دیوان سلمان ساوجی

مشخصات کتاب

شماره بازیابی : 5-16850

سرشناسه : سلمان ساوجی سلمان بن محمد، - 778ق ، پدید آور

عنوان و نام پدیدآور : دیوان سلمان ساوجی[نسخه خطی]/جمال الدین (تاج الدین) سلمان بن علاء الدین محمد ساوجی

وضعیت استنساخ : محمد هروی، احتمالا قرن 10ق.

آغاز ، انجام ، انجامه : آغاز:یوسف اسیر چاه بلای تو شد ازن/ چاه عزیز مصر بدو انتقال یافت....

انجام:...خوشست جان عزیز و نگارخانه عمر/ ولی حسود که مرگش خراب خواهد کرد

انجامه:[تمت] الکلیات بعون الله ....ملک الشعراء خواجه تاج الدین سلمان ساوجی علیه الرحمه ...کتبه الفقیر ...محمد الهروی اصلح الله احواله وصلی الله علی خیر خلقه محمد وآله وصحبه الاخیار

مشخصات ظاهری : 332 گ ، 17 سطر ، اندازه سطور : 100×160؛قطع: 178×270

یادداشت مشخصات ظاهری : نوع و درجه خط:نستعلیق متوسط

نوع کاغذ:حاشیه فرنگی شکری ، متن سمرقندی نخودی ، آهار مهره

تزئینات متن:متن داخل جدول مضاعف ، تسمه زرین ، دوستونی ، حاشیه های مجدول ، صفحات کمند لاجورد ، عناوین به زر داخل کتیبه و بعضا ابری سازی شده ، صفحات آغاز رباعیات ، کتاب مراثی ، قطعات ، و فراقنامه دارای سرلوح مذهب و مرصع ، دنباله اشعار متن در حاشیه ها نوشته شده.

نوع و تز ئینات جلد:تیماج عنابی ، ضربی ، مجدول ، مقوایی ، آستر تیماج عنابی ساده

یادداشت استنساخ : از آغاز تا صفحه 19پ بخطی تازه تر و احتمالا از قرن 13ق. است.

معرفی نسخه : به شماره 98555-5 در فهرست همین کتابخانه رجوع کنید ، نسخه حاضر شامل قصاید ، غزلیات ، مقطعات ، رباعیات ، مراثی و فراق نامه میباشد و در حدود 12500 بیت است.

یاداشت تملک و سجع مهر :

شکل و سجع مهر:مهر دایره ای که در آن عبارتهای (بیت الله - مهر کتابخانه ، الملک) خوانده میشود در صفحه 3ر.

یادداشت های تملک:یادداشت (بتاریخ یوم یکشنبه 22 حوت 1311 از ملاحظه بنده حقیر خاکسار العبد عبد القیوم ...خادم ملت نجیبه اسلامیه مقدس افغانستان مربوطه وزارت تجارت .... در برگ 2 بدرقه ؛ یادداشت غلام حی پسر محمد نبی خان مورخ شعبان المعظم 1310 در برگ اول ؛ یادداشتی دیگر مورخ 1330 در برگ اول.

توضیحات نسخه : نسخه بررسی شده .1390/11/24آثار لک و پاشیدگی جوهر در بعضی صفحات دیده میشود ، 13 برگ اول فرنگی و به خطی دیگر و احتمالا از قرن 13 است ، این 13 برگ از شیرازه کتاب جدا میباشد.

یادداشت کلی : زبان:فارسی

یادداشت باز تکثیر : دیوان سلمان ساوجی در هند و ایران چاپ سنگی شده ، و چند بار پس از آن در ایران چاپ سربی شده ، از جمله چاپهای آن توسط انتشارات صفیعلی شاه در تهران در سال 1367ش. ، توسط انتشارات ما در تهران با مقدمه و تصحیح ابوالقاسم حالت در سال 1371ش. میباشد.

منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها : ذریعه (9: 462) ، سپهسالار (2: 606) ، دانشگاه (12: 2863).

موضوع : شعر فارسی -- قرن 8ق

شناسه افزوده : کتابخانه ملی پهلوی

دسترسی و محل الکترونیکی : http://dl.nlai.ir/UI/ce5db108-640e-4bbf-bc36-6181de895d2d/Catalogue.aspx

معرفی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس

سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را داشت و تربیت فرزندش سلطان اویس را به او واگذار کرد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال 778 هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام “جمشید و خورشید” و “فراقنامه” به جای مانده است. آثار او در این مجموعه: دیوان اشعار فراق نامه جمشید و خورشید دیگر صفحات مربوط به سلمان ساوجی در این پایگاه: اوزان دیوان سلمان ساوجی استقبالهای حافظ از سلمان ساوجی استقبالهای سلمان ساوجی از سعدی

دیوان اشعار

غزلیات

حرف ا

غزل شماره 1: دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا

دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا ****ورنه مقصود آن گلستی گل کجا و دل کجا

از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ ****وزگل بستان خوبی بوی می یابد هوا

گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست ****پس چرا هر دم ز جای خود جهد باد صبا

جز به چشم آشنایانش خیال روی او ****در نمی آید که می داند خیالش آشنا

با شما بودیم پیش از اتصال مائ و طین ****حبذا ایاما فی وصلکم یا حبذا

مردمی کایشان نمی ورزند سودای گلی ****نیستند از مردمان خوانندشان مردم گیا

تا قتیل دوست باشد جان کجا یابد حیات ****تا مریض عشق باشد دل کجا خواهد دوا

هندوی زلف تو در سر دولتی دارد قوی ****اینکه دستش می رسد کت سر در اندازد به پا

عاشقان آنند کایشان در جدایی واصلند ****حد هر کس نیست این هستند آن خاصان

جدا

زن خراب آباد گل سلمان به کلی شد ملول ****ای خوشا روزی که ما گردیم ازین زندان رها

غزل شماره 2: امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما

امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما****تو مست می حسنی، من، مست می سودا

از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنه****دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا

آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل ****وان عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا

ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشم****رفتی و که می داند، حال سفر دریا؟

انداخت قوت دل را، بشکست به یکباره****چون نشکند آخر نی، افتاد از آن بالا؟

تا چند زنم حلقه؟ در خانه به غیر از تو****چون نیست کسی دیگر، برخیز و درم بگشا

از بوی تو من مستم، ساقی مدهم ساغر****بگذار که می ترسم، از درد سر فردا

در رهگذر مسجد، از مصطبه بگذشتم****رندی به کفم برزد، دامن، که مرو ز اینجا

نقدی که تو می خواهی، در کوی مسلمانی****من یافته ام سلمان؟ در میکده ترسا

غزل شماره 3: ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را

ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را ****مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را

ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی ****برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را

بخدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم ****بخریم هر دو عالم بدهیم خون بهارا

پسرا ز ره ببردی به نوای نی دل من ****به سرت که بار دیگر بسرا همین نوا را

من از آن نیم که چون نی اگرم زنی بنالم****که نوازشی است هر دم زدن تو بینوا را

دل من به یارب آمد ز شکنج بند زلفت ****مشکن که در دل شب اثری بود دعا را

طرف عذار گلگون ز نقاب زلف مشکین ****بنمای تا ملامت نکنند مبتلا را

همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان ****که

خیال دوست داند شب تیره آشنا را

غزل شماره 4: بدست باد گهگاهی سلامی می رسان یارا

بدست باد گهگاهی سلامی می رسان یارا****که از لطف تو خود آخر سلامی می رسد ما را

خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش****مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا

شکایت نامه شوق تو را بر کوه اگر خوانم****ز رقت چشمه ها گردند گریان سنگ خارا را

ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی****اگر کاری به سر می شد، ز سر می ساختم پا را

ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سر بسته****اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را

شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری****که من روزی نمی بینم، خود این شب های یلدا را

به فردا می دهی هر دم، مرا امید و می دانم****که در شب های سودایت، امیدی نیست فردا را

نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلی****بپرسی از من مجنون، دل رنجور شیدا را

ور از تنهایی سلمان و حال او خبر، پرسد****بگو بی جان و بی جانان، چه باشد حال تنها را

غزل شماره 5: مگس وار از سر خوان وصال خود مران ما را

مگس وار از سر خوان وصال خود مران ما را ****نه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را

کنار از ما چه می جویی میان بگشاد می، بنشین ****به اقبالت مگر کاری برآید زین میان ما را

از آنم قصد جان کردی که من برگردم از کویت ****« معاذا الله» که برگردم چه گردانی به جان ما را

تو زوری می کنی بر ما و ما خواهیم جورت را ****کشیدن چون کمان تا هست پی بر استخوان ما را

رقیبان در حق ما بد همی گویند و کی هرگز ****توانند از نکو رویان جدا کردن بدان ما را

چو اجزای وجود ما مرکب شد ز سودایت ****چه غم گر چون قلم گیرند مردم بر

زبان مارا

قیامت باشد آن روزی که بر سوی تو چون نرگس ****ز خواب خوش بر انگیزند مست و سرگردان مارا

نشان آب حیوان کز دهان خضر می جستم ****دهانت می دهد اینک به زیر لب نشان مارا

بیا سلمان بیا تا سر کنیم اندر سر کارش ****کزین خوشتر سر و کاری نباشد در جهان ما را

غزل شماره 6: زان پیش کاتصال بود خاک و آب، را

زان پیش کاتصال بود خاک و آب، را****عشق تو خانه ساخته بود، این خراب را

مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکار****پنهان به گل چگونه کنند آفتاب را؟

تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهت****بردار یک ره، از طرف رخ حجاب را

عکس رخت چو مانع دیدار می شود****بهر خدا چه می کند آن رخ نقاب را

بر ما کشید خط خطا مدعی و ما****خط در کشیده ایم، خطا و صواب را

فردا که نامه عملم را کنند عرض ****روشن کنم به روی تو یک یک حساب را

یک شب خیال تو دیدم ما بخواب****زان چشم، دگر به چشم ندیدم خواب را

بی وصل تو دو کون، سرابی است پیش ما****در پیش ما چه آب بود خود سراب را؟

سلمان به خاک کوی تو، تا چشم باز کرد****یکبارگی ز دیده، بینداخت، آب را

غزل شماره 7: نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟****سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟

روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی****در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟

گر منم دور ز روی تو، دل من با توست****نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟

برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر****سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟

دل در آن چاه ز نخ مرد و به مویی کارش****بر نمی آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟

نیک خواه توام و روی تو، دلخواه من است****می رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟

پادشاه منی و من، ز گدایان توام****از گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟

در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را****«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟

غزل شماره 8: نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز را

نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز را****ای لعبت ساقی! بیار، آن جام خم پرداز را

چون تلخ و شوری می چشم، باری بده تا در کشم****آن جام نوش انجام را، وان تلخ شور آغاز را

عودی به رغم عاشقان، بنواز یک ره عود را****مطرب به روی شاهدان برکش، دمی آواز را

چنگ است بازاری مگو، راز نهفت دل برو****دمساز عشاق است نی، در گوش وی، گو راز را

ای روشنی بصر! چشم از تو دارم یک نظر****بی آنکه یابد زان خبر، آن غمزه غماز را

با ما کمند زلف تو، ز اندازه، بیرون می برد****تابی نخواهی دادن آن، زلف کمند انداز را

ناز و حفاظ دوستان، حیف آیدم، بر دشمنان****ایشان چه می دانند قدر این نعمت و این ناز را

پروانه پیش یار خود، میرد خود و خوش می کند****هل تا بمیرد در قدم، پروانه جانباز را

ترک هوای خود بگو، سلمان رضای او بجو****نتوان به گنجشکی رها، کردن چنین شهباز را

غزل شماره 9: خیال نرگس مستت، ببست خوابم را

خیال نرگس مستت، ببست خوابم را****کمند طره شستت، ببرد تابم را

چو ذره مضطربم، سایه بر سر اندازم ****دمی قرار ده، آشوب و اضطرابم را

نه جای توست دلم؟ با لبت بگو آخر ****عمارتی بکن این خانه خرابم را

نسیم صبح من، از مشرق امید دمید ****ز خواب صبح در آرید آفتابم را

فتاده ام ز شرابی که بر نخیزد باز ****نسیم اگر شنود، بوی این شرابم را

بریخت آب رخم دیده بس کن ای دیده ****به پیش مردم از این پس مریز آبم را

سواد طره تو، نامه سیاه من است ****نمی دهند به دست من، آن کتابم را

منم بر آنکه چو جورت کشیده ام در حشر****قلم کشند، گناهان بی حسابم را

دل کباب مرا

نیست بی لبت، نمکی****سخن بگو نمکی، بر فشان، کبابم را

خطایی ار زمن آمد، تو التفات مکن****چو اعتبار خطای من و صوابم را؟

حجاب نیست میان من و تو غیر از من****جز از هوا، که بر اندازم این حجابم را

هزار نعره زد از درد عشق تو، سلمان****نگشت هیچ یکی ملتفت، خطابم را

مگر به ناله من نرم می شود، دل کوه؟****که می دهد به زبان صدا، جوابم را؟

غزل شماره 10: ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا

ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا!****ای که وصل تو مراد دل و جان است، مرا!

چون مراد دل و جانم، تویی از هردو جهان****از تو دل برنکنم، تا دل و جان است مرا

می برم نام تو و از تو نشان می جویم****در ره عشق تو تا، نام و نشان است مرا

دم ز مهر تو زنم، تا ز حیاتم باقی است****وصف حسن تو کنم، تا که زبان است مرا

من نه آنم که بخود، از تو بگردانم روی****می کشم جور تو تا، تاب و توان است مرا

گرچه از چشم نهانی تو، خیال رخ تو****روز و شب، مونس و پیدا و نهان است مرا

تو ز من فارغ و آسوده و هر شب تا روز****بر سر کوی تو، فریاد و فغان است مرا

زانده شوق تو و محنت هجر تو مپرس****که دل غمزده جانا، به چه سان است مرا

دیده تا، قامت چون سرو روان تو بدید****همه خون جگر از، دیده روان است مرا

می کند رنگ رخم، از دل پر زار بیان****خود درین حال، چه حاجت به بیان است مرا؟

غزل شماره 11: ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا

ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا****سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا

گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند****کجا روم ز درد او که خون گرفت مرا

کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست****عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا

به سر همی رودم دود و من نمی دانم****چه آتش است که در اندرون گرفت مرا

زبانه می زند، آتش درون من زبان****از آنکه دوست به غایت، زبون گرفت مرا

ز بند زلف تو زد، بر دماغ من بویی****نسیم صبح ز سودا، جنون گرفت مرا

غم تو بود که سلمان نبود در دل او****بر آن مباش،

که این غم کنون گرفت مرا

غزل شماره 12: ای که بر من می کشی خط و نمی خوانی مرا

ای که بر من می کشی خط و نمی خوانی مرا!****بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟

رانده اند ازل، بر ما بناکامی، قلم****نیستم، کام دل آخر تا به کی رانی مرا؟

در سر زلف تو کردم، عمر و آن عمر عزیز****سر به سر بر باد رفت، اندر پیشانی مرا

می دهم جان تا بر آرم با تو یکدم، چون کنم****هیچ کاری بر نمی آید، به آسانی مرا

همچو عود از من برآمد دود، تا کی دم دهی؟****آتشی بنشان بر آتش، چند بنشانی مرا؟

مرد سودایت نبودم، کردم و دیدم زیان****وین زمان سودی نمی دارد، پشیمانی مرا

از ازل داغ تو دارم، بر دل و روز ابد****کس نگیرد ظاهراً، با داغ سلطانی مرا

کرده بودم ترک ترکان کمان ابرو و باز****می برند از ره به چشم شوخ و پیشانی مرا

بنده ای باشد تو را سلمان گران باشد که آن****یک قبول حضرت خود، داری ارزانی مرا

غزل شماره 13: نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را****آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را

مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند****«لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را

صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد****ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟

کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو****چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا

همه خون می خورم وز آنچه توان خورد، مگر****غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟

ناله در سنگ اثر می کند، اما چه کنم****چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را

طایر! در قفس بی دری افتادی اگر****راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را

راه بیرون شو اگر، می طلبی رو بدرش****که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را

ای فرود آمده عشقت،

به سواد دل من!****از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را

غزل شماره 14: که بشکن، ساغر و پیمانه را

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را****غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را****این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده اند****کرده ام وقف می و معشوق این، ویرانه را

ما ز بیرون خمستان فلک، می، می خوریم****گو بر اندازید، بنیاد خم و خمخانه را

ما زجام ساقی مستیم، کز شوق لبش****در میان دل بود چون ساغر و پیمانه را

عقل را با آشنایان درش بیگانگی است****ساقیا در مجلس ما، ره مده، بیگانه را

جام دردی ده به من، وز من، بجام می، ستان****این روان روشن و جامی بده، جانانه را

سر چنان گرم است، شمع مجلس ما را، ز می****کز سر گرمی، بخواهد سوختن پروانه را

راستی هرگز نخواهد گفت، سلمان ترک همی****ناصحا! افسون مدم، واعظ مخوان افسانه را

غزل شماره 15: اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را

اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را****به گل رضوان بر انداید، در فردوس اعلی را

وگر سرور سر افرازت، زجنت، سایه بردارد****دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را

بهار عالم حسنت، جهان را تازه می دارد****به زنگ اصحاب صورت را، به بوار باب معنی را

فروغ حسن رویت کی، تواند دیده هر بیدل؟****دلی چون کوه می باید، که بر تابد تجلی را

و رای پایه عقل است، طور عاشقی ورنه****کجا دریافتی مجنون، کمال حسن لیلی را؟

اگر عکس رخ و بوی سر زلفت، نبودندی****که، بنمودی شب دیجور، نور از طور موسی را؟

به بازار سر زلفت، که هست آن حلقه سودا****نباشد قیمتی چندان، متاع دین و دنیا را

اگر نقش رخت ظاهر، نبودی در همه اشیا ****مغان هرگز نکردندی، پرستش لات و غری را

به وجهی تا دهان تو نشد پیدا، ندانستند****کزین رو صحبتی نیک است،

با خورشید عیسی را

اگر زاهد برد بوی از، نسیم رحمت لطفت ****چو گل بر هم برد صد تو، لباس زهد و تقوی را

چو لاف عشق زد سلمان، هوس دارد که بر یادت ****به مهر دل کند چون صبح، روشن صدق دعوی را

غزل شماره 16: یارب به آب این مژه اشکبار ما

یارب به آب این مژه اشکبار ما ****کان سرو ناز را، بنشان در کنار ما

از ما غبار اگر چه بر انگیخت، درد او****گردی به دامنش مرصاد، از غبار ما

ای دل درین دیار، نشان و نامجوی ****جز در دیار ما، مطلب، در دیار ما

آبی به روی کار من، آمد ز دیده باز ****و آن نیز اگر چه باز نیاید، به کار ما

آب روان ما، ز گل ما، مکدر است****صافی شود چو پاک شود رهگذار ما

یا اختیار ماست ز گیتی، ولی چه سود ****در دست ما چو نیست، کنون اختیار ما

غمهای عالم ار همه، بر ما شوند جمع ****ما را چه غم چو یار بود، غمگسار ما

بهر غم تو داد به سلمان، که گوش دار ****چندین هزار دانه در، یادگار ما

تا بر سوار مردمک دیده می نهد ****مردم سواد این سخن آبدار ما

غزل شماره 17: ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما

ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما ****کس نمی داند به غیر از پیر ما، تدبیر ما

خاک را از خاصیت اکسیر اگر، زر می کند ****ساقیا می ده، که ما، خاکیم و می، اکسیر ما

ما که از دوران ازل مستیم و عاشق، تا کنون ****غالبا صورت نبندد، بعد از این تغییر ما

من غلام هندوی آن سرو آزادم که او ****بر سمن بنوشت خطی، از پی تحریر ما

بر شب زلفش گر ای باد صبا، یابی گذر ****گو حذر کن، زینهار، از ناله شبگیر ما

ما به سوز آتش دل عالمی می سوختیم ****گر نه آب چشم ما می بود، دامنگیر ما

ای که می گویی مشو دیوانه زلفش بگو ****تا نجنباند نسیم صبحدم، زنجیر ما

خدمتی لایق نمی آید ز

ما، در خدمتت ****وای بر ما، چون نبخشایی تو بر تقصیر ما

گفته ای سلمان، که من خود را فدایش می کنم ****زودتر، زنهار کافاتست در تاخیر ما

غزل شماره 18: من کیستم؟ تا با شدم، سودای دیدار شما

من کیستم؟ تا با شدم، سودای دیدار شما****اینم نه بس کاید به من، بویی ز گلزار شما؟

چشمم که هر دم می کند، غسلی به خوناب جگر****با این طهارت نیستم، زیبای دیدار شما!

سیم سیاه قلب اگر، هرگز نپالودی مژه****کی نقد اشک ما روان، گشتی به بازار شما؟

ای هر سر موی تو را، سرمایه هستی بها!****با آن که من خود نیستم، هستم خریدار شما

باری است سر بر دوش من، خواهد فکند این بار، من****باری، چو باری می کشیم بر دوش هم بار شما

با آنکه مویی شد تنم، از جور هجران و ستم****حاشا که من مویی کنم، تقصیر در کار شما

دل با عذار ساده ات، جمعیتی دارد، ولی****تشویش سلمان می دهد، هندوی طرار شما

غزل شماره 19: قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما

قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما****دولت ما نیست، الا در سر کوی شما

روز محشر، در جواب پرسش سودای کفر****هیچ دست آویز ما را نیست، جز موی شما

ماه تابان را شبی نسبت، به رویت، کرده ام****سالها شد، تا خجالت دارم، از روی شما

مرده خاکم که او می پرورد سروی چو تو****زنده بادم که او می آورد بوی شما

اینکه بر چشمم، سیاه و تنگ دل یاری، ولی****کس نمی گوید حدیث سخت، در روی شما

بر نمی دارم سر از زانو، ز رشک طره ات****تا چرا سر بر نمی دارد، ز زانوی شما

چشم تنگت، تر تاز و حاجبت پیشانی است****زان نمی آید کسی در چشم جادوی شما

گرم بدم گویی و نیکویی، به هر حالت که هست****هست، سلمان، از میان جان، دعا گوی شما

غزل شماره 20: بی گل رویت ندارد، رونقی بستان ما

بی گل رویت ندارد، رونقی بستان ما****بی حضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما

گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح****عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما

در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماند****چیست یاران، چاره غمهای بی پایان ما؟

دوستان، گویند دل را صبر فرمایید صبر****چون کنیم ای دوستان، دل نیست در فرمان ما؟

در فراقش نیست یا رب زندگانی را سبب****سخت رویی فلک یا سستی پیمان ما

در فراق دوست، دل، خون گشت و خواهد شد بباد****دوستان بهر خدا جان شما و جان ما

در فراقش، بعد چندین شب، شبی خواهم ربود****می شنیدم در شکر خواب از لب سلطان ما

بار هجر ما، که کوه، از بردن او عاجز است****چون تحمل می کند گویی دل سلمان ما؟

حرف ب

غزل شماره 21: نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب

نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب****می کند، بنیاد مستوری مستوران، خراب

غنچه مستور صاحبدل، نمی بینی که چون****بشنود، بوی بهار، از پیش بردارد نقاب

بوی عشرت در بهار، از لاله می آید که اوست****در دلش، سودای عشق و در سرش جام شراب

دور باد، از نرگس صاحب نظر چشم بدان****کو چو چشمت، بر نمی دارد سر از مستی و خواب

مدعی منعم مکن، در عاشقی، زیرا که نیست****عقل را با پیچ و تاب زلف خوبان، هیچ تاب

چشم نرگس، دل به یغما برد و جان، گرمی برد****ترک سرمست معربد را، که می گوید جواب؟

ای بهار روی جانان! گل برون آمد ز مهد****تا به کی باشد گل رحسار از ما، در حجاب؟

نخسه حسن رخت را عرض کن بر جویبار****تا ورق های گل نسرین، فرو شوید به آب

بلبلان اوصاف گل گویند و ما وصف رخت****ما دعای پادشاه کامران کامیاب

سایه لطف الهی، دندی سلطان که هست****آسمان سلطنت را رای و رویش آفتاب

غزل شماره 22: چشمه چشم من از سرو قدت یابد، آب

چشمه چشم من از سرو قدت یابد، آب****رشته جان من از، شمع رخت دارد، تاب

تشنه لب گردد سراپای جهان، گردیدم****نیست سرچشمه، به غیر از تو و باقی است، سراب

غم سودای تو تا در دل من، خانه گرفت****خانه ام کرده خراب است غم خانه، خراب

آنچنان، آتش عشق تو، خوش آمد دل را****که بیفتاد، به یکبارگی از چشمم، آب

دیده از شوق تو تا، لذت بیداری یافت****هیچ در چشم من ای دوست، نمی آید خواب

عجب از زمره عشاق لبت، می مانم****که همه مست و خرابند به یک جرعه، شراب

ز چه رو بر همه تابی و نتابی، بر من****آفتابا منمت خاک و برین خاک، بتاب

روز پرسش که به یک ذره بود گفت و شنید****عاشقان را نبود جز ز دهان تو

جواب

زان خلایق که درآیند، به دیوان شمار****مثل سلمان عجب از ز آنچه در آید حساب

غزل شماره 23: چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب

چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب****رویت از آتش اندیشه دل یابد تاب

چشم مست تو که بر هر طرفی، می افتد****بر من افتاد، زمستی و مرا کرد خراب

با خیال تو مرا، خواب نیاید در چشم****کو خیالت که طلب می کندش، دیده در آب

اگر از دیده تو را رغبت خواب است، مگر****آب او ریزی وزین بخت، کنی خواهش آب

به تمنای لب لعل تو گردد، بر کف****آتشین جان رسانیده به لب، جام شراب

چون ترا شمع صفت، با همه کس رویی هست****من که پروانه ام ای شمع! ز من روی متاب

چون نه از آب و گلی، بلکه همه جان و دلی****که گر از ماء و ترابی، پس ازین ما و تراب

دیگران را هوس جنت اگر می باشد****روضه جنت سلمان در توست، از همه باب

غزل شماره 24: جمال خود منما، جز به دیده پر آب

جمال خود منما، جز به دیده پر آب****روا مدار، تیمم به خاک، در لب آب

تو شمع مجلس انسی، متاب روی از من****تو عین آب فراتی مده فریب سراب

کسی که سجده گهش، خاک آستانه توست****فرو نیاورد او، سر به مسجد و محراب

مکن به بوک و مگر عمر را تلف سلمان****بست که گشت بدین صرف، روزگار شباب

غزل شماره 25: غمزه سرمست ساقی، بی شراب

غمزه سرمست ساقی، بی شراب****کرد هشیاران مجلس را خراب

دوستان را خواب می آید ولی****خوش نمی آید مرا بی دوست، خواب

تنگ شد بی پسته ات، بر ما جهان****تلخ شد بی شکرت، بر ما شراب

روی خوبت، ماه تابان من است****ماه رویا! روی خوب از من متاب

گر خطایی کرده ام، خونم بریز****بی خطا کشتن چه می بینی صواب؟

گل ز بلبل، روی می پوشد هنوز****ای صبا! برخیز و بردار این حجاب

در جمال عالم آرایت، سخن****نیست کان روشن تر است از آفتاب

عقل بر می تابد از زلفت، عنان****عقل را با تاب زلفت، نیست تاب

چشمم از لعلت، حکایت می کند****می چکاند راستی، در خوشاب

آب، بگذشت از سر سلمان و او****همچنان وصل تو می جوید در آب

غزل شماره 26: ای گل رخسار تو! برده ز روی گل، آب

ای گل رخسار تو! برده ز روی گل، آب****صحبت گل را رها کرده ببویت گلاب

سایه سرو تو ساخت، پایه بختم، بلند****نرگس مست تو کرد، خانه عقلم خراب

عشق رخت دولتی است، باقی و باقی فنا****خاک درت شربتی است، صافی و عالم سراب

سر جمالت به عقل، در نتوان یافتن****خود به حقیقت نجست، کس به چراغ، آفتاب

گرچه رخت در حجاب، می رود از چشم ما****پرده ما می درد حسن رخت، بی حجاب

طرف عذار از نقاب، باز نما یک نظر****ورچه کسی بر نبست، طرفی از او جز نقاب

دولت دیدار را، دیده ندانست، قدر****می طلبد لا جرم، نقش خیالش در آب

سرو سرافراز من، سایه ز من برنگیر****ماه جهان تاب من، چهره ز من برمتاب

بی تو من و خواب و خور؟، این چه تصور بود؟****سینه عشاق و خور دیده مشتاق و خواب؟

ساقی مجلس بده! باده که خواهیم رفت****ما به هوای لبش، در سر می، چون حباب

خاطر سلمان ازین، خرقه ازرق گرفت****خیز که گلگون کنیم، جامه، به جام شراب

غزل شماره 27: ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آب

ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آب****ز تاب هجر تو دارد، شرار دوزخ، تاب

بر حسن و عارض و قد تو برده اند، پناه****بهشت طوبی و «طوبی ابهم و حسن ماب»

چو چشم من، همه شب جویبار باغ بهشت****خیال نرگس نست تو بیند، اندر خواب

بهار، شرح جمال تو داده، در یک فصل****بهشت، ذکر جمیل تو کرده در هر باب

لب و دهان تو را، ای بسا! حقوق نمک****که هست، بر جگر ریش و سینه های کباب

بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید****به کام اگر برسیدی، نریختی خوناب

گمان بری که بدور تو، عاشقان مستند****خبر نداری از احوال زاهدان خراب

نقاب بازگشای، تا کی این حجاب کنی****از این نقاب چه بر

بسته ای، به غیر حجاب

بدید روی تو را گل فتاد، در آتش****شنید بوی تو، وز شرم گشت آب گلاب

مرا به دور رخت شد، پدید جوهر لعل****پدید می شود از آفتاب عالم تاب

غزل شماره 28: از لب لعل توام، کار به کام است، امشب

از لب لعل توام، کار به کام است، امشب****دولتم بنده و اقبالم، غلام است، امشب

آسمان گو بنشان، مشعله ماه تمام****که زمین را مه روی تو، تمام است، امشب

باده در دین من امروز، حلال است، حلال****خواب، در چشم من ای بخت، حرام است، امشب

برو ای قافله صبح! مزن دم کانجا****آفتابی است که در پرده شام است، امشب

شمع بین، سوخته آتش و او مرده شمع****گوییا عاشق ازین هردو، کدام است امشب

اثر عکس لب توست، درون می ناب****که صفایی عجب، اندر دل جام است، امشب

من هوای حرم کعبه ندارم، که مرا****عرفات سر کوی تو مقام است، امشب

حاشدت را که چو عودست بر آتش، سلمان****گو همی سوز، که سودای تو خام است امشب

غزل شماره 29: جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیب

جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیب****تا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب

عود خشکم؛ آتش جانسوز می باید، مرا****تا ز طیب جان، دماغ حاضران گردد، ز طیب

دولت بوسیدن پایش ندارد، هر کسی****این سعادت نیست، الا در سر زلف حبیب

چشم دار آخر دمی، با ما، که بادا گوش دار****ایزد از چشم بدانت، اول از چشم رقیب

خیز و بر ما عرضه کن ایمان، از آن عارض که باز****در میان آورد زلفت، رسم ز ناز و صلیب

بی تو جان، در تن بجایی بس غریب افتاده است****جن من دانی به تنها چون بود حال غریب؟

دست بیماران گرفتن، بر طبیبان واجب است****من ز پا افتاده ام، دستم نمی گیرد طبیب

گفتمش هرگز نشد کامیم، حاصل، زان دهن****از وصالت نیست گویی، هیچ سلمان را نصیب

غزل شماره 30: خسته ام ای یارو ندارم، طبیب

خسته ام ای یارو ندارم، طبیب****هیچ طبیبی نبودچون حبیب

آه! که بیمار غمت، عرض حال ****کر دو نفر مود جوابی، طبیب

یک هوسم هست، که در پای تو****جان بدهم، کوری چشم رقیب

می سپرم راه هوایت، به سر****این ادب آن نیست، که داند، ادیب

عاشق مسکین، که غریب است و زار****گر بنوازیش، نباشد غریب

طالب وصل توام، اما چه سود****سعی تو چو سلمان نباشد، نصیب

تا ز در بسته نگردد ملول****« نصر من الله و فتح قریب»

حرف ت

غزل شماره 31: باز آمد ای بخت همایون به سعادت

باز آمد ای بخت همایون به سعادت****چون جان گرامی، به بدن، روز اعادت

از غمزه، سنان داری و در زیر لبان، قند****چون است به قصد آمده ای یه به عیادت؟

مهری است کهن، در دل و جان من و آن مهر****همچون مه نوروز به روزست سیادت

در قید چه داری به ستم؟ صید رها کن****او خود، به کمند تو در آید، به ارادت

گو تیر بلا بار، که من سهم ندارم****تیری که زند دوست، بود سهم سعادت

با خون جگر ساز، دلا! ز آنکه بریدند****با خون جگر، ناف تو در روز ولادت

در صومعه، عمری به امید تو نشستم****کاری نگشاد، از ورع و زهد و عبادت

من بعد برآنیم که گرد در خمار****گردیم و نگردیم، ازین مذهب و عادت

بی فایده سلمان چه کنی سعی و تکاپوی؟****چون بخت نباشد، ندهد سود جلالت

غزل شماره 32: در سرم زلف تو، سودا انداخت

در سرم زلف تو، سودا انداخت****کار من زلف تو در پا انداخت

ماند یک قطره خون، از دل ما****دیده، آن نیز به دریا انداخت

تن بی جان مرا، در پی خویش****سایه وار، آن قد و بالا انداخت

آهو از باد، چو بوی تو شنید****نافه مشک، به صحرا انداخت

وعده ای داد، به امروز، مرا****باز امروز، به فردا انداخت

عالمی بود، شکار غم دوست****از میان همه، ما را انداخت

بوی آن باده مرا از مسجد****به در دیر مسیحا، انداخت

پیر ما، شارع مسجد، بگذاشت****راه، بر کوچه ترسا، انداخت

عمر در میکده، سلمان گم کرد****یافت، ز آنجا و هم آنجا انداخت

غزل شماره 33: به آستین ملالم مران، که من به ارادت

به آستین ملالم مران، که من به ارادت****نهاده ام سر طاعت، به آستان عبادت

به کشتگان رهت، برگذر، به رسم زیارت****به خستگان غمت، در نگر، به رسم عیادت

من آن نیم که به تیغ از تو روی برتابم****جفای دوست، کمند محبت است و ارادت

به التفات تو با من، توان مشاهده کردن****که چون کند به عظام رمیم، روح اعادت؟

زما بریدن یاران، بدیع نیست که ما را****به تیغ هجر، بریدند، ناف روز ولادت

دلا ز کوی محبت، متاب روی، به سختی****که رنج و محنت این ره، سلامت است و سعادت

بیان عشق، میسر نمی شود به حکایت****که شرح شوق، ز حد عبارت است، زیادت

حکایت غم عشق، از درون عاشق صادق****بپرس، اگر چه ز مجروح نشوند، شهادت

مراست پیش تو کاری و کارهای چنین را****نسیم صبحدم، از پیش می برد به جلادت

جفا، طریقه توست و وفا، وظیفه سلمان****تراست، آن شده خوی و مراست این شده عادت

غزل شماره 34: خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است

خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است****دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است

به تیر غمزه، مرا صید کرد و می دانم****که هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست

علاج علت من، می کند به شربت صبر****لبت، که چاشنی صیر کرده، از قند است

فراق بر دل نادان، چو کاه، برگی نیست****ولیک بر همه دان، همچو کو الوند است

طریق بادیه را از شتر سوار، مپرس****بیا ببین، که به پای پیادگان، چند است

حدیث واعظ بلبل کجا سحر شنود؟****کسی که غنچه صفت، گوش دل، در آکند ست

میانه من و تو، صحبت از چه امروز است****دل مرا ز ازل، باز، با تو پیوند است

دل از محبت خاصان، که بر تواند کند؟****مگر کسی که دل از جان خویش برکندست

اگر تو، ملتفت من شوی وگر نشوی****رعایت طرف بنده بر

خداوند است

ز خاک کوی حبیبم، مران، که سلمان را****بخاک پای و سر کوی یار، سوگند است

غزل شماره 35: مرا ز هر دوجهان، حضرت تو، مقصود است

مرا ز هر دوجهان، حضرت تو، مقصود است****که حضرتت به حقیقت، مقام محمود است

دریچه نظر و رهگذار خاطر من****جز از خیال تو، بر هرچه هست، مسدود است

اگر ز دل غرض توست صبر، معدوم است****وگر مراد تو از من وفاست، موجودست

صبا ز رهگذر کوی توست، غالیه سا****بس است باد صبا را، اگر همین سود ست

به چهره، خاک درت را نمی دهم زحمت****از آنکه چهره به خوناب دیده، پالودست

پناه بر دل من، به سایه زلفت****چه سایه ایست که بر آفتاب ممدود است؟

به بندگی، از ازل، با تو بسته ام عهدی****چگونه ترک کنم عادتی که معهود است؟

ز شوق بزم تو در دیده و دل سلمان****مدام، اشک صراحی و ناله عودست

غزل شماره 36: هرکه از خود خبری دارد، ازو بی خبر است

هرکه از خود خبری دارد، ازو بی خبر است****عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است

مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست****وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است

بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد****که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سراست

جان درین منزل خونخوار، ندارد خطری****هر که او غم جان است، به جان در خطر است

جان من، همنفس باد سحر خواهد بود****تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

مردم چشم من از با تو نظر باخت، چه شد****عشق بازی، صفت مردم صاحب نظر است

خاک بادا! سر من، گر سر افسر، دارم****تا به خاک کف پای تو سرم، تا جور است

آخر آن خار که بر رهگذرت نپسندم****بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟

زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید****عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است

غزل شماره 37: ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست

ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست ****مردانه، روی بست و دل عاشقان، شکست

ای صبر، چون رکاب زمانی بدار پای ****کان شهسوار ترک، عنان می برد ز دست

آنکس که گشت کشته، ز سودای چشم تو****خیزد صباح روز قیامت، ز خاک مست

هر کس که در کشاکش عشق توام بدید ****از صحبت کمان قد من چو تیر جست

رحمت بر آب دیده که چند آنچه راندمش ****دستم ز آستین و ز دامن، نمی گسست

با آنک در میان تو دل بست عالمی ****کس زان میان به غیر کمر، طرف بر نبست

دارم سری و از تو مرا، سر دریغ نیست ****پیش تو می نهم، من درویش هر چه هست

ما بی خودیم و مدعیانند بی خبر ****زان می که داده است به ما

ساقی الست

در طیره ام ز طره که گستاخ در رخت ****بنشست و راستی، به همه روی کج نشست

صوفی، رفیق زمره اصحاب رهروست ****سلمان، ندیم مجلس رندان می پرست

غزل شماره 38: من خراباتیم و باده پرست

من خراباتیم و باده پرست****در خرابات مغان، عاشق و مست

گوش، بر زمزمه قول بلی ****هوش، غارت زده جام الست

می کشندم چون سبو، دوش به دوش ****می دهندم چو قدح، دست به دست

دیدی آن توبه سنگین مرا؟****که به یک شیشه می چون بشکست؟

رندی و عاشقی و قلاشی****هیچ شک نیست که در ما همه هست

ما همان خاک در مصطبه ایم ****معنی و صورت ما عالی و پست

آن زمان نیز که گردیم غبار ****بر در میکده خواهیم نشست

همه ذرات جهان می بینیم ****به هوایت شده خورشید پرست

بود در بند تعلق، سلمان ****به کمند تو در افتاد و برست

ذره ای بود و به خورشید رسید ****قطره ای بود و به دریا پیوست

غزل شماره 39: غمزه بیمار یار، از ناتوانی خوشترست

غمزه بیمار یار، از ناتوانی خوشترست ****قامتش را در طبیعت، اعتدالی دیگر است

چشم بیمار تو در خواب است و ابرو بر سرش ****ای خوشا، بیمار، کش پیوسته باری بر سر است

زیر لب با ما حدیثی گو، که این بیمار را****مدتی شد کارزوی شربتی زان شکرست

آفتاب ما « بحمد الله» مبارک طالع است ****پادشاه ما به نام ایزد، همایون اختر است

چون هلالش، هر زمان جاه و جلالی از نواست ****چون صباحش، هر نفس نور و صفایی در خورست

ناله شبگیر سلمان، عاقبت شد کارگر ****بخت، بیدارست و دولت یار و همت یاورست

غزل شماره 40: دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست ****ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست

ز من برید و به زلفت بریده ات پیوست ****به پای خویش آمد به دام و شد پا بست

زهی لطافت آن قطره ای که مهری یافت ****ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست

تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی ****منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست

همین که چشم تو صف های غمزه بر هم زد ****نخست قلب سلیم شکستگان بشکست

چگونه چشم تو مست است و زلفت، آشفته ****چنان به روی تو آشفته ام به بوی تو مست

ندانم آنکه خبر هست از منت، یا نیست ****که نیستم خبر، از هر چه در دو عالم هست

بیار ساقی، از آن می، که می پرستان را ****به نیم جرعه دردی، کند خدای پرست

وجود خاکی سلمان، هزار باره چو خاک ****به باد دادی و زان گرد، بر دلت ننشست

غزل شماره 41: گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست

گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست ****نتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست

خوردم از دست تو جامی، که جهان جرعه اوست ****هرکه زین دست خورد می، برود زود از دست

دارم از بهر دوای غم دل، می، برکف ****این دوایی است، که بی وصل تو دارم در دست

می زند، حلقه زلف تو در غارت جان ****نتوان، با سر زلف تو، به جانی در بست

می، به هشیار ده ای ساقی مجلس، که مرا ****نشئه ای هست هنوز، از می باقی الست

من که صد سلسله از دست غمت، می گسلم ****یک سر مو نتوانم، ز دو زلف تو گسست

هر که پیوست به

وصلت، ز همه باز برید ****وانکه شد صید کمندت، ز همه قید برست

جان صوفی نشد، از دود کدورت، صافی****نا نشد در بن خمخانه، چو دردی بنشست

با سر زلف تو سودای من، امروزی نیست ****ما نبودیم که این سلسله در هم پیوست

جست، سلمان ز جهان بهر میان تو کنار****راستی آنکه ازین ورطه، به یک موی بجست

غزل شماره 42: ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست

ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست ****کز پی تاراج دل، عشق برآورد دست

منکر صورت نشد، عارف معنی شناس****راه به معنی نبرد عاشق صورت پرست

از پی محنت شود، مست محبت، مدام ****هر که شراب بلی، خورد ز جام الست

بزم وصال تو را، چشم تو خوش ساقی است ****کز نظرش می شود، مردم هشیار مست

خادم نقاش فکر، نقش رخت سالها ****خواست که بر لوح جان، بندد و صورت نبست

یک سحر از خواب خوش، چشم خوشت بر نخاست ****دست ندادش شبی، با تو به خلوت نشست

از سر من گر قدم، باز گرفتی چه شد ****لطف تو صد در گشاد، یک دراگر بست بست

کام دل خویش یافت، هر که به درد تو مرد ****درد دل خویش جست، هر که ز درد تو جست

غزل شماره 43: تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست

تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست ****با یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست

امشب، چه فتنه بود که انگیخت چشم او ****کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست

عاشق ندید، در حرم دل، جمال یار****بر غیر یار، تا در اندیشه، در نبست

صوفی به رقص، بر سر کوی، بکوفت پای ****عارف ز ذوق، بر همه عالم فشاند دست

ساقی قدح به مردم هشیار ده، که من ****دارم، هنوز، نشوه ای از ساغر الست

این مطربان راهزن، امشب ز صوفیان****خواهند برد، خرقه و دستار و هر چه هست

من جان کجا برم، ز کمندش که باد صبح ****جانها بداد، تا ز سر زلف او بجست

صیدی، که در کمند تو، روزی اسیر شد ****ز اندیشه خلاص همه عمر، باز رست

اصنام اگر به روی

تو، ماننده اند نیست ****فرقی میان مذهب اسلام و بت پرست

خواهی که سربلند شوی، از هوای او ****سلمان چو خاک در قدم یار گرد پست

غزل شماره 44: از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست

از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست****زاهد به خرابات مغان آمد و می خواست

ما پیرو آن راهروانیم، که ما را****چون نی بنماید، به انگشت، ره راست

من کعبه و بتخانه نمی دانم و دانم****کانجا که تویی، کعبه ارباب دل، آنجاست

ای آنکه به فردا دهی امروز، مرا بیم!****رو، بیم کسی کن که امیدیش به فرداست

خواهیم که بر دیده ما، بگذرد آن سرو****تا خلق بدانند که او، بر طرف ماست

بنشست غمت در دل من تنگ و ندانم****با ما چنین تنگ نشینی، ز کجا خواست؟

بسیار مشو غره، بدین حسن دلاویز****کین حسن دلاویز تو را حسن من آراست

جمعیت حسنی، که سر زلف تو دارد****از جانب دلهای پراکنده شیداست

از عقد سر زلف و رقوم خط مشکین****حاصل غم عشق، آمد و باقی همه سوداست

عشق تو ز سلمان، دل و جان و خرد و هوش****بر بود کنون، مانده و مسکین تن و تنهاست

غزل شماره 45: بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است

بیا که بی لب لعل تو، کار من، خام است****ز عکس روی تو، آتش فتاده در جام است

مرا که چشم تو بخت است و بخت، در خواب است****مرا که زلف تو، شام است و صبح، در شام است

دلم به مجلس عشقت، همیشه بر صدر است****زبان به ذکر دهانت، مدام در کار است

طریق مصطبه، بر کعبه راجح، است مرا****که این، به رغبت جان است و آن، به الزام است

درون صافی از اهل صلاح و زهد، مجوی****که این نشانه رندان دردی آشام، است

مکن ملامت رندان، دگر به بدنامی****که هرچه پیش تو ننگ است، نزد ما، نام، است

دلا تو طایر قدسی، درین خرابه مگر****که نیست دانه و هرجا که می روی، دام است

محل حادثه است، این جهان، درو آرام****مکن که مکمن ضغیم،

نه جای آرام است

اگر چه آخر روز است و راه منزل، دور****هنوز اگر قدمی می نهی، به هنگام است

برفت قافله عمر و می پزی، هوسی ****که رهروی و درین وقت، این هوس، خام است

رسید شام اجل، بر در سرای امل ****ولی چه سود سلمان هنوز، بر بام، است

غزل شماره 46: تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب است

تا بدیدم حلقه زلف تو، روز من، شب است****تا ببوسیدم سر کوی تو، جانم بر لب است

یا رب! آن ابرو، چه محرابی است کز سودای او؟****در زوایای فلک، پیوسته یارب یارب، است

پیش عکس عارضت، میرم که شمع از غیرتش****هر شبی تا روز گاهی در عرق، گه در تب است

آفتابی، امشبم، در خانه طالع می شود****گوییا در خانه طالع، کدامین کوکب است؟

پای دار ای شمع و منشین تا به سر، خدمت کنیم****پیش او امشب که ما را خود سر و کار امشب است

صوفیان! گر همتی دارید جامی در کشید****زان خم صافی، که صاحب همتان را مشرب است

حسن رویت قبله من نیست تنها، کین زمان****در همه روی زمین، یک قبله و یک مذهب است

جان به عزم دست بوست، پای دارد، در رکاب****گر تعلل می رود، سستی ز ضعف مرکب است

روح سلمان، قلب و عشقت بر ترست از طور روح****ورنه عشقت، گفتمی روح است و قلبم قالب است

غزل شماره 47: از بار فراق تو مرا، کار خراب است

از بار فراق تو مرا، کار خراب است****دریاب، که کار من از این بار، خراب است

پرسید، که حال بیمار تو چون است؟****چون است میپرسید، که بیمار خراب است

کی چشم تو با حال من افتد که شب و روز؟****او خفته و مست است و مرا کار خراب است

هشیار سری، کز می سودای تو مست، است****آباد دلی، کز غم دلدار خراب است

من مستم و فارغ ز غم محتسب امروز****کو نیز چو من، بر سر بازار، خراب است

تنها نه منم، مست، ز خمخانه عشقت****کز جرعه جامش، در و دیوار خراب است

سلمان ز می جام الست، است چنین مست****تا ظن نبری کز خم خمار، خراب است

زاهد چه دهی پند مرا؟ جامی ازین می****درکش که دماغ تو ز

پندار خراب است

غزل شماره 48: عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است

عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است****لیله القدری که می گویند پندار امشب است

حلقه ها، بین بسته، جانها، گرد رخسارش چو زلف****قدسیان را نیز گویی روز بازار، امشب است

عاشقان! با بخت خود شب زنده دارید امشبی****ز آنکه در عمر خود آن شوریده، بیدار امشب است

پای دار، ای شمع و منشین، تا به سر خدمت کنیم****پیش او امشب، که ما را خود سر و کار، امشب است

عود در مجلس دمی خوش می زند بی همنفس****آری، آری، وقت انفاس شکربار، امشب است

جنس فردا پیش نقد جان من، امشب، به می****می فروشم، کان بضاعت را خریدار، امشب است

زاهدان! یک دم مجالی چون کنم تدبیر چیست؟****چون پس از عمری، مجال صحبت یار، امشب است

گفته ای سلمان، که سر ایثار پایش می کنم****گر سر ایثار داری وقت ایثار، امشب است

غزل شماره 49: تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست

تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست****از دل بی طاقتم، بار گران ، برنخاست

عشق تو تا جان و دل، خواست، که یغما کند****تا جگرم خون نکرد، از سر آن، برنخاست

بر دل نازک تو را، بود غباری، ز من****تا نشدم خاک ره، آن زمیان، برنخاست

سرو نخوانم تورا، کز لب جوی بهشت****چون قد زیبای تو، سرو روان برنخاست

زلف پریشان تو، باد به هم برزند****کز دل سودا زده، آه و فغان بر نخاست

بیش به تیغ ستم، خون غریبان، مریز****ظلم مکن در جهان، امن و امان برنخاست

پرتو مهر تو تا، بر دل سلمان، بتافت****ذره صفت از هوا، رقص کنان، برنخاست

غزل شماره 50: شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است

شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است****امیدوارم از آن رو، که صبح، نزدیک است

به خفتگان، خبری می دهد، خروش خروس****ز هاتف دگرست، آن خطاب نزدیک است

صبا، سلاسل دیوانگان عشق تو را****به بوی زلف تو هر صبح، داده تحریک است

بپرس حال من از چشم خود، که این معنی****حکایتی است که معلوم ترک و تاجیک، است

ز کفر زلف تو، دل ره نمی برد بیرون****که راه پر خم و پیچ و محله تاریک است

نمی رسد به خیال تو، آب دیده من****که دیده، سخت ضعیف است و راه، باریک است

تو مالکی به همه روی، در ممالک حسن****مرا بپرس، که سلمانت از ممالیک است

غزل شماره 51: من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل است

من خیال یار دارم، گر کسی را بر دل است****کز خیال او شوم، خالی، خیالی باطل است

چشم عیارش، به قصد خواب هرشب تا سحر****در کمین مردم چشم است و مردم، غافل است

عشق، در جان است و می، در جام و شاهد، در نظر****در چنین حالت، طریق پارسایی، مشکل است

بر نمی دارد حجاب، از هودج لیلی، صبا****تا خلایق را شود روشن، که مجنون، عاقل است

ما ز دریاییم، همچون قطره و دریا، زما****لیکن از ما در میان ما حجابی حایل است

یار اگر با ما به صورت می کند، بیگانگی****صورت او را به معنی، آشنایی با دل است

رحمتی بر جان سلمان کن، که رحمت، واجب است****ناتوانی را که بار افتاده در آب و گل است

ناتوان جان را به جان دادن، رسانیدم به لب****یکدم ای جان خوش برا،کین آخرینت منزل است

غزل شماره 52: مستی و عشق از ازل، پیشه و آیین ماست

مستی و عشق از ازل، پیشه و آیین ماست****دین من این است و بس، کیست که در دین ماست

خاک ره مصطبه، ز آب خضر بهتر است ****چشمه نوشین او، جرعه دوشین ماست

رندی و میخوارگی، قسم من امروز نیست ****عادت دیرین دل، پیشه پیشین ماست

بستر و بالین من، تا نشود خاک و گل ****خاک و گل مصطبه، بستر و بالین ماست

کنج خرابات اگر مسکن ما شد، چه شد؟****گنج دو عالم به نقد، در دل مسکین ماست

نقش و نگار چهان، هیچ مبین در جهان****کانچه نظر می کنی، نقش نگارین ماست

غزل شماره 53: رفیقان! کاروان، امشب، روان است

رفیقان! کاروان، امشب، روان است****دل مسکین من، با کاروان است

زمام اختیار، از دست ما رفت****زمام اکنون، بدست ساروان است

نگارم رفت و چشمم ماند، در راه****ولی اشکم هنوز از پی، روان است

امید زندگانی، از که دارد؟****دل مسکین من، چون او روان است

تن من با فراقش، همرکاب است****سر من با عنانش، همعنان است

زچشم عاشقانش، کاروان را****همه منزل، گل و آب روان است

طلب کاریم و مقصد، ناپدید است****گران باریم و مرکب، ناتوان است

خدا را ساربان امروز، محمل****مران کین روز برما، بس گران است

گرت سودای این راهست، سلمان****ز خود بگذر، که اول منزل، آن است

غزل شماره 54: چشم سر مست خوشت، فتنه هشیاران است

چشم سر مست خوشت، فتنه هشیاران است****هر که شد مست می عشق تو، هشیار، آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره، نیست ****یعنی او نیز هم از زمره هشیاران است

دلم از مصطبه عشق تو، بویی بشنید****زان زمان باز مقیم در خماران است

عشق، باروی تو هر بوالهوسی، چون بازد؟****عشق، کاری است که آن، پیشه عیاران است

حال بیماری چشم تو و رنجوری من ****داند ابروی تو کو بر سر بیماران، است

دارم آن سرکه سر اندر قدمت، اندازم ****وین، خیالی است که اندر سر بسیاران است

شرح بیداری شبهای درازم که دهد****جز خیال تو، که او مونس بیداران است

در هوی و هوس سرو قدت، سلمان را ****دیده، ابری است، که خون جگرش، باران است

غزل شماره 55: زلال جام خضر، دردی مدام من است

زلال جام خضر، دردی مدام من است****مقیم دیر گوشه مغان، مقام من است

دلم زباده دور الست، رنگی یافت****هنوز بویی از آن باده، در مشام من است

لبم ز شکر شکر لب تو، یابد، کام****چه شکرهاست مرا، کین شکر به کام من است

مرا که نام برآورده ام، به بدنامی****همین بس است، که در نامه تو نام من است

هزار ساله ره آمد ز ما و من تا دوست****اگر برون نهم از ما قدم، دو گام من است

به شام و صبح کنم یاد زلف و عارض تو****که ذکر زلف و رخت، ورد صبح و شام من است

به هرکجا که رسم پای باد، می بوسم****که او به دوست، رساننده سلام من است

چو بود کار دلم خام، چاره کارش****ز عقل می طلبیدم، که او امام من است

مرا ز مصطبه، خمار گفت کای سلمان****بیا که پختن آن کار، کار خام من است

غزل شماره 56: این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است

این چه داغی است که از عشق تو بر جان من است ****وین چه دردی است که سرمایه درمان من است

زلف و رخسار تو کفر آمد و ایمان، با هم ****آن چه کفری است که سرمایه ایمان من است؟

می دهم جان و به صد جان، ندهم یک ذره ****خاک پای تو که سر چشمه حیوان من است

رسم عشاق وفا خوی بتان، بد عهدی است****این حکایت نه به عهد تو و دوران من است

بر دل پاک تو حاشا نبود، خاشاکی ****خارو خاشاک جفایت، گل و ریحان من است

دل محزونم از و، یوسف جان را می جست ****زیر لب گفت، که در چاه ز نخدان من است

گره موی تو بندی است که بر پای دل است ****برقع روی تو، باری است که

بر جان من است

شیخ می گویدم از دست مده سلمان دل ****دل من شیخ برانی که به فرمان من است

دل من پیرو عشق است و من اندر پی دل ****عشق، سلطان دل و دل شده سلطان من است

غزل شماره 57: فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است

فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است ****زما مپرس، که حال درون دل، چون است

به خون نوشته ام، این نامه را که خواهی خواند****اگر چه دود درونم، نشسته در خون است

نکرد آتش شوق درون قلم ظاهر ****مگر ز شوق قلم دود رفته بیرون است

نمی کنم سخن اشتیاق، کان تقدیر ****ز طرف حرف و زحد عبارت، افزون است

بیا و قصه حالم بخوان، که بر رخ من ****نوشته دیده، به خطی، چو در مکنون است

خیال روی تو دارم، مقام در چشمم ****سرشک چشمم، از آن رو مقیم گلگون است

دل مقید سلمان، اسیر آن لیلی است ****که در سلاسل زلفش، هزار مجنون است

غزل شماره 58: شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است

شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است ****ز چپ و راست، مخالف، ز پیش و پس، چاه است

مقم تهلکه است این ولی منم، فارغ****ز کار دل، که به دلخواه یار دلخواه است

مرا سری است که دارم، بر آستانه تو****نهاده ایم به پیش تو هرچه در راه است

به وصل قد تو دارم بسی امید و لیک****قبای عمر به قد امید، کوتاه است

به عکس طالب منصب، شویم خاک درت****از این رفیع ترا آخر چه منصب و راه است؟

که آورد به تو احوال دیده و دل من؟****که پیک دیده، سرشک و رسول دل، آه است

منور است به مهر تو، سینه عشاق****بلی زجانب مهر است، هرچه در ماه است

پس از فراق تو گر بنده، زنده خواهد ماند****بحق وصل تو کان زیستن، به اکراه است

غزل شماره 59: چشم مخمور تو در خواب مستی، خفته است

چشم مخمور تو در خواب مستی، خفته است****از خمار چشم مستت، عالمی، آشفته است

سنبلت را بس پریشان حال می بینم، مگر****باد صبح، از حال من، باوی حدیثی گفته است؟

چشم بد دور از گل رویت، که در گلزار حسن****هرگز از روی تو نازکتر، گلی، نشکفته است

دیده باریک بی نم، در شب تاریک هجر****بس که بر یاد لبت، درهای عدنان، سفته است

دل چو در محراب ابرو، چشم مستت دید و گفت****کافر سرمست در محراب بین، چون خفته است

خاک راهت، خواستم رفتن به مژگان، عقل گفت****نیست حاجت کش صبا، صدره به گیسو رفته است

عاقبت هم سر به جایی برکند، این خون دل****کز غم عشق تو سلمان، در درون، بنهفته است

غزل شماره 60: امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است

امشب، چراغ مجلس ما، در گرفته است****در تاب رفته و سخن، از سر گرفته است

پروانه چون مجال برون شد ز کوی دوست****یابد بدین طریق، که او در گرفته است

ظاهر نمی شود، اثر صبح گوییا****دود دلم، دریچه خاور، گرفته است

دانی که چیست، مایه آن لعل آتشین؟****کامروز، باز، در قدح زر، گرفته است

خون حرام ماست که ساقی، به روزگار****در گردن صراحی و ساغر گرفته است

صبح از نسیم زلف تو، یکدم دمیده است****عالم همه شمامه عنبر، گرفته است

باد صبا به بوی تو در باغ، رفته است****بس خردها که بر گل احمر، گرفته است

آتش که اندرونی اصحاب خلوت است****شمعش نگر، که چون به زبان در گرفته است

دل با خیال قد تو، بر رست در ازل****زان روی راست، شکل صنوبر گرفته است

شکل صنوبری که دلش، نام کرده اند****سلمان به یاد قد تو، در بر گرفته است

غزل شماره 61: تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است

تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است****کارم ز دست رفته و در پا، فتاده است

بی اتفاق صحبت و بی اختیار هجر****مشکل حکایتی است که ما را فتاده است

چون شمع، می گدازم و روشن نمی شود****کین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟

گر افتدت هوس، که بپرسی، دل مرا****در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است

غزل شماره 62: تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است

تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است****لرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است

رحمتی فرما، که از باران اشک چشم من****مردم بیچاره را، در خانه آب، افتاده است

می کشد مسکین دلم، تاب طناب طره ات****چون کند، در گردن او، این طناب، افتاده است

خیل خونخوار خیال، اطراف چشم من، گرفت****آنچنان کز دیده من، راه خواب، افتاده است

همدمی دارم عزیز، از من جدا خواهد شدن****لاجرم مسکین دلم، در اضطراب، افتاده است

چشم مستت دیده ام، روزی، وزان مستی هنوز****در خرابات مغان، سلمان، خراب افتاده است

غزل شماره 63: روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است

روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است****در دل خورشید و مه، زان روز تاب، افتاده است

دیده من تا به روی توست، روشن، خانه ای است****مردم چشم مرا، در خانه آب، افتاده است

بس که بارید از هوا، باران محنت، بر سرم****کش به اطراف زجاجی، آفتاب افتاده است

غمزه ات دل می برد، چشم توام، خون می خورد****روز و شب آن در شکار، این در شراب، افتاده است

کرد چشمت، فتنه ای پیدا و در هر گوشه ای****عالمی بر فتنه بختم به خواب، افتاده است

شد دل بیمار و می خواهد ز لعلت، شربتی****رحمتی فرما، که این مسکین، خراب افتاده است

آفتابی، از من خاکی، جدا خواهد شدن****لاجرم چون ذره، دل در اضطراب، افتاده است

برمتاب از من، عنان، آخر که یکسر کار من****رفته است از دست و در پا چون رکاب، افتاده است

تا من افتادم ز کویت در حسابی نیستم****ز آنکه در کویت چو سلمان، بی حساب افتاده است

غزل شماره 64: خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است

خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است ****زلف مشکین تو، چون من، بی قرار، افتاده است

چشم بیمار تو را میرم، که در هر گوشه ای ****چون من مسکین، بیمارش، هزار افتاده است

کار کار افتادگان را باز می بین، گاه گاه ****خاصه، کار افتاده ای را کو، ز کار افتاده است

پای را در ره به عزت می نه، ای جان عزیز ****زانکه سرهای عزیزان، بر گذار افتاده است

جمله ذرات وجودم، غرق بحر حیرت، است ****زان میان این اشک خونین، بر کنار، افتاده است

عشق و درویشی و بیماری و جور روزگار****صعب کاری است و ما راهر چهار، افتاده است

حال سلمان گر کسی پرسد، بگو، در کوی دوست ****بی نوایی، بی زری، بی زور زار، افتاده است

غزل شماره 65: نه ز احوال دل بی خبرانت، خبری است

نه ز احوال دل بی خبرانت، خبری است****نه به سر وقت جگر سوختگانت، گذری است

گفته ای، باد صبا با تو بگوید، خبرم****این خبر پیش کسی گو، که شبش را سحری است

بر سرم آنچه ز تنها و فراقت، شبها****می رود با تو نگویم، که در آن دردسری است

نظر من همه با توست، اگر گه گاهی ****نکنم دیده به سوی تو درآنم، نظری است

ای دل از منزل هستی، قدمی بیرون نه ****به هوای سر کویش، که مبارک سفری است

هر که خاک کف پایت نکند، کحل بصر ****اعتقاد همه آن است که او بی بصری است

تو برآنی که بود جز تو کسی سلمان را ****او بر آن نیست که غیر از تو به عالم، دگری است

غزل شماره 66: بویی از خاک رهت، همره باد سحری است

بویی از خاک رهت، همره باد سحری است ****رنگی از حسن رخت، مایه گلبرگ طری، است

دم ز زلف تو زنم، زان دم من مشکین است ****سخن از لعل تو گویم، سخنم، زان شکری است

جز صبا محرم من نیست، ولی چندانم، ****بر صبا نیست، وثوقی که صبا در به دری، است

بر جگر می زندم، چشم تو، هر دم، نیشی ****خون چشمم که روان است، ازان رو جگری است

روی آتش و شش، از دیده ما پنهان است ****ما از آن روی برآنیم که آن ماه، پری است

این که با سوز فراقت، دل ما می سوزد****تو برآنی که ز صبرست، نه از بی صبری است

غزل شماره 67: مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است

مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است ****اندیشه اگر هست، ز هجران، نه ضروری است

دور از تو سرش باد ز تن دور، به شمشیر ****آن را که به شمشیر ز کویت، سر دوری است

ما یار نخواهیم گرفتن، به دو عالم****غیر از تو تو آن گیر، که عالم همه حوری است

با آتش عشق تو، کجا جای قرار است ****با این دل دیوانه، کرا برگ صبوری است

بلبل ز صبا، عشق بیاموز، که عمری ****جان داده و خشنود، به بوی از گل سوری است

غزل شماره 68: بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است

بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است ****دام زلف سیه و سبحه صد دانه، یکی است

هر زمان جلوه حسن، ار چه ز رویی دگر است ****باش یکدل به همه روی، که جانانه، یکی است

می و پیمانه، همه عکس رخ ساقی، بین****تا بدانی که می و ساقی و پیمانه یکی است

در ره کعبه، خطاب آمدم، از میخانه ****که کجا می روی ای خواجه، همه خانه یکی است

رای کج زد، سر زلف تو، به قصد دل من ****گر چه با رای دو زلفت، دل دیوانه، یکی است

من دیوانه، نه تنها سر زلفت، دارم ****که درین سلسله، دیوانه و فرزانه یکی است

گرچه از سوختگان تو، یکی، سلمان است ****لیکن ای شمع، نه آخر همه پروانه یکی است

غزل شماره 69: حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی است

حلقه زلف تو، سرمایه هر سودایی است ****غمزه مست تو، سر فتنه هر غوغایی است

راز سر بسته زلفت، مگشا، پیش صبا ****که صبا هم نفسش هرکس و هر دم جایی است

صورت خط تو در خاطر من می گذرد****باز سر برزده از خاطر من سودایی است

درد بالای تو چینم، که از آن بالاتر ****نتوان گفت، که در بزم فلک، بالایی است

هر کسی را نظری باشد و رایی و مرا ****دیدن روی تو رای است و مبارک رایی است

دل سودا زده در عهد تو بستیم و برین ****عهدها رفت و نگویی که مرا شیدایی است

با غم توست اگر جان مرا آرامی است ****در دل ماست اگر درد تو را ماوایی است

یک شب از دیده ما نیست خیالت، خالی ****شبروی شب همه شب، در پی شب پیمایی است

می رود دل به ره

دیده و تا چون باشد ****سفر دیده، مبارک سفر دریایی است

غزل شماره 70: باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است

باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است ****که کمان غم عشقش، نه به هر بازویی است

دل من، تافته طره مشکین زلفی است ****جانم آویخته سلسله گیسویی است

همه در طره و گیسو نتوان پیچیدن ****کانچه من دیده ام از ملک جمالش، مویی است

هر زمان حسن تو را، جلوه و رویی دگر است ****لاجرم در صفتش، هر سخنم را رویی است

می کنی ناز به ابروی و بلی، ناز، رسد ****به همه روی، کسی را، که چنان ابرویی است

به تماشا، تو مپندار که در چشم من است ****هر کجا برگ گلی تازه و تر برجویی است

اگر ای دل، به غم آباد بلایی برسی ****خانه در کوی رضا جوی، که ایمن کویی است

اندرین راه، بلا نیست ملامت سلمان ****وین بلا آمده بر جان تو از هر سویی است

غزل شماره 71: جان من می رقصد از شادی، مگر یاد آمدست

جان من می رقصد از شادی، مگر یار آمدست ****می جهد چشمم همانا وقت دیدار آمد ست

جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب ****قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمد ست

می رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم ****بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمد ست

زان دهان می خواهد از بهر امان، انگشتری ****جان زار من که زیر لب، به زنهار آمد ست

تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک ****از فراقت روز برمن، چون شب تار آمد ست

بی تو گرمی خورده ام، در سینه ام خون بسته است ****بی تو گر گل چیده ام، در دیده ام خار آمد ست

گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست ****همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمد ست

روز بر چشمم، سیه

گردیده است از غم، چو شب ****در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمد ست

گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش ****بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمدست

غزل شماره 72: در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست

در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست ****با سر زلف تو نیزم، سرو کاری بودست

پیش از آن دم، که دمد، خط شب از عارض روی ****از سر زلف و رخت، لیل و نهاری بودست

بی کناری و میانی و لبی، پیوسته ****در میان من و تو، بوس و کناری بودست

در جهانی که نه گل بود و نه باغ و نه بهار ****از گل روی توام، باغ بهاری بودست

زین همه نقش مخالف، که برانگیخته اند ****شد یقینم که غرض، عرض نگاری بودست

بی گل روی تو در چشم من از باغ وجود ****هر چه آید، همه خاشاکی و خاری بودست

بر من این عمر، که در غفلت و وحشت بگذشت ****به دو چشم تو که خوابی و خماری بودست

ای دل، از ما ببریدی و نشستی در خاک ****مگر از رهگذر مات، غباری بودست

تن به غربت، بنهادی و نیامد، سلمان ****هیچ یادت که مرا یار و دیاری بودست

غزل شماره 73: عاشقان را شوق مستی، از شرابی دیگرست

عاشقان را شوق مستی، از شرابی دیگرست ****وین هوا گرم از فروغ آفتابی دیگرست

ساقی آب رز برای دیگران در گردش آر ****کاسیای ما کنون، گردان به آبی دیگرست

عکس خورشید جمالت، مانع دیدار گشت ****شاهد حسن تو را هر دم، نقابی دیگرست

دیگران را در کمند آور، که همچون زلف تو****هر رگی در گردن جانم، طنابی، دیگرست

آتشی کردی و گفتی می کنم ترک عناب ****زینهار ای جان مگو، کین خود، عتابی دیگرست

بخت راهی می زند بر خون من، من چون کنم****باز بخت خفته ما، دیده خوابی دیگرست

از رقیبم دوش می پرسید کاین بیچاره کیست؟****گفت: سر برگشته ای، مستی، خرابی، دیگرست

غزل شماره 74: دل ز جا برخاست ما را، وصل او بر جا نشست

دل ز جا برخاست ما را، وصل او بر جا نشست ****تا بپنداری که عشقش، در دل تنها نشست

خاست غوغایی ز قدش، در میان عاشقان ****در میان ما نخواهد، هرگز این غوغا نشست

گر چه از نخل وجود من، خلالی باز ماند ****تا سرم باشد، نخواهم، همچو نخل، از پا نشست

مدتی شد تا دلم، در بند مشک زلف اوست ****چون تواند بیش ازین، مسکین درین سودا نشست

من به وصلش کی رسم، جایی که باد صبحدم ****تا به درگاهش رسد از ضعف تن، ده جا نشست

بهر دیدار جمالش، دل به راه دیده رفت ****از پی دردانه و بیچاره در دریا، نشست

جز غمت، کاری نخواهد، بر ضمیر ما گذشت ****جز رخت، نقشی نخواهد در خیال ما نشست

هر که را با شاهدی صحبت به خلوت داد دست ****بی گمان با حوریی در « جنته الماوی» نشست

زینهار امروز سلمان با می و حوری نشین ****چند خواهی بر امید وعده فردا نشست

غزل شماره 75: درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست

درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست ****که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست

دویی میان تو و دوست هم ز توست، ار نی ****به اتفاق دو عالم یکی است، با آن دوست

تو را نظر همگی بر خود است و آن هیچ است ****تو هیچ شو همه، وانگه بدان، که خود همه اوست

برای دیدن رویش مگرد، گرد جهان ****که او نشسته، چو آیینه، با تو رو باروست

مشو، به نقش و نگار جمال او، قانع ****که حسن طلعت آن گل، چو غنچه تو بر توست

به پیش دوست مبر، جز متاع دل، چیزی ****اگر چه سنگ دلست، آن

صنم، ولی دلجوست

اگر چه آب حیات لبش روانبخش است ****هزار، چون خضرش، تشنه مرده بر لب جوست

اگر به تربت سلمان رسی، ببوی، گلش****که این گل، از اثر صحبت گل خوشبوست

غزل شماره 76: مشک ریزان می جهد، باد صبا از کوی دوست

مشک ریزان می جهد، باد صبا از کوی دوست ****شاخه ای گویی ربودست، از خم گیسوی دوست

دوست می دارم نسیم صبح، راکو، در هوا ****تا نفس می آیدش، جان می دهد بر بوی دوست

دوست را هر دو جهان، گر چه هوا دارند و من ****دوستر می دارم، از هر دو جهان یک موی دوست

جان به رشوت می دهم، باشد که بگشاید، نقاب****چون کنم نتوان به جانی باز کردن روی دوست

منصب سکان دولت گوی خوبی می زند ****آن سر صاحب سعادت کوکه گردد کوی دوست

یار، در میدان دولت خانه وصلم، چو نیست ****می کنم آمد شدی، پیش سگان کوی دوست

دوست دشمن پرور است ای دوستان تدبیر چیست ****خوی او این است و من خو کرده ام با خوی دوست

ور به زورم می کشد یا می کشد، او حاکم است ****من ندارم، زور دست و پنجه و بازوی دوست

دوستان گویند: سلمان باز کش خود را ازو ****می کشم خود را و بازم می کشد دل سوی اوست

غزل شماره 77: من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست

من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست ****بس نیست؟ این قدر که سرم خاک پای توست

با آنکه رفته در سر مهر تو، جان من ****جانم هنوز، بر سر مهر و وفای توست

پرداختیم، گوشه خاطر، ز غیر دوست ****کین گوشه، خلوتی است که خاص، از برای توست

ای غم وثاق اوست دلم، گرد او مگرد ****جایی که جای فکر نباشد، چه جای توست

آیینه صفات خدایی و خلق را ****جمعیتی که روی نمود، از صفات توست

چشم بدان، ز حسن لقای تو دور باد ****کاکنون بقای عالمیان، در لقای توست

آنچ از تو می رسد به من احسان و مردمی است ****و آنها که می رسد،

به تو از من دعای توست

موی تو بر قفای تو دیدم، بتافتم****گفتم، مگر که دود دلی، در قفای توست

مویت به هم برآمد و در تاب رفت و گفت ****سودای کج مپز، که کمند بلای توست

گر بنده می نوازی، ور بند می کنی ****ما بنده ایم، مصلحت ما، رضای توست

ور قطع می کنی سرم، از تن بکن، که نیست ****قطعا برین سرم سخنی، رای، رای توست

خاک درت، به خون جگر گشت حاصلم ****سلمان برو، که خاک درش خونبهای توست

غزل شماره 78: هست آرام دل، آن را که دلارامی هست

هست آرام دل، آن را که دلارامی هست ****خرم آن دل، که در او، صبری و آرامی هست

بر بنا گوشش اگر دانه در بینی باز ****مشو آشفته، که از غالیه هم دامی هست

تو یقین دان، که بجز در دهن تنگ تو نیست ****هیچ اگر یک سر مو در دو جهان کامی هست

ساقی امشب، سر آن جام لبالب دارم ****کاخر اندوه مرا، نیز سرانجامی هست

عود اگر دود کند، بر سر آن، دامن پوش ****تا ندانند، که در مجلس ما خامی هست

حالم، از باد سحر پرس، که در صحبت او ****جان تیمار مرا، پیش تو پیغامی هست

شام هجران تو را، خود سحری نیست پدید ****صبح امید مرا، همنفس شامی هست

به فدای تن و اندام چو گلبرگ تو باد ****هر کجا، در همه آفاق گل اندامی هست

صبر و آرام ز سلمان چه طمع می داری ****تو برآنی که مرا صبری و آرامی هست

غزل شماره 79: بی وفا می خواندم، آن بی وفا، پیداست کیست

بی وفا می خواندم، آن بی وفا، پیداست کیست ****من به مهرش می دهم جان، بی وفا پیداست کیست

باز بی مهر و وفا، می خواندم اما به گل ****مهر نتوان کرد پنهان، بی وفا پیداست کیست

بی وفا آن است کو بر گردد از پیمان و عهد ****ما بر آن عهدیم و پیمان، بی وفا پیداست کیست

جان فدای او شد و او داد جانم را به باد ****در میان جان و جانان، بی وفا پیداست کیست

صبح با گل گفت کای گل نیستت بوی وفا ****گل جوابش داد خندان، بی وفا پیداست کیست

یار گیرم بی وفا می گیردم، چون صبحدم ****بر تو چون خورشید تابان، بی وفا پیداست کیست

او عتابی می کند، اما وفا، می گویدم ****رو تو خوش می باش،

سلمان، بی وفا پیداست کیست

غزل شماره 80: یار ما را یار بسیارست تا او یار کیست

یار ما را یار بسیارست تا او یار کیست ****دل بسی دارد ندانم، زان میان، دلدار کیست

خاک پایش را تصور می کند در چشم خویش ****هر کسی تا کحل چشم دولت بیدار، کیست

میدهم جان و ستانم عشوه، این داد و ستد ****جز که در بازار سودای تو، در بازار کیست

خواستم مردن به پیشش گفت رویش کار خود ****کین نه کار توست ای جان و جهان پس کار کیست

جان من چون چشم او بیدار شد، گیرم که هست ****جان من بیمار چشمش، چشم او بیمار کیست

کاشکی دیدی، گل رخسار خود در آینه ****تا بدانستی که در پای دل من، خار کیست

دل ز سلمان برد و خونش خورد و می گوید کنون ****کار عالم بین، که چون کار من بیکار کیست

غزل شماره 81: سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست

سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست ****سرو را این حسن و زیبایی که قدت راست نیست

راستی را سرو بس رعناست اما این که باد ****در سر افکندست، یعنی با تو هم بالاست نیست

قصد جانم می کنی، من خود، فدایت می کنم ****گر تو پنداری، که تقصیری که هست، از ما نیست

غزل شماره 82: شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست

شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست ****عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست

تطاول سر زلف تو و شبان دراز ****چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا نیست

غم ملامت دشمن، ز هر غمی بترست ****مرا ملامت هجران دوست، پیدا نیست

پدر به دست خودم، توبه می دهد وین کار ****به دست و پای من رند بی سر و پا نیست

خدنگ غمزه گذر می کند ز جوشن جان ****اگر تو را، سپر صبر هست ما را نیست

من آن نیم، که ز راز تو دم زنم، چون نی ****وگر رود سخن از ناله، ناله از ما نیست

تو راست، بر سر من جای تا سرم بر جاست ****دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست

حدیث شوق، چو زلف دراز گشت، دراز ****بجان دوست، که یک موی، زیر بالا نیست

خیال زلف و رخت، روز و شب برابر ماست ****کجاست، نقش دهانت که هیچ پیدا نیست

من از طبیب، مداوای عشق پرسیدم****جواب داد، که سلمان بجز مدارا نیست

غزل شماره 83: بیمار غمت را، بجز از صبر دوا نیست

بیمار غمت را، بجز از صبر دوا نیست ****صبرست، دوای من و دردا، که مرا نیست

از هیچ طرف راه ندارم، که ز زلفت ****بر هیچ طرف نیست، که دامی، ز بلا نیست

عشق است، میان دل و جان من و بی عشق ****حقا که میان دل و جان هیچ صفا نیست

زاهد دهدم، توبه، ز روی تو، زهی روی ****هیچش، ز خدا شرم و ز روی تو حیا نیست

مهری و وفایی که تو را نیست، مرا هست ****صبری و قراری که تو را هست مرا نیست

غزل شماره 84: داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیست

داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیست ****در جهان کیست، که شوریده این سودا نیست

هر که گوید، که منم، فارغ ازین غم، غلط است ****هیچ کس نیست، که او غرقه، این، دریا نیست

ای که، منعم کنی، از عشق که فردایی هست ****من برآنم، که شب عشق مرا فردا نیست

شب هجران ترا هست، به غایت اثری****صبح وصل است که هیچش اثری پیدا نیست

مردگان را، اثر مرحمتت، زنده کند ****این نظر باد گران است، ترا با ما نیست

خبر من، که برد غیر صبا، بر در دوست ****ای صبا، خیز تو را سلسله ای بر پا نیست

دل و دین کرده ای از ما طلب و این سهل است ****مشکل این است که دین و دل ما بر جا نیست

آتش آب و دل دیده سلمان، دل تو ****عاقبت نرم کند، سخت تر از خارا نیست

غزل شماره 85: چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست

چشم من گوش خیالت دارد، اما خواب نیست ****هست جان را، عزم پا بوست ولی، اسباب نیست

دیده را هر شب خیالت می شود مهمان، ولی ****دیده را اسباب مهمان در میان جز آب نیست

رویت آمد، قبله دل ابروت، محراب جان ****اهل معنی را برون، زین قبله و محراب نیست

با خیالت، خواب در چشمم نمی گیرد قرار ****خواب می داند که راه سیل، جای خواب نیست

رشته جانم کی آرد تاب شمع روی تو ****چون چراغ عقل را با شور عشقت تاب نیست

مجلس ما روشن است، از طلعتش، مه را بگو ****دیده بر هم نه، که امشب حاجت مهتاب نیست

رسم دین بگذاشت سلمان، مذهب رندی گرفت ****ترک این مذهب گرفتن، مذهب اصحاب نیست

غزل شماره 86: عاشق سر مست را، با دین و دنیا کار نیست

عاشق سر مست را، با دین و دنیا کار نیست ****کعبه صاحبدلان، جز خانه خمار نیست

روی زرد عاشقان، چون می شود گلگون به می****گر خم خمار را رنگی ز لعل یار نیست

زاهدی گر می خرد عقبی، به تقوی، گو، بخر ****لاابالی را، سرو سودای این بازار نیست

از سر من باز کن، ساقی خرد را، کین زمان ****با خیالش خلوتی دارم که جان را بار نیست

طلعتش، آینه صنع است و در آیینه اش****جمله حیرانند و کس را زهره گفتار نیست

شمع ما گر پرده بر می دارد، از روی یقین ****در حق آتش پرستان، بعد از آن انکار نیست

حال بی خوابی چشم من، چه می داند کسی ****کو چو اختر هر شبی تا صبحدم بیدار نیست

دامن وصلش به جان از دست دادن مشکل است ****ورنه جان دادن، به دست عاشقان دشوار نیست

دوش با دل، راز عشق دوست گفتم، غیرتش ****گفت

سلمان بس، که هر کس محرم اسرار نیست

غزل شماره 87: می کشم دردی که درمانیش، نیست

می کشم دردی که درمانیش، نیست ****می روم راهی که پایانیش نیست

هر که در خم خانه عشق تو بار ****یافت برگ هیچ بستانیش نیست

بندگان دارد بسی سلطان غم ****لیک چون من بند فرمانیش نیست

هر که جان در ره جانانی نباخت ****یا ز دل دورست یا جانیش نیست

خود دل مجموع، در عالم که دید ****کز عقب آه پریشانیش نیست

چشم ترکت کو سیه دل کافری است ****هیچ رحمی، بر مسلمانیش نیست

چشم آن انسان که عاشق نیست هست ****راست چون عینی که انسانیش نیست

هر که چون سلمان به زلف کافرت ****نیستش اقرار، ایمانیش نیست

غزل شماره 88: بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست

بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست ****ندانم این ز بهارست، یا مرا خوش نیست

دلا به عز قناعت بساز و عزت نفس ****که بار منت احسان هر گدا، خوش نیست

برون ز گنج قناعت، بسیط روی زمین ****به پای حرص بگشتیم و هیچ جا، خوش نیست

غزل شماره 89: دل می خرد حبیب و مرا این متاع نیست

دل می خرد حبیب و مرا این متاع نیست ****گر طالب سرست برین سر، نزاع نیست

کاری است عشق مشکل و حالی است بس غریب ****کس را به هیچ حال بران، اطلاع نیست

دنیا خرند اهل مروت به هیچ وجه ****ارباب عشق را هوس این متاع نیست

در عاشقی دلا ز ملامت مشو ملول ****کاحوال خستگاه هوا جز صراع نیست

در سر ز استماع الست است مستیی ****ما را که احتیاج شراب و سماع نیست

چون زلف اگر به تیغ سرم قطع می کنی ****ما را به مویی، از تو، سر انقطاع نیست

هیچ آتشی به حرقت فرقت نمی رسد ****وان نیز دیده ام به سوز و وداع نیست

سلمان امید مهر از آن ماهرو مدار ****زیرا میان این مه و مهر اجتماع نیست

غزل شماره 90: درد عشق تو که جز جان منش، منزل نیست

درد عشق تو که جز جان منش، منزل نیست ****در دل می زند و جز تو، کسی در دل نیست

این محال است که رویت به همه آیینه روی ****ننمایید مگر آنجا محل قابل نیست

این چه راهی است که در هر قدمش چاهی است؟****وین چه بحری است کش از هیچ طرف ساحل نیست

چه خبر باشد از احوال من بی سر و پا؟****شمع ما را که هوا در سروپا در گل، نیست

من تنی دارم و آن همچو میانت هیچ است ****غیر از این هیچ میان من و تو حایل نیست

ترک جان کردم و تن، تا به وصالت برسم ****وآنکه او ترک علایق نکند، واصل نیست

عارفا عمر به باطل رودت تا نرسی ****به مقامی که درو هر چه رود باطل نیست

مقبل آن است که در چشم تو آید امروز ****بجز از

هندوی چشم تو کسی مقبل نیست

نزد این کالبد خاک چه گردی سلمان ****که بجز دردی و گردیش، دگر حاصل نیست

غزل شماره 91: اگر غمی است مرا بر دل، از غمش غم نیست

اگر غمی است مرا بر دل، از غمش غم نیست ****مباد شاد، بدین غم، دلی که خرم نیست

همه جهان، به غمش خرمند و مسکین ما ****کزان صنم به غمی، قانعیم و آن هم نیست

حسد برم که چرا دیگری خورد، غم تو ****مرا به دولت عشق تو گر چه غم، کم نیست

مرا که زخم جفا خورده ام، دوا فرما ****به ضربتی دگرم، کاحتیاج مرهم نیست

دلم که دست به حبل المتین زلف تو زد ****ز ملک کوته عمرش، چه غم، که محکم نیست

مجوی محرم و همدم طلب مکن، سلمان ****که در دیار تو، محرم نماند و همدم نیست

مگو به باد، غم دل که باد را در دل ****اگر چه آمد و شد هست، لیک محرم نیست

غزل شماره 92: حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست

حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست ****در جهان دوری، چو دور جام نیست

گر چه دورانی خوش است، ایام گل ****خوشتر از دوران عشق، ایام نیست

روز حسن دلبران را شام، هست ****بامداد عاشقان را شام، نیست

ساقیا جامی که ما را بیش ازین ****برگ نام و ننگ خاص و عام نیست

کار خام ما لبت سازد، نه می ****زانک کار پخته کار خام، نیست

فاسقان، بدنام و صالح، نیک نام ****عارفان را در میان، خود نام نیست

تا چه خواهد شد مرا، فرجام عشق ****ظاهرا عشق مرا فرجام، نیست

ناله می گوید به آواز بلند ****قصه ما حاجت پیغام نیست

پیش ما باری ندارد هیچ کار ****هر که صاحب درد و درد آشام نیست

جان سلمان تا نسیم دوست یافت ****از هوایش چون نسیم، آرام، نیست

غزل شماره 93: خسته باد آن دل، که از تیر جفایش خسته نیست

خسته باد آن دل، که از تیر جفایش خسته نیست ****رسته باد از غم، دلی کز بند عشقش، رسته نیست

گر دوایی نیست ما را، گو به دردی ده مدد ****ما به خار خشک می سازیم، اگر گلدسته نیست

آب خوبی و لطافت، تا به جویش می رود ****دفتر حسن فلک را یک ورق، ناشسته نیست

شکل ماه نو، خم ابروی او را، راستی ****نیک می ماند، دریغا ماه نو پیوسته نیست

گردن شیران، به رو به بازی آرد، در کمند ****طره اش کز بند و قیدش، هیچ صیدی، خسته نیست

مشک را سودای زلفش، خون به جوش آورده است ****بی سبب خون جگر، در ناف آهو بسته نیست

راستی از سر و قدش، طرفه تر در چشم من ****هیچ شمشادی، به طرف جویباری رسته نیست

زهره در چنگ، این غزل از قول

سلمان می زند ****خسته باد آن دل که از تیر جفایش خسته نیست

غزل شماره 94: ما را بجز از عشق تو، در خانه کسی نیست

ما را بجز از عشق تو، در خانه کسی نیست ****بنمای رخ، از پرده که در خانه کسی نیست

بردار مه از سلسله تا خلق بدانند ****کز سلسله داران تو، دیوانه کسی نیست

فرزانه تر مردم اگر، زاهد و صوفی است ****ای دوست به دوران تو، فرزانه کسی نیست

در خلوت دل، ساختمت، منزل و آنکس ****گر دل نکند، منزل جانانه کسی نیست

خمار به اغیار مده، باده که خام است ****مطرب مزنش در، که در آن خانه، کسی نیست

سرگشته بسی اند، ولی، آنکه چو پرگار ****دارد قدمی ثابت و مردانه، کسی نیست

دلگرمی پروانه ده ای شمع که در عشق ****امروز، به جانبازی پروانه کسی نیست

سلمان، مطلب، یار که بسیار بجستند ****زین جنس، درین منزل ویرانه کسی نیست

یاری که به کامت برساند، ز دل خود ****در دور، بجز ساغر و پیمانه کسی نیست

غزل شماره 95: سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست

سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست ****ماه را، با رخ تو، دعوی زیبایی نیست

هر که بیند، گل روی تو و عاشق نشود ****همچو نرگس، مگرش دیده بینایی نیست

امشب از چشم تو مستم، مدهم، می ساقی ****که مرا طاقت، درد سر فردایی نیست

گرچه آتش دهن و تیز زبانم چون شمع ****در حضور تو مرا، قوت گویایی نیست

سر زلفت به قلم گفتم و این سر به کسی ****بتوان گفت، که او را سر سودایی نیست

از خیالت نشود، مردم چشمم خالی ****لایق صحبت تو، مردم هر جایی نیست

گر چه پروانه مسکین، رود اندر سر شمع ****هیچ از صحبت او، تاب شکیبایی نیست

بجز از دیدن روی تو، ندارم رایی ****بهتر از عادت یکرویی و یکرایی نیست

گو برو در وصالت مطلب، آنکس کو ****که به عشق تو چو سلمان دل دریایی نیست

غزل شماره 96: هر که چون سرورم، گل اندامی نداشت

هر که چون سروم، گل اندامی نداشت ****در جهان، از عیش خوش کامی نداشت

هر که در راهش، نشان را گم نکرد ****در میان عاشقان، نامی نداشت

گفت، پیشت می فرستم، باد را ****پیشم آمد، لیک، پیغامی نداشت

سرو خود را، با قدش می کرد راست****چون بدیدم، نیک اندامی نداشت

هر که سر، در پای منظوری بتاخت****راستی نیکو، سرآنجامی نداشت

دل به زلفت رفت، تا صیدست و دام ****هیچ صیدی این چنین دامی، نداشت

کرد زاهد منع من، نشنید دل ****پخته بود این دل، غم خامی نداشت

من لبت را، دل به رغبت داده ام ****ورنه، با سلمان لبت وامی نداشت

غزل شماره 97: تیر خدنگ غمزه ات، از جان ما گذشت

تیر خدنگ غمزه ات، از جان ما گذشت ****بر ما ز غمزه تو چه گویم، چها گذشت

وقت صباح، بر سر شمع، از ممر باد ****نگذشت، آن چه بر سر ما از صبا گذشت

در حیرتم، که باد به زلف تو، چون رسید ****فی الجمله چون رسید از آنجا چرا گذشت

بر ما ز آب دیده شب، دوش تا به روز ****باران محتن آمد و سیل بلا گذشت

یارب چه رفت، بر سر ما دوش، کان صنم ****بیگانه وش، درآمد و بر آشنا گذشت

چندان گریستیم، که من بعد اگر کسی ****آید به سوی ما نتواند ز ما گذشت

سلمان دوای درد دل، از کس طلب مکن ****با درد خود بساز، که کار از دوا گذشت

غزل شماره 98: چند گویم، در فراقت کابم از سر گذشت

چند گویم، در فراقت کابم از سر گذشت؟****شد بپایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت

چون نویسم، کز فراقت، بر سر کلکم چه رفت ****باز سودایت چه بر طومار و بر دفتر گذشت

جانم آمد، بر لب و کشتیش بر خشک اوفتاد ****آه من تا بحر نیلی رفت و زان برتر گذشت

هر خدنگی کامد، از مشکین کمان ابروت ****در دل مسکین من، پیکان بماند و سرگذشت

ناوکی کز دست شستت جست، آمد بر دلم ****از نسیم نوبهاری، بر دلم خوشتر گذشت

در دو عالم، مقصد و مقصود جان عاشقان ****نیست جز خاک درت، چون می توان زان در گذشت

خاک بر سر می کنم، چون باد و می گریم چو ابر ****گرچه ابرت از فراز بام و باد از در گذشت

شمع را در گیر، امشب تا بگوید روشنت ****کز خیالت، دوش سلمان را چها بر سر گذشت

غزل شماره 99: بر دل من تا خیال آن پری پیکر، گذشت

بر دل من تا خیال آن پری پیکر، گذشت ****کافرم گر در خیالم، صورتی دیگر گذشت

ای بسا، کز آتش سودای آن مشکین نفس ****دود پیچاپیچ من زین آبگون چنبر گذشت

از هوا دل گشت لرزان، در برم چون برگ بید ****هر کجا بادی بران، شمشاد و نسرین بر گذشت

تن به پیشت، شمع سان می سوخت، در شب تا بمرد ****دل به کویت، چون صبا می داد جان تا درگذشت

غرقه دریای بی پایان هجران را اگر****دستگیری می کنی دریاب، کاب از سر گذشت

اشکم افتاد از نظر زان رو، فرو رفت او به خاک ****برکشیدم ناله، را تا از ثریا برگذشت

آنچه از خیل خیالت بر سر سلمان گذشت****بر سرش بگذر شبی، تا با تو گوید سرگذشت

غزل شماره 100: از سر دنیا و دین، مردانه در خواهم گذشت

از سر دنیا و دین، مردانه در خواهم گذشت ****مست و لایعقل، به کوی یار، بر خواهم گذشت

جان سپر کردم به پیشش، پیش از آن کاندر غمش ****بگذرد تیر از سپر زیر سپر خواهم گذشت

از هوا، باد صبا جان می دهد در کوی دوست ****در هوا داری من از باد سحر، خواهم گذشت

بعد ازین، من بر خط سودای خوبان چون قلم ****گر قدم خواهم نهاد، اول ز سر خواهم گذشت

عمر من در کوی او با یک دم افتاد، ای رقیب ****چند گویی در گذر یکدم که در خواهم گذشت

غزل شماره 101: آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفت

آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفت ****عاشقی و مستی و دیوانگی، نتوان نهفت

پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع ****گو فرو مگذار، تا پیدا شود، راز نهفت

لذت سوز غمش، جز سینه بریان نیافت ****گوهر راز دلم، جز دیده گریان نسفت

تا خم ابروی شوخ او، به پیشانی است، طاق ****در سر زلفش، دل من، با پریشانی است جفت

دست هجرانت، مرا در سینه، خار غم نشاند ****تا ازین خار غمم دیگر چه گل خواهد شکفت

زینهار از ناله شبهای من، بیدار باش****کین زمان شبهاست، تا از ناله من کس نخفت

در صفات عارضت، تا نقش می بندد خیال ****کس سخن نازکتر و رنگین تر از سلمان نگفت

غزل شماره 102: هر که با، عشق آشنا شد، زحمت جان، بر نتافت

هر که با، عشق آشنا شد، زحمت جان، بر نتافت ****درد پر ورد محبت، بار درمان بر نتافت

هر دماغی، کز هوای خاک کویش برد، بوی ****از نسیم صبحدم، بوی گلستان بر نتافت

پرتو دیدار جانان تافت بر جان، در ازل ****دیده جان پرتو دیدار جانان، بر نتافت

دل ز غوغای تو و غوغای می آمد به تنگ ****بود ملکی مختصر حکم دو سلطان بر نتافت

عاشق ثابت قدم، پروانه را دیدم که او ****باخت جان در عشق و روی، از شمع تابان بر نتافت

هر جفا و جور و بیدادی که بود از دست دوست ****دل تحمل کرد، لیکن بار هجران بر نتافت

می شوم خاک تو، بر من هر چه آید باک نیست ****بر زمین چیزی نیاید، آسمان کان بر نتافت

تا دل من حلقه زلف تو را در گوش کرد ****هرچه فرمودی به مویی، سر ز فرمان بر نتافت

قصه زلف

تو می گفتم، رخت بر تاب شد ****بود نازک دل، سخنهای پریشان بر نتافت

بر نمی تابد دلم بر تافتن روی از حبیب ****فی المثل گر دیگری بر تافت، سلمان بر نتافت

غزل شماره 103: دل، در بر گرفت و پی یار من برفت

دل، در برم گرفت و پی یار من برفت ****لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت

چون دید دل، که قافله اشک می رود ****با کاروان روان شد و از چشم من برفت

بلبل شنید ناله من، در فراق یار ****مستانه، نعره ای زد و از خویشتن برفت

آن کس که باز ماند ز جانان برای جان ****یوسف گذاشت، در طلب پیرهن برفت

آن سرو ناز، تا ز چمن سایه برگرفت ****بنشست آتش گل و آب سمن برفت

از زلف جمع کرد، پراکنده لشگری ****آمد، به قصد خونم و در آمدن برفت

بشکست، قلب لشکر دلها و درپیش ****لشکر برفت و آن بت لشکر شکن برفت

ناگفتنی است، راز دهانش ولی، چه سود ****خوردن، دریغ بر سخنی کز دهن برفت

بازا، که عمر جز نفسی نیست و آن نفس ****یکبارگی، درآمدن و در شدن برفت

سلمان ز شوق او اگرت جان بشد چه شد ****سودای او نرفت ز جان و ز تن برفت

غزل شماره 104: بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت

بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت ****گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت

تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است ****قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت

رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است ****مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت

تا نگویی سفر صوب حجازست صواب ****وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت

عاشقان را چو هوای حرم کعبه بود ****بر سر خار مغیلان به صفا، باید رفت

تا غبار سر کویت نشوم، ننشینم ****وگرم خود همه بر باد هوا، باید رفت

خنک آن دم،

که به بوی سر زلف تو مرا ****به فدای قدم باد صبا، باید رفت

غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را ****چه کنم خانه پی خانه خدا باید رفت

نقد گنجینه آن خانه، چو در سینه ماست ****به گدایی به در خانه، چرا باید رفت

غزل شماره 105: باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت

باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت ****آتشم بنشسته بود از شمع رویش، در گرفت

زهد خشک و دامن تر، آتش ما، می نشاند ****عشقش این بار آتشی در زد، که خشک و تر، گرفت

موکب سلطان حسن او، عنان عشق، تافت ****سوی دارالملک جان، و آن مملکت، یکسر گرفت

نیم شب سودای حسنش، بر در دل حلقه زد ****حلقه دیوانگی زد، عقل و راه در گرفت

یوسف از بهر دل یعقوب، باز آمد به مصر ****جان به استقبال شد، دل تنگش اندر بر گرفت

زلف او جای دل من بود، و آمد غیرتم ****کو به جای این دل مسکین، دلی دیگر گرفت

گرچه خورشید جمالش، روی مهر، از من بتافت ****ور چه روزی چند مهرش، سایه از من، بر گرفت

بی لبش، چون گل، پر از خون باد، کام ساغرم ****گر لب من خنده زد، یا دست من، ساغر گرفت

تا نپنداری که سلمان، دامن از دلبر، فشاند ****دامن از دل بر فشاند و دامن دلبر، گرفت

غزل شماره 106: سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت

سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت ****او حاکم است، نیست کسی را بر او، گرفت

ملک مزلزل دل دیوانگان عشق ****آخر قرار بر مه زنجیر مو گرفت

ای گل به نازکی بنشین، بر سریر حسن ****کز حسن طلعت تو، جهان رنگ و بو گرفت

دلها هر آنچه یافت، به یک بار جمع کرد ****شهباز ما چو باز، پی جست و جو گرفت

خار درشت خوی، بسی تیغ زد، ولی ****عالم بحسن خلق، گل تازه رو، گرفت

مطرب بساز پرده، که خون مخالفان ****ساقی دور، در قدح و در سبو گرفت

گر سرو، پیش قد تو

زد، لاف همسری ****آن راچمن، حدیث چنار و کدو گرفت

بختم ز خواب دیده، به روی تو باز کرد ****آن فال را زمانه، به غایت، نکو گرفت

سلمان غبار خاک رهش، داری آرزو ****مقبل کسی که دامن این آرزو گرفت

غزل شماره 107: سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت

سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت ****با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت

پایم ز دست رفت و نیامد رهم، به سر ****در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت

بیچاره را چو در طلبش، پای، سست گشت ****برخاست تا به سر، برود هم به سر نرفت

مسکین دلم، به کوی تو رفت و مقیم شد ****دیگر از آن مقام به جایی دگر نرفت

گفتم منش، که از سر آن زلف، در گذر ****ز آنجا که بود یک سر مو، پیشتر نرفت

دل تا درآورد، ز درش، با وصال دوست ****از هر دری، درآمد و کاری بدر نرفت

پروردمت به خون جگر، سالها چو مشک ****وانگه چه خون که از تو مرا در جگر نرفت

از آنچه رفت بر سر ما، از هوای دوست ****بر شمع، شمه ای ز هوای سحر، نرفت

نگرفت در تو قصه سلمان و شب نبود ****کاتش ز سوز او به سر شمع، در نرفت

غزل شماره 108: آمد به برج عاشقان، ماه مبارک منزلت

آمد به برج عاشقان، ماه مبارک منزلت ****ای ماه مهر افزون من، بادا مبارک، منزلت

خلوت سرای چشم و دل، این شسته و آن، رفته ام ****فرمای و بنشین، ای صنم، هر جا که می خواهد دلت

تو سرو باغ جنتی، از جوی جان بر خاسته ****یا شاخ طوبی کاسمان، بنشاند در آب و گلت

من هودج عشق تو را، در جان و دل جا کرده ام ****کاندر سرای آب و گل دانم، نگنجد، محملت

کردیم جان را منزلت، باشد که بر ما بگذری****بر ما گذر تا بگذریم، از آسمان، در منزلت

ای مایه شادی درا، روزی به اقبال از درم****باشد کزین غمها فرج،

یابم به بخت مقبلت

دنیا ندارد حاصلی، غیر از حضور دوستان ****گر دوست حاصل می شود، سلمان، بس است این حاصلت

غزل شماره 109: هر آن حدیث که از عشق می کند، روایت

هر آن حدیث که از عشق می کند، روایت ****خلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت

جهان عشق ندانم چه عالمی است، کانجا ****نه مهر راست زوال و نه شوق راست، نهایت

بیا بیا که همه چیز راست، حدی و ما را ****ز حد گذشت فراق و رسید شوق، به غایت

برفت کار ز دست و رسید عمر، به پایان ****بیا و مرحمتی کن، که هست وقت رعایت

ولایت دل و چشمم سیاه شد، قدمی نه ****درین سواد ز مردم، بپرس حال ولایت

توام ز چشم فکندی و من فتاده چشمم ****ز چشم خود گله دارم، ندارم از تو شکایت

به رنگ روی همی دانم، آب چشم و برآنم ****که رنگ و روی تو در آب دیده، کرد سرایت

بداد جان و بجان در نیافت، وصل تو سلمان ****که این معامله، موقوف دولت است و هدایت

تو پادشاهی و ما را که بنده ایم و رعیت ****ز حضرتت نظر همت است و چشم عنایت

غزل شماره 110: ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت

ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت ****عید صاحب نظران، طاق خم ابرویت

گیسوی تو، شب قدرست و درو، منزل روح ****خود که داند به جهان، قدر شب گیسویت

گوشه ماه ز برقع بنما، تا چو هلال****شود انگشت نمای همه عالم، رویت

حرف د

غزل شماره 111: آن پری چهره که ما را نگران می دارد

آن پری چهره که ما را نگران می دارد ****چشم با ما و نظر، با دگران می دارد

زیر لب می دهم وعده، که کامت بدهم ****غالب آن است که ما را به زبان، می دارد

دوش گفتم که غمت، جان مرا داد به باد ****گفت ای ساده، هنوزت غم جان می دارد

رایگان، چون سر و زر در قدمش، می بازم ****سر چرا بر من شوریده، گران می دارد؟

اغی گل از حال دل بلبل بیچاره بپرس ****تا این همه فریاد و فغان می دارد؟

گر به دیدار تو فرسوده ای، آسوده شود ****مایه حسن رخت را چه زیان، می دارد؟

خبرت نیست که در باغ جمالت، همه شب ****چشم من آب گل و سرو روان می دارد

رفته بود از سر قلاشی و رندی، سلمان ****چشم سرمست تو اش، باز بر آن می دارد

غزل شماره 112: بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد

بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد ****به غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد

ز حضرتت خبری، کان به صحت است قرین ****سحر گهان، به من آورد، دوش قاصد باد

نسیم « سلمه الله » اگر چه بود سقیم ****به من رسید و من خسته را، سلامت داد

مرا تو جان عزیزی و جان توست، عزیز ****هزار جان عزیزم، فدای جان تو باد

مزاج سر و تو را استقامتی است، تمام ****ز هیچ باد و هواییش، انحراف مباد

قد بلند تو از بهر جان درازی خویش ****بسی چو سرو سهی کرد بندگان، آزاد

از آنک جشم من از طلعت تو محجوب است ****چو اشک مردم چشم خودم، ز چشم افتاد

همی کند به دعاهای نیمه شب، یادت ****به پرسشی چه شود گر کنی، ز سلمان یاد

غزل شماره 113: در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد

در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد ****عاشق سوخته دل، در طمع خام افتاد

جام نمام ز نقل لب تو، نقلی کرد ****راز سر بسته خم، در دهن خام افتاد

خال مشکین تو بر عارض گندم گون دید****آدم آمد ز پی دانه و در دام افتاد

باد زنار سر زلف تو، از هم بگشود ****صد شکست از طرف کفر در اسلام افتاد

دوش بر کشتن عشاق، تفال می کرد ****اولین قرعه که زد، بر من بد نام افتاد

سوسن اندر چمن، آزادی قدش می کرد****نارون را ز حسد، لرزه بر اندام افتاد

صنم چین، به جمال تو، تشبه می کرد ****نام معبودی از آن روی، بر اصنام افتاد

عشقم از روی طبق، پرده تقوی برداشت ****طبل پنهان چه زنم، طشت من از بام افتاد

دوش سلمان به قلم، شرح

دل خود، می داد ****آتش اندر ورق و دود، بر اقلام افتاد

غزل شماره 114: تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد

تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد ****خلوت ما را شبی، شمع تو، تابی نداد

خواست که از گوشه خواب، درآید به چشم ****خانه، خیال تو داشت، مدخل خوابی نداد

مست شدم بر درش، باز به یک جرعه می ****حرمت مستی نداشت، داد خرابی نداد

آمدمش تشنه لب، بر لب دریای وصل****بر لب دریا مرا، شربت آبی، نداد

بر سر خوانش شبی، رفتم و کردم سوال ****هیچ صلایی نزد، هیچ جوابی نداد

هیچ دلی در نیافت، نعمت روز وصال****تا به فراقش نخست، تاب عذابی نداد

نیست متمع کسی، کانچه بدست آمدش****در ره شاهد نباخت، یا به شرابی نداد

آنکه سر کوی اوست، عین روان را سراب ****وعده سلمان چرا، جز به سرابی نداد

غزل شماره 115: تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد

تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد ****تقریر وصف حالم، گفتار، بر نتابد

من بارها کشیدم، بار فراق، بر دل ****ترسم که دل ضعیف است، این بار، بر نتابد

یاران مهربان را، رسم است، جور یاران****بر تافتن ولیکن، این بار، بر نتابد

ای یار بشنو از من، گر می کنی، جفایی****با یار خویشتن کن، کاغیار بر نتابد

از های و هوی رندان زاهد چه ذوق یابد ****این نکته مست داند، هوشیار بر نتابد

کی در دماغ عاشق، سودای عقل گنجد ****آری سر قلندر، دستار بر نتابد

آنکس رخ تو بیند، کز خود، نظر بدوزد ****هر چشم خویشتن بین، دیدار بر نتابد

در روی یار سلمان، کم کن سخن، که نازک ****درد سر حکایت، بسیار، بر نتابد

غزل شماره 116: اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتاد

اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتاد ****همانا بر گل رویش، چو من، عاشق، هزار افتد

بخندد غنچه بر لاله، چو لعلش، در کلام آید ****بپیچد بر سمن سنبل، چو زلفش، بر عذار افتد

زرشک لاله رویش، سمن بر خاک، بنشیند ****ز شرم سنبل زلفش، بنفشه، سوگوار افتد

به گرد دیده می گردد که تا روی و لبش بیند ****دل من زان میان، ترسم، که نا گه بر کنار افتد

هرآنکس کان لب و دندان چو یاقوت و در بیند ****ز چشمش بی گمان لولو و لعل آبدار افتد

ور از چین لب زلفش، صبا، بویی به باغ آرد ****چمن از نکهتش، بر لادن و مشک تتار افتد

بیفتد بار اندوه فراقش، از دل سلمان ****ورا گر نزد آن تنگ شکر یک لحظه، بار افتد

غزل شماره 117: نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، می افتد

نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، می افتد ****که هر روی در آن منزل، ازین، صد بار می افتد

به بویت باد شبگیری، چنان مست است، در بستان ****که چون زلفت ز مستی، بر گل و گلزار، می افتد

به خون مردم چشمم، شماتت کم کن، ای دشمن ****چه شاید کرد، مردم را ازین، بسیار می افتد

غزل شماره 118: من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی گنجد

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی گنجد ****چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی گنجد

ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر ****به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی گنجد

بران بودم که بنویسم، مطول، قصه شوقت ****چه بنویسم، که در طومار و در دفتر، نمی گنجد

به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم ****سرم تا دارد این سودا، در آن چنبر، نمی گنجد

همه شب، دوست می گردد، به گرد گوشه دلها ****که جز تو در دل تنگم، کسی دیگر، نمی گنجد

حدیثی زان دهن گفتم، رقیبم گفت: زیر لب ****برو سلمان، که هیچ اینجا، حکایت در نمی گنجد

غزل شماره 119: هر دمم، چهره به خون مژه، تر می گردد

هر دمم، چهره به خون مژه، تر می گردد ****حالم از عشق تو، هر روز، بتر می گردد

بر مگرد از من و گر زانکه تو بر می گردی ****دین و دنیا و سعادت، همه، بر می گردد

روی، پنهان مکن از من، که پری رویان را ****کار حسن، از نظر اهل نظر، می گردد

فکر، در راه هوای تو، ز پا می افتد ****عقل، در کوی خیال تو، به سر می گردد

رحم کن بر دلم ای ماه، که از آه دلم ****خانه ماه فلک، زیر و زبر می گردد

آب و سنگم همه بردی و کنون دیده من ****آسیایی است که بر خون جگر می گردد

تا کجا باد صبا، بوی تو در یوزه کند ****روز و شب بی سروپا بر همه در می گردد

تیغ از دست تو عمر ابدی، می بخشد ****زهر بر یاد تو، جلاب و شکر می گردد

رفت بر بوک و مگر عمر تو سلمان چه کنم ****کار دنیا همه، بر بوک و مگر می گردد

غزل شماره 120: ترک چشم تو، که با تیر و کمان می گردد

ترک چشم تو، که با تیر و کمان می گردد****بنشان کرده دلی، از پی آن می گردد

هر که سر گشته چوگان سر زلف تو شد ****به سر کوی تو، چون گوی، بجان می گردد

آنکه پرسید نشان تو و نام تو شنید ****در پی وصل تو، بی نام و نشان می گردد

ما کجا در تو توانیم رسیدن که فلک ****در پیت بی سر و پا، گرد جهان، می گردد

باز شست سر زلف تو، بدوش از بن گوش ****می کشم دایم و پشتم، چو کمان می گردد

نیست محتاج بیان، قصه که چون سر درون ****همه بر صفحه احوال، عیان می گردد

ساقیا رطل گران خیز و سبک، می گردان ****هین که کار

طرب از رطل گران می گردد

زایر کعبه او گرد حرم، می گردید ****این زمان، گرد خرابات مغان می گردد

شعر پاک سره خالص سلمان، نقدی است ****که به نام تو در آفاق، روان می گردد

غزل شماره 121: روی تو آب چشمه خورشید می برد

روی تو آب چشمه خورشید می برد****لعلت به خنده پرده یاقوت می درد

گر بنگرد عروس جمالت در آینه****خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد

گر لاله با عذار تو شوخی کند و را****معذور دار! کز سبکی باد می برد

چون مجمر از درون نفس گرم می زنم****بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد

بگریست زار مردم چشم من از غمش****لیکن چه سود؟ که غم مردم نمی خورد

دین می کنم فدای سر زلف کافرت****گر زلف کافر تو بدین سر در آورد

گفتم: به خون دل به کف آرم وصال تو****بسیار ازین بگفتم و او دم نمی خورد

سلمان تواند از سر دنیا و آخرت****بگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد

غزل شماره 122: به حضرت تو، که یارد، که قصه ای ز من آرد

به حضرت تو، که یارد، که قصه ای ز من آرد؟****به غیر باد و برآنم که باد، نیز نیارد

اگر نسیم نماید، کسالتی به رسالت****سلام من که رساند، پیام من که گذارد؟

نسیمی از سر زلف تو می خرم به دو عالم****وگر چه خود همه عالم، نسیم زلف تو دارد

خیال روی تو در چشم ما و ما، متحیر****در آن قلم که چنین صورتی بر آب، نگارد

لبم چو یاد کند، ذوق خاکبوس درت را****ز شوق مردم چشم من، آب در دهن آرد

گرم وصال تو بگذاشت پیش از این دو سه روزی****مرا فراق تو دائم که پیش ازین، نگذارد

بروز وصل خودم وعده داده بودی، سلمان****درین هوس، همه شبهای تیره روز شمارد

غزل شماره 123: مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه تو دارد

مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه دارد ****به کسی سپار دل را، که دلت نگاه دارد

بر چشم یار شد دل، که ز دیده، داد، خواهد ****عجب ار سیه دلان را، غم داد خواه دارد

تو مرا مگوی واعظ، که مریز، آب دیده ****بگذار تا بریزم، که بسی گناه، دارد

خبر خرابی من، ز کسی، توان شنیدن ****که دلی خراب و حالی، ز غمش تباه دارد

من بی نوا بر گل، ره دم زدن، ندارم ****حسدست بر هزارم، که هزار راه ندارد

تو به حسن پادشاهی، دل عاشقت رعیت ****خنکا رعیتی کو، چو تو پادشاه دارد

به عذار و شاهد و خط، بستد رخت دل از من ****چه دهم جواب آن کس، که خط و گواه دارد

نتوان دل جهانی، همه وقف خویش کردن ****به همین قدر که لعل تو خطی سیاه دارد

به طریق لطف می کن، نظری به حال سلمان ****که همین قدر توقع، به تو گاه

گاه دارد

غزل شماره 124: گراز تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد

گراز تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد****که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد

مرا هم نیمه جانی بود و در جان، محنت عشقت ****به محنت داد جان لیکن، محبت ها چنان دارد

دل از من بستد ابرویت، که چون چشم خودش دارد ****ازین معنیش پیوسته، سیاه و ناتوان دارد

مرا گویند در کویش، مرو کانجاست، هم جانان ****کسی در منزل جانان چرا تشویش جان دارد

صبا تا پرده نگشاید، زروی غنچه، ننشیند ****اگر گل می درد جامه و گر بلبل فغان دارد

ازین پس کرده ام نیت، که خاک درگهت باشم ****همه همت برین دارم، گرم دولت، برآن دارد

قلم را سرزنش کردم، که ظاهر کرد راز دل****چه جای سرزنش بود این، نی آتش چون نهان دارد

اگر چون شمع قصد سر کنی، بی جرم سلمان را ****نزاعی نیستش بر سر، سر و جان، در میان دارد

غزل شماره 125: هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد

هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد****با طلعت خورشید بقا، کار ندارد

کوه و کمر و دشت، پر از نور تجلی است ****لیکن همه کس، طاقت دیدار ندارد

در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت ****کس راه درین پرده اسرار ندارد

دامن مکش از من، که رفیق گل نازک ****خارست و گل از صحبت او عار ندارد

بلبل همه شب در غم گل بر سر خار است ****گو گل مطلب هر که سر خار ندارد

در آینه اش، جمله خلایق نگرانند ****فی الجمله، یکی، زهره گفتار ندارد

هر آینه دارد طرف روی تو، زنگار ****آن آینه کیست، که زنگار ندارد

دریاب که افتاد، زناگه، به دیارت ****بیمار و غریب این دل و تیمار ندارد

در چشم تو زهاد نمایند، که

چشمت ****مست است و غم مردم هشیار ندارد

دارم غم جان و دل بیمار و در این حال ****آنکس کندم عیب، که بیمار ندارد

آورد به کفر شکن زلف تو، سلمان ****اقرار و بدین کیش، کس انکار ندارد

غزل شماره 126: جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد

جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد ****دل، بستگی از سنبل خاموش تو دارد

ای دانه و دام دل ما، حلقه کویت ****باز آی که دل، منتظر گوش تو دارد

دوشت، همه قصد طرف خاطر ما بود ****امشب سر زلفت، طرف دوش تو دارد

رنگی که سمن یابد، از اقدام تو یابد ****بویی که صبا دارد، از آغوش تو دارد

در شرح پراکندگی ماست، وگرنه ****زلف این همه سر، بهر چه در دوش تو دارد؟

از نیش، نیندیشد و از زهر، نترسد ****هر کس که هوای لب چون نوش تو دارد

این جوشش خون جگر و غلغل سلمان ****زان است که دیگ هوسش، جوش تو دارد

غزل شماره 127: این یار که من دارم، ازین یار که دارد

این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟****وین کار که من دارم، از این کار که دارد؟

خلقی است همه، بر در امید، نشسته ****تا یار، کرا خواهد و تا یار، که دارد؟

با این همه غم، گر غم من با تو، بگویند ****کاری بود آیا غم این کار، که دارد؟

من بر سر بازار مغان، می روم امشب ****این زهد فروشان سر بازار، که دارد؟

برخاسته ام از سر سجاده، به کلی ****یاران هوس خانه خمار، که دارد؟

خورشید رخش کرد، بر آفاق، تجلی ****ای دیده وران، طاقت دیدار که دارد؟

در زیر فلک راست بگویید، که امروز ****بالاتر ازین قامت و رفتار، که دارد؟

تا روی ببینند و ببینید، کزین روی ****در دور قمر، عارض و رخسار که دارد؟

بر راه خیالت، همه شب، منتظرانند ****با این همه تا دولت بیدار، که دارد؟

دل برد ز سلمان و کجا می برد این دل؟****با آن همه دلهای گرفتار، که دارد؟

غزل شماره 128: دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد

دام زلف تو به هر حلقه، طنابی دارد ****چشم مست تو به هر گوشه، خرابی دارد

نرگس مست خوشت، گر چه چو من بیمار است ****ای خوشا نرگس مست تو که خوابی دارد

رسن زلف تو در رشته جان من و شمع ****هر یک از آتش رخسار تو، تابی دارد

خونم ازدیده از آن ریخت که تا ظن نبری ****که برش مردم صاحب نظر آبی دارد

حال ضعف دل سودازده خود، به طبیب ****گفت سلمان و تمنای جوابی دارد

غزل شماره 129: دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد

دل نصیب از گل رخسار تو، خاری دارد ****خاطر از رهگذرت، بهره غباری دارد

دیده در خلوت وصل تو ندارد، راهی ****کار، کار دل تنگ است، که باری دارد

غم ایام خورم، یا غم خود، یا غم دوست؟****غم من نیست از آن غم که شماری دارد

دوش صد بار به تیغ مژه ام زد چشمت ****که به هر گوشه چو من کشته، هزاری دارد

گله کردم، دهنت گفت: مگو هیچ که او ****مست بود، امشب و امروز خماری دارد

عالمی غرقه دریای هوا و هوسند ****هر کسی خاطر یاری و دیاری دارد

زین میان، خاطر آسوده کسی راست که او ****دامن دوست، گرفتست و کناری دارد

بحر، می جوشد و جز باد ندارد در کف ****صدف آورده به کف، در و قراری دارد

پای باد از پی آن، هر نفسی می بوسم ****که به خاک سر کوی تو، گذاری دارد

نیست در کوی تو کاری، دگران را لیکن ****با سر کوی تو سلمان، سروکاری دارد

غزل شماره 130: باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد

باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد ****آب جمال رویت، ز آتش، فغان برآرد

آبی بر آتشم زن، زان پیشتر، که ناگه ****خاک مرا هوایت، باد از میان، برآرد

بر هر زمین که افتد، از قامت تو سایه ****تا دامن قیامت، آن خاک جان برآرد

مثلث فلک نبیند، با صد هزار دیده ****چند آنچه دیده ها را، گرد جهان برآرد

سلمان سری و جانی، یک دم اشارتی کن ****تا آن سبک ببازد، تا این روان برآرد

غزل شماره 131: نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد

نه قاصدی که پیامی، به نزد یار برد****نه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد

چو باد راهروی صبح خیز می خواهم****که ناله سحر به گوش یار برد

صبا اگر چه رسول من است بیمار است****بدین بهانه مبادا که روزگار برد

فتاده ایم به شهری غریب و یاری نیست****که قصه ای ز فقیری به شهریار برد

من آن نیم که توانم بدان دیار شدن****صبا مگر ز سر خاک من غبار برد

تو اختیار منی از جهانیان و جهان****در آن هوس که ز دست من اختیار برد

غلام ساقی لعل توام که چاره من****به جرعه می نوشین خوشگوار برد

بیار ساقی از آن می که می پرستان را****دمی به کار بدارد، دمی ز کار برد

می میار که درد سر و خمار آرد****از آن می آرد که هوش آرد و خمار برد

هزار بار دلم هست و در میان دل نیست****در این میان دل سلمان کدام بار برد؟

غزل شماره 132: کیست که قصه مرا پیش نگار من برد

کیست که قصهٔ مرا پیش نگار من برد؟****باد به گوش او مگر ناله زار من برد

نامه نوشته ام بسی نیست کبوتری چرا؟****کو بر من بیاید و نامه به یار من برد

بار دل و بلای جان، من به کدام تن کشم؟****لاشه ناتوان از آن نیست که بار من برد

کار زدست شد کسی چاره من نمی برد****هم نظر عنایتش چاره کار من برد

غزل شماره 133: چشمت به خواب چشم مرا خواب می برد

چشمت به خواب چشم مرا خواب می برد****زلفت به تاب جان مرا تاب می برد

من غرقه خجالت اشکم که پیش خلق****چندان همی بود که مرا آب می برد

سودای ابروی تو مغان راز مصطبه****چون غمزه تو مست به محراب می برد

امشب به دوش مجلسیان را یکان یکان****بردند مست و ترک مرا خواب می برد

بنمای رخ که درشب تاریک طره ات****دل گم شده ست و راه به مهتاب می برد

دل زد در وصال تو دانم که ضایع است****رنجی که آن ضعیف درین باب می برد

سلمان کجا و قصه زلف تو از کجا؟****بیچاره روزگار با طناب می برد

غزل شماره 134: ز کویش نسیم صبا بوی برد

ز کویش نسیم صبا بوی برد****به بویش دلم پی بدان کوی برد

دل از چنبر زلف او چون جهد؟****که باد سحر جان به یک سوی برد

خیال کنارش بسی داشتند****ز هی پیرهن کز میان گوی برد!

به پشتی رویش قوی گشت زلف****دل عالمی را از آن روی برد

سهی سرو من تاز چشمم برفت****به یکبارگی آبم از جوی برد

که راز پریشان ما فاش کرد؟****که چون زلف او باد هر سوی برد

مگر زلف او گفت در گوش او****صبا در گذر بود از آن بوی برد

دلی داشت سلمان، شد آن نیز گم****چرا گم شد آن لعل دلجوی برد؟

غزل شماره 135: خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد

خاک آن بادم که از خاک درت بویی برد****گرد آن خاکم که باد از کوی مه رویی برد

از هوا داری بجان جویم نسیم صبح را****تا سلامی از من بیدل به دلجویی برد

چون زهر سویی نشانی می دهندش، می دهم****خاک خود بر باد تا هر ذره ای سویی برد

با سر زلف مرا سربسته رازی هست ازان****دم نمی یارم زدن ترسم صبا بویی برد

بر سرت چندان پریشان جمع می بینم که گر****بر فشانی عقد گیسو هر دلی مویی برد

تاب مویت نیست رویت راز پیشش دور کن****حیف باشد نازنینی بار هندویی برد

غزل شماره 136: یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد

یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد****هر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد

مهر تو بر آیینه دل پرتوی انداخت****ماننده ماه نوم انگشت نما کرد

هر جور که دیدم ز جهان، جمله جفا بود****این بود جفایش که مرا از تو جدا کرد

مسکین سر زلفت که صبا رفت و کشیدش****بر بویش اگر مست نگشت از چه رها کرد؟

بر زلف تو تا این دل یکتا بنهادم****بار دل من زلف تو را پشت دوتا کرد

هرچند که چشم تو خدنگ مژه آراست****زد بر هدف سینه، بر آنم که خطا کرد

شد باد صبا بر دل من سرد از آن روز****کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد

سلمان اگر از عشق بنالد، مکنش عیب!****با او غم عشق تو چه گویم که چها کرد؟

بلبل مکن از گل گله بسیار، که آورد****صد برگ برای تو و کارت به نوا کرد

غزل شماره 137: آخرت روزی ز سلمان یاد می بایست کرد

آخرت روزی ز سلمان یاد می بایست کرد****خاطر غمگین او را شاد می بایست کرد

عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشت****روز اول کار بر بنیاد می بایست کرد

داد من یک روز می بایست دادن بعد از آن****هرچه می شایست از بیداد، می بایست کرد

اشک من از مردم چشمم بزاد آخر تو را****رحمتی بر اشک مردم زاد می بایست کرد

ای دل ای دل گفتمت: گر وصل یارت آرزوست****جان فدا کن، هر چه بادا باد می بایست کرد

صحبتش چون آینه، گر روبرو می خواستی****پشت بر زر روی بر پولاد می بایست کرد

گر تو شاهی جهان در روز و شب می خواستی****بندگی حضرت دلشاد می بایست کرد

غزل شماره 138: سحرگه بلبلی آواز می کرد

سحرگه بلبلی آواز می کرد****همی نالید و با گل راز می کرد

نیاز خویش با معشوقه می گفت****نیازش می شنید و ناز می کرد

به هر آهی که می زد در غم یار****مرا با خویشتن دمساز می کرد

نسیم صبح دلبر می شنیدم****دلم دیوانگی آغاز می کرد

خیال آب رکناباد می پخت****هوای خطه شیراز می کرد

غزل شماره 139: عذارت خط به بخت ما درآورد

عذارت خط به بخت ما درآورد****سیه بختی است ما را ما درآورد

عذرات بود بر حسن تو شاهد****جمالت رفت و خطی دیگر آورد

چو زلفت پای در دامن کشیدست****چرا خط سیاهت سر بر آورد

خیال لعل نوشینت، به شب دوش****مرا صد پی شبیخون بر سر آورد

مرا از گلبن حسن تو ناگاه****گلی بشکفت و خاری نو برآورد

گلت بر نسترن رسمی زد از مشک****گل رویت عجب رسمی برآورد!

چه صنعت کرد خط عنبرینت؟****که خورشیدش سر اندر چنبر آورد

خنک باد صبا کامد ز زلفت****نسیمی صد ره از جان خوشتر آورد

دماغ جان سلمان را سحرگاه****به راه آورد و مشک و عنبر آورد

غزل شماره 140: ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد

ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد****ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد

چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش****مست و سودا زده ام بر در خمار آورد

عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد****عشق را شور می لعل تو در کار آورد

صفت صورت روی تو به چین می کردند****صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد

منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید****هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد

خار سودای تو در دل به هوای گل وصل****بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد

با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب****عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد

گوییا دود کدامین دل آشفته مرا****به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟

رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان****که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد

غزل شماره 141: لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد

لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد****دل آزرده ما را به کرم باز آورد

خاک آن پیک مبارک دم صاحب قدمم****که دلم هم به دم و هم به قدم باز آورد

هر سیاهی که شبان خط و خالت با من****کرد انصاف که لطفت بقلم باز آورد

می کنم خون جگر نوش به شادی لبت****که به یک جرعه مرا از همه غم، باز آورد

مدتی گردش این دایره ما را از هم****همچو پرگار جدا کرد و به هم باز آورد

خواستم رفت به حسرت ز جهان، باز مرا****کشش موی تو از کوی عدم باز آورد

خط به خون خواست نوشتن، به تو سلمان ننوشت****تا نگویی که فلان عشوده و دم باز آورد

غزل شماره 142: باد سحر از کوی تو بویی به من آورد

باد سحر از کوی تو بویی به من آورد****جانهاش فدا باد! که جان را به تن آورد

دلهای ز خود رفته ما را که غمت داشت****آمد سحری بوی تو با خویشتن آورد

دلها شده بودند به یک بارگی از جان****لطفت به سلامت همه شان با وطن آورد

شد دیده یعقوب منور به نسیمی****کز یوسف مصرش خبر پیرهن آورد

این رایحه مشک ز دشت ختن آمد؟****یا بوی اویس است که باد از یمن آورد؟

در باغ مگر بزم صبوح است، که گل را****عطار سحرگاه به دوش از چمن آورد؟

آن قطره عرق نیست که بر عارضت افتاد****آبی است که با روی گل یاسمن آورد

غزل شماره 143: جز نقش صورتت دل، نقشی نمی پذیرد

جز نقش صورتت دل، نقشی نمی پذیرد****تو جان نازنینی و ز جان نمی گزیرد

ما غرق آب و زاهد، دم می زند ز آتش****گو: دم مزن که این دم با ماش در نگیرد

پروانه وار خواهم، در پای شمع مردن****کو هر سحر به بویش، پیش صبا بمیرد

غزل شماره 144: گرچه در عهد تو عاشق به جفا می میرد

گرچه در عهد تو عاشق به جفا می میرد****لله الحمد که بر عهد وفا می میرد

هر که میرد به حقیقت بود آن کشته دوست****سخن است اینکه به شمشیر قضا می میرد

هر که در راه تو شد کشته نباشد مرده****زنده آنست که در کوی شما می میرد

مرغ در دام تو از روی هوا می افتد****شمع بر بوی تو در پای صبا می میرد

مرده بودم، ز می جام تو من زنده شدم****وانکه زین جام دمی خورد چرا می میرد؟

ای گل تازه برین بلبل نالنده خویش****رحم کن رحم، که بی برگ و نوا می میرد!

دل من طره طرار تو را می خواهد****جان من غمزه بیمار تو را می میرد

می شوم زنده من از درد تو ای دوست دوا****به کسی بخش که از بهر دوا می میرد!

می کند راه خرد در شب سودای تو گم****که چراغ خرد از باد هوا می میرد

به سر کوی غمت خاک دوایند مرا****نفس بیچاره چه داند که چرا می میرد؟

نفسی ماند ز سلمان، مکنیدش درمان!****همچنینش بگذارید که تا می میرد!

غزل شماره 145: دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد

دل برد دلبر و در دام بلاش اندازد****دل ما برد، ندانم به کجاش اندازد

هرکجا مرغ دلی بال گشاید، فی الحال****به کمان مهره ابرو ز هواش اندازد

خوش کمندی است سر زلف شکن بر شکنش****وه چه خوش باشد اگر بخت بماش اندازد!

چشم فتان تو هر جا که بلا انگیزد****ای بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد

عاقل آن است که در پای تو اندازد سر****پیشتر زانک فراق تو زپاش اندازد

بوی گیسوی تو هر جا که جگر سوخته ایست****در پی قافله باد صباش اندازد

هر که را درد بینداخت، دوا چاره برد****که برد چاره سلمان که دواش اندازد؟

غزل شماره 146: گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد

گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد****هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد

آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزد****وان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد

هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد****هر می که دهد لعلت، با خون دل آمیزد

کو طاقت آن جان را، کز وصل تو بکشیبد؟****کو قوت آن دل را کز جور تو بگریزد؟

دل می طلبی جانا، آن زلف بر افشان تا****دل بر سر جان بارد، جان بر سر جان ریزد

تیغ غم عشقت را ازجان سپری کردم****هر کش سپری باشد، از تیغ بنگریزد

حاشا که بود گردی، بر دل ز تو سلمان را!****گر عشق تو خاکش را، صدبار فرو ریزد

غزل شماره 147: آخر این درد دل من به دوایی برسد

آخر این درد دل من به دوایی برسد****عاقبت ناله شبگیر بجایی برسد

آخر این سینه دلگیر غم آباد مرا****روزی از روزنه غیب صفایی برسد

بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرس****تا بگوشم مگر آواز درآیی برسد

بجز از عمر چه شاید که نثار تو کنم؟****که به عمری چو تو شاهی به گدایی برسد

پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دست****گر به هیچم نرسد، خود به دعایی برسد

عمر بر باد هوا داده ام و می ترسم****که به گلزار تو آسیب هوایی برسد

سر پابوس تو دارم من و هیهات کجا****به چنان پایه، چنین بی سر و پایی برسد؟

رویم از دیده به خون تر شد و می دانستم****که به روی من ازین دیده بلایی برسد

با جفا خو کن و با درد بساز ای سلمان!****کین نه دردی است که هرگز به دوایی برسد

غزل شماره 148: گل فردوس چه باشد که به روی تو رسد

گل فردوس چه باشد که به روی تو رسد****یا نسیمش که به خاک سر کوی تو رسد

از خط سبز تو در آتشم ای آب حیات!****رشکم آید که خضر بر لب جوی تو رسد

ز آفتابم شده در تاب که در روی تو تافت****تاب خورشید چه باشد که به روی تو رسد؟

چشم بد دور ز روی تو و خود چشم بدان****حیف باشد که بدان روی نکوی تو رسد

کار شد بر دل من تنگ و بلی تنگ بود****کار هرگه که به بخت من و خوی تو رسد

نرسد هر سر شوریده به پای چو تویی****گر به پای تو رسد هم سر موی تو رسد

من به بوی توام ای دوست هواخواه بهار****کز نسیمش به دماغم همه بوی تو رسد

ساقی از درد سبو در تن من جانی کن!****جان چه باشد که به دردی سبوی

تو رسد

منع می خوردن سلمان نکنی ای صوفی!****اگر این شربت صافی به گلوی تو رسد

غزل شماره 149: جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد

جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟****وز حد گذشت وین سر گذشت، آخر به پایان کی رسد؟

حالم صبا گر بشنود، حالی رسول من شود****لیکن چنین کو می رود افتان و خیزان کی رسد؟

من دور از آن جان و جهان، همچون تنی ام بی روان****وز غم رسید این تن به جان، گویی به جانان کی رسد؟

کردم غمش بر جان گزین، بادش فدا صدجان ازین****جان گرچه باشد نازنین، هرگز به جانان کی رسد؟

سرو از صبا گردد چمان تا چون قدش باشد روان****ور نیز بخرامد بران سرو خرامان کی رسد؟

مه رویم آن رشک قمر، وز گل به صد رو تازه تر****رفت و که داند تا دگر، گل با گلستان کی رسد؟

ای دل به داغت مفتخر، درد ترا درمان مضر****جانها بر آتش منتظر، تا نوبت آن کی رسد؟

سودای وصل او مرا، اندیشه ای باشد خطا****سلمان به دست هر گدا، ملک سلیمان کی رسد؟

غزل شماره 150: دلی که شیفته یار دلربا باشد

دلی که شیفته یار دلربا باشد****همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد

بلی عجب نبود گر بود پریشان حال****گدا که در طلب وصل پادشا باشد

بهانه تو رقیب است و نیست این مسموع****رقیب را چه محل گر تو را رضا باشد

جفای دشمن و جور رقیب و طعنه خلق****خوش است بر دل اگر دوست را وفا باشد

اگر تو را گذری بر من غریب افتد****و یا تو را نظری بر من گدا باشد

از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان****وزین طرف شرف روزگار ما باشد

فگار گشت به خون جگر دل سلمان****بترس از آنکه بد و نیک را جزا باشد

غزل شماره 151: بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد

بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد****حاش لله که مرا از تو شکایت باشد!

جور معشوق همه وقت نباشد ز عتاب****وقت باشد که خود از عین عنایت باشد

من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی****خاصه از دست تو، حاشا چه شکایت باشد؟

پادشاهی چه عجب گر ز تو درویشان را****نظر مرحمت و چشم رعایت باشد!

چاره ای کن که مرا صبر به غایت برسید****صبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد

روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرا****مطلع هر غزلی صبح بدایت باشد

خاک پای تو بجان می خرم، ار دست دهد****اثر دولت و آثار کفایت باشد

در بیابان تمنا همه سر گردانند****تا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد؟

نیست این بادیه را حد و درین ره سلمان****این چنین بادیه بی حد و نهایت باشد

غزل شماره 152: ما را که شور لعلش، در سر مدام باشد

ما را که شور لعلش، در سر مدام باشد****سودای باده پختن، سودای خام باشد

از جام باده حاصل، یک ساعت است مستی****وز شکر لب او، سکری مدام باشد

با قد تو صنوبر، در چشم ما نیاید****او کیست تا قدت را، قایم مقام باشد؟

جان خواست لعلت از من، گر می برد حلالش****جان تا لب تو خواهد، بر من حرام باشد

ساقی به ناتمامان، می ده تمام و از ما****بگذر که پختگان را، بویی تمام باشد

با این همه غم دل، گر می کنی قبولم****اقبال هندوی من، شادی غلام باشد

ای صد هزار طالب، جویای درد عشقت!****مخصوص این سعادت، تا خود کدام باشد؟

در سلک بندگانت گر نیست نام ما را****در نامه گدایان، باشد که نام باشد

صبح ازل نشستم، بر آستان عشقت****زین در قیام سلمان، شام قیام باشد

غزل شماره 153: اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد

اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد****زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد

به دست باد گفتم جان فرستم باز می گویم:****که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد

کسی بر درگه جانان ره آمد شدن دارد****که در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد

کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان را****حرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد

تو حوری چهره فردای قیامت گر بدین قامت****میان روضه برخیزی، قیامت آن زمان باشد

تو دستار افکنی صوفی و ما سر بر سر کویش****سر و دستار را باید که فرقی در میان باشد

ز چشمش گوشه گیر ای دل که باشد عین هوشیاری****گرفتن گوشه از مستی که تیرش در کمان باشد

بهای یک سر مویش، دو عالم می دهد سلمان!****هنوزش گر بدست، افتد متاعی رایگان باشد

غزل شماره 154: صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد

صنمی اگر جفایی کند آن جفا نباشد****ز صنم جفا چه جویی که درو وفا نباشد؟

ز حبیب خود شنیدم که به نزد ما جمادی****به از آن وجود باشد که درو هوا نباشد

چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گیاهی****ندمد که بوی مهر تو در آن گیا نباشد

ز خمار سر گرانم، قدحی بیار ساقی****که از آن مصدعی را به ازین دوا نباشد

به نسیم می، چنان کن ملکان کاتبان را****که به هیچشان شعور از بد و نیک ما نباشد

به شکستگان شنیدم که همی کنی نگاهی****به من شکسته آخر نظرت چرا نباشد؟

ملکیم گفت: سلمان به دعای شب وصالش****بطلب که حاجت الا به دعا روا نباشد؟

دل خسته نیست با من که ز دل کنم دعایش****چه کنم دعا که بی دل اثر دعا نباشد

غزل شماره 155: ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد****در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد

کی شبروان کویت آرند ره به سویت****عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد

ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده****کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد

هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید****هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد

در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه****جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

گر با تو بر سرو زر، دارد کسی نزاعی****من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها****لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان****باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق****ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد

از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش****آبی زند بر آتش، کان بی جگر نباشد

غزل شماره 156: مستور در ایام تو معذور نباشد

مستور در ایام تو معذور نباشد****هر چند که این ممکن و مقدور نباشد

ماقوت رفتار نداریم، اگر یار****نزدیک تر آید، قدمی دور نباشد

مست می او گرد که مرد ره او را****اول صفت آنست که مستور نباشد

بی سر و قدت کار طرب راست نگردد****بی شمع رخت عیش مرا نور نباشد

با چشم تو خواهم غم دل گفت ولیکن****وقتی بتوان گفت که مخمور نباشد

ما جنت و فردوس ندانیم ولیکن****دانیم که در جنت ازین حور نباشد

از بوی سر زلف خودم صبر مفرمای****کین تاب و توان در من رنجور نباشد

هرکس که به کفر سر زلف تو بمیرد****در کیش من آنست که مغفور نباشد

غزل شماره 157: دل شکسته من تا به کی حزین باشد

دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟****دلا مشو ملول، عاشقی چنین باشد

هزار بار بگفتم که گوشه گیر ای دل****ز چشم او که کمین شیوه اش کمین باشد

حدیث من نشنیدی به هیچ حال و کسی****که نشنود سخن دوست حالش این باشد

مرا دلی است پریشان و چون بود مجموع؟****دلی که با سر زلف تو همنشین باشد

دلم ربودی و گر قصد دین کنی سهل است****کرا مضایقه با چون تویی به دین باشد

بر آستان تو دریا دلی تواند زیست****که در به جای سرکشش در آستین باشد

به آروزی رخت هر گیاه که بعد از من****ز خاک من بدمد ورد و یاسمین باشد

چو سر زخاک بر آرم هنوز چون صبحم****صفای مهر تو تابنده از جبین باشد

مرا که روی تو امروز دیده ام فردا****چه التفات به دیدار حور عین باشد

خیال لعل لبت بر سواد دیده من****مصور است چو نقشی که بر نگین باشد

فدای یار کن این جان نازنین سلمان****چه جان عزیزتر از یار نازنین باشد

غزل شماره 158: هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد

هر سینه کجا محرم اسرار تو باشد؟****هر دیده کجا لایق دیدار تو باشد؟

مستان دل اغیار چه لازم که درین عهد ****هر جای که قلبی است به بازار تو باشد

هر آینه آن دل که قبول تو نیفتد****کی قابل عکس می رخسار تو باشد

من خاک رهت گشتم و گردی که پس از من ****برخیزد ازین خاک هوادار تو باشد

تو گرد کسی گرد که او گرد تو گردد ****تو یار کسی باش که او یار تو باشد

غیر از تو نشاید که کسی در دلش آید ****آنکس که دلش محرم اسرار تو باشد

سلمان اگر از یارغمی در دلت آید ****باشد که غم یار تو غمخوار تو باشد

ای صوفی اگر جرعه این باده بنوشی ****زان پس گرو میکده دستار تو باشد

ظاهر نشود تا همه از سر ننهی دور ****فرقی که میان سر و دستار تو باشد

غزل شماره 159: مجموع درونی که پریشان تو باشد

مجموع درونی که پریشان تو باشد ****آزاد اسیری که به زندان تو باشد

دانی سر و سامان ز که باید طلبیدن؟****زان شیفته کو بی سر و سامان تو باشد

من همدم بادم گه و بیگاه که با باد ****باشد که نسیمی ز گلستان تو باشد

ای کان ملاحت، همگی زان توام من ****تو زان کسی باش که اوزان تو باشد

آن روز که چون نرگسم از خاک برآرند ****چشمم نگران گل خندان تو باشد

خواهم سر خود گوی صفت باخت ولیکن ****شرط است درین سرکه به چوگان تو باشد

هر کس که کمان خانه ابروی تو را دید ****شاید به همه کیش که قربان تو باشد

دامن مکش از دست من امروز و بیندیش ****زان روز که دست من و دامان تو باشد

خلقی همه حیران جمال تو و سلمان ****حیران جمالی که نه حیران تو باشد

غزل شماره 160: چو زلف آن را که سودای تو باشد

چو زلف آن را که سودای تو باشد ****سرش باید که در پای تو باشد

برون کردم ز دل جان را که جان را ****نمی زیبد که بر جای تو باشد

خوشا آن دل که بیمار تو گردد ****دلی را جو که جویای تو باشد

دل گم گشته ام را گر بجویی ****در آن زلف سمن سای تو باشد

اگر چه حسن گل صد روی دارد ****کجا چون روی زیبای تو باشد؟

نگنجد هیچ دیگر در دل آن را****که در خاطر تمنای تو باشد

اگر چه سرو دلجویی کند عرض****کجا چون قد رعنای تو باشد؟

سرو سرمایه ای دارد همه کس ****مرا سرمایه سودای تو باشد

بسوزد سنگ بر من، گر نسوزد ****دل چون سنگ خارای تو باشد

من بیدل کجا پنهان

کنم دل؟****که آن ایمن زیغمای تو باشد

من مسکین کدامین گوشه گیریم؟****که آن خالی ز غوغای تو باشد

جهان هر لحظه سلمان را که در گوش****کند دری ز دریای تو باشد

غزل شماره 161: خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد

خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشد****پیدا بود کزین می در ساغر که باشد

هر عاشقی ندارد بر چهره داغ دردت****آن سکه مبارک تا بر زر که باشد

هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پایت****تا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟

هر دل که دید چشمت، آورد در کمندش ****ترکی چنین دلاور،در لشکر که باشد؟

گفتی که گر بیفتی من یاور تو باشم ****خوش وعده ای است لیکن این باور که باشد؟

ای آفتاب خوبی در سایه دو زلفت ****آن سایه همایون تا بر سر که باشد؟

تا دلبر منی تو، دل نیست در بر من ****در عهد چون تو دلبر، خود دل بر که باشد؟

حالی غریب دارم، شرح و حکایت آن ****در نامه که گنجد؟ در دفتر که باشد؟

گفتی که بر در من، منشین ز جوع سلمان ****چون با در تو گردند، او با در که باشد؟

غزل شماره 162: مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد

مرا که چون تو پری چهره دلبری باشد ****چگونه رای و تمنای دیگری باشد؟

نه در حدیقه خوبی بود چنین سروی ****نه در سپهر نکویی چو تو خوری باشد

نه ممکن است نبات خطت بر آن دال است ****که خوشتر از لب لعل تو شکری باشد

خیال چشم و رخت تا بود برابر چشم ****گمان مبر که مرا خواب یا خوری باشد

به خاک پات که در خاک پایت در اندازم ****چو گیسوی تو به هر مویم ار سری باشد

ز عشق آن لب همچون میم، مدام از اشک ****زجاج دیده پر از باده ساغری باشد

به حسن تو که وفا پیشه کن، جفا بگذار ****وفا مقارن حسن ار چه کمتری باشد

ببین که پاکتر از اشک من بود

سیمی ****مو یا به سکه رخسار من زری باشد

بیا ببخش بر احوال زاری سلمان ****بترس از آن که به حشر داوری باشد

غزل شماره 163: شبهای فراقت را، آخر سحری باشد

شبهای فراقت را، آخر سحری باشد ****وین ناله شبها را، روزی اثری باشد

از دیده اگر آبی خواهیم به صد گریه ****آبی ندهد ما را، کان بیجگری باشد

ما بی خبریم از دل، ای باد گذاری کن ****بر خاک درش باشد کانجا خبری باشد

دانی که کرا زیبد، چون زلف تو سودایت ****آن را که به هر مویی، چون دوش سری باشد

تنها نه منم عاشق، کز خاک سر کویت ****هر گرد که بر خیزد، صاحب نظری باشد

من خاکت از آن گشتم امروز که بعد از من ****هر ذره ای از خاکم، کحل بصری باشد

مشتاق حرم را گو: شو محرم میخانه ****باشد که ازین خانه، در کعبه دری باشد

چون زلف به بالایت، سلمان سر و جان ریزد ****گر یک سر مو جان را، پیشت خطری باشد

غزل شماره 164: دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی باشد

دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی باشد ****خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمی باشد

دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ لالایی ****قبولش کن که سلطان را ز لالایی نمی باشد

بخواهم مرد چون پروانه، پیش شمع رخسارت ****که پیش از مردنم پیش تو پروایی نمی باشد

دلا گر غمزه مستش جفایی می کند شاید ****که مستان معربد را ز غوغایی نمی باشد

بهار عالم جان است، رخسارش تماشا کن ****که در عالم از آن خوشتر تماشایی نمی باشد

مرا دردی است اندر دل مداوایش نمی دانم ****ولی دانم که دردش را مداوایی نمی باشد

تمنایی است سلمان را که جان در پایش اندازد ****بجان او کزین بیشش تمنایی نمی باشد

غزل شماره 165: مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد

مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد ****شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد

اگر سرم برود گو برو مراد از سر ****هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد

دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا ****وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد

سرم برفت به سودای وصل، می دانم ****که این معامله با او به سر نخواهد شد

چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا ****ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت ****هزار خون که سر نیش تر نخواهد شد

خدنگ غمزه ات از جان اگر چه می گذرد ****ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد

غزل شماره 166: من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد

من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟****یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد

اشک را کش من به خون پروردم اندازم ز چشم ****ناله کز دل برون کردم به رغمم بر کشد

کمترنیش بنده ام بر دل کشیده داغ هجر ****گر چه او را دل به خون چون منی کمتر کشد

بر امید آنکه باز آید ز در دامن کشان ****مردم چشمم بدامن هر شبی گوهر کشد

در کشیدن می به یاد لعل او کار من است ****پخته ای باید که خامی را به کار اندر کشد

بی لبش می ساقیا در جانم آتش می شود ****بی لب او چون به کام خود کسی ساغر کشد؟

گر چه دل را نیست از سرو قدش حاصل بری ****آرزو دارد که بار دیگرش در بر کشد

در ره او شد صبا بیمار و می خواهم که او ****گر چه بیمار است، این ره زحمتی دیگر کشد

نکته ای دارم چو در، پرورده دریای

دل ****از لب سلمان برد بر گوش آن دلبر کشد

غزل شماره 167: یار به زنجیر زلف، باز مرا می کشد

یار به زنجیر زلف، باز مرا می کشد ****در پی او می روم، تا به کجا می کشد

نام همه عاشقان، در ورق لطف اوست ****گر قلمی می کشد، بر سر ما می کشد

هر چه ز نیک و بدست، چون همه در دست اوست ****بر من مسکین چرا، خط خطا می کشد؟

بار تو من می کشم، جور تو من می برم ****پرده ز رویت چرا، باد صبا می کشد؟

خادمه حسن توست، شمسه گردون که اوست ****می رود و بر زمین، عطف قبا می کشد

حسن تو بین کز برم، دل به چه رو می برد ****وین دل مسکین نگر کز تو چها می کشد

بار غمت غیر من، کس نتواند کشید ****بر دل سلمان بنه، آن همه تا می کشد

غزل شماره 168: می کشم خود را و بازم دل بسویش می کشد

می کشم خود را و بازم دل بسویش می کشد ****مو کشان زلفش مرا در خاک کویش می کشد

می برد حسنش به روی دلستان هر جا دلی است ****ورنه می آید دل مسکین به مویش می کشد

ما چو بید از باد می لرزیم از آن غیرت که باد ****می کشد در روی او برقع ز رویش می کشد

باغ حسنش باد سبز و باردار و دم به دم ****دیده ام از تاب دل آبی به جویش می کشد؟

گل چه می داند که بلبل را فغان از عشق او ****هر چه می گوید صدا گفت و گویش می کشد؟

می کشیدم کوزه دردی ز دست ساقیی ****کین زمان هر صوفی صافی سبویش می کشد

شمه ای از حال من شاید که آن دل بشنود ****این تن مسکین به بیماری ببویش می کشد

خوی او هست از دهانش تنگ تر، وین ناتوان ****بار بر دل تنگ تنگ از دست خویش می کشد

آرزویی نیست سلمان را به غیر از روی دوست ****چون کند چون دوست خط بر آرزویش

می کشد؟

غزل شماره 169: باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد

باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد ****آب خضر از لعل تو جان یافت، روان شد

بی بوی خوشت بر دل من باد بهاری ****حقا که بسی سردتر از باد خزان شد

خاک از نفس باد صبا بوی خوشت یافت ****بر بوی خوشت روی هوا رقص کنان شد

تا بر در میخانه جان، لعل تو زد مهر ****در مصطبه ها رطل می لعل گران شد

سر چشمه حیوان به دهان تو تشبه ****کرد از نظر مردم از آن روی نهان شد

ماه از نظر مهر رخت یافت نشانی ****زان روی جهانی به جمالش نگران شد

گفتم به دل: ای دل مرو اندر پی زلفش ****نشنید سخن، عاقبت اندر سر آن شد

جان بر سر بازار غمش دادم و رستم ****نقدی سره باید که بدان رسته توان شد

غزل شماره 170: آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد ****و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد

دل گوشمال یافت ز سودای زلف او ****تا این سزا نیافت سزاوار ما نشد

در آفتاب گردش از آن ذره برنخاست ****کو دید روی ما و هوادار ما نشد

سودی ندید آن دل بی مایه کو بجان ****سودای ما نکرد خریدار ما نشد

سودی که رفت بر سر بازار شوق ما ****خود کیست آن که در سر بازار ما نشد؟

ما گنج گوهریم به کنج خراب دل ****چیزی نیافت هر که طلب کار ما نشد

ز ارباب حال نیست چو بلبل کسی که دید ****ما را و عاشق گل و رخسار ما نشد

در کار ما نرفت که در کار ما نرفت ****فی الجمله که بود که در کار ما

نشد

آن دیده را که صوفی صافی به هفت آب ****هر دم نشست، لایق دیدار ما نشد

سلمان مگر شنید حدیثی ازین دهن ****بیچاره خود به هیچ گرفتار ما نشد

غزل شماره 171: نظری کن که دل از جور فراقت خون شد

نظری کن که دل از جور فراقت خون شد ****نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد

ناتوان بود دل خسته ندانم چون رفت؟****حال آن خسته بدانید که آخر چون شد؟

تا شدم دور ز خورشید جمالت، چو هلال ****اثر مهر توام روز به روز افزون شد

در هوای گل رخسار تو ای گلبن حسن ****ای بسا رخ که درین باغ به خون گلگون شد

غنچه را پیش دهان تو صبا خندان یافت ****آنچنان بر دهنش زد که دهن پر خون شد

صورت حسن تو زد عکس تجلی بر دل ****نقش خود در آیینه بر او مفتون شد

کار برعکس فتاد آیینه و لیلی را ****آیینه لیلی و لیلی همگی مجنون شد

پیش ازین صورت گل با تو تعلق سلمان ****بیش ازین داشت، تصور نکنی اکنون شد

غزل شماره 172: نگارینا به صحرا رو، که بستان حله می پوشد

نگارینا به صحرا رو، که بستان حله می پوشد ****به شادی ارغوان با گل شراب لعل می نوشد

به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی ****مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد؟

زبانم می دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد ****مگر سوسن نمی داند که عاشق پند ننیوشد؟

نثار باغ را گردون، به دامن در همی بخشد ****گل اندر کله زمرد ز خجلت رخ همی پوشد

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی ****سر انگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

نگارا، گر چنین زیبا میان باغ بخرامی ****کلاهت لاله برگیرد، قبایت سرو در پوشد

وگر سلمان میان باغ، بوی زلف تو یابد ****به دل مهرت خرد، حالی به صد جان باز نفروشد

غزل شماره 173: ز صبا سنبل او دوش به هم بر می شد

ز صبا سنبل او دوش به هم بر می شد ****وز نسیمش همه آفاق معطر می شد

ز سواد شکن زلف به هم بر شده اش****دیدم احوال جهانی که به هم بر می شد

ز دل و دیده نمی رفت خیالت که مرا ****با دل و دیده خیال تو برابر می شد

دهن از یاد تو چون غنچه معطر می گشت ****سینه از مهر تو چون صبح منور می شد

آهم از سینه، چو عیسی، به فلک بر می رفت****اشکم از دیده، چو قارون به زمین برمی شد

بنشستم که فراقت به قلم شرح دهم ****شرح می دادم و طومار به خون تر می شد

به گلم پای فرو رفته، چندانکه زغم ****می زدم دست به سر پای فروتر می شد

روز اول که سر زلف تو را سلمان دید****دید کش جان و دل و دیده در آن سر می شد

غزل شماره 174: نمی دانم که نی چون من چرا بسیار می نالد

نمی دانم که نی چون من چرا بسیار می نالد؟****دمادم می زند یارش، ز دست یار می نالد

نشسته بر ره با دست و بادش می زند هر دم ****از آن رو زرد و بیمارست و چون بیمار می نالد

دمیدندش دمی در تن از آنرو روح می بخشد ****بریدندش زیار خود، از آنرو زار می نالد

ز بیماری چنانش تن نحیف و زار می بینم ****که بر هر جا که انگشتش نهی صد بار می نالد

دمی بسیار دادندش، شکایت می کند زان دم ****جگر سوراخ کردندش، از آن آزار می نالد

مگر در گوش او رمزی، ز راز عشق می آید ****دلش طاقت نمی آرد، ازین گفتار می نالد

نفس با عود زن کز یار می سوزد نمی گرید ****مزن بادی که از هر باد نی چون یار می نالد

منال از یار خود سلمان که تشنیع است بر بلبل ****اگر در راه عشق گل

ز زخم خار می نالد

دمی بر نی بزن نی زن، که دردی هست همراهش ****اگر دردی ندارد نی چرا بسیار می نالد؟

غزل شماره 175: غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد

غوغای عشق دوشم، ناگاه بر سر آمد ****هم دل به غم فرو شد، هم جان به هم برآمد

بر روی اهل عالم، بودیم بسته محکم ****درهای دل ندانم، عشق از کجا درآمد؟

از زلف او کشیده راهیست در دل من ****وز دل دریست تا جان، عشقش از آن درآمد

یار آشناست اما نشناخت هر کس او را ****زیرا که هر زمانی، بر شکل دیگر آمد

مردانه رو به کویش ای دل که رفت دیده ****در خون خود چو پیشش، با دامن تر آمد

درویش بر درش رو، کانکس که بر در او ****درویش رفت ازین جا، آنجا توانگر آمد

دل با سر دو زلفش، زین پیش داشت کاری ****بگذشته بود از آن سر، امروز با سر آمد

از ماجرای اشکم، مطرب ترانه سازد ****بس قطره های خونین، کز چشم ساغر آمد

هر کس که مرد، روزی دربند زلف و عشقت ****از خاک او نسیمی کامد، معنبر آمد

بیمار توست سلمان، وانگه خوش آن مریضی ****کز آستانت او را، بالین و بستر آمد

غزل شماره 176: جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد

جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد ****از سر راه عدم رقص کنان باز آمد

ای دل رفته ز پیش من و آزرده به جان ****لطف کن با من و باز آی که جان باز آمد

صبح اقبال من از کوه امل سر بر زد ****بخت بیدار من از خواب گران باز آمد

رفت و می گفت که آیم ز درت روزی باد****هر چه او گفت ازین باب بدان باز آمد

بس که چشمم چو صراحی ز غمش خون بگریست****تا به کامم چو قدح خنده زنان باز آمد

عمر ماضی چو خبر یافت به استقبالش****حالی

از راه بپیچید عنان باز آمد

در پی او دل سرگشته نایافته کام****رفت و گردید همه کون و مکان باز آمد

چه طپی ای تن خشکیده چو ماهی در خشک!****جان بپرور که به جوی آب روان باز آمد

جان بر افشان به هوایش چو نسیم ای سلمان!****که بهار تو علیرغم خزان باز آمد

غزل شماره 177: خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد

خوش آمد باد نوروزی، خوش آمد****بنفشه در چمن شاد و کش آمد

به آب و سبزه و گل می کشد دل****که آب و سبزه و گل دلکش آمد

خوش آمد پیش گل، می گفت بلبل****خوش آمدهای او گل را خوش آمد

گل خوشبوی نیکو رو ندانم****چرا فرجام کارش آتش آمد؟

تن چون پرنیان گل چه بینی؟****تو طالع بین که خارش مفرش آمد

از آن نرگس برآمد خوش چو پروین****کزین طاس نگون، نقشش شش آمد

غزل شماره 178: گل که خوش طلعت و خوشبو آمد

گل که خوش طلعت و خوشبو آمد****عاشق روت به صد رو آمد

کاسه ای داشت سرم را عشقت****سر شوریده به زانو آمد

نیست از هیچ طرف راه گریز****تیرباران ز همه سو آمد

حال این چشم ضعیفم می گفت****قلمم، در قلمم مو آمد

سرکشی کرد و نشد با ما راست****آن سهی سرو که دلجو آمد

راز مشک سر زلف در دل****می نهفتم ز سخن بو آمد

سر و بالای تو می جست در آب****همچو سلمان که بلا جو آمد

غزل شماره 179: سلام حال بیمارن رسانیدن صبا داند

سلام حال بیماران رسانیدن صبا داند****ولی او نیز بیمارست و می ترسم که نتواند

صبا شوریده سودای زلف اوست می ترسم****که گستاخی کند ناگه بران در، حلقه جنباند

هوس دارم که درپیچم میانه نامه اش خود را****چه می پیچم درین سودا مرا چون او نمی خواند

اگر صدباره گرداند به سر چون خامه کاتب را****محال است این که تا باشد سر از خطش بپیچاند

سخن در شرح هجرانش، چه رانم کاندر میدان؟****قلم کو می رود چون آب، بر جا خشک می ماند

به مشتاقان خود وقتی که لطفش نامه فرماید****چه باشد نام درویشی اگر در نامه گنجاند

نهاده چشم بر راه است سلمان تا کجا بادی****ز راهش خیزد از گرد رهش بر دیده بنشاند؟

غزل شماره 180: کسی که قصه درد مرا نمی داند

کسی که قصه درد مرا نمی داند****ز لوح چهره من یک به یک فرو خواند

حدیث شوق به طومار گر فرو خوانم****بجان دوست که طومار سر بپیچاند

بیا که مردم چشمم سرشک گلگون را****به جست و جوی تو هر سو چو آب می راند

نگویمت: به تو می ماند از عزیزی عمر****که عمر اگرچه عزیز است، هم نمی ماند

به آروزی خیال توام خوش آمد خواب****گر آب دیده من بر منش نشوراند

به آب دیده بگردانم از جفای تو دل****که آب دیده من سنگ را بگرداند

گرفت دیده من آب و دل در آن آتش****که گر خیال تو آید کجاش بنشاند

غزل شماره 181: تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی داند

تو را آنی است در خوبی که هرکس آن نمی داند****خطی گل بر ورق دارد که جز بلبل نمی خواند

به رخسار تو می گویند: می ماند گل سوری****بلی می ماندش چیزی و بسیاری نمی ماند

نمی یارد رخت دیدن که چون می بیندت چشمم****ز معنی می شود قاصر، به صورت باز می ماند

شب ماه روشن است امشب، بده پروانه تا خادم****ندارد شمع را برپا، برد جاییش بنشاند

برافشان دست تا صوفی، بپایت سر دراندازد****درا دامن کشان تا دل، ز جان دامن برافشاند

بدورت قبله مستان چرا باید که باشد می؟****تو لب بگشای با ساقی بگو تا قبله گرداند

قرار ما اگر خواهی، تو با باد سحرگاهی****قراری کن که زنجیر سر زلفت نجنباند

امید وصلت، امروزم به فردا می دهد وعده****برینم وعده می خواهد که یک چندی بخواباند

به گردی از سر کوی تو جانی می دهد سلمان****متاعی بس گرانست این بدین قیمت که بستاند

غزل شماره 182: جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند

جان ما را دل بماند از ما و ما را دل نماند****عمرم از در راند و عمری بر زبان نامم نماند

لطف کرد امروز و بازم خواند و دیدارم نمود****صورتی خوشرو نمود انصاف نیکم باز خواند

خاطرش باز آمد و دل ماند در بندش مرا****خاطر او باد با جا، گر دل من ماند ماند

آب چشمم دید و آمد بر من خاکیش رحم****باد صد رحمت بر آب دیده کین آتش نشاند

ساقیا جامی به روی دوستان پر کن که من!****جرعه این جام را بر دشمنان خواهم فشاند

آنچه چشمم دیده است از فرقتت، روزی مجال****گر در افتد اشک یک یک با تو خواهد باز راند

گر خطایی دیده ای از من، تو آن از من مبین****کین گناه ایام کرد و جرمش از سلمان ستاند

غزل شماره 183: زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند

زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟****هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند

می کنم ترک هوای سر زلف تو و باز****باد می آید و این سلسله می جنباند

اشک من آنچه ز زار دل من می گوید****راست می گوید و از دیده سخن می راند

دل به او دادم و او کرد به جانم بیداد****هیچکس نیست که داد من از او بستاند

آب چشمم ننشاند آتش و من می دانم****کاتش من بجز از خاک درش ننشاند

هر چه گوید ز لبش جان، همه شیرین گوید****و آنچه داند ز رخش دل، همه نیکو داند

ماند سلمان ز درت دور و چنان می شنود:****که مراد تو چنین است و بدین می ماند

غزل شماره 184: لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند

لاابالی وار، دستی بر جهان خواهم فشاند****هرچه دامن گیردم دامن، بر آن خواهم فشاند

دامن آخر زمان دارد غبار حادثه****آستین بر دامن آخر زمان خواهم فشاند

از سر صدق و صفا، چون صبح خواهم زد نفس****وندران دم بر هوای دوست، جان خواهم فشاند

پای عزلت بر سر کون و مکان خواهم نهاد****دست همت بر رخ جان و جهان خواهم فشاند

همچو گل برگی که حاصل کرده ام در عمر خویش****با رخ خندان و خوش، بر دوستان خواهم فشاند

غزل شماره 185: در خرابات مرا دوش به دوش آوردند

در خرابات مرا دوش به دوش آوردند****بی خودم بر در آن باده فروش آوردند

شهسواری که نیامد به همه کون فرود****بر در خانه خمار فروش آوردند

دوش بر دوش فلک می زنم امروز که دوش****مستم از کوی خرابات به دوش آوردند

مطربان زیر لب از پرده سرایی، بانی****تا چه گفتند؟ که نی را به خروش آوردند

ساقیان داروی بیهوشی می در دادند****دل بیهوش مرا باز به هوش آوردند

شاهدان این همه دلهای پریشان را جمع****به تماشای گل غالیه پوش آوردند

عشوه دادند فریب و دل و دین را ستدند****هوش بردند و نکات و نی و نوش آوردند

چشم و ابروی تو از گوشه خود سلمان را****در خرابات کشان از بن گوش آوردند

غزل شماره 186: چشم مخمور تو مستان را به هم بر می زند

چشم مخمور تو مستان را به هم بر می زند****شور عشقت، عاشقان را حلقه بر در می زند

دل همی نالد چو چنگ عشق تیز آهنگ او****در دل عشاق هر دم راه دیگر می زند

چشم عیارت به قصد خون خلقی، دم به دم****تیغ های تیر مژگان را به هم بر می زند

گوهر کان از کجا یابد دل من چو مدام****قفل یاقوت لبت بر درج گوهر می زند

غزل شماره 187: هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می کشند

هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا می کشند****چون سر زلفت بدوشم بی سرو پا می کشند

بارها کردم من از رندی و قلاشی کنار****بازم اینک که در میان شهر، رسوا می کشند

گفته بودم: در کشم دامن ز خوبان، لیک بس****ناتوانان را به بازوی توانا می کشند

ما ز رسوایی نیندیشیم، زیرا مدتی است****تا خط دیوانگی بر دفتر ما می کشند

می کشم هر شب به جام چشمها، دریای خون****شادی آنانکه بر یاد تو دریا می کشند

خرم آن مستان که بی آمد شد ساغر مدام****از کف ساقی دردت، درد صهبا می کشند

دل خیال زلف و خالت کرد، گفتم: زینهار!****در گذر زینها که اینها سر به سودا می کشند

بر حواشی گل رخسار نقاشان حسن****می کشند از غالیه خطی و زیبا می کشند

جان فدای آن دو مشکین سنبلت کز روی ناز****چون بنفشه دامن گلبوی در پا می کشند

بر دل سلمان، کمانداران ابرویت کمان****سخت شیرین می کشند، بگذارشان تا می کشند

غزل شماره 188: هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند

هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند****غمزه اش صد فتنه در هر گوشه ای پیدا کند

از می سودای چشمت خوش برآید جان من****سر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند

پایه من بر سر بازار سودایش شدست****چون بدین مایه کسی با چون تویی سودا کند

رخت عقلم می برد چشمت چه می آید ز عقل****می دهد تشویش من بگذار تا یغما کند

در چمن گر ناز سروت را ببیند سروناز****از خجالت سر عجب باشد که بر بالا کند

در ره عشق تو من سر می نهم بر جای پای****عشق اگر کاری کند فی الجمله پا بر جا کند

گر کند میل وفایی باشدش با دیگران****ور جفایش در دل آید آن جفا بر ما کند

رفت هر جا اشک ما چندان که ما را برد آب****چند خود را در میان مردمان رسوا کند

همدمم باد است و راز دل

نمی گویم به باد****باد غماز است و می ترسم حکایت وا کند

ابرویت پیوسته می گردد به هرجا تا کجا****همچو سلمان عارفی را واله و شیدا کند

غزل شماره 189: حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند

حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند****ور نیز گوید: می کنم، هرگز کسی باور کند

شیخش هوس دارد که او، کمتر کند می خوارگی****شیخا تو کمتر کن هوس کو این هوس کمتر کند!

رند از پی می سر دهد، ور زآنکه نستانند سر****دستار را بر سر نهد، دستار و سر در سر کند

چندان که بندم دیده را، تا کس نیاید در نظر****ناگه خیال شاهی، از گوشه ای سر بر کند

آن کز خمار چشم او، امروز باشد سرگردان****فردا چو نرگس با قدح، مست از زمین سر برکند

من گرد مستان گشته ام، دانم که گردد همچنین****از کاسه سرهای ما، گر کوزه گر ساغر کند

کنج خرابات مغان، گنجینه اسرار دان****کو مرد صاحب راز تا، در یوزه زین در کند

غزل شماره 190: هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند

هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند****کز دل آخر چون جمالت روی گل بیرون کند

تا ببندد خواب نرگس تا گشاید کار گل****گاه مرغ افسانه خواند گاه باد افسون کند

از صبا روی صحاری خنده چون لیلی کند****وز هوا ابر بهاری گریه چون مجنون کند

زلف مشکین حلقه شب را بیندازد فلک****با جمال طلعت خورشید رو افزون کند

باد بر بوی نسیم زلف سنبل در ختن****نافه را چندان دهد دم، تا جگر پر خون کند

لاله نعمان نشان جام کیخسرو دهد****نرگس رعنا خیال تاج افریدون کند

لاله همچون من دلی در اندرون دارد سیه****آن چه بینی کو به ظاهر گونه را گلگون کند

باد سوسن را زبانی گربه آزادی نداد****بی زبانی وین همه آزادی از وی چون کند

ساقی آن می ده که عکس او به عکس آفتاب****صبحدم خون شفق در دامن گردون کند

سوی میدان بر، کمیتی را که صبح از نسبتش****بر سواد خیل لیل از نیم

شب شبخون کند

بلبل و گل ساختند از نو نوای برگ و عیش****هرکه را برگ و نوایی هست عیش اکنون کند

ای بهار عالم جان جلوه ای کن تا رخت****ارغوان و لاله بر حسن خود مفتون کند

در هوای عارضت عنبر همی ساید نسیم****تا به خط عنبرین اوراق را مشحون کند

غزل شماره 191: هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می کند

هر زمان عشقش سر از جایی دگر بر می کند****سوزش اندر هر سری سودای دیگر می کند

با کمال خویشتن بینی، نمی دانم چرا؟****هر زمان آیینه را با خود برابر می کند

صورت ماهیت رویش نمی بیند کسی****هر کسی با خویشتن نقشی مصور می کند

جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس من****بوی جان می آید و مجلس معطر می کند

سینه ام پر آتش است و دم نمی یارم زدن****زانکه گر لب می گشایم دود سر بر می کند

در فراقش می نویسم نامه ای وز دست من****خامه خون می گرید و خط خاک بر سر می کند

شرح سودای دل ریشم، سواد نامه را****چون سواد چشم من هر دم به خون تر می کند

بوی انفاس نسیم خاک کویت می دهد****زان روایتها که باد روح پرور می کند

گر غم عشقت مجرد ساخت سلمان را چه شد؟****کوی عشق است اینکه سلمان را قلندر می کند

غزل شماره 192: بوی زلف او دماغ جان معطر می کند

بوی زلف او دماغ جان معطر می کند****یاد روی او چراغ دل منور می کند

یک جهان دیوانه در زنجیر دارد زلف او****که به سر خود هریکی سودای دیگر می کند

صورت ماهیت رویش نبیند هر کسی****هر کسی با خویشتن نقشی مصور می کند

سینه ام بر آتش است و دم نمی یارم زدن****ز آنکه گر لب می گشایم شعله سر بر می کند

جان همی سوزد مرا چون عود و از انفاس من****بوی جان می آید و مجلس معطر می کند

غزل شماره 193: سنبلت را صبا بر گل مشوش می کند

سنبلت را صبا بر گل مشوش می کند****هر خم زلفت مرا نعلی در آتش می کند

باد در وقت سحر می آورد بویت به من****باد وقتش خوش! که او وقت مرا خوش می کند

لعل جانبخش لبت دلهای مسکینان به لطف****جمع می دارد، ولی زلفت مشوش می کند

دیده تر دامنم تا می زند نقشت بر آب****خاک کویت را بخون هر شب منقش می کند

توبه زهد ریایی نیست کار عاشقان****ساقیا می، کین فضولی عقل سرکش می کند

زان شراب ناب بی غش ده که اندر صومعه****صوفی صافی برای جرعه ای غش می کند

نام و ننگ و صبر و هوش و عقل و دینم شد حجاب****ترک من باز آ که سلمان ترک هر شش می کند

غزل شماره 194: چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می کند

چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می کند****لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی می کند

تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز****جامه جان را به خون، هر دم نمازی می کند

باز نخدان چو کویت ای بت سیمین ذقن! ****زلف چون چوگان تو هر لحظه بازی می کند

می زند خورشید تابان، بر سر شمشاد تیغ ****تا چرا در دور قدت سرفرازی می کند؟

چون نپالایم ز راه دیده، خون دل مدام ****کاتش عشق تو در دل جان گدازی می کند

سازگاری کن دمی با من که در عشق تو جان ****از تنم بر عزم رفتن کار سازی می کند

همچو زلفت شد پریشان حال سلمان حزین ****زانکه با روی تو دائم عشق بازی می کند

غزل شماره 195: با سر زلفش دلم، پیوند جانی می کند

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می کند ****با خیالش خاطرم، عیشی نهانی می کند

در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان ****جان اگر خوش بر نمی آید، گرانی می کند

زنده ای کو مرده ای را دید زیبا صورتی است ****راستی در صورت خوش زندگانی می کند

جان فدای بوی آن آهوی چین کز سنبلش ****بوستان هر نوبهاری بوستانی می کند

گر شکایت می کند جان من از چشمت، مرنج ****خسته ای نالش ز عین ناتوانی می کند

می خورم جام غمی هر دم به شادی رخت ****خرم آن کس کو بدین غم شادمانی می کند

جان سلمان از نشاط عارض جانان مدام ****تازه عیشی از شراب ارغوانی می کند

غزل شماره 196: آنها که مقیمان خرابات مغانند

آنها که مقیمان خرابات مغانند ****ره جز به در خانه خمار ندانند

من بنده رندان خرابات مغانم ****کایشان همه عالم به پشیزی نستانند

سر حلقه ارباب طریقت بحقیقت ****آن زنده دلانند که در ژنده نهانند

بسیار خیال خرد و دین مپزای دل ****کین هر دو به یک جرعه می خام نمانند

من جز به قدح بر نکنم دیده، چو نرگس ****فردا که ز خاک لحدم باز نشانند

گر خلق برآنند که برانند ز شهرم ****من نیز برانم که همه خلق برانند

ای کرده نهان رخ ز گران جانی اغیار ****بنمای رخ از پرده که یاران نگرانند

نقش رخ خوبت نتوان خواند و رخت را ****شرط ادب آن است که خود نقش نخوانند

روز رخ و زلف چو شبت پرده سلمان ****بسیار دریدند و شب و روز درانند

غزل شماره 197: گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند

گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند ****گاه در خانقهم صوفی صافی دانند

تو مرانم ز در خویش و رها کن صنما ****تا به هر نام که خواهند مرا می خوانند

باد پایان سخن کی به صفای تو رسد؟****گر چه روز و شبشان اهل سخن می رانند

با غم عشق تو گودین برو و عقل ممان ****عقل و دین هر دو به عشق تو کجا می مانند

تو ز ما فارغی و حلقه به گوشان درت ****گوش امید به در، منتظر فرمانند

پای آن نیست کسی را که به کوی تو رسد ****بر سر کوی تو این طایفه بی پایانند

نیست در دیده عشاق ز خون جای دلی ****جای آن است که بر چشم خودت بنشانند

جان و دل گوی سر زلف تو گشتند و چه گوی ****گوی هایی که دوان

در عقب چوگانند

با همه بیدلیم در صف عشقت کس نیست ****مرد سلمان ز کسانی که درین میدانند

غزل شماره 198: خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنند

خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنند ****زاهدان نیز در آن خم طمع خام کنند

چون برد لعل تو از جام تنم جان کهن ****ساقیان جان نو آرند و در آن جام کنند

عاشقان جان ز پی مصلحتی می خواهند ****تا نثار قد و بالای دلارام کنند

شاهدان را همگی زلف نهادن بر روی ****غرض آن است که صبح چو منی شام کنند

با سر زلف تو دلبستگیم دانی چیست؟****تا که دیوانه زنجیر توام نام کنند

بلبلان در سحر و شام به آواز بلند ****صفت قامت آن سرو گل اندام کنند

مه رخان فلک از خانه برآیند به بام ****تا تماشای تو هر شام ازین بام کنند

راه عشق تو نه راهی است که اقدام روند ****شرح شوق تو نه کاری است که اقلام کنند

بت پرستان اگر از عشق تو آگاه شوند ****روی در روی تو و پشت بر اصنام کنند

غزل شماره 199: اهل دل را به خرابات مغان ره ندهند

اهل دل را به خرابات مغان ره ندهند ****رخت تن را به سراپرده جان ره ندهند

سخن پیر مغان است که در دیر کسی ****که سبک در نکشد رطل گران ره ندهند

خارج از هر دو جهان است خرابات آنجا ****تا مجرد نشوی از دو جهان ره ندهند

ادب آن است که هر دل که بود منزل یار ****هیچ اندیشه اغیار بدان ره ندهند

راه وحدت شنو از ناله مستان که چونی ****قصه گویند و سخن را به زبان ره ندهند

راه سلمان به خرابات ندادند چه شد؟****همه کس را به خرابات مغان ره ندهند

غزل شماره 200: خیال زلف تو چشمم به خواب می بیند

خیال زلف تو چشمم به خواب می بیند ****دلم ز شمع جمال تو تاب می بیند

کسی که چشمه آب حیات لعل تو دید ****برون از آن همه عالم سراب می بیند

به غیر عشق تو در دیده هر چه می آید ****نظر معاینه نقشش بر آب می بیند

ندیم چشمم از آن است چشم مخمورت ****که در زجاجی چشمم شراب می بیند

خیالش از دل و چشمم نمی رود بیرون ****کجا رود که شراب و کباب می بیند

دلا مگرد به عهدش قوی که عهد حبیب ****خرد ضعیف چو عهد حباب می بیند

نهاد دل، همگی بر وفای او سلمان ****نهاد خویش از آن رو خراب می بیند

غزل شماره 201: اگرم بر سر آتش بنشانی چون عود

اگرم بر سر آتش بنشانی چون عود****نیست ممکن که برآید ز من سوخته دود

بر سرم هرچه رود خاک رهم گو: می رو****نیستم باد که از کوی تو برخیزم زود

منم از باغ تو چون غنچه به بویی خوشدل****منم از کوی تو چون باد، به گردی خشنود

شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند****در فراق تو ولی عهد همانست که بود

بی شراب عنبی را که به موی مژه ام****دیده بر یاد تو از جام زجاجی پالود

خنده ای زد دهنت، تنگ شکر پیدا کرد****هر یکی گوهر پاکیزه خود باز نمود

عمر من کم شد و عشق تو فزون پنداری****کانچه از عمر کم آمد، همه در عشق فزود

دیده از غیر تو تا خلوت دل خالی کرد****جز به روی تو مرا، هیچ دردل نگشود

وه که چون غنچه چه مشکین نفسی ای سلمان؟****نیست مشکین دمت الا زدم خون آلود

غزل شماره 202: آن پری کیست که از عالم جان روی نمود

آن پری کیست که از عالم جان روی نمود؟****وین چه حوری است که بر ما در فردوس گشود؟

دل به پروانه غم شمع من از من بستند****می به پیمانه جان لعل تو بر من پیمود

گرچه آواز رباب است مخالف با شرع****راستی او ره تحقیق به عشاق نمود

در گل تیره ما گشت نهان خورشیدی****روی خورشید به گل چون بتوانم اندود

ما چو عودیم بر آتش، مکش از پا دامن****کز وفا دود برآید چه زیانت زان دود؟

عمر ما کم شد و عشق تو فزون پنداری****کانچه کم گشت زعمرم همه در عشق فزود

آنچنان نازکی ای گل که اگر با تو نسیم****دم زند، روی تو چون لاله شود خون آلود

دیده ما به خیال لب عنابی تو****بس که از جام زجاجی عنبی می پالود

بنشستیم پس پرده تقوی، عمری****ناگهان باد هوا آمد و آن

پرده ربود

سود سلمان همه این است که سر بر در تو****سود و سرمایه خود را چه زیان کرد و چه سود

غزل شماره 203: آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود

آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟****در معرض خورشید، کی نور سها پیدا بود؟

رندیست کار بیدلان، تقوی شعار زاهدان****آری دلا هر کسوتی، بر قامتی زیبا بود

آنکس که آرد در نظر، روی چنان و همچنان****عقلش بود بر جا عجب گر عقل او بر جا بود

من در شب سودای او، دل خوش به فردا می کنم****لیکن شب سودای او ترسم که بی فردا بود

گرچه سخن راندم بلند، از وصف قدش قاصرم****هر چیز کاید در نظر، قدش از آن بالا بود

گفتم که بالای خوشت، اما بلایی می دهد****گفتی: بلی در راه ما، این باشد و آنها بود

او ریخت خون چشم من، دامن گرفت از خون مرا****او می کند بر ما ستم، لیکن گناه از ما بود

تابی ز شمع روی او، گر در تو گیرد مدعی!****آنگه بدانی کزچه رو پروانه نا پروا بود؟

در آب می جستم تو را دل گفت: کای سلمان بیا!****در بحر عشقش غوص کن، کان در درین دریا بود

غزل شماره 204: دوشم آن گلچهره در آغوش بود

دوشم آن گلچهره در آغوش بود****حبذا وقتی که ما را دوش بود

لب به لب، رخسار بر رخسار بد****رو به رو، آغوش بر آغوش بود

هرچه آن جز باده بد، مکروه گشت****آنچه غیر از دوست بد، فرموش بود

از می لعل لبش تا صبحدم****بانگ «هایاهای و نوشانوش» بود

از نشاط جرعه پیمان ما****عقل و جان سرمست و دل مدهوش بود

از خروش ما فلک بد در خروش****تا خروس صبحدم خاموش بود

زهره و خورشید را از رشک ما****بر فلم خون جگر بر جوش بود

صبح ناگه از سر ما برگرفت****پرده پب را که آن سرپوش بود

عزم رفتن کرد حالی دلبرم****آن هم از بد گفتن بد گوش بود

ریخت سلمان در پیش، از دیدگان****گوهری کز لطف

او، در گوش بود

غزل شماره 205: که خطا کردی و تدبیر نه این بود

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود****گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند****گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود

گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید؟****گفتا که فلک بر من بد مهر به کین بود

گفتم که قرین بدت افکند بدین روز****گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود

گفتم که بسی جام تعب خوردی ازین پیش****گفتا که شفا در قدح باز پسین بود

گفتم که تو ای عمر مرا زود برفتی****گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود؟

گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی****گفتا که مگر مصلحت وقت درین بود

غزل شماره 206: ماهی ار ماه فلک را از کمان ابرو بود

ماهی ار ماه فلک را از کمان ابرو بود****سروی ار سرو سهی را عنبرین گیسو بود

ما که هر روزی به ماه طلعتت گیریم فال****روز و ماه ما مبارک، فال ما نیکو بود

ز آفتاب روی خوبت، دیده من خیره گشت****خیره گردد دیده جایی کافتاب از رو بود

سرو قدت راست جابر جویبار چشم و دل****حبذا باغی که سروش این چنین دلجو بود

بس که دم خوردم به بویت، گر نمایم حال دل****غنچه آسا در دلم خون بسته تو بر تو بود

ما به سودای سر زلف تو چون گردیم خاک****باد گردی کآورد زان خاک عنبر بو بود

زحمت سلطان مده بسیار و بگذار ای رقیب!****تا ندیم مجلس گل بلبل خوش گو بود

غزل شماره 207: دی دیده از خیال رخش بازمانده بود

دی دیده از خیال رخش بازمانده بود****گلگون اشک در طبلش گرم رانده بود

افتاده بود دل به خم چین زلف او****شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود

دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست****بردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود

دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بود****جان خواست خواستم بدهم، غم ستانده بود

می خواستم که عمر عزیزت کنم نثار****نقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود

در خطا شده ز خال سیاه مبارکش****کش نیش لب طره سلمان نشانده بود

خالش به جای خویش گرفتم، نشسته بود****بیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود

غزل شماره 208: همچنان مهر توام مونس جانست که بود

همچنان مهر توام مونس جان است که بود****همچنان ذکر توام ورد زبان است که بود

شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند****در فراق تو، ولی عهد همان است که بود

کی بود کی که دگر بار بگویند اغیار****که فلان باز همان یار فلان است که بود؟

ما همانیم و همان مهر و محبت لیکن****یار با ما به عنایت نه چنان است که بود

بود بر جان رخم داغ توام روز ازل****وین زمان نیز بدان داغ و نشان است که بود

بود در ملک تنم، جان متصرف و اکنون****همچنان عشق تو را حکم روان است که بود

از من ای جان شده ای دور و درین دوری نیز****آن ملاقات میان تن و جان است که بود

طره ات یک سر مو سرکشی از سر نگذاشت****همچنان فتنه و آشوب جهان است که بود

تا نخوانند دگر گوشه نشین سلمان را****گو همان رند خرابات مغان است که بود

غزل شماره 209: جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بود

جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بود****کی به جانی باز ماند، هر که را جانی بود؟

آب چشم و جان شیرین را کجا دارد دریغ****هر که او را چون خیال دوست مهمانی بود؟

از خیال غمزه غماز کافر کیش او****هر زمانی بر دل من تیربارانی بود

نامسلمان چشم ترکت را نمی دانم چه بود؟****زانکه دایم در پی خون مسلمانی بود

با خیال روی و مویش عشق بازد روز و شب****هر کجا با بنده ماهی در شبستانی بود

با ملاقات یار شو، گو از سلامت دور باش****هرکه او در عاشقی، خواهد که سلمانی بود

غزل شماره 210: سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود

سر سودای تو هرگز ز سر ما نرود****برود این سر سودایی و سودا نرود

پرتو نور تجلی رخت، ممکن نیست****که اگر کوه ببیند دلش از جا نرود

پای سست است و رهم دور از آن می ترسم****که سر من برود در طلب و پا نرود

هر که را گوشه دل خلوت خاص تو بود****دلش از گوشه خلوت به تماشا نرود

عشقت آمد به سرم و زمن مسکین بستند****عقل و دین هر دو و دانم که بدینها نرود

سیل خون دل ما می رود از دیده بگو****با خیال تو که در خون دل ما نرود

ما دلی ناسره داریم به بازار غمت****درم قلب ندانم برود یا نرود؟

چند گویی که دلم رفت به خوبان سلمان!****دیده بر دوز و دل از دست مده تا نرود

غزل شماره 211: از چشم من خیال قدش کی برون رود

از چشم من خیال قدش کی برون رود؟****سروی است ناز از لب جو سرو چون رود؟

بنشست در درونم و غیر از خیال یار****رخصت نمی دهد که کسی در درون رود

دانی که در دل تو کی آید جمال یار؟****وقتی که هردو عالمت از دل برون رود

از کوی دوست باز نپیچم عنان اگر****بینم به چشم خویش که سیلاب خون رود

گر نی کمند زلف درازت شود سبب****چون آه من بدین فلک نیلگون رود

واعظ برو فسانه مخوان و فسون مدم!****کی درد عاشقی به فسان فسون رود

یک ذره از محبت سلمان اگر نهند****بر کوه، او چو ذره قرار و سکون رود

غزل شماره 212: باد صبا به باغ به بوی تو می رود

باد صبا به باغ به بوی تو می رود****در گلستان حکایت روی تو می رود

چونت خرم به جان که به بازار عاشقی****هر دو جهان به یک سر موی تو می رود

با باد بوی توست دل ناتوان من****گر می رود به باد، به بوی تو می رود

زان آمدم که بر سر کوی تو سر نهم****مقبل کسی که در سر کوی تو می رود

بامی از آن خوش است سر عارفان که می****در کاسه های سر ز سبوی تو می رود

جوری که رفت و می رود امروز در جهان****از چشم مست عربده جوی تو می رود

مشکین دلم از آنکه مرادم به دم سخن****در طره های غالیه بوی تو می رود

از جوی دیده خون جگر بیش از این مریز****سلمان که آب بحر ز جوی تو می رود

غزل شماره 213: آن سرو بین که باز چه رعنا همی رود

آن سرو بین که باز چه رعنا همی رود****می آید او و عقل من از جا همی رود

حوریست بی رقیب که از روضه می چمد****جانیست نازنین که به تنها همی رود

از زنگبار زلف پراکنده لشگری****بر خویش جمع کرده به یغما همی رود

ما را اگر چه ساخت به خواری چو خاک راه****شکرانه می دهیم که بر ما همی رود

مسکین دلم به قامت او رفت و خسته شد****زان خسته می شود که به بالا همی رود

گویی چرا به منزل ما هم نمی رسند****آهم که از ثری به ثریا همی رود؟

دل قطره ای ز شبنم دریای عشق اوست****کز راه دیده باز به دریا همی رود

سلمان چو خامه، نامه به سودا سیاه کرد****بس چون کند که کار به سودا همی رود

غزل شماره 214: گرز خورشید جمالت ذره ای پیدا شود

گرز خورشید جمالت ذره ای پیدا شود****هر دو عالم در هوایش، ذره سان دروا شود

شمع دیدارش اگر از نور تجلی پرتوی****افکند بر کوه، چون پروانه نا پروا شود

عاشق صادق چه داند کعبه و بتخانه چیست؟****هر کجا یابد نشان یار خود آنجا شود

در شب هجرش به بوی وعده فردای وصل****حالیا جان می دهم تا صبح تا فردا شود

صد هزار آیینه دارد شاهد مه روی من****رو به هر آیینه کارد جان درو پیدا شود

در سرم سودای زلف توست و می دانم یقین****کاین سر سودایی من، در سر سودا شود

خرقه سالوس بر خواهم کشید از سر ولی****ترسم این زنار گبری در میان رسوا شود

می زنندم بر درش، چون حلقه و من همچنان****همتی در بسته باشد تا که این در، وا شود

غزل شماره 215: آن که باشد که تو را ببیند و عاشق نشود

آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟****یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟

با تو داردم زازل سابقه عشق ولی****کار بخت است و عنایت به سوابق نشود

در سرم هست که خاک کف پای تو شوم****من برینم، مگر بخت موافق نشود

شعله آتش دل، سر به فلک باز نهاد****دارم امید که دودش به تو لاحق نشود

می کند دست درازی سر زلفت مگذار****تا به رغم دل من با تو معانق نشود

هر که این صورت و اخلاق و معانی دارد****که تو داری، ز چه محبوب خلایق نشود؟

شب به یاد تو کنم زنده گواهم صبح است****روشن این قول به بی شاهد صادق نشود

با دهان و لب تو جان مرا رازی هست****همه کس واقف اسرار دقایق نشود

کار کن کار که کار تو میسر سلمان****به عبارات خوش و نکته رایق نشود

غزل شماره 216: دل ز وصل او نشان بی نشانی می دهد

دل ز وصل او نشان بی نشانی می دهد****جان به دیدارش امید آن جهانی می هد

جوهر فر دهانش طالب دیدار را****بر زبان جان جواب « لن ترانی» می دهد

جز سرشک لاله رنگم در نمی آید به چشم****کو نشانی زان عذار ارغوانی می دهد

دیده بر راه صبا دارم که از خاک رهش****می رسد وز گرد راهم ارمغانی می دهد

زندگی از باد می یابم که او در کوی دوست****می شود بیمار وز آنجا زندگانی می دهد

نرگسش در عین مستی دم به دم چشم مرا****ساغری از خون لبالب، دوستگانی می دهد

زخم شمشیر تو را میرم که در هر ضربتی****جان سلمان را حیات جاودانی می دهد

غزل شماره 217: یار دل می جوید و عاشق روانی می دهد

یار دل می جوید و عاشق روانی می دهد****چون کند مسکین در افتادست و جانی می دهد؟

چون نمی افتد به دستش آستین وصل دوست****بر در او بوسه ای بر آستانی می دهد

گفت: لعلت می دهم کام دلت، باری مرا****گر نمی بخشد لبت کامی، زبانی می دهد

با وصالش می توانم جاودان خوش زیستن****گر فراق او مرا یکدم امانی می دهد

گو برون کن جان و دل هرکس که او چون جام می****می رود خود را به دست دلستانی می دهد

گفتمش موی تو بر زانو چه آید هر زمان؟****گفت: پیشم شرح حال ناتوانی می دهد

گفتم: از من هیچ ذکری می رود در حلقه اش؟****گفت: سودا بین که تشویش فلانی می دهد

غم مخور سلمان به غم خوردن که چرخ از خوان خویش****هر همایی را که بینی استخوانی می دهد

غزل شماره 218: بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید

بگذار تا ز طرف نقابت شود پدید****حسنی که مه ندارد و رویی که کس ندید

برق جمال خرمن پندار ما بسوخت****لعلت خیال پرده اسرار ما درید

زلفت مرا ز حلقه زهاد صومعه****زنار بسته بر سر کوی مغان کشید

خود را زدند جان و دلم بر محیط عشق****بیچاره دل غریو شد و جان به لب رسید

اسرار عشقت از در گفت و شنید نیست****سری است ابوالعجب که نه کس گفت و نه شنید

خرم کسی که بر سر بازار عاشقی****کایزد مرا و عشق تو را با هم آفرید

غزل شماره 219: دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید

دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید****اشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید

دید میان دل و دیده که خونست اشک****جست برون ز میان، رفت و کناری گزید

هر دو جهان دل به باد، که خواهد مگر****از طرف آن بهار، بوی هوایی دمید

مقصد و مقصود دل، جز دهن تنگ او****نیست دریغا که هست، مقصد دل ناپدید!

گر تو چو شمعم کشی، از تو نخواهم نشست****ور تو به تیغم زنی، از تو نخاوهم برید

از می و مطرب مکن، مدعیا منع من****تا غزلی تر بود، قول تو خواهم شنید

بر در ارباب دل، از در رحمت در آی****کانکه به جایی رسید، از در رحمت رسید

فتح رفیق کلید، دانی سلمان چراست؟****کز بن دندان کند، خدمت در چون کلید

غزل شماره 220: مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید

مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید****لله الحمد که آن ذره به خورشید رسید

این همان ذره خاکی هوادار شماست****که به جان، روز ازل، مهر شما می ورزید

وین همان بلبل خوش گوست که در باغ وصال****سالها بر گل رخسار شما می نالید

روز رخسار تو شد در شب زلفت پیدا****صبحدم فاتحه ای خواند و بران روی دمید

پای من در سر کوی تو نیاورد مرا****که مرا رغبت موی تو به زنجیر کشید

آن سیه روی کدام است که روی از تو بتافت****مگر آنکس که چو زلفت تو سرش می گرید

سر ما راه سر کوی تو خواهد پیمود****لب ما خاک کف پای تو خواهد بوسید

گر بخواهند بریدن سر ما، چون زلفت****ما دگر یک سر مو از تو نخواهیم برید

باز توفیق عنان بر طرف سلمان تافت****چون رکاب آمد و رخ بر کف پایت مالید

غزل شماره 221: ما رقمی می کشیم، تا به چه خواهد کشید

ما رقمی می کشیم، تا به چه خواهد کشید****ما قدمی می زنیم، تا به چه خواهد رسید

قبله و مذهب بسی است، یار یکی بیش نیست****هر که دویی در میان دید یکی را دو دید

کفر سر زلف توست، قبله آتش پرست****دید رخت کاتشی است، آتش از آن رو گزید

من ز جهان بگذرم، وز تو نخواهم گذشت****ور تو به تیغم زنی، از تو نخواهم برید

در همه بحری دهند، جان به امید کنار****لیک درین بحر ما، نیست کناری پدید

غزل شماره 222: چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید

چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید؟****یا ز نادیدنت این دیده غم دیده چه دید؟

به امیدی که رسد در تو دل خام طمع****سالها دیگ هوس پخت و به آخر نرسید

قصه این دل دیوانه درازست و مپرس:****که در آن سلسله زلف پریشان چه کشید؟

قصه راز تو مردیم و نگفتیم به کس****بشنو این قصه که هرگز به جهان کس نشنید

عاشق صورت توست آینه و این صورت****هست در چهره آیینه چو خورشید پدید

سر زلف تو مرا توبه ناموس شکست****چشم مست تو مرا پرده سالوس درید

جرعه در دور تو رسمی است که نتوان انداخت****خرقه در عهد تو عیبی است که نتوان پوشید

دشمنان گر همه کردند زبان چون شمشیر****نیست ممکن که مرا از تو توانند برید

خواست تا شرح فراق تو نویسد سلمان****حال دل در قلم آمد ز قلم خون بچکید

غزل شماره 223: پیر من از میکده بویی شنید

پیر من از میکده بویی شنید****دست زد و جامه سراسر درید

خرقه ازان شد که فرو شد به می****خرقه صدپاره که خواهد خرید؟

جان که غمش خورد و رسیدم به لب****رفت دلم تا به چه خواهد رسید؟

مشرب صافی حقیقت کسی****یافت که او دردی درش چشید

دردی دن را که دوای دل است****درد گرفتیم بباید کشید

شور می و ساغر از آن روز خاست****کان نمکین لب، لب ساغر مکید

تلخ حدیثی است تو را دلنواز****تنگ دهانیست تو را کس ندید

سایه صفت، با همه افتادگی****در عقب وصل تو خواهم دوید

عشق تو تا ظل همایون فکند****طوطی عقل از سر سلمان پرید

غزل شماره 224: مرا از آینهٔ سخت روی سخت آید

مرا از آینهٔ سخت روی سخت آید****که در برابر روی تو روی بنماید

چو شانه دست به دندان اگر برم شاید****که شانه در سر زلف تو دست می ساید

لطیفه ایست دهان تو تا که دریابد****دقیقه ایست میان تو تا که بگشاید

عروس گل ز جمال تو چون خجل نشود****سپیده دم که به گلگونه رخ بیاراید

سر مراز سعادت به دولت عشقت****جز آستان درت هیچ در نمی باید

عروس خاطر سلمان که با لبت پیوند****کند هر آیینه زین گونه گوهری زاید

غزل شماره 225: بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید

بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید****که خورشید جهان آرا به دولتخانه می آید

به بستان رو به پیروزی دمی تا باد نوروزی****به بوی زلف مشکین تو عنبر بر سمن ساید

ز راه موکبت نرگس، به چشمان خار برچیند ****ز باد دامنت نسرین، به عارض گرد بزداید

همایون گلشنی کانجا ازین ماهی کند منزل ****مبارک روضه ای کان را چنین سروی بیاراید

خیال سرو بالایت در آب و گل نمی گنجد ****مقام و منزل جانان به غیر از دل نمی شاید

خنک بادی که از خاک سر کوی تو بر خیزد ****خوشا جانی کز انفاس خوشش جانی بیاساید

سری دارم به سودای تو مستغنی ز هر بابی ****که غیر از درگه وصل تو هیچش در نمی باید

سر شوریده را سلمان از آن رو می نهد بر کف ****که در پایش کشد چون زلف اگر تشریف فرماید

در آن مجلس که چشم یار جام حسن گرداند ****کسی گر باده پیماید حقیقت باد پیماید

غزل شماره 226: از توبه ریایی، کاری نمی گشاید

از توبه ریایی، کاری نمی گشاید ****وز ملک و پادشاهی، چیزی نمی فزاید

در ملک فقر دارد، درویش پادشاهی ****قانع به هر چه باشد، راضی به هر چه آید

دلق کبود خواهم، کردن به باد گلگون ****کاین رنگ زرقم از دل، زنگی نمی زداید

بردار برقع از رو، کایینه درونم ****جز صورت جمالت نقشی نمی نماید

عشق است هر دم افزون، گویی که هر چه ما را ****از عمر می شود کم در عشق می فزاید

غزل شماره 227: چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمی آید

چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمی آید****به چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمی باید

چو چشمت چشم آن دارد که ریزد خون چشم من****اگر چشمت به چشمانم زند چشمی بیاساید

هر آن چشمی که می بیند به غیر چشم او چشمی****چو چشمش چشم تو بیند ز چشمش چشمه بگشاید

به سوی چشم من چشمی، بکن ای نور چشم من****که تا چشمم ز چشمانت به چشمانی بیاساید

به وعده چشم تو گفته: که چشمم را به چشم آرد****به چشمت هم شتابی کن که چشمم چشم می باید

چه دانی حال چشم من چو چشمت نیست در چشمم؟****که چشمم در غم چشمت چه خون از چشم پالاید

اگر چشمت به چشم آرد به چشم خویش سلمان را****خوشا چشمی که پیش چشم تو جانا به چشم آید

غزل شماره 228: چون خاک شوم وز گل من خار برآید

چون خاک شوم وز گل من خار برآید ****زان خار ببوی تو همه گل ببر آید

از عمر بسی رفت و ندانم که چه باقی است ****وین نیز به هر نوع که باشد به سر آید

هر جا که ز خاک سر کوی تو کنم یاد ****زان خاک همه خون دل و دیده برآید

گر خاک سر کوی تو چون مشک ببویند ****زان خاک معطر همه بوی جگر آید

پیوسته جمال تو بود در نظر من ****خود غیر جمال تو مرا در نظر آید

کار من سودا زده عشق است و ز سلمان ****جز عشق مپندار که کاری دگر آید

غزل شماره 229: صفت خرابی دل، به حدیث کی درآید

صفت خرابی دل، به حدیث کی درآید؟****سخن درون عاشق، به زبان کجا برآید؟

چو قلم بدست گیرم که حکایتت نویسم ****سخنم رسد به پایان و قلم به سر درآید

سر من فدای زلفت، که ز خاک کشتگانش ****همه گرد مشک خیزد، همه بوی عنبر آید

به تصور خیالت، نرود به خواب چشمم ****که به چشم من خیال تو ز خواب خوشتر آید

به قلندری ملامت، چه کنی من گدارا؟****که سکندر ار بکوی تو رسد قلندر آید

اگرم به لب رسد جان، به خدا که نیست ممکن****که به جز خیال رویت، دگریم بر سر آید

غزل شماره 230: وصلت به جان خریدن، سهل است، اگر برآید

وصلت به جان خریدن، سهل است، اگر برآید ****جان می دهم درین پی باشد مگر برآید

در کار بینوایان، گر یک نظر گماری ****کار من و چو صد من، زان یک نظر برآید

در جان هر که گیرد، از سوز عشق آتش ****با سوختن چو شمعش، اول ز سر برآید

آتش فتاد در من، هان روشنایی از من ****از من نعوذ بالله، دودی اگر برآید

ما خاک آستانت، دانیم و بس که ما را ****کاری اگر برآید، زین رهگذر برآید

در صبر کوش سلمان کین کار عشق جانان ****کار دلست و هرگز کی بی جگر برآید

نومید تا نگردی زین درگه گر امیدت ****این بار بر نیاید بار دگر برآید

غزل شماره 231: نامم به زبان بردن، گیرم که نمی شاید

نامم به زبان بردن، گیرم که نمی شاید ****در نامه اگر باشد، سهو القلمی شاید

نظاره آن منظر، صاحب نظری باید ****سرگشته این سودا، ثابت قدمی شاید

بر آب زند هر دم، این دیده نمناکم ****نقش تو و جز نقشت، در دیده نمی شاید

چون با سر زلف توست، کار من شوریده ****کار من اگر دارد، پیچی و خمی شاید

با ما نظری می کن، گه گاه که سلطان را ****درباره درویشان، کردن کرمی شاید

چون گشت علم سلمان، در عشق میندازش ****در خیلت اگر باشد، ما را قلمی شاید

غزل شماره 232: مرا که نقش خیال تو در درون آید

مرا که نقش خیال تو در درون آید ****عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید

وثاق توست درونم، نمی دهد دل بار ****که جز خیال تو غیری اندرون آید

کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان ****که همچو گل ز هوایت ز خود برون آید

هزا نقش به دستان برآورم هر دم ****بدان هوس که نگارم بدست چون آید

ز غصه شد جگرم خون چو مشک و می ترسم ****که گر نفس زنم از غصه بوی خون آید

شب است و بادیه و باد و من چنین گمره ****مگر سعادتی از غیب رهنمون آید

قبول خاک کف پایت افتد ار سر من ****به خاک پای تو کز دوش سر نگون آید

حدیث زلف چو زنجیرت ارکند سلمان ****به هیچ در سخنی کز سر جنون آید

غزل شماره 233: یار می آید و در دیده چنان می آید

یار می آید و در دیده چنان می آید ****که پری پیکری از عالم جان می آید

سر سودای تو گنجی است نهان در دل من ****به زیان می رود آن چون به زبان می آید

من گرفتم که ز عشق تو حکایت نکنم ****چه کنم کز در و دیوار فغان می آید؟

به جمالت که اگر بی تو نظر بر خورشید ****می کنم در نظرم تیغ و سنان می آید

به حیاتت که اگر می خورم از دست تو زهر ****خوشتر از آب حیاتم به دهان می آید

تا تویی در دل من کی دگری می گنجد؟****یا کجا در نظرم هر دو جهان می آید؟

مرهم لطف خوش آید همه کس را لیکن ****زخم تیغ تو مرا خوشتر از آن می آید

بر دلم صحبت آن کس که ندارد ذوقی ****گر همه جان عزیز است، گران می آید

غزل شماره 234: چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی آید

چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی آید ****مرا خود جز تو در خاطر، کسی دیگر نمی آید

خیال عارضت آبست، از آن در دیده می گردد ****نهال قامتت سر و ست، از آن در بر نمی آید

مرا در دل همی آید که چون باز آیدم دلبر ****دل از دستش برون آرم، ولی دلبر نمی آید

بر آن بودم که چون دولت، در آید از درم روزی ****به هر بابی که کوشیدم از آن در در نمی آید

مرا ساقی مده ساغر، که امشب می پرستان را ****زیاد لعل او یاد از می و ساغر نمی آید

حریفان را فرود شد دم، بر آرای مطرب آوازی ****بگو با ماه من کامشب، چرا خوش بر نمی آید

غزل شماره 235: کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنید

کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنید****دوستان! بهر خدا، چاره این کار کنید

سیل عشق آمد و این بخت گران خواب مرا****گر خبر نیست ازین واقعه، بیدار کنید

اثری کرد هوا در من و بیمار شدم****به دو چشمش که علاج من بیمار کنید

هیچمان از طرف کعبه چو کاری نگشود****بعد از این روی به میخانه خمار کنید

کافران تا به چنین حسن بتی را بینند****به چه رو روی به سوی بت فرخار کنید؟

در رخش آنچه من ای مدعیان می بینم****گر ببینید شما، همچو نی اقرار کنید

در جمال و رخ او ای مه و مهر ارنگرید****هر دو چون سایه سجودی پس دیوار کنید

می به چشم خوشش آورده ام اقرار مباد****که به سلمان نظر از دیده انکار کنید!

حرف ر

غزل شماره 236: ای عمر باز رفته، نمی آیی از سفر

ای عمر باز رفته، نمی آیی از سفر****وی بخفت خفته، هیچ نداری ز ما خبر

ما همچنان خیال تو داریم، در دماغ****ما همچنان جمال تو داریم، در نظر

از بوی تو هنوز نسیم است با صبا****وز روی تو هنوز نشانی است در قمر

سر می زنیم بر در سودای وصل و هیچ****از سر خیال وصل نخواهد شدن بدر

دل رفت و عمر رفت و روان رفت و بعد ازین****ماییم و آه سرد و لب خشک و چشم تر

رفتی و در پی تو نه تنها دل است و بس****جان عزیز نیز روان است، بر اثر

غزل شماره 237: پرده از رویش ای صبا بردار

پرده از رویش ای صبا بردار!****وین حجاب از میان ما بردار

به تماشای جان، ز باغ رخش****دامن زلف مشکسا بردار

همرهانیم، در طریق وفا****من به سر می روم، تو پا بردار

چون غبار من اوفتان خیزان****می توانی مرا دمی بردار

بر سر کوی او چو جان بخشند****بهره ای بهر این گدا بردار

وز زخوان لبش نواله دهند****قسم این جام بینوا بردار

چشم عشاق را ز خاک درش****ذره ای بهر توتیا بردار

سرما جست و ما بفرمانش****سر نهادیم، گو بیا بردار

ای دل از منزلش صبا بویی****می برد هان پی صبا بردار!

دل ز تقوی گرفت سلمان را****ساقیا جام جانفزا بردار

غزل شماره 238: زحمت ما می دهی، زاهد تو را با ما چه کار

زحمت ما می دهی، زاهد تو را با ما چه کار****عقل و دین و زهد را با عاشق شیدا چه کار؟

می خورد صوفی غم فردا و ما می خوریم****مرد امروزیم، ما را با غم فردا چه کار؟

جای عیاران سرباز است کوی عاشقی****ای سلامتجوی برو بنشین، تو را با ما چه کار؟

راز لعل شاهدان بر زاهدان پوشیده است****متقی را در میان مجلس صهبا چه کار

ما ز سودای دو چشم آهویی سر گشته ایم****ورنه این سرگشته را در کوه و در صحرا چه کار؟

دل برای گوهری از راه چشمم رفته است****هر که را گوهر نیاید، در دل دریا چه کار؟

دین و دنیا هر دو باید باخت در بازار عشق****مردم کم مایه را خود با چنین سودا چه کار؟

ما شراب و شاهد و کوی مغان دانیم و بس****با صلاح توبه و حج و حرم ما را چه کار؟

تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهدست****مست جام عشق را با شاهد رعنا چه کار؟

عشق اگر زیبا بود، معشوقه گو زیبا مباش****عشق را با صورت زیبا و نا زیبا چه کار؟

غزل شماره 239: سالک راه تو را با مالک و رضوان چه کار

سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟****عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟

طالب درمان نه مرد کار درد عاشقی است****دردمندان غمت را با غم درمان چه کار؟

صحبت گل را و دل را، هر دو عالم واسطه****وصل جانانست ورنی جسم را با جان چه کار؟

چون زلیخای هوایت دامن جانم گرفت****یوسف جان مرا در بند و در زندان چه کار؟

عقل می گوید که این راهی است بی پایان مرو****گو برو عقلا تو را با بی سرو سامان چه کار؟

جان سپر کردیم و می جوییم زخمش را به جان****هر که او را نیست این

قوت درین میدان چه کار؟

مدعی را از جمالش نیست خطی، کان چمن****عندلیبان راست، زاغان را در آن بستان چه کار؟

کار من عشق است و مذهب عاشقی و هر کسی****مذهبی دارد تو را با مذهب سلمان چه کار؟

غزل شماره 240: زین پیش داشت یار غم کار و بار یار

زین پیش داشت یار غم کار و بار یار****آخر فرو گذاشت به یکبار کار یار

عمری گذشت تا سخنم را به هیچ وجه****در خود نداد ره، دهن تنگ بار یار

چندانکه می روم ز پی یار جز غبار ****چیزی نمی رسد به من از رهگذار یار

افتاده ام به بحری وانگه کدام بحر؟****بحری که نیست ساحل آن جز کنار یار

بار جهان کجا و دل تنگم از کجا؟****جایی است دل که نیست در و غیر بار یار

نگرفته است دامن من هیچ آب و خاک****الا که آب دیده و خاک دیار یار

یار ار به اختیار تو شد نیک، ور نشد****واجب بود متابعت اختیار یار

چون غنچه ام اگر چه بسی خار در دل است****من دل خوشم به بوی نسیم بهار یار

بلبل گذاشت شاخ سمن، میل خار کرد****یعنی که خوشتر از گل اغیار خار یار

سلمان! تو چند دعوی یار کنی که خود****پیداست بر محک محبت عیار یار؟

غزل شماره 241: چوگان زلفش از دل من برد گو ببر

چوگان زلفش از دل من برد گو ببر****ای دل بگیرش آن خم چوگان و گو ببر

در زحمتم ز درد سر و گفت و گوی عقل****ای عقل از سرم برو این گفت و گو ببر

ای آشنا چه در پی بیگانه می روی؟****آن را که درد توست تو درمان او ببر

صوفی هنوز صافی رندان نخورده است****ساقی برای او قدحی زین سبو ببر

تا عرض رنگ و بو نکند گل به باغ رو****بویش به باد برده و رنگش ز رو ببر

گر زانکه عمر می طلبی کرده ایم گم****عمر دراز در سر زلفت بجو ببر

می آورم به پیش تو حاجت که گفته اند****حاجت به نزد صاحب روی نکو ببر

یا رب مرا به آرزوی خویشتن رسان!****یا از دل و دماغ من این آرزو ببر

خو کرده است بر دل تنگ تو

جور دوست****سلمان! جفای آن صنم تنگ خو ببر

غزل شماره 242: می برد سودای چشم مستش از راهم دگر

می برد سودای چشم مستش از راهم دگر****از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟

دیده می بندم ولی از عکس خورشید بلند****در درون می افتد از دیوار کوتاهم دگر

هست در من آتشی سوزان، نمی دانم که چیست؟****این قدر دانم که همچون شمع می کاهم دگر

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم****تازه می گردد هوای هر سحرگاهم دگر

زندگانی در فراقت گر چنین خواهد گذشت****بعد از نیم زندگانی بس نمی خواهم دگر

همچو خاکم بر سر راه صبوری معتکف****باد بر بوی تو خواهد بردن از راهم دگر

یار گندمگون خرمن سوز سنبل موی من****جو به جو بر باد خواهد داد چون کاهم دگر

ساقیا از آب رز یک جرعه بر خاکم فشان****هان که درخواهد گرفتن آتشین آهم دگر

در ازل خاک وجود من به می گل کرده اند****منع می خوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!

غزل شماره 243: یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور

یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور****سایه وار از آفتابی ناگهان افتاده دور

ما چو اشکیم از فراقش مانده در خون جگر****برکناری وز میان مردمان افتاده دور

رحمتی ای همرهان، آخر که جای رحمت است****بر غریبی ناتوان، از کاروان افتاده دور

چون کنم یاران، که من بیمار و مرکب ناتوان؟****جان به لب نزدیک و راهی در میان افتاده دور

بینوا چون بلبلم، بی برگ چون شاخ درخت****کز جمال گل بود، در مهرگان افتاده دور

بی خم ابروی او پیوسته نالان می روم****راست چون تیری که باشد از کمان افتاده دور

من چو پیکان زیر پی، پیموده ام روی زمین****بوده جویای نشانش، وز نشان افتاده دور

ما نمی بینیم عالم جز به نور طلعتت****گر چه از ماهی چو ماه از آسمان افتاده دور

آنچنان کانداخت چشم بد مرا دور از رخت****باد چشم بد ز رویت آنچنان افتاده دور

دی خیالت گفت: سلمان حال تنهاییت چیست؟****چون بود

حال تن تنها، ز جان افتاده دور

حرف ز

غزل شماره 244: در مسجد چه زنی اینک در میکده باز

در مسجد چه زنی اینک در میکده باز****خیز مردانه قدم در نه و خود را در باز

مست رو بر در میخانه که مستان خراب****نکنند از پی هشیار در میکده باز

تا به دردی قدح جامه نمازی نکنی****چون صراحی نتوان پیش بتان برد نماز

کشته عشق بتانیم، زهی عشرت و عیش!****مفلس کوی مغانیم، زهی نعمت و ناز!

بر سر کوی یقین کعبه و بتخانه یکی است****راه کوته کن و بر خویش مکن کار دراز

«هوی» صوفی چه کنی؟ آن همه رزق است و فریب****«های» مستان بشنو، کز سر سوزست و نیاز

مجلس خلوت انس است و حریفان سرمست****مطربان پرده در و غمزه ساقی غماز

خون قرابه بریزند که خود ریختنی است****خون آن ساده که پنهان نکند جوهر راز

به زبانی که ندانند بجز سوختگان****می کند شمع بیابانی ز سر سوز و نیاز

حبذا حالت پروانه که در کوی حبیب****به هوای دل خود می کند آخر پرواز!

آنکه هوش و دل و دین برد به تاراج و برفت****گو تو باز آی که ما آمده ایم از همه باز

بنوازم ز ره لطف که سلمان امروز****در مقامی است که جز ناله ندارد دمساز

غزل شماره 245: زلفین سیه خم به خم اندر زده ای باز

زلفین سیه خم به خم اندر زده ای باز****وقت من شوریده به هم بر زده ای باز

زان روی نکو چشم بدان دور که امروز****بر مه زده ای طعنه و در خور زده ای باز

از غالیه رسمی زده ای بر گل و شکر****امروز همه بر گل و شکر زده ای باز

بر ساغر عیشم زده ای سنگ ولیکن****با تو چه توان گفت که ساغر زده ای باز؟

من سر چو قلم بر خط سودای تو دارم****با اینکه من سر زده را سرزده ای باز

از دود من سوخته زنهار حذر کن!****کاتش به من سوخته دل در زده ای باز

نقد سره قلب که

پالوده ام از چشم****بر سکه رویم همه بارز زده ای باز

شبها ز غمت راست کبوتر دل سلمان****دریاب که بر صید کبوتر زده ای باز

غزل شماره 246: بر گل رفتم از غالیه تر زده ای باز

بر گل رفتم از غالیه تر زده ای باز****گل را به خط نسخ قلم در زده ای باز

گل را ز رهی ساخته ای از گره زلف****تا راه کدامین دل غمخور زده ای باز

بر گل زده ای حلقه و بر تنگ شکر قفل****امروز همه بر گل و شکر زده ای باز

آن ژاله صبح است و ا آب حیات است****یا آب گل ترکه به گل بر زده ای باز

گل را به چه دل خنده برآید ز خجالت؟****بس خنده که بر روی گل تر زده ای باز

هر سیم سر شکم که روان بود به سودا****بر سکه رویم همه با زر زده ای باز

بر ساغر ما سنگ جفا می زنی ای دوست!****با تو چه توان گفت که ساغر زده ای باز؟

همچون قلم اندر خطم از زلف تو زیراک****بی واسطه ام همچو قلم سرزده ای باز

گفتی که به هم بر نزم کار تو، سلمان!****در هم زده ای زلف و به هم برزده ای باز

غزل شماره 247: کارها دارد دل من با لب جانان هنوز

کارها دارد دل من با لب جانان هنوز****دور حسنش راست اکنون اول دوران هنوز

در بهار حسنش از صد گل یکی نشکفته است****گرد گلزارش کنون بر می دهد ریحان هنوز

روزی از چوگان زلف دوست تابی دیده ام****لاجرم چون گوی می گردیم سرگردان هنوز

بر سر بازار عالم راز من در عشق تو****آشکار شد ولی من می کنم پنهان هنوز

همچنان سودای زلفت می دهد تشویش دل****همچنان خطت تصرف می کند در جان هنوز

خورده ام از دست عشقت سال ها خون جگر****از نفس می آیدم چون نافه بوی جان هنوز

رهروان عشق در بیدای سودایت به سر****سال ها رفتند و پیدا نیستش پایان هنوز

در بهای یک سر مویت دو عالم می دهم****گر بدین قیمت به دست آید، بود ارزان هنوز

نرگس رعنا، شبی در خواب چشمت دیده است****بر نمی دارد سر از شرم تو از بستان هنوز

بر سر کوی خودم

دیروز نرمک با رقیب****گفت یعنی زنده است این سخت جان سلمان هنوز؟

دل ز دست دوست می نالد که از عشقش جهان****تنگ شد بر من کجایی ای دل نادان هنوز

حرف س

غزل شماره 248: هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس

هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس****سست می جنبد صبا ای صبح کار توست و بس

پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح****کیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس؟

ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت****آفتاب از نور شمع آن شبستان مقتبس

با مه من گو فلان گفت: از غمت بر آسمان****می رسد فریاد من ای مه به فریادم برس!

من چو چشم ناتوانت خفته ام بیمار و نیست****جز خیال ابروانت بر سر من هیچکس

بارها از شوق رویت جان من می رفت باز****از قفا سودای مویت می کشیدش باز پس

در دو عالم یک هوس داریم و آن دیدار توست****می رود جان و نخواهد رفتن از جان این هوس

می فرستم هدهدی هر دم به پیشت وز حسد****می زند طوطی جانم خویشتن را بر قفس

باز دست آموزم و سررشته ام در دست توست****خواه چون بازم بخوان خواهی برانم چو مگس

نیست سلمان کم ز خاری و خسی دامن مکش****ای گل خندان و ای آب حیات از خار و خس

غزل شماره 249: در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس****حال شکستگان کمند بلا بپرس

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را****ما را که کشته ای بجدایی، جدا بپرس

حال شکستگان همه فی الجمله باز جوی****چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس

خونم بریخت چشم تو گو از خدا بترس****آخر چه کرده ام ز برای خدا بپرس

خون میرود میان دل و چشم من بیا****بنشین میان چشم و دل ماجرا بپرس

خواهی که روشنت شود احوال درد ما****درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس

جانها به بوی وصل تو بر باد داده ایم****گر نیست باورت ز نسیم صبا بپرس

کردم سوال دل ز خرد گفت ما از و****بیگانه ایم این سخن از آشنا بپرس

تو پادشاه حسنی و سلمان گدای توست****ای

پادشاه حسن ز حال گدا بپرس

غزل شماره 250: ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس

ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس****جان ما آنست، حال جان ما آنجا بپرس

اندک اندک پیش رو، وآن جان بیمار مرا****زیر لب بسیار بسیار از زبان ما بپرس

خفته است آن نرگس بیمار و ابرو بر سرش****حال بیماران ز جان ناتوان ما بپرس

انحرافی در مزاج مستقیم سرو ماست****گو بیا چون است سر و بوستان ما بپرس

رنگ رویم کرد پیدا رنج پنهان، ای طبیب!****رنگ ما را بین و از رنج نهان ما بپرس

شمع سان دارم سری بی آنکه باشد درد سر****قصه ما یک یک از اشک روان ما بپرس

کار ما عشق است و آنگه عقل سعیی می کند****عقل را باری چه کار اندر میان ما بپرس

اینکه می گویی: چرا سلمان جهان و جان بباخت؟****یک سخن یک بار از آن جان و جهان ما بپرس

حرف ش

غزل شماره 251: ما از در او دور چنین بر درو مباش

ما از در او دور و چنین بر در و بامش****باد سحری می گذرد، باد حرامش!

تا بر گل روی از کله اش دام نهادی****مرغان ز هوا روی نهادند به دامش

ای مرغ ز دام سر زلفش خبرت نیست****گستاخ از آن می گذری، بر سر مباش

روی تو بهشت است که شهدست لبانش****لعل تو عقیق است که مشک است ختامش

آن روی چه رویی است که با آن همه شوکت****شد شاه ریاحین به همه روی غلامش

وقت است که سلطان سراپرده انجم****در مملکت حسن زند سکه بنامش

وصف مه روی تو و مهر دل سلمان****از بس که بگفتیم، نگفتیم تمامش

غزل شماره 252: در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش

در خرابات مغان مست و بهم بر زده دوش****می کشیدند مرا چون سر زلف تو به دوش

دیدم از باده نوشین و لب نوش لبان****بزم رندان خرابات پر از «نوشانوش»

قصه حال پریشان من امشب زغمت****به درازی چو سر زلف تو بگذشت ز دوش

عاقلا پند من بیدل بیهوش مده****می به من ده که ندارم سر عقل و دل و هوش

در خرابات مغان دلق مرقع نخرند****برو ای خواجه برو دلق مرقع بفروش

جامه زرق و لباسات در این ره عیب است****آشکارا چه کنی خرقه قبا ساز و بپوش

گر چو شمعت بکشد یار از و روی متاب****ور چو چنگت بزند دوست ز دستش مخروش

آتش شوق رخت جرعه صفت سلمان را****آبرو ریخته بر خاک در باده فروش

غزل شماره 253: عارفاً لعل لبش می می دهد هوشیار باش

عارفا لعل لبش می می دهد هشیار باش****چشم مستش رهزن خواب است هان! بیدار باش

گر به دین عشق او اقرار داری، عشق او****منکر عقل است و دین، از عقل و دین بیزار مباش

عیسی لطفش دوا می بخشد و جان می دهد****گر تو داری این هوس گه مرده گه بیمار باش

غزل شماره 254: کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش

کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش****اختیاری کو ندارد اختیاری، گو مباش

کار و بار روز بازار جهان هیچ است، هیچ****کار اگر این است، ما را هیچ کاری گو مباش

ما برون از شش جهت داریم عالی گلشنی****گر نباشد گلخنی بر رهگذاری گو مباش

گر سپهر از پای بنشیند، بخاری گو مخیز****ور زمین از جای برخیزد، غباری گو مباش

گر بخواهد ماند جان بر خاک، باری گوهرم****ور بخواهد رفت سر بر دوش، باری گو مباش

عارفان از نعمت دنیا و عقبی عاریند****گر نباشد این دو ما را نیست عاری، گو مباش

صد هزاران بلبل خوشگوست در باغ وجود****گر نباشد چون تویی سلمان، هزاری گو مباش

غزل شماره 255: مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش

مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش****چه خبر باشد از احوال دل عشاقش؟

گر چه یادم نکند، یار منش مشتاقم****یاد باد آنکه جهانیست چو من مشتاقش

کرد عهدی سر من کز سر کویش نرود****گر رود سر نروم من ز سر میثاقش

دفتر وصف رخش را نتواند پرداخت****گر ورق های گل و لاله شود اوراقش

عشق زهریست خوش ای دل که ندارد تریاق****درکش آن زهر هلاهل، مطلب تریاقش

با چنان روی لطافت ملکش نتوان گفت****جز به یک روی که باشد ملکی اخلاقش

خلق گویند که سلمان سخن عشق بپوش****چه بپوشم که شنیدنش همه آفاقش

غزل شماره 256: آنکه از جان دوست تر می دارمش

آنکه از جان دوست تر می دارمش****او مرا بگذاشت، من نگذارمش

دل بدو دادم ز من رنجید و رفت****می دهم جان تا مگر باز آرمش

آنکه در خون دل من میرود****من چو چشم خویشتن می دارمش

قالبی بی روح دارم می برم****تا به خاک کوی او بسپارمش

می دهم جان روز و شب در کار دوست****گو مران از پیش اگر در کارمش

روی در پای تو می مالم مرنج****گر به روی سخت می آزارمش

گر چه رویش داد بر بادم چو زلف****همچنان جانب نگه می دارمش

هیچ رحمی نیست بر بیمار خویش****آن طبیبی را که من بیمارمش

گرچه او یار منست من یار او****من نمی یارم که گویم یارمش

با دل خود گفتم او را چیستی؟****گفت سلمان او گل و من خارمش

غزل شماره 257: چون تحمل می کند تن صحبت پیراهنش

چون تحمل می کند تن صحبت پیراهنش****چون کند افتاده است آن این زمان در گردنش؟

دست در گردن که یار کرد با او یا که یافت****جز ره پیراهن دولت زهی پیراهنش

سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیست****بیم آن دارم که دود من بگیرد دامنش

قوت صبرم چو کوهی بود از آن کاهی نماند****بس که عشقش می دهد بر باد جو جو خرمنش

هر دم از شوق تو عارف می دهد جانی چو جام****باز ساقی می کند روشن روانی در تنش

حاجی ار در کوی او یابد مقامی از حرم****روی بر تابد بگردد بعد از آن پیراهنش

جست دل راهی کزان ره پیش باز آید نهان****بر دو چشم انگشت را بنمود راهی روشنش

من غبار راه یارم یار چون آب حیات****شکر ایزد را که بر خاطر نمی آید منش

یار می جویی رفیق توست و اینک می رود****خیز همچون گرد سلمان دست در گردن زنش

غزل شماره 258: نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش

نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش****نعره مستان شنید، باده درآمد به جوش

مدعیی جوش می، دید بپیچید سر****زاری چنگش به گوش آمد و بگرفت گوش

رند خراباتیش، داد شرابی گران****هر که خورد جرعه ای باز نیاید به هوش

مطرب مجلس بساز، پرده ابریشمیت****تا همه بر هم زنیم، پنبه پشمینه پوش

هر که به صبح ازل، جای می ازین می کشید****در عرصاتش کشند، روز قیامت به دوش

غزل شماره 259: ماییم به پای تو در افکنده سر خویش

ماییم به پای تو در افکنده سر خویش****وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش

انداخت مرا چشم کماندار تو چون تیر****زان پس که برآورد به دست خودم از کیش

ای بسته به قصد من درویش میان را****زنهار میازار به مویی دل درویش

من شور تو دارم که لبان نمکینت****دارند بسی حق نمک بر جگر ریش

ساقی مکن اندیشه، بده می که ندارم****من مصلحتی با خرد مصلحت اندیش

ای جان گذری کن که ز هجران تو مردم****بیجان و جهان خود نتوان زیست ازین بیش

بازا که من افتاده ام و غیر خیالت****کس بر سر من نیست ز بیگانه و از خویش

عشاق سر تاج ندارند که دارند****از خاک کف پای تو تاجی به سر خویش

گفتم که دهی کام دلم گفت: لبش نی****سلمان بکش از طالب نوشی ستم نیش

غزل شماره 260: نداشت این دل شوریده تاب سودایش

نداشت این دل شوریده تاب سودایش****سرم برفت و نرفت از سرم تمنایش

به نرد درد چو وامق نبود مرد حریف****هزار دست پیاپی ببرد عذرایش

کسی نتافت از و سر چو زلفش از بن گوش****سیاه روی درآمد فتاد و در پایش

غمش ز جای خودم برد و خود چه جای من است****که گر به کوه رسد، برکند دل از جایش

رخ مرا که برو سیم اشک می آید****بیان عشق عیان می شود ز سیمایش

نهفته داشت دلم راز عشق چون غنچه****هوای دوست دمش داد و کرد رسوایش

دل مرا که امروز رنجه داشت چه غم****دلم خوش است که خواهد نواخت فردایش

همه امید به آلا و رحمتش دارد****وجود من که ز سر تا بپاست آلایش

گناهکار و فرومانده ام ببخش مرا****که هست بر من بیچاره جای بخشایش

سواد هستی سلمان ز روی لوح وجود****رود ولیک بماند نشان سودایش

غزل شماره 261: می کند غارت صبر و دل و دین سودایش

می کند غارت صبر و دل و دین سودایش****آنکه او هیچ ندارد، چه غم از یغمایش؟

گر دل و جان من دلشده بودی بر جای****کردمی در دل و جان جای چو بودی رایش

رقم هستی من عاقبت از لوح وجود****برود لیک بماند اثر سودایش

لایق ضرب محبت نبود هر قلبی****که ز اخلاص حکایت نکند سیمایش

خواب ما را ز خیالش بنمود اسبابی****بعد از آن روز ندیدیم بخواب آسایش

دست در دامن او می زنم و می کشمش****تا بر غم سر من سر ننهد در پایش

عجب آن است که در بزم ریاحین گل را****زیر شمشاد نشانند و تو بر بالایش

در پی باد صبا چند رود سرگردان****دل به بوی شکن طره عنبر سایش

که خبر یابد از آمد شدن پیک نسیم****که ز بوی سر زلف تو کند رسوایش

غم عشق تو چه خوش می خورد اولی خونم****که به پالوده ام از دیده خون پالایش

هر

که امروز به خلوت نفسی با تو نشست****غالبا رغبت جنت نبود فردایش

در شب تیره زلفت دل سلمان گم شد****شمعی از چهره بر افروز و رهی بنمایش

حرف ع

غزل شماره 262: چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع

چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع****من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع

رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند****چاره ای اکنون بجز مردن نمی دانم چو شمع

می دهم سررشته خود را به دست دوست باز****گر چه خواهد کشت می دانم به پایانم چو شمع

آبم از سر درگذشت و من به اشک آتشین****سرگذشت خود همه شب باز می دانم چو شمع

دامنت خواهم گرفت امشب چو مجمر ور به من****بر فشانی آستین من جان بر افشانم چو شمع

بند بر پای و رسن در گردن خود کرده ام****گر بخواهی کشتنم برخیز و بنشانم چو شمع

گر سرم برداری از تن سر نگردانم ز حکم****ور نهی بر پای بندم بند فرمانم چو شمع

احتراز از دود من می کن که هر شب تا به روز****در بن محراب ها سوزان و گریانم چو شمع

رحمتی آخر که من می میرم و بر سر مرا****نیست دلسوزی به غیر از دشمن جانم چو شمع

مدعی گوید که سلمان او تو را دم می دهد****گو دمم می ده که من خود مرده آنم چو شمع

حرف غ

غزل شماره 263: درد سری می دهد، عقل مشوش دماغ

درد سری می دهد، عقل مشوش دماغ****کو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ

ای دم مشکین صبح، شمع سحر برفروز****تا بنشاند دمی، باد دماغ چراغ

مهر توام در دل است، مهر توام بر زبان****شور توام در سر است، بوی توام در دماغ

ناله رسول دل است، گر تو قبولش کنی****ور نکنی حاکمی، نیست بر و جز بلاغ

این سخن گرم من، هم ز سر حالتی است****ناله نیاید به سوز از دل نادیده داغ

بینظری نیست این دیده نرگس به راه****بی سخنی نیست این غلغل بلبل به باغ

شعر تو سلمان همه، قوت دل عارف است****تا ندهی زینهار! طعمه طوطی به زاغ

حرف ق

غزل شماره 264: ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق

ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق!****ز اشتیاق لب لعلت، به لبم جان مشتاق

دل به سوز تو چو پروانه به آتش مایل****جان به درد تو چو بیمار به درمان مشتاق

جان محبوس تن من به تمنای رخت****عندلیبی است مقفس به گلستان مشتاق

چون بود سبزه پژمرده به باران مشتاق****بیش از آنم من مهجور، به جانان مشتاق

خسروا بنده به بوسیدن خاک در تو****چون سکندر به لب چشمه حیوان مشتاق

به هوای دل ما، حسن رخ خوبان است****چون به انفاس صبا، لاله و ریحان مشتاق

تشنه بادیه چون است به زمزم مایل****بیش از آنست به دیدار تو سلمان مشتاق

حرف ل

غزل شماره 265: به غیر صورت او هر چه آیدم در دل

به غیر صورت او هر چه آیدم در دل****به جان دوست که باشد تصور باطل

به کوی دوست که خاکش به آب دیده گل است****که برگذشت که پایش فرو نرفت به گل

قتیل تیغ تو خواهیم گشت تا در حشر****بدین بهانه بگیریم دامن قاتل

همی رویم به راهی که نیستش پایان****فتاده ایم به بحری که نیستش ساحل

گرت ارادت پیوند دوست می باشد****برو نخست ز دنیا و آخرت بگسل

بجز دهان توام هیچ آروزیی نیست****ولی چه سود که هیچم نمی شود حاصل

حسود گفت که سلمان چه می روی پی یار****نمی روم پی دلدار می روم پی دل

غزل شماره 266: به مهر روی تو خواهم رسید، ذره مثال

به مهر روی تو خواهم رسید، ذره مثال****نمی رسد به زمین پایم از نشاط وصال

مه دوهفته درین یک دو روز خواهم دید****که کس نبیند از آن ماه در هزاران سال

سواد زلف توام خواهد آمدن در چشم****که بوی عنبر تو می دهد نسیم شمال

به خاک پای عزیزت که تشنه است لبم****به خاک پای عزیزت چو تشنگان به زلال

چه دم زنم چو رسم با تو آن دمم باشد****مجال آنکه کنم بر تو عرض صورت حال

دلم به پیش تو می خواست جان فرستادن****ولی کبوتر جان را نبود قوت بال

کشیده ام تب هجرت، بسی و در شب هجر****نبود بر سر سلمان کسی به غیر حال

غزل شماره 267: ای جان نازنین من ای آرزوی دل

ای جان نازنین من ای آرزوی دل****میل من است سوی تو میل تو سوی دل

بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد****وا حسرتا! اگر ندهی آرزوی دل

چون غنچه بسته ام سر دل را به صد گره****تا بوی راز عشق تو آید ز بوی دل

جان را به یاد تو به صبا می دهم که او****می آورد ز سنبل زلف تو بوی دل

تا دیده دید روی تو را روی دل ندید****با روی دوست خود نتوان دید روی دل

دیگر به دیده دل ندهم من کز آب چشم****هر بار خود درست نیاید سبوی دل

سلمان اگر ز اهل دلی نام دل مبر****جان دادن است کار تو بی گفتگوی دل

غزل شماره 268: ساقی ایام گل آمد، حبذا ایام گل

ساقی ایام گل آمد، حبذا ایام گل****خیز و در ده ساغری، یاقوت گون چون جام گل

گوش کن گلبانگ بلبل چشم نه بر بلبله****که اهل دل را می رساند هر یکی پیغام گل

عشق و معشوق و جوانی سبزه و آب روان****خود همه وقتی خوش آید، خاصه در ایام گل

نوبت شاهی است گل را زان سبب هر بامداد****نوبت شادی زند، مرغ سحر بر بام گل

از دم باد و نم باران، کند هر دم خراب****سقف مینا گنبد سبز زمرد فام گل

گل به صد ناز ارچه پروردست چون خوبان ولی****عاقبت در خاک ریزد نازنین اندام گل

گل به شکر خنده لب بگشاد تا باد سحر****زر نهادش در دهن وز زر برآمد کام گل

بر هوا و بوی و رنگ و خنده و شادی نهاد****گل بنای عمر ازان، آتش بود فرجام گل

حرف م

غزل شماره 269: ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم ****من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم

کرده ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع ****چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم

گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد ****تو مپندار کزین راه غباری دارم

نظری کن به من آخر که چو چشم خوش تو ****مدتی شد که به هم برزده ای بنیادم

مشفقی بر سر من نیست که بر آتش من ****زند آبی بجز از دیده مردم دارم

نیست جز صبح مرا یک متنفس همدم ****کز سر مهر کند یک نفسی در کارم

شعله آتش من سوخت جهانی و هنوز ****دم من می دهی و می نهی ای گل خارم

خام طبعان طبع تو به مدارید زمن ****زان که من سوخته، خام خم خمارم

هست سودای ورع در سر سلمان

لیکن ****حلقه زلف بتان می شکند بازارم

غزل شماره 270: آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام

آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدام ****وز سرم بیرون نخواهد رفتن این سودای خام

چون قدح در دل نمی آید مرا الا که می ****چو صراحی سر نمی آرم فرو الا به جام

باده گر بر کف نهم، با یاد او بادم حلال ****باد اگر بر من وزد، بی بوی او بادم حرام

من به بویش گه به مسجد می روم گاهی به دیر ****مست آن بویم ندانم این کدام است آن کدام؟

گر به دیر اندر نشان دوست یابم از حرم ****رخ به دیر آرم نگردم بازگرد آن مقام

ساقیا من پخته ام، بویی تمام است از میم****خام را ده جام و کار ناتمامان کن تمام

زاهدان خشک را در مجمع رندان چه کار؟****خلوت خاص است و اینجا بر نتابد بار عام

دیگران گر نام و ننگی را رعایت می کنند ****هست پیش عارفان آن نام، ننگ و ننگ، نام

دشمنان گفتند: کام دوست ناکامی توست ****عاقبت سلمان به رغم دشمنان شد، دوستکام

غزل شماره 271: من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام

من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام ****گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیده ام

من هر چه دیده ام ز دل و دیده ام کنون ****از دل ندیده ام همه از دیده دیده ام

آه دهن دریده مرا فاش کرد راز ****او را گناه نیست، منش برکشیده ام

اول کسی که ریخته است آب روی من ****اشک است کش به خون جگر پروریده ام

عمری بدان امید که روزی رسم به کام ****سودای خام پخته ام و نا رسیده ام

تا مهر ماه چهره تو در دلم نشست ****از مهر و ماه مهر بکلی بریده ام

عشقت به جان خریدم و قصدم به جان کند ****بر جان خویش دشمن

جان را گزیده ام

بازا که در غم تو به بازار عاشقان ****جان را بداده و غم عشقت خریده ام

شیدا صفت شراب غمت خورده ام بسی ****لیکن ز باغ وصل تو یک گل نچیده ام

گویند بوی زلف تو جان تازه می کند ****سلمان قبول کن که من از جان شنیده ام

غزل شماره 272: به چشمات که تا رفتی، به چشمم بی خور و خوابم

به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بی خور و خوابم ****به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم

به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم ****به خاک پای تو یعنی، سرم کز سرگذشت آبم

به خاک کعبه کویت، به حق حلقه مویت ****که ممکن نیست کز روی تو هرگز روی بر تابم

به عناب شکر بارت، کزان لب شربتی سازم ****که خود شربت نمی ریزد، به غیر از قند و عنابم

به صبح عاشقان یعنی، رخت کز مهر رخسارت ****نه روز آرام می گیرم، نه می آید به شب خوابم

به دیدارت که تا بینم جمال کعبه رویت ****محال است اینکه هرگز سر فرود آید به محرابم

به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درین بندم ****که یابم فرصت بیرون شد، اما در نمی یابم

غزل شماره 273: بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم

بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم ****بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم

دریاب که زد کار جهانی همه بر هم ****چشم تو و عذرش همه این است که مستم

در نامه چو من شرح فراق تو نویسم ****خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم

خورشید بلندی تو و من پست چو سایه ****آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم

چشم تو به دل گفت که مست منی ای دل ****دل گفت: بلی مست تو از روز الستم

گنجی است روان جام می و توبه طلسمش ****برداشتم آن گنج و طلسمش بشکستم

بر سوختن و مردن من شمع شب افروز ****خندید بسی امشب و من می نگریستم

روزش به سر آمد سحری گفت که سلمان ****برخیز که من نیز به روز تو نشستم

غزل شماره 274: هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم

هر خدنگی که ز دست تو به جان می رسدم ****من چه گویم که چه راحت به روان می رسدم؟

خود گرفتم که به من دولت وصلت نرسد ****ناوکی آخر از آن دست و کمان می رسدم

من که باشم که رسد دیدن روی تو به من ****این قدر بس که به کوی تو فغان می رسدم

بلبل باغ جمال توام از گلبن وصل****گر به رنگی نرسم بویی از آن می رسدم

ترک سودای تو هرگز نکنم، منع چه سود؟****خود گرفتم نرسم بویی از آن می رسدم

ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم****وینک اندر عقبش اشک روان می رسدم

راز سر بسته زلف تو نمی یارم گفت****که زبان می کشند چون به زبان می رسندم

از فراقت نتوانم که زنم دم کان دم****شعله شوق تو از دل به دهان می رسدم

از تو پنهان چه کند حال دل خود سلمان****که

حکایت به دل خلق جهان می رسندم

غزل شماره 275: من سرگشته به دست تو کجا افتادم

من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟****دست من گیر خدا را، که ز پا افتادم

به کمند سر زلف تو گرفتار شدم ****تا چه کردم که درین دام بلا افتادم

گلبن عمر مرا هجر تو از بیخ بکند ****تا نگویی که من از باد هوا افتادم

پیش ازان کز لب و دندان تو یابم کامی ****چون زبان در دهن خلق خدا افتادم

بود با باد صبا بوی تو بر بوی تو من ****در پی قافله باد صبا افتادم

ای ملامت گر سلمان سر زلفش را بین ****تا بدانی که درین دام چرا افتادم

غزل شماره 276: بر سر کوی دلارام، به جان می گردم

بر سر کوی دلارام، به جان می گردم ****روز و شب در پی دل، گرد جهان می گردم

غم دوران جهان کرد مرا پیر و چه غم ****بخت اگر یار شود باز جوان می گردم

دیده ام طلعت زیباش که آنی دارد ****این چنین واله و مست از پی آن می گردم

تا نسیمی سر زلف تو بیابم چو صبا ****شب همه شب من بیمار به جان می گردم

ناوک غمزه جادو به من انداز که من ****پیش تیرت ز پی نام و نشان می گردم

تا مگر نوش لبی چون تو به من باز خورد ****چون قدح گرد لب نوش لبان می گردم

تو چو گل در تتق غنچه و من چون بلبل ****گرد خرگاه تو فریاد کنان می گردم

دامن از من مکش ای سرو که در پای تو من ****می دهم بوسه و چون آب روان می گردم

تو مکان ساخته ای در دل سلمان وانگه****من مسکین ز پیت کون و مکان می گردم

غزل شماره 277: دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم

دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم****لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم

عقل را دیدم سبک سر، یافتم جان را گران****سرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم

پیش ازین پروانه بودم، دوش رفتم پیش یار****خدمتی کردم به سر، شمع شبستان آمدم

غرقه و محبوس خود بودم ز خود رفتم برون****چون ز ماهی یونس و یوسف ز زندان آمدم

ناتوان بودم به بویش، نیم شب برخاستم****تا به کویش چون نسیم افتان و خیزان آمدم

گفت من قصد سرت دارم، همه تن سر شدم****پیش او چون گوی من، سرگشته غلطان آمدم

تا برون آید به فتح از غنچه آن گل نیم شب****بر درش آرم ز سر، تا پای دستان آمدم

بر سر کویش که می رفتم ازین سر من

لقب****داشتم «سلمان» ولی، زان سر سلیمان آمدم

غزل شماره 278: چون شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می بارم

چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می بارم****به روزم مرده از هجران و شب را زنده می دارم

چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویت****الا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم

خیال طاق ابروی تو در محراب می بینم****وگرنه من به مشتی خاک هرگز سر فرو نارم

به عکس بخت من پیوسته بیدار است چشم من****دریغ از بخت من بودی به جای چشم بیدارم

مرا جان داد عشق یار و می خواهم که این جان را****ز راه جان سپاری هم به عشق یار بسپارم

سهی سرورم که بر کار همه کس سایه می دارد****ز من کاری نمی آید که آرد سایه بر کارم

برش چون سایه سلمان را اگر چه پست شد پایه****مرا این سربلندی بس که من افتاده یارم

غزل شماره 279: بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم

بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم ****ور جنت فردوس بود، دوست ندارم

از دست رقیبان نروم، ور برود سر ****من خاک در دوست به دشمن نگذارم

پرورده به خون جگرش بودم و چون اشک ****از دیده من رفت و نیامد به کنارم

آن دم که دهم جان و به خاکم بسپارند ****من خاک درش را به دل و جان نسپارم

بر خاک درش میرم و چون خاک شوم من ****زان در نتوانند برانگیخت غبارم

در نامه چو نامت نبود نامه نخواهم ****و آن دم که به یادت نزنم دم نشمارم

کو دولت آنم که شبی با تو نشینم؟****کو فرصت آنم که دمی با تو برآرم؟

در نامه همه شرح فراق تو، نویسم ****بر دیده همه نقش خیال تو نگارم

چشمان سیاه تو به اول نظرم مست ****کردند و بکشتند در آخر به خمارم

یارب چه دلست آن دل سنگین که

نشد نرم؟****از « یارب دلسوز من و ناله زارم

گویند که سلمان سر و جان در قدمش باز ****گر کار به سر می رودم بر سر کارم

غزل شماره 280: به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم

به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم****نیست ممکن که من از حکم توسر بردارم

حلقه شد پشت من از بار و من آهن دل****همچنان در هوست روی بدین در دارم

ای که در خواب غروری خبرت نیست که من؟****هر شب از خاک درت بالش و بستر دارم

ساغرم پر می و می در سر و سر بر کف دست****تو چه دانی که من امروز چه در سر دارم

می رود در لب چون آب حیاتت سخنم****چه عجب باشد اگر من سخنی تر دارم؟

گفته ای در قدم من گهر انداز به چشم****اینک از بهر قدمهای تو گوهر دارم

کرد سلمان به فدای تو سر و زر بر سر****من غم سر چو ندارم چه غم زر دارم؟

غزل شماره 281: از گلستان رویت، در دیده خار دارم

از گلستان رویت، در دیده خار دارم****وز رهگذار کویت، در دل غبار دارم

روز الست گشتم، مست از خمار چشمت****هر درد سر که دارم، من زان خمار دارم

بیمارم از دوچشمت، آشفته از دو زلفت****این هر دو حالت از تو، من یادگار دارم

گفتی: وفا ندارم، اینم نگو و باقی****هر عیب را که گویی، من خاکسار دارم

طاووس باغ قدسم، نی بوم این خرابه****آنجاست جلوه گاهم، اینجا چه کار دارم؟

من هیچ اگر ندارم، زان هیچ نیست ننگم****بس نیست اینکه در سر، سودای یار دارم

در سینه از هوایش، گنجی نهان نهادم****در دیده از خیالش، باغ بهار دارم

دل را ز دست دادم، می ریزم آب دیده****کز دست دیده و دل، خون در کنار دارم

فرموده ای که سلمان، کمتر سگی است پیشم****یعنی که من به پیشت، این اعتبار دارم؟

از خون من اگر چه، دارد نگار دستش****ممکن بود که هرگز، دست از نگار دارم؟

غزل شماره 282: من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم

من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم ****به کوشش می کشم خود را که بر فتراکت آویزم

مرا هر زخم شمشیرت، نشان دولتی باشد ****ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزم؟

پس از من بر سر خاکم، اگر روزی گذار افتد ****بیابی در هوایت من چو گرد از خاک برخیزم

چنان بر صورت شیرین من بیچاره مفتونم ****که در خاطر نمی گنجد خیال ملک پرویزم

چو آب آشفته جان بر کف روانم تا کجا سروی ****چو قد و قامتت بینم روان در پایش آویزم

نه جای آنکه در کوی وصال یار بنشینم****نه پای آنکه از دست فراق یار بگریزم

برو زاهد چه ترسانی مرا از آتش دوزخ ****منم پروانه عاشق که از آتش نپرهیزم

ز چندین گفته سلمان یکی در گوش

کن باری ****نه از گوهر کمست آخر سخنهای دلاویزم

گهر در گوش بسیاری نماند لیک بعد از من ****بسی در گوشها ماند، حدیث گوهر آمیزم

غزل شماره 283: صبح محشر که من از خواب گران برخیزم

صبح محشر که من از خواب گران برخیزم ****به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم

در مقامی که شهیدان غمت را طلبند ****من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم

گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت ****من چو سوسن به ثنا رطب لسان برخیزم

چون شوم خاک به خاکم گذری کن چو صبا ****تا به بویت ز زمین رقص کنان برخیزم

عمر با سوز تو چون شمع به پایان آرم ****نیستم دود که زود از سر آن برخیزم

تو مپندار که از خاک سر کوی تو من ****به جفای فلک و جور زمان برخیزم

سرگرانم ز خمار شب دوشین ساقی****قدحی تا من ازین رنج گران برخیزم

دو سه روز از سر سجاده بر آنم سلمان ****که به عزم سفر کوی مغان برخیزم

غزل شماره 284: تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم ****ور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم

هر کجا تیر جفای تو، من آنجا سپرم ****هر کجا خوان هوای تو، من آنجا مگسم

پس ازین دست من و دامن سودای شما ****چند گردم پی سودای پراکنده بسم

تو به خوبی و لطافت چو گل و آبی و من ****با گل و آب برآمیخته چون خار و خسم

کی بود کی که به وصلت رسم ای عمر عزیز؟****ترسم این عمر به پایان رسد و من نرسم

سخت بیمارم و غیر از تو هوس نیست مرا ****به عیادت به سرآ تا به سر آید هوسم

نیست در کوی توام راه خلاص از پس و پیش ****چه کنم چاره ز پیش آمد و دشمن ز پسم

ای صبا بلبل مستم ز گلستان وصال ****بویی

آخر به من آور که اسیر قفسم

کار سلمان چونی افتاد کنون با نفسی ****بر لبم نه لب و بنواز چونی یک نفسم

غزل شماره 285: حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم

حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم ****من نی نیم که هر دم، از دست دوست نالم

گر خون دل خورندم، چون جام می بخندم ****ور سرزنش کنندم، چون شاخ رز ننالم

آسودگان چه دانند، احوال دردمندان؟****آشفته حال داند، آشفتگی حالم

پروانه وار خواهم، پرواز کرد لیکن ****کو آن مجال قربم کو آن فراغ بالم

بوی شما شنیدم، کز شوق می دهم جان ****دیر است تا بدان بو، دم می دهد شمالم

گرچه دلم شکستی، در زلف خویش بستی ****مرغ شکسته بالم لیکن خجسته فالم

من صد ورق حکایت، از هر نمط چو بلبل ****دارم ولی ندارد، گل برگ قیل و قالم

بیمارم و ندارم، بر سر به غیر دیده ****یاری که ریزد آبی، بر آتش ملالم

سلمان مرا همین بس، کز پیش دوست هر شب ****بر عادت عبادت، آید به سر خیالم

غزل شماره 286: عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم

عزم آن دارم که با پیمانه پیمانی کنم ****وین سبوی زرق را بر سنگ قلاشی کنم

من خراب مسجد و افتاده سجاده ام ****می روم باشد که خود را در خرابات افکنم

ساقی دوران هر آن خون کز گلوی شیشه ریخت ****گر بجویی باز یابی خون او در گردنم

زاهدا با من مپیما قصه پیمان که من ****از پی پیمانه ای صد عهد و پیمان بشکنم

گر به دوزخ بگذرم کوی مغان باشد رهم ****ور به جنت در شوم میخانه باشد مسکنم

بر نوای ناله مستانه ام هر آفتاب ****زهره همچون ذره رقصد در هوای روزنم

رشته جانم بسوزاند دمادم عشق و تاب ****من چراغم گوییا عشق آتش و من روغنم

زنده می گردم به می بی منت آب حیات ****خود چرا باید کشیدن ننگ هر تر دامنم

من پس از صد عصر کاندر زیر گل باشم چو می ****گردد از یاد قدح خندان روان روشنم

غزل شماره 287: کمترین صید سر زلف کمند تو منم

کمترین صید سر زلف کمند تو منم ****چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟

در درونم بجز از دوست دگر چیزی نیست ****یوسفم دوست من آلوده به خون پیرهنم

درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم ****آشنایی مددی دستی و پایی بزنم

جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟****یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟

با خیال تو نگردد دگری در نظرم ****جز حدیث تو نیاید سخنی در دهنم

شور سودای من و تلخی عیشم بگذار ****بنگر ای خسرو خوبان که چه شیرین سخنم

قوت کندن سنگ ارچه چو فرهادم نیست ****سنگ جانم روم القصه و جانی بکنم

ساقیا باده، که من بر سر پیمان توام ****در من این نیست که پیمانه و پیمان شکنم

مطربا راه برون شد بنما، سلمان را ****به در دوست که من گمشده در خویشتنم

غزل شماره 288: تو می روی و بر آنم که در پی تو برانم

تو می روی و بر آنم که در پی تو برانم ****ولیک گردش گردون گرفته است عنانم

مگو که اشک مران در پیم، بگو: من مسکین ****به غیر اشک چه دارم که در پی تو برانم؟

تو رفتی و من گریان بمانده ام، عجب از من ****بدین طریق که می رانم آب دیده بمانم

برید ما بجز از آب دیده نیست گر از تو ****اجازه هست بدیده همین دمش بدوانم

ز جان خویش جدا ماندم، ای فلک مددی ده ****مرا به خدمت جانان رسان به جان مرسانم

مرا ز پای در آورد دستبرد فراقت ****به سر به خدمتت آیم به پای اگر نتوانم

مرا اگر بخوانی همین بس است که باری ****ز نامه تو سلامی به نام خویش بخوانم

به مهر روی تو هر

دم منورست ضمیرم ****به وصف لعل تو هر دم مرصع است زبانم

تو گفته ای که ز سلمان، فتاده ایست، چه آید؟****من اوفتاده ام اما چو سایه با تو روانم

غزل شماره 289: بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم

بر افشان آستین تا من ز خود دامن برافشانم ****برافکن پرده تا پیدا شود احوال پنهانم

بسان ذره می رقصند دلها در هوا امشب ****خرامان گرد و در چرخ آی ای جان ماه تابانم

بزن راهی سبک مطرب ز راه لطف بنوازم ****بده رطل گران ساقی ز دست خویش بستانم

گر امشب صبحدم سردی کند در مجلس گرمم ****به آه سینه برخیزم چراغ صبح بنشانم

دل من باز می گردد به گرد لعل دلخواهش ****نمی دانم چه می خواهد دگر بار این دل از جانم

شکار آن کمان ابرویم، اینک داغ او بر دل ****ملامت گو مزن تیرم که من با داغ سلطانم

برو عاقل مده پندم که من دیوانه و رندم ****نصیحت دیگری را کن که من مدهوش و حیرانم

اگر تاجم نهد بر سر غلام حلقه در گوشم ****وگر بندم نهد بر پا اسیری بند فرمانم

اگر بر آستانش پا نهاد از بی خودی سلمان ****مگیر ای مدعی بر من که پا از سر نمی دانم

غزل شماره 290: تو می روی و من خسته باز می مانم

تو می روی و من خسته باز می مانم ****چگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم

تو باد پای عزیمت، چو باد می رانی ****من آب دیده گلگون چو آب می رانم

تو آفتاب منیزی که می روی ز سرم ****فتاده بر سر ره من به سایه می مانم

شکسته بسته زلف توام روا داری ****فرو گذاشتن آخر چنین پریشانم؟

بدست لطف عنان را کشیده دار که من ****ز پای بوس رکاب تو باز می مانم

نه پای عزم و نه جای نشست در منزل ****بمانده ام ره بیرون شدن نمی دانم

دریغ روز جوانی که می رود عمرم ****فسوس عمر گرامی که می رود جانم

تو آن نه ای که کنی گاگاه سلمان را ****به نامه

یاد و من این نانوشته می خوانم

غزل شماره 291: به درد دل گرفتارم دوای دل نمی دانم

به درد دل گرفتارم دوای دل نمی دانم ****دوای درد دل کاری است بس مشکل نمی دانم

به چشم خویش می بینم که خواهد ریخت خون دل ****ندانم چون کنم با دل من بیدل نمی دانم

بیابان است و شب تاریک و با من بخت من همره ****ولی بخت است خواب آلود و من منزل نمی دانم

چه گویم ای که می پرسی ز حال روزگار من ****که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمی دانم

مرا از دین و از دنیا همین درد تو بس حاصل****که من خود دین و دنیا را جزین حاصل نمی دانم

از آنت در میان دل چو جان جا کرده ام دایم ****که من جای تو در عالم برون از دل نمی دانم

مرا گویند عاقل گرد و ترک عشق کن سلمان ****من آن کس را که عاشق نیست خود عاقل نمی دانم

غزل شماره 292: ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می کنم

ز آب مژگان هر شبی خرقه نمازی می کنم ****سرو قدت را دعای جان درازی می کنم

در رسنهای دو زلف کافرت پیچیده ام ****غازیم غازی، به جان خویش بازی می کنم

کمترینت بنده ام کت عاقبت محمود باد ****سالها شد تا بدین درگه ایازی می کنم

خاک پایت شد سر من بر سر من می گذر ****تا چو گرد از رهگذارت سرفرازی می کنم

رفتن این راه دشوارست و این ره رفتی است ****دیگران رفتند و من هم کارسازی می کنم

جان قلبم لایق بازار سودای تو نیست ****لاجرم در بوته دل جان گدازی می کنم

صد رهم راندی و می گردم به گردت چون مگس ****باز خوان یک نوبتم تا شاهبازی می کنم

غمزه ات می ریخت خونم گفتمش از چیست؟ گفت:****بر تو رحم آمد مرا مسکین نوازی می کنم

گفتمش ناز و عتابت چیست؟ با اهل

نظر ****گفت: سلمان این ز فرط بی نیازی می کنم

غزل شماره 293: همیشه نرگس مست تو را بیمار می بینم

همیشه نرگس مست تو را بیمار می بینم ****ولی در عین بیماریش مردم دار می بینم

جهان می گردد از سودا، سیه بر چشم من هر دم ****که چشم نازنینت را چنان بیمار می بینم

ز شربتخانه لطفت دوایی ده که با دردت ****دل سست ضعیفم را قوی افکار می بینم

ز باد ار می وزد بر من نسیم دوست می یابم ****به آب ار می رسم در وی خیال یار می بینم

نشان طاق ابروی تو را پیوسته می پرسم ****خیال سرو بالای تو را بسیار می بینم

ز باغ حسن خود بر خورد که من در سایه سروت ****جهانی را ز باغ عمر برخوردار می بینم

رخت آیینه حسن است و حسنت صورت و معنی ****من این صورت که می بینم در آن رخسار می بینم

حدیث سوزناک دل از آن با شمع می گویم ****که بر بالین خود او را به شب بیدار می بینم

درون روشن سلمان که هست آیینه عشقت ****بحمدالله که این آیینه بی زنگار می بینم

غزل شماره 294: بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم

بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم ****به از آن نیست که هم با در میخانه شوم

من اگر دیر و گر زود بود آخر کار ****با سر خم روم و در سر پیمانه شوم

وقت کاشانه اصلی است مرا، می خواهم ****که ازین مصطبه سرمست به کاشانه شوم

بوی آن سلسله غالیه بو می شنوم ****باز وقت است که شوریده و دیوانه شوم

تن و جان را چه کنم مصلحت آن است که من ****ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم

گرت ای شمع سر سوختن ماست بگو ****تا همین دم به فدای تو چو پروانه شوم

من سرگشته سراپا همه تن سرگشتم ****تا به سر در طلب موی

تو چون شانه شوم

غزل شماره 295: در رکابت می دوم تا گوی چوگانت شوم

در رکابت می دوم تا گوی چوگانت شوم ****از برایت می کشم خود را که قربانت شوم

بر سر راهت چو خاک افتاده ام یکره بران ****بر سر ما تا غبار نعل یکرانت شوم

آخر ای ماه جهان تابم چه کم گردد ز تو ****گر شبی پروانه شمع شبستانت شوم

گر کنی قصد سر من نیستم بر سر سخن ****گردن طاعت نهم محکوم فرمانت شوم

ای سهی سرو خرامان سایه ای بر من فکن ****تا فدای سایه سرو خرامانت شوم

در سرم سودای زلف توست و می دانم که من ****عاقبت هم در سر زلف پریشانت شوم

در مسلمانی روا باشد که خود یکبارگی ****من خراب چشم مست نامسلمانت شوم

گفتمش تو جان من شو گفت سلمان رو بگو ****ترک جان وانگه بیا تا جان و جانانت شوم

غزل شماره 296: سوالی می کنم، چیزی نه بیش از پیش می خواهم

سؤالی می کنم، چیزی نه بیش از پیش می خواهم ****فقیرم، مرهمی بهر درون ریش می خواهم

مرا از در چه می رانی؟ نمی خواهم ز تو چیزی ****ولی بستانده ای از من، متاع خویش می خواهم

به تیغ غمزه خون ریزم که من جان و تن خود را ****شده قربان آن ترکان کافر کیش می خواهم

همه کس را اگر دردی بود خواهد که گردد کم ****به غیر از من که درد عشق هر دم بیش می خواهم

مرا گفتی که چون می ری زیارت خواهمت کردن ****پس از مرگ است این امید و من زان پیش می خواهم

ز تو هر جا که سلطانست چشم مرحمت دارد ****نپنداری که این تنها من درویش می خواهم

عزیمت کرده ام سلمان که در راه غمش جان را ****ببازم همت از یاران نیک اندیش می خواهم

غزل شماره 297: ما روی دل به خانه خمار کرده ایم

ما روی دل به خانه خمار کرده ایم ****محراب جان ز ابروی دلدار کرده ایم

از بهر یک پیاله دردی، هزار بار****خود را گرو به خانه خمار کرده ایم

بر بوی جرعه ای که ز جامش به ما رسد ****خود را چو خاک بر در او خوار کرده ایم

سرمست رفته ایم و به بازارو جرعه وار ****جانها نثار بر سر بازار کرده ایم

قندیل را شکسته و پیمانه ساخته ****تسبیح را گسسته و زنار کرده ایم

زهاد تکیه بر عمل خویش کرده اند ****ما اعتماد بر کرم یار کرده ایم

صوفی مکن مجادله با ما، که پیش ازین ****ما نیز ازین معامله بسیار کرده ایم

امروز با تو نیست سر و کار ما که ما ****عمر عزیز بر سر این کار کرده ایم

افکنده ایم بار سر از دوش در رهت ****خود را بدین طریق سبکبار کرده ایم

ای مدعی برندی سلمان چه می کنی؟****دعوی که ما به جرم خود

اقرار کرده ایم

غزل شماره 298: ما به دور باده در کوی مغان آسوده ایم

ما به دور باده در کوی مغان آسوده ایم ****از جفا و جور و دور آسمان آسوده ایم

در حضور ما نمی گنجد گرانی جز قدح ****راستی ما از حضور این گران آسوده ایم

زاهدم گوید که فردا خواهم آسود از بهشت ****گو: برو زاهد بیاسا ما از آن آسوده ایم

چرخ در کار زمین است و زمین در بار چرخ ****هر یکی را حالتی ما در میان آسوده ایم

هر که را می بینم از کار جهان در محنت است ****کار ما داریم کز کار جهان آسوده ایم

پیش از این از کبر اگر سودیم سر بر آسمان ****بر زمین یکسر نهادیم این زمان آسوده ایم

صدر جوی بارگاه قرب می گردد به جان ****بر بساط عجز و ما بر آستان آسوده ایم

زین دو قرص گرم و سرد هفت خوان آسمان ****کس نیاسودست و ما زین هفت خوان آسوده ایم

دوستان از بوستان جویند سلمان میوه ها ****ما به انفاس نسیم بوستان آسوده ایم

غزل شماره 299: از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم

از سر کوی تو ما بی سر و سامان رفتیم ****تشنه و مرده ز سرچشمه حیوان رفتیم

ما چو یعقوب به مصر، از پی دیدار عزیز ****آمدیم اینک و با کلبه احزان رفتیم

چند گویند رقیبان به غریبان فقیر ****که گدایان بروید از در ما، هان رفتیم

سالها ما به امید نظری سرگردان ****بر سر کوی تو گشتیم و به پایان رفتیم

چون مگس گرز سر خوان تو ما را راندند ****تو مپندار که ما از سر این خوان رفتیم

ما چو آب گذران در قدم سرو سهی ****سر نهادیم خروشنده و گریان رفتیم

بلبلانیم چو ما را ز بهار تو نبود ****هیچ برگی و نوایی ز گلستان رفتیم

ما نکردیم گناهی حرجی

بر ما نیست ****جان سپردیم به عشق تو و بی جان رفتیم

سر من رفت و نرفتم ز سر پیمانت ****لله الحمد که ما با سر و پیمان رفتیم

عشق چون بی سر و پایی مرا پیش تو دید ****گفت حیف است که ما بر سر سلمان رفتیم

غزل شماره 300: در راه غمت کرده ز سر پای بپویم

در راه غمت کرده ز سر پای بپویم ****ور دست دهد، ترک سر و پای بگویم

در بحر غم عشق که پایاب ندارد ****غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم

در دامن پاک تو نشاید که زنم دست ****تا ز آب و گل خویش به کل دست بشویم

آشفته زلف تو چنانم که گل من****هر کس که ببوید شود آشفته ببویم

خون دل من دیده روان کرده بدین روی ****دیدی که چه آمد ز دل و دیده به رویم؟

ای محتسب از کوی خرابات مرانم ****بگذار که من معتکف این سر و کویم

بر کهنه سفال قدح می چه زنی سنگ؟****کان عهد کهن را زده بر سنگ و بسویم

بر دوش کشد پیر مغان باده به بویش ****وز باده دوشین شده من مست ببویم

گویند که سلمان ره میخانه چه پویی ****پویم که نسیمی زخم را ز ببویم

حرف ن

غزل شماره 301: دل من زنده می گردد به بوی وصل دلداران

دل من زنده می گردد به بوی وصل دلداران ****دماغم تازه می دارد نسیم وعده یاران

الا ای صبح مشتاقان بگو خورشید خوبان را ****که تا کی ذره سان گردند در کویت هواداران

شبی احوال بیماران بپرس از شمع مومن دل ****که بیمارست و می سوزد همه شب بحر بیماران

مرا ای لعبت ساقی ز جام لعل شیرینت ****بده کامی که در تلخی سر آمد عمر میخواران

به هشیاران مده می را به مستان ده که در مجلس ****قدح خون در جگر دارد، مدام از دست هشیاران

صبا از کوی او بویی، بجان گرمی دهد اینک ****نشسته بر سر کویند و جان بر کف خریداران

بهر یک موی چون سلمان گرفتاریست در بندت ****گرفتارت کند ترسم، شبی آه گرفتاران

غزل شماره 302: ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من

ای آب آتش رنگ تو، بر باد داده خاک من ****در آب و آتش هر دم از خاک درت باد ختن

آب است و آتش جام می خاک است تن با دست جان ****بنشان به آب آتشین، این گرد و خاک و باد من

گردم زند باد از گلت کابست و آتش خاک او ****باد آتش و خاک افکند، در آْب نسرین و سمن

غزل شماره 303: سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین

سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین ****بستده لشکر رومش ز حبش لشکر چین

رسته و بسته به دست بت من سنبل تر ****وز سرش رسته فرو هشته دو صد سنبل چین

حلقه در حلقه گره در گره و بند به بند ****پیچ در پیچ و زره در زره و چین در چین

در خطا و ختن ای خسرو خوبان خطا ****چون تو ترکی نبود در همه چین و ماچین

خواستم تا که بچینم ز لبش شفتالود ****ابرویش گفت: «بچین!» غمزهٔ او گفت: «مچین!»

در چنین چین و مچین مانده، اسیرم، چه کنم؟****سر زلف بت من مرهم چین بود و مچین

حال سلمان به قلم شرح همی دادم و گفت:****خار هجرم خور و از باغ وصالم برچین

غزل شماره 304: مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان

مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان ****ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان

حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت ****هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان

بر هر طرف که سروت، یک روز می خرامد****می روید از زمین تن، می بارد از هوا جان

باد صبا ز کویت، جان می برد به دامن ****در حیرتم کز آنجا، چون می برد صبا جان؟

از شوق وصلت آمد، جان عزیز بر لب ****گر می شود میسر، سهل است گو بر آ جان

در گوشه های چشمت جان جای کرد جانا ****زیرا نیافت بهتر زان گوشه هیچ جا جان

جان و دلم فتادند، اندر محیط عشقت ****دل غرقه گشت و تا لب، آمد به صد بلا جان

در خلوت وصالت، سلمان چگونه گنجد؟****سلمان تنست و آنجا جای دلست یا جان

غزل شماره 305: هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران

هر که را مقصود، حسن عارض است از دلبران ****عارضی عشق است، نتوان نهادن دل بر آن

حسن دریایی است بی پایان و آبش گوهر است ****عاشق صاحب نظر دارد مراد از دلبران

دیگرم غیر از تو میل صحبت دیگر نماند ****آنکه مشغول تو شد دارد فراغ از دیگران

چون نماید روی زیبا فتنه ها بینی درین ****درگشاید چشم جادو پرده ها یابی در آن

گر به سویش راه بردی هر کسی یک سو شدی ****اختلاف قبله اسلامیان و کافران

در درون پرده وصل تو کس را نیست بار****بر سر کوی تو می گردند سرگردان سران

چاکران و بندگان بسیار داری، نیک و بد ****گیر سلمان را ز جمع بندگان و چاکران

غزل شماره 306: ای چین سر زلفت، ماوای دل سلمان

ای چین سر زلفت، ماوای دل سلمان ****ماوای همه دلها، چه جای دل سلمان؟

گر عشق تو با سلمان، زین شیوه کند آخر ****ای وای دل سلمان، ای وای دل سلمان

با شمع رخت کانجا، پروانه جان سوزد ****خود هیچ کرا باشد، پروای دل سلمان

از رود لبت ما را، هم گل شکری فرما ****زیرا که ز حد بگذشت، سودای دل سلمان

جان و خرد و دینم، بر بود لب لعلت ****آن روز که می کردی، یغمای دل سلمان

زلفت به سر اندازی، در باخت بسی سرها ****یارب سرش آویزان، در پای دل سلمان

بر هر طرفت خلقی، سرگشته چو سلمانند ****لیکن تو نمی گیری، جز پای دل سلمان

غزل شماره 307: من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن

من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن ****که می گویند بشکن عهد و بی شرمیست بشکستن

حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در ****ولیکن عهد بتوانم که بازش می توان بستن

نیم صافی که برخیزم چو صوفی از سر دردی ****چو دردی در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن

همی خواهم من این نوبت ز تو به توبه کلی ****بدست شاهدان کردن، ز دست زاهدان رستن

من مسکین به سودای پری رویی گرفتارم ****که باد صبح نتواند ز بند زلف او جستن

به سودای تو صد زنجیر روزی بگسلم از هم ****ولیکن رشته پیوند نتوانیم بگسستن

مرا پیوند من با من، جدایی داده است از تو ****کنون سلمان ز من خواهد بریدن، بر تو پیوستن

غزل شماره 308: تا کی آخر خاطر بند هجران داشتن

تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟****یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن

تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران ****همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن

چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف ****زان سبب مجموع را خاطر پریشان داشتن

غزل شماره 309: نخواهم از سر کویش، به صد چندین جفا رفتن

نخواهم از سر کویش، به صد چندین جفا رفتن ****نشاید شیر مردان را، به هر زخمی ز جا رفتن

طریق عاشقان دانی، درین ره چیست ای رهرو؟****غمش را پیروی کردن، بلا را پیشوا رفتن

بساط حضرت جانان، به سر باید سپرد ای جان ****که جای سرزنش باشد، چنان جایی به پا رفتن

مقام کعبه وصل تو، دور افتاده است از ما ****نه ساز رفتن است آنجا، مرانی برگ نارفتن

ز غیرت خلوت دل را، ز غیرت کرده ام خالی ****که غیرت را نمی زیبد، درین خلوت سرا رفتن

به بوی زلف مشکین تو تا جان در تنم باشد ****من بیمار خواهم در پی باد صبا رفتن

خیالت آشناور شد در آب چشم من گویی ****چه واجب آشنایی را چنین در خون ما رفتن

ازین در هیچ نگشاید، تو را سلمان همی باید ****سر راهی طلب کردن، پی کاری فرا رفتن

غزل شماره 310: خجالت دارم از کویت، ز بس درد سر آوردن

خجالت دارم از کویت، ز بس درد سر آوردن ****به پیشانی و روی سخت خاک پایت آزردن

چو مجمر گر برآرم زین درون آتشین دودی****ز روی مرحمت باید، بر آن دامن بگستردن

ندارم تاب سودای کمند زلف مه رویان ****ولی اکنون چه تدبیرست چون افتاده در گردن

اگر کامم نمی بخشی، ز لب باری، دمی می ده ****که از آب حیاتت من هوس دارم دمی خوردن

بده زان راه پرورده، بیادش ساقیا جامی ****که می خوردن بیاد یار باشد روح پروردن

چرا در مجلست ره نیست یک شب تا در آموزم ****ستادن شمع سان بر پا برت خدمت به سر بردن

اگر قصد سرم داری نزاعی نیست سلمان را ****ولیکن شرم می آید، مرا سر پیشت آوردن

غزل شماره 311: خیال خود همه باید، ز سر به در کردن

خیال خود همه باید، ز سر به در کردن ****دگر به عالم سودای او گذر کردن

زمان زمان به جهانی رسیدن عشقش ****وزان جهان به جهانی دگر سفر کردن

به منزلی که نباشد حبیب اگر باشد ****سودا دیده نباید، در آن نظر کردن

چو شمع در نظر او شبی هوس دارم ****به پا ستادن و خوش خدمتی به سر کردن

مطولست به غایت حکایت عشقش ****نمی توان به عبارات مختصر کردن

فرو مکش سخن موی در میان ای دل ****چه لازمست سخن را درازتر کردن

دل مرا که به بویی است قانع از تو چو مشک ****چه باید این همه خونابه در جگر کردن؟

درین هوس که تویی باید اول ای سلمان ****هوای دنیی و عقبی ز سر به در کردن

به باد، جان به تمنای دوست بر دادن ****ز خاک سر به تماشای یار بر کردن

غزل شماره 312: چندان فتاد ما را، کار از شراب خوردن

چندان فتاد ما را، کار از شراب خوردن ****کز شوق آن ندارم، پروای آب خوردن

بر یاد روی خوبان، می می خوریم والحق ****ذوقی تمام دارد، بر گل شراب خوردن

ترکان چشم مستت، آورده اند رسمی ****از خون شراب دادن، وز دل کباب خوردن

از مستی صبوحی، قطعا نمی توانم ****یک جام می چو عیسی، با آفتاب خوردن

می را حساب فردا، خواهند کرد و خواهم ****ز امروز تا به فردا، می بی حساب خوردن

غزل شماره 313: یار ما رندست و با او یار می باید شدن

یار ما رندست و با او یار می باید شدن ****غمزه اش مست است هان، هوشیار می باید شدن

تا ز لعل آتشین بر ما فشاند جرعه ای ****سالها خاک در خمار می باید شدن

بر سر انکار ما گر رفت زاهد باش گو ****عاشقان را در سر این کار می باید شدن

در صوامع خود پرستان را چه سود از زهد خشک ****پای کوبان بر سر بازار می باید شدن

نامه چنگت همی باید شنید از گوش سر ****محرم این پرده اسرار می باید شدن

هفت عضو دیده را می بایدت شستن به آب ****بعد از آنت طالب دیدار می باید شدن

با تو تا مویی ز هستی هست هستی در حجاب ****بر سر کویش قلندر وار می باید شدن

من نمی رفتم به کویش دل کشید آنجا مرا ****هر کجا دل می کشد ناچار می باید شدن

آه من بیدار می دارد همه شب خلق را ****خلق را از آه من بیدار می باید شدن

گر تو می خواهی که در چشم آیی ای سلمان چو اشک ****اولت در چشم مردم خوار می باید شدن

غزل شماره 314: خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن

خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن ****بس دامنش گرفتن، وانگه فرو کشیدن

بی جهد بر نیاید، جان عزیز باید ****جان عزیز دادن، یوسف به جان خریدن

گم کرده ایم خود را، راهی نمای مطرب ****باشد مگر بدان ره، در خود توان رسیدن

حاجی دگر نبرد، قطعا ره بیابان ****مسکین اگر تواند، یکره ز خود بریدن

نی هر دمم ز مسجد، خواند به کوی رندی ****قول وی از بن گوش، می بایدم شنیدن

از گفتگوی واعظ، مخمور را چه حاصل؟****می بایدش کشیدن، وز درد سر رمیدن

باد صبا ز لفش خوش می جهد ندانم ****کز بند او صبا را، چون دل

دهد جهیدن

بر هر طرف که تابد خورشید وش عنان را ****چون سایه در رکابش، خواهم به سر دویدن

سلمان بنام و نامه، درکش قلم که خو اهند ****این نام ها ستردن، وین نامه ها دریدن

غزل شماره 315: سر کویش هوس داری، خرد را پشت پایی زن

سر کویش هوس داری، خرد را پشت پایی زن ****درین اندیشه یکرو شو، دو عالم را قفایی زن

طریق عشق می ورزی خرد را الوداعی گو ****بساط قرب می خواهی بلا را مرحبایی زن

چو آراید غمش خوانی که باید خورد خون آنجا ****دلا تنها مخور خوان را به زیر لب صلایی زن

ز بازار خرد سودی، نخواهی دید جز سودا ****بکوی عاشقی در شو، در عزلت سرایی زن

صبوح می پرستانست همین ساقی شرابی ده ****سماع بینوایانست هان مطرب نوایی زن

مرا تیر تو سخت آید که بر بیگانگان آید ****چو زخمی می زنی باری، بیا بر آشنایی زن

غمش دریای بی پایان و ما را دستگیری نه ****گذشت آب از سرت سلمان چه پایی دست و پایی زن؟

غزل شماره 316: مفتاح فتوح از در میخانه طلب کن

مفتاح فتوح از در میخانه طلب کن ****کام دوجهان از لب جانانه طلب کن

آن یار که در صومعه جستی و ندیدی ****باشد که توان یافت به میخانه طلب کن

در کوی خرابات گرم کشته بیابی****رو خون من از ساغر و پیمانه طلب کن

مقصود درین ره به تصور نتوان یافت ****برخیز و قدم در نه و مردانه طلب کن

عاشق چو مجرد شد و دل کرد به دریا ****گو در دل دریا رو و دردانه طلب کن

عشاق طریق ورع و زهد ندانند ****زهد و ورع از مردم فرزانه طلب کن

ترک غم و شادی جهان غایت عقل است ****سر رشته این کار ز دیوانه طلب کن

ای دل تو اگر سوخته منصب قربی ****پروانه این شغل ز پروانه طلب کن

سر سخن عشق تو در سینه سلمان ****گنجی است نهان گشته ز ویرانه طلب کن

غزل شماره 317: نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن

نو بهار است ای صنم، عیش بهار آغاز کن ****ساخت برگ گل صبا، برگ صبوحی ساز کن

غنچه مستور در بستان ورق را باز کرد ****عارفا از نام مستوری ورق را باز کن

گر شرابی می خوری، با نرگس مخمور خور****ور حریفی می کنی، با بلبل دمساز کن

لاله و نرگس به هم جام صبوحی می کشند ****صبح خیزان چمن را مطربا آواز کن

راستی بستان مقام دلنوازست این زمان ****خوش نوایی در مقام دلنواز آغاز کن

می دهند آوازه گل بلبلان خیز ای صبا! ****از دهان غنچه رو در گوش ساقی راز کن

باد جان می بازد ای گل در هوایت گر تو نیز ****خرده ای داری نثار عاشق جانباز کن

از سر نازست مایل بر لب جو قد سرو ****سرو قدا

بر لب جو، میل سرو ناز کن

باش فارغ بال اگر چون بلبلی ز ارباب بال ****مست و عاشق در هوای گلرخی پرواز کن

غزل شماره 318: جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن

جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن ****بس نازک است جانب رویش رها مکن

از من دلا منال که دادی مرا به دست ****کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن

دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر ****خود رفته ای و دیده شکایت ز ما مکن

درد محبتی اگرت در درون بود ****زنهار جز به داغ جبینش دوا مکن

سودای مشک خالص اگر داری ای صبا!****مگذر ز چین زلفش و فکر خطا مکن

یک روز وعده ای به وفایی بده مرا ****وانگه چنان که عادت توست آن وفا مکن

ای دوست هر جفا که تو داری بدست خصم ****بر من بکن و لیک ز خویشم جدا مکن!

عشاق را کشیدن جور و جفاست خو ****سلمان برو به مهر و وفا خو فرا مکن

غزل شماره 319: جان قتیل توست، بردارش مکن

جان قتیل توست، بردارش مکن ****چون عزیزش کرده ای، خوارش مکن

چشم مستت را ز خواب خوش ممال ****فتنه بر خوابست، بیدارش مکن

زلف را یکبارگی بر بند دست ****در ستم با خویشتن یارش مکن

صوفیا صافی کن از غش قلب را ****یادگر سودای بازارش مکن

عاشق خود را چرا رسوا کنی؟****کشته شد بیچاره، بردارش مکن

لاشه سلمان ضعیف افتاده است ****بیش ازین بر دوش غمبارش مکن

غزل شماره 320: ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من

ای وصالت آرزوی جان غم فرسود من ****خود چه باشد جز تو و دیدار تو مقصود من

مایه عمرم شد و سود من از عشقت فراق ****این بد از بازارسودایت زیان و سود من

تو طبیب و من چنین بیمار و شربت خون دل ****با چنین تیمارگی ممکن بود بهبود من؟

آه دود آلود من، روزی خرابیها کند ****هان هذر کن زینهار از آه دود آلود من!

غزل شماره 321: بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من

بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من ****غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من

تیر مژگان تو از جوشن جان می گذرد ****بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من

روز دیوان قیامت که منازل بخشند ****عرصات سر کوی تو بود منزل من

هر کسی می کند از یار مرادی حاصل ****حاصل من غم یارست و خوشا حاصل من!

نه رفیقی است که باری ز دلم برگیرد ****نه شفیقی است که آسان کند این مشکل من

دوش در بحر غمت غوطه زنان می گفتم:****چیست تدبیر من و واقعه هایل من؟

می شنیدم ز لب بحر که سلمان مطلب ****راه بیرون شد ازین ورطه بی ساحل من

غزل شماره 322: ای غبار خاک پایت توتیای چشم من

ای غبار خاک پایت توتیای چشم من ****کمترین گردی ز کویت خونبهای چشم من

چشم من جز دیدن رویت ندارد هیچ رای ****راستی را روشن و خوبست رای چشم من

مردم چشمی و بی مردم ندارد خانه نور ****مردمی فرمای و روشن کن سرای چشم من

من ز چشم خود ملولم کاشکی برخاستی ****از درت گردی و بنشستی بجای چشم من

هر کجا دردی است باشد در کمین جان ما****هر کجا گردیست گردد در هوای چشم من

تا خیالت آشنای مردم چشم من است ****هر شبی در موج خون است آشنای چشم من

می زند چشمم رهی تر آنچنان کاندر عراق ****رودها بربسته اند از پرده های چشم من

گر چه چشمم بسته است اما سر شکم می رود ****باز می گوید به مردم، ماجرای چشم من

ای صبا گر خاک پای او به دست آید تو را ****ذره ای زان کوش، داری از برای چشم من

چشم سلمان را منور کن به نور خون

که هست ****روی تو، آیینه گیتی نمای چشم من

غزل شماره 323: ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من

ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من ****عشق است عادت تو و در دست خوی من

جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!****آن روز را که کم شود این آرزوی من

برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:****بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من

خون می خورم به جای می و ذوق مستیم ****داند کسی که خورد دمی از سبوی من

از چشم من برفت چو آب و در آتشم ****کان رفته نیز باز کی آید به جوی من؟

آن سرو سرکش متمایل که میل او ****باشد به جانب همه الا به سوی من

سلمان ز جمله خلق گرفتار برد گوی ****فی الجمله تا کجا رسد این گفت و گوی من؟

غزل شماره 324: قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این

قدم خمیده گشت، ز بار بلاست این ****اشکم روان شدست، ز عین عناست این

در خویش ره نداد دلم هیچ صورتی ****غیر خیال دوست که گفت آشناست این؟

عمریست تا نشسته ام ای دوست بر درت!****نگذشت بر دلت که برین در چراست این؟

می گفت: کام جان تو از لب روا کنم****این خود نکرد جان به لب آمد رواست این

بگذشت دوش بر من و انگشت می نهاد ****بر دیده گفتمش: صنما بر کجاست این؟

تهدید می نمود ولی گفت: چشم من ****دل می برد ز مردم والحق جفاست این

او می کند جفا و من انگشت می نهم ****بر حرف عین خویش که عین خطاست این

عهدی است تا نمی شنوم بویت از صبا ****از توست یا ز سستی باد صباست این

می زد غم تو حلقه و در بسته بود دل ****جان گفت در مبند که دلدار ماست این

سر در رهش نهادم و گفتم: قبول کن! ****گفتا: چه می کنم که محل بلاست این؟

پرسیده ای که ناله

سلمانت از چه خواست؟****آیینه را بخواه و ببین کز چه خاست این؟

غزل شماره 325: خوش آمدی، ز کجا می روی؟ بیا بنشین

خوش آمدی، ز کجا می روی؟ بیا بنشین ****بیا که می کنمت بر دو دیده جا بنشین

همین که روی تو دیدیم، باز شد دردل ****چه حاجت است در دل زدن، بیا بنشین

مرا تو مردم چشمی، مرو مرو ز سرم ****مرا تو عمر عزیزی، بیا بیا بنشین

اگر به قصد هلاک آمدی هلا بر خیز ****ورت ارادت صلح است، مرحبا بنشین

سواد دیده من لایق نشست تو نیست ****اگر تو مردمیی می کنی، هلا بنشین

فراغتی است شب وصل را ز نور چراغ ****به شمع گو سر خود گیر یا ز پا بنشین

میان چشم و دلم خون فتاده است دمی ****میانشان سبب دفع ماجرا بنشین

ز آب دیده ما هر طرف روان جویی است ****دمی ز بهر تفرج به پیش ما بنشین

صبا رسول دلم بود و سست می جنبید ****شمال گفت: تو رنجوری ای صبا بنشین!

چو گرد داد به بادت هوای دل سلمان ****برو مگرد دگر گرد این هوا بنشین

حرف و

غزل شماره 326: گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبرو

گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبرو ****ور بلبلی عیشی کند، بی گل ندارد رنگ و بو

آهنگ تیز چنگ و نی، بی می ندارد شورشی****شیرین حدیثی می کند، مطرب شراب تلخ کو؟

با رود خشک و رود زن، تا چند سازم ساقیا ****آبی ندارد رود او، آبیش باز آور برو

چون دور دور من بود، پیمانه ای برده به من ****من چون صراحی نیستم، کارم بجا می سر فرو

خوردن به کاس و کوزه می، باشد طریق زاهدان ****رندان درد آشام را پیمانه باید یا سبو؟

من با می و معشوقه از دور ازل خو کرده ام ****امری محال است این که من وین باز خواهم کرد خو

در راه او باید شدن گاهی به سر گاهی به پا ****سلمان نخواهد شد به سر الا چنین در راه او

غزل شماره 327: هندوی زلف سرکشت با تو نشسته روبرو

هندوی زلف سرکشت با تو نشسته روبرو ****حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو

از همه سوی می دهد، بوی حبیب لاجرم ****می روم از هوای تو، همچو نسیم سو به سو

کرد ز سر حال من، مردم شهر را خبر ****ناله من که می رود، خانه به خانه کو به کو

بر لب جوی نیست چون، قامت او صنوبری****باورت ار نمی شود، خیز به جوی جو به جو

بس که به بوی وصل خود، هر نفسی دمی زنم****خون جگر نگر مرا، بسته چو نافه تو به تو

روی گل و بنفشه را باز چه می کنی به پا****سنبل چین زلف آن، آهوی مشک بو به بو

من نه چو شانه کرده ام در سر طره تو سر****از چه سبب نشسته است، آینه با تو رو بره رو؟

غزل شماره 328: با آنکه آبم برده ای، یکباره دست از ما مشو

با آنکه آبم برده ای، یکباره دست از ما مشو****باشد که یکبار دگر، باز آید آب ما به جو

تا کی به بوی عنبرین زنجیر زلف سر کشت؟****آشفته پویم در به در دیوانه گردم کو به کو

من مست ورندو عاشقم، وز زهد و تقوی فارغم****بد گوی را در حق من، گوهر چه می خواهی بگو

ای در خم چوگان تو، گوی دل صاحبدلان****دل گوی می گردد ترا میلی اگر داری بگو

از موی فرقت تا میان، فرقی نباشد در میان****باریک بینی هردو را، چون باز بینی مو به مو

با سرو کردم نسبتت، گفتی که ای کوته نظر****گر راست می گویی چو من، رو در چمن سروی بجو

شانه شکسته بسته از زلف حکایت می کند****آیینه را بردار تا روشن بگوید روبرو

شمع زبان آور شبی از سر گرفت افسانه ام****دودش بر سر رفت از آن اشکش ازو آمد فرو

سلمان حریف یار شد وز غیر او

بیزار شد****یکدم رها کن مدعی، او را به ما ما را به او

غزل شماره 329: آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو****می کند قصد جهانی و ندارد باک او

قصد جان می کند و جان همه عالم اوست****می خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو****هیچ خوف و خطرش نیست زهی بی باک او

خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه****دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او

گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو****رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او

غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز****دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او

من چو صیدی به کمند سر زلفش شده ام ****تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او

اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست****وگر از جور فراقش بگریزم پاک او

در فشانیست که کردست درین ره سلمان****مرد باید که سخن گوید از ادراک او

غزل شماره 330: باز می افکند آن زلف کمند افکن او

باز می افکند آن زلف کمند افکن او****کار آشفته ما را همه در گردن او

مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد ****کار خود بلبل سودا زده بر دامن او

آتش عارض او از دل ماهر دودی ****که برآورد بر آمد همه پیرامن او

اینکه مویی شده ام در غم آن موی میان ****کاج ( کاش ) مویی شدمی همچو میان بر تن او

چه کنم حال درون عرض که حال دل من ****می نماید رخ چون آینه روشن او

آهن سرد چه کوبم؟ که دم آتشیم ****نکند هیچ اثر در دل چون آهن او

باز بر هم زده ای زلف به هم برزده ای ****که رباید دل مسکین من و مسکن او

رحم کن بر دل سلمان که به تنگ آمده اند ****مردم از شیوه چشم تو و از شیون او

غزل شماره 331: ای سر سودای من رفته در سودای تو

ای سر سودای من رفته در سودای تو ****باد سر تا پای من برخی ز سر تا پای تو

گر سر من رفت در سودای عشقت گو: برو ****بر سرم پاینده بادا سایه بالای تو

جای سروت در میان جویبار چشم ماست ****گرچه ماییم از میان جان و دل جویای تو

گر نبینم مردم چشم جهان بین را رواست ****خود کسی را کی توانم دید من بر جای تو

سرو لافی می زند یعنی که بالای توام ****سرو بی برگی است باری تا تو بود بالای تو

چشم ترکت ترکتاز و حاجبش پیشانی است ****چون در آید کس به چشم تنگ ترک آسای تو

رای من جز بندگی سرو آزاد تو نیست ****بس بلند افتاد سلمان راستی رارای تو

غزل شماره 332: داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو

داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو****رفت و جز خون جگر کاری دگر نگشاد ازو

ناله و فریاد من رفت از زمین تا آسمان****ناله از دل می کند فریاد ازو فریاد ازو

در پی دل چند گردم کاب رویم ریخت دل****دست خواهم شست ازین پس هرچه باداباد ازو

می نشاند باد سرد دل چراغ عمر من****حاصل عمرم نگر چون می رود بر باد ازو

غزل شماره 333: دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو

دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو****چون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو

ذره حالم نمی گردد ز حال ذره ای****کافتاب عالم آرا بازگیرد نور ازو

گو نسیم صبح از خاک درش بویی دهد****بو که بستانم دمی داد دل رنجور ازو

کی به جوی چشم من بازآید آن آب حیات****تا خراب آباد جان من شود معمور ازو

ای خضر زان چشمه نوشین نشانی باز ده****کاروزی شربتی دارد دل محرور ازو

چشم مستش را ورق افشان کرد چشمم را بپرس****تا چه می خواهد مدام آن نرگس مخمور ازو

دل چو رازش گفت با جان من نبودم در میان****در درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو

هرچه باداباد خواهم راز دل با باد گفت****همدم است القصه نتوان داشتن مستور ازو

بر بیاض دیده سلمان می کند نقش سواد****کان جو بگشاید ببارد لولو منثور ازو

حرف ه

غزل شماره 334: بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه

بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه****پیغام تو آورد صبا سلمه الله

چون خاک رهم بود قراری و سکونی****باد آمد و بر بوی توام می برد از ره

باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان****بادم به فدای قدم باد سحرگه

ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون****هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه

از شرم عذار تو برآورده عرق گل****وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه

بگریست به خون جگر و زار بنالید****در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه

حال من شوریده چه محتاج بیان است****رنگ رخ من بین که بیانی است موجه

از خاک رهم خوارتر افتاده ه کویت****سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره

غزل شماره 335: ای پسر نیستی ز هستی به

ای پسر نیستی ز هستی به****بت پرستی ز خودپرستی به

چون ز خود می رهاندت مستی****هوشیارا ز هوش مستی به

اجلم کند پای را دو سه گام****پیش دارد که پیش دستی به

از بلندی چو باز خواهی گشت****سوی پستی، مقام پستی به

با خود آ تا خداپرست شوی****ور خود از دست خود برستی به

در همه حالتی خوش است آری****ذوق مستی، وی الستی به

در هوا تیز رو مشو، چون برق****که درین ره چو باد سستی به

ای سرشته ز آب و گل آگه****نیستی کز فرشته هستی به

غزل شماره 336: ای آنکه رخ و زلف تو را آرایش دیده

ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده****گردیده بسی دیده و مثل تو ندیده

از گوشه بسی گوشه نشین را که ببینی****در میکده ها چشم سیاه تو کشیده

چشمت به اشارت دل من برد و فدایت****چیزی که اشارت کنی ای دوست بدیده!

زلف تو بپوشد سراپای قدت را****آن شعر قبایی است به قد تو بریده

سربسته حدیثی است مرا با تو چو مویت****فی الجمله حدیثی است به گوش تو رسیده

چشمم به مژه قصه شوق تو نوشته****دل خون شد و آنگه ز سر خامه چکیده

ناصح سخن بوالعجم می شنواند****سلمان همه عمر این سخن از کس نشنیده

غزل شماره 337: سرو سهی که کارش بالا بود همیشه

سرو سهی که کارش بالا بود همیشه****پیش تو دست بر هم بر پا بود همیشه

از تنگی دهانت یک ذره گفته باشد****هر ذره کو به وصفت گویا بود همیشه

تا شاهد جمالت مستور باشد از من****اشکم میان مردم رسوا بود همیشه

دل در هوای زلف مجنون رود مسلسل****جان از خیال رویت شیدا بود همیشه

جای دل است کویت ز آنجا مران به جورش****بگذار تا دل من بر جا بود همیشه

انوار عکس رویت در دیه و دل من****چون می در آبگینه پیدا بود همیشه

هرلحظه چشمهایت بر هم زنند مجلس****آری میان مستان اینها بود همیشه

آباد چون بماند آن دل که در سوادش****از ترک تاز چشمت یغما بود همیشه؟

آن دل که در دو عالم خواهد که با تو باشد****باید که از دو عالم تنها بود همیشه

آنکس که از دو زلفت مویی خرد به جانی****زان حلقه حاصل او سودا بود همیشه

تا در کنارم آید یک روز چون تو دری****از خون کنار سلمان دریا بود همیشه

غزل شماره 338: صوفی ز سر تو به شد با سر پیمانه

صوفی ز سر توبه شد با سر پیمانه ****رخت و بنه از مسجد آورد به میخانه

هر صورت آبادان کز باده شود ویران****معموره معنی دان یعنی چه که ویرانه

سودی ندهد تو به زان می که بود ساقی****در دور ازل با ما پیموده به پیمانه

دانی که کند مستی در پایه سرمستی****مردی ز سر هستی برخاسته مردانه

در صومعه با صوفی دارم سر می خوردن****ناصح سر خم برکن بر نه سر افسانه

ما را کشش زلفت صد دام جوی ارزد****زنهار که نفروشی آن دام به صد دانه

در هم گسلم هر دم از دست تو زنجیری****زنجیر کجا دارد پای من دیوانه

چون شمع سری دارم بر باد هوا رفته****جانی و بخود هیچش پروانه چو پروانه

زاهد

به دعا عقبی خواهد دگری دنیا****هرکس پی مقصودی سلمان پی جانانه

حرف ی

غزل شماره 339: باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی

باز بیمار خودم ساختی و خوش کردی ****خون من ریختی و جان مرا پروردی

شرط کردی که دل سوختگان را نبرم ****دل من بردی و آن قاعده باز آوردی

خیز و چون گرد زنش دست به دامن نه چنان ****کاستین بر تو فشاند تو ازو برگردی

جز صبا نیست بریدی که برد نامه به دوست ****خنکا باد صبا گر نکند دم سردی

می روی گردئ صفت در عقب او سلمان ****به ازان نیست که اندر عقب او گردی

زهر هجران چش اگر عارف صاحب ذوقی ****ترک درمان کن اگر عارف صاحب ذوقی

غزل شماره 340: دلا من قدر وصل او ندانستم تو می دانی

دلا من قدر وصل او ندانستم تو می دانی ****کنون دانستم و سودی نمی دارد پشیمانی

شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم ****به دشواری توان دانست قدر آسانی

به بایدی نا گه از رویت فتادم دور چون مویت ****به سر می آورم دور از تو عمری در پریشانی

به آب دیده هر ساعت نویسم نامه ای لیکن ****تو حال ما نمی پرسی و نقش ما نمی خوانی

حدیث کار و بار دل چه گویم بارها گفت:****که بد حال است و تو حال دل من نیک می دانی

سر خود را نمی دانم سزای خاک درگاهت ****ولیکن کرده ام حاصل من این منصب به پیشانی

الا ای بخت کی باشد که باز آن سرور رعنا را ****بدست آری بناز اندر کنار ماش بنشانی؟

صبا چون نیست امکان تصرف در سر کویش ****نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی!

چو زلف او مرا جانی است سودایی ز من بستان ****به شرط آنکه چون پیشش رسی در پایش افشانی

برو در یک نفس بازا که یک دم ماند سلمان را ****نخواهی یافتن بازش دمی گر دیرتر

مانی

غزل شماره 341: هر دم به تیز غمزه دلم را چه می زنی

هر دم به تیز غمزه دلم را چه می زنی؟****خود را گذاشتم به تو خود در دل منی

بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من ****خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی زنی؟

ای رهروان عشق چو پرگار دورها ****گردیده در پی تو به نعلین آهنی

سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ ****مردم نهاده اند همه سر را به روشنی

ما و شرابخانه و صوفی و صومعه ****او را می طهور و مرا دردی دنی

با من سخن غرضت دلخوشیم نیست ****بر ریش پاره ام نمکی می پراکنی

امروز خاک پای سگ دوست شد کسی ****کو کرد در جهان سری و دوش گردنی

ای باد اگر رهت ندهد پرده دار دوست ****خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی

گویی که ای چو آب حیاتت به عینه ****پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی

تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من ****افتادگی و مسکنت است و فروتنی

سلمان تو در درون به هوای صنوبرش****غم را چه می نشانی و جان را چهع می

غزل شماره 342: مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی

مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی ****بردم به کمانخانه ابروی تواش پی

خامند کسانی که به داغت نرسیدند ****من سوخته آن که به من کی رسد او کی؟

ساقی به سفال کهنم جام جم آور ****مطلوب سکندر بد هم در قدح کی

صد بار می لعل تو جانم به لب آورد ****ای دوست به کامم برسان یکدم از آن می

مطرب بزن آن ساز جگر سوز دمادم ****ساقی بده آن جام دلفروز پیاپی

در شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟****شرط ادب آن است که این نامه کنم طی

بی رویت اگر دیده به خورشید کنم باز ****صد بار کند چشم من از شرم رخت خوی

بی بویت اگر برگذرد باد بهاری ****حقا که بود بر دل من سردتر از دی

سلمان ره سودای تو می رفت غمت گفت****کین راه به پای چو تویی نیست بروهی

غزل شماره 343: ماییم به کوی یار دلجویی

ماییم به کوی یار دلجوی ****دیوانه زلف آن پری روی

مار است بتی که تنگ خوی است ****ماییم و دلی گرفته آن خوی

چون دردل و چشم ماست جایت ****غیر از تو که دید سرو دلجوی

بیمار فتاده ام به کویت ****راز دل من، فتاده بر کوی

باد آمد و بوی زلفش آورد ****آویخته جان ما به یک موی

ای خال تو گوی و زلف چوگان ****در دور قمر فکنده گویی

من ترک نگار و می نگویم ****ای واعظ عاشقان تو می گوی

سلمان چه نهی بر آب و گل دل ****دست از دل و دل ز گل فرو شوی

غزل شماره 344: از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی

از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی ****هر روز کشم بار عزیزی، به جدایی

خون کرد دلم را غم یک روز فراقش ****خوش باش هنوز ای دل سرگشته کجایی؟

هنگام وداعت سخن این بود که من زود ****باز آیم و ترسم به سخن باز نیایی

رفتم که ز سر پای کنم در پیت آیم ****آن نیز میسر نشد از بی سر و پایی

ای مژده رسان کی ز ره آیی به سلامت؟****ورین منتظران را دهی از بند رهایی؟

مگذار هوای دل و آب مژه ام را ****ضایع که تو پرورده این آب و هوایی

گفتند که او با تو نیاید نشنیدم ****با آنکه دلم نیز همی داد گواهی

ای مردم چشم ار چه نمی بینمت اما ****پیوسته تو در دیده غمدیده مایی

باری تو جدا نیستی ای دل ز دو زلفش ****فرخ تو که در سایه اقبال همایی

شد حلقه زنان آه دلم بر در گردون ****آه از تو برین دل در رحمت نگشایی

از ضعف خیالت به سرم راه نیارد

****گر ناله سلمان نکند راهنمایی

غزل شماره 345: تا سودا شب نقاب صبح صادق کرده ای

تا سودا شب نقاب صبح صادق کرده ای ****روز را در دامن مشکین شب پرورده ای

ای بسا شبها که با مهرت به روز آورده ام ****تا تو بر رغم دلم یک شب به روز آورده ای

از بخاری چشمه خورشید را آشفته ای ****وز غباری خاطر گلبرگ را آزرده ای

مه رخان چین به هندویت خطی داده اند ****زان سیه کاری که با خورشید رخشان کرده ای

گر چه جان بخشیده ای از پسته تنگم ولی ****شد ز عناب لبت روشن که خونم خورده ای

مردم چشم جهان بینت اگر خوانم رواست ****زانکه در چشم منی وز چشم من در پرده ای

جاودان در بوستان عارضت سرسبز باد ****آن نبات تازه کز وی آب شکر برده ای

گرد عنبر بر عذار ارغوان افشانده ای ****برگ سوسن بر کنار نسترن گسترده ای

یار کنار چشمه حیوان به مشک آلوده ای ****یا غبار درگه صاحب به لب بسترده ای

غزل شماره 346: لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده ای

لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده ای****ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کرده ای

قفل یاقوت از در درج دهن بگشوده ای****گوهر پاکیزه خویش آشکارا کرده ای

در همه عالم نمی گنجی ز فرط کبریا****در دل تنگم نمی دانم که چون جا کرده ای

تا به قصد جان مسکین بر میان بستی کمر****صدهزاران جان ز تار موی در وا کرده ای

نکته ای با عاشقان در زیر لب فرموده ای****عالمی اموات را در یکدم احیا کرده ای

بعد ازین گر پیش چشمم بر کنار افکنده ای****در میان مردمم چون اشک رسوا کرده ای

گفته ای احوال ما اشک سلمان فاش کرد****از هوای خویش کن این شکوه کزما کرده ای

غزل شماره 347: ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده ای

ای نور دیده باز گو جرمی که از ما دیده ای ****تا بی گناه از ما چرا چون بخت بر گردیده ای؟

ای کاش دشمن بودمی نی دوست چون بر زعم من ****با دشمنان پیوسته ای و ز دوستان ببریده ای

بر من نبخشاید دلت یا رب چه سنگین دل بتی ****ما ناکه یا رب یا ربم در نیمه شب نشنیده ای؟

از عجز و ضعف و مسکنت وز حسن و لطف و نازکی ****ما خاک خاک آستان، تو نور نور دیده ای

از اشک سلمان کرده ای آبی روان وانگه از آن ****دامن ناز و سرکشی چون نارون پیچیده ای

غزل شماره 348: در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی

در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی ****کردیم سوال و نشنیدیم جوابی

خوردیم بسی خون و ندیدیم کسی را ****جز دیده که ما را مددی کرد به آبی

من نگذرم از خاک درت خاک من اینجاست ****ای عمر تو بگذر اگرت هست شتابی

در شرح فراقت چه نویسم که نگنجد ****شرح غم هجران تو در هیچ کتابی

در خواب خیال تو هوس دارم و کو خواب ****ای بخت شبی بخش بدین یکدمه خوابی

جان خواست که در لطف به شکل تو بر آید ****هم رنگی طاوس هوس کرد غرابی

دی مدعیی دعوت من که سلمان ****تا کی ز خرابات چه آید ز خرابی

آمد به سرم عشق که مشنو سخن او ****تو روی به ما کرده ای او روی به آبی

غزل شماره 349: جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی

جان ندارد بی لب شیرین جانان لذتی ****بی عزیزان نیست عمر نازنین را لذتی

بر سر من کس نمی آید به پرسش جز خیال ****جز خیالش کس ندارد بر سر من منتی

شربت قند لبش می سازد این بیمار را ****کو لب او تا مرا از قند سازد شربتی؟

از غم تنهایی آمد جان شیرین نزد لب ****تا بیادش هر دو می دارند با هم صحبتی

حسرتی دارم که بینم بار دیگر روی یار ****گر درین حسرت بمیرم دور از ازو وا حسرتی

در درون دارم خروشی ای طبیبان پرسشی ****در سفر دارم عزیزی ای عزیزان همتی

آن همایون عید من یک روز خواهد کرد عود ****جان کنم قربان گرم روزی شود این دولتی

می فرستم جان به پیشش کاشکی این جان من ****داشتی در حلقه زلفش به مویی قیمتی

غیبتی کردند بدگویان به باطن زین جهت ****یک دو

روزی کرد از سلمان به ظاهر غیبتی

غزل شماره 350: خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت نفسی

خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت نفسی ****صبا فدای تو بادم، برو که نیک بجستی

غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را ****شکست قد بلندش، به راستی و درستی

بیا و عهد ز سر گیر، ای نگار اگر چه ****هزار عهد ببستی، چو زلف و باز شکستی

ز زلف و چشم تو من دوش داشتم گله ای چند ****نگفتم و چه بگویم حکایت شب مستی

تو تا حدیث نکردی، مرا نگشت محقق ****که چون پدید شد از نیستی لطیفه هستی؟

مرا تو عین زلالی، ولی گذشته ز فرقی ****مرا تو تازه نگاری، ولی برفته ز دستی

به نور دیده سزاوار آنکه روی تو بیند ****تو لطف کردی و دردی به مردمان ننشستی

ز عهد سست و دل سخت توست ناله سلمان ****تو نیز خوی فرا کن، دلا به سستی و سختی

غزل شماره 351: ای میوه رسیده ز بستان کیستی

ای میوه رسیده ز بستان کیستی ****وی آیت نو آمده در شان کیستی؟

جانها گرفته اند تو را در میان چو شمع ****جانت فدا تو شمع شبستان کیستی؟

هر کس به بوی وصل تو دارد دلی کباب ****معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟

جانها به غم فرو شده اندر هوای تو ****باری تو خوش بر آمده جان کیستی؟

آن توایم ما همه بگذار آن همه ****با این همه بگو که تو خود آن کیستی؟

سلمان مشو ز عشق پریشان و جمع باش ****اول نگاه کن که پریشان کیستی؟

غزل شماره 352: خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی

خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی ****وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی

آخر چه شده ای برگ گل تازه که دیدار ****از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی

وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم ****جز روی تو آن نیز ز ما باز گرفتی

چون خاک رهم ساختی از خواری و آنگه ****پای از سر این بی سر و پا باز گرفتی

گیرم نگرفتی دل بیمار مرا دست ****پا از سر بیمار چرا باز گرفتی؟

در حال گدایان نظری هست تو را عام ****خاص از من درویش گدا باز گرفتی

شهباز دلم باز به قید تو اسیرست ****این صید ندانم ز کجا باز گرفتی

دود دل سلمان ز نفس راه هوا بست ****ای سوخته دل راه هوا باز گرفتی

غزل شماره 353: دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی

دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی ****قدم مردانه نه کانجا به گردی می رود مردی

خبر داری که درد او برآوردست گرد از من ****نماندست از من خاکی به غیر از درد او گردی

چو گردم در هوا گردان ولیکن بر دلش هرگز ****نمی آیم رها کن تا نیاید بر دلش گردی

دم لعل لبش خوردیم و زاهد کرد منع ما ****نکردی منع ما زاهد اگر زین می دمی خوردی

گهی بر آب باید زد درین ره گاه بر آتش ****بباید خو فرا کردن به هر گرمی و هر سردی

ز آب دیده سلمان نهال حسن می بالد ****سحابی تا نمی گرید نمی خندد رخ وردی

نه هر رعنا و شی باشد حریف مرد درد او ****بباید عشق جانان را درون درد پروردی

غزل شماره 354: به نیازی که با خدا داری

به نیازی که با خدا داری ****که دلم بیش ازین نیازاری

من نیاز آرم ار تو ناز آری ****من نیاز آرم ار تو ناز آری

دل من برده ای ز دست مده ****چه شود گر دلی به دست آری

ای ز زاری عاشقان بیزار ****عاشقان چون کنند بی زاری

زارم از بی زری و می ترسم ****که کشد بی زری به بیزاری

چاره کار من زرست چو نیست ****زاریی می کنم به ناچاری

بخت خود را به خواب می بینم ****کاشکی دیدمی به بیداری

من افتاده بر توانم خواست ****از سر جان اگر کنی یاری

ما نیاریم کرد در تو نظر ****نظری کن به ما اگر یاری

بوی زلفت اگر مدد ندهد ****برنخیزد صبا ز بیماری

بار دل بس نبود سلمان را ****عشق در می خورد به سر، باری

غزل شماره 355: چه می بری دل ما چون نگه نمی داری

چه می بری دل ما چون نگه نمی داری؟****چه دلبری که نمی آید از تو دلداری؟

چرا چو نافه آهو بریده ای از من؟****چرا چو مشک مرا می دهی جگر خواری؟

به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار ****نکن که ما نتوانیم کرد، بیزاری

به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق ****دو حالتی است مرا بی کسی و بیماری

به کویت آمدن ای یار، ما نمی یاریم ****تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری

مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب ****چو شمع سوختن و گریه است و بیداری

به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی ****چنانکه داد به لعل لبت شکر باری

سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح ****مگر به روز سپید آید این شب تاری

صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ ****که در صباست

گران خیزی و سبکباری

غزل شماره 356: دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری

دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری ****جان در غم عشق تو بدادیم به زاری

دل در غم عشق تو نهادیم نه بر عمر ****زیرا که مقیم است غم و عمر گذاری

تا چند بگریم من و تا چند بنالم ****از شوق گل روی تو چون ابر بهاری؟

من ذره ناچیز و تو خورشید دلفروز ****صد مهر مرا هست و تو یک ذره نداری

فریاد ز زلف تو که صد بار به روزی ****در روز سفیدم بنماید، شب تاری

من چون به سر آرم صنما بی تو که هر شب؟****خوابم بری از چشم و خیالم بگذاری

جان مهر لبش دارد و شرطست که جان را ****سلمان به همان مهر به جانان بسپاری

غزل شماره 357: نمی پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می آری

نمی پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می آری ****عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری؟

دل من کز همه عالم نیاز آرد به درگاهت ****چنان دل را چنین شاید که بی جرمی بیازاری؟

دمم دادی که چون چشم خودم دارم به نیکویی ****چه خیزد زین درون آخر برون از ناله و زاری

به آزار از درم راندی و رفتی از برم اکنون ****طمع دارم که باز آیی و ما را نیز با زاری

مرا تو ماه تابانی ولی بر دیگران تابی****مرا تو آب حیوانی اگر چه در دلم ناری

خوشا آن وقت و آن فرصت که اندر دولت وصلت ****به صبح طلعتت تا روز می کردم شب تاری

رفیقان خفته و بیدار شب تا روز بخت من ****دریغ آن عهد بیداری که خوابی بود پنداری

میان ما به غیر ما حجابی نیست می دانم ****چه باشد گر در آیی وین حجاب از پیش برداری

به

زاری و فغان از من چرا بیزار می گردی ****دل سلمان تحمل چون تواند کرد بیزاری

غزل شماره 358: سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری

سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری ****به ترک سر بگو آنگه بیا گر پای ما داری

به سر باید سپرد این ره تو این صنعت کجا دانی ****ز جان باید گذشت اول تو این طاقت کجا داری؟

چومی بر لب رسان جان را اگر کام از لبم جویی ****چو گل بر باد ده خود را اگر برگ هوا داری

به عهد جنس ما کم جو نشان عهد حسن از ما ****برو بلبل چه می خواهی ز گل بوی وفاداری

مپرهیز از هلاک تن بقای جان اگر خواهی ****میندیش از سردار ار سردار البقا داری

رخ زر دست و آه سرد و اشک گرم و خون دل ****نشان مرد درد ما تو زین معنی چها داری

مس زنگار خوردم شد ز تاب مهر دویت زر ****تو خود مسکین نمی دانی که با خود کیمیا داری

دل و جان با ختن شرط است سلمان در ره جانان ****اگر جان و دلی داری بباز آخر چرا داری؟

غزل شماره 359: ترک من می آیی و دلها به یغما می بری

ترک من می آیی و دلها به یغما می بری ****روی پنهان می کنی، دل آشکارا می بری

دی دل من برده ای، امروز دین اکنون مرا ****نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می بری

آنچه گفتی: بود بالایش مرا ای دل منت ****منکرم زیرا که خود را بس به بالا می بری

کفر زلفت را به دین من می خرم زیرا به دین ****سر فرو می آورد، لیکن تو در پا می بری

من نمی دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟****بارها گفتی: نخواهم برد، اما می بری

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن ****چون کنم کارام و صبر و طاقت از ما می بری

من چو وامق باختم در

نرد سودایت روان ****زین روان بازی چه سودم چون تو عذرا می بری

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت ****زلف می آری به صد زنجیر و آنجا می بری

غزل شماره 360: نصیحت می کند هر دم مرا زاهد به مستوری

نصیحت می کند هر دم مرا زاهد به مستوری ****برو ناصح تو حال من نمی دانی و معذوری

خیال چشم مستش را اگر در خواب خوش بینی ****عجب دارم که برداری سر از مستی و مستوری

بدین صورت که من در خواب مستی ام عجب باشد ****گرم بیدار گرداند صدای نفحه صوری

مگر تو حور فردوسی که سر تا پا همه روحی ****مگر تو مردم چشمی که سر تا پا همه نوری

بیا جانا دمی بنشین و صحبت را غنیمت دان ****که خواهد بود مدتها میان جان و تن دوری

دلی و همتی مردانه باید عشقبازان را ****که نتوان کرد شهبازی به بال و پر عصفوری

شب وصلش فراغی از فروغ صبحدم دارد ****چه حاجت روز روشن را به نور شمع کافوری

نپرسی آخرم روزی آخر چونی ای سلمان ****ازین شبهای رنجوری درین شبهای دیجوری

غزل شماره 361: ای نسیم صبح بوی جانفزا می آوری

ای نسیم صبح بوی جانفزا می آوری ****من نمی دانم که این بوی از کجا می آوری؟

ای نسیم از خاک کوی یار، حاصل کرده ای ****تا نپنداری که از باد هوا می آوری

گلبن بارآورش ما را نمی بخشید بوی ****هم تو باری کز برش بویی به ما می آوری

گلستان شوق را، نشو و نمایی می دهی ****بلبلان بی نوا را در نوا می آوری

ناتوانی زانکه راهی بس دراز و پیچ پیچ ****از سر زلف جبینم زیر پا می آوری

رفته بود از جا دل ما بازش آوردی بجای****راستی را شرط دلداری بجا می آوری

گرز روی لطف یکدم می کنی در کوی ما****وقت ما چون صبح از آن دم با صفا می آوری

قاصد سلمانی و یکدم نمی گیری قرار ****روز و شب یا می بری پیغام یا می آوری

غزل شماره 362: رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی

رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی ****که بدست آورمت، باز به بازی بازی

بر تو چون آب من ای سرو روان می باشم ****چه شود سایه اگر بر سر من اندازی

همه آنی همه حسنی همه لطفی همه ناز ****به چنان حسن و لطافت رسدت گر نازی

دل و جان دادم و سر نیز فدا می کنمت ****چون کنم چون تو بدین هیچ نمی پردازی

گفته ای کار تو می سازم اگر خواهی ساخت ****ز انتظارم به چه می سوزی و کی می یازی

سوخت چون عود مرا عشق و بران می پوشم ****دامن از دود درونم نکند غمازی

پرده گل ز هوا می درد و کی ماند ****غنچه مستور که با باد کند همرازی

درم خالص قلبم نکند میل خلاص ****گر تو در بوته غم دم به دمش بگدازی

پرده بردار ز رخ تا پس ازین بر سلمان ****زاهد پرده نشین را نرسد طنازی

غزل شماره 363: ز سودای رخ و زلفش، غمی دارم شبانروزی

ز سودای رخ و زلفش، غمی دارم شبانروزی ****مرا صبح وصال او، نمی گردد شبی روزی

نسیم صبح پیغامی به خورشیدی رسان از ما ****که با یاد جمال او، شب ما می کند روزی

بجز از سایه سروش، مبادم هیچ سرسبزی! ****بجز بر خاتم لعلش، مبادم هیچ فیروزی

ز مجلس شمع را ساقی، ببر در گوشه ای بنشان ****که امشب ماه خواهد کرد، ما را مجلس افروزی

بسوز و گریه چون شمع ار نخواهی گشت در هجران ****به یکدم می توان کشتن، مرا چندین چه می سوزی؟

اگر زخمی زنی بر من، چنانم بر دل آید خوش ****که بر گل در سحرگاهان، نسیم باد نوروزی

قبای عمر کوتاهست، بر بالای امیدم ****مگر باز آیی و وصلی، شبی بر دامنم دوزی

چه خواهی کرد ای سلمان، به هجران صرف شد عمرت ****مگر وصلش بدست آری، وزان عمری تو اندوزی

غزل شماره 364: صنما مرده آنم که تو جانم باشی

صنما مرده آنم که تو جانم باشی ****می دهم جان که مگر جان جهانم باشی

روز عمر من مسکین به شب آمد تا تو ****روشنایی دل و شمع روانم باشی

بار گردون و غم هر دو جهان در دل من ****نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

گر به سودای تو ام عمر زیان است چه غم ****سودم این بس که تو خرم به زیانم باشی

تو سراپا همه آنی و همه آن تواند ****غرض من همگی آنکه تو آنم باشی

من نهان درد دلی دارم و آن دل بر توست ****ظاهرا با خبر از درد نهانم باشی

جان برون کرده ام از دل همگی داده به تو ****جای دل تا تو بجای دل و جانم باشی

چون در اندیشه روم گرد درونی گردی ****چو

در آیم به سخن ورد زبانم باشی

در معانی صفات تو چه گوید سلمان ****هر چه گویم تو منزه ز بیانم باشی

غزل شماره 365: گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی

گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی ****بیا بشکن که مخمورم، خمارم زان می باقی

من از عشق تو می میرم، بگو: کاخر چه تدبیرم؟****که زد مار غمم بر دل نه تریاق است و نه راقی

ز تاب لعل و آب می، فکندی آتشی بر ما ****تو در ما آخر این آتش چرا افکندی ای ساقی؟

به دردی کن دوای من که بیماران عشقت را ****کند درد تو درمانی کند زهر تو تریاقی

ز شرح شوق دیدارت، مقصر شد زبان من ****قلم را بر تراشیدم که گوید حال مشتاقی

من از شوق تو چون پروانه می سوزم چرا یک شب ****دلت بر من نمی سوزد، نه آخر شمع عشاقی؟

تو داری طاق ابرویی که جفتش نیست در عالم ****تویی آنکس که در عالم، به جفت ابروان طاقی

نکو رویی و بدخویی، رفیقانند و من باری ****تو را چندانکه می بینم، سراپا حسن اخلاقی

ز مهر روی او عمری است تا دم می زنی سلمان ****به مهرش صادقی چون صبح از آن مشهور آفاقی

غزل شماره 366: تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی

تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی ****لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی!

نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز****می گذاریم به غفلت مگذار ای ساقی!

موسم گل نبود توبه عشاق درست ****تو به یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی!

اگر از روز شمارست سخن روز شمار ****چون منی را که در آرد به شمار ای ساقی!

شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی****یار خوش خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی!

آید از بوی سمن بوی بهشت ای عارف ****خیزد از رنگ چمن نقش نگار ای ساقی!

جام نوشین

تو تا پر می لعل است مدام ****می کشد جام تو ما را به خمار ای ساقی!

بی نوایم غزلی نو بنواز ای سلمان ****در خمارم قدحی نو زخم آرای ساقی!

غزل شماره 367: ای مه برا شبی خوش، ناز و عتاب تا کی

ای مه برا شبی خوش، ناز و عتاب تا کی؟****وی گل نقاب بگشا، شرم و حجاب تا کی؟

ماییم تشنه و تو عین الحیات مایی ****همچون سراب ما را دادن فریب تا کی؟

دل خواست از تو چیزی، فرموده ای که صبری ****جانم رسید بر لب، صبر و شکیب تا کی؟

ای شهسوار خوبان، یکدم به من فرود آی ****بردن عنان ز دستم، پا در رکاب تا کی؟

در جست و جوی وصلت، ما را چو آب و آتش ****گه بر فراز رفتن، گه در نشیب تا کی؟

خواهند باز دیدن، یک روز هم حسابی ****از بیدلان ستاندن، دل بیحساب تا کی؟

خوفم مده که سلمان، در غم تو را بسوزم ****پروانه را ز آتش، دادن نهیب تا کی؟

غزل شماره 368: نه در کوی تو می یابم مجالی

نه در کوی تو می یابم مجالی ****نه می بینم وصالت هر به سالی

مجالی کی بود بر خاک آن کوی؟****که باد صبح را نبود مجالی

ز مهر روی چون ماه تمامت ****تنم گشت از ضعیفی، چون هلالی

خیال خواب دارد، دیده من ****مگر کز وصل او، بیند خیالی

تو گر برگشتی از پیمان دل من ****نگردد هرگز از حالی به حالی

نگویم بیش ازین، با تو غم دل ****مبادا کز منت گیرد ملالی!

بیا کز دوری روی تو سلمان ****تنش از ناله شد مانند نالی

غزل شماره 369: جز باد همدمی نه که با او زنم دمی

جز باد همدمی نه که با او زنم دمی ****جز باده مونسی نه که از دل برد غمی

جز دیده کو به خون رخ ما سرخ می کند ****در کار ما نکرد کس از مردمی، دمی

خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک ****رحمی نکرد بر من مسکین به هر مرهمی

دریای عشق در دل ما جوش می زند ****ز آنجا سحاب دیده ما می کشد نمی

سرمست عشق را ز دو عالم فراغت است ****زیرا که دارد او به سر خویش عالمی

زان پیش روی بر در او داشتم که داشت ****روی زمین غباری و پشت فلک خمی

سلمان مگوی را ز دل الا به خود که نیست ****در زیر پرده فلک امروز مرحمی

غزل شماره 370: سوز تو کجا گیرد، در خرمن هر خامی

سوز تو کجا گیرد، در خرمن هر خامی؟****مرغ تو فرو ناید، ای دوست به هر بامی

مرد ره سودایت، صاحب قدمی باید ****کان بادیه را نتوان، پیمود به هر گامی

بد نام ابد کردم، خود را و نمی دانم ****درنامه اهل دل، نیکوتر ازین نامی

از عشق تو زاهد را دم گرم نخواهد شد ****زیرا که بدان آتش هرگز نرسد خامی

دیوانه دلی دارم، کارام نمی گیرد ****جز بر در خماری، یا پیش دلارامی

از تو نظری سلمان، می دارد و می شاید ****درویشی اگر خواهد، از پادشه انعامی

لب را به سخن بگشا، زیرا که ندارد دل ****غیر از دهنت کامی، و آنگاه چه خوش کامی

آغاز غمت کردم، تا چون بود انجامش ****این نیست از آن کاری، کان را بود انجامی

غزل شماره 371: ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی

ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی ****تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی

هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی ****هم درد چون ندارد در دو دوا دوامی؟

ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان ****زان می به نیم جانی، بفروش نیم جامی

عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره ****مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی

تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی ****تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی

وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی ****احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی

شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد ****چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی

گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی****کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟

می گفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش****از می جواب تلخی، وزنی شکر پیامی

غزل شماره 372: همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردید می

همرنگ رویش در چمن، گل یاسمن گردید می ****دایم به بویش چون صبا، گرد چمن گردید می

این گل به دامن چیدنم، باشد ز شوق عارضت ****کو خاری از باغ تو تا دامن ز گل در چیدمی

در حلقه سودای او، مردی به گردی می رود ****من نیز سودا می کنم، باری بدان ار رندمی

هر کس شناعت می کند، بر من که نشنیدی سخن ****گر من سخن بشنید می، چندین سخن نشنیدمی

چون او نمی آید شبی، بر سر به پرسیدن مرا ****ای کاشکی خواب آمدی، تا من به خوابش دیدمی

لب بر لب من می نهد، چون نی دم من می دهد ****گردم ندادی هر دمم، چندین چرا نالید می

بوسیدن جام لبش، گر نیست روزی کاشکی ****چون جرعه افتادی که من خاک درش بوسیدمی

سودای پنهانم قلم، کرد آشکارات چون

کنم؟****ای کاش مقدورم شدی، کاتش به نی پوشیدمی

سلمان خیال روی او چون نامه ای دان در درون ****گر نیستی در خویشتن چندین چرا پیچیدمی؟

غزل شماره 373: رسولا، خدا را به جایی که دانی

رسولا، خدا را به جایی که دانی ****چه باشد که از من دعایی رسانی؟

نه کار رسول است رفتن به کویش ****نسیما تو برخیز اگر می توانی

مرا نیم جانی است بردار با خود ****بکویش رسان ور کند جان گرانی

همان دم به زلفش بر افشان و بازا ****مبادا که آنجا به جان باز مانی

ز خاک ره او به دست آر گردی ****ز گرد ره آور به من ارمغانی

فروکش ز زلفش، کلامی مسلسل ****بگو از دهانش حدیثی نهانی

رها کرده ای طره اش را پریشان ****ز احوال او شمه ای باز دانی

ازان چشم خوش خفته اش باز پرسی ****که چونی ز بیماری و ناتوانی

صبا سست می جنبی، آخر چنان رو ****که با ناله من کنی، هم عنانی

به زیر لب این نکته را از زبانم ****بگویی که ای مایه شادمانی

تو دوری و من در فراق تو زنده ****زهی سست عهد و زهی سخت جانی!

به امید وصل توام لیکن ****کسی را مبادا چنین زندگانی

به یاد رخت می کشد، دیده هر دم ****ز جام زجاجی، می ارغوانی

دلی پر سخن دارم و مهر بر لب ****چو نامه چه باشد مرا اگر بخوانی

گدای توام گر نرانی ز پیشم ****زهی پادشاهی زهی کامرانی؟

نه آنم که بر تابم از تو عنان را ****ازین در گرم صدره از پیش رانی

برآنم که بر خدمتت بگذرانم ****دو روزی که باقی است زین زندگانی

درخت صنوبر خرام تو بادا ****چو سرو ایمن از تند باد خزانی

غزل شماره 374: هر که از روی تواضع بنهد پیشانی

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی ****پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!

همه خواهند تو را، تا تو کرا می خواهی؟****همه خوانند تو را، تا تو کرا

می خوانی؟

زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو ****زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی

سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز ****خود به پایان نتوان برد به سرگردانی

رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل ****دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی

ساقیا نوبت آنست که از دست خودم ****بدهی جامی و از دست خودم بستانی

گفت: درد دل خود می طلبم چون طلبم؟****که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی

باد پایان سخن را تو سواری سلمان ****آفرین بر سخنت باد، که خوش می رانی

غزل شماره 375: بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی ****دور از تو می گذارم، عمری چنانکه دانی

من آمدن به پیشت، دانی نمی توانم ****اما اگر تو آیی، دانم که می توانی

از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم ****ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی

چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش ****دودم به سر بر آمد، زین آتش نهانی

از درد درد خویشم، یکدم مدار خالی ****کان است عاشقان را، اسباب زندگانی

عهد جوانی من، بگذشت در فراقت ****بازای تا ببویت، باز آیدم جوانی

در بزم عشق او جان، باید که خوش بر آید ****ور زانچه بر نیاید خوش باشد از گرانی

گرچه ز من ملول است او ای صبا چنان کن ****کین نامه هر چه بادا بادا بدور رسانی

گویی چو نامه سلمان، می پیچد از فراقت ****در خویشتن چه باشد، باری گرش بخوانی

غزل شماره 376: تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می دانی

تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می دانی؟****تو در آسایشی، تیمار بیماری چه می دانی؟

نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری ****تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می دانی؟

تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش ****نپیمودی درازی شب تاری چه می دانی؟

برو زاهد چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش؟****بپرس این شیوه از مستان تو هشیاری چه می دانی؟

دلا گفتم، غم خود خور که کار از دست شد بیرون ****تو را غم خوردن است ای دل تو غمخواری چه می دانی؟

غزل شماره 377: ه صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی

به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی ****ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی

چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر ****ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی

اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو ****که چه باشد ار به وصالت این شب تیره را سحری کنی

به زیارتی چه شود که بر سر خاکیان قدمی نهی****به عیادتی چه زیان دهد که به حال ما نظری کنی؟

سحری وصال تو از خدا به دعای شب طلبیده ام ****مگر ای سحر نفسی زنی مگر ای دعا اثری کنی

خجلم که چون برت آورم می لعل اشک و کباب دل ****اگر از درون خراب من طمعی به ما حضری کنی

غزل شماره 378: می آیی و دمی دو سه در کار می کنی

می آیی و دمی دو سه در کار می کنی ****ما را به دام خویشتن گرفتار می کنی

دین می خری به عشوه و دل می بری ز دست ****آری تو زین معامله بسیار می کنی

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش ****برمی کشی و باز نگونسار می کنی

دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو ****هر جه غمی است بر دل من بار می کنی

از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال ****زنهار فتنه ای را به چه بیدار می کنی

در حلقه های زلف خود آتش فروختی ****وین از برای گرمی بازار می کنی

زان خط که گرد دایره روی می کشی ****روز سفید ما چو شب تار می کنی

من پرده بر سرایر عشق تو می کشم ****لیکن تو هتک پرده اسرار می کنی

سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا ****چون سایه سجده پس دیوار می کنی

غزل شماره 379: بخواب بینی

گفتم: خیال وصلت گفتا: بخواب بینی ****گفتم: مثال قدت گفتا: در آب بینی

گفتم: به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟****گفتا: که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

گفتم: رخ تو بینم گفتا: زهی تصور ****گفتم: به خواب جانا گفتا: به خواب بینی!

گفتم: که روی خوبت بنمای تا ببینم ****گفتا: که در دل شب چون آفتاب بینی؟

گفتم: خراب گشتم در دور چشم مستت ****گفتا: که هر چه بینی مست و خراب بینی

گفتم: لب تو دیدن صد جان بهاست او را ****گفتا: مبصری تو، در لعل ناب بینی

گفتم: که روز سلمان شب شد ز تار مویت ****گفتا: نگر به رویم تا آفتاب بینی

غزل شماره 380: تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی

تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی ****که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی

اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی ****به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی

ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند ****هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی

تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی ****چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی

تو را چون پر طاوسان عرشی فرش می گردد ****کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟

بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین ****به دریا در شو ار خواهی که با در دانه بنشینی

تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟****تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی

گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت ****نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی

به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه می خواهی ****تو با او تا به

کی سلمان بدین افسانه بنشینی

غزل شماره 381: گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی

گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی ****روی بنمای و رخ گل را به خون دل بشوی

سایه را گو: با رخ من در قفای خود مرو ****سرو را گو: با قد من بر کنار جو مروی

بلبل ار گل را تقاضا می کند عیبش مکن ****این چنین وجهی کجا حاصل شود بی گفت و گوی؟

دامن افشان خیز و یک ساعت چمان شو در چمن ****تا بر افشاند چو گل دامن بهار از رنگ و بوی

ظاهرا گردیده بودی گوی سیمین غبغت ****نیستم آیینه آئین کو کند خدمت به روی

غزل شماره 382: مبارک منزلی، کانجا فرود آید چو تو ماهی

مبارک منزلی، کانجا فرود آید چو تو ماهی ****همایون عرصه ای، کارد به سویش رخ چنین شاهی

روان شد موکب جانان چرایی منتظر ای جان؟****چو خواهی رفت ازین بهتر نخواهی یافت همراهی

مکن عیبم که می کاهم چو ماه از تاب مهر او ****که گر ماهی تب مهرش کشد گویی شود کاهی

مرا نقدی که در وجهش نشیند نیست الا شک ****مرا پیکی که ره آرد به کویش نیست جز آهی

تو آزادی و احوال گرفتاران نمی دانی ****دل مسکین من با توست ازو می پرس گه گاهی

عزیزی کو نیفتادست در بندی چه می داند ****که در کنعان اسیری را چه افتادست در چاهی

من خاکی نه آن گردم که از کوی تو برخیزم ****عجب چون من از کوی تو برخیزد هوا خواهی

چو بادم در رهت پویان من بیمار و می ترسم ****مبادا کز منت بر دل نشیند گرد اکراهی

نه تنها من به سودای سر زلفت گرفتارم ****که زلفت رابه هر شستی چو سلمان است پنجاهی

غزل شماره 383: مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی

مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی ****سر زلف سیه دیدم در افتادم به سودایی

چو آب آشفته می گردم به هر سو تا کجا روزی ****سعادت در کنار من نشاند سرو بالایی

ملامت گو بر و شرمی بدار آخر چه می خواهی ****ز جان غرقه عاجز میان موج دریایی

نمی داند طبیب ای دل دوای درد عاشق را ****ز من بشنو که این حکمت شنیدستم ز دانایی

طریق عشقبازان است پیش دوست جانبازی ****بیا ای جان اگر داری سر و برگ تماشایی

مرا جانی و من تا کی توانم زیست دور از تو ****تن مسکین من جایی و جان نازنین جایی

چرا امروز کارم

را به فردا می دهی وعده ****پس از امروز پنداری نخواهد بود فردایی

ز زلفت دل طلب کردم مرا گفتا برو سلمان ****پریشانم کجا دارم سر هر بی سر و پایی

غزل شماره 384: کشیده کار ز تنهایم به شیدایی

کشیده کار ز تنهایم به شیدایی ****ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی

ز بس که داده قلم شرح سرنوشت فراق ****ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی

مرا تو عمر عزیزی که رفته ای ز سرم ****چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی

زبان گشاده کمر بسته ایم تا چو قلم ****به سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی

به احتیاط گذر بر سواد دیده من ****چنانچه گوشه دامن به خون نیالایی

چه مرد عشق توام من درین طریق که عقل ****درآمدست به سر با وجود دانایی

درم گشایی که امید بسته ام در تو****در امید که بگشاید ار تو نگشایی

به آفتاب خطای تو خواستم کردن ****دلم نداد که هست آفتاب هر جایی

سعادت دو جهان است دیدن رویت ****زهی سعادت اگر زانچه روی بنمایی!

غزل شماره 385: چشم داریم که دلبستگی بنمایی

چشم داریم که دلبستگی بنمایی ****دل ما راست فرو بستگی، بگشایی

تو کجایی که منت هیچ نمی بینم باز؟****باز هر جا که نظر می کنمت، آنجایی

دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید ****سر برآورد به آشفتگی و شیدایی

این چه خشم است که رفتی و نمی آیی باز؟****عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی

نتوانتم نظر از زلف تو بر بست که هست ****چشم بیمار مرا عادت شب پیمایی

گو مینداز نظر بر رخ منظور دگر ****آنکه چون چشم منش نیست دل دریای

تو مرا آینه جانی و در عین صفا ****بمن ای آینه روی از چه سبب ننمایی

ای تو با جمله و تنها ز همه فی الجمله ****نور چشم منی و جان و دل تنهایی

زلف را گوی که در گردن من دست مکن ****این بست نیست که سر

در قدمم می سایی؟

پخت سودای سر زلف تو سلمان عمری ****لاجرم گشت به هم برزده و سودایی

غزل شماره 386: تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی

تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی ****سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی؟

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق ****غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی

منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی ****شدم به بوی تو آشفته تا تو غالیه بویی

دمید گل که منم روی باغ حسن تو گفتش:****که با رخم به چه آب و کدام حسن تو رویی

به گرد کوی تو گردد همیشه اشک روانم ****ازو بپرس که آخر ازین حدیقه چه جویی

به کنه دایره روی او کجا رسی ای دل!****هزار دور چو پرگار اگر به فرق بپویی

ز درد دردش اگر جرعه ای رسد به تو سلمان! ****ز عین کوثر و آب حیات دست بشویی

غزل شماره 387: هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی

هزارت دیده می بینم که می بینند هر سویی ****دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی

چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من ****به بخت من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی

نمی ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری ****تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی

من آن باشم که بر تابم عنان از دست تو حاشا!****همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی

خطا می دانم و آهو به آهو نسبت چشمت ****که چشم شیر گیر تو ندارد هیچ آهویی

سگان کوی تو دایم به جستجوی خون من ****همی پویند و می بویند خاک هر سر کویی

ازان می در قدح خندد که می را هست از ورنگی ****ازان گل بی وفا باشد که در گل هست ازو بویی

ز سر می خواهم از بهر تو گویی بر تراشیدن ****ولی چوگان

تو سر در نمی آرد به هر گویی

دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر ****ولی چون این دعا گویت بود کمتر دعاگویی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ 1 - در مدح سلطان اویس

ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا****خیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا

رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب****سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»

باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته****فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما

آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه****آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا

با غبار نعل شبذیر تو می ارزد کنون****خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها

شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس****چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا

این بشارت در چمن هر دم که می آرد نسیم****می نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را

می نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ****می زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا

ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب!****وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!

سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است****بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!

ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین****عطف ذیل عاطفت می گستراند بر خطا

وصف لطفت در چمن می کرد ابر نوبهار****سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا

در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین****بازگردانی افق را نیز ننماید قفا

دور رای استوارت کافتابش نقطه ایست****در کشید از استقامت، خط به خط استوا

غنچه ای بودی به نسبت بر درخت همتت****گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما

رایت عزم شریفت دولتی بی انقلاب****سده قدر رفیعت سدره بی منتها

در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است****بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا

در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل****در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت

عصا

آفتاب از عکس شمشیر تو می گیرد فروغ****آسمان از بار احسان تو می گردد دو تا

در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم****کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا

گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب****کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!

ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی****در زمین دیگر نرویاند بجز مردم گیا

پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو****جبهه و اکلیل را بر ارض می ساید، سما

اطلسی بر قد قدرت در ازل می دوختند****وصله ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا

صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب****جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا

هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل****هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا

تا شبانگاه امل می گردد ایمن از زوال****گر به چترت می کند چون سایه خورشید التجا

طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز****نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا

کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت****از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا

دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است****بر سرش می آید و می سازدش در دم دوا

هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر****خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا

هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت****در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا

هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت****گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا

تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر****چشمه خورشید چشم روشنایی از سها

خویش را بیگانه می دارد ز مدحت طبع من****زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا

چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من ****این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا

در

فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا ****بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا

شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد ****باز دارد آنگه به دست دشمنم سر رشته را

تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود ****در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا

من به بویت کرده ام با باد خو در همرهی ****لاجرم بی باد یک دم بر نمی آید مرا

هست دایی بی دوا در جان من از عشق تو ****بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما

در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو ****خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا

خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است ****از غبار موکب جمشید افریدون لقا

آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست ****تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا

دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه اند ****آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا

پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده است ****دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا

درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار****در ثبات و پایداری درد آرد پای ما

نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد ****هر زمان می جنبد و پایم نمی جنبد ز جا

شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟****کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا

ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف****سرنگون بر پای می خیزم به یاری عصا

درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت ****خاک بر سر می کنم هر ساعتی از درد پا

اندرین مدت که

بود از درد غم صباح من عشا ****گفته ام حقا دعایت، در صباح و در مسا

مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من ****همره ایشان نکردم کاروانی از دعا

تا چو باد نوبهاری مژده گل می دهد ****لاله می اندازد از شادی کله را بر هوا

هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان ****هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما

گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب ****صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا

تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب ****آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا

روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار ****باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا

عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد ****جاودان در سایه این رایت گیتی گشا

باد ماه روزه ات میمون و هر ساعت زنو ****ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

قصیدهٔ شمارهٔ 10 - در مدح سلطان اویس

ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب****بیا و کشتی دریای لعل را دریاب

بیا و یک دو قدح کش چه می کنی آتش****که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب

زآب سرخ می افتاد با زال خرد ****ازین محیط تلوح ار خروج می طلبی

چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب****کسی برون نرود جز به کشتی می ناب

تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ****سهام دی مهی و از قوس می کند پرتاب

رود بباد چو دست چنار پنجه مرد****نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب

میان برف بود پای راهمان قدرت****که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب

فلک کبود شد و آفتاب می لرزد****ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب

چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون****که از دهن شب و روزش روانه است لعاب

نمی کند نظر مهر

آسمان به زمین****که در میانه هر دو کدورت است و حجاب

گذار بر کره گل نمی کند خورشید****ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب

چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین****همه بیاض گرفه است با سواد سحاب

زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر****زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب

شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ****کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب

من آسیاب فلک پر دقیق می یابم****اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب

ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان****نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب

نمی کند اثری آفتاب و ممکن نیست****که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب

عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز****چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب

جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب!****ز آتشت برآب حیات بسته نقاب

بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی****چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب

خیال چشم تو در خواب می توان دیدن****خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب

بحسن و عارض و خط تو برده اند پناه****بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»

مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل****پدید می شود از آفتاب عالم تاب

بهار شرح جمال تو داده در یک شرح****بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب

دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه****غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب

بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید****بکام اگر برسیدی بریختی خوناب

لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک****که هست بر جگر ریش و سینه های کباب

هزار صید به هر موی می کشی در قید****کمند طره به هر سو که می کنی پرتاب

محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان****جم سپهر بساط آسمان عرش جناب

معز دینی و

دین پادشاه، شیخ اویس****کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب

نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور****کواکب از در او یافتند فتح الباب

زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ****زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب

نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر****اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب

به قلعه ای که رسی ور حصار گردون است****به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»

به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است****به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»

به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر****چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب

ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن****به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب

قضاد قایق فکر تو تا بدید اول****بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب

شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج****برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب

عطای دست تو تا ابر دید با سایل****فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب

چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟****به بر سوال، کفت را مقدم است جواب

عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد****چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب

به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست****کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب

تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر****که آب می طلبد با وجود ما، ز سراب

اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب!****که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب

سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه****که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب

اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن****شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب

چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی****مقام بنده به بغداد دید شاه صواب

مقیم را همه جای از سه چیز نیست گریز****نخست خرج و دوم

خانه و سوم اسباب

حقق است شما را که بنده را چه قدر****ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب

امید هست که نوعی کند عنایت شاه****که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب

بدولتت شود آزاد گردنم از قرض****به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب

همیشه تا بیاض نهار می آرند****مسودات لیال از برای ضبط حساب

حساب عمر و بقای تو باد چندانی****که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب

قصیدهٔ شمارهٔ 11 - در شکایت از روزگار

سقی الله لیلا، کصدغ الکواعب****شبی عنبرین خال مشکین ذوایب

فلک را به گوهر مرصع، حواشی****هوا را به عنبر مستر، جوانب

درفش بنفش سپاه حبش را****روان در رکاب از کواکب مواکب

برآراسته گردن و گوش و گردون****شب از گوهر شب چراغ کواکب

مطالع زنور طوالع، منور****مشارق ز ضو مصابیح، ثاقب

شده جبهه صاعد، سعودش مقدم****شده ثور طالع، ثریاش غارب

بنات از بر مرکز قطب گردان****چو بر خاطر روشن، افکار صایب

درین حال من با فلک در شکایت****ز رنج حوادث، ز جور نوایب

ز فقد مراد و جفای زمانه****ز بعد دیار و فراق صواحب

ز تزویرهای جهان مزور****ز بازیچه های سپهر ملاعب

فلک را همی گفتم: از دور جورت****چرا اختر طالعم گشت غارب؟

چرا گشت با من زمانه مخالف؟****چرا گشت با من ستاره مغاضب؟

کنون پنج ماه است تا من اسیرم****به بغداد در، در بلا و مصایب

پریشان جمعی و جمعی پریشان****گرفتار قومی و قومی عجایب

نه جای قرارم، زجور اعادی****نه روی دیارم، ز طعن اقارب

مرا هر نفس، غصه بر غصه زاید****مرا هر زمان، گریه بر گریه غالب

فلک چون شنید این عتاب و شکایت****مرا گفت: بس کن که طالع المعایب!

اگرچه تو را هست جای شکایت ****ولی هست شکرانه ات نیز واجب

که داری چو درگاه صاحب پناهی****مقر مقاصد، محل مآرب

کنون عزم تقبیل درگاه او کن****به اقبال او شو «سعید

العواقب»

مشو یک زمان غافل از آستانش****که هرکس غایب شد او هست خایب

فلک با من اندر حکایت که ناگه****برآمد زکه رایت صبح کاذب

قمر چهرگان شبستان گردون****کشیدند رخ در نقاب مغارب

به گوشم رسید از محل قوافل****صهیل مراکب، غطیط نجایب

دلم را نشاط سفر خواست، ناگه****شدم چست بر مرکب عزم راکب

رهی پیشم آمد که از هیبت آن****بینداختی پنجه شیر محارب

سموم غمومش، وزان در صحاری****حمیم جمیمش، روان در مشارب

زلالش ملوث به سم افاعی****حجارش به حدت چو نیش عقارب

مزلزل زمین از ریاح عواصب****مستر هوا از غبار غیاهب

هوایش ز فرط حرارت به حدی****که چون موم می شد دل سنگ ذایب

چنان بد که شمشیر چون قطره پرآب****فرو می چکید از کف مرد ضارب

همی راندم اندر بیابان و وادی****گهی با ارنب، گهی با ثعالب

گهی برفرازی که نعل مه نو****همی سود در دست و پای مراکب

گهی در نشیبی که اموال قارون****همی برگذشت از رکاب رکایب

همه ره در اندیشه تا کی برآید؟****ز درگاه صاحب ندای مراحب

جهان معانی، سپهر وزارت****محیط مکارم، سحاب مواهب

بریده به آن سر که از حکم خطش****بگردد به یک موی چون خط کاتب

وزیرا به حق خدایی که صنعش****نهد جوهر روح در درج قالب

به تقدیر و تدبیر سلطان حاکم****به الای و نعمای رزاق واهب

به تعظیم احمد، که، با آن جلالت****نگه داشتن در حصار عناکب

به یاری یاران احمد که بودند****ز راه هدایت نجوم ثواقب

که تا شد سرم ز آستان تو خالی****نشد آستین من از اشک غایب

ثنایت به کارم درآورد ورنه****به یکبارگی بودم از شعر تایب

اگر مدح جاه تو گویم نگویم****بامید مرسوم و حرص مواجب

ولی چشم دارم که از دولت تو****مراتب فزاید مرا بر مراتب

الا تا گشایند خوبان مه رو****خدنگ بلا از کمان حواجب

سرای تو را باد، ناهید مطرب****جناب تو

را باد، خورشید حاجب

قصیدهٔ شمارهٔ 12 - در مدحدلشاد خاتون

سر سودای سر زلف تو تا در سرماست****همچو مویت دل سودایی ما بی سر و پاست

ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده ایم****حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست

مو به مو حال پریشانی ما می گوید****مو به مو سر زلف که بدین حال گواست

یک سر مو نظری با دل دروایم کن!****ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست

گفته ای یک سر مویت به جهانی نی نی****یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست

شام را تیرگی از موی تو می باید برد****صبح را روشنی از روی تو می باید خواست

هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال****هر نفس سلسه موی تو در دست صباست

عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز****سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست

می کند سرکشا آن موی فرومگذارش****که در آن سرکشی آشوب و پریشانی هاست

نگشاید بجز از موی میان تو زهیچ****کار سلمان که فرو بسته تز از بند قباست

نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب****بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست

مشک با حلقه مویت سر سودا دارد****کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست

بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت****نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست

رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو****موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست

در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم****وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست

عکس رویت ز سواد زره موی سیاه****چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست

شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان****کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست

عکسی از بیرق او، غره غرای صباح****مویی از پرچم او، طره مشکین مساست

ای که با عرصه ملک

تو جهان یک سرموست!****وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!

نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت****گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست

کلک بی رای تو حرفی نتواند بنگاشت****تیغ بی حکم تو یک موی نیارد پیراست

کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر****برق را با روش عزم تو خاراندر پاست

گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت****گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست

هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست****یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست

چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند****غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست

دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی****در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست

می چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق****ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست

ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش****بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست

همچو موی سر قرابه که می پالاید****از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست

چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد****پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست

دست بربسته چو عودست مخالف بزنش****گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست

باد عزمت په فتنه به یکدم شکند****گرچه انبوه تر از موی بتان یغماست

قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا****هر سر موی بر اندام زبانی گویاست

می چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی****طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست

جامه ای بافته ام بر قد مدح تو ز موی****بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست

در پس گوش منه در حدیثم چون موی****جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست

ناروایی چنین شعر به هر حال روا****نبود خاصه

درین فصل که موینه رواست

شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم****راست مویی است که در عین کمال شعر است

از صنایع به بدایع سخن آراسته ام****غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست

من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر****سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟

جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی****که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست

خاطر آینه سیمای من اندر پی موت****گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست

گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته****همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست

آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید****سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست

می زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ****هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست

بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم****که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست

سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را****به تراشیدن موی سر شهزاده هواست

این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت****مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست

آسمان گفت که یارد که مویی کم****از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست

تیز شد استره و باز فرو رفت به خود****گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست

باز می خواست کزان موی تراشی بکند****اول از بندگی شاه اجازت می خواست

موی در تاب شد از استره در خود پیچید****کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست

باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم****هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست

لله الحمد که گر موی برفت از سر او****تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست

تا شبیهند به ماران سیاه فرعون****موی های سیه و آفت

ایشان موساست

از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک****هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست

قصیدهٔ شمارهٔ 13 - درمصیبت کربلا

خاک، خون آغشته لب تشنگان کربلاست****آخر ای چشم بلابین! جوی خون بارت کجاست؟

جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره، کان همه****نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست

ای دل بی صبر من آرام گیر اینجا دمی****کاندر اینجا منزل آرام جان مرتضاست

این سواد خوابگاه قره العین علی است****وین حریم بارگاه کعبه عز و علاست

روضه پاک حسین است این که مشک زلف حور****خویشتن را بسته بر جاروب این جنت سراست

شمع عالم تاب عیسی را درین دیر کهن****هر صباح از پرتو قندیل زرینش ضیاست

زاب چشم زایران روضه اش «طوبی لهم»****شاخ طوبی را به جنت قوت نشو و نماست

مهبط انوار عزت، مظهر اسرار لطف****منزل آیات رحمت، مشهد آل عباست

ای که زوار ملایک را جنابت مقصد است****وی که مجموع خلایق را ضمیرت پیشواست

نعل شبرنگ تو گوش عرشیان را گوشوار****گرد نعلین تو چشم روشنان را توتیاست

صفحه تیغ زبانت عاری از عیب خلاف****روی مرات ضمیر صافی از رنگ ریاست

ناری از نور جبینت، شمع تابان صباح****تاری از لطف سیاهت، خط مشکین مساست

نا سزایی کاتش قهر تو در وی شعله زد****تا قیامت هیمه دوزخ شد و اینش سزاست

بهره جز آتش چه دارد هر که سر برد به تیغ؟****خاصه شمعی را که او چشم و چراغ انبیاست

هر سگی کز روبهی با شیر یزدان پنجه زد****گر خود او آهوی تاتارست، در اصلش خطاست

تا نهان شد آفتاب طلعتت در زیر خاک****هر سحر پیراهن شب در بر گیتی قباست

در حق باب شما آمد «علی بابها»****هر کجا فضلی درین باب است، در باب شماست

تا صبا از سر خاک عنبرینت برد بوی****عاشق او شد به صد

دل زین سبب نامش صباست

هر کس از باطل به جایی التجایی می کند****زان میان ما را جناب آل حیدر ملتجاست

کوری چشم مخالف، من حسینی مذهبم****راه حق این است و نتوانم نهفتن راه راست

ای چو دریا خشک لب، لب تشنگان رحمتیم****آب رویی ده به ما کاب همه عالم تر است

خواهشت آب است و ما می آوریم اینک به چشم****خاکسار آنکس که با دریا به آبش ماجراست

بر لب رود علی، تا آب دلجوی فرات****بسته شد زان روز باز افتاده آب از چشمهاست

جوهر آب فرات از خون پاکان گشت لعل****این زمان آن آب خونین همچنان در چشم ماست

سنگها بر سینه کوبان، جامها در نیل عرق****می رود نالان فرات، آری ازین غم در عزاست

آب کف بر روی ازین غم می زند، لیکن چه سود؟****کف زدن بر سر کنون کاندر کفش باد هواست

یا امام المتقین! ما مفلسان طاعتیم****یک قبولت صد چو ما را تا ابد برگ و نواست

یا شفیع المذنبین! در خشکسال رحمتیم****زابر احسان تو ما را چشم باران عطاست

یا امیر المومنین! عام است خوان رحمتت****مستحق بی نوا را بر درت گوش صلاست

یا امام المسلمین! از ما عنایت وا مگیر****خود تو می دانی که سلمان بنده آل عباست

نسبت من با شما اکنون درین ابیات نیست****مصطفی فرمود سلمان هم زاهل بیت ماست

روضه ات را من هوادارم بجان قندیل وار****آتشین دل در برم دایم معلق زین هواست

خدمتی لایق نمی آید ز من بهر نثار****خرده ای آورده ام وان در منظوم ثناست

هرکسی را دست بر چیزی، و ما را بر دعا****رد مکن چون دست این درویش مسکین بر دعاست

یا ابا عبدالله! از لطف تو حاجات همه****چون روا شد حاجت ما گر برآید هم رواست

قصیدهٔ شمارهٔ 14 - در مدح دلشاد خاتون

ای دل! امروز تو را روز مبارک بادست****که جهان خرم و

سلطان جهان، دلشاد است

خوش برآ، چون خط دلدار، که در دور قمر****همه اسباب خوشی، دست فراهم دادست

هر پریشانی و تشویش که جمع آمده بود****لله الحمد، که چون زلف بتان بر بادست

آمد از روضه فردوس «مبارک بادی»****مژده ای داد و جهان پرز «مبارک بادست»

می دمد باد طرب، دور بقا می گذرد****ساقیا! باده که دوران بقا بر بادست

دامن عمر به غفلت مده از کف، که تو را****دامن عمر ز کف رفته نیاید با دست

راست شد چون الف از صحبت این قره عین****پشت کوژ فلک پیر، که مادرزادست

یاد داری فلک این دور سعادت که تو را!****این چنین دور عجب دارم اگر خود یادست!

ای نهال چمن مملکت امروز ببال!****که گل سلطنت از باد خزان آزادست

باد باقی تن و جانش که زد آب و گل او****چار دیوار بقا، تا به ابد آبادست

قصیدهٔ شمارهٔ 15 - در مدح دلشاد خاتون

مصور ازل از روح، صورتی می خواست****مثال قد تو را برکشید و آمدراست

بنفشه سنبل زلفت به خواب دید شبی****علی الصباح پریشان و سرگران برخاست

همه خیال سر زلف بار می بندم****شب دراز و برانم که سر به سر سوداست

خیال سرو بلندت در آب می جویم****زهی لطیف خیالی که در تصور ماست

به ناز اگر بخرامد درخت قامت تو****ز جای خود برود سرو، اگرچه پابرجاست

جهان حسن تو خوش عالمی است ز آنکه درو****شمال بر طرف آفتاب، غالیه ساست

تراست بی سخن اندر دهان نهان گوهر****نشان گوهر پاک تو در سخن پیداست

بیا به حلقه دیوانگان عشق و ببین****کز آن سلاسل مشکین چه فتنه ها برپاست

فتادگان سر کوی دوست بسیارند****ولیکن از سر کویت چو من فتاده نخاست

چو نیم مرده چراغی است آتشین، جانم****که در هوای تو بر رهگذر باد صباست

هر آن نظری که نه در روی توست، عین خطاست****هر آن نفس که

نه بر یاد توست، باد هواست

رخ تو چشمه مهرست و گرد چشمه مهر****دمیده سبزه خطت، مثال مهر گیاست

فتاده خال تو بر آفتاب می بینم****مگر که سایه چتر رفیع ظل خداست

خدایگان سلاطین بحر و بر، دلشاد****که آسمان بزرگی و آفتاب عطاست

دلش به چشم یقین از دریچه امروز ****همه مشاهد احوال عالم فرداست

ز شادی کف دستش مدام در مجلس****امل به قهقه خندان، چو ساغر صهباست

قصور عقل ز درک کمال رفعت او****مثال چشمه خورشید، و چشم نابیناست

به بوی آنکه دماغ ملوک تازه کند****غبار اشهب او، گشته عنبر ساراست

بدان امید که در سلک خادمانش کشند****کمینه حلقه به گوش تو، لولو لالاست

ز تاب پرتو انوار روی روشن او****پناه جسته نظیرش به سایه عنقاست

ایا ستاره سپاهی که برج عصمت را****فروغ قبه مهد تو غره غراست!

تو عین لطفی و دریا، غدیر مستعمل****تو نور محضی و گردون، غبار مستعلاست

رفیع قدر تو چرخی همه ثبات و قرار****شریف ذات تو بدری، همه دوام و بقاست

زمانه را ز تو خطی که جسم را ز حیات****وجود را به تو راهی که چشم را به ضیاست

به کوشش آمده بر سر حسام تو در رزم****به بخشش آمده برتر کف تو از دریاست

بیاض تیغ تو آیینه جمال و ظفر****زبان کلک تو دندانه کلید رجاست

کف به بسط، بسیط جهان گرفت و تو را****کف آیتی است که آن بر کفایت تو گواست

تمکن تو سراپرده در مقامی زد****که زهره با همه سازش، کنیز پرده سراست

دلت نوشته بر اقطار ابر را ادرار****کف تو رانده در آفاق بحر را اجراست

ز روی و رای تو خورشید، با هزار فروغ****ز زبم عیش تو ناهید، با هزار نواست

به عهد عدل تو اسم خلاف بر بیداست****ازین مخالفتش افتاده لرزه بر اعضاست

به

مرده ای که رسد مژده عنایت تو****چو غنچه در کفنش آرزوی نشو و نماست

سرای جاه تو دار الشفا پنداری****به خاک پای تو کان خون بهای مشک خطاست

ز باغ تیغ زمرد لباس خون ریزت****علامت یرقان بر جبین کاهرباست

ز چین ابروی خوبت به چشم خسرو چین****فضای عرصه چین تنگ تر ز چین قباست

هلال نعل ستاره ستام گردون سیر****جهان نورد و زمان سرعت و زمین پیماست

بلند پایه چو همت، فراخ رو چو طمع****گران رکاب چو حلم و سبک عنان چو ذکاست

شب سعادت ارباب دولت است مگر****که روشنی سحر در مبادیش پیداست؟

ز روز و شب بگذشتی اگر نه آن بودی****که روز روشنش از روی و تیره شب زقفاست

ز اشتیاق سمش رفته نعل در آتش****شکال از آرزوی دست بوس او برپاست

به سعی و قوت سیرش، رسیده خاک زمین****هزار پی ز حضیض سمک بر اوج سماست

شدن به جانب بالا سحاب را ماند****ولی عرق نکند آن و این غریق حیاست

جوان چو دولت سلطان روان چو فرمانش****جهنده همچو اعادی رسیده همچو قضاست

شها، حسود ترا گر نمی تواند دید****تو زشادی که سبب کوربختی اعداست

مدار باک زکید عدو که در همه وقت****مدار دور فلک بر مدار رای شماست

اگر چه دشمن آتش نهاده سوخته دل****ز تاب تیغ تو در سنگ خاره ساخته جاست

کنون ببین که ز تاپیر نعل شبرنگت****بسان لمعه آتش، بجسته از خاراست

برآب زد سر جهل دشمنت نقشی****گهی کز آتش شمشیر توامان می خواست

بسان مردمک چشم خود چون بدید، صورت بست****که خود هرآینه اینجای بهترین ملجاست

زبان چرب تو اینک برآورد زمانه و نبود****یکی چنانکه در آینه تصور ماست

عدوی خیبریت گر به قلعه جست پناه****شکوه حیدریت منجنیق قلعه گشاست

فلک جناب شها، با جناب عالی شاه****مرا ز گردش گردون دون شکایت هاست

سوار گرم

رو آفتاب پنداری****کشیده تیغ زر از بهر مردم داناست

جهان اگرچه سراپای رنگ و بوست همه****ولی نه رنگ مروت درو، نه بوی وفاست

تو خوی و رسم سپهر و ستاره از من پرس****نه در سپهر محابا، نه در ستاره حیاست

نه آخر از ستم، طبع دهر بی مهرست؟****نه آخر از سبب، چرخس سرکش رعناست

که بی اردات و اختیار قرب دو ماه****کمینه بنده شاه از رکاب شاه جداست

تنم بکاست از این غم چو شمع و نیست عجب****که سینه همدم سوز است و دیده جفت بکاست

ز خدمت ار چه جدا بوده ام و لیک مرا****همیشه در عقب شاه لشگری ز دعاست

قوافل دعوت از زبان من همه وقت****رفیق کوکبه صبح و کاروان صباست

منم که نیست مرا در سخات هیچ سخت****تویی که در سخن امروز خاتم الشعراست

ز روی آینه زرنگار روشن روز****همیشه تا نفس پاک صبح زنگ زداست

ز گرد خاطر و زنگ کدورت ایمن باد****درون پاک تو کایینه خدای نماست

قصیدهٔ شمارهٔ 16 - در مدح سلطان اویس

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه ترست****از حیایت به عرق، روی گل تازه ترست

یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته اند!****کش حریر سمن و اطلس گل آسترست

برقع عارض تو عافیت دلها بود****عافیت باز بر افتاده دور قمرست

سر راز سر زلفت نگشود است کسی****ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست

از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو****کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست

دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد****تا بدانی که دم سوختگان را اثرست

عجب آنکس که به دور لب تو مست می است****مگر از باده لعل لب تو بی خبرست؟

چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا****چشم ترک توام انداخته باز از نظرست

همه رهگذر آتش رخساره اوست****مردم چشم مرا آبی

اگر در جگرست

شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز****نیست از باد هوا لیک زخون جگرست

پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر****پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست

چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است****همچنان این دل مسکین به خیال تو درست

کی تواند دلم از موی میان تو گذشت****که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست

سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من****از بن گوش به عشق تو درآورده سرست

چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست****واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست

لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل****در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست

سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد ****خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟

بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا ****بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست

..........................................

روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش ****که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست

ای که خاک کف پایت فلک کحلی را ****نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست

خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان ****حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست

فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است ****تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست

طره پرچم و ماه علم منصورت ****آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست

در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار ****در زمین آب ز اجزای درت بهره ورست

خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است ****چمن طبع تو را زهره به جای زهر است

آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است ****آسمانی و برآورده رای تو، خورست

در اموری که

پی سد طریق فتن است ****در مقامی که گه قطع مهام بشرست

خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است ****خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست

زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات ****زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست

آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو ****جگر تشنه اعدای تو را آبخورست

نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد ****داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست

ظالمانند به دوران تو انجم زان روی ****روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست

ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو ****رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست

هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان ****دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست

همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست ****تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست

آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم ****که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست

هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت ****در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست

باد از آن در کف آب است به زندان حباب ****که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست

هست با داغ ولای تو و طوق مننت ****هر چه امروز در اطراف جهان جانورست

تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر ****باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست

وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد ****که حقیقت خلف دوده این نه پدرست

باد عید تو مبارک که جهان را امروز ****دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست

قصیدهٔ شمارهٔ 17 - درموعظه و پند

سرای خانه گیتی که خانه دودراست ****در دو اساس اقامت منه که رهگذر است

تو کدخدایی

این خانه می کنی، غلطی ****تو را مقام اقامت به خانه دگر است

مجال عمر تو چندانکه می شود کمتر ****تو را امید فزون است و حرص بیشتر است

به اسمی و علمی از دو عالمی قانع ****اگر چه خود تو برآنی که عالم این قدر است

شود درست عیارت ز آتش فردا ****اگر چه کار تو امروز راست همچو زر است

منازل سفرت دور و راه رفتن توست ****ولی نه مرکب راهت نه سفره سفر است

ز جهل دامن درکش، به علم دین پیوند ****که جهل خار ره دین و علم بارور است

تو فکر تیر و تبر می کنی به قصد کسان ****مکن که ناوک تیر ضعیف کارگر است

به شرع اگر چه حلال است در مروت نیست ****هلاک صید که او نیز چون تو جانور است

چه رحمت و شفقت در دل آید آنکس را ****که در دلش همه تیر است و در سرش تبر است

ملک نهاد فقیر از ملک نژاد، به است ****به پیش من ملک آن است کو ملک سیر است

سرای و باغ، چو بی کدخدا بخواهد ماند ****گل و بنفشه مرست و سر او باغ مرست

مشو ز حادثه ایمن که از فلک تا حشر ****روان به ساحل گیتی قوافل حشر است

ز رفتن دگران پند جونه از ناصح ****حقیقت سخن این است و غیر آن سمر است

به گردن همه تیغ اجل در آمده است ****سبک سری که ز شمشیر مرگ بر حذر است

خدنگ چار پر مرگ باز نتوان داشت ****هزار تو اگرت درع و جوشن و سپر است

به پای دار طریق قیام لیل چو شمع ****که نور

طلعت شمس از کرامت سحر است

تو روزی از در آنکس طلب که هر روزت ****به قرص گرم خورشید آسمان وظیفه خوراست

سیاه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است ****بقای صبح کم آمد چرا که پرده در است

به خاک بر سر و چشم، سیر، به که به پا ****که هر کجا که بران پا نهند چشم و سراست

صدت حدیث و خبر بر دل است ازین معنی ****ولی دلت همگی زان حدیث بی خبر است

چو آفتاب زهر ذره می شود لامع ****فروغ صبح حجابی که هست در سحر است

تو را ز خاصیت آفتاب چیست خبر ****به غیر از آنکه از انوار دیده بهره ور است؟

درین سرا چه کسی نیست کز غمی خالی است ****به قدر خویش همه کس مقید قدر است

ز سوز سینه لب بحر روز و شب خشک است ****ز آب دیده رخ ابر صبح و شام تر است

زنار ناله شنو اشک آتشش بنگر ****که خون همی جهد و ظن مبر که آن شرر است

چه شد که باد صبا خاک می کند بر سر ****برادریش گرامی مگر به خاک در است؟

اگر نه خاک زمین را مصیبتی سنگی است ****چراش اینهمه خون های لعل در جگر است؟

بیا و یک نظر اعتماد کن در خاک ****که خاک تکیه گه خسروان معتبر است؟

کنار خاک مقام بتان موی میان ****کلاه لاله مثال شهان تا جور است

سری که بر سپر آفتاب می سایید ****به زیر پای وحوش و سباع بی سپر است

به تخته بند مقید چو قد شمشاد است ****به خاک تیره فرو رفته روی چون قمر است

کجا شدند بزرگان نامور امروز؟****نشانشان به جهان در

نه نام، نی اثر است

وفا مجوی که این امهات و آبا را ****نه مهر مادر بر ما، نه رحمت پدر است

درین پدر شفقت نیست، ورنه کردی رحم ****برآنکه گفت اینم خلف ترین پسر است

نجیب دین محمد، محمدبن حسین ****که در دیار وجود او به جود مشتهر است

چراغ روشن او تا نشاند باد اجل ****به دود کرده سیه دوده ابوالبشر است

ز آب دیده مردم ترست دامن خاک ****چنانکه هر طرفش زابگیر بیشتر است

فلک بر آمده زین غم به جامه های کبود ****جهان تشنه به سوگ بزرگ پر هنر است

کسی که بود برو بر فراز مسند ملک ****مدار مملکت امروز بالشش مدر است

پناه ملک زکریا که لطف و قهرش را ****طریق عقل و سیاست نتیجه نفع و ضرر است

پناه مملکت او بود درگذشت کنون ****امید ملک بدین خواجه ملک سیر است

مدار مرکز اسلام شمس دولت و دین ****که اختیار وجود و خلاصه بشر است

ز آسمان خرد انجم معانی را ****ضمیر او به شب تار ملک راهبر است

هر آنچه در کفش آمد غریق بخشش گشت ****چه شک درین که به دریا درآمدن خطر است

خدایگانا معلوم رای روشن توست ****که بی وفاست حیات از وفات ناگزر است

بنای خاک بنایی است سخت سست نهاد ****سرای عمر سرایی عظیم مختصر است

اگر چه عیش جهان است چو شکر شیرین ****و لیک زهر هلاهل سررشته در شکر است

ترا به ملک سعادت قرار چندان باد ****که در سرای قرار آن سعید را مقر است

قصیدهٔ شمارهٔ 18 - در مدح سلطان الوزرا محمد زکریا

سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست ****راستی نیستش این شیوه که بالای

تو راست

چشم سرمست تو را عین بلا می بینم ****لیکن ابروی تو چیزی است که در بالای بلاست

سرو می خواست که با قد تو همسایه بود ****سایه قد تو دیدم زکجا تا به کجاست

تو جم ملک جمالی، دهن انگشتریت ****مشکل این است که انگشتریت نا پیداست

بخت برگشته من رفته چو چشمت در خواب ****کار آشفته ام افتاده چو زلفت در پاست

شاهد ماهرخ من همه چیزی دارد ****بجز از زیور یک حسن که آن حسن وفاست

روی بنما به من ای آینه حسن و جمال ****که جمال تو ز آینه دل زنگ زد است

هست مشاطه باغ از رخ و قد تو خجل ****که چمن را به گل و لاله و شمشاد آراست

ملکت حسن تو را بر طرف چشمه مهر ****چیست آن سبزه نورسته مگر مهر گیاست

شب ز سودای تو بر سینه سیمین صباح ****هر سحر پیرهن شعر سیه کرده قباست

من گرفتم که به پولاد دلی آینه ای ****گرچه پولاد دل است، آینه هم روی نماست

زیب دور قمر آمد چو خط آصف دهر****سر زلف تو که بر برگ سمن غالیه ساست

روی زیبای تو چون رای جهانگیر وزیر ****عالم آراسته از حسن ممالک آراست

خواجه شمس الحق والدین که اگر تابدروی ****رایش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست

پادشاه وز را میر زکریا که زقدر****آستان در او مسند جای وز راست

آنکه در کار ممالک قلم و دستش را****قوت دست « کلیم الله » و اعجاز عصاست

سجده درگه او نور جبین می بخشد ****هم از آن سجده شما را اثری در سیماست

قلمت زرد و نثار است و

بسی در دارد ****این از آن است که آمد شدنش بر دریاست

شاید ار زانچه غلامیش کمر بسته بود ****آفتاب فلک آنگه که مقامش جوزاست

همت عالی اوراست مقامی که فلک ****با وجود عظمت در نظرش کم ز سهاست

ای سرا پرده عصمت زده بالای فلک ****زهره زاهره ات مطربه بی سروپاست

نظر رای تو از منظره امروزی ****کرده نظاره احوال جهان فرداست

ذات تو پیرو عقل است مصور گشته ****که سراپا همه علم و هنر و ذهن و ذکاست

شده از عشق عبارات و خطت دیوانه ****آب با سلسله بنهاده سر اندر صحراست

عدلت از روی جهان تیغ و تبر بر می داشت ****آن مظالم همه در گردن شوم اعداست

در هم آمیخته اعضای عدوی تو به کین ****تیغ ایام ز یکدیگرشان کرده جداست

با کفت ابر، سیه روی شد و کرد عرق ****هیچ شک نیست که این دو ز آثار حیاست

خرد مصلحت اندیش هر اندیشه که عرض ****نکند بر نظر رای صواب تو خطاست

زیر دست تو فلک می طلبد منصب خویش ****خویشتن را همگی برده فلک بر بالاست

رای عالی نظرت، مطلع انوار یقین ****ذات فرخ اثرت، مظهر الطاف خداست

گشت در شرح ثنایت، قلمم سرگردان ****روزگاری است که تا در سر کلک این سوداست

صاحبا غیر رهی بنده پنجه ساله ****نیست این بنده ز درگاه تو محروم نیست چراست؟

می کنم شکر که در طبع دعا گوی تو نیست ****هیچ از آن چیز که در طبع خسیس شعر است

بدن و جان مرا عارضه ای هست آن عرض ****می کنم بر تو که تدبیر تو قانون شفاست

کارم از شوخی نظم است چنین نامنظوم ****خاک بر فرق

هنر، کان رنج و عناست

آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت؟****گفت: شک نیست که هر چیز که بر ماست زماست

با چنین عارضه و ضعف تمنای نجات ****دارم اما همه موقوف اشارات شماست

آن حقوقی که در آفاق رهی را به سخن ****هست بر بارگه سلطنت امروز کراست؟

تا عماری فلک راست غلاف اطلس ****تا قبای بدن کوه گران از خار است

از بقای ابدی باد بقای قد تو ****که بقا خود به خود وجود تو مزین، چو قباست

قصیدهٔ شمارهٔ 19 - در مدح سلطان اویس

باز این منم که دیده بختم منورست ****زان خاک ره، که سرمه خورشید انوار است

باز این منم که قبله گهم ساخت آسمان ****زان آستان که قبله خاقان و قیصر است

باز این منم نهاده سر طوع و بندگی ****در پای این سریر که با عرش همسر است

باز این منم برابر این کعبه کز جلال ****با منتهای سدره مقامش برابر است

ای دل شکایتی که ز دوران روزگار ****داری نهان مدار که درگاه داور است

ای بنده حاجتی اگرت هست عرض کن ****کاین بارگاه پادشه بنده پرور است

دارای شرق و غرب، شهنشاه بحر و بر ****کاو صاف ذات جودش از اندیشه برتر است

خورشید تیغ زن که به تیغ گهرنمای ****از شرق تا به غرب جهانش مسخر است

سلطان اویس، سایه حق کز کمال عدل ****ذاتش معز دولت و دین پیمبر است

شاهی که از برای صلاح جهانیان ****پیوسته تخت و افسر و اسب و مغفر است

یاجوج فتنه قاصد ملک است و تیغ شاه ****اندر میان کشیده چو سد سکندر است

در دور او به خاک فرو رفته است، دار****وز آسمان

گذشته به صد پایه منبر است

روز ولادتش چو نظر کرد مشتری ****انصاف داد و گفت که او سد اکبر است

گردون به چار رکن جهان پنج نوبه زد ****کین پادشاه شش جهت و هفت کشور است

دولت سرای سلطنتش رایه بهر سر ****در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر در است

ای از شرف سرآمده کل کاینات****ذات مبارک تو که عقل مصور است

چتر تو نقطه ای است درین سبز دایره ****کان نقطه بر محیط کرم سایه گستر است

تیر تو طایریست همایون که روز رزم ****خط فراق بال جهانیش، بر سر است

تا خطبه عروس ممالک به نام توست ****نام تو بسته بر زر و بر روی زیور است

ماند مخیم تو به لشگر گه نجوم ****کز شرق تا به غرب خیام است و لشکر است

فی الجمله خود به عدت لشگر گه نجوم ****آن را که عون و نصرت حق یار و یاور است

گر لشگر عدو شود از ذره بیشتر****روز مصاف پیش تو از ذره کمتر است

گو راه خانه گیر و حکایت مکن طویل ****با آنکه ده هزار کسش چو تو چاکر است

منصوبه حیل نتوان باخت با کسی****کز جاه کعبتین، نجومش مسخر است

آب مخالفان مده الا زجوی تیغ ****کابشخور مخالف از حد خنجر است

آنجا که نام و نامه عدل تو می رود ****آرامگاه گور و کنام غضنفر است

در روز عرض لشگر منصورت از عراق ****تا حد شوشتر، همه جند است و لشگر است

شاهین که کبک خواب نکردی ز بیم او ****بالش تذرو راشده بالین و بستر است

وقتی که همت تو دهد ساغر نوال ****یک جرعه از یمین تو

دریای اخضر است

جایی که رفعت تو زند خیمه جلال ****یک فلکه از خیام تو، خورشید خاور است

ارزاق را حواله به دیوان همتت ****کردند و تا به روز حساب این مقدر است

با عود شکر اگرچه ندارد قرابتی****دایم به بوی خلق تو با او بر آذر است

شاها، منم به مدح تو آن طوطی فصیح ****کز لفظ من دهان جهان پر ز شکر است

از بحر مدح من به ثنایت درین محیط ****هرجا سفینه ای است، کنون غرق گوهر است

من این معز دین خدا را معزیم ****کش صد غلام همچو ملکشاه و سنجر است

دوری ز حضرتت که گناهی است بس بزرگ****از بنده نیست، این ز سپهر ستمگر است

گردون مدام باعث حرمان بنده است ****این خوی در طبیعت گردون مخمر است

دوری به اختیار نجستم ز حضرتت ****خود ذره را ز مهر جدایی چه در خور است؟

سوگند می خورم به بهشت و قصور و حور ****وانگه به خاک پای تو، کان حوض کوثر است

کز مدت فراق تو روزی که رفته است ****پندار کرده ام که مگر روز محشر است

تا در میان گلشن گردون دهان شیر ****فواره مرصع این چشمه زر است

منصور باد رایت فتح تو، کافتاب ****طالع ز برج این علم شیر پیکر است

قصیدهٔ شمارهٔ 2 - در مدح دلشاد خاتون

آب آتش رنگ ده ساقی که می بخشد صبا ****خاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا

فرش خاکی می برد اجرام علوی را فروغ****روح نامی می دهد ارواح قدسی را صفا

از طراوت می پذیرد آسمان عکس زمین ****وز لطافت می نماید بر زمین رنگ سما

عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل می دهد ****گلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا

دود از

آتش می دماند لاله آتش لباس ****پر ز پیکان می نماید گلبن پیکان نما

زهره بر گردون ستاند غازه از عکس هلال ****لاله در نیسان نماید صورت قلب شتا

بوی آن می آید از لطف هوا کاندر چمن ****مرده را چون غنچه بخشد قوت نشو و نما

صبحدم بشنو که در بستان سرای روزگار****داستانی می سراید بلبل دستان سرا

کم مباش از نرگسی، هر گه که خیزی جام گیر ****کم نئی از دانه ای، هر جا که افتی خوش برا

غنچه هر برگی که کرد آورد گل بر باد داد ****چون کند مسکین، ندارد اعتمادی بر بقا

سعی کن کز سفره گل هم به برگی در رسی ****کز چمن زد بلبل سر مست گلبانگ صلا

می گشاید غنچه را دل قوت یاقوت و زر ****آری آری، خود زر و یاقوت باشد دلگشا

چون بنفشه، بر زبان در عمر خود حرفی نراند ****پس زبانش را چرا بیرون کشیدند از قفا؟

گل که در شب خارگرد آرد چو حمال حطب ****عاقبت دانم که خواهد بودنش آتش جزا

از گل خوشبوی اگر خاری نبود بر دلی ****نازنینی کی به چندین خار بودی مبتلا؟

ابر هر ساعت، دهان لاله می شوید به مشک ****تا گشاید لب به مدح داور فرمانروا

آفتاب عاطفت بدر الدجی، بحر الخضم ****آسمان مکرمت، کهف الام، طود العلا

کعبه ارکان دولت، قبله ارباب دین ****ناصر شرع پیمبر، سایه لطف خدا

عصمت دنیا و دین، دلشاد بلقیس اقتدار****مریم عیسی نفس، قید اف داراب را

آن خداوندی که فراشان قدرش می زنند ****بر سر خرگاه گردون بارگاه کبریا

طاق ایوان رفیعش را، محل آسمان ****خاک درگاه معینش را، خواص کیمیا

شادی اندر نام او مد غم چو

در صهبا نشاط ****همت اندر ذات او مضمر چو در انجم ضیا

گوهر شمشیر او گر عکس بر کوه افکند ****سرخ گرداند به خون لعل، روی کهربا

رای او گر تکیه کردی بر سپهر بی ثبات ****بالش خورشید بودی در خور او متکا

ای جهان جاه را قدر تو چرخ بی ثبات ****وای سپهر عدل را رای تو خط استوا

گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطه ****خاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا

در عبارات تو توضیحات منهاج نجات ****در اشارات تو کلیات قانون را شفا

آهوی از پشتی عدلت می رود در کام شیر ****بوم، از اقبال بختت می دهد فر شما

از کفایت، حضرتت را صاحب کافی غلام ****وز سخاوت، مجلست را حاتم طایی گدا

بر چراغ عمر اگر حفظ تو دامن گسترد ****تا به نفخ صور ایمن گردد از باد فنا

گر سها در سایه رایت رود، چون آفتاب ****بعد ازین چشم و چراغ آسمان باشد، سها

زهره را از عفتت گر زانکه آگاهی دهند ****بر نیاید بعد ازین، الا که در ستر خفا

تا نخواند خطبه بلبل، در زمان عفتت ****بر ندارد برقع از رخسار گل، باد صبا

گرد خنگت بر فلک می رفت و می کفت آفتاب:****مرحبا ای سرمه اعیان دولت مرحبا

پادشاهان جهان را با تو گفتن نسبتی ****جز به رسم پادشاهی عقل کی دارد روا

در کتابت با کیا باشد گیا یکسان ولی ****از گیا هرگز کی آید در جان کار کیا

نافه مشکین دمم، تا کی خورم خون جگر؟****بلبل دستان سرای، چند باشم بی نوا؟

مه نیم، تا کی خرامم در لباس مستعار؟****گل نیم، زین رو بدان رو چند گردانم قبا؟

کافرم گر هیچکس

روزی به آبی تازه کرد ****کشت امید مرا جز آب احسان شما

کرده ام چون باد آمد شد به هر در لیک نیست ****ز آستان هیچکس بر دامنم گردد عطا

عالم از انعام سلطان گشته، مالامال و من ****چشم امید از نوال کس چرا دارم چرا؟

چون شبه بادم سیه رو گر به غیر حضرتت ****بسته ام بر هیچ صاحب دولتی در ثنا

من به اجمال افاضل، در بسیط ملک نظم ****مقتدایان سخن را هستم اینک، مقتدا

شعر من شعرست و شعر دیگران هم شعر لیک ****ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا

جاهل از یاقوت، مرجان باز نشناسد ولی ****جوهری داند به حد خویش هر یک را بها

گر کسی را اعتراضی، هست بر دعوی من ****حضرت فضل است حاضر، بنده اینک گو بیا

بکر فکرم را درین دعوی گواهست از سخن ****خود که خواهد بود مریم را به عیسی از گوا؟

این سخن بر کوه اگر خوانم به اقبالت ز کوه ****صد هزار « احسنت » برخیزد به جای هر صدا

ای فلک بر من تو هر جوری که می خواهی بکن ****من نخواهم رفت ازین حضرت به صد چندین جفا

ذره از خورشید و ظل از کوه بتوان دور کرد ****لیک از خاک درش نتوان مرا کردن جدا

تا نشاند بر کمر یاقوت کوه سرفراز ****تا فشاند بر سر کافور باد مشکسا

کژ نهد نرگس کله بر طرز ترکان طراز ****خم کند سنبل، کله بر شکل خوبان خطا

روز نوروزت مبارک باد و هر روز از نوت ****ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

قصیدهٔ شمارهٔ 20 - در مدح امیر شیخ حسن

تا باد خزان رانگ رز رنگرزان است ****گویی که چمن کارگه رنگرزان است

بر برگ رز اینک به زر آب است نوشته ****کانکس که چنین رنگ کند رنگرز آن است

رفت آنکه به زنگار و بقم سبزه و لاله ****گفتی که سم گور و لب رنگرزان است

امروز چو چشم اسد و شاخ غزال است ****گر شاخ درخت است و گر رنگرزان است

بر برگ رزان قطره باران شده ریزان ****اشکی است که بر چهره عشاق روان است

در آب شمر آن همه ماهی زراندود ****بید از پی آن ریخت که به راه یرقان است

تا ابر سر خوان فلک دیده پر از برگ ****از ذوق فرود آمده آبش به دهان است

یاران سبک روح معطل منشینید ****امروز که روز طلب و رطل گران است

ماه رمضان رفت، دگر عذر میارید ****خیزید و می آرید که عیدست و خزان است

در غره شوال محرم نبود، می ****آن رفت که گویند رجب یا رمضان است

عمر از پی دنیا مگذارید به سختی ****خوش می گذرانید که دنیا گذران است

نای است فرو رفته دم آواز دهیدش ****کو گوش به ره دارد و چشمش نگران است

از دست مغان چنگ از آن رو که زنندش ****در بارگه شاه برآورده فغان است

دارای زمان، شیخ حسن، آنکه به تحقیق ****دارای زمین است و خداوند زمان است

بحری است که در وقت سکون، کوه رکاب است ****ابری است که گاه حرکت، برق عنان است

آن نیست قضا کز سخن او به درآید ****هرچیز که او گفت چنین است چنان است

ای شیر شکاری که دل شیر زبیمت ****همچون دل آهوی فلک در خفقان است

جود تو محیطی است که بی غور و کنار است

****جاه تو جهانی است که بی حد و کران است

قدر تو درختی است که طاووس فلک را ****پیوسته بر اغصان جلالش طیران است

عدل تو چو رسم ستم اسباب جدل را ****برداشته یکبارگی از روی جهان است

در مملکتت آنچه بگویند کسی هست ****کز بهر جدل تیز کند تیغ فسان است

ناداده به عهد تو کسی آب حسامت ****انصاف تو مالیده بسی گوش کمان است

ورنه چه سبب میل کمان است به گوشه ****خود را ز چه رو تیغ کشیده ز میان است

الا که سنان همچو حسام از گهر بد ****در مملکتت طعنه زدن کس نتوان است

امروز از ایشان که به مجموع مذاهب ****مستوجب حدند و حسام است و سنان است

هر چیز تنی دارد و جانی و روانی****تو جان و تن ملکی و حکم تو روان است

بخت از هوس صحبت تو خواب ندارد ****زان روز و شبش خاک جناب تو مکان است

گر بخت شود عاشق روی تو عجب نیست ****تو وجه حسن داری و بخت تو جوان است

شاها چو دعا گوت بسی اند دعاگو ****تا ظن نبری کو ز قبیل دگران است

در راه هوا، مجمره و شمع دمی گرم ****دارند ولی این به دم و آن به زبان است

جایی که درآید به زبان بلبل طبعم ****آنجا شکرین نکته طوطی، هذیان است

من ختم سخن می کنم اکنون به دعایت ****کامین ملایک ز میان دل و جان است

تا هست جهان در کنف امن و امان باد ****ذات تو که او واسطه امن و امان است

قصیدهٔ شمارهٔ 21 - در مدح سلطان اویس

بهار خانه چین، عرصه گلستان است ****مخوان بهار مغانش که دشت موغان است

خوش است وقت گل تازه زانکه در همه وقت ****ندیم مجلس او بلبلی خوش الحان است

خوش است رقص سهی سرو با نوای هزار ****از آنک در حرکت با هزار دستان است

میان باغ درخت شکوفه پنداری ****که قصری از گهر اندر ریاض رضوان است

به باغ سفره مینا از آن گشاید گل ****که صحن دشت پر از کاسه های مرجان است

از آن به مصر چمن در شکوفه گشت عزیز****که گل هنوز چو یوسف اسیر زندان است

قد بنفشه چرا شد خمیده چون امروز****هنوز غره عهد ش چرخ مظله ای است

به عهد عدل تو مهتاب در جهان زانهاست ****که رشته بافته بهر رفوی کتان است

حسام سبز که می کرد رخ به خون گلگون ****ز سهم عدل تو چون بید لرز لرزان است

سواد چتر تو را آفتاب در سایه ****مثال خط تو را آسمان به فرمان است

مدار کار جهان در زمان دولت توست ****نه بر سپهر که او سخت سست پیمان است

زبان تیز قلم قاصرست از صفتت ****که حصر مدح تو بیرون ز حد امکان است

سپهر گوی صفت با وجود این عظمت ****به خدمت تو درآورده سر چو چوگان است

دبیر چرخ همی خواست تا کند قلمی ****چو نیشکر شکر شاه نتوانست

چناروار سزاوار اره و تبر است ****مخالفت که ز سر تا به پای دستان است

سیاه مور سیه خانه را نگر که کمر ****ببسته در طلب منصب سلیمان است

چو دستبرد نماید کلیم در معجز ****چه جای لشگر فرعون و عون هامان است

اویس نام و، حسن خلق و، مصطفی صفتی ****بر آستان تو سلمان، به جای حسان است

به یمن

معجز دین محمدی امروز ****بهین سخن، سخن پارسی سلمان است

همیشه تا که درین هفت تو سراپرده ****هزار پرده سرا مطرب خوش الحان است

سپهر باد سراپرده جلالت تو ****اگر چه خیمه قدرت، هزار چندان است

قصیدهٔ شمارهٔ 22 - در مدح خواجه غیاث الدین محمد

تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است ****سبزهٔ خط تو آرایش برگ سمن است

از دل مشک و سمن گرد برآورد، زرشک ****گرد مشک تو که برگرد گل و نسترن است

زره جعد تو را حلقه مشکین گره است ****رسن زلف تو را، چنبر عنبر شکن است

بخت شوریده من خفته تر از غمزه توست ****زلف آشفته تو بسته تراز کار من است

خال و خط و دهنت چشمه خضر و ظلمات ****رخ و زلف و زنخت یوسف و چاه و رسن است

یوسف عهد خودی، نه نه چه یوسف که تو را ****یوسفی گمشده در هر شکن پیرهن است

سنبل زلف سرانداز تو عنبر زده است****نرگس ترک کماندار تو ناوک فکن است

حلقه گوش تو، یا رب، چه صفایی دارد ****کز صفا حلقه بگوشش شده در عدن است

دل فدای سر زلف تو که هر تاتارش ****خون بهای جگر نافه مشک ختن است

جان نثار لب لعل تو که از غیرت او ****داغ غم بر دل خونین عقیق یمن است

در غم شهدلبان شکرین تو مرا ****تن بیمار گدازان چو شکر در لبن است

تا دلم در شکن زلف تو آرام گرفت ****دیده من شده در خون دل خویشتن است

سر زلفت به قدم چهره مه می سپرد ****گوییا نعل سم اسب وزیر زمن است

آن فلک قدر ملک مهر کواکب موکب ****که زحل حزم و زحل عزم

و عطارد فطن است

آفتاب فلک جاه، غیاث الحق و دین ****که محمد و صفت و نام محمد سنن است

............................................

آنکه بر مسند ایوان سخا پادشه است ****وانکه در عرصه میدان سخن، تهمتن است

آنکه اندر نظرش، صورت دنیا و فلک ****راست چون پیرزنی در پس چرخ کهن است

ای که بر خاک درت مهر فلک را حسد است ****وی که در درج دلت روح ملک را سکن است

خرد از سحر حلال سخنت مدهوش است ****دل و جان بر خط و خال و قلمت مفتتن است

در مقامی که صریر قلمت در نغم است ****در زمانی که زبان سخنت در سخن است

تیغ هر چند که آهن دل و پولاد رگ است ****شمع با آنکه زبان آور و آتش دهن است

تیغ را دست هنر مانده به زیر کمر است ****شمع را تیغ زبان سوخته اندر لگن است

لطفت آن در ثمین است که در رشته عقل ****مایه و سود جهانش همه در ثمن است

به صفت، رای تو نور است و فلک چون جسم است ****به مثل، عدل تو جان است و جهان همچو تن است

چهره عقل تو فارغ ز غبار ستم است ****عرصه ملک تو ایمن ز سپاه فتن است

روبه از تقویت شوکت تو شیردل است ****پشه از تربیت همت تو پیل تو است

سلک دور قمر از واسطه کلک و کفت ****لله الحمد، که با رونق نظم پرن است

دیده حاسد تو تیر بلا را هدف است ****سینه دشمن تو تیغ فنا را محن است

سایه از هر که همای کرمت باز گرفت ****کاسه چشم و سرش مطعم زاغ

و زغن است

بر زوایای ضمایر نظرت مطلع است ****در سراپای سرایر قلمت موتمن است

دشمن ار سرکشیی کرد چو شمع از تو چه غم ****زانکه آن سرکشی اش موجب گردن زدن است

فلک از ایودچی درگه عالی تو گشت ****هر شبی بر فلک از انجم از آن انجمن است

صاحبا بحر مدیح تو نه بحریست کزان ****کشتی طبع رهی را ره بیرون شدن است

مدح جاه تو نه از روی و ریا می گویم ****که مرا مدح تو در جان چو روان در بدن است

بیت من گرنه به مدح تو بود باد خراب****بیت کان نبود بیت تو بیت الحزن است

حق علیم است که در حب محمد امروز ****صدق سلمان نه کم از صدق اویس قرن است

از جبینم همه آثار سعادت تابد ****از چه رو، زانکه به خاک در تو مقترن است

تا سپیدی رخ برف و سیاهی سحاب ****در چمن موجب سرسبزی سروچمن است

باد، آزاد ز باد ستم و جور زمان ****سر و جاه تو که سر سبزتر از نارون است

قصیدهٔ شمارهٔ 23 - در مدح سلطان اویس

ساقی زمان آذر و دوران بهمن است ****خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است

در جام و آتش می، کن، تاملی ****این اتحاد بین که میان دو دشمن است

زان جام برفروز دل تاب خورده را ****کین تابخانه ایست کزان جام روشن است

گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست ****بر خنگ آسمان که شموسست و توسن است

دست از عنان ابلق ایام باز دار****واندر پیش مرو که به غایت لگد زن است

بهمن به پشت مرکب جم گر نهاد زین ****مرکب نگر که چون به سرسم زمین کن

است

در آهن است رستم آتش کشیده تیغ ****یعنی که روز رزم، سفندار و بهمن است

چو آتش است جامه زپولاد کرده آب ****کاکنون ز قوس چرخ هوا ناوک افکن است

در تن ز باد برکه زره داشت در دمش ****در بر کشیده چرخ ز پولاد دشمن است

خورشید ساخت آستر اطلس فلک ****بارانی سحاب که از خز ادکن است

شد آسمان کبود ز سرمای ز مهریر ****گرچه گرفته معجزه ای زیر دامن است

بر کند دل ز باغ، در آتش نهاد خار ****کایام تابخانه، نه ایام گلشن است

کاکنون به جای بلبل و آب و گل و سمن ****هنگام آتش و می و مرغ مسمن است

تا کرده ابر آب دهان را ز دل سپند ****افتاد راز او همه بر کوی و برزن است

زین پیش بود آب روان در تن چمن ****واکنون روان روشنش افسرده در تن است

هر دم بپیچد آتش و نالد به سوز دل ****وین ناله کردنش همه از چوب خوردن است

چون آتشش سزد که به آهن زنند سنگ ****از حکم شاه هرکه بپیچیده گردن است

سلطان معز دین که جهان را جناب او ****از حادثات چرخ، مقرست و مامن است

دارای ملک، شیخ اویس، آنک ذکر او ****منسوخ کرده قصه دارا و بهمن است

آن سایه خدای که ظل ظلیل او ****تا ممکن است بر سر عالم ممکن است

در سد باب فتنه گیتی سکندر است ****در قلع قلب دولت دشمن تهمتن است

آیات فتح و نصر چو آثار صبحدم ****در غره نواحی جیشش مبین است

با فیض دست با ظل او، بحر ممسک است ****با درک طبع روشن از

برق کودن است

سلطان عقل، تابع فرمان رای اوست ****ز انسان که رای تابع قول برهمن است

ای داوری که دعوی پاکیزه گوهری ****تیغ تو را به حجت قاطع مبرهن است

ارزاق خلق را کف دست تو مقسم است ****اسرار غیب را دل پاک تو مخزن است

ابواب غیب اگر چه فرو بسته شد ولی ****از شق خامه تو در آن خانه روزن است

تا هم غلامیت کند و هم کنیزکی ****خورشید سالهاست که هم مرد و هم زن است

گردون شدست داخل ملک تو زان سبب ****آنجا غزاله را حرم شیر، مسکن است

بادای سزای افسر و تخت آنکه پیش تو ****چون شمع نرم گردن و آنکه فروتن است

باری ضعیف یافته آورده در میان ****خصم ترا جهان که برو چشم سوزن است

رای تو آفتاب و ضمیر تو عین عقل ****آن صورتی است روشن و این خود معین است

آمال را خطوط جبین تو مطلع است ****آجال را حدود و حسام تو مکمن است

عنقای قاف قدر تو را، آنچه واقع است ****بالای نصر طایر گردون نشیمن است

قدر تو بر سر آمد از این چرخ آبگون ****قدر تو با سپهر چو با آب روغن است

خصمت اگر نه با کفن آید به درگهت ****چون کرم پیله بر بدن خود کفن تن است

حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟****البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است

هر کس که دیگ کین تو در سینه می پزد ****از دست خویش کوفته خاطر چو هاون است

زان سان که بود در عربی مالک سخن ****حسان که یافته مدد از لطف ذوالمن است

سلمان پارسی

است، سلیمان و ملک نظم ****زیر نگین طبع سخن پرور من است

تا از شعاع جام زراندود آفتاب ****اطراف چار صفه ارکان ملون است

از عکس آفتاب دلت باد نور بخش ****جامی که قصر چرخ ز نورش مزین است

قصیدهٔ شمارهٔ 24 - در مدح دلشاد خاتون

زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست ****گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست

زلف کافر کیش او پیوسته می دارد به زه ****در کمین جان کانی را که دل قربان اوست

با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی ****انگبین را کایت شیرینی اندرشان اوست

مشک چینی چیست تا باچین زلفش دم زند؟****خاک پایش خون بهای چین و ترکستان اوست

در بیان در و مرجان گوهری می سفت عقل ****روح می گفت: این عبارت از لب و دندان اوست

چشم ترکش را بگو تا ترک تازی کم کند ****خاصه بر ملکی که سلطان بنده سلطان اوست

قبله شاهان عالم، آنک از فرط عفاف ****سجده کروبیان بر گوشه دامان اوست

آنک از بهر علو پایه در بدو ازل ****طاق گردن خویشتن را بسته بر ایوان اوست

بر فراز لامکان، فراش قدرش خیمه زد ****تا بدانستیم کین نه شقه شادروان اوست

همت عالی او آن سدره بی منتهاست ****کز بلندی آسمان در سایه احسان اوست

پیر گردون چون به عهد بخت بر نایش رسید ****گفت دور من شد آخر این زمان دوران اوست

ای خداوندی که هر جا در جهان اسکندر است ****خاک درگاه شریفت چشمه حیوان اوست

آسمان همت توست آنکه دریای محیط ****گر گهر گردد لبالب یک نم از باران اوست

چیست جنت تازند با روضه بزم تو لاف؟****خار و خاشاکش مقابل با گل و ریحان اوست

کیست گردون

تا بگرد پایه قدرت رسد؟****گرد خاک آستانت سرمه اعیان اوست

بخت طفل توست بر نایی که چرخ گوژ پشت ****چون کمان دستکش در قبضه فرمان اوست

هست چین مقنعت را آن شرف بر چین و روم ****کز علو دین تو را بر قیصر و خاقان اوست

داد اضداد جهان را داد عدلت لاجرم ****آب در زنجیرباد و باد در فرمان اوست

هر که درماند به درد فاقه و رنج نیاز ****نوش داروی عطایت شربت درمان اوست

من به وصفت کی رسم جایی که با کل کمال ****در بیابان تحیر عقل سرگردان اوست

مهد عالی چون جناب اهل بیت عصمت است ****در جهان امروز سلمان ثانی حسان اوست

تا بود بر بام هفتم قلعه، کیوان پاسبان ****آنچنان کاندر نخستین پایه مه دربان اوست

طاق بالاپوش هفتم چرخ اطلس پوش باد ****سقف ایوانت که کمتر هندویش کیوان اوست

روز مولودت مبارک عالم آرا باد از آنک ****روز ایجاد و نظام عالم از ارکان اوست

قصیدهٔ شمارهٔ 25 - در مدح دلشاد خاتون

دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست ****گردون پیر، بنده بخت جوان اوست

خورشید هست فلکه زرین خیمه اش ****جرم هلال، ماهچه سایبان اوست

دولت کنیزکی است ز ایوان حضرتش ****اقباتل بنده ای است که بر آستان اوست

هر یک کنار پرده سرایش نهاده است ****خرگاه آسمان که زمین در امان اوست

ز ادراک پرده حرمش فکر قاصر است ****نی مدخل یقین و نه رای گمان اوست

حورا به عطرسایی بزمش نشسته است ****رضوان به پادستاده مگس ران خوان اوست

کیوان که بر ممالک هندست پادشاه ****بر بام حضرتش همه شب پاسبان اوست

جان جهان و عصمت دین است بر فلک ****سوگند خورد جان

ملایک به جان اوست

بر رغم مشتری به قمر داد مقنعی ****بر سر نهاد گفت به از طیلسان اوست

در عهد تو کجا گل رعنا گشاد لب****حالی زده نسیم صبا بر دهان اوست

طاووس باغ سبز فلک یعنی آفتاب ****در اهتمام چتر همای آشیان اوست

آب حیات کان به جز از یک کفش ندید ****ذات شماست وین به حقیقت نشان اوست

انسان که عقل عالم صوریش نام کرد ****نقش مبارکت گهر و بحر و کان اوست

شاید به آب چشمه حیوان اگر دهن ****شوید خضر که نام تو ورد زبان اوست

گردون امید داشت که آرد نثار تو ****هر گوهر ستاره که بر آسمان اوست

لیکن کجا نثار حقیقی کند قبول ****خاک درت که تاج سر فرقدان اوست

سلمانت بنده ای است که از نعمت شماست ****هر مغز و خون که در رگ و در استخوان اوست

بادا قبای ملک به قدت که در وجود ****ذاتت طراز دامن آخر زمان اوست

قصیدهٔ شمارهٔ 26

از تکسر، اگرش طره به هم بر شده است ****عارضش باری ازین عارضه خوشتر شده است

داشتش آینه گردی و کنون روشن شد ****که به آه دل عشاق منور شده است

از لبت شربت قند ار چه رسیدست به کام ****شکر از شرم دهانت به عرق تر شده است

ای طبیب از دهن یار به عطار بگوی ****برمکش قند گران را که مکرر شده است

شربتی ساز مفرح دل بیمار مرا ****زان دو یاقوت که پرورده به شکر شده است

می دهد لعل توام ساده جوابی لیکن ****چشم بیمار تو مایل به مزور شده است

صبح برخاست به بوی تو صبا پنداری ****که ز بیماری

دوشینه سبکتر شده است

هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی ****روز من چون شب تاریک مکدر شده است

گر سر من برود عشقت از این سر نرود ****زانکه سرمایه عشق تو درین سر شده است

چشم بیمار تو از دیده من کرد هوس ****ناردانی که بدین گونه مزعفر شده است

تا دگر کی به لب جام لبت باز خورد ****ای سبا خون که ز غم در دل ساغر شده است

بعد ازین غم مخور ای دل که غم امروز همه ****روزی دشمن دارای مظفر شده است

سایه لطف خدا شاه، اویس، آنکه به حق ****پادشاهان جهان را سر و افسر شده است

آنکه در منصب شاهی، شرف و مرتبتش ****ناسخ سلطنت طغرل و سنجر شده است

کلک او نقش قدر را سر پرگار آمد ****رای او کلک قضا را خط مستر شده است

فکر تیغش اگر آورده اسد در خاطر ****اسد از تیزی آن فکر دو پیکر شده است

تا خورد در ظلمات دل خصم آب حیات ****تیغ بزش چو خضر یار سکندر شده است

ای جهان گیر جهان بخش که از حکم ازل ****سلطنت تا به ابد بر تو مقرر شده است

مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است ****شیر را یات تو در معرکه صفدر شده است

مژه بر دیده بدخواه تو پیکان گشته ****آب در حنجره خصم تو خنجر شده است

روشن است آنکه تو خورشیدی از آن روی جهان ****شرق تا غرب به تیغ تو مسخر شده است

گرگ با عدل تو همراز شبان آمده است ****باز با داد تو انباز کبوتر شده است

کرد گردون به دلت نسبت

دریای عدن ****لاجرم زاده طبعش همه گوهر شده است

نجم در قبضه شمشیر تو کوکب گشته ****چرخ بر قبه خرگاه تو چنبر شده است

عقل را پیروی رای تو می باید کرد ****در دماغ خرد این فکر مصور شده است

طاعت فکر تو در خود ننهاست فلک ****در نهاد فلک این وضع مخمر شده است

ذره از عون تو با مهر مقابل گشته****زر به دوران تو با سنگ برابر شده است

هر که از نام تو بر لوح جبین کرد نشان ****کار و بارش بدرستی همه با زر شده است

وانکه از سایه اقبال تو برتافته روی ****شده سرگشته تراز ذره و در خور شده است

خسروا از سبب عارضه یک شبه ات ****چه خرابی که درین خانه ششدر شده است

یارب آن شب چه شبی بود که گفتی سحرش ****میخ چشم مه و قفل در خاور شده است؟

بس که از سوز دعای ملک و ناله ملک ****اشک انجم به کنار فلک اندر شده است

گنبد سبز فلک گنبد گل را ماند ****بس که از مجمر انفاس معطر شده است

دست در دامن آهم زده این جان عزیز ****با دعایت ز لب من به فلک بر شده است

صبح بهر تو دعای خواند و دمید ****با دعای سحر این فتح میسر شده است

جان ملکی و سر مملکتی، ملک بدین ****در گمان بود کنونش همه باور شده است

شکر این موهبت و نعمت این صحت را ****با زبان قلم و تیغ سخنور شده است

تا دل نار و رخ شهره آبی به شهور ****خاکی و آتشی از آب و ز آذر شده است

خاک و آب تو

ز آفات جهان باد مصون ****کاب در حلق بد اندیش تو آذر شده است

قصیدهٔ شمارهٔ 27 - در مدح سلطان اویس

گفت: لبش نکته ای، لعل بدخشان شکست**** زد دهنش خنده ای، پسته خندان شکست

باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت****گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست

کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب****خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست

با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست****خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست

کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدم****دیبه چین از حریر، از سر دستان شکست

یوسف جان پای بست، بود به زندان دل****غمزه سرمست او، زد در زندان شکست

برقع او روی بست، آرزوی من نداد****کار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست

ماهر خان فلک، با تو مقابل شدند****مهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست

چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمان****بر دل من زد دروناوک و پیکان شکست

روی تو بس فتنه ها، کز پس برقع نمود****چشم تو بس قلب ها، کز صف مژگان شکست

گریه خونین من، رشته گوهر گسست****خنده شیرین تو، حقه مرجان شکست

در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کرد****بر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست

زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفت****زانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست

در دل من بود و هست آرزوی زلف تو****هجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست

آتش روی بتان، آب جمالت نشاند****گردن اعدای دین دولت سلطان شکست

داور خورشید فر، شاه اویس آنکه او****از شرف و منزلت، پایه کیوان شکست

آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بست****وانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست

آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاند****لعب سنانش به چین، لعبت خاقان

شکست

نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشت****حمل نوال کفش، کفه میزان شکست

همت عالی او، کوکبه بر عرصه ای****راند که نعل هلال، درسم یکران شکست

روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفت****پشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست

پشه به پشتی او، گردن پیلان شکست****صعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست

بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببست****پنجه او روز زور، پنجه دستان شکست

تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدند****هم قدم این برید، هم قلم آن شکست

خوان فلک گر چه هست، رزق جهانی برو****سفره انعام او پایه آن خوان شکست

کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخش****روز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟

خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کس****آنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست

ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشی****قبه جان خطا، در کله خان شکست

شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبح****در دهن شب چرا، آن همه دندان شکست

مملکتی را که زد، قهر تو شبخون برو****بیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست

معدلت کسرویت، داشت جهان را به پای****ورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست

صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفت****زخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست

زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشید****تیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست

چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمان****مال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست

نیست صبا تندرست زانکه به دوران تو****یافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست

طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظم****کلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست

عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت:****پایه خورشید را سایه یزدان شکست

بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلک****دولت کیخسروی قوت پیران شکست

فتنه آخر زمان،

مایه باست نشاند****لشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست

ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوار****لشگر مازندران همچو خراسان شکست

دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق من****با تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست

نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختند****گردن آن طاغیان، علت طغیان شکست

زود بگیرد نمک، دیده آن کس که او****نان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست

بود وجود حسود، صورت عصیان محض****سیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست

پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبت****جانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست

با تو معارض شود ضد تو، اما کجا****دیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟

دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطع****رایت اضداد را، آیت قرآن شکست

تا که بر آن است شرع کاخر کار جهان****یابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست

باد مشید چنان قصر جلالت که چرخ****هیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست

قصیدهٔ شمارهٔ 28 - درنعت پیامبر

هر دل که در هوای جمالش مجال یافت ****عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت

هر جا که در بلای ولایش گرفت انس ****از نعمت و نعیم دو عالم ملال یافت

آداب خدمت درش آن را میسر است ****کو از ادیب « ادبنی » گوشمال یافت

هر مدرکی که زد در درک کمال او ****خود را مقید در کات ضلال یافت

عقل عنان کشید چو سوزن درین طلب ****عمری به سر دوید و به آخر خیال یافت

جبرئیل را تجلی شمع جمال او ****پروانه وار سوخته بی پر و بال یافت

ای منعمی که ناطقه خوش سرای را ****در حصر نعمت تو خرد گنگ و لال یافت

یک ذره از لوامع نورت غزاله برد ****ک شمه از روایح خلقت غزال یافت

یبویی

ز گرد دامن لطفت دماغ باغ ****در جیب و آستین صبا و شمال یافت

هر آفتاب کز افق عزت تو تافت ****نی ذل کسف دید و نه نقص زوال یافت

بر طور طاعتت « ارنی » گفت، آفتاب ****یک ذره از تجلی حسن و جمال یافت

در ملک رحمتت در « هب لی » زد آسمان ****یک گوشه از ولایت جاه و جلال یافت

یوسف ذلیل چاه بالی تو شد از آن ****جاه عزیز مصر بدو انتقال یافت

گه نحل را جلال تو تشریف وحی داد ****گه نمل بر بساط تو منشور قال یافت

چون زلف شاهدان ز تو هر کس که رخ بتافت ****خود را سیه گلیم و پراکنده حال یافت

با یادت ار در آتش سوزنده باشد کسی ****آتش زهاب چشمه آب زلال یافت

لطف تو با عروس جهان یک کرشمه کرد ****زان یک کرشمه این همه غنج و دلال یافت

در حضرت تو روی سفید آمد آنک او ****بر روی دل ز فقر سیه روی خال یافت

فکرم نمی رسد به صفاتت که وصف تو ****بر دست و پای عقل ز حیرت عقال یافت

فکر و هوای بشریت کجا و کی ****در بارگاه وصف هوایت جمال یافت

نیک اختری به منزل وصلت رسد که او ****با بدر و قدر و صدر و شرف اتصال یافت

سلطان هر دو کون که کونین در ازل ****بر سفره نواله جودش نوال یافت

ادنی مقام او شب معراج روح قدس ****اعلی مراتب درجات کمال یافت

خلقش بهار عالم لطف الهیست ****زانرو مزاج عالمیان اعتدال یافت

چل صبح و هشت خلد بنام محمد است ****خود عقد حا و

میم بدین حا و دال یافت

منشور فطرت ار چه به توقیع احمدی ****مشهود گشت و مهر ولایت به آل یافت

سلمان به مدح آل نبی درج سینه را ****همچون صدف خزینه عقد لال یافت

جز در ثنای ایزد بی چون حرام گشت ****شعر رهی که رونق سحر حلال یافت

یارب به عاشق شب اسری که با حبیب ****در خلوت دنی فتدلی مجال یافت

کز حال این شکسته درویش وامگیر ****آن یک نظر که هر دو جهان زان مثال یافت

قصیدهٔ شمارهٔ 29 - در مدح سلطان اویس

دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت ****ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت

هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر ****داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت

ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت ****شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف

از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت ****وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت

گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر ****رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت

ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت ****دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت

ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق ****شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت

از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او ****با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت

حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج ****دایره ابتدا از خط ایران گرفت

فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت ****با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت

مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست ****رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت

خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش ****مور حسامت

چنین، مار فراوان گرفت

دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو ****لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت

از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش ****این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت

گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت ****حسن رخش خرده ها بر گل بستان گرفت

زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار ****لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت

خط عذارش نگر، هان که به دور قمر ****کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت

رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت ****چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت

دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر ****نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت

داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود ****دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت

خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ ****کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت

چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار ****خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت

خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش ****باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت

بس که به امید بار بر در او آفتاب ****سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت

باز در ایام او، طعمه گنجشک داد ****گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت

دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا ****حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت

ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ ****لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت

ای ز نوال کفت، قطره ای و ذره ای ****آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت

سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد ****آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت

بود به چندین وجوه، بیش ز دخل

جهان ****خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت

شاهسواری که چون راند به میدان ملک ****گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت

چشم بدان از رخش دور که سعد فلک ****فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت

چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر ****قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت

قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت ****صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت

یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری ****کز دم روح القدس، دختر عمران گرفت

معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال ****نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت

تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز****آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت

رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد ****آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت

قصیدهٔ شمارهٔ 3 - در مدح شیخ حسن نویان

ای قبله سعادت و ای کعبه صفا ****جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا

هر طاقی از رواق تو، چرخی زمین ثبات ****هر خشتی از اساس تو، جامی جهان نما

در ساحت تو مروخه جنبان بود، شمال ****در مجلس تو مجمره گردان بود، صبا

از جام ساقیان تو خورشید را، فروغ ****وز ساز مطربان تو ناهید را، نوا

دارالسلام را بوجود تو افتخار****ذات العماد را به جناب تو التجا

بر طایران سدره نشین بانگ می زنند ****در بوستان سرای تو مرغان خوش سرا

بر گوشه های کنگره ات، پاسبان به شب ****صد بار بیش بر سر کیوان نهاده پا

در مرکز حضیض بماند چنان حقیر ****از اوج تو فلک، که بر اوج فلک سها

بعد از هزار سال به بام زحل رسید ****گر پاسبان ز بام تو

سنگی کند رها

این آن اساس نیست که گردد خلل پذیر ****لودکت الجبال، او انشقت السما

چون روضه بهشت، زمین تو روح بخش ****چون چشمه حیات، هوای تو جانفزا

داری تو جای آنکه نشاند بجای جام ****در تابخانه تو فلک آفتاب را

بیرون و اندرون تو سبز است و نور بخش ****اول خضر لقایی وانگه خضر بقا

خورشید ذره وار اگر یافتی مجال ****خود را به روزن تو درافکندی از هوا

از عشق نیم ترک تو بیم است کاسمان ****این طاق لاجوردی، اطلس کند قبا

در زیر طاق صفه ات، ارکان دولتمند ****همچون ستون ستاده به یک پای دایما

خرم تر از خورنقی و خوشتر از سریر ****وانگه برین سخن درو دیوار تو گوا

از رشح برکه تو بود، بحر را ذهاب****وز دود مطبخ تو بود، ابر را حیا

رکن مبارکت چو برآورد سر ز آب****بگذشت ز آب و خاک به صد پایه از صفا

اضداد چارگانه عالم به اتفاق ****گفتند: شد پدید صفایی میان ما

بازار خود ز سایه او سرد در تموز****پشت زمین به پشتی او گرم، در شتا

از شرم این سواد که او جان عالم است ****تبریز در میانه خوی زد مراغه ها

از آب روی دجله دگر بر جمال مصر ****نیل کشیده را نبود، زینت و بها

در تیره شب، ز بس لمعان چراغ و شمع ****بر روی صبح دجله زند خنده از صفا

بغداد خطه ای است معطر که خاک او ****ارزد به خون نافه مشکین دم خطا

یا حبذا عراق که، از یمن این مقام****امروز شرق و غرب جهان راست، ملتجا

دراج بوم او، همه شاهین کند شکار ****و آهوی دشت او، همه سنبل

کند چرا

گاهی نسیم بر طرف دجله، درع باف ****گاهی شمال بر گذر رقه، عطرسا

ماهی تنان و ماهر خان در میان شط ****چون عکس مه در آب و چو ماهی در آشنا

روی شط از سفینه، سپهریست پر هلال ****در هر هلال، زهره نوایی قمر لقا

شبها که ماهتاب فتد در میان آب ****پیدا شود هزار صفا در میان ما

بغداد سایه بر سر آفاق ازان فکند ****کافکند سایه بر سر او سایه خدا

سلطان نشان خسرو اقلیم سلطنت ****بالا نشین منصب ایوان کبریا

دارای عهد، شیخ حسن، آفتاب ملک ****نویین خصم بند خدیو جهان گشا

گر در میان تیر فتد عکس تیغ او ****اعضای توامان شود از یکدگر جدا

تابان ز پرچم علمش نصرت و ظفر ****کالبدر فی الدجیه، کالشمس فی الضحی

ای نعل بارگیر تو قدر گوشوار ****وی خاک بارگاه تو را فعل کیمیا

سلطان کبریای تو را روز عرض و بار****بالای گرد بالش خورشید متکا

خاک در سرای تو کاکسیر دولت است ****در چشم روشنان فلک گشته توتیا

تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی ****دولت تو را چو سایه دوان است در قفا

رای منور تو سپهری همه قرار ****ذات مبارک تو جهانی همه وفا

من مادح سرای تو و وین شاه بیت را ****سلمان صفت مدیح سرایی بود سزا

روز و شب تو ما طلع الشمس و القمر ****صبح و مسات، اختلف الصبح و المسا

بادا همه مبارک و اقبال و شادیت ****پیوسته خواجه تاش و غلامان این سرا

گردون به لاجورد ابد بر کتابه اش ****تحریر کرده « دام لک العز و البقا »

هجرت گذشته هفتصد و پنجاه

و چار سال ****کین بیت شد تمام بر ابیات این بنا

قصیدهٔ شمارهٔ 30 - در مدح سلطان اویس

در درج عقیق لبت نقد جان نهاد****جنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد

قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت****خالی ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد

باریکتر از مو کمرت را دقیقه ای****ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد

شیرینتر از شکر به سخن در لطیفه ای****رویت نمود لعل تو نامش دهان نهاد

از قامتت خیال مثالی نمود باز****در کسوت لطیف دل آن را روان نهاد

تا کی چو شمع سوخته را می کشم به دم؟****کو با تو در میان سرو جان رایگان نهاد

ای دل مجوی سود ز سودای او که عشق****بنیاد این معامله را بر زیان نهاد

ایزد هوای خاک در دوست پیش از آن****در جان من نهاد که در خاک جان نهاد

جانم حیاتی از نظر دوست وام کرد****دل پیش تیر غمزه به رسم نشان نهاد

نرگس چو کرد سنبل او شانه مو به مو****آورد و جمع بر طرف ارغوان نهاد

خطی به روی کار برآورد عاقبت****سرگشته زلف همگی بر کران نهاد

رویش نشان غالیه دارد مگر که روی****بر خاک پای پادشه کامران نهاد

سلطان اویس داور دین کز کمال عدل****در سلطنت قواعد نوشین روان نهاد

از کیسه فواضل انعام عام اوست****هر گوهر نفیس که کان در دکان نهاد

عمری عنان توسن ایام چرخ داشت****چون پیر گشت در کف این نوجوان نهاد

در عهد او به غیر ترازوی بارکش****ایام برکه بود که بار گران نهاد

تا دید کهکشان بطریق رهش فلک****بس چشمها که بر طرف کهکشان نهاد

نصرت که مرغ بیضه پولاد تیغ اوست****بر شاخسار رایت او آشیان نهاد

چون سد آهنین حسامش کشیده دید****چرخش لقب سکندر گیتی ستان نهاد

چون دست درفشان جوادش گشاده یافت****او را زمانه

موسی دریا بنان نهاد

ای وارث نگین سلیمان کز اعتقاد****سر بر خط مطاوعتت انس و جان نهاد

شبدیز خسروی زمه نو رکاب یافت****تا شهسوار قدر تو پا در میان نهاد

قدر تو با سماک سنان در سنان فکند****صیت تو با شمال عنان در عنان نهاد

بنای روزگار که این خشت زرنگار****بر طاق چارمین بلند آسمان نهاد

چون اوج بارگاه جلال تو را بدید****بر کند مهر ازو و برین آستان نهاد

در کام طفل خصم تو چون دایه شیر کرد****گردون لعاب عقربیش در لبان نهاد

از پشت دشمن تو نیامد برون یکی****غیر از سنان که گوهریش می توان نهاد

ذات تو گشت واسطه عقد گوهری****کاثار لطف در صدف کن فکان نهاد

در قبضه تصرف تو تیغ آسمان****تنها نه کار و بار زمین و زمان نهاد

ایزد مدار نه فلک و آسیای چرخ****بر آب این بلارک آتش فشان نهاد

هر بره را که گرگ بدو رانت باز یافت****در دم گرفت و برد و به پیش شبان نهاد

از حرف ملک و دین خرد انگشت بر گرفت****در روزگار امر تو بر دیدگان نهاد

در خاک درگه تو که با مشک همدمست****طبع زمانه خاصیت زعفران نهاد

در روز همت تو از افلاس محضری****بنوشت چرخ سفله و در دست کان نهاد

هر حرب را که مرکب تو یک دو پی سپرد****صد ساله بهر قوت همای استخوان نهاد

بنمود خنجر تو دران عرصه هفت خوان****بس کاسهای سرکه بران هفت خوان نهاد

قدرت مکن و پایه خود چون قیاس کرد****دست جلال و مرتبه بر لامکان نهاد

بی دست مسند تو مزلزل نهاده بود****اوضاع تخت بخت تو دستی بران نهاد

از خاورت همیشه بگردون زر آوردند****جز رایت این خراج که بر خاوران نهاد

شاها من آن کسم که خرد در سخن مرا****شیر صفت فصاحت

و ببر بیان نهاد

بس در آبدار که طبعم به دولتت****در آستین و دامن آخر زمان نهاد

آن نظمها به مدح تو کردم که عقل ازان****هر نکته در مقابله یک جهان نهاد

در دور دولت تو که با دور آسمان**** هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد

اوضاع مملکت همه نیکو نهاده است****جز وضع من که بهتر ازین می توان نهاد

ایطا درین قصیده فتادست و این طریق****رسمی است بس قدیم نگویی فلان نهاد

تا می کشد سریر زر آفتاب صبح****بس روزگار پیل سپیدمان نهاد

بادا مطیع هندوی پیل تو صبح کو****سر در سواد لشکر هندوستان نهاد

جاوید حکمراغن که بنام تو در ازل ****ایزد اساس سلطنت جاودان نهاد

قصیدهٔ شمارهٔ 31 - در مدح سلطان اویس

چمن از بلبل و گل، برگ و نوایی دارد****عالم از طلعت تو، نور و صفایی دارد

مجلس عیش بیارای که رضوان بهشت****دیده ها بر سر ره، گوش صلایی دارد

بر سراپرده گل پرده سرا شد بلبل****راستی گل به نوا، پرده سرایی دارد

ورق صورت نقاش فروشو که کنون****شاخ بر هر ورقی، چهره گشایی دارد

چون گل عارض گلبوی من از سنبل تو****باغ بر هر طرفی، غالیه سایی دارد

چنگ در دامن گلزار زدن چون سنبل****نتواند، مگر آن کس که نوایی دارد

گل تنگ مایه و کم عمر فتادست و چنار****وسعت دستگه و طول و بقایی دارد

سرو در دامن جو پای کشیدست دراز****راستی خرم و آراسته جایی دارد

هرچه در دایره مرکز خاک است کنون****تا به مدفون لحد، نشو و نمایی دارد

خاک زنگار برآورد و خوشازنگاری!****که از او آینه دیده جلایی دارد

ابر نوروز همه روزه چو من می نالد****هیچ شک نیست که او نیز هوایی دارد

سرو در خدمت شاه است، چو سلمان همه روز****دست برداشته آهنگ و دعایی دارد

راستی نیک شبیه است به خلق خوش شاه****گل

به شرطی که قراری و وفایی دارد

آنکه خورشد فلک برفلک همت او****با وجود عظمت شکل سهایی دارد

وانکه با نسبت آوازه او در عالم****صیت شاهان جهان حکم صدایی دارد

می کند دعوی شاهی و گواهش عدل است****راستی دعوی او عدل گوایی دارد

ای کریمی که همه وقت ز خوان کرمت****معده آز شکم خوار بلای دارد!

صبح را تربیت رای تو پرورد به مهر****صبح از این است که پیوسته صفایی دارد

گوهر از حلقه به گوشان غلامان تو شد****سبب آن است که زیبی و بهایی دارد

پیش دست تو عرق می کند از شرم سحاب****آفرین باد بر آنکس که حیایی دارد!

چون محیط کرمت موج زند دریا را****نتوان گفت که فیضی و عطایی دارد

پیش قدر تو فلک چیست؟ که قدرت چو فلک****زده بر هر طرفی پرده سرایی دارد

بر هر آن بوم که شهباز تو روزی بگذشت****هر غرابیش کنون یمن هوایی دارد

زیرزین اشهب تازی تو را دید جهان****گفت جمشید به زین باد صبایی دارد

چرخ بر پای تو سر می نهد و گر ننهد****همتت را چه غم بی سر و پایی دارد

در بنان تو چو ثعبان سنان یافت زمان****گفت: موسی است که در دست عصایی دارد

خرگه جای تو بالای سماوات زدند****تا سما نیز بداند که سمایی دارد

کس نگشتی به قضا راضی اگر دانستی****که قضا غیر رضای تو رضایی دارد

گرد میمون سمند تو غباری عجب است****که از او دیده اقبال جلایی دارد

یزک صبح شبانگاه به مشرق برسد****گو چو رایت به مثل راهنمایی دارد

بجز از خنجر کلک تو ندارد امروز****گر ستم خوفی و انصاف رجایی دارد

تا جهان را متواتر شب و روزی باشد****تا شب و روز صباحی و مسایی دارد

باد فرخ شب و روز تو که ایام دوام****به بقای تو چو فرخنده لقایی

دارد!

قصیدهٔ شمارهٔ 32 - در مدح سلطان اویس

هدهدی حال صبا پیش سلیمان می برد****قاصدی نزد نبی پیغام سلمان می برد

ماجرای قطره افتاده را یک یک جواب****کرده از بر تا به نزد بحر عمان می برد

ذره را از خویش اگرچه قصد پادر هواست****کرده روشن پیش خورشید درخشان می برد

بادگردی از زمین بر آسمان می آورد****آب خاشاکی به سوی باغ رضوان می برد

قطره ای چند آب شور تیزکان در خورد نیست****تشنه شوریده نزد آب حیوان می برد

صورت این قصه دانی چیست؟ یعنی قاصدی****رقعه ای از حال درویشی به سلطان می برد

باد صبح آمد نسیم زلف جانان می برد****راستی نیک از کمند زلف او جان می برد

می فرستم جان به دست باد پیشش گرچه****ناتوان افتاده است، افتان و خیزان می برد

من به صد جان می خرم گردی ز خاک کوی او****با صبح ارزان متاعی دارد، ارزان می برد

زان پریشان می شود از باد زلف او که باد****پیش زلفش قصه جمعی پریشان می برد

پیک آهم در رهش با تیر یکسان می رود****گرچه در تیزی گرو صد ز پیکان می برد

پیش آن گلبرگ خندان هر زمان ابر بهار****قصه احوال من گریان و نالان می برد

در ره او سر نهادن چون قلم کار کسی است****کو ره سودا به فرق سر به پایان می برد

یک جهان جان در پی باد صبا افتاده اند****او مگر بویی زخاک کوی جانان می برد

عکس جان و پرتو ایمان زرویش ظاهر است****گرچه باز از روی ظاهر جان و ایمان می برد

نقطه نوش دهانش غارت جان می کند****گاه پیدا می رباید، گاه پنهان می برد

در بیضا با بنا گوشش معارض می شود****چون سررشک من ز عین بحر غلطان می برد

تابش مهر رخت جان جهانی را بسوخت****دل پناه از زلف تو باطل یزدان می برد

پادشاه بحر و بر دارای دین، سلطان اویس****آنکه او دست از همه شاهان به احسان می برد

آنکه بستان می کند تیغ خلاف اندر غلاف****گر

صبا منشور فرمانش به بستان می برد

نیست بی پروانه مستوفی دیوان او****فی المثل گر یک ورق باد از گلستان می برد

رای عالی رایتش بی خواهش «هب لی» اگر****التفاتی می کند ملک سلیمان می برد

بلکه روی ماه رایت گربه گردون می کند****چاره تسخیر اقلیم خراسان می برد

بحر و کان را نیست خون در چشم و آب اندر جگر****بس که جودش دخل بحر و حاصل کان می برد

گوییا اصلا ندارد ابر تر دامن حیا****کو به عهدش دست خواهش سوی عمان می برد

در زمانش بره بر دعوی خون مادران****گرگ را بگرفته گردن پیش چوپان می برد

چون به میدان می رود بر خنگ چوگانی سوار****گوی خورشید از بر گردون به چوگان می برد

می کند پرتاب تیغ از دست و می تاد عنان****روز کین گر حمله بر خورشید تابان می برد

هر که او بر درگه سلطان نمی بندد کمر****دور چرخش بسته بر درگاه سلطان می برد

وانکه گردن می کشد روزی ز طوق بندگیش****روزگارش بند بر گردن به زندان می برد

با وجود دستبرد شاه روز و نام و ننگ****شرم باد آن را که نام پوردستان می برد

حلقه امر تو را در گوش، قیصر می کشد****مسند جاه تو را در دوش خاقان می برد

تا نگردد شمع روز از باد تیغت منطفی****روز کین چتر تو را در زیر دامان می برد

آسمان می خواهد از اسب تو نعلی بهر تاج****غالبا آن تاج را از بهر کیوان می برد

کیست هندویی که سازد نعل اسب تاج سر****ظاهرا اسب تو در پا از پی آن می برد

مدت نه ماه نزدیک است شاها تا رهی****دور از آن حضرت جفا و جور دوران می برد

خاطر یوسف سقایم کو عزیز حضرتست****درچه کنعان غریب از جور اخوان می برد

آنچه سلمان برده است از اهل دین اندر عراق****کافرم در چین گر از کافر مسلمان می برد

گر نمی گردد مرا جود وجودت

دستگیر****بی گمان این نوبتم سیلاب طوفان می برد

هر سحر تا می نماید آسمان دنادن صبح****خال مشکین از رخ گیتی به دندان می برد

چرخ زرین خال بادت از بن دندان غلام****تا که فرمان تو را پیوسته فرمان می برد

قصیدهٔ شمارهٔ 33 - در مدح امیر شیخ حسن

ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد****چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟

با چشم و دل سوختگان روز فراقت****آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد

ما یار ندیدیم که با یار بسر برد****ما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد

زلفت به سر خویش و جمالت به جدایی****هریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد

بی نور جمال تو نظر پرده نشین شد****بر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد

چشمم ز جهان داشت غباری و حجابی****دیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد

عمری که رود بی تو نمی بایدم آن عمر****می بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد

بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دم****جانی دگر آورد صبا در تن ما کرد

با این همه با او نزدم دم که شنیدم****کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد

از خون دلم دیده چنان گشت که مردم****زین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد

من در غم آنم که خیالت به چنین جای****چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟

«المنه لله» که کنون بخت من از خواب****بیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد

وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال****از خاک در خسرو جمشید لقا کرد

دارای حسن نام حسنی نصب و اصل****کو کار عراق از پی احسان به نوا کرد

سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانه****تیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد

جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاب****از رای

کرم گستر او کسب ضیا کرد

گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند****گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد

از نور دلش صبح دل افروز صفا یافت****وز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد

ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاه****دفع ستم جاذبه کاهربا کرد!

رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر است****کاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد

قولت به بیان محیی آن فعل شریف است****کاثار دم عیسی عمران به دعا کرد

ناهید پناهید به بزم تو و رایی****می خواست و را مطربه پرده سرا کرد

بسیار بگردید فلک گرد و ثاقت****تا قدر تواش متصل پرده سرا کرد

دست تو که با بی ز ایادی است گشاده****حاجات خلایق ز سر دسا روا کرد

تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیده****دفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد

شمشیر تو آوازه رسانید به فعفور****حالی به مسلمانیش انگشت نما کرد

اسلام تو پروانه فرستاده به قیصر****آتشکده کفر به پروانه رها کرد

جایی که محیط کفت اجرای جهان راند****وقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد

از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بود****وز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود

بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکن****تیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد

قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داد****از روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد

پیش از قد او بود به هریک ز کواکب****بخشید کله واری و باقی به قبا کرد

گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیارد****کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد

آن روز که مشاطه تقدیر الهی****آرایش رخسار عروسان سما کرد

شمیر تو آینه روی ظفر ساخت****انصاف تو را واسطه عقد بنا کرد

فی الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساخت****القصه، مرا میر ملوک شعرا کرد

شاها فلک بی سرو پا دست برآورد****یکبارگی

احوال مرا بی سر و پا کرد

کس بوی وفایی نشنیدست ز ایام****هر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد

چندان دم دل سوختگان داد بدان بوی****ایام که خون در جگر مشک خطا کرد

تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکی****دور گذران کرد به تقدیر خدا کرد

دور گذران بر حسب رای شما باد****دور گذران کی گذر از رای شما کرد

قصیدهٔ شمارهٔ 34 - در مدح سلطان اویس

بختم از بادیه در کعبه علیا آورد****بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد

منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک****باز برداشتم از خاک و به دریا آورد

در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص****آفتابش نظری کرد و به جوزا آورد

جذبه صحبت خورشید چو شبنم ما را****سوی مصعد دگر از مهبط ادنی آورد

چون سکندر طمعم برد به تاریکی و باز****به لب آب حیاتم خضر آسا آورد

ملجا من در شاه است و لله الحمد****که مرا بخت بدین ملجا و ماوا آورد

رفته بودم ز سر شعر و هوای در شاه****باز در خاطرم این مطلع غرا آورد

باد نوروز نسیم گل رعنا آورد****گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد

شاخ را باغ بنفش دم طاووس نگاشت****غنچه را باد به شکل سر ببغا آورد

لاله از دامن کوه آتش موسی بنمود****شاخ بیرون ز گریبان ید بیضا آورد

بلبل آشفته چو وامق ز هوا گشت مگر****رحم بیش از دهن غنچه عذرا آورد؟

از پی خسرو گل بلبل شیرین گفتار****نغمه بار بد و صوت نکیسا آورد

بلبل پرده سرا صوت چکاوک بنواخت****مطرب زهره نوا نغمه عنقا آورد

بودم افتاده ز پا شوق توام دست گرفت****بر سر کوی توام بی سر و بی پا آورد

سر زلفت که ز اسلام کناری دارد****در میان عادت ز نار و چلیپا آورد

سرو بالای بلند تو بدین شیوه و

ناز****هرکجا رفت دل و هوش به یغما آورد

طرب لعل تو می را برسانید به کام****جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد

عشق تو کیش من و طاعت شاهم دین است****مومن آن است که اقرار بدین ها آورد

سرو را باد صبا منصب بالا بخشید****لاله را لطف هوا طلعت والا آورد

بود بر عنچه و گل وجهی و آن وجه برون****بلبل از غنچه به تشنیع و تقاضا آورد

دامن پیرهن یوسف گل را بدرید****باد گفتی که برو عشق زلیخا آورد

تافت صد زهره زهر شاخ ز هر شاخ مگر****شاخ ثورست که بر زهره زهرا آورد

نقش بند چمن آرای طبیعت گویی****نقش خضرا همه بر صفحه زهرا آورد

کرد ساقی چمن بلبل عاشق را مست****زان می لعل که بر ساغر صهبا آورد

گل رعنا چو سر نرگس مخمور گران****دید در ساغر زرین می حمرا آورد

پادشاهی که کمال شرف پادشهیش****نقص در سلطنت بهمن و دارا آورد

ظل حق، شیخ اویس، آنکه ز آفات فلک****ملک را در کنف چتر فلک آسا آورد

آنکه در دعوی عدلش چو خرد برهان خواست****آیت معدلت مملکت آرا آورد

تیغ او یک دو ذراع است ولیکن در قلب****آتشی گشت و زبان تا به زبانا آورد

ای که خاک ره شبرنگ تو برداشت به چشم!****چرخ کحلی ز پی دیده بینا آورد

وی که نعل سم اسب فلک از گوش ملوک!****کرد بیرون جهت یاره حورا آورد!

دین پناهید به ذات تو و ذات تو پناه****به خداوند تبارک و تعالی آورد

هرکجا موکب منصور تو یک پی بنهاد****دولت از چار طرف روی بدانجا آورد

جان نمی داد عدو از پی تحصیل اجل****رفت و شمشیر تو را بر سر اعدا آورد

دهر پیرست و جهان زال و تو کیخسرو عهد****قوتی در تن پیران که برنا آورد

هر مثالی

که به توقیع سعادت بنوشت****آسمان بر سرش از چتر تو طغرا آورد

تیغ قهر تو پی سخت عجایب دارد****که به هر جای که در رفت مفاجا آورد

بهترین صورتی اندیشه اخلاص تو بود****زان تصور که خرد در دل دانا آورد

نور خورشید تو که در آن بقعه که تافت****شاخ زربار همه عقد ثریا آورد

مشرب غیب به دیوان ضمیرت امروز****از ولایات عدم نسخه فردا آورد

پادشاها چه دهم شرح که بیماری و ضعف****چه بلا دور ز حضرت ز سر ما آورد

پنج نوبت ز سر صدق و ارادت هر روز****خواستم روی بدین کعبه علیا آورد

تب هر روزه و سرمای زمستان نگذاشت****هرچه آورد به رویم تب سرما آورد

رفته بودم ز جهان از سر کوی عدمم****دولتت باز به بازوی توانا آورد

بعد سی سال سفر باز به بغداد مرا****به عراق آروزی مولد و منشا آورد

در عراق آنچه من از ظلم و تعدی دیدم****شرم دارم به زبان بعضی از آنها آورد

گریه بیوه زن و اشک یتیمان عراق****ای بسا آب که در دیده خارا آورد

«یارب» نیم شب و آه و سحرگاه ضعیف****ای بسا رخنه که در گنبد اعلا آورد

کیمیای نظر لطف بدان خاک انداز****که خدایت به جهان از پی احیا آورد

تا در اطراف جهان زمره مردم خواهند****به زبان ذکر جهانداری کسری آورد

ملک کسری همه در قبضه فرمان تو باد!****که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد

قصیدهٔ شمارهٔ 35 - در مدح سلطان اویس

صبح ظفر از مشرق امید بر آمد****اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد

از غنچه پیکان و زباد دم شمشیر****بشکفت گل فتح و نسیم ظفر آمد

بر آینه تیغ شهنشاه دگر بار****رخسار دل آرای ظفر جلوه گر آمد

بی درد سر نیزه و آمد شد پیکان****آن فتح که مفتاح امان بود برآمد

سلطان فلک با کفن و

تیغ به زنهار****زیر علم خسرو جمشید فر آمد

خورشید کرم، شیخ اویس آنکه ثریا****در کوکبه همت او بی سپر آمد

جمشید جهانگیر که خاک کف پایش****تاج سر گردون مرصع کمر آمد

آن قلزم زخار که عمان گهربخش****با موج کف او ز شمار شمر آمد

تیغ و قلمش رابطه خوف و رجا گشت****لطف و غضبش واسطه نفع و ضر آمد

یک رو زعطایش نه که یک ساعت خرجش****محصول تر و خشک همه بحر و بر آمد

هر سرکه به خاک در او گشت مشرف****همچون فلک از دور ازل تاجور آمد

ای شیر شکاری که به عونت چو غزاله****آهو بره در چشم و دل شیر نر آمد

چون خط نگارین بتان بر گل رخسار****طغرای تو آرایش دور قمر آمد

ابر سر شمشیر تو هرجا که ببارد****از خاک زمین خنجر بران به بر آمد

آنجا که نسیم دم لطف تو اثر کرد****بر شاخ شجر، زهره به جای زهر آمد

از سیر سپاهت خم چوگان فلک را****گه گوی زمین زیر و گهی بر زبر آمد

آنکس که چو نرگس نتوانست تو را دید****از عین حسد، دیده شوخش به در آمد

چون نقره دلت با همه کس صافی و پاک است****کار تو درست از پی آن همچو زر آمد

هرکس که به عهد تو بر او اسم خلاف است****چون بید سراپاش، سزای تبر آمد

اوصاف کمالات تو از شرح فزون است****وصف تو نه به اندازه فکر بشر آمد

آن را که جگر گرم شد از آتش کینت****هم چشمه شمشیر تواش آبخور آمد

گرز تو چه سودا به سر خصم درافتاد****رمحت به دلش راست چو اندیشه در آمد

تیغ تو که از زخم زبان مغز سران برد****هرجا که دمی زد دم او کارگر آمد

بر دوش بلای سیه آمد سر خصمت****وز

هر سر مویش بلایی به سر آمد

دو لشکر جرار که از کینه یکایک****چون کوه سراپا همه تیغ و کمر آمد

این پیش تو بر خاک ره افتاد چو سایه****وآن ز آتش تیغ تو جهان، چون شرر آمد

فی الجمله، یکی جست و برون شد ز میانه****والقصه، یکی از در زنهار در آمد

شاها! منم آن طوطی گویا که به شکرت****از گفته من کام جهان پر شکر آمد

زان روی که دارم دم مشکین، من مسکین****چون نافه نصیبم همه خون جگر آمد

باشد به هنر بیشی قدر همه کس، لیک****کم قدری من بنده به قدر هنر آمد

قسمت چو به تقدیر قضا رفت، رضا ده****سلمان چه توان کرد نصیب این قدر آمد؟

تا هست محل بد و نیک و غم و شادی****زین خانه شش سو که به اول دو در آمد

چون رکن حرم قبله شاهان جهان باد****درگاه تو کز جاه جهانی دگر آمد

قصیدهٔ شمارهٔ 36 - در مدح شیخ حسن

دل را هوای چشم تو بیمار می کند****جان را امید وصل تو تیمار می کند

طرار طره تو دلم برد عارضت****رو وانهاده پشتی طرار می کند

از بندگی قد تو شد کار سرو راست****آزادی از تو دارد و هموار می کند

خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد****وین بهره قوت دل بیمار می کند

هشیار باش ای دل غافل که چشم یار****مست است و قصد مردم هشیار می کند!

دیدار او به خواب خیال است دیده را****کاری است اینکه دولت بیدار می کند

دربست با دلم دهن تنگ او به هیچ****او این چنین مضایقه بسیار می کند

افتاده دل ز کار به یکبارگی که یار****هرجا غمی است بر دل من بار می کند

مرغ شکسته بال دل من که روز و شب****پرواز در هوای رخ یار می کند

تشویش از آن دو دام دلاویز می برد****اندیشه زان دو ترک

کماندار می کند

مست است و بی خبر مگر از دور عدل شاه****چشم سیه دلش که دل آزار می کند

دارای عهد، شیخ حسن، آنکه خدمتش****چرخ دوتا به چاروبه ناچار می کند

شاهی که در هلاک اعادی به روز رزم****احیای رسم حیدر کرار می کند

روشن شد اینکه از غضب اوست کافتاب****خوناب لعل در دل احجار می کند

پوشیده نیست کز کرم اوست کاسمان****دیبای سبز در بر اشجار می کند

از شرم رای روشن او هر شب آفتاب****چون سایه سجده پس دیوار می کند

ای خسروی که کوکبه رای روشنت****رایات آفتاب نگونسار می کند!

از طبیب خلق نافه گشای تو شمه ای است****باد آن روایتی که ز گلزار می کند

از فیض دست بحر یسار تو قطره ایست****ابر آن ترشحی که به اقطار می کند

در قطع و فصل دشمن بد اصل بدگهر****تیغ تو پاکی گهر اظهار می کند

تو ملتفت مشو به عدو ز آنکه خود فلک****تدبیر دفع فتنه اشرار می کند

کانکس که کرد در حق دارا بدی هنوز****نقاش نقش او همه بردار می کند

گر مرتفع شوند نجوم فلک چه باک؟****رای تو حکم ثابت و سیار می کند

پیر ار بود وعده تدبیر چون نکرد****امید داشتم که مگر پاره می کند

زامسال نیز قرب سه مه رفت و بند گیش****با من همان حکایت پیرار می کند

در حسب حال تذکره نظم کرده ام****نظمی که کسر لول شهوار می کند

کاری ز پیش می رود از لطف شاهیش****این نظم را پیش تو در کار می کند

تا هر بهار خامه نقاش روزگار****بر خار نقش صورت فرخار می کند

سرسبز باد گلبن جاه تو تا زرشک****در چشم دشمنان مژه چون خار می کند!

قصیدهٔ شمارهٔ 37 - در مدح غیاث الدین محمد

آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند****مشک ختن به خون جگر چهره تر کند

آگه نه ای که سنبل تو مشک را****هر دم ز روی رشک چه خون در جگر کند؟

یاد تو سوختگان اجل را

شفا دهد****بوی تو خفتگان عدم را خبر کند

هردم که از صفای جمال تو دم زنم****صبحم سر از دریچه انفاس برکند

هرگه که مهر روی تو در خاطر آورم****خورشید سر ز روزن اندیشه در کند

دارم شکسته بسته چو زلفت دلی که او****هر دم هوای صحبت رویی چو خور کند

کار من از تو راست به زر می شود چو زر****آری چو زر بود همه کاری چو زر کند

خوشه نهاد سر به کمرگاه تو مگر****آمد که با تو دست هوس در کمر کند

سرگشته هندویت، چه سوداست بر سرش؟****آن که به این خیال کج از سر بدر کند

دل خواست تا حکایت زلف تو مو به مو****معلوم رای آصف جمشید فر کند

لیکن چنین حدیث پراکنده چون کسی****دربندگی خواجه نیکو سیر کند؟

خورشید آسمان وزارت که آسمان****خاک درش به سرمه کحل بصر کند

اعظم غیاث دولت و دین آنکه روزگار****نامش وزیر مملکت بحر و بر کند

تا رایت مظفر سلطان خاوری****هر شام عزم مملکت باختر کند

بادا ز قدر رایت چنانکه سر****هر روز فتح عرصه ملکی دگر کند

قصیدهٔ شمارهٔ 38 - در مدح سلطان اویس

وصف ماه من چو شعری را منور می کند****آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می کند

لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران****قند را لعل شکرریزش مکرر می کند

چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او****آنچه ساقی با خرد در دور ساغر می کند

فصلی از دیباچه حسن تو می خواند بهار****لاجرم رخسار گل را از حیا تر می کند

چون رخت نقش چین را بر نمی خیزد ز دست****صورتی از هرچه او با خود مصور می کند

تا نشاند آرزوی نرگس بیمار تو****ناردان اشک رویم را مزعفر می کند

دارم از عشق قدت شکل مه نو در درون****زندگانی جان بدان شکل صنوبر می کند

خاک پایت می کنم بر آب حیوان اختیار****گر میان

هر دو گردونم مخیر می کند

هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت تو****شیر مردان را به گردن سلسله در می کند

من که چون آینه ام یکرو و صافی دل چرا****دم به دم آینه ام را دم مکدر می کند؟

هرکه در کوی هوایت می نهد پای هوس****روز اول ترک سر با خود مقرر می کند

نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توست****یا غلامی در دارای صفدر می کند

آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویس****آنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می کند

آنکه عدلش گر حمایت می کند گوگرد را****ز آتشش ایمن تر از یاقوت احمر می کند

آب و آتش داوری گر پیش عدلش می برند****رای او صلحی میان آب و آذر می کند

میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بود****وه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می کند

تا همای چتر او بال همایون باز کرد****باز بال خویش را چتر کبوتر می کند

تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتاب****دست محکم در کمربند دو پیکر می کند

چر حوالت می کند بر قلعه هفتم فلک****ماه رایت را به یک ماهش مسخر می کند

ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنت****تکیه گه زین بالش سبز مدور می کند

در هر آن محضر که پیشت می نویسد آفتاب****سعد اکبر نام خود را عبد اصغر می کند

آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم را****فرق پیدا در میان ترک و مغفر می کند!

شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکم****این نه آبا را جدا از چار مادر می کند

دیده فتح و ظفر را میل در میل آسمان****از غبار شاهراهت کحل اغبر می کند

بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می برد****صیت احسانت خبر کشور به کشور می کند

عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سبب****روزگار آن هر دو را با هم برادر می کند

پهلوی

انصاف و دین و عدل تو فربه کرده است****کیسه در یاوکان جود تو لاغر می کند

در جبین رایت و روی تو روشن دیده اند****آن روایت ها که راوی از سکندر می کند

می رود با سدره قدر تو طوبی را نسب****نامه انساب خود را گر مشجر می کند

آفتاب نوربخشی وز طریق تربیت****کیمیای التفاتت خاک را زر می کند

هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشید****کاتب اوراق نامش حک ز دفتر می کند

فکر در مدح تو چون بی دست و پا بیگانه است****ز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می کند

آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز****گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می کند

دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن است****رو جوابش ده که سودای مزور می کند

دشمن برگشته بخت توست روباهی که او****پنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند

روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه او****دشمنی در خفیه با خورشید خاور می کند

شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تو****دست در آغوش با شمشیر و خنجر می کند

آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می نهد****روزگارش در جهان سردار و سرور می کند

پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گل****با وجود نازکی از خار بستر می کند

این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتت****بر عروس سلطنت صدگونه زیور می کند

می نویسم از جوانی باز مدحت این زمان****دفتر عیش مرا پیری مبتر می کند

بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرف****در دعای پادشاه بنده پرور می کند

در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیست****لیک درد پا و پیری منع چاکر می کند

بنده در کنج است چون گنجی لاجرم****همچو گنج از دست طالع خاک بر سر می کند

گر نمی یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیست****ز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می کند

گرچه

دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتت****تا نپنداری که سلمان کار دیگر می کند

گفته ام عمری دعای شاه و دور از کار نیست****گر نظر در کار این پیر معمر می کند

قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن****این سه حالت مرد را به یکباره مضطر می کند

قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگی****تا چها در زیر ان پیروزه چادر می کند

من دعایت می کنم هرجا که هستم بی ریا****وآنچه می گویم دلت دانم که باور می کند

این سخن را من نمی گویم که بر مصداق قول****این حکایت شعر من در بحر و در بر می کند

تا چو می آید به مشکات حمل، مصباح چرخ****باغ و بستان را به نور خود منور می کند

تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده اند****شبنمش آویزهای در و گوهر می کند

از کنار نوعروس بوستان هر بامداد****باد برمی خیزد و عالم معنبر می کند

مغفر لعل شقایق کوه بر سر می نهد****جوشن مواج نیلی بحر در بر می کند

باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک را****از نسیم گلبن دولت معطر می کند

رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب!****رایتت هر روز فتح ملک دیگر می کند!

قصیدهٔ شمارهٔ 39 - در مدح سلطان اویس

وقت آن آمد که بلبل در چمن گویا شود****بهر گل گوید «خوش آمد» تا دل گل وا شود

غنچه غناج و شاخ شوخ رنگ آمیزی گل****این دم طاووس گردد و آن سر ببغا شود

روی گل برچین شود چون درنیارد چین برو****نازک اندامی که چندان خارش اندر پا شود

با شجر مرغ سحر گوید کلیم آسا کلام****چون ید بیضای صبح از جیب شب پیدا شود

کوه جام لاله گیرد ابر لولو گسترد****باغ چون مینو نماید راغ چون مینا شود

خسرو ملک فلک بهر تماشای بهار****از زمستان خانه های زیر بر بالا شود

کوه را کاندر زمستان داشت از قاقم قبا****اطلس

گلزیر روی جامه خارا شود

رعد چون دعد از هوا نالد به سودای رباب****باد چون وامق فدای غنچه عذرا شود

بر کشد آواز ابر و در چکاند از دهن****گوشه های باغ از آن پر لولوی لالا شود

زال گیتی را که بهمن داشت در آهن داشت به بند****خط سبزش بردمد پیرانه سر برنا شود

روز عیش و عشرت است امروز و محروم آنکه او****عیش امروزی گذارد در پی فردا شود

شکل عین عید پیدا شد ز لوح آسمان****عارفی کوتابه عینی این چنین بینا شود

در بهار آمد صبوحی فرض اگر نه هر صباح****لاله را ساغر چرا پر لاله گون صهبا شود

گل چو درگیرد چراغ از شمع کافوری صبح****بلبل شوریده چون پروانه ناپروا شود

پیکر نرگس دو سر بر هیات میزان بود****گلبن نسرین به شکل گلشن جوزا شود

سوسن آزاد بگشاید زبان را تا چو من****مادح سلطان معز الدین و الدنیا شود

آفتاب سلطنت سلطان اویس آنکه از شکوه****حمله اش گر کوه بیند پای کوه از جا شود

آنکه رای خرده دانش گرنماید اهتمام****ذره خرد از بزرگی آسمان آسا شود

گر مزاج نخل و نحل از لطف او یابد مدد****نیش او پر نوش گردد خار آن خرما شود

هرکجا بال همای چتر شاهی باز شد****آشیان باز و شاهین کبک را ماوا شود

تا سر انگشتش از نی ساخت طوطی نزد عقل****نیست مستعبد که چوب خشک اژدرها شود

بر درش جوزا بدان امید می بندد کمر****کش عطارد صاحب دیوان استیفا شود

چون براق عزم جزمش زیر زین آرد ملک****ذاکر تسبیح سبحان الذی اسری شود

ملک روی رای او چون دید گفت ار کار من****با سر و سامان شود زین روی ملک آرا شود

گفت ابرویم که با فیض کف فیاض او****این همه ادرار و اجرا از چه

خرج ما شود

ای شهنشاهی که گر مهر افکنی بر آفتاب****عاشق دیدار خور خفاش چون حربا شود!

ابر چندان گرید از رشک کف دستت که اشک****آید از چشمش روان در دامن صحرا شود

وصف حکمت گر به گوش صخره صما رسد****ای بسا خارا که در چشم دل خارا شود

می نماید دشمن ملکت سودای از سپاه****تا دماغ مملکت شوریده زان سودا شود

زود بهر دفع آن سودا به خون گردنش****روی بیضای حسام خسروی حمرا شود

این همه غوغا که خصمت را ز سودا در سرست****آخر این برگشته طالع گشته غوغا شود

دشمنت خود را به دست خود بدستت می دهد****تا مگر دستی بگردد پایه اش بالا شود

پس عجب مرغی حریص افتاده است این آدمی****کز برای دانه ای صدبار در دریا شود

آخر آن نادان که هرگز دانه اش روزی مباد****بسته دام بلا چون مرغک دانا شود

چاکری باید فرستادن به دفع آن عدو****چون تو شاهی کی معارض با چنین اعدا شود

آن کند حقا که رستم کرد در مازندران****بر سر گردان ز خیلت گر پری تنها شود

در ثنای حضرت شاها ز بحر خاطرم****هر گهر کان سر برآرد لولو لالا شود

قرنها ملک سخن باید کشیدن انتظار****تا چو من صاحب قرانی دیگرش پیدا شود

غره می باشد به نظم خویش هرکس تا چو من****شهره عالم به نظم دلکش غرا شود

شعر من نگرفت عالم جز به عون دولتت****کی چنین فتحی به سعی خاطر تنها شود

باید اول التفات پادشاهی همچو تو****بعد از آن طبعی چو طبع بنده تا اینها شود

تا نویسد منشی دور فلک منشور عید****بر سر منشور شکل ماه نو طغرا شود

باد نام عالیت طغرای هر منشور کان****نافذ از دیوان حکم کشور خضرا شود

مقدم عیدت مبارک، پایه قدرت چنان****کز علو چرخ گردون صد درج اعلا

شود!

قصیدهٔ شمارهٔ 4 - در پند و دوری از دنیا

قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی ****ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا

رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن ****که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا

اساس عالم بالا برای تست و تو غافل ****تو قدر خود نمی دانی که دارای منصب والا

تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی ****اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا

کسی بالا بود کارش که از الا گذر یابد ****مرو بالا مرو، زیرا که نتوانی شدن بالا

درخت لادوشاخ آمد، یکی شرک و دوم وحدت ****بزن بر شاخ وحدت دست و بر شاخ دگر نه پا

به بی تعویذ بسم الله، مرو در شارع وحدت ****که در بیدا لا، غولست تا سرمنزل الا

دلت را با غم عشقش به معنی آشنایی ده ****که تن را آشنا کردن، نمی شاید درین دریا

نه هر کو نعمتی دارد شریف استو عزیز آنکس ****که گل در دامن خارست و زر در کیسه خارا

ز کج بینی اگر نقشی، به چشمت زشت می آید ****تو وقتی راست بین باشی، که بینی زشت را زیبا

به گرد کعبه دل گرد و حجی کن، همه عمره ****چه می گردی درین بیدا، که پایان نیستش پیدا

چه واجب ساختن خود را وگرنه خانه رحمت ****گشاند ستند دردر وی قدم گرمی نهی فرما

ز شرع احمدت راهی است روشن پیش لیکن تو ****چه خواهی دید ازین ره چون نداری دیده بینا

تو عین عزت نفس عزیز ار آنچه می خواهی ****رو از قاف قناعت جو چو عنقا مسکن و ماوا

چو شهباز از پی طعمه مشو پابست

قید خود ****کزان رو شاه مرغان شد که خود را کرد کم عنقا

نشست باز در دست است و مسند زان کند سینه****ولی مسکین نمی بیند که دارد بند را برپا

به هرکاری که خواهی کرد ز اول بر زبان آور****مبارک نام یزدان را تبارک ربنا الاعلی

سخنهای بزرگان را نشان اندر دل و خاطر****که حاصل می شود ز انفاس دریا عنبرسارا

سخن فیضی است ربانی بزرگ و خرد چون باران****که بر خاطر همی آید فرود از عالم بالا

سخن را بر زمین نتوان فکندن جمله چون باران****بسی در گوش باید کرد، همچون لولولالا

سخن با هرکسی باید به قدر فهم او گفتن****چه دریابند انعام از رموز و نکته و ایما

تو را سرسام جهلست و سخن بیهوده می گویی****حکیمی نیست حاذق خود که درمانی کند دردا

علاج علت سرسام عناب است و نیلوفر****تو می جویی زخرما و عدس درمان؟ زهی سودا!

چو آتش تیزی و گرمی کنی در هرکسی افتی****همان بهتر که بنشینی ز سر بیرون کنی صفرا

غریق نعمت دنیا دهد جان از پی نانی****چو در دریا ز شوق آب مسکین صاحب استسقا

بامید جوین نانی که حاصل گرددت تا کی****در آتش باشی و دودت رود بر سر تنور آسا؟

به هرجایی که خواهی رفت خواهی خود رزق خود****نخواهد بیش و کم گشتن به جا بلقا و جابلسا

همه وقتی نشاید خورد جام شادی ار وقتی****غمی آید، مخور زان غم که باشد خار با خرما

مراد و کام دنیایی مضر چون زهر مارآمد****ز بهر زهر هر ساعت مرد در کام اژدرها

مکن قصد کسی کز بعد چندین سال در عالم****هنوز امروز بر دارست نقش قاصد دارا

شنیدم ملک دارا گشت دار الملک اسکندر****نه اسکندر بماند نه دارالملک نه دارا

تو را بالای جسم

و جان مقامی داده اند ای جان****«مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا»

درون اهل عرفان نیست جای دنیی و عقبی****«قدم از هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا»

جاهن صنع صانع را چو غایت نیست، هست امکان****که باشد عالمی دیگر برون زین عالم مینا

بقول «لیس للانسان الا ما سعی» سعیی****همی کن تا شود ماه نوت بدر جهان آرا

اگر چه از « ولو شینا» نمی شاید گذر کردن****ولی جهدیت می باید به حکم «جاهدوا فینا»

به خود پرداز روزی چند کز اندیشه آتش****نخواهد بود از حسرت به خود پروانه وش پروا

تیه حرص پر آهو چو تازی نفس چون سگ را****به صحرای قناعت رو که بی آهوست آن صحرا

شب برنایی ار در خواب بودی بود هم عذری****چه خسبی، کز سواد شب بیاض صبح شد پیدا

شکوفه رنگ شد مویت چو سرو آن به که برنایی****به رعنایی که بر پیران نزیبد کسوت دنیا

توان نوری که از خورشید رخشان می شود حاصل****ز خاک تیره می جویی زهی سر گشته شیدا

ز نفس بد اگر نیکی طمع داری چنان باشد****که از زاغ سیه داری طمع سر سبزی ببغا

صفای باطنت روشن کند چون صبح، مهر دل****که صدق اندرونی را توان دانست از سیما

چه می داند کسی حال گل اندامان به زیر گل****بگفتی خاک، اگر بودی زبان سوسنش گویا

بدی بر کان تو می آید، ز چشم است و زبان و دل****مباش ایمن که روز و شب تو را در خانه اند اعدا

مشو بدنام را منکر، نخوانده نامه سرش****که بدنام است و افعال نکو می آید از صهبا

من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو****مرا چه مصلحت با آن که این گبرست و آن ترسا

«و ما اوتیت» می خوانی و

می گویی: که می دانم****علوم غیب اگر هستی علوم غیب را دانا

بگو تا فتنه بر آتش چرا گردیده پروانه؟****بگو تا عاشق خورشید رخشان از چه شد حربا؟

درین دریاز خونخوار قضا ساز از رضا کشتی****بدان کشتی قدم در نه که «بسم الله مجریها»

نجات از رحمت حق جو، نه از احیای غزالی****شفا زودان، نه از قانون طب بوعلی سینا

سلاح از حفظ یزدان کن وگر گوید خلاف آن****حدیثی در غلافت تیغ از وی دم مخور قطعاً

براق فکر را یک شب، به معراج حقیقت ران****به گوش سر زجان بشنو، که «سبحان الذی اسری»

الهی! ما گنه کاریم و از شرم آستین بر رو****کریمی، دامن رحمت بپوشان بر گناه ما

چو دین دادی بده دنیا که چندان خوش نمی باشد****هزاران بدره بخشیدن به یک جو کردن استسقا

بیابان است و شب تاریک و ما گمراه و منزل دور****دلیلی نیست غیر از تو خداوندا رهی بنما

مرا توفیق طاعت بخش و خطی ده ز درویشی****چنا خطی که از هردو جهانم باشد استغنا

به بوی رحمت و غفران بدرگاه آمدیم اینک****گنه کار و خجل فاغفر لنا یارب و ارحمنا

سنایی گر مرا دیدی ز ننگ و نام کی گفتن****«مسلمانی ز سلمان پرس و درد دینز بوردردا»

قصیدهٔ شمارهٔ 40 - در مدح سلطان اویس

باد سحرگهی به هوای تو جان دهد****آب حیات را، لب لعلت نشان دهد

در بوستان به یاد دهن تو غنچه را****هر دم هزار بوسه صبا بر دهان دهد

ز انسان که عکس ماه دهد حسن روی گل****رویت به عکس حسن مه آسمان دهد

گلگونه از جمال تو خواهد به عاریت****باد صبا چو عرض گل و گلستان دهد

بر دم گمان که هست میان ترا کمر****اما کجا میان تو تن در گمان دهد

در رشته جمال تو هر دل که عاشق

است****جانی به یک نظر دهد و بس گران دهد

از حلقه دو زلف تو عطارد باد صبح****بویی به عالمی دهد و رایگان دهد

تا چند در هوای جمالت به آب چشم****بر چهره لاله کارم و بر زعفران دهد؟

صفرای چهره را چو علاجی کنم سوال****از دیده در جواب مرا ناردان دهد

ماند به پسته تو دهن طفل غنچه را****گردایه صبا، نگارش در دهان دهد

دندان فرو مبر به امید ای دل ار تو****روزی لب نگار به کامی زبان دهد!

ما بیدلیم و راه غمت پر خطر، بگو****با زلف پر دلت که ره بیدلان بود

دادم دلی ضعیف به دست ستمگری****کس چون چنین دلی به چنان دلستان دهد

خود دل را دهد که دهد دل به بی وفا****باری چو دل دهد به مهی مهربان دهد

چشمت به خنجر مژه عالم خراب کرد****کز خنجر کشیده به مستی چنان دهد

چون منبع حیات نگردد به خاصیت****آن لب که بوسه بر در شاه جهان دهد؟

سلطان، معز دینی و دین، کز نسیم عدل****نوشین روان به قالب نوشیروان دهد

دریای جود، شیخ اویس آنکه دولتش****آب نهال عدل ز تیغ یمان دهد

شاهی که دفتر جم و داراب صیت او****گاهی به باد و گاه به آب روان دهد

کیوان به یک دقیقه فکرش کجا رسد؟****چرخش گر از هزار درج نردبان دهد

بر قامت بزرگی او اطلس فلک****می زیبد ار بزرگی او تن دران دهد

در ملک دست یار قلم گشته عدل او****تا تاب گوشمال کند و کمان دهد

بر روی ران آهوی اگر داغ او نهد****بس بوسه ها که شیر حرمت بران دهد

پرواز نسر طایر چرخ، آنچه واقع است****زین آستان حضرت بخت آشیان دهد

ای سروری که رای تو در ضبط مملکت****هر دم خجالت خرد خرده دان دهد!

چون چرخ پیر طلعت بخت

تو را بدید****گفت: ار دهد تو را مدد این نوجوان دهد

هست آستان حضرتت اقبال را حرم****مقبل کسی که بوسه بر این آستان دهد

صد بار گردش بال خورشید، سر نهد****تا شاه زیر دست خود او را مکان دهد

از همت تو شرم ندارد سپهر دون****کز صبح تا به شام جهان را دونان دهد

گشته است پای باز مشرف به دست تو****بر پای خویش بوسه پیا پی ازان دهد

چترت مظله است که سکان خاک را****از تاب آفتاب حوادث امان دهد

مشکل رسد به خاک درت چشمه حیات****ور خود به این امید همه عمر جان دهد

خصمت که گشت تشنه به خون خو دارد می****آبش دهد زمانه بنوک سنان دهد

روزی که کرد لشکر مریخ رزم شاه****برجیس را ز شعر سیه، طیلسان دهد

بهر هنروران گه هیجا ز غیبها****عارض چو عرض جوشن و بر گستوان دهد

پای مبارک تو کند زور بر رکاب****دست مخالفت همه تاب عنان دهد

رمحت میان بسته نهد بهر دام و دد****یک خوان که شرح رزمگه هفتخوان دهد

شاها! اگر چه گفت «ظهیر» از سر طمع****این بیت را و حرص طمع بر هوان دهد:

«شاید که بعد خدمت سی سال در عراق****نانم هنوز خسرو مازندران دهد»

داری تو جای آنکه کمین مدح خوان تو****صد ساله نان به صد چون قزل ارسلان دهد

روح «ظهیر» اگر شنود این قصیده را****صد بار بیش مرا بوسه بر زبان دهد

تا صبح نو عروس زمرد حجاب را****هر روز جلوه از تتق خاوران دهد

بادا عروس بخت تو را زینتی که چرخ****هر ساعتش به روی نما، صد جهان دهد

قصیدهٔ شمارهٔ 41 - در مدح امیر شیخ حسن

صبا، چون پرده ز روی بهار بگشاید****عروس گل، تتق از صد بار بگشاید

چو چشم یار نماید بعینه نرگس****که بامداد ز خواب خمار بگشاید

گشاد باغ ز نرگس

هزار چشم و کجاست****کسی که یک نظر اعتبار بگشاید؟

تو دل نمودگی غنچه با صبا بنگر****که هر دمش که بیند، کنار بگشاید

بنفشه در شکن و پیچ راست می ماند****به حلقه ای که سر زلف یار بگشاید

تو باش تا گره غنچه از دامن گل****صبا به ناخن سر تیز خار بگشاید

رگ جهنده باران هوا به نشتر برق****دمادم از تن ابر و بهار بگشاید

صبا که قافله سالار چین و تاتارست****به تحفه های گل و لاله بار بگشاید

هوا به یک نفس از چین طره سنبل****هزار نافه مشک تتار بگشاید

خوش آیدم گل زنبق که پنجه سیمین****پر از قراضه زر عیار بگشاید

چنار دست تطاول بر آرد و قمری****زبان به شکوه زدست از نگار بگشاید

نگار بسته و بگشاده دست و سر سهی****چو شاهدی است که دست از نگار بگشاید

کجاست ترک پری چهره تا به کام قدح****ز حلق شییه می خوشگوار بگشاید

صبوح بر طرف لاله زار کن که صباح****دل از مشاهده لاله زار بگشاید

چنانک سوسن آزاده هر صباح زبان ****به شکر نعمت پروردگار بگشاید

دهان لاله بشوید صباح به مشک گلاب ****که تا مدح شه کامگار بگشاید

جهانگشای عدوبند میر شیخ حسن ****که چنبر فلک از اقتدار بگشاید

یگانه ای که اگر بانگ بر زمانه زند ****علاقه نه و هفت و چهار بگشاید

تهمتنی که چو زه بر کمان کین بندد ****ظفر کمین زیمین و یسار بگشاید

شهی که آیت صیتش چو رایت اسلام ****به هر طرف که رسد آن دیار بگشاید

اگر محاصره آسمان کند رایش ****به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید

ز چرخ طایر و واقع پذیره باز آید ****چو قید باز به قصد شکار بگشاید

به هر زمین که غبار سمند او خیزد ****چه نافه

ها که صبا زان غبار بگشاید

به هر سراب که عین عنایتش گذرد ****چه چشمه ها که ازان رهگذار بگشاید

افق جواز نیابد که بی اجازت او ****ره قوافل لیل و نهار بگشاید

زمانه زهره ندارد که بی اشارت او ****درخز این کان و بحار بگشاید

خجسته روز کسی که به یمن طالع سعد ****نظر به طلعت این شهریار بگشاید

سموم قهر تو آتش به آب دربندد ****نسیم لطف تو کوثر زنار بگشاید

چو تیغ رزم شکوه تو در میان بندد ****به دست کین کمر کوهسار بگشاید

چو کلک فکر ضمیر تو در بیان آرد ****به نوک آن گره روزگار بگشاید

جمال چهره حق چون تویی تواند دید ****که پرده غرض از روی کار بگشاید

دو دست بسته عدو را به پای دار آور ****که کار بسته او هم زدار بگشاید

زاژدهای درفش تو بر دلش گرهی است ****که آن گره سر دندان مار بگشاید

چو راوی کلماتم به حضرت تو زبان ****به نقل این سخن آبدار بگشاید

جهان ز گردن خود عقد های نظم ظهیر ****ز شرم این گهر شاهوار بگشاید

ز چرخ اگر فروبستگی است در کارم ****به یمن بخت خداوندگار بگشاید

به نزد تو چه محل بستگی کار مرا****به یک نظر کرمت زین هزار بگشاید

همیشه تا به بهاران نقاب غنچه صبا****ز عارض گل نازک عذار بگشاید

بهار عمر تو سر سبز باد چندانی****که دهر خوشه پروین زبار بگشاید

قصیدهٔ شمارهٔ 42 - در مدح سلطان اویس

سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیرد****سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد

جهان پیر چون نرگس، جوان و تازه شود****هوای جام و نشاط قدح ز سر گیرد

چو مرغ عیسی اگر لعبتی ز گل سازی****ز اعتدال هوا حکم

جانور گیرد

مشابه گل زرد فلک شور گل سرخ****نخست تیغ برآرد، دگر سپر گیرد

نمونه ای است ز حراق و آتش و کبریت****چراغ لاله که هر شب زباد درگیرد

بدان چراغ شب تیره تا سحر بلبل****همه لطایف اوراق گل ز بر گیرد

اگر نسیم سحر، بر ختن گذار کند****زرشک مشک، چه خونها که در جگر کند

مسافری عجیب است این گل رسیده که او****چو برگ سفره بسازد، ره سفر گیرد!

ز یک نسیم که در آستین غنچه بکر****دمد شمال چو مریم، به روح بر گیرد

ز بس قراضه که گل کرد در دامن****مجال نیست که دامن به یکدگر گیرد

ز آفتاب چو چرخ خمیده نرگس مست****بیاد خسرو آفاق جام زر گیرد

اگر حمایت او ذره را دهد تمکین****فراز مسند خورشید، مستقر گیرد

ایا سحای نوالی که دست بخشش تو****به گاه فیض عطا بحر را شمر گیرد!

تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر****چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد

عنایت تو روانی به یک نفس بخشد****کفایت تو جهانی به یک نظر گیرد

به فر داد تو دراج، چشم باز کند****به عون عدل تو روباه شیر نر گیرد

برید فکر تو افلاک زیر پا آرد****همای همت آفاق زیر پر گیرد

چو تیغ تو بدرخشد قضا مفر جوید****چو شصت تو بگشاید قدر حذر گیرد

مهابت تو اگر باد را عنان پیچد****صلابت تو اگر کوه گران را ز جای برگیرد

به قهر باد سبک را به خاک دفن کند****به حکم کوه گران را زجای برگیرد

عدو و حسام تو را چشمه اجل خواند****ولی نیام تو را مطلع ظفر گیرد

چو آفتاب ضمیرت به یک اشارت رای****زحد خاور تا مرز باختر گیرد

شب زمانه به مهر تو گردد آبستن****وگرنه کین تو حالی دم سحر گیرد

ز خاک پایت اگر حور

ذره ای یابد****به خاک پات که در دامن بصر گیرد

شرار آتش قهرت اگر به کوه رسد****ز خاصیت همه اجزای او شکر گیرد

زبان نطق تو به خامه گر سخن راند****چو نیشکر همه اجزای او شکر گیرد

بهار جاه ز خلق تو رنگ و بو یابد****نهال عدل ز بذل تو بار و بر گیرد

زمانه اطلس گلریز سبز گردون را****ز گرد کحلی خنگ تو استر گیرد

اگر ز نعل سمند تو افسری یابد****سر سپهر به ترک کلاه خور گیرد

اگر نه مدح تو گوید زمانه سوسن را****بنفشه وار زبان از قفا بدر گیرد

مرا زمانه فضیلت نهد بر اهل زمین****وگر همین قلم خشک و شعر تر گیرد

همیشه تا که خود این سرای شش سوار****ز بهر آمد و شد خانه دو در گیرد

سرای عمر تو معمور باد تا حدی،****که کارخانه گردونش از تو فر گیرد

قصیدهٔ شمارهٔ 43 - در مدح سلطان اویس

زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار ****شکرانه واجب است به روزی هزار بار

کامروز نور باصره آفرینش است ****در عین صحت از نظر آفریدگار

دارای عهد شاه اویس آنکه می کند **** از تیغ گرد خطه دین آهنین حصار

هر دم به آستین کرم پاک می کند ****انصاف او زدامن آخر زمان غبار

دیبای صبح را دل او بافته است پود ****اکسون شام را غضبش تافته است تار

در جنب رفعتش نبود چرخ سر افراز ****با تاب حمله اش نبود کوه پایدار

رایش چو بر مدارج همت نهد قدم ****بر دوش آفتاب نهد دست اعتبار

ای زمره ملوک مطیعت به اتفاق ****وی خسرو نجوم غلامت به اختیار

هم عقل را کمال زذات تو مستفاد ****هم روح را حیات ز لطف تو مستعار

شاخی است رایت تو که نصرت دهد

ثمر ****بازی است همت تو که گردون کند شکار

پیش افق ز تیغ تو سدی اگر کشد ****چتر سیاه شب نشود زین پس آشکار

ز اعجاز عدل توست که ابنای عصر را ****در دور دولت تو به توفیق کردگار

رفت آنچنان خیال می از سر که بعد ازین ****بیند به خواب چشم بتان مستی و خمار

شاها در این دو هفته که خورشید ملک را ****شد منحرف مزاج مبارک هلال وار

دور از جناب شاه بر اعیان مملکت ****روز سپید بو سیه چون شبان تار

نی نبض باد داشت در آن روز جنبشی ****نی طبع خاک بود درآن حال بر قرار

چون شمع مومنان همه شب زنده داشتند ****با سینه های سوخته و چشم اشکبار

شکر خدا که عاقبت کار جمله را ****باز آمد آب دیده و سوز جگر به کار

قاروره سپهر زتاب درون خلق ****دارد هنوز گونه نارنج وعکس تار

دیدم بنفشه وار سپهر خمیده قد ****سر بر زمین نهاده روان اشک بر عذار

از بهر جان درازی تو ساکنان خاک ****بگشاده دستها همه چون سرو و چون چنار

صد بار کردم عزم زمین عیسی از فلک ****بهر علاج و باز همی گشت شرمسار

زیرا که از دمش فلک از روی پند گفت ****کین کار نیست کار تو و چون تو صد هزار

لطف خداست جوهر ذات مبارکش ****این کار هم به لطف خداوند واگذار

کاری اگر همی کنی اندر جوار خویش ****زآفتاب رعشه براز آسمان دوار

بر پای بود تخت به پیش چو بندگان ****بر صدر دستها بنهاده در انتظار

تا کی تو پای بر سرو و بر دست او نهی ****و او

سر بر آسمان برساند زافتخار؟

منت خدای را که نشستی به فال سعد ****بر صدر تخت بار دگر باز بختیار

آوازه سلامت ذاتت بگوش ملک ****گاه از یمین همی نهد و گاه از یسار

گر زانکه آسمان ز پی عرض حال خویش ****درد سریت داد برو سرگردان مدار

آن روزه تیره باد که در ملک سلطنت ****خواند زمانه جز تو کسی را به شهریار

و آن روز خود مبارک که دوران چرخ را ****آلا به گرد نقط چترت بود مدار

تو جان روزگاری و جانها به جان تو ****پیوسته اند جان تو به جان روزگار

تو شمع دلفروز شبستان عالمی ****حاشا که بر سر تو بود باد را گذر

پیوسته تا بود سبب صحت بدن ****بیماری نسیم روان بخش در بهار

ذات مبارکت ز همه رنج و آفتی ****محروس باد در کنف لطف کردگار

قصیدهٔ شمارهٔ 44 - در بیان اوضاع نامناسب ساوه

چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار****آفتاب سایه گستر، سایه پروردگار

ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان****اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار

زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام****مشتری رای عطارد فطنت کیوان وقار

ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان****کاسمان را بر مدار رای او باشد مدار

از خراب آباد شهر ساوه کردم عزم جزم****ساعتی میمون به فال سعد و روز اختیار

جمعی از واماندگان موج طوفان بلا****قومی از سرگشتگان تیه ظلم روزگار

جمله در فتراک من آویختند از هر طرف****کاخر از بهر خدا پا از پی اهل تبار

چون به سعی کعبه حاجات داری روی دل****حاجتی داریم حاجتمند را حاجت برآر

هدهدی تاج کرامت، بر سرت حال سبا****گر مجالی با شدت پیش سلیمان عرضه دار

کای سکندر معدلت از جور یاجوج الامان****وی سلیمان زمان از ظلم

دیوان زینهار

ساوه شهری بود بل بحری پر از گوهر که بود****اصل او را معجز مولود احمد یادگار

هم نهاد خطه اش را زینت بیت الحرام****هم سواد عرصه اش را رتبت دارالقرار

باد او چون باد عیسی دلگشا و روح بخش****آب او چون آب کوثر غمزدای و سازگار

در شمال فصل تابستان او، برد شتا****در مزاج آذر و آبان او، لطف بهار

هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست****هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار

همچو نرگس مست و زردست ایمن نیم شب****خفته بودندی غریبان بر سر هر رهگذار

خواجگان ما دلدار معتبر در وی چنانک****هر یکی را همچو قارون بود صد سرمایه دار

خواجه شد بی اعتبار ومال شد مار سیه ****ای خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار!

بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع ****وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار

بقعه ای بینی چو دریا در تموج ز اضطراب ****مردمی دروی چو در دریا غریق اضطراب

عین گستاخی است گفتن در چنین حضرت به شرح ****آنچه در وی رفت از قحط وبا پیرار وپار

قحط تا حدی که مرد از فرط بی قوتی چو شمع ****چشم خود را سوختی در آتش و بردی به کار

شب همه شب تا سحر بر ناله های رود زن ****خون شوهر می کشد از کاسه سر چون عقار

هر دم از شوق سر پستان مادر می گرفت ****در دهان پیکان خون آلود طفل شیر خوار

آه از آن اشرار کایشان ز آتش شمشیر میر ****می جهند ونی نمی میرند هر یک چون شرار

اولا بردند هر یک از سرای وخان ومان ****هر چه بود از نقد وجنس اندر نهان وآشکار

تا به آب دیده

هازان خیکها کردند تر ****تا به خشت خانه ها بر اشتران کردند بار

آن که مهتر بود بهتر از پی سیبی به چوب ****پوست برتن سر به سر بشکافتنذش چون انار

همچو آتش چوب می خوردند می دادند زر ****وانکه از بی طاقتی بر خاک می مردند زار

همچو اشک افتاده مردم زادگان از چشم خلق ****رخ بی خون لعل شسته جسته از مردم کنار

آنکه دوش از ناز چون گل بود با صد پیرهن ****می کند امروز بهر خورده ای خود از افکار

بر گل رخسار وسروقد خوبان چگل ****چشم کردند چون سحاب از روی غیرت آشکار

توده توده بی کفن اندامهای نازنین ****درمیان خاک وگل افتاده همچون خار وخوار

آنک از صد دست بودش جامه در تن این زمان ****دستها بر پیش وپس دارد زخجلت چون چنار

تاج بردند از سر منبر چو دستار از خطیب ****طاق بر کندند از مسجد چو قندیل از منار

بوریا در ناخن عابدزنان هر دم که خیز ****حلقه بیرون کن زگوش وطوق پس پیش من آر

در ضیاع او که هر یک بود شهری معتبر ****گور وآهو راست مسکن شیر وروبه را قرار

باغ چون راغش خراب ودشت گشتن چون سراب ****زاغ آن را باغان وقاز این را باز یار

می کند هر شب به جای بلبلان فریادبوم ****کا الفرار عاقلان زین وحشت آباد ، الفرار

خسرو الله دمی از حال مسکینان بپرس ****((حسبه الله )) نظر بر حال مسکینان گمار

الامان از تیغ زهر آلود درویش الامان ****الحذار از ناوک فریاد مظلوم ، الحذر !

می رباید خال اقبال از رخ مقبل به حکم ****تیر آه مستمندان

در دل شبهای تار

چون روا داری که در ایام عدل شاملت ****کز تواضع می فرستد باز تاج سر به سار

شیر وآهو دست ها در گردن هم کرده خو ****خفته باشند ایمن و آسوده در هر مرغزار

آنکه از تشویش ما را جای در سورا خ موش ****و آنکه از بیداد ما را پای بر دنبال مار

لجه دریا وما لب خشک چون کشتی صفت ****حضرت خورشید وما محروم از وخفاش وار

اند آن شهر این زمان جمعی که باقی مانده اند ****از فقیر واز توانگر وز صغار وز کبار

بر امید طلعت خورشید عدلت این زمان ****همچو حربا بر سر راهند چشم انتظار

گر زاظهار عنایت هیچ تقصیری فتد ****بعد از این دیار کی گردد به گرد این دیار؟

آفتابی از دل ما نور حشمت وا مگیر ****آسمانی از سر ما ظل رحمت بر مدار

تا دعای دولتت را از سر امن وامن ****می کنیم اندر ((اناء الیل )) و((اطراف انهار))

در کلامم چون که بود اطناب از بیم ملال ****بر دو بیت عنصری کردم سخن از اختصار

(( تا ببندد تا گشاید تا ستاند تا دهد ****تا جهان بر پای باشد شاه را این یادگار

آنچه بستاند ولایت ، آنچا بدهد خواسته ****آنچا بندد پای دشمن ، وآنچه بگشاید حصار ))

قصیدهٔ شمارهٔ 45 - در مدح سلطان اویس

فرخ اختر اختری دری و دری شاهوار****شد ز برج خسروی و درج شاهی آشکار

آسمان در حلقه بر خود گوهری می داشت گوش ****ساخت امروزش برای آفرینش گوشوار

سالها می جست چشم آفتاب نوربخش ****تا به ماهی نو منور کردش اکنون روزگار

مادر ایام را آمد به فرعون و بخت ****قره العینی ز روز

نیک گردون در کنار

آرزویی کرد گردون کین گل اقبال را ****پیچید اندر اطلس زنگاری خود غنچه وار

حور چون گل پیرهن صد پاره کرد از رشک و گفت ****حاش لله کو لباس ظالمان سازد شعار

مشتری اشکال سعد اختر از یک به یک ****در نظر آورد و شکل طالعش کرد اختیار

باش تا این باز نصرت را ببالد بال و پر ****باش تا بر خنگ گردون دولتش گردد سوار

خسروان را خاتم است آن خاتم فیروز بخت****خاتمی کو در جهانداری است از جم یادگار

ملک را بود آرزو از بهر شاهی دولتی ****یافت ملک این آرزو را در کنار شهریار

ماه ملک آرای برج سلطنت سلطان اویس ****آفتاب عدل پرور سایه پروردگار

آنکه بر سمت رضایش می کند اختر مسیر****وانکه بر قطب مرادش می کند گردون مدار

رای ملک آرای او را از بلندی آسمان ****می توان گفتش به شرطی کاسمان گیرد قرار

خلق او را کی می توان گفتن صبا وقتی مگر ****کز صبا ننشسته باشد بر دلی هرگز غبار

چون قدح گیرد به کف ابری است سر تا سر حیا ****چون کمربندد به کین کوهی است سر تا سر وقار

دست جود او درم را می شمارد خاک ره ****یا دو دستش خود درم را می نیارد در شمار

هیچ می دانی چرا پیوسته دارد سر به زیر ؟ ****آب را زیرا که هست از لطف خسرو شرمسار

نقد رایش در ترازو چون درست آفتاب ****بارها بشکست وجه زهره را قدر و عیار

ای زبدو آفرینش ذات پاکت آمده همچو گل**** با تخت شاهی همچو نرگس تاجدار

همت والای تو از سروران بالاتر است ****کی تواند برد باد مهرگان دست از چنار

صورت خصم تو بندد دار خود در

روز و شب ****کرد خواهد عاقبت سر در سر خصم تو دار

نعل اسبت کرد گردون چون هلال اندر مراد****می خریدش مشتری از بهر تاج افتخار

خسروان بندد بر خود گوهر از روی شرف ****گوهرت اصلی است همچون گوهرکان و بحار

شد به عهد عدل تو محفوظ خان و مال خلق****ای به عهد عدل تو گردنکشان در هر دیار

از پی راه مظالم کرده از گردون برون ****نال ایتام بحار و خون مشکین تتار

روی اگر از آتش بتابد رای ملک آرای تو ****کنده ای سازد همان دم هیمه را بر پای نار

قلزم جود تو را نه قبهنیلی حباب****مشعل رای تو راهفت اختر دری شرار

گرد خیلت خاست از ماهی و بر شد تا به ماه ****اینک از قلب فلک بنگر غبارش بر عذار

تا بخواباند چمن در عهد طفل غنچه را ****هر سر سالی و در جنباندش باد بهار

دولت طفلت که هست او حامی گردون پیر****بر سریر سروری پیوسته بادا پایدار

وقت صبح است و لب دجله و انفاس بهار**** ای پسر کشتی می تا شط بغداد بیار

قصیدهٔ شمارهٔ 46 - در مدح امیر شیخ حسن

دجله عمری است، تر وتازه که خوش می گذرد ****ساقیا می گذر عمر به عطلت مگذار!

چند پیچیم چو زلفین تو در دور قمر ؟ ****چند باشیم چو چشمان تو در عین خمار؟

کار آن است تو را کار ، ورت صد کار است****بر لب دجله رو ودست بشوی از همه کار

کمتر از خارنه ای ، دامن گل بویی گیر ****کمتر از سرونه ای ، تازه نگاری به کف آر

جام خورشید از آن پیش که بردارد صبح ****جام جمشیدیصبها به صبوحی بردار

جام بر کف نه ودر باده نگر تا زصفا ****حور در پرده روحت بنماید

دیدار

می گلگون که کند پرتو عکسش به صبوح ****صبح را همچو شفق گونه به گلگونه نگار

بخت یار است وفلک تابع وایام به کام****فتنه در خواب وجهان ایمن ودولت بیدار

دور مستی است در این دور نزیبد که بود ****بجز از حزم خداوند جهان کس هشیار

نقطه دایره پادشهی ، شیخ حسن ****شاه خورشید محل ، خسرو جمشید آثار

آنکه بر شاهسوار فلک ار بانگ زند ****که بدار ای فلک او را نبود باز مدار

کف او مقسم ارزاق وضیع است وشریف ****در او کعبه آمال صغار است وکبار

بار ها با گهر افشانی دستش زحیا ****ابر آب دهن انداخته در روی بحار

قرص خورشید اگر در خور خوانش بودی ****عیسی مایده آراش بدی خوان سالار

ای که از نزهت ایوان تو بابی است بهشت****وی که از روضه ی اخلاق تو فصلی است بهار !

فلک آثار سم اسب تو در روز مصاف ****همه بر دیده خورشید نویسد به غبار

زحل از قدر تو آموخت بزرگی وشرف****این چنین ها کند آری اثر حسن جوار

شرح رای تو دهد شمع فلک در اصباح ****دم زخلق تو زند باد صبا در اسحار

بیلکت چون بنهد چشم بر ابروی کمان****زه به گوش ظفر آید زدهان سوفار

روز بزم تو درم به همه قدر از سبکی ****در نیار به جوی هیچکس او را به شمار

گرزند نا میه در دامن انصاف تو چنگ ****بر کند لطف تو از پای گل ونسرین خار

باز اگر پای به دست تو مشرف نکند ****پای خود را ندهد بوسه به روزی صد بار

هر که بیرون نهد از دایره حکم تو پای****بس که سر گشته رود گرد جهان چون پرگار

خسروا لشگر منصورت اگر رجعت کرد ****نیست بر

دامن جاه تو ازین هیچ غبار

عقل داند که در ادوار فلک بی رجعت ****استقامت نپذیرند نجوم سیار

این یقین است که در عرصه ملک شطرنج ****برتر از شاه یکی نیست به تمکین و وقار

دیده باشی که چو رخ برطرف شاه نهد****بیدقی بی هنری کم خطری بی مقدار

وقت باشد که نظر بر سبب مصلحتی ****نزد شاپش ویک سو شود از راه گذار

نه ارزان عزم بود پایه بیدق را قدر**** نه از این حزم بود منصف شاهی را عار

آخر دست بر آرد اثر دولت شاه****زنهادش به سم اسب وپی پیل دمار

پادشاها منم آن مدح سرایی که نیافت ****مثل من باغ سخن طوطی شکر گفتار

بلبلی نیست که در معرضم آید امروز ****من تنها وز مرغان خوش آواز هزار

تا جهان را بود از گردش ایام نظام ****تا زمین را بود از جنبش افلاک قرار

باد در سایه اقبال تو شهزاده اویس****دایم از عمر وجوانی وجهان بر خوردار!

قصیدهٔ شمارهٔ 47 - در وصف ساغر و می

نیست پیدا ، این محیط لاجوردی را کنار ****ساقیا دریای می در کشتی ساغر بیار !

چون به زرین زرورق می مگذارن عمر عزیز ****زین محیط غم که بروی نیست کشتی را گذار

اندران شبها که خیل ماه بر دارد سپهر ****زینهار از دجله خندق ساز واز کشتی حصار !

کشتی خورشید پیکر کانعکاس جرم او ****روز روشن می نماید در دل شبهای تار

هست خرم گلشنی ترکیب او از چوب خشک ****لیک چوب خشک او می آورد پیوسته بار

مرکبی چوبین روان باباد در رفتن ولی ****نیست هیچ از رفتن او باد را بر دل غبار

روحش از باد شمال است وروان از آب بحر ****نیست در گیتیجز این آب وهوایش سازگار

معده او بگذارند

سنگ خارا را ولی ****باشد اندر اندرونش آب صافی ناگوار

آب را هر دم ز پهلویش بود رنگی دگر ****خود همین باشد به غایت عالم حسن جوار

گردرین کشتی گذارد روزگار خود جهان ****ایمن از موج حواد ث بگذارند روزگار

قصیدهٔ شمارهٔ 48 - درمدح امیر سیخ حسن نویان

به چشم و ابرو و رخسار و غمزه می برد دلبر****قرار از جسم وخواب از چشم وهوش از عقل وعقل از سر

نباشد با لب و لفظ وجمال وحال او مارا ****شکر در خورد ومی در کام ومه در وجه وشب در خور

سر زلف ورخ خوب وخط سبز ولب لعلش ****سمن سای ومه آسای وگل آرای وگهر پرور

عذار وخط ورخسار ولب ودیدار و گفتارش ****بهار وسبزه وصبح وشراب وشاهد وشکر

نباشد خالی از فکر وخیال وذکر او مارا ****روان در تن خرد در سر سخن در لب نفس در بر

نثار خاک پایت راز جسم وشخص وچشم ورخ ****بر آرم جان ببازم سر ببارم در بریزم زر

به بوی رنگ و زیب . فر چو تو کی روید و تابد ****گل از گلشن می از ساغر مه از گردون خور از خاور

مگر مالیده ای بر خاک نعل سم اسب شه ****لب شیرین خط مشکین رخ نازک بر دلبر

فلک قدری ملک صدری امیری خسروی کامد ****سعادت بخت و دولت یار و ملک آرای و دین گستر

قدر قدرت قضا فرمان شهنشهه شیخ حسن نویان ****جهانگیر و جهان دارو جهان بخش و جهان دارو

زرای و طلعت و احسان و افضالش بود روشن ****چراغ مهر و چشم ماه و آب بحر و روی بر

ز فیض لفظ و کلک و دست و طبعش زله می بندد

****قصب قند و مگس شهد و صدف درو حجر گوهر

به امرو رای و تدبیر و مراد اوست گردون را ****ثبات و سیر و حل و عقد و امر و نهی و خیر و شر

ز عدل و داد وجودش آنچه دین دارد کجا دارد ****دماغ از عقل و عقل از روح و روح از طبع و طبع از خور

زهی آراسته تخت و سپاه . ملک و دین ذاتت ****چو دین عقل و روان جسم و حسب نفس و شرف گوهر

تذرو و تیهو و دراج و کبک از پشتی عدلت ****همایون فال و فارغ بال و طغرل صید و شاهین بر

ز خال و عم و جد و باب موروثی است ذاتت را ****کمال نفس و حسن نطق و عز و جاه و زیب و فر

به کید و مکر و تزویر و حیل نتوان جداکردن ****نسیم از مشک و رنگ از لعل و تاب از نارو نور از خور

ز اقبال و جلال و عز و تمکین تو می بخشد ****سری افسر شرف مسند امان خاتم طرب ساغر

نمی بینم به دور عدل و داد و لطف طبعت جز ****قدح گریان و دف نالان . می آب و نی لاغر

دران ساعت که از پیکار و حرب و رزم کین گردد ****اجل مالک روان هالک زمان دوزخ مکان محشر

ز سهم تیر و عکس تیغ و گرد خاک و خون یابی ****وجوه اصفر جبال اخضر سپهر اسود زمین احمر

زواج گردو موج خون و آشوب فتن گردد ****زمین گردون جهان دریا فرس کشتی بلا لنگر

گهی گردد گهی لغزد گهی پیچد گهی لرزد

****سر مردم سم اسب و بن رمح و دل خنجر

تو بر قلب صف خیل سپاه دشمنان تازی ****ظفر قاید قضا تابع ولی غالب عدو مضطر

روان سوی عدو گرز و سنان و ناوک و تیرت ****عدم دردم بلا در سر اجل در پی فنا در بر

بیندازد و بنهد و فرو گیرند و بردارند ****یلان اسپر سران گردن مهان مغفر شهان افسر

به زیرت بادپا اسبی جهان پیمای آتش رو ****جوان دولت مبارک پی قوی طالع بلند اختر

به وقت صید و سبق و عزم و رزم و از وی فرو ماند ****به سرعت و هم و جستن برق و رفتن سیل و تک صرصر

به سیر و سرعت و رفتار و رفتن بگذرد چون او ****نسیم از برو باداز بحر و ابر از کوه و سیل از در

امیر خسروا شاها نوشتن وصف تو نتوان ****بصد قرن و بصد دست و به صد کلک و به صد دفتر

کلامی گرچه مطبوع و روان و دلکش است الحق ****که دارد چون تو معشوقی نگار چابک و دلبر

به فرو بخت و اقبالت جواب آن چو آب اینک ****لطیف و روشن و پاک و خوش و عذاب و روان وتر

بقای و فعل و تاثیر و مدار و سیر تا دارد ****نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و گردش و اختر

نفوس و عنصر و ارواح و چرخ و اخترت بادا ****مطیع و تابع و محکوم و خدمتکار و فرمان بر

خداوندت مه و سال و شب و روز و گه و بیگه ****معین و ناصر و هادی و یاور حافظ و یاور

قصیدهٔ شمارهٔ 49 - در مدح سلطان اویس

ای

غبار موکبت چشم فلک را توتیا****خیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا

رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب****سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»

باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته****فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما

آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه****آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا

با غبار نعل شبذیر تو می ارزد کنون****خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها

شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس****چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا

این بشارت در چمن هر دم که می آرد نسیم****می نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را

می نهد بر خوان دولتخانه گل صد گونه برگ****می زند بر روی مهر آن رود بلبل صد نوا

ای ز فیض خاطرات آب سخن کوثر ذهاب!****وی ز ابر همتت باغ امل طوبی نما!

سایه لطف خدایی، تا جهان پاینده است****بر جهان پاینده باد این سایه لطف خدا!

ملک لطفت راست آن نعمت که در ایران زمین****عطف ذیل عاطفت می گستراند بر خطا

وصف لطفت در چمن می کرد ابر نوبهار****سوسن و گل را عرق بر چهره افتاد از حیا

در افق مهر از نهیبت روی تابد، ور به کین****بازگردانی افق را نیز ننماید قفا

دور رای استوارت کافتابش نقطه ایست****در کشید از استقامت، خط به خط استوا

غنچه ای بودی به نسبت بر درخت همتت****گنبد نیلوفری گرداشتی رنگ و نما

رایت عزم شریفت دولتی بی انقلاب****سده قدر رفیعت سدره بی منتها

در نهاد آب شمشیرت قضای مبرم است****بر سر شوم عدویت خواهد آمد این قضا

در شب هیجا سپاه فتح را تیغت دلیل****در ره تدبیر، پیر عقل را کلکت عصا

آفتاب از عکس شمشیر تو می گیرد فروغ****آسمان از بار احسان تو می گردد دو تا

در جهانداری، دو آیت داری از تیغ و قلم****کاسمان خواند همی آن را

صبا، این را مسا

گردی از کهل سپاهت بر فلک رفت، آفتاب****کردش استقبال و گفت: ای روشنایی مرحبا!

ابر اگر آموزد از طبع تو رسم مردمی****در زمین دیگر نرویاند بجز مردم گیا

پیش چترت آن مقدم بر سمات اندر سمو****جبهه و اکلیل را بر ارض می ساید، سما

اطلسی بر قد قدرت در ازل می دوختند****وصله ای افتاد از آن اطلس، فلک را شد قبا

صد ره ار با صخره صما کند امرت خطاب****جز «سمعنا و اطعنا» نشنود سمع از صدا

هر کجا تیغت همی گرید، همی خندد اجل****هر کجا کلکت همی نالد، همی نالد سخا

تا شبانگاه امل می گردد ایمن از زوال****گر به چترت می کند چون سایه خورشید التجا

طبع گیتی راست شد در عهد تو ز انسان که باز****نشنود صوت مخالف هیچکس زین چار تا

کاهی از ملکت نیارد برد خصمت، گرچه گشت****از نهیب تیغ مینایین، چو رنگ کهربا

دشمنت بیمار و شمشیرت طبیب حاذق است****بر سرش می آید و می سازدش در دم دوا

هر که رو بر در گهت بنماد کارش شد چو زر****خاک درگاهت مگر دارد خواص کیمیا

هرکه چون دل در درون دارد هوای حضرتت****در یسارست او همه وقتی و دارد صدر جا

هست مستغنی، بحمد الله، ز اعوان درگهت****گر به درگاهت نیاید شوربختی، گو: میا

تیره باد آن روز و سال و مه که دارد بر سپهر****چشمه خورشید چشم روشنایی از سها

خویش را بیگانه می دارد ز مدحت طبع من****زآنکه دریای زاخر نیست جای آشنا

چون ز تقدیر بیانت عاجز آمد طبع من ****این غزل سر زد درون دل، در اثنای ثنا

در فراقت گرچه بگذشت آب چشم از سر مرا ****بر زبان هرگز نراندم سرگذشت و ماجرا

شمع وارم، روزگار از جان شیرین دور کرد ****باز دارد آنگه

به دست دشمنم سر رشته را

تا مگر وصل تو یکدم وصله کارم شود ****در فراقت پیرهن را ساختم در بر قبا

من به بویت کرده ام با باد خو در همرهی ****لاجرم بی باد یک دم بر نمی آید مرا

هست دایی بی دوا در جان من از عشق تو ****بود و خواهد بود بر جان من این غم دائما

در میان چشم و دل گردی است دور از روی تو ****خیز و بنشین در میان هر دو، بشنو ماجرا

خاصه این ساعت که دلها را صفایی حاصل است ****از غبار موکب جمشید افریدون لقا

آن جهانگیری، جهانداری، جهان بخشی که هست ****تیغ و کلک او جهان را مایه خوف و رجا

دولتت چون آفتاب و نور و کوه و سایه اند ****آفتاب از نور و کوه از سایه چون گردد جدا

پادشاها هشت مه نزدیک شد تا کرده است ****دور از آن حضرت، بلای درد پایم مبتلا

درد پای ماست همچون ما، به غایت پایدار****در ثبات و پایداری درد آرد پای ما

نی که پایم پای بر جا تر ز درد آمد که درد ****هر زمان می جنبد و پایم نمی جنبد ز جا

شرح این درد مفاصل را مفصل چون کنم؟****کی شود ممکن به شرح این قیام آنگه مرا

ضعف پایم کرد چون نرگس چنان کز عین ضعف****سرنگون بر پای می خیزم به یاری عصا

درد پایم کرد منع از خاک بوس درگهت ****خاک بر سر می کنم هر ساعتی از درد پا

اندرین مدت که بود از درد غم صباح من عشا ****گفته ام حقا دعایت، در صباح و در مسا

مرکبی از روشنی نگذشت بر من تا که من ****همره ایشان

نکردم کاروانی از دعا

تا چو باد نوبهاری مژده گل می دهد ****لاله می اندازد از شادی کله را بر هوا

هم هوا گردد چو چشم عاشقان گوهر فشان ****هم زمین باشد چو صحن آسمان انجم نما

گل گشاید سفره پر برگ بهر عندلیب ****صبح خیزان را زند بر سفره گلبانگ صلا

تاج نرگس را بیاراید به زر هر شب، سحاب ****آتش گل را بر افروزد به دم هر دم صبا

روضه عمرت که هست آن ملکت باغ بهار ****باد چون دارالبقا آسوده از باد فنا

عالم فرسوده از جور سپهر آسوده باد ****جاودان در سایه این رایت گیتی گشا

باد ماه روزه ات میمون و هر ساعت زنو ****ابتدای دولتی کان را نباشد انتها

قصیدهٔ شمارهٔ 5 - در مدح شیخ اویس

ای منزل ماه علمت، اوج ثریا****روی ظفر از آیینه تیغ تو پیدا

چون تیغ تو بذل تو گرفته همه عالم****چون صیت تو عدل تو رسیده به همه جا

گر سپهت خال زند بر رخ خورشید****موج کرمت آب کند زهره دریا

در آخر منشور ابد عهد تو تاریخ****در اول احکام ازل نام تو طغرا

ای خان زمان شیخ اویس آنکه ز تعظیم****شاهان جهان را در تو کعبه علیا!

یک شمه به ایوان تو خورشید منور****یک خیمه در اردوی تو گردون معلا

که مار سنان تو گزیده دل دشمن****گه شیر لوای تو دریده صف هیجا

در گور به عهد تو بنازد دل بهرام****در عدل به عهدت بفرازد سر دارا

کاووس و کی نوذر و هوشنگ و فریدون****کرده چو سعادت به جناب تو تولا

ای دیده ادراک تو ار منظر امروز****ناظر شده بر کارگه عالم فردا!

وی همت والای تو بیرون زده خیمه****از پردهسرای فلک اطلس والا!

عقل از روش رای تو آموخته قانون****روح از اثر

طلف تو اندوخته احیا

در سجده درگاه تو خواهند که باشند****اجرام به یکسر دو سر از حرص و چو جوزا

چترت به فلک گفت که بالا مرو ای چرخ!****زیرا که مرا می رسد این منصب والا

برداشتن تیغ و کمند ار چه گناه است****در عهد تو هست این همه در گردن اعدا

بدخواه سبکسار تو را وعده مرگ است****زان گرز گرانش به سر آمد به تقاضا

انصاف ز شمشیر تو با این همه تیزی****با خصم ستمکار بسی کرد مدارا

آن لحظه که از زخم سر و نیزه پیکار****چون خانه زنبور شود، سینه اعدا

از بس که برآید به فلک گرد دو لشگر****چون توده غبرا شود، این قبضه خضرا

از زخم صداع فزع کوس و صدایش****فریاد بر آید ز ذل صخره صما

آن روز همه روز زبان و لب شمشیر****باشند به اوصاف ایادی تو گویا

چون دید پراز باد سری خصم تو را تیغ****چون شمع به گردن زندش، کرد مدارا

روزی مه رایت اگر آری سوی گردون****رایت بگشاید به مهی قلعه مینا

گر قلعه هفتم نسپارد به تو کیوان****صدبار فرود آری ازین قلعه زحل را

ای مصعد اعلای ملایک گه پرواز!****مرغ حرم فکر تو را مهبط ادنا

ای سایه حق پرتو انوار الهی!****در ناصیه توست چو خورشید هویدا

بی دردسر نیزه و آمد شد پیکان****بی آنکه لب زیر کند تیغ به بالا

اطراف بلاد تو شد از امن، مزین****اسباب مراد تو شد از فتح، مهیا

المنه لله که درین فتح نداری****جز منت لله تبارک و تعالی

شاها! چو سر گنج لال معانی****بگشوده ضمیرم به ثنای تو در اثنا

ناگاه خیال صنم در نظر آمد****مهر رخ او سر زد ازین مطلع غرا

کای کار مرا زلف تو انداخته در پا!****از دور رخت، راز دل من شده رسوا!

هم لعل تو جامی

است، لبالب همه گوهر****هم زلف تو دامی است، سراسر همه سودا

از باد سحر شام دو زلف تو مشوش****وز شام پریشان تو خورشید مجزا

افتاده به هر حلقه ای از زلف تو، آشوب****برخاست به هرگوشه ای از چشم تو، غوغا

بنشاند تجلی جمال تو به یکدم****در زیر فلک شمع جهان تاب، مسیحا

وز شوق جمال تو دلم خون شد و هر دم****بر منظره چشم من آید به تماشا

درد دل عشاق ترا صبر، مداواست****دردا و دریغا که مرا نیست مداوا

آنجا که رخت دل زستم برده به غارت****صد جان لب شیرین تو آورد به یغما

مژگان تو برهم زده هر دم دل احباب****چون قلب عدو تیغ شهنشه گه هیجا

شاها! منم آن بحر معانی که به مدحت****شد حلقه به گوش سخنم، لولو لالا

نظام گوهر پرور طبعم به ثنایت****در نظم رساند سخنم را به ثریا

تا آب رخ مملکت و آینه عدل****از گرد سپاه و دم تیغ است، مصفا

بادا همگی نقش مراد تو مصور****در ناصیه این فلک آیینه سیما

چشم فلک از گرد سپاه تو، مکحل****روی ظفر از خون عدوی تو، مطرا

قصیدهٔ شمارهٔ 50 - در مدح دلشاد خاتون

کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ ****بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور

هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون ****زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور

شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا ****بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر

دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب ****خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر

صنوبر اربدل راست نیست بنده قدت ****چراست این همه دل در هوای قد صنوبر

اگر چو چشم تو عبهر بعینه ننماید ****زمانه چشم چرا بر ندارد از عبهر

درخت شد دم طاوس ، وغنچه شد سر طوطی ****ز حلق بلبله

باید گشود خون کبوتر

صباح کرده صبوحی به لاله زار گذر کن ****که لاله داغ صبوحی کشیده است به رخ بر

ببین که بر سر راه نسیم باد بهاری ****چه نافه های تتاری نهاده اند بر آذر

بر آذر است مرا جان بیار آب رزانم ****که شوق آب رزانم بسوخت جان برادر

بیار از آن می گلگون که گر شعاع وی افتد ****بدین حدیقه گل زرد واشود گل احمر

ز سرکش سر نرگس اگر بخواب فروشد ****عجب مدار که دارد پیاله ای دو سه در سر

به باد رفت سر لاله در هوا وهنوزش ****بدر نمی رود از سر خیال باده وساغر

به تنگ عیشی از آن رو بساخت غنچه که او را ****زریست اندک وصدوجه نازک است بر آن زر

نمود صورت بادام در نقاب شکوفه ****چنانک دیده خوبان زطرف شقه چادر

بسی نماند که گردد دهان غنچه خندان ****چو طوطی از ره تلقین عندلیب سخنور

برون کشید جهان از قفا زبان بنفشه ****مگر نکرد چو سوسن به ذکر شاه زبان تر

سر سلاطین دلشاد شاه جم گهر آن کوه ****زخسروان به گهر بر سر آمد ست جو افسر

هزار بار به روزی شکسته از سر تمکین ****شکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر

زهی زبادیه آز کاروان امل را ****انامل تو بسر حد آرزو شده رهبر !

سعادت ازلی، در ولای جاه تو مدغم ****شقاوت ابدی ، در خلاف رای تو مضمر

فروغ نعل سمندت هلال غره دولت ****مثال سایه چترت سواد دیده ی کشور

ز خاک پای شریفت عیون حور مکحل ****ز بوی خلق لطیفت دماغ روح معطر

تو را بود زصباح ورواح رایت

وپرچم****ترا سزد زسپهر وستاره خیمه ولشکر

زعصمتت نکشیده شمال کوشه برقع ****زعفتت نگرفته خیال دامن معجر

تویی که دور فلک راست ظل چتر تو مرکز ****تویی که حکم قضا راست خط رای تو مسطر

بدور عدل تو آهوی ناتوان رمیده ****چو چشم مست بتان است شیر گیر ودلاور

فسانه ایست زبزم تو ذکر روضه وجنت ****نشانه ایست ز رای تو اوج طارم اخضر

اگر زمانه گشایش نه از ضمیر تو یابد ****کلید صبح شود قفل بر دریچه خاور

زهیچ سینه به عهد تو بر نیامده دودی ****که دامن تو بگیرد مگر زسینه مجمر

ز رهگذار تو کی بر دلی نشست غباری ****مگر غبار رهت کان نشست بر دل اختر

بجز طلیعه کشور گشای صبح به عهدت ****زمانه را به شبیخون کسی نیامده بر سر

زمانه مقنعه زان بر سر خطیب فکندست ****که در زمان تو با تیغ رفت بر سر منبر

شب شبه صفت آمد شبیه کلک سیاهت ****از آن به یک شکم آرد هزار دانه گوهر

حقیقت است که آموخت از بیان شریفت ****طبیعت از قلم نی پدید کردن شکر

چو نقش آینه در قید آهن است همیشه ****معارض تو شد از روی عکس برابر

منم که ملک سخن را به عون مدح تو کردم ****به زخم تیغ زبان سخن تراش مسخر

چو قطره ام به هوایت بدین دیار فتاده ****تو بحر اعظمی این قطره را به لطف بپرور

زلال خاطرم آن در هوای مدح تو صافی ****روا مدار که گردد زهر غبار مکدر

تو آفتابی ومن کم نیم زذره خاکی ****که او زیک نظر آفتاب گشت مشهر

زبان کلک به روی کتاب غیر ثنایت

****گر از دهان دوایت آورد حکایت دیگر

زبان خامه ببرم بریزم آب مرکب ****لب دوات ببندم سیه کنم رخ دفتر

همیشه تا چو دم صبح زنگ شب بزداید ****جمال صورت عالم نماید آینه خور

غبار نعل سمند تو باد از همه رویی ****سواد چشم جهان را چو روز آمده در خور

فروغ رای منیرت، نگین خاتم دولت ****بقای مدت عمر ت،طراز دامن محشر

قصیدهٔ شمارهٔ 51 - در مدح سلطان اویس

دارم آهنگ حجاز ، ای بت عشاق نواز ****راست کن ساز ونوایی زپی راه حجاز

راز جان گوش کن از عود که ره یافته اند ****محرمان حرم اندر حرم پرده یراز

پرده سازده امروز ، که خاتون حجاز ****می دهد جلوه حسن از تتق عزت وناز

آفتاب طرب از مشرق خم می تابد ****خیز ومی خورد که نکردند در توبه فراز

یا رخواهی که به شادی زدرت باز آید ؟ ****راه دل پاک کن وخانه دل را در باز

مرحبا می شنود پخته این ره ! زدر آ ****بختی از سر در آ، نشنود الا آواز

پختگان بین شده از شوق ندابی دل وهوش ****بختیان بین همه از صوت ندا در تک وتاز

عاشقان حرم از جام ندا سر مستند ****مطربا این غزل از پرده عشاق نواز

ای بگرد حرمت طوفان کنان اهل نیاز ! ****عاشقانی به صفا راهروانی سر باز

چشمه نوش لبت بر لب کوثر خندان ****آب چاه ز نخت بر چه زمزم طناز

گرد کوی تو کند کعبه همه عمره طواف ****پیش روی تو برد قبله همه روزه نماز

باد قربان کمان خانه ابروی تو دل ****خاصه آن دم که بود چشم خوشت تیر انداز

دست در حلقه موی تو اگر

نتوان کرد ****بر در کعبه کوی تو نهم روی نیاز

نیست سودای سر زلف تو کار همه کس ****کین طریقی است خم اندر خم و دلگیر و دراز

می کشد راست چو زلف کج تو سر به بهشت ****راه سودای تو کان پر زنشیب است و فراز

برو ای قافله باد و بیاور بویش ****می دهم جان بستان و بده آنجا به جواز

باد صد جان مقدس بفدای نفسی ****که صبا بوی اویس از یمن آرد به حجاز

ای دل از بادیه محنت عشقش جان را ****به حریم حرم مرحمت شاه انداز

وارث سلطنت ملک کیان ، شاه اویس ****شاه دین پرور دشمن شکن دوست نواز

آنکه از جرعه جام کرم مجلس اوست ****ز امتلا همچو صراحی به فواق آمده باز

ای همایان شده در عرصه ملکت جبار! ****وی پلنگان شده در رسته عدلت خراز

رای فیروز تو بر افسر خورشید نگین ****عهد میمون تو بر دامن ایام طراز

بوده آغاز زمان تو ستم را انجام ****گشته انجام عدوی تو امان را آغاز

چتر انصاف تو چون ظل همای اندازد ****کبک در سایه او خنده زند بر شهباز

شد به بخت تو سر تخت مقام محمود ****شد یقینم که تو محمودی و اقبال ایاز

خصم را تیغ تو در دم به زبان عاجز کرد ****در زبان و دم شمشیر تو هست این اعجاز

گر به شاهی دگری مثل تو داند خود را ****عقل داند به همه حال حقیقت ز مجاز

در زمان تو به جز دشمن جانت زکمال ****نکشیدست کسی زحمتی از دست انداز

گه چو خورشید عنان بر جهت مشرق تاب ****گه زمشرق برود بر طرف مغرب تازبه سنان

به بنان درگه بخشش رخ احباب افروز ****درگه کوشش سر بدخواه

افراز

طبل باز تو هر آنجا که به آواز آمد****نثر طایر کند از قله گردون پرواز

خسروا دور فلک هیچ نمی پردازد****به من خسته تو یک لحظه به حالم پرداز

آسمان خواهدم از خاک درت دور افکند ****آفتابا نظری بر من خاکی انداز

درثبات قدمم صلب تر از کوه ولی ****غم دوران زمان است غمی کوه گداز

به جز از غصه مرا نیست حریفی دلدار ****به جز از ناله مرا نیست تدینی دم ساز

هر کس بر در تو رسمی و راهی دارد ****من به بیراهیم از جمله اقران ممتاز

دوش پیر خرد از روی نصیحت می گفت ****در دو بیتم سخنی خوش به طریق ایجاز

شد در آمد شدنت عمر به پایان سلمان ****بیشتر زین به سر خان طمع دست میاز

تا به کی دست دراز کنی؟ اکنون وقت است ****که به کنجی بنشینی و کنی پای دراز

کامرانیت چنان باد که در دور فلک ****هیچ باقیت نماند به جز از عمر دراز

قصیدهٔ شمارهٔ 52 - در مدح شاه دوندی

حور اگر دیده بدین روضه کند روزی باز ****کند از شرم در روضه فردوس فراز

ای نهال چمن جا ه در این روضه ببال ****وی حریم حرم قدر بدین کعبه بناز

بوستانی است که طاوس ملایک هر دم ****از سر سدره نماید به هوایش پرواز

خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت ****لب بامش همه در گوش زحل گوید راز

جای ما هست چه جای مه ومهر است که هست ****مه فروزان وبه صد پایه زمهر است فراز

زهره را زهره نباشد که به بامش گذرد ****تا نباشد زوکیلان درش خط جواز

مشک خاک در او خواست که گردد اقبال ****گفت در خانه ما راه ندارد غماز

خشت ایوانش

در سدره یگردون خشتک ****طرز بنیانش بر دامن آفاق طراز

آن بزرگی وضیا یافت از این خانه عراق ****که زارکان حرم کعبه واز کعبه حجاز

خوش بهاری است بساز ای بت چین برگ بهار ****خوش مقامی است نوا راست کن ای مایه ناز

تا به کی چرخ مخالف ره عشاق زند ؟ ****هر دای راست کن ای مطرب عشاق نواز

ساقیا ! برگ طرب ساز که از بلبل وگل ****کا روبار چمن امروز به برگ است و به ساز

نرگس از مستی می سر بنهاده است به خواب ****سر بر دامن گل پای کشیده ست دراز

غنچه ی شاهد رعنا همه غنج است ودلال ****بلبل عاشق شیدا همه شوق است ونیاز

بوستان سفره پر برگ گل از هم بگشود ****بلبلان را به سر سفره ی گل داد آواز

باغ را سبزه طرازیده عذارست مگر ****خطی آمد به وی از عارض خوبان طراز

افسر لاله ببین بر صفت تاج خروس ****چشم نرگس بنگر بر نمط دیده باز

باغ چون مجلس سلطان جهان است امروز ****از لطافت شده بر جنت اعلی طناز

شاه وندی جوانبخت جهان بخش که او **** از کمال شرف است از همه شاهان ممتاز

آن کریمی که درین گنبد فیروزه صدا ****بجز از شکر ایادیش نمی گوید باز

ادب ان است که با حرمت عدلش پس ازین ****بر سر جمع نبرند سر شمع به گاز

ای زشرم اثر رای تو خور در تب و تاب ****وی زمهر سم شبدیز تو مه در تک و تاز

مه به نعل سم شبدیز تو هرگز نرسد ****گو به آم شد ازین بیش تن خود مگذار

چتر انصاف تو چون ظل همای انداز د ****کبک

در سایه او خنده زند بر شهباز

در کمال شرف و جاه و جلالی اکنون ****هست دور ابد انجام تو را این آغاز

هر کجا چتر همایون تو را باز کنند ****ادب آن است که خورشید کند دیده فراز

میل آتش بکشندش ز شهاب ار نکند ****آسمان دیده انجم به شبستان تو باز

پادشاها چو دل از غیر تو پرداخته ام ****لطف کن لطف دمی با من بیدل پرواز

آنکه جز پرده مدحت ننوازد شب و روز ****بلبل خاطر او را به نوایی بنواز

نظر انداز بدین گفته که ضایع نشود ****گفته اند آنکه نگویی کن و درآب انداز

تا دهد هر سر سالی زپس پرده غیب ****عرض خوبان ریاحین فلک لعبت باز

قبله خلق جهان باد سراپرده تو ****وز شرف پرده سرای فلکش برده نماز

قصیدهٔ شمارهٔ 53 - در مدح دلشاد خاتون

خوش بر آمد به چمن با قدح زر نرگس ****ساقیا باده که دارد سر ساغر ، نرگس !

جام زرده به صبوحی که چو نرگس به صباح ****ریخت در جام بلورین می اصفر نرگس

سرش از ساغر می نیست زمانی خالی ****همه سیر وزر خود کرد دراین سر نرگس

شمع جمع طرف وچشم وچراغ چمن است ****زان چمن را همگی چشم بود بر نرگس

آسمانی است توگویی به سر خویش که کرد ****گرد خورشید به دیدار شش اختر نرگس

زان همه روزه به خواب است فرو رفته سرش ****که همه شب ننهد دیده به هم بر نرگس

بر ندارد به فلک سر زسر کبر مگر ****گشت مغرور بدین تاج مزور نرگس

یک گل از صد گل عمرش نشکفته است چرا ****پشت خم کرد چو پیران معمر نر گس

راست شکل الفی دارد وصفری بر سر ****شده مرغون بدین

تخته ی اغبر نرگس

عشر آیات چمن شد به حسابی که نمود ****نقش صفر والف اصفر واخضر نرگس

گه مثالی بود از چتر فریدون لاله ****گه نشانی دهد از تاج سکندر نر گس

گوییا پور پشنگ است که برداشته است ****بسر نیزه کلاه از سر نوذر نرگس

دیده بر فرق وسر افکنده زشرم است به پیش ****چون گنه کار در عرصه محشر نرگس

صبح بخشید درستی زرش اندر کاغذ ****سر در آورد در آن وجه محفر نرگس

هر دمش تازه گلی می شکفد پنداری ****راست بر طالع من زاد زمادر نرگس

داشت از رنج سهر عارضه ای پنداری ****شد به ((حمد الله )) ازان عارضه ، خوشتر نرگس

نقشش از طا سک زر چون همه شش می آید ****از چه معنی ست فرومانده به شش در نرگس

سیم وزر های پراکنده دی ماه خزان ****گوییا در قلم آورد به یک سر نرگس

هست بر یک قدم استاده به یک جای مقیم ****ننهد یک قدم از جای فراتر نرگس

ناتوان شد زهوای دل ودارد زهوا ****رخ زرد وقدم کوژ وتن لاغر نرگس

ید بیضا وعصا وشجر اخضر نار ****همه در صورت خود کرد مصور نرگس

راست گویی به سر نیزه برون آور دست ****دیده دشمن دارای مظفر نرگس

دوش گفتم غزلی در نظر نرگس مست ****کرد بر دیده سواد این غزل تر نرگس

داشتی شیوه چشم خوش دلبر نرگس ****گر شدی تیغ زن ومست ودلاور نرگس

نسخه چشم سیاهش ، که سوادی ست سقیم ****بردگویی به بیاض ورق زر نرگس

در هوای لب وچشمش هوس خمر وخمار ****در دماغ ودل خود کرد مخمر نرگس

باد چون

در کشدش دامن سنبل زسمن ****صبح چون بشکفدش بر گل احمر نرگس

قایلان را چه زبان ها که بود چون سوسن ****ناظران را چه نظر ها که بود بر نرگس

تا به چشم تو مگر باز کند دیده خویش ****بر سر وچشم خوش خویش نهد زر نرگس

از حسد چشم ندارد که به بالا نگرد ****بر سر سرو تو تا دید دو عبهر نرگس

به خیال قد وبالای تو روزی صد بار ****سر نهد در قدم سرو وصنوبر نرگس

عالم حسن جهانگیر تو خرم باغی ست ****که درو لاله زره دارد وخنجر نرگس

چون دهان تو بود گر بود املح ، پسته ****همچو چشم تو بود گر دبود احور ، نرگس

نه فلک راست جز از زلف تو بر مه سنبل ****نه جهان راست جز از چشم تو در خور نرگس

حلقه ی لعل تو درج است ، لباب گوهر ****خانه چشم تو باغی ست سراسر نرگس

غمزه یترک کماندار تو را دید مگر ****که برون کرد خیال کله از سر نرگس

هر زمان چشم تو در دیده یمن خوبتر است ****زانک در آب بود تازه وخوشتر نرگس

ساقی مجلس شاه است که با ساغر زر ****ایستا دست همه روزه برابر نرگس

شاه دلشاد جوانبخت جهانگیر که هست ****کرده از خاک درش دیده منور نرگس

آنک از عهد عفافش نتواند نگریست ****در عذار سمن وقامت عرعر نرگس

شب وروز است به نظاره بزمش چو نجوم ****سر فرو کرده از این بر شده منظر نرگس

در صبوح چمن از ساغر لطف تو کشد ****گر کشد لاله صفت داغ معنبر نرگس

چشم بازی وطریق ادب آن است

، انصاف ****که کله کج ننهد پیش تو دیگر نرگس

سر در افکنده به پیش از ورق گل هم شب ****صفت خلق خوشت می کند از بر نرگس

تا ببندد کمر خدمت بزم تو چونی ****طرف زرین کمری ساخت ز افسر نرگس

گرفتند سایه ابر کرمت بر سر خاک ****جز زر و سیم و زمرد ندهد بر نرگس

از زرو نقره دواتی است مرکب کرده ****تا کند مدح تو بر دیده محرر نرگس

چه عجب باشد اگر چون گل و بلبل گردد ****در هوای چمن بزم تو صد پر نرگس

بشکافند نفس خلق تو دری لاله ****بر دماند اثر لطف درآذر نرگس

نور رای تو اگر نامیه را مایه دهد ****زهره زاهر سر بر زند از هر نرگس

بوی آن می دهد از عفت ذاتت که دگر ****بر نیاید پس از این جز که به چادر نرگس

چشمش از چشمه خورشید شود روشنتر ****از غبار در تو گر کشد اغبر نرگس

روز بزم از طرف جود تو طرفی بر بست ****لاجرم شد به زرو سیم توانگر نرگس

در سراپرده بزم تو کنیزان باشند ****نوبهار و سمن و لاله و دیگر نرگس