دیوان اشعار اوحدالدین انوری

مشخصات کتاب

شماره کتابشناسی ملی : ف 4902

سرشناسه : انوری محمد، - 585؟ق عنوان و نام پدیدآور : دیوان انوری نسخه خطی]اوحدالدین انوری آغاز ، انجام ، انجامه : آغاز نسخه "بسمله مقدری نه بالت بقدرت مطلق کند بشکل بخاری چو گنبد ازرق .."

انجام نسخه "...چو بخشش کنی مال سایل فزائی چوکوشش کنی جان رستم بکاهی تم

: معرفی کتاب دیوان اشعار اوحدالدین انوری است شامل قصائد، قطعات و غزلیات بدون ترتیب مشخصات ظاهری : 210 برگ 19 سطر، اندازه سطور 165x78، قطع 240x140

یادداشت مشخصات ظاهری : نوع کاغذ: فرنگی نخودی

خط: نستعلیق

تزئینات جلد: تیماج قهوه ای تیره مقوایی ساده

حواشی اوراق نسخه حواشی با نشان "12، ص

مهرها و تملک و غیره مهر بیضی [شعاع 1315] (برگ 4، 98 پ

فرسودگی ناقص بودن صفحات موریانه خوردگی وسیع در کلیه اوراق کتاب منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها : منابع دیده شده ف ملی (86: 2)، مشار (2269: )2

موضوع : شعر فارسی -- قرن ق 6

شماره بازیابی : 282 - 1024/چ 802

دسترسی و محل الکترونیکی : http://dl.nlai.ir/UI/36afddf0-ca31-4d0d-8dc8-aae376be9bd9/Catalogue.aspx

معرفی

انوری ابیوردی، اوحدالدین، محمد ( ملیت: ایرانی قرن:6)

(وف ح 585 ق)، دانشمند، منجّم و شاعر، متخلص به انوری. در مهنه از توابع ابیورد متولد شد. ابتدا در مدرسه ی منصوریه ی طوس به تحصیل علوم مختلف پرداخت. در فلسفه، ریاضیات، نجوم، هیئت، علوم معقول و منقول و شاعری دست داشت. از جوانی شعر می گفت و ابتدا خاوری تخلص می کرد امّا، بعد تخلص خود را به انوری تغییر داد. وی جوانی خود را در بلخ گذراند و سفرهایی به سرخس، مرو، خوارزم، اطراف دشت خاوران و عراق کرد. انوری از.

مداحان سلطان سنجر سلجوقی بود و پس از آنکه استخراج نجومی او در خصوص اجتماع سیارات هفت گانه در برج میزان و بروز طوفان به خطا رفت از ترس سلطان سنجر به بلخ فرار کرد، اوباش بلخ وی را مورد اهانت و تعرض قرار دادند. او عاقبت به مجدالدین ابوالحسن عمرانی از بزرگان خراسان و قاضی حمیدالدین صاحب «مقامات حمیدی» پناه برد. انوری از کسانی است که در تغییر سبک فارسی نقش عمده ای ایفا نموده است. اشعار وی پُر از اصطلاحات و اشارات به مسائل علمی دقیق و حکمت است و به همین جهت سه شرح بر بعضی اشعار نوشته اند. یکی شرح داوود بن محمدعلوی شادیابادی، شرح ابوالحسن فراهانی حسینی و دیگر شرح عبدالرزاق دنبلی. انوری را در شعر پرورش دهنده سبک ابوالفتوح رونی دانسته اند. وی در مدح و هجو مهارت داشته است. او در بلخ درگذشت و در جنب مزار سلطان احمد خضرویه مدفون گردید. از آثار وی: «دیوان» اشعار، مشتمل بر چهارده هزار و هفتصد و چند بیت؛ «البشارات فی شرح الاشارات» و «رساله ای در عروض و قوافی».

برگرفته از کتاب: اثرآفرینان (جلد اول-ششم) منابع زندگینامه: آتشکده ی آذر (254 -213 /1)، با کاروان حله (185 -179)، تاریخ ادبیات در ایران (681 -656 /2)، تاریخ گزیده (714 -712)، تاریخ نظم و نثر (82 -80)، تذکره الشعراء (98 -94)، دایرهالمعارف فارسی (287/1)، الذریعه (110 -109 /9 ،111/3)، ریاض العارفین (173 -171)، ریحانه (198 -197 /1)، سخن و سخنوران (357 -332)، طرائق الحقائق (594 -592 /2)، لباب الالباب (138 -125 /2)، لغت نامه (ذیل/ انوری)، مجمع الفصحا (430 -385 /1)، معجم المؤلفین (33/7)، هفت اقلیم (28 -25 /2).

فعالیتها:

• شعر • فیزیک و نجوم

مقطعات

حرف ا

شماره 1: بود از نور معرفت بینا

دیدهٔ جان بوعلی سینا****بود از نور معرفت بینا

سایهٔ آفتاب حکمت او****یافت از مشرق و لوشینا

جان موسی صفات او روشن****به تجلی و شخص او سینا

ای سفیه فقیه نام تو کی****باز دانی زمرد از مینا

در تک چاه جهل چون مانی****مسکنت روح قدس مسکینا

شماره 2: مصطفی را به نور لوشینا

انوری چون خدای راه نمود****مصطفی را به نور لوشینا

برد قدرش به دولت فرقان****پای بر فرق گنبد مینا

نور عرشش به عرش سایه فکند****چون تجلی به سینهٔ سینا

مسکن روح قدس شد دل او****نی دل تنگ بوعلی سینا

سخن از شرع دین احمد گو****بی دلا ابلها و بی دنیا

چشم در شرع مصطفی بگشا****گر نه ای تو به عقل نابینا

شماره 3: حال مزاج خویش بگفتم کماجرا

نزد طبیب عقل مبارک قدم شدم****حال مزاج خویش بگفتم کماجرا

دل را چو از عفونت اخلاط آرزو****محموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا

گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی است****س المزاج حرص اثر کرده در قوا

بی شک بود مولد تب لرزهٔ نیاز****نامنهضم غذای امل بر سر غذا

ای دل به عون مسهل سقمونیای صبر****وقتست اگر به تنقیه کوشی ز امتلا

مقصود از این میانه اگر حقنهٔ دلست****اول قدم ز اکل فضولست احتما

شماره 4: سلیما ابلها لابلکه مرحوما و مسکینا

نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی****سلیما ابلها لابلکه مرحوما و مسکینا

سنایی گرچه از وجه مناجاتی همی گوید****به شعری در ز حرص آنکه یابد دیدهٔ بینا

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت****چنان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا

ولیکن از طریق آرزو پختن خرد داند****که با تخت زمرد بس نیاید کوشش مینا

برو جان پدر تن در مشیت ده که دیر افتد****ز یاجوج تمنی رخنه در سد ولوشینا

به استعداد یابد هرکه از ما چیزکی یابد****نه اندر بدو فطرت پیش از کان الفتی طینا

بلی از جاهدوا یکسر به دست تست این رشته****ولیک از جاهدوا هم برنخیزد هیچ بی فینا

شماره 5: وی عقل تو پیر و بخت برنا

ای خصم تو پست و قدر والا****وی عقل تو پیر و بخت برنا

ای کرده به خدمت همایونت****هفت اختر و نه فلک تولا

ای پار گشاده بند امسال****و امروز بدیده نقش فردا

هم دست تو دستگاه روزی****هم پای تو پایگاه بالا

رای تو که کسوت کواکب****بر چرخ کنند ازو مطرا

ملک چو بنات را کشیدست****در سلک نظام چون ثریا

آنی که گر آسمان کند دست****با کین تو در کمر چو اعدا

بگشاید روز انتقامت****بند کمر از میان جوزا

من بنده به عادتی که رفتست****رفتم به در سرای والا

گفتند که تو خبر نداری****کان کوه وقار شد به صحرا

ای ذره به باغ رفت خورشید****وی قطره به کوشک رفت دریا

اینک به درم نشسته حیران****با رشک نهان و اشک پیدا

برخوانم راحلون اگر نیست****امید به مرحبا و اهلا

شماره 6: همچو سعی خویش بد بیند جزا

هرکه سعی بد کند در حق خلق****همچو سعی خویش بد بیند جزا

همچنین فرمود ایزد در نبی****لیس للانسان الا ما سعی

شماره 7: فلک را نیست با قدر تو بالا

ایا صدری که از روی بزرگی****فلک را نیست با قدر تو بالا

خجل از قدر و رایت چرخ و انجم****غمی از دست و طبعت ابر و دریا

کله با همتت بنهاده کیوان****کمر در خدمتت بربسته جوزا

ثریا با علو همت تو****به نسبت چون ثری پیش ثریا

بر دست جوادت چرخ سفله****بر رای صوابت عقل شیدا

کفت پیوسته قسمت گاه روزی****درت همواره ماوا جای آلا

به فضل این قطعه برخوان تا که گردد****نهان بنده بر رای تو پیدا

به اقبال تو دارم عشرتی خوش****حریفانی چو بختت جمله برنا

مزین کرده مجلس مان نگاری****بنامیزد زهی شیرین و زیبا

نشسته ز اقتضای طالع سعد****به خلوت بارهی چون سعد و اسما

ز زلفش دست من چون روز وامق****ز وصلش روز من چون روی عذرا

موافق همچو با فرهاد شیرین****مساعد همچو با یوسف زلیخا

بر آن دل کرده خوش کز وصل دوشین****که مان چونین بود امروز و فردا

چو چشمش نیم مستیم و مرا نیست****علاج درد او یعنی که صهبا

چه صفراهاست کامروز او نکردست****در این یک ساعت از سودای حمرا

به انعام تو می باید که گردد****نظام مجلس تو مجلس ما

شماره 8: کمند قهر هر قاهر ز قهرت مقتصر بادا

سمند فخر دین فاخر ز فخرت مفتخر بادا****کمند قهر هر قاهر ز قهرت مقتصر بادا

اگر گردون به یک ذره بگردد برخلاف تو****همه دوران او ایام نحس مستمر بادا

قوام دولت ما را چو امر قدقضی گشتی****دوام محنت اعدات امر قد قدر بادا

اگر کشتی عز و جاه جز بار تو برگیرد****همه الواح معقودش جراد منتشر بادا

عروس طبع یک دانا اگر جز بر تو عیش آرد****زبان جهل صد دانا به جهلش بر مقر بادا

صفای صفهٔ صدرت به صف صابران دین****چو وصف جنهالفردوس ماء منهمر بادا

ز بهر حفظ جانت را به هر جایی که بخرامی****عنان دولتت در دست الیاس و خضر

بادا

شماره 9: دور از مجلس تو مرگ فجا

آفتاب سخا حمیدالدین****دور از مجلس تو مرگ فجا

نی شکر گفته ای و می نرسید****شاعرم هم به مدح و هم به هجا

; خر یاد می کنم لیکن****می دهی یا بگویمت که کجا

شماره 10: وی بر خطا گزیده طریق صواب را

ای بر عقاب کرده تقدم ثواب را****وی بر خطا گزیده طریق صواب را

در مستی ار ز بنده خطایی پدید شد****مست از خطا نگردد واجب عقاب را

گر در گذاری از تو نباشد بسی دریغ****امید رستگاری یوم الحساب را

ور زانکه باز رای ادب کردنی بود****نیمی مرا ادب کن و نیمی شراب را

شماره 11: معزول کن شهابک منحوس دزد را

ای صدر نایبی به ولایت فرست زود****معزول کن شهابک منحوس دزد را

زرهای بی شمار به افسوس می برد****آخر شمار او بکن از بهر مزد را

تا دیگران دلیر نگردند همچو او****فرمان من ببر بکش این زن به مزد را

شماره 12: کرده بردار اختر بد را

این فلک پیش طالع نیکت****کرده بردار اختر بد را

فتح باب کفت به بار آرد****قلب دیماه شاخ بسد را

مستعد قبول نطق کند****فیض عقل تو طینت دد را

تو بمان صد قران و گر به شبی****برسد روز همچو من صد را

به کم از فکرتی بود مازار****رای عالی و جان بخرد را

درد پای من آن محل دارد****که تو دردسری دهی خود را؟

شماره 13: شهان عالم آرای و جوانمردان برمک را

خطابی با فلک کردم که از راه جفا کشتی****شهان عالم آرای و جوانمردان برمک را

زمام حل و عقد خود نهادی در کف جمعی****که از روی خرد باشد بر ایشان صد شرف سگ را

نهان در گوش هوشم گفت فارغ باش از این معنی****که سبلت برکند ایام هر ده روز یک یک را

شماره 14: چرا زیردستی کند هیچ زن را

کرا عقل باشد زبر دست شهوت****چرا زیردستی کند هیچ زن را

عیال زن خویش باشد هرآنکس****که فرمان بر زن کند خویشتن را

ولیکن کسی را که زن شوی باشد****کجا درگذارد به گوش این سخن را

شماره 15: شکر آن نعمت به واجب کرد اله العالمین را

چون بهاء الدین اعز را شاخ عزت بارور شد****شکر آن نعمت به واجب کرد اله العالمین را

کردگارش در خور وی این دو گوهر داد و هرگز****مثل آن حاصل نیاید بحر ملک و کان دین را

آن چنان محمود سیرت مهتر مسعود طالع****نام سیرت داد آنرا نام طالع داد این را

شماره 16: خنک آنکس که زن خوب بمیرد او را

گفت با خواجه یکی روز ازین خوش مردی****خنک آنکس که زن خوب بمیرد او را

گفت ای خواجه زن خوب تو داری امروز****گفت خوبست اگر مرگ پذیرد او را

زن چرا شاید آن را که بری بر سر چاه****در چه اندازی و کس به که نگیرد او را

مارگیری را ماری ز سر سله بجست****گفت هل تا برود هرکه بگیرد او را

شماره 17: بلبل شکر به عیوق کشد زمزمه را

طوطی ای آنکه ز انصاف تو هر نیم شبی****بلبل شکر به عیوق کشد زمزمه را

ای شبان رمه آنکه تویی سایهٔ او****نیک تیمار خور ای نیک شبان این رمه را

گرگ را دمدمهٔ فتنه همی گوید خیز****به غنیمت شمر این تیره شب و این دمه را

تن در آن خدعه مده زانکه یکی زن رمه نیست****کش توان کآبش فدا ساختن این دمدمه را

همه با داغ خدایند چه خرد و چه بزرگ****نیک هشدار که تا حشر ضمانی همه را

شماره 18: به فلک برکشید دونی را

می نبینی که روزگار چه کرد****به فلک برکشید دونی را

بر سر آدمی مسلط کرد****آنچنان خر فراخ کونی را

حرف ب

شماره 19: هلاک جان و دل خود بر آن نبود شراب

به جای بادهٔ نابم تو سرکه دادی ناب****هلاک جان و دل خود بر آن نبود شراب

شدی مصوص تنم بی گمان ز خوردن آن****اگر به کون من اندر بدی کرفس و سداب

شماره 20: تنی دو دوش به سیکی و نقل و رود و شراب

خدایگانا مهمان بنده بودستند****تنی دو دوش به سیکی و نقل و رود و شراب

به طبع خرم و خندان شراب نوشیدند****که بر خماهن گردون فروغ او سیماب

نه در مزاج کسی گرمیی بد از سیکی****نه در دماغ کسی غلبه کرد قوت خواب

شرابشان نرسیده است و بنده درمانده****خدایگانا تدبیر بنده کن به شراب

شماره 21: توانی ار بچکانی همی از آتش آب

ایا دقیق نظر مهتری که گاه سخا****توانی ار بچکانی همی از آتش آب

به پیش دست سخی تو از خجالت و شرم****به جای قطرهٔ باران عرق چکد ز سحاب

سه کس به زاویه ای در نشسته مخموریم****به یاد بادهٔ دوشینه هرسه مست و خراب

به ذروهٔ فلک و ماه برکشیده سرود****ز چهرهٔ طرب و لهو برگرفته نقاب

امید ما پس از ایزد به جود تست که نیست****ز ساز مجلس ما هیچ جز کباب و رباب

مصاف عشرت ما بشکند زمانه اگر****تو نشکنی بتفضل خمار ما به شراب

شماره 22: چون ندادی از آن شدم در تاب

گفته بودی که کاه و جو بدهم****چون ندادی از آن شدم در تاب

بر ستوران و اقربات مدام****کاه کهتاب باد و جو کشکاب

شماره 23: از کف تو چو از شراب طرب

میر حیدر ایا که خیزد جود****از کف تو چو از شراب طرب

دوستت انوری که نگشاید****جز به یادت ز دوستداری لب

سه شبانروز شد که از مستی****باز نشناختست روز از شب

جلبی چند بوده اند حریف****الفیه شلفیه تبار و نسب

همه از آرزوی ; بزرگ****دست بر ; زنان که من یرغب

من و تایی دو دیگران با من****مانده زین ; خوارگان به عجب

همچنین باشد ارکند جودت****مدد خادمت به ماء عنب

شماره 24: من از حرارت عشق و وی از حرارت تب

من و نگار من امروز هر دو رگ زده ایم****من از حرارت عشق و وی از حرارت تب

بزرگ بارخدایی کنی و بفرستی****ورا شراب عناب و مرا شراب عنب

شماره 25: در وی نهند ده کدوی تر نه بس عجب

دستار خوان بود ز دو گز کم به روستا****در وی نهند ده کدوی تر نه بس عجب

لیکن عجب ز خواجه از آن آیدم همی****کو بر کدوی خشک نهد بیست گز قصب

شماره 26: مدتی گرگان شبان بودند و دزدان محتسب

گرچه در دور تو ای دریادل کان دستگاه****مدتی گرگان شبان بودند و دزدان محتسب

واندرین دوران که انصاف تو روی اندر کشید****فتنها شد ذوشجون و قصدها شد منشعب

سایه مفکن بر حدیث انقلابی کاوفتاد****کان نه اول حادثه است از روزگار منقلب

در خم دور فلک تا عدل باشد کوژپشت****عافیت را کی تواند بود قامت منتصب

کان و دریایی بنه در حبس دل بر اضطراب****زانکه کان پیوسته محبوسست و دریا مضطرب

شماره 27: از فضلهٔ زنبور برو دوخته ام جیب

ای بس که جهان جبهٔ درویش گرفته****از فضلهٔ زنبور برو دوخته ام جیب

واکنون همه شب منتظرم تا بفروزند****شمعی که به هر خانه چراغی نهد از غیب

آن روز فلک را چو در آن شکر نگفتم****امروز درین زشت بود گر کنمش عیب

شماره 28: درین مقام فسوس و درین سرای فریب

درین دو روزه توقف که بو که خود نبود****درین مقام فسوس و درین سرای فریب

چرا قبول کنم از کس آنکه عاقبتش****ز خلق سرزنشم باشد از خدای عتیب

مرا خدای تعالی ز آسیای فراز****که عقل حاصل آنرا نیاورد به حسیب

چو می دهد همه چیزی به قدر حاجت من****چنان که بی خبر سیب ماه رنگ به سیب

ز بهر حفظ حیات آنچه بایدم ز کفاف****ز بهر کسب کمال آنچه بایدم ز کتیب

هزار سال اگر عمر من بود به مثل****مرا نیاز نیاید به آسیای نشیب

دو نعمتست مرا کان ملوک را نبود****به روز راحت شکر و به روز رنج شکیب

شماره 29: چنانکه گشت هوای نیاز ازو محجوب

زهی نم کرمت در سخا بهارانگیز****چنانکه گشت هوای نیاز ازو محجوب

دهان لاله رخانم به خنده بازگشای****از ابر جود در آنم یکی یم مقلوب

حرف ت

شماره 30: از مقامات حمیدالدین شد اکنون ترهات

هر سخن کان نیست قرآن با حدیث مصطفی****از مقامات حمیدالدین شد اکنون ترهات

اشک اعمی دان مقامات حریری و بدیع****پیش آن دریای مالامال از آب حیات

شاد باش ای عنصر محمودیان را روح تو****رو که تو محمود عصری ما بتان سومنات

از مقاماتت اگر فصلی بخونی بر عدو****حالی از نامنطقی جذر اصم یابد نجات

عقل کل خطی تامل کرد ازو گفت ای عجب****علم اکسیر سخن داند مگر اقضی القضات

دیر مان ای قدر و رایت عالم تایید را****آفتابی بی زوال و آسمانی با ثبات

شماره 31: پای محکم کرد ملک و سر فراخت

ای سرافرازی که از یک سعی تو****پای محکم کرد ملک و سر فراخت

جز تو از ارکان دولت فتح را****تا بدین غایت کسی آلت نساخت

حق سلطان این چنین باید گزارد****قدر دولت این چنین باید شناخت

شماره 32: گره کیسهٔ عناصر سخت

گره عهد آسمان سست است****گره کیسهٔ عناصر سخت

آنکه بگشاد هیچ وقت نبست****گره عهد و بندگیش ز بخت

کیست بحری که موج بخشش اوی****کیسهٔ بحر و کان کند پردخت

میر بوطالب آنکه او ثمرست****اسدالله باغ و نعمه درخت

پادشاهیست نسبت او را تاج****شهریاریست همت او را تخت

جرم ماه از اشارت جدش****هم به دو نیمه گشت و هم یک لخت

عرش می گفت در احد تکبیر****پدرش تیغ فتح می آهخت

در ترازوی همتش هرگز****حاصل روزگار هیچ نسخت

دست او سایه بر جهان افکند****با عدم برد تنگدستی رخت

باد دستش قوی و از دستش****دشمنش لخت لخت گشته به لخت

شماره 33: هفت چرخ و چهار طبع انگیخت

به خدایی که از میان دو حرف****هفت چرخ و چهار طبع انگیخت

بوی کافور و عود و مشک آورد****رنگ طاوس و کبک و زاغ آمیخت

که مرا درد هجر تو بر سر****خاک اندوه و آتش غم بیخت

از برم دل به خدمت تو رسید****وز تنم جان ز فرقت تو گریخت

این چنین کارها زمانه کند****با زمانه نمی توان آویخت

شماره 34: به خانه باش و میا تا گهی که خوانندت

صفی محمد تاریخی از خدای بترس****به خانه باش و میا تا گهی که خوانندت

فصیح و گنگ به تعریض چند گویندت****جوان و پیر به تصریح چند رانندت

گمان بری که ظریفی ولی نمی دانی****که پیش مردمک دیده می نشانندت

هزار ; خر اندر ; زن آن قوم****که تا فجی بنمیری ظریف دانندت

شماره 35: کس نمی داند که در آفاق انسانی کجاست

ربع مسکون آدمی را بود دیو و دد گرفت****کس نمی داند که در آفاق انسانی کجاست

دور دور خشکسال دین و قحط دانشست****چند گویی فتح بابی کو و بارانی کجاست

من ترا بنمایم اندر حال صد بوجهل جهل****گر مسلمانی تو تعیین کن که سلمانی کجاست

آسمان بیخ کمال از خاک عالم برکشید****تو زنخ می زن که در من گنج پنهانی کجاست

خاک را طوفان اگر غسلی دهد وقت آمدست****ای دریغا داعی چون نوح طوفانی کجاست

شماره 36: یک روی بر ثنا و دگر روی بر دعاست

چون برگهای طوبی طبعم به نام تو****یک روی بر ثنا و دگر روی بر دعاست

در خاطرم که بلبل بستان نعت تست****اطراف باغ عمر ابدالدهر پر نواست

با برگ و با نوای چنین بنده ای چو من****هر روز بی نواتر و بی برگ تر چراست

شماره 37: بی خدمت دوات تو بسته کمر نخاست

ای سروری که از گل دل قامت قلم****بی خدمت دوات تو بسته کمر نخاست

بادا همیشه ملک جمال تو منتظم****کز کاف کن فکان چو وجودت گهر نخاست

بی طبع دلگشای تو از سنگ زر نخاست****بی لفظ جانفزای تو از نی شکر نخاست

دعوی همی کنم که در آفاق چون تویی****از مسند امامت صدری دگر نخاست

شماره 38: همچو قدر و همتش بی منتهاست

رتبت و تمیکن صدر موئتمن****همچو قدر و همتش بی منتهاست

آفتابش در سخاوت مقتدیست****واسمان را در کفایت مقتداست

طبع شد بیگانه با آز و نیاز****تا کفش با جود و بخشش آشناست

دست او را خواستم گفتن سخیست****باز گفتم نه غلط کردم سخاست

ای جوادی کز پی مدح و ثنات****بر من از مدح و ثنا مدح و ثناست

عالمی از کبریایی سر به سر****گرچه عالم سر به سر کبر و ریاست

زحمتی آورده ام بار دگر****گرچه روز و شب دلت در یاد ماست

کار شاعر زحمت آوردن بود****وانکه رحمت آورد کار شماست

هست مستغنی ز شرح از بهر آنک****شرح کردن زانچه می دانی خطاست

بادت اندر دولت باقی بقا****تا بقا از ایزد باقی بقاست

شماره 39: به یکبار از پی سلطان کند راست

قدر می خواست تا کار دو عالم****به یکبار از پی سلطان کند راست

چو او اندیشهٔ برخاستن کرد****قضا گفتا تو بنشین خواجه برخاست

شماره 40: گفت کین والی شهر ما گدایی بی حیاست

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی****گفت کین والی شهر ما گدایی بی حیاست

گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه ای****صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست

گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده ای****آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست

در و مروارید طوقش اشک اطفال منست****لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست

او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است****گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست

خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج****زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست

چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی****هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست

شماره 41: پادشاه آل یاسین مجد دین بوطالبست

آنکه بر سلطان گردون نور رایش غالبست****پادشاه آل یاسین مجد دین بوطالبست

آسمان همت خداوندی که همچون آسمان****همتش بر طول و عرض آفرینش غالبست

آنکه او تا در سرای آفرینش آمدست****تنگ عیشی از سرای آفرینش غایبست

بحر در موج شبانروزی دلش را زیر دست****ابر در باران نوروزی کفش را نایبست

آز محتاجان چو کلکش در مسیر آمد بسوخت****آز گویی دیو و کلک او شهاب ثاقبست

دی همی گفتم که از دیوان رای صائبش****آفتاب و ماه را هر روزی نوری راتبست

آسمان گفتا چه می گویی که گوید در جهان****پرتو نور نبوت را که رایی صایبست

شماره 42: عالم السر و الخفیاتست

به خدایی که در ولایت غیب****عالم السر و الخفیاتست

که غمت شه رخم به اسب فراق****آن چنان زد که بیم شهماتست

شماره 43: خاک پایت مرا به سر تاجست

ای کریمی که در عطا دادن****خاک پایت مرا به سر تاجست

جان شیرین من به تلخ چو آب****به سر تو که نیک محتاجست

شماره 44: ژاژ چون تذکیر قاضی ناصحست

رای مجدالملک در ترتیب ملک****ژاژ چون تذکیر قاضی ناصحست

یارب اندر ناکسی چون کیست او****باش دانستم چو تاج صالحست

شماره 45: که همه دین و دانش و دادست

از خواص سخای مجد کرم****که همه دین و دانش و دادست

آنکه گردون در انتظام امور****تا که شاگرد اوست استادست

آنکه تا بنده می خرد جودش****در جهان سرو و سوسن آزادست

آنکه با اشتمال انصافش****ایمنی را کمینه بنیادست

سال و ماه از تواتر کرمش****کان و دریا ازو به فریادست

معجزی بین که غور اشکالش****نه به پای توهم افتادست

گوییا لا اله الا الله****از خواص پیمبری زادست

واندرین روزها مگر کرمش****حاجتم را زبان همی دادست

که ندانی خبر همی داری****که ز بختت چه کار بگشادست

غایت مهر خواجه بردادن****مهر زر از پی تو بنهادست

طلبم چون نکرد آن تعجیل****که در اخلاق آدمی زادست

رغبت همتش که رتبت او****از ورای خراب و آبادست

خواجه ای را که خازن او اوست****معطی کافتاب ازو رادست

کیست آن کس عطارد فلکی****که بدو جان آسمان شادست

دوش وقت سحر بدان معنی****که مرا زانچه گفته ام یادست

نابیوسان ز بخت و طالع من****به تقاضای آن فرستادست

آفرین باد بر چنین معطی****کافرینش به نزد او بادست

شماره 46: که آزادی ز مادر با تو زادست

تو آن فرزانهٔ آزاد مردی****که آزادی ز مادر با تو زادست

دلت گر یک زمان در بند ما شد****به ما بر دست فرمانت گشادست

اگر بی تو نشستی بود ما را****غرامت را به جانی ایستادست

تو گر گویی که روز آمد به آخر****حدیثی از سر انصاف و دادست

ولیکن چون تویی روز زمانه****ترا هر گه که بینم بامدادست

شماره 47: لقبت صد کمال نو دادست

ای بزرگی که دین یزدان را****لقبت صد کمال نو دادست

دان که من بنده را خداوندی****میوه و گوشتی فرستادست

میوه در ناضج اوفتاد و کسی****اندر این فصل میوه ننهادست

گوشتی ماند و من درین ماندم****زانکه رعنا و محتشم زادست

لبش آهنگ کاه می نکند****چه عجب نه لبش ز بیجادست

گفتم ای گوسفند کاه بخور****کز علفها همینت آمادست

گفت جو، گفتمش ندارم، گفت****در کدیه خدای بگشادست

گفتمش آخر از که خواهم جو****اینت محنت که با تو افتادست

گفت خواه از کمال دین مسعود****که ولی نعمتی بس آزادست

منعما مکرما درین کلمات****کین زبان بسته ام زبان دادست

به کرم ایستادگی فرمای****کز شره بر دو پای استادست

شماره 48: تیر تقدیر را روان کردست

به خدایی که از کمان قضا****تیر تقدیر را روان کردست

چشمهٔ آفتاب رخشان را****خازن نقد آسمان کردست

کز نحیفی و ناتوانی و ضعف****دورم از روی تو چنان کردست

که مرا دور بودن از رویت****هرچه گویم فزون از آن کردست

نتوان شرح داد آنکه مرا****غم هجر تو بر چه سان کردست

شماره 49: مگر چون ده منی سیکیش بردست

فریدالدین کاتب دام عزه****مگر چون ده منی سیکیش بردست

به گرمایی چنین در چار طاقش****به دست چار خوارزمی سپردست

بنتوانی شنید آخر که گویند****که آن صافی سخن محبوس دردست

به آبی چند آبش باز روی آر****اگر دانی که آن آتش نمردست

مصون باد از حوادث نفس عالیت****الا تا نقش گیتی ناستردست

شماره 50: هفت آسمان چو مهره به دست مشعبدست

شاها بدان خدای که بر دست قدرتش****هفت آسمان چو مهره به دست مشعبدست

فرماندهی که در خم چوگان حکم اوست****این گویهای زر که بدین سبز گنبدست

کین بنده تا ز خدمت بزم تو دور ماند****روزی دم خوش از دم او برنیامدست

شماره 51: با گریبان شب گره کردست

به خدایی که روز را دامن****با گریبان شب گره کردست

پشت چرخ از نهیب تیر قضا****جفته همچون کمان به زه کردست

کارزوی توام جهان فراخ****تنگ چون حلقهٔ زره کردست

شماره 52: چرخ با آنچه اندرو خردست

به خدایی که با بزرگی او****چرخ با آنچه اندرو خردست

که مرا پای در رکاب سفر****دست بوسیدن تو آوردست

شماره 53: ز فرزندان صدق خود شمردست

مرا مقصود فرزندان آدم****ز فرزندان صدق خود شمردست

خداوند اوحدالدین خواجه اسحق****که گیتی با بزرگیهاش خردست

گرش بینی بگو ای آنکه پایت****ز رتبت پایهٔ گردون سپردست

خبر داری که فرزند عزیزت****چه پای امروز در خواری فشردست

ز پای اندر میفکن دست گیرش****که اندر پایمال و دست بردست

شماره 54: کز بوالحسنم راتبه هر روز سه مردست

آن شد که جهان لاف همی زد که من آنم****کز بوالحسنم راتبه هر روز سه مردست

زان روز که قصد فلک از غصهٔ رتبت****در گوشهٔ حبسش گرو حادثه کردست

بالله به نان و نمک او که جهان نیز****جز خون جگر یک شکم سیر نخوردست

شماره 55: دیدمش کو ز امت آزردست

دوش در خواب من پیمبر را****دیدمش کو ز امت آزردست

گفتمش ای بزرگ چت بودست****طبع پاک تو از چه پژمردست

گفت زین مقر یک همی جوشم****رونق وحی ایزدی بردست

آنچه این زن به مزد می خواند****جبرئیل آن به من نیاوردست

شماره 56: فلک را به جاهت نیاز آمدست

ایا خسروی کز پی جاه خویش****فلک را به جاهت نیاز آمدست

ازین یک غلام تو یعنی جهان****که با خفته بختم به راز آمدست

که داند که بی صبر کوتاه عمر****به رویم چه رنج دراز آمدست

نگوئیش کاندر جفای فلان****ز ما کی ترا این جواز آمدست

به کشتی نوحم رسان هین که غم****چو طوفان به گردم فراز آمدست

ترا سهل باشد مرا ممتنع****نه پای تو در سنگ آز آمدست

بده زانکه کارم درین کوچ تنگ****تو گویی مگر ترکتاز آمدست

از آن پس که اسبی و فرشیم نیست****به زینی و یک خیمه باز آمدست

شماره 57: آسمان را رکوع فرمودست

به خدایی که در پرستش خویش****آسمان را رکوع فرمودست

دست حکمش به کیلهٔ خورشید****خرمن روزگار پیمودست

که ز چشمم به عشق خدمت تو****جان به عرض سرشک پالودست

این سخن را عزیز دار که دوش****چرخ با من در این سخن بودست

شماره 58: مسافران فلک را قدم بفرسودست

بدان خدای که در جست و جوی قدرت او****مسافران فلک را قدم بفرسودست

به دست احمد مرسل به کافران قریش****هزار معجزهٔ رنگ رنگ بنمودست

ز ناودان قضا آب حکم بگشادست****به لاژورد بقا بام چرخ اندودست

کمال لم یزل و ذات لایزالی اوی****ز هرچه نسبت نقصان بود برآسودست

مقدسی است که آسیب دامن امکان****بساط بارگه کبریاش نبسودست

ز راه حکمت و رحمت عموم اشیا را****طریق کسب کمالات خاص بنمودست

مشاعل فلکی را ز کارخانهٔ صنع****بهین و خوبترین رنگ و شکل فرمودست

چنان که طرهٔ شب را به قهر شانه زدست****به لطف آینهٔ جرم ماه بزدودست

ز عدل شاملش اندر مقام حیز خاک****نهاده هریکی از چار طبع و نغنودست

خمیرمایهٔ بخشش به خاک بخشیدست****برآنکه مرجع او خاک شد نبخشودست

سوار روح به چوگان یای نسبت او****ز کوی گردون گوی کمال بربودست

درازدستی ادراک و تیزگامی وهم****طناب نوبتی حضرتش نه پیمودست

جناب قدرت او را به قدر وسعت نطق****زبان سوسن و طوطی همیشه بستودست

کمین سلطنتش در مصاف کون و فساد****سنان لاله به خون دلش بیالودست

سیاه روی سپهر کبود کسوت را****رخش ز زنگ کدورت نخست بزدودست

پس از خزانهٔ حسن و جمال خورشیدش****کفاف حسن و زکوه جمال فرمودست

بیاض روز به پالونهٔ هوای مشف****هزار سال بر این تیره خاک پالودست

گهی به خرج بخار از بحار کم کردست****گهی به دخل دخان بر اثیر بفزودست

ترا که میر خراسانی از ره تقدیم****بر آسمان و زمین قدر و جاه افزودست

که انوری را بی خدمت مبارک تو****هرآنچه دیده ندیدست و گوش نشنودست

در

این سه سال چه در خواب و چه به بیداری****خیال رایت و آواز نوبتت بودست

شکستهای امانی به عشوه می بسته است****درشتهای حوادث به حیله می بودست

کنون حواشی جانش از قدوم فرخ تو****چو برگ گل همه شادیش توده بر تودست

که صورتی که ز من بنده آشنایی کرد****نه آنکه از لب من هیچ گوش نشنودست

نه بر زبان گذرانیده ام نه بر خاطر****نه بر عقیدت من بنده هرگز این بودست

شماره 59: که نه معشوقهٔ وفادارست

عاقلا از سر جهان برخیز****که نه معشوقهٔ وفادارست

گیر کامروز بر سر گنجی****پا نه فردات بر دم مارست

شماره 60: که مردمی کن و بخشیده بی جگر بفرست

از آن سپس که به تعریض یک دوبارم رفت****که مردمی کن و بخشیده بی جگر بفرست

صفی موفق سبعی چو بارها می گفت****که گرت هیزم هر روزه نیست خر بفرست

شبی به آخر مستی به طیبتش گفتم****که آنچه گفتی ار خشک نیست تر بفرست

غلام را بفرستاد بامداد پگاه****نه زان قبل که ستوری پگاه تر بفرست

بگویم از چه جهت گفت خواجه می گوید****که آن حدیث به دست آمدست زر بفرست

شماره 61: هفت پیکش همیشه در سفرست

به خدایی که در دوازده میل****هفت پیکش همیشه در سفرست

تختهٔ کارگاه صنعت اوست****کو سواد مه و بیاض خورست

چمن بوستان نعت ترا****خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و دعا و شکر و ثنا****رایمش شاخ و بیهخ و برگ و بر است

شماره 62: به عنایت به سوی من نظرست

گشته ام بی نظیر تا که ترا****به عنایت به سوی من نظرست

که مرا در وفای خدمت تو****نه به شب خواب و نه به روز خورست

خاک سم ستور تو بر من****بهتر از توتیای چشم سرست

زانکه دانم که پیش همت تو****آفرینش به جمله بی خطرست

شعرم اندر جهان سمر زان شد****که شعار تو در جهان سمرست

زاتش عشق سیم نیست مرا****خاطرم لاجرم چو آب زرست

شماره 63: خواب نه بل حالتی کان از عجایب برترست

دوش خوابی دیده ام گو نیک دیدی نیک باد****خواب نه بل حالتی کان از عجایب برترست

خویشتن را دیدمی بر تیغ کوهی گفتیی****سنگ او لعل و نباتش عود و خاکش عنبرست

ناگهان چشمم سوی گردون فتادی دیدمی****منبری گفتی که ترکیبش ز زر و گوهرست

صورتی روحانی از بالای منبر می نمود****گفتیی او آفتابست و سپهرش منبرست

با دل خود گفتم آیا کیست این شخص شریف****هاتفی در گوش جانم گفت کان پیغمبرست

در دو زانو آمدم سر پیش و بر هم دستها****راستی باید هنوزم آن تصور در سرست

چون برآمد یک زمان آهسته آمد در سخن****بر جهان گفتی که از نطقش نثار شکرست

بعد تحمید خدا این گفت کای صاحب قران****شکر کن کاندر همه جایی خدایت یاورست

بار دیگر گفت کای صاحب قران راضی مباش****تا ترا گویند کاندر ملک چون اسکندرست

بازانها کرد کای صاحب قران بر خور ز ملک****زآنکه ملکت همچو جان شخص جهان را در خورست

گر سکندر زنده گردد از تواضع هر زمان****با تو این گوید که جاهت را سکندر چاکرست

حق تعالی با سکندر هرگز این احسان نکرد****خسروا تو دیگری کار تو کار دیگرست

لشکرت را آیت نصر من الله رایت است****رایتت را از ملوک و از ملایک لشکرست

بیخ جور از باس تو چون بیخ مرجان آمدست****شاخ دین بی عدل تو چون شاخ آهو بی برست

صیت تو هفتاد کشور زانسوی عالم گرفت****تو بدان منگر

که عالم هفت یا شش کشورست

هرکه او در نعمتت کفران کند خونش بریز****زانکه فتوی داده ام کو نیز در من کافرست

بر سر شمشیر تو جز حق نمی راند قضا****حکم شمشیر تو حکم ذوالفقار حیدرست

دینم از غرقاب بدعت سر ز رایت برکشید****خسروا رای تو خورشید است و دین نیلوفرست

بر من و تو ختم شد پیغمبری و خسروی****این سخن نزدیک هرکو عقل دارد باورست

چون سخن اینجا رسید الحق مرا در دل گذشت****کین کدامین پادشاه عادل دین پرورست

زیور این خطبه هر باری که ای صاحب قران****بر که می بندد که او شایستهٔ این زیورست

گفت بر سلطان دین سنجر که از روی حساب****عقد ای صاحب قران چون عقد سلطان سنجرست

شاد باش ای پادشا کز حفظ یزدان تا ابد****بر سر تو سایهٔ چترست و نور افسرست

تا موالید جهان را سیزده رکن است اصل****زانکه نه علوی پدر وان چار سفلی مادرست

بادی اندر خسروی در شش جهت فرمان روا****تا بر اوج آسمان لشکرگه هفت اخترست

شماره 64: آنکه بر عالم نفاذ او قضای دیگرست

قطعهٔ صدر اجل قاضی قضاه شرق و غرب****آنکه بر عالم نفاذ او قضای دیگرست

خواجهٔ ملت حمیدالدین که از روی قوام****دین و ملت را مکانش چون عرض را جوهرست

آنکه قاضی فلک یعنی که جرم مشتری****روز بارش از عداد پرده داران درست

چاکران حضرتش نزد من آوردند دی****چاکران حضرتی کو را چو من صد چاکرست

چون نهادم بر سر و بر دیده آن تشریف را****کز عزیزی راست همچون دیدگانم در سرست

دیده از حیرت همی گفت این چه کحل و توتیاست****تارک از دهشت همی گفت این چه تاج و افسرست

بر زبانم رفت کین درج سراسر نکته بین****عقل گفت ای هرزه گو این درج تا سر گوهرست

زان سخن پروردنم یکبارگی معلوم شد****کانچه عالی رای ملک آرای معنی پرورست

خاطر وقادش اندر نسبت آب سخن****آتشی آمد

که دودش جمله آب کوثرست

عالم معنیش خواندم عالمم خاموش کرد****گفت عامل چون بود آن کو ز عالم برترست

مهر و کینش موجب بدبختی و نیک اختریست****چون از این بدبخت شد انصاف از آن نیک اخترست

از خط شیرینش اندر فکرتم کایا مگر****آهوان چین و ماچین را چراگه عسکرست

با خرد گفتم توانی گفت این اعجوبه چیست****گفت پندارم که بحری پر ز مشک و شکرست

عشق ازو به گفت گفتا نیک دور افتاده اند****یادگاری از لب معشوق و زلف دلبرست

دیر زی ای آنکه بعد از پانصد و پنجاه سال****نظم و خطت بر نبوت حجت پیغامبرست

شماره 65: از چه معنی از آنکه محرورست

حاجبت رگ ز دست دانستم****از چه معنی از آنکه محرورست

رگ زند هرکه او بود محرور****عذر عذرت مخواه معذورست

خیری خانه گر خراب شدست****غم مخور تابحانه معمورست

من ز خیری به تابخانه شوم****که نه من لنگم و نه ره دورست

شماره 66: که ز آمد شد خدمت عصبم رنجورست

تا مشقت ره طاعت نبرد هرگز گفت****که ز آمد شد خدمت عصبم رنجورست

چون چنان شد که به هر گام دوره بنشیند****گر به خدمت نرسد در دو جهان معذورست

همه جور من از این کهنه دو صندوق تهیست****که به پریش گمان همه کس مغرورست

خانه چون خانهٔ بوبکر ربابیست ولیک****اندرو هیچ طرب نیست که بی طنبورست

ای دریغا که برون رفت بدر عمر و هنوز****در و دیوار تمنی همه نامعمورست

حال او دور مشو با کرم خویش بگو****تات گوید که چنین ها ز مروت دورست

صلت و بخشش و مرسوم و مواجب بگذار****آخر ار مزد نباشد کم اگر مزدورست

عید بگذشت و عروسی شد و سور آمده گیر****زانکه کابین شود آن را خلفی مقدورست

دانم این قطعه چو برخواند خواهد گفتن****تا چنین عید و عروسی است چه جای سورست

شماره 67: ابر در جنب کفت باطل و دریا زورست

ای خداوندی کز غایت احسان و سخا****ابر در جنب کفت باطل و دریا زورست

جود و بخل از کف تو هر دو مخنث شده اند****مگرش طبع سقنقور و دم کافورست

بنده را خدمت پیوستهٔ ده ساله مگیر****کز قرابات نفور و ز وطن مهجورست

ده قصیده است و چهل قطعه همه مدحت تو****که به اطراف جهان منتشر و مشهورست

با چنین سابقه کس را به چنین روز که دید****کز غم راتبه روزش چو شب دیجورست

سعی کن سعی که در باب چنین خدمتگار****سعی تو اندک و بسیار همه مشکورست

بر سرش سایه فکن هین که در افواه افتاد****که ز تقصیر فلان کار فلان بی نورست

اندرین شدت گرما که ز تاثیر تموز****بانگ جزد از تف خورشید چو نفخ صورست

شماره 68: واندرور چیزها نه یک چیزست

شمس را چیزکی است بر گردن****واندرور چیزها نه یک چیزست

هیچ دانی درو چه شاید بود****باش در زیر ریش او تیزست

آنچه بر گردن است ترکاج است****وانچه در زیر ریش تر تیزست

شماره 69: شدی و رفت بهین حاصل جهان از دست

رئیس دولت و دین ای اسیر دست اجل****شدی و رفت بهین حاصل جهان از دست

زمانه نی در مردی در کرم بشکست****سپهر نی دم شخصی دم هنر دربست

دلم حریق وفاتت چو کرد خاکستر****یتیم وار برو جان به ماتمت بنشست

فغان ز عادت این رنج ساز راحت سوز****فغان ز گردش این جان شکار جورپرست

که صورتی که به عمری نگاشت خود بسترد****که گوهری که به سی سال سفت خود بشکست

زمانه عقد کمالی گسست و ای دریغ****که آسمان نتواند نظیر آن پیوست

ز دامگاه عناصر چه فایده ست بگو****وزین کشنده دو دام سیه سپید که هست

که روزگار پس از انتظار نیک دراز****بدین دو دام همین مرغ صید کرد و بجست

اگرچه در غم هجرت به نوک ناخن اشک****نماند مردمک دیده ای که دیده نخست

وگرچه هیچ شبی نیست تا ز دست دماغ****هزار دیده نگردد ز اشک میگون مست

زبان حال همی گوید اینت مقبل مرد****که از چه عید و عروسی کرانه کرد و برست

تو پروریدهٔ کابوک آسمان بودی****از آن قرار نکردی در آشیانهٔ پست

زمانه دل به تو زان درنبست می دانست****که ماهی فلکی را فرو نگیرد شست

شماره 70: اعتمادت بدان نباشد سست

اعتقادی درست دار چنانک****اعتمادت بدان نباشد سست

بنده را بی شک از عذاب خدای****نرهاند جز اعتقاد درست

شماره 71: هرچه رست از سحاب جود تو رست

ای کریمی که در زمین امید****هرچه رست از سحاب جود تو رست

لغزی گفته ام که تشبیهش****هست زاحوال بدسگال تو چست

آنچه از پارسی و تازی او****چون مرکب کنی دو حرف نخست

در مزان هرکه بیندش گوید****نامی از نامهای دشمن تست

باز چون با ز پارسیش افتاد****در ; مادرش چه سخت و چه سست

وانچه باقی بماند از تازیش****هست همچون شمایلش به درست

مر مرا در شبی که خدمت تو****روی بختم به آب لطف بشست

داده ای آن عدد که بر کف راست****پشت ابهام از رکوع آن جست

بده ار پخته شد و گر نی نی****نه تو در بصره ای نه من در بست

در دو هستیت نیستی مرساد****تا که مرفوع هست باشد هست

شماره 72: در کف چون سحاب تو بستست

ای بزرگی که جود بحر محیط****در کف چون سحاب تو بستست

مشکل و حل آسمان و زمین****در سؤال و جواب تو بستست

خبرت هست کز جماعی چند****در منی ده شراب تو بستست

شماره 73: دست می زد گفت چه دستور و دست

با خرد گفتم که دستور جهان****دست می زد گفت چه دستور و دست

دست نتوان خواندن او را زینهار****پنج کان بر پنج دریا می زدست

شماره 74: کس دیگر کسست همچو خسست

تو کس خواجه ای و هرکه چو تو****کس دیگر کسست همچو خسست

من کس کس نیم به نفس خودم****لاجرم هرکه چون منست کسست

نسبت ما دو تن به عیب و هنر****گر همین هر دو بیش نیست بسست

شماره 75: وعده از رغبت تو مایوسست

بوالحسن ای کسی که در احسان****وعده از رغبت تو مایوسست

دل و دستت که شاد باد و قوی****بحر معقول کان محسوسست

نکبتت عام نکبتی است کزو****شرع منکوب و ملک منکوسست

داغ آسیب دور تو دارد****هر اساس ستم که مدروسست

دوش آز از نیاز می پرسید****که کنون دور دهر معکوسست

گفت نی گفتش آخر از چه سبب****طالع مکرمات منحوسست

مکرمت بانگ برگرفت از حبس****که کریم زمانه محبوسست

شماره 76: کمتر جنیبت ابلق ایام سرکشست

ای سروری که کوکبهٔ کبریات را****کمتر جنیبت ابلق ایام سرکشست

رای تو در نظام ممالک براستی****تیری که جیب گنبد گردونش ترکشست

اکنون که از گشاد فلک بر مسام ابر****پیکان باد را گذر تیر آرشست

وز برف ریزه گوشهٔ هر ابر پاره ای****تیغست گوییا که به گوهر منقشست

برحسب حال مطلع شعری گزیده ام****واورده ام به صورت تضمین و بس خوشست

گویم کسی که چهرهٔ روزی چنین بدید****خاصه چنین که طرهٔ شبها مشوشست

بر خاطرش هر آینه این شعر بگذرد****کامروز وقت باده و خرگاه و آتشست

چندان بقات باد ز تاثیر نه سپهر****کاندر زمانه طبع چهار و جهت ششست

شماره 77: آسمان با علو قدر تو پست

ای به همت بر آفتابت دست****آسمان با علو قدر تو پست

بهتر از گوهر تو دست قضا****هیچ پیرایه بر زمانه نبست

هیچ دل با تو بد نشد که فلک****آرزوهاش در جگر نشکست

هیچ سر آستان تو بنسود****که کله گوشه بر سپهر نخست

باز در طاعت تو کبک نواز****دیو در دولت تو حرزپرست

آن شهابست کلک مسرع تو****که ازو هیچ دیو فتنه نجست

ابر عدل تو نایژه بگشاد****گرد تشویش از جهان بنشست

همتت دامن کرم بفشاند****آز هم در زمان ز فاقه برست

ای به جایی که از علو بفکند****بیم دست تو چرخ را از دست

شماره 78: چون بر آتش بود قدم پیوست

انوری را ز حرص خدمت تو****چون بر آتش بود قدم پیوست

نتواند که زحمتت ندهد****گاه و بی گه چه هوشیار و چه مست

هست اینک ندیم حلقهٔ در****ای جهان بر در تو بارش هست

شماره 79: کای بنده سپهر آبنوست

دی گفت به طنز نجم قوال****کای بنده سپهر آبنوست

در زنگولهٔ نشید دانی****گفتم چه دهند از این فسوست

در پردهٔ راست راه دانم****وانگاه به خانهٔ عروست

شماره 80: قدرت از چرخ هفتمین بیشست

ای بزرگی که در بزرگی و جاه****قدرت از چرخ هفتمین بیشست

عقل با دانش تو بی دانش****چرخ با همت تو درویشست

دیدهٔ دیدهٔ ذکاء تو است****هرچه در خاطر بداندیشست

باز بی پاس دولتت کبک است****گرگ بی داغ طاعتت میشست

نور در چشم دشمنت نارست****نوش در کام حاسدت نیشست

عالمی در حمایت کف تست****کف تو در حمایت خویشست

بنده را گرچه کمترین هنرست****اینکه نقش جهان بدکیشست

جز به سعی تو برنخواهد گشت****بنده را این مهم که در پیشست

شماره 81: از جمال و جلال اشرافست

هر جمال و شرف که دارد ملک****از جمال و جلال اشرافست

خواجه منصور عامر آنکه کفش****از عطا یادگار اسلافست

دخل مدحش ز شرق تا غربست****خرج جودش ز قاف تا قافست

رسمش اندر زمانه تصنیف است****واندرو از بزرگی انصافست

ای هنرمند مهتری که خرد****با هنرهای تو ز اجلافست

شکر شکر تو در افواهست****سمر رسم تو در اطرافست

تیر در حضرت تو مستوفی****زهره در مجلس تو دفافست

گرچه از غایت فصاحت و ذهن****همه دیوان شعرم اوصافست

وصف احسان تو چو من نکند****هرکه اندر زمانه وصافست

نیستی مسرف و ز غایت جود****خلق را در تو ظن اسرافست

بده ای خواجه کز پی بذلت****خاک بزاز و کوه صرافست

تا اثیر از هوا لطیف ترست****تا هوا چون اثیر شفافست

باد صافی تر از هوای اثیر****دلت از غم که از حسد صافست

شماره 82: یا شکل بهشت جاودانست

این مجلس خواجهٔ جهانست****یا شکل بهشت جاودانست

یا منشاء ملک و نشو دین است****یا موقف عرض انس و جانست

اوجش فلکیست کز بلندی****معیار عیار آسمانست

صحنش حرمی که در حریمش****از سایه و آفتاب امانست

راز دل زهره و عطارد****در زخمهٔ مطربش نهانست

سقفش به صدا پس از دو هفته****بی هیچ مدد نشید خوانست

خورشید مروق ار ندیدی****در ساغر ساقیانش آنست

تا قبهٔ آسمان گردان****گرد کرهٔ زمین روانست

این قبله نشانهٔ زمین باد****چونانکه نشانهٔ جهانست

خرم ز نشستن وزیری****کز مرتبه پادشا نشانست

شماره 83: پایهٔ اولین احسانست

به خدایی که بذل جان او را****پایهٔ اولین احسانست

کمترین پایه لطف و صنعش را****باد نوروز و ابر نیسانست

که مرا در فراق خدمت تو****زندگانی و مرگ یکسانست

از هر آسانیی که بی تو بود****خاطر و طبع من هراسانست

می کشم در فراق سختیها****هجر یاران به گفتن آسانست

دل و جان تا مقیم خوارزمند****وای بر تن که در خراسانست

خوشدلی در جهان طمع کردن****هم ز سودای طبع انسانست

شماره 84: تا یک شبه در وثاق تو نانست

آلودهٔ منت کسان کم شو****تا یک شبه در وثاق تو نانست

راضی نشود به هیچ بد نفسی****هر نفس که از نفوس انسانست

ای نفس به رستهٔ قناعت شو****کانجا همه چیز نیک ارزانست

تا بتوانی حذر کن از منت****کاین منت خلق کاهش جانست

زین سود چه سود اگر شود افزون****در مایهٔ نفس نقص نقصانست

در عالم تن چه می کنی هستی****چون مرجع تو به عالم جانست

شک نیست که هرکه چیزکی دارد****وانرا بدهد طریق احسانست

لیکن چو کسی بود که نستاند****احسان آنست و سخت آسانست

چندان که مروتست در دادن****در ناستدن هزار چندانست

شماره 85: کاثار سعادتت نهانست

ای سعد سپهر دین کجایی****کاثار سعادتت نهانست

بازم ز زمانه کم گرفتی****وین هم ز کیادت زمانست

این عادت قلهالمبالات****آیین کدام دوستانست

زین گونه بضاعت مودت****در حمل کدام کاروانست

ما را باری غم تو هر شب****همخوابهٔ مغز استخوانست

زان روی که روزی از فراقت****با سال تمام توامانست

سالیست که دیدهٔ پر آبم****بر طرف دریچه دیدبانست

رخسارهٔ کاه رنگم از اشک****در هجر تو راه کهکشانست

روزم سیهست از آنکه چشمم****از آتش سینه پر دخانست

خود صحبت اندساله بگذار****گو مرد غریب ناتوانست

گرچه زدهٔ سپهر پیرست****آخر نه چو بخت ما جوانست

برخیزم و بنگرم که حالش****در حبس تکبر از چه سانست

از دست مشو ز سقطهٔ من****پای تو اگرچه در میانست

سری دارم که گر بگویم****گویی بحقیقت آن چنانست

آن شب که دو عالم از حوادث****گویی که دو محنت آشیانست

و اجرام نحوس را به یکبار****در طالع عافیت قرانست

وز عکس شفق هوای گیتی****یک معرکه لمعهٔ سنانست

گفتم که چو شب گران رکابست****تدبیر می سبک عنانست

مهمان تو آمدیم یالیت****یالیتم از آن دو میهمانست

تا از در مجلست که خاکش****همتای بهشت جاودانست

سر در کردم اشارتت گفت****در صدر نشین که جایت آنست

من نیز به حکم آنکه حکمت****بر جان و روان من روانست

بنشستم و گفتم ارچه صدر اوست****عیبی

نبود که میزبانست

القصه چو جای خود بدیدم****کز منطقه نیک بر کرانست

با خود گفتم که انوری هی****هرچند که خانهٔ فلانست

لیکن به حضور او که حدش****حاضر شدن همه جهانست

دانی که تصدری بدین حد****نه حد تو خام قلتبانست

فی الجمله ز خود خجل شدم نیک****خود موجب خجلتم عیانست

اندازهٔ رسم دانی من****داند آن کس که رسم دانست

بر پای نشستم آخرالامر****چونان که گمان همگنانست

پی کورکنان حریف جویان****زانگونه که هیچکس ندانست

گفتم که چو شب سبکترک شد****اکنون گه ساغر گرانست

چون تو به سه گانه دست بردی****برجستم و این سخن نشانست

از گوشهٔ طارمت که سمکش****معیار عیار آسمانست

بر خاک درت نثار کردم****شخصی که برو نثار جانست

یعنی که گرم ز روی تمکین****بر سدرهٔ منتهی مکانست

درگاه سپهر صورتت را****تا حشر سرم بر آستانست

شماره 86: جمال حضرت و صدر و وزیر سلطانست

کمال دین محمد محمد آنکه برای****جمال حضرت و صدر و وزیر سلطانست

نفاذ حکم و قضا و قدرت قدر وسع آنک****به حل و عقد ممالک منوب دورانست

سپهر برشده تا رای روشنش دیدست****ز بر کشیدن خورشید و مه پشیمانست

زمانه در دل کتم عدم ضمیری داشت****که در وجود نگنجد کمال او آنست

مدار جنبش قدرش ورای خورشیدست****در سرای کمالش فراز کیوانست

به رای روشن پاک آفتاب گردونست****به قدر و جاه و شرف آسمان گردانست

وزارت از سخن او چو جان باجسمست****نیابت از قلم او چو جسم با جانست

به پیش آینهٔ طبعش آشکار شود****هر آن لطیفه که از روزگار پنهانست

ز اتصال کواکب وز امتزاج طباع****هر آن اثر که ببینی هزار چندانست

که او مشیر همه کارهای اقبالست****که او مدار همه کارهای دیوانست

بجز حمایتش از حادثات امان ندهد****که این چو کشتی نوحست و او چو طوفانست

به کار خادمش اندیشه ای همی باید****به از گذشته که اندیشه ناک و حیرانست

به بنده وعدهٔ الوان چه بایدش بستن****که

از زمانه برو بندهای الوانست

به زیر ضربت خایسک محنت و شیون****صبور نیست ولی صبر کار سندانست

به طول قطعه گرانی نکردم از پی آن****کزین متاع درین عرضگاه ارزانست

همیشه تا ز فرود سپهر ارکانند****هماره تا ز ورای کمال نقصانست

مباد هیچ بدی از سپهر و ارکانش****که از کمال بزرگی سپهر و ارکانست

ز طوق طوعش خالی مباد گردن دهر****که بس یگانه و فرزانه و سخندانست

شماره 87: بهشت چیست نشانی ز بود انسانست

بهشت را چه کنی عرضه بر قلندریان****بهشت چیست نشانی ز بود انسانست

به سر سینهٔ پاک و به جان معصومان****بدان خدای که دانای سر و اعلانست

که نقل رند ز مستان لم یزل خوشتر****ز میوهای بهشت و نعیم رضوانست

شماره 88: جای آرام و خورد و خواب منست

کلبه ای کاندرو به روز و به شب****جای آرام و خورد و خواب منست

حالتی دادم اندرو که در آن****چرخ در غبن و رشک و تاب منست

آن سپهرم درو که گوی سپهر****ذره ای نور آفتاب منست

وان جهانم درو که بحر محیط****والهٔ لمعهٔ سراب منست

هرچه در مجلس ملوک بود****همه در کلبهٔ خراب منست

رحل اجزا و نان خشک برو****گرد خوان من و کباب منست

شیشهٔ صبر من که بادا پر****پیش من شیشهٔ شراب منست

قلم کوته و صریر خوشش****زخمه و نغمهٔ رباب منست

خرقهٔ صوفیانهٔ ارزق****بر هزار اطلس انتخاب منست

هرچه بیرون از این بود کم و بیش****حاش للسامعین عذاب منست

گنده پیر جهان جنب نکند****همتی را که در جناب منست

زین قدم راه رجعتم بستست****آنکه او مرجع و مب منست

خدمت پادشه که باقی باد****نه به بازوی باد و آب منست

این طریق از نمایشست خطا****چه کنم این خطا صواب منست

گرچه پیغام روح پرور او****همه تسکین اضطراب منست

نیست من بنده را زبان جواب****جامه و جای من جواب منست

شماره 89: درد دندانت هیچ بهتر هست

ای به دندان دولت آمده خوش****درد دندانت هیچ بهتر هست

دارد از غصه آسمان دندان****بر که بر نفس همتت پیوست

زانکه هرگز به هیچ دندان مزد****بر سر خوان آسمان ننشست

تیز دندانی حرارت می****درد دندانت چون به خیره بخست

باز بنمود آسمان دندان****تا الم باز پس کشیدی دست

سر دندان سپید کرد قضا****گفتش ای جور خوی عشوه پرست

آب دندان حریفی آوردی****کوش تا رایگان توانی جست

از چنین صید برمکش دندان****مرغ چربست و آشیانی پست

من نگویم که جامه در دندان****زانتقامش به جان بخواهی رست

خیز و دندان کنان به خدمت شو****آسمان دیرتر میان دربست

گفت هم عشوه پشت دست بزد****دو سه دندان آسمان بشکست

شماره 90: وقت می بین چگونه کوتاهست

میر یوسف سخن دراز مکش****وقت می بین چگونه کوتاهست

گرچه مستغنیم از این سوگند****حق تعالی گواه و آگاهست

کین چنین جود اگر بحق گویی****نه سزاوار آن چنان جاهست

راه آن هیچ گونه می نروی****کین جوان مرد بر سر راهست

تا نگویی که اینت طالب سیم****کهربا نیز جاذب کاهست

احتیاج ضرورتی مشمار****اینک اشتباه را به اشتباهست

گر تویی یوسف زمانه چرا****دل من ز انتظار در چاهست

ور منم معطی سخن ز چه روی****به عطا نام تو در افواهست

زانچنان بیتها که کس را نیست****کز پی پنچ دانگ پنجاهست

حاش لله مباد یعنی هجو****راستی جای حاش لله است

دوش بیتی دو می تراشیدم****خردم گفت خیز بی گاهست

این یک امشب مکن به قول هوا****کیست کورا هوا نکو خواهست

بو که فردا وگرنه با این عزم****تا به فردای حشر زین ماهست

هان و هان بیش از این نمی گویم****شیر در خشم و رشته یکتاهست

روز طوفان و باد حزم نکوست****خاصه آنرا که خانه خرگاهست

شماره 91: کز کل خواجگان جهان بوالحسن بهست

با آنکه چند سال بدیدم بتجربت****کز کل خواجگان جهان بوالحسن بهست

پنداشتم که بازوی احسان قوی ترست****آنجا که بر کتف علم پیرهن بهست

یا همچو سرو نش در آزادگی کند****آنرا که باغ و برکه و سرو و چمن بهست

یا همچو شمع نور به هرکس رساند آنک****در پیش او نهاده به گوهر لگن بهست

مودود احمد عصمی عشوه ایم داد****گفتم که او سر است و سر آخر ز تن بهست

راغب شدم به خدمت او تا شدم چنانک****حال سگان بوالحسن از حال من بهست

شماره 92: نیستی و محنت و ادبیر هست

در جهان چندان که گویی بی شمار****نیستی و محنت و ادبیر هست

وز فلک چندان که خواهی بی قیاس****نفرت آهو و خشم شیر هست

گر ز بالای سپهر آگه نه ای****زین قیاسش کن که اندر زیر هست

دورها بگذشت بر خوان نیاز****کافرم گر جز قناعت سیر هست

نام آسایش همی بردم شبی****چرخ گفتا زین تمنی دیر هست

گفتمش چون گفت آن اندر گذشت****گر کنون رغبت نمایی ; هست

شماره 93: تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستست

با یکی مردک کناس همی گفتم دی****تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستست

صنعت و حرفت ما هر دو تو می دانی چیست****آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستست

گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس****اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست

کار فرمای دهد رونق کار من و تو****داند آن کس که دمی با من و تو بنشستست

کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست****لاجرم جان من از بند تقاضا رستست

باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو****کارفرمای ترا دیده چنان بربستست

که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی****کردهٔ دانم و پرداخته و پیوستست

یا چنان داند کین عمر عزیز علما****همچو روز و شب جهال متاع رستست

او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد****که ترا از سر پندار در آن پی خستست

انوری هم ز تو برتست که بر بیخ درخت****عقل داند که ستم نز تبرست از دستست

غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو****تیر انگشت گزیدست و قلم بشکستست

شماره 94: که کسش در جهان ندارد دوست

صاحبا ماجرای دشمن تو****که کسش در جهان ندارد دوست

گفته ام در سه بیت چار لطیف****زان چنانها که خاطرم را خوست

طنز می کرد با جهان کهن****در جهان گفتیی که تازه و نوست

رنگ او با زمانه درنگرفت****رونق رنگ با قیاس رکوست

روزگارش گلی شکفت و برو****همچو بر باقلی کفن شد پوست

آسمان در تنعمش چو بدید****گفت اسراف بیش از این نه نکوست

همچو ریواج پروریده شدست****وقت از بیخ برکشیدن اوست

شماره 95: دارم طمع که علت با من ز دست کوست

مقلوب لفظ پارس به تصحیف از کفت****دارم طمع که علت با من ز دست کوست

تصحیف قافیه که به مصراع آخرست****گر ضم کنی بر آنچه مسماست هم نکوست

آن دو لطیف را سیمی هست هم لطیف****وانچش کنی تو قلب به مقلوب او هم اوست

امروز اگر از این سه برون آریم به جود****فردا ز شکر هر سه برون آرمت ز پوست

شماره 96: زان کز قوام و نفع چو لفظ بدیع اوست

بفرستم ای امیر به تعجیل شربتی****زان کز قوام و نفع چو لفظ بدیع اوست

شیرین و ترش گشته دو جوهر به هم رفیق****این چون حدیث دشمن و آن چون عتاب دوست

آورده زیر کان ز پی فایده برون****رز را یکی ز سینه و نی را یکی ز پوست

شماره 97: به رسولی که چو ایزد بگذشتی همه اوست

به خدایی که معول به همه چیز بدوست****به رسولی که چو ایزد بگذشتی همه اوست

که به اقطاع نخواهم نه جهان بلکه فلک****نه فلک نیز مجرد فلک و هرچه دروست

شماره 98: دور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست

بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست****دور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست

مودودشه موئید دین پهلوان شرق****کامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست

گردون غبار پایهٔ تخت بلند اوست****خورشید عکس گوهر پر کلاه اوست

سیر ستارگان فلک نیست در بروج****بر گوشهای کنگرهٔ بارگاه اوست

چشم مسافران ظفر نیست بر قدر****بر سمت ظل رایت و گرد سپاه اوست

ای بس همای بخت که پرواز می کند****در سایه ای که بر عقب نیکخواه اوست

هم سبز خنگ چرخ کمین بارگیر اوست****هم دستگاه بحر بهین دستگاه اوست

بر آستان چرخ به منت قدم نهد****گردی که مایه و مددش خاک راه اوست

انصاف اگر گواه دوام است لاجرم****انصاف او به دولت دایم گواه اوست

روزش چنین که هست همیشه به گاه باد****کین ایمنی نتیجهٔ روز به گاه اوست

منصور باد رایت نصرت فزای او****کین عافیت ز نصرت تشویش کاه اوست

شماره 99: بگذاشتم که مرد سفیهست و عقربی است

بوطیب آنکه سرد و جفا گفت مر مرا****بگذاشتم که مرد سفیهست و عقربی است

ور زانکه از سفه به همه عمر در جهان****دشنام من دهد چه کنم گرچه مصعبی است

از حرمت علیکم او تا به قد سلف****هرچ از تبار اوست پلیدست و روسبی است

شماره 100: از آن زمان که بدانسته ام که مردم چیست

نیامدست مرا خویشتن دگر مردم****از آن زمان که بدانسته ام که مردم چیست

گرم نشان دهی از روی مردمی چه شود****چو بخت نیک نشانت دهم که مردم کیست

شماره 101: که مرا از کرم تو سبب حرمان چیست

با فلک دوش به خلوت گله ای می کردم****که مرا از کرم تو سبب حرمان چیست

این همه جور تو با فاضل و دانا ز چه جاست****وین همه لطف تو با بی هنر و نادان چیست

فلکم گفت که ای خسرو اقلیم سخن****با منت بیهده این مشغله و افغان چیست

شکر کن شکر که در معرض فضلی که تراست****گنج قارون چه بود مملکت خاقان چیست

شماره 102: برجست و بر دوید برو بر به روز بیست

نشنیده ای که زیر چناری کدو بنی****برجست و بر دوید برو بر به روز بیست

پرسید از چنار که تو چند روزه ای****گفتا چنار عمر من افزون تر از دویست

گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم****این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست

گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ****کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست

فردا که بر من و تو زد باد مهرگان****آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست

شماره 103: گرچه در هر فنیت چالاکیست

نشوی سرور اندرین گیتی****گرچه در هر فنیت چالاکیست

بشنو از من اگر سری طلبی****کاین سخن سر علم افلاکیست

سینه بر خاک نه مربع وار****که قران در مثلث خاکیست

شماره 104: صاحبا این چه عجز و مایوسیست

خسروا این چه حلم و خاموشیست****صاحبا این چه عجز و مایوسیست

آخر افسوستان نیاید از آنک****ملک در دست مشتی افسوسیست

اولا نایبی که نیست به کار****راست چون پیر کافر روسیست

ثانیا این کمال مستوفی****نیک سیاح روی و سالوسیست

ثالثا این قوام رعنا ریش****بر سر منهی و جاسوسیست

رابعا این کریم گنده دهن****مردکی حیلتی و ناموسیست

خامسا این محمد رازی****بتر از رهزنان چپلوسیست

سادسا این ثقیل مفسد عز****کز گرانی چو کوه بعلوسیست

همه ناز و کرشمه و کبرست****گوییا از نژاد کاووسیست

سابعا این فرید عارض لنگ****از در صدهزار طرطوسیست

ثامن القوم آن یمین سرخس****راست چون میل گور قابوسیست

کیست تاسع نتیجهٔ مخلص****که به رخ همچو زر بر موسیست

مردکی اشقراست و رومی روی****گویی از راهبان ناقوسیست

عاشر آن اکرم معاشر شر****گویی از گبرکان ناووسیست

اکرم اکرم نعوذ بالله ازو****هیکل مدبری و منحوسیست

چاکر خام قلتبانی اوست****هیچ گویی کمال عبدوسیست

ما فرحنا معین حدادی****هست محبوس و اهل محبوسیست

احمد لیث آن مخنث فش****که همه خز و توزی وسوسیست

از کمال خری و بی خردی****جل اسبش کتان قبروسیست

هریکی را از این رهی مذهب****کفر محض این نجیبک طوسیست

همه از روزگار معکوسست****هرچه در کار ملک معکوسیست

شماره 105: بهرین پایه مرد رد تقویست

برترین مایه مرد را عقلست****بهرین پایه مرد رد تقویست

بر جمادات فضل آدمیان****هیچ بیرون از این دو معنی نیست

چون از این هر دو مرد خالی ماند****آدمی و بهیمه هر دو یکیست

کافران را که آدمی نسبند****نص بل هم اضل از این معنیست

شماره 106: نه ز ابناء عصر برتری ایست

عنصری گربه شعر می صله یافت****نه ز ابناء عصر برتری ایست

نیست اندر زمانه محمودی****ورنه هرگوشه صد چو عنصری ایست

شماره 107: که مردمی نه همین هیکل هیولا نیست

ز مردمان مشمر خویش را به هیات و شکل****که مردمی نه همین هیکل هیولا نیست

به حسن ظاهر و باطن مسلمت نکنند****که این دو هم ز صفتهای روح حیوانیست

وگر تو گویی نطقست مر مرا گویم****که این حدیث هم از احمقی و کم دانیست

اگر به نطق همی حرف و صوت را خواهی****زنخ مزن نه قیاسیست این نه برهانیست

که این نتیجهٔ جانست و آن دو قرع هوا****هوا مجسم و جان نز جهان جسمانیست

برابری چه کنی با کسی که در ملکش****امیر شهر تو در آرزوی سگبانیست

به شغل دیوان بر من تکبرت نرسد****که دیوی ارچه ترا صد مثال دیوانیست

ترا اگر عملی داد روزگار چه شد****مرا به جای عمل عملهای یونانیست

به شهوتی که براندی همی چه پنداری****که در وجود همان لذتست و آسانیست

به روح من نشوی زنده تات ننمایم****که از چه نوع مرا عیشهای روحانیست

وگر تو گویی عیش من و تو هر دو یکیست****غلط کنی که مرا عقلی و ترا نانیست

ترا به روح بهیمیست زندگی و مرا****به فیض علت اولی و نفس انسانیست

بدین دلیل که گفتم یقین شدت باری****که ملک و ملک مرا باقی و ترا فانیست

بدین شرف که تو داری و این کرم که تراست****چه جای این همه ما در غری و کشخانیست

گذشت ظلم تو ز اندازه بر مسلمانان****ز کردگار بترس این چه نامسلمانیست

خدای شر تو از روی خلق دور کناد****که با وجود تو روی جهان به ویرانیست

شماره 108: که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست

چار شهرست خراسان را در چارطرف****که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست

گرچه معمور و خرابش همه مردم دارند****بر هر بی خردی نیست که چندین دد نیست

مصر جامع را چاره نبود از بد و نیک****معدن در و گهر بی سرب و بسد نیست

بلخ شهریست در

آکنده به اوباش و رنود****در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست

مرو شهریست به ترتیب همه چیز درو****جد و هزلش متساوی و هری هم بد نیست

حبذا شهر نشابور که در ملک خدای****گر بهشتیست همانست و گرنه خود نیست

شماره 109: چون رای روشن تو بلند آفتاب نیست

ای سروری که چون تو به رادی سحاب نیست****چون رای روشن تو بلند آفتاب نیست

مهمان رسیده اند تنی چندم این زمان****قومی که شان برفتن از اینجا شتاب نیست

داریم کودکی که چو روی و چو موی او****گلبرگ نوشکفته و مشک به تاب نیست

دربند خواب او همه حیران بمانده ایم****او نیم مست گشته و ما را شراب نیست

شماره 110: که در اکسیر و در صناعت نیست

کیمیایی ترا کنم تعلیم****که در اکسیر و در صناعت نیست

رو قناعت گزین که در عالم****کیمیایی به از قناعت نیست

شماره 111: که مرا از پیادگی گله نیست

تو مرا گر پیاده ام منکوه****که مرا از پیادگی گله نیست

جنبش آسمان به نفس خودست****پای بند طویله و گله نیست

در سواری تو لاف فخر مزن****که ترا جای لاف و مشغله نیست

تو چو کوهی و در مفاصل کوه****حرکت جز به سعی زلزله نیست

شماره 112: کو به نوعی از جهان فرسوده نیست

نیست یک تن در همه روی زمین****کو به نوعی از جهان فرسوده نیست

نیست بی غصه به گیتی هیچ کار****در زمانه هیچ شخص آسوده نیست

رنده می باید چنانک آید ز پیش****کار گیتی بر کسی پیموده نیست

شماره 113: خلق را رنج و شادمانی نیست

به خدایی که بی ارادت او****خلق را رنج و شادمانی نیست

کاندرین روزگار زن کردن****بجز از محض قلتبانی نیست

شماره 114: دمی دریا و کان را خوشدلی نیست

بهاء الدین علی کز چرخ جودش****دمی دریا و کان را خوشدلی نیست

دلش با بحر اخضر توامانست****ولیکن او بدین بی ساحلی نیست

به نادر معدهٔ آزی بیابی****که از انعام عامش ممتلی نیست

برو در سایهٔ اقبال او رو****کز آن به کیمیای مقبلی نیست

حسودش گفت کز امثال این مرد****جهان آخر بدین بی حاصلی نیست

کرم گفتا بلی لیک از هزاران****یکی همچون بهاء الدین علی نیست

شماره 115: گام حکم الا به کامت برنداشت

ای جوانمردی که هرگز چرخ پیر****گام حکم الا به کامت برنداشت

از کفایت آنچه دارد طبع تو****خاطر لقمان و اسکندر نداشت

دوستی دارم که در روی زمین****کس ازو در حسن نیکوتر نداشت

بارها می گفت کایم نزد تو****این سخن از وی دلم باور نداشت

این زمان آمد ولیکن کمترین****در همه کیسه طسویی زر نداشت

گوشتی و نقل و نان ترتیب کرد****لیک وجه بادهٔ احمر نداشت

بادهٔ نابم فرست ای آنکه دهر****در سخاوت چون تویی دیگر نداشت

ور نداری از کس دیگر بخر****وین مثل برخوان که جحی خر نداشت

شماره 116: رید بایدش و کارها بگذاشت

هر کرا ریدنی بگیرد سخت****رید بایدش و کارها بگذاشت

زانکه ما تجربت بسی کردیم****تا نریدیم هیچ سود نداشت

تیز دادیم و گندها کردیم****عقلها نیز هم برین بگماشت

شماره 117: به ما نمود مزاج و به ما نمود سرشت

جهان ز رفتن مودود شه موئید دین****به ما نمود مزاج و به ما نمود سرشت

جریده ایست نهاد سیه سپید جهان****که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند****زرزمگاه قیامت به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو****شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد****کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم****که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم****چو دوک زهره از این تاروپود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام****دوروزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

خدای ناصر دین را بزرگ اجرای داد****که دهر خرد بساطی ز ملک در ننوشت

شماره 118: اعداد آن به رمز بخواهم همی نوشت

شکلی نهاده اند حکیمان روزگار****اعداد آن به رمز بخواهم همی نوشت

جشن عرب به سال درو اختران چرخ****نقش مهین کعب ببین این نکو سرشت

میعاد وضع حمل و نماز و خدای عرش****یاران مصطفی و طلاق و در بهشت

شماره 119: که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

جریده ایست نهاد سیه سپید جهان****که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

جهان نثار گل تیره کرد آب سیاه****وزان زمانه نهفت آنکه سالها بسرشت

زمانه روزی چند از طریق عشوه گری****دهد بهار بقای ترا جمال بهشت

ولیک باد خزانش چو شاخ عمر شکست****به موت بستر و بالین کند ز خاک و ز خشت

شماره 120: خسرو روی زمین سنجر ز عالم درگذشت

چاشتگه در شهر مرو آن نامور فخر زمان****خسرو روی زمین سنجر ز عالم درگذشت

رفته از تاریخ هجرت پانصد و پنجاه و دو****روز شنبه از ربیع الاول از بعد سه هشت

شماره 121: روی هر بوستان منقش گشت

به خدایی که از صنایع او****روی هر بوستان منقش گشت

که مرا در فراق خدمت تو****زندگانی چو مرگ ناخوش گشت

شماره 122: دست دوران آسمان نسرشت

ای بزرگی کز آب و خاک چو تو****دست دوران آسمان نسرشت

تخمی از لطف در زمین کمال****چو تو حراث روزگار نکشت

یاد کردی ز انوری به کرم****باز بر پشت روزگار نبشت

غرض او تویی و خدمت تو****نه ملاقات چوب و صحبت خشت

در سرایی که تو نخواهی بود****در و دیوار او چه خوب و چه زشت

به خدایی که کعبه خانهٔ اوست****که بود کعبه بی توام چو کنشت

میزبان اول آنگهی خانه****روئیه الله نخست باز بهشت

شماره 123: سال و مه کردی به سوی دشت گشت

در حدود ری یکی دیوانه بود****سال و مه کردی به سوی دشت گشت

در تموز و دی به سالی یک دو بار****آمدی در قلب شهر از طرف دشت

گفتی ای آنان کتان آماده بود****زیر قرب و بعد ازین زرینه طشت

قاقم و سنجاب در سرما سه چار****توزی و کتان به گرما هفت و هشت

گر شما را با نوایی بد چه شد****ورچه ما را بود بی برگی چه گشت

راحت هستی و رنج نیستی****بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت

شماره 124: رسید نامهٔ تو همچو روضه ای ز بهشت

سراجی ای ز مقیمان حضرت ترمد****رسید نامهٔ تو همچو روضه ای ز بهشت

حدیث فخری منحول اندرو کرده****که دست و طبعش جز دوک آن حدیث نرشت

غرض چه یعنی دزدیست بی حیا آخر****من این ندانم کز ماده گاو ناید کشت

به کعبهٔ سخن اندر چه ذکر او رانی****که ذکر او نکند هیچ کافری به کنشت

گواهیش که گواهی خود در این محضر****ز ننگ او به همه شهر خود دو کس ننوشت

شماره 125: ای کفت باغ امل را بهترین اردیبهشت

مکرم مفصل سدیدالدین سپهر سروری****ای کفت باغ امل را بهترین اردیبهشت

آنچنان افزون ز روی مرتبت ز ابنای عصر****کافتاب از ماه و چرخ از خاک و کعبه از کنشت

دست قدرت صورت آدم همی کردی نگار****ذکر اقبال تو بر اوراق گردون می نبشت

نه که خود آدم به ذکر تو تقرب می نمود****چون صور بخش هیولی خاک آدم می سرشت

سرورا وقت ضرورت خاصه چون من بنده را****بردن حاجت به نزدش چون کریمان نیست زشت

چون ندارم آنچه با قارون فروشد در زمین****در دلم آنست کانرا قبله کردن زرد هشت

در چنین وقتی مرا چون بندهٔ امر توام****از کف رادت که او جز تخم آزادی نکشت

گر نباشد آنچه اسمعیل را زو بد خلاص****زان بنگریزم که آدم را برون کرد از بهشت

شماره 126: گرچه طبعم به شعر موی شکافت

نیز مدح و غزل نخواهم گفت****گرچه طبعم به شعر موی شکافت

کانک معشوق بود پیر شدست****وانک ممدوح بود فرمان یافت

شماره 127: گوهر مدحت تو خواهم سفت

من به الماس طبع تا بزیم****گوهر مدحت تو خواهم سفت

تو عطا گر دهی و گر ندهی****بالله ار جز ثنات خواهم گفت

شماره 128: جز به الماس عقل نتوان سفت

خسروا گوهر ثنای ترا****جز به الماس عقل نتوان سفت

دی چو خورشید در حجاب غروب****روی از شرم رای تو بنهفت

بیتی از گفته باز می گفتم****رای عالی بر امتحان آشفت

گردی ار عقل داشت صحن دماغ****جان به جاروب هیبت تو برفت

نطقم اندر حجاب شرم بماند****خرم اندر خلاف عجز بخفت

حیرتم بر بدیهه خار نهاد****تا به باغ بدیهه گل نشکفت

عذر مستی مگیر و بی خردی****آشکارست این سخن نه نهفت

خود تو انصاف من بده چو منی****چون تویی را ثنا تواند گفت؟

عقل الحق از آن شریفترست****که شود با دماغ مستان جفت

شماره 129: رفت و نگفت رفتم و این ناصواب رفت

گفتی اجل شهاب موئید که آن فلان****رفت و نگفت رفتم و این ناصواب رفت

از بادهٔ نعیم تو شد چون به خانه مست****رفتم چگونه گوید آن کو خراب رفت

شماره 130: گر زمین عطف دامن تو برفت

ای ز جانم عزیزتر خاکی****گر زمین عطف دامن تو برفت

از تو باز آمدن که یارد خواست****عذر این آمدن که داند گفت

شماره 131: بگویش کانوری خدمت همی گفت

صفی الدین موفق را چو بینی****بگویش کانوری خدمت همی گفت

همی گفت ای به وقت کودکی راد****همی گفت ای به گاه خواجگی زفت

اگر از من بپرسد کو چه می کرد****بگو در وصف تو دری همی سفت

به وصف حجرهٔ پیروزه در بود****که آمد گنبد پیروزه را جفت

به شب گفت اندرو بودم ز نورش****سواد شب ز چشمم ذره ننهفت

غلو می کرد کز حسنش زمین را****بهاری تا به روز حشر نشکفت

سحاب از آب چشمش صحن می شست****صبا از تاب زلفش فرش می رفت

درین بود انوری کامد غلامش****که هیزم نیست چون آتش برآشفت

مرا گفت از چهار انگشت مردم****که بر چارم فلک طنزش زند سفت

به استدعای خرواری دو هیزم****زمستانی چو خر در گل همی خفت

شماره 132: گفت چه گفتم آن دو خلقانت

گفتم آن تو نیست خواجه صلاح****گفت چه گفتم آن دو خلقانت

گفت چون نیست گفتم از پی آنک****گر بدو نافذست فرمانت

چون گذاری که بر زند هر روز****قلتبانی سر از گریبانت

شماره 133: یا نگیرد بسته مرگم چون مگس را عنکبوت

خسروا روزی ز عمرم گر سپهر افزون کند****یا نگیرد بسته مرگم چون مگس را عنکبوت

گر توانم سجده گاه شکر سازم ساحتت****چون مسیح مریم از صفر حمل تا پای حوت

پس چه گویی صرف یارم کرد بر درگاه تو****هریکی این روزها را از پی یک روزه قوت

بخت را دانی که یارد کرد حی لاینام****اعتکاف سدهٔ درگاه حی لایموت

طالب مقصود را یک سمت باید مستوی****مرد را سرگشته دارد اختلافات سموت

من چو کرم پیله ام قانع به یک نوع از غذا****توامان با صبر چون وتر حنیفی با قنوت

فضلهٔ طبعم نسیج الوحد از این معنی شدست****فضلهٔ کرمک نسیج الالف شد با برگ توت

انوری لاف سخن تا کی زنی خاموش باش****بو که چون مردان مسلم گرددت ملک سکوت

شماره 134: کز اهل سموات به گوشت برسد صوت

ای خواجه رسیدست بلندیت به جایی****کز اهل سموات به گوشت برسد صوت

گر عمر تو چون قد تو باشد به درازی****تو زنده بمانی و بمیرد ملک الموت

شماره 135: چون به وترای وتر در معنی قنوت

ای به تو مخصوص اعجاز سخن****چون به وترای وتر در معنی قنوت

سمت درگاهت سعود چرخ را****گشته در دوران کل خیرالسموت

روزگاری در کمال ناقصان****روزگار اطلس کند ز برگ توت

ما چو قرص ارزن و حوت غدیر****تو چو قرص آفتا و برج حوت

صعوهٔ ما مرد سیمرغ تو نیست****تو قوی بازو به فضلی ما به قوت

پیش نظم چون نسیج الوحد تو****چیست نظم ما نسیج النعکبوت

گرچه در تالیف این ابیات نیست****بی سمین غثی و قسبی بی کروت

رای عالی در جواب این مبند****لایق اینجا السکوتست السکوت

ای به حق بخت تو حی لاینام****بادی اندر حفظ حی لایموت

حرف ج

شماره 136: هست پیوسته چو میزان فلک حادثه سنج

صاحبا رای رفیعت که به معیار خرد****هست پیوسته چو میزان فلک حادثه سنج

پیش شطرنجی تدبیر چو بر نطع امور****از پی نظم جهان کرد بساط شطرنج

چرخ را اسب و رخی طرح کند در تدبیر****فتنه را بر در شه مات نشاند بی رنج

باز چون دست به شطرنج تفرج یازی****ای ز دست تو طمع رقص کنان بر سر گنج

شاه شطرنج که در وقت ضرورت ستده است****بارها خانهٔ فرزین و پیاده به سپنج

چون ببیند که ترا دست بود بر سر او****هم در آن معرکه با پیل کند نوبت پنج

حرف ح

شماره 137: کزو نگشت مرا تازه یک صبوح فتوح

هزار مدح شکر طعم وصف تو گفتم****کزو نگشت مرا تازه یک صبوح فتوح

برادرم که دو تن تاک را نهد نیرو****همی گسسته نگردد غبوق او ز صبوح

درست شد که دو تن تاک به ز صد ممدوح****یقین شدم که دو ممدوح به ز صد ممدوح

شماره 138: به امید صلت بر ممدوح

اندرین عصر هرکه شعر برد****به امید صلت بر ممدوح

چار آلت بیایدش ورنه****گردد از رنج غم دلش مجروح

دانش خضر و نعمت قارون****صبر ایوب و زندگانی نوح

حرف خ

شماره 139: از ره جنبش فلک در گردنش افکند فخ

ای خداوندی که هر کز خدمتت گردن کشید****از ره جنبش فلک در گردنش افکند فخ

هم نکو خواهانت را دایم به روی تو نشاط****هم بداندیشانت را دایم به ; من زنخ

ساحت آفاق را اکنون که فراش سپهر****از حزیران صدره گسترد و تموز و آب یخ

بر سپهر اول از تاثیر نور آفتاب****حدت خوی از عذار مه فرو شوید وسخ

میوها سر درکشند از شدت گرما به شاخ****ماهیان بیرون فتند از جوشش دریا به شخ

وحش را گردد زبان در کام چون پشت کشف****طیر را گردد نفس در حلق چون پای ملخ

در چنین گرما ز بختم هیچ سردی نی که نیست****جز یکی کان نسبتی دارد به من یعنی که یخ

حرف د

شماره 140: بر امر و نهی تو قدمش را ثبات باد

ای ملک پادشه شده ثابت قدم به تو****بر امر و نهی تو قدمش را ثبات باد

در ذمت ملوک جهان دین طاعتت****واجب تر از ادای صیام و صلات باد

واندر زمین مملکت از حرص خدمتت****مردم گیاه رسته به جای نبات باد

نعال بارگاه ترا گرد دستگاه****بر جای نعل و میخ هلال و بنات باد

در استخوان هرکه ز مهر تو مغز نیست****از پای مال خاک رمیم و رفات باد

بس بر جگر چو جان به لب آید ز تشنگیش****آب ار رود ز نایژهٔ حادثات باد

از آبهای دشمن تو اشک روشنست****رخسارهٔ چو نیلش ازو چون فرات باد

هر باد عارضه که به عرضت گذر کند****با نامهٔ شفا و نسیم نجات باد

ای پادشا سکندر ثانی و خضر تو****این شربت مبارکت آب حیات باد

شماره 141: دایم از اقبال چون دارالقرار آباد باد

ای مقر عز تو از خرمی دارالقرار****دایم از اقبال چون دارالقرار آباد باد

آن مکان کز تو فلک قدر و زمین بسطت شده است****در نهاد خود فلک سقف و زمین بنیاد باد

گفته ای از روی آزادی نزولی کن درو****جاودان جانت ز بند حادثات آزاد باد

وانکه گفتی طبع ما را شاد گردان گاهگاه****گاه و بی گاهت دل صافی و طبع شاد باد

پایهٔ شعر از عذوبت برده ای بر آسمان****آشمان را کمترین شاگرد تو استاد باد

باد شهرت را که دارد نسبت از باد بهشت****بر سر از تشویر طبعت خاک و در کف باد باد

کمترین بندگان از بندگان خاص تو****ای خداوندیت عام از بندگانت یاد باد

شماره 142: دست جود تو ابر و باران باد

مجد دین ای جهان جود و کرم****دست جود تو ابر و باران باد

ساحت عالم از طراوت تو****چون رخ باغ در بهاران باد

نظر چشم و بوسه های لبت****به لب و چشم گلعذاران باد

شربت خوشگوار امروزت****چون همه عمر خوش گواران باد

شماره 143: زندگانیت جاودانی باد

ای زمان فرع زندگانی تو****زندگانیت جاودانی باد

وی جهان شادمان به صحبت تو****همه عمرت به شادمانی باد

امر و نهی تو بر زمین و زمان****چون قضاهای آسمانی باد

بر در و بام حضرت عالیت****که بهشتش بنای ثانی باد

روز و شب خدمت قضا و قدر****پرده داری و پاسبانی باد

با فلک مرکب دوام ترا****هم رکابی و هم عنانی باد

خضر و اسکندری به دانش و داد****شربتت آب زندگانی باد

تو توانا و ناتوانی را****با مزاج تو ناتوانی باد

تا به پایان رسد زمانهٔ پیر****جاه و بخت ترا جوانی باد

هست فرمانت بر زمانه روان****دایمش همچنین روانی باد

ملک و اقبال و دولت و شرفت****این جهانی و آن جهانی باد

شماره 144: نشاط باده کن ای خسرو خراسان شاد

مبشر آمد و اخبار فتح ختلان داد****نشاط باده کن ای خسرو خراسان شاد

درخت رقص کنان گشت و مرغ نعره زنان****چو برد مژدهٔ فتحت به باغ و بستان باد

تویی که هرچ بخواهی خدات آن بدهد****بدان دلیل کزو هرچه خواستی آن داد

تویی که تیغ تو چون سیل خون برانگیزد****کنند انجم و ارکان ز روز طوفان یاد

به عون عدل تو از شیر و یوز بستانند****گوزن و آهو در بیشه و بیابان داد

ز سنگ ریز در تست دست دریا پر****ز فتح باب کف تست ابر نیسان راد

جهان ز خصم تو مخذول تر نیابد کس****مگر ز مادر محنت برای خذلان زاد

چنانکه نصرت دین می کنی ز رایت و رای****به هرچه روی نهی ناصر تو یزدان باد

شماره 145: تکیه بر اجزای روز و شب نهاد

آن خداوندی که سال و ماه را****تکیه بر اجزای روز و شب نهاد

مر موالید جهان را سیزده****اصل و فرع و منشاء و مطلب نهاد

چار سفلی را از آن ام نام کرد****نام آن نه علویان را آب نهاد

هرچه از عالم بخیلی جمع کرد****یک مکان شان مطعم و مشرب نهاد

آن بخیل آباد ممسک خانه را****روز فطرت نام او نخشب نهاد

شماره 146: وجود در جهان نامنتفع باد

مذلت از طمع خیزد همیشه****وجودش در جهان نامنتفع باد

طمع آرد به روی مرد زردی****که لعنتهای رکنی بر طمع باد

شماره 147: راحت از راح قسم روحت باد

ای ریاحین ملک تازه به تو****راحت از راح قسم روحت باد

شهپر فکرت جهان پیما****قدم قاصد فتوحت باد

از تو بر فتنه نوحه کرده فلک****زندگانی و عمر نوحت باد

نسبت عشق و رغبت باده****مانع توبهٔ نصوحت باد

تا بود راح کارساز صبوح****کار هر صبح با صبوحت باد

شماره 148: گوهر پاک ترا اصل نکوکاری نهاد

ای خداوندی که بنای جهان یعنی خدای****گوهر پاک ترا اصل نکوکاری نهاد

آستان ساحت جاه ترا چون برکشید****عقل کل هم پای بر خاکش بدشواری نهاد

فتنه را خواب ضروری دیده از گیتی بدوخت****چون قضا در دیدهٔ بخت تو بیداری نهاد

دی حیات تو نهادستی مرا در تن چنانک****بالله ار در خاک هرگز ابر آذاری نهاد

عذر آن اقدام چون خواهم که خاکش را سپهر****سرمهٔ چشم خداوندی و جباری نهاد

شاد باش ای مصطفی سیرت که خلق شاملت****بی تکلف بر تکبر داغ بیزاری نهاد

از شرف در عرض من عرقی نهادستی چنانک****مصطفی در نسل بوایوب انصاری نهاد

شماره 149: قیام کرد و ببوسید و بر دو دیده نهاد

مثال عالی دستور چون به بنده رسید****قیام کرد و ببوسید و بر دو دیده نهاد

خدای عزوجل را چو کرد سجدهٔ شکر****زبان به شکر خداوند و ذکر او بگشاد

چه گفت گفت زهی ساکن از وقار تو خاک****چه گفت گفت زهی سایر از نفاذ تو باد

تویی که عاشق عهد بقای تست جهان****مگر که عهد تو شیرین شد و جهان فرهاد

تویی که بر در امروز دی و فردا را****اگر بخواهی حاضر کنی ز روی نفاذ

مرا به خدمت شه خوانده ای که خدمت او****نه من سپهر کند آن زمانه را بنیاد

عماد دولت و دین آنکه حصن دولت و دین****پس از وفور خرابی شدند ازو آباد

شه مظفر فیروز شه که فتح و ظفر****ز سایهٔ علم و شعلهٔ سنانش زاد

کدام دولت باشد چو بندگی شهی****که بندگیش کند سرو و سوسن آزاد

چو سرو و سوسن آزاد بندهٔ شاهند****هزار بنده چو من بنده بندهٔ شه باد

به سمع و طاعت و عزم درست و رای قوی****تنی به خدمت کوژ و دلی ز دولت شاد

به روز یازدهم از رجب روانه شدم****که کط ز شهر تموزست ویج از

مرداد

اگر زمانه با تمام عزم باشد رام****وگر ستاره با عطای عمر باشد راد

به شکل باد روم زانکه باد در حرکت****نیاورد ز بیابان و آب جیحون یاد

چو زیر ران کشم آن مرکبی که رایض او****گه ریاضت او بود باد را استاد

عنان صولت جیحون چنان فرو گیرم****که از رکاب گرانم برآورد فریاد

چو بگذرم به در خسروی فرود آیم****که هم مربی دینست و هم مراقب داد

به امر یار سلیمان به عزم شبه کلیم****به فر قرین فریدون به ملک مثل قباد

به عون دولتش از بخت داد بستانم****که داد بخت من از چرخ دولت او داد

بقاش باد نه چندان که در شمار آید****که رونقی ندهد هرچه در شمار افتاد

شماره 150: جنیبت بدو شاه سنجر فرستد

اگر بخت یاری دهد چون منی را****جنیبت بدو شاه سنجر فرستد

دو دست و دو پای خر استغفرالله****که او دوستان را چنین خر فرستد

شماره 151: نیابد هیچ مظلوم از فلک داد

اگر عالم سراسر ظلم گیرد****نیابد هیچ مظلوم از فلک داد

همه ظلم از نجوم و از فلک دان****که لعنت بر نجوم و بر فلک باد

شماره 152: نیاز تا به ابد در نعیم و ناز افتد

تو آن کریمی کز التفات خاطر تو****نیاز تا به ابد در نعیم و ناز افتد

خرد سزای تو نا معنییی به دست آرد****هزار سال در اندیشهٔ دراز افتد

به بیست بیت مدیح تو در کرم بینی****چنان فتد که به اصلاح آن نیاز افتد

عجب مدار که اندر سرای عالم کون****گهی نشیب فتد کار و گه فراز افتد

ز حرص مدح تو باشد که از درخت سخن****لطیفه ای مثلا نیم پخته باز افتد

شماره 153: روز روشن همی پدید آرد

به خدایی که از شب تیره****روز روشن همی پدید آرد

بی قلم بر بساط آینه فام****صورت آفتاب بنگارد

کز غمت انوری ز آتش دل****آب حسرت ز دیده می بارد

شماره 154: از هرچه نه خاص تو شود بانگ برارد

ای شاه جهان حیهٔ صندوق خزانت****از هرچه نه خاص تو شود بانگ برارد

وانجا که فتد مال تو در معرض قسمت****دنبک زند و حق طمعها بگزارد

یکماه دگر گر ندهی سوزن عدلش****حقا که گر آن حیه ترا جبه گذارد

شماره 155: هرکه در بندگی بجای آرد

طاعت پادشاه وقت به وقت****هرکه در بندگی بجای آرد

رحمت سایهٔ خدای برو****سایهٔ رحمت خدای آرد

خاصه آن پادشا که چترش را****بخت با سایهٔ همای آرد

ستراعلی جلال دولت و دین****که اگر سوی سد ره رای آرد

جبرئیل از پی رکاب رویش****نوبتی بر در سرای آرد

آنکه در حل مشکلات امور****کلک او صد گره گشای آرد

کاه با اصطناع انصافش****خدمتیهای کهربای آرد

روز حکمش قضای ملزم را****هر زمان زیر دست رای آرد

رشک دستش سحاب نیسان را****گریهای به های های آرد

آنکه چون عصمتش تتق بندد****دور بینندگی به پای آرد

مردم دیده را ز خاصیتش****آسمان از رمد قبای آرد

باد را سوی حضرتش تقدیر****بسته دست و شکسته پای آرد

نفس نامی ز حرص مدحت او****برگ سوسن سخن سرای آرد

ای سلیمان عهد را بلقیس****کس به داود لحن نای آرد

بنده گرچه به دستبرد سخن****با همه روزگار پای آرد

طبع حسان مصطفایی کو****تا ثناهای غمزده ای آرد

زانکه مقبول مصطفی نشود****هرچه طیان ژاژخای آرد

از سلیمان و مور و پای ملخ****یاد کن هرچه این گدای آرد

تا بود زادهٔ بنات زمان****هرچه خاک نبات زای آرد

باد را جوز دی چو عدل بهار****رنگ فرسای مشکسای آرد

لالهٔ ناشکفته بی رزمی****رمحهای سنان گزای آرد

نرگس نوشکفته بی بزمی****جامهای جهان نمای آرد

جاهت اندر ترقیی بادا****که مددهای جانفزای آرد

خصمت اندر تراجعی بادا****که خللهای جانگزای آرد

شماره 156: چو بخت آتش فتح و سپند می آرد

خدایگانرا از چشم زخم ملک چه باک****چو بخت آتش فتح و سپند می آرد

هنوز ماه ز تایید تو همی تابد****هنوز ابر ز انعام تو همی بارد

ز خشکسال حوادث چگونه خشک شود****نهال ملک که اقبال جاودان کارد

لگام حکم تو خواهد سر زمانه و بس****که کامش از قبل طاعت تو می خارد

اگرچه همت اعلام تو درین درجه است****که جود او به سؤالی جهان کم انگارد

ز بند حکم تو بیرون شدن به هیچ طریق****زمانه می نتواند جهان نمی یارد

نه دیر زود ببینی

که بار دیگر ملک****زمام حکم به دستت چگونه بسپارد

ز روزگار مکن عذر کردهاش قبول****که وام عذر تو جز کردگار نگزارد

ترا خدای چو بر عالم از قضا نگماشت****بجای تو دگری واثقم که نگمارد

مباد روزی جز ملک تو جهان که جهان****به روز روشن از آن پس ستاره بشمارد

در این که هستی مردانه وار پای افشار****که بر سر تو فلک موی هم نیازارد

در فرج به همه حال زود بگشاید****چو مرد حادثه بر صبر پای بفشارد

ترا هنوز مقامات ملک باز پس است****خطاست آنکه همی حاسد تو پندارد

تو آفتاب ملوکی و سایهٔ یزدان****تویی که مثل تو خورشید سایه بنگارد

چو آفتاب فلک را غروب نیست هنوز****خدای سایهٔ خود را چنین بنگذارد

ز خواب بندهٔ خسرو معبران فالی****گرفته اند که غمهای ملک بگسارد

به خواب دید که در پیش تخت شعری خواند****وزان قصیده همین قطعه یاد می آرد

شماره 157: انوری در جهان ترا دارد

ای جهانی پر از مکارم تو****انوری در جهان ترا دارد

چون قوی دل بود به رحمت تو****هر زمان زحمتت همی آرد

چکند گرچه نیست بر تو عزیز****خویشتن خوار می نپندارد

بسکه کوشد که با تو دم نزند****کرمت خامشش بنگذارد

مبرمی شرط شاعریست ولیک****بنده را زان شمار نشمارد

اینک این مباینت حکمیست****که به انصاف حکم بگزارد

اینکه او پشت دست می خاید****همه را پشت پای می خارد

چه کنم قصه چون دراز کنم****عیش تلخم همی بیازارد

آب چون آتشم فرست که باد****بر سرم خاک غم همی بارد

آب انگور بوک سعی کند****تا غمم غوره در نیفشارد

شماره 158: مگر لطفت مرا معذور دارد

اگر در خدمتت تقصیر کردم****مگر لطفت مرا معذور دارد

که بهتر آن کسی باشد که هردم****ز مخدومان گرانی دور دارد

شماره 159: بلی سر بر فلک یازد چو بیخ اندر سمک دارد

درخت دولت شاه عجم سر بر فلک دارد****بلی سر بر فلک یازد چو بیخ اندر سمک دارد

سرافرازی و غواصی سزد شاخی و بیخی را****که آب چشمهٔ شمشیر تیز خاصبک دارد

سپهداری که در قهر بداندیشان شه طوطی****سپاهش را ظفر منهی و از نصرت یزک دارد

مخالف کی تواند دیدعز عز دین هرگز****چو اندر دیده از پیکان او دایم خسک دارد

خیال تیغ فتح انگیز او دشمن گداز آمد****مگر این دستبرد آب و آن طبع نمک دارد

ز بهر بخششی کان هر زمان حشر دگر سازد****مگر کان آنچ دارد با کف او مشترک دارد

بقا باداش اندر عز و دولت با فلک همبر****که اندر خدمت خسرو هنر بیش از فلک دارد

شماره 160: که همی بوی عدل نتوان برد

جور یکسر جهان چنان بگرفت****که همی بوی عدل نتوان برد

وز بزرگی که نفس حادثه راست****می شناسم که فاعلیست نه خرد

وز طریق دگر شناخته ام****که ره جور جابران بسپرد

ماند یک چیز اینکه او چو بکرد****تختهٔ دیگران چرا بسترد

نه همه مغز به که لختی پوست****نه همه صاف به که بعضی درد

ور تو بر اتفاق و بخت نهی****چون کلاهی ببایدش زد و برد

عقل آغاز کار کم نکند****نه در این ماجرا کم است از کرد

وانکه قسمی به خویشتن بربست****خویشتن را شریک ملک شمرد

وانکه دست از چرا و چون بکشید****وقت تسلیم هم قدم نفشرد

خواجه دانی که چیست حاصل کار****تا نباید عنان به دیو سپرد

متفکر همی بباید زیست****متحیر همی بباید مرد

شماره 161: هر که نیاید کلهش از دو برد

ای زتو بنهاده کلاه منی****هر که نیاید کلهش از دو برد

نام تو اوراق سعادت نبشت****جاه تو الواح نحوست سترد

ازخلفات ذات دویم چون برفت****نام مبارک پدرت را سپرد

جز تو کرا در صف عرض جهان****عارض تقدیر جهانی شمرد

باد صبای کرمت چون بجست****آتش آز بنی آدم بمرد

قدر فلک باتو چه گر سخت باخت****نرد تقدم نتواتنست برد

رو که دراین عهد ز می تلخ تر****صاف تویی باقی خم جمله درد

در شکم خاک کسی نیست کو****پشت زمین چون تو به واجب سپرد

بار بزرگیت زمین کی کشد****کیک و عماری نه محالیست خرد

ای که ز تو آز شود پایمال****وی که ز تو حرص برد دستبرد

من که ره از حادثه گم کرده ام****پی سپری می شوم اکنون چو کرد

عزم بر آنست که عهدی رود****پای بر آن عهد بخواهم فشرد

خرقه بپوشم به همین قافیت****قافیت اول یعنی که برد

شماره 162: آنکه گیتی به چشمشس آمد خرد

به کلاهی بزرگ کرد مرا****آنکه گیتی به چشمشس آمد خرد

آنکه آب کلاهداری چرخ****آب دستار خواجگیش ببرد

هر که پیشش کمر به خدمت بست****بر کله گوشهٔ زمانه سپرد

; در زهرهٔ سپهر نمود****تا کلاهه بخورد و لب بسترد

پس چو از قلهٔ المبالاتش****پس از آن کس مرا به کس نشمرد

دست از صحبتم چنان بکشید****پای بر فرق من چنان بفشرد

که نه محرم شدم به شادی و غم****نه حریف آمدم به صافی و درد

گفتم آن را کله چگونم نهم****که کلاهی ببایدش زد و برد

خیز پیرا که راه ما غلط است****به سر راه باز گرد چو کرد

آن جوان بخت را بپرس و بگوی****که سفینه بده کلاه بمرد

شماره 163: چند از این دفع گرم و وعدهٔ سرد

شمس بی نور و خواجهٔ بی اصل****چند از این دفع گرم و وعدهٔ سرد

از سر جوی عشوهٔ آب ببند****بیش از این گرد پای حوض مگرد

تا مرا در میان تابستان****مر ترا پوستین نباید کرد

شماره 164: نامها دادست پیش ازتر و خشک و گرم و سرد

ای برادر نسل آدم را خدی از روی لطف****نامها دادست پیش ازتر و خشک و گرم و سرد

هر کسی را کنیت و نام و لقب در خورد اوست****پس در آوردست شان اندر جهان خواب و خورد

حاسدا مودود شاه ناصرالدین را لقب****گرموئید شد تو زین معنی چرا باشی به درد

دان که او را نعمت دیگر نو نیامد زاسمان****زانکه از روز ولادت خود موئید بود مرد

بیش از این چیزی دگر حادث نشد در نام او****آن به نیکونامی اندر جملهٔ آفاق فرد

چون پدر مودود نامش کرد تایید خدای****از سیم حرف و چهارم حرف او یک حرف کرد

باد نامش درجان باقی وذاتش همچو نام****ملک گیتی دستگاه و حفظ مردان پایمرد

شماره 165: ملک الموت کار مردان کرد

میر طغرل بمرد و من گفتم****ملک الموت کار مردان کرد

برهانید مردمان را زو****مردمی کرد و سخت نیک آورد

قلتبانی که شصت سال بزیست****یک درم سنگ نان خویش نخورد

شماره 166: خازن در و لعل رخشان کرد

به خدایی که کوه و دریا را****خازن در و لعل رخشان کرد

که من از درد فرقت لب تو****آن کشید م که شرح نتوان کرد

شماره 167: که زمانه وفا نخواهد کرد

شادمانی گزین و نیک خویی****که زمانه وفا نخواهد کرد

از سر روزگار گرد برآر****پیش از آن کز سرت برآرد گرد

شماره 168: منت آفتاب باطل کرد

تابش رای سایهٔ یزدان****منت آفتاب باطل کرد

آنچه بامن زلطف کرد امروز****دربهار آفتاب با گل کرد

کرمش پایمرد گشت و مرا****منت دستبوس حاصل کرد

خدمت خاک درگهش همه عمر****جان من بنده در همه دل کرد

شماره 169: از دل خاک می دماند ورد

به خدایی که آب حکمت او****از دل خاک می دماند ورد

دست تقدیر او ز دامن شب****بر رخ روز می فشاند گرد

که رهی در فراق وصلت تو****زندگانی نمی تواند کرد

شماره 170: اختر و مهر و مه مرکب کرد

به خدایی که درسپهر بلند****اختر و مهر و مه مرکب کرد

دایهٔ صنع و لطف قدرت او****رونق حسن تو مرتب کرد

که جهان بر من غریب اسیر****اشتیاق جمال تو شب کرد

شماره 171: جان فدای مراکب شه کرد

مرکب من که دادهٔ شه بود****جان فدای مراکب شه کرد

بنده را با پیادگان سپاه****درچنین جایگاه همره کرد

اندر آمد ز بی جوی از پای****رویم از غم به گونهٔ که کرد

سالها گفت باز نتوانم****آنچه با من فلک درین مه کرد

شماره 172: درگهت را در پیروزی و بهروزی کرد

آنکه او دست و دلت را سبب روزی کرد****درگهت را در پیروزی و بهروزی کرد

یافت از دست اجل جان گرامیش خلاص****هر کرا خدمت جان پرور تو روزی کرد

ای ولی نعمت احرار سوی نعمت و ناز****آز را داعی جود تو ره آموزی کرد

با جهانی کفت آن کرد که با خاک و نبات****باد نوروزی و باران شبانروزی کرد

فضلهٔ بزم توفراش به نوروز برفت****باغ را مایه به دست آمد و نوروزی کرد

بخت پیروز ترا گنبد فیروزهٔ چرخ****تاقیامت سبب نصرت و پیروزی کرد

زبدهٔ گوهر آن شاه که از گوشهٔ تخت****سالها گوهر تاجش فلک افروزی کرد

پاسبانی جهان گر تو بگویی بکند****فتنه بی عدل کزین پیش جانسوزی کرد

وز سراپردهٔ آن شاه کز انگشت نفاذ****ماه را پرده دری کرد و قبادوزی کرد

از شب و روز میندیش که با تست بهم****آنکه از زلف شبی کرد و ز رخ روزی کرد

شماره 173: آن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت****آن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد

کاستینها در غم او ترکنند از آب گرم****فی المثل گز بگذرد بر دامن او باد سرد

شماره 174: پاره ای از روز قیامت شمرد

گرچه شب سقطهٔ من هر که دید****پاره ای از روز قیامت شمرد

عاقبت عافیت آموز را****گنج بزرگست پس از رنج خرد

من چو نیم دستخوش آسمان****کی برم از گردش او دستبرد

نقش طبیعی سترد روزگار****نقش الهی نتواند سترد

پی نبری خاصه در این حادثه****تانشوی بر سر پی همچو کرد

واقعه از سر بشنو تا به پای****پای براین راه جه باید فشرد

سوی فلک می شدم الحق نه زانک****تا بشناسم سبب صاف و درد

منزلتت گفت شوی بنگری****تا کلهیت آید از این هفت برد

خاک چو از عزم من آگاه شد****روح برو از غم هجرم بمرد

حلم مرا باز برو دل بسوخت****راه نکو عهدی ویاری سپرد

از فلکم باز عنان باز تافت****بار دگر زی کرهٔ خاک برد

شماره 175: نیست پیدا گرچه کس پنهان نکرد

قلتبانی هم به خواهر هم بزن****نیست پیدا گرچه کس پنهان نکرد

چند گویی خواهر من پارساست****گپ مزن گرد حدیث او مگرد

پارسا در خانهٔ تو نان تست****زانکه نانت را نه زن بیند نه مرد

شماره 176: من و می تا جهان آرام گیرد

جهان گر مضطرب شد گو همی شو****من و می تا جهان آرام گیرد

دلم را انده امروز بس نیست****که می اندوه فردا وام گیرد

شماره 177: شیوهٔ نقصان ز هیچ روی نورزد

هر که به ورزیدن کمال نهد روی****شیوهٔ نقصان ز هیچ روی نورزد

زلزلهٔ حرص اگر زهم ببرد کوه****گرد قناعت بر آستانش نلرزد

رفعت اهل زمانه کسب کند زانک****صحبت اهل زمانه هیچ نه ارزد

شماره 178: نه گردون براند نه دریا ستیزد

امیرالجبال آنکه با جاه جودش****نه گردون براند نه دریا ستیزد

چو دست گهر بار او نیست گردون****به پرویزن ابر گوهر چه بیزد

پلنگ خلافش نزد هیچ کس را****که درحال موش اجل برنمیزد

فلک ساغر ماه نو پیش دارد****که از جام همت جراعی بریزد

مگر سیم سیماب شد دستش آتش****هر آنجا که این آمد آن می گریزد

که از موج دریای دستش کم آمد****که گوید که از کوه دریا نخیزد

شماره 179: جمله از یکدگر فرو ریزد

کی بود کین سپهر حادثه زای****جمله از یکدگر فرو ریزد

تا چو پرویز نست او که مدام****بر جهان آتش بلا بیزد

در جهان بوی عافیت نگذاشت****چند از این رنگ فتنه آمیزد

برنخیزد مگر به دست ستم****مکن ندانم کزین چه برخیزد

می نیارم گریخت گرنه نه من****دیو از این روزگار بگریزد

به بیوسی چو گربه چند کنم****زانکه چون سگ ز بد نپرهیزد

بالله از بس که این لئیم ظفر****با مقیمان خاک بستیزد

آنچنان شد که بر فلک به مثل****شیر با گاو اگر برآویزد

زانکه باشد که درمزاج فلک****چون پلنگان فسادی انگیزد

هر کجا در دل زمین موشی است****سرنگون سار بر فلک میزد

شماره 180: همه اسباب عقل بر هم زد

به خدایی که وصف بی چونش****همه اسباب عقل بر هم زد

کاف کن در مشیتش چو بگشت****صنع بی رنگ هر دو عالم زد

روح را قبهٔ مقدس بست****طبه را خرگه مجسم زد

شحنهٔ امر و نهی تکلیفش****خیمه بر آب و خاک آدم زد

که اگر بنده انوری هرگز****به خلاف رضای تو دم زد

شماره 181: از سر و ریش او همی ریزد

مقبلی آنکه روز و شب ادبار****از سر و ریش او همی ریزد

دست بر نبض هر کسی که نهاد****روح او از عروق بگریزد

هر کجا کو نشست از پی طب****درزمان بانگ مرگ برخیزد

ملک الموت کوفته دارد****اندر آن دارویی که آمیزد

شماره 182: نیست امکان آنکه باز رسد

روز را رایگان ز دست مده****نیست امکان آنکه باز رسد

دست این روزهای کوتاهست****که بدان دولت دراز رسد

آنچ از آن چاره نیست آنرا باش****به سرت گرچه ترکتاز رسد

سایه بر قحبهٔ جهان مفکن****تا برت آفتاب ناز رسد

باری از راه خویشتن برخیز****چون که کارت به احتراز رسد

مفس با بند آرزو بر پای****دیر درعقل بی نیاز رسد

مهر و حقه است ماه و سپهر****که به شاگرد حقه باز رسد

مستعدان به کام خویش رسند****کارها چون به کارساز رسد

عمر بر ناگریز تفرقه کن****تا ازو قسم آز رسد

هر کرا درد ناگزیر گرفت****کی به غم خوردن مجاز رسد

یک غذا شو که مایه چندان نیست****که همه چیز را فراز رسد

شماره 183: ازو بستان کزو بسیار باشد

گر اندک صلتی بخشد امیرت****ازو بستان کزو بسیار باشد

عطای او بود چون ختنه کردن****که اندر عمر خود یکبار باشد

شماره 184: انعام نصیب غیر باشد

شعر تر و خوب بنده گوید****انعام نصیب غیر باشد

این رسم نو آمدست امسال****ان شاء الله که خیر باشد

شماره 185: دردل و دیده آتشم باشد

به خدایی که بی شناس مقیم****دردل و دیده آتشم باشد

مرگ هر چند خوش نباشد لیک****بی رخ دوستان خوشم باشد

شماره 186: هر آنکس که در نام نام تو باشد

غلام توام چون غلامت نباشد****هر آنکس که در نام نام تو باشد

چنین صد حوادث تو دانم که دانی****که در عهدهٔ یک پیام تو باشد

چه باشد که کامم درین برنیاید****چو امروز گیتی به کام تو نباشد

گرفتم غلامت نباشد غلامت****نه آخر غلام غلام تو باشد

شماره 187: طالع عالم نمی بینی که چون منحوس شد

مدت عالم به آخر می رسد بی هیچ شک****طالع عالم نمی بینی که چون منحوس شد

احتباس روزی خلق آسمان آغاز کرد****آدمی زاد از بقا یکبارگی مایوس شد

خلق رابی وجه روزی عمر خواهد بود نه****وجه روزی از کجا چون بوالحسن محبوس شد

ای جهان را بوده بنیاد از طریق مکرمت****چون تو مستاصل شدی یکبارگی مدروس شد

شماره 188: ز بهر کاه تا شب می خروشد

دعاگو اسبکی دارد که هر روز****ز بهر کاه تا شب می خروشد

غزل می گویم و در وی نگیرد****دو بیتی نیز کمتر می نیوشد

توقع دارد از اصطبل مخدوم****که اورا کولواری کاه نوشد

وگر که نیست در اصطبل مخدوم****در این همسایه شخصی می فروشد

شماره 189: که چرخ از عشق او پروین فروشد

خداوندا رهی را شاهدی هست****که چرخ از عشق او پروین فروشد

مدام از شاخ زلف و باغ رخسار****به عاشق سنبل و نسرین فروشد

مرا گوید به مستی هرزه بفروش****که عاشق وقت مستی آن فروشد

به پیران سر نکو ناید که چاکر****برای لوت او سرگین فروشد

شماره 190: جانم ز قهر و غصهٔ ایام رسته شد

گفتم چو لطف بار خدایم قبول کرد****جانم ز قهر و غصهٔ ایام رسته شد

گفتم چو صبح وعدهٔ انعام او دمید****روزیم فاضل آمد و روزم خجسته شد

خود بعد انتظار درازم گلو گرفت****نومیدیم که جانم از آن درد خسته شد

گیرم که سنت صله برخاست از جهان****آخر در زکوه چرا نیز بسته شد

شماره 191: تا به جایی همتت برشد که فکرت بر نشد

ای خداوندی که درمعراج قدر و منزلت****تا به جایی همتت برشد که فکرت بر نشد

خاک پای تست آنکش کیمیا داند خرد****بر مسی هرگز فکندش آسمان کان زر نشد

نوک کلک تاست آن کش جوهری داند صدف****قطره ای هرگز بدو پیوست کو گوهر نشد

بر هوای دولتت مرغ خلافی کی گذشت****کز سموم انتقامت عاقبت بی پر نشد

در بهار خدمتت شاخ وفاقی کی شکفت****کز صبای اصطناعت جفت برگ و بر نشد

ماجرایی خرده وار اندر میان خواهم نهاد****باورم کن گرچه کس را از من این باور نشد

دسته ای ده کاغذم فرموده ای زان روزها****در تقاضا گرچه زان پس نوک کلکم تر نشد

خواستم تا قطعه ای پردازم امروز اندر آن****زین مطول تر ولیکن زین مطول تر نشد

زانکه چون اندیشه کردم از بباضش چاره نیست****حالی از بی کاغذی دستم به نظمش درنشد

لاغری ناید شگفت از بخت من آن بخت تست****کز دوام آرزو پهلوی او لاغر نشد

شماره 192: چون خسان عشق نبازم نه به سهو و نه بعمد

من واین نفس که با قحبهٔ رعنای جهان****چون خسان عشق نبازم نه به سهو و نه بعمد

قدرت دادن اگر نیست مرا باکی نیست****همت ناستدن هست و لله الحمد

شماره 193: بدهد داد علم و بستاند

اوحدالدین که در سؤال و جواب****بدهد داد علم و بستاند

به بزرگی جواب این فتوی****بکند چون به فضل برخواند

آنکه داند که حال عالم چیست****پس تواند کز آن بگرداند

هم بر آن گر بماند از چه سبب****عقل اینجا همی فروماند

شماره 194: که خرد مدح تو همی خواند

افتخار جهان حمیدالدین****که خرد مدح تو همی خواند

دانکه از هیچ روی نتوان گفت****که نداند همی و نتواند

ماند یک چیز آنکه خود نکند****گرچه حالی تواند و داند

زانکه بر بی نیاز واجب نیست****کز پی نفع کس قضا راند

لم در افعال او نیاید از آن****که سبب در میانه بنشاند

غنی مطلق از غرض دورست****فعل او کی به فعل ما ماند

هیچ تدبیر نیست جز تسلیم****خویشتن بیش از این نرنجاند

شماره 195: پیش خود خواند و دست داد و نشاند

انوری را خدایگان جهان****پیش خود خواند و دست داد و نشاند

باده فرمود و شعر خواست ازو****واندر آن سحر کرد و در افشاند

چون به مستی برفت بار دگر****کس فرستاد و پیش تختش خواند

همه بگذار این نه بس که ملک****نام او بر زبان اعلی راند

بیش از این در زمانه دولت نیست****هیچ باقیش در زمانه نماند

شماره 196: هر شب ز فلک اهرمن رماند

ای آنکه لقب تاش ثاقب تو****هر شب ز فلک اهرمن رماند

موئمن به زبان بر پس اذاجاء****نام پسر و کنیت تو خواند

خورشید جهان را به هر وظیفت****نور دگر از رای تو ستاند

بر چهرهٔ گیتی اگر بخواهی****خالی ز سیاهی شب نماند

گیتی به لب خشک نامرادان****بی دست تو آبی نمی رساند

وز معرکهٔ آز بی محابا****بی وجود تو کس را نمی رهاند

وز قدر تو اندر حروف معجم****کلک تو نهد زانکه او تواند

منشی فلک با فنون انشاء****پیش قلمت هر ز بر نداند

بر سدهٔ تو کاسمان به رغبت****آن خواهد کانجم برو فشاند

چون سایهٔ نشاندست انوری را****عشق تو وزین گونه او نشاند

گر نیست اجازه به ادخلوها****باز آیت الراحلون بخواند

شماره 197: نیارد هیچ زحمت تا تواند

خداوندا تو می دانی که بنده****نیارد هیچ زحمت تا تواند

ولیکن چون به چیزی حاجت افتد****ز گیتی مرجع دیگر نداند

نیابد همتش از نفس رخصت****که از کس جز شما چیزی ستاند

نه آن دامن کشیدست از تکبر****که گردون گرد منت برفشاند

کم از بیتی بود وا و با****که گر امروز بر افلاک خواند

بحمدا به اقبال خداوند****که بختش هرچه باید می چشاند

فذلک چون تو کردی عزم جنبش****قرار کارها چونین نماند

اگرچه راتب معهود بنده****اجل معتمد هر مه رساند

تو آنی کز جفا و جور گردون****به یک صولت دلت بازش رهاند

بمان در نعمت و شادی همه عمر****که آن نعمت بدین نعمت بماند

شماره 198: رونق ماه و آفتاب نماند

با جلال تو ای حمیدالدین****رونق ماه و آفتاب نماند

طلعت فضل و چهرهٔ دانش****از ضمیر تو در نقاب نماند

بی تو ما را به حق نعمت تو****در دل و چشم صبر و خواب نماند

تا من از تو جدا شدم به خطا****در دلم فکرت صواب نماند

جامهٔ عیش را طراز برفت****خیمهٔ لهو را طناب نماند

شخص اقبال را حیات بشد****جام لذات را شراب نماند

شماره 199: ز من نخواست کس آنرا و آن نهفته بماند

بسا سخن که مرا بود وان نگفته بماند****ز من نخواست کس آنرا و آن نهفته بماند

سخن که گفته بود همچو در سفته بود****مرا رواست گر این در من نسفته بماند

شماره 200: کز آن فرازتر اندر ضمیر پایه نماند

جفای گنبد گردان به پایه ای برسید****کز آن فرازتر اندر ضمیر پایه نماند

خرد چو مورچه در تشت حیرتست ازآنک****مدبران را تدبیر تشت و خایه نماند

از آفتاب حوادث چنان بسوخت جهان****که کوه را به مثل دستگاه سایه نماند

کدام طفل تمنی کنون رسد به بلوغ****چو در سواد و بیاض زمانه دایه نماند

طمع ببر ز سرایی که نظم عیش درو****به هم سرایه توان داد و هم سرایه نماند

جهان وظایف روزی و امن باز گرفت****مجاهزان فلک را مگر که مایه نماند

شماره 201: این در معنی که خواهم گفت ایشان سفته اند

آن بزرگانی که در خاک خراسان خفته اند****این در معنی که خواهم گفت ایشان سفته اند

عاقلان با تجارب عالمان ذوفنون****دوستی با غزنوی چون آب و روغن گفته اند

شماره 202: آدمی شکر کرد نتواند

ایمنی را و تندرستی را****آدمی شکر کرد نتواند

در جهان این دو نعمت است بزرگ****داند آن کس که نیک و بد داند

شماره 203: چرخ و انجم سالها اجری و راتب خورده اند

ای خداوندی که بر درگاه جاهت بنده وار****چرخ و انجم سالها اجری و راتب خورده اند

بنده را فخرالزمان اسحق و چندین کس جز او****تازه از انعام تو چیزی حکایت کرده اند

گر درستست این سخن معلوم کن تا آن برات****خود که آوردست و کی باری به من ناورده اند

شماره 204: عارضه رنجه داشت روزی چند

گر خداوند عصمهالدین را****عارضه رنجه داشت روزی چند

آن بدان از بد ستارهٔ نحس****یا جفای سپهر بد پیوند

دولتی داشت بس به غایت تیز****چون قضا قادر و چو چرخ بلند

بخت بیدار مهربانش گفت****که بود در کمال بیم گزند

دفع چشم بد جهانی را****همچنین نرم نرم و خنداخند

داشت از روی مصلحت دو سه روز****دل او را که شاد باد نژند

ور تو کفارتی نهی آنرا****من نباشم بدان سخن خرسند

کادمیزاده ای که بی گنه است****کی به کفار تست حاجتمند

وانکه معصوم هست دست گناه****پای او را نیارد اندر بند

معصیت را به عالم عصمت****وهم هم درنیاورد به کمند

پس چه کفارت این چه کفر بود****یا چه بیهوده باشد و ترفند

لفظ کفارت ای سلیم القلب****بپذیر از من مسلمان پند

هیچ معصوم را چو نپسندی****عصمت صرف را مکن به پسند

ای ز آباء و امهات وجود****چون تو هرگز نزاده یک فرزند

به خدایی که نیست مانندش****گرچه مستغنیم از این سوگند

که ز انصاف روزگار امروز****همه چیزیت هست جز مانند

وانکه در عرضگاه کون و فساد****چرخ را نیست هیچ خویشاوند

نظم پروین نداد کاری را****تا به شکل بنات نپراکند

گر نگاری نگاشت باز بشست****ور نهالی نشاند باز بکند

باری از طوبی تو طوبی لک****سالها رفت و بر گلی نفکند

روزگارت جگر نخواهد داد****خصم گو روز و شب جگر می رند

گر گشاید زمانه ور بندد****دل بجز در خدای هیچ مبند

پایت اندر رکاب تاییدست****درنیتفی از این سیاه و سمند

تو که در حفظ ایزدی چه کنی****حرز و تعویذ

اهل جند و خجند

حرف و صوت ار قضا بگرداند****مرحبا زند و حبذا پازند

از که کرد آتش حوادث دور****در سرای سپنج دود سپند

تا که در نطع دهر در بازیست****رخ بهرام و اسب مار اسفند

باد فرزین عز و عمرت را****از پیاده دوام فرزین بند

شخص و دینت ودیعت ایزد****بی نیاز از طبیب و دانشمند

عدد سالهای مدت تو****همچو تاریخ پانصد و چل و اند

شماره 205: که همه شهر اندر آن بندند

ممسکی جست مر مرا در بلخ****که همه شهر اندر آن بندند

تا ببینند خواجه کجاست****کس ندیدست و جمله خرسندند

من ندیدم ولیک تا نه چرا****می ببرند تا بپیوندند

شماره 206: همه سرگشته اند و رنجورند

کهتر و مهتر و وضیع و شریف****همه سرگشته اند و رنجورند

دوستان گر به دوستان نرسند****اندرین روزگار معذورند

شماره 207: عالمی شاد و خرم و مستند

سرورا از می سخاوت تو****عالمی شاد و خرم و مستند

هرکه هستند در نشیمن خاک****همه بر بوی جود تو هستند

بنده با شاهدی و مطربکی****این زمان از سه قلتبان جستند

به امیدی تمام بعد الله****هر سه همت در آن کرم بستند

شماره 208: وگر قدرت بود فرسنگکی چند

یکی و پنج و سی وز بیست نیمی****وگر قدرت بود فرسنگکی چند

چو زین بگذشت و ما و مطرب و می****گناه از بنده و عفو از خداوند

شماره 209: کز جهان کار این و آن دارند

صاحبا دین و ملک بی تو مباد****کز جهان کار این و آن دارند

زانکه این دو ودیعتند که خلق****از خدای و خدایگان دارند

ملک و دین را زمان زمان تو باد****کاب و رونق درین زمان دارند

تویی آنکس که ذکر مدت تست****تا که گویندگان زبان دارند

عالمی دئر پناه نعمت تو****شکر شکر در دهان دارند

امتی در وفای خدمت تو****کمر عهد بر میان دارند

دامن عرصه ایست جاه ترا****این که این چار قهرمان دارند

گوشهٔ طارمی است قدر ترا****این که این هفت پاسبان دارند

دوستان از تواتر کرمت****خانه چون راه کهکشان دارند

دشمنان از تراکم سخطت****فتنه در مغز استخوان دارند

ضبط عالم به تیغ و کلک کنند****که اثرهای بی کران دارند

کلک فرزانگان کارگزار****تیغ ترکان کاردان دارند

زین کروه آنکه اهل انعامند****همه از نعمت تو جان دارند

زان گروه آنکه اهل اقطاعند****همه از دست تو جهان دارند

جود می گفت با کرم روزی****که کسانی که این مکان دارند

گر جهانداری به شرط کنند****چه نکوتر که بر چه سان دارند

کرم از سوی تو اشارت کرد****که کریمان جهان چنان دارند

کیسه پرداز بحر و کان کف تست****که بدو خرج جاودان دارند

طاعت آموز انس و جان در تست****کش همه سر بر آستان دارند

همه در مهر خازنت بادا****هرچ اضافت به بحر و کان دارند

همه با داغ طاعتت بادند****هرکه نسبت به انس و جان دارند

پای بر خاک هر زمین که نهی****منتی تا بر آسمان دارند

شماره 210: یک دو صفحه به پیش من برخواند

دوستی در سمر کتابی داشت****یک دو صفحه به پیش من برخواند

که فلان شخص در فلان تاریخ****به یکی بیت بدره ای بفشاند

وان دگر پادشه به یک نکته****عالمی را فراز تخت نشاند

گفتم ای دوست نرهاتست این****این سخن بر زبان نشاید راند

آخر این قوم عادیان بودند****که خود از نسلشان کسی بنماند

شماره 211: با حریفی کو رباب خوش زند

پنج قالاشیم در بیغوله ای****با حریفی کو رباب خوش زند

چرخ مردم خوار گویی خصم ماست****تا چو برخیزیم بر هر شش زند

بی شرابی آتش اندر ما زدست****کیست کو آتش در این آتش زند

شماره 212: اصل بشد فرع چه تن می زند

بیخ دو غماز برانداختند****اصل بشد فرع چه تن می زند

اسعد بندار به دوزخ رسید****مخلص غزال چه فن می زند

شماره 213: گشته ایمن چو آسان ز گزند

ای نمودار آفتاب بلند****گشته ایمن چو آسان ز گزند

صورت فتح و قبهٔ ظفری****این چنین دلگشای دشمن بند

ساحتت آب قندهار ببرد****صنعتت بیخ نوبهار بکند

سقف تو با سپهر همسایه****صحن تو با بهشت خویشاوند

آسمانی که نیستت همتا****یا بهشتی که نیستت مانند

از تو آباد باد و فرخ باد****آنکه بنیاد فرخ تو فکند

مجد دین بوالحسن هست عقیم****مادر عالم از چو او فرزند

آنکه دستش به دادن روزی****آمد اندر زمانه روزی مند

تا ز تاریخها شود معلوم****کز فلان چند شد ز بهمان چند

عدد سالهای عمرش باد****همچو تاریخ پانصد و چل و اند

شماره 214: ناوک مجری قدر فکند

به خدایی که دست قدرت او****ناوک مجری قدر فکند

دست قهرش مگر ز وعد و وعید****جوز در مغز معصیت شکند

کز ملافات مردک جاهل****بیخ شادی ز جان و دل بکند

شماره 215: آنرا عنایت ازلی تقویت کند

احکام دین چو از شرف الدین شرف گرفت****آنرا عنایت ازلی تقویت کند

آن کاملست او که نماند جهان جهل****گر علم را به کلک و نظر تربیت کند

از رای اوست تابش خورشید عاریت****مه زان به طبع تابش ازو عاریت کند

هردم ز غایت و رعش کاتب یمینش****همسایه را به عزل همی تعزیت کند

نشگفت اگر به قوت فتویش بعد از این****باگرگ میش کشته لجاح دیت کند

هان تا به منصبش نکنی تهنیت که دین****خود را به منصب شرف تهنیت کند

شماره 216: عدم سایلان وجود کند

ای کریمی که رای همت تو****عدم سایلان وجود کند

شرم دارد زمانه با چو تویی****که ز حاتم حدیث جود کند

حاتم از خاک گربرآرد سر****خاک پای ترا سجود کند

شماره 217: هر شبی تا روز وصف بی نوایی من کند

گنبد پیروزه گون بااختران سیم رنگ****هر شبی تا روز وصف بی نوایی من کند

روزگار بی نوایی وصل را هجران دهد****اتفاق تنگ دستی دوست را دشمن کند

صعب و تاریکست دوراز وصل تو شبهای من****شمعها باید که این تاریک را روشن کند

پاره ای ازاعتقاد خویش نزد من فرست****تاشبم را روشن و این حجره را گلشن کند

ورنه فراش سرای مکرمت را نصب کن****تا دو دانگی در وجوه یک منی روغن کند

شماره 218: آز مفلس را چو کان تا جاودان قارون کند

ای خداوندی که از دریای دستت روزگار****آز مفلس را چو کان تا جاودان قارون کند

گر سموم قهر تو بر بحر و کان یابد گذر****در این بیجاده و بیجادهٔ آن خون کند

ور نسیم لطف تو بر آتش دوزخ وزد****شعلهٔ او فعل آب دجله و جیحون کند

کلک تو میزان حشر آمد که در بازار ملک****زشت و خوب از هم جدا و خیر و شر موزون کند

عقل را حیرت همی آید ز کلکت گاه گاه****کو به تنهایی همی ترتیب عالم چون کند

دانکه تشریف خداوند خراسان آیتیست****کز بزرگی نسخ آیتهای گوناگون کند

پاسبانش ز انبساط نسبت همسایگی****کسوت خود را شبی گر تحفهٔ گردون کند

از نشاط اینکه این تشریف خدمتگار اوست****در زمان دراعهٔ کحلی ز سر بیرون کند

گرنه این بودی روا بودی که در تشریف تو****آنکه روز عالمی ذکری همی میمون کند

از ولوع خویش بر مدح تو ناگه گفتمی****پایگاه کعبه را کسوت کجا افزون کند

شادبادی تا جهان صد سال دیگر بر درت****همچنین خدمت کند از جان همی کاکنون کند

شماره 219: صبر کار تو خوب و زود کند

دوستی گفت صبر کن ایراک****صبر کار تو خوب و زود کند

آب رفته به جوی باز آید****کار بهتر از آنکه بود کند

گفتم آب ار به جوی باز آید****ماهی مرده را چه سود کند

شماره 220: ماه را عاجز محاق کند

به خدایی که قدر قدرت او****ماه را عاجز محاق کند

کاین دل ریش آرزومندم****تا که با وصلت اتفاق کند

گر زند خیمه بر دروغ زند****ور کند شادی نفاق کند

شماره 221: آب حیوان از وجود خویش بیزاری کند

ای خداوندی که پیش لطف خاک پای تو****آب حیوان از وجود خویش بیزاری کند

پای باست زین اگر بر خنگ ایام افکند****فتنه نتواند که در ظلمش ستمکاری کند

روی هر خاکی که از موزه ت جمالی کسب کرد****تاابد با زمزم و کوثر کله داری کند

موزهٔ خاص ترادستار کردم از شرف****موزهٔ خاص ترا زیبد که دستاری کند

نام میمون تو تا بر ساق او بنوشته اند****ساف عرش از رشک آن دولت همی زاری کند

موزه ای کز افسری بیش است در پایش کنم****حاش لله بنده هرگز این سبکساری کند

آ سمان از بهر تاج خسرو سیارگان****روزها شد تاهمی از من خریداری کند

هر کرا ای دست موزه اش از تفاخر دست داد****برهمه عالم زبر دستی و جباری کند

شاد و دولت یار بادی تا به سعی آ فتاب****در نما نفس نباتی را صبا یاری کند

شماره 222: نه او که از شعرا کس ترا هجا نکند

ترا هجا نکند انوری معاذالله****نه او که از شعرا کس ترا هجا نکند

نه از بزرگی تو زانک از معایب تو****چه جای هجو که اندیشه هم کرانکند

شماره 223: با من این سیف نیک می نکند

کامل العصر نیک نیک بدان****با من این سیف نیک می نکند

غرضم حاصل و دلم فارغ****می تواند ولیک می نکند

مرغزی وار گر چه قافیه نیست****خود سلام علیک می نکند

شماره 224: چون منت گر نیازمند کنند

بافلک دی نیازمندی گفت****چون منت گر نیازمند کنند

زان ستمها که گردش تو کند****توچه گویی که باتو چند کنند

آخر این اختران بی معنیت****چند بخت مرانژند کنند

بی سبب هر زمان چو پایهٔ خویش****پایهٔ طاقتم بلند کنند

به زمستان گر آتشی یابم****هفت عضوم برو سپند کنند

حلقهٔ جیب کهنه در حلقم****هر زمان حلقهٔ کمند کنند

عالمی ناپسند احوالند****تا کی احوال ناپسند کنند

در احسان چرا بنگشایند****چارهٔ چند مستمند کنند

فلکش گفت بربروت مخند****که جهانیت ریشخند کنند

در احسان بگو که بگشاید****بوالحسن را چو تخته بند کنند

ما در آنیم تا قضا و قدر****زهر آن فتنه باز قند کنند

که به مویی فلک بیاویزد****گر به مویی برو گزند کنند

شماره 225: نعل اسبت اختران در گوش نه گردون کنند

ای خداوندی که از روی تفاخر بنده وار****نعل اسبت اختران در گوش نه گردون کنند

آفتاب رای و ابر دست گوهربار تو****آز را از بی نیازی جاودان قارون کنند

لمعهٔ رخسار جاه و عکس اشک دشمنت****کهربا را چون عقیق از خاصیت گلگون کنند

بنده را شاگرد خوارزمی است شیطان هیکلی****کان چنان هیکل نه در کوه و نه در هامون کنند

معده ای دارد که سیری را درو امید نیست****در علاج جوع کلبی کوه اگر معجون کنند

از نهیب او نهنگان رخت بر خشکی کشند****گر شیاطین صورت امعاش بر جیحون کنند

یک دم ار خالی شود حلقش که زهرش باد و مار****راست چون دیوی بود کش انکژه در ; کنند

از شره گویی همی حلوای صابونی خورد****گر خمیر نان او خود جمله از صابون کنند

حاش لله گر بماند یک مه دیگر به مرو****آه و واویلا که تا این چند مسکین چون کنند

کز نهیب معدهٔ او هر شبی تا بامداد****اهل شهر و روستا بر نان همی افسون کنند

مخت سوب و بکند او که از بیخم بکند****طبع موزونم همی زاندیشه ناموزون کنند

صاحبا

یارب جزایت خیر بادا خیر کن****کندرین موسم بسی خیرات گوناگون کنند

یا غلامی چند را از روی حسبت بر گمار****تا شبیخون آورند و دفع این ملعون کنند

یا بکش این کافر زن روسبی را آشکار****پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند

یا بگو زان پیش کز عالم برآرد قحط کل****تا به سیلی از حدود عالمش بیرون کنند

یا بفرما اهل دیوان را که تا من بنده را****زانچه مجری دارم اجرا یک نفر افزون کنند

شماره 226: کان و دریا همیشه ناله کنند

ای کریمی که از نوال کفت****کان و دریا همیشه ناله کنند

روزی خلق چون مقدر شد****به کف دست تو حواله کنند

عیش خوش بر دلم حرام شدست****بامنش باز می حلاله کنند

زر نابم ده ازپی کابینش****زانچه از شیشه در پیاله کنند

شادزی تا که دایگان فلک****در کنارت هزار ساله کنند

شماره 227: روی امید را چو لاله کنند

ای بزرگی که کلک وهمت تو****روی امید را چو لاله کنند

از یک احسان تو شکسته دلان****جبر کسر هزار ساله کنند

به نماز در تو بگرایند****آن کسان کز نیاز ناله کنند

قحط فرموده قلتبانی چند****که خری را به یک نواله کنند

در وثاق من آمدند امروز****تا بلا را به من حواله کنند

دفع ایشان نمی توانم کرد****جز به چیزی که در پیاله کنند

شماره 228: که ندیمان حضرت شاهند

پس دریده بریده پیشی چند****که ندیمان حضرت شاهند

از چپ و راست خلق می رانند****که کسی چند پاره در راهند

شماره 229: ز نور رای تو دانم ستاره رای شوند

خدایگانا آنی که دوستدارانت****ز نور رای تو دانم ستاره رای شوند

قبول درگه تو چون بیافتند به قدر****چو ساکنان مجره سپهرسای شوند

به بنده خانهٔ تو بر امید آنکه مگر****به یمن طائر بختت طرب فزای شوند

نشسته چار حریفند شاهد و شیرین****بدانکه تا ز می لعل سرگرای شوند

شرابشان نرسیدست زان همی ترسم****که شاهدان همه ناگاده باز جای شوند

به یک دو ساغر پر شان که دردهد ساقی****به کام بنده همین هر سه چار پای شوند

اگر عزیز کنی شان به شیشه ای دو شراب****حریف و بندهٔ تو تا شراب گای شوند

شماره 230: ز هجو روی سیاهی که نوبتی بیند

به خشک ریش گری در هری ندیدستی****ز هجو روی سیاهی که نوبتی بیند

کنون به خیمه زدن دانه ای پراکندی****که مرغ ذکر تو تا جاودان از آن چیند

در آن دو لفظ سخن چاردست و پای شتر****چنان نشنید کان شیوه عقل بگزیند

مکن به عذر و تلطف دل مرا دریاب****که چوب خیمه در آن نیز نیک بنشیند

شماره 231: که ازو جز که فعل بد نجهد

آسمان آن بخیل بدفعلست****که ازو جز که فعل بد نجهد

نان و آبش مخور که هرکه خورد****هرگز از دست او به جان نرهد

خاک از او به که گر کسی به مثل****مشتکی جو به نزد او بنهد

چون کریمان از او قبول کند****پس به هر دانه بیست باز دهد

شماره 232: که کمال تو نور خور ندهد

خسروا آب آسمان نشود****که کمال تو نور خور ندهد

لقمهٔ بی جگر نمی یابم****شد چنین عمر او نظر ندهد

گرده گاه جهان شکافته باد****که یکی گرده بی جگر ندهد

ملک الموت را ملامت نیست****که به بیمار گل شکر ندهد

تو جهان نیستی جهانداری****این اشارت به تو ضرر ندهد

تو بکن زیبد ار قضا نکند****توبده شاید از قدر ندهد

کمر عمر تو مبادا سست****تافلک را قبا کمر ندهد

نقش نام زمانه افروزت****سکه از دوستی به زر ندهد

کافران را چه باک باشد اگر****خشم تو مایهٔ سقر ندهد

داد بنده نمی دهد در تو****حبذا گر دهد وگر ندهد

جود تو حق از آن فراوانست****کار او بود اگر وگر ندهد

دست میمون تو از آن دستست****که به کشت طمع مطر ندهد

وای آن رزمگه که حملهٔ تو****دهد و نصرت وظفر ندهد

جز تو کس را نشاید آدم گفت****عقل مشاطگی به خر ندهد

گرچه بسیار درد دل دارد****جز به اندازه درد سر ندهد

حرمت تو نه آن درخت بود****که به سالی هزار برندهد

خاک در گاه تو نه آن سرمه است****که به چشم هنر بصر ندهد

شماره 233: ماه را تیرگی زمیغ بود

زن چو میغست و مرد چون ماهست****ماه را تیرگی زمیغ بود

بدترین مرد اندر این عالم****به بهینه زنان دریغ بود

هر که او دل نهد به مهر زنان****گردن او سزای تیغ بود

شماره 234: به مثل گر سر خصم تو بر افلاک بود

تویی آن صدر که بر پایهٔ قدرت نرسد****به مثل گر سر خصم تو بر افلاک بود

دست در دامن جاه تو زند هرکه ورا****دامن دولتش از دست فلک چاک بود

زهر آسیب زمانه نکند هیچ خلل****هر کرا خدمت درگاه تو تریاک بود

زاستین کرم تست اگر درهمه عمر****دامنی بینی کزگرد فلک پاک بود

پس پسندی ز پسندیده خصالت که سه روز****پای من چون سر بد خواه تو بر خاک بود

چه خبر باشد از لشکر جاهت که درو****به حسب مشرف و عارض دهد باک بود

شماره 235: نجیب مشرف و عارض فرید لنگ بود

چه خیر باشد در خیل و لشکری که درو****نجیب مشرف و عارض فرید لنگ بود

شکست پای یکی زود تا نه دیر رسد****خبر که دست دگر نیز زیر سنگ بود

شماره 236: بر ما دری ز نعمت گیتی گشاده بود

یک چند روزگار نه از راه مکرمت****بر ما دری ز نعمت گیتی گشاده بود

چون چیز اندکی به هم افتاد باز برد****گفتی که نزد ما به امانت نهاده بود

وامروز هرکه گویدم آن نیم ثروتی****کز مادر زمانه به تدریج زاده بود

چون با تو نیست گویمش آن بازخواست زود****گویی دهنده از سر جودی نداده بود

گردون چو سگ به فضلهٔ خود بازگشت کرد****بیچاره او که کارش با این فتاده بود

شماره 237: چنان کن به سیلی که نیلی بود

کسی را که بد مست باشد، قفا****چنان کن به سیلی که نیلی بود

که پیران هشیار دل گفته اند****که درمان بدمست سیلی بود

شماره 238: در کیسهٔ صبح و شام موجود

ای شاه ز نقدها که باشد****در کیسهٔ صبح و شام موجود

در کیسهٔ عمر انوری نیست****الا نفسی سه چار معدود

وان نیز به بند و مهر او نیست****تا خرج کند چو نقد معهود

گیرم که یکی دو زان بدزدد****تا رای فلک رسد به مقصود

نی دست تصرفش ببرند****وین عاقبتی بود نه محمود

آنگه چه زند چو دست نبود****در دامن جست و جوی معبود

دانی که چو حال بنده این است****ای عنصر عدل و رحمت و جود

شب خوش بادیش کن به کلی****نه شاعر و شعر هست مفقود

ای تا به ابد شب تمنیت****آبستن روزهای مسعود

شماره 239: به بر دیگران گران نبود

هر که زی خویشتن گران آید****به بر دیگران گران نبود

وانکه گوید که من سبک روحم****زو گرانتر درین جهان نبود

از سبک روح راحت افزاید****وز گران جز فساد جان نبود

شماره 240: خود کرده ام ندارد باکرد خویش سود

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من****خود کرده ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت****بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

شماره 241: اختر سعد و طالع مسعود

کرد عالی بنای این مجدود****اختر سعد و طالع مسعود

از برای نزول میر عمید****صدر دنیا ضیاء دین مودود

آنکه حکمش دهد ز روی نفاذ****آتش و آب را نزول وصعود

به تفکر رسد به سر فلک****به تجسس رسد به وهم حسود

دل او برده بارنامهٔ بحر****کف او کرده کارنامهٔ جود

هست فرمانش رهنمای قضا****هست احسانش نقش بند وجود

نیست بر رای او غلط ممکن****نیست از عقل کل خطا معهود

ای ز حزم تو در حوالی ملک****دولت و فتنه در قیام و قعود

وی ز عدل تو در نواحی دهر****جور و انصاف در صدور و ورود

پیش ذهن تو غیب برده رکوع****پیش کلک تو کرده وحی سجود

به کمال خدای گر بجز اوی****هست کاملتر از تو یک موجود

تا که افلاک را در این حرکت****نیست کون و فساد کس مقصود

باد عمر تو درحصول مراد****همچو دوران چرخ نامعدود

شماره 242: سخای ترا چرخ یک روزه آید

زهی صاحب ملک پرور که گیتی****سخای ترا چرخ یک روزه آید

زلعل نگین تو درحکم مطلق****همی لرزه در چرخ پیروزه آید

چو وهم تو در سیر برهان نماید****ازو باد را سنگ در موزه آید

اگر آز من نعمت تو بداند****در ایام تو نوبت روزه آید

زدهر سیه کاسه الحق چنانم****که از پشت من دستهٔ کوزه آید

هوا ماه دیگر چنان گرم گردد****که دوزخ به دنیا به دریوزه آید

اگر آن نخواهم که از پیله باشد****بباید مرا آنچه از قوزه آید

شماره 243: جز نظیر خویش دیگر هرچت از خاطر برآید

ای خداوندی که از ایام اگر خواهی بیابی****جز نظیر خویش دیگر هرچت از خاطر برآید

تاد اگر خاک سم اسبت به دوزخ برفشاند****تا ابد از آتش او فعل آب کوثر آید

کمترین بندگانت انوری بر در به پایست****چون حوادث باز گردد یا چو اقبال اندر آید

شماره 244: چاکرش آفتاب می باید

شاهدی دارم ای بزرگ چنانک****چاکرش آفتاب می باید

تا دلم تل سیم او بیند****یک جهان زر ناب می باید

نشود راست تا بود هشیار****گند مستی خراب می باید

تا ستونم رسد به خیمهٔ او****سه قدح می طناب می باید

نقل و اسباب و لوت حاصل شد****یک صراحی شراب می باید

تو بده تا ترا ثواب بود****گر دلت را ثواب می باید

شماره 245: جایی که درو طرب افزاید

جاییست نشسته چاکر تو****جایی که درو طرب افزاید

با مطربه ای چو ماه تابان****چنگی تر و خوش همی سراید

اسباب نشاط جمله داریم****جز طلعت تو که می بباید

درخواست همی کنیم هر دو****تشریف دهد سبک بیاید

شماره 246: آنکه از مادر احرار چنو کم زاید

مفتی شرع کرم عاقلهٔ ملت جود****آنکه از مادر احرار چنو کم زاید

فتوی بنده چو از روی کرم برخواند****حکم فتوی بکند مشکل آن بگشاید

خواجه ای بندهٔ خود را نه به تکلیف سؤال****به مراد دل خود مکرمتی فرماید

مدتی بنده نیابد خبری زان انعام****هم در آن بی خبری عمر همی فرساید

چون خبر یافت هم از خواجه بپرسد کانکیست****که مراآنچه تو فرمودی ازو می باید

خواجه گوید که فلانست برو زو بطلب****بنده دم در کشد و هیچ بدان نفزاید

چون دگر روز بپرسد که فلان خواجه کجاست****تا بدو بگرود و پس به ادا بگراید

مردکی بیند از این بیهده گو چاکرکی****مشت کلپتره و بیهوده به هم درخاید

گویدش خواجهٔ ما رفت کنون ده روزست****تا رسیدست برو دایه و زن می گاید

بنده چون از پس آن رفته نخواهد رفتن****عوض آن اگر از خواجه بخواهد شاید

ور نشاید که عوض خواهد ازو آیدش آن****که حوالت نپذیرد پس از آن تا ناید

شماره 247: به هرچه دست زند رنج دل بیفزاید

خدای کار چو بر بنده ای فرو بندد****به هرچه دست زند رنج دل بیفزاید

وگر به طبع شود زود نزد همچو خودی****ز بهر چیزی خوار و نژند باز آید

چو اعتقاد کند کز کسش نباید چیز****خدای قدرت والای خویش بنماید

به دست بنده ز حل و ز عقد چیزی نیست****خدای بندد کار و خدای بگشاید

شماره 248: که ز بدعت جهان چه می زاید

ای بدیع الزمان بیا و ببین****که ز بدعت جهان چه می زاید

دوستان را به رنج بگذاری****تا فلکشان به غم بفرساید

من بدین دوستی شدم راضی****که ترا این چنین همی باید

گرچه در محنتی فتادستم****که دل از دیده می بپالاید

به سر تو که هیچ لحظه دلم****از تقاضای تو نیاساید

به درم هر که دست باز نهد****گویم این بار او همی آید

تو ز من فارغ و دلم شب و روز****چشم بر در ترا همی پاید

خود به از عقل هیچ مفتی نیست****زانکه او جز به عدل نگراید

قصه با او بگوی تات برین****بنکوهد اگرت نستاید

این ندانم چه گویمت چو فلک****پایم از بند باز نگشاید

با سر و روی و ریش تو چه کنم****رحمت تو کنون همی باید

کاهنم پشت پای می دوزد****وافتم پشت دست می خاید

این دو بیتک اگرچه طیبت رفت****تا دگر صورتیت ننماید

گر بدین خوشدلی و آزادی****خود دلم عذرهات فرماید

ورنه باز اندر آستینم نه****گر همی دامنت بیالاید

جد بی هزل زیرکان گویند****جان بکاهد ملامت افزاید

طعنهٔ دشمنان گزاینده است****طیبت دوستان بنگزاید

پوستینم مکن که از غم و درد****فلکم پوست می بپیراید

آسیای سپهر دور از تو****هر شبم استخوان همی ساید

عکس اشک و رخم چو صبح و شفق****سقف گردون همی بیاراید

نالهایی کنم چنانکه به مهر****سنگ بر حال من ببخشاید

دستم اکنون جز آن ندارد کار****کز رخم رنگ اشک بزداید

کیل غم شد دلم که چرخ بدو****عمرها شادیی نپیماید

در عمرم فلک به دست اجل****می بترسم که گل برانداید

چه

کنم تا بلا کرانه کند****یا مرا از میانه برباید

شماره 249: از بسکه کف پای تو بر خاک در آید

ای خاک درت سرمه شده چشم ولی را****از بسکه کف پای تو بر خاک در آید

بر درگه تو بند به پایست به خدمت****دستوری او چیست رود یا که درآید

شماره 250: گر سجودت برد فلک شاید

ای به جود و به قدر بر ز فلک****گر سجودت برد فلک شاید

دست جودت جهان همی بخشد****پای قدرت فلک همی ساید

فلکت پشت پای از آن بوسد****حاسدت پشت دست از این خاید

همتت از سر علو و سمو****به جهان دست می نیالاید

اخترت از پی سعود و شرف****به فلک بر همی نیاساید

شبه تو چرخ هم ترا آرد****مثل تو دهر هم ترا زاید

هرکه را در دل از هوای تو مهر****با دلش چرخ راز بگشاید

هرکرا برتن از قبول تو حرز****المش چون شفا بنگراید

دشمنت دشمن خودست چنان****که برو ذات او نبخشاید

خنجر کین او چه پیرایی****خود زیانش سرش بپیراید

ای نیاز از می سخای تو مست****با توام کی به کس نیاز آید

مشربی دادیم که شربت آن****غم بکاهد طرب بیفزاید

از لطافت چنانکه جز به عرض****جوهرش سوی سفل نگراید

ظل او بر زمین نبیند کس****زانکه او چون هوا بننماید

با منش چون خرد بدید چه گفت****گفت چون تو ترا که بستاید

چون به شکلت نگه کنم گویم****کس به گل آفتاب انداید

گر به جرمت نگه کنم گویم****کس به گز ماهتاب پیماید

تا درآن مشرب آن بود شربت****که زدل رنگ رنج بزداید

باد بر دست تو میی که به عکس****رنگ رخسار لاله برباید

صرف و پالوده ای چنانکه به لطف****زابگینه چو ضو بپالاید

رای و فرمانت بر زمانه روان****تا خرد رای بد نفرماید

جامهٔ عمر تو بفرسوده****تا قضا آسمان نفرساید

سخن آرای مدح تو چو خرد****تا سخن را خر بیاراید

ای به جاه تو جان ما خرم****روح را راح تو همی باید

جام از بهر می همی بایست****جسم از بهر جان

همی باید

شماره 251: که ببندد بدان و بگشاید

طبع مهتاب را دو خاصیت است****که ببندد بدان و بگشاید

به یکی جان چو جور بخراشد****به دگر دل چو عدل بزداید

ماهتابیست این علی مهتاب****که اخس الخواص می زاید

سیب انصاف را ببندد رنگ****قصب عهد را بفرساید

گل آزادگی نکرده فزون****در زکام جفا بیفزاید

مد دریای مکرمت نکند****تا به جوی ثنا برون ناید

باز در جزر می کند تاثیر****تا چو آب و گلشن بیالاید

این چنین ماهتاب دانی چه****گازر حادثات را شاید

تا گرش در حساب کون و فساد****کز شش و هفت جام درباید

به ذراع فجی به دست قضا****ناگهان بر فناش پیماید

شماره 252: همه کار صواب فرماید

ای بزرگی که رای روشن تو****همه کار صواب فرماید

هر سؤالی که در زمانه کنند****جودت آنرا جواب فرماید

کهتران را چو مهتران به کرم****یک صراحی شراب فرماید

شماره 253: کین خوبی و ناخوبی هم دیر نپاید

بر کار جهان دل منه ایرا که نشاید****کین خوبی و ناخوبی هم دیر نپاید

چندان که بگفتم مهل کاخر روزی****آن سیم سیه گردد و آن حلقه بساید

پندم نپذیرفتی و خوکی شدی آخر****وامروز در این شهر کسی خوک نگاید

هم با دل پر دردی و هم با رخ پر موی****ای سرو لقا محنت از این بیش نیاید

شماره 254: هرکس اثری همی نماید

در مرثیهٔ موئیدالدین****هرکس اثری همی نماید

گفتم که تشبهی کنم نیز****باشد که تسلیی فزاید

لیکن پس از آن جهان معنی****خود طبع سخن همی نزاید

با این همه شرح حال شرطست****شرطی نه که طبع هرزه لاید

در جوف سپهر تنگدل بود****عنقا به قفس درون نیاید

می گفت کجاست باد فضلی****کم زین سر خاک در رباید

یزدان که گره گشای فضلش****بند قدر و قضا گشاید

بشنید به استماع لایق****چونان که جز آنچنان نشاید

لطفش به رسالت اجل گفت****کاین زبدهٔ صنع می چه باید

بر شاخ مزاج بلبل جانت****تا چند نوای غم سراید

گر مختصرست عالم کون****رای تو بدو نمی گراید

بخرام که سکنهٔ دگر هست****تا آن دگرت چگونه آید

شماره 255: زظل گوهر چترت شود سیاه وسفید

خدایگانا نزدیک شد که صبح ظفر****زظل گوهر چترت شود سیاه وسفید

ایا وجود ترا فیض جود واهب کل****به عمر ملک سلیمان و نوح داده نوید

تویی که سایه عدلت چنان بسیط شده****که رخنه کردن آن مشکل است برخورشید

نهیب رزم تو بگسست جوشن بهرام****شکوه بزم تو بشکست بربط ناهید

شود چو غنچهٔ گل چاک ترک دشمن تو****گرش به نام تو بر سر زنند خنجر بید

برد یمین ترا سجده خامهٔ تقدیر****دهد یسار ترا بوسه خاتم جمشید

بدان خدای که خورشید آسمان را داد****جوار سکنهٔ بهرام و حجرهٔ ناهید

بدان خدای که در کارگاه صنعت کرد****رخ سیاه مه از نور آفتاب سفید

که در مفارقت بازگاه چون فلکت****مرا ز سایه به خورشید عمر نیست امید

شماره 256: نه ز آسیب حادثات رسید

صاحبا سقطهٔ مبارک تو****نه ز آسیب حادثات رسید

دوش این واقعه چو حادث شد****منهیی زاسمان به بنده دوید

ماجرایی از آن حکایت کرد****بنده برگویدت چنان که شنید

گفت دی خواجهٔ جهان زچمن****ناگهانی چو سوی قصر چمید

مگر اندر میان آن حرکت****چین دامن زخاک ره برچید

خاک در پایش اوفتاد وبه درد****روی در کفش او همی مالید

یعنی از بنده در مکش دامن****آسمان انبساط خاک بدید

غیرت غیر برد بر پایش****قوت غیرتش چو درجنبید

رخ ترش کرد و آستین بر زد****سیلی خصم وار باز کشید

خاک مسکین زبیم سیلی او****مضطرب گشت و جرم در دزدید

پای میمونش از تزلزل خاک****مگر از جای خویشتن بخزید

هم از این بود آنکه وقت سحر****دوش گیسوی شب زبن ببرید

هم از این بود آنکه زاول روز****صبح برخویشتن قبا بدرید

یا ربش هیچ تلخییی مچشان****که از این سهل شربتی که چشید

نور بر جرم آفتاب فسرد****خوی ز اندام آسمان بچکید

شماره 257: نیل شب برعزار روز کشید

به خدایی که دست قدرت او****نیل شب برعزار روز کشید

کین برادر ندید یک لحظه****بی شما راحت و نخواهد دید

بی شما هیچ بر گل دل او****باد شبگیری صبا نوزید

هیچ یک از دریچهٔ جانش****مرغ لذات و عیش خوش نپرید

شماره 258: ای به رامش قوی تر از ناهید

بنده گر درهنر عطارد نیست****ای به رامش قوی تر از ناهید

هر زمان از کدام زهره و دل****بار خواهد به مجلس خورشید

شماره 259: کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید

روزی پسری با پدر خویش چنین گفت****کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید

گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی****کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید

عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید****مردم به سوی مزبله و جیفه نپوید

بازار یکی مزرعهٔ تخم فسادست****زان تخم در آن خاک چه پاشی که چه روید

امید مکن راستی از پشت بنفشه****تا روی تو چون لاله به خونابه نشوید

قولی نبود راست تر از قول شهادت****زان در همه بازار یکی راست نگوید

شماره 260: که یک لحظه بی زاء زحمت زید

اگر انوری خواهد از روزگار****که یک لحظه بی زاء زحمت زید

مگس را پدید آورد روزگار****که تا بر سر راء رحمت رید

شماره 261: کام ور اعمار اسبان شیخ ابوعامر رسید

خسرو از اصطبل معمورت که آن معمور باد****کام ور اعمار اسبان شیخ ابوعامر رسید

مرکب میمون ادام الله توفیقه که هست****یادگار نوح پیغمبر که در کشتی کشید

گفتم ای پیر مبارک خیر مقدم مرحبا****قصهٔ آن کو که گوش و چشم تو دید وشنید

از خبرهای صریر آسمان گوشت چه یافت****وز خطرهای سپهری دیدهٔ سرت چه دید

اندر آن وقتی که عالم جمله اسبان داشتند****مجلس شیخ الشیوخی سبزها چون می چرید

حال آدم گوی و نوح و قصهٔ ذبح خلیل****ناقهٔ صالح چه بود و رخش رستم چون دوید

شهسوار سر اسری در شبی هفت آسمان****بر براق تیز تک ره چون بپیمود و برید

بیعت بوبکر و آن فضل اقیلونی چه بود****مصلحت دید علی وان فتنها چون خوابنید

حیدر کرار حرب عمرو عنتر چون شکست****رستم دستان صف گردان لشکر چون درید

اسب اندر خشم شد الحق ندانی تا چه گفت****پشت دست از غبن من آنجا به دندان می گزید

گفت ای استغفرالله این سؤال از چون منی****وه وه این اشکال بین کاین بر سر من آورید

گفتمش اسبا قدیما خرنه ای آخر بگوی****تا مبارک مقدمت در دور عالم کی رسید

گفت تو بسیار ماندی هیچ می دانی کدام****آن نخستین جانور کایزد تعالی آفرید

حرف ر

شماره 262: در معاش خویش بر قانون من کن یک مدار

ای برادر پند من بشنو اگر خواهی صلاح****در معاش خویش بر قانون من کن یک مدار

ور قرارت نیست بر گفتم یقین دان کز اسف****بر فوات آن نگردی ناصبور و بی قرار

مرد باش و ترک زن کن کاندرین ایام ما****زن نخواهد هیچ مرد باتمیز و هوشیار

باشد اندر اصل خود خر پس شود تصحیف حر****آنکه خواهد اصل هر اندوه مر تیماردار

ور اسیر شهوتی باری کنیزک خر به زر****سروقدی ماه رویی سیم ساقی گلعذار

این قدردانی که چون خیزی به وقت بامداد****روی مال خویش بینی نه

روی وام دار

ور به کس رغبت نداری برگذر زو برحقی****کاندرو یک نفع بینی و کدورت صد هزار

شیوهٔ اهل زمانه پیش کن بگزین غلام****در حضر بی بی و خاتون در سفر اسفندیار

بر زند از بهر تو دامن به وقت کاه زیر****بر زند خود را به صف کین به گاه کارزار

روز و شب دوزندهٔ خصم و عدو باشد به تیر****سال ومه باشد جماع و بوسه را پیشت چو پار

هم حریف و هم قرین و هم ندیم و هم رفیق****هم غلام و هم کنیزک هم پیاده هم سوار

تا بود بر طبع تو باری بزی با سنگ و سیم****ور ز دل گردد مزاجت هست او زر عیار

شماره 263: حرفیست در لباس مرا با تو گوش دار

ای برقد تو راست قبای سخا و جود****حرفیست در لباس مرا با تو گوش دار

در تن مراست کهنه قبایی که پاره اش****دارد ز بخیه کاری ادریس یادگار

آدم به دست جود خودش پنبه کاشته****حوا به سعی دوک خودش رشته پود و تار

سوراخهای او کندم وام ریشخند****از هر طرف که پیش گروهی کنم گذار

لطفی نما که هست به راه قبای تو****سوراخها به هر طرفی چشم انتظار

شماره 264: از هر قدمی برویدت صد گلزار

با خار قناعت ار بسازی یکبار****از هر قدمی برویدت صد گلزار

با خارکشان نشین که اندر دو سه روز****صد برگ بساخت گل ز یک دستهٔ خار

شماره 265: به شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار

حکایت است به فضل استماع فرمایند****به شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار

به روزگار ملکشه عرابیی خج کول****مگر به بارگهش رفت از قضا گه بار

سؤال کرد که امسال عزم حج دارم****مرا اگر بدهد پادشاه صد دینار

چو حلقهٔ در کعبه بگیرم از سر صدق****برای دولت و عمرش دعا کنم بسیار

چو پادشه بشنید این سخن به خازن گفت****که آنچه خواست عرابی برو دوچندان آر

برفت خازن و آورد و پیش شه بنهاد****به لطف گفت شه او را که سید این بردار

سپاس دار و بدان کین دویست دینارست****صدست زاد ترا و کرای و پای افزار

صد دگر به خموشانه می دهم رشوت****نه بهر من ز برای خدای را زنهار

که چون به کعبهٔ رسی هیچ یاد من نکنی****که از وکیل دربد تباه گردد کار

شماره 266: زو منت بی شمار می دار

گر بنده به خدمتت نیامد****زو منت بی شمار می دار

ور یک دو سه روز کرد تقصیر****در خدمت تو عبث مپندار

زیرا که تو کعبه جلالی****نتوان سوی کعبه رفت بسیار

شماره 267: گر زی خسیس طبع گراید به اضطرار

آ زاده گر کریم نیابد ورا چه عجب****گر زی خسیس طبع گراید به اضطرار

سوی سگان گراید از بهر قوت را****شیری که گور و غرم نیابد به مرغزار

شماره 268: وی مستعار جود تو آثار روزگار

ای مستفاد لطف تو اقبال آسمان****وی مستعار جود تو آثار روزگار

انوار آن ز سایهٔ جود تو مستفاد****و آثار این ز عادت خوب تو مستعار

دوش از حساب هندو جمل بندهٔ ترا****بیتی دو شعر گفته شد از روی اختصار

مال چهار بنگر و جذرش بروفزای****پس ضرب کن تمامت این مال درچهار

اینک دوحرف گفته شد اندر دو نیم بیت****چون رای تو متین و چو حزم تو استوار

یک حرف دیگرست که بی آن تمام نیست****معنی آن دو خواه نهان خواه آشکار

مجموع این حساب همین هر دو حرف راست****چون در سه ضرب شد شود این کار چون نگار

این است التماسش و گر ناروا بود****از تو روا ندارد هم تو روا مدار

شماره 269: اسیر و خوار بماندیم در کف دو سوار

من و سه شاعر و شش درزی و چهار دبیر****اسیر و خوار بماندیم در کف دو سوار

دبیر و درزی و شاعر چگونه جنگ کنند****اگر چه چارده باشند وگر چهار هزار

شماره 270: دوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر

با یکی مزاح و دو خنیاگر و سه تا حریف****دوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر

پیشش آوردم شراب لعل چون چشم خروس****نزدش آوردم کمر بند مرصع از گهر

آن حریفان و ندیمانش به من کردند روی****کای بلاغت را بلاغ و وی بصارت را بصر

چون دهان نبود مر او را در کجا ریزد شراب****چون میان نبود مر او را در کجا بندد کمر

شماره 271: همه شرند اگرنه مایه شر

دهر و افلاک و انجم و ارکان****همه شرند اگرنه مایه شر

خود جهان خرف ندارد خیر****تا که هست از و جود خیر خبر

تا نداری امید خیر که نیست****حامل ذکر او قضا و قدر

چیست عنقا به هر دو عالم خیر****که ازو نام هست و نیست اثر

ای دل از کار خویش هیچ مرنج****نیست کار دگر به رنگ دگر

نقد و نسیه چو هفده و هژده ست****بل دو پنج است و ده نه به نه بتر

شماره 272: به کلی هست چون دریا و تو در

خداوندا تو آنی کافرینش****به کلی هست چون دریا و تو در

جهان را پهلوان چون تو نباشد****زهی از تو جهان را صد تفاخر

ندارد بیشهٔ دولت چو تو شیر****نزاید مادر گیتی چو تو حر

به گیتی فتنه کی بنشستی از پای****اگز نه تیغ تو گفتیش التر

فلک با اختران گفتا که آن کیست****که هست از خیل او چشم ظفر پر

رکاب تو ببوسیدند و گفتند****الغ جاندار بک اینانج سنقر

شماره 273: نه مطول به از طویلهٔ در

قاضی از من نصیحتی بشنو****نه مطول به از طویلهٔ در

بارها گفتمت خر از کفه دور****خر بغایی مکن تو گرد آخر

پند احرار دامنت نگرفت****این به تصحیف تا قیامت حر

کیک دریاچهٔ من افکندی****وینکت سنگ اوفتاده به سر

هین که شاخ هجا به بار آمد****بیش از این بخ نام وننگ مبر

خشک ریشی گری کری نکند****هان وهان چاردست و پای شتر

این زمان بیش از این نمی گویم****ایها الشیخ بالسلامه مر

پس از این خون تو به گردن تو****گر بدان آریم که گویم پر

شماره 274: انگشت نهاد پیش من بر سر

بردم به کدوی تر بدو حاجت****انگشت نهاد پیش من بر سر

گفتا به گدوی خشک من گر هست****اندر همه باغ من کدویی تر

شماره 275: آخر کار هوشیاران شکر

اندرین دور بی کرانه که هست****آخر کار هوشیاران شکر

نعمتی کان به شکر ارزد چیست****پس مه اندیش هم مصحف شکر

شماره 276: از هنر نیست بلکه هست خطر

باده خوردن به ساتکینی در****از هنر نیست بلکه هست خطر

خفتن و رفتن است حاصل او****وز خطرهای مجلس اینت بتر

کردن قذف و کینه جستن مهر****گفتن ناصواب و جستن شر

هر که او خورد ساتکینی زان****جز چنین چیزها نبندد بر

چون همه رنج هست و راحتی نی****مردمی کن مرا بده تو مخور

شماره 277: وی فلک در خدمتت چون نیشکر بسته کمر

ای هنر از آتش تو بویا همچو عود****وی فلک در خدمتت چون نیشکر بسته کمر

کار من با شکر و عود آمدست اندر زفاف****وین محقر نزد آن مهتر نداردبس خطر

عود و شکر ده به من کین غم به من آن می کند****کاب و آتش می کند پیوسته باعود و شکر

شماره 278: خیره چرا باشد دیو و ستور

هر که تواند که فرشته شود****خیره چرا باشد دیو و ستور

تا نکنی ای پسر ناخلف****ملک پدر در سر شیرین و شور

چیست جهان قعر تنور اثیر****خود چه تفرج بود اندر تنور

جان که دلش سیر نگردد زتن****مرغ و قفس نیست که مرده است و گور

خشم چو دندان بزند همچو مار****حرص چو دانه بکشد همچو مور

طیره توان داد ملک را به قدر****سخره توان کرد فلک را به زور

چشمهٔ خورشید شو از اعتدال****تا برهی از قصب و از سمور

خاک به شهوت مسپر چون سپهر****تا نه زنت غتفره گیرد نه پور

بو که گریبانت بگیرد خرد****خود که گرفتست گریبان عور

گیر که گیتی همه چنگست و نای****گیر که گردون همه ماهست و هور

طبع ترا زانچه که گوشیست کر****نفس ترا زانچه که چشمیست کور

شماره 279: در دور قمر گو بنشین خون جگر خور

هر کس که جگر خورد و به خردی هنر آموخت****در دور قمر گو بنشین خون جگر خور

نزدیک کسانی که به صورت چو کسی اند****با صورت ایشان نفسی می زن و برخور

پیغام زنان می بر و دیبای به زر پوش****با مسخرگی می کن و حلوای شکر خور

شماره 280: رنج رنجور و شادی مسرور

به خدایی که از مشیت او****رنج رنجور و شادی مسرور

که مرا در همه جهان جانیست****وان ز حرمان خدمتت رنجور

شماره 281: کو روح محض بود نه جسم فناپذیر

هرگز گمان مبر که کمال الزمان بمرد****کو روح محض بود نه جسم فناپذیر

می دان که ساکنان فلک سیر گشته اند****از مطربی زهره بدین چرخ گنده پیر

خواهش گری به نزد کمال الزمان شدند****کو بود در زمانه درین علم بی نظیر

گفتند زهره را ز فلک دور کرده ایم****ای رشک جان زهره بیا جای او بگیر

شماره 282: نظر لطفش از سیر برون آرد شیر

اثر خشمش از نوش پدید آرد نیش****نظر لطفش از سیر برون آرد شیر

از یکی دو کند آنگه که به کف گیرد تیغ****وز دویی یک کند آنگه که بیندازد تیر

حرف ز

شماره 283: زیرا که وقت رفتن رفتم نگفت نیز

آزرده رفت مانا تاج الزمان ز ما****زیرا که وقت رفتن رفتم نگفت نیز

اسراف از او طمع نتوان داشت شرط نیست****لفظش درست و مرد حکیمست و در عزیز

شماره 284: از مراعات شمس دین فیروز

روزم از روز بهتر است اکنون****از مراعات شمس دین فیروز

جاودان از فلک خطابش این****کی بر اعدا و اولیا پیروز

شماره 285: بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

چهار چیز همی خواهم از خدای ترا****بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز

به پات اندر خار و به دستت اندر مار****به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز

حرف س

شماره 286: گفتم به خوان خواجه نشینند چند کس

دی از کسان خواجه بکردم یکی سؤال****گفتم به خوان خواجه نشینند چند کس

گفتا به خوان خواجه نشیند دو کس مدام****از مهتران فرشته و از کهتران مگس

شماره 287: نه از آن می که بود در خور پیمانه وطاس

صاحبا به هر رهی یک قدری می بفرست****نه از آن می که بود در خور پیمانه وطاس

زان می بی شر و بی شور که بی سیمان را****ساغر او کف دستست وصراحی کریاس

شماره 288: زین هردو یکی کار کن از هر چه کنی بس

خواهی که بهین کار جهان کار تو باشد****زین هردو یکی کار کن از هر چه کنی بس

یا فایده ده آنچ بدانی دگری را****یا فایده گیر آنچ ندانی ز دگر کس

شماره 289: آسمان شحنه آفتاب عسس

ای به اقلیم کبریای تو در****آسمان شحنه آفتاب عسس

چند گویی چه خورده ای به وثاق****تو بدانی اگر نداند کس

چه خورم خون پنج و شش روزان****نپزد مطبخم جز که هوس

به خدایی که مجمل روزی****به تفاصیل او رساند و بس

که زمین و هوای خانهٔ من****نه همی مور بیند و نه مگس

هین که اسباب زندگیم امروز****هیچ معلوم نیست جز که نفس

شماره 290: آسمان ابلق است و روزگار آبنوس

ای خداوندی که کمتر بنده در فرمان تو****آسمان ابلق است و روزگار آبنوس

گشته قدرت را سر گردون گردان پایمال****کرده دستت را لب خورشید رخشان دستبوس

خاک طوس از نعل یک ران تو باشد پر هلال****آسمان هر ساعتی گوید که آوخ ای فسوس

کاشکی در ابتدای آفرینش کردگار****بنده را فرموده بودی تا که بوسد خاک طوس

شماره 291: لب لعلت به بوس جز تو افسوس

سر زلفت بجز دست تو حیفست****لب لعلت به بوس جز تو افسوس

سر زلف تو باری هم تو می کش****لب لعل تو باری هم تو می بوس

شماره 292: توانی گر کنی تصنیف و تدریس

شماره 293: یات شدن در جحیم چون ابلیس

بودن اندر عذاب چون جرجیس****یات شدن در جحیم چون ابلیس

بهترست از سؤال کردن و طمع****وایستادن به پیش مرد خسیس

حرف ش

شماره 294: راه حکمت رو قبول عامه گو هرگز مباش

انوری بهر قبول عامه چند از ننگ شعر****راه حکمت رو قبول عامه گو هرگز مباش

رفت هنگام عزل گفتن دگر سردی مکن****راویان را گرمی هنگامه گو هرگز مباش

تاج حکمت با لباس عافیت باشد بپوش****جان چو کامل شد طراز جامه گو هرگز مباش

در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر****هر کجا آمد شفا شهنامه گو هرگز مباش

تاکی از تشبیه تیغ و خامه خامی بایدت****تیر بهرامی تو تیغ و خامه گو هرگز مباش

آرزو خود کام زادست و قناعت خوش منش****باد او شو کام از خودکامه گو هرگز مباش

شماره 295: که از چراغ لیمان به من رسد تابش

شب سیاه به تاریکی ار نشینم به****که از چراغ لئیمان به من رسد تابش

جگر بر آتش حرمان کباب اولیتر****که از سقایهٔ دونان کنند سیر آبش

شماره 296: دست کرم بزرگوارش

آن خواجه کز آستین رغبت****دست کرم بزرگوارش

برداشت زخاک عالمی را****در خاک نهاد روزگارش

ننشست نظیر او ولیکن****بنشاند عزای پایدارش

صدگونه چو من یتیم احسان****برخاک دریغ یادگارش

شماره 297: مانند کبوتران مرعش

شعرم به همه جهان رسیدست****مانند کبوتران مرعش

شوخ آن باشد که وقت پاسخ****ما را بدهد جواب ناخوش

شکر ز لبش چو خواستم گفت****بگذر ز سر حدیث زرکش

شماره 298: روید از سنگ خاره مرزنگوش

ای کریمی که از سخاوت تو****روید از سنگ خاره مرزنگوش

تا جهان اسب دولتت زین کرد****چرخ را هست غاشیه بر دوش

آنکه او تای خدمتت نزند****چون ربابش فلک بمالد گوش

چنگ مدح تو ساختم چه شود****که چو بربط شوم عتابی پوش

شماره 299: نه به تدبیر عقل دوراندیش

دوش دور از تو ای مدبر عقل****نه به تدبیر عقل دوراندیش

پیشت از گونه گونه بی نفسی****که نگون باد نفس کافرکیش

کرده ام آنکه یاد آن امروز****می کند جانم از خجالت ریش

هیچ دانی چگونه خواهم گفت****عذر می خوردگی و مستی خویش

شماره 300: کلبهٔ قدرت الهی خویش

به خدایی که کرد گردون را****کلبهٔ قدرت الهی خویش

که ندیدم ز کارداری خویش****هیچ سودی مگر تباهی خویش

شماره 301: که هیچ رنج مبادش ز عالم بدکیش

اگر به رنج ندارد اجل نجیب الدین****که هیچ رنج مبادش ز عالم بدکیش

به پاره ای سیهی بر سرم نهد منت****به شرط آنکه دگر دردسر نیارم بیش

به وقت خواندن این قطعه دانم این معنی****به گوشهٔ دل او بگذرد که ای درویش

دل من از سیهی دادن تو سیر آمد****دل تو سیر نگشت از سپیدکاری خویش

شماره 302: گرچه بر دیگری قضا باشد

هر بلایی کز آسمان آید****گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می گوید****خانهٔ انوری کجا باشد

شماره 303: تیرت از ترکش برون ناید مگر از بیم خویش

ای شجاعی کز تو بددل تر ندیدم در جهان****تیرت از ترکش برون ناید مگر از بیم خویش

گر به اقلیمی دگر تیری ز ترکش برکشند****خفته گردی چون کمان از بیم در اقلیم خویش

آن برد زر ترا کو از تو زر بیرون کند****وان خورد سیم تراکو در تو ریزد سیم خویش

شماره 304: قومی از حرص و بخل گندهٔ خویش

عادت طرح شعر آوردند****قومی از حرص و بخل گندهٔ خویش

نام حکمت همی نهند آنگاه****بر خرافات ژاژ ژندهٔ خویش

گرگ و خراز این لئیمان اند****همه دوزنده و درندهٔ خویش

انوری پس تو نیز یاد آور****طیرگیهای زهرخندهٔ خویش

پیش همچون خودی ز سیلی آز****سرک پیش درفکندهٔ خویش

شکر کن کین زمانش می بینی****خواجهٔ دیگران و بندهٔ خویش

شماره 305: وی جهان بی نوال تو درویش

شماره 306: وی جهان پیش دست تو درویش

ای فلک پیش قدر تو ناقص****وی جهان پیش دست تو درویش

دولتت را زوال بیگانه****مدتت را خلود آمده خویش

در بزرگی ز روی نسبت و قدر****ذاتت از کل آفرینش بیش

حلم تو زود عفو دیر عتاب****حزم تو پیش بین دوراندیش

دوش در پیش خدمت تو که باد****آسمانش به خدمت آمده پیش

آن تجاوز نکرده ام که توان****داشت جایز به هیچ مذهب و کیش

هیچ دانی چگونه خواهم خواست****عذر بی خردگی و مستی خویش

حرف ع

شماره 307: وی به همت چو رای خویش رفیع

ای به طالع چو نام خود مسعود****وی به همت چو رای خویش رفیع

آسمان آن مطاع عالم کون****امر و نهی ترا به طوع مطیع

تیره ماه امید را داده****به صبای وفا مزاج ربیع

دو طلایه است حزم و عزم ترا****سیرشان جاودان بطیء و سریع

مدتی شد که در مصالح من****بوده ای هم تو خصم و هم تو شفیع

عاطفتهای خاص تو دادست****صد رهم بی نیازی از توزیع

بدعتی تو منه در این مدت****که بود از خصایص تو بدیع

به خدایی که جز بدو سوگند****هست شرک خفی و فحش شنیع

که به ترویج این خطم هرگز****این توقع نبود از آن توقیع

حرف ف

شماره 308: سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف

دراز گشت حدیث درازدستی ما****سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف

زمین و آب دو فعلند پر منافع سخت****هوا و آب دو بحرند پر عفونت ژرف

فغان من همه زین عیش تلخ و روی ترش****چنانکه قلیه افعی خوری بریق ترف

فغان من ز خداوند من حمیدالدین****که از وجود من او را فراغتیست شگرف

در این چنین مه و موسم که درع ماهی را****ز زور لرزهٔ دریا نه قبه ماند و نه ظرف

به صد هزار تکلف به خدمتش بردم****قصیده ای که نه نقدش عیار یافت نه صرف

ز عرض کردن و ناکردنش چنان که کنند****خبر نکرد مرا بعد هفته ای به دو حرف

شماره 309: مکان مردی و گنج لطائف

ایا کان مروت صدر والا****مکان مردی و گنج لطائف

نظیرت در سخا و مردمی نیست****نه در مرو و نه بغداد و نه طائف

بدان معنی که فردا تا به محشر****سفیدت باشد اندر کف صحائف

بفرمایی برای انوری را****ز جود مکرمت یک شب وظائف

حرف ق

شماره 310: ای به حری و رادمری طاق

مار نون نکاح چو بزدت****ای به حری و رادمری طاق

هان و هان تا ز کس طلب نکنی****هیچ تریاق به ز طای طلاق

شماره 311: از حلال کسب تا نان گدایی هیچ فرق

جامهٔ ازرق همی پوشی و نزدیک تو نه****از حلال کسب تا نان گدایی هیچ فرق

چون الف کم کردی از ازرق تو یعنی راستی****حاصلی نامد از آن ازرق ترا الا که زرق

شماره 312: حارس ملک دودهٔ سلجوق

ای بزرگی که شد دل و رایت****حارس ملک دودهٔ سلجوق

متعجب بمانده بر گردون****در کمال علو تو عیوق

بوده در بذل و جود چون حاتم****گشته در عدل و داد چون فاروق

روز و شب در عبادت خالق****سال و ماه در رعایت مخلوق

نزهت افزای چون می صافی****مجلس آرای چون رخ معشوق

عز دین مر ترا لقب داده****سعد دین خواجهٔ اجل مرزوق

شماره 313: چون بود حر و فاضل و مرزوق

هرکه مخلوق را کند خدمت****چون بود حر و فاضل و مرزوق

عمر باید که بگذراند خوش****پیش مخلوق با می و معشوق

پس از این در تهی نیاید نیز****از زر و جامه کیسه و صندوق

چون ز خدمت به کف نیاید این****; خر در ; زن مخلوق

شماره 314: که لون او کند از لون دور گل راوق

غذای روح بود بادهٔ رحیق الحق****که لون او کند از لون دور گل راوق

به طعم تلخ چو پند پدر ولیک مفید****به نزد مبطل باطل به نزد دانا حق

حلال گشته به احکام عقل بر دانا****حرام گشته به فتوی شرع بر احمق

به رنگ زنگ زداید ز جان اندهگین****همای گردد اگر جرعه ای بیابد بق

شماره 315: فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق

ای خواجهٔ مبارک بر بندگان شفیق****فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق

لختی ز خون بچهٔ تاکم فرست از آنک****هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقیق

تا ما به یاد خواجه دگربار پر کنیم****از باده خون اکحل و قیفال و باسلیق

حرف ک

شماره 316: همتی بود که آن می شد و او بر فتراک

نه نجیب از پی آن شد به فلک بر کورا****همتی بود که آن می شد و او بر فتراک

واینکه در خاک فتادست کنون هم زان نیست****که گزافیست ز دوران و بدی از افلاک

فلک از دور همی دیدش کی دانست او****که نه با صورت خوبست و نه با سیرت پاک

برکشیدش ز جهان تا به مقامی که ازوی****هرکه برتر شود ایمن بود از بیم هلاک

چون بدیدش که کسی نیست رها کردش باز****تا دگرباره نگونسار درافتاد به خاک

شماره 317: ز بوی خلق تو خون می شود مشک

ایا رادی که اندر ناف آهو****ز بوی خلق تو خون می شود مشک

ترا دستیست چون دریا گشاده****چرا بر من فروبستی چنین خشک

شماره 318: دیده ام از چرخ دولاب و در آنم نیست شک

صاحبا از نیکخواه و بدسگالت یک مثال****دیده ام از چرخ دولاب و در آنم نیست شک

میل دورش چون به گردش می درآید دیده ای****یک طرف سوی زمین دیگر طرف سوی فلک

قصد و میل نیکخواه و بدسگالت همچنوست****در ترقی زی درج و اندر تراجع زی درک

این کنار از کام دل برمی شود سوی سماک****وان دماغ از مغز خالی می شود سوی سمک

شماره 319: نان جو می خورد و پیشش پاره ای بز موی و دوک

منعمی بر پیر دهقانی گذشت اندر دهی****نان جو می خورد و پیشش پاره ای بز موی و دوک

گفتش ای مسکین نگر با آنچنان روزی و عیش****پیر دهقان گفت من لذاتنا این الملوک

شماره 320: ساکنانت مقدسان چو ملک

ای نمودار ارتفاع فلک****ساکنانت مقدسان چو ملک

اوج سقف تو رازدار سماک****بیخ صحن تو همنشین سمک

در تمیز میان جنت و تو****رای رضوان دراوفتاده به شک

پختکی داشت دیگ دهر و نداشت****راستی بی حلاوت تو نمک

فلکی کوکبت عزیزالدین****او نه کوکب و رای او نه فلک

آن در ابداع و امتحان علوم****رای عالیش کیمیا و محک

آنکه در حفظ خدمت میمونش****با حصول درج خلاص درک

آنکه تعیین پایهٔ قدرش****زافرینش بود فراز ترک

کرده تاریخ رسم او منسوخ****سمر رسم دودهٔ برمک

عدد سالهای عمرش باد****همچو تاریخ پانصد و چل و یک

حرف گ

شماره 321: ای بهار از تو رشک برده به رنگ

حبذا کارنامهٔ ارژنگ****ای بهار از تو رشک برده به رنگ

صحنت از صحن خلد دارد عار****سقفت از سقف چرخ دارد ننگ

داده رنگ ترا قضا ترکیب****کرده نقش ترا قدر بی رنگ

صورت قندهار پیش تو زشت****عرصهٔ روزگار نزد تو تنگ

وحش و طیرت به صورت و به صفت****همه همواره در شتاب و درنگ

تیر ترکانت فارغست از تاب****تیغ گردانت ایمنست از زنگ

داعی زایر صریر درت****هم ز یک خطوه هم ز یک فرسنگ

حاکی مطربان خمت به صدا****هم در آن پرده هم بر آن آهنگ

لب نائیت می سراید نای****دست چنگیت می نوازد چنگ

بوده بر یاد خواجه بی گه و گاه****جام ساقیت پر شراب چو زنگ

مجد دین بوالحسن که فرهنگش****خاک را فر دهد هوا را هنگ

آنکه عدلش در انتظام امور****شکل پروین دهد به هفتو رنگ

وانکه سهمش در انتقام حسود****ناف آهو کند چو کام نهنگ

تا بود پشت و روی کار جهان****گه شکر در مذاق و گاه شرنگ

باد پیوسته از سرشک حسد****روی بدخواه تو چو پشت پلنگ

حرف ل

شماره 322: نه کتابی و نه حرفی و نه قیلی و نه قال

مرگ از آن به که مرا از تو خجل باید بود****نه کتابی و نه حرفی و نه قیلی و نه قال

سخن بنده همینست و بر این نفزاید****که نیفزاید از این بیهده الا که ملال

تا که امید کمالست پس از هر نقصان****بیم نقصانت مباد از فلک ای کل کمال

به چنین جرم و تجنی که مرا افکندند****ای خداوند خدایت مفکن در اقوال

شماره 323: از خانه به بازار همی شد زنکی لال

گویند که در طوس گه شدت گرما****از خانه به بازار همی شد زنکی لال

بگذشت به دکان یکی پیر حصیری****بر دل بگذشتش که اگر نیست مرا مال

تا چون دگران نطع خرم بهر تنعم****آخر نبود کم ز حصیری به همه حال

بنشست و یکی کاغذکی چکسه برون کرد****حاصل شده از کدیه به جوجو نه به مثقال

گفتا ده ده ده گز حصصیری سره را چند****نه از لللخ و از ککنب وزنه نه نال

شاگرد حصیری چو اداء سخنش دید****گفتش برو ای قحبهٔ چونین به سخن زال

تدبیر نمد کن به نمد گر شو ازیراک****تا نرخ بپرسی تو به دی ماه رسد سال

جان من و آن وعدهٔ نطع تو همین است****از بس که زنی قرعه و گیری به ادا فال

هان بر طبق عرض نهم حاصل این ذکر****هین در ورق هجو کشم صورت این حال

شماره 324: پای طبعش سپرده فرق کمال

شعرهای کمالی آن به سخن****پای طبعش سپرده فرق کمال

گرچه نزدیک دیگران نظم است****مجمل از مفردات وهم و خیال

سخن چند معجزست مرا****در سخنهاش سخت لایق حال

گویم آن در خزانهای ازل****بود موزون طویلهای لال

مایه شان داده از مزاج درست****صدف جود ایزد متعال

همه همچون ازل قدیم نهاد****همه همچون فلک عزیز مثال

همه را دیده چشم صرف خرد****همه را سفته دست سحر حلال

به معانی فزوده قدر و بها****چون جواهر به گردش احوال

از نقاب عدم چو رخ بنمود****آن بلند اختر مبارک فال

آن جواهر چنان که رسم بود****درفشان بر مراقد اطفال

ریخت بر آستان خاطر او****روز مولودش آستین جلال

چون چنان شد که در سخن نشناخت****حلقهٔ زلف را ز نقطهٔ خال

دست طبعش به رشتهٔ شب و روز****بست بر گوش و گردن مه و سال

اوست کز خاطر چو آتش تیز****شعر راند همی چو آب زلال

خاطر من که گوی برباید****به

کفایت ز جادوی محتال

چون بدید آن سخن پشیمان گشت****از همه گفتها صواب و محال

ای مسلم به نکته در اشعار****وی مقدم به بذله در امثال

طبع پاکت چو بر سؤال جواب****وهم تیزت چو بر جواب سؤال

تا زند دست آفتاب سپهر****آب عرض جنوب و عرض شمال

آفتاب شعار و شعر ترا****بر سپهر بقا مباد زوال

شماره 325: شاید ار ایمن نباشد از اجل

تا نشست خواجه در گلشن بود****شاید ار ایمن نباشد از اجل

او جعل را ماند از صورت مدام****وانگهی حال جعل بین در مثل

کز نسیم گل بمیرد در زمان****چون به گلبرگ اندرون افتد جعل

شماره 326: فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی خلل

خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آب****فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی خلل

ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح****وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

شماره 327: حشمتت را ستارگان در خیل

ای ترا آفتاب حاجب بار****حشمتت را ستارگان در خیل

چرخ جاه ترا معالی برج****بحر جود ترا مکارم سیل

بوده در وقت فطرت عالم****گوهرت را وجود جمله طفیل

شرر شعلهٔ سیاست تست****از سهاء سپهر تا به سهیل

سدهٔ ساحت تو منبع امن****خانهٔ دشمن تو معدن ویل

خرمن جود تو نپیماید****گر قضا از سپهر سازد کیل

بنده گستاخیی نخواهد کرد****گر ترا سوی عفو باشد میل

هیچ دانی که یاد هست امروز****رای عالیت را کلام اللیل

حرف م

شماره 328: بود ناپسندیده و سخت خام

تکلف میان دو آزاده مرد****بود ناپسندیده و سخت خام

بیا تا تکلف به یک سو نهیم****نه از تو رکوع و نه از من قیام

به سنت کنیم اقتدا زین سپس****سلام علیکم علیک السلام

شماره 329: من چه شربتهای آب زندگانی خورده ام

هیچ دانی ارشدالدین کز کف و طبع تو دوش****من چه شربتهای آب زندگانی خورده ام

آن ندانم تا تو چون پرورده ای آن قطعه را****این همی دانم که من زان قطعه جان پرورده ام

گرچه ایمانم بدان خاطر قوی بوده است و هست****راستی به دوش ایمانی دگر آورده ام

تا تو تعیین کرده ای یعنی که شعر تست شعر****پاره ای بر گفتهٔ خود اعتمادی کرده ام

نام من گسترده شد یکبارگی از نظم تو****ای مزید آورده بر نامی که من گسترده ام

شماره 330: در دیدهٔ تو معنی نیکو بدیده ام

شماره 331: چون ابد بی منتها باد و چو دوران بر دوام

شماره 332: یتیم وار تفکر کنم برآشوبم

حرف ن

شماره 333: وی هوای عشق و مهر تو مراد طبع من

شماره 334: نه دشوار گویم نه آسان فرستم

شماره 335: نبشته عرض کنم وان کلاه بفرستم

شماره 336: زیور دختری گسستستم

شماره 337: وانگه به سوی صدر مجیری شتافتم

شماره 338: هرچه گویی سزای آن هستم

شماره 339: بر درش سر بر آستان دیدم

شماره 340: کریم ابن الکریمی تا به آدم

شماره 341: اگر کبک ضعیفم بازگردم

شماره 342: یک موی سفید خود بدیدم

شماره 343: که در دعا همه آن خواهم از خداوندم

شماره 344: خواجه در خدمت تو دستارم

شماره 345: بدین دو خویشتن از خلق بازپس دارم

شماره 346: نه درخور تو ولیکن خرابه ای دارم

شماره 347: به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم

شماره 348: چرا چنین ز نسیم صبات بی خبرم

شماره 349: ظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم

شماره 350: تا چنین در نظم و نثرش کرد نرم

شماره 351: که ز عشقت چگونه می سوزم

شماره 352: ز هرچه ترشی من بنده می بپرهیزم

شماره 353: یا خطکی نویسم یا بیتکی تراشم

شماره 354: که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم

شماره 355: قصه چگونه خوانم عقلست وازعم

شماره 356: که جنگ و صلح برد ره به سوی شادی و غم

شماره 357: چو شکر و صبر کنی در میان شادی و غم

شماره 358: وز تیر آسمان بتازی چهار کم

شماره 359: که من امروز طالب مرگم

شماره 360: چه کنم بی ثبات و بی هنگم

شماره 361: دل از این من چگونه تنگ کنم

شماره 362: روزها شد تا همی پنهان کنم

شماره 363: در دهان زمانه نوش منم

شماره 364: زانکه به سعی تو تن آسان شوم

شماره 365: جز به امرش نمی شود منظوم

شماره 366: گفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم

شماره 367: تا نمانی ز کار دل محروم

شماره 368: نه چو ما بلکه قایم و قیوم

شماره 369: خواهم که قصیده ای بیارایم

شماره 370: تا که از قومی که هم ایشان و هم ما تیشه ایم

شماره 371: ما غلامان خاص و عام توایم

شماره 372: ترا تا عمر باشد من ستایم

شماره 373: پس از سر تازیانه دادیم

شماره 374: آن شده از بدو جهان مستقیم

شماره 375: یاد کرد اندر کتاب این هر سه لقمان حکیم

شماره 376: روی آفاق همچو دست کلیم

شماره 377: قطعه ای بر تو بخوانم که عجب مانی از آن

شماره 378: مگیر از من اگر باشد بزرگ آن

شماره 379: بسنجد طاعتش ایزد به میزان

شماره 380: نتوانم که نگویند مرا بد دگران

شماره 381: مدتی آن خطه بود انگشت نومیدی گزان

شماره 382: روبه دیگرش بدید چنان

شماره 383: نرود جز برای خویش بدان

شماره 384: باد تا هر سال گل آرد جهان

شماره 385: آسمان هم در این هوس پویان

شماره 386: تقلید مکیان و قیاسات کوفیان

شماره 387: که به رنجم ز چرخ رویین تن

شماره 388: به روز و شب گهی خورشید و ماهم ثقبهٔ روزن

شماره 389: دگر بر جان و دل محنت نهادن

شماره 390: تیز دندان تر از این هر دو در این خاک کهن

شماره 391: وی دیدهٔ بخشش از کفت روشن

شماره 392: بر این ساکن نیم یک لحظه ساکن

شماره 393: جمال احمد و جود علی و نام حسین

شماره 394: صدر دنیا امین دولت و دین

شماره 395: مخالف تو کزو هست عیش تو شیرین

شماره 396: از شرف مهر فلک زیبد همی مهر نگین

شماره 397: ملک را زینتی و دین را زین

شماره 398: کانچه بدهد به یسارت بستاند به یمین

شماره 399: دیر زی ای ناصر جاه امیرالموئمنین

حرف ه

شماره 400: باشد از سر بندگان آگاه

شماره 401: بیش از این بود بارنامه و جاه

شماره 402: رنج دل شاعر سلطان بکاه

شماره 403: روی حرفی که به نوک قلمت گشته سیاه

شماره 404: وز بد و نیک این جهان آگاه

شماره 405: این و آن در بهای روی چو ماه

شماره 406: بعد پنجاه اگر نبندد به

شماره 407: باغ ملک از خنجرت پیراسته

شماره 408: فارغ چو همه خران نشسته

شماره 409: پنج قدح شش زمان بخورده و خفته

شماره 410: زهی احسان تو دنیی گرفته

شماره 411: آسمان بارها ثنا گفته

شماره 412: گر بتوانی فرست پارهٔ باده

شماره 413: از روی مهتری سخنم را جواب ده

شماره 414: غلاما خیز و آتش کن که هیزم داری افکنده

شماره 415: چرخ جز قحط کرم دیگر چه دارد فائده

شماره 416: از ازل تا ابد پسندیده

شماره 417: شربهای ملال نوشیده

شماره 418: بلا نفع دنیا و لا آخره

شماره 419: نیاز راز تو عید و سوئال را روزه

شماره 420: ملامت فزاید شما را و تاسه

شماره 421: داده چو قدر گشادنامه

شماره 422: به نیک و بد ز بساط تو می برد نامه

شماره 423: که ای پیش نطق تو منطق فسانه

شماره 424: بحر کرم تو بی کرانه

شماره 425: به تو ای صاحب و صدر یگانه

شماره 426: مونس ما کتاب و افزون نه

شماره 427: این یکی طفل و آن دگر دایه

شماره 428: چون معادن هزار سرمایه

حرف و

شماره 429: جز تو کس را اطلاعی نیست بر اسرار او

شماره 430: اگرچه نیست مجلس درخور تو

شماره 431: بنده کرده یک جهان آزاد را انعام تو

شماره 432: در نیک و بد آستانهٔ تو

شماره 433: آفتاب از تو در خجالت ضو

حرف ی

شماره 434: احرار روزگار و افاضل ترا رهی

شماره 435: هزار مرغ چو من صید دام و دانهٔ تو

شماره 436: تا ابد باد در اقبال به پای

شماره 437: اثر خیر اثیر دین خدای

شماره 438: خالیست تا تو سرو سعادت برسته ای

شماره 439: به وقتی که اقبال دادت خدای

شماره 440: که به هر سایه بود بر سرم سپاس همای

شماره 441: خرسندی حقیقت و پاکیزه توشه ای

شماره 442: دریغا روی دارد در خرابی

شماره 443: چون عاج به زیر شعر عنابی

شماره 444: لیک برخوانم آیتی ز نبی

شماره 445: نه چون اسبست کارم رخ پرستی

شماره 446: باصلاح صالحی شد آفتاب از واضحی

شماره 447: از شما پوشیده چون دارم عزیز شادخی

شماره 448: بجز ساکن ستر عصمت مبادی

شماره 449: که ز تقدیر ساختست جدی

شماره 450: که از دیدنش دیده حیران شدی

شماره 451: ای خواجه وقت مستی و هشیاری

شماره 452: از همه عیبها بریست بری

شماره 453: چه سازم وز که خواهم یارب امروز اندرین یاری

شماره 454: که مردم هنری زین چهار نیست بری

شماره 455: تری ز آب و خشکی از آتش برون بری

شماره 456: با اوج آفتاب زند لاف برتری

شماره 457: آدمی پس یا ملک یا دیو بودی یا پری

شماره 458: گرم چیزی ندادستی بدین تقصیر معذوری

شماره 459: گرت یزدان زری دادست و زوری

شماره 460: خدای بر همه کامیش داد پیروزی

شماره 461: باز آمده در ضمان بهروزی

شماره 462: نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی

شماره 463: در جهان جز به انوری راضی

شماره 464: چون قضای آسمان شد نافذ فی کل شیی

شماره 465: پیشه کن گاه گاه نیکیکی

شماره 466: گشته گردان چو انجم فلکی

شماره 467: هست با عرض لطف تو پیکی

شماره 468: که تا با من کنند امشب عدیلی

شماره 469: که بفزاید مرا جاهی و مالی

شماره 470: که مرا بازگشت نیست به می

شماره 471: پیوسته با زمانه کجا در نبردمی

شماره 472: که الحق به انصاف درخورد آنی

شماره 473: تو چرا داد خویش نستانی

شماره 474: مه پرور سال بخش ثانی

شماره 475: ای بی حاصل ز زندگانی

شماره 476: کاندر طلب راتب هر روز بمانی

شماره 477: این ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی

شماره 478: گر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی

شماره 479: اکنون باری که می توانی

شماره 480: چنان باشد ایدون که آیم برانی

شماره 481: که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی

شماره 482: چو چشم دارم بر من سلام چون نکنی

شماره 483: اینت نامردمی و اینت سگی

شماره 484: دست من بی عطا روا بینی

شماره 485: گرفته نسبت اسرار حکمهای الهی

شماره 486: دلت سیر ناید ز چندین سفیهی

شماره 487: چنانکه باز ندانم کنون زردف روی

شماره 488: بشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی

شماره 489: چرا بیشتر نزد ما می نیایی

شماره 490: این چنین عاجز و زبون که تویی

شماره 491: بی وسیلت نتوانی که بدرها پویی

قصیده

حرف ا

قصیده شماره 1: سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا****علاء دین که سپهریست از سنا و علا

خلاصهٔ همه اولاد خاندان نظام****خلاصهٔ به حقیقت خلاصهٔ به سزا

نظام داد مقامات ملک را به سخن****چنانکه کار مقیمان خاک را به سخا

خدایگان وزیران که در مراتب قدر****برش سپهر بود چون بر سپهر سها

شکسته طاعت او قامت صبی و مسن****ببسته قدرت او گردن صباح و مسا

سخن ز سر قدر برکشد به جذب ضمیر****درو نه رنگ صواب آمده نه بوی خطا

ز باد صولت او خاک خواهد استعفا****ز تف هیبت او آب گیرد استسقا

نهد رضا و خلافش اساس کون و فساد****دهد عتاب و نوازش نشان خوف و رجا

اگر نه واسطهٔ عقد عالم او بودی****چه بود فایده در عقد آدم و حوا

زه ای رکاب ثبات ترا درنگ زمین****زه ای عنان سخای ترا شتاب صبا

به درگه تو فلک را گذر به پای ادب****به جانب تو قضا را نظر به عین رضا

به زیر سایهٔ عدل تو فتنها پنهان****به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا

نواهی تو ببندد همی گذار قدر****اوامر تو بتابد همی عنان قضا

تو اصل دادن و دادی چو حرف اصل کلام****تو اصل دانش و دینی چو صوت اصل صدا

ز رشک طبع تو دارد مزاج دریا تب****گمان

مبر که ز موج است لرزه بر دریا

صدف که دم نزند دانی از چه خاصیت است****ز شرم نطق تو وز رشک لؤلؤی لالا

ز نور رای تو روشن شده است رای سپهر****وگرنه کی رودی آفتاب جز به عصا

تو آن کسی که ز باران فتح باب کفت****مزاج سنگ شود مستعد نشو و نما

تویی که گر سخطت ابر ژاله بار شود****اجل برون نتواند شدن ز موج فنا

به صد قران بنزاید یکی نتیجه چو تو****ز امتزاج چهار امهات و هفت آبا

به سعد و نحس فلک زان رضا دهند که او****به خدمت تو کمر بسته دارد از جوزا

تبارک الله از آن آب سیر آتش فعل****که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا

به شکل آب رود چون فرو شود به نشیب****به سیر باد رود چون برآید از بالا

زمردین سمش اندر وغا به قوت جذب****ز دیده مهرهٔ افعی برون کشد ز قفا

مگر به سایهٔ او برنشاندش تقدیر****وگرنه کی به غبارش رسد سوار ذکا

به دخل و خرج عیاری که نعلش انگیزد****کند ز صحرا کوه و کند ز که صحرا

زمانه سیری کامروزش ار برانگیزی****به عالمی بردت کاندرو بود فردا

بزرگوارا من بنده گرچه مدتهاست****که بازماندم از اقبال خدمت تو جدا

جدا نبود زمانی زبان من ز ثنات****چه باخواص و عوام و چه در خلا و ملا

به نعت هرکه سخن رانده ام فزون آمد****همم مدیح ز اندازه هم طمع ز عطا

مگر به مدح تو کز غایت کمال و بهات****چنانک خواست دلم خاطرم نکرد وفا

سخن ببست مرا اندرین قصیده ز عجز****همی چه گویم بس نیست این قصیده گوا

اگر به مدح و ثنا هرکسی ستوده شود****تو آن کسی که ستوده به تست مدح و ثنا

به ناسزا چه برم بیش ازین مدایح خویش****سزای

مدح تویی وتراست مدح سزا

به شبه و شکل تو گر دیگران برون آیند****زمانه نیک شناسد زمرد از مینا

خدای داند کز خجلت تو با دل ریش****که تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا

همی چه گفتم گفتم که زیره و کرمان****همی چه گفتم گفتم که بصره و خرما

همیشه تا که بود در بقای عالم کون****امید عاقبت اندر حساب بیم و بلا

حساب عمر تو در عافیت چنان بادا****که چون ابد ز کمیت برون شود احصا

به هرچه گویی قول تو بر زمانه روان****به هرچه خواهی حکم تو بر ستاره روا

بر استقامت حال تو بر بسیط زمین****بر آسمان کف کف الخضیب کرده دعا

قصیده شماره 2: سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا****بهاء دین خدا آن جهان قدر و بها

ابوعلی حسن آن مسند سمو و علو****که آفتاب جلالست و آسمان سخا

به قدر واسطهٔ عقد جنبش و آرام****به عدل قاعدهٔ ملک آدم و حوا

کشد ز کلک خطا بر رخ قضا و قدر****نهد به نطق حنا بر کف صواب و خطا

همش به خطهٔ فرمان درون و حوش و طیور****همش به سایهٔ احسان درون رجال و نسا

ایا به پای تو یازان فلک به دست لطف****و یا به سوی تو ناظر قضا به عین رضا

خجل ز رفعت قدر تو رفعت گردون****غمین ز وسعت طبع تو وسعت دریا

به جنب رای تو منسوخ چشمهٔ خورشید****به پیش قدر تو مدروس گنبد خضرا

زبان کلک تو ناطق به پاسخ تقدیر****سحاب دست تو حامل به لؤلؤ لالا

به زیر دامن امن تو فتنها پنهان****به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا

بر درنگ رکاب تو بی درنگ زمین****بر شتاب عنان تو بی شتاب صبا

سحاب لطف تو گر قطره بر زمین بارد****حدید و سنگ شود مستعد نشو و

نما

سموم قهر تو گر شعله بر سپهر کشد****شهاب وار ببرد زحل ز روی سما

تبارک الله از آن آب سیر آتش فعل****که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا

گه درنگ ز خاک زمین ربوده قرار****گه شتاب به باد هوا نموده قفا

به رفتن اندر بحرش برابر خشکی****به جستن اندر کوهش مقابل صحرا

نه چرخ و چرخ ازو کاج خورده در جنبش****نه کوه و کوه از کوس خورده در بالا

همیشه تا که نیاید یقین نظیر گمان****مدام تا که نباشد فنا عدیل بقا

گمان خاطرت از صدق باد جفت یقین****بقای حاسدت از رنج باد جنس فنا

گذشته بر تو هر آذار بهتر از کانون****نهاده با تو هر امروز وعدهٔ فردا

قصیده شماره 3: ای داده به دست هجر ما را

ای داده به دست هجر ما را****خود رسم چنین بود شما را

بر گوش نهاده ای سر زلف****وز گوشهٔ دل نهاده ما را

تا کی ز دروغ راست مانند****زین درد امید کی دوا را

هر لحظه کجی نهی دگرگون****کس درندهد تن این دغا را

بردی دل و عشوه دادی ای جان****پاداش جفا بود وفا را

ما عافیتی گرفته بودیم****دادی تو به ما نشان بلا را

آن روز که گنج حسن کردی****این کنج وثاق بی نوا را

گفتم که کنون ز درگه دل****امید عیان کند وفا را

یک دم دو سخن به هم بگوییم****زان کام دلی بود هوا را

در حجرهٔ وصل نانشسته****هجر آمد و در بزد قضا را

جان گفت که کیست گفت بگشای****بیگانه مدار آشنا را

گستاخ برآمد و درآمد****تهدیدکنان جدا جدا را

با وصل به خشم گفت آری****گر من نکشم تو ناسزا را

ناری تو به دامن وفا دست****اندر زده آستین جفا را

خواهی که خبر کنم هم اکنون****زین حال کسان پادشا را

شهزاده عماد دین که تیغش****صد باره پذیره شد وغا را

احمد که ز محمدت نشانیست****هم نامی ذات مصطفا

را

آن کو چو به حرب تاخت بیند****بر دلدل تند مرتضی را

گرد سپهش به حکم رد کرد****از حجرهٔ دیده توتیا را

خاک قدمش به فخر بنشاند****در گوشهٔ گوش کیمیا را

ای کرده خجل نسیم خلقت****در ساحت بوستان صبا را

طبع تو که ابر ازو کشد در****یک تعبیه کرده صد سخا را

دست تو که کوه او برد کان****صد گنج نهاده یک عطا را

در بزم امل ز بخشش تو****محروم ندیده جز ریا را

در رزم اجل ز کوشش تو****زنهار نخواست جز وبا را

در عالم معدلت صبا یافت****از عدل تو معتدل هوا را

از غیرت رایتت فلک دید****در خط شده خط استوا را

روزی که فتد خس کدورت****در دیده هوای با صفا را

در گرد ز مرد باز دارد****چون ظلمت چشمهٔ ضیا را

از رمح چو مار کرده پیچان****چون کرده به دیده اژدها را

از لعل حجاب سازد الماس****رخسارهٔ همچو کهربا را

گه حسرت سر بود کله را****گه فرقت تن بود قبا را

در دیدهٔ فتح جای سازد****از کوری دشمنان لوا را

پیش تو زمین اگر نبوسد****منکر المی رسد فنا را

عکس سپر سهیل شکلت****از پای درآورد سها را

تا روی به خطهٔ خراسان****آوردی و مانده مر ختا را

اینجا ز صواب رای عالیت****یک شغل نمی رود خطا را

چون نیک نظر کنم نزیبد****چون نام تو زیوری ثنا را

از کعبه چو بگذری نباشد****چون سده ت قبلهٔ دعا را

از تیغ تو ای بقای دولت****ناموس تبه شود قضا را

آراسته نظم من عروسیست****شایسته کنار کبریا را

آخر ز برای او نگهدار****این پر هنر نکو ادا را

یک دم منه از کنار فکرت****این خوب نهاد خوش لقا را

تا هیچ سبب بود ز ایمان****در دیدهٔ مردمی حیا را

آن معجزه بادت از بزرگی****در جاه که بود انبیا را

قصیده شماره 4: ای قاعدهٔ تازه ز دست تو کرم را

ای قاعدهٔ تازه ز دست تو کرم

را****وی مرتبهٔ نو ز بنان تو قلم را

از سحر بنان تو وز اعجاز کف تست****گر کار گذاریست قلم را و کرم را

تقدیم تو جاییست که از پس روی آن****افلاک عنان باز کشیدند قدم را

دین عرب و ملک عجم از تو تمامست****یارب چه کمالی تو عرب را و عجم را

اجرام فلک یک به یک اندر قلم آرند****گر عرض دهد عارض جاه تو حشم را

بر جای عطارد بنشاند قلم تو****گر در سر منقار کشد جذر اصم را

ای در حرم جاه تو امنی که نیاید****از بویهٔ او خواب خوش آهوی حرم را

آن صدر جهانی تو که در شارع تعظیم****همراه دوم گشت حدوث تو قدم را

از بهر وجود تو که سرمایهٔ اشیاست****نشگفت که در خانه نشانند عدم را

با دایهٔ عفو و سخطت خوی گرفتند****چون ناف بریدند شفا را و الم را

تا خاک کف پای ترا نقش نبستند****اسباب تب لرزه ندادند قسم را

انصاف بده تا در انصاف تو بازست****غمخوارتر از گرگ شبان نیست غنم را

سوهان فلک تا گل عدل تو شکفتست****تیزی نتواند که دهد خار ستم را

برتر نکشد قدر ترا دست وزارت****افزون نکند سعی شمر ساحت یم را

گر شاه نشان خواجه بود خواجگی اینست****روز است و درو شک نبود هیچ حکم را

از حاصل گیتی چو تویی را چه تمتع****از خاتم خضرا چه شرف خنصر جم را

زین پیش به اندازهٔ هر طایفه مردم****آوازهٔ اعزاز قوی بود نعم را

امروز در ایام تو آن صیت ندارد****بیچاره نعم چون تو شدی مایه کرم را

دودی که سر از مطبخ جود تو برآرد****آماده تر از ابر بود زادن نم را

آنجا که درآید به نوا بلبل بزمت****جز جغد زیارت نکند باغ ارم را

روزی که دوان بر اثر آتش شمشیر****چون

باد خورد شیر علم شیر اجم را

در نعره خناق آرد و در جلوه تشنج****گر باس تو یاری ندهد کوس و علم را

یک ناله که کلک تو کند در مدد ملک****آنجا که عدو جلوه دهد بخت دژم را

با فایده تر زانکه همه سال و همه روز****از شست کمان ناله دهد پشت به خم را

در همت تو کس نرسد زانکه محالست****پیمودن آن پایه مقاییس همم را

خصم ار به کمال تو تبشه نکند به****تا می چکند بازوی بی دست علم را

بختت نه هماییست که ره گم کند اقبال****گر نیل کشد دشمن بدبخت ورم را

بدخواه تو در سکنهٔ این تختهٔ خاکی****صفریست که بیشی ندهد هیچ رقم را

حساد ترا در بدن از خوف تو خون نیست****ور هست چنان نیست که اصناف امم را

سبابهٔ بقراط قضا یک حرکت یافت****شریان عدوی تو و شریان بقم را

جمره است مگر خصم تو زیرا که نپاید****در هیچ عمل منصب او بیش سه دم را

تا خاک ز آمد شد هر کاین و فاسد****پرداخته و پر نکند پشت و شکم را

بر پشت زمین باد قرارت به سعادت****کاندر شکم چرخ تویی شادی و غم را

در بارگهت شیوهٔ حجاب گرفته****بهرام فلک نظم حواشی و خدم را

در بزمگهت چهره به عیوق نموده****ناهید فلک شعبدهٔ مثلث و بم را

خاک درت از سجدهٔ احرار مجدر****تا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را

این شعر بر آن وزن و قوافی و ردیفست****کامروز نشاطی است فره فضل و کرم را

قصیده شماره 5: زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را

زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان را****وز خاک برون برد قدر امن و امان را

در بلخ چه پیری و جوانی بهم افتاد****اسباب فراغت بهم افتاد جهان را

چون بخت جوان و خرد پیر گشادند****بر منفعت خلق در

دست و زبان را

پیوسته ثنا گفت فلک همت این را****همواره دعا گفت ملک دولت آن را

این مزرعهٔ تخم سخا کرد زمین را****وان دفتر آیات ثنا کرد زبان را

آن دید جهان از کرم هر دو که هرگز****در حصر نیاید نه یقین را نه گمان را

نزد تو اگر صورت این حال نهانست****بر رای تو پیدا کنم این راز نهان را

بوطالب نعمه چو شهاب زکی از جود****یک چند کم آورد چه دریا و چه کان را

چون دست حوادث در این هر دو فروبست****دربست جهان باز ز امساک میان را

آن بود که بحر کرمش زود برانگیخت****از لجهٔ کف ابر چو دریای روان را

تا بر دهن خشک جهان نایژه بگشاد****وز بیخ بزد شعلهٔ نار حدثان را

ورنه که به تن باز رسانیدی از این قوم****باکتم عدم رفته دو صد قافله جان را

القصه از این طایفه کز روی مروت****آسان گذرانند جهان گذران را

زیر فلک پیر ز پیران و جوانان****او ماند و تو دانی که نماند دگران را

بختیست جوان اهل جهان را به حقیقت****یارب تو نگهدار مر این بخت جوان را

قصیده شماره 6: باز این چه جوانی و جمالست جهان را

باز این چه جوانی و جمالست جهان را****وین حال که نو گشت زمین را و زمان را

مقدار شب از روز فزون بود بدل شد****ناقص همه این را شد و زاید همه آن را

هم جمره برآورد فرو برده نفس را****هم فاخته بگشاد فروبسته زبان را

در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل****آن روز که آوازه فکندند خزان را

اکنون چمن باغ گرفتست تقاضا****آری بدل خصم بگیرند ضمان را

بلبل ز نوا هیچ همی کم نزند دم****زان حال همی کم نشود سرو نوان را

آهو به سر سبزه مگر نافه بینداخت****کز خاک چمن آب بشد عنبر و بان

را

گر خام نبسته است صبا رنگ ریاحین****از گرد چرا رنگ دهد آب روان را

خوش خوش ز نظر گشت نهان، راز دل ابر****تا خاک همی عرضه دهد راز نهان را

همچون ثمر بید کند نام و نشان گم****در سایهٔ او روز کنون نام و نشان را

بادام دو مغزست که از خنجر الماس****ناداده لبش بوسه سراپای فسان را

ژاله سپر برف ببرد از کتف کوه****چون رستم نیسان به خم آورد کمان را

که بیضهٔ کافور زیان کرد و گهر سود****بینی که چه سودست مرین مایه زیان را

از غایت تری که هواراست عجب نیست****گر خاصیت ابر دهد طبع دخان را

گر نایژهٔ ابر نشد پاک بریده****چون هیچ عنان باز نپیچد سیلان را

ور ابر نه در دایگی طفل شکوفه است****یازان سوی ابر از چه گشادست دهان را

ور لالهٔ نورسته نه افروخته شمعیست****روشن ز چه دارد همه اطراف مکان را

نی رمح بهارست که در معرکه کردست****از خون دل دشمن شه لعل سنان را

پیروز شه عادل منصور معظم****کز عدل بنا کرد دگرباره جهان را

آن شاه سبک حمله که در کفهٔ جودش****بی وزن کند رغبت او حمل گران را

شاهی که چو کردند قران بیلک و دستش****البته کمان خم ندهد حکم قران را

تیغش به فلک باز دهد طالع بد را****حکمش به عمل باز برد عامل جان را

گر باره کشد راعی حزمش نبود راه****جز خارج او نیز نزول حدثان را

ور پره زند لشکر عزمش نبود تک****جز داخل او نیز ردیف سرطان را

گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بی چشم****در قبضهٔ شمشیر نشاندی دبران را

ای ملک ستانی که بجز ملک سپاری****با تو ندهد فایده یک ملک ستان را

در نسبت شاهی تو همچون شه شطرنج****نامست و دگر هیچ نه بهمان و فلان را

تو قرص

سپهری و بخواند به همین نام****خباز گه جلوه گری هیت نان را

جز عرصهٔ بزم گهرآگین تو گردون****هم خوشه کجا یافت ره کاهکشان را

جز تشنگی خنجر خونخوار تو گیتی****هم کاسه کجا دید فنای عطشان را

آن را که تب لرزهٔ حرب تو بگیرد****عیسی نتند بر تن او تار توان را

گر ابر سر تیغ تو بر کوه ببارد****آبستنی نار دهد مادر کان را

در خون دل لعل که فاسد نشود هیچ****قهر تو گره وار ببندد خفقان را

از ناصیهٔ کاه ربا گرچه طبیعیست****سعی تو فرو شوید رنگ یرقان را

در بیشه گوزن از پی داغ تو کند پاک****هم سال نخست از نقط بیهده ران را

در گاز به امید قبول تو کند خوش****آهن الم پتک و خراشیدن سان را

انصاف تو مصریست که در رستهٔ او دیو****نظم از جهت محتسبی داد دکان را

عدل تو چنان کرد که از گرگ امین تر****در حفظ رمه یار دگر نیست شبان را

جاه تو جهانیست که سکان سوادش****در اصل لغت نام ندانند کران را

بر عالم جاه تو کرا روی گذر ماند****چون مهر فروشد چه یقین را چه گمان را

روزی که چون آتش همه در آهن و پولاد****بر باد نشینند هزبران جولان را

از فتنه در این سوی فلک جای نبینند****پیکارپرستان نه امل را نه امان را

وز زلزلهٔ حمله چنان خاک بجنبد****کز هم نشناسند نگون را و سنان را

وز عکس سنان و سلب لعل طراده****میدان هوا طعنه زند لاله ستان را

سر جفت کند افعی قربان و چو آن دید****پر باز کند کرکس ترکش طیران را

گاهی ز فغان نعره کند راه هوا گم****گه نعره به لب درشکند پای فغان را

چشم زره اندر دل گردان بشمارد****بی واسطهٔ دیدن شریان ضربان را

در هیچ رکابی نکند پای کس آرام****آن لحظه که

دستت حرکت داد عنان را

بر سمت غباری که ز جولان تو خیزد****چون باد خورد شیر علم شیر ژیان را

هر لحظه شود رمح تو در دست تو سلکی****از بس که بچیند چه شجاع و چه جبان را

شمشیر تو خوانی نهد از بهر دد و دام****کز کاسهٔ سر کاسه بود سفره و خوان را

قارون کند اندر دو نفس تیغ جهادت****یک طایفه میراث خور و مرثیه خوان را

تو در کنف حفظ خدایی و جهانی****طعمه شدگان حوصلهٔ هول و هوان را

تا بار دگر باز جوان گردد هر سال****گیتی و به تدریج کند پیر جوان را

گیتی همه در دامن این ملک جوان باد****تا حصر کند دامن هر چیز میان را

باقی به دوامی که در آحاد سنینش****ساعات شمارند الوف دوران را

قایم به وزیری که ز آثار وجودش****مقصود عیان گشت وجود حیوان را

صدری که بجز فتوی مفتی نفاذش****در ملک معین نکند آیت و شان را

در حال رضا روح فزاینده بدن را****در وقت سخط پای گشاینده روان را

آن خواجه که بس دیر نه تدبیر صوابش****در بندگی شاه کشد قیصر و خان را

دستور جلال الدین کز درگه عالیش****انصاف رسانند مر انصاف رسان را

آنجا که زبان قلمش در سخن آید****بر معجزه تفضیل بود سحر بیان را

وآنجا که محیط کف او ابر برانگیخت****بر ابر کشد حاصل باران بنان را

از سیرت و سان رشک ملوک و ملک آمد****حاصل نتوان کرد چنین سیرت و سان را

از مرتبه دانیست در آن مرتبه آری****یزدان ندهد مرتبه جز مرتبه دان را

تا هیچ گمان کم نکند روز یقین را****تا هیچ خبر خم ندهد پشت عیان را

آن پایگه و تخت کیانی و شهی باد****وان هر دو دو مقصد شده شاهان و کیان را

شه ناگزرانست چو جان در بدن

ملک****یارب تو نگهدار مر این ناگزران را

قصیده شماره 7: نصر فزاینده باد ناصر دین را

نصر فزاینده باد ناصر دین را****صدر جهان خواجهٔ زمان و زمین را

صاحب ابوالفتح طاهر آنکه ز رایش****صبح سعادت دمید دولت و دین را

آنکه قضا در حریم طاعتش آورد****رقص کنان گردش شهور و سنین را

وانکه قدر در ادای خدمتش افکند****موی کشان گردن ینال و تگین را

وانکه به سیر و سکون یمین و یسارش****نطق و نظر داده اند کلک و نگین را

قلزم و کان را نه مستفید نخست اند****کلک و نگین آن یسار و اینت یمین را

پای نظر پی کند بلندی قدرش****رغم اشارت کنان شک و یقین را

قفل قدر بشکند تفحص حزمش****کفش نهان خانهاء غث وسمین را

غوطه توان داد روز عرض ضمیرش****در عرق آفتاب چرخ برین را

حسرت ترتیب عقد گوهر کلکش****در ثمین کرده اشک در ثمین را

بی شرف مهر خازنش ننهادست****در دل کان آفتاب هیچ دفین را

بی مدد عزم قاهرش نگشادست****کوکبهٔ روزگار هیچ کمین را

واهب روح ازپی طفیل وجودش****قابل ارواح کرده قالب طین را

جز به در جامه خانه کرم او****کسوت صورت نمی دهند جنین را

تا افق آستانش راست نکردند****شعله نزد روز نیک هیچ حزین را

بی دم لطفش به خاک در بنشاندند****باد صبا را نه بلکه ماء معین را

فاتحهٔ داغش از زمانه همی خواست****شیر سپهر از برای لوح سرین را

گفت قضا کز پی سباع نوشتست****کاتب تقدیر حرز روح امین را

ای ز پی آب ملک و رونق دولت****دافعهٔ فتنه کرده رای رزین را

وز پی احیای دین خزان و بهاری****بر سر خر زین ندیده خنگ تو زین را

رای تو بود آنکه در هوای ممالک****رایحهٔ صلح داد صرصر کین را

رحم تو بود آنکه فیض رحمت سلطان****بدرقه شد یک جهان حنین و انین را

ورنه تو دانی که شیر رایت قهرش****مثله کند شیر چرخ

و شیر عرین را

حصن هزار اسب اگرچه بر سر آن ملک****سد قدیمست حصنهای حصین را

کعبهٔ دهلیز شه چو دید فصیلش****سجده کنان بر زمین نهاد جبین را

خود مدد تیغ پادشا چه بکارست****خاصه تهیاء کارهای چنین را

سیر سریع شهاب کلک تو بس بود****رجم چنان صد هزار دیو لعین را

غیبت خوارزم شاه چون پس شش ماه****چشمهٔ خون دید چشم حادثه بین را

دست به فتراک اصطناع تو در زد****معتصم ملک ساخت حبل متین را

شاد زی، ای در ظهور معجز تدبیر****روی سیه کرده رسم سحر مبین را

ناصر تو خیر ناصرست و معین است****طاعت تو خیر طاعتست معین را

باغ وجود از بهار عدل تو چونانک****رشک فزاید نگارخانهٔ چین را

ملت و ملک از تو در لباس نظامند****بی تو نه آنرا نظام باد و نه این را

قصیده شماره 8: صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را

صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را****نمونه گشت جهان مرغزار عقبی را

نسیم باد در اعجاز زنده کردن خاک****ببرد آب همه معجزات عیسی را

بهار در و گهر می کشد به دامن ابر****نثار موکب اردیبهشت و اضحی را

مذکران طیورند بر منابر باغ****ز نیم شب مترصد نشسته املی را

چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش****طلوع داده به یک شب هزار شعری را

چه طعن هاست که اطفال شاخ می نزنند****به گونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را

کجاست مجنون تا عرض داده دریابد****نگارخانهٔ حسن و جمال لیلی را

خدای عز و جل گویی از طریق مزاج****به اعتدال هوا داده جان مانی را

صبا تعرض زل بنفشه کرد شبی****بنفشه سر چو درآورد این تمنی را

حدیث عارض گل درگرفت و لاله شنید****به نفس نامیه برداشت این دو معنی را

چو نفس نامیه جمعی ز لشکرش را دید****که پشت پای زدند از گزاف تقوی را

زبان سوسن آزاد و چشم نرگس را****خواص نطق و نظر داد

بهر انهی را

چنانکه سوسن و نرگس به خدمت انهی****مرتبند چه انکار را، چه دعوی را

چنار پنچه گشاده است و نی کمر بسته است****دعا و خدمت دستور و صدر دنیی را

سپهر فتح ابوالفتح آنکه هست ردای****ز ظل رایت فتحش سپهر اعلی را

زهی به تقویت دین نهاده صد انگشت****مثر ید بیضاست دست موسی را

نموده عکس نگینت به چشم دشمن ملک****چنانکه عکس زمرد نموده افعی را

ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقل****بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را

قصور عقل تصور کند جلالت تو****اساس طور تحمل کند تجلی را

به خاکپای تو صد بار بیش طعنه زدست****سپهر تخت سلیمان و تاج کسری را

روایح کرمت با ستیزه رویی طبع****خواص نیشکر آرد مزاح کسنی را

حرارت سخطت با گران رکابی سنگ****ذبول کاه دهد کوههای فربی را

دو مفتی اند که فتوی امر و نهی دهند****قضا و رای تو ملک ملک تعالی را

بهر چه مفتی رایت قلم به دست گرفت****قضا چو آب نویسد جواب فتوی را

تبارک الله معیار رای عالی تو****چو واجبست مقادیر امر شوری را

هر آن مثال که توقیع تو بر آن نبود****زمانه طی نکند جز برای حنی را

ز غایت کرم اندر کلام تو نی نیست****در اعتقاد تو ضد است نون مگر یی را

به هیچ لفظ تو نون هم به یی نپیوندد****وجود نیست مگر در ضمیر تو نی را

به بارگاه تو دایم به یک شکم زاید****زمانه صوت سؤال و صدای آری را

وجود بی کف تو ننگ عیش بود چنان****که امن و سلوت می خواند من و سلوی را

وجود جود تو رایج فتاد اگرنه وجود****به نیمه باز قضا می فروخت اجری را

زهی روایح جودت ز راه استعداد****امید شرکت احیا فکنده موتی را

چو روز جلوهٔ انشاد راوی شعرم****به بارگاه درآرد

عروس انشی را

به رقص درکشد اندر هوای بارگهت****هوای مدح تو جان جریر و اعشی را

اگرچه طایفه ای در حریم کعبهٔ ملک****ورای پایهٔ خود ساختند ماوی را

به پنج روز ترقی به سقف او بردند****چو لات و عزی اطراف تاج و مدری را

شکوه مصطفویت آخر از طریق نفاذ****ز طاقهاش درافکند لات و عزی را

طریق خدمت اگر نسپرند باکی نیست****زمانه نیک شناسد طریق اولی را

ز چرخ چشمهٔ تیغ تو داشتن پر آب****ز خصم نایژهٔ حلق بهر مجری را

ز باس کلک تو شمشیر فتنه باد چنان****که تیغ بید نماید به چشم خنثی را

همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهند****به گاه خشم و رضا خوف را و بشری را

ترا عطیهٔ عمری چنانکه هیلاجش****کند کبیسهٔ سالش عطای کبری را

حرف ب

قصیده شماره 9: اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب

اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب****خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب

آن منم یارب در این مجلس به کف جزو مدیح****وان تویی یارب در آن مسند به کف جام شراب

آخر آن ایام ناخوشتر ز ایام مشیب****رفت و آمد روزگاری خوشتر از عهد شباب

گرچه دایم در فراق خدمت تو داشتند****هر که بود از عمرو و زید و خاص و عام و شیخ و شاب

اشک چون باران ز کثرت دیده چون ابر از سرشک****نوحه چون رعد ازغریو و جان چو برق از اضطراب

حال من بنده ز حال دیگران بودی بتر****حال رعد آری بتر باشد که باشد بی رباب

از جهان نومید گشتم چون ز تو غایب شدم****هرکه گفت از اصل گفتست این مثل من غاب خاب

لایق حال خود از شعر معزی یک دوبیت****شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب

اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد****جفت بودم

با شراب و با کباب و با رباب

بود اشکم چون شراب لعل در زرین قدح****ناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب

تا طلوع آفتاب طلعت تو کی بود****یک جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب

در زوایای فلک با وسعت او هر شبی****ذره ای را گنج نی از بس دعای مستجاب

دل ز بیم آنکه باد سرد بر تو بگذرد****روز و شب چونان که ماهی را براندازی ز آب

ما چو برگ بید و قومی از بزرگان در سکوت****دایم اندر عشرتی از خردبرگی چون سداب

انوری آخر نمی دانی چه می گویی خموش****گاو پای اندر میان دارد مران خر در خلاب

شکر یزدان را که گردون با تو حسن عهد کرد****تا نتیجهٔ حسن عهد او شد این حسن المب

ای سپهر ملک را اقبال تو صاحب قران****وی جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب

آسمانی نی که ثابت رای نبود آسمان****آفتابی نی که زاید نور نبود آفتاب

سیر عزمت همچو سیر اختران بی ارتداد****دور حزمت چون قضای آسمان بی انقلاب

پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنگ****تاب حکم تو ندارد باد هنگام شتاب

ملک را کلک تو از دیوان دولت پاک کرد****ملک گویی آسمانستی و کلک تو شهاب

قهرت اندر جام زهره زهر گرداند عقار****لطفت اندر کام افعی نوش گرداند لعاب

گر نویسد نام باست بر در شهر تبت****خون شود بار دگر در ناف آهو مشک ناب

در کفت آرام نادیده ز گیتی جز عنان****دیگران در پایت افتاده ز خواری چون رکاب

تا ابد دود و دخان بارنده گردد چون بخار****گر بیفتد برفلک چون دست تو یک فتح باب

جود و دستت هر دو همزادند همچون رنگ و گل****کی توان کردن جدارنگ از گل و بوی از گلاب

بخشش بی منت و احسان بی لافت

کنند****ابر و دریا را ز خجلت خشک چون دود و سراب

بالله ام گر در سر دندان شود با لاف رعد****فی المثل کر بارد آب زندگانی از سحاب

ابر کی باشد برابر با کف دستی که گر****کان ببخشد نه ثنا دامانش گیرد نه ثواب

کوس رعد ورایت برقش همه بگذاشتم****یک سؤالم را جوابی ده نه جنگ و نه عتاب

جلوهٔ احسان خود در عمر کردستی تو نه****گر همه صد بدره زر بودیت و صد رزمه ثیاب

قطرهٔ باران از او بر روی آبی کی چکید****کو کلاهی بر سرش ننهاد حالی از حباب

خود خراب آباد گیتی نیست جای تو ولیک****گنجها ننهند هرگز جز که در جای خراب

آسمان قدرا زمین حلما خداوندا مکن****با کسی کز تو گزیرش نیست بی جرمی عتاب

خود نکردستم به مهجوری مران زین ساحتم****حق همی داند بری الساحتم من کل باب

بر پی صاحب غرض رفتم بیفتادم ز راه****آن مثل نشنیده ای باری اذا کان الغراب

چین ابروی تو بر من رستخیز آرد فکیف****روزها شد تا سلامم رانفرمودی جواب

داشت روشن روز عیشم آفتاب عون تو****وز عنا آمد شبی حتی تورات بالحجاب

لطف تو هر ساعتم گوید که هین الاعتذار****قهر تو هر لحظه ام گوید که هان الاجتناب

من میان هر دو با جانی به غرغر آمده****در کف غم چون تذروی مانده در پای عقاب

خود کرم باشد که چشمی کز جهان روشن به تست****هرشبی پر باشد از خون و تهی باشد ز خواب

از فلک در بندگی تو سپر هم نفکنم****گر به خون من کند تیغ حوادث را خضاب

نیست در علمم که جز تو کس خداوندم بود****هست بر علمم گوا من عنده ام الکتاب

دانی آخر چون تویی را بد نباشد چون منی****چون کنم برداشتم از روی این معنی نقاب

گر تو خواهی ور نخواهی

بنده ام تا زنده ام****این سخن کوتاه شد، والله اعلم بالصواب

تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون****تا طناب صبح را نبود گره چونان که تاب

در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا****خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب

عرض تو چون جرم گردون باد ایمن از فساد****عمر تو چون دور گردون باد فارغ از حساب

از بلندی پایگاه دولتت فوق الفلک****وز نژندی جایگاه دشمنت تحت التراب

قصیده شماره 10: چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب

چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب****بگسسته شد ز خیمهٔ مشکین شب طناب

بنمود روی صورت صبح از کران شب****چون جوی سیم برطرف نیلگون سراب

جستم ز جای خواب و نشستم به خانه در****یک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب

باشد که بینم از رخ نسرین او نشان****باشد که یابم از لب نوشین او جواب

کاغذ به دست کردم و برداشتم قلم****والوده کرد نوک قلم را به مشک ناب

اول دعا بگفتم برحسب حال خویش****گفتم هزار فصل و نماندم به هیچ باب

گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز****گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب

کای نوش جان فزای تو چون نعمت حیات****وی وصل دلربای تو چون دولت شباب

در خانهٔ فراق تنم را مکن اسیر****بر آتش شکیب دلم را مکن کباب

با دست بر لب من و آبست در دو چشم****از باد با نفیرم و از آب در عذاب

هر صبحدم که موج زند خون دل مرا****سینه هزار شعبه برآرد ز تف و تاب

چرخ بلند را دهم از تاب سینه تف****کف خضیب را کنم از خون دل خضاب

گر هیچ گونه از دلم آگه شوی یقین****داری مرا مصیب درین نوحهٔ مصاب

بودم در این حدیث که ناگاه در بزد****دلدار ماه روی من آن

رشک آفتاب

در غمزه های نرگس او بی شمار سحر****در شاخهای سنبل او بی قیاس تاب

چون والهان ز جای بجستم دوید پیش****بگرفتمش کنار و برانداختم نقاب

آوردمش بجای و نشاند و نشست پیش****بر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب

طیره همی شدم که چنین میهمان مرا****کورا به عمر خویش ندیدم شبی به خواب

چندان درنگ که کنم خدمتی به شرط****چندان یسار نه که کنم پارهٔ جلاب

می خواستم ز دلبر خود عذر در خلا****وز آب دیده کرد زمین گرد او خلاب

القصه بعد از آنکه بپرسید مر مرا****گفتا چه حاجتست بگویم بود صواب

گفتم بگوی گفت من از گفتهای خویش****آورده ام چو زادهٔ طبع تو سحر ناب

تا بی ملالت این را فردا ادا کنی****اندر حریم مجلس دستور کامیاب

آخر نهاد پیش من آن کاغذ مدیح****بنوشته خط چند به از لؤلؤ خوشاب

کای کرده بخت رای ترا هادی الرشاد****وی گفته چرخ جود ترا مالک الرقاب

از عدل کامل تو بود ملک را نصیب****وز بخت شامل تو بود بخت را نصاب

شد نیستی چو صورت عنقا نهان از آنک****گفت تو کرده قاعدهٔ نیستی خراب

گر یک بخار بحر کفت بر هوا رود****تا روز حشر ژالهٔ زرین دهد سحاب

بوسند اختران فلک مر ترا عنان****گیرند سروران زمان مر ترا رکاب

افلاک را زمانهٔ اقبال تو نصیب****و اشراف را ستانهٔ والای تو مب

اندر حریم حرمت تو دیده چشم خلق****ایمن گرفته فوج غنم مرتع ذئاب

تا بر بساط مرکز خاکی ز روی طبع****زردی ز زعفران نشود سبزی از سداب

بادا جهان حضرت تو مرجع حیات****بگرفته حادثه ز جناب تو اجتناب

قصیده شماره 11: گشت از دل من قرار غایب

گشت از دل من قرار غایب****کارم نشود به از نوایب

دل دم خور و دل فریب شادان****غم حاضر و غمگسار غایب

بر ضعف تنم قضا موکل****بر سوز دلم قدر مواظب

افلاک به رمح طعنه طاعن****ایام

به سیف هجر ضارب

ماییم و شکایت احبا****ماییم و ملامت اقارب

آشفته دل از جهان جافی****آسیمه سر از سپهر غاضب

بر چهره دلیل شمع سوزان****بر دیده رسیل دمع ساکب

آسیب عوایق از چپ و راست****آشوب خلایق از جوانب

هر مستویی ز وصل مغلوب****هر ممتنعی ز هجر واجب

شاخ گل عیش با عوالی****برگ گل انس با قواضب

با این همه شوق فتنه مفتی****با این همه قصه عشق خاطب

معشوق بتی که هست پیوست****عشقش چو زمانه پر عجایب

با شمس و قمر به رخ مساعد****با شهد و شکر به لب مناسب

از نوش به مل درش لی****وز مشک به گل برش عقارب

چین کله بر عقیق چینی****تیر مژه بر کمان حاجب

رخساره چو گلستان خندان****زلفین چو زنگیان لاعب

با روح دو بسدش معاشر****با عقل دو نرگسش معاتب

از توبه برآمده ز حالش****هر روز هزار مرد تایب

جماش بدان دو چشم عیار****قلاش بدان دو زلف ناهب

شیرینی لطفش از نوادر****زیبایی وصفش از غرایب

زیبا بود آن سخن که باشد****دیباچهٔ آفرین صاحب

صدرالوزراء مؤیدالملک****دست و دل و دیدهٔ مراتب

دریای کرم نمای صافی****خورشید فرح فزای صائب

ممدوح ائمه و سلاطین****مشهور مشارق و مغارب

معمور به حشتمش اقالیم****منصور به دولتش کتایب

چون باد صبا به خلق نیکو****چون ابر سخی به دست واهب

از خون مخالفان طاغی****وز مغز محاربان حارب

آلوده هژبر را براثن****اندوده عقاب را مخالب

مکشوف به کوشش و به بخشش****مشعوف به قادم و به ذاهب

در قبضهٔ علم او مهمات****در سایهٔ صدق او تجارب

یک عالم و صدهزار جاهل****یک صادق و صدهزار کاذب

عقل و نظرش سر مساعی****جود و کرمش در مواهب

در مسکن علم و عدل ساکن****بر مرکب قدر و جاه راکب

مجموع مکارم و معالی****قانون مفاخر و مناقب

ای هر ملکی ترا مخاطب****وی هر ملکی ترا مخاطب

نام تو چو آفتاب معروف****کام تو چو روزگار غالب

درگاه تو عام را مطامع****ایوان

تو خاص را مکاسب

گردون به ستایش تو مایل****اختر به پرستش تو راغب

گفتار ترا ائمه عاشق****دیدار ترا ملوک طالب

منشور تو درج پر جواهر****ایوان تو چرخ پر کواکب

چون ماه ترا هزار منهی****چون تیر ترا هزار کاتب

چالاک تر از عصای موسی****فرخ قلمت گه مرب

ای جود ترا بحار خازن****وی حلم ترا جبال نایب

آزادهٔ دهر و صدر اسلام****با درد نوایب و مصایب

زنده است به تو که زنده کردی****ادرار جهانیان و راتب

روشن به تو گشت شغل گیتی****شارق ز تو گشت شمس غارب

تا هست علوم را مبادی****تا هست امور را عواقب

حکم تو همیشه باد باقی****عزم تو همیشه باد ثاقب

با چرخ کمال تو مشارک****با دهر جمال تو مصاحب

قصیده شماره 12: ای سخا را مسبب الاسباب

ای سخا را مسبب الاسباب****وی کرم را مفتح الابواب

آستان تو چرخ را معبد****بارگاه تو خلق را محراب

کف تو باب کان پر گوهر****در تو باب بحر بی پایاب

عنف تو در لب اجل خنده****لطف تو در شب امل مهتاب

صاحبا گرچه از پرستش تو****حرمت شیب یافتم به شباب

از حدیث و قدیم هست مرا****آستان مبارک تو مب

بارها عقل مر مرا می گفت****که از این بارگاه روی متاب

مایه گیرد صواب او ز خطا****گر درنگت شود بدل به شتاب

زود جنبش مباش همچو عنان****دیر آرام باش همچو رکاب

دوش با یار خویش می گفتم****سخنی دوست وار از هر باب

تا رسیدم بدین که عقل شریف****می نماید مرا طریق صواب

کرد در زیر لب تبسم و گفت****ای ترا نام در عنا و عذاب

نه سلام ترا ز بخت علیک****نه سؤال ترا ز بخت جواب

طیره ای گاه سلوت از اعدا****خجلی وقت دعوی از احباب

تو چو هر غافلی و بی خبری****تن ز دستی درین وثاق خراب

روز و شب محرم تو کلک و دوات****سال و مه مونس تو رحل و کتاب

نه ترا راحت بقا و حیات****نه ترا لذت

طعام و شراب

رمضان آمد و همی سازند****کدخدایی سرا اولوالالباب

نزنی لاف خدمت اشراف****نکشی بار منت اصحاب

هم غریو تو چون غریو غریب****هم خروش تو چون خروش غراب

چون فلک بی قراری از غم و رنج****چون ملک بی نصیبی از خور و خواب

معده و حلق ناز و نعمت تو****طعمهٔ صعوه و گلوی عقاب

گرچه در بذل و جود بنماید****سایهٔ صاحب آفتاب و سحاب

گرچه بر خنگ همتش گیتی****هست بی وزن تر ز پر ذباب

گرچه اقبال او که دایم باد****از رخ ملک برگرفت نقاب

تشنگان حدود عالم را****در یکی جام کی کند سیراب

در سمرقند و در بخارا هست****قدری ملک و اندکی اسباب

دخل آن در میان خرج فراخ****دیو آزرم را بود چو شهاب

محرم من تویی مرا هم تو****بسر آن رسان ز بهر ثواب

بشنو این از ره حقیقت و صدق****مشنو این از ره حدیث و عتاب

یک مه از عشق خدمت صاحب****مکش از روی اضطراب نقاب

قصیده شماره 13: ای جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب

ای جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب****دین حق را مجد و گردون شرف را آفتاب

دست عدلت خاک رابیرون کند از دست باد****پای قهرت بسپرد مر باد را در زیر آب

فکرتت همچون فلک دایم سبک دارد عنان****صولتت همچون زمین دایم گران دارد رکاب

پیش سیر حکم تو چون خاک باد اندر درنگ****پیش سنگ حلم تو چون باد خاک اندر شتاب

از بزرگی اوج گردون زیبدت سقف خیام****وز شگرفی جرم کیوان شایدت میخ طناب

رد و منعت حکم گردون راحنا بر کف نهد****در هر آن عزمی که تو نوک قلم کردی خضاب

کشتهٔ قهر ترا تقدیر ننماید نشور****چشمهٔ فضل ترا ایام ننماید سراب

دست عدلت گر بخواهد آشیان داند نهاد****کبک را در مخلب شاهین و منقار عقاب

در جهان مصلحت با احتساب عدل تو****قوت مستی همی بیرون توان کرد از شراب

ای

ز استسلام انصاف تو جز بخت ترا****یک جهان را برده اندر سایهٔ عدل تو خواب

دشمنت را آب نی از خاکساری در جگر****لاجرم بر آتش حسرت جگر دارد کباب

همچو قارون در زمین پنهان کنی بدخواه را****گر به گردون برشود همچون دعای مستجاب

برضمیر خصم تو یاد تو همچون نان رود****کز اثیر اندر هوای تیره شب جرم شهاب

ز اتفاق رای تو با صدر دین آسوده گشت****عالمی از اضطرار و امتی از اضطراب

در مذاق دهر هست از لطف تو طعم شکر****در دماغ چرخ هست از خوی تو بوی گلاب

شد قوی دل دولت و دین از وفاق هر دو آن****قوت دل زاید آری در طبیعت از جلاب

گر نبودی طبع تو دانش نماندی در جهان****ور نبودی دست او بخشش بماندی در نقاب

چرخ پیش همت تو همچوباطل پیش حق****فتنه پیش باس او همچون قصب در ماهتاب

تو ز بهر او همی خواهی بزرگی و شرف****او ز بهر خدمت تو زندگانی و شباب

گر برای او نباشد تو نخواهد صدر و قدر****ور برای تو نباشد او نخواهد جاه و آب

تا بپیوستست دست عهدتان با یکدگر****دست جور از دهر ببرید اینت پیوند صواب

گرچه استحقاق آن دارد که از سلطان وقت****هر حدیثی کو بگوید نزد او یابد جواب

هم به اقبال تو می یابد ز سلطان جهان****اسب و طوق و جامه و فرمان و القاب خطاب

گرچه گل بر بار چون بشگفت خود تازه بود****تازگیش آخر صبا می بخشد و تری سحاب

ای زبان راست گویت هم حدیث غیب صرف****وی خیال راست بینت همنشین وحی ناب

تا بود مقدور سعد و نحس گردون خیر و شر****تا بود مجبور سرد و گرم گیتی شیخ وشاب

پایهٔ قدرت مباد از گردش گردون فرود****عالم عمرت مباد از آفت گیتی خراب

عرض

پاکت همچو ذات عقل ایمن از فساد****سال عمرت همچو دور چرخ بیرون از حساب

بدسگالت در دو گیتی در سقر باد و سفر****نیک خواهت در دو عالم در ثنا و در ثواب

قصیده شماره 14: ای از کمال حسن تو جزوی در آفتاب

ای از کمال حسن تو جزوی در آفتاب****خطت کشیده دائرهٔ شب بر آفتاب

زلف چو مشک ناب ترا بنده مشک ناب****روی چو آفتاب ترا چاکر آفتاب

آنجا که زلف تست همه یکسره شب است****وانجا که روی تست همه یکسر آفتاب

باغیست چهره تو که دارد ستاره بار****سرویست قامت تو که دارد بر آفتاب

بر ماه مشک داری و بر سرو بوستان****در لاله نوش داری و در عنبر آفتاب

گر حور و آفتاب نهم نام تو رواست****کاندر کنار حوری و اندر بر آفتاب

از چهره آفتابی و از بوسه شکری****بس لایق است با شکرت همبر آفتاب

انگیختست حسن تو گل با مه تمام****وامیخته است لفظ تو با شکر آفتاب

گر نایب سپهر نشد زلف تو چرا****در حلقه ماه دارد و در چنبر آفتاب

خالیست بر رخ تو بنامیزد آنچنانک****خواهد همی به خوبی ازو زیور آفتاب

گویی که نوک خامهٔ دستور پادشاه****ناگه ز مشک شب نقطی زد بر آفتاب

مخدوم ملک پرور و صدر جهان که هست****در پیش بارگاهش خدمتگر آفتاب

فرزانه مجد دولت و دین کز برای فخر****داد ز رای روشن او رهبر آفتاب

عالی ابوالمعالی بن احمد آنکه اوست****از مخبر آسمانی و از منظر آفتاب

لشکرکشی که هستش لشکرگه آسمان****فرمان دهی که هستش فرمانبر آفتاب

بر طالع قویش دعاگوی مشتری****بر طلعت شهیش ثناگستر آفتاب

هر صبحدم بسوزد بهر بخور او****مشک سیاه شب را در مجمر آفتاب

کامل ز ذات اوست خردپرور آدمی****قاهر ز جود اوست گهرپرور آفتاب

بر منبری که خطبهٔ مدحش ادا کنند****بوسد ز فخر پایهٔ آن منبر آفتاب

زیبد زمانه را که کند بهر مدح

او****خامه شهاب و نقش شب و دفتر آفتاب

ای صاحبی که دایم بر آسمان ملک****دارد ز رای روشن تو مفخر آفتاب

ای از محل چنانکه زهر آفریده جان****وی از شرف چنانکه زهر اختر آفتاب

آنجا برد که رای تو باشد دل آسمان****و آنجا نهد که پای تو باشد سر آفتاب

از گرد موکب تو کشد سرمه حور عین****وز ماه رایت تو کند افسر آفتاب

نام شب از صحیفهٔ ایام بسترد****از رای تو اجازت یابد گر آفتاب

بر عزم آنکه ریزد خون عدوی تو****هر روز بامداد کشد خنجر آفتاب

تا کیمیای خاک درت بر نیفکند****در صحن هیچ کان ننهد گوهر آفتاب

سیمرغ صبح را ندهد مژدهٔ صباح****تا نام تو نبندد بر شهپر آفتاب

چون تیغ نصرت تو برآرد سر از نیام****گویی همی برآید از خاور آفتاب

با بندگانت پای ندارند سرکشان****میرد سپاه شب چو کشد لشکر آفتاب

آنجا که رزم جویی و لشکرکشی به فتح****در بحر خون بتابد بی معبر آفتاب

از تف و تاب خنجر مردان لشکرت****در سر کشد به شکل زنان چادر آفتاب

ای آفتاب دولت عالیت بی زوال****وی در ضمیر روشن تو مضمر آفتاب

ای چاکری جاه ترا لایق آسمان****وی بندگی رای ترا در خور آفتاب

هر شعر آفتاب که نبود بر این نمط****خصمی کند هر آینه در محشر آفتاب

آیینه ای که جلوه گه روی تو بود****می زیبدش هر آینه خاکستر آفتاب

نشگفت اگر نویسد این شعر انوری****بر روی روزگار به آب زر آفتاب

تا نوبهار سبز بود و آسمان کبود****تا لاله سایه جوید و نیلوفر آفتاب

سر سبز باد ناصحت از دور آسمان****پژمرده لاله وار حسودت در آفتاب

در جشن آسمان وش تو ریخته به ناز****ساقی ماه روی تو در ساغر آفتاب

قصیده شماره 15: ای از رخت فکنده سپر ماه و آفتاب

ای از رخت فکنده سپر ماه و آفتاب****طعنه زده جمال تو بر ماه و آفتاب

آنجا که

راستیست ندارند در جمال****پیش رخ تو هیچ خطر ماه و آفتاب

بندند گر دهی تو اجازت چو بندگان****در خدمت رخ تو کمر ماه و آفتاب

از موی تو ربوده نشان مشک و غالیه****وز روی تو گرفته اثر ماه و آفتاب

از ماه و آفتاب بهی تو که نیستند****با دو عقیق همچو شکر ماه و آفتاب

در صف نیکوان به مقام مفاخرت****خواهند از رخ تو نظر ماه و آفتاب

باشند با جمال تو حاضر به وقت لهو****در بزم شهریار بشر ماه و آفتاب

خاقان کمال دولت و دین آنکه بر فلک****از سهم او کنند حذر ماه و آفتاب

محمود صفدری که ز لطف و ز عنف او****گیرند بار نفع و ضرر ماه و آفتاب

بر خصم او کشیده سنان چرخ و روزگار****در پیش او گرفته سپر ماه و آفتاب

بفزود عز و دولت او ملک و جاه را****چونان که لون و طعم ثمر ماه و آفتاب

از شخص او نگشته جدا جاه و مفخرت****وز حکم او نکرده گذر ماه و آفتاب

بنموده در ولی و عدو و خلقش آن اثر****کاندر قصب نموده گهر ماه و آفتاب

آفاق را جمال ز جاه و جلال اوست****جاه و جمال اوست مگر ماه و آفتاب

شاها نهند اگر تو اشارت کنی به فخر****بر خاک بارگاه تو سر ماه و آفتاب

تو ماه و آفتابی اگر در جبلت اند****محض سخا و عین هنر ماه و آفتاب

بی عزم و بی لقای تو در سرعت و ضیاء****ننهاده گام و نا زده بر ماه و آفتاب

اندر ظلال موکب میمون عزم تو****دارند شغل و پیشه سفر ماه و آفتاب

بر قمع دشمنان تو هر لحظه می کشند****لشکر به جایگاه دگر ماه و آفتاب

از کنج سعد هر شب و هر روز نزد تو****آرند تحفه فتح

و ظفر ماه و آفتاب

تا مانده اند سخرهٔ فرمان ایزدی****در قبضهٔ قضا و قدر ماه و آفتاب

بادا نگون لوای بقای عدوی تو****چونان که در میان شمر ماه و آفتاب

از روی و رای تست شب و روز بر فلک****دیده بها و یافته فر ماه و آفتاب

از طارم سپهر به چشم مناصحت****در دولت تو کرده نظر ماه و آفتاب

حرف ت

قصیده شماره 16: ای زمان شهریاری روزگارت

ای زمان شهریاری روزگارت****تا قیامت شهریاری باد کارت

ای ترا پیروزی و شاهی مسلم****باد ببر پیروزی و شاهی قرارت

ای به جایی کاسمان منت پذیرد****گر دهی جایش کجا اندر جوارت

هرکجا رای تو شد راضی به کاری****جنبش گردون طفیل اختیارست

هر کجا عزم تو شد جنبان به فتحی****بر سر ره نصرت اندر انتظارت

خندهٔ خنجر ز فتح بی قیاست****نالهٔ دریا ز بذل بی شمارت

داغ طاعت بر سرین تا وحش و طیرت****مهر بیعت بر زبان تا مور و مارت

در مقام سمع و طاعت هر دو یکسان****شیر شادروان و شیر مرغزارت

حق و باطل را که پیدا کرد و پنهان****حزم پنهان و نفاذ آشکارت

دی و فردا را به هم پیش تو آرد****بر در امروز امر کامکارت

هر مرادی کاسمان در جیب دارد****بازیابی گر بجویی در کنارت

نقش مقدوری نیارد بست گردون****جز به استصواب رای هوشیارت

بر در کس عنکبوت جور هرگز****کی تند تا عدل باشد یار غارت

پردهٔ شب درگهت را پرده گشتی****گر اجازت یافتی از پرده دارت

بارهٔ در هم نیارد کرد گیتی****ثابت ارکان تر ز حزم استوارت

افعی پیچان نشد در صف هیجا****تیز دندان تر ز رمح خصم خوارت

از دل خارا نیامد هیچ آتش****فتنه سوزی را چو تیغ آبدارت

گنج را لاغر کند بذل سمینت****ملک را فربه کند کلک نزارت

کلک از دریا کمال خویش یابد****داند این معنی دل دریا عیارت

لازم دست چو دریای تو زان شد****کلک آبستن به

در شاهوارت

تابش خورشید نتواند گرفتن****کشوری از ملک و جاه بی کنارت

چاوش اوهام نتواند رسیدن****تا کجا تا آخر صف روز بارت

در درون پره افتد از برون نی****شیرو و گاو آسمان روز شکارت

شهریارا بخت یارت باد نی نی****آنکه او یاری ندارد باد یارت

روز هیجا کاسمان سیارگان را****در تتق یابد ز گرد کارزارت

رخنه در کوه افکند که؟ کر و فرت****لرزه بر چرخ افکند چه؟ گیرودارت

بر فلک دوزد به طنازی در آن دم****حکم بدرابیلک گردون گذارت

در عدد افزون نماید در عمل نی****گاه کوشش ده سوار و صد سوارت

هر سوار از لشکر دشمن دو گردد****نز مدد از خنجر چون ذوالفقارت

جوف دوزخ پر کند قهرت به یک دم****گر جدا افتد ز عفو بردبارت

سایه از قهر تو گر آگاه گردد****بگسلد حایل ز خصم خاکسارت

جمع گردد جزو جزوش بار دیگر****کشته ای را کاید اندر زینهارت

پشته چون هامون کند هامون چو پشته****پویه و جولان ز رخش راهوارت

بسکه بر سیمرغ و رستم بذله گفتی****گر بدیدی در مصاف اسفندیارت

خسروا اینگونه شعر از بنده یابی****هم تو دانی ای سخندانی شعارت

شاخ دانش مثل تو طوطی ندارد****می نگویم ای چو طوطی صدهزارت

گرچه از این بنده یادت می نیاید****باد صد دیوان سخن زو یادگارت

تا دوام روزگار از دور باشد****دور دولت باد دایم روزگارت

گشته هر امروزت از دی ملکت افزون****باد چون امروز و دی امسال و پارت

اصل ماتم تیغ هندی در یمینت****اصل شادی جام باده بر یسارت

ای قوی بازو به حفظ دولت و دین****حرز بازو باد حفظ کردگارت

قصیده شماره 17: آخر ای خاک خراسان داد یزدانت نجات

آخر ای خاک خراسان داد یزدانت نجات****از بلای غیرت خاک ره گرگانج و کات

در فراق خدمت گرد همایون موکبی****کاندر نعل از هلالست اسب را میخ از نبات

موکب صدر جهان پشت هدی روی ظفر****خواجهٔ دنیی ضیاء دین حق

اکفی الکفاه

لاجرم بادت نسیمی یافت چون باد مسیح****لاجرم آبت مزاجی یافت چون آب حیات

آنکه گردون را برو ترجیح نتواند نهاد****عقل کل در هیچ معنی جز که در تقدیم ذات

داده کلک بی قرارش کار عالم را قرار****داده رای با ثباتش ملک دنیا را ثبات

هرچه در گیتی برو نام عطا افتد کفش****جمله را گفتست خذ جام و قلم را گفته هات

در غنایی خواهد افتاد از کفش گیتی چنانک****بر مساکین طرح باید کرد اموال زکات

ای ز شرم جاه تو سرگشته اوج اندر فلک****وی ز رشک دست تو نالنده موج اندر فرات

آمدی اندر هنر اقصی نهایات الکمال****چون محیط آسمان اعلی نهایات الجهات

از خداوندی جدا هرگز نبودستی چنانک****نفس موجود از وجود و ذات موصوف از صفات

بعد از آن والی که بنیاد وجود از جود اوست****بر خلایق چون تو والی کس نبودست از ولات

دست انصاف تو بر بدعت سرای روزگار****دست محمودست بر بتخانه های سومنات

گر حرم را چون حریم حرمتت بودی شکوه****در درون کعبه هرگز نامدی عزی و لات

هر کرا در دل هوای تست ایمن از هوان****هر که را در جان وفای تست فارغ از وفات

خود صلاح اهل عالم نیست اندر شرع و رسم****اعتصام الا به حبل طاعتت بعد از صلات

زانکه امروز از اولوالامری و یزدان در نبی****همچنین گفتست و حق اینست و دیگر ترهات

خون دل یابد ز باس تو چو گردون بشکند****در عظام دشمن ملک ار همه باشد رفات

صد عنایت نامهٔ گردون حنا بر کرده گیر****چون ز دیوانت به جان کردند خصمی را برات

خصم را گو هرچه خواهی کن تو و تدبیر ملک****این خبر دانم خداوندا که دانی کل شات

صاحبا صدرا خداوندا کریما بنده گر****یابد از حرمان عالی بارگاه تو نجات

بعد از این در

خدمت از سر پای سازد چون قلم****زانکه گشتست از فراق تو سیه دل چون دوات

در قضای خدمت ماضیش قوتها دهد****آنکه حسرتهاش میداده است هردم بر فوات

اندرین خدمت که دارد بنده از تشویر آن****پیش فتیان خراسان دست بر رخ چون فتات

گرچه بعضی شایگانست از قوافی باش گو****عفو کن وقت ادا دانی ندارم بس ادات

بود الحق تاء چند دیگر از وجدان ولیک****چون ممات و چون قنات و چون روات و چون عدات

گفتم آخر شایگان خوش به از وجدان بد****فی المثل چون حادثاتی از ورای حادثات

هیچ کس در یک قوافی بنده را یاری نکرد****هرکه بیتی شعر دانست از رعیت وز رعات

جز جمال الدین خطیب ری که برخواند از نبی****مسلمات مؤمنات قانتات تایبات

تا کند تقطیع این یک وزن وزان سخن****فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

جیش تو بادا به بلخ و جشن تو بادا به مرو****بارگاهت در نشابور و مقام اندر هرات

قصیده شماره 18: اگر محول حال جهانیان نه قضاست

اگر محول حال جهانیان نه قضاست****چرا مجاری احوال برخلاف رضاست

بلی قضاست به هر نیک و بد عنان کش خلق****بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست

هزار نقش برآرد زمانه و نبود****یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد****که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

اگر چه نقش همه امهات می بندند****در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست

تفاوتی که درین نقشها همی بینی****ز خامه ایست که در دردست جنبش آباست

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست****به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست

که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن****که اقتضای قضاهای گندب خضراست

چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیست****که بر طباع و موالید والی والاست

کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ****چگونه مولع آزار مردم داناست

نه هیچ

عقل بر اشکال دور او واقف****نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست

چه جنبش است که بی اولست و بی آخر****چه گردش است که بی مقطع است و بی مبداست

مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست****که شرح آن به همه عمر ممکن است و رواست

زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست****به جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست

چو عزم خدمت آن بارگاه دید مرا****که صحن و سقفش بی غارهٔ زمین و سماست

چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهم****چو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست

به دست حادثه بندی نهاد بر پایم****که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست

سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع****که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست

نظر به حیله ز اعضا جدا نمی کندش****کراست بند بر اعضا که آن هم از اعضاست

عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق****شنیده ای که کسی را به جای پای عصاست

اگر چه دل هدف تیر محنت است و غمست****وگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست

ز روزگار خوشست این همه جز آنکه لبم****ز دست بوس خداوند روزگار جداست

خدایگان وزیران مشرق و مغرب****که در وزارت صاحب شریعت وزراست

سپهر فتح ابوالفتح طاهر آن صاحب****که بر سپهر کمالش سپهر کم ز سهاست

پناه ملت و پشت هدی و ناصر دین****که دین و ملت ازو جفت نصرتست وبهاست

جهان خواجگی و خواجهٔ جهان که به جاه****به خواجگان ممالک برش علو و علاست

زمانه ملکی کز کلک و خاتمش در ملک****هزار بند و گشاد و هزار برگ و نواست

ز بار حلمش در جرم خاک استسلام****ز تف قهرش در طبع آن استسقاست

ز قدر اوست که تار سپهر با پودست****ز عدل اوست که خار زمانه با خرماست

قضاش گفت به دستت

دهم زمام جهان****زمانه گفت که او خود جهان مستوفاست

قدر نمود که حکم تو بر قضا فکنم****سپهر گفت که او خود به نفس خویش قضاست

در آن ریاض که طوبی نمود سایه به خلق****چه جای غمزهٔ بید وکرشمهای گیاست

در آن مصاف که خیل ملائکه صف زد****چه حد خنجر هندی و نیزهٔ بطحاست

به خط طاعت و فرمان درش وحوش و طیور****به زیر سایهٔ عدل اندرش رجال و نساست

ایا سپهر نوالی که پیش صدق سخات****سخای ابر دروغ و نوال بحر دغاست

به پیش رفعت تو چرخ گوییا پست است****به جای دانش تو عقل گوییا شیداست

ایا زمانه مثالی که امر و نهی ترا****به روزگار بدارند و کار دست و دهاست

تو آن کسی که ز بهر ثنا و مدحت تو****به مادح تو پر از روزگار مدح و ثناست

به درگه تو فلک را گذر به پای ادب****به جانب تو قضا را نظر به عین رضاست

عیار قدر تو آن اوجها که بر گردون****عیال دست تو آن موجها که در دریاست

ز شوق مجلس تست آن طرب که در زهره است****ز بهر خدمت تست آن کمر که بر جوزاست

توال دست ترا موج بحر و بذل سحاب****مسیر امر ترا بال برق و پای صباست

ز اعتدال هوایی که دولتت دارد****حماد را چو نبات انتمای نشو و نماست

فلک ز جود تو سازد لطیفهای وجود****مگر که منبع جود تو مصدر اشیاست

کف جواد ترا دهر خواست گفت سخی است****سپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست

جهان به طبع گراید به خدمت تو که تو****به ذات کل جهانی و کل او اجزاست

وجود خوف و رجا فرع خشم و حلم تواند****که خشم و حلم تو اصل مزاج خوف و رجاست

قضا چو ذات ترا دید

گفت اینت عجب****جهان گذشت و هنوز اندرو تن تنهاست

اگر فنا در هستی به گل برانداید****ترا چه باک نه ذات تو مستعد فناست

وگر بقا نبود در جهان ترا چه زیان****بقا بذات تو باقی نه ذات تو به بقاست

چه هیکلست به زیر تو در که با تک او****بسیط گوی زمین همچو پهنه بی پهناست

تبارک الله از آن آب سیر آتش فعل****که با رکاب تو خاکست و با عنانت هواست

به وقت رفتن و طی کردن مسالک ملک****هواش فدفد و دریا سراب و که صحراست

نشیب و بالا یکسان شمارد از پی آنک****به کام او به جهان نه نشیب و نه بالاست

جهان نوردی کامروزش ار برانگیزی****به عالمیت رساند که اندرو فرداست

سپهر اگر بدل خویش صورتی سازد****برش چو صورت اسبی بود که بر دیباست

نه صاحبا ملکا ز آرزوی خدمت تو****دلم قرین عذابست و دیده جفت بکاست

ولیک آمدنم نیست ممکن از پی آن****که رفتنم به سرین و نشستنم به قفاست

همی به پشت چو کشتی سفر توانم کرد****که راه وادی دشوار و عبره چون دریاست

چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن****که بر تباهی حالم همین قصیده گو است

بلی گناه بزرگ است اگرچه عذری هست****که گر بگویم گویند بر تو جای دعاست

ولیکن ار بدن مرده ریگ نیست چنان****که خدمت تو کند جان زار مانده کجاست

به من جواب و سؤال امور دیوان را****تعلقی نبود کان شعار و رسم شماست

سؤالکیست در این حالتم به غایت لطف****گمان بنده چنانست کان نه نازیباست

ز غایت کرم تست یا ز خامی من****که با گناه چنین منکرم امید عطاست

بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبر****به بنده، گرچه گدایی شعریعت شعر است

سرم به ظل عنایت بپوش بس باشد****که عمرهاست که در تف آفتاب عناست

همیشه تا به جهان

اندرون ز دور فلک****شبست و روز و زین هر دو ظلمتست و ضیاست

شبت همیشه ز اقبال روز روشن باد****که روز روشن اقبال تو شب اعداست

به خرمی و خوشی بگذران جهان جهان****که هرچه جز خوشی و خرمی همه سوداست

قصیده شماره 19: شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست

شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست****سید و صدر جهان بار ندادست کجاست

دیر شد دیر که خورشید فلک روی نمود****چیست امروز که خورشید زمین ناپیداست

بارگاهش ز بزرگان و ز اعیان پر شد****او نه بر عادت خود روی نهان کرده چراست

دوش گفتند که رنجور ترک بود آری****بار نادادنش امروز بر آن قول گواست

پرده دارا تو یکی درشو و احوال بدان****تا چگونه است بهش هست که دلها درواست

ور ترا بار بود خدمت ما هم برسان****مردمی کن بکن این کار که این کار شماست

ور توانی که رهی بازدهی به باشد****تا درآییم و سلامیش کنیم ار تنهاست

ور چنانست که حالیست نه بر وفق مراد****خود مگو برگ نیوشیدن این حال کراست

که تواند که به اندیشه درآرد به جهان****کز جهان آنکه جهان صد یک ازو بود جداست

وانکه باقی به مدد دادن جاهش بودی****نعمت و ایمنی امروز نه در حال بقاست

وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست****چون چنین است بهین کاری تسلیم و رضاست

آفریده چکند گر نکشد بار قضا****کافرینش همه در سلسلهٔ بند قضاست

والی ما که سپهر است ولایت سوز است****وای کین والی سوزنده به غایت والاست

اجل از بارخدای اجل اندر نگذشت****گر تو گویی که ز من درگذرد این سوداست

چه توان کرد برون شد ز قضا ممکن نیست****دامن از عمر بیفشاند و به یک ره برخاست

ای ز اولاد پیمبر وسط عقد مپرس****کز فراق تو بر اولاد پیمبر چه عناست

وی دو قرن از کرمت

برده جهان برگ و نوا****تو چه دانی که جهان بی تو چه بی برگ و نواست

به وفات تو جهان ماتم اولاد رسول****تازه تر کرد مگر سلخ رجب عاشوراست

از فنای چو تویی گشت مبرهن ما را****که تر و خشک جهان رهرو سیلاب فناست

با تو گیتی چو جفا کرد وفا با که کند****وین عجب نیست که خود عادت او جمله جفاست

دایهٔ دهر نپرورد کسی را که نخورد****بینی ای دوست که این دایه چه بی مهر و وفاست

گرچه خلقی ز جفاهای فلک مجروحند****اندرین دور که شب حامل تشویش و بلاست

بلخ را هیچ قفایی چو وفات تو نبود****آخر ای دور فلک وقت بدان این چه قفاست

رفتی و با تو کمالی که جهان داشت ببرد****گر جهان را پس از این ناقص خوانیم سزاست

کی دهد کار جهان نور و تو غایب ز جهان****شب و خورشید بهم هر دو کجا آید راست

تنگ بودی ز بزرگیت جهان وین معنی****داند آنکس که به اسباب بزرگی داناست

وین عجب تر که کنون بی تو از آن تنگترست****زانکه از درد تو خالی نه خلا ونه ملاست

گرچه در هر جگری درد و غمت بیخی زد****که شبان روزی چون ذکر تو در نشو و نماست

ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت****وان تصور نه به اندازهٔ این سینهٔ ماست

کیست با این همه کز نالهٔ زارش همه شب****سقف گردون نه پر از ولولهٔ صوت و صداست

کیست ای بوده چو دریا و چو ابرت دل و دست****کز فراقت نه مژه ابرو کنارش دریاست

تا جهان را نگذاری ز چنان جاه یتیم****که یتیمی جهان گرچه نه طفلست خطاست

تا به خاک اندر آرام نگیری که سپهر****همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست

ای دریغا که ز تو درد دلی ماند به دست****وانکه

این درد نه دردیست که درمانش دواست

ای دریغا که غم هجر و غم رفتن تو****نیست آن شب که درو هیچ امید فرداست

ای دریغا که ثناها به دعا باز افتاد****چون چنین است بهین ذکر درین حال دعاست

یاربش در کنف لطف خدایی خوددار****کان چنان لطفی کان درخور آنست تراست

چون رهانیدی از این تفرقها جمعش کن****با که با اهل عبا زانکه هم از اهل عباست

ور به گیتی نظری کرد برو تنگ مکن****که جهان دجله شد و ما همه را استسقاست

قصیده شماره 20: ملک مصونست و حصن ملک حصین است

ملک مصونست و حصن ملک حصین است****منت وافر خدای را که چنین است

شعلهٔ باسست هرچه عرصهٔ ملکست****سایهٔ عدلست هرچه ساحت دین است

خنجر تشویش با نیام به صلح است****خامهٔ انصاف با قرار مکین است

خواب که در چشم فتنه هست نه صرفست****بلکه به خونابهٔ سرشک عجین است

آب که در جوی ملک هست نه تنهاست****بل ز روانی دور دوام قرین است

جام سپهر افتاد و درد ستم ریخت****دست جهان گو که دور ماء معین است

عاقلهٔ آسمان که نزد وقوفش****نیک و بد روزگار جمله یقین است

گرچه نگوید که اعتصام جهان را****از ملکان کیست آنکه حبل متین است

دور زمان داند آنکه وقت تمسک****عروهٔ وثقی خدایگان زمین است

شاه جهان سنجر آنکه بستهٔ امرش****قیصر و فغفور و رای و خان و تگین است

دیر زیاد آنکه در جبین نفاذش****زیر یک آیه هزار سوره مبین است

شیر شکاری که داغ طاعت فرضش****شیر فلک را حروف لوح سرین است

آنکه ز تاثیر عین نعل سمندش****قلعهٔ بدخواه ملک رخنه چو سین است

آنکه یسارش به بزم حمل گرانست****وآنکه یمینش به رزم حمله گزین است

بحر نه از موج واله تب و لرز است****کز غم آسیب آن یسار و یمین است

تیغ جهادش کشیده دید ظفر

گفت****آنکه بدو قایمست ذات من این است

راه حوادث بزد رزانت رایش****خلق چه داند که آن چه رای رزین است

باره نخواهد همی جهان که جهان را****امن کنون خود نگاهبان امین است

عمر نیابد ستم همی که ستم را****روز نخستین چو روز بازپسین است

فکرت او پی برد بجاش اگر چند****در رحم مادر زمانه جنین است

نعمتش از مستحق گزیر نداند****گر همه در طینتش بقیت طین است

با کرم او الف که هیچ ندارد****در سرش اکنون هوای ثروت شین است

ای به سزا سایهٔ خدای که دین را****سایهٔ چترت هزار حصن حصین است

قهر ترا هیبتی که در شب ظلش****روز سیه را هزار گونه کمین است

حکم ترا روزگار زیر رکابست****رای ترا آفتاب زیر نگین است

تا شرف خدمت رکاب تو یابد****توسن ایام را تمنی زین است

خطبهٔ ملک ترا که داند یا رب****کیست خطیبش که عرش پیش نشین است

نام ترا در کنایه سکه صحیفه است****نعت ترا در قرینه خطبه قرین است

با قلم خود گرفت خازن و همت****هرچه قضا را ز سر غیب دفین است

بی شرف مهر مشرفان وقوفت****کتم عدم را کدام غث و سمین است

مردمک چشم جور آبله دارد****تا که بر ابروی احتیاط تو چین است

تا چه قدر قدرتی که شیر علم را****در صف رزم تو مسته شیر عرین است

عکس سنان در کف تو معرکه سوز است****چشم زره در بر تو حادثه بین است

لازم ازین است خصم منهزمت را****آنکه جبینش قفا قفاش جبین است

دوزخ قهر تو در عقوبت خصمت****آتش خشم خدا و دیو لعین است

بنده در این مختصر غرض که تو گفتی****آیت تحصیل آن چو روز مبین است

قاعدهٔ تهنیت همی ننهد زانک****خصم نه فغفور چین و غور نه چین است

گرچه هنوز از غریو لشکر خصمت****جمجمهٔ کوه پر صدای

انین است

ورچه ز تیغ مبارزان سپاهت****سنگ به خون مبارزانش عجین است

با چو تو صاحب قران به ذکر نیرزد****وین سخن الهام آسمان برین است

ذکر تو با ذکر کردگار کنم راست****نام ترا نام کردگار قرین است

گو برو از خطبه بازپرس و ز سکه****هرکه یقینش به شک و ریب رهین است

تا که به آمد شد شهور و سنین در****طی شدن عمر شادمان و حزین است

شادی و عمر تو باد کین دو سعادت****مصلحت کلی شهور و سنین است

ناصر جاهت خدای عز و جل است****کوست که در خیر ناصر است و معین است

قصیده شماره 21: روز می خوردن و شادی و نشاط و طربست

روز می خوردن و شادی و نشاط و طربست****ناف هفته است اگر غرهٔ ماه رجبست

برگ ریزان به همه حال فرو باید ریخت****به قدح آنچه از او برگ و نوای طربست

مادر باغ سترون شد و زادن بگذاشت****چکند نامیه عنین و طبیعت عزبست

دختر رز که تو بر طارم تاکش دیدی****مدنی شد که بر آونگ سرش در کنبست

موی بر خیک دمیده ز حسد تیغ زنست****تا به خلوت لب خم بر لب بنت العنبست

گرنه صراف خزان کیسه فشان رفت ز باغ****چون چمن ها ز ذهابش همه یکسر ذهبست

این عجب نیست بسی کز اثر لاله و خوید****گفتی آهوبره میناسم و بیجاده لبست

یارب الماس لبش باز که کرد و شبه سم****بینی این گنبد فیروه که چون بلعجبست

این همان سکنه و صحراست که گفتی ز سموم****تربت آن خزف و رستنی این حطبست

خیز از سعی دخان بین و ز تاثیر بخار****تا در این هر دو کنون چند رسوم عجبست

روزن این همه پر ذرهٔ زرین زره است****عرصهٔ آن همه پر پشهٔ سیمین سلبست

لمعه در سکنهٔ کانون شده بر خود پیچان****افعی کاه ربا پیکر مرجان عصبست

دود حلقه شده بر سطح هوا خم در

خم****سطرهاییست که مکتوب بنان لهبست

شعلهٔ آتش از این روی که گفتم گویی****در مقادیر کتابت قلم منتجبست

هر زمان لرزه بر آب شمر افتد مگرش****در مزاج از اثر هیبت دستور تبست

صاحب عادل ابوالفتح که در جنبش فتح****جنبش رایت عالیش قویتر سببست

طاهر آن ذات مطهر که سپهرش گوید****صدر طاهر گهر و صاحب طاهر نسبست

آنکه در شش جهت از فضلهٔ خوان کرمش****هیچ دل نیست که از آز در آن دل کربست

وانکه در نه فلک ار برق کمالی بجهد****همه از بارقهٔ خاطر او مکتسبست

ساحت بارگهش مولد ملک عجمست****عدل فریادرسش داور دین عربست

ضبط ملک فلک اندیشه همی کرد شبی****زانشب اوراد مقیمان فلک قد وجبست

صاحبانه ملکا، هم نه چرا زانکه ترا****مدحت از حرف برونست چه جای لقبست

نام سلطان نه بدانست که تا خوانندش****بل برای شرف سکه و فخر خطبست

گوشهٔ بالش تو چیست کله گوشهٔ ملک****وندرو هم ز نسب رفعت و هم از حسبست

مسندت برتر از آنست که در صد یک از آن****چرخ را گنج تمنا و مجال طلبست

غرض از کون تو بودی که ز پروردن نخل****گرچه از خار گذر نیست غرض هم رطبست

آسمان دگری زانکه به همت جنبی****جنبش چرخ نه از شهوت و نه از غضبست

مه به نعل سم اسب تو تشبه می کرد****خاک فریاد برآورد که ترک ادبست

گرد جیش تو بشد بر همه اعضاش نشست****تاکه اجرب شد وانک همه سالش جربست

چرخ چون گوز شکستست از آن روی که ماه****چهره چون چهرهٔ بادام از آن پر ثقبست

خصم اگر لاف تقابل زند از روی حسد****حق شناسد که که بوالقاسم و که بولهبست

ور مقابل نهمش نیز به یک وجه رواست****تو چو خورشید به راس او چو قمر در ذنبست

رتبت شرکت قدرش نشود لازم ازآنک****دار او

از خشب و تخت تو هم از خشبست

آخر از رابطهٔ قهر کجا داند شد****سرعت سیر نفاذت نه به پای هربست

ور کشد سد سکندر به مثل گرد بقاش****این مهندس که در افعال ورای تعبست

عقل داند که چو مهتاب زند دست به تیغ****رد تیغش نه به اندازهٔ درع قصبست

همه در ششدر عجزند و ترا داو به هفت****ضربه بستان و بزن زانکه تممی ندبست

تاکه تبدیل بد و نیک به سال و به مهست****تاکه ترتیب مه و سال به روزست و شبست

بی تو ترتیب شب و روز و مه و سال مباد****که ز سر جملهٔ آن مدت تو منتخبست

به می و مطرب خوش نغمه شعف بیش نمای****که ز انصاف تو اقطار جهان بی شغبست

قصیده شماره 22: صدری که ازو دولت و دین جفت ثباتست

صدری که ازو دولت و دین جفت ثباتست****آن خواجهٔ شرعست که سلطان قضاتست

آن عقل مجرد که وجود به کمالش****هم قاعده جنبش وهم اصل ثباتست

از نسبت او دولت ودین هر دو حمیدند****این دانم وآن ذات که داند که چه ذاتست

اوصافت بزرگیش چه اصلی و چه مالیست****کان را همه اوصاف فلک فرع و زکاتست

گردون ز کفایت به کف آورد رکابش****آری چکند کسب شرف کار کفاتست

طوفان حوادث اگرآفاق بگیرد****بر سدهٔ او باش که جودی نجاتست

ای آنکه جهت پایهٔ جاه تو نیابد****ذات تو جهانیست که بیرون ز جهاتست

ای قبله احرار جهان خدمت میمونت****در ذمت احرار چو صوم است و صلوتست

تو کعبهٔ آمالی و ز قافلهٔ شکر****هر جا که رود ذکر تو گویی عرفاتست

گر دست به شطرنج خلاف تو برد چرخ****در بازی اول قدرش گوید ماتست

در خدمت میمون تو گو راه وفا رو****آنرا که ز سیلی قدر بیم وفاتست

ای کلک گهربار تو موصوف به وصفی****کان معجزهٔ جملهٔ اوصاف وصفاتست

آتش که بر او

آب شود چیره بمیرد****وین حکم نه حکمیست که محتاج ثقاتست

کلک تو شهابیست که هرگزبنمیرد****گرچه فلکش دجله و نیلست وفراتست

فرخنده قدوم تو که کمتر اثری زو****تمکین ولاتست و مراعات رعاتست

اقبال جناب تو مرا نشو و نما داد****ابرست قدوم تو و اقبال نباتست

من بنده چنان کوفتهٔ حادثه بودم****گفتی که عظامم زلگدکوب رفاتست

بوسیدن دست تو درآورد به من جان****در قلزم دست تو مگر آب حیاتست

تا مقطع دوران فلک را به جهان در****هر روز به توقیع دگرگونه براتست

بادا به مراد تو چه تقدیر و چه دوران****تا بر اثر نعش فلک دور بناتست

این خدمت منظوم که در جلوهٔ انشاد****دوشیزهٔ شیرین حرکات و سکناتست

زان راوی خوش خوان نرسانید به خدمت****کز شعر غرض شعر نه آواز رواتست

قصیده شماره 23: شاها زمانه بندهٔ درگاه جاه تست

شاها زمانه بندهٔ درگاه جاه تست****اسلام در حمایت و دین در پناه تست

فیروزشاه عادلی و بر دوام ملک****بهتر گواه عدل بود و او گواه تست

گردون غبار پایهٔ تخت بلند تو****خورشید عکس گوهر پر کلاه تست

هر آیت از عنا و عنایت که منزلست****در شان بدسگال تو و نیکخواه تست

سیر ستارگان فلک نیست در بروج****بر گوشه های کنگرهٔ بارگاه تست

چشم مجاهدان ظفر نیست بر قدر****بر سمت تو و رایت و گرد سپاه تست

رای تو گفت خرمن مه را که چیست آن****تقدیر گفت سایهٔ چتر سیاه تست

قدر تو گفت چرخ نهم را که کیست این****تعریف خویش کرد که خاشاک راه تست

ای خسروی که واسطهٔ عقد روزگار****تا سال و ماه دور کند سال و ماه تست

با نوبتت فلک به صدا هم سخن شده****با نوبتیت گفته که خورشید داه تست

با خاک بارگاه تو من بنده انوری****گفتم که زنده جان نژندم به جاه تست

قسمم ز خدمت تو چرا دوری اوفتاد****گفت انوری بهانه چه

آری گناه تست

گفتم که آب جیحون، گفتا خری مکن****بگذر که عالمی همه آب و گیاه تست

گفتم به طالعم خللی هست گفت نیست****عیب از خیالهای دماغ تباه تست

یوسف نئی نه بیژن اگرنه بگفتمی****اندر ازای مجلس شه بلخ چاه تست

گفتم توقف من از این جمله هیچ نیست****ای حضرتی که عرش نمودارگاه تست

زان اعتمادهاست که چون روز روشنم****بر مدت کشیده و روز به گاه تست

گفتا ضمان تو که کند ای شغب فزای****گفتم که حفظ دولت تشویش کاه تست

تا کهربا چو دست تصرف برد به کاه****از عدل شه خطاب رسد کین نه کاه تست

پیروز شاه باد و ندا از زمانه این****پیروز شاه احمد بوبکر شاه تست

قصیده شماره 24: گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدست

گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدست****از خدمت محمدبن نصر احمدست

فرزانه ای که بابت گاهست وبالشست****آزاده ای که درخور صدرست ومسندست

با بذل دست بخشش او ابر مدخلست****با سیر برق خاطر او ابر مقعدست

از عزم او طلایه تقدیر منهزم****با رای او زبانهٔ خورشید اسودست

چون حرف آخرست ز ابجد گه سخن****وز راستی چو حرف نخستین ابجدست

تا ملک ز اهتمام تو تمهید یافتست****شغل ملوک و کار ممالک ممهدست

ای سروری که حزم تو تسدید ملک را****هنگام دفع حادثه سد مسددست

از عادت حمید تو هر دم به تازگی****رسمیست در جهان که جهانی مجددست

تادست تو گشاده شد اندر مکاتبت****از خجلت تو دست عطارد مقیدست

اصل جهان تویی و ازو پیشی آنچنانک****اصل عدد یکیست ولی نامعددست

چشم نیاز پیش کف تو چنان بود****گویی که چشم افعی پیش زمردست

خصم ترا به فرق برست از زمانه دست****تاپای تو ز مرتبه بر فرق فرقدست

اسب فلک جواد عنان تو شد چنانک****ماه و مجره اسب ترا نعل و مقودست

تا شکل گنبد فلک و جرم آفتاب****چون درقهٔ مکوکب و

درع مزردست

تیغ فلک ز تیغ تو اندر نیام باد****تا بر فلک مجره چو تیغ مهندست

چشم بد از تو دور که در روزگار تو****چشم بلا و فتنهٔ ایام ارمدست

قصیده شماره 25: عرصهٔ مملکت غور چه نامحدودست

عرصهٔ مملکت غور چه نامحدودست****که در آن عرصه چنان لشکر نامعدودست

رونق ملک سلیمان پیمبر دارد****عرق سلطان چه عجب کز نسب داودست

چشم بد دور که بس منتظم است آن دولت****آری آن دولت را منتظمی معهودست

ای برادر سختی راست بخواهم گفتن****راستی بهتر تا فاستقم اندر هودست

عقل داند که مهیا به وجود دو کسست****هرچه از نظم وز ترتیب درو موجودست

از یکی بازوی اسلام همه ساله قوی****وز دگر طالع دولت ابدا مسعودست

گوهر تیغ ظفرپیشهٔ این از فتح است****هیات دست گهر گستر آن از جودست

مردی و مردمی از هر دو چنان منتشرست****چکه شعاع از مه و رنگ از گل و بوی از عودست

فضلهٔ مجلس ایشان چو به یغما دادند****گفت رضوان بر ما چیست همین موعودست

هرچه در ملک جهانست چه ظاهر چه خفی****همه در نسبت این هر دو نظر مردودست

تیغشان گر افق صبح شود غوطه خورد****در زمین ظل زمین اینک ابدا ممدودست

خصم دولت را چون عود سیه سوخته اند****کار دولت چه عجب ساخته گر چون عودست

بر تمامی حسد حاسد اگر بیند کس****چرخ را این به بقا آن به علو محسودست

نیست القصه کمالی که نه حاصل دارند****جز قدم زانکه قدیمی صفت معبودست

با خرد گفتم کای غایت و مقصود جهان****نیست چیزی که به نزدیک تو آن مفقودست

کیستند این دو خداوند به تعیین بنمای****که فلان غایت این شعر و فلان مقصودست

گفت از این هر دو یکی جز که شهاب الدین نیست****گفتم آن دیگر گفتا حسن محمودست

گفتم اغلوطه مده این چه دویی باشد گفت****دویی عقل که هم شاهد و

هم مشهودست

دیرمان ای به کمالی که در آغاز وجود****بر وجود چو تویی راه دویی مسدودست

ملکی از حصر برون بادت و عمری از حد****گرچه در عالم محصور بقا محدودست

خالی از ورد ثنای تو مبادا سخنی****تا قلم را چو زبان ورد سخن مورودست

قصیده شماره 26: زمانهٔ گذران بس حقیر و مختصرست

زمانهٔ گذران بس حقیر و مختصرست****ازاین زمانهٔ دون برگذر که بر گذرست

به حل و عقد جهان را زمانه ایست دگر****که پیشکار قضا و مدبر قدرست

کف کفایت و رای صواب صدر اجل****به حل و عقد جهان را زمانهٔ دگرست

صفی ملت اسلام و نجم دین خدای****عمر که وارث عدل و صلابت عمرست

بلند همت صدری که طبع و دستش را****قضا پیام ده است و سخا پیام برست

به جنب فکرت او برق گوییا زمنست****به جای خاطر او بحر گوییا شمرست

به قدر هست چو گردون اگرچه در جهتست****به رای هست چو خورشید اگرچه سایه ورست

بر عنایت او سعی چرخ نامشکور****بر عطیت او ملک دهر مختصرست

چو لطفش آید پتیارهٔ زمانه هباست****چو قهرش آید اقبال آسمان هدرست

ز لطف او مرگ اندیشه کرد کلک شکر****از آن قبل که نهان دلش همه شکرست

ز بهر خدمت اندیشه ای که در دل اوست****ز پای تا به سرش صد میان با کمرست

ایا زمانه مثالی که از سیاست تو****چو عالمی ز زمانه زمانه بر خطرست

تویی که معدهٔ آز از عطات ممتلی است****تویی که دیدهٔ بخل از سخات بی بصرست

سحاب دست ترا جود کمترین باران****محیط طبع ترا علم کمترین گهرست

به آتش اندر ز آب عنایت تو نمست****به آب در ز سموم سیاستت شررست

چو جرم شمس همه عنصر تو از نورست****چو ذات عقل همه جوهر تو از هنرست

سپهر بر شده رازی ندارد از بد و نیک****که نه طلایهٔ حزم ترا از آن خبرست

چو اتصال سعود

و نحوس چرخ کبود****رضا و خشم ترا در جهان هزار اثرست

پر از خدنگ نوائب همی بریزد ازآنک****همای قدر ترا روزگار زیر پرست

تو آن جهان امانی که در حمایت تو****تذرو با شه و روباه ماده شیر نرست

سماک رامح اگر نیزه بشکند چه عجب****کنون که پیش حوادث حمایتت سپرست

جهان امن ترا چون ارم دو صد حرمست****سپهر قدر ترا چون قمر دو صد قمرست

ز خواب امن تو در کون کس نشان ندهد****که جز به دیدهٔ بخت تو اندرون سهرست

عدو به خواب درست از فریب کین تو نیز****بدان دلیل که بیدار گنگ و کور و کرست

اگرچه مایهٔ خواب از رطوبت طبعست****خلاف نیست که آن از حرارت جگرست

شب حسود تو شامیست بی کرانه چنان****که روز حشر ز صبحش پگاه خیرترست

همیشه تا بشری راز روی مایه و سبق****چهار عنصر و نه چرخ مادر و پدرست

چو چار عنصرت اندر جهان تصرف باد****کزین چهار چو نه چرخ همتت زبرست

به قدر و جاه و شرف در جهان سمر بادی****که داد و دین و هنر در جهان ز تو سمرست

مباد جسم تو خالی ز جانت از پی آن****که جان ز جان تو دارد هرآنکه جانورست

به گام کام بساط زمانه را بسپر****که پای همت تو چون ملک فلک سپرست

قصیده شماره 27: منصب از منصبت رفیع ترست

منصب از منصبت رفیع ترست****هر زمانیت منصبی دگرست

این مناصب که دیده ای جزویست****کار کلی هنوز در قدرست

باش تا صبح دولتت بدمد****کاین هنوز از نتایج سحرست

پای تشریف صاحب عادل****که جهان را به عدل صد عمرست

ذکر تشریف شاه نتوان کرد****کان ز سین سخن فراخ ترست

در میانست و خاک پایش را****خاک بوسیده هرکه تاجورست

ورنه حقا که گفتمی بر تو****کافرینش به جمله مختصرست

بالله ار گرد دامن تو سزد****هرچه در دامن فلک گهرست

هرچه من بنده زین

سخن گویم****همه از یکدگر صوابترست

سخن آرایی و لافی نیست****خود تو بنگر عیانست یا خبرست

من نمی گویم این که می گویم****تا تو گویی هباست یا هدرست

بر زبانم قضا همی راند****پس قضا هم بدین حدیث درست

ای جوادی که پیش دست و دلت****ابر چون دود و بحر چون شمرست

استخوان ریزهای خوان تواند****هرچه بر خوان دهر ماحضرست

هرکجا از عنایتت حصنی است****مرگ چون حلقه از برون درست

هرکجا از حمایتت حرزیست****در الم چون شفا هزار اثرست

باس تو شد چنانکه کاه ربای****از ملاقات کاه بر حذرست

عنصرت مایه ایست از رحمت****گرچه در طی صورت بشرست

خطوانت ز راستی که بود****همه خطهای جدول هنرست

وقت گفتار و گاه دیدارت****سنگ را سمع و خاک را بصرست

هست با خامهٔ تو خام همه****هرچه صد ساله پختهٔ فکرست

ناوکت روز انتقام بدی****سپر دور فتنه و خطرست

در دو حالت که دید یک آلت****که همو ناوک و همو سپرست

با سر خامهٔ تو آمده گیر****هرچه در قبضهٔ قضا ظفرست

گردش آفتاب سایهٔ تست****زیر فیضی کز آسمان زبرست

زانکه دایم همای قدر ترا****هرچه در گردش است زیرپرست

شوخ چشمی آسمان دان اینک****بر سرت آسمان را گذرست

ورنه از شرم تو به حق خدای****کز عرق روی آفتاب ترست

گر کند دست در کمر با کوه****کینت کز پای تا به سر جگرست

بگسلد روز انتقام تو چست****هر کجا بر میان او کمرست

گر دهد خصم خواب خرگوشت****مصلحت را بخر که عشوه خرست

چرخ داند که ریشخندست آن****نه چو آن ریش گاوکون خرست

یک ره این دستبرد بنمایش****تا ببیند اگرنه کور و کرست

که به سوراخ غور کین تو در****به مثل موش ماده شیر نرست

آمدم با حدیث سیرت خویش****که نمودار مردمان سیرست

به خدایی که در دوازده میل****هفت پیکش همیشه در سفرست

تختهٔ کارگاه صنعت اوست****گر سواد مه و بیاض خورست

که مرا در وفای خدمت

تو****گر به شب خواب و گر به روز خورست

چمن بوستان نعت ترا****خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و ثنا و شکر و دعا****دایمش بیخ و شاخ و برگ و برست

شعر من در جهان سمر زان شد****که شعار تو در جهان سمرست

گشته ام بی نظیر تا که ترا****به عنایت به سوی من نظرست

آتش عشق سیم نیست مرا****سخنم لاجرم چو آب زرست

تا سه فرزند آخشیجان را****چار مادر چنانکه نه پدرست

ناگزیر زمانه باد بقات****تا ز چار و نه و سه ناگزرست

پای قدرت سپرده اوج فلک****تا جهان را فلک لگد سپرست

قصیده شماره 28: منت از کردگار دادگرست

منت از کردگار دادگرست****که ترا کار با نظام ترست

صدرآفاق وسعد دین که ز قدر****قدمش جای تارک قمرست

این مراتب کنون که می بینی****اثر جزو کلی قدرست

باش تا صبح دولتت بدمد****کین لطایف نتیجهٔ سحرست

ای جوادی که دست و طبع ترا****کان دعاگوی و بحر سجده برست

پیش دست و دل تو ناچیزست****هرچه در بحر و کان زر و گهرست

دم و کلک تو در بیان و بنان****گرچه بر یار و خضم نفع و ضرست

غیرت روح عیسی است این یک****خجلت چوب موسی آن دگرست

هرچه در زیر چرخ داناییست****راستی پرتوی از آن هنرست

رانده ای بر جهان تو آن احکام****کز خجالت رخ زمانه ترست

پیش دست تو ابر چون دودست****بر طبع تو بحر چون شمرست

ذهن پاک تو ناطق وحی است****نوک کلک تو منشی ظفرست

در حصار حمایت حزمت****مرگ چون حلقه از برون درست

مابقی را ز خوان خود پندار****هرچه بر خوان دهر ماحضرست

مه و خورشید شوخ و بی شرمند****تا چرا بر سر توشان گذرست

جود تو آن شنیده این دیده****مه مگر کور و آفتاب کرست

به حقیقت بدان که مثل تو نیست****زیر گردون مگر که بر زبرست

آمدم با حدیث سیرت خویش****که نمودار مردمان سیرست

به خدایی که

در دوازده برج****هفت پیکش همیشه در سفرست

عمل کارگاه صنعت اوست****که سواد مه و بیاض خورست

به صفای صفی حق آدم****که سر انبیا و بوالبشرست

به دعایی که کرد نوح نجی****که در آفاق از آن هنوز اثرست

به رضای خلیل ابراهیم****که به تسلیم در جهان سمرست

حق داود و لطف نعمت او****که ترا در بهشت منتظرست

به نماز و نیاز یعقوبی****در غم یوسفی کش او پسرست

به کف موسی کلیم کریم****به دم عیسیی که زنده گرست

به سر مصطفی شریف قریش****که ز جمع رسل عزیرترست

به کف و ذوالفقار مرتضوی****که به حرب اندرون چو شیر نرست

حرمت جبرئیل روح امین****که به عصمت جهانش زیرپرست

حق میکال خواجهٔ ملکوت****که ز کروبیان مهینه ترست

به صدا و ندای اسرافیل****که منادی و منهی حشرست

به کمال و جلال عزرائیل****که کمین دار جان جانورست

به صلوه و صیام و حج و جهاد****کاصل اسلام از این چهار درست

به حق کعبه و صفا و منی****حق آن رکن کش لقب حجرست

به کلام خدای عز و جل****که هر آیت ازو دو صد عبرست

حرمت روضه و قیامت و خلد****حق حصنی که نام آن سقرست

به عزیزی و حق نعمت تو****که زیادت ز قطرهٔ مطرست

به کریمی و لطف و رحمت حق****که گنه کار را امیدورست

که مرا در وفای خدمت تو****نه به شب خواب و نه به روز خورست

چمن بوستان نعت ترا****خاطرم آن درخت بارورست

که ز مدح و ثنا و شکر و دعا****دایمش بیخ و شاخ و برگ و برست

آنچه گفتند حاسدان به غرض****به سر تو که جملگی هدرست

خاک نعل ستور تو بر من****بهتر از توتیای چشم سرست

زانکه دانم که پیش همت تو****آفرینش به جمله بی خطرست

سبب خدمت تو از دل پاک****جان من بسته بر میان کمرست

پس اگر ز اعتماد در مستی****حالتی اوفتاد کان سیرست

تو پسندی

که رد کنی سخنم****چون منی را به چون تویی نظرست

چکنم بازگیرم از تو مدیح****بنده را آخر این قدر بصرست

چه حدیث است از تو برگردم****الله الله دو قول مختصرست

چون به عالم تویی مرا مقصود****از در تو بگو دگر گذرست

پس بگویند بنده را حاشاک****مردکی ریش گاو کون خرست

ای جوادی که خاک پایت را****بوسه ده گشته هرکه تاجورست

عفو فرمای گر مثل گنهم****خون شپیر و کشتن شپرست

قصیده شماره 29: می بیاور که جشن دستورست

می بیاور که جشن دستورست****جشن عالی سرای معمورست

قبه ای کز نوای مطرب او****کوه را در سر از صدا سورست

قبه ای کز فروغ دیوارش****آسمان پر تموج نورست

صورتش را قضای شهوت نیست****که گجش را مزاح کافورست

تری و خشکی موادش را****آب چون آفتاب مزدورست

آفتاب بروج سقفش را****تابش آفتاب با حورست

ماه از آسیب سقفش از پس از این****نگذرد بر سپهر معذورست

که ز مخروط ظل او همه ماه****خایفست از خسوف و رنجورست

چشم بد دور باد ازو که ز لطف****چشمهٔ عرصهٔ نشابورست

نی خطا گفتم این دعا ز چه روی****زانکه خود چشم بد ازو دورست

دست آفت بدو چگونه رسد****تا درو نیم دست دستورست

ناصر دین حق که رایت دین****تاکه در فوج اوست منصورست

طاهربن المظفر آنکه ظفر****بر مراد و هواش مقصورست

آنکه ملک بقاش را شب و روز****از سواد و بیاض منشورست

حلم او را تحمل جودی****رای او را تجلی طورست

جرعهٔ خنجر خلافش را****چون اجل صد هزار مخمورست

جبر فرمانش را که نافذ باد****چون قضا صدهزار مجبورست

قهر او قهرمان آن عالم****که درو روزگار مقهورست

جود او کدخدای آن کشور****که از او احتیاج مهجورست

عدل او ار مگر که آمر عدل****بعد ازو هرکه هست مامورست

امر او ملاک الرقابی نیست****که به ملک نفاذ مغرورست

رای او نور آفتابی نه****که به تعقیب سایه مشهورست

آتش اندر تب سیاست اوست****طبع او زان همیشه محرورست

ابر

را رافت از رعایت اوست****سعی او زان همیشه مشکورست

جرعهٔ جام حکم او دارد****باد از آن در مسیر مخمورست

ای قدر قدرتی که با عزمت****زور بازوی آسمان زورست

سخرهٔ ترجمانی قلمت****هرچه در ضمن لوح مسطورست

نشر اموات می کند به صریر****مگرش آفرینش صورست

کشف اسرار می کند به رموز****به رموزی که در منثورست

وصف مکتوب او همی کردم****به حلاوت چنانکه مذکورست

شهد گفت آن کمر که می دانی****زین سبب بر میان زنبورست

عجبا لا اله الا الله****کز کمالت چه حظ موفورست

تا که مقدور حل و عقد قضا****در حجاب زمانه مستورست

دست فرسود حل و عقد تو باد****هرچه در ملک دهر مقدورست

روزگارت چنان که نتوان گفت****که درو هیچ روز محذورست

هم از آن سان که بوالفرج گوید****روزگار عصیر انگورست

قصیده شماره 30: یارب این بارگاه دستورست

یارب این بارگاه دستورست****یا نمودار بیت معمورست

یا سپهرست و ماه مسرع او****مسرع قیصرست و فغفورست

یا بهشتست و حوض کوثر او****جام زرین و آب انگورست

بل سپهرست کاندرو شب و روز****ماه و خورشید مست و مخمورست

بل بهشتست کاندرو مه و سال****باده کش هم فرشته هم حورست

از صدای نوای مطرب او****دایم اندر سیم فلک سورست

وز ادای روات شاعر او****گوش چون درج در منثورست

غایتی دارد اعتدال هواش****که ازو چار فصل مهجورست

تشنه را زان هوا نمی سازد****زان برنج سبات رنجورست

مرده را زنده چون کند به صریر****در او گرنه نایب صورست

بی تجلی چرا نباشد هیچ****صحن او گرنه ثانی طورست

دامن سایهٔ کشیدهٔ اوست****که ازو راز روز مستورست

مسرع صبح اگر درو نرسد****شعلهٔ آفتاب معذورست

بر بساطش اگرچه نیم شب است****سایها را گذاره از نورست

کز تباشیر صبح رای وزیر****دست آسیب شب ازو دورست

صاحب عادل افتخار جهان****که جهانش به طبع مامورست

صدر اسلام و مجد دولت و دین****که برو صدر ملک مقصورست

آنکه در کلک او مرتب شد****هرچه در سلک دهر مقدورست

آنکه در دار

دولت از رایش****هرکجا رایتست منصورست

آنکه با ذکر حلم و رافت او****خاک معروف و باد مذکورست

آنکه تا هست حرص و حرمان را****کیسه مرطوب و کاسه محرورست

قلمش تا مهندس ملکست****فتح معمار و تیغ مزدورست

تا که در جلوهٔ عروس بهار****سعی خورشید سعی مشکورست

شب و روزش بهار دولت باد****تا به خورشید روز مشهورست

قصیده شماره 31: ای ملک بهین رکن ترا کلک وزیرست

ای ملک بهین رکن ترا کلک وزیرست****کلکی که فلک قدرت و سیاره مسیرست

کلکیست که در نظم جهان خاصه ممالک****تا عدل و ستم هست بشیرست و نذیرست

کلکی که بخواند به صریر آنچه نویسد****وین سهل ترین معجز آن کلک و صریرست

منسوج لعابش چه نسیجست کزو ملک****یکسر همه بر صورت فردوس و سعیرست

اقوال خرد بشنود و راز ببیند****زین روی یقین شد که سمیعست و بصیرست

در رجم شیاطین ممالک چو شهابیست****کاندر سر او مایهٔ صد چرخ اثیرست

اشک حدثان هیات او شاخ بقم کرد****هرچند به رخ زردتر از برگ زریرست

بازیست که صیدش همه مرغان دماغند****شاخیست که بارش همه مضمون ضمیرست

چون موج ستم اوج کند کشتی نوحست****چون گرد بلا نشو کند ابر مطیرست

ابریست کزو کشت امل تازه و سبزست****تیریست کزوکار جهان راست چو تیرست

نی نی چو به حق درنگری شاخ نباتیست****بس پیر و چو اطفال هنوزش غم شیرست

این مرتبه زان یافت که در نظم ممالک****جایش سر انگشت گهربار وزیرست

دستور خداوند خراسان که خراسان****در نسبت یکروزه ایادیش حقیرست

آن صدر و جلال وزرا کز وزرا هست****چونان که ز انجم مثلا بدر منیرست

هم طاعت او حرز وضیع است و شریفست****هم خدمت او حصن صغیرست و کبیرست

با ابر کفش حاملهٔ ابر عقیمست****با بحر دلش واسطهٔ بحر غدیرست

جاهش نه به اندازهٔ بالا و نشیب است****جودش نه به معیار قلیل است و کثیرست

عفوش ز پی عذر شود عذر نیوشان****حلمش

به گه عفو چنان عذرپذیرست

قهرش به دم خصم شود معرکه جویان****عزمش به گه قهر چنان گمشده گیرست

کو خواجه کمالی که همی لاف علی زد****باری عمری کو به هنر صد چو مجیرست

ای بار خدایی که ز رای تو جهان را****آن صبح برآمد که ز خورشید گزیرست

انگشت اشارت به کمالت نرسد زانک****از پایهٔ او هرچه نه قدر تو قصیرست

در ملک کمال تو همه چیز بیابند****آن چیز که آن نیست ترا عیب و نظیرست

در موکب رای تو جنیبت کشیی کرد****خورشید از آن بر حشم چرخ امیرست

در حضرت عالیت به خدمت کمری بست****بهرام از آن والی اعمال خطیرست

آنجا که نه فرمان تو، بیداد و تعدیست****وانجا که نه انصاف تو، فریاد و نفیرست

بر ملک فلک حکم کند دست دوامش****ملکی که درو کلک همایونت وزیرست

هرکار که گردون نه به فرمان تو سازد****هیهات که ناساخته چون سوسن و سیرست

از معرکهٔ فتنه به عون تو برون شد****ملکی که کنون در کف او فتنه اسیرست

تا دی مثل او مثل موزه و گل بود****واکنون مثل او مثل موی و خمیرست

از شیر فلک روی مگردان که حوادث****بر خصم تو آموخته چون یوز و پنیرست

این طرفه که چون دایره ها بر سر آبند****وان نقش به نزد همه شان نقش حریرست

تا مجلس و دیوان فلک را همه وقتی****ناهید زن مطربه و تیر دبیرست

در مجلس و دیوان تو صد باد چو ایشان****تا نام صریر قلم و نالهٔ زیرست

بیدار و جوان پیش تو هم دولت و هم بخت****تا بخت جوان شیفتهٔ عالم پیرست

قصیده شماره 32: نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست

نوش لب لعل تو قیمت شکر شکست****چین سر زلف تو رونق عنبر شکست

نوبت خوبی بزن هین که سپاه خطت****کشور دیگر گشاد لشکر دیگر شکست

نسخهٔ زلف تو برد آنکه بر اطراف

صبح****طرهٔ میگون شب خم به خم اندر شکست

لعل تو در خنده شد رشتهٔ پروین گسست****جزع تو سرمست گشت ساغر عبهر شکست

جرعهٔ جام لبت پردهٔ عیسی درید****نقطهٔ نون خطت خامهٔ آزر شکست

رهرو امید را عشوهٔ تو پی برید****خانهٔ اندیشه را غمزهٔ تو در شکست

جان من آزرم جوی بس که به تو درگریخت****کبر تو بیگانه وار بس که به من برشکست

مشکن اگر جان کشم پیش غمت خدمتی****شیر شکاری بسی آهوی لاغر شکست

با تو نیارد گشاد مهر فلک مهر کان****کبر تو چون جود شاه قاعدهٔ زر شکست

خسرو فیروزشاه آنکه به رزم و به بزم****بذلش لشکر فزود باسش لشکر شکست

تا عدد لشکرش در قلم آرد قضا****از ورق آسمان کاغذ و دفتر شکست

گرد سپاهش به روز شعلهٔ خورشید کشت****عکس سنانش به شب لمعه در اختر شکست

تیزی تیغش ببرد گرمی آتش ببین****تیغ چه جنس از عرض نفس چه جوهر شکست

کرد بشیر علم خانهٔ خورشید دو****گرچه به تمثال چتر قدر دو پیکر شکست

کی بود از روم و چین پیک ظفر در رسد****کان دو سپاه گران شاه مظفر شکست

جوشن چینی به تیر بر تن فغفور دوخت****مغفر رومی به گرز بر سر قیصر شکست

وقت هزیمت چو خصم سرزد و از بیم جان****گه ره و بی ره برد گه که و گه درشکست

کیش فدا برگشاد راز نهان گفتیی****زهره بر آن رزمگاه حقهٔ زیور شکست

شاه بدان ننگریست گفت که روز حنین****مال مهاجر گرفت جیش پیمبر شکست

وهم نیارد شمرد آنکه شه از حمل و حمل****در پی اشتر سپرد در سم استر شکست

اسب سکندر نبود رخشش چندانک رفت****در ظلمات مصاف گوهر احمر شکست

تا سگ خر بندگانش وحشی دنیا گرفت****تا لگد پاسبانش چنبر افسر شکست

آنکه بدو صد هزاره بنده و بندی

رسید****نایب مؤمن گماشت تا بت کافر شکست

ای ملکی کز ملوک هرکه ز تو سر بتافت****سختی دیوار دهر عاقبتش سر شکست

از ملکان عهد تو هرکه شکست از نخست****مذهب باطل گرفت بیعت داور شکست

حزم تو از بس درنگ بیخ خطر خشک سوخت****عدل تو از بس شتاب شاخ ستم برشکست

مرگ ز باس تو کرد آنچه به چشم ستم****درشد و چون دست یافت پای برادر شکست

ناصیهٔ سکه را نام تو مطلوب گشت****چون کله خطبه را نعت تو بربر شکست

پشت ظفر تیغ تست گر نکشی بشکند****شعله چو مستور گشت پشت سمندر شکست

کوس تو در حربگاه زخمه به آهنگ برد****گریهٔ خصم از نهیب در فم خنجر شکست

رزق زمین بوس اگر خصم ببرد از درت****زان چه ترا جام بخت بر لب کوثر شکست

از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسب****همچو جحی کز خدوک چرخهٔ مادر شکست

خصم تو گرید بسی کز پی پیکان زر****تیر تو در چشم و دل هر دو مخیر شکست

حیدر شرع کرم بازوی احسان تست****کین در روزی گشاد وان در خیبر شکست

سدهٔ قدرت کجاست وای که سیمرغ وهم****در پی بوسیدنش جملهٔ شهپر شکست

دست سخن کی رسد در تو که از باس تو****تا که سخن رنگ زد رنگ سخنور شکست

در صف آن کارزار کز فزع کر و فر****زلزلهٔ رزمگاه گوشهٔ محور شکست

شست به پیغام تیر خطبهٔ جان فسخ کرد****دست به ایمای تیغ منبر پیکر شکست

حدت دندان رمح زهرهٔ جوشن درید****صدمهٔ آسیب گرز تارک مغفر شکست

گوهر خنجر چو شد لعل به خون گفتیی****لعب هوا بر سراب اخگر آذر شکست

تشنگی خاک رزم دردی اوداج خورد****بر سر ارواح مست مرگ چو ساغر شکست

حملهٔ تو تنگ کرد عرصهٔ موقف چنانک****پهلوی خصمان چونال یک بهٔک اندر

شکست

هرچه از آن پس برید تیغ مثنی برید****هرچه از آن پس شکست گرز مکرر شکست

بی مدد عمرو و زید جز تو به یک چشم زد****لشکر چون کوه قاف کس به خدا ار شکست

زین همه اندر گذر با سخن خواجه آی****کز سخنش سحر را زیب شد و فر شکست

صاحب صاحب قران چون تو سلیمان نداشت****آصف او صف دیو نیک مزور شکست

باز در ایام تو از پی تسکین ملک****خواجه چه صفهای دیو یک به دگر بر شکست

معرکهٔ مکر دیو ظل عمر بشکند****چرخ که نظاره بود دید که منکر شکست

دین به نبی شد قوی گرچه پس از عهد او****باقی ناموس کفر خنجر حیدر شکست

خواجه به تدبیر و رای سدی دیگر کشید****رخنهٔ یاجوج بست سد سکندر شکست

تربیت خواجه کن زانکه نیارد ز بیم****بیعت تدبیر او چرخ مدور شکست

آنچه به کلک او کند خنجر از آن عاجزست****از وزرا کس به کلک صولت خنجر شکست

گرچه ز بس موج جود بحر محیط کفش****هیبت جیحون گسست سد دو کشور شکست

تا که در افواه خلق هست که از چار طبع****اصل فساد جهان فرع دو گوهر شکست

آتش اعدادی نوح شوکت طوفان نشاند****گردن کفران عاد سیلی صرصر شکست

بیعتی شاه باد دست جهان کز جهان****پای ستم عدل شاه تا شب محشر شکست

قصیده شماره 33: تیر ستم فلک خدنگست

تیر ستم فلک خدنگست****شهد شره جهان شرنگست

گردون نخورد غمت که شوخست****گیتی نخرد دمت که شنگست

بر کشتی عمر تکیه کم کن****کاین نیل نشیمن نهنگست

در کوی هنر مباش کان کوی****اقطاع قدیم شالهنگست

منصب مطلب که هرکجا هست****هر خرواری همین دو تنگست

با جهل پناه کاندرین باغ****بر بید همیشه بادرنگست

بر گردن اختیار احرار****اکنون نه ردیست پالهنگست

در پنجهٔ موش خانهٔ من****زینست که ناخن پلنگست

تا چهرهٔ آرزو نبینم****بر آینهٔ امید زنگست

بویی نبرم همی ز

شادی****باز این چه گلیم و آن چه رنگست

زیر قدمم همیشه گویی****کز زلزله خاک بی درنگست

با من که زمین به آشتی نیست****زینست که آسمان به جنگست

من روبه و پوستین به گازر****وین گرسنه شرزه تیز چنگست

تا تیره شده است آبم از سر****اشکم به خلاف آن چو زنگست

پنهان گریم ز مردم چشم****زیرا که جهان نام و ننگست

گویند ز سنگ و هنگ دوری****دانی که نه جای سنگ و هنگست

در حنجرم از خروش مستور****صد نغمهٔ زیر نای و چنگست

ای صدر جهان مپرس کز چرخ****در موزهٔ بخت من چه سنگست

با دست شکسته پای جهدم****در جستن ناگزیر لنگست

دریاب مرا و زود دریاب****کین دست شکسته نیک تنگست

در زین مراد باد رخشت****تا رخش سپهر بسته تنگست

قصیده شماره 34: اگر در حیز گیتی کمالست

اگر در حیز گیتی کمالست****ز آثار کمال الدین خالست

جهان محمدت محمود صدری****که بر مسند جهانی از رجالست

کمالی یافت عالم زو که با او****جز اندر بحر و کان نقصان محالست

ز بیم بخشش متواریانند****که دایم با تو از ایشان وصالست

یکی در حقهٔ قعر بحارست****یکی در صرهٔ جوف جبالست

به عهد او که دادیم باد عهدش****کمینه ثروت آمال مالست

طمع کی گربه در انبان فروشد****که بخل امروز با سگ در جوالست

چنان رسم سؤال از دهر برداشت****که پنداری زبان حرص لالست

سال ار می کند او می کند بس****سؤالی کان هم از بهر سؤالست

نخوانم کلک او را نال از این پس****که دریای نوالست آن نه نالست

مثال چرخ و خاک بارگاهش****حدیث تشنه و آب زلالست

چو گردونست قدرش نه که آنجا****نهایات جنوبست و شمالست

بحمدالله نه زان جنس است قدرش****که در ذاتش نهایت را مجالست

چو خورشید است رایش نه که او را****خللهای کسوفست و وبالست

معاذالله نه زان نوعست رایش****که او را در اثر تغییر حالست

خداوندا بگو لبیک هرچند****که بر خلقان خداوندی وبالست

تو آنی

کز پی فرمان جزمت****میان چرخ را جوزا دوالست

کرشمهٔ همت تست آنکه دایم****ز گیتی التفاتش را ملالست

من ار گویم ثنا ورنه تو دانی****صبا را کمترین داعی نهالست

ز نیکو گفت حالش بی نیاز است****کسی را کاسمان نیکو سگالست

علو سدهٔ مدح تو آن نیست****که با آن فکرتی را پر و بالست

کسی چون در سخن گنجد که مدحش****نه در اندازهٔ وهم و خیالست

خود ادراک تو بر خاطر حرامست****گرفتم شعر من سحر حلالست

کمالت چون تن اندر نطق ندهد****چه جای حرف و صوت و قیل و قالست

ترا گردون سفال آید ز رتبت****اگر چند اندر اقصای کمالست

مرا از طبع سنگین آنچه زاید****صدای اصطکاک آن سفالست

پس آن بهتر که خاموشی گزینم****که اینجا از من این خیر الخصالست

الا تا سال و مه را در گذشتن****بد اختر در قیاس نیک فالست

بداختر خصم و نیکوفال بادی****همی تاکون دور ماه و سالست

هلالی را که بر گردون نسبت****ز تو امید صد جاه و جلالست

ز دوران در تزاید باد نورش****الا تا بر فلک بدر و هلالست

قصیده شماره 35: هرچه زاب و آتش و خاک و هوای عالمست

هرچه زاب و آتش و خاک و هوای عالمست****راستی باید طفیل آب و خاک آدمست

باز هر کاندر دوام خیر کلی دست او****بر بنی آدم قوی تر بهترین عالمست

گر کسی تعیین کند کان کیست ورنه باک نیست****معنیی دارد مبین گر به صورت مبهمست

عیسی اندر آسمان هم داند ار خواهی بپرس****تات گوید کاین سخن در صفوهالدین مریمست

پادشا سیرت خداوندی که در تدبیر ملک****هرچه رای اوست رای پادشاه اعظمست

آنکه در انگشت تدبیر سلیمان دوم****مشورتهای صوابش را خواص خاتمست

ای از آن برتر که در طی زبان آید ثنات****طوطی معنی منم وینک زبانم ابکمست

حرف را چون حلقه بر در بسته ای پس ای عجب****من چگویم چون لغتها از حروف معجمست

ابجد نعمت تو

حاصل زان دبیرستان شود****کاوستادش علم الانسان ما لم یعلمست

گر به خاطر در نگنجد مدح تو نشگفت ازآنک****هرچه عقلش در تواند یافت از قدرت کمست

قدرت اندیشه بر قدر تو شکلی مشکلست****دیدن خورشید بر خفاش کاری معظمست

مسند قدر تو تن در حیز امکان نداد****زان تاسف آسمان اندر لباس ماتمست

خواستم گفت آسمانی رفعتت، گفتا مگو****کاسمان از جملهٔ اقطاع ما یک طارمست

تو در آن اندازه ای از کبریا کاندر وجود****هیچ کس را دست بر نتوان نهادن کو همست

باد را در شارع حکمت شتابی دایمست****خاک را از فضلهٔ حلمت اساسی محکمست

ایمنی با سدهٔ جاهت چو دمسازی گرفت****فتنه را گفتند کایمان تازه کن کاخر دمست

تا در انعام تو بر آفرینش باز شد****آز را پیوسته در با بی نیازی درهمست

فتح باب دست تو شکلیست کز تاثیر او****دود آتش را میان چو ابر نیسان پر نمست

موج شادی می زند جان جهانی از کفت****اینت غم گر کان و دریا را از آن شادی غمست

سعد اکبر کیست کاندر یک دو گز مقنع ترا****آن سعادتهای دنیاوی و دینی مدغمست

کز ورای بیخ گردون ده یکی زان خاصیت****مشتری را در صد و سی گز عمامه معلمست

تا که از دوران دایم و زخم سقف فلک****با چراغ صبح اشهب دود شام ادهمست

آتش جود ترا کز دود منت فارغست****آن سعادت باد هیزمکش که بیرون زین خمست

می نیارم گفت خرم باد عیدت، گو چرا****زانکه خود عید دو گیتی از وجودت خرمست

رایت عز تو بر بام بقا تا در گذر****طرهٔ شب نیزهٔ فوج زمان را پر چمست

قصیده شماره 36: ای ترک می بیار که عیدست و بهمنست

ای ترک می بیار که عیدست و بهمنست****غایب مشو نه نوبت بازی و برزنست

ایام خز و خرگه گرمست و زین سبب****خرگاه آسمان همه در خز ادکنست

خالی مدار خرمن آتش ز دود

عود****تا در چمن ز بیضهٔ کافور خرمنست

آن عهد نیست آنکه ز الوان گل چمن****گفتی که کارگاه حریر ملونست

سلطان دی به لشکر صرصر جهان بکند****بینی که جور لشکر دی چون جهان کنست

در خفیه گرنه عزم خروجست باغ را****چون آبگیرها همه پر تیغ و جوشنست

نفس نباتی ار به عزب خانه باز شد****عیبش مکن که مادر بستان سترونست

باد صبا که فحل بنات نبات بود****مردم گیاه شد که نه مردست و نه زنست

از جوش نشو دیگ نما تا فرو نشست****از دود تیره بر سر گیتی نهنبنست

در باغ برکه رقص تموج نمی کند****بیچاره برکه را چه دل رقص کردنست

کز دست دی چو دشمن دستور مدتیست****کز پای تا به سر همه دربند آهنست

صدری که دایم از پی تفویض کسب ملک****خاک درش ملوک جهان را نشیمنست

آن پادشا نشان که ز تمکین کلک اوست****هر پادشا که بر سر ملکی ممکنست

آن کز نهیب تف سموم سیاستش****خون در عروق فتنه ز خشکی چوروینست

هر آیتی که آمده در شان کبریاست****اندر میان ناصیهٔ او مبینست

آن قبه قدر اوست که بر اوج سقف او****خورشید عنکبوت زوایاء روزنست

وان قلعه جاه اوست که گویی سپهر و مهر****در منجنیق برجش سنگ فلاخنست

جبر رکاب امر و عنان نفاذ او****زان دام که در ریاضت گردون توسنست

خورشید سرفکنده و مه خویشتن شناس****مریخ نرم گردن و کیوان فروتنست

آنجا که کر و فر شبیخون قهر اوست****نصرت سلاح دار و نگهبان مکمنست

کلکش چه قایلست که صاحب قران نطق****یعنی که نفس ناطقه در جنبش الکنست

صوت صریر معجزش از روی خاصیت****در قوت خیال چنان صورت افکنست

کاکنون مزاج جذر اصم در محاورات****ده گوش و ده زبان چو بنفشه است و سوسنست

ای صاحبی که نظم جهان را بساط تو****چون آفتاب و روز جهان را معینست

در

شرع ملک آیت فرمان تست و بس****نصی که بی تکلف برهان مبرهنست

در نسبت ممالک جاه تو ملک کون****نه کاخ و هفت مشعله و چار گلخنست

در آستین دهر چه غث و سمین نهاد****دست قضا که آن نه ترا گرد دامنست

از جوف چرخ پر نشود دست همتت****سیمرغ همت تو نه چو مرغان ارزنست

آن ابر دست تست که خاشاک سیل او****تاریخ عهد آذر و نیسان و بهمنست

برداشت رسم موکب باران و کوس رعد****وین مختصر نمونه کنون اشک و شیونست

تنگست بر تو سکنهٔ گیتی ز کبریات****در جنب کبریاء تو این خود چه مسکنست

وین طرفه تر که هست بر اعدات نیز تنگ****پس چاه یوسف است اگر چاه بیژنست

خود در جهان که با تو دو سر شد چو ریسمان****کاکنون همه جهان نه برو چشم سوزنست

ترف عدو ترش نشود زانکه بخت او****گاویست نیک شیر ولیکن لگدزنست

دشمن گریزگاه فنا زان به دست کرد****کاینجا بدیده بود که با جانش دشمنست

صدرا مرا به قوت جاه تو خاطریست****کاندر ازای فکرت او برق کودنست

وانجا که در معانی مدحت بکاومش****گویی جهازخانهٔ دریا و معدنست

گویند مردمان که بدش هست و نیک هست****آری نه سنگ و چوب همه لعل و چندنست

در بوستان گفتهٔ من گرچه جای جای****با سرو و یاسمین مثلا سیر و راسنست

در حیز زمانه شتر گربها بسیست****گیتی نه یک طبیعت و گردون نه یک فنست

با این همه چو بنگری از شیوهای شعر****اکنون به اتفاق بهین شیوهٔ منست

باری مراست شعر من، از هر صفت که هست****گر نامرتبست و گر نامدونست

کس دانم از اکابر گردن کشان نظم****کورا صریح خون دو دیوان به گردنست

ناجلوه گاه عارض روزست و زلف شب****این تیره گل که لازم این سبز گلشنست

دور زمانه لازم عهد تو باد ازآنک****ازتست روز هرکه

در این عهد روشنست

وین آبگینه خانهٔ گردون که روز و شب****از شعلهای آتش الوان مزینست

بادا چراغ وارهٔ فراش جاه تو****تا هیچ در فتیلهٔ خورشید روغنست

قصیده شماره 37: روز عیش و طرب و بستانست

روز عیش و طرب و بستانست****روز بازار گل و ریحانست

تودهٔ خاک عبیر آمیزست****دامن باد عبیر افشانست

وز ملاقات صبا روی غدیر****راست چون آزدهٔ سوهانست

لاله بر شاخ زمرد به مثل****قدحی از شبه و مرجانست

تا کشیده است صبا خنجر بید****روی گلزار پر از پیکانست

فلک از هاله سپر ساخت مگر****با چمن شان به جدل پیمانست

میل اطفال نبات از پی قوت****سوی گردون به طبیعت زانست

که کنون ابر دهد روزیشان****هر کرا نفس نباتی جانست

باز در پردهٔ الوان بلبل****مطرب بزمگه بستانست

کز پی تهنیت نوروزی****باغ را باد صبا مهمانست

ساعد شاخ ز مشاطهٔ طبع****غرقه اندر گهر الوانست

چهرهٔ باغ ز نقاش بهار****به نکویی چو نگارستانست

ابر آبستن دریست گران****وز گرانیش گهر ارزانست

به کف خواجهٔ ما ماند راست****نی که آن دعوی و این برهانست

مضمر اندر کف این دینارست****مدغم اندر دل آن بارانست

کثرت این سبب استغناست****کثرت آن مدد طوفانست

بذل آن گه به و دشوارست****جود این دم به دم و آسانست

گرچه پیدا نکنم کان کف کیست****کس ندانم که برو پنهانست

کف دستیست که بر نامهٔ رزق****نام او تا به ابد عنوانست

مجد دین بوالحسن عمرانی****که نظیر پسر عمرانست

آنکه در معرکهٔ سحر بیان****قلمش همچو عصا ثعبانست

طول و عرض دلش از مکرمتست****پود و تار کفش از احسانست

چرخ با قدر بلندش داند****که برو اوج زحل تاوانست

ابر با دست جوادش داند****که برو نام سخا بهتانست

نظرش مبدا صد اقبالست****سخطش علت صد خذلانست

ناوک حادثهٔ گردون را****سایهٔ حشمت او خفتانست

در اثر بهر مراعات ولیش****خار عقرب چو گل میزانست

بر فلک بهر مکافات عدوش****زخمهٔ زهره شل کیوانست

نفخ صورست صریر قلمش****نفخ صوری نه که در قرآنست

کان نشوری دهد

آنرا که تنش****بر سر کوی اجل قربانست

وین حیاتی دهد آنرا که دلش****کشتهٔ حادثهٔ دورانست

ای تمامی که پس از ذات خدای****جز کمال تو همه نقصانست

تیر دیوان ترا مستوفی****چرخ عمال ترا دیوانست

زهره در مجلس تو خنیاگر****ماه بر درگه تو دربانست

فتنه از امن تو در زنجیرست****جور از عدل تو در زندانست

بالله ار با سر انصاف شوی****نایب عدل تو نوشروانست

کچو زو درگذری کل وجود****جور عبدالملک مروانست

شیر با باس تو بی چنگالست****گرگ با عدل تو بی دندانست

آن نه شیر است کنون روباهست****وین نه گرگست کنون چوپانست

هست جرمی که درو شیر فلک****همه پوشیده و او عریانست

قلم تست که چون کلک قضا****ایمن از شبهت و از طغیانست

از پی خدمت تو گوی فلک****نه به صورت به صفت چوگانست

در بر سایهٔ تو ذات عدوت****نه به معنی به صور انسانست

در سرای امل از جود کفت****سفره در سفره و خوان در خوانست

زآتش غیرت خوان تو مقیم****بر فلک ثور و حمل بریانست

هرچه در مدح تو گویند رواست****جز تو ، وان لم یزل و سبحانست

شعر جز مدحت تو تزویرست****شغل جز طاعت تو عصیانست

رمزی از نطق تو صد تالیف است****سطری از خط تو صد دیوانست

پس مقالات من و مجلس تو****راست چون زیره و چون کرمانست

وصف احسان تو خود کس نکند****من کیم ور به مثل حسانست

من چه دانم شرف و رتبت آنک****عقل در ماهیتش حیرانست

از تو آن مایه بداند خردم****که ترا جز به تو نتوان دانست

ای جوادی که دل و دست ترا****صحن دریا و انامل کانست

روز نوروز و می اندر خم و ما****همه هشیار، نه از حرمانست

کس دگرباره درین دم نرسد****پس بخور گرچه مه شعبانست

به خدای ار به حقیقت نگری****مه شعبان و صفر یکسانست

همه بگذار کدامین گنه است****که فزون از کرم یزدانست

تا که نه

دایرهٔ گردون را****حرکت گرد چهار ارکانست

در جهان خرم و آباد بزی****زانکه آباد جهان ویرانست

از بد چار و نهت باد پناه****آنکه بر چار و نهش فرمانست

مدت عمر تو جاویدان باد****تا ابد مدت جاویدانست

قصیده شماره 38: بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست

بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست****دور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست

مودود شه مؤید دین پهلوان شرق****کامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست

گردون غبار پایهٔ تخت بلند او****خورشید عکس گوهر پر کلاه اوست

سیر ستارگان فلک نیست در بروج****بر گوشهای کنگرهٔ بارگاه اوست

چشم مجاهدان ظفر نیست بر قدر****بر سمت ظل رایت و گرد سپاه اوست

ای بس همای بخت که پرواز می کند****در سایه ای که بر عقب نیکخواه اوست

هم سبز خنگ چرخ کمین بارگیر او****هم دستگاه بهر کهین دستگاه اوست

بر آستان چرخ به منت قدم نهد****گردی که مایه و مددش خاک راه اوست

انصاف اگر گواه دوام است لاجرم****انصاف او به دولت دایم گواه اوست

روزش چنین که هست همیشه به کام باد****کاین ایمنی نتیجهٔ روز پگاه اوست

منصور باد رایت نصرت فزای او****کاین عافیت ز نصرت تشویش کاه اوست

قصیده شماره 39: ملک هم بر ملک قرار گرفت

ملک هم بر ملک قرار گرفت****روزگار آخر اعتبارگرفت

بیخ اقبال باز نشو نمود****شاخ انصاف باز بار گرفت

مدتی ملک در تزلزل بود****عاقبت بر ملک قرار گرفت

ملک تاج بخش و تاج ملوک****کز یمین ملک در یسار گرفت

آنچه ملکی به یک سوال بداد****وانکه ملکی به یک سوار گرفت

صبع تیغیش چو از نیام بتافت****آفتاب آسمان حصار گرفت

عکس بزمش چو بر سپهر افتاد****خانهٔ زهره زو نگار گرفت

رزم او را فلک تصور کرد****ساحتش تیغ آبدار گرفت

بزم او را زمانه یاد آورد****فکرتش نقش نوبهار گرفت

سایهٔ حلم بر زمین افکند****گوهر خاک ازو وقار گرفت

شعلهٔ باس بر اثیر کشید****گنبد چرخ ازو شرار گرفت

ملکا، خسروا، خداوندا****این سه نام از تو افتخار گرفت

نه به انگشت عد و حصر قضا****چرخ جود ترا شمار گرفت

نه به معیار جزو و کل قدر****بار حلم ترا عیار گرفت

همه عالم شعار عدل تو داشت****ملک عالم همان شعار گرفت

پای ملک

استوار اکنون گشت****که رکاب تو استوار گرفت

روز چند از سر خطا بینی****ملک ازین خطه گر کنار گرفت

سایه بر کار خصم نفکندی****گرچه زاندازه بیش کار گرفت

خجل اینک به عذر باز آمد****سر بخت تو در کنار گرفت

همتت بی ضرورتی دو سه روز****انفرادی به اختیار گرفت

گوشه ای از جهان بدو بگذاشت****گوشهٔ تخت شهریار گرفت

تا به پایش زمانه خار سپرد****تا به دستش زمانه مار گرفت

روز هیجا که از طرادهٔ لعل****موکبت شکل لاله زار گرفت

کارزار از هزاهز سپهت****صورت قهر کردگار گرفت

از نهیب تو شیر گردون را****آب ناخورده پیشیار گرفت

فتنه را زارزوی خواب امان****هوس کوک و کوکنار گرفت

ای به خواری فتاده هر خصمی****کاثر خصمی تو خوار گرفت

خصم اگر غره شد به مستی ملک****چون دماغش ز می بخار گرفت

پای در دامن امل بنداشت****دامن ملک پایدار گرفت

ملک در خواب غفلتش بگذاشت****ملکی چون تو هوشیار گرفت

خیز و رای صبوح دولت کن****هین که خصمانت را خمار گرفت

تا در امثال مردمان گویند****دی چو بگذشت حکم پار گرفت

روزگار تو باد در ملکی****که نه گیتی نه روزگار گرفت

قصیده شماره 40: ملک اکنون شرف و مرتبه و نام گرفت

ملک اکنون شرف و مرتبه و نام گرفت****که جهان زیر نگین ملک آرام گرفت

خسرو اعظم دارای عجم وراث جم****که ازو رسم جم و ملک عجم نام گرفت

سایهٔ یزدان کز تابش خورشید سپهر****دامن بیعت او دامن هر کام گرفت

آنکه در معرکها ملک به شمشیر ستد****وانکه بر منهزمان راه به انعام گرفت

لمعهٔ خنجرش از صبح ظفر شعله کشید****همه میدان فلک خنجر بهرام گرفت

ساقی همتش از جام کرم جرعه بریخت****آز دستارکشان راه در و بام گرفت

حرم کعبهٔ ملکش چو بنا کرد قضا****شیر لبیک زد آهوبره احرام گرفت

داغ فرمانش چو تفسیده شد آرایش تن****نسخهٔ اول ازو شانهٔ ایام گرفت

نامش از سکه چو بر آینهٔ چرخ افتاد****حرف حرفش

همه در چهرهٔ اجرام گرفت

برق در خاره نهان گشت جز آن چاره ندید****چون به کف تیغ زراندود و لب جام گرفت

کورهٔ دوزخ مرگ آتش از آن تیغ ستد****کوزهٔ جنت جان مایه از آن جام گرفت

ای سکندر اثری کانچه سکندر بگشاد****کارفرمای نفاذت بدو پیغام گرفت

هرچه ناکردهٔ عزم تو، قضا فسخ شمرد****هرچه ناپختهٔ حزم تو، قدر خام گرفت

بارهٔ عدل تو یک لایه همی شد که جهان****گرگ را در رمه از جملهٔ اغنام گرفت

جامهٔ جنگ تو یک دور همی گشت که خصم****نطفه را در رحم از جملهٔ ایتام گرفت

حرف تیغ تو الف وار کجا کرد قیام****که نه در عرصه الف خفتگی لام گرفت

بر که بگشاد سنان تو به یک طعنه زبان****که نه در سکنه زبانش همه در کام گرفت

صبح ملکی که نه در مشرق حزم تو دمید****تا برآمد چو شفق پس روی شام گرفت

تا جنین کسوت حفط تو نپوشید نخست****کی تقاضای وجع دامن ارحام گرفت

بس جنین خنصر چپ عقد ایادیت گذاشت****به لب از بهر مکیدن سر ابهام گرفت

ای عجب داعی احسانت عطا وام نداد****شکر احسانت جهان چون همه در وام گرفت

هرچه در شاخ هنر باغ سخن طوطی داشت****همه را داعیهٔ بر تو در دام گرفت

دست خصمت به سخا زان نشود باز که بخل****دستهاشان به رحم در همه در خام گرفت

همه زین سوی سراپردهٔ تایید تواند****هرچه زانسوی فلک لشکر اوهام گرفت

تا ظفریافتگان منهزمان را گویند****که سرخویش فلانی چه به هنگام گرفت

عام بادا ظفرت برهمه کس در همه وقت****که ز تیغ تو جهان ایمنی عام گرفت

خیز و با چشم چو بادام به بستان می خواه****که همه ساحت بستان گل بادام گرفت

قصیده شماره 41: ملک یوسف ای حاتم طی غلامت

ملک یوسف ای حاتم طی غلامت****ملوک جهان جمله در اهتمامت

خداوند

خاص و خداوند عامی****از آن بندگی می کند خاص و عامت

جهان کیست پروردهٔ اصطناعت****فلک چیست دروازهٔ احتشامت

نه جز بذل از شهریاری مرادت****نه جز عدل در پادشاهی امامت

رخ خطبه رخشان ز تعظیم ذکرت****لب سکه خندان ز شادی نامت

اجل پرتو شعلهای سنانت****ظفر ماهی چشمهای حسامت

بر اطراف گردون غبار سپاهت****در اوتاد عالم طناب خیامت

بزن بر در خسروی کوس کسری****که زد بی نیازی علم گرد بامت

زهی فتنه و عافیت را همیشه****قیام و قعود از قعود و قیامت

سلامت ز گیتی به پیش تو آمد****پگه زان کند بامدادان سلامت

تو آن ابر دستی که گر هفت دریا****همه قطره گردد نیاید تمامت

عطا وام ندهی عجب اینکه دایم****جهانیست از شکر در زیر وامت

گروهی نهند از کرام ملوکت****گروهی نهند از ملوک کرامت

من آنها ندانم همین دانم و بس****که زیبند اینها و آنها غلامت

اگر لای توحید واجب نبودی****صلیبش به هم در شکستی کلامت

منافع رسان در زمین دیر ماند****بس است این یک آیت دلیل دوامت

چو از تست نفع مقیمان عالم****درو تا مقیمست باشد مقامت

جهانی تو گویی که هرگز ندارد****جهان آفرین ساعتی بی نظامت

چو در رزم رانی مواکب فزونت****چو در بزم باشی خزاین حطامت

به فردوس بزم تو کوثر درآمد****برون شد ز در چون درآمد مدامت

چو از روی معنی بهشتست بزمت****تو می خور چرا، می نباشد حرامت

فلک ساغر ماه نو پیش دارد****چو ساقی جرع باز ریزد ز جامت

همی بینم ای آفتاب سلاطین****اگر سوی گردون شود یک پیامت

که خاتم یمانی شود در یمینت****که گوهر ثریا شود بر ستامت

تو خورشید گردون ملکی و چترت****که خیره است ازو خرمن مه غمامت

عجب آنکه نور تو هرگز نپوشد****اگر چند در سایه گیرد مدامت

نه ای منتقم زانکه امکان ندارد****چو خلق عدم علت انتقامت

کجا شد عنان عناد تو جنبان****که حالی نشد

توسن چرخ رامت

کجا شد رکاب جهاد تو ساکن****که حالی نشد کار ملکی به کامت

بود هیچ ملکی که صیدت نگردد****چو باشد سخا دانه و عدل دامت

الا تا که صبح است در طی شامی****مدار جهان باد بر صبح و شامت

مبادا که یک لالهٔ فتح روید****نه در سبزهٔ خنجر سبز فامت

مبادا که خورشید نصرت برآید****جز از سایهٔ زردهٔ تیزکامت

حرف د

قصیده شماره 42: طغرل تگین به تیغ جهان را نظام داد

طغرل تگین به تیغ جهان را نظام داد****زو بیشتر گرفت و به کمتر غلام داد

جیشش خراج خطهٔ چین و ختا ستد****امنش قرار مملکت مصر و شام داد

ناموس جور و فتنه به خنجر قوی شکست****آرام ملک و دین به سیاست تمام داد

جودش کفاف عمر به خرد و بزرگ برد****عدلش حیات تازه به خاص و به عام داد

از خسروان به سمع و به طاعت جواب یافت****از هر مهم به هر که بدیشان پیام داد

کوسش به حربگاه چو تکبیر فتح گفت****خصمش نماز خیر و سلامت سلام داد

از عکس تیغ شعله بر آتش وبال کرد****وز نور رای نور به خورشید وام داد

چون سد ایمنی لگد چرخ رخنه کرد****آن رخنه را به تیغ و به رای التیام کرد

دید آسمان که غرهٔ هر ماه چتر اوست****زین روی ماه یک شبه را شکل جام داد

یارب دوام دولت و ملک و بقاش ده****چونان که ایمنی را دورش دوام داد

ای خوب زخمه مطرب خوشخوان مزن جز این****طغرل تگین به تیغ جهان را نظام داد

قصیده شماره 43: باغ سرمایهٔ دگر دارد

باغ سرمایهٔ دگر دارد****کان شد از بس که سیم و زر دارد

هیچ طفل رسیده نیست درو****که نه پیرایهٔ دگر دارد

می نماید که از رسیدن عید****چون همه مردمان خبر دارد

طبع بر کارگاه شاخ نگر****که چه دیبای شوشتر دارد

گل رعنا به یاد نرگس مست****جام زرین به دست بر دارد

بلبل اندر هوای بزم وزیر****صد نوای عجب ز بر دارد

ابر بی کوس رعد می نرود****تا گل اندر جهان حشر دارد

گر ز بیجاده تاج دارد گل****زیبدش ملک نامور دارد

بر ریاحین به جملگی ملکست****نه سر و کار مختصر دارد

نی کدامست وز کجا باری****که ز فیروزه صد کمر دارد

هر زمانی چنار سوی فلک****به مناجات دست بر دارد

مگر اندر دعای استسقاست****ورنه

او با فلک چه سر دارد

پیش پیکان گل ز بیم گشاد****هر شب از هاله مه سپر دارد

با بقایای لشکر سرما****گر صبا عزم کر و فر دارد

تیغ در دست بید می چکند****وز چه معنی زره شمر دارد

در چنین موسمی که باغ هنوز****کس نداند چه مدخر دارد

یاسمین را ببین که تا دو سه روز****بی رفیقان سر سفر دارد

دهن لاله چون دهان صدف****ابر پیوسته پر گهر دارد

لاله گویی که بر زبان همه روز****مدح دستور دادگر دارد

تا که اندر دعا و مدح وزیر****لب لعلش همیشه تر دارد

ناصر دین که شاخ دولت و دین****از معالیش برگ و بر دارد

طاهربن المظفر آنکه خدای****همه وقتیش با ظفر دارد

آنکه گیتی ز شکر هستی او****یک دهان سر به سر شکر دارد

وانکه از عشق نام و صورت او****خاک سمع و هوا بصر دارد

رایش اندر نظام کار جهان****از قضا سعی بیشتر دارد

کلکش اندر بیان باطل و حق****کمترین مستمع قدر دارد

دستش ار واهب حیات نشد****در جمادات چون اثر دارد

اثری بیش از این بود که درو****کلک نطق و نگین نظر دارد

کسوت قدر اوست آن کسوت****کز نهم چرخ آستر دارد

در نه اقلیم آسمان حکمش****کارداران خیر و شر دارد

زاتش باس اوست اینکه هواش****روز و شب شعله و شرر دارد

زدهٔ پشت پای همت اوست****هرچه ایام خشک و تر دارد

سعد اکبر که از سعادت عام****خویشتن در جهان سمر دارد

هنرش زاسمان بپرسیدم****کز چه این اختصاص و فر دارد

گفت شاگرد رای دستورست****بس بود گر همین هنر دارد

ای به جایی که رایت ار خواهد****رسم شب از زمانه بردارد

ناید اندر کرشمهٔ نظرت****هرچه تقدیر منتظر دارد

کلبه ای از جهان جاه تو نیست****فوق و تحتی که جانور دارد

چشم بخت تو در جهان بانی****سال و مه سرمهٔ سهر دارد

فتنه زان سوی خوابگاه فنا****روز

و شب شیوهٔ حذر دارد

عرصهٔ ساحت تو چیست سپهر****کاختر و برج و ماه و خور دارد

روضهٔ مجلس تو چیست بهشت****که فنا از برون در دارد

حیرت نعمت تو چو جذر اصم****یک جهان عقل گنگ و کر دارد

مهر تو از بهشت دارد قدر****خشم تو صولت سقر دارد

عقل آزاد بر تو می نرسد****که جهان جمله زیر پر دارد

مرغ فکرت کجا رسد که هنوز****رشته در دست خواب و خور دارد

نیمه ای زین سوی ولایت تست****هر ولایت که آن فکر دارد

پدر اول آدم آنکه وجود****نه ز مادر نه از پدر دارد

قبلهٔ آسمانیان زانست****که چو تو در زمین پسر دارد

در دریای دهر کیست؟ تویی****وین سخن عقل معتبر دارد

گوهرت زانکه زبدهٔ بشرست****جای در حیز بشر دارد

آفتاب ار زبرترست چه شد****کار گوهر نه مستقر داد

جرم خاشاک را از آن چه شرف****کاب دریاش بر زبر دارد

به تحمل چو تو نگردد خصم****خود ندارد هنوز و گر دارد

چون کلیم و مسیح کی باشد****هرکه چوب کلیم و خر دارد

خصم چندان هوس پزد که ترا****حلم بر عفو ماحضر دارد

با خلاف تو دست کیست یکی****که نه یک پای در سقر دارد

نوح پیغمبری که بر اعدا****قهرت اعجاز لاتذر دارد

شکر این در جهان که یارد کرد****آنکه توفیق راهبر دارد

کاب در جوی تست و چرخ چو پل****دشمنان را لگد سپر دارد

تا ز تکرار دور چنبر چرخ****بر جهان خیر و شر گذر دارد

روز عمر تو باد کز پی تست****که شب انس و جان سحر دارد

بر کران بادی از خطر که جهان****به تو دارد اگر خطر دارد

چون گل از خنده لب مبند که خصم****داغ چون لاله بر جگر دارد

قصیده شماره 44: عید بر بدر دین مبارک باد

عید بر بدر دین مبارک باد****سنقر آن آفتاب دولت و داد

آنکه شغل نظام عالم را****چرخ از عدل

او نهد بنیاد

وانکه قصر خراب دولت را****دهر از دست او کند آباد

برق تیغش چو برق روشن و تیز****ابر جودش چو ابر معطی و راد

سنگ حلمش ببرده سنگ از خاک****سیر حکمش ربوده گوی از باد

همتش آنچنان که از سر عجز****امر او را زمانه گردن داد

در شجاعت به روز حرب و مصاف****آنکه شاگرد اوست هست استاد

پای چون بر فلک نهاد ز قدر****عدل او بر زمانه دست گشاد

ای ترا رام بوده هر توسن****وی ترا بنده گشته هر آزاد

بنده را گرنه حشمتت بودی****کاندرین حادثه شفیع افتاد

که گشادیش در زمانه ز بند****که رسیدیش در زمین فریاد

کاندر اطراف خاوران از وی****هیچ کس را همی نیاید یاد

گرنه عدل تو داد او دادی****آه تا کی برستی از بیداد

چکنم از شب جهان که جهان****این نخستین جفا نبود که زاد

همتت چون گشاد دست به عدل****قدر تو بر سپهر پای نهاد

تا بود ز اختلاف جنبش چرخ****یکی اندوهناک و دیگر شاد

هیچ شادیت را مباد زوال****هیچ اندوهت از زمانه مباد

قصیده شماره 45: آفرین بر حضرت دستور و بر دستور باد

آفرین بر حضرت دستور و بر دستور باد****جاودان چشم بد از جاه و جلالش دور باد

ملک را از رایت اقبال و رای روشنش****تا که نور و سایه باشد سایه باد و نور باد

رایت و رایش که در نظم ممالک آیتی است****تا نزول آیت نصرت بود منصور باد

من نگویم کز پی تفویض ملک روم و چین****بر درش دایم رسول قیصر و فغفور باد

گویم از بهر نظام ملک سلطان سپهر****در رکابش ز اختران پیوسته صد مذکور باد

هرکه همچون دانهٔ انگور با او شد دودل****ریخته خونش چو خون خوشهٔ انگور باد

تیغ زنگ از آب گیرد ملک نقصان از غرور****زین سپس رایش به ملک و جاه نامغرور باد

از برای پاسبان قصر او یعنی

زحل****در نه اقلیم فلک تا روز هر شب سور باد

مشتری را از شرف دولت سرای طالعش****چون کلیم الله را خلوت سرای طور باد

در کنار بارگاهش در صف حجاب بار****والی عقرب کمر بربسته چون زنبور باد

آفتاب ار کلبهٔ بدخواه او روشن کند****روز دوران از کسوف کل شب دیجور باد

زهره گر در مجلس بزمش نباشد بربطی****در میان اختران چون زاد فی الطنبور باد

گر وزیر آفتاب از خدمتش گردن کشد****از جمالی کافتابش می دهد مهجور باد

منشی ملک فلک در هرچه منشوری نوشت****کلکش اندر عهدهٔ توقیع آن منشور باد

در زوایای عدم گر بر خلافش واردیست****همچنان در طی ستر نیستی مستور باد

هرچه در الواح گردونست از اسرار غیب****در ورقهای وقوفش بر ولا مسطور باد

آسمان از نیک و بد هر آیتی کامل کند****شان او بر اقتضای رای او مقصور باد

ای به تدبیر آصف ملک سلیمان دوم****جبر امرت را چو انس و جان فلک مجبور باد

ملک معمورست تا معمار او تدبیر تست****تا جهان باقیست این معمار و آن معمور باد

در عمارتهای عالم کز تو خواهد شد تمام****هرکجا رایت مهندس آسمان مزدور باد

نعمت جاه تو عالم را مهنا نعمتیست****حظ برخورداری عالم ازو موفور باد

فتنه را بخت بداندیشت نکو همخوابه ایست****هر دو را امکان بیداری به نفخ صور باد

هرکجا گنجی نهد در کان و دریا آفتاب****مه که بیت المال او دارد ترا گنجور باد

گر بجز کام تو زاید شب که آبستن بود****شب عزب ورنه سقنقور قدر کافور باد

هرکرا در سر نه از جام وفاقت مستی است****جانش از درد اجل تا جاودان مخمور باد

خواستم گفتن جهان مامور امرت باد و باز****گفتم او مامور و آنگه گویمش مامور باد

وهم با وصف تو چون خورشید و خفاشند راست****در چنین حیرت گرش

سهوی فتد معذور باد

خصم بد عهدت که کهف ملک را هشتم کسست****گر کند خدمت همش جل باد و هم ساجور باد

ورنه دایم چار چشمش در غم یک استخوان****بر در قصاب جان اندر سرش ساطور باد

شاعران از دشمن ممدوح چون ذکری کنند****رسم را گویند کز قهر اجل مقهور باد

بنده می گوید مبادش مرگ بل عمر دراز****همچنان مقهور این دارالغرور زور باد

لیکن از جاه تو هر دم زیر بار غصه ای****کاندران راحت شمارد مرگ را رنجور باد

باغ دولت را که آب آن لعاب کلک تست****با نمای عهد نیسان حاصل باحور باد

وین چهار آزاد سروت را که تعیین شرط نیست****از جمال هریکی هردم دلت مسرور باد

تاکه بر هر هفت کشور سایه شان شامل شود****نشو در بلخ و هری و مرو و نیشابور باد

تا که «المقدورکائن» شرط کار عالمست****کلک و رایت کار ساز کائن و مقدور باد

پیش صدر و مسند عالیت هر عیدی چنین****از فحول شاعران صد شاعر مشهور باد

وانگه از پیرایهٔ عدل تو تا عید دگر****گردن و گوش جهان پر لؤلؤ منثور باد

بارگاهت کعبه، مردم حاج و درگاهت حرم****مجلست فردوس و کوثر جام و ساقی حور باد

احتیاجی نیست جاهت را به سعی روزگار****ور کند نوعی بود از بندگی مشکور باد

قصیده شماره 46: این همایون مقصد دنیا و دین معمور باد

این همایون مقصد دنیا و دین معمور باد****جاودان چون هست معمور از حوادث دور باد

در حریم او خواص کعبه هست از ایمنی****در اساس استوار او ثابت طور باد

از سر جاروب فراشان او هر بامداد****سقف گردون پر غبار بیضهٔ کافور باد

وز نوای پاسبان نوبتش هر نیم شب****در دماغ آسمان از نغمت خوش سور باد

آفتاب ار بی اجازت بگذرد بر بام او****روز دوران از کسوف کل شب دیجور باد

فضله ای کز خاک دیوارش به باران

حل شود****در خواص منفعت چون فضلهٔ زنبور باد

استناد کنگره ش را ماه بادام نیم دست****واندرو پیوسته عالی مسند دستور باد

چار دیوارش که از هر چار ارکان برترند****از جمالش جاودان این نه فلک مسرور باد

حظ موفور است الحق این عمارت را ز حسن****حظ برخوداری صاحب ازو موفور باد

ای سلیمان دوم را آصفی آصف اثر****تخت و بالش تا ابد بر هردوتان مقصور باد

هرکه چون دیو سلیمان بر شما عاصی شود****در سرای دیو محنت دایما مزدور باد

نظم و ترتیب وجود از رایت و رای شماست****سال و مه این رای و رایت صایب و منصور باد

قصیده شماره 47: ایام زیر رایت رای امیر باد

ایام زیر رایت رای امیر باد****ایام او همیشه چو رایش منیر باد

روزش به فرخی همه نوروز باد و عید****ماهش ز خرمی همه نیسان و تیر باد

میزان آسمان را عدلش عدیل گشت****سلطان اختران را رایش نظیر باد

در بارگاه حضرتش از احترام و جاه****مریخ قهرمان و عطارد دبیر باد

آنرا که دست حادثه از پای بفکند****دست عنایت و کرمش دستگیر باد

وانرا که راه در شب ادبار گم شود****خورشید رای او به هدایت مشیر باد

بهر نظام عالم سفلی به سوی او****هر ساعتی ز عالم علوی سفیر باد

آنجا که از بلندی قدرش سخن رود****چرخ بلند با همه رفعت قصیر باد

وانجا که از احاطت علمش مثل زنند****بحر محیط با همه وسعت غدیر باد

ای دولت جوان تو فرماندهٔ جهان****گردون پیر پیش تو فرمان پذیر باد

آنجا که ظل دامن بخت جوان تست****از جان جیب پیرهن چرخ پیر باد

گردون ز رفعت تو به پایه بلند گشت****در پای همت تو به عبره عسیر باد

جود تو فتح بابست در خشکسال آز****زان فتح باب دست تو ابر مطیر باد

حلم ترا چو مرکز ارکان قرار داد****حکم ترا چو

انجم گردون مسیر باد

گرم و ترست وعدهٔ وصلت چو روح و می****امید من به منزلت شهد و شیر باد

سردست و خشک طبع سنانت چو طبع مرگ****در طبع بدسگالت ازو زمهریر باد

با دیو دولت تو به دیوان ملک در****کلک ترا مزاج شهاب اثیر باد

وان رازها که در سر افلاک و انجمست****از نحس و سعد رای ترا در ضمیر باد

آن خاصیت که از پی نشر خلایقست****تا نفخ صور کلک ترا در صریر باد

تا زیرکان ز زیر به ناله مثل زنند****دایم ز چرخ نالهٔ خصمت چو زیر باد

از رشک اشک حاسد تو چون بقم شدست****از رنج روی دشمن تو چون زریر باد

از جنبش سپهر یکی باد بی قرار****وز نفرت زمانه یکی با نفیر باد

تیر تو بر نشانهٔ اقبال و کار تو****دایم به راستی و روانی چو تیر باد

وز یاد کرد تیر و کمان تو جان خصم****دایم چو در کمان فلک جرم تیر باد

قصیده شماره 48: خسروا روزت همه نوروز باد

خسروا روزت همه نوروز باد****وز طرب شبهای عمرت روز باد

افسر پیروز شاهی بر سرت****آفتاب آسمان افروز باد

چون قضای گنبد فیروزگون****همتت بر کارها پیروز باد

پیش قدرت پشت و روی آفتاب****همچو اشکال هلالی کوز باد

شیر گردون پیش شیر رایتت****سخره چون آهوی دست آموز باد

بیلکی کز شست میمونت رود****چون اجل جوشن گسل دلدوز باد

آتشی کز نعل یک رانت جهد****چون شهاب چرخ شیطان سوز باد

یوزبانان ترا وقت شکار****جام شاهان کاسهای یوز باد

خصم را در گنبد گردان قرار****همچو بر گنبد قرار گوز باد

تا شب و روز جهان آینده اند****روزگارت روز و شب نوروز باد

قصیده شماره 49: صاحبا عید بر تو خرم باد

صاحبا عید بر تو خرم باد****کل گیتی ترا مسلم باد

از تو آباد ظلم ویران شد****به تو بنیاد عدل محکم باد

حزم و عزمت چو بر سؤال و جواب****بر قضا و قدر مقدم باد

خدمت چرخ جز به درگه تو****چون تیمم به ساحل یم باد

خطبه تعظیم یافت از نامت****همچنین سال و مه معظم باد

دایم از فتح باب ابر سخات****خشک سال نیاز را نم باد

در یمین تو خامهٔ آصف****در یسار تو خاتم جم باد

خواستم گفت ملک هفت زمینت****همه زیر نگین خاتم باد

آسمان گفت گر منم چو نگینش****اندر آن رقعه نام من هم باد

موکب حزمت ار نهفته رود****اشهب روزگار ادهم باد

گرد جیش تو در دماغ ظفر****چون دم آستین مریم باد

از بلندی سرای قدر ترا****سقف افلاک سطح طارم باد

وز نژندی به چشم بدخواهت****اشهب روزگار ادهم باد

دست سگبانت چون قلاده کشد****شیر گردون سگ معلم باد

چرخ اگر بارگاه تو نبود****تا قیامت شکسته طارم باد

زهره خنیاگریت گر نکند****تا ابد سور زهره ماتم باد

فتنه پیش زبان خامهٔ تو****چون زبانهای سوسن ابکم باد

پس به شکر تو تا زبان سنان****شاهراه حروف معجم باد

حبس خصم تو با زوال خلاص****چون نهانخانهٔ جهنم باد

بر رخی کز

تو خال عصیانست****همه کارش چو زلف درهم باد

قهرمان تو موسوی دستست****ترجمان تو عیسوی دم باد

چتر میمون همت عالیت****سایه دار سپهر اعظم باد

همه سعی تو چون قران سعود****در مراعات نظم عالم باد

همه عون تو چون عنایت حق****در مهمات نسل آدم باد

بنده از مکرمات وافر تو****همچنین سال و مه مکرم باد

در خلافت و رضای تو همه سال****نحس و سعد زمانه مدغم باد

از همه فعلهات باطل دور****با همه رایهات حق ضم باد

رمحت از جنس معجز موسی****مرکب از نوع رخش رستم باد

گرد سم سمند تو مادام****در دو چشم عدوت توام باد

دست سرو ار دعای تو نکند****قامتش چون بنفشه پر خم باد

ور میان جز به خدمتت بندد****نیشکر در میان او سم باد

تا کم و بیش در شمار آید****دولتت بیش و دشمنت کم باد

قصبش بر سر از تو دری گشت****اطلسش در بر از تو معلم باد

مدتت با زمانه هم آواز****راست چونان که زیر با بم باد

دلت از صد هزار دل به تو شاد****تا دمی در تنست بی غم باد

جانت ای صدهزار جانت فدی****تا به جان زنده است خرم باد

جنبش فتح و آرمیدن ملک****همه در جنبش تو مدغم باد

حاسدت را چو پای درگل ماند****از غم و رنج دست بر هم باد

عدل تو شب چو روز روشن کرد****روز تو همچو عید خرم باد

قصیده شماره 50: هزار سال زیادت بقای خاتون باد

هزار سال زیادت بقای خاتون باد****مه مبارک روزه برو همایون باد

هزار سال به میزان عدل و انصافش****امور دولت و اشغال خلق موزون باد

جهان رفعت و عز و جلال عصمت دین****که عز و عصمت با جانش هر دو مقرون باد

بر آسمان کمالش به هر قران که فتد****هزار سال طواف سعود گردون باد

بر آستان جلالش به هر قدم که نهد****هزار دشمنش اندر زمین چو قارون

باد

ز شرم فکرت او روی شمس گلگونست****ز خون دشمن او تیغ چرخ گلگون باد

اگر تصرف گردون به کام او نبود****در انتظار وجود از وجود بیرون باد

وگر تفاخر دریا به دست او نبود****به جای در و گهر در دل صدف خون باد

ایا سخای تو توجیه رزق را قانون****برو مزید نباشد هموش قانون باد

ز رشک وسعت دریای طبع پر گهرت****کنار دریا از آب دیده جیحون باد

به روزگار تو ور هست فتنه فتنهٔ خواب****برو چو بخت حسودست همیشه مفتون باد

زمانه جمله چو بیمار وهم و حادثه اند****ز پاس و امن توشان باره باد و معجون باد

جریدهای تواریخ عهد دولت تو****ز رسمهای تو پر درج در مکنون باد

تمنیی که به اقبال روزگارت هست****در انتظار قبول تو باد و اکنون باد

ایا به دست تو در گوهر سخا تضمین****به پای قدر تو در اوج چرخ مضمون باد

خرابه ای که ضروریست بر بساط زمین****ز بس عمارت عدلت چو ربع مسکون باد

اگرنه از شکر شکر تو همیشه ترست****مذاق بنده لعابش چو آب افیون باد

به دشمنان تو بر، هرشب از کمین قضا****سپاه حادثه چرخ را شبیخون باد

به بارگاه تو در شیر فرش ایوان را****به خاصیت شرف و فر شیر گردون باد

به خدمت تو درم روزگار میمون گشت****ز جود و جاه تو کت روزگار میمون باد

ز خرمی که دلم عیش تو همی خواهد****بدان همی نرسد فکرتم که آن چون باد

همیشه تا به جهان در کمی و افزونیست****حسود جاه تو کم باد و جاهت افزون باد

قصیده شماره 51: خدایگانا سال نوت همایون باد

خدایگانا سال نوت همایون باد****همیشه روز تو چون روز عید میمون باد

به گرد طالع سعدت که کعبهٔ فلکست****هزار دور طواف سعود گردون باد

چنانکه رای تو بر امن و عدل مفتونست****زمانه بر تو

و بر دولت تو مفتون باد

جهان عمارت و تسکین به رای و عدل تو یافت****همیشه هم به تو معمور باد و مسکون باد

چو بارگاه ترا پر شود ورق ز حروف****در آن ورق الف قد خسروان نون باد

نهال بختی کز باغ دولتت نبرند****چو شاخ خشک ز امکان نشو بیرون باد

اساس ملکی کز بهر خدمتت ننهند****ز نعل اسب حوادث خراب و هامون باد

اگر نه لاف سخا از دلت زند دریا****به جای در و گهر در دل صدف خون باد

ور از مراد تویی باز پس نهد گردون****به اضطرار و گردون بارکش دون باد

ز نام تو دهن سکه گر ببندد چرخ****وجوه ساز معادن قرین قارون باد

ز ذکر تو ورق خطبه گر بشوید دهر****سلام جمعه به تکبیر صور مقرون باد

به روز معرکه سؤ المزاج نصرت را****ز خون خصم تو مطبوخ باد و معجون باد

قدر چو دفتر توجیه رزقها شکند****محرران فلک را کف تو قانون باد

چو ابر چتر تو سیل ظفر برانگیزد****ازو کمینه تکابی فرات و جیحون باد

بر آنکه نیست ز فوج تو موج حادثه را****زمان زمان ز کمین قضا شبیخون باد

اگر قضا رخ گردون ز فتنه زرد کند****از آنچه عجز ترا روی بخت گلگون باد

وگر قدر شب فکرت به روز دیر برد****از آن چه باک ترا روز و شب همایون باد

همیشه تا به جهان در کمی و افزونیست****عدوی ملک تو کم باد و ملکت افزون باد

ز کردگار به هر طاعتی که قصد کنی****هزار اجرت و آن اجر غیر ممنون باد

ز روزگار به هر نعمتی که روی نهی****هزار خدمت و هر خدمتی دگرگون باد

خدایگانا از غایت غلو و علو****همی ندانم گفتن که دولتت چون باد

دعای بنده مگر مستجاب خواهد بود****که در دهانش

سخن همچو در مکنون باد

بدان دلیل که هردم سپهر می گوید****همین زمان و همین ساعت و هم اکنون باد

قصیده شماره 52: صاحبا جنبشت همایون باد

صاحبا جنبشت همایون باد****عید و نوروز بر تو میمون باد

طالع اختیار مسعودت****زبدهٔ شکلهای گردون باد

صولت و سرعت زمین و زمان****با رکاب و عنانت مقرون باد

در زوایای ظل رایت تو****فتنه بر خواب امن مفتون باد

دفع سؤ المزاج دولت را****لطف تدبیرهات معجون باد

خاک و خاشاک منزلت ز شرف****طور سینین و تین و زیتون باد

از تراکم غبار موکب تو****حصن سکان ربع مسکون باد

وز پی غوطهٔ حوادث را****موج فوجت چو موج جیحون باد

گرد جیشت که متصل مددست****مدد سمک و کوه و هامون باد

روز خصمت که منفصل عقبست****متصل بر در شبیخون باد

تن که بی داغ طاعتت زاید****از مراعات نشو بیرون باد

زر که بی مهر خازنت روید****قسم میراث خوار قارون باد

گرنه لاف از دلت زند دریا****گوهرش در دل صدف خون باد

ورنه بر امر تو رود گردون****همچو گردون بارکش دون باد

دست سرو ار دعای تو نکند****الف استقامتش نون باد

ور کمر جز به خدمتت بندد****نیشکر آبش آب افیون باد

وقت توجیه رزق آدمیان****آسمان را کف تو قانون باد

جادوان از ترازوی عدلت****حل و عقد زمانه موزون باد

در مصاف قضا به خون عدوت****تا به شمشیر بید گلگون باد

در کمین عدم گرت خصمیست****دهر در انتقامش اکنون باد

در جهان تا کمی و افزونیست****کمی دشمنت بر افزون باد

به ضمان خزینه دار ابد****عز و عمرت همیشه مخزون باد

اجر اعمال صالح بنده****از ایادیت غیر ممنون باد

وز قبول تو پیش آب سخنش****خاک در چشم در مکنون باد

ور مشرف شود به تشریفی****قصبش پای مزد اکسون باد

صاحبا بنده را اجازت ده****تا بگویم که دشمنت چون باد

خار در چشم و کلک در ناخن****تیز در ریش و کیر در کون باد

قصیده شماره 53: ملکا مملکت به کام تو باد

ملکا مملکت به کام تو باد****ملک هم نام تو به نام تو باد

ساحت آسمان زمین تو گشت****خواجهٔ اختران غلام

تو باد

حشمت از حشمت تو محتشم است****همه حشمت ز احتشام تو باد

هرچه قائم به ذات جز اول****همه را قوت از قوام تو باد

مشرق آفتاب ملت و ملک****شرف قصر و طرف بام تو باد

روز می خوردن تو بدر و هلال****خوان نقل تو باد و جام تو باد

تیر چون تیر در هوای تو راست****طرفه چون طرف بر ستام تو باد

اشهب روز و ادهم شب را****پیشه خاییدن لگام تو باد

گرهی کان قضا بنگشاید****سخرهٔ دست اهتمام تو باد

زرهی کان قدر نفرساید****خرقهٔ تیر انتقام تو باد

هرچه در تختهٔ ازل سریست****همه در دفتر و کلام تو باد

هرچه در حربهٔ اجل قهریست****همه در قبضهٔ حسام تو باد

ای چو عنقا ز دام دهر برون****شیر گردون شکار دام تو باد

وی چو کیوان زکام خصم بری****اوج کیوان به زیر کام تو باد

از پی آنکه تا نگردد کند****نصل تقدیر در سهام تو باد

وز پی آنکه تا نگیرد زنگ****تیغ مریخ در نیام تو باد

چشم ایام بر اشارت تست****گوش افلاک بر پیام تو باد

در جهان گر مقیم نیست مقام****ذروهٔ قدر تو مقام تو باد

ور حطام زمانه باقی نیست****نعمت فضل تو حطام تو باد

تا که فرجام صبح شام بود****صبح بدخواه تو چو شام تو باد

در همه کاری از وقار و ثبات****پختهٔ روزگار خام تو باد

قصیده شماره 54: خسروا بخت همنشین تو باد

خسروا بخت همنشین تو باد****مشتری در قران قرین تو باد

خواجهٔ اختران غلام تو گشت****عرصهٔ آسمان زمین تو باد

خاتم و خنجر قضا و قدر****در یسار تو و یمین تو باد

آسمان و مجره و خورشید****تخت و تیغ تو و نگین تو باد

چون قضا رنگ حادثات زند****ناظرش حزم پیش بین تو باد

چون قدر نقش کاینات کند****دفترش صفحهٔ یقین تو باد

مشکلی کان کلیم حل نکند****سخرهٔ دست و آستین تو

باد

معجزی کان مسیح پی نبرد****راه تحصیل آن رهین تو باد

در براهین رؤیت ایزد****برترین حجتی جبین تو باد

در وقایع گره گشای امور****رای رایت کش رزین تو باد

در حوادث گریزگاه جهان****حصن اندیشهٔ حصین تو باد

سعد و نحس مدبران فلک****هر دو موقوف مهر و کین تو باد

چرخ را در مصاف کون و فساد****جمله بر وفق هان و هین تو باد

رونق ملک و استقامت دین****دایم از قوت متین تو باد

ابر باران فتح و سیل ظفر****از کمان تو و کمین تو باد

سبز خنگ سپهر پیوسته****نوبتی وار زیر زین تو باد

آفتابی که خازن کانهاست****نایب خازن و امین تو باد

تا کس از آفرین سخن گوید****سخن خلق آفرین تو باد

مدد بی نهایت ابدی****از شهور تو و سنین تو باد

همه وقتی خدای عز و جل****حافظ و ناصر و معین تو باد

قصیده شماره 55: ای عید دین و دولت عیدت خجسته باد

ای عید دین و دولت عیدت خجسته باد****ایامت از حوادث ایام رسته باد

گلزار باغ چرخ که پژمردگیش نیست****در انتظار مجلس تو دسته دسته باد

بازار مصر جامع ملک از مکان تو****تا بارهٔ نهم ز جهان رسته رسته باد

الا ز شست عزم تو تیر قدر قضا****بر هر نشانه ای که زند باز جسته باد

گر نشو بیخ امن بود جز به باغ تو****از شاخهاش در تبر فتنه دسته باد

ور آبروی ملک رود جز به جوی تو****زاب فساد کل ورق کون شسته باد

در هیچ کار بی تو فلک را مباد خوض****پس گر بود نخست رضای تو جسته باد

کیوان موافقان ترا گر جگر خورد****نسرین چرخ را جگر جدی مسته باد

ور مشتری جوی ز هوای تو کم کند****یکباره مرغزار فلک خوشه رسته باد

مریخ اگر به خون حسود تو تشنه نیست****زنگار خورده خنجر و جوشن گسسته باد

ور در شود بر وزن بدخواهت آفتاب****گرد کسوف گرد جمالش

نشسته باد

ور زهره جز به بزم تو خنیاگری کند****جاوید دف دریده و بربط شکسته باد

ور نامه ای دهد نه به پروانهٔ تو تیر****شغلش فرو گشاده و دستش ببسته باد

ماه ار نخواهد آنکه وبد نعل مرکبت****از ناخن محاق ابد چهره خسته باد

واندر هرآنچه رای تو کرد اقتضای آن****تقدیر جز به عین رضا ننگرسته باد

تا رسم تهنیت بود اندر جهان بعید****هر بامداد بر تو چو عیدی خجسته باد

بادام وار چشم حسود تو آژده****وز ناله بازمانده دهان همچو پسته باد

قصیده شماره 56: اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد

اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد****آه از حجاب حجرهٔ دل بر در اوفتاد

هجران ماه روزه پیام وصال داد****اینک نهیب او به جهان اندر اوفتاد

گوید به چند روز دگر طبع نفس را****دیدی که رسم توبه ز عالم بر اوفتاد

آن شد که از تقرب مصحف به اختیار****از دست پایمرد طرب ساغر اوفتاد

آن مرغ را که بال و پر از شوق توبه بود****هم بال ریخت از خلل و هم پر اوفتاد

عشق و سرور و لهو مرا در نهاد رست****سودای جام و باده مرا در سر اوفتاد

آن کس که از دو کون به یکباره دل بشست****او را دو چشم بر دو رخ دلبر اوفتاد

فرماندهٔ زمین و زمان مجد دین که مجد****با طینت مطهر او در خور اوفتاد

آن ملجا ملوک و سلاطین که شخص را****از کارها عبادت او خوشتر اوفتاد

بر وسعت ممالک جاهش گواه شد****صیتی که در زمانه ز خشک و تر اوفتاد

چون کین او ز مرکز علوی سفر نمود****از بیم لرزه بر فلک و اختر اوفتاد

در باختر سیاست او چون کمان کشید****تیرش سپر سپر شد ودر خاور اوفتاد

ای صاحبی که صورت جان عدوی ملک****از قهر تو در آینهٔ خنجر اوفتاد

دریا دلی و غرقهٔ

دریای نیستی****از اعتماد جود تو بر معبر اوفتاد

جایی که عرضه کرد جهان بر و داد ملک****افسار در مقابلهٔ افسر اوفتاد

روزی که عنف و خشم شد از یاد چرخ را****آتش ز کارزار تو در چنبر اوفتاد

مرگ از برای دادن دارو طبیب شد****بیمار هیبت تو چو بر بستر اوفتاد

در موضعی که جود تو پرواز کرد زود****در پیش ز ایران تو زر بر زر اوفتاد

در درج گوشها به نظاره عقود را****از لفظ تو نظر همه بر گوهر اوفتاد

دریای انتقام تو آنجا که موج زد****از کشتی حیات و بقا لنگر اوفتاد

قصد جبین ماه و رخ آفتاب کرد****حرفی که از مدیح تو بر دفتر اوفتاد

از یک صریر کلک تو در نوبت نبرد****از صد هزار سر به فزع مغفر اوفتاد

اقبال تو به چشم رضا روی ملک دید****خورشید بر سرادق نیلوفر اوفتاد

پیغام تو به فکر درافکند اضطراب****از مرتضی نه زلزله در خیبر اوفتاد

از نسل آدم آنکه یقین بود مهر او****بر خدمت تو در شکم مادر اوفتاد

از شاخ خدمت تو که طوبی است بیخ او****هر میوه ای به خاصیت دیگر اوفتاد

الحق محال نیست که بنده چو دیگران****از عشق خدمت تو بدین کشور اوفتاد

او را که شکرها ز شکرریز شعرهاست****زهری به دست واقعه در شکر اوفتاد

از حضرتی حشر به درش حاضر آمدند****نادیده مرگ در فزع محشر اوفتاد

تیمارش از تعرض هر بی خبر فزود****دستارش از عقیلهٔ مه معجر اوفتاد

بشنو که در عذاب چگونه رسید صبر****بنگر که در خلاب چگونه خر اوفتاد

با منکران عقل در این خطه کار او****داند همی خدای که بس منکر اوفتاد

کافور در غذاش به افطار هر شبی****از جور این دو سنگدل کافر اوفتاد

از بس که بار داوری این و آن کشید****او را سخن به

حضرت این داور اوفتاد

تا آگه است عقل که از خامهٔ قضا****نقش وجود قابل نفع و ضر اوفتاد

بادا همیشه طالب آزرم تو سپهر****گرچه ازو عدوی تو در آذر اوفتاد

قصیده شماره 57: ای به شاهی ز همه شاهان فرد

ای به شاهی ز همه شاهان فرد****مشتری طلعت و مریخ نبرد

آسمان مثل تو نادیده به خواب****مجلس و معرکه را مردم و مرد

بر جهان ای ز جهان جاه تو بیش****همتت سایه از آن سان گسترد

که در آن سایه کنون مادر شاخ****همه بی خار همی زاید ورد

با رهت کان نه به اندازهٔ ماست****با هوای تو کز او نیست گزرد

بر توان آمدن از دریا خشک****بر توان خاستن از دوزخ سرد

باست ار سوی معادن نگرد****لعل را روی چو زر گردد زرد

مسرع حکم تو صد بار فزون****چرخ را گفته بود کز ره برد

گرنه از عشق نگینت بودی****زانگبین موم کجا گشتی فرد

ای به جایی که کشد خاک درت****دامن اندر فلک باد نورد

مدتی بود که می کرد خراب****کشور شخص مرا والی درد

من محنت زده در ششدر عجز****بی برون شو شده چون مهرهٔ نرد

تا یکی روز که در بردن جان****تن بی زور مرا می آزرد

وارد حضرت عالی برسید****چون درآمد ز درم بردابرد

ناسگالیده از آن سان بگریخت****که تو هم نرسیدیش به گرد

بنده را پرسش جان پرور تو****شربتی داد که چون بنده بخورد

جان نو داد تنش را حالی****وان به غارت شده را باز آورد

پس از این در کنف خدمت تو****زندگانی بدو جان خواهد کرد

تا که بر گرد زمین می گردد****کرهٔ گنبد دولابی گرد

در جهان داری و ملکت بخشی****چو سکندر همه آفاق بگرد

قصیده شماره 58: ای نمودار سپهر لاجورد

ای نمودار سپهر لاجورد****گشته ایمن چون سپهر از گرم و سرد

هم سپهر از رفعت سقفت خجل****هم بهشت از غیرت صحنت به درد

اشک این چون آب شنگرف تو سرخ****روی آن چون رنگ زرنیخ تو زرد

آسمان چون لاجوردت حل شده****در سرشک از غبن سنگ لاجورد

ساکنی ورنه چه مابین است و فرق****از تو تا این گنبد گیتی نورد

جنتی در خاصیت زان چون ملک****وحش و

طیرت فارغند از خواب و خورد

رستنی های تو بی سعی نما****جمله با برگ تمام از شاخ و نرد

بلبلت را نیست استعداد نطق****ورنه دایم باشدی در ورد ورد

باز و کبکت بی تحرک در شتاب****پیل و گرگت بی عداوت در نبرد

پرده و آهنگ مطرب را صدات****کرده ترکیب از طریق عکس و طرد

آسمانی و آفتابت صاحبست****آفتابی کاسمانی چون تو کرد

آفتابی کاسمان ساکن شود****گر نفاذ امر او گوید مگرد

آفتابی کز کسوف حادثات****دامن جاهش نپذرفتست گرد

گفته رایش در شب معراج جاه****آفتاب و ماه را کز راه برد

دست رادش کرده در اطلاق رزق****ممتلی مر آز را از پیش خورد

فاضل روزی به عقبی هم برد****هرکرا آن دست باشد پایمرد

تا نباشد آسمان ار دور دور****تا نگردد آفتاب از نور فرد

باد همچون آسمان و آفتاب****در نظام کل وجودش ناگزرد

گشته گرد مرکز تدبیر او****گاه تدبیر آسمان تیز گرد

بوده در نرد فرح نقشش به کام****تا فرح تاریخ این نقشست و نرد

قصیده شماره 59: تا ملک جهان را مدار باشد

تا ملک جهان را مدار باشد****فرمانده آن شهریار باشد

سلطان سلاطین که شیر چترش****در معرکه سلطان شکار باشد

آن خسرو خسرونشان که تختش****در مرتبه گردون عیار باشد

آن سایهٔ یزدان که تاج او را****از تابش خورشید عار باشد

آن شاه که در کان ز عشق نامش****زر در فزع انتظار باشد

وز خطبه چو تحمید او برآید****دین در طرب افتخار باشد

تختی که نه فرمان او فرازد****حاشا که پسر عم دار باشد

تاجی که نه انعام او فرستد****کی گوهر آن شاهوار باشد

با تیغ جهادش نمود کاری****ار جمجمهٔ ذوالخمار باشد

گردی که برانگیخت موکب او****بر عارض جوزا عذار باشد

نعلی که بیفکند مرکب او****در گوش فلک گوشوار باشد

در مجرفه فراش مجلسش را****مکنون جبال و بحار باشد

آری عرق ابر نوبهاری****در کام صدف خوشگوار باشد

لیکن چو به بازار چرخش آری****در دیدهٔ خورشید

خوار باشد

شاها ز پی آنکه شاعران را****این واقعه گفتن شعار باشد

گفتم که حدیث عراق گویم****گر خود همه بیتی سه چار باشد

چون سلک معانی نظام دادم****زان تا سخنم آبدار باشد

الهام الهی چه گفت، گفتا****آنرا که خرد هیچ یار باشد

چون سایهٔ ما را مدیح گوید****با ذکر عراقش چه کار باشد

خسرو به سر تازیانه بخشد****چون ملک عراق ار هزار باشد

ای سایهٔ آن پادشا که ذاتش****آزاد ز عیب و عوار باشد

روزی که ز آسیب صف هیجا****صحرای فلک پر غبار باشد

وز زلزلهٔ حملهٔ سواران****اوتاد زمین بی قرار باشد

وز نوک سنان خضاب گشته****اطراف هوا لاله زار باشد

نکبای علم در سپهر پیچد****باران کمان بی بخار باشد

چون رایت منصور تو بجنبد****بس فتنه که در کارزار باشد

میدان سپهر از غریو انجم****پر ولولهٔ زینهار باشد

چون شعله کشد آتش سنانت****پروین ز حساب شرار باشد

چون سایهٔ رمحت کشیده گردد****بر منهزمان سایه بار باشد

چون لالهٔ تیغت شکفته گردد****در عالم نصرت بهار باشد

در دست تو گویی که خنجر تو****دردست علی ذوالفقار باشد

خون درجگر پردلان بجوشد****گر رستم و اسفندیار باشد

تا چشم زنی بر ممر سمتی****کاعلام ترا رهگذار باشد

از چشمهٔ شریان خصم بینی****دشتی که پر از جویبار باشد

جز رایت تو کسوتی که دارد****کش فتح و ظفر پود و تار باشد

الحق ظفر و فتح کم نیاید****آنرا که مدد کردگار باشد

تا دایهٔ تقدیر آسمان را****فرزند جهان در کنار باشد

ملکت چو جهان پایدار بادا****خود ملک چنان پایدار باشد

باقی به دوامی که امتدادش****چون عمر ابد بی کنار باشد

روشن به وزیری که مملکت را****از جد و پدر یادگار باشد

آن صاحب عادل که کار عدلش****در دولت و دین گیر و دار باشد

آن صدر که در بارگاه جاهش****تقدیر ز حجاب بار باشد

آن طاهر طاهرنسب که پاکی****از گوهر او مستعار باشد

طاهر نبود گوهری

که نشوش****در پردهٔ پروردگار باشد؟

صدرا ملکا صاحبا تو آنی****کت ملک به جان خواستار باشد

تدبیر تو چون کار ملک سازد****بر دست سلیمان سوار باشد

تمکین تو چون حکم شرع راند****بر دوش مسیحا غیارباشد

باد است به دست ستم ز عدلت****چونان که به دست چنار باشد

خونست دل فتنه از شکوهت****چونان که دل کفته نار باشد

عفوت ز پی جرم کس فرستد****نفس تو چنان بردبار باشد

حزمت به سر وهم راه داند****رای تو چنان هوشیار باشد

رازی که قضا رنگ آن نبیند****نزد تو چو روز آشکار باشد

گردون نپذیرد فساد و نقصان****تا قدر ترا یار غار باشد

خورشید کسوف فنا نبیند****تا قصر ترا پرده دار باشد

ملکی که درو عزم ضبط کردی****گر بارهٔ چرخش حصار باشد

در حال برو رکنها بجنبد****گر چون که قافش وقار باشد

دهلیز سراپردهٔ رفیعت****تا روی سوی آن دیار باشد

جنبان شده بینی به سوی حضرت****چون مورچه کاندر قطار باشد

گر سایر آن وحش و طیر گردد****ور ساکن آن مور و مار باشد

زان پس همه وقتی به بارگاهت****وفدی ز صغار و کبار باشد

دانی چه سخن در عراق مشنو****کان چشمه ازین مرغزار باشد

تقدیر چنان کن که روی عزمت****در مملکت قندهار باشد

عزم تو قضاییست مبرم آری****مسمار قضا استوار باشد

بی پشتی عزم تو در ممالک****پهلوی مصالح نزار باشد

هرچ آن تو کنی از امور دولت****بی شایبهٔ اضطرار باشد

کانجا که مرادت عنان بتابد****در بینی گردون مهار باشد

وانجا که قضا با تو عهد بندد****یزدان به وفا حق گزار باشد

هرچند چنان خوبتر که خصمت****از باد اجل خاکسار باشد

می شایدم از بهر غصه خوردن****گر مدت عمرش دوبار باشد

صدرا به جهان در دفین طبعم****کانرا نه همانا یسار باشد

کز میوهٔ تلفیق لفظ و معنی****پیوسته چو باغ به بار باشد

چون کلک تفکر به دست گیرد****بر دست عطارد نگار باشد

در دولت تو همچو

دولت تو****هرسال جوانتر ز پار باشد

صاحب سخن روزگارم آری****مردی که چنین کامکار باشد

کاندر کنف خاک بارگاهی****کش چرخ برین در جوار باشد

در مدح وزیری که جان آصف****از غیرت او دلفکار باشد

عمری سخن عذب پخته راند****صاحب سخن روزگار باشد

تا زیر سپهر کبود کسوت****نیکی و بدی در شمار باشد

هر نیک و بدی کز سپهر زاید****چونان که بدان اعتبار باشد

امکان نزولش مباد بر کس****الا که ترا اختیار باشد

جز بر تو مدار جهان مبادا****تا ملک جهان را مدار باشد

قصیده شماره 60: گر دل و دست بحر و کان باشد

گر دل و دست بحر و کان باشد****دل و دست خدایگان باشد

شاه سنجر که کمترین بنده اش****در جهان پادشه نشان باشد

پادشاه جهان که فرمانش****بر جهان چون قضا روان باشد

آنکه با داغ طاعتش زاید****هرکه ز ابنای انس و جان باشد

وانکه با مهر خازنش روید****هرچه ز اجناس بحر و کان باشد

دستهٔ خنجرش جهانگیرست****گرچه یک مشت استخوان باشد

عدلش ار با زمین به خشم شود****امن بیرون آسمان باشد

قهرش ار سایه بر جهان فکند****زندگانی در آن جهان باشد

مرگ را دایم از سیاست او****تب لرز اندر استخوان باشد

هرکجا سکه شد به نام و نشانش****بخل بی نام و بی نشان باشد

هرکجا خطبه شد به نام و بیانش****نطق را دست بر دهان باشد

ای قضا قدرتی که با حزمت****کوه بی تاب و بی توان باشد

رایتت آیتی که در حرفش****فتح تفسیر و ترجمان باشد

می نگویم که جز خدای کسی****حال گردان و غیب دان باشد

گویم از رای و رایتت شب و روز****دو اثر در جهان عیان باشد

رای تو رازها کند پیدا****که ز تقدیر در نهان باشد

رایتت فتنها کند پنهان****که چو اندیشه بی کران باشد

لطفت ار مایهٔ وجود شود****جسم را صورت روان باشد

باست ار بانگ بر زمانه زند****گرگ را سیرت شبان باشد

نبود خط روزیی مجری****که نه دست تو در ضمان باشد

نشود کار

عالمی به نظام****که نه پای تو در میان باشد

در جهانی و از جهان پیشی****همچو معنی که در بیان باشد

آفرین بر تو کافرینش را****هرچه گویی چنین چنان باشد

روز هیجا که از درخشش سنان****گرد راکسوت دخان باشد

در تن اژدهای رایتهات****باد را اعتدال جان باشد

شیر گردون چو عکس شیر در آب****پیش شیر علم ستان باشد

هم عنان امل سبک گردد****هم رکاب اجل گران باشد

هر سبو کز اجل شکسته شود****بر لب چشمهٔ سنان باشد

هر کمین کز قضا گشاده شود****از پس قبضهٔ کمان باشد

اشک بر درعهای سیمابی****نسخت راه کهکشان باشد

چون بجنبد رکاب منصورت****آن قیامت که آن زمان باشد

هر که راشد یقین که حملهٔ تست****پای هستیش بر گمان باشد

روح روح الامین در آن ساعت****نه همانا که در امان باشد

نبود هیچکس بجز نصرت****که دمی با تو همعنان باشد

هر مصافی که اندرو دو نفس****تیغ را با کفت قران باشد

صد قران طیر و وحش را پس از آن****فلک از کشته میزبان باشد

خسروا بنده را چو ده سالست****که همی آرزوی آن باشد

کز ندیمان مجلس ار نشود****از مقیمان آستان باشد

بخرش پیش از آنکه بشناسیش****وانگهت رایگان گران باشد

چه شود گر ترا در این یک بیع****دست بوسیدنی زیان باشد

یا چه باشد که در ممالک تو****شاعری خام قلتبان باشد

لیکن اندر بیان مدح وغزل****موی مویش همه زبان باشد

تا شود پیر همچو بخت عدوت****هم درین دولت جوان باشد

تا هوای خزان به بهمن و دی****زرگر باغ و بوستان باشد

باغ ملک ترا بهاری باد****نه چنان کز پیش خزان باشد

خطبها را زبان به ذکر تو تر****تا ممر سخن دهان باشد

سکها را دهان به نام تو باز****تا ز زر در جهان نشان باشد

مدتت لازم زمان و مکان****تا زمان لازم مکان باشد

همتت ملک بخش و ملک ستان****تا به گیتی

ده و ستان باشد

در جهان ملک جاودانت باد****خود چنین ملک جاودان باشد

قصیده شماره 61: ای خداوندی که هرکه از طاعتت سربرکشد

ای خداوندی که هرکه از طاعتت سربرکشد****روزگارش خط خذلان تا ابد بر سر کشد

گر سموم قعر تو بر موج دریا بگذرد****جاودان از قهر دریا باد خاکستر کشد

ور نسیم لطف تو بر شعلهٔ دوزخ وزد****دلو چرخ از دوزخ آب زمزم و کوثر کشد

رونق عالم تصرفهای کلکت می دهد****ورنه تاثیر حوادث خط به عالم درکشد

بر مسیر کلک تو ترتیب عالم واجبست****تا به استحقاقش اندر سلک نفع و ضر کشد

تیر گردون کیست باری در همه روی زمین****کو به دیوان قدر یک حرف بر دفتر کشد

گر ز بهر تیر شه گلبن کند پیکان رواست****بید باری کیست کاندر باغ شه خنجر کشد

صاحبا گر بنده را تشریف خاصت آرزوست****تا بدان دامن ز جیب آسمان برتر کشد

کیست آخر کو نخواهد کز پی تشریف تو****ذیل تاریخ شرف در عرصهٔ محشر کشد

آسمان را گر نوید جامهٔ سگبان دهی****در زمان ذراعهٔ پیروزه از سر برکشد

تا عروس بوستان را دست انصاف بهار****از ره مشاطگی در حیله و زیور کشد

رونق بستان عمرت باد تا این شعر هست****کابر آذاری همی در بوستان لشکر کشد

قصیده شماره 62: خیزید که هنگام صبوح دگر آمد

خیزید که هنگام صبوح دگر آمد****شب رفت و ز مشرق علم صبح برآمد

نزدیک خروس از پی بیداری مستان****دیریست که پیغام نسیم سحر آمد

خورشید می اندر افق جام نکوتر****چون لشکر خورشید به آفاق درآمد

از می حشری به که درآرند به مجلس****زاندیشه چو بر خواب خماری حشر آمد

آغاز نهید از پی می بی خبری را****کز مادر گیتی همه کس بی خبر آمد

بر دل نفسی انده گیتی به سر آرید****گیرید که گیتی همه یکسر به سر آمد

بر بوک و مگر عمر گرامی مگذارید****خود محنت ما جمله ز بوک و مگر آمد

ای ساقی مه روی درانداز و مرا ده****زان می که

رزش مادر و لهوش پسر آمد

بر من مشکن بیش که من توبه شکستم****زان دست که صد قلزم ازو یک شمر آمد

از دست گهر گستر دستور شهنشاه****دستی نه، محیطی که نوالش گهر آمد

دستور جلال الوزرا کز وزرا اوست****آن شاخ که در باغ جلالت به برآمد

صدری که تر و خشک جهان فانی و باقی****بر گوشهٔ خوان کرمش ماحضر آمد

جز بر در او قسمت روزی نکند بخت****آری چکند چون در رزق بشر آمد

هرگز چو فلک راه سعادت نکند گم****آن را که فلک سوی درش راهبر آمد

بی نعمت او بیخ بقا خشک لب افتاد****با همت او شاخ سخا بارور آمد

از همت او شکل جهانی بکشیدند****در نسبت او کل جهان مختصر آمد

ای شاه نشانی که ز عدل تو جهان را****در وصف نیاید که چه بختی به درآمد

عدل تو هماییست که چون سایه بگسترد****خاصیت خورشید در آن بی خطر آمد

سرمایهٔ دریا نه به بازوی دلت بود****زین روی دفینش ز کران بر حذر آمد

کان در نظر رای تو نامد ز حقیری****آن چیست که آن رای ترا در نظر آمد

بی دست تو کس را به مرادی نرسد دست****بوسیدن دست تو از آن معتبر آمد

در شان نیاز آیت احسان و ایادیت****چون پیرهن یوسف و چشم پدر آمد

بر تو قدیمیست چنان کز ره تقدیر****نزد همه در کوکبهٔ خواب و خور آمد

عزم تو چه عزمیست که بی منت تدبیر****در هرچه بکوشید نصیبش ظفر آمد

عالم که ز نه برد به حیلت کلهی کرد****ترک کله قدر ترا آستر آمد

گردون که پی وهم مهندس نسپردش****آمد شد تایید ترا پی سپر آمد

اول قدم قدر تو بود آنکه چو برداشت****عالم همه زیر آمد و قدرت زبر آمد

صاحب که به سیر قلمش تیغ سکون یافت****حاتم که ز

دست کرمش کان به سر آمد

اوصاف تو در نسبت آوازهٔ ایشان****وصف نفس عیسی و آواز خر آمد

در امر تو امکان تغیر ننهفتند****گویی که مثالی ز قضا و قدر آمد

در کین تو امید سلامت ننهادند****گویی که نشانی ز سعیر و سقر آمد

دشمن کمر کین تو از بیم تو بربست****نی را ز پی حملهٔ صرصر کمر آمد

از آتش باس تو مگر دود ندیدست****کز ساده دلیش آرزوی شور و شر آمد

باس تو شهابیست که در کام شیاطین****با حرقتش آتش چو شراب کدر آمد

خطم تو چه پروانه شود صاعقه ای را****کان را ز فلک دود و ز اختر شرر آمد

تو ساکنی و خصم تو جنبان و چنین به****زیرا که سکون حلیت کل سیر آمد

عنقا که ز نازک منشی جای نگه داشت****هرگز طرف دامنش از عار تر آمد

وز هرزه روی سر چو به هر جای فرو کرد****یک سال زغن ماده و یکسال نر آمد

ای ملک ستانی که ز درگاه تو برخاست****هر مرغ که در عرصهٔ ملکی به پر آمد

من بنده کز این پیش نزد زخم درشتی****گردون که نه احوال من او را سپر آمد

در مدت ده سال که این گوشه و سکنه****در قبهٔ اسلام مرا مستقر آمد

هر نور و نظامی که درآمد ز در من****از جود تو آمد نه ز جای دگر آمد

گردون جگرم داد که احسان نه ز دل کرد****آن تو ز دل بود از آن بی جگر آمد

صدرا تو خداوند قدیمی نه مرا بس****آنرا که هنرهای من او را سمر آمد

اقران مرا زر ز طمع بیش تو دادی****زان در تو سخنشان همه چون آب زر آمد

از خدمت فرخندهٔ تو باز نگشتند****هرگز که نه تشریف توشان بر اثر آمد

انعام تو بر اهل هنر گرچه

به حدیست****کز شکر تو کام همه شان پر شکر آمد

نظمی که در احوال من آمد همه وقتی****از فضل تو آمد نه ز فضل و هنر آمد

جانم که درو نقش هوای تو گرفتست****پاینده تر از نقش حجر بر حجر آمد

اقبال ز توقیع تو نقشی بنمودش****هرلحظه که بر غرفهٔ سمع و بصر آمد

از تو نگزیرد که تو در قالب عالم****جانی و یقین است که جان ناگزر آمد

تا در مثل آرند که اندر سفر عمر****جان مرکب و دم زاد و جهان رهگذر آمد

یک دم ز جهان جان تو جز شاد مبادا****کز یک نظرت برگ چنین صد سفر آمد

مقصود جهان کام تو بادا که برآید****زان کز تو برآمد همه کامی که برآمد

قصیده شماره 63: خدای جل جلاله ز من چنین داند

خدای جل جلاله ز من چنین داند****که هرکه نام خداوند بر زبان راند

چو از دریچهٔ گوش اندر آیدم به دماغ****دلم به دست نیاز از دماغ بستاند

حواس ظاهر و باطن که منهیان دلند****یکی ز جملهٔ هر دو گروه نتواند

که پیش خدمت او از دو پای بنشیند****چو دل درآرد و بر جای جانش بنشاند

زهی بنای عقیدت که روزگار ازو****به منجنیق اجل خاک هم نریزاند

مگر هوای تو اصل حیات شد که قضا****برات عمر به توقیع او همی راند

خصایصی که هوای تراست در اقبال****خرد درو به تحیر همی فرو ماند

به خواجگیم رسانید بخت و موجبش این****که روزگار مرا بندهٔ تو می خواند

کجا بماند که اقبال تو به دست قبول****طرایف سخنم را همی نگرداند

چو مدحت تو برانگیزد اسب فکرت من****ز جوی قوت ادراک عقل بجهاند

چو پای من بود اندر رکاب خدمت تو****عنان مدت من چرخ برنگرداند

به نعمت تو که گر در مصاف گاه اجل****قضا به زور تمامم ز زین بجنباند

مرااگر هنری نیست این دو خاصیت است****که هر

کرا بود از مردمانش گرداند

نه در مناصب اقران حسد بیازارد****نه در صدور بزرگان طمع برنجاند

فلک چو کان گهر دید خاطرم پرسید****که این که دادت و جز راستیت نرهاند

چو نام دولت اکفی الکفات بردم گفت****به کار دولت اکفی الکفات می ماند

تویی که ابر ز تاثیر فتح باب کفت****تواند ار همه آب حیات باراند

به سیم نام نکو می خری زیان نکنی****برین بمان که ز مردم همین همی ماند

عنان به ابلق ایام ده که رایض او****سعادتیست که در موکب تو می راند

غبار موکب میمونت از بسیط زمین****سوی محیط فلک چون عنان بپیچاند

ز بهر تکیهٔ او گرنه عزم فسخ کند****سپهر گوشهٔ مسند ز ماه بفشاند

تو تا مدبر ملکی شکوه تدبیرت****ز بام گیتی تقدیر بد همی راند

جهان به آب وفا روی عهد می شوید****فلک به دست ظفر جعد ملک می شاند

زمانه مهرهٔ تشویر بازچید چو دید****که فتنه با تو همی بازد و همی ماند

تو در زمانه بسی از زمانه افزونی****اگر زمانه نداند خدای می داند

همیشه تا که ز تاثیر چرخ و گریهٔ ابر****دهان غنچهٔ گل را صبا بخنداند

لب نشاط تو از خنده هیچ بسته مباد****که خصم را به سزا خندهٔ تو گریاند

قصیده شماره 64: در دین چو اعتصام به حبل متین کنند

در دین چو اعتصام به حبل متین کنند****آن به که مطلع سخن از رکن دین کنند

دین پروری که داغ ستورش مقربان****از بهر کسب مرتبه نقش نگین کنند

ارواح انبیا ز مقامات آخرت****بر دست و کلک و فتوی او آفرین کنند

از شرم رای او رخ خورشید خوی کند****هرگه که بر سپهر حدیث زمین کنند

اطراف مدرسه اش به زبان صدا چو دید****هرشب مذکریش شهور و سنین کنند

خورشید کیست چاکر رایش از این سبب****هر بامدادش ابلق ایام زین کنند

نقدیست نکتهاش که دارد عیار وحی****در گنج خانهٔ خردش زان دفین کنند

ای تاج

با کسی که مدار شریعتست****در شرع از طریق تهاون کمین کنند

صاحبقران شرع به جایی توان شدن****کانجات با مخنث و مطرب قرین کنند

مجلس به دوش گربه شکاران چرا شوی****چون نسبتت به خدمت شیر عرین کنند

یک التفات او ز تو گر منقطع شدی****زان التفاتها که به صوت حزین کنند

منکر مشو ازین که درین پوست نیستی****کازادگان به خیره ترا پوستین کنند

ای نایب محمد مرسل روا مدار****تا با من این مکاوحت از راه کین کنند

چندان بقات باد که تاثیر لطف صنع****از برگ اطلس وز گیا انگبین کنند

شرع از تو سرخ رو تو چو گل تازه روی تا****تشبیه چهرها به گل و یاسمین کنند

قصیده شماره 65: خراب کرد به یکبار بخل کشور جود

خراب کرد به یکبار بخل کشور جود****نماند در صدف مکرمات گوهر جود

وبال گشت همه فضل و علم و راحت و مال****شرنگ گشت همه نوش و شهد و شکر جود

برفت باد مروت بگشت خاک وفا****ببست آب فتوت بمرد آدر جود

نخفت فتنه و بی جفت خفت شخص هنر****نماند همت و بی شوی ماند دختر جود

فلک به مهر نشد یک نفس مطیع خرد****جهان به کام نشد یک زمان مسخر جود

دریده گشت به زوبین ناکسی دل لطف****بریده گشت به شمشیر ممسکی سر جود

نمی دمد به مشامم نسیم سنبل عدل****نمی دهد به دماغم بخار عنبر جود

به صدق نیست در این عهد بخت ناصر جاه****به طبع نیست در این عصر ملک غمخور جود

هلاک گشت عقات امل ز گرسنگی****مگر نماند به برج شرف کبوتر جود

چرا فروغ نیابد هوای سال امید****که آفتاب هنر رفت در دو پیکر جود

وجود جود عدم گشت و نیست هیچ شکی****که در جهان کرم کس ندید منظر جود

کنون که صبح خساست به شرق بخل دمید****درون پرده شود آفتاب خاور جود

سهیل عدل نتابد به طرف قطب شرف****سپهر

ملک نگردد به گرد محور جود

در این هوس که خرامنده ماه من برسید****به شکل عربده بر من کشید خنجر جود

لبش به نوش بیاکنده لطف صانع لطف****رخش به مشک نگاریده صنع داور جود

به خشم گفت که چندین به رسم بی ادبان****مگوی مرثیهٔ جود در برابر جود

امید جود مبر از جهان کنون که گشاد****فلک به طالع فرخنده بر جهان در جود

به عون همت سلطان عصر و شاه جهان****شجاع دولت و سالار ملک و صفدر جود

خدایگان سلاطین ستوده عزالدین****کمال ملت و دیهیم عدل و مفخر جود

جهانگشای ولی نعمتی که همت او****همیشه هست به انعام روح پرور جود

طری به مکرمت جود اوست سوسن ملک****قوی به تقویت کلک اوست لشکر جود

به فهم حکمت او حاصل است مشکل علم****به وهم همت اوظاهر است مضمر جود

نهفته در دل داهیش بخت ذات کرم****سرشته در کف کافیش طبع جوهر جود

به یمن دولت او گشت چرخ خادم ملک****به عون همت او هست دهر چاکر جود

زهی به حزم و فراست کمال رتبت و جاه****خهی به عزم و سیاست کمال و زیور جود

تویی به طالع میمون مدام بابت ملک****تویی به رای همایون همیشه در خور جود

به احتشام تو فرخنده گشت طالع سعد****به احترام تو رخشنده گشت اختر جود

ز عکس تیغ تو تایید یافت بازوی عدل****به نوک کلک تو تشریف یافت محضر جود

غلام ملک تو بر سر نهاد تاج شرف****عروس بخت تو بر روی بست معجر جود

ندید مثل تو هنگام عدل چشم خرد****نزاد شبه تو هنگام لطف مادر جود

بنازنید ترا افتخار بر سر تخت****بپرورید ترا روزگار بر بر جود

صفات حمد تو در ابتدای مصحف مجد****مثال نعت تو در انتهای دفتر جود

ز هول جود تو لاغر شدست فربه بخل****ز امن بر

تو فربه شدست لاغر جود

شدست نام تو مجموع بر وجود کرم****بدین صفات شدی در زمانه سرور جود

قصیده شماره 66: هرکرا در دور گردون ذکر مقصد می رود

هرکرا در دور گردون ذکر مقصد می رود****یا سخن در سر این صرح ممرد می رود

یا حدیث آن بهشتی چهره کز بدو وجود****همچو خاتونان درین فیروزه مرقد می رود

یا در آن حورا نسب کودک شروعی می کند****کز تصنع گه مخطط گاه امرد می رود

یا همی گوید چرا در کل انسان بر دوام****از تحرک میل و تحریک مجدد می رود

بر زبان دور گردون در جواب هرکه هست****ذکر دوران علاء الدین محمد می رود

آنکه پیش سایهٔ او سایهٔ خورشید را****در نشستن گفت وگوی صدر و مسند می رود

وانکه جز در موکب رایش نراند آفتاب****رایتش بر چرخ منصور و مید می رود

گرچه از تاثیر نه گردون به دست روزگار****ساکنان خاک را انعام بی حد می رود

هرچه رفتست از عطیتهای ایشان تاکنون****حاطه الله زو به یک احسان مفرد می رود

عقل کل کو تا ببیند نفس خاکی گوهری****کز دو عالم گوهرافشانان مجرد می رود

طبعش استقبال حاجتها بدان سرعت کند****کاندر آن نسبت زمان گویی مقید می رود

دست اورا در سخا تشبیه می کردم به ابر****عقل گفت این اصل باری ناممهد می رود

پیش دست او هنوز اندر دبیرستان جود****بر زبان رعد او تکرار ابجد می رود

خاک پایش را ز غیرت آسمان بر سنگ زد****تا به گاه چرخ موزون نامعدد می رود

گفت صراف قضا ای شیخ اگر ناقد منم****در دیار ما تصرف فرق فرقد می رود

وصف می کردم سمندش را شبی با آسمان****گفتم این رفتار بین کان آسمان قد می رود

گفت دی بر تیغ کوهی بود پویان گفتیی****آفتابستی که سوی بعد ابعد می رود

ماه بشنید این سخن آسیب زد با منطقه****گفت آیا تا حدیث نعل و مقود می رود

ای جوان دولت خداوندی که سوی خدمتت****دولت من سروقد یاسمین خد می رود

جانم از

یک ماهه پیوند تو عیشی یافتست****کز کمالش طعنه در عیش مخلد می رود

ختم شد بر گوهر تو همچو مردی مردمی****در تو این دعوی به صد برهان مکد می رود

دور نبود کین زمان در مجلس حکم قضا****بر زبان چرخ و اختر لفظ اشهد می رود

نعت تو کی گنجد اندر بیت چندی مختصر****راستی باید سخن در صد مجلد می رود

چشم بد دور از تو خود دورست کز بس باس تو****فتنه اکنون همچو یاجوج از پس سد می رود

دانی از بهر تو با چشم بد گردون چه رفت****آنچه آن با چشم افعی از زمرد می رود

تا عروس روزگار اندر شبستان سپهر****در حریر ابیض و در شعر اسود می رود

وقف بادا بر جمال و جاه و عمرت روزگار****زانکه در اوقاف احکام مبد می رود

حاجب بارت سپه داری که در میدان چرخ****حزم را پیوسته با تیغ مهند می رود

ساقی بزمت سمن ساقی که بر قصر سپهر****لهو را همواره با صرف مورد می رود

قصیده شماره 67: طبعم به عرضه کردن دریا و کان رسید

طبعم به عرضه کردن دریا و کان رسید****نطقم به تحفه دادن کون و مکان رسید

هم وهم من به مقصد خرد و بزرگ تاخت****هم گام من به معبد پیر و جوان رسید

این دود عود شکر که جانست مجمرش****بدرید آسمانه و بر آسمان رسید

انده بمرد و مفسدت او ز دل گذشت****شادی بزاد و منفعت او به جان رسید

رنجور بادیه به فضای ارم گریخت****مقهور هاویه به هوای جنان رسید

بلبل فصیح گشت چو بوی بهار یافت****گل تازگی گرفت چو در بوستان رسید

پرواز کرد باز هوای ثنا و مدح****وز فر او اثر به زمین و زمان رسید

محبوب شد جهان که ز اقلیم رابعش****از چهرهٔ سخا و سخن کاروان رسید

محنت رود چو مدت عنف از زمانه رفت****نوبت رسد چو نوبت لطف جهان رسید

عالی سخن

به حضرت عالی نسبت شتافت****صاحب هنر به درگه صاحب قران رسید

دستور شهریار جهان مجد دین که دین****از جاه او به منفعت جاودان رسید

محسود خسروان علی بن عمر که عدل****از رای او به رؤیت نوشیروان رسید

آن شه نشان که قدرت شمشیر سرفشان****در عهد او به خامهٔ عنبر فشان رسید

نقش بقا چو جلوه گری یافت از ازل****منشور بخت او ز ابد آن زمان رسید

ای صاحبی که از رقم مهر و کین تو****در کاینات نسخهٔ سود و زیان رسید

در کارکرد کلک تو خسرو چو فتح کرد****حالی به سایهٔ علم کاویان رسید

برخاست چرخ در طلب کبریاء تو****می بودش این گمان که بدو در توان رسید

از کبریاء تو خبری هم نمی رسد****آنجا که مرغ وهم و قیاس و گمان رسید

در منزلی که خصم تو نزل زمانه خورد****از هفت عضو خصم تو یک استخوان رسید

مصروع کرد بر جگر مرگ قهر تو****هر لقمه ای که خصم ترا در دهان رسید

دولت وصال عمر ابد جست سالها****دیدی که از قبول تو آخر به آن رسید

در اضطراب دیدهٔ تسکین گشاده شد****چون التفات تو به جهان جهان رسید

در کردهٔ خدای میاور حدیث رد****کام از حرم به چنین خاکدان رسید

ای خرد بارگاه بلا را ز کام تو****اینک ز صد هزار بزرگی نشان رسید

سلطانی از نیاز در خواجگی زند****چون نام خواجگی تو سلطان نشان رسید

نقد وجود چرخ عیار از در تو برد****چون در علو به کارگه امتحان رسید

تقدیر رزق اگرچه به حکم خدای بود****توجیه رزق از تو به انس و به جان رسید

در عشق مال آز روان شد به سوی تو****هم در نخست گام به دریا و کان رسید

مرغ قضا چو بر در حکم تو بار یافت****چشمش به یک نظر به همین آشیان رسید

صدرا به

روزگار خزان دست طبع من****در باغ مدح تو به گل و ارغوان رسید

گلزار مدح تو به طراوت اثر نمود****این طرفه تحفه بین که مرا از خزان رسید

شخصم به جد و جهد به فرمان عقل و جان****از آسمان گذشت و به این آستان رسید

سی سال در طریق تحیر دلم بتاخت****اکنون ز خدمت در تو بر کران رسید

آخر فلک ز مقدم من در دیار تو****آوازه درفکند که جاری زبان رسید

نی نی به سوی صدر هم از لفظ روزگار****آمد ندا که بار دگر قلتبان رسید

کس را ز سرکشان زمانه نگاه کن****تا خام قلتبان تر از این مدح خوان رسید

این است و بس که از قبل بخت نیست شد****از بادهٔ محبت تو سرگران رسید

از فیض جاه باش که از فیض مکرمت****از باختر ثنای تو تا قیروان رسید

تا در ضمیر خلق نگردد که امر حق****نزدیک هر ضعیف و قوی با امان رسید

وز بهرهٔ زمانه تو بادی که شاه را****از دولت تو بهره دل شادمان رسید

حرف ر

قصیده شماره 68: شبی گذاشته ام دوش در غم دلبر

شبی گذاشته ام دوش در غم دلبر****بدان صفت که نه صبحش پدید بد نه سحر

چنان شبی به درازی که گفتی هردم****سپهر باز نزاید همی شبی دیگر

هوا سیاه به کردار قیرگون خفتان****فلک کبود نمودار نیلگون مغفر

چو اخگر اخگر هر اختر از فلک رخشان****وزان هر اختر در جان من دو صد اخگر

رخم ز انده جان زرد و جان بر جانان****لبم زآتش دل خشک و دل بر دلبر

ز آرزوی لب شکرین او همه شب****بدم ز آتش دل همچو اندر آب شکر

نبود در همه عالم کسی مرا مونس****نبود در همه گیتی کسی مرا غمخوار

گهی ز گریهٔ من پر فزغ شدی گردون****گهی زنالهٔ من پر جزع شدی کشور

رخم ز دیده پر از

خالهای شنگرفی****بر از تپنچه پر از شاخهای نیلوفر

ز گرد تارک من چشم علویان شده کور****ز آه نالهٔ من گوش سفلیان شده کر

فلک ز انده جان کرده مر مرا بالین****جهان ز آتش دل کرده مر مرا بستر

شب دراز دو چشمم همی ز نوک مژه****عقیق ناب چکانیده بر صحیفهٔ زر

نه بر فلک ز تباشیر صبح هیچ نشان****نه بر زمین ز خروش خروس هیچ اثر

به دست عشوه همه شب گرفته دامن دل****که آفتاب هم اکنون برآید از خاور

رسم به روز و شکایت از این فلک بکنم****به پیش آن فلک رفعت و سپهر هنر

نظام ملکت سلطان و صدر دین خدای****خدایگان وزیران وزیر خوب سیر

محمد آنکه وزارت بدو نظام گرفت****چنانکه دین محمد به داد و عدل علی

سپهر قدر و زمین حلم و آفتاب لقا****سحاب جود و فلک همت و ملک مخبر

جهان مسخر احکام او به نیک و به بد****فلک متابع فرمان او به خیر و به شر

یکی به مدحت او روز و شب گشاده زبان****یکی به خدمت او سال و مه ببسته کمر

زمان خویش به توفیق او سپرده قضا****عنان خویش به تدبیر او سپرده قدر

نه از موافقت او قضا بتابد روی****نه از متابعت او قدر بپیچد سر

نعال مرکب او دارد آن بها و شرف****غبار موکب او دارد آن محل و خطر

کزین کنند عروسان خلد را یاره****وزان کنند بزرگان ملک را افسر

اگر سموم عتابش گذر کند بر بحر****وگر نسیم نوالش گذر کند بر بر

شود ز راحت آن خاک این بخور عبیر****شود ز هیبت این آب آن بخار شرر

اگر تو بحر سخا خوانیش همی چه عجب****که لفظ او همه در زاید و کفش گوهر

وگر سخای مصور ندیده ای هرگز****گه عطا به کف راد

او یکی بنگر

ز سیم و زر و گهر همچو آسمان باشد****همیشه سایل او را زمین راهگذر

ایا به تابش و بخشش ز آفتاب فزون****و یا به رفعت و همت ز آسمان برتر

ترا سزد که بود گاه طاعت و فرمان****فلک غلام و قضا بنده و قدر چاکر

مرا سزد که بود گاه نظم مدحت تو****بیاض روز و سیاهش شب و قلم محور

مه از جهان اگر اندر جهان کسی باشد****تو آن کسی که ازو پیشی و بدو اندر

اگر به حکمت و برهان مثل شد افلاطون****وگر به حشمت و فرمان سمر شد اسکندر

ز تست حکمت و برهان درین زمانه مثل****به تست حشمت و فرمان درین دیار سمر

تو آن کسی که ترا مثل نافرید ایزد****تو آن کسی که ترا شبه ناورید اختر

سخا به نام تو پاید همی چو جسم به روح****جهان به فر تو نازد همی چو شاخ به بر

وجود جود و سخا بی کف تو ممکن نیست****نه ممکن است عرض در وجود بی جوهر

اگر ز آتش خشم تو بدسگال ترا****به آب عفو تو حاجت بود عجب مشمر

تو آن کسی که اگر با فلک به خشم شوی****سموم خشم تو نسرینش را بسوزد پر

چه غم خوری که اگر بدسگال تو به مثل****بر آسمان شود از قدر و منزلت چو قمر

همان کند به عدو تیغ تو که با مه چرخ****به یک اشارت انگشت کرد پیغمبر

همیشه تا که بود باد و خاک و آتش و آب****قوام عالم کون و فساد را در خور

بقات باد چو خاک و چو باد و آتش و آب****ندیم بخت و قرین دولت و معین داور

که قول و رای صوابت قوام عالم را****بهست از آب و ز خاک و ز باد و

از آذر

قصیده شماره 69: ای به رفعت ز آسمان برتر

ای به رفعت ز آسمان برتر****نور رای تو آفتاب دگر

ای تو مقصود جنس و نوع جهان****وی تو مختار خاص و عام بشر

کمترین آستان درگه تست****برترین بام گنبد اخضر

دهر در مدحتت گشاده زبان****چرخ در خدمتت ببسته کمر

نزد عدل تو ای به جود مثل****روز بار تو ای به جاه سمر

نتوان برد نام نوشروان****نتوان کرد یاد اسکندر

در هوای تو عیش خوش مدغم****در خلاف تو بخت بد مضمر

یک نسیم است از رضای تو خیر****یک سموم است از خلاف تو شر

ای جهان لفظ و تو درو معنی****هم ازو پیش و هم بدو اندر

چرخ در جنت همت تو قصیر****بحر در پیش خاطر تو شمر

دست راد تو ابر بی نقصان****طبع پاک تو بحر بی معبر

وهمت آرد ز راز چرخ نشان****کلکت آرد ز علم غیب خبر

کار بندد مسخر و منقاد****امر و نهی ترا قضا و قدر

چون بخوانی خلاف چرخ هبا****چون برانی قبول بخت هدر

پاسبان سرای ملک تواند****نه فلک چار طبع و هفت اختر

نوبت ملک پنج کن که شدست****دشمن تو چو مهره در ششدر

چون تو گردد به قدر خصمت اگر****شبه لؤلؤ شود عرض جوهر

ای زمین حلم آفتاب لقا****وی فلک همت ملک مخبر

ای بزرگی که از بزرگی و جاه****هرکه بر خدمت تو یافت ظفر

کرد بیرون ز دست محنت پای****برد در دولتت به کیوان سر

بگذشت از فلک به مرتبه آنک****کرد روزی به درگه تو گذر

بنده نیز ار به حکم اومیدی****خدمتی گفت ازو عجب مشمر

عاجزی بود کرد با تو پناه****از بد روزگار بد گوهر

مهملی بود دامن تو گرفت****از جفای سپهر دون پرور

طمعش بود کز خزانهٔ جود****بی نیازش کنی به جامه و زر

گردد از دست بخشش تو غنی****یابد از فر دولت تو خطر

برهد از نحوست انجم****بجهد از خساست کشور

مدتی شد

که تا بدان اومید****چشم دارد به راه و گوش به در

هست هنگام آنکه باز کشد****بر سر او همای جود تو پر

حلقه در گوش چرخ کرده هرآنک****کرد بر وی عنایت تو نظر

بنده را گوشمال داد بسی****به عنایت یکی بدو بنگر

صله دادن ترا سزاوارست****زانکه آن دیده ای ز جد و پدر

بیخ کان را نشاند دست سخات****شاخ آن جز کرم نیارد بر

نیست نادر ز خاندان نظام****دانش و رادی و ذکا و هنر

نور نادر نباشد از خورشید****بوی نادر نباشد از عنبر

تا بود تیره خاک و صافی آب****تا بود تند باد و تیز آذر

عالمت بنده باد و دهر غلام****آسمان تخت و آفتاب افسر

عید فرخنده و قرین اقبال****ملک پاینده و معین داور

چون منت صدهزار مدحت گوی****چون جهان صدهزار فرمان بر

دیر زی شادمان و نهمت یاب****کامران ملک دار و دولت خور

قصیده شماره 70: به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر****نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه ای مطلع آن رنج تن و آفت جان****نامه ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه ای بر رقمش آه عزیزان پیدا****نامه ای در شکنش خون شهیدان مضمر

نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک****سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر

ریش گردد ممر صوت ازو گاه سماع****خون شود مردمک دیده ازو وقت نظر

تاکنون حال خراسان و رعایات بودست****بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر

نی نبودست که پوشیده نباشد بر وی****ذره ای نیک و بد نه فلک و هفت اختر

کارها بسته بود بی شک در وقت و کنون****وقت آنست که راند سوی ایران لشکر

خسرو عادل خاقان معظم کز جد****پادشاهست و جهاندار به هفتاد پدر

دایمش فخر به آنست که در پیش ملوک****پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر

باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد****خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر

چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد****کی روا

دارد ایران را ویران یکسر

ای کیومرث بقا پادشه کسری عدل****وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف****چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل افکار جگر سوختگان می گویند****کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود****در همه ایران امروز نماندست اثر

خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان****نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار****بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران****در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم****بکر جز در شکم مام نیابی دختر

مسجد جامع هر شهر ستورانشان را****پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در

خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک****در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان****بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آنکه را صدره غز زر ستد و باز فروخت****دارد آن جنس که گوئیش خریدست به زر

بر مسلمانان زان نوع کنند استخفاف****که مسلمان نکند صد یک از آن باکافر

هست در روم و خطا امن مسلمانان را****نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در

خلق را زین غم فریادرس ای شاه نژاد****ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک سیر

به خدایی که بیاراست به نامت دینار****به خدایی که بیفراخت به فرت افسر

که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا****زین فرومایهٔ غز شوم پی غارت گر

وقت آنست که یابند ز رمحت پاداش****گاه آنست که گیرند ز تیغت کیفر

زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار****بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر

آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک****وقف خواهد شد

تا حشر برین شوم حشر

سوی آن حضرت کز عدل تو گشتست چو خلد****خویشتن زینجا کز ظلم غزان شد چو سقر

هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند****چکند آنکه نه پایست مر او را و نه خر

رحم کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز****در مصیبتشان جز نوحه گری کار دگر

رحم کن رحم برآن قوم که جویند جوین****از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم کن رحم بر آنها که نیابند نمد****از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند****از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر بر گرد ازآنک****تویی امروز جهان را بدل اسکندر

از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت****از تو عزم ای ملک و از ملک العرش ظفر

همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان****همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر

ای سرافراز جهانبانی کز غایت فضل****حق سپردست به عدل تو جهان را یکسر

بهره ای باید از عدل تو نیز ایران را****گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

تو خور روشنی و هست خراسان اطلال****نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر****هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر

بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق****هست واجب غم حق ضعفا بر داور

کشور ایران چون کشور توران چو تراست****از چه محرومست از رافت تو این کشور

گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب****غز مدبر نکشد باز عنان تا خاور

کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند****از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر

پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرع****مایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر

شمس اسلام فلک مرتبه برهان الدین****آنکه مولیش بود و شمس و فلک فرمان بر

آنکه

از مهر تو تازه است چو از دانش روح****وانکه بر چهر تو فتنه است بر شمس قمر

یاورش بادا حق عزوجل در همه کار****تا در این کار بود با تو به همت یاور

چون قلم گردد این کارگر آن صدر بزرگ****نیزه کردار ببندد ز پی کینه کمر

به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته را****او شفیع است چنان کامت را پیغمبر

خلق را زین حشر شوم اگر برهانی****کردگارت برهاند ز خطر در محشر

پیش سلطان جهان سنجر کو پروردت****ای چنو پادشه دادگر حق پرور

دیده ای خواجهٔ آفاق کمال الدین را****که نباشد به جهان خواجه ازو کاملتر

نیک دانی که چه و تا به کجا داشت برو****اعتماد آن شه دین پرور نیکو محضر

هست ظاهر که برو هرگز پوشیده نبود****هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر

روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را****بود ایران را رایش همه عمر اندر خور

واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت****چه اثر بود ازو هم به سفر هم به حضر

با کمال الدین ابنای خراسان گفتند****قصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر

چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز****عرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر

از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها****کز کمال الدین داری سخن ما باور

زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق****که مر او را همه حالست چو الحمد ازبر

تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان****خویشتن پیش چنین حادثه ای کرد سپر

آنچه او گوید محض شفقت باشد ازآنک****بسطت ملک تو می خواهد نه جاه و خطر

خسروا در همه انواع هنر دستت هست****خاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر

گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم****چون ضروریست شها پردهٔ این نظم مدر

هم

بر آن گونه که استاد سخن عمعق گفت****خاک خون آلود ای باد باصفاهان بر

بی گمان خلق جگرسوخته را دریابد****چون ز درد دلشان یابد از این گونه خبر

تا جهان را بفروزد خور گیتی پیمای****از جهان داری ای خسرو عادل بر خور

قصیده شماره 71: مست شبانه بودم افتاده بی خبر

مست شبانه بودم افتاده بی خبر****دی در وثاق خویش که دلبر بکوفت در

چون اصطکاک و قرع هوا از طریق صوت****داد از ره صماخ دماغ مرا خبر

بر عادتی که باشد گفتم که کیست این****گفت آنکه نیست در غم و شادیت ازو گذر

جستم چنان ز جای که جانم خبر نداشت****کان دم به پای می روم از عشق یا به سر

در باز کرد و دست ببوسید و در کشید****تنگش چو خرمن گل و تنگ شکر ببر

القصه اندر آمد و بنشست و هر سخن****گفت و شنید از انده و شادی و خیر و شر

پس در ملامت آمد کین چیست می کنی****یزدانت به کناد که کردست خود بتر

یا در خمار مانده ای از صبح تا به شام****یا در شراب خفته ای از شام تا سحر

تو سر به نای و نوش فرو برده ای و من****خاموش و سرفکنده که هین بوک و هان مگر

دل گرم کرده ای ز تف عشق من به سست****سردی مکن که گرم کنی همچو دل جگر

باری ز باده خوردن و عشرت چو چاره نیست****در خدمت بساط خداوند خواجه خور

صدر زمانه ناصر دین طاهر آنکه هست****در شان ملک آیتی از نصرت و ظفر

تا حضرتی ببینی بر چرخ کرده فخر****تا مجلسی بیابی از خلد برده فر

بربسته پیش خدمت اسبان رتبتش****رضوان میان کوثر و تسنیم را کمر

گفتم که پایمرد و وسیلت که باشدم****گفتا که بهتر از کرم او کسی دگر

فردا که ناف هفته و روز سه شنبه است****روزی که هست از شب قدری

خجسته تر

روزی چنان که گویی فهرست عشرتست****یک حاشیه به خاور و دیگر به باختر

آثار او چو عدت ایام بر قرار****و اوقات او چو صورت افلاک بر گذر

بی هیچ شک نشاط صبوحی کند به گاه****دانی چه کن و گرچه تو دانی خود این قدر

کاری دگر نداری بنشین و خدمتی****ترتیب کن هم امشب و فردا به گه ببر

دوش آنچنان که از رگ اندیشه خون چکید****نظمی چنان که دانی رفتست مختصر

گر زحمتت نباشد از آن تا ادا کنم****آهسته همچنین به همین صورت پرده در

قصیده شماره 72: نماز شام چو کردم بسیج راه سفر

نماز شام چو کردم بسیج راه سفر****درآمد از درم آن سرو قد سیمین بر

ز تف آتش دل وز سرشک دیده شده****لب چو قندش خشک و رخ چو ماهش تر

در آب دیده همی گشت زلف مشکینش****چو شاخ سنبل سیراب در می احمر

مرا دلی ز غریوش چو اندر آتش عود****مرا تنی ز وداعش چو اندر آب شکر

چه گفت، گفت نه سوگند خورده ای به سرم****که هرگز از خط عشق تو برندارم سر

هنوز مدت یک هجر نارسیده به پای****هنوز وعدهٔ یک وصل نارسیده به سر

بهانهٔ سفر و عزم رفتن آوردی****دلت ز صحبت یاران ملول گشت مگر

چه وقت رفتن و هنگام کردن سفرست****سفر مکن که شود بر دلم جهان چو سقر

مرا درین غم وتیمار ودرد دل مگذار****ز عهد و بیعت و سوگند خویشتن مگذر

وگر به رغم دل من همی بخواهی رفت****از آن دیار خبرده مرا وزان کشور

کجاست مقصد و تا چند خواهی آنجا ماند****کجا رسیم دگر بار و کی به یکدیگر

چو این بگفت به بر در گرفتمش گفتم****که جان جان و قرار دلی و نور بصر

سفر مربی مردست و آستانهٔ جاه****سفر خزانهٔ مالست و اوستاد هنر

به شهر خویش درون بی خطر بود مردم****به کان

خویش درون بی بها بود گوهر

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای****نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر

به جرم خاک و فلک در نگاه باید کرد****که این کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر

ز دست فتنهٔ این اختران بی معنی****ز دام عشوهٔ این روزگار دون پرور

همی به خدمت آن صدر روزگار شوم****که روزگار ازو یافتست قدر و خطر

نظام ملکت سلطان و صدر دین خدای****خدایگان وزیران وزیر خوب سیر

محمد آنکه ز جاهش گرفت ملت و ملک****همان نظام که دین ز ابتدا به عدل علی

بزرگواری کاندر بروج طاعت اوست****مدبران فلک را مدار گرد مدر

بر شمایل حلمش نموده کوه سبک****بر بسایط طبعش نموده بحر شمر

چه دست او به سخا در چه ابر در نیسان****چه طبع او به سخن در چه بحر بی معبر

شمر ز تربیت جود او شود دریا****عرض به تقویت جاه او شود جوهر

ز بیم او نچشد شیر شرزه طعم وسن****ز عدل او نبرد شور و فتنه رنج سهر

چو باز او شکرد صید او چه شیر و چه گرگ****چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر

سعادت ابدی در هوای او مدغم****نوایب فلکی در خلاف او مضمر

اگر به وجه عنایت کند به شوره نگاه****وگر ز روی سیاست کند به خاره نظر

شود به دولت او خاک شوره مهر گیا****شود ز هیبت او سنگ خاره خاکستر

به ابر بهمن اگر دست جود بنماید****عرق چکد ز مسامش به جای قطر مطر

چو دست دولت او بر زمانه بگشودند****کشید پای به دامن درون قضا و قدر

ایا به جاه و شرف با ستاره سوده عنان****و یا به جود و سخا گشته در زمانه سمر

ببرده نام ز فرزانگان به قدر و به جاه****ربوده گوی

ز سیارگان به فخر و به فر

به روز بار ترا مهر بالش ومسند****به روز جشن ترا ماه مشرب و ساغر

کند نسیم رضای تو کاه را فربه****کند سموم خلاف تو کوه را لاغر

به حضرت تو درون تیر کلک مستوفی****به مجلس تودرون زهره ساز خنیاگر

ز تیر حادثه ایمن شد و سنان بلا****هر آفریده که کرد از حمایت تو سپر

به زیر سایهٔ عدل تو نیست خوف و رجا****ورای پایهٔ قدر تو نیست زیر و زبر

بجز در آینهٔ خاطر تو نتوان دید****ز راز چرخ نشان و ز علم غیب خبر

اگر ز حلم تو یک ذره بر سپهر نهند****قرار یابد ازو همچو کشتی از لنگر

نسیم لطف تو ار بگذرد به آتش تیز****ز شعلهاش گشاید به خاصیت کوثر

حسام قهر تو شخص اجل زند به دو نیم****چنان که ماه فلک را بنان پیغمبر

به نیش کژدم قهرت اگر قضا بزند****عدوت را که سیه روز باد و شوم اختر

به هیچ داروی و تریاک برنیارد خاست****ز خاک جز که به آواز صور در محشر

قدر ز شست تو بر اختران رساند تیر****قضا ز دست تو بر آسمان گشاید در

چه باره ایست به زیر تو در بنامیزد****که منزلیش بود باختر دگر خاور

هلال نعل فلک قامت ستاره مسیر****زمین نوردی دریا گذار که پیکر

به زور چرخ و به آواز رعد و جستن برق****به قد کوه و تن پیل و پویهٔ صرصر

گه درنگ ازو طیره خورده پای خیال****گه شتاب درو خیره مانده مرغ به پر

گه تحرک او منقطع صبا و دبور****بر تحمل او مضطرب حدید و حجر

درخش نعلش سندان و سنگ را در خاک****فروغ و شعله دهد همچو اختر و اخگر

بزرگوارا دریا دلا خداوندا****ترا سپهر سریرست و آفتاب افسر

ز شوق خدمت تو

عمرها گذشت که من****چو شکرم در آب و چو عود بر آذر

بدان عزیمت و اندیشه ام که تا ننهد****قضابه دست اجل بر به حنجرم خنجر

بجز مدیح توام برنیاید از دیوان****بجز ثنای توام بر نیاید از دفتر

ز نظم و نثر مدیح تو اندر آویزم****ز گوش و گردم ایام عقدهای گهر

نه نظم بلکه ازین درجهای پر ز نکت****نه نثر بلکه ازین درجهای پر ز درر

همیشه تا که بروید ز خاکها زر و سیم****همیشه تا که بتابد ز آسمان مه و خور

علو و رفعت تو همچو ماه باد و چو مهر****سرشک و چهرهٔ خصمت چو سیم باد و چو زر

تو بر میان کمر ملک بسته و جوزا****به پیش طالع سعدت همیشه بسته کمر

جهان مطیع و فلک تابع و ستاره حشم****زمان غلام و قضا بنده و قدر چاکر

درخت بخت حسود ترانه بیخ و نه شاخ****چو شاخ دولت خصم ترانه بار و نه بر

قصیده شماره 73: خوشا نواحی بغداد جای فضل و هنر

خوشا نواحی بغداد جای فضل و هنر****کسی نشان ندهد در جهان چنان کشور

سواد او به مثل چون پرند مینا رنگ****هوای او به صفت چون نسیم جان پرور

به خاصیت همه سنگش عقیق لؤلؤبار****به منفعت همه خاکش عبیر غالیه بر

صبا سرشته به خاکش طراوت طوبی****هوا نهفته در آبش حلاوت کوثر

کنار دجله ز خوبان سیم تن خلخ****میان رحبه ز ترکان ماه رخ کشمر

هزار زورق خورشید شکل بر سر آب****بر آن صفت که پراکنده بر سپهر شرر

به وقت آنکه به برج شرف رسد خورشید****به گاه آنکه به صحرا کشد صبا لشکر

دهان لاله کند ابر معدن لؤلؤ****کنار سبزه کند باد مسکن عنبر

به شبه باغ شود آسمان به وقت غروب****به شکل چرخ شود بوستان به وقت سحر

به وقت شام همی این بدان سپارد گل****به گاه بام همی

آن بدین دهد اختر

به رنگ عارض خوبان خلخی در باغ****میان سبزه درفشان شود گل احمر

شکفته نرگس بویا به طرف لاله ستان****چنانکه در قدح گوهرین می اصفر

ستاک لاله فروزان بدان صفت که بود****زمشک و غالیه آکنده بسدین مجمر

نوای بلبل و طوطی خروش عکه و سار****همی کند خجل الحانهای خنیاگر

بدین لطافت جایی من از برای امید****به فال نیک گزیدم سفر به جای حضر

نماز شام ز صحن فلک نمود مرا****عروص چرخ که بنهفت روی در خاور

بدان صفت که شود غرقه کشتی زرین****به طرف دریا چون بگسلد ازو لنگر

به گرد گنبد خضرا چنان نمود شفق****که گرد خیمهٔ مینا کشیده شوشهٔ زر

ستارگان همه چو لعبتان سیم اندام****به سوک مهر برافکنده نیلگون معجر

بنات نعش همی گشت گرد قطب چنان****که گرد حقهٔ فیروه گوهرین زیور

بر آن مثال همی تافت راه کاهکشان****که در بنفشه ستان برکشیده صف عبهر

ز تیغ کوه بتابید نیم شب پروین****چنان که در قدح لاجورد هفت درر

سپهر گفتی نقاش نقش مانی گشت****که هر زمان بنگارد هزار گونه صور

ز برج جدی بتابید پیکر کیوان****به شکل شمع فروزنده در میان شمر

همی نمود درفشنده مشتری در حوت****چنان که دیدهٔ خوبان ز عنبرین چادر

ز طرف میزان می تافت صورت مریخ****بدان صفت که می لعل رنگ در ساغر

چنان که عاشق ومعشوق در نقاب گمان****بتافت تیر درافشان و زهرهٔ ازهر

به رسم لعبت بازان سپهر آینه رنگ****زمان زمان بنمودی عجایب دیگر

فلک به لعبت مشغول و من به توشهٔ راه****جهان به بازی مشغول و من به عزم سفر

درین هوس که خرامان نگار من برسید****بدان صفت که برآید ز کوه پیکر خور

فرو گسسته به عناب عنبرین سنبل****فرو شکسته به خوشاب بسدین شکر

همی گرفت به لؤلؤ عقیق در یاقوت****همی نهفت به فندق بنفشه در مرمر

ز

عکس نرگس او می نمود بر زلفش****چنان که ریخته بر سبزه دانهای گهر

ز بس که بر رخ خورشید زد دو دست به خشم****گلش چو شاخ سمن گشت و برگ نیلوفر

به طعنه گفت که عهد و وفای عاشق بین****به طیره گفت که مهر و هوای دوست نگر

نبود هیچ گمانی مرا که دشمن وار****بدین مثال ببندی به هجر دوست کمر

مجوی هجر من و شاخ خرمی مشکن****متاب رخ ز من و جان خوشدلی مشکر

به جای ملحم چینی منه هوا بالین****به جای اطلس رومی مکن زمین بستر

خدای گفت حضر هست بر مثال بهشت****رسول گفت سفر هست بر مثال سقر

کجا شوی تو که بی روی من نیابی خواب****کجا روی تو که بی روی من نبینی خور

در این دیار به حکمت نیابمت همتا****درین سواد به دانش نبینمت همبر

کمینه چاکر علمت هزار افلاطون****کهینه بندهٔ فضلت هزار اسکندر

ز شکلهای تو عاجز روان بطلمیوس****ز حکمهای تو قاصر روان بومعشر

تو آن کسی که ز فضل تو فاضلان عراق****به خاک پای تو روشن همی کنند بصر

جواب دادم کای ماه روی غالیه موی****به آب دیده مزن بر دل رهی آذر

قرار گیر و ز سامان روزگار مگرد****صبور باش و ز فرمان ایزدی مگذر

هوا نکرد تن من بدین فراغ و وداع****رضا نداد دل من بدین قضا و قدر

ولیک حکم چنین کرد کردگار جهان****ز حکم او نتوان یافت هیچگونه مفر

به صبر باد فلک در حضر ترا ناصر****به عون باد ملک در سفر مرا یاور

وداع کرد بدین گونه چون برفت جهان****به سیم خام بیندود گنبد اخضر

به شکل عارض گلرنگ او همی تابید****فروغ خسرو سیارگان به مشرق در

غلام وار چو هنگام کوچ قافله بود****سوار گشتم بر کرهٔ هیون پیکر

پلنگ هیات و قشقاو دم گوزن سرین****عقاب طلعت عنقا شکوه طوطی پر

قوی قوائم

و باریک دم فراخ کفل****دراز گردن و کوتاه سم میان لاغر

به وقت جلوه گری چون تذرو خوش رفتار****به گاه راهبری چون کلاغ حیلت گر

به گاه کینه هوا در دو پای او مدغم****به وقت حمله صبا در دو دست او مضمر

خروش دد بشنیدی ز روم در کابل****خیال موی بدیدی ز هند در ششتر

بدین نوند رسیدم در آن دیار و زمن****به گوش حضرت شاه جهان رسید خبر

مرا به حضرت عالی تقربی فرمود****به نام شاه بپرداختم یکی دفتر

هزار فصل درو لفظها همه دلکش****هزار عقد درو نکتها همه دلبر

بدان امید که شاه جهان شرف دهدم****شوم به دولت او نیک بخت و نیک اختر

به هر دو سال بسازم ز علم تصنیفی****برای دولت منصور خسرو صفدر

برین مثال بود یاد تازه در عقبی****برین نهاد بود نام زنده تا محشر

بماند نام سکندر هزار و پانصد سال****مصنفات ارسطو به نام اسکندر

جهان نخواست مرا بخت شاعری فرمود****که هیچ عقل نمی کرد احتمال ایدر

ز بحر خاطر من صد طویله در برسید****به مدح شاه جهان چون شدم سخن گستر

بدین فصاحت شعری که چشم دارد کور****بدین عبارت نظمی که گوش دارد کر

بدان خدای که در صنع خویش بی آلت****بیافرید بدین گونه چرخ پهناور

به نور علم که دانا بدو گرفت شرف****به ذات حلم که مردم بدو گرفت خطر

به فیض عقل مجرد که اوست منبع خیر****به لطف نفس مفارق که اوست مدفع شر

به نفس ناطقه کو راست پیل گردن نه****به روح عاقله کوراست شیر فرمان بر

به انتهای وجودات اولین ترکیب****به ابتدای مقولات آخرین جوهر

به هول جنبش محشر به حق مصحف مجد****به ذات ایزد بی چون به جان پیغمبر

به زور رستم دستان و عدل نوشروان****به جاه خسرو ساسان و ماتم نوذر

به خاک پای جهان شهریار قطب الدین****که هست مفخر سوگند نامها یکسر

در

این دیار ندانم کسی که وقت سخن****به جای خصم مناظر نشنیدم همبر

ز فضل خویش در این فصل هرچه می رانم****هر آنکسی که ندارد همی مرا باور

اگر چنان که درستی و راستی نکند****خدای بادبه محشر میان ما داور

هزار سال بقا باد شاه عالم را****که هست گردش گردون ملک را محور

پریر وقت سحر چون نسیم باد شمال****همی رساند به ارواح بوی عنبر تر

سرم ز خواب گران شد به من نمود هوس****خیال آن بت شمشاد قد نسرین بر

به لطف گفت که عمرت چگونه می گذرد****نبود گوش دلت را نصیحت کهتر

نگفتمت که مکن بد بجای وصلت من****که هرکسی که کند بد بدی برد کیفر

جواب دادم کای ماهروی سرد مگوی****که کار من شودی هرچه زود نیکوتر

ولیک شاه به فتح بلاد مشغولست****نمی کند به پرستندگان خویش نظر

به مهر گفت که چون نیستت به کام جهان****در این هوس منشین روزگار خویش مبر

به یک قصیدهٔ غرا بخواه دستوری****ز بارگاه خداوند تاج و زینت و فر

به شرم گفتم طبعم نمی دهد یاری****ز گفتهٔ تو اگر مدحتی بود در خور

به نام دولت مودود شاه بن زنگی****بیار و مردمی و دوستی بجای آور

به مدح شاه بخواند این قصیدهٔ غرا****ز نظم خویشتن آن رشک لعبت آزر

قصیده شماره 74: چو از دوران این نیلی دوایر

چو از دوران این نیلی دوایر****زمانه داد ترکیب عناصر

زمین شد چون سپهر از بس بدایع****خزان شد چون بهار از بس نوادر

درخت مفلس از گنج طبیعت****توانگر شد به انواع جواهر

چنان شد باغ کز نظارهٔ او****همی خیره بماند چشم ناظر

زنور دانهٔ نار کفیده****ببیند در دل آبی همی سر

تو گویی برگ سیب و سیب الوان****سپهرست و برو اجرام زاهر

ز شکل بربط و از دستهٔ او****اگر فکرت کند مرد مفکر

همان هیات که از امرود و شاخش****به خاطر اندرست آید

به خاطر

اگرنه برج ثور و شاخ انگور****دو موجودند از یک مایه صادر

چرا پس خوشهٔ انگور و پروین****یکی صورت پذیرفت از مصور

وگرنه شاخها را جام نرگس****به باغ اندر شرابی داد مسکر

چرا چونان که مستان شبانه****توان و سرنگونسارند و فاتر

چمن را شاخ چندان زر فرستاد****ز دارالضرب وی پنهان و ظاهر

که هر ساعت چمن گوید که هر شاخ****کف خواجه است با این بخشش و بر

ظهیر دین یزدان بوالمناقب****نصیر ملت اسلام ناصر

کمال فضل و او با فضل کامل****وفور علم و او با علم وافر

به تقدیم قضا رایش مقدم****به تقدیر قدر حکمش مدبر

بود در پیش حلمش خاک عاجل****بود در جنب حکمش برق صابر

به کلکش در فتوت را خزاین****به طبعش در مروت را ذخایر

امور شرع را عدلش مربی****رموز غیب را حلمش مفسر

ندارد هیچ حاصل عقل کلی****که نه در ذهن او آن هست حاضر

خطابش منهی آمال عاقب****عتابش داعی آجال قاهر

ز سهمش گوئیا اقرار حشوست****به دیوانش اندرون انکار منکر

دهد پیشش گواهی در مظالم****رگ و پی بر فجور مرد فاجر

قضا تاویل سهم او ندارد****حریف خویش بشناسد مقامر

بر از گردون تاسع کرد مفروض****ز قدر او خرد گردون عاشر

قدر تقدیر قدر او نداند****مقدر کی بود هرگز مقدر

ایا آرام خاکت در نواهی****و یا تعجیل بادت در اوامر

بیان از وصف انعام تو عاجز****زبان از شکر اکرام تو قاصر

ره درگاه تو گویی مجره است****ز سیم سایلت وز زر زایر

گر از جود تو گیتی دانه سازد****به دام او درآید نسر طایر

ور از لطف تو تن مایه پذیرد****چو روحش درنیابد حس باصر

نیارد چون تو گردون مدور****نزاید چون تو ایام مسافر

به فرمان بردن اندر شرع مامور****به فرمان دادن اندر حکم آمر

عمارت یافت از عدلت زمانه****زمانه هست معمور و تو عامر

فرو خورد آب

عدلت آتش ظلم****چنان چون مار موسی سحر ساحر

اگر مسعود ناصر تربیت داد****عیاضی را به خلعتهای فاخر

مرا آن داد جاهت کان ندادست****عیاضی را دو صد مسعود ناصر

وگر چند اندرین مدت ندیدست****کسم در خدمتت الا بنادر

به یاد آن حقوق مکرماتت****زبانها دارم از خلق تو شاکر

وگر عمرم بر آن مقصور دارم****به آخر هم نمیرم جز مقصر

به شعر آنرا مقابل کی توان کرد****ولیکن شعر نیکوتر ز شاعر

چو خاموشی بود کفران نعمت****در این معنی چه خاموش و چه کافر

همیشه تا بود ارکان مؤثر****همیشه تا بودگردون مؤثر

چو ارکانت مبادا هیچ نقصان****چو گردونت مبادا هیچ آخر

ز چرخت باد عمری در تزاید****ز بختت باد عزمی بر تواتر

بر احکام قضا حکم تو قاضی****بر اسرار قدر علم تو قادر

سعادت همنشینت در مجالس****هدایت هم حریفت بر منابر

ترا در شرع امری باد جاری****مرا در شعر طبعی باد ماهر

چو عیدی بگذرد تا عید دیگر****به عید دیگرت هر شب مبشر

قصیده شماره 75: چو زیر مرکز چرخ مدور

چو زیر مرکز چرخ مدور****نهان شد جرم خورشید منور

مه عید از فلک رخسار بنمود****نه پیدایی تمام و نه مستر

چو تیغ ناخنی بر چرخ مینا****چو شست ماهیی در بحر اخضر

در اجسام زمین سیرش مؤثر****وز اجرام فلک ذاتش مؤثر

دبیری بود از او برتر بفکرت****چو فکرت بی نیاز از کلک و دفتر

بسی اسرار جزوی کرده معلوم****بسی احکام کلی کرده از بر

هزاران پیکر جنی و انسی****ز نور پیکر او در دو پیکر

بتی بر غرفهٔ دیگر خرامان****چو بت رویان چین زیبا و دلبر

ز فرقش تا قدم در ناز و کشی****ز پایش تا به سر در زر و زیور

به دستی بربطی با صوت موزون****به دیگر ساغری پر خمر احمر

برازوی صحن دیگر بود خالی****چو لشکرگاه بی سلطان ولشکر

گمانی آمدم کانجا کسی نیست****به ظاهر از مجاور یا مسافر

خرد گفت این

حریم پادشاهیست****به شاهی برتر از خاقان و قیصر

ز عدل او همی بارد هوا نم****ز فیض او همی زاید زمین زر

چنان کامل که نه گرم است و نه سرد****چنان عادل که نه خشک است و نه تر

ولیکن دیدن او نیست ممکن****که شب ممکن نباشد دیدن خور

وزین بربود دیوانی و در وی****دلاور قهرمانی ترک اشقر

به روز جنگ با دستان رستم****به پیش خصم با پیکار حیدر

درآرد از عدم عنقا به ناوک****ببرد خاصیت ز اشیا به خنجر

برازوی خواجهٔ چونان ممکن****که تمکین بودش از تمکین مسخر

ز عونش از عنایت چار عنصر****ز سیرش با سعادت هفت کشور

غنی و نعمت او دانش ودین****سخی و بخشش او حشمت وفر

وزو بر پیر دیگر بود هندی****بزرگ اندیشه ای چونان معمر

که ذاتش داشت بر آرام پیشی****که زادش بود با جنبش برابر

وفاق او صلاح اهل عالم****خلاف او فساد کون و جوهر

خیالات ثوابت در خیالم****چنان آمد همی بی حد و بی مر

که اندر چرخ کحلی کرده ترکیب****هزاران در و مروارید و گوهر

شهاب تیزرو چون بسدین تیر****گذاره کرده از پیروزه مغفر

مجره گفتیی تیغ گهردار****نهادستی بزنگاری سپر بر

به شاخ ثور بر شکل ثریا****چو مرواریدگون بار صنوبر

بنات النعش گرد قطب گردان****گهی از جرم زیر و گاه از بر

چو گرد مرکز رای خداوند****قضای ایزد دادار داور

وزیر ملک سلطان معظم****نصیر دین یزدان و پیمبر

جهان حمد محمود آنکه از جاه****جهان حمدش گرفت از پای تا سر

مؤخر عهد و در دانش مقدم****مقدم عقل و در رتبت مؤخر

به جنب رایش اجرام سماوی****چو با خورشید اجرام مکدر

نه اوج قدر او را هیچ پستی****نه بحر طبع او را هیچ معبر

ندارد عقل بی عونش هدایت****نگیرد باز بی سعیش کبوتر

یقینی چون گمان او نباشد****نباشد دیدهٔ احوال چو احور

به وهمش قدرت آن هست کز دهر****بگرداند بد و

نیک مقدر

به قدرش قوت آن هست کز سهم****کشد پیش قضا سد سکندر

کفش بحرست و موجش جود و بخشش****خطش تارست و پودش مشک و عنبر

اگرنه نهی کردستی ز اسراف****خدای و نهی او نهیی است منکر

ز افراط سخای او شدستی****جهان درویش و درویشی توانگر

سموم قهرش اندر لجهٔ بحر****نسیم لطفش اندر شورهٔ بر

برآرد از مسام ماهی آتش****برآرد از غبار تیره عرعر

نه با آرام حلمش خاک را صبر****نه با تعجیل امرش باد را پر

به جنب آن خفیف، اثقال مرکز****به پیش این کسل، اعجال صرصر

گرش بهتان نهد خصم بداندیش****ورش عصیان کند چرخ ستمگر

لعاب آن شود چون آب افیون****نجوم این شود چون جرم اخگر

اگرنه کلک او شد ناف آهو****وگرنه طبع او شد ابر آذر

چرا بارد به نطق آن در دریا****چرا ساید به نوک این مشک اذفر

در این جنبش اگر جز قوت نفس****فلک را علتی یابند دیگر

نظام کار او باشد که او را****همی از باختر تازد به خاور

ایا طبع تو بر احسان موفق****و یا بخت تو بر اعدا مظفر

تویی آن کس که گر کوشی، برآری****به قهر از صبح عالم شام محشر

تویی آن کس که گر خواهی برانی****به لطف از دود دوزخ آب کوثر

نیاوردست پوری بهتر از تو****جهان از نه پدر وز چار مادر

تو عقلی بوده ای در بدو ابداع****هدایت را چنان لابد و درخور

که جز نور تو تااکنون نبودست****هیولی را به صورت هیچ رهبر

زمین پیش وقار تو مجوف****جهان پیش کمال تو محقر

خرد جز در دماغ تو شمیده****سخن جز در ثنای تو مزور

تو بیش از عالمی گرچه درویی****چو رمز معنوی در لفظ ابتر

کند با لطف تو دوران گردون****چنان چون با سمندر طبع آذر

بود با تو هدر وسواس شیطان****چنان چون با پسر تعلیم آزر

حوادث چون به درگاهت

رسیدند****نزاید بیش از ایشان فتنه و شر

که شب را تیرگی چندان بماند****که رخ پیدا کند خورشید ازهر

جهان از فتنه طوفانست و در وی****پناه و حلم تو کشتی و لنگر

اگر پیروزیی بینی ز خود دان****بزیر دور این پیروزه چادر

وگر من بنده را حرمان من داشت****دو روز از خدمتت مهجور و مضطر

چو دارم حلقهٔ عهد تو در گوش****به یک جرمم مزن چون حلقه بر در

تو مخدوم قدیمی انوری را****چنان چون بوالفرج را بوالمظفر

مرا درگاه تو قبله است و در وی****اگر کفران کنم چه من چه کافر

نمی گویم که تقصیری نرفته است****درین مدت که نتوان کرد باور

ولیکن اختیار من نبودست****که مجبور فلک نبود مخیر

از این بی پا و سر گردون گردان****به سرگردانیی بودستم اندر

که گر تقریر آن بودی در امکان****زبانم اندکی کردی مقرر

به ابرامی که دادم عذر نه زانگ****بود گستاخ تر دیرینه چاکر

همیشه تا بود دی پیش از امروز****همیشه تا بود دی بعد آذر

همه آذرت با دی باد مقرون****همه امروز از دی باد خوشتر

به هر چت رای بگراید مهیا****به هر چت کام روی آرد میسر

حساب عمر تو چون دور گردون****به تکراری که سر ناید مکرر

چنان چون مرجع اجزا سوی کل****چو کان بادست رادت مرجع زر

نکوخواهت نکونام و نکوبخت****بداندیشت بدآیین و بداختر

همه روزت چو روز عیداضحی****همه سالت نشاط جام و ساغر

قصیده شماره 76: ای در ضمان عدل تو معمور بحر و بر

ای در ضمان عدل تو معمور بحر و بر****وی در مسیر کلک تو اسرار نفع و ضر

ای روزگار عادل و ایام فتنه سوز****وی آسمان ثابت و خورشید سایه ور

عدل تو بود اگرنه جهان را نماندی****با خشک ریش جور فلک هیچ خشک و تر

در روزگار عدل تو با جبر خاصیت****بیجاده از تعرض کاهست بر حذر

گیتی ز فضلهٔ دل ودست تو ساختست****در آب ساده گوهر

و در خاک تیره زر

وز مابقی خوان تو ترتیب کرده اند****بر خوان دهر هرچه فلک راست ماحضر

قدر تو کسوتیست که خیاط فطرتش****بردوختست از ابرهٔ افلاک آستر

گردون بر نتایج کلکت بود عقیم****دریا بر لطافت طبعت بود شمر

بر ملک پرده کلک تو دارد همی نگاه****از راز دهر اگرچه گرفتست پرده بر

در ملک دهر کیست که بودست سالها****زین روی پرده دار و زان روی پرده در

ای چرخ استمالت و مریخ انتقام****ای آقتاب تخاطر و ای مشتری خطر

حرص ثنا و عشق جمالت مبارکت****گر در قوای نامیه پیدا کند اثر

این در زبان خامش سوسن نهد کلام****وان در طباق دیدهٔ نرگس نهد بصر

از عشق نقش خاتم تست آنکه طبع موم****با انگبین همی نبرد دوستی به سر

نشگفت اگر نگین ترا در قبول مهر****چون موم نرم سجدهٔ طاعت برد حجر

قهر تو آتشی است چنان اختیارسوز****کاسیب او دخان کند اندیشه در فکر

از شر دشمن ایمنی از بهر آنکه هست****هستی و نیستیش به یک بار چون شرر

بر کشتن حسود تو مولع چو آسمان****کس در جهان ندیده و نشنیده در سمر

طوفان چرخ جان یکی را چو غوطه داد****فریاد از اخترانش برآمد که لاتذر

نگذارد ار به چرخ رسد باد قهر تو****آثار حسن عاریتی بر رخ قمر

ور سایهٔ تغیر تو بر جهان فتد****در طبع کو کنار مرکب کند سهر

بیند فلک نظیر تو لیکن به شرط آنک****هم سوی تو به دیدهٔ احول کند نظر

چون زاب تیغ دودهٔ سلجوق بیخ ملک****کرد از طریق نشو به هر شش جهت سفر

آمد نظام شاخس و صدر شهید برگ****وان شاخ و برگ را تو خداوند بار و بر

دست زوال تا ابد از بهر چون تو بار****در بیخ این درخت نخواهد زدن تبر

ز اول که داشت در تتق

صنع منزوی****ارواح را مشیمه و اشباح را گهر

در خفیه با زمانه قضا گفت حاملی****ای مادر جهان به جهانی همه هنر

گفتا چگونه، گفت به آخر زمان ترا****زاید وزیر عالم عادل یکی پسر

هم در نفاذ امر بود پادشا نشان****هم در نهاد خویش بود پادشا سیر

عقلی مجرد آمده در حیز جهت****روحی مقدس آمده در صورت بشر

با سیر حکم او به مثل چرخ کند سیر****با سنگ حلم او به مثل کوه تیز پر

می بود تا به عهد تو بیچاره منتظر****کان وعده را نبود کسی جز تو منتظر

و امروز چون به کام رسید از نشاط آن****کانچ از قضا شنید همان دید از قدر

گردان به گرد کوی زمانه زمانه ایست****با یک دهان ز شکر قضا تا به سر شکر

دانی چه خود همای بقا در هوای دهر****از بهر مدت تو گشادست بال و پر

ورنه نه آن درشت پسندست روزگار****کو روزگار خویش به هرکس کند هدر

خود خاک درگه تو حکایت همی کند****چونان که سطح آب حکایت کند صور

کز روی سبق مرتبه در مجمع وجود****ذات تو آمد اول و پس دهر بر اثر

من این همی ندانم دانم که چون تو نیست****در زیر چرخ و کس نرسیدست بر زبر

در جیب چرخ گر نشود دست امتحانت****در طول و عرض دامن آخر زمان نگر

تا تربیت کنند سه فرزند کون را****ترکیب چار مادر و تاثیر نه پدر

از طوق طوع گردن این چار نرم دار****در پای قدر تارک آن نه فرو سپر

تا واحد است اصل شمار و نه از شمار****دوران بی شمار به شادی همی شمر

بر مرکز مراد تو ایام را مدار****تا چرخ را مدار بود گرد این مدر

جویندهٔ رضای تو سلطان دادبخش****دارندهٔ بقای تو سبحان دادگر

قصیده شماره 77: زهی بقای تو دوران ملک را مفخر

زهی بقای تو دوران ملک

را مفخر****خهی لقای تو بستان عدل را زیور

به بارگاه تو حاجب هزار چون خاقان****به بزم گاه تو چاکر هزار چون قیصر

ز امن داشته عزم تو پیش خوف سنان****ز عدل ساخته حزم تو پیش ظلم سپر

زبان تیغ تو پیوسته در دهان عدو****سنان رمح تو همواره در دل کافر

به احتشام تو بنیاد جود آبادان****به احترام تو آثار بخل زیر و زبر

کشیده رخت تو خورشید بر نطاق حمل****نهاده تخت تو افضال بر بساط قمر

ز وصف حلم تو باشد بیان من قاصر****ز نعت عدل تو گردد زبان من مضطر

ز ناچخ تو شود گاه خشم شیر نهان****ز خنجر تو کند وقت کینه ببر حذر

شرف به لطف همی پرورد ترا در ملک****هنر به ناز همی پرورد ترا در بر

دو شاهزاده که هستند از این درخت سخا****مبارک و هنری کامران و نام آور

گزیده سیف الدین اختیار ملک و شرف****ستوده عزالدین آن افتخار عدل و هنر

اسیر ناچخ این گشته ژنده پیلی مست****مطیع خنجر آن گشته شرزه شیری نر

سزد ز پیکر خورشید چتر آنرا طوق****رسد ز شهپر سیمرغ تیر این را پر

سخای این شده ایام عدل را قانون****عطای آن شده فرزند جود را مادر

رفیع همت این کرده با ستاره قران****بدیع دولت آن گشته در زمانه سمر

مثال ملکت این فخر ملکت سلجوق****نشان دولت آن تاج دولت سنجر

کمال یافت به دوران ملک این دیهیم****شرف گرفت به اقبال عدل آن افسر

به وقت کینه قضا در غلاف این ناچخ****به گاه حمله قدر در نیام آن خنجر

همیشه در شرف ملک شادمان بادند****غلام وار کمر بسته پیش تخت پدر

خدایگانا امید داشت بنده همی****که در ثنای تو بر سروران شود سرور

به بارگاه تو هر روز پیشتر گردد****کنون به رسم رسن تاب می شود پس تر

ز دخل نیست

منالی و خرج او بی حد****ز نفع نیست نشانی و وام او بی مر

اگر چنانکه دهد شهریار دستوری****غلام وار دهد بوسه آستانهٔ در

به سوی خانه گراید زبان شکر و ثنا****به باد ملک خداوند کرده دایم تر

قصیده شماره 78: دی چون بشکست شهنشاه فلک نوبت بار

دی چون بشکست شهنشاه فلک نوبت بار****وز سراپردهٔ شب گرد جهان کرد حصار

روی بنمود مه عید به شکلی که کشند****قوسی از زر طلی بر کره ای از زنگار

جرم او قابل و مقبولش از آن سو تاثیر****سیر او فاعل و مفعولش از این سو آثار

گاهی از دوری خورشید همی شد فربه****گه ز نزدیکی او باز همی گشت نزار

بر ازو بود سبک روح دبیری که به کلک****معنی اندر ورق روح همی کرد نگار

سفهش غالب و چون بخت لئیمان خفته****خردش کامل و چون چشم رقیبان بیدار

مضمر اندر سخنش هرچه قضا را مقدور****مدغم اندر قلمش هرچه فلک را اسرار

بود بر تختهٔ او از همه نوعی آیات****بود در دفتر او از همه وزنی اشعار

کرده در دلو برین منطقه و هیات آسان****کرده در حوت بر آن ابجد و هوز دشوار

باز بر طارم دیگر صنمی سیم اندام****به کفی بربط سغدی به دگر جام عقار

از تبسم لب شیرینش همی شد خسته****وز اشارت رخ نیکوش همی گشت فکار

توامان با وتد و فاصلهٔ موسیقی****هم نوا با وتر و زمزمهٔ موسیقار

حضرتی بود بر از طارم او سخت رفیع****سقف او را نه ستون بود و نه دیوار به کار

ملکی همچو خرد عادل و هشیار درو****نیک مستظهر وزو یافته خاک استظهار

گه تهی کرد همی دامن ابر از گوهر****گاه پر کرد همی کیسهٔ کان از دینار

صحن و دهلیز سراپردهٔ او اوج و حضیض****ادهم و اشهب گرد آخر او لیل و نهار

باد را دخل همی داد به وجهی ز دخان****ابر را

خرج همی کرد به وجهی ز بخار

باز میدان دگر بود درو شیردلی****که ازو شیر فلک خیره شود در پیکار

خنجرش گردن ارواح زند روز مصاف****ناوکش نامهٔ آجال برد وقت شکار

بی گنه بسته همی داشت یکی را در حبس****بی سبب خیره همی کرد یکی را بر دار

خواجه ای بود از اینان همه برتر ز شرف****مرد موسی کف و عیسی دم و یوسف دیدار

سایهٔ عدل پراکنده و نور احسان****رایت و رایش بر هفت و شش و پنج و چهار

عالم غیب همی دید و نبودش دیده****املی وحی همی کرد و نبودش گفتار

بر ازو صومعه ای بود و درو هندوی پیر****مدت عمرش بیرون شده از حد شمار

در همه شغلی چون صبر شتابش اندک****در همه کاری چون حلم درنگش بسیار

گاه می دوخت یکی را به کتف بر عسلی****گاه می بست یکی را به میان بر زنار

عدد انجم بسیار سپهر هشتم****بود چندان که برو چیره نمی شد مقدار

راست گویی که ز بسیاری انجم هستی****در گه خواب ز بسیاری شاهان گه بار

مجد دین بوالحسن عمرانی آنکه به جود****دل او بحر محیطست و کفش ابر بهار

آنکه دهرش ز قرانات فلک نارد مثل****وانکه چرخش ز موالید جهان نارد یار

چرخ را با شرفش سنگ فتد در موزه****کوه را با سخطش کیک فتد در شلوار

گشت بر محضر اقبال بزرگیش گواه****هر دو گیتی چو قضا و قدر آورد اقرار

تا نشد ضامن ارزاق خلایق جودش****پود یک معده طبیعت نفکند اندر تار

هست استیلا عدلش به کمالی که کنون****باز را کبک همی طعنه زند در کهسار

زانکه مانند شترمرغ ندارد مخلب****زانکه مانندهٔ خفاش ندارد منقار

تا زبان قلمش تیز فلک بگشادست****عقل در کام کشیدست زبان چون سوفار

قلمش آنچه بدو راه نیابد طغیان****خردش آنکه برو غیب نباشد دشوار

هست کمیت اشغال جهان را

میزان****هست کیفیت احکام فلک را معیار

شادمان باش زهی مهتر با استحقاق****چشم بد دور زهی خواجهٔ بی استکبار

درگهت مقصد سادات و برو بر اعیان****مجلست مرجع زوار و بدو در احرار

دخل مدح تو دویده ز وضیع و ز شریف****خرج جود تو رسیده به صغار و به کبار

کنی از تقویت لطف عرض را جوهر****کنی از تربیت قهر شفا را بیمار

باد در موقف حکم تو وزد وقت نفاذ****خاک در سایهٔ حلم تو بود گاه وقار

تابش رای تو بیرون کند از ماه محاق****کوشش عدل تو بیرون برد از خمر خمار

خواب امن تو چنان عام شد اکنون که نماند****در جهان جز خرد و بخت تو یک تن بیدار

به یسار تو یمین خورد فلک گفت مترس****به یمین تو دهم هرچه مرا هست یسار

همتت بانگ برو زد که نگهدار ادب****کان یمین را ز یسار تو همی آید عار

تا برآورد فلک سر ز گریبان وجود****جز که در دامن قدر تو نکردست قرار

هرکجا رایض حزم تو گران کرد رکاب****بر سر توسن افلاک توان کرد فسار

هرکجا منع تو بگشاد در چون و چرا****بر در خانهٔ تقدیر توان زد مسمار

گر صبا از کف دست تو وزد همچو بهار****درم افشان دمد از شاخ برون دست چنار

جز فلک با کف پای تو نسودست رکاب****جز عنان در کف دست تو نکردست قرار

خواستم گفت که خورشید به رایت ماند****گفت خورشید که با او سخن من بگذار

در جبین همه اجرام فلک چین افتد****گر فلک را به مثل حکم تو گوید که بدار

در بزرگی تو یک نکته بخواهم گفتن****کانچنانست وگرنه ز خدایم بیزار

عقل اگر از سر انصاف بجوید امروز****در دیار دو جهان جز تو نیابد دیار

ای روان کرده به هر هفت فلک بر فرمان****وی روا

دیده به هر شش جهت اندر بازار

نام من بنده به شش ماه به هر هفت اقلیم****گشت مشهور کبار از تو و معروف صغار

گر نیرزد سخنم زحمت من ور ارزد****هم بخر، نوش بر نیش بود گل بر خار

خاطری دارم منقاد چنانک اندر حال****گویدم گیر هر آن علم که گویم که بیار

در ادب گرچه پیاده است چو خصمت گه عفو****در سخن هست چو عقلت گه ادراک سوار

مرد باید چو میان بست به مداحی تو****که ازو گوهر ناسفته ستاند به کنار

همه شب کسب جواهر کند از عالم غیب****تا دگر روز کند در کف پای تو نثار

شعرم اینست وگر کس به ازین داند گفت****گو بیار اینک ارکان و بزرگان دیار

حاش لله نه که من بنده همی گویم از آن****که چرا پار نبود این سخنم یا پیرار

این هم اقبال تو می گوید ورنه تو بگوی****کز چو من شاخ چنین میوه چرا آید بار

همه کس داند و آنرا نتوان شد منکر****روز را بارخدایا نتوان کرد انکار

تا گسسته نشود رشتهٔ امروز از دی****تا بریده نشود اول امسال از پار

باد هر سال به سال دگرت ضامن عمر****باد هر روز به روز دگرت پذرفتار

دایم از روی بزرگی و شرف روزافزون****وز تن و جان و جوانی و جهان برخوردار

دامن عمر تو از گرد اجل در عصمت****پایهٔ جاه تو زاسیب فلک در زنهار

هردم اقبال نوت باد ز گردون کهن****سال نو بر تو همایون و چنین سال هزار

قصیده شماره 79: دوش از درم درآمد سرمست و بی قرار

دوش از درم درآمد سرمست و بی قرار****همچون مه دو هفته و هر هفت کرده یار

با زلف تابدار دلاویز پر شکن****با چشم نیم خواب جهان سوز پرخمار

جستم ز جای و پیش دوید و سلام کرد****واوردمش چو تنگ شکر تنگ در کنار

گفت از کجات

پرسم و خود کی رسیده ای****چونی بماندگی و چگونست حال و کار

گفتم که حالم از غم تو بس تباه بود****لیکن کنون ز شادی روی تو چون نگار

تا همچون چنگ تو به کنارم نیامدی****بودم چو زیر چنگ تو با ناله های زار

بنشست و ماجرای فراق از نخست روز****آغاز کرد و قصهٔ آن گوی و اشکبار

می گفت و می گریست که آخر چو درگذشت****بی تو ز حد طاقت من بار انتظار

منت خدای را که به هم باز یک نفس****دیدار بود بار دگرمان در این دیار

القصه از سخن به سخن شد چو یک زمان****گفتیم از این حدیث و گرفتیم اعتبار

افتاد در معانی و تقطیع شاعری****بر وزنهای مشکل و الفاظ مستعار

گفتا اگرچه مست و خرابم سؤال کن****رمزی دو زین نمط نه نهان بل به آشکار

گفتم که چیست آنکه پس دور چرخ ازوست****گر زیر دور چرخ یمین است یا یسار

در بزم رشک برده برو شاخ در خزان****در بذل شرم خورده از او ابر در بهار

اصل وجود اوست که از بیخ فرع اوی****دارد همان نظام که از هفت و از چهار

گفتا که دست نایب سلطان شرق و غرب****آن از جهان گزیده و دستور شهریار

مودود احمد عصمی کز نفاذ امر****دارد زمام گیتی در دست اختیار

گفتم که چیست آن تن بی جان که در صبی****بودی صباش دایه و مادرش جویبار

زو موج فتنه ساکن و او روز و شب دوان****زو ملک شاه فربه و او سال و مه نزار

گه در مزاج حرف نهد نفس ناطقه****گه در کنار نطق کند در شاهوار

گفتا که کلک نایب دستور شرق و غرب****آن لطف گاه بر و سیاست به روز بار

مودود احمد عصمی کز مکان اوست****بنیاد دین و قاعدهٔ دولت استوار

گفتم قصیده ای اگرت امتحان کنم****در

مدح این خلاصهٔ مقصود روزگار

طبعت بدان قیام تواند نمود گفت****کم گوی قصه، خیز دوات و قلم بیار

برخاستم دوات و قلم بردمش به پیش****آن یار ناگزیر و رفیق سخن گزار

برداشت کلک و کاغذ و فرفر فرونوشت****بر فور این قصیدهٔ مطبوع آبدار

قصیده شماره 80: باد شبگیری نسیم آورد باز از جویبار

باد شبگیری نسیم آورد باز از جویبار****ابر آذاری علم افراشت باز از کوهسار

این چو پیکان بشارت بر، شتابان در هوا****وان چو پیلان جواهرکش خرامان در قطار

گه معطر خاک دشت از باد کافوری نسیم****گه مرصع سنگ کوه از ابر مرواریدبار

بوی خاک از نرگس و سوسن چو مشک تبتی****روی باغ از لاله و نسرین چو نقش قندهار

مرحبا بویی که عطارش نباشد در میان****حبذا نقشی که نقاشش نباشد آشکار

ابر اگر عاشق نشد چون من چرا گرید همی****باد اگر شیدا نشد چون من چرا شد بی قرار

مست اگر بلبل شدست از خوردن مل پس چراست****چهرهٔ گل با فروغ و چشم نرگس پر خمار

رونق بازار بت رویان بشد زیرا که بود****بوی خطشان گلستان و رنگ رخشان لاله زار

باده خور چون لاله و گل زانکه اندر کوه و دشت****لاله می روید ز خارا گل همی روید ز خار

باده خوردن خوش بود بر گل به هنگام صبوح****توبه کردن بد بود خاصه در ایام بهار

بر گل سوری می صافی حلالست و مباح****خاصه اندر مجلس صدر جهان فخر کبار

مجلس عالی علاء الدین که از دست سخاش****زر ز کان خواهد امان و در ز دریا زینهار

عالم علم و سپهر جود محمود آنکه هست****افتخار روزگار و اختیار شهریار

دست جود آسمان از دست جودش مایه خواه****نقد جاه اختران بر سنگ قدرش کم عیار

عقل پروردست گویی روح او را در ازل****روح پروردست گویی شخص او را برکنار

راست کاری پیشه کردست از برای آنکه نیست****در قیامت هیچکس جز راستکاران

رستگار

کی شود عالم از او خالی که از بهر بقاش****کرد ایزد روز مولودش فنا را سنگسار

زاب و آتش برد روح و رای او پاکی و نور****چون ز باد و خاک طبع و حلم او لطف و وقار

خواستند از حلم و رای او زمین و آسمان****هریکی در خورد خود چیزی ز روی افتخار

خود او چون زان سؤال آگه شد اندر حال داد****کوه این را خلعت و خورشید آنرا یادگار

ابر جودش گر به نیسان قطره بارد بر زمین****تا قیامت با درم آید برون دست چنار

ای به جنب همت تو پایهٔ اجرام پست****وی به پیش طلعت تو چشمهٔ خورشید تار

دارد از لطف تو برجیس و ز قهر تو زحل****این سعادت مستفاد و آن نحوست مستعار

در پناه درگه اقبال و بام قدرتست****هفت کوکب در مسیر و نه سپهر اندر مدار

ورکسی گوید نشاید بود گویم پس چراست****این نه آنرا پاسبان وان هفت این را پرده دار

فضل یزدان هست سال و مه یسارت را یمین****رای سلطان هست روز و شب یمینت را یسار

هر لباسی کز شرف پوشید شخص دولتت****رفعتش بودست پود و عصمتش بودست تار

گر شود در سنگ پنهان دشمنت همچون کشف****ور شود در خاک متواری حسودت همچو مار

حزم تو آنرا چو ناقه آورد بیرون ز سنگ****چو عزیمت هیبت و خشمت برآرد زان دمار

هست مضمر گویی اندر طاعت و عصیان تو****نام و ننگ و خیر و شر و لطف و قهر و فخر و عار

مادحت را گر معانی سست و الفاظ ابترست****زاهل معنی لاجرم کس نیست او را خواستار

هرکه در بند صور ماند به معنی کی رسد****مرد کو صورت پرست آمد بود معنی گذار

لیک ار یک روز بر درگاه تو باشد به پای****پایگاهی

یابد از اقران فزون در روزگار

طبع گنگش بی زبان گویا شود چون کلک تو****گرچه کلک تو کمر بندد به پیشت بنده وار

گرچه نزد هیچ دیار این زمان مقبول نیست****گردد از تعریف تو صاحب قبول این دیار

سغبهٔ او باشد امروز آنکه منکر بود دی****طاعت او دارد امسال آنکه عصیان داشت پار

تا زند باد خزان بر شاخها زر و درم****تا کند باد صبا در باغها نقش و نگار

شاخ اقبالت چو باغ از ابر نیسان باد سبز****شخص بدخواهت چو برگ از باد دی زرد و نزار

چهرهٔ بدخواهت از انده چو آبی باد زرد****سینهٔ بد گوت پر خون از تفکر چون انار

شادمان در دولت عالی و جاه بی کران****کامران از نعمت باقی و عمر بی کنار

قصیده شماره 81: هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطار

هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطار****سوخت از آتش غم جان مرا هندووار

لاله راندن به دم و سوختن اندر آتش****هندوان دست ببردند بدین هر دو نگار

هندوانه دو عمل پیش گرفت او یارب****داری از هر دو عمل یار مرا برخوردار

هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج****عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صدبار

عشق هندو به همه حال بود سوزان تر****که در انگشت بود عادت سوزانی نار

اتفاق فلکی بود و قضای ازلی****عشق را بر سر من رفته یکایک سر و کار

دیدم از پنجرهٔ حجرهٔ نخاس او را****او به کاشانه بد و من به میان بازار

هم بر آن گونه که از پنجرهٔ ابر به شب****رخ رخشندهٔ مه بیند مرد نظار

کشی و چابکیش دیدم و با خود گفتم****اینت افسونگر هندو نسب جادو سار

به فسون بین که بدانگونه مسخر کردست****هم به بالای خود از عنبر و از مشک دو مار

آنکه دلال دو گیسوی پر از عطر ویست****نیست دلال درین مرتبه هست

او عطار

زنخش چیست یکی گوی بلورین در مشک****ابرویش چیست دو چوگان طلی کرده نگار

دمچهٔ چشم کدامست و دماوند کدام****حلقهٔ زلف کدامست و کدامست تتار

آنکه آن حور که او را دل احرار بهشت****وانکه آن بت که ورا جان عزیزان فرخار

گو بیا روی ببین اینک وانگه به دو دست****زو نگهدار به دل و دین خود ای صومعه دار

من در آن صورت او عاجز و حیران مانده****دیده در وی نگران و دل از اندیشه فکار

هندوانه عملی کرد وی و من غافل****دلم از سینه برآورده و از فرق دمار

جادویی کردن جادو بچه آسان باشد****نبود بط بچه را اشنهٔ دریا دشوار

چون به ناگاه فرود آمد از آن حجره به شیب****همچو کبکی که خرامنده شود از کهسار

پای من خشک فرومانده ز رفتار و مرا****نیست بر خشک زمین پای من و گل ستوار

گفتم ای رشک بتان عشق مبارک بادم****که گرفتم غم عشق تو به صد مهر کنار

خنده می آمدش و بسته همی داشت دو لب****کانچنان خنده نبینی ز گل هیچ بهار

گفت اگر زر بودت عشق مبارک بادت****که به زر پای رسد بر سر نجم سیار

از خداوند مرا گر بخری فردا شب****برخوری از من و از وصل من اندوه مدار

گفتم ار زر نبود پس چه بود تدبیرم****گفت یک بدرهٔ زر فکر کن و ریش مخار

دلم از جا بشد ناگه و بخروشیدم****جامه بدریدم و اشک از مژگان کرد نثار

نوحهٔ زار همی کردم و می گفتم وای****اینت بی سیمی و با سیم همی آید یار

دلش از زاری و از نوحهٔ من باز بسوخت****به نوازش بگشاد آن دو لب شکربار

گفت مخروش ترا راه نمایم که چه کن****رو بر خواجهٔ خود شعر برو سیم بیار

خواجهٔ عادل عالم خلف حاتم طی****معطی دهر

جلال الوزرا شمع دیار

آنکه آسان به کم از تو مثلا داده بود****ده به از من به یکی راه ترا نه صدبار

نه بسنجد چهل از من به جوی در چشمش****نه بهای چو منی بگذرد از چل دینار

رو میندیش که از بهر توام بخریدی****به مثل قیمت من گر بگذشتی ز هزار

گفتم ای دوست نکوراه نمودی تو ولی****با خداوند کرا زهره از این سان گفتار

گفت لا حول و لا قوه الا بالله****این چه گل بود که بشکفت میانش پرخار

او چو برگشت و خرامان شد از آنجای وداع****که نحوست کند از چرخ بر آنجای نثار

درد بی سیمیم آورد به سوی خانه****چو گنه کاری حاشا که برندش سوی دار

در ببستم بدو زنجیر هم از اول شب****پشت کردم سوی در روی به سوی دیوار

گفتم امشب بسزا بر سر بی سیمی خویش****تا گه صبح یکی ناله کنم زارازار

اشک راندم که همی غرقه شدی کشتی نوح****آه کردم که همی خیمه بیفکندی نار

هر شراری که برانداخت دل از روی رهی****بر فلک دیدم رخشان شده انجم کردار

من درین دمدمهٔ کار که سیمرغ سحر****به یکی جوی پر از شیر فرو زد منقار

گرمی و تری آن شیر همانا که مرا****به سوی مغز همان لحظه برآورد بخار

تا زدم چشم ولی نعمت خود را دیدم****بر نهالی به زر بر طرف صفهٔ بار

گفت ای انوری آخر چه فتادست ترا****که فرو رفته ای و غمزده چون بوتیمار

پیشتر رفتم و با خواجه به یکبار به شرح****قصهٔ عشق کنیزک همه کردم تکرار

خوش بخندید و مرا گفت سیه کار کسی****گفتم از خواجه سیه به نبود رنگ نگار

هم در آن لحظه بفرمود یکی را که برو****بخر این بدره بیار و به ثناگوی سپار

رفت و بخرید و بیاورد و به من بنده

سپرد****دست دلدار گرفتم شدم آنگه بیدار

نه ولی نعمت من بود و نه معشوقهٔ من****راست من با تن خود خفته چو با سگ شنغار

وز همه نادره تر آنکه عطا خواست عطا****تا بر خواب گزارنده گرو شد دستار

ویحک ای چرخ منم مانده سری پر سودا****از جهان این سر و سودا به من ارزانی دار

دور ادبار تو تا چند به پایان آرم****دور اقبال اگر هست بیار ای دیار

ای کریمی و حلیمی که ز نسل آدم****کرم و حلم ترا آمده بی استغفار

از کریمی و حلیمی است که می بنیوشی****نعرهٔ زاغ و زغن چون نغم موسیقار

گرچه از قصه درازی ببرد شیرینی****کی بود از بر هفتاد ترش بوالغنجار

همه به قدر تو که کوتاه نخواهم کردن****تا ببینم که دهی تا شب قدرم دیدار

ناز بنده که کشد جز که خداوند کریم****ناز حسان که کشد جز که رسول مختار

من برآنم که مدیح تو بخوانم برخاک****تا شود خاک سیه کن فیکون زر عیار

وانگهی زر بدهم کار چو زر خوب کنم****بیش چون زر نکنم در طلب زر رخسار

راست گویم چو کف راد گهربار تو هست****منت زر شدن خاک سیاهم به چکار

آفتاب فلک آرای تو بر جای بود****جای باشد که جهان را ز چراغ آید عار

تا به نزدیک سر و صدر اطبا آفاق****عشق بیماری دل باشد و عاشق بیمار

دل من باد گرفتار چنین بیماری****تو خداوند مرا داشته هردم تیمار

قصیده شماره 82: دی بامداد عید که بر صدر روزگار

دی بامداد عید که بر صدر روزگار****هر روز عید باد به تایید کردگار

بر عادت از وثاق به صحرا برون شدم****با یک دو آشنا هم از ابناء روزگار

در سر خمار باده و بر لب نشاط می****در جان هوای صاحب و در دل وفای یار

اسبی چنانکه دانی زیر از میانه زیر****وز کاهلی که بود نه

سک سک نه راهوار

در خفت و خیز مانده همه راه عیدگاه****من گاه زو پیاده و گاهی برو سوار

نه از غبار خاسته بیرون شدی به زور****نه از زمین خسته برانگیختی غبار

راضی نشد بدان که پیاده شوم ازو****از فرط ضعف خواست که بر من شود سوار

گه طعنه ای ازین که رکابش دراز کن****گه بذله ای از آن که عنانش فرو گذار

من واله و خجل به تحیر فرو شده****چشمی سوی یمینم و گوشی سوی یسار

تا طعنهٔ که میدهدم باز طیرگی****تا بذلهٔ که می کندم باز شرمسار

شاگردکی که داشتم از پی همی دوید****گفتم که خیر هست، مرا گفت بازدار

تو گرم کرده اسب به نظاره گاه عید****عید تو در وثاق نشسته در انتظار

عیدی چگونه عیدی چون تنگها شکر****چه تنگها شکر که به خروارها نگار

گفتم کلید حجره به من ده تو برنشین****این مرده ریگ را تو به آهستگی بیار

القصه بازگشتم و رفتم به خانه زود****در باز کرد و باز ببست از پس استوار

بر عادت گذشته به نزدیک او شدم****آغوش باز کرد که هین بوس و هان کنار

در من نظر نکرد چو گفتم چه کرده ام****گفت ای ندانمت که چگویم هزار بار

امروز روز عید و تو در شهر تن زده****فردا ترا چگوید دستور شهریار

بد خدمتی اساس نهادی تو ناخلف****گردندگی به پیشه گرفتی تو نابکار

گفتم چگویمت که درین حق به دست تست****ای ناگزیر عاشق و معشوق حق گزار

لیکن ز شرم آنکه درین هفته بیشتر****شب در شراب بوده ام و روز در خمار

ترتیب خدمتی که بباید نکرده ام****کمتر برای تهنیتی بیتکی سه چار

گفتا گرت ز گفتهٔ خود قطعه ای دهم****مانند قطعهای تو مطبوع و آبدار

گفتم که این نخست خداوندی تو نیست****ای انوریت بنده و چون انوری هزار

پس گفتمش که بیتی ده بر ولا بخوان****تا

چیست وزن و قافیه چون برده ای به کار

آغاز کرد مطلع و آواز برکشید****وانگاه چه روایت چون در شاهوار

قصیده شماره 83: ای به خوبی و خرمی چو بهار

ای به خوبی و خرمی چو بهار****گشته در دیدها بهار نگار

عرصهٔ صحن تو بهشت هوا****ذروهٔ سقف تو سپهر عیار

از سپهرت به رفعت آمده ننگ****وز بهشتت به نزهت آمده عار

گشته باطل ز عکس دیوارت****آن دورنگی که داشت لیل و نهار

در تو از مشکلات موسیقی****هرچه تقریر کرده موسیقار

کرده زان پس مکرران صدات****هم بر آن پرده سالها تکرار

معتدل عالمی که در تو طیور****همه هم ساکن اند و هم طیار

بلعجب عرصه ای که در تو وحوش****همه هم ثابتند و هم سیار

کرگ تو پیل کشته بر تارک****باز تو کبک خسته در منقار

شیر و گاو تو بی نزاع و غضب****ابدالدهر مانده در بیکار

تیغ ترکان رزمگاه ترا****آسمان کرده ایمن از زنگار

جام ساقی بزمگاه ترا****می پرستان نه مست و نه هشیار

موج در جوی تو فلک سرعت****مرغ بر بام تو ملک هنجار

با تو رضوان نهاده پیش بهشت****چند کرت عصا و پا افزار

عمرها در عمارتت بوده****دهر مزدور و آسمان معمار

سحر نقش ترا نموده سجود****مردم دیدها هزار هزار

بزمگاه ترا هلال قدح****همه وقتی پر آفتاب عقار

دیلم و ترک رزمگاه ترا****هیچ کاری دگر نه جز پیکار

رمح این چون شهاب آتش سوز****تیغ آن چون مجره گوهردار

وحش و طیر شکارگاه ترا****خامه بی اضطراب داده قرار

سایهٔ تو چنان کشیده شدست****کافتابش نمی رسد به کنار

پایهٔ تو چنان رفیع شدست****کاسمان را فرود اوست مدار

آسمان زیر دست پایهٔ تست****ورنه کردی ستاره بر تو نثار

باغ میمونت را نشسته مدام****همچو مرغان فرشته بر دیوار

طارم قدر تو چو گردون نه****چمن صحن تو چو ارکان چار

رستنیهاش چون نبات بهشت****فارغ از گردش خزان و بهار

سوسنش همچو منهیان گویا****نرگسش همچو عاشقان بیدار

یک دم از طفل و بالغش خالی****دایهٔ نشو

را نبوده کنار

پنجهٔ سرو او به خنجر بید****بی گنه بر دریده سینهٔ نار

سایهٔ بید او به چهرهٔ روز****بی سبب در کشیده چادر قار

صدف افکنده موج برکهٔ او****همه اطراف خویش دریاوار

فضلهٔ سرخ بید او مرجان****لؤلؤ سنگ ریز او شهوار

در عالیش بر زبان صریر****مرحبا گوی ز ایران هموار

نابسوده در او ز پاس وزیر****سر زلف بنفشه دست چنار

آن قدر قدرت قضا پیمان****آن ملک سیرت ملوک آثار

ناصرالدین که شاخ نصرت و دین****ندهد بی بهار عدلش بار

طاهربن مظفر آنکه ظفر****همه بر درگهش گذارد کار

آنکه بفزود کلک را رونق****وانکه بشکست تیغ را بازار

وانکه جز باس او ندارد زرد****فتنهای زمانه را رخسار

دست رایش بکوفت حلقهٔ غیب****برکشیدند از درون مسمار

دولتش را چو چرخ استیلا****همتش را چو بحر استظهار

بوی باسش مشام فتنه نیافت****رخت برداشت رنگش از رخسار

نه معالیش پایمال قیاس****نه ایادیش زیردست شمار

کار عزمش به ساختن آسان****غور حزمش به یافتن دشوار

دست جودش همیشه بر سر خلق****پای خصمش مدام بر دم مار

کرده چرخش به سروری تسلیم****داده دهرش به بندگی اقرار

رایت او به جنبش اندک****خانه پرداز فتنهٔ بسیار

روزگارش به طبع گفته بگیر****هرچه رایش به حکم گفته بیار

بسته با حکم از قضا بیعت****گفته با کلک او قدر اسرار

داشته شیر چرخ را دایم****سایهٔ شیر رایتش به شکار

به بزرگیش کاینا من کان****داده یک عزم و یک زبان اقرار

کرده دوش یهود را تهدید****احتساب سیاستش به غیار

تا جهان لاف بندگیش زدست****سرو ماندست و سوسن از احرار

از عجب لا اله الا الله****چون کنند آفتاب را انکار

ای قضا بر در تو جویان جاه****وی قدر بر در تو خواهان بار

مسرع حکم تو زمانه نورد****شعلهٔ باس تو ستاره شرار

کوه را با طلایهٔ حلمت****گشته قایم جهادهای وقار

جیش عزمت دلیل بوده بسی****فتنه را در مضیقها به عثار

رایتت آیتی است حق گستر****قلمت معجزیست

باطل خوار

رتبت کلک دست تو بفزود****تا جهان را مشیر گشت و مشار

چه عجب زانکه خود مربی نیست****کلک را در جهان چو دریا بار

دهرش از انقیاد گفته بگیر****هرچه رایش به حکم گفته بیار

صاحبانی چرا از آنکه فلک****دارد از من بدین سخن آزار

اندرین روزها به عادت خویش****مگر اندر میان خواب و خمار

بیتکی چند می تراشیدم****زین شتر گربه شعر ناهموار

منشی فکرتم چو از دو طرف****گشت معنی ستان و لفظ سپار

گفتمت صاحبا فلک بشنید****گفت هان ای سلیم دل زنهار

این ندا هیچ در سخن منشان****وین سخن بیش بر زبان مگذار

آنکه توقیع او کند تعیین****خسرو و صاحب و سپهسالار

وانکه دارند در مراتب ملک****بندگانش ملوک را تیمار

آنکه امرش دهد به خاک مسیر****وانکه نهیش دهد به باد قرار

وانکه هرگز به هیچ وجه ندید****فلکش جز به آب و آینه یار

وانکه از روی کبریا دربست****نه به عون سپاه و عرض سوار

وانکه جز عزم او نجنباند****رایت فتح را به گیر و به دار

تخت خاقان بگوشهٔ بالش****تاج قیصر به ریشهٔ دستار

صاحبش خوانی ای کذی و کذی****هان گرت می نخارد استغفار

ای در آن پایه کز بلندی هست****از ورای ولایت گفتار

نیست از تیر چرخ ناطق تر****دست از نطق زید و عمرو بدار

به خدای ار بدین مقام رسد****هم شود بی زبانتر از سوفار

من دلیری همی کنم ورنه****بر بساط تو از صغار و کبار

هیچ صاحب سخن نیارد کرد****این چنین بر سخنوری اصرار

تا بود بزم زهروی را گل****تا بود تیر عقربی را خار

فلک مجلست ز زهره رخان****باد چونان که بشکفد گلزار

دور فرمان دهیت همچو ابد****پای بیرون نهاده از مقدار

داعیان دوام دولت تو****انس و جان بالعشی و الابکار

جاهت از حرز و حفظ مستغنی****جانت از عمر و مال برخوردار

قصیده شماره 84: شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار

شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار****می

و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار

سبزه و آب گل افشان و صبوحی در باغ****نالهٔ بلبل و آواز بت سیم عذار

خوش بود خاصه کسی را که توانایی هست****وای بر آنکه دلی دارد و آنهم افکار

نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار****چه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار

ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد****بوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار

مرده خواهد که بجنبد به چنین وقت از جا****کشته خواهد که ز خون لاله کند با گلنار

کار می ساز که بی می نتوان رفت به باغ****مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار

بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن****نپسندند که او مست بود ما هشیار

باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت****گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار

چرب دستی فلک بین تو که بی خامه و رنگ****کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار

نقش بندی هوا باز نگه کن بر گل****که دو صد دایره بر دایره زد بی پرگار

شکل غنچه است چو پیکان که بود بر آتش****برگ بیدست چو تیغی که برآرد زنگار

گل نارست درخشنده چو یاقوتین جام****دانهٔ نار چو لل و چو در جست انار

طفل غنچه عرق آورده ز تب بر رخ از آن****مادر ابر همی اشک برو بارد زار

دی گل سرخ و سهی سرو رسیدند به هم****در میان آمدشان گفت و شنودی بسیار

گل همی گفت ترا نیست بر من قیمت****سرو می گفت ترا نیست بر من مقدار

گل ازو طیره شد و گفت که ای بی معنی****دم خوبی زنی آخر به کدام استظهار

گویی آزادم و بر یک قدمی پیوسته****دعوی رقص نمایی و نداری رفتار

سرو لرزان شد و زان طعنه به گل گفت

که من****پای برجایم و همچون تو نیم دست گذار

سالها بودم در باغ و ندیدم رخ شهر****تو که دوش آمدی امروز شدی در بازار

گل دگربار برآشفت و بدو گفت که من****هر به یک سال یکی هفته نمایم دیدار

نه پس از یازده مه بودن من در پرده****که کنون نیز بپوشم رخ و بنشینم زار

سوی شهر از پی آن رفتم تا دریابم****بزم خورشید زمین سایهٔ حق فخر کبار

نازش ملک و ملک ناصر دین قتلغ شاه****که بدو فخر کند تخت به روزی صدبار

آن جوان بخت شه پاکدل پاک سرشت****آن نکوسیرت نیکوسیر نیکوکار

آن خردمند هنردوست که کردست خجل****بحر و کان را به گه بذل یمینش ز یسار

کف او ضامن ارزاق وحوشست و طیور****در او قبلهٔ ارکان بلادست و دیار

خه خه ای قدر ترا طارم گردون کرسی****زه زه ای رای ترا صبح منیر آینه دار

هرچه گویم به مدیح تو و گویند کسان****تو از آن بیشتری نیست در آن هیچ انکار

منکران همه عالم چو رسیدند به تو****بر تمیز و خرد و خلق تو کردند اقرار

احتشام تو درختی است به غایت عالی****که نشاط و طرب و ناز و نعیم آرد بار

تو سلیمانی و زیر تو فرس تخت روان****تخت از معجزه بر باد نشسته چو غبار

چون کدو خصم تو گردنکش اگر شد چه شود****هم تواش باز کنی پوست ز تن همچو خیار

با همه سرکشی توسن گردون چو شتر****دست حکم تو ببینیش درون کرد مهار

نیست جز کلک تو گر کلک بود مشک فشان****نیست جز طبع تو گر طبع بود گوهربار

همچو باران به نشیب افتد بدخواه تو باز****گر به بالاکشدش چرخ دو صد ره چو بخار

دشمنت را چو خرد نیست اگر گنج نهد****نشود مالک دینار به ملک و دینار

نشود مشک اگر

چند فراوان ماند****جگر سوخته در نافهٔ آهوی تتار

علم دولت تو میخ زمین است و زمان****عزت ذات شریفت شرف لیل و نهار

ده ره از نه فلک ایام شنیدست صریح****که تویی واسطهٔ هفت و شش و پنج و چهار

گر چو فرعون لعین خصم تو در بحر شود****موکب موسویت گرد برآرد ز بحار

باز تمکین تو هرجا که به پرواز آید****سر فرو دزدد بدخواه تو چون بوتیمار

گرد نبندد کمر مهر تو چون مور عدوت****زود از پوست برون آردش ایام چو مار

تو چنانی که در آفاق ترا نیست نظیر****به صفا و به حیا و به ثبات و به وقار

باز اخوان خردمند ترا چتوان گفت****زیرک و فاضل و دشمن شکن و کارگذار

سرورا، پاکدلا، زین فلک بی سر و پا****زندگانی رهی گشت به غایت دشوار

نقد می بایدم امروز ز خدمت صد چیز****نقدتر از همه حالی فرجی و دستار

بندگانند فراوان ز تو با نعمت و ناز****بنده را نیز چه باشد هم از ایشان انگار

وقت آنست که خواهی ز کرم کلک و دوات****بدری پارهٔ کاغذ ز کنار طومار

بر هر آن کس که براتم بنویسی شاید****به کمال الدین باری ننویسی زنهار

زانکه آن ظالم بی رحم یکی حبه نداد****زان زر و جامه و کرباس و کتان من پار

آن کمالی که چو نقصان من آمد در پیش****زان ندیدم من از آن هدیهٔ شاهی آثار

هجو کی خواستمش گفت ولی ترسیدم****که نه بر طبع ملک راست بود آن گفتار

بحلش کردم اگر چند که او ظالم بود****با ویم بیش از این نیز مبادا سر و کار

تا جهان ماند، ماناد وجودت به جهان****بادی از بخت و جوانی و جهان برخوردار

دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی****سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی آزار

عید فرخنده

و در عید به رسم قربان****سر بریده عدویت همچو شتر زار و نزار

قصیده شماره 85: آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار

آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار****هست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار

آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دل****از دل چون بادم از دوران گردون خاکسار

آب چشمم ز آتش دل نزهت جان می برد****همچو باد تند کاه از روی خاک اندر قفار

گر ز آب وصل او این آتش دل کم کنم****من چو باد از خاک کوی او شوم عنبر عذار

تا در آب چشمم و در آتش دل از فراق****همچو بادم من ز خاکی و دویی روزگار

زآب چشم و زآتش دل گر بخواهم در جهان****باد را پنهان کنم در خاک من همچون شرار

آب چشمم زآتش هجران چنان رنگین شدست****کز رخ باد بهاری خاک کوه لاله زار

آب چشم و آتش دل را ندارم هیچ دفع****جز نسیم باد مدح و خاک پای شهریار

خسروی کز آب لطف و آتش شمشیر او****باد بی مقدار گشت از دشمن چون خاک خوار

سنجر آن کز آب و آتش گرد و گل پیدا کند****مهر و کین او چو باد و خاک از تیر بهار

آنکه آب و آتش انگیزند تیغ و تیر او****از دل باد هوا و خاک میدان روز کار

پادشاهی کاب و آتش صولتش را چاکرند****باد را از خاک سم مرکبش هست افتخار

گر رسد بر آب دریا آتش شمشیر او****همچو باد از خاک دریاها برآرد او دمار

آب گردد همچو آتش در دهان آن کسی****کو ندارد همچو باد از خاک درگاهش مدار

آب اگر بر آتش آید از نهیب عدل او****بی گمان گردند همچون باد و خاک آموزگار

هست اندر دست آب و گوش آتش در جهان****باد تاثیرش سوار و

خاک عدلش گوشوار

کی شدندی آب و آتش در جهان هریک پدید****گر نگشتی باد اقبالش درین خاک آشکار

از وجود جود و آب و آتش اقبال اوست****باد را پاکیزگی و خاک را پر در کنار

ای خداوندی کز آب و آتش جود و سخات****همچو باد و خاک مشهورند اندر هر دیار

تا بیابد آب روی از آتش اقبال تو****باد دولت بر یمین و خاک نصرت بر یسار

انوری از آب مهر و آتش مدحت کند****درج در نظم را چون باد بر خاکت نثار

تا نباشد آب و آتش نیکخواه یکدگر****تا بود از باد و خاک اندر جهان گرد و غبار

همچو آب و آتشت خواهم بقای سرمدی****تا چو باد از پیکر هر خاک گشته کامکار

قصیده شماره 86: دوش در هجر آن بت عیار

دوش در هجر آن بت عیار****تا به روزم نبود خواب و قرار

همه با ماه و زهره بودم انس****همه با آه و ناله بودم کار

نه کسی یک زمان مرا مونس****نه کسی یک نفس مرا غمخوار

همه بستر ز اشک من رنگین****همه کشور ز آه من بیدار

رخم از خون چو لالهٔ خودرنگ****اشکم از غم چو لؤلؤ شهوار

بر و رویم ز زخم دست کبود****دل و جانم به تیر هجر فکار

رخم از رنج زرد همچو ترنج****دلم از درد پاره همچو انار

نفسم سرد و سینه آتشگاه****دهنم خشک و دیده طوفان بار

گاه چون شمع قوت آتش تیز****گاه چون زیر جفت نالهٔ زار

دست بر سر زنان همی گفتم****کای فلک دست از این ضعیف بدار

تن بفرسود چند ازین محنت****جان بپالود چند از این آزار

تا کی این جور کردن پیوست****چند از این نحس بودن هموار

برگذر از ره جفا و مرا****روزکی چند بی غمی بگذار

طاقتم نیست از خدای بترس****بیش ازینم به دست غم مسپار

این همی گفتم و همی کردم****خاک بر

سر ز گنبد دوار

یار چون نالهای من بشنید****گفت با من به سر در آن شب تار

مکن ای انوری خروش و جزع****که شدت بخت جفت و دولت یار

بار انده مکش که بار دگر****برهانیدت ایزد از غم و بار

بند بگشود چرخ، تنگ مباش****راه بنمود بخت، باک مدار

به تو آورد سعد گردون روی****روی زی درگه خداوند آر

شمس دین پهلوان لشکر شاه****پشت اسلام و قبلهٔ احرار

خاص سلطان اغلبک آنکه کفش****در سخا هست همچو ابر بهار

موی بر سایلان زبان خواهد****طبعش از بهر بخشش دینار

نظر لطف او بر آنکه فتاد****باز رست از زمانهٔ غدار

زیر پر همای دولت او****چه یکی تن چه صدهزار هزار

روز هیجا بر اسب که پیکر****چو برون آید از پی پیکار

مرکب زهره طبع مه نعلش****که تن باد پای خوش رفتار

گه زمین را کند ز پویه هوا****گه هوا را زمین کند ز غبار

برباید شهاب ناوک او****انجم از چرخ و نقش از دیوار

پیش او مار و مرغ در صف جنگ****تحفه و هدیه از برای نثار

مهر آرد گرفته در دندان****دیده آرد گرفته در منقار

سایهٔ رمح و عکس شمشیرش****بگر بیفتد بر جبال و بحار

سنگ این خاک گردد از انده****آب آن قیر گردد از تیمار

ای به ملکت چو وارث داود****ای به مردی چو حیدر کرار

ای چو چرخت هزار مدحت گوی****وی چو دهرت هزار خدمتگار

تا چو تیرست کار دولت تو****بی زبانست خصم چون سوفار

تو بشادی نشین که گشت فلک****خود برآرد ز دشمن تو دمار

بس ترا پشت نصرت یزدان****بس ترا یار دولت دادار

آنکه در دیدهٔ تو دارد قدر****وانکه بر درگه تو یابد بار

رفعت این را همی دهد تشریف****دولت آنرا همی نهد مقدار

بنده نیز ار به حکم اومیدی****مدحتی گفت ازو عجب مشمار

عالمی را چو از تو شاکر دید****گشت در دام

خدمت تو شکار

ور ز اقبال قربتی یابد****پیش تخت تو چون صغار و کبار

جست از جور عالم جافی****رست از مکر گیتی مکار

کرد در منزل قبول نزول****گشت بر مرکب مراد سوار

تا نباشد به رنگ روز چو شب****تا نباشد به فعل نور چو نار

شب اعدات را مباد کران****روز شادیت را مباد کنار

پای بدگوی حاسدت در بند****سر بدخواه و دشمنت بر دار

قصیده شماره 87: کای کاینات رابه وجود تو افتخار

کای کاینات رابه وجود تو افتخار****وی پیش از آفرینش و کم ز آفریدگار

ای صاحب ملک دل و صدر ملک نشان****دستور بحر دست و خداوند کان یسار

امر تو همچو میل فلک باعث مسیر****نهی تو همچو طبع زمین موجب قرار

از همت تو یافته افلاک طول و عرض****وز مدت تو یافته ایام پود و تار

از سیر کلک تو همه آفاق در سکون****وز سد حزم تو همه آفاق در حصار

یک چند بی شبانی حزم تو بوده اند****گرگ ستم سمین، برهٔ عافیت نزار

پهلوی ملک بستر عدل آنگهی بسود****کاقبال کرد بالش عالیت آشکار

جایی رسیده پاس تو کز بهر خواب امن****بگرفت فتنه را هوس کوک و کو کنار

از خواب امن و مستی جود تو در وجود****کس نیست جز که بخت تو بیدار و هوشیار

عدل تو سایه ایست که خورشید را ز عجز****امکان پیسه کردن آن نیست در شمار

تا حشر منکسف نشود آفتاب اگر****آید به زیر سایهٔ عدلت به زینهار

رای تو بر محیط فلک شعله ای کشید****در سقف او هنوز سفر می کند شرار

حلم تو بر بسیط زمین سایه ای فکند****طبع اندرو هنوز دفین می نهد وقار

قهر تو گر طلایه به دریا کشد شود****در در صمیم حلق صدف دانهٔ انار

ور یک نسیم حلق تو بر بیشه بگذرد****از کام شیر نافه برد آهوی تتار

جائی که از حقیقت باران سخن رود****تقلیدیان مختصر از روی اختصار

گویند

ابر آب ز دریا برآورد****وانگه به دست باد کند بر جهان نثار

این خود فسانه ایست همینست و بیش نه****کز خجلت کف تو عرق می کند بحار

بی آبروی دست تو هرکس که آب یافت****از دست چرخ بود چنان کاتش از خیار

ای آفتاب عاطفت ای آسمان محل****وی هم ز آفتاب و هم از آسمانت عار

از گفتهای بنده سه بیت از قصیده ای****کانجا نه معتبر بود اینجا نه مستعار

آورده ام به صورت تضمین در این مدیح****نز بهر آنکه بر سخنم نیست اقتدار

لیکن چو سنتی است قدیمی روا بود****احیای سنت شعرای بزرگوار

ای فکرت تو مشکل امروز دیده دی****وی همت تو حاصل امسال داده پار

قادر به حکم بر همه کس آسمان صفت****فایض به جود بر همه خلق آفتاب وار

در ابر اگر ز دست تو یک خاصیت نهند****دست تهی برون ندمد هرگز از چنار

تا از مدار چرخ و مسیر ستارگان****چون چرخ پر ستاره کند باغ را بهار

بادا فرود قدر تو اجرام را مسیر****واندر وفای عهد تو افلاک را مدار

دست وزارت تو زبردست آسمان****وین بارگه و مرتبه تا حشر پایدار

بر گوشمال خصم تو مولع سپهر و بس****در گوش او نعل سمند تو گوشوار

بر جویبار عمر تو نشو نهال عز****تا باغ چرخ را ز مجره است جویبار

قصیده شماره 88: ای روزگار دولت تو روز روزگار

ای روزگار دولت تو روز روزگار****وی بر زمانه سایهٔ تو فضل کردگار

قادر به حکم بر همه کس آسمان صفت****فائض به جود بر همه خلق آفتاب وار

حزم تو دام و دانهٔ امروز دیده دی****جود تو نقد و نسیهٔ امسال داده پار

افلاک را به عز و جلال تو اهتزاز****وایام را به جاه و جمال تو افتخار

از آب تف هیبت تو برکشد دخان****وز سنگ جذب همت تو برکشد بخار

تا سد حزم تو نکشیدند در وجود****عالم نیافت عافیت عام

را حصار

عقلی گه ذکا و سحابی گه سخا****بحری گه کفایت و کوهی گه وقار

هم عقل پیش نطق تو شخصی است بی روان****هم نطق پیش کلک تو نقدیست کم عیار

در ابر اگر ز دست تو یک خاصیت نهند****دست تهی برون ندمد هرگز از چنار

تا در ضمان رزق خلایق نشد کفت****ترکیب معده را نه به پیوست پود و تار

حکم تو همچو باد دهد خاک را مسیر****علم تو همچو خاک دهد باد را قرار

نی چرخ را به سرعت امر تو ره نورد****نه وهم را به پایهٔ قدر تو رهگذار

از خاک زور بازوی امرت برد شکیب****وز آب نعل مرکب عزمت کند غبار

آنجا که یک پیاده فرو کرد عزم تو****ملکی توان گرفت به نیروی یک سوار

مهر تو دوستان را در دل شکفته گل****کین تو دشمنان را در جهان شکسته خار

چون مور هرکه با کمر طاعت تو نیست****بیرون کشد قضای بد از پوستش چو مار

هم غور احتیاط ترا دهر در جوال****هم اوج بارگاه ترا چرخ در جوار

چندین سوابق از پی کام تو آفرید****از تر و خشک عالم خاک آفریدگار

ورنه چو ذات کامل تو کل عالمست****کردی بر آفرینش ذات تو اختصار

تا نیست اختران را آسایش از مسیر****تا نیست آسمان را آرامش از مدار

بادا مسیر امر تو چون چرخ بی فتور****بادا مدار عمر تو چون دور بی شمار

هم فتنه را به دست شکوه تو گوشمال****هم چرخ را ز نعل سمند تو گوشوار

تو بر سریر رفعت و اعدا چو خاک پست****تو در مقام عزت و حاسد چو خاک خوار

قصیده شماره 89: حبل متین ملک دو تا کرد روزگار

حبل متین ملک دو تا کرد روزگار****اقبال را به وعده وفا کرد روزگار

در بوستان ملک نهالی نشاند چرخ****وآنرا قرین نشو و نما کرد روزگار

هر شادیی که فتنه ز ما فوت

کرده بود****آنرا به یک لطیفه قضا کرد روزگار

با روضهٔ ممالک و ملت که تازه باد****سعی سحاب و لطف صبا کرد روزگار

محتاج بود ملک به پیرایه ای چنین****آخر مراد ملک روا کرد روزگار

نظم جهان نداد همی بیش ازین ز بخل****آخر طریق بخل رها کرد روزگار

ای مجد دین و صاحب ایام و صدر شرق****دیدی چه خدمتی به سزا کرد روزگار

این آیتی که زبدهٔ آیات صنع اوست****در شان ملک خوب ادا کرد روزگار

وین گوهری که واسطهٔ عقد دهر اوست****از دست غیب نیک جدا کرد روزگار

گنج قدر ز مایه تهی کرد آسمان****تا خاک را به برگ و نوا کرد روزگار

سوی تو ای رضای تو سرچشمهٔ حیات****دایم نظر به عین رضا کرد روزگار

آنجا که حکم چرخ و نفاذ تو جمع شد****بر حکم چرخ چون و چرا کرد روزگار

در بیع خدمت تو که آمد که بعد از آنش****بر من یزید فتنه بها کرد روزگار

وانجا که ذکر صاحب ری رفت و ذکر تو****بر عهد دولت تو دعا کرد روزگار

هر سر که از عنایت تو سایه ای نیافت****موقوف آفتاب عنا کرد روزگار

هر تن که از رعایت تو بهره ای ندید****گل مهره های نقش بلا کرد روزگار

در بندگیت صادق و صافیست هرکه هست****وین بندگی ز صدق و صفا کرد روزگار

ای انوری مداهنت سرد چون کنی****این سعی کی نمود و کجا کرد روزگار

خسرو عماد دولت و دین را شناس و بس****کش خدمت خلا و ملا کرد روزگار

این کام دل عطیت تایید جاه اوست****بی عون جاه او چه عطا کرد روزگار

پیروز شه که تا به قیامت ز نوبتش****سقف سپهر وقف صدا کرد روزگار

آن خسروی که پیش ظفرپیشه رایتش****پیشانی ملوک قفا کرد روزگار

آن آسمان محل که ز بس چرخ جود او****خورشید را

چو سایه گدا کرد روزگار

آنک از برای خطبهٔ ایام دولتش****برجیس را ردا و وطا کرد روزگار

وانک از برای خدمت میمون درگهش****بهرام را کلاه و قبا کرد روزگار

دست چنار دولت فتراک او نیافت****زانش ممر باد هوا کرد روزگار

پشت بنفشه خدمت میمونش خم نداد****زان پیش چون خودیش دوتا کرد روزگار

شاهی که در اضافت قدرش به چشم عقل****از قالب سپهر سها کرد روزگار

خانی که در جهان خلافش به یک زمان****از عز بد سگال عزا کرد روزگار

در موقفی که بیلکش از حبس کیش رست****بر شیر بیشه حبس فنا کرد روزگار

چون اژدهای نیزه بپیچید در کفش****در دست خصم نیزه عصا کرد روزگار

ای خسروی که فضله ای از خشم و خلق تست****آن مایه کاصل خوف و رجا کرد روزگار

جم دولتی که در نفسی کلبهٔ مرا****از نعمت تو عرش سبا کرد روزگار

با من تو کردی آنچه سخا خواندش خرد****وان دیگران دغا نه سخا کرد روزگار

در خدمت تو عذر همی خواهدم کنون****زین پیش با من از چه جفا کرد روزگار

ای پایهٔ کمال تو جایی که از علو****اول حجاب از اوج سما کرد روزگار

من بنده را ز عاجزی اندر ثنای تو****تا حشر پایمال حیا کرد روزگار

دست ذکای من به کمال تو کی رسد****گیرم که گوهرم ز ذکا کرد روزگار

ذکر ترا چه نام فزاید ثنای من****خود نام تو ز حمد و ثنا کرد روزگار

تا در سرای شادی و غم در زبان فتد****چون نیک و بد صواب و خطا کرد روزگار

اندر نفاذ خسرو و صاحب نهاده باد****هر امر کان قرین قضا کرد روزگار

در دولتی که پیش دوامش خجل شود****دوران که نسبتش به بقا کرد روزگار

قصیده شماره 90: ای در نبرد حیدر کرار روزگار

ای در نبرد حیدر کرار روزگار****وی راست کرده خنجر تو کار روزگار

معمور کرده

از پی امن جهانیان****معمار حزم تو در و دیوار روزگار

در دهر جز خرابی مستی نیافتند****زان دم که هست حزم تو معمار روزگار

واضح به پیش رای تو اشکال حادثات****واسان به نزد عزم تو دشوار روزگار

رای تو از ورای ورقهای آسمان****تکرار کرده دفتر اسرار روزگار

زان سوی آسمان به تصرف برون شدی****گر قدر و قدرت تو شدی یار روزگار

قدرت برون بماند چون بنای کن فکان****بنهاد اساس دایره کردار روزگار

ور در درون دائره ماندی ز رفعتش****درهم نیامدی خط پرگار روزگار

بعد از قبای قدر تو ترکیب کرده اند****این هفت و هشت پاره کله وار روزگار

جزوی ز ملک جاه تو اقطاع اختران****نوعی ز رسم جود تو آثار روزگار

با خرج جود تو نه همانا وفا کند****این مختصر خزانه و انبار روزگار

پیش تو بر سبیل خراج آورد قضا****هرچ آورد ز اندک و بسیار روزگار

زانها نه ای که همت تو چون دگر ملوک****تن دردهد به بخشش و ادرار روزگار

ای وقف کرده دولت موروث و مکتسب****بر تو قضا و بستده اقرار روزگار

تزویر این و آن نه همانا به دل کند****اقرار روزگار به انکار روزگار

زیرا که روزگار ترا نیک بنده ایست****احسنت ای خدای نگهدار روزگار

تا بندگیت عام شد آزاد کس نماند****الا که سرو و سوسن از احرار روزگار

جودت چو در ضمان بهای وجود شد****بگشاد کاروان قدر بار روزگار

طبعت به چارسوی عناصر چو برگذشت****آویخت بخل را عدم از دار روزگار

ای در جوال عشوه علی وار ناشده****از حرص دانگانه به گفتار روزگار

تیغ جهادت از پی تمهید اقتداش****ایمن چو ذوالفقار ز زنگار روزگار

روزی که زلف پرچم از آشوب معرکه****پنهان کند طراوت رخسار روزگار

باشد ز بیم شیر علم شیر بیشه را****دل قطره قطره گشته در اقطار روزگار

در کر و فر ز غایت تعجیل گشته چاک****ز

انگشت پای پاچهٔ شلوار روزگار

واندر گریزگاه هزیمت به پای در****از بیم سرکشان شده دستار روزگار

تو چون نمک به آب فرو برده از ملوک****یک دشت خصم را به نمکسار روزگار

ترجیح داده کفهٔ آجال خصم را****از دانگ سنگ چرخ تو معیار روزگار

زور تو در کشاکش اگر بر فلک خورد****زاسیب او گسسته شود تار روزگار

بیرون کند چو تیغ تو گلگون شود به خون****دست قدر ز پای ظفر خار روزگار

چون باد حملهٔ تو به دشمن خبر برد****کای جان و تن سپرده به زنهار روزگار

القاب و کنیت تو در اینست زانکه نیست****القاب و کنیتت شده تذکار روزگار

در نظم این قصیده ادب را نگفته ام****القابت ای خلاصهٔ اخیار روزگار

هرچند نام و کنیت تو نیست اندرو****ای بد نکرده حیدر کرار روزگار

دانی که جز به حال تو لایق نباشد این****کای در نبرد حیدر کرار روزگار

کرتر بود ز جذر اصم گر بپرسمش****کامثال این قصیده ز اشعار روزگار

در مدحتت که زیبد گوید به صد زبان****تاج الملوک صفدر و صف دار روزگار

کس را به روزگار دگر ی اد کی بود****وز گرم و سرد شادی و تیمار روزگار

تا زاختلاف بیع و شرای فساد و کون****باشد همیشه رونق بازار روزگار

بادا همیشه رونق بازار ملک تو****تا کاین است و فاسد از ادوار روزگار

دست دوام دامن جاه تو دوخته****بر دامن سپهر به مسمار روزگار

در عرصه گاه موکب میمون کبریات****کمتر جنیبت ابلق رهوار روزگار

در زینهار عدل تو ایام و بس ترا****حفظ خدای داده به زنهار روزگار

قصیده شماره 91: ای در هنر مقدم اعیان روزگار

ای در هنر مقدم اعیان روزگار****در نظم و نثر اخطل وحسان روزگار

آسان بر نفاذ تو دشوار اختران****پیدا بر ضمیر تو پنهان روزگار

نامانده چو تو اختر در برج شاعری****نابوده چون تو گوهر در کان روزگار

حلم ترا کمانه همی کرد آسمان****بگسست

هر دو پلهٔ میزان روزگار

اخلاق تو سواد همی کرد لطف تو****پر شد بیاض و دفتر و دیوان روزگار

با عقل ترس ترسان گفتم که در ثنا****آنرا که هست زبدهٔ اعیان روزگار

لقمان روزگارش خوانم چه گفت گفت****جز انوری که زیبد لقمان روزگار

گفتم که چیست نام عدویش یکی بگوی****گفتا اگر ندانی کم دان روزگار

چشم زمانه کس به هنر مثل تو ندید****ای گشته در فصاحت سحبان روزگار

بر فرق شاه معنی بکرت نثار کرد****هر صامتی که بود در انبان روزگار

با آنکه موج بحر تو اندر سفینه رفت****ایمن شود ز غرقهٔ طوفان روزگار

دست قضا ز کاسهٔ جان لقمهٔ حیات****داده موافقت را بر خوان روزگار

پای قدر بمالش هرگونه حادثه****کرده مخالفت را بر نان روزگار

طفلان نطق صورت معنیت می کنند****پیوسته شهرتی به دبستان روزگار

سلطان داد و دین که ز تمکین و قدر اوست****در حل و عقد قدرت و امکان روزگار

چون در تو دید آنچه که هرگز ندیده بود****زان صد یکی ز جملهٔ انسان روزگار

کردت به خود گرامی و آن خود همی سزید****خود هرزه کار نبود سلطان روزگار

تیریز کرد دست حوادث ز آستینت****چون دامن تو دید و گریبان روزگار

از پشت دست پاره به دندان بکند چرخ****تا چون خوش آمدی تو به دندان روزگار

تا روزگار آن تو شد هرکه بخت را****گفت آن کیستی تو بگفت آن روزگار

با این همه نگشتی هرگز فریفته****چون دیگران به گربه در انبان روزگار

از بهر دفع سحرهٔ فرعون جهل را****کلکت عصای موسی عمران روزگار

در آرزوی روی تو عمری گذاشتم****پنهان ز چشم و گوش به دوران روزگار

آخر به دیدن تو دلم کرد شادمان****ای صد هزار رحمت بر جان روزگار

ز احسان روزگار غریقم ولیک نیست****بر من جوی ز منت احسان روزگار

ای خوانده مر ترا خرد از

غایت لطیف****در باغ لطف دستهٔ ریحان روزگار

از روزگار عذر مرا بازخواه از آنک****گشتم غریق منت اقران روزگار

آنرا که نیست همت من او طفیلی است****کو سرگران شدست به مهمان روزگار

زین رو که روزگار نکو داردم همی****هستند نه سپهر ثناخوان روزگار

دادند مهتران لقبم انوری ولیک****چرخن نگر چه خواند خاقان روزگار

گر لاف پاش هست به نزدیک فاضلان****شعرم بروی دعوی برهان روزگار

ای خرسوار پیش کسی لاف می زنی****کوشد سوار فضل به میدان روزگار

نی نی به مدح باز شو و پس بگوی زود****کای ثابت از وجود تو ارکان روزگار

گرد کمیت وهم ترا در نیافتند****نی ابلق زمانه نه یک ران روزگار

در چشم همت تو نسنجد به نیم جو****نی کهنهٔ سپهر نه خلقان روزگار

جزوی ز رای تست چو نیکو نگه کنند****این روشنی که هست در ایوان روزگار

بی گوهر وجود تو در رستهٔ جهان****معلوم بود زینت دکان روزگار

بر چارسوق محنت هر دم عدوت را****آرد قضا به قوت و دستان روزگار

تیغ اجل کشیده و هر سو دویده نیک****آواز را که فرمان فرمان روزگار

گشتم خموش از آنکه اگر نفس ناطقه****ماند مصون همیشه ز حرمان روزگار

صد یک ز مدح تو نتوانم تمام گفت****صد بار اگر بگردم پایان روزگار

قصیده شماره 92: زهی دست وزارت از تو معمور

زهی دست وزارت از تو معمور****چنان کز پای موسی پایهٔ طور

زهی معمار انصاف تو کرده****در و دیوار دین و داد معمور

قضا در موکب تقدیر نفراشت****ز عزمت رایتی الا که منصور

قدر در سکنهٔ ایام نگذاشت****ز عدلت فتنه ای الا که مستور

تو از علم اولی وز فعل آخر****چه جای صاحبست و صدر و دستور

تو پیش از عالمی گرچه درویی****چو رمز معنوی در کسوت زور

حقیقت مردم چشم وجودی****بنامیزد زهی چشم بدان دور

سموم قهرت از فرط حرارت****مزاج مرگ را کردست محرور

نسیم لطفت ار با او بکوشد****نهد در

نیش کژدم نوش زنبور

تواند داد پیش از روز محشر****قضا در حشر و نشر خلق منشور

به سعی کلک تو کز خاصیت هست****صریرش را مزاج صدمت صور

اگر جاه رفیعت خود نکردست****به عمر خود جز این یک سعی مشکور

که بر گردون به حسبت سایه افکند****ازو بس خدمتی نادیده مبرور

تمامست اینکه تا صبح ابد شد****هم از معروف و هم خورشید مشهور

ترا این جاه قاهر قهر ما نیست****که قهرش مرگ را کردست مقهور

حسودت را ز بهر طعمه یک چند****اگر ایام فربه کرد و مغرور

همان ایام دولت روز روشن****برو کرد از تعب شبهای دیجور

جهانداری کجا آید ز نااهل****سقنقوری کجا آید ز کافور

خداوندا ز حسب بنده بشنو****به حسبت بیت ده منظوم و منثور

اگر من بنده را حرمان همی داشت****دو روز از خدمتت محروم و مهجور

تو دانی کز فرود دور گردون****مخیر نیست کس الا که مجبور

به یک بد خدمتی عاصی مدانم****که در اخلاص دارم حظ موفور

چو مرجع با رضا و رحمت تست****به هر عذرم که خواهی دار معذور

گرم غفران تو در سایه گیرد****خود آن کاری وبد نور علی نور

وگر با من به کرد من کنی کار****به طبعت بنده ام وز جانت مامور

بیا تا کج نشینم راست گویم****که کژی ماتم آرد راستی سور

مرا الحق ز شوق خدمت تو****دل غمناک بود و جان رنجور

یکی زین کارگیران گفت می دان****که بحرآباد دورست از نشابور

چو اندر موکب عالی نرفتی****مرو راهیست پر ترکان خون خور

یکی در کف قلج سرهال و تازان****یکی برکف قدح سرمست و مخمور

صفی الدین موفق هم نرفتست****وز آحاد حریفان چند مذکور

مرا از فسخ ایشان فسخ شد عزم****چو انگوری که گیرد رنگ از انگور

الا تا هیچ مقدورست و کاین****که اندر لوح محفوظست مسطور

مبادا کاین از تاثیر دوران****به گیتی بی مرادت هیچ مقدور

سپهر

از پایهٔ قصر تو قاصر****زمان بر مدت عمر تو مقصور

ترا ملک سلیمان وز سلیمی****عدوت اندر سرای دیو مزدور

قصیده شماره 93: رییس مشرق و مغرب ضیاء الدین منصور

رییس مشرق و مغرب ضیاء الدین منصور****که هست مشرق و مغرب ز عدل او معمور

به اصطناع بیاراست دستگاه وجود****به استناد بیفزود پایگاه صدور

سپهر قدری کاندر ازای قدرت او****شکوه گردون دونست و روز انجم زور

گرفته مکنت او عرصهٔ صباح و مسا****ببسته طاعت او گردن صبا و دبور

نوایب فلکی در خلاف او مضمر****سعادت ابدی بر هوای او مقصور

قضا نسازد کاری ز عزم او پنهان****قدر ندارد رازی ز حزم او مستور

فضالهٔ سخطش نیش گشته بر کژدم****حلاوت کرمش نوش گشته بر زنبور

توان گریخت اگر حاجت اوفتد مثلا****به پشتی حرم حرمتش ز سایه و نور

زهی موافق احمام تو زمین و زمان****خهی متابع فرمان تو سنین و شهور

مجاهدان نفاذ تو همچو باد عجول****مجاهزان وقار تو همچو خاک صبور

به جود اگرچه کفت همچو ابر معروفست****به لاف هرزه چو رعدت زبان نشد مشهور

کف تو قدرت آن دارد ارچه ممکن نیست****که خلق را برهاند ز روزی مقدور

چه چشمهاست که آن نیست از مکارم تو****زهی کریم به واجب که چشم بد ز تو دور

به تیغ قهر تو آنرا که سخته کرد قضا****چو وحش و طیر نیابد به نفخ صور نشور

به آب لطف تو آنرا که تشنه کرد امید****سپهر برشده ننمایدش سراب غرور

بزرگوارا من خادم و توابع من****همیشه جفت نفیریم از جهان نفور

مرا نه در خور ایام همتی است بلند****همی به پرده دریدن نداردم معذور

مرا نه در خور احوال عادتی است جمیل****همی به راز گشادن نباشدم دستور

زمانه هرچه بزاید به عرصه نتوان برد****که مادریست فلک بر بنات خویش غیور

مرا فلک عملی داد در ولایت غم****که دخل آن نپذیرد

به هیچ خرج قصور

به خیره عزل چه جویم که می رسد شب و روز****به دست حادثه منشور در دم منشور

من از فلک به تو نالم که از دشمن و دوست****چو از فلک به مصیبت همی رسند و به سور

همیشه تا که کند نور آفتاب فلک****زمانه تیره و روشن به غیب و به حضور

شبت چو روز جهان باد و روز دشمن تو****ز گرد حادثه تاریک چون شب دیجور

حساب عمر حسود ترا اگر به مثل****زمانه ضرب کند باد همچو ضرب کسور

قصیده شماره 94: ای ز رای تو ملک و دین معمور

ای ز رای تو ملک و دین معمور****شب این روز و ماتم آن سور

حامل حرز نامهٔ امرت****صادر و وارد صبا و دبور

دولت تو چو ذکر تو باقی****رایت تو چو نام تو منصور

کلک تو شرع ملک را مفتی****دست تو گنج رزق را گنجور

سد حزم ترا متانت قاف****نور رای ترا تجلی طور

شاکر حفظ سایهٔ عدلت****ساکن و سایر وحوش و طیور

حرم حرمت تو شاید بود****که مفری بود ز سایه و نور

کرم از فیض دستت آورده****در جهان رسم رزق را مقدور

هرکجا صولتت فشرده قدم****زور بازوی آسمان شده زور

فتنه را از کلاه گوشهٔ جاه****کرده در دامن فنا مستور

دادی از روزگار دشمن و دوست****روز و شب را جهان ماتم و سور

با روای تو روز نامعروف****با وقوف تو راز نامستور

بوده آنجا که ذکر حامل ذکر****همه آیات شان تو مشهور

آسمانی که در عناد وغلو****هیچ خصم تو نیست جز مقهور

آفتابی که در نظام جهان****هیچ سعی تو نیست مشکور

نه قضایی که در مصالح کل****منشی رای تو دهد منشور

عزم تو توامان تقدیرست****که نباشد درو مجال فتور

گر دهد در دیار آب و هوا****مهدی عدل تو قرار امور

جوشن کینه برکشد ماهی****کمر حمله بگسلد زنبور

هرچه در سلک حل و عقد کشد****کلکت

آن عالمی بدو معمور

یا بود کنه فکرت خسرو****یا بود سر سینهٔ دستور

موقف حشر چیست بارگهت****در او در صریر نایب صور

کز عدم کشتگان حادثه را****متسلسل همی کند محشور

دامنت گر سپهر بوسه دهد****ننشیند برو غبار غرور

به خدای ار به ملک کون زند****قلزم همت تو موج سرور

گرچه اندر سبای حضرت تو****باد و دیوند مسرع و مزدور

نشود هوش تو سلیمان وار****به چنان بار نامها مغرور

نشو طوبی نه آن هوا دارد****که تغیر پذیرد از باحور

طبع غوره است آنکه رنگ رخش****به تعدی بگردد از انگور

نفس تو معتدل مزاجی نیست****کز تف کبریا شود محرور

رو که کاملتر از تو مرد نزاد****مادر دهر در سرور و شرور

لاف مردی زند حسود ولیک****نام زنگی بسی بود کافور

معتدل جاه بادی از پی آنک****به بقا اعتدال شد مذکور

ای بقای ترا خواص دوام****وی عطای ترا لزوم وفور

وانکه من بنده بوده ام نه به کام****مدتی دیر از این سعادت دور

وین که در کنج کلبه ای امروز****بر فراق توام چو سنگ صبور

تا بدانی که اختیاری نیست****خود مخیر کجا بود مجبور

به خدایی که از مشیت اوست****رنج رنجور وشادی مسرور

که مرا در همه جهان جانیست****وان ز حرمان خدمتت رنجور

از چنین مجلس ای نفیر از بخت****تا چرا داردم همیشه نفور

ای دریغا اگر بضاعت من****عیب قلت نداردی و قصور

تا از این سان که فرط اخلاصیست****خط قربت بیابمی موفور

تا ز عمر آن قدر که مایه دهند****کنمی بر ثنای تو مقصور

گرچه زانجا که صدق بندگیست****نیستم نزد خویشتن معذور

چه کنم در صدور اهل زمان****ای بساط تو برده آب صدور

سخنم دلپذیرتر ز لقاست****غیبتم خوشگوارتر ز حضور

حال من بنده در ممالک هست****حلا آن یخ فروش نیشابور

از چه برداشتم حساب مراد****کان نشد چون حساب ضرب کسور

چون صدف تا که یک نفس نزنم****با کلامی چو لؤلؤ منثور

هر

دری نیستنم چو گربهٔ رس****شاید ار نیستم چو سگ ساجور

سگ قصاب حرص را ارزد****استخوان ریزه بر قفا ساطور

جرعهٔ جام جود اگر بخورم****نکند درد منتم مخمور

مرد باش ای حمیت قانع****خاک خور ای طبیعت آزور

پادشاهم به نطق دور مشو****شو بپرس از قصاید دستور

آمدم با سخن که نتوان کرد****از جوال شره برون طنبور

دخترانند خاطرم را بکر****همه باشکل و باشمایل حور

در شبستان روزگار عزب****در ملاقات و انبساط حذور

همهرا عز و نسبت تو جهاز****همه بر نقش و سایهٔ تو غیور

درنگر گر کرای خطبه کند****مکن از التفاتشان مهجور

ای بجایی که هرچه تو گویی****شد بر اوراق آسمان مسطور

نظری کن به من چنانکه کنند****تا بدان تربیت شور منظور

تا فلک طول دهر پیماید****به ذراع سنین و شبر شهور

از سنین و شهور دور تو باد****طول ایام و امتداد دهور

روز اقبال تو چو دور سپهر****جاودان فارغ از حجاب ظهور

شب خصم تو تا به صبح آبد****چون شب نیم کشتگان دیجور

سخنت حجت و قضا ملزم****قلمت آمر و جهان مامور

قصیده شماره 95: بضیاء دولت و دین خواجهٔ جهان منصور

بضیاء دولت و دین خواجهٔ جهان منصور****که هست عالم فانی به ذات او معمور

به کلک بیاراست پیشگاه هنر****به جاه قدر بیفزود پایگاه صدور

به پیش عزمت خاک کثیف باد عجول****به پیش حلمش باد عجول خاک صبور

به جنس جنس هنر در جهان تویی معروف****به نوع نوع شرف در جهان تویی مشهور

به جود قدرت آن داری ارچه ممکن نیست****که خلق را برهانی ز روزی مقدور

تو آن کسی که کند پاس دولتت به گرو****ز چشم خانهٔ باز آشیانهٔ عصفور

به نزد برق ضمیرت پیاده باشد فرق****به پیش رای منبر تو سایه گردد نور

صفای طبع تو بفزود آب آب روان****مسیر امر تو بربود گوی باد دبور

عبارت تو چرا شد چو گوهر منظوم****کتابت تو چرا شد چو لؤلؤ منثور

به

تیغ کره تو آنرا که کشته کرد اجل****خدای زنده نگردانش به نفخهٔ صور

به آب رفق تو آنرا که تشنه کرد امل****سپهر برشده ننمایدش سراب غرور

بزرگوارا من بنده و توابع من****همیشه جفت نفیرم از جهان نفور

مرا نه در خور احوال عادتیست حمید****همی به راز گشادن نباشدم دستور

مرا نه در خور ایام همتیست بلند****همی به پرده دریدن نداردم معذور

زمانه هرچه بپوشد نهان بنتوان کرد****که روزگار بود در بنات دهر قصور

مرا فلک عملی داد در ولایت غم****که دخل آن نپذیرد به هیچ خرج قصور

به خیره عزل چه جویم که می رسد شب و روز****به دست حادثه منشور بر سر منشور

من از فلک به تو نالم که از تو دشمن و دوست****چو از فلک به مصیبت همی رسند و به سور

همیشه تا بخروشد به پیش گل بلبل****همیشه تا بسراید به پیش مل طنبور

نصیب دشمنت از گل همیشه بادا خار****مذاق حاسدت از مل همیشه بادا دور

حساب عمر بداندیش بدسگال تو باد****همیشه قابل نقصان چنان که ضرب کسور

ز بیم پیکر خصمت چو پیکر مرطوب****ز رشک گونهٔ دشمن چو گونهٔ محرور

سفید چشم حسود تو چون تن ابرص****سیاه روز حسود تو چون شب دیجور

لگام حکم ترا کام کام برده نماز****چو طوق طوع ترا گردن وحوش و طیور

به رنج حاسد و بدخواهت آسمان شادان****مدام دشمن و بدگوت ز اختران رنجور

قصیده شماره 96: ای بهمت برتر از چرخ اثیر

ای بهمت برتر از چرخ اثیر****وز بزرگی دین یزدان را نصیر

برده حکمت گوی از باد صبا****کرده دستت دست برابر مطیر

ای جوان بختی که مثل و شبه تو****کس نیابد در خم گردون پیر

بنده امشب با جمال الدین خطیب****آن به رای و کلک چون خورشید و تیر

عزم آندارد که خود را یک نفس****باز دارد از قلیل و از کثیر

دیگکی

چونان که دانی پخته است****همچو دیگر کارهای ما حقیر

خانه ای ایمن تر از بیت حرام****شاهدی نیکوتر از بدر منیر

تا به اکنون چیز لیزی داشتم****زانکه در عشرت نباشد زو گزیر

از ترش رویی و تاریکی که بود****چون جفای عصر و چون درد عصیر

گاو دوشای طربمان این زمان****خشک کرد از خشک سال فاقه شیر

یک صراحی باده مان ده بیش نه****ور دو باشد اینت کاری بی نظیر

تلخ همچون عیش بدخواه ملک****تیره نی چون روی بدگویی وزیر

از صفا و راستی چون عدل و عقل****وز خوشی و روشنی جان و ضمیر

رنگ او یا لعل چون شاخ بقم****ورنه باری زرد چون برگ زریر

گر فرستی ای بسا شکراکه من****از تو گویم با صغیر و با کبیر

ورنه فردا دست ما و دامنت****کای مسلمانان از این کافر نفیر

انوری بی خردگیها می کند****تو بزرگی کن برو خرده مگیر

قصیده شماره 97: ای بهمت ورای چرخ اثیر

ای بهمت ورای چرخ اثیر****چرخ در جنت همت تو قصیر

ای بقدر و شرف عدیم شبیه****وی به جود و سخا عدیم نظیر

پیش وهم تو کند سیر شهاب****پیش دست تو زفت ابر مطیر

نه به فر تو در کمان برجیس****نه به طبع تو در دو پیکر تیر

قلمت راز چرخ را تاویل****سخنت علم غیب را تفسیر

برق با برق فکرت تو صبور****بحر با بحر خاطر تو غدیر

بگشایی گه سؤال و جواب****مشکلات فلک به دست ضمیر

خدمتت حرفهٔ وضیع و شریف****درگهت قبلهٔ صغیر و کبیر

ای جوان بخت سروری که ندید****چون تو فرزانه چشم عالم پیر

بنده را خصم اگر به کین تو کرد****نقش عنوان نامهٔ تزویر

مالش این بس که تا به حشر بماند****بی گنه مست شربت تشویر

مبر امیدش از عطای بزرگ****ای بزرگ جهان به جرم حقیر

زانکه جز دست جود تو نکشد****پای ظلم و نیاز در زنجیر

مادری پیر دارد و دو سه طفل****از جهان نفور

جفت نفیر

همه گریان و لقمه از اومید****همه عریان و جامه از تدبیر

کرده از حرص تیز و دیدهٔ کند****دیدها وقف روزن ادبیر

غم دل کرده بر رخ هر یک****صورت حال هر یکی تصویر

دست اقبالت ار بنگشاید****بند ادبار زین معیل فقیر

گاو دوشای عمر او ندهد****زین پس از خشکسال حادثه شیر

پای من بنده چون ز جای برفت****کارم از دست من برون شده گیر

من چه گویم که حال من بنده****حال من بنده می کند تقریر

تا بود چرخ را جنوب و شمال****تا بود ماه را مدار و مسیر

تخت بادت همیشه چرخ بلند****تاج بادت همیشه بدر منیر

اشک بدخواهت از حسد چو بقم****روی بدگویت از عنا چو زریر

قامت دشمنت چو قامت چنگ****نالهٔ حاسدت چو نالهٔ زیر

قصیده شماره 98: ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر

ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر****کاندر آمد موکب میمون منصور وزیر

موکبی کز فر او فردوس دیگر شد زمین****موکبی کز گرد او گردون دیگر شد اثیر

موکبی کز طول و عرضش منقطع گردد گمان****موکبی کز موج فوجش منهزم گردد ضمیر

موکب صدر جهان پشت هدی روی ظفر****صاحب خسرو نشان دستور سلطان دار و گیر

ناصر دنیی و دین بوالفتح کز بدو وجود****رایتش را فتح لازم گشت و نصرت ناگزیر

طاهر طاهرنسب صاحب که حکم شرع را****در ازای عرق پاک اومحیط آمد غدیر

آنکه آمد روز باسش رایض ایام تند****آنکه شد بخت جوانش حامی گردون پیر

هرکجا حزمش کند خلوت زمانه پرده دار****هرکجا عزمش دهد فرمان قضا فرمان پذیر

کرده هرچ آن در نفاذ امر گنجد جز ستم****یافته هرچ آن بامکان اندر آید جز نظیر

آن کند با عافیت عدلش که باران با نبات****وان کند با فتنه انصافش که آتش با حریر

چیست از فخر و شرف کان وصف ذاتی نیستش****آن زواید کز نظام و فخر دارد خود مگیر

وجه باقی

خواست عمر او ز دیوان قضا****بر ابد بنوشت و الحق بود مقداری قصیر

وجه فاضل خواست جود او ز دیوان قدر****بر جهان بنوشت و الحق بود اقطاعی حقیر

گر ز دست او بیفتد بر فلک یک فتح باب****دود آتش همچنان باران دهد کابر مطیر

ای ترا در حبس طاعت هم وضیع و هم شریف****وی ترا در تحت منت هم صغیر و هم کبیر

سایهٔ عدل تو شامل بر فراز و بر نشیب****منهی حزم تو آگاه از قلیل و از کثیر

در خمیر طینت آدم به قوت مایه بود****عنصر تو ورنه تا اکنون بماندستی فطیر

زاب رویت پخته شد نان وجودش لاجرم****صانع از خاکش برون آورد چون موی از خمیر

هرکه در پیمان توده تو نباشد چون پیاز****انتقام روزگارش داد در لوزینه سیر

تخت کردار آسمان بر چار ارکان تکیه زد****ز ابتدای آفرینش تا ترا باشد سریر

چون نکردی التفاتی در سفر شد سال و ماه****تا به دارالملک وحدت بو کزو سازی سفیر

بفسرد گر صرصر قهرت به گردون بگذرد****آفتاب از شدت او همچو آب از زمهریر

دوش زندان بان قهرت را همی دیدم به خواب****مرگ را دستار بر گردن همی بردی اسیر

گفتم این چه؟ گفت دی در پیش صاحب کرده اند****ساکنان عالم کون و فساد از وی نفیر

شکل در گاه رفیعت را دعا کرد آسمان****شکل او شد افضل الاشکال و هو المستدیر

رنگ رخسار ضمیرت را ثنا گفت آفتاب****لون او شد احسن الالوان و هو المستنیر

صاحبا من بنده را آن دست باشد در سخن****ای به تو دست وزارت چون سپهر از مه منیر

کز تواتر در ثنای تو نیاساید دمی****خاطر من از تفکر خامهٔ من از صریر

اینک زحمت کم کنم نوعی ز تشویر است از آنک****نقدهای بس نفایه است آن و ناقد

بس بصیر

گرچه در شکر تو چون سوفار تیرم بی زبان****درام از انعام تو کاری بنامیزد چو تیر

عشق این خدمت مرا تا حشر شد همراه جان****زانکه آمد زابتدا با گوهرم همراه شیر

تا نباشد آسمان را هیچ مانع از مدار****تا نباشد اختران را هیچ قاطع از مسیر

در بد و نیک آسمان را باد درگاهت مشار****در کم و بیش اختران را باد فرمانت مشیر

اشک بدخواهت ز دور آسمان همچون بقم****روی بدگویت ز جور اختران همچون زریر

چشم این دایم سفید از آب حسرت همچو قار****روی آن دایم سیاه از دور محنت همچو قیر

قامت این از حوادث کوژ چون بالای چنگ****نالهٔ آن از نوایب زار چون آواز زیر

قصیده شماره 99: زهی ز بارگه ملک تو سفیر سفیر

زهی ز بارگه ملک تو سفیر سفیر****زمان زمان سوی این بندهٔ غریب اسیر

زهی بنان تو توجیه رزق را قانون****خهی بیان تو آیات ملک را تفسیر

به ظل جاه تو در پایهٔ سپهر نهان****به چشم جود تو در مایهٔ وجود حقیر

نوال دست تو بطلان منت خورشید****نسیج کلک تو عنوان نامهٔ تقدیر

به سعی نام تو شد فال مشتری مسعود****ز عکس رای تو شد جرم آفتاب منیر

گه نفاذ زهی فتنه بند کارگشای****گه وقار زهی جرم بخش عذرپذیر

کند روانی حکم تو باد را حیران****دهد شمایل حلم تو خاک را تشویر

که بود جز تو که در ملک شاه و ملک خدای****هرآنچه جست ز اقبال یافت جز که نظیر

بر آستانهٔ قدرت قضا نیارد گفت****که جست باد گمان یا نشست گرد ضمیر

سموم حادثه از خصمت ار بگرداند****پیاز چرخ که در جنب قدر تست قصیر

به انتقام تو نشگفت اگر قضا و قدر****بهانه جوی به لوزینه در دهندش سیر

فکند رای تو در خاک راه رایت مهر****نبشت کلک تو بر آب جوی آیت تیر

صریر کلک تو

در حشر کشتگان نیاز****ز نفخ صور زیادت همی کند تاثیر

بزرگوارا در حسب حال آن وعده****که شد به عون تو بیرون ز عقدهٔ تاخیر

به وجه رمز در این شعر بیتکی چندست****که از تامل آن هیچگونه نیست گزیر

سزد ز لطف توگر استماع فرمایی****بدان دقیقه که آن بیتها کندتقریر

ز دست آن پدر فتح کز پی تعریف****ردیف کنیت او شد ز ابتدا دو امیر

به من رسید ز همنام چشم و چشمهٔ مهر****به قدر جزو نخست از دو حرف لفظ صریر

چنین نمد که جزو دوم همی آرند****درین دو هفته به فرمان شاه و امر وزیر

به اهتمام خداوند کز عنایت اوست****هزار همچو تو فارغ دل از صغیر و کبیر

دعات گفتم و جای دعات بود الحق****در آن مضیق که آنرا جز این نبد تدبیر

بلی توقع من بنده خود همین بودست****چه در قدیم و حدیث و چه در قلیل و کثیر

به لطف تو که نپذرفت کثرتش نقصان****به سعی تو که نیالود دامنش تقصیر

همیشه تا نبود در قیاس پیر جوان****مطیع بخت جوان تو باد عالم پیر

ز اشک دیدهٔ بدخواه تو سفید چو قار****زرشک روز بد اندیش تو سیاه چو قیر

قصیده شماره 100: ای به نسبت با تو هرچه اندر ضمیر آمد حقیر

ای به نسبت با تو هرچه اندر ضمیر آمد حقیر****پایهٔ تست آنکه ناید از بلندی در ضمیر

از وزارت را جلال و آفرینش را کمال****ای جهان را صدر و دین را مجد و دنیا را مجیر

صاحب صاحب نشانی خواجهٔ سلطان نشان****راستی به می ندانم پادشاهی یا وزیر

حضرتت قصریست او را کمترین سقفی سپهر****مسندت اصلی است او را کمترین فرعی مدیر

رفق امید افکنت خواهندگان را پایمرد****جود عاجز پرورت افتادگان را دستگیر

کهربا رنگ آمد اندر بیشهٔ قهرت بقم****ارغوان رنگ آمد اندر باغ انصافت زریر

در زمین دولتت چون طول

و عرض آسمان****دور آسانی طویل و عمر دشواری قصیر

داده سرهنگان درگاهت دو پیکر را کمر****کرده شاگردان دیوانت عطارد را دبیر

طوف حاجت را به از کوی تو کو رکن مقام****کشت روزی را به از دست تو کو ابر مطیر

با دل و دست تو هم در عرض اول گشته اند****آب از فوج سراب و بحر از خیل غدیر

آستان دیگری کی قبلهٔ عالم شود****در جهان تا مرحبا گویان در تست از صریر

بس بود در معرض آرام و آشوب جهان****کارداران نفاذت هم بشیر و هم نذیر

گرچه قومی در نظام کارها صورت کنند****کاسمان فرمان گذارست و زمین فرمان پذیر

عاقلان دا