »چشم دل« ببیند و صدای تسبیح موجودات هستی را بشنود، که به حکم »یسبّح للَّه ما فی السموات و ما فی الارض«.(13) همه آنان که در آسمان و زمینند، تسبیح خدا می کنند. بسیاری از واقعیتها را که با ابصر نمیتوان دید، با بصیرت مشاهده می کند، بلکه توانایی دیدن جهنم و شنیدن صدای زفیر آن را پیدا می کند، چنان که قرآن می فرماید: »کلاّ لو تعلمون علم الیقین لترونّ الجحیم، ثم لترونّها عین الیقین«.(14)آثار بصیرت در حدیث نبوی آمده است که در دل هر بندهای دو دیده نهانی است که به واسطه آن دو، غیب را می نگرد و چون خدا بخواهد در حق بندهای نیکی کند، دو چشم دلش را می گشاید تا به واسطه آن، آنچه را که از دیدگان ظاهریش نهان است، بتواند دید.از شمار انسانهای صاحب بصیرت «حارث بن مالک بن نعمان انصاری» بود. پیامبر اکرم از او پرسید: "چگونه‌ای و در چه حالی؟" عرض کرد: "مؤمن راستین و اهل یقینم". پیامبر فرمود: "علامت یقین و ایمان راستینت چیست؟" عرض کرد: "زهد و کناره‌گیری نفسم از دنیا و دلبستگی آن، موجب شد که شبهایم را به بیداری و عبادت و روزهایم را به روزه و تشنگی بگذرانم، از این رو به درجه‌ای از بصیرت و بینایی رسیده‌ام که گویی عرش پروردگارم را که برای حسابرسی بر پا شده است، می بینم و بهشتیان را در حال زیارت یکدیگر می‌نگرم و زوزه وحشتناک جهنمیان را از درون آتش می‌شنوم". پیامبر فرمود: "بنده‌ای است که خدا قلبش را روشن کرده است. حال به برکت این نور الهی صاحب بصیرت شده‌ای پس آن را حفظ کن".(15)این خاصیت نور باطنی یا بصیرت است که از فطرت انسان پرتو افشان می شود و اگر منبع الهی آن (فطرت) زنده به گور نشود و غبار آلودگیها و تیرگی هواهای نفسانی آن را نپوشاند، همواره چشم بصیرت باطن پر فروغ خواهد بود اما اگر در پشت ظلمت گناه پنهان گردد و انسان تبهکار، حقیقت خود را نبیند، از آن رو که نوری ندارد، خود را گم می کند و پس از مدتی خویشتن را به کلّی فراموش می نماید.ــــــــــــــــــــــپی نوشت ها:1. دکتر محمد معین، فرهنگ فارسی، ج 1، ص 546.3. دائرة المعارف تشیع، جمعی از محققان، ج 3، ص 271.4. آیت اللَّه جوادی آملی، تفسیر موضوعی ج 14، ص 132 - 135. نور (24) آیه 35.6. همان، آیه 40.7. جامع الاسرار، ص 510 و 580 - 579،.8. غررالحکم، ج 5، ص 1669.  غررالحکم، ج 3، ص 387.10. "من استقبل الامور ابصر" یا "من فکّر أبصر العواقب" ؛ همان.11. همان.12. بحارالانوار، ج 66، ص 209.13. جمعه (62) آیه 1.14. تکاثر (152) آیات 7- 6- 5.15. الکافی، ج 2، ص 54.

هدفمند کردن؛مسوولیت اجتماعی شهروندان

هدفمند کردن «مسوولیت اجتماعی» شهرونداننویسنده: فاطمه حامدی خواه
بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند/ این شعر سعدی حاوی یک مفهوم جهانشمول است. شیخ اجل با دمیدن در روح کلمات، پیامی انسانی را صادر می کند تا دیگر باره به انسان ها انذار دهد.از این دست اشعار در ادبیات ایران کم نیست چنانچه هر یک از ادیبان این مرز و بوم با فن بیانی، روح انسان ها را به سوی معانی فراروزانه و معنوی دعوت کرده اند و به پیرو همین آگاهی، که ملهم از آیین مردمان نیک سرشت است، امروزه ایرانی جماعت به سخا و کرم شهره اند.براساس همین فرهنگ، ایرانیان از قدیم تا امروز به زعم و توان خود در کارهای خیریه و اجتماعی مشارکت داشته اند که از نمونه های موفق آن می توان به نهضت مدرسه سازی اشاره کرد تا جایی که آموزش و پرورش را در این حوزه به استقلال نسبی رساند.اما در جهان فرامدرن امروز، دیگر مانند گذشته رفع و رجوع بسیاری از کمبودها با شیوه های سنتی امکان پذیر نیست الابا عزم ملی و کار کارشناسی. تجربه موفق نهضت مدرسه سازی از سوی خیرین، افق های روشنی را برای سایر حوزه ها که نیازمند اقداماتی از این دست است، گشود.اما نکته مهم تبدیل کارهای فردی نیکوکارانه در راستای ایجاد یک نهضت بزرگ و ملی است، نهضتی که به عنوان یک دغدغه در جامعه مطرح شود. بدون شک استفاده از پتانسیل های دینی و فرهنگ ایرانی این چرخه را تسریع می بخشد. این بستر می تواند زمینه فرهنگ سازی بنیادین در این عرصه باشد، مشروط بر این که پیش از اقدام کار کارشناسی صورت گرفته شود.اما در مورد چرایی تبدیل این اقدام به یک نهضت ملی باید اذعان کرد؛ امروزه در سراسر کشور نیکوکاران به اندازه توان خویش در این کار وارد شده اند اما بیشتر مواقع به دلیل جزیره ای عمل کردن مانع از استفاده از ظرفیت های کلان نیکوکاران می شود. برای حل این مساله با ایجاد یک بانک اطلاعاتی غنی می توان دو فرد نیکوکار که یکی ملک اهدا می کند و دیگری آماده ساخت آن است، به هم پیوند داد و نتیجه مطلوب تری را برای گروه هدف به ارمغان آورد.سخن در این وادی بسیار است، اما در حال حاضر نیازمند بسط و هدفمند کردن این فعالیت ها در راستای اولویت های جامعه هستیم. در حال حاضر بیشتر نیکوکاران از راهکارهای سنتی همچون دیدار و گفت وگوی رودررو یا معرفی دیگران گام در راه کمک های خیریه به گروه های نیازمند جامعه می گذارند، اما برای جلب و افزایش کمک های بخش دیگری از نیکوکاران باید گزاره های جدیدی را در دستور کار قرار داد. گزاره هایی که به صورت مهندسی شده به مخاطب منتقل شود و مخاطب با خوانش آن بازخورد لازم را نشان دهد.شاید تبدیل مشارکت های مردمی به عرصه آزمون و خطا چندان مطلوب نباشد از این روی بهره گیری از تجربه های داخلی به عنوان گام اول و اطلاع و استفاده از تجربه سایر کشورها در مرحله دوم، راه را برای رسیدن به هدف، کوتاه و نتیجه و بازدهی را بیشتر کند.با توجه به این مطالب آن چه رخ خود را در جامعه عیان ساخته، وجود بسیاری از ناملایمات در زندگی روزمره گروهی از شهروندان است که برخی از آنها تحت پوشش نهادهای ذی ربط هستند، اما نهادهای مزبور هم به تنهایی قادر به پیشبرد همه اهداف خود نخواهند بود، الابه مدد مردمان بزرگوار این دیار.جام جم

آفرینش در قرآن

ارائه: زهرا روحانی ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یدبرالامر مامن شفیع الامن بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه افلا تذکرون -بدرستیکه پروردگار شما آن خدائیست که آسمان و زمین را در مدت شش روز آفرید و آنگاه بر عرش استیلا یافت. اوست که نظام آفرینش را به دست داد، هیچ شفاعتی را از هیچ شفیعی نمی پذیرد مگر آنکه باذن او باشد. اینست (الله) پروردگار شما. پس او را بپرستید و در مقابلش اظهار بندگی و عبودیت کنید. آیا با این همه نشانه ها که می بینید باز او را انکار می کنید. (قرآن کریم – سوره یونس – آیه 39 ) چون اراده خداوند بر خلقت موجودات تعلق گرفت ابتدا آسمان و زمین را در مدت شش دوره آفرید و این مدت همانگونه که زمین شناسان معتقدند دهها میلیون سال طول کشیده و از این مدت طولانی در اصطلاح ایات قرآنی و روایات، تعبیر بروز شده است. بعضی گمام می کنند که وقتی صحبت از روز به میان می آمد منظور همان فاصله میان طلوع تا غروب خورشید است و بعد ایراد می گیرند که این کلام با نظریه ی زمین شناسان منطبق نیست که معتقدند که خلقت آسمانها و زمین در مدت میلیونها سال صورت گرفته است. منظور از (الیوم) در آیات قرآنی و روایات در این مورد مدتی است که از زمان، مرحله یا دوره می باشد و دیگر به فاصله میان طلوع آفتاب تا غروب آن اطلاق نمی شود برای اینکه در آن زمان یعنی قبل از آفرینش کهکشانها و سیارات و ثوابت ، نه آسمانی وجود داشته نه خورشید و نه زمین، تا زمین در مدت معینی به دور خورشید گردش کند و (روز) باصطلاح معمولی را به وجود بیاورد و این مطلب که شش دوره ای که خلقت اسمانها و زمینها در طول آن انجام گرفته براساس چه مقیاسی بوده بر ما هیچ مجهول است تنها می توانیم بگوییم کلمه( یوم) در آیات مربوطه تنها به مدتی از زمان اطلاق می شود که زمان آن از نقطه نظر ساعت و روز معمولی ممکن است میلیونها سال طول کشیده باشد. خداوند بزرگ پس از خلقت آسمانها و زمین بر عرش استقرار یافت و آنگاه شب و روز را به وجود آورد و بعد از آن مدت هزاران سال باران های شدید و سراسر زمین را اب فرا گرفت و آنگاه خشکیها سر از آب بدر آورد و بر روی زمین حیات نباتی و حیوانی آغاز شد. گیاه و سبزه ها روئیدند و موجودات مختلف خلقت یافتند. اراده ی خداوند بر آن تعلق گرفت که در این کره ی خاکی حیات و زندگی تا میلیونها سال ادامه یابد، حیوانات مختلف پدیدار شوند و گیاهان گونانگون برویند و زمینه زندگی برای موجودی که بعدها (انسان) نام گرفت فراهم گردد و آن موجود مدتی از زمان بر روی کره ی زمین زیست کند و از میان تمامی موحجودات خلقت یافته تنها او تکامل داشته باشد؛ شهرها بسازد، به کشفیات عظیم نائل اید و زندگی مادی خود را به آخرین مراحل ممکن پیشرفت دهد.در آیه ی 12 و 13 و 14 از سوره مؤمنون می فرماید: ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طین(12) ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین (13) ثم خلقناه النطفه علثه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقین (14)« و بدرسیتکه آدمی را از چکیده ای از گل آفریدیم(12) و آنگاه او را به صورت نطفه در آوردیم و در جایگاهی مطمئن و استوار قرار دادیم(رحم) (13) پس نطفه را به صورت خون بسته شده در آوردیم و خون بسته شده را به صورت پاره ی گوشت خلقت فرمودیم. و پاره گوشت را به صورت استخوان در آوردیم و بر استخوانها گوشت رویاندیم و اورا بهتر و برتر از سایر خلقت ها آفریدیم پس بزرگ آن قادر یکتائی که بهترین آفرینندگان است (14).در این ایه نیز به خلقت انسان از خاک و پس از نطفه بیان شد و آنگاه به مراحل رشد جنین، از نطفه گرفته تا زمانی که براستخوانها گوشت می روید و نوزاد کاملی به وجود می اید اشاره گردیده است. یا بنی آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنه .....«ای فرزندان آدم ! بهوش باشید تا شیطان شما را نفریبید و گمراه نسازد همچنانکه با فریب پدر و مادر شما(آدم و حوا) را از بهشت اخراج کرد».( کلام مجید، سوره الاعراف آیه 27)آنگاه خداوند آدم را در بهشت قبرار داد تا از نعمت های آن بهره مند شود. آدم مدتی در بهشت بود ولی از تنهایی رنج میبرد و از اینرو از خدا خواست تا او را از تنهایی نجات بخشد.خداوند در یک روز که آدم به خواب رفته بود حوا را آفرید و وقتی که او از خواب بیدار شد با کمال تعجب زنی را در کنار خود دید و از او پرسید: - تو که هستی و برای چه باینجا آمده ای؟- من جزئی از اجزاء وجود توام که خداوند مرا ........................................................................خداوند خطاب به آدم فرمود: - آدم! تو با همسرت در بهشت مسکن گزین و از هر نعمتی که می خواهد استفاده کنید و بهر جای آن که می خواهید بروید اما تنها ه یک درخت نزدیک نشوید که اگر به نزدیک آن درخت رفتید برخود ستم نموده اید. در میان مردم مشهور است  که آن درخت گندم بوده و گروهی هم معتقدند که سیب و جمعی را عقیده بر اینست که آندرخت (شجره دانستن نیک و بد) بوده است. شیطان از اینکه می دید آدم و حو.ا در نهایت اسایش زندگی می کنند و خداوند هم به آنها نظر لطف دارد رشگ می برد از اینرو تدبیری اندیشید تا وارد بهشت شود و آدم و حوا را بفریبد. شیطان برای داخل شدن به بهشت ابتدا نزد طاووی نگهبان بهشت رفت و به او گفت:- من بر تو حقوق بسیاری دارم چه ما چه ما در گذشته با هم نگهبان بهشت بوده ایم اما اکنون برای من یک گرفتاری پیش آمده است و من هم به نزد تو آمده ام تا مرا یاری کنی و آنگاه قصه را با او در میان گذاشت و از او خواست تا اجازه دهد تا وارد بهشت شود. اما طاووس از این کار امتناع ورزید و با و هیچ کمکی نکرد و او را به بهشت راه نداد ولی او را راهنمایی کرد که موضوع را با «مار» در میان بگذارد. شیطان به نزد مار رفت و با او به صحبت پرداخت و با چرب زبانی او را فریفت . افسون شیطان  در مار اثر کرد و او را در دهان خود جای داد و طوری به بهشت آورد که خازنان متوجه نشدند و اگر متوجه می شدند او را بیرون می کردند، چون ورود به بهشت برای شیطان ممنوع شده بود.  شیطان به نزد آدم و حوا آمد و بنای گریه و زاری را گذاشت.آنها او را نشناخته و علت گریه و زاری او را پرسیدند او در جواب گفت: - من بر عاقبت حال شما گریه می کنم . خدا می خواهد که شما را از بهشت بیرون کند و این نعمتها را از شما بگیرید .....! شیطان این سخنان را گفت و از آنها دور شد. آدم و حوا از این موضوع خیلی ناراحت شدند و وقتی شیطان از دور اضطراب آنها را دید مجددا به نزدشان برگشت  و خطاب به آدم گفت: - چنانچه به حرف من گوش کنی من شما را به درختی راهنمایی می کنم که اگر از میوه ی آن بخورید در بهشت جاویدان خواهید ماند. آدم از شیطان پرسید: - آن کدام درخت است؟شیاطان درختی را که خداوند آنها را از نزدیکی به آن نهی فرموده بود نشان داد و به آنها گفت:- چنانچه از میوه ی این درخت بخورید برای همیشه در بهشت خواهید ماند. اما آدم امتناع ورزید و به حرف او توجه نکرد.شیطان به نزد حوا رفت و او را فریفت .حوا به نزد آدم آمد و به او گفت که از میوه ی آن درخت بخورد و مار هم به درستی سخن شیطان شهادت داد . حوا به آدم گفت:-  مار از نگهبانان بهشت است و شهادت او یقینا راست و درست میباشد اول من از میوه ی این درخت می خورم اگر واقعه ای اتفاق افتاد، تو برای من طلب آمرزش کن و اگر برای من حادثه ای پیش نیامد تو هم از آن بخور. از آنجا که طبع انسان طوری است که از هر چیز که او را منع کنند نسبت به آن جرمی می شود آدم سخن حوا را پذیرفت. ابتدا حوا از آن میوه خورد و سپس از آن به آد م داد تا بخورد. هنوز بیش از چند لحظه از خوردن آن میوه نگذشته بود که ناگهان حالت آنها عوض شد و از اینکه برهنه بودند در خود احساس شرم کردند و هردو با برگ انجیری عورت  خود را مستور نمودند. از جانب خداوند به آدم خطاب شد: -  بلی پروردگار من! به علت آنست که من از میوه ی آن درختی که تو از خوردنش منعم فرموده بودی  تناول کرده ام و به سخن تو گوش ندادم اما اول حوا آن زنی که تو برایم فرستادی جرأت این کار را پیدا کرد و من هم بنا به اصرار او از میوه ی آن درخت خوردم.حوا از گفته ی آدم مضطرب شده گفت:خدایا! مار که نگهبان بهشت بود به من گفت تا از میوه ی آن درخت تناول کنم وگرنه من هرگز این گناه را انجام نمی دادم. خداوند به مار گفت که چون تو مقصر اصلی هستی من ترا تغییر شکل می دهم و از این پس باید با شکم و سینه روی زمین بخزی و غذای تو از خاک تیره خواهد بود و روزگار را با خواری خواهی گذراند و نوشته اند که مار قبل از این حادثه یکی از خوش صورت ترین و زیباترین موجودات جنت بوده و در اثر جرمی که مرتکب شد بدین صورت درآمده است. و خدا داناتراست. و به حوا هم خطاب شد: چون تو در این امر تقصیر کاری لذا برای تو هم درد زایمان و حیض و استیلای شوهر مقرر فرمودیم. آدم و حوا به واسطه ی این کگناه که از روی غفلت از ایشان سرزد خداوند از بهشت بیرونشان نمود. می گویند آدم از بهشت مقداری گندم و سی نهال میوه با خود آورد و باز نوشته اند که او حجرالاسود را نیز بهشت بیرون برد و جبرییل بر آدم نازل و طریقه ی آرد کردن گندم و کاشتن گیاهان را باو یاد داد.نوشته وقتی آدم دم و حوا از بهشت اخراج شدند آدم بکوه سراندیب و حوا بسر زمین جده و ابلیس به سیستان و مار به اصفهان و طاووس به اندیه کابل افتاد (و خدابهتر می داد میداند) آدم در فراق حوا مدت چهل شبانه روز غذا نخورده و خداوند او را به دردها مبتلا کرد. احساس شرم از گناه و پشیمانی و فراق حوا تمام اینها چیزهایی بود که آدم را می آزرد و روح او را رنج می داد آدم مدت سیصد سال گریه و زاری کرد و از گناه خود اضهار ندامت مینمود آدم دیگر آنقدر نحیف و لاغر شده بود که قوه ی کار و فعالین نداشت و روزگارش در نهایت تلخی می گذشت . تا عاقبت یکروز جبرئیل بر او نازل شد و مژده داد که خداوند توبه او را پذیرفته و از گناه او درگذشته است. آدم اگر چه آمرزیده شده بود ولی همیشه در خود احساس شرم می نمود. خداوند با اوخطاب فرمود:- آدم! اگر چه گناهت را بخشیدم ولی بدان که تا قیمات بین فرزندان تو عداوت و دشمنی برقرار خواهد بود و از این پس در زندگی باید برای رزق خودتلاش کنی و برای رسیدن به هدفهایت رنج می بری. دیگر آن زندگی راحت و مرفه تمام شد و از بین پس سرما و گرما ناراحت میشوی و از گرسنگی تشنگی رنج میبری.تو اینک در سرزمینی قدم گذارده ای که در مقابلت دو راه وجود دارد. گمراهی و نجات ، ایمان و رستگاری و کفر و شرک. مواظب باش تا باز فریب شیطان را نخوری .بدان که اگر این بار از خدای خود خود روی بگردانی و او را نافرمانی کنی شیطان بر تو مسلط میشود و از نظر من خواهی افتاد و در قیامت از زیانکاران خواهی بود. الم عهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین.«ای فرزندان آدم! آیا با شما پیمان نبستم که فریب شیطان را نخورید و طوق بندگی او را بگردان نیندازید بدرستیکه او دشمنی است که با شما آشکارا عداوت می ورزد».(قرآن کریم، سوره یس آیه 60)آدم پس از آنکه توبه اش قبول شد و خداوند او را آمرزید و گناهش را عفو فرمود زندگی زندگی تازه ای را در روی زمین آغاز کرد. مقارن با همین زمان بود که فرمان ساختن خانه کعبه از جانب خداوند خطاب شد و آدم به همراهی جبرئیل از محلی که اقامت داشت و می گویند که سراندیب بوده بهتر می داند به راه افتادند از بیابانها و کشتزارها و کوهها و دره های زیادی گذشتند تا به سرزمین مکه رسیدند. و در آنجا او با همکاری جبرئیل و دستیاری بعضی از فرشتگان خانه را بنا نهاد و حجرالاسود را که خود از بهشت آورده بوده به دیواره ی آن نصب نمود آنگاه جبرئیل دستور داد طواف و زیارت خانه را با آدم یاد داد. آدم پس از زیارت و طواف خانه همراه جبرئیل برای جستجوی حوا روانه ی کوه عرفات شد. البته از زمانی که آدم و حوا از بهشت اخراج شدند تا این هنگام که عده ای معتقدند سیصد سال بوده بین انها جدایی افتاده بود و آرام از فراق حوا سخت در رنج و سختی زندگی می کرد. پس از آنکه گناه آدم بخشیده شد و خانه کعبه را هم ساخت از طرف خداوند به او خطاب شد تا به اتفاق جربئیل به جستجوی حوا بروند. از آنطرف حوا هم از دوری آدم رنج می برد و در جستجوی او از جده به کوه عرفات آمدهبود. ابتدا وقتی که آدم و حوا در کوه عرفات به رسیدند یکدیگر را نشناختند و خدا داناتر است ولی جبرئیل آنها را به هم معرفی کرد و آن کوه را از این جهت که محل آشنایی و شناسایی آدم و حوا بود در آن هنگام به کوه عرفات نامیده شد و بدین ترتیب آنها پس از سالها جدائی و دوری از یکدیگر دوباره به هم رسیدند. چون آب و هوای مکه خشک و این سرزمین قابل سکونت نبود آدم و حوا از خدای بزرگ تقاضا کردند تا آنها را بکوه سراندیب (محل سکونت آدم) برگرداند. آدم پس از بازگشت به زراعت مشغول شد و با حوا زندگی آرام و آسوده ای را می گذراند تا آنکه به ایشان خطاب شد که تکثیر شوند. آنگاه خداوند آدم را رسالت داد و فرزندانی هم به او عطا فرمود. می گویند حوا در دو نوبت فرزند  آورد و هر با یک پسر و یک دختر . در مرتبه ی اول قابیل و خواهرش( اقلیما9 و بار دوم خواهرش (لبودا) به دنیا امدند. آدم و حوا پس از سالها رنج و مشقت در کنار فرزندان خود با آسایش خاطر می زیستند تا آنکه فرزندانشان بسن بلوغ رسیدند. در این وقت آدم از جانب حق تعالی مأمور شد که قابیل را لبودا و هابیل را با اقلیما به ازدواج هم در آورد و خدا داناتر است . قابیل از این موضوع ناراحت شد و از فرمان پدر سرپیچیده چه خواهرش اقلیما که با او دوقلو بود و در یکبار به دنیا آمده بودند زیباتر از لبودا بود و نمی خواست که خواهر زیبایش اقلیما به ازدواج هابیل درآید. آدم مکرر قابیل را نصیحت کرد که این کار بامر من نشده این فرمان خدا بوده است فرمالن او بر هر بنده ای واجب می باشد. ولی قابیل زیر بار نرفت و سخنان آدم ذره ای در او اثر نکرد. آدم از این موضوع خیلی ناراحت شد و پس از مدتها تفکر چاره ای اندیشید و به پسران خود گفت: هر کدام از شما از مال خود چیزی به درگاه خدا نذر کنید و نذر هر کس که مقبول درگاه حضرت اخدیت قرار گرفت اقلیما را به او خواهم داد. هر دو برادر این شرط را پذیرفتند. هابیل که شغل دامداری داشت یکی از بهترین گوسفندان خود را برای اینکار انتخاب کرد و قابیل که زراعت می کرد و به کشاورزی مشغول بود مقدار کمی از پست ترین نوع گندم را که خود کاشته بود باین کار اختصاص داد. آنها هر دو نذرهای خود را بر سرکوهی گذاردند. خداوند قربانی هابیل را پذیرفت ولی به نذر قابیل اعتنایی نفرمود. چون هابیل از روی صفای دل و توجه مخصوص یکی از بهترین های گوسفندان خود را نذر کرده بود. ولی قابیل فقط برای جمال خواهر و ازدواج با بدون ذره ای اخلاص با بی اعتنایی دست به اینکار زده بود و خداوند متعال هم عملی را می پذیرد که از روی اخلاص و صفا انجام شده باشد. آتش حسد در دل قابیل شعله ور شد و با راهنمایی شیطان تصمیم به قتل برادر گرفت و هر چه هابیل او را نصیحت نمود و پند داد که این ماجرا کوچکتر از آنست که او به خاطر آن دست به چنین عمل ننگینی بزند ولی این سخنان هرگز در دل سنگ قابیل اثری نگذاشت و ارده و تصمیم او تغییر نداد و بالاخره در یک روز که آدم برای زیارت کعبه رفته بود قابیل با سنگ بیر سر برادر خود کوفت و او را به قتل رسانید. اما پس از این کار ناگهان به خود آمد. - عجب!! این چه کاری بود من کردم. برادر خود را با دست خود به قتل رساندم یقیناً خدا هیچگاه این گناه مرا نخواهد بخشید. او چندین روز با جسد برادر خود سرگردان بود و نمی دانست او را چه کند تا اینکه خداوند دو پرنده را که می گویند زاغ یا کلاغ بوده است به نزد او فرستاد و آنها با یکدیگر نزاع کردند و یکی از آنها دیگری را کشت و جسد او را در دل خاک پنهان ساخت. قابیل که ناظر این صحنه بود برادر را به تقلید از آن پرنده در زیر خاک مدفون کرد. خداوند خواست با پیش آوردن این صحنه به او فهماند. ای جوان کم تجربه و مغرور، تو که از یک پرنده کمتری و قدرت فهم و فکر یک زاغ را نداری دیگر این غرور و سرکشیت برای چیست؟این نخستین قتلی بود که در در روی زمین به تحریک شیطان و در اثر پیروی هوای نفس صورت گرفت. وقتی آدم از زیارت کعبه فارغ شد متوجه گردید که وضع جهان عادی نیست. زمین چون گذشته جلوه نداشته و آب گوارا نمی باشد، از همه چیز بوی ظلم می اید. این یک واقعیت بود که آدم را متوجه می کرد. بنای جهان هستی بر پایه عدل است و مختصر ظلمی که در دنیا اتفاق افتد عالم به هم می خورد اکنون در دنیا ظلمی بزرگ اتفاق افتاده و حقی از بین رفته بود. لذا تغییر اوضاع عالم آدم را متوجه کرد که حتما حادثه ناگواری اتفاق افتاده است. وقتی که آدم به سراندیب رسید هابیل را ندید و از قابیل پرسید: برادرت کجاست؟و قابیل با بی اعتنایی و خونسردی ساختگی جواب داد: من که محافظ هابیل نبوده ام که او را از من می خواهی، گوسفندان او همه ی کشت و زرع مرا از بین برده اند و او یقینا از ترس گریخته است. آدم موضوع را فهمید و جبرئیل هم قضیه را برای او شرح داد. آدم از حادثه ی مرگ فرزند بسیار ناراحت شد چون او فرزندش هابیل را خیلی دوست داشت. او قاتل هابیل را لعنت کرد اگر چه فرزندش بود و او را از خود راند. قابیل بار دیگر از همه چیز متنفر شد و در کوه صحرا سرگردان گردید. حیوانات را با سنگدلی و بیرحمی می کشت و از گوشت آنها استفاده می کرد. آدم از طرف خداوند مأمور شد تا قابیل را به قصاص خون هابیل بکشد ولی او گریخت و آدم هرگز او را نیافت. قابیل به طرف یمن رفت و در آنجا اقامت گزید و بقه عمرش را در آن سرزمین سپری شد. شیطان هم او را فریب داد و او را از پرستش خدای یگانه سرباز زد و آتش را معبود خود قرار داد. اولاد او در آن سرزمین زیاد شدند و در آنجا فساد کردند، مرتکب گناهان زیادی گردیدند و برای همیشه خود را از رحمت حق دور نمودند. پس از کشته شدن هابیل و فرار قابیل خداوند چشمان آدم و حوا را به جمال فرزندی ذکور روشن فرمود که او را شیث نهادند و خداوند هم  پیغمبری و رسالت را در نسل او قرار داد. قال هذا صراط مستقیم ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک الغاوین.« این است راه راست و بدرسیتکه تو ای شیطان هرگز بر بندگان من سلطه و قدرت نخواهی یافت مگر بدکارانی از ایشان که از تو پیروی می کنند.».(کتاب مجید سوره حجر – ایه 41-44 )آدم سالی یکبار به خانه ی کعبه می رفت و در آنجا مناسک حج را به جا می آورد. یکسال که به زیارت خانه ی کعبه رفته بود پس از فراغت از طواف خانه در گوشه ای به خواب رفت، وقتی از خواب بیدار شد ناگهان چشمش به منظره ی عجیبی افتاد. او دید که اطرافش را عده ی زیادی گرفته اند وقتی به سمت راست خود نگاه کرد اشخاصی را دید که با قیافه هایی روشن و چهره هایی که نور از آنها می ریزد به او لبخند می زنند. نظر به سمت چپ خود افکند، کسانی را دید که با چهر هایی گرفته و کدر در حالیکه ظلمت از سر و رویشان میبارد و وجودشان را غبار گناه تیره ساخته بود  سر خود را بزیر افکنده بودند. تعجب آدمبیشتر شد و وحشتزده به اطراف خود نگاه می کرد. در این ال جبرئیل به نزد آدم آمد و او را از این حالت نجات داد. آدم به مجرد اینکه چشمش به جبرئیل افتاد از او پرسید؟ - جبرئیل اینها کیستند: - ای آدم اینها همه از فرزندان تواند کسانی را که در سمت راست خود مشاهده می کنی فرزندان نیکوکار و متقی تو هستند که خداوند آنان را در جوار رحمت خود جای می دهد. و اما کسانی را که در سمت چپ تو ایستاده اند ذریه گنهکار و ناخلف تو می باشند. آنها از فرمان خدا سرر می پیچیند و خداوند هم نظر لطف و عنایت خود را از آنها بر می دارد و ایشان را از رحمت خود محروم می سازد. در این وقت آدم در میان دست راستیها و فرزندان خلف و نیکوکار خود که با چهره ای بشاش و خندان به او نگاه می کردند جوانی دید بسیار زیبا و با اندامی موزون که می گرید و بسیار ناراحت است گویا از حادثه ای رنج می برد . از اینرو از جبرئیل پرسید: - این جوان کیست؟- او از فرزندان نیکوکار تست که نامش داود است و از پیغمبران مرسل خواهد بود ولی افسوس که عمرش بسیار کوتاه است و علت ناراحتی او همین است. - مگر عمر او چند سال است؟- شصت سالآدم  ناراحت شد و از جبرئیل پرسید: - عمر من چند سال است؟- هزار سال.آدم از خداوند خواست تا چهل سال از عمر او را به داود بدهد تا او صد سال زندگی کند وآدم نهصد و شصت سال. خداوند حاجت او را پذیرفت و دعایش را مستجاب فرمود. می نویسند بعدخها وقتی عمر آدم به نهصد و شصت سال رسید روزی عزرائیل  که مأمور قبض روح او و فرزندانش بود به نزدش آمد و خواست او را قبض روح کند. آدم وقتی از جریان آگاه شد گفت: از عمر من هنوز چهل سال باقی مانده است. مگر نه وعده خداست که من باید هزار سال عمر کنم؟ ( و خدا داناتر است). - مگر تو چهل سال از عمرت را به فرزند خود داود نبخشیدی؟ آدم که بر اثر کهولبت موضوع را به کلی فراموش کرده بود گفت: -    من هرگز چهل سال از عمرم را به داود نبخشیده ام و حق هم داشت چون سال ها از آن موضع گذشته و او مطلب را فراموش نموده بود. -    خداوند هم از آن پس مقرر فرمود که بعد از آن فرزندان آدم تمام چیزهایی که به هم می بخشند و یا می فروشند بنویند تا بعد دچار زحمت نشوند. -    خدای بزرگ چهل سالی را که آدم به داود بخشیده بود به او برگرداند بدون اینکه از مدت صد سال عمر داود کسر کند. عزرائیل آدم را قبض روح نمود و آنگاه جبرئیل و جمعی از فرشتگان به کمک فرزندان آدم جسدش را در جامه ای بهشتی پیچیدند و بعد آن را در قبر گذاشتند و خاک بر او ریختند. حوا هم یک سال یا هفت ماه بعد از آدم زنده بود و بعد درگذشت . این مدت بسرای باقی شتافت. نوشته اند که آدم و حوا تا زمان مرگ خود قریب چهل  هزار نفر از فرزندان خود را دیده بودند. در تاریخ است که جبرئیل آدم را بر روی کوه اوقیس مدفون نمود. پس از رحلت آدم (ع) نوبت رسالت به فرزندش شیث رسید.شیث پنجاه سال پس از قتل برادرش هابیل به دنیا آمد. او مردی بود بسیار زیبا صورت و با فضیلت که از لحاظ دانش و علم شباهت بسیاری با آدم داشت و او محبوترین فرزندان آدم بود. آدم هنگام مرگ شیث را ولیعهد و جانشین خود قرار داد و اسرار نبوت را به او آموخت خداوند هم او را رسالت داد و برایش کتاب فرستاد.  شیث مدت نهصد و دوازده سال عمر کرد و شریعت و کتابش هم مطابق شریعت پدرش آدم (ع) بود وقتی عمر شریف آنحضرت به پایان رسید فرزندذان خود را به دور خویش جمع نمود و از میان آنها ( انوش) را به جانشینی خود انتخاب کرد و خود بسرای باقی شتافت. انوش فرزند شیث پس از مرگ پدر به ریاست بین آدم رسید. نوشته اند که مادر او از حوریه های بهشتی بوده است. او مدت ششصد سال یا نهصد سال عمر کرد و مردی وارسته و آراسته به زیور کمالات بود . بعد از مرگ او پسرش (قنیان) جانشین او شد و او هم مدت هشتصد سال عمر کرد و پس از او فرزندانش مهلائیل جانشین او شد. در زمان مهلائیل چون تعداد فرزندان آدم زیاد شده بود و آنها از جهت تنگی جا برای زندگی و زراعت و دامداری در مضیقه بودند از این جهت مجبور شدند که هر قوم و طایه ای به گوشهای برود و خود مهلائیل با عده ای به سرزمین بابل آمده و شهر شوش را بنا نهادند. مدت زندگانی مهلائیل نهصد و هشت سال بوده و پس از او فرزندش (برد) جانشین او شد و مدت نهصد و شصت سال عمر کرد. برد فرزندان بسیاری داشت که خداوند از میان آنها ادریس را برگزید و او را فرمان رسالت داد. واذکر فی الکتاب اغدریس انه کان صدیقا نیا و رفعناه مکانا علیا« و نیزادریس را یاد کن که پیغمبر راستین بود و ما او را به مقام والائی ترفیع دادیم». (مریم- 56-57)خداوند ادریس را به پیامبری برگزید و به او معجزاتی عطا فرمود.ادریس به میان قوم رفت و آنان رلا به سوی خدا دعوت کرد و از کارهای ناپسند منع فرمود. عده ای دعوتش را پذیرفتند و جمعی هم بر کفر و ضلالت خود باقی مانده و دعوتش را رد نمودند. نوشته اند خط در زمان ادریس به وجود آمد و علم ستاره شناسی را آنحضرت بنیان نهاد. ادریس در زمان رحلت حضرت آدم صد سال داشت و دویست سال پس از آنحضرت مبعوث به رسالت شد. ابتدای رسالت ادریس چنان بود که پادشاهی ظالم و ستمگر بر قوم او حکومت و فرمانش بر جان و مال مردم نافذ بود. روزی امیر وقت برای تفریح و خوشگذرانی از مرکز حکومت خود خارج شد. از قضا عبورش به چمنزار سبز و خرمی افتاد و مورد پسندش واقع شد. از وزرا خود پرسید:- این چمنزار کیست؟ گفتند از مردیست خداپرست با این نام و با این نشان! امیر دستور داد مرد بینوا را حاضر کردند و باو گفت: -  تو باید این زمین را به من واگذار کنی!- مرد با ایمان که متکی به خدا بود در پاسخ گفت: - من عائله ای دارم که از تو محتاج ترند. امیر گفت پس آن را به من بفروش اما آنمرد زیر بار نرفت و حاضر نشد ملک خود را بفروشد. امیر غضبناک به خانه بازگشت ولی بسیار ناراحت به نظر می رسید. و پیوسته در این اندیشه بود که آن زمین را به چه وسیله از مالکش بگیرد. امیر همسری ناپاک داشت و او چون همسر خود را غضبناک دید سببش را پرسید. امیر داستان زمین و مالک را نقل کرد و گفت:-  چاره کار بسیار آسانست و شما این کار را به عهده ی من واگذار کنید.آنگاه آن زن ناپاک عده ای از یاران ناپاک و خدانشناس خود را طلبید و دستور داد. -  بروید و نزد امیر گواهی دهید که فلان مرد ( همان مالک زمین) از دین امیر روگردان شده و به صف گمراهان پیوسته است. آن عده که طمع مال و ثروت چشم عقلشان را بسته بود نزد امیر رفتند و به ناحق علیه آنمرد بینوا گواهی دادند، امیر هم که قبلا زمینه را مساعد کرده بود در طی یک محاکمه کوتاه او را محکوم به مرگ نمود و بلافاصله به کشتن او فرمان داد. و به این ترتیب خونی به ناحق بر زمین ریخته شد. در این وقت بود که دریای غضب الهی در مقابل این جنایت بزرگپ به جوش آمد و بادریس وحی رسید: -  ای ادریس نزد این امیرستمکار برو و به او بگو تو بکشتن بنده ی من اکتفا نکردی؟ زمین و ملک او را گرفتی و عائله اش را بیچاره و بینوا ساختی؟ بهوش باش که از تو انتقام می گیریم و حکومت را از تو سلب مب کنیم و مرکز فرمانروایی تو را ویران و گوشت زن ناپاکت را طعمه ی سگان میسازم آیا حلم و بردباری من ترا مغرور و سرکش ساخته است؟ادریس به نزد امیر رفت و پیام پروردگار خود را به او رسانید اما در جواب گفت:-  پیش از آنکه به دست من کشته شوی از نزدم بیرون رو. ملکه به شوهر خود گفت: از پیام خدای ادریس هیچگونه بیم به خود را مده من چند نفر را می فرستم تا او را بکشند و عده ای را در تعقیب ادریس فرستاد. مامورین در جستجوی ادریس بودند به فرمان خداوند از شهر خارج شد و خود را مخفی ساخت و از خداوند درخواست کرد: -  خدایا! باران رحمت خود را بر این شهر نازل مفرما تا من درخواست کنم. دعای ادریس مستجاب شد و وی به غار پناهنده شد و خداوند فرشته ای بر او گماشت تا همه شب غذای مورد احتیاجش را به او برساند. ادریس در پناه غار با آرامش خاطر به سر می برد و موضوع نفرین او در شهر ورد زبان بود. در آن هنگام پرودگار عالم بانتقام خون آن مرد بیگناه امیر ستمگار را از تخت امارت سرنگون کرد و او را به چنگال مرگ گرفتار ساخت، شهرش را ویران و زنش را طعمه ی سگان نمود و سلطنت را به دست یکنفر گنکار گردنکش دیگر افتاد. از گمشدن ادریس بیست سال گذشت، یک قطره باران نیامد، زندگانی بر مردم بسی سخت شد، زراعتها از بین رفت و باغستانها از بی آبی خشک گردید. اهالی دست نیازمندی به شهر ها و نقاط دیگر دراز کردند و در اثر فشار و پیچیدگی به خود آمدند و گفتند: -  این بدبختی ما برای نفرین ادریس است که از خدا خواست تا برما باران نفرستذ اکنون ادریس در میان نیست و ناپدید است اما خدای ادریس که همیشه ناظر ماست و از هر موجودی به ما نزدیکتر است رحمت او واسع تر و مهربانیش بیشتر از ادریس می باشد حال ما به نزد خدا می رویم و از او می خواهیم تا ادریس را به میان ما بازگرداند. آنها به درگاه خدا رفتند و از گناه خود استغفار نمودند و خاک ندامت بسر ریختند و خداوند هم توبه ی آنها را پذیرفت و به ادریس فرمان داد تا به شهر برگردد. ادریس به شهر بازگشت و مردم دسته دسته به حضور او شرفیاب شده و توبه ی خود را تجدید نمودند و رسالتش را تصدیق کردند. ادریس هم از خداوند طلب باران نمود، ابرها آسمان را پوشاندند و بارانی بارید و مردم سیراب شدند. تدریس در میان قوم به تبلیغ رسالت خود مشغول بود و مردم را پند و اندرز می داد تا آنکه یکروز عزرائیل که از فرشتگان مقرب درگاه الهی است به نزد او آمد. ادریس از دیدنش خوشحال شده و از او پرسید:آیا برای قبض روح من آمده ای؟نه پیغمبر خدا برای زیارتت آمده ام.اما ادریس خواست تا او را قبض روح کند و از محنت این دنیا اسوده به سرای باقی شتابد. قومی که سخن خود را نمی پذیرفتندو لقد ارسلنا نوحا الی قومه انی لکم نذیر مبین ان لا تعبدوا الا الله انی اخاف علیکم عذاب یوم الیم.شیطان پس از حادثه طوفان نوح به نزد نوح (ع) آمد و گفت: -  ای پیغمبر خدا من و پیروان خود از تو بسیار سپاسگزاریم و از خدمتی که بما کردی تشکر می کنیم آنحضرت فرمود: - من برای شما چه کار انجام داده ام؟- تو نفرین کردی تا خداوند تمام اهالی زمین را به وسیله ی طوفان هلاک کرد و آنها را یکسره به دوزخ فرستاد. اگر نفرین نمی کردی من چه قدر باید در قلبشان وسوسه کنم و فریبشان دهم تا آنکه دوزخی شوند اما تو زحمت من و پیروانم را کم کردی.نوح دانست که شیطان او را سرزنش می کند و او فکر کرد چه می شد که من مدت بیشتری بر آزار و اذیت آنها صبر می کردم شاید عده ای از آنها از کارهای زشت خود پشیمان شده و به یگانگی خدا و رسالت من ایمان می آورندذ از این جهت بسیار متاسف شد و آنقدر گریه و زاری کرد که نام او را نوح گذاشتند.    می نویسند که نوح در مدت 250 سالی که بعد از طوفان زندگی می کرد اطاقک کوچکی از سنگ ساخته بود و روزها در پناه آن استراحت می کرد و از حرارت آفتاب محفوظ بود. پس از طی این مدت روزی ملک الموت به نزد او آمد و گفت: -  ای پیامبر خدا! من مأمورم که جان تو را بگیرم و روح پاکت را به ملکوت اعلی پرواز دهم وقتی نوح از قصد عزرائیل آگاه شد دست بر روی دست زد و گفت: - اگر کمن می دانستم که عمرم اینقدر کوتاه است . من هرگز این خانه سنگی را هم برای خود نمی شاختم!!نوح چهار پسر داشت به نامهای : سام، حام، یافث، کنعانکنعان که در زمن رسالت نوح کافر شد و از پچدر رو گردانید و خداوند هم به جرم این گستاخی او را در حادثه ی طوفان هلاک کرد. در این حادثه بعد از آنکه کشتی به زمین نشست . نوح تنها سه فرزند به نام های سام، حام و یافث داشت و او سراسر زمین را بین این سه پسر تقسیم کرد. سرزمین شام و شبه جزیره ی عربستان و عراق و فارس و خراسان به سام که افضل و ارشد اولاد نوح بود رسید.  سرتاسر آفریقا و هند و سرزمین مغرب به حام و کشور چین و سرزمین ترکستان و مشرق به یافث تعلق گرفت. نوشته اند که نسب عرب و رومی و پارسی و قسمتی از سکنه ی شبه قاره ی هند به سام و همه ی سیاهان افریقا و جنوب هند به حام و نسبت مردم ترک و خزرها به یافث منتهی می شود و خدا داناست. سام به نقل  بعضی از مورخین یکی از انبیای بزرگ مرسلاست و چون بین فرزندان نوح از همه هشیارتر و فهمیده تر و خردمنتر یود از اینجهت در نزد پدر محبوبیت فراوان داشت و نوح در هنگام مرگ خود او را به ولایتعهدی خود برگزید. نوح در حق سام دعاهای فراوانی کرد از آنجمله از خدای یکتا خواست تا بیشتر انبیاء وملوک و دانشمندان را از نسل او قرار دهد. سام به فرمان پدر به طرف شامات حرکنت کرد. و خداوند به او نه فرزند داد که به تدریج تگثیر شذنذ و نژاد سامی را به وجود آوردند. سام مدت پانصد سال زندگی کرد. عده ای می گویند که حام از پیغمبران بوده است. حام پس از طوفان به طرف آفریقا رفت و نسل او زیاد شدند او مجموعا نه پسر داشت. می نویسند که در میان فرزندان حام لغات و اصطلاحات زیاد پیدا شد و هر دسته بلهجه ی خاصی صحبت می کردند که دسته ی دیگکر آنرا نمی فهمیدند از این جهت مجبور شدند جدا از هم زندگی کنند. از اینرو هر دسته به سوئی رفتند و شهرها  و قصبات زیادی را بنیان نهادند. درباره یافث هم سخنانی مختلفی هست و بعضی معتقدند او هم از پیغمبران مرسل بوده است . وی بعد از آنکه از پدر جدا شد به طرف سرزمین ترکستان به راه افتاد او با فرزندانش در ابتدا در صحرا زندگی می کرد ولی بعد که نسلشان زیاد شد شهرهای  فراوانی بنا نهادند. یافث یازده پسر داشت که بزرگترین آنها ترک نام داشت که یافث او در هنگام مرگ جانشین خود کرد. ملتی که منجی خود را دیوانه بخواند سرنوشتش بکجا می انجامد؟!و تلک عاد جحدوا بایات ربهم و عصو ارسله و اتبعوا امر کل جبار عنید.« و این قوم عاد بودند که آیات خدای خود را انکار کردند و از پیریوی پیغمبران او سرباز زدند و تابع هر دیکتاتوری شقی گردیدند. »(قرآن مجید- سوره هود آیه 59).عاد طایفه ای از اقوام عرب بودند که در قسمت یمن و عمان می زیستند و زندگانی آنها به خوشی و کامرانی می گذشت . این قوم به قدری در ناز را با آنها ارزانی داشته بود. قوم عاد به قدری بند قد و طویل القامه بودند که اندازه قامت ایشان گاهی به پنج متر می رسید و خدا بهتر می داند. مردمانی بسیار قوی و زورمند که در غایت اسودگی زندگی می کردند. ولی از آنجا که اگر نعمتی به قوم و طایفه ای رو کرد و اگر آنها در خود مختصر زور و قدرت و بی نیازی یافتند مبدأ اصلی را از یدا برده و اصلا فراموش می کنند که از کجا آمده اند و بکجا خواهند رفت، از چه بوجود آمده اند و برای چه به وجود آمده اند، (ان الانسان لیطغی-ان رآه استغنی ).آری ، قوم عاد هم به جای شکر و سپاس بدرگاه خداوندی که اینهمه نعمت به آنها داده و از زندگی بهره ی کافیشان بخشیده، در مقابل بتانی که هیچ کاری از آنها بر نمی آمد، نه می شنیدند، و نه قدرت یخن گفتن داشتند و شاخته ی خود آنها بود سجده می کردند و حاجات خود را از آنها می خواستند.برای آگاه کردن آنها به سوی حق و مبدأ اصلی، اراده فرمود که از میان خودشان پیغمبری که با اخلاق و رفتار و کدار پسندیده او آگاهی داشتند برانگیزد تا مردم را از ضلالت و گمراهی نجات داده و صراط مستقیم و راه راست را با آنان بنمایاند. هود: مردی بود بسیار متواضع و صبور و موحد که از اولاد سام بن نوح (ع) به شمار می رفت. خداوند او را به پیغمبری برگزید و به او فرمان داد تا قوم خود را از خواب غفلت بیدار کند.هود خودرا برای مقابله با مشکلات آماده کرده و بهمیان قوم رفت و دعوت خود را آشکار نمود.از تو می خواهم که آنها را به بدترین وجهی عذاب کنی!!نفرین هود مؤثر افتاد.خداوند بر آن قوم خشم گرفت و مدت هفت سال تمام باران رحمتش را برآنها نبارید، این نخستین علائم عذاب بود، کشتزارها خکید و درختان و اشجار همه خشک شدند وضع قوم عاد تا دیروز  در ان همه نعمت زندگی می کردند بسیار بد واسف انگیز شد  و زندگیشان در مشقت و سختی می گذشت، اما آنها با اینکه این علائم را می دیدند و نشانه های غضب خدا را در هر گوشه مشاهده می کردند، معذالک همچنان در کفر و عصیان خود باقی بودند. یکروز آن قوم ابر سیاهی را در گوشه ی اسمان مشاهده کردند و بگمان اینکه آن ابر حامل باران است خوشحال شده و کشتزارهای خود را برای آبیاری آماده ساختند. هود به آنها گفت: -  ای قوم این ابر حامل باران رحمت نیست بلکه عذابی است که خداوند برای هلاکت شما فرستاده است. در این اثنا ناگهان باد تندی وزیدن گرفت، شدت باد به قدری بود که حیوانات و اشیاء را از مین بلند کرده و به جای های دور پرت می کرد ترس و وحشت بر قوم عاد حکمفرما شد و همه به خانه هایی که درون کوه ساخته بودند پناهنده شدند. آنها فکر می کردند که با این وسیله می توانند در مقابل عذاب الهی استقامت کنند. نوشته اند هفت شبانه روز باد به شدت می وزید تا سرانجام روز هفتم صاعقه ای عظیم آن قوم را شرور و نافرمان را هلاک کرد و در روی زمین کوچکترین اثری از آنها باقی نگذاشت. اینست سرنوشت قوم و ملتی که خدا را رها کرده و به دنبال خواهشهای نفسانی خود بروند. خداوند داستان قوم عاد را برای عبرت آیندگان، در ایات زیادی از قرآن کریم نقل کرده است. پس از این واقعه، هود (ع) با پیروان خود از آنجا به طرف حضرموت رفت: آنحضرت: مدت چهارصد و شصت و سه سال عمر کرد.آهی که اثر کرد!«شدید» و «شداد» دو برادر از فرزندان عاد بودند که بر بیش از 4/1 زمین حکومت داشتند. شدید برادر بزرگتر اگر چه به وجود خدا عقیده نداشت ولی مردی بود بسیار عادل که مردم در پناه عدل او روزگار را به خوشی می گذراندند. هود پیغمبر با شدید خیلی مأنوس بود و در مجلس او زیاد رفت  آمد می کرد، اما هرچه او را به خدای یگانه دعوت می کرد او ایمان نمی آورید. و عاقبت هم در همان حال شرک از دنیا رفت.بعد از شدید برادرش شداد روی کار آمد و زمام امور را به دست گرفت . هود او را به خدای یگانه دعوت نمود و از او خواست تا از بت پرستی دست بردارد و خدای یگانه را پرستش کند. شداد گفت:- اگر من به خدای تو ایمان بیاورم و از بت پرستی دست بردارم خدای تو به من چه پاداشی خواهد داد؟- خداوند بهشت را نصیب تو خواهد کرد.- بهشت کجاست؟- بهشت جایی است که در آن انواع و اقسام نعمت ها یافت می شود  کسانیکه موحد و درستکار باشند در آنجا در نهایت عشرت و خوشی زندگی می کنند و آنگاه نعمت های بهشت را یک به یک برای او شمرد.شداد گفت:- من در همین دنیا با همین اوصافی که شمردی بهشتی خواهم ساخت که دیگر نیازی به بهشت خدای تو احتیاج نداشته باشم، و دستور داد تا مأموران در اطراف واکناف مملکت بگردند و از مردم زر و سیم جمع آوری کرده و به سوی مرکز بفرستند.مأموران شداد به شهرهای و قصبات مختلف رفتند و در آنجا هرچه طلا و نقره و جواهر و زینت الات قیمتی پیدا می کردند از صاحبانشان به زور می گرفتند و به پایتخت می فرستادند.در زمان پادشاهی شداد در یکی از شهرهای کوچک خانواده فقیری در نهایت مشقت و تنگدستی زندگی می کردند.یکروز دخترک معصوم به پدر خود گفت:- پدر جان من یک آرزو در دنیا  دارم که اگر آن برآورده شود دیگر هیچ غمی نخواهم داشت.- خواست تو چیست پدرجان بگو شاید من بتوانم آنرا برآورده کنم.- من می خواهم که شما در آغاز سال نو یک جفت گوشواره ی طلا برای من بخرید ولی می دانم این آرزو و تصور من هرگز صورت حقیقت نخواهد یافت چون شما....پدر حرف دختر را قطع کرد و به او گفت :- عزیزم ناراحت نباش من هر طور شده در فرصت کوتاهی که تا عید مانده کار خواهم کرد و آرزوی تو را برآورده خواه ساخت. پدر بیچاره برای جلب رضایت دخترک خود با هر زحمت و جان کندنی بود پولی فراهم کرد و یک جفت گوشواره ی طلا برای او خرید و در آستانه ی سال نو یکشب آنرا به دختر کوچک خود هدیه کرد.دخترک از شادی در پوست خود نمی گنجید و صبح فردا وقتی از خواب بیدار شد آنها را در گوش خود کرد و در کوچه با همبازیهای خود مشغول بازی شد.از قضای بد مأمورین شداد که در آن محله مشغول جستجو بودند گوشواره های او را دیده و به تعقیبش پرداختند. دخترک مظلوم سراسیمه به سوی خانه دویده، خود را در آغوش پدر انداخت و قضیه را به او گفت. در همان حال مأمورین شداد به داخل خانه ریختند و بدون توجه به عجز و ناله های دخترک بیچاره و پدر بدبخت گوشواره ها را از گوش دخترک کشیده و جز سایر جواهرات برای شداد فرستادند.در هنگامی که مأمورین مانند لشکریان فاتح که بر دشمن بزرگ خود غلبه یافته اند از خانه بیرون می رفتند آن دختر کوچک با دل شکسته و قلبی پر درد نگاهی به سوی آسمان افکند و در این حال توجهی به خدا پیدا نمود و در دل خود گفت:-  ای خدای بزرگ! ای چاره ی بیچارگان و ای داورری درد دردمندان و ای پناه مستمندان تو چگونه راضی می شوی که ظالم گوشواه های مرا که پدرم با آنهمه رنج و زحمت برایم تهیه کرد به زور بگیرد و با آن بهشت بسازد. آه مظلوم اثر کرد و بنیاد ظلم بر باد رفت.نوشته اند شداد با آنهمه طلا و نقره و جواهرات گرانقیمت در محلی بسیار وسیع باغ مجللی ساخت و عمارتهایی از طلا و نقره و عقیق در آن بنا کرد و در جویبارهای آن شیر و عسل روان کرد . زیبایی خیره کننده ی باع هر بیننده را مجذوب می کرد. به دستور شداد دخترکان زیبا و پریروی را از اقصی نقاط عالم جمع آوری نمود و به آن باغ فرستادند. در این باغ شداد قصرهای مخصوصی را به افسران و سرلشکران ارتش خود اختصاص داده بود و برای هریک به نسبت رتبه و درجه اش محلی برای سکونت تعیین نمود.بنای آن باغ مدت یک پانصد سال طول کشید و پس از گذشت اینمدت ساختمان باغ تمام و آن از هر حیث مهیا شد. شداد نام این باغ را ارم نهاد .خبر تکمیل بنای بهشت شداد رسید و او به همراهی جمع کثیری از سپاهیان و صاحب منصبان عالیرتبه ارتش خود به سوی آن بهشت به راه افتادند.در بین راه که شداد با سپاهیان خود و با جلال و جبروت فراوان راه می پیمود ناگهان چشمش به آهویی زیبا افتاد که دل از او برد.چشمان آهو همچون یاقوت از حدقه بیرون آمده و میدرخشید . شداد بهوس افتاد آهو را شکار کند از اینجهت از صف همراهان خود جدا شد و در دنبال آهو اسب تاخت. اما آهو عاقبت از دست او گریخت و او درمیان بیابانی دور افتاده تنها ماند در این وقت ناگهان مشاهد کرد سواری به جانب او می آید.خیلی تعجب کرد و وحشت زده فریاد کرد:- تو کیستی و در اینجا برای چه آمده ای؟و آن سوار آرام پیش آمد و به او گفت:- نگران نباش من ملک الموتم و و برای گرفتن جان تو به اینجا آمده ام شداد بیچاره فریاد زد:- اقلا فرصت بده تا من بروم باغی را که سالها برای ساختنش خون جگر خوردم ببینم.- ولی من هرگز نمی توانم این امان را بتو بدهم. خداوتد وقرر فرموده است که تو را قبل از آنیکه به باغ برسی قبض روح کنم.این نتیجه آهی بود که آن دختر دلسوخته که گوشوارهایش را مأمورین شداد گرفته بودند کشید، آهی که خاندان شداد را بر باد داد و حکومتش را سرنگون کرد.نتیجه ی آن آه که از سینه ی سوخته برآمد، این شد که شدادی که مدت پانصد سال برای ساختن یهشتی وقت صرف کرد هرگز موفق نشد آن را ببیند این اثر ظلم است و ظالم سرنوشتی جز این نخواهد داشت.ملک الموت جان شداد را گرفت و او از اسب بزمین در غلطید.همراهانش پس از جست و جوی زیاد او را مرده یافتند و وقتی به بالای سرش رسیدند که چندین روزاز مرگ او گذشته بود.شدادی که می خواست در مقابل بهشت موعود، بهشت دیگری برای خود بسازد تا عمر خود را به خوشی و کامرانی طی کند هرگز حتی موفق به دیدن آن بهشت نشد.در تاریخ می نویسند که: بهشت شداد از نظرها پنهان شد و دیگر هیچکس آنرا ندید تا زمان هارون الرشید خلیفه عباسی کهمردی به نام عبدالله بن قلابه در حوالی آن باغ، شتر خود را گم کرد و سراسیمه در جست و جوی شتر خویش به اطراف می دوید. در این وقت ناگهان چشمش به آن باغ و عمارت افتاد جائی دید که هرگز در همرش حتی در خواب هم ندیده بود، هر چه سعی کرد تا از دیوار آن بالا برود میسر نشد عاقبت از این کار چشم پوشید و چند دانه جواهری که در کنار باغ افتاده بود برداشت و به نزد هارون الرشید برد و آنچه دیده بود برای او باز گفت.هارون الرشید هم جمعی را با وسایل کافی برای بالا رفتن از دیوار به اتفاق آنمرد فرستاد ولی آنها هرچه جستجو کردند آن باغ ررا نیافتند و مأیوسانه به نزد هارون برگشتند.هارون الرشید هم عده ای از تاریخ دانهای آنروز را جمع کرد و قضیه را با آنها در میان گذاشت آنها به او گفتند:- این همان بهشتی است که شداد برای خود ساخته بود و هرگز موفق به دیدن آن نشد و ما روایتی از رسول اکرم(ص) شنیده ایم که آنحضرت فرمود: که در زمان خلافت تو مردی از پیروان آنحضرت یکبار آن باغ را خواهد دید.معجزه ای که صالح نشان داد.قوع عاد بر اثر نافرمانیها و گناهان خود هلاک شدند و خداوند سرزمین آنها را به قوم ثمود ارزانی داشت.قوم ثمود در آباد ساختن آن بسیار کوشش کردند، قناتها احداث کرده و مزارع و کشتزارهای بسیار سرسبز و خرمی به وجود آوردند. کاخهای بزرگ و زیبای آنها سر به آسمان گذاشته بود.قوم ثمود برای رهایی از حوادث روزگار چون بادهای شدید زلزله های سخت و طوفان خانه هایی محکم در دل کوه کنده بودند تا در مواقع ضروری به آنها پناه ببرند.زندگی این قوم در ناز و نعمت می گذشت ولی آنها خدا را که آنهمه نعمت به ایشان ارزانی داشته بود، فراموش کرده و در مقابل احسانها و عواطف او ناسپاسی می کردند.بتهایی از سنگ ساخته و در مقابلشان سجده می نمودند و آنها را شریک با خدا می دانستند.خداوند برای راهنمایی ایشان صالح را که مردی بسیار عالم بود و در میان قبیله از حیث عقل و فکر برسایرین برتری داشت فرمان رسالت داد. او از فرزندان سام و از نوادگان نوح علیه السلام بود و پدرش عابر نام داشت. خداوند او را مأمور کرد تا در میان قوم رود و دعوت خود را آشکار کند.قوم صالح وقتی دیدند که صالح در ایمان و عقیده ی خود تا این پایه استوار است و هیچ قدرتی نمی تواند ایمان او را از او بگیرد و از طرف دیگر دیدند ک کار صالح خیلی بالا گرفته و جوانان قوم دسته دسته به او ایمان می آورند و ممکن است این کار به ریاست آنها لطمه وارد کند از این حیث پا بر روی اخرین حربه گذاشتند و از صالح پرسیدند:- آیا تو برای رسالت خود دلیل و برهانب هم داری؟ اگر داری بیاور. صالح به امر خداوند شتری را برانگیخت و گفت این معجزه ی من است. یک روز او از همهی آب این سرزمین می خورد و روز دیگر آب را برای شما می گذارد.روز بعد مردم شتری را دیدند با هیکلی بسیار عجیب و با کمال تعجب مشاهده کردند که او یک تنه تمام آب ها را خورد و روز دیگر اصلا لب به آب نزد.این موضوع برای آنها خیلی عجیب بود و تا به حال سابقه نداشت.صالح به آنها گفت:- مواظب باشید اگر کوچکترین صدمه ای به این شتر برسانید عذابی سخت دامنگیر شما خواهد شد. شما از م معجزه خواسته اید و این هم اعجاز من است.شتر صالح مدتی در سرزمین آنها به چرا مشغول بود و عده ای از مردم باهوش و روشندل و کنجکاو این شتر را دلیل بر پیغمبری او دانسته و به او ایمان آوردند و این موضوع سران قوم را بسیار ناراحت کرد. چون آنها می دیند که بنای حکومتشان رو به زوال است .آنها علنا پیروان صالح را استهزا و مسخره می کردند و درباره ی آنها از هیچ آزاری روگردان نبودند.از طرفی عده ای از مورخین می نویسند که شتر صالح جثه ای بسیار بزرگ داشت به طوری که حیوانات دیگر از او می ترسیدند. چون مردم احتیاج شدیدی همه روزه به آب داشتند و آن شتر هم یک روز تمام آبها را می خورد از اینجهت مردم زیاد مایل نبودند که شتر دربینشان باشد.سران قوم از یک طرف از کشتن شتر می ترسیدند و از طرف دیگر از بودن آن احساس خطر می کردند. ولی عاقبت تصمیم به کشتن شتر گرفتند و در این خصوص از زنها استفاده کردند و گفتند:- ما زنی زیبا را انتخاب می کنیم اگر او درباره ی شتر صالح دستوری بدهد مردانی که سیر شهوتند بیدرنگ فرمان او را اطاعت می کنند. و از این رو دوشیزه ی زییبایی به نام صدوق که پدرش محیا نان داشت استفاده کردند و او را فرمان دادند تا اعلام کند هر کس شتر صالح را بکشد به وصال من خواهد رسید.دختر زیبا اعلام کرد که هرکس شتر صالح را بکشد به وصل من می رسد و مردی به نام (مصدع بن مهریج) هم به دنبال او رفت و به او قول داد تا شتر صالح را بکشد.و از طرفی پیرزن ناپاکی به نام عنیزه مردی به نام (قداربن سالف) را نزد خود خواند و به او گفت:-  من دختر زیبایی دارم و آنرا می خواهم به تو بدهم به شرطی که شتر صالح را پی کنی.قداربن سالف هم اجابت کرد.سخنان هوس انگیز آن زنان در آن دو مرد نابخرد و اسیر شهوت اثر کرد و عذاب و غضب خدا را از یاد بردند و در میان قبیله گردش کرده و عده ای را با خود همدست نمودند به طوریکه عده آنها به هفت نفر رسید. آنها یکروز در محلی کمین نمودند و هنگامی که آن شتر به طرف آب می رفت ویا از سر آب بر می گشت مصدع از مخفیگاه تیری پرتاب کرد که ساق پای شتر را شکست و از سوی دبگر قداربن سالف با شمشیر پیش رفت و دو پای او را قطع کرد. شتر به زمین افتاد. قدار ضربت دیگری بر گلوی شتر زد و باین ترتیب شتر صالح را کشتند و سپس با مژده موفقیت و پیروزی به سوی قوم خود برگشتند.مردم هم از آنها استقبال کرده و از این مژده خیلی خوشحال شدند.  بدین ترتیب قوم ثمود از فرمان خداوند سرپیچیدند و حرف صالح را سبک شمردند وو به او گفتند:- حالا اگر تو راستمیگویی از خدای خود بخواه تا ما را عذاب کند.صالح به آنها گفت:-  مگر من به شما نگفتم که دست به سوی شتر دراز نکنید و متعرض او نشوید، اکنون او را پی کرده و خود را به گناه آلوده ساختید . پس سه روز در خانه هایتان بمانید و بعد از سه روز یقینا عذاب الهی بر شما نازل خواهد آمد.صالح می خواست به آنها باز هم فرصت دهد تا شاید یکی از آنها  پشیمان شود و به درگاه خداد توبه کند ولی هیچیک از آنها توبه نکردند و قدم در راه راست نگذاشتند.صالح به آنها گفت:-  چرا حالا که گنا کرده اید توبه نمی کنید و از خدای خود پوزش نمی طلبید؟ولی شک و تردید آنقدر در دلهای آنان ریشه دوانده بود که او را استهزاء کردند و گفتند معلوم می شود گفته های تو همه دروغ بوده چون ما هیچ عذابی مشاهده نکردیم.غروب روز سوم نشانه های عذاب پدیدار گشت و همه آنها به خانه هایشان پناه بردند ، ولی ناگهان با صاعقه ای رشته حیات همگی از هم گسیخته شد و کافران آن قوم همگی هلاک شدند.خانه زادی که بزرگترین دشمن شد.خداوند از عزرائیل سوال فرمود: -  عزرائیل ! در مأموریت خود که گرفتن جان و قبض روح اولاد آدم بود، آیا در هیچ جا دلت به حال کسی سوخت؟- بله – بار پروردگارا. در یک جا با همه ی صبر و حلمی که به من عطا فرمودی هنگام انجام مأموریت خود بسیار ناراحت شدم و لی دستور تو بود آنرا انجام دادم، ولی دلم به حال آن یکنفر بسیار سوخت.- در کجا و برای قبض روح چه کسی ناراحت شدی ؟- بار پرودگارا ! یک کشتی در دریا حرکت می کرد. با اراده ی تو  آن کشتی غرق شد و آنگاه تو به من امر فرمودی تا همه ی افراد کشتی را به جز یک مادر و فرزند قبض روح کنم!من هم جان همه ی آنها را گرفتم و تنها مادر ماند با فرزند خود.مادر به تخته پاره ای چسبید و در حالی که آنرا محکم گرفته بود توانست خود و فرزندش را از چنگال امواج خشمگین نجات دهد و برروی آن تخته پاره قرار گرفت.در این وقت فرزند شروع کرد به گریه کردن و مادر برای اینکه او را ساکت کند پستان در دهانش گذاشت و مشغول شیر دادن به فرزند خود شد. ناگهان تو مرا امر فر مودی که جان مادر را بگیرم. بار پرودگارا من در آن حا دلم برای آن کودک سوخت. چگونه امواج خشمگسن به سر و صورتش می خورد و طوفان او را بالا و پایین می برد.خداوند به عزرائیل فرمود:-  می خواهی بدانی سرنوشت آن کودک که دل تو برایش سوخت چه شد؟- بار پرودگارا ! بسیار مشتاق دانستنم.خداوند فر مود:-  و اما آن کودک بیگناه که امواج او را بالا و پایین می برد، به تخته پاره ای گفتیم که آرام او را بر روی خود جای ده.به امواج دستور دادیم : او را آرام به ساحل بر.خورشید را فرمودیم: بر او آرام بتاب.درختی را در کنارش رویاندیم تا در سایه آن از حرارت و گرمای آفتاب مصون باشد. محبتش را در دل حیوانی افکنیدم تا او را مانند فرزندی بپذیرد و همانگونه که به فرزندان خود غذا می دهد او را نیز گرسنه نگذارد.بدین ترتیب او بزرگ شد، ما او را قدرت و زور دادیم تا جائیکه حکومت و سلطنت نصیبش شد. قدرتش را آنقدر بالا بردیم تا سلطنتش همه روی زمین را فراگرفت. اما او با ما مخالفت ورزید، نافرمانی ها کرد و راه عصیان و سرکشی پیش گرفت. ما که او را از آن حالت کودکی و ضعف بدین قدرت رسانده بودیم، از یاد برد و دوستان و مقربان درگاه ما را تحت فشار گذاشت . او عاقبت ادعای خدائی کرد و میلیونها بشر را گمراه نمود. او نمرود شد حتی یک روز بر آن شد که ما را ازبین ببرد. از اینجهت ب تختی سوار شد و چهار عقاب قوی بال او را به بالای آسمان آوردند.او هم تیری درچله ی کمان گذاشت و به طرف آسمان پرتاب کرد با این خیال که ما را بکشد و از بین ببرد! ما برای این که او ناراحت نشود از این سفر ناامید برنگردد دستور دادیم تا تیر او را خون آلود کنند و به سویش برگردانند، تا آنکه خوشحال بر روی زمین بازگردد و دلش به این خوش باشد که خدای آسمانها را از بین برده است. ما او را فرصت دادیم شاید توبه کند و از راهی که رفته  باز گردد . او هرگز رو به سوی ما نکرد و کفر و عصیانش روز به روز بالا گرفت . او نمرود شد و با ما دشمنی ورزید. ما هم او را به وسیله ی ضعیف ترین موجودات ( پشه) از پا در آرودیم . این خاطره ی همان کودکی بود که تو دلت برایش سوخت.

مشهور ترین دانشمندان و مخترعان دنیا

مشهور ترین دانشمندان و مخترعان دنیا
ارائه: علی امیریان
برادران رایت : هواپیما که وسیله ای راحت برای سفرکردن است ام از جهاتی موجب هدر رفتن وقت می شود ولی خطرهای زیادی دارد که باید به جان خرید. وسیله ای که ما با آن به راحتی از این سر دنیا به آن سر دنیا سفر میکنیم افراد زیادی برای ساخت آن زحمت زیادی تحمل کردند ناموفق به اختراع درست آن شدند.برادران رایت به نامهای ویلبر و لورویل پسران  کشیش میلتون رایت از اولین کسانی بودند که موفق به ساخت هواپیمای بی نقص شدند . پدر آن ها به آنها یک اسباب بازی داده بود که از جنس ، کاغذ، نی چوب پنبه ساخته بود و تا سقف خانه پروازی کرد. و همین هیجانی شد تا آن ها به فکر بیافتند که وسیله ی بزرگتری درست کنند که در آسمانها هم پرواز کنند.وقتی که اوریول به سن 17 سالگی رسید شروع به تاسیس یک چاپخانه کرد که خیلی سریع شهرت یافت ولی به علت روی کار آمدن یک نشریه قوی آنها دیگر به کار چاپ ادامه ندادند و به ساختن دوچرخه مشغول شدند تا اینکه در یک روزنامه آلمانی خواندند یک جوانی آلمانی به نام گستاو لیلینتال روی هواپیما کار میکند وکنجکاو شدند تا اطلاعاتی دست یابند اما بعدها خبر رسید که در یکی از پروازها سقوط کرد وجان خود را از دست داده.یک روز ویلبر با دیدن یک جعبه با کنارهای خمیده در مغازه دوچرخه فروشی به سرش زد که بالهای هواپیما را به شکل جعبه بسازد. سرانجام در روز 17 Decmber در سال 1903 اولیور رایت از بالای تپه ای هواپیما خود را با 12 اسب بخار به پرواز در آمد که 12 ثانیه در اسمان ادامه یافت و به اندازه 10 فوت بالا رفت و مسیر هفت متری را به با موفقیت طی کرد. ویلبر در سال 1912 بر اثر بیماری تیوفوئید درگذشت و ویلبر مجبور به تنهایی به ادامه کار شد و او در زندگی خود شاهد افزایش سرعت هواپیما از ساعتی 300 میل تا سرعت مافوق مدت بود.هواپیمای برادران رایت در موزه هوافضا در واشنگتن نگهداری و در معرض عموم بود. ایوان پترویچ پاولفپاولف در شهر «ریازان» در سال 1849 میلادی در روسیه مرکزی دیده به جهان گشود. وی یکی از بزرگترین دانشمندان فیزیولوژیست نادر و برجسته ترین شخصیت دوران حیات خود می باشد که در سراسر دنیا مورد توجه قرار گرفت. او پسر یک کشیک بود و در مدرسه ی مذهبی به تحصیل طب در دانشگاه سن پطرزبورگ در دانشگاه روسیه در پزشکی مشغول شد و در سال 1879 مدرک خود را دریافت کرد. او در رشته ی فیزیولوژی گردشی خون اقدام کرد و بعد به عضویت درمانگاه امراضی داخلی پذیرفته شد.پاولف به دستور رئیس درمانگاه مامور تهیه و تنظیم سازمان آزمایشگاه فیزیولوژی شد. پاولف بیشتر ازمایشهای خود در آنجا با وسایل بسیار ساده که بیشتر آن را با حقوق خود خریداری کرده با پشتکار زیاد انجام میداد. تحقیقات علمی وی در زمینه فشار خون به دو دسته تقسیم می شود: از دهه ی قرن نوزدهم تا سال 1902 آزمایشهای او درباره ی لوله های غذایی و از سال 1902 تا زمان مرگش درباره ی فعالیتهای عصبی بود. بزرگترین کشف پاولف انعکاسی شرطی بود که آن را روی سگ خود انجام می داد وی سگ را در اتاق خالی گذاشت و هر روز زنگی را در ساعات معین به صدا در می آورد و بعد از آن برای سگ غذا گذاشت و سگ با دیدن غذا دانش پر آب می شد این کار چند بار تکرار شد و یک بار زنگ را در همان ساعت به صدا در آورد ولی برای سگ غذایی گذاشت اما سگ با شنیدن صدای آن دهانش آب می افتد و پاولف فهمید سگ در برابر صدای آن شرطی شد.او فرضیه دیگری هم به اثبات رساند از اینکه فعالیتهای بدن بوسیله سلسله اعصاب کنترل می شود. پاولف در قرن 19 معروفترین دانشمند فیزیولوژی شناخته شد و جایزه نوبل در سال 1904 دریافت کرد. در سال 1907 به عضویت فرهنگستان علوم روسیه آمد و مدیر انیستیتوی فیزیولوژی فرهنگستان شد و در سال 1936 میلادی در سن 87 سالگی بر اثر ذات الریه چشم از جهان فروبست.الکساندر فلمینگ الکساندر فلمینگ در جنوب غربی اسکالتند به سال 1881 میلادی دیده به جهان گشود. او ده ساله بود که به مدرسه ی (لودان) وارد شد بعد وارد مدرسه ی (دارول) که برادرش در آنجا مشغول به تحصیل بودند وارد شد . و دکترای خود در دانشگاه لندن در سال 1908 در رشته ی طب دریافت کرد. الکساندر فلمینگ اولین کسی بود که به کمک سالوارسان اقدام به درمان سفلیس از طریق شیمی درمانی نمود. او در سال 1928 مشغول به بررسی میکروبی به نام پنی سیلین بود که با استفاده از یک بشقاب ازمایشهای ضد باکتری خود را انجام می داد. یک روز پس از برداشتن در پوش ظرف متوجه شد کپکهای خاصی روی ظرف بسته. او پس از توجه دقیق دریافت که هر کجا قارچ می کند باکتری کشته شده و هیچ باکتری تازه ای رشد نکرده است. این قارچ حاوی چرک از جراحت های عفونی است.او کشف خود را پنی سیلین نام نهاد. این قارچ از خانواده ی کپکها بود اما به دلیل ضعف مالی وی «پروفسور فلوری » و «دکتر چین» حاضر شدند آزمایشات او را ادامه دهند و بعد از آزمایشاتی بر روی حیوانات معلوم شد که این ماده بر روی انسانها مفید می باشد. و خطری ندارد. در سال 1941 فلوری به کمک فلمینگ مقدار زیادی پنی سیلین تولید کردند و در جنگ از آنها استفاده شد و به این طریق جان بسیاری از سربازان را نجات دادند.فلمینگ دریافت که این ماده برای از بین بردن میکروب ها و جلوگیری از رشد آنها قابل استفاده است. و او در سال 1945 موفق به کسب جایزه نوبل گردید. و سرانجام در سال 1955 میلادی در لندن چشم از جهان گشود.اونجلیستا توریچلی این فیزیکدان و ریاضیدان ایتالیایی در 15 اکتبر 1608 میلادی دیده به جهان گشود. تحصیل چشم گیرش در کالج «ژزوئیت» به حدی بود که عمویش در 16 سالگی برای تحصیل علوم نرد (بندتی کاتسلی) در شهر رم فرستاد کاتسلی  از شاگران گالیله بود که در کالج اسپینتا تدریس میکرد. کاتسلی مقاله ی تورینچیلی که در خصوص ابزار پرتاب بود نزد گالیله فرستاد و او از نبوغش سخت تحت تاثیر قرار گرفت. وی او به مرور زمان عمر توایی و بینایی خود را از دست داد تا از وجودش استفاده کرد. و این فرصت سه سال طول نکشید تا گالیله درگذشت.یکی از ثروتمندان ایتالیا که میخواست از عمق 30 متری زمین آب استخراج کند ولی با وسایل موجود قادر به حفر 30 متر نبودند. توریچلی پس از 2 سال تلاش از اعمال زمین آب استخراج کرد و باعث شهرت وی شد.در سال 1643 توریچلی بر آن داشت تا تحقیقات و آزمایش را به صورت عینی مورد مطالعه قرار دهد. توریچلی لوله ی شیشه ای که یک طرف آن بسته بود پر از جیوه کرد، بعد انگشت خود را بر دهانه ی لوله قرار دهد و لوله را بر طشتکی پر از جیوه فرو رفته بود. انگشت خود را برداشت و دید که سطح جیوه در لوله پائین آمد و در ارتفاع cm 76 بالای طشتک متوقف شد. او از ازمایش دریافت که علت پائین نیامدن کامل جیوه در لوله بر اثر وزن هوا بر طشتک می باشد که با وزن این مقدار جیوه تعادل ایجاد میکند. هر چند که خلائی که توریچلی ایجاد کرده بود یک خلا کامل نبود و شامل مقداری بخار جیوه و هوا عملاً به ایجاد خلاء دست یافته بود.  وی دریافت که ارتفاع جیوه هر روز تغییر میکند و با در نظر گرفتن ارتفاع جیوه میتوان فشار هوا را تعیین کرد و بدین ترتیب اوموفق به ساخت اولین فشار سنج شد.سرانجام در 25 اکتبر 1647 در حالیکه بین 30 تا 39 سال بیشتر نداشت در فلورانس چشم از جهان فروبست.ژان لوران دالامبراین ریاضیدان معروف فرانسوی در سال 1717 میلادی دیده به جهان گشود. در یک روز سرد زمستانی شیشه بری که از کنار کلیسای ژان – لورون عبور میکرد کودکی را در جلوی در کلیسا دید که از سرما به خود می لرزید به خانه برد و از زنش خواست تا مواظب آن کودک باشد. و آن زن نیکوکار او را مثل فرزند خود پرورش داد و دالامبر نیز در تمام عمر خود نسبت به وی مدیون بود. زمانی که وی دانشمند بزرگی شد مادر اصلی دالامبر در صدد برآمد تا وی را نزد خود برگرداند ولی دالامبر با کمال سربلندی گفت: (مادر من همان زن شیشه بر است نه شما) . اودر سن 22 سالگی مقاله ای در زمینه ی حساب انتگرال نوشت. این مقاله باعث شد تا به عضویت آکادمی علوم در آید. وی در زمینه ی مکانیک در 1743 نوشت وی در این کتاب به تشریح اصلی که به (اصل دالامبر) معروف می باشد پرداخته است. مفهوم آن «قانون سومنیوتن درباب حرکت» می باشد. در مورد قوای وارد بر اجسام که به کلی در حرکت آزاد باشند یا اجسام حمایتی در حال تعادل پایدار باشند، برقرار است. » این اصل در مکانیک اهمیت فوق العاده ای دارد. دالامبر گفته بود: وقتی جسمی حرکت میکند دلیل بر آناست که نیرویی بر آن وارد می شود بنابراین حتماً ما بین این نیروها و تغییراتی که در حرکت ایجاد میشود تساوی یا تعادل وجود دارد یعنی اجسام در حال تعادل است. از کارهای علمی دیگر او عرضه داشتن قضیه دالامبر است. بر طبق این قضیه هر معادله جبری یک جواب (اعم از حقوقی یا موهومی ) دارد. اصل دالامبر کلیه معجزه آسایی بود که وی از آن در قوانین مکانیک مایعات استفاده کرد و در سال 1756 برای بررسی در علل بادها به کار برد و آن را به «پادشاه پروسی» هدیه و مقاله ای سالیانه برای وی تعیین کرد. دالامبر برای تهیه (دایره المعارف فرانسه) با (دیدرو) همکاری نزدیک داشت. وی در سال 1783 میلادی دیده از جهان فروبست و کتاب معروف خود را که ستون فقرات دینامیک به حساب می آمد به یادگار گذاشت.جورج سیمون اهم وی در سال 19 مارس 1787 میلادی در شهر باواریا در جنوب شرقی المان دیده به جهان گشود . اهم پسر قفل سازی بود که به علم علاقه زیادی داشت و سعی کرد به تحصیل علم بپردازد. او در سن 18 سالگی موفق شد در یکی از نواحی برن سوئیس به عنوان معلم ریاضی مشغول باشد و او سرانجام در سال 1811 به درجه ی دکترای ریاضی نایل شد و او استاد ریاضی کالج ژزوئیت کلن رفت.اهم تئوری ریاضی جریان الکتریکی را در سال 1827 بیان نمود و قوانین مهم الکتریسیته بود و در شهرت وی سهم مهمی داشت. وی با استفاده از فرمولی ولتاژ و آمپر را با مقاومت الکتریکی ارتباط داد. او با استفاده از سیم هایی با طول و ضخامت متفاوت دریافت که مقدار جریان برقی که از آنها عبور میکند با طول سیم نسبت معکوسی و مقطع آن نسبت مستقیم دارد. اهم موفق شد نظریه ریاضی جریان برق را کشف و با کمک فرمول به هم ربط دهد و به این ترتیب قانون اهم را به عالم علم تقدیم کند.قانون اهم، اختلاف پتانسیل (بر حسب ولت) بین دو انتهای یک جسم مادی که برق در آن جریان دارد مساوی حاصلضرب شدت جریان (بر حسب آمپر) درمقاومت (بر حسب اهم) آن جسم است. چون کشف او مخالفتهای زیادی را در پی داشت و تنها از طریق ازمایشی میتوانست درستی آن را ثابت کند ولی این مخالفتها در حدی بود که او حتی از تدریسی استعفا داد. زمان زیادی نگذشت تا دانشمندان انگلیسی به اهمیت آن پی بردند و در سال 1819 اوعضو انجمن سلطنتی شد و به عضویت در آ  مد در آلمان مورد ستایشی قرار گرفت به عنوان استاد دانشگاه مونیخ درآمد و او 5 سال آخر عمر خود را با احترام و عزت سپری کرد و سرانجام در سال 1818 انجمن مهندسان برق جهان در پاریس به پاس زحمات وی واحد مقاومت الکتریکی را اهم نام نهادند. و در سال 1854 در مونیخ در سن 67 سالگی چشم از جهان فروبست.چالرز رابرت داروین این دانشمند طبیعی دان در یکی از شهرهای انگلستان در سال 1809 میلادی متولد شد . او بر خلاف پدر و پدر بزرگش هیچ علاقه ای به طب نداشت. داروین بیشتر به تاریخ طبیعی علاقه نشان داد و علاقه ی وی به این رشته باعث شد تا عمیق تر به مطالعه و تحقیق در این رشته بپردازد.او در سال 1831 به عنوان دانشمند طبیعی دان به همراه محققان به آمریکا (ج) و جزایر غربی و اقیانوسی ارام سفر کرد. این سفر 5 سال به طول انجامید و در این سفر مطالعاتی درباره ی جانوران و سنگواره های پیشین انجام میداد. وی درباره ی گردن دراز زرافه میگوید: از میان حیوانات آنهایی که گردنشان دراز است به غذایی بیشتری دسترسی دارند و در مواقع کمبود غذا امکان زنده ماندن برای اینحیوانات بیش تر است. و فرزندان آنها با گذشت زمان نوعی از حیوانات گردن دراز به وجود می آیند.به نظر داروین مقدار غذا و آب موجود، دما و فشار جو و زیاد شدن گیاهان و حیوانات، نزاعی بین نسلها صورت میگیرد و آنهایی که با محیط سازگاری دارند باقی مانده و نسلهای قدیمی از میان می روند. به این ترتیب وی نظریه طبیعی را بیان کرد و هدف این نظریه انتخابی است که طبیعت از برترین نسلها و حیوانات و گیاهان دارد.کتاب معروف وی به نام بنیاد (بنیاد انواع) در سال 1859 نوشت که پس از انتشار آن میان دو گروه مخالف و موافق جدال درگرفت. کتاب دیگر وی که شهرت جهانی یافت که در سال 1871 نگهداشت با نام (پیدایش انسان) منتشر شد او کتابهای دیگری هم نگاهشت که نشانه ی قدرت تفکر و اندیشه او بود، در سال 1882 میلادی سرانجام دیده از جهان فروبست.ابونصر فارابی این فیلسوب معروف یونانی از نواحی ترکستان در 257 قمری دیده به جهان گشود . او مشهود به معلم ثانی بود وی از همان دوران کودکی به زبان فارسی وترکی آشنایی کافی داشت. او که زبان عربی را که زبان علم و فرهنگ اسلامی آن زمان بود برای یادگیری علوم و فنون آن تلاشی کرد تا آن را فراگیرد و به بغداد سفر کرد.وی در بغداد نزد ابوبشر که در زمان شهرت زیادی در بین مردم بود و کتابهای ارسطو را تشریح و تدریس کرد. و صدها شاگرد او آمدند تا به شرح رساله های ارسطو برای شفاهی بیان کند تا ایشان بنویسند، حضور یافت و به تحصیل منطق ارسطو پرداخت و او در ردیف بزرگترین فلاسفه تاریخ قرار داد.چون ابن سینا در محضر فارابی به فراگیری علم و دانش پرداخته بود و از شاگردان معروف او بود و او را معلم ثانوی می نامیدند. وی علاوه بر فلسفه و منطق و ریاضیات و علوم در رشته ی موسیقی هم فعالیت داشت و سه تار ، را فارابی ساخت و خودش آن را می نواخت. فارابی در رشته ی کیمیا با «جابر» و «رازی» هم فکر بود و در زمینه ی رساله ی مفید و مختصر نوشت که به رساله ی فی وجوب مناعه الکمیا می باشد. و سرانجام در سال 338 هجری قمری وداع گفت.توماس الوادیسون وی در شهر کوچک میلان در 15 فوریه 1847 به دنیا آمد. او مدت 5 سال تحصیل کرد و مادرش او را به کار تشویق میکرد.به دلیل ناشنوایی معلمش او را دانش آموزی کند ذهن می دانست و مادرش بعنوان دوست به اندیشه و تفکر او واقف بود. وی به روزنامه فروشی روی آورد و بعنوان یک کارگر در راه آهن دیترویت و پورت هارون به کار مشغول شد. او روزنامه ای منتشر کرد که اولین نسخه نشریه اش در سوم فوریه 1862 انتشار یافت. در سال 1873 تلگراف اختراع کرد که برای عموم قابل باور بود.ادیسون در منبلو در سال 1876 ملکی را خریداری کرد و در آن یک کارگاه بزرگ با تمام تجیزات ساخت. او به دلیل کشفش به عنوان جادوگر منلو پارک شناخته شد. پروفسور پارکر در سال 1878 لامپ زغالی را به ادیسون نشان داد و بزرگترین اختراع خود را در سال 1880 به ثبت رسانید. به دنبال آن در منلو پارک کارخانه ای به ساخت لامپ های برقی اقدام کرد. بعد از اختراع بزرگ گرامافون و دنبال آن کینه توسکوپ (دوربین اولیه سینما) اختراع کرد.و او همیشه عاشق کارکردن بود که در 18 اکتبر 1931 در 84 سالگی چشم از جهان گشود.

چهره حواریون در انجیل و قرآن

عاطفه شابیکی
"یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللّهِ کَمِا قِالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ فَامَنَتْ طائِفَة مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ وَکَفَرَتْ طائِفَة فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِینَ .ای افراد با ایمان، یاران خدا باشید، هم چنان که عیسی فرزند مریم به حواریون گفت: یاران من (برای دعوت) به سوی خدا کیست حواریان گفتند: ما یاران خدا هستیم. گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند و گروهی دیگر کفر ورزیدند. افراد با ایمان را بر ضدّ دشمنان کمک کردیم و سرانجام پیروز شدند."حواریون عیسی دوستان و شاگردان خاصّ حضرتش بودند که به وی از صمیم دل ایمان آورده بودند و آیین او را پس از غیبت مسیح در جهان انتشار دادند و آنها دوازده نفرند و اسامی ایشان به قرار زیر است:1 . شمعون پطرس 2 . اندریاس برادروی 3 . یعقوب 4 . یوحنا برادروی 5 . فیلسیبوس 6 . برتونما 7 . لوقا 8 . متی که گاه به او لاوی نیز می گویند 9 . شمعون غیور 10 . لیبوس که گاهی به او یهودا گفته می شود11 . یعقوب صغیر النیوس 12 . یهودای اسخریوطی. قرآن و انجیل با کمال صراحت درباره حواریون حضرت مسیح داوری نموده اند: قضاوت قرآن در حقّ آنها کاملاً یک نواخت است و همه را به خاطر داشتن روح فداکاری و جان بازی در راه آیین مسیح می ستاید، حتی در آیه مورد بحث برای تحریک مسلمانان به فداکاری در راه اسلام و این که در جرگه یاران خدا در آیند، جریان حواریون رانقل می کند و می گوید، آنان صریحاً به ندای یاری طلبانه مسیح چنین پاسخ گفتند: (نحن انصار اللّه؛ ما یاران خدا هستیم). پس شما هم ای مسلمانان به سان آنها یاران خدا باشید و بدانید بر دشمن پیروز خواهید شد هم چنان که آنها پیروز شدند.ولی قضاوت انجیل درباره آنها کاملاً متناقض است: گاهی آنها را در پرتو قرب معنوی که با مسیح داشتند صاحب کرامات و خوارق عادات معرفی می کند در صورتی که در برخی از اناجیل، چهره ای از آنها ترسیم می شود که نه تنها با آن مقام بلند و مرتبت رفیع آنان سازگار نیست، بلکه آنان را افراد فاسق ولاابالی معرفی می نماید.یکی از دلایل اعجاز قرآن این است که پیرامون صدها موضوع سخن گفته و درباره آنها بحث نموده است، ولی هیچ گاه در قضاوت و داوری خود دچار تناقض و اختلاف نشده است، چنین مصونیتی از یک فرد امّی درس نخوانده، نشانه ارتباط وی با جهان وحی است، که از هر نوع خطا مصون می باشد و گواه بر این است که این کتاب محصول و تراوش فکر وی نیست؛ زیرا عادتاً محال است که یک فرد، آن هم مدتی طولانی در مورد موضوعات گوناگون بحث و بررسی کند و در این مدت هرگز دچار اختلاف و تناقض گویی و یا لااقل شک وتردید نگردد.هر یک از این موضوعات که قرآن درباره آن به طور مکرر بحث نموده نمونه زنده و گواه روشن براین مطلب است. یکی از آن نمونه ها موضوع (حواریون) مسیح است که در این آیه و آیات دیگر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است.اکنون ما تمام آیه هایی را که درباره آنان وارد شده در این جا گرد می آوریم، سپس خود شما داوری نمایید که آیا همه این آیات، جز یک هدف، که آن طهارت و پاکی و خلوص و ایمان راسخ آنان است، چیز دیگری را تعقیب می کند و بعداً داوری های متناقص انجیل را در حقّ آنان در این جا منعکس می سازیم، تا روشن شود کدام یک شایستگی کتاب آسمانی بودن را دارد.قرآن حواریون عیسی را چنین معرفی می کند:1 . آنان یاران خدا بودند. هنگامی که مسیح، بنی اسرائیل را به آیین خود دعوت نمود و معجزات خود را برای آنها شمرد و اعلام کرد که من تصدیق کننده تورات و در عین حال حلال کننده برخی از حرام ها می باشم، در این هنگام احساس کرد اکثریت بنی اسرائیل در فکر کفر و انکار و اعراض از رسالت وی می باشند، لذا برای این که یاران خود را از دیگران تمیز دهد ندای خود را بلند کرد و گفت:"... مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللّهِ قَالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ امَنَّا بِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛وقتی که حضرت عیسی از آنان احساس کفر و انکار نبوت نمود گفت: یاران من برای راهنمایی مردم به سوی خدا کیست! حواریون گفتند: ما یاران خداییم. به او ایمان داریم و گواه باش که ما در برابر او تسلیم هستیم."در آیه مورد بحث هم، همین مطلب را از آنان نقل می کند. لطفاً به خود آیه و ترجمه آن در آغاز بحث مراجعه کنید.2 . به حواریون الهام می شود. یکی از معانی وحی در قرآن، همان الهام به قلب است. به طور مسلم الهام الهی شرایط و قیودی دارد و از آن کسانی است که روح و روان آنها، از لوث معاصی پاک شود و شایستگی خاص برای چنین موهبت پیدا نمایند.اگر به مادر موسی الهام می شود (نوزاد خود را شیرده و در صورت ترس از مأموران فرعون او را به دریا افکن واز سرانجام کار نترس؛ زیرا ما او را به سوی تو باز خواهیم گردانید و از پیامبران مرسل قرار خواهیم داد) برای این است که مادر موسی به چنین کرامتی شایسته بوده است.حواریون عیسی به تصریح قرآن دارای چنین شایستگی بودند و خداوند به آنان الهام نمود که به او و پیامبرش ایمان آورند آنان نیز به وی ایمان آوردند و حضرت مسیح را گواه گرفتند که در برابر دستورهای خداوند تسلیمند. چنان که می فرماید:"وَإِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوارِیِّینَ أَنْ امِنُوا بِی وَبِرَسُولِی قالُوا امَنّا وَاشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ؛هنگامی که به حواریون الهام کردم که به من و پیامبر من ایمان آورید همگی گفتند: ایمان آوردیم و گواه باش که ما تسلیم هستیم."3 . برای حواریون از آسمان مائده نازل می شود. با این که حواریون حضرت مسیح، به وی عقیده راسخ داشتند، برای کسب اطمینان بیشتر و بالابردن مراتب یقین و ایمان خود، از او درخواست نمودند که از خدا بخواهد برای آنها خوانی از غذا از آسمان فرود آورد. این معجزه خواهی نه به آن معنا ست که در نبوت مسیح شک و تردید داشتند، بلکه - همان طور که گفته شد - این درخواست برای کسب یقین بیشتر و تحصیل بالاترین مراتب ایمان بود؛ زیرا انسان هر چه هم به مطلبی مؤمن باشد باز مایل می شود که آن را از نزدیک لمس و مشاهده نماید.ابراهیم خلیل الرحمان با این که ایمان راسخ، به معاد انسان ها داشت که روزی خداوند همه را زنده خواهد نمود، مع الوصف از خدا خواست که نحوه زنده کردن مردگان را به او نشان دهد تا ازنزدیک آن را مشاهده نماید. هنگامی که مورد بازخواست خداوند قرار گرفت و خطاب آمد که، مگر ایمان به قدرت من نداری وی در پاسخ گفت: چرا!"... وَ لِکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی..." آری ایمان راسخ دارم که تو مردگان را زنده می کنی، ولی برای بالابردن ایمان و تکمیل مراتب یقین می خواهم آن را به طور محسوس ببینم.اتفاقاً عین همین تعلیل در درخواست حواریون نیز منعکس است؛ زیرا آنان پس از درخواست مائده آسمانی رو به مسیح کردند و گفتند:"... نُرِیدُ أَنْ نَأْکُلَ مِنْهِا وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنِا وَنَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنِا وَ نَکُونَ عَلَیْهِا مِنَ الشّاهِدینَ؛ما می خواهیم از آن مائده بخوریم، تا قلوب ما مطمئن گردد و بدانیم که به ما، راست گفته اید و بر وجود چنین معجزه ای شاهد و گواه باشیم."حضرت مسیح درخواست آنان را پذیرفت و از خداوند خواست که برای آنها، خوانی از آسمان نازل کند وهمان روز را بر عموم بنی اسرائیل عید و روز سرور قرار دهد و نشانِ ای از خداوند بر صدق رسالت مسیح باشد. خداوند دعای مسیح را پذیرفت، و برای تثبیت ایمان آنها مائده ای از آسمان بر آنها فرود آورد. این آیات روشنگر مقام و موقعیت حواریون عیسی درنزد قرآن مسلمانان است، که همگی به آن ایمان داریم. حالا ببینیم چهره آنان در کتاب های عهد جدید چگونه است!.چهره حواریون در عهد جدید.مؤلف قاموس کتاب مقدس قطعات زیادی را در مورد شخصیت آنان از عهد جدید گردآورده که همگی حاکی از عظمت و جلالت آنهاست، وما آن چه را ایشان در این مورد نقل نموده است در این جا از نظر خوانندگان می گذرانیم:حواریون شاگردان مخصوص حضرت مسیح هستند که بر جلال او شاهدند و آنها را در نهایت اقتدار برگزیده و با روح خود مملو ساخت و تعالیم و خدمات مخصوص خود را به آنها سپرد. بدیهی است که منصب حواریون مسیح به انقضای حیات خودشان منتهی شده و به نمایندگان آنها داده نمی شد. آنان اشخاص عامی و امّی بودند که از میان مردم منتخب گشته، بعد از دعوت و اعطای دستور العمل کامل،آقای مقدس والهی خود را متابعت همی نمودند وهمواره از مشاهده اعمال و افعال او از روح مقدس او شرمسار گشته، متدرجاً حقایق وتعالیم انجیل را درک می نمودند و پس از قیام خود، آنها را به تمام دنیا مأمور فرمود که اهل جهان را موعظه و اندرز نمایند و ایشان را بر اظهار معجزات و خوارق و غیره قدرت بخشید.بدیهی است که حواریون در اقتدار و اظهار معجزات و خوارق عادات و غیره مساوی بودند وهیچ یک را برتری بر دیگری نبود و هرگز ایشان مدعی این معنا نبودند، لکن هیچ یک از ایشان هم چو پولس مقتدر و توانا و کارپرداز نبود.حواریون به طور تدریج در فهم و ادراک رسالت مسیح ترقی نمودند تا موقع افاضه روح بر تمام ایشان.در (کتاب اعمال حواریون) وضع انکار لذات و زحمات این دوازده تن، که شباهت به مسیح داشتند، وافعال ایشان،که بر طبق اراده حضرت اقدس الهی بود و محض محبتی که به خداوند ایشان داشتند، به جا می آوردند، به طور تفصیل مذکور است وخودشان را، تماماً با غیرت و محبتی که بر حسب میل و رضای مسیح بود وقف این کار کرده وهمواره ما را تعلیم می دهند..این بخش ها حاکی از صداقت و نزاهت حواریون است، ولی در برابر آنها بخش هایی در عهد جدید وجود دارد، که درست نقطه مقابل آن همه ثنا و توصیف است و انسان نمی داند کدام یک از اینها را باور کند؛ مثلاً همین انجیل متی، که حواریون را صاحبان کرامت و شفا دهندگان بیماران معرفی می کند در جای دیگر درباره یهودای اسخریوطی می گوید: وی دین خود را به دنیا فروخت و مسیح را درمقابل سی درهم به یهود تسلیم نمود و سرانجام پشیمان شد و خود را خفه نمود و با این کیفیت درگذشت. اینک عین عبارت انجیل متی را ملاحظه نمائید:"چون صبح گردید، جمیع رؤسای کهنه و مشایخ آن قوم درباره عیسی مشورت کردند که او را به قتل برسانند. پس او را بسته بیرون کشیدند و به پنطیوس پیلاطس حاکم تسلیم نمودند وچون یهودا سی پاره نقره را به رئیس کهنه و مشایخ رد نمود و گفت: خطا کرده ام؛ زیرا که خون بی گناهی را تسلیم نموده ام. گفتند که، ما را چه کار است خود دانی. پس آن پاره های نقره را درهیکل افکند، برگشت و خود را خفه نمود."حواری دزد.این حواری نه تنها در طول عمر چنین دسته گلی به آب داده و عیسای بی گناه را تسلیم دستگاه دژخیمان یهود نموده است، گویا سابقه و پیشینه درستی نیز نداشته و گاهی دست به دزدی می زده است و انجیل یوحنا درباره وی چنین می نویسد:شش روز قبل از عید فصح عیسی به بیت "عنیه" به مکان لفا در مروه که از میان مردگان او را برخیزانیده بود، آمد. در آن جا برای او طعام آماده کردند و مرثا خدمت می کرد و لعاذر یکی از هم نشینان بود. مریم رطل عطر سنبل خاص گران قیمتی را گرفته، به پاهای عیسی مالید و پا های او را به موی های خود خشک کرد و خانه به بوی آن عطر پر شد. آن گاه یکی از شاگردانش، یعنی یهودای اسخریوطی پسر شمعون که بعد به او خیانت کرد، گفت: این عطر چرا به سیصد دینار فروخته نشد که به فقیران داده شود، و گفتن او این را نه از آن جا بود که برای فقیران می اندیشید، بلکه از این سبب بود که دزد بود و کیسه می داشت و آن چه را در آن می افتاد می بردگرفتاری مسیح و خواب شیرین حواریون.مسیح در شب گرفتاری خود، به آنان دستور داد که بیدار بمانند ولی آنان بر خلاف دستور وی در خواب شیرین فرو رفتند، حتی مسیح مقداری نماز خواند و پیش آنان آمد همه را در خواب دید و به پطرس گفت: نمی توانستید یک ساعت با من بیدار باشید و دعا کنید. بار دیگر رفت مشغول نماز شد و برگشت دوباره همه را در خواب دید، سپس درمرتبه سوم برگشت و به حواریون گفت: حالا بخوابید و استراحت کنید. نه تنها در شب گرفتاری عیسی به خواب رفتند، بلکه در لحظه گرفتاری وی، او را رها نمودند و فرار کردند. اکنون ما کدام از این دو ترسیم را بپذیریم؛ ترسیمی که آنان را در آستانه پیامبران قرار داده و صاحبان کرامت و خارق عادت معرفی می کند، یا ترسیم دیگری که حاکی از جبن و زبونی و ضعف ایمان آنان است تا آن جا که کارهایی انجام می دهند که هرگز یک مؤمن عادی، حاضر نیست آنها را انجام دهد؛ مثلاً پیشوای خود را در برابر سی درهم به دژخیمان یهود می فروشند و در موقع گرفتاری مسیح به خواب اندرند و یا پا به فرار می گذارند، گویا عیسایی نبوده و مسیحی نیامده است.پیشوای مسیحیان از مسیح، تبری می جوید.پطرس، رئیس حواریون و خلیفه عیسی، دراین که مانند دیگران در شب گرفتاری خوابید و پس از گرفتاری پا به فرار گذارد جای گفتگو نیست. ولی سپس اندک شهامتی ازخود نشان داد و دورادور از عقب سر وی به منزل رئیس کهنه رفت و داخل گشت و نزد ملازمان برای ملاحظه انجام کار نشست، تا آن جا که پطرس در ایوان، در بیرون نشسته بود و کنیزکی نزد وی آمد و گفت: تو نیز با عیسای جلیلی بودی و او در حضور همه انکار نمود و گفت: نمی دانم که چه می گویی‌سپس کنیزک دیگری او را دید و به اوگفت: این مرد هم با عیسای ناصری بوده است. پطرس سوگند خورد که آن مرد را نمی شناسم و پس از مدت کمی، کسانی که ایستاده بودند پیش پطرس آمدند و گفتند: تو هم از آنها می باشی؛ زیرا لهجه تو، مرتو را آشکار می سازد. در این موقع شروع به لعن و قسم خوردن نمود که هرگز مسیح را نمی شناسم. در این موقع خروسی بانگ زد، آن گاه پطرس سخن عیسی را که به وی گفته بود که، سه مرتبه مرا پیش از بانگ خروس انکار خواهی کرد، به یاد آورد و بیرون شتافت و زار زار گریست.پطرس، شیطان است.هنگامی که عیسی از سرنوشت خود به شاگردانش خبر می داد، پطرس او را گرفت و در آغاز ملامت نمود و گفت: خداوندا، از تو دور باد، این بر تو واقع نخواهد گشت! مسیح در جواب وی گفت: شیطان، دور شو، که موجب صدمه من هستی؛ زیرا اندیشه تو از الهیات نیست، بلکه از افسانیات است. اینها نمونه هایی از داوری های ضد ونقیض عهد جدید است که در این جا منعکس ساختیم، با این وصف چگونه می تواند این نوشته، راهنمای ملل جهان و چراغی فرا راه مردم آن باشد.در این جا عظمت قرآن و اصالت و عدم تحریف آن برای اهل تحقیق روشن می شود که حواریون را تأیید می کند و احادیث اسلامی نیز درباره حواریون یک نواخت است؛ همگی عظمت وجان بازی آنان را بیان می کنند. علامه مجلسی، محدث معروف شیعه، روایات مربوط به آنان را در بحارالانوار گرد آورده است1. مفسران ولغت نویسان برای (حواری) معانی متعددی ذکر کرده اند. ابن فارس در المقاییس می نویسد: اصول و ریشه معانی (حور) سه چیز است:الف) لون و رنگ. از این جهت لفظ (حور) در شدت سفیدی و سیاهی چشم استعمال می شود.ب) رجوع و بازگشت. مانند (ظَنّ أن لَنْ یحور؛ او اندیشید که دیگر باز نخواهد گشت).ج) گردش و مدار . اگر به دوست صمیمی انسان حواری می گویند، شاید از نظر پاکی و صفای قلب آنهاست که نقطه سیاهی در روان او نیست.طبرسی در مجمع البیان (ج‌1، ص‌447) می گوید: علت این که به دوستان مسیح (حواری) می گویند این است که، آنان شغل رخت شویی داشتند و لباس های مردم را سفید می کردند.2. انجیل متی، باب 10، به اهتمام بیبل سوسیتی کرت سیم، چاپ لندن 1837؛ قاموس کتاب مقدس، ص‌414، ماده (رسول).3. همان، باب 10، جمله 1 از همان چاپ، درباره این دوازده نفرچنین می نویسد: (پس دوازده شاگرد خود را طلب فرموده ایشان را برارواح پلید قدرت داد تا آن که ایشان را اخراج نمایند و این که از هرمرضی و رنجی شفا بخشند...).4. آل عمران (3) آیه 52.5. مائده (5) آیه 111.6. بقره (2) آیه 260.7. مائده (5) آیه 113.8. ر . ک: مائده (5) آیه 114 و 115.9. قاموس کتاب مقدس، ص‌414 و415. و این بخش ها را از انجیل های متی، لوقا، یوحنا و سایر کتب عهد جدید، مانند (کتاب اعمال رسولان)، و (کتاب اول قرنتیان) و (کتاب اول تسالونیکیان)، با ذکر خصوصیات کتاب و فصل و شماره جمله ها نقل کرده است و چون این کتاب مورد اعتماد کلیساهای جهان است دیگر لزوم ندارد مدرک هر یک از این بخش ها را از کتاب های یادشده تعیین کنیم.10. انجیل متی، باب 27، جمله 1 - 5.11. انجیل یوحنا، باب 12، جمله 1 - 6.12. انجیل متی، باب 27، جمله 36 - 46 (با تلخیص).13. همان، جمله 57 (با تلخیص).14. همان، باب 26، جمله 58 - 75.15. همان، باب 16، جمله های 23 - 27.16. برای آگاهی بیشتر ر.ک: بحارالانوار، ج 14، ص 272 آیاارتباطی بین عدد دوازده در حواریون حضرت عیسی(ع)وائمه اطهار وجود دارد:حضرت عیسی 12حواری داشتند و در تاریخ این رقم مکرر استفاده میشود؛در اسلام هم دوازده امام پاک داریم چرا تعداد این ها هم دوازده نفر است؟این مساله با چه چیزی ارتباط دارد؟توضیح آن چیست ؟پاسخ:خداوند متعال در قرآن مجید درباره قوم بنی اسرائیل فرموده است :" و ما از آنان (بنی اسرائیل)دوازده نفر مراقب انتخاب نمودیم؛و آنان را به دوازده عشیره که هر یک امتی بودند تقسیم کردیم و به موسی وقتی قومش از او آب خواستند وحی کردیم که با بر آن تخته بزن و پس از آن دوازده چشمه جوشید."و همچنین خداوند درباره تعداد ماهها فرموده است :"در حقیقت شماره ماه ها و تعداد روزی که خدا آسمان ها و زمین را خلق کرده است دوازده ماه است .در روایات نیز تعداد یاران حضرت مسیح دوازده نفر ذکر شده است .ملاحظه این مقدارها نشان میدهد که روی عدد دوازده عنایتی بوده است اما حکمت و فلسفه این عدد بر ما مخفی است .آیا حواریون حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ همانگونه هستند که در رساله «اع ________________________________________چیزی که مسلّم است اینست که مسلمانان و مسیحیان هم در اینکه حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ دارای حواریون بوده است و هم در اینکه تعداد آنها دوازده نفر بوده اتفاق دارند. و حواریون که از مادة «حَوَر» به معنای سفیدی خالص گرفته شده است معمولاً بر خواص اصحاب و یاران انبیاء اطلاق میشود. و آن طوری که از امام رضا ـ علیه السلام ـ نقل شده است در وجه تسمیه حواریون میفرماید: در نزد مردم (شاید مسیحیان مراد باشد) حواریون به خاطر این حواریون نامیده شدهاند که آنان لباسهاشان را با شستن از کثافات پاک نموده و سفید میکردهاند. و امّا در نزد ما علّت نامگذاری حواریون اینست که: آنان دارای نفوس پاک و خالص بوده و دیگران را هم با وعظ و تذکر از پلیدی گناه پاک و خالص میگرداندهاند. اما اتّفاق مسلمانان و مسیحیان در عدد حواریون نیز از متون طرفین به دست میآید. در روایتی از امام رضا ـ علیه السلام ـ وقتی جاثلیق از آن حضرت تعداد حواریون را میپرسد نقل شده است که حواریون دوازده نفر بودند و افضل آنان «ألوقا» است. و در کتب مختلف عهد جدید نیز از دوازده نفر حواری یا رسول و یا شاگرد حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ نام برده شده حتی در بعضی از این کتابها به اسمهای آنان نیز تصریح شده است مثلاً «لوقا» در اعمال رسولان اسامی آنان را چنین ذکر میکند: پطرس، یوحنا، یعقوب، واندریاس، فیلیپس، توما، برتولما، متی، یعقوب، شمعون، یهودا، و یکی از شاگردان هم خودش بوده است، که مجموعاً دوازده نفر میشوند.[4] البته این حواریون را که لوقا اسم برده است در زمان بعد از غیبت حضرت مسیح میباشند. در بین مسلمین و مسیحیان بنابر آنچه که کتابهای مقدس هر کدام اقتضاء دارد یک سلسله اختلافاتی نسبت به حواریون مشاهده میشود، پس لاجرم باید از هر دو منظر این مسئله مورد بررسی قرار بگیرد. 1. اعتقاد جامعه مسیحیت نسبت به حواریون: مسیحیان معمولاً حواریون را «شاگردان» مینامند و به حواریون که شاگردان مسیح ـ علیه السلام ـ بودهاند و به همه مبلغین مسیحیت در قرن اول میلادی عنوان رسول میدهند. و بالاترین رسول در نزد مسیحیان بنابر آنچه از اناجیل نقل شده است شمعون بن یونا است که حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ به او لقب صخره یا پُطرس داده است، آنجا که گفته است «من بر روی این صخره کلیسای خود را بنا میکنم»[5] و مراد از کلیسا در اینجا جامعه مسیحیت است ولو اینکه کلیسا بر محل عبادت آنان نیز اطلاق میشود.[6] ولی در عین حال انجیل یوحنا در رابطه با یکی از رسولان که اسم آن را اصلاً ذکر نکرده است، میگوید حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ او را بیشتر از سایر رسولان (حواریون) دوست داشته است و او غیر از پطرس است. نظر و اعتقاد مسیحیت نسبت به حواریون از اضطراب و ضد و نقیضهای متعددی برخوردار است. همین (پٌطرس) که در رأس حواریون قرار دارد، بنابر آنچه که انجیل نقل میکند در یک روز (روزی که حضرت مسیح دستگیر شد) به بار حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ را انکار میکند و میگوید که من از شاگردان او نیستم و او را نمیشناسم و پیشگویی حضرت مسیح را هم در این رابطه نقل کردهاند. از یک طرف لوقا در اعمال رسولان نه تنها رسولان و حواریون را بلکه همه شاگردان را با ایمان و پر از روحالقدس معرفی میکندو از طرف دیگر سخنانی را از حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ نسبت به آنان بیان کرده است که با این مطالب منافات دارند مثلاً حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ خطاب به شاگردانش میگوید: اگر شما به اندازة دانة خردلی ایمان میداشتید میتوانستید به این درخت توت بگوئید «از ریشه در بیا و در دریا کاشته شو» از شما اطاعت میکرد. همینطور در بین سخنان رسولان نیز تناقضات روشن دیده میشود. مثلاً یعقوب در نامهای که منسوب به اوست میگوید: ای برادران چه فائده دارد اگر کسی بگوید من ایمان دارم ولی عمل او این را اثبات نکند آیا ایمانش میتواند او را نجات بخشد؟این سخنان یعقوب، ایمان بدون عمل را مایه نجات انسان نمیداند در حالی که «پولس» در نامههای خودش اصرار بر این دارد که ایمان بدون عمل با اتحاد در مسیح موجب سعادت و نجات انسان میگردد و برای عمل به شریعت هیچ ارزشی قائل نیست او میگوید: هیچ انسانی در نظر خدا با انجام احکام شریعت نیک شمرده نمیشود و کار شریعت اینست که انسان گناه را بشناسد. خدا بدون در نظر گرفتن شریعت و فقط از راه ایمان به عیسی ـ علیه السلام ـ همه ایمان داران را نیک میشمارد. بنابراین حواریون و شاگردانی که در عهد جدید تعریف شدهاند: اولاً نمیتوانند شایستگی یاری حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ و نیز صلاحیت بیان و تبلیغ از برای دین آن حضرت را داشته باشند. و ثانیاً رسالهها و آثار منسوب به آنها نیز نمیتوانند از ارزش آسمانی و الهی برخوردار بوده و مایة اعتقادات ناب و مورد تأیید خداوند و پیامبرش حضرت مسیح قرار بگیرند. 2.حواریون ازدیدگاه قرآن و اسلام: در قرآن که کتاب مسلمانان و کلام خداوند است، مقام حواریون خیلی بالاتر از مبلّغ و رسول و امثال اینها میباشد. این قدر مسلّم است که در قرآن کریم، حواریون بر اصحاب خاص حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ که دوازده نفر بودهاند اطلاق شده است. و بر مبنای قرآنی غیر از آنان هیچ کس از امت حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ نمیتواند این عنوان را داشته باشد. بلکه بالاتر از آن، بنابر آنچه در المیزان به ظاهر آیه شریفهء «و به یادآور زمانی را که به حواریون وحی کردیم که به من و به فرستادهام ایمان آورند، گفتند ایمان آوردهایم و شاهد باش که ما تسلیمیم.»استناد شده، که حواریون حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ هر کدام نبی بودهاند. علّامه میگوید: این ایمانی که در آیه شریفه از حواریون خواسته شده است ایمان بعد از ایمان میباشد به دلیل اینکه هم در همین آیه و هم در سورة آلعمران، حواریون، بر این ایمان و اسلامشان حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ را شاهد گرفتند. وقتی که حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ از بنیاسرائیل احساس کفر میکند و یقین پیدا میکند که دعوت او در آنان تأثیری نمیگذارد، میفرماید: «کیانند یاران من در حرکت به سوی خدا؟ حواریون گفتند ما یاران دین خدا هستیم و به خداوند ایمان آوردیم و تو گواه باش که ما تسلیم شدگانیم.»و مراد از اسلام و تسلیم در اینجا اطاعت مطلق از حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ و تبعیت او میباشد و لذا بعد از آن میگویند «ای پروردگار ما، ما به آنچه نازل کردی ایمان آوردیم و از پیامبر پیروی کردیم پس ما را در زمرة گواهان بنویس.» علّامه طباطبایی برای هر کدام از ایمان و اسلام مراتب سهگانهای را ذکر کرده و این ایمان و اسلام حواریون که در آیه شریفه ذکر شده است از آخرین مرتبه آنها است که عبارت از تسلیم مطلق نسبت به هر چیزی است که خداوند از آنان بخواهد و غیر از مؤمنین خالص کسی قادر بر آن نمیباشد. در اعتقاد مسلمین بنابر آنچه که دین اسلام اقتضاء میکند، حواریون حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ معیار حق در امت آن حضرت شمرده میشوند. در این رابطه روایتی از پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ توسط امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده است که آن حضرت فرمود:(ای علی تو در امت من مثل عیسی بن مریم هستی، قوم عیسی بر سه فرقه تقسیم شدند فرقهای مؤمنینی بودند که حواریون حضرت عیسی باشند و فرقهای او را دشمن داشته که یهود باشد و فرقه سوم در او غلو کردند و از ایمان خارج شدند. و امت من هم زود است که در رابطه با تو سه فرقه شوند... و شیعیان تو و دوستان شیعیان تو در بهشتاند و دشمنان تو و غالیان در تو در آتشاند.) در دین اسلام حواریون به عنوان اوصیاء و جانشینان حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ مطرح هستند. در این رابطه در ذیل روایت مفصلی که درباره حوادث مختلف از حضرت آدم ـ علیه السلام ـ تا خاتم ـ صلی الله علیه و آله ـ مطالبی بیان شده از ابیجعفر ـ علیه السلام ـ چنین نقل شده است: «... بعد از حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ دوازده نفر حواری بودند که به عنوان اوصیاء حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ ایمانشان را حفظ کرده و انجام وظیفه نمودند.» پس بنابر معیارهای اسلامی این حواریونی که در مسیحیت تعریف شدهاند حواریون واقعی حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ نمیباشند و یا ممکن است که در تعریف آنان تحریف صورت گرفته باشد و نیز اناجیل و نامههای که توسط رسولان نوشته شدهاند هیچ ربطی به حواریون واقعی حضرت مسیح ندارند بلکه کسانی آنها را نوشته که خودشان را از حواری، شاگردان و مبلغین حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ معرّفی کردهاند.

سیری برآموزه های قرآن بر کذب و دروغ

2 سیری برآموزه های قرآن بر کذب و دروغحمزه خان بیگی
چکیده: یکی از مهمترین مصائب و بیماری های مهمی که از ابتدای خلقت بشر گریبانگیر او بوده و پس از این هم به وفور می توان شاهد آن بود، معضل مهم و نابود کننده دروغ است. در واقع دروغ در تمام ادوار و اعصار یک آفت اجتماعی است که باعث ایجاد بسیاری از پستیها و بدیها می گردد،بدیهی است جامعه ای که در میان افراد آن دروغ رایج و متداول باشد، قطعاً جامعه ای امن وسالم نیست، بلکه ملتی در حال ترقی و پیشرفت است که صداقت و درستی در آن استوار و پابرجا باشد، زیرا دروغ دشمنی و کینه ورزی را در میان مردم به بار می آورد ،و منجر به بی اعتمادی در میان آنان می گردد،و آنان را از همدیگر دور می کند، به طوری که هیچ گونه تعاون و همیاری در بین آنان انجام نمی گیردو فاقد هر گونه الفت و محبت نسبت به همدیگر می باشند، و از این جهت است که اسلام کذب را یکی از گناهان کبیره شمرده است و می فرماید:«..........إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ »....... قطعا خدا کسی را که افراط کار و بسیاردروغزن را هدایت نمی‌کند (غافر/28) اسلام بیش از دیگر ادیان دروغ را زشت و ناپسند می‌شمارد و دروغگویان و خیانت‌کاران را مورد ملامت قرار می‌دهد،صداقت را زیبا و پسندیده می‌داند و صادقان و درستکاران را مورد تعریف و تحسین قرار می‌دهد. اسلام صداقت و درستکاری را در کنار تقوا و پرهیزکاری قرار داده و از نظر آن هر کس صداقت را از دست بدهد با، تقوا و پرهیزکاری نیز بیگانه می شود . در این نوشتار تلاش می شود با اندک بضاعت علمی خویش با استناد به کلام خدا و فرمایشهای گهر بار نبوی و فرموده ی بزرگان وعلمای دین واخلاق، به توضیح مفهوم کذب، ، عوامل و مراتب و موارد تجویز کذب ،آثار وعواقب دنیوی و اخروی آن در زندگی فردی و اجتماعی انسان و طریقه رهایی از آن پرداخته و تبیین زمینه های تخلیه و پیرایش نفس انسان از این رذیله خانمان سوز اخلاقی و تحلیه، و آرایش آن با صدق و راستی در حیات مؤمنانه ی خویش به اختصار بررسی شود.کسی را که گردد زبان دروغ                      چراغ دلش را نباشد فروغ ‹سعدی›کلمات کلیدی: صدق، کذب، دروغ مصلحت‌آمیز،تجویز،رذیله اخلاقی .مقدمــــهیکی از محرمات و آفات خطرناک زبان، دروغ  است و دروغ از گناهان کبیره شمرده شده است. شاید به خاطرهمین، عامل بسیاری از گناهان بوده آفات و خطرات ناشی از کذب و دروغ افراد و گروه های اجتماعی را به مرداب های گندیده می کشاند و آب های آلوده  را به آنها می نوشاند و همین جاست که بذر دروغ در سرزمین جان و روح آنان رشد یافته وبه نهال و پس از آن به درختی تبدیل می شود که ریشه های خود را مستحکم می کندو میوه های تلخ و هلاکت بار تولید می نماید .لذا باید به درمان این مرض مهلک اخلاقی پرداخت و این آفت زبان را با آموزه های قرآن وسنت از مسیر رشد وتعالی نفس خویش زدود تا زمینه تزکیه عملی نفس ورسیدن به کمالات والای انسانی فراهم آید . یکی از راههای علاج دروغ این است که: قبل از هر چیز باید مبتلایان را به عواقب دردناک و آثار سوء معنوی و مادی آن متوجه ساخت، و نیز باید باید متذکر شد که اگر چه دروغ در پاره ای از موارد نفع شخصی دارد ولی نفعش بسیار آنی و زودگذر است . یکی دیگر از موثرترین راههای علاج دروغ پرورش شخصیت در افراد و کوشش برای تقویت پایه های ایمان در دل آنان است و باید محیط های تربیتی و معاشرتی مبتلایان را از وجود افراد دروغگو پاک کرد تا تدریجاً طبق اصل محاکات و تاثیرپذیری محیط وجود آنها از این رذیله مهلک اخلاقی  پاک گردد. بنا به تمام آموزه های قرآن وسنت دروغ از کارهای زشت و ناپسند و عادت به آن از رذایل اخلاقی است و تا ضرورت و مصلحت مهمی در میان نباشد، گفتن دروغ جایز نیست. اما اگر به دست آوردن مصلحت مهمی متوقف بر دروغ باشد، و با راستگوئی نتوان به آن رسید، حرمتش بر طرف گشته و گناهش از میان می رود، و اگر تحصیل این مصلحت واجب باشد، مانند نجات مسلمانی از قتل و اسارت، یا حفظ آبرو یا اصلاح ذات البین، در این صورت دروغ واجب می شود. به عبارت دیگر ،تمام موارد  مذکوررا می توان در یک قاعده کلی خلاصه کرد و آن این که : اگر هدف های مهمتری به خطر بیفتد و برای دفع آن خطرات، توسل به دروغ ضرورت داشته باشد، و به تعبیر دیگر تمام این موارد مشمول قاعده «اهم و مهم» ویا به تعبیری «دفع افسد به فاسد» است در واقع تجویز دروغ در این موارد مانند حلال بودن خوردن مردار (اکل میته) در مواقع ضرورت است که باید به مقدار ضرورت و تنها در مواردی که راهی جز آن نیست اکتفا شود. در مقابل کذب،صداقت و  درستی در رأس همه فضایل معنوی و روحی است، یکی از ضرورت‌های اساسی جامعه‌های بشری نیز بوده که حیات جمعی را از آثار خود متحول می سازد و به رونق وصفا و یکرنگی در می آورد . و بزرگ‌ترین پنجره‌ای است که بر روی طلوع سعادت و بهروزی افراد و جامعه باز می‌شود.خداوند سبحان چه با زبان تکوین و چه با زبان تشریع با صداقت و راستی با بندگانش سخن می گوید و می فرماید که صداقت برای شما بهتر است. دین اسلام اهمیت فراوانی به تربیت درست مسلمانها میدهد که بر پاکی قلب و زبان استوار باشد. رسول اکرم (ص) را قبل از پیامبری بخاطر صداقتش، صادق و امین لقب داده بودند زیرا در تمام مدت عمر دروغی از ایشان شنیده نشده بود. علی(ع) در نهج البلاغه می فرمایند :« ولکن یُوخَذُ مِن هذا ضِغثٌ و من هذا ضغث فَیُمزجان ...»( نهج البلاغه صبحی صالح خطبه 50) «مردم قسمتی از حق و قسمتی از باطل را گرفته و در هم می آمیزند و از این راه ، باطل را به خورد مردم می دهند.» توجه به این نکته اهمیت دارد که «صدق و کذب» در اصل، صفات خبر هستند؛ از همین رو، گوینده خبر به اعتبار خبرهایش، به صفت دروغگویی یا راستگویی متصف می شود. آن گاه که فردی خبر می دهد، چنانچه خبرش مطابق با واقع باشد، صادق، و اگر خبرش با واقع مخالف باشد، کاذب و دروغگو خوانده می شود؛ بنابراین، راست و دروغ صفاتی هستند که اولاً و بالذات (یعنی بدون هیچ گونه نسبت مجازی و غیر حقیقی. ) به خبر مربوطند، و ثانیاً و بالعرض (یعنی با در نظر گرفتن نسبتی مجازی و غیر حقیقی، اگرچه این مجاز نرد مردم آشکار نباشد. ) با توجه به خبر، به گوینده خبر نسبت داده می شوند.معنای لغوی دروغکذب بر وزن وِزر و کَتِف به معنی دروغ گفتن می باشد. صحاح و قاموس و اقرب و ... هر دو وزن را مصدر گفته اند ولی استعمال قرآن نشان میدهد که کذب بر وزن «وزر » مصدر است.(سید علی اکبر قرشی، 1361ش، ج7) کذب بر وزن «کَتِف» اسم مصدر است به معنی دروغ مثل « یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِب (نساء/ 50 و مائده/103 و یونس/ 60  و 69 و نحل/ 116 )چون کذب مفعول به «یفترون» است لذا اسم است نه مصدر یعنی بر خدا دروغ می بندند. تکذیب آن است که دیگری را به دروغ نسبت دهی و بگویی دروغ می گوید. «کذّاب» مبالغه است یعنی بسیار دروغگو« إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّاب» . (غافر/ 28 ) «کاذبه» مصدر است مثل عاقبه ، عافیه و باقیه« إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ - لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَة» (واقعه/1 /2)مفهوم دروغبا وجود اینکه واژه دروغ از واژه هایی است که معنی و مفهوم آن معروف نزد همگان است ولی در عین حال در میان دانشمندان در مورد مفهوم آن مباحثات زیادی است، بعضی دروغگویی را به معنی عدم مطابقت محتوای سخن با واقعیت ذکر کرده اند، در حالی که برخی آن را عدم مطابقت با تشخیص و اعتقاد گوینده می دانند به تعبیری، دروغ بیان سخن و مطلبی است که مطابق با واقع و حقیقت نیست، بین آنچه که توسط فرد بیان می شود وآنچه را که درجهان خارج وجود دارد . دروغ از بدترین معایب، زشت ترین گناهان و منشأ بسیاری از مفاسد است و بالطبع از کارهای زشت و ناپسند و عادت به آن از رذایل اخلاقی و از گناهان کبیره است و تا ضرورت و مصلحت مهمی در میان نباشد ، دروغ گفتن جایز نمی باشد. راغب اصفهانی در کتاب «مفردات» بر این باور است که اصل کذب و دروغ در گفتار است. تفاوتی در دروغ از این لحاظ نیست که در گذشته اتفاق افتاده باشد یا در آینده؛ چنان که تفاوتی از این جهت وجود ندارد که دروغ نسبت به وعده ای باشد که انجام نمی شود و یا امر دیگری باشد. (  راغب اصفهانی، 1616ق، ص 478 ذیل واژه صدق) دروغ هنگامی پدید می آید که انسان چیزی را بر خلاف باور خود ابراز نماید. به تعبیر دیگر دروغ اظهارات خلاف باور و بر ضد عقیده است. به این ترتیب، دروغ با باور انسان گره می خورد، لذا از خطا و اشتباه متمایز        می گردد. حال اگر ادعایی را که مطابق واقع است ، اما به آن باور ندارد، بر زبان آورد ، دروغ گفته است. برای مثال منافقان نزد رسول خدا (ص) می آمدند و می گفتند که به پیامبری رسول خدا شهادت می دهند. هرچند این سخن در واقع درست بود و حضرت واقعاً پیامبر خدا بودند، اما چون گویندگان به این سخن باور نداشتند، از نظر خداوند آنان دروغ گو به شمار می رفتند.    « إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَترجمه: « چون منافقان نزد تو آیند گویند گواهی می‌دهیم که تو واقعا پیامبر خدایی و خدا [هم] می‌داند که تو واقعا پیامبر او هستی و خدا گواهی می‌دهد که مردم دوچهره سخت دروغگویند» (المنافقون/1) با تو جه به مفهوم این آیه، قرآن ملاک و معیار تشخیص دروغ از راست را چنین بیان می دارد که شخص هرگاه مخالف اعتقاد و باور خویش سخنی را به میان آورد، در حقیقت دروغ گفته است، حتی اگر در سخن وی سخن حقی باشد ولی چون با باورهای وی نامتناسب است و تطابقی میان سخن و باورش نیست آن سخن دروغ دانسته می شود.بنابراین ممکن است شخصی سخنی را بگوید که نادرست و ناحق باشد ولی چون باور وی آن است که آن چه می گوید راست است نمی توان وی را متهم به دروغ گویی کرد. برعکس اگر شخصی باوری داشته باشد و برخلاف باور خویش سخن حقی را بگوید، او دروغگو است؛ زیرا وی برخلاف باور خویش و به قصد دروغ سخن حقی را به زبان آورده است. بنابراین ملاک و معیار سخن راست از سخن دروغ باورهای شخص و سخنان وی است. از این رو تطابق سخن با حق و یا واقع، ملاک سنجش نیست بلکه مطابقت باورهای شخص با سخنی است که به زبان می راند. صاحب « تفسیر انوار القرآن» در توضیح این آیه چنین می گوید:  منافق کسی است که اسلام را آشکار کرده و کفر را پنهان می‌دارد. یعنی ای پیامبر (ص) چون منافقان به تو رسند و به مجلست حاضرشوند؛ «می‌گویند» به زبانهای خود خلاف آنچه را که در دلهایشان است: «گواهی می‌دهیم که بی‌گمان تو پیامبر خدا هستی» منافقان گواهی‌شان را با «لام تأکید» مؤکد می‌کنند، برای اشعار و اعلام این‌که این گواهی از صمیم دل وهمراه با خلوص نیت و عقیده صادر شده است معنای (نشهد)، نعلم و نحلف است یعنی: می‌دانیم و سوگند می‌خوریم که تو رسول خدا هستی «و خداوند می‌داند که تو پیامبر اویی» این تصدیقی است از جانب خدای عزوجل بر گواهی حقانیت رسالت محمد (ص) که سخن منافقان متضمن آن است تا تکذیب منافقان در جمله بعدی چنین فهمیده نشود و ناظر به این حقیقت می‌باشدکه «و خداوند گواهی می‌دهد که منافقان دروغگویند» در این ادعا که گواهی‌شان بر رسالت رسول اکرم ص از صمیم قلب و خلوص عقیده است هرچند لفظ و بیان محض که صرفا گواهی دادنشان به زبان بر صحت رسالت است دروغ نیست زیرا لفظ این سخنشان حق است (عبدالرؤف مخلص،1385ش، ج 6،ص  158  ) دروغ در دنیا و آخرت انسان را از رحمت الهی محروم می کند و در میان مردم بی اعتبار می نماید و اعتماد عمومی را سلب و جامعه را به بیماری نفاق دچار می سازد و از آفات زبان و خراب کننده ایمان است.این صفت ناپسند از جمله ویژگی هایی است که آیات و روایات عقل آدمی بر زشتی و فسادش اتفاق نظر دارند و به خودی خود از گناهان کبیره به شمار می آید و صفتی است که آدمی را در دیده ها خوار و در نظرها بی اعتبار می کند و باعث خجالت و دل شکستگی می باشد وعامل اساسی در بی آبرو شدن آدمی پیش خدا و خلق است . دروغ را باید گفته یا نوشته و یا به طور کلی هر خبر خلاف واقعی بدانیم که اظهار می شود و دروغگو کسی است که با گفتار یا رفتار خود دروغ را اظهار می کند. نکته مهمی که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است دروغ و اظهار مطلب خلاف واقع صرفا با زبان انجام نمی شود و اینطور نیست که بگوییم دروغ تنها با گفتن و استفاده از زبان محقق می شود بلکه در آثار فقها و علمای اخلاق انواع مختلفی از قبیل دروغ در گفتار، نیت، عزم، وفای به عزم، اعمال و مقامات دین برشمرده شده که به همگی آنها می توان اطلاق دروغ کرد. (أیت الله مجتبی تهرانی، ج 4، ص 83)دروغ گفتن مسلمانان به یکدیگر خیانتی بزرگ است . مسلمانان آینه رفتار یکدیگرند و باید نیک خواهانه در پی اصلاح یکدیگر برآیند و کاستی های خود را جبران کنند، از این رو هرگونه دروغی به برادر دینی ، بخشی از حقیقت را بر او می پوشاند و مانع از کمال وی می شود. پدیده دروغ اگر در جامعه رواج پیدا کند، دیگر مؤمنان آینه یکدیگر نخواهند بود و روح حقیقت جویی و کمال طلبی در آنان می میرد، لذا رسول خدا (ص ) فرمود: «کبُرَتْ خِیَانَةً أنْ تُحَدِّثَ أخَاکَ حَدیثاً وَهُوَ لک بِهِ مُصَدِّقٌ وأنت له به کاذبٌ»(متقی هندی، 1419ق، ج3، ص248؛ رواه ابوداود رقم (4971) فی الأدب ، باب فی المعاریض ، وإسناده ضعیف .؛ورّام بن ابی فراس، ج1، ص144 (با اندکی تفاوت در الفاظ حدیث) ؛ ری شهری ،11، 5120، ح 17273 از تنبیه الخواطر ،ج1،ص 114)«خیانت بزرگی است که به برادر (دینی) خودت سخنی بگویی که او تو را در آن راست گو بداند، اما تو به او دروغ گفته باشی ». یکی از مسائل مهم و قابل توجه این است که اسلام به هیچ وجه نسبتی با دروغ ندارد و یک مسلمان بسته به میزان ایمان و سلامت قلبش از دروغ گریزان و بیزار است معمولاًهدف از دروغ گمراه کردن طرف مقابل و یا مشتبه کردن امری بر دیگری است تا در سایه آن بتواند به اهداف خود برسد. این هدف یا اهداف ممکن است متعدد باشد: از جمله نجات از مجازات، کسب منافع مورد نظر، جلب نظر و توجه دیگران به نحوی که در سعادت و خوشبختی او نقش دارند. علی(ع) که همه چیز را از زاویه عبودیت پروردگار می بیند در تعریف صدق و کذب، تعبیری زیبا دارد که می فرماید:  «الصدق مطابقة المنطق للوضع الالهی و الکذب زوال المنطق عن الوضع الالهی»( غرر فارسی، حدیث 1552 و 1553،ج اول، ص 400)« صدق همان مطابقت سخن با وضع الهی است، و کذب ناهماهنگی سخن باوضع الهی است».مهم ترین کارکرد دروغ گمراه کردن مخاطب است . هر گاه انسانی بخواهد مخاطب خود را گمراه کند ، از دروغ استفاده نموده و به این ترتیب،او را می فریبد.این خصلت در همه انواع دروغ ها یافت می شود، چه دروغ برای فریفتن دشمن، چه به قصد شوخی یا از سر مصلحت باشد. دروغی که نتواند بفریبد، دیگر دروغ نیست و ماهیت خود را از دست داده است . کسی که برای نجات جان خود به دیگری دروغ می گوید، با این کار او را فریفته است . تنها جایی دروغ فریب کارانه نخواهد بود که پیشاپیش توافقی بر سر آن صورت گرفته باشد، مانند آنکه چند تن جمع شوند و قرار بگذارند که هر کس بزرگترین دروغ را گفت ، برنده باشد.بنابراین صدق و کذب در هر حال بر اساس تطابق با واقعیت ها مشخص می شود. البته هر گونه عدم تطابق با واقعیت دروغ نیست، بلکه مهم این است که شخص برای فریب دادن دیگران، سخنی بگوید و یا عملی انجام دهد که مطابق واقع نیست. زیرا ممکن است شخصی از روی اشتباه یک سخن خلاف واقع را بیان کند. بنابراین می توان دروغ را اینگونه معنا کرد: «فریب دیگران به وسیله چیزی که در نظر متکلم واقعیت ندارد».دروغ از منظر آیات و احادیث آیات و روایات بسیاری در زمینه زشتی دروغ سخن می گویند و آیات تکان دهنده ای حتی دروغگو را در ردیف کافران و منکران آیات الهی می شمارند. « إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُون    «  تنها کسانی دروغ‌پردازی می‌کنند که به آیات خدا ایمان ندارند و آنان خود دروغگویانند  »( نحل/ 105 )دروغ گفتن ازجملۀ بد ترین خِصال ومذموم ترین عادتها است، زیرا دروغگو میخواهد جوهر زیبای حقیقت را تبدیل، ودروغ خویش را در آن اظهار کند. از این رو قرآن کریم از این عمل زشت منع و این اخلاق بد را در ردیف بُت پرستی قرار داده ومیفرماید:                                                    1ـ « فَاجتَنِبُوا الرِّجسَ مِنَ الأوثَانِِ ِ وَاجتَنِبُوا قَولَ الزُّورِ » (حج/ 30)   «  پس از پلیدی بتها دوری کنید و از گفتار باطل اجتناب ورزید( از گفتن دروغ بپرهیزید.) » راغب اصفهانی در واژه « زور » در این آیه، دروغ را مصداق بارز « قول زور» دانست می گوید: دروغ را« زور» گفته اند؛ چون از جهت خود منحرف است . ( راغب اصفهانی ،1616ق،ص 387،ماده زور؛ قرشی،1361ش ،3ج،ص 189)   2ـ دروغگو و کافراز هدایت ربانی بی بهره و محروم هستند، چنانچه میفرماید: « اِنَّ اللهَ لاَ یَهدِی مَن هُوَ کَاذِبٌ کَفـَّارٌ » ( زمر/3 ) « در حقیقت‌خدا دروغ‌پرداز ناسپاس را هدایت نمی‌کند» 3ـ مراتب دروغ  به تناسب اشخاص فرق می کند، هردروغ که زیان آن بیشتر باشد، نهی ازآن شدید تروگناه آن بزرگتراست، واین نوع دروغ از جمله گناهان کبیره میباشد، چنانچه پیامبر(ص) میفرماید:«  ثَلاَثَة ٌ لاَ یَنظُرُ اللهُ إلَیهِم وَ لاَ یَُزَکِهِم وَ لَهُم عَذَابٌ شَدِیدٌ : شَیخٌ  زَان ٍ وَ مَلِکٌ  کذَابٌ  وَعَائلٌ مُستَکبِرٌ »  (این حدیث را مسلم در صحیح، ج 1،ص 72 از ابوهریره روایت کرده است.)«سه گروه اند که خدا با آنان سخن نمی گوید و در روز قیامت به آن ها توجه نمی کند و آنان را پاک نمی سازد و برای آنان عذاب دردناکی است: پیر زناکار، سلطان کذاب و فقیر متکبر». پیامبر (ص) در حالی که تکیه کرده بود فرمود: «آیا شما را از بزرگ ترین گناهان کبیره خبر دهم؟ شرک به خدا، نارضایی والدین، آنگاه  نشست و فرمود: آگاه باشید دیگر از گناهان کبیره گفتار دروغ است». (راه روشن، ج 5، صص 328 و 329)لذا باید ازدروغ های کوچک  که انسان را به دروغ های بزرگ می کشاند، پرهیز کرد . چنین نیست که انسان قادر باشد در موارد خرد دروغ بگوید و در موارد کلان راستی پیشه کند. آدمی اگر به دروغ ادامه دهد، دیگر نمی تواند از ادامه آن باز ایستد. زیرا انسان غالباً اسیر عادت خویش می شود و چون در موردی دروغ گفت و از آن نتیجه گرفت ، همین شیوه را دنبال می کند تا در تباهی بیفتد، لذا امام سجاد (ع ) به فرزندان خویش می فرمود: «إتّقوا الکذب الصّغیر منه والکبیر فی کلّ جدّ و هزل ، فإنّ الرّجل إذا کذب فی الصّغیر اجترأ علی الکبیر»، «از دروغ کوچک و بزرگ در هر مسئله جدی و شوخی بپرهیزید، زیرا هنگامی که آدمی در مسئله ای کوچک دروغ گفت ، (به دروغ گفتن) برمسئله بزرگ دلیر می شود».( کلینی، ج2، ص338؛ ورّآم بن ابی فراس، ج2، ص207)همچنین پیامبر (ص) فرمود: «خیانت بزرگی است که به برادرت سخن بگویی و او تو را تصدیق کند در حال که تو به دروغ گفته ای». (این حدیث را بخاری در الادب المفرد و ابوداود از حدیث سفیان بن اسید روایت کرده اند.)همچنین پیامبر (ص) فرمود: « إِنَّ الصَّدْقَ یَهْدِی إِلَی الْبِرِّ وَإِنَّ الْبِرَّ یَهْدِی إِلَی الجَنَّةِ ، وَإِنَّ الرَّجُلَ لیصْدُقُ حَتَّی یُکتَبَ عِنْدَ اللَّهِ صِدِّیقا، وإِنَّ الْکَذِبَ یَهْدِی إِلَی الفجُورِ وَإِنَّ الفجُورَ یَهْدِی إِلَی النَّار، وَإِنَّ الرَّجُلَ لَیَکْذِبُ حَتَّی یُکتَبَ عِنْدَ اللَّهِ کَذَّاباً » ( متفق علیه) (این حدیث را مسلم در صحیح، ج 8، ص 29 روایت کرده است؛ مشکاة الانوار طبرسی ص 157) « راستگویی انسان را به سوی نیکی میبرد و نیکی او را وارد بهشت میکند فرد پیوسته راست میگوید تا جایی که در نزد خداوند صدیق (بسیار راستگو) لقب میگیرد و دروغ انسان را بسوی زشتی میکشاند و گناه فرد را وارد جهنم میکند، شخص پیوسته دروغ میگوید تا اینکه در پیشگاه خدا کذاب (بسیار دروغگو) لقب میگیرد. ازمفهوم حدیث چنین بر می آید که دروغ گفتن به خودی خود،خصلت و عادت زشتی است و در آن، این خاصیت هم وجود دارد که آدمی را به سوی گناه و اعمال بد وا می دارد وتمام زندگی آدمی را آلوده کرده، و مستحق دوزخ می گرداند و عادت دروغ گفتن، آدمی را به مقام «کذابیّت»رسانده ومستحق لعن و نفرین الهی قرار می دهد .رسول خدا(ص) می فرماید: «دروغ، ریشه های شر را آبیاری می کند، همان گونه که آب، ریشه های درختان را سیراب می نماید».( الفردوس بمأثور الخطاب، ج3، ص315 )                                                     در حدیثی از امام باقر( ع) نیز به همین مطلب اشاره دارد:« ان اللَّه عز و جل جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب، و الکذب شر من الشراب» ( اصول کافی،ج 2،ص 254؛ وسائل الشیعة، ج12،ص244) خداوند متعال برای شر و بدی، قفلهایی قرار داده و کلید آن قفلها شراب است (چرا که مانع اصلی زشتیها و بدیها عقل است و مشروبات الکلی عقل را از کار می‌اندازد) سپس اضافه فرمود: دروغ از شراب هم بدتر است» .بنابراین می توان ادعا کرد که: در نظام اخلاق اسلامی، دروغ از همه گناهان بدتر است. لذا شخص مؤمن، ممکن است هر گناهی را مرتکب شود و هر رذیلتی در او ریشه دار شود، اما دروغ از او سر نزند. از این رو رسول خدا(ص) می فرماید: «هر خصلتی در مؤمن ریشه دار می شود، جز دروغ»( مستدرک الوسائل، ج9، ص 88) و چون از ایشان پرسیدند: آیا مؤمن زنا می کند؟ فرمود: «ممکن است گاه چنین باشد». باز سؤال کردند که: آیا مؤمن دست به سرقت می زند؟ فرمود: «ممکن است گاه چنین باشد». باز پرسیدند که: آیا مؤمن دروغ می گوید؟ فرمود: «نه، کسانی دروغ پردازی می کنند که به خدا ایمان ندارند».( تنبیه الخواطر ونزهة النواظر،ج1،ص114؛ مستدرک الوسائل،ج9،ص 87) پیامبر خدا (ص) فرمود: «ایمان شخص کامل نمی شود تا برای برادرش دوست بدارد، آن چه را برای خود دوست می دارد و در شوخی خود از دروغ بپرهیزد». منظور این است که اگر کسی در شوخی خود غیبت مسلمانی کند، یا دلی را بیازارد، چنین است و شامل شوخی تنها نمی شود. (راه روشن،ج 5، ص 338)حضرت رسول (ص) فرمودند: بزرگترین دروغها سه دروغ است: 1- دروغ بستن به من با این که چیزی را نگفته ام به من نسبت دهد. 2- دروغ در رویا با اینکه خوابی را که ندیده به دروغ نقل کند. 3- مردی را به غیر پدرش نسبت دهد. (بحارالانوار،ج 15،ص42) رسول خدا (ص) فرمود: « اجتنبوا الکذب و ان رأیتم فیه النجاة فانّ فیه الهلکه» (محدث نوری: مستدرک الوسایل، ج 9، ص 88، ح 10301) « از دروغ دوری کنید، اگر چه نجات خود را در آن بپندارید، زیرا هلاک شما در آن است.» کسی که دروغ را وسیله‌ای برای موفقیت می‌داند، از بی‌آبرویی و رسوایی آن پس از کشف غافل نباشد. گناه کاری که دروغ را وسیله تبرئه خود می‌شمارد، بداند که گناهش در کتاب بزرگ جهان محفوظ است و محوشدنی نیست؛ بایدمنتظر باشد که روزی به کیفر گناهش برسد و داور بزرگ عالم، حکمش را درباره او اجرا خواهد کرد. رسول گرامی (ص) می‌فرماید:« کفی بالمرء کذِباً انْ یحدِّثَ بِکلّ ما سمعَ» (رواه مسلم 1/ 10 فی المقدمة، باب النهی عن الحدیث بکل ما سمع ، وأبو داود رقم (4992) فی الأدب ، باب فی التشدید فی الکذب)« برای دروغ گویی آدمی همین بس که آنچه را می‌شنود، آن را نقل کند.» خبرهایی که در زندگانی روزانه به گوش می‌خورد، نمی‌توان گفت که همه راست است. کسی که هر چه می‌شنود نقل کند، سخنش نزد خردمندان ارزش ندارد.هر سخنی را بدون تحقیق بیان کردن نوعی دروغ محسوب می شود و انسان مؤمن باید زبان خود را از این دروغهای به ظاهر معمولی و خفی هم، محفوظ دارد .به صدق کوش که اخلاص آید از نفست         که از دروغ سیه گشت روی صبح نخستامام حسن عسکری (ع) می‌فرماید: «جعلت الخبائث کلها فی بیت و جعل مفتاحها الکذب»( نراقی، جامع السعادات،ج 2،ص 233) « تمام پلیدیها در اطاقی قرار داده شده، و کلید آن دروغ است» .رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمی‌تواند، راستگو باشد، چرا که راستگویی موجب رسوایی او است، و برای پوشاندن آثار گناه معمولا باید به دروغ متوسل شود. و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد می‌کند، و راستگویی محدود.اتفاقاً این حقیقت در حدیثی که از پیامبر (ص) نقل شده ،کاملاً تجسم یافته، حدیث چنین است:شخصی به حضور پیامبر( ص) رسید، عرض کرد نماز می‌خوانم و عمل منافی عفت انجام می‌دهم، دروغ هم می‌گویم! کدام را اول ترک گویم؟! پیامبر( ص) فرمود: دروغ، او در محضر پیامبر( ص) تعهد کرد که هرگز دروغ نگوید: هنگامی که خارج شد، وسوسه‌های شیطانی برای عمل منافی عفت در دل او پیدا شد، اما بلافاصله در این فکر فرو رفت، که اگر فردا پیامبر( ص) از او در این باره سؤال کند چه بگوید، بگوید چنین عملی را مرتکب نشده است، اینکه دروغ است و اگر راست بگوید حد بر او جاری می‌شود، و همین گونه در رابطه با سایر کارهای خلاف این طرز فکر و سپس خود داری و اجتناب برای او پیدا شد و به این ترتیب ترک دروغ سرچشمه ترک همه گناهان او گردید.از علی (ع) چه زیبا نقل شده است که فرمودند:« أَلَا فَاصْدُقُوا فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ مَنْ صَدَقَ وَ جَانِبُوا الْکَذِبَ فَإِنَّ الْکَذِبَ مُجَانِبُ الْإِیمَانِ أَلَا وَ إِنَّ الصَّادِقَ عَلَی شَفَا مَنْجَاةٍ وَ کَرَامَةٍ أَلَا وَ إِنَّ الْکَاذِبَ عَلَی شَفَا مَخْزَاةٍ وَ هَلَکَة » (مجلسی ، 1403ق،ج69،ص261)« راست بگویید چون خدا با راست گویان است. از دروغ دوری کنید، چون دور کننده ایمان است. راستگو تا سر منزل نجات و سروری فاصله‌ای ندارد. دروغ گو لب پرتگاه خواری و نابودی جای دارد.» زیبایی‌های ادبی در این کلام علی (ع) نور و ظلمت در برابر هم قرار گرفته‌اند. هنر تضاد و برابری که از محسّنات بدیعیه می‌باشد با شیواترین طرز در آن موجود است: در برابر جمله (الا فاصدقوا) (و جانبوا الکذب) قرار دارد، آن به سوی راستی ترغیب می‌کند و این از دروغ پرهیز می‌دهد. در مقابل تعلیل (فان الله) تعلیل (فان الکذب) قرار دارد، آن به راست گو نوید می‌دهد، این به دروغ گو، اعلام خطر می‌کند. مقابل جمله (الا و ان الصادق) جمله (الا و ان الکاذب) قرار گرفته، (منجاة صدق) در برابر (مخزاة کذب) و (کرامة) در برابر (هلکة) واقع شده است، الا، حرف تنبیه و آگاه کردن است و بر صدر جمله‌های سه گانه، برای دلالت بر تحقق مابعد آمده است، مانند (الا انهم هم السفهاء) در دو جمله اخیر، دلالت بر تأکید اسناد و قطعیت معنا دارد. جمله (و جانبوا الکذب) از تعبیر (لا تکذبوا) بیش‌تر به جلوگیری از دروغ، تحریض می‌کند، زیرا در معنا رساتر و در لفظ بلیغ‌تر و تأکیدش بیش‌تر است.فردوسی  شاعر نامی ایران زمین می‌گوید: رخ مرد را تیره دارد دروغ                         به گرد دروغ هیچ گونه مگرد مکن دوستی با دروغ آزمای                      بلندیش هرگز نگیرد فروغچو گردی شود بخت را روی زرد               همان نیز با مرد ناپاک رای زبانی که با راستی یار نیست                   به گیتی کس او را خریدار نیستچو خواهی که بخت از تو گیرد فروغ            زبان را مگردان به گرد دروغ حضرت علی (ع) در جایی دیگر فرمود: «یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ الْمُسْلِمِ أَنْ یَجْتَنِبَ مُوَاخَاةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ یَکْذِبُ حَتَّی یَجِی ءَ بِالصِّدْقِ فَلَا یُصَدَّقُ. »  ( کلینی،کافی،ج4،ص280  )«کسی که خود را مسلمان می‌داند، شایسته است که از سر و کار داشتن با دروغ بپرهیزد، زیرا دروغ، کارش را به جایی می‌رساند که سخن راستش را کسی باور نکند.»این شاعر به زبان عربی چه شعر خوبی گفته است: اذا عرف الانسان بالکذب لم یزل          لدی الناس کذّابا و لو کان صادقا پیامبر خدا (ص) هر گاه وعده می داد می فرمود: «ابن مسعود» هیچ وعده ای نمی داد مگر آن که ان شاء الله می گفت و آن سزاوارتر است. آن گاه اگر معنای حتمی بودن وعده را دریافت، باید وفا کند، مگر این که غیر ممکن باشد؛ ولی اگر در موقع وعده دادن تصمیم به وفا نکردن داشته باشد منافق است. عبدالله بن عمر(رض) گوید: «پیامبر خدا (ص) فرمود: چهار خصلت است که در هر که باشد، منافق است و هر کس که یکی از آن خصلت ها را داشته باشد، بخشی از نفاق دارد تا آن را ترک کند: هر گاه حرف بزند دروغ بگوید و هر گاه وعده دهد، خلاف کند و چون پیمان بندد، خیانت ورزد و هر گاه نزاع کند، مرتکب گناه شود. (مسلم این دو حدیث را در صحیح،ج 1،ص 56 روایت کرده است) این حدیث در مورد کسی است که وعده می دهد و قصد خلف وعده داشته باشد؛ اما کسی که تصمیم دارد به وعده وفا کند و به سبب عذری نتواند، منافق نیست. اگر چه به ظاهر حکم نفاق بر او جاری است، لیکن لازم است از ظاهر نفاق نیز بپرهیزد. چنان که از نفاق واقعی دوری می کند و شایسته نیست بدون عذر و مانعی خود را از وفای به وعده معذور بدارد. » (راه روشن، ج 5، صص 324 و 325)علل و عوامل  دروغگویی قرآن عوامل چندی را به عنوان عامل دروغگویی معرفی می کند. ولی منشأ اصلی دروغ را شیطان و ابلیس می داند و به انسان هشدار می دهد که شیطان به عنوان بنیانگذار دروغ و کسی که از این طریق کوشید تا به اهداف پست خود دست یابد، موجودی است که انسان را تشویق به دروغ می کند. قرآن در داستان آفرینش و خلافت انسان گزارشی کامل از واقعه به دست می دهد و در آن جا به اموری توجه می دهد که بسیار حیاتی و حساس است. قرآن گزارش می کند که ابلیس برای دست یابی به اهداف خویش و خوار و گمراه کردن انسان به دروغ متوسل می شود و نخستین موجودی است که از آن برای دست یابی به اهداف شوم خود سود می برد. به نظر می رسد که ابلیس بدون دروغ  نمی توانست آدم را گمراه کند و لذا برای گمراه کردن وی از سوگند دروغ بهره برد. قرآن به انسان هشدار می دهد که شیاطین و یاران ابلیس الهام کنندگان دروغ بر دروغگویان هستند (شعراء آیه 221 و 222) و آنان هستند که به این نابهنجاری دامن می زنند. به طور کلی می توان گفت علا وه برآنچه ذکر شد عوامل و انگیزه های زیادی دیگری موجب دروغ گفتن می شود که به پاره ای از آنها فهرست وار اشاره می شود: الف) دفاع از خویش در برابر مهاجم نیرومند .ب) سرپوش گذاشتن بر عدم اعتماد به نفس .ج) راه حل کوتاه مدت.د) همرنگی با جماعت.ه) نرنجاندن دوستان بر اثر راست گویی .و) انتقام گرفتن.ز) دلخوشی دادن به دیگران.ح) رعایت حال و مصلحت زیردستان و نزدیکان.ط) جهت دادن به روند دلخواه .ی) منحرف ساختن دیگران. شاید بتوان گفت که در انواع دروغ ها یک علت مشترک است و آن «ضعف» انسان ها است . این ضعف در مراحل مختلف خود را نشان می دهد، پزشکی که به بیمار خود دروغ می گوید، احساس می کند که بیمارش ضعیف است و تاب شنیدن واقعیت تلخ را ندارد. گاه نیز انسان توان حقیقت گویی را ندارد و با دروغ بر ضعف های خود پرده می کشد. به هر حال عدم شجاعت در ابراز اندیشه موجب می شود، وی هراس از مواجهه با حریف داشته باشد، در نتیجه به دروغ متوسل می شود. رسول خدا (ص ) می فرماید: «لا یکذب الکاذب إلاّ من مهانة نفسه»(محدث نوری،1407 ق ج9، صص 85-84 )«دروغ گو دروغ نمی گوید، جز بر اثر حقارت نفسش .» حتی در همه دروغ های به ظاهر مجاز نیز، این ضعف و درماندگی دیده می شود. گاه انسان ناگزیر است که به دلائل نوع دوستانه دروغ بگوید ، اما در این موارد نیز همان علت اساسی موجود است و نباید پنداشت که انگیزه درست و انسانی، علت اصلی دروغ را از میان می برد.البته درباره ضعف انسان نمی توان داوری نمود. زیرا انسان هرچند نیرومند باشد، از این ضعف ها پیراسته نیست . ممکن است کسی خود را از درجاتی از این گونه ضعف ها بپیراید، لیکن در نهایت انسان تا زمانی که انسان است ، ضعیف است، لذا خداوند متعال می فرماید: «خلق الانسان ضعیفاً» « انسان ناتوان آفریده شده است .»  (النساء/28) البته چه بسا بتوان علل دیگری برای دروغ گویی برشمرد، مانند دفاع از خود، فریب دیگری ، رعایت مصلحت دیگری، منفعت جویی و ... که همه ناشی از ضعف انسان می باشد. بنابراین می توان ادعا نمود که ضعف نام دیگر ترس است و هرجا دروغی باشد، زاده ترس است . این ترس می تواند منطقی یا غیر منطقی ، معقول یا غیر معقول باشد. اما به هر صورت ریشه در ترس دارد. با این همه ارزیابی ترس ، از بحث حاضر بیرون است ، در این جا فقط سخن بر سر علت اصلی دروغ گویی است .مراتب و انواع دروغ 1- پایین ترین مرتبه دروغ، رساندن و اخبار از مطالب خلاف واقع است. و این اطلاع رسانی خلاف واقع می تواند با زبان یا نوشتن یا اشاره نمودن باشد . البته شرط اینکه گوینده ی خبر را کاذب بدانیم آن است که از دروغ بودن خبری که می دهد آگاه باشد و الا کذب خبری وجود دارد اما کذب مخبری صادق نیست. 2- نوع دیگری از کذب، دروغ به شوخی و از روی مزاح است که در اینجا اگر شنونده بر اساس شواهد و قرائن، بداند که گوینده دروغ می گوید بعضی فقها آنرا جایز دانسته اند اما اگر شنونده تصور کند که گوینده راست می گوید قطعاً حرام است. دروغ به شوخی: در شوخی نیز موضوع به همین شکل است؛ اما توجه به این نکته مهم است که وقتی انسان از گفتار، قصد خبر دادن از واقع را ندارد و از همان ابتدا در مقام شوخی است، در این حال، یا قرینه و نشانه ای بر شوخی بودن گفتار وجود دارد یا هیچ نشانه ای بر آن نیست. آن جا که بر شوخی بودن گفتارش نشانه ای وجود دارد، مانند زمانی که مجلس و موقعیت، غیر جدی است و با توجه به آن مجلس می توان به شوخی بودن کلام گوینده پی برد یا این که رفتار شخص بر شوخی بودن گفتارش دلالت می کند، در این حالات شوخی از دید فقیهان بدون اشکال است؛ اما اگر مقصود انسان از خبر دادن، شوخی کردن باشد، ولی هیچ قرینه و نشانه ای بر شوخی بودن گفتارش در کار نباشد، مانند آن که مطلبی را بگوید، اما شنوندگان هیچ نشانی از شوخی در گوینده نیابند، در این حال، گفتارش از نظر فقهی اشکال دارد، مگر این که خبر شخص به قدری با واقعیت مخالف باشد که هر شنونده ای به شوخی بودن مطلب پی ببرد؛ مانند آن که آتش را به سردی، و برف را به گرمی وصف کند. اگر انسان بخواهد خبر غیر واقعی خود را واقعی نشان دهد، هرچند سیاق و قالب گفتارش شوخی باشد، کار حرام انجام داده است؛ البته روایات بسیار وجود دارد که انسان را از دروغ به شوخی نیز منع می کند آن چه از مفاد این روایات، و تمام روایات موجود در زمینه دروغ برداشت می شود، بیانگر نکته ای اخلاقی درباره این رفتار ناپسند است و آن این که دروغگویی حتی به صورت مجازش نیز بر روان انسان تاثیر سوء و نامطلوبی بر جای می نهد و راه فساد و انحطاط را پیش روی انسان همواره می سازد. حضرت باقر (ع) بارها می فرمود: « اتقوا الکذب، الصغیر منه و الکبیر فی کل جد و هزل.» ( کلینی، کافی، ج 2، ص 338، ح 2) از دروغ بپرهیز؛ چه کوچک باشد، چه بزرگ. در هر حالی باشد؛ چه جدی، و چه شوخی. انسان با گفتن دروغ کوچک، بر گفتن دروغ بزرگ جرات می یابد و با گفتن دروغ به شوخی، آماده راه یابی به دروغ های جدی می شود. امیر مومنان علی (ع) می فرماید: « لا یجد عبد طعم الایمان حتی یترک الکذب هزله و جده.»( کلینی؛کافی،ج 2، ص 340، ح 11) هیچ بنده ای، مزه ایمان را نخواهد چشید، مگر این که دروغ را چه به صورت شوخی و چه جدی ترک کند. این حدیث گویای حرمت دروغ به شوخی نیست؛ بلکه فقط پیامد زشت دروغ بر روح و روان انسان را بیان می کند. « لا یصلح من الکذب جد و لاهزل … ان الکذب یهدی الی الفجور و الفجور یهدی الی النار.» ( حر عاملی: وسائل الشیعه،ج 12،ص 250،ح 16227)         « هیچ دروغی چه جدی و چه شوخی، خوب نیست. همانا ]دروغ انسان را[ به سوی گناهان رهنمون می شود و گناهان هم به سوی آتش می کشاند. »پیامبر اکرم (ص) می فرماید: « ویل للذی یحدث فیکذب لیضحک به القوم ویل له ویل له ویل له.»(رواه أبو داود رقم (4990) فی الأدب، باب فی التشدید فی الکذب، والترمذی رقم (2316) فی الزهد ، باب فیمن تکلم بکلمة لیضحک بها الناس ، وإسناده حسن؛ حر عاملی: وسائل الشیعه، ج 12،ص 251، ح 16228 ) ای ابوذر! وای بر کسی که برای خنداندن مردم دروغ می گوید. وای بر او، وای بر او، وای بر او. (الویل) : به حزن و مشقتی سخت معنا کرده اند و کنایه از شدت عذااب هم می باشد، و نیز گفته شده اسم دره ای در جهنم می باشد . و نیز روایت شده: انا زعیم ببیت فی ربض الجنه و بیت فی وسط الجنه و بیت فی اعلی الجنه لمن ترک المراء و ان کان محقا و لمن ترک الکذب و ان کان هازلاولمن حسن خلقه.( سنن ابی داود،؛ مجلسی: بحارالانوار،ج 2،ص 128،ح 8)من دادن خانه ای در پایین بهشت و خانه ای در وسط بهشت و خانه ای در بالای بهشت را تعهد می کنم برای کسی که جدال در گفتار را با آن که حق با او است، ترک کند و دروغ را با آن که شوخی است وانهد و کسی که خلق خویش را نیکو سازد. بر اساس این گونه احادیث روشن می شود که اگر چه دروغ به شوخی از نظر شرعی حرام نیست، تاثیر آن بر روح و روان انسان، قطعی و حتمی است؛ پیامبر اکرم (ص) در بسیاری از موارد شوخی می کرد؛ ولی هرگز در این حال دروغ نمی گفت. روزی پیرزنی از حضرت پرسید: آیا من به بهشت می روم. حضرت فرمود: پیرزن ها به بهشت نمی روند. پیرزن شروع به گریه کرد و حضرت به سرعت فرمود: در قیامت هیچ کس پیر نیست. (همه جوان وارد بهشت می شوند.) 3- نوع دیگری از دروغ ، بیان تمام چیزهایی است که انسان می شنود و به اصطلاح دامن زدن به شایعات نوعی از دروغگویی است و در حدیث است که « بر دروغگویی فرد همین بس که هر چه شنید نقل نماید.»4- نوع دیگری از دروغ تعارفات متداول بین مردم است ! این تعارفات اگر با میل درونی انسان مطابق نباشد و به صورت جمله خبری بیان شوند نوعی دروغ محسوب می شوند .بنا بر این انسان در دعوت ها و تعارف های عادی هم باید مراقب گفتار و رفتار خود باشد. گاهی فردی را به چیزی تعارف می کنند که به دلیلی، خواهان پذیرش آن نیست که باید مراقب باشد تا به دروغگویی آلوده نشود؛ مانند روزه داری که نمی خواهد کسی از روزه بودنش آگاه شود و در پاسخ تعارف دیگران، برای جلوگیری از ریا دروغ می گوید یا کسی که درباره حرام یا حلال بودن مال تعارف کننده شک دارد و چون نمی خواهد مرتکب خوردن مال حرام یا مشکوک شود، به دروغ می گوید: میل ندارم؛ در حالی که بسیار گرسنه بوده، میل وافری هم به خوردن دارد. در این جا شخص برای ترک عملی حرام، مرتکب عمل حرام دیگری، یعنی دروغگویی، شده است؛مثلا بر خلاف میل باطنی اش و با وجود اشتهای زیاد بگوید ، میل به غذا ندارم ! گرسنه ام نیست! و.... . البته این تعارفات خلاف واقع، اگر به صورت جمله انشایی باشند نوعی نفاق محسوب می شوند ، مثلا بر خلاف میل باطنی اش ، تعارف کرده و می گوید بفرمایید منزل ! یا بفرمایید غذا ! و.... در مواردی که انسان خود تعارف می کند نیز این قبیل مراقبت ها بسیار لازم است؛ مانند این که تعارف کند؛ در حالی که از آن ناراضی و ناخشنود است. سرچشمه های دروغ دروغ مانند سایر صفات رذیله سرچشمه های مختلفی دارد که مهمترین آنها به شرح زیر است :1- ضعف ایمان و اعتقاد:  اگر دروغگو به علم و قدرت خداوند و وعده های او اعتماد کافی داشته باشد هرگز برای رسیدن به اموال دنیا یا تحصیل جاه و مقام ، دروغ نمی گوید و موفقیت خود را در دروغ گویی نمی بیند. از فقر نمی ترسد، از پراکنده شدن مردم و برباد رفتن نفوذ اجتماعی خود هراس ندارد و مقام و قدرت را از سوی خدا می داند و برای حفظ آن به دروغ متوسل نمی شود. لذا در روایتی از امام باقر (ع) می خوانیم : «جانبوا الکذب فانّ الکذب مجانب الایمان » « از دروغ دوری کنید، چرا که دروغ از ایمان جدا است » .( بحارالانوار، جلد 69، صفحه 261)2- دیگر از سرچشمه های دروغ ضعف شخصیت و عقده حقارت است ، افرادی که گرفتار این ضعف ها هستند، برای پوشاندن ضعف خود متوسل به دروغ می شوند. در حدیثی از رسول خدا (ص) می خوانیم : « لایکذب الکاذب الّا من مهانة نفسه علیه » ( هندی ،8231 و مشابهش در مجلسی، بحار، 72، 262، 45 از اختصاص، 232)« کسی دروغ نمی گوید مگر به خاطر بی ارزش بودن خودش در نظر خویش ».آثار زیان بار دروغالف) دروغ  سبب رسوایی و بی آبرویی و از دست دادن پایگاه اجتماعی و اعتماد مردم عبدالله بن مقفع می‌گوید :   «آدم دروغگو هیچ‌گاه نمی‌تواند دوستی راستین باشد، زیرا دروغ‌هایی که بر زبان او جاری می‌شود، بازتاب و اضافات دروغ‌های درونی و قلبی اوست، و به‌خاطر صداقت است که دوست را صدیق نامیده‌اند».این سخن، سخن سنجیده‌ای است. زیرا دوستی آدم دروغگو و برخورد و رفتار او به هیچ‌وجه صادقانه نیست و به آن نمی‌توان اطمینان کرد، بر همین اساس آدم دروغگو نمی‌تواند کارمند و کارگر و عالم و خدمتگزاری صادق باشد.به همین دلیل است که علمای اخلاق و روانشناسان و جامعه‌شناسان هیچ اخلاق و فضیلتی را به اندازه‌ی صداقت خوب و پسندیده و هیچ رذیلتی را به اندازه دروغ برای افراد و جامعه خطرناک و زیان‌بار نمی‌شمارند. (سباعی،مصطفی، 1383، ص73 )ضرب المثل معروفی می گوید: دروغ گو کم حافظه است، و تجربیات نشان می دهد که دروغ بودن یک سخن را برای مدت طولانی نمی توان پنهان داشت اگر مسأله بی اهمیتی باشد ممکن است فراموش شود، ولی اگر مسأله مهمی باشد سرانجام واقعیت ها خود را نشان می دهد و راز دروغگو فاش می شود، نه به خاطر این که دروغگو حافظه ندارد، بلکه به خاطر این که دروغ چیزی نیست که آن را بتوان به حافظه سپرد زیرا یک حادثه که واقع می شود ارتباط زیادی به حوادث اطراف خود دارد و پیوندهای علت و معلول با حوادث قبل و بعد و لوازم غیرقابل اجتناب ، آن حادثه را با دیگر حوادث مربوط می سازد. کسی که حادثه ای را به دروغ می سازد مجبور است روابط ساختگی آن را با زمان و مکان و اشخاص و حوادث اطراف آن نیز بسازد، و از آنجا که این روابط حد و حسابی ندارد به فرض که چند مورد آن را درست کند و به خاطر بسپارد در بقیه وامی ماند. درست مانند داستان یوسف (ع) که برادرانش به دروغ گفتند او را گرگ خورد و پیراهن او را به خونی آغشته و برای پدر آوردند، اما فراموش کردند که پیراهن را از چندین جا پاره پاره کنند. سالم بودن پیراهن پرده از کار آنها برداشت و دروغشان را ظاهر کرد و .... امروز بازپرسان آگاه به راحتی می توانند با سؤ ال های پی درپی مربوط به یک حادثه و لوازم و خصوصیات آن ، دروغ یا راست بودن یک ادعا را ثابت کنند و کمتر دروغ گویی می تواند خود را از چنگال آن ها رهایی ببخشد. آری دروغ گو نمی تواند حافظه داشته باشد و به هر حال سرانجام کارش رسوایی و بی آبرویی است . ب ) انسان را به دروغ های دیگر، یا گناهان دیگر دعوت می کند، چرا که دروغ گو برای مخفی ساختن دروغش گاه مجبور می شود دروغ های زیاد دیگری بگوید یا دست به کارهای خطرناکی بزند. ج) به شخص دروغگو امکان می دهد که به طور موقت پرده ای روی خلافکاری های خود بیندازد در حالی که اگر راست می گفت ناچار بود آن اعمال را ترک کند. د) انسان را تدریجاً به صفوف منافقان ملحق می سازد زیرا دروغ خود شاخه ای از شاخه های نفاق است . چرا که دروغگو خود را به چهره راست گویان در آورده و سخنش را به عنوان یک واقعیت القا می کند در حالی که درونش چیز دیگری می گوید این دوگانگی ظاهر و باطن تدریجاً به سایر اعمال و رفتار او سرایت می کند و از او منافقی تمام عیار می سازد. در حدیثی از علی (ع) آمده است که فرمود:« الکذبُ یؤدّی الی النفاق» « دروغ انسان را به نفاق می کشاند.» ( نهج البلاغه ،کلمات قصار، کلمه 38)ح)  اگر کسی شایستگی ها و لیاقت های فراوانی داشته باشد که بتوان از آن در پیش برد اهداف اجتماعی بهره گیری فراوان کرد ولی دروغگو باشد، کسی نمی تواند از آن شایستگی ها بهره بگیرد، چرا که انسان در برابر او در هر قدم مواجه با شک و تردید می شود.  به همین دلیل در بعضی از روایات اسلامی دروغ گو با مُرده یکسان شمرده شده است می فرماید:  « الکذّاب و المیّت سواء فانّ فضیلة الحیّ علی المیّت الثّقة به، فاذا لم یوثق بکلامه بطلت حیاته.» « دروغگو با مُرده برابر است زیرا فضیلت زنده بر مُرده اعتمادی است که انسان به او دارد و هنگامی که به سخن کسی که (به خاطر دروغگو بودنش ) اعتمادی نباشد گویی زندگی او باطل شده است » .ط)  انسان با استفاده از ابزار دروغ می تواند کارهای زشت دیگری انجام دهد، حسود و کینه توز و بخیل هر کدام به وسیله دروغ می توانند حَسد یا کینه یا بخل خود را اعمال نمایند و همچنین در مورد بسیاری از گناهان دیگر، مثلا هنگامی که کسی از او تقاضای وام می کند به دروغ می گوید من خودم امروز برای زندگی وام گرفتم ، یا هنگامی که برای معرفی شخصی به او مراجعه می کنند به خاطر حَسد و کینه توزیش می گوید آن شخص آدم بی اعتباری است ، در حالی که در واقع مرد معتبری است . ک)  آن که در علوم و دانش ها ظاهر می گردد این است که اگر افراد محققی در یک یا چند مورد دروغ بگویند تمام تحقیقات و کتاب های علمی خود را بی اعتبار می کنند، و اگر این عمل شیوع پیدا کند اعتمادی بر تحقیقات و علوم دیگران باقی خواهند ماند و کاروان علم و دانش بشری متوقف می شود. ی ) بدبینی یکی از زیان‌های اجتماعی دروغ است که دروغ گو، مورد سوءظن و بدبینی مردم قرار می‌گیرد، بلکه گاه کارش از این هم بالاتر می‌رود و بر اثر دروغ، مورد تنفر قرار خواهد گرفت. وجود دروغ در جامعه در دراز مدت، موجب بی اعتمادی عمومی و سست شدن شیرازه وفاق اجتماعی خواهد شد: «هنگامی که دروغْ حاکم می گردد، اعتماد و اطمینان از میان می رود و شالوده اجتماع از هم می پاشد و سیر امور، مختل می گردد».( الدستور القرآنی و السنة النبویّة فی شئون الحیاة، محمّد عزه دَروَزه، ج2، ص365) آثار زیانبار دیگری نیز وجود دارد که با دقت در زندگی دروغگویان می توان به آن پی برد.اضافه بر این آثار که جنبه اجتماعی دارد، پیامدهای سوء معنوی نیز بر دروغ مترتب می شود که در روایات اسلامی به آن اشاره شده است . از جمله این که :الف ) فرشتگان از انسان دور می شوند همان گونه که قبلاً در حدیثی از امام رضا (ع) خواندیم : «اذا کذب العبد کذبة تباعد الملک منه مسیرة میل من نتن ماجاءبه» « هنگامی که انسان دروغی بگوید فرشته از او دور می شود به اندازه یک میل به خاطر بوی بدی که از عمل او برمی خیزد.» ( شرح غررالحکم، ج1، ص310)دیگر این که دروغ انسان را از نماز شب محروم می سازد، در حدیثی از امام صادق(ع) می خوانیم «انّ الرّجل لیکذب الکذبة فیحرم بها صلاة اللیل ، فاذا حرم صلاة اللیل حرم بها الرّزق» « گاه انسان دروغی می گوید و از نماز شب محروم می شود، و هنگامی که از نماز شب محروم می شود از روزی (وسیع ) محروم می گردد.» (نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 357) ب) دیگر این که دروغ گفتن باعث عدم قبولی بعضی از عبادات می شود همان گونه که درباره روزه داران آمده است در حدیثی از امام صادق (ع) می خوانیم که فرمود: « فاذا صمتم فاحفظلوا السنتکم عن الکذب و غضّوا ابصارکم ؛ هنگامی که روزه می گیرید زبان را از دروغ حفظ کنید، و چشمان خود را (از نگاه گناه آلود) فروگیرید.» ( بحارالانوار،ج 69،ص 260)این حدیث دلیل بر آن است که این گونه اعمال از ارزش روزه می کاهد. ج ) دیگر این که دروغ گفتن گاه سبب می شود که برکات الهی از انسان قطع گردد، چنان که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا (ع) می خوانیم : «اذا کذب الولاة حُبس المطر» «هنگامی که زمامداران دروغ بگویند باران قطع می شود».( وسائل الشیعه،ج 7،ص 119، ح 13) بعضی از آثار دیگر برای دروغ در روایات آمده که هم ممکن است جنبه معنوی داشته باشد هم جنبه اجتماعی و ظاهری ، از مضمون روایات متعددی استفاده می شود که دروغ از روزی انسان کاسته و سبب فقر و تنگدستی می شود. پیامبر (ص) فرمود: «الکذب ینقّص الرّزق »  « دروغ روزی را کم می کند». (عراقی گوید: این حدیث را ابوالفتح ازدی در کتاب الاسماء المفرده از حدیث ناسخ حضرمی روایت کرده است؛ بحارالانوار،ج 69،ص 261) در حدیثی از علی (ع) می خوانیم : «اعتیاد الکذب یورث الفقر» «  عادت کردن به دروغ گویی سبب فقر و تنگدستی است » .( مسندالامام الرضا (ع) ،ج1،ص 280)این کاهش رزق ممکن است از آثار زیانبار معنوی دروغ باشد، و یا از آثار ظاهری و اجتماعی ، چرا که دروغگو اعتماد را از دست می دهد و با از دست دادن اعتماد عمومی فعالیت اقتصادی او محدود می شود، و همین امر سبب نقصان رزق و روزی می شود.نفاق نتیجه ی دروغ راستگویی یعنی هماهنگی زبان و دل، و بنا بر این دروغ ناهماهنگی این دو است، و نفاق نیز چیزی جز تفاوت ظاهر و باطن نیست.در آیه 77 سوره توبه خداوند فرموده که : فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ »« در نتیجه به سزای آنکه با خدا خلف وعده کردند و از آن روی که دروغ می‌گفتند در دلهایشان تا روزی که او را دیدار می‌کنند پیامدهای نفاق را باقی گذارد» دروغگو، به نوعی، شخصی منافق است و اساساً ارتباط تنگاتنگی میان دروغ و دورویی است. دو رویی و دروغ بیانگر آن است که میان ظاهر و باطن فرد سازگاری و تناسب نیست و عدم تطابق به عنوان مؤلفه اصلی نفاق و کذب می باشد. دورویی و دروغگویی از این نظر یکسان هستند. در دروغگویی شخص برای بازسازی و توجیه رفتارها و کردارهایش تلاش می کند و می کوشد تا شخصیت کاذبی را به جامعه نشان دهد که عامل وادارکننده شخص به دروغگویی می تواند ترس از قدرت دیگری و یا دست یابی به منفعت و یا مصلحتی باشد اما در نفاق عامل اصلی و هدفی که موجب می شود تا به نفاق گرایش یابد ترس از قدرت است که می تواند وی را از منفعتی محروم کند و یا فشاری بر او وارد سازد و او را وادار به امری کند که با باورها و اعتقادات وی سازگار نیست. از این رو می توان گفت نسبت میان دروغگویی و نفاق، عموم و خصوص مطلق است. ناسازگاری دروغ با ایماندر فرهنگ دین اسلام اصلا دروغ و ایمان دشمن همدیگرند و مطلقاً نمی توانند با هم جمع شوند. این واقعیت نه تنها در قرآن بلکه در احادیث نیز ثابت می شود . در حدیثی دیگر از رسول گرامی (ص) می‌خوانیم: « سئل رسول اللَّه (ص) یکون المؤمن جبانا؟ قال نعم، قیل و یکون بخیلا؟ قال نعم، قیل یکون کذابا؟ قال لا!» (أخرجه الموطأ (2 / 990 مرسلاً فی الکلام ، باب ما جاء فی الصدق والکذب ، قال أبو عمر بن عبد البر :لا أحفظه مسنداً من وجه ثابت وهو حدیث حسن مرسل . أقول: وقد روی بمعناه مرفوعاً وموقوفاً ، والموقوف أشبه ، وهو موقوف فی حکم المرفوع ،و انظر« الترغیب والترهیب » 4 / 28 ؛ أخرجه مالک فی الموطأ (4/526) مع شرح الزرقانی (1928) عن صفوان بن سلیم ، فذکره.)« از پیامبر پرسیدند آیا انسان با ایمان ممکن است (گاهی) ترسو باشد فرمود: آری، باز پرسیدند آیا ممکن است (احیانا) بخیل باشد فرمود: آری، پرسیدند آیا ممکن است کذاب و دروغگو باشد؟ فرمود نه! »چرا که دروغ از نشانه‌های نفاق است و نفاق با ایمان سازگار نیست .یعنی هرچقدر که شخص از دروغ بیشتر فاصله بگیرد به طور طبیعی فاصله اش با مراتب عالی ایمان کمتر می شود و هرچقدر در طول شبانه روز و هفته و ماه و سالش دروغ های بیشتری بگوید در هر کدام از قالب ها و از هر کدام از انواعی که پیش از این برشمردیم به همان اندازه از ایمان دور نشده و بهره اش کم می گردد. تعبیر بسیار والایی از             حضرت علی (ع) نقل شده که موضوع را به مراتب جدی تر از آنچه گفتیم به تصویر می کشد. ایشان می فرمایند: «یدعی بزعمِه أنْ یرجوَ الله کذب و العظیم، لا تیسین رجاءوه فی عمله»« به گمان خویش ادعا می کند که به خداوند امیدوار است سوگند به خدای بزرگ دروغ می گوید چگونه است حال او که امیدش به خدا در کردارش نمایان نیست. »و نیز به همین دلیل این سخن از علی (ع) نقل شده است:«لا یجد العبد طعم الایمان حتی یترک الکذب هزله وجده»(اصول کافی، باب دروغ،ج5،ص 291) « بنده ای مزه ایمان را نچشد تا دروغ را وانهد چه شوخی باشد و چه جدی.»موارد وجوب یا تجویز دروغ دروغ از کارهای زشت و ناپسند و عادت به آن از رذایل اخلاق و گناه کبیره و حتی در تمامی ادیان الهی حرام است و تا ضرورت و مصلحت مهمی در میان نباشد، دروغ جایز نیست، اما اگر به دست آوردن مصلحت مهمی متوقف بر دروغ باشد، و با راستگوئی نتوان به آن رسید، حرمتش بر طرف می شود . اگر تحصیل این مصلحت واجب باشد، مانند نجات مسلمانی از قتل و اسارت، یا حفظ آبرو یا مال محترم او، مسئله دروغ مصلحت آمیز در فقه اسلامی مذکورست ویا  به تعبیر معروف از سعدی شیرین سخن:: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه‌انگیز ! حال این سؤال مطرح است که : «آیا دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه‌انگیز است ؟ » . استاد مطهری (ره) در جواب  چنین می گوید :« لازم است که فرق میان دروغ مصلحت آمیز و  منفعت خیز روشن گردد. خیلی افراد دروغ منفعت خیز را با دروغ مصلحت آمیز اشتباه می‌کنند یا می‌خواهند اشتباه کنند. دروغ مصلحت آمیز یعنی دروغی که فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستی پیدا کرده . یعنی دروغی که با آن، انسان حقیقتی را نجات می‌دهد. ولی دروغ منفعت خیز یعنی انسان دروغ می‌گوید که خودش سودی برده باشد. مسئله مصلحت با مسئله منفعت نباید اشتباه بشود. مصلحت، دایرمدار حقیقت است. مصلحت و حقیقت دو برادر هستند که از یکدیگر جدا نمی‌شوند. مصلحت یعنی رعایت حقیقت کردن نه رعایت سود خود کردن، که این منفعت است. افرادی دروغ می‌گویند، دروغی به منفعت خودشان. می‌گویید: چرا دروغ گفتی؟ می‌گوید: دروغ مصلحتی گفتم. برای اینکه شندر غاز بیشتر سود ببرد و می‌گوید: به مصلحت گفتم. این مصلحت نیست، دروغی است مثل همه دروغهای دیگر. پس نباید اشتباه کرد که: دروغ مصلحت آمیز غیر از دروغ منفعت خیز است.»  (مجموعه آثارشهیدمطهری، ج‌22، از صص 353 الی 356) بنا بر این می توان موارد تجویز را به شرح زیر خلاصه وار بیان کرد :الف) ضرورت ناچاری و ضرورت، از موارد مهمی است که از دید فقیهان، دروغ گفتن را جایز می کند؛ البته مجاز شدن رفتار ممنوع به سبب ضرورت، فقط به دروغ اختصاص ندارد؛ برای نمونه آنجا که راه مداوای بیمار به استفاده از خوردنی ها یا آشامیدنی های حرام منحصر می شود، استفاده به میزان ضرورت جایز است. همچنین خوردن گوشت حیوان مرده که ذبح شرعی نشده باشد، حرام است، در حال ضرورت، و ترس از مردن به علت شدت گرسنگی و نبودن هیچ خوردنی دیگر، به مقدار لازم جایز شمرده شده است. فقیهان می گویند:« ضرورت ها امور ممنوع را مجاز می سازد.» ( الضرورات تبیح المحظورات)هر انسانی از این که به او دروغ گفته شود، ناخشنود می شود و احساس بیزاری می کند و این بهترین گواه است که: سرشت پاک بشری از این عمل تنفر داشته، از آن می پرهیزد. طبیعت و فطرت انسانی با دروغ ناسازگار بوده، در برابر این عمل نوعی مقاومت و بازدارندگی از خود نشان می دهد که از آن به عنوان «قبح عقلی» یاد می شود. شخصی که هنوز سلامت سرشت و پاکی نهاد دارد و عقلش در بند اوهام و خواسته های نفسانی نیست، از دروغگویی بیزار است. از این جهت دروغ مورد نکوهش و سرزنش شرع و عقل می باشد . البته باید توجه داشت که اگر چه اضطرار، دروغ را مجاز، و حرمت آن را برطرف می کند، به معنای تغییر حقیقت ناپسند دروغ نیست؛ بلکه «قبح عقلی» دروغ همچنان پا بر جا است و برطرف نخواهد شد؛ اما آنجا که شرع و عقل، انسان را به یکی از دو رفتار «ناپسند» و «ناپسندتر» ناگزیر ببیند، بر لزوم به جای آوردن رفتار «ناپسند» حکم می کنند. از رسول خدا (ص) نقل شده است: « ما من شی ء إلا و قد أحلَّهُ اللهُ لِمَن اضطر إلیه »  « هیچ کاری نیست جز آنکه خداوند آن را برای کسی که ناچار شده باشد حلال کرده است. »درباره دفع ضرر، احادیث زیادی آمده که انسان به خاطر جلوگیری از ضرر (مالی، جانی و عرضی) می تواند سوگند دروغ یاد کند. البته، مقصود از ضرر مالی آن گونه ضرری است که تحمل آن دشوار و حداقل مهم باشد و اما ضررهای ناچیز و کم اهمیت موجب جواز دروغ نمی شود و یا حداقل ترک دروغ در این مورد مستحب است. نکته دیگر آن که جواز دروغ تا زمان بقای اضطرار باقی است و به محض رفع ضرورت، از بین می رود. همچنین حکم جواز، به اندازه برطرف کردن ضرورت است به این معنا که شخص با وجود ضرورت نمی تواند به هر میزان که خواست و توانست دروغ بگوید؛ زیرا ضرورت ها جواز عبور برای پا گذاشتن به وادی فساد نیستند؛ بنابراین به بهانه هر ضرری نمی توان دروغ گفت. امیر مومنان علی (ع) می فرماید:   « علامه الایمان ان توتر الصدق حیث یضرک علی الکذب حیث ینفعک.»(حر عاملی،وسائل الشیعه،ج 12،ص 255،ح 16239)« از نشانه های ایمان راست گفتن در موردی است که راستی ضرر داشته باشد و ترک کردن دروغ است در جایی که منفعت داشته باشد. » به عبارت دیگر ،تمام موارد را می توان در یک قاعده کلی خلاصه کرد و آن این که هدف های مهمتری به خطر بیفتد و برای دفع آن خطرات، توسل به دروغ ضرورت داشته باشد، و به تعبیر دیگر تمام این موارد مشمول قاعده اهم و مهم است مثلاً انسان در چنگال جمعی متعصب و بی منطق و بی رحم گرفتار می شوند و از مذهب او سؤال می کنند اگر حقیقت بگوید فورا خون او را می ریزند عقل و شرع در اینجا اجازه می دهند که انسان با پاسخ دروغین جان خود را از شر آنها نجات دهد. یا در مواردی که اختلاف شدیدی در میان دو نفر بروز کرده و انسان می تواند با گفتن دروغی (مثلا فلان کس به تو علاقه زیاد دارد و بارها در پشت سر ذکر خیر شما را می گفت) صلح و صفا و آشتی در میان آن دو برقرار سازد و امثال این اهداف مهم، نه این که انسان به خاطر منافع شخصی و کارهای جزئی دروغ بگوید، و این استثنائات ضروری را دستاویزی برای دروغ گفتن سازد، و به بهانه استفاده از استثنائات دروغ برای هر موضوع جزئی دروغ بگوید. در واقع تجویز دروغ در این موارد مانند حلال بودن خوردن مردار (اکل میت) در موارد ضرورت است که باید به مقدار ضرورت و تنها در مواردی که راهی جز آن نیست اکتفا شود. حضرت رضا (ع) می فرماید: «ان الرجل لیصدق علی اخیه فیناله عنت من صدقه فیکون کذابا عندالله و ان الرجل لیکذب علی اخیه یرید به نفعه فیکون عندالله صادقا.»( همان،ح 16238) «همانا شخصی در حق برادر مسلمانش سخن راستی بگوید که با این گفتار، او را گرفتار کند؛ پس نزد خدا از دروغگویان است و همانا اگر شخصی در حق برادر مسلمانش دروغی بگوید که با آن دروغ، از او دفع ضرر می کند؛ پس نزد خدا از راستگویان است. »ب ) اصلاح میان مردم (اصلاح ذات البین) هرگاه میان دو تن یا دو دسته، اختلافی باشد، باید کوشید که آن را برطرف ساخت. اسلام دوست می‌دارد که پیروانش در آسایش و یگانگی به سر برند و جنگ و ستیزی در میان آن‌ها نباشد. رفع اختلاف میان دو تن یا دو دسته به سود دو طرف و به سود جامعه می‌باشد؛ دروغ برای چنین مقصد مقدسی زیباست. چه قدر پسندیده است که کسی از دشمنی به سوی دشمنی خبر ببرد که دشمنی میان آن دو کاسته گردد، شاید کم‌کم دوست شوند و در آسایش و صمیمیت به سر برند. از یکی از سخنان امام صادق(ع) استفاده می‌شود که دروغ در اصلاح اصلاً دروغ نیست، نه آن که دروغ می‌باشد و روا، شاید منظور حضرتش از این سخن، افاده تأکید باشد.امام صادق (ع) فرمود: «(انّ اللَّه أحبّ الکذب فی الإصلاح ... و أبغض الکذب فی غیر الاصلاح): خداوند دروغ گفتن را در مورد اصلاح بین مردم دوست دارد و مبغوص ترین دروغها در امور غیر اصلاحی است»( میزان الحکمة، عنوان 3466،ح 17474). از ایشان توضیحی درباره اصلاح میان مردم خواسته شد. در جواب چنین فرمود: درباره کسی سخنی می‌شنوی که اگر به او برسد، سخت ناراحت می‌شود. به او می‌گویی که از فلان درباره تو تعریف شنیدم که چنین گفت و چنان گفت. سخنی می‌گویی که درست بر خلاف آن چه شنیده‌ای باشد. از این کلام زرین، نکته‌ای استفاده می‌شود و آن، این است که اصلاح، اختصاص به صورت اختلاف ندارد، بلکه مقصود از اصلاح، معنایی وسیع‌تر است و صورتی را می‌گیرد که میان دو تن هیچ گونه اختلافی نباشد، ولی یکی از آن دو، چیزی درباره دیگری بگوید که اگر به گوش او برسد، ایجاد شکرآبی کند؛ در این جا نیز اسلام اجازه می‌دهد که سخنی بر خلاف واقع گفته شود تا از پیدایش اختلاف جلوگیری کند.در وصیت پیامبر(ص) به علی (ع)آمده است که : « ای علی خداوند دروغ مصلحت آمیز را دوست دارد و از راست فتنه انگیز بیزار است»( من لا یحضره الفقیه ج4 ص352 و وسائل الشیعه، ج8،ص265)آن حضرت می‌فرماید: سخن بر سه گونه است: راست؛ دروغ؛ اصلاح میان مردم.آری، دروغ هم در دفع اختلاف زیباست و هم در رفع آن. رسول خدا(ص) نیز فرموده: «لا کذب علی مصلح» «کسی که می خواهد اصلاح دهد، دروغ ندارد.» (وافی،ج 5،ص 932) دفع شر ظالم یعنی:  در صورتی که انسان برای ایجاد الفت و محبت و رفع کینه و کدورت دروغ بگوید و بدین وسیله میان آنها صلح و صفا و صمیمیت برقرار کند دروغ حرام نیست. مثلاً اگر دو نفر یا دو گروه با یکدیگر قهر باشند پیش یکی از آنها رفته و از قول دیگری بگوید که فلانی تعریف و تمجید شما را می کرد و از اینکه با شما قهر کرده اظهار ناراحتی می نمود و به نظر من او مایل است که با شما آشتی کند، و همچنین نزد آن دیگری رفته و از قول دوست اولی مشابه همین مطالب را بگوید، این گونه دروغها گذشته از اینکه حرام نیست، پسندیده نیز هست و رسول خدا (ص) و بزرگان دین آن را تحسین و بر آن تأکید کرده اند. هر گاه عده ای از بشر با یکدیگر یک دل و یک جان شدند و هر یک نفع دیگری را نفع خود و ضرر دیگری را ضرر خود دانست و هر چه برای خود خواست برای دیگری هم خواست شکی نیست که هم حیات دنیوی ایشان به بهترین وجهی تأمین می شود و هم به سعادت جاودان اخروی و کمالات معنوی خواهند رسید زیرا اتحاد و اتصال قلوب برای خدا سبب تقویت آنها در برابر حملات و وسوسه های شیطانی است و گاه می شود که راه شیاطین بر قلوبشان به کلی مسدود می گردد. ج )  خدعه و نیرنگ در جنگ شک نیست که جنگ یک ضرورت دینی و اجتماعی است که به دلایل مختلف عقیدتی، سیاسی و اقتصادی و... بر ملتها و جوامع بشری تحمیل می گردد و معمولا برای خروج از این تحمیل و رهایی از این مخمصه و سرعت بخشیدن به شکست دشمن از وسایلی استفاده می شود که در مواقع عادی جایز نیست. یکی از این موارد مهم غافلگیری دشمن است که در این راستا عنصر خدعه و نیرنگ می تواند وسیله خوبی باشد. در وصایای رسول(ص) به علی(ع)آمده است: « ای علی سه چیز است که دروغ بر آنها نیکوست: خدعه و نیرنگ در جنگ – وعده به همسر و اصلاح میان مردم» ( بحارالانوار، ج74،ص15) زیرا اگر بتوانیم با خدعه و فریب دشمن را غافلگیر کنیم و با یک حمله ضربتی و برق آسا به او یورش بریم می توانیم با کمترین تلفات دشمن را شکست دهیم. با توجه به این مقدمه می توان حدس زد که دین مقدس اسلام که با دروغ و خدعه و فریب شدیدا مخالف است چرا آن را در جنگ تجویز می کند. در وصایای رسول خدا (ص) به علی (ع) آمده است: «یا علی ثلاث یحسن فیهن الکذب: المکیدة فی الحرب وعدتک زوجتک و الإصلاح بین الناس» « یا علی سه چیز است که دروغ در آن نیکو است: خدعه و نیرنگ در جنگ، وعده به همسر، و اصلاح میان مردم. و از امام صادق (ع) روایت شده است: «  کل کذب مسئول عنه یوما إلا کذبا فی ثلاثة: رجل کائد فی حربه فهو موضوع عنه و....: هر دروغی یک روز مورد بازخواست واقع می شود مگر در سه چیز: کسی که در جنگ با دشمن خدعه می کند و... از ام کلثوم همسر امام علی (ع) روایت شده که پیامبر خدا (ص) فرمود: «کسی که میان دو نفر آشتی دهد که کذاب نیست، پس به قصد اصلاح سخن خیر بگوید یا بر سخن خیر چیزی بیفزاید». (رواه البخاری 5 / 220 فی الصلح ، باب لیس الکاذب الذی یصلح بین الناس ، ومسلم رقم (2605) فی البر والصلة ، باب تحریم الکذب وبیان المباح منه ، وأبو داود رقم (4921) فی الأدب ، باب فی إصلاح ذات البین ، والترمذی رقم (1939) فی البر والصلة ، باب ما جاء فی إصلاح ذات البین ..)«اسماء» (اسماء بنت یزید: از زنان دلاور صدر اسلام.) دختر یزید گفت: «پیامبر (ص) فرمود:« هر دروغی برای پسر آدم نوشته می شود، مگر مردی که به قصد آشتی دادن دو نفر به آن دو دروغ بگوید». (أخرج الترمذی،رقم (1940) فی البر والصلة ، باب ما جاء فی إصلاح ذات البین ، وهو حدیث حسن یشهد له الذی بعده؛ هی عند أحمد فی « المسند ( 6 / 454 ) با افزودن در آن و اختلاف در لفظ روایت کرده است.)از «ابوکاهل» روایت شده که گوید: «میان دو مرد از یاران پیامبر سخنی در گرفت تا آن جا که با یکدیگر برخورد و نزاع کردند. من به یکی از آن ها برخوردم و گفتم: چرا با فلانی خوب نیستی؟ شنیدم که تو را به نیکی می ستود و دیگری را دیدم و به او نیز همان سخن را گفتم تا آشتی کردند. آن گاه گفتم: خود را هلاک کردم آن ها را آشتی دادم. پیامبر (ص) آگاه شد و فرمود: ای ابو کاهل! میان مردم آشتی برقرار کن. (این حدیث را طبرانی روایت کرده و آن را صحیح ندانسته چنان که در المغنی آمده است.) یعنی اگر چه با سخن دروغ باشد مردم را آشتی بده».از «نواس بن سمعان کلابی» روایت شده که گوید: «پیامبر خدا (ص) فرمود: « شما را نتیجه شده که می بینیم خود را همانند پروانه ها در آتش می افکنید، تمام دروغ ها ناگزیر در نامه عمل نوشته می شود مگر این که شخص در جنگ دروغ بگوید، چرا که نیرنگ است، یا میان دو نفر کینه باشد و شخصی میانشان آشتی دهد، یا به زنش سخن دروغی بگوید که او را خشنود سازد». (راه روشن، ج 5، ص 332 و 333)- دفع شر ظالمان: امام صادق (ع) فرمود: «(الکذب مذموم الاّ فی امرین: دفع شر الظلمة و اصلاح ذات البین):« کذب بد است مگر در دو مورد: با دروغ شر ظالمی را از خود یا از دیگران دفع کند، یا با دروغ، بین دو نفر اصلاح ایجاد کند»( میزان الحکمة، عنوان 3466، حدیث 17476). د)  وعده به خانواده و همسراسلام خواهان پایداری کاخ سعادت زناشویی است و برای حفظ این کاخ که خوشبختی دو تن یا بیش‌تر در آن می‌باشد، وعده دادن دروغ را اجازه داده است. و از جمله مواردی است که در فرهنگ ما مجاز شمرده شده است ملا احمد نراقی می نویسد: «هرگاه زن چیزی از شوهر بخواهد که قادر نباشد یا قادر باشد، اما بر او واجب نباشد،جایز است به او وعده دهد که می گیرم ; اگر چه قصد او گرفتن آن نباشد و نگیرد». شوهر اگر بتواند تقاضای زن را انجام بدهد بهتر و اگر نتواند یا صلاح نداند، باز هم تلخی زندگی زن و شوهر را نخواست زن عواطفش لطیف است، نبایستی نومید گردد و شکرآبی میان دو همسر پیدا شود، پس این دروغ برای بشر سودمند است.در دین مقدس اسلام نفقه(هزینه زندگی)زن و فرزند به عهده مرد است . البته نفقه به تناسب امکانات و در حدّ میانه روی است و بیش از آن لزومی ندارد ولی چون بسیاری از اوقات در اثر زیاده طلبی و چشم و هم چشمی تقاضای خانواده فراتر از امکانات مرد و بیش از حد کفایت است در چنین وضعی مرد بر سر دوراهی قرار می گیرد که یا باید با برخورد منفی و ردّ صریح در برابر خواسته های آنان موضع گیری کند و یا با برخورد امیدوار کننده و وعده های مصلحتی تا حدودی آنها را راضی و قانع نماید. اما باید در نظر داشت که اگر سرپرست خانواده بخواهد هر روز به بهانه های پوچ و بی اساس به خانواده اش دروغ بگوید علاوه بر آنکه از نظر تربیتی آثار بدی در پی دارد حسّ اعتماد و اطمینان را در اعضای خانواده از بین برده و جایگاه رفیع پدر و سرپرست خانواده را متزلزل ساخته و آنرا در معرض سقوط قرار می دهد و در نتیجه اساس خانواده از بین می رود. «عطاء بن یسار» گوید: «مردی به پیامبر (ص) عرض کرد: به خانواده ام می توانم دروغ بگویم؟ فرمود: خیری در دروغ نیست، گفت: به خانواده ام وعده دروغ می دهم؟ فرمود: بر تو باکی نیست». (این حدیث را مالک در الموطا، ج 2، ص 254 از صفوان بن سلیم روایت کرده است.) شایسته است که در مورد حالت اخیر یعنی دروغ گفتن به خاطر رضایت همسر توضیح بیشتری داده شود. بسیاری از آدم‌های باوقار و شخصیت بر این باورندکه، گفتن سخنان لطیف و مهربانه با همسر، با تقوا و پرهیزکاری سازگاری ندارد، هرچند چنان سخنانی یکی از اسباب تقویت روابط زناشویی باشد و هرچند از روی مجامله انجام بگیرد. غربی‌ها برای آن نوع از شوخی و نوازش ظاهری همسر اصطلاح «گریس‌کاری چرخ‌ها» را به کار برده‌اند. ولی باید دانست با توجه به اینکه سه موضوع جنگ و اصلاح و وعده به همسر در احادیث با هم آورده شده، می فهمیم که وعده دروغ بدون قید و شرط تجویز نشده است. زیرا دروغ در دو مورد دیگر (جنگ و اصلاح) به منظور حفظ مصلحت مهمی است که ترک آن مفسده بزرگی را در پی دارد، چون در جنگ مسئله پیروزی و شکست مطرح است که به آسانی نمی توان از آن گذشت و همچنین مسئله اصلاح میان مؤمنان از مسائل با اهمیت اجتماعی و اخلاقی است که در مکتب اسلام به آن اهتمام فراوان ابراز شده است تا جایی که بیش از سه روز ادامه قهر را میان برادران ایمانی جایز ندانسته و آنها را موظف کرده است که حد اکثر توان خویش را در اصلاح و ائتلاف به کار برند. بنابر این، با بودن امکانات مالی، در هر موضوع جزئی نمی توان به خانواده دروغ گفت و اگر سر پرست خانواده بخواهد هر روز به بهانه های پوچ و بی اساس به خانواده اش دروغ بگوید علاوه بر آنکه از نظر تربیتی آثار بدی در پی دارد حس اعتماد و اطمینان را در اعضای خانواده از بین می برد و جایگاه رفیع پدر و سرپرست خانواده را متزلزل ساخته و آن را در معرض سقوط قرار می دهد و در نتیجه اساس خانواده را نابود می کند. چنانچه گفته شد ؛اسلام در چهار مورد به خصوص که با مصلحت و امنیت جامعه و مصونیت خانواده پیوندی نزدیک دارد، سخن گفتن خلاف واقع را اجازه می‌دهد :1.    به خاطر نجات جان انسانی بی‌گناه.2.    با دشمنان در حال جنگ و رویارویی.3.    برای ایجاد مصالحه در میان مردم.4.    برای جلب محبت و رضایت همسر.این همان حدیثی است که رسول خدا (ص) در آن می‌فرماید :«کل الکذب یکتب علی أن آدم لا محاله، الا أن یکذب الرجل فی الحرب، فان الحرب خدعه، او یکون بین رجلین شحناء فیصلح بینهما، او یحدث امرأته یرضیها». (رواه طبرانی )«بدون شک همه نوع دروغگویی در نامه اعمال انسان‌ها نوشته می‌شوند، به غیر از دروغ در جنگ، زیرا جنگ برپایه‌ی فریب و غافلگیری است، یا دروغی که برای اصلاح میان دو نفر که با هم دشمنی دارند، باشد یا این که مردی برای جلب رضایت همسرش چنان کند».ی ) تـــــــوریةتوریه در لغت به معنای «پنهان کردن پوشانیدن و افشا نکردن راز» است (فراهیدی ابن منظور فیروزآبادی ذیل «وری»)لفظی که دارای دو معنا باشد: یکی ظاهر و دیگر خلاف ظاهر و گوینده، معنای خلاف ظاهر را اراده کند،«توریه» نامند، هر چند مخاطب، به معنای مقصود پی نبرد و تنها معنای ظاهر لفظ را دریابد. توریه بر وزن « توصیه » که گاهی از آن تعبیر به «معاریض» نیز می شود این است که انسان سخنی بگوید که با طنش مطلب حقی باشد ، ولی طرف مقابل از ظاهر آن چیز دیگری مستفاد کند و این مخصوص مواردی است که انسان در تنگنا قرار بگیرد که می خواهد دروغ نگوید ودرعین حال ، حفظ ظاهرنیزداشته باشد. و دراصطلاح متون دینی و فقها توریه آن است که متکلم از سخن خود معنایی را جز آنچه مخاطب می فهمد (یعنی معنایی خلاف ظاهر) اراده کند (فیومی طریحی ذیل «وری » جرجانی ص ۹۷ سیوطی ج ۲ ص ۸۳). به تعبیر منابع ادبی و علوم قرآنی توریه که از محسنات معنوی سخن به شمار می رود آن است که گوینده لفظی را که دو معنای نزدیک و دور (قریب و بعید) دارد به کار برد و به اتکای قرینه ای پنهان معنای دور را اراده کند حال آنکه مخاطب به معنای نزدیک التفات بیابد. (کنایه) در متون حدیثی و فقهی به ویژه فقه اهل سنت کاربرد واژه « معراض» یا «معاریض » به جای توریه برگرفته از حدیث منسوب به پیامبر اکرم : «ان فی المعاریض لمندوحة عن الکذب » (بیهقی ج ۱۰ ص ۱۹۹ ابن حجر عسقلانی ج ۱۰ ص ۵۹۴) هم رایج است و گاه تعابیری دیگر مانند «تأویل » (ابن قدامه ج ۱۱ ص ۲۴۲ ۲۴۵ علامه حلی ۱۴۱۳ـ۱۴۱۹ ج ۳ ص ۲۸۲) و «تعریض » (ابن قیم جوزیه ج ۳ ص ۲۳۵ نراقی ج ۲ ص ۳۲۳ـ ۳۲۵) به کار رفته است و درباره معنای اصلی واژه «تعریض » و تفاوت آن با « توریه » در کتاب عسکری بحث شده است .(عسکری صص ۱۲۷ـ ۱۲۸) . در سیره نبوی در مورد پرهیز از دروغ به وسیله تعریض و کلی گویی چنین نقل شده است :در سفر هجرت ابوبکر(رض) با حضرت رسول اکرم (ص) همراه بود، مشرکین مکه جهت دستگیری آن حضرت (ص) اطراف مکه را محاصره کرده بودند وبرای دستگیری پیامبر خدا صد شتر به عنوان جایزه وپاداش تعیین نمودند.در این اثنا مردی حضرت ابوبکر( رض) را دید که با  پیامبر از آن جا عبور می کند.آن شخص ابوبکر صدیق را می شناخت اما رسول اکرم (ص) را قبلاً ندیده بود،پرسید همراه شما کیست؟در این لحظه ابوبکر با خود اندیشید،اگرراست بگوید جان پیامبر خدا در خطر خواهد بود واگر چنین نگوید،دروغ گفته است !اما خداوند درچنین شرایطی  بندگان صالح خود را راهنمایی می کند.حضرت ابوبکر‹ رض› بلافاصله گفت :«هذا الرجل یهدینیی السبیل»این راهنمای من در مسیر است.منظور ابوبکر(رض) از سبیل راه دین وراه بهشت بود اما آن مرد گمان کرد که راهنمای او در راه ظاهری است،در چنین حالتی نیز ابوبکر صدیق(رض) از دروغ دوری می کند.مشهور در میان فقهای ما این است که در مواردی که دروغ به خاطر ضرورتی تجویز می شود از توریه باید استفاده کرد و تا توریه ممکن است نباید دروغ صریح گفت. آنچه در اینجا کاملا حایز اهمیت است این است که روشن شود آیا توریه داخل در ادله کذب می باشد؟ به طور کلی سه قول دیده می شود : گروهی معتقدند توریه اصلا دروغ نیست و لذا گفته اند باید در موارد ضرورت چنان سخن بگوید که از دروغ خارج گردد. گروه دوم توریه را داخل در کذب می دانند. گروه سوم می گویند توریه مصداق کذب است ولی میزان قبح و فساد آن از کذب معمولی کمتر است.ولی حق این است در اینجا باید تفصیلی باید داده شود و به عنوان یک ضابطه کلی گفت : هر گاه لفظ از نظر مفهوم لغوی و عرفی قابلیت دو معنا دارد ولی ذهنیات مخاطب آن را بر معنی خاصی تطبیق می کند در حالی که گوینده اراده معنی دیگری را دارد این چنین توریه ای دروغ نیست مثل اینکه لفظ مشترک را به کار برند ذهن شنونده متوجه یک معنی شود در حالی که گوینده نظرش معنی دیگری باشد. مثلاً: در حالات سعید ابن جبیر آمده است که حجاج بن یوسف از او پرسید نظر تو درباره من چگونه است گفت به عقیده من تو «عادل» هستی ، اطرافیان شاد شدند حجاج گفت : « او با این سخن حکم کفر مرا صادر کرد زیرا یک معنای عادل عدول کردن از حق به باطل است . اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوی و عرفی تنها یک معنی دارد و گوینده آن را رها می کند و به سوی معنای مجاز می رود بی آنکه قرینه مجاز را ذکر کند این چنین توریه ای بدون شک حرام است و ممکن است با این تفصیل میان نظرات مختلف فقها جمع کرد . در منابع فقهی ، توریه به عنوان یکی از راههای نجات از دروغگویی و سوگند دروغ ، در ابواب گوناگون مطرح شده است . این نکته مبتنی بر این نظر است که توریه با کذب تفاوت ماهوی دارد و موضوعاً از آن خارج است . نظر مشهور در فقه اسلامی نیز همین است که توریه اصولاً مصداق دروغ نیست ، زیرا سخنی را می توان کذب دانست که مقصود متکلم از آن با واقعیت منطبق نباشد و توریه چنین نیست ( رجوع کنید به انصاری ،ص50؛ اصفهانی ،ج 2،صص31ـ32؛ توحیدی ،ج 1،ص 395ـ 398).مواردی چند از کاربرد یا تجویز توریه، در سیره پیامبر اکرم (ص) نقل شده است ، از جمله گفته اند که آن حضرت هنگامی که آهنگ سفر یا جهاد داشت ، با توریه قصد خود را پنهان می کرد تا دشمنان از آن آگاه نشوند ( رجوع به: ابن اثیر،ج 4،ص 160؛ ابن حجر عسقلانی،ج 8، ص 117)اینجاست که  روشن می شود در مواردی که به خاطر ضرورت های مهمی دروغ گفتن جایز است، اگر انسان بتواند توریه کند باید به آن متوسل شود و از دروغ بپرهیزد، بنابراین دروغ گفتن تنها در ضرورتی مجاز است که راه توریه بسته باشد، و به اصطلاح علمی مندوحه ای در کار نباشد.راهکارهای عملی برای علاج دروغ1 ـ قبل از هر چیز باید انسان‌های اهل دروغ را به عواقب دردناک و آثار سوء معنوی و مادی و فردی و اجتماعی این رذیله زشت متوجه ساخت و با تدبیر و تفکر در آیات قرآن مجید و سخنان پیشوایان بزرگ دین (ع) می‌توان فهمید که منافع فرضی و خیالی دروغ هرگز نمی‌تواند با آن همه مفاسد برابری نماید.2 ـ یکی دیگر از مؤثرترین طرق درمان دروغ، پرورش شخصیت در افراد است؛ زیرا یکی از عوامل مهم روانی دروغ، احساس حقارت و کمبود شخصیت است و در حقیقت دروغ گفتن یک نوع عکس‌العمل برای جبران این موضوع است. اگر مبتلایان به دروغ احساس کنند صاحب نیروها و استعدادهایی در درون خود هستند که با پرورش آن‌ها می‌توانند ارزش و شخصیت خود را بالا ببرند، نیازی به توسل به دروغ برای ایجاد شخصیت قلابی در خود نمی‌بینند. به علاوه این که انسان باید بداند که ارزش اجتماعی انسان راستگو که با این فضیلت اخلاقی توانسته است جلب «اطمینان عمومی» را بکند مافوق تمام ارزش‌ها است. 3 ـ کوشش برای تقویت پایه‌های ایمان به خدا در دل مبتلایان به دروغ و توجه دادن آن‌ها به این حقیقت که قدرت خدا مافوق تمام قدرت‌ها است و قادر بر حل تمام مشکلاتی است که افراد ضعیف الایمان به خاطر آن به دروغ پناه می‌برند. «راست گویان» تکیه‌گاهشان در برابر حوادث گوناگون، خدا است و افراد دروغگو در این موارد تنها هستند.4 ـ باید انگیزه‌های دروغ و ریشه‌های این انحراف اخلاقی از قبیل طمع، ترس، خودخواهی، حب و بغض‌های افراطی و امثال آن را در افراد خشکانید تا این رذیله خطرناک زمینه مساعد برای نشو و نمای خود در وجود انسان پیدا نکند.5 ـ باید محیط های تربیتی و معاشرتی مبتلایان را از وجود افراد دروغ گو پاک کرد تا تدریجاً طبق اصل تأثیر پذیری، محیط وجود آن‌ها از این رذیله ( دروغ گویی) پاک گردد. درمان از طریق علمی , با مطالعه ی آیات، احادیث و کتب اخلاقی که در زمینه ی مذمت دروغ نگاشته شده , حاصل می شود . وقتی انسان به محرومیتها و خسارات ناشی از این صفت می اندیشد , می تواند با سعی و تلاش و تمرین این صفت زشت را از خود دور کند . یاد آوری مداوم پیامدهای دروغ ، محرومیت از هدایت الهی , ناتوانی از چشیدن طعم ایمان , قرار گرفتن در زمره ی کفار و منافقان , سقوط در آتش جهنم و .. انسان دروغگو را در درمان , کمک می کند .6) شیوه ی دیگر در درمان عملی دروغ آن است که از معاشرت با دوستان دروغگو بپرهیزد ؛ چرا که بسیاری از زشتیها در اثر رفت و آمد و همنشینی با انسانهای ناصالح پدید می آید و به عکس , بسیاری از زیبائی های اخلاقی هم در همنشینی با خوبان و صالحان بنا به آیه (کونوا مع الصادقین) پدیدار می شود . و درنهایت راه دیگر , قرار دادن تنبیه شرعی در صورت دروغ گفتن است . برای مثال : می توانید با هر بار دروغ گفتن مبلغی را به عنوان صدقه کنار بگذارید و یا فردای آن روز را روزه بگیرید .آنچه در حسن ختام این نوشتار می توان گفت ، این است که :«کذب و دروغ» رذیله ای بسیار خطرناک است که باید با « صدق و راستی» به نفی و طرد آن پرداخت و باید مانع گسترش این زهر در روح و جان خود شد . زیرا در نظام اخلاقی اسلام یکی از روش های مقابله با رذایل اخلاقی این است که «عمل به ضد» شود به این ترتیب که در برابر هر صفت مذموم و نکوهیده صفت ممدوح و پسندیده ای که در مقابل آن قرار دارد تقویت شود و هر انسان مراقب و در تلاش برای خودسازی سعی وافر مبذول دارد که پیوسته در برابر هر کنش ناصواب و زشت واکنش سالم و زیبا نشان دهد. یعنی در برابر تکبر تواضع ورزد در مقابل ریا به اخلاص روی آورد و در مقابل حسدورزی نسبت به بندگان خدا به خیرخواهی درباره آنها متمایل گردد. این نوع عملکرد را ـ که علمای اخلاق بر آن اصرار دارند ـ می توان روش «پادزهر» در برابر « زهر» نامید و به این ترتیب با « فضایل اخلاقی» به مقابله با «رذایل اخلاقی» پرداخت. در مقابل زهر کذب و دروغ پادزهر صدق و راستی قرار دارد که وارد روح و جان می شود و همچون سربازی نیرومند و مدافعی فداکار به مبارزه با زهر کذب و دروغ می پردازد و اثرات خطرناک آن را خنثی می نماید و سلامت روحی انسان را تامین می کند. فردی  که زبان به صداقت و راستگویی می گشاید با موفقیت کامل از گردنه های سخت معاصی و گناهان عبور می کند و در دام هایی که بر سر راه هر انسانی گسترده شده می گذرد و به ساحل امن نجات و رستگاری می رسد. چنین کسی در اثر مجاهده با نفس و مراقبت های مکرر از خویش همه وسوسه ها و تحریک ها برای گرایش به کذب و آلوده کردن زبان به دروغ را طرد و نفی می نماید و جایگاه رفیع انسانی و شخصیت والای معنوی خود را بالاتر از آن می یابد که در دامگاه دروغ گرفتار شود و به این رذیله اخلاقی انس و الفت گیرد. این نوشتار را با ابیاتی از شیخ سعدی به پایان می بریم :کسی را که ناراستی گشت کار                          کجا روز محشر شود رستگار کسی را که گرددزبان دروغ                              چراغ دلش را نباشد فروغ ‹ بوستان،خاتمه باب دهم› وآخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمینخلاصه نتیجه گیری :•    دروغ از بدترین معایب، زشت ترین گناهان و منشأ بسیاری از مفاسد است و بالطبع از کارهای زشت و ناپسند و عادت به آن از رذایل اخلاقی و از گناهان کبیره است وتا ضرورت و مصلحت مهمی در میان نباشد ، دروغ گفتن جایز نمی باشد.•    علت اصلی دروغ ، عقده حقارت و خود کم بینی انسان دروغگو است و این یکی از نکات روانی است که به عنوان روانشناسی اخلاقی در احادیث نبوی و پیشوایان دین به آن اشاره شده است.•    گاه سرچشمه دروغ  ترس از فقر، پراکنده شدن مردم ازدور او، از دست دادن موقعیت و مقام و زمانی نیز به خاطر علاقه شدید به مال و جاه و مقام و ...است که شخص از این وسیله نامشروع برای تامین مقصود خود کمک می گیرد.•    دروغ از آفات زبان و خراب کننده ایمان است. دروغ در دنیا و آخرت انسان را از رحمت الهی محروم و در میان مردم بی اعتبار می‌کند. دروغ اعتماد عمومی را سلب و جامعه را به بیماری نفاق دچار می‌سازد .•    دروغ به عنوان نابهنجاری گفتاری، هم به صورت موردی و هم به صورت تداوم عامل مهمی در خروج انسان از تعادل شخصیتی است. انسان متعادل برای این که دچار بیماری نفاق و فقدان سلامت شخصیتی نشود باید از دروغ موردی نیز پرهیز کند.•    می توان گفت که: توریه هرگز دروغ نیست، چرا که نیّت گوینده سخن راستی بوده و عبارات او نیز تاب آن معنی را داشته است هر چند شنونده به خاطر ذهنیت خودش چیز دیگری را از آن فهمیده و معلوم است اشتباه شنونده در فهم معنی کلام ارتباطی به گوینده ندارد.•    در منابع فقهی توریه به عنوان یکی از راههای نجات از دروغگویی و سوگند دروغ در ابواب گوناگون مطرح شده است . این نکته مبتنی بر این نظر است که توریه با کذب تفاوت ماهوی دارد و موضوعا از آن خارج است .•    به طور کلی هر جا که دروغی گفته شود که منظور از آن دفع شر و زیانی از مسلمانی باشد، دروغ، زیبا و پسندیده می‌شود؛ این دروغ کلید گناهان نخواهد بود، بلکه کلید نیکوکاری و خدمت به خلق می‌باشد. البته این گونه دروغ وقتی زیباست که راست گویی ممکن نباشد، در این صورت است که گاهی دروغ حرام، واجب می‌شود و راست، حرام می‌گردد.•    در صورتی که انسان برای ایجاد الفت و محبت و رفع کینه و کدورت دروغ بگوید و بدین وسیله میان آنها صلح و صفا و صمیمیت برقرار کند که در این موارد دروغ حرام نیست.منابع و مــــآخـــــذ•    الإمام البخاری، أبی عبد الله، محمد بن إسماعیل. صحیح البخاری مع فتح الباری. دار المعرفة، بیروت.•    الإمام البخاری، الأدب المفرد،تحقیق فضل الله الجیلانی، ومحب الدین الخطیب، الکتابخانه السلفیه قاهره، چاپ سوم 1407 ه.•    الإمام أبی الحسین، مسلم بن الحجاج القشیری. صحیح مسلم،حققه ورقم أحادیثه: عبد الباقی، محمد فؤاد. 2005م ـ دار إحیاء التراث العربی.•    الزرقانی ، محمد بن عبدالباقی ، شرح الزرقانی علی الموطأ، دارالفکر، بیروت، چاپ اول 1416 ه- 1996 م. •    آمدی تمیمی،عبدالواحد، غرالحکم ودررالکلم، به تحقیق میر جلال الدین محدّث،تهران؛انتشارات دانشگاه تهران ،1360 ش ، چاپ سوم.•    ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، با تحقیق محمد ابولفضل ابراهیم ، قم ؛دارالکتب العلمیه ،1379 ق.•    آلوسی بغدادی ، محمودی ، روح المعانی ، بیروت ، دارالفکر ، 1424 ق، چاپ اول ،ج7.•    النووی، یحیی بن شرف: «روضة المتقین: شرح ریاض الصالحین»، تحقیق عبد القادر عرفان، بیروت، دارالفکر،1417 ق.•    آیت الله مجتبی تهرانی ،اخلاق الهی،     ،                            ،                      .•    بیهقی، ابوبکر احمد بن حسین: «شعب الایمان»، تحقیق محمد سعید بسیونی، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1410ق.•    بیهقی، احمد بن حسین بن علی: «السنن الکبری»، بیروت، دار المعرفة. •    حر عاملی، محمدبن حسن، وسائل الشعیه الی تحصیل مسائل الشریعه،تحقیق عبدالرحیم ربانی شیرازی، بیروت؛احیاء الترات العربی،1402 ق ، چاپ پنجم.•    دهخدا، علی اکبر،لغت نامه، زیر نظردکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی تهران، انتشارات دانشگاه تهران،1373 ش،چاپ اول ازدوره جدید 1•    راغب اصفهانی، حسین بن محمد: «الذریعة الی مکارم الشریعة»، تحقیق ابوالیزید العجمی، قم، شریف رضی،1373.•    راغب اصفهانی ، حسین ، مفردات الفاظ القران ، بیروت و دمشق ؛ دارالسامیه و دارالقلم 1416 ق، چاپ اول•    ری شهری ، محمد ، میزان الحکمه ، باترجمه فارسی حمید رضا شیخی ، قم ؛ دارالحدیث ، 1377  ش ،چاپ اول.•    سباعی، مصطفی، آداب اخلاق اسلامی ،تهران ، نشر احسان،1383 ش، چاپ اول .•    سنن أبی داود، أبی داود سلیمان بن الأشعث السجستانی، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، نشر و تصویر دارالکتب العلمیه، بیروت، بدون تاریخ. •    سنن الترمذی، أبی عیسی محمد بن عیسی بن سوره، تحقیق أحمد محمد شاکر، و محمد فؤاد عبدالباقی، و إبراهیم عطوه عوض، چاپ مصطفی الحلبی قاهره، 1385 هنشر و تصویر دارالحدیث.•    شهید اول، محمد بن مکی عاملی، الدره الباهره، به تحقیق داود صابری،مشهد؛موسسه چاپ و نشرآستان قدس رضوی ، 1365 ش.•    صدر، سید رضا: «دروغ»، تحقیق سیدباقر خسروشاهی، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1378.•    صدوق، محمد بن علی،من لا یحضره الفقیه، تصحیح سید حسن خرسان،بیروت، دارالاضواء،1405ق .•    عسقلانی، ابن حجر: «فتح الباری بشرح صحیح البخاری»، تحقیق محب الدین خطیب، دارالادیان للتراث.•    فولادوند،محمد مهدی، (ترجمه قرآن)،دار القرآن الکریم(دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی)،تهران،1415ق،چاپ اول.•    فیض کاشانی ،محمد محسن، المحجه البیضاء فی تهذیب  الاحیاء، با تحقیق علی اکبر غفاری، قم؛ موسسه نشر اسلامی ، چاپ دوم.•    قرشی ، علی اکبر ،قاموس قرآن ، تهران ؛ دارالکتب الاسلامیه ، 1361 ش، چاپ سوم .•    کلینی ، محمد بن یعقوب: «الکافی »، تحقیق علی اکبر غفاری ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، 1389ق .•    متقی هندی،علاء الدین: «کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال »،تحقیق محمود عمرالدمیاطی، بیروت،دارالکتب العلمیه ، 1419 ق.•    مجلسی، محمد  باقر، بحارالانوار ، بیروت ؛ دار احیاء الثرات العربی ،1403 ق، چاپ سوم.•    مخلص، عبدالرؤوف، تفسیر أنوار القرآن، انتشارات شیخ الإسلام احمد جام، تربت جام،، 1385، چاپ سوم.•    مصطفوی،حسن،التحقیق فی کلمات القران الکریم، تهران؛ انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد  اسلامی،1368 ش،چاپ اول.•    مکارم شیرازی  ،ناصر،  تفسیر نمونه ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، 1376 ش ،ج11.•    منذری شامی،عبدالعظیم، الترغیب والترهیب،تحقیق مصطفی محمد عماره، بیروت؛ داراحیاء الثرات العربی، 1388ق،چاپ سوم.•    مالک بن أنس،أبی عبدالله،موطا الإمام مالک،بروایه یحیی اللیثی،تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی،دار الحدیث،قاهره، چاپ دوم، 1413 ه- 1993 م. •    نراقی، ملا احمد: «معراج السعادة»، قم، هجرت، 1371. •    نراقی، ملا محمد مهدی: «جامع السعادات»، قم، اسماعیلیان.•    «نهج البلاغه»، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی،1373. •    نهج البلاغه، با ترجمه و تحقیق کاظم محمدی و محمد دشتی، قم ؛ دارنشر الاماتم  علی (ع)، 1396ق، چاپ دوم.•    نوری،میرزا حسین: «مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل»،قم، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،1407ق.•    ورّام بن ابی فراس ، تنبیه الخواطر و نزهه النواظر ، بیروت ؛ دارالتعارف ودار صعب.•    هندی، حسام الدین، کنز العمال، به ضبط حسن رزوق وتصحیح صفوه السقا، بیروت؛مکتبه الترات الاسلامی، 1389 ، چاپ اول .تحقیق و نگارش : حمزه خان بیگی – دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشگاه تربیت معلم آذربایجان – تبریزآدرس محل سکونت : آذر غربی – اشنویه : شهرک فرهنگیان پشت ماشین شویی ساحل – منزل شخصی حمزه خان بیگی  = کد پستی : 45643 – 57716  == همراه : 09143427763

ملاک تمییز حق و باطل از دیدگاه قرآن کریم

نویسنده حمزه خان‌بیگی- اشنویه
چکیــده: از نظر قرآن، انسان به طور طبیعی و فطری حق‌طلب است و گرایش به حق دارد، زیرا کمال‌گرایی و نقص‌گریزی در انسان، فطری و طبیعی است و از آنجایی که کمال تنها در حق یافت می‌شود و باطل چیزی جز نقص نیست، او به حق گرایش داشته و از باطل گریزان است. بنابر این انسان، با توجه به ماهیت و ساختار فطری‌اش باید جویای حق و پیرو حقیقت باشد، راه درست را برگزیده و همیشه با حقیقت همراه و همدم باشد. و بنا بر مسئولیت و هدفی که از خلقت، برایش تعریف شده باید در درون و برون نفس خویش با تمسک به حق و مصادیق تعریف شده آن با باطل در پیکار و نبرد باشد.اکنون این پرسش مطرح می‌شود که چگونه حق را بشناسد و معیار تشخیص حق و باطل چیست؟و اصولاً آیا می‌توان گفت: که در این دنیا معیار مشخصی برای شناخت حق و باطل از همدیگر وجود دارد؟در این نوشتار سعی بر آن است که به کمک آیات قران پس از روشن شدن معنا و مفهوم لغوی حق و باطل از دیدگاه علمای لغت و نظریات مفسرین در تفسیر این آیات معیارهای لازم و دقیق قرآنی برای شناسایی حق و باطل تبیین و مشخص گردند، و انسان مسلمان دریابد که حق چیست؟ و قرآن کتاب آسمانی اسلام چگونه حق و باطل را معرفی و تبیین می‌کند؟ و چه معیارهای دقیقی را برای تمییز آن دو از همدیگر در اختیار انسان قرار می‌دهد؟کلمات کلیدی: حق، باطل، معیار، تمییز، حق‌جویی، شناخت، تبیینمقدمهنخستین پرسشی که از سوی حق جویان مطرح می‌شود، این است که چگونه حق را از باطل بشناسیم؟ زیرا جهان آمیزه‌ای از حق و باطل است و باطل به سبب فریبکاری و نیرنگ بازی همواره خود را حق مطلق و محض نشان می‌دهد و در این دغلکاری، کاسه‌ای از آش داغتر و کاتولیک‌تر از پاپ می‌باشد. از اینرو مردم در شناخت حق و باطل در حیرت می‌مانند.در حالیکه، حق عبارت است از آنچه ثابت و پایدار است و باطل عبارت است از آنچه متغیر و ناپایدار است. خداوند متعال، قرآن کریم، وحی الهی و تعالیم اسلام و پاره‌ای از موارد دیگر را از مصادیق حق بیان کرده است و مصادیق باطل را که نقطه مقابل حق است، مواردی همچون شرک، کفر، ضلالت، ظلم و گناه، شیطان وسوسه‌های شیطانی، برشمرده است. قرآن کریم، کلمه حق را در مقابل باطل و ضلال بکار برده است، همچنین حق را به آب و باطل را به کف روی آب تشبیه کرده است. در قرآن کریم، آنجا که صحبت از حق و باطل می‌شود حق را از خداوند ولی باطل را به اذن او می‌داند. وجود باطل از سویی نتیجه قهری نقص و محدودیت موجودات است و از سوی دیگر آمیخته بودن آن با حق، ابزار تحقق یکی از بزرگترین سنن الهی یعنی ابتلا و آزمایش انسان به شمار می‌رود.پس ضرورت دارد برای شناخت حق و باطل به سراغ مکتبی برویم که خودش براساس حق و حقیقت استوار شده است. و به استناد تمامی شواهد عقلی و نقلی تنها وسیله تضمینی و مطمئن برای شناخت حقّ و راهیابی به سوی آن همان قرآن (وحی آسمانی) و به تبع آن تعالیم تعالی‌بخش اسلام است.زیرا با مطالعه و تدبر در آیات قرآنی درمی‌یابیم که بنیان مکتب اسلام از چنین ویژگی برخوردار است و یکی از رموز جاودانگی و زوال‌ناپذیری آیات قرآنی استواری آنها براساس حق می‌باشد. چنانچه در آیه 18 سوره انبیاء در این ارتباط چنین آمده: َبلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمْ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ .ترجمه: بلکه حق را بر باطل فرو می‌افکنیم، پس آن را در هم می‌شکند، و بناگاه آن نابود می‌گردد. وای بر شما از آنچه وصف می‌کنید.« بلکه حق را بر باطل فرو می‌افکنیم» یعنی: قطعا آنچه گفتند، دروغ و بی‌اساس است، ما نه اهل بازی هستیم و نه اهل سرگرمی و به تعبیری شأن و وصف و سنت ما این است که حق را بر باطل فرو می‌کوبیم«پس آنرا درهم می‌شکند» و سرکوب می‌کند.اصل دمغ: شکستن و شکافتن سر است تا آنجا که شکاف به دماغ برسد، که این ضربه کشنده‌ای است.به قولی: مراد از حق: حجت، و مراد از باطل، یاوه‌ها و شبهه‌هایشان است که حق بر آنها فرود می‌آید و آنها را نابود می‌کند «پس ناگهان باطل نابود می‌شود». (مخلص، عبدالرؤؤف، 1385 ش، ج4، صص 15-16)در این آیه خداوند متعال به غلبه‌ی حق برباطل و زوال پذیری باطل اشاره می‌کند.خداوند متعال در جای جای قرآن مطالبی را در ارتباط با حق و باطل مطرح کرده که فرع بر شناخت «حق و باطل» می‌باشد؛ به تعبیر دیگر، بیانات قرآن تنها در صورتی قابل توضیح است که به این مبنا قایل باشیم که مصادیق مهمی از حق در دنیا قابل تشخیص‌اند؛ و معیارهای شناخت آنها توسط خداوند متعال بوسیله‌ی پیامبرانش بیان گردیده است.آنچه در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته، ماهیت و ویژگی‌های حق و باطل، معیار حق و باطل، وسایل تشخیص حق از باطل از دیدگاه آموزه‌های تعالیم قرآن است.واژه‌شناسی حق و باطلالف ) معنای لغوی حقابن منظور معنای لغوی حق را چنین بیان کرده است: حق نقیض باطل است. وَحَقَّ الْأمْرُ: آن کار محقق و ثابت شد، یا به گفته‌ی ازهری: واجب گردید. (ابن منظور، 1385ش، 11 / 332 )در قرآن هم «حَقَّ» به معنای «ثابت گردید» آمده است: قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمْ الْقَوْلُ رَبَّنَا هَؤُلاءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (سورة قصص، آیة 63)یعنی: کسانی که فرمان عذاب در بارة آنها مسلم و ثابت شده بود، گفتند... در آیه زیر هم «حَقَّتْ» به معنای «لازم و ثابت گردید» آمده است. وَسِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّی إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِ رَبِّکُمْ وَیُنْذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا بَلَی وَلَکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَی الْکَافِرِینَ: (سورة زمر، آیة 71)و اما فرمان عذاب بر کافران لازم و ثابت شده است. و«اسْتَحَقَّ الشَّیْءَ». یعنی: فلان چیز را مستحق شد، در همین معنا در قرآن چنین آمده است: فَإِنْ عُثِرَ عَلَی أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرَانِ یَقُومَانِ مَقَامَهُمَا مِنْ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمْ الأَوْلَیَانِ فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ لَشَهَادَتُنَا أَحَقُّ مِنْ شَهَادَتِهِمَا وَمَا اعْتَدَیْنَا إِنَّا إِذاً لَمِنْ الظَّالِمِینَ. (سورة مائده، آیة 107)یعنی: «اگر معلوم شد که آن دو نفر (به علت خیانت) گناه را بر خود ثابت کرده اند». در «اَلْمُعْجَمُ الْوَسِیط» نیزچنین آمده است: «حَقَّ الْأَمْرُ یَحِقُّ حَقاً». یعنی: فلان مسئله صحت یافت، ثابت شد و راست از آب درآمد.و «تَحَقَّقَ الْأَمْرُ». یعنی: فلان قضیه صحت یافت و عملاً رخ داد. و «حَقَّقَّ الْأَمْرَ». یعنی: فلان مسئله را اثبات کرد و راستی آن را نشان داد.( احمدبن فارس، 1404 هـ. ق، 1 / 187).اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجایی همراه با مطابق واقع بودن است، این قید در مفهوم تمامی مصادیق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۲، ص ۲۶۲) سپس این واژه بر هر امرثابتی که انکارنمی شود اطلاق گردیده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، 1984 م، ج ۶، ص ۱۶۶)حق به معنای ثبوت و واقعیت داشتن است ودرکلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال می شود، زیرا باطل آن چیزی است که برای آن ثبوت و واقعیت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحیح. (مصطفوی، ۱۳۸۰ش، ج ۱، ص ۳۵۸)با توجه به مطالب فوق معلوم می‌گردد که مفهوم لغوی «حق» بر ثبوت لزوم و صحت استوار است. بنابراین، می‌توان گفت که «حق» یعنی: ثابت، لازم و صحیح.ب ) معنای لغوی باطل:در لسان العرب آمده است که «بَطَلَ الشَّیْءُ»: بیهوده از بین رفت و تباه شد، باطل نقیض حق و جمع آن «اباطیل» است. (ابن منظور، 1385ش، 13 / 59)در «المعجم الوسیط» همچنین آمده است: بَطَلَ الشَّیْءُ: تباه گردید و حکم آن ساقط شد. «أَبْطَلَ الشَّیْءَ»: نادرستی فلان چیز را نشان داد و آن را باطل کرد. (احمدبن فارس، 1404 هـ. ق، 1 / 60)در کتاب «مفردات غریب القرآن» هم در این باره چنین آمده است: باطل، نقیض حق، و عبارت است از مسئلهای که وقتی به جستجوی آن میپردازیم، ثابت نشود، (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص 50)«باطل»که نقطه برابر «حق» است چیزی است که نه ثباتی دارد ونه واقعیتی. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته می شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل می کند یا به تعبیری از بین می‌برد.(احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص ۲۵۸)شاید نیز به این اعتبار که عنوان شجاع برای او و نیز قدرت و نیروی او از ثبات و بقا برخوردارنیست. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)واژه ی «ابطال» به معنای فاسدکردن و از بین بردن چیزی است، خواه آن چیزحق باشد ویا باطل. و هر دو مورد درباره ی ابطال در قرآن کریم آمده است؛ خداوند می فرماید: «...و خسر هنالک المبطلون». (غافر، ۷۸) ... آنجاست که باطل کاران زیان می کنند.همچنین درباره ی ابطال باطل می فرماید: «لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل...». (الانفال، ۸)تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند.....(راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص ۱۳۰) نقطه برابرابطال، احقاق است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد؛هرچه حق نبود، باطل است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۵، ص ۲۰۸)و نهایتا خداوند در قرآن میفرماید:ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ( سورة لقمان، /30)ترجمه: این [ها همه دلیل آن است که خدا خود حق است و غیر از او هر چه را که می‌خوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.پس مقصود از حق در آموزه‌های قرآنی هرگونه باور یا کاری است که از دیدگاه دین ثابت و صحیح و ماندگاری یا انجام آن واجب باشد. و مقصود از باطل هم نقیض حق در معنا یاد شده است، یعنی: باور یا عملی که به لحاظ دینی فاقد سند و ارزش بوده، از ویژگی حقانیت بی‌بهره است، و ترک و از میان‌برداشتن آن لازم است. بر این اساس معنای حق دستورات خدا و معنای باطل نواهی او خواهد بود.تعریف اصطلاحی حق و باطل:آنچه که از بررسی کتب فقهی می‌توان استنباط کرد، این است که فقها برای «حق» تعریف اصطلاحی ارائه نکرده‌اند، گویا آنان به معنای لغوی این واژه اکتفا کرده‌اند، و بر اساس همان معنا آن را در مباحث فقهی خود بر گزاره‌های صحیح دینی و واجبات شرعی اطلاق کرده‌اند. به همین ترتیب، «باطل» را بر اموری که به لحاظ شرعی نادرست‌اند و منشأ و مبنای امور صحیح شرعی نیستند، اطلاق کرده‌اند.استاد قرضاوی اندیشمند معاصر حق و باطل را چنین تعریف می‌کند:«حق – همانطور که فطرت پاک انسان می‌گوید – عبارت است از آنچه ثابت و پایدار است، و باطل عبارت است از آنچه که متغیّر و نا استوار است. بنا بر این، هر آنچه همراه با ثبات و پایداری است، حق است، و هر آنچه خصوصیتش پراکنده شدن و نابود شدن است، باطل است. (قرضاوی، 1360ش، صص 14، 15).فلسفه امتزاج حق و باطل در دنیاظرف دنیا، ظرفی است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آمیخته است و امکان ظهور حق محض با همه آثار و خواصش جدای از باطل وجود ندارد، از این رو هیچ حقی جلوه نمی کند مگر آنکه با باطلی درآمیخته شود و لبس و شکی در آن راه یابد. آیه شریفه: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِمْ مَا یَلْبِسُونَ (الانعام، ۹) ترجمه: و اگر او را فرشته‌ای قرار می‌دادیم، حتماً وی را [به صورت مردی در می‌آوردیم، و امر را هم چنان بر آنان مشتبه می‌ساختیم.نیز شاهد بر آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹)حیات اخروی را حق و زندگی دنیا با همه زرق و برقش که انسان‌ها آنها را مال خود می پندارند و به طلب آن می دوندـ که یا مال است و یا جاه و یا امثال آن ـ باطل دانسته است. خداوند ذات متعالی خود را حق و سایر اسبابی که انسان‌ها فریب آن را می خورند و به جای تمایل به خدا به آنها میل پیدا می کنند، باطل خوانده است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲)به طورکلی حق که خلاف باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از ادای طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)به گفته‌ی فخرالدین رازی لفظ «حق»، اگر بر ذات چیزی اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودی خود موجودی حقیقی است. مصداق حقیقی آن ذات باری تعالی است؛ چرا که، زوال و عدم در وی راه ندارد. به گفته لبید «الا کل شئ ما خلا الله باطل». اگر «حق» بر اعتقادی اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» بر قول و خبر اطلاق شود به این معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازی، ۱۴۲۰ق، ج ۱، صص ۱۱۹-۱۲۰)وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (سوره الاسراء)ترجمه: و بگو: «حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است.«و بگو: حق آمد» یعنی: آنچه که خداوند به پیامبرش از ظهور و پیروزی اسلام وعده داده بود، تحقق یافت « و باطل نابود شد» یعنی: شرک از میان برافتاد و مضمحل شد «هرآینه باطل همواره نابودشدنی است» زیرا باطل در ماهیت و جوهره عناصر خود از مایه‌های بقا برخوردار نیست بلکه حیات موقت خویش را از عوامل خارجی و تکیه‌گاههای غیرطبیعی استمداد می‌کند پس چون این تکیه‌گاهها سست شوند، باطل نیز فرومی‌پاشد؛ اما حق عناصر وجودی خویش را از ذات و ماهیت خود بر می‌گیرد. بخاری و مسلم از ابن‌مسعود روایت کرده‌اند که فرمود: «رسول‌خدا (ص) در روز فتح مکه در حالی وارد آن شدند که بر گرداگرد خانه کعبه 360 بت نصب شده بود پس با چوبی که در دست داشتند برآن بتان می‌کوبیدند و این آیه را می‌خواندند: وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج3 ص438)سید قطب در تفسیر این آیه حق مطلب را چه زیبا ادا می کند، آنگاه که می فرماید: با این سلطه و قدرتی که از خدا دریافت می‌شود، آن حق را با قوت و صدق و ثباتی که دارد، و از میان رفتن و دورگردیدن و بر باد فنا رفتن باطل را اعلان کن. چه سرشت صدق و صداقت این است که زنده و ثابت جای بماند، و سرشت باطل این استکه پنهان گردد و از میان رود.« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا ».قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.این یک حقیقت خدائی است و آن را با تأکید بیان و مقرر می‌دارد. باطل زوال می‌پذیرد و نابود می‌گردد، هرچندکه در نگاه اول به نظر رسد که دولت و قدرت و برو و بیائی دارد. باطل می‌آماسد و بالا می‌پرد و می‌جهد و باد به غبغب می‌اندازد، و چون پوچ است بر حقیقتی تکیه و اعتماد ندارد. بدین خاطر تلاش می‌کند در جلو دیدگان مردمان خود را بیاراید و دیگران را گول بزند و آنگونه که هست ننماید. بلکه بزرگ و سترگ و ستبر و پایدار جلوه‌گر شود. ولی خشک و پرپر است و هرچه زودتر آتش میگیرد، بسان گیاه خشک و پرپری که فوراً آتش می‌گیرد و شعله‌ها به فضا خیز می‌دارند و تنوره می‌کشند و پس از اندکی فروکش می‌کنند و به تندی آتش خاموش می‌گردد و به خاکستر تبدیل می‌شود. در صورتیکه اخگرهای تافته گرم می‌مانند و گرم می‌کنند و سود می‌رسانند و جای می‌مانند. باطل خس و خاشاک روی آب است. اندکی بر سطح آب می‌ماند، ولی هرچه زودتر بیهوده می‌رود و آنچه می‌ماند آب است.« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»قطعا باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.باطل پوچ است و ماندگار و پایدار نمی‌ماند، چون عناصر بقا در آن نیست. حیات موقت خود را از عوامل خارجی می‌گیرد و تکیه‌گاههای غیرطبیعی دارد. هروقت این عوامل خارجی خلل پذیرفتند، و این تکیه‌گاههای غیرطبیعی پوسیده و سست گردیدند، باطل فرومی‌افتد و پرت می‌گردد. امّا حق از ذات خود عناصر وجود خویش را تکیه و تأمین می‌کند. گاهی هواها و هوسها و ظروف و شرائط و سلطه‌ها و قدرتها بر ضد او می‌ایستند و به پیکارش برمی‌خیزند... ولیکن ایستادگی و پایداری و اطمینان به خویشتن حق، نتیجه و فرجام رزم و نبرد را بهره او می‌سازد و بقا و ماندگاری را بپای او تضمین می‌کند. چراکه حق از سوی خدائی استکه «حق» را جزو اسبهای خود کرده است و او زنده باقی پایداری است که زوال نمی‌پذیرد. « إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا »قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.در فراسوی باطل شیطان است. در پشت سر باطل سلطه و قدرت زورمداران و قلدران است. ولیکن وعده خدا راستترین وعده‌ها است، و سلطه و قدرت خدا نیرومندترین و تواناترین سلطه‌ها و قدرتها است. هیچ مؤمنی نیستکه مزه ایمان را چشیده باشد، مگر اینکه همراه با آن مزه شیرینی وعده خدا را چشیده است، و صدق عهد و پیمان خدا را دیده است. آخر چه کسی از خدا بهتر به عهد خود وفا می‌کند؟ و آخر چه کسی است که از خدا راستگوتر در سخن خود باشد؟ (سیدقطب، 1989م، ج 4، ص 2247)طبرسی ذیل این آیه چنین می گوید: و بگو: حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است؛ مصادیق حق را دین اسلام، توحید و عبادت الهی و نیز قرآن کریم و مصادیق باطل را شرک، پرستش بت‌ها و شیطان ذکر کرده است. (طبرسی، 1372ش، ج 6، ص 671)به طورکلی حق که خلاف باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می‌شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحیلی، 1418ق، ج 30، ص 394)زمخشری همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می‌داند. (زمخشری، 1407ق، ج 4، ص 794)روش قرآن در شناساندن حق و باطلیکی از راه‌های شناخت هرچیزی آگاهی و اطلاع بر ویژگی‌های چیز است. از این رو قاعده مهم منطقی و فلسفی شکل گرفته، که مکرراً از بزرگان شنیده شده که: «تعرف الأشیاء بأضدادها» چیزها به ضد آن شناخته می‌شود».البته نباید فراموش کرد که غرض از ضد در اینجا هر نوع تقابل منطقی در میان دو چیز است خواه این تقابل منطقی به شکل ضدان منطقی باشد و یا به شکل نقیضان منطقی تحقق یابد. حق و باطل چون، دارای تقابل نقیضان هستند می‌توان از هر یک به شناخت دیگری دست یافت. از این رو قرآن افزون بر تبیین خصوصیات حق برای تشخیص آن از باطل، به ویژگی‌های باطل نیز اشاره می‌کند تا از این طریق حق به خوبی شناخته شود.در صورت فهم عمیق و تدبر دقیق به آموزه‌های قرآن به روشنی دیده می‌شود که بخش عمده‌ای از راه‌های شناخت حق از باطل به معرفی باطل و آثار آن تعلق گرفته است. بلکه حتی در مواردی که قرآن به تبیین ویژگی‌های حق و آثار آن می‌پردازد، در همان جا ویژگی‌ها و آثار نقیض آن یعنی باطل را بیان می‌کند. به عنوان نمونه هنگامی که به خصوصیت پایداری در مسیر حق می‌پردازد، در همان جا به ناپایداری باطل نیز اشاره می‌کند و یا هنگامی که از آثار مثبت و فواید حق سخن به میان می‌آورد، از زیان و خسرانی که باطل با خود به همراه دارد نیز سخن می‌گوید. پس به این ترتیب با بهره‌گیری از روش شناخت متقابلان از طریق بیان خصوصیات و ویژگی‌های یکدیگر به انسان کمک می‌کند تا به آسانی حق را بشناسد و به سبب آثار و پیامدهای مثبت و خوب آن، رهرو آن باشد و در مقابل، با شناخت آثار و پیامدهای زیانبار و منفی باطل، ا ز باطل گریزان شده و به آن گرایش و علاقه پیدا نکند. مثال دیگری که به گفته مفسران بیانگر حق و باطل است، مثال تشبیه حق به درختی است، که ریشه‌دار و بارور و مثال باطل به بوته‌ای خبیث، بی‌ریشه، بی‌دوام و بی‌خاصیت است:أَلَمْ تَرَی کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ (24) تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (25) وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ (ابراهیم/24 إلی 26)ترجمه: آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده: سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه‌اش استوار و شاخه‌اش در آسمان است؟ (24)میوه‌اش را هر دم به اذن پروردگارش می‌دهد. و خدا مَثَلها را برای مردم می‌زند، شاید که آنان پند گیرند. (25)و مَثَلِ سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد. (26)شهید سید قطب در ذیل تفسیر این آیه چه زیبا بیان کرده است آنگاه که می گوید:سخن خوب و پاک - سخن حق و درست - بسان درخت خوب و پاک است. تنه آن استوار و بلند است و به ثمر نشسته است... استوار و برجا است و طوفانها و گردبادها آن را از ریشه نمی‌کنند، و بادهای باطل آن را بازیچه دست خود قرار نمی‌دهند، و کلنگ‌های طغیان و سرکشی بر آن توانائی و زور ندارد، هرچند برخی‌ها در بعضی از اوقات گمان برند که این درخت در معرض خطر ریشه‌کننده و نابودکننده‌ای قرارگرفته است. ولی این درخت بلندبالا و برافراشته می‌ماند، و از بالا بالاها شر و ظلم و طغیان می‌نگرد، هرچند در برخی از اوقات به نظر بعضی‌ها چنین آید که شر به مزاحمت آن در فضا می‌رود و ساقه تنومند آن را سرنگون می‌سازد. امّا چنین نیست. این درخت به بار نشسته است و ثمره آن همیشگی است وگسیخته نمی‌گردد. زیرا دانه‌ها و هسته‌های آن در درونهای مردمان زیادی لحظه به لحظه می‌روید و جوانه می‌زند...ولی سخن بد و ناپاک -سخن پوچ و باطل -بسان درخت بد و ناپاک است. چه بسا به جنب و جوش و رشد و نمو بپردازد و بالاتر و بالاتر رود و سر درهم تند و پر شاخ و برگ شود، و به‌گمان بعضی‌ها چنین رسد که این درخت بد و ناپاک ستبرتر و نیرومندتر از درخت بد و ناپاک باشد. ولیکن این درخت بد و ناپاک پفیده و سرسبز می‌ماند، و ریشه‌های آن در خاک است و نزدیک به سطح زمین، بدانگونه که انگار برکنده شده است و بر روی زمین افکنده شده است... مدت زمان چندانی نمی‌گذرد از سطح زمین برکنده می‌شود، و بر جای خود ماندگار و برقرار نمی‌ماند و بازیچه دست گردبادها و طوفانها می‌گردد.هم این و هم آن، تنها ضرب‌المثلی نیست که زده شود. و تنها مثالی برای دلداری و دل دادن به خوبان و پاکان نیست. بلکه در زندگی واقعیت دارد، هرچند که تحقق پیداکردن آن در برخی از اوقات به کندی صورت گیرد. خیر و خوبی اصیل نمی‌میرد و پژمرده نمی‌شود، هر اندازه هم شر و بدی برای آن مزاحمت تولید کند و سر راه را بر او بگیرد... شر و بدی هم زنده نمی‌ماند مگر بدان اندازه که اندک خیر و خوبی آمیزه آن نابود شود و از میان رود -کمتر شر و بدی سره و خالص یافته می‌شود –همین که خیر و خوبی آمیخته به شر و بدی از میان رود، اثری از شر و بدی برجای نمی‌ماند. چه درخت شر و بدی نابود می‌شود و خشک و پرپر می‌گردد، هر اندازه هم ستبر و بلندبالا باشد. (سیدقطب، 1989م، ج 4، صص 2098، 2099)کلمه طیبه به کلمه‌ی توحید، دعوت اسلام و قرآن کریم (بیضاوی، 1418ق، ج 3، ص 198)یا هر کلامی که دال بر حق باشد تفسیر شده است. (کاشانی، 1336ش، ج 5، ص 133)و همچنین کلمه خبیثه به کفر، شرک و هر گفتاری که خداوند متعال ازآن نهی کرده، تفسیر شده است. (میبدی، 1371ش، ج 5، ص 253)ویژگی‌ها و آثار حق و باطل در قرآناز آنجا که اسلوب قرآن کریم، به عنوان یک کتاب تعلیم و تربیت، براساس مسائل عینی است، برای نزدیک ساختن مفاهیم پیچیده به ذهن، به مثال‌های حسی، جالب و زیبا و پرکاربرد در زندگی روزمره مردم روی آورده است. آیه 17 سوره رعد، برای تجسم حق و باطل مثال بسیار رسایی بیان می کند. این آیه که به تعبیرعلامه طباطبایی از غرر آیات قرآن کریم است، درباره طبیعت حق و باطل بحث کرده، کیفیت ظهور و آثار هر یک از این دو را خاطرنشان می سازد. (طباطبایی، 1417ق، ج 11، ص 335)«أنزَلَ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ»(رعد /  17)تر جمه: و سیل، کفی بلند روی خود برداشت، و از آنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، در آتش می‌گدازند هم نظیر آن کفی برمی‌آید. خداوند، حق و باطل را چنین مَثَل می‌زند. اما کف، بیرون افتاده از میان می‌رود، ولی آنچه به مردم سود می‌رساند در زمین [باقی می‌ماند. خداوند مَثَلها را چنین می‌زند. «خداوند برای حق و باطل اینچنین مثل می‌زند؛ اما آن کف، بیرون افتاده از میان می‌رود» یعنی: سیل، کفرا بر روی زمین می‌افگند و در نتیجه آن کف خشک شده از میان می‌رود و در زمین قرار نمی‌گیرد. همینگونه صنعتگر، کف گداخته‌های مذاب معادن را به بیرون افگنده نه از آن زیوری می‌سازد و نه کالا و ابزاری. پس همچنین است باطل که نابود می‌شود «اما آنچه به مردم سود می‌رساند» از آب صاف و گداخته‌های خالص معدنی«پس بر روی زمین باقی می‌ماند» یعنی: در زمین قرار می‌گیرد، بدینسان که آب به عروق زمین و بافتهای آن سرازیر شده و در نتیجه، مایه انتفاع و بهره‌گیری مردم می‌شود و مواد مذاب اجسام معدنی نیز در کارگاههای زرگری و ریخته‌گری به صورت زیورات و ابزار آلات کارآمد و مفید در می‌آیند و این است مثل حق.. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج3 صص 184 -186 )دراین مثل، به تعبیر بزرگان چند نکته قابل تأمل وجود دارد: الف) خود اتکایی حق و طفیلی بودن باطل باطل به تبع و طفیل حق ظهور می کند و با نیروی حق حرکت می کند. به عبارتی دیگر نیروی باطل متعلق خودش نیست، بلکه آن نیرو اصالتاً برای حق است. کفی که روی آب هست، با نیروی آب حرکت می کند. (مطهری، 1369ش، ص 52)باطل همیشه از نیروی حق استفاده می کند. اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی تواند وجود داشته باشد. (مطهری، 1369ش،، ص 54) به بیانی دیگر، حق همیشه متکی به خود است، اما باطل از آبروی حق مدد می گیرد و سعی می کند خود را به لباس آو درآورد و از حیثیت او استفاده کند. همانگونه که هر دروغ از راست فروغ می گیرد، که اگر سخن راستی در جهان نبود، کسی هرگز دروغی را باور نمی کرد و اگر جنس خالصی در جهان نبود، کسی فریب جنس تقلبی را نمی خورد، بنابراین حتی فروغ زودگذر باطل و آبرو و حیثیت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکی به خویش است. (مکارم شیرازی، 1374ش، ج 10، ص 167). ب ) نمود ظاهری داشتن باطل و اصیل بودن حق «فاحتمل السبیل زبداً رّابیاً» یعنی کف، روی آب را می گیرد و می پوشاند، به گونه‌ای که اگر جاهل نگاه کند و از ماهیت آن خبر نداشته باشد، کف خروشانی را می بیند که در حرکت است و توجهی به آب باران که زیر این کف‌هاست نمی کند، درحالی که این آب است که چنین خروشان حرکت می کند، نه کف. ولی چون کف‌ها روی آب را گرفته‌اند چشم ظاهر بین که به اعماق واقعیات نفوذ نداشته باشد فقط کف را می بیند. باطل هم برنیروی حق سوار می شود و روی آن را می پوشاند، به طوری که اگر کسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر نیاندازد، غیرحق را به جای حق می بیند. (مطهری، 1369ش، ص 50)به بیانی دیگر، باطل همواره مستکبر، بالانشین، پرسروصدا، ولی درون تهی و بی‌محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا، اهل عمل و پرمحتوا و سنگین وزن است. (مکارم شیرازی، 1374ش، ج 10، ص 167) ج) زوال باطل و بقای حق حق اصیل و باطل غیراصیل است. همیشه بین امر اصیل و غیراصیل اختلاف و جنگ بوده است، ولی اینطور نیست که حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب. آن چیزی که استمرارداشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمایشی بوده که جرقه‌ای زده، بعد خاموش شده و از بین رفته است. (مطهری، 1369ش، صص 35-36)جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است. باطل به طور موقت روی حق را می پوشاند ولی آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت کنار می رود. هر وقت جامعه‌ای درمجموع به باطل گرایید، محکوم به فنا شده است. (مطهری، 1369ش، ص 37)باطل همانند کف سیلاب است. لحظاتی چند خودنمایی می کند و بالا و پایین می رود و سپس متلاشی و نابود می شود و چیزی جز آب پاک و سرچشمه اصیل آن باقی نمی ماند. (قرضاوی، 1360ش، ص 86)سید قطب مثال حق و باطل در این زندگی را چنین بیان می کند که: باطل رو می‌آید و بالا می‌رود و باد می‌کند و پفیده می‌شود و برآمده می‌گردد، ولیکن بعد از آن کفی یا خس و خاشاکی بیش نخواهد بود و هرچه زودتر دور افکنده و پرت می‌شود، نه از حقیقی برخوردار است و نه پیوستگی و پیوندی میان اجزاء آن است. حق آرام و پایدار می‌ماند. چه بسا برخی‌ها گمان برند دیگر حق خون از بدنش رفته است و فسرده است یا فروکش کرده است و به دل زمین خزیده است یا هدر رفته است و ضایع گردیده است و یا مرده است. ولیکن حق در زمین باقی و پایدار است، بسان آبی که زندگی می‌بخشد و زنده می‌گرداند، و همانند فلز خالصی است که به مردمان سود می‌رساند. (سیدقطب، 1989م، ج4، ص 2054)نابودی باطل و بقای حق، یک سنت و قانون الهی است، نه پنداری و تصادفی، هرچند پیروان حق کم و طرفداران باطل زیاد باشند. چرا که حق همچون آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپایدار و فانی است. (قرائتی، 1383ش، ج 7، ص 108)بنابراین باطل از آن جهت همچون کف است که: 1. رفتنی است. 2. در سایه حق جلوه می کند 3. روی حق را می پوشاند. 4. جلوه دارد ولی ارزش ندارد. نه تشنه‌ای را سیراب می کند نه گیاهی از آن می روید. 5. با آرام شدن شرایط محو می شود. 6. بالانشین پرسروصدا، اما توخالی و بی محتوی است. (قرائتی، 1383ش، ج 6، ص 207)ناگفته نماند که اصول پیش‌گفته همانطور که در امور محسوس و حقایق خارجی جریان دارد، در معارف و اعتقادات نیز جاری است، و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل آب نازل شده از آسمان و جاری در مسیل‌ها است که هریک با اختلاف که در وسعت و ظرفیت دارند به قدر ظرفیت خود از آن استفاده نموه، مردم ازآن منتفع گشته، دلهایشان زنده می شود و خیر و برکت در ایشان باقی می ماند، به خلاف اعتقاد باطل که در دل کافر مثلش مثل کفی است که بر روی سیل می افتد و چیزی نمی گذرد که از بین می رود. (طباطبایی، 1417ق، ج 11، ص 339)قرآن در بیان ویژگی‌ها و آثار حق و باطل، از شیوه‌های گوناگون استفاده کرده است تا هر کسی در هر مقام و منزلت علمی و رشدی، بتواند به سادگی از آن‌ها بهره گرفته و مسیر حرکت زندگی خویش را انتخاب کند. از این رو از روش‌های سخت و مشکل برهانی تا روش‌های ساده و آسان تمثیلی و داستانی استفاده کرده است. هر چند انسان‌هایی که فطرت و طبیعت سالم و خدادادی خویش را از دست داده‌اند، به سبب این که دچار بیماردلی و سنگ دلی شده‌اند و ماهیت خود را دست خوش تغییر جدی ساخته‌اند، ناتوان از درک حق و باطل بوده و کمال و نقص را نمی شناسند و حتی به سوی باطل گرایش می یابند و آن را با تمام وجود می جویند. حق، اصولاً چیزی جز راستی و صداقت نیست، همان طور که باطل نیز چیزی جز دروغ و کذب نمی باشد. این گونه است که اهل باطل همواره بر دروغگویی پافشاری دارند و در رفتار و کردارشان، صداقت و وفاداری و راستگویی دیده نمی شود. این در حالی است که دیگران را به دروغ متهم می سازند و خود را اهل صداقت و راستی و راستگویی می دانند. «وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ» (سوره قصص: 55)ترجمه: و چون لغوی بشنوند از آن روی برمی‌تابند و می‌گویند: «کردارهای ما از آنِ ما و کردارهای شما از آنِ شماست. سلام بر شما، جویای [مصاحبت] نادانان نیستیم. خداوند در این آیه، اهل باطل را افرادی جاهل و بیهوده‌گو می شمارد و بر این نکته تأکید می ورزد که ایشان لغو و بیهوده‌گویی را در حالی به اهل حق و مؤمنان نسبت می دهند که خود در آن غرقه هستند. از نظر مؤمنان نیز بیهوده‌گویی و شنیدن آن، امری است که تنها انسان‌های جاهل و بی‌خرد از آن پیروی می کنند. در این آیه، جاهل در حقیقت در برابر عقل و خرد قرار گرفته است نه در برابر نادانی و فقدان علم؛ بنابراین رفتاری که بی‌خردان انجام می دهند، رفتاری همراه با بیهودگی و لغو در شنیدن و گفتن است که عمل اهل باطل می باشد. از نگاه قرآن، پذیرش توحید، عین حق‌جویی و حق‌خواهی است و در مقابل، کفر و شرک چیزی جز باطل‌گرایی نمی باشد. از این رو خداوند اهل شرک را اهل باطل معرفی می کند. «أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ» (سوره اعراف: 173)ترجمه: یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده‌اند و ما فرزندانی پس از ایشان بودیم. آیا ما را به خاطر آنچه باطل‌اندیشان انجام داده‌اند هلاک می‌کنی؟. و در آیات 7 و 8 سوره انفال خبر از میان رفتن باطل در نهایت می دهد که همان بطلان شرک و کفر می باشد. «وَإِذْ یَعِدُکُمْ اللَّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّهَا لَکُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَیَقْطَعَ دَابِرَ الْکَافِرِینَ (7)  لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (8)ترجمه: و [به یاد آورید] هنگامی را که خدا یکی از دو دسته [کاروان تجارتی قریش یا سپاه ابو سفیان را به شما وعده داد که از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتید که دسته بی‌سلاح برای شما باشد، و [لی خدا می‌خواست حقّ [اسلام را با کلمات خود ثابت، و کافران را ریشه‌کن کند. (7) تا حقّ را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند بزهکاران خوش نداشته باشندولی خدا میخواست حقّ را با سخنان خود (که بیانگر اراده و قدرت یـزدانـند، بـرای مـردم) ظـاهر و اسـتوار گرداند و کـافران را (از سـرزمین عرب بـا پـیروزی مؤمنان) ریشه کن کند (لذا شما را با لشکر قریش درگیر کرد). تا بدین وسیله حقّ را (که اسلام است) پـابرجـا و بـاطل را (که شـرک است) تـباه گرداند، هـرچند که بزهکاران (کافر و طغیانگر، آن را) نپسندند. معیارها و ارزشها و رهنمودهای قرآنی در مورد حقّ و باطل کلّی و دائـمی هستند و تا آسمانها و زمین پابرجا و پـایدارنـد، و تـا گروهی از مسلمانان در این زمین هستند و رودر روی جاهلیّت می‌جنگند تا دین خدا را به زندگی این امّت بازگردانند، راهنما و راه‌گشایند. اصولاً هر امر ناهنجار و زشت و پلید عقلی و عقلایی و شرعی، از امور باطلی است که لازم است آن را ترک کرد و در مقابل هر امر هنجاری عقلانی و عقلایی و شرعی از امور حق است که نتیجه آن در دنیا و آخرت، آرامش و آسایش است. اگر آدمی امری را تجربه کرد که وی را دچار تردید و سرگردانی کند و از محبت و مهر مردم باز دارد و آخرت را از یاد ببرد باید در حق بودن آن شک کرد و ترک آن را بهتر از انجام آن دانست. آنچه بدیهی و مؤکداً بیان شده، این است که انسان در آغاز بر فطرت پاک و سالم آفریده شده و در مقام اعتدال و استواست و از این رو به طور طبیعی گرایش به زیبایی‌ها و حقایق به عنوان یک امر کمالی دارد؛ ولی اندک اندک به سبب وسوسه‌های بیرونی شیطان و ابلیس و هواها و خواسته‌های درونی نفس انسانی، از فطرت خویش دور می شود و به دام ولایت شیطان می افتد به گونه‌ای که فرهنگ و ارزش‌های شیطانی برای او اصالت می یابد و باطل به جای حق و نقص به جای کمال می نشیند؛ زیرا فطرت و طبیعت چنین افرادی در یک فرآینده زمانی تغییر یافته و هویت و ماهیت جدیدی پیدا کرده است. در این میان آمیختگی حق و باطل و شبهاتی که از راه این آمیختگی پدید می آید، امر را بر توده‌های مردم دشوار می کند و جالب این که انسان بیماردل (فی قلوبهم مرض به تعبیر قرآن) و سنگ دل (کالحجارة او اشد قسوة در تعبیر قرآنی) حتی اگر از شبهه بودن آن آگاه باشد به سوی باطل گرایش یافته است. کسانی که گرفتار شبهات می شوند و در نهایت در ولایت شیطان می روند و تغییر ماهیت می دهند و باطل برای ایشان جای حق می نشیند و اینگونه فطرت سالم خود را از دست می دهند، دیگر عطر کلام وحی و حقایق آسمانی و هنجارهای زیبای اجتماعی و اخلاقی و دیگر امور کمالی و ضد نقص، حال ایشان را به هم می زند. از این رو خداوند در توصیف این افراد می فرماید که هر آیه‌ای که برای مؤمنان عامل رشد و بالندگی و هدایت است برای این مردمان عامل گمراهی و ضلالت می شود و بیش از پیش در آن غوطه‌ور می شوند؛ چون کمال و حق به مزاج و ذائقه ایشان خوش نمی آید و سخنان یاوه و بیهوده و رفتارهای زشت و زننده، آنان را خوشحال می کند. اصولاً انسانهایی که بیمار دل و سنگ‌دل شده‌اند و ماهیت انسانی و فطرت پاک و طبیعی خود را از دست داده‌اند، دوست می دارند که شبهه‌آفرینی کنند، زیرا با آمیختگی حق و باطل می توانند دیگران را نیز به سوی باطل خویش بکشانند و آنان را با خود همراه سازند. چنین بیماردلانی در اهل کتاب، با آمیختن حق و باطل و ارایه آن به جای حق می کوشیدند به باطل خویش بها و ارزش دهند و به مقاصد باطل خود دست یابند . وَلا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (بقره آیه 42 )ترجمه: و حق را به باطل درنیامیزید، و حقیقت را- با آنکه خود می‌دانید- کتمان نکنید. « ای اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمی‌آمیزید»  آمیختن حق به باطل؛ خلط کردن آن با تحریفات عمدی و داخل کردن آن چیزهایی در دین است که از دین نیست و منحرفان به این منظور آنرا در دین وارد می‌کنند تا حقایق را بر مردم پوشانیده و آنانرا گمراه سازند «و» چرا «حقیقت را کتمان می‌کنید، با آنکه خود می‌دانید» که رسول خدا (ص) بر حق است؟ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (آل عمران آیه 71)ترجمه: ای اهل کتاب، چرا حق را به باطل درمی‌آمیزید و حقیقت را کتمان می‌کنید، با اینکه خود می‌دانید؟ «ای اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمی‌آمیزید» آمیختن حق به باطل؛ خلط کردن آن با تحریفات عمدی و داخل کردن آن چیزهایی در دین است که از دین نیست و منحرفان به این منظور آنرا در دین وارد می‌کنند تا حقایق را بر مردم پوشانیده و آنانرا گمراه سازند «و» چرا «حقیقت را کتمان می‌کنید، با آنکه خود می‌دانید» که رسول خدا (ص) بر حق است؟از ویژگی‌های دیگرحق، که قرآن بیان کرده است، سودمندی و اصلاحگری آن است؛ زیرا حق، امری صالح است و افزون بر صالح بودن و دوری از فساد و تباهی موجب اصلاحات نیز می شود. این در حالی است که باطل بر فساد و تباهی استوار است و هر چیزی را نیز به افساد و تباهی می کشاند. از ویژگیهای دیگر حق در قرآن، بصیرت‌زایی ست در حالی که باطل، آدمی را دچار جهل و نادانی می کند و پرده بر دیدگان انسان می افکند تا حقایق را نبیند. از این رو خداوند در آیات 58 و 59 سوره روم بیان می کند که دل‌های کافران به سبب بدرفتاری و بدذاتی ایشان، مهر شده و دیگر نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند بلکه حتی اگر تشخیص دادند به سوی باطل گرایش می یابند. در حقیقت از آثار طبیعی باطل‌گرایی انسان، مهر شدن دل‌ها و عدم توانایی از درک حقایق و تشخیص آن می باشد که نتیجه آن فرو رفتن بیش از پیش در تباهی و هلاکت جاودانه است. وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَلَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَةٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُبْطِلُونَ (روم آیه 58)ترجمه: و به راستی در این قرآن برای مردم از هر گونه مَثَلی آوردیم، و چون برای ایشان آیه‌ای بیاوری، آنان که کفر ورزیده‌اند حتماً خواهند گفت: «شما جز بر باطل نیستید.. « و به راستی در این قرآن برای مردم از هرگونه مثلی زده‌ایم» از امثالی که آنان‌را به سوی توحید و یگانگی ما و راستگویی پیامبرانمان راهنمایی می‌کند و هرگونه حجتی را که بر بطلان و ناروا بودن شرک دلالت می‌کند، برایشان آورده‌ایم چنانکه این حجتها را در این سوره کریمه به گونه‌های مختلف و با ادله و امثال گوناگون و به اشکال متعدد ارائه کرده‌ایم «و اگر برای آنان آیتی بیاوری» از آیات قرآن که به این حقیقتها ناطق است «قطعا کافران می‌گویند: شما جز باطل‌اندیش نیستید» یعنی: ای محمد! تو و یارانت جز باطل‌اندیشان بیهوده‌گویی نیستید که از سحر و چیزهای دیگری که در بطلان شبیه آن هستند، پیروی می‌کنید. همین باطل گرایی و کفر مردم است که قدرت تشخیص را از آنان می گیرد و حقایق را اموری موهوم می انگارند در حالی که باطل خود را امری حق جلوه می دهند و به عنوان حق به سوی آن می روند. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج4 ص568 ) کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ (روم آیه 59)ترجمه: این گونه، خدا بر دلهای کسانی که نمی‌دانند مُهر می‌نهد. «اینگونه، خداوند بر دلهای کسانی که نمی‌دانند» به علم سودمندی که به وسیله آن به سوی حق رهیاب گردیده و از باطل نجات یابند؛ «مهر می‌نهد» همانانکه خدای عزوجل به علم ازلی خویش دانسته است که گمراهی را انتخاب می‌کنند. یعنی: این ادعایشان که سخن تو آنچه از آیات را که برایشان آورده‌ای، باطل می‌پندارند، در حقیقت تکذیبی است که منشأ آن مهر زدن خداوند بر دلهایشان به چنان مهر زدنی است که بر اثر آن با حق معارضه کرده و با آن عناد می‌ورزند و در برابر آن گردن نمی‌نهند. خداوند در آیه 11 سوره بقره تبیین می کند که تغییر ماهیت در یک فرآیند غلط و باطل در سایه کفر و نفاق، موجب می شود که شخص بی آن که احساس کند که به سوی باطل می رود، کارهای فاسد و تباه کننده خود را از امور اصلاحی دانسته و خود را نیز مصلح می شمارد. به سخن دیگر، تغییر ذائقه و ادراک در این افراد موجب می شود تا باطل را جای حق ببینند و افساد را اصلاح بدانند و حتی براین اساس مردم حق‌جو و حقیقت‌طلب را نادان و گمراه بشمارند و آنان را به تمسخر بگیرند. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج4 ص569)و در آیات اولیه سوره بقره، اهل باطل خود را به ناحق به عنوان مصلح معرفی می کند که این آیات چهره منافقانه ودروغین آنان را چنین افشا می کند: (سوره بقره)ترجمه: و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد مکنید»، می‌گویند: «ما خود اصلاحگریم. یعنی: کار ما فساد افروزی نیست بلکه ما فقط مردمانی مصلح هستیم که در جهت خیر و صلاح و اصلاح می‌کوشیم. سید قطب در توضیح این آیه چنین می گوید: کسانیکه به بدترین وجه فساد می‌کنند و زشتترین اعمال را انجام می‌دهند، و در عین حال می‌گویند: ما اصلاحگرانیم، بدون گمان در هر عصر و زمانی فراوانند. این چنین می‌گویند، زیرا مقیاس ارزشهائی که دارند خراب شده است و ترازوی سنجش کردار و گفتارشان اختلال پذیرفته است. معلوم است هنگامی که ترازوی سنجش اخلاص و پاکی، در نفس آدمی تباهی گیرند، همه‌ی مقیاسها و ارزشها در هم فرو می‌ریزد و تباهی می‌گیرد. اصلاً کسانیکه دل به خدا نمی‌دهند و از درون با خدا یک رنگ و مخلص نمی‌باشند، مشکل است که به فساد و زشتی اعمال خویش پی ببرند. زیرا ترازوی سنجش خیر و شر و صلاح و فساد در پیش آنان، به همراه هوی و هوس و برابر میل و آرزوی ایشان در نوسان است و به این سو و آن سو در جولان است و شاهین آن با دست خواستها و تمایلات ایشان، بالا و پائین می‌افتد. دیگر از قاعده و قانون خدا فرمان نمی‌برند بلکه بنده و فرمانبردار شهوات و خواستهای دلند. از اینجا است که چنین حکم قاطعانه و بیان صادقانهای، به دنبال آن صادر می‌گردد: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِنْ لا یشْعُرُونَ هان ایشان مفسدانند و بس، ولیکن نمی‌فهمند. (سیدقطب، 1989م، ج1، ص 44)بدینسان است که چون خداوند آنان را از فساد نهی می‌کند، مدعی می‌شوند که صفت «صلاح» ویژه آنان است. خاطرنشان می‌شود که این روش مفسدان در هر زمانی است که فسادشان را در قالب «صلاح» معرفی می‌کنند. اما خداوند این ادعایشان را با رساترین بیان رد نموده و آنان را به وصف فسادگر که درحقیقت به آن موصوف هستند، محکوم نمود و فرمود: أَلا إِنَّهُمْ هُمْ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِنْ لا یَشْعُرُونَ (سوره بقره/12)ترجمه: بهوش باشید که آنان فسادگرانند، لیکن نمی‌فهمند.وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمْ السُّفَهَاءُ وَلَکِنْ لا یَعْلَمُونَ (سوره بقره/ 13)ترجمه: « و چون به آنان گفته شود: همانگونه که سایر مردم ایمان آورده‌اند، شما هم ایمان بیاورید، می‌گویند: آیا ما نیز همانند کم‌خردان و نادانان ایمان بیاوریم؟» اینگونه است که از روی استهزا و تحقیر، به مؤمنان نسبت بی‌خردی را می‌دهند و همین وقاحتشان سبب شد تا خداوند سفاهت و بی‌خردی را منحصرا به خودشان مربوط دانسته و بگوید: «آگاه باشید که آنان همان کم‌خردانند؛ ولی نمی‌دانند». علت اینکه خداوند متعال در بیان فسادکاریشان: «لایشعرون» و در بیان ایمان نیاوردنشان: «لایعلمون» فرمود، این است که: شعور؛ ادراک امور پنهانی و علم؛ یقین داشتن و مطابقت فهم با واقعیت است و از آنجا که فسادانگیزی در زمین امری محسوس است و منافقان چنان حس بالایی ندارند که آنرا درک کنند، پس نسبت دادن بی‌شعوری به آنان با این حالشان سازگار است، اما از آنجا که ایمان یک امر قلبی است و آنرا فقط کسی درک می‌کند که حقیقتش را بداند، لذا به دلیل آنکه آنها از چنین علمی بی‌بهره‌اند، پس حقیقت ایمان را نیز در نمی‌یابند، از اینرو نسبت دادن بی‌علمی به آنان در اینجا نیز کاملا با حالشان سازگار و هماهنگ است. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385ش، ج 1، صص 40- 41 )مصادیق حق و باطل در قرآنخداوند در آیات قرآن مصادیق بسیاری را برای تبیین حق و باطل مطرح گرده است و باورهای مطابق با واقع را حق، و آنچه را که با واقع تطابق ندارد باطل نامیده است. مهمترین مصادیق «حق» در قرآن کریم عبارت است از: الف) ذات باری تعالیبه حقیقت «حق» مطلق تنها اوست و غیر او زایل، باطل، محدود و نیازمند است، و «علی و کبیر» که از هر چیز برتر و از وصف بالاتر است ذات پاک او می باشد و به تعبیر رسول خدا (ص) راست‌ترین سخنی که تاکنون شاعری گفته است سخن لبید بن ربیعه عامری شاعر است که: ألاکلّ ُشئ ٍما خلا لله باطلٌ                  و کل نعیمٍ لا محاله زائلٌ« آگاه باشید هرچه جز خدا است باطل است و هر نعمتی سرانجام، زوال‌پذیراست. (بخاری، ۱۴۰۱ق، ج ۴، ص ۲۳۶؛ ج ۷، ص ۱۰۷)استاد قرضاوی اندیشمند معاصر در این زمینه می گوید: « زمانی که با یک دید واقع‌بینانه به جهان هستی می نگریم، هیچ موجودی به‌جز خداوند آفریدگار را دارای ثبات و بقا و متکی به‌خود نمی یابیم. و هر کس و هر چیزی به‌جز او، نه وجودش از خودش است و نه بقایش بدست خودش، همه، موجوداتی هستند که بوسیله موجود دیگر بوجود آمده‌اند و زمانی نبوده‌اند و بعد بوجود آمده‌اند، و بعد هم برای زمان معینی وجود خواهند داشت و سپس دفتر وجودشان در هم پیچیده خواهد شد!پس آن حقیقت عظیمی که فطرت و عقل انسان و سطر به سطر بلکه حرف به حرف کتاب آفرینش بدان شهادت می‌دهند این است که فقط خداوند حقّ است و هر آنچه غیر اوست باطل است. و این همان حقیقتی است که راز آن را قرآن، این کتاب بر حق خداوند در بیش از یک سوره برملا ساخته است: فَذَلِکُمْ اللَّهُ رَبُّکُمْ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنَّا تُصْرَفُونَ  . (سوره یونس/ 32)«این است خدا، پروردگار حقیقی شما» نه آنچه را که با وی شریک قرار داده‌اید و بر چیزی توانا نیستند «و بعد از حق جز گمراهی چیست؟» پس، ربوبیت حق تعالی به اقرار خودتان حق است لذا غیر آن باطل می‌باشد «پس چگونه بازگردانیده می‌شوید؟» یعنی: چگونه از حق آشکار عدول کرده به بیراهه می‌روید و غیر باری تعالی را به پروردگاری می‌گیرید؟!سید قطب در تفسیرش این آیه را چنین تفسیر میکند: خدا حقّ است. حقّ یکتا است و چند تا نیست. کسی که از حقّ کنارهگیری کـند گـرفتار بـاطل مـیشود، و در سنجش و برآورد امور گمراه می‌گردد و به کـژراهه می‌رود: فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ؟ آیا سوای حقّ جز گمراهی است؟ پس چگونه باید از راه به دور برده شوید؟. شما را چه می‌شود که با وجود اینکه حقّ آشکار است و چشمها آن را می‌بینند، از آن رویگردان و دور می‌گردید؟ به سبب همچون رویگردانی و انصرافی که مشرکان از حقّ روشن دارند، حقیّ که به مقدّمات آن اعتراف می‌نمایند ولی نتائج ضروری آن را انکار می‌کنند، و واجبات و وظائفی را انجام نمی‌دهند که این حقّ اقتضاء می‌کند و می‌طلبد، خدای سبحان در قوانین و سنن خود چنان مقدّر و مقرّر فرموده است و گنجانده است و جای داده است که: کسانی که از منطق فطرت سالم، و از سنّت جاری آفرینش، بیرون روند و منحرف شوند، چنان گردند که ایمان نیاورند. (سیدقطب، 1989م، ج3، ص 1782)«  ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتَی وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»(سوره حجّ/ 62)ترجمه: این [قدرت نماییها] بدان سبب است که خدا خود حق است، و اوست که مردگان را زنده می‌کند و [هم اوست که بر هر چیزی تواناست. «این همه» آفرینشگری و قدرت‌نمایی«بدان سبب است که خدا خود حق است» حق: وجود ثابت و پایداری است که هیچ تغییر نمی‌کند و زوال نمی‌پذیرد « و اینکه اوست که مردگان را زنده می‌کند » چنانکه زمین مرده را زنده کرد « و هم اوست که بر هر چیزی تواناست» چنانکه بر خلقت شگفت‌آسای انسان و جانداران دیگر و رستنی‌ها توانا می‌باشد.ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (سوره حجّ / 62)ترجمه: [آری، ] این بدان سبب است که خدا خود حق است و آنچه به جای او می‌خوانند آن باطل است، و این خداست که والا و بزرگ است. بر اساس همه شواهد عقلی و نقلی خداوند حق است و آنچه را که بجز او به فریاد می‌خوانند و پرستش می‌نمایند باطل است. و خداوند والامقام و بزرگوار است. این تعلیل کافی و تضمین بسنده‌ای است برای پیروزی حق و عدل، و شکست باطل و ظلم و جور. همچنین این، تضمین استمرار و ثبات قوانین و سنن جهان است، و می‌رساند که قوانین و سنن جهان تزلزل نمی‌پذیرد و تخلف نمی‌گیرد. از جمله این قوانین و سنن هم پیروزی حق و شکست ظلم و جور است. « آری! این» یاری دادن مظلوم « بدان سبب است که خدا خود حق است » پس دین وی حق است، عبادت وی حق است، نصرت دادن اولیائش علیه دشمنانش حق است، وعده وی حق است و او خود حق است زیرا وجودش واجب و به ذات خود ثابت و قائم است و وجوب وجود و یگانگی او مقتضی آن است که او مبدأ و منشأ تمام موجودات بوده و همه چیز، در قلمرو قدرت و در بند اراده او باشد «و آنچه بجز او می‌پرستند» که بتان از جمله آنهایند «باطل است» که هیچ ثبوت و حقیقتی ندارد. همچنین معبودان دروغین از آنروی باطل‌اند که برخلاف پندار باطل‌پرستان، خدا نمی‌باشند «و این» نصرت  « به سبب آن است که خدا هموست والا و بلند مرتبه » یعنی: خداوند متعال بر همه چیز برتر، از همتایان و مشابهان مقدس و منزه و از آنچه ستمگران می‌گویند پاک و مبراست «کبیر است» یعنی: صاحب بزرگی و عظمت و جلال است پس، از علو و عظمت وی است که مظلومان را یاری می‌دهد. (قرضاوی، 1360ش، صص 14، 15 ). بنا بر این هر چیزی به اندازه اتصال و ارتباطی که با حق مطلق – الله – دارد و به اندازه‌ای که از خشنودی خداوند بر خوردار است، حقّ است و به اندازه دوری و بیگانگی از خدا و تهی بودن از خوشنودی خدا باطل است. پس آنچه ریشه‌اش خدایی باشد، حقّ است و آنچه ریشه‌ای غیر خدایی داشته باشد باطل است. و به تبع حق بودن حدا سخن و بیان او هم حق است و هر کار وفعلی که از او صادر شود نیز حق است چرا که به شهادت و تعبیر قران خداوند نه سخن باطل می گوید و نه کار باطل انجام می‌دهد. «الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» (سوره آل عمران / 191)ترجمه: همانان که خدا را [در همه احوال ایستاده و نشسته، و به پهلو آرمیده یاد می‌کنند، و در آفرینش آسمانها و زمین می‌اندیشند [که: ] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریده‌ای منزهی تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار. حق تعالی صاحبان خرد را چنین تعریف و توصیف می‌کند: «هم آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می‌کنند» و در آفرینش آسمانها و زمین تفکر می‌کنند « این متفکران و اندیشمندان ذاکر می‌گویند: «پروردگارا! اینها را بیهوده» و به باطل و عبث « نیافریدهای »خداوندا! تو این جهان را نیافریده‌ای تا پوچ و باطل باشد. بلکه آن را آفریده‌ای تا حق باشد. حق اساس آن، و حق قانون آن، و حق در آن اصیل است. این جهان حقیقت دارد، و «عدم» نیست، آنگونه که برخی از فلسفه‌ها می گوید. جهان برابر قانونی در سیر و حرکت و گردش و چرخش است، و به دست هرج و مرج واگذار نشده است. جهان به سوی هدفی در حرکت است، و به دست تصادف سپرده نشده است. جهان در وجود و حرکت و هدف خود محکوم حق است و باطل آمیزه آن نمی گردد. همچنین تمام احکامی که خداوند برای تنظیم روابط بندگان با خدا یا روابط آنان با جهان و زندگی و یا روابط فردی و اجتماعی، تشریع کرده است، همگی حق هستند و باید آنها را پذیرفت و بدانها اقرار کرد و درستی و عادلانه بودن آنها را حتمی و مسلم دانست همانطور که خداوند می فرماید: وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنْ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ وَلا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَکَ مِنْ الْحَقِّ  ( سوره مائده / 48)ترجمه: و ما این کتاب [قرآن را به حقّ به سوی تو فرو فرستادیم، در حالی که تصدیق‌کننده کتابهای پیشین و حاکم بر آنهاست. پس میان آنان بر وفق آنچه خدا نازل کرده حکم کن، و از هواهایشان [با دور شدن از حقّی که به سوی تو آمده، پیروی مکن. قرآن توچیه گر نهایی برای تبیین حق، می باشد و پیروی از هواهای نفسانی می تواند انسان را به سوی پرتگاه باطل بکشاند و به تعبیر دل‌انگیز سید قطب: انسان در برابر ایـن تعبیر روشـن و آشکار، و این قاطعیت گفتار، و این احتیاط فراوان می‌ایستد و می‌بیند که چگونه در برابر وسوسه‌هائی که برای ترک چیزی - هرچند اندک- از این شریعت در برخی از ظروف و شرائط، این همه احتیاط و برحذرباش گوشزد می‌گردد. انسان در برابر همه اینها می‌ایستد و تعجب می‌کند که مسلمانی که ادعای ییروی از اسلام را دارد، چگونه به خود اجازه می‌دهد و می‌پسندد که همه شریعت یزدان را به ادعای ظروف و شرائط رها سازد و پشتگوش اندازد، و شـگفت‌انگیزتر چگونه می‌پسندد که بعد از ترک کلی شریعت یزدان، ادعای اسـلام کند! اصلا مردمان چگونه ییوسته خود را «مسلمان» مـی‌نامند، بدانگاه که حلـقه کمند اسـلام را از گردن خود بدر می‌آورند، و شریعت یزدان را بطور کلی رها می‌سازند، و در قالب عدم اعتراف به شریعت یزدان، و ناشایست قلمدادکردن این شریعت در همه شرائط و ظـروف، و پیاده و اجرا کردن همه بخشهای آن را غیر ضروری شمردن در همه شراط و ظروف... اقرار به الوهیت یزدان را اعلان می‌دارنداوَأَنْزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ بر تو (ای پیغمیر) کتاب (کامل و شامل قرآن) را نازل کردیم که (در همه احکام و اخبار خود) ملازم حق است. حق در شرف صدور این کتاب از جانب الوهیت جلوه‌گر و هویدا است. آن جهتی که حق فرو فرستادن شریعتها، و واجب گرداندن قانونها را دارد... حق در مـحتویات این کتاب، و در همه کارهائی که از عقیده و شریعت عرضه می‌دارد، و در صلاحیت این شریعت در همه‌ی شرائط و ظروف، و در ضرورت پیاده و اجراءکردن آن در مقام شرائط و ظروف، و در هر خبری که روایت می‌نماید، و در همه رهنمودهائی که در بر دارد... جلوه‌گر و هویدا است. (سیدقطب، 1989م، ج2، ص 902)زمخشری همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می داند. (زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۷۹۴)حق اشاره به وجود حقیقی و پایدار است؛ در این جهان آن وجود حقیقی که قائم بالذات و ثابت و برقرار و جاودانی باشد تنها اوست و بقیه هرچه هست در ذات خود وجودی ندارد و باطل هستی خود را از طریق وابستگی به وجود حق، پدیدار می کند و هر لحظه نظر لطفش را از آنها برگیرد در ظلمات فنا و نیستی، محو و ناپدید می شود. به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حق تعالی بیشتر گردد به همان نسبت حقانیت بیشتری کسب می کند. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۷، ص ۸۲)از آنجا که خداوند حق محض است، سخن و فعل او هم حق محض است، چون از حق محض غیر از حق محض سر نمی زند. مقدم شدن کلمه‌ی الحق در آیه «... والحق أقول» افاده حصر می کند و نشانه آن است که خداوند جز حق نمی گوید، (زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۱۰۸)و به همین جهت است که قسمتی از دعای اولوالالباب (صاحبدلان و خردمندان واقعی) چنین است: «همانا که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می اندیشند [که: ] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریده‌ای، منزهی تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار»؛ نیز با توجه به همین مطلب است که قرآن کریم نظر کسانی را که گمان می کنند جهان آفرینش برنامه و هدف ندارد و کاروان زندگی به سوی سرمنزل مشخصی نیست به شدت محکوم می کند و می فرماید: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لا تُرْجَعُونَ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ (سوره المؤمنون/ 115-116) ترجمه: آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده‌ایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانیده نمی‌شوید؟ (115)پس والاست خدا، فرمانروای بر حق، خدایی جز او نیست. [اوست پروردگار عرش گرانمایه. نیز آنچه خداوند در کتاب‌های آسمانی و به وسیله رسولانش، ازعوالم غیب و سرانجام زندگی و حقایق آخرتی بیان نموده، همه حق است؛«... ألّا إنّ وعدالله حق.. » (یونس / ۵۵). .. بدانید، که درحقیقت، وعده خدا حق است... ؛ مرگ حق است: «و جاءت سکرة الموت بالحق... »؛ (ق / ۱۹) و سکرات مرگ، حقیقت را [به پیش] آورد... ؛قامت و رستاخیز حق است: وَیَسْتَنْبِئُونَکَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَرَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (سوره یونس / 19)ترجمه: و از تو خبر می‌گیرند: «آیا آن راست است؟» بگو: «آری! سوگند به پروردگارم که آن قطعاً راست است، و شما نمی‌توانید [خدا را] درمانده کنید. آنگاه حق تعالی سؤال دیگری از سوی مشرکان را مطرح می‌کند: «و از تو خبر می‌گیرند که آیا آن حق است؟» یعنی: آیا آنچه را که به ما از عذاب و معاد و قیامت وعده می‌دهی، راست است؟ «بگو: آری، سوگند به پروردگارم که آن قطعا حق است و شما عاجزکننده نیستید» یعنی: شما نمی‌توانید خدای سبحان را درمانده کرده و از چنگ عذاب بگریزید پس حتما گرفتار آن می‌شوید. ابن‌کثیر می‌گوید: «این یکی از سه موردی است که خداوند متعال در آن، بر وقوع روز آخرت سوگند یاد کرده است ». (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج 2، صص 667-668 )آری! خدا حقّ است. حقّ یکتا است و چند تا نیست. کسی که از حقّ کناره‌گیری کـند گـرفتار بـاطل مـی‌شود، و در سنجش و برآورد امور گمراه می‌گردد و به کـژراهه می‌رود.وَیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَلَیْسَ هَذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلَی وَرَبِّنَا قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (سوره الاحقاف / 34) ترجمه: و روزی که کافران بر آتش عرضه می‌شوند [از آنان می‌پرسند: ] «آیا این راست نیست؟» می‌گویند: «سوگند به پروردگارمان که آری. » می‌فرماید: «پس به [سزای آنکه انکار می‌کردید عذاب را بچشید. ب) قرآن کریمبراساس آیه: المر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یُؤْمِنُونَ (سوره الرعد / 1)ترجمه: الف، لام، میم، راء. این است آیات کتاب، و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است، ولی بیشتر مردم نمی‌گروندپس به حقیقت کلام خدا قرآن، حق است و بس. حق خالصی که با باطل نمی‌آمیزد. حقی که احتمال شک و تردیدی در آن نمی‌باشد. این حروف، نشانه‌هائی بر این استکه قرآن حق است. این حروف، بیانگر این است که قرآن از سوی خدا نازل می‌گردد. آنچه از سوی خدا هم نازل شود هرگز جز حق نخواهد بود، حقی که هیچگونه شک و تردیدی درباره آن وجود ندارد. ... و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است، ولی بیشتر مردم نمی گروند. قرآن کریم حق خالص است و در آن باطل نیست و این حق محض بودن از حرف لام در «الحق» که افاده حصر می کند استفاده می شود و مفادش این است که آنچه به سوی تو نازل شده فقط و فقط حق است، نه اینکه باطل محض و یا آمیخته به باطل باشد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۲۸۶)از آنجا که قرآن کریم با حجت‌های آشکار خود، جدا کننده‌ی حق از باطل است آن را «فرقان» نیز می نامند. (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ق، ص ۶۳۳) و نیز «قول فصل» (طبرسی، ۱۳۷۲ش، ج ۱۰، ص ۷۱۶)ج) میزانبر مبنای آیه‌ی «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُوْلَئِکَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ» (الأعراف / ۸)ترجمه: و در آن روز، سنجش [اعمال درست است. پس هر کس میزانهای [عمل او گران باشد، آنان خود رستگارانند. و در آن روز، سنجش [اعمال] درست است. پس هر کس میزان‌های [عمل] او گران باشد؛ آنان خود رستگارانند. مراد از جمله‌ی «و الوزن یومئذٍ الحق» این است که آن وزنی که در قیامت اعمال با آن سنجیده می شود «حق» است به این معنا که هرقدر عمل مشتمل بر حق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد چون اعمال نیک مشتمل برحق است از این رو دارای ثقل است. برعکس عمل بد از آنجا که مشتمل بر چیزی از حق نیست و باطل صرف است لذا دارای وزنی نیست، پس خدای سبحان در قیامت اعمال را با «حق»  می سنجد و وزن هر عملی به مقدارحقی است که در آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۸، ص ۱۱-۱۲)برخی مفاهیم حق از دیدگاه قرآن کریم را در چهار حوزه‌ی معنایی به این شرح توضیح داده‌اند: الف: حوزه معنای وجود شناختی، حق به این اعتبار، عبارت است از موجود ثابت. ب: حوزه معنای معرفت شناسی، حق در آیه معنا عبارت است از تطابق با امر واقع خارجی. حق دراین معنا همان صدق است و درمقابل باطل به معنی کذب. ج: حوزه حقوقی طبیعی، در این معنا رعایت حق و نه خود حق، عدل است و عدم رعایت آن ظلم. د: حوزه حقوق قراردادی یا نهادی، در این معنا حق مقابل باطل در مفهوم فقهی آن است. پس حق امری است شرعی و صحیح در مقابل غیرحق و باطل. (رحیم پور، ۱۳۸۵ش، صص ۱۴۹-۱۵۰)معیارحق و باطل از منظر قرآنبر مبنای آیه: الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنْ الْمُمْتَرِینَ (البقره / 147)ترجمه: حق از جانب پروردگار توست. پس مبادا از تردیدکنندگان باشیحق از جانب پروردگار توست، پس مبادا از تردید کنندگان باشی؛ هرآنچه از جانب پروردگار باشد حق است، زیرا از روی حکمت و مصلحت و به مقتضای عدل است و آنچه از روی هوی و هوس، القای شیاطین، باشد باطل است و طریق تشخیص آن آیات قرآن و اخباری که به طور قطع از پیامبر (ص) صادر شده و نیز براهین عقلی قطعی می باشد. و البته پس ازآنکه به یکی از این طریق سه‌گانه ثابت شد که ازجانب پروردگار است دیگر جای شک در آن نیست، اگرچه پی به حکمت و مصلحت آن نبرد و یا مطابق نظریه او نباشد، زیرا اجتهاد مقابل نص غلط است. خطاب در آیه اگرچه متوجه نبی اکرم (ص)  است لکن مقصود امت است، زیرا ساحت قدس نبی و مقام عصمت او مانع از شک است؛ همانطور که اکثر خطاب‌های قرآن از این قبیل است. (طیب، 1378ش، ج 2، ص 241)مفسران با عنایت به آیاتی همچون: « اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمْ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنْ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» (البقره / 257) ترجمه: خداوند سرور کسانی است که ایمان آورده‌اند، آنان را از تاریکی‌ها به سور روشنای به در می برد. و[لی] کسانی که کفر ورزیده‌اند، سرورانشان [همان عصیانگران] طاغوتند، که آنان را از روشنایی به سوی تاریکی‌ها به در می برند. آنان اهل آتشند که خود، درآن جاودانند؛از آنجا که واژه‌ی «نور» مفرد و واژه‌ی «الظلمات» به صورت جمع به کاررفته، استفاده کرده‌اند که حق همواره واحد است ولی باطل متشتت و مختلف است و هیچ وقت وحدت ندارد. (طباطبایی، 1417ق، ج 2، ص 346؛ وهبه زحیلی، 1418ق، ج 3، ص 23)انسان هر گر نمی تواند برای خود ملاک و معیار‌های مطلق حق را تعیین وتعریف کند بلکه باید ازقرآن کتاب آسمانی این معیارها را دریافت کند. به‌قول اندیشمند معاصر استاد یوسف قرضاوی که در این باره چنین می گوید: اگر، حق عبارت از شناخت حقیقت اشیاء و راز‌های هستی و هدفهای زندگی باشد منطقی این است که آن را از خالق جهان و تدبیر کننده‌ی نظام هستی دریافت کند. اگر، حق قانون عدالت باشد و امور مردم را رتق و فتق کند و با ترازوی دقیقی حق و تکلیف هر کسی را مشخص کند و حق هر فرد یا خانواده یا جامعه را آنطور که شایسته است به او بدهد و وظایفی را که در برابر استفاده از آن حقوق باید عهده‌دار شود از او بخواهد، مرجع صلاحیت دار برای تعیین حق چه کسی جز پروردگار مردم(رب الناس) می تواند باشد. (قرضاوی، ص 22)بنابر این تعیین کننده‌ی حق و معیار آن تنها خداوندی است که آفریدگار همه آفریدگان است و به هر موجودی امکانات متناسب با نوع زندگی‌اش به او عطا نموده و برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده و هر موجودی را به تناسب وضعش هدایت نموده است و او نیازها و صلاح و فساد بندگانش را می‌داند و اگر قانون فضیلت همان حقی باشد که حاکم بر غرایز است و کنترل کننده رفتار و سلوک انسانی است و نفس را از پستی‌ها پاک نموده و فطرت را پاک می گرداند و اخلاق فرد و جامعه را بهبود می بخشد باز هم شناساندن حق مخصوص به آفریننده نفس و پدیدآورنده فطرت است که آگاه به عوامل تزکیه و انحراف نفس است، چرا که: وَاللَّهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنْ الْمُصْلِحِ (سوره بقره /220 )ترجمه: و خداونـد مـفسد را از مصلح (موجود در میان شما، جدا می‌سازد و) می‌شناسد، زیرا خداوند سازنده و به‌وجود آورنده انسان است، لذا تنها او می تواند دقیق‌ترین معیار‌ها را برای تعیین حق و باطل را برای او ارائه و تبیین کند و علاوه بر علم و آگاهی مطلق او بر تمام زوایای وجودی انسان، او مهربانتر از خودش وهرکس دیگری نسبت به بندگانش است و هرگز به سرگردانی انسان در مسیر هدایت راضی نیست. چرا که:إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِیمٌ  (البقرة/143) ترجمه: « به راستی که خداوند نسبت به مردم رئوف و مهربان است.» رئوف: کسی است که رأفتی بسیار دارد، رأفت: از بین بردن زیان و ناخوشی است، اما رحمت عامتر است زیرا هم شامل دفع ضرر می‌شود و هم رساندن خیر و نیکی. بدین وسیله به دل مسلمانان آرامش می‌دهد، و پریشانی را از آنان می‌زداید، و خشنودی و اطمینان و یقین را بر ایشان ریزان و باران می‌کند. در حدیث شریف آمده است که رسول خدا (ص) زنی از اسیران را دیدند که میان او و کودکش جدایی افتاده بود، پس او در میان اسیران می‌گشت و هرگاه کودکی از اسیران را می‌یافت او را به آغوش گرفته و به سینه‌اش می‌چسباند و بازمی‌گشت تا کودکش را بیابد و چون او را یافت، محکم به آغوشش گرفته پستان خود را به دهانش گذاشت. در این هنگام رسول خدا (ص) فرمودند: «آیا فکر می‌کنید که این زن فرزندش را در آتش خواهد افگند در حالیکه قادر است تا او را نیفگند؟» گفتند: خیر یا رسول الله! فرمودند: «به خدا سوگند که خداوند متعال به بندگان خود از این زن نسبت به فرزندش مهربانتر است». (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج 1، صص 167-168 )ابزار تشخیص حق از باطل گوش، چشم و فؤاد نعمت‌هایی هستند که خداوند ارزانی داشته است که انسان به وسیله آنها حق را از باطل تمییزداده و خود را به واقع برساند و به وسیله آنها اعتقاد و عمل تحصیل نماید. سپس از یک یک آنها بازخواست می شود که آیا در آنچه به کار بسته عملی به دست آورده یا نه و اگر به دست آورده پیروی هم کرده یا خیر؟ مثلاً از گوش می پرسند آیا آنچه شنیدی از معلوم‌ها و یقین‌ها بود یا آنچه هرکه هرچه گفت گوش کردی؟ و از چشم می پرسند آیا آنچه تماشا کردی واضح و یقینی بود یا خیر؟ و از قلب می پرسند آنچه که‌اندیشیدی و یا بدان حکم کردی به آن یقین داشتی یا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزیرند که حق را اعتراف نمایند و به آنچه که واقع شده گواهی دهند، بنابراین برهر فردی لازم است که از پیروی کردن غیر علم بپرهیزد، زیرا اعضا و ابزاری که وسیله تحصیل علم‌اند به زودی علیه آدمی گواهی می دهند و می پرسند آیا چشم و گوش و قلب را در علم پیروی کردی یا در غیرعلم؟ اگر در غیرعلم پیروی کردی چرا کردی؟ و آدمی درآن روز عذر موجهی نخواهد داشت. (طباطبایی، 1417ق، ج 13، ص 95) ناگفته نماند که مطابق روایات هیچگاه قلب آدمی یقین به حق بودن امری باطل و یا باطل بودن امری حق نمی کند. در تفسیر عیاشی از یونس بن عمار از امام صادق (ع) روایت شده که «لا یستیقن القلب أن الحق باطل أبدا، و لا یستیقن أن الباطل حق أبدا»؛ هیچ وقت دلی یقین نمی کند به این که باطلی حق است و هرگز یقین نمی کند به اینکه حقی باطل باشد. (عیاشی، 1380ق، ج 2، ص 53)موانع شناخت حق از منظر قرآنخالی از فایده نیست که عامل مؤثری را که قرآن به عنوان مانع شناخت حق بیان کرده بشناسیم. وآن « پیروی از هواهای نفسانی» است. از آیه: إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعْ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ (ص/ 269)ترجمه: پس میان مردم به حقّ داوری کن، و زنهار از هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا به درکنداز مفهوم آیه چنین استفاده می شود که پیروی ازهوای نفس، عامل روی گردانی از حق است. هواپرستی هرگز به انسان اجازه نمی دهد چهره حقیقت را چنانکه هست ببیند و داوری صحیح و خالی از حب و بغض پیدا کند. اساساً حب و باطل غیرقابل جمع هستند، زیرا حق بر دلیل و عقل استواراست و باطل از هوی و شهوات سرچشمه می گیرد. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج۷، ص ۲۲۵)عجب اینکه عادت کردن به گناه در مراحل نهایی و خطرناکش چنین است که آدمی ننگین‌ترین و زشت‌ترین کارها را حق خود می شمارد و پاکترین تمتع و بهره‌گیری جنسی را ناحق می داند. آن قوم گمراه به حضرت لوط(ع)گفتند: «... و ما لنا فی بناتک من حق... »؛ (هود / 79)ما به دختران تو حق نداریم. این تعبیر بیانگر نهایت انحراف این گروه است. به عبارتی دیگر، یک جامعه آلوده به جایی می رسد که حق را باطل و باطل را حق می بیند. ازدواج با دختران پاک و باایمان را اصلاً در قلمرو حق خود نمی شمارد، ولی به عکس، انحراف جنسی را حق می شمارد. (شیرازی، 1374ش، ج 9، ص 184)با عنایت به آیاتی همچون: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَاناً وَیُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ  (الانفال / 29)ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر از خدا پروا دارید، برای شما [نیروی تشخیص [حقّ از باطل قرار می‌دهد و گناهانتان را از شما می‌زداید و شما را می‌آمرزد و خدا دارای بخشش بزرگ استاز معنا و مفهوم آیه چنین استفاده می شود که بدون تقوی، شناخت حق از باطل ممکن نیست، چرا که حب و بغض‌ها و گناهان حجاب ضخیمی بر چهره حق می افکند و درک و دیده‌ی آدمی را کور می کند. (شیرازی، 1374ش، ج 15، ص 8)حسن ختام این مقاله را، با تفسیر دلنشین سید قطب در فی ظلالش می آوریم که می فرماید: این حقیقت دارد که تقوا و ترس از خدا در دل بینشی و نیروی تشخیصی به وجود می‌آورد، بینشی و نـیروی تشخیصی که برای دل پیچ و خمهای راه را روشـن و آشکـار می‌گردانـد و چاله و چوله‌های سر راه را می‌نمایاند. امّا این حقیقت- همسان همه‌ی حقائق عقیده - کسی آن را نمی‌شناسد مگر خودش عملاً آن را چشیده باشد! آخر تعریف و توصیف نمی‌تواند مزه و چشش این حقیقت را به کسانی منتقل کند که خودشان آن را مزه نکرده‌اند و نچشیده‌اند!کارها در عقل و شعور تنیده می‌گردد. راهها در نگاه و اندیشه پیچیده می‌شود. سر دو راهی‌ها، باطل با حقّ می‌آمیزد. دلیل و برهان سرکوب و خـاموش مـی‌گردد ولی اقناع نمی‌شود. حجّت ساکت می‌ماند امّا دل و خرد بدان پاسخ نمی‌گویند و با آن هم‌آوا نمی‌شوند. جدال بی‌فائده می‌ماند و ستیزه هدر می‌رود... اینها وقتی است که تقوا در میان نباشد. ولی هنگامی که تا پیدا شـد خرد نورانی، حـق روشـن، راه پیدا، دل آرام، درون آسوده، و گام ثابت و بر راه استوار می‌شود. حقّ ذاتاً بر فطرت پنهان نمی‌ماند... فطرت سالم بر حقّ سرشته شده است. آسمانها و زمین اصلاً با حقّ آفریده شده‌اند... امّا این هوا و هوس است که میان حقّ و باطل سدّ و مانع می‌شود... هوا و هوس است که تاریکی را می‌گسترد، و دیدن را پنهان می‌سازد، و مسیرها را کور می‌کند، و راهها را پنهان می‌دارد... هوا و هوس است که دلیـل و برهان از پس آن برنمی‌آید، بلکه تقوا و پرهیزگاری است که آن را می‌راند و از سر راه به دور می‌گرداند. ترس از خدا، و پیش چشم داشتن خدا در پنهان و آشکار است که هوا و هوس را می‌راند... بینش و نیروی تشخیصی که درون را روشـن می‌سازد، و اشتباه را برطرف می‌گرداند، و راه را روشن می‌نماید، از اینجا سرچشمه می‌گیرد. این هم کاری است که ارزش آن با پـول سنجیده نمی‌شود... لیکن خداوند بزرگ با فضل و لطف خود زدودن اشتباهات و بخشش گناهان را بر آن می‌افزاید. سپس بدانها (فضل سترگ) را اضافه می‌فرماید. هان! این بذل و بخشش و عطاء و کرم همگانی و همه جانبه‌ای است که آن را عطاء نمی‌کند جز پروردگار (بزرگوار و بخشایشگر) صاحب فضل عظیم و لطف عمیم. (سیدقطب، 1989م، ج3، ص 1499)با تو جه به فهم دقیق این آیه، تقوی می تواند نقش مهمی را در شناخت حق و باطل در زندگی انسان ایفا کند و راهیابی و رستگاری ما در دنیا و آخرت فقط در پیروی از حق و دوری از باطل است که خداوند ما را به شناخت آن رهنمون گردیده است. نتیجه‌گیریـ باطل طفیلی و تبعی است، آنچه که اصالت دارد حق است. ـ باطل وجود موقت دارد، آنچه که استمرار دارد حق است. ـ حق همیشه مفید و سودمند است، همچون آب زلال که مایه حیات و زندگی است، اما باطل، بی‌فایده و بیهوده است. همچون کف روی آب. کف‌های روی آب هرگز کسی را سیراب نمی کند و سبب رویش درختی نمی گردد، نمی توان از کف‌هایی که در کوره‌های ذوب فلزات ظاهر می شود، شیء زینتی و یا ابزاری برای زندگی ساخت. ـ هر چیز به اندازه‌ی اتصال و ارتباطی که با حق مطلق (ذات باری تعالی) دارد و به اندازه‌ای که از خشنودی خداوند برخوردار است حق است و به اندازه دوری و بیگانگی از خدا و تهی بودن از خشنودی خداوند باطل است. ـ آنچه حق است از ناحیه خداست، ولی آنچه باطل است مستند به او نیست، هرچند که به اذن او موجود می شود. ـ میان حق و باطل واسطه‌ای وجود ندارد. هر چه حق نباشد، باطل است. ـ چون خداوند متعال حق است، نظامی را که آفریده نیز حق است. ـ اختلاف میان اهل حق و باطل، امهال باطل، احقاق حق و ابطال باطل از مهمترین سنت‌های الهی در خصوص مسأله حق و باطل است. ـ ظرف دنیا ظرف امتحان است و کسی در معرض امتحان و ابتلا قرار می گیرد که دارای اختیار باشد. و اختیار نیز وقتی معنی دارد که خلط میان حق و باطل و خیر و شر ممکن باشد و به نحوی که انسان‌ها خود را در سر دوراهی‌ها ببینند و ازآثار خیر و شر، پی به خود آنها ببرند و سپس هریک از دو راه سعادت و شقاوت را که می خواهند، برگزینند. ـ بدون تقوی، شناخت حق از باطل ممکن نیست، چرا که حب و بغض‌ها و گناهان حجاب ضخیمی بر چهره حق می افکند و درک و دیده‌ی آدمی را کور می کند. فهرست منابع ومصادر• الإمام البخاری، أبی عبد الله، محمد بن إسماعیل. صحیح البخاری مع فتح الباری. (۱۴۰۱ق). بیروت، دار المعرفة. • ابن عاشور التونسی، محمد الطاهر بن محمد بن محمد الطاهر (1984 م)، التحریر والتنویر «تحریر المعنی السدید وتنویر العقل الجدید من تفسیر الکتاب المجید، تونس، الدار التونسیة للنشر. • ابن فارس، احمد(1404 هـ. ق) معجم مقاییس اللغه، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قم مکتبه الاعلام الاسلامی • ابن منظور. لسان العرب. سلسلة المعاجم. 1385ش. دار احیاء التراث العربی. • بیضاوی، الامام ناصرالدین ابوالخیر عبدالله الشیرازی، تفسیر البیضاوی السمی انوار التنزیل و اسرار التاویل، سنه الطبع 1402 ه- 1982 م – دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع. • حسینی بهشتی، سیدمحمد، (1382ش)، حق و باطل از دیدگاه قرآن، تهیه و تنظیم بنیاد نشر آثارو اندیشه‌های شهید دکتربهشتی، تهران: بقعه. • راغب اصفهانی، حسین بن محمد، (1412ق(، المفردات فی غریب القرآن، بیروت: دارالعلم. • رحیم پور، فروغ، (1385ش)، « تحلیلی از ساختارحق و باطل در قرآن با تأکید بر دیدگاه علامه طباطبایی در المیزان»، پژوهش دینی، شماره 13. • زحیلی، وهبه، (1418ق)، التفسیر فی العقیدة والشریعة والمنهج، بیروت: دار الفکر. • زمخشری، محمود بن عمر، (1407ق)، الکشاف عن حقایق عوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، بیروت: دارالکتاب العربی. • طباطبائی، محمدحسین، (1383 ش)، تفسیر المیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، قم؛ دفتر انتشارات اسلامی، چاپ نوزدهم. • طبرسی، فضل بن حسن، (1377)، جوامع الجامع، تهران: دانشگاه تهران. • طبرسی، لأبی علی الفضل بن الحسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ط/ دار الکتب العلمیة. بیروت. • طیّب، سیّد عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات اسلام، تهران، چاپ سوم، 1366ش. • عیاشی، ابی نصر محمدبن مسعود، التفسیر، تحقیق مؤسسة البعثة، قم؛ قسم الدراسات الاسلامیه لمؤسسة البعثة، 1421 ق، چاپ اول. • فخرالدین الرازی- التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب). الطبعة الأولی – 1411هـ. دار الکتب العلمیة، دمشق. • فولادوند، محمد مهدی، ترجمه قرآن (فولادوند)، دار القرآن الکریم(دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی)، تهران، 1415 ق، چاپ اول. • قرائتی، محسن، (1383ش)، تفسیر نور، تهران: مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن. • قرشی، سیدعلی اکبر، (1371ش)، قاموس قرآن، تهران: دارالکتب الاسلامیه. • قرضاوی، یوسف، حق و باطل ازدیدگاه قرآن، محسن ناصری، نشرفرهنگ قرآن، تهران، 1360ش. • قطب، سید. فی ظلال القرآن، تفسیر. 1989م. چاپ: هفدهم، قاهره. دارالشروق. • کاشانی، ملافتح الله، منهج الصادقین فی الزام المخالفین، کتابفروشی محمدحسن علمی. تهران، 1336ش. • مخلص، عبدالرؤوف، تفسیر أنوار القرآن، انتشارات شیخ الإسلام احمد جام، تربت جام،، 1385، چاپ سوم. • مصطفوی، حسن، (1360ش)، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب. • مطهری، مرتضی، حق و باطل، انتشارات صدرا، تهران، چاپ سوم، 1362. • مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ 1370 هـ. ش، چاپ دهم. • میبدی، رشیدالدین احمد، کشف الاسرارو عده الأبرار، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1371ش. باتشکر از زحمات و راهنمایی های استاد گرامی  : خانم دکتر صادقیتحقیق و نگارش : حمزه خان بیگی – دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشگاه تربیت معلم آذربایجان – تبریزآدرس محل سکونت : آذر غربی – اشنویه : شهرک فرهنگیان پشت ماشین شویی ساحل – منزل شخصی حمزه خان بیگی  = کد پستی : 45643 – 57716  == همراه : 09143427763

ملاک تمییز حق و باطل از دیدگاه قرآن کریم

نویسنده حمزه خان‌بیگی- اشنویه
چکیــده: از نظر قرآن، انسان به طور طبیعی و فطری حق‌طلب است و گرایش به حق دارد، زیرا کمال‌گرایی و نقص‌گریزی در انسان، فطری و طبیعی است و از آنجایی که کمال تنها در حق یافت می‌شود و باطل چیزی جز نقص نیست، او به حق گرایش داشته و از باطل گریزان است. بنابر این انسان، با توجه به ماهیت و ساختار فطری‌اش باید جویای حق و پیرو حقیقت باشد، راه درست را برگزیده و همیشه با حقیقت همراه و همدم باشد. و بنا بر مسئولیت و هدفی که از خلقت، برایش تعریف شده باید در درون و برون نفس خویش با تمسک به حق و مصادیق تعریف شده آن با باطل در پیکار و نبرد باشد.اکنون این پرسش مطرح می‌شود که چگونه حق را بشناسد و معیار تشخیص حق و باطل چیست؟و اصولاً آیا می‌توان گفت: که در این دنیا معیار مشخصی برای شناخت حق و باطل از همدیگر وجود دارد؟در این نوشتار سعی بر آن است که به کمک آیات قران پس از روشن شدن معنا و مفهوم لغوی حق و باطل از دیدگاه علمای لغت و نظریات مفسرین در تفسیر این آیات معیارهای لازم و دقیق قرآنی برای شناسایی حق و باطل تبیین و مشخص گردند، و انسان مسلمان دریابد که حق چیست؟ و قرآن کتاب آسمانی اسلام چگونه حق و باطل را معرفی و تبیین می‌کند؟ و چه معیارهای دقیقی را برای تمییز آن دو از همدیگر در اختیار انسان قرار می‌دهد؟کلمات کلیدی: حق، باطل، معیار، تمییز، حق‌جویی، شناخت، تبیینمقدمهنخستین پرسشی که از سوی حق جویان مطرح می‌شود، این است که چگونه حق را از باطل بشناسیم؟ زیرا جهان آمیزه‌ای از حق و باطل است و باطل به سبب فریبکاری و نیرنگ بازی همواره خود را حق مطلق و محض نشان می‌دهد و در این دغلکاری، کاسه‌ای از آش داغتر و کاتولیک‌تر از پاپ می‌باشد. از اینرو مردم در شناخت حق و باطل در حیرت می‌مانند.در حالیکه، حق عبارت است از آنچه ثابت و پایدار است و باطل عبارت است از آنچه متغیر و ناپایدار است. خداوند متعال، قرآن کریم، وحی الهی و تعالیم اسلام و پاره‌ای از موارد دیگر را از مصادیق حق بیان کرده است و مصادیق باطل را که نقطه مقابل حق است، مواردی همچون شرک، کفر، ضلالت، ظلم و گناه، شیطان وسوسه‌های شیطانی، برشمرده است. قرآن کریم، کلمه حق را در مقابل باطل و ضلال بکار برده است، همچنین حق را به آب و باطل را به کف روی آب تشبیه کرده است. در قرآن کریم، آنجا که صحبت از حق و باطل می‌شود حق را از خداوند ولی باطل را به اذن او می‌داند. وجود باطل از سویی نتیجه قهری نقص و محدودیت موجودات است و از سوی دیگر آمیخته بودن آن با حق، ابزار تحقق یکی از بزرگترین سنن الهی یعنی ابتلا و آزمایش انسان به شمار می‌رود.پس ضرورت دارد برای شناخت حق و باطل به سراغ مکتبی برویم که خودش براساس حق و حقیقت استوار شده است. و به استناد تمامی شواهد عقلی و نقلی تنها وسیله تضمینی و مطمئن برای شناخت حقّ و راهیابی به سوی آن همان قرآن (وحی آسمانی) و به تبع آن تعالیم تعالی‌بخش اسلام است.زیرا با مطالعه و تدبر در آیات قرآنی درمی‌یابیم که بنیان مکتب اسلام از چنین ویژگی برخوردار است و یکی از رموز جاودانگی و زوال‌ناپذیری آیات قرآنی استواری آنها براساس حق می‌باشد. چنانچه در آیه 18 سوره انبیاء در این ارتباط چنین آمده: َبلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمْ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ .ترجمه: بلکه حق را بر باطل فرو می‌افکنیم، پس آن را در هم می‌شکند، و بناگاه آن نابود می‌گردد. وای بر شما از آنچه وصف می‌کنید.« بلکه حق را بر باطل فرو می‌افکنیم» یعنی: قطعا آنچه گفتند، دروغ و بی‌اساس است، ما نه اهل بازی هستیم و نه اهل سرگرمی و به تعبیری شأن و وصف و سنت ما این است که حق را بر باطل فرو می‌کوبیم«پس آنرا درهم می‌شکند» و سرکوب می‌کند.اصل دمغ: شکستن و شکافتن سر است تا آنجا که شکاف به دماغ برسد، که این ضربه کشنده‌ای است.به قولی: مراد از حق: حجت، و مراد از باطل، یاوه‌ها و شبهه‌هایشان است که حق بر آنها فرود می‌آید و آنها را نابود می‌کند «پس ناگهان باطل نابود می‌شود». (مخلص، عبدالرؤؤف، 1385 ش، ج4، صص 15-16)در این آیه خداوند متعال به غلبه‌ی حق برباطل و زوال پذیری باطل اشاره می‌کند.خداوند متعال در جای جای قرآن مطالبی را در ارتباط با حق و باطل مطرح کرده که فرع بر شناخت «حق و باطل» می‌باشد؛ به تعبیر دیگر، بیانات قرآن تنها در صورتی قابل توضیح است که به این مبنا قایل باشیم که مصادیق مهمی از حق در دنیا قابل تشخیص‌اند؛ و معیارهای شناخت آنها توسط خداوند متعال بوسیله‌ی پیامبرانش بیان گردیده است.آنچه در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته، ماهیت و ویژگی‌های حق و باطل، معیار حق و باطل، وسایل تشخیص حق از باطل از دیدگاه آموزه‌های تعالیم قرآن است.واژه‌شناسی حق و باطلالف ) معنای لغوی حقابن منظور معنای لغوی حق را چنین بیان کرده است: حق نقیض باطل است. وَحَقَّ الْأمْرُ: آن کار محقق و ثابت شد، یا به گفته‌ی ازهری: واجب گردید. (ابن منظور، 1385ش، 11 / 332 )در قرآن هم «حَقَّ» به معنای «ثابت گردید» آمده است: قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمْ الْقَوْلُ رَبَّنَا هَؤُلاءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (سورة قصص، آیة 63)یعنی: کسانی که فرمان عذاب در بارة آنها مسلم و ثابت شده بود، گفتند... در آیه زیر هم «حَقَّتْ» به معنای «لازم و ثابت گردید» آمده است. وَسِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّی إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِ رَبِّکُمْ وَیُنْذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا بَلَی وَلَکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَی الْکَافِرِینَ: (سورة زمر، آیة 71)و اما فرمان عذاب بر کافران لازم و ثابت شده است. و«اسْتَحَقَّ الشَّیْءَ». یعنی: فلان چیز را مستحق شد، در همین معنا در قرآن چنین آمده است: فَإِنْ عُثِرَ عَلَی أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرَانِ یَقُومَانِ مَقَامَهُمَا مِنْ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمْ الأَوْلَیَانِ فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ لَشَهَادَتُنَا أَحَقُّ مِنْ شَهَادَتِهِمَا وَمَا اعْتَدَیْنَا إِنَّا إِذاً لَمِنْ الظَّالِمِینَ. (سورة مائده، آیة 107)یعنی: «اگر معلوم شد که آن دو نفر (به علت خیانت) گناه را بر خود ثابت کرده اند». در «اَلْمُعْجَمُ الْوَسِیط» نیزچنین آمده است: «حَقَّ الْأَمْرُ یَحِقُّ حَقاً». یعنی: فلان مسئله صحت یافت، ثابت شد و راست از آب درآمد.و «تَحَقَّقَ الْأَمْرُ». یعنی: فلان قضیه صحت یافت و عملاً رخ داد. و «حَقَّقَّ الْأَمْرَ». یعنی: فلان مسئله را اثبات کرد و راستی آن را نشان داد.( احمدبن فارس، 1404 هـ. ق، 1 / 187).اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجایی همراه با مطابق واقع بودن است، این قید در مفهوم تمامی مصادیق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۲، ص ۲۶۲) سپس این واژه بر هر امرثابتی که انکارنمی شود اطلاق گردیده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، 1984 م، ج ۶، ص ۱۶۶)حق به معنای ثبوت و واقعیت داشتن است ودرکلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال می شود، زیرا باطل آن چیزی است که برای آن ثبوت و واقعیت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحیح. (مصطفوی، ۱۳۸۰ش، ج ۱، ص ۳۵۸)با توجه به مطالب فوق معلوم می‌گردد که مفهوم لغوی «حق» بر ثبوت لزوم و صحت استوار است. بنابراین، می‌توان گفت که «حق» یعنی: ثابت، لازم و صحیح.ب ) معنای لغوی باطل:در لسان العرب آمده است که «بَطَلَ الشَّیْءُ»: بیهوده از بین رفت و تباه شد، باطل نقیض حق و جمع آن «اباطیل» است. (ابن منظور، 1385ش، 13 / 59)در «المعجم الوسیط» همچنین آمده است: بَطَلَ الشَّیْءُ: تباه گردید و حکم آن ساقط شد. «أَبْطَلَ الشَّیْءَ»: نادرستی فلان چیز را نشان داد و آن را باطل کرد. (احمدبن فارس، 1404 هـ. ق، 1 / 60)در کتاب «مفردات غریب القرآن» هم در این باره چنین آمده است: باطل، نقیض حق، و عبارت است از مسئلهای که وقتی به جستجوی آن میپردازیم، ثابت نشود، (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص 50)«باطل»که نقطه برابر «حق» است چیزی است که نه ثباتی دارد ونه واقعیتی. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته می شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل می کند یا به تعبیری از بین می‌برد.(احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص ۲۵۸)شاید نیز به این اعتبار که عنوان شجاع برای او و نیز قدرت و نیروی او از ثبات و بقا برخوردارنیست. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)واژه ی «ابطال» به معنای فاسدکردن و از بین بردن چیزی است، خواه آن چیزحق باشد ویا باطل. و هر دو مورد درباره ی ابطال در قرآن کریم آمده است؛ خداوند می فرماید: «...و خسر هنالک المبطلون». (غافر، ۷۸) ... آنجاست که باطل کاران زیان می کنند.همچنین درباره ی ابطال باطل می فرماید: «لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل...». (الانفال، ۸)تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند.....(راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص ۱۳۰) نقطه برابرابطال، احقاق است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد؛هرچه حق نبود، باطل است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۵، ص ۲۰۸)و نهایتا خداوند در قرآن میفرماید:ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ( سورة لقمان، /30)ترجمه: این [ها همه دلیل آن است که خدا خود حق است و غیر از او هر چه را که می‌خوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.پس مقصود از حق در آموزه‌های قرآنی هرگونه باور یا کاری است که از دیدگاه دین ثابت و صحیح و ماندگاری یا انجام آن واجب باشد. و مقصود از باطل هم نقیض حق در معنا یاد شده است، یعنی: باور یا عملی که به لحاظ دینی فاقد سند و ارزش بوده، از ویژگی حقانیت بی‌بهره است، و ترک و از میان‌برداشتن آن لازم است. بر این اساس معنای حق دستورات خدا و معنای باطل نواهی او خواهد بود.تعریف اصطلاحی حق و باطل:آنچه که از بررسی کتب فقهی می‌توان استنباط کرد، این است که فقها برای «حق» تعریف اصطلاحی ارائه نکرده‌اند، گویا آنان به معنای لغوی این واژه اکتفا کرده‌اند، و بر اساس همان معنا آن را در مباحث فقهی خود بر گزاره‌های صحیح دینی و واجبات شرعی اطلاق کرده‌اند. به همین ترتیب، «باطل» را بر اموری که به لحاظ شرعی نادرست‌اند و منشأ و مبنای امور صحیح شرعی نیستند، اطلاق کرده‌اند.استاد قرضاوی اندیشمند معاصر حق و باطل را چنین تعریف می‌کند:«حق – همانطور که فطرت پاک انسان می‌گوید – عبارت است از آنچه ثابت و پایدار است، و باطل عبارت است از آنچه که متغیّر و نا استوار است. بنا بر این، هر آنچه همراه با ثبات و پایداری است، حق است، و هر آنچه خصوصیتش پراکنده شدن و نابود شدن است، باطل است. (قرضاوی، 1360ش، صص 14، 15).فلسفه امتزاج حق و باطل در دنیاظرف دنیا، ظرفی است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آمیخته است و امکان ظهور حق محض با همه آثار و خواصش جدای از باطل وجود ندارد، از این رو هیچ حقی جلوه نمی کند مگر آنکه با باطلی درآمیخته شود و لبس و شکی در آن راه یابد. آیه شریفه: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِمْ مَا یَلْبِسُونَ (الانعام، ۹) ترجمه: و اگر او را فرشته‌ای قرار می‌دادیم، حتماً وی را [به صورت مردی در می‌آوردیم، و امر را هم چنان بر آنان مشتبه می‌ساختیم.نیز شاهد بر آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹)حیات اخروی را حق و زندگی دنیا با همه زرق و برقش که انسان‌ها آنها را مال خود می پندارند و به طلب آن می دوندـ که یا مال است و یا جاه و یا امثال آن ـ باطل دانسته است. خداوند ذات متعالی خود را حق و سایر اسبابی که انسان‌ها فریب آن را می خورند و به جای تمایل به خدا به آنها میل پیدا می کنند، باطل خوانده است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲)به طورکلی حق که خلاف باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از ادای طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)به گفته‌ی فخرالدین رازی لفظ «حق»، اگر بر ذات چیزی اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودی خود موجودی حقیقی است. مصداق حقیقی آن ذات باری تعالی است؛ چرا که، زوال و عدم در وی راه ندارد. به گفته لبید «الا کل شئ ما خلا الله باطل». اگر «حق» بر اعتقادی اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» بر قول و خبر اطلاق شود به این معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازی، ۱۴۲۰ق، ج ۱، صص ۱۱۹-۱۲۰)وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (سوره الاسراء)ترجمه: و بگو: «حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است.«و بگو: حق آمد» یعنی: آنچه که خداوند به پیامبرش از ظهور و پیروزی اسلام وعده داده بود، تحقق یافت « و باطل نابود شد» یعنی: شرک از میان برافتاد و مضمحل شد «هرآینه باطل همواره نابودشدنی است» زیرا باطل در ماهیت و جوهره عناصر خود از مایه‌های بقا برخوردار نیست بلکه حیات موقت خویش را از عوامل خارجی و تکیه‌گاههای غیرطبیعی استمداد می‌کند پس چون این تکیه‌گاهها سست شوند، باطل نیز فرومی‌پاشد؛ اما حق عناصر وجودی خویش را از ذات و ماهیت خود بر می‌گیرد. بخاری و مسلم از ابن‌مسعود روایت کرده‌اند که فرمود: «رسول‌خدا (ص) در روز فتح مکه در حالی وارد آن شدند که بر گرداگرد خانه کعبه 360 بت نصب شده بود پس با چوبی که در دست داشتند برآن بتان می‌کوبیدند و این آیه را می‌خواندند: وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج3 ص438)سید قطب در تفسیر این آیه حق مطلب را چه زیبا ادا می کند، آنگاه که می فرماید: با این سلطه و قدرتی که از خدا دریافت می‌شود، آن حق را با قوت و صدق و ثباتی که دارد، و از میان رفتن و دورگردیدن و بر باد فنا رفتن باطل را اعلان کن. چه سرشت صدق و صداقت این است که زنده و ثابت جای بماند، و سرشت باطل این استکه پنهان گردد و از میان رود.« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا ».قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.این یک حقیقت خدائی است و آن را با تأکید بیان و مقرر می‌دارد. باطل زوال می‌پذیرد و نابود می‌گردد، هرچندکه در نگاه اول به نظر رسد که دولت و قدرت و برو و بیائی دارد. باطل می‌آماسد و بالا می‌پرد و می‌جهد و باد به غبغب می‌اندازد، و چون پوچ است بر حقیقتی تکیه و اعتماد ندارد. بدین خاطر تلاش می‌کند در جلو دیدگان مردمان خود را بیاراید و دیگران را گول بزند و آنگونه که هست ننماید. بلکه بزرگ و سترگ و ستبر و پایدار جلوه‌گر شود. ولی خشک و پرپر است و هرچه زودتر آتش میگیرد، بسان گیاه خشک و پرپری که فوراً آتش می‌گیرد و شعله‌ها به فضا خیز می‌دارند و تنوره می‌کشند و پس از اندکی فروکش می‌کنند و به تندی آتش خاموش می‌گردد و به خاکستر تبدیل می‌شود. در صورتیکه اخگرهای تافته گرم می‌مانند و گرم می‌کنند و سود می‌رسانند و جای می‌مانند. باطل خس و خاشاک روی آب است. اندکی بر سطح آب می‌ماند، ولی هرچه زودتر بیهوده می‌رود و آنچه می‌ماند آب است.« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»قطعا باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.باطل پوچ است و ماندگار و پایدار نمی‌ماند، چون عناصر بقا در آن نیست. حیات موقت خود را از عوامل خارجی می‌گیرد و تکیه‌گاههای غیرطبیعی دارد. هروقت این عوامل خارجی خلل پذیرفتند، و این تکیه‌گاههای غیرطبیعی پوسیده و سست گردیدند، باطل فرومی‌افتد و پرت می‌گردد. امّا حق از ذات خود عناصر وجود خویش را تکیه و تأمین می‌کند. گاهی هواها و هوسها و ظروف و شرائط و سلطه‌ها و قدرتها بر ضد او می‌ایستند و به پیکارش برمی‌خیزند... ولیکن ایستادگی و پایداری و اطمینان به خویشتن حق، نتیجه و فرجام رزم و نبرد را بهره او می‌سازد و بقا و ماندگاری را بپای او تضمین می‌کند. چراکه حق از سوی خدائی استکه «حق» را جزو اسبهای خود کرده است و او زنده باقی پایداری است که زوال نمی‌پذیرد. « إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا »قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.در فراسوی باطل شیطان است. در پشت سر باطل سلطه و قدرت زورمداران و قلدران است. ولیکن وعده خدا راستترین وعده‌ها است، و سلطه و قدرت خدا نیرومندترین و تواناترین سلطه‌ها و قدرتها است. هیچ مؤمنی نیستکه مزه ایمان را چشیده باشد، مگر اینکه همراه با آن مزه شیرینی وعده خدا را چشیده است، و صدق عهد و پیمان خدا را دیده است. آخر چه کسی از خدا بهتر به عهد خود وفا می‌کند؟ و آخر چه کسی است که از خدا راستگوتر در سخن خود باشد؟ (سیدقطب، 1989م، ج 4، ص 2247)طبرسی ذیل این آیه چنین می گوید: و بگو: حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است؛ مصادیق حق را دین اسلام، توحید و عبادت الهی و نیز قرآن کریم و مصادیق باطل را شرک، پرستش بت‌ها و شیطان ذکر کرده است. (طبرسی، 1372ش، ج 6، ص 671)به طورکلی حق که خلاف باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می‌شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحیلی، 1418ق، ج 30، ص 394)زمخشری همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می‌داند. (زمخشری، 1407ق، ج 4، ص 794)روش قرآن در شناساندن حق و باطلیکی از راه‌های شناخت هرچیزی آگاهی و اطلاع بر ویژگی‌های چیز است. از این رو قاعده مهم منطقی و فلسفی شکل گرفته، که مکرراً از بزرگان شنیده شده که: «تعرف الأشیاء بأضدادها» چیزها به ضد آن شناخته می‌شود».البته نباید فراموش کرد که غرض از ضد در اینجا هر نوع تقابل منطقی در میان دو چیز است خواه این تقابل منطقی به شکل ضدان منطقی باشد و یا به شکل نقیضان منطقی تحقق یابد. حق و باطل چون، دارای تقابل نقیضان هستند می‌توان از هر یک به شناخت دیگری دست یافت. از این رو قرآن افزون بر تبیین خصوصیات حق برای تشخیص آن از باطل، به ویژگی‌های باطل نیز اشاره می‌کند تا از این طریق حق به خوبی شناخته شود.در صورت فهم عمیق و تدبر دقیق به آموزه‌های قرآن به روشنی دیده می‌شود که بخش عمده‌ای از راه‌های شناخت حق از باطل به معرفی باطل و آثار آن تعلق گرفته است. بلکه حتی در مواردی که قرآن به تبیین ویژگی‌های حق و آثار آن می‌پردازد، در همان جا ویژگی‌ها و آثار نقیض آن یعنی باطل را بیان می‌کند. به عنوان نمونه هنگامی که به خصوصیت پایداری در مسیر حق می‌پردازد، در همان جا به ناپایداری باطل نیز اشاره می‌کند و یا هنگامی که از آثار مثبت و فواید حق سخن به میان می‌آورد، از زیان و خسرانی که باطل با خود به همراه دارد نیز سخن می‌گوید. پس به این ترتیب با بهره‌گیری از روش شناخت متقابلان از طریق بیان خصوصیات و ویژگی‌های یکدیگر به انسان کمک می‌کند تا به آسانی حق را بشناسد و به سبب آثار و پیامدهای مثبت و خوب آن، رهرو آن باشد و در مقابل، با شناخت آثار و پیامدهای زیانبار و منفی باطل، ا ز باطل گریزان شده و به آن گرایش و علاقه پیدا نکند. مثال دیگری که به گفته مفسران بیانگر حق و باطل است، مثال تشبیه حق به درختی است، که ریشه‌دار و بارور و مثال باطل به بوته‌ای خبیث، بی‌ریشه، بی‌دوام و بی‌خاصیت است:أَلَمْ تَرَی کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ (24) تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (25) وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ (ابراهیم/24 إلی 26)ترجمه: آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده: سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه‌اش استوار و شاخه‌اش در آسمان است؟ (24)میوه‌اش را هر دم به اذن پروردگارش می‌دهد. و خدا مَثَلها را برای مردم می‌زند، شاید که آنان پند گیرند. (25)و مَثَلِ سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد. (26)شهید سید قطب در ذیل تفسیر این آیه چه زیبا بیان کرده است آنگاه که می گوید:سخن خوب و پاک - سخن حق و درست - بسان درخت خوب و پاک است. تنه آن استوار و بلند است و به ثمر نشسته است... استوار و برجا است و طوفانها و گردبادها آن را از ریشه نمی‌کنند، و بادهای باطل آن را بازیچه دست خود قرار نمی‌دهند، و کلنگ‌های طغیان و سرکشی بر آن توانائی و زور ندارد، هرچند برخی‌ها در بعضی از اوقات گمان برند که این درخت در معرض خطر ریشه‌کننده و نابودکننده‌ای قرارگرفته است. ولی این درخت بلندبالا و برافراشته می‌ماند، و از بالا بالاها شر و ظلم و طغیان می‌نگرد، هرچند در برخی از اوقات به نظر بعضی‌ها چنین آید که شر به مزاحمت آن در فضا می‌رود و ساقه تنومند آن را سرنگون می‌سازد. امّا چنین نیست. این درخت به بار نشسته است و ثمره آن همیشگی است وگسیخته نمی‌گردد. زیرا دانه‌ها و هسته‌های آن در درونهای مردمان زیادی لحظه به لحظه می‌روید و جوانه می‌زند...ولی سخن بد و ناپاک -سخن پوچ و باطل -بسان درخت بد و ناپاک است. چه بسا به جنب و جوش و رشد و نمو بپردازد و بالاتر و بالاتر رود و سر درهم تند و پر شاخ و برگ شود، و به‌گمان بعضی‌ها چنین رسد که این درخت بد و ناپاک ستبرتر و نیرومندتر از درخت بد و ناپاک باشد. ولیکن این درخت بد و ناپاک پفیده و سرسبز می‌ماند، و ریشه‌های آن در خاک است و نزدیک به سطح زمین، بدانگونه که انگار برکنده شده است و بر روی زمین افکنده شده است... مدت زمان چندانی نمی‌گذرد از سطح زمین برکنده می‌شود، و بر جای خود ماندگار و برقرار نمی‌ماند و بازیچه دست گردبادها و طوفانها می‌گردد.هم این و هم آن، تنها ضرب‌المثلی نیست که زده شود. و تنها مثالی برای دلداری و دل دادن به خوبان و پاکان نیست. بلکه در زندگی واقعیت دارد، هرچند که تحقق پیداکردن آن در برخی از اوقات به کندی صورت گیرد. خیر و خوبی اصیل نمی‌میرد و پژمرده نمی‌شود، هر اندازه هم شر و بدی برای آن مزاحمت تولید کند و سر راه را بر او بگیرد... شر و بدی هم زنده نمی‌ماند مگر بدان اندازه که اندک خیر و خوبی آمیزه آن نابود شود و از میان رود -کمتر شر و بدی سره و خالص یافته می‌شود –همین که خیر و خوبی آمیخته به شر و بدی از میان رود، اثری از شر و بدی برجای نمی‌ماند. چه درخت شر و بدی نابود می‌شود و خشک و پرپر می‌گردد، هر اندازه هم ستبر و بلندبالا باشد. (سیدقطب، 1989م، ج 4، صص 2098، 2099)کلمه طیبه به کلمه‌ی توحید، دعوت اسلام و قرآن کریم (بیضاوی، 1418ق، ج 3، ص 198)یا هر کلامی که دال بر حق باشد تفسیر شده است. (کاشانی، 1336ش، ج 5، ص 133)و همچنین کلمه خبیثه به کفر، شرک و هر گفتاری که خداوند متعال ازآن نهی کرده، تفسیر شده است. (میبدی، 1371ش، ج 5، ص 253)ویژگی‌ها و آثار حق و باطل در قرآناز آنجا که اسلوب قرآن کریم، به عنوان یک کتاب تعلیم و تربیت، براساس مسائل عینی است، برای نزدیک ساختن مفاهیم پیچیده به ذهن، به مثال‌های حسی، جالب و زیبا و پرکاربرد در زندگی روزمره مردم روی آورده است. آیه 17 سوره رعد، برای تجسم حق و باطل مثال بسیار رسایی بیان می کند. این آیه که به تعبیرعلامه طباطبایی از غرر آیات قرآن کریم است، درباره طبیعت حق و باطل بحث کرده، کیفیت ظهور و آثار هر یک از این دو را خاطرنشان می سازد. (طباطبایی، 1417ق، ج 11، ص 335)«أنزَلَ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ»(رعد /  17)تر جمه: و سیل، کفی بلند روی خود برداشت، و از آنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، در آتش می‌گدازند هم نظیر آن کفی برمی‌آید. خداوند، حق و باطل را چنین مَثَل می‌زند. اما کف، بیرون افتاده از میان می‌رود، ولی آنچه به مردم سود می‌رساند در زمین [باقی می‌ماند. خداوند مَثَلها را چنین می‌زند. «خداوند برای حق و باطل اینچنین مثل می‌زند؛ اما آن کف، بیرون افتاده از میان می‌رود» یعنی: سیل، کفرا بر روی زمین می‌افگند و در نتیجه آن کف خشک شده از میان می‌رود و در زمین قرار نمی‌گیرد. همینگونه صنعتگر، کف گداخته‌های مذاب معادن را به بیرون افگنده نه از آن زیوری می‌سازد و نه کالا و ابزاری. پس همچنین است باطل که نابود می‌شود «اما آنچه به مردم سود می‌رساند» از آب صاف و گداخته‌های خالص معدنی«پس بر روی زمین باقی می‌ماند» یعنی: در زمین قرار می‌گیرد، بدینسان که آب به عروق زمین و بافتهای آن سرازیر شده و در نتیجه، مایه انتفاع و بهره‌گیری مردم می‌شود و مواد مذاب اجسام معدنی نیز در کارگاههای زرگری و ریخته‌گری به صورت زیورات و ابزار آلات کارآمد و مفید در می‌آیند و این است مثل حق.. (مخلص، عبدالرؤوف، 1385 ش، ج3 صص 184 -186 )دراین مثل، به تعبیر بزرگان چند نکته قابل تأمل وجود دارد: الف) خود اتکایی حق و طفیلی بودن باطل باطل به تبع و طفیل حق ظهور می کند و با نیروی حق حرکت می کند. به عبارتی دیگر نیروی باطل متعلق خودش نیست، بلکه آن نیرو اصالتاً برای حق است. کفی که روی آب هست، با نیروی آب حرکت می کند. (مطهری، 1369ش، ص 52)باطل همیشه از نیروی حق استفاده می کند. اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی تواند وجود داشته باشد. (مطهری، 1369ش،، ص 54) به بیانی دیگر، حق همیشه متکی به خود است، اما باطل از آبروی حق مدد می گیرد و سعی می کند خود را به لباس آو درآورد و از حیثیت او استفاده کند. همانگونه که هر دروغ از راست فروغ می گیرد، که اگر سخن راستی در جهان نبود، کسی هرگز دروغی را باور نمی کرد و اگر جنس خالصی در جهان نبود، کسی فریب جنس تقلبی را نمی خورد، بنابراین حتی فروغ زودگذر باطل و آبرو و حیثیت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکی به خویش است. (مکارم شیرازی، 1374ش، ج 10، ص 167). ب ) نمود ظاهری داشتن باطل و اصیل بودن حق «فاحتمل السبیل زبداً رّابیاً» یعنی کف، روی آب را می گیرد و می پوشاند، به گونه‌ای که اگر جاهل نگاه کند و از ماهیت آن خبر نداشته باشد، کف خروشانی را می بیند که در حرکت است و توجهی به آب باران که زیر این کف‌هاست نمی کند، درحالی که این آب است که چنین خروشان حرکت می کند، نه کف. ولی چون کف‌ها روی آب را گرفته‌اند چشم ظاهر بین که به اعماق واقعیات نفوذ نداشته باشد فقط کف را می بیند. باطل هم برنیروی حق سوار می شود و روی آن را می پوشاند، به طوری که اگر کسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر نیاندازد، غیرحق را به جای حق می بیند. (مطهری، 1369ش، ص 50)به بیانی دیگر، باطل همواره مستکبر، بالانشین، پرسروصدا، ولی درون تهی و بی‌محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا، اهل عمل و پرمحتوا و سنگین وزن است. (مکارم شیرازی، 1374ش، ج 10، ص 167) ج) زوال باطل و بقای حق حق اصیل و باطل غیراصیل است. همیشه بین امر اصیل و غیراصیل اختلاف و جنگ بوده است، ولی اینطور نیست که حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب. آن چیزی که استمرارداشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمایشی بوده که جرقه‌ای زده، بعد خاموش شده و از بین رفته است. (مطهری، 1369ش، صص 35-36)جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است. باطل به طور موقت روی حق را می پوشاند ولی آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت کنار می رود. هر وقت جامعه‌ای درمجموع به باطل گرایید، محکوم به فنا شده است. (مطهری، 1369ش، ص 37)باطل همانند کف سیلاب است. لحظاتی چند خودنمایی می کند و بالا و پایین می رود و سپس متلاشی و نابود می شود و چیزی جز آب پاک و سرچشمه اصیل آن باقی نمی ماند. (قرضاوی، 1360ش، ص 86)سید قطب مثال حق و باطل در این زندگی را چنین بیان می کند که: باطل رو می‌آید و بالا می‌رود و باد می‌کند و پفیده می‌شود و برآمده می‌گردد، ولیکن بعد از آن کفی یا خس و خاشاکی بیش نخواهد بود و هرچه زودتر دور افکنده و پرت می‌شود، نه از حقیقی برخوردار است و نه پیوستگی و پیوندی میان اجزاء آن است. حق آرام و پایدار می‌ماند. چه بسا برخی‌ها گمان برند دیگر حق خون از بدنش رفته است و فسرده است یا فروکش کرده است و به دل زمین خزیده است یا هدر رفته است و ضایع گردیده است و یا مرده است. ولیکن حق در زمین باقی و پایدار است، بسان آبی که زندگی می‌بخشد و زنده می‌گرداند، و همانند فلز خالصی است که به مردمان سود می‌رساند. (سیدقطب، 1989م، ج4، ص 2054)نابودی باطل و بقای حق، یک سنت و قانون الهی است، نه پنداری و تصادفی، هرچند پیروان حق کم و طرفداران باطل زیاد باشند. چرا که حق همچون آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپایدار و فانی است. (قرائتی، 1383ش، ج 7، ص 108)بنابراین باطل از آن جهت همچون کف است که: 1. رفتنی است. 2. در سایه حق جلوه می کند 3. روی حق را می پوشاند. 4. جلوه دارد ولی ارزش ندارد. نه تشنه‌ای را سیراب می کند نه گیاهی از آن می روید. 5. با آرام شدن شرایط محو می شود. 6. بالانشین پرسروصدا، اما توخالی و بی محتوی است. (قرائتی، 1383ش، ج 6، ص 207)ناگفته نماند که اصول پیش‌گفته همانطور که در امور محسوس و حقایق خارجی جریان دارد، در معارف و اعتقادات نیز جاری است، و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل آب نازل شده از آسمان و جاری در مسیل‌ها است که هریک با اختلاف که در وسعت و ظرفیت دارند به قدر ظرفیت خود از آن استفاده نموه، مردم ازآن منتفع گشته، دلهایشان زنده می شود و خیر و برکت در ایشان باقی می ماند، به خلاف اعتقاد باطل که در دل کافر مثلش مثل کفی است که بر روی سیل می افتد و چیزی نمی گذرد که از بین می رود. (طباطبایی، 1417ق، ج 11، ص 339)قرآن در بیان ویژگی‌ها و آثار حق و باطل، از شیوه‌های گوناگون استفاده کرده است تا هر کسی در هر مقام و منزلت علمی و رشدی، بتواند به سادگی از آن‌ها بهره گرفته و مسیر حرکت زندگی خویش را انتخاب کند. از این رو از روش‌های سخت و مشکل برهانی تا روش‌های ساده و آسان تمثیلی و داستانی استفاده کرده است. هر چند انسان‌هایی که فطرت و طبیعت سالم و خدادادی خویش را از دست داده‌اند، به سبب این که دچار بیماردلی و سنگ دلی شده‌اند و ماهیت خود را دست خوش تغییر جدی ساخته‌اند، ناتوان از درک حق و باطل بوده و کمال و نقص را نمی شناسند و حتی به سوی باطل گرایش می یابند و آن را با تمام وجود می جویند. حق، اصولاً چیزی جز راستی و صداقت نیست، همان طور که باطل نیز چیزی جز دروغ و کذب نمی باشد. این گونه است که اهل باطل همواره بر دروغگویی پافشاری دارند و در رفتار و کردارشان، صداقت و وفاداری و راستگویی دیده نمی شود. این در حالی است که دیگران را به دروغ متهم می سازند و خود را اهل صداقت و راستی و راستگویی می دانند. «وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ» (سوره قصص: 55)ترجمه: و چون لغوی بشنوند از آن روی برمی‌تابند و می‌گویند: «کردارهای ما از آنِ ما و کردارهای شما از آنِ شماست. سلام بر شما، جویای [مصاحبت] نادانان نیستیم. خداوند در این آیه، اهل باطل را افرادی جاهل و بیهوده‌گو می شمارد و بر این نکته تأکید می ورزد که ایشان لغو و بیهوده‌گویی را در حالی به اهل حق و مؤمنان نسبت می دهند که خود در آن غرقه هستند. از نظر مؤمنان نیز بیهوده‌گویی و شنیدن آن، امری است که تنها انسان‌های جاهل و بی‌خرد از آن پیروی می کنند. در این آیه، جاهل در حقیقت در برابر عقل و خرد قرار گرفته است نه در برابر نادانی و فقدان علم؛ بنابراین رفتاری که بی‌خردان انجام می دهند، رفتاری همراه با بیهودگی و لغو در شنیدن و گفتن است که عمل اهل باطل می باشد. از نگاه قرآن، پذیرش توحید، عین حق‌جویی و حق‌خواهی است و در مقابل، کفر و شرک چیزی جز باطل‌گرایی نمی باشد. از این رو خداوند اهل شرک را اهل باطل معرفی می کند. «أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ» (سوره اعراف: 173)ترجمه: یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده‌اند و ما فرزندانی پس از ایشان بودیم. آیا ما را به خاطر آنچه باطل‌اندیشان انجام داده‌اند هلاک می‌کنی؟. و در آیات 7 و 8 سوره انفال خبر از میان رفتن باطل در نهایت می دهد که همان بطلان شرک و کفر می باشد. «وَإِذْ یَعِدُکُمْ اللَّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّهَا لَکُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَیَقْطَعَ دَابِرَ الْکَافِرِینَ (7)  لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (8)ترجمه: و [به یاد آورید] هنگامی را که خدا یکی از دو دسته [کاروان تجارتی قریش یا سپاه ابو سفیان را به شما وعده داد که از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتید که دسته بی‌سلاح برای شما باشد، و [لی خدا می‌خواست حقّ [اسلام را با کلمات خود ثابت، و کافران را ریشه‌کن کند. (7) تا حقّ را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند بزهکاران خوش نداشته باشندولی خدا میخواست حقّ را با سخنان خود (که بیانگر اراده و قدرت یـزدانـند، بـرای مـردم) ظـاهر و اسـتوار گرداند و کـافران را (از سـرزمین عرب بـا پـیروزی مؤمنان) ریشه کن کند (لذا شما را با لشکر قریش درگیر کرد). تا بدین وسیله حقّ را (که اسلام است) پـابرجـا و بـاطل را (که شـرک است) تـباه گرداند، هـرچند که بزهکاران (کافر و طغیانگر، آن را) نپسندند. معیارها و ارزشها و رهنمودهای قرآنی در مورد حقّ و باطل کلّی و دائـمی هستند و تا آسمانها