نجم الثاقب: مشتمل بر احوال امام غائب حضرت بقیه الله صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

مشخصات کتاب

سرشناسه : طبرسی نوری، حسین

وان و نام پدیدآور : ... نجم الثاقب: مشتمل بر احوال امام غائب حضرت بقیه الله صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف/ از تالیفات حسین طبرسی نوری

وضعیت ویراست : [ویرایش؟]

مشخصات نشر : قم: مسجد جمکران، 1378.

مشخصات ظاهری : ص 872

شابک : 964-6705-05-725000ریال ؛ 964-6705-05-725000ریال

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : عنوان عطف: نجم الثاقب.

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس

عنوان عطف : نجم الثاقب.

موضوع : محمدبن حسن(عج)، امام دوازدهم، 255ق .- .

موضوع : مهدویت

رده بندی کنگره : BP51/ط273ن 3 1378

رده بندی دیویی : 297/959

شماره کتابشناسی ملی : م 78-27919

ص:1

اشاره

ص:2

ص:3

پیشگفتار

نجم الثاقب

میرزا حسین طبرسی نوری

ص:4

سواد دست خط مبارک جناب مستطاب ظهیر الملّه والدین حجّه الاسلام و رئیس المسلمین آیهاللَّه بزرگ شیرازی، مرحوم آقای حاجی میرزا محمّد حسن - رضوان اللَّه علیه -.

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

بحمداللَّه تعالی و تأییده و حسن توفیقه و برکات امام العصر ولیّ اللَّه و حجّته فی أرضه و بلاده و خلیفته علی خلقه و عباده علیه و علی آبائه البرره الکرام افضل الصلواه والسلام.

کتابی است در نهایت تمامیت و متانت و جامعیت و حسن ترتیب و جودت تهذیب که در نظر ندارم در این باب به این خوبی نوشته شده باشد و در دفع شبهه و تصحیح عقیده بر متدیّن، مراجعتش لازم است تا ان شاءاللَّه تعالی از لمعان انوار هدایتش به سر منزل ایقان و ایمان و محل امن و امان رسند.

ان شاء الله خداوند اقدس - عزّ اسمه - هر که در این امر خیر بزرگ، دخلی داشته، از انصار آن جناب علیه السلام مقرر فرماید.

حرره الاحقر محمّد حسن الحسینی

ص:5

سواد خط شریعتمدار آقایی آقا میرزا ابوالفضل سلمه الله که در حاشیه ورق اول کتاب مرقوم است

بسمه جلّ کبریاه

کتاب مبارک نجم ثاقب در احوال امام غایب یسّراللَّه بفرجه الرغائب که حسب الاشاره موفور البشاره حضرت مستطاب بندگان عیوق شان اسلامیان پناهی ظهیرالملّه والدین خلاصه الماء والتین استاد الفقهاء و المجتهدین و مربّی العلماء و المحقّقین مجمع بحری الافاده و الرفاده و مشرق شمسی السیاده والسعاده و غرّه العتره الزاکیّه وعدّه الفرقه الناجیه سیّدنا الاکرم و استادنا الاعظم آقای حجه الاسلام الحاج میرزا محمّد حسن بیضای شیراز و متوقّف المجتاز متّع اللَّه ببقائه والعلم

ص:6

واهله کما طبّق بصیّته حزن البسیط و سهله ما اسندت احادیث علمه السنه الاقلام و افواه المحابر و سلسله مسانید فضله بطون المهارق وصدور الدفاتر آمین آمین لا ارض بواحده حتّی تضیف الیها الف آمینا جناب مستطاب کرّوبی نصاب طود الفضل الباذخ و علم العلم الشامخ شیخ الفقه و حامل لوائه و مدیر الحدیث و کوکب سمائه عماد العلماء الراسخین و طراز الفقهاء الشامخین سرکار شریعت مدار خلایق افتخار امین الاسلام ثالث الطبرسیّین الحاج میرزا حسین الطبرسی النوری ضاعف اللَّه قدره المعنوی والسوری در اسرع زمان واقصر وقت به صدق همّت و جدّ عزیمت در سلک تصنیف و تهذیب و سمط ترصیف و ترتیب کشیده اند ظهور محاسن و وفور میامن او بیش از آن است که در حوصله بیان گنجد یا در خطّه عبارت آید حقّا که از غالب کتب غیبت امتیازی معلوم و تفوّقی مشهود دارد. «فهومنها بمکان الاهزع منه الکنانه و محل الواسطه من القلاده.»

بسی شایسته است که درباره او بگوید: «خذه ولو بقرطی ماریه» وچون سایر فواید سایره و آثار ظاهره جناب معظّم از برای کافّه مهتدین و عامّه اهل دین نافع و ممتّع خواهد بود:

کتابّ فی سرائره سرورٌ

مناجیه من الاحزان ناجٍ

گوهر از این گونه زکان که زاد

نادره چندین ز زبان که زاد

ارجو که از حسن امداد فیض ازلی و یمن امداد لم یزلی مساعد این کتاب میمون و میامن این صحیفه همایون، آفتاب آسا بر حال همه برادران ایمانی و طالبان استنشاق روح یمانی سایه گستر و پرتو افکن شده و از فرط اقبال زمین و کمال توجّه خاطر به صفع عنایات بلانهایات قطب زمان و غوث زمین بقیّهاللَّه فی الارضین کحّل اللَّه ابصارنا بتراب اقدامه و سکّن جیشان جیش الکفر بخفوق اعلامه حظّی موفور النصیب و قسمی کامل النصاب ببرند و زنگ غفلت از آینه خاطر بزدایند و خواب نسیان از دیده بصیرت بربایند و مقدار این کتاب کریم را نیکو بشناسند و به وظایف مواظبت و حقوق مراقبت معانی محکمه المبانی او شایسته قیام نمایند و مساعی جمیله سرکار سعادت مدار مقرّب الخاقان حاجی میرزا حسین علی دام عزّه و تاییده را در نشر آثار اهل بیت و احیای امر امام عصرعلیه السلام مشکور شمارند و جنابش را به نام نیک و دعای خیر مذکور بدارند.

قاله من فلق فمه و حاکه من سنّ قلمه العبد الآبق الآثم ابوالفضل بن العلاّمه المحقّق ابی القاسم خصّهما اللَّه بفضله الدائم من شهر ربیع الاوّل فی البقعه المبارکه من الارض سرّ من رأی سنه 1304.

ص:7

صفحه ابتدایی کتاب از نسخه خطی

ص:8

صفحه انتهایی کتاب از نسخه خطی

ص:9

صفحه ابتدایی کتاب از چاپ سنگی

ص:10

صفحه انتهایی کتاب از چاپ سنگی

ص:11

ص:12

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه ناشر

مبحث وجود منجی در آخر الزمان از جمله مباحثی است که از ابتدای خلقت انسان مطرح بوده، چنانچه از موعود در صحیفه حضرت آدم علیه السلام،(1)

ص:13


1- 1. چون آدم نور مقدس محمدی را مشاهده نمود، که شعاعش عالم ملک ملکوت را فرو گرفته و انوار ائمه هدی و صدیقه کبری را نظاره گر شد که برگرد آن نور برآمده و از وی استمداد کنند، از مشاهده آن انوار قاهره الهیه، متحیّر و حیران گردید، گفت: ای داننده هر نهان! و آمرزنده گناهان، ای دارنده توانایی! و کننده آنچه خواهی؛ کیست این آفریده سعادتمند که گرامیش داشته و بر تمام آفریدگان عَلَم جلالش برافراشته ای؟ کیستند این نورهای درخشنده که گردش برآمده اند و دور او را احاطه کرده اند؟ وحی الهی در رسید، ای آدم! این انوار وسیله تو و وسیله سعادتمندان بندگان من باشند، ایشانند که در میدان بندگی من از همه پیشی گرفته اند و نزدیکی به من یافته اند و شفاعت کنندگانِ بندگان منند که شفاعتشان بپذیرم؛ و این احمد، بزرگ ایشان است، او را برگزیدم و اسم او را از اسم خود بیرون آوردم، منم محمود و او است محمد؛ و آن دیگر برادر و وصیّ او است، برکات خود را به اولاد او عطا کردم و این خاتون کنیزان من است که از احمد باقی ماند و نسل احمد از او است؛ و این دو سبط جانشین احمد باشند و این ذوات مقدسه که نورشان عالم را فرا گرفته، انوار بقیه از نسل احمد است. ای آدم! همه ایشان را برگزیدم و پاکیزه گردانیدم و برکت دادم. همه ایشان را به علم خود، پیشرو عباد و روشنی بلاد گردانیدم. پس آدم نگریست در آخر آن انوار، شبحی نورانی را دید که در میان آن انوار مانند ستاره صبح، برای اهل دنیا می درخشید. پرسید: پروردگارا! این کیست؟ خدای تعالی بفرمود: ای آدم! به این بنده سعادتمند خود زنجیرهای گران از گردن بندگان خود بردارم و بارهای سنگین از پشت آنان فرو گذارم و به وجود و ظهور او توده خاک را از انوار رأفت و رحمت و عدالت، تابناک گردانم، چنانچه پیش از ظهور او از بی رحمی و ظلم و فساد پرشده باشد. ر. ک: اقبال الاعمال، ج 2، ص 334-336.

صحیفه ادریس نبی علیه السلام،(1) صحیفه حضرت ابراهیم علیه السلام،(2) کتاب دانیال پیامبرعلیه السلام،(3) زبور حضرت داودعلیه السلام،(4) تورات موسی علیه السلام(5) و انجیل عیسی علیه السلام(6) و نیز در کتاب حضرت زرتشت علیه السلام،(7) کتاب صفینای نبی(8)، کتاب اشعیای نبی و دیگر کتب آسمانی به اسامی مختلف و متقارب با فرهنگ و السنه هر قومی نام برده شده است

در کتب کهنه و اساطیر(9) نیز به ظهور منجی اشارات بسیاری رفته است و در هر حال، هر دین و مذهبی و هر کفر و لامذهبی، به نوعی اعتقاد به منجی آخرالزمان دارد و جالب این که تمامی تعبیرات کتب آسمانی موجود به نوعی با مشخصاتی که از بقیه الله الاعظم در شیعه اثنی عشری وجود دارد، تطبیق می کند.(10)

ص:14


1- 2. قول خداوند متعال که در قرآن کریم می فرماید: وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ، برای ما حجّت است که در زبور چنین نقلی وجود داشته است و علی بن ابراهیم در تفسیر خود می فرماید: «منظور از عِبَادِی الصّالِحُون حضرت قائم و اصحاب ایشان هستند». ر ک: تفسیر القمی، ج 1، ص 14.
2- 3. ر ک: سِفر تکوین، فصل 17، آیه 9؛ پاراش لخ لخا، فصل 17، آیه 18؛ جهت اطلاعات بیشتر ر ک: العبقری الحسان، بساط اول، عبقریه ششم، رفرفه اول تا چهارم.
3- 4. انجیل متی باب بیست و چهارم، آیات 25 به بعد؛ باب سیزدهم آیه 31؛ باب بیستم، آیات اول به بعد؛ انجیل مرقس، باب سیزدهم، آیه 21 به بعد؛ باب سیزدهم، آیه 33 به بعد؛ انجیل لوقا، باب بیست و یکم، آیه 5 به بعد؛ باب بیست و یکم، آیه 34 به بعد؛
4- 5. صفینای نبی پیغمبری است از آل داود.
5- 6. ر ک: سِفر تکوین، فصل 17، آیه 9؛ پاراش لخ لخا، فصل 17، آیه 18؛ جهت اطلاعات بیشتر ر ک: العبقری الحسان، بساط اول، عبقریه ششم، رفرفه اول تا چهارم.
6- 7. انجیل متی باب بیست و چهارم، آیات 25 به بعد؛ باب سیزدهم آیه 31؛ باب بیستم، آیات اول به بعد؛ انجیل مرقس، باب سیزدهم، آیه 21 به بعد؛ باب سیزدهم، آیه 33 به بعد؛ انجیل لوقا، باب بیست و یکم، آیه 5 به بعد؛ باب بیست و یکم، آیه 34 به بعد؛
7- 8. ر ک: العبقری الحسان، بساط اول، عبقریه دهم، رفرفه هشتم.
8- 9. صفینای نبی پیغمبری است از آل داود.
9- 10. چون کتاب های: 1 - باتنگل که از اعاظم کفره هند است؛ 2- بشارت شامکونی که نیز از کفره هند است؛ 3- کتاب دیْد و این نیز هکذا؛ 4 - کتاب ماسک، هکذا؛ 5 - دادیک ؛ 6 - جاماسب و... جهت اطلاعات بیشتر ر ک: تذکره الائمه، ص 184.
10- 11. جهت اطلاعات بیشتر ر ک: العبقری الحسان، بساط اول، عبقریه هفتم تا یازدهم.

کریم نیز در جای جای مختلف از حضرت بقیه الله الاعظم نام برده شده است. برای مثال آیات اول سوره بقره: «الم * ذَلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ * الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ»، در کمال الدین شیخ صدوق رحمه الله در تفسیر آیه شریفه از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «متّقین، شیعه امام علی علیه السلام باشند و غیب، حجّت علیه السلام است و شاهد بر این معنی قول خدای تعالی است: «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ للَّهِ ِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنْ الْمُنْتَظِرِینَ(1)»(2)».

شیعه و سنی معترفند که بسیاری از آیات الهی، در حق آن جناب نازل شده است، با این تفاوت که شیعیان آن حضرت را منحصر در «م ح م د» بن حسن العسکری علیهما السلام می دانند و بیشتر اهل سنّت ایشان را در کسی تعیین نکنند، بلکه وی را از اولاد فاطمه علیها السلام به شمار آورند، گرچه بعضی از ایشان موافق نظر شیعیانند، چنانچه در کتاب بدان پرداخته خواهد شد.

چیزی که طایفه شیعه اثنی عشری را از دیگر طوایف اسلامی و غیر اسلامی متمایز می کند، همین است و نیز این که احادیث وارده از طریق ائمه اثنی عشر بر تولّد، غیبت و خروج ایشان چندان بسیار و همگی شامل اطّلاع بر غیبت است که کسی را یارای مقابله و صف آرایی بر آن نیست و کسانی که خواسته اند این احادیث را تأویل کرده یا تفسیر کنند به مثابه الغریق یتشبث بکل حشیش به ادعاهای واهی و اباطیل متمسک شده اند که جای شبهه برای هیچ عاقل منصفی نمی گذارد که حق را دیده و بر آن پا نهاده اند یا چشم از حق پوشیده اند که آن را ننگرند.

اما کتاب حاضر:

مرحوم خاتمه المحدثین حضرت آیت الله نوری طبرسی قدس سره الشریف در این کتاب به بیان احوالات خاتم الائمه حضرت حجه بن الحسن العسکری علیهما السلام پرداخته است.

ص:15


1- 12. سوره یونس آیه 20.
2- 13. کمال الدین و تمام النعمه، ج 1، ص 18.

این کتاب چنان چه آن مرحوم در ابتدای کتاب تصریح می فرمایند، بنا به سفارش مرحومِ مجدّد السنّه و الشریعه میرزای بزرگ شیرازی ساخته و پرداخته شده است و مرحوم میرزای شیرازی و نیز مرحوم حاج آقا میرزا ابوالفضل تهرانی(1) بر آن تعلیقه ای گران سنگ دارند که در ابتدای کتاب تصویر آن دو نوشتار موجود است.

از این کتاب دو چاپ فارسی و یک ترجمه عربی به نظر رسید که هر دو چاپ فارسی متعلّق به انتشارات مسجد مقدس جمکران می باشد، چاپ اول به سال 1412 قمری و چاپ دوم، چاپ جدید کتاب است و ترجمه عربی نیز از روی چاپ اول ترجمه شده است که جناب آقای سید یاسین موسوی آن را به زبان عربی شیوایی بازگردانده و به کوشش انتشارات انوار الهدی در سال 1415 به چاپ رسیده است.

نیز از این کتاب شریف، نسخه ای خطی موجود است که در سال 1303 ق سمت تحریر یافته است که به املای مرحوم مؤلف است و احتمال کمی نیز وجود دارد که به خط خود آن جناب باشد. این نسخه به شماره 9361 در کتابخانه آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرضا علیه و علی ابیه آلاف التحیه و الثناء موجود است.

نسخه دیگری از این کتاب نیز به عنوان چاپ سنگی موجود است

ص:16


1- 14. میرزا ابوالفضل فرزند میرزا ابی القاسم فرزند حاج محمدعلی فرزند حاج هادی نوری کلانتری تهرانی (1316-1273.، عالمی فاضل، فقیهی اصولی و متکلم، دانشمندی فیلسوف و ریاضیدان، آشنا به سیر و تواریخ و نیز انسانی شاعر و ادیب، خوش صحبت و خوش کلام بود. ابتدا نزد پدر علامه اش تلمذ نموده و سپس از حضرات سید محمد صادق طباطبایی، میرزا عبدالرحیم نهاوندی، حکیم محمدرضا قمشه ای ، میرزا ابی الحسن جلوه استفاده نموده، پس از آن به سامرا مهاجرت فرمود و در محضر میرزای بزرگ شیرازی قرار گرفت. سپس در سال 1309 به تهران بازگشت. از جمله آثار باقی مانده از وی عبارت است از: تمیمه الحدیث فی الدرایه، الدر الفتیق فی الصرف، شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور که در تهران و بمبئی در سال 1310 به چاپ سنگی رسیده است، میزان الفلک که منظومه ای در هیئت است، منظومه ای در نحو، دیوان شعر (چاپ تهران، 1369ق) حاشیه بر رجال نجاشی و حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری و... ر :ک: مرآه الکتب، ثقهالاسلام تبریزی (م 1330.، به کوشش: محمدعلی حائری، چاپ اول، 1414، کتابخانه آیهالله مرعشی نجفی، قم، ص 213، حاشیه اول.

یعنی سه سال بعد از نسخه خطی به چاپ رسیده است و مرحوم مؤلف بر آن تعدادی حاشیه نگی و نسخه خطی در مواردی با هم تطابق ندارند و این عدم تطابق دو دلیل می تواند داشته باشد:

دلیل اول: آن که ناسخ چاپ سنگی در بعضی موارد نتوانسته خط نسخه را درست بخواند و در نتیجه بعضی از کلمات را به غلط نگاشته و از دید مرحوم استاد که آن را املا و بازنگری کرده پوشیده مانده، در نتیجه بعضی از اسامی مخصوصاً اسامی روات احادیث در نسخه خطّی صحیح است ولی در چاپ سنگی اشتباه.

دلیل دوم: آن که مرحوم مؤلف هنگام املای چاپ سنگی بعضی از جملات را اصلاح کرده یا تغییر داده است و حتی در موردی خاص یک تشرّف خدمت حضرت ولی عصرعلیه السلام را کاملاً تغییر داده و گویا چون به منبعی دقیق تر دست یافته است، تشرّف را از منبع جدید نقل نموده است.(1)

در هر حال چون مصححین محترم قبلی به نسخه خطی دسترسی نداشته اند، در چاپ های فارسی کتاب، حاشیه های مرحوم محدّث نوری را به متن کتاب منتقل کرده اند و ترجمه عربی نیز، چون از روی نسخه چاپی انجام شده است، حواشی به همان صورت در متن آمده که گاهی برای مترجم ایجاد اشکال نموده و خود مترجم محترم نیز در یک بخش کتاب به آن اشاره می کند.(2)

روش ما در آماده سازی کتاب

1 - تصحیح و جایگزینی آیات قرآن کریم

2 - تطبیق چاپ حاضر با نسخه خطی و چاپ سنگی.

ص:17


1- 15. ر ک: باب هفتم همین کتاب، حکایت سی و یکم.
2- 16. النجم الثاقب، به ترجمه سید یاسین موسوی، چاپ انوار الهدی، 1415، ج 1، ص 145، پاورقی 2.

مواردی که نسخه خطی با چاپ سنگی تفاوت داشت و احساس می شد تغییر از ناحیه مرحوم مؤلف است، - مثلاً یک پاراگراف به صورت کامل تغییر کرده بود - عبارت چاپ سنگی جایگزین شد.

مواردی که به نظر می آمد اشتباه ناسخ است، - مثلاً نام روات یا موارد مشابه به صورتی که احادیث در منبع اصلی مطابق نسخه خطی بود و اشتباه قرائتِ نسخه، باعث نگارش کلمه جدیدی در چاپ سنگی شده بود - اصل کلمه از نسخه خطی جایگزین شد.

مواردی که اسامی روات یا کلماتی دیگر از احادیث در هر دو چاپ با اصل حدیث در کتابهای منبع مغایر بود، کلمه به صورت صحیح ذکر شد و کلمه موجود در کتاب به پاورقی انتقال یافت.

3 - منابع موجود در کتاب تا حد امکان تحقیق شد و تنها پژوهش مواردی که کتابی از آن در دست نبود، باقی ماند که نشانی آن نیز تا حدّ امکان از کتابهای دیگر ذکر شد. برای مثال کتابی است که مرحوم مؤلف در متن با عنوان مناقب قدیمه از آن یاد می کند و خود می فرماید:

«در یکی از مناقب قدیمه که اول آن چنین است: خبر داد مارا.... و مشتمل است بر اجمالی از احوال همه ائمّه علیهم السلام و تا کنون مؤلّف آن معلوم نشده.... و ما از او تعبیر می کنیم به مناقب قدیمه»

این کتاب برای ما نیز ناشناخته ماند، اما هر چه که به آن ارجاع شده بود، تا حد امکان از کتب دیگر استخراج و در پاورقی درج شد.

4 - حواشی مرحوم مؤلف که عمدتاً با پسوند (منه) مشخص بود به پاورقی انتقال یافت و چون بعضی از حواشی این پسوند را نداشت، تمام پاورقی های مربوط به مرحوم مؤلف با کلمه مرحوم مؤلف در انتهای پاورقی مشخص گردید.

در پایان بر خود لازم می دانم از همه عزیزانی که در انتشار این اثر گران سنگ سهیم بودند، کمال تشکر را بنمایم.

ص:18

مخصوصاً از تولیت محترم مسجد مقدس جمکران، حضرت آیه اللَّه وافی که زمینه انجام این گونه امور فرهنگی را فراهم می سازند و با راهنمایی های خود مشوّق ما در انتشارات می باشند، کمال تشکر و قدردانی را دارم.

و نیز از برادر عزیز و محقق جناب آقای صادق برزگر بفرویی که کار احیای این اثر بر عهده ایشان بود، سپاسگزار بوده و امید عنایت خاصّ حضرت مهدی علیه السلام را برای ایشان دارم.

امید که نشر این کتاب گران سنگ باعث خشنودی مولانا و حجتنا و صاحبنا و امام عصرنا، حضرت حجه بن الحسن المهدی صلوات الله علیه و علیه آبائه الکرام گردد و نیز باعث شادی روح مرحوم مغفور مؤلف بزرگوار و محترم این کتاب شود و در این زمان که جوانان غیور کشور اسلامیمان به سوی فرهنگ مهدویّت و انتظار تمایل دارند و با عنایات و رهنمودهای مقام معظم رهبری دام ظله به سوی تقوا و خودباوری گام برمی دارند، بتوانیم خدمتی ناچیز را ارایه نماییم و ان شاء الله برکات این امور بر ارواح منوّر علمای شیعه، مخصوصاً روح عظیم و منوّر حضرت امام خمینی قدس سره بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران نازل گردد.

در خاتمه از همه عزیزان همکار در انتشارات مسجد مقدس جمکران کمال تشکر را دارم. ان شاء الله که ذخیره ای برای آخرت ما و همه عزیزانی که در این راه زحمت کشیده اند، گردد.

و الحمدلله رب العالمین و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

حسین احمدی قمی

مدیر انتشارات مسجد مقدس جمکران

عید غدیر خم 1384

ص:19

ص:20

شرح حال مؤلف

قسمت اول

حاج شیخ میرزا حسین فرزند میرزا محمد تقی فرزند میرزا علی محمد فرزند تقی نوری طبرسی، پیشوای بزرگان حدیث و رجال و از متأخّرین و برجستگان علمای شیعه و بزرگان رجال اسلام در قرن حاضر است.

میرزا حسین نوری طبرسی در 18 شوال 1254 ه ق در روستای «یالو» از توابع نور طبرستان متولد شد و در سن هشت سالگی پدر بزرگوار خود - میرزا محمد تقی - را از دست داد و بعد از فوت پدر تحت حمایت فقیه بزرگ مولا محمد علی محلاتی قرار گرفت.

اولین مهاجرت میرزا حسین، بعد از فوت پدر بود که به تهران مهاجرت کرده و در حلقه درس عالم جلیل شیخ عبدالرحیم بروجردی قرار گرفت که بعدها به عنوان افتخار دامادی وی نیز مفتخر شد.

در سال 1273 ه. ق به همراه استادش به نجف اشرف،مشرف شده،استادش پس از زیارت مراجعه نمود،ولی میرزا حسین رحمه الله به مدت چهار سال در نجف اشرف اقامت گزید.

بعد از اقامت چهار ساله به ایران بازگشت و سپس به عراق رفته و ملازم شیخ عبدالحسین طهرانی مشهور به شیخ العراقیین گردید و همراه او مدتی در کربلا، به انجام تکالیف علمی و دینی پرداخت سپس به کاظمین رفته و دو سال نیز در آن جا اقامت گزید و در سال 1281 ه. ق به حج مشرف شد.

بعد از بازگشت از حج به نجف اشرف رفته و چند ماهی در حلقه درس شیخ انصاری رحمهم الله حضور یافت تا این که شیخ در سال 1281 ه. ق در گذشت و میرزا حسین نیز در سال 1284 ه. ق به ایران بازگشت و به زیارت امام رضاعلیه السلام مشرّف شد.

ص:21

مرحوم محدث نوری در سال 1286 ه. ق به عراق بازگشت و در همان سال بود که شیخ عبدالحسین طهرانی که اولین استاد اجازه حدیث او بود، دارفانی را ودع گفت.

ایشان در سال 1286 ه. ق برای بار دوم به زیارت خانه خدا مشرف شد و بعد از بازگشت از حج سال ها در درس میرزای بزرگ شیرازی در نجف حضور یافت.

چون مرحوم میرزای شیرازی در سال 1291 ه. ق به سامراء مهاجرت کرد، مرحوم محدّث نوری نیز به همراه اهل و عیالش به وی ملحق شد و در قرب به استاد خویش تا به آنجا پیش رفت که مهمترین امور استادش را به عهده گرفت و پاسخ نامه ها غالباً از او و به قلم او صادر می شد و در تحریم تنباکو نیز نامه هایی از وی به خواهرزاده اش مرحوم شیخ شهید شیخ فضل الله نوری و دیگر علمای ایران در تأیید فتوای مرحوم میرزای بزرگ شیرازی صادر شد و نیز وی در تصدّی اموری چون استقبال از علما و بزرگانی که وارد سامرا می شدند و بدرقه ایشان و برگزاری مراسم سوگواری ائمه اطهارعلیهم السلام و... نایب خاصّ میرزای بزرگ شیرازی بود.(1)

بعد از سومین تشرّف به حج در سال 1297 ه. ق به زیارت امام رضاعلیه السلام شرفیاب گردید و در سال 1299 ه. ق بعد از انجام اعمال حج به سامراء رفته و در کنار استادش اقامت گزید تا آن که استادش میرزای بزرگ شیرازی در سال 1312 ه. ق به لقای حق پیوست.

مرحوم نوری تا سال 1314 ه. ق در سامرا توقّف کرد و سپس به نجف بازگشت و تا آخر حیات خویش در آن جا اقامت گزید.

شیخ آقا بزرگ تهرانی - کتاب شناس معروف - در باب شخصیت وجودی مرحوم نوری رحمه الله می فرماید:

شیخ نوری یکی از نمونه های سلف صالح بود که وجودشان در این روزگار، چون کیمیا، کمیاب است.

اسطوره ای غریب و اعجوبه ای عجیب و آیتی از آیات شگفت آور آفریننده بود.

ص:22


1- 17. مستدرک وسایل الشیعه، ج 1، ص 49.

و خصایص خدادادی و ملکات سزاواری در وی نهفته بود.

او را می سزد که در طلیعه دانشمندان شیعه شمرده شود، دانشمندانی که عمری دراز را در خدمت دین و مذهب سپری کردند.(1)

و در جای دیگر می نویسد:

او استاد استناد، بلکه بزرگترین اسنادی است که تا روز معاد خواهد ماند، چرا چنین نباشد در حالی که او متخصّص ماهر و باریک بین این وادی - علمِ رجال و حدیث شناسی - و امام و پیشوای این تخصص است.(2)

آیهاللَّه سید محسن امین عاملی رحمه الله صاحب اعیان الشیعه در حق مرحوم محدّث نوری رحمه الله چنین نگاشته است:

عالم فاضل، محدّث متبحّر، متخصّص در حدیث شناسی و علم رجال، عارف به تاریخ و سِیَر بود. پژوهشگری بود که سَره را از ناسره به خوبی جُدا می کرد.(3)

متفکّر شهید استاد مرتضی مطهری در جای، جای حماسه حسینی از مرحوم نوری با احترام و تجلیل یاد می کنند و در جایی می فرمایند:

مرحوم حاج میرزا حسین نوری اعلی اللَّه مقامه، مرد بسیار فوق العاده ای بوده است. محدّثی است که در فن خویش فوق العاده مُتبحّر است، حافظه ای بسیار قوی داشت. مرد با ذوق و بسیار با شور و حرارت و با ایمانی بوده است.(4)

بنابراین سزاست که مرحوم نوری رحمه الله را پیشاپیش علمایی بدانیم که عمرشان را در خدمت دین و مذهب سپری کردند، چرا که دوران حیات ایشان برگ نورانی انباشته از اعمال صالح بود.

شیخ آقا بزرگ طهرانی می فرماید: زمانی که این اسم - میرزا حسین نوری - را

ص:23


1- 18. نقباء البشر، ج 2، ص 545.
2- 19. همان، ص 555.
3- 20. اعیان الشیعه، ج 6، ص 143.
4- 21. حماسه حسینی، ج 1، صص 13 - 14.

می نویسم، قلمم می لرزد و بعد از فراق 55 ساله به همان هیبت قبلی و معهود برایم متمثل می شود.(1)

هم چنین آقا بزرگ در بیان و توصیف شخصیت مرحوم نوری رحمه الله می فرماید: اولین بار که به خدمت این مرد بزرگ مشرف شدم در سال 1313 ه. ق، یک سال بعد از درگذشت مرحوم میرزای بزرگ شیرازی بود و اولین سال ورود من به عراق بود که در همان سال ناصرالدین شاه نیز در گذشت.

اولین دیدار من با وی زمانی بود که قصد زیارت سامرا را داشتم پس به خانه او به جهت زیارت وی رفتم و او را در مجلس عزای امام حسین علیه السلام در روز جمعه در حالی که بر کرسی خطابه نشسته بود و وعظ می کرد، دیدم. بعد از ذکر مصیبت، جمعیت پراکنده شدند و از آن زمان هیبتی عظیم از وی در دلم بر جای ماند.

زمانی که مرحوم نوری رحمه الله در سال 1314 ه. ق به نجف آمد، هم چون سایه ای ملازم وی شدم تا آن که دار فانی را وداع گفت. در این مدت عجایبی از وی دیدم که شرح بعضی از آنها را بر خود لازم می دانم.

مرحوم نوری برای هر ساعت از عمر گرانمایه خویش عمل خاصّی معین کرده بود و از آن تخلف نمی کرد.

زمانِ نگارش وی بعد از نماز عصر تا نزدیک غروب بود و وقت مطالعه او بعد از نماز عشا تا وقت خواب؛ بدون تطهیر نمی خوابید و تنها کمی از شب را به استراحت می پرداخت؛ به این ترتیب که دو ساعت قبل از فجر از خواب برخاسته و تجدید وضو می کرد و همیشه از آب کر برای تطهیر استفاده می کرد. یک ساعت قبل از اذان صبح به حرم مطهّر مشرف می شد و در تابستان و زمستان پشت درب قبله می ایستاد و نماز شب می خواند تا این که کلیددار روضه مقدسه می آمد و در را می گشود و مرحوم نوری اولین زایر بود. وی به همراه کلیددار شمع های حرم را روشن می کرد، سپس در جانب سر مطهّر می ایستاد و تا طلوع فجر به زیارت و تهجّد مشغول می شد و نماز صبح را با

ص:24


1- 22. ر.ک: مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 1، ص 41، پاورقی ش 1.

بعضی از بزرگان و بندگان خدا به جماعت به جا می آورد. سپس تا قبل از طلوع آفتاب به تعقیب نماز مشغول می شد. آن گاه به کتابخانه بزرگ خود - که مشتمل بر هزاران کتب نفیس و آثار نادر عزیز الوجود و منحصر بود - می رفت.

صبحگاهان کسانی چون علّامه علی بن ابراهیم قمی و شیخ عبّاس قمی، وی را در تصحیح و جمع آوری کتب حدیث و غیره یاری می کردند و هرگاه در این حالت کسی بر وی وارد می شد، یا عذر وی را می خواست و یا کار وی را به عجله به انجام می رساند تا مزاحم کارهای علمی وی نشود.

مرحوم نوری در اواخر عمر که مشغول تکمیل مستدرک بود، با تمامی مردم ترک مراوده کرده، حتّی اگر کسی از او شرح حدیثی یا خبری می پرسید، او را به اجمال پاسخ می گفت یا کتاب مورد نظر را به وی می داد تا مزاحمتی به مشاغل علمی وی وارد نیامد.

بعد از اشتغال به کار، کمی غذا میل می فرمود و بعد از خوابی سبک، نماز ظهر را در اول فضیلت آن به جای می آورد. روزهای جمعه سیره وی تغییر می کرد و پس از بازگشت از حرم مطهّر به مطالعه کتابهای مصیبت مشغول می شد.

بعد از طلوع آفتاب از کتابخانه خارج و به مجلس عزای امام حسین علیه السلام می رفت. بعد از سخنرانی، ذکر مصیبت می نمود و اشک بر پهنای صوتش فرو می ریخت. چون مجلس تمام می شد به امورات مخصوص جمعه - مانند کوتاه کردن مو و گرفتن ناخن و غسل روز جمعه و نوافل آن - می پرداخت.

عصر جمعه برخلاف عادت روزانه به نگارش اشتغال نداشت، بلکه به حرم علوی مشرف شده و به زیارت می پرداخت و بر همین منوال بود تا با خدای خود ملاقات نمود. از سنّت های حسنه ای که در عصر وی رواج یافت، پیاده روی به کربلای معلّی بود که تا عصر مرحوم انصاری برپا بود.

بعد از درگذشت مرحوم انصاری(ره) زمانی فرا رسید که پیاده روی نشانه ای از فقر بود و هر که پیاده می رفت به عنوان شخصی دَنی و فقیر به چشم می آمد، مرحوم

ص:25

نوری رحمه الله به آن اهتمام ورزید. به ویژه عید قربان به همراه اصحابش پیاده به طرف کربلا حرکت می کرد، اما به علت بیماری توان پیاده روی در یک روز را - چنان که مرسوم بود - نداشت، لذا این راه را در سه روز طی می کرد.

در دومین سال، رغبت مردم و صالحان نسبت به زیارت پیاده حرم امام حسین علیه السلام بیشتر شد و ذلّت پیاده روی از بین رفت؛ به گونه ای که در بعضی از سال ها تا سی خیمه در راه برپا می شد که در هر خیمه بین 20 تا 30 نفر به استراحت و طیّ طریق مشغول بودند. در سال آخر عمر مبارک مرحوم نوری رحمه الله عید نوروز و جمعه و عید قربان در یک روز قرار گرفت و در همان سال به خاطر کثرت ازدحام حجاج در مکه، وبای عظیمی در آن سال مکّه را فرا گرفت و جمع زیادی را به وادی مرگ کشاند.

قسمت دوم

شیخ آقابزرگ تهرانی می فرماید: من در آخرین سال عمر با برکت آن جناب در خدمت وی پیاده به کربلا مشرّف شدم و در بازگشت مرحوم نوری رحمه الله - بر خلاف طبیعت همیشگی که پیاده مشرف می شده و سواره باز می گشت - پیاده به نجف بازگشت و این بدان دلیل بود که مرحوم میرزا محمد مهدی بن مولی محمد صالحی مازندرانی که نذر کرده بود، پیاده به نجف مشرّف شود، از شیخ خواهش نمود که در خدمت آن مرحوم باشد. در بازگشت، مرحوم شیخ به مرضی مبتلا شد که در آن وفات یافت و آن بدان گونه بود که بعضی از آشنایان غذایی را در ظرف در بسته گذاشته بودند که در اثر حرارت فاسد شده بود و هر که از آن میل کرده بود، به قی و اسهال مبتلا شده بود.

شیخ برای این که خوف بر دوستان مستولی نشود، از قی امساک شدیدی نمود، پس آن غذا در وجود مبارک وی مانده و اثر خود را در آن بدن به جای گذاشت تا این که بعد از بازگشت به نجف، بیماری وی شدت گرفت و بعد از تب شدید در روز چهارشنبه، سه روز باقی مانده از جمادی الثانی 1320 ه. ق در گذشت و بنا به وصیّت، بین ایوان سوم صحن شریف از باب قبله در حرم مقدس علوی به خاک سپرده شد.

شیخ عباس قمی رحمه الله در فقدان مرحوم محدّث نوری رحمه الله می فرماید:

سزاوار است بگویم که زیستن من پس از استادم، چون زندگانی ماهی بود در

ص:26

خشکی و برف در گرما..... زندگانی او سراسر برکات الهی و مشحون از الطاف نهانی خداوندی بود و چه لطفی از این برتر که مرحوم استاد با تعدّد مسافرت و کثرت اشتغال، تألیفاتی با این عظمت در ماهیّت و کثرت در عدد از خود به جای گذاشت.(1)

اساتید مرحوم نوری

مرحوم نوری رحمه الله از محضر اساتید و بزرگان بسیاری بهره برده است که اجمالاً به اساتید برجسته و بزرگ آن جناب اشاره ای می شود.

1 - شیخ عبدالحسین طهرانی، مشهور به شیخ عراقین

2 - شیخ عبدالرحیم بروجردی - پدر همسر مرحوم نوری رحمه الله - که بعد از مهاجرت به تهران در حلقه درس این استاد بزرگ حضور یافت.

3 - شیخ علی خلیلی 4 - شیخ ملاعلی کنی طهرانی 5 - فتح علی سلطان آبادی 6 - میرزا سید محمد حسن شیرازی 7 - شیخ محمد علی محلاتی 8 - شیخ مرتضی انصاری 9 - سید مهدی قزوینی امّا باید توجه داشت که از میان اساتید شیخ رحمه الله مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی، شیخ عبدالرحیم بروجردی و شیخ عبدالحسین طهرانی، در حیات علمی آن جناب مهمترین تأثیر را داشتند.

شاگردان ایشان

حیات علمی مرحوم نوری رحمه الله گذشته از بهره گیری از اساتید برجسته، هم چنین

ص:27


1- 23. ر.ک؛ فواید الرضویّه، صص 151 - 150.

شامل تربیت شاگردانی می شود که در مکتب درس آن جناب شرکت جستند و آن جناب نیز در تربیت شاگردان عالم و وارسته از هیچ کوششی دریغ نکرد.

حلقه درس مرحوم محدث نوری رحمه الله شاگردان بسیاری را به جامعه دینی و علمی عرضه کرد که ما بر ذکر چند تن از شاگردان مشهور وی اکتفا می کنیم:

1 - شیخ عباس قمی

بیشتر اوقات خود را در خدمت مرحوم نوری رحمه الله بود و به کار استنساخ و مقابله تألیفات شیخ می پرداخت. از تألیفات این شاگرد برجسته می توان به مفاتیح الجنان، نفس المهموم فی مقتل الحسین المظلوم، وقایع الایام، الکنی والا لقاب و... اشاره کرد.(1)

2 - شیخ محمد حسن معروف به شیخ آقا بزرگ طهرانی

مرحوم شیخ آقا بزرگ در سال 1313 ه. ق بعد از وفات مرحوم میرزای شیرازی برای اولین بار خدمت محدث نوری رحمه الله شرفیاب گردید. این شاگرد برجسته نیز به تبع از استادش بیشتر عمرش را در راه تألیف سپری کرد که از مشهورترین کتابهایش می توان به الذریعه، طبقات اعلام الشیعه، مصفی المقال فی مصنفی الرجال و... اشاره کرد.(2)

3 - شیخ محمد حسین کاشف العظاء مرحوم محدث نوری رحمه الله از جمله اساتید اجازه شیخ محمد حسین کاشف الغطاء صاحب کتاب کشف الغطاء بود. شیخ محمد حسین نیز دارای تألیفات بسیاری از جمله

ص:28


1- 24. ر. ک؛ نقباء البشر، ج 2، ص 998 - 1001.
2- 25. ر. ک: مقدمه الذریعه: ج 2، ص (و - یب).

شرح عروه الوثقی، نزهه السمر، المراجعات الریحانیه و... می باشد.(1)

4 - سید عبدالحسین شرف الدین سیدعبدالحسین از جمله کسانی بود که مرحوم نوری رحمه الله به او اجازه حدیث داده بود. سید عبدالحسین نیز مانند سایر شاگردان مرحوم نوری رحمه الله تألیفات بسیار از جمله المراجعات، الفصول المهمه، النصوص الجلیه فی الامامه و... را به دوستداران دین و علم عرضه کرده است.(2)

تألیفات مرحوم محدّث نوری رحمه الله

تلاش چندین ساله، مطالعه و تفکر علمی مرحوم محدّث نوری رحمه الله را در تألیفات علمی بسیار آن جناب می توان دید. تلاشی که ثمره اش بعد از گذشت چندین سال، در محافل علمی و دینی مورد توجه می باشد.

1 - البدر المشعشع فی ذریه موسی المبرقع مرحوم نوری رحمه الله در ربیع الاول 1308ه. ق از تالیف این کتاب فارغ شد و در همان سال در بمبئی به چاپ سنگی رسید. این کتاب مشتمل بر زندگی و شرح احوال و هجرت ابی جعفر موسی المبرقع پسر امام ابی جعفر محمد تقی از کوفه و ورود آن جناب به قم می باشد.(3)

2 - تحیّه الزائر این کتاب آخرین تألیف مرحوم نوری رحمه الله بود که قبل از اتمام آن دار فانی را وداع گفت و شیخ عباس قمی به علت ارادت و علاقه به استادش آن را تکمیل کرد

ص:29


1- 26. معارف الرجال، ج 2، ص 257؛ نقباء البشر، ج 2، ص 617.
2- 27. ر.ک: ریحانه الادب، ج 3، ص 194؛ معارف الرجال، ج 2، ص 51 - 53.
3- 28. نقباء البشر، ج 2، ص 552؛ الذریعه، ج 3، ص 68.

.(1)

3 - اجوبه المسائل(2)

4 - اخبار حفظ القرآن(3)

5 - الاربعونیات(4)

6 - ترجمه جلد دوّم «دارالسلام»(5)

7 - جنه المأوی فی من فاز بلقاء الحجهعلیه السلام فی الغیبه الکبری در این کتاب نود و پنج حکایت ذکر گردیده و مرحوم نوری به سال 1302 ه. ق، تألیف این کتاب را به پایان رسانده است(6) و کتاب نجم الثاقب (کتاب حاضر) نیز تکمیل شده همین کتاب است.

8 - حواشی بر رجال ابن علی عمر مبارک مرحوم نوری رحمه الله بر تکمیل این کتاب فرصت نداد.(7)

9 - دارالسلام فیما یتعلق بالرؤیا و المنام پایان تألیف این کتاب سال 1292 ه. ق بود.(8)

10 - دیوان شعر این کتاب که به عنوان «مولودیه» نیز مشهور است، مجموع قصایدی اس که در ایام ولادت ائمه اطهارعلیه السلام سروده است و هم چنین مشتمل بر قصیده ای در مدح صاحب الزمان علیه السلام و مدح سامراء می باشد.

ص:30


1- 29. نقباء البشر، ج 2، ص 552.
2- 30. نقباء البشر، ج 2، ص 554.
3- 31. همان.
4- 32. الذریعه، ج 1، ص 436، رقم 2208.
5- 33. الفواید الرضویه، ص 151؛ نقباء البشر، ج 2، ص 554.
6- 34. الذریعه ج 5، ص 159 - 160؛ نقباء البشر، ج 2، ص 551، این کتاب اکنون به عنوان تکمله باب غیبت بحارالانوار به همراه آن به چاپ رسیده است: ر.ک: بحارالانوار، ج 53، ص 336 - 197.
7- 35. الفواید الرضویه، ص 151؛ نقباء البشر، ج 2، ص 554.
8- 36. الذریعه، ج 8، ص 20، نقباء البشر، ج 2، ص 550، الفواید الرضویه، ص 151.

(1)

11 - رساله ای در زندگینامه مولی ابن الحسن شریف عاملی فتونی این رساله را در انتهای تفسیرش در سال 1276 ه. ق نوشته است.(2)

12 - سلامه المرصاد این کتاب به زبان فارسی و مشتمل بر زیارت عاشورای غیر معروف و اعمال مسجد کوفه است. مرحوم نوری این کتاب را در سال 1317 ه ق برای مشهدی عباس علی خیام تبریزی نوشت و در همان سال 1317 ه. ق نیز به چاپ رسید.(3) 13 - شاخه طوبی این کتاب نیز به زبان فارسی بوده و مناسب اعیاد و ایام شادی و سرور می باشد.(4)

14 - الصحیفه السجادیه الرابعه

در این صحیفه 77 دعا جمع شده است غیر از دعاهایی که در صحیفه سجادیه اولی، صحیفه سجادیه ثانیه و صحیفه سجادیه ثالثه است.(5)

15 - ظلمات الهاویه فی مثالب معاویه مباحث مطرح شده در این کتاب عام است بر خلاف عنوان کتاب که خاص است و مشتمل بر ابوابی است که در هر باب احادیث، حکایاتی به نظم و نثر فارسی و عربی وارد شده است.(6)

16 - فصل الخطاب فی مسأله تحریف الکتاب کتابی است که در بررسی تحریف قرآن کریم نگاشته است و در 28 جمادی الثانیه سال 1292 از تألیف آن فراغت یافته است و چنانکه خود ایشان اذعان نموده اند نیکوتر بود که نام آن را فصل الخطاب فی عدم تحریف الکتاب می نهاده تا برداشت سوئی از

ص:31


1- 37. نقباء البشر، ج 2، ص 552.
2- 38. نقباء البشر، ج 2، ص 554؛ مصفی المقال، ص 160.
3- 39. نقباء البشر، ج 2، ص 552؛ اعیان الشیعه، ج 6، ص 144، ریحانه الادب، ج 3، ص 390؛ الذریعه، ج 12، صص 213 - 214.
4- 40. الفواید الرضویه، ص 151.
5- 41. الذریعه، ج 15، ص 20.
6- 42. همان، ص 202.

این عنوان نگردد.

مرحوم شیخ محمود تهرانی ردّیه ای به نام کشف الارتیاب عن تحریف الکتاب بر آن نگاشته و مرحوم نوری نیز در پاسخ به آن رساله ای به نام الجواب عن شبهات کشف الارتیاب را تألیف و فرموده راضی نیستم کسی کتاب فصل الخطاب مرا بخواند و در این رساله نظر ننماید.(1)

17 - رساله ای در رد بعض الشبهات علی فصل الخطاب چنانچه گذشت این رساله در واقع رد رساله (کشف الارتیاب عن تحریف الکتاب) شیخ محمود طهرانی است و مرحوم نوری بعضی از ردّیات را در آن وارد کرده، و توصیه کرده بود که هر کس کتاب فصل الخطاب را دارد، این رساله را که دفع شبهات شیخ محمود است به آن ضمیمه کند.(2)

18 - الفیض القدسی فی احوال المجلسی رحمه الله

مرحوم نوری رحمه الله در سال 1302 ه. ق تألیف این کتاب را به پایان رساند و این کتاب در ضمن جلد 105 بحار از چاپ حدیث مکتبه الاسلامیه در تهران به چاپ رسیده است.

19 - کشف الاستار عن وجه الغائب عن الابصار مرحوم محدث نوری این کتاب را در رد قصیده بغدادی که متضمن انکار مهدی علیه السلام بود، تألیف کرد و این کتاب را بعد از کتاب نجم ثاقب در احوال امام غایب علیه السلام تألیف نموده است.

20 - کلمه طیبه این کتاب به فارسی نوشته شده و مشتمل بر احادیث و حکایات اخلاقی است. مرحوم محدث در سال 1301 ه. ق تألیف این کتاب را به پایان رساند و در سال 1352، در 616 صفحه در بمبئی به چاپ رسید. مطالب این کتاب ترغیب به ترویج دین،

ص:32


1- 43. الذریعه، ج 16، ص 232.
2- 44. الذریعه، ج 10، ص 220 - 221؛ نقباء البشر، ج 2، صص 550 - 551.

احترام علما و مؤمنین و... می باشد.

21 - مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل آقا بزرگ تهرانی می فرماید: این کتابی است که علامه مجلسی و محدّث حر عاملی رحمه الله بر تألیف آن موفق نشدند و خداوند متعال آن را برای شیخ ما علامه نوری ذخیره کرد و او را بر تألیف آن موفق گردانیده است.

بر عموم مجتهدین واجب است که مطلع بر این کتاب باشند و در استنباط احکام به آن رجوع کنند.(1)

22 - مستدرک مزار البحار عمر با برکت مرحوم نوری رحمه الله به اتمام این کتاب فرصت نداد.(2)

23 - مواقع النجوم و مرسله الدرالمنظوم و الشجره المونقه العجیبه این کتاب مشتمل بر اساتید اجازه علما از عصر مرحوم مؤلف تا زمان غیبت بود. این اولین تألیف مرحوم نوری رحمه الله بود که در رجب 1275 ه. ق آن را به اتمام رساند.(3)

24 - موالید الائمّه علیه السلام

رساله ای است مختصر که در تعیین ولادت ائمه علیه السلام بنابر اخبار صحیح، تألیف شده است.(4)

25 - میزان السماء فی تعیین مولد خاتم الانبیاء مرحوم نوری رحمه الله در این کتاب اثبات کردند که ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در 17 ربیع الاول بوده است. مرحوم مولف رحمه الله در 13 ربیع الثانی 1299 ه. ق تألیف این کتاب را به پایان رساندند و در آن سال نیز به چاپ رسید.

ص:33


1- 45. الذریعه، ج 2، صص 110 - 111.
2- 46. همان، ج 21، ص 6؛ خاتمه المستدرک، ص 878.
3- 47. الذریعه، ج 23، صص 230 - 131.
4- 48. همان، ص 235.

(1)

26 - نفس الرحمان فی فضایل سیدنا سلمان(2)

27 - معالم العبر فی استدراک البحار السابع عشر(3)

28 - لؤلؤ و مرجان در شرط پله اول و دوم روضه خوان(4)

29 - فهرست کتب کتابخانه مرحوم مؤلّف(5)

30 - الصیحفه العلویه الثانیه

این کتاب مشتمل بر 103 دعا از ادعیه امیرالمؤمنین علی علیه السلام می باشد و مرحوم مؤلف این کتاب را تکمله صحیفه علویه اولی قرار داده است.

ص:34


1- 49. همان، ص 312.
2- 50. همان، ج 24، ص 264؛ خاتمه المستدرک، ص 878.
3- 51. الذریعه، ج 21، ص 200.
4- 52. همان، ج 18، صص 388 - 389.
5- 53. الذریعه، ج 16، صص 390 - 391.

(1)

مقدمه مؤلف

بسم اللَّه الرحمن الرحیم و به نستعین

سپاس بیرون از اندازه و قیاس، سزاوار قائمی است بالذّات، غایب از عالم اندیشه و حواس و ستایش بی حدّ احصا، لایق صاحبی است مأمول و مرتجا، در زمان شدّت و رخا.

هادی است هر آن چه را که پدیدار نمود و دلیل است مر آن را که به فرمانش عمل نمود و درود بی نهایت بر روان پاک نخستین پاسخ دهنده به «بلی» و برگزیده ایزد بی چون، پیش از پوشیدن آدم، خلعت اصطفا، فاتح ابواب خیر و رشاد و خاتم رسولانِ پاک نهاد، منصور مؤیّد، محمود احمد، ابی القاسم محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و بر پاکان و پاکیزگان از فرزندانِ آن سرور پیمبران، خصوصاً بر خلف سلف و صاحب ناحیه عزّت و شرف، قطب زمین و غوث زمان، کنز رجا و کهف امان و گوهر تابان در بحر امکان، حجابِ ازلیِ ایزد سبحان و اسم اعظمِ الهی پوشیده و پنهان و عنقای قافِ محیط به جهان، دادرس درماندگان و دادخواه خون برگزیدگان و پاک کننده دامن خاک از لوث ملحدان و فرمانفرمای ممالک زمین و آسمان و حجّت بالغه خداوندی بر جهان و جهانیان «بقیّه اللَّه، الحجّه بن الحسن العسکری، صاحب العصر و الزمان علیه و علی آبائه صلوات اللَّه الملک المنّان».

و بعد چنین گوید: بنده مذنب مُسی ء، حسین بن العالم المؤیّد، محمّد تقی النوری الطبرسی «اَحْسَنَ اللَّهُ تَعالی عاقبته وَجَعَل مِنْ اَشْرَف الْخواتیم خاتمته» که عالی جاه، رفیع

ص:35


1- 54. همان، ج 15، صص 22 - 23.

جایگاه، کمالات اکتناه، مقرّب الخاقان، حاجی میرزا حسن علی خلفِ غفران پناه، حاجی علی اصغر نوری «وفّقه اللَّه تعالی لمراضیه»، حسب سلامتی فطرت و پاکی طینت، در فکر تحصیل زادی برای معاد و وسیله فوزی در مقام مرصاد برآمده، چنان دید که وسیله ای بهتر از چنگ زدن به دامن «خلیفه الرحمان وامام الانس والجان علیه السلام» و خدمتی به آن ولیّ علیّ القدر عظیم الشأن نیست. لهذا در چند ماه قبل، از جناب مستطاب فخر الشیعه و تاج الشریعه و رییس المسلمین و سیّد الفقهاء الکاملین و افضل العُلماء الراشدین، المنتهی اِلیه ریاسه الامامیّه فی عصره، حجّه الاسلام حاج میرزا محمّد حسن شیرازی، مجاور بلد طیّبه سُرَّ مَن رَأی - متَّع اللَّه تعالی اهل الایمان بطول بقائه - مستدعی شد که مقرّر فرمایند، تا کتاب شریف کمال الدین شیخ اقدم ابوجعفر محمّد بن علی بن بابویه ملقّب به «صدوق» - رضوان اللَّه علیه - را به زبان فارسی ترجمه کرده تا آن را به حلیه طبع درآورد و در میان اهل ایمان منتشر نماید. جناب ایشان - دام ظلّه العالی - از این احقر در اجابت آن مسؤول، مشورت فرمودند. معروض داشتم که عالم فاضل سیّد علی بن سیّد محمّد اصفهانی معروف به «امامی» تلمیذ علّامه مجلسی رحمه الله آن کتاب را ترجمه نموده و از اجزای کتاب، هشت بهشت او است که ترجمه هشت کتاب است، چون عیون و امالی و خصال(1) و نیز بعضی از فضلای معاصرین از سادات شمس آباد اصفهان، کتاب شریف مذکور را ترجمه نموده و ترجمه دوباره آن و رنجی است بی فایده. بهتر آن که همان را طلب کرده، منتشر نمایند. پس، از آن خیال منصرف شده و از کتاب دیگر صحبت داشتند. سخن به جایی منتهی نشد و مدّتی بر این گذشت تا در ماه شعبان گذشته از سنه هزار و سی صد و سه، شبی در محضر عالی حاضر بودم که سخن از این مطلب، در میان آمد و باز جویای موردی شدند و بالأخره فرمودند: بهتر آن که مستقّلا در این باب، کتابی نوشته و شخص تو از برای این خدمت نمایان، شایسته.

حقیر به جهت قلّت بضاعت علمی و کثرت اسباب پریشانی و حاضر نبودن بیشتر کتب حقیر که اسباب انجام این شغل عظیم بود، عرض کردم: مقدّمات اقدام در این امر خطیر

ص:36


1- 55. الذریعه، ج 25، ص 223.

فراهم نیست و لکن سال گذشته رساله ای مسمّی به جنّه المأوی نوشتم و در آن جا جمع کردم کسانی را که در غیبت کبری به خدمت امام عصرعلیه السلام رسیدند، غیر از آن چه در سیزدهم بحار مذکور است؛ چنان چه صلاح باشد، همان را ترجمه کرده، موجودِ در بحار را بر آن افزوده؛ کتابی شود لطیف و برآمدن از عهده آن آسان.

این رأی را پسندیدند و لکن فرمودند: اقتصار بر آن نکرده شمّه ای از حالات آن جناب نیز به آن منضم شود، هر چند به ایجاز و اختصار باشد.

حسب الامر المُطاع العالی، در انجام این خدمت، اقدام نموده با نهایت یأس از حال خویش، جز آن که حقّ مجاورت قباب عالیه حضرت عسکرییّن علیهما السلام را وسیله کرده و از آن باب عالی استمداد نمودم.

و بحمداللَّه تعالی، از برکت آن محلِ برکات الهیّه، در اندک زمانی، این خدمت مرجوعه به انجام رسیده، شکر حضرت یزدان، جَلَّ ثناؤه را به جا آوردم و نام این نامه گرامی را «نجم ثاقب در احوال امام غایب علیه السلام» گذاشتم و مطالب آن را در ضمن دوازده باب بیان نمودم.

معرّفی کتب غیبت و نویسندگان آن ها

قسمت اول

قبل از شروع در فهرست اجمالی ابواب و دخول در مطالب کتاب، بایست که تنبیه نمود بر مقدّمه و آن، آن است که کتبِ متعلّق به احوال آن حضرت - صلوات اللَّه علیه - که معروف اند به کتب غیبت بسیار است و آن چه حاضر الوقت از اسامی آن ها به نظر رسیده:

کتاب شفا و جلا در غیبت که از ابوالعباس یا ابوعلی، احمد بن علی رازی خصیب آبادی.

کتاب مختصر ما نزل من القرآن فی صاحب الزمان علیه السلام از ابوعبده محمّد بن احمد بن عیاش.

کتاب ترتیب الادلّه فیما یلزم خصوص الامامیّه دفعه عن الغیبه و الغایب از احمد بن حسین ن عبداللَّه مهرانی آبی ابوالعباس عروضی.

ص:37

کتاب فی ذکر القائم من آل محمّدعلیهم السلام از احمد بن رمیح المروزی.

کتاب المهدی از ابی موسی عیسی بن مهران.

کتاب غیبت از حسن بن حمزه العلوی الطبری المرعشی.

کتاب اثبات الرجعه معروف به غیبت از ابی محمّد، فضل بن شاذان نیشابوری.

کتاب الحجّه فی ابطاء القائم علیه السلام از آن جناب.

کتاب ازاله الران عن قلوب الاخوان در غیبت، از ابوعلی احمد بن محمّد بن جنید، معروف به ابن جنید.

کتاب کمال الدین از شیخ صدوق.

رساله غیبت برای اهل ری از آن جناب.

کتاب غیبت از شیخ جلیل، محمّد بن مسعود عیاشی، صاحب تفسیر.

کتاب رجعت، نیز از او.

کتاب غیبت از ابی عبداللَّه، محمّد بن ابراهیم نعمانی تملیذ ثقهالاسلام کلینی و این کتاب، از نفایس کتب مدوّنه در این باب است و شیخ مفید در ارشاد از آن مدح کرده و چنان ظاهر می شود که قبل از آن، بهتر از آن تصنیفی در این باب نشده.

رساله غیبت از شیخ مفید.

کتاب مقنع در غیبت از سیّد مرتضی که برای وزیر مغربی نوشته.

کتاب غیبت از شیخ الطایفه ابی جعفر طوسی رحمه الله.

کتاب برهان در طول عمر صاحب الزمان علیه السلام از ابواالفتح، محمّد بن علی بن عثمان، علّامه کراجکی و آن را جزو کتاب کنزالفواید خود کرده.

کتاب صاحب الزمان علیه السلام از محمّد بن جمهور عمی، صاحب کتاب واحده.

کتاب وقت خروج قائم علیه السلام، نیز از او.

کتاب فرج کبیر در غیبت از ابوعبداللَّه، محمّد بن هبه بن جعفر وراق طرابلسی.

کتاب غیبت از ابوالمظفّر، علی بن حسین مْدانی که از سفرای امام علیه السلام است، چنان چه شیخ منتجب الدین در رجال خود فرموده.

ص:38

کتاب توقیعات غیبت از ابوعبداللَّه جعفر حمیری.

کتاب جنا الجنتین، فی ذکر ولد العسکریّین علیهما السلام از قطب راوندی.

کتاب سلطان المفرّج عن اهل الایمان.

کتاب سرور اهل الایمان فی علائم ظهور صاحب الزمان علیه السلام.

کتاب غیبت، هر سه از بهاء الدین علی بن عبدالکریم بن عبد الحمید حسینی نیلی نجفی، صاحب مقامات و کرامات و استاد ابن فهد.

و بعضی احتمال داده اند که دو کتاب اخیر، یکی باشد و امّا آن چه شیخ حرّ عاملی در امل الامل در احوال سیّد مذکور فرموده که از تصانیف او انوار المضیئه است در احوال مهدی علیه السلام، اشتباه است. چه «انوار المضیئه فی الحکمه الشرعیه» از کتبی است که نظیر ندارد؛ مشتمل است بر جمیع مسایل اصول دین و مذهب و ابواب فقه و اخلاق و ادعیّه و غیرها. اگر چه احوال آن جناب را در مجلّد اول، در ضمن حالات سایر ائمّه علیهم السلام بسطی داده، ولکن کتاب، اختصاصی ندارد به آن حضرت.

کتاب بحار الانوار مجلّد سیزدهم که اجمع کتبی است که در غیبت نوشته شده.

رساله رجعت نیز از آن مرحوم.

کتاب کفایه المهتدی فی احوال المهدی علیه السلام از سیّد محمّد ابن محمّد لوحی حسینی موسوی سبزواری، ملقّب به مطهّر و متخلّص به نقیبی، تلمیذ محّق داماد و بیشتر آن چه در آن کتاب نقل کرده، از کتاب فضل بن شاذان است که اولاً خبر را با سند و متن نقل کرده، آن گاه ترجمه نموده و غیبت شیخ طرابلسی و غیبت حسن بن حمزه مرعشی در نزد او بوده و ما آن چه از این سه کتاب نقل کنیم، به توسط این کتاب است.

رساله شرعه التسمیه از محقّق دامادرحمه الله.

رساله کشف التعمیه فی حکم التسمیه از شیخ محدّث حرّ عاملی.

کتاب ایقاظ الهُجعه فی اثبات الرجعه، نیز از آن مرحوم.

رساله رجعت از امیر محمّد مؤمن استرآبادی از مشایخ اجازه علّامه مجلسی رحمه الله.

رساله در تحریم نام بردن اسم صاحب زمان علیه السلام از عالم محقّق نحریر، شیخ سلیمان

ص:39

ماحوزی بحرانی.

ص:40

رساله فلک المشحون از جناب سیّد باقر قزوینی.

کتاب مولد قائم علیه السلام

کتاب محجّه فیما نزل فی الحجّهعلیه السلام

کتاب تبصره الولی فی من رأی القائم المهدی علیه السلام، هر سه از محدّث خبیر، سیّد هاشم توبلی بحرانی.

کتاب عوالم، مجلّد... از آن.(1)

غیبتِ فاضل آخوند ملّاکاظم هزار جریبی و آن مختصری است از ترجمه بحار یا ترجمه ای است از مختصر بحار.

رساله جنّه المأوی فی من فاز بلقاء الحجهعلیه السلام فی الغیبه الکبری از حقیر و آن به منزله مستدرکی است از باب بیست و سوم جلد غیبت بحار. ترجمه سیزدهم بحار. ترجمه کمال الدین.(2) رساله غیبت از سیّد جلیل، سیّد دلدار علی نقوی هندی نصیر آبادی که از فحول علمای آن بلاد بود و صاحب تصانیف رایقه بسیار و از جناب بحر العلوم قدس سره اجازه دارد و این رساله، ردّ است بر اقوال عبدالعزیز دهلوی در غیبت آن جناب - صلوات اللَّه علیه -. و غیر این ها از مؤلّفات که بعضی دارای تمام حالات آن جناب است به قدر استعداد مؤلف و بعضی در تنقیح بعضی از امور متعلّقه به آن حضرت - صلوات اللَّه علیه.

و با این همه تصانیف، باز جمله ای از مطالب مربوطه به آن جناب، در زوایای کتب اصحاب مانده که تاکنون در کتب غیبت جمع نشده و چون این حقیر بی بضاعت، بنای استقصای مطالب موجوده در آن کتب را ندارم؛ لهذا به بعضی از مستطرفات حالات و نوادر امور منسوبه به آن جناب و تنظیم بعضی از مطالب موجوده در آن کتب پرداخته؛ امید که بر اهل فضل و دانش، محاسن و منافع و لطایف و بدایع آن، مخفی و مستور نماند.

«وباللَّه التوفیق وعلیه التکلان»

ص:41


1- 56. کتاب عوالم العلوم والمعارف والاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال اثر مرحوم شیخ عبداللَّه بحرانی متوفی 1130 ق، که 129 جلد و ملهم از بحارالانوار استادش مرحوم علّامه مجلسی رحمه الله است که مجلد مربوط به امام عصرعلیه السلام بر مؤلف محترم و نیز بر ما معلوم نشد.
2- 57. از این کتاب دو ترجمه موجود است: الف) ترجمه ای قدیمی از مرحوم محمدباقر کمره ای، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1379 ق. ب) ترجمه ای جدید از منصور پهلوان، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم، - 1382. و ترجمه هایی که مؤلف محترم در مقدمه از آن یاد کرده است یافت نشد. ر.ک: الذریعه، ج 25، ص 223.

ص:42

فهرست ابواب کتاب

مطالب ابواب کتاب به نحو اجمال به جهت سهولت پیدا کردن هر مطلبی در بابش:

باب اول

در ذکر شمّه ای از حالات ولادت با سعادت آن جناب - صلوات اللَّه و سلامه علیه -

به نظم و ترتیب بدیعی که متضمّن باشد مضامین غالب اخبار آن باب را با ذکر مأخذ و حذف مکرّرات و اجمالی از حال حکیمه خاتون - سلام اللَّه علیها -

باب دوم

در ذکر اسامی و القاب و کنیه های آن حضرت علیه السلام

که از صریح و فحوای کتاب و سنّت و تصریح روات و محدّثین و علمای رجال و غیرهم به دست آمده و آن یک صد و هشتاد و دو اسم است و اسم بر هر سه اطلاق می شود، چنان چه بیاید در باب چهارم

باب سوم

مشتمل بر دو فصل:

فصل اول در شمایل آن جناب

با استقصای تام و ایجاز در کلام.

فصل دوم در خصایص آن جناب و الطاف خاصّه اِلهیّه

که به آن حضرت علیه السلام شده یا خواهد شد بالنسبه به جمیع انبیا و اوصیای گذشته علیهم السلام یا بالنسبه به اکثر ایشان که معدودی در بعضی از آنها با آن جناب شرکت دارند و آن چه

ص:43

مذکور می شود از آنها در این جا چهل و شش است.

باب چهارم

در ذکر اختلاف مسلمین در آن جناب

بعد از اتّفاق ایشان در صحّت صدور اخبار نبویّه بر تحتّم آمدن شخصی در آخرالزمان، هم نام آن حضرت و ملقّب به مهدی علیه السلام که پر کند دنیا را از عدل و داد و ذکر کتب مؤلّفه از اهل سنّت در احوال آن جناب و محلّ اختلاف در چند جاست:

اختلاف اول: در نسب، که آن جناب از فرزندان کیست؟ و در آن چهار قول است:

اول آن که: از اولاد عباس است.

دوم: علوی غیر فاطمی است.

سوم: آن که حسنی است.

چهارم: آن که حسینی است و بیان صحّت این قول و ابطال آن سه، به نحو اوفی

اختلاف دوم: در اسم پدر آن جناب و در آن دو قول است:

قسمت دوم

اول: قول امامیّه که نام پدر آن جناب حسن علیه السلام است.

دوم: قول بعضی از عامه که نام او عبداللَّه است و ابطال این قول.

اختلاف سوم: در تشخیص و تعیین آن جناب و در آن ده قول است:

اول: قول کیسانیّه که محمّد بن حنفیه یا پسر او است.

دوم: قول مغیریّه که محمّد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن علیه السلام است.

سوم: اسماعیلیّه خالصه که اسماعیل پسر حضرت صادق علیه السلام است.

چهارم: ناووسیّه که حضرت صادق علیه السلام است.

پنجم: مبارکیّه که محمّد بن اسماعیل بن امام جعفر صادق علیه السلام است.

ششم: واقفیّه که حضرت کاظم علیه السلام است.

هفتم: عسکریّه که حضرت عسکری علیه السلام است.

هشتم: محمّدیّه که ابوجعفر محمّد بن علی الهادی علیه السلام است.

ص:44

نهم: امامیّه که خلف صالح، حجّه بن الحسن العسکری علیه السلام است.

دهم: جمهور اهل سنّت که مهدی را در کسی تعیین نکنند و در آن جا ذکر نمودیم اسامی بیست نفر از علمای ایشان را از فقها و محدّثین و عرفا که با امامیّه در این مطلب موافق اند با ذکر کلمات آنها و مدح و توثیق ایشان از علمای رجال ایشان و حدیث مسلسل شیخ بلاذریِ معروف که از خود آن حضرت روایت کرده و ذکر ده شبهه از شبهات اهل سنّت بر امامیّه در این مقام و جواب آنها به نحوی که در کمتر کتابی جمع شده و نیز در آن جا ابطال نمودیم قول شاذّی را که فرزند امام حسن علیه السلام وفات کرده.

باب پنجم

در اثبات نمودن مهدی موعود

همان حجّه بن الحسن العسکری علیه السلام است از روی نصوص اهل سنّت

و از آنها سی حدیث ذکر شده و نصوص امامیّه زیاده بر آن چه علّامه مجلسی رحمه الله در جلد نهم و سیزدهم بحار نقل فرموده که از آنها چهل حدیث با سند نقل شده و بیشتر آنها از کتب «غیبت» فضل بن شاذان است.

باب ششم

در اثبات دعوای مذکوره از روی معجزات صادره از آن جناب

زیاده از آن چه در ابواب دیگر، متفرّقاً ذکر می شود و از غیر کتبی که علّامه مجلسی رحمه الله از آنها نقل فرموده و از آنها چهل معجزه نقل نمودیم.

باب هفتم

در ذکر آنان که در غیبت کبری خدمت آن جناب رسیدند یا بر معجزه آن بزرگوار واقف شدند یا بر اثری از آثارِ دالّه بر وجود آن بزرگوار

که عمده غرض از تألیف این کتاب بود. در آن جا صد حکایت مذکور شده و قبل از

ص:45

شروع در آنها، ذکر شده نام آنان که در غیبت صغری خدمت آن جناب مشرّف شدند یا واقف شدند بر معجزه ای و در ذیل بعضی از آنها مطالب نفیسه مناسبه درج شده است. چنان چه در ذیل اول، کیفیّت نماز منسوب به امام عصرعلیه السلام از برای شداید و حاجات و حال مسجد جمکران در قم که به امر آن حضرت بنا شده، ذکر شه.

در دوم که قصّه شهرهای فرزندان آن حضرت است، اثبات شده، بودن عیال و اولاد برای آن جناب و امکان وجود چنین بلاد در همین ارض ها در برّ یا بحر و مستور بودن آن از انظار، حتی از عبور کنندگان به آن جا و وقوع نظایر آن به نحو اختصار و در ذیل سی و هفتم که قصّه جزیره خضراست، این مطلب مشروحاً بیان شده.

در پنجم، اجمال احوال شیخ محمّد، پسر اسماعیل هرقلی که زخم رانش را در سامرّه، حضرت شفا داد.

در ششم، ذکر یکی از رقاع استغاثه به آن حضرت که قلیل الوجود است.

در هفتم، تحقیق حال نرمیِ کفِ مبارک آن حضرت و حضرت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم یا درشتی و غلظت آن و اختلاف شرّاح احادیث در قرائت «شتن الکفین» که در خبر شمایل است که با تای قرشت است یا ثای ثخذ؟

در دهم، توضیح آن که شارح تردّدات کتاب شرایع محقّق، زهدری است.

در یازدهم، بیانی از الطاف خفیّه و هدایات خاصّه الهیّه شده و ذکر اسامی معروفین از بنی طاوس که ارباب تصانیف اند.

در ذیل نوزدهم، اشکال در خبر معروف «اللّهم انّ شیعتنا منّا، اَلخ» و کلام شیخ رجب برسی.

در بیستم، شرح نسبت هر روز از ایّام هفته به امامی و کیفیّت نماز هدیه که باید برای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و ائمّه علیهم السلام کرد و ترتیب آن در ایّام هفته و ذکر تسبیح امام عصرعلیه السلام که باید از روز هیجدهم هر ماه خواند تا آخر ماه.

در بیست و دوم، ذکر شده دعای عبرات که امام عصرعلیه السلام به سیّد رضی الدین آوی داد.

و در بیست و هفتم، اشاره به این که وجود اماکن شریفه مانند مشاهد و مساجد و مقابر

ص:46

امام زادگان و صلحا و مواضعی که یکی از حجج طاهره در آن جا قدم گذاشته در بلاد، از نعم سنیّه الهی است.

در بیست و هشتم، ذکر دعای معروف که باید در ماه رجب و مسجد صعصعه خواند.

در سی ام، ذکر چند دعا که معروف اند به دعای فرج.ص

در سی و یکم، ذکر خبر ثواب زیارت ابی عبداللَّه علیه السلام در شب جمعه که امام عصرعلیه السلام حکم به صحّت آن فرمودند.

در سی و هفتم که قصّه جزیره خضرا است، بیان اعتبار سند آن و حال فضل بن یحیی، راوی آن و ذکر پاره ای نظایر آن و کلمات اشعریه در امکان وجود اغرب از آن و اجمالی از حال جابلسا و جابلقا و حکم سهم امام عصرعلیه السلام از خمس، در ایّام غیبت و تکلیف آن که به دستش می افتد و سیره و سلوک امام زمان علیه السلام در غذا و لباس.

در سی و هشتم، اجمالی از احوال جناب میرزا محمّد تقی الماسی.

در پنجاه و یکم، ذکر بعضی از احجار که اسم امامی در آن منقوش شده بود.

در پنجاه و دوم و سوم ترجمه توقیعات که برای شیخ مفیدرحمه الله رسید و بیان عدد و اعتبار آنها و عذر عدم تعرّض ذکر علامات و آیات ظهور در این کتاب.

در شصت و چهارم، بیان اختلاف نسخ صحیفه کامله.

در شصت و پنجم، ذکر بعضی از روات صحیفه کامله.

در شصت و ششم، ذکر کرامتی از شیخ محمّد پسر صاحب معالم.

در هفتادم، اختلاف نسخ زیارت جامعه و فضیلت عجیبه از زیارت عاشورا.

در نود و دوم، اشاره به بعضی از مقامات عالیه صاحب کرامات، جناب سیّد باقر قزوینی - اعلی اللَّه مقامه -.

در نود و ششم، اجمالی از احوال سیّد الفقها، جناب سیّد مهدی قزوینی حلّی، برادر زاده آن مرحوم.

در ذیل حکایت صدم، ذکر شبهه و استبعاد مخالفین در طول عمر امام زمان علیه السلام و ذکر بعضی از کلمات آنها و جواب از آنها مشروحاً و ذکر عبود که صاحب قاموس گفته که او

ص:47

هفت سال در صحرا خوابید و ذکر کلمات و شمّه ای از تکالیف جماعتی از اهل سنّت که دعوای رؤیت آن جناب را کردند در ایّام غیبت و ذکر جمله ای از معمّرین و حدیث غریبی در حال دجّال که از اخبار صحیحه ایشان است و حکایت عجیبی از الیاس نبی علیه السلام و شرح حال معمّر مغربی و سبب طول عمر او و بیان رفع توهّم تعدّد در او و بیان جو از طول عمر به قواعد نجومیّه و بعضی فواید طُریفه و مراد از خرابات در حکایت شصت و ششم.

باب هشتم

در جمع بین حکایات و قصص مذکوره و آن چه رسیده در اخبار

که باید مدّعی رؤیت را در غیبت کبری تکذیب نمود

و بیان وجوب صرف آن اخبار از ظاهر خود و ذکر پنج وجه برای آنها که از کلمات علما و مطاوی اخبار ظاهر می شود و ذکر تصریح جمعی از اعلام به امکان رؤیت در ایّام غیبت و بعضی از کلمات سیّد جلیل، علی بن طاوس که ظاهر است در دعوای این مقام برای نفس خود.

باب نهم

در عذر داخل نمودن چند حکایت از درماندگان در بیابان و غیر آنها

در ضمن حکایات سابقه با نبودن شاهدی در آنها، بر این که آن نجات دهنده و فریادرس، امام عصرعلیه السلام بوده؛ چنان چه سایر علما ذکر کردند و بیان آن که به هر امامی برای کدام حاجت باید متوسّل شد و اثبات آن که اغاثه ملهوفین، از مناصب خاصّه امام زمان علیه السلام است و ذکر لقب غوث و قطب و کنیه ابوصالح برای آن جناب و کلام شیخ کفعمی در ذکر قطب و اوتاد و ابدال و نجبا و صلحا و توضیح آن که آن فریادرس و نجات دهنده به نحو خارق عادت یا خود آن جناب است، یا از خواصّ محضر شریف و بر تقدیر نبودن آن شخص، یکی از این دو و احتمال بودن او یکی از اولیا، باز دلالت کند بر اصل مقصود که وجود آن جناب است.

ص:48

باب دهم

در ذکر شمّه ای از تکالیف عباد، بالنسبه به آن جناب

و آداب و رسوم بندگی و عبودیّت خلق و بالنسبه به ایّام غیبت و از آنها هشت چیز ذکر شده:

اول: مهموم بودن برای آن جناب و برای آن سه سبب ذکر شده.

دوم: انتظار فرج و ثواب فضل آن.

سوم: دعا کردن از برای حفظ آن وجود مبارک و از دعاهای ماثوره مطلقه و موقته، هفت دعا برای این حاجت ذکر شده.

چهارم: صدقه دادن برای سلامتی وجود آن شخص معظّم.

پنجم: حج کردن یا حجّه دادن برای آن ولیّ النعم.

ششم: برخاستن از برای تعظیم شنیدن اسم مبارک آن حضرت.

هفتم: دعا کردن از برای حفظ دین وایمان خود، از شرّ شبهات شیاطین جنّ و اِنس داخلی و خارجی در ظلمات ایّام غیبت و از ادعیه مأثوره، هفت دعا برای این مطلب ذکر شده.

هشتم: استمداد و استعانت و استکفا و استغاثه به آن جناب در هنگام شداید و اهوال و کیفیّت توسّل و یکی از رقاع استغاثه و اشاره به بعضی از مقامات آن جناب در علم و قدرت الهیّه و احاطه به رعایا و جهات تشبیه آن جناب در غیبت، به آفتاب زیر سحاب و ذکر یکی از توسّلات معروفه مجرّبه، به آن حضرت.

باب یازدهم

در ذکر پاره ای از ازمنه و اوقات که اختصاص دارد به امام عصرعلیه السلام

و تکلیف رعایا در آن اوقات بالنسبه به آن جناب و از آنها هشت وقت ذکر شده:

اول: شب قدر، بلکه هر سه شب معهود.

دوم: روز جمعه.

ص:49

سوم: روز عاشورا.

چهارم: از وقت زرد شدن آفتاب تا غروب آن، در هر روز.

پنجم: عصر دوشنبه.

ششم: عصر پنج شنبه.

هفتم: شب و روز نیمه شعبان.

هشتم: روز نوروز و در ذکر هر یک از اعمال و آداب و ادعیه متعلّقه به آن و سبب نسبت آن وقت را به آن جناب بیان نمودیم.

و در آخر باب، اشاره شد به اختصاص بعضی از امکنه منسوبه به آن جناب و نیز حضور آن حضرت در تشییع جنازه هر مؤمنی.

باب دوازدهم

در ذکر اعمال و آدابی که شاید بتوان به برکت آنها به سعادت ملاقات و شرف حضور باهر النّور امام عصر - صلوات اللَّه علیه - رسید

چه بشناسد یا نشناسد، در خواب یا بیداری و اثبات آن که مواظبت عملی از کردنی ها یا گفتنی ها، خوب یا بد، در چهل روز، سبب تأثیر و افاضه صورتی و انتقال از حالتی است به حالتی.

«واللَّه العالم.»

ص:50

باب اول:در مجملی از تاریخ ولادت و شمّه ای از حالات آن جناب در حیات پدر بزرگوارش - صلوات اللَّه علیهما

تاریخ ولادت با سعادت امام زمان (علیه السلام)

در ارشاد شیخ مفید(1) مذکور است که ولادت آن حضرت، در شب نیمه شعبان سنه دویست و پنجاه و پنج بود.

شیخ کلینی در کافی(2) و کراجکی در کنزالفواید(3) و شهید اول در دروس(4) و شیخ ابراهیم کفعمی در جنّه و جماعتی موافقت کردند و لکن شیخ مفید در مسار الشیعه(5) سنه 54 گفته و در تاریخ قم(6) تألیف حسن بن محمّد بن حسن قمی مذکور است که ولادت، روز آدینه هشت روز از ماه شعبان گذشته بوده است.

به روایتی شب آدینه، یک نیمه از ماه شعبان برآمده، سنه دویست و پنجاه و پنج از مادر، در وجود آمده است. و به روایتی سنه پنجاه و هفت و در شجره پنجاه و هشت.

ص:51


1- 58. الارشاد، ج 2، ص 339.
2- 59. الکافی، ج 1، ص 514.
3- 60. کنزالفوائد، ص 243.
4- 61. الدروس الشرعیه، ج 2، ص 16.
5- 62. مسارالشیعه فی مختصر تواریخ الشریعه، ص 61.
6- 63. تاریخ قم، ص 204.

حسین بن حمدان خصیبی(1) روایت کرده در هدایه(2) خود، از عیسی بن مهدی جوهری که گفت:

«بیرون رفتیم من و حسین بن غیاث و حسین بن مسعود و حسن بن ابراهیم و احمد بن حسان و طالب بن ابراهیم بن حاتم و حسن بن محمّد بن سعید و محجل بن محمّد بن احمد بن الخصیب، از حلّه به سوی سرّ من رأی، در سنه دویست و پنجاه و هفت. پس از مداین رفتیم به کربلا، پس زیارت کردیم ابی عبداللَّه علیه السلام را در شب نیمه شعبان، پس ملاقات نمودیم برادران خود را که مجاور بودند مَر سیّدنا، ابی الحسن و ابی محمّدعلیهما السلام را در سرّ من رأی و ما بیرون رفته بودیم به جهت تهنیت مولد مهدی علیه السلام، پس بشارت دادند برادران ما، ما را که مولد پیش از طلوع فجر روز جمعه بود، هشت روز از ماه شعبان گذشته...» تا آخر حدیث که طولانی است.

و در آخر آن گفته: «من ملاقات کردم این هفتاد و چند نفر را و سؤال کردم از ایشان، از آن چه خبر داد به من عیسی بن مهدی جوهری، پس خبر دادند مرا به تمام آن چه او خبر داد و ملاقات کردم در عسکر یکی از موالیان حضرت جوادعلیه السلام را، و ملاقات کردم ریّان، غلام حضرت رضاعلیه السلام را، همه خبر دادند مرا به آن چه، آنها خبر دادند.»

ولکن جمعی دعوای شهرت کردند بر نیمه و شیخ طوسی(3) و ابن طاوس،(4) دعایی نقل کردند در آن که خواهد آمد در باب یازدهم.

ص:52


1- 64. حسین بن حمدان خصیبی که در نام او حضینی نیز وارد شده است و مرحوم مؤلف در مستدرک الوسایل در مکان های مختلف نام او را حضینی ضبط کرده است. جهت اطلاع بیشتر در باره او ر.ک: تهذیب المقال، سید محمّدعلی موحد ابطحی، نشر مولف، 1412، قم، ج 2، صص 4 - 253؛ رجال ابن داود، ابن داود حلّی، نشر دانشگاه تهران، 1383، ص 444؛ رجال ابن الغضائری، احمد بن حسین بن الغضائری، موسسه اسماعیلیان، قم، 1364 ق، ج 2، ص 172؛ رجال للعلامه الحلّی، علّامه حلّی، دارالذخائر قم، 1411 ق، ص 217.
2- 65. الهدایه الکبری، ص 334.
3- 66. مصباح المتهجد، ص 83.
4- 67. اقبال الاعمال، ج 3، ص 315.

اختلاف اقوال در سال ولادت و ترجیح آن

در روز که جمعه بود، خلافی نیست و در سال، خلاف شدید است و علی بن حسین مسعودی در اثبات الوصیه،(1) پنجاه و شش گفته، ولکن روایت پنجاه و پنج را ذکر کرده، چنان چه بیاید.

احمد بن محمّد فاریابی (فریابی)، راوی تاریخ موالید ائمّه علیهم السلام نصر بن علی جهضمی که در عصر ولادت بوده، در پنجاه و هشت ضبط کرده، لکن اقوی، قول اول است به جهت روایت صحیحه که شیخ ثقه جلیل، ابومحمّد فضل بن شاذان که بعد از ولادت حضرت حجّت علیه السلام وپیش از وفات حضرت عسکری علیه السلام وفات کرده، در کتاب غیبت(2) خود ذکر کرده وگفت: حدیث کرد مرا محمّد بن علی بن حمزه بن الحسین بن عبیداللَّه بن عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام و گفت: شنیدم از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام که می گفت: «متولد شد ولیّ خدا و حجّت خدا بر بندگان خدا و خلیفه من بعد از من، ختنه کرده، در شب نیمه شعبان، سال دویست و پنجاه و پنج، نزد طلوع فجر. و اول کسی که او را شُست، رضوان، خازن بهشت بود با جمعی از ملایکه مقرّبین که او را به آب کوثر و سلسبیل شستند؛ بعد از آن، شست او را عمّه من، حکیمه خاتون، دختر محمّد بن علی رضاعلیهم السلام.»

وجه اختلاف در اسم والده آن جناب علیه السلام

پس، از محمّد بن علی که راوی این حدیث است، پرسیدند از مادر حضرت صاحب الامرعلیه السلام گفت: مادرش ملیکه بود که او را در بعضی از روزها سوسن و در بعضی از ایّام، ریحانه می گفتند و صقیل(3) و نرجس نیز از نام های او بود.

ص:53


1- 68. اثبات الوصیه، ص 257، در آن جا فقط روایت پنجاه و پنج یافت شد و نامی از پنجاه و شش برده نشده بود.
2- 69. ر. ک: کفایه المهتدی گزیده حدیث سی ام، ص 149.
3- 70. در بعضی نسخ صیقل آمده است ولی در نسخه خطی صقیل ذکر شده و ظاهراً صقیل صحیح است ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ص 149.

(1)

از این خبر وجه اختلاف در اسم آن معظمّه معلوم می شود و این که به هر پنج اسم نامیده می شد.

شیخ صدوق(2) و شیخ طوسی(3) به چند سند صحیح روایت کرده اند از حکیمه خاتون که گفت: «فرستاد نزد من ابومحمّدعلیه السلام سال دویست و پنجاه و پنج در نصف از شعبان» تا آخر آن چه بیاید.

شیخ عظیم الشأن، فضل بن شاذان در غیبت خود گفته، خبر داد ما را محمّد بن عبدالجبّار، گفت: گفتم به مولای خود، حسن بن علی علیهما السلام:

«ای فرزند رسول خدا! فدای تو گرداند مرا خداوند، دوست می دارم که بدانم که امام و حجّت خداوند بر بندگانش بعد از تو کیست؟»

فرمود: «امام و حجّت بعد از من، پسر من است که هم نام و هم کنیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است، آن که او خاتم حجّت های خداست و آخرین خلیفه اوست.»

گفتم: از کیست او؟ فرمود: «از دختر پسر قیصر پادشاه روم...» الخ و شرح رسیدن آن معظّمه، خدمت آن جناب.(4)

شیخ مذکور در کتاب غیبت(5) و صدوق در کمال الدین(6) و شیخ طبرسی در دلایل(7) و شیخ محمّد بن هبهاللَّه طرابلسی در غیبت خود و شیخ طوسی(8) و غیر ایشان(9) روایت کرده اند به عبارات مختلفه و معانی متقاربه و ما آن را به عبارت شیخ طوسی در غیبت نقل می کنیم.

ص:54


1- 71. ر.ک. کفایه المهتدی گزیده حدیث سی ام، ص 149.
2- 72. کمال الدین و تمام النعمه، ص 424.
3- 73. الغیبه، ص 234.
4- 74. کفایه المهتدی گزیده حدیث بیست و نهم، ص 133 و نیز ر.ک: اثبات الهداه، ج 7، ص 138 و کشف الحق (الاربعین) خاتون آبادی ص 15.
5- 75. همان.
6- 76. کمال الدین و تمام النعمه ص 418.
7- 77. دلائل، شیخ طبرسی، ص 491.
8- 78. الغیبه، ص 209. 78. 16اک ف یی قرواپ ع. روضه الواعظین، ص 252 - 253؛ بحارالانوار، ج 51، ص 6؛ مدینه المعاجز، ج 7، ص 514.
9- 79. الغیبه، شیخ طوسی، ص 209.

شرح رسیدن نرجس خاتون خدمت آن جناب علیه السلام

روایت کرده از بشر بن سلیمان نخّاس، یعنی (برده فروش) که از نسل ابی ایوب انصاری و از موالیان حضرت امام علی نقی و امام حسن عسکری علیهما السلام و همسایه ایشان در سرّ من رأی ظ بود، گفت: کافور خادم آمد به نزد من و گفت: «مُولای ما حضرت ابوالحسن علی بن محمّدعلیهما السلام، تو را به نزد خود می خواند.»

پس رفتم به نزد آن حضرت، و چون نشستم، آن حضرت فرمود:

«ای بشر! تو از اولاد انصاری و این موالات و دوستی ما، مدام در میان شما بوده، به میراث می برید خلف شما از سلف شما این دوستی و محبّت را، شما ثقات و معتمدان ما اهل بیتید و من پسند کننده و بزرگوار کننده ام تو را به فضیلتی که به آن پیشی گیری بر شیعه در پیروی کردن آن فضیلت؛ به سرّی و رازی مطّلع می کنم تو را و می فرستم تو را به خریدن کنیزی.»

پس نوشت آن حضرت، نامه لطیفی به خط رومی و زبان رومی و مُهر بر آن زد به انگشتر خود و دستارچه زردی بیرون آورد که در آن دویست و بیست اشرفی بود و فرمود: «بگیر این دویست و بیست اشرفی را و توجّه نما با این زر به بغداد و در معبر فرات حاضر شو که در چاشتگاه، زورقی چند خواهد رسید که اسیران در آن باشند و خواهی دید در آنها کنیزان را و خواهی یافت طوایف خریداران از وکلای قایدان بنی عباس و اندکی از جوانان عرب را.

چون این را ببینی از دور نظر انداز به شخصی که او را عمرو بن یزید نخّاس می نامند در تمام روز، تا آن که ظاهر سازد برای مشتریان، کنیزکی که صفتش چنین و چنین باشد و دو جامه حریر محکم بافته، در بر او باشد و آن کنیز ابا کند از آن که او را بر خریداران عرض کنند که او را نظر کنند و ابا کند از دست گذاردن خواهنده بر او و منقاد نشود آن را که اراده لمس او کرده و بشنوی آواز او را به زبان رومی در پس پرده رقیقی که چیزی می گوید، پس بدان که می گوید: وای! که پرده عفّتم دریده شد!

ص:55

پس یکی از خریداران گوید: کنیز، بر من باشد به سی صد اشرفی که عفّت او بر رغبت من افزوده.

پس به او به زبان عربی بگوید: اگر درآیی به زیّ سلیمان بن داود و به حشمت ملک او، مرا در تو رغبتی پیدا نشود، پس بر مال خود بترس.

پس آن برده فروش می گوید: پس چاره چیست و از فروختن تو چاره ای نیست.

آن کنیز می گوید: چه تعجیل می کنی و البتّه باید مشتری به هم رسد که دل من به او میل کند و اعتماد بر وفا و دیانت او داشته باشم.

پس در این وقت تو برخیز و برو به نزد عمرو بن یزید برده فروش و به او بگو که با من مکتوبی است که یکی از اشراف از روی ملاطفت نوشته به زبان رومی و به خطّ رومی و وصف کرده در آن نامه، کرم و وفا و بزرگواری و سخاوت خود را، پس این نامه را به آن کنیز ده که در اخلاق و اوصاف صاحبِ نامه، تأمّل نماید. اگر میل نمود به او و راضی شد به او، پس من وکیل اویم در خریدن آن کنیز از تو».

بشر بن سلیمان گفت: پس امتثال نمودم تمام آن چه را که معیّن کرده بود برای من، مولایم ابوالحسن علیه السلام در امر آن کنیز.

پس چون آن کنیز نظر کرد در نامه، سخت بگریست و گفت به عمروبن یزید: مرا به صاحب این نامه بفروش! و قسم های مغلظّه که به اضطرار آورنده بود، خورد که اگر اِبا کند از فروختن او به صاحب مکتوب، خود را بکشم.

پس پیوسته سختگیری می کردم با او در بها، تا آن که به همان قیمت راضی شد که مولایم با من روانه کرده بود از اشرفی ها، پس آن زرها را دادم و کنیز را تسلیم گرفتم و آن کنیز خندان و شکفته بود. با من آمد به حجره ای که در بغداد گرفته بودم و تا به حجره رسید، نامه امام را بیرون آورد و می بوسید و بر دیده ها می مالید.

پس من از روی تعجّب گفتم: می بوسی نامه ای را که صاحبش را نمی شناسی؟

کنیز گفت: «ای عاجز کم معرفت به بزرگی فرزندان و اوصیای پیغمبران! گوش خود را به من سپار و دل را برای شنیدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را برای تو شرح کنم.

ص:56

من، ملکه، دختر یشوعای، فرزند قیصر، پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن الصّفا، وصیّ حضرت عیسی علیه السلام است، تو را خبر دهم به امری عجیب.

بدان که جدّم قیصر خواست که مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد، در هنگامی که من سیزده ساله بودم؛ پس جمع کرد در قصر خود، از نسل حواریان عیسی علیه السلام و از علمای نصارا و عباد ایشان سی صد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفت صد کس و از امرای لشکر و سرداران عسکر و بزرگان و سرکرده های قبایل چهار هزار نفر.

تختی فرمود حاضر ساختند که در ایّام پادشاهی خود به انواع جواهر، مرصّع گردانیده بود و آن تخت را بر روی چهل پایه تعبیه کردند و بت ها و چلیپاهای خود را بر بلندی هایی قرار دادند و پسر برادر خود را بر بالای تخت فرستاد.

پس چون کشیشان، انجیل ها بر دست گرفتند که بخوانند، بت ها و چلیپاها همگی سرنگون شد و بیفتاد و پایه تخت بشکست و تخت بر روی زمین افتاد و پسر برادر ملک، از تخت درافتاد و بیهوش شد.

پس در آن حال رنگ های کشیشان، متغیّر شد و اعضایشان بلرزید؛ پس بزرگ ایشان به جدّم گفت: ای پادشاه! ما را مُعاف دار از چنین امری که به سبب آن، نحوست هایی روی داد که دلالت می کند بر این که دین مسیح به زودی زایل شود.

پس جدّم این امر را به فال بد دانسته و گفت به علما و کشیشان که این تخت را بار دیگر بر پا کنید و چلیپاها را به جای خود بگذارید و حاضر گردانید برادرِ این برگشته روزگار بدبخت را، که این دختر را به او تزویج نمایم تا سعادت آن برادر، دفع نحوست این برادر کند.

پس چون چنین کردند و آن برادر دیگر را بر روی تخت بردند، همین که شروع به خواندن انجیل کردند، همان حالت اولی روی نمود و نحوست این برادر، نحوست آن برادر بود و سرّ این کار را ندانستند که این از سعادت سروری است نه از نحوست دو برادر.

پس مردم متفرّق شدند و جدّم به حرم سرا بازگشت و پرده های خجالت در آویخت. چون شب شد و به خواب رفتم، در خواب دیدم که حضرت مسیح با حوّاریّین، جمع شدند

ص:57

و منبری از نور نصب کردند که از رفعت، بر آسمان سر بلندی می نمود و در همان موضع تعبیه کردند که جدّم، تخت را گذاشته بود.

پس حضرت رسالت پناه محمّدی صلی الله علیه وآله وسلم، با وصی و دامادش علی بن ابی طالب علیه السلام، با جمعی از امامان فرزندان بزرگوار ایشان، قصر را به نور قدوم خویش، منوّر ساختند.

پس حضرت مسیح به قدم ادب از روی تعظیم و اجلال، به استقبال خاتم انبیا، محمّد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم، دست در گردن آن حضرت درآورد. پس حضرت رسالت فرمودند: «یا روح اللَّه! آمده ام که ملکه فرزند وصیّ تو، شمعون الصفا را برای این فرزند سعادتمند خود، خواستگاری نمایم.» و اشاره کردند به ماه برج امامت، امام حسن عسکری علیه السلام، فرزند آن کسی که تو نامه اش را به من دادی.

حضرت عیسی علیه السلام نظر افکند به سوی حضرت شمعون و گفت: «شرف دو جهانی به تو رو آورد، پیوند کن رحم خود را به رحم آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم.»

شمعون گفت: «کردم.»

پس همگی بر آن منبر برآمدند و حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم خطبه ای انشا نمود و با حضرت مسیح، مرا با حضرت امام حسن عسکری علیه السلام، عقد بستند و فرزندان حضرت رسالت با حواریان گواه شدند.

چون از خواب سعادت مآب بیدار شدم، از بیم کشتن، آن خواب رابرای پدر و جدّ خود نقل نکردم و این گنج یگانه را در سینه، پنهان داشتم و آتش محبّت آن خورشید فلک امامت، روز به روز در کانون سینه ام، مشتعل می شد و سرمایه صبر و قرار مرا، به باد فنا می داد تا به حدّی که خوردن و آشامیدن، بر من حرام شد و هر روز چهره ام کاهی می شد و بدن می کاهید و آثار عشق پنهان، در بیرون ظاهر می گردید.

پس در شهرهای روم، طبیبی نماند که جدّم، جهت معالجه حاضر نکرده باشد و از دوای درد من، از او سؤال ننموده باشد. چون از علاج درد من مأیوس گردید، روزی به من گفت: ای نور چشم من! آیا در خاطرت، در دنیا هیچ آرزویی هست تا به عمل آورم؟

گفتم: «ای جدّ من! درهای فرح را بر روی خود بسته می بینم؛ اگر شکنجه و آزار اسیران

ص:58

مسلمانان را که در زندان توأند دفع نمایی و بند زنجیر را از ایشان برداری و آزاد نمایی، امیدوارم که حضرت حقّ تعالی و حضرت مسیح و مادرش، عافیتی به من بخشند.»

چون چنین کردند، اندک صحّتی از خود ظاهر ساختم و اندک طعامی تناول کردم؛ پس خوشحال و شاد شد و دیگر اسیران مسلمانان را عزیز داشت.

بعد از چهار شب، در خواب دیدم که بهترین زنان عالمیان، فاطمه زهراعلیها السلام به دیدن من آمد و حضرت مریم را که با هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت اند.

پس مریم گفت: «این خاتون و بهترین زنان، مادر شوهر تو است، امام حسن عسکری علیه السلام.»

به دامنش درآویختم و گریستم و شکایت کردم که حضرت امام حسن علیه السلام به من جفا می کند و از دیدن من ابا می کند.

آن حضرت فرمود: «فرزند من چگونه به دیدن تو آید و حال آن که به خدا شرک می آوری و بر مذهب ترسایانی و اینک خواهرم مریم دختر عمران، بیزاری می جوید به سوی خدا از تو، اگر میل داری که حق تعالی و حضرت مسیح و مریم علیهما السلام از تو خشنود گردند و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام به دیدن تو بیاید، پس بگو: «اشهد ان لااله الاّ اللَّه و اشهد انّ محمّداً رسول اللَّه.»

چون این دو کلمه طیبّه را تلفّظ نمودم، حضرت سیّده النساء، مرا به سینه خود چسبانید و دلداری فرمود و فرمود: «اکنون، منتظر آمدن فرزندم باش که من، او را به سوی تو می فرستم.»

چون بیدار شدم، آن دو کلمه طیبّه را بر زبان می راندم و انتظار ملاقات آن حضرت می بردم.

چون شب آینده درآمد و به خواب رفتم، آفتاب جمال آن حضرت طالع گردید، گفتم: «ای دوست من! بعد از آن که دلم را اسیر محبّت خود گردانیدی، چرا از مفارقت جمال خود، مرا چنین جفا دادی؟»

فرمود: «دیر آمدن من به نزد تو، نبود مگر برای آن که مشرک بودی، اکنون که مسلمان

ص:59

شدی، هر شب نزد تو خواهم آمد تا آن زمان که خدای تعالی ما و تو را به ظاهر، به یکدیگر برساند و این هجران را به وصال، مبدّل گرداند.»

از آن شب تا حال، یک شب نگذشت که درد هجران مرا، به شربت وصال، دوا نفرماید.

بشر بن سلیمان گفت: «چگونه در میان اسیران افتادی؟»

گفت: «مرا خبر داد امام حسن عسکری علیه السلام، در شبی از شب ها، که در فلان روز جدّت، لشکری بر سر مسلمانان خواهد فرستاد و خود، از عقب خواهد رفت؛ تو، خود را در میان کنیزان و خدمتکاران بینداز به هیأتی که تو را نشناسند و از پی جدّ خود روانه شو و از فلان راه برو.»

چنین کردم. طلیعه لشکر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسیر کردند و آخر کار من این بود که دیدی و تا حال، به غیر تو کسی ندانسته که من دختر پادشاه رومم و مرد پیری که در غنیمت، من به حصّه او افتادم، نام مرا پرسید. گفتم: «نرجس نام دارم.» گفت: «این نام کنیزان است.»

بشر گفت: «این عجیب است که تو از اهل فرنگی و زبان عربی را نیک می دانی.»

گفت: «بلی! از بسیاری محبّت که جدّم به من داشت و می خواست که مرا بر یادگرفتن آداب حسنه بدارد، زن مترجمی را که زبان عربی و فرنگی، هر دو را می دانست، مقرّر کرده بود که هر صبح و شام می آمد و لغت عربی به من می آموخت تا آن که زبانم، به این لغت جاری شد.»

بشر گوید: چون آن را به سرّ من رأی به خدمت حضرت امام علی النّقی علیه السلام رسانیدم، حضرت به کنیزک خطاب کرد: «چگونه حق سبحانه و تعالی، به تو نمود عزّت دین اسلام را و مذلّت دین نصارا را و شرف و بزرگواری محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و اهل بیت اوعلیهم السلام؟»

گفت: «چگونه وصف کنم برای تو ای فرزند رسول خدا چیزی را که تو بهتر می دانی از من.»

حضرت فرمود: «می خواستم تو را گرامی دارم. کدام یک بهتر است نزد تو، این که

ص:60

ده هزار اشرفی به تو بدهم یا تو را بشارتی بدهم به شرف ابدی؟»

گفت: «بلکه بشارت شرف می خواهم و مال نمی خواهم.»

حضرت امام علی النّقی علیه السلام فرمود: «بشارت باد تو را به فرزندی که پادشاه مشرق و مغرب عالم گردد و زمین را پر از عدل و داد کند، بعد از آن که پر از ظلم و جور شده باشد.»

گفت: «این فرزند از که به عمل خواهد آمد؟» فرمود: «از کسی که حضرت رسالت پناه، تو را برای او خواستگاری کرد.» سپس از او پرسید: «حضرت مسیح و وصیّ او، تو را به عقد که درآوردند؟» گفت: «به عقد فرزند تو، امام حسن عسکری علیه السلام.»

فرمود: «آیا او را می شناسی؟» گفت: «از شبی که به دست بهترین زنان، مسلمان شدم، شبی نگذشته است که او به دیدن من نیامده باشد.»

پس کافور خادم را طلبید و فرمود: «برو و حکیمه خواهرم را بگو که بیاید.»

چون حکیمه داخل شد، حضرت فرمود: «این، همان کنیز است که می گفتم.»

حکیمه خاتون، او را در بر گرفته، نوازش بسیار کرد. پس آن حضرت فرمود: «ای دختر رسول خدا! ببر او را به خانه خود و واجبات و سنّت ها را به او بیاموز؛ که او زن حضرت امام حسن عسکری و مادر صاحب الزمان - صلوات اللَّه علیهما - است.»(1)

ذکر ولادت آن جناب

قسمت اول

جماعتی از قدمای اصحاب، مثل ابی جعفر طبری(2) و فضل بن شاذان(3) و حسین بن حمدان حضینی(4) و علی بن حسین مسعودی(5) و شیخ صدوق(6) و شیخ طوسی(7) و شیخ

ص:61


1- 80. دلائل الامامه، ص 499.
2- 81. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده حدیث بیست و نهم، ص 143 - 148.
3- 82. دلائل الامامه، ص 499.
4- 83. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده حدیث بیست و نهم، ص 143 - 148.
5- 84. کمال الدین و تمام النعمه، ص 426.
6- 85. الغییه، ص 234.
7- 86. الارشاد، ج 2، ص 351.

مفید(1) و غیر ایشان،(2) کیفیّت ولادت را به چند سند صحیح و غیر آن از حکیمه روایت نمودند و صدوق آن را به دو سند عالی روایت کرده است.

یکی از موسی بن محمّد بن قاسم بن حمزه بن موسی بن جعفرعلیهما السلام، از حکیمه دختر حضرت جوادعلیه السلام، دیگری از محمّد بن عبداللَّه از حکیمه خاتون و اصل مضمون یکی است، ولکن چون ثانی ابسط بود، خبر را به لفظ او ذکر می کنم با اشاره به فارق با بعضی دیگر در محلّ خود.

محمّد بن عبداللَّه گفت: «رفتم خدمت حکیمه خاتون، دختر حضرت جوادعلیه السلام بعد از وفات حضرت عسکری علیه السلام که سؤال کنم از او، از حال حجّت علیه السلام و آن چه اختلاف کردند مردم در آن از تحیّری که در آن بودند، پس به من گفت: «بنشین!»

آن گاه گفت: ای محمّد! به درستی که خدای تعالی خالی نمی گذارد زمین را از حجّت ناطقه یا ساکت و قرار نداده آن را در دو برادر بعد از حسن و حسین علیهما السلام به جهت فضیلت دادن حسن و حسین علیهما السلام و تنزیه آن دو بزرگوار از این که بوده باشد در زمین، عدیلی برای ایشان.

و به درستی که خدای تعالی مخصوص فرمود فرزندان حسین علیه السلام را بر فرزندان حسن علیه السلام چنان چه اختصاص داد فرزندان هارون را بر فرزندان موسی علیه السلام هر چند موسی علیه السلام حجّت بود بر هارون. پس فضل برای فرزندان حسین علیه السلام است تا روز قیامت و چاره ای نیست اُمّت را از حیرتی که به شک بیفتند در آن، اهل باطل و نجات یابند در آن اهل حق تا این که نبوده باشد برای خلق بر خداوند حجّتی و به درستی که حیرت الآن آن چیزی است که واقع شده بعد از حسن علیه السلام.»

گفتم: ای خاتون من! آیا برای حسن علیه السلام فرزندی بود؟

تبسّم نمود و فرمود: «اگر برای حسن علیه السلام فرزند نباشد، پس حجّت کیست بعد از او؟

ص:62


1- 87. روضه الواعظین، ص 256 - 257 ؛ بحارالانوار، ج 51، ص 11.
2- 88. ابتدای روایت موسی و نیز اول خبر محمّد مذکور در غیبت شیخ طوسی از این جا است. مرحوم مؤلف

و من تو را خبر دادم که امامت برای دو برادر نمی شود بعد از حسن و حسین علیهما السلام.»

گفتم: ای سیّده من! خبر ده مرا به ولادت مولای من و غیبت او.

فرمود: «آری! مرا جاریه ای بود که او را نرجس می گفتند، پس به زیارت من آمد برادرزاده من، پس به او نظر تندی کرد.

گفتم: ای سیّد من! شاید مایل شدی به او؛ پس او را بفرستم نزد تو!

فرمود: «نه ای عمّه ولکن تعجّب کردم از او.»

گفتم: تو را چه به شگفت آورد از او؟

فرمود: «زود است که بیرون آورد خداوند از او فرزندی که ارجمند است نزد خداوند عزّوجّل و کسی است که پر نماید خداوند به او، زمین را از عدل و داد، چنان چه پر شده باشد از جور و ظلم.»

گفتم: او را به سوی تو بفرستم؟

فرمود: «رخصت گیر در این امر از پدرم.»

جامه خود را پوشیدم و رفتم به منزل ابی الحسن علیه السلام، پس سلام کردم و نشستم.

ابتدأً فرمود: «ای حکیمه! بفرست نرجس را برای پسرم ابی محمّدعلیه السلام»

گفتم: ای سیّد من! برای همین به نزد تو آمدم.

فرمود: «ای مبارکه! به درستی که خدای تعالی خواست که تو را شریک گرداند در اجر و قرار دهد برای تو سهمی از خیر.»

حکیمه گفت: درنگی نکردم، برگشتم به منزل خود و او را آرایش نمودم برای ابی محمّدعلیه السلام و جمع کردم میان ایشان در منزل خود. پس چند روز در منزل من اقامت فرمود. آن گاه تشریف برد به منزل والد خود و او را با آن جناب فرستادم.

حکیمه گفت: حضرت ابوالحسن علیه السلام وفات کرد و نشست ابومحمّدعلیه السلام در جی پدر بزرگوار خود، پس به زیارت او می رفتم، چنان چه به زیارت والدش می رفتم.

روزی به نزد آن جناب رفتم. پس نرجس به نزد من آمد که موزه ام را از پایم درآورد.

گفتم: «ای خاتون من! تو موزه خود را به من ده!»

ص:63

گفت: «بلکه تو سیّده و خاتون منی، موزه خود را به من ده!»

گفتم: «بلکه تو سیّده و خاتون منی، واللَّه موزه خود را به تو وانمی گذارم که درآری، بلکه من تو را خدمت می کنم بر دیدگان خود!»

شنید این کلام را ابومحمّدعلیه السلام؛ پس فرمود: «خداوند تو را جزای خیر دهد، ای عمّه!»

نشستم در نزد آن جناب تا غروب آفتاب. پس آواز کردم کنیزک را و گفتم: «جامه مرا بیاور که مراجعت کنم.»

فرمود(1) - و در اول چنین است که حکیمه گفت: کس فرستاد به نزد من امام حسن عسکری علیه السلام که - : «ای عمّه! روزه ات را نزد ما بگشا! که امشب، شب نیمه شعبان است.»

و در دوم، حکیمه گفت: کس فرستاد نزد من ابومحمّدعلیه السلام در سال دویست و پنجاه و پنج در نیمه شعبان و فرمود: «ای عمّه! - به روایت اول - امشب را نزد ما بیتوته کن! زیرا که این شب، شب نیمه شعبان است و به درستی که زود است که متولّد شود در این شب مولودی که کریم است بر خداوند عزّوجلّ و حجّت اوست بر خلق، او کسی است که زنده می کند به او زمین را بعد از مردنش.»

گفتم: «از که ای آقای من؟»

فرمود: «از نرجس»

- به روایت شیخ - : «ای عمّه! افطارت را امشب، نزد ما قرار ده! پس به درستی که خداوند عزّوجلّ زود است که تو را مسرور نماید به ولیّ خود و حجّت خود بر خلق که جانشین من است بعد از من.»

حکیمه گفت: داخل شد بر من به جهت این بشارت، سرور شدیدی و جامه خود را بر تن گرفتم و همان ساعت بیرون رفتم تا آن که رسیدم خدمت ابی محمّدعلیه السلام و آن جناب نشسته بود در صحن خانه خود و کنیزانش در دور او بودند.

پس گفتم: «ای سیّد من! خَلف، از کدام یک است؟»

ص:64


1- 89. الهدایه الکبری ص 355.

فرمودند: «از سوسن»

چشم خود را در میان کنیزان سیر دادم؛ ندیدم کنیزی را که در او اثری باشد از غیر سوسن و - به روایت اول - پس گفتم: «ای سیّد من! نمی بینم در نرجس چیزی از اثر حمل.»

فرمود: «از نرجس است نه از غیر او»

گفت: برخاستم و به نزد او رفتم؛ سپس در پشت و شکم او تفحّص کردم. و ندیدم از او اثر حمل.

برگشتم نزد آن جناب و خبر دادم او را از اثر حمل و به آن چه کردم.

تبسّم فرمود. آن گاه فرمود به من: «چون وقت فجر شود، ظاهر می شود برای تو حمل؛ زیرا که مَثَل او مَثِل مادر موسی است که حمل در او ظاهر نشد و کسی آن را ندانست تا زمان ولادتش؛ چون که فرعون می شکافت شکم زن های آبستن را به جهت جستجوی موسی و او نظیر موسی است.»

حکیمه گفت: دوباره برگشتم به نزد نرجس و او را خبر کردم به آن چه فرمود و از حالش پرسیدم، پس گفت: ای خاتون من! چیزی از این، در خود نمی بینم.

به روایت حسین بن حَمدان حضینی در هدایه،(1) از غیلان کلابی و موسی بن محمّد رازی و احمد بن جعفر طوسی و غیر آنها، از حکیمه و روایت علی بن حسین مسعودی در اثبات الوصیّه،(2) از جماعتی از شیوخ علما، که از جمله آنهاست علان کلینی و موسی بن محمّد غازی و احمد بن جعفر بن محمّد به اسانید خود از حکیمه، که او داخل می شد بر ابی محمّدعلیه السلام، پس دعا می کرد برای آن جناب که خداوند روزی فرماید او را فرزندی.

او گفت که روزی داخل شدم بر آن جناب، و دعا کردم برای او، چنان چه می کردم. پس به من فرمود: «ای عمّه! آگاه باش که آن را که دعا می کردی که خداوند به من روزی کند، متولد می شود در شب.»

ص:65


1- 90. اتبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 257.
2- 91. این تاریخ مطابق کتاب اخیر است و در اول، چنان است که سابق ذکر شد. منه (دام ظلّه). مرحوم مؤلف

و آن، نیمه شعبان بود سنه دویست و پنجاه و پنج(1) یا متولّد می شود در این شب، مولودی را که ما منتظر او بودیم. پس قرار ده افطار خود را در نزد ما و آن شب جمعه بود.

گفتم به آن جناب: «از کی خواهد شد این مولود عظیم ای سیّد من؟»

فرمود: «از نرجس ای عمّه!»

گفت، پس گفتم: ای سیّد من! نیست در کنیزان تو، محبوب تر از او در نزد من و نه خفیف تر از او بر قلب من و من هر وقت داخل خانه می شدم، مرا استقبال می کرد و دست مرا می بوسید و موزه را از پایم بیرون می آورد.

چون داخل شدم بر او، کرد با من آن چه می کرد. پس افتادم بر دست های او، آن را بوسیدم و مانع شدم او را از این که بکند آن چه می کرد. او مرا به سیادتِ خاتونی خطاب کرد، و من او را مثل آن، خطاب کردم.

به من گفت: فدای تو شوم! به او گفتم: من فدای تو شوم و همه عالمیان.

این را از من مستنکر شمرد؛ به او گفتم: استنکار مکن، زیرا خداوند عطا می کند در امشب به تو پسری که سیّد است در دنیا و آخرت و او فرَج مؤمنین است.

پس شرمنده شد و در او تأمّل کردم، اثر حمل نیافتم؛ تعجّب کردم و گفتم به سیّد خود ابی محمّدعلیه السلام که در او اثر حملی نمی بینم.

تبسّم کرد و فرمود به من: «ما معاشر اوصیا برداشته نمی شویم در شکم ها و جز این نیست که ما را حمل می کنند در پهلوها و بیرون نمی آییم از ارحام و جز این نیست که بیرون می آییم از ران راست مادران خود؛ زیرا که ماییم نورهای خداوند که نمی رسد به او قذارات.»

گفتم به او: «ای سیّد من! مرا خبر دادی که او امشب متولّد می شود، پس در چه وقت از اوست؟»

فرمود: «در وقت طلوع فجر متولد می شود مولود ارجمند در نزد خداوند

ص:66


1- 92. الغیبه، ص 235.

ان شاءاللَّه تعالی.»

به روایت اول: چون از نماز فارغ شدم، افطار کردم و به خوابگاه جای خود رفتم و پیوسته مراقب او بودم.

به روایت شیخ طوسی:(1) «چون نماز مغرب و عشا را کردم، مائده را حاضر کردند، پس من و سوسن افطار کردیم در یک اطاق.»

به روایت اول: «چون نیم شب رسید، برخاستم به نماز و چون از نماز فارغ شدم، نرجس خاتون خوابیده بود و از پهلو به پهلو حرکت نمی کرد.»

به روایت موسی:(2) «چون از نماز فارغ شدم، نرجس خاتون خوابیده بود و او را حادثه ای نبود. نشستم به تعقیب نماز، آن گاه به پهلو خوابیدم؛ بعد از آن بیدار شدم ترسان، و نرجس خاتون هم چنان خوابیده بود؛ بعد از آن برخاست و نماز کرد و خوابید.»

حکیمه خاتون گفت: بیرون رفتم جستجوی فجر کنم، دیدم که فجر اول طالع شده و حال آن که نرجس خاتون در خواب بود، پس گمان ها در خاطرم راه یافت.

حضرت ابومحمّدعلیه السلام از جایی که نشسته بود، مرا آواز داد و فرمود: «ای عمّه! تعجیل منما که اینک امر ولادت نزدیک شد.»

نشستم و «الم سجده» و «یس» خواندم و در خواندن بودم که نرجس خاتون، بیدار شد ترسان، پس از جای جَستم و خود را به او رسانیدم و او را به سینه خود چسبانیدم و گفتم: «نام خدا بر تو باد! احساس چیزی می نمایی؟»

گفت: «بلی، ای عمّه!»

گفتم: «دل و جان خود را جمع دار! این است آن چه گفتم به تو.»

سستی فرو گرفت مرا و نرجس خاتون را؛ یعنی خواب سبکی دست داد ما را، پس بیدار شدم به دریافتن سیّد خودم، پس جامه از او برداشتم، آن حضرت را دیدم که در سجود بود. او را برداشته، در برگرفتم. دیدم پاک و پاکیزه و بی آلایش به وجود آمده.

ص:67


1- 93. کمال الدین و تمام النعمه، ص 424.
2- 94. کمال الدین و تمام النعمه، ص 431.

به روایت اول: «در این حال، در نرجس اضطراب مشاهده نمودم؛ پس او را در برگرفتم و نام الهی بر او خواندم؛ حضرت آواز داد: «سوره انّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَهِ الْقَدْرِ بر او بخوان.»

از او پرسیدم: «چه حال داری؟»

گفت: «ظاهر شد اثر آن چه مولایم فرمود.» پس شروع کردم به خواندن سوره «انّا أنْزَلْناهُ فی لَیْلَهِ الْقَدْرِ» بر او، چنان چه به من امر فرمود.

پس آن طفل در شکم نرجس خاتون با من همراهی می کرد و می خواند آن چه من می خواندم و بر من سلام کرد، من ترسیدم.

حضرت صدا زد: «تعجّب مکن ای عمّه از قدرت الهی! که حق تعالی خُردان ما را به حکمت گویا می گرداند و ما را در بزرگی، حجّت خود می گرداند در زمین خود.» سخن حضرت تمام نشده بود که نرجس، از نظرم غایب شد.

او را ندیدم، گویا پرده ای میان من و او زده شد. پس به سوی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام دویدم فریاد کنان.

حضرت فرمود: «برگرد ای عمّه! که او را در جای خود خواهی یافت.»

مراجعت نمودم و درنگی نکردم که پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم و بر او بود از لمعان نور آن قدر که چشمم را خیره کرد و دیدم حضرت صاحب الامرعلیه السلام را که به سجده افتاده به روی خود و به زانو درافتاده و انگشتان سبّابه خود را به آسمان بلند کرده و می گوید:

«اشهد ان لااله الاّ اللَّه و انّ جدّی محمّد رسولُ اللَّه وانّ ابی امیرالمؤمنین.»

آن گاه یک یک امامان را شمرد تا به خود برسید، پس فرمود:

«اللّهم انجزلی ما وعدتنی واتمم لی امْری وثبّت وطأتی و املاء بی الارض قسطاً وعدلاً.»

به روایتی،(1) نوری از آن حضرت ساطع گردید و به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفید دیدم که از آسمان به زیر آمدند و بال های خود را بر سر و رو و بدن آن حضرت می مالیدند

ص:68


1- 95. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 258.

و پرواز می کردند.

حکیمه خاتون گفت: پس حضرت ابی محمّد یعنی امام حسن عسکری علیه السلام مرا آواز داد؛ «فرزندم را به نزد من بیار».

به روایت مسعودی(1) و حضینی،(2) بعد از ذکر خواب اضطراری هر دو، حکیمه خاتون گفت: پس بیدار نشد، مگر به حسّ مولا و سیّد من در زیر او و به آواز حضرت که می فرماید: «ای عمّه! فرزند مرا بیاور»، پس جامه را از روی سیّد خود برداشتم، دیدم که به سجده افتاده بر زمین؛ به پیشانی و کف ها و زانوها و انگشتان پا و بر ذراع راست او نوشته: «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً»(3)

قسمت دوم

او را در بر گرفتم، او را ختنه کرده و ناف بریده و پاک و پاکیزه یافتم. او را در جامه پیچیدم. - و به روایت موسی - او را برداشته و به نزد حضرت بردم. چون به حضور آن جناب رسید، به همان نحو که در دست من بود بر پدر بزرگوارش سلام کرد. حضرت او را بر روی دو دست خود گرفت، به روشی که پای مبارک حضرت صاحب الامرعلیه السلام بر روی سینه شریفِ پدر بزرگوار بود.

حضرت امام حسن علیه السلام زبان در دهان آن جناب گذاشت و دست مالید بر چشم و گوش و مفاصل او و فرمود: «به سخن درآی و تکلّم کن! ای پسر من!»

به روایت مسعودی،(4) آن جناب را بر کف دست چپ خود نشانید و دست راست را بر پشت او گذاشت و فرمود: «سخن گو!»

حضرت حجّت علیه السلام فرمود: «اشهد انْ لااله الاّ اللَّه وحده لاشریک له وانّ محمّداً رسُول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم»

آن گاه صلوات فرستاد بر امیرالمؤمنین علیه السلام و بر ائمّه علیهم السلام تا آن که رسانید به پدر بزرگوار

ص:69


1- 96. الهدایه الکبری، ص 356.
2- 97. سوره اسراء، آیه 81.
3- 98. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 259.
4- 99. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 258.

خود. آن گاه باز ایستاد، یعنی خاموش شد. و به روایت مسعودی(1) و حضینی،(2) بعدِ «رسول اللَّه و انّ علیاً امیرالمؤمنین»، آن گاه پیوسته شمرد اوصیا را تا به خود رسید - صلوات اللَّه علیهم -. و دعا کرد فرج را برای شیعیان خود بر دست خود.

به روایت شیخ طوسی:(3) چون حضرت، فرزند مکرّم خود را گرفت، زبان مبارک را بر دیدگان او مالید. پس چشم های مبارک را باز کرد، آن گاه زبان را در دهان آن جناب کرد و کام او را مالید و حنک او را گرفت، آن گاه زبان را در گوش آن جناب داخل کرد و بر کف دست چپ خود نشانید، پس ولیّ خدا، راست نشست. حضرت دست بر سر او مالید و فرمود به او: «ای فرزند من! سخن بگو به قدرت الهی!»

به روایت حافظ برسی در مشارق الانوار(4) از حسین بن محمّد، از حکیمه گفت: چون آن جناب را آوردم به نزد پسر برادرم حسن بن علی علیهما السلام پس دست شریف خود را مالید بر روی انور آن حضرت که نور انوار بود و فرمود: «سخن بگو! ای حجّهاللَّه و بقیّه انبیا و نور اصفیا و غوث فقرا و خاتم اوصیا و نور اتقیا و صاحب کره بیضا!»

سپس فرمود: «اشهد انْ لااله الاّ اللَّه وحده لاشریک له و اشهد انّ محمّداً عبده ورسوله واشهد انّ علیّاً ولی اللَّه»

آن گاه شمرد اوصیا را تا آن جناب. پس امام حسن علیه السلام فرمود: «بخوان!»

پس قرائت کرد آن چه نازل شده بود بر پیغمبران و ابتدا نمود به صُحف ابراهیم؛ پس آن را به زبان سِریانی خواند. آن گاه خواند کتاب نوح و ادریس و کتاب صالح و تورات موسی و انجیل عیسی و فرقان محمّد - صلی اللَّه علیه و آله و علیهم اجمعین - آن گاه نقل فرمود قصَص انبیا را.

ص:70


1- 100. الهدایه الکبری، ص 356.
2- 101. الغیبه، ص 236.
3- 102. مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 157.
4- 103. الغیبه، ص 236.

به روایت شیخ طوسی،(1) پس ولیّ خداعلیه السلام استعاذه نمود از شیطان رجیم و افتتاح نمود و فرمود:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمْ الْوَارِثِینَ* وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا کَانُوا یَحْذَرُونَ»(2)

سپس صلوات فرستاد بر رسول خدا و بر امیرالمؤمنین و بر هریک از ائمّه - صلوات اللَّه علیهم - تا رسانید به پدر بزرگوار خود.

حکیمه خاتون گفت: آن گاه آن حضرت، آن جناب را به من داد و فرمود: «ای عمّه! برگردان او را به سوی مادرش، تا چشمش روشن شود و اندوهگین نشود، تا بداند که وعده خداوند - جلّ و علا - حقّ است و لکن بیشتر مردم نمی دانند.»

پس برگرداندم آن جناب را به سوی مادرش، در وقتی که فجر دوم روشن شده بود. فریضه را به جای آوردم و تعقیب خواندم تا آن که آفتاب، طالع شد. آن گاه ابی محمّدعلیه السلام را وداع کردم Ƞبه منزل خود مراجعت نمودم.»

به روایت موسی،(3) فرمود: «ای عمّه! ببر او را به نزد مادرش، تا بر او سلام کند و بازش به نزد من بیار.»

حکیمه خاتون گفت: آن حضرت را بردم تا بر مادر سلام کرد و باز آوردم و گذاشتم در آن مجلس. بعد از آن، حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: روز هفتم باز بیا!

حکیمه خاتون گفت: روز دیگر صباح رفتم که بر امام حسن علیه السلام سلام کنم، پرده را برداشتم که جستجوی سیّد خود کنم، یعنی حضرت صاحب الامرعلیه السلام را ببینم، آن حضرت را نیافتم. گفتم: فدای تو شوم! سیّد من چه شد؟

امام علیه السلام فرمود: «ای عمّه! سپردیم او را به آن کس که سپرد به او، مادر موسی علیه السلام.»

ص:71


1- 104. سوره قصص، آیه 5 و 6.
2- 105. کمال الدین و تمام النعمه، ص 425.
3- 106. فَرَدَدْناهُ اِلی اُمَّه کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها وَلاتَحْزَنَ... » سوره قصص، آیه 13.

و به روایت اول: چون حضرت آواز کرد: «فرزندم را به نزد من بیار!» حکیمه خاتون گفت: آن جناب را برداشتم و آوردم نزد آن حضرت، چون در پیش روی آن حضرت او را نگاه داشتم و در دست من بود، بر پدر بزرگوارش سلام کرد.

حضرت، آن جناب را از دست من گرفت و در آن حال، مرغانی بال خود را بر سر آن جناب گسترانیدند. حضرت، یکی از آن مرغان را آواز داد و فرمود: «او را بردار و محافظت کن و برگردان به سوی ما، در هر چهل روز!»

آن مرغ، آن جناب را برداشت و به سوی آسمان پرواز کرد و مرغان دیگر، در عقب او پرواز کردند. پس شنیدم که امام حسن علیه السلام می فرماید: «سپردم تو را به آن کس که سپرد به او مادر موسی علیه السلام.»

پس نرجس خاتون بگریست. حضرت فرمود: «ساکت باش! شیر خوردن برای او نباشد، مگر از پستان تو و زود است که برگردد به سوی تو، چنان چه برگشت موسی علیه السلام به سوی مادر خود و این است قول خداوند که فرموده: «پس برگرداندیم موسی را نزد مادرش تا دیده مادرش به او روشن شود و اندوهگین نشود.»(1)

حکیمه خاتون گفت، گفتم: این مرغ چه بود؟

فرمود: «روح القُدس است که موکّل است بر ائمّه علیهم السلام که ایشان را موفّق می گرداند و تسدید می کند و نگاه می دارد ایشان را از خطا و لغزش و ایشان را علم می آموزد.»

به روایت مناقب قدیمه: آن گاه، آن حضرت طلبیدند بعضی از کنیزان خود را که می دانست که ایشان پنهان می کنند خبر آن مولود را؛ پس نظر کردند به آن مولود کریم.

حضرت فرمود: «بر او سلام کنید.»

پس آن جناب را بوسیدند و گفتند: سپردیم تو را به خداوند و برگشتند.

آن گاه فرمود: «ای عمّه! نرجس را طلب نما!»

او را طلبیدم. فرمود: «تو را نطلبیدم، مگر برای آن که او را وداع کنی.»

پس او را وداع کرد و برگشت و آن جناب را با پدرش گذاشتیم و مراجعت نمودیم.

ص:72


1- 107. الغیبه، ص 238.

چون روز دیگر شد، به نزد او رفتم، سلام کردم و نزد او احدی را ندیدم. مبهوت ماندم. فرمود: «ای عمّه! او در ودایع خداوندی است تا آن زمانی که اذن دهد خداوند در خروج.»

به روایت شیخ طوسی(1)، حکیمه خاتون گفت: چون روز سوم شد، شوقم به دیدن ولیّ اللَّه شدید شد، پس رفتم به نزد ایشان به رسم عیادت و اول رفتم به حجره ای که نرجس خاتون در آن بود. دیدم او را که نشسته، نشستن زن زاییده و در بَرِ او بار جامه زرد و سر خود را با دستمال بسته بود؛ سلام کردم بر او و ملتفت شدم به جانبی از آن حجره، دیدم گهواره ای است که بر آن جامه سبز بود، پس میل نمودم به سوی آن گهواره و جامه ها را از آن برداشتم. دیدم ولی اللَّه را که بر پشت خوابیده، نه کمرش بسته و نه دست های مبارکش.

چشم های خود را باز کرد و خندید و با من با انگشتان خود راز گفت. آن جناب را برداشتم و به نزدیک دهن خود آوردم که او را ببوسم، بوی خوشی از آن جناب به مشامم رسید که خوشبوتر از آن، هرگز استشمام نکرده بودم.

در این حال، حضرت امام حسن علیه السلام آواز داد: «ای عمّه! جوان مرا بیاور!»

بردم و از من گرفت و فرمود: «ای پسر! سخن بگو!» و به همان نسق که سابقاً مذکور شد، تکلّم فرمود.

حکیمه خاتون گفت: پس از آن حضرت گرفتم و او می فرمود: «ای پسر من! سپردم تو را به آن که مادر موسی علیه السلام به او سپرده؛ بوده باش در حفظ خداوند، ستراو و رعایت او و پناه او.»

فرمود: «برگردان او را به مادرش، ای عمّه! و کتمان کن خبر این مولود را و خبر نده به او، احدی را؛ تا تقدیر خداوند به غایت خود رسد.»

پس آن جناب را به مادرش دادم و ایشان را وداع کردم.

به روایت موسی(2): حضرت فرمود: «ای عمّه! چون روز هفتم شود، پس بیا نزد ما!» حکیمه خاتون گفت: چون روز هفتم آمدم، سلام کردم و نشستم. امام علیه السلام فرمود: «بیاور

ص:73


1- 108. کمال الدین و تمام النعمه، ص 425.
2- 109. الغیبه، ص 425.

فرزندم را نزد من!» پس آن جناب را آوردم و او در جامه ای بود.

- به روایت شیخ طوسی(1) و حضینی(2) و مسعودی(3) در جامه های زرد بود - باز آن حضرت کرد با آن جناب، مانند آن چه کرده بود در مرتبه اول؛ یعنی او را بر روی دو دست خود گرفت. بعد از آن، زبان را در دهان مبارکش گذاشت که او را شیر یا عسل می خورانید. آن گاه فرمود: «به سخن درآی و تکلّم نما ای فرزند من!»

پس حضرت صاحب الامرعلیه السلام فرمود: «اشهد انْ لااله الاّ اللَّه....» تا آخر آن چه به این روایت گذشت. بعد از آن، تلاوت فرمود این آیه را:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ... »(4) تا قول خداوند: «...مَا کَانُوا یَحْذَرُونَ»

به روایت حضینی(5): بعد از تلاوت این آیه، حضرت فرمود به آن جناب: «بخوان ای فرزند من! آن چه را که خداوند، نازل فرمود بر پیغمبران خود و رسولان خود!»

پس ابتدا فرمود به صحیفه های آدم علیه السلام، پس آن را به زبان سِریانی خواند و کتاب هود و کتاب صالح و صحیفه های ابراهیم علیه السلام و تورات موسی و زبور داود و انجیل عیسی و فرقان جّدم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم. آن گاه، قصّه پیغمبران و مرسلین را نقل فرمود تا عهد خود.

قسمت سوم

به روایت اول، حکیمه خاتون گفت: چون بعد از چهل روز شد، حضرت حجّت علیه السلام را برگرداندند. پس حضرت امام حسن علیه السلام مرا طلبید، چون به خدمتش رسیدم، ناگاه آن کودک را دیدم که در پیش روی او راه می رفت.

گفتم: ای سیّد من! این پسرِ دو ساله است.

حضرت تبسّم کرد، آن گاه فرمود: «به درستی که فرزندان انبیا و اوصیاعلیهم السلام هرگاه ائمّه باشند، نشو و نما می کنند، به خلاف آن چه نشو و نما می کنند غیر ایشان و به درستی که

ص:74


1- 110. الهدایه الکبری، ص 356.
2- 111. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 259.
3- 112. سوره قصص، آیه 5.
4- 113. الهدایه الکبری، ص 356.
5- 114. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 259.

کودکی از ما، هرگاه یک ماه بر او گذشت، مانند کسی است که یک سال بر او گذشته باشد و به درستی که کودک ما، در شکم مادرش سخن می گوید و قرآن می خواند و پروردگار خود را در زمان شیرخوارگی عبادت می کند و ملایکه او را اطاعت می کنند و در بامداد و پسین بر او نازل می شوند.»

حکیمه خاتون گفت: پس پیوسته در هر چهل روز، آن کودک را برمی گرداندند تا آن که آن جناب را مردی دیدم، پیش از وفات امام حسن علیه السلام به چند روز کمی. پس او را نشناختم. پس به برادرزاده گفتم: این کیست که مرا امر می فرمایی که روبروی او بنشینم؟

فرمود: «این پسر نرجس است. این خلیفه من است بعد از من و در این نزدیکی از میان شما می روم، پس سخن او را بشنو و امر او را اطاعت کن!»

حکیمه خاتون گفت: بعد از چند روز، حضرت امام حسن علیه السلام وفات کرد و اکنون من، حضرت صاحب الامرعلیه السلام را در هر صبح و شام می بینم و از هر چه که از من بپرسند، آن جناب مرا خبر می دهد، پس من ایشان را خبر می دهم.

قسم به خداوند که گاه من اراده می کنم که چیزی از او بپرسم؛ پس ابتداء و سؤال نکرده، جواب مرا می گوید و می شود که بر من امری روی می دهد، پس در همان ساعت جواب می رسد، بدون آن که سؤال کنم. شب گذشته مرا خبر داد به آمدن تو نزد من و امر فرمود مرا که تو را خبر دهم به حقّ.

محمّد بن عبداللَّه راوی خبر گفت: قسم به خداوند که حکیمه خاتون مرا خبر داد به چیزهایی که مطّلع نبود بر آن احدی، جز خداوند - عزّوجل - پس دانستم که این راست و عدل است از جانب خداوند؛ زیرا که خدای - عزّوجل - مطّلع کرده ایشان را بر چیزی که مطّلع نکرده بر آن، احدی از خلق خود را.

به روایت مسعودی(1) و حضینی(2)، حکیمه خاتون گفت: چون بعد از چهل روز شد، داخل شدم در خانه امام حسن علیه السلام، پس دیدم مولای خود را که راه می رود در خانه. ندیدم

ص:75


1- 115. الهدایه الکبری، ص 356.
2- 116. الهدایه الکبری، ص 357.

رخساری نیکوتر از رخسار آن جناب و نه لغتی فصیح تر از لغت او. پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود به من: «این مولود، ارجمند است بر خدا.»

گفتم: «ای سیّد من! از عمر او چهل روز گذشته و من می بینم در امر او، آن چه می بینم.»

فرمود: «ای عمّه! آیا نمی دانی که ما معاشر اوصیا، نشو می کنیم در روز، مقداری که نشو می کند غیر ما در یک هفته و نشو می کنیم ما در هفته، آن قدر که نشو می کند غیر ما در یک سال.»

سپس برخاستم و سر آن جناب را بوسیدم و مراجعت کردم. آن گاه برگشتم و جستجو کردم، او را ندیدم. گفتم به سیّد خود، ابی محمّدعلیه السلام: «مولای من، چه کرد؟»

فرمود: «ای عمّه! سپردم او را به آن که سپرد او را مادر موسی علیه السلام.»

به روایت حضینی:(1) آن گاه فرمود: «چون عطا فرمود به من، پروردگار من، مهدی این امّت را، دو مَلک فرستاد که او را برداشتند و او را به سراپرده عرش بردند تا آن که ایستاد در حضور قرب الهی؛ پس فرمود به او:

مرحبا به تو ای بنده من! برای نصرت دین من و اظهار امر من و مهدی بندگان من. سوگند خوردم که به تو بگیرم و به تو عطا کنم و به تو بیامرزم و به تو عذاب کنم. برگردانید او را، ای دو ملک! به سوی پدرش، به مدارا و ملاطفت و به او بگویید که او در پناه و حفظ و حمایت و نظر عنایت من است تا آن زمان که برپا و ظاهر نمایم حقّ را به او و نیست و نابود کنم باطل را به او و بوده باشد دین خالص برای من.»

آن گاه امام حسن علیه السلام فرمود(2): «چون مهدی علیه السلام از شکم مادر خود بر زمین افتاد، یافته شد که به زانو درآمده و دو سبّابه خود را بلند نمود. آن گاه عطسه کرد، پس فرمود: «الحمدللَّه رب العالمین وصلّی اللَّه علی محمّد وآله عبداً ذاکراً لِلّه غیر مستنکف ولامستکبر.»

ص:76


1- 117. در الهدایه الکبری، ص 357 از قول نسیم و ماریه ذکر شده است و در کمال الدین و تمام النعمه، ص 430 نیز چنین آمده است.
2- 118. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 26.

آن گاه فرمود: «ظلمه، گمان کردند که حجّت خداوند باطل خواهد شد، اگر اذن می دادند مرا در سخن گفتن، هر آینه شکّ زایل می شد.»

از سیاق روایت حضینی، چنان ظاهر می شود که این ذیلِ مشتمل بر بردن آن حضرت به آسمان، از تتمّه خبر حکیمه خاتون باشد، ولکن ظاهر کلام مسعودی، در اثبات الوصیه،(1) چنان است که تا آن جا که فرمود: «سپردم او را....» الخ؛ خبر حکیمه تمام شد. زیرا که او، بعد از نقل، تا آن جا که گفته: خبر داد مرا موسی بن محمّد که او قرائت کرد مولد را. یعنی حدیث ولادت را، با کتابی که در این باب نوشته شده بود و بیشتر آن را بر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام عرضه کردند، پس تصحیح فرمود آن را و در او زیاد کرد و کم نمود و تقریر نمود روایت را به نحوی که ما ذکر نمودیم.

روایت شده از حضرت امام حسن علیه السلام که او فرمود: «چون صاحب متولّد شد، خداوند عزّوجلّ دو ملک فرستاد، پس او را برداشتند و بردند تا به سرادق عرش؛ پس ایستاد در محضر قرب الهی، خداوند به او فرمود: مرحبا!، به تو عطا می کنم و به تو می آمرزم یا عفو می کنم و به تو عذاب می کنم.»(2)

علّامه مجلسی در بحار(3) کیفیّت بردن آن جناب را به آسمان، به نحوی که حضینی روایت کرده، نقل نموده از بعضی از مؤلّفان قدمای اصحاب ما - رضوان اللَّه علیهم -.

نیز به سند خود، روایت کرده از نسیم و ماریه که هر دو گفتند: «چون صاحب الزمان از شکم مادر بیرون آمد، به زانو درافتاد و انگشتان سبّابه را....» تا آخر آن چه گذشت.(4) ولکن از تاریخ جَهضمی و غیره(5) معلوم می شود که فقره اخیره، کلام حضرت عسکری علیه السلام باشد که در وقت ولادت مهدی - صلوات اللَّه علیه - که فرمود: «گمان کردند

ص:77


1- 119. الهدایه الکبری ص 357.
2- 120. بحارالانوار، ج 51، ص 27.
3- 121. همان، ص 4.
4- 122. ر.ک: الهدایه الکبری ص 357؛ کمال الدین و تمام النعمه، ص 430. چنانچه گذشت در این کتاب از قول نسیم و ماریه آمده است.
5- 123. کمال الدین و تمام النعمه، ص 429.

ظلمه که ایشان مرا خواهند کشت تا قطع کنند این نسل را! چگونه دیدند قدرت قادر را و اگر اذن می داد مرا خداوند در کلام، هر آینه برطرف می شد شکوک و خداوند می کند، آن چه را که می خواهد.»

مؤلّف گوید که روایات از حکیمه خاتون، اگر چه مختلف است ولکن مضامین آنها متّحد یا متقارب است و در بعضی از آنها، نقل شده چیزی که نقل نشده در دیگری، به جهت اختصار یا نسیان یا تمام آن را به همه نفرمود به جهت بعضی مصالح.

و امر فرمودن حضرت عسکری علیه السلام روح القدس را در روایت محمّد که مهدی - صلوات اللَّه علیه - را در هر چهل روز بیاورد(1) منافات ندارد که گاهی آن جناب را پیش از آن وقت بیاورد.

چنان چه در خبر موسی و غیره بود؛ زیرا که حسب وعده حضرت، آن جناب را نزد نرجس خاتون می آورد به جهت خوردن شیر، در هر وقت که محتاج بود به آن، که نباید از غیر پستان او شیر بخورد و شاید دیدن در روز هفتم ولادت و سوم به جهت همین باشد؛ بلکه شب دوم ولادت نیز، چنان چه مسعودی(2) از علّان روایت کرده که گفت: خبر داد مرا نسیم خادم - که خادم امام حسن عسکری علیه السلام بود - گفت: فرمود به من صاحب الزمان علیه السلام و من به خدمتش رسیده بودم بعد از ولادتش به یک شب، پس عطسه کردم در نزد او، پس به من فرمود: «یرحمک اللَّه»

نسیم گفت: پس مسرور شدم، به من فرمود: «آیا تو را بشارت ندهم در عطسه؟»

گفتم: بلی.

فرمود: «او امان است از مردن تا سه روز.»

به روایت حضینی(3) این نیز در روز سوم بود.

ص:78


1- 124. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 261.
2- 125. الهدایه الکبری، ص 358.
3- 126. فوائد الرجالیه، ج 2، ص 358.

کلام علّامه طباطبایی در این که حکیمه دو نفرند

علّامه طباطبایی، بحرالعلوم، در رجال(1) خود فرموده: حکیمه، دختر امام ابی جعفر ثانی علیه السلام است به نام عمّه پدرش، حکیمه دختر ابی الحسن موسی بن جعفرعلیهما السلام و اوست که حاضر شد در ولادت قائم حجّت - صلوات اللَّه علیه - چنان که حاضر شد عمّه اش حکیمه، ولادت ابی جعفر محمّد بن علی جوادعلیهما السلام را و حکیمه با کاف است در هر دو موضع و امّا حلیمه با لام(2) پس از تصحیف عوام است.

سروی - یعنی ابن شهر آشوب - در مناقب خود گفته: حکیمه دختر ابی الحسن موسی بن جعفرعلیهما السلام گفت: چون رسید وقت ولادت خیزران، مادر ابی جعفر، حضرت رضاعلیه السلام مرا طلبید و فرمود: «ای حکیمه! حاضر شو در ولادت او و داخل شو تو و او و قابله در اطاقی» و برای ما چراغی گذاشت و در را بست بر روی ما.

چون او را درد زادن گرفت، چراغ خاموش شد و در پیش روی او طشتی بود، پس از برای خاموش شدن چراغ غمگین شدم.

در این حال بودیم که ظاهر شد حضرت جوادعلیه السلام در طشت و دیدم بر او چیز نازکی است شبیه جامه که نور آن می درخشد، تا آن که خانه را روشن کرد. آن جناب را دیدم، پس او را گرفتم و در بغل خود گذاشتم و آن پرده را از او گرفتم.

سپس حضرت رضاعلیه السلام تشریف آوردند و در را باز کردند و ما از امر او فارغ شده بودیم. او را گرفت و در گهواره گذاشت و فرمود: «ای حکیمه! ملازم گهواره او باش!»

حکیمه گفت: چون روز سوم شد، چشمان خود را به جانب آسمان کرد و آن گاه فرمود: «اشهد انْ لااله الّا اللَّه و اشهد انّ محمّداً رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم»

من از جای خود هراسان و ترسان برخاستم و به نزد حضرت رضاعلیه السلام آمدم و گفتم به آن جناب که از این کودک چیز عجیبی شنیدم؛ فرمود: «چه بود آن؟»

ص:79


1- 127. مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 3، ص 499.
2- 128. مزار بحارالانوار، ج 2، ص 8 - 237 به نقل از فوائد الرجالیه، ج 2، ص 317.

خبر را برای آن جناب نقل کردم.

فرمود: «ای حکیمه! از آن چه ببینید، عجایب او بیشتر است.»

کلام علّامه مجلسی(ره) در محل قبر حکیمه خاتون

علّامه مجلسی، در مزار بحار(1) خود گفته: در قبّه شریفه، یعنی قبّه عسکری علیه السلام، قبری است منسوب است به نجیبه کریمه عالمه فاضله تقیّه رَضیّه، حکیمه دختر ابی جعفر جوادعلیه السلام.

نمی دانم چرا متعرّض زیارت او نشدند، - یعنی علما در کتب مزار - با ظهور فضل و جلالت او و اختصاص او به ائمّه علیهم السلام؛ و محلّ اسرار ایشان بود و مادر قائم علیه السلام در نزد او بود و در ولادت آن حضرت حاضر بود و گاه گاه آن حضرت را می دید در حیات ابی محمّد عسکری علیه السلام و او از سفرا و ابواب بود بعد از وفات آن جناب؛ پس سزاوار است زیارت کردن او به آن چه جاری نماید خداوند بر زبان، از آن چه مناسب فضل و شأن او است.

بحر العلوم رحمه الله بعد از نقل این کلام فرموده: «عدم تعرّض برای زیارت آن مخدّره، چنان چه خال مفضال اشاره فرموده، عجیب است و اعجب از آن، متعرّض نشدن بیشتر مثل شیخ مفید در ارشاد و غیر او در کتب تواریخ و سیَر و نسب به حکیمه خاتون در اولاد حضرت جوادعلیه السلام، بلکه حصر کردند بعضی دختران آن جناب را در غیر آن.»(2)

مفید در ارشاد(3) فرموده: «گذاشت حضرت جوادعلیه السلام از فرزندان، علی علیه السلام پسرش را که امام بود، بعد از او موسی و فاطمه و امامه و اولاد ذکوری نگذاشت غیر آن چه نامیدیم.» انتهی.

شیخ صدوق در کمال الدین(4) روایت کرده از محمّد بن عثمان عمری که فرمود: چون

ص:80


1- 129. فوائد الرجالیه، ج 2، ص 317.
2- 130. الارشاد، ج 2، ص 295.
3- 131. کمال الدین و تمام النعمه، ص 433.
4- 132. سوره آل عمران، آیه 18 و 19.

متولّد شد خلف مهدی - صلوات اللَّه و سلامه علیه - نوری ساطع شد از بالای سر آن جناب تا به اطراف آسمان، آن گاه به رو درافتاد به جهت سجده برای پروردگار خود، آن گاه سربلند نمود و فرمود: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِکَهُ وَأُوْلُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ»(1)

نیز از حسن بن منذر روایت کرده که گفت: روزی حمزه بن ابو الفتح، به نزد من آمد و گفت به من: بشارت باد تو را که دیشب متولّد شد در دار، - یعنی خانه امامت، که در آن زمان چنین تعبیر می کردند -، مولودی از برای ابی محمّدعلیه السلام و امر فرمود به کتمان او و این که سی صد گوسفند برایش عقیقه کنند.

نیز در آن کتاب(2) و غیر آن(3) مروی است: «چون حضرت متولّد شد، امام حسن علیه السلام فرستاد نزد ابی عمر که وکیل آن جناب بود که ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت بخرد و حسبه للَّه متفرّق کند در میان بنی هاشم.»

نیز روایت نمودند چون آن جناب متولّد شد و نشو نمود، فرمان رسید که هر روز با گوشت، قلم گوسفند که مُخ(4) دارد، بخرند و اهل خانه گفتند: این برای مولای صغیر ما است.(5)

نیز از طریف خادم روایت کردند که گفت: داخل شدم بر صاحب الزمان علیه السلام، پس به من فرمود: «برای من صندل سرخ بیاور!»

آوردم برایش؛ پس فرمود: مرا می شناسی؟

گفتم: آری.

فرمود: «کیستم؟»

گفتم: تو آقای منی و پسر آقای منی.

ص:81


1- 133. کمال الدین و تمام النعمه، ص 431.
2- 134. روضه الواعظین، فتال نیشابوری، ص 260.
3- 135. مخ: مغز
4- 136. وسائل الشیعه، ج 25، ص 31؛ الهدایه الکبری ص 358.
5- 137. کمال الدین و تمام النعمه، ص 441؛ الغیبه، شیخ طوسی، ص 246.

فرمود: «از این، از تو سؤال نکردم.»

گفتم: فدای تو شوم، برای من تفسیر کن.

فرمود: «من خاتم اوصیایم و به من دفع می کند خداوند، بلا را از اهل و شیعیان من.»(1)

در بحار، از خطّ شیخ شهید نقل کرده که روایت نمود از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «به درستی که شبی که متولد می شود در آن قائم علیه السلام، متولد نمی شود در آن، هیچ مولودی، مگر آن که مؤمن باشد و اگر در زمینِ اهل شرک متولد شود، خداوند او را نقل فرماید به سوی ایمان، به برکت امام علیه السلام.»(2)

شیخ مسعودی، در اثبات الوصیه(3) و حسین بن حمدان، در هدایه(4) روایت کردند: حضرت ابوالحسن صاحب العسکرعلیه السلام پنهان می کرد خود را از بسیاری از شیعیان خود، مگر از عدد قلیلی از خواصّ خود و چون امر، منتهی شد به حضرت امام حسن علیه السلام از پشت پرده با خواص و غیر خواص تکلّم می فرمود، مگر در آن اوقات که سوار می شد برای رفتن به خانه سلطان و این عمل از آن جناب و از پدر بزرگوارش پیش از او، مقدّمه ای بود برای غیبت صاحب الزّمان علیه السلام که شیعه به این الفت گیرند و از غیبت وحشت نکنند، و عادت جاری شود در احتجاب و اختفا.

ذکر خلفای بنی عباس در زمان غیبت صغری

در سال نوزدهم از وقت امامت آن حضرت، معتمد خلیفه عباسی مُرد و به معتضد، احمد بن موفّق بیعت کردند و این در رجب سنه دویست و هفتاد و نه بود و در سال بیست و نهم از امامت آن جناب، معتضد مُرد و به برادرش(5) علی مکتفی بیعت کردند در ماه

ص:82


1- 138. بحارالانوار، ج 51، ص 28.
2- 139. اثبات الوصیه، اللامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 272.
3- 140. الهدایه الکبری ص 367.
4- 141. در اثبات الوصیه و هدایه فرزندش علی مکتفی ذکر شده است. ر.ک: اثبات الوصیه للإمام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 273 و نیز هدایه ص 367.
5- 142. صاحب هدایه تا مقتدر بیش نقل نکرده، چون در عصر او بود. مرحوم مؤلّف

ربیع الاخر سنه دویست و هشتاد و نه.

در سال سی و پنجم از آن وقت، مکتفی مُرد و به برادرش، جعفر مقتدر بیعت کردند در سلخ شوال سال دویست و نود و پنج(1).(2)

در سال شصتم از آن وقت، مقتدر کشته شد و در آخر شوّال سنه سی صد و بیست به برادرش محمّد قاهر بیعت کردند.

در سال شصت و دو از آن وقت، قاهر خلع شد و بیعت کردند به راضی، محمّد بن المقتدر در جمادی الاولی، سنه سی صد و بیست و دو.

در ربیع الاخر سی صد و بیست و نه، راضی مُرد و به برادرش ابراهیم متّقی بیعت کردند و از برای صاحب علیه السلام از آن وقت که متولّد شد تا این وقت که ماه ربیع الاول سنه سی صد و سی و دو است، هفتاد و پنج سال و هشت ماه گذشته؛(3) با پدر بزرگوارش چهار سال و هشت ماه بود و به انفراد امامت کرد هفتاد و یک سال و گذاشتم قدری بیاض، برای کسی که بعد می آید، والسلام.(4)

از این کلام ظاهر می شود که این کتاب شریف در اول غیبت کبری تألیف شده است.

ص:83


1- 143. الهدایه الکبری ص 367.
2- 144. در اثبات الوصیه هفتاد و شش سال و یازده و ماه و پانزده روز، ذکر شده است. ر.ک؛ ص 273 و به نظر می رسد 76 سال و هفت ماه و اندی صحیح باشد.
3- 145. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 272.
4- 146. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653.

ص:84

باب دوم:در ذکر اسامی والقاب و کنیه های آن حضرت و وجه تسمیه آنها

اشاره

در اسما و القاب و کنیه های شریفه حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - که در قرآن مجید و سایر کتب سماویّه و اخبار اهل بیت علیهم السلام والسنه روات و محدّثین، مذکور و در کتب اخبار و سیَر و رجال ثبت شده، با اشاره به مستند آن و به همان طریق که علمای اعلام، اسامی و القاب حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم و ائمّه علیهم السلام را ذکر نمودند، در این مقام سلوک نمودم؛ با تحرّز از بعضی استنباط مستحسنه که دیگران در این مقام کردند که اگر در این جا رعایت می کردم، اضعاف موجود، مذکور می شد و بر تمامی آنها اطلاق اسم می شود، چنان چه در باب چهارم بیاید.

آن چه در این جا ذکر می شود، یک صد و هشتاد و دو اسم است.

(1) احمد

شیخ صدوق در کمال الدین(1) روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «بیرون می آید مردی از فرزندان من در آخرالزمان....»

تا آن که فرمود: «برای او دو اسم است، اسمی مخفی و اسمی ظاهر، امّا اسمی که مخفی است، پس احمد است... الخ.»

ص:85


1- 147. الغیبه، ص 454.

در غیبت شیخ طوسی(1) مروی است از حذیفه که گفت: شنیدم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را که ذکر کرد مهدی را، پس فرمود: «بیعت می کنند با او، در رکن و مقام. اسم او احمد است و عبداللَّه و مهدی؛ پس اینها نام های اوست.»

در تاریخ ابن خشاب(2) و غیره مروی است: «آن جناب، صاحب دو اسم است و ظاهراً مراد، دو اسم مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم باشد.»

(2)اصل

شیخ کشّی در رجال خود(3) روایت کرده از ابی حامد احمد بن ابراهیم مراغی که گفت: نوشت ابوجعفر محمّد بن احمد بن جعفر قمی عطار و نبود از برای او ثالثی در زمین در قرب به اصل و توصیف نمود ما را برای صاحب ناحیه؛

جواب بیرون آمد: «واقف شدم بر آن چه وصف کردی به آن، اباحامد را که خدایش عزیز کند به طاعت خود. فهمیدیم حالتی را که بر آن حالت است که به اتمام رساند خداوند آن را برای او به احسن از آن و خالی ندارد او را از تفضّل خود بر او و خداوند ولیّ او باشد و بر او باد بیشتر سلام و مخصوصه او.»

ابوحامد گفت: این در رقعه ای طولانی بود و در آن امر و نهی بود به سوی برادرزاده کثیر. در رقعه، مواضعی بود که آن را مقراض کرده بودند و داده شد رقعه به هیأت خود به علان بن حسن رازی.

نوشت مردی از اجلّه برادران ما که او را می نامیدند حسن بن نضر، آن چه را که بیرون آمده بود در حقّ ابی حامد، و فرستاد او را به سوی پسرش و ظاهر آن است که مراد از اصل و صاحب ناحیه و صاحب توقیع، امام عصرعلیه السلام باشد.

ص:86


1- 148. تاریخ موالید الائمه، و وفیاتهم ص 45.
2- 149. رجال الکشّی، صص 534 - 535.
3- 150. الکافی، ج 1، ص 517.

روایت کلینی از حسن بن نضر حسن بن نضر، همان است که شیخ کلینی، در باب مولد آن جناب علیه السلام روایت کرده از سعد بن عبداللَّه که گفت: حسن بن نضر و ابوصدام و جماعتی، بعد از وفات حضرت امام حسن علیه السلام سخن گفتند در باب آن چه در دست وکلا است و اراده کردند که فحص کنند در باب حجّت زمان علیه السلام. پس حسن بن نضر به نزد ابوصدام آمد و گفت: من اراده دارم که حجّ کنم.

ابوصدام به او گفت: حجّ را در این سال تأخیر بینداز.

حسن گفت: من در خواب هراسان می شوم، یعنی خواب هولناک می بینم و ناچارم از بیرون رفتن و به احمد بن یعلی بن حمّاد وصیّت کرد و از برای ناحیه مالی به او داد و گفت: از دست خود بیرون مکن، مگر بعد از تبیّن امر.

حسن گفت: من چون وارد بغداد شدم، خانه ای کرایه کردم و در آن خانه وارد شدم؛ پس بعضی از وکلا، جامه ای چند و قدری اشرفی نزد من آورده، گذاشت. من به او گفتم: این چه چیز است؟

گفت: همان است که می بینی.

پس دیگری مثل آن آورد و دیگری، تا آن که خانه پر شد. آن گاه احمد بن اسحاق با تمام آن چه نزد او بود. تعجّب کردم و متفکّر ماندم.

سپس وارد شد بر من رقعه آن مرد، یعنی حضرت صاحب علیه السلام که چون از روز، فلان قدر بگذرد آن چه با تو است حمل کن، یعنی بردار و متوجّه سرّ من رأی شو. پس برداشتم آن چه نزد من بود و رحلت نمودم و در راه شصت نفر دزد بودند که قافله را برهنه می کردند. من گذشتم و خداوند مرا نجات داد از آن.

وارد سامرّه شدم و فرود آمدم. آن گاه رقعه ای به من رسید که آن چه با تو است بردار و بیاور! من آنها را در سلّه های حمّال ها گذاشتم، چون به دهلیز خانه رسیدم، غلام سیاهی را دیدم که ایستاده. به من گفت: تو حسن بن نضری؟

گفتم: آری.

ص:87

گفت: داخل شو!

پس داخل خانه شدم و سلّه های حمّال ها را خالی کردم. در کُنج خانه، نان بسیاری دیدم. به هر یک از حمّال ها دو قرص نان داد و بیرون رفتند. اطاقی را دیدم که پرده بر او آویخته بود و از آن جا مرا کسی ندا کرد: «ای حسن بن نضر! خدای را حمد کن بر آن چه بر تو منّت گذاشت و شک مکن که شیطان می خواهد تو شک کنی.»

دو جامه برای من بیرون فرستاد و فرمود: «بگیر این را! پس زود است که محتاج شوی به آن دو.» پس آن دو جامه را گرفتم و بیرون آمدم.

سعد بن عبداللَّه گفت: حسن برگشت و در ماه رمضان فوت شد و در آن دو جامه، او را دفن کردند.(1)

از بعضی ظاهر می شود که خبر اول متعلّق است به حضرت امام حسن علیه السلام.

در کتب رجالیّه، مذکور است که مراد از «اصل» امام است و به همین خبر استشهاد نمودند و گویا معیّن نشد که خبر، متعلّق به کدام یک از ایشان است، لکن در اراده امام از آن، سخنی نیست و وجه بودن امام عصرعلیه السلام یا هر امامی، اصل، ظاهر است، چه ایشانند اصل هر علم و خیر و برکت و فیض، هیچ حقّی در دست احدی نیست، مگر آن که منتهی شود لابد به ایشان و نعمتی به احدی نمی رسد، مگر به سبب ایشان و مرجع و ملاذ عبادند در دنیا و برزخ و آخرت. و مقصود اصلی اند از خلقت جمیع عوالم علویّه و سفلیّه.

(3) اوقید مو

فاضل المعی میرزا محمّد نیشابوری در کتاب ذخیره الالباب معروف به دوایر العلوم(2) ذکر کرده: «اسم آن جناب در تورات به لغت ترکوم، اوقیدمو است.»

ص:88


1- 151. گویا کتاب دوایرالعلوم غیر از کتاب ذخیرهالباب باشد و هر دو از تألیفات مرحوم میرزا محمّد نیشابوری معروف به اخباری است. ر.ک: الذریعه، ج 8، ص 267 و ج 10، ص 14.
2- 152. ر.ک: تذکرهالائمه، ص 184.

(1)

4 و (5) ایزد شناس و ایزد نشان

در کتاب مذکور، مسطور است که این دو، نام آن جناب است در نزد مجوس و شیخ بهایی رحمه الله در کشکول فرموده: «فارسیان، آن جناب را ایزدشناس و ایزدنشان گویند.»(2)

(6) ایستاده

نیز در آن جا ذکر کرده: «این نام آن جناب است در کتاب شامکونی(3)

(7) ابوالقاسم

در اخبار مستفیضه، به سندهای معتبره از خاصّه و عامّه مروی است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «مهدی از فرزندان من است، اسم او اسم من است و کنیه او کنیه من است.»(4)

در کمال الدین مروی است از ابی سهل نوبختی از عقید خادم که گفت: آن جناب مکنّی است به ابی القاسم.(5)

در تاریخ ابن خشاب، روایت است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «خلف صالح، از فرزندان من است. اوست مهدی، اسم او محمّد است. کنیه او ابوالقاسم.»(6)

روایت کرده از قاسم بن عدی، که او گفت می گویند: کنیه خلف صالح، ابوالقاسم است.

ص:89


1- 153. ر ک: تذکره الائمه، ص 184.
2- 154. اصل: شامکوئی
3- 155. ر.ک: الامامه و التبصره، من الحیره ص 120؛ کمال الدین و تمام النعمه، صص 286 - 287؛ کفایه الاثر فی النص علی الائمه الاثنی عشر، ص 67. بحارالانوار، ج 51، ص 72.
4- 156. کمال الدین و تمام النعمه، ص 474.
5- 157. تاریخ موالید الائمه و وفیاتهم، ص 45.
6- 158. همان، ص 46.

(1)

در بعضی اخبار، نهی رسیده از کنیه گذاشتن به ابوالقاسم، اگر اسم او محمّد باشد و بعضی تصریح کردند به حرمت ذکر آن حضرت به این کنیه در مجالس و این که حکم آن، حکم اسم اصلی آن جناب است که بیاید.

(8) ابوعبداللَّه

گنجی شافعی در کتاب بیان در احوال صاحب الزمان علیه السلام(2) روایت کرده از حذیفه از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «اگر نماند از دنیا مگر یک روز، هر آینه می انگیزاند خداوند، مردی را که اسم او اسم من است و خلق او خلق من و کنیه او ابوعبداللَّه است». و بیاید که آن جناب، مکنّی است به کنیه جمیع اجداد طاهرین خود.

(9) ابو جعفر

(10) ابو محمّد

(11) ابو ابراهیم

حضینی در هدایه(3) گفته: کنیه آن جناب ابوالقاسم و ابوجعفر است.

در یکی از مناقب قدیمه(4) روایت شده که از برای آن جناب است کنیه یازده امام از پدران و عمّ آن حضرت، امام حسن مجتبی علیه السلام که اول آن چنین است: خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سمط، در واسطه سنه سی صد و سی و پنج گفت: قرائت کردم این کتاب را بر ابی الحسن علی بن ابراهیم انباری در واسط، در شهر ربیع الاخر، گفت: خبر داد مرا ابوالعلا، احمد بن یوسف بن مؤیّد انباری در سال سی صد و بیست و شش، الخ. و مشتمل است بر اجمالی از احوال همه ائمّه علیهم السلام و تا کنون مؤلّف آن معلوم نشده و در آن جا نیز این روایت را نقل کرده و القاب بسیاری برای آن جناب ذکر نموده و ما از او تعبیر می کنیم به

ص:90


1- 159. البیان فی اخبار صاحب الزمان علیه السلام، باب سیزدهم، ص 129.
2- 160. الهدایه الکبری ص 328.
3- 161. همان.
4- 162. در نسخه چاپی و نیز ترجمه عربی ابوالحسن ذکر شده، لیکن در نسخه خطی و نیز چاپ سنگی ابوالحسین آمده است.

مناقب قدیمه و بنابراین خبر، پس:

(12) ابوالحسین

(1)

(13) ابوتراب

خواهد بود که هر دو، کنیه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ اگرچه در دومی، فی الجمله تأمّلی می رود، مگر آن که مراد از ابوتراب، صاحب خاک و مربّی زمین باشد؛ چنان چه یکی از وجوه قرار دادن این کنیه است برای آن حضرت و بیاید که در تفسیر آیه شریفه «وَاَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُوْرِ رَبِّها....»(2) که فرمودند: «ربّ زمین، امام زمین است» و این که به نور حضرت مهدی علیه السلام مردم مستغنی شوند از نور آفتاب و ماه.

(14) ابوبکر

ابوبکر که یکی از کنیه های جناب رضاعلیه السلام است؛ چنان چه ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین(3) و غیر او ذکر کردند.

(15) ابوصالح

در ذخیره الالباب ذکر کرده که آن جناب، مکنّی است به ابوالقاسم و ابوصالح و این کنیه معروفه آن حضرت است در میان عرب های بَلدی و بادیه نشین و پیوسته در توسّلات و استغاثات خود، آن جناب را به این اسم می خوانند و شعرا و ادبا در قصاید و مدایح خود ذکر می کنند و از بعضی قصص آینده معلوم می شود که در سابق، شایع بوده و در باب نهم، ذکر مأخذی برای این کنیه خواهد شد. ان شاءاللَّه تعالی.

ص:91


1- 163. سوره زمر، آیه 69.
2- 164. مقاتل الطالبین، ص 453.
3- 165. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ص 286، ذیل حدیث سی و نهم. (حدیث در منبع مذکور تا «مبالغه دراغوا و اضلال» ذکر شده و ادامه با آن چه در این جا ذکر شد مغایر است.)

(16) امیرالامره

لقبی است که امیرالمؤمنین علیه السلام آن جناب را خواندند به آن؛ چنان چه ثقه جلیل، فضل بن شاذان در کتاب غیبت(1) خود روایت کرده از جناب صادق علیه السلام از آن حضرت که فرمود بعد از ذکر جمله ای از فتن و حروب و آشوب ها: «بیرون می آید دجّال و مبالغه می کند در اغوا و اضلال، پس ظاهر می شود امیر أمَره و قاتل کفره و سلطان مأمول که متحیّر است در غیبت او عقول و او نهم از فرزندان تو است ای حسین، ظاهر می شود بین رکنین و غلبه می کند بر ثقلین.»

17 و 18 و (19) احسان، اُذُن سامعه و ایدی

اول را در هدایه و مناقب قدیمه از القاب آن جناب شمرده اند، دوم(2) و سوم در هدایه است(3) و ظاهراً مراد از «ایدی» که جمع ید است، به معنی نعمت باشد در این جا.

صدوق در کمال الدین(4) و ابن شهر آشوب در مناقب(5) روایت کردند از جناب کاظم علیه السلام که فرمود در تفسیر آیه شریفه «...وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَهً وَبَاطِنَهً....»(6): «نعمت ظاهره، امام ظاهر است و نعمت باطنه، امام غایب است» و در مواضع بسیاری از قرآن، نعمت تفسیر شده به امام علیه السلام.

ص:92


1- 166. احسان و اذن سامعه در هدایه یافت نشد.
2- 167. در هدایه یافت نشد.
3- 168. کمال الدین و تمام النعمه، ص 268.
4- 169. مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 314.
5- 170. سوره لقمان، آیه 20.
6- 171. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

(20) بقیه اللَّه

در ذخیره گفته که این نام آن جناب است. در کتاب ذوهر(1) و در غیبت فضل بن شاذان(2) روایت شده از امام صادق علیه السلام که در ضمن احوال قائم علیه السلام فرمود: «پس چون خروج کرد، پشت می دهد به کعبه و جمع می شود سی صد و سیزده مرد و اول چیزی که تکلّم می فرماید، این آیه است: «بَقِیَّهُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنتُمْ مُؤْمِنِینَ....»(3)

آن گاه می فرماید: منم بقیّه اللَّه و حجّت او و خلیفه او بر شما، پس سلام نمی کند بر او سلام کننده ای، مگر آن که می گوید: «السّلام علیک یا بقیه اللَّه فی ارضه.»

شیخ فرات بن ابراهیم در تفسیر خود،(4) روایت کرده از عمر بن زاهر(5) گفت، مردی خدمت حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: ما سلام بکنیم به حضرت قائم علیه السلام به امره المؤمنین، یعنی بگوییم به او یا امیرالمؤمنین؟!

فرمود: «نه، این اسمی است که نامید به آن، خداوند امیرالمؤمنین علیه السلام را که نامیده نمی شود احدی پیش از او و نه بعد از او، مگر آن که کافر باشد.»

گفت: چگونه سلام کنیم بر او؟

فرمود: «بگویید: السّلام علیک یا بقیّهاللَّه.»

آن گاه خواند حضرت:«بَقِیَّهُاللَّهِ خَیْرٌلَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»

(21) بئر معطّله

علی بن ابراهیم در تفسیر خود، از جناب صادق علیه السلام روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه «...وَبِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَقَصْرٍ مَشِیدٍ.»(6) فرمود: «این مثلی است جاری شده برای آل محمّدعلیهم السلام. بئر معطّله، آن چاهی است که از او، آب کشیده نمی شود و آن امامی است که

ص:93


1- 172. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ص 280، ذیل حدیث سی و نهم.
2- 173. سوره هود، آیه 86.
3- 174. تفسیر فرات الکوفی، ص 193.
4- 175. در نسخه «عمران بن واهر» آمده است، که گویا اشتباه می باشد.
5- 176. سوره حج، آیه 45.
6- 177. تفسیر القمی، ج 2، ص 85.

غایب شده. پس اقتباس نمی شود از او علم»؛(1) - تا وقت ظهور - یعنی به اسباب ظاهره متداوله از برای هر کس در هر وقت، چنان چه میّسر بود در عصر هر امامی - غیر از آن جناب که قصر مرتفع بودند - اگر مانع خارجی نبود. پس منافات ندارد با آن چه ذکر خواهیم نمود در باب دهم از تمکّن انتفاع به علم و سایر فیوضات از آن جناب به غیر اسباب متعارفه از برای خواص، بلکه غیر ایشان نیز(2).

(22) بلدالامین

یعنی قلعه محکم خداوند که کسی را به وی تسلّطی نیست. فاضل متتبع، میرزا محمّدرضا مدرّس در جنّات الخلود،(3) آن را از القاب آن جناب شمرده.

(23) بهرام

(24) بنده یزدان

این دو، اسم آن حضرت است در کتاب ایستاع؛(4) چنانچه در ذخیره الالباب ذکر نموده.

(25) پرویز

با «بای» پهلویّه اسم آن جناب است در کتاب برزین از فرس،(5) چنان چه

ص:94


1- 178. در ماء معین کلامی خواهد آمد مناسب این مقام. منه. مرحوم مؤلّف
2- 179. هو الله؛ صاحب جنات الخلود از فضلای معروفین است و به غایت متتبّع و خبیر بوده، شیخ حرّ در امل الآمل فرموده: امیر کبیر سید محمد رضا حسینی منشی الممالک، عالم فاضل، معاصر محدّث جلیل القدر است. از مؤلفات اوست: کشف الآیات که عجیب است و تفسیر قرآن که کثیر است، زیاده از سی جلد عربی و فارسی است، جمع نموده در آن احادیثی را با ترجمه آنها، ساکن اصفهان است. انتهی. حقیر بعضی از مجلدات آن را دیدم، الحق در جمع آثار اهل بیت علیهم السلام بی نظیر است و حظّش در نهایت زیادت بود. منه. مرحوم مؤلف
3- 180. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
4- 181. اصل: رفرس
5- 182. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

در کتاب مزبور است.(1)

(26) برهان اللَّه

اسم آن جناب است در کتاب انکلیون،(2) چنان چه در آن جا ذکر نموده.

(27) باسط

در هدایه(3) و مناقب قدیمه از القاب آن جناب شمرده و آن، به معنی فراخ کننده و گستراننده است و فیض آن حضرت چنان که خود فرمودند، مانند آفتاب به همه جا رسیده و هر موجودی از آن بهره دیده و در ایّام حضور و ظهور عدلش، چنان منبسط و عام شود که گرگ و گوسفند با هم چرا کنند.

در تفسیر شیخ فرات بن ابراهیم مروی است از ابن عباس که گفت: در ظهور حضرت قائم علیه السلام باقی نماند، نه یهودی و نه نصرانی و نه صاحب ملّتی، مگر آن که داخل می شود در اسلام تا این که مأمون می شوند گوسفند و گرگ و گاو و شیر و انسان و مار تا این که پاره نمی کند موش، خیکی را.(4)

شیخ مقدّم احمد بن محمّد بن عیاش، در مقتضب الاثر،(5) به سند خود روایت کرده از عبداللَّه بن ربیعه مکی، از پدرش که گفت: من از کسانی بودم که با عبداللَّه بن زبیر کار می کردیم در کعبه و او عمله را امر کرده بود که مبالغه کنند در رفتن به زمین، یعنی برای پایه. گفت: پس رسیدیم به سنگی مانند شتری و در آن نوشته یافتیم تا آن که می گوید آن را خواندم و در آن بود:

ص:95


1- 183. همان.
2- 184. الهدایه الکبری ص 328.
3- 185. ر.ک: بحارالانوار، ج 51، ص 61؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 31؛ تاویل الآیات فی فضائل العتره الطاهره، ج 2، ص 689.
4- 186. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 12 - 14.
5- 187. مشارق انوار الیقین، ص 157.

«بسم الاوّل لاشی ء قبله لا تمنعوا الحکمه اهلها تظلموهم و لاتعطوها غیر مستحقها فتظلموها...» و آن طولانی است.

در آن ذکر شده بعثت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و صفات حمیده و کردار جمیله و مقرّ و مدفن آن جناب و هم چنین هر یک از ائمّه طاهرین علیهم السلام تا آن که در حقّ حضرت امام حسن عسکری علیه السلام گفته: مدفون می شود در مدینه محدثه، آن گاه منتظر بعد از او، اسم او، اسم پیغمبر است. امر می کند به عدل و خود به آن رفتار می نماید. و نهی می کند از منکر و خود از آن اجتناب می فرماید.

برطرف می کند خداوند به سبب او تاریکی ها را و دور می کند به او شکّ و کوری را، حشر می کند گرگ در روزگار او با گوسفند. خشنود می شود از او ساکن در سما و مرغان در هوا و ماهیان در دریا. ای چه بنده! که چقدر ارجمند است بر خداوند تبارک و تعالی، خوشا حال آن که او را اطاعت کند و وای بر آن که نافرمانی او کند! خوشا به آن کس که در پیش روی او مقاتله کند، پس بکشد یا کشته شود. بر ایشان باد درودها از پروردگار ایشان و رحمت، و ایشانند هدایت یافتگان، و ایشانند رستگاران، و ایشانند فیروزشدگان.

(28) بقیّه الانبیاء

این لقب با چند لقب دیگر مذکور است در خبری که حاظ بُرسی در مشارق الانوار(1) روایت کرده از حکیمه خاتون، به نحوی که عالم جلیل، سیّد حسین مفتی کرکی، سبط محقّق ثانی در کتاب دفع المنادات 3 ، 2 از او نقل کرده که او گفت: مولد قائم علیه السلام شب نیمه شعبان بود.

تا آن که می گوید: پس آن جناب را آوردم به نزد برادرم حسن بن علی 1 7، 2علیه السلام، پس مسح فرمود به دست شریف، بر روی نور او که نور انوار بود و فرمود: «سخن گو ای حجّه اللَّه و بقیّه انبیا و نور اصفیا و غوث فقرا و خاتم اوصیا و نور اتقیا و صاحب کره بیضا!»

پس فرمود: «اشهدان لااله الاّاللَّه....» تا آخر آن چه در باب ولادت گذشت.

ص:96


1- 188. الهدایه الکبری ص 328.

لکن در نسخه مشارق حقیر، چنین است: «سخن گو ای حجّهاللَّه و بقیّه انبیا و خاتم اوصیا و صاحب کره بیضا و مصباح از دریای عمیق شدید الضیاء، سخن گوی ای خلیفه اتقیا و نور اوصیا!...». الخ.

(29) تالی

یوسف بن قزعلی، سبط ابن جوزی، آن را در مناقب از القاب آن جناب شمرده.

(30) تأیید

در هدایه(1) از القاب شمرده و آن به معنی نیرو و قوّت دادن است.

در کمال الدین مروی است از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود بعد از ذکر شمایل و نام های آن جناب که: «می گذارد دست خود را بر سرهای عباد، پس نمی ماند مؤمنی مگر آن که دلش سخت تر می شود از پاره آهن و می دهد خداوند به آن مؤمن، قوّت چهل مرد.»(2)پ

(31) تمام

در هدایه(3) از القاب آن جناب شمرده و معنی آن واضح است، چه آن حضرت در صفات حمیده و کمال و افعال و شرافت نسب و شوکت و حشمت و سلطنت و قدرت و رأفت، تام و تمام و بی عیب و منقصت و زوال است. محتمل است که مراد از تمام، متمّم و مکمّل باشد، چه به آن جناب تمام شود خلافت و ریاست الهیّه در زمین و آیات باهره و علوم و اسرار انبیا و اوصیا و این اطلاق شایع است در استعمال.

(32) ثائر

در مناقب قدیمه از القاب آن جناب شمرده شده و ثائر، کینه خواه را گویند که آرام

ص:97


1- 189. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653.
2- 190. الهدایه الکبری ص 328.
3- 191. کمال الدین و تمام النعمه، ص 432.

نگیرد تا قصاص نماید و خواهد آمد که آن جناب، مطالبه خون جدّ بزرگوار خود، بلکه خون جمیع اصفیا را کند.

در دعای ندبه است: «ایْن الطّالب بذحول الانْبیاء وابناء الانبیاء ایْن الطّالب بدم المقتول بکربلا»

(33) جعفر

شیخ صدوق در کمال الدین(1) روایت کرده از حمزه بن الفتح که گفت: مولودی برای ابی محمّدعلیه السلام زاده شد که امر فرمود به کتمان او.

حسن بن منذر از او پرسید: اسم او چیست؟

گفت: نامیده شده محمّد و کنیه گذاشته شد به جعفر.

ظاهراً مراد، کنیه معروفه نباشد، بلکه مقصود آن است که تصریح به اسم آن جناب نمی کنند، بلکه تعبیر می کنند از او به کنایه به جعفر، از ترس عمویش جعفر که شیعیان چون به یکدیگر سخن گویند، بگویند: دیدیم جعفر را یا او امام است یا از او توقیع رسید یا این مال را به نزد او ببر و هکذا که تابعان جعفر نفهمند.

در غیبت شیخ نعمانی(2) دو خبر از حضرت امام محمّد باقرعلیه السلام است که در آن جا از القاب آن جناب شمرده اند که کنیه گذاشته شده به عموی خود یا از او کنایه کنند به عمویش و ظاهراً مراد از آن دو خبر نیز همین باشد.

علّامه مجلسی احتمال داده که شاید کنیه بعضی از عموهای آن جناب، ابوالقاسم بوده یا کنیه آن جناب ابوجعفر یا ابوالحسین یا ابومحمّد نیز باشد که اینها کنیه حضرت مجتبی علیه السلام است و سیّد محمّد معروف، عموی آن حضرت است و بعد از آن، احتمالی که دادیم ذکر نموده، آن گاه فرمود: «اوسط، اظهر است؛ چنان چه گذشت در خبر حمزه بن

ص:98


1- 192. الغیبه، صص 178 - 179.
2- 193. بحارالانوار، ج 51، ص 37.

الفتح...»(1) الخ؛ و این بسیار غریب است؛ چه در نسخ کمال الدین، حتّی در نسخه خود آن مرحوم که نقل کردند، جعفر است نه ابی جعفر.

در منتهی الارب گفته: «یقال فلان یکنّی بابی عبداللَّه مجهولاً ولایقال یکنّی بعبداللَّه.» این کلام برای رفع توهّم است در جایی که کنیه، مثلاً ابی عبداللَّه یا ابی جعفر است، نباید گفت کنّی به عبداللَّه یا به جعفر. پس در آن جا که چنین کلامی صادر شد، غرض خود آن اسم است.

(34) جمعه

از اسامی آن جناب است؛ چنان چه مشروحاً بیاید در باب یازدهم.

(35) جابر

در هدایه(2) و مناقب قدیمه، از القاب شمرده و جابر درست کننده و شکسته بند است و این لقب از خصایص آن حضرت است که فرج اعظم و گشایش همه کارها و جبر همه دل های شکسته و خرسندی همه قلوب پژمرده و انبساط همه نفوس منقبضه محزونه و شفای همه امراض مزمنه مکنونه به وجود مسعود اوست.

(36) جَنْبْ

در هدایه(3) از القاب آن جناب شمرده و در اخبار متواتره و در تفسیر آیه شریفه: «یَا حَسْرَتَا عَلَی مَا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ.»

ص:99


1- 194. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 195. همان.
3- 196. سوره زمر، آیه 56.

(1) رسیده که امام علیه السلام جنب اللَّه است.

(37) جوار الکنّس

یعنی ستاره های سیّاره(2) که پنهان می شوند در زیر شعاع آفتاب، چون وحشیان که در خوابگاه درآیند و در آن جا پنهان شوند.

در کمال الدین(3) و غیبت شیخ طوسی(4) و غیبت نعمانی،(5) مروی است از جناب باقرعلیه السلام در تفسیر آیه شریفه: «فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ*الْجَوَارِی الْکُنَّسِ»(6) که فرمود: «مراد از آن، امامی است که غایب شود سنه دویست و شصت آن گاه ظاهر شود مانند شهاب درخشان در شب تاریک.» و به راوی فرمود: «اگر درک کردی آن زمان را چشم هایت روشن خواهد شد.»

(38) حجّت و حجّه اللَّه

در عیون(7) و کمال الدین(8) و غیبت شیخ(9) و کفایه الاثر(10) علی بن محمّد خزّاز مروی است از ابی هاشم جعفری که گفت: شنیدم امام علی النّقی علیه السلام می فرماید: «جانشین بعد از من، پسر من حسن است. پس چگونه خواهد بود حال شما با جانشین بعد از جانشین من؟»

گفتم: چرا؟ فدای تو شوم!

فرمود: «به جهت این که شخص او را نمی بینید و حلال نیست برای شما بردن نام او.»

گفتم: پس چگونه او را یاد کنیم؟

فرمود: «بگویید حجّت از آل محمّدعلیهم السلام.»

ص:100


1- 197. سیّاره: متحرّک.
2- 198. کمال الدین و تمام النعمه، ص 325.
3- 199. الغیبه، ص 159.
4- 200. همان، ص 150.
5- 201. سوره تکویر، آیه 15 و 16.
6- 202. عیون اخبارالرضاعلیه السلام، ج 2، ص 48.
7- 203. کمال الدین و تمام النعمه، ص 381.
8- 204. الغیبه، شیخ طوسی، ص 202.
9- 205. کفایه الاثر، فی النص علی الائمه الاثنی عشر ص 289.
10- 206. الهدایه الکبری ص 328.

و این از القاب شایعه آن جناب است که در بسیاری از ادعیه و اخبار، به همین لقب مذکور شده اند و بیشتر محدّثان، آن را ذکر نموده اند و با آن که در این لقب، سایر ائمّه علیهم السلام شریکند و همه حجّتند از جانب خداوند بر خلق، لکن چنان اختصاص به آن جناب دارد که در اخبار هر جا بی قرینه و شاهدی ذکر شود، مراد آن حضرت است.

بعضی گفتند: لقب آن جناب حجهاللَّه است به معنی غلبه یا سلطنت خدای بر خلایق؛ چه این هر دو به واسطه آن حضرت به ظهور خواهد رسید و نقش خاتم آن جناب «انا حجّه اللَّه» است و به روایتی «انا حجه اللَّه و خالصته» و به همین مهر، حکومت روی زمین کند.

(39) حق

در مناقب قدیمه و هدایه،(1) از القاب شمرده.

در کافی روایت است از امام باقرعلیه السلام که فرموده در آیه شریفه «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ»(2): «چون قائم علیه السلام خروج کند، دولت باطل برود.»(3)

بنابراین تفسیر، تعبیر به صیغه ماضی به جهت تأکید وقوع آن است و بیان آن که شکّی در آن نیست، پس گویا واقع شده است و در زیارت آن جناب است: «السّلام علی الحقّ الجدید!»

و ظاهر است که جمیع حالات و صفات و افعال و اقوال و اوامر و نواهی آن حضرت دارا است تمام منافع و خیرات و مصالح ثابته باقیه تامّه که در آن ضرر و مفسده و خطایی راه ندارد، نه در دنیا و نه در آخرت و نه برای خود و نه برای احدی از پیروان آن جناب.

ص:101


1- 207. سوره اسراء، آیه 81.
2- 208. الکافی، ج 8، ص 287.
3- 209. الهدایه الکبری، ص 328.

(40) حجاب

در هدایه(1) از القاب شمرده و در زیارت آن جناب است:

«السّلام علی حجاب اللَّه الازلیّ القدیم.»

(41) حامد

(42) حمد

هر دو را در آن کتاب از القاب شمرده.(2)

(43) حاشر

حاشر اسم آن حضرت است در صحف ابراهیم؛ چنان چه در تذکره الائمّه(3) مذکور است.

ص:102


1- 210. همان.
2- 211. هو الله؛ از اغلاط فاحشه جمله ای از معاصرین، نسبت کتاب تذکره الائمه است به علامه مجلسی؛ چنان چه در رساله فیض قدسی توضیح نموده ام که پاره ای از تلامذه آن مرحوم، خصوصاً جناب عالم کامل میر محمد حسین امام جمعه، سبط آن مرحوم و وصی در اتمام بعضی از تصانیف او، ضبط تمام مؤلفات عربی و فارسی و عدد ابیات کتاب آن جناب را کردند در رساله علیحده ای، حتی انشاءات و رسایل مختصره آن مرحوم را؛ با این حال ذکر نکردند این کتاب را. و چگونه می شود با آن همه اهتمام و مصاحبت سالها تا وقت وفات، از نظر ایشان ساقط شود و شاهد احسن از این، آن که فاضل خبیر میزرا عبدالله اصفهانی، تلمیذ ارشد آن مرحوم، در ریاض العلماء کتاب مذکور را از کتب مجهوله که مؤلفش معلوم نیست، شمرده و این موضع از ریاض را در حیات استاد خود نوشته و با آن طول باع در اطلاع بر ارباب مصنّفات، نشود تصنیف استادش بر او مخفی بماند و فاضل عالم معاصر خوانساری ایده الله تعالی در روضات الجنات نسبت داده آن را به ملا محمد باقر بن ملا محمد تقی لاهیجی، معاصر علامه مجلسی رحمهم الله.... منه. مرحوم مؤلف
3- 212. الهدایه الکبری ص 358.

(44) خاتم الاوصیا

از القاب شایعه است و آن جناب خود را به همین لقب شناساند، چنان چه جمله ای از محدّثین روایت کردند از ابی نصر طریف، خادم حضرت امام حسن عسکری علیه السلام که گفت: داخل شدم بر حضرت صاحب الزمان - صلوات اللَّه علیه - پس به من فرمود:

«ای طریف! صندل سرخ برای من بیار!»

آوردم آن را برای آن جناب، سپس فرمود به من: «مرا می شناسی؟»

گفتم: آری.

فرمود: «من کی ام؟»

گفتم: تو مولای من و پسر مولای منی.

فرمود: «از این، از تو سؤال نکردم.»

گفتم: فدای تو شوم! بیان کن برای من، آن چه سؤال کردی از آن.

پس فرمود: «منم خاتم الاوصیا؛ به سبب من، رفع می کند خداوند بلا را از اهل من و شیعیان من که بر پا می دارند دین خدا را.»(1)

(45) خاتم الائمّه علیهم السلام

در جنّات الخلود از القاب آن جناب شمرده.(2)

(46) خجسته

در ذخیره گفته که این نام آن جناب است در کتاب کندر آل فرنگیان.

ص:103


1- 213. ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه، ص 22؛ روضه الواعظین، ص 97.
2- 214. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

(1)

(47) خسرو

در ذخیره و تذکره(2) مذکور است که این نام آن حضرت است و در کتاب جاویدان خرد مجوس.

(48) خداشناس

در آن دو کتاب مذکور است که خداشناس نام آن حضرت است در کتاب شامکونی(3) که به اعتقاد کفره هند، پیغمبری صاحب کتاب بوده است و گویند بر اهل ختا و ختن مبعوث شده و مولد او شهر کیلواس بوده و گوید که دنیا و حکومت آن به فرزند سیّد خلایق دو جهان به یشن که به زبان ایشان، نام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است، خواهد رسید و او بر کوههای مشرق و مغرب دنیا حکم براند و فرمان دهد و بر ابرها سوار شود و فرشتگان، کارکنان وی باشند و پریزادان و آدمیان در خدمت او باشند و از سودان(4) که زیر خطّ استوا است تا ارض تسعین که زیر قطب شمال است و ماورای اقلیم هفتم را که گلستان ارم و کوه قاف باشد، صاحب می شود و دین خدا، یک دین باشد و نام او ایستاده و خداشناس است.

(49) خازن

در هدایه(5) آن را از القاب شمرده.

(50) خلف و خلف صالح

در هدایه(6) و مناقب قدیمه از القاب شمرده شده و به این لقب، مکررّ در السنه ائمّه علیهم السلام

ص:104


1- 215. در تذکره الائمه، ص 184 آمده است که نام آن جناب در کتاب جاویدان، «خورانه» و در کتاب نصاری «خسرو» است.
2- 216. در تذکره الائمه ص 184، شاکمون ذکر شده است.
3- 217. اصل: سوادان.
4- 218. این لقب در کتاب مذکور یافت نشد.
5- 219. الهدایه الکبری ص 377؛ لقب «خلف صالح» در الهدایه الکبری یافت نشد.
6- 220. تاریخ موالید الائمه و وفیاتهم، ص 45.

مذکور شده.

در تاریخ ابن خشّاب(1) مذکور است که آن جناب مکنّی است به ابوالقاسم و او دو اسم دارد: خلف و محمّد. ظاهر می شود در آخرالزمان. بر سر آن جناب ابری است که سایه می افکند بر او از آفتاب و سیر می کند با او هرجا که برود و ندا می کند به آواز فصیح: «هذا هو المهدی!» این است مهدی، یعنی آن مهدی موعود که همه منتظر او بودید.

روایت کرده از امام رضاعلیه السلام که فرمود: «خلف صالح از فرزندان ابی محمّد، حسن بن علی است و اوست صاحب الزمان و اوست مهدی.»(2)

نیز روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام: «خلف صالح، از فرزندان من است. اوست مهدی؛ اسم او محمّد است؛ کنیه او ابوالقاسم است. خروج می کند در آخرالزمان.»(3)

مراد از خلف، جانشین است و آن حضرت، خلف جمیع انبیا و اوصیای گذشته است و دارا است جمیع علوم و صفات و حالات و خصایص آن ها را و مواریث الهیه، که از آنها به یکدیگر می رسد و همه آنها، در آن حضرت و در نزد او جمع بود.

در حدیث لوح معروف که جابر، در نزد صدیقه طاهره علیها السلام دید، مذکور است بعد از ذکر عسکری علیه السلام: «آن گاه کامل می کنم این را به پسر او، خلف که رحمت است برای جمیع عالمیان؛ بر اوست کمال صفوت آدم و رفعت ادریس و سکینه نوح و حلم ابراهیم و شدّت موسی و بهای عیسی و صبر ایّوب.»(4)

در حدیث مفضّل، مشهور است که چون آن جناب ظاهر شود، تکیه کند به پشت خود به کعبه و بفرماید: «ای گروه خلایق! آگاه باشید که هر که خواهد نظر کند به آدم و شیث، پس اینک منم آدم و شیث....» و به همین نحو ذکر نماید نوح و سام و ابراهیم و اسماعیل و موسی و یوشع و عیسی و شمعون و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و سایر ائمّه علیهم السلام را.

ص:105


1- 221. همان، ص 44.
2- 222. تاریخ موالید الائمّه و وفیاتهم، ص 45.
3- 223. الهدایه الکبری ص 366.
4- 224. بحارالانوار، ج 53، ص 9؛ الهدایه الکبری ص 398.

(1)

به روایت نعمانی می فرماید: «منم بقیّه از آدم و ذخیره از نوح و مصطفی از ابراهیم 0و صفوه از محمّدصلی الله علیه وآله وسلم.»(2)

محتمل است که چون حضرت عسکری علیه السلام فرزندی نداشت و مردم می گفتند دیگر جانشین ندارد و به همین اعتقاد، جماعتی باقی ماندند؛ پس از تولّد آن حضرت، شیعیان به یکدیگر بشارت می دادند که جانشین ظاهر شد و به جهت اشاره به این مطلب ایشان، بلکه ائمّه، او را به این لقب خواندند.

(51) خنّس

آن ستاره های سیّاره است که برای ایشان رجوع است و گاهی از سیر، مراجعت می کنند؛ مثل زحل و مشتری و مرّیخ و زهره و عطارد و برای آفتاب و ماه، رجعت نیست.

حسین بن حمدان روایت کرده از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود در آیه مبارک «فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ.»: «او امامی است که غایب می شود در سنه دویست و شصت.»(3)

در کمال الدین(4) و غیبت شیخ(5) و نعمانی(6) مروی است از امّ هانی که گفت: ملاقات کردم حضرت امام محمّد باقرعلیه السلام را، پس سؤال کردم از آن جناب از این آیه «فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ.»

فرمود: «آن امامی است که پنهان می شود در زمان خود.» تا آخر آن چه گذشت.

(52) خلیفهاللَّه

در کشف الغمّه مروی است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «خروج می کند مهدی علیه السلام و بر سر او، ابری است، و در آن منادیی است که ندا می کند، این مهدی خلیفه اللَّه است؛ او را

ص:106


1- 225. الغیبه، محمدبن ابراهیم نعمانی، ص 226 در متن بقیهاللَّه ذکر شده بود که گویا خطا می باشد.
2- 226. الهدایه الکبری، ص 362.
3- 227. کمال الدین و تمام النعمه، ص 324.
4- 228. الغیبه، محمّد بن ابراهیم نعمانی، ص 150.
5- 229. الغیبه، شیخ طوسی، ص 159.
6- 230. کشف الغمه فی معرفه الائمه علیه السلام، ج 3، ص 270.

پیروی کنید.»(1) نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود در خبری که ذکر آن جناب را کرده: «پس به درستی که او خلیفه اللَّه، مهدی است.»(2) و این خبر را گنجی شافعی در کتاب بیان روایت کرده.(3)

(53) خلیفه الاتقیا

چنان چه گذشت در لقب بیست و هشتم.

(54) دابَّه الارض

در هدایه(4) آن را از القاب شمرده. در اخبار بسیار مذکور است که مراد از آن، امیرالمؤمنین علیه السلام است(5) و مفسّرین اهل سنّت، آن را حیوانی پندارند و روایت کنند که او پر و چهار دست و پا دارد و طول او شصت ذراع است و کسی نتواند او را طلب کند و نتواند از او فرار کند، پس داغ می کند و نشانه می گذارد میان دو چشم مؤمن که «مُؤمنٌ» و میان دو چشم کافر که «کافرٌ» را تا آخر آن چه ذکر نمودند از این صفات و رفتار که مناسب نباشد، مگر برای انسان.(6)

چنان چه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «آگاه باشید! قسم به خداوند که برای دابّه الارض، دم نیست و برای او ریش است»(7)؛ یعنی انسان است؛ و بر ناظر در علامات و اشراط

ص:107


1- 231. همان، ص 288.
2- 232. همان، ص 288.
3- 233. الهدایه الکبری ص 328.
4- 234. ر.ک: بحارالانوار، ج 39، ص 243.
5- 235. همان، ج 6، ص 300 و نیز ج 53، ص 48 به نقل از تفسیر الکشاف، جاراللَّه زمخشری، ج 2، ص 370؛ مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب (م 588 ق)، ج 2، ص 297؛ مدینه المعاجز، ج 3، صص 90 - 93؛ الجامع لاحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، ج 13، صص 236 - 235؛ النهایه فی غریب الحدیث، ج 2، ص 96.
6- 236. تفسیر الصافی، ج 4، ص 75.
7- 237. الهدایه الکبری، ص 366.

قیامت، مخفی نیست که بیشتر آن چه در آن جا مذکور و مروی است، در باب آیات و علامات ظهور مهدی - صلوات اللَّه علیه - نیز مذکور است؛ پس رواست که این لقب، برای هر دو باشد و در این جا نیز بشود آن چه در آن جا می شود و در لقب ساعت خواهد آمد، مؤیّد این کلام.

(55) داعی

در هدایه(1) آن را از القاب شمرده و در زیارت مأثوره آن جناب است:

«السّلام علیک یا داعی اللَّه!»

آن جناب داعی است از جانب خداوند، خلایق را برای خداوند، به سوی خداوند و انجام این دعوت را به آن جا رساند که نگذارد در دنیا دینی مگر دین جدّ بزرگوار خود صلی الله علیه وآله وسلم و به وجود و دعوت او ظاهر شود صدق وعده صادق الوعد که «...لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ»(2) چنان چه تفسیر آن بیاید.

بلکه در تفسیر علی بن ابراهیم مروی است در آیه شریفه: «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ»(3) که خداوند تمام می کند نور خود را به قائم از آل محمّدعلیهم السلام.

(56) رجل

از القاب اوقات تقیّه آن جناب است که شیعیان، آن حضرت را به این اسم می خواندند؛ چنان چه گذشت موردی از آن در لقب دوم.

(57) راهنما

در ذخیره و تذکره،(4) مذکور است که این اسم آن جناب است در کتاب باتنکل که

ص:108


1- 238. سوره توبه، آیه 33.
2- 239. سوره صف، آیه 8.
3- 240. تذکره الائمه، ص 184.
4- 241. سوره زمر، آیه 69.

صاحب آن، از عظمای کفره است و از آن کتاب، کلماتی نقل کردند در بشارت به وجود و ظهور آن حضرت، که ما را حاجتی به نقل آن نیست.

(58) ربّ الارض

چنان که در تفسیر آیه شریفه «وَأَشْرَقَتْ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»(1) رسیده و اخبار آن گذشت و خواهد آمد در باب آینده در ضمن خصایص آن جناب.

(59) زند افریس

در ذخیره الالباب گفته که این اسم آن جناب است در کتاب ماریاقین(2) و عبارت ذخیره این است: «وفی کتاب ماریاقین، زند افریس» پس احتمال می رود که اصل اسم، همان افریس باشد و مراد از زند، همان کتاب منسوب به زردشت یا صحف حضرت ابراهیم علیه السلام یا فصلی از آن باشد. واللَّه العالم.

(60) سروش ایزد

در آن کتاب و در تذکره،(3) مذکور است که این، اسم آن جناب است در کتاب زمزم زردشت.

(61) السلطان المأمول

چنان چه در لقب شانزدهم گذشت و در باب پنجم در ذکر نصوص خاصّه در خبر بیست و نهم، کلامی مناسب این مقام بیاید.

ص:109


1- 242. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
2- 243. همان.
3- 244. الهدایه الکبری، ص 328.

(62) سدره المنتهی

در هدایه(1) آن را از القاب شمرده.

63 و (64) سنا و سبیل

هر دو را در آن کتاب از القاب آن جناب شمرده.(2)

(65) ساعه

در آن جا از القاب شمرده در حدیث طولانی مفضّل و غیر آن، از جناب صادق علیه السلام مروی است: مراد از ساعه در آیه شریفه «یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَهِ اَیَّانَ مُرْسیها»(3) و در آیه مبارکه «یَسْأَلُونَکَ عَنْ السَّاعَهِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّی»(4) و در آیه شریفه «وَعِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ»(5) و در آیه کریمه «هَلْ یَنْظُرُونَ اِلاَّ السَّاعَهَ... »(6) و در آیه شریفه «وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَهَ قَرِیبٌ»(7) تا قوله تعالی «اَلا اِنَّ الَّذینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَهِ لَفی ضَلالٍ بَعیدٍ»(8) در تأویل حضرت مهدی علیه السلام است. مفضل سئوال کرد: معنی یمارون چیست؟

فرمود: «می گویند کی متولّد شد و چه کسی او را دیده و کجاست او و کی ظاهر می شود؟ همه این ها به جهت استعجال در امر الهی و شکّ در قضای اوست.

ص:110


1- 245. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 246. سوره نازعات، آیه 42.
3- 247. سوره اعراف، آیه 187.
4- 248. سوره زخرف، آیه 85.
5- 249. همان، آیه 66.
6- 250. سوره شوری، آیه 17.
7- 251. همان، آیه 18.
8- 252. بحارالانوار، ج 53، ص 1.

(1)

مشابهت آن حضرت با ساعه از جهات بسیاری است که مخفی نیست؛ مثل آن چه فرمود و مثل آمدن هر دو، بغتهً(2) و شراکت در علامات بسیار، از خسف و مسخ و ظهور آتش و غیر آن و امتیاز مؤمن از کافر به سبب هر دو و هلاک جبّارین و وقت قرار ندادن خداوند، برای آمدن آن دو در نزد انبیا و ملایکه و اخبار جمیع پیغمبران، امّت خود را به آمدن هر دو و در تفسیر آیه شریفه «وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ.»(3) که خطاب است به جناب موسی علیه السلام که متذکّر کند و به یاد بنی اسراییل آورد ایّام خداوند را.

رسیده که ایّام خداوند، سه روز است: روز قائم علیه السلام و روز رجعت و روز قیامت(4) و در بعضی از اخبار به جای رجعت، روز موت ذکر شده.

مسعودی در اثبات الوصیّه(5) روایت کرده: در آن روز که جناب موسی علیه السلام ذکر می کرد ایّام اللَّه را برای بنی اسراییل، در زیر منبر او هزار پیغمبر مرسل بودند.

در غیبت فضل بن شاذان مروی است که حضرت امام حسن مجتبی پرسید از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: «ای رسول خدا! کی خروج خواهد کرد قائم ما اهل بیت؟»

فرمود: «ای حسن! جز این نیست که مَثَلِ او مثل ساعه یعنی روز قیامت است که پنهان داشته خدای تعالی، علم آن را بر اهل آسمان ها و زمین. نمی آید مگر ناگاه و بی خبر.»(6)

در کافی آمده است که فرمود در آیه شریفه «حَتَّی إِذَا رَأَوْا مَا یُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذَابَ وَإِمَّا السَّاعَهَ»(7) الآیه؛ که مراد از «مَا یُوعَدُونَ» خروج قائم علیه السلام است و اوست ساعه؛ پس می دانند آن روز که چه نازل می شود بر ایشان از خداوند بر دست قائم او.

ص:111


1- 253. بغته: ناگهانی.
2- 254. سوره ابراهیم، آیه 5.
3- 255. الخصال، شیخ صدوق، ص 108؛ تفسیر نورالثقلین، ص 526؛ بحارالانوار، ج 51، ص 45.
4- 256. اثبات الوصیه للإمام علی بن ابی طالب، ص 61.
5- 257. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده حدیث دوم، ص 28.
6- 258. سوره مریم، آیه 75.
7- 259. الکافی، ج 1، ص 431.

(1)

(66) سیّد

در بسیاری از اخبار به این لقب مذکور شده و در کمال الدّین صدوق(2) مروی است از علی خیزرانی از کنیزکی که او را هدیه کرده بود برای امام حسن علیه السلام و چون جعفر، خانه آن حضرت را غارت نمود، فرار کرد و برگشت به خانه مولای اول خود او نقل کرد که حاضر شده بود در وقت ولادت سیّد و این که اسم مادر سیّد، صیقل بود و این که امام حسن علیه السلام خبر داده بود او را به آن چه جاری می شود بر عیال او. پس سؤال کرد از آن جناب که دعا کند برای او که مردنش را پیش از او قرار دهد. پس فوت شد در حیات آن حضرت و بر قبر او لوحی بود که نوشته بود بر آن: «این قبر مادر «م ح م د» - صلوات اللَّه علیه - است.»

آن کنیزک گفت: چون سیّد متولد شد، نوری دید برای آن جناب که ساطع بود از او و رسید تا به آسمان و مرغان سفیدی را دید که از آسمان فرود می آیند و بال خود را بر سر و رو و سایر جسد آن جناب می مالند، آن گاه پرواز می کردند؛ پس به امام حسن علیه السلام خبر دادیم، خندید و فرمود: «آنها ملایکه آسمان بودند، نازل شدند که متبرّک شوند به او و ایشان، انصار اویند چون خروج کند» و در باب سابق گذشت که ابی جعفر محمّد بن عثمان، نایب دوم فرمود: «چون سیّد متولد شد....الخ»

(67) شماطیل

در ذخیره گفته: این اسم آن جناب است در کتاب ارماطش.(3)

(68) شرید

مکرّر به این لقب مذکور شده در لسان ائمّه علیهم السلام خصوص امیرالمؤمنین و جناب باقرعلیهما السلام و شرید به معنی رانده شده است، یعنی از این خلق منکوس که نه جنابش را شناختند و نه قدر نعمت وجودش را دانستند و نه در مقام شکرگزاری و ادای حقش بر آمدند؛ بلکه پس ا

ص:112


1- 260. کمال الدین و تمام النعمه، ص 431.
2- 261. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
3- 262. اجلاف: مردمان فرومایه و سفله؛ ر.ک: لغتنامه دهخدا.

ز یأس اوایل ایشان از غلبه و تسلطّ بر آن جناب و قتل و قمع ذریّه طاهره، اجلاف(1) ایشان به اعانت زبان و قلم در مقام نفی و طردش از قلوب برآمدند و ادلّه بر اصل نبودن و نفی تولّدش اقامه نمودند و خاطرها را از یادش محو نمودند.

خود آن حضرت، به ابراهیم بن علی بن مهزیار فرمود: «پدرم به من وصیّت نمود که منزل نگیرم از زمین، مگر جایی از آن که از همه جا مخفی تر و دورتر باشد به جهت پنهان نمودن امر خود و محکم کردن محلّ خود از مکاید اهل ضلال....»(2)

تا آن که می فرماید: «پدرم به من فرمود: بر تو باد ای پسر من! به ملازمت جاهای نهان از زمین و طلب کردن دورترین آن، زیرا که از برای هر ولیّی از اولیای خداوند، دشمنی است مغالب و ضدّی است منازع.»(3)

(69) صاحب

از القاب معروفه آن جناب است و علمای رجال تصریح کردند. در ذخیره گفته که این، نام آن جناب است در صحف ابراهیم علیه السلام.(4)

(70) صاحب الغیبه

(71) صاحب الزّمان

هر دو از القاب معروفه و ثانی از القاب مشهوره آن حضرت است و مراد از آن، فرمانفرما و حکمران زمان است، از جانب خداوند.

حسین بن حمدان روایت کرده از ریّان بن صلت گفت: شنیدم حضرت رضا علی بن موسی علیه السلام می فرمود: «قائم مهدی، پسر پسر من، حسن است؛ جسمش دیده نمی شود و

ص:113


1- 263. کمال الدین و تمام النعمه، ص 447.
2- 264. همان، ص 448.
3- 265. ر. ک: تذکره الائمه، ص 184.
4- 266. الهدایه الکبری، ص 364.

اسمش را نمی برد احدی بعد از غیبت او، تا آن که او را ببیند و اعلان دهند به اسم او، که خلایق نام او را ببرند.»

گفتیم به آن جناب: ای سیّد ما! اگر بگوییم صاحب الغیبه و صاحب الزّمان؟

فرمود: «همه این ها مطلقاً جایز است و جز این نیست که من، شما را نهی می کنم از تصریح به اسم مخفی او از اعدای ما که او را نشناسند.»(1)

(72) صاحب الرجعه

در هدایه(2) آن را از القاب شمرده

(73) صاحب الدّار

علمای رجال تصریح کردند که از القاب خاصّه آن حضرت است و بیاید در ضمن بعضی حکایات باب هفتم که فرمود: «انا صاحب الدار!»

(74) صاحب الناحیه

اطلاق آن در اخبار بر آن جناب بسیار است و لکن علمای رجال فرمودند که بر حضرت امام حسن علیه السلام بلکه بر امام علی النقی علیه السلام نیز اطلاق می شود.(3)

سیّد علی بن طاوس در اقبال(4) و محمّد بن مشهدی در مزار(5) و غیر ایشان(6) روایت کردند بیرون آمد از ناحیه، در سنه دویست و پنجاه و دو بر دست شیخ محمّد بن غالب اصفهانی، زیارت معروفه که مشتمل است بر اسامی شهدا.

ص:114


1- 267. همان، ص 328.
2- 268. ر.ک: مجمع البحرین؛ ج 2، ص 585.
3- 269. الاقبال، ص 573.
4- 270. المزار، ص 486.
5- 271. ر.ک: العوالم - الامام الحسین، 335.
6- 272. بحارالانوار، ج 98، ص 274.

علّامه مجلسی رحمه الله در بحار فرموده: «در خبر، اشکالی است به جهت تقدّم تاریخ آن بر ولادت قائم علیه السلام به چهار سال و شاید نسخه، دویست و شصت و دو بوده و احتمال دارد که صادر شده باشد از حضرت امام حسن علیه السلام»(1) و از این کلام، معلوم می شود قلّت اطلاق آن بر غیر امام زمان علیه السلام. بلکه کفعمی در حاشیه مصباح خود آورده که ناحیه هر مکانی است که صاحب الامر - صلوات اللَّه علیه - در غیبت صغری در آن جا بوده.

(75) صاحب العصر

این لقب، در شهرت و معروفیّت مثل صاحب الزمان علیه السلام است.

(76) صاحب الکره البیضاء

در هدایه(2) آن را از القاب شمرده و گذشت در لقب بیست و هشتم مستندی برای آن.

(77) صاحب الدّوله الزهراء

در آن کتاب هدایه(3) در عداد القاب درج نموده.

(78) صالح

صاحب تاریخ عالم آراء و عالم جلیل، مقدس اردبیلی در حدیقه الشیعه(4) آن را از القاب آن جناب شمردند.

ص:115


1- 273. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 274. همان.
3- 275. حدیقه الشیعه، ص 10؛ در کتاب حدیقه الشیعه «خلف صالح» آمده است.
4- 276. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

(79) صاحب الامر

در ذخیره و غیره(1) از القاب آن جناب شمرده شده و آن، از القاب شایعه متداوله است.

(80) صمصام الاکبر

در ذخیره گفته شده که این نام آن جناب است در کتاب کندرآل.(2)

(81) صبح مسفر

در هدایه(3) آن را از القاب خاصّه شمرده و محتمل است که آن را از آیه شریفه «وَالصُّبْحِ إِذَا أَسْفَرَ»(4) استنباط کرده یا در تأویل آن، به آن جناب، خبری به نظر او رسیده و مناسبت آن به آن حضرت، چون صبح صادق، روشن و هویدا است.

(82) صدق

در مناقب قدیمه و هدایه،(5) از القاب خاصّه محسوب داشتند.

(83) صراط

در هدایه(6) آن را از القاب شمردند و در کتاب و سنّت، اطلاق آن بر هر امام علیه السلام بسیار شده و شاهدی برای اختصاص به نظر نرسیده.

ص:116


1- 277. همان.
2- 278. الهدایه الکبری، ص 328.
3- 279. سوره مدثر، آیه 34.
4- 280. الهدایه الکبری، ص 328.
5- 281. همان.
6- 282. الهدایه الکبری، ص 328.

(84) ضیاء

چنان چه در آن کتاب(1) و در مناقب قدیمه است.

(85) ضحی

در تأویل الآیات شیخ شرف الدین نجفی مروی است در تأویل سوره مبارکه «وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا»(2) که شمس، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است و ضحای شمس که نور و ضیای آفتاب است چون بتابد، قائم علیه السلام است و در بعضی نسخ، خروج آن جناب.(3)

ظاهر است که پرتو نور رسالت و شعاع خورشید آن حضرت به توسّط آن جناب، خواهد تابید در شرق و غرب عالم بر هر صغیر و کبیر و برنا و پیر.

(86) طالب التّراث

در هدایه(4) از القاب شمرده و توضیح آن در لقب وارث و نیز باب یازدهم بیاید.

(87) طرید

مکرّر در اخبار به این لقب خوانده شده و معنی آن قریب به شرید است.

(88) عالم

در ذخیره از القاب آن حضرت شمرده.

ص:117


1- 283. سوره شمس، آیه 1.
2- 284. در روایتی از علی بن محمد از امام صادق علیه السلام شمس، به معنای امیرالمؤمنین علیه السلام و ضحیها، قیام قائم علیه السلام تفسیر شده است و در روایت محمد بن عباس، والشمس و ضحیها به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم تعبیر شده است و از قائم علیه السلام به «النّهار اذا جلّاها» تفسیر شده است. ر.ک: تاویل الایات الظاهره صص 778 - 777.
3- 285. الهدایه الکبری، ص 328؛ در کتاب یاد شده «طالب الثارات» ذکر شده است.
4- 286. الهدایه الکبری ص 328.

(89) عدل

چنان چه در مناقب قدیمه و هدایه(1) است.

(90) عاقبه الدار

چنان چه در هدایه(2) است.

(91) عزّه

نیز در آن جا ذکر کرده.(3)

(92) عین

نیز در آن جا است،(4) یعنی عین اللَّه، چنان چه در زیارت آن جناب است و اطلاق آن، بر همه ائمّه علیهم السلام شایع است.

(93) عصر

در ذخیره از اسماء آن جناب شمرده که در قرآن مذکور است.(5)

(94) غایب

از القاب شایعه آن جناب است در اخبار.

ص:118


1- 287. هما.
2- 288. همان.
3- 289. همان.
4- 290. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
5- 291. الهدایه الکبری، ص 328.

(1)

(95) غلام

به این لقب نیز در لسان روات و اصحاب، مکرّر مذکور شده.

(96) غیب

در ذخیره از نام های آن حضرت شمرده که در قرآن مذکور است(2) و در کمال الدین(3) صدوق مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود در آیه شریفه: «..هُدیً لِلْمُتَّقِینَ*الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ... »(4) که متّقین، شیعیان علی بن ابی طالب علیه السلام هستند.

امّا غیب، پس حجّت او غایب است و شاهد بر این، قول خداوند تبارک و تعالی: «وَیَقُولُونَ لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ للَّهِ ِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنْ الْمُنْتَظِرِینَ»(5)

می گویند چرا فرو فرستاده نشده بر او آیتی از پروردگارش؟ پس بگو: نیست غیب، مگر مر خدای را. پس منتظر باشید! به درستی که من با شما از منتظرانم. یعنی، برای آمدن آن غیب که از آیات خداوندی است.

(97) غریم

علمای رجال تصریح نمودند که از القاب خاصّه است(6) و در اخبار، اطلاق آن، بر آن حضرت شایع است و «غریم» هم به معنی طلبکار است و هم به معنی بدهکار و در این جا به معنای اول است و این لقب، مثل غلام، از روی تقیّه بود که چون که می خواستند شیعیان مالی نزد آن حضرت یا وکلایش بفرستند یا وصیّت کنند یا از جانب جنابش، مطالبه کنند و نظایر این مقام، به این لقب می خواندند و از غالب ارباب زرع و تجارت و حرفه و

ص:119


1- 292. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
2- 293. کمال الدین و تمام النعمه، ص 18.
3- 294. سوره بقره، آیه 2 و 3.
4- 295. سوره یونس، آیه 20.
5- 296. رجال ابن داود، ص 296.
6- 297. الارشاد، ج 2، ص 362.

صناعت، طلبکار بود.

شیخ مفید در ارشاد(1) روایت کرده از محمّد بن صالح که گفت: چون پدرم مُرد و امر، راجع به من شد، برای پدرم بر مردم دستکی بود از مال غریم.

شیخ فرمود: این رمزی بود که شیعه در قدیم، آن را می شناختند میان خود و خطاب ایشان، حضرت را به آن برای تقیّه بود.

(98) غوث

از القاب خاصّه آن جناب است و تفسیر آن خواهد آمد در باب نهم.

99 و (100) غایه الطّالبین و غایه القصوی

در هدایه هر دو را از القاب شمرده.(2)

(101) غلیل

در ذخیره الالباب، از القاب آن حضرت شمرده.

(102) غوث الفقراء

چنان چه در لقب بیست و هشتم گذشت.

(103) فجر

در تأویل الآیات(3) شیخ شرف الدین نجفی مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود

ص:120


1- 298. الهدایه الکبری ص 328.
2- 299. تأویل الآیات الظاهره، ص 766.
3- 300. سوره قدر، آیه 5.

در تفسیر کلام خداوند، والفجر: «مراد از فجر، قائم علیه السلام است.»

نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود در تفسیر سوره مبارکه «اِنّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَهِ الْقَدْرِ... حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ»(1) یعنی: تا آن که برخیزد و ظاهر شود قائم علیه السلام.(2)

(104) فردوس الاکبر

در ذخیره و تذکره مذکور است که این، اسم آن جناب است در کتاب قبروس(3) رومیان.(4)

(105) فیروز

در ذخیره گفته که اسم آن جناب است در نزد آمان، به لغت ماچار و در تذکره گفته که در کتاب فرنگان الامان که ماچار می گویند فیروز آمده است (5)

(106) فرخنده

در ذخیره گفته که این، اسم آن جناب است در کتاب شعیای پیغمبر.(6)

107 و 108 و (109) فرج المؤمنین، الفرج الاعظم و فتح

هر سه را در هدایه(7) از القاب شمرده و گذشت در اخبار ولادت که حکیمه خاتون به نرجس خاتون گفت: خداوند می بخشد امشب به تو غلامی که سیّد است در دنیا و آخرت و اوست فرج مؤمنان.

در کتاب تنزیل و تحریف احمد بن محمّد سیاری روایت است که فرمودند در آیه شریفه «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ»(8): «مراد از فتح، فتح قائم علیه السلام است»

در تفسیر علیّ بن ابراهیم(9) مذکور است در تفسیر آیه مبارکه «نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ»(10) که اشاره دارد به فتح قائم علیه السلام در دنیا.

ص:121


1- 301. همان، ص 791.
2- 302. خ ل قبرس
3- 303. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
4- 304. همان.
5- 305. همان.
6- 306. الهدایه الکبری ص 328.
7- 307. سوره نصر، آیه 1.
8- 308. تفسیر القمی، ج 2، ص 366.
9- 309. سوره صف، آیه 13.
10- 310. تهذیب الاحکام، ج 6، صص 76 - 75.

(110) فقیه

شیخ طوسی در تهذیب(1) در باب حدّ حرم حسین علیه السلام از محمّد بن عبداللَّه حمیری روایت کرد که گفت: نوشتم به فقیه علیه السلام سئوال کردم از او: آیا جایز است که تسبیح بفرستد مرد، به خاک قبر حسین علیه السلام؟ و آیا در او، فضلی است؟

پس جواب داد و من خواندم توقیع را و از آن نسخه کردم: «تسبیح بفرست به آن. پس نیست چیزی از تسبیح، افضل از او و از فضل او این است که مسبّح، فراموش می کند تسبیح را و می چرخاند آن سبحه را، پس آن را برای او تسبیح می نویسند.»

روایت کرده از او که نوشتم به فقیه علیه السلام، سؤال کردم از او: «از خاک قبر آن حضرت، گذارده می شود با میّت در قبرش آیا جایز است این یا نه؟»

پس جواب داد و توقیع را خواندم و از آن نسخه کردم: «گذاشته می شود با میّت در قبرش و مخلوط کنند با حنوط او، ان شاءاللَّه.»

ص:122


1- 311. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 26.

و مراد از فقیه در این جا، آن جناب است یقیناً.

(111) فیذموا

شیخ اقدم، احمد بن محمّد بن عیاش در مقتضب الاثر(1) روایت کرده از جابر بن یزید جعفی که گفت: شنیدم سالم بن عبداللَّه بن عمربن الخطاب می گفت: شنیدم پدرم عبداللَّه بن عمر بن الخطاب می گفت:(2) شنیدم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می فرمود: «به درستی که خدای عزّوجلّ، وحی فرستاد به سوی من، در آن شبی که مرا به سوی خود برد: «ای محمّد! که را جانشین خود کردی در زمین بر امّت خود؟» و او داناتر بود به این.»

گفتم: «ای پروردگار من! برادرم را.»

فرمود: «ای محمّدصلی الله علیه وآله وسلم! علی بن ابی طالب علیه السلام را؟»

گفتم: «آری! ای پروردگار من!»

پروردگار من فرمود: «ای محمّدصلی الله علیه وآله وسلم! من واقف و آگاه شدم بر زمین، پس برگزیدم تو را از آن. و ذکر نمی شوم مگر آن که تو ذکر شوی با من. آن گاه در مرتبه دوم، به نظر علمی(3) نگاه کردم به آن، پس اختیار کردم از آن، علی بن ابی طالب را پس گردانیدم او را وصیّ تو.

پس تویی سیّد انبیا و علی است سیّد اوصیا. آن گاه مشتق کردم از برای او اسمی از نام های خود، پس منم اعلی و اوست علی.

یا محمّد! به درستی که من خلق کردم علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه را از یک نور، آن گاه عرضه داشتم ولایت ایشان را بر ملایکه؛ هر که قبول کرد آن را، از مقرّبین شد و هرکس انکار نمود آن را از کافرین شد.

ای محمّد! اگر بنده ای از بندگان من عبادت کند مرا تا آن که منقطع شود، آن گاه ملاقات کند مرا با انکار ولایت ایشان، داخل می کنم او را در آتش خود.»

ص:123


1- 312. این قسمت در متن حذف شده بود.
2- 313. در حدیث: به نظر دیگر.
3- 314. خ ل: تقوبیث.

آن گاه فرمود: «ای محمّد! آیا دوست داری که ایشان را ببینی؟»

گفتم: «آری!»

فرمود: «پیش برو در جلوی خود.»

پیش رفتم، ناگاه دیدم علی بن ابی طالب را و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علی و حجّه قائم علیهم السلام را، که گویا مثل ستاره درخشان است در وسط ایشان. گفتم: «ای پروردگار من! کیستند این ها؟»

فرمود: «ایشان امامانند و این که ایستاده، حلال می کند حلال را و حرام می کند حرام را و انتقام می کشد از اعدای من.

ای محمّد! او را دوست دار، زیرا که من او را دوست دارم و دوست دارم کسی را که او را دوست دارد.»

جابر گفت: چون سالم از حجر کعبه برگشت، او را متابعت کردم. پس گفتم: «ای اباعمرو! قسم می دهم تو را به خداوند که آیا خبر داد تو را غیر از پدرت به این نام ها؟»

گفت: امّا حدیث از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم پس نه، ولکن بودم من با پدرم در نزد کعب الاحبار، پس شنیدم او را که می گفت: به درستی که ائمّه از این امّت، بعد از پیغمبر خود، بر عدد نقبای بنی اسراییل است و پیدا شد علی بن ابی طالب علیه السلام.

پس کعب گفت: این مقفّی اول ایشان است و یازده نفر از فرزندان او و نامید کعب، ایشان را به نام های ایشان در تورات نقرثیب(1) قیذوا، دبیرا، مفسورا، مسموعاه، دموه، میثو، هذار، یثیموا،(2) بطور، نوقس، فیذموا»(3)

ابو عامر هشام دستوانی که راوی این خبر است، گفت: ملاقات نمودم شخصی یهودی را در حیره، که نزدیک کربلا است، که او را عتوا بن اوسوا می گفتند و او عالم یهود بود.

سؤال کردم او را از این اسما.

ص:124


1- 315. خ ل: یثموا.
2- 316. در این متن فیذموا آمده ولی در جاهای دیگر این کتاب قیذموا ذکر شده است. در مقتضب الاثر نیز به صورت قیذموا دیده شد و در کتب دیگر به صورت قیدموا نگارش یافته است. ر.ک: مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنا عشر، ص 27؛ الغیبه، محمّد بن ابراهیم نعمانی، صص 108 - 109؛ بحارالانوار، ج 36، ص 223.
3- 317. گویا در شرح اسامی «دوموه» از مؤلّف حذف شده امّا در متن حدیث موجود است.

گفتم: این ها اسم نیستند و اگر اسامی بودند هر آینه رقم می شد در سلک اسما ولکن این ها اوصاف جمیله ای است برای اقوامی؛ به زبان عبرانی صحیح است. می یابیم آن ها را در تورات و اگر سؤال کنی از آنها از غیر من، هر آینه کور خواهد بود از معرفت آنها یا خود را به کوری زند.

گفت: چرا چنین کند؟

گفت: امّا کوری، پس از روی جهل به آن ها و امّا به کوری زدن پس برای آن که معین بر فساد دین خود نباشد و به این، بصیرت پیدا نکنند و این که من اقرار کردم برای تو به این اوصاف، برای آن است که من مردی هستم از فرزندان هارون بن عمران. مؤمنم به محمّدصلی الله علیه وآله وسلم، پنهان می کنم ایمان خود را از خواص خود، از یهود و این که اظهار نمی کنم برای ایشان اسلام را و هرگز اظهار نخواهم کرد بعد از تو برای احدی، تا آن که بمیرم.

گفتم: چرا؟

گفت: زیرا که من یافتم در کتب پدرهای گذشته خود که ایمان نیاوریم به این پیغمبری که اسم او محمّدصلی الله علیه وآله وسلم است در ظاهر و ایمان بیاوریم به او در باطن تا آن که ظاهر شود مهدی قائم از فرزندان او. پس هر کس درک کند او را از ما، پس ایمان بیاورد به او و به او وصف کرده شده، آخر آن نام ها.

گفتم: به چه مدح کرده شده؟

گفت: به این که غالب می شود بر جمیع دنیا و خروج می کند مسیح با او و به دین او در می آید و مصاحب او می شود. گفتم: از برای من وصف کن این اوصاف را!

گفت: آری! و او را ستر کن مگر از اهلش و موضعش ان شاء اللَّه تعالی.

امّا نقرثیب پس او اول اوصیا است و وصیّ آخر انبیا.

ص:125

امّا قیذوا: او ثانی اوصیاست و اول عترت اصفیا.

امّا دبیرا: او دوم عترت و سیّد الشهدا است.

امّا مفسورا: پس او سیّد کسانی است که عبادت کردند خدای را از بندگانش.

امّا مسموعاه(1): پس او وارث علم اولین و آخرین است.

امّا مشیوا: پس او بهترین محبوسان در زندان ظالمین است.

امّا هذار: پس او مقهور و دور شده از وطن ممنوع است.

امّا یثیموا(2): پس کوتاه عمری است که آثارش طولانی است.

امّا بطور: پس چهارم اسم او است، یعنی علی علیه السلام.

امّا نوقس: پس او هم نام عمّ خود است.

امّا قیذموا: پس او مفقود از پدر و مادر خویش است که غایب است به امر خداوند و برپا می دارد حکم او را.»

شیخ نعمانی(3) در غیبت خود فرموده: قرائت کرد بر من عبدالحکیم بن حسن سمری رحمه الله چیزی را که املا نموده بود او را مردی از یهود، در ارجان - که او را حسن بن سلیمان می گفتند، از علمای یهود بود در آن جا - از اسماء ائمّه علیهم السلام در زبان عبرانی و عدد ایشان و من به لفظ او بیان می کنم:

و بود در آن چه خواندم آن را که خداوند مبعوث می فرماید پیغمبری را از فرزندان اسماعیل علیه السلام و اسم اسماعیل در تورات، اشموعیل است و اسم آن پیغمبر، میمی ماد است، یعنی محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و او بزرگ خواهد شد و از آل او، دوازده نفر ائمّه و بزرگانند که اقتدا کرده می شود به ایشان و نام های ایشان تقوبیث....» تا آخر آن چه گذشت.

از او سؤال کردند: این اسامی در کدام سوره است؟

گفت: در مسدّ سلیمان؛ یعنی در قصّه او.

ص:126


1- 318. خ ل: ثیموا.
2- 319. الغیبه، صص 108 - 109.
3- 320. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

مخفی نماند که کلمه فیذموا در بیشتر نسخ با «قاف» است و در بعضی، با «فاء»، چون زبان عبری است و نسخ قدیمه غیر مقرّ و در ضبط آن و غیر آن اطمینانی نیست.

(112) «قائم» صلوات اللَّه علیه

و این از القاب خاصّه مشهوره متداوله آن حضرت است و در ذخیره گفته که این، اسم آن جناب است در زبور سیزدهم و در کتاب برلبوموا.(1)

قائم یعنی بر پا شونده در فرمان حق تعالی؛ چه آن حضرت، پیوسته در شب و روز، مهیّای فرمان الهی است که به محض اشاره، ظهور نماید.

شیخ مفیدرحمه الله در ارشاد(2) روایت کرده از جناب رضاعلیه السلام که فرمود: «چون حضرت قائم علیه السلام برخیزد، مردم را به اسلام تازه بخواند.»

تا آن که فرمود: «او را قائم نامیدند برای آن که قیام به حق خواهد نمود.»

شیخ طوسی رحمه الله در غیبت(3) روایت کرده از ابی سعید خراسانی که گفت، گفتم به حضرت صادق علیه السلام: «مهدی و قائم یکی است؟»

فرمود: «آری!» تا آن که فرمود: «نامیده شد قائم، زیرا که او برمی خیزد بعد از آن که می میرد و به درستی که برمی خیزد او، برای امر عظیمی.»

مراد از موت، موت ذکر آن جناب است، یعنی اسمش از میان مردم می رود و شاید لفظ ذکر، در خبر بوده و از نسخه شیخ یا از قلم راوی ساقط شده به قرینه خبر صقر.

صدوق در معانی الاخبار(4) فرموده: «قائم علیه السلام را قائم نامیدند، زیرا که او برمی خیزد بعد از موت ذکرش.»

یا بعد از مردن او به گمان بعضی از بی خردان، که بیاید کلام او در باب چهارم.

ص:127


1- 321. الارشاد، ج 2، ص 283.
2- 322. الغیبه، ص 422.
3- 323. معانی الاخبار، ص 65.
4- 324. الغیبه، ص 154.

مؤیّد این احتمال است آن چه شیخ نعمانی، روایت کرده در غیبت(1) خود از امام محمّد باقرعلیه السلام که فرمود: «هرگاه دور زد فلک و گفتند مُرد یا هلاک شد و کدام وادی رفت؟ و جوینده او گوید کجا خواهد شد؟ و حال آن که استخوان های او پوسیده، پس در این حال امیدوار باشید ظهور او را.»

نیز روایت است از حضرت صادق علیه السلام که فرمود: «به درستی که قائم علیه السلام چون برخیزد، مردم گویند: چگونه خواهد بود این؟ و حال آن که استخوان های او پوسیده شده بود!»(2)

به روایت دیگر، در حضور آن حضرت، ذکر قائم علیه السلام در میان آمد. پس فرمود: «آگاه باشید که آن جناب هرگاه برخیزد، هر آینه مردم می گویند: چگونه است این؟ و حال آن که استخوان های او پوسیده از فلان زمان.»(3)

صدوق در کمال الدین(4) روایت کرده از صقر بن دلف که گفت: شنیدم از حضرت امام محمّد تقی علیه السلام که می فرمود: «امام بعد از من علی، فرزند من است. امر او، امر من است و گفته او، گفته من و طاعت او، طاعت من است و امامت بعد از او، در فرزند او، حسن است و امر حسن، مانند امر پدر او است و فرموده او، فرموده پدر او است و اطاعت او، اطاعت پدر او است.» پس حضرت ساکت شد.

من عرض کردم: یابن رسول اللَّه! کیست امام بعد از حسن؟

حضرت گریست، گریستن شدیدی. آن گاه فرمود: «امام بعد از حسن، پسر او است. که قائم به حقّ و منتظر است.»

عرض کردم: یابن رسول اللَّه! چرا او را قائم نامیدند؟

فرمود: «برای آن که او، به امامت اقامت خواهد نمود، بعد از خاموش شدن ذکر او و مرتد شدن اکثر آنها که قایل به امامت آن حضرت بودند.»

ص:128


1- 325. همان.
2- 326. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 155.
3- 327. کمال الدین و تمام النعمه، ص 378.
4- 328. علل الشرایع، ج 1، ص 160.

نیز روایت کرده است از ابوحمزه ثمالی که گفت: سؤال کردم از حضرت امام محمّد باقر - صلوات اللَّه علیه - : «یابن رسول اللَّه! آیا همه شما قائم به حق نیستید؟»

فرمود: «بلی، همه قائم به حقّیم.»

گفتم: پس چگونه حضرت صاحب الامرعلیه السلام را قائم نامیدند؟

فرمود: «چون جدّم، حضرت امام حسین علیه السلام شهید شد، ملایکه در درگاه الهی صدا به گریه و ناله بلند کردند و گفتند: ای خداوند و سیّد ما! آیا غافل می شوی از قتل برگزیده خود و فرزند پیغمبر پسندیده خود و بهترین خلق خود؟

پس حق تعالی، وحی کرد به سوی ایشان: «ای ملایکه من! قرار گیرید! قسم به عزّت و جلال خود که هر آینه انتقام خواهم کشید از ایشان، هر چند بعد از زمان ها باشد.» پس حق تعالی حجاب ها را برداشت و نور امامان از فرزندان حسین را به ایشان نمود و ملایکه به آن شاد شدند؛ پس یکی از آن انوار را دیدند که در میان آن ها ایستاده بود، به نماز مشغول بود؛ حق تعالی فرمود: «به این ایستاده از ایشان انتقام خواهم کشید.»(1)

(113) قابض

در مناقب قدیمه و هدایه(2) از القاب آن جناب شمرده.

(114) قیامت

چنان که در هدایه است(3) و در ساعه، مناسبت این لقب، معلوم شد.

(115) قسط

چنان چه در آن دو کتاب، مذکور است.

ص:129


1- 329. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 330. همان.
3- 331. همان.

(1)

(116) قوّه

در هدایه(2) از القاب شمرده.

(117) قاتل الکفره

مستند آن در لقب هشتم گذشت.

(118) قطب

این از القاب شایعه آن جناب است در نزد طایفه عرفا و صوفیّه؛ چنان چه بیاید از کلمات ایشان، در باب چهارم.

شیخ کفعمی در حاشیه جنّه الواقیه(3) در دعای امّ داود، آن جا که فرموده: «اللَّهم صلّ علی الابدال والاوتاد....الخ» گفته: «دنیا خالی نیست از قطب و چهار اوتاد و چهل ابدال و هفتاد نجیب و سی صد و شصت صالح؛ پس قطب، مهدی علیه السلام است.» تا آخر آن چه بیاید در باب نهم ان شاءاللَّه تعالی.

(119) قائم الزمان

در کمال الدین(4) روایت است در حدیث شخص ازدی که در مسجدالحرام خدمت آن جناب رسید و حضرت، سنگی را برای او طلا کرد و در حقّ او دعا نمود و فرمود: «مرا می شناسی؟» گفت: نه.

فرمود: «منم مهدی! منم قائم الزمان! منم آن که پر کنم زمین را از عدل و داد، چنان چه پر شده از جور.»

ص:130


1- 332. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 333. جنه الامان الواقیه و جنه الایمان الباقیه، (المصباح)، ص 705.
3- 334. کمال الدین و تمام النعمه، ص 444.
4- 335. ر.ک: تذکره الامه، ص 184.

(120) قیّم الزّمان

چنان چه در خبر علوی مصری است و بیاید در باب هفتم در حکایت بیست وسوم.

(121) قاطع

در ذخیره گفته که این اسم آن جناب است در کتاب قنطره.(1)

(122) کاشف الغطاء

در هدایه(2) و مناقب از القاب شمرده.

(123) کمال

چنان چه در کتاب اول است.(3)

(124) کلمه الحق

در ذخیره گفته که این نام آن جناب است در صحیفه.(4)

(125) کیقباد دوم

در ذخیره و تذکره(5) ذکر شده که این، نام آن جناب است در نزد مجوس و گبران عجم؛ یعنی عادل بر حق.

ص:131


1- 336. الهدایه الکبری ص 328.
2- 337. همان.
3- 338. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.
4- 339. همان.
5- 340. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

(126) کوکما

در ذخیره مذکور است که این نام آن جناب است در کتاب نجتا.(1)

(127) کارّ

کارّ(2)

در آن دو کتاب از القاب شمرده شده و آن به معنی رجوع کننده و باز گردیده و باز گرداننده است و ظاهر است که آن حضرت از عالم غیب و استتار و مجانبت مساکن اشرار برمی گردد و جمعی از مردگان را برمی گرداند.

چنان چه شیخ مفید در ارشاد(3) و دیگران(4) روایت کردند از حضرت صادق علیه السلام که فرمود: «خروج می کند با قائم علیه السلام از ظَهر کوفه، بیست و هفت نفر، پانزده نفر از قوم موسی علیه السلام که به حق هدایت می کردند و به عدل و انصاف حکم می نمودند و هفت نفر از اهل کهف و یوشع بن نون و سلمان فارسی - رضی اللَّه عنه - و ابودجانه انصاری و مقداد و مالک اشتر، پس در پیش رویش، از انصار او می شوند و حکّام در بلاد.» یا مراد رجوع بعد از مردن ذکرش یا موتش به اعتقاد جهّال، چنان چه در لقب قائم علیه السلام گذشت.

(128) لوای اعظم

در هدایه(5) از القاب شمرده شده.

(129) لندیطارا

در ذخیره و تذکره(6) مذکور است که اسم آن جناب است در کتاب هزارنامه هند.

ص:132


1- 341. ر.ک: لسان العرب، ج 4، صص 217 - 216.
2- 342. الارشاد، ج 2، ص 386.
3- 343. بحارالانوار، ج 53، صص 90 - 91؛ تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 252.
4- 344. الهدایه الکبری، ص 328.
5- 345. تذکره الائمّه، ص 184.
6- 346. ر.ک: تذکره الائمه، ص 184.

(130) لسان الصدق

اسم آن جناب است در صحیفه، چنان چه در ذخیره گفته شد.(1)

(131) ماشع

در ذخیره گفته که این اسم آن جناب است در تورات عبریه و در تذکره گفته در توراتی که نزول او آسمانی است.(2)

(132) مهمید الآخر

در آن دو کتاب است که این اسم آن جناب در انجیل است.(3)

(133) مسیح الزمان

در هر دو، مذکور است که این اسم آن حضرت است در کتاب فرنگیان.(4)

(134) میزان الحق

در ذخیره(5) گفته که این اسم آن جناب است در کتاب آژی پیغمبر.

(135) منصور

در ذخیره و تذکره(6) مذکور است که این اسم آن جناب است در کتاب دید براهمه که به

ص:133


1- 347. همان.
2- 348. همان.
3- 349. همان.
4- 350. همان.
5- 351. همان.
6- 352. تفسیر فرات، ص 240.

اعتقاد ایشان از کتب آسمانی است.

در تفسیر شیخ فرات بن ابراهیم کوفی(1) روایت است از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود در تفسیر آیه شریفه «وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً...» که آن حسین علیه السلام است؛ یعنی آن مظلوم کشته شده. «فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ اِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً»(2) فرمود: «خداوند نامید مهدی علیه السلام را منصور، چنان چه نامیده شده احمد، محمّد و محمودصلی الله علیه وآله وسلم و چنان چه نامیده شد عیسی علیه السلام مسیح.» و شاید، نکته تعبیر از آن جناب به امام منصور در زیارت عاشورا، آیه مذکوره باشد به مناسبتی که وجه آن واضح است. واللَّه العالم

(136) «م ح م د»صلی اللَّه علیه و علی آبائه و اهل بیته

«م ح م د»(3)

اسم اصلی و نام اوّلی الهی آن حضرت است؛ چنان چه در اخبار متواتره خاصّه و عامّه است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مهدی علیه السلام هم نام من است.»

در خبر لوح مستفیض بلکه متواتر معنوی است که جابر برای حضرت باقرعلیه السلام نقل کرد که آن را در نزد صدّیقه طاهره علیها السلام دید و آن را خدای عزّوجلّ برای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم هدیه کرده بود و در آن جا اسامی اوصیای آن حضرت ثبت بود.

به روایت صدوق در کمال الدین(4) و عیون الاخبار(5) اسم حضرت مهدی علیه السلام به این نحو ضبط شده بود: «ابوالقاسم محمّد بن الحسن، هو حجه اللَّه القائم، مادر او کنیزکی است که اسم او، نرجس است - صلوات اللَّه علیهم اجمعین -.»

به روایت شیخ طوسی در امالی:(6) «والخلف محمّد خروج می کند در آخر الزمان، بر سر او ابر سفیدی است که بر سر او سایه می افکند از آفتاب. ندا می کند به زبان فصیح که

ص:134


1- 353. سوره اسراء، آیه 33.
2- 354. اصل: محمّد.
3- 355. کمال الدین و تمام النعمه، ص 307.
4- 356. عیون اخبارالرضاعلیه السلام، ج 2، ص 47.
5- 357. الامالی، ص 292.
6- 358. کمال الدین و تمام النعمه، ص 311.

می شنوند آن را ثقلین و خافقین، که او است مهدی از آل محمّدعلیهم السلام پر می کند زمین را از عدل، چنان چه پر شده از جور.»

به روایتی، جابر گفت: دیدم محمّد را در آن، در سه موضع و علی را در چهار موضع.(1)

در اثبات حرمت ذکر اسم اصلی آن جناب علیه السلام

مخفی نماند که به مقتضای اخبار کثیره معتبره قریب به متواتره به حسب معنی، حرمتِ بردن این اسم مبارک است در مجالس و محافل تا ظهور موفور السّرور آن حضرت و این حکم، از خصایص آن حضرت و مسلّم در نزد قدمای امامیّه از فقها و متکلّمین و محدّثین می باشد. حتّی آن که شیخ اقدم، ابومحمّد حسن بن موسی نوبختی، از علمای غیبت صغری در کتاب فرق و مقالات در ذکر فرقه دوازدهم شیعه بعد از وفات امام حسن عسکری علیه السلام فرموده: «ایشان امامیّه اند.»

آن گاه مذهب و عقیده ایشان را نقل می کند تا آن که می فرماید: «ولا یجوز ذکر اسمه و لاالسؤال عن مکانه حتّی یؤمر بذلک.»(2)

از این کلام در این مقام، معلوم می شود که این حکم، از خصایص مذهب امامیّه است و از احدی از ایشان خلافی نقل نشده تا عهد خواجه نصیرالدین طوسی که آن مرحوم قایل به جواز شدند و خلاف ایشان، مضر نیست، زیرا به جهت قلّت زمان و کمی وقت برای مراجعت به کتب نقلیّه، گاهی به مذاهب نادره بلکه منحصر به خود قایل شدند. مثل انکار بدا و توقیفی بودن اسمای حسنی و غیر آن.

پس از ایشان از کسی نقل خلاف نشده جز از صاحب کشف الغمه، علی بن عیسی که علما را اعتنایی نیست به ترجیح و ردّ و قبول او در امثال این مقام. با آن که در این جا اشتباه عجیبی کرده و آن، این است که در آن کتاب گفته: «من العجب ان الشیخ الطبرسی و الشیخ المفیدرحمه الله تعالی قالا لایجوز ذکر اسمه ولا کنیته ثم یقولون اسمه اسم النبیّ صلی الله علیه وآله وسلم و کنیته

ص:135


1- 359. فرق الشیعه، ص 110.
2- 360. کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج 3، ص 326.

کنیته و هما یظّنان انّهما لم یذکر اسمه ولا کنیته و هذا عجب.»(1)

یعنی: از عجب آن که شیخ طبرسی رحمه الله و شیخ مفیدرحمه الله گفتند: جایز نیست ذکر اسم و کنیه آن حضرت، بعد از آن می گویند که اسم او، اسم پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم است و کنیه او، کنیه آن حضرت و ایشان گمان می کنند که ذکر اسم و کنیه آن جناب ننمودند.

از این تعجّب او، باید تعجّب کرد که فرق نکرده میان تلفّظ به اسم و کنیه که حکم به حرمت فرمودند و میان اشاره به اسم و کنیه.

بالجمله در عصر شیخ بهایی این مسأله نظری شد و در میان فضلا، محل تشاجر شد تا آن که در آن، رسائل منفرده تألیف شد، مانند شرعه التسمیه محقّق داماد.

میرلوحی در کفایه المهتدی(2) گفته که این ضعیف در نزد آن دو نحریر عدیم النظیر یعنی شیخ بهاءالدین محمّد و امیر محمّد باقر داماد - علیهما الرحمه - به تعلّم و تلمّذ تردّد داشت، در میان ایشان بر سر جواز تسمیه و حرمت آن در زمان غیبت، مناظره و مباحثه روی نمود و آن گفتگو مدّتی در میان بود و لهذا سیّد مشارالیه، کتاب مذکور را تألیف نمود؛ انتهی.

رساله تحریم التسمیه از عالم جلیل، شیخ سلیمان ماحوزی و کشف التعمیه از شیخ حر و فلک المشحون از جناب سیّد باقر قزوینی و در شرعه التسمیه دعوای اجماع نموده و ما عبارت او را به نحوی که تلمیذ رشید فاضل او، قطب الدین اشکوری در محبوب القلوب و جناب سیّد در فلک المشحون نقل کردند ذکر می کنیم:

قطب الدین فرمود: قال السیّد السند خاتم الحکماء و المجتهدین - طاب ثراه - فی کتابه شرعه التسمیه فی زمان الغیبه: انّ شرعه الدین و سبیل المذهب انّه لایحلّ لاحد من الناس فی زمننا هذا واعنی به زمان الغیبه الی ان تحین حین الفرج ویأذن اللَّه سبحانه لولیّه و حجّته علی خلقه القائم بأمره والراصد لحکمه بطوع(3) الظهور و شروق

ص:136


1- 361. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ص 44، ذیل حدیث چهارم.
2- 362. گویا در حدیث «بسریح» باشد.
3- 363. ر.ک: کفایهالمهتدی گزیده حدیث یازدهم، ص 69.

المخرج ان یسمّیه ویکنّیه صلوات اللَّه علیه فی محفل مجمع مجاهر اسمه الکریم معلناً بکنیته الکریمه وانّما الشریعه المشروعه المتلقاه عن ساداتنا الشارعین صلوات اللَّه علیهم اجمعین فی ذکرنا ایّاه مادامت غیبته الکنایه عن ذاته القدس بالقابه القدسیّه کالخلف الصالح والامام القائم و المهدی المنتظر و الحجّه من آل محمّدعلیهم السلام وکنیته و علی ذلک اطباق اصحابنا السالفین واشیاخنا السابقین الّذین سبقونا بضبط مآثر الشرع و حفظ شعائر الدین - رضوان اللَّه تعالی علیهم اجمعین - والروایات الناصّه متظافره بذلک عن ائمتنا المعصومین - صلوات اللَّه علیهم اجمعین - ولیس یستنکره الّا ضعفاء التبصر بالاحکام والاخبار واطفاء الاطّلاع علی الدقائق والاسرار والاّ القاصرون الّذین درجتهم فی الفقه ومبلّغهم من العلم ان لایکون لهم قسط من الخبره بخفیّات مراسم الشریعه و معالم السنه ولانصیب من البصیره فی حقایق القرآن الحکیم ولاحظّ من تعرّف الاسرار الخفیه التی استودعها احادیث مهابط الوحی و معادن الحکمه ومواطن النور وحفظه الدین و حمله السرّ و عیبه علم اللَّه العزیز.

سیّد نعمت اللَّه جزایری در شرح عیون الاخبار قول به حرمت را نسبت به اکثر علما داده و قول به جواز را جز به آن سه و بعضی از معاصرین خود، به کسی نسبت نداده و با این حال مُتبع دلیل است و آن اخبار معتبره کثیره است که متفرّقاً در این کتاب ذکر شده و به بعضی از آنها اشاره می شود:

احادیث دال بر حرمت ذکر اسم اصلی آن جناب

اول

حدیث سیزدهم از باب پنجم از نصوص خاصّه که شیخ جلیل، فضل بن شاذان در کتاب غیبت(1) خود روایت کرده از جابر انصاری که جندل بن جناده که از یهودان خیبر بود، خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم رسید و بعد از چند سؤال، از اسامی اوصیای آن جناب پرسید. یک یک را اسم بردند تا به امام حسن عسکری علیه السلام. آن گاه فرمود: «بعد از آن غایب گردد

ص:137


1- 364. کمال الدین و تمام النعمه، ص 379.

از مردمان، امامی از ایشان.»

جندل گفت: یا رسول اللَّه! حسن از ایشان غایب گردد؟

فرمود: «نه، لکن پسر او حجّت، غایب گردد غیبتی طولانی.»

جندل گفت: نام او چه باشد؟

رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «نام برده نشود تا زمانی که خداوند، او را ظاهر سازد.»

دوم

حدیث بیست و سوم، آن جا که آن را صدوق(1) و دیگران(2) نیز به طریق معتبره از عبدالعظیم حسنی علیه السلام روایت کردند که او عرض عقاید و معالم دین خود را خدمت حضرت امام علی النّقی علیه السلام کرد و امامان خود را شمرد تا آن جناب؛ پس حضرت فرمود: «بعد از من، امام و خلیفه و ولیّ امر، فرزند من، حسن است. پس مردمان را چگونه عقیده است درباره خلف بعد از او؟»

گفت: از چه وجه است آن، ای مولای من؟

فرمود: «از آن جهت که نبینند شخص او را و حلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا آن که خروج کند و پرگرداند زمین را از عدل و داد، آن چنان که پر شده زمین از جور و ظلم.»

سوم

حدیث بیست و هفتم، آن جا که از ابراهیم بن فارس نیشابوری، روایت کرده که چون خدمت حضرت عسکری علیه السلام رسید و حضرت حجّت علیه السلام در پهلوی پدر بزرگوارش نشسته بود و از ضمیر او خبر داد. پس از حال آن جناب پرسید.

حضرت فرمود: «او فرزند من و خلیفه من است بعد از من.»

ص:138


1- 365. کفایه الاثر فی النص علی الائمه الاثنی عشر، ص 287؛ روضه الواعظین، ص 31؛ وسائل الشیعه (دارالکتب)، ج 1، ص 13؛ بحارالانوار، ج 36، ص 412 و ج 66، ص 1.
2- 366. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده صص 160 - 161.

تا آن که گفت: پس از نام آن حضرت پرسیدم.

فرمود: «هم نام و هم کنیه پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم است و حلال نیست کسی را که او را به نام او یا به کنیت او ذکر کند تا زمانی که ظاهر سازد خداوند، دولت و سلطنت او را.»(1)

چهارم

خبر صحیح مشهوری است که آن را ثقهالاسلام در کافی(2) و صدوق در عیون(3) و کمال الدین(4) و طبرسی در احتجاج(5) از امام محمّد تقی علیه السلام روایت کردند که فرمود: - در خبری طولانی که حاصلش آن که - روزی امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجدالحرام بود که ناگاه مردی پیش آمد خوش هیأت و خوش لباس. سلام کرد و چند سؤال کرد و حضرت، به امام حسن علیه السلام حواله فرمود. آن جناب جواب داد.

پس آن شخص گفت: «اشهد ان لااله الّا اللَّه ولم ازل اشهد بها واشهد انّ محمّداً رسول اللَّه ولم ازل اشهد بذلک.»

آن گاه شهادت بر خلافت و وصایت آن جناب و یک یک از اوصیای آن حضرت داد تا آن که گفت: شهادت می دهم بر مردی از فرزندان حسن علیه السلام که به کنیه نام برده نمی شود و به اسم نام برده نمی شود تا آن که ظاهر شود امر او؛ و پر کند زمین را از عدل، چنان چه پر شده از جور که او قائم است به امر حسن بن علی. والسلام علیک یا امیر المؤمنین ورحمه اللَّه وبرکاته.

آن گاه برخاست و رفت. پس حضرت به امام حسن علیه السلام فرمود: «در پی او برو، ببین به کجا می رود؟»

پس بیرون رفت و فرمود: «چون پای خود را در بیرون مسجد گذاشت، ندانستم به

ص:139


1- 367. الکافی، ج 1، ص 525.
2- 368. عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 2، ص 67.
3- 369. الکافی، ج 1، ص 525.
4- 370. عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 2، ص 67.
5- 371. بحارالانوار، ج 51، ص 32.

کجای زمین رفت.»

حضرت فرمود: «او خضرعلیه السلام بود.»

در این خبر شریف، این چند فایده است:

اول: آن که نبردن نام شریف از صفات معروفه آن حضرت بود که تداول داشت در زمان انبیا و اوصیای گذشته.

دوم: آن که آن از جمله تکالیف و معتقد اهل حقّ بود در جمیع عصرها.

سوم: آن که این حکم، ثابت است تا زمان ظهور؛ اختصاصی به زمان غیبت صغری یا اوقات تقیّه ندارد، مطابق اخبار سابقه و آینده.

علّامه مجلسی رحمه الله در بحار، بعد از ذکر چند خبر که تحدید فرمودند حرمت را تا زمان ظهور، فرموده: «این تحدیدات صریح است در نفی قول آن که تخصیص داده این را به زمان غیبت صغری به جهت اتّکال بر بعضی تعلیلات مستنبطه و استبعادات وهمّیه.»(1)

پنجم

در کافی(2) و کمال الدین(3) به سند صحیح مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «صاحب این امر، مردی است که نام او را به اسم او نمی برد کسی، مگر کافر.»

فاضل صالح مازندرانی در شرح این خبر گفته که مراد به کافر در این جا، تارک اوامر و فاعل نواهی است، نه منکر پروردگار و مشرک به او جلّ جلاله و در آن، مبالغه ای است در تحریم تصریح به اسم آن جناب و شاید آن مختص باشد به زمان تقیّه، به دلیل آن چه ذکر نمودیم در مواضع متفرّقه و دلالت بعضی اخبار بر آن ظاهراً.(4)

مؤیّد این کلام است باقی نبودن تحریم در آن در جمیع اوقات و ازمان اتّفاقاً و هرگاه

ص:140


1- 372. الکافی، ج 1، ص 333.
2- 373. کمال الدین و تمام النعمه، ص 648.
3- 374. شرح اصول الکافی، ج 6، ص 237.
4- 375. شرح اصول الکافی، ج 6، ص 237.

تخصیص به آن راه یافت، جایز است حمل آن بر آن چه ذکر نمودیم، پس دلیل نمی شود بر شمول تحریم مر تمام زمان غیبت را؛ انتهی.(1)

جهات ضعف این کلام بر ناظر مخفی نیست. خصوص، قراردادن جواز در ایّام ظهور را مخصّص عمومات ادلّه حرمت؛ با آن که در همه آنها، آن زمان را غایت تحریم قرار دادند؛ پس گاهی داخل نبود تا به اتّفاق خارج شود و پیش از ظهور، قایلین به حرمت که جمهور علمای اند، هیچ زمانی را خارج نکردند و بر فرض تسلیم خروج زمانی سبب جواز تصرّف در عامّ نمی شود و حمل بر تقیّه در بسیاری از آن ها راه ندارد، بلکه در معدودی که احتمال می رود، شبهه ای است که خواهیم گفت.

ششم

در کافی(2) و عیون و کمال الدین(3) و غیبت شیخ طوسی(4) و غیره،(5) مروی است که حضرت امام علی النقی علیه السلام به ابوهاشم، داود بن قاسم جعفری فرمود: «خلف بعد از من، حسن، پسر من است. پس چگونه است حال شما با خلف بعد از خلف؟»

گفت که گفتم: چرا؟ فدای تو شوم!

فرمود: «زیرا که شما نمی بینید شخص او را و حلال نیست برای شما ذکر او، به نام او.»

هفتم

در کافی(6) و کمال الدین(7) از ریّان بن صلت، مروی است که گفت: شنیدم از حضرت

ص:141


1- 376. الکافی، ج 1، ص 328.
2- 377. کمال الدین و تمام النعمه، ص 381.
3- 378. الغیبه، ص 202.
4- 379. کشف الغمه فی معرفه الائمّه؛ ج 2، ص 202؛ علل الشرایع، ج 1، ص 245؛ کفایه الاثر فی النص علی الائمه الاثنی عشر، صص 288 - 289.
5- 380. الکافی، ج 1، ص 333.
6- 381. کمال الدین و تمام النعمه، ص 370.
7- 382. کمال الدین و تمام النعمه، ص 333.

رضاعلیه السلام در حالتی که سؤال کرده بودند از آن جناب از قائم علیه السلام پس فرمود: «جسمش دیده نمی شود و به اسم، نام برده نمی شود.»

هشتم

در کمال الدین(1) مروی است که حضرت صادق علیه السلام فرمود به صفوان بن مهران: «مهدی از فرزندان من است. پنجم از فرزند هفتم، غایب می شود از شما شخص او و حلال نیست برای شما نام بردن او.» و همین خبر را در آن جا به سند دیگر، از عبداللَّه بن یعفور روایت کرده.

نهم

نیز در کمال الدین(2) روایت کرده از حضرت کاظم علیه السلام در ضمن ذکر قائم علیه السلام که فرمود: «مخفی می شود بر مردم ولادت او و حلال نیست برای ایشان نام بردن او، تا آن که ظاهر نماید او را خدای عزّوجلّ. پس پر کند به او زمین را از داد، چنان چه پر شده باشد از جور و ظلم.»

دهم:

در آن جا(3) و خزّاز در کفایه الاثر(4) روایت کردند از حضرت جوادعلیه السلام که فرمود: «قائم ماعلیه السلام آن کسی است که مخفی می شود بر مردم، ولادت او و غایب می شود از ایشان شخص او و حرام است بر ایشان نام بردن او و او هم نام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و هم کنیه او است.»

ص:142


1- 383. همان.
2- 384. همان، ص 378.
3- 385. کفایه الاثر فی النص علی الائمه الاثنی عشر، ص 281.
4- 386. کمال الدین و تمام النعمه، ص 482.

یازدهم:

در همان کتاب مروی است: «بیرون آمد در توقیعات صاحب الزّمان - صلوات اللَّه علیه - که ملعون است، ملعون است، کسی که مرا نام برد در محفل مردم.»(1)

دوازدهم:

در آن جا از محمّد بن عثمان عمری - قدّس اللَّه روحه - مروی است که گفت: بیرون آمد توقیع به خطّ آن جناب که آن را می شناختم که هر که مرا نام برد در مجمعی از مردم به اسم من، پس بر او باد لعنت خدای تعالی!(2)

سیزدهم:

در آن جا مروی است از حضرت باقرعلیه السلام که عمر پرسید از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از حال مهدی و گفت: ای پسر ابی طالب! خبر ده مرا از مهدی که اسم او چیست؟(3)

فرمود: «امّا اسم، پس نمی گویم، زیرا که حبیب من و خلیل من، وصیّت کرد به من که او را به نام خبر ندهم تا آن که مبعوث فرماید او را خدای عزّوجلّ و آن از اموری است که خدای در علم خود، آن را به رسول خود به ودیعت سپرده.»

چهاردهم:

شیخ حسن بن سلیمان حلّی در کتاب مختصر نقل کرده از سیّد حسن بن کبش که در کتاب خود روایت کرده به اسناد خود از حضرت صادق علیه السلام که آن جناب، اشاره فرمود به پسر خود، موسی علیه السلام و فرمود: «پنجم از فرزندان او غایب می شود شخص او و حلال نیست

ص:143


1- 387. همان، ص 483.
2- 388. همان، ص 307.
3- 389. ر.ک: بحارالانوار، ج 26؛ ص 309.

ذکر او به اسمش.»(1)

و این اخبار کثیره معتبره که شرایط حجّیّت آنها تمام و مؤیّد است به اجماع منقول و شهرت محقّقه، وافی است در اثبات مدّعا و با این حال مؤیّد است به چند چیز:

اول: آن که در تمام اخبار معراج که در آن جا خدای تعالی، اسامی یک یک از امامان را برای پیغمبر خود نام برده، همه را به نام اسم برده، جز حضرت مهدی علیه السلام که به لقب ذکر فرموده و آن اخبار بیاید متفرّقاً در این باب و باب آینده.

دوم: آن که در جمیع اخبار نبویّه که در آن جا رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ذکر فرمودند نام هر یک از اوصیای خود را و جمله ای از آنها بیاید در باب پنجم، همه را به نام خود اسم بردند جز آن جناب را که به لقب یاد کردند یا فرمودند: هم نام من و حال آن که حضرت باقر و امام محمّد تقی علیهما السلام نیز هم نام آن جناب بودند.

سوم: کثرت القاب شایعه متداوله آن جناب که پیش از ولادت و پس از آن در میان امّت شایع بود. حتّی آن که در جمیع امم سالفه که بشارت می دادند به ظهور آن جناب، چنان چه بیاید از خطبه روز غدیر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «الّا انّه قد بشّر به من سلف بین یدیه» و در نزد همه به این لقب معروف و در زیارت آن جناب است: «السلام علی مهدی الامم.»

عدم جواز حمل اخبار مذکور بر تقیّه

امّا حمل این اخبار بر تقیّه، پس از جهاتی جایز نیست:

اول: آن که تمام محدّثان خاصّه و عامّه این فقره را از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نقل کردند که فرمودند: «اسم مهدی، اسم من است.» چنان چه به اسانید و مآخذ آن در باب چهارم اشاره خواهد شد. پس همه دانا بودند به اسم آن جناب، پس کیست آن که از او باید پنهان داشت؟

دوم: آن که در بسیاری از این اخبار و غیر آن با نهی مذکور به نبردن اسم، تصریح فرمودند که او هم نام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است و به این کلام راوی و سامع، دانا شدند به نام

ص:144


1- 390. کمال الدین و تمام النعمه، ص 474.

اصلی؛ پس اگر تقیّه از آنها بود که دانا شدند و اگر از غیر است که باید ایشان در جای دیگر ذکر نکنند، پس عدم ذکر در آن مجلس، راهی ندارد بلکه لازم بود تنبیه ایشان که نکردند.

سوم: آن که ذکر نکردن جناب خضر، اسم آن حضرت را در محضر شریف امیرالمؤمنین علیه السلام و اسم نبردن را از اجزای شهادت و صفات آن حضرت قرار دادن و هم چنین اسم نبردن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم برای جندل یهودی خیبری، قابل حمل بر تقیّه نیست.

چهارم: آن چه گذشت که غایت زمانِ این حرمت را ظهور قرار دادند و این جمع نشود با آن که حرمت دایر مدار خوف باشد.

پنجم: آن که اگر مجرّد ذکر این اسم منشأ خوف و فساد بود به ملاحظه آن که جبّارین در صدد قمع و قتل آن جناب بودند، چون به ایشان خبر رسیده بود که زوال ملک جبّارین و انقطاع دولت ظالمین بر دست آن حضرت است، پس بهتر آن بود که به هیچ اسم و لقب معروفی ذکر نشود خصوص لقب مهدی که در همه آن وعده ها و وعیدهای نبوی، آن جناب به این لقب ذکر شده و معروف شده بود به آن، تا آن که پسر خطّاب از امیرالمؤمنین علیه السلام از حال مهدی می پرسد و عبدالملک از زهری و منصور از سیف، چنان چه بیاید.

پس در اختصاص به این اسم راهی نباشد، جز بودن آن از اسرار مکنونه و خصایصِ الهیّه؛ مثل بودن امیرالمؤمنین از خصایص جدّ بزرگوارش.

بعضی احتمال دادند که شاید سبب حرمت، آن باشد که عوام، به شنیدن آن، معتقد اهل کتاب شوند که می گویند پیغمبر آخرالزمان، بعد از این ظاهر خواهد شد.

امّاآن چه دلالت بر جواز می کند، چند خبر است که به حسب سند یا متن، ضعیف اند، مثل خبری که در لقب سیّد گذشت که کنیز خیزرانی گفت: «نرجس خاتون در حیات امام حسن علیه السلام وفات کرد و بر سر قبر او لوحی بود که در آن نوشته بود: «هذا قبر ام محمّد.» این قبر مادر «م ح م د» است.

این خبر، علاوه بر ضعف سند و مجهول بودن راوی و معلوم نبودن نویسنده و دلالت نکردن نوشتن بر جواز گفتن، معارض است با چند خبر که بعضی بیاید در باب ششم که نرجس خاتون بعد از وفات آن حضرت، حیات داشت و احتمال می رود که اُمّ محمّد،

ص:145

کنیه نرجس خاتون باشد.

پس دلالتی بر مدّعی نخواهد داشت و در خبر همین کنیزک است که اسم مادر آن حضرت، صقیل بود.

و در کمال الدین(1) صدوق مروی است که صقیل در وقت وفات حضرت عسکری علیه السلام حاضر بود و او، آب را با مصطکی جوش داد و خدمت آن جناب آورد بعد از نماز صبح و نیاشامیده وفات کرد و مثل خبر لوح، و آن اگر چه در نهایت اعتبار است ولکن در متن آن اختلاف بسیار است.

و در بسیاری از آن، به لقب و کنیه ذکر شده، اگر کسی بخواهد، به جلد نهم بحار مراجعه کند که بیشتر آنها را ضبط کرده علاوه ذکر در آن لوح که از اسرار مخزونه است و جز جابر کسی او را ندید، دلالت بر جواز گفتن نمی کند و به طریقی که صدوق(2) روایت کرده، اسم مذکور است ولکن بعد از ذکر خبر فرموده، خبر چنین رسیده و آن چه من به او اعتقاد دارم، نهی است از نام بردن آن جناب و مثل خبری که از علی بن احمد نقل شده که در مسجد کوفه، سنگریزه را دید که در آن، این اسم مبارک نقش شده بود به حسب خلقت! و ضعف دلالت آن نیز واضح است.

و روایت ابی غانم که حضرت را فرزندی شد و او را فلان اسم گذاشت و معلوم است که در نام بردن او، یا مثل او از روات غیر معروفین، حجّتی نباشد و خصوص که نام نهادن، غیر از نام بردن است و بعضی ادعیه که به اسم، مذکور شده و آن، علاوه بر قلّت و معارضه با بیشتر آنها که به لقب ذکر شده و معلوم نبودن رسیدن به این نحو. چه احتمال می رود که امام اول را اسم بردند و باقی را حواله به خواننده کردند؛ چنان چه در مواضع بسیار تصریح شده.

پس برگشت آن، به نادانی راوی باشد که دلالت بر جواز در غیر آن موضع نکند و اضعف از همه، استشهاد به کنیه امام حسن علیه السلام که ابی محمّد است، چه کنیه برای آن جناب،

ص:146


1- 391. کمال الدین و تمام النعمه، ص 307.
2- 392. الهدایه الکبری ص 328.

به منزله اسم عَلم شده و التفاتی در آن به ولد نیست.

مثل ابوالحسن اول و ابوالحسن دوم و اجزای اعلام مرکّبه، دلالت بر جزء معنی نکنند، مثل عبد شمس و ابی بکر و امثال آنها و بالجمله دست برداشتن از آن اخبار صحیحه صریحه مؤیّده به اجماع و شهرت و وجوه سابقه به جهت این رقم اخبار، خروج است از قانون استدلال و طریقه فقها و در این مقام، بعضی مباحث علمیه بود که با کتاب فارسی مناسبت نداشت.

(137) منیه الصابرین

در هدایه(1) از القاب شمرده شده.

(138) منتقم

در آن جا(2) و در مناقب قدیمه از القاب شمرده ودر خطبه غدیریه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است در اوصاف آن جناب: «الا انّه المنتقم من الظّالمین.»

در خبر طولانی مشهور جارود بن منذر است به روایت ابن عیاش در مقتضب(3) که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود:

در آن شب که مرا به آسمان بردند، خداوند وحی نمود به من که سؤال کنم از رسولانی که پیش از من، مبعوث شدند. پس گفتم: «بر چه مبعوث شدید؟»

گفتند: «بر نبوّت تو و ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام و ائمّه علیهم السلام که از شما خواهند بود.»

آن گاه وحی نمود به من: «ملتفت شو از طرف راست عرش!» پس ملتفت شدم و دیدم علی و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علی و مهدی را

ص:147


1- 393. همان.
2- 394. مقتضب الاثر فی النص علی الائمه الاثنی عشر، ص 38.
3- 395. علل الشرایع، ج 2، ص 580.

در پایابی از نور، که نماز می کردند. پس پروردگار تبارک و تعالی به من فرمود: «این ها حجّت من اند برای اولیای من و این - یعنی مهدی علیه السلام - منتقم است از اعدای من.»

و در علل الشرایع(1) مروی است از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «آگاه باشید که هرگاه قائم ما خروج کند، زنی را برمی گردانند به سوی او، تا او را حدّ و انتقام کشد برای دختر محمّدصلی الله علیه وآله وسلم فاطمه علیها السلام.»

راوی پرسید: چرا او را حدّ می زنند؟

فرمود: «برای افترای او، بر مادر ابراهیم.»

پرسید: چرا آن را خداوند تأخیر انداخت برای قائم علیه السلام؟

فرمود: « زیرا که خداوند تبارک و تعالی، مبعوث فرمود محمّد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم را رحمت و مبعوث فرمود قائم علیه السلام را نقمت.»

در کافی(2) مروی است از آن جناب که فرمود: «هرگاه تمنّا می کند یکی از شماها قائم علیه السلام را، پس تمنّا کند آن را در عافیت. زیرا که خداوند مبعوث فرمود محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را رحمت و مبعوث می فرماید قائم علیه السلام را نقمت.»

در کمال الدین(3) مروی است که آن حضرت، در سنّ سه سالگی به احمد بن اسحاق فرمود: «انا بقیّهاللَّه فی ارضه والمنتقم من اعدائه.»

(139) مهدی صلوات اللَّه علیه

که اشهر اسما و القاب آن حضرت است در نزد جمیع فرق اسلامیه.(4)

شیخ طوسی در غیبت(5) خود روایت کرده از ابی سعید خراسانی که او سؤال نمود از جناب صادق علیه السلام: به چه جهت نامیده شده آن جناب به مهدی؟

ص:148


1- 396. الکافی، ج 8، ص 233.
2- 397. کمال الدین و تمام النعمه، ص 384.
3- 398. ر.ک: همان، ص 35.
4- 399. الغیبه، ص 471.
5- 400. الارشاد، ج 2، ص 383.

فرمود: «زیرا که او هدایت می کند مردم را به سوی هر امر مخفی.»

شیخ مفید در ارشاد(1) روایت کرده از آن جناب که فرمود: «قائم علیه السلام را مهدی نامیدند به جهت آن که هدایت می نماید به سوی امری که از او گم شده اند.»

یوسف بن یحیی السلمی در کتاب عقد الدُّرر فی الاخبار الامام المنتظر(2) از جناب باقرعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «مهدی را، مهدی می گویند زیرا که هدایت می کند به سوی امری خفی و بیرون می آورد تورات و انجیل را از زمینی که آن را انطاکیه می گویند.»

به روایت دیگر فرمود: «نامیده شده به مهدی، زیرا که او هدایت می کند به سفْرْها از تورات. پس بیرون می آورد آنها را از کوه های شام و دعوت، می کند به سوی آنها یهود را. پس اسلام می آورند برای این کتب، قریب سی هزار نفر.»(3)

به روایت دیگر: «او را مهدی می نامند به جهت آن که هدایت می کند به سوی کوهی از کوه های شام. پس بیرون می آورد از آن جا سِفْرها از تورات و محاجّه می کند با آنها با یهود؛ پس اسلام می آورد بر دستش، جماعتی از یهود.»(4)

در این اخبار، اشکالی است. زیرا که آن چه فرمودند با معنی هادی مناسبت دارد که به معنی راه نماینده است، نه با مهدی که به معنی هدایت یافته است به راه راست و به ضمِّ میم هم نشاید، زیرا که او کسی است که هدیه برای کسی می فرستد و توضیح جواب از این اشکال، در لقب هادی خواهد شد. ان شاءاللَّه تعالی.

(140) عبداللَّه

از اسامی مبارکه آن حضرت است، چنان چه در اسم احمد گذشت که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «اسم مهدی، احمد و عبداللَّه و مهدی است علیه السلام.»

(5)

ص:149


1- 401. عقدالدرر فی اخبار المنتظر، ص 40.
2- 402. همان.
3- 403. همان، صص 40 - 41.
4- 404. الغیبه، شیخ طوسی، ص 454.
5- 405. الغیبه، ص 223. شیخ طوسی از مرحوم کلینی نقل می کند و در کافی این حدیث یافت نشد.

(141) مؤمَّل

شیخ کلینی و طوسی(1) روایت کردند از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام «در آن وقت که حجّت علیه السلام متولّد شده که فرمود: «گمان کردند ظَلَمه که ایشان مرا می کشند تا این که قطع کنند این نسل را. پس چگونه دیدند قدرت خداوند را؟ و نامید او را مُؤمَّلْ.» و ظاهر آن است که به فتح میم دوم باشد، یعنی آن که خلایق،آرزوی او را دارند و در ندبه اشاره به این مضمون شده: «بنفسی أنت من امنیّه شائق یتمنّی من مؤمن و مؤمنه ذکراً فحنّا»

(142) منتظر

در کمال الدین(2) مروی است از امام محمّد تقی علیه السلام که فرمود: «امام بعد از حسن علیه السلام پسر او، قائم به حقّ است که منتظر است.»

راوی پرسید: چرا او را منتظر نام کرده اند؟

فرمود: «برای آن که برای او است غایب شدنی که بسیار خواهد بود روزهای آن و به طول خواهد کشید مدّت آن. پس انتظار خواهند کشید خروج او را مخلصان و انکار خواهند کرد او را شکّ کنندگان و استهزا خواهند نمود به یاد کردن او جاحدین و دروغ خواهند گفت وقت قرار دهندگان و هلاک خواهند شد در آن غیبت، شتاب کنندگان و رستگاری خواهند یافت در آن ایّام، تسلیم کنندگان یعنی آنان که گردن به تسلیم گذارند و به چون و چرا که سبب توقّف چیست و چرا خروج نمی کند، کار ندارند. و بنابراین خبر، منتظَر به فتح ظا است؛ یعنی انتظار برده شده که همه خلایق پیوسته منتظِر مقْدم اویند.»

(143) ماء معین

یعنی آب ظاهر جاری بر روی زمین.

ص:150


1- 406. کمال الدین و تمام النعمه، ص 378.
2- 407. کمال الدین و تمام النعمه، ص 326.

در کمال الدین(1) و غیبت(2) شیخ روایت شده از جناب باقرعلیه السلام که در آیه شریفه «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمَاءٍ مَعِینٍ»(3) خبر دهید که اگر آب شما فرو رفت در زمین، پس کیست که بیاورد برای شما آب روان؟ فرمود: «این آیه نازل شده در قائم علیه السلام. می فرماید خداوند: اگر امام شما غایب شد از شما که نمی دانید او در کجاست، پس کیست که بیاورد برای شما امام ظاهری که بیاورد اخبار آسمان و زمین و حلال خداوند عزّوجلّ و حرام او را؟»

آن گاه فرمود: «واللَّه! نیامده تأویل این آیه و لابد خواهد آمد تأویل آن.»

قریب به این مضمون چند خبر دیگر در آن جا و در غیبت نعمانی(4) و تأویل الآیات هست و وجه مشابهت آن جناب، به آب که سبب حیات هر چیزی است ظاهر است؛ بلکه آن حیاتی که به سبب آن وجود معظّم آمده و می آید به چندین رتبه، اعلی و اتمّ و اشدّ و ادوم از حیاتی است که آب آورد، بلکه حیات خود آب، از آن جناب است.

در کمال الدین(5) روایت شده از امام باقرعلیه السلام که در آیه شریفه:«اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا...»(6)؛ بدانید که خدای تعالی زنده می کند زمین را بعد از مردنش؛ فرمود: «خداوند زنده می کند به سبب قائم علیه السلام زمین را بعد از مردنش به سبب کفر اهلش و کافر مرده است.»(7)

به روایت شیخ طوسی در آیه مذکوره: «خداوند اصلاح می کند زمین را به قائم آل محمّدعلیهم السلام بعد از مردنش، یعنی بعد از جورِ اهل مملکتش.»

مخفی نماند که چون در ایّام ظهور، مردم از این سرچشمه فیض ربّانی به سهل و آسانی

ص:151


1- 408. الغیبه (شیخ طوسی)، ص 158.
2- 409. سوره ملک، آیه 30.
3- 410. الغیبه، ص 176.
4- 411. کمال الدین و تمام النعمه، ص 668.
5- 412. سوره حدید، آیه 17.
6- 413. الغیبه، ص 175.
7- 414. الهدایه الکبری، ص 328؛ (در الهدایه الکبری، «المحیط بمالم یعلن» و در دلائل الامامه، ص 502، «المخبر بمالم یعلم» ذکر شده است.)

استفاضه کنند و بهره برند، مانند تشنه ای که در کنار نهر جاری گوارایی باشد که جز اغتراف، حالت منتظره نداشته باشد، لهذا از آن جناب، تعبیر فرمودند به «ماء معین».

در ایّام غیبت که لطف خاصّ حقّ، از خلق برداشته شد، به جهت سوء کردارشان، باید رنج و تعب و عجز و لابه و تضرّع و انابه از آن جناب، فیضی به دست آورد و خیری گرفت و علمی آموخت. مانند تشنه ای که بخواهد از چاه عمیق، تنها به آلات و اسبابی که باید به زحمت به دست آورد، آبی کشید و آتشی فرو نشاند. لهذا تعبیر فرمودند از آن حضرت به بئر معطّله و مقام را گنجایش شرح زیاده از این نیست.

144 و (145) مخبر بما یعلن و مجازی بالاعمال

اول را در مناقب قدیمه و هدایه(1) و ثانی را در هدایه(2) از القاب آن جناب شمرده اند.

(146) موعود

در هدایه(3) آن را از القاب شمرده.

شیخ طوسی(4) روایت کرده از حضرت سجادعلیه السلام که در آیه شریفه: «وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ.»(5)؛ و در آسمان است رزق شما و آن چه وعده کرده می شوید و به شما وعده داده اند؛ «فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّکُمْ تَنطِقُونَ»(6)؛ پس، قسم به پروردگار آسمان و زمین که آن حقّ است مثل آن که شما سخن گویید؛ فرمود: «این

ص:152


1- 415. همان.
2- 416. همان.
3- 417. الغیبه، ص 176.
4- 418. سوره ذاریات، آیه 22.
5- 419. همان، آیه 23.
6- 420. الغیبه، ص 176.

برخاستن و خروج قائم آل محمّدعلیهم السلام است.»

از ابن عباس نیز مثل آن را نقل کرده(1) و احتمال می رود که غرض آن حضرت، تأویل رزق در آیه باشد به ظهور آن جناب که به سبب نشر ایمان و حکمت و انواع علوم و معارف است که حقیقت رزق و مدد حیات انسانی و عیش جاودانی است؛ چنان چه طعام را در آیه شریفه «فَلْیَنْظُرْ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ»(2) تفسیر فرمودند به علم و آن چه بعد از آن ذکر شده از حبّ و انگور و زیتون و نخل و بساتین و چراگاه و غیره، به انواع علوم.

در غیبت نعمانی(3) روایت شده است از امام باقرعلیه السلام که فرمود: «در زمان آن حضرت حکمت داده می شود به خلق تا به آن جا که زن، در خانه خود، حکم می کند به کتاب خداوند و سنّت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.»

یا آن که مقصود تفسیر «وَما تُوعَدوُنَ» باشد، یعنی: «آن موعودی که به شما داده شده و جمیع انبیا، امّت های خود را به آمدن او وعده دادند، آمدن آن جناب است چنان چه در زیارت آن جناب است: «السلام علی المهدی الذی وعداللَّه به الامم ان یجمع به الکلم.»

در یکی از زیارات جامعه است در اوصاف آن جناب: «والیوم الموعود و شاهد و مشهود.»

147 و (148) مظهر الفضایح و مبلی السرائر

اول را در مناقب قدیمه و هدایه(4) و ثانی را در هدایه(5) از القاب آن جناب شمردند و از سیر در سیره آن حضرت، حقیقت این دو لقب معلوم می شود.

ص:153


1- 421. سوره عبس، آیه 24.
2- 422. الغیبه، ص 239.
3- 423. الهدایه الکبری، ص 328.
4- 424. همان.
5- 425. الغیبه، ص 239.

در غیبت نعمانی(1) از جناب صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «در بین آن که مرد بالای سر حضرت قائم علیه السلام ایستاده و به او(2) امر و نهی می فرماید که فرمان می دهد که او را در پیش روی حضرت بیاورند، پس او را به آن جا می آورند. ناگاه حکم می کند که گردنش را بزنند. پس نمی ماند در خافقین چیزی مگر آن که از او می ترسد.»

در روایت دیگر: «در همان جا که ایستاده، امر می فرماید که گردنش را بزنند.»

(149) مبدء الآیات

چنان چه در هدایه(3) است؛ یعنی ظاهر کننده آیات خداوند یا محلّ بروز و ظهور آیات الهیّه؛ چه از آن روز که بساط خلافت در زمین گسترده شد و انبیا و رسل به آیات بیّنات و معجزات باهرات، برای هدایت خلق بر آن بساطت پا نهاده و در مقام ارشاد و اعلای کلمه حقّ و ازهاق باطل برآمده، برای احدی، خدای تعالی چنین تکریم و اعزاز نفرمود و با احدی آن مقدار آیات نفرستاد که برای مهدی خود - صلوات اللَّه علیه - فرستاده و روانه خواهد کرد.

عمری به این طولانی که خدای داند که به کجا خواهد کشید، چون ظاهر شود در هیأت و سنّ مردان سی ساله و پیوسته ابری سفید بر سرش سایه افکند و به زبان فصیح، از او ندا رسد: «او است مهدی آل محمّدعلیهم السلام» بر سر شیعیانش دست گذارد عقولشان کامل شود. در اردوی مبارکش، عسکری باشد از ملایکه که ظاهر باشند و مردم ببینند؛ چنان چه تا عهد ادریس نبی علیه السلام می دیدند و عسکری از جنّ و در اردویش طعام و شرابی نباشد جز سنگی حمل شود که طعام و شرابشان از آن باشد.

از نور جمالش زمین چنان نورانی و روشن شود که به مهر و ماه حاجت نیفتد. شرّ و ضرر از درّندگان و حشرات برد و خوف و وحشت از میان آنها برخیزد. زمین، گنج های

ص:154


1- 426. ظاهراً کلمه به او زاید باشد. ر.ک: همین منبع، پاورقی 4.
2- 427. الهدایه الکبری، ص 328.
3- 428. الهدایه الکبری، ص 328.

خود را ظاهر نماید و چرخ از سرعت سیر بماند و عسکرش از روی آب، راه روند و کوه و سنگ، کافری را که به آنها خود را مخفی کردند، نشان دهند و کافر را به سیما بشناسند و بسیاری از مردگان در رکاب مبارکش باشند و شمشیر بر فرقِ زنده ها زنند و غیر این ها از آیات عجیبه و هم چنین آیاتی که پیش از ظهور و خروج ظاهر شود که عدد آنها احصا نشود و بسیاری از آن در کتب غیبت ثبت شده که همه آنها مقدّمه آمدن آن جناب است و عشری از آن، برای آمدن هیچ حجّتی ظاهر نشده.

150 و 151 و (152) محسن، منعم و مفضل

هر سه را در هدایه(1) از القاب شمرده و هر سه آنها از اسماء حسنی است که خدای تعالی آن جناب را مظهر اعظم آنها قرار داده.

چنان چه سیّد جلیل علّی بن طاوس، در کتاب اقبال به سند صحیح روایت کرده، در خبر طولانی که چون رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به نجران رفت برای دعوت نصارای آن جا، علمای ایشان جمع شدند برای تحقیق صدق دعوای آن جناب و کتب آسمانی را حاضر کردند و تفتیش نمودند. از آن جمله در صحیفه کبرای حضرت آدم صفی اللَّه، که در آن سپرده شده بود علم ملکوت خداوند جلّ جلاله و آن چه آفرید در آسمان و زمین خود. پس در مصباح دوم آن یافتند، بعد از فقراتی چند که:

آن گاه آدم نظر کرد به سوی نوری که درخشید. پس سدّ کرد فضای شکافته شده را پس گرفت مطالع مشارق را. پس سیر نمود به همین نحو تا آن که گرفت تمام مغارب را.

آن گاه بالا رفت تا آن که رسید به ملکوت آسمان. نظر نمود، پس دید که آن نور محمّدصلی الله علیه وآله وسلم است و دید جمیع اکناف، از بوی خوش آن معطّر شدند و دید چهار نور را که اطراف آن نور را گرفتند، از راست و چپ و پیش رو و پشت سر که شبیه ترین چیزها بودند

ص:155


1- 429. اقبال الاعمال، ج 2، صص 334 - 336.

به آن نور، در نور و در پیِ آنها بودند نورهایی که استمداد می نمودند از آن انوار و دیدند که این انوار، شبیه اند به آنها در ضیاء و عظمت و خوشبویی.

آن گاه نزدیک شد به آن انوار و احاطه نمود به آن و اطراف آن را گرفت و نظر نمود، پس دید انواری را که بعد از آن بود، به عدد ستاره ها و به غایت، پست تر از مراتب آن انوار سابقه و پاره ای از این انوار، روشن تر از بعضی و با نورانیّت به غایت با یکدیگر متفاوت بودند.

آن گاه ظاهر شد سیاهی مانند شب و چون سیل رو آورد از هر طرفی و جهتی و چنان رو آوردند تا این که پر کردند صحراها و تپه ها را و دید که آنها قبیح ترین چیزهاست در صورت و هیأت و متعفّن ترین آنها در بو.

پس متحیّر کرد آدم را آن چه دید از این ها و گفت: «ای علاّم الغیوب! و ای غافر الذنوب! و ای صاحب قدرت قاهره و مشیّت عالیه! کیست این خلق سعیدی که ارجمند و بلند مرتبه نمودی او را بر عالمیان؟ و کیست این نورهای منیفه که جوانب آن را گرفتند؟»

وحی فرستاد خداوند به سوی او: «ای آدم! این و این ها وسیله توأند و وسیله هر کس که نیک بخت کردم از خلق خود.

این ها سابقین مقرّبین شافعین اند که شفاعتشان پذیرفته است.

این احمد است. سیّد ایشان و سیّد مخلوقات؛ من به علم خود، او را برگزیدم و جدا کردم اسم او را، از اسم خود.

منم محمود و اوست محمّد.

و این صِنْو او و وصیّ او. تقویت کردم او را به او و گرداندم برکات خود و تطهیر خود را در عقب او.

این است سیّده کنیزان من و باقیمانده از احمد، پیغمبر من و این دو سبط و دو خلف اند مر ایشان را و این ذواتی که نورشان شکافت آن انوار را، بقیّه ایشان است.

آگاه باش! که هر کدام را برگزیدم و از آلایش پاک نمودم و بر هر یک برکت و رحمت خود را فرستادم و به علم خود قرار دادم، هر یک را پیشوای بندگان خود و نور بلاد خود.»

ص:156

پس نظر نمود، پس دید شبحی را در آخر ایشان که می درخشید در این صفحه، چنان که می درخشد ستاره صبح از برای اهل دنیا.

خداوند تبارک و تعالی فرمود: «و به این بنده سعید خود باز می کنم غل ها را از بندگان خود و برمی دارم بار را از ایشان و پر می نمایم زمین خود را به وجود او از مهربانی و رأفت و عدل، چنان که پر شده پیش از او از قسوت و جور.»(1)

همچنین در آن خبر شریف است: آن جماعت به صلوه(2) ابراهیم علیه السلام مراجعه کردند و در آن جا مذکور بود که خداوند، به میراث داد به آن حضرت، تابوت آدم علیه السلام را که متضمّن بود هر علمی را که خداوند تفضّل فرموده بود به آن بر جمیع ملایکه.

پس، نظر نمود ابراهیم در آن تابوت و پس دید در آن خانه هایی به عدد صاحبان عزم از پیغمبران و رسولان و اوصیای ایشان بعد از ایشان و نظر نمود، پس دید خانه محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را آخر انبیا و از راست او، علی ابن ابی طالب علیه السلام را که دامان او را گرفته. پس شکل عظیمی را که نورش می درخشید و در آن بود که این صنْو او و وصیّ او است که مؤیّد است به نصر.

ابراهیم علیه السلام عرض کرد: «الهی و سیّدی! کیست این خلق شریف؟»

خداوند به او وحی کرد: «این بنده من و برگزیده من، فاتح خاتم است و این است وصیّ وارث او.»

گفت: «ای پروردگار من! کیست فاتح خاتم؟»

فرمود: «این محمّدصلی الله علیه وآله وسلم برگزیده من و اول مخلوق من و حجّت بزرگ من در آفریدگان من. پیغمبرش کردم و او را برگزیدم. در آن گاه که آدم میان گل و جسد بود.»(3)

تا این که می فرماید: و نظر نمود ابراهیم، پس دوازده بزرگ را دید که از غایت نیکویی شکل، نزدیک بود که نور از آن درخشان شود؛ پس سؤال کرد از پروردگار عزّوجلّ خود و گفت: «پروردگارا! مرا خبر ده به نام های این صورت ها که مقرون است به دو صورت

ص:157


1- 430. ظاهراً: صحیفه.
2- 431. اقبال الاعمال، ج 2، ص 338.
3- 432. اقبال الاعمال، ج 2،، صص 338 - 339.

محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و وصیّ او - صلوات اللَّه علیهما -.»(1)

وحی فرستاد خداوند به سوی او: «این، کنیز من و باقیمانده پیغمبر من است، فاطمه صدّیقه زاهره و قرار دادم او را با خلیل او عصبه ای از برای پیغمبر خود و این دو حسنانند و این فلان است و این فلان، مهدی و این کلمه من است که به او منتشر می کنم رحمت را در بلاد خود و به او بیرون می آورم دین خود و بندگان خود را بعد از یأس و ناامیدی ایشان که من، ایشان را به فریاد برسم.الخ.»(2)

کافی است در این مقام، مضمون خبر شریف که ابن طاوس آن را از اصل کتاب عمل ذی الحجّه حسن بن اسماعیل بن اشناس برداشته و او از معروفان قدما است و معروف به ابن اشناس، صاحب یکی از نسخ صحیفه کامله ای که در ترتیب و مقدار و کلمات با نسخه متداوله، مغایرت بسیار دارد و محلّ اختلاف آن در محلّش مذکور است و از آن چه ذکر شد معلوم می شود وجه لقب.

(153) منّان

چنان چه در هدایه(3) است و آن نیز چون اسامی مبارکه سابقه، از اسماء حُسنی است و در ید باسطه خبری ذکر می شود مناسب مقام.

(154) موتور

در چند خبر شریف، به این لقب مذکور شده و موتور به والد آن است که پدرش کشته شده و خونخواهی او نشده.

مجلسی رحمه الله فرموده: «مراد به والد، یا حضرت عسکری علیه السلام است یا جناب امام حسین علیه السلام

ص:158


1- 433. اقبال الاعمال، ج 2، ص 339.
2- 434. لقب مذکور در کتاب «الهدایه الکبری» یافت نشد.
3- 435. بحارالانوار، ج 51، ص 37.

یا جنس والد، که شامل باشد همه ائمّه علیهم السلام را.»(1)

در خبری موتور بأبیه دارد. آن هم مثل سابق است و چون طلب خون امامان گذشته نشد وارث امامت به آن جناب رسید، آن حقّ، منتقل به آن حضرت شد و طلب خون جمیع را خواهد کرد. بلکه چون وارث جمیع انبیا و مرسلین و اوصیای راشدین است، طلب خون تمام را خواهد کرد که شهید شدند. چنان چه در دعاهای ندبه صریحاً مذکور است و به ملاحظه ای، تمام آنها به منزله والدند برای آن جناب که از همه ارث برده. پس، موتور است به تمام آن سلسله علیّه الهیّه.

در غیبت نعمانی(2) روایت شده است از امام صادق علیه السلام، در حدیثی که فرمود به ابوبصیر: «ای ابامحمّد!به درستی که قائم علیه السلام خروج می کند، موتورِ خشمناک؛ بر بدن او است پیراهن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که بر بدن آن جناب بود روز احد، یعنی آن پیراهن خون آلود.» چنان چه بیاید در وارث.

(155) مدبّر

در مناقب قدیمه از القاب آن حضرت شمرده.

(156) مأمور

چنان چه در آن جا است.

(157) مقدره

چنان چه در هدایه(3) است و آن به معنی توانایی است. چه از کثرت بروز و ظهور عجایب، قدرت های الهیّه از آن جناب، به حدّی رسیده که گویا عین قدرت شده؛ چنان چه

ص:159


1- 436. الغیبه، ص 307.
2- 437. لقب مذکور در کتاب «الهدایه الکبری» یافت نشد.
3- 438. الغیبه، ص 275.

اطلاق عدل و قسط بر آن جناب که گذشت، به همین ملاحظه است.

(158) مأمول

چون مُؤمّل، یعنی آن که آرزو و امید او را دارند. چنان چه در غیبت نعمانی(1) از امام صادق علیه السلام مروی است که بعد از ذکر جمله از علامات، فرمود: «آن گاه بر می خیزد قائم مأمول و امام مجهول.» الخ.

در غیبت فضل فرمود: سلطان مأمول.

در زیارت مأثوره آن جناب است: «السلام علیک ایّها الامام المأمول.»

در مصباح شیخ طوسی(2) و غیره(3) مروی است از عاصم بن حمید که حضرت صادق علیه السلام فرمود و ذکر نمود عملی برای حاجت که آن روزه گرفتن روز چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه و غسل و پوشیدن لباس نظیف و رفتن بر بام خانه و کردن دو رکعت نماز است و خواندن دعایی که یکی از فقرات آن، این است: «متقرّب می شوم به تو به بقیّه باقی، مقیم بین اولیای خود که پسندیدی او را برای نفس خود، طیّب طاهر، فاضل خیّر، نور زمین و عماد او و رجای این امت و سیّد ایشان، آمر به معروف و ناهی از منکر، ناصح امین که مؤدّی است از پیغمبران خاتم اوصیا، نجباء طاهرین صلوات اللَّه علیهم اجمعین.»

(159) مفرّج اعظم

در هدایه(4) و مناقب قدیمه از القاب شمرده.

شیخ مسعودی در اثبات الوصیّه(5) و حضینی در کتاب خود غیر از هدایه(6) روایت

ص:160


1- 439. مصباح المتهجد، ص 328.
2- 440. بحارالانوار، ج 87، ص 32.
3- 441. الهدایه الکبری، ص 328؛ (در کتاب الهدایه الکبری «الفرج الاعظم» ذکر شده است.
4- 442. اثبات الوصیه للإمام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 267.
5- 443. ر.ک: الهدایه الکبری، ص 364.
6- 444. تفسیر القمی، ج 2، ص 129.

کردند از جناب رضاعلیه السلام که فرمود: «هرگاه غایب شد عالم شما از میان شما، پس منتظر باشید فرج اعظم را.»

(160) مضطر

در تفسیر علی بن ابراهیم(1) مروی است از جناب صادق علیه السلام که در آیه شریفه «أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ... »(2) که نازل شده در حقّ قائم علیه السلام. او است واللَّه مضطرّ!؛ فرمود: «هرگاه دو رکعت نماز بخواند در مقام، یعنی مقام ابراهیم علیه السلام و خدای را بخواند، پس اجابت می کند او را و برطرف می کند سوء را و می گرداند او را خلیفه زمین.»

در تأویل الآیات(3) شیخ شرف الدین مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرموده در آیه مذکوره: «آن، نازل شده در قائم علیه السلام، چون خروج کند، عمّامه بر سر نهد و در مقام، نماز کند و به سوی پروردگار خود تضرّع نماید. پس هرگز رایتی از او بر نگردد؛ یعنی به هر جا فرستد، فتح کند.»

نیز از جناب صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «به درستی که قائم علیه السلام چون خروج کند، داخل مسجدالحرام شود و رو به کعبه نماید و پشت به مقام ابراهیم علیه السلام، آن گاه دو رکعت نماز به جای آرد، آن گاه برخیزد پس بگوید:

ای مردم! من سزاوارترین مردمم به آدم.

من سزاوارترین مردمم به ابراهیم.

من سزاوارترین مردمم به اسماعیل.

و ای مردم! من سزاوارترین مردمم به محمّدصلی الله علیه وآله وسلم.

آن گاه دست های خود را به آسمان بلند کند، پس دعا نماید و تضرّع کند تا این که به رو

ص:161


1- 445. سوره نمل، آیه 62.
2- 446. تأویل الآیات، ص 399.
3- 447. تأویل الآیات، ص 399.

در افتد و این است قول خدای عزّوجلّ: «أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اذا دعاهُ....» الخ.(1)

(161) من لم یجعل اللَّه له شبیهاً

در مناقب قدیمه از القاب آن جناب شمرده.

در هدایه(2) سمیّاً نقل کرده و تفسیر نموده به «شبیها» و از فی الجمله تأمّل د این باب و باب آینده، معلوم می شود که احدی، شبیه و نظیر آن جناب نبوده و به رتبه عزّت و جلالش نرسیده و نخواهد رسید.

(162) مقتصر

در مناقب قدیمه از القاب شمرده و شاید مراد، این باشد که جمیع انبیا و اوصیای گذشته در ایّام ریاست و عزلت، مبتلا بودند به معاشرت و مؤانست و مصاحبت، بلکه مواصلت و مناکحت با منافقین و فاسقین و مأمور بودند به مدارات و مؤالفت با آنها، به جهت حفظ و بقای دین و عصابه مؤمنین.

لکن حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - اقتصار خواهد فرمود از انصار و اعوان و مصاحب به مؤمنین مخلصین و عباد صالحین که خدای تعالی از ایشان مدح فرموده و خبر داده که «...عِبَاداً لَنَا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ...»(3) چنان چه عیّاشی روایت کرده(4) و به قول خود خدای تعالی «...أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ»(5) چنان چه علی بن ابراهیم روایت کرده.(6)

رشته الفت و مجالست و مؤانست با کفّار و منافقین، بالمرّه گسسته خواهد شد. صالح

ص:162


1- 448. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 449. سوره اسراء، آیه 5.ص
3- 450. تفسیر العیاشی، ج 2، ص 281.
4- 451. سوره انبیاء، آیه 105.
5- 452. تفسیر القمی، ص 77.
6- 453. سوره شوری، آیه 41.

و طالح

و طیّب و خبیث از یکدیگر جدا شوند و هرگز به احدی از ایشان مستعین نشود؛ چنان چه بسیار می شد که جدّ اکرمش، به اعانت منافقین جهاد می کرد با مشرکین و احتمال می رود که کلمه مذکوره «منتصر» باشد، یعنی دادگیرنده و از آیه شریفه اخذ شده باشد که: «وَلَمَنْ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِکَ مَا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ»(1) چنان چه در تفسیر قمی(2) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «یعنی قائم علیه السلام و اصحاب او. قائم علیه السلام چون خروج کرد، داد گیرد از بنی امیّه و از کذّابین و ناصبیان.»

(163) المصباح الشّدید الضّیاء

چنان چه در لقب بیست و هشتم گذشت.

(164) ناقور

ناقور، صور است، مانند شاخ و مثل آن که در او می دمند.

در غیبت نعمانی(3) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود در آیه شریفه «فَإِذَا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ»(4): «پس هرگاه دمیده شد در صور؛ که از برای ما امامی است مستقر، پس هرگاه اراده فرمود خدای عزّوجلّ اظهار امر خود را، بیفکند در دلش، پس ظاهر شود پس خروج کند به امر خدای عزّوجلّ.»

در تفسیر سیّاری،(5) مروی است از آن جناب علیه السلام که فرمود: «در آیه مذکوره دمیده می شود در گوش قائم علیه السلام و او را اذن می دهند در خروج.»

در اثبات الوصیّه مسعودی(6) مروی است از مفضل بن عمر که گفت: سؤال نمودم از

ص:163


1- 454. تفسیرالقمی، ج 2، ص 277.
2- 455. الغیبه، ص 187.
3- 456. سوره مدثر، آیه 8.
4- 457. ر.ک: المحجه فیما نزل من الحجه، ص 238.
5- 458. اثبات الوصیّه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 269.
6- 459. الهدایه الکبری، ص 376.

حضرت صادق علیه السلام از تفسیر جابر.

پس فرمود: «خبر مده به او سفله را که افشا خواهند نمود آن را. آیا نخواندی در کتاب خدای عزّوجلّ:«فَاِذا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ»

به درستی که از ما، امامی خواهد بود پنهان؛ پس هرگاه اراده فرمود خداوند عزّوجلّ اظهار امر خود را، می افکند در قلبش، پس ظاهر می شود تا این که برمی خیزد به امر خداوند جلّ ثناؤه.»

(165) ناطق

در مناقب قدیمه و هدایه(1) از القاب آن حضرت شمرده شده است.

در مقتضب الاثر(2) مروی است در خبری طولانی که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم برای سلمان ذکر نمود اسامی ائمّه علیهم السلام را تا این که فرمود: «پس حسن بن علی، صامت امین عسکری پس پسر او، حجّه اللَّه بن الحسن المهدی النّاطق القائم به حق اللَّه.»

در زیارت عاشورا است به روایت ابن قولویه:(3) «وان یرزقنی طلب ثارکم مع امام مهدی ناطق لکم» و به روایت شیخ طوسی(4) «مع امام مهدی ظاهر ناطق منکم» و ناطق بودن آن حضرت ظاهر است چه آبای طاهرینش، مهر خموشی بر لب زده بودند از علوم و اسرار و معارف و حکم، به جهت نبودن علم حمله نفرمودند مگر اندکی، بلکه بسیاری از احکام به جهت خوف از اعداء در پرده خفا ماند.

محمّد بن طلحه شافعی گفته: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را «بطین» می گفتند، یعنی مبطن و مخفی کننده علوم و اسراری که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به او آموخته بود، به جهت نداشتن محلّ قابل و خوف و نبودن مجال و همه این گنج های الهیّه ذخیره شده که از لسان

ص:164


1- 460. مقتضب الاثر، ص 7.
2- 461. کامل الزیارات، ص 230.
3- 462. مصباح المتهجد، ص 775.
4- 463. دعای افتتاح.

مبارک آن حضرت به مردم رسد.» در دعای ماه مبارک است: «خدایا! ظاهر کن دین خود و سنّت پیغمبر خود را، تا آن که مخفی نکند چیزی از حقّ را از بیم احدی از خلق.»(1)

(166) نهار

شیخ فرات بن ابراهیم در تفسیر خود(2) روایت کرده از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «حارث اعور، عرض کرد به حسین علیه السلام: یابن رسول اللَّه! فدای تو شوم! خبر ده مرا از قول خداوند در کتاب خود «وَالشَّمْسِ وَ ضُحیها»

فرمود: «وای بر تو ای حارث! این محمّد، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است.»

گفتم: فدای تو شوم! قول خداوند «وَالْقَمَرِ اَذا تَلیها»؟

فرمود: «این امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب علیه السلام است که در پی آمده محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را.»

گفتم: قول خداوند «وَالنَّهارِ اَذا جَلَّیها»؟

فرمود: «این قائم است از آل محمّدعلیهم السلام که پر کند زمین را از عدل و داد.»

در تفسیر علی بن ابراهیم(3) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود(4) در آیه شریفه «واللَّیْلِ اَذا یَغْشی : «شب، در این جا دومی است که فرو پوشانید امیرالمؤمنین علیه السلام را در دولت خود که جاری شد برای او بر آن جناب. و امر فرمود امیرالمؤمنین علیه السلام را که صبر کند(5) در دولت ایشان تا منقضی شود آن دولت.

«والنّهار اذا تجلّی» فرمود: نهار، آن قائم از ما اهل بیت علیهم السلام است که هرگاه برخاست، غلبه کند دولت باطل را و در قرآن، زده شده در او مثل ها و مخاطبه نموده به آن ها، یعنی خدای تعالی با پیغمبر خود و ماها؛ پس نمی داند آن را غیر از ما.»

ص:165


1- 464. تفسیر فرات الکوفی، ص 563.
2- 465. تفسیر القمی، ج 2، ص 425.
3- 466. عبارت خبر «غش» بود که به معنی خیانت و مکر است و ظاهراً حاصل معنی آیه باشد، چه این دو با هم فرق دارند. منه. مرحوم مؤلف
4- 467. یا امر فرمود آن جناب را که صبر کنیم نسخه احتمال هر دو را دارد. منه مرحوم مؤلف
5- 468. الهدایه الکبری، ص 328.

(167) نفس

در هدایه(1) آن را از القاب شمرده.

(168) نور آل محمّدعلیهم السلام

چنان چه در خبری است که بیاید در باب دهم ان شاءاللَّه از جناب صادق علیه السلام و در ذخیره از اسامی آن جناب شمرده که در قرآن مذکور است.

در چند خبر که بعضی گذشت و بعضی خواهد آمد، مذکور است در آیه شریفه «وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ»(2) یعنی به ولایت قائم علیه السلام و به ظهور آن جناب و در آیه شریفه«وَاَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(3) که مراد، روشن شدن زمین است به نور آن جناب و در یکی از زیارات جامعه است در اوصاف آن حضرت: «نور الانوار الّذی تشرق به الارض عمّا قلیل.»

در غایه المرام(4) و غیره مروی است از جابر ابن عبداللَّه انصاری که گفت: داخل شدم در مسجد کوفه در حالتی که امیرالمؤمنین علیه السلام با انگشتان مبارک می نوشت و تبسّم می فرمود. پس گفتم: یا امیرالمؤمنین! چه تو را به خنده آورده؟

فرمود: «عجب دارم از آن که می خواند این آیه را و نمی شناسد آن را بی حقّ معرفت.»

گفتم به آن جناب: کدام آیه است یا امیرالمؤمنین؟!

فرمود: «اَللَّهُ نُورُ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ» تا آخر«مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ»(5) مشکوه محمّدصلی الله علیه وآله وسلم است.

فیها مصباح، منم مصباح.

ص:166


1- 469. سوره صف، آیه 8.
2- 470. سوره زمر، آیه 69.
3- 471. غایه المرام، ج 3، ص 264.
4- 472. سوره نور، آیه 35.
5- 473. لقب مذکور در کتاب «الهدایه الکبری» یافت نشد.

در زجاجه، الزجاجه حسن و حسین علیهما السلام است.

کانّها کوکب دریّ، علی ب الحسین است.

یوقد من شجره مبارکه، محمّد بن علی است.

زیتونه، جعفر بن محمّد است.

لاشرقیه، موسی بن جعفر است.

ولاغربیّه، علی بن موسی الرضا است.

یکاد زیتها یضی ء، محمّد بن علی است.

ولو لم تمسسه نار، علی بن محمّد است.

نور علی نور، حسن بن علی است.

یهدی اللَّه لنوره من یشاء، قائم مهدی علیه السلام است.

در جمله ای از اخبار معراج، مذکور است که نور آن جناب در عالم اظلّه، میان انوار و اشباح ائمّه علیهم السلام مانند ستاره درخشان بود در میان سایر کواکب و در خبری، چون ستاره صبح برای اهل دنیا.

169 و (170) نور الاصفیاء و نور الاتقیاء

مستند هر دو گذشت در لقب بیست و هشتم.

(171) نجم

در ذخیره از اسامی آن جناب شمرده که در قرآن مذکور است.

(172) ناحیه مقدّسه

در جنّات الخلود گفته که در ایّام تقیّه، گاهی آن حضرت را به این لقب می خواندند.

ص:167

(173) واقیذ

در کتاب مذکور مسطور است که این لقب آن جناب است در کتب سماویّه؛ یعنی غایب شونده مدّت مدید و در تاریخ عالم آراء مذکور است که اسم آن حضرت در تورات واقیذما نوشته شده.

(174) وتر

در مناقب قدیمه و هدایه(1) از القاب شمرده، یعنی تنها و طاق و فرد و منفرد در کمال و فضایل؛ که ممکن باشد تحقّق آن در نوع بشر و در خصایص و اکرامات مخصوصه الهیّه که گذشت و خواهد آمد که احدی از حجج قبل از آن جناب به آنها سرافراز نشده.

(175) وجه

در هدایه(2) از القاب شمرده و در زیارت آن جناب است: «السّلام علی وجه اللَّه المنقلب بین اظهر عباده.»

(176) ولی اللَّه

مکرّر در اخبار به این لقب مذکور شده؛ خصوص در لسان روات و در ید باسطه بیاید که خداوند در شب معراج فرمود: «او - یعنی قائم علیه السلام - ، ولیّ من است، به راستی.»(3)

در کفایه الأثر(4) خزّاز مروی است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «چون برسد وقت خروج او، برای او است شمشیری غلاف کرده، پس ندا کند او را شمشیر، برخیز ای ولیّ اللَّه و بکش دشمنان خدا را!»

ص:168


1- 474. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 475. الامالی، شیخ صدوق، ص 641.
3- 476. کفایه الاثر، ص 266.
4- 477. ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه، ص 268؛ عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 65؛ الخرائج و الجرائج، ج 2، ص 551؛ قصص الانبیاء، ص 360

در خبر دیگر فرمود: «عَلم آن حضرت نیز همین ندا در آن وقت کند.»(1)

(177) وارث

در مناقب قدیمه و هدایه(2) از القاب آن حضرت شمرده و بیاید در خطبه غدیریّه از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «أَلا انّه وارث کل علم والمحیط به» و هویدا است که آن جناب، وارث علوم و کمالات و مقامات و آیات بیّنات جمیع انبیا و اوصیاء و آباء طاهرین خودعلیهم السلام است.

در حدیث طولانی مفضّل است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: «چون عسکر حسنی وارد کوفه شود، حسنی از عسکر خود جدا شود و حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - نیز از عسکر خود جدا شود؛ پس میان دو لشگر بایستند.

حسنی به آن جناب بگوید: اگر تو مهدی آل محمّدی علیهم السلام، پس کجا است عصای جدِّ تو، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و انگشتر او و بُرد او و زره او که او را فاضل می گفتند و عمّامه او که سحاب نام داشت و اسبش که مربوع(3) نام داشت و ناقه عضبای او و استر دلدل او و حمار او که یعفور می گفتند و شتر سواری او براق و قرآنی که جمع کرد آن را امیرالمؤمنین علیه السلام بدون تغییر و تأویل؟

پس حضرت حاضر نماید جوالی یا مانند آن که او را سَفَط می گویند و در آن است آن چه او خواسته.

مفضّل گفت: ای آقای من! همه آنها در سَفَط است؟

فرمود: بلی! واللَّه! و ترکه جمیع پیغمبران، حتّی عصای آدم و آلت نجّاری نوح و ترکه هودظ و صالح و مجموعه ابراهیم و صاع یوسف و مکیال شعیب و آینه او و عصای موسی

ص:169


1- 478. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 479. در الهدایه برقوع آمده است. ر.ک: الهدایه الکبری، ص 404.
3- 480. الهدایه الکبری، ص 404.

و تابوتی که در او است، بقیّه آن چه ماند از آل موسی و آل هارون که ملایکه برمی دارند و زره داود و عصای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و انگشتر سلیمان و تاج او و رحل عیسی و میراث جمیع پیغمبران و مرسلین در آن سفط است.(1)شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر خود روایت کرده که از صادقین علیهما السلام خبر رسیده: «تابوت و عصای موسی، در دریای طبرستان است و در عهد حضرت صاحب الزمان علیه السلام از آن جا برآرند.»(2)

در غیبت نعمانی(3) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «عصای موسی علیه السلام از شاخه درخت آس بود که در بهشت کاشته شده بود. جبرئیل علیه السلام آن را برای او آورد، چون متوجّه شد به سمت مدین؛ و او و تابوت آدم علیه السلام در دریاچه طبریّه است و کهنه نمی شوند و متغیّر نمی شوند تا این که بیرون آورد آنها را قائم علیه السلام، چون خروج نماید.»

در چند خبر رسیده که «کتب اصلیّه سماویّه، در غاری است در انطاکیه و آن حضرت، آنها را بیرون خواهد آورد.»

در غیبت فضل بن شاذان مروی است از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «اول چیزی که ابتدا می فرماید به آن قائم علیه السلام آن که می فرستد به انطاکیه، پس بیرون می آورد از آن جا تورات را از غاری که در آن، عصای موسی علیه السلام و خاتم سلیمان است.»(4)

در غیبت نعمانی(5) مروی است از حضرت صادق علیه السلام که فرمود به یعقوب بن شعیب: «آیا نشان ندهم به تو پیراهن قائم علیه السلام را که در آن خروج می کند؟

گفتم: بلی.پس طلبید کتابدانی را پس آن را باز کرد و از آن، پیراهن کرباسی بیرون آورد و پهن کرد. پس دید در آستین چپ او خونی. پس فرمود: «این پیراهن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است که بر بدن مبارکش بود آن روز که دندانش را شکستند و در او خروج می کند قائم علیه السلام.»

پس آن خون را بوسیدم و بر روی خود گذاشتم. آن گاه آن را پیچید و برداشت.

ص:170


1- 481. روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 368.
2- 482. الغیبه، ص 238.
3- 483. ر.ک؛ بحارالانوار، ج 52، ص 390.
4- 484. الغیبه، ص 243.
5- 485. الغیبه، ص 270.

در آن جا(1) و کافی(2) مروی است که فرمود: «بیرون می رود صاحب این امر، از مدینه به سوی مکّه با میراث رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.»

راوی پرسید: میراث رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چیست؟

فرمود: «شمشیر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و زره او و عمّامه آن جناب و عصای او و اسلحه آن حضرت و زین او.»

(178) هادی

در تاریخ جهضمی در باب القاب ائمّه علیهم السلام گفته: لقب قائم علیه السلام، هادی و مهدی است.

در اخبار و ادعیه و زیارات، به این لقب، مکرّر مذکور است و خدای تعالی کسی را هادی برای کافّه عالمیان نکند و به سوی ایشان نفرستد، بلکه وعده ندهد که کارش را به انتها رساند، مگر بعد از آن که خود به حقیقت هدایت یافته و جمیع راه های به سوی حقّ و حقیقت برای او مفتوح شده و به مقاصد رسیده و مستعد هدایت کردن شده.

پس آن را که خدای تعالی او را هادی قرار داده و به این لقب، او را سرافراز فرموده، باید مهدی باشد و جنابش مهدی نامیده نشود مگر دارای آن مقام از هدایت شود که تواند از جانب حضرت مقدّسش، در مقام هدایت خلق برآید و هرکس را به راهی که داند و تواند به مقصد خویش، حسب استعدادش رساند و به این ملاحظه، جایز است تفسیر هر یک به دیگری، چنان چه در لقب مهدی گذشت.

از جانب امام صادق علیه السلام پرسیدند از معنی مهدی. فرمود: «آن که هدایت نماید مردم را.... الخ»

یعنی آن مهدی که خدای تعالی او را مهدی نامیده، آن کسی است که مقام هدایت یافتنش به جایی رسیده که تواند از جانب اقدسش در مقام هدایت کردن برآید و نظیر اشکال تفسیر مهدی به هادی، اشکالی است که در لقب مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام رسیده.

ص:171


1- 486. الکافی، ج 8، ص 224.
2- 487. معانی الاخبار، ص 63.

در معانی الاخبار(1) و علل(2) روایت شده از امام باقرعلیه السلام که از آن جناب پرسیدند: امیرالمؤمنین علیه السلام را چرا امیرالمؤمنین می گویند؟

فرمود: «لانّه یمیرهم العلم.»

زیرا که آن حضرت، طعام علم برای ایشان می آورند. آیا نشنیدی کتاب خداوند را «ونمیر اهلنا»؟

و وجه اشکال آن که: میره که به معنی جلب طعام است، از «مار یمیر میراً» و «امیر» از «اَمر یأمر» است، به معنی فرمان دهنده. پس بعضی گفتند: این، بر وجه قلب است و بعضی گفتند: امیر، فعل مضارع است بر صیغه متکلّم و خود حضرت این کلام را فرموده، آن گاه مشتهر شد به آن، چنان چه گفته اند در «تأبّط شرّاً» و وجه سوم گفته اند: امرای دنیا امیر شده اند به جهت آن که ایشان متکفّلند جلب طعام را برای خلق و آن چه محتاجند به آن در امور معاش خود به زعم خودشان.

امّا امیرالمؤمنین علیه السلام پس امارت او به جهت امری است بزرگتر از این، زیرا که آن جناب برای ایشان جلب طعام روحانی می کند که سبب حیات ابدیّه و قوّت روحانیّه ایشان است با مشارکت امرا در میره جسمانیه.

علّامه مجلسی رحمه الله(3) این وجه را پسندیده و بهتر همان است که در تفسیر مهدی گفتیم به این که امارت، از جانب خداوند نشود؛ مگر بعد از تکمیل و استعداد و رسیدن در مراتب علوم به درجه ای که هرکس به هر چه محتاج باشد تواند به او تعلیم نماید. پس تا خود، عالم راسخِ عامل نشود، بر مسند امارت الهیه نتواند نشیند. پس از هر کسی که خبر دهد از این مقام علمی، او را توان گفت که به مقام امارت رسیده و هر که را امیر خواند ناچار درجات علوم را طی نموده، نه چون امارت مخلوق که هر جاهل نادانی را امیر کنند و شاید بتوان آن وجه سوم را به این راجع نمود. «واللَّه العالم»

ص:172


1- 488. علل الشرایع، ج 8، ص 161.
2- 489. بحارالانوار، ج 37، ص 293.
3- 490. الهدایه الکبری، ص 328.

(179) ید الباسطه

در هدایه(1) از القاب خاصّه شمرده، یعنی دست قدرت و نعمت خداوندی که به او می گستراند رحمت و رأفت و لطف خود را بر بندگان و فراخ می فرماید روزی را بر ایشان و دفع می نماید بلا را از ایشان.

شیخ صدوق در امالی(2) روایت کرده از عبداللَّه بن عباس که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «چون مرا به آسمان هفتم بردند و از آن جا به سوی سدره المنتهی و از سدره به سوی حجاب های نور، ندا کرد مرا پروردگار جلّ جلاله:

ای محمّد! تو بنده منی و من پروردگار تو؛ از برای من، پس خضوع کن و مرا پرستش نما و بر من، پس توکّل کن و به من، پس اعتماد نما! به درستی که من راضی شدم به تو که بنده و حبیب و رسول و نبیّ من باشی و به برادر تو، علی علیه السلام که خلیفه و باب باشد.

پس او حجّت من است بر بندگان من و پیشواست برای خلق من. به او شناخته می شوند دوستان من از دشمنان من و به او جدا می شود حزب شیطان از حزب من و به او برپا می شود دین من و حفظ می شود حدود من و نافذ می شود احکام من.

و به تو و به او و به ائمّه از فرزندان او رحم می کنم بندگان و کنیزان خود را و به قائم از شما معمور و آباد می کنم زمین خود را به تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر و تمجید خود و به او پاک می کنم زمین را از دشمنان خود و میراث می دهم آن را به اولیای خود و به او پست و خوار می گردانم کلمه آنان را که به من کافر شدند و به او کلمه خود را بلند می گردانم و به او زنده می کنم و حیات می دهم بندگان خود و بلاد خود را به علم خود و برای او ظاهر می کنم گنج ها و ذخیره ها را به مشیّت خود و ظاهر می کنم برای او، اسرار و ضمایر را به اراده خود و امداد می کنم او را به ملایکه خود که او را مؤیّد شوند بر انفاذ امر من و اعلان دین من؛ این است ولیّ من به حقّ و مهدی بندگان من به راستی.»

ص:173


1- 491. الامالی، ص 300.
2- 492. اشتباه شده، باید پیش از ید باسطه نوشته شود. منه. مرحوم مؤلف

(180) یمین

(1) در هدایه(2) آن را از القاب شمرده و آن مثل ید باسطه است.

(181) وهوه ل

شیخ احمد بن محمّد بن عیاش در جزء ثانی مقتضب الاثر(3) روایت کرده به اسناد خود از حاجب بن سلیمان بن صورح السدوی که گفت: ملاقات کردم در بیت المقدس، عمران بن خاقان را که بر دست منصور، مسلمان شده بود و او با یهود محاجّه کرده بود به بیان و علمی که داشت و نمی توانستند منکر او شوند، به جهت آن چه در تورات بود از علامات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و خلفای بعد از او.

پس روزی به من گفت: ای اباموزج! ما می یابیم در تورات سیزده اسم را، یکی از آنها محمّدصلی الله علیه وآله وسلم است و دوازده نفر از اهل بیت او که آنها اوصیا و خلفای اویند و مذکورند در تورات؛ نیست در پیشوایان بعد از آن حضرت، کسی از تیم و نه از عدی و نه از بنی امیّه و من گمان می کنم آن چه این شیعه می گویند، حقّ باشد.

گفتم: مرا خبر ده به آن!

گفت به من: عهد و میثاق خداوندی بده که خبر نکنی شیعه را به چیزی از آن، که به آن بر من غلبه کنند.

گفتم: چرا خوف داری از این؟ و این قوم یعنی بنی عباس از بنی هاشم اند.

گفت: نیست نام های ایشان، نام های این ها، بلکه ایشان از فرزندان اول ایشان، محمّدصلی الله علیه وآله وسلم هستند و از باقیمانده او در زمین، یعنی صدّیقه طاهره علیها السلام بعد از او.

پس دادم به او آن چه خواست از پیمان ها.

گفت سپس: «خبر ده به آنها پس از من.

ص:174


1- 493. الهدایه الکبری، ص 328.
2- 494. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 39 - 40.
3- 495. الغیبه، ص 477.

اگر من، پیش از تو مُردم وگرنه بر تو نیست که خبر دهی به آنها احدی را.»

گفت: می یابیم آنها را در تورات: شموعل، شماعیسحوا، وهی هر، حی ابثوا، بمامدثیم، عوشود، بسنم، بولید، بشیرالعوی، فوم لوم کودود، عان لاندبود، وهوه ل.»

نسخه چنین بود و صحّت و سقم آن بر عهده من نیست.

مخفی نماند که مراد از تورات، گاهی همان کتاب آسمانی مُنزل بر حضرت موسی علیه السلام است که مشتمل است بر پنج سِفر و گاهی اطلاق می شود بر تمام کتب آسمانی که نازل شده از عهد آن حضرت تا قبل از جناب عیسی علیه السلام بر پیغمبران که در آن زمان ها بودند و آنها را عهد عتیق نیز می گویند.

(182) یعسوب الدین

در غیبت شیخ طوسی(1) روایت شده از امام صادق علیه السلام که امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: «پیوسته مردم در نقصانند تا آن که گفته نمی شود اللَّه؛ یعنی نام خدای تعالی برده نمی شود. پس هرگاه چنین شد ثابت می ماند یعسوب دین با اتباعش. پس مبعوث می فرماید خداوند، گروهی را از اطراف زمین که می آیند مانند ابرهای تنگ پاییز.

قسم به خداوند که می شناسم اسم های ایشان و قبیله های ایشان و اسم امیر ایشان را و ایشان را برمی دارد خداوند به نحوی که می خواهد از قبیله ای یک مرد و دو مرد و شمرد تا رسید به نُه.

پس جمع می شوند از آفاق، سی صد و سیزده مرد، به عدد اهل بدر و این است قول خداوند عزّوجلّ:

«...أَیْنَ مَا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمْ اللَّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ »(2)؛ در هر کجا که باشید خداوند تبارک و تعالی می آورد همه شما را، به درستی که خداوند جلّ جلاله بر هر چیزی تواناست.

ص:175


1- 496. سوره بقره، آیه 148.
2- 497. عیون الاخبارالرضاعلیه السلام، ج 1، ص 91.

حتّی آن که مرد، دست ها را گرد زانو حلقه کرده مشبّک می کند در یکدیگر. پس نمی گشاید آن را تا آن که خداوند عزّوجلّ می رساند او را به آن جا. جزء اول این خبر را سیّد رضی رحمهم الله در کتاب شریف نهج البلاغه نقل کرده و متن آن، این است: «فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین بذنبه فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف.»

سیّدرحمه الله فرموده: یعسوب دین، سیّد عظیم و مالک امور مردم است در آن روز و قزع، پاره های ابری است که در او، آب نیست.

جزری در نهایه و زمخشری و دیگران این فقره را که کنایه از ظهور حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - است نقل کرده، شرح نمودند و یعسوب در اصل امیر مگس عسل است و ذنب کنایه از انصار آن حضرت است و آن چه ترجمه شد، مطابق تفسیری است که زمخشری کرده.

مخفی نماند که بیشتر این اسامی و القاب و کنیه ها که ذکر شد از جانب مقدّس حضرت باری تعالی و انبیا و اوصیاعلیهم السلام است و نام گذاردن خدای تعالی و خلفایش اسمی را برای کسی، نه مثل نام گذاردن متعارف خلایق است که در آن رعایت و ملاحظه معنی آن اسم و وجود و عدم، در آن شخص نکنند و بسا شود که برای پست رتبه و فطرت و مذموم الخلقه و خصلت، اسامی شریفه نام گذارند و لکن خدای تعالی و اولیایش تا معنی آن اسم در آن شخص راست نیاید، آن اسم را برای او نگذارند و شود که ملاحظه معانی و صفات متعدّده در یک اسم شریف شود و برای آنها آن اسم را به او بخشند و از این جهت است که در اخبار مکرّر، ابتدا و در مقام جواب سائل، علّت اسما و القاب شریفه حجج علیهم السلام را بیان فرمودند و برای پاره ای، وجوه متعدّده ذکر نمودند؛ چنان چه در وجه کنیه بودن ابوالقاسم برای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: «چون پسری داشت که او را قاسم می گفتند.»(1) نیز فرمودند: «چون آن جناب، پدر امّت است و رییس امّت، امیرالمؤمنین علیه السلام است و او قاسم بهشت و دوزخ است. پس آن حضرت ابوالقاسم است، یعنی پدر امیرالمؤمنین علیه السلام است.»

ص:176


1- 498. همان و نیز ر.ک: معانی الاخبار، ص 52.

(1)

نیز فرمودند: «چون آن جناب قسمت می کند رحمت را در میان خلق، روز قیامت.»(2)

هکذا در سایر اسامی و القاب و از این جا معلوم می شود که کثرت اسامی و القاب الهیّه، کاشف است از کثرت صفات و مقامات عالیه که هریک دلالت بر خلق و صفتی و فضل و مقامی کند؛ بلکه بعضی بر جمله ای از آنها و از آنها باید پی برد به آن مقامات به آن قدر که لفظ را گنجایش و فهم را، راه باشد. نیز ظاهر شد که درک اندکی از مقام امام زمان علیه السلام از قوّه بشر بیرون است.

ص:177


1- 499. عیون الاخبار الرضاعلیه السلام، ج 1، ص 91 و نیز ر.ک: معانی الاخبار، ص 52.
2- 500. کمال الدین و تمام النعمه، ص 286.

ص:178

باب سوم: در شمّه ای از اوصاف شمایل و بعضی از خصایص آن جناب علیه السلام

اشاره

در شمّه ای از اوصاف شمایل حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - و بعضی از خصایص آن جناب، در نهایت اختصار و ایجاز و آن در دو فصل است:

فصل اول:در شمایل آن جناب

مخفی نماند که شمایل آن حضرت در اخبار متفرّقه به عبارات مختلفه و متقاربه از طرق خاصّه و عامّه مذکور است و ذکر تمام هر خبر با مآخذ آن، موجب تطویل است. لهذا به محل حاجت از متن هر یک قناعت کرده با ترجمه آن و ترجیح بعضی بر بعضی در صورت اختلاف و عدم امکان اجتماع، خروج است از وضع کتاب.

شیخ صدوق در کمال الدین(1) روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مهدی علیه السلام شبیه ترین مردم است به من در خَلق و خُلق.»

به روایتی فرمود: «شمایل او شمایل من است.»(2)

خزّاز روایت کرده در کفایه الاثر(3) که آن جناب فرمود: «پدر و مادرم، فدای هم نام من و شبیه من و شبیه موسی بن عمران و در غیبت فضل بن شاذان به سند معتبر، از آن جناب مروی است که فرمود: «نهم از امامان که از صلب حسین اند، قائم اهل بیت من و مهدی

ص:179


1- 501. همان، ص 257.
2- 502. کفایه الاثر، ص 158 - 159.
3- 503. ر.ک: کفافیه المهتدی گزیده حدیث دوازدهم، ص 77.

امّت من است و شبیه ترین مردمان است به من در شمایل و افعال و اقوال»(1) و در غیبت نعمانی(2) مروی است از کعب الأحبار که گفت: «قائم مهدی علیه السلام از نسل علی علیه السلام است، شبیه ترین مردم است به عیسی بن مریم در خَلق و خُلق و سیما و هیأت». الخ.

عامّه نیز روایت کرده اند که آن جناب شبیه ترین خلق است به عیسی علیه السلام(3) و در دو علوی است که شمایل آن جناب: «ابیض مشرب حمره»(4) سفیدی که سرخی به او آمیخته و بر او غلبه کرده

در صادقی است «اسمر یعتور مع سمرته صفره من سهر اللیل»(5) گندم گون که عارض شود آن را با گندم گونیش زردی از بیداری شب و در اخبار عامّه است: «لونه لون عربی وجسمه جسم اسرائیلی»(6) رنگش رنگ عربی است و جسمش چون جسم بنی اسراییل، یعنی در طول قامت و بزرگی جثّه(7).

در علوی است: «شاب مربوع»(8) جوانی است میانه قد و در نبوی است «اجلی الجبین»(9) فراخ است پیشانی مبارکش یا خوب رو که هر دو موی پیشانی او رفته.

در صادقی است: «مقرون الحاجبین»(10) ابروان مبارکش به هم پیوسته؛ «اقنی الانف»(11) بینی مبارکش باریک دراز که وسطش فی الجمله انحدابی دارد.

ص:180


1- 504. ر.ک: کفافیه المهتدی گزیده حدیث دوازدهم، ص 77.
2- 505. ر.ک: مکیال المکارم، ج 1، ص 221، باب شباهات به عیسی علیه السلام.
3- 506. ر.ک: بحارالانوار، ج 16، ص 186؛ تذکره الفقهاء، ج 1، ص 153.
4- 507. ر.ک: بحارالانوار، ج 83، ص 81؛ فلاح السائل، ص 200.
5- 508. العمده، ص 439.
6- 509. این اختلاف لون در شمایل رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نیز شده و در آن جا جمع کردند به این که آن چه از جسد، برهنه و مواجه آفتاب می شد گندمگون بود و آن چه منوّر بود به جامه سفید بود. منه. حفظ اللَّه مرحوم مؤلف
7- 510. الارشاد، ج 2، ص 382؛ الغیبه (شیخ طوسی) ص 470؛ الخرائج و الجرائح؛ ج 3، ص 1151.
8- 511. بحارالانوار، ج 51، ص 80.
9- 512. الکافی، ج 1، ص 443.
10- 513. همان.
11- 514. الغیبه، شیخ طوسی، ص 470؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1152.

در علوی است: «حَسَن الوجه و نور وجهه یعلو سواد لحیته ورأسه»(1) نیکو رو است و نور رخسارش، چنان درخشان است که مستولی شده بر سیاهی ریش و سرمبارکش.

در نبوی است: «وجهه کالدینار»(2) چهره اش در صفا و بی عیبی مانند اشرفی است. «علی خدّه الایمن خال کانّه کوکب دُرّی»(3) و به روی راست آن جناب، خالی است که پنداری ستاره ای است درخشان.

در علوی است: «افلج الثنایا»(4) میان دندان های مبارکش گشاده است. «حسن الشّعر یسیل شعره علی منکبیه»(5) نیکو مو است، موهایش بر کتف مبارکش ریخته.

در خبر سعد بن عبداللَّه است: «وعلی رأسه فرق بین و فرقین کأنّه الفٌ بین واوین»(6)

در باقری است: «مشرف الحاجبین» میان ابروانش بلند است. «غایر العینین»(7) چشمانش در کاسه سر مبارکش فرو رفته، یعنی برآمدگی ندارد به وجهه اثر در روی مبارکش اثری است.

در صادقی است: «شامه فی راسه»(8) در سر مبارک علامتی دارد.

در علوی است: «مبدح البطن»(9) و در علوی است «ضخیم البطن».

(10)

ص:181


1- 515. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 247؛ بحارالانوار، ج 51، ص 77.
2- 516. کشف الغمه، ج 3، ص 269؛ بحارالانوار، ج 51، ص 80.
3- 517. الغیبه، محمّد بن ابراهیم نعمانی، ص 215.
4- 518. الارشاد، ج 2، ص 382.
5- 519. کمال الدین و تمام النعمه، ص 457؛ دلائل الامامه، ص 509؛ الثاقب فی المناقب، ص 585.
6- 520. تاریخ الامم و الملوک، ج 4، ص 531؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 389.
7- 521. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 216؛ بحارالانوار، ج 51، ص 41.
8- 522. کمال الدین و تمام النعمه، ص 636؛ بحارالانوار، ج 51، ص 35.
9- 523. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 215؛ بحار الانوار، ج 51، ص 39، (در هر دو منبع یاد شده، «ضخم البطن» ذکر شده است.)
10- 524. کمال الدین و تمام النعمه، ص 136؛ بحارالانوار، ج 51، ص 35.

در صادقی است: «منتدح البطن»(1) و معنی این فقرات متقارب است، یعنی شکم مبارکش بزرگ و فراخ و پهن است.

در باقری است: «واسع الصدر مسترسل المنکبین عریض مابینهما»(2) سینه مبارکش فراخ است و کتف هایش فروهشته و میان آن، پهن.

در خبر دیگر: «عریض ما بین المنکبین»(3)

در صادقی است: «بعید ما بین المنکبین»(4) میان دو کتف مبارکش عریض و دور است.

در علوی است: «عظیم مشاش المنکبین»(5) سر استخوان کتف شریفش بزرگ است.

«بظهره شامتان، شامه علی لون جلده و شامه علی شبه شامه النبی صلی الله علیه وآله وسلم»؛(6) در پشت مبارکش دو نشانه و علامت است: یکی به رنگ بدن شریفش و دیگری شبیه علامتی که در کتف مبارک حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم بود.

در علوی دیگر است: «کث اللحیه اکحل العینین براق الثانیا فی وجهه خال فی کتفه علائم نبوّه النبی صلی الله علیه وآله وسلم»(7) ریش مبارکش انبوه و چشمانش سیاه سرمه گون و دندانش درخشنده و در رخسارش خالی است و در کتفش علامت های نبوّت پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم که معروف است به مُهر نبوّت و در رنگ و شکل نقش آن، اختلاف بسیار است. «عریض الفخذین»(8) ران های مبارکش عریض است.

در علوی دیگر: «اذیل الفخذین الفخذه الیمنی شامه»(9) و در بعضی نسخ «ولربل»

(10)

ص:182


1- 525. بصائرالدرجات، ص 209؛ بحارالانوار، ج 52، ص 319، (از امام صادق علیه السلام روایت شده)
2- 526. مقاتل الطالبین، ص 15؛ تاریخ آل زراره، ج 1، ص 22.
3- 527. بحارالانوار، ج 16، ص 149 و ج 44، ص 137؛ کنزالعمال، ج 7، ص 32.
4- 528. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653؛ بحارالانوار، ج 51، ص 35.
5- 529. همان؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1150؛ بحارالانوار، ج 51، ص 35.
6- 530. کنزالعمال؛ ج 14، ص 590؛ کتاب الفتن، ص 226.
7- 531. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1150.
8- 532. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 215؛ بحارالانوار، ج 51، ص 40.
9- 533. اصل: و اربل
10- 534. جواهر المطالب فی مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 1، ص 276؛ بحارالانوار، ج 83، ص 81.

یعنی رانش گوشت زیاد دارد. و «اذیل» نیز کنایه از پهنایی است و در ران راستش علامتی است.

در صادقی است: «احمش الساقین»(1) ساق های مبارکش باریک است و در شکم و ساق، مانند جدّ خود، امیرالمؤمنین علیه السلام است.

در صادقی یا باقری است: «شامه بین کتفیه من جانبه الایسر تحت کتفیه ورقه مثل ورقه الاس» علامتی میان دو کتف دارد از طرف چپ، زیر دو کتف مبارکش ورقی است مثل برگ درخت مورد.

در نبوی است: «اسنانه کالمنشار و سیفه کحریق النار»(2) داندان هایش مانند ارّه در تیزی و حدَّت یا در انفراج از یکدیگر و شمشیرش چون آتش سوزان.

در نبوی دیگر است: «کانّ وجهه کوکب دُرّی فی خده الایمن خال اسود»(3) گویا رخسارش چون ستاره درخشان و در روی راستش، خال سیاهی است «افرق الثنایا»(4) دندان هایش از یکدیگر جدا است.

در نبوی دیگر: «المهدی طاووس اهل الجنه وجهه کالقمر الدرّی»(5) مهدی علیه السلام طاوس اهل جنّت است، چهره اش مانند ماهِ درخشنده است. «علیه جلابیب النور» بر بدن مبارکش جامه هاست از نور.

در رضوی است: «علیه جیوب النور تَتَوقَّدَ بشعاع ضیاء القدس»(6) حاصل مضمون، بنابر بعضی احتمالات، بر آن جناب جامه های قدسیه و خلعت های نورانیه ربّانیه است متلألاست به شعاع انوار فیض و فضل حضرت احدیّت جلّت عظمته.

ص:183


1- 535. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 247؛ بحارالانوار، ج 51، ص 77.
2- 536. بحارالانوار، ج 51، ص 80؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 319.
3- 537. کشف الغمه، ج 3، صص 270 - 289؛ بحارالانوار، ج 51، صص 80 - 96.
4- 538. کشف الغمه، ج 3، ص 282؛ الطرائف، ص 178؛ الصراط المستقیم، ج 2، ص 241.
5- 539. عیون اخبارالرضاعلیه السلام، ج 1، ص 10؛ بحارالانوار، ج 51، ص 152.
6- 540. مجلسی احتمال داده که اصل نسخه «اقحوانه و ارجوان» بوده یا دوّم بدل اول بوده و ناسخ هر دو را ضبط نموده یا «اقحوانه ابیض» بوده. منه دام ظلّه. مرحوم مؤلف

در خبر علی بن ابراهیم بن مهزیار است به روایت شیخ طوسی: «کاقحوانّه ارجوان(1) قد تکاثف علیها الندی و أصابها الم الهوی»(2) در لطافت و رنگ چون گل بابونه و ارغوانی که شبنم بر آن نشسته و شدّت سرخیش را هوا شکسته و شاید بیان گندمگونی آن حضرت را نموده که سفیدی و سرخی آن دو گل با سمرت در آمیخته.

«کغصن بان او کقضیب ریحان» قدش چون شاخه بان(3) یا ساقه ریحان.

«لیس بالطویل الشامخ ولا بالقصیر اللاّزق» نه درازی بی اندازه و نه کوتاه بر زمین چسبیده.

«بل مربوع القامه مدورّ الهامه» قامتش معتدل و سر مبارکش مُدَوَّر.

«صلت الجبین» پیشانی مبارکش فراخ تابان و نرم.

«ازج الحاجبین» ابروانش کشیده و مُقوّس بود.

«اقنی الانف» گذشت.

«سهل الخدین» گوشت روی مبارکش کم است.

«علی خَدّه الایمن خالٌ کانّهُ فتات مسک علی رضراضته عنبر»(4) بر روی راستش خالی است که پنداری ریزه مشکی است که بر زمین عنبرین ریخته.

در خبر مذکور به روایت صدوق رحمه الله: «رأیت وجهاً مثل فلقه قمر لا بالخرق ولابالبزق»(5) رخساری دیدم مانند پاره ماه، نه درشتخو و زبر و نه سبک و بی وقار بود.

«أوعج العینین»(6) چشم های سیاه گشاده داشت.

در خبر یعقوب بن منقوش است: «واضحُ الجبین ابیضُ الوجهِ دری المقلتین شتن

ص:184


1- 541. الغیبه، شیخ طوسی، ص 266؛ بحارالانوار، ج 2، ص 11.
2- 542. بان: درخت بیدمشک
3- 543. الغیبه، شیخ طوسی، ص 266؛ بحارالانوار، ج 2، ص 11.
4- 544. کمال الدین و تمام النعمه، ص 468.
5- 545. همان.
6- 546. کمال الدین و تمام النعمه، ص 407؛ بحارالانوار، ج 52، 25؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، ج 2، ص 250.

الکفین معطوف الرکبتین»(1) پیشانیش روشن و چهره اش سفید و چشمانش درخشنده و کف دست مبارکش زبر و غلیظ و زانوهایش به جهت بزرگی مایل شده بود به قدم.

در لفظ «شتن الکفین» کلامی است که خواهد آمد در باب هفتم در ذیل حکایت هفتم.

در خبر ابراهیم بن مهزیار:(2) «ناصع اللون» رنگش خالص و صاف و روشن بود.

«واضح الجبین» پیشانیش سفید و روشن بود.

«ابلج الحاجب» میان دو ابروانش گشاده بود.

«مسنون الخدّین» روی کشیده املسی داشت.

«اشمّ» بینی مبارکش مرتفع و با بالای آن مساوی بود و این با «قنا» که گذشت جمع نشود، مگر آن که در نظر او چنین می نماید و در واقع در آن انحدابی بود.

چنان چه در شمایل رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است: «یحسبه من لم یتامله اشمّ»(3) کسی به دقّت نظر نمی کرد در روی مبارکش، گمان می کرد که آن جناب اشم است و این به جهت قلّت انحداب است که بی تأمّل محسوس نمی شود.

«اروع» از حسن و جمال و نور و بهاء بیننده را به شگفت می آورد.

«کأَنّ صفحه غرته کوکب درّی»(4) گویا پهنایی پیشانی مبارکش، مانند ستاره ای است درخشان.

«بخدّه الایمن خال کانّه فتات مسک علی بیاض الفضّه»(5) خال روی راست مبارکش مانند ریزه مشکی بود بر نقره خام.

ص:185


1- 547. کمال الدین و تمام النعمه، ص 446؛ بحارالانوار، ج 52، ص 34.
2- 548. عیون الاخبارالرضاعلیه السلام، ج 2، ص 283؛ معانی الاخبار، ص 80.
3- 549. کمال الدین و تمام النعمه، ص 446.
4- 550. همان؛ بحارالانوار، ج 52، ص 34.
5- 551. کمال الدین و تمام النعمه، ص 446؛ بحارالانوار، ج 52، ص 34.

«برأسه وفره سحماء سبطه تطالع شحمه اذنه»(1) سر مبارکش موی سیاه غیر مجعدّی دارد که تا نرمه گوشش رسیده و لکن آن را نپوشانده.

«له سمت ما رات العیون اقصد منه»(2) هیأت نیک خوشی داشت که هیچ چشمی هیأتی به آن اعتدال و تناسب ندیده صلی الله علیه وآله وسلم و علی آبائه الطاهرین.

و در این مقام به این مقدار اکتفا نمودیم.

فصل دوم: در ذکر جمله ای از خصائص آن جناب

خصائص آن جناب (1)

بالنسبه به جمیع انبیا و اوصیای گذشته - صلوات اللَّه علیهم - یا بالنسبه به آن سلسله علیّه، غیر بعضی از اجداد طاهرین خودعلیهم السلام اگر چه شرح آن از قوّه امثال ماها بیرون است؛ چه کسی را که خدای تعالی خبر دهد به همه انبیاعلیهم السلام، از جناب آدم تا حضرت خاتم صلی الله علیه وآله وسلم.

حاصل آن بشارات، آن که چنین شخص معظّمی در خزانه قدرت خود مخزون کرده در آخر روزگار که همه انبیا و اوصیا، از خدمات تبلیغ و اهدای خود فارغ شده و به جهت غلبه کفر و شقاق و جنود شیاطین در هر عصری، جز قلیلی در بعضی از بلاد به راه نیامده، ظاهر خواهد نمود برای او اسباب سلطنت و ریاستی مهیّا فرموده که تمام جهان را مسخّر کند و همه جهانیان را هدایت نماید و هیچ قریه آبادی نماند که در او معدودی باشد، مگر آن که صدای «لااله الا اللَّه» در آن بلند شود و نتیجه خدمات جمیع حجت های خداوند را ظاهر سازد.

البتّه چنین ریاست کبری را تهیّه و اسبابی باید و استعداد و قابلیّتی خواهد که عظمت و بزرگی شأن، به اندازه این شغل عظیم و خدمت بزرگ باشد که موکول به آن شخص معظّم شده و مختص به آن جناب است. پس تمام مقدّمات آن از خصایص باشد که مقدار کمّ و

ص:186


1- 552. همان.
2- 553. الغیبه، ص 147؛ بحارالانوار، ج 52، ص 226.

کیف و قدر و منزلت آن را جز خداوند جلّت عظمته، کسی نداند و راه به ادراک و احصای آن ندارد.

در دعای ندبه است: «بنفسی انت من عقید عزّ لایسامی»

عقد عزّت و جلالتی خداوند برایش بسته که کسی را اندیشه رسیدن به پایان بزرگی آن نیست.

در غیبت نعمانی(1) مروی است از کعب الاحبار که گفت: خدای تعالی می دهد به آن جناب، آن چه را که به پیمبران داده و زیاده به آن می دهد به او و او را تفضیل می دهد.

لکن محض تبرّک به ذکر بعضی از آن چه از اهل عصمت علیهم السلام رسیده و به ظاهر اختصاصی به آن جناب دارد این اوراق را مزیّن کرده، می گوییم:

اول: امتیاز نور ظل و شبح آن جناب علیه السلام در عالم اظلّه

بین انوار ائمّه علیهم السلام که ممتازاند از انوار انبیا و مرسلین و ملایکه مقرّبین؛ چنان چه در لقب صد و پنجاهم و صد و شصت و یکم گذشت.

در غیبت شیخ جلیل، فضل بن شاذان مروی است به دو سند، از عبداللَّه بن عباس، از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم:

چون مرا عروج به معارج سماوات فرمودند به سدره المنتهی رسیدم. خطاب از حضرت ربّ الارباب رسیده: «یا محمّد!»

گفتم: لبیک!لبیک! ای پروردگار من!

خداوند عالمیان فرمود: «ما هیچ پیغمبری به دنیا و اهل دنیا نفرستادیم که منقضی شود ایّام حیات و نبوّت او، الّا آن که به پای داشت به امر دعوت و به جای خود برای هدایت امّت پس از خود، وصیّ خود را به جهت نگاهبانی شریعت و ما قرار دادیم علی بن ابی طالب را خلیفه تو و امام امّت تو، پس حسن و پس حسین، پس علی بن الحسین،

ص:187


1- 554. ر.ک. کفایه المهتدی گزیده حدیث هشتم، ص 57.

پس محمّد بن علی، پس جعفر بن محمّد، پس موسی بن جعفر، پس علی بن موسی، پس محمّد بن علی، پس علی بن محمّد، پس حسن بن علی، پس حجه بن الحسن - صلوات اللَّه علیهم اجمعین -. ای محمّد! سر بالا کن!»

چون سر بالا کردم، انوار علی و حسن و حسین و نُه تن از فرزندان حسین را دیدم و حجّت را دیدم در میان ایشان می درخشید که گویا ستاره ای درخشنده است.

پس خدای تعالی فرمود: «این ها خلیفه ها و حجّت های من اند در زمین و خلیفه ها و اوصیای توأند بعد از تو. پس خوشا حال کسی که دوست دارد ایشان را و، وای بر کسی که دشمن دارد ایشان را.»(1)

شیخ جلیل، ابوالحسن بن محمّد بن احمد بن شاذان در ایضاح دفاین النّواصب(2) و احمد بن محمّد بن عیاش در مقتضب الأثر(3) روایت کرده اند از ابی سلیمان که شبان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بود، گفت، آن جناب فرمود: «در شبی که مرا بردند به جانب آسمان، خداوند جلّ جلاله فرمود:«آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ....»(4)

گفتم: «وَالْمُؤمِنُونَ»

فرمود: «راست گفتی ای محمّد! که را خلیفه گذاشتی در میان امّت؟»

گفتم: «بهترینِ امّت را.»

فرمود: «علی بن ابی طالب؟!»

گفتم: «بلی! ای پروردگار من»

تا آن که خدای تعالی فرمود: «به درستی که من خلق کردم تو را و خلق نمودم علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه از اولاد او را، از اصل نوری از نور خود.»

تا آن که فرمود: «ای محمّد! دوست داری که ببینی ایشان را؟»

ص:188


1- 555. ر.ک: الصراط السمتقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، ص 143.
2- 556. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 10.
3- 557. سوره بقره، آیه 285.
4- 558. الخصال، ص 601.

گفتم: «بلی، ای پروردگار من!»

فرمود: «التفات کن به جانب راست عرش.»

چون نگاه کردم، دیدم علی و فاطمه و شمردند تا حسن بن علی و مهدی را در میان آب تُنُکی از نور که ایستاده بودند و نماز می کردند و در میان ایشان مردی - یعنی مهدی علیه السلام - می درخشید؛ چنان که گویا کوکب درخشنده بود.

مستور نماند که اختلاف مضمون اخبار معراج، نه به جهت اختلاف مضمون یک خبر است، به جهت تعدّد راوی و حفظ بعضی و نسیان دیگری و اسقاط سومی و غیر آن از اسباب اختلاف؛ بلکه محمول بر تعدّد معراج است که در همه آنها از امر ولایت تأکید می شد.

چنان که در خصال صدوق(1) روایت شده که آن جناب را 120 مرتبه عروج دادند و هیچ مرتبه از آن مراتب نبود الاّ آن که، سفارش فرمود خدای تعالی، در آن پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را به دوستی و ولایت علی بن ابی طالب و باقی ائمّه علیهم السلام زیاده از آن چه سفارش فرمود آن حضرت را به باقی فرایض.

در مقتضب(2) خبری دیگر روایت کرده از حضرت باقرعلیه السلام در ذکر ائمّه علیهم السلام در شب معراج و دیدن انوار ایشان تا آن که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «دیدم علی را و شمردند تا حسن بن علی علیهم السلام و الحجّه القائم که گویا ستاره ای درخشان بود در میان ایشان.»

گفتم: «ای پروردگار من! این ها کیستند؟»

فرمود: «این ها همه ائمّه اند و این قائم؛ حلال می کند حلال مرا و حرام می کند حرام مرا و انتقام می کشد از اعدای من.

ای محمّد! او را دوست دار و دوست دار، کسی را که او را دوست دارد.»

ص:189


1- 559. مقتضب الاثر، ص 24.
2- 560. بحارالانوار، ج 51، ص 27.

دوم: شرافت نسب

زیرا آن جناب داراست شرافت نسب همه آباءِ طاهرین علیهم السلام خود را که نسب ایشان اشرف اَنساب است و اختصاص دارد به رسیدن نسبش از طرف مادر به قیاصره روم و منتهی شود به جناب شمعون صفا، وصیّ حضرت عیسی علیه السلام. پس داخل شود در آن سلسله بسیاری از انبیا و اوصیاعلیهم السلام که شمعون به آنها می رسد.

سوم: بردن آن حضرت را در روز ولادت به سراپرده عرش

و خطاب خداوند تبارک و تعالی به او: «مرحبا به تو ای بنده من! برای نصرت دین من و اظهار امر من، مهدی عباد من. قسم خوردم به درستی که من به تو بگیرم و به تو بدهم و به تو بیامرزم و به تو عذاب کنم.»(1) تا آخر آن چه گذشت در باب اول.

چهارم: بیت الحمد

چنان چه نعمانی(2) و مسعودی(3) و غیر ایشان(4) روایت کردند از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «از برای صاحب این امرعلیه السلام، خانه ای می باشد که او را بیت الحمد می گویند؛ در آن چراغی است که روشن است از آن روز که متولّد شده، تا آن روز که خروج کند با شمشیر خاموش نمی شود.»

ص:190


1- 561. الغیبه، ص 239.
2- 562. اثبات الوصیه للامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 267.
3- 563. الغیبه، شیخ طوسی، ص 467؛ اعلام الوری باعلام الهدی، ج 2، ص 289.
4- 564. سوره مائده، آیه 54، سوره حدید، آیه 21 و سوره جمعه، آیه 4.

پنجم: جمع میان کنیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و اسم مبارک آن حضرت

در مناقب روایت است که فرمود: «اسم مرا بگذارید و کنیه مرا نگذارید.»

ششم: حرمت بردن نام آن جناب

چنان چه گذشت.

هفتم: ختم وصایت

و حجّت در روی زمین به آن جناب.

هشتم:غیبت از روز ولادت

و سپرده شدن به روح القدس و تربیت شدن در عالم نور و فضای قدس که هیچ جزیی از اجزای آن به لوث قذارت و کثافت و معاصی بنی آدم و شیاطین ملوّث نشده و مؤانست و مجالست با ملأاعلی و ارواح قدسیه.

نهم: عدم معاشرت و مصاحبت با کفّار

و منافقین و فسّاق به جهت خوف و تقیّه و مدارات با آنها و تجنّب با ایشان و منزل نکردن در منازل آنان، چنان که همه حجّت های خداوندی پیش از بعثت و بعد از آن، بلکه در ایّام عزلت و غیبت خود داشتند و مؤالفت و مساورت می کردند، بلکه مناکحت و مزاوجت از طرفین داشتند و سال ها با فاسق منافقی حتّی مثل مروان، نماز می کردند و

ص:191

دست هایی را می بوسیدند که خود فرمودند: «اگر توانایی داشتیم قطع می نمودیم.» و روزه ماه رمضان افطار کردند و امثال این مصیبت ها را دیدند و خدای تعالی این حجّت عزیز خود را نگاه داشت از همه آنها.

از روز ولادت تاکنون دست ظالمی به دامانش نرسیده و با کافر و منافقی مصاحبت ننموده و از منازلشان کناره گرفته و از حقّی به جهت خوف یا مدارات و مهاونت دست نکشیده؛ همدم و انیسش چون خضر و موالی و خدمش خاصّان بوده. بالجمله از غبار کردار و رفتار اغیار بر آینه وجود حق نمای آن بزرگوار، گردی ننشسته و از خارستان اجانب، خاری به دامان جلالش نخلیده و «ذَلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ»(1)

دهم: نبودن بیعت احدی از جابران برگردنش

چنان که در اعلام الوری(2) روایت شده از حضرت امام حسن علیه السلام که فرمود: «نیست از ما احدی مگر آن که واقع می شود در گردن او بیعتی از برای طاغیه زمان او، مگر قائمی که نماز می خواند روح اللَّه، عیسی بن مریم علیه السلام خلف او.»

در کمال الدین(3) روایت شده است از امام صادق علیه السلام که فرمود: «صاحب این امر مستور می شود ولادتش از این خلق، تا این که نبوده باشد در گردن او بیعتی، زمانی که خروج کند و خداوند عزّوجلّ در یک شب، کار او اصلاح کند.»

نیز روایت کرده از حسن بن فضّال از حضرت رضاعلیه السلام که فرمود: «گویا می بینم شیعه را در وقت مفقود شدن چهارم از فرزندان من، که جستجو می کنندش از زیستگاه. پس نمی یابند او را.»

گفتم: چرا ای فرزند رسول خدا؟

ص:192


1- 565. اعلام الوری باعلام الهدی، ج 2، ص 230.
2- 566. کمال الدین و تمام النعمه، ص 480.
3- 567. کمال الدین و تمام النعمه، ص 480.

فرمود: «به جهت آن که امام ایشان غایب می شود از ایشان.»

گفتم: چرا غایب می شود؟

فرمود: «برای این که نبوده باشد بر گردن او بیعتی چون برخیزد با شمشیر.»(1)

یازدهم: داشتن علامتی در پشت

مثل علامت پشت مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که آن را ختم نبوّت گویند. چنان که گذشت و شاید در آن جناب، اشاره به ختم وصایت باشد.

دوازدهم: اختصاص دادن خداوند آن جناب را در کتب سماویّه

و اخبار معراج از سایر اوصیاعلیهم السلام به ذکر او به لقب، بلکه به القاب متعدّده و به نبردن نام او. چنان چه متفرّقاً گذشت.

سیزدهم:ظهور آیات غریبه

و علامات سماویّه و ارضیّه برای ظهور موفور السرور آن حضرت که برای تولّد و ظهور هیچ حجّتی نشده.

در کافی روایت شده از حضرت صادق علیه السلام که آیات در آیه شریفه:

«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ... »(2)؛ زود بنمایم بر آنها آیات خود را در آفاق و اطراف و در تنهایشان تا روشن شود ایشان را که آن حق است؛ تفسیر فرمود به آیات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبیّن حقّ را به خروج قائم علیه السلام.

ص:193


1- 568. سوره فصلت، آیه 53.
2- 569. الکافی، ج 8، ص 381.

و فرمود: «آن، حقّ است از نزد خداوند عزّوجلّ که می بینند آن را خلق و لابد است از خروج آن جناب.»(1)

و آن آیات و علامات بسیار است، بلکه بعضی ذکر کردند که قریب به چهارصد است و در کتب غیبت بعضی از آنها ثبت شده. چون غرض از این کتاب، استقصای تمام آن چه متعلّق به آن جناب است، نیست لهذا ذکر ننمودم.

از آن علامات است سرخی در آسمان که در بسیاری از اخبار وارد شده و به روایت نعمانی از امیرالمؤمنین علیه السلام: «آن اشک چشم حاملان عرش است بر اهل زمین.»(2)

چهاردهم: ندای آسمانی به اسم آن جناب علیه السلام

مقارن ظهور؛ چنان که علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه:

«وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنَادِ الْمُنَادِی مِنْ مَکَانٍ قَرِیبٍ.»(3)؛ گوش فرا دار روزی که منادی ندا کند از مکانی نزدیک؛ از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «منادی ندا می کند به اسم قائم علیه السلام و اسم پدرش.»

«یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَهَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ»(4)

روزی که می شنوند فریاد را به راستی، این است روز خروج.

فرمود: «صیحه قائم علیه السلام است.»(5)

در کمال الدین(6) روایت شده از امام باقرعلیه السلام که فرمود: «ندا می کند منادی از آسمان که فلان بن فلان اوست امام و نام او را می برد.»

ص:194


1- 570. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 147.
2- 571. سوره ق، آیه 41.
3- 572. همان، آیه 42.
4- 573. تفسیر القمی، ج 2، ص 327.
5- 574. کمال الدین و تمام النعمه، ص 650.
6- 575. کمال الدین و تمام النعمه، ص 650.

نیز در آن جا(1) روایت است از زراره از امام صادق علیه السلام که فرمود: «ندا می کند منادی به اسم قائم علیه السلام.»

گفت: «پرسیدم خاص است یا عام؟»

فرمود: «عام است، می شنود هر قومی به زبان خود.»

در غیبت نعمانی روایت است از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «منادی ندا می کند از آسمان که ای گروه مردم! امیر شما فلان است و این، آن مهدی است که پر می کند زمین را از عدل و داد، چنان چه پر شده از ظلم و ستم.»(2)

در تفسیر عیاشی(3) روایت است از امام باقرعلیه السلام در حدیثی طولانی که فرمود به جابر - بعد از ذکر بعضی از علائم - : «اگر مشتبه شود این بر شما، مشتبه نخواهد شد بر شما صدا از آسمان به اسم او و امر او.»

در غیبت نعمانی(4) روایت است از آن جناب که در خبری فرمود: «ندا می کند منادی از آسمان به اسم قائم علیه السلام و می شنود کسی که در مشرق است و کسی که در مغرب است. نمی ماند خوابیده ای، مگر آن که بیدار می شود و نه ایستاده ای، مگر آن که می نشیند و نه نشسته ای، مگر آن که بر می خیزد از خوف آن صدا.»

فرمود: «آن صدا از جبرئیل است، در ماه رمضان در شب جمعه بیست و سوم.»

بر این مضمون اخبار بسیار، بلکه متجاوز از حدّ تواتر و در جمله ای از آنها، آن را از محتومات شمردند و خواهد آمد در ذیل حکایت سی و هفتم، قصّه مدینه عجیبه که در برّیه اندلس است که بنای آن قبل از اسکندر است و در عهد عبدالملک آن را یافتند و در دیوار آن ابیاتی مکتوب بود که از جمله آنهاست:

حتّی یقوم بامراللَّه قائمهم

من السماء اذا ما باسمه نودی

ص:195


1- 576. ر.ک: الغیبه، شیخ طوسی، ص 464.
2- 577. تفسیر العیاشی، ج 1، ص 65.
3- 578. الغیبه، ص 254.
4- 579. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 45؛ مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 248.

عبدالملک از زهری پرسید از امر این ندا و منادی. او گفت: خبر داد مرا علی بن الحسین علیه السلام که این مهدی است از فرزندان فاطمه، دختر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.

گفت: هر دو دروغ گفتید.الخ.(1)

شیخ طوسی در غیبت(2) خود روایت کرده از سیف بن عمیره که گفت: نزد منصور بودم، شنیدم که می گوید ابتدا از پیش خود: «ای سیف بن عمیره! لابد است از منادی که ندا کند به اسم مردی از فرزندان ابی طالب از آسمان.»

گفتم: روایت کرده این را احدی از مردمان.

گفت: قسم به آن که جانم در قبضه قدرت اوست! که گوشم شنید از او که می گفت: لابد است از منادی که ندا کند به اسم مردی از مردمان از آسمان.

گفتم: یا امیرالمؤمنین! این حدیثی است که نشیندم هرگز مانند آن.

گفت: «ای شیخ! اگر چنین شد، پس ما اول کسی هستیم که اجابت می کنیم او را. آگاه باش که او یکی از پسر عموهای ماست.»

گفتم: کدام پسر عموی شما؟

گفت: «مردی از فرزندان فاطمه علیها السلام.»

آن گاه گفت: «ای شیخ! اگر نه آن بود که من شنیده بودم از ابی جعفر، محمّد بن علی، که مرا به آن خبر داد، آن گاه همه اهل دنیا مرا خبر می دادند قبول نمی کردم از ایشان و لکن او محمّد بن علی علیهما السلام است.»

خصائص آن جناب (2)

پانزدهم: افتادن افلاک از سرعت سیر و بطوء(3) حرکت آنها

روایت کرده شیخ مفید از ابی بصیر از حضرت باقرعلیه السلام، در حدیثی طولانی در سیر و

ص:196


1- 580. الغیبه، ص 433.
2- 581. بطوء: کُندی.
3- 582. الارشاد، ج 2، ص 385.

سلوک حضرت قائم علیه السلام، تا آن که فرمود: «درنگ می کند بر این سلطنت هفت سال، مقدار هر سالی ده سال از این سال های شما، آن گاه انجام می دهد خداوند آن چه را که می خواهد.»

گفت: گفتم: فدای تو شوم! چگونه طول می کشد سالها؟

فرمود: «امر می فرماید خداوند فلک را به درنگ کردن و کُندی حرکت، پس برای این طول می کشد روزها و سال ها.»

گفت، گفتم: ایشان می گویند اگر فلک تغییر پیدا کرد فاسد می شود یعنی عالم.

فرمود: «این قول زنادقه است؛ امّا مسلمین، پس راهی نیست برای ایشان به این سخن و حال آن که خداوند، ماه را شق نمود برای پیغمبر خود صلی الله علیه وآله وسلم، آفتاب را پیش از آن برگرداند برای یوشع بن نون و خبر داد به طول روز قیامت و این که آن، مثل هزار سال است از آن چه شما می شمرید.»(1)

نیز روایت کرده: «مدّت ملک آن حضرت، نوزده سال است که طولانی است روزها و ماه های آن.»(2)

نیز روایت کرده از عبدالکریم خثعمی از امام صادق علیه السلام به نحو خبر سابق.(3)

فضل بن شاذان در غیبت خود روایت کرده از آن جناب که فرمود: «سلطنت می کند قائم علیه السلام هفت سال که هفتاد سال می شود از این سال های شما.»(4)

و در غیبت شیخ طوسی(5) مروی است در خبری طولانی: «خداوند، امر می فرماید فلک را در زمان آن جناب، پس بطی ء می شود دوره او، تا این که روز، در ایّام او مثل ده روز و ماه، مثل ده ماه و سال، مثل ده سال از سالهای شما.»

لکن در تعدادی از اخبار رسیده: «مدّت سلطنت آن جناب، بیشتر از این است.»

ص:197


1- 583. همان، صص 386 - 387.
2- 584. همان، ص 381.
3- 585. ر.ک: الغیبه، شیخ طوسی، ص 474؛ بحارالانوار، ج 52، ص 291 و 386.
4- 586. الغیبه، ص 474.
5- 587. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده حدیث چهلم، ص 305 - 306.

در غیبت فضل بن شاذان روایت شده از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «حضرت قائم علیه السلام سی صد و نه سال پادشاهی خواهد کرد، چنان که درنگ کردند اهل کهف در کهف خود. پر خواهد کرد زمین را از عدل و داد، آن چنان که پر شده باشد از جور و ظلم.

مشرق و مغرب عالم را خدای تعالی برای او مفتوح خواهد ساخت و خواهد کشت مردم را تا آن که باقی نماند مگر دین محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و سلوک خواهد نمود به سیره سلیمان بن داودعلیه السلام.»(1)

این خبری معتبر است و بر این مضمون خبر صحیح دیگر روایت کرده. «واللَّه العالم»

شانزدهم:ظهور مصحف امیرالمؤمنین علیه السلام

که بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم جمع نمود، بی تغییر و تبدیل و داراست تمام آن چه را که بر سبیل اعجاز بر آن حضرت نازل شده بود و پس از جمع، عرض نمود بر صحابه، اعراض نمودند؛ پس آن را مخفی نمودند و به حال خود باقی است، تا آن که بر دست آن جناب ظاهر شود و خلق، مأمور شوند که آن را بخوانند و حفظ نمایند و به جهت اختلاف ترتیب که با این مصحف موجود دارد که به آن مأنوس شدند، حفظ آن از تکالیف مشکله مکلّفان خواهد بود.

در غیبت نعمانی(2) روایت شده که فرمود: «خروج می کند قائم علیه السلام به امری جدید و قضایی جدید و کتابی جدید.»

روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «گویا نظر می کنم به سوی شیعیان خود در مسجد کوفه که خیمه ها بر پا کردند و تعلیم می کنند مردم را قرآن به نحوی که نازل شده.»

(3)

ص:198


1- 588. الغیبه، ص 233.
2- 589. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 318.
3- 590. الغیبه، محمد بن ابراهیم النعمانی، ص 318.

نیز روایت کرده از اصبغ بن نباته از آن جناب که فرمود: «گویا می بینم عجم را که خیمه های ایشان در مسجد کوفه است، تعلیم می کنند به مردم قرآن را چنان که نازل شده.»

گفت، گفتم: یا امیرالمؤمنین! آیا این قرآن به همان نحو نازل شده نیست؟

فرمود: «نه! محو شده از آن هفتاد نفر از قریش به اسم هایشان و اسم های پدرهایشان و وانگذاشتند ابولهب را مگر برای نقص رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چون عمّ آن جناب بود.»(1)

روایت کرده از امام صادق علیه السلام که فرمود: «واللَّه! گویا نظر می کنم به سوی آن حضرت، یعنی قائم علیه السلام، بین رکن و مقام که بیعت می گیرد از مردم بر کتابی جدید.»(2)

در کافی(3) روایت شده از امام باقرعلیه السلام که فرمود در تفسیر آیه شریفه «وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ... »(4): «اختلاف کردند بنی اسراییل در آن چنان که اختلاف کردند این امّت در کتاب و زود است که اختلاف کنند در کتابی که با قائم علیه السلام است که می آورد آن را تا این که انکار می کنند آن را جماعت بسیاری از مردمان. پس آنها را پیش می طلبد و امر می کند که گردن ایشان را می زنند.»

شیخ طبرسی در احتجاج(5) روایت کرده از ابی ذر غفاری: چون رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم وفات کرد، جمع کرد علی علیه السلام قرآن را و آورد آن را نزد مهاجرین و انصار.

عرضه داشت آن قرآن را بر ایشان، چون پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم او را به این امر وصیّت فرموده بود. پس چون ابی بکر آن را باز کرد، بیرون آمد در صفحه اول آن که باز کرده بود، فضایح قوم.

پس عمر برخاست و گفت: یا علی! برگردان آن را که ما را حاجتی به آن نیست. پس حضرت آن را گرفت و برگشت. تا این که می گوید: چون عمر خلیفه شد، سؤال کرد از آن جناب که آن قرآن را به او بدهد که او را در میان خود تحریف کنند. پس گفت: یا ابالحسن! بیاور آن قرآن را که آوردی آن را نزد ابی بکر که مجتمع شویم بر آن.

ص:199


1- 591. همان، ص 194.
2- 592. الکافی، ج 8، ص 287.
3- 593. سوره هود، آیه 110.
4- 594. الاحتجاج، ج 1، ص 225.
5- 595. مختصر بصائر الدرجات، ص 189؛ الهدایه الکبری، ص 404؛ بحارالانوار، ج 53، ص 15.

فرمود: «هیهات! راهی به آن نیست. نیاوردم آن را نزد ابی بکر، مگر آن که حجّت بر شما تمام شود و نگویید روز قیامت که ما از این غافل بودیم یا بگویید که نیاوردی آن را نزد ما. به درستی که آن قرآنی که نزد من است، مس نمی کند آن را مگر مطهّرون و اوصیا از فرزندان من.» عمر گفت: آیا وقت معلومی برای اظهار آن هست؟

فرمود: «آری! هرگاه خروج کند قائم از فرزندان من، ظاهر می کند آن را و وا می دارد مردم را بر آن. پس جاری می شود سنّت بر آن.» نیز گذشت از خبر مفضّل که حسنی عرض می کند خدمت حضرت حجّت علیه السلام: «اگر تو مهدی آل محمّدی، پس کو مصحفی که جمع کرد آن را جدّ تو، امیرالمؤمنین علیه السلام بدون تغییر و تبدیل؟»(1)

در ارشاد شیخ مفید(2) روایت شده از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «هرگاه خروج کرد قائم آل محمّدعلیهم السلام خیمه ها می زند برای آنان که تعلیم می کنند به مردم قرآن را بر آن نحوی که نازل شده؛ پس مشکل ترین کار خواهد بود بر آنان که حفظ نمودند آن را امروز، زیرا که آن قرآن مخالفت دارد با این قرآن در ترتیب.»

در غیبت فضل بن شاذان(3) همین مضمون را به سند صحیح روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام.(4)

هفدهم: سایه انداختن ابر سفید

پیوسته بر سر مبارک آن حضرت و ندا کردن منادی در آن ابر، به نحوی که می شنوند آن را ثقلین و خافقین.

ص:200


1- 596. الارشاد، ج 2، ص 386.
2- 597. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ذیل حدیث سی و نهم، ص 302.
3- 598. جهت اطلاعات بیشتر درباره این مبحث: رک: آشنایی با تفاسیر، آیهاللَّه رضا استادی؛ نزاهت قرآن از تحریف، آیه اللَّه جوادی آملی، نشر اسراء، مصونیت قرآن از تحریف، آیه اللَّه معرفت، ترجمه محمد شهرابی، نشر دفتر تبلیغات اسلامی.
4- 599. الامالی، ص 292.

در خبر لوح است به روایت شیخ طوسی: «اوست مهدی آل محمّدعلیه السلام پر می کند زمین را از عدل، چنان چه پر شده از جور.»(1)

در کفایه الاثر خزّاز(2)و بیان گنجی شافعی و مناقب مهدی ابونعیم حافظ و عقدالدرر یوسف بن یحیی سلمی و نیز احمد بن المنادی در کتاب ملاحم و ابن شیرویه در فردوس و ابوالعلا حافظ در کتاب فتن چنان که در طرایف و غیره است، خبر ابر و منادی را روایت کردند به این لفظ: «این مهدی، خلیفهاللَّه است» و به روایتی: «پس او را متابعت کنید!» و این ندا غیر از ندای سابق است و از جهاتی چند متغایرند.

هجدهم:بودن ملایکه و جنّ در عسکر آن حضرت و ظهور ایشان برای انصار آن حضرت

در خبر طولانی مفضل است که گفت به امام صادق علیه السلام گفتم: ای سیّد من! آیا ظاهر می شوند ملایکه و جنّ برای مردم؟

فرمود: «آری، قسم به خدا ای مفضل! و مخاطبه می کنند با ایشان، چنان که گفتگو می کند مرد با همنشین خود.»

گفتم: ای سیّد من! آیا سیر می کنند با او؟

فرمود: «آری واللَّه ای مفضل! و هر آینه فرود می آیند در زمین هجرت، ما بین کوفه و نجف و عدد اصحاب آن حضرت در آن وقت، چهل و شش هزار است از ملایکه و شش هزار است از جنّ.»(3)

در روایت دیگر: «و مثل آن از جنّ به ایشان نصرت می دهد خداوند، آن جناب را و فتح می نماید بر دست او.»

(4)

ص:201


1- 600. کفایه الاثر، ص 151.
2- 601. الهدایه الکبری، ص 399.
3- 602. مختصر بصائر الدرجات، ص 185.
4- 603. کامل الزیارات، ص 233.

در کامل الزیاره(1) و غیبت نعمانی(2) روایت شده از امام صادق علیه السلام که فرمود در ضمن حالات آن حضرت: «میϘ™ʘϠبر او سیزده هزار و سی صد و سیزده ملک.»

ابوبصیر گفت: گفتم همه این ملایکه؟

گفت: «آری! آن ملایکه که بودند با نوح در کشتی و آنها که بودند با ابراهیم علیه السلام آن زمانی که او را در آتش انداختند و آنها که با موسی علیه السلام بودند، زمانی که شکافت دریا را برای بنی اسراییل و آنها که با عیسی علیه السلام بودند، زمانی که خداوند او را به آسمان بالا برد و چهار هزار ملایکه مسوّمین، یعنی نشان کرده شده به عمّامه های زرد که با پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم بودند و هزار ملایکه مردفین، یعنی از پی یکدیگر درآمده و سی صد و سیزده ملک که در بدر بودند و چهار هزار ملک که نازل شدند و اراده داشتند نصرت کنند حسین بن علی علیهما السلام را. پس اذن نداد ایشان را در مقاتله و آنها در نزد قبر آن حضرت هستند، ژولیده غبارآلود، گریه می کنند بر او تا روز قیامت و رییس ایشان ملکی است که او را منصور می گویند.

پس، زایری آن حضرت را زیارت نمی کند مگر آن که او را استقبال می کنند و مودعی او را وداع نمی کند مگر آن که او را مشایعت می کنند و مریض نمی شود از ایشان احدی، مگر آن که او را عیادت می کنند و نمی میرد از ایشان کسی مگر آن که نماز می کنند بر جنازه او و استغفار می کنند بر او بعد از مردنش و همه این ها در زمین اند و انتظار می کشند برخاستن قائم علیه السلام را تا وقت خروجش.»

نوزدهم:تصرّف نکردن طول روزگار

و گردش لیل و نهار و سیر فلک دوّار، در بنیه و مزاج و اعضا و قوا و صورت و هیأت آن حضرت که با این طول عمر که تاکنون هزار و چهل و هشت سال از عمر شریفش گذشته و خدای داند که تا ظهور به کجای از سن رسد، چون ظاهر شود در صورت مرد سی ساله یا

ص:202


1- 604. الغیبه، ص 311.
2- 605. سوره مریم، آیه 4.

چهل ساله باشد و چون طویل الاعمار از انبیای گذشته و غیر ایشان نباشد که یکی، هدف تیر پیری خود «...إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً.»(1) از ضعف پیری خویش بنالد.

شیخ صدوق روایت کرده از ابوالصلت هروی که گفت: پرسیدم از حضرت رضاعلیه السلام: چیست علامت قائم شما چون خروج نماید؟

فرمود: «علامتش آن است که در سن، پیر باشد و به صورت جوان. تابه مرتبه ای که نظر کننده به آن حضرت، گمان برد که در سنّ چهل سالگی است یا کمتر از چهل سالگی و دیگر از نشانه های آن حضرت این است که به گذشتن شب ها و روزها بر آن حضرت، پیری بر آن جناب راه نیابد تا زمانی که اجل آن سرور، در رسد.»(2)

در غیبت شیخ طوسی(3) روایت شده از امام صادق علیه السلام که فرمود: «ظاهر می شود آن حضرت، جوان موفّق سی ساله.»

روایت کرده از آن حضرت که فرمود: «اگر خروج کند قائم علیه السلام هر آینه انکار می کنند او را مردم. رجوع می نماید به سوی ایشان در حالتی که جوانی است موفّق.»(4)

نیز روایت شده از آن جناب که فرمود: «از اعظم بلیّه، آن که خروج می کند به سوی ایشان صاحب ایشان در حال جوانی و ایشان گمان می کنند او را، پیری کبیر السّن.»(5)

مراد از موفقّ، چنان که علّامه مجلسی رحمه الله احتمال داده، آن است که اعضایش متوافق و خلقتش معتدل باشد یا کنایه از توسط در جوانی است یا آخر آن است که وقت توفیق تحصیل کمال است.(6)

ص:203


1- 606. کمال الدین و تمام النعمه، ص 652.
2- 607. الغیبه، ص 420.
3- 608. الغیبه، شیخ طوسی، ص 420.
4- 609. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 189؛ بحارالانوار، ج 52، ص 287.
5- 610. بحارالانوار، ج 52، ص 287.
6- 611. الملل والنحل، ص 172.

شهرستانی عاری از لباس انسانی، در ملل و نحل(1) بعد از ذکر فِرق امامیّه، بعد از امام حسن عسکری علیه السلام که آن را از رساله فِرق نوبختی برداشته و جمله ای از کلمات نافعه او را دزدیده، می گوید: «از عجایب این که ایشان می گویند غیبت طول کشیده دویست و پنجاه سال و چیزی و امام ما فرموده که اگر قائم خروج کند داخل شده در سنّ چهل سالگی، پس او صاحب شما نیست و ما ندانستیم که چگونه منقضی می شود دویست و پنجاه سال در چهل سال.» انتهی.

حاصل آن خبر آن که آن حضرت، چهل ساله یا کمتر باشد، اگر زیادتر باشد مهدی علیه السلام نیست.

حاصل شبهه این احمق آن که: «شما می گویید دویست و پنجاه سال است تقریباً که او غایب شده، اگر حال، مثلاً او خروج کند چگونه چهل ساله باشد؟»

حاصل جواب آن که: غرض آن است که در صورت و هیأت و بنیه و مزاج مرد چهل ساله باشد، هر چند هزار سال عمر او باشد و خدای تعالی قادر است کسی را در سنّی نگاه دارد به این نحو که گفتیم.

فریقین نقل کردند که از معجزات پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم آن بود که بر هر حیوانی سوار می شدند، آن حیوان در همان سن که در آن حال داشت، می ماند.

ابن اثیر در اسدالغابه(2) روایت کرده: عمرو بن حمق خزاعی، آن حضرت را سیراب نمود. پس در حقّ او دعا کرد و فرمود: «اللّهم متّعه بشبابه.» پس هشتاد سال بر او گذشت که در ریش او موی سفید دیده نشد. بلکه بسا شده که از حالت پیری به جوانی برگرداندند، بلکه همه پیران بهشتی را خدای تعالی جوان کند و به بهشت برد؛ در آخرت قدرت جدیده برای حق تعالی پیدا شود.

یا شهرستانی برای آخرت، خدای دیگر قایل شود که تواند چنین قدرت بنماید! عجب از اوست!!! که جناب خضر را زنده دانند و حال آن که چند هزار سال از آن جناب بزرگتر

ص:204


1- 612. اسدالغابه فی معرفه الصحابه، ج 4، ص 217.
2- 613. شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی علیه السلام. ص 166.

است و می گویند در صحرا و براری، سیاحت می کند. و اگر حیات آن جناب به نحو متعارف باشد، باید مشتی از پوست و استخوان باشد و در گوشه افتاده و آن جناب را در صورت و هیأت هر صاحب سنّی فرض کنیم، جای همان اعتراض هست. خدای تعالی به این قوم یا انصاف دهد یا ادراک و شعور که از هر دو عاری اند.

میبدی در شرح دیوان(1) گفته: حق تعالی دندان و ارکان خضر را پیش از ظهور خاتم الانبیاصلی الله علیه وآله وسلم هر پانصد سال تجدید می کرد و بعد از ظهور آن حضرت در هر صد و بیست سال تجدید می کند.

در احتجاج طبرسی(2) مروی است از امام حسین علیه السلام که فرمود در ضمن حالات آن جناب: «طولانی می کند خداوند عمر آن حضرت را، آن گاه ظاهر می کند او را به قدرت خود در صورت جوان، صاحب سنّ چهل ساله و این برای آن که بدانند که خداوند بر همه چیز قادر است.»

بیستم: رفتن وحشت و نفرت از میان حیوانات

بعضی با بعضی و میان آنها و انسان و برخاستن عداوت از میان همه آنها، چنان چه پیش از کشته شدن هابیل بود.

شیخ صدوق در خصال(3) روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «اگر قائم ما خروج کند، صلح می شود میان درّندگان و بهایم. حتّی آن که زن، راه می رود میان عراق و شام، نمی گذارد پای خود را مگر بر گیاه و بر سر او زینت های او است. به هیجان نمی آورد او را درّنده و نمی ترساند او را.»

ص:205


1- 614. الاحتجاج، ج 2، ص 10.
2- 615. الخصال، ص 626.
3- 616. تأویل الآیات، ص 663.

گذشت از تأویل الآیات(1) شیخ شرف الدین که گوسفند و گرگ و گاو و شیر و مار و انسان از یکدیگر مأمون شوند. در عقد الدّرر(2) مروی است از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود در قصّه مهدی علیه السلام: «چرا می کنند گوسفند و گرگ در یک مکان و بازی می کنند اطفال با مارها و عقرب ها، اذیّت نمی کند ایشان را به چیزی و می رود شرّ و می ماند خیر.»

در احتجاج(3) مروی است از آن جناب: «در آن زمان، سازش کنند درندگان بلکه درندگان و سایر حیوانات مطیع اصحاب آن حضرت شوند.»

چنان چه شیخ صدوق روایت کرده از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «گویا می بینم اصحاب قائم علیه السلام را که احاطه نمودند ما بین افقین(4) را. نیست چیزی مگر آن که منقاد ایشان شود، حتی درّندگان زمین و درّندگان طیور؛ طلب خوشنودی ایشان می کند هر چیزی، حتی این که زمین فخر می کند و می گوید: گذشت امروز بر من، مردی از اصحاب قائم علیه السلام.»(5)

در خطبه مخزون امیرالمؤمنین علیه السلام که روایت شده در منتخب البصایر(6) حسن بن سلیمان حلّی که در ذکر ملاحم و کیفیّت ایّام حضرت مهدی علیه السلام است، مذکور است که در آن وقت، وحوش مأمون می شوند به نحوی که می چرند در اصناف زمین مثل انعام ایشان.

خصائص آن جناب (3)

بیست و یکم: بودن جمعی از مردگان در رکاب آن حضرت

چنان چه گذشت از شیخ مفید در ارشاد(7) که بیست و هفت نفر از قوم موسی و هفت نفر اصحاب کهف و یوشع بن نون و سلمان و ابودجانه انصاری و مقداد و مالک اشتر از

ص:206


1- 617. عقدالدرر فی اخبار المنتظر، ص 159.
2- 618. الاحتجاج، ج 2، ص 11.
3- 619. خافقین: مشرق و مغرب، ر.ک: لغتنامه دهخدا.
4- 620. کمال الدین و تمام النعمه، ص 673.
5- 621. مختصر بصائر الدرجات، ص 201.
6- 622. الارشاد، ج 2، ص 386.
7- 623. الارشاد، ج 2، ص 381.

اصحاب آن جناب خواهند بود و حکّام می شوند در بلاد.

نیز در ارشاد(1) روایت شده از امام صادق علیه السلام که فرمود: «چون نزدیک شود خروج آن حضرت، باران ببارد بر مردم در جمادی الآخر و ده روز از رجب بارانی که خلایق، مانند آن ندیده اند؛ پس می رویاند به آن، خداوند گوشت مؤمنین را و بدن هایشان در قبورشان و گویا من نظر می کنم به سوی ایشان که رو آورند از قِبَل جهینه، می افشانند خاک را از موهای خود.»

در غیبت شیخ فضل بن شاذان روایت شده از امام رضاعلیه السلام که فرمود: «در شب بیست و سوم ماه رمضان، به اسم حضرت قائم علیه السلام ندا کنند و قیام نماید در روز عاشورا. باقی نماند خفته ای الّا آن که برخیزد و بایستد و ایستاده ای نباشد مگر آن که بنشیند و نشسته ای نباشد مگر آن که برخیزد بر دو پای خود، از آن آواز و آن آواز جبرئیل خواهد بود و خواهند گفتبه مؤمن در قبرش که به تحقیق ظهور کرد صاحبت! پس اگر می خواهی به او ملحق شوی، ملحق شو و اگر می خواهی مقیم باشی، بر جای خود ساکن باش.»(2)

روایت شده از آن جناب که فرمود: «چون قائم علیه السلام ظهور کرد و داخل کوفه شد، مبعوث می کند خداوند، از ظَهر کوفه یعنی وادی السلام، هفتاد هزار صدیق را که می شوند از اصحاب و انصار او...»(3) الخ.

در بحار(4) نقل کرده از سرور اهل الایمان بهاءالدین سیّد علی بن عبدالحمید که روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام در خبر طولانی که در آخر آن فرمود: «مبعوث می فرماید خداوند، فتیه را از کهف ایشان با سگ ایشان.»

از آنها مروی است که او را تملیخا می گویند و دیگری مکسکمینا و این دو تن شاهداند برای قائم علیه السلام»

ص:207


1- 624. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ذیل حدیث سی و نهم، ص 288.
2- 625. بحارالانوار، ج 52، ص 390.
3- 626. همان، ص 275.
4- 627. المزارالکبیر، شیخ محمّد بن المشهدی، ص 663؛ بحارالانوار، ج 53، ص 95 و ج 83، ص 284.

سیّد علی بن طاوس و غیره(1) روایت کرده اند از حضرت صادق علیه السلام که فرمود: «هر کس بخواند خدای تعالی را چهل صباح به این عهد، از انصار قائم ماعلیه السلام خواهد بود. پس اگر مُرد پیش از آن حضرت، بیرون می آورد او را خداوند، از قبرش.» و دعا معروف است و اول آن این است: «اللّهم ربّ النور العظیم و ربّ الکرسی الرفیع...الخ.»

بیست و دوم: بیرون کردن زمین، گنج ها و ذخیره ها را که در او پنهان و سپرده شده

در کمال الدین(2) است که خداوند، در شب معراج به پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «از برای او - یعنی حضرت قائم علیه السلام - ظاهر می کنم گنج ها و ذخیره ها را به مشیّت خود.»

در ارشاد(3) شیخ مفید مروی است از امام صادق علیه السلام که فرمود: «چون قائم علیه السلام خروج کند، ظاهر می کند زمین، گنج های خود را تا این که می بینند مردم، آن گنج ها را بر روی زمین.»

در غیبت نعمانی(4) است که امام باقرعلیه السلام فرمود: «هرگاه که برخیزد قائم اهل بیت علیهم السلام تقسیم می کند بالسویّه...» تا این که فرمود: «و جمع می شود در نزد او اموال دنیا از شکم زمین و از ظاهر او.»

در عقدالدّرر(5) مروی است از عبداللَّه بن عباس که گفت: و امّا مهدی، آن کسی است که پر می کند زمین را از عدل چنان که پر شده از جور و مأمون می شوند درندگان و بهایم و می اندازد زمین، پاره های جگر خود را.

ص:208


1- 628. حدیث مورد نظر در «کمال الدین و تمام النعمه» یافت نشد؛ ر.ک: الامالی، شیخ صدوق، ص 731؛ الجواهر السنّیه، ص 236.
2- 629. الارشاد، ج 2، ص 381.
3- 630. الغیبه، ص 237.
4- 631. عقدالدرر فی اخبار امام المنتظر، ص 137.
5- 632. عقدالدرر فی اخبار المنتظر، ص 149.

راوی پرسید: پاره های جگر او چیست؟

گفتند: مانند ستون از طلا و نقره.

و نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است در قصّه آن جناب: «زمین، گنج های خود را بیرون می اندازد.»(1)

و در امالی شیخ طوسی(2) مروی است از آن جناب که فرمود: «در قصّه مهدی علیه السلام بیرون می اندازد زمین، برای او پاره های جگر خود را.»

قریب به آن مروی است در احتجاج(3) از امیرالمؤمنین علیه السلام و در کمال الدین(4) مروی است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «ظاهر می کند خداوند برای او گنج های زمین و معدن های او را.»

در غیبت فضل، این مضمون به چند سند معتبر مروی است.

بیست و سوم: زیاد شدن باران و گیاه و درختان و میوه ها

و سایر نعم ارضیّه به نحوی که مغایرت پیدا کند حالت زمین در آن وقت با حالت آن در اوقات دیگر و راست آید، قول خدای تعالی «یَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَیْرَ الْاَرْضِ»(5)

نعمانی روایت کرده از کعب: «مهدی علیه السلام، چنین کند»(6) و مراد تبدیل صورت زمین است در عهد آن حضرت، به صورتی دیگر به جهت کثرت عدل و باران و اشجار و گیاه و سایر برکات.

ص:209


1- 633. الامالی، ص 513.
2- 634. الاحتجاج، ج 2، ص 11.
3- 635. کمال الدین و تمام النعمه، ص 394.
4- 636. در سوره ابراهیم، آیه 48.
5- 637. الغیبه، ص 146.
6- 638. کشف الغمه، ج 3، ص 267.

در کشف الغمّه(1) مروی است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «متنعّم می شوند امّت من در زمان مهدی علیه السلام به نعمتی که هرگز مانند آن متنعّم نشده بودند از بِرّ و فاجر. می فرستد آسمان بر ایشان باران پی در پی و ذخیره نمی کند زمین چیزی از نبات خود را.»

به روایت گنجی در بیان(2) «می دهد زمین میوه های خود را و پنهان نمی کند بر ایشان چیزی را.»

به روایت بغوی: «نمی گذارد آسمان از باران خود چیزی مگر آن که آن را پی در پی می فرستد و نمی گذارد زمین از گیاه خود چیزی را مگر آن که ظاهر می کند آن را تا آن که آرزو می کنند زندگان مردگان را.»(3) یعنی کاش زنده می شدند و می دیدند.

در احتجاج شیخ طبرسی(4) روایت است از امیرالمؤمنین علیه السلام که در قصّه آن جناب فرمود: «در عهد او بیرون می آورد زمین، گیاه خود را و نازل می کند آسمان، برکت خود را.»

قریب به آن مروی است در خصال و گذشت که فرمود: «در آن زمان زن از عراق می رود به شام و پای خود را نمی گذارد. مگر بر گیاه.»(5)

در اختصاص شیخ مفید(6) روایت است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «چون وقت خروج قائم علیه السلام شود، منادی ندا کند از آسمان که ای مردم! منقطع شد از شما، مدّت جبّاران و ولیّ امر شده بهترین امّت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم.»

تا آن که فرمود: «پس در آن زمان جوجه گذارند مرغان در آشیان خود و ماهی ها در دریاهای خود و نهرها جاری شود و بسیار شود آب چشمه ها و برویاند زمین، ضِعف(7) ثمر

ص:210


1- 639. البیان فی اخبار صاحب الزمان علیه السلام، ص 145.
2- 640. العمده، ص 436؛ مصنف عبدالرزاق، ص 372؛ تذکره الحفاظ، ج 3، ص 738.
3- 641. الاحتجاج، ج 2، ص 11.
4- 642. الخصال، ص 626.
5- 643. الاختصاص، ص 208.
6- 644. ضِعف: دو برابر
7- 645. الاختصاص، ص 208.

و رزق خود را.»(1)

در عقد الدُّرر(2) روایت است از حضرت که فرمود، در قصّه مهدی علیه السلام: «مسرور می شود به او، اهل آسمان و اهل زمین و مرغان و وحشیان و ماهیان در دریا و زیاد می شود باران در دولت او و کشیده می شود نهرها و مضاعف می کند زمین، ثمره خود را و بیرون می دهد گنج های خود را.»

سیّد علی بن طاوس، از صحیفه ادریس نبی علیه السلام نقل کرده در کتاب سعد السعود(3) در ضمن سؤال ابلیس که:

پروردگارا! مرا مهلت ده تا روزی که خلق مبعوث می شوند؛

و جواب خداوند که:

«نه! ولکن تو از مهلت داده شدگانی تا روز وقت معلوم؛ پس به درستی که آن روزی است که من حکم نمودم و حتم کردم که پاک نمایم زمین را آن روز، از کفر و شرک و معاصی و انتخاب کنم از برای آن وقت، بندگانی را برای خود که آزمودم دلهایشان را برای ایمان و پر نمودم آنها را به ورع و اخلاص و یقین و تقوی و خشوع و صدق و حلم و صبر و وقار و تقوی و زهد در دنیا و رغبت در آن چه در نزد من است، بعد از هدایت و می گردانم ایشان را نگاهبانان آفتاب و ماه، یعنی برای عبادت در شب و روز.

خلیفه خواهم نمود ایشان را در زمین و توانایی دهم ایشان را بر آن دینی که پسندیدم آن را برای ایشان. آن گاه عبادت کنند مرا و چیزی را برای من انباز قرار ندهند. نماز بگزارند در وقتش و زکات بدهند در زمانش و امر کنند به معروف و نهی کنند از منکر و بیندازم در آن زمان امانت را بر زمین. پس ضرر نرساند چیزی، چیزی را و نترسد چیزی از چیزی. آن گاه بشوند هوام و مواشی در میان مردم، پس اذیّت نمی کنند بعضی از ایشان بعضی را.

ص:211


1- 646. عقدالدرر فی اخبار المنتظر، ص 149.
2- 647. سعد السعود، ص 34.
3- 648. ر.ک: بحارالانوار، ج 52، ص 376 - 377.

بردارم نیش هر صاحب نیشی از هوام و غیر آنها را و ببرم زهر حیوانی که می گزد و نازل کنم برکات را از آسمان و زمین و بدرخشد زمین، از نیکویی نبات خود و بیرون دهد همه ثمرهای خود را و انواع طیب خود را و بیندازم رأفت و مهربانی را در میان ایشان، پس با یکدیگر مواسات کنند و بالسویّه قسمت نمایند.

پس بی نیاز شود فقیر و برتری نکند بعضی بر بعضی و رحم کند کبیر، صغیر را و احترام نماید صغیر، کبیر را و به حقّ، متدیّن شوند و به او انصاف دهند و حکم کنند.

ایشان اند اولیای من؛ برگزیدم برای ایشان پیغمبری مصطفی و امینی مرتضی را؛ پس گرداندم او را برای ایشان پیغمبر و رسول و آنها را گرداندم برای او، اولیا و انصار.

این ها بهترین امّتی هستند که اختیار نمودم برای نبیّ مصطفای خود و امین مرتضای خود؛ این وقتی است که حجب نمودم آن را در علم غیب خود و لابد است که او واقع شود و هلاک نمایم تو را در آن روز، با سواران و پیادگانت و تمام لشکریانت. پس برو که تو از مهلت دادگانی تا روز وقت معلوم.»

و آثار مذکوره در این اثر شریف، تاکنون ظاهر نشده و مطابق اخبار خاصّه و عامّه از خصایص ایّام مهدی علیه السلام است.

در انوار المضیئه(1) از سیّد علی بن عبدالحمید روایت است از امام صادق علیه السلام که فرمود در آیه شریفه «فَإِنَّکَ مِنْ الْمُنظَرِینَ*إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»(2) که وقت معلوم، روز برخاستن قائم علیه السلام است؛ پس چون خداوند او را مبعوث کند، در مسجد کوفه است که ابلیس می آید تا این که بر زانوها می افتد و می گوید: «یا ویلاه از این روز! پس می گیرد موی پیشانی او را و گردنش را می زند، پس این است روز معلوم.»

در تفسیر علی بن ابراهیم،(3) مروی است از آن جناب که فرمود در تفسیر

ص:212


1- 649. سوره حجر، آیه 38 و 37 و سوره زمر، آیه 80 و 81.
2- 650. تفسیر القمی، ج 2، ص 346.
3- 651. سوره الرحمن، آیه 64.

«مُدْ هَامَّتَانِ»(1): «متّصل می شود ما بین مکّه و مدینه از نخل.»

در خطبه امیرالمؤمنین علیه السلام در منتخب حسن بن سلیمان حلّی مذکور است که: «زمین، نورانی یا خرسند می شود به عدل و آسمان، باران خود را می دهد و درخت، ثمر خود را و زمین گیاه خود را و زینت می دهد خود را برای اهل خود.»

بیست و چهارم: تکمیل عقول مردم به برکت وجود آن حضرت

و گذاشتن دست مبارک، بر سر ایشان و رفتن کینه و حسد از دلهای ایشان که طبیعت ثانیه بنی آدم شده، از روز کشته شدن هابیل تاکنون و کثرت علوم و حکمت ایشان. چنان چه در اصل زرّاد است که گفت، گفتم به جناب صادق علیه السلام: می ترسم که نباشم از مؤمنین.

فرمود: «برای چه؟»

گفتم: برای آن که نمی یابم در میان خود، کسی را که بوده باشد برادر او در نزد او برگزیده تر و محبوب تر از دراهم و دینار او و می یابیم درهم و دینار را محبوب تر در نزد خود، از برادری که جمع نموده میان ما و او، موالات امیرالمؤمنین علیه السلام.

فرمود: «نه، چنین است. به درستی که شماها مؤمنید ولکن کامل نخواهید کرد ایمان خود را تا آن که خروج کند قائم ماعلیه السلام؛ پس در آن زمان، جمع می نماید خداوند تبارک و تعالی عقول های شماها را.»(2)

در خرایج راوندی(3) و کمال الدین صدوق(4) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که رمود: «هرگاه خروج کرد قائم ماعلیه السلام می گذارد دست خود را بر سرهای بندگان، پس جمع می نماید به سبب آن عقل های ایشان را و کامل می گرداند به آن، خردهای ایشان را.»

ص:213


1- 652. بحارالانوار، ج 64، صص 350 - 351.
2- 653. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 840.
3- 654. کمال الدین و تمام النعمه، ص 675.
4- 655. الکافی، ج 2، ص 173.

شیخ کلینی روایت کرده از سعید بن حسن که حضرت باقرعلیه السلام به من فرمود: «آیا می آید احدی از شما نزد برادر خود، پس داخل می کند دست خود را در کیسه او، پس حاجت خود را برمی دارد و آن برادر او را منع نمی کند؟»

گفتم: چنین شخصی در میان خود نمی شناسم.

پس حضرت فرمود: «پس چیزی نیست در این حال، یعنی مقامی و کمال بر ایشان نیست.»

گفتم پس: هلاکت است با این حال؟

فرمود: «نه، به درستی که این گروه هنوز عقل هایشان به ایشان داده نشده.»(1)

در اختصاص شیخ مفید(2) مروی است کسی به آن حضرت عرض کرد که: «اصحاب ما، در کوفه جماعت بسیاری هستند. پس اگر می فرمودی ایشان را، هر آینه تو را اطاعت می کردند و متابعت می نمودند.»

پس فرمود: «آیا می آید یکی از ایشان نزد کیسه برادرش پس حاجت خود را از آن می گیرد؟»

گفت: نه.

فرمود: «پس ایشان به خون های خود بخیل تراند.»

آن گاه فرمود: «به درستی که مردم در آرامی و آسایش اند. با ایشان مناکحه می کنیم و از یکدیگر ارث می بریم و حدّ بر ایشان اقامه می کنیم و امانت ایشان را ردّ می کنیم.

تا آن که برخیزد قائم علیه السلام آن وقت جدایی در میان می آید، و می آید مرد به سوی کیسه برادر خود و حاجت خود را می گیرد، پس او را منع نمی کند.»

در کمال الدین صدوق(3) مروی است از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود در جمله از صفات مهدی علیه السلام: «می گذارد دست خود را بر سرهای عباد، پس نمی ماند مؤمنی مگر آن که قلبش

ص:214


1- 656. الاختصاص، ص 24.
2- 657. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653.
3- 658. الخصال، ص 262.

شدیدتر می شود از پاره آهن.» در خصال(1) مروی است از آن جناب که فرمود در ضمن وقایع ایّام آن حضرت: «هر آینه برود کینه و عداوت از دل های بندگان.»

در کشف الغمّه(2) مروی است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «در این مقام که خدای تعالی می گرداند بی نیازی را در دل های مردم.» ظاهر است که چون دو صفت خبیثه از دل ها برود، و این صفت پسندیده بیاید خلایق آسوده شوند.

در کمال الدین(3) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود به ابان بن تغلب: «می آید در این مسجد شما سی صد مرد، یعنی مسجد مکّه که می دانند اهل مکّه که پدران و اجداد ایشان متولّد نشدند، بر ایشان است شمشیرها که مکتوب است بر هر شمشیری کلمه ای، مفتوح می شود از هر کلمه ای هزار کلمه.»

به روایت نعمانی:(4) «مکتوب است بر هر شمشیری هزار کلمه و هر کلمه، مفتاح هزار کلمه است.» و در خطبه مخزون امیرالمؤمنین علیه السلام مذکور است: «در آن وقت، علم قذف می شود در دل های مؤمنین، پس محتاج نمی شود مؤمن به علمی که در نزد برادر او است پس در آن وقت ظاهر می شود تأویل این آیه «...وَإِنْ یَتَفَرَّقَا یُغْنِ اللَّهُ کُلّاً مِنْ سَعَتِهِ...(5)»(6)

خصائص آن جناب (4)

بیست و پنجم: قوت خارج از عادت در دیدگان و گوش های اصحاب آن حضرت

چنان چه در کافی(7) و خرایج(8) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «به درستی که

ص:215


1- 659. کشف الغمه، ج 3، ص 273.
2- 660. کمال الدین و تمام النعمه، ص 671.
3- 661. الغیبه، ص 315.
4- 662. سوره نساء، آیه 130.
5- 663. مختصر بصائرالدرجات، ص 201؛ بحارالانوار، ج 53، ص 85.
6- 664. الکافی، ج 8، ص 241.
7- 665. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 840.
8- 666. ر.ک: بحارالانوار، ج 53، ص 391.

قائم ما هرگاه خروج کرد، قوت می دهد خداوند در گوش ها و چشم های شیعیان ما، تا این که می شود میان ایشان و قائم علیه السلام به قدر چهار فرسخ. پس با ایشان تکلّم می کند و ایشان می شنوند و نظر می کنند به سوی آن جناب.»

شیخ جلیل، فضل بن شاذان، در کتاب غیبت خود روایت کرده از آن جناب که فرمودند: «به درستی که مؤمن، در زمان قائم علیه السلام در مشرق است، هر آینه می بیند برادر خود را که در مغرب است و هم چنین آن که در مغرب است، می بیند برادر خود را که در مشرق است.»(1)

بیست و ششم: طول عمر اصحاب و انصار آن حضرت

چنان چه شیخ مفید در ارشاد(2) و فضل بن شاذان روایت کرده اند از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «عمر می کند مرد در سلطنت آن حضرت تا این که متولّد می شود، هزار پسر که در ایشان دختری نیست.»(3)

در تفسیر عیاشی(4) مروی است از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود در ضمن حالات ایّام سلطنت آن جناب: «قسم به آن که دانه را شکافته و جان را آفریده که هر آینه زندگی می کنند در آن زمان، ملوک وار، آسوده در ناز و نعمت و بیرون نمی رود مردی از ایشان از دنیا تا این که متولّد شود از صلب او هزار پسر که مأمون اند از هر بدعت و آفت و مفارقت از دین، عامل به کتاب خداوند و سنّت پیغمبر اوصلی الله علیه وآله وسلم به تحقیق که نابود و فانی شده بر ایشان آفات و شبهات، یعنی هرگز به آفتی مبتلا و به شبهه ای گرفتار نمی شوند.»

ص:216


1- 667. الارشاد، ج 2، ص 381.
2- 668. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ذیل حدیث سی و نهم، ص 303.
3- 669. تفسیرالعیاشی، ج 2، ص 282.
4- 670. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 839.

بیست و هفتم: رفتن عاهات و بلاها از ابدان انصار آن جناب

چنان چه در خبر سابق مذکور شد و در خرایج راوندی(1) مروی است از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «هرکس درک کند قائم اهل بیت مرا، از صاحب عاهتی و آفتی شفا خواهد یافت یا صاحب ضعفی قوی خواهد شد.»

در غیبت نعمانی(2) مروی است از حضرت سجادعلیه السلام که فرمود: «هرگاه برخیزد قائم علیه السلام ببرد خداوند عزّوجلّ از هر مؤمنی، آفت را و برگرداند به او قوت او را.»

این تکریم عظیم نه مانند شفا دادن جناب عیسی و سایر انبیاعلیهم السلام است، گاهی به جهت اعجاز و اتمام حجّت، کور یا لال یا پیس یا مریضی را برای جاحدی یا منافقی در موارد معدوده، بلکه بردن این آفات و رفتن این بلیّات از تمام مؤمنین و مؤمنات، از آثار ظهور موفور السرور و طلوع طلعت غرّا و تشریف و تقدیم مراسم قدوم و تهیّه آداب لقا و درک فیض شرف حضور حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - است که چون بهشتیان، اول در چشمه مطهّره و چشمه حیات شست و شو کرده و تن را چون جان، از هر عیب و نقصی پاک نموده که توان پاگذاشتن در محفل مقرّبین و شنیدن: «سَلَامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ.»(3).

فرق ما بین این دو شفا، بیشتر است از فرق ما بین ارض و سما.

بیست و هشتم: دادن قوّت چهل مرد به هر یک از انصار و اعوان آن حضرت

چنان چه در کافی(4) مروی است از عبدالملک بن اعین گفت: برخاستم در نزد

ص:217


1- 671. الغیبه، ص 317.
2- 672. سوره زمر، آیه 73.
3- 673. الکافی، ج 8، ص 294.
4- 674. کمال الدین و تمام النعمه، ص 673.

ابی جعفرعلیه السلام، پس تکیه کردم بر دستم، پس گریستم و گفتم: آرزو داشتم که من درک نمایم این امر را، یعنی سلطنت ظاهره ائمّه علیهم السلام را و در من قوّتی باشد.

پس فرمود: «آیا راضی نیستید که دشمنان شما بکشند بعضی، بعضی را و شما در خانه های خود آسوده باشید؟ به درستی که اگر امر چنان شد، یعنی فرج عظیم آمد، داده می شود به هر مردی از شما قوّت چهل مرد و گردانده می شود دل های شما مانند پاره آهن؛ اگر خواستید به آن قوّت، کوه را بکنید، خواهید کند و شمایید قوام زمین و خزان او.»

در کمال الدین صدوق(1) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «نگفت جناب لوط به قوم خود: «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّهً أَوْ آوِی إِلَی رُکْنٍ شَدِیدٍ»(2) مگر به جهت آرزوی قوّت قائم علیه السلام و ذکر نکرد مگر شدّت اصحاب او را پس به درستی که داده می شود به یک مرد از ایشان قوّت چهل مرد.»

این مضمون را در خصال(3) از حضرت سجادعلیه السلام و عیاشی در تفسیر خود(4) و شیخ مفید در اختصاص(5) و ابن قولویه در کامل الزیاره(6) و فضل بن شاذان در غیبت(7) خود، از جناب صادق علیه السلام روایت کردند.

گذشت از کمال الدین که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «آن جناب دست خود را بر سر عباد بگذارد، پس نماند مؤمنی مگر آن که دلش سخت تر از پاره آهن شود و بدهد به او خداوند، قوت چهل مرد را»(8) و در بصائر الدرجات صفّار(9) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «چون واقع شود امر ما و بیاید مهدی ما، می شود مرد از شیعیان ما، جری تر از شیر و

ص:218


1- 675. سوره هود، آیه 80.
2- 676. الخصال، ص 540 - 541.
3- 677. این مطلب در «تفسیر العیاشی» یافت نشد.
4- 678. الخصال، ص 540 - 541.
5- 679. این مطلب در «تفسیر العیاشی» یافت نشد.
6- 680. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ص 300، ذیل حدیث سی و نهم.
7- 681. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653.
8- 682. بصائرالدرجات، ص 44.
9- 683. اصل حدیث: «امضی» آمده است که مرحوم مؤلّف چنین ترجمه کرده است.

گذرانده تر(1) از نیزه. پایمال می کند دشمن ما را با پای خود و می زند او را به کف خود و این در وقت نزول رحمت خداوند و فرج اوست بر بندگان.»

بیست و نهم: استغنای خلق به نور آن جناب علیه السلام از نور آفتاب و ماه

چنان چه علی بن ابراهیم در تفسیر خود روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام که فرمود در تفسیر آیه شریفه «وَاَشْرَقَتِ الْاَرْضُ بِنُورِ رَبِّها.»(2): «مربّی زمین، امام زمین است.»

راوی عرض کرد: پس هرگاه خروج نمود، چه خواهد شد؟

فرمود: «مستغنی می شوند مردم از روشنایی خورشید و نور ماه و اکتفا می کنند به نور امام علیه السلام.»(3)

در ارشاد شیخ مفید(4) و غیبت شیخ طوسی(5) مروی است از آن جناب که فرمود: «هرگاه برخاست قائم ماعلیه السلام، روشن شود زمین به نور ربّ زمین و مستغنی شوند مردم از روشنایی آفتاب و تاریکی برود.»

صدوق این مضمون را در کمال الدین(6) از جناب رضاعلیه السلام روایت کرده، و نیز فرمود: «برای آن حضرت، ظلّی نیست.»

شیخ خزّاز در کفایهالاثر(7) روایت کرده از آن جناب، که فرمود در ذکر آن حضرت: «اوست صاحب غیبت پیش از خروجش. پس چون خروج کرد، روشن می شود زمین به نور او.»

ص:219


1- 684. سوره زمر، آیه 79.
2- 685. تفسیر القمی، ج 2، ص 253.
3- 686. الارشاد، ج 2، ص 381.
4- 687. الغیبه، ص 467.
5- 688. کمال الدین و تمام النعمه، ص 372.
6- 689. کفایه الاثر، ص 275.
7- 690. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ذیل حدیث سی و نهم، ص 303.

به قرینه خبر اول معلوم می شود مراد، نور ظاهری است و الّا ممکن است که گفته شود نور معنوی است که نور علم و حکمت و عدل باشد.

در غیبت فضل بن شاذان به سند صحیح از آن جناب مروی است که فرمود: «هرگاه قائم ما برخاست، روشن می شود زمین به نور او و بی نیاز می گردند بندگان از ضوء آفتاب و تاریکی می رود و عمر می کند مرد، در ملک آن جناب، تا آن که متولّد می شود برای او هزار پسر و متولّد نمی شود در آنها برای او دختری و ظاهر می کند زمین، گنج های خود را تا این که می بینند آنها را مردم، بر روی زمین و طلب کند مردی از شما، کسی را عطایی نماید به او از مال خود و بگیرد آن کس از او زکات او را که نیابد احدی را که قبول کند آن را و بی نیاز باشند مردم به سبب آن چه روزی کرده خدای تعالی ایشان را از فضل خود.»(1)

سی ام: بودن رأیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم با آن جناب

که جز در بدر و روز جمل، دیگر باز نشده.

شیخ نعمانی از جناب صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود در خبری: «رایت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را جبرییل، روز بدر نازل نمود و نبود آن، واللَّه از پنبه و نه از کتان و نه از ابریشم و نه از حریر.»

راوی پرسید: پس از چه بود؟

فرمود: «از برگ بهشت باز کرد آن را رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در روز بدر. آن گاه پیچید آن را و داد به علی بن ابی طالب علیه السلام. پس پیوسته نزد آن جناب بود تا روز بصره شد؛ پس باز کرد آن را امیرالمؤمنین علیه السلام؛ پس خدای تعالی، برای او فتح کرد؛ آن گاه آن را پیچید و آن، در نزد ماست. در این جا؛ باز نمی کند آن را احدی تا برخیزد قائم علیه السلام. پس هرگاه برخاست، آن را باز می کند. پس نمی ماند در مشرق و نه در مغرب احدی، مگر آن که ملاقات می کند آن را و سیر می کند رعب از پیش روی آن، مسافت یک ماه و از

ص:220


1- 691. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 307.

راست آن، یک ماه و از چپ آن، یک ماه.»(1)

نیز روایت کرده از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود به ابوحمزه: «ای ثابت! گویا می بینم قائم اهل بیت خود را که مشرّف شده بر این نجف شما» و اشاره فرمود به دست خود به ناحیه کوفه و فرمود: «چون مشرّف شد بر نجف شما، باز می کند رأیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را؛ پس چون آن را باز کرد، فرود می آید بر او ملایکه بدر.»

گفت: چیست رأیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم؟

فرمود: «چوبش از عمود عرش خداوند و رحمت اوست و سایر آن از نصر خداوند است؛ دراز نمی کند او را به سوی چیزی، مگر آن که تباه می کند آن را.»(2)

به روایت صدوق در کمال الدین:(3) «چون آن را باز کند، فرود آید بر او سیزده هزار و سیزده ملک که همه آنها منتظر بودند قائم علیه السلام را.» آن گاه تفصیل آن ملایکه را ذکر فرمودند، به نحوی که گذشت.

در غیبت نعمانی(4) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «چون تلاقی شد میان اهل بصره و امیرالمؤمنین علیه السلام؛ باز کرد رأیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را. پس بلرزید قدم های ایشان و زرد نشد آفتاب که گفتند: امان ده ما را ای پسر ابوطالب!»

فرمود: «چون روز صفیّن شد، سؤال کردند از آن حضرت که آن رأیت را باز کند، پس اجابت نفرمودند. پس جناب امام حسن و امام حسین علیهما السلام و عمّار بن یاسر را شفیع حاجت خود کردند.»

پس به امام حسن علیه السلام فرمود: «ای فرزند من! از برای این قوم، مدّتی است که باید به آن برسند و به درستی که این رأیتی است که باز نمی کند آن را بعد از من، مگر قائم علیه السلام.»

ص:221


1- 692. همان، ص 309.
2- 693. کمال الدین و تمام النعمه، ص 671.
3- 694. الغیبه، ص 307.
4- 695. بصائرالدرجات، ص 196.

سی و یکم: راست نیامدن زره رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، مگر بر قدّ شریف آن حضرت

چنان چه در بصائر الدرجات(1) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود بعد از ذکر جمله ای از آن چه در نزد ایشان است از سلاح و مواریث انبیا: «به درستی که قائم ماعلیه السلام کسی است که چون بپوشد زره رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را، پس پر کند آن را، یعنی زیاد و کم نشود و به درستی که پوشید آن را ابوجعفرعلیه السلام، پس زیاد بود از قامتش.»

راوی عرض کرد: شما سمین ترید یا ابا جعفرعلیه السلام؟

فرمود: «ابوجعفرعلیه السلام از من سمین تر بود و به تحقیق که من هم پوشیدم آن را، پس اندکی زیادتر بود و نزدیک تر بود به استوا.»

به سند دیگر نیز روایت کرده قریب به همین معنی و متن آخر خبر فی الجمله صعوبتی داشت. حاصل آن ذکر شد.

نیز در آن جا(2) و راوندی در خرایج(3) روایت کردند از ابی بصیر که فت، گفتم به حضرت صادق علیه السلام: فدای تو شوم! من می خواهم دست بمالم به سینه تو.

فرمود: «به جای آور!» پس دست مالیدم سینه و کتف های مبارکش را.

پس فرمود: «چرا چنین کردی ای ابومحمّد؟»

گفت: فدای تو شوم! شنیدم از پدرت که می فرمود: «به درستی که قائم علیه السلام سینه اش پهن است و دو کتفش فرو هشته و میان آنها فراخ است.»

فرمود: «ای ابومحمّد! به درستی که پدرم پوشید زره رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را و می کشید آن را بر زمین و به درستی که من پوشیدم آن را. پس نزدیکتر بود به این که به اندازه باشد و می باشد آن زره بر بدن قائم علیه السلام، چنان چه بود از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم. دامنش از زمین مرتفع است، به نحوی که گویا پیش روی آن را با دو حلقه بلند کردند.»

ص:222


1- 696. همان، ص 209.
2- 697. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 691.
3- 698. بحارالانوار، ج 26، ص 203.

به روایت راوندی: «و آن زره بر صاحب این امر مشمر است.» یعنی دامان بالا رفته است. چنان چه بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بود. و بر این مضمون اخبار متعدّده است و علّامه مجلسی در مجلّد هفتم بحار فرمود که: «ظاهر می شود از اخبار که نزد ائمّه علیهم السلام دو زره بود، یکی از آنها علامت امامت بود که راست می آمد بر بدن هر امامی و دیگری علامت حضرت قائم علیه السلام بود که راست نمی آمد، مگر بر بدن آن جناب - صلوات اللَّه علیه -.»(1)

سی و دوم: همراه بودن ابری مخصوص

که خدای تعالی، آن را برای آن جناب ذخیره کرده که در آن است رعد و برق.

چنان چه صفّار در بصائر(2) و شیخ مفید در اختصاص(3) روایت کردند به سندها متعدّده از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «آگاه باشید به درستی که ذوالقرنین را مخیّر کردند میان دو ابر. پس برگزید ذلول، یعنی آرام را و ذخیره شد برای صاحب شما صعب.»

راوی پرسید: صعب کدام است؟

فرمود: «آن ابری که در آن، رعد و صاعقه یا برق باشد. پس صاحب شما، سوار می شود بر آن. آگاه باشید که آن جناب سوار می شود بر آن، ابر پس بالا می برد او را در راه های هفت آسمان و هفت زمین که پنج از آن، معمور است و دو از آن، خراب است.»

نیز روایت کردند از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «به درستی که خداوند مخیّر کرد ذوالقرنین را میان دو ابر، ذلول و صعب. پس اختیار نمود ذلول را و آن ابری است که نیست

ص:223


1- 699. بصائرالدرجات، ص 429.
2- 700. الاختصاص، ص 199.
3- 701. بصائرالدرجات، ص 429؛ الاختصاص، ص 326.

در آن برق و رعدی اگر اختیار می نمود صعب را، نبود برای او این اختیار، زیرا که خداوند ذخیره کرد آن را برای قائم علیه السلام.»(1)

خصائص آن جناب (5)

سی و سوم: برداشته شدن تقیّه و خوف

از کفّار و مشرکین و منافقین و میسّر شدن بندگی خدای تعالی و سلوک در امور دنیا و دین، حسب نوامیس الهیّه و فرامین آسمانیّه، بدون حاجت به دست برداشتن از پاره ای از آنها، از بیم مخالفین و ارتکاب اعمال ناشایسته؛ مطابق کردار ظالمین. چنان چه خدای تعالی فرمود در کلام خود:

«وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْاَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِیْنَهُم و الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً یَعْبُدُونَنِی لایُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً... »(2)

وعده داده خدای تعالی آنان را که ایمان آوردند از شما و کردند کارهای شایسته که هر آینه البتّه خلیفه گرداند ایشان را. چنان چه خلیفه گردانید آنان را که بودند پیش از ایشان و هر آینه البته متمکّن خواهد کرد برای ایشان، دین ایشان را که پسندید بر ایشان و البتّه تبدیل خواهد کرد مر ایشان را از پس ترس ایشان، ایمنی که بپرستند مرا و چیزی را برای من شریک قرار ندهند.

بر هر منصفی پوشیده نیست که این وعده خلافت که خدای تعالی داده که بدهد به بعضی از آنها که دارای مرتبه ایمان و درجات عمل صالحند در دنیا، پس از نبیّ خودصلی الله علیه وآله وسلم که در عهد خلافتش متمکّن باشد از اقامه تمام دینی که خدا برایش پسندیده و ایمن شود، پس از خوفی که از جانب خلق به او رسیده و پرستش نماید او با سایر انام خدای تعالی را بی تقیّه، چه آن به حسب عمل، نوعی از شرک است؛ هر چند با اجتماع شروطش واجب شود؛ چه با اطمینان و آرامش دل به حقیقت ایمان بر شرک و کفر جوارح و زبان مؤاخذه

ص:224


1- 702. سوره نور، آیه 55.
2- 703. تفسیر مجمع البیان، ج 7، ص 267.

نیست، اگر متوقّف شود بر آن حفظ جان چنین خلیفه و خلافت و چنین آسودگی و امنیت و چنین تمکّن از مذهب و ملّت، تاکنون در میان مسلمین نشده و از عهد آن کسی خبر نداده و نتواند دادن، جز عهدی که همه مسلمین خبر دادند که نبی اکرم وعده داده که خواهد آمد که عهد ذلّت و خواری ظالمین و منافقین و ملحدین است و روز عزّت و رفعت و عبادت و بندگی مؤمنین و آن، روز ظهور حضرت مهدی است علیه السلام که تمام مراتب دین چیزی نباشد که نداند یا داند و نفرماید یا بفرماید کسی از عهده بر نیاید.

چنان چه از اخبار فریقین معلوم و مبیّن است و این که بعضی از مخالفان گفتند که مورد آیه شریفه، عهد خلفای اربعه است و کلام واسطی که مخصوص به عهد ثلاثه است، شبیه به سفسطه و انکار بدیهی است. چنان چه در کتب امامت مشروح شده و بر هر چیز به احوال سلف مخفی نیست که چنین روزی بر مسلمین نگذشته که دارای شروط ثلاثه باشد، چه رسد به ماه و سال و از این جهت در جمله اخبار امامیّه رسیده که نزول آیه در شأن قائم علیه السلام است.

شیخ طبرسی در مجمع البیان(1) فرموده که مروی از اهل بیت علیهم السلام این است که آیه، در حقّ مهدی علیه السلام است و روایت کرده عیاشی که حضرت سجادعلیه السلام این آیه را تلاوت کرد، آن گاه فرمود: «ایشان واللَّه شیعیان ما اهل بیت اند. این کار، یعنی این سه احسان بزرگ، به ایشان کرده می شود بر دست مردی از ما و او مهدی این امّت.»

در کمال الدین صدوق(2) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود بعد از ذکر نوح علیه السلام و انتظار مؤمنین فرج را: «تا آن که عطا فرمود خداوند به ایشان استخلاف و تمکین را که هم چنین است قائم علیه السلام؛ زیرا که ممتد می شود ایّام غیبت او تا آن که خالص شود حقّ و از ایمان، کدورت مرتفع شود، به مرتد شدن هر کس از شیعه که طینت او خبیث باشد و بیم نفاق در او برود، چون ببیند استخلاف و تمکین را و امری که منتشر می شود در عهد قائم علیه السلام.»

ص:225


1- 704. کمال الدین و تمام النعمه، ص 356.
2- 705. کمال الدین و تمام النعمه، ص 371.

راوی عرض کرد: «کسانی گمان می کنند که این آیه نازل شد در حقّ ابی بکر و عمر و عثمان و علی علیه السلام.»

فرمود: «خداوند دل های ایشان را هدایت نکند. کجا متمکّن شد دینی که پسندید آن را خداوند و رسولش به انتشار امر آن در امّت و رفتن خوف از دل هایشان و مرتفع شدن شکّ از سینه های ایشان در عهد یکی از آنها و در عهد علی علیه السلام با ارتداد مسلمانان و فتنه ها که برانگیخته شد در عهد ایشان و مقاتله ها که واقع شد میان ایشان و کفّار.»

نیز روایت کرده از جناب رضاعلیه السلام که فرمود: «دینی نیست برای آن که ورعی ندارد و ایمان ندارد آن که تقیّه نمی کند، به درستی که اکرم شما در نزد خداوند، کسی است که بیشتر عمل کند به تقیّه، پیش از خروج قائم ماعلیه السلام؛ پس کسی که ترک کند آن را پیش از خروج قائم ماعلیه السلام، پس او از ما نیست.»(1)

سی و چهارم: فرو گرفتن سلطنت آن حضرت، تمام روی زمین را

از مشرق تا مغرب، برّ و بحر، معموره و خراب و کوه و دشت. نمانَد جایی که حکمش جاری و امرش نافذ نشود و اخبار در این معنی متواتر است.

شیخ صدوق در علل(2) و عیون(3) و کمال الدین(4) روایت کرده از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در خبری طولانی که فرمود: «در شب معراج نظر کردم به ساق عرش. پس دیدم دوازده نور را، در هر نوری سطر سبزی بود که بر آن اسم وصیی بود از اوصیای من، اول ایشان علیّ بن ابی طالب و آخر ایشان مهدی امّت من - صلوات اللَّه علیهم اجمعین -.»

پس گفتم: «ای پروردگار من! این ها اوصیای منند پس از من؟»

ص:226


1- 706. علل الشرایع، ج 1، ص 6.
2- 707. عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 2، ص 238.
3- 708. کمال الدین و تمام النعمه، ص 255.
4- 709. کمال الدین و تمام النعمه، ص 394.

پس خطاب رسید که: «ای محمّدصلی الله علیه وآله وسلم! این ها اولیا و اصفیا و حجّت های منند بعد از تو بر خلق و ایشان اوصیای تو هستند و خلفای تو و بهترین خلق من بعد از تو. قسم به عزّت و جلال خود که هر آینه البتّه ظاهر کنم به ایشان، دین خود را و بلند کنم به ایشان، کلمه خود را و پاک کنم به آخر ایشان، زمین خود را از دشمنان خود و هر آینه البتّه مالک گردانم او را مشرق های زمین و مغرب های او.»

هر آینه البتّه مسخّر کنم برای او بادها و همواره زایل کنم البتّه برای او ابرهای سخت را و البتّه بالا برم او را در اسباب، یعنی راه های آسمان و هر آینه البته یاری کنم او را به لشکر خود و مدد دهم او را به ملایکه خود تا بالا گیرد دعوت من و جمع شوند خلایق بر توحید من. آن گاه دوام دهم سلطنت او را و روزگار سلطنت را به نوبت گذارم میان اولیای خود تا روز قیامت.»

در کمال الدین(1) از آن جناب مروی است که فرمود بعد از ذکر سلطنت ذی القرنین: «به زودی خدای تعالی جاری می فرماید سنّت او را در قائم از فرزندان من و می رساند او را مشرق زمین و مغرب آن، تا این که نمی ماند موضعی از دشت و کوه که ذوالقرنین در آن جا قدم گذاشته، مگر آن که او قدم گذارد در آن جا.»

نیز گذشت از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «گویا می بینم اصحاب قائم علیه السلام را که احاطه نمودند ما بین خافقین.»(2)

در تفسیر عیاشی(3) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود، در تفسیر آیه شریفه: «وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَکَرْهاً....»(4) که: «هرگاه قائم ما خروج کرد، نمی ماند زمینی، مگر آن که ندا کنند در آن شهادت «انّ لااله الا اللَّه و انّ محمّداً رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم.»

ص:227


1- 710. همان، ص 673.
2- 711. تفسیرالعیاشی، ج 1، ص 183.
3- 712. سوره آل عمران، آیه 83.
4- 713. تفسیرالعیاشی، ج 1، ص 184.

او نیز از حضرت کاظم علیه السلام، روایت کرده در تفسیر آیه مذکوره که: «آن نازل شده در حقّ قائم علیه السلام، چون بیرون آورد یهود و نصارا و صابئین و زنادقه و کفّار را در مشرق زمین و مغرب آن. پس عرضه دارد بر ایشان اسلام را. پس هر که به رغبت اسلام آورد، امر فرماید او را به نماز و زکات و آن چه مسلم را به آن امر کنند و واجب است برای خداوند بر او و هر که اسلام نیاورد، گردنش را بزند تا این که نماند در مشرق ها و مغرب ها احدی مگر موحّد.» راوی گفت: فدای تو شوم! خلق بیشتر از این هاست. فرمود: «به درستی که خدای تعالی چون اراده فرماید امری را، زیاد را کم و کم را زیاد می کند.»(1)

یوسف بن یحیی السلمی در باب نهم از کتاب عقد الدّرر، اخبار بسیاری در کیفیّت فتوحات آن حضرت و گرفتن قسطنطنیه و روم و بنی الاصغر و چین و کابل و جزایر و غیر آنها ذکر کرده که مقام ذکر آن نیست.

سی و پنجم: پر شدن تمام روی زمین از عدل و داد

چنان چه در کمتر خبری، الهی یا نبوی، خاصّی یا عامّی، ذکری از حضرت مهدی علیه السلام شده که این بشارت و این منقبت برای آن جناب مذکور نباشد در آن.

در عیون(2) مروی است از جناب رضاعلیه السلام که فرمود: «چون آن حضرت خروج کند، روشن شود زمین به نور پروردگار خود و گذاشته شود میزان عدل میان مردم، پس ظلم نمی کند احدی، احدی را.»

در کمال الدین(3) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود در تفسیر آیه شریفه «سِیرُوا

ص:228


1- 714. حدیث مذکور در «عیون اخبار الرضا» یافت نشد؛ ر. ک: کمال الدین و تمام النعمه، ص 372؛ بحار الانوار، ج 52، ص 322؛ تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 47.
2- 715. حدیث مذکور در «کمال الدین» یافت نشد؛ ر. ک: علل الشرایع، ج 1، ص 91؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 368 و ج 4، ص 333؛ تفسیر الصافی، ج 4، ص 128؛ بحار الانوار، ج 2، ص 294 و ج 52، ص 314.
3- 716. سوره سباء، آیه 18.

فِیهَا لَیَالِی وَأَیَّاماً آمِنِینَ.»(1): «مراد، قائم ما اهل بیت است» یعنی در عهد آن حضرت، هر کس در شب و روز به هر جا رود ایمن و محفوظ است.

در تفسیر عیاشی(2) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «آن حضرت و اصحابش مقاتله می کنند واللَّه، تا خلق خدای به یگانگی اقرار کنند و چیزی را برای او شریک قرار ندهند. حتّی آن که پیرزن ضعیفی از مشرق، اراده مغرب می کند واحدی او را نمی ترساند.»

در ارشاد شیخ مفید(3) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «هرگاه قائم علیه السلام خروج کرد، حکم می کند به عدل و مرتفع می شود در ایّام او جور و ایمن می شود به او، راه ها و بیرون می آورد زمین، برکات خود را و بر می گردد هر حقّی به سوی اهل آن حقّ و باقی نمی ماند اهل دینی مگر آن که اظهار اسلام کنند و اعتراف نمایند به ایمان.»

در کمال الدین(4) مروی است که ریّان بن الصلت عرض کرد به جناب رضاعلیه السلام: تو صاحب این امری؟

فرمود: «من صاحب این امر هستم و لکن نیستم آن کسی که پر می کند زمین را از عدل، چنان چه پر شده از جور.»

سی و ششم: حکم فرمودن در میان مردم به علم امامت خود

و نخواستن بیّنه و شاهد از احدی؛ چنان چه در بصائر الدّرجات صفّار(5) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «هرگز دنیا نخواهد رفت تا آن که خروج کند مردی از ما اهل بیت که حکم کند به حکم داود و آل داود، سؤال نکند از مردم بیّنه.»

ص:229


1- 717. تفسیرالعیاشی، ج 2، ص 61.
2- 718. الارشاد، ج 2، ص 384.
3- 719. کمال الدین و تمام النعمه، ص 376.
4- 720. بصائرالدرجات، ص 279.
5- 721. بصائر الدرجات، ص 278.

به روایت دیگر فرمود: «عطا خواهد کرد به هر نفسی، حکم او را.»(1)

نیز روایت کرده از آن جناب که فرمود: «هرگاه قائم آل محمّدعلیهم السلام خروج کرد، حکم می کند به حکم داود و سلیمان، نمی پرسد از مردم شاهدی.»(2)

در دعوات(3) سیّد فضل اللَّه راوندی مروی است از حضرت عسکری علیه السلام که نوشت در جواب آ که پرسید چون قائم علیه السلام برخاست، به چه حکم می کند که: «سؤال کردی از امام، پس هرگاه خروج کرد، حکم می کند میان مردم به علم خود، مثل حکم داود و سؤال نمی کند از مردم بیّنه را.»

در خرایج راوندی(4) مروی شده از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «گویا می بینم مرغ سفیدی را بالای حجرالاسود و در زیر آن، مردی است که حکم می کند به حکم آل داود و سلیمان و خواهش نمی کند بیّنه.»

در ارشاد شیخ مفید(5) و غیبت فضل(6) مروی است از آن جناب که فرمود: «هرگاه برخاست قائم آل محمّدعلیهم السلام حکم می کند میان مردم به حکم داود و محتاج نمی شود به بیّنه. خدای تعالی او را الهام می کند، پس حکم می کند به علم خود و خبر می دهد هر قومی را به آن چه در دل خود مخفی کردند.»

در غیبت نعمانی(7) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «منادیِ آن حضرت ندا می کند که این مهدی حکم می فرماید به حکم داود و سلیمان، سؤال نمی کند از مردم بیّنه.»

ص:230


1- 722. همان، ص 279.
2- 723. الدعوات، ص 209.
3- 724. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 860.
4- 725. الارشاد، ج 2، ص 386.
5- 726. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ذیل حدیث سی و نهم، ص 302.
6- 727. الغیبه، ص 313.
7- 728. کمال الدین و تمام النعمه، ص 671.

در کمال الدین صدوق(1) از آن جناب مروی است که فرمود: «پس برمی انگیزاند خدای تعالی، بادی را، پس ندا می کند به هر وادی که این مهدی، حکم می کند به حکم داود و سلیمان، نمی خواهد بیّنه بر حکم خود.»

در غیبت فضل بن شاذان مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «سلطنت می کند قائم علیه السلام، سی صد سال و زیاد می کند نه سال را چنان چه درنگ کردند اصحاب کهف در کهف خود. پر می کند زمین را از عدل و داد، چنان چه پر شده از ظلم و جور، پس مفتوح می فرماید خداوند برای او شرق زمین و غرب آن را. می کشد مردم را تا آن که نماند مگر دین محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و حکم و رفتار می فرماید به سیر و سلوک سلیمان بن داود و می خواند آفتاب و ماه را، پس اجابت می کنند او را و پیچیده می شود برای او زمین و وحی می شود به او، پس عمل می کند به وحی به امر خدای تعالی.»(2)

سی و هفتم: آوردن احکام مخصوصه

که تا عهد آن حضرت، ظاهر و مجری نشده بود؛ چنان چه در کافی(3) و کمال الدین(4) از جناب صادق علیه السلام مروی است که فرمود: «دو خون است در اسلام که حلال است از جانب خدای تعالی، حکم نمی کند در آن احدی تا آن که مبعوث شود قائم ما اهل بیت. پس هرگاه برانگیخت خدای تعالی قائم ما اهل بیت را، حکم می فرماید در آن به حکم خدا و بیّنه بر آن نمی طلبد. زانی محصن را رجم می کند و آن که زکات نمی دهد، گردنش را می زند.»

در خصال(5) مروی است از جناب صادق و کاظم علیهما السلام که فرمودند: «هرگاه برخاست قائم ماعلیه السلام هر آینه حکم می کند به سه حکم، که حکم نکرد به آن ها احدی قبل از او؛ می کشد پیرِ

ص:231


1- 729. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده حدیث چهلم، ص 305 - 306.
2- 730. الکافی، ج 3، ص 503.
3- 731. کمال الدین و تمام النعمه، ص 671.
4- 732. الخصال، ص 170.
5- 733. الغیبه، ص 231.

زانی را و می کشد مانع زکات را و میراث دهد برادر را از برادرش در عالم ذر، یعنی هر دو نفر که در آن جا، در میان ایشان عقد اخوّت بسته شد، در این جا از یکدیگر میراث می برند.»

در غیبت نعمانی(1) مروی است از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «به درستی که علی علیه السلام می فرمود که برای من بود که بکشم آن را که پشت کرده بود، یعنی آن که در روز جنگ فرار کند و بکشم خسته مجروح را و لکن ترک کردم آن را به جهت عاقبت اصحاب خود که اگر مجروح شوند، نکشند ایشان را و از برای قائم علیه السلام است که بکشد پشت کننده را و بکشد مجروح را.»

شیخ جلیل، فضل بن شاذان روایت کرده از حضرت باقرعلیه السلام که فرمود: «حکم می کند قائم علیه السلام، به احکامی که انکار می کنند آن را بعضی از اصحابش، از آنها که در پیش روی جنابش شمشیر می زدند و آن حکم آدم علیه السلام است. پس آنها را پیش می طلبد و امر می فرماید که گردن آنها را می زنند. آن گاه ثانیاً حکمی می فرماید، پس انکار می کند آن را گروهی دیگر از کسانی که شمشیر زدند در پیش روی آن جناب و آن قضای داود است.

پس، پیش می طلبد ایشان را و گردن آنها را می زند. آن گاه ثالثاً حکمی می فرماید، پس انکار می کند آن را گروهی دیگر از آنها که شمشیر زدند در پیش رویش، پس ایشان را پیش می طلبد و امر می فرماید که گردن آنها را بزنند. آن گاه رابعاً حکمی می فرماید و آن حکم محمّدصلی الله علیه وآله وسلم است، پس آن را احدی انکار نمی کند.»(2)

در جمله ای از اخبار رسیده که آن حضرت، جزیه قبول نمی کند و صلیب را می شکند و خوک را می کشد.

شیخ طبرسی در اعلام الوری(3) روایت کرده: «آن جناب، می کشد مرد بیست ساله را که علم دین و احکام مسایل خود را نیاموخته باشد.»

ص:232


1- 734. ر.ک: بحارالانوار، ج 52، ص 389.
2- 735. اعلام الوری با علام الهدی، ج 2، ص 310.
3- 736. المزار، ص 135.

در مزار محمّد بن مشهدی(1) روایت است که ابوبصیر سؤال کرد از جناب صادق علیه السلام از حکم کسانی که نصب عداوت کردند با ایشان.

فرمود: «ای ابومحمّد! نیست برای کسی که مخالفت ما را کرده، در دولت ما حظ و نصیبی؛ به درستی که خدای تعالی، حلال کرده برای ما خون های ایشان را در وقت خروج قائم ماعلیه السلام و امروز حرام است بر ما و بر شما این کار. پس تو را مغرور نکند احدی و هرگاه قائم ماعلیه السلام برخاست، انتقام خواهد کشید برای پیغمبرش و برای همه ماها.»

خصائص آن جناب (6)

سی و هشتم: بیرون آمدن تمام مراتب علوم

قطب راوندی در خرایج(2) از جناب صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «علم، بیست و هفت حرف است. پس جمیع آن چه پیغمبران آوردند دو حرف بود و نشناختند مردم تا امروز غیر از آن دو حرف را. پس هرگاه خروج کرد قائم ماعلیه السلام، بیرون آورد بیست و پنج حرف را. پس پراکنده می کند آنها را در میان مردم و ضم می فرماید به او دو حرف دیگر را تا منتشر می نماید تمام بیست و هفت حرف را.»

شیخ صفار در بصائر(3) روایت کرده از آن جناب که فرمود: «در ذوابه شمشیر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم صحیفه کوچکی بود و به درستی که علی علیه السلام طلبید پسرش حسن علیه السلام را. پس دادند صحیفه را به او و کاردی به او داد و فرمود به او: «آن را باز کن!» پس نتوانست آن را باز کند. پس آن را برای او باز کرد؛ پس آن گاه فرمود به او: «بخوان!» پس خواند حسن علیه السلام الف، یا، سین، لام و حرفی بعد از حرفی.

آن گاه آن را پیچید و داد آن را به پسرش حسین علیه السلام پس نتوانست آن را باز کند. پس آن را برای او باز کرد. آن گاه فرمود: «بخوان!» پس خواند، چنان چه خواند امام حسن علیه السلام.

ص:233


1- 737. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 841.
2- 738. بصائرالدرجات، ص 327.
3- 739. الغیبه، ص 244.

آن گاه پیچید و داد آن را به پسرش، محمّد بن الحنفیه، پس نتوانست آن را باز کند. پس آن را برای او باز کرد و فرمود به او: «بخوان!» نتوانست استخراج نماید از او چیزی را. پس علی علیه السلام آن را گرفت و پیچید و بر ذوابه شمشیر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آویزان کرد.

راوی پرسید که: «چه بود در آن صحیفه؟»

فرمود که: « آن حروفی است که باز می کند هر حرفی هزار باب.»

و فرمود: «بیرون نیامد از آن مگر دو حرف تا این ساعت.»

به سند دیگر از ابوبصیر روایت کرد که پرسید از آن جناب: «چه بود در ذوابه شمشیر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم؟»

پس به همان نحو خبر سابق بیان فرمود و ظاهر آن که این دو خبر از شیخ خبر، راوندی باشد و نشر بقیّه حروف آن صحیفه نبویّه از خصایص دولت مهدویّه باشد. «واللَّه العالم»

سی و نهم: آوردن شمشیرهای آسمانی برای انصار و اصحاب آن حضرت

چنان چه نعمانی در غیبت(1) خود روایت کرده از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «هرگاه خروج کرد حضرت قائم علیه السلام فرود می آید شمشیرهای قتال. بر هر شمشیری ثبت شده اسم مردی و اسم پدر او.»

در اختصاص شیخ مفید(2) مروی است از آن جناب که فرمود: «هرگاه قائم علیه السلام خروج کرد، می آید به رحبه کوفه. پس به پای مبارک خود اشاره به موضعی می کند. آن گاه می فرماید: «حفر کنید این جا را!»

پس حفر می کنند، پس بیرون می آورند دوازده هزار زره و دوازده هزار شمشیر و دوازده هزار خُود، که برای هر خُودی دو رو است. آن گاه می طلبد دوازده هزار از موالیان و عجم را، پس آنها را بر ایشان می پوشاند.

ص:234


1- 740. الاختصاص، ص 334.
2- 741. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 690.

آن گاه می فرماید: «هر کس که نباشد بر او مثل آن چه بر شماست، پس او را بکشید.»

چهلم: اطاعت حیوانات انصار آن حضرت را

چنان که گذشت از حضرت.

چهل و یکم:بیرون آمدن دو نهر از آب و شیر

پیوسته در ظَهر کوفه که مقرّ سلطنت آن جناب است، از سنگ جناب موسی علیه السلام که با آن حضرت است.

در خرایج(1) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «چون قائم علیه السلام خروج کند به مکّه و اراده ناید که متوجّه کوفه شود، منادی آن حضرت ندا کند که آگاه باشید که کسی حمل نکند طعامی و نه آبی! و حمل نماید حَجر موسی که جاری شده بود از آن دوازده چشمه آب، پس فرود نمی آیند در منزلی، مگر آن که نصب می فرماید آن را، پس جاری می شود از آن چشمه ها.

پس هر که گرسنه باشد سیر می شود و هر که تشنه باشد سیراب می شود، پس از آن سنگ، توشه ایشان است تا وارد نجف شوند، پشت کوفه. پس چون فرود آمدند در ظَهر کوفه، جاری می شود از آن پیوسته آب و شیر. پس هر که گرسنه باشد سیر می شود و هر که تشنه باشد سیراب می شود.»

چهل و دوم: امتیاز دادن خداوند تبارک و تعالی، آن حضرت را در شب معراج پیغمبر خودصلی الله علیه وآله وسلم

بعد از نمایاندن اشباح نورانیّه ائمّه علیهم السلام به آن حضرت، از امیرالمؤمنین علیه السلام تا حجّت

ص:235


1- 742. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 24.

عصرعلیه السلام، به این که فرمود به روایت ابن عیاش: «این قائم علیه السلام حلال می کند حلال مرا و حرام می کند حرام مرا و انتقام می کشد ای محمّد از اعدای من.

ای محمّد! دوست دار او را و دوست دار کسی را که او را دوست دارد و کسی را که او دوست می دارد.»(1)

چهل و سوم: نزول حضرت روح اللَّه، حضرت عیسی بن مریم علیه السلام

از آسمان، برای یاری حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - و نماز کردن در خلف آن جناب.

مخفی نماند که اگرچه بعید نیست دعوای استقرار مذهب در این اعصار، بر افضلیّت ائمّه اطهارعلیهم السلام بر جمیع انبیا و مرسلین حتّی اولوالعزم که یکی از ایشان است عیسی علیه السلام ولکن:

اولاً: این مسأله در اعصار سابقه از مسایل نظریّه بود و جمعی مخالف بودند از علمای ما، چه رسد به اهل سنّت که پاره ای از ایشان حکم به تکفیر آن کس کنند که احدی غیر از انبیا را ترجیح بر ایشان دهد.

شیخ مفید در کتاب مقالات(2) فرموده که:

قطع کردند گروهی از اهل امامت، یعنی امامیّه به فضل ائمّه از آل محمّدعلیهم السلام، بر تمام آنان که پیش بودند از رسولان و پیمبران، سوای پیغمبر ما محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و واجب دانستند گروهی از ایشان فضل بر جمیع انبیا، سوای اولوالعزم از ایشان علیهم السلام و امتناع نمودند هر دو قول را فریقی دیگر از ایشان و قطع نمودند به فضل تمام انبیا بر جمیع ائمّه علیهم السلام و این بابی است که نیست برای عقول، مجالی در ردّ و قبول آن و اجماعی نیست بر هیچ یک از آن اقوال. و به تحقیق که آثاری رسیده از پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم در امیرالمؤمنین علیه السلام و ذریّه او از ائمّه

ص:236


1- 743. اوائل المقالات، ص 70.
2- 744. المحتضر، ص 141.

طاهرین علیهم السلام و اخباری از ائمّه طاهرین صادقین علیهم السلام ایضاً و در قرآن، مواضعی است که قوّت می دهد عزم را به آن چه فریق اول گفتند در این مسأله.

ثانیاً: ثبوت افضلیّت از روی ادلّه و براهین مخصوص به اهل انصاف و اهل دانش و بینش است و عوام اهل حقّ را بهره ای نیست در آن، جز اعتقادی بی پایه از روی تقلید و غیر آن طایفه یا علم ندارند یا انصاف یا اطّلاع؛ پس فضیلت ائمّه علیهم السلام از رسل، برای همه امّت، چه رسد به غیر ایشان، به درجه اول از ثبوت نرسیده؛ چه رسد به آن که ضروری و وجدانی شود جز برای طایفه ای از ایشان در بعضی از اعصار که به حدّ ضروری رسیده و به نزول حضرت عیسی علیه السلام و نماز کردنش در خلف مهدی علیه السلام و متابعت و اطاعت کردنش آن جناب را در محضر تمام عالم که خواهند شناخت او را به تعریف الهی، آن مطلب، محسوس و وجدانی همه جهانیان شود؛ چه فرقی در بین اولواالعزم کسی نگذاشته و از این جهت در اخبار، نزول و نماز عیسی علیه السلام را از فضایل خاصّه و مناقب مختصّه آن حضرت قرار داده، مکرّر به آن، در مجالس و محافل افتخار می فرمودند، بلکه خدای تعالی آن را از مناقب و مدایح آن جناب شمرده.

چنان چه در کتاب محتضر حسن بن سلیمان حلّی(1) مروی است در خبری طولانی که خدای تعالی به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود در شب معراج: «عطا فرمودیم به تو، این که بیرون آوردیم از صلب او یعنی علی علیه السلام یازده مردی که همه از ذریّه تو باشند از بکر بتول؛ آخر مرد ایشان نماز کند در خلف او عیسی علیه السلام؛ پر می کند زمین را از عدل، چنان چه پر شده از ظلم و جور. به او نجات می دهم از مهلکه و هدایت می کنم از ضلالت و عافیت می دهم از کوری و شفا می دهم به او مریض را.»

در کمال الدین(2) مروی است از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «قسم به آن که مرا به راستی به پیغمبری فرستاده که اگر نماند از دنیا مگر یک روز، هر آینه طولانی می کند خداوند آن روز را تا آن که خروج کند در آن روز، فرزندم مهدی. پس فرود آید روح اللَّه، عیسی بن

ص:237


1- 745. کمال الدین و تمام النعمه، ص 280.
2- 746. کمال الدین و تمام النعمه، ص 527.

مریم پس نماز کند خلف او.»

نیز روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود در حدیث دجّال: «او را می کشد؛ - یعنی خداوند - در شام در عقبه افیق، بر دست کسی که نماز می کند، مسیح عیسی بن مریم خلف او.»(1)

در اعلام الوری شیخ طبرسی(2) مروی است از حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام که فرمود: «نیست از ما احدی، مگر آن که واقع می شود در گردن او بیعت از طاغیه زمان او، مگر قائمی که نماز می کند روح اللَّه علیه السلام خلف او.»

در غیبت شیخ طوسی(3) مروی از آن جناب صلی الله علیه وآله وسلم که فرمود به فاطمه علیها السلام: «ای دختر من! داده شد به ما اهل بیت، هفت چیز که داده نشده به احدی پیش از ما:

پیغمبر ما بهترین پیغمبران است و آن پدر تو است.

وصیّ ما بهترین اوصیاست و او شوهر تو است.

شهید ما بهترین شهدا است و آن عمّ پدر تو است، حمزه.

از ما است کسی که برای او دو بال سبز است که پرواز می کند به آن، در بهشت.

از ما است دو سبط این امّت و آنها پسر تو، حسن و حسین اند.

از ما است قسم به خداوندی که نیست خدایی جز او، مهدی این امّت. که نماز می کند خلف او عیسی بن مریم.»

آن گاه دست مبارک را بر کتف حسین علیه السلام گذاشت و فرمود سه مرتبه: «از این است.»

در کافی(4) مروی است که آن حضرت روزی بیرون تشریف آورد مسرور و خرسند و خندان. پس از سبب آن جویا شدند.

فرمود: «هیچ روز و شبی نیست، مگر آن که برای من تحفه ای است در آن از جانب

ص:238


1- 747. اعلام الوری باعلام الهدی، ج 2، ص 230.
2- 748. الغیبه، ص 191.
3- 749. الکافی، ج 8، ص 49.
4- 750. کمال الدین و تمام النعمه، ص 232.

خداوند. آگاه باشید که خداوند و پروردگار من تحفه ای داده است امروز به من که نداده است مثل آن را به گذشتگان.

جبرئیل علیه السلام آمد نزد من و از پروردگارم به من سلام رساند و گفت: ای محمّد! تا این که گفت: و از شماست یعنی از بنی هاشم قائم که نماز کند عیسی بن مریم خلف او، هرگاه که خدای او را بر زمین فرو فرستد.»

در کمال الدین(1) از جناب باقرعلیه السلام مروی است که ذکر فرمود سیرت خلفای راشدین را، چون به آخر ایشان رسید، فرمود: «دوازدهم کسی است که عیسی بن مریم در عقب او نماز می کند.»

گنجی شافعی روایت کرده از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود در جمله احوال مهدی علیه السلام: «آن حضرت، مشغول نماز صبح است با اصحاب خود در بیت المقدس که عیسی بن مریم فرود می آید. پس حضرت به قهقرا برمی گردد که عیسی پیش افتد و امام مردم شود در نماز. پس عیسی دو دست خود را بر کتف آن جناب می گذارد و به او می گوید: مقدّم شو!»(2)

نیز روایت کرده که فرمود به ابوهریره: «چگونه اید شما در وقتی که پسر مریم نازل شود و امام شما از خود شما باشد؟»(3)

بر این مضمون مکرّر است اخبار و گنجی شرحی بیان کرده در دلالت امامت آن حضرت برای عیسی بر افضلیّتش بر آن جناب که امام باید اقرء و اعلم و افقه و اصبح باشد، به بیانی که ما را حاجت به ذکر آن نیست.

در عقد الدرّر(4) مروی است که آن جناب صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «پس ملتفت می شود مهدی علیه السلام که عیسی بن مریم نازل شده و گویا از مویش آب می چکد.

پس مهدی علیه السلام به او می فرماید: «مقدّم شو و برای مردم نماز کن!»

ص:239


1- 751. البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 144.
2- 752. کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 496.
3- 753. عقدالدرر فی اخبارالمنتظر، صص 229 - 230.
4- 754. عقد الدرر فی اخبار المنتظر، ص 234.

پس عیسی علیه السلام می گوید: «بیان نشده نماز، مگر برای تو.»

پس نماز می کند عیسی علیه السلام، خلف مردی از فرزندان من و چون نماز کرد، می نشیند و عیسی علیه السلام در مقام با او بیعت می کند.»

نیز از سدی روایت کرده که آن جناب علیه السلام فرمود: «جمع شوند مهدی علیه السلام و عیسی علیه السلام قت نماز. پس حضرت به عیسی می فرماید: «پیش بیفت!»

پس عیسی علیه السلام می گوید: «تو سزاوارتری به نماز!»

پس نماز می کند عیسی علیه السلام به اقتدا در عقب آن حضرت.(1)

در اخبار خاصّه، این مضمون به نظر نرسیده و بر فرض صحّت امر حضرت، آن جناب را به تقدیم، نظیر امر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است جبرییل علیه السلام را در شب معراج به تقدیم در نماز و امتناع جبرییل و گفتن او که: «ما از آن روز که مأمور شدیم به سجده برای آدم علیه السلام، بر آدمیان مقدّم نمی شویم.»(2)

شاید مقصود کشف افضلیّت خود است بر عیسی علیه السلام برای خلق به لسان خود بر آن جناب، نه به مجرّد تقدّم در نماز که به قواعد بسیاری از اهل سنّت، فضلی در آن نیست و روایت کنند جواز نماز را خلف هر بِرّی و فاجری و فراموش کنند کلام نبی خود را که: «هرگز رستگار نمی شود قومی که پیش بیفتد ایشان را کسی و در میان ایشان باشد کسی که افضل باشد از آن که پیش افتاده ایشان را.»

خصائص آن جناب(7)

چهل و چهارم: جایز نبودن هفت تکبیر بر جنازه احدی بعد از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام

جز بر جنازه آن بزرگوار؛ چنان چه در بحار، در حدیث وفات آن حضرت روایت کرده که در ضمن وصایای خود به امام حسن علیه السلام بعد از ذکر کفن و حنوط و بردن تا موضع قبر شریف، فرمود: «آن گاه مقدّم شو یا ابامحمّد! و نماز کن بر من ای فرزند من! ای حسن!

ص:240


1- 755. تفسیر العیاشی، ج 2، ص 277؛ تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 126.
2- 756. بحارالانوار، ج 2، ص 292.

هفت تکبیر بر من بگو و بدان که حلال نیست این عمل برای احدی غیر از من، مگر بر مردی که بیرون می آید در آخرالزمان؛ اسم او قائم مهدی علیه السلام است از فرزندان برادر تو حسین علیه السلام، راست می کند اعوجاج حقّ را.»(1)

چهل و پنجم: قتل دجّال لعین

که از عذاب های الهی است برای اهل قبله.

چنان چه در تفسیر علی بن ابراهیم(2) مروی است از جناب باقرعلیه السلام که تفسیر فرمود عذاب در آیه شریفه «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذَاباً مِنْ فَوْقِکُمْ....»(3) را به دجّال و صیحه و فرمودند: «هیچ پیغمبری نیامد مگر آن که ترساند مردم را از فتنه دجّال.»(4) چنان چه در کمال الدین از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت نموده؛ و چگونه فتنه نباشد، با آن هیأت و استعدادی که او بیرون می آید در سال قحط شدید و همه آفاق را سیر کند جز مکّه و مدینه.

حسن بن سلیمان حلّی در مختصر بصائر(5) روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «هر که خواهد با شیعه دجّال مقاتله کند، پس مقاتله کند با آنان که می گریند بر خون فلان و می گریند بر اهل نهروان و به درستی که کسی که ملاقات کند خدا را با ایمان به این که فلان، مظلوم کشته شده، ملاقات کرده خدای را در حالتی که بر او غضبناک است و درک می کند دجّال را.»

ص:241


1- 757. تفسیرالقمی، ج 1، ص 204؛ در چاپ مورد استفاده از تفسیرالقمی به جای «دجّال»، «دخان» آمده است، ولی در بحارالانوار در روایت مذکور از تفسیرالقمی «دجّال» ذکر شده است. ر.ک: بحارالانوار، ج 9، ص 205، نیز بخش آخر روایت، از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم می باشد.
2- 758. سوره انعام، آیه 65.
3- 759. کمال الدین و تمام النعمه، ص 529؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1142.
4- 760. مختصربصائرالدرجات، ص 20.
5- 761. کمال الدین و تمام النعمه، ص 280.

پس کسی گفت: یا امیرالمؤمنین علیه السلام! پس اگر بمیرد پیش از آن؟

فرمود: «مبعوث می کند خداوند او را از قبرش تا این که ایمان می آورد به او به رغم انفش.»

گذشت از کمال الدین(1) که آن ملعون، در عقبه افیق شام به دست آن حضرت کشته می شود.

نیز روایت کرده از جناب صادق علیه السلام که فرمود: «خداوند تبارک و تعالی چهارده نور آفرید، پیش از آن که بیافریند خلق را به چهارده هزار سال؛ پس آن ارواح ما است.»

پس کسی گفت: یابن رسول اللَّه! کیستند چهارده تن؟

فرمود: «محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه از فرزندان حسین که آخر ایشان، قائمی است که بر می خیزد بعد از غیبتش پس می کشد دجّال را و پاک می کند زمین را از هر جور و ظلمی.»(2)

بعضی عامّه نسبت قتل آن لعین را به جناب عیسی می دهند و ما از شرح حال دجّال اعراض نمودیم؛ چون غرضِ اهمّ، غیر آن هست.

چهل و ششم: انقطاع سلطنت جبابره و دولت ظالمین در دنیا

به وجود آن جناب که دیگر در روی زمین پادشاهی نخواهند کرد؛ چه دولت آن حضرت، متّصل شود به قیامت، بنا به رأی بعضی از علما، یا به رجعت سایر ائمّه علیه السلام، بنابر رأی جماعتی و ظواهر اخبار بسیار، بلکه تصانیف متعدّده در این باب تألیف فرمودند یا به دولت فرزندان آن حضرت.

چنان چه شیخ مفید در ارشاد(3) فرموده که نیست بعد از دولت قائم علیه السلام برای احدی

ص:242


1- 762. همان، ص 335.
2- 763. الارشاد، ج 2، ص 387.
3- 764. سوره اعراف، آیه 128.

دولتی، مگر آن چه در روایت رسیده از سلطنت فرزندان آن جناب؛ ان شاءاللَّه تعالی و به نحو قطع و بَت نرسیده.

بیشتر روایات این است که: «نمی رود مهدی علیه السلام مگر چهل روز پیش از قیامت.» تا آخر آن چه فرموده و مکرّر حضرت صادق علیه السلام به این بیت مترنّم بودند:

لکل اناس دوله یرقبونها ودولتنا فی آخر الدهر یظهر

در غیبت نعمانی مروی است از جناب باقرعلیه السلام که فرمود: «دولت ما آخر دولت هاست و نمی ماند اهل بیتی که برای ایشان دولتی است مگر آن که سلطنت خواهند کرد پیش از ما، تا این که نگویند هرگاه بینند سیره و سلوک ما را که هرگاه ما سلطنت می کردیم، سلوک می نمودیم مثل سلوک این جماعت و این است قول خدای عزّوجلّ: «وَالْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ.(1)»(2)

در غیبت فضل بن شاذان همین خبر را به سند صحیح روایت کرده از حضرت صادق علیه السلام.(3)

پوشیده نماند که از آن چه ذکر کردیم که نمونه ای است از خصایص و تشریفات الهیّه مهدویّه، معلوم می شود اندکی از مقامات عالیه آن حضرت - صلوات اللَّه علیه - و بزرگی سلطنت آن جناب که کسی ندیده و نشنیده و نخواهد دید و رفع می شود استغراب بعض آن چه وارد شده در حقّ آن حضرت.

چنان چه شیخ نعمانی در غیبت(4) خود روایت کرده که کسی پرسید از جناب صادق علیه السلام: آیا قائم علیه السلام متولد شده؟

فرمود: «نه، و اگر من او را درک کنم، هر آینه خدمت می کنم او را، ایّام حیات خود.»

خواهد آمد که آن جناب، بعد از نماز ظهر دعا می کردند برای حضرت قائم علیه السلام. پس راوی عرض کرد: برای خود دعا کردی؟

ص:243


1- 765. ر.ک؛ الغیبه، شیخ طوسی، ص 472.
2- 766. ر.ک: کفایه المهتدی گزیده ص 300 - 301، ذیل حدیث سی و نهم.
3- 767. الغیبه، ص 244.
4- 768. فلاح السائل، ص 171.

فرمود: «به تحقیق که دعا کردم برای نور آل محمّدعلیهم السلام و سابق ایشان و انتقام کشنده از اعدای ایشان.»(1)

نیز می آید که حضرت کاظم علیه السلام مکّرر در مقام ذکر شمایل و حالات آن حضرت می فرمود: «پدرم فدای آن که چنین است!»

در کامل الزّیارات(2) مروی است از جناب صادق علیه السلام که در ضمن وقایع خروج آن حضرت فرمود: «پس نمی ماند مؤمن مرد، مگر آن که داخل می شود بر او سرور این ظهور در قبرش و این در آن وقت است که به زیارت یکدیگر روند در قبرهایشان و بشارت دهند یکدیگر رابه خروج قائم علیه السلام.»

این مضمون را صدوق در کمال الدین(3) از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده و در آن جا مذکور است: «سروری داخل می شود در قلب آن مؤمن.»

شیخ نعمانی روایت کرده که جناب باقرعلیه السلام فرمود: «نظر کرد موسی بن عمران در سِفْر اول، یعنی از تورات، به آن چه داده می شود به قائم علیه السلام از قدرت و سلطنت و فضل.

گفت موسی: پروردگارا! بگردان مرا قائم آل محمّدعلیهم السلام

گفتند: این قائم از ذریّه احمد است!

پس نظر کرد در سِفْر ثانی پس یافت در آن، مثل این. آن گاه نظر کرد در سِفْر ثالث پس دید در آن، مانند آن. پس همان سخن را گفت و همان جواب را به او دادند.»(4)

در مهیج الاحزان(5) از کتاب نورالعین روایت کرده که حضرت سیّد الشهداعلیه السلام در شب عاشورا فرمود به اصحاب خود: «جدّم خبر داد مرا که فرزندم حسین علیه السلام در بیابان کربلا کشته خواهد شد غریب و بی کس و تشنه؛ پس کسی که او را یاری کند به تحقیق که مرا یاری کرده و یاری نموده فرزندش، قائم منتظرعلیه السلام را.»

ص:244


1- 769. کامل الزیارات، ص 233.
2- 770. کمال الدین و تمام النعمه، ص 653.
3- 771. الغیبه، محمّد بن ابراهیم النعمانی، ص 240.
4- 772. مهیج الاحزان، ص 98، مجلس چهارم.
5- 773. بشاره المصطفی، ص 51.

در بشاره المصطفی(1) از عماد الدین طبری تحف العقول(2) و بعض نسخ نهج البلاغه مروی است از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود به کمیل: «ای کمیل! هیچ علمی نیست، مگر آن که من مفتوح می نمایم آن را و هیچ سرّی نیست، مگر آن که قائم علیه السلام ختم می کند آن را.»

در نسخه ای است که: «هیچ سرّی و به روایتی هیچ چیز نیست، مگر آن که جنابِ قائم علیه السلام آن را ختم نماید» چه دانستی که همه انبیا و اوصیا که برای عمارت قلوب و تحلیه آنها به نور ایمان و تزکیه آنها از قذارات و دنایس عقاید و اخلاق مبعوث شدند، به جهت موانع بسیار، متمکّن نشدند از اظهار تمام اسباب و انکار و بیان رموز و اسرار و پیوسته خلق را وعده و بشارت و ارجاع و حوالت فرمودند به آن جناب و عهد سلطنت و ریاست او که پس از آن دولتی نباشد.

پس نباید چیزی بماند که آن جناب نفرماید و به خلق نرساند و ایشان را به سوی خداوند نکشاند.

چنان چه خدای تعالی به همین نحو در آیه وعده استخلاف، بیان فرمود: «دیگر خوفی برای خلیفه و انصارش از احدی نباشد که سبب شود پوشاندن حقّی را.»

شیخ جلیل علی بن محمّد بن علی خزاز، در کفایه الاثر(3) روایت کرده از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود به علی علیه السلام: «یا علی! تو از منی و من از تو، برادر و وزیر منی. چون بمیرم، ظاهر شود کینه ها در دل های قومی و زود است که پس از من، فتنه ای شود سخت و دشوار که بیفتد در آن هر بیگانه و نزدیک و این در وقت مفقود شدن از شیعه است، پنجم از هفتم از فرزندان تو، که محزون می شوند از برای فقدان او، اهل آسمان و زمین. پس چه بسیار مؤمن و مؤمنه متأسّف متلهّف حیرانی است زمان فقد او.»

آن گاه سر مبارک را اندکی به زیر انداخت. آن گاه بالا کرد و فرمود: «پدر و مادرم فدای شبیه من و هم نام من و شبیه موسی بن عمران که بر اوست جامه های نور یا جامه ها که

ص:245


1- 774. تحف العقول، ص 171؛ بحارالانوار، ج 74، ص 267 - 412.
2- 775. کفایه الاثر، صص 158 - 159.
3- 776. متلألأ: درخشان.

تُتُق زند از شکاف هایش انواری که متلألأ(1) است از شعاع قدس. گویا می بینم ایشان را که در حالت نهایت مأیوسی اند که ندایی کند ایشان را که شنیده شود از دور، چنان چه شنیده شود از نزدیک.» تا آخر خبر.

بخشی از خطبه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حجّه الوداع در غدیر خم

شیخ طبرسی در احتجاج(2) و ابن طاوس در الیقین(3) روایت کردند خطبه بلیغه طولانی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را که در حجّه الوداع در غدیر خم، در آن محضر عظیم خواندند و از جمله فقرات آن خطبه است:

«معاشر الناس! الا و انّی منذر و علیٌّ هاد.

معاشر الناس! انّی نبی و علیّ وصیّ.

ألا! ان خاتم الائمّه منا القائم المهدی صلوات اللَّه علیه.

ألا! أنّه الظاهر علی الدین.

ألا! أنّه فاتح الحصون و هادمها.

ألا! أنّه قاتل کل قبیله من اهل الشرک.

ألا! أنّه المدرک بکل ثار لاولیاء اللَّه عزّوجلّ.

ألا! أنّه الناصر لدین اللَّه.

ألا! أنّه الغراف من بحر عمیق.»

و به روایت سیّد -: «الممتاح: من بحر عمیق».

«ألا! أنّه یسم کل.»

به روایت سیّد: «المجازی کل ذی فضل بفضله «و کل ذی جهل بجهله».

ص:246


1- 777. الاحتجاج، ج 1، ص 80.
2- 778. الیقین فی امره امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 357؛ در متن «کشف الیقین» آمده است که تألیف علّامه حلّی می باشد و گویا نسبت آن به سید ابن طاوس، سهو قلم بوده است.
3- 779. ر.ک: بحارالانوار، ج 51، ص 93؛ الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج 8، ص 121، کشف الغمه فی معرفه الائمّه، ج 3، ص 285؛ تهذیب التهذیب، ج 9، ص 126؛ سیر اعلام النبلاء، ج 12، ص 351؛ تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 322.

«ألا! أنّه خیره اللَّه و مختاره.

ألا! أنّه وارث کل علم و المحیط به.

ألا! أنّه والمخبر عن ربّه عزّوجلّ و المنبه بامر ایمانه.

ألا! أنّه الرشید السدید.

ألا! أنّه المفوض الیه.

ألا! أنّه قد بشّر به من سلف بین یدیه.

ألا! أنّه الباقی حجّه ولاحجّه بعده ولاحقّ الاّ معه و لانور الاّ عنده.

ألا! أنّه لاغالب له ولا منصور علیه.

ألا! و أنّه ولی اللَّه فی ارضه و حکمه فی خلقه وامینه فی سره و علانیته.»

ص:247

ص:248

باب چهارم:در ذکر اختلاف مسلمین در وجود مبارک آن حضرت

اشاره

در ذکر اختلاف مسلمین در وجود مبارک حضرت مهدی - صلوات اللَّه علیه - از چند جهت و بیان آن فِرَق و بیان بعضی از کلمات ایشان به نحو ایجاز و اختصار.

مخفی نماند که اختلاف نیست در میان فِرق معروفه مسلمین، در این که حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم خبر دادند به آمدن شخصی که او را مهدی علیه السلام می گویند و هم نام است با آن حضرت در آخرالزمان و دین آن حضرت را رواج دهد و پر کند تمام زمین را از عدل و داد.

ردّ حدیث لا مهدی الّا عیسی بن مریم

توضیح

کسی در این مقدار خلاف نکرده جز قول ضعیفی که از بعضی اهل سنّت نقل شده که: «نیست مهدی، مگر عیسی علیه السلام که نازل خواهد شد از آسمان.»(1) و خبری نقل کرده در این باب که خود آن جماعت، حکم به ضعف و شُذوذ هر دو کرده اند، چه رسد به امامیّه و نظیر آن است در ضعف و سخافت آن چه میبدی در شرح دیوان از بعضی نقل کرده که روح عیسی علیه السلام در مهدی علیه السلام بروز کند و نزول عیسی علیه السلام عبارت از این بروز است و مطابق این است حدیث: «لامهدی الاّ عیسی بن مریم.» انتهی.

ص:


1- 780. مقتضب الاثر فی النص علی الائمّه الاثنی عشر، ص 40.

249

بالجمله کتب بسیاری در میان آن جماعت تألیف شده، در اثبات وجود و حالات آن جناب، مثل:

مناقب المهدی از حافظ ابونعیم اصفهانی و صفه المهدی نیز از او و ظاهراً همان را نعوت المهدی نیز می گویند، یا آن کتاب دیگری است از او.

بیان در اخبار صاحب الزمان علیه السلام از ابی عبداللَّه، محمّد بن یوسف بن محمّد شافعی گنجی.

عقدالدّرر فی اخبار امام المنتظر از ابی بدر، یوسف ابن یحیی السّلمی.

اخبار المهدی از سیّد علی همدانی.

کشف المخفی فی مناقب المهدی علیه السلام اگر چه مؤلّف آن شیعه است و لکن تمام اخبار آن که یک صد و ده حدیث است، مأخوذ از کتب اهل سنّت است.

ملاحم ابوالحسن، احمد بن جعفر بن محمّد بن عبداللَّه المنادی معروف به ابن المنادی.

کتاب سعدالدین حموینی خلیفه نجم الدین.

برهان در اخبار صاحب الزّمان علیه السلام از ملاّعلی متّقی صاحب کنزالعمال.

اخبارالمهدی علیه السلام از عباد بن یعقوب رواجنی.

عرف الوردی فی اخبار المهدی علیه السلام از عبدالرحمن سیوطی و غیر اینها.

در بسیاری از کتب سماویه متداوله، عباراتی منقول است که مطابق است با آن چه خبر داد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در حقّ آن جناب، بلکه در میان کَهنه معروف بود و کلمات سطیح کاهن و اخبار او از صفات و حالات و ایّام آن جناب معروف است و در ملوک عجم معهود بوده؛ چنان چه احمد بن محمّد بن عیاش در مقتضب الأثر(1) روایت کرده که آخر ملوک عجم یزدجرد، خواست از مداین فرار کند، بر در ایوان کسری ایستاده و گفت: السلام علیک ایّها الایوان! اینک! من از تو مفارقت کردم و برمی گردم به سوی تو، من یا مردی از فرزندان من که نزدیک نشده زمان او و نرسیده هنگام او.

سلیمان دیلمی خدمت جناب صادق علیه السلام رسید و از کلام او که «یا مردی از فرزندان من»

ص:250


1- 781. ذخائر العقبی، ص 206.

پرسید. فرمود: «این صاحب شما، قائم علیه السلام است به امر خدای عزّوجلّ، ششم از فرزندان من که متولّد شده از یزدجرد. پس، از فرزندان او است.»

پس در ذکر این رقم اخبار در کتب غیبت چنان چه متداول است، جز حفظ و تبرّک و بعض فواید جزیّیه که در آنهاست، ثمری نباشد. چنان چه از برای غیر مسلمین حجّت نباشد و در ایشان خلافی در آن نیست که محتاج به ذکر آنها باشد، بلکه خلاف از چند جهت است:

خلاف اول

قسمت اول

از جهت نسب است که از اولاد کیست

در آن چند قول است:

اول:

آن که مهدی علیه السلام از اولاد عبّاس بن عبدالمطلب است

محبّ الدین طبری در ذخایر العقبی(1) روایت کرد از ابن عباس که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود به عباس: «از تو است مهدی در آخر الزّمان و به او منتشر می شود هدایت و به او خاموش می شود آتش های گمراهی ها. به درستی که خدای عزّوجلّ به من افتتاح نمود در این امر و به ذریّه تو ختم می کند آن را.»

نیز از ابوهریره قریب به این مضمون را روایت نمود.

نیز از عثمان که آن جناب فرمود: «از فرزندان عباس است»(2) و چون شناعت این قول و مخالفت این اخبار با اخبار متواتره فریقین بر هیچ بصیر نقّادی مخفی نبود و این که بودن آن جناب از فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم قابل خلاف و منازعه نیست؛ لهذا ابن حجر و غیره این اخبار را تأویل نمودند با این که عباس را ابوتی است برای او. یعنی چون جدّ مهدی علیه السلام

ص:251


1- 782. همان.
2- 783. فرق الشیعه، ص 26 - 29.

شیر امّ الفضل زوجه عباس را خورده بود، پس رواست گفتن این که مهدی علیه السلام از فرزندان اوست.

اگر حمل می کردند این اخبار را بر جعل و وضع، برای خرسندی خلفای بنی عباس، چنان چه رسم بود در آن زمان، بهتر بود از این توجیه رکیک که از کثرت برودت، صواعق ابن حجر را خاموش کرد.

دوم:

آن که از اولاد امیرالمؤمنین علیه السلام است و همان پسر او، محمّد بن الحنفی

است

این مذهب کیسانیّه است، چنان چه شیخ جلیل، ابومحمّد بن موسی نوبختی، خواهر زاده ابی سهل نوبختی که از علمای اهل غیبت صغری است، در کتاب فِرق و مقالات(1) فرموده:

«بعد از شهادت حضرت سیّدالشهداعلیه السلام فرقه ای قایل شدند به این که محمّد بن الحنفیه امام هادی مهدی است و او است وصیّ علی ابن ابی طالب علیه السلام.

نیست برای احدی از اهل بیت او که او را مخالفت کند و بیرون رود از امامتش و شمشیر بکشد مگر به اذن او و بیرون نرفت حسین علیه السلام برای قتال یزید، مگر به اذن او، و اگر بیرون رفته بود بی اذن او، هلاک و گمراه بود.

این که هر که مخالفت کند محمّد را کافر و مشرک است و این که محمّد، والی نمود مختار را بر عراقین، بصره و کوفه بعد از کشته شدن حسین علیه السلام و امر نمود او را به طلب خون حسین علیه السلام و کشتن قاتل او و جستجوی ایشان در هر جا که باشند و نامید او را کیسان به جهت زیرکی او و چون شناخته شد از خروج و مذهب او نامیده شد مختاریّه خوانده شد کیسانیّه.

چون محمّد بن الحنفیه، وفات کرد در مدینه در محرّم سنه هشتاد و یک، اصحاب او سه فرقه شدند:

ص:252


1- 784. حدیث مذکور در سنن ترمذی یافت نشد. ر.ک: غریب الحدیث (ابن قتیبه) ج 1، ص 359؛ حدیث دیگری با همین مضمون و با عبارت دیگری در سنن ابی داود می باشد. ر.ک: سنن ابی داود، ج 2، ص 311.در هر دو منبع حدیث از حضرت علی علیه السلام می باشد نه از رسول اکرم صلی الله علیه وآله.

فرقه ای گفتند که محمّد بن الحنفیه مهدی است و علی علیه السلام او را مهدی نامید و او نمرده و این جایز نیست ولکن او غایب شده و معلوم نیست در کجاست و به زودی رجوع می کند و پر می کند زمین را از عدل و امامی نیست بعد از غیبت او تا این که رجوع کند.

بعد از ذکر طایفه ای از این ها که قایل به الوهیّت محمّد شدند و مذاهب فاسده ایشان، فرموده که محمّد بن الحنفیه زنده است و نمرده و او مقیم است در کوه رضوی میان مکّه و مدینه. غذا می دهند او را وحشیان صحرا؛ صبح و شام نزد او می روند. پس می آشامد از شیر آنها و می خورد از گوشت ایشان و در طرف راستش شیری است و در طرف چپ او شیری است که او را حفظ می کنند تا وقت خروجش و برخاستنش و بعضی گفته اند که از طرف راست او شیری است و از سمت چپ او پلنگی است؛ زیرا که محمّد در نزد ایشان، امام منتظری است که بشارت داده به او، پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم که پر می کند زمین را از عدل و داد و بر این مذهب ثابت ماندند تا فانی شدند و منقرض گردیدند، مگر اندکی از اولاد ایشان و این ها یکی از فِرَق کیسانیّه اند.

آن گاه نقل کرده سایر فِرق آنها را که بعضی قایل به موت او شدند و پسرش ابوهاشم عبداللَّه ابن محمّد را مهدی موعود می دانند و غیر ایشان از مذاهب فاسده منکره منقرضه که کافی است در بطلان آنها انقراض آنها و مخالفت قول ایشان با اجماع و اخبار متواتره و تحقّق موت مهدی ایشان که در روزی، قریه ای را پر از عدل نکرد در نزد همه علمای امّت از امامیّه و اهل سنّت.

سوم:

آن که مهدی موعودعلیه السلام از فرزندان حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام است

این قول را ابن حجر و بعضی تقویت کردند و مستند ایشان، روایتی است که ترمذی در سنن خود روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مهدی از فرزندان حسن است.»

(1)

ص:253


1- 785. صواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع و الزندقه، ص 167.

ابن حجر در صواعق(1) گفته: «سرِّ این، ترک خلافت بود از آن جناب به جهت شفقت بر امّت. پس قرار داد خداوند، قائم به خلافت حقّ را از فرزندان او و روایت بودن او از فرزندان حسین علیه السلام واهی است و با این حال حجّتی نیست در آن، برای آن چه رافضه گمان کردند از این که مهدی علیه السلام حجّه بن الحسن عسکری است.»

تا این که می گوید: «از مجازفات و جهالات آن که بعضی از رافضه گمان کرده روایتِ بودنِ مهدی از فرزندان حسن علیه السلام وهم است و نیز گمان کرده که امّت، اجماع کرده اند بر این که او از فرزندان حسین است علیه السلام و چگونه توانند نسبت دهند روات را به وهم و به تشهی؛ و نقل اجماع کنند به تخمین و حدس.»(2) انتهی.

جواب

امّا اولاً:

پس به این که خبر مذکور به عینه مروی است در جمع بین صحّاح ستّه به لفظ حسین نه حسن؛ پس در این حال خبر به حسب متن، مضطرب خواهد بود و با اضطراب، از درجه حجّیت ساقط و از قابلیّت معارضه خواهد افتاد.

یا گوییم: نسخه به لفظ حسین مؤیّد است به اخبار خاصّه و اهل سنّت، پس صحیح و مقدّم باشد و خبر بودن مهدی از اولاد حسین علیه السلام متفقٌ علیه شود که در مقام معارضه باید آن را گرفت و آن چه خصم منفرد شد به آن، طرح خواهد شد و این مراد از اجماعی است که در این مقام دعوی شده و ابن حجر نفهمیده و آن را به تشهی و حدس نسبت داده، پس از آن به جهت رعایت ابن حجر، خبر ترمذی را باید حمل نمود بر یکی از محامل:

اول: غلط ناسخ یا راوی، چه این دو لفظ بسیار قریب به یکدیگر و مکرّر با هم مشتبه

ص:254


1- 786. همان.
2- 787. الدرر الکامنه فی اعیان المائه الثامنه، ج 2، ص 49.

شده و می شود و بسیار اسامی است که در کتب رجالیّه فریقین، محل نظر شده که آیا حسن است یا حسین؟ و از ظرایف این مقام آن که ابن حجر عسقلانی که مقدّم بود بر ابن حجر مکّی صاحب صواعق و یگانه عصر خود بود، در علم حدیث و رجال و معاصر آیت اللَّه علّامه حلّی رحمه الله در کتاب درر الکامنه فی احوال اعلام المأه الثّامنه(1) در باب حسن گفته:

حسن بن یوسف بن مطهر حلّی جمال الدین شهیر به ابن مطهر اسدی می آید در حسین، آن گاه در باب حسین گفته: حسین بن یوسف بن مطهر حلّی معتزلی جمال الدین شیعی،(2) آن گاه مختصری از شرح احوال آن جناب را نقل کرده و بر چنین عالم نقّادی، در کتابی که وضع آن برای ضبط این مطالب است، اسم چنین شخص معاصر معروفی که خود نقل کرده، مشتبه شود، استبعاد ندارد اشتباه بر ناسخ یا راوی خبری که محلّ حاجت نبوده و قرن ها بر آن گذشته.

دوم: حمل بر وضع اتباع محمّد بن عبداللَّه بن الحسن بن الحسن علیهما السلام که خود را مهدی می دانست و خروج کرد و در مدینه کشته شد. چنان چه حالش در کتب تواریخ و سیر مسطور است.

سوم: آن که نسبت مهدی به حسن علیه السلام مثل نسبت خود حسن علیه السلام است به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که از طرف مادر متّصل می شود و در اخبار فریقین بسیار است که آن حضرت، حسن علیه السلام را پسر و فرزند و ذریّه خود شمرده و به این القاب او را نام برده؛ پس مهدی علیه السلام که از طرف مادر منتهی است به آن جناب، چه مادر امام محمّد باقرعلیه السلام امّ الحسن، دختر امام حسن علیه السلام است، پس جایز است گفتن این که آن جناب علیه السلام از فرزندان او است و معارض نیست با آن خبر دیگر که از فرزندان حسین علیه السلام است و مؤیّد این احتمال آن که حافظ ابونعیم احمد بن عبداللَّه در مناقب مهدی علیه السلام روایت کرده از علی بن هلال از پدرش که گفت: داخل شدم به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و آن جناب در حالت مرض وفات بود. پس دیدم فاطمه علیها السلام را که در نزد بستر آن حضرت نشسته، پس گریست تا آن که صدایش به گریه بلند

ص:255


1- 788. همان، ص 71.
2- 789. ر.ک: عقدالدرر فی اخبار للمنتظر، ص 151 - 153.

شد. پس حضرت سر مبارک رابلند نمود به طرف او و فرمود: چه تو را به گریه آورد؟

تا آن که فرمود: «و از ماست دو سبط این امّت و این دو، پسر تو است، حسن و حسین علیهما السلام سیّد جوانان اهل جنّت و پدر ایشان، قسم به آن که به راستی مرا مبعوث فرموده که بهتر از ایشان است، ای فاطمه! قسم به آن که به راستی مرا مبعوث فرموده که از این دو است مهدی این امّت، در وقتی که دنیا هرج و مرج شود.»(1) تا آخر خبر که طول دارد.

از عجایب تعصّبات، آن که ابن حجر خبر خود را با اخبار سابقه که آن جناب، از فرزندان عباس است، جمع کرده به این که جدّ او، شیر امّ الفضل را خورده و راضی نشده به طرح آنها که نه سند آنها صحیح است و نه قایل معروفی دارد و در این مقام، در صدد جمع بر نیامده با آن که از چند جهت رعایت جمع در این جا اولویّت دارد:

اولاً: خبری که دلالت دارد بر بودن مهدی علیه السلام از اولاد حسین علیه السلام در نهایت اعتبار است؛ چنان چه بیاید.

ثانیاً: قایلین آن از اهل سنّت بسیارند.

ثالثاً: مؤیّد به اخبار متواتره امامیّه است واقوال جمیع علمای ایشان.

رابعاً: وجهی که برای جمع ذکر کرده، در این جا اقرب است؛ زیرا که شیر امّ الفضل را حضرت حسین علیه السلام خورده، چنان چه در مناقب(2) از فضایل الصحابه و غیره روایت کرده از امّ الفضل، زوجه عباس که او گفت، گفتم به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: یا رسول اللَّه! صلّی اللَّه علیک! در خواب دیدم که گویا عضوی از اعضای تو در کنار من است.

حضرت فرمود: «فاطمه علیها السلام پسری می آورد، ان شاءاللَّه تعالی. پس تو، او را متکفّل می شوی و شیر می دهی.»

فاطمه علیها السلام حسین علیه السلام را آورد، پس او را به امّ الفضل داد؛ پس شیر داد او را به لبن قثم بن عباس.

چهارم: حمل برجعل و وضع صاحب کتاب ترمذی که در مقام عناد با امامیّه، خبری

ص:256


1- 790. ر.ک: تهذیب الکمال، ج 6، ص 398 - 397؛ العددالقویه، ص 35.
2- 791. سنن الترمذی، ج 5، صص 250 - 251.

خود ساخته و نوشته، چنان چه در آن کتاب مجعولات چند دیده شده که بعضی از آنها از قابلیّت حمل بیرون رفته، مهره فن، حکم به توهّم او کرده. چنان چه در خبر سفر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به شام و رسیدن به سوی بحیر راهب، بعد از ذکر به آن جا و دیدن راهب، آن حضرت را گفته: پس راهب، ابوطالب را قسم داد تا آن حضرت را برگرداند و ابوبکر، بلال را با آن حضرت فرستاد.(1)

ذهبی و جماعتی که نقل عباراتشان موجب تطویل است، تصریح کردند که ابوبکر در آن وقت، کودکی بود، چه سفر آن جناب در نه سالگی بود و او دو سال کوچکتر بود از حضرت و بلال ظاهراً در آن تاریخ متولّد نشده بود و علاوه بر آن، زیاده از سی سال بعد از آن سفر، ابوبکر مالک بلال شد و او در نزد طایفه بنی خلف، از قبیله جحمیّین بود و چون اسلام آورده بود، او را عذاب می کردند؛ پس او را خرید و آزاد کرد.(2)

ابن حجر عسقلانی تصریح کرده به این که رجال سند این حدیث، همه ثقاتند و در متن آن منکری نیست، مگر همین عبارت که ابوبکر، بلال را با آن حضرت فرستاد.(3)

نیز روایت کرده از عایشه که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «سزاوار نیست برای قومی که ابوبکر در مین ایشان است که امامت کند برای ایشان غیر او.»(4)

ابن جوزی در کتاب موضوعات(5) تصریح کرده که این خبر موضوع است بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.

نیز روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «بار خدایا! عزّت ده اسلام را به محبوب ترین از این دو مرد در نزد تو، به ابی جهل یا به عمر بن خطاب و محبوب تر از این دو در نزد خداوند، عمر بود.»(6) و در این خبر، تحریف غریبی شده بر فرض صحّت به

ص:257


1- 792. ر.ک: الخصائص الکبری، ج 1، صص 84 - 85.
2- 793. الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 1، صص 252 - 253.
3- 794. الکامل فی ضعفاء الرجال، ج 1، ص 166.
4- 795. الموضوعات، ج 1، ص 318.
5- 796. سنن الترمذی، ج 5، ص 279؛ و نیز ر.ک: مسند احمد، ج 2، ص 95.
6- 797. ر.ک: تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس، ج 1، ص 296.

تصریح علمای ایشان.

سیوطی در رساله دُرر المنتشره فی الاحادیث المشتهره روایت کرده که از عکرمه، پسر ابی جهل پرسیدند از این حدیث. گفت: معاذ اللَّه! دین اسلام عزیزتر از این است و لکن آن جناب فرمود: عمر را عزیز کن به دین یا ابوجهل را!

برهان الدین شافعی در سیره حلبیه از عایشه روایت کرده که او گفت جز این نیست که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «خدایا! عزیز کن یا عزّت ده عمر را به اسلام!» زیرا که اسلام عزیز می کند و غیر، او را عҙјʠنمی دهد.(1)

نیز روایت کرده که جنازه ای را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آوردند، پس نماز نکرد بر او و فرمود: «او عثمان را دشمن می داشت!»(2)

ابن جوزی در کتاب موضوعات،(3) این خبر را از موضوعات دانسته و از احمد حنبل نقل است که محمّد بن زیاد که یکی از روات این خبر است، کذّاب خبیث بود و حدیث وضع می کرد.

یحیی بن معین گفته که او، کذّاب خبیث بود.(4)

سعدی و دارقطنی گفتند و بخاری(5) و نسائی(6) و فلاس و ابوحاتم رازی(7) گفتند که حدیث او متروک است.

ابن حبّان(8) گفته که او بر ثقات، افترا می بست و حدیث جعل می کرد، حلال نیست ذکر

ص:258


1- 798. سنن الترمذی، ج 5، ص 294.
2- 799. الموضوعات، ج 1، ص 332.
3- 800. تاریخ ابن معین، الدوری، ج 2، ص 302.
4- 801. التاریخ الکبیر، ج 1، ص 83.
5- 802. الضعفاء و المتروکین، ص 235.
6- 803. الجرح والتعدیل، ج 7، ص 258.
7- 804. در متن «ابوحیّان» آمده است که گویا اشتباه می باشد، ر.ک: المجروحین، ج 2، ص 250 و ج 1، ص 65.
8- 805. جهت اطلاع بیشتر نسبت به شخصیت «محمّد بن زیاد» ر.ک: العلل و معرفه الرجال، ج 3، ص 298؛ معرفه الثقات، ج 2، ص 238؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، ج 6، ص 129؛ الضعفاء الکبیر، ج 3، ص 458 و ج 4، ص 66؛ الضعفاء، ابی نعیم الاصبهانی، ص 138؛ تاریخ بغداد، ج 2، ص 353 - 350.

او در کتب، مگر برای قدح در او.(1)

اعجب از همه، آن که روایت کرده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «عبدالرحمن بن عوف برای ما طعامی ساخت و ما را خواند. به ما شراب نوشانید، پس خمر ما را مست کرد و حاضر شد وقت نماز و مرا مقدّم داشتند. پس خواندم:

قل یا ایّها الکافرون! لااعبد ما تعبدون و نحن نعبد ما تعبدون.

پس خدای تعالی این آیه را فرستاد:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاهَ وَأَنْتُمْ سُکَارَی حَتَّی تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ.(2)»(3)

نزول آیه تحریم خمر، پیش از نزول این آیه شریفه است، پس العیاذ باللَّه! حضرت در آن حال شراب نوشیدند و شرح جرح این خبر در دفترها نگنجد.

لکن عالم جلیل و حبر نبیل، سیف الشیعه و مصباح الشریعه، نقّاد بی نظیر و متبحّر خبیر، جناب میر حامد حسین هندی معاصر - ایّده اللَّه تعالی - در مجلّد اول استقصاء الافحام فی الجمله ادای حقّ اسلام و ایمان و ایمانیان را کرده و شطری از فضایح و شنایع آن را مرقوم فرموده. جزاه اللَّه تعالی عنّا خیر الجزآء

قسمت دوم

امّا ثانیاً:

پس آن چه گفته که روایت بودن مهدی علیه السلام از اولاد حسین علیه السلام واهی است، گویا از روی شعور صادر نشده، چه آن خبر را بیشتر فرق شیعه و تمام علما و روات ǙŘǙřʙљǠنقل کردند.

ص:259


1- 806. سوره نساء، آیه 43.
2- 807. سنن الترمذی، ج 4، ص 305؛ ر.ک: الایضاح، ص 278؛ کنزالعمال، ج 2، ص 385؛ زادالمسیر، ج 2، ص 128.
3- 808. عقدالدرر فی اخبار المنتظر، ص 23 - 24.

یوسف بن یحیی السلمی در کتاب عقد الدّرر(1) روایت کرده از امام ابو عبداللَّه نعیم بن حماد در کتاب فتن از اعمّش از ابی وابل گفت: نظر کرد علی به سوی حسین علیه السلام پس فرمود: «به درستی که این پسر من، سیّد است، چنان چه پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم او را نامیده و زود است که بیرون بیاید از صلب او، مردی که به اسم پیغمبر شما باشد؛ پر کند زمین از عدل، چنان چه پر شده از جور و ظلم.»

قریب به آن را از ابی اسحاق روایت کرده(2) و شیخ حدیث اهل سنّت، ابوالحسن دارقطنی شافعی روایت کرده و جماعت بسیاری که ذکر خواهیم کرد اسامی ایشان را، بر او اعتماد کردند و ما آن خبر را به نحوی که گنجی شافعی در کتاب بیان نقل کرده ذکر کنیم. در آن جا گفته:

باب نهم

در تصریح پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم به این که مهدی علیه السلام از فرزندان حسین علیه السلام است

خبر داد ما را حافظ ابوالحجاج، یوسف بن خلیل بن عبداللَّه دمشقی، به این که خوانده می شد و من گوش می کردم در شهر حلب، گفت: خبر داد مرا، ابوالفتح ناصر بن محمّد بن اسماعیل بن فضل سراج، خبر داد مرا ابوطاهر محمّد بن احمد بن عبدالرحیم، خبر داد مرا حافظ، شیخ اهل حدیث و قدوه ایشان در نقل، ابوالحسن علی بن عمر بن احمد بن مهدی بن مسعود شافعی معروف به دارقطنی، حدیث کرد ما را احمد بن محمّد بن سعید، حدیث کرد ما را ابراهیم بن محمّد بن اسحاق بن یزید، حدیث کرد ما را سهل بن سلیمان از ابی هارون عبدی، گفت: رفتم نزد ابی سعید خدری.

گفتم به او: آیا حاضر بودی در بدر؟

گفت: آری. پس گفتم: آیا خبر نمی دهی مرا به چیزی، از آن چه شنیدی آن را از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در حقّ علی علیه السلام و فضل او؟

ص:260


1- 809. همان، ص 24؛ در عقدالدرر، قریب به مضمون روایت مذکور مستند به «حذیفه» می باشد.
2- 810. کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 501 - 503.

پس گفت: بلی، خبر می دهم تو را

به درستی که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مریض شد، مرضی که عافیت یافت از آن. پس داخل شد بر او فاطمه علیها السلام که عیادت کند آن جناب را و من نشسته بودم طرف راست رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم. پس چون دید فاطمه علیها السلام آن چه وارد بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از ضعف شده، گریه گلویش را گرفت. تا آن که اشکش ظاهر شد؛ پس فرمود به او رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: «چه تو را به گریه آورده؟ ای فاطمه!»

گفت: «می ترسم تباه شدن را یا رسول اللَّه!»

فرمود: «ای فاطمه! آیا ندانستی که خدای تعالی به نظر علم و قدر خود، نگریست به سوی زمین؟ پس برگزید از او، پدر تو را، پس او را به پیغمبری مبعوث فرمود. آن گاه در مرتبه دوم نگریست به سوی زمین، پس برگزید شوهر تو را، پس به من وحی فرمود. پس تو را به او تزویج نمودم و او را وصیّ خود گرفتم. آیا ندانستی که به جهت اکرام، خداوند تزویج نمود تو را به داناترین ایشان در علم و زیادترین ایشان در حلم و پیش ترین ایشان در اسلام؟»

پس خندید و مسرور شد؛ پس اراده فرمود رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که زیاد کند خیر زیادی را که خدای تعالی قسمت فرمود آن را برای محمّد و آل محمّد - صلوات اللَّه علیهم اجمعین -.

سپس فرمود به او: «ای فاطمه! از برای علی هشت دندان است؛ - یعنی هشت منقبت -. چون که به آن، صاحبش، خصم مجادل را مضمحل می کند، ایمان به خداوند و رسول او و حکمت و زوجه او و دو سبط او حسن و حسین علیهما السلام و امرش به معروف و نهیش از منکر.

ای فاطمه! به درستی که ما اهل بیتیم که داده شده به ما شش خصلت، که داده نشده به احدی از اولین و نیابد آن را احدی از آخرین، غیر از ما اهل بیت:

پیغمبر ما بهترین پیغمبرهاست و آن پدر تو است.

وصیّ ما بهترین اوصیاست و آن شوهر تو است.

شهید ما بهترین شهداست و آن حمزه، عمّ پدر تو است.

از ما است دو سبط این امّت و آن دو پسران تو است.

ص:261

از ما است مهدی این امّت که نماز می کند عیسی، خلف او.»

آن گاه دست خود را زد بر شانه حسین علیه السلام پس فرمود: «از این است مهدی این امّت.»(1)

گنجی گفته: این خبر را به تمام، روایت کرده دارقطنی که صاحب جرح و تعدیل است.(2) یعنی در علمای اهل سنّت جرح و تعدیل او در علم رجال و حدیث مقبول و متبع است و جلالت قدر ابوالحسن دارقطنی در نزد اهل سنّت بیشتر از آن است که اشاره کرده ذهبی در عبر(3) در وقایع سنه سی صد و هشتاد و پنج و گفته: دارقطنی، ابوالحسن، علی بن عمر بن احمد بغدادی، حافظ مشهور، صاحب تصانیف، روایت کرده از بغوی و طبقه او حاکم را ذکر کرده و گفته که او، اوحد عصر خود بود در حفظ و فهم و ورع و امام بود در قرّاء و نحات؛ او را ملاقات نمودم، فوق آن بود که برای من وصف کردند.

خطیب گفته: او، فرید عصر و قریع دهر و امام وقت خود بوده، منتهی شد علم اثر و معرفت به علل و اسمای رجال با صدق و صحّتِ اعتقاد در اصطلاح در علوم، سوای علم حدیث که یکی از آنها قرائت است.

از قاضی ابوالطیّب طبری نقل کرده: «دارقطنی، امیرالمؤمنین بود در حدیث.»

تمام شد ملخّصاً.(4)

ما به زودی مدح گنجی و شواهد دیگر برای اعتبار این خبر ذکر خواهیم نمود. ان شاءاللَّه تعالی.

امّا ثالثاً:

پس آن چه ذکر کرده از سِرِّ بودن مهدی علیه السلام از فرزندان امام حسن علیه السلام معارض است به سرّ اظهر و اتمّ و اقوی، که به اسانید متعدّده از اهل بیت رسیده و آن شهادت جناب

ص:262


1- 811. همان و نیز ر.ک: الاربعین فی الامامه الائمه الطاهرین، محمّد طاهرالقمی الشیرازی، ص 50 - 51؛ بحارالانوار، ج 51، ص 91.
2- 812. العبر فی خبر من غبر، ج 2، ص 167.
3- 813. همان.
4- 814. ر.ک: علل الشرایع، ج 1، ص 208؛ الامالی، شیخ صدوق، ص 485؛ کمال الدین و تمام النعمه، ص 207.

سیّدالشهداعلیه السلام است که خدای تعالی به عوض آن خدمت، چند مکرمت به او عنایت فرمود که یکی آنها، بودن ائمّه است از ذرّیه او.(1) و این مطلب بر همه مسلمین روشن و هویدا است که سلسله متّصله ذریّه آن جناب از حضرت سجّادعلیه السلام تا امام حسن عسکری علیه السلام هر یک از علمای حلمای، عاملینِ زاهدینِ صاحب کرامات و مقامات، قابل خلافت و ریاست عامّه بوده اند؛ هر چند به ظاهر برای ایشان میسّر نشد.

گذشت در باب القاب در تفسیر آیه شریفه «وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیّهِ سلطانا» که مراد از مظلوم، آن حضرت است و ولیّش مهدی علیه السلام است که منصور است و طلب خون او را خواهد کرد.

حاکم در مستدرک(2) از چند طریق که ابن حجر اعتراف کرده روایت نموده که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از جبرئیل نقل کرد که خدای تعالی، فرمود: «من کشتم به خون یحیی بن زکریا هفتاد هزار و به درستی که من خواهم کشت به خون حسین ب علی علیهما السلام هفتاد هزار کس.»

امّا رابعاً:

پس آن چه گفته که در بودن آن جناب از فرزندان حسین علیه السلام حجّتی نیست برای امامیّه که مهدی باید پسر امام حسن عسکری علیه السلام باشد، راست گفته و لکن تاکنون احدی از عوام شیعه، چه رسد به علمای ایشان، به این مطلب استدلال نکرده اند برای آن مدّعی؛ بلکه برای ردّ قول آن که گفته که آن جناب، از اولاد عباس یا امام حسن است که چون در تعیین شخص آن جناب بر آیند که پدرش حضرت عسکری علیه السلام است از این جهت آسوده باشند و حاشا علمای امامیّه که به ادلّه بی پا متمسّک شوند یا ایشان را به آنها حاجت افتد. اگر راست بود این نسبت، چرا قایل و کتاب آن را نشان نداد؟ این کارها شغل ایشان است که به هر چیز بی پا، متمسّک شوند و دلیل برای مدّعی بزرگ قرار دهند و اگر سبب خروج از وضع کتاب

ص:263


1- 815. المستدرک، ج 2، ص 290.
2- 816. ر.ک: الرسائل العشر، ص 99؛ عوالی اللئالی، ج 4، ص 91.

نبود، پاره ای از آنها را نقل می کردم.

قول چهارم:

آن که آن جناب از فرزندان امام حسین علیه السلام است

این قول چنان چه گذشت مذهب تمام امامیّه و بیشتر سایر فِرق شیعه و جماعتی از اهل سنّت است که در شخص آن نیز موافقند با امامیّه و مذکور خواهد شد و مستند ایشان از مطاوی این باب و باب آینده واضح و روشن خواهد شد.

خلاف دوم

در اسم پدر حضرت مهدی علیه السلام است

امّا امامیّه:

پس مذهب ایشان معلوم که مطابق نصوص خاصّه از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و سایر ائمّه علیهم السلام که امامت ایشان ثابت و قولشان در محلّ خود حجّت شده، حضرت حسن بن علی بن محمّدعلیهم السلام می دانند و اخبار عامّه روایت کنند که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مهدی هم نام من - و در بعضی با زیادتی - و هم کنیه من است.»(1)

جمعی از اهل سنّت برآنند که اسم پدر آن جناب، اسم پدر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است، یعنی عبداللَّه.

ایراد ابن حجر

ابن حجر در صواعق(2) بعد از کلام سابق که: «حجّتی نیست در آن، برای رافضه که گمان کردند...» الخ؛ گفته: زیرا که از چیزهایی که ردّ می کند ایشان را، خبری است که به صحّت

ص:264


1- 817. صواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع والزندقه، ص 167.
2- 818. البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 91.

پیوسته که اسم پدر مهدی موافق است با اسم پدر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم و اسم والد محمّد الحجّه، موافق نیست با اسم والد پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم و نیز از جهالت و مجازفات رافضه شمرده که ایشان گمان می کنند که روایت بودن اسم پدر او، اسم پدر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم وهم است.

جواب

امّا اولاً: پس در تمام اخبار نبویّه امامیّه که اخبار فرمودند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از آمدن مهدی، این زیادی را ندارد. بلکه در بعض از آنها مذکور است: «کنیه او، کنیه من است.»

نیز در معظم اخبار اهل سنّت، این زیادی نیست و این زیادتی را زائده زیاد کرد که به نصّ گنجی شافعی، شغل او آن بود که در احادیث زیاد می کرد و این مطلب را در نهایت توضیح در کتاب بیان خود بیان کرده، بعد از ذکر خبری به اسناد خود از سنن ابی داود، سلیمان بن اشعث سجستانی که یکی از صحّاح ستّه ایشان است از مسدّد از یحیی بن سعید از سفیان از عاصم از زر بن حبیش از عبداللَّه یعنی عبداللَّه بن مسعود از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «نمی رود دنیا تا این که مالک شود عرب را مردی از اهل بیت من که موافقت دارد اسم او، اسم مرا.»(1) آن گاه گفته که این خبر را حافظ ابوالحسن محمّد بن حسین بن ابراهیم بن عاصم اُبری در کتاب مناقب شافعی ذکر نموده و گفته که زائده زیاد کرده در روایت خود: «اگر نماند در دنیا مگر یک روز، هر آینه طولانی می کند خداوند آن روز را تا این که مبعوث فرماید خداوند، مردی از من یا اهل بیت من را که موافقت کند اسم او اسم مرا و اسم پدر او، اسم پدر مرا. پر می کند زمین را از عدل و داد، چنان چه پر شده از جور و ظلم.»(2)

آن گاه گنجی گفته که ترمذی این حدیث را ذکر کرده و ذکر ننموده که اسم پدر او، اسم پدر من است و ذکر کرده آن را ابوداود در معظم روایات حفّاظ و ثقات از نقله اخبار که: «اسم او اسم من است.» بس.

ص:265


1- 819. همان، ص 93.
2- 820. البیان فی اخبار صاحب الزمان، صص، 93 - 94.

کسی که روایت کرده آن را که: «اسم پدر او، اسم پدر من است.» او زائده است و او در حدیث زیاد می کرد.(1) آن گاه جواب دوم را که بیاید ذکر کرد.

پس از آن گفته که قول افضل در این مقام این که امام احمد با ضبطش و اتقانش روایت کرده این حدیث را در مسند خود در چند موضع و «اسم من...» یعنی بی آن زیادی، آن گاه به اسناد خود روایت را نقل کرد از احمد در مسندش از یحیی بن سعید از سفیان از عاصم از زر از عبداللَّه از پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: «نمی رود دنیا تا آن جا که موافق است اسم او با اسم من.»(2)

جمع کرده حافظ ابونعیم طرق این حدیث را از جماعت بسیاری در مناقب مهدی علیه السلام که همه آنها روایت کردند از عاصم ابن ابی النجود از زر از عبداللَّه از پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم که از آنهاست سفیان ابن عینیه؛

چنان چه ما نقل کردیم و از برای او چند طریق ذکر کرده؛

از آنهاست - یعنی از کسانی که از عاصم روایت کردند - فطر بن خلیفه و از او نیز چند طریق ذکر کرده.

از ایشان است اعمّش و از او نیز چند طریق ذکر کرده؛

از آنهاست ابواسحاق، سلیمان بن فیروز شیبانی و از او نیز چند طریق ذکر کرده

از آنهاست حفص بن عمر؛

از ایشان است سفیان ثوری و از او نیز چند طریق ذکر کرده؛

از آنهاست شعبه به چند طریق.

از آنهاست واسط الحرث؛

از آنهاست یزید بن معاویه ابوشیبه و برای او در آن جا دو طریق است؛

از آنهاست سلیمان بن قرم و برای او چند طریق ذکر کرده؛

از ایشان است جعفر احمر و قیس بن ربیع و سلیمان بن قرم و اسباط که در یک سند،

ص:266


1- 821. همان، ص 94.
2- 822. البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 93 - 96.

ایشان را جمع نموده؛

از آنهاست سلیمان بن منذر؛

از ایشان است ابو شهاب، محمّد بن ابراهیم کنانی و از او چند طریق نقل کرده؛

از آنهاست عمر بن عبید طنافسی و از او چند طریق ذکر نموده.

از آنهاست ابوبکر بن عیاش و از او چند طریق ذکر کرده؛

از آنهاست ابوالحجاف، داود بن ابی العوف و از او چند طریق نقل کرده؛

از آنهاست عثمان بن شبرمه و از او چند طریق نقل کرده؛

از آنهاست عبدالملک بن عینیه؛

از آنهاست محمّد بن عیاش از عمرو عامری و از او چند طریق نقل کرده و سندی ذکر کرده و گفته که خبر داد ما را ابوعنان، خبر داد ما را قیس و به کسی نسبت نداد؛

از آنهاست عمرو بن قیس ملایی؛

از آنهاست عمار بن زریق؛

از آنهاست عبداللَّه بن حکیم بن جبیر اسدی؛

از ایشان است عمرو بن عبداللَّه بن بشر؛

از ایشان است عبداللَّه بن احوص؛

از آنهاست سعد بن الحسن خواهرزاده ثعلبه؛

از آنهاست معاذ بن هشام، گفت: خبر داد پدرم از عاصم؛

از ایشان است حکم بن هشام، روایت کرده آن خبر را غیر عاصم از زر و او، عمرو بن مره است و جمیع ایشان روایت کرده اند آن خبر را به این نحو: «اسم او، اسم من است» مگر طریقی که رسیده از عبیداللَّه بن موسی از زائده از عاصم که او در میان آن جماعت گفته که: «اسم پدر او، اسم پدر من است.»

شکّ نمی کند هیچ لبیبی که این زیاده اعتباری به آن نیست با اجماع این همه ائمّه بر خلاف آن؛ تمام شد. کلام گنجی.

(1)

ص:267


1- 823. ر.ک: اسد الغابه، ج 4، ص 28؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، مسند احمد، ج 1، ص 119، ج 4، ص 372؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 227 به بعد. و نیز جهت اصلاح بیشتر؛ ر.ک: الغدیر، ج 1، ص 18 به بعد.

ملخص آن، آن که سند این خبر منتهی می شود به عبداللَّه بن مسعود که از اعیان صحابه است و از او روایت کرده، زر بن حبیش که از فضلای اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام است و از او روایت کرده عاصم بن ابی النجود که یکی از قرّای سبعه معروفه است و از عاصم متجاوز از سی نفر روایت کرده اند که در میان ایشان است معروفین از مهره محدّثین متقنین نزد ایشان، بلکه بعضی نزد ما نیز مانند اعمش و دو سفیان و ابوبکر بن عیاش و امثال این ها و چگونه عاقل روا دارد که این زیادتی از قلم همه این ها افتاده یا عمداً اسقاط کردند یا عاصم آن زیادتی را مخصوصاً به زائده گفت نه با این جماعت؟

الحقّ، جای آن دارد که ابن حجر از خجالت و شرمساری، سر به زیر افکند یا در حِجر جانوری خود را پنهان کند که راضی به تخطئه همه این ائمّه این احادیث خود شده و زائده را که به نصّ گنجی شافعی، زیاد کردن در احادیث رسمش بوده، بر همه آنها مقدّم بدارد، محض آن که ایراد سخیفی بر امامیّه کرده باشد.

از خواجه محمّد پارسا نقل کرده اند که در حاشیه کتاب فصل الخطاب خود بعد از ذکر خبر زائده در متن گفته: اهل بیت تصحیح نمی کنند این حدیث را به جهت آن چه ثابت شده در نزد ایشان از اسم خودش و اسم پدرش؛ و جمهور اهل سنّت نقل کرده اند که زائده زیاد می کرد در احادیث و ذکر کرده امام حافظ ابوحاتم بُستی رحمه الله در کتاب مجروحین از محدّثین: زائده مولی عثمان روایت کرده از او ابوزیاد؛ حدیث او منکر است قطعاً و او مدینی است، به او احتجاج نمی شود کرد، اگر موافق باشد با ثقات؛ پس چگونه اگر منفرد باشد و زائده بن ابی الرقاد باهلی از اهل بصره، روایت می کند منکرات از مشهورات را، احتجاج نباید کرد به خبر او و نباید نوشت، مگر برای اعتبار.

پس مکشوف شد برای هر بصیر که این زیادتی مختص به زائده است، حجّتی برای احدی نباشد، خصوص برای امامیّه و حکم به ردّ زیادتی از مقداری که بر نقل آن اتفاق شده، مرسوم است در میان ایشان.

چنان چه فخر رازی در نهایه العقول بعد از حکم به ضعف حدیث غدیر، محض مماشات، تسلیم صحّت آن را کرده ولکن ایراد نموده که صدر آن حدیث که قول

ص:268

پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم است که: «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» و تمام نمی شود استدلال به آن حدیث به اعتقاد او، مگر با مصدر بودن آن کلام از زیادی شیعه است و در متون اسانید اهل سنّت نیست؛ پس، از درجه اعتبار و حجیّت ساقط است.

غرض از نقل این کلام مجرّد مرسوم بودن این طریقه است، والّا کلام او از جهاتی مخدوش است. بیچاره در معقولاتش که عمری صرف کرده، چه کرده که تصرّف در منقولات کند و از کتب اخبار خود اطّلاع داشته باشد که زیاده از سی نفر از مهره و اکابر محدّثین ایشان، قبل از او، آن صدر را روایت کرده اند و در کتب ایشان موجود است، بحمداللَّه.(1)

گذشت احتمال این که این زیادتی(2) برای ترویج محمّد بن عبداللَّه بن حسن باشد که منصور، پیش از خلافت گاهی در رکابش پیاده می رفت و می گفت: «هذا مهدینا اهل البیت» یا به جهت استماله ابوحنیفه که او نیز مروّج محمّد مذکور بود.

امّا ثانیاً: پس بر فرض صحّت حدیث، چاره نیست جز تصرّف در ظاهر آن به جهت جمع ما بین اخبار به این که مراد از اب، جدّ باشد. چنان چه در قرآن مکرّر بر جدّ، اطلاق پدر شده. در جایی که فرموده: «مِلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ»(3) و جناب یوسف فرموده: «وَاتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبَائِی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ»(4) و فرزندان یعقوب به پدر خود می گویند: «نَعْبُدُ إِلَهَکَ وَإِلَهَ آبَائِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ»(5)

در اخبار شب معراج است که جبرییل عرض کرد، به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم: «هذا ابوک ابراهیم.» و مراد از پدر در این جا، چنان که محمّد بن طلحه شافعی و گنجی گفتند حضرت

ص:269


1- 824. یعنی زیادتی «اسم ابیه اسم ابی».
2- 825. سوره حج، آیه 78.
3- 826. سوره یوسف، آیه 38.
4- 827. سوره بقره، آیه 133.
5- 828. صحیح البخاری، ج 4، ص 208 و ج 7 و ص 119 و 140؛ صحیح مسلم، ج 7، ص 124.

امام حسین علیه السلام باشد و مراد از اسم، کنیه باشد. چون کنیه آن حضرت ابی عبداللَّه بوده و به جهت مقابل بودن آن با اسم، خود آن را نیز اسم گفتند و شایع است کنیه را اسم گفتن؛ چنان چه بخاری و مسلم(1)، هر دو، در صحیح خود روایت کردند از سهل بن سعد که(2) از علی علیه السلام روایت کرد که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم او را ابوتراب نام نهاد و هیچ اسمی محبوب تر نبود نزد او، از این اسم و در اشعار عرب نیز یافت می شود.(3)

بنابر این احتمال، جواب دیگر هم می توان داد که محذورش کمتر باشد به این که مراد از پدر، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام باشد که کنیه اش، ابی محمّد بود و کنیه جناب عبداللَّه والد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نیز ابومحمّد بود؛ چنان چه در ضیاء العالمین ذکر کرده و گنجی، احتمال سوم داده که شاید اصل «و اسم ابیه اسم ابنی» بوده؛ یعنی اسم پدر او، اسم پسر من است، یعنی حسن علیه السلام. پس ابنی به ابیه اشتباه شده و خبر را تصحیف کرده اند و واجب است حمل، به جهت جمع بین روایات، آن گاه گفته که قول فصل، این است تا آخر آن چه گذشت.(4)

خلاف سوم:از جهت تعیین شخص مهدی علیه السلام

از جهت تعیین شخص مهدی علیه السلام(1)

در این جا معلوم می شود حال خلاف دیگر که آیا متولّد شده یا نشده؟

امّا شیعه غیر امامیّه، پس آرای سخیفه و اقوال مختلفه و مذاهب غریبه بسیاری در میان فِرق ایشان است که بحمداللَّه، غالب بلکه بیشتر آنها منقرض شدند و شرح کلمات آنها تضییع عمر و وقت است و به جهت ضبط، اجمالاً اشاره به اقوال آنها می کنیم:

ص:270


1- 829. اصل: سهل ساعدی.
2- 830. مناقب آل ابی طالب علیه السلام، ج 2، ص 300؛ بحارالانوار، ج 33، ص 178.
3- 831. البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 94.
4- 832. ر.ک: فرق الشیعه، ص 62.

اول: کیسانیّه

فرقه ای از ایشان، محمّد بن الحنفیه را مهدی می دانند و فرقه ای، پسر او ابوهاشم عبداللَّه را، چنان چه گذشت و فرقه ای عبداللَّه بن معاویّه بن عبداللَّه بن جعفر بن ابی طالب را.

دوم: مغیریه

اصحاب مغیره بن سعید که بعد از وفات حضرت امام محمّد باقرعلیه السلام، مذهبی اختراع نمود و محمّد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهما السلام را مهدی می دانند، به جهت همان خبر زائده که گذشت و می گویند که او زنده است و نمرده و مقیم است در کوهی که او را علمیه می گویند و آن کوهی است در راه مکّه در حدّ حاجز از طرف چپ آن که به مکّه می رود و آن کوه بزرگی است و در آن جاست تا خروج کند و محمّد در مدینه خروج کرد و همان جا کشته شد.(1)

سوم: ناووسیه

که منکر فوت حضرت صادق علیه السلام شدند و آن جناب را مهدی موعود می دانند.(2)

چهارم: اسماعیلیه خالصه

که منکر فوت اسماعیل، پسر جناب صادق علیه السلام شدند و او را بعد از آن حضرت، امام حیّ و مهدی قائم می دانند.(3)

پنجم: مبارکیه

که فرقه ای است از اسماعیلیه و ایشان بعد از پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم هفت امام بیش نمی دانند،

ص:271


1- 833. همان، ص 67.
2- 834. همان، صص 67 - 68.
3- 835. ر.ک: فرق الشیعه، صص 69-68.

امیرالمؤمنین که امام و پیغمبر است، حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّدعلیهما السلام و محمّد بن اسماعیل بن جعفرعلیه السلام که امام عالم و پیغمبر و مهدی است و می گویند معنی قائم، این است که او مبعوث می شود به رسالت و شریعت تازه که نسخ می کند به آن، شریعت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را!(1)

ششم: واقفیّه

که به نظر ایشان حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام قائم و مهدی موعود است ولکن بعضی معترفند به وفات آن جناب و می گویند زنده می شود و عالم مسخّر او می شود و بعضی می گویند از حبس سِنْدی بیرون آمد در روز و کسی او را ندید و اصحاب هارون مشتبه کردند بر مردم که مرده و نمرده و غایب شده!(2)ص

هفتم: محمّدیّه

که بعد از حضرت امام علی النقی علیه السلام پسرش محمّد را که در حیات آن حضرت وفات یافت، امام می دانند و می گویند نمرده و زنده است و اوست قائم مهدی و مزار سیّد محمّد مذکور در هشت فرسنگی سامرّه، نزدیک به قریه بلد است و از اجلّای سادات و صاحب کرامات متواتر است، حتّی نزد اهل سنّت و اعراب بادیه که به غایت از او احترام می کنند و از جنابش می ترسند و هرگز قسم دروغ به او نمی خورند و پیوسته از اطراف برای او نذور می برند. بلکه فصل غالب دعاوی در سامرّه و اطراف آن به قسم به اوست و مکرّر دیدم که چون بنای یاد کردن قسم شد، منکر، مال را به صاحبش رساند و از قسم خوردن دروغ، صدمه دیدند و در این ایّام توقّف سامرّه، چند کرامت باهره از او دیده شد و بعضی از اهل علم بنای جمع آنها و نوشتن رساله در فضل او دارد. «وفّقه اللَّه تعالی»

ص:272


1- 836. همان، صص 80 - 81.
2- 837. هوالعزیز مخفی نماند که ما بسیاری از آن چه نقل کردیم در این مقام از کتب اهل سنّت و از تراجم منقول است از مجلّد اول کتاب استقصاء الافحام و بعضی مجلّدات عبقات الانوار حامی دین و ماحی بدع ملحدین، سلطان المحدّثین و ملاذ المتکلّمین، جناب میر حامد حسین معاصر هندی - دام علاء - که همه را با تصحیح از کتب صحیحه آنها برداشته، بدون تصرّف و واسطه در نقل، جزاه اللَّه عن الاسلام والمسلمین خیر جزاء المحسنین، منه. مرحوم مؤلّف

هشتم: عسکریّه

که امام حسن عسکری علیه السلام را قائم غایب می دانند و می گویند که او نمرده و بعضی گفتند وفات کرده و بعد از آن زنده شده و مستند این جماعت یا خبر ضعیفی است که خود، منفردند در نقل آن یا خبر معتبری که ابداً دلالت ندارد بر مقصود ایشان یا تأویلی در اخبار معتبره بی شاهد و برهان یا حدسی و تخمینی که تجاوز نکند از وهم و گمان.

چگونه روا دارد عاقلی که چنین مطلب بزرگی را و منصب عظیمی را برای شخصی ثابت کند که زمام دین و جان و عِرض و مال تمام عباد به دست او باشد و تواند از عهده حفظ و حراست و تکمیل و قوّت آن برآید به خبری ضعیف و مستندی سخیف، هر چند معارض و منافی برای او نباشد، جز اهل سنّت که قبل از ایشان چنین کردند و این ریاست تامّه و خلافت عامّه را برای شیخ خود ثابت کردند به اجماع و چون خواهند حجّت بودن اجماع را ثابت کنند، متمسّک شوند به خبر واحد «لاتجتمع امّتی علی الخطاء» که نه سند درستی دارد و نه وافی است برای اتمام غرض ایشان. چنان چه در علم اصول فقه و کلام واضح و روشن شده.

نهم: طایفه محقّه و فرقه ناجیه و عصابه مهتدیه امامیّه اثنی اعشریّه - ایّدهم اللَّه تعالی -

که به حسب نصوص متواتره از حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم و امیرالمؤمنین علیه السلام چنان چه در باب آینده اشاره اجمالی می شود به آنها، حضرت خلف صالح، حجّه بن الحسن العسکری علیه السلام را مهدی موعود و قائم منتظر و غایب از انظار و سایر در اقطار می دانند و از همه امامان گذشته تصریح به اسم و وصف و شمایل و غیبت آن جناب رسیده و پیش از ولادت آن حضرت، در کتب معتبره ثقات اصحاب ایشان، ثبت شده که جمله ای از آنها تا حال موجود و به نحوی که اخبار نمودند و وصف کردند، خلق کثیری دیدند و اسم و نسب و اوصاف، مطابق شد با آن چه فرمودند.

پس برای منصف عاقل، ریبه و شکّی نماند در بودن این وجود مسعود آن مهدی موعود؛ چنان چه از ذکر حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم و شمایل آن جناب در کتب سماویّه، منصفین اهل

ص:273

کتاب از یهود و نصاری به مجرّد دیدن و منطبق کردن، اسلام آورند با آن که خصوصیّات و اسباب تعریف در آن جا نزد آنها به مراتب کمتر بود از آن چه در این جا شده و عمده، طول عهد پیمبران بود در آن جا و قرب عهد رسول خدا و اوصیایش - صلوات اللَّه علیهم اجمعین - در این جا، که بیشتر آن چه فرمودند محفوظ ماند. حتّی آن که نقل کرده آن را جمله ای از مخالفین، چنان چه در باب آینده بیاید. ان شاءاللَّه تعالی.

با ما موافقت کردند در این مذهب و اعتقاد، جماعتی از اهل سنّت که ناچاریم از ذکر اسامی ایشان با اشاره به علوّ مقام آنها در نزد آن جماعت، تا در مقام طعن و ایراد، لامحاله از علما و محدّثین و اهل کشف و یقین و اقطاب روی زمین خود شرم کنند با آن که در این مقام در مقابل، چیزی ندارند و جز اظهار ندانستن و معلوم نبودن و بعضی استبعادات و شبهات که با جوابش بیاید، راهی برای نفی دعوای امامیّه ندارند و بیشتر از این توضیح بیاید. ان شاءاللَّه تعالی.

امّا موافقین با ما اهل سنّت

اول: ابو سالم کمال الدین، محمّد بن طلحه بن محمّد قریشی نصیبی

است که در کتاب مطالب السئول در باب دوازدهم با اعتقاد جازم و اصرار بلیغ، اثبات این مطلب را نموده و پاره ای از شبهات منکرین را ذکر کرده و ردّ نموده و به ابیات رائقه و عبارات مونقه، آن جناب را مدح نموده و نسخه آن کتاب شایع در تهران مطبوع شده و نیز در لکنهو از بلاد هند(1).

ص:274


1- 838. مراهالجنان و عبره الیقظان، ج 4، ص 128.

اسعد بن عبداللَّه یافعی معروف در تاریخ مرآت الجنان(1) در حوادث سنه شش صد و پنجاه و دو گفته: وفات کرده در آن کمال الدین محمّد بن طلحه نصیبی مفتی شافعی و او رییسی بود محتشم و بارع در فقه و خلاف، متولّی وزارت شد یک نوبت، آن گاه زاهد شد و خویشتن را جمع نمود. آن گاه کرامتی برای او نقل کرده که مقام ذکرش نیست.

شیخ جمال الدین عبدالرحیم بن علی اسنوی، فقیه شافعی، صاحب تصانیف کثیره معروفه، در طبقات فقهای شافعیه گفته، بعد از ذکر او به نحو مذکور، که او امام بارع بود در فقه و عارف بود به اصول فقه و کلام.

رییس کبیر معظّم بود و ملوک با او مکاتبه می کردند و در مدرسه امینیّه دمشق اقامت نمود و ملک ناصر، او را برای وزارت نشانید و فرمان وزارت برای او نوشت.

او از آن کناره کرد و عذر خواست. دو روز مباشرت کرد، و آن گاه، گذاشت اموال خود را هرچه داشت و رفت و معلوم نشد موضع او. استماع حدیث نمود و روایت کرده آنها را... الخ.

تقی الدین ابوبکر بن احمد بن قاضی شهبه در طبقات شافعیّه(2) گفته: محمّد بن طلحه بن محمّد بن الحسن، شیخ کمال الدین ابوسالم الطوسی القرشی العدوی النصیبی، تصنیف نموده کتاب عقد فرید را یکی از صدور و رؤسای معظّمین است. تفقّه نمود و در علوم شراکت نمود و او فقیه عارف و بارع به مذهب و اصول و خلاف بود و بعد از ذکر وزارت و تزهّد او، گفته که مشغول شد به علم حروف و بیرون می آورد از آن اشیایی از مغیبات.

سیّد عزّالدین گفته که او یکی از علمای مشهورین و رؤسای مشهورین بود و مقدّم بود در نزد ملوک و از ایشان مراسلات به او می رسید. آن گاه در آخر کار، زاهد شد و تقدّم در دنیا را واگذاشت و رو کرد به آن چه او را نفع می بخشید و از دنیا گذشت با سداد و امر جمیل.(3)

ص:275


1- 839. طبقات الفقهاء الشافعیه، ج 1، صص 440 - 441.
2- 840. همان، ص 441.
3- 841. کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، ج 1، ص 734.

عبدالغفّار بن ابراهیم علوی عکی عدثانی شافعی در عجاله الراکب و بلغه الطالب گفته که او یکی از علمای مشهورین بود و کاتب چلبی قسطنطنی در کشف الظنون فی اسامی الکتب و الفنون(1) گفته که درّ المنظم در سرّ اعظم از شیخ کمال الدین ابی سالم، محمّد بن طلحه عدوی جفار شافعی است که وفات کرده سنه شش صد و پنجاه و دو؛ مختصری است؛ اول او این است: «الحمدللَّه الذی اطلع من اجتباه من عباده الابرار علی خبایا الاسرار...».

در آن جا ذکر کرده که برای برادری صالح، کشف شد در بعض از خلوات، لوحی که در آن دایره حروفی بود که معنی آن را نمی دانست. چون صبح شد خوابید. پس حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام را در خواب دید که آن حضرت، از برای شرح این لوح چیزی فرمود که او نفهمید و اشاره کرد که به نزد کمال الدین رود که او شرح کند؛ پس نزد او آمد و صورت واقعه و دایره حروف را برای او ذکر کرد. پس رساله ای برای آن نوشت و معروف شد به جفر ابن طلحه.

بونی در شمس المعارف کبری گفته که این مرد صالح، معتکف شده بود در بیت خطابه در مسجد حلب و اکثر تضرّع او در درگاه خداوند این بود که اسم اعظم را به او نشان دهد. پس در شبی، لوحی از نور دید که در آن اشکال مصوّره بود. پس در آن لوح تأمّل نمود، دید چهار سطر است و در وسط، دایره ای دارد و در داخل آن، دایره دیگر.

بساحی گفته که این مرد صالح، شیخ ابوعبداللَّه محمّد بن حسن اخیمی بود و تلمیذ او، ابن طلحه استنباط نمود از اشارات رموز آن بر انقراض عالم بر سبیل رمز.(2) انتهی.

وضوح بودن این کتاب از او، به حدّی است که ابن تیمیّه با همه عناد و لجاج در منهاج خود به آن که گاهی منکر متواترات می شود، نتوانسته منکر شود و این کتاب را به او نسبت داده. - الحمدللَّه - و جمله ای از تصانیف او را در کشف الظنون ضبط کرده.

ص:276


1- 842. همان.
2- 843. کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون، ج 1، ص 263.

دوم: ابوعبداللَّه محمّد بن یوسف گنجی شافعی که کتابی مستقل در آن نوشته، مشتمل بر بیست و چهار باب و اخبار مسنده از کتب معتبره نقل نموده و اثبات کرده به نحو اتمّ مذهب امامیّه را و ردّ نموده شبهات اصحاب خود را و در کشف الظّنون(1) گفته کتاب بیان در اخبار صاحب الزمان علیه السلام از شیخ ابی عبداللَّه محمّد بن یوسف گنجی است که وفات کرده سنه شش صد و پنجاه و هشت و نیز گفته کفایه الطالب در مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام از شیخ حافظ ابی عبداللَّه محمّد بن یوسف گنجی است(2) و در فصول المهمّه نیز از او تعبیر کرده به امام حافظ و در اصطلاح اهل حدیث علمای سنّت، حافظ، کسی را گویند که علم او محیط باشد به صد هزار حدیث از روی متن و سند.

نزد حقیر نسخه کهنه ای است از کفایه الطالب که در عصر مصنّف نوشته شده و در ظَهر آن به خط بعضی از افاضل، مکتوب است که:

کتاب کفایه الطالب فی مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام املاء سیّدنا الشیخ الامام العالم العارف الحافظ المتبحّر فخرالدین شرف العلماء قدوه الفقهاء مفتی الفرق فقیه الحرمین محیی السنه قامع البدعه رئیس المذاهب، ابی عبداللَّه محمّد بن یوسف بن محمّد القرشی الکنجی الشّافعی، جعل اللَّه سعیه مرضیاً و اعلاه علی الاشباه والانظار فلایقال ای الفریقین خیر مقاماً و احسن نَدیّا.»

سوم: عالم فقیه واعظ، شمس الدین ابوالمظفر یوسف بن قزعلی بن عبداللَّه بغدادی حنفی سبط عالم واعظ، ابی الفرج عبدالرحمن الجوزی که شرح حالش در تاریخ ابن خلکان و مرآه الجنان یافعی و روضه المناظر و کفایه المتطلع و کشف الظنون و اعلام

ص:277


1- 844. همان، ج 2، ص 1497.
2- 845. هوالعزیز؛ در اعلام الاخبار گفته: یوسف بن قزعلی بن عبداللَّه البغدادی سبط الحافظ ابی الفرج بن الجوزی الحنبلی، صاحب مرآه الزمان فی التاریخ ذکره الحافظ شمس الدین فی معجم شیوخه کان والده من موالی الوزیر، عون الدین بن هبیره و یقال فی والده قزعلی بحذف القاف و بالقاف اصح، ولد فی سنه 581 ببغداد و تفقّه و برع و سمع من جدّه لامه و کان حنبلیا؛ فتحنبل فی صغره لتربیه جده. ثم دخل الی الموصل ثم رحل الی دمشق و هو ابن نیف و عشرین سنه و سمع بها وتفقّه بها علی جمال الدین الحصیری و تحوّل حنفیا لما بلغه ان قزعلی بن عبداللَّه کان علی مذهب الحنفیه و کان اماماً عالماً فقیهاً جیداً نبیهاً یلتقط الدرر من کلمه و یتناثر الجوهر من حکمه یصلح المذنب القاصی عند ما یلفظ و یتوب الفاسق العاصی حینما یعظ. یصدع القلب بخاطابه و یجمع العظام النخره بجنابه لو استمع له الفجره لانقلق و الکافر الجحود لآمن و صدق و کان طلق الوجه دائم البشر، حسن المجالسه، ملیح المحاوره، یحکی الحکایات الحسنه و ینشد اشعار الملیحه و کان فارساً فی البحث، عدیم النظیر، مفرّط الذکاء، اذا سلک طریقاً ینقل فیه اقوالاً و یخرّج اَوجها و کان من وحداء الدهر لوفور فضله و جوده قریحته و غزاره علمه و حده ذکائه و فطنته وله مشاریحه فی العلوم و معرفه بالتواریخ و کان من محاسن الزمان و تواریخ الایام و له القبول التام عند العلماء والامراء والخاص و العام وله تصانیف معتبره مشهوره منها شرح الجامع الکبیر و کتاب ایثار الانصاف و تفسیر قرآن العظیم و منتهی السؤال فی سیره الرسول واللوامع فی احادیث المختصر و الجامع و له کتاب التاریخ المسمی بمرآه الزمان مات لیله الثلثاء 21 من ذی الحجه سنه 654 انتهی ما اردنا نقله. منه. مرحوم مؤلف

الاخبار کفوی و غیره مسطور است.(1)

چهارم: شیخ نورالدین، علی بن محمّد بن صباغ مالکی مکّی که در کتاب فصول المهمّه فی معرفه الائمّهعلیهم السلام(2) شرحی وافی در احوال آن حضرت و اثبات امامت و مهدویّت حجّه بن الحسن العسکری علیهما السلام به نحو امامیّه نموده، با ردّ شبهات واهیه عامّه و او از اعیان علمای عامّه است و در ضمن احوال حضرت عسکری علیه السلام گفته: «خلف گذاشت ابومحمّد حسن - رضی اللَّه عنه - از فرزند پسر خود حجّه قائم منتظرعلیه السلام برای دولت حقّه را و مولد او را مخفی نمود و امر او را ستر کرد به جهت صعوبت امر و خوف سلطان و طلب کردن او شیعه را و حبس نمودن ایشان و گرفتن ایشان.»

ص:278


1- 846. الفصول المهمه فی معرفه الاحوال الائمه، ص 274.
2- 847. تاریخ موالید الائمه علیه السلام و وفیاتهم، ص 44.

احمد بن عبدالقادر عجیلی شافعی در ذخیره المآل در مسأله خنثی گفته که این مسأله واقع شد در زمان ما، در بلاد حیره، بنابر آن چه خبر داد مرا سیّد من، علّامه نور بن خلف حیرتی و ذکر نمود برای من که خنثی به آن وصف مُرد، با دو فرزند که یکی از شکمش بود و دیگری از پشتش و ترکه بسیاری گذاشت و علما از این جهت متحیّر شدند در میراث و احکام ایشان مختلف شد تا این که گفته که او بیرون رفت برای آن که سؤال کند از علمای مغرب، خصوصاً از علمای حرمین و بعد از اتفّاق در حکم او، به دو سال یافتم حکم امیرالمؤمنین علیه السلام را در کتاب فصول المهمه در فضل ائمّه علیهم السلام، تصنیف شیخ امام علی بن محمّد از علمای مالکیّه.

شیخ، در اصطلاح محدّثین ایشان، استاد کامل را می گویند و عبداللَّه بن محمّد مطیری مدنیِ شافعی مذهبِ اشعری اعتقاد نقش بندی طریقت، در خطبه کتاب ریاض الزاهره فی فضل آل بیت النبی و عترته الطاهره علیهم السلام گفته: جمع کردم در این کتاب، آن چه مطّلع شدم بر آن از آن چه وارد شده در این شأن و اعتنا نموده به نقل آن علمای عاملین اعیان و بیشتر آن از فصول المهمّه است از ابن صباغ مالکی و از جوهر شفاف خطیب...» الخ.

از کتاب مذکور، علمای ایشان نقل می کنند و بر او اعتماد دارند، مثل نورالدین علی بن عبداللَّه سمهودی در جواهر العقدین و برهان الدین علی بن ابراهیم حلبی شافعی در انسان العیون فی سیره الامین المأون معروف به سیره حلبیّه و عبدالرحمن بن عبدالسلام صفوری در نزهه المجالس و صاحب تفسیر شاهی و فاضل رشید و جمله ای از علمای هند که آیت اللَّه، وحید عصره، جناب مولوی میرحامد حسین معاصر - دام تأییده - در مجلّد ششم عبقات الانوار عین عبارات ایشان را نقل فرموده و به جهت خوف تطویل به این مقدار مذکور در این جا قناعت کردیم.

در مجلّد اول استقصاء الافحام نقل فرموده از کتاب ضوء لامع فی احوال القرن التاسع تصنیف شمس الدین محمّد بن عبدالرحمن سخاوی مصری، تلمیذ رشید بن حجر عسقلانی، صاحب فتح اباری در شرح بخاری که او در ترجمه صاحب فصول المهمّه

ص:279

گفته: علی بن محمّد بن احمد بن عبداللَّه نورالدین اسفاقسی غزّی الاصل مکّی مالکی که معروف است به ابن صباغ، متولد شد در عشر اول ذی الحجه سنه هفت صد و هشتاد و چهار در مکّه و در آن جا نشو نمود و حفظ نمود قرآن و رساله ای در فقه و الفیّه ابن مالک را تا آن که نقل کرده اجازه جماعتی از علما را برای او و گفته برای او مؤلّفاتی است:

یکی از آنها فصول المهمّه از برای معرفت ائمّه و ایشان دوازده نفرند و عبر فی من سفه النظر و مرا اجازه داده و وفات کرده در هفتم ذی القعده سنه هشت صد و هشتاد و پنج.

از جهت تعیین شخص مهدی علیه السلام(2)

پنجم: شیخ ادیب، ابومحمّد عبداللَّه بن احمد ابن احمد بن الخشاب که در کتاب تاریخ موالید و وفات اهل بیت علیهم السلام تصریح نموده به مذهب امامیّه و در آن جا بعد از ذکر امام حسن عسکری علیه السلام گفته در ذکر خلف صالح علیه السلام که خبر داد مرا صدقه بن موسی، خبر داد مرا پدرم از رضاعلیه السلام که فرمود: «خلف صالح از فرزندان ابی محمّد، حسن بن علی علیهما السلام است و اوست صاحب الزمان و اوست مهدی علیه السلام.»(1)

خبر داد مرا جراح بن سفیان، گفت خبر داد مرا ابوالقاسم، طاهر بن هارون بن موسی العلوی از پدرش هارون از پدرش موسی گفت که فرمود سیّد من، جعفر بن محمّدعلیهما السلام: «خلف صالح فرزند من است و اوست مهدی، اسم او محمّد است، کنیه او ابوالقاسم؛ خروج می کند در آخرالزمان. نام مادر او صقیل است.»(2)

ابوبکر ذارع(3) برای من نقل کرد که در روایت دیگر، مادر او حکیمه است و در روایت سوم، او را نرجس می گویند و بعضی گفته بلکه او را سوسن می گویند و خدای داناتر است به این و کنیه او ابوالقاسم است و او صاحب دو اسم است: خلف و محمّد. ظاهر می شود در آخرالزمان. ابری او را سایه می افکند از آفتاب، می رود با او به هر جا که برود و ندا می کند

ص:280


1- 848. همان، صص 44 - 45.
2- 849. کشف الغمّه ج 3، ص 275: ذراع.
3- 850. کشف الغمّه، ج 3، صص 45 - 46.

به آواز فصیح: «این مهدی است.»(1)

خبر داد مرا محمّد بن موسی طوسی، گفت: خبر داد مرا ابی السکین از بعضی از اصحاب تاریخ که مادر منتظرعلیه السلام را حکیمه می گویند.(2)

خبر داد مرا محمّد بن موسی طوسی، گفت: خبر داد مرا عبداللَّه بن محمّد از هثیم بن عدی، گفت که می گویند: «کنیه خلف صالح، ابوالقاسم است و او صاحب دو اسم است.»(3) انتهی.

ابن خلکان در تاریخ خود گفته: ابومحمّد عبداللَّه بن احمد بن احمد معروف به ابن خشاب بغدادی، عالم مشهور در ادب و نحو و تفسیر و حدیث و نسب و فرایض و حساب و حفظ قرآن به قراآت بسیار و او مملو بود از علوم و برای او ید طولانی بود در آنها و خطّ او در نهایت جودت بود(4) و بعد از تعداد پاره ای از مؤلّفات او گفته که مولد او سنه چهار صد و نود و دو بود و در سنه پانصد و شصت و هفت وفات کرد(5) و سیوطی در طبقات النحاه،(6) ثنای جمیلی از او کرده.

ششم: محی الدین بن محمّد بن علی بن محمّد العربی الحاتم الطائی الاندلسی الحنبلی که در باب سی صد و شصت و شش از کتاب فتوحات(7) خود گفته مطابق آن چه شعرانی در یواقیت(8) نقل کرده:

بدانید که ناچار است از خروج مهدی علیه السلام، لکن خروج نمی کند تا آن که پر شود زمین از

ص:281


1- 851. همان، ص 46.
2- 852. همان، ص 46.
3- 853. وفیات الایمان و انباء ابناء الزّمان، ج 3، ص 102.
4- 854. همان، ص 103.
5- 855. ر ک: کشف الاستار عن وجه الغایب عن الابصار، صص 55 - 54.
6- 856. الفتوحات المکیه، ج 6، صص 51 - 52.
7- 857. الیواقیت و الجواهر فی بیان عقاید الاکابر، صص 563 - 562.
8- 858. سوره قلم، آیه 4.

جور و ظلم؛ پس پر کند آن را از عدل و داد و اگر باقی نماند از دنیا مگر یک روز، طولانی می کند خداوند آن روز را، تا این که والی شود این خلیفه و او از عترت رسول خدا است صلی الله علیه وآله وسلم، از عترت فاطمه - رضی اللَّه عنها -.

جدّ او حسین بن علی بن ابی طالب است و والد او حسن عسکری علیه السلام است، پسر امام علی النقی «با نون»، پسر امام محمّد تقی «با تا»، پسر امام علی رضا، پسر امام موسی کاظم، پسر امام جعفر صادق، پسر امام محمّد باقر، پسر امام زین العابدین علی، پسر امام حسین، پسر امام علی بن ابی طالب علیهم السلام مطابق است اسم او با اسم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مبایعت می کنند او را مسلمانان ما بین رکن و مقام. شبیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است در خَلق «بفتح خا» و پست تر از او است در خُلق «بضم خا» زیرا که نمی شود احدی مانند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در اخلاق او و خدای تعالی می فرماید: «اِنَّکَ لَعَلی خُلُقِ عَظیمِ»(1) او گشاده پیشانی است، با بینی کشیده.

نیکو بخت ترین مردم به سبب او، اهل کوفه اند. تقسیم می کند مال را بالسویّه و به عدالت رفتار می کند در رعیت. می آید در نزد او مرد، پس می گوید: ای مهدی! عطا کن به من! و در پیش روی او مال است. پس عطا می کند به او، آن قدر که تواند او را بردارد و خروج می کند در وقت سستی دین. باز می دارد خداوند به او مردم را از مناهی و معاصی، پیش از آن چه نگاه داشته به قرآن.

شب می کند مرد در حالتی که جاهل و جبان و بخیل است، پس صبح می کند در حالتی که عالم و شجاع و کریم است. می رود نصرت در پیش روی او. زندگانی می کند پنج یا هفت یا نه، یعنی سال. پیروی می کند اثر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را و خطا نمی کند. برای او ملکی است که او را تسدید می کند به نحوی که او را نمی بیند. متحمّل می شود سختی را و اعانت می کند ضعیف را و مساعدت می کند بر نوایب حقّ. می کند آن چه می گوید و می گوید آن چه را می کند و می داند آن چه را شهادت می دهد. اصلاح می کند او را خداوند در یک شب. فتح می کند مدینه رومیه را به تکبیر با هفتاد هزار نفر از مسلمین از اولاد اسحاق.

ص:282


1- 859. ر.ک: الیواقیت و الجواهر فی بیان عقائد الاکابر، ص 536.

حاضر می شود در جنگ عظیم که خوان خداوندی است در چراگاه عکه، یعنی کشته بسیار می شود که از آن طیور و سباع بخورند. فانی می کند ظلم و اهل آن را و بر پا می دارد دین را. می دمد روح را در اسلام. عزیز می کند خداوند به او اسلام را بعد از ذلّتش و زنده می کند آن را بعد از مردنش. جزیه را می گذارد و دعوت می کند به سوی خداوند با شمشیر. پس هر کس ابا کرد، می کشد او را و هر که با او منازعه کند، مخذول می شود.

ظاهر می کند از دین، حقّ واقعی او را؛ حتّی اگر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم زنده باشد به همان نحو حکم کند. پس باقی نمی ماند در زمان او مگر دین خالص از رأی. مخالفت می کند در غالب احکامش مذاهب علما را، پس منقبض می شوند از او به جهت این؛ زیرا که گمان می کنند که خدای تعالی ایجاد نمی کند بعد از ائمّه ایشان، مجتهدی را.

بعد از کلماتی چند درباره وقایع او با علما گفته: «مهدی، چون خروج کند مسرور می شوند همه مسلمین خاصّه و عامّه ایشان و برای او مردانی است الهی که به پا می دارند دعوت او را و یاری می کنند او را و ایشان وزرایند که متحمّل می شوند اثقال مملکت را و اعانت می کنند او را بر آن چه خداوند بر گردن او گذاشته.

نازل می شود بر او، عیسی بن مریم در مناره بیضای شرقی دمشق، در حالتی که تکیه کرده بر دو ملک؛ ملکی از طرف راست او و ملکی ا طرف چپ او و مردم مشغول نماز عصرند. پس دور می شود برای او امام، پس پیش می افتد و نماز می کند با مردم در روز جنگ، به سنّت پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم.

می شکند صلیب را و می کشد خوک را. و از دنیا می رود پاک و پاکیزه شده و در زمان او کشته می شود سفیانی در نزد درختی در غوطه دمشق و لشکر او خسف می شود در بیداء. پس هر که مجبور است، در آن لشگر محشور می شود بر حسب نیّت خود و به تحقیق که رسیده شما را زمان او و سایه انداخته بر شما هنگام او.

به تحقیق که ظاهر شد در قرن چهارم ملحق به سه قرن گذشته، قرن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که آن قرن صحابه بود. آن گاه قرن متّصل به آن، آن گاه قرن متّصل به دومی، آن گاه میانه آنها فتراتی شد و اموری که پدید آمد و منتشر شد هوی و هوس ها و ریخته شد خون ها. پس

ص:283

مخفی شد تا آن که بیاید وقت معلوم. پس شهدای او بهترین شهداست و امنای او بهترین امناست.

و نیز گفته: خدای تعالی برای او، طایفه ای را وزرا قرار داده که پنهان کرده ایشان را در مکنون غیب خود که به کشف و شهود آگاه کرده ایشان را بر حقایق و آن چه امر خدای تعالی بر آن است در میان بندگانش و ایشان بر طبق مردانی اند از صحابه که وفا کردند به آن چه با خدای تعالی معاهده کردند بر آن و ایشان از عجم اند، نیست در ایشان عربی و لکن سخن نمی گویند مگر به عربی. برای ایشان حافظی است از غیر جنس ایشان که هرگز معصیت خداوند نکرده، او اخصّ و اعلم وزراست.(1)

و شرحی در کیفیّت حکم مهدی علیه السلام و عصمتش و حرمت قیاس بر او و تسدید ملک او را داده که موجب تطویل است.

رفعت مقام و جلالت قدر ابن عربی در نزد اهل سنّت بیش از آن است که به وصف گنجد و غالباً تعبیر کنند از او به شیخ اکبر.(2)

شیخ عبدالوهّاب شعرانی در لواقح الاخبار فی طبقات الاخیار(3) گفته: اجماع کردند محقّقین از اهل اللَّه - عزّوجلّ - بر جلالت او در جمیع علوم.

صفی الدین بن منصور و غیره او را توصیف کردند به ولایت کبری و صلاح و علم و

ص:284


1- 860. مخفی نماند که عبارت فتوحات که در این مقام نقل کرده اند مختلف است و این به جهت اختلاف نُسَخ فتوحات است. چنان چه شعرانی در لواقع الانوار القدسیه المنتقاه من الفتوحات المکیه تصریح کرده و در کشف الظنون ج 2، صص 1239 - 1238 در باب فا از او نقل کرده که او در آن جا گفته: پس از اختصار کردن فتوحات و حذفی بعضی از آنها، وارد شد بر ما عالم شریف شمس الدین سیّد محمّد بن سیّد ابی الطیب مدنی متوفّی سنه 955، پس بیرون آورد نسخه ای که مقابله کرده بود آن را با نسخه ای از فتوحات که در آن بود خطّ شیخ محی الدین که نوشته بود آن را در قونیه. پس ندیدم در آن، آن چه را که در آن توقّف کرده بودم و حذف نمودم. پس دانستم که نسخه ای که الآن در مصر است همه آنها، نوشته شده از نسخه ای که آن را دس دس نمودن: پنهان کردن نمودند به شیخ تا آخر آن چه گفته. منه. مرحوم مؤلف
2- 861. لواقح الانوار فی طبقات الاخیار (الطبقات الکبری)، ص 265.
3- 862. الوافی بالوفیات، ج 4، ص 174.

عرفان و گفته: «هو الشیخ الامام المحقّق رأس اجلّاه العارفین و المقرّبین صاحب الاشارات الملکوتیّه و النّفحات القدسیّه و الانفاس الروحانیّه و الفتح المونق والکشف المشرق و البصائر الخارقه و الحقائق الزاهره له المحل الارفع من مقام القرب فی منازل الانس و الورد العذب من مناهل الوصل والطول الاعلی من مدارج الدنو والقدم الراسخ فی التمکین من احوال النهایه والباع الطویل فی التصرّف فی احکام الولایه وهو احد ارکان هذه الطائفه.»

صفدی در وافی الوفیات(1) گفته: معقول و منقول ممثّل بود، میان دو چشم او، در صورت محصوره که هر زمانی که می خواست مشاهده می کرد آن را و نیز ذکر کرده که من عقیده او را دیدم، موافق بود با عقیده شیخ ابوالحسن اشعری، نبود در آن چیزی که مخالف رأی او باشد.

میبدی در شرح دیوان(2) از شرح فصوص جندی نقل کرده که او در اول محرم در اشبیلیه از بلاد اندلس به خلوت نشست. نُه ماه طعام نخورد و در اول عید مأمور شد به بیرون آمدن و مبشّر شد به این که خاتم ولایت محمّدیّه است و گفته که از دلایل ختمیّت او، آن بود که در میان دو کتف او در آن موضع که برای پیغمبر ماصلی الله علیه وآله وسلم علامتی بود، مانند آن علامت داشت و لکن در گودی عضو نه مثل آن که در برآمدگی بود، اشاره به این که علامت ختمیّت نبوّت، ظاهر و فعلی است و ختمیّت ولایت، باطنی و انفعالی است.

و غیر این ها از کلمات و عبارات که چون عناد و عصبیّت او با طایفه ما بیشتر بود، مدح او را در میان آن طایفه بیشتر از دیگران کردند و او در کتاب سامره تصریح کرده که رافضیان به صورت خوک اند و عمر را معصوم می داند. بلکه در فتوحات گفته: «اکثر آن چه ظاهر شد از ضلالت، به حسب اصل صحیح در شیعه است، لاسیّما در امامیّه از ایشان؛ پس داخل کرده در ایشان شیاطین، حبّ اهل بیت را و استفراغ محبّت در ایشان و اعتقاد کرده اند که این از بهترین قربات است به سوی خدای تعالی و رسول او و چنین است آن

ص:285


1- 863. شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 142.
2- 864. تاریخ الخلفا، صص 264 - 265.

- یعنی محبّت اهل بیت - ، اگر می ایستادند بر او و نمی افزودند بر او، بغض صحابه و سبّ ایشان را.»

نیز در مقام حالات اقطاب گفته: «ومنهم من یکون ظاهر الحکم ویجوز الخلافه الظاهره کماجاز الخلافه الباطنه من جههالمقام کأبی بکر و عمر و عثمان و علی و حسن و معاویه بن یزید و عمر بن عبدالعزیز والمتوکّل.»

و این متوکّل که او را خلیفه ظاهر و قطب عالم می داند، همان کسی است که سیوطی، در تاریخ الخلفا(1) گفته: در سنه سی صد و شش امر کرد متوکّل، به خراب کردن قبر حسین علیه السلام و خراب کردن خانه هایی که در اطراف آن بوده و این که آن جا را مزارع کنند و منع کرد مردم را از زیارت آن حضرت و آن جا را شخم کرد و صحرایی شد و متوکّل معروف بود به نصب یعنی عداوت علی و اولادش علیهم السلام و چه خوب گفته بعض شعرا:

تاللَّه ان کانت امیه قد أتت قتل ابن بنت نبیُّها مظلوماً

فلقد أتاه بنوابیه بمثله

هذا لعمری قبره مهدوماً

اسفوا علی ان لایکونوا شارکوا

فی قتله فتتبعوه رمیماً

انتهی.

نیز در جایی حکایتی نقل کرده که ملخص آن، آن که دو نفر بودند از شافعیّه که ظاهرالصلاح بودند. یکی از اولیا گفت: من، این دو را در صورت خوک می بینم و من تعجّب می کردم تا آن که معلوم شد که هر دو در باطن رافضی بودند.

و مقام را گنجایش نقل زیاده از این نیست.

هفتم: شیخ عبدالوهّاب بن احمد بن علی الشعرانی عارف مشهور و صاحب تصانیف متداوله در کتاب یواقیت و جواهر در عقاید اکابر(2) در مبحث شصت و ششم گفته:

ص:286


1- 865. الیواقیت و الجواهر فی بیان عقائدالاکابر، ص 536.
2- 866. مئه: سده، صد سال.

این مبحث در بیان این که جمیع علامات قیامت که خبر داده به آن شارع، حقّ است و لابدّ است که واقع شود همه آنها پیش از برخاستن قیامت؛ و این مثل خروج مهدی علیه السلام، آن گاه دجال، آن گاه عیسی و خروج دابّه و طلوع آفتاب از مغرب و برخاسته شدن قرآن و باز شدن سدّ یأجوج و مأجوج. تا این که اگر نماند از دنیا مگر یک روز، هر آینه واقع می شود همه این ها.

شیخ تقی الدّین بن ابی المنصور در عقیده خود گفته: همه این ها واقع می شود در مئه(1) اخیره از روزی که وعده کرده به آن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم امّت خود را به قول خود که: «اگر امّت من صالح شد، پس برای ایشان روزی است و اگر فاسد شد برای ایشان نصف روز است»؛ یعنی از ایّام پروردگار که اشاره شده به آن، در قول خداوند عزّوجلّ: «وَاَنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَاَلْفِ سَنَهٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.»

بعضی از عارفین گفته: اولِ هزار، محسوب می شود از وفات علی بن ابی طالب علیه السلام آخر خلفا؛ زیرا که این مدّت از جمله ایام نبوّت رسول خدا است صلی الله علیه وآله وسلم. پس خدای تعالی هموار و آرام نمود به سبب خلفای اربعه بلاد را و مراد او از هزار، ان شاءاللَّه تعالی قوّت سلطان شریعت است تا تمام شدن هزار، آن گاه شروع می کند در اضمحلال. تا این که می گردد دین، غریب؛ چنان چه در ابتدا بود و می باشد اول اضمحلال از گذشتن سی سال از قرن یازدهم و در آن وقت مترقّب است خروج مهدی علیه السلام را و او از فرزندان امام حسن عسکری علیه السلام است و مولد او شب نیمه شعبان، سنه دویست و پنجاه و پنج و او باقی است تا آن که مجتمع شود با عیسی بن مریم علیه السلام. پس می باشد عمر او تا این وقت که سنه نه صد و پنجاه و هشت است، هفت صد و شش سال.

چنین خبر داد مرا شیخ حسن عراقی، که مدفون است بالای تپه ریش که مشرف بود بر برکه رطلی در مصر محروسه، از امام مهدی علیه السلام زمانی که مجتمع شد با او و موافقت کرده او را بر این دعوی، سیّد من، علی خواص.

ما قصّه ملاقات شیخ حسن عراقی را با آن جناب نقل کردیم از کتاب لواقح الانوار

ص:287


1- 867. ر.ک: کشف الاستار عن وجه الغایب عن الابصار، ص 35.

شعرانی مذکور در اواخر باب هفتم در ذیل احوال معمّرین با نقل مدایح جماعتی از علمای اهل سنّت از کتاب یواقیت. حتّی این که شهاب الدین رملی شافعی گفته: «کسی اختلاف نکرده در این که مانند آن تصنیف نشده.» و دیگری گفته: «قدح نمی کند در معانی این کتاب، مگر دشمن مرتاب یا جاهد کذّاب.»

هشتم: شیخ حسن عراقی

که شعرانی مذکور در کتاب لواقح، توصیف کرده او را به شیخ صالح عابد زاهد، صاحب کشف صحیح و حال عظیم و پس از آن، قصّه ملاقات او را با حضرت مهدی علیه السلام نقل کرده، چنان چه بیاید.

از جهت تعیین شخص مهدی علیه السلام(3)
قسمت اول

نهم: سیّد علی خواصّ

استاد ملاذ عبدالوهّاب شعرانی که در لواقح و یواقیت تصریح کرده که او تصدیق شیخ حسن عراقی کرده در دعوای ملاقات با حضرت مهدی علیه السلام و مقدار عمر آن حضرت تا آن تاریخ.

در لواقح الانوار القدسیّه فی مدح العلماء و الصوفیه گفته که یکی از ایشان است شیخ و استاد من، کامل راسخ امّی محمّدی سیّد من، علی خواص برلسی، صاحب کشف هایی که خطا نمی شود و او امّی بود، نمی نوشت و نمی خواند، مگر از لوح دل خویش و تکلّم می کرد در معانی کتاب و سنّت به کلامی نفیس و مطمح نظر او، لوح محفوظ از محو بود.

چنان چه خبر داد مرا به آن، شیخ محمّد بن داود، بیست سال با او مصاحبت کردم و مطّلع بود بر خطورات مردم و بسیار می شد که برادران را به نزد او می فرستادم که مشورت کنند با او در امور. پس در اول ملاقات با یکی از آنها به او می گفت: سفر بکن یا مکن، تزویج بکن یا مکن، تا آخر آن چه گفته از فضایل و کرامات و در آخر کلام گفته: «وفات کرد در جمادی الاخر، سنه نه صد و سی و نه و دفن شده در زاویه شیخ برکات،

ص:288

بیرون باب نصر، مقابل حوض طیار در مصر.»(1)

دهم: نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن قوام الدین محمّد دشتی جامی حنفی

معروف به ملاّ جامی که نسبش منتهی می شود به محمّد بن حسن شیبانی، تلمیذ ابوحنیفه و در عناد و تعصّب با امامیّه، سرآمد عصر خود بود. حتّی آن که او را در آزردن امیرالمؤمنین علیه السلام به تیغ زبان ثانی عبدالرحمن بن ملجم دانسته اند در آزردنش آن جناب را به تیغ برّان؛ با این حال در کتاب شواهد النبوّه که عالم مشهور، قاضی حسین بن محمّد بن حسن دیار بکری مالکی در اول کتاب تاریخ خمیس در احوال انفس نفیس آن را از کتب معتبره شمرده، آن جناب را امام دوازدهم شمرده و شرح غرایب ولادت آن حضرت را مطابق اخبار امامیّه نقل نموده، با جمله ای از اخبار مصرّحه بر خلافت و مهدویّت آن جناب که بعضی از آن بیاید.

محمود بن سلیمان کفوی در اعلام الاخیار من فقهاء مذهب النعمان المختار در ترجمه او گفته: الشیخ العارف باللَّه والمتوجّه بالکلّیه الی اللَّه دلیل الطریقه، ترجمان الحقیقه، المنسلخ عن الهیاکل الناسوتیه والمتوسّل الی السبحات اللاهوتیّه شمس سماء التحقیق بدرالفلک التدقیق معدن عوارف المعارف مستجمع الفضایل جامع اللطائف المولی جامی نورالدین الی آخره که حاجتی به نقل آن و غیر آن نیست، بعد از وضوح جلالت قدر او، نزد آن جماعت.(2)

یازدهم: محمّد بن محمّد بن محمود، حافظ بخاری معروف به خواجه محمّد پارسا که در کتاب فصل الخطاب تصریح کرده، چنان چه عبارت او بیاید در آخر باب هفتم و در حاشیه آن کتاب که جناب مولوی میرحامد حسین - دام تأییده - آن را از نسخه معتبره نقل کرده، بعد از ذکر خبر معتضد باللَّه عباسی، به نحوی

ص:289


1- 868. ر.ک: کشف الاستار عن وجه الغایب عن الابصار، ص 36.
2- 869. ر.ک: کشف الاستار عن وجه الغایب عن الابصار، صص 40 - 41.

که در باب آینده از کتاب شواهد النبّوه نقل کنیم، گفته: «اخبار در این باب بیشتر از آن است که احصا شود و مناقب مهدی - رضی اللَّه عنه - صاحب الزمان، غایب از اعیان، موجود در هر زمان، بسیار است و متظافر است اخبار در ظهور او و اشراق نور او و تجدید می کند شریعت محمّدیّه را و مجاهده می ک