حج وحرمین شریفین در تفسیر نمونه

مشخصات کتاب

سرشناسه : مکارم‌شیرازی ناصر، - ۱۳۰۵
عنوان و نام پدیدآور : حج و حرمین شریفین در تفسیر نمونه بامقدمه مکارم شیرازی به‌کوشش علی قاضی‌عسکر
مشخصات نشر : تهران مشعر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ص ۷۲۸
شابک : ۴۰۰۰۰ریال یادداشت : کتابنامه به‌صورت زیرنویس موضوع : حج موضوع : ابراهیم در قرآن شناسه افزوده : قاضی‌عسکر، علی ۱۳۲۵ - ، گردآورنده رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/م‌۷۵ح‌۳ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م‌۸۲-۲۷۷۱۷
ص: 1

اشاره

ص: 2
ص: 3
ص: 4
ص: 5
ص: 6
ص: 7
ص: 8
ص: 9
ص: 10
ص: 11
ص: 12
ص: 13
ص: 14
ص: 15
ص: 16
ص: 17
ص: 18

مقدّمه‌

ص: 19
با شکوه‌ترین مراسم عبادی
بی‌شک، حج بزرگترین کنگره اسلامی است. در این کنگره نمایندگان واقعی امّت اسلامی، از بیش از یکصد کشور دنیا (اعمّ از کشورهای اسلامی و غیر اسلامی) شرکت دارند و شایان توجّه این که انگیزه شرکت در این مراسم یک انگیزه به تمام معنا معنوی است که فضای کنگره را برای رسیدن به یک وحدت نظر کلّی آماده می‌سازد.
گرچه ما هرگز از تمام ظرفیت حج استفاده نکرده‌ایم ولی همین مقدار که از آن بهره گرفته می‌شود گامی است بلند در راه عظمت اسلام و مسلمین، و مأیوس ساختن دشمن از نفوذ در این سدّ عظیم، به امید آن روز که مسلمانان جهان به ظرفیت واقعی برنامه عظیم معنوی و انسان‌ساز حج پی‌ببرند و از آن به عنوان وسیله‌ای برای تعالی در تمام زمینه‌ها استفاده کنند.
در قرآن مجید درباره حج چند بحث مهم دیده می‌شود:
نخست آثار و برکات به طور فشرده آمده است.
در بخش دیگری، قسمت قابل توجّهی درباره اعمال حج، طواف، سعی صفا و مروه، وقوف عرفات و مشعر و منا، قربانی و تقصیر و احکام دیگری درباره «مصدود» و امثال آن به طور کاملًا ظریف و دقیق بیان شده است.
بخشی نیز درباره حضرت ابراهیم خلیل شیخ الانبیا و بنای خانه کعبه و مراسم قربانی فرزند و مانند آن است که بسیاری از اعمال حج تداعی کننده فداکاری‌های آن پیامبر بزرگ و تفسیر کننده اعمال او است.
در تفسیر نمونه تمام این لطایف و ظرایف بحمد اللَّه آمده است ولی به طور
ص: 20
پراکنده- به تناسب آیات- در مجلدات مختلف.
بدیهی است گردآوری و تهذیب و تنقیح این مباحث سبب می‌شود که خوانندگان احاطه کاملی بر مسائل حج از دیدگاه قرآن مجید پیدا کنند.
خوشبختانه دانشمند محترم حجّةالاسلام والمسلمین آقای سیّدعلی قاضی‌عسکر با ذوق و سلیقه خوب خود این مهم را بر عهده گرفته، مباحث را گردآوری و تبویب و تنقیح کرده و مجموعه پر ارزشی فراهم ساخته و در اختیار تمام کسانی که می‌خواهند شکوه و عظمت و اسرار حج را از طریق قرآن بدانند قرار داده‌اند.
امیدواریم همگان بتوانند از آن بهره گیرند و ذخیره یوم المعاده ما و ایشان و خوانندگان عزیز باشد.
قم- حوزه علمیه
ناصر مکارم شیرازی

پیشگفتار

ص: 21
حج و مناسک و اسرار آن، در قرآن کریم، جایگاهی ویژه دارد و مفسّران عالقیدر از دیرباز در تفسیر آیات مرتبط با آن، نکات ارزشمند و آموزنده‌ای را مطرح کرده‌اند که به دلیل متمرکز و منسجم نبودنِ آیات و در نتیجه عدم پیوستگی تفاسیر و مطالب مطرح شده در باره آن، عموم مردم از دستیابی به لطایف آن محروم مانده‌اند.
از این رو، از سال‌ها پیش، در این اندیشه بودم که با استخراج و گردآوریِ مباحث مربوط به حج و حرمین شریفین از تفاسیر مختلف، دستیابی به این گنجینه ارزشمند را برای علاقمندان هموار نمایم. در این راستا، پس از مشورت با برخی فرهیختگان، تفسیر نمونه را به دلیل فارسی بودن و قابل فهم بودن برای بیشتر طبقات مردم برگزیدم.
ابتدا این تفسیر شریف را از آغاز تا پایان مطالعه کرده، آیات و مباحث مرتبط با موضوع حج را مشخص نمودم، آنگاه مطالب مربوط به هر بحث را، که در آیات و سوره‌های مختلف آمده بود، با رعایت ترتیب بحث، منظم و در یک فصل قرار دادم تا خواننده هنگام مطالعه در مباحث هر بخش، احساس گسیختگی و در نتیجه خستگی نکند و بتواند از آغاز تا پایان هر موضوع را پیوسته ملاحظه و مطالعه کند.
سپس با رعایت حفظ متن، مطالب و موضوعات گزینش شده ویرایش گردید تا عبارات انتخاب شده از بخش‌های مختلف، حتّی‌المقدور هماهنگ شود.
آیات و روایات نیز اعراب‌گذاری گردید تا خواننده را در درست‌خوانی آنها یاری دهد.
آدرس مطالبِ گزینش شده از هر بخش، در پایان هر موضوع ذکر گردید تا آنانکه
ص: 22
مایلند با مراجعه به اصل تفسیر، مطالب را دنبال کنند، این امکان برای آنها فراهم شود.
مباحث مختلف نیز در چهار فصل تنظیم گردید:
فصل نخست: زندگانی حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام بنیانگذار حج ابراهیمی.
فصل دوم: حج و مسائل مربوط به آن.
فصل سوم: مکه و رویدادها و موضوعات مرتبط به آن.
فصل چهارم: مدینه، رویدادها، جنگ‌ها و حوادثی که در آن رخ داده است.
در صدد بودم مباحث مربوط به سیره نبوی و حوادث عصر بعثت را نیز به فصل‌های کتاب بیفزایم لیکن به دلیل حجیم شدن، از این تصمیم منصرف شدم.
مجموعه فراهم شده، برای عموم مردم مفید و سودمند است امّا برای روحانیون محترم کاروان‌ها، به‌خصوص در موسم حج و ایام عمره، که معمولًا دسترسی به منابع مختلف برای آنان فراهم نیست، می‌تواند نفع و بهره بیشتری در بر داشته باشد.
به امید آنکه این حرکت استمرار یابد و مطالب و موضوعات مرتبط با حج و حرمین شریفین از تفاسیر دیگر نیز استخراج و برای گسترش فرهنگ حج در جامعه، در اختیار عموم قرار گیرد.
در پایان لازم می‌دانم از مرجع عالیقدر، حضرت آیت‌اللَّه العظمی آقای مکارم شیرازی- دامت برکاته- که با استقبال از این طرح و با ارائه رهنمودهای مفید و سازنده خود اینجانب را در تهیه و تنظیم این کتاب یاری کردند و نیز از همکاران ارجمندم در مرکز تحقیقات حج، صمیمانه تشکّر و سپاسگزاری نمایم.
سیّدعلی قاضی‌عسکر

بخش اوّل: زندگانی پرماجرای ابراهیم علیه السلام‌

زندگی پرماجرای ابراهیم علیه السلام‌

پیامبر بت‌شکن‌

ص: 23
بخش اوّل: زندگانی پرماجرای ابراهیم علیه السلام
ص: 24
ص: 25
زندگی پرماجرای ابراهیم علیه السلام
پیامبر بت‌شکن
از آنجا که در قرآن تنها یک سوره به نام ابراهیم نامیده شده- هر چند حالات ابراهیم تنها در این سوره نیامده، بلکه در سوره‌های دیگر نیز به مناسبت‌های گوناگون از این پیامبر بزرگ الهی یاد شده است- لذا مناسب دیدیم تا زندگی پر افتخار این قهرمان توحید را فهرست‌وار ذکر نماییم، تا در تفسیر آیات مختلف که در آینده به آن برخورد می‌کنیم، و نیاز به احاطه بر زندگی این پیامبر دارد، آگاهی کافی وجود داشته باشد، و بتوانیم خوانندگان محترم را به این بحث ارجاع دهیم.
زندگی ابراهیم را در سه دوره مشخص می‌توان مطرح کرد:
1- دوران قبل از نبوت.
2- دوران نبوت و مبارزه با بت پرستان در بابل.
3- دوران هجرت از بابل و تلاش و کوشش در سرزمین مصر و فلسطین و مکه.

زادگاه و طفولیت ابراهیم‌

ابراهیم در سرزمین بابل، که از سرزمینهای شگفت‌انگیز جهان بود و حکومتی نیرومند و در عین حال ظالم و جبار بر آن سلطه داشت، تولد یافت. او در زمانی چشم به جهان گشود که نمرودبن کنعان، آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حکومت می‌کرد و خود را خدای بزرگ بابل معرفی می‌نمود.

ص: 26
البته مردم‌بابل تنها این بت را نداشتند، بلکه در عین حال بت‌هایی با اشکال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نیایش در مقابل آنها مشغول بودند.
حکومت وقت، از آنجا که بت پرستی را وسیله مؤثری برای تحمیق و تخدیر افکار ساده‌لوحان می‌دید، سخت از آن حمایت می‌کرد و هرگونه اهانت و توهین به بت‌ها را یک گناه بزرگ و جرم نابخشودنی می‌دانست.
مورخان درباره تولد ابراهیم داستان شگفت‌انگیزی نقل کرده‌اند که خلاصه‌اش چنین است:
منجّمان تولد شخصی را که با قدرت بی منازع نمرود مبارزه خواهد کرد، پیش‌بینی کرده بودند و او با تمام قوا، هم برای جلوگیری از تولد چنین کودکی و هم برای کشتن او بر فرض تولد، تلاش و کوشش می‌کرد. امّا هیچ‌یک از اینها مؤثر نیفتاد و این نوزاد سرانجام تولد یافت.
مادر برای حفظ او، وی را در گوشه غاری در نزدیکی زادگاهش پرورش می‌داد، به‌طوری که سیزده سال از عمر خود را در آنجا گذراند. دور از نظر مأموران نمرود پرورش یافت و به سن نوجوانی رسید و تصمیم گرفت که آن خلوتگاه را برای همیشه ترک کند و به میان مردم گام نهد و درس توحیدی را که با الهام درون به ضمیمه مطالعات فکری دریافته بود برای مردم باز گوید.

مبارزه با گروههای مختلف بت‌پرست‌

در این هنگام که مردم بابل علاوه بر بتهای ساختگی دست خود، موجودات آسمانی همچون خورشید و ماه و ستارگان را پرستش می‌کردند، ابراهیم تصمیم گرفت از طریق منطق و استدلال‌های روشن، وجدان خفته آنها را بیدار سازد و پرده‌های تاریک تلقینات غلط را از روی فطرت پاک آنها برگیرد، تا نور فطرت بدرخشد، و در راه توحید و یگانه پرستی گام بگذارند.
او مدتها در باره آفرینش آسمان و زمین و قدرتی که بر آنها حکومت می‌کند و نظام شگفت‌انگیز آنها مطالعه کرده بود و نور یقین در قلبش می‌درخشید. (1)

مبارزه منطقی با بت پرستان‌



1- 1. انعام: 75.

ص: 27
نخست با ستاره پرستان روبه‌رو شد و در برابر گروهی که در برابر ستاره زهره که بلافاصله بعد از غروب آفتاب در افق مغرب می‌درخشد به تعظیم و پرستش مشغول می‌شدند قرار گرفت.
ابراهیم یا از روی تعجب و استفهام انکاری، و یا به عنوان هماهنگی با طرف مقابل، به عنوان مقدمه برای اثبات اشتباهشان، صدا زد این خدای من است؟! اما هنگامی که غروب کرد گفت: من غروب کنندگان را دوست ندارم.
هنگامی که ماه سینه افق را شکافت و ماه پرستان مراسم نیایش را شروع کردند، با آنها هم صدا شده، گفت: این خدای من است؟ اما آن هم که افول کرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند از گمراهان خواهم بود.
خورشید پرده‌های تاریک شب را شکافت، و شعاع طلایی خود را بر کوه و صحرا گسترد، آفتاب پرستان به نیایش برخاستند، ابراهیم گفت: این خدای من است؟، این از همه بزرگتر است. اما هنگامی که غروب کرد، صدا زد ای قوم من از شریک‌هایی که شما برای خدا می‌سازید بیزارم! اینها همه افول و غروب دارند. اینها همه دستخوش تغییر و اسیر دست قوانین آفرینش‌اند، و هرگز از خود اراده و اختیاری ندارند، تا چه رسد به اینکه خالق و گرداننده این جهان باشند.
من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده، من در ایمان خود به او خالص و ثابت‌قدمم و هرگز از مشرکان نخواهم بود (سوره انعام آیه 75 تا 79).
ابراهیم این مرحله از مبارزه خود را با بت پرستان، به عالی‌ترین صورت پشت سر گذاشت، و توانست عده‌ای را بیدار و حداقل عده دیگری را در شک و تردید فرو برد.
چیزی نگذشت این زمزمه در آن منطقه پیچید، این جوان کیست که با این منطق گویا و بیان رسا در دلهای توده مردم راه باز می‌کند؟!

گفتگو با آزر

در یک‌مرحله‌دیگر ابراهیم‌باعمویش آزر وارد بحث شد وبا عباراتی‌بسیار محکم،

ص: 28
رسا و توأم با محبت و گاهی توبیخ، در زمینه بت پرستی به او هشدار داد، و به او گفت:
چرا چیزی را می‌پرستی که نمی‌شنود و نمی‌بیند و نه هیچ مشکلی را درباره تو حل می‌کند؟ تو اگر از من پیروی کنی، من تو را به راه راست هدایت می‌کنم، من از این می‌ترسم که اگر از شیطان پیروی کنی مجازات الهی دامنت را بگیرد.
حتی هنگامی که عمویش در مقابل این نصایح، او را تهدید به سنگسار کردن می‌نمود او با جمله سلام علیک، من برای تو استغفار خواهم کرد کوشش نمود تا در دل سنگین او راهی پیدا کند (سوره مریم آیه 47).

نبوت ابراهیم‌

در اینکه ابراهیم در چه سن و سالی به مقام نبوت نائل گشت دلیل روشنی در دست نداریم ولی همینقدر از سوره مریم استفاده می‌شود که او به هنگامی که با عمویش آزر به بحث پرداخت، به‌مقام نبوت رسیده‌بود؛ زیرا در این سوره می‌خوانیم: وَاذْکُرْ فِی‌الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیّاً* إِذْ قالَ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا یَسْمَعُ وَ لا یُبْصِرُ وَ لا یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً. (1) و می‌دانیم این ماجرا قبل از درگیری شدید بابت پرستان وداستان آتش‌سوزی اوبوده‌است، واگرآنچه‌را بعضی از مورخان نوشته‌اند که ابراهیم به هنگام داستان آتش‌سوزی 16 ساله بود به آن بیفزاییم ثابت می‌شود که او از همان آغاز نوجوانی این رسالت بزرگ را بر دوش گرفته بود.

مبارزه عملی با بت پرستان‌

به هر حال ماجرای درگیری ابراهیم با بت پرستان، هر روز شدیدتر، و شدیدتر، می‌شد، تا به شکستن همه بت‌های بت‌خانه بابل (به استثنای یک بت بزرگ) با استفاده از یک فرصت کاملا مناسب، انجامید!

گفتگو با حاکم جبار!

ماجرای مخالفت و مبارزه ابراهیم با بتها سرانجام به گوش نمرود رسید و او را احضار کرد تا به گمان خود از طریق نصیحت و اندرز، و یا توبیخ و تهدید وی را


1- 1. مریم: 41 و 42.

ص: 29
خاموش سازد.
اوکه درسفسطه‌بازی، چیره‌دست بود، از ابراهیم‌پرسید اگر تواین بت‌ها را نمی‌پرستی، پس پروردگار تو کیست؟ گفت: همان کسی که حیات و مرگ به دست او است.
فریاد زد ای بی خبر این به‌دست من است، مگر نمی‌بینی مجرم محکوم به اعدام را آزاد می‌کنم، و زندانی غیر محکوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام می‌نمایم؟!
ابراهیم که در پاسخ‌های دندان‌شکن، فوق العاده مهارت داشت، با استمداد از قدرت نبوت به او گفت تنها حیات و مرگ نیست که به‌دست خدا است، همه عالم هستی به فرمان اویند، مگر نمی‌بینی صبحگاهان خورشید به فرمان او از افق مشرق سر بر می‌آورد و شامگاهان به فرمانش در افق مغرب فرو می‌رود؟ اگر تو حکم‌روا بر پهنه جهان هستی می‌باشی، فردا این قضیه را عکس کن، تا خورشید از مغرب سر بر آورد، و در مشرق فرونشیند.
نمرود چنان مبهوت شد که توانایی سخن گفتن را در برابر او از دست داد (بقره‌آیه 258).
بدون شک ابراهیم می‌دانست که نمرود در ادعای قدرت بر حیات و مرگ سفسطه می‌کند ولی مهارت او در استدلال اجازه نمی‌داد این مطلب که جای دستاویزی برای دشمن سفسطه‌باز در آن وجود دارد، تعقیب شود، لذا فورا آن را رها کرد و به چیزی چسبید که هیچگونه قدرت دست و پا زدن در آن نداشت!

هجرت ابراهیم‌

سرانجام دستگاه حکومت جبار نمرود که احساس کرد این جوان کم کم به صورت کانون خطری برای حکومت خود کامه او در آمده و زبان گویا و فکر توانا ومنطق رسایش ممکن است سبب بیداری و آگاهی توده‌های تحت ستم گردد، و زنجیرهای استعمار او را سرانجام پاره کنند و بر او بشورند، تصمیم گرفت با دامن زدن به تعصبات جاهلانه بت پرستان، کار ابراهیم را یکسره کند و با مراسم خاصی که در سوره انبیا ذکر شده، او را در برابر دیدگان همه در میان دریای آتشی که به‌وسیله

ص: 30
جهل مردم و جنایت نظام حاکم بر افروخته شده بود، بسوزاند و برای همیشه فکر خود را راحت کند.
اما هنگامی که آتش به فرمان خدا خاموش گشت و ابراهیم سالم از آن صحنه بیرون آمد، چنان لرزه‌ای بر دستگاه نمرود وارد گشت که به کلی روحیه خود را باخت، چرا که دیگر ابراهیم یک جوان ماجراجو و تفرقه‌افکن- بر چسبی که دستگاه نمرود به او می‌زدند- نبود، بلکه به عنوان یک رهبر الهی و یک قهرمان شجاع که می‌تواند یک تنه و با دست خالی بر انبوه جباران قدرتمند یورش ببرد، در آمد! و به همین دلیل نمرود و درباریانش که همچون زالو خون مردم بینوا را می‌مکیدند تصمیم گرفتند برای ادامه حکومت خود با تمام قوا در برابر ابراهیم بایستند و تا او را نابود نکنند از پای ننشینند.
از سوی دیگر ابراهیم سهم خود را از آن گروه گرفته بود؛ یعنی دلهای آماده به او ایمان آورده بودند، او بهتر دید که با جمعیت مؤمنان و هوادارانش سرزمین بابل را ترک گوید، و برای گستردن دعوت حق به سوی شام و فلسطین و مصر، سرزمین فراعنه، روانه شود، و توانست در آن مناطق حقیقت توحید را تبلیغ نماید و مؤمنان فراوانی را به سوی پرستش خداوند یگانه بخواند.

آخرین مرحله رسالت ابراهیم‌

ابراهیم عمری را به مبارزه با بت پرستی در تمام اشکالش و مخصوصا انسان پرستی گذراند و توانست دلهای آماده را به نور توحید روشن سازد و در کالبد انسانها جان تازه‌ای دمد و گروههای زیادی را از زنجیر خودکامه‌گان رهایی بخشد.
اکنون باید در آخرین مرحله عبودیت و بندگی خدا گام نهد و هر چه را دارد در طبق اخلاص بگذارد، و به پیشگاهش تقدیم کند.
تا از رهگذر آزمایش‌های بزرگ الهی با یک جهش بزرگ روحانی وارد مرحله امامت و پیشوایی انسانها گردد و مقارن همین‌حال، پایه‌های خانه توحید یعنی خانه کعبه را برافرازد، و آن را به صورت یک کانون بی نظیر خدا پرستی در آورد، و از همه مؤمنان آماده، به کنگره عظیمی در کنار این خانه عظیم توحید، دعوت کند.
ماجرای حسادت ساره زن نخستین ابراهیم با هاجر کنیزی که او را به همسری اختیار

ص: 31
کرده بود و فرزندی به نام اسماعیل از او یافت، سبب شد که این مادر و کودک شیر خوار را به فرمان خدا از سرزمین فلسطین به بیابان خشک و تفتیده مکه در لابلای آن کوههای زمخت و خشن ببرد. و آنها را در آن سرزمین که حتی یک قطره آب در آن پیدا نمی‌شد، به فرمان خدا، و به عنوان یک آزمایش بزرگ بگذارد و باز گردد.
پیدایش چشمه زمزم و آمدن قبیله جرهم به آن سرزمین و اجازه خواستن از هاجر برای زندگی در آن منطقه که هر کدام ماجرای طولانی و مفصلی دارد، سبب آبادی این سرزمین شد.
ابراهیم از خدا خواسته بود که آن نقطه را شهری آباد و پر برکت سازد، و دل‌های مردم را به فرزندانش که در آن منطقه رو به فزونی بودند، متوجه گرداند.
جالب اینکه بعضی از مورخان نقل کرده‌اند هنگامی که ابراهیم هاجر و اسماعیل شیر خوار را در مکه گذاشت، و می‌خواست از آنجا باز گردد، هاجر او را صدا زد که‌ای ابراهیم چه کسی به تو دستور داد ما را در سرزمینی بگذاری که نه گیاهی در آن وجود دارد، نه حیوان شیر دهنده‌ای، و نه حتی یک قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟! ابراهیم در یک جمله کوتاه پاسخ گفت: پروردگارم مرا چنین دستور داده است.
هنگامی که هاجر این جمله را شنید گفت: اکنون که چنین است، خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد کرد!
ابراهیم کرارا از فلسطین به قصد زیارت اسماعیل به مکه آمد، و در یکی از همین سفرها بود که مراسم حج را بجای آورد و به فرمان خدا اسماعیل فرزندش را که به صورت نوجوان برومند و فوق العاده پاک و با ایمان بود به قربانگاه برد و حاضر شد این بهترین میوه شاخسار حیاتش را با دست خود در راه خدا قربانی کند.
هنگامی که این مهمترین آزمایش را به عالی‌ترین صورتی از عهده بر آمد و تا آخرین مرحله آمادگی خود را در این راه نشان داد خدا قربانی‌اش را پذیرفت و اسماعیل را برای او حفظ کرد و گوسفندی به عنوان قربانی برای او فرستاد.
سرانجام ابراهیم با ادا کردن حق همه این امتحانات، و بیرون آمدن از کوره همه این آزمایش‌ها، به بلندترین مقامی که یک انسان ممکن است به آن برسد ارتقا یافت و
ص: 32
چنانکه قرآن می‌گوید:
خداوند ابراهیم را به کلماتی آزمود و او همه آنها را به انجام رساند، و به دنبال آن به او فرمود من تورا امام و پیشوا قرار می‌دهم، ابراهیم که از این مژده به وجد آمده بود تقاضا کرد که این مقام را به بعضی از فرزندان من نیز ببخش، دعای او مستجاب شد ولی به این شرط که این مقام به کسی که ظلم و ستم و انحرافی از او سر زده باشد هرگز نخواهد رسید.
(1)

سرگذشت نوح وابراهیم علیهما السلام‌



1- 1. تفسیر نمونه، ج 10، ص 406.

ص: 33
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (14) فَأَنْجَیْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِینَةِ وَ جَعَلْناها آیَةً لِلْعالَمِینَ (15) وَ إِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (16) إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (17) وَ إِنْ تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ (18) أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ (19)
(1)
«14- ما نوح را به سوی قومش فرستادیم و او در میان آنها هزار سال، جز پنجاه سال، درنگ کرد اما سرانجام طوفان آنها را فرا گرفت در حالی که


1- 1. عنکبوت.

ص: 34
ظالم بودند.
15- ما او و اصحاب کشتی را رهایی بخشیدیم و آن‌را آیتی برای جهانیان قرار دادیم.
16- ما ابراهیم را فرستادیم، هنگامی که به قومش گفت: خدا را پرستش کنید، و از او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید.
17- شما غیر از خدا فقط بت‌ها (قطعات سنگ و چوبی) را می‌پرستید و دروغ‌هایی به هم می‌بافید، کسانی را که غیر از خدا پرستش می‌کنید مالک رزق شما نیستند، روزی را نزد خدا بطلبید و او را پرستش کنید و شکر او را بجا آورید، که به سوی او باز می‌گردید.
18- اگر شما (مرا) تکذیب کنید، امتهای پیش از شما نیز (پیامبرانشان را) تکذیب کردند وظیفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشکار نیست.
19- آیا آنها ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز می‌کند، سپس بازمی‌گرداند؟ این کار برای خدا آسان است.
چون در آیات قبلی سخن از آزمایش عمومی انسان‌ها بود، از اینجا به بعد بخش‌هایی از آزمایش‌های سخت انبیا علیهم السلام و اقوام پیشین را منعکس می‌کند که چگونه تحت فشار و آزار دشمنان قرار گرفتند و چگونه صبر کردند و سرانجام پیروزی نصیبشان شد، تا هم دلداری باشد برای یاران پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که در آن روز سخت در فشار دشمنان نیرومند در مکه بودند و هم تهدیدی باشد برای دشمنان که مراقب پایان دردناک عمرشان باشد.
نخست از اولین پیامبر اولوا العزم یعنی نوح علیه السلام شروع می‌کند و در عبارتی کوتاه آن بخش از زندگانی‌اش را که بیشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود، بازگو می‌کند.
می‌گوید: «ما نوح را به سوی قومش فرستادیم و او در میان آنها هزار سال به جز پنجاه سال، درنگ کرد»؛ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عاماً ....
شب و روز مشغول تبلیغ و دعوت به سوی توحید بود، در خلوت و تنهایی، در میان جمعیت و با استفاده از هر فرصت، آنها را در این مدت طولانی یعنی 950 سال! به سوی خداوند فرا خواند و از این تلاش پی‌گیر خسته نشد و ضعف و فتوری به خود راه نداد، اما
ص: 35
با این همه جز گروه اندکی (حدود هشتاد نفر طبق نقل تواریخ) ایمان نیاوردند (یعنی به طورمتوسط هر دوازده سال یک‌نفر!).
بنابر این شما در راه دعوت به سوی حق و مبارزه با انحرافات خسته نشوید که برنامه شما در مقابل برنامه نوح علیه السلام سهل و آسان است.
ولی ببینید پایان این قوم ستمگر و لجوج به کجا رسید. «سرانجام طوفان عظیم آنها را فرا گرفت، در حالی که ظالم و ستمگر بودند»؛ ... فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ.
به این ترتیب طومار زندگی ننگینشان درهم پیچیده شد و کاخ‌ها و قصرها و جسدهای بی‌جانشان در امواج طوفان دفن شد.
تعبیر به هزار سال الا پنجاه سال- در حالی که ممکن بود از اول 950 سال بگوید- برای اشاره به عظمت و طول این زمان است؛ زیرا عدد هزار آن هم به صورت هزار سال برای مدت تبلیغ عدد بسیار بزرگی محسوب می‌شود.
ظاهر آیه فوق این است که این مقدار، تمام عمر نوح نبود- هر چند تورات کنونی این عدد را برای تمام مدت عمر نوح ذکر کرده است
(1) بلکه بعد از طوفان هم مدت دیگری زندگی کرد که طبق گفته بعضی از مفسران، سیصد سال بود.
البته این عمر طولانی در مقیاس عمرهای زمان ما بسیار زیاد است و هیچگاه طبیعی به نظر نمی‌رسد. ممکن است میزان عمر در آن ایام با امروز تفاوت داشته، اصولا قوم نوح علیه السلام چنان که از بعضی مدارک به دست می‌آید، عمر طولانی داشتند و در این میان عمر حضرت نوح علیه السلام نیز فوق‌العاده بوده است، ضمناً این نشان می‌دهد که ساختمان وجود انسان به او امکان عمر طولانی می‌دهد.
مطالعات دانشمندان امروز نیز نشان داده که عمر انسان حد ثابت و معینی ندارد و اینکه بعضی آن را محدود به 120 سال، یا کمتر و بیشتر، دانسته‌اند، کاملا بی پایه است، بلکه با تغییر شرایط کاملا ممکن است دگرگون شود.
هم اکنون به وسیله آزمایش‌هایی توانسته‌اند عمر پاره‌ای از گیاهان و یا موجودات زنده دیگر را به دوازده برابر عمر معمولی و حتی در بعضی از موارد، اگر تعجب نکنید به


1- 1. تورات- سفر تکوین، فصل نهم.

ص: 36
نهصد برابر! برسانند و اگر موفق شوند با همین معیار عمر انسان را افزایش دهند، ممکن است انسان هزاران سال عمر کند.
ضمناً باید توجه داشت که کلمه «طوفان» در اصل به معنی هر حادثه‌ای است که انسان را احاطه می‌کند (از ماده طواف) سپس به آب فراوان، یا سیل شدید که مساحت زیادی از زمین را فرا می‌گیرد و در خود فرو می‌برد، اطلاق شده است. همچنین به هر چیز شدید و فراوان که فراگیر باشد- اعم از باد و آتش و آب- نیز گفته می‌شود و گاه به معنی تاریکی شدید شب نیز آمده است.
(1)
جالب اینکه می‌گوید: «وَ هُمْ ظالِمُونَ» یعنی آنها به هنگام وقوع طوفان، همچنان به ظلم و ستم خود ادامه می‌دادند. اشاره به اینکه اگر این کار را رها کرده و نادم می‌شدند و به سوی خداوند می‌آمدند، هرگز گرفتار چنین سرنوشتی نمی‌شدند.
در آیه بعد می‌افزاید: «ما نوح و اصحاب کشتی را رهایی بخشیدیم و آن را آیت و نشانه‌ای برای جهانیان قرار دادیم»؛ فَأَنْجَیْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفِینَةِ وَ جَعَلْناها آیَةً لِلْعالَمِینَ.
سپس به دنبال ماجرای فشرده نوح علیه السلام و قومش به سراغ داستان ابراهیم علیه السلام دومین پیامبر بزرگ اولوا العزم می‌رود و می‌فرماید: «ما ابراهیم علیه السلام را فرستادیم هنگامی که به قومش گفت: خدای یگانه را پرستش کنید و از او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید»؛ وَ إِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
در اینجا دو برنامه مهم اعتقادی و عملی انبیا علیهم السلام را که دعوت به توحید و تقوا بوده است، با هم بیان کرده و در پایان می‌گوید: اگر شما درست بیندیشید پیروی از توحید و تقوا برای شما بهتر است که دنیایتان را از آلودگی‌های شرک و گناه و بدبختی نجات می‌دهد و آخرت شما نیز سعادت جاویدان است.
سپس ابراهیم علیه السلام به دلایل بطلان بت پرستی می‌پردازد و با چند تعبیر مختلف که هر کدام متضمن دلیلی است، آیین آنها را شدیدا محکوم می‌کند.
نخست می‌گوید: «شما غیر از خدا فقط بت‌هایی را می‌پرستید»؛ إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ.


1- 1. مفردات راغب، ص 320، کلمه طواف، فرهنگ عمید یک جلدی ص 718.

ص: 37
همان بت‌هایی که مجسمه‌های بی‌روحی هستند، مجسمه‌هایی بی اراده، بی عقل و شعور و فاقد همه چیز که چگونگی منظره آنها خود دلیل گویایی بر بطلان عقیده بت‌پرستی است (توجه داشته باشید «أَوْثان» جمع «وَثَن» بر وزن صنم- به معنی سنگ‌هایی است که آنها را می‌تراشندو عبادت می‌کردند).
بعد از این فراتر می‌رود و می‌گوید: نه تنها وضع این بت‌ها نشان می‌دهد که معبود نیستند، بلکه شما نیز می‌دانید که خودتان دروغ‌هایی به هم می‌بافید و نام معبود را بر این بت‌ها می‌گذارید؛ ... وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً ....
شما چه دلیلی برای این دروغ بزرگ جز یک مشت اوهام و خرافات دارید؟!
از آنجا که «تَخْلُقُونَ» از ماده «خلق» است که گاهی به معنی آفریدن و ساختن می‌آید و گاه به معنی دروغ گفتن، بعضی از مفسران تفسیر دیگری برای این جمله غیر از آنچه در بالا گفتیم ذکر کرده‌اند و گفته‌اند منظور این است که شما این بت‌ها (این معبودهای قلابی) را با دست خود می‌تراشید و خلق می‌کنید (بنابر این «إِفْک» به معنی معبودهای دروغین و خلق به معنی تراشیدن است).
سپس به دلیل سومی می‌پردازد که پرستش شما نسبت به این بت‌ها یا به خاطر منافع مادی است و یا سرنوشتتان در جهان دیگر و هر کدام باشد باطل است، چرا که «کسانی را که غیر از خداوند می‌پرستید، قادر نیستند به شما رزق و روزی دهند»؛ إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً.
شما خود قبول دارید که بت‌ها خالق نیستند، بلکه خالق خداوند است، بنابر این روزی دهنده نیز او است. «سپس روزی را نزد خدا جستجو کنید»؛ فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ.
«و چون روزی دهنده او است او را عبادت کنید و شکر او را به جا آورید»؛ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ ....
به تعبیر دیگر یکی از انگیزه‌های عبادت، حس شکرگزاری در مقابل منعم حقیقی است، شما می‌دانید منعم حقیقی خداوند است، پس شکر و عبادت نیز مخصوص ذات پاک خداوند است.
و اگر زندگی سرای دیگر را می‌طلبید، بدانید بازگشت همه شما به سوی او است و
ص: 38
نه به سوی بت‌ها!؛ ... إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.
بت‌ها نه در اینجا منشا اثری هستند و نه آنجا.
به این ترتیب با چند دلیل کوتاه و روشن، منطق واهی آنها را می‌کوبد.
سپس ابراهیم علیه السلام به عنوان تهدید، و همچنین بی‌اعتنایی نسبت به آنها می‌گوید: «اگر شما سخنان مرا تکذیب کنید، مطلب تازه‌ای نیست، امت‌های پیش از شما نیز پیامبرشان را تکذیب کردند «و به سرنوشت دردناکی گرفتار شدند»؛ وَ إِنْ تُکَذِّبُوا فَقَدْ کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ....
«وظیفه رسول و فرستاده خداوند جز ابلاغ آشکار نیست. خواه پذیرا شوند یا نشوند»؛ وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ.
منظور از امت‌های پیشین، قوم نوح علیه السلام و اقوامی بودند که بعد از آنها روی کار آمدند.
البته ارتباط آیات، ایجاب می‌کند که این جمله از سخنان ابراهیم علیه السلام باشد و بسیاری از مفسران نیز همین تفسیر را پذیرفته، یا به عنوان یک احتمال ذکر کرده‌اند.
احتمال دیگر اینکه روی سخن در این آیه به مشرکان مکه و معاصران پیامبر صلی الله علیه و آله است و جمله: کَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ تناسب بیشتری با آن دارد، به علاوه شبیه این تعبیر که در آیه 25 زمر و 25 فاطر آمده نیز در مورد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مشرکان عرب است، ولی به هر حال هر کدام از این دو تفسیر باشد، از نظر نتیجه تفاوتی پیدا نمی‌کند.
در اینجا قرآن داستان ابراهیم علیه السلام را موقتا رها کرده و بحثی را که ابراهیم علیه السلام در زمینه توحید و بیان رسالت خویش داشت، به وسیله ذکر دلیل بر معاد تکمیل می‌کند و می‌گوید:
«آیا این منکران معاد، ندیدند چگونه خداوند آفرینش را آغاز می‌کند، سپس آن را بازمی‌گرداند؟»؛ أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ.
منظور از رؤیت و دیدن در اینجا همان مشاهده قلبی و علم است؛ یعنی آیا آنها چگونگی آفرینش الهی را نمی‌دانند، همان کسی که قدرت بر ایجاد نخستین داشته، قادر بر اعاده آن نیز هست، که قدرت بر یک چیز، قدرت بر امثال و اشباه آن نیز هست.
این احتمال نیز وجود دارد که رؤیت در اینجا به همان معنی مشاهده با چشم باشد، چرا که انسان در این دنیا زنده شدن زمین‌های مرده و روییدن گیاهان و تولد اطفال از نطفه
ص: 39
و جوجه‌ها را از تخم مرغ با چشم دیده است، کسی که قدرت بر چنین کاری دارد، می‌تواند بعد از مرگ مردگان را حیات ببخشد.
در پایان آیه به عنوان تأکید می‌افزاید: «این کار برای خدا سهل و آسان است»؛ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ. چرا که تجدید حیات در برابر ایجاد روز نخست، مسأله ساده‌تری محسوب می‌شود.
البته این تعبیر به تناسب فهم و منطق انسانها است، و گرنه ساده و مشکل در برابر کسی که قدرتش بی‌انتها است مفهومی ندارد، این قدرت‌های محدود ما است که این مفاهیم را آفریده و با توجه به کارآمد آن، اموری مشکل و اموری آسان شدند.
(1)

طرح جالب بت‌شکنی ابراهیم علیه السلام‌



1- 1. تفسیر نمونه، ج 16، ص 235.

ص: 40
وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ (83) إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (84) إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ (86) فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ (87) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ (88) فَقالَ إِنِّی سَقِیمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ (90) فَراغَ إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ (91) ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ (92) فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (94)
(1)
83- و از پیروان او (نوح) ابراهیم علیه السلام بود.
84- به خاطر بیاور هنگامی را که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.


1- 1. صافات.

ص: 41
85- هنگامی که به پدر و قومش گفت: اینها چه چیز است که می‌پرستید؟!
86- آیا غیر از خداوند، به سراغ این معبودهای دروغین می‌روید؟
87- شما در باره پروردگار عالمیان چه گمان می‌برید؟
88- (سپس) او نگاهی به ستارگان افکند.
89- و گفت من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمی‌آیم).
90- آنها از او روی برتافته و به او پشت کردند (و به سرعت دور شدند).
91- (او وارد بت خانه شد) مخفیانه نگاهی به معبودهای آنها کرد و از روی تمسخر گفت: چرا از این غذاها نمی‌خورید؟
92- (اصلا) چرا سخن نمی‌گویید؟!
93- سپس ضربه‌ای محکم با دست راست و با توجه، بر پیکر آنها فرود آورد (و همه را جز بت بزرگ در هم شکست).
94- آنها با سرعت به سراغ او آمدند.
در این آیات بخش قابل ملاحظه‌ای از زندگی ابراهیم علیه السلام قهرمان بت‌شکن به دنبال گوشه‌هایی از تاریخ پر ماجرای نوح علیه السلام آمده است.
در اینجا نخست از ماجرای بت‌شکنی ابراهیم علیه السلام و برخورد شدید بت‌پرستان با او سخن می‌گوید و در قسمت دیگری پیرامون بزرگترین صحنه فداکاری ابراهیم خلیل علیه السلام و مسأله قربانی فرزندش بحث می‌کند و این قسمت در قرآن مجید منحصرا در همین جا مطرح شده است.
آیه نخست ماجرای ابراهیم علیه السلام را به این صورت با ماجرای نوح علیه السلام پیوند می‌دهد و می‌فرماید: «و از پیروان نوح، ابراهیم علیه السلام بود»؛ وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ.
او در همان خط توحید و عدل، در همان مسیر تقوا و اخلاص که سنت نوح علیه السلام بود، گام بر می‌داشت که انبیا علیهم السلام همه مبلغان یک مکتب و استادان یک دانشگاه‌اند و هر کدام برنامه دیگری را تداوم می‌بخشند و تکمیل می‌کنند.
چه تعبیر جالبی؟ ابراهیم علیه السلام از شیعیان نوح علیه السلام بود. با اینکه فاصله زمانی زیادی آن دو را از هم جدا می‌کرد (حدود 2600 سال به گفته بعضی از مفسران) ولی می‌دانیم در پیوند مکتبی، زمان کمترین تأثیری ندارد.
ص: 42
بعد از بیان این اجمال به تفصیل آن پرداخته، می‌فرماید: «به خاطر بیاور هنگامی را که ابراهیم علیه السلام با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد»؛ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ.
مفسران برای قلب سلیم، تفسیرهای متعددی بیان کرده‌اند که هر کدام به یکی از ابعاد این مسأله اشاره می‌کند، قلبی که پاک از شرک باشد، قلبی که خالص از معاصی و کینه و نفاق باشد، قلبی که از عشق دنیا تهی باشد، که حب دنیا سرچشمه همه خطاها است،
و سرانجام قلبی که جز خداوند در آن نباشد! حقیقت این است که سلیم از ماده سلامت و هنگامی که سلامت به طور مطلق مطرح می‌شود، سلامتی از هرگونه بیماری اخلاقی و اعتقادی را شامل می‌شود.
قرآن مجید در باره منافقان می‌گوید: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً؛ «در دل‌های آنها یک نوع بیماری است و خداوند نیز (بر اثر لجاجت و گناهشان) بر این بیماری می‌افزاید».
(1)
جالب‌ترین تفسیر را برای قلب سلیم امام صادق علیه السلام بیان فرموده: در آنجا که می‌خوانیم: «الْقَلْبُ السَّلِیمُ الَّذِی یَلْقَی رَبَّهُ وَ لَیْسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاهُ»؛ «قلب سلیم، قلبی است که خداوند را ملاقات کند در حالی که هیچ کس جز او در آن نباشد.» (2) و این تعبیر، جامع همه اوصاف گذشته است.
نیز در روایت دیگری از همان امام علیه السلام آمده است که فرمود: «صاحِبُ النِّیَّةِ الصّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلِیمِ لِأَنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ بِتَخْلِیصِ النِّیَّةِ لِلَّهِ فِی الْأُمُورِ کُلِّها»؛ «کسی که نیت صادقی دارد صاحب قلب سلیم است، چرا که سلامت قلب از شرک و شک، نیت را در همه چیز خالص می‌کند.» (3)
درباره اهمیت قلب سلیم، همین بس که قرآن مجید آن را تنها سرمایه نجات روز قیامت شمرده، چنان که در سوره شعرا آیه 88 و 89 از زبان همین پیامبر بزرگ ابراهیم علیه السلام می‌خوانیم: یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ «روزی که اموال و فرزندان سودی به حال انسان نمی‌بخشند، جز کسی که با قلب سلیم در پیشگاه خداوند


1- 1. بقره: 10.
2- 2. تفسیر صافی، ذیل آیه 89 سوره شعرا به نقل از اصول کافی.
3- 3. بحارالأنوار، ج 67، ص 210.

ص: 43
حضور یابد».
(1)
آری ابراهیم علیه السلام با قلب سلیم و روح پاک و اراده نیرومند و عزم راسخ، مأمور مبارزه با بت‌پرستان شد و از پدر (عمو) و قوم خودش آغاز کرد، چنان که قرآن می‌گوید:
«به خاطر بیاور هنگامی را که به پدر و قومش گفت: اینها چه چیز است که می‌پرستید؟!»؛ إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ.
حیف نیست انسان با آن شرافت ذاتی و عقل و خرد در مقابل مشتی سنگ و چوب بی‌ارزش تعظیم کند؟ عقلتان کجا است؟! سپس این تعبیر را که توأم با تحقیر آشکار بت‌ها بود، با جمله دیگری تکمیل کرد و گفت: «آیا شما، جز اللَّه که بر حق است به سراغ خدایان دروغین می‌روید؟»؛ أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ.
با توجه به اینکه «افْک» به معنی دروغ بزرگ و یا زشت‌ترین دروغ‌ها است، قاطعیت سخن ابراهیم علیه السلام درباره بت‌ها روشن‌تر می‌شود.
سرانجام سخنش را با جمله کوبنده دیگری در این مقطع پایان داد و گفت: «شما در باره پروردگار عالمیان چه گمان می‌برید؟!»؛ فَما ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ.، روزی او را می‌خورید، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه کرده، با این حال موجودات بی‌ارزشی را هم‌ردیف او قرار داده‌اید، با این حال باز انتظار دارید به شما رحم کند، و شما را با اشد مجازات کیفر ندهد؟ چه اشتباه بزرگی؟ چه گمراهی خطرناکی؟
تعبیر رَبِّ الْعالَمِینَ اشاره به این است که تمام عالم در سایه ربوبیت او اداره می‌شوند، شما او را رها ساخته به سراغ یک مشت پندار و اوهامی که هیچ منشأ اثر نیستند رفته‌اید.
در تواریخ و تفاسیر آمده است که بت‌پرستان بابل، هر سال مراسم عید مخصوصی داشتند، غذاهایی در بت خانه آماده می‌کردند و در آنجا می‌چیدند، به این پندار که غذاها متبرک شود، سپس دسته جمعی به بیرون شهر می‌رفتند و در پایان روز باز می‌گشتند و برای نیایش و صرف غذا به بت خانه می‌آمدند، آن روز شهر خالی شد و فرصت خوبی برای در هم کوبیدن بت‌ها به دست ابراهیم علیه السلام افتاد.


1- 1. تفسیر نمونه، ج 15، ص 273.

ص: 44
فرصتی که ابراهیم علیه السلام مدتها انتظار آن را می‌کشید و مایل نبود به آسانی از دست برود. لذا هنگامی که در شب از او دعوت به شرکت در این مراسم کردند، «او نگاهی به ستارگان افکند»؛ فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ. «وگفت من بیمارم»؛ فَقالَ إِنِّی سَقِیمٌ.
به این ترتیب عذر خود را خواست! «آنها به او پشت کرده و به سرعت از او دور شدند و به دنبال مراسم خود شتافتند»؛ فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ.
در اینجا دو سؤال مطرح است.
نخست اینکه: چرا ابراهیم علیه السلام به ستارگان نگاه کرد، هدفش از این نگاه چه بود؟
دیگر اینکه آیا به راستی بیمار بود که گفت بیمارم؟ چه بیماری داشت؟ پاسخ سؤال اول با توجه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است، آنها در علم نجوم مطالعاتی داشتند و حتی می‌گویند بت‌های آنها نیز هیاکل ستارگان بود و به این خاطر به آنها احترام می‌گذاشتند که سمبل ستارگان بودند.
البته در کنار اطلاعات نجومی، خرافات بسیار نیز در این زمینه در میان آنها شایع بود، از جمله اینکه ستارگان را در سرنوشت خود مؤثر می‌دانستند و از آنها خیر و برکت می‌طلبیدند و از وضع آنها بر حوادث آینده استدلال می‌کردند.
ابراهیم علیه السلام برای اینکه آنها را متقاعد کند، طبق رسوم آنها، نگاهی به ستارگان آسمان افکند، تا چنان تصور کنند که پیش بینی بیماری خود را از مطالعه اوضاع کواکب کرده است و قانع شوند! بعضی از مفسران بزرگ این احتمال را نیز داده‌اند که او می‌خواست از حرکت ستارگان، وقت بیماری خود را دقیقاً دریابد؛ زیرا یک نوع بیماری همچون تب در فواصل زمانی خاصی به سراغش می‌آمد، ولی با توجه به وضع افکار مردم بابل احتمال اول مناسب‌تر است.
بعضی نیز احتمال داده‌اند که نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرینش بود، هر چند آنها نگاه او را نگاه یک منجم می‌پنداشتند که می‌خواهد از اوضاع کواکب حوادث آینده را پیش‌بینی کند.
در مورد سؤال دوم پاسخ‌های متعددی داده‌اند از جمله اینکه او واقعا بیمار بود، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم جشن بت‌ها شرکت نمی‌کرد، ولی بیماری‌اش بهانه خوبی برای عدم شرکت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلایی برای درهم کوبیدن
ص: 45
بت‌ها بود و دلیلی ندارد که ما بگوییم او در اینجا توریه کرده، چرا که توریه برای انبیا مناسب نیست.
بعضی دیگر گفته‌اند که ابراهیم علیه السلام واقعا بیماری جسمی نداشت، اما روحش بر اثر اعمال ناموزون این جمعیت و کفر و شرک و ظلم و فسادشان بیمار بود، بنابر این او واقعیتی را بیان کرد، هر چند آنها طور دیگری فکر کردند و او را از نظر جسمی بیمار پنداشتند. این احتمال نیز داده شده است که او در این سخن توریه کرده باشد.
مثل اینکه کسی بر در منزل می‌آید و سؤال می‌کند فلان کس در منزل است؟ آنها در پاسخ می‌گویند: اینجا نیست و منظورشان از کلمه اینجا پشت در خانه است، نه مجموع خانه، در حالی که شنونده این چنین نمی‌فهمد (اینگونه تعبیرات را که دروغ نیست اما ظاهرش چیز دیگر است، در فقه توریه می‌نامند).
منظور ابراهیم علیه السلام از این سخن این بود که من در آینده ممکن است بیمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ کار خود بروند. اما تفسیر اول و دوم مناسب‌تر به نظر می‌رسد.
به این ترتیب ابراهیم علیه السلام تنها در شهر ماند و بت‌پرستان شهر را خالی کرده و بیرون رفتند، ابراهیم علیه السلام نگاهی به اطراف خود کرد، برق شوق در چشمانش نمایان شد، لحظاتی که از مدت‌ها قبل انتظارش را می‌کشید فرا رسید، باید یک تنه برخیزد و به جنگ بت‌ها برود و ضربه سختی بر پیکر آنان وارد سازد، ضربه‌ای که مغزهای خفته بت‌پرستان را تکان دهد و بیدار کند.
قرآن می‌گوید: «او به سراغ خدایان آنها آمد، نگاهی به آنها و ظروف غذایی که در اطرافشان بود افکند و از روی تمسخر صدا زد: آیا از این غذاها نمی‌خورید؟!»؛ ... فَراغَ
(1) إِلی آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْکُلُونَ این غذاها را عبادت کنندگانتان فراهم کرده‌اند، غذاهای چرب و شیرین، متنوع و رنگین است، چرا میل نمی‌کنید؟! سپس افزود: اصلا چرا حرف نمی‌زنید؟ «چرا لال و بسته دهن هستید؟!»؛ ما لَکُمْ لا تَنْطِقُونَ.
به این ترتیب تمام معتقدات خرافی آنها را به سخریه کشید، بدون شک او به خوبی


1- 1. «راغ» از ماده «روغ» به معنای توجه و تمایل به چیزی به صورت پنهانی یا به صورت توطئه و تخریب‌است.

ص: 46
می‌دانست نه آنها غذا می‌خورند و نه سخن می‌گویند، موجودات بی‌جانی بیش نیستند، اما در حقیقت می‌خواست دلیل برنامه بت‌شکنی خود را به این صورت زیبا و لطیف ارائه داده باشد.
سپس آستین را بالا زد، تبر را به دست گرفت و با قدرت حرکت داد و با توجه، ضربه‌ای محکم بر پیکر آنها فرود آورد!؛ فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ.
منظور از یمین یا واقعا همان دست راست است که انسان غالب کارهای خود را با آن انجام می‌دهد و یا کنایه از قدرت و قوت است (هر دو معنی نیز با هم قابل جمع است).
به هر حال چیزی نگذشت که از آن بت خانه آباد و زیبا ویرانه‌ای وحشتناک ساخت. بت‌ها همه دست و پا شکسته، هر کدام به گوشه‌ای افتادند و به راستی برای بت‌پرستان منظره‌ای دلخراش و اسفبار و غم‌انگیز پیدا کردند.
ابراهیم علیه السلام کار خود را کرد و مطمئن و آرام از بتکده بیرون آمد و به سراغ خانه خود رفت، در حالی که خود را برای حوادث آینده آماده می‌ساخت.
او می‌دانست انفجار عظیمی در شهر، بلکه در سراسر کشور بابل ایجاد کرده که صدای آن در آینده بلند خواهد شد! طوفانی از خشم و غضب به راه می‌افتد که او در میان طوفان تنها است، اما او خداوند را دارد و همین او را کافی است.
بت‌پرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بت خانه آمدند، چه منظره وحشتناک و بهت‌آوری؟ گویی بر سر جایشان خشکشان زده‌است؟ لحظاتی چند، رشته افکارشان از دست رفت و مات و مبهوت، خیره خیره به آن ویرانه نگاه کردند و بت‌هایی را که پناه روز بی‌پناهی خود می‌پنداشتند، بی‌پناه در آنجا دیدند.
سپس سکوت جای خود را به خروش و نعره و فریاد داد ... چه کسی این کار را کرده؟ کدام ستمگر؟! و چیزی نگذشت که به خاطرشان آمد جوان خداپرستی در این شهر وجود دارد، به نام ابراهیم علیه السلام که بت‌ها را به باد استهزا می‌گرفت و تهدید کرده بود من نقشه خطرناکی برای بت‌های شما کشیده‌ام! معلوم می‌شود کار، کار او است.
سپس جمعیت به سوی او حرکت کردند، در حالی که با سرعت (و خشم) راه می‌رفتند؛ فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ.
«یَزِفُّونَ» از ماده «زَفْ» (بر وزن کف) در اصل در مورد وزش باد و حرکت سریع
ص: 47
شترمرغ که مخلوطی از راه رفتن و پریدن است به کار رفته، سپس این کلمه به طورکنایه در مورد زفاف عروس یعنی بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است.
به هر حال منظور این است که بت‌پرستان با سرعت به سوی ابراهیم علیه السلام آمدند که دنباله ماجرایش را در آیات بعد خواهیم خواند.

نکته‌ها:

1- آیا پیامبران هم توریه می‌کنند؟

قبلا لازم است بدانیم توریه چیست؟ توریه بر وزن توصیه که گاهی از آن تعبیر به معاریض نیز می‌شود، این است که سخنی بگویند که ظاهری دارد اما منظور گوینده چیز دیگر است، هر چند شنونده نظرش متوجه همان ظاهر می‌شود، فی المثل کسی از دیگری سؤال می‌کند کی از سفر آمدی؟ او می‌گوید: پیش از غروب در حالی که پیش از ظهر آمده است، شنونده از ظاهر این کلام کمی قبل از غروب را می‌فهمد، در حالی که گوینده قبل از ظهر را اراده کرده، چرا که آن هم قبل از غروب است!
یا کسی از دیگری سؤال می‌کند غذا خورده‌ای؟ می‌گوید آری، شنونده از این سخن چنین می‌فهمد که امروز غذا خورده در صورتی که منظورش این است دیروز غذا خورده‌است.
این‌نکته در کتب‌فقهی مطرح‌است که‌آیا توریه‌دروغ محسوب‌می‌شود یانه؟ جمعی از فقهای بزرگ از جمله شیخ انصاری (رضوان‌اللَّه علیه) معتقد است که توریه جزو دروغ نیست، نه عرفا کذب بر آن صادق است و نه از روایات اسلامی الحاق آن به کذب استفاده می‌شود، بلکه در پاره‌ای از روایات، عنوان کذب رسماً از آن نفی شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «الرَّجُلِ یُسْتَأْذَنُ عَلَیْهِ فَیَقُولُ لِلْجَارِیَةِ: قُولِی لَیْسَ هُوَ هَاهُنَا، قَالَ علیه السلام: لا بَأْسَ لَیْسَ بِکَذِبٍ»؛ «کسی دم در می‌آید و اجازه ورود به خانه می‌طلبد صاحب‌خانه (که مانعی از پذیرش او دارد) به کنیز می‌گوید: بگو: او اینجا نیست (و منظور از آن مثلا همان پشت در خانه است) امام علیه السلام فرمود این دروغ نیست.»
(1)


1- 1. وسائل الشیعه، ج 8، ص 580، باب 141 از ابواب العشره، ح 8.

ص: 48
ولی حق این است که در اینجا باید تفصیلی داد و به عنوان یک ضابطه کلی گفت:
هر گاه لفظ از نظر مفهوم لغوی و عرفی قابلیت دو معنا دارد، ولی ذهنیات مخاطب، آن را بر معنی خاصی تطبیق می‌کند، در حالی که گوینده اراده معنی دیگری را دارد، این چنین توریه‌ای دروغ نیست. مثل اینکه لفظ مشترک را به کار برند و ذهن شنونده متوجه یک معنی شود، در حالی که گوینده نظرش معنی دیگری باشد.
فی المثل در حالات سعید ابن جبیر آمده است که حجاج از او پرسید: «نظر تو در باره من چگونه است؟» گفت: «به عقیده من تو عادل هستی!» اطرافیان شاد شدند، حجاج گفت: «او با این سخن حکم کفر مرا صادر کرد؛ زیرا یک معنای عادل، عدول کننده از حق به باطل است!»
اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوی و عرفی تنها یک معنی دارد و گوینده آن را رها می‌کند و به سوی معنای مجاز می‌رود، بی آنکه قرینه مجاز را ذکر کند، این چنین توریه‌ای بدون شک حرام است و ممکن است با این تفصیل میان نظرات مختلف فقها جمع کرد.
ولی باید توجه داشت حتی در مواردی که توریه مصداق کذب و دروغ نیست، گاهی مفاسد آن را در بر دارد و سبب اغراء به جهل و افکندن مردم در خطا می‌شود و از این نظر گاه، ممکن است به مرحله حرام برسد. اما هر گاه نه چنین مفسده‌ای دارد و نه مصداق کذب و دروغ است، دلیلی بر حرمت آن نداریم و روایت امام صادق علیه السلام از این قبیل است. بنابر این تنها دروغ نبودن برای توریه کردن کافی نیست، بلکه باید مفاسد دیگر نیز در آن نباشد. البته در مواردی که ضرورتی ایجاب کند که انسان دروغی بگوید، مسلما مادام که توریه ممکن است، باید توریه کرد، تا سخن مصداق دروغ نباشد.
اما اینکه آیا برای پیامبران علیهم السلام توریه جایز است یا نه؟ باید گفت در صورتی که موجب تزلزل اعتماد عمومی مردم شود جایز نیست، چرا که سرمایه انبیا علیهم السلام در طریق تبلیغ همان سرمایه اعتماد عمومی مردم است و اما در مواردی مانند آنچه در داستان ابراهیم علیه السلام در آیات فوق آمده که اظهار بیماری کند و یا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسمان بیفکند و هدف مهمی در این کار باشد، بی آنکه پایه‌های اعتماد حق‌جویان را متزلزل سازد، به هیچ وجه اشکالی ندارد.

2- ابراهیم علیه السلام و قلب سلیم‌

ص: 49
می‌دانیم قلب در اصطلاح قرآن به معنی روح و عقل است، بنابر این قلب سلیم به روح پاک و سالمی گفته می‌شود که از هرگونه شرک و شک و فساد خالی است.
قرآن مجید، بعضی از قلوب را به عنوان قاسیه (قساوت‌مند) توصیف کرده است (مائده- 13).
گاه قلوبی را به عنوان ناپاک معرفی نموده (مائده- 41).
قلبهایی را بیمار معرفی می‌کند (بقره- 6).
قلبهایی را مهر خورده و بسته معرفی می‌نماید. (توبه- 87).
در مقابل آنها قلب سلیم را مطرح می‌کند که هیچ‌یک از این عیوب در آن نیست، هم پاک است و هم نرم و پر عطوفت، هم سالم و هم انعطاف‌پذیر در مقابل حق است.
این همان قلبی است که به عنوان حرم خداوند در روایات توصیف شده است، چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلا تَسْکُنُ حَرَمَ اللَّهِ غَیْرَ اللَّهِ»؛ «قلب حرم خداوند است، غیر خدا را در حرم خدا ساکن مکن!»
(1)
این همان قلبی است که می‌تواند حقایق غیب را ببیند و به ملکوت عالم بالا نظر کند، چنان که در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: «لَوْ لا أَنَّ الشَّیاطِینَ یَحُومُونَ عَلی قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَی الْمَلَکُوتِ!»؛ «اگر شیاطین قلوب فرزندان آدم را احاطه نکنند می‌توانند به جهان ملکوت نظر افکنند!» (2)
در هر حال بهترین سرمایه برای نجات در قیامت همین قلب سلیم است و همان بود که ابراهیم علیه السلام با آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دریافت کرد.
این سخن‌را با حدیث دیگری پایان می‌دهیم. درروایتی‌آمده‌است: «أَنَّ للَّهِ فِی‌عِبادِهِ آنِیَةٌ وَ هُوَ الْقَلْبُ فَأَحَبَّها إِلَیْهِ أَصْفاها وَ أَصْلَبَها وَ أَرَقَّها أَصْلَبَها فِی دِینِ اللَّهِ وَأَصْفاها مِنَ الذُّنُوبِ وَ أَرَقَّها عَلَی الْإِخْوانِ»؛ «خداوند در میان بندگانش ظرف و پیمانه‌ای دارد به نام دل که از همه آنها بهتر همان ظرفی است که صاف‌تر، محکم‌تر و لطیف‌تر باشد،


1- 1. بحار الانوار، ج 70، ص 25، باب حب اللَّه، ح 27.
2- 2. همان، ص 59، باب القلب وصلاحه، ح 39.

ص: 50
از همه محکم‌تر در دین خدا، از همه پاک‌تر از گناهان، از همه لطیف تر در مقابل برادران دینی!»
(1)

نقشه‌های مشرکان شکست می‌خورد

قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ (95) وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (96) قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ (97) فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَسْفَلِینَ (98) وَقالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدِینِ (99) رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ (100) (2)
95- او (ابراهیم علیه السلام) گفت: آیا چیزی را می‌پرستید که با دست خود می‌تراشید؟
96- با اینکه خداوند هم شما را آفریده و هم بت‌هایی را که می‌سازید!
97- آنهاگفتند بنای مرتفعی برای‌او بسازید، واورا درجهنمی‌ازآتش بیفکنید!
98- آنها طرحی برای نابودی ابراهیم علیه السلام ریخته بودند ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم.
99- (او از این مهلکه به سلامت بیرون آمد) و گفت: من به سوی پروردگارم می‌روم، او مرا هدایت خواهد کرد.
100- پروردگارا! به من از (فرزندان) صالح ببخش.
سرانجام بعد از ماجرای بت‌شکنی، ابراهیم علیه السلام را به همین اتهام به دادگاه کشاندند و او را مورد سؤال قرار داده و از او خواستند توضیح دهد که حادثه وحشتناک بت خانه به دست چه کسی انجام یافته است؟ قرآن شرح این ماجرا را در سوره انبیا بیان کرده و در آیات مورد بحث، تنها به یک فراز حساس آن قناعت می‌کند و آن آخرین سخن ابراهیم علیه السلام با آنان در زمینه باطل بودن بت‌پرستی است می‌گوید: «ابراهیم علیه السلام گفت آیا


1- 1. همان، ص 56، ح 26؛ بحارالأنوار، ج 67، ص 56؛ پایان تفسیر آیات مذکور، تفسیر نمونه، ج 19، ص 98.
2- 2. صافات.

ص: 51
چیزی را پرستش می‌کنید که با دست خود می‌تراشید؟!»؛ قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ
هیچ آدم عاقلی مصنوع خود را پرستش می‌کند؟ هیچ ذی شعوری در برابر مخلوق خود زانو به زمین می‌زند؟ کدام عقل و منطق به شما چنین اجازه‌ای داده است؟! معبود باید خالق انسان باشد نه مخلوق او، اکنون درست بنگرید و معبود حقیقی را پیدا کنید:
«خداوند هم شما را آفریده و هم بت‌هایی را که می‌سازید»؛ وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ
آسمان و زمین همه مخلوق اویند و زمان و مکان همه از او است، باید سر بر آستان چنین خالقی نهاد و او را پرستش و نیایش کرد. این دلیلی است بسیار قوی و دندان‌شکن که هیچ پاسخی در مقابل آن نداشتند.
ما در جمله «ما تعملون» به اصطلاح ما موصوله است (نه ما مصدریه) می‌خواهد بگوید خداوند هم شما را آفریده، و هم مصنوعاتتان را، اگر بر بت‌ها کلمه مصنوع انسان یا معمول انسان اطلاق شود، به خاطر شکلی است که انسان به آن می‌دهد و گر نه ماده آن را هم خدا آفریده است. این درست به این می‌ماند که می‌گویند این فرش، آن خانه، و آن اتومبیل ساخته انسان است، مسلما منظور این نیست که انسان مواد آنها را ساخته، بلکه صورت آنها به دست انسان شکل می‌گیرد.
اما اگر «ما» را مصدریه بگیریم، مفهومش این است که خداوند هم شما را آفریده و هم اعمال شما را، البته این معنی غلط نیست و بر خلاف پندار بعضی سر از جبر در نمی‌آورد، چرا که اعمال ما هر چند به اراده ما انجام می‌گیرد، اما اراده و قدرت بر تصمیم‌گیری و نیروهای دیگری را که افعال خود را با آن انجام می‌دهیم همه از ناحیه خداوند است. ولی با این حال آیه ناظر به این معنی نیست، بلکه ناظر به بت‌ها است.
می‌گوید خداوند هم خالق شما است و هم بت‌هایی که ساخته و پرداخته‌اید و لطف سخن نیز در همین است، چرا که بحث از بت‌ها بوده نه از اعمال آدمی.
در حقیقت این آیه شبیه مطلبی است که در داستان موسی علیه السلام و ساحران آمده که می‌گوید: فَإِذا هِیَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ؛ «موسی عصا را رها کرد مار عظیمی شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعید».
(1) (منظور مارهای ساختگی ساحران است)


1- 1. اعراف: 117.

ص: 52
ولی می‌دانیم زورگویان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنا نبوده‌اند، به همین دلیل این برهان گویا و نیرومند ابراهیم علیه السلام در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت، هر چند گروهی از توده مردم مستضعف را بیدار کرد، اما مستکبران که پیشرفت این منطق توحیدی را مزاحم منافع خویش می‌دیدند، با منطق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند، منطقی که هرگز جز آن را نمی‌فهمند، تکیه بر قدرت خویش کردند و «فریاد زدند برای او بنای مرتفعی بسازید و در میان آن آتش بیافروزید و او را در جهنمی سوزان بیافکنید!»؛ قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ.
از این تعبیر استفاده می‌شود که قبلا دستور داده شد چهار دیواری بزرگی ساختند، سپس در درون آن آتش افروختند، شاید به این منظور که هم آتش را از پراکنده شدن و خطرات احتمالی مهار کنند و هم دوزخی را که ابراهیم علیه السلام، بت‌پرستان را با آن تهدید می‌کرد عملا به وجود آورند! درست است که برای سوزاندن انسانی همچون ابراهیم علیه السلام یک بار کوچک هیزم کافی بود، ولی برای اینکه سوز دل خود را از شکستن بت‌ها فرو بنشانند و به اصطلاح انتقام خویش را به حد اعلی بگیرند، و در ضمن شکوه و عظمتی به بت‌ها بخشند که آبروی بر باد رفته آنها شاید برگردد، و نیز زهر چشمی از همه مخالفان خود بگیرند که این حادثه دیگر در تاریخ بابل تکرار نشود، این دریای آتش را به وجود آوردند.
(1)
بعضی «بُنْیان» را در اینجا به «منجنیق» تفسیر کرده‌اند که وسیله پرتاب اشیای سنگین از فاصله‌های دور بود، ولی غالب مفسران همان تفسیر اول را برگزیده‌اند که بنیان همان ساختمان و چهار دیواری بزرگ است.
در اینجا قرآن به ریزه‌کاری‌ها و جزییات این مسأله که در سوره انبیا آمده است اشاره نمی‌کند، تنها در یک جمع‌بندی فشرده و جالب پایان این ماجرا را چنین بیان می‌کند: «آنها برای نابودی ابراهیم علیه السلام، نقشه دقیقی طرح کرده بودند، ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم»؛ فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَسْفَلِینَ.
«کَیْد» در اصل به معنی هرگونه چاره‌اندیشی است، خواه در طریق صحیح باشد یا


1- 1. توجه داشته باشید جحیم در لغت به معنی آتشهایی است که روی هم متراکم شده است.

ص: 53
غلط، هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال می‌شود و با توجه به اینکه در اینجا به صورت نکره آمده، نکره‌ای که دلالت بر عظمت و اهمیت می‌کند. اشاره به نقشه وسیع و گسترده‌ای است که آنها برای نابود ساختن ابراهیم علیه السلام و برچیدن اثرات تبلیغ قولی و عملی او طرح کرده بودند.
آری خداوند آنها را اسفل و پایین قرار داد، و ابراهیم علیه السلام را در مرتبه اعلی، همان‌گونه که منطقش برتری داشت، در حادثه آتش‌سوزی نیز خداوند او را برتر قرار داد و دشمنان نیرومندش را به سقوط کشانید. آتش را بر او سرد و سالم ساخت و بی آنکه حتی یک تار موی او بسوزد از آن دریای آتش سالم به درآمد! یک روز نوح علیه السلام را از غرق شدن نجات می‌دهد و روز دیگر ابراهیم علیه السلام را از سوختن، تا روشن کند آب و آتش سر بر فرمان او دارند و آنچه خداوند می‌گوید آن می‌کنند.
ابراهیم علیه السلام از این حادثه هولناک و توطئه خطرناکی که دشمن برای او چیده بود سالم و سربلند بیرون آمد و چون رسالت خود را در بابل پایان یافته می‌دید، تصمیم بر مهاجرت به اراضی مقدس شام گرفت و گفت: «من به سوی پروردگارم می‌روم، او مرا هدایت خواهد کرد»؛ وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدِینِ.
بدیهی است خداوند مکانی ندارد، اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاک، مهاجرت به سوی خداوند است.
مهاجرت به سرزمین انبیا علیهم السلام و اولیا و کانون‌های وحی الهی، مهاجرت به سوی خداوند است، همان‌گونه که سفر به مکه سفر الی‌اللَّه نامیده می‌شود.
به علاوه مهاجرت برای انجام وظیفه و رسالت الهی، سفر به سوی دوست محسوب می‌شود، و در این سفر، هادی و راهنما در همه جا خداوند است.
در اینجا نخستین تقاضایش از خداوند که در آیات فوق منعکس است، تقاضای فرزند صالح بود، فرزندی که بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد و برنامه‌های نیمه‌تمامش را به پایان برساند. اینجا بود که عرض کرد: «پروردگارا! به من از فرزندان صالح ببخش»؛ رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ.
چه تعبیر جالبی! فرزند صالح و شایسته، شایسته از نظر اعتقاد و ایمان، شایسته از نظر گفتار و عمل، و شایسته از تمام جهات.
ص: 54
قابل توجه اینکه یک جا ابراهیم علیه السلام تقاضا می‌کند که در زمره صالحان باشد، چنانکه قرآن از قول او نقل می‌کند: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ؛
(1)
«پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق کن.»
در اینجا تقاضا می‌کند که فرزندان صالح به من مرحمت فرما، چرا که صالح وصفی است جامع که تمام شایستگی‌های یک انسان کامل در آن جمع است.
خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد و فرزندان صالحی همچون اسماعیل و اسحاق به او مرحمت فرمود، چنان که در آیات بعد همین سوره می‌خوانیم: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیّاً مِنَ الصَّالِحِینَ؛ «ما او را بشارت دادیم به تولد اسحق علیه السلام پیامبری از صالحان».
در مورد اسماعیل می‌گوید: وَ إِسْماعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ* وَ أَدْخَلْناهُمْ فِی رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِینَ؛ (2)
«و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را به یاد آور که همه از صابران بودند و ما آنها را در رحمت خود وارد کردیم چرا که از صالحان بودند».

خالق همه چیز او است‌

در آیات مورد بحث خواندیم: وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ؛ «ابراهیم علیه السلام به بت‌پرستان می‌گوید هم خودتان مخلوق خدا هستید و هم بت‌های ساختگی شما».
بعضی آیه فوق را توجیهی برای مذهب فاسد جبر پنداشته‌اند (به این ترتیب که «ما» در جمله «ما تَعْمَلُونَ» را «مای» مصدریه گرفته‌اند و گفته‌اند: مفهوم جمله این می‌شود که خداوند شما و اعمالتان را آفریده است و هنگامی که اعمال ما مخلوق خداوند است پس ما از خودمان اختیاری نداریم؟
این سخن از چند جهت بی اساس است: اولًا: چنانکه گفتیم منظور از ما تعملون در اینجا بت‌هایی است که با دست خود می‌ساختند، نه اعمال انسان‌ها و بدون شک آنها این مواد رااز عالم‌خلقت می‌گرفتند ولی به آن شکل می‌دادند (بنابر این ما، ما موصوله است).
ثانیاً: اگر مفهوم آیه آن باشد که آنها پنداشته‌اند، دلیلی می‌شد به نفع بت‌پرستان، نه


1- 1. شعراء: 83.
2- 2. انبیاء: 86 و 85.

ص: 55
بر ضد آنها، چرا که آنها می‌توانستند بگویند چون عمل بت‌سازی و بت‌پرستی ما را خداوند آفریده پس ما در این میان بی تقصیر هستیم!
ثالثاً: به فرض اینکه معنی آیه چنین باشد، باز دلیل بر جبر نیست؛ زیرا در عین آزادی اراده و اختیار باز هم به یک معنی خداوند خالق اعمال ما است، چرا که این آزادی اراده و قدرت بر تصمیم‌گیری و نیروهای جسمی و فکری و مادی و معنوی را چه کسی به ما داده است جز خداوند؟ پس خالق او است، در عین اینکه فعل، فعل اختیاری ما است.
(1)

ابراهیم علیه السلام نقشه نابودی بت‌ها را می‌کشد



1- 1. تفسیر نمونه، ج 19، ص 105.

ص: 56
وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عالِمِینَ (51) إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ (52) قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِینَ (53) قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (54) قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ (55) قالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلی ذلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ (56) وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (58)
(1)
51- ما وسیله رشد ابراهیم را از قبل به او دادیم و از (شایستگی) او آگاه بودیم.
52- آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت این مجسمه‌های بی‌روحی را که شما همواره پرستش می‌کنید چیست؟
53- گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت می‌کنند!
54- گفت: مسلما شما و هم پدرانتان در گمراهی آشکاری بوده‌اید.
55- گفتند: تو مطلب حقی برای ما آورده‌ای یا شوخی می‌کنی؟!


1- 1. انبیاء.

ص: 57
56- گفت: (کاملا حق آورده‌ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمان‌هاو زمین است که آنها را ایجاد کرده و من از گواهان این موضوع هستم.
57- و به خدا سوگند نقشه‌ای برای نابودی بت‌هایتان در غیاب شما طرح می‌کنم.
58- سرانجام (با استفاده از یک فرصت مناسب) همه آنها- جز بت بزرگشان را- قطعه قطعه کرد، تا به سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند).
گفتیم در این سوره همان‌گونه که از نامش پیدا است، فرازهای بسیاری از حالات انبیا (شانزده پیامبر) آمده است. در آیات گذشته اشاره کوتاهی به رسالت موسی علیه السلام و هارون علیه السلام شده بود و در آیات مورد بحث و قسمتی از آیات آینده بخش مهمی از زندگی و مبارزات ابراهیم علیه السلام با بت‌پرستان انعکاس یافته، نخست می‌فرماید: «ما وسیله رشد و هدایت را از قبل در اختیار ابراهیم علیه السلام گذاشتیم، و به شایستگی او آگاه بودیم»؛ وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عالِمِینَ.
«رُشد» در اصل به معنی راه یافتن به مقصد است و در اینجا ممکن است اشاره به حقیقت توحید باشد که ابراهیم علیه السلام از سنین کودکی از آن آگاه شده بود و ممکن است اشاره به هرگونه خیر و صلاح به معنی وسیع کلمه باشد.
تعبیر به «من قبل» اشاره به قبل از موسی علیه السلام و هارون علیه السلام است.
جمله: کُنَّا بِهِ عالِمِینَ اشاره به شایستگی‌های ابراهیم علیه السلام برای کسب این مواهب است. در حقیقت خداوند هیچ موهبتی را به کسی بدون دلیل نمی‌دهد، این شایستگی‌هاست که آمادگی برای پذیرش مواهب الهی است، هر چند مقام نبوت یک مقام موهبتی است.
سپس به یکی از مهمترین برنامه‌های ابراهیم علیه السلام اشاره کرده، می‌گوید: این رشد و رشادت ابراهیم علیه السلام آنگاه ظاهر شد که به پدرش (اشاره به عمویش آزر است؛ زیرا عرب گاه به عمو «اب» می‌گوید) و قوم او گفت: «این تمثال‌هایی را که شما دل به آن بسته‌اید و شب و روز گرد آن می‌چرخید و دست از آن بر نمی‌دارید چیست؟»؛ إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ، ابراهیم علیه السلام با این تعبیر بت‌هایی را که در نظر آنها فوق العاده عظمت داشت، شدیدا تحقیر کرد.
ص: 58
اولًا: با تعبیر «ما هذِهِ»؛ «اینها چیست؟»
(1) ثانیاً: با تعبیر به «تَماثِیلُ» آورد؛ زیرا «تماثیل» جمع «تمثال» به معنای عکس یا مجسمه بی‌روح است. (2)
جمله «أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ» با توجه به معنی «عکوف» که به معنی ملازمت توأم با احترام است، نشان می‌دهد که آنها آنچنان دلبستگی به این بت‌ها پیدا کرده بودند و سر بر آستانشان می‌ساییدند و بر گردشان می‌چرخیدند، که گویی همواره ملازم آنها بودند.
این گفتار ابراهیم علیه السلام در حقیقت استدلال روشنی است برای ابطال بت‌پرستی؛ زیرا آنچه از بت‌ها می‌بینیم همین مجسمه و تمثال است، بقیه تخیل و توهم و پندار است، کدام انسان عاقل به خود اجازه می‌دهد، که برای یک مشت سنگ و چوب این همه عظمت و احترام و قدرت قایل باشد؟ چرا انسانی که خود اشرف مخلوقات است، در برابر مصنوع خویش، این چنین خضوع و کرنش کند و حل مشکلات خود را از آن بخواهد؟! ولی بت‌پرستان در حقیقت هیچگونه جوابی در برابر این منطق گویا نداشتند جز اینکه مطلب را از خود رد کنند و به نیاکانشان ارتباط دهند. لذا گفتند: «ما پدران و نیاکان خویش را دیدیم که اینها را پرستش می‌کنند و ما به سنت نیاکانمان وفاداریم»؛ قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِینَ.
از آنجا که تنها سنت و روش نیاکان بودن هیچ مشکلی را حل نمی‌کند، و هیچ دلیلی نداریم که نیاکان عاقلتر و عالم‌تر از نسل‌های بعد باشند، بلکه غالبا قضیه به عکس است چون با گذشت زمان علم و دانشها گسترده‌تر می‌شود، ابراهیم علیه السلام بلافاصله به آنها پاسخ گفت: «هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گمراهی آشکار بودید»؛ قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ.
این تعبیر که توأم با انواع تأکیدها و حاکی از قاطعیت تمام است، سبب شد که بت‌پرستان کمی به خود آمده در صدد تحقیق برآیند، رو به سوی ابراهیم علیه السلام کرده: گفتند:
«آیا به راستی تو مطلب حقی را آورده‌ای، یا شوخی می‌کنی»؛ قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ


1- 1. تعبیر «ما» در این‌گونه موارد اشاره به غیر عاقل است و اسم اشاره به نزدیک نیز در این‌گونه موارد برای‌تحقیر است.
2- 2. تاریخچه بت‌پرستی می‌گوید: این مجسمه‌ها و عکس‌ها در آغاز جنبه یادبود پیامبران و علما داشته، ولی تدریجا صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است.

ص: 59
أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ.
زیرا آنها که به پرستش بت‌ها عادت کرده بودند و آن را یک واقعیت قطعی می‌پنداشتند باور نمی‌کردند کسی جدّی با بت‌پرستی مخالفت کند، لذا از روی تعجب این سؤال را از ابراهیم علیه السلام پرسیدند.
اما ابراهیم علیه السلام صریحا به آنها پاسخ گفت: «آنچه می‌گویم جدی است و عین واقعیت که پروردگار شما پروردگار آسمان‌هاو زمین است»؛ قالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ.
«همان خداوندی که آنها را آفریده و من از گواهان این عقیده‌ام»؛ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلی ذلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ.
ابراهیم علیه السلام با این گفتار قاطع نشان داد آن کس شایسته پرستش است که آفریدگار آنها و زمین و همه موجودات است، اما قطعات سنگ و چوب که خود مخلوق ناچیزی هستند ارزش پرستش را ندارند، مخصوصا با جمله: وَ أَنَا عَلی ذلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ اثبات کرد تنها من نیستم که گواه بر این حقیقتم، بلکه همه آگاهان و فهمیده‌ها، همان‌ها که رشته‌های تقلید کورکورانه را پاره کرده‌اند، گواه بر این حقیقت‌اند.
ابراهیم علیه السلام برای اینکه ثابت کند این مسأله صددرصد جدی است و او بر سر عقیده خود تاهمه‌جا ایستاده است ونتایج ولوازم آن‌را هر چه باشد با جان و دل می‌پذیرد، اضافه کرد: «به خدا سوگند، من نقشه‌ای برای نابودی بت‌های شما به هنگامی که خودتان حاضر نباشید و از اینجابیرون روید خواهم کشید!»؛ وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ.
«أَکِیدَنَّ» از ماده «کید» گرفته شده که به معنی طرح پنهانی و چاره‌اندیشی مخفیانه است. منظورش این بود که به آنها با صراحت بفهماند سرانجام از یک فرصت استفاده خواهم کرد و آنها را درهم می‌شکنم!
اما عظمت و ابهت بت‌ها در نظر آنها شاید به آن پایه بود که این سخن را جدی نگرفتند و عکس‌العملی نشان ندادند. شاید فکر کردند مگر ممکن است انسانی به خود اجازه دهد این چنین با مقدسات یک قوم و ملت که حکومتشان هم صددرصد پشتیبان آن است بازی کند؟ با کدام جرأت؟ با کدام نیرو؟ از اینجا روشن می‌شود اینکه بعضی
ص: 60
گفته‌اند این جمله را در دل گفته و یا به طور خصوصی با بعضی در میان نهاده، به هیچ وجه نیازی به آن نیست، بخصوص اینکه کاملا بر خلاف ظاهر آیه است.
به علاوه در چند آیه بعد می‌خوانیم: «بت‌پرستان به یاد این گفتار ابراهیم علیه السلام افتادند و گفتند ما شنیدیم جوانی سخن از توطئه در باره بت‌ها می‌گفت».
به هر حال ابراهیم علیه السلام در یک روز که بتخانه خلوت بود و هیچ‌کس از بت‌پرستان در آنجا حضور نداشت، طرح خود را عملی کرد.
توضیح اینکه طبق نقل بعضی از مفسران، بت‌پرستان در هر سال، روز خاصی را برای بت‌ها عید می‌گرفتند، غذاهایی در بت خانه حاضر کرده، سپس دسته جمعی به بیرون شهر حرکت می‌کردند و در پایان روز بازمی‌گشتند و به بت خانه می‌آمدند تا از آن غذاها که به اعتقادشان تبرک یافته بود، بخورند.
به ابراهیم علیه السلام نیز پیشنهاد کردند او هم با آنها برود، ولی او به عذر بیماری با آنها نرفت.
به هر حال او بی‌آنکه از خطرات این کار بترسد و یا از طوفانی که پشت سر این عمل به وجود می‌آید هراسی به دل راه دهد، مردانه وارد میدان شد و با یک دنیا قهرمانی به جنگ این خدایان پوشالی رفت که آن همه علاقمند متعصب و نادان داشتند، به طوری که قرآن می‌گوید: «همه آنها را قطعه قطعه کرد، جز بت بزرگی که داشتند!»؛ فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلَّا کَبِیراً لَهُمْ .... و هدفش این بود، شاید بت‌پرستان به سراغ او بیایند و او هم تمام گفتنی‌ها را بگوید؛ ... لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ.
(1)

نکته‌ها:

1- بت‌پرستی در اشکال گوناگون‌

درست است که ما از لفظ بت پرستی بیشتر متوجه بت‌های سنگی و چوبی می‌شویم، ولی از یک نظر بت و بت پرستی مفهوم وسیعی دارد که هر نوع توجه به غیر خداوند را، در هر شکل و صورت شامل می‌شود.
طبق حدیث معروف، «هر چه انسان را به خود مشغول و از خداوند دور سازد، بت


1- 1. بسیاری از مفسران، مرجع ضمیر «الیه» را ابراهیم علیه السلام دانسته‌اند.

ص: 61
او است!»؛ «کُلَّما شَغَلَکَ عَنِ اللَّهِ فَهُوَ صَنَمُکَ»! در حدیثی از اصبغ‌بن نباته که یکی از یاران معروف علی علیه السلام است، می‌خوانیم: «إِنَّ عَلِیّاً مَرَّ بِقَوْمٍ یَلْعَبُونَ بِالشِّطْرَنْجِ فَقَالَ مَا هَذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ؟ لَقَدْ عَصَیْتُمُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ!»؛ «امیر مؤمنان علی علیه السلام از کنار جمعی می‌گذشت که مشغول بازی شطرنج بودند، فرمود: این مجسمه‌ها (و بت‌هایی) را که از آن جدا نمی‌شوید چیست؟ شما هم نافرمانی خدا کرده‌اید و هم عصیان پیامبر صلی الله علیه و آله.
(1)

2- گفتار بت‌پرستان و پاسخ ابراهیم علیه السلام‌

جالب اینکه بت‌پرستان در جواب ابراهیم علیه السلام، هم روی کثرت نفرات تکیه کردند و هم طول زمان، گفتند: ما پدران خود را بر این آیین و رسم یافتیم. او هم در هر دو قسمت به آنها پاسخ گفت، که هم شما و هم پدرانتان، همیشه در ضلال مبین بودید! یعنی انسان عاقل که دارای استقلال فکری است هرگز خود را پای بند این اوهام نمی‌کند، نه کثرت طرفداران طرح و سنتی را دلیل اصالت آن می‌داند و نه دوام و ریشه‌دار بودن آن را (2).
برهان دندان شکن ابراهیم علیه السلام
قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ (59) قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ (60) قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ (61) قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ (62) قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ (65) قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ (66)


1- 1. مجمع‌البیان، ذیل آیه مورد بحث.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 13، ص 334.

ص: 62
أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (67)
(1)
59- گفتند: هر کس با خدایان ما چنین کرده، قطعا از ستمگران است (و باید کیفر ببیند)!
60- (گروهی) گفتند: شنیدیم جوانی از (مخالفت با) بت‌ها سخن می‌گفت که او را ابراهیم علیه السلام می‌گفتند.
61- (عده‌ای) گفتند: او را در برابر چشم مردم بیاورید تا گواهی دهند.
62- (هنگامی که ابراهیم علیه السلام را حاضر کردند) گفتند تو این کار را با خدایان ما کرده‌ای، ای ابراهیم؟!
63- گفت: بلکه بزرگشان کرده باشد! از آنها سؤال کنید اگر سخن می‌گویند!!
64- آنها به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا که شما ستمگرید.
65- سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (و حکم وجدان را به کلی فراموش کردند و گفتند:) تو می‌دانی که اینها سخن نمی‌گویند!
66- (ابراهیم) گفت: آیا جز خدا چیزی را می‌پرستید که نه کمترین سودی برای شما دارد و نه زیانی می‌رساند (که به سودشان چشم دوخته باشید یا از زیانشان بترسید).
67- اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا پرستش می‌کنید، آیا اندیشه نمی‌کنید (و عقل ندارید)؟!

برهان دندان‌شکن ابراهیم‌

سرانجام آن روز عید به پایان رسید و بت‌پرستان شادی کنان به شهر بازگشتند و یک سر به سراغ بت خانه آمدند، تا هم عرض ارادتی به پیشگاه بتان کنند و هم از غذاهایی که به زعم آنها در کنار بت‌ها برکت یافته بود بخورند.
همین که وارد بت خانه شدند، با صحنه‌ای روبرو شدند که هوش از سرشان پرید، به جای آن بت خانه آباد با تلی از بت‌های دست و پا شکسته و به هم ریخته روبرو شدند! فریادشان بلند شد: «صدا زدند: چه کسی این بلا را بر سر خدایان ما آورده است؟!» «قالُوا


1- 1. انبیاء.

ص: 63
مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا».
(1)
مسلماً هر کس بوده از ظالمان و ستمگران است؛ «إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ».
او هم به خدایان ما ستم کرده و هم به جامعه و جمعیت ما و هم به خودش! چرا که با این عمل خویشتن را در معرض نابودی قرار داده است.
اما گروهی که تهدیدهای ابراهیم علیه السلام را نسبت به بت‌ها در خاطر داشتند و طرز رفتار اهانت‌آمیز او را با این معبودهای ساختگی می‌دانستند، «گفتند: ما شنیدیم جوانکی سخن از بت‌ها می‌گفت و از آنها به بدی یاد می‌کرد که نامش ابراهیم علیه السلام است»؛ قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ. (2)
درست است که ابراهیم علیه السلام طبق بعضی از روایات در آن موقع کاملا جوان بود و احتمالا سنش از 16 سال تجاوز نمی‌کرد و درست است که تمام ویژگی‌های جوانمردان، شجاعت، شهامت، صراحت و قاطعیت در وجودش جمع بود، ولی مسلما منظور بت‌پرستان از این تعبیر چیزی جز تحقیر نبوده، بگویند ابراهیم علیه السلام این کار را کرده، گفتند جوانی که به او ابراهیم علیه السلام می‌گفتند چنین می‌گفت ..؛ یعنی فردی کاملا گمنام و از نظر آنان بی‌شخصیت.
اصولا معمول این است هنگامی که جنایتی در نقطه‌ای رخ می‌دهد، برای پیدا کردن شخصی که آن کار را انجام داده به دنبال ارتباطهای خصومت‌آمیز می‌گردند و مسلما در آن محیط کسی جز ابراهیم علیه السلام آشکارا با بت‌ها گلاویز نبود، و لذا تمام افکار متوجه او شد. جمعیت گفتند: «اکنون که چنین است پس بروید او را در برابر چشم مردم حاضر کنید تا آنها که می‌شناسند و خبر دارند گواهی دهند»؛ قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ.
بعضی از مفسران نیز این احتمال را داده‌اند که منظور مشاهده صحنه مجازات و کیفر ابراهیم علیه السلام است، نه شهادت و گواهی بر مجرم بودن او، اما با توجه به آیات بعد که


1- 1. برخی از مفسران کلمه «من» را در اینجا، موصوله دانسته‌اند ولی با توجه به آیه بعد که در حکم پاسخ سئوال است، به نظر می‌رسد که «من» در اینجا استفهامیه باشد.
2- 2. همانگونه که پیشتر اشاره کردیم بت پرستان حاضر نبودند بگویند این جوان از بت‌ها عیب‌جویی می‌کرد و تنها گفتند: سخن از بت‌ها می‌گفت.

ص: 64
بیشتر جنبه بازپرسی دارد، این احتمال منتفی است، به علاوه تعبیر به کلمه لعل (شاید) نیز متناسب با معنی دوم نیست؛ زیرا اگر مردم در برابر صحنه مجازات حضور یابند، طبعا مشاهده خواهند کرد، شاید ندارد.
جارچیان در اطراف شهر فریاد زدند که هر کس از ماجرای خصومت ابراهیم علیه السلام و بدگویی او نسبت به بت‌ها آگاه است، حاضر شود و به زودی هم آنها که از این موضوع آگاه بودند و هم سایر مردم اجتماع کردند تا ببینند سرانجام کار این متهم به کجا خواهد رسید؟
شور و ولوله عجیبی در مردم افتاده بود، چرا که از نظر آنها جنایتی بی‌سابقه توسط یک جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود که بنیان دینی مردم محیط را به لرزه درآورده بود.
سرانجام محکمه و دادگاه تشکیل شد، زعمای قوم در آنجا جمع بودند. بعضی می‌گویند: خود نمرود نیز بر این ماجرا نظارت داشت.
نخستین سؤالی که از ابراهیم علیه السلام کردند این بود پرسیدند: «تویی که این کار را با خدایان ما کرده‌ای؟ ای ابراهیم!»؛ قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ، آنها حتی حاضر نبودند بگویند تو خدایان ما را شکسته‌ای و قطعه قطعه کرده‌ای، بلکه تنها پرسیدند: تو این کار را با خدایان ما کردی؟ ابراهیم علیه السلام آنچنان جوابی گفت که آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصره‌ای که قدرت بر نجات از آن نداشتند ابراهیم علیه السلام گفت: «بلکه این کار را این بت بزرگ آنها کرده! از آنها سؤال کنید اگر سخن می‌گویند!»؛ قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ.
اصول جرم‌شناسی می‌گوید، متهم کسی است که آثار جرم را همراه دارد، در اینجا آثار جرم در دست بت بزرگ است (طبق روایت معروفی ابراهیم علیه السلام تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت).
اصلا چرا شما به سراغ من آمدید؟ چرا خدای بزرگتان را متهم نمی‌کنید؟ آیا احتمال نمی‌دهید او از دست خدایان کوچک خشمگین شده و یا آنها را رقیب آینده خود فرض کرده و حساب همه را یکجا رسیده است؟!
از آنجا که ظاهر این تعبیر به نظر مفسران با واقعیت تطبیق نمی‌داده و از آنجا که
ص: 65
ابراهیم علیه السلام پیامبر است و معصوم و هرگز دروغ نمی‌گوید، در تفسیر این جمله، مطالب مختلفی گفته‌اند.
آنچه از همه بهتر به نظر می‌رسد این است که ابراهیم علیه السلام به طور قطع این عمل را به بت بزرگ نسبت داد، ولی تمام قراین شهادت می‌داد که او قصد جدی از این سخن ندارد، بلکه می‌خواسته عقاید مسلم بت‌پرستان را که خرافی و بی‌اساس بوده است به رخ آنها بکشد، به آنها بفهماند که این سنگ و چوب‌های بی‌جان آنقدر بی‌عرضه‌اند که حتی نمی‌توانند یک جمله سخن بگویند و از عبادت‌کنندگانشان یاری بطلبند، تا چه رسد که بخواهند به حل مشکلات آنها بپردازند! نظیر این تعبیر در سخنان روزمره ما فراوان است که برای ابطال گفتار طرف، مسلمات او را به صورت امر یا اخبار و یا استفهام در برابرش می‌گذاریم تا محکوم شود و این به هیچ وجه دروغ نیست، دروغ آن است که قرینه‌ای همراه نداشته باشد.
در روایتی که در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده می‌خوانیم:
«إِنَّمَا قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا إِرَادَةَ الْإِصْلاحِ وَ دَلالَةً عَلَی أَنَّهُمْ لا یَفْعَلُونَ ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ مَا فَعَلُوهُ وَ مَا کَذَبَ» ابراهیم علیه السلام این سخن را به خاطر آن گفت که می‌خواست افکار آنها را اصلاح کند و به آنها بگوید که چنین کاری از بت‌ها ساخته نیست، سپس امام اضافه فرمود: «به خدا سوگند بت‌ها دست به چنان کاری نزده بودند، ابراهیم علیه السلام نیز دروغ نگفت».
جمعی از مفسران نیز احتمال داده‌اند که ابراهیم علیه السلام این مطلب را به صورت یک جمله شرطیه ادا کرد و گفت: «بت‌ها اگر سخن بگویند دست به چنین کاری زده‌اند»، و مسلما تعبیر خلاف واقع نبود؛ زیرا نه بت‌ها سخن می‌گفتند و نه چنین کاری از آنها سر زده بود، به مضمون همین تفسیر نیز حدیثی وارد شده است.
اما تفسیر اول صحیح‌تر به نظر می‌رسد؛ زیرا جمله شرطیه: إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ قیدی است برای سؤال کردن «فَسْئَلُوهُمْ»، نه برای جمله بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که: باید از بت‌های دست و پا شکسته سؤال شود که این بلا را چه کسی بر سر آنها آورده است؟ نه از بت بزرگ زیرا ضمیر «هم» و همچنین ضمیرهای إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ همه به صورت جمع است و این با
ص: 66
تفسیر اول سازگار است.
سخنان ابراهیم علیه السلام، بت‌پرستان را تکان داد، وجدان خفته آنها را بیدار کرد و همچون طوفانی که خاکسترهای فراوان را از روی شعله‌های آتش برگیرد و فروغ آن را آشکار سازد، فطرت توحیدی آنها را از پشت پرده‌های تعصب و جهل و غرور آشکار ساخت.
در یک لحظه کوتاه و زودگذر از این خواب عمیق و مرگ‌زا بیدار شدند، چنانکه قرآن می‌گوید: «آنها به وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند: حقا که شما ظالم و ستمگرید»؛ فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ.
(1)
هم به خویشتن و هم بر جامعه‌ای که به آن تعلق دارید و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمت‌ها ظلم و ستم کردید.
جالب اینکه در آیات قبل خواندیم، آنها ابراهیم علیه السلام را متهم به ظالم بودن کردند، ولی در اینجا دریافتند که ظالم اصلی و حقیقی خودشانند.
در واقع تمام مقصود ابراهیم علیه السلام از شکستن بت‌ها همین بود، هدف شکستن فکر بت‌پرستی و روح بت‌پرستی بود، و گرنه شکستن بت فایده‌ای ندارد، بت‌پرستان لجوج فورا بزرگتر و بیشتر از آن را می‌سازند و به جای آن می‌نهند، همان‌گونه که در تاریخ اقوام نادان و جاهل و متعصب، این مسأله، نمونه‌های فراوان دارد.
تا اینجا ابراهیم علیه السلام موفق شد یک مرحله بسیار حساس و ظریف تبلیغ خود را که بیدار ساختن وجدان‌های خفته، از طریق ایجاد یک طوفان روانی بود، اجرا کند.
ولی افسوس که زنگار جهل و تعصب و تقلید کورکورانه بیشتر از آن بود که با ندای صیقل‌بخش این قهرمان توحید به کلی زدوده شود.
افسوس که این بیداری روحانی و مقدس چندان به طول نیانجامید و در ضمیر آلوده و تاریکشان از طرف نیروهای اهریمنی و جهل قیامی بر ضد این نور توحیدی صورت گرفت و همه چیز به جای اول بازگشت، قرآن چه تعبیر لطیفی می‌کند: «سپس


1- 1. بعضی از مفسران این احتمال را نیز داده‌اند که منظور از فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ آن است که این سخن را با یکدیگر در میان نهادند.

ص: 67
آنها بر سرهاشان واژگونه شدند»؛ ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ.
برای اینکه از طرف خدایان گنگ و بسته دهانشان عذری بیاورند گفتند: «تو می‌دانی اینها هرگز سخن نمی‌گویند!»؛ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ، اینها همیشه خاموش‌اند و ابهت سکوت را نمی‌شکنند! و با این عذر پوشالی خواستند ضعف و زبونی و ذلت بت‌ها را کتمان کنند.
اینجا بود که میدانی برای استدلال منطقی در برابر ابراهیم علیه السلام قهرمان، گشوده شد تا شدیدترین حملات خود را متوجه آنها کند و مغزهایشان را زیر رگباری از سرزنش منطقی و بیدارکننده قرار دهد فریاد زد: «آیا شما معبودهای غیر خدا را می‌پرستید که نه کمترین سودی به حال شما دارند و نه کوچکترین ضرری»؛ قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ.
این خدایان پنداری که نه قدرت سخن دارند، نه شعور و درک، نه می‌توانند از خود دفاع کنند و نه می‌توانند بندگان را به حمایت خود بخوانند، اصلا چه کاری از اینها ساخته است و به چه درد می‌خورند؟!
پرستش یک معبود یا به خاطر شایستگی او برای عبودیت است، که این در باره بت‌های بی‌جان مفهوم ندارد و یا به خاطر انتظار سودی است که از ناحیه آنها عاید شود و یا ترس از زیانشان، ولی اقدام من به شکستن بت‌ها نشان داد که اینها کمترین بخاری ندارند، با این حال آیا این کار شما احمقانه نیست؟! باز این معلم توحید، سخن را از این هم فراتر برد و با تازیانه‌های سرزنش بر روح بی‌دردشان کوبید و گفت:
«اف بر شما، و بر این معبودهایی که غیر از اللَّه انتخاب کرده‌اید!»؛ أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ.
«آیا هیچ اندیشه نمی‌کنید، و عقل در سر ندارید؟»؛ أَ فَلا تَعْقِلُونَ.
ولی در توبیخ و سرزنششان، ملایمت را از دست نداد، مبادا بیشتر لجاجت کنند.
(1)
در حقیقت ابراهیم علیه السلام بسیار حساب شده برنامه خود را تعقیب کرد، نخستین بار به هنگام دعوت آنها به‌سوی توحید صدا زد: «این مجسمه‌های بی‌روح چیست که شما


1- 1. درباره معنی «اف» در ج 13 تفسیر نمونه، ذیل آیه 23 سوره اسراء مفصل بحث شده است.

ص: 68
می‌پرستید؟ اگر می‌گویید سنت نیاکان شما است، هم شما و هم آنها گمراه بودید».
در دومین مرحله، اقدام به یک برنامه عملی کرد، تا نشان دهد این بت‌ها چنان قدرتی ندارند که هر کس نگاه چپ به آنان کند، نابودش کنند، مخصوصا با اخطار قبلی به سراغ بت‌ها رفت و آنها را به کلی درهم شکست، تا نشان دهد خیالاتی که آنها به هم بافته‌اند، همه بیهوده است.
در سومین مرحله در آن محاکمه تاریخی سخت، آنها را در بن‌بست قرار داد، گاه به سراغ فطرتشان رفت، زمانی به سراغ عقلشان، گاه اندرزشان داد، گاه سرزنش و توبیخ کرد.
خلاصه این معلم بزرگ الهی از هر دری وارد شد و آنچه در توان داشت به کار برد، ولی مسلماً قابلیت محل نیز شرط تأثیر است و این متاسفانه در آن قوم کمتر وجود داشت.
اما بدون شک، سخنان و کارهای ابراهیم علیه السلام به عنوان یک زمینه توحیدی و حداقل به صورت علامت‌های استفهام در مغزهای آنها باقی ماند و مقدمه‌ای برای بیداری و آگاهی گسترده‌تر در آینده شد.
از تواریخ استفاده می‌شود که گروهی هر چند از نظر تعداد اندک ولی از نظر ارزش بسیار، به او ایمان آوردند
(1) و آمادگی نسبی برای گروه دیگری فراهم گشت (2).

آنجا که آتش گلستان می‌شود



1- 1. کامل ابن‌اثیر، ج 1، ص 100.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 13، ص 442.

ص: 69
قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ (68) قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ (69) وَ أَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَخْسَرِینَ (70)
(1)
68- گفتند: او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید، اگر کاری از شما ساخته است.
69- (سرانجام او را به دریای آتش افکندند ولی ما) گفتیم: ای آتش سرد و سالم بر ابراهیم باش.
70- آنها می‌خواستند ابراهیم را با این نقشه نابود کنند، ولی ما آنها را زیانکارترین مردم قرار دادیم.
گرچه با استدلالات عملی و منطقی ابراهیم علیه السلام، همه بت‌پرستان محکوم شدند و خودشان هم در دل به این محکومیت اعتراف کردند، ولی لجاجت و تعصب شدید آنها مانع از پذیرش حق شد، به همین دلیل جای تعجب نیست که تصمیم بسیار شدید و خطرناکی در باره ابراهیم علیه السلام گرفتند و آن کشتن ابراهیم علیه السلام به بدترین صورت یعنی سوزاندن و خاکستر کردن بود!
معمولا رابطه معکوسی میان زور و منطق وجود دارد، هر قدر زور انسان بیشتر


1- 1. انبیا.

ص: 70
می‌شود، منطق او ضعیفتر می‌شود، جز در مردان حق که هر چه قوی‌تر می‌شوند، متواضع‌تر و منطقی‌تر می‌شوند.
زورگویان هنگامی که از طریق منطق به جایی نرسیدند، فورا تکیه بر زور و قدرتشان می‌کنند و در مورد ابراهیم علیه السلام درست از همین برنامه استفاده شد، چنانکه قرآن می‌گوید: «جمعیت فریاد زدند او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید، اگر کاری از دست شما ساخته است»؛ قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ.
سلطه‌گران زورگو برای تحریک توده‌های ناآگاه، معمولا از نقطه‌های ضعف روانی‌شان استفاده می‌کنند، چرا که آنها روانشناس و بر کار خود مسلط هستند! همان‌گونه که در این ماجرا کردند و شعارهایی دادند که به اصطلاح به رگ غیرت آنها برخورد، گفتند: اینها خدایان شما هستند، مقدساتتان به خطر افتاده، سنت نیاکانتان زیر پا گذاشته شده، غیرت و حمیت شما کجا است؟ چرا این قدر ضعیف و زبون هستید؟ چرا خدایانتان را یاری نمی‌دهید، ابراهیم علیه السلام را بسوزانید و خدایانتان را یاری بدهید، اگر کاری از شما ساخته است و توانی در تن و قدرتی در جان دارید. ببینید همه مردم از مقدساتشان دفاع می‌کنند، شما که همه چیزتان به خطر افتاده است.
خلاصه امثال این لاطایلات بسیار گفتند و مردم را بر ضد ابراهیم علیه السلام شوراندند، آنچنان که به جای چند بار هیزم که برای سوزاندن چندین نفر کافی است، هزاران بار بر روی هم ریختند و کوهی از هیزم، و به دنبال آن دریایی از آتش به وجود آوردند، تا با این عمل هم انتقام خود را بهتر گرفته باشند و هم ابهت و عظمت پنداری بت‌ها که سخت با برنامه ابراهیم علیه السلام آسیب دیده بود تا حدی تامین شود.
تاریخ نویسان در اینجا مطالب بسیاری نوشته‌اند که هیچ‌گونه بعید به نظر نمی‌رسد، از جمله اینکه می‌گویند: چهل روز مردم برای جمع‌آوری هیزم کوشیدند و از هر سو هیزم‌های خشک فراوانی جمع‌آوری کردند، کار به جایی رسید که حتی زنانی که کارشان در خانه پشم‌ریسی بود از درآمد آن، پشته هیزمی تهیه کرده بر آن می‌افزودند و بیماران نزدیک به مرگ از مال خود مبلغی برای خریداری هیزم وصیت می‌نمودند و حاجت‌مندان برای برآمدن حاجاتشان نذر می‌کردند که اگر به مقصود خود برسند، فلان مقدار هیزم بر آن بیافزایند.
ص: 71
به همین جهت هنگامی که آتش از جوانب مختلف در هیزم‌ها افکندند، به اندازه‌ای شعله‌اش عظیم بود که پرندگان قادر نبودند از آن منطقه بگذرند.
بدیهی است به چنین آتش گسترده‌ای نمی‌توان نزدیک شد، تا چه رسد به اینکه بخواهند ابراهیم علیه السلام را در آن بیفکنند، ناچار از منجنیق استفاده کردند، ابراهیم علیه السلام را بر لای آن نهاده و با یک حرکت سریع به درون آن دریای آتش پرتاب نمودند.
(1)
در روایاتی که از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده می‌خوانیم:
هنگامی که ابراهیم علیه السلام را بالای منجنیق گذاشتند و می‌خواستند در آتش بیفکنند، آسمان و زمین و فرشتگان فریاد برکشیدند و از پیشگاه خداوند تقاضا کردند که این قهرمان توحید و رهبر آزاد مردان را حفظ کند.
و نیز نقل کرده‌اند: جبرئیل به ملاقات ابراهیم علیه السلام آمد و به او گفت: «أَ لَکَ حاجَةٌ؟» آیا نیازی داری تا به تو کمک کنم؟» ابراهیم علیه السلام در یک عبارت کوتاه گفت: «أَمَّا إِلَیْکَ فَلا» اما به تو، نه! به آن کسی نیاز دارم که از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق است». در این هنگام جبرئیل به او پیشنهاد کرد و گفت: «فَاسْأَلْ رَبَّکَ» پس نیازت را از خدا بخواه»، و او در پاسخ گفت: «حَسْبِی مِنْ سُؤالِی عِلْمُهُ بِحالِی»؛ «همین اندازه که او از حال من آگاه است کافی است!» (2)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: در این هنگام ابراهیم علیه السلام با خداوند چنین راز و نیاز کرد: «یَا أَحَدُ، یَا صَمَدُ، یَا مَنْ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ، تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ» (3) این دعا به عبارت‌های دیگری در کتب دیگر نیز آمده است.
به هر حال ابراهیم علیه السلام در میان هلهله و شادی و غریو فریاد مردم به درون شعله‌های آتش فرستاده شد، آنچنان مردم فریاد شادی کشیدند که گویی شکننده بت‌ها برای همیشه نابود و خاکستر شد.
اما خدایی که همه چیز سر بر فرمان او است، حتی سوزندگی را او به آتش یاد داده و رمز محبت را او به مادران آموخته، اراده کرد این بنده مؤمن خالص در این دریای آتش


1- 1. کامل ابن اثیر، ج 1، ص 98، مجمع‌البیان، المیزان، تفسیر فخر رازی و قرطبی، ذیل آیه مورد بحث.
2- 2. المیزان، ج 14، ص 336، به نقل از اصول کافی.
3- 3. تفسیر فخر رازی، ذیل آیه مورد بحث.

ص: 72
سالم بماند، تا سند دیگری بر اسناد افتخارش بیفزاید، چنانکه قرآن در اینجا می‌گوید:
«به آتش گفتیم ای آتش سرد و سالم بر ابراهیم علیه السلام باش»؛ قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ، بدون شک فرمان خداوند در اینجا، فرمان تکوینی بود. همان فرمان که درجهان هستی‌به خورشید وماه وزمین وآسمان وآب وآتش وگیاهان وپرندگان می‌دهد.
معروف چنین است که آتش آنچنان سرد و ملایم شد که دندان ابراهیم علیه السلام از شدت سرما به هم می‌خورد و باز به گفته بعضی از مفسران، اگر تعبیر به سلاماً نبود، آتش آنچنان سرد می‌شد که جان ابراهیم علیه السلام از سرما به خطر می‌افتاد!
نیز در روایت معروفی می‌خوانیم، آتش نمرودی تبدیل به گلستان زیبایی شد.
حتی بعضی گفته‌اند آن روز که ابراهیم علیه السلام در آتش بود، آرامترین و بهترین و راحت‌ترین روزهای عمرش محسوب می‌شد.
(1)
به هر حال در اینکه آتش چگونه ابراهیم علیه السلام را نسوزاند، در میان مفسران گفتگو بسیار است ولی اجمال سخن این است که با توجه به بینش توحیدی، هیچ سببی بی‌فرمان خدا کاری از او ساخته نیست، یک روز به کارد در دست ابراهیم علیه السلام می‌گوید نبر! و روز دیگر به آتش می‌گوید مسوزان! و یک روز هم به آبی که مایه حیات است فرمان می‌دهد غرق کن فرعون و فرعونیان را.
در آخرین آیه مورد بحث به عنوان نتیجه‌گیری کوتاه و فشرده می‌فرماید: «آنها تصمیم گرفتند که ابراهیم علیه السلام را با نقشه حساب شده و خطرناکی نابود کنند، ولی ما آنها را زیان‌کارترین مردم قرار دادیم»؛ فَأَرادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْناهُمُ اْلأَسْفَلِینَ.
ناگفته پیدا است که با سالم ماندن ابراهیم علیه السلام در میان آتش، صحنه به کلی دگرگون شد، غریو شادی فرو نشست، دهان‌ها از تعجب باز ماند، جمعی آشکار در گوشی با هم در باره این پدیده عجیب سخن می‌گفتند، عظمت ابراهیم علیه السلام و خدای او ورد زبان‌ها شد و موجودیت دستگاه نمرود به خطر افتاده ولی باز هم تعجب و لجاجت مانع از پذیرش حق به طور کامل شد، هر چند دل‌های بیدار بهره خود را از این ماجرا بردند و بر ایمانشان نسبت به خدای ابراهیم علیه السلام افزوده شد، گرچه این گروه در اقلیت بودند.

نکته‌ها:

1- سبب‌سازی و سبب‌سوزی‌



1- 1. تفسیر فخر رازی، ذیل آیه مورد بحث.

ص: 73
گاه می‌شود انسان در عالم اسباب چنان غرق می‌شود که خیال می‌کند این آثار و خواص از آن خود این موجودات است و از آن مبدأ بزرگی که این آثار مختلف را به این موجودات بخشیده غافل می‌شود، در اینجا خداوند برای بیدار ساختن بندگان دست به سبب سازی و سبب‌سوزی می‌زند.
موجوداتی که ظاهراً کاری از آنها ساخته نیست، سرچشمه آثار عظیمی می‌شوند.
به عنکبوت فرمان می‌دهد چند تار سست و ضعیف بر در غار ثور تنیده و با همین چند تار کسانی‌راکه درتعقیب‌پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله همه‌جا می‌گشتند واگر اورا می‌یافتندنابود می‌کردند، مایوس می‌سازد و با همین وسیله کوچک مسیر تاریخ جهان را دگرگون می‌کند.
گاه اسبابی را که در عالم ماده ضرب المثل هستند (آتش در سوزندگی و کارد در برندگی) را از کار می‌اندازد، تا معلوم شود اینها هم از خود چیزی ندارند که اگر رب جلیل نهیشان کند، از کار می‌افتند. حتی اگر ابراهیم خلیل علیه السلام فرمان دهد.
توجه به این واقعیت‌ها که نمونه‌های فراوان آن را کم و بیش در زندگی دیده‌ایم، روح توحید و توکل را در بندگی مؤمن آنچنان زنده و بیدار می‌کند که به او نمی‌اندیشند و از غیر او یاری‌نمی‌طلبند، خاموش‌کردن آتش مشکلات را تنها از او می‌خواهند و نابودی کید دشمنان را از درگاه او می‌طلبند، جز او نمی‌بینند و از غیر او چیزی تمنا نمی‌کنند.

2- نوجوان قهرمان‌

در بعضی از کتب تفسیر آمده است ابراهیم علیه السلام به هنگامی که در آتش افکنده شد، شانزده سال بیشتر نداشت (1) و بعضی دیگر سن او را در آن هنگام 26 سال ذکر کرده‌اند. (2)
به هر حال او در سنین جوانی بوده است و با آنکه ظاهراً یار و یاوری نداشت، با طاغوت بزرگ زمان خود که حامی طاغوت‌های دیگر بود پنجه در افکند و یک تنه به


1- 1. مجمع‌البیان، ذیل آیه مورد بحث.
2- 2. تفسیر قرطبی، ج 6.

ص: 74
مبارزه جهل و خرافات و شرک رفت و تمام مقدسات پنداری محیط را به بازی گرفت و از خشم و انتقام مردم کمترین وحشتی به خود راه نداد، چرا که قلبش از عشق خداوند پر و توکل و تکیه‌اش بر ذات پاک او بود.
(1)
آری چنین است ایمان، که در هر جا پیدا شود شهامت می‌آفریند و در هر کس وجود داشته باشد شکست‌ناپذیر است!
در دنیای طوفانی امروز، مهمترین سرمایه‌ای که مسلمانان برای مبارزه با قدرت‌های اهریمنی بزرگ باید پیدا کنند، همین سرمایه بزرگ است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَشَدُّ مِنْ زُبَرَ الْحَدِیدِ، إِنَّ زُبَرَ الْحَدِیدِ إِذا دَخَلَ النَّارَ تَغَیَّرَ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَوْ قُتِلَ ثَمَّ نُشِرَ ثُمَّ قُتِلَ لَمْ یَتَغَیّرْ قَلْبُهُ». (2)
«مؤمن از قطعات آهن و فولاد محکمتر است، چرا که آهن و فولاد هنگامی که داخل آتش شود تغییر می‌یابد، ولی مؤمن اگر کشته و سپس مبعوث شود و باز هم کشته شود، قلبش تغییر نمی‌کند.» (3)

3- ابراهیم علیه السلام و نمرود

در تواریخ آمده است هنگامی که ابراهیم علیه السلام را در آتش افکندند، نمرود یقین داشت که ابراهیم علیه السلام تبدیل به مشتی خاکستر شده است، اما هنگامی که خوب نظر کرد، او را زنده دید، به اطرافیانش گفت: من ابراهیم علیه السلام را زنده می‌بینم، شاید اشتباه می‌کنم! بر فراز بلندی رفت و خوب مشاهده کرد، دید مطلب همین است، نمرود فریاد زد ای ابراهیم علیه السلام! به راستی که خدای تو بزرگ است و آنقدر قدرت دارد که میان تو و آتش حایلی ایجاد کرده! ... اکنون که چنین است من می‌خواهم به خاطر این قدرت و عظمت، برای او قربانی کنم (و چهار هزار قربانی برای این کار آماده کرده) ولی ابراهیم علیه السلام به او


1- 1. تفسیر نمونه، ج 13، ص 449.
2- 2. بحارالأنوار، ج 64، ص 303.
3- 3. سفینةالبحار، ج 1، ص 37، ماده أمن.

ص: 75
گوشزد نمود که هیچگونه قربانی (و کار خیر) از تو پذیرفته نخواهد شد، مگر اینکه قبلا ایمان آوری.
اما نمرود در پاسخ گفت: «در این صورت سلطنت و حکومتم بر باد خواهد رفت و تحمل آن برای من ممکن نیست»! به هر حال این حوادث باعث شد که گروهی از بیداردلان آگاه به خدای ابراهیم علیه السلام ایمان آورند و یا بر ایمانشان بیفزاید (و شاید همین ماجرا سبب شد که نمرود عکس العمل شدیدی در برابر ابراهیم علیه السلام نشان ندهد و تنها به تبعید او از سرزمین بابل قناعت کند)
(1) و (2)

دلایل توحید در آسمانها



1- 1. کامل ابن اثیر، ج 1، ص 99.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 13، ص 450.

ص: 76
وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ (75) فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ (76) فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ (77) فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّی هذا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ یا قَوْمِ إِنِّی بَرِی‌ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ (78) إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (79)
75- اینچنین ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم، تا اهل یقین گردد.
76- هنگامی که (تاریکی) شب او را پوشانید ستاره‌ای مشاهده کرد گفت: این خدای من است؟ اما هنگامی که غروب کرد گفت غروب کنندگان را دوست ندارم.
77- و هنگامی که ماه را دید (که سینه افق را) می‌شکافد گفت این خدای من است؟
ص: 77
اما هنگامی که (آنهم) افول کرد گفت اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند، مسلما از جمعیت گمراهان خواهم بود.
78- و هنگامی که خورشید را دید (که سینه افق را) می‌شکافت گفت این خدای من است؟ این (که از همه) بزرگتر است، اما هنگامی که غروب کرد گفت ای قوم! من از شریک‌هایی که شما (برای خدا) می‌سازید، بیزارم.
79- من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان‌ها و زمین را آفریده من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.
در تعقیب نکوهشی که ابراهیم علیه السلام از بت‌ها داشت و دعوتی که از آزر برای ترک بت پرستی نمود، در این آیات خداوند به مبارزات منطقی ابراهیم علیه السلام با گروه‌های مختلف بت پرستان اشاره کرده و چگونگی پی بردن او را به اصل توحید از طریق استدلالات روشن عقلی شرح می‌دهد.
نخست می‌گوید: «همانطور که ابراهیم علیه السلام را از زیان‌های بت پرستی آگاه ساختیم، همچنین مالکیت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمین به او نشان دادیم»؛ وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ.
(1)
ملکوت در اصل از ریشه ملک (بر وزن حکم) به معنی حکومت و مالکیت است، «واو» و «ت» برای تأکید و مبالغه به آن اضافه شده، بنابراین منظور از آن در اینجا، حکومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستی است.
این آیه گویا اجمالی از تفصیلی است که در آیات بعد درباره مشاهده وضع خورشید و ماه و ستارگان و پی بردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان، آمده است.
یعنی قرآن ابتدا مجملی از مجموع آن قضایا را ذکر کرده، سپس به شرح آنها پرداخته است و به این ترتیب منظور از نشان دادن ملکوت آسمان و زمین، به ابراهیم علیه السلام روشن می‌شود.


1- 1. بنابر این در آیه حذف و تقدیری وجود دارد که از آیات قبل روشن می‌شود و در حقیقت مضمون آیه چنین است: «کما ارینا ابراهیم قبح ما کان علیه قومه من عبادة الاصنام کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات والارض».

ص: 78
در پایان آیه‌می‌فرماید: «هدف ما این بود که ابراهیم علیه السلام اهل یقین گردد»؛ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ.
شک نیست که ابراهیم علیه السلام یقین استدلالی و فطری به یگانگی خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرینش این یقین به سر حد کمال رسید، همانطور که ایمان به معاد و رستاخیز داشت ولی با مشاهده مرغان سر بریده‌ای که زنده شدند، ایمان او به مرحله عین الیقین رسید.
در آیات بعد، این موضوع را به طور مشروح بیان کرده و استدلال ابراهیم علیه السلام را از افول و غروب ستاره و خورشید بر عدم الوهیت آنها روشن می‌سازد.
نخست می‌گوید: هنگامی که پرده تاریک شب، جهان را در زیر پوشش خود قرار داد، ستاره‌ای در برابر دیدگان او خودنمایی کرد، ابراهیم علیه السلام صدا زد این خدای من است؟! «اما به هنگامی که غروب کرد، با قاطعیت تمام گفت: من هیچگاه غروب کنندگان را دوست نمی‌دارم و آنها را شایسته عبودیت و ربوبیت نمی‌دانم»؛ فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ.
بار دیگر چشم بر صفحه آسمان دوخت این بار قرص سیم‌گون ماه با فروغ و درخشش دلپذیر خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود، هنگامی که ماه را دید، ابراهیم علیه السلام صدا زد این است پروردگار من؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق کشید، ابراهیم علیه السلام جستجوگر گفت: اگر پروردگار من مرا به سوی خود رهنمون نشود، در صف گمراهان قرار خواهم گرفت!؛ فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ.
در این هنگام شب به پایان رسیده بود و پرده‌های تاریک خود را جمع کرده و از صحنه آسمان می‌گریخت، خورشید از افق مشرق سر برآورده و نور زیبا و لطیف خود را همچون یک پارچه زربفت بر کوه و دشت و بیابان می‌گسترد، همین که چشم حقیقت بین ابراهیم علیه السلام بر نور خیره‌کننده آن افتاد، صدا زد خدای من! این است؟! اینکه از همه بزرگتر و پرفروغ‌تر است!، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشید در دهان هیولای شب، ابراهیم علیه السلام آخرین سخن خویش را ادا کرد و گفت: ای جمعیت! من از همه این معبودهای ساختگی که شریک خدا قرار داده‌اید، بیزارم؛ فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ
ص: 79
هذا رَبِّی هذا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ یا قَوْمِ إِنِّی بَرِی‌ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ.
اکنون که فهمیدم در ماورای این مخلوقات متغیر و محدود و اسیر چنگال قوانین طبیعت، خدایی است قادر و حاکم بر نظام کاینات، «من روی خود را به سوی کسی می‌کنم که آسمان‌ها و زمین را آفرید و در این عقیده خود کمترین شرک راه نمی‌دهم، من موحد خالصم و از مشرکان نیستم»؛ إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ.
در تفسیر این آیه و آیات بعد و اینکه چگونه ابراهیم علیه السلام موحد و یکتاپرست به ستاره آسمان اشاره کرده و می‌گوید: «این خدای من است» مفسران گفتگو بسیار کرده‌اند و از میان همه تفاسیر دو تفسیر قابل ملاحظه‌تر است که هر کدام از آن را بعضی از مفسران بزرگ اختیار کرده و در منابع حدیث نیز شواهدی بر آن وجود دارد:
نخست اینکه ابراهیم علیه السلام شخصا می‌خواست درباره خداشناسی بیندیشد و معبودی را که با فطرت پاک خویش در اعماق جانش می‌یافت پیدا کند، او خداوند را با نور فطرت و دلیل اجمالی عقل شناخته بود و تمام تعبیراتش نشان می‌دهد که در وجود او هیچگونه تردیدی نداشت، اما در جستجوی مصداق حقیقی او بود، بلکه مصداق حقیقی او را نیز می‌دانست، اما می‌خواست از طریق استدلالات روشن‌تر عقلی به مرحله حق الیقین برسد و این جریان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ یا قبل از بلوغ بود.
در پاره‌ای از روایات و تواریخ می‌خوانیم، این نخستین بار بود که ابراهیم علیه السلام چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نیلگون آسمان شب با چراغ‌های فروزنده و پر فروغش را می‌دید؛ زیرا مادرش او را از همان دوران طفولیت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار، در درون غاری پرورش می‌داد.
اما این بسیار بعید به نظر می‌رسید که انسانی سال‌ها درون غاری زندگی کند و حتی در یک شب تاریک نیز یک گام از آن بیرون نگذارد، شاید تقویت این احتمال در نظر بعضی به خاطر جمله «رَأی کَوْکَباً» باشد که مفهومش این است که تا آن زمان ستاره‌ای را ندیده بود.
ولی این تعبیر به هیچ وجه چنین مفهومی را در بر ندارد، بلکه منظور این است، اگر چه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشید را بسیار دیده بود، ولی به عنوان یک محقق
ص: 80
توحید، این نخستین بار بود که به آنها نظر می‌دوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفی مقام خدایی از آنها اندیشه می‌کرد. در حقیقت ابراهیم علیه السلام بارها آنها را دیده بود اما نه با این چشم.
بنابراین هنگامی که ابراهیم علیه السلام می‌گوید: «هذا رَبِّی»؛ «این خدای من است.» به عنوان یک خبر قطعی نیست، بلکه به عنوان یک فرض و احتمال، برای تفکر و اندیشیدن است.
درست مثل اینکه ما می‌خواهیم در علت حادثه‌ای پی‌جویی کنیم، تمام احتمالات و فرض‌ها را یک یک مورد مطالعه قرار می‌دهیم و لوازم هر یک را بررسی می‌کنیم تا علت حقیقی را بیابیم و چنین چیزی نه کفر است و نه حتی دلالت بر نفی ایمان می‌کند، بلکه راهی است برای تحقیق بیشتر و شناسایی بهتر و رسیدن به مراحل بالاتر ایمان، همانطور که در جریان معاد نیز، ابراهیم علیه السلام برای رسیدن به مرحله شهود و اطمینان ناشی از آن در صدد تحقیق بیشتر برآمد.
در تفسیر عیاشی از محمدبن مسلم از امام باقر یا صادق علیهما السلام چنین نقل شده است:
«قالَ فِی إِبْراهَیمَ علیه السلام إِذْ رَأی کَوْکَباً قالَ: إِنَّما کانَ طالِباً لِرَبِّهِ وَ لَمْ یَبْلُغْ کُفْراً، وز إِنَّهُ مَنْ فَکَّرَ مِنَ النّاسِ فِی مْثلِ ذلِکَ فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَتِهِ».
(1)
ابراهیم علیه السلام این سخن را به عنوان تحقیق گفت و هرگز سخن او کفر نبود و هر کس از مردم به عنوان تفکر و تحقیق این سخن را بگوید، همانند ابراهیم علیه السلام خواهد بود. (2)
در این زمینه دو روایت دیگر نیز در تفسیر نور الثقلین نقل شده است.
تفسیر دوم این است که ابراهیم علیه السلام این سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشید پرستان بیان کرد و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمین به سوی شام بود که با این اقوام برخورد کرد، ابراهیم علیه السلام که لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود، برای اینکه نظر عبادت کنندگان خورشید و ماه و ستارگان را به سوی خود جلب کند، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت: شما می‌گویید این ستاره زهره پروردگار من است، بسیار خوب؛ یعنی باشد که سرانجام این عقیده را برای شما بازگو کنم. چیزی نگذشت که


1- 1. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 364.
2- 2. نور الثقلین، ج 1، ص 738.

ص: 81
چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاریک افق پنهان شد اینجا بود که حربه محکم به دست ابراهیم علیه السلام افتاد و گفت: من هرگز چنین معبودی را نمی‌توانم بپذیرم.
بنابراین جمله «هذا رَبِّی»، مفهومش این است: به اعتقاد شما این خدای من است و یا اینکه آن را به عنوان استفهام گفت: آیا این خدای من است؟ در این زمینه نیز حدیثی در تفسیر نور الثقلین و سایر تفاسیر از عیون اخبار الرضا علیه السلام نقل شده است.

چگونگی استدلال ابراهیم بر توحید

اکنون این سؤال پیش می‌آید که ابراهیم علیه السلام چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفی ربوبیت آنها استدلال کرد؟
این استدلال ممکن است از سه راه باشد.
1- پروردگار و مربی موجودات (آنچنان که از کلمه رب استفاده می‌شود) باید همیشه ارتباط نزدیک با مخلوقات خود داشته باشد، لحظه‌ای نیز از آنها جدا نشود، بنابراین چگونه موجودی که غروب می‌کند و ساعت‌ها نور و برکت خود را برمی‌چیند و از بسیاری موجودات به کلی بیگانه می‌شود، می‌تواند پروردگار و رب آنها باشد؟!
2- موجودی که دارای غروب و طلوع است، اسیر چنگال قوانین است. چیزی که خود محکوم این قوانین است، چگونه می‌تواند حاکم بر آنها و مالک آنها باشد؟
او خود مخلوق ضعیفی است و سر بر فرمان آنها و توانایی کمترین انحراف و تخلف از آنها را ندارد.
3- موجودی که دارای حرکت است، حتما موجود حادثی خواهد بود؛ زیرا همان طور که مشروحا در فلسفه اثبات شده است، حرکت همه جا دلیل بر حدوث است؛ زیرا حرکت خود یک نوع وجود حادث است و چیزی که در معرض حوادث است یعنی دارای حرکت است نمی‌تواند یک وجود ازلی و ابدی باشد.
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1- در نخستین آیه مورد بحث کلمه «کَذلکَ» (اینچنین ...) جلب توجه می‌کند و مفهوم آن این است: همان طور که زیان‌های بت پرستی را برای عقل و خرد ابراهیم علیه السلام روشن ساختیم، حکومت و مالکیت خدا را بر آسمان و زمین نیز به او نشان دادیم، بعضی

ص: 82
از مفسران گفته‌اند: معنی آن این است که همان طور که آثار قدرت و حکومت خود را بر آسمان‌ها به تو نشان دادیم، به ابراهیم علیه السلام نیز نشان دادیم تا به وسیله آنها به خدا آشناتر شود.
2- جن (از ماده جن بر وزن فن) به معنی پوشانیدن چیزی است و در آیه مورد بحث، معنی جمله این است هنگامی که شب، چهره‌موجودات را از ابراهیم علیه السلام پوشانید ...
و اینکه به دیوانه مجنون گفته می‌شود به خاطر این است که گویا پرده‌ای بر عقل او کشیده شده است و اطلاق جن بر موجود نا پیدا نیز به همین ملاحظه است و جنین نیز به خاطر پوشیده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است که زمینش زیر درختان پوشیده است و قلب را جنان (بر وزن زمان) می‌گویند، چون در میان سینه نهفته است و یا اینکه اسرار انسان را نهفته می‌دارد.
3- در اینکه منظور از کوکبا (ستاره‌ای) کدام ستاره بود است؟ میان مفسران گفتگو است، ولی بیشتر مفسران ستاره زهره یا مشتری را ذکر کرده‌اند و از پاره‌ای از تواریخ استفاده می‌شود که این دو ستاره در زمان‌های قدیم مورد پرستش بوده، و جزو آلهه (خدایان) محسوب می‌شده است، ولی در حدیثی که از امام علی‌بن موسی الرضا علیه السلام در عیون الاخبار نقل شده تصریح شده است که این ستاره، ستاره زهره بوده است. در تفسیر علی‌بن ابراهیم علیه السلام نیز از امام صادق علیه السلام این موضوع، روایت شده است.
(1)
بعضی از مفسران گفته‌اند که مردم کلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع کرده، هر یک از سیارات را خالق یا رب النوع موجوداتی می‌شناختند، مریخ را رب النوع جنگ و مشتری را رب النوع عدل و علم و عطارد را رب النوع وزیران ... و آفتاب را پادشاه همه می‌دانستند! (2)
4- بازغ از ماده بزغ (بر وزن نذر) در اصل به معنی شکافتن و جاری ساختن خون است و لذا به جراحی کردن بیطار (دامپزشک) بزغ گفته می‌شود و اطلاق این کلمه بر طلوع آفتاب یا ماه در حقیقت آمیخته با یک نوع تشبیه زیبا است؛ زیرا آفتاب و ماه به


1- 1. تفسیر نور الثقلین، ج 1، صص 735 و 737.
2- 2. تفسیر ابوالفتوح، ج 4، ص 467.

ص: 83
هنگام طلوع خود گویا پرده تاریکی را می‌شکافند، علاوه بر این در کنار افق سرخی کمرنگی که بی‌شباهت به رنگ خون نیست، در اطراف خود ایجاد می‌کنند.
5- فطر از ماده فطور به معنی شکافتن است و همان طور که ذیل آیه 14 همین سوره نوشتیم، اطلاق این کلمه بر آفرینش آسمان و زمین شاید به خاطر این است که طبق علم امروز، روز اول، جهان توده واحدی بوده و بعد از هم شکافته شده و کرات آسمانی یکی پس از دیگری به وجود آمده‌اند. (برای توضیح بیشتر به تفسیر آیه مزبور مراجعه کنید).
6- حنیف به معنی خالص است، چنانکه شرح آن در ذیل آیه 67 سوره آل عمران، جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 461 بیان شد
(1).
گفتگوی ابراهیم با بت‌پرستان» گفتگوی ابراهیم با بت‌پرستان
وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّی فِی اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِکُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ یَشاءَ رَبِّی شَیْئاً وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْ‌ءٍ عِلْماً أَ فَلا تَتَذَکَّرُونَ (80) وَ کَیْفَ أَخافُ ما أَشْرَکْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ اْلأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82) وَ تِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهِیمَ عَلی قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (83) (2)
80- قوم او (ابراهیم) با وی به گفتگو پرداختند، گفت چرا درباره‌خدا با من گفتگو می‌کنید، در حالی که خداوند مرا (با دلایل روشن) هدایت کرده و من از آنچه شما شریک (خدا) قرار می‌دهید نمی‌ترسم (و به من زیانی نمی‌رسد) مگر پروردگارم چیزی را بخواهد، آگاهی پروردگار من آن چنان وسیع است که همه چیز را در بر می‌گیرد، آیا متذکر (و بیدار) نمی‌شوید؟!


1- 1. تفسیر نمونه، ج 5، ص 315.
2- 2. انعام.

ص: 84
81- چگونه من از بت‌های شما بترسم در حالی که شما از این نمی‌ترسید که برای خدا شریکی قرار داده‌اید که هیچگونه دلیلی درباره‌آن بر شما نازل نکرده، (راست بگویید) کدامیک از این دو جمعیت (بت پرستان و خدا پرستان) شایسته‌تر به امنیت (از مجازات) هستند، اگر شما می‌دانید.
82- (آری) آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک نیامیختند، امنیت مال آنها است و آنها هدایت یافتگانند.
83- اینها دلایل ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم، درجات هر کس را بخواهیم (و شایسته باشد) بالا می‌بریم، پروردگار تو حکیم و دانا است.
به دنبال بحثی که در آیات گذشته در زمینه استدلال‌های توحیدی ابراهیم علیه السلام گذشت، در این آیات اشاره به بحث و گفتگوی ابراهیم علیه السلام با قوم و جمعیت بت‌پرست شده است، نخست می‌گوید: «قوم ابراهیم علیه السلام با او به گفتگو و محاجه پرداختند»؛ وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ ....
ابراهیم علیه السلام در پاسخ آنها گفت، چرا درباره خداوند یگانه با من گفتگو و مخالفت می‌کنید، در حالی که خداوند مرا در پرتو دلایل منطقی و روشن به راه توحید هدایت کرده است؟؛ قالَ أَ تُحاجُّونِّی فِی اللَّهِ وَ قَدْ هَدانِ.
از این آیه به خوبی استفاده می‌شود که جمعیت بت پرستان قوم ابراهیم علیه السلام تلاش و کوشش داشتند که به هر قیمتی که ممکن است، او را از عقیده خود باز دارند و به آیین بت پرستی بکشانند ولی او با نهایت شهامت مقاومت کرد و با دلایل منطقی سخنان همه را پاسخ گفت.
در اینکه آنها به چه منطقی در برابر ابراهیم علیه السلام متوسل شدند، در این آیات صریحا چیزی نیامده است، ولی از پاسخ ابراهیم علیه السلام اجمالا روشن می‌شود که آنها او را تهدید به کیفر و خشم خدایان و بت‌ها کردند و او را از مخالفت آنها بیم دادند؛ زیرا در دنباله آیه، از زبان ابراهیم علیه السلام چنین می‌خوانیم: «من هرگز از بت‌های شما نمی‌ترسم زیرا آنها قدرتی ندارند که به کسی زیان برسانند»؛ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِکُونَ بِهِ.
هیچ‌کس و هیچ چیز نمی‌تواند به من زیانی برساند مگر اینکه خدا بخواهد؛ إِلَّا أَنْ
ص: 85
یَشاءَ رَبِّی شَیْئاً.
گویا ابراهیم علیه السلام با این جمله می‌خواهد یک پیش‌گیری احتمالی کند و بگوید اگر در گیرودار این مبارزه‌ها فرضا حادثه‌ای هم برای من پیش بیاید، هیچگونه ارتباطی به بت‌ها ندارد، بلکه مربوط به خواست پروردگار است. برای اینکه بت بی‌شعور و بی‌جان، مالک سود و زیان خود نیست تا چه رسد به اینکه مالک سود و زیان دیگری باشد.
سپس می‌گوید: «علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسیع است که همه چیز را در بر می‌گیرد»؛ وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْ‌ءٍ عِلْماً.
این جمله در حقیقت دلیلی برای جمله سابق است و آن اینکه بت‌ها هرگز نمی‌توانند منشا سود و زیانی باشند؛ زیرا هیچگونه علم و آگاهی ندارند و نخستین شرط برای رسانیدن سود و زیان، علم و شعور و آگاهی است، تنها خدایی که علم و دانشش همه چیز را احاطه کرده است، می‌تواند منشا سود و زیان باشد، پس چرا از خشم غیر او بترسم؟ و سرانجام برای تحریک فکر و اندیشه، آنان را مخاطب ساخته می‌گوید: «آیا با این همه باز متذکر و بیدار نمی‌شوید؟»؛ أَ فَلا تَتَذَکَّرُونَ.
در آیه بعد، منطق و استدلال دیگری را از ابراهیم علیه السلام بیان می‌کند که به جمعیت بت‌پرست می‌گوید: چگونه ممکن است من از بت‌ها بترسم و در برابر تهدیدهای شما وحشتی به خود راه دهم، با اینکه هیچگونه نشانه‌ای از عقل و شعور و قدرت در این بت‌ها نمی‌بینم؟ اما شما با اینکه به وجود خداوند ایمان دارید و قدرت و علم او را می‌دانید و هیچگونه دستوری به شما درباره‌پرستش بت‌ها نازل نکرده است، با این همه از خشم او نمی‌ترسید؟ من چگونه از خشم بت‌ها بترسم؟ وَ کَیْفَ أَخافُ ما أَشْرَکْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً.
(1)
زیرا می‌دانیم بت پرستان منکر وجود خداوندی که خالق آسمان‌ها و زمین است نبودند، بلکه بتها را شریک در عبادت او می‌ساختند و آنها را شفیع بر در درگاه او می‌پنداشتند. اکنون انصاف بدهید من باید احساس آرامش کنم یا شما؟! فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ


1- 1. «سلطان» به معنای برتری و پیروزی است و از آنجا که دلیل و برهان باعث پیروزی می‌شود، گاهی به آن سلطان گفته می‌شود و در آیه فوق به همین معنی است یعنی هیچگونه دلیل بر پرستش بتها از طریق عقل یا وحی وجود ندارد.

ص: 86
أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
در واقع منطق ابراهیم علیه السلام در اینجا یک منطق عقلی بر اساس این واقعیت است که شما مرا تهدید به خشم بت‌ها می‌کنید، در حالی که تأثیر وجودی آنها موهوم است، ولی از خشم خداوند بزرگ که من و شما، هر دو او را پذیرفته‌ایم و باید پیرو دستور او باشیم و هیچگونه دستوری از طرف او در باره پرستش بت‌ها نرسیده است، ترس و وحشتی ندارید. یک موضوع قطعی را رها کرده‌اید و به یک موضوع موهوم چسبیده‌اید؟
در آیه بعد پاسخی از زبان ابراهیم علیه السلام به سؤالی که خودش در آیه قبل مطرح نمود نقل شده است (این یک شیوه جالب در استدلالات علمی است که گاهی شخص استدلال کننده سؤالی از طرف مقابل می‌کند و خودش بلافاصله به پاسخ آن می‌پردازد.
اشاره به اینکه مطلب به قدری روشن است که هر کس پاسخ آن را باید بداند).
می‌گوید: «آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستم نیامیختند، امنیت برای آنها است و هدایت مخصوص آنها»؛ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ اْلأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ.
در روایتی که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده، نیز تأکید شده است که این سخن دنباله گفتگوی ابراهیم علیه السلام با بت پرستان است.
(1)
بعضی از مفسران احتمال داده‌اند که این جمله، بیان الهی باشد نه گفتار ابراهیم، ولی احتمال اول علاوه بر اینکه در روایت وارد شده با وضع و ترتیب آیات بهتر تطبیق می‌کند، اما این احتمال که این جمله گفتار بت پرستان باشد که پس از شنیدن قول ابراهیم علیه السلام بیدار شده باشند، بسیار بعید به نظر می‌رسد.

منظور از ظلم در اینجا چیست؟

معروف میان مفسران این‌است‌که به‌معنای شرک‌است وآنچه درسوره‌لقمان (آیه 12) آمده ... إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ؛ «شرک ستم‌بزرگی‌است» شاهد بر این معنی‌گرفته‌اند.
در روایتی نیز از ابن مسعود نقل شده که هنگامی که این آیه (آیه مورد بحث) نازل


1- 1. تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.

ص: 87
شد بر مردم گران آمد، عرض کردند: ای رسول خدا کیست که لااقل به خود ستم نکرده باشد (بنابراین همه مشمول این آیه اند) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: منظور آنچه شما فکر می‌کنید نیست، آیا گفته بنده صالح خدا (لقمان) را نشنیده‌اید که می‌گوید: فرزندم! برای خدا شریک قرار مده زیرا شرک، ظلم بزرگی است.
ولی از آنجا که آیات قرآن در بسیاری از موارد دو یا چند معنی را در بر دارد که ممکن است یکی از دیگری گسترده‌تر و عمومی‌تر باشد، این احتمال در آیه نیز هست، که امنیت اعم امنیت از مجازات پروردگار و یا امنیت از حوادث دردناک اجتماعی باشد.
یعنی جنگ‌ها، تجاوزها، مفاسد، جنایات، و حتی امنیت و آرامش روحی تنها موقعی به دست می‌آید که در جوامع انسانی دو اصل ایمان و عدالت اجتماعی، حکومت کند، اگر پایه‌های ایمان به خدا متزلزل شود و احساس مسؤولیت در برابر پروردگار از میان برود وعدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنیت در چنان جامعه‌ای وجود نخواهد داشت و به همین دلیل با تمام تلاش و کوششی که جمعی از اندیشمندان جهان برای برچیدن بساط ناامنی‌های مختلف در دنیا می‌کنند، روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنیت واقعی بیشتر می‌شود. دلیل این وضع همان است که در آیه فوق به آن اشاره شده یعنی پایه‌های ایمان لرزان و ظلم جای عدالت را گرفته است.
مخصوصا تأثیر ایمان در آرامش و امنیت روحی برای هیچ‌کس جای تردید نیست، همان طور که ناراحتی وجدان و سلب آرامش روانی به خاطر ارتکاب ظلم بر کسی پوشیده نیست.
در بعضی از روایات نیز از امام صادق علیه السلام نقل شده که منظور از آیه فوق این است که آنها که به دستور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در زمینه ولایت و رهبری امت اسلامی بعد از او ایمان بیاورند و آن را با ولایت و رهبری دیگران مخلوط نکنند امنیت از آن آنها است.
(1)
این تفسیر در حقیقت ناظر به ملاک و روح مطلب در آیه شریفه است. زیرا در این آیه سخن از رهبری و ولایت خداوند و آمیخته نکردن آن با رهبری غیر او است و از آنجا که رهبری علی علیه السلام به مقتضای إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ...، پرتوی از رهبری خدا و


1- 1. تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 740.

ص: 88
پیامبر صلی الله علیه و آله است و رهبری‌های تعیین نشده از طرف خداوند چنین نیست، آیه فوق با یک دید وسیع همه را شامل می‌شود. بنابراین منظور از این حدیث، این نیست که مفهوم آیه منحصرا این باشد، بلکه این تفسیر پرتوی از مفهوم اصلی آیه است.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که این آیه خوارج را که از ولایت ولی خدا بیرون رفتند و در ولایت و رهبری شیطان قرار گرفتند، شامل می‌شود.
(1)
آیه بعد یک اشاره اجمالی به تمام بحث‌های گذشته که در زمینه توحید و مبارزه با شرک از ابراهیم علیه السلام نقل شد کرده، می‌گوید: «اینها دلایلی بود که ما به ابراهیم علیه السلام در برابر قوم و جمعیتش دادیم»؛ وَ تِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهِیمَ عَلی قَوْمِهِ.
درست است که این استدلالات جنبه منطقی داشت، و ابراهیم علیه السلام به نیروی عقل و الهام فطرت به آنها رسیده بود، ولی چون این نیروی عقل و آن الهام فطرت همه از ناحیه خداوند است، خداوند همه این استدلالات را از مواهب خویش می‌شمرد که در دل‌های آماده همچون دل ابراهیم علیه السلام منعکس می‌شود.
قابل توجه اینکه «تِلْکَ» در لغت عرب، اسم اشاره برای بعید است. ولی گاهی اهمیت موضوع و بلند پایه بودن آن سبب می‌شود که حتی یک موضوع نزدیک با اسم اشاره بعید ذکر شود، مانند آن را در آغاز سوره بقره می‌خوانیم: ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ ...؛ «این کتاب بزرگ شک و تردیدی در آن راه ندارد».
سپس برای تکمیل این بحث می‌فرماید: «درجات هر کس را بخواهیم بلند می‌کنیم»؛ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ.
اما برای اینکه اشتباهی پیش نیاید که گمان کنند خداوند در این ترفیع درجه تبعیضی قایل می‌شود می‌فرماید: پروردگار تو، حکیم و عالم است و درجاتی را که می‌دهد روی آگاهی به شایستگی آنها و موافق موازین حکمت است و تا کسی شایسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ و. (2) (3)

هجرت ابراهیم علیه السلام از سرزمین بت پرستان‌



1- 1. تفسیر برهان، ج 1، ص 538.
2- 2. درباره درجه و فرق آن با درک در ج 4، ص 180، ذیل آیه 145 سوره نسا بحث شده است.
3- 3. تفسیر نمونه، ج 5، ص 323.

ص: 89
وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطاً إِلَی اْلأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها لِلْعالَمِینَ (71)
(1)
71- و او و لوط را به سرزمین (شام) که آن را برای همه جهانیان پر برکت ساختیم، نجات دادیم.
بسیاری از پیامبران در طول عمر خود، برای ادای رسالت خویش اقدام به هجرت کردند که از جمله آنها ابراهیم علیه السلام بود که در آیات مختلف قرآن روی مسأله هجرت او تکیه شده است.
از جمله در سوره عنکبوت آیه 26 می‌خوانیم: وَ قالَ إِنِّی مُهاجِرٌ إِلی رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ؛ «گفت من به سوی پروردگارم هجرت می‌کنم که او عزیز و حکیم است» و قرآن این سخن را بعد از مساله آتش‌سوزی ابراهیم علیه السلام در آنجا آورده است.»
حقیقت این است که رهبران الهی، هنگامی که رسالت خویش را در یک نقطه به اتمام می‌رساندند و یا محیط را آماده برای گسترش دعوت خویش نمی‌دیدند، برای اینکه رسالت آنها متوقف نشود دست به مهاجرت می‌زدند و این مهاجرت‌ها سرچشمه برکات فراوانی در طول تاریخ ادیان شد، تا آنجا که تاریخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله دور می‌زند و اگر هجرت نبود، اسلام در باتلاق بت‌پرستان مکه برای همیشه فرو رفته بود.


1- 1. انبیاء.

ص: 90
هجرت بود که به اسلام و مسلمین جان تازه داد و همه چیز را به نفع آنها دگرگون ساخت و بشریت را در مسیر جدیدی قرار داد.
بلکه به یک معنی، هجرت یک برنامه عمومی برای فرد فرد مؤمنان است که هر وقت در طول زندگی، آنها محیط را نامناسب برای اهداف مقدس خود دیدند و آن را به صورت باتلاقی یافتند که همه چیز در آن می‌پوسد، موظف به هجرت‌اند. باید رخت سفر بربندند و به سرزمین آماده‌تری کوچ کنند که ملک خداوند محدود نیست.
اما هجرت پیش از آنکه جنبه برون ذاتی داشته باشد، جنبه درون ذاتی دارد، نخست در درون دل و جان هجرتی باید کرد، هجرت از آلودگی‌ها به سوی پاکی‌ها، هجرت از شرک به ایمان و هجرت از گناه به طاعت پروردگار بزرگ.
این هجرت درونی، سرآغازی خواهد بود برای تحول فرد و جامعه و مقدمه‌ای برای هجرت برونی.
(1)

تبعید یا هجرت؟

داستان آتش‌سوزی ابراهیم علیه السلام و نجات اعجازآمیزش از این مرحله خطرناک، لرزه بر ارکان حکومت نمرود افکند، به‌گونه‌ای که نمرود روحیه خود را به کلی باخت، چرا که دیگر نمی‌توانست ابراهیم علیه السلام را یک جوان ماجراجو و نفاق‌افکن معرفی کند، او دیگر به عنوان یک رهبر الهی و قهرمان شجاع که یک تنه می‌تواند به جنگ جبار ستمگری با تمام قدرت و امکاناتش برود، شناخته می‌شد. او اگر با این حال در آن شهر و کشور باقی می‌ماند، با آن زبان گویا و منطق نیرومند و شهامت بی‌نظیر، مسلما کانون خطری برای آن حکومت جبار و خودکامه بود، [لیکن چون هنوز شرایط کاملًا آماده برای یک قیام عمومی نبود] از این‌رو باید از آن سرزمین مدتی بیرون رود تا شرایطِ زمانی فراهم شود و سپس بازگردد.
از سوی دیگر ابراهیم علیه السلام در واقع رسالت خود را در آن سرزمین انجام داده بود، ضربه‌های خردکننده، یکی پس از دیگری بر بنیان حکومت وارد ساخته بود و بذر ایمان


1- 1. در جلد چهارم تفسیر نمونه، بحث مشروحی پیرامون اسلام و مهاجرت ذیل آیه 100 سوره نسا صفحه 89 به بعد آمده است.

ص: 91
و آگاهی را در آن سرزمین پاشید، تنها نیاز به عامل زمانی بود که تدریجا این بذرها بارور و بساط بت و بت‌پرستی برچیده شود.
او باید از اینجا به سرزمین دیگری برود و رسالت خود را در آنجا نیز پیاده کند، لذا تصمیم گرفت تا به اتفاق لوط (لوط برادرزاده ابراهیم علیه السلام بود) و همسرش ساره و احتمالا گروه اندکی از مؤمنان از آن سرزمین به سوی شام هجرت کند.
آن‌چنان‌که قرآن در آیات مورد بحث می‌گوید: «ما ابراهیم علیه السلام و لوط را به سرزمینی که برای جهانیان پر برکتش ساخته بودیم، نجات و رهایی بخشیدیم»؛ وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطاً إِلَی اْلأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها لِلْعالَمِینَ.
گرچه نام این سرزمین صریحاً در قرآن نیامده، ولی با توجه به آیه اول سوره اسراء سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ ... معلوم می‌شود همان سرزمین شام است که سرزمینی است هم از نظر ظاهری پربرکت و حاصل‌خیز و سرسبز و هم از نظر معنوی، چرا که کانون پرورش انبیا بوده است.
در اینکه ابراهیم علیه السلام خودش دست به این هجرت زد و یا دستگاه نمرود او را تبعید کرد و یا هر دو جهت دست به دست هم داد، بحث‌های مختلفی در تفاسیر و روایات آمده است که جمع میان همه آنها همین است که از یک سو نمرود و اطرافیانش ابراهیم علیه السلام را خطر بزرگی برای خود می‌دیدند و او را مجبور به خروج از آن سرزمین کردند و از سوی دیگر ابراهیم علیه السلام رسالت خود را در آن سرزمین تقریبا پایان یافته می‌دید و خواهان منطقه دیگری بود که دعوت توحید را در آن نیز گسترش دهد، به خصوص که ماندن در بابل ممکن بود به قیمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانی‌اش تمام شود.
جالب اینکه در روایتی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: هنگامی که نمرود تصمیم گرفت ابراهیم علیه السلام را از آن سرزمین تبعید کند، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره کنند و خودش تنها بیرون برود.
ابراهیم علیه السلام به آنها گفت: اینها محصول سالیان طولانی از عمر من است، اگر می‌خواهید مالم را بگیرید، پس عمری را که در این سرزمین مصرف کرده‌ام به من
ص: 92
بازگردانید! بنا بر این شد که یکی از قاضیان دستگاه در این میان داوری کند، قاضی حکم کرد که اموال ابراهیم علیه السلام را بگیرند و عمری را که در آن سرزمین صرف کرده به او بازگردانند! هنگامی که نمرود از این ماجرا آگاه شد، مفهوم حقیقی حکم قاضی شجاع را دریافت و دستور داد اموال و گوسفندانش را به او بازگردانند تا همراه خود ببرد و گفت:
«من می‌ترسم که اگر او در اینجا بماند دین و آیین شما را خراب کند، و به خدایانتان زیان رساند!»؛ «إِنَّهُ إِنْ بَقِیَ فِی بِلادِکُمْ أَفْسَدَ دِینَکُمْ وَ أَضَرَّ بِآلِهَتِکُمْ».
(1)


1- 1. الکافی، ج 8، ص 370؛ تفسیر المیزان ذیل آیه مورد بحث به نقل از روضه کافی، تفسیر نمونه، ج 13، ص 453.

ص: 93
امامت اوج افتخار ابراهیم علیه السلام‌

امامت اوج افتخار ابراهیم علیه السلام‌

وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (124) (1)
(به خاطر بیاورید) هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود و او به‌خوبی از عهده آزمایش بر آمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی قرار ده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمی‌رسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقام‌اند)».
از این آیه به بعد، سخن از ابراهیم علیه السلام، پیامبر بزرگ خدا و قهرمان توحید و بنای خانه کعبه و اهمیت این کانون بزرگ توحید و عبادت است که درضمن هیجده آیه این مسائل‌را برشمرده‌است.
هدف از این آیات، در واقع سه چیز است:
1- مقدمه‌ای باشد برای مسأله تغییر قبله، تا مسلمانان بدانند کعبه از یادگارهای ابراهیم علیه السلام، پیامبرِ بت‌شکن است و اگر مشرکان و بت‌پرستان آن را تبدیل به بت‌خانه کرده‌اند، این یک آلودگی سطحی است و چیزی از ارزش و مقام کعبه نمی‌کاهد.
2- یهود و نصاری ادعا می‌کردند ما وارثان ابراهیم علیه السلام و آیین او هستیم و این آیات


1- 1. بقره.

ص: 94
مشخص می‌نماید که آنها تا چه حد از آیین ابراهیم علیه السلام بیگانه‌اند!
3- مشرکان عرب نیز پیوند ناگسستنی میان خود و ابراهیم علیه السلام قائل بودند، باید به آنها نیز فهمانده شود که برنامه شما هیچ ارتباطی با برنامه این پیامبر بزرگِ بت‌شکن ندارد.
در آیه مورد بحث، نخست می‌گوید:
«به خاطر بیاورید هنگامی را که خداوند ابراهیم علیه السلام را با وسایل گوناگون آزمود و او از عهده آزمایش به خوبی بر آمد»؛ ... وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ....
این آیه از مهم‌ترین فرازهای زندگی ابراهیم علیه السلام یعنی آزمایش‌های بزرگ او و پیروزی اش در صحنه آزمایش‌ها سخن می‌گوید. آزمایش‌هایی که عظمت مقام و شخصیت ابراهیم علیه السلام را کاملًا مشخص ساخت و ارزش وجود او را آشکار کرد.
هنگامی که از عهده این آزمایش‌ها بر آمد، خداوند می‌باید جایزه‌ای به او بدهد، ازاین‌رو فرمود: «من تو را امام و رهبر و پیشوای مردم قرار دادم»؛ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً ....
ابراهیم علیه السلام تقاضا کرد که از دودمان من نیز امامانی قرار ده تا رشته نبوّت و امامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد؛ قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی.
خداوند در پاسخ او فرمود: پیمان من؛ یعنی مقام امامت، به ظالمان هرگز نخواهد رسید؛ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ.
تقاضای تو را پذیرفتم، ولی تنها آن دسته از ذرّیه تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقام‌اند!

نکته‌ها:

اشاره

در اینجا چند موضوع مهم است که باید دقیقاً بررسی شود:

1- منظور از کلمات چیست؟

از بررسی آیات قرآن و اعمال مهم و چشمگیری که ابراهیم علیه السلام انجام داد و مورد تحسین خداوند قرار گرفت، چنین استفاده می‌شود که مقصود از کلمات (جمله‌هایی که خداوند ابراهیم علیه السلام را به آنها آزمود) یک سلسله وظایف سنگین و مشکل بوده که

ص: 95
خداوند بر دوش ابراهیم علیه السلام گذارده بود و این پیامبر مخلص، همه آنها را به عالی‌ترین وجه انجام داد.
این دستورات عبارت بودند از:
- بردن فرزند به قربانگاه و آمادگی جدّی برای قربانی او به فرمان خدا!
- بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمین خشک و بی آب و علف مکه؛ که حتی یک نفر سکونت نداشت!
- قیام در برابر بت پرستان بابل و شکستن بت‌ها و دفاع شجاعانه در آن محاکمه تاریخی و قرار گرفتن در دل آتش و حفظ خونسردی کامل و ایمان در تمام این مراحل!
- مهاجرت از سرزمین بت پرستان و پشت پا زدن به زندگی خود و ورود به سرزمین‌های دور دست برای ادای رسالت خویش و ...
براستی هر یک از آنها آزمایشی بسیار سنگین و مشکل بود، اما او با قدرت و نیروی ایمان از عهده همه دشواری‌ها بر آمد و اثبات کرد که شایستگی مقام امامت را دارد.

2- امام کیست؟

از آیه مورد بحث اجمالًا چنین استفاده می‌شود که:
مقام امامتی که به ابراهیم علیه السلام بعد از پیروزی در همه این آزمون‌ها بخشیده شد، فوق مقام نبوت و رسالت بود.
توضیح اینکه امامت معانی مختلفی دارد:
1- امامت به معنای ریاست و زعامت در امور دنیای مردم (آنچنان که اهل تسنّن می‌گویند).
2- امامت به معنای ریاست دراموردین و دنیا (آنچنان که بعضی‌دیگر از آنها تفسیر کرده‌اند).
3- امامت عبارت است از تحقق بخشیدن برنامه‌های دینی؛ اعم از حکومت به معنای وسیع کلمه و اجرای حدود و احکام خدا و اجرای عدالت اجتماعی و همچنین تربیت و پرورش نفوس در ظاهر و باطن و این مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است.

ص: 96
زیرا نبوت و رسالت تنها اخبار از سوی خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است، اما در مورد امامت، همه اینها وجود دارد به اضافه اجرای احکام و تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن (البته روشن است که بسیاری از پیامبران دارای مقام امامت نیز بوده‌اند).
در حقیقت مقام امامت، مقام تحقق بخشیدن به اهداف مذهب و هدایت به معنی ایصال به مطلوب است، نه فقط ارائه طریق.
علاوه بر این، هدایت تکوینی را نیز شامل می‌شود؛ یعنی تأثیر باطنی و نفوذ روحانی امام و تابش شعاع وجودش بر قلب انسان‌های آماده و هدایت معنوی آنها (دقت کنید).
امام از این نظر درست به سان خورشید می‌ماند که با اشعه زندگی بخشِ خود، گیاهان را پرورش می‌دهد و به موجودات زنده جان و حیات می‌بخشد. نقش امام در حیات معنوی نیز همین نقش است. در قرآن مجید می‌خوانیم:
هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً.
(1)
«خدا و فرشتگان او بر شما رحمت و درود می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به نور رهنمون گردند و او نسبت به مؤمنان مهربان است.»
از این آیه بخوبی استفاده می‌شود که رحمت‌های خاص خداوند و امدادهای غیبی فرشتگان می‌تواند مؤمنان را از ظلمات به نور رهبری کند.
این موضوع در باره امام نیز صادق است و نیروی باطنیِ امام و پیامبرانِ بزرگ، که مقام امامت را نیز داشته‌اند و جانشینان آنها برای تربیت افراد مستعد و آماده و خارج ساختن آنها از ظلمت جهل و گمراهی به سوی نور هدایت، تأثیر عمیق داشته است.
شک نیست که مراد از امامت در آیه مورد بحث، معنای سوم است. زیرا از آیات متعدد قرآن استفاده می‌شود که در مفهوم «امامت»، مفهوم «هدایت» نیز وجود دارد؛ چنانکه در آیه 24 سوره سجده می‌خوانیم:


1- 1. احزاب.

ص: 97
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ.
«و از آنها امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت کنند، چون استقامت به خرج دادند و به آیات ما ایمان داشتند.»
این هدایت به معنای ارائه طریق نیست؛ زیرا ابراهیم علیه السلام پیش از این، مقام نبوت و رسالت و هدایت به معنی ارائه طریق را داشته است.
حاصل اینکه قرائن روشن، گواهی می‌دهد که مقام امامت که پس از امتحانات مشکل و پیمودن مراحل یقین و شجاعت و استقامت به ابراهیم علیه السلام بخشیده شد، غیر از مقام هدایت به معنی بشارت و ابلاغ و انذار بوده است.
پس هدایتی که در مفهوم امامت قرار دارد چیزی جز ایصال به مطلوب و تحقق بخشیدن روح مذهب و پیاده کردن برنامه‌های تربیتی در نفوس آماده نیست.
این حقیقت اجمالا در حدیث پر معنی و جالبی از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَجْعَلَهُ إِمَاماً، فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ اْلأَشْیَاءَ، قَالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِی عَیْنِ إِبْرَاهِیمَ، قَالَ: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی، قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ، قَالَ:
لا یَکُونُ السَّفِیهُ إِمَامَ التَّقِیِّ».
«خداوند ابراهیم را بنده خاص خود قرار داد، پیش از آنکه پیامبرش قرار دهد و خداوند او را به عنوان نبی انتخاب کرد، پیش از آنکه او را رسول خود سازد و او را رسول خود انتخاب کرد، پیش از آنکه او را به عنوان خلیل خود برگزیند و او را خلیل خود قرار داد، پیش از آنکه او را امام قرار دهد. هنگامی که همه این مقامات را جمع کرد، فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم. این مقام به قدری در نظر ابراهیم بزرگ جلوه کرد که عرض نمود: خداوندا! از دودمان من نیز امامانی انتخاب کن، فرمود: پیمان من به ستمکاران آنها نمی‌رسد ... یعنی شخص سفیه هرگز امام افراد با تقوا نخواهد شد.»
(1)

3- فرق نبوت و امامت و رسالت‌



1- 1. کافی، ج 1، ص 175.

ص: 98
آنگونه که از اشارات موجود در آیات و تعبیرات مختلفی که در احادیث وارد شده است بر می‌آید، کسانی که از طرف خدا مأموریت داشتند، دارای مقامات مختلفی بودند:
1- مقام نبوت- یعنی دریافت وحی از خداوند، بنا بر این، نبی کسی است که وحی بر او نازل می‌شود و آنچه را به وسیله وحی دریافت می‌دارد چنانکه مردم از او بخواهند، در اختیار آنها می‌گذارد.
2- مقام رسالت- یعنی مقام ابلاغ وحی و تبلیغ و نشر احکام خداوند و تربیت نفوس از طریق تعلیم و آگاهی بخشیدن، بنا بر این رسول کسی است که موظف است در حوزه مأموریت خود به تلاش و کوشش بر خیزد و از هر وسیله‌ای برای دعوت مردم به سوی خدا و ابلاغ فرمان او استفاده کند و برای یک انقلاب فرهنگی و فکری و عقیدتی تلاش کند.
3- مقام امامت- یعنی رهبری و پیشوایی خلق، در واقع امام کسی است که با تشکیل یک حکومت الهی و به دست آوردن قدرت‌های لازم، سعی می‌کند احکام خدا را عملا اجرا و پیاده کند و اگر هم نتواند رسما تشکیل حکومت دهد، تا آنجا که در توان دارد، در اجرای احکام می‌کوشد.
به عبارت دیگر وظیفه امام، اجرای دستورات الهی است. در حالی که وظیفه رسول، ابلاغ این دستورات است، به تعبیر دیگر، رسول ارائه طریق می‌کند ولی امام ایصال به مطلوب می‌نماید (علاوه بر وظایف سنگین دیگری که قبلا اشاره شد).
ناگفته پیدا است که بسیاری از پیامبران، مانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هر سه مقام را داشتند.
هم دریافت وحی می‌کردند، هم تبلیغ فرمان‌های الهی و هم در تشکیل حکومت و اجرای احکام تلاش می‌کردند و هم از طریق باطنی به تربیت نفوس می‌پرداختند.
کوتاه سخن اینکه: امامت همان مقام رهبری همه جانبه مادی، معنوی، جسمی، روحانی، ظاهری و باطنی است. امام رئیس حکومت، پیشوای اجتماع، رهبر مذهبی، مربی اخلاق و رهبر باطنی و درونی است.
ص: 99
امام از یک سو با نیروی مرموز معنوی خود افراد شایسته را در مسیر تکامل باطنی رهبری می‌کند. با قدرت علمی خود افراد نادان را تعلیم می‌دهد.
بانیروی حکومت خویش‌یا قدرت‌های اجرایی‌دیگر، اصول‌عدالت‌رااجرا می‌کند.

4- امامت یا آخرین سیر تکاملی ابراهیم علیه السلام‌

از آنچه در بیان حقیقت امامت نوشتیم بخوبی استفاده می‌شود که ممکن است کسی مقام پیامبری، تبلیغ و رسالت را داشته باشد ولی مقام امامت در او نباشد، این مقام، نیازمند شایستگی فراوان در جمیع جهات است و همان مقامی است که ابراهیم علیه السلام پس از امتحانات دشوار و ابراز شایستگی پیداکرد، این آخرین حلقه سیر تکاملی‌ابراهیم علیه السلام بود.
آنها که گمان می‌کنند منظور از امامت تنها فرد شایسته و نمونه است، به این حقیقت توجه ندارند که چنین مطلبی از آغاز نبوت در ابراهیم علیه السلام بوده‌است.
وآنها که گمان می‌کنند منظور از امامت سرمشق و الگو بودن برای مردم است باید گفت این صفت برای ابراهیم علیه السلام و تمامی انبیا و رسل علیهم السلام از آغاز دعوت نبوت وجود دارد و به همین دلیل، پیامبر باید معصوم باشد؛ زیرا اعمالش الگو است.
بنا بر این مقام امامت، مقامی است بالاتر از اینها و حتی برتر از نبوت و رسالت و این همان مقامی است که ابراهیم علیه السلام پس از امتحان شایستگی از طرف خداوند دریافت داشت.

5- ظالم کیست؟

منظور از ظلم در جمله: ... لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ تنها ستم کردن به دیگران نیست، بلکه ظلم (در برابر عدل) به معنی وسیع کلمه به کار رفته و نقطه مقابل عدالت به معنی گذاردن هر چیز به جای خویش، است. بنا بر این ظلم آن است که شخص یا کار یا چیزی را در موقعیتی که شایسته آن نیست، قرار دهند.
چون که مقام امامت و رهبری ظاهری و باطنی خلق، مقام فوق العاده پر مسؤولیت و با عظمتی است، یک لحظه گناه و نافرمانی و سوء پیشینه سبب می‌شود که لیاقت این مقام سلب شود.
اینکه در احادیث می‌خوانیم ائمه علیهم السلام، برای اثبات انحصار خلافت بلافصل

ص: 100
پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام، به همین آیه مورد بحث استدلال می‌کردند، اشاره به این است که دیگران در دوران جاهلیت بت‌پرست بودند. تنها کسی که در مقابل بت سجده نکرد علی علیه السلام بود. چه ظلمی از این بالاتر که انسان بت پرستی کند؟ مگر لقمان به فرزندش نگفت: یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ؛
(1) «ای فرزندم! شریک برای خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمی است.»
به عنوان نمونه هشام‌بن سالم از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که فرمود: «وَ قَدْ کَانَ إِبْرَاهِیمُ علیه السلام نَبِیّاً وَ لَیْسَ بِإِمَامٍ حَتَّی قَالَ اللَّهُ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی فَقَالَ اللَّهُ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ مَنْ عَبَدَ صَنَماً أَوْ وَثَناً لا یَکُونُ إِمَاماً» (2) ابراهیم علیه السلام پیامبر بود، پیش از آنکه امام باشد، تا اینکه خداوند فرمود من تو را امام قرار می‌دهم. او عرض کرد از دودمان من نیز امامانی قرار ده، فرمود: پیمان من به ستمکاران نمی‌رسد، آنان که بتی را پرستش کردند، امام نخواهند بود.» (3)
در حدیث دیگری، عبداللَّه‌بن مسعود از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می‌کند که: خداوند به ابراهیم فرمود: «لا أُعْطِیکَ لِظالِمٍ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ. قالَ: یا رَبِّ وَ مَنْ الظّالِمُ مِنْ وُلْدِی الَّذی لا یَنالُهُ عَهْدِکَ؟
قالَ مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دُونِی، لا أَجْعَلُهُ إِماماً أَبَداً، وَ لا یَصْلُحُ أَنْ یَکُونَ إِماماً»؛ «من پیمان امامت را به ستمکاران از دودمان تو نمی‌بخشم، ابراهیم عرض کرد: ستمکارانی که این پیمان به آنها نمی‌رسد کیانند؟ خداوند فرمود: کسی که برای بتی سجده کرده هرگز او را امام نخواهم کرد و شایسته نیست که امام باشد.» (4)

6- امام از سوی خدا تعیین می‌شود

از آیه مورد بحث، همچنین استفاده می‌شود که امام (رهبر معصوم همه جانبه مردم) باید از طرف خدا تعیین شود؛ زیرا:
1- امامت یک نوع عهد و پیمان الهی است و بدیهی است چنین کسی را باید


1- 1. لقمان: 13.
2- 2. الکافی، ج 1، ص 174.
3- 3. اصول کافی، ج 1، ص 174، ح 1.
4- 4. تفسیر المیزان، ذیل آیه مورد بحث به نقل از امالی شیخ مفید و مناقب ابن مغازلی.

ص: 101
خداوند تعیین کند؛ زیرا او طرف پیمان است.
2- افرادی که رنگ ستم به خود گرفته‌اند و در زندگی آنها نقطه تاریکی از ظلم- اعم از ظلم به خویشتن یا به دیگران- و حتی یک لحظه بت پرستی وجود داشته باشد، قابلیت امامت را ندارند و به اصطلاح امام باید در تمام عمر خود معصوم باشد.
آیا کسی جز خدا می‌تواند از وجود این صفت آگاه شود؟ اگر با این معیار بخواهیم جانشین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را تعیین کنیم، کسی جز امیر مؤمنان علی علیه السلام نمی‌تواند باشد.
جالب اینکه نویسنده المنار از قول ابی حنیفه نقل می‌کند که او معتقد بود، خلافت منحصرا شایسته علویان است و به همین دلیل شورش بر ضد حکومت وقت (منصور عباسی) را مجاز می‌دانست و به همین دلیل او حاضر نشد منصب قضاوت را در حکومت خلفای بنی عباس بپذیرد.
نویسنده المنار سپس اضافه می‌کند که ائمه اربعه اهل سنت همه با حکومت‌های زمان خود مخالف بودند و آنها را لایق زعامت مسلمین نمی‌دانستند؛ زیرا افرادی ظالم و ستمگر بودند.
(1)
ولی عجیب است که در عصر ما تعدادی از علمای اهل تسنن، حکومت‌های ظالم و جبار و خودکامه را که ارتباطشان با دشمنان اسلام، مسلّم و قطعی است و ظلم و فسادشان بر کسی پوشیده نیست، تأیید و تقویت می‌کنند و عجیب‌تر آنکه آنها را اولوا الامر و واجب الاطاعه نیز می‌شمرند!

7- پاسخ به دو سئوال‌

1- آنچه در تفسیر معنی امامت گفتیم، ممکن است این سؤال را برانگیزد: که اگر کار امام ایصال به مطلوب و اجرای برنامه‌های الهی است، چرا این معنی در مورد بسیاری از پیامبران حتی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام در مقیاس عمومی تحقق نیافته، بلکه همیشه افراد بسیار آلوده و گمراهی در مقابل آنها وجود داشتند؟


1- 1. المنار، ج 1، ص 457- 458.

ص: 102
در پاسخ می‌گوییم مفهوم این سخن این نیست که امام مردم را اجبارا به حق می‌رساند، بلکه مردم با حفظ اصل اختیار و داشتن آمادگی و شایستگی می‌توانند از نفوذ ظاهری و باطنی امام، هدایت یابند.
درست همانگونه که می‌گوییم خورشید برای تربیت موجودات زنده آفریده شده، یا اینکه قرآن می‌گوید کار باران زنده کردن زمین‌های مرده است، مسلما این تأثیر جنبه عمومی دارد، اما در موجوداتی که آماده پذیرش این آثار و مهیای پرورش باشند.
2- سئوال دیگر اینکه لازمه تفسیر فوق این است که هر امام باید نخست نبی و رسول باشد و بعد به مقام امامت برسد، در صورتی که جانشینان معصوم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله چنین نبودند.
در پاسخ می‌گوییم: لزومی ندارد که حتما شخص امام قبلا به مقام نبوت و رسالت برسد، بلکه اگر کسی قبل از او باشد که مقام نبوت و رسالت و امامت در او جمع شود (مانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله) جانشین او می‌تواند برنامه امامت او را تداوم بخشد و این در صورتی است که نیاز به رسالت جدیدی نباشد، مانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که خاتم پیغمبران است.
به تعبیر دیگر اگر مرحله گرفتن وحی الهی و ابلاغ تمام احکام، انجام یافته و تنها مرحله اجرا باقی مانده است، جانشین پیامبر می‌تواند خط اجرایی پیامبر را ادامه دهد، و نیازی به این نیست که نبی یا رسول باشد.
(1)

ابراهیم به تنهایی یک امت بود

إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (120) شاکِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (121) وَ آتَیْناهُ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (122) ثُمَّ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (123)


1- 1. تفسیر نمونه، ج 1، ص 446.

ص: 103
إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَی الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (124)
120- ابراهیم (به تنهایی) یک امت بود، مطیع فرمان خداوند و خالی از هرگونه انحراف و هرگز از مشرکان نبود.
121- او شکرگزار نعمت‌های پروردگار بود، خداوند او را برگزید، و به راه راست هدایتش کرد.
122- و ما در دنیا به او همت نیکو دادیم، و در آخرت از صالحان است.
123- سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم، که خالی از هرگونه انحراف بود و از مشرکان نبود، پیروی کن.
124- شنبه (و تحریم‌های روز شنبه برای یهود) به عنوان یک مجازات بود که در آنهم اختلاف کردند و پروردگارت روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف کردند، داوری می‌کند.
این سوره، سوره بیان نعمت‌ها است و هدف از آن تحریک حس شکرگزاری انسان‌ها است، به‌گونه‌ای که آنها را به شناخت بخشنده این همه نعمت برانگیزد.
در آیات مورد بحث، سخن از یک مصداق کامل بنده شکرگزار خداوند؛ یعنی ابراهیم علیه السلام قهرمان توحید، به میان آمده که مخصوصا از این نظر نیز برای مسلمان‌ها، عموماوعرب‌ها خصوصا، الهام‌آفرین است که‌او راپیشوا و مقتدای نخستین خود می‌دانند.
از میان صفات برجسته این مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است:
1- در آغاز می‌گوید: «ابراهیم علیه السلام خود امتی بود»؛ إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّةً.
در اینکه چرا نام امت بر ابراهیم علیه السلام گذاشته شده، مفسران نکات مختلفی ذکر کرده‌اند که چهار نکته از آن قابل ملاحظه است:
- ابراهیم علیه السلام آنقدر شخصیت داشت که به تنهایی یک امت بود، چرا که گاهی شعاع شخصیت انسان آنقدر افزایش می‌یابد که از یک فرد و دو فرد و یک گروه، فراتر می‌رود و شخصیتش معادل یک امت بزرگ می‌شود.
- ابراهیم علیه السلام رهبر و مقتدا و معلم بزرگ انسانیت بود و به همین جهت به او امت گفته شده؛ زیرا امت به معنی اسم مفعولی به کسی گفته می‌شود که مردم به او اقتدا کنند و
ص: 104
رهبری‌اش را بپذیرند.
البته میان این معنی و معنی اول پیوند معنوی خاصی برقرار است؛ زیرا کسی که پیشوای صدق و راستی برای ملتی شد در اعمال همه آنها شریک و سهیم است و گویی خود، امتی است.
- ابراهیم علیه السلام در آن زمان که هیچ خدا پرستی در محیطش نبود و همگی در منجلاب شرک و بت پرستی غوطه‌ور بودند، تنها موحد و یکتاپرست بود، پس او به تنهایی امتی و مشرکان محیطش، امت دیگر بودند.
- ابراهیم علیه السلام سرچشمه پیدایش امتی بود وبه همین سبب نام امت بر او نهاده شده است.
هیچ اشکالی ندارد که این کلمه کوچک؛ یعنی امت، تمام این معانی بزرگ را در خود جمع کند، آری ابراهیم علیه السلام یک امت بود، یک پیشوای بزرگ بود، یک مرد امت‌ساز بود و در آن روز که در محیط اجتماعی‌اش کسی دم از تحید نمی‌زد، او منادی بزرگ توحید بود.
(1)
در اشعار عرب نیز می‌خوانیم:
لیس علی اللَّه بمستنکر أن یجمع العالم فی واحد! (2)
«از خداوند عجیب نیست که جهان را در انسانی جمع کند!»
2- وصف دیگر ابراهیم این بود که بنده مطیع خدا بود؛ قانِتاً لِلَّهِ.
3- او همواره در خط مستقیم‌اللَّه و طریق حق، گام می‌سپرد؛ «حَنِیفاً».
4- او هرگز از مشرکان نبود و تمام زندگی و فکر و زوایای قلبش را تنها نوراللَّه پر کرده بود؛ وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ.
5- به دنبال این ویژگی‌ها سرانجام او مردی بود که همه نعمت‌های خدا را


1- 1. در احادیث اسلامی درباره عبدالمطّلب آمده است: «یبعث یوم القیامة امّة واحدة علیه بها الملوک وسیما الانبیا» عبد المطّلب به خاطر آنکه در یک محیط شرک و بت پرستی مدافع توحید بود در روز قیامت به صورت یک امّتی مبعوث می‌شود که درخشندگی زمامداران عدل و سیمای انبیا دارد سفینةالبحار، ج 2، ص 139.
2- 2. شرح نهج‌البلاغة، ج 7، ص 203.

ص: 105
شکرگزاری می‌کرد؛ شاکِراً لِأَنْعُمِهِ.
پس از بیان این اوصاف پنجگانه، به بیان پنج نتیجه مهم این صفات پرداخته و چنین می‌گوید:
1- خداوند ابراهیم علیه السلام را برای نبوت و ابلاغ دعوتش برگزید؛ «اجْتَباهُ».
2- خداوند او را به راه راست هدایت کرد و از هرگونه لغزش و انحراف حفظ نمود؛ وَ هَداهُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ.
چرا که هدایت الهی همان‌گونه که بارها گفته‌ایم، به دنبال لیاقت‌ها و شایستگی‌هایی است که انسان از خود ظاهر می‌سازد، چون بی حساب چیزی بی کسی نمی‌دهند.
3- ما در دنیا به او حسنه دادیم؛ وَ آتَیْناهُ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً.
«حَسَنَةً» به معنای وسیعش که هرگونه نیکی را در بر می‌گیرد، از مقام نبوت و رسالت گرفته، تا نعمت‌های مادی و فرزندان شایسته و مانند آن را شامل می‌شود.
4- در آخرت از صالحان است؛ وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ.
با اینکه ابراهیم علیه السلام از سر سلسله صالحان بود، در عین حال می‌گوید او از صالحان خواهد بود و این نشانه عظمت مقام صالحان است که ابراهیم علیه السلام با این همه مقام در زمره آنها محسوب می‌شود، مگر نه اینکه ابراهیم علیه السلام از خدا این تقاضا را کرده بود: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ؛
(1)
«خداوندا! نظر صایب به من عطا کن و مرا از صالحان قرار ده.»
5- آخرین امتیازی که خداوند به ابراهیم علیه السلام در برابر آنهمه صفات برجسته داد، این بود که مکتب او نه تنها برای اهل عصرش که برای همیشه، مخصوصا برای امت اسلامی یک مکتب الهام بخش شد، به‌گونه‌ای که قرآن می‌گوید: «سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم، آیین خالص توحید، پیروی کن»؛ ثُمَّ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً ...، (2) باردیگر تأکید می‌کند ابراهیم علیه السلام از مشرکان نبود؛ وَماکانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ.
با توجه به آیات گذشته، سؤالی در اینجا پیش می‌آید و آن اینکه اگر آیین اسلام


1- 1. شعرا: 83.
2- 2. «حنیف» به کسی گفته می‌شود که از انحراف به راستی و استقامت می‌گراید و در این تعبیر اشاره فطری بودن توحید است.

ص: 106
آیین ابراهیم علیه السلام است و مسلمانان در بسیاری از مسایل از سنن ابراهیم علیه السلام پیروی می‌کنند، از جمله احترام روز جمعه، پس چرا یهود شنبه را عید می‌دانند و تعطیل می‌کنند؟
آخرین آیه مورد بحث به پاسخ این سؤال می‌پردازد و می‌گوید: شنبه (و تحریم‌های روز شنبه) برای یهود به عنوان یک مجازات قرار داده شد و تازه در آن هم اختلاف کردند، بعضی آن را پذیرفتند و به کلی دست از کار کشیدند و بعضی هم نسبت به آن بی‌اعتنایی کردند؛ إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَی الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ ....
جریان از این قرار بود که طبق بعضی از روایات، موسی علیه السلام بنی اسراییل را دعوت به احترام و تعطیل روز جمعه کرد که آیین ابراهیم علیه السلام بود، اما آنها به بهانه‌ای از آن سر باز زدند و روز شنبه را ترجیح دادند، خداوند روز شنبه را برای آنها قرار داد، اما توام با شدت عمل و محدودیت‌ها، بنابر این به تعطیلی روز شنبه نباید استناد کنید، چرا که جنبه فوق العاده و مجازات داشته است و بهترین دلیل بر این مسأله این است که یهود حتی در این روز انتخابی خود نیز اختلاف کردند، گروهی آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهی نیز احترام آن را شکستند و به کسب و کار پرداختند و به مجازات الهی گرفتار شدند.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق در رابطه با بدعت‌های مشرکان، در زمینه غذاهای حیوانی باشد؛ زیرا پس از ذکر این مطلب در آیات گذشته این سؤال پیش آمد:
پس چرا محرماتی در آیین یهود بود که در اسلام نیست؟ جواب داده شد که آن جنبه مجازات داشت.
دگر بار این سؤال پیش می‌آید که چرا فی المثل صید ماهی در روزهای شنبه بر یهود حرام بوده که آن هم در اسلام نیست؟ باز پاسخ داده می‌شود که این یک نوع مجازات و کیفر برای آنها محسوب می‌شده است.
به هر حال این آیه ارتباط و پیوندی با آیات اصحاب السبت (آیات 163- 166 سوره اعراف) دارد که شرح ماجرای آنها و چگونگی تحریم صید ماهی در روز شنبه و مخالفت گروهی از یهود با این دستور و آزمایش الهی و مجازات شدیدی که به آن گرفتار شدند، گذشت (به جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 418- 428 مراجعه فرمایید).
ضمناً باید توجه داشت که «سبت» در اصل به معنی تعطیل کردن کار برای
ص: 107
استراحت است و روز شنبه را از این جهت یوم السبت می‌نامیدند که یهود برنامه کسب و کار معمولی خود را در آن تعطیل می‌کردند، سپس این نام برای این روز در اسلام باقی ماند، هر چند روز تعطیلی نبود. در پایان آیه می‌فرماید: «خداوند میان آنها که اختلاف کردند، روز قیامت داوری خواهد کرد»؛ ... وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ.
همان‌گونه که پیشتر هم اشاره کردیم، یکی از اموری که در قیامت پیاده می‌شود، برچیده شدن اختلافات در تمام زمینه‌ها و بازگشت به توحید مطلق است، چرا که آن روز یوم البروز و یوم الظهور و روز کشف سرایر و بواطن و کشف غطا و کنار رفتن پرده‌ها و آشکار شدن پنهانی‌ها است.
(1)
بررسی آیات قرآن نشان می‌دهد که خداوند برای ابراهیم، مقام فوق العاده والایی قرار داده است، مقامی که برای هیچ‌یک از پیامبران پیشین قائل نشده است.
نام ابراهیم علیه السلام 69 بار در قرآن مجید ذکر شده است و در 25 سوره سخن از وی به میان آمده است. در آیات قرآن از این پیامبر بزرگ مدح و ستایش فراوان شده وصفات ارزنده او یادآوری شده است. او از هر نظر قدوه و اسوه و نمونه‌ای از یک انسان کامل بود.
مقام معرفت او نسبت به خداوند، منطق گویای او در برابر بت پرستان، مبارزات سرسختانه و خستگی‌ناپذیرش در مقابل جباران، ایثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار، استقامت بی نظیرش در برابر طوفان حوادث و آزمایش‌های سخت او، هر یک داستان مفصلی دارد و هر کدام سرمشقی برای مسلمانان و رهروان راه‌اللَّه است.
به گفته قرآن، او از نیکان، (2) صالحان، (3) قانتان، (4) صدیقان، (5) بردباران (6) و وفا کنندگان


1- 1. تفسیر نمونه، ج 11، ص 453
2- 2. ص، آیه 47
3- 3. نحل، آیه 122
4- 4. همان، آیه 120
5- 5. مریم، آیه 41
6- 6. توبه، آیه 114

ص: 108
به عهد بود، شجاعتی بی نظیر و سخاوتی فوق العاده داشت.
بزرگی مقام این پیامبر الهی را از تعبیرات زیر به خوبی می‌توان دریافت:

مقام والای ابراهیم در قرآن‌

1- خداوند از ابراهیم به عنوان یک امت یاد کرده، و شخصیت او را به منزله یک امت می‌ستاید (نحل- 120).
2- مقام خلیل‌اللهی را به‌او عطا فرموده‌است، ... وَاتَّخَذَاللَّهُ إِبْراهِیمَ‌خَلِیلًا (نساء: 125).
جالب اینکه در بعضی از روایات در تفسیر این آیه می‌خوانیم، این مقام به خاطر آن بود که ابراهیم هرگز چیزی از کسی نخواست و هرگز تقاضا کننده‌ای را محروم نکرد!
3- او از نیکان، صالحان، قانتان، صدیقان، بردباران و وفاکنندگان به عهد بود.
(نجم: 37)
4- ابراهیم فوق العاده مهمان‌نواز بود به‌طوری که در بعضی از روایات آمده است او را ابواضیاف (پدر مهمانان یا صاحب مهمانان) لقب داده بودند. (ذاریات 24- 27)
(1)
5- او توکل بی‌نظیری داشت، تا آنجا که در هیچ کار و هیچ حادثه‌ای نظری جز به خدا نداشت هر چه می‌خواست، از او می‌طلبید و جز در خانه او را نمی‌کوبید.
داستان پیشنهاد فرشتگان برای نجات او به هنگامی که قوم لجوج می‌خواستند او را در میان دریایی از آتش بیفکنند، و عدم قبول این پیشنهاد از ناحیه ابراهیم در تواریخ ضبط است، او می‌گفت: من سر تا پا نیازم اما نه به مخلوق بلکه تنها به خالق! (2)
6- او شجاعت بی‌نظیری داشت و در برابر سیل خروشان تعصب‌های بت پرستان یک تنه ایستاد و کمترین ترس و وحشتی به خود راه نداد، بت‌های آنها را به باد مسخره گرفت و از بتکده آنها تل خاکی ساخت، و در برابر نمرود و دژخیمانش با شهامت بی‌نظیری سخن گفت که هر یک از آنها در آیاتی از قرآن مجید آمده است.
7- ابراهیم منطق فوق العاده نیرومندی داشت، در عبارات کوتاه و محکم و مستدل


1- 1. سفینة البحار، ج 1، ص 74.
2- 2. کامل ابن اثیر، ج 1، ص 99.

ص: 109
پاسخ‌های دندان‌شکنی به گمراهان می‌داد، و با همان منطق رسایش بینی لجوجان را به خاک می‌مالید.
(1)
هرگز به‌خاطر شدت خشونت آنها از کوره در نمی‌رفت، بلکه با خونسردی که حاکی از روح بزرگش بود با آنها روبرو می‌شد، و با گفتار و رفتارش سند محکومیتشان را به دستشان می‌سپرد، که این مطلب نیز در داستان محاجه ابراهیم با نمرود، و با عمویش آزر، و با قضات دادگاه بابل، هنگامی که می‌خواستند او را به جرم خداپرستی و بت‌شکنی محکوم نمایند، به روشنی آمده است.
به آیات زیر که در سوره انبیا آمده است خوب توجه کنید: «هنگامی که قضات از او پرسیدند آیا تو هستی که این بلا را به سر خدایان ما آورده‌ای و این‌همه بت‌های کوچک و بزرگ را در هم شکسته‌ای؟»؛ قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ.
او در پاسخ برای آنکه آنها را در بن‌بست شدید قرار دهد، بن‌بستی که راه نجات از آن را نداشته باشند گفت: «ممکن است این کار را بزرگ آنها کرده باشد؟ از آنها سؤال کنید اگر سخن می‌گویند»؛ قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ.
با همین یک جمله دشمنان خود را در بن‌بست شدیدی قرار داد، اگر بگویند بت‌ها لال و بسته دهن هستند و قادر به تکلم نیستند، زهی رسوایی با این خدای گنگ و بی‌عرضه، و اگر قبول کنند که آنها قادر به تکلم‌اند باید بپرسند و جواب بشنوند! اینجا بود که وجدان خفته آنها اندکی بیدار شد، و به خویشتن خویش بازگشتند، و از درون خویش فریادی شنیدند که به آنها می‌گفت شما ظالم و خود خواه و ستمگرید، نه به خود رحم می‌کنید و نه به جامعه‌ای که به آن تعلق دارید؛ فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ. (2)
ولی به هر حال لازم بود پاسخی بگویند، لذا با کمال سرشکستگی گفتند تو که می‌دانی اینها سخن نمی‌گویند؛ ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ.
در اینجا بود که گفتار کوبنده ابراهیم همچون صاعقه‌ای بر سر آنها فرود آمد، فریاد زد: «اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا می‌پرستید، ای بی‌عقل‌ها!»؛ أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ


1- 1. تفسیر نمونه، ج 10، ص 409.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 10، ص 409.

ص: 110
دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ.
سرانجام چون یارای مقاومت در برابر منطق نیرومند ابراهیم در خود ندیدند- آن‌چنان‌که شیوه همه زورگویان قلدر است- متوسل به زور شدند، و گفتند او را باید بسوزانید.
و برای این کار از تعصبات جاهلانه بت پرستان کمک گرفتند «و صدا زدند بشتابید به یاری خدایانتان اگر توان و قدرتی دارید»؛ قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ.
این یک نمونه از منطق رسا و مستدل و قاطع و برنده ابراهیم بود.
8- قابل توجه اینکه قرآن یکی از افتخارات مسلمانها را این می‌شمرد که آنها بر آیین ابراهیم‌اند و او بود که نام مسلمان را بر شما گذارد. (حج: 78)
حتی برای تشویق مسلمانان به انجام پاره‌ای از دستورات مهم به آنان گوشزد می‌کند که شما باید به ابراهیم و یارانش اقتدا جویید.
9- مراسم حج با آنهمه عظمت و شکوهش به‌وسیله ابراهیم، و به فرمان خدا پایه‌گذاری شد و به همین جهت نام ابراهیم و خاطره ابراهیم با تمام مراسم حج آمیخته است و انسان در هر موقف و هر برنامه‌ای از این مراسم بزرگ به یاد این پیغمبر الهی می‌افتد و پرتو عظمت او را در دل خویش احساس می‌کند، اصولا انجام مراسم حج بی یاد ابراهیم نامفهوم است! (حج: 27).
10- شخصیت ابراهیم تا آن حد و پایه بود که هر گروهی کوشش داشتند او را از خود بدانند یهودیان و مسیحیان هر کدام بر پیوند خویش با ابراهیم تأکید داشتند، که قرآن در پاسخ آنها این واقعیت را بیان داشت که او تنها یک مسلمان و موحد راستین بود یعنی کسی که در همه چیز تسلیم فرمان خدا بود، جز به او نمی‌اندیشید و جز در راه او گام بر نمی‌داشت.
(1)

ابراهیم علیه السلام بنده مؤمن خدا



1- 1. تفسیر نمونه، ج 10، ص 410.

ص: 111
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ (111) وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیّاً مِنَ الصَّالِحِینَ (112) وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ (113)
111- او (ابراهیم علیه السلام) از بندگان با ایمان ما است.
112- ما او را به اسحاق علیه السلام، پیامبری صالح، بشارت دادیم.
113- ما به او و اسحاق علیه السلام برکت دادیم و از دودمان آنها افرادی نیکوکار به وجود آمدند و افرادی که آشکارا به خود ستم کردند.
سه آیه فوق آخرین آیاتی است که ماجرای ابراهیم علیه السلام و فرزندانش را تعقیب و تکمیل می‌کند و در حقیقت هم بیان دلیلی بر آنچه گذشت و هم نتیجه‌ای برای آن است.
نخست می‌گوید: «او (ابراهیم علیه السلام) ازبندگان باایمان مااست»؛ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ.
در حقیقت این جمله دلیلی است بر آنچه گذشت و این واقعیت را بیان می‌کند که اگر ابراهیم علیه السلام همه هستی و وجود خویش و حتی فرزند عزیزش را یک‌جا در طبق اخلاص نهاد و فدای راه معبود خویش کرد، به خاطر ایمان عمیق و قوی‌اش بود.
آری همه اینها از جلوه‌های ایمان است و ایمان چه جلوه‌های عجیبی دارد! در
ص: 112
ضمن این تعبیر به ماجرای ابراهیم علیه السلام و فرزندش گسترش و تعمیم می‌دهد و آن را از صورت یک واقعه شخصی و خصوصی بیرون می‌آورد و نشان می‌دهد هر کجا ایمان است، ایثار و عشق و فداکاری و گذشت است.
ابراهیم علیه السلام همان را می‌پسندید که خدا می‌پسندید و همان را می‌خواست که خداوند می‌خواست و هر مؤمنی می‌تواند چنین باشد.
سپس به یکی دیگر از مواهب خداوند به ابراهیم علیه السلام سخن می‌گوید. می‌فرماید:
«ما او را بشارت دادیم به اسحاق علیه السلام، که مقدر بود پیامبر شود و از صالحان شود»؛ وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیّاً مِنَ الصَّالِحِینَ.
با توجه به آیه: فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ که در آغاز این ماجرا ذکر شده، به خوبی روشن می‌شود که این دو بشارت مربوط به دو فرزند است. اگر بشارت اخیر طبق صریح آیه مورد بحث مربوط به اسحاق علیه السلام است، پس غلام حلیم (نوجوان بردبار شکیبا) حتما اسماعیل علیه السلام است و آنها که اصرار دارند ذبیح را اسحاق علیه السلام بدانند، هر دو آیه را اشاره به یک مطلب دانسته‌اند با این تفاوت که آیه اول را بیان اصل بشارت فرزند می‌دانند و آیه دوم را بشارت به نبوت می‌دانند، ولی این معنی بسیار بعید است و آیات فوق به وضوح می‌گویند که این دو بشارت مربوط به دو فرزند بوده است.
از این گذشته بشارت نبوت نشان می‌دهد که اسحاق علیه السلام باید زنده بماند و وظایف نبوت را انجام دهد و این با مسأله ذبح سازگار نیست.
جالب این است که در اینجا بار دیگر به عظمت مقام صالحان برخورد می‌کنیم، که در توصیف اسحاق علیه السلام می‌فرماید: «می‌بایست پیامبر شود و از صالحان شود» و چه والاست مقام صالحان در پیشگاه خداوند بزرگ؟ در آخرین آیه، سخن از برکتی در میان است که خداوند به ابراهیم علیه السلام و فرزندش اسحاق علیه السلام ارزانی داشت، می‌فرماید: «ما به او و اسحاق برکت دادیم»؛ وَ بارَکْنا عَلَیْهِ وَ عَلی إِسْحاقَ ....
اما برکت در چه چیز؟ توضیحی برای آن داده نشده است، می‌دانیم معمولا هنگامی که فعلی به صورت مطلق می‌آید و قید و شرطی در آن نیست، معنی عموم را می‌رساند.
بنابر این برکت در همه چیز را شامل می‌شود، در عمر و زندگی، در نسل‌های آینده، در تاریخ و مکتب و در همه چیز.
ص: 113
اصولا برکت در اصل از «برک» (بر وزن درک) به معنی سینه شتر است و هنگامی که شتر سینه خود را بر زمین می‌گذارد، همین ماده در مورد او به کار می‌رود «برک البعیر».
تدریجا این ماده در معنی ثبوت و دوام چیزی به کار رفته است، برکه آب را نیز از آن جهت برکه گویند که آب در آن ثابت است و مبارک را از این نظر مبارک می‌گویند که خیر آن باقی و برقرار است.
از اینجا روشن می‌شود که آیه مورد بحث اشاره به ثبوت و دوام نعمت‌های الهی بر ابراهیم علیه السلام و اسحق علیه السلام (و خاندانشان) است و یکی از برکاتی که خداوند بر ابراهیم علیه السلام و اسحاق علیه السلام داد این بود که تمام انبیای بنی اسراییل از دودمان اسحاق علیه السلام به وجود آمدند در حالی که پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله از دودمان اسماعیل علیه السلام است.
اما برای اینکه توهم نشود که این برکت در خاندان ابراهیم علیه السلام جنبه نسب و قبیله دارد، بلکه در ارتباط با مذهب و مکتب و ایمان است، در آخر آیه می‌افزاید: «از دودمان این دو، افرادی نیکوکار به وجود آمدند، و هم افرادی که به خاطر عدم ایمان، آشکارا به خود ستم کردند»؛ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ.
«مُحْسِنٌ» در اینجا به معنی مؤمن و مطیع فرمان خداوند است و چه احسان و نیکوکاری از این برتر تصور می‌شود؟ و ظالم به معنی کافر و گنهکار است و تعبیر به «لِنَفْسِهِ» اشاره به این است که کفر و گناه در درجه اول ظلم بر خویشتن است، آن هم ظلمی واضح و آشکار.
به این ترتیب آیه فوق به گروهی از یهود و نصاری که افتخار می‌کردند ما از فرزندان انبیا هستیم، پاسخ می‌گوید که پیوند خویشاوندی به تنهایی افتخار نیست، مگر اینکه در سایه پیوند فکری و مکتبی قرار گیرد.
شاهد این سخن حدیثی است که از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که خطاب به بنی‌هاشم فرمود: «لا یأتینی النّاس بأعمالهم و تأتونی بأنسابکم!»؛ «ای بنی‌هاشم نکند در روز قیامت مردم با اعمالشان به سراغ من بیایند و شما با انساب و پیوند خویشاوندیتان!».
(آنها پیوند مکتبی داشته باشند و شما پیوند جسمانی»
(1) و (2)

ابراهیم علیه السلام انسان نمونه‌



1- 1. تفسیر نمونه، ج 19، ص 131.
2- 2. تفسیر روح البیان، ج 7، ص 479.

ص: 114
وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَیْناهُ فِی الدُّنْیا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (130) إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ (131) وَ وَصَّی بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132)
(1)
130- چه کسی- جز افراد سفیه و نادان- از آیین ابراهیم (با آن پاکی و درخشندگی) روی‌گردان خواهد شد؟ ما او را در این جهان برگزیدیم و او در جهان دیگر از صالحان است.
131- (به خاطر بیاورید) هنگامی را که پروردگار به او گفت اسلام بیاور (و تسلیم در برابر حق باش، او فرمان پروردگار را از جان و دل پذیرفت) گفت در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم.
132- ابراهیم و یعقوب فرزندان خود را (در بازپسین لحظات عمر) به این آیین وصیت کردند (و هر کدام به فرزندان خویش گفتند) فرزندان من! خداوند این آیین پاک را برای شما برگزیده است و شما جز به آیین اسلام (تسلیم در برابر فرمان خدا) نمیرید.


1- 1. بقره.

ص: 115
در آیات گذشته تا حدودی شخصیت ابراهیم علیه السلام نشان داده شد و از مجموع بحث‌ها به خوبی استفاده شد که این پیامبر بزرگ، می‌تواند یک الگو و اسوه برای همه حق طلبان جهان باشد و مکتب او به عنوان یک مکتب انسان‌ساز مورد استفاده همگان قرار گیرد.
بر اساس همین مطلب در نخستین آیه مورد بحث چنین می‌گوید: «چه کسی- جز افرادی که خود را به سفاهت افکنده‌اند- از آیین پاک ابراهیم روی‌گردان خواهد شد»؛ وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ.
آیا این سفاهت نیست که انسان، آیینی را با این پاکی و درخشندگی رها کند و در بیراهه‌های شرک، کفر و فساد گام بگذارد؟ آیینی که با روح و فطرت انسان آشنا و سازگار است و با عقل و خرد هماهنگ، آیینی را که هم آخرت در آن است و هم دنیا، رها کرده و به سراغ برنامه‌هایی برود که دشمن خرد، مخالف فطرت و تباه کننده دین و دنیایند؟
سپس اضافه می‌کند: «ما ابراهیم را (به خاطر این امتیازات بزرگش) برگزیدیم و او در جهان دیگر از صالحان است»؛ وَ لَقَدِ اصْطَفَیْناهُ فِی الدُّنْیا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ.
آری ابراهیم علیه السلام، برگزیده خداوند و سر سلسله صالحان است و به همین دلیل باید اسوه و قدوه باشد.
آیه بعد به عنوان تأکید به یکی دیگر از ویژگی‌های صفات برگزیده ابراهیم علیه السلام که در واقع ریشه بقیه صفات او است اشاره کرده می‌گوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگار به او گفت: در برابر فرمان من تسلیم باش، او گفت: در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم»؛ إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ.
آری ابراهیم علیه السلام آن مرد فداکار و ایثارگر هنگامی که ندای فطرت را از درون خود می‌شنود که پروردگار به او فرمان تسلیم باش می‌دهد. او تسلیم کامل خدا می‌شود.
ابراهیم علیه السلام با فکر و درک خود می‌یابد و می‌بیند که ستارگان و ماه و خورشید، همه غروب و افول دارند و محکوم قوانین آفرینشند، لذا می‌گوید: اینها خدای من نیستند. إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ؛ «من روی خود را به سوی خدایی کردم که آسمان‌ها و زمین را آفرید و در این راه عقیده خود را خالص کردم و
ص: 116
من از مشرکان نیستم.»
(1)
در آیات گذشته دیدیم که ابراهیم علیه السلام و اسماعیل پس از ساختن کعبه، نخستین تقاضایی که از خداوند- بعد از تقاضای قبولی اعمالشان- کردند، این بود که آنها به راستی تسلیم فرمان او باشند و از دودمان آنها نیز امت مسلمی بپاخیزد.
در حقیقت نخستین گام برای ایجاد ارزش در انسان، مسأله خلوص و پاکی است و به همین دلیل که ابراهیم علیه السلام خویش را منحصرا تسلیم فرمان حق کرد، محبوب خدا شد و خداوند او را برگزید و به همین عنوان، او و مکتبش را معرفی کرد.
همه کارهای ابراهیم علیه السلام از آغاز زندگی تا پایان کم نظیر بود. مبارزه پی‌گیر او با بت پرستان و ستاره پرستان و در دل آتش قرار گرفتنش که حتی دشمن سر سختش نمرود را تحت تأثیر قرار داد و بی اختیار گفت: «مَنِ اتَّخَذَ إِلَهاً فَلْیَتَّخِذْ مِثْلَ إِلَهِ إِبْرَاهِیمَ»»؛ اگر کسی بخواهد خدایی برگزیند باید مثل خدای ابراهیم برگزیند.» (2)
همچنین آوردن همسر و فرزند شیر خوار در آن بیابان خشک و سوزان، در آن سرزمین مقدس و بنای کعبه و بردن جوانش به قربانگاه، هر یک نمونه‌ای از طرز کار او بود.
وصیت و سفارشی که در آخرین روزهای عمر خود به فرزندانش نمود، آن نیز نمونه بود. چنانکه در آخرین آیه مورد بحث می‌خوانیم: «ابراهیم و یعقوب فرزندان خود را در بازپسین لحظات عمر به این آیین پاک توحیدی وصیت کردند»؛ وَ وَصَّی بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ ....
هر کدام به فرزندان خود گفتند: «فرزندان من! خداوند این آیین توحید را برای شما برگزیده است»؛ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدِّینَ ....
بنا بر این جز بر این آیین رهسپار نشوید و جز با قلبی مملو از ایمان و تسلیم جهان را وداع نگویید؛ ... فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.


1- 1. انعام: 79.
2- 2. الکافی، ج 8، ص 368؛ نور الثقلین، ج 3، ص 439.

ص: 117
قرآن با نقل وصیت ابراهیم علیه السلام گویا می‌خواهد این حقیقت را بازگو کند که شما انسان‌ها تنها مسؤول امروز فرزندانتان نیستید، مسؤول آینده آنها نیز هستید، تنها به هنگام چشم بستن از جهان نگران زندگی مادی فرزندانتان بعد از مرگتان نباشید، به فکر زندگی معنوی آنها نیز باشید.
نه تنها ابراهیم علیه السلام چنین وصیتی کرد که فرزندزاده‌اش یعقوب علیه السلام نیز همین روش را از نیای خود ابراهیم علیه السلام اقتباس نمود و در بازپسین دم عمر، به فرزندانش گوشزد کرد که رمز پیروزی و موفقیت و سعادت در جمله کوتاه (تسلیم در برابر حق) خلاصه می‌شود.
ذکر یعقوب علیه السلام از میان همه پیامبران در اینجا شاید برای این هدف باشد که به یهود و نصاری که هر کدام خود را به نوعی به یعقوب ارتباط می‌دادند، بفهماند این آیین شرک‌آلودی که شما دارید، این عدم تسلیم خالص در برابر حق که برنامه شما را تشکیل می‌دهد، با روش کسی که خود را به او پیوند می‌دهید، سازگار نیست.
(1)

ابراهیم علیه السلام برای همه شما اسوه بود

قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ (4) رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (5) لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ (6) (2)
4- برای شما تأسی نیکی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند وجود داشت، هنگامی که به قوم مشرک خود گفتند: ما از شما و آنچه غیر از خدا


1- 1. تفسیر نمونه، ج 1، ص 462.
2- 2. ممتحنه.

ص: 118
می‌پرستید بیزاریم، ما نسبت به شما کافریم، و میان ما و شما عداوت و دشمنی همیشگی آشکار شده است، و این وضع همچنان ادامه دارد تا به خدای یگانه ایمان بیاورید، جز آن سخن ابراهیم که به پدرش (عمویش آزر) وعده داد که برای تو طلب آمرزش می‌کنم، و در عین حال در برابر خداوند برای تو مالک چیزی نیستم.
پروردگارا! ما بر تو توکل کرده‌ایم، و به سوی تو بازگشتیم، و سرانجام همه به سوی تو است.
5- پروردگارا! ما را مایه گمراهی کافران قرار مده، و ما را ببخش ای پروردگار ما که تو عزیز و حکیمی.
6- برای شما در برنامه زندگی آنها اسوه حسنه‌ای بود برای کسانی که امید به خدا و روز قیامت دارند، و هر کس سرپیچی کند به خویشتن ضرر زده است، زیرا خداوند بی‌نیاز و شایسته هرگونه ستایش است.
از آنجا که قرآن مجید، در بسیاری از موارد برای تکمیل تعلیمات خود از الگوهای مهمی که در جهان انسانیت وجود داشته شاهد می‌آورد، در آیات مورد بحث نیز به دنبال نهی شدیدی که از دوستی با دشمنان خدا در آیات قبل شده سخن از ابراهیم علیه السلام و برنامه او به عنوان پیشوای بزرگی که مورد احترام همه اقوام، مخصوصا قوم عرب، بوده به میان می‌آورد و می‌فرماید: «برای شما در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند اسوه خوبی وجود داشت»؛ قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ ....
ابراهیم علیه السلام بزرگ پیامبران که زندگیش سرتاسر، درس بندگی و عبودیت خدا، جهاد فی سبیل‌اللَّه، و عشق به ذات پاک او بود، ابراهیم که امت اسلامی از برکت دعای او، و مفتخر به نامگذاری او می‌باشد، می‌تواند برای شما سرمشق خوبی در این زمینه گردد.
منظور از تعبیر وَ الَّذِینَ مَعَهُ ...؛ «آنها که با ابراهیم بودند»، مؤمنانی است که او را در این راه همراهی می‌کردند، هر چند قلیل و اندک بودند، و این احتمال که منظور پیامبرانی است که با او هم‌صدا شدند، یا انبیا معاصر او- چنانکه بعضی احتمال داده‌اند- بعید به نظر می‌رسد، به خصوص که مناسب این است که قرآن در اینجا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را به ابراهیم، و مسلمانان را به اصحاب و یاران او، تشبیه کند، در تواریخ نیز آمده است که گروهی در
ص: 119
بابل بعد از مشاهده معجزات ابراهیم به او ایمان آوردند، و در هجرت به سوی شام او را همراهی کردند، و این نشان می‌دهد که او یاران وفاداری داشته است.
سپس در توضیح این معنی می‌افزاید: «آن روز که به قوم مشرک و بت‌پرستشان گفتند: ما از شما و آنچه غیر از خدا می‌پرستید بیزاریم!»؛ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ....
ما نه شما را قبول داریم، و نه آیین و مذهبتان را، ما هم از خودتان و هم از بت‌های بی‌ارزشتان متنفریم.
و باز برای تأکید افزودند: «ما نسبت به شما کافریم»؛ «کَفَرْنا بِکُمْ».
البته این کفر همان کفر برائت و بیزاری است که در بعضی از روایات ضمن برشمردن اقسام پنج‌گانه کفر به آن اشاره شده است.
و سومین بار برای تأکید بیشتر افزودند: «در میان ما و شما عداوت و دشمنی همیشگی آشکار شده است»؛ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً.
و این وضع همچنان ادامه دارد تا به خدای یگانه ایمان بیاورید؛ ... حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ ....
و به این ترتیب با نهایت قاطعیت و بدون هیچگونه پرده‌پوشی اعلام جدایی و بیزاری از دشمنان خدا کردند، و تصریح نمودند که این جدایی به هیچ قیمت قابل برگشت و تجدید نظر نیست، و تا ابد ادامه دارد، مگر اینکه آنها مسیر خود را تغییر دهند و از خط کفر به خط ایمان روی آورند.
ولی از آنجا که این قانون کلی و عمومی در زندگی ابراهیم استثنایی داشته که آنهم به خاطر هدایت بعضی از مشرکان صورت گرفته، به دنبال آن می‌فرماید: آنها هرگونه ارتباطشان را با قوم کافر قطع کردند و هیچ سخن محبت آمیزی به آنها نگفتند: «جز این سخن ابراهیم که به پدرش (عمویش آزر) وعده داد که برای تو از خداوند طلب آمرزش می‌کنم، ولی در عین حال من در برابر خداوند برای تو مالک چیزی نیستم و آمرزش تنها به دست او است»؛ ... إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ ....
این در حقیقت استثنایی است از مسأله قطع هرگونه ارتباط ابراهیم و یارانش از بت‌پرستان که آن هم دارای شرائط و مصلحت خاصی بود؛ زیرا قرائن نشان می‌دهد که
ص: 120
ابراهیم احتمالا آمادگی برای ایمان را در عمویش آزر مشاهده کرده بود ولی آزر از این مسأله نگران بود که اگر راه توحید را پیش گیرد دوران بت‌پرستی او چه خواهد شد؟
ابراهیم به او وعده داد که در پیشگاه خدا برای تو استغفار می‌کنم، و به این وعده خود نیز عمل کرد، ولی آزر ایمان نیاورد، و هنگامی که بر ابراهیم روشن شد که او دشمن خدا است و هرگز ایمان نمی‌آورد دیگر برای او استغفار نکرد و با او قطع رابطه نمود.
و از آنجا که مسلمانان از این برنامه ابراهیم و آزر اجمالا با خبر بودند و ممکن بود همین مطلب بهانه‌ای شود برای افرادی همچون «حاطب ابن ابی بلتعه» که با کفار سر و سری برقرار نمایند، قرآن می‌گوید این استثنا در شرائط خاصی صورت گرفته، و وسیله‌ای برای جلب آزر به ایمان بوده، نه برای اهداف دنیوی، و لذا در آیه 114 سوره توبه می‌فرماید: وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ؛ «استغفار ابراهیم برای پدرش (عمویش آزر) فقط بخاطر وعده‌ای بود که به او داده بود (تا وی را به سوی ایمان جذب کند) اما هنگامی که برای او مسلم شد که وی دشمن خدا است از او بیزاری جست، چرا که ابراهیم مهربان و بردبار بود.»
ولی جمعی از مفسران آن را استثنا از اسوه بودن ابراهیم دانسته‌اند، و گفته‌اند باید در همه چیز به او اقتدا کرد جز استغفارش برای عمویش آزر.
این معنی گرچه در کلام عده‌ای از مفسران آمده، ولی بسیار بعید به نظر می‌رسد؛ زیرا اولًا: او در همه چیز اسوه بود، حتی در این برنامه، چرا که اگر همان شرائط آزر در بعضی از مشرکان پیدا می‌شد اظهار محبت نسبت به او برای جلب و جذب وی به سوی ایمان کار خوبی بود، ثانیاً: ابراهیم علیه السلام یک پیامبر معصوم، و از انبیای بزرگ و مجاهد بود، و همه افعالش سرمشق است، معنی ندارد که این مسأله را استثنا کنیم.
کوتاه سخن اینکه ابراهیم و پیروانش قویا با بت‌پرستان مخالف بودند و باید این درس را از آنها سرمشق گرفت، و داستان آزر شرائط خاصی داشته که اگر برای ما هم پیدا شود قابل تأسی است.
و از آنجا که مبارزه با دشمنان خدا با این صراحت و قاطعیت مخصوصا در زمانی که آنها از قدرت ظاهری برخوردارند جز با توکل بر ذات خدا ممکن نیست، در پایان آیه
ص: 121
می‌افزاید: آنها گفتند: «پروردگارا! ما بر تو توکل کردیم و به سوی تو بازگشت نمودیم و رجوع نهایی همه سرانجام به سوی تو است»؛ رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ.
در حقیقت آنها سه مطلب را در این عبارت به پیشگاه الهی عرضه داشتند: نخست توکل بر ذات او، و دیگر توبه و بازگشت به سوی او، و سپس توجه به این حقیقت که رجوع نهایی همه چیز به سوی او است که علت و معلول یکدیگرند، ایمان به معاد و بازگشت نهایی سبب توبه می‌گردد و توبه روح توکل را در انسان زنده می‌کند.
در آیه بعد به یکی دیگر از درخواستهای ابراهیم و یارانش که در این زمینه، حساس و چشمگیر است اشاره کرده، می‌گوید: «پروردگارا! ما را مایه گمراهی کافران قرار مده»؛ رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا ....
این تعبیر ممکن است اشاره به اعمالی مانند اعمال «حاطب ابن ابی بلتعه» باشد که گاهی از افراد بی‌خبر سر می‌زند و کاری می‌کنند که سبب تقویت گمراهان می‌گردد در حالی که گمان می‌کنند کار خلافی نکرده‌اند.
و یا اشاره به این است ما را در چنگال آنها گرفتار مکن، و در برابر آنها مغلوب مساز، مبادا بگویند: اگر اینها بر حق بودند هرگز گرفتار شکست نمی‌شدند، و این مایه گمراهی آنها می‌گردد.
یعنی اگر آنها از شکست و تسلط کفار می‌ترسند نه به خاطر خودشان است، بلکه به خاطر این است که آیین حق زیر سؤال نرود، و پیروزی ظاهری مشرکان دلیل بر حقانیت آنها تلقی نشود، و این است راه و رسم یک مؤمن واقعی که هر چه می‌خواهد برای خدا می‌خواهد، از همه بریده و به خدا پیوسته است و همه چیز را برای رضای او می‌طلبد. و درحقیقت به‌خدا می‌گوید:
رو به‌سوی تو کردیم و دل به تو بستیم، از همه باز آمدیم با تو نشستیم و در پایان آیه می‌افزاید: «پروردگارا! اگر لغزشی از ما سر زد ما را ببخش»؛ ... وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا ....
«همانا تو عزیز و حکیمی»؛ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
قدرتت شکست ناپذیر است و حکمتت نافذ در همه چیز.
این جمله ممکن است اشاره به آن باشد که اگر در خلال زندگی ما نشانه‌ای از تمایل
ص: 122
و محبت و دوستی به دشمنان تو وجود داشته این لغزش را بر ما ببخش، و این درسی است برای مسلمانان که آنها نیز سرمشق گیرند و اگر حاطبی در میان آنها پیدا شد استغفار کنند و به سوی خدا بازگردند.
در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر روی همان مطلبی تکیه می‌کند که در نخستین آیه تکیه شده بود، می‌فرماید: «برای شما مسلمانان در برنامه زندگی آنها اسوه و الگوی نیکویی بود، برای آنها که امید به خدا و روز قیامت دارند»؛ لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ ....
نه تنها برائت و بیزاریشان از بت‌پرستان و خط کفر، بلکه دعاهای آنها و تقاضاهایشان در پیشگاه خدا که نمونه‌هایی از آن در آیات قبل گذشت نیز برای همه مسلمانان سرمشق است.
این سرمشق را تنها کسانی می‌گیرند که دل به خدا بسته‌اند، و ایمان به مبدء و معاد قلبشان را روشن ساخته، و در طریق حق به حرکت در آمده‌اند.
بدون شک این تأسی و پیروی نفعش قبل از هر کس به خود مسلمانان باز می‌گردد لذا در پایان می‌افزاید: «هر کس سرپیچی کند و طرح دوستی با دشمنان خدا بریزد، به خودش ضرر زده، و خداوند نیازی به او ندارد، چرا که او از همگان بی‌نیاز و شایسته هرگونه حمد و ستایش است»؛ ... وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ.
زیرا طرح دوستی با دشمنان خدا آنها را تقویت می‌کند، و قوت آنها باعث شکست خود شما است، و اگر آنها بر شما مسلط گردند بر صغیر و کبیر رحم نخواهند کرد.

نکته‌ها:

1- الگوهای جاویدان‌

برنامه‌های عملی، همیشه مؤثرترین برنامه‌ها است، چون عمل حکایت از ایمان عمیق انسان به گفتارش می‌کند، و سخنی که از دل برآید لا جرم بر دل نشیند.
همیشه وجود الگوها و سرمشق‌های بزرگ در زندگی انسانها، وسیله مؤثری برای تربیت آنها بوده است، به همین دلیل، پیامبر و پیشوایان معصوم مهمترین شاخه هدایت را با عمل خود نشان می‌دادند، و لذا هنگامی که سخن از سنت به میان می‌آید، گفته می‌شود

ص: 123
سنت عبارت است از قول و فعل و تقریر معصوم؛ یعنی پیشوایان معصوم سخن و عمل و سکوتشان همه حجت و راهنما است، و نیز به همین دلیل است که عصمت در تمام پیامبران و امامان شرط است تا الگوهایی در همه زمینه‌ها باشند.
قرآن نیز بر این مسأله مهم صحه گذارده، الگوها و سرمشق‌هایی در همه زمینه‌ها برای مؤمنان معرفی می‌کند، از جمله در آیات مورد بحث، دو بار از ابراهیم و یارانش سخن می‌گوید، و در سوره احزاب، شخص پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان الگو و اسوه، به مسلمانان معرفی می‌نماید.
(باید توجه داشت، أسوه معنی مصدری دارد، و به معنی تأسی کردن و پیروی عملی است، هر چند در استعمالات روزمره فارسی به معنی کسی است که مورد تأسی قرار می‌گیرد).
در جنگ پر مخاطره احزاب، در ایامی که مسلمانان، سخت در بوته آزمایش قرار گرفته بودند، و حوادث کوبنده نیرومندترین افراد را به لرزه در می‌آورد، خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را به عنوان الگو و اسوه‌ای از استقامت و پایمردی و ایمان و اخلاص، و آرامش در میان طوفان، معرفی می‌کند، و البته این امر منحصر به میدان احزاب نبود که در همه جا پیامبر صلی الله علیه و آله سرمشق عظیمی برای مسلمانان محسوب می‌شد.
شعار «کُونُوا دُعاةً النّاسِ بِأَعْمالِکُمْ وَ لا تَکُونُوا دُعاةً بِأَلْسِنَتِکُمْ»؛
(1) «مردم را به اعمال خویش دعوت به سوی خدا کنید نه به زبان» خود که از حدیث امام صادق علیه السلام گرفته شده، دلیل بر این است که همه مسلمانان راستین نیز به نوبه خود باید الگو و اسوه برای دیگران باشند، و با زبان عمل، اسلام را به دنیا معرفی کنند که اگر این کار می‌شد، اسلام دنیاگیر شده بود!

2- خداوند از همگان بی‌نیاز است.

در قرآن مجید کرارا روی این نکته تکیه شده که اگر خداوند دستورهایی به شما می‌دهد و گاه مشکل و شاق به نظر می‌رسد، فراموش نکنید تمام منافع آن به


1- 1. بحارالأنوار، ج 5، ص 198.

ص: 124
خود شما بازمی‌گردد، چرا که دریای بیکران هستی خدا کمبودی ندارد تا از شما کمک بگیرد، به‌علاوه شما چیزی ندارید که به او بدهید بلکه هر چه دارید از او است.
در احادیث قدسی آمده است: بندگان من! شما هرگز نمی‌توانید به من زیانی برسانید و یا نفعی بدهید، بندگانم! اگر اولین و آخرین و جن و انس پاک‌ترین قلب را داشته باشند، ذره‌ای بر ملک من نمی‌افزاید، و اگر اولین و آخرین و انس و جن، ناپاک‌ترین قلب را داشته باشند، از ملک من چیزی نمی‌کاهد.
بندگانم! اگر اولین و آخرین و انس و جن در میدانی جمع شوند و هر چه می‌خواهند از من بخواهند و همه آن را به آنها بدهم چیزی از خزائن من کاسته نمی‌شود، و درست مانند رطوبتی است که یک ریسمان از دریا برمی‌گیرد.
بندگانم! من اعمال شما را احصا می‌کنم، سپس به شما باز می‌گردانم، کسی که نیکی بیابد خدا را شکر کند، و کسی که غیر آن را ببیند جز خویشتن را ملامت ننماید.

3- اصل اساسی «حب فی اللَّه» و «بغض فی اللَّه»

پیوند مکتبی مهم‌ترین پیوندی است که انسانها را با یکدیگر مربوط می‌سازد که هر پیوندی تحت الشعاع آن است.
این سخنی است که قرآن بارها روی آن تأکید کرده است، و اگر این پیوند تحت تأثیر روابط دوستی و خویشاوندی و منافع شخصی قرار گیرد ارکان مذهب متزلزل خواهد شد.
بعلاوه ارزش نهایی در ایمان و تقوا است، چگونه ممکن است با کسانی که فاقد این دو هستند ارتباط برقرار سازیم؟ لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:
«مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ وَ أَبْغَضَ لِلَّهِ وَ أَعْطَی لِلَّهِ فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَ إِیمَانُهُ».
(1)
«کسی که برای خدا دوست دارد، و برای خدا دشمن دارد، و برای خدا ببخشد، از


1- 1. الکافی، ج 2، ص 124.

ص: 125
کسانی است که ایمانش کامل شده.»
در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام می‌خوانیم:
«مِنْ أَوْثَقِ عُرَی الْإِیمَانِ أَنْ تُحِبَّ فِی اللَّهِ وَ تُبْغِضَ فِی اللَّهِ وَ تُعْطِیَ فِی اللَّهِ وَ تَمْنَعَ فِی اللَّهِ».
(1)
«از محکم‌ترین دستگیره‌های ایمان این است که برای خدا دوست داری و برای خدا دشمن داری، و برای خدا ببخشی، و برای خدا منع کنی.»
احادیث در این زمینه بسیار فراوان است، برای آگاهی بیشتر به جلد دوم اصول کافی باب الحب فی‌اللَّه مراجعه شود، مرحوم کلینی در این باب 16 حدیث در این زمینه نقل کرده است.
و نیز برای توضیح بیشتر در زمینه «حبّ فی‌اللَّه و بغض فی‌اللَّه» به جلد 23 تفسیر نمونه ذیل آیه 22 سوره مجادله مراجعه شود. (2)

«ابراهیم علیه السلام و موهبت‌های الهی»

اشاره



1- 1. الکافی، ج 2، ص 124.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 24، ص 27.

ص: 126
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ (73)
(1)
72- و اسحاق و نیز یعقوب را به وی بخشیدیم، و همه آنان‌را مردانی صالح قرار دادیم.
73- و آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت می‌کردند، و انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم، و آنها فقط مرا عبادت می‌کردند.
این آیه به یکی از مهمترین مواهب خداوند به ابراهیم علیه السلام که داشتن فرزندی صالح و نسلی برومند و شایسته است اشاره کرده می‌فرماید: «ما به او اسحاق را بخشیدیم و یعقوب (فرزند اسحاق) را بر او افزودیم»؛ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً ...، و همه آنها را مردانی صالح و شایسته و مفید قرار دادیم؛ ... وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ. (2)
سالیان درازی گذشت که ابراهیم علیه السلام در عشق و انتظار فرزند صالحی به سر می‌برد و آیه 100 سوره صافات گویای این خواسته درونی او است: رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ؛


1- 1. انبیاء.
2- 2. عدم ذکر اسماعیل علیه السلام در اینجا شاید به خاطر آن است که اسحاق علیه السلام از مادر نازا مانند ساره تولّد یافت.

ص: 127
«پروردگارا! فرزندی صالح به من مرحمت کن».
سرانجام خداوند دعای او را مستجاب کرد، نخست اسماعیل و سپس اسحاق را به او مرحمت کرد که هر کدام پیامبری بزرگ و با شخصیت بودند.
تعبیر به «نافلة» که ظاهراً تنها توصیفی برای یعقوب است شاید از این نظر باشد که ابراهیم علیه السلام تنها فرزند صالحی تقاضا کرده بود، خداوند نوه صالحی نیز بر آن افزود؛ زیرا «نافلة» در اصل به معنی موهبت و یا کار اضافی است.
آخرین آیه مورد بحث به مقام امامت و رهبری این پیامبر بزرگ و بخشی از صفات و برنامه‌های مهم و پرارزش آنها به طورجمعی اشاره می‌کند.
در این آیه مجموعا شش قسمت از این ویژگی‌ها بر شمرده شده که با اضافه کردن توصیف به صالح بودن که از آیه قبل استفاده می‌شود، مجموعا هفت ویژگی را تشکیل می‌دهد. این احتمال نیز وجود دارد که مجموعه شش صفتی که در این آیه ذکر شده، شرحی باشد برای صالح بودن آنها که در آیه قبل آمده است.
نخست می‌گوید: «ما آنها را امام و رهبر مردم قرار دادیم»؛ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً ....
یعنی علاوه بر مقام نبوت و رسالت، مقام امامت را نیز به آنها دادیم- امامت همان گونه که پیشتر هم اشاره کرده‌ایم، آخرین مرحله سیر تکاملی انسانی است که به معنی رهبری همه جانبه مادی، معنوی، ظاهری، باطنی، جسمی و روحی مردم است.
فرق نبوت و رسالت، با امامت این است که پیامبران در مقام نبوت و رسالت تنها فرمان حق را دریافت می‌کنند و از آن خبر می‌دهند و به مردم ابلاغ می‌کنند، ابلاغی توأم با بشارت و انذار.
اما در مرحله امامت این برنامه‌های الهی را به مرحله اجرا در می‌آورند، خواه از طریق تشکیل حکومت عدل باشد یا بدون آن، در این مرحله آنها مربی‌اند، و مجری احکام وبرنامه‌ها وپرورش‌دهنده انسان‌ها، به وجود آورنده محیطی پاک و منزه و انسانی.
در حقیقت مقام امامت مقام تحقق بخشیدن به تمام برنامه‌های الهی است، به تعبیر دیگر ایصال به مطلوب و هدایت تشریعی و تکوینی است. امام از این نظر درست به خورشید می‌ماند که با اشعه خود موجودات زنده را پرورش می‌دهد.
(1)


1- 1. شرح بیشتر در ذیل آیه 124 سوره بقره آمده است.

ص: 128
در مرحله بعد فعلیت و ثمره این مقام را بازگو می‌کند: «آنها به فرمان ما هدایت می‌کردند»؛ ... یَهْدُونَ بِأَمْرِنا.
نه تنها هدایت به معنی راهنمایی و ارائه طریق که آن در نبوت و رسالت وجود دارد، بلکه به معنی دستگیری کردن و رساندن به سر منزل مقصود (البته برای آنها که آمادگی و شایستگی دارند).
سومین، چهارمین و پنجمین موهبت و ویژگی آنها این بود که: «ما به آنها انجام کار خیر را وحی کردیم و همچنین برپا داشتن نماز و ادای زکات»؛ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ ....
این وحی می‌تواند وحی تشریعی باشد؛ یعنی ما انواع کارهای خیر و ادای نماز و اعطای زکات را در برنامه‌های دینی آنها گنجانیدیم، همچنین می‌تواند وحی تکوینی باشد؛ یعنی به آنها توفیق و توان و جاذبه معنوی برای انجام این امور بخشیدیم.
البته هیچ‌یک از این امور جنبه اجباری و اضطراری ندارد، بلکه تنها آمادگی‌ها و زمینه‌ها است که بدون اراده و خواست خود آنها هرگز به نتیجه نمی‌رسد.
ذکر «اقامه صلاة و ادای زکات» بعد از فعل «خیرات» به خاطر اهمیت این دو برنامه است که نخست به طور عام در جمله: وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ ... و بعد به طور خاص بیان شده است.
در آخرین فراز به مقام عبودیت آنها اشاره کرده، می‌گوید: «آنها همگی فقط ما را عبادت می‌کردند»؛ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ.
(1)
ضمناً تعبیر به «کانُوا» که دلالت بر سابقه مستمر در این برنامه دارد، شاید اشاره به این باشد که آنها حتی قبل از رسیدن به مقام نبوت و امامت، مردانی صالح و موحد و شایسته بوده‌اند و در پرتو همین برنامه‌ها، خداوند مواهب تازه‌ای به آنها بخشیده است.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که جمله: ... یَهْدُونَ بِأَمْرِنا در حقیقت وسیله شناخت امامان و پیشوایان حق، از برابر رهبران و پیشوایان باطل است که معیار کار آنها بر هوس‌های شیطانی است.


1- 1. تقدیم کلمه «لنا» بر «عابدین» بر حصر دلالت می‌کند.

ص: 129
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «امام در قرآن مجید دوگونه است. در یک جا خداوند می‌فرماید: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا ...؛ یعنی به امر خدا نه به امر مردم، امر خدا را بر امر خودشان مقدم می‌شمرند و حکم او را برتر از حکم خود قرار می‌دهند، ولی در جای دیگر می‌فرماید: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ ...؛ یعنی ما آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به دوزخ می‌کنند، فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم می‌شمرند و حکم خویش را قبل از حکم او قرار می‌دهند و مطابق هوس‌های خود و بر ضد کتاب‌اللَّه عمل می‌نمایند.
(1) و این است معیار و محک برای شناسایی امام حق از امام باطل». (2)
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ کُلًّا هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (84) وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ (85) وَ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلًّا فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ (86) وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (87) (3)
84- و اسحاق و یعقوب را به او (ابراهیم) بخشیدیم و هر کدام را هدایت کردیم و نوح را (نیز) قبلا هدایت نمودیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را (هدایت کردیم) و اینچنین نیکوکاران را پاداش می‌دهیم.
85- و (همچنین) زکریا و یحیی و عیسی و الیاس هر کدام از صالحان بودند.
86- و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برتری دادیم.
87- و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادی را برگزیدیم و هدایت به راه راست نمودیم.


1- 1. آیه دوّم که آیه 41 قصص است به فرعون و لشکر او اشاره می‌کند؛ این حدیث در تفسیر صافی از کتاب‌کافی نقل شده است.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 13، ص 457.
3- 3. انعام.

ص: 130
در این آیات به قسمتی از مواهبی که خداوند به ابراهیم داده است اشاره شده، و آن موهبت فرزندان صالح و نسل لایق و برومند است که یکی از بزرگترین مواهب الهی محسوب می‌شود.
نخست می‌گوید: «ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب (فرزند اسحاق) را بخشیدیم»؛ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ....
و اگر در اینجا اشاره به فرزند دیگر ابراهیم، اسماعیل نشده بلکه در لابلای بحث آمده است شاید به خاطر آن است که تولد اسحاق از مادر عقیمی همچون ساره آن‌هم در سن پیری، موضوع بسیار عجیب و موهبتی غیر منتظره بود.
سپس برای بیان اینکه افتخار این دو تنها در جنبه پیغمبرزادگی نبود، بلکه شخصا در پرتو فکر صحیح و عمل صالح نور هدایت را در قلب خود جای داده بودند، می‌گوید:
«هر یک از آنها را هدایت کردیم»؛ ... کُلًّا هَدَیْنا ....
و به دنبال آن برای اینکه تصور نشود، در دورانهای قبل از ابراهیم، پرچم‌دارانی برای توحید نبودند، و این موضوع از زمان او شروع شده اضافه می‌کند، «نوح را نیز پیش از آن هدایت و رهبری کردیم»؛ وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ ....
و می‌دانیم نوح نخستین پیامبر اولو العزم است که دارای آیین و شریعت بود و سر سلسله پیامبران اولوا العزم می‌باشد.
در حقیقت با اشاره به موقعیت نوح که از اجداد ابراهیم است و موقعیت جمعی از پیامبران که از دودمان و فرزندان او هستند، موقعیت ممتاز ابراهیم را از نظر وراثت و ریشه و ثمره وجودی مشخص می‌سازد و در تعقیب آن نام جمع کثیری از پیامبران را که از دودمان ابراهیم بودند می‌برد، نخست می‌گوید: «از دودمان ابراهیم، داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون هستند»؛ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ ....
سپس با این جمله که این چنین نیکوکاران را پاداش می‌دهیم روشن می‌کند که مقام و موقعیت آنها در پرتو اعمال و کردار آنها بود ... وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ.
در اینکه ضمیر مِنْ ذُرِّیَّتِهِ؛ «از دودمان او»، به چه کسی بر می‌گردد؟ به ابراهیم یا نوح؟ در میان مفسران گفتگوی زیادی است، ولی غالب مفسران آن را به ابراهیم باز
ص: 131
گردانیده‌اند و ظاهراً نباید تردید داشت که مرجع ضمیر ابراهیم است؛ زیرا بحث آیه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهیم می‌باشد، نه درباره نوح پیغمبر، به علاوه از روایات متعددی که بعدا نقل خواهیم کرد این موضوع نیز استفاده می‌شود.
تنها مطلبی که سبب شده بعضی از مفسران ضمیر را به نوح باز گردانند ذکر نام یونس و لوط در آیات بعد است؛ زیرا مشهور در تواریخ آن است که یونس از فرزندان ابراهیم نبوده، و لوط هم برادرزاده یا خواهرزاده ابراهیم است.
ولی در مورد یونس، مورخان اتفاق نظر ندارند، بعضی او را از دودمان ابراهیم دانسته‌اند و بعضی او را از پیامبران بنی اسرائیل شمرده‌اند.
به علاوه مورّخان معمولا نسب را از طرف پدر حفظ می‌کنند، چه مانعی دارد که یونس همانند عیسی که نامش را نیز در آیات فوق می‌خوانیم از طرف مادر، به ابراهیم منتهی شود. و اما لوط گرچه فرزند ابراهیم نبود ولی از خاندان و دودمان او بود و همانطور که در لغت عرب گاهی به عمو، أب گفته می‌شود، به برادرزاده یا خواهرزاده نیز ذریه و فرزند اطلاق می‌گردد، و به این ترتیب نمی‌توانیم دست از ظاهر آیات که درباره ابراهیم است برداریم و ضمیر را به نوح که در اینجا موضوع سخن نیست باز گردانیم.
و در آیه بعد نام زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را می‌برد و اضافه می‌کند که همه اینها از صالحان بودند؛ یعنی مقامات آنها جنبه تشریفاتی و اجباری نداشت، بلکه در پرتو عمل صالح در پیشگاه خدا شخصیت و عظمت یافتند؛ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ.
در آیه بعد نیز نام چهارنفر دیگر از پیامبران و رهبران الهی‌آمده و می‌فرماید: وَ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً ... هر کدام را بر مردم عصر خود برتری بخشیدیم؛ وَ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلًّا فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ.
در اینکه «الیسع» چگونه نامی است و اشاره به کدام یک از پیامبران است در میان مفسران و ادبای عرب گفتگو است، بعضی آن را یک نام عبری می‌دانند که در اصل یوشع بوده، سپس الف و لام به آن داخل شده و شین تبدیل به سین گردیده است، و بعضی معتقدند یک اسم عربی است که از یسع (فعل مضارع از ماده وسعت) گرفته شده است، این احتمال را نیز داده‌اند که به همین صورت نام یکی از انبیای پیشین بوده است و
ص: 132
در هر حال از پیامبرانی است که از نسل ابراهیم می‌باشند.
و در آخرین آیه یک اشاره کلی به پدران و فرزندان و برادران صالح، پیامبران نامبرده که به طور تفصیل اسم آنها در اینجا نیامده است کرده، می‌گوید: «از میان پدران آنها و فرزندانشان و برادرانشان، افرادی را فضیلت دادیم و برگزیدیم و به راه راست هدایت کردیم»؛ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ.
در اینجا به چند موضوع باید توجه داشت:

1- فرزندان پیامبر

- در آیات فوق، عیسی از فرزندان ابراهیم (و بنابر احتمالی از فرزندان نوح) شمرده شده، با اینکه می‌دانیم تنها از طرف مادر به آنها مربوط می‌شود، و این دلیل بر آن است که سلسله نسب از طرف پدر و مادر به طور یکسان پیش می‌رود و به همین دلیل نوه‌های پسری و دختری هر دو ذریه و فرزندزاده انسان محسوب می‌شوند.
روی همین جهت امامان اهل بیت که همه از طرف دختر به پیامبر صلی الله علیه و آله می‌رسند، ابنا رسول‌اللَّه (فرزندان پیغمبر) خوانده می‌شوند.
اگرچه در دوران جاهلیت که برای زن هیچگونه اهمیتی قائل نبودند، تنها نسب را از طرف پدر می‌دانستند، ولی اسلام قلم بطلان بر این فکر جاهلی کشیده اما متاسفانه بعضی از نویسندگانی که علاقه درستی به ائمه اهل بیت نداشتند کوشش می‌کردند این موضوع را انکار کنند و از گفتن ابن رسول‌اللَّه به آنها خود داری نمایند و سنن جاهلی را زنده کنند.
اتفاقا این موضوع در زمان خود ائمه مطرح بوده است، و آنها با همین آیه که دلیل دندان شکنی محسوب می‌شود به آنها پاسخ می‌گفتند.
از جمله در کافی و در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود:
خداوند متعال در قرآن مجید، نسب عیسی را که از طرف مادر به ابراهیم منتهی می‌شود، به عنوان ذریه (فرزندزاده) بیان کرده آنگاه آیه: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ ... را تا آخر و آیه بعد را هم تا لفظ عیسی تلاوت کرد.
و نیز در تفسیر عیاشی از ابو الاسود روایت شده که می‌گوید: روزی حجاج کسی را

ص: 133
به نزد یحیی‌بن معمر که از علاقمندان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله بود فرستاد که من شنیدم تو حسن و حسین را فرزندان رسول خدا می‌دانی و در این باره به آیات قرآن استدلال می‌کنی؟ در حالی که من قرآن را از اول تا به آخر خواندم و به چنین آیه‌ای برنخوردم.
یحیی‌بن معمر در پاسخ او گفت: آیا در سوره انعام به این آیه برخورده‌ای که می‌گوید: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ ... وَ یَحْیی وَ عِیسی گفت: آری خوانده‌ام، گفت:
مگر نه این است که در این آیات عیسی ذریه ابراهیم شمرده شده، با اینکه از طرف پدر به او نمی‌رسید؟!
در عیون الاخبار در ضمن یک حدیث طولانی در زمینه گفتگوی امام موسی‌بن جعفر علیه السلام با هارون الرشید و موسی‌بن مهدی، چنین نقل می‌کند که او به امام کاظم علیه السلام گفت: چگونه شما می‌گویید ما ذریه پیامبریم، در حالی که پیامبر پسری نداشت و نسل از طریق پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستید؟ امام در پاسخ از او خواست که از این سؤال صرف‌نظر کند، ولی هارون اصرار کرد و گفت به هیچوجه صرف نظر نمی‌کنم؛ زیرا شما معتقدید به اینکه همه چیز در قرآن مجید است و باید از قرآن آیه‌ای در این باره بیاورید.
امام فرمود: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی ...» سپس سؤال کرد ای هارون! پدر عیسی که بود؟ گفت: عیسی پدر نداشت، فرمود: بنابراین اگر او ملحق به ذریه پیامبران است از طریق مریم می‌باشد، ما نیز ملحق به ذریه رسول خدا از طریق مادرمان فاطمه هستیم.
جالب توجه اینکه بعضی از متعصبین اهل تسنن نیز، این موضوع را در تفسیر خود ذیل همین آیه آورده‌اند، از جمله فخر رازی در تفسیر کبیر خود می‌گوید: این آیه دلالت دارد بر اینکه حسن و حسین از ذریه پیامبراند زیرا خداوند عیسی را از ذریه ابراهیم شمرده است با اینکه تنها از طریق مادر به او مربوط می‌شود.
نویسنده المنار که در تعصب در بعضی از مباحث خاص مذهبی دست کمی از فخر رازی ندارد، بعد از نقل کلام فخر رازی می‌گوید: در این باب حدیثی از ابو بکر در صحیح بخاری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که به امام حسن علیه السلام اشاره کرد و گفت: «إِنَّ ابْنِی
ص: 134
هذا سَیِّدٌ»؛ «این پسرم آقا است» (یعنی کلمه پسرم بر امام حسن اطلاق کرد) در حالی که در نزد عرب (جاهلی) لفظ ابن بر دختر زاده اطلاق نمی‌شد ... سپس اضافه می‌کند به همین جهت مردم اولاد فاطمه علیها السلام را اولاد رسول و عترت و اهل‌بیت او می‌دانستند.
در هر حال شک نیست که فرزندزاده‌ها از طرف دختر و پسر هر دو فرزند انسان محسوب می‌شوند و هیچگونه تفاوتی در این زمینه نیست، و نه این موضوع از مختصات پیغمبر مامی‌باشد ومخالفت با این مسأله سر چشمه‌ای جز تعصب و یا افکار جاهلی ندارد، و لذا در تمام احکام اسلامی از قبیل ازدواج و ارث و مانند آن هیچگونه تفاوتی میان این دو نیست، تنها استثنایی که دارد، مسأله خمس است که روی عنوان سیادت است و به جهت خاصی که در کتاب خمس در فقه آمده این موضوع استثنا شده است.

2- چرا نام این پیامبران در سه گروه در سه آیه بیان شده است؟

بعضی از مفسران احتمال داده‌اند که گروه اول یعنی داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون، این شش نفر، از پیامبرانی بودند که علاوه بر مقام نبوت و رسالت، دارای حکومت و زمامداری نیز بودند و شاید جمله: ... وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ که بعد از ذکر نام اینها آمده است به خاطر نیکی‌های فراوانی بوده که در دوران حکومت خود بر مردم کردند.
و اما گروه دوم؛ یعنی زکریا و یحیی و عیسی و الیاس از پیامبرانی بودند که در زهد و بی‌اعتنایی به دنیا- علاوه بر مقام نبوت و رسالت- نمونه بودند جمله: کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ بعد از ذکر نام آنها می‌تواند اشاره به همین حقیقت بوده باشد.
درباره گروه سوم یعنی اسماعیل و الیسع و یونس و لوط این امتیاز را داشتند که دست به مهاجرت دامنه داری زدند و برای تحکیم آیین خدا برنامه هجرت را عملی ساختند، و ذکر جمله: کلًّا فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ ... (بنا بر اینکه اشاره به این چهار نفر باشد نه به تمام پیامبرانی که در این سه آیه گفته شده است) نیز می‌تواند اشاره به همین سیر آنها در جهان و در میان اقوام مختلف بوده باشد.

3- اهمیت فرزندان صالح در معرفی شخصیت انسان‌

ص: 135
- موضوع دیگری که از آیات فوق استفاده می‌شود همین مسأله است زیرا خداوند برای معرفی مقام والای ابراهیم قهرمان بت‌شکن، شخصیتهای بزرگ انسانی که از دودمان او در اعصار مختلف به وجود آمدند با شرح و تفصیل بیان می‌کند به طوری که از میان 25 نفر از پیامبران که نامشان در مجموع قرآن آمده است در این آیات نام 16 نفر از فرزندان و بستگان ابراهیم و نام یک نفر از اجداد او آمده است، و این در حقیقت درس بزرگی برای عموم مسلمانان است که بدانند شخصیت فرزندان و دودمان آنها جزئی از شخصیت آنها محسوب می‌شود و مسائل تربیتی و انسانی مربوط به آنها فوق العاده اهمیت دارد.

4- پاسخ به یک ایراد

- ممکن است کسانی از آیه اخیر که می‌گوید: بعضی از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزیدیم و هدایت به راه راست کردیم این چنین استفاده کنند که پدران انبیا همگی افراد با ایمانی نبوده‌اند و در میان آنها غیر موحد نیز وجود داشته است- آنچنانکه بعضی از مفسران اهل تسنن در ذیل این آیه گفته‌اند- ولی با توجه به اینکه منظور از وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ ... به قرینه تعبیری که در همین سلسله آیات وجود دارد، مقام نبوت و رسالت است، مشکل حل می‌شود؛ یعنی مفهوم آیه چنین خواهد بود که بعضی از آنها را به مقام نبوت برگزیدیم و این منافاتی با موحد بودن سایرین ندارد.
در آیه 90 همین سوره (چند آیه بعد از این آیه) نیز هدایت به مقام نبوت اطلاق شده است.
(1)

دعاهای ابراهیم علیه السلام‌



1- 1. تفسیر نمونه، ج 5، ص 331.

ص: 136
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ (35) رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (36) رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ (37) رَبَّنا إِنَّکَ تَعْلَمُ ما نُخْفِی وَ ما نُعْلِنُ وَ ما یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ فِی اْلأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ (38) الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ (39) رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ (40) رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ (41)
(1)
35- (به یاد آورید) زمانی را که ابراهیم گفت پروردگارا این شهر (مکه) را شهر


1- 1. ابراهیم.

ص: 137
امنی قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بت‌ها دور نگاهدار.
36- پروردگارا آنها (بت‌ها) بسیاری از مردم را گمراه ساختند، هر کس از من پیروی کند از من است و هر کس نافرمانی من کند تو بخشنده و مهربانی.
37- پروردگارا من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی در کنار خانه‌ای که حرم تو است، ساکن ساختم تا نماز را بر پای دارند، تو قلب‌های گروهی از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده شاید آنها شکر تو را به جای آورند.
38- پروردگارا تو می‌دانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار می‌کنیم و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست.
39- حمد خدای را که در سن پیری اسماعیل و اسحاق را به من بخشید، مسلما خدای من دعا را می‌شنود (و اجابت می‌کند).
40- پروردگارا! مرا برپاکننده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز چنین کن پروردگارا! دعای (ما را) بپذیر.
41- پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را روزی که حساب بر پا می‌شود، بیامرز.

دعاهای سازنده ابراهیم بت‌شکن علیه السلام‌

نخست می‌گوید: «به خاطر بیاورید زمانی را که ابراهیم علیه السلام به پیشگاه خدا عرضه داشت، پروردگارا این شهر (مکه) را سرزمین امن و امان قرار ده»؛ وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً ...، و من و فرزندانم را مشمول لطف و عنایتت بنما و از پرستش بت‌ها دور نگاهدار؛ وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ.
چرا که من می‌دانم بت پرستی چه بلای بزرگ و خانمان‌سوزی است، و با چشم خود قربانیان این راه را دیده‌ام: «پروردگارا! این بت‌ها بسیاری از مردم را گمراه ساخته‌اند»؛ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ ...، آن هم چه گمراهی خطرناکی که همه چیز خود، حتی عقل و خرد خویش را در این راه باخته‌اند.
گمراهی خطرناکی که همه چیز خود، حتی عقل و خرد خویش را در این راه باخته‌اند.

ص: 138
خداوند من، من دعوت به توحید تو می‌کنم و همه را به سوی تو می‌خوانم، «هر کس از من پیروی کند او از من است و هر کس نافرمانی من کند، اگر قابل هدایت و بخشش است درباره او محبت کن، چرا که تو بخشنده و مهربانی»؛ ... فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ.
در حقیقت ابراهیم علیه السلام با این تعبیر می‌خواهد به پیشگاه خداوند چنین عرض کند که حتی اگر فرزندان من از مسیر توحید منحرف شوند، و به بت توجه کنند، از من نیستند و اگر بیگانگان در این خط باشند، آنها همچون فرزندان و برادران من هستند.
این تعبیر مؤدبانه و بسیار محبت آمیز ابراهیم علیه السلام نیز قابل توجه است، نمی‌گوید هر کس نافرمانی من کند از من نیست و او را چنین و چنان کیفر کن، بلکه می‌گوید: هر کس نافرمانی من کند، تو بخشنده و مهربانی! سپس دعا و نیایش خود را این چنین ادامه می‌دهد: «پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین فاقد هرگونه زراعت و آب و گیاه، نزد خانه‌ای که حرم تو است گذاشتم تا نماز را بر پای دارند»؛ رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ ....
این هنگامی بود که ابراهیم علیه السلام پس از آنکه خداوند از کنیزش هاجر، پسری به او داد و نامش را اسماعیل گذاشت، حسادت ساره (همسر نخستین‌اش) تحریک شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل کند، از ابراهیم علیه السلام خواست که آن مادر و فرزند را به نقطه دیگری ببرد و ابراهیم علیه السلام طبق فرمان خداوند در برابر این درخواست تسلیم شد.
اسماعیل و مادرش هاجر را به سرزمین مکه که در آن روز یک سرزمین خشک و خاموش و فاقد همه چیز بود آورد و در آنجا گذارد و با آنها خدا حافظی کرد و رفت.
چیزی نگذشت که این کودک و آن مادر در آن آفتاب گرم و داغ تشنه شدند، هاجر برای نجات جان کودکش سعی و تلاش فراوان کرد، اما خدایی که اراده کرده بود، آن سرزمین یک کانون بزرگ عبادت شود، چشمه زمزم را آشکار ساخت، چیزی نگذشت که قبیله بیابان‌گرد جرهم که از نزدیکی آنجا می‌گذشتند، از ماجرا آگاه شدند و در آنجا رحل اقامت افکندند و مکه کم کم شکل گرفت.
سپس ابراهیم علیه السلام دعای خودش را این چنین ادامه می‌دهد:
خداوندا! اکنون که آنها در این بیابان سوزان برای احترام خانه بزرگ تو مسکن
ص: 139
گزیده‌اند، «تو قلوب گروهی از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دل‌هایشان قرارده»؛ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ .... «و آنها را از انواع میوه‌ها (ثمرات مادی و معنوی) بهره‌مند کن، شاید شکر نعمت‌های تو را ادا کنند»؛ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ.
و از آنجا که یک انسان موحد و آگاه می‌داند که علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا می‌داند، چه بسا چیزی از خداوند بخواهد که صلاح او در آن نیست و چه بسا چیزهایی که نخواهد اما صلاح او در آن است و گاهی مطالبی در درون جان او است که نمی‌تواند همه را بر زبان آورد، لذا به دنبال تقاضاهای گذشته چنین عرض می‌کند:
«پروردگارا! تو آنچه را که ما پنهان می‌داریم و یا آشکار می‌سازیم به خوبی می‌دانی»؛ رَبَّنا إِنَّکَ تَعْلَمُ ما نُخْفِی وَ ما نُعْلِنُ .... «و هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا مخفی نمی‌ماند»؛ وَ ما یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ فِی اْلأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ.
اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگین هستم تو می‌دانی و اگر قطره‌های اشکم آشکارا از چشمم سرازیر می‌شود تو می‌بینی. اگر اندوه فراق قلب مرا احاطه کرده و با شادی از انجام وظیفه و اطاعت فرمان تو آمیخته است، باز هم می‌دانی.
اگر به هنگام جدایی از همسرم به من می‌گوید: «الی مَنْ تَکِلنِی» «مرا به که می‌سپاری؟!» تو از همه اینها آگاهی و آینده این سرزمین و آینده آنها که سخت به هم گره خورده است، همه در پیشگاه علم تو روشن است.
سپس به شکر نعمت‌های خداوند که یکی از مهمترین آنها در حق ابراهیم علیه السلام همان صاحب دو فرزند برومند شدن، به نام اسماعیل و اسحاق، آن هم در سن پیری بود، اشاره کرده می‌گوید: «حمد و سپاس خدایی را که به هنگام کبر سن، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید و دعای مرا به اجابت رسانید»؛ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ ....
(1)


1- 1. در اینکه سن ابراهیم علیه السلام به هنگام تولّد فرزندش اسماعیل و اسحاق چه اندازه بوده است در میان مفسران گفتگو است. بعضی گفته‌اند ابراهیم 99 ساله بود که نخستین فرزندش اسماعیل متولد شد و 112 ساله بود که اسحاق دیده به جهان گشود.

ص: 140
آری، «خدای من حتما دعاها را می‌شنود»؛ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ.
و باز به تقاضا و نیایش و دعا ادامه می‌دهد و عرض می‌کند: «پروردگارا! مرا بر پا کننده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز چنین کن، ای خدای من»؛ رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی .... «پروردگارا دعای ما را بپذیر»؛ رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ.
و آخرین تقاضا و دعای ابراهیم علیه السلام در اینجا این است که: «پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزی که حساب بر پا می‌شود ببخش و بیامرز»؛ رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ.

نکته‌ها:

1- آیا مکه در آن زمان شهر بود؟

در آیات فوق دیدیم که ابراهیم علیه السلام یک بار عرض می‌کند: «خداوندا! من فرزندم را در یک سرزمین فاقد آب و آبادی و زراعت گذاشتم»، این مسلما اشاره به آغاز ورود او در سرزمین مکه است که در آن موقع نه آب بود و آبادی و نه خانه و ساکن خانه، تنها بقایای خانه خدا در آنجا به چشم می‌خورد و یک مشت کوه‌های خشک و بی آب و علف!
ولی می‌دانیم این تنها سفر ابراهیم علیه السلام به سرزمین مکه نبود، بلکه باز هم مکرر به این سرزمین مقدس گام نهاد، در حالی که مکه تدریجا شکل شهری را به خود می‌گرفت و قبیله جرهم در آنجا ساکن شده بودند و پیدایش چشمه زمزم آنجا را قابل سکونت ساخت.
به نظر می‌رسد که این دعاهای ابراهیم علیه السلام در یکی از این سفرها بوده و لذا می‌گوید:
«خداوندا! این شهر را محل أمن و أمان قرار ده».
اگر سخن از وادی غیر ذی ذرع می‌گوید، یا از گذشته خبر می‌دهد و خاطره نخستین سفرش را بازگو می‌نماید و یا اینکه اشاره به این است که سرزمین مکه حتی پس از شهر شدن، سرزمینی است غیر قابل زراعت که باید احتیاجاتش را از بیرون بیاورند، چرا که از نظر جغرافیایی در میان یک مشت کوه‌های خشک بسیار کم آب واقع شده است.

2- امنیت سرزمین مکه:

ص: 141
جالب این است که ابراهیم علیه السلام نخستین تقاضایی را که در این سرزمین از خداوند کرد، تقاضای امنیت بود، این نشان می‌دهد که نعمت امنیت نخستین شرط برای زندگی انسان و سکونت در یک منطقه و برای هرگونه عمران و آبادی و پیشرفت و ترقی است و به راستی هم چنین است.
اگر جایی امن نباشد، قابل سکونت نیست، هر چند تمام نعمت‌های دنیا در آن جمع باشد، اصولا شهر و دیار و کشوری که فاقد نعمت امنیت است، همه نعمتها را از دست خواهد داد!
در اینجا به این نکته نیز باید توجه داشت که خداوند دعای ابراهیم علیه السلام را درباره‌امنیت مکه از دو سو اجابت کرد: هم امنیت تکوینی به آن داد؛ زیرا شهری شد که در طول تاریخ حوادث نا امن کننده کمتر به خود دیده و هم امنیت تشریعی؛ یعنی خداوند فرمان داده که همه انسان‌ها و حتی حیوان‌ها در این سرزمین در امن و امان باشند.
صید کردن حیوانات آن ممنوع است و حتی تعقیب مجرمانی که به این حرم و خانه کعبه پناه برند، جایز نیست، تنها می‌توان برای اجرای عدالت در حق چنین مجرمان، آذوقه را بر آنها بست تا بیرون آیند و تسلیم شوند.

3- چرا ابراهیم علیه السلام تقاضای دوری از بت پرستی می‌کند؟

شک نیست که ابراهیم علیه السلام پیامبر معصوم بود و فرزندان بلا واسطه او که به طور قطع در کلمه «بنی» در آیه فوق داخل هستند؛ یعنی اسماعیل و اسحاق نیز پیامبران معصوم بودند، ولی با این حال تقاضا می‌کند که خدایا من و آنها را از پرستش بت‌ها دور دار!
این دلیل بر تأکید هر چه بیشتر روی مسأله مبارزه با بت پرستی است که حتی پیامبران معصوم و بت‌شکن نیز، تقاضایی را در این زمینه از خدا می‌کنند. این درست شبیه تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله در وصایایش به علی علیه السلام- یا امامان دیگر نسبت به جانشین خود- در زمینه نماز است که هرگز احتمال ترک آن در مورد آنها مفهوم نداشت، بلکه اصولا نماز با تلاش و کوشش آنها بر پا شده بود.

ص: 142
اکنون این سؤال پیش می‌آید که چگونه ابراهیم علیه السلام گفت: «پروردگارا! این بت‌ها بسیاری از مردم را گمراه ساخته‌اند»، در حالی که سنگ و چوبی بیش نبودند و قدرت بر گمراه ساختن مردم نداشتند.
پاسخ این سؤال را اینجا می‌توان دریافت که اولًا: بت‌ها همیشه از سنگ و چوب نبودند، بلکه گاهی فرعون‌ها و نمرودها، مردم را به پرستش خود دعوت می‌کردند و خود را «ربّ اعلی و زنده کننده و میراننده می‌نامیدند.
ثانیاً: گاه بت‌های سنگی و چوبی را متولیان و کارگردانان آنچنان می‌آراستند و تشریفات برای آنها قایل می‌شدند که برای عوام ساده لوح به راستی گمراه کننده بودند.

4- تابعان ابراهیم علیه السلام کیانند؟

در آیات فوق خواندیم که ابراهیم علیه السلام می‌گوید: خداوندا کسانی که از من تبعیت کنند از من هستند، آیا پیروان ابراهیم علیه السلام تنها همانها بودند که در عصر او یا اعصار بعد در کیش و مذهب او بوده‌اند و یا همه موحدان و خداپرستان جهان را- به حکم اینکه ابراهیم علیه السلام نماد توحید و بت‌شکنی بود- شامل می‌شود؟ از آیات قرآن- آنجا که آیین اسلام را ملت و آیین ابراهیم علیه السلام معرفی می‌کند، (1) به خوبی استفاده می‌شود که دعای ابراهیم علیه السلام همه موحدان و مبارزان راه توحید را شامل می‌شود.
در روایاتی که از ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز به ما رسیده این تفسیر تأیید شده است. از جمله در روایتی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم:
«مَنْ أَحَبَّنا فَهُوَ مِنَّا أَهْلُ الْبَیْتِ، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ مِنْکُمْ؟ قْالَ: مِنَّا وَ اللَّهُ، أَ ما سَمِعْتَ قَوْلَ إِبْراهِیم علیه السلام فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی»؛ «هر کس ما را دوست دارد و به سیره ما اهل بیت است، راوی سؤال می‌کند، فدایت شوم به راستی از شما؟ فرمود: به خدا سوگند از ما است، آیا گفتار ابراهیم علیه السلام را نشنیده‌ای که می‌گوید: فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی هر کس از من پیروی کند او از من است.» (2)


1- 1. حج: 78.
2- 2. تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 548.

ص: 143
این حدیث نشان می‌دهد که تبعیت از مکتب و پیوند برنامه‌ها سبب ورود به خانواده از نظر معنوی می‌شود.
در حدیث دیگری از امام امیر المؤمنین علی علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «نَحْنُ آلَ إِبْراهِیم أَ فَتَرْغَبُونَ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِیم وَ قَدْ قالَ اللَّهُ تَعالی فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی»
(1)
«ما خاندان ابراهیم علیه السلام هستیم. آیا از ملت و آیین ابراهیم علیه السلام رو می‌گردانید؟ در حالی که خداوند (از قول ابراهیم علیه السلام چنین نقل می‌کند) هر کس از من پیروی کند او از من است».

5- وادی غیر ذی ذرع و حرم امن خدا

کسانی که به مکه رفته‌اند، به خوبی می‌دانند خانه خدا و مسجدالحرام و به طورکلی مکه در لابه لای یک مشت کوه‌های خشک و بی آب و علف قرار گرفته است، گویی صخره‌ها را قبلا در تنور داغی بریان و بعد بر جای خود نصب نموده‌اند.
در عین حال این سرزمین خشک و سوزان، بزرگترین مرکز عبادت و پر سابقه‌ترین کانون توحید در روی زمین است، به علاوه حرم امن خدا است و همان‌گونه که گفتیم هم دارای امنیت تکوینی و هم تشریعی است.
در اینجا برای بسیاری این سؤال پیش می‌آید که چرا چنین مرکز مهمی را خداوند در چنان سرزمینی قرار داده؟ علی علیه السلام در خطبه قاصعه با رساترین عبارات و زیباترین تعبیرات، فلسفه این انتخاب را بیان فرموده است:
«... وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْیَا مَدَراً ... بَیْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ ... وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ یَضَعَ بَیْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَیْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِیَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَی مُتَّصِلَ الْقُرَی بَیْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْیَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ رِیَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَکَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَی حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاءِ وَ لَوْ کَانَ الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَیْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَیْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ یَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ


1- 1. بحارالأنوار، ج 32، ص 96.

ص: 144
وَ ضِیَاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِکَ مُصَارَعَةَ الشَّکِّ فِی الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِیسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَی مُعْتَلَجَ الرَّیْبِ مِنَ النَّاسِ وَ لَکِنَّ اللَّهَ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ یَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ یَبْتَلِیهِمْ بِضُرُوبِ الْمَکَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّکَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْکَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِمْ وَ لِیَجْعَلَ ذَلِکَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَی فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ ...».
(1)
«خداوند خانه‌اش را در پر سنگلاخ‌ترین مکان‌ها و بی گیاه‌ترین نقاط زمین ... در میان کوه‌های خشن و شن‌های فراوان قرار داد. اگر خدا می‌خواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در میان باغ‌ها و نهرها و سرزمین‌های هموار و پر درخت و باغ‌های پر ثمر، در منطقه‌ای آباد، دارای کاخ‌های بسیار و آبادی‌های به هم پیوسته بی‌شمار، در میان گندم‌زارها و بوستان‌های پر گل و گیاه، در لا به لای باغ‌های زیبا و پر طراوت و پر آب، در وسط گلستانی بهجت‌زا با جاده‌هایی آباد، قرار دهد می‌توانست، ولی به همان نسبت که آزمایش بزرگ حج و عبادت راحت‌تر و ساده‌تر می‌شد، پاداش و جزا نیز کمتر بود. و اگر خداوند می‌خواست، به خوبی می‌توانست پایه‌های خانه کعبه و سنگ‌هایی که ساختمان آن را تشکیل می‌دهد از زمرد سبز و یاقوت سرخ و نور و روشنایی قرار دهد، می‌توانست، ولی در این حال شک و تردید، کمتر در دل ظاهربینان رخنه می‌کرد، و وسوسه‌های پنهانی شیطان به سادگی دور می‌شد. ولی خدا می‌خواهد بندگانش را با انواع شداید بیازماید، و با انواع مشکلات در طریق انجام عبادتش روبرو کند، تا تکبر از قلب‌هایشان فرو ریزد، و خضوع و فروتنی در آن جایگزین شود و در پرتو این فروتنی و خضوع درهای فضل و رحمتش را به روی آنها بگشاید و وسایل عفو خویش را به آسانی در اختیارشان قرار دهد.»

6- تقاضاهای هفتگانه ابراهیم علیه السلام‌

در آیاتی که گذشت، ابراهیم علیه السلام قهرمان توحید و نیایش و مبارزه با بت و بت پرست


1- 1. نهج‌البلاغة، خطبه 292.

ص: 145
و ظالم و ستمگر، هفت تقاضا از خداوند می‌کند که نخستین آن، تقاضای امنیت شهر مکه، آن کانون بزرگ جامعه توحیدی است.
دومین تقاضایش دور ماندن از پرستش بت‌ها است، که اساس و پایه همه عقاید و برنامه‌های دینی را در بر می‌گیرد.
سومین تقاضایش تمایل دل‌ها و توجه افکار عمومی- توده‌های خدا پرستان که بزرگترین سرمایه یک انسان در اجتماع است- نسبت به فرزندان و پیروان مکتبش است.
چهارمین تقاضا بهره‌مند شدن از انواع ثمرات، آن هم به عنوان مقدمه‌ای برای شکرگذاری و توجه بیشتر به خالق آن نعمت‌ها است.
پنجمین تقاضایش توفیق برای برپا داشتن نماز، که بزرگترین پیوند انسان با خدا است، نه تنها برای خودش که برای فرزندانش نیز همین تقاضا را می‌کند.
ششمین خواسته ابراهیم علیه السلام، پذیرش دعای او است و می‌دانیم خداوند دعایی را می‌پذیرد که از قلبی پاک و روحی بی آلایش برخیزد که در واقع این تقاضا به طور ضمنی مفهومش تقاضای توفیق پاک داشتن قلب و روح از هرگونه آلایش است.
سرانجام هفتمین و آخرین تقاضایش آن است که اگر لغزشی از او سر زده، خداوند بخشنده و مهربان او را مشمول لطف و آمرزش خود قرار دهد و همچنین پدر و مادرش و همه مؤمنان را از این لطف و مرحمت، در روز رستاخیز بهره‌مند سازد.
به این ترتیب تقاضاهای هفتگانه ابراهیم علیه السلام از امنیت شروع می‌شود و به آمرزش پایان می‌پذیرد و جالب اینکه اینها را نه تنها برای خود می‌طلبد، که برای دیگران نیز همین تقاضاها را دارد، چرا که مردان خدا هرگز انحصار طلب نبوده و نخواهند بود!

7- آیا ابراهیم علیه السلام برای پدرش دعا می‌کند؟

بدون شک آزر بت‌پرست بود، و چنانکه قرآن می‌گوید، تلاش‌ها و کوشش‌های ابراهیم علیه السلام برای هدایتش مؤثر نیفتاد و اگر قبول کنیم که آزر پدر ابراهیم علیه السلام بوده این سؤال پیش می‌آید که چرا در آیات فوق، ابراهیم علیه السلام تقاضای آمرزش برای او کرد در

ص: 146
حالی که قرآن صریحا مؤمنان را از استغفار کردن برای مشرکان باز داشته است.
(1)
از اینجا روشن می‌شود که نمی‌توان آزر را پدر ابراهیم علیه السلام دانست و اینکه گفته‌اند کلمه «اب» در لغت عرب گاهی به عمو نیز اطلاق می‌شود، با توجه به آیات مورد بحث کاملا قابل قبول است.
خلاصه اینکه «اب» و «والد» در لغت عرب با هم متفاوت‌اند، کلمه «والد» که در آیات فوق نیز به کار رفته، منحصراً به معنی پدر است، ولی کلمه «اب» که در مورد آزر آمده، می‌تواند به معنی عمو باشد.
از انضمام آیات فوق با آیاتی که در سوره توبه در زمینه نهی از استغفار برای مشرکان آمده، چنین نتیجه می‌گیریم که آزر حتما پدر ابراهیم علیه السلام نبود. (2) و (3)

آیا آزر پدر ابراهیم علیه السلام بود؟

آیا آزر پدر ابراهیم بود؟
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّی أَراکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ (74) (4)
74- (به خاطر بیاورید) هنگامی که ابراهیم به پدرش (عمویش) آزر گفت آیا بت‌ها را خدایان خود انتخاب می‌کنی، من تو و جمعیتت را در گمراهی آشکار می‌بینم!
از آنجا که این سوره، جنبه مبارزه با شرک و بت پرستی دارد و روی سخن بیشتر در آن از بت پرستان است و برای بیدار ساختن آنها از طرق مختلف استفاده شده، در اینجا به گوشه‌ای از سرگذشت ابراهیم علیه السلام قهرمان بت‌شکن اشاره کرده و منطق نیرومند او را در کوبیدن بت‌ها ضمن چند آیه به خاطر آورده است.
قابل توجه اینکه، قرآن در بسیاری از بحث‌های توحیدی و مبارزه با بت روی این


1- 1. توبه: 113.
2- 2. تفسیر نمونه ج 10، ص 372.
3- 3. برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد 5، ص 303 و جلد ششم صفحه 160 مراجعه فرمایید.
4- 4. انعام.

ص: 147
سرگذشت تکیه می‌کند؛ زیرا ابراهیم علیه السلام مورد احترام تمام اقوام مخصوصا مشرکان عرب بود.
نخست می‌گوید: «ابراهیم علیه السلام پدر (عموی) خود را مورد سرزنش قرار داد و به آنها چنین گفت: آیا این بت‌های بی ارزش و موجودات بیجان را خدایان خود انتخاب کرده‌اید؟! وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً ....
بدون شک من، تو و جمعیت پیروان و هم مسلکان، تو را در گمراهی آشکاری می‌بینم. چه گمراهی از این آشکارتر که انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد، و موجود بی‌جان و بی‌شعوری را پناهگاه خود بپندارد و حل مشکلات او را از او بخواهد؛ ... إِنِّی أَراکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ.
کلمه «اب» در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق می‌شود و چنانکه خواهیم دید، گاهی بر جد مادری و عمو و همچنین مربی و معلم و کسانی که برای تربیت انسان به نوعی زحمت کشیده‌اند نیز گفته شده است، ولی شک نیست که به هنگام اطلاق این کلمه، اگر قرینه‌ای در کار نباشد، قبل از هر چیز پدر بنظر می‌آید.
اکنون این سؤال پیش می‌آید که آیا به راستی آیه بالا می‌گوید: آن مرد بت‌پرست (آزر) پدر ابراهیم علیه السلام بوده است؟ و آیا یک فرد بت‌پرست و بت‌ساز می‌تواند پدر یک پیامبر اولوا العزم باشد؟ آیا وراثت در روحیات انسان اثر نامطلوبی در فرزند نخواهد گذارد؟ جمعی از مفسران سنی، به سؤال اول پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعی ابراهیم علیه السلام می‌دانند، در حالی که تمام مفسران و دانشمندان شیعه معتقدند آزر پدر ابراهیم علیه السلام نبود، بعضی او را پدر مادر و بسیاری او را عموی ابراهیم علیه السلام دانسته‌اند.
قراینی که نظر دانشمندان شیعه را تأیید می‌کند چند چیز است:
1- در هیچ‌یک از منابع تاریخی اسم پدر ابراهیم علیه السلام، آزر شمرده نشده است، بلکه همه تارخ نوشته‌اند، در کتب عهدین نیز همین نام آمده است، جالب اینکه افرادی که اصرار دارند بر اینکه پدر ابراهیم علیه السلام آزر بوده، در اینجا به توجیهاتی دست زده‌اند که به هیچ وجه قابل قبول نیست. از جمله اینکه اسم پدر ابراهیم علیه السلام تارخ و لقبش آزر بوده! در حالی که این لقب نیز در منابع تاریخی ذکر نشده است.
یا اینکه آزر بتی بوده که پدر ابراهیم علیه السلام او را پرستش می‌کرده است، در حالی که
ص: 148
این احتمال با ظاهر آیه فوق که می‌گوید پدرش آزر بود به هیچ وجه سازگار نیست، مگر اینکه جمله یا کلمه‌ای در تقدیر بگیریم که آن هم بر خلاف ظاهر است.
2- قرآن مجید می‌گوید: مسلمانان حق ندارند برای مشرکان استغفار کنند، اگر چه بستگان و نزدیکان آنها باشند، سپس برای اینکه کسی استغفار ابراهیم علیه السلام را در باره آزر دستاویز قرار ندهد، چنین می‌گوید: وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ ...؛
(1)
«استغفار ابراهیم برای پدرش (آزر) فقط به خاطر وعده‌ای بود که به او داده بود، آنجا که گفت: ... سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی ... (2)
یعنی: «به زودی برای تو استغفار خواهم کرد». به امید اینکه با این وعده دلگرم شود و از بت پرستی برگردد، اما هنگامی که او را در راه بت پرستی مصمم و لجوج دید، دست از استغفار درباره او برداشت.
از این آیه به خوبی استفاده می‌شود که ابراهیم علیه السلام بعد از مایوس شدن از آزر، دیگر هیچگاه برای او طلب آمرزش نکرد و شایسته هم نبود چنین کند و تمام قراین نشان می‌دهد این جریان در دوران جوانی ابراهیم علیه السلام و زمانی بود که در شهر بابل می‌زیست و با بت پرستان مبارزه داشت.
ولی آیات دیگر قرآن نشان می‌دهد که ابراهیم علیه السلام در اواخر عمر خود و پس از پایان بنای کعبه، برای پدرش از خداوند طلب آمرزش کرد (البته در این آیات چنانکه خواهد آمد از پدر تعبیر به اب نشده، بلکه تعبیر به والد که صریحا مفهوم پدر را می‌رساند، شده است).
آنجا که می‌فرماید: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ ... رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ؛ «حمد و سپاس برای خدایی است که در پیری به من اسماعیل و اسحاق را بخشیده، پروردگار من دعا را اجابت می‌کند، پروردگارا! من و پدر و مادرم و مؤمنین را در روز رستاخیز بیامرز». (3)
از انضمام این آیه به آیه سوره توبه که مسلمانان را از استغفار برای مشرکان بر حذر


1- 1. توبه: 114.
2- 2. مریم: 47.
3- 3. ابراهیم، آیه 39 و 41.

ص: 149
می‌دارد و ابراهیم علیه السلام را از انجام چنین کاری جز برای یک مدت محدود آن هم برای یک هدف مقدس، برکنار می‌شمرد، به خوبی استفاده می‌شود که منظور از «اب» در آیه مورد بحث پدر نیست، بلکه عمو یا پدر مادر و یا مانند آن است و به تعبیر دیگر والد در بیان معنی پدر صراحت دارد، در حالی که «اب» صراحت ندارد.
در آیات قرآن، کلمه «اب» نیز در مورد عمو به کار رفته است. مانند آیه 133 سوره بقره: ... قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً ... فرزندان یعقوب به او گفتند ما خداوند تو و خداوند پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، خداوند یگانه را می‌پرستیم و این را می‌دانیم که اسماعیل عموی یعقوب بود نه پدر او.»
3- از روایات مختلف اسلامی نیز می‌توان این موضوع را استفاده کرد؛ زیرا در حدیث معروفی از پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لَمْ یَزَلْ یَنْقُلُنِی اللَّهُ مِنْ أَصْلابِ الطَّاهِرِینَ إِلی أَرْحامِ الْمُطَهَّراتِ حَتّی أَخْرَجَنِی فِی عالَمِکُمْ هذا لَمْ یُدَنِّسْنِی بِدَنَسِ الْجاهِلِیَّةِ».
(1) «همواره خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک منتقل می‌ساخت و هرگز مرا به آلودگی‌های دوران جاهلیت آلوده نساخت». (2)
شک نیست که روشن‌ترین آلودگی دوران جاهلیت، شرک و بت پرستی است و کسانی که آن را منحصر به آلودگی زنا دانسته‌اند، هیچ دلیلی بر گفته خود ندارند، بخصوص اینکه قرآن می‌گوید: ... إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ ...؛ «مشرکان آلوده و ناپاک‌اند». (3)
طبری که از دانشمندان اهل سنت است، در تفسیر خود جامع البیان از مفسر معروف مجاهد نقل می‌کند که او صریحا می‌گوید: آزر پدر ابراهیم علیه السلام نبود. (4)
آلوسی مفسر دیگر اهل تسنن در تفسیر روح المعانی در ذیل همین آیه می‌گوید:
آنها که می‌گویند اعتقاد به اینکه آزر پدر ابراهیم علیه السلام نبود، مخصوص شیعه هست، از کم اطلاعی آنها است؛ زیرا بسیاری از دانشمندان معتقدند که آزر اسم عموی


1- 1. بحارالأنوار، ج 15، ص 117.
2- 2. این روایت را بسیاری از مفسران شیعه و سنی مانند طبری در جامع‌البیان، نیشابوری در غرائب القرآن، فخر رازی در تفسیر کبیر و آلوسی در روح المعانی نقل کرده‌اند.
3- 3. توبه، آیه 28.
4- 4. جامع البیان، ج 7، ص 158.

ص: 150
ابراهیم علیه السلام بود.
(1)
سیوطی دانشمند معروف سنی در کتاب مسالک الحنفا از فخر رازی در کتاب اسرار التنزیل نقل می‌کند که پدر و مادر و اجداد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هیچگاه مشرک نبودند و به حدیثی که در بالا از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردیم استدلال نموده است. سپس خود سیوطی اضافه می‌کند که ما می‌توانیم این حقیقت را با توجه به دو دسته از روایات اسلامی اثبات کنیم:
نخست روایاتی که می‌گوید: پدران و اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله تا آدم علیه السلام هر کدام بهترین فرد زمان خود بوده‌اند (این احادیث را از صحیح بخاری و دلایل النبوه بیهقی و مانند آن نقل نموده است).
دسته دوم، روایاتی که می‌گوید: در هر عصر و زمانی افراد موحد و خداپرست وجود داشته است. با ضمیمه کردن این دو دسته روایات، ثابت می‌شود اجداد پیامبر صلی الله علیه و آله از جمله (پدر ابراهیم علیه السلام) حتما موحد بوده‌اند. (2)
با توجه به آنچه گفته شد، معلوم می‌شود که تفسیر فوق برای آیه مورد بحث تفسیری است بر اساس قراین روشنی از خود قرآن و روایات مختلف اسلامی نه تفسیر به رأی، آنچنان که بعضی از متعصبین اهل سنت همانند نویسنده «المنار» گفته است. (3)

خواسته‌های ابراهیم علیه السلام از پیشگاه پروردگار



1- 1. روح المعانی، ج 7، ص 158.
2- 2. بحار الانوار، ج 15، ص 118 به بعد. به نقل از مسالک الحنفا، ص 17.
3- 3. تفسیر نمونه، ج 5، ص 307.

ص: 151
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (126)
(1)
(و به یاد آورید) هنگامی که ابراهیم عرض کرد: پروردگارا این سرزمین را شهر امنی قرار ده، و اهل آن را- آنها که ایمان به خدا و روز بازپسین آورده‌اند- از ثمرات (گوناگون) روزی ده (ما این دعای ابراهیم را به اجابت رساندیم و مؤمنان را از انواع برکات بهره‌مند ساختیم) اما به آنها که کافر شدند بهره کمی خواهیم داد، سپس آنها را به عذاب آتش می‌کشانیم و چه بد سر انجامی دارند.
در این آیه ابراهیم علیه السلام دو درخواست مهم از پروردگار برای ساکنان این سرزمین مقدس می‌کند که به یکی از آنها در آیه قبل نیز اشاره شد.
قرآن می‌گوید: «به خاطر بیاورید هنگامی که ابراهیم عرض کرد: پروردگارا! این سرزمین را شهر امنی قرار ده»؛ وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ....
همانگونه که در آیه قبل خواندیم، این دعای ابراهیم علیه السلام به اجابت رسید. خداوند این سرزمین مقدس را یک کانون امن و امان قرار داد و امنیتی از نظر ظاهر و باطن به آن بخشید.


1- 1. بقره.

ص: 152
دومین تقاضایش این است که: «اهل این سرزمین را- آنها که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده‌اند- از ثمرات گوناگون روزی ببخش»؛ وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ....
جالب اینکه ابراهیم علیه السلام نخست تقاضای امنیت و سپس درخواست مواهب اقتصادی می‌کند. این خود اشاره‌ای است به این حقیقت که تا امنیت در شهر یا کشوری حکم‌فرما نباشد، فراهم کردن یک اقتصاد سالم ممکن نیست!
در اینکه منظور از ثمرات چیست؟ مفسران گفتگوها دارند. ولی ظاهراً ثمرات یک معنی وسیع دارد که هرگونه نعمت مادی، اعم از میوه‌ها و مواد دیگر غذایی و نعمت‌های معنوی را شامل می‌شود. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «هُوَ ثَمَراتُ الْقُلُوبِ»؛ «منظور میوه دل‌ها است!» اشاره به اینکه خداوند محبت و علاقه مردم را به مردم این سرزمین جلب می‌کند.
این نکته نیز قابل توجه است که ابراهیم علیه السلام این تقاضا را تنها برای مؤمنان به توحید و روز جزا می‌کند، شاید به خاطر اینکه از جمله: ... لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ. در آیات گذشته به این حقیقت پی برده بود که گروهی از نسل‌های آینده او، راه شرک و ظلم و ستم می‌پویند و او در اینجا ادب را رعایت کرد و آنها را از دعای خود استثنا نمود.
به هر حال خداوند در پاسخ این تقاضای ابراهیم علیه السلام چنین فرمود: «اما آنها که راه کفر را پوییده‌اند بهره کمی (از این ثمرات) به آنها خواهم داد (و به طور کامل محروم نخواهم کرد!)»؛ قالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلًا.
«اما در سرای آخرت آنها را به عذاب آتش می‌کشانم و چه بد سر انجامی دارند»؛ ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ.
این در واقع صفت رحمانیت، همان رحمت عامه پروردگار است که از خوان نعمت بی دریغش همه بهره می‌گیرند و از خزانه غیبش خوبان و بدان وظیفه‌خور باشند. ولی در سرای آخرت که سرای رحمت خاص او است، رحمت و نجاتی برای آنها نیست.
(1)

ابراهیم خانه کعبه را بنا می‌کند



1- 1. تفسیر نمونه، ج 1، ص 452.

ص: 153
وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (127) رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ (128) رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (129)
(1)
127- (و نیز به یاد آورید) هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه (کعبه) را بالا می‌بردند (و می‌گفتند) پروردگارا! از ما بپذیر تو شنوا و دانایی.
128- پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما امتی که تسلیم فرمانت باشد به وجود آور و طرز پرستش خودت را به ما نشان ده و توبه ما را بپذیر، که تو تواب و رحیمی.
129- پروردگارا! در میان آنها پیامبری از خودشان مبعوث کن، تا آیات تو را بر آنها بخواند، و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه کند، زیرا تو توانا و حکیمی (و بر این کار قادری).
از آیات مختلف قرآن و احادیث و تواریخ اسلامی به خوبی استفاده می‌شود که


1- 1. بقره.

ص: 154
خانه کعبه پیش از ابراهیم علیه السلام، حتی از زمان آدم علیه السلام بر پا شده بود. در آیه 37 سوره ابراهیم از قول این پیامبر بزرگ می‌خوانیم رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ ...؛ «پروردگارا! بعضی از فرزندانم را در این سرزمین خشک و سوزان در کنار خانه تو سکونت دادم.»
این آیه گواهی می‌دهد موقعی که ابراهیم با فرزند شیرخوارش اسماعیل و همسرش به سرزمین مکه آمدند، اثری از خانه کعبه وجود داشته است.
در آیه 96 سوره آل عمران نیز می‌خوانیم: إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً ...؛ «نخستین خانه‌ای که به منظور پرستش خداوند برای مردم ساخته شد، در سرزمین مکه بود»، مسلم است که پرستش خداوند و ساختن مرکز عبادت، از زمان ابراهیم علیه السلام آغاز نشده بلکه قبلا و حتی از زمان آدم علیه السلام بوده است.
اتفاقاً تعبیری که در نخستین آیه مورد بحث به چشم می‌خورد نیز همین معنی را می‌رساند، آنجا که می‌گوید: «به یاد آورید هنگامی را که ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه (کعبه) را بالا می‌بردند، و می‌گفتند: پروردگارا! از ما بپذیر تو شنوا و دانایی»؛ وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ.
این تعبیر می‌رساند که شالوده‌های خانه کعبه وجود داشته و ابراهیم علیه السلام و اسماعیل پایه‌ها را بالا بردند.
در خطبه معروف قاصعه از نهج البلاغه نیز می‌خوانیم: «أَ لا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِینَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ علیه السلام إِلَی اْلآخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ ... فَجَعَلَهَا بَیْتَهُ الْحَرَامَ ... ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ علیه السلام وَ وَلَدَهُ أَنْ یَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ ...»؛ «آیا نمی‌بینید که خداوند مردم جهان را از زمان آدم تا به امروز به وسیله قطعات سنگی ... امتحان کرده است، و آن را خانه محترم خود قرار داده، سپس به آدم و فرزندانش دستور داد که به گرد آن طواف کنند».
نتیجه اینکه: آیات قرآن و روایات، این تاریخچه معروف را تأیید می‌کند که خانه کعبه، نخست به دست آدم علیه السلام ساخته شد، سپس در طوفان نوح فرو ریخت، و بعد به دست ابراهیم علیه السلام و فرزندش اسماعیل تجدید بنا شد.
در دو آیه اخیر از آیات مورد بحث، ابراهیم و فرزندش اسماعیل علیهما السلام، پنج تقاضای
ص: 155
مهم از خدا می‌کنند این تقاضاها که به هنگام اشتغال به تجدید بنای خانه کعبه صورت گرفت، به قدری حساب شده و جامع تمام نیازمندی‌های زندگی مادی و معنوی است‌که انسان‌را به‌عظمت روح این‌دو پیامبربزرگ خدا کاملاآشنا می‌سازد. نخست عرضه می‌دارند: «پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خودت قرار ده»؛ رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ ....
بعد تقاضا می‌کنند: از دودمان ما نیز امتی مسلمان و تسلیم در برابر فرمانت قرار ده»؛ ... وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ....
سپس تقاضا می‌کنند: «طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده، و ما را از آن آگاه ساز»؛ ... وَ أَرِنا مَناسِکَنا .... تا بتوانیم‌آنگونه‌که شایسته مقام‌تو است، عبادتت‌کنیم.
بعد از خدا تقاضای توبه کرده، می‌گویند: «توبه ما را بپذیر و رحمتت را متوجه ما گردان که تو توّاب و رحیمی»؛ ... وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ....
پنجمین تقاضای آنها این است که: «پروردگارا! در میان آنها پیامبری از خودشان مبعوث‌کن»؛ ... رَبَّنا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا ... تا «آیات تورا برآنها بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و آنها را پاکیزه کند»؛ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ ... چرا که «تو توانا هستی و بر تمام این کارها قدرت داری»؛ ... إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.

نکته‌ها:

1- هدف بعثت پیامبران‌

در آیات فوق پس از آنکه ابراهیم علیه السلام و اسماعیل تقاضای ظهور پیامبر اسلام را می‌کنند، سه هدف برای بعثت او بیان می‌کنند:
1- تلاوت آیات خداوند بر مردم، این جمله اشاره به بیدار ساختن اندیشه‌ها در پرتو آیات گیرا و جذاب و کوبنده‌ای است که از مجرای وحی بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله نازل می‌شود و او به وسیله آن، ارواح خفته را بیدار می‌کند.
یتلو از ماده تلاوت، در لغت به معنی پی در پی آوردن چیزی است و هنگامی که عباراتی را پشت سر هم و روی نظام صحیحی بخوانند، عرب از آن تعبیر به تلاوت

ص: 156
می‌کند. بنا بر این تلاوت منظم و پی در پی مقدمه‌ای است برای بیداری و ایجاد آمادگی و تعلیم و تربیت است.
2- تعلیم کتاب و حکمت را هدف دوم می‌گویند، چرا که تا آگاهی حاصل نشود، تربیت که مرحله سوم است صورت نمی‌گیرد.
تفاوت کتاب و حکمت ممکن است در این باشد که کتاب اشاره به کتب آسمانی است، اما حکمت، علوم و دانش‌ها و اسرار و علل و نتایج احکام است که از طرف پیامبر، تعلیم می‌شود.
3- بعد آخرین هدف را که مسأله تزکیه است بیان می‌دارد. تزکیه در لغت هم به معنی نمو دادن، هم به معنی پاکسازی آمده است.
به این ترتیب تکامل وجود انسان در جنبه‌های علمی و عملی به عنوان هدف نهایی بعثت پیامبر، معرفی شده است.
این نکته مخصوصا قابل توجه است که علوم بشر محدود است و آمیخته با هزاران نقطه ابهام و خطاهای فراوان و از این گذشته نسبت به آنچه هم می‌داند، گاهی نمی‌تواند دقیقاً امیدوار باشد، چرا که خطاهای خود و دیگران را دیده است.
اینجاست که باید پیامبران، با علوم راستین و خالی از هرگونه خطا که از مبدأ وحی گرفته‌اند، به میان مردم بیایند، خطاهایشان را بر طرف سازند، آنچه نمی‌دانند را به آنها بیاموزند و آن را که می‌دانند به آنها اطمینان خاطر دهند.
موضوع دیگری که در این رابطه لازم به یادآوری است، این است که نیمی از شخصیت ما را عقل و خرد تشکیل می‌دهد و نیمی را غرایز و امیال، به همین دلیل ما به همان اندازه که نیاز به تعلیم داریم، نیاز به تربیت هم داریم، هم خرد ما باید تکامل یابد و هم غرایز درونی ما به سوی هدف صحیحی رهبری شوند، لذا پیامبران هم معلم، هم مربی، هم آموزش دهنده و هم پرورش دهنده‌اند.

2- تعلیم مقدم است یا تربیت؟

- جالب اینکه در چهار مورد از قرآن مجید که مسأله تعلیم و تربیت به عنوان هدف انبیا، با هم ذکر شده است در سه مورد تربیت بر تعلیم مقدم شمرده شده (سوره بقره آیه 151-

ص: 157
آل عمران 164- جمعه 2) و تنها در یک مورد تعلیم بر تربیت مقدم شده است (آیه مورد بحث) با اینکه می‌دانیم معمولا تا تعلیمی نباشد تربیتی صورت نمی‌گیرد.
بنابر این آنجا که تعلیم بر تربیت مقدم است، اشاره به وضع طبیعی آن است و در موارد بیشتری که تربیت مقدم شده، گویا اشاره به مسأله هدف بودن آن است. چرا که هدف اصلی تربیت است و بقیه همه مقدمه آن است.

3- پیامبری از میان خود آنها

این تعبیر که با کلمه «منهم» در آیات فوق آمده، اشاره به این است که رهبران و مربیان انسان باید از نوع خود او باشند. با همان صفات و غرایز بشری، تا بتوانند از نظر جنبه‌های عملی، سرمشق‌های شایسته‌ای باشند. بدیهی است اگر از غیر جنس بشر باشند، نه آنها می‌توانند دردها، نیازها، مشکلات، و گرفتاری‌های مختلف انسان‌ها را درک کنند و نه انسان‌ها می‌توانند از آنها سرمشق بگیرند.

ابراهیم علیه السلام در قربانگاه‌

ص: 158
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ (103) وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ (106) وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (107) وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ (108) سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ (109) کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (110)
(1)
101- ما او (ابراهیم علیه السلام) را به نوجوانی بردبار و پر استقامت بشارت دادیم.
102- هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید گفت: فرزندم! من در خواب


1- 1. صافات.

ص: 159
دیدم که باید تو را ذبح کنم! بنگر نظر تو چیست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور داری اجرا کن، به خواست خداوند مرا از صابران خواهی یافت!
103- هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم علیه السلام جبین او را بر خاک نهاد ...
104- او را ندا دادیم که ای ابراهیم علیه السلام!
105- آنچه را در خواب مأموریت یافتی انجام دادی، ما اینگونه نیکوکاران را جزا می‌دهیم.
106- این قطعاً امتحان مهم و آشکاری است.
107- ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم.
108- و نام نیک او را در امت‌های بعد باقی گذاردیم.
109- سلام بر ابراهیم علیه السلام باد!
110- اینگونه نیکوکاران را پاداش می‌دهیم.
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که ابراهیم علیه السلام بعد از ادای رسالت خویش، در بابل، از آنجا هجرت کرد و نخستین تقاضایش از پروردگار، این بود که فرزند صالحی به او عطا فرماید؛ زیرا تا آن روز صاحب فرزندی نشده بود.
نخستین آیه مورد بحث، سخن از اجابت این دعای ابراهیم علیه السلام به میان آورده، می‌گوید: «ما او را به نوجوانی حلیم و بردبار و پر استقامت بشارت دادیم»؛ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ.
در واقع سه بشارت در این جمله جمع شده است: بشارت تولد فرزندی پسر، و بشارت رسیدن او به سنین نوجوانی، و بشارت به صفت والای حلم.
در تفسیر حلیم گفته‌اند کسی است که در عین توانایی در هیچ کاری قبل از وقتش شتاب نمی‌کند و در کیفر مجرمان عجله‌ای به خرج نمی‌دهد، روحی بزرگ دارد و بر احساسات خویش مسلط است.
راغب در مفردات می‌گوید: حلم به معنی خویشتن‌داری به هنگام هیجان غضب است و از آنجا که این حالت از عقل و خرد ناشی می‌شود، گاه به معنی عقل و خرد نیز به کار رفته و گر نه معنی حقیقی حلم همان است که در اول گفته شد. ضمناً از این توصیف
ص: 160
استفاده می‌شود که خداوند بشارت بقای این فرزند را تا زمانی که به سنی برسد که قابل توصیف به حلم باشد داده است و چنانکه در آیات بعد خواهیم دید، او مقام حلیم بودن خود را به هنگام ماجرای ذبح نشان داد. همان‌گونه که ابراهیم علیه السلام نیز حلیم بودن خود را در آن هنگام و هم در موقع آتش‌سوزی آشکار ساخت.
قابل توجه اینکه واژه حلیم پانزده مرتبه در قرآن مجید تکرار شده است و غالبا وصفی است برای خداوند جز در دو مورد که به صورت توصیفی برای ابراهیم علیه السلام و فرزندش در کلام خداوند آمده است و در یک مورد توصیفی است برای شعیب از زبان دیگران.
واژه «غلام» به عقیده بعضی به هر کودکی قبل از رسیدن به سن جوانی گفته می‌شود و بعضی آن را به کودکی که از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسیده است، اطلاق کرده‌اند.
از تعبیرات مختلفی که در لغت عرب آمده، می‌توان استفاده کرد که غلام حد فاصل میان طفل (کودک) و شاب (جوان) است که در زبان فارسی از آن تعبیر به نوجوان می‌کنیم.
سرانجام فرزند موعود ابراهیم علیه السلام طبق بشارت الهی متولد شد و قلب پدر را که در انتظار فرزندی صالح سال‌ها چشم به راه بود روشن ساخت، دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانی رسید.
در اینجا قرآن می‌گوید: «هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید»؛ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ ....
یعنی به مرحله‌ای رسید که می‌توانست در مسایل مختلف زندگی همراه پدر تلاش و کوشش کند و او را یاری دهد.
بعضی سعی را در اینجا به معنی عبادت و کار برای خداوند دانسته‌اند، البته سعی مفهوم وسیعی دارد که این معنی را نیز شامل می‌شود ولی منحصر به آن نیست و تعبیر معه (با پدرش) نشان می‌دهد که منظور معاونت پدر در امور زندگی است.
به هر حال به گفته جمعی از مفسران، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود که ابراهیم علیه السلام خواب عجیب و شگفت‌انگیزی می‌بیند که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ
ص: 161
دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشان علیه السلام است. در خواب می‌بیند که از سوی خداوند به او دستور داده شد تا فرزند یگانه‌اش را با دست خود قربانی کند و سر ببرد.
ابراهیم علیه السلام وحشت‌زده از خواب بیدار شد، می‌دانست که خواب پیامبران واقعیت دارد و از وسوسه‌های شیطانی دور است، اما با این حال دو شب دیگر همان خواب تکرار شد که تأکیدی بر لزوم این امر و فوریت آن بود.
می‌گویند نخستین بار در شب ترویه (شب هشتم ماه ذی الحجه) این خواب را دید و در شب‌های عرفه و شب عید قربان (نهم و دهم ذی الحجه) خواب تکرار شد، لذا برای او کمترین شکی باقی نماند که این فرمان قطعی خداوند است.
ابراهیم علیه السلام که بارها از کوره داغ امتحان الهی سرفراز بیرون آمده بود، این بار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد و فرزندی را که یک عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانی برومند شده است، با دست خود سر ببرد! ولی باید قبل از هر چیز فرزند را آماده این کار کند، رو به سوی او کرد و گفت: «فرزندم! من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم، بنگر نظر تو چیست؟!»؛ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری ...
فرزندش که نسخه‌ای از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روی طیب خاطر از این فرمان الهی استقبال کرد و با صراحت و قاطعیت گفت: «پدرم هر دستوری به تو داده شده است، اجرا کن»؛ ... قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ....
از ناحیه من فکر تو راحت باشد که «به خواست خداوند مرا از صابران خواهی یافت»؛ ... سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ ....
این تعبیرات پدر و پسر چقدر پر معنی است و چه ریزه‌کاری‌هایی در آن نهفته است؟
از یک سو پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح می‌کند و از او نظرخواهی می‌کند، برای او شخصیت مستقل و آزادی اراده قایل می‌شود، او هرگز نمی‌خواهد فرزندش را بفریبد و کورکورانه به این میدان بزرگ امتحان دعوت کند. او می‌خواهد فرزندش نیز در این پیکار بزرگ با نفس شرکت جوید و لذت تسلیم و رضا را
ص: 162
همچون پدر بچشد! از سوی دیگر فرزند هم می‌خواهد پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد، نمی‌گوید مرا ذبح کن، بلکه می‌گوید هر مأموریتی داری انجام ده، من تسلیم امر و فرمان او هستم و مخصوصا پدر را با خطاب یا ابت! (ای پدر!) مخاطب می‌سازد، تا نشان دهد این مسأله از عواطف فرزندی و پدری سر سوزنی نمی‌کاهد که فرمان خداوند حاکم بر همه چیز است.
از سوی دیگر، مراتب ادب را در پیشگاه پروردگار به عالی‌ترین وجهی نگه می‌دارد، هرگز به نیروی ایمان و اراده و تصمیم خویش تکیه نمی‌کند، بلکه بر مشیت خداوند و اراده او تکیه می‌کند و با این عبارت از او توفیق پای‌مردی و استقامت می‌طلبد.
به این ترتیب هم پدر و هم پسر، نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزی کامل می‌گذرانند.
در این میان چه‌ها گذشت؟ قرآن از شرح آن خودداری کرده و تنها روی نقاط حساس این ماجرای عجیب انگشت می‌گذارد.
بعضی نوشته‌اند: فرزند فداکار برای اینکه پدر را در انجام این مأموریت کمک کند و هم از رنج و اندوه مادر بکاهد، هنگامی که او را به قربانگاه در میان کوه‌های خشک و سوزان سرزمین منی آورد به پدر گفت: «پدرم ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجرای فرمان الهی دست و پا نزنم، می‌ترسم از پاداشم کاسته شود! پدر جان کارد را تیز کن و با سرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد! پدرم قبلا پیراهنم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود، چرا که بیم دارم چون مادرم آن را ببیند عنان صبر از کفش بیرون رود».
آنگاه افزود: «سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعی ندیدی پیراهنم را برایش ببر که باعث تسلی خاطر و تسکین دردهای او است، چرا که بوی فرزندش را از آن خواهد یافت و هر گاه دلتنگ شود، آن را در آغوش می‌فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد.
لحظه‌های حساسی فرا رسید، فرمان الهی باید اجرا می‌شد، ابراهیم علیه السلام که مقام تسلیم فرزند را دید او را در آغوش کشید وگونه‌هایش را بوسه داد و هر دو در این لحظه به گریه افتادند. گریه‌ای که بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقای خداوند بود.
ص: 163
قرآن همین اندازه در عبارتی کوتاه و پر معنی می‌گوید: «هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم علیه السلام جبین فرزند را بر خاک نهاد ...»؛ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ.
باز قرآن اینجا را به اختصار برگزار کرده و به شنونده اجازه می‌دهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال کند.
بعضی گفته‌اند منظور از جمله: «تَلَّهُ لِلْجَبِینِ» این بود که پیشانی پسر را به پیشنهاد خودش بر خاک نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بیفتد و عواطف پدری به هیجان در آید و مانع اجرای فرمان خدا شود! به هر حال ابراهیم علیه السلام صورت فرزند را بر خاک نهاد و کارد را به حرکت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوی فرزند گذارد در حالی که روحش در هیجان فرو رفته بود و تنها عشق خداوند بود که او را در مسیرش بی تردید پیش می‌برد.
اما کارد برنده در گلوی لطیف فرزند کمترین اثری نگذارد! ... ابراهیم علیه السلام در حیرت فرو رفت، بار دیگر کارد را به حرکت در آورد ولی باز کارگر نیفتاد، آری ابراهیم خلیل علیه السلام می‌گوید: ببر! اما خداوند خلیل فرمان می‌دهد نبر! و کارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
اینجا است که قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنی به همه انتظارها پایان داده، می‌گوید: «در این هنگام او را ندا دادیم که ای ابراهیم»؛ وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ.
«آنچه را در خواب مأموریت یافتی انجام دادی»؛ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا ....
«ما اینگونه نیکوکاران را جزا و پاداش می‌دهیم»؛ إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ.
هم به آنها توفیق پیروزی در امتحان می‌دهیم، و هم نمی‌گذاریم فرزند دلبندشان از دست برود، آری کسی که سر تا پا تسلیم فرمان ما است و نیکی را به حد اعلا رسانده جز این پاداشی نخواهد داشت.
سپس می‌افزاید: «این قطعاً امتحان مهم و آشکاری است»؛ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ.
ذبح کردن فرزند با دست خود، آن هم فرزندی برومند و لایق، برای پدری که یک عمر در انتظار چنین فرزندی بوده، کار ساده و آسانی نیست، چگونه می‌توان دل از چنین فرزندی برکند؟ از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا، بی‌آنکه خم به ابرو آورد به امتثال این
ص: 164
فرمان بشتابد و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد، به طوری که از نظر آمادگی‌های روانی و عملی چیزی فروگذار نکند؟ و از آن عجیب‌تر تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود، که با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار و تسلیم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت.
لذا در بعضی از روایات آمده است هنگامی که این کار انجام گرفت جبرئیل امین (از روی اعجاب) صدا زد: «اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ» ... و فرزند ابراهیم علیه السلام صدا زد: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ» ... و پدر قهرمان و فداکار نیز گفت: «اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ».
(1)
و این شبیه تکبیراتی است که ما روز عید قربان می‌گوییم.
اما برای اینکه برنامه ابراهیم علیه السلام ناتمام نماند و در پیشگاه خداوند قربانی کرده باشد و آرزوی ابراهیم علیه السلام برآورده شود، خداوند قوچی بزرگ فرستاد تا به جای فرزند قربانی کند و سنتی برای آیندگان در مراسم حج و سرزمین منی از خود بگذارد، چنانکه قرآن می‌گوید: «ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم»؛ وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ.
در اینکه عظمت این ذبح از چه نظر بوده، از نظر جسمانی و ظاهری؟ و یا از جهت اینکه فدای فرزند ابراهیم علیه السلام شد؟ و یا از نظر اینکه برای خداوند و در راه خداوند بود؟ و یا از این نظر که این قربانی از سوی خداوند برای ابراهیم علیه السلام فرستاده شد؟ مفسران گفتگوهای فراوانی دارند، ولی هیچ مانعی ندارد که تمام این جهات در ذبح عظیم جمع، و از دیدگاه‌های مختلف دارای عظمت باشد.
یکی از نشانه‌های عظمت این ذبح آن است که با گذشت زمان، سال به سال وسعت بیشتری یافته و الان در هر سال بیش از یک میلیون نفر به یاد آن ذبح عظیم، ذبح می‌کنند و خاطره‌اش را زنده نگه می‌دارد.
«فَدَیْنا» از ماده «فدا» در اصل به معنی قرار دادن چیزی به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص یا چیز دیگر است، لذا مالی را که برای آزاد کردن اسیر می‌دهند فدیه می‌گویند و نیز کفاره‌ای را که بعضی از بیماران به جای روزه می‌دهند، به این نام نامیده می‌شود.


1- 1. تفسیر قرطبی و تفسیر روح البیان.

ص: 165
در اینکه این قوچ بزرگ چگونه به ابراهیم علیه السلام داده شد؟ بسیاری معتقدند جبرئیل آن را آورد، بعضی نیز گفته‌اند از دامنه کوه‌های منی سرازیر شد، هر چه بود به فرمان خداوند و به اراده او بود.
نه تنها خداوند پیروزی ابراهیم علیه السلام را در این امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلکه خاطره آن را جاویدان ساخت، چنانکه در آیه بعد می‌گوید: «ما نام نیک ابراهیم علیه السلام را در امت‌های بعد باقی و برقرار ساختیم»؛ وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ.
او اسوه ای شد برای همه آیندگان و قدوه ای برای تمام پاکبازان و عاشقان دلداده کوی دوست و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آینده تا پایان جهان جاودان نمودیم. او پدر پیامبران بزرگ، پدر امت اسلام و پیامبر اسلام بود.
«سلام بر ابراهیم علیه السلام (آن بنده مخلص و پاکباز باد)»؛ سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ.
«آری، ما اینگونه نیکوکاران را پاداش می‌دهیم»؛ ... وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ.
پاداشی به عظمت دنیا، پاداشی جاودان در سراسر زمان، پاداشی درخور سلام و درود خداوند بزرگ! جالب توجه اینکه جمله: ... وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ یک بار اینجا ذکر شده و یک بار در چند آیه قبل، این تکرار، حتما نکته‌ای دارد.
ممکن است دلیلش این باشد که در مرحله اول خداوند، پیروزی ابراهیم علیه السلام را در امتحان بزرگش تصدیق می‌کند و کارنامه قبولی او را امضا می‌فرماید، این خود جزا و پاداش بزرگی است و این مهمترین مژده‌ای بود که خداوند به ابراهیم علیه السلام داد، سپس مسأله فدا کردن ذبح عظیم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فرستادن خدا بر او را که سه موهبت بزرگ دیگر است، مطرح کرده و آن را به عنوان پاداش نیکوکاران معرفی می‌کند.

نکته‌ها:

1- ذبیح اللَّه کیست؟

در اینکه کدام یک از فرزندان ابراهیم علیه السلام (اسماعیل علیه السلام یا اسحق علیه السلام) به قربانگاه برده شد و لقب ذبیح‌اللَّه یافت؟ در میان مفسران سخت گفتگو است، گروهی اسحاق علیه السلام را ذبیح می‌دانند و جمعی اسماعیل علیه السلام را، نظر اول را بسیاری از مفسران اهل سنت و نظر

ص: 166
دوم را مفسران شیعه برگزیده‌اند.
اما آنچه با ظواهر آیات مختلف قرآن هماهنگ است، این است که ذبیح اسماعیل علیه السلام بوده است؛ زیرا: اولًا: در یک‌جا می‌خوانیم وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیّاً مِنَ الصَّالِحِینَ؛ «ما او را بشارت به اسحاق دادیم که پیامبری بود از صالحان».
(1)
این تعبیر به خوبی نشان می‌دهد که خداوند بشارت به تولد اسحاق علیه السلام را بعد از این ماجرا و به خاطر فداکاری‌های ابراهیم علیه السلام به او داد، بنابر این ماجرای ذبح مربوط به او نبود.
به علاوه هنگامی که خداوند نبوت کسی را بشارت می‌دهد، مفهومش این است که زنده می‌ماند و این با مسأله ذبح در کودکی سازگار نیست.
ثانیاً: در آیه 71 سوره هود می‌خوانیم: فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ؛ «ما او را به تولد اسحاق علیه السلام بشارت دادیم و نیز به تولد یعقوب علیه السلام بعد از اسحاق علیه السلام». این آیه نشان می‌دهد که ابراهیم علیه السلام مطمئن بود اسحاق علیه السلام می‌ماند و فرزندی همچون یعقوب علیه السلام از او به وجود می‌آید، بنابر این نوبتی برای ذبح باقی نخواهد ماند.
کسانی که ذبیح را اسحاق علیه السلام می‌دانند، در حقیقت این آیات را نادیده گرفته‌اند.
ثالثاً: روایات بسیاری در منابع اسلامی آمده است که نشان می‌دهد ذبیح، اسماعیل علیه السلام بوده است، به عنوان نمونه در حدیث معتبری که از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده می‌خوانیم: «أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ»؛ (2) «من فرزند دو ذبیحم» و منظور از دو ذبیح یکی پدرش عبد اللَّه است که عبد المطّلب جد پیامبر صلی الله علیه و آله نذر کرده بود او را برای خدا قربانی کند سپس یکصد شتر به‌فرمان خداوند فدای او قرار داد و داستانش مشهور است و دیگر اسماعیل علیه السلام بود؛ زیرا مسلم است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از فرزندان اسماعیل علیه السلام است، نه اسحاق علیه السلام. (3)
در دعایی که از علی علیه السلام از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل شده می‌خوانیم: «یا مَنْ فَدَی


1- 1. صافات: 112.
2- 2. من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 368.
3- 3. تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث.

ص: 167
إِسْمَاعِیلَ مِنَ الذَّبْحِ»؛ «ای کسی که فدایی برای ذبح اسماعیل قرار دادی.»
(1)
در احادیثی که از امام باقر و امام صادق علیهم السلام نقل شده می‌خوانیم: هنگامی که سؤال کردند ذبیح که بود؟ فرمودند: «اسماعیل».
در حدیثی که از امام علی‌بن موسی الرضا علیه السلام نقل شده نیز می‌خوانیم: «لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَیْئاً أَکْرَمَ مِنَ الضَّأْنِ لَفَدَی بِهِ إِسْمَاعِیلَ علیه السلام»؛ «اگر حیوانی بهتر از گوسفند پیدا می‌شد، آن را فدیه اسماعیل علیه السلام قرار می‌داد.» (2)
روایات در این زمینه بسیار است که اگر بخواهیم همه آنها را نقل کنیم، سخن به درازا می‌کشد. (3)
در برابر این روایات فراوان که هماهنگ با ظاهر آیات قرآن است، روایت شاذی بر ذبیح بودن اسحاق علیه السلام دلالت دارد که نمی‌تواند مقابله با روایات گروه اول کند و نه با ظاهر آیات قرآن هماهنگ است.
از همه اینها گذشته، این مسأله مسلم است، کودکی را که ابراهیم علیه السلام او را با مادرش به فرمان خداوند به مکه آورد و در آنجا رها نمود و سپس خانه کعبه را با کمک او ساخت، و طواف و سعی با او به جا آورد اسماعیل علیه السلام بود و این نشان می‌دهد که ذبیح نیز اسماعیل علیه السلام بوده است؛ زیرا برنامه ذبح مکمل برنامه‌های فوق محسوب می‌شده است.
البته آنچه از کتب عهد عتیق (تورات کنونی) بر می‌آید این است که ذبیح، اسحاق علیه السلام بوده است. (4)
از این‌رو چنین به نظر می‌رسد که بعضی از روایات غیر معروف اسلامی که اسحاق علیه السلام را ذبیح معرفی می‌کند، تحت تأثیر روایات اسرائیلی است و احتمالا از مجعولات یهود است. یهود چون از دودمان اسحاق علیه السلام بودند، مایل بودند این افتخار را


1- 1. نور الثقلین، ج 4، ص 421.
2- 2. نور الثقلین، ج 4، ص 422.
3- 3. برای اطلاع بیشتر به تفسیر برهان، ج 4، ص 28 به بعد و تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 420 به بعد مراجعه نمایند.
4- 4. تورات، سفر تکوین، فصل 22.

ص: 168
برای خود ثبت کنند و از مسلمانان که پیامبرشان زاده اسماعیل علیه السلام بود سلب کنند، هر چند از طریق انکار واقعیات باشد! به هر حال آنچه برای ما از همه محکم‌تر است، ظواهر آیات قرآن است که به خوبی نشان می‌دهد که ذبیح اسماعیل علیه السلام بوده است، گر چه برای ما تفاوتی نمی‌کند که ذبیح اسماعیل علیه السلام باشد یا اسحاق علیه السلام هر دو فرزند ابراهیم علیه السلام و پیامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن این ماجرای تاریخی است.

2- آیا ابراهیم علیه السلام مأمور به ذبح فرزند بود؟

از سؤالات مهم دیگری که در این بحث برای مفسران مطرح است این است که آیا ابراهیم علیه السلام راستی مأمور به ذبح فرزند بود، یا به مقدمات آن دستور داشت؟ اگر مأمور به ذبح بوده، چگونه پیش از انجام آن، این حکم الهی نسخ شد؟ در حالی که نسخ قبل از عمل جایز نیست و این معنی در علم اصول فقه، اثبات شده است.
اگر مأمور به مقدمات ذبح بوده است، این افتخار مهمی نخواهد بود.
اینکه بعضی گفته‌اند اهمیت مسأله از اینجا ناشی می‌شود که ابراهیم علیه السلام احتمال می‌داد بعد از انجام این مأموریت و فراهم کردن مقدمات، دستور به اصل ذبح داده شود و امتحان بزرگ او همین جا بود، مطلب جالبی به نظر نمی‌رسد.
به‌عقیده ما این گفتگوها از اینجا ناشی می‌شود که میان اوامر امتحانی و غیر امتحانی فرق نگذاشته‌اند، امری که به ابراهیم علیه السلام شد یک امر امتحانی بود، می‌دانیم در اوامر امتحانی اراده جدی تعلق به اصل عمل نگرفته است، بلکه هدف آن است که روشن شود شخص مورد آزمایش تا چه اندازه آمادگی اطاعت فرمان دارد؟ این در جایی است که شخص مورد آزمایش، از اسرار پشت پرده آگاه نیست.
به این ترتیب در اینجا نسخ واقع نشده است که در صحت آن قبل از عمل، بحث و گفتگو شود.
اگر می‌بینیم خداوند بعد از این ماجرا به ابراهیم علیه السلام می‌گوید: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا ...؛ «خوابی را که دیده بودی تحقق بخشیدی» به خاطر آن است که آنچه در توان داشت در زمینه ذبح فرزند دلبند انجام داد و آمادگی روحی خود را در این زمینه از هر جهت به ثبوت رسانید و از عهده این آزمایش به خوبی برآمد.

3- چگونه خواب ابراهیم علیه السلام می‌توانست حجت باشد؟

ص: 169
در مورد خواب و خواب دیدن سخن بسیار است که شرح مبسوط آن در تفسیر سوره یوسف ذیل آیه 4 آمده است.
(1)
آنچه در اینجا لازم است به آن توجه شود، این است که چگونه ابراهیم علیه السلام خواب را حجت دانست و آن را معیار عمل خود قرار داد؟ در پاسخ این سؤال گاه گفته می‌شود که خواب‌های انبیا علیهم السلام هرگز خواب شیطانی، یا مولود فعالیت قوه واهمه نیست، بلکه گوشه‌ای از برنامه نبوت و وحی آنها است.
به تعبیر دیگر ارتباط انبیا علیهم السلام با مصدر وحی، گاهی به صورت القا به قلب است
گاه از طریق دیدن فرشته وحی، گاه از راه شنیدن امواج صوتی که به فرمان خدا ایجاد شده و گاه از طریق خواب است.
به این ترتیب در خواب‌های آنها هیچگونه خطا و اشتباهی رخ نمی‌دهد و آنچه در خواب می‌بینند، درست همانند چیزی است که در بیداری می‌بینند.
گاه گفته می‌شود که ابراهیم علیه السلام در حال بیداری از طریق وحی آگاهی یافت که باید به خوابی که در زمینه ذبح می‌بیند، عمل کند.
گاه گفته می‌شود: قراین مختلفی که در این خواب بود و از جمله اینکه در سه شب متوالی عینا تکرار شد، برای او علم و یقین ایجاد کرد که این یک مأموریت الهی است و نه غیر آن.
به هر حال همه این تفسیرها ممکن است صحیح باشد و منافاتی با هم ندارد و مخالف ظواهر آیات نیز نیست.

4- وسوسه‌های شیطان در روح بزرگ ابراهیم علیه السلام اثر نگذاشت‌

از آنجا که امتحان ابراهیم علیه السلام یکی از بزرگترین امتحانات در طول تاریخ بود، امتحانی که هدفش این بود قلب او را از مهر و عشق غیر خداوند تهی کند و عشق الهی را در سراسر قلب او پرتوافکن سازد، طبق بعضی از روایات، شیطان به دست و پا افتاد تا


1- 1. ج 9، ص 311 به بعد.

ص: 170
کاری کند که ابراهیم علیه السلام از این میدان پیروزمند بیرون نیاید، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد و به او گفت می‌دانی ابراهیم علیه السلام چه در نظر دارد؟ می‌خواهد فرزندش را امروز سر ببرد! هاجر گفت: «برو سخن محال مگو که او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد، اصولا مگر در دنیا انسانی پیدا می‌شود که فرزند خود را با دست خود ذبح کند؟» شیطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعی است خدا دستورش داده است.
هاجر گفت: «اگر خدا دستورش داده، پس باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم راهی نیست!» گاهی به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد، از آن هم نتیجه‌ای نگرفت، چون اسماعیل علیه السلام را یک پارچه تسلیم و رضا یافت.
سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت: «ابراهیم علیه السلام! خوابی را که دیدی خواب شیطانی است! اطاعت شیطان مکن!» ابراهیم علیه السلام که در پرتو نور ایمان و نبوت او را شناخت، بر او فریاد زد: «دور شو ای دشمن خدا».
(1)
در حدیث دیگری آمده است: ابراهیم علیه السلام نخست به مشعرالحرام آمد تا پسر را قربانی کند، شیطان به دنبال او شتافت، او به محل جمره اولی آمد، شیطان به دنبال او آمد، ابراهیم علیه السلام هفت سنگ به او پرتاب کرد، هنگامی که به جمره دوم رسید باز شیطان را مشاهده نمود، هفت سنگ دیگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد، هفت سنگ دیگر بر او زد (و او را برای همیشه از خود مایوس ساخت). (2)
این نشان می‌دهد که وسوسه‌های شیاطین در میدان‌های بزرگ امتحان، نه از یک سو که از جهات مختلف صورت می‌گیرد. هر زمان به رنگی و از طریقی مردان خدا باید ابراهیم‌وار شیاطین را در همه چهره‌ها بشناسند و از هر طریق وارد شوند، راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان کنند و چه درس بزرگی؟!

5- فلسفه تکبیرات در منی‌

می‌دانیم از دستورهایی که در مورد عید اضحی در روایات اسلامی آمده است، تکبیرات مخصوصی است که همه مسلمانان، چه آنها که در مراسم حج شرکت کرده‌اند و


1- 1. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 9، ص 326.
2- 2. همان.

ص: 171
در منی هستند و چه آنها که در سایر نقاط هستند، بعد از نمازها می‌گویند (منتهی کسانی که در منی باشند، بعد از 15 نماز که نخستین آن نماز ظهر روز عید است و کسانی که در غیر منی باشند بعد از 10 نماز تکرار می‌کنند) و صورت تکبیرات چنین است: «اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَاللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ، وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا» و هنگامی که این دستور را با حدیثی که پیشتر نقل کردیم، مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم در حقیقت این تکبیرات مجموعه‌ای از تکبیرات جبرئیل و اسماعیل علیه السلام و پدرش ابراهیم علیه السلام و چیزی افزون بر آن نیست.
به تعبیر دیگر این تعبیرات خاطره پیروزی ابراهیم علیه السلام و اسماعیل علیه السلام را در آن میدان بزرگ آزمایش در نظرها زنده می‌کند و به همه مسلمانان چه در منی و چه در غیر منی الهام می‌بخشد.
ضمناً از روایات اسلامی معلوم می‌شود که نام‌گذاری سرزمین منی به این اسم، به خاطر آن است که ابراهیم علیه السلام هنگامی که به این سرزمین رسید و از عهده امتحان برآمد، جبرئیل به او گفت: «هر چه می‌خواهی از پروردگارت بخواه»، او از خداوند تمنا کرد که دستور دهد به عنوان فدای فرزندش اسماعیل علیه السلام قوچی را ذبح کند و این تمنای او انجام شد.
(1)

6- حج یک عبادت مهم انسان‌ساز

حج یک عبادت مهم انسان‌ساز
سفر حج در حقیقت یک هجرت بزرگ است، یک سفر الهی است، یک میدان گسترده خودسازی و جهاد اکبر است.
مراسم حج در واقع عبادتی را نشان می‌دهد که عمیقا با خاطره مجاهدات ابراهیم علیه السلام و فرزندش اسماعیل علیه السلام و همسرش هاجر آمیخته است و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از این نکته غفلت کنیم، بسیاری از مراسم آن به صورت معما در می‌آید، آری کلید حل این معما توجه به این آمیختگی عمیق است.


1- 1. تفسیر نمونه، ج 19، ص 126.

ص: 172
هنگامی که در قربانگاه در سرزمین منی می‌آییم تعجب می‌کنیم، این همه قربانی برای چیست؟ اصولا مگر ذبح حیوان می‌تواند حلقه‌ای از مجموعه یک عبادت باشد؟! اما هنگامی که مسأله قربانی ابراهیم علیه السلام را به خاطر می‌آوریم که عزیزترین عزیزانش و شیرین‌ترین ثمره عمرش را در این میدان در راه خداوند ایثار کرد و بعدا سنتی به عنوان قربانی در منی به وجود آمد، به فلسفه این کار پی می‌بریم.
قربانی کردن، رمز گذشت از همه چیز در راه معبود است، قربانی کردن مظهری است برای تهی نمودن قلب از غیر یاد خداوند و هنگامی می‌توان از این مناسک بهره تربیتی کافی گرفت که تمام صحنه ذبح اسماعیل علیه السلام و روحیات این پدر و پسر به هنگام قربانی در نظر مجسم شود و آن روحیات در وجود انسان پرتو افکن شود.
هنگامی که به سراغ جمرات (سه ستون سنگی مخصوصی که حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران می‌کنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها می‌زنند) این معما در نظر ما خودنمایی می‌کند که پرتاب این همه سنگ به یک ستون بی روح چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ و چه مشکلی را حل می‌کند؟ اما هنگامی که به خاطر می‌آوریم، اینها یاد آور خاطره مبارزه ابراهیم علیه السلام قهرمان توحید با وسوسه‌های شیطان است که سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصمیم داشت او را در این میدان جهاد اکبر، گرفتار سستی و تردید کند، اما هر زمان ابراهیم قهرمان علیه السلام او را با سنگ از خود دور ساخت، محتوای این مراسم روشن‌تر می‌شود.
مفهوم این مراسم این است که همه شما نیز در طول عمر در میدان جهاد اکبر با وسوسه‌های شیاطین روبرو هستید و تا آنها را سنگ‌سار نکنید و از خود نرانید، پیروز نخواهید شد.
اگر انتظار دارید که‌خداوند بزرگ‌همان‌گونه که سلام بر ابراهیم علیه السلام فرستاده و مکتب و یاد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتی کند، باید خط او را تداوم بخشید.
یا هنگامی که به صفا و مروه می‌آییم و می‌بینیم گروه گروه مردم از این کوه کوچک به آن کوه کوچکتر می‌روند و از آنجا به طرف دیگر باز می‌گردند و بی آنکه چیزی به دست آورده باشند، این عمل را تکرار می‌کنند، گاه می‌دوند و گاه راه می‌روند، مسلما تعجب می‌کنیم که این دیگر چه کاری است و چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟! اما
ص: 173
هنگامی که به عقب برمی‌گردد و داستان سعی و تلاش آن زن با ایمان- هاجر- را برای نجات جان فرزند شیرخوارش اسماعیل علیه السلام در آن بیابان خشک و سوزان به خاطر می‌آوریم که چگونه بعد از این سعی و تلاش، خداوند او را به مقصدش رسانید، چشمه زمزم از زیر پای نوزادش جوشیدن گرفت، ناگهان چرخ زمان به عقب برگردد، پرده‌ها کنار می‌رود و خود را در آن لحظه در کنار هاجر می‌بینیم و با او در سعی و تلاشش همگام می‌شویم که در راه خداوند بی سعی و تلاش کسی به جایی نمی‌رسد! و به آسانی می‌توان از آنچه گفتیم نتیجه گرفت که حج را باید با این رموز تعلیم داد و خاطرات ابراهیم علیه السلام و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشید، تا هم فلسفه آن درک شود و هم اثرات عمیق اخلاقی حج در نفوس حجاج پرتوافکن شود، که بدون آن آثار، قشری بیش نیست.
(1)


1- 1. تفسیر نمونه، ج 19، ص 127.

ص: 174

بخش دوّم: احکام و اسرار حج‌

اهمیت حج‌

اشاره

ص: 175
بخش دوّم: احکام و اسرار حج
ص: 176
ص: 177
اهمیت حج
... وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ (97)
(1)
97- ... و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند، و هر کس کفر بورزد (و حج را ترک کند به خود زیان رسانیده) خداوند از همه جهانیان بی نیاز است.
در این جمله ... وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا ... دستور انجام حج به همه مردم داده شده است و از آن تعبیر به- یک بدهی و دین الهی شده است که بر ذمه عموم مردم می‌باشد زیرا فرموده است و لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ؛ «برای خدا بر مردم است ...»
واژه حج در اصل به معنی قصد است و به همین جهت به جاده و راه، مَحَجَّة (بر وزن مَوَدَّةَ) گفته می‌شود؛ زیرا انسان را به مقصد می‌رساند، و به دلیل و برهان حجت می‌گویند؛ زیرا مقصود را در بحث روشن می‌سازد، و اما اینکه این مراسم مخصوص را حج نامیده‌اند برای این است که به هنگام حرکت برای شرکت در این مراسم قصد زیارت خانه خدا می‌کنند و به همین دلیل در آیه فوق اضافه به- بیت (خانه کعبه) شده است.
همانطور که پیشتر اشاره کرده‌ایم مراسم زیارت خانه کعبه نخستین بار در زمان ابراهیم رسمیت یافت، و سپس بصورت یک سنت حتی در زمان عرب جاهلی ادامه


1- 1- آل عمران.

ص: 178
یافت، و در اسلام به صورت کاملتر و خالی از هرگونه خرافه دوران جاهلی تشریع گردید البته از نهج البلاغه (خطبه قاصعه) و بعضی از روایات به‌خوبی استفاده می‌شود که فریضه حج از زمان آدم علیه السلام تشریع شده بود، ولی رسمیت یافتن آن بیشتر مربوط به زمان ابراهیم علیه السلام است).
حج بر هر انسانی که توانایی داشته باشد در عمر فقط یکبار واجب می‌شود و از آیه فوق نیز بیش از این استفاده نمی‌گردد زیرا حکم مطلق است و با یکبار انجام دادن امتثال حاصل می‌شود.
تنها شرطی که در آیه برای وجوب حج ذکر شده مسأله استطاعت است که با تعبیر مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا؛ «کسی که توانایی راه پیمودن به سوی خانه کعبه داشته باشد».
بیان شده.
البته در روایات اسلامی و کتب فقهی، استطاعت، به معنی داشتن زاد و توشه، مرکب، توانایی جسمی، باز بودن راه و توانایی بر اداره زندگی به‌هنگام بازگشت از حج تفسیر شده است، ولی در حقیقت همه اینها در آیه فوق مندرج است؛ زیرا استطاعت در اصل به معنی توانایی است که شامل تمام این امور می‌شود.
ضمناً از آیه فوق استفاده می‌شود که این قانون مانند سایر قوانین اسلامی، اختصاص به مسلمانان ندارد بلکه همه موظفند آن را انجام بدهند و با قاعده معروف «الْکُفّار مُکَلَّفونَ بِالْفُرُوعِ کَما أنَّهُم مُکلَّفُون بِالاصُولِ»؛ «کافران همانطور که به اصول دین موظفند به انجام فروع نیز مکلف می‌باشند.» آیه فوق و مانند آن تأیید می‌شود، گرچه شرط صحیح بودن این‌گونه اعمال و عبادات این است که نخست اسلام را بپذیرند و سپس آنها را انجام بدهند ولی باید توجه داشت که عدم قبول اسلام، مسؤولیت آنها را در برابر اینگونه وظائف از بین نمی‌برد.
در باره اهمیت این مراسم بزرگ، و فلسفه حج، و آثار فردی و اجتماعی آن در ذیل آیه 196 تا 203 در سوره بقره مشروحا بحث شد.
... وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ در پایان آیه، برای تأکید و بیان اهمیت مسأله حج، می‌فرماید: «کسانی که کفران کنند و این دستور الهی را نادیده بگیرند و به مخالفت برخیزند، در حقیقت به خود زیان می‌رسانند، زیرا خداوند از همه جهانیان
ص: 179
بی‌نیاز است».
واژه کفر در اصل به معنی پوشانیدن است و از نظر اصطلاح دینی معنی وسیعی دارد و هرگونه مخالفتی را با حق، چه در مرحله اصولی و چه در مرحله دستورات فرعی باشد، شامل می‌شود و اگر مشاهده می‌کنیم که کفر غالبا در مخالفت با اصول استعمال می‌شود، دلیل بر این نیست که منحصرا به همان معنی باشد، به همین دلیل در آیه بالا در مورد ترک حج به کار رفته است و لذا در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده که (کفر) را در آیه به معنی ترک تفسیر فرموده است.
به عبارت دیگر کفر و فاصله گرفتن از حق- همانند ایمان و توجه به حق- مراحل و درجاتی دارد که هر کدام برای خود دارای احکام مخصوصی است و با توجه به این حقیقت بسیاری از مشکلات که در معنی آیات و روایات مربوط به کفر و ایمان پیش می‌آید، حل می‌شود. بنابر این اگر در مورد رباخواران (سوره بقره- 275) و همچنین در مورد ساحران (بقره- 102) تعبیر به کفر شده است، به همین منظور است.
در هر حال از آیه فوق دو مطلب استفاده می‌شود. نخست اهمیت فوق العاده حج است که از ترک آن تعبیر به کفر شده است. مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره‌الفقیه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می‌کند که به علی علیه السلام فرمود:
«یَا عَلِیُّ تَارِکُ الْحَجِّ وَ هُوَ مُسْتَطِیعٌ کَافِرٌ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ یَا عَلِیُّ مَنْ سَوَّفَ الْحَجَّ حَتَّی یَمُوتَ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرَانِیّاً».
(1)
«ای علی کسی که حج را ترک کند با اینکه توانایی دارد کافر محسوب می‌شود، زیرا خداوند می‌فرماید: بر مردمی که استطاعت دارند به سوی خانه خدا بروند، لازم است حج به جا بیاورند و کسی که کفر بورزد (آن را ترک کند) به خود زیان رسانیده است و خداوند از آنان بی نیاز است، ای علی کسی که حج را به تاخیر بیندازد تا اینکه از دنیا برود خداوند او را در قیامت یهودی یا نصرانی محشور می‌کند.»
دیگر اینکه انجام این فریضه مهم الهی، مانند همه فرایض و برنامه‌های دینی به


1- 1. من‌لایحضره‌الفقیه، ج 4، ص 368.

ص: 180
سود مردم و برای تربیت آنها است و هیچگونه تأثیری برای خداوند که از همگان بی نیاز است، نخواهد داشت.
(1)

1- اهمیت حج در میان وظایف اسلامی!

حج از مهم‌ترین عباداتی است که در اسلام تشریع شده و دارای آثار و برکات فراوان وبی‌شماری است. حج مایه عظمت اسلام، قوت دین واتحاد مسلمین است. حج مراسمی است که پشت دشمنان را می‌لرزاند و هر سال خون تازه‌ای در عروق مسلمانان جاری می‌سازد.
حج همان عبادتی است که امیر مؤمنان علیه السلام آن را پرچم و شعار مهم اسلام نامیده و در وصیت خویش در آخرین ساعت عمرش فرموده: «وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا»؛ «خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام که هستید آن را خالی نگذارید که اگر خالی گذارده شود مهلت داده نمی‌شوید و بلای الهی شما را فرا خواهد گرفت.» (2)
این جمله نیز از دشمنان اسلام معروف است که می‌گویند: مادام که حج رونق دارد ما بر آنها پیروز نمی‌شویم. (3)
یکی دیگر از دانشمندان می‌گوید: وای به حال مسلمانان اگر معنی حج را در نیابند و وای به حال دیگران اگر معنی آن را دریابند.
در حدیث معروفی که علی علیه السلام- در زمینه فلسفه احکام، بیان فرموده نیز اشاره پر معنایی به اهمیت حج شده است، می‌فرماید: «فَرَضَ اللَّهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ ... وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ»؛ «خداوند ایمان را وسیله پاک سازی مردم از شرک ... و حج را سبب قوت دین قرار داده است.» (4)
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم آنجا که فرمود: «لَا یَزَالُ


1- 1- تفسیر نمونه، ج 3، ص 19.
2- 2- نهج البلاغه، کتاب 47.
3- 3- نقل از کتاب «شُبَهات حول الاسلام».
4- 4- نهج البلاغه حکمت 252.

ص: 181
الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ»؛ «اسلام بر پا است تا زمانی که کعبه بر پا است.»
(1) و (2)

محتوای سوره حج‌

این سوره به خاطر بخشی از آیاتش که پیرامون حج سخن می‌گوید، به نام سوره حج نامیده شده است، از سوره‌هایی است که در میان مفسران و نویسندگان تاریخ قرآن در مکی یا مدنی بودنش گفتگو است، جمعی آن را- جز چند آیه- مکی می‌دانند، در حالی که جمع دیگری معتقدند همه آن- جز چند آیه- در مدینه نازل شده است، بعضی نیز آن را ترکیبی از آیات مکی و مدنی می‌دانند.
اما با توجه به برداشتی که از سوره‌های مکی و مدنی و به تعبیر دیگر جوّ مدینه و مکه و نیازمندی‌های مسلمانان و چگونگی تعلیمات پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به آنها در این دو منطقه داریم، آیات این سوره از جهاتی شبیه سوره‌های مدنی است، چرا که دستور حج آنهم با ذکر قسمتی از جزییات آن و همچنین دستور جهاد، تناسب با وضع مسلمانان در مدینه دارد، هر چند تأکید آیات این سوره روی مسأله مبدأ و معاد بی تناسب به سوره‌های مکی نیست.
نویسنده تاریخ القرآن بر اساس تاریخ فهرست ابن ندیم و نظم الدرر می‌گوید:
سوره حج مگر چند آیه در مدینه نازل شده، آن چند آیه نیز در میان مکه و مدینه نازل گردیده است، وی اضافه می‌کند این سوره صدوششمین سوره‌ای است که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده و بر حسب ترتیب، بعد از سوره نور و قبل از سوره منافقین است. به هر حال در مجموع، مدنی بودن سوره قوی‌تر به نظر می‌رسد.
از نظر محتوا، مطالب این سوره را به چند بخش می‌توان تقسیم کرد:
1- آیات فراوانی که در زمینه معاد و دلایل منطقی آن و انذار مردم غافل از صحنه‌های قیامت و مانند آن است که از آغاز این سوره شروع می‌شود و بخش مهمی از آن را در بر می‌گیرد.
2- بخش قابل ملاحظه‌ای نیز از مبارزه با شرک و مشرکان، سخن می‌گوید و با


1- 1- وسائل الشیعه، ج 8، ص 14، باب عَدم جَوازِ تعطیل الکعبة عَنِ الحجّ، ج 5.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 2، ص 28.

ص: 182
توجه دادن به آیات پروردگار در عالم هستی، انسان‌ها را متوجه عظمت آفریدگار می‌نماید.
3- بخشی از این سوره نیز مردم را به بررسی سرنوشت عبرت‌انگیز گذشتگان و عذاب‌های دردناک الهی که بر آنها نازل شد دعوت کرده، از جمله سرنوشت قوم نوح، عاد، ثمود، قوم ابراهیم علیه السلام، لوط، قوم شعیب و موسی را یادآور می‌شود.
4- بخش دیگری از آن پیرامون مسأله حج و سابقه تاریخی آن از زمان ابراهیم علیه السلام و سپس مسأله قربانی و طواف و مانند آن است.
5- بخشی از آن هم پیرامون مبارزه در برابر ظالمان و پیکار با دشمنان مهاجم است.
6- قسمتی از آن پند و اندرزهایی در زمینه‌های مختلف زندگی و تشویق به نماز و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و توکل و توجه به خداوند است.

فضیلت تلاوت سوره حج‌

در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْحَجِّ أُعْطِیَ مِنَ الْأَجْرِ کَحَجَّةٍ حَجَّهَا وَ عُمْرَةٍ اعْتَمَرَهَا بِعَدَدِ مَنْ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ فِیمَا مَضَی وَ فِیمَا بَقِیَ»؛ «هر کس سوره حج را بخواند، پاداش حج و عمره را خدا به او می‌دهد، به تعداد تمام کسانی که در گذشته و آینده حج عمره به جا آورده یا خواهند آورد!».
بدون شک این ثواب و فضیلت عظیم تنها برای تلاوت لفظی نیست، تلاوتی اندیشه‌ساز و اندیشه‌ای عمل‌پرور است.
در حقیقت کسی که این سوره و محتوای آن را از مبدأ و معاد گرفته، تا دستورات عبادی و اخلاقی و مسایل مربوط به جهاد و مبارزه با ستمگران، در اعماق جان خود قرار دهد و برنامه عملی خود سازد، پیوندی با تمام مؤمنان گذشته و آینده از نظر معنوی و روحانی پیدا می‌کند، پیوندی که او را در اعمال آنها شریک و آنها را نیز در اعمال او شریک و سهیم می‌سازد، بی آنکه از پاداش آنان چیزی کاسته شود و حلقه اتصالی بین همه افراد با ایمان در تمام قرون و اعصار خواهد بود.
با این اوصاف و شرایط، ثواب و پاداشی که در حدیث فوق آمده عجیب به

ص: 183
نظر نمی‌رسد.
(1)

مانعان خانه خدا!

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِی جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ (25) (2)
25- کسانی که کافر شدند و مؤمنان را از راه خدا و از مسجدالحرام، که آن را برای همه مردم مساوی قرار دادیم، اعم از کسانی که در آنجا زندگی می‌کنند و یا از نقاط دور وارد می‌شوند، باز می‌دارند (مستحق عذابی دردناکند) و هر کس بخواهد در این سرزمین از طریق حق منحرف گردد، و دست به ستم زند، ما از عذاب دردناک به او می‌چشانیم.
در آیات گذشته سخن از کفار به طور مطلق در میان بود، ولی در آیه مورد بحث، اشاره به گروه خاصی از آنها شده است که دارای تخلفات و گناهان سنگین مخصوصا در رابطه با مسجدالحرام و مراسم پرشکوه حج هستند.
نخست می‌گوید: «کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا، جلوگیری می‌کنند ...»؛ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ ....
همچنین مردم با ایمان را از کانون بزرگ توحید، مسجدالحرام باز می‌دارند، همان مرکزی که آن را برای همه مردم یکسان قرار داده‌ایم، چه آنها که در آن سرزمین زندگی می‌کنند و چه آنها که از نقاط دور به سوی آن می‌آیند مستحق عذابی دردناک‌اند، ... وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِی جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ ....
«هرکس بخواهد در این سرزمین از طریق حق منحرف شود، دست به ظلم و ستم بیالاید، ما از عذاب دردناک به او می‌چشانیم؛ ... وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ.


1- 1- تفسیر نمونه، ج 14، ص 5.
2- 2. حج.

ص: 184
در واقع این گروه از کافران علاوه بر انکار حق، مرتکب سه جنایت بزرگ شده‌اند:
1- جلوگیری از راه خدا و ایمان و طاعت او 2- جلوگیری از عبادت کنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتیازی برای خود 3- در این سرزمین مقدس دست به ظلم و گناه و الحاد می‌زنند.
خداوند این گروه را که مستحق عذاب الیم هستند کیفر می‌دهد.

نکته‌ها:

اشاره

1- در این آیه، کفر: این گروه به صورت فعل ماضی و جلوگیری از طریق خدا، به صورت فعل مضارع آمده است، اشاره به اینکه کفر آنها قدیمی است و اما تلاش و کوشششان برای گمراه ساختن مردم، همیشگی و مستمر است، به تعبیر دیگر جمله اول از اعتقاد باطل آنها که یک امر ثابت است سخن می‌گوید و جمله دوم از عمل آنها که تکرار صد عن سبیل‌اللَّه است.
2- منظور از صد عن سبیل اللَّه: هرگونه تلاش و کوشش برای جلوگیری مردم از ایمان و اعمال صالح است، تمام برنامه‌های تبلیغاتی و عملی که در جهت تخریب اعتقادات و انحراف آنها از راه‌های صحیح و اعمال پاک انجام می‌گیرد، در این مفهوم وسیع جمع است.
3- همه مردم در این مرکز عبادت یکسان‌اند:
در تفسیر جمله: ... سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ ... مفسران بیانات گوناگونی دارند، بعضی گفته‌اند منظور این است که همه مردم در مراسم عبادت در این کانون توحید یکسان‌اند و هیچ‌کس حق مزاحمت دیگری در امر حج و عبادت در کنار خانه خدا ندارد.
در حالی که بعضی معنی وسیع‌تری برای این جمله قایل شده‌اند و گفته‌اند نه تنها در مراسم عبادت، مردم یکسان‌اند، بلکه در استفاده کردن از زمین و خانه‌های اطراف مکه برای استراحت و سایر نیازهای خود نیز باید مساوات باشد، به همین جهت جمعی از فقها، خرید و فروش و اجاره خانه‌های مکه را تحریم کرده‌اند و آیه فوق را شاهد بر آن

ص: 185
می‌دانند.
در روایات اسلامی نیز تأکید شده است که نباید زوّار خانه خدا را از سکونت در خانه‌ها و منازل مکه جلوگیری کرد، که بعضی به صورت تحریم و بعضی به صورت کراهت است.
در نهج البلاغه در نامه علی علیه السلام به قثم‌بن عباس فرماندار مکه چنین می‌خوانیم:
«وَ مُرْ أَهْلَ مَکَّةَ أَلَّا یَأْخُذُوا مِنْ سَاکِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ فَالْعَاکِفُ الْمُقِیمُ بِهِ وَ الْبَادِی الَّذِی یَحُجُّ إِلَیْهِ مِنْ غَیْرِ أَهْلِهِ ...»
«به مردم مکه دستور ده تا از کسانی که در این شهر سکنی می‌کنند اجاره بها نگیرند، زیرا خداوند می‌فرماید: در این سرزمین کسانی که مقیم‌اند یا از بیرون می‌آیند یکسان‌اند، منظور از عاکف کسی است که در آنجا اقامت دارد و نیز بادی کسی است که از نقاط دیگر به قصد حج می‌آید.»
(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام در تفسیر همین آیه می‌خوانیم:
«کَانَتْ مَکَّةُ لَیْسَ عَلَی شَیْ‌ءٍ مِنْهَا بَابٌ وَ کَانَ أَوَّلُ مَنْ عَلَّقَ عَلَی بَابِهِ الْمِصْرَاعَیْنِ مُعَاوِیَةَ بْنَ أَبِی سُفْیَانَ وَ لَیْسَ لِأَحَدٍ أَنْ یَمْنَعَ الْحَاجَّ شَیْئاً مِنَ الدُّورِ مَنَازِلِهَا»؛ (2) «در آغاز خانه‌های مکه، در نداشت، نخستین کسی که برای خانه خود در گذاشت معاویه بود و سزاوار نیست هیچ‌کس حجاج را از خانه‌ها و منازل مکه منع کند».
از بعضی از روایات نیز استفاده می‌شود که زوّار خانه خدا حق دارند از حیاط خانه‌ها تا پایان مناسک حج استفاده کنند.
البته این حکم تا حدود زیادی با بحث آینده ارتباط دارد که منظور از مسجدالحرام در این آیه، خصوص آن مسجد است، یا تمام مکه را شامل می‌شود، در صورتی که قول اول را بپذیریم، نوبت به خانه‌های مکه نمی‌رسد، ولی در صورتی که تمام مکه را در


1- 1- نهج البلاغه، نامه 67.
2- 2. وسائل‌الشیعه، ج 13، ص 269.

ص: 186
مفهوم آیه داخل بدانیم، تحریم خرید و فروش و یا اجاره گرفتن از خانه‌های مکه برای حجاج مطرح می‌شود و چون این مطلب از نظر منابع فقهی و روایات و تفسیر مسلم نیست، حکم به تحریم مشکل است، ولی بدون شک سزاوار است اهل مکه هرگونه تسهیلاتی برای زوار خانه خدا قایل شوند و هیچگونه اولویت و امتیازی برای خود نسبت به آنها حتی در خانه‌ها قایل نشوند و روایات نهج البلاغه و مانند آن نیز ظاهراً اشاره به همین است.
به‌هر حال قول به‌تحریم، در میان فقهای شیعه واهل‌تسنن، طرفداران زیادی ندارد.
(1)
این معنی نیز مسلم است که هیچ‌کس حق ندارد به عنوان متولی خانه خدا یا عناوین دیگر، کمترین مزاحمتی برای زایر این خانه ایجاد کند و یا آن را به یک پایگاه اختصاصی برای تبلیغات و برنامه‌های خود تبدیل کند.

4- منظور از مسجدالحرام در این آیه چیست؟

بعضی گفته‌اند منظور همان ظاهر آن است؛ یعنی خانه کعبه و کل مسجدالحرام، ولی بعضی آن را اشاره به تمام مکه می‌دانند و آیه اول سوره اسراء را که در باره معراج پیامبر صلی الله علیه و آله است، دلیل بر آن می‌دانند؛ زیرا در این آیه تصریح شده است که آغاز معراج از مسجدالحرام بود، در حالی که تاریخ می‌گوید از خانه خدیجه یا شعب ابی‌طالب یا خانه امّ‌هانی بوده است، معلوم می‌شود منظور از مسجدالحرام، تمامی مکه است.
ولی شروع معراج پیامبر صلی الله علیه و آله از بیرون مسجدالحرام مسلم نیست و احتمال دارد که از خود مسجد، صورت گرفته باشد، ما دلیلی نداریم که آیه مورد بحث را از ظاهرش بازگردانیم، بنابر این موضوع بحث در این آیه، خود مسجدالحرام است.
اگر در روایات فوق خواندیم که به همین آیه برای مساوات مردم در خانه‌های مکه استدلال شده است، به خاطر این است که حکم مزبور، ظاهراً یک حکم استحبابی است و در یک حکم استحبابی توسعه موضوع روی تناسب‌ها مانعی ندارد.

5- الحاد به ظلم چیست؟



1- 1- برای توضیح بیشتر به جلد 20 جواهر الکلام صفحه 48 به بعد در احکام منی مراجعه شود.

ص: 187
«الحاد» در لغت به معنی انحراف از حد اعتدال است و «لحد» را از این جهت «لحد» گویند که حفره‌ای در کنار قبر و خارج از حد وسط آن است.
بنابر این منظور از جمله فوق کسانی هستند که با توسل به ظلم از حد اعتدال خارج و در آن سرزمین مرتکب خلاف می‌شوند، ولی بعضی ظلم را در اینجا منحصرا به معنی شرک تفسیر کرده‌اند و برخی حلال شمردن محرمات، در حالی که بعضی دیگر از مفسران، آن را به معنی وسیع کلمه یعنی هرگونه گناه و ارتکاب حرام حتی دشنام و بد گویی به زیر دستان را در مفهوم آن داخل می‌دانند و می‌گویند ارتکاب هرگونه گناه در آن سرزمین مقدس کیفرش شدیدتر و سنگین‌تر است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که یکی از یاران آن حضرت از تفسیر این آیه سؤال کرد، امام فرمود: «کُلُّ ظُلْمٍ یَظْلِمُهُ الرَّجُلُ نَفْسُهُ بِمَکَّةَ مِنْ سَرِقَةٍ أَوْ ظُلْمِ أَحَدٍ أَوْ شَیْ‌ءٍ مِنَ الظُّلْمِ فَإِنِّی أَرَاهُ إِلْحَاداً وَ لِذَلِکَ کَانَ یُتَّقَی أَنْ یُسْکَنَ الْحَرَمُ»؛
(1) «هرگونه ستمی که انسان به خود در سرزمین مکه کند، اعم از سرقت و ظلم به دیگران و هرگونه ستم، من همه اینها را الحاد (و مشمول این آیه) می‌دانم» و لذا امام افراد را از اینکه مکه را مسکن خود سازند نهی می‌کرد. (چرا که گناه در این سرزمین مسؤولیت سنگین‌تری دارد). (2)
روایات دیگری نیز به همین معنی نقل شده است و با اطلاق ظاهر آیه نیز هماهنگ است.
به همین دلیل بعضی از فقها احتمال داده‌اند که اگر کسی در حرم مکه مرتکب گناهی شود که در اسلام حد برای آن تعیین شده است، باید علاوه بر حد تعزیر، مجازات اضافی نیز بشود و به جمله «نذقه من عذاب الیم» استدلال کرده‌اند.
از آنچه گفتیم روشن می‌شود کسانی که آیه فوق را منحصرا به معنی نهی از احتکار یا داخل شدن در منطقه حرم بدون احرام تفسیر کرده‌اند، منظورشان بیان یک مصداق روشن بوده است و گر نه هیچ دلیلی بر محدود کردن مفهوم وسیع آیه در دست نیست (3).

دعوت عام برای حج!



1- 1. الکافی، ج 4، ص 227.
2- 2- نورالثقلین، ج 3، ص 482.
3- 3- تفسیر نمونه، ج 14، ص 65.

ص: 188
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ (26) وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27) لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلی ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اْلأَنْعامِ فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِیرَ (28)
(1)
26- به خاطر بیاور زمانی را که محل خانه کعبه را برای ابراهیم علیه السلام آماده ساختیم (تا اقدام به بنای خانه کند و به او گفتیم) چیزی را شریک من قرار مده و خانه‌ام را برای طواف کنندگان و قیام کنندگان و رکوع کنندگان و سجودکنندگان (از آلودگی بت‌ها و از هرگونه آلودگی) پاک گردان.
27- و مردم را دعوت عمومی به حج کن تا پیاده و سواره بر مرکب‌های لاغر از هر راه دور (به سوی خانه خدا) بیایند.
28- تا شاهد منافع گوناگون خویش (در این برنامه حیات بخش) باشند و نام خداوند را در ایام معینی بر چهار پایانی که به آنها روزی داده است (هنگام قربانی کردن) ببرند (و هنگامی که قربانی کردید) از گوشت آنها بخورید و بینوای فقیر را نیز اطعام نمایید.
به تناسب بحثی که در آیه گذشته پیرامون مسجدالحرام و زایران خانه خدا آمد، در آیات مورد بحث نخست به تاریخچه بنای کعبه به دست ابراهیم خلیل علیه السلام و سپس مسأله وجوب حج و فلسفه آن و بخشی از احکام این عبادت بزرگ اشاره می‌کند و یا به تعبیر دیگر، آیه گذشته مقدمه‌ای برای بحث‌های گوناگون این آیات بود ابتدا از داستان تجدید بنای کعبه شروع کرده، می‌گوید: «به خاطر بیاور زمانی را که محل خانه کعبه را برای


1- 1. حج.

ص: 189
ابراهیم علیه السلام آماده ساختیم تا در آن مکان اقدام به بنای خانه کعبه کند»؛ وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ ...
«بَوَّأَ» در اصل از ماده «بواء» به معنای مساوات اجزای یک مکان و مسطح بودن آن است، سپس به هرگونه آماده ساختن مکان، اطلاق شده است.
منظور از این جمله در آیه فوق- طبق روایات مفسران- این است که خداوند مکان خانه کعبه را که در زمان آدم علیه السلام ساخته شده و در طوفان نوح ویران و آثار آن محو گشته بود، به ابراهیم علیه السلام نشان داد، طوفانی وزید و خاک‌ها را به عقب برد و پایه‌های خانه آشکار گشت یا قطعه ابری آمد و در آنجا سایه افکند و یا به هر وسیله دیگر خداوند محل اصلی خانه را برای ابراهیم علیه السلام معلوم و آماده ساخت و او با همیاری فرزندش اسماعیل، آن را تجدید بنا نمود.
سپس اضافه می‌کند هنگامی که خانه آماده شد، به ابراهیم علیه السلام خطاب کردیم: «این خانه را کانون توحید کن و چیزی را شریک من قرار مده و خانه‌ام را برای طواف کنندگان و قیام کنندگان و رکوع کنندگان و سجود کنندگان پاک کن»؛ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ.
(1)
در حقیقت ابراهیم علیه السلام مأمور بود خانه کعبه و اطراف آن را از هرگونه آلودگی ظاهری و معنوی و هرگونه بت و مظاهر شرک پاک و پاکیزه دارد، تا بندگان خداوند در این مکان پاک، جز به خداوند نیندیشند و مهمترین عبادت این سرزمین را که طواف و نماز است، در محیطی پیراسته از هرگونه آلودگی انجام دهند.
از میان ارکان نماز در آیه فوق به سه رکن عمده؛ یعنی قیام، رکوع و سجود، به ترتیب اشاره شده است، چرا که بقیه در شعاع آن قرار دارد، هر چند جمعی از مفسران قائمین را در اینجا، به معنی مقیمین در مکه تفسیر کرده‌اند، ولی با توجه به مسأله طواف و رکوع و سجود که قبل و بعد از آن آمده است، شک نیست که قیام در اینجا به معنی قیام نماز است و این معنی را بسیاری از مفسران شیعه و اهل تسنن برگزیده یا به عنوان یک تفسیر نقل کرده‌اند. (2)
ضمناً باید توجه داشت که رکع جمع راکع (رکوع کننده) و سجود جمع ساجد


1- 1- در آیه فوق جمله‌ای در تقدیر است و آن جمله «اوحینا» است.
2- 2- تفسیر المیزان، تفسیر فی ظلال، تفسیر تبیان، تفسیر مجمع البیان، تفسیر فخر رازی ذیل آیه.

ص: 190
(سجده کننده) است و اینکه در میان این دو (الرکع السجود) واو عطف نیامده، بلکه به صورت توصیف ذکر شده، به خاطر نزدیکی این دو عبارت به یکدیگر است.
بعد از آماده شدن خانه کعبه برای عبادت کنندگان، خداوند به ابراهیم علیه السلام دستور می‌دهد: «در میان مردم برای حج اعلام کن تا پیاده و سوار بر مرکب‌های لاغر، از هر راه دور قصد خانه خدا کنند»؛ وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ.
«أذّنْ» از ماده «اذان» به معنی اعلام و «رجال» جمع «راجل» به معنی پیاده و «ضامر» به معنی حیوان لاغر، و «فج» در اصل به معنی فاصله میان دو کوه و سپس به جاده‌های وسیع اطلاق شده و «عمیق» در اینجا به معنی دور است.
در روایتی که در تفسیر علی‌بن ابراهیم آمده می‌خوانیم: هنگامی که ابراهیم علیه السلام چنین دستوری را دریافت داشت، عرض کرد: خداوندا! صدای من به گوش مردم نمی‌رسد، اما خداوند به او فرمود: «عَلَیکَ الاذانُ وَ عَلیَّ الْبَلاغُ»؛ «تو اعلام کن و من به گوش آنها می‌رسانم!» ابراهیم علیه السلام بر محل مقام بر آمد و انگشت در گوش گذارد و رو به سوی شرق و غرب کرد و صدا زد و گفت: «أَیُّهَا النَّاسُ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْحَجُّ إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ فَأَجِیبُوا رَبَّکُمْ»؛ «ای مردم حج خانه کعبه بر شما نوشته شده، دعوت پروردگارتان را اجابت کنید».
خداوند صدای او را به گوش همگان حتی کسانی که در پشت پدران و رحم مادران بودند رسانید و آنها در پاسخ گفتند: «لَبَّیکَ، الَّلهُمَّ لَبَّیْکَ ...» و تمام کسانی که از آن روز تا روز قیامت در مراسم شرکت می‌کنند، از کسانی هستند که در آن روز دعوت ابراهیم علیه السلام را اجابت کردند.
(1)
اگر حجاج پیاده را مقدم بر سواره ذکر کرده، به خاطر این است که مقام آنها در پیشگاه خدا افضل است، چرا که رنج این سفر را بیشتر تحمل می‌کنند و به همین دلیل در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «کسی که پیاده حج می‌کند در هر گام هفتصد حسنه دارد،


1- 1- نقل با تلخیص از تفسیر علی‌بن ابراهیم طبق نقل نور الثقلین ج 3، ص 488. آلوسی در روح المعانی و فخر رازی در تفسیر کبیر نیز با کمی تفاوت نقل کرده‌اند.

ص: 191
در حالی که سواره‌ها در هر گام هفتاد حسنه دارند».
(1)
یا به خاطر این است که اهمیت زیارت خانه خدا را مشخص کند، که باید با استفاده از هرگونه امکانات به سوی او آیند و همیشه در انتظار مرکب سواری ننشینند.
تعبیر به «ضامر» (حیوان لاغر) اشاره به این است که این راه، راهی است که حیوانات را لاغر می‌کند، چرا که از بیابان‌های سوزان و خشک و بی آب و علف می‌گذرد و هشداری برای تحمل مشکلات این راه‌است.
یا اینکه حیواناتی را انتخاب کنند، ورزیده و چابک و پر تحمل، حیواناتی که در میدان تمرین، لاغر شده و عضلاتی سفت و محکم دارند که در اینگونه راه‌ها، حیوانات پرواری به کار نمی‌آید (انسان‌های پرورش یافته در ناز و نعمت نیز مرد این راه نیستند).
تعبیر به مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ اشاره به این است که نه فقط از راه‌های نزدیک، بلکه از راه‌های دور نیز باید به سوی این مقصد حرکت کنند (کلمه کل در اینجا به معنی استقراء و فراگیری نیست، بلکه به معنی کثرت است).
مفسر معروف، ابو الفتوح رازی در ذیل این آیه سر گذشت جالبی را از مردی به نام ابو القاسم بشربن محمد نقل می‌کند که می‌گوید:
در حال طواف پیر مردی را دیدم در نهایت ضعف و ناتوانی که آثار رنج سفر در چهره‌او نمایان بود و عصا به دست گرفته طواف می‌کرد، نزدیک او رفتم و از او پرسیدم از کجا می‌آیی؟ گفت: از راهی بسیار دور و پنج سال است که راه سپرده‌ام تا به اینجا رسیده‌ام! از رنج سفر، پیر و ناتوان شده‌ام، گفتم: «به خدا سوگند این مشقتی بزرگ و در عین حال اطاعتی نیکو و محبتی صادقانه در پیشگاه حق است».
از شنیدن این سخن شاد شد و لبخندی بر روی من زد و این دو بیت را قرائت کرد:
زر من هویت و ان شطت بک الدار و حال من دونه حجب و استار!
لا یمنعنک بعد من زیارته انّ المحبّ لمن یهواه زوار!
آن کس را که دل به او بسته‌ای زیارت کن، هر چند خانه تو دور افتاده باشد و حجاب‌ها و پرده‌ها میان تو و او جدایی بیفکند».


1- 1- تفسیرهای روح المعانی، مجمع البیان و فخررازی، ذیل آیه مورد بحث.

ص: 192
دوری راه هرگز نباید مانع تو از زیارتش شود، چرا که دوست و عاشق به هر حال باید به زیارت محبوبش رود! آری جاذبه خانه خدا، آنقدر زیاد است که دل‌های سرشار از ایمان را از تمام نقاط دور و نزدیک به سوی خود جلب و جذب می‌کند، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، از هر نژاد و قبیله، از راه دور و نزدیک لبیک‌گویان، عاشقانه به سوی او می‌آیند تا جلوه‌های ذات پاک خدا را در آن سرزمین مقدس با چشم جان تماشا کنند و رحمت بی دریغش را در روح خود لمس نمایند.
(1)
در آیه بعد در یک عبارت بسیار فشرده و پر معنی به فلسفه‌های مختلف حج پرداخته، می‌فرماید: «آنها به این سرزمین مقدس بیایند تا منافع خویش را با چشم خود ببیند»؛ لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ....
مفسران در تفسیر کلمه منافع در اینجا سخن بسیار گفته‌اند، ولی کاملا روشن است که هیچگونه محدودیتی در این لفظ نیست. تمام منافع و برکات معنوی و نتایج مادی، فواید فردی و اجتماعی، فلسفه‌های سیاسی و اقتصادی و اخلاقی را شامل می‌شود.
آری باید مسلمانان از همه نقاط جهان، از میان تمام قشرها به آنجا رو آورند، تا شاهد و ناظر این منافع باشند، چه تعبیر زیبایی؟ شاهد و ناظر باشند و آنچه را با گوش شنیده‌اند، با چشم ببینند!
لذا در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: ربیع‌بن خثیم از امام علیه السلام تفسیر این کلمه را خواست، امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «منافع دنیا و منافع آخرت را هر دو در بر می‌گیرد». (2)
سپس اضافه می‌کند: «و آنها بیایند و قربانی کنند و نام خدا را در ایام معینی بر چهار پایانی که به آنها روزی داده است (به هنگام ذبح) ببرند»؛ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلی ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اْلأَنْعامِ.
چون توجه اصلی در مراسم حج به جنبه‌هایی است که با خداوند ارتباط پیدا می‌کند


1- 1- عالم و دانشمند ارجمند «مرحوم شعرانی» می‌گوید: برای کسانی که از اندلس یا مراکش یا نقاط دور دست چین یا اقیانوسیه به سوی مکه می‌آیند چنین مدت طولانی با توجه به وسایل آن روز و نا امنی راهها که گاه چندین ماه آنها را متوقف می‌ساخت، عجیب نیست.
2- 2- نورالثقلین، ج 3، ص 488، به نقل از کافی.

ص: 193
و روح این عبادت بزرگ را منعکس می‌سازد، در آیه فوق از مراسم قربانی، تنها مسأله بردن نام خداوند را که یکی از شرایط است بیان می‌کند، اشاره به اینکه آنها به هنگام ذبح قربانی تمام توجهشان به خداوند و قبول در گاه او است و استفاده از گوشت آن تحت الشعاع آن قرار دارد.
قربانی کردن حیوانات در حقیقت رمزی است برای آمادگی برای قربانی شدن در راه خدا، همان‌گونه که در سر گذشت ابراهیم علیه السلام و اسماعیل علیه السلام و قربانی او آمده است، آنها با این عمل اعلام می‌کنند که در راه او آماده هرگونه ایثار حتی بذل جان هستند.
به هر حال قرآن با این گفتار، برنامه شرک‌آلود بت‌پرستان را نفی می‌کند که به هنگام قربانی نام بت‌ها را می‌بردند و این مراسم توحیدی را به شرک آلوده می‌ساختند.
در پایان آیه می‌فرماید: «از گوشت حیوانات قربانی، هم خودتان بخورید و هم بینوایان فقیر را اطعام نمایید»؛ فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِیرَ.
این احتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که منظور از بردن نام خداوند در ایام معلومات، تکبیر و حمد و ثنای الهی در این ایام است به خاطر نعمت‌های بی‌پایانش، مخصوصا به خاطر چهار پایانی که روزی انسان‌ها کرده که از تمام اجزای بدن آنها در زندگی خود بهره می‌گیرند.
(1) و (2)

اقسام حج‌



1- 1- مطابق تفسیر اول بردن نام خدا به هنگام ذبح کردن قربانی «علی» به معنای استعلاء است و مطابق تفسیر دوم «علی» به معنای برای است.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 14، ص 73.

ص: 194
فقهای بزرگ ما با الهام از آیات قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اهل بیت، حج را به سه قسم تقسیم کرده‌اند:
حج تمتع و حج قران و افراد.
حج تمتع مخصوص کسانی است که فاصله آنها از مکه 48 میل یا بیشتر باشد (16 فرسخ حدود 96 کیلومتر) و حج قران و افراد، مربوط به کسانی است که در کمتر از این فاصله زندگی می‌کنند.
در حج تمتع، نخست عمره را به جا می‌آورند، سپس از احرام بیرون می‌آیند، بعدا مراسم حج را در ایام مخصوصش انجام می‌دهند، ولی در حج قران و افراد، اول مراسم حج به جا آورده می‌شود و بعد از پایان آن مراسم عمره، با این تفاوت که در حج قران، قربانی همراه می‌آورند و در حج افراد این قربانی نیست، ولی به عقیده اهل سنت، حج قران آن است که حج و عمره را در یک احرام با هم قصد می‌کند.

قسمتی از احکام مهم حج‌

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ

ص: 195
بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (196)
(1)
196- و حج و عمره را برای خدا به اتمام برسانید! و اگر محصور شدید، (و مانعی مانند ترس از دشمن یا بیماری، اجازه نداد که پس از احرام بستن، وارد مکه شوید،) آنچه از قربانی فراهم شود (ذبح کنید، و از احرام خارج شوید)! و سرهای خود را نتراشید تا قربانی به محلش برسد (و در قربانگاه ذبح شود) و اگر کسی از شما بیمار بود و یا ناراحتی در سر داشت، (و ناچار بود سر خود را بتراشد،) باید فدیه و کفاره‌ای از قبیل روزه یا صدقه یا گوسفندی بدهد! و هنگامی که (از بیماری و دشمن) در امان بودید، هر کس با ختم عمره، حج را آغاز کند، آنچه از قربانی برای او میسر است (ذبح کند)! و هر که نیافت، سه روز در ایام حج، و هفت روز هنگامی که باز می‌گردید، روزه بدارد! این، ده روز کامل است.
(البته) این برای کسی است که خانواده او، نزد مسجدالحرام نباشد [اهل مکه و اطراف آن نباشد]. و از خدا به بپرهیزید و بدانید که او، سخت کیفر است!
دقیقاً روشن نیست که آیات مربوط به حج در قرآن مجید در چه تاریخی نازل شده است ولی به اعتقاد بعضی از مفسران بزرگ، در حَجّةالوداع نازل گشته (2) در حالی که بعضی گفته‌اند که جمله: فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ ناظر به جریان حدیبیه است که در سال ششم هجرت واقع شد و مسلمانان از زیارت خانه خدا ممنوع شدند (3) در این آیه، احکام زیادی بیان شده است:
1- در ابتدا، یک دستور کلی برای انجام فریضه حج و عمره به طور کامل و برای اطاعت فرمان خدا داده و می‌فرماید:


1- 1. بقره.
2- 2- المیزان، ج 2، ص 75.
3- 3- فی ظلال القرآن، ج 1، ص 277.

ص: 196
«حج و عمره را برای خدا به اتمام برسانید»؛ وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ....
در واقع قبل از هر چیز به سراغ انگیزه‌های این دو عبادت رفته و توصیه می‌کند که جز انگیزه الهی و قصد تقرب به ذات پاک او، چیز دیگری در کار نباید باشد و عمل نیز به مقتضای «وَ أَتِمُّوا» از هر نظر کامل و جامع باشد.
2- سپس به سراغ کسانی می‌رود که بعد از بستن احرام به خاطر وجود مانعی، مانند بیماری شدید و ترس از دشمن، موفق به انجام اعمال حج عمره نباشند، می‌فرماید:
«اگر محصور شدید (و موانعی به شما اجازه نداد که پس از احرام بستن وارد مکه شوید) آنچه از قربانی فراهم شود ذبح کنید و از احرام خارج شوید»؛ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ.
به هر حال افرادی که گرفتار می‌شوند و توانایی انجام مراسم حج و عمره را پیدا نمی‌کنند، می‌توانند با استفاده از این مسأله، از احرام خارج شده و به حال عادی باز گردند.
می‌دانیم قربانی ممکن است شتر یا گاو یا گوسفند باشد، که آسان‌ترین آنها گوسفند است، و لذا جمله فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ را غالباً اشاره به گوسفند دانسته‌اند.
3- سپس به دستور دیگری اشاره کرده، می‌فرماید: «سرهای خود را نتراشید تا قربانی به محلش برسد و در قربانگاه ذبح شود»؛ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ.
آیا این دستور مربوط به افرادی است که محصور و ممنوع از انجام مراسم حج می‌شوند ودر واقع دستوری‌است برای‌تکمیل‌دستور سابق، و یا همه حاجیان را می‌گوید؟
بعضی از مفسران، معنی اول را بر گزیده‌اند و گفته‌اند، منظور از محل هدی (محل قربانی) حرم است و گاه گفته‌اند، منظور همان جا است که مانع و مزاحم، حاصل می‌شود و به فعل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در داستان حدیبیه که محلی است بیرون حرم مکه، استدلال کرده‌اند که حضرت بعد از ممانعت مشرکان، قربانی خود را در همان جا ذبح کرد و به اصحاب و یارانش نیز دستور داد چنین کنند.
مفسر عالیقدر مرحوم طبرسی می‌گوید: به اعتقاد علمای ما، محصور اگر به خاطر بیماری بوده باشد، قربانی او را در حرم باید ذبح کنند و اگر به خاطر جلوگیری از دشمن باشد در همان جا که جلوگیری شده است ذبح می‌کنند.
ص: 197
ولی بعضی دیگر از مفسران، این جمله را ناظر به تمام حجاج می‌دانند و می‌گویند هیچ کس حق ندارد، تقصیر کند (سر بتراشد و از احرام خارج گردد) مگر اینکه قربانی را در محلش ذبح کند (قربانی حج در منی و قربانی عمره در مکه).
به هر حال منظور از رسیدن قربانی به محلش، آن است که به آن محل برسد و ذبح شود، و این تعبیر کنایه‌ای از ذبح است.
با توجه به عمومیت تعبیری که در آیه وارد شده است تفسیر دوم مناسبتر به نظر می‌رسد که هم شامل محصور است و هم غیر محصور.
4- سپس می‌فرماید: «اگر کسی از شما بیمار بود و یا ناراحتی در سر داشت (و به هر حال ناچار بود سر خود را قبل از آن موقع بتراشد) باید فدیه (کفاره‌ای) از قبیل روزه یا صدقه یا گوسفندی بدهد»؛ فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ بِهِ أَذیً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْیَةٌ مِنْ صِیامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُکٍ ....
نسک در اصل جمع نسیکه به معنی حیوان ذبح شده است، این واژه به معنی عبادت نیز آمده است.
(1)
لذا راغب در مفردات، بعد از آنکه نسک را به عبادت تفسیر می‌کند، می‌گوید: این واژه در مورد اعمال حج به کار می‌رود، و نسیکه به معنی ذبیحه است.
بعضی از مفسران نیز آن را در اصل به معنی شمش‌های نقره می‌دانند و اینکه به عبادت نسک گفته شده به خاطر آن است که انسان را خالص و پاک و پاکیزه می‌کند. (2)
به هر حال ظاهر آیه این است که چنین شخصی مخیر در میان این سه (روزه، و صدقه و ذبح گوسفند) است.
در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده است که، روزه در این مورد باید سه روز بوده باشد، و صدقه به شش مسکین و در روایتی به ده مسکین و نسک یک گوسفند است. (3)
5- سپس می‌افزاید: «و هنگامی که (از بیماری و دشمن) در امان بودید، کسانی که


1- 1- مجمع البیان، ج 1، ص 290.
2- 2- تفسیر کبیر فخر رازی، ج 5، ص 152.
3- 3- مجمع البیان، ج 1، ص 291، شبیه همین معنی درباره روزه و اطعام مسکین در تفسیر قرطبی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ذیل آیه آمده است.

ص: 198
عمره را تمام کرده و حج را آغاز می‌کنند، آنچه میسر است از قربانی (ذبح کنند)»؛ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ.
اشاره به اینکه در حج تمتع که عمره قبلا انجام می‌گیرد و بعد حج به جا آورده می‌شود، قربانی کردن لازم است و فرق نمی‌کند که این قربانی شتر باشد یا گاو و یا گوسفند و بدون آن از احرام خارج نمی‌شود.
درباره اصل هدی به گفته مرحوم طبرسی دو قول وجود دارد، اول اینکه از هدیه گرفته شده است و چون قربانی در واقع هدیه‌ای به سوی بیت‌اللَّه است، این واژه بر آن اطلاق شده است.
دیگر اینکه از ماده هدایت گرفته شده است؛ زیرا حیوان قربانی را همراه می‌بردند و به سوی خانه خدا و قربانگاه هدایت می‌کردند.
ولی ظاهر کلام راغب در مفردات این است که فقط از هدیه گرفته شده و می‌گوید:
هدی جمع است و مفرد آن هدیه است.
در معجم مقاییس اللغه نیز دو ریشه برای این لغت ذکر شده، هدایت و هدیه، اما بعید نیست هر دو به هدایت باز گردد.
6- سپس به بیان حکم کسانی می‌پردازد که در حال حج تمتع قادر به قربانی نیستند، می‌فرماید: «کسی که (قربانی) ندارد، باید سه روز در ایام حج و هفت روز به هنگام بازگشت روزه بدارد، این ده روز کامل است»؛ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ.
بنابر این اگر قربانی پیدا نشود، یا وضع مالی انسان اجازه ندهد، جبران آن ده روز روزه است، که سه روز آن (روز هفتم و هشتم و نهم ذی الحجه) در ایام حج واقع می‌شود و این از روزه‌هایی است که انجام آن در سفر مانعی ندارد و هفت روز دیگر را بعد از بازگشت به وطن انجام می‌دهد.
با اینکه معلوم است سه روز به اضافه هفت روز مجموعا ده روز می‌شود، در عین حال، قرآن می‌گوید: این ده روز کامل است.
بعضی از مفسران در تفسیر این جمله گفته‌اند این به خاطر آن است که واو گر چه معمولا برای جمع است نه برای تخییر، ولی چون گاه در معنی تخییر نیز استعمال می‌شود،
ص: 199
در اینجا خداوند برای رفع هرگونه ابهام، جمله تلک عشرة کاملة را فرموده است.
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به کاملة، اشاره به این است که روزه ده روز می‌تواند به طور کامل جانشین قربانی شود و زوار خانه خدا نباید از این بابت نگران باشند؛ زیرا تمام ثواب‌هایی که برای صاحبان قربانی از سوی خداوند داده می‌شود، به آنها داده خواهد شد.
بعضی نیز گفته‌اند: این تعبیر اشاره به نکته لطیفی در مورد عدد ده است زیرا از یک نظر عدد ده کامل‌ترین اعداد است، چون هنگامی که اعداد را از یک شروع می‌کنیم تا ده سیر صعودی خود را تکمیل می‌کند، و اعداد بعد از آن، تکرار و ترکیبی است از ده و عددهای دیگر مانند یازده و دوازده، عرب به عدد بیست، عشرین می‌گوید (یعنی دو عدد ده) و به سی ثلاثین (سه عدد ده) و همچنین ...
(1)
7- بعد به بیان حکم دیگری پرداخته، می‌گوید: «این برنامه حج تمتع برای کسی است که خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد»؛ ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ.
بنابر این کسانی که اهل مکه یا اطراف آن باشند، حج تمتع ندارند، بلکه حج تمتع مخصوص افراد دور از این منطقه است و مشهور و معروف در میان فقها این است که هر کس 48 میل از مکه دورتر باشد، وظیفه او حج تمتع است و آنها که در فاصله کمتری قرار دارند، وظیفه آنها حج قران یا افراد است، که عمره آن بعد از مراسم حج بجا آورده می‌شود (شرح این موضوع و مدارک آن در کتب فقهی آمده است) بعد از بیان این احکام هفتگانه در پایان آیه، دستور به تقوا می‌دهد و می‌فرماید: «از خدا به پرهیزید و تقوا پیشه کنید و بدانید خداوند عقاب و کیفرش شدید است»؛ ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ.
این تأکید شاید به این جهت است که مسلمانان در هیچ یک از جزییات این عبادت مهم اسلامی کوتاهی نکنند، چرا که کوتاهی در آن گاهی سبب فساد حج و از بین رفتن برکات مهم آن می‌شود. (2)

چرا بعضی حج تمتع را به فراموشی سپرده‌اند؟



1- 1- عشرون و عشرین گرچه به صورت جمع است ولی جمع گاهی به دو به بالا اطلاق می‌شود.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 2، ص 28.

ص: 200
ظاهر آیه فوق این است که وظیفه کسانی که مقیم در مکه نیستند، حج تمتع است (حجی که با عمره شروع می‌شود و بعد از اتمام مراسم عمره از احرام بیرون می‌آیند و مجددا برای حج احرام می‌بندند و مراسم حج را به جا می‌آورند) و هیچ‌گونه دلیلی به نسخ این آیه در دست نیست و روایات زیادی در کتب شیعه و اهل تسنن در این زمینه نقل شده است، از جمله محدثان معروفی از اهل سنت مانند نسایی در کتاب سنن خود و احمد در کتاب مسند و ابن ماجه در سنن و بیهقی در سنن الکبری و ترمذی در صحیح خود و مسلم نیز در کتاب معروف خود، روایات فراوانی در مورد حج تمتع نقل کرده‌اند که این حکم نسخ نشده و تا روز قیامت باقی است.
بسیاری از فقهای اهل سنت نیز آن را افضل انواع حج می‌دانند، هر چند اجازه حج قران و افراد را در کنار آن می‌دهند (البته قران به همان معنی که در بالا از فقهای آنان نقل شد).
ولی در حدیث معروفی که از عمر نقل شده می‌خوانیم که گفت:
«مُتْعَتَانِ کَانَتَا عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ أَنَا أنْهَی عَنْهُما وَ أُعَاقِبُ عَلَیْهِمَا؛ مُتْعَةِ النِّسَاءِ وَ مُتْعَةِ الْحَجِّ»؛
«دو متعه در زمان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله بود که من از آن دو نهی می‌کنم و هر کس به جا آورد مجازات می‌کنم، متعه نسا و متعه حج.»
فخر رازی در ذیل آیه مورد بحث بعد از نقل این حدیث از عمر می‌گوید: منظور از متعه حج این است که هر دو احرام (احرام حج و احرام عمره) را با هم جمع کند، سپس نیت حج را فسخ کند و عمره به جا آورد و بعد از آن حج نماید.
(1)
بدیهی است هیچ کس جز پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله حق اعلام نسخ حکمی را ندارد و اصولا این تعبیر که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین گفت و من چنین می‌گویم تعبیری است که برای هیچ کس


1- 1- تفسیر کبیر فخر رازی، ج 5، ص 153.

ص: 201
قابل تحمل نیست مگر می‌توان فرمان پیامبر را زمین نهاد و به دنبال گفتار دیگران رفت؟
این غیر قابل قبول است.
به هر حال امروز بسیاری از علمای اهل سنت حدیث مزبور را رها کرده و حج تمتع را به عنوان افضل انواع حج پذیرفته و بر طبق آن عمل می‌کنند!
(1)

بهترین زاد و توشه‌

الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی وَ اتَّقُونِ یا أُولِی اْلأَلْبابِ (197) لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّکُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوااللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّینَ (198) ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (199) (2)
197- حج، در ماه‌های معینی است! و کسانی که (با بستن احرام، و شروع به مناسک حج،) حج را بر خود فرض کرده‌اند، (باید بدانند که) در حج، آمیزش جنسی با زنان و گناه و جدال نیست! و آنچه از کارهای نیک انجام دهید، خدا آن را می‌داند.
و زاد و توشه تهیه کنید، که بهترین زاد و توشه، پرهیزکاری است! و از من بپرهیزید ای خردمندان!
198- گناهی بر شما نیست که از فضل پروردگارتان (و از منافع اقتصادی در ایام حج) طلب کنید (که یکی از منافع حج، پی‌ریزی یک اقتصاد صحیح است).
و هنگامی که از عرفات کوچ کردید، خدا را نزد مشعرالحرام یاد کنید! او را یاد کنید همان طور که شما را هدایت نمود و قطعا شما پیش از این، از


1- 1. تفسیر نمونه، ج 2، ص 28.
2- 2. بقره.

ص: 202
گمراهان بودید.
199- سپس از همان جا که مردم کوچ می‌کنند، (به سوی سرزمین منی) کوچ کنید! و از خداوند، آمرزش بطلبید، که خدا آمرزنده مهربان است!
این آیات همچنان احکام حج و زیارت خانه خدا را تعقیب می‌کند و دستورات جدیدی در آن مطرح است:
1- نخست می‌فرماید: «حج در ماه‌های معینی است»؛ الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ.
منظور از این ماه‌ها، ماه‌های شوال، ذی القعده و ذی الحجه است (تمام ماه ذی الحجه یا همان ده روز اول) و این ماه‌ها را اشهر حج می‌نامند زیرا بخشی از اعمال حج (مراسم عمره را) در غیر این ماه‌ها نمی‌توان انجام داد و بخشی را منحصرا در روزهای نهم تا دوازدهم ماه ذی الحجه باید انجام داد و اینکه در قرآن تصریح به نام این ماه‌ها نشده به خاطر آن است که این ماهها برای همه شناخته شده بود و قرآن با این عبارت تأکید بر آن می‌کند.
ضمناً این جمله، یکی از رسوم خرافی جاهلیت را نفی می‌کند که گاه به خاطر درگیری با جنگ‌ها یا غیر آن، ماههای حج را تغییر و تبدیل می‌دادند، و جلو و عقب می‌کردند، قرآن می‌گوید: این ماهها معین و ثابت است و تقدیم و تاخیر در آن جایز نیست.
(1)
2- سپس به دستور دیگری در مورد کسانی که با احرام بستن شروع به مناسک حج می‌کنند اشاره کرده، می‌فرماید: «آنها که حج را بر خود فرض کرده‌اند (و احرام بسته‌اند باید بدانند) در حج آمیزش جنسی و گناه و جدال نیست»؛ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ.
رَفَثْ بر وزن قفس در اصل به معنی سخنی است که متضمن مطلبی که ذکر آن قبیح است باشد، اعم از آمیزش جنسی و یا مقدمات آن، سپس کنایه از جماع قرار داده شده است.
ولی بعضی تصریح کرده‌اند واژه رفث تنها در صورتی به این نوع گفتگوها اطلاق


1- 1- مجمع البیان، ج 1، ص 293، تفسیر کبیر فخررازی، ج 5، ص 160.

ص: 203
می‌شود که در حضور زنان باشد و اگر در غیاب آنها باشد، رفث نامیده نمی‌شود.
(1)
بعضی نیز اصل آن را به معنی تمایل عملی به زنان دانسته‌اند که از مزاح و لمس و تماس شروع می‌شود و به آمیزش پایان می‌گیرد. (2)
فسوق به معنی گناه و خارج شدن از اطاعت خدا است و جدال به معنی گفتگوی توأم با نزاع است، و در اصل به معنی محکم پیچیدن طناب است و از آنجا که طرفین- گفتگوی آمیخته با نزاع، به یکدیگر می‌پیچند و هر کدام می‌خواهد سخن خود را به کرسی بنشاند، این واژه در آن به کار رفته است.
به هر حال طبق این دستور حاجیان به هنگام احرام، نه حق نزدیکی با همسران دارند و نه کلمات دروغ و فحش دادن (گر چه این کار در غیر موقع احرام نیز حرام است، ولی یکی از بیست و پنج امری است که محرم باید ترک کند) و همچنین از کارهایی که بر آنها حرام است جدال است و سوگند خوردن، خواه راست باشد یا دروغ، و گفتن لا واللَّه و بلی واللَّه.
به این ترتیب محیط حج باید از تمتعات جنسی و همچنین انجام گناهان و گفتگوهای بی‌فایده و جر و بحث‌ها و کشمکش‌های بیهوده پاک باشد؛ زیرا محیط عبادت و اخلاص و ترک لذایذ مادی است، محیطی است که روح انسان باید از آن نیرو بگیرد و یکباره از جهان ماده جدا شود و به عالم ماورای ماده راه یابد و در عین حال رشته الفت و اتحاد و اتفاق و برادری در میان مسلمانان محکم گردد و هر کاری که با این امور منافات دارد ممنوع است. البته هر کدام از این احکام، شرح و بسط و شرایطی دارد که در کتب مناسک حج آمده است.
3- در مرحله بعد به مسایل معنوی حج، و آنچه مربوط به اخلاص است اشاره کرده، می‌فرماید: «آنچه را از کارهای خیر انجام می‌دهید خدا می‌داند»؛ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ.
چه پاداشی برای نیکوکاران با ایمان از این بالاتر که بدانند هر کار نیکی را انجام می‌دهند خدا از آن با خبر و مولی و معبود آنان، حاضر و ناظر است این بسیار لذتبخش


1- 1- تفسیر فخررازی، ج 5، ص 164.
2- 2- التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 4، ص 176.

ص: 204
است که اعمال خیر در محضر او انجام می‌شود و این پاداشی است قبل از پاداش‌های معنوی و مادی دیگر که خداوند عالم و آگاه به آنها می‌دهد.
در ادامه همین مطلب می‌فرماید: «زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه‌ها پرهیزکاری است و از من به پرهیزید ای صاحبان عقل»؛ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی وَ اتَّقُونِ یا أُولِی اْلأَلْبابِ.
بسیاری از مفسران گفته‌اند که این آیه اشاره به گروهی
(1) می‌کند که وقتی برای زیارت خانه خدا حرکت می‌کردند، هیچگونه زاد و توشه‌ای با خود برنمی‌داشتند و حتی اگر زاد و توشه‌ای با خود داشتند به هنگام احرام به دور می‌ریختند و می‌گفتند ما به زیارت خانه خدا می‌رویم. چگونه ممکن است به ما غذا ندهد (و گاه به همین جهت خود را به زحمت می‌افکندند و یا محتاج به سؤال از این و آن می‌شدند) قرآن این تفکر غلط را نفی می‌کند و می‌گوید زاد و توشه برای خود تهیه کنید ولی در عین حال آنها را به مسأله معنوی مهمتری ارشاد کرده، می‌گوید: که ماورای این زاد و توشه زاد و توشه دیگری است که باید برای سفر آخرت فراهم شود و آن پرهیزکاری و تقوا است.
این جمله ممکن است اشاره لطیفی به این حقیقت باشد که در سفر حج موارد فراوانی برای تهیه زادهای معنوی وجود دارد که باید از آن غفلت نکنید. در آنجا تاریخ مجسم اسلام است و صحنه‌های زنده فداکاری ابراهیم علیه السلام قهرمان توحید و جلوه‌های خاصی از مظاهر قرب پروردگار دیده می‌شود که در هیچ جای دیگر جهان نیست. آنها که روحی بیدار و اندیشه‌ای زنده دارند، می‌توانند برای یک عمر از این سفر بی‌نظیر روحانی توشه معنوی فراهم سازند.
قابل توجه اینکه به دنبال این مطلب، باز دستور به تقوا می‌دهد و روی سخن را به اولی الالباب (2) یعنی صاحبان مغز و اندیشه می‌کند. آری آنها هستند که روح حج را درک می‌کنند و از این برنامه عالی تربیتی حداکثر بهره‌برداری را می‌نمایند، در حالی که دیگران تنها از قشر و پوست آن سهمی دارند و روح حج را درک نمی‌کنند.
آری صاحبان مغز و اندیشمندان‌اند که آثار تقوا و پرهیزکاری را در فرد و جامعه


1- 1. به گفته بعضی گروهی از مردم یمن بودند.
2- 2- ألباب؛ جمع لُبّ، به معنی مغز هر چیزی است و لذا به عقل خالص لُبّ می‌گویند.

ص: 205
درک می‌کنند.
در آیه بعد به رفع پاره‌ای از اشتباهات در زمینه مسأله حج پرداخته، می‌فرماید:
«گناهی بر شما نیست که از فضل پروردگارتان (و منافع اقتصادی در ایام حج) برخوردار شوید»؛ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّکُمْ.
در زمان جاهلیت، هنگام مراسم حج هرگونه معامله و تجارت و بارکشی و مسافربری را گناه می‌دانستند و حج کسانی را که چنین می‌کردند، باطل می‌شمردند.
آیه مورد بحث این حکم جاهلی را بی ارزش و باطل اعلام کرد و فرمود هیچ مانعی ندارد که در موسم حج از معامله و تجارت حلال که بخشی از فضل خداوند بر بندگان است بهره گیرید و یا کار کنید و از دسترنج خود استفاده کنید.
اصولا گاهی این تفکر که در عصر جاهلیت بوده، در زمان ما نیز پیدا می‌شود که این عبادت بزرگ یعنی حج، باید از هرگونه شائبه مادی خالص باشد، ولی از آنجا که این مسأله، بسیاری از کارگران و کسانی که تدارکات و خدمات آن را انجام می‌دهند، اعم از راننده و خدمتگزار و طبیب و راهنما و سایر خدمتگزاران را گرفتار زحمت می‌کند، به علاوه مردم آن دیار می‌توانند بسیاری از مشکلات اقتصادی را در موقع حج سامان بخشند، این تفکر مردود شمرده شده است و اینگونه اشخاص می‌توانند ضمن خدمات خود مراسم حج را به جا آورند و از این نظر در مضیقه نیفتند.
بلکه از این بالاتر، از منابع اسلامی به خوبی استفاده می‌شود که حج علاوه بر فلسفه مهم اخلاقی و تهذیب نفوس، دارای فلسفه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی نیز هست.
توضیح اینکه: مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف دنیا به سوی خانه خدا و تشکیل آن کنگره عظیم اسلامی می‌تواند پایه و اساسی برای یک جهش اقتصادی عمومی در جوامع اسلامی شود به این ترتیب که مغزهای متفکر اقتصادی مسلمین پس از مراسم حج یا قبل از آن، دور هم بنشینند و با همفکری و همکاری پایه محکمی برای اقتصاد جوامع اسلامی بریزند و با مبادلات صحیح تجاری، چنان اقتصاد نیرومندی به وجود آورند که از دشمنان و بیگانگان بی‌نیاز شوند.
بنابر این، این معاملات و مبادلات تجاری، خود یکی از وسایل تقویت جامعه اسلامی در برابر دشمنان اسلام است؛ زیرا می‌دانیم هیچ ملتی بدون داشتن اقتصادی
ص: 206
نیرومند، استقلال کامل نخواهد داشت ولی بدیهی است فعالیت‌های تجاری باید تحت الشعاع جنبه‌های عبادی و اخلاقی حج باشد نه حاکم و مقدم بر آنها و خوشبختانه مسلمانان وقت کافی قبل یا بعد از اعمال حج برای این کار دارند.
هشام‌بن حکم می‌گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: «... فَقُلْتُ لَهُ: مَا الْعِلَّةُ الَّتِی مِنْ أَجْلِهَا کَلَّفَ اللَّهُ الْعِبَادَ، الْحَجَّ وَ الطَّوَافَ بِالْبَیْتِ؟ فَقَالَ ... فَجَعَلَ فِیهِ الْإِجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِیَتَعَارَفُوا وَ لِیَنْزِعَ کُلُّ قَوْمٍ مِنَ التِّجَارَاتِ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ وَ لِیَنْتَفِعَ بِذَلِکَ الْمُکَارِی وَ الْجَمَّالُ ... وَ لَوْ کَانَ کُلُّ قَوْمٍ إِنَّمَا یَتَّکِلُونَ عَلَی بِلادِهِمْ وَ مَا فِیهَا هَلَکُوا وَ خَرِبَتِ الْبِلادُ وَ سَقَطَتِ الْجَلَبُ وَ الْأَرْبَاحُ»؛ «چرا خداوند مردم را به انجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است؟ فرمود:
خداوند انسانها را آفرید ... و آنان را به عمل حج دستور داد که اطاعت دین و مصالح دنیای آنان را در بر دارد در موسم حج مسلمانان از مشرق و مغرب گرد هم جمع می‌شوند تا با یکدیگر آشنا شود و برای اینکه هر ملتی از تجارت‌ها و فرآورده‌های اقتصادی ملت‌های دیگر استفاده کنند و به خاطر اینکه مسافران و حمل و نقل کنندگان در این سفر با کرایه دادن وسیله‌های نقلیه خود بهره ببرند. (و برای اینکه با آثار و اخبار پیغمبر صلی الله علیه و آله آشنا گردند و این آثار همچنان زنده بماند و در دست فراموشی سپرده نشود) و اگر بنا باشد هر ملتی فقط درباره محیط خود سخن بگویند، هلاک می‌شوند و شهرها ویران می‌شود و استفاده‌ها و منافع تجارتی از بین می‌رود».
(1)
سپس در ادامه همین آیه، عطف توجه به مناسک حج کرده، می‌فرماید: «هنگامی که از عرفات کوچ کردید خدا را در نزد مشعرالحرام یاد کنید»؛ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوااللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ....
«او را یاد کنید همانگونه که شما را هدایت کرد هر چند پیش از آن از گمراهان بودید»؛ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّینَ.
باز در ادامه همین معنی می‌فرماید: «سپس از آنجا که مردم کوچ می‌کنند (از مشعر الحرام به سوی سرزمین منی) کوچ کنید»؛ ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ.
در پایان دستور به استغفار و توبه می‌دهد و می‌فرماید: «از خدا طلب آمرزش کنید که


1- 1- وسائل الشیعه، ج 8، ص 8.

ص: 207
خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ.
در این بخش از آیات به سه موقف از مواقف حج اشاره شده است عرفات که محلی است در حدود 21 کیلومتری مکه و حاجیان از ظهر روز نهم ذی الحجه تا غروب آفتاب در آنجا وقوف می‌کنند و به عبادت پروردگار مشغول‌اند. سپس وقوف در مشعر الحرام یا مزدلفه که بخشی از شب عید قربان و صبحگاهان قبل از طلوع آفتاب در آنجا می‌مانند و به راز و نیاز با پروردگار می‌پردازند و سوم سرزمین منی که محل قربانی و رمی جمرات و پایان دادن به احرام و انجام مراسم عید است.

نکته‌ها

1- نخستین موقف حج
زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره، راهی مراسم حج می‌شوند و نخستین مرحله همان وقوف در عرفات است که از نیمه روز نهم ذی الحجه تا غروب آفتاب در آنجا توقف می‌نمایند. سپس از آنجا به سوی مشعرالحرام حرکت می‌کنند (در آیات فوق به هر دو قسمت اشاره شده است).
در نامگذاری سرزمین عرفات به این نام، جهات گوناگونی ذکر کرده‌اند، گاه گفته‌اند هنگامی که پیک وحی خداوند جبرئیل، مناسک حج را در آنجا به ابراهیم علیه السلام نشان داد ابراهیم علیه السلام می‌فرمود: عرفت، عرفت (شناختم- شناختم) لذا آنجا را عرفات گفتند.
گاه گفته‌اند این داستان برای آدم علیه السلام واقع شد و گاه گفته شده که آدم و حوا در آن سرزمین یکدیگر را پیدا کردند و شناختند و گاه گفته شده زوّار خانه خدا در آنجا یکدیگر را می‌بینند و می‌شناسند و تفسیرهای دیگر.
(1)
ولی بعید نیست این نامگذاری اشاره به حقیقت دیگری باشد و آن اینکه این سرزمین محیط بسیار آماده‌ای برای معرفت پروردگار و شناسایی ذات پاک اوست.
به راستی آن جذبه معنوی و روحانی که انسان به هنگام ورود در عرفات پیدا


1- 1- تفسیر نمونه، ج 2، ص 59.

ص: 208
می‌کند با هیچ بیان و سخنی قابل توصیف نیست- تنها باید رفت و مشاهده کرد- همه یک شکل، همه یکنواخت، همه بیابان‌نشین، همه از هیاهوی شهر و از هیاهوی دنیای مادی و زرق و برقش فرار کرده، در زیر آن آسمان نیلی در آن هوای آزاد و پاک از آلودگی گناه در آنجا که فرشته وحی بال و پر می‌زند، در آنجا که از لابه‌لای نسیمش، صدای زمزمه جبرئیل و آهنگ مردانه ابراهیم خلیل علیه السلام و طنین حیات بخش صدای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مجاهدان صدر اسلام شنیده می‌شود.
در این سرزمین خاطره‌انگیز که گویا دریچه‌ای به جهان ماورای طبیعت در آن گشوده شده، انسان نه تنها از نشئه عرفان پروردگار سر مست و لحظه‌ای با زمزمه تسبیح عمومی خلقت هماهنگ می‌شود بلکه در درون وجود خود، خود خویشتن خویش که عمری است گم کرده و به دنبالش می‌گردد پیدا می‌کند و به حال خویش نیز عارف می‌شود و می‌داند او آن کس نیست که شب و روز در تلاش معاش حریصانه کوه و صحرا را زیر پا می‌گذارد و هر چه می‌یابد عطشش فرو نمی‌نشیند و درمی‌یابد که گوهر دیگری در درون جان او نهفته است که او در حقیقت همان است. آری این سرزمین را عرفات می‌نامند، راستی چه اسم جالب و مناسبی!
2- مشعرالحرام- دومین موقف حج
در مورد نامگذاری مشعرالحرام به این نام نیز گفته‌اند که آنجا مرکزی است برای شعائر حج و نشانه‌ای از این مراسم عظیم و پرشکوه و آسمانی.
اما نباید فراموش کرد که مشعر از ماده شعور است در آن شب تاریخی و هیجان‌انگیز (شب دهم ذی الحجه) که زایران خانه خدا پس از طی دوران تربیت خود در عرفات به آنجا کوچ می‌کنند و شبی را تا به صبح روی خاک و در زیر آسمان پرستاره در سرزمینی که نمونه کوچکی از محشر کبری و پرده‌ای از رستاخیز بزرگ قیامت است، در آنجا که جمعیت همچون امواج خروشان دریا به هنگام طوفان همه جا را پر کرده و آوای مردمی که در حرکت‌اند تا به صبح خاموش نمی‌شود.
آری در چنان محیط بی‌آرایش و با صفا و تکان‌دهنده و در درون جامه معصومان- احرام- انسان جوشش چشمه‌های تازه‌ای از اندیشه و فکر و شعور در درون
ص: 209
خود احساس می‌کند و صدای ریزش آن را در اعماق قلب خود به روشنی می‌شنود، آنجا را مشعر می‌نامند!
3- درس یگانگی و اتحاد
در روایات آمده است که قبیله قریش در جاهلیت امتیازات نادرستی برای خود قایل بودند و برای هیچ یک از اعراب مقامی را که برای خویشتن می‌دانستند قایل نبودند.
آنها خود را حُمس (بر وزن خمس) به معنی کسی که در دین خود محکم و پابرجاست می‌خواندند و به عنوان فرزندان ابراهیم علیه السلام و سرپرستان خانه کعبه، خود را از همه برتر می‌شمردند.
از جمله اینکه می‌گفتند ما نباید در مراسم حج به عرفات برویم؛ زیرا عرفات از حرم مکه بیرون است، اگر چنین کنیم عرب برای ما ارزشی قایل نخواهد شد، حرم مکه با نقاط بیرون حرم یکسان نیست، این سخن را در حالی می‌گفتند که می‌دانستند وقوف در عرفات جزو مراسم حج ابراهیمی علیه السلام است.
(1)
قرآن در آیات فوق خط بطلان بر این اوهام کشید و به مسلمانان دستور داد همه با هم در عرفات وقوف کنند و از آنجا همگی به سوی مشعرالحرام و از آنجا به سوی منی کوچ نمایند جمله: ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ؛ «از همان جا که مردم کوچ می‌کنند شما هم کوچ کنید» اشاره لطیفی به این معنی است.
در واقع قرآن با این بیان دستور می‌دهد که همه مردم بدون استثنا، نخست به عرفات بروند و از آنجا به مشعرالحرام و سپس به سرزمین منی کوچ کنند. (2)
دستور استغفار در ذیل آخرین آیه فوق، اشاره به این است که از خداوند طلب آمرزش تمام گناهان را کنند و از آن افکار و خیالات جاهلی که مخالف روح مساوات و برابری حج است کنار روند و یادآور می‌شود که اگر دست بردارند، خداوند غفور و رحیم است.


1- 1- سیره ابن هشام، ج 1، صص 211 و 212.
2- 2- تعبیر به ثُمّ نشان می‌دهد که بعد از افاضه و کوچ کردن از عرفات به مشعرالحرام از آنجا به سرزمین منی کوچ می‌کنند.

ص: 210
باید توجه داشت که افاضه از ماده فیض در اصل به معنی جریان و ریزش آب است و از آنجا که وقتی مردم به طور دسته جمعی از جایی به نقطه دیگری با سرعت حرکت می‌کنند، بی‌شباهت به یک نهر جاری نیست، این تعبیر به کار می‌رود.
4- ارتباط آیات
در اینکه چه رابطه‌ای میان ابتغا فضل‌اللَّه (فعالیت‌های تجارتی) و مسأله وقوف در عرفات و حرکت از آن به سوی مشعرالحرام و سپس منی وجود دارد که در آیات فوق در کنار هم قرار گرفته، ممکن است اشاره به این نکته باشد که تلاش اقتصادی اگر برای خدا و زندگی آبرومندانه باشد، آن هم یک نوع عبادت است همچون مناسک حج. یا اینکه نقل و انتقال زوار از مکه به عرفات و از آنجا به مواقف دیگر مستلزم هزینه‌ها و خدماتی است و اگر هرگونه کار و خدمت و مزد گرفتن در این ایام ممنوع و حرام باشد، مسلما زوار خانه خدا سخت به زحمت می‌افتند. و لذا این طور در کنار هم قرار داده شده، یا اینکه مبادا پرداختن به فعالیت‌های اقتصادی شما را از ذکر خدا و از توجه به عظمت این مواقف دور سازد.
(1)

بخش مهم دیگری از مناسک حج‌

ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ (29) ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ اْلأَنْعامُ إِلَّا ما یُتْلی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30)
29- بعد از آن باید آلودگی‌ها را از خود بر طرف سازند و به نذرهای خود وفا کنند و بر گرد خانه گرامی کعبه طواف نمایند.
30- مناسک حج چنین است و هر کس برنامه‌های الهی را بزرگ دارد، نزد پروردگارش برای او بهتر است و چهار پایان برای شما حلال شده، مگر آنچه


1- 1- تفسیر نمونه، ج 2، ص 59.

ص: 211
دستور منعش بر شما خوانده می‌شود، از پلیدی‌ها یعنی از بت‌ها اجتناب کنید و از سخن باطل و بی اساس بپرهیزید.
در تعقیب بحث‌هایی که پیرامون مناسک حج در آیات پیشین گذشت، در آیات مورد بحث به بخش دیگری از این مناسک اشاره کرده، نخست چنین می‌گوید: «بعد از آن باید آلودگی‌ها و زواید بدن را بر طرف سازند»؛ ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ. «و به نذرهای خود وفا کنند»؛ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ. «و طواف خانه کعبه، خانه‌ای که خدا آن را از گزند حوادث مصون داشته و آزاد کرده است، را به جا آوردند»؛ وَ لْیَطوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ.
«تفث» به گفته بسیاری از ارباب لغت و مفسران معروف، به معنی چرک و کثافت و زواید بدن همچون ناخن و موهای اضافی است و به گفته بعضی، در اصل به چرک‌های زیر ناخن و مانند آن گفته می‌شود.
(1)
گر چه بعضی از ارباب لغت منکر وجود چنین ریشه‌ای در لغت عرب شده‌اند ولی گفته‌ای را که راغب در مفردات آورده که یک عرب بیابانی به مخاطب خود که بسیار کثیف و آلوده بود گفت: «ما اتفثک و ادرنک؟- چقدر کثیف و آلوده‌ای؟» دلیل بر این است که این واژه عربی است و ریشه در لغت عرب دارد.
در روایات اسلامی نیز کرارا این جمله، به گرفتن ناخن و پاکیزه کردن بدن و کنار گذاشتن احرام تفسیر شده است و به تعبیر دیگر، این جمله اشاره به عمل تقصیر است که از مناسک حج محسوب می‌شود.
در بعضی از روایات نیز به تراشیدن سر که یکی دیگر از طرق تقصیر است تفسیر شده است.
در کنز العرفان از ابن عباس نقل شده که در تفسیر این آیه می‌گفت: منظور انجام تمام مناسک حج است. (2)
ولی هیچگونه دلیلی بر گفته ابن عباس در اینجا نداریم.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که آن حضرت علیه السلام، جمله: ثُمَ


1- 1- اقتباس از قاموس اللغة، مفردات راغب، مجمع البیان و ...
2- 2- کنز العرفان، ج 1، ص 270.

ص: 212
لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ را تفسیر به ملاقات امام کرد و هنگامی که راوی از این مسأله توضیح خواست و اشاره به تفسیر این آیه در مورد گرفتن ناخن و مانند آن کرد، امام علیه السلام فرمود:
«قرآن، ظاهر و باطنی دارد یعنی مسأله ملاقات امام علیه السلام در اینجا مربوط به باطن آیه است.
(1)
این حدیث ممکن است اشاره به یک نکته لطیف دیگر باشد که زوّار خانه خدا بعد از انجام مناسک حج، همان‌گونه که آلودگی‌های بدن را برطرف می‌کنند، باید آلودگی‌های روح و جان خود را با ملاقات امام علیه السلام و پیشوای خود بر طرف نمایند، به خصوص که در بسیاری از اعصار، خلفای جبّار اجازه چنین ملاقاتی را در شرایط عادی نمی‌دادند و مراسم حج بهترین فرصت برای رسیدن به این هدف بود.
به همین مناسبت در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «تَمَامُ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ» (2) تکمیل حج به آن است که انسان امام را ملاقات کند». (3)
در واقع هر دو تطهیر است. یکی تطهیر ظاهر از چرک‌ها و آلودگی‌ها و دیگری تطهیر باطن از نا آگاهی و مفاسد اخلاقی.
اما منظور از وفای به نذر آن است که بسیاری از مردم نذر می‌کردند که در صورت توفیق برای حج، علاوه بر مناسک حج، قربانی‌های اضافی و صدقات یا کارهای خیری انجام دهند و گاه می‌شد که بعد از رسیدن به مقصد، نذرهای خود را به دست فراموشی می‌سپردند، قرآن تأکید می‌کند که در وفای به نذر کوتاهی نکنند.
اما اینکه چرا کعبه را بیت العتیق گفته‌اند؟ با توجه به اینکه «عتیق» از ماده عتق، به معنی آزاد شدن از بند رقّیت است ممکن است، از این نظر باشد که خانه کعبه از قید ملکیت بندگان آزاد است و در هیچ زمانی جز خداوند مالکی نداشته است و نیز از قید سیطره جبارانی همچون ابرهه‌ها آزاد شده است.
یکی از معانی عتیق، گرامی و گرانبها است که این مفهوم نیز در خانه کعبه به وضوح دیده می‌شود.
دیگر از معانی «عتیق» قدیم است، چنانکه راغب در مفردات می‌گوید: «العتیق


1- 1- نورالثقلین، ج 3، ص 492.
2- 2. الکافی، ج 4، ص 549.
3- 3- وسائل الشیعه، ج 10، ص 255، ابواب المزار، باب 2، ج 12.

ص: 213
المتقدّم فی الزمان أو المکان أو الرتبة»؛ «عتیق چیزی است که از نظر زمان یا مکان و یا مرتبه متقدم باشد». این نیز روشن است که خانه کعبه قدیمی‌ترین کانون توحید است و به گفته قرآن، اولین خانه‌ای است که برای انسان‌ها بر پا شده است. (آل عمران- 96).
به هر حال هیچ مانعی ندارد که اطلاق این کلمه بر خانه خداوند به ملاحظه تمام این امتیازات در آن باشد، هر چند هر یک از مفسران، به بخشی از آن اشاره کرده‌اند و یا در روایات مختلف در هر یک به نکته‌ای اشاره شده است.
اما اینکه منظور از طواف در آخرین جمله آیه فوق کدام طواف است، در میان مفسران گفتگو است (می‌دانیم بعد از مراسم عید قربان در منی، حجاج باید دو طواف به جا آورند که طواف اول را معمولا طواف زیارت و طواف دوم را طواف نسا می‌نامند).
بعضی از فقها و مفسران معتقدند چون لفظ آیه، قید و شرطی ندارد، مفهوم آن عام است و شامل طواف زیارت و طواف نساء و حتی طواف عمره هم می‌شود.
(1)
در حالی که بعضی دیگر عقیده دارند، منظور از آن تنها طواف زیارت است که بعد از بیرون آمدن از احرام حج واجب می‌شود. (2)
ولی در روایات متعددی که از طرق اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده، تصریح شده که منظور از آن طواف نساء است. امام صادق علیه السلام در تفسیر: وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ فرمود: «منظور طواف نساء است». (3) همین معنی از امام علی‌بن موسی الرضا علیه السلام نیز نقل شده است. این همان طوافی است که اهل سنت، آن را طواف وداع می‌نامند. (4)
به هر حال تفسیر اخیر با توجه به احادیث فوق قوی‌تر به نظر می‌رسد، به خصوص اینکه ممکن است از جمله: ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ این معنی نیز استفاده شود که علاوه بر پاک کردن بدن از چرک و موهای زاید، برای تکمیل آن باید از بوی خوش نیز استفاده شود و می‌دانیم استفاده از بوی خوش در حج تنها بعد از طواف و سعی زیارت جایز


1- 1- کنز العرفان، ج 1، ص 271.
2- 2- مجمع البیان، این تفسیر را ذیل آیه مورد بحث از بعضی مفسران بدون آنکه نام ببرد نقل کرده است.
3- 3- وسائل الشیعه، ج 9، ص 390، ابواب الطواف، باب 2.
4- 4- همان.

ص: 214
است و طبعا در این حال طواف دیگری جز طواف نساء بر ذمه او نمانده است.
آیه بعد به عنوان یک جمع بندی اشاره به بحث‌های آیات گذشته کرده می‌گوید:
برنامه حج و مناسک آن چنین است که گفته شد، «ذلک».
(1)
بعد برای تأکید بر اهمیت وظایفی که بیان شد، اضافه می‌کند: «و هر کس برنامه‌های الهی را بزرگ بشمرد و احترام آنها را حفظ کند، برای او نزد پروردگارش بهتر است»؛ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ.
روشن است که حرمات در اینجا اشاره به اعمال و مناسک حج است و ممکن است احترام خانه کعبه خصوصا و حرم مکه عموما نیز بر آن افزوده شود.
بنابر این، تفسیر آن به خصوص محرمات؛ یعنی آنچه از آن نهی شده به طور کلی، یا تمام واجبات، خلاف ظاهر آیات است.
ضمناً باید توجه داشت «حرمات» جمع «حرمة» در اصل به معنی چیزی است که باید احترام آن حفظ شود و در برابر آن بی حرمتی نشود.
سپس به تناسب احکام احرام به حلال بودن چهار پایان اشاره کرده می‌گوید:
«چهارپایان (مانند شتر و گاو و گوسفند) بر شما حلال شده است، مگر آنچه بر شما خوانده می‌شود و دستور منعش صادر خواهد گشت»؛ وَ أُحِلَّتْ لَکُمُ اْلأَنْعامُ إِلَّا ما یُتْلی عَلَیْکُمْ جمله: إِلَّا ما یُتْلی عَلَیْکُمْ ممکن است اشاره به تحریم صید بر محرم باشد که در سوره مائده که بعدا نازل شده، در آیه 95 به آن اشاره شده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ؛ «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، در حال احرام کشتار صید نکنید».
نیز ممکن است اشاره به جمله‌ای باشد که در ذیل آیه مورد بحث، راجع به تحریم قربانیانی که برای بت‌ها ذبح می‌کردند آمده است؛ زیرا می‌دانیم حلال بودن حیوان تنها در صورتی است که به هنگام ذبح آن، نام خدا گفته شود، نه نام بت‌ها و نه هیچ نام دیگر.
در پایان این آیه دو دستور دیگر در رابطه با مراسم حج و مبارزه با سنت‌های جاهلیت بیان می‌کند: نخست می‌گوید: «از پلیدی‌ها- از بت‌ها- اجتناب کنید»؛ فَاجْتَنِبُوا


1- 1- این کلمه جمله محذوفی دارد و در تقدیر چنین است: «کذلک امر الحج و المناسک».

ص: 215
الرِّجْسَ مِنَ اْلأَوْثانِ.
«اوثان» جمع «وثن» (بر وزن کفن) به معنی سنگ‌هایی است که مورد پرستش اقوام جاهلی قرار می‌گرفت و در اینجا «اوثان» توضیح کلمه «رجس» است که قبلا ذکر شده، به این ترتیب می‌گوید: از پلیدی اجتناب کنید، بعد می‌گوید: پلیدی همان بت‌ها هستند. این نکته نیز قابل توجه است که بت پرستان عصر جاهلیت، خون‌های حیوانات قربانی را بر سر و روی بت‌هاشان می‌ریختند و منظره‌ای بسیار زشت و پلید و تنفر آمیز پیدا می‌کرد که تعبیر فوق ممکن است اشاره به آن نیز باشد.
دستور دوم این است که: «از سخن باطل و بی اساس بپرهیزید»؛ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ.

نکته‌

قول زور چیست؟
بعضی از مفسران این را اشاره به کیفیت لبیک گفتن مشرکان در مراسم حج در جاهلیت دانسته‌اند؛ زیرا آنها لبیک را که آیینه تمام‌نمای توحید و یگانه پرستی است، آنچنان تحریف کرده بودند که مشتمل بر زننده‌ترین تعبیرات شرک آلود شده بود.
می‌گفتند: «لَبَّیْکَ لا شَرِیکَ لَکَ، الَّا شَرِیکاً هُوَ لَکَ! تَمْلِکُهُ وَ ما مَلَک»؛ «دعوتت را اجابت کردیم و به سویت آمدیم، ای خدایی که شریکی نداری، جز شریکی که مخصوص تو است، تو مالک او و هر چه او در اختیار دارد هستی».
این جمله مسلما سخنی باطل و بیهوده بوده و مصداق قول زور است که در اصل به معنی سخن دروغ و باطل و خارج از حد اعتدال است.
با این حال، توجه آیه به اعمال مشرکان در عصر جاهلیت در مراسم حج، مانع از کلی بودن مفهوم آنکه پرهیز از هرگونه بت در هر شکل و صورت، و پرهیز از هر گفتار باطل به هر نوع و کیفیت است، نیست.
لذا در بعضی از روایات، «اوثان» تفسیر به شطرنج (نوعی از قمار) و قول زور تفسیر به خوانندگی حرام (غنا) و شهادت به باطل شده است که در واقع از قبیل بیان بعضی از افراد این کلی می‌باشد، نه به معنی انحصار مفهوم آیه در خصوص این امور.

ص: 216
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: روزی حضرت صلی الله علیه و آله برخاست و در میان مردم خطبه خواند و در ضمن آن فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ عَدَلَتْ شَهَادَةُ الزُّورِ بِالشِّرْکِ بِاللَّهِ ... ثُمَّ قَرَأَ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ»؛
(1) «ای مردم! شهادت به باطل همطراز شرک با خداونند است.» سپس این آیه را تلاوت فرمود: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ این حدیث نیز اشاره به وسعت مفهوم این آیه است. (2)

تعظیم شعایر الهی نشانه تقوای دل‌ها است‌

حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ (31) ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ (32) لَکُمْ فِیها مَنافِعُ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ مَحِلُّها إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ (33) (3)
31- (برنامه و مناسک حج را انجام دهید) در حالی که همگی خالص برای خدا باشید و هیچگونه شریکی برای او قایل نشوید و هر کس شریکی برای خداوند قرار دهد گویی از آسمان سقوط کرده و پرندگان (در وسط هوا) او را می‌ربایند و یا تندباد او را به مکان دوری پرتاب می‌کند!
32- (اینگونه است مناسک حج) و هر کس شعایر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دلهاست.
33- در حیوانات قربانی، منافعی برای شما تا زمان معین (روز ذبح آنها) است، سپس محل آن خانه کعبه، آن خانه قدیمی و گرامی است.
از آنجا که در آخرین آیات بحث گذشته تأکید بر مسأله توحید و اجتناب از هرگونه بت و بت پرستی شده بود، آیات مورد بحث نیز همین مسأله مهم را دنبال می‌کند: مراسم حج و گفتن لبیک را در حالی انجام دهید که قصد و برنامه شما خالص برای خدا باشد و


1- 1. مستدرک‌الوسائل، ج 17، ص 416
2- 2- تفسیر نمونه، ج 14، ص 92
3- 3. حج‌

ص: 217
هیچگونه شرکی در آن راه نیابد؛ حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ.
(1)
«حُنَفاءَ» جمع «حنیف» به معنی کسی است که از گمراهی و انحراف به استقامت و اعتدال تمایل پیدا کند و به تعبیر دیگر بر صراط مستقیم گام بر دارد (زیرا حنف- بر وزن صدف- به معنی تمایل است، و تمایل از هرگونه انحراف، نتیجه‌اش قرار گرفتن بر صراط مستقیم است).
به این ترتیب آیه فوق مسأله اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرک اصلی در حج و عبادات به طور کلی یادآور می‌شود، چرا که روح عبادت همان اخلاص است و اخلاص در صورتی است که هیچگونه انگیزه غیر خدایی و شرک در آن نباشد.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم، در پاسخ سؤال از تفسیر حنیف فرمود: «هِیَ الْفِطْرَةُ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ قالَ فَطَرَهُمُ اللَّه عَلَی الْمَعْرِفَةِ»؛ «حنیف آن فطرت الهی است که مردم را بر آن آفریده و دگرگونی در آفرینش خدا نیست» سپس فرمود: «خداوند توحید را در سرشت انسان‌ها قرار داده است.» (2)
تفسیری که در این روایت وارد شده، در واقع اشاره به ریشه اصلی اخلاص یعنی فطرت توحیدی است، که قصد قربت و محرک الهی نیز از آن سرچشمه می‌گیرد.
سپس ترسیم بسیار گویا و زنده‌ای از وضع حال مشرکان و سقوط و بدبختی و نابودی آنها می‌کند و چنین می‌گوید: «کسی که شریک برای خدا قرار دهد گویی از آسمان به زمین سقوط کرده و در این میان پرندگان (مردار خوار) او را در وسط زمین و آسمان می‌ربایند (و هر قطعه از گوشت او در منقار پرنده مرده‌خواری می‌افتد) و یا (اگر از چنگال آنها به سلامت بگذرد) تندباد او را به مکان دوری پرتاب می‌کند»؛ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ. (3)
در حقیقت آسمان، کنایه از توحید است و شرک سبب سقوط از این آسمان می‌شود. طبیعی است در این آسمان ستارگان می‌درخشند و ماه و خورشید می‌تابند و


1- 1- «حنفا» و «غیر مشرکین» بر دو حال هستند از برای ضمیر «فاجتنبوا» و «اجتنبوا» در آیه قبل.
2- 2- تفسیر صافی، ج 3، ص 377، به نقل از توحید صدوق.
3- 3- «تخطفه» از ماده «خطف» بروزن عطف به معنای ربودن با سرعت است و «سحیق» به معنای دور و «سحوق» به درخت نخل بلند گفته می‌شود که شاخه‌های آن تا نقطه‌های دور دست آسمان پیشرفته است.

ص: 218
خوشا به حال کسی که اگر در این آسمان همچون آفتاب و ماه نیست، حداقل همانند ستاره درخشانی است. اما هنگامی که انسان از این عُلوّ و رفعت سقوط کند گرفتار یکی از دو سرنوشت دردناک می‌شود: یا در وسط راه قبل از آنکه به زمین سقوط کند، طعمه پرندگان لاشه‌خوار می‌شود و به تعبیر دیگر با از دست دادن این پایگاه مطمئن در چنگال هوا و هوس‌های سرکش گرفتار می‌شود، که هر یک از آنها بخشی از هستی او را می‌ربایند و نابود می‌کنند.
یا اگر از دست آنها جان به سلامت ببرد، به دست طوفان مرگباری می‌افتد که او را در گوشه‌ای دور دست آنچنان بر زمین می‌کوبد که بدنش متلاشی و هر ذره‌ای از آن به نقطه‌ای پرتاب می‌شود و این طوفان گویا کنایه از شیطان است که در کمین نشسته است!
مسلما کسی که از آسمان سقوط می‌کند، قدرت تصمیم‌گیری را از دست می‌دهد، با سرعت و شتابی که هر لحظه فزونی می‌گیرد، به سوی نیستی پیش می‌رود و سرانجام محو و نابود می‌شود.
آری کسی که پایگاه آسمانی توحید را از دست داد، دیگر نمی‌تواند زمام سرنوشت خود را به دست گیرد و هر چه در این مسیر جلوتر می‌رود، شتابش در سقوط فزونی می‌یابد و سرانجام تمام سرمایه‌های انسانی خود را از دست خواهد داد. راستی تشبیهی گویاتر و زنده‌تر از این تشبیه برای شرک پیدا می‌شود؟
این نکته نیز قابل توجه است که امروز ثابت شده که انسان در حال سقوط آزاد هیچگونه وزنی ندارد و لذا برای تمرین حالت بی‌وزنی برای مسافران فضایی از سقوط آزاد استفاده می‌کنند، حالت اضطراب فوق العاده‌ای که انسان در لحظات سقوط پیدا می‌کند، به علت همین مسأله بی‌وزنی است.
آری، کسی که از ایمان به سوی شرک روی می‌آورد و تکیه گاه مستقر و ثابت خود را از دست می‌دهد گرفتار چنین حالت بی‌وزنی در درون روح و جان خود می‌شود و به دنبال آن اضطراب فوق العاده‌ای بر وجود او حاکم می‌شود.
آیه بعد بار دیگر یک جمع بندی روی مسایل حج و تعظیم شعایر الهی کرده می‌گوید: «مطلب چنین است که گفته شد».
«هر کس شعایر الهی را بزرگ دارد و به نشانه‌های آیین خدا و پرچم‌های اطاعت او،
ص: 219
احترام بگذارد، این از تقوای دلها است»؛ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ.
«شعایر» جمع «شعیره» به معنی علامت و نشانه است، بنابر این شعایراللَّه به معنی نشانه‌های پروردگار، شامل سر فصل‌های آیین الهی و برنامه‌های کلی است و آنچه در نخستین بر خورد با این آیین چشمگیر و از جمله مناسک حج است انسان را به یاد خداوند می‌اندازد.
گر چه بدون شک مناسک حج از جمله شعایری است که در این آیه مقصود بوده است، مخصوصا مسأله قربانی که در آیه 36 همین سوره صریحا جزو شعائر محسوب شده جزء آن است ولی روشن است که با این حال، عمومیت مفهوم آیه نسبت به تمام شعائر اسلامی به قوت خود باقی است و هیچگونه دلیلی بر تخصیص آن خصوص قربانی یا همه مناسک حج وجود ندارد. بخصوص اینکه قرآن در مورد قربانی حج با ذکر کلمه «من» که برای تبعیض است، این حقیقت را گوشزد کرده که قربانی یکی از آن شعایر است، همان‌گونه که در مورد صفا و مروه نیز در آیه 158 سوره بقره می‌خوانیم که آن هم از شعایر الهی است؛ إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ.
کوتاه سخن اینکه تمام آنچه در برنامه‌های دینی وارد شده و انسان را به یاد خداوند و عظمت آیین او می‌اندازد، شعایر الهی است و بزرگداشت آن نشانه تقوای دل‌ها است.
این نکته نیز قابل توجه است که منظور از بزرگداشت- آنچنان که بعضی از مفسران ظاهر بین گفته‌اند- بزرگی جسمانی قربانی و مانند آن نیست، بلکه حقیقت، تعظیم آن است که مقام و موقعیت این شعایر را در افکار و اذهان و ظاهر و باطن بالا ببرند و آنچه درخور احترام و عظمت آنها است، به جای آورند.
ارتباط این عمل با تقوای دل‌ها نیز روشن است؛ زیرا علاوه بر اینکه تعظیم جزو عناوین قصدیه است، بسیار می‌شود که افراد متظاهر یا منافق تظاهر به تعظیم شعایر می‌کنند، ولی چون از تقوای قلب آنها سرچشمه نمی‌گیرد بی ارزش است. تعظیم و بزرگداشت حقیقی از آن کسانی است که تقوای دل دارند. و می‌دانیم تقوا و روح پرهیزگاری و احساس مسؤولیت در برابر فرمان‌های الهی، چیزی است که کانون آن قلب و روح آدمی است و از آنجا است که به جسم سرایت می‌کند، لذا می‌توان گفت که احترام
ص: 220
و بزرگداشت شعایر الهی از نشانه‌های تقوای دل است.
(1)
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می‌خوانیم که اشاره به سینه مبارک خود کرد و فرمود: «... إِنَّ التَّقْوَی هَاهُنَا»؛ «حقیقت تقوا اینجا است!» (2)
از بعضی از روایات چنین استفاده می‌شود که گروهی از مسلمانان عقیده داشتند هنگامی که شتری یا یکی دیگر از چهار پایان به عنوان قربانی تعیین می‌شد و از راه‌های دور و نزدیک آن را با خود به سوی احرامگاه و از آنجا به سوی سرزمین مکه می‌آوردند، نباید بر آن مرکب سوار شد و نباید شیر آن را بدوشند و از آن استفاده کنند و به کلی آن را از خود جدا می‌پنداشتند. قرآن این تفکر خرافی را نفی کرده، می‌گوید: «از برای شما در این حیوانات قربانی منافع و سودهایی است تا زمان معین (یعنی تا روز ذبح آنها) فرا رسد»؛ لَکُمْ فِیها مَنافِعُ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی.
در حدیثی می‌خوانیم که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در طریق مکه از کنار مردی عبور کرد که با نهایت زحمت گام بر می‌داشت، در حالی که شتری همراه داشت و کسی بر آن سوار نبود، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ارکبها»؛ «سوار بر آن شو!» عرض کرد: «یا رَسُولَ اللَّهِ أَنَّها هَدْیٌ!»؛ «ای پیامبر خدا این قربانی است!» فرمود: «ارْکبْها وَیْلَکَ!»؛ «وای بر تو می‌گویم سوار شو!». (3)
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت علیهم السلام رسیده نیز روی همین مطلب تأکید شده است. از جمله ابو بصیر از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که در تفسیر آیه فوق فرمود:
«إِنْ احْتَاجَ إِلَی ظَهْرِهَا رَکِبَهَا مِنْ غَیْرِ أَنْ یَعْنُفَ عَلَیْهَا وَ إِنْ کَانَ لَهَا لَبَنٌ حَلَبَهَا حِلَاباً لَا یَنْهَکُهَا»؛ «اگر نیاز به سواری دارد بر آن سوار شود، ولی آن حیوان را به زحمت نیفکند و اگر شیر


1- 1- از نظر اینکه باید میان «شرط» و «جزا» ارتباطی وجود داشته باشد و هر دو حکم بر یک موضوع قرار گیرد، در آیه فوق محذوفی وجود دارد و در تقدیر چنین بوده: «ومن یعظم شعائر اللَّه فان تعظیمها من تقوی القلوب». این احتمال نیز قریب به نظر می‌رسد که جزا به کلی محذوف باشد و جمله «فانها من تقوی» علنی است که جانشین معلول شده و در تقدیر چنین بوده: «ومن یعظم شعائر اللَّه فهو خیر له فان تعظیمها من تقوی القلوب.
2- 2. تفسیر قرطبی جلد 7 صفحه 4448.
3- 3- تفسیر کبیر فخر رازی، ج 23، ص 33.

ص: 221
دارد شیرش را بدوشد، اما برای دوشیدن شیر آن را در فشار قرار ندهد».
(1)
در واقع دستور فوق، دستوری معتدل و حد وسط در میان دو کار افراطی و خارج از رویه است، از یک سو بعضی احترام حیوانات قربانی را اصلا نگاه نمی‌داشتند و گاه قبل از محل، آنها را ذبح کرده و از گوشتشان استفاده می‌کردند که در آیه 2 سوره مائده از آن نهی شده: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْیَ وَ لَا الْقَلائِدَ.
از سوی دیگر بعضی آنچنان راه افراط را پیش می‌گرفتند که به مجرد اینکه نام قربانی بر حیوان گذاشته می‌شد، نه از شیر آن استفاده می‌کردند و نه بر آن سوار می‌شدند، هر چند از راه دور به سوی مکه می‌آمدند که در آیه مورد بحث، این معنی مجاز شمرده شده است.
تنها ایرادی که ممکن است بر تفسیر فوق گرفته شود، این است که در آیات گذشته سخن از حیوانات قربانی در میان نبود، چگونه ضمیر به آن باز می‌شود؟ اما با توجه به اینکه حیوانات قربانی، مسلما یکی از مصداق‌های شعایراللَّه است که در آیه قبل به آن اشاره شده و بعدا نیز خواهد آمد، پاسخ این ایراد روشن می‌شود. (2)
به هر حال در پایان آیه در مورد سرانجام کار قربانی چنین می‌گوید: «سپس محل آن، خانه کعبه، آن خانه قدیمی و گرامی است»؛ ثُمَّ مَحِلُّها إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ.
به این ترتیب مادام که حیوانات مخصوص قربانی به محل قربانگاه نرسیده‌اند،


1- 1- نورالثقلین، ج 3، ص 497.
2- 2- آنچه در بالا گفتیم تفسیر روشن آیه است و در اینجا دو تفسیر دیگر نیز ذکر کرده‌اند: نخست اینکه ضمیر در «فیها» به تمام مناسک حج برمی گردد بنابراین مفهوم آیه چنین می‌شود: «برای شما در مجموع مناسک حج منافعی است تا زمان معین زمان پایان دنیا سپس آخرین مراسم حج که شخص محرم از احرام بیرون آمده و مُحلّ می‌شود در کنار خانه کعبه و پس از انجام طواف زیارت و نساء است». بنابراین آیه فوق شبیه آیه لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... می‌شود که پیشتر تفسیر شد.
دوم اینکه: ضمیر «فیها» به همه شعائر الهی و برنامه‌های چشمگیر اسلام بازگردد در این صورت معنای آیه چنین می‌شود: «برای شما پاداشها و منافع پر ارزش است در مجموع برنامه‌های اسلامی و شعائر الهی تا پایان جهان، سپس پاداش شما بر آفریننده بیت العتیق خانه کعبه است» ولی تفسیری که در متن آوردیم از این دو مناسبتر و نزدیکتر و هماهنگ‌تر با سایر آیات و روایات اسلامی می‌باشد.

ص: 222
می‌توان از آنها بهره گرفت و پس از وصول به قربانگاه باید وظیفه قربانی کردن را در باره آنها انجام داد.
البته طبق آنچه فقها بر اساس مدارک اسلامی گفته‌اند، اگر قربانی مربوط به حج باشد، در سرزمین منی باید ذبح شود و اگر برای عمره مفرده باشد، در سرزمین مکه و از آنجا که آیات مورد بحث، از مراسم حج سخن می‌گویند، باید بیت العتیق (خانه کعبه) در اینجا به معنی وسیع کلمه است باشد تا اطراف مکه (منی) را نیز شامل شود.
(1)

هشت دستور در یک آیه‌

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْیَ وَ لَا الْقَلائِدَ وَ لَا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی اْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ (2) (2)
2- ای کسانی که ایمان آورده‌اید شعایر الهی (و مراسم حج را محترم بشمرید و مخالفت با آنها) را حلال ندانید و نه ماه حرام را، و نه قربانیهای بی‌نشان، و نشاندار، و نه آنها که به قصد خانه خدا برای بدست آوردن فضل پروردگار و خشنودی او می‌آیند، اما هنگامی که از احرام بیرون آمدید صید کردن برای شما مانعی ندارد و خصومت به جمعیتی که شما را از آمدن به مسجدالحرام (در سال حدیبیه) مانع شدند نباید شما را وادار به تعدی و تجاوز کند و (همواره) در راه نیکی و پرهیزگاری با هم تعاون کنید و (هرگز) در راه گناه و تعدی همکاری ننمایید و از خدا بپرهیزید که مجازاتش شدید است.
در این آیه چند دستور مهم اسلامی از آخرین دستوراتی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است بیان گردیده که همه یا اغلب آنها مربوط به حج و زیارت خانه خدا است:


1- 1. تفسیر نمونه، ج 14، ص 100.
2- 2. آل‌عمران.

ص: 223
1- نخست خطاب به افراد با ایمان کرده می‌فرماید: «شعائر الهی را نقض نکنید و حریم آنها را حلال نشمرید»؛ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ.
در اینکه منظور از شعائر الهی چیست در میان مفسران گفتگوی بسیار است، ولی به تناسب قسمتهای دیگر این آیه، و با توجه به سال نزول آن (سال دهم هجری) که سال حَجّةالوداع پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، چنین به نظر می‌رسد که منظور از شعائر، مناسک و برنامه‌های حج باشد که مسلمانان موظف‌اند احترام همه آنها را نگاه دارند، شاهد این تفسیر اینکه در قرآن کلمه شعائر معمولا در مورد مراسم حج بکار رفته است.
2- احترام ماههای حرام را نگاه دارید و از جنگ کردن در این ماهها خودداری کنید؛ ... وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ ....
3- قربانیانی را که برای حج می‌آورند، اعم از اینکه بی‌نشان باشند (هدی) و یا نشان داشته باشند (قلائد) حلال نشمرید و بگذارید که به قربانگاه برسند و در آنجا قربانی شوند؛ وَ لَا الْهَدْیَ وَ لَا الْقَلائِدَ ....
4- تمام زائران خانه خدا باید از آزادی کامل در این مراسم بزرگ اسلامی بهره‌مند باشند و هیچگونه امتیازی در این قسمت در میان قبائل و افراد و نژادها و زبانها نیست بنابراین نباید کسانی را که برای خشنودی پروردگار و جلب رضای او و حتی بدست آوردن سود تجاری به قصد زیارت بیت‌اللَّه حرکت می‌کنند مزاحمت کنید خواه با شما دوست باشند یا دشمن همین اندازه که مسلمانند و زائر خانه خدا مصونیت دارند، وَ لَا آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً ....
بعضی از مفسران و فقها معتقدند که جمله فوق عام است و حتی غیر مسلمانان را نیز شامل می‌شود؛ یعنی اگر مشرکان هم به قصد زیارت خانه خدا بیایند نباید مورد مزاحمت قرار گیرند، ولی با توجه به اینکه در سوره توبه که معروف است در سال نهم هجرت نازل شده در آیه 28 دستور جلوگیری از آمدن مشرکان به مسجدالحرام داده شده، و با توجه به اینکه سوره مائده در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله در سال دهم هجرت نازل گردیده است و طبق روایات شیعه و اهل تسنن هیچ حکمی از آن نسخ نشده، چنین تفسیری صحیح نیست، و حق آن است که حکم بالا مخصوص به مسلمانان است.
5- تحریم صید محدود بزمان احرام است، بنابراین هنگامی که از احرام حج یا
ص: 224
عمره بیرون آمدید، صید کردن برای شما مجاز است؛ وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا ....
6- اگر جمعی از بت‌پرستان در دوران جاهلیت (در جریان حدیبیه) مزاحم زیارت شما از خانه خدا شدند و نگذاشتند مناسک زیارت خانه خدا را انجام دهید، نباید این جریان سبب شود که بعد از اسلام آنها، کینه‌های دیرینه را زنده کنید و مانع آنها از زیارت خانه خدا شوید؛ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا ....
این حکم گرچه در مورد زیارت خانه خدا نازل شده است، ولی در حقیقت یک قانون کلی از آن استفاده می‌شود که مسلمان نباید کینه‌توز باشد و حوادثی را که در زمانهای گذشته واقع شده بار دیگر در فکر خود زنده کند و در صدد انتقام بر آید، و با توجه به اینکه یکی از علل نفاق و تفرقه در هر اجتماعی همین مسأله است، اهمیت این دستور اسلامی برای جلوگیری از شعله‌ور شدن آتش نفاق در میان مسلمانان آنهم در آستانه غروب آفتاب عمر پیامبر صلی الله علیه و آله آشکارتر می‌شود.
7- سپس برای تکمیل بحث گذشته می‌فرماید: شما بجای اینکه دست به هم بدهید تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگیرید باید دست اتحاد در راه نیکیها و تقوا به یکدیگر بدهید نه اینکه تعاون و همکاری بر گناه و تعدی نمایید؛ وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی اْلإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ.
8- در پایان آیه برای تحکیم و تأکید احکام گذشته می‌فرماید: پرهیزکاری را پیشه کنید و از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید که مجازات و کیفرهای خدا شدید است.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ.
(1)

«قربانی»



1- 1. تفسیر نمونه، ج 4، ص 252.

ص: 225
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلی ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اْلأَنْعامِ فَإِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ (34) الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ (35)
(1)
34- برای هر امتی قربانگاهی قرار دادیم تا نام خداوند را (به هنگام قربانی) بر چهار پایانی که به آنها روزی داده‌ایم ببرند و خدای شما معبود واحدی است.
در برابر فرمان او تسلیم شوید و بشارت ده متواضعان و تسلیم شوندگان را.
35- همانها که وقتی نام خدا برده می‌شود، دل‌هایشان مملو از خوف پروردگار می‌شود و آنها که در برابر مصایبی که به آنها می‌رسد، شکیبا و استوارند و آنها که نماز را بر پا می‌دارند و از آنچه روزیشان داده‌ایم انفاق می‌کنند.
در ارتباط با آیات گذشته و از جمله دستور قربانی ممکن است این سؤال پیش آید که این چگونه عبادتی است که در اسلام تشریع شده که برای خداوند و برای جلب رضای او حیوانات را قربانی کنند، مگر خداوند نیاز به قربانی دارد؟ آیا این کار در ادیان دیگر نیز بوده است یا مخصوص مشرکان بوده است؟ قرآن برای روشن ساختن این مطلب در نخستین آیه مورد بحث می‌گوید:


1- 1. حج.

ص: 226
این منحصر به شما نیست که مراسم ذبح و قربانی برای خداوند دارید، «ما برای هر امتی قربانگاهی قرار دادیم تا نام خداوند را بر چهارپایانی که به آنها روزی داده‌ایم ببرند»؛ وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلی ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اْلأَنْعامِ ....
راغب در مفردات می‌گوید: نسک به معنی عبادت و «ناسک» به معنی عابد است و مناسک حج یعنی مواقفی که این عبادت در آنجا انجام می‌شود، یا به معنی خود این اعمال است.
ولی طبق گفته طبرسی در مجمع البیان و ابو الفتوح رازی در روح الجنان، منسک (بر وزن منصب) بنابر احتمالی به معنی خصوص قربانی کردن از میان عبادات است.
(1)
بنابر این منسک هر چند مفهوم عامی دارد که عبادات دیگر مخصوصا مراسم حج را شامل می‌شود، ولی در آیه مورد بحث به قرینه: لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ ...؛ «تا نام خدا را بر آن ببرند» به معنای خصوص قربانی است.
به هر حال، مسأله قربانی همیشه سؤال‌انگیز بوده است، البته این سؤالات بیشتر به خاطر مسایل خرافی پیش می‌آمد که با این عبادت آمیخته شده‌اند، مانند قربانی کردن مشرکان برای بت‌ها با برنامه‌های خاصی که داشتند، ولی ذبح حیوان به نام خداوند و برای جلب رضای او که سمبلی برای آمادگی انسان برای فداکاری و قربانی شدن در راه او است، سپس استفاده کردن از گوشت آن برای اطعام فقرا و مانند آن، امری منطقی و کاملا قابل درک است.
لذا در پایان آیه می‌فرماید: «خدای شما معبود واحدی است (و برنامه او هم برنامه واحدی است)»؛ ... فَإِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ .... اکنون که چنین است «در برابر فرمان او تسلیم شوید.»؛ فَلَهُ أَسْلِمُوا. «و بشارت ده متواضعان در برابر فرمان‌های پروردگار را»؛ وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ. (2)
سپس در آیه بعد صفات مخبتین (تواضع کنندگان) را در چهار قسمت که دو قسمت جنبه معنوی و روانی و دو قسمت جنبه جسمانی دارد توضیح می‌دهد، نخست می‌گوید:


1- 1- به همین جهت «نسکت الشاة» مفهومش این است که گوسفند را ذبح کردم.
2- 2- «مخبتین» از ماده «اخبات» از ریشه «خبت» گرفته شده که به معنای زمین صاف و وسیع است، بعداً این ماده به معنای اطمینان و خضوع آمده است.

ص: 227
«آنها کسانی هستند که وقتی نام خداوند برده می‌شود، دل‌هایشان مملو از خوف پروردگار می‌شود»؛ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ....
نه اینکه از غضب او بی جهت بترسند و نه اینکه در رحمت او شک و تردید داشته باشند، بلکه این ترس به خاطر مسؤولیت‌هایی است که بر دوش داشتند و شاید در انجام آن کوتاهی کرده‌اند، این ترس به خاطر درک مقام با عظمت خداوند است که انسان در مقابل عظمت خایف می‌شود.
(1)
دیگر اینکه «آنها در برابر حوادث دردناکی که در زندگی‌شان رخ می‌دهد، صبر و شکیبایی پیش می‌گیرند»؛ وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ ....
عظمت حادثه هر قدر زیاد و ناراحتی آن هر قدر سنگین باشد، در برابر آن زانو نمی‌زنند، خونسردی خود رااز دست نمی‌دهند، از میدان فرار نمی‌کنند، مایوس نمی‌شوند، لب به کفران نمی‌گشایند و خلاصه ایستادگی می‌کنند و پیش می‌روند و پیروز می‌شوند.
سوم و چهارم اینکه: «آنها نماز را بر پا می‌دارند و از آنچه به آنها روزی داده‌ایم، انفاق می‌کنند»؛ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ.
از یک سو ارتباطشان با خالق جهان محکم است و از سوی دیگر پیوندشان با خلق خدا مستحکم.
از این توضیح به خوبی روشن می‌شود که مسأله اخبات و تسلیم و تواضع که از صفات ویژه مؤمنان است تنها جنبه درونی ندارد، بلکه باید آثار آن در همه اعمال ظاهر و آشکار شود. (2)

قربانی برای چیست؟

وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَکُمْ فِیها خَیْرٌ فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْها صَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ


1- 1- تفسیر نمونه، ج 14، ص 104.
2- 2. در زمینه انگیزه‌های ترس و خوف از خدا در ج 7 ص 86 تفسیر نمونه ذیل آیه 2 سوره انفال مشروحاً بحث کرده‌ایم.

ص: 228
کَذلِکَ سَخَّرْناها لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (36) لَنْ یَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ کَذلِکَ سَخَّرَها لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلی ما هَداکُمْ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ (37) إِنَّ اللَّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ (38)
(1)
36- و شترهای چاق و فربه را برای شما از شعایر الهی قرار دادیم، در آنها برای شما خیر و برکت است، نام خداوند را (هنگام قربانی کردن آنها) در حالی که به صف ایستاده‌اند ببرید، هنگامی که پهلویشان آرام گرفت (و جان دادند) از گوشت آنها بخورید و مستمندان قانع و فقیران معترض را نیز از آن اطعام کنید، اینگونه ما آنها را مسخرتان ساختیم تا شکر خداوند را به جا آورید.
37- هرگز نه گوشت‌ها و نه خون‌های آنها به خداوند نمی‌رسد، آنچه به او می‌رسد تقوا و پرهیزگاری شماست!، اینگونه خداوند آنها را مسخر شما ساخته، تا او را به خاطر هدایتتان بزرگ بشمرید و بشارت ده نیکوکاران را.
38- خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند دفاع می‌کند، خداوند هیچ خیانتکار کفران کننده‌ای را دوست ندارد.
باز در آیات مورد بحث سخن از مراسم حج و شعایر الهی و مسأله قربانی است، نخست می‌گوید: «شترهای چاق و فربه را برای شما از شعایر الهی قرار دادیم»؛ وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ....
آنها از یک سو به شما تعلق دارند، و از سوی دیگر از شعایر و نشانه‌های خداوند در این عبادت بزرگ هستند، چرا که قربانی حج یکی از مظاهر روشن این عبادت است که به فلسفه آن پیشتر اشاره کرده‌ایم.
«بدن» (بر وزن قدس) جمع «بدنة» (بر وزن عجله) به معنی شتر بزرگ و چاق و گوشت دار است و از آنجا که چنین حیوانی برای مراسم قربانی و اطعام فقرا و نیازمندان مناسب‌تر است، مخصوصا روی آن تکیه شده است، و گرنه می‌دانیم چاق بودن حیوان قربانی از شرایط الزامی نیست. همین مقدار کافی است که لاغر نبوده باشد.


1- 1. حج.

ص: 229
سپس اضافه می‌کند: «برای شما در چنین حیواناتی خیر و برکت است»؛ ... لَکُمْ فِیها خَیْرٌ ....
از یک سو از گوشت آنها استفاده می‌کنید و دیگران را اطعام می‌نمایید و از سوی دیگر به خاطر این ایثار و گذشت و عبادت پروردگار از نتایج معنوی آن بهره‌مند خواهید شد و به پیشگاه او تقرب می‌جویید.
سپس کیفیت قربانی کردن را در یک جمله کوتاه چنین بیان می‌کند: «نام خداوند را به هنگام قربانی کردن آنها در حالی که به صف ایستاده‌اند ببرید»؛ فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْها صَوافَّ.
بدون شک ذکر نام خداوند به هنگام ذبح حیوانات یا نحر کردن شتر کیفیت خاصی ندارد و هرگونه نام خداوند را ببرند کافی است. چنانکه ظاهر آیه همان است، ولی در بعضی از روایات ذکر مخصوصی ذکر شده که در واقع بیان فرد کامل است. مفسران از ابن عباس آن را نقل کرده‌اند: «اللَّهُ أَکْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُمَّ مِنْکَ وَ لَکَ».
(1)
اما در روایتی از امام صادق علیه السلام جمله‌های رساتری نقل شده است فرمود: هنگامی که قربانی را خریدی، آن را رو به قبله کن و به هنگام ذبح یا نحر بگو «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَالسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مَا أَنَا مِنَ‌الْمُشْرِکِینَ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ لا شَرِیکَ لَهُ وَ بِذَلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ اللَّهُمَّ مِنْکَ وَ لَکَ بِسْمِ اللَّهِ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنِّی». (2)
واژه «صواف» جمع «صافه» به معنی صف کشیده است و به طوری که در روایات وارد شده، منظور این است که دو دست شتر قربانی را از مچ تا زانو در حالی که ایستاده باشد با هم ببندند، تا به هنگام نحر زیاد تکان به خود ندهد و فرار نکند.
طبیعی است هنگامی که مقداری خون از تن او می‌رود، دست‌هایش سست می‌شود و به روی زمین می‌خوابد و لذا در ذیل آیه می‌فرماید: «هنگامی که پهلوی آن آرام گرفت (کنایه از جان‌دادن است) از آن بخورید و فقیر قانع وسائل معترض را نیز اطعام


1- 1- مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث و «روح المعانی» ذیل همین آیه با اندک تفاوت.
2- 2- الکافی، ج 4، ص 498؛ وسائل الشیعه، ج 10، ص 138.

ص: 230
کنید»؛ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ ....
فرق میان «قانِع» و «مُعْتَرّ» این است که قانع به کسی می‌گویند که اگر چیزی به او بدهند قناعت می‌کند و راضی و خشنود می‌شود و اعتراض و ایراد و خشمی ندارد، اما معتر کسی است که به سراغ تو می‌آید و سؤال و تقاضا می‌کند و ای بسا به آنچه می‌دهی راضی نشود و اعتراض کند.
«قانع» از ماده قناعت و «معتر» از ماده عر (بر وزن شر و بر وزن حر) در اصل به معنی بیماری «جَرَبْ» است که عارض بر پوست بدن انسان می‌شود.
سپس به سؤال کننده‌ای که به سراغ انسان می‌آید و تقاضای کمک می‌کند (و ای بسا زبان به اعتراض می‌گشاید) معتر گفته شده است.
مقدم داشتن قانع بر معتر، نشانه این است که آن دسته از محرومانی که عفیف النفس و خویشتنداراند باید بیشتر مورد توجه قرار گیرند.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله: فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ .... فَکُلُوا مِنْها؛ «از آن بخورید.» ظاهر در این است که واجب است حجاج چیزی از قربانی خود را نیز بخورند و شاید این برای رعایت مساوات میان آنها و مستمندان است.
بالاخره آیه را چنین پایان می‌دهد: «اینگونه ما آنها را مسخر شما ساختیم تا شکر خداوند را به جا آورید»؛ کَذلِکَ سَخَّرْناها لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
راستی این عجیب است حیوانی با آن بزرگی و قدرت و زور آنچنان تسلیم است که اجازه می‌دهد کودکی پاهای او را محکم ببندد و او را نحر کند (طریقه نحر کردن این است که کاردی در گودی گردن او فرو می‌برند خونریزی شروع می‌شود و حیوان به زودی جان می‌دهد).
گاهی خداوند برای نشان دادن اهمیت این تسخیر، فرمان اطاعت و تسلیم را از این حیوانات بر می‌دارد و دیده‌ایم یک شتر خشمگین و عصبانی که در حال عادی کودک خردسال مهار او را می‌کشید، تبدیل به موجود خطرناکی می‌شود که چندین انسان نیرومند از عهده او بر نمی‌آیند.
آیه بعد در واقع پاسخی است به این سؤال که خدا چه نیازی به قربانی دارد؟ اصولا
ص: 231
فلسفه قربانی کردن چیست؟ مگر این کار نفعی به حال خداوند دارد می‌فرماید: «گوشتها و خون‌های این قربانیان هرگز به خدا نمی‌رسد»؛ لَنْ یَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها ....
اصولا خداوند نیازی به گوشت قربانی ندارد، او نه جسم است و نه نیازمند، او وجودی کامل و بی انتها از هر جهت است.
«بلکه آنچه به خداوند می‌رسد، تقوا و پرهیزگاری و پاکی اعمال شما بندگان است»؛ وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ ....
به تعبیر دیگر هدف آن است که شما با پیمودن مدارج تقوا در مسیر یک انسان کامل قرار گیرید و روز به روز به خداوند نزدیکتر شوید، همه عبادات کلاس‌های تربیت است برای شما انسان‌ها، قربانی، درس ایثار و فداکاری و گذشت و آمادگی برای شهادت در راه خداوند، و درس کمک به نیازمندان و مستمندان به شما می‌آموزد.
این تعبیر که خون آنها نیز به خداوند نمی‌رسد، با اینکه خون قابل استفاده نیست، ظاهراً اشاره‌به اعمال‌زشت اعراب‌جاهلی است‌که هرگاه حیوانی را قربانی می‌کردند، خون آن را بر سر بت‌ها و گاه بر در و دیوار کعبه می‌پاشیدند و بعضی از مسلمانان نا آگاه، بی‌میل نبودند که در این برنامه خرافی از آنها تبعیت کنند. آیه فوق نازل شد و آنها را نهی کرد.
(1)
متاسفانه هنوز این رسم جاهلی در بعضی از مناطق وجود دارد که هر گاه به‌خاطر ساختن خانه‌ای قربانی می‌کنند، خون آن را بر سقف و دیوار آن خانه می‌پاشند و حتی در ساختمان بعضی از مساجد نیز این عمل زشت و خرافی را که مایه آلودگی مسجد است، انجام می‌دهند که باید مسلمانان بیدار شدیدا با آن مبارزه کنند.
سپس بار دیگر به نعمت تسخیر حیوانات اشاره کرده می‌گوید: «این‌گونه خداوند چارپایان را مسخر شما کرد، تا خداوند را به خاطر اینکه شما را هدایت کرده بزرگ بشمرید و تکبیر گویید»؛ ... کَذلِکَ سَخَّرَها لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلی ما هَداکُمْ ....
هدف نهایی این است که به عظمت خداوند آشنا شوید، همان خدایی که شما را در مسیر تشریع و تکوین، هدایت کرده است، از یک سو مناسک حج و آیین اطاعت و بندگی را به شما آموخت و از سوی دیگر این حیوانات بزرگ و نیرومند را مطیع فرمان شما ساخت، تا از آنها در راه اطاعت خداوند، قربانی کردن، نیکی به نیازمندان و همچنین


1- 1- کنز العرفان، ج 1، ص 314.

ص: 232
تامین زندگی خود استفاده کنید. لذا در پایان آیه می‌گوید: «بشارت ده نیکوکاران را»؛ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ.
آنها که از این نعمت‌های الهی در طریق اطاعت او بهره می‌گیرند و وظایف خود را به نیکوترین وجه انجام می‌دهند و مخصوصا از انفاق در راه خدا کوتاهی نمی‌کنند.
این نیکوکاران نه تنها به دیگران نیکی می‌کنند که نسبت به خویشتن هم بهترین خدمت را انجام می‌دهند.
و چون مقاومت در برابر خرافات مشرکان که در آیات قبل به آن اشاره شد، ممکن است آتش خشم این گروه متعصب و لجوج را برانگیزد و سبب درگیری‌های کوچک و بزرگ شود، خداوند در آخرین آیه مورد بحث، مؤمنان را به کمک خود دلگرم ساخته می‌گوید: «خداوند از کسانی که ایمان آورده‌اند دفاع می‌کند»؛ إِنَّ اللَّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا ....
بگذار طوایف و قبایل عرب و یهود و نصارا و مشرکان شبه جزیره، دست به دست هم بدهند تا مؤمنان را تحت فشار قرار داده و به گمان خود نابود کنند، ولی خداوند وعده دفاع از آنها را داده است وعده بقای اسلام تا دامنه قیامت!
این وعده الهی مخصوص مؤمنان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر مشرکان نبود، حکمی است جاری و ساری در تمام اعصار و قرون، مهم آن است که ما مصداق: ... الَّذِینَ آمَنُوا ... باشیم که دفاع الهی به دنبال آن حتمی است و تخلف ناپذیر، آری خداوند از مؤمنان دفاع می‌کند.
در پایان آیه، موضع مشرکان و هم مسلکان آنها را در پیشگاه خداوند با این عبارت روشن می‌سازد: «خداوند هیچ خیانتکار کفران کننده‌ای را دوست ندارد!»؛ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ.
همان‌ها که برای خداوند شریک قرار دادند و حتی به هنگام گفتن لبیک تصریح به نام بت‌ها نمودند و به این ترتیب خیانتشان مسجل است، همچنین با بردن نام بت‌ها بر قربانی‌ها و فراموش کردن نام خداوند کفران نعمت‌های الهی نمودند، با این حال چگونه ممکن است خداوند این خائنان کفران کننده را دوست دارد؟
(1)

تکلیف گوشت‌های قربانی در عصر ما



1- 1- تفسیر نمونه، ج 14، ص 111.

ص: 233
از آیات فوق به خوبی این معنی استفاده می‌شود که هدف از قربانی کردن، علاوه بر جنبه‌های معنوی و روحانی و تقرب به درگاه خداوند، این است که گوشت آن به مصرف‌های لازم برسد. هم قربانی کننده از آن استفاده کند و هم قسمتی را به فقیران نیازمند برساند.
از سوی دیگر تحریم اسراف در اسلام، چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد، چرا که قرآن و روایات اسلامی و دلیل عقل آن را اثبات کرده است.
از مجموع این سخن چنین نتیجه می‌گیریم که مسلمانان مجاز نیستند گوشت‌های قربانی را در سرزمین منی بر روی زمین بیندازند تا گندیده شود و یا در زیر خاک‌ها مدفون کنند و وجوب قربانی برای حجاج دلیل بر چنین عملی نمی‌تواند باشد، بلکه اگر نیازمندانی در آن روز و در آن سرزمین پیدا نشوند، باید آن را به مناطق دیگر حمل کنند و به مصرف برسانند و این مقتضای جمع میان ادله است.
اگر در روایات اسلامی می‌خوانیم که بیرون بردن گوشت قربانی از سرزمین منی یا از حرم مکه ممنوع است، این مربوط به زمان‌هایی بوده که مصرف کننده در آنجا به قدر کافی وجود داشته است.
لذا در روایت صحیح که در منابع معتبر از امام صادق علیه السلام نقل شده چنین می‌خوانیم:
یکی از یاران امام علیه السلام از همین موضوع سؤال کرد، امام علیه السلام فرمود:
«کُنَّا نَقُولُ لا یُخْرَجْ مِنْهَا شَیْ‌ءٌ لِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَیْهِ فَأَمَّا الْیَوْمَ فَقَدْ کَثُرَ النَّاسُ فَلا بَأْسَ بِإِخْرَاجِهِ»؛ «ما پیشتر دستور می‌دادیم که چیزی از آن را از سرزمین منی بیرون نبرند، چرا که مردم به آن نیاز داشتند، اما امروز چون مردم (و قربانیان آنها) فزونی یافته‌اند، بیرون بردن آنها بی مانع است.»
(1) و (2)

سعی بین صفا و مروه‌



1- 1- وسائل الشیعه، ج 10، ص 150، ابواب الذبح، باب 42.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 14، ص 84.

ص: 234
إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاکِرٌ عَلِیمٌ (158)
(1)
158- صفا و مروه از شعائر و نشانه‌های خدا است، بنا بر این کسانی که حج خانه خدا و یا عمره انجام می‌دهند مانعی ندارد بر آن دو طواف کنند (و سعی صفا و مروه انجام دهند، هرگز اعمال بی‌رویه مشرکان که بت‌هایی بر این دو کوه نصب کرده بودند، از موقعیت این دو مکان مقدس نمی‌کاهد) و کسانی که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کنند، خداوند در برابر عمل آنها شکرگزار و از افعال آنها آگاه است.

شأن نزول:

پیش از ظهور اسلام و همچنین مقارن آن، مشرکان و بت پرستان برای انجام مناسک حج به مکه می‌آمدند و مراسم حج را که اصل آن از ابراهیم علیه السلام بود ولی با مقدار زیادی از خرافات و شرک آمیخته بودند، انجام می‌دادند که از جمله وقوف به عرفات، قربانی، طواف، سعی صفا و مروه بود، البته این اعمال با وضع خاصی صورت می‌گرفت.
اسلام با اصلاح و تصفیه‌ای که در این برنامه به عمل آورد، اصل این عبادت بزرگ


1- 1. بقره.

ص: 235
و مراسم صحیح و خالص از شرک آن را امضا نمود و بر روی خرافات خط بطلان کشید.
از جمله اعمال و مناسکی که انجام می‌شد، سعی یعنی حرکت میان دو کوه معروف صفا و مروه بود.
در بسیاری از روایات که از طرق شیعه و اهل تسنن آمده، چنین می‌خوانیم که در عصر جاهلیت، مشرکان در بالای کوه صفا بتی نصب کرده بودند بنام «اساف» و بر کوه مروه بت دیگر بنام «نائله» و به هنگام سعی از این دو کوه بالا می‌رفتند و آن دو بت را به عنوان تبرک با دست خود مسح می‌کردند، مسلمانان به خاطر این موضوع از سعی میان صفا و مروه کراهت داشتند و فکر می‌کردند در این شرایط سعی صفا و مروه کار صحیحی نیست.
آیه فوق نازل شد و به آنها اعلام داشت که صفا و مروه از شعایر خداوند است. اگر مردم نادان آنها را آلوده کرده‌اند، دلیل بر این نیست که مسلمانان فریضه سعی را ترک کنند.
ضمناً در اینکه آیه شریفه در چه موقع نازل شد، گفتگو است، طبق پاره‌ای از روایات به هنگام عمرة القضا (در سال هفتم هجری) بوده است و یکی از شرائط پیامبر صلی الله علیه و آله با مشرکان در این سفر این بود که آن دو بت را از صفا و مروه بردارند، آنها نیز به این شرط عمل کردند ولی بعد آنها را به جای خود باز گرداندند! همین عمل سبب شد که بعضی از مسلمانان از سعی صفا و مروه خودداری کنند که آیه شریفه آنها را نهی کرد.
بعضی احتمال داده‌اند که آیه در حَجّةالوداع (آخرین حج پیامبر در سال دهم هجری) نازل شده است، اگر این احتمال را قبول کنیم، مسلما در آن زمان نه تنها در صفا و مروه بتی وجود نداشت، بلکه در محیط مکه نیز از بت اثری نبود، بنا بر این باید قبول کنیم این ناراحتی مسلمانان از سعی میان صفا و مروه، به خاطر همان سابقه تاریخی و وضع گذشته آنها بوده که بت اساف و نائله بر آنها قرار داشت.

اعمال جاهلان نباید مانع کار مثبت گردد

این آیه با توجه به شرایط خاص روانی که در شان نزول گفته شد، نخست به مسلمانان خبر می‌دهد که «صفا و مروه از شعایر و نشانه‌های خدا است»؛ إِنَّ الصَّفا

ص: 236
وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ ....
از این مقدمه چنین نتیجه‌گیری می‌کند: «کسی که حج خانه خدا یا عمره را به جا آورد، گناهی بر او نیست که به این دو طواف کند»؛ ... فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما ....
هرگز نباید اعمال بی‌رویه مشرکان که این شعایر الهی را با بت‌ها آلوده کرده بودند، از اهمیت این دو مکان مقدس بکاهد.
در پایان آیه می‌فرماید: «کسانی که کار نیک به عنوان اطاعت خدا انجام دهند، خداوند شاکر و علیم است»؛ ... وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاکِرٌ عَلِیمٌ.
در برابر اطاعت و انجام کار نیک به وسیله پاداش نیک از اعمال بندگان تشکر می‌کند و از نیت‌های آنها به خوبی آگاه است، می‌داند چه کسانی به بت‌ها علاقمندند و چه کسانی از آن بیزارند.

نکته‌ها

1- صفا و مروه‌

صفا و مروه نام دو کوه کوچک در مکه است که امروز بر اثر توسعه مسجدالحرام، در ضلع شرقی مسجد در سمتی که حجر الاسود و مقام حضرت ابراهیم علیه السلام قرار دارد، قرار گرفته است.
این دو کوه کوچک به فاصله تقریبا 420 متر در برابر یکدیگر قرار دارند و اکنون این فاصله به صورت سالن عظیم سرپوشیده‌ای درآمده که حجاج در زیر سقف آن به سعی می‌پردازند.
دو لفظ صفا و مروه گرچه فعلا نام این دو کوه است (و به اصطلاح علم می‌باشد) اما در لغت صفا به معنی سنگ محکم و صافی است که با خاک و شن آمیخته نباشد و مروه به معنی سنگ محکم و خشن است.
شعایر جمع شعیره به معنی علامت است و شعایراللَّه علامت‌هایی است که انسان را به یاد خدا می‌اندازد و خاطره‌ای از خاطرات مقدس را در نظرها تجدید می‌کند.
اعتمر از ماده عمره در اصل به معنی قسمت‌های اضافی است که به ساختمان ملحق

ص: 237
می‌کنند و باعث تکامل آن می‌شود، اما در اصطلاح شرع به اعمال مخصوصی گفته می‌شود که بر مراسم حج افزوده می‌شود (و گاهی نیز به طور جداگانه تحت نام عمره مفرده انجام می‌گیرد) البته عمره از جهات زیادی با حج شباهت دارد و تفاوت آن نیز کم نیست.

2- قسمتی از اسرار سعی صفا و مروه‌

درست است که خواندن و شنیدن تاریخ زندگی مردان بزرگ انسان را به سوی خط آنها سوق می‌دهد، ولی راه صحیح‌تر و عمیق‌تری نیز وجود دارد و آن مشاهده صحنه‌هایی است که مردان خدا در آنجا به مبارزه برخاسته‌اند و دیدن مراکزی است که وقایع اصلی در آنجا اتفاق افتاده است.
این در واقع تاریخ زنده و جاندار محسوب می‌شود، نه مانند کتب تاریخ که خاموش و بی‌جان است، در این‌گونه مراکز، انسان با برداشتن فاصله‌های زمانی و با توجه به حضور در مکان اصلی، خود را در متن حادثه احساس می‌کند و گویا با چشم خود همه چیز را می‌بیند.
اثر تربیتی این موضوع هرگز قابل مقایسه با اثرات تربیتی سخنرانی و مطالعه کتب و مانند اینها نیست، اینجا سخن از احساس است نه ادراک، تصدیق است نه تصور، و عینیت است نه ذهنیت.
از طرفی می‌دانیم در میان پیامبران بزرگ، کمتر کسی همچون ابراهیم علیه السلام در صحنه‌های گوناگون مبارزه و در برابر آزمایش سخت قرار گرفته است تا آنجا که قرآن در باره او می‌گوید: إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ این آزمایش‌های آشکار و بزرگی است» (منافات- 106).
همین مجاهده‌ها، مبارزه‌ها و آزمایش‌های سخت و سنگین بود که ابراهیم علیه السلام را آنچنان پرورش داد که تاج افتخار امامت بر سر او گذاردند.
مراسم حج در حقیقت یک دوره کامل از صحنه‌های مبارزات ابراهیم علیه السلام و منزلگاه‌های توحید و بندگی و فداکاری اخلاص را در خاطره‌ها مجسم می‌سازد.
اگر مسلمانان به هنگام انجام این مناسک به روح و اسرار آن واقف باشند و به

ص: 238
جنبه‌های مختلف سمبولیک آن بیندیشند، یک کلاس بزرگ تربیتی و یک دوره کامل خداشناسی و پیامبرشناسی و انسان‌شناسی است. با توجه به این مقدمه به جریان ابراهیم علیه السلام و جنبه‌ی تاریخی صفا و مروه باز می‌گردیم.
با اینکه ابراهیم علیه السلام به سن پیری رسیده بود ولی فرزندی نداشت، از خداوند درخواست اولاد نمود، در همان سن پیری از کنیزش هاجر فرزندی به او عطا شد که نام وی را اسماعیل گذارد.
همسر اول او ساره، نتوانست تحمل کند که ابراهیم علیه السلام از غیر او فرزند داشته باشد.
خداوند به ابراهیم علیه السلام دستور داد تا مادر و فرزند را به مکه که در آن زمان بیابانی بی آب و علف بود ببرد و سکنی دهد.
ابراهیم علیه السلام فرمان خداوند را امتثال کرد و آنها را به سرزمین مکه که در آن روز، سرزمین خشک و بی آب و علفی بود و حتی پرنده‌ای در آنجا پر نمی‌زد برد، همین که خواست تنها از آنجا برگردد، همسرش شروع به گریه کرد که یک زن و یک کودک شیرخوار در این بیابان بی آب و گیاه چه کند؟ اشک‌های سوزان او که با اشک کودک شیرخوار آمیخته می‌شد، قلب ابراهیم علیه السلام را تکان داد، دست به دعا برداشت و گفت:
خداوندا! من به خاطر فرمان تو همسر و کودکم را در این بیابان سوزان و بدون آب و گیاه تنها می‌گذارم، تا نام تو بلند و خانه‌ی تو آباد گردد. این را گفت و با آنها در میان اندوه و عشقی عمیق وداع گفت.
طولی نکشید که غذا و آب ذخیره مادر تمام شد و شیر در پستان او خشکید، بی‌تابی کودک شیرخوار و نگاه‌های تضرع آمیز او مادر را آنچنان مضطرب ساخت که تشنگی خود را فراموش کرد و برای به دست آوردن آب به تلاش و کوشش برخاست، نخست به کنار کوه صفا آمد، اثری از آب در آنجا ندید، سرابی از طرف کوه مروه نظر او را جلب کرد و به گمان آب به سوی آن شتافت و در آنجا نیز خبری از آب نبود، از آنجا همین را بر کوه صفا دید و به سوی آن باز گشت و هفت بار این تلاش و کوشش برای ادامه‌ی حیات و مبارزه با مرگ تکرار شد، در آخرین لحظات که طفل شیر خوار شاید آخرین دقایق عمرش را طی می‌کرد، از نزدیک پای او- با نهایت تعجب- چشمه زمزم جوشیدن گرفت مادر و کودک از آن نوشیدند و از مرگ حتمی نجات یافتند.
ص: 239
از آنجا که آب رمز حیات است، پرندگان از هر سو به سمت چشمه آمدند و قافله‌ها با مشاهده پرواز پرندگان، مسیر خود را به سوی آن نقطه تغییر دادند و سرانجام، از برکت فداکاری یک خانواده به ظاهر کوچک، مرکزی بزرگ و با عظمت به وجود آمد.
امروز در کنار خانه خدا حریمی برای هاجر و فرزندش اسماعیل باز شده (به نام حجر اسماعیل) که هر سال صدها هزار نفر از اطراف عالم به سراغ آن آمده و موظف‌اند در طواف خانه خدا، آن حریم را که مدفن آن زن و فرزند است همچون جزئی از کعبه قرار دهند.
کوه صفا و مروه به ما درسی می‌دهد که برای احیای نام حق و به دست آوردن عظمت آیین او همه حتی کودک شیرخوار باید تا پای جان بایستند.
سعی صفا و مروه به ما می‌آموزد در نومیدی‌ها بسی امیدها است، هاجر مادر اسماعیل در جایی که آبی به چشم نمی‌خورد، تلاش کرد خداوند هم از راهی‌که تصور نمی‌کرد او را سیراب نمود.
سعی صفا و مروه به ما می‌گوید روزگاری بر سر آنها بت‌هایی نصب بود، اما امروز در اثر فعالیت‌های پی‌گیر پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله شب و روز در دامنه‌اش بانگ «لا الهَ الَّا اللَّهُ» طنین‌انداز است.
کوه صفا حق دارد بخود ببالد و بگوید من اولین پایگاه تبلیغات پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله بودم، هنگامی که شهر مکه در ظلمت شرک فرو رفته بود، آفتاب هدایت از من طلوع کرد، شما که امروز سعی صفا و مروه می‌کنید به خاطر داشته باشید که اگر امروز هزاران نفر در کنار این کوه دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله را اجابت کرده‌اند روزگاری بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در بالای این کوه مردم را به خدا دعوت می‌کرد، کسی او را اجابت نمی‌نمود، شما نیز در راه حق گامی بردارید و اگر از کسانی که امید استقبال دارید جوابی نیافتید، مایوس نشوید و به کار خود همچنان ادامه دهید.
سعی صفا و مروه به ما می‌گوید: قدر این آیین و مرکز توحید را بدانید. افرادی خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا این مرکز توحید را امروز برای شما حفظ کردند.
به همین دلیل خداوند بر هر فردی از زایران خانه‌اش واجب کرده با لباس و وضع مخصوص و عاری از هرگونه امتیاز و تشخص هفت مرتبه برای تجدید آن خاطره‌ها بین
ص: 240
این دو کوه را بپیماید.
کسانی که در اثر کبر و غرور حاضر نبودند حتی در معابر عمومی قدم بر دارند و ممکن نبود در خیابان‌ها به سرعت راه بروند، در آنجا باید به خاطر امتثال فرمان خداوند گاهی آهسته و زمانی هروله کنان با سرعت پیش بروند و بنا به روایات متعدد، اینجا مکانی است که دستوراتش برای بیدار کردن متکبران است!
به هر حال بعد از آنکه فرمود صفا و مروه دو نشانه بزرگ و مرکز بندگی مردم و از شعایر الهی است، اضافه می‌کند هر کس حج خانه خدا می‌کند یا عمره انجام دهد باکی بر او نیست بین این دو کوه طواف کند، منظور از کلمه طواف در اینجا سعی است و این با معنی لغوی طواف مخالفتی ندارد؛ زیرا هر حرکتی که انسان در پایان به جای اول باز گردد، به آن طواف گفته می‌شود خواه حرکت دورانی باشد یا نه.

3- پاسخ به یک سؤال‌

در اینجا سؤالی پیش می‌آید: از نظر فقه اسلام سعی میان دو کوه صفا و مروه واجب است خواه در اعمال حج باشد یا عمره، در صورتی که ظاهر از لفظ (لا جناح) آن است که سعی بین صفا و مروه بی‌مانع است، اما دلالت بر وجوب ندارد.
پاسخ این سؤال را از روایاتی که در شان نزول بیان شد به روشنی در می‌یابیم، چه اینکه مسلمانان گمان می‌کردند که با آن سابقه‌ای که این دو کوه داشته و زمانی جایگاه بت اساف و نائله بوده و کفار در سعی خود آنها را مسح می‌کردند، دیگر سزاوار نیست که مسلمانان میان آن دو سعی کنند.
این آیه به آنها می‌فرماید: باکی نیست که شما سعی کنید چون این دو کوه از شعایر خدا است و به عبارت روشن‌تر تعبیر به لا جناح
(1) برای بر طرف کردن آن کراهت بکار برده شده است.
علاوه‌براین درقرآن‌کریم دستورات واجب دیگری با این تعبیر ومانند آن بیان شده


1- 1- «جناح» در اصل به معنای تمایل به یک سمت است و از آنجا که گناه انسان را از حق متمایل و منحرف‌می‌کند به آن جناح گفته می‌شود.

ص: 241
است. مثلا در باره نماز مسافر می‌خوانیم وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی اْلأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ ...؛
(1)
«اگر مسافر بودید مانعی ندارد که نماز را شکسته بجا آورید»
با اینکه می‌دانیم نماز قصر بر مسافر واجب است نه اینکه فقط بی‌مانع باشد، به طور کلی کلمه لا جناح در مواردی گفته می‌شود که سابقه ذهنی شنونده نسبت به آن چیز آمیخته با احساس نگرانی و منفی است.
امام باقر علیه السلام نیز در حدیثی که در کتاب من لا یحضره‌الفقیه از آن حضرت نقل شده به همین روش اشاره می‌فرماید.

4- تطوع چیست؟

تطوع در لغت به معنی قبول طاعت و پذیرفتن دستور است و در عرف فقها، معمولا به اعمال مستحب گفته می‌شود، به‌همین جهت غالب مفسران این جمله را اشاره به انجام حج و عمره و یا طواف مستحبی و یا هر نوع عمل نیک مستحب دانسته‌اند؛ یعنی هر کس عمل نیکی انجام دهد و فرمان خداوند را در مورد آن امتثال کند، خداوند از کار او آگاه و در برابر آن پاداش لازم خواهد داد.
ولی احتمال می‌رود که این جمله تکمیل و تأکید جمله‌های قبل باشد و منظور از تطوع، پذیرفتن طاعت در آنجا که بر انسان مشکل است، باشد.
بنا بر این معنی جمله چنین می‌شود، کسانی که سعی صفا و مروه را با تمام زحمتی که دارد انجام دهند و بر خلاف میل باطنی که از اعمال اعراب جاهلیت سرچشمه می‌گیرد، حج خود را با آن تکمیل نمایند، خداوند پاداش لازم به آنها خواهد داد.

5- شکرگزاری خداوند

ضمناً باید توجه داشت که تعبیر به شاکر در مورد پروردگار تعبیر لطیفی است که از نهایت احترام خداوند به اعمال نیک انسان‌ها حکایت می‌کند جایی که او در برابر اعمال بندگان شکرگزار باشد، تکلیف آنها در برابر یکدیگر و در برابر خداوند معلوم است. (2)

«حج و یاد خدا»



1- 1. نساء: 101.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 1، ص 545.

ص: 242
فَإِذا قَضَیْتُمْ مَناسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللَّهَ کَذِکْرِکُمْ آباءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (200) وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (201) أُولئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمَّا کَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ (202)
(1)
200- و هنگامی که مناسک (حج) خود را انجام دادید، خدا را یاد کنید، همانند یادآوری از پدرانتان (آن‌گونه که رسم آن زمان بود) بلکه از آن هم بیشتر! (در این مراسم، مردم دو گروه‌اند) بعضی از مردم می‌گویند: خداوندا! به ما در دنیا (نیکی) عطا کن! ولی در آخرت، بهره‌ای ندارند.
201- و بعضی می‌گویند: پروردگارا! به ما در دنیا (نیکی) عطا کن! و در آخرت نیز (نیکی) مرحمت فرما! و ما را از عذاب آتش نگاه‌دار!
202- آنها از کار (و دعای) خود، نصیب و بهره‌ای دارند، و خداوند، سریع الحساب است.

شأن نزول:



1- 1. بقره.

ص: 243
در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم که در ایام جاهلیت، هنگامی که از مراسم حج فارغ می‌شدند، در آنجا اجتماع می‌کردند و افتخارات نیاکان خود را بر می‌شمردند و از ایام گذشته آنها و جود و بخشش فراوانشان یاد می‌کردند. (و افتخارات موهومی برای خود بر می‌شمردند)، آیات فوق نازل شد و به آنها دستور داد که به جای این کار (نادرست) ذکر خدا گویند و از نعمتهای بی دریغ خداوند و مواهب او یاد کنند و با همان شور و سوز مخصوصی که در افتخار و مباهات به پدران خود در جاهلیت داشتند، نعم الهی را یاد کنند بلکه بیشتر و برتر.
(1)
همین معنی یا شبیه آن را سایر مفسران از ابن عباس یا غیر او نقل کرده‌اند که اهل جاهلیت بعد از حج، مجالسی تشکیل می‌دادند برای تفاخر به پدران و شرح امتیازات آنها و یا در بازارهایی همچون بازار عکاظ، ذی المجاز، مجنه که تنها جای داد و ستد نبود بلکه مرکز ذکر افتخارات (موهوم) نیاکان بود، جمع می‌شدند و به این کار می‌پرداختند. (2)
این آیات همچنان ادامه بحث‌های مربوط به حج است، گر چه اعراب جاهلیت مراسم حج را با واسطه‌های متعددی از ابراهیم خلیل علیه السلام گرفته بودند ولی آن چنان با خرافات آمیخته شده بود که این عبادت بزرگ و انسان‌ساز را که نقطه عطفی در زندگی زوار خانه خدا و موجب تولد ثانوی آنها است، از صورت اصلی و فلسفه‌های تربیتی خارج و مسخ کرده و مبدل به وسیله‌ای برای تفرقه و نفاق ساخته بود.
در نخستین آیه قرآن می‌فرماید: «هنگامی که مناسک (حج) خود را انجام دادید ذکر خدا گویید، همانگونه که پدران و نیاکانتان را یاد می‌کردید بلکه از آن بیشتر»؛ فَإِذا قَضَیْتُمْ مَناسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللَّهَ کَذِکْرِکُمْ آباءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً.
عظمت و بزرگی در پرتو ارتباط با خدا است نه مباهات به ارتباط موهوم به نیاکان.


1- 1. مجمع‌البیان، ج 1، ص 297.
2- 2- روح المعانی، ج 2، ص 89، قرطبی، ج 2، ص 803- تفسیر کبیر، ج 5، ص 183، فی ظلال القرآن، ج 1، ص 289- تفسیر برهان، ج 1، ص 203.

ص: 244
منظور از این تعبیر این نیست که هم نیاکان را ذکر کنید و هم خدا را، بلکه اشاره‌ای است به این واقعیت که اگر آنها به خاطر پاره‌ای از مواهب لایق یادآوری هستند، پس چرا به سراغ خداوند نمی‌روید که تمام عالم هستی و تمام نعمت‌های جهان از ناحیه اوست؟
منبع جمیع کمالات و صاحب صفات جلال و جمال و ولی نعمت همگان است.
در اینکه منظور از ذکر خدا در اینجا چیست؟ اقوال زیادی در میان مفسران دیده می‌شود، ولی ظاهر این است که تمام اذکار الهی را بعد از مراسم شامل می‌شود. در واقع باید خداوند را بر تمام نعمت‌هایش مخصوصا نعمت ایمان و هدایت به این مراسم بزرگ شکر گویند و آثار تربیتی حج را با یاد الهی تکامل بخشند.
در اینجا قرآن مردم را به دو گروه تقسیم می‌کند، می‌فرماید: «گروهی از مردم می‌گویند خداوندا! در دنیا به ما (نیکی) عطا فرما ولی در آخرت بهره‌ای ندارند»؛ فَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ ....
(1)
گروهی دیگر می‌گویند: پروردگارا! به ما در دنیا (نیکی) عطا کن و در آخرت (نیکی) مرحمت فرما و ما را از عذاب آتش نگاهدار»؛ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ.
در حقیقت این قسمت از آیات اشاره به خواسته‌های مردم و اهداف آنها در این عبادت بزرگ است. بعضی جز به مواهب مادی دنیا نظر ندارند و چیزی غیر از آن از خدا نمی‌خواهند، بدیهی است آنها در آخرت از همه چیز بی بهره‌اند.
ولی گروهی هم مواهب مادی دنیا را می‌خواهند و هم مواهب معنوی را، بلکه زندگی دنیا را نیز به عنوان مقدمه تکامل معنوی می‌طلبند و این است منطق اسلام که هم نظر به جسم و ماده دارد و هم جان و معنا و اولی را زمینه‌ساز دومی می‌شمرد و هرگز با انسان‌های یک بعدی؛ یعنی آنها که در مادیات غوطه‌ورند و برای آن اصالت قائلند، یا کسانی که به کلی از زندگانی دنیا بیگانه‌اند سازگار نیست.
در این که منظور از حسنة در این آیه چیست؟ تفسیرهای مختلفی برای آن ذکر کرده‌اند، در روایتی از امام صادق علیه السلام به معنی وسعت رزق و حسن خلق در دنیا و


1- 1. «خلاق» به گفته راغب، به معنی فضایل اخلاقی است که انسان کسب می‌کند و در اینجا به گفته مرحوم طبرسی، به معنی نصیب و بهره آمده است که نتیجه آن فضایل اخلاقی است.

ص: 245
خشنودی خدا و بهشت در آخرت تفسیر شده است؛ «وَ السَّعَةُ فِی الرِّزْقِ وَ الْمَعَاشِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ فِی الدُّنْیَا وَ رِضْوَانُ اللَّهِ وَ الْجَنَّةُ فِی اْلآخِرَةِ».
(1)
بعضی از مفسران آن را به معنی علم و عبادت در دنیا و بهشت در آخرت، یا مال در دنیا و بهشت در آخرت، یا همسر خوب و صالح در دنیا و بهشت در آخرت دانسته‌اند.
در حدیثی نیز از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «مَنْ أُوتِیَ قَلْباً شاکِراً وَ زَوْجَةً صالِحَةً تَعِینَهُ عَلی أَمْرِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتِهِ فَقَدْ أُوتِیَ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ وَقْیُ عَذابِ النَّارِ»؛ «کسی که خدا به او قلبی شاکر، زبانی مشغول به ذکر حق و همسری با ایمان که او را در امور دنیا و آخرت یاری کند ببخشد، نیکی دنیا و آخرت را به او داده و از عذاب آتش باز داشته شده.» (2)
بدیهی است حسنه به معنی هرگونه خیر و خوبی است و مفهومی وسیع و گسترده دارد که تمام مواهب مادی و معنوی را شامل می‌شود. بنابر این آنچه در روایات فوق یا کلمات مفسران آمده است، بیان مصداق‌های روشن آن است. و مفهوم آیه را محدود نمی‌کند و اینکه بعضی از مفسران تصور کرده‌اند حسنه چون در آیه به صورت مفرد نکره است، هرگونه نیکی را شامل نمی‌شود و لذا در تعیین مصداق آن در میان مفسران گفتگو است، (3) اشتباهی بیش نیست؛ زیرا گاه می‌شود که مفرد نکره نیز معنی جنس می‌بخشد و مورد آیه ظاهراً از این قبیل است و به گفته بعضی از مفسران، افراد با ایمان اصل حسنه را از خدا می‌خواهند، بدون اینکه نوعی از آن را انتخاب کنند و همه را واگذار به مشیت و اراده و انعام الهی می‌نمایند. (4)
در آخرین آیه، اشاره به گروه دوم کرده (همان گروهی که حسنه دنیا و آخرت را از خدا می‌طلبند) می‌فرماید: «آنها نصیب و بهره‌ای از کسب خود دارند و خداوند سریع الحساب است»؛ أُولئِکَ لَهُمْ نَصِیبٌ مِمَّا کَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ.
در حقیقت این آیه نقطه مقابل جمله‌ای است که در آیات قبل درباره گروه اول آمد


1- 1- مجمع البیان، ج 1، ص 297
2- 2- مجمع البیان، ج 1، ص 298
3- 3- تفسیر کبیر، ج 5، ص 189
4- 4- فی ظلال القرآن، ج 1، ص 290

ص: 246
که می‌فرماید: ... وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ؛ «آنها نصیبی در آخرت ندارند.»
بعضی نیز احتمال داده‌اند که به هر دو گروه بازگردد، گروه اول بهره‌ای از متاع دنیا می‌برند و گروه دوم خیر دنیا و آخرت نصیبشان می‌شود. شبیه آنچه در آیات 18 تا 20 سوره اسراء آمده است که می‌فرماید: آن کس که تنها زندگی زودگذر دنیا را می‌طلبد، آن مقدار را که بخواهیم و به هر کس اراده کنیم به او می‌دهیم، سپس دوزخ را برای او قرار خواهیم داد ... و آن کس که سرای آخرت را طلب کند و سعی و کوشش خود را برای آن انجام دهد، در حالی که ایمان داشته باشد، سعی و تلاش او پاداش داده خواهد شد و هر یک از این دو از عطای پروردگارت بهره و کمک می‌گیرد. ولی تفسیر اول با آیات مورد بحث هماهنگ‌تر است.
تعبیر به نصیب گرچه به صورت نکره آمده، ولی قراین گواهی می‌دهد که نکره در اینجا برای بیان عظمت است و تعبیر به «مِمَّا کَسَبُوا»؛ «به خاطر آنچه انجام دادند»، اشاره به کمی این نصیب و بهره نیست؛ زیرا ممکن است من در اینجا ابتداییه باشد نه تبعیضی.
تعبیر به کسب در جمله «مِمَّا کَسَبُوا»، به گفته بسیاری از مفسران به معنی همین دعایی است که درباره خیر دنیا و آخرت می‌کند و انتخاب این تعبیر ممکن است اشاره به نکته لطیفی باشد که دعا کردن خود یکی از بهترین عبادات و اعمال است.
از بررسی ده‌ها آیه، در قرآن مجید که ماده کسب و مشتقاتش در آن به کار رفته به خوبی استفاده می‌شود که این واژه در غیر کارهای جسمی- یعنی اعمال روحی و قلبی- نیز به کار می‌رود، چنانکه در آیه 225 سوره بقره می‌خوانیم: وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ؛ «ولی خداوند به آنچه قلبهای شما کسب کرده است، شما را مؤاخذه می‌کند.»
بنابر این جای تعجب نیست که دعا نوعی کسب و اکتساب باشد، بخصوص که دعای حقیقی تنها با زبان نیست، بلکه با قلب و با تمام وجود انسان است.
جمله ... وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ که در آخرین آیه از آیات فوق آمده است، اشاره به این است که هم خداوند با سرعت به حساب بندگان می‌رسد و هم پاداش‌ها و کیفرهایی را که وعده داده بزودی به آنها می‌دهد، همه اینها نقد است و سریع و نسیه و توأم با تاخیر نیست.
در حدیثی می‌خوانیم: «خداوند حساب تمام خلایق را در یک چشم بر هم زدن
ص: 247
رسیدگی می‌کند»؛ «أَنّ اللَّهَ سُبْحانَهُ یُحاسِبُ الْخَلائِقَ کُلَّهُمْ فِی مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ».
(1)
این به خاطر آن است که علم خداوند همانند مخلوقات نیست، که محدودیت آن سبب شود مطلبی او را از مطلبی دیگر غافل سازد.
از این گذشته محاسبه پروردگار، زمانی لازم ندارد؛ زیرا اعمال ما بر جسم و جان ما، بلکه بر موجودات اطراف ما- زمین و امواج هوا- و اشیاء دیگر، اثر باقی می‌گذارد و از این نظر می‌توان وجود انسان را تشبیه به انواع اتومبیل‌هایی کرد که با داشتن دستگاه کیلومترشمار، همیشه میزان کار کرد خود را در هر لحظه به طور روشن و مشخص نشان می‌دهند، و دیگر نیازی به حساب و کتاب مسافت‌هایی را که اتومبیل در طول عمرش پیموده است نیست (2).

آخرین سخن درباره حج‌



1- 1- بحارالأنوار، ج 7، ص 253؛ مجمع البیان، ج 1، ص 298.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 2، ص 70.

ص: 248
وَ اذْکُرُوا اللَّهَ فِی أَیَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اتَّقی وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (203)
(1)
203- و خدا را در روزهای معینی یاد کنید! (روزهای 11 و 12 و 13 ماه ذی‌الحجه) و هر کس شتاب کند، و (ذکر خدا را) در دو روز انجام دهد، گناهی بر او نیست، و هر که تاخیر کند، (و سه روز انجام دهد نیز) گناهی بر او نیست، برای کسی که تقوا پیشه کند و از خدا بپرهیزید و بدانید شما به سوی او محشور خواهید شد!
این آیه در حقیقت، آخرین آیه‌ای است که در این سوره درباره مراسم حج، سخن می‌گوید و سنت‌های جاهلی را در رابطه با تفاخرهای موهوم نسبت به نیاکان و گذشتگان در هم می‌شکند و به آنها توصیه می‌کند که (بعد از مراسم عید) به یاد خدا باشند. می‌فرماید: خدا را در روزهای معینی یاد کنید وَ اذْکُرُوا اللَّهَ فِی أَیَّامٍ مَعْدُوداتٍ.
با توجه به اینکه این دستور، به قرینه آیات سابق مربوط به پایان مراسم حج است، ناظر به روزهای یازده و دوازده و سیزده ماه خواهد بود که در لسان روایات به عنوان ایام


1- 1. بقره.

ص: 249
تشریق نامیده شده، چنانکه از نامش پیداست ایامی است روشنی بخش که روح و جسم انسان را در پرتو این مراسم، نورانی می‌کند.
در آیه 28 سوره حج، دستور به ذکر نام خدا در ایام معلومات آمد و در اینجا در ایام معدودات، معروف این است که ایام معلومات به معنی ده روز آغاز ذی الحجه و ایام معدودات همان ایام تشریق است که در بالا گفته شد، ولی بعضی از مفسران، احتمالاتی غیر از این داده‌اند که شرح آن در ذیل آیه 28 سوره حج خواهد آمد.
در اینکه منظور از این اذکار چیست؟ در احادیث اسلامی به این صورت تعیین شده که بعد از پانزده نماز که آغازش نماز ظهر روز عید قربان و پایانش نماز روز سیزدهم است، جمله‌های الهام بخش زیر تکرار گردد: «اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْاَنْعَامِ».
(1)
سپس در دنبال این دستور می‌افزاید: «کسانی که تعجیل کنند و (ذکر خدا را) در دو روز انجام دهند، گناهی بر آنان نیست، و کسانی که تاخیر کنند (و سه روز انجام دهند نیز) گناهی بر آنها نیست، برای کسانی که تقوا پیشه کنند»؛ ... فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اتَّقی
این تعبیر در حقیقت، اشاره به نوعی تخییر در ادای ذکر خدا، میان دو روز و سه روز است.
جمله «لِمَنِ اتَّقی ؛ «برای کسانی که تقوا پیشه کرده باشند»، ظاهراً قید است برای مسأله تعجیل در دو روز؛ یعنی قناعت به دو روز مخصوص این‌گونه اشخاص است.
در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده است که منظور از پرهیز در اینجا پرهیز از صید است؛ یعنی کسانی که به هنگام احرام، پرهیز از صید یا از تمام تروک احرام کرده‌اند، می‌توانند بعد از عید قربان، دو روز در منی بمانند و مراسم آن را به جا آورند و یاد خدا کنند و اما کسانی که پرهیز نکرده باشند باید سه روز بمانند و آن مراسم را به جا آورند و ذکر خدا کنند.
بعضی جمله «لا إِثْمَ عَلَیْهِ» را اشاره به نفی هرگونه گناه از زایران خانه خدا می‌دانند؛


1- 1. الکافی، ج 4، ص 516.

ص: 250
یعنی آنها بعد از انجام مناسک حج که پایانش این اذکار است، در صورت ایمان و اخلاص کامل همه آثار گناهان پیشین و رسوبات معاصی از دل و جانشان شسته می‌شود و با روحی پاک از هرگونه آلایش از این مراسم باز می‌گردند.
این سخن گر چه ذاتا صحیح است، اما ظاهراً آیه با معنی اول هماهنگ‌تر است.
در پایان آیه، یک دستور کلی به تقوا داده، می‌فرماید: «تقوای الهی پیشه کنید و بدانید شما به سوی او محشور خواهید شد»؛ ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ.
بنابر یکی از دو تفسیری که در بالا ذکر شد، این جمله می‌تواند اشاره به این باشد که مراسم روحانی حج، گناهان گذشته شما را پاک کرد و همچون فرزندی که از مادر متولد شده است، پاک از این مراسم باز می‌گردید، اما مراقب باشید بعدا خود را آلوده نکنید.
(1)

نکته‌ها

1- ایام معلومات چیست؟

در آیات 28- 26 سوره حج، خداوند دستور می‌دهد در ایام معلومات یاد او کنید و در آیه 203 سوره بقره، همین امر به صورت دیگری آمده است: وَ اذْکُرُوا اللَّهَ فِی أَیَّامٍ مَعْدُوداتٍ؛ «خدا را در ایام معدودی یاد کنید.»
در اینکه ایام معلومات چیست؟ و آیا با ایام معدودات که در سوره بقره آمده یکی است یا متفاوت است؟ میان مفسران گفتگوست و روایات نیز در این زمینه متفاوت است:
گروهی از مفسران، طبق بعضی از روایات اسلامی، معتقدند که منظور از ایام معلومات، ده روز آغاز ذی‌حجه است و ایام معدودات، ایام التشریق یعنی روزهای یازدهم، دوازدهم و سیزدهم ذی‌حجه است، روزهایی که نورانی و روشنی بخش همه دلها است.
در حالی که گروهی دیگر، طبق بعضی دیگر از روایات، گفته‌اند: هر دو اشاره به ایام التشریق است و ایام تشریق را گاهی همان سه روز گرفته‌اند و گاهی روز دهم- یعنی عید قربان- را نیز بر آن افزوده‌اند.


1- 1- تفسیر نمونه، ج 2، ص 71.

ص: 251
جمله ... فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ ...؛ «کسی که در دو روز مراسم ذکر خدا را به جا آورد، گناهی بر او نیست» که در سوره بقره آمده است نشان می‌دهد که ایام تشریق بیش از سه روز نیست؛ زیرا تعجیل در آن، سبب می‌شود که یک روز از آن کاسته و تبدیل به دو روز شود.
ولی با توجه به اینکه در آیات مورد بحث، بعد از ذکر ایام معلومات، مساله قربانی آمده و می‌دانیم قربانی معمولا در روز دهم انجام می‌گیرد، این موضوع تأیید می‌شود که ایام معلومات ده روز آغاز ذی الحجه است که به روز دهم، روز قربانی ختم می‌شود، و به این ترتیب تفسیر اول که دوگانگی مفهوم ایام معلومات با ایام معدودات باشد، تقویت می‌شود.
اما با توجه به وحدت تعبیرهایی که در دو آیه وارد شده، بیشتر این مسأله به ذهن می‌رسد که هر دو اشاره به یک مطلب است، هدف در هر دو، توجه به یاد خداوند و نام خداوند در ایام معینی است که از دهم ذی الحجه شروع می‌شود و به سیزدهم پایان می‌یابد. البته یکی از موارد ذکر نام خدا، ذکر نام او به هنگام قربانی است.
(1)

2- ذکر خداوند در سرزمین منا

در روایات متعددی می‌خوانیم که منظور از ذکر خداوند در این ایام، تکبیر مخصوصی است که بعد از نماز ظهر روز عید قربان گفته می‌شود و تا پانزده نماز ادامه دارد (یعنی بعد از نماز صبح سیزدهم خاتمه می‌یابد) و آن این ذکر است: «اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ، لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا هَدَانَا، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلَی مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِیمَةِ الْاَنْعَامِ». (2) ضمناً در پاره‌ای از روایات تصریح شده است که تکبیر در این پانزده نوبت، مخصوص کسانی است که در سرزمین منا و ایام حج باشند، اما کسانی که در سایر بلادند، این تکبیرات را تنها بعد از ده نماز می‌خوانند (از نماز ظهر روز عید شروع و


1- 1- به این ترتیب تضاد میان دو قول در تفسیر «و یذکر اسم‌اللَّه» که بعضی آن را ذکر نام خدا به‌هنگام قربانی و بعضی مطلق ذکر خدا تفسیر می‌کردند برطرف می‌شود زیرا قول اول مصداق قول دوم خواهد بود.
2- 2- بحارالأنوار، ج 99، ص 306، به نقل از امام موسی‌بن جعفر علیه السلام.

ص: 252
به نماز صبح روز دوازدهم ختم می‌شود).
(1)
قابل توجه اینکه، روایات تکبیر شاهد دیگری است بر اینکه ذکر در آیات فوق، جنبه کلی دارد و مخصوص ذکر خداوند به هنگام قربانی کردن نیست. هر چند این مفهوم کلی، شامل آن مصداق نیز می‌شود.

3- «استلام حجر»

وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ (3) (2)
و سوگند به شاهد و مشهود.
در سومین و چهارمین سوگندهای این سوره خداوند می‌فرماید: و قسم به شاهد و مشهود (و شاهد و مشهود).
در اینکه منظور از شاهد و مشهود چیست؟ تفسیرهای بسیار فراوانی ذکر کرده‌اند که بالغ بر سی تفسیر می‌شود، و مهم‌ترین آنها تفسیرهای زیر است:
1- شاهد شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است چنانکه قرآن می‌گوید: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً؛ (3)
«ای پیغمبر ما تو را شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم.»
و مشهود همان روز قیامت است، چنانکه قرآن می‌گوید: ... ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ ...؛ «روز قیامت روزی است که همه مردم در آن جمع می‌شوند، و روزی است کاملا مشهود و آشکار.» (هود 103).
2- شاهد گواهان عمل انسان‌اند، مانند اعضای پیکر او چنانکه در آیه 24 سوره نور می‌خوانیم: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ؛ «روزی که زبانها و دستها و پاهایشان به اعمالی که انجام داده‌اند گواهی می‌دهد.»
و مشهود انسانها و اعمال آنها هستند.


1- 1- بحارالأنوار، ج 99، ص 307
2- 2. بروج‌
3- 3. احزاب: 45

ص: 253
3- شاهد به معنی روز جمعه است که شاهد اجتماع مسلمین در مراسم بسیار مهم نماز آن روز است.
و مشهود روز عرفه است که زائران بیت‌اللَّه‌الحرام شاهد و ناظر آن روزند، در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام این تفسیر نقل شده است.
4- شاهد روز عید قربان و مشهود روز عرفه (روز ما قبل آن) می‌باشد.
در حدیثی آمده است که مردی وارد مسجد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شد کسی را دید که نشسته و از رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله حدیث نقل می‌کند، می‌گوید: تفسیر این آیه را از او خواستم گفت: آری شاهد روز جمعه و مشهود روز عرفه است، از او گذشتم به دیگری رسیدم که از رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله سخن می‌گوید، تفسیر همین آیه را از او خواستم، گفت: شاهد روز جمعه و مشهود روز عید قربان است، از او نیز گذشتم به نوجوانی رسیدم خوشرو که او نیز از رسول خدا حدیث می‌گفت گفتم: از تفسیر این آیه برایم سخن بگو، گفت: شاهد محمد صلی الله علیه و آله است و مشهود روز قیامت آیا نشنیده‌ای که خداوند می‌فرماید: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً و نیز نشنیده‌ای که می‌گوید: ... ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ ....
من سؤال کردم نخستین نفر که بود گفتند: ابن عباس، دومین نفر را پرسیدم، گفتند:
عبداللَّه‌بن عمر، و از سومین نفر سؤال کردم گفتند: حسن‌بن علی علیهما السلام است!
5- منظور از شاهد شبها و روزها است، و مشهود بنی آدم است که به اعمال او گواهی می‌دهد، همان‌گونه که در دعای امام زین العابدین علیه السلام در دعای صباح و مساء می‌خوانیم: «وَ هَذَا یَوْمٌ حَادِثٌ جَدِیدٌ، وَ هُوَ عَلَیْنَا شَاهِدٌ عَتِیدٌ، إِنْ أَحْسَنَّا وَدَّعَنَا بِحَمْدٍ، وَ إِنْ أَسَأْنَا فَارَقَنَا بِذَمٍّ»؛ این روز تازه‌ای است که شاهد آماده بر اعمال ما است، اگر نیکی کنیم با حمد و سپاس ما را وداع می‌گوید، و اگر بد کنیم با نکوهش و مذمت از ما جدا می‌شود.»
6- منظور از شاهد ملائکه و مشهود قرآن است.
7- منظور از شاهد حجر الاسود و مشهود حاجیان‌اند که در کنار آن می‌آیند و دست بر آن می‌نهند.
8- شاهد خلق است و مشهود حق است.
9- منظور از شاهد امت اسلامی است و مشهود امتهای دیگر همانگونه که در آیه
ص: 254
143 سوره بقره آمده است: ... لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ ...؛ «هدف این است که شما گواه بر دیگر امت‌ها باشید.»
10- شاهد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مشهود سایر انبیا هستند، به گواهی آیه 41 سوره نساء وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً؛ «در آن روز ما تو را به عنوان گواه بر آنها (بر پیامبران دیگر) می‌آوریم.»
11- یا اینکه شاهد پیامبر صلی الله علیه و آله و مشهود امیر مؤمنان علی علیه السلام است.
البته تناسب این آیه با آیات قبل ایجاب می‌کند که اشاره به شهود روز قیامت باشد، اعم از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یا سایر پیامبران نسبت به امت‌های خود، و ملائکه و فرشتگان و اعضای پیکر آدمی و شب و روز، و مانند آنها، و مشهود انسانها یا اعمال آنها است.
و به این ترتیب بسیاری از تفاسیر فوق درهم ادغام می‌شود و در یک مجموعه با یک مفهوم وسیع خلاصه می‌گردد.
ولی تفسیرهایی مانند روز جمعه و روز عرفه و روز عید از این معنی جدا است، هر چند آنها نیز از شهود روز محشر و گواهان اعمال انسانها هستند، بلکه هر یک از این ایام پر اجتماع خود صحنه‌ای از رستاخیز در این دنیا محسوب می‌شود.
با توجه به این بیان روشن می‌شود که میان تفاسیر فوق تضادی وجود ندارد، و ممکن است در مفهوم گسترده شاهد و مشهود جمع باشد، و این از نشانه‌های عظمت قرآن است که مفاهیمی چنان گسترده دارد که تفسیرهای زیادی را در خود جای می‌دهد، چرا که شاهد هرگونه گواه را شامل می‌شود، و مشهود هر چیزی را که بر آن گواهی می‌دهند، و اینکه هر دو به صورت نکره ذکر شده است اشاره به عظمت این شاهد و مشهود است که در تمام تفسیرهای بالا به خوبی منعکس می‌باشد.
(1)

4- «برائت از مشرکان در حج»

بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ (1) فَسِیحُوا فِی اْلأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَ أَنَ


1- 1. تفسیر نمونه، ج 26، ص 333.

ص: 255
اللَّهَ مُخْزِی الْکافِرِینَ (2)
(1)
1- این اعلام بیزاری خدا و پیامبر او به کسانی از مشرکان است که با آنها عهد بسته‌اید.
2- با این حال چهار ماه (مهلت دارید که) در زمین (آزادانه) سیر کنید (و هر جا می‌خواهید بروید و بیندیشید) و بدانید شما نمی‌توانید خدا را ناتوان سازید (و از قدرت او فرار کنید و نیز بدانید) خداوند خوار کننده کافران است.

پیمان‌های مشرکان الغا می‌شود

در محیط دعوت اسلام گروههای مختلفی وجود داشتند، که پیامبر صلی الله علیه و آله با هر یک از آنها طبق موضع‌گیریهای‌شان رفتار می‌کرد: گروهی با پیامبر صلی الله علیه و آله هیچ‌گونه پیمانی نداشتند، و پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل آنها نیز هیچ‌گونه تعهدی نداشت.
گروههای دیگری در حدیبیه و مانند آن پیمان ترک مخاصمه با رسول خدا صلی الله علیه و آله بسته بودند، این پیمان‌ها بعضی دارای مدت معین بود، و بعضی مدتی نداشت.
در این میان بعضی از طوائفی که با پیامبر صلی الله علیه و آله پیمان بسته بودند، یک جانبه و بدون هیچ مجوزی پیمانشان را به خاطر همکاری آشکار با دشمنان اسلام شکستند، و یا در صدد از میان بردن رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آمدند، همانند یهود بنی نضیر و بنی قریظه، پیامبر صلی الله علیه و آله هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد، و همه را از مدینه طرد کرد، ولی قسمتی از پیمان‌ها هنوز به قوت خود باقی بود، اعم از پیمان‌های مدت‌دار و بدون مدت.
آیه اول مورد بحث به تمام مشرکان (بت پرستان) اعلام می‌کند که: هرگونه پیمانی با مسلمانان داشته‌اند، لغو خواهد شد، و می‌گوید این اعلام برائت و بیزاری خداوند و پیامبرش از مشرکانی که با آنها عهد بسته‌اید، میباشد.
بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ.
سپس برای آنها یک مهلت چهارماهه قائل می‌شود، که در این مدت بیاندیشند، و وضع خود را روشن سازند، و پس از انقضای چهار ماه یا باید دست از آیین بت پرستی


1- 1. توبه.

ص: 256
بکشند و یا آماده پیکار گردند، و می‌گوید: «چهار ماه در زمین آزادانه به هر کجا می‌خواهید بروید (ولی بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد)»؛ ... فَسِیحُوا فِی اْلأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ .... «اما بدانید که شما نمی‌توانید خداوند را ناتوان سازید، و از قلمرو قدرت او بیرون روید»؛ ... وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ ....
و نیز بدانید که «خداوند کافران مشرک و بت‌پرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت»؛ ... وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِی الْکافِرِینَ.
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد.
1- آیا الغای یکجانبه پیمان صحیح است؟
می‌دانیم در اسلام مخصوصا اهمیت فوق‌العاده‌ای به مسأله وفای به عهد و پای‌بند بودن به پیمان‌ها- حتی در برابر کافران و دشمنان- داده شده است، با این حال این سؤال پیش می‌آید که چگونه قرآن دستور می‌دهد پیمان مشرکان یک جانبه لغو گردد؟ پاسخ این سؤال با توجه به امور زیر روشن می‌شود.
اولًا: به‌طوریکه در آیه 7 و 8 همین سوره (چند آیه بعد) تصریح شده، این لغو پیمان بدون مقدمه نبوده است، بلکه از آنها قرائن و نشانه‌هایی بر نقض پیمان آشکار شده بود، و آنها آماده بودند در صورت توانایی بدون کمترین اعتنا به پیمان‌هایی که با مسلمانها دارند، ضربه کاری را بر آنها وارد سازند.
این کاملا منطقی است که اگر انسان ببیند، دشمن خود را آماده برای شکستن پیمان می‌کند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر کافی به چشم می‌خورد، پیش از آنکه غافلگیر شود اعلام لغو پیمان کرده و در برابر او به پا خیزد.
ثانیاً: در پیمان‌هایی که به خاطر شرایط خاص بر قوم و ملتی تحمیل می‌شود، و آنها خود را ناگزیر از پذیرش آن می‌بینند، چه مانعی دارد که پس از قدرت و توانایی این‌گونه پیمان‌ها را به طور یک‌جانبه لغو کنند.
آیین بت پرستی نه یک مذهب بود و نه یک مکتب عاقلانه، بلکه یک روش خرافی و موهوم و خطرناک بود، که می‌بایست سرانجام از جامعه انسانی برچیده شود، و اگر قدرت و قوت بت پرستان در جزیره عرب به قدری در آغاز کار زیاد بود، که پیغمبر صلی الله علیه و آله مجبور شد تن به صلح و پیمان با آنها در دهد، دلیل این نخواهد بود که به هنگام
ص: 257
کسب نیرو و قدرت به چنین پیمان تحمیلی که بر خلاف منطق و عقل و درایت است، وفادار بماند، این درست به آن می‌ماند که یک مصلح بزرگ در میان گاو پرستان بعضی از کشورها ظهور کند، و برای برچیدن این برنامه دست به کار تبلیغات وسیع بزند، و به هنگامی که تحت فشار قرار گیرد، به ناچار با آنها پیمان ترک مخاصمه ببندد، ولی به هنگامی که پیروان کافی پیدا کرد، قیام کند و برای جاروب کردن این افکار پوسیده دست به کار شود، و پیمان خود را با آنها ملغی شده اعلام نماید.
لذا می‌بینیم این حکم مخصوص مشرکان بوده و اهل کتاب و سایر اقوامی که در اطراف جزیره عربستان وجود داشتند، و به نوعی با پیامبر صلی الله علیه و آله پیمان بسته بودند، پیمانشان تا پایان عمر پیامبر صلی الله علیه و آله محترم شمرده شد.
به علاوه می‌بینیم لغو پیمان مشرکان به شکل غافلگیرانه صورت نگرفت، بلکه چهار ماه به آنها مهلت داده شد، و در مرکز اجتماع عمومی حجاز؛ یعنی روز عید قربان در کنار خانه کعبه این موضوع به آگاهی همه رسانده شد، تا فرصت کافی برای فکر و اندیشه بیشتر پیدا کنند، شاید دست از این آیین خرافی که مایه عقب‌ماندگی و پراکندگی و جهل و خباثت است، بردارند، خداوند هرگز راضی نشد آنها را غافلگیر سازد و مجال تفکر را از آنها سلب کند حتی اگر آماده پذیرش اسلام نشوند مجال کافی برای تهیه نیرو بمنظور دفاع از خود داشته باشند تا در یک جنگ غیر عادلانه درگیر نشوند! اگر پیامبر صلی الله علیه و آله نظر تربیتی و رعایت اصول انسانی نداشت هرگز نباید با دادن مهلت چهارماهه دشمن را از خواب بیدار کند و مجال کافی برای تهیه نیرو و آمادگی جنگی به او بدهد بلکه باید در یک روز معین پس از الغای یک جانبه پیمان، بدون مقدمه، به آنها حمله کند و بساط آنان را برچیند.
بهمین دلیل می‌بینیم بسیاری از بت پرستان از این مهلت چهارماهه استفاده کردند و با مطالعه بیشتر در تعلیمات اسلام به آغوش آن باز گشتند.
2- این چهار ماه از کی شروع شد؟
در پاسخ این سؤال بین مفسران گفتگو است اما آنچه از ظاهر آیات فوق بر می‌آید این است که شروع آن از زمانی بود که این اعلامیه برای عموم خوانده شد و می‌دانیم که روز خواندن آن روز عید قربان، دهم ماه ذالحجه، بود، بنابر این پایان آن روز دهم ماه
ص: 258
ربیع الاول از سال بعد محسوب می‌شد. حدیثی که از امام صادق علیه السلام نقل شده نیز این مطلب را تأیید می‌کند.
وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ اْلأَکْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِی‌ءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِیمٍ (3) إِلَّا الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ (4)
(1)
3- و این اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبرش به (عموم) مردم در روز حج اکبر (روز عید قربان) که خداوند و پیامبر او از مشرکان بیزارند، با این حال اگر توبه کنید به نفع شما است و اگر سرپیچی نمایید بدانید شما نمی‌توانید خدا را ناتوان سازید (و از قلمرو قدرتش خارج شوید) و کافران را به مجازات دردناک بشارت ده.
4- مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و چیزی از آن فروگذار نکردند و احدی را بر ضد شما تقویت ننمودند، پیمان آنها را تا پایان مدتشان محترم بشمرید؛ زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.

آنها که پیمانشان محترم است‌

اشاره

در این آیات بار دیگر موضوع الغای پیمان‌های مشرکان با تأکید بیشتری عنوان شده است و حتی تاریخ اعلام آنرا تعیین می‌کند و می‌گوید: «این اعلامی است از طرف خدا و پیامبرش به عموم مردم در روز حج اکبر که خداوند و فرستاده او از مشرکان بیزارند»؛ وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ اْلأَکْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِی‌ءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ ... در حقیقت خداوند می‌خواهد با این اعلام عمومی در سرزمین مکه وآنهم درآن روزبزرگ راههای بهانه‌جویی دشمن را ببندد و زبان بدگویان و مفسده جویان را قطع کند، تا نگویند ما را غافلگیر ساختند و ناجوانمردانه به ما حمله کردند.


1- 1. توبه.

ص: 259
قابل توجه اینکه تعبیر الی الناس بجای الی المشرکین نشان می‌دهد که لازم بوده است به همه مردمی که در آن روز در مکه حاضر می‌شوند این پیام ابلاغ شود تا غیر مشرکان نیز گواه بر این موضوع باشند.
سپس روی سخن را به خود مشرکان کرده و از طریق تشویق و تهدید برای هدایت آنها کوشش می‌کند، نخست می‌گوید: «اگر توبه کنید و به سوی خدا باز گردید و دست از آیین بت پرستی بردارید به نفع شما است»؛ ... فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ....
یعنی قبول آیین توحید به نفع شما و جامعه شما و دنیا و آخرت خودتان است و اگر نیک بیندیشید همه نابسامانی‌هایتان در پرتو آن، سامان می‌یابد، نه اینکه سودی برای خدا و پیامبر در بر داشته باشد.
بعد به مخالفان متعصب و لجوج هشدار می‌دهد که «اگر از این فرمان که ضامن سعادت خودتان است سرپیچی کنید بدانید هرگز نمی‌توانید خداوند را ناتوان سازید و از قلمرو قدرت او بیرون روید»؛ ... وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ ....
و در پایان این آیه به کسانی که با سرسختی مقاومت می‌کنند اعلام خطر می‌نماید و می‌گوید: «کافران بت‌پرست را به عذاب دردناک بشارت ده»؛ ... وَ بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِیمٍ.
همانگونه که سابقاً هم اشاره کردیم این الغای یک جانبه پیمان‌های مشرکان مخصوص کسانی بود که نشانه‌هایی بر آمادگی برای پیمان شکنی از آنها ظاهر شده بود، لذا در آیه بعد یک گروه را استثنا کرده، می‌گوید: «مگر آن دسته از مشرکین که با آنها پیمان بسته‌اید و هیچگاه بر خلاف شرائط پیمان گام برنداشتند و کم و کسری در آن ایجاد نکردند، و نه احدی را بر ضد شما تقویت نمودند»؛ إِلَّا الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً ....
«در مورد این گروه تا پایان مدت بعهد و پیمانشان وفادار باشید»؛ ... فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ ....
زیرا «خداوند پرهیزکاران و آنها را که از هرگونه پیمان شکنی و و تجاوز اجتناب می‌کنند دوست می‌دارد»؛ ... إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ.
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد.

1- حج اکبر کدام است؟

ص: 260
در میان مفسران درباره منظور از روز حج اکبر گفتگو است، اما آنچه از بسیاری از روایات که از طرق اهل بیت و اهل سنت نقل شده، استفاده می‌شود این است که منظور از آن روز دهم ذی الحجه، روز عید قربان، و به تعبیر دیگر یوم النحر می‌باشد.
پایان یافتن مدت چهار ماه تا روز دهم ماه ربیع الثانی طبق آنچه در منابع اسلامی آمده، دلیل دیگر بر این موضوع است، به علاوه در روز عید قربان در واقع قسمت اصلی اعمال حج پایان می‌یابد و از اینرو، روز حج می‌توان به آن اطلاق کرد.
و اما اینکه چرا آن‌را اکبر گفته‌اند به خاطر آن است که در آن سال همه گروهها اعم از مسلمانان و بت پرستان (طبق سنتی که از قدیم داشتند) در مراسم حج شرکت کرده بودند ولی این کار در سالهای بعد به کلی موقوف شد.
علاوه بر تفسیر فوق که در روایات اسلامی نیز آمده، و تفسیر دیگری نیز وجود دارد، و آن اینکه منظور از آن مراسم حج است، در مقابل مراسم عمره که حج اصغر نامیده می‌شود.
این تفسیر نیز در پاره‌ای از روایات آمده است، و هیچ مانعی ندارد که هر دو علت توأما سبب این نامگذاری شده باشد.

2- مواد چهارگانه‌ای که در آن روز اعلام شد

گرچه قرآن اعلام بیزاری و برائت خدا را از مشرکان به صورت سر بسته بیان کرده است، اما از روایات اسلامی استفاده می‌شود که علی علیه السلام مأمور بود چهار موضوع را به مردم ابلاغ کند:
1- الغای پیمان مشرکان.
2- عدم حق شرکت آنها در مراسم حج در سال آینده.
3- ممنوع بودن طواف افراد عریان و برهنه که تا آن زمان در میان مشرکان رایج بود.
4- ممنوع بودن ورود مشرکان در خانه خدا.
در تفسیر مجمع البیان از امام باقر علیه السلام نقل شده که علی علیه السلام در مراسم حج آن سال خطبه‌ای خواند و فرمود: «لا یَطُوفَنَّ بِالْبَیْتِ عُرْیَانٌ وَ لا یَحُجَّنَّ الْبَیْتَ مُشْرِکٌ وَ مَنْ کانَتْ لَهُ

ص: 261
مُدَّةٌ فَهُوَ إِلی مُدَّتِهِ وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ لَهُ مُدَّةٌ فَمُدَّتُهُ أَرْبَعزةَ أَشْهُرٍ»؛
(1) «از این پس هیچ برهنه‌ای نباید طواف خانه خدا بیاید، و هیچ بت پرستی حق شرکت در مراسم حج ندارد، و آنهایی که پیمانشان با پیامبر صلی الله علیه و آله مدت دارد تا پایان مدت محترم است، و آنها که پیمانشان مدت ندارد، مدتش چهار ماه خواهد بود.»
در بعضی از روایات دیگر اشاره به موضوع چهارم یعنی عدم دخول بت پرستان در خانه کعبه شده است.
3- چه کسانی پیمان مدت دار داشتند؟
از گفتار مورخان و بعضی مفسران چنین استفاده می‌شود که آنها گروهی از طایفه بنی کنانة و بنی ضمرة بودند که نه ماه از مدت پیمان ترک مخاصمه آنها باقی مانده بود، و چون به مواد پیمان وفادار مانده بودند و در تقویت دشمنان اسلام شرکت نداشتند، پیامبر صلی الله علیه و آله تا پایان مدت نسبت به پیمانشان وفادار ماند.
بعضی دیگر طایفه‌ای از بنی خزاعة را جزو این گروه که پیمانشان مدت داشت، دانسته‌اند. (2)


1- 1. بحارالأنوار، ج 21، ص 267.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 7، ص 290.

ص: 262
اسرار حج‌

فلسفه و اسرار عمیق حج!

اشاره

مراسم پرشکوه حج- همچون عبادات دیگر- دارای برکات و آثار فراوانی در فرد و جامعه اسلامی است که اگر طبق برنامه صحیح انجام پذیرد و از آن بهره‌برداری درستی شود، می‌تواند هر سال منشا تحول تازه‌ای در جوامع اسلامی شود.
این مناسک بزرگ در حقیقت دارای چهار بعد است که هر یک از دیگری ریشه‌دارتر و پر سودتر است:

1- بعد اخلاقی حج‌

مهمترین فلسفه حج، همان دگرگونی اخلاقی است که در انسان‌ها به وجود می‌آورد، مراسم احرام انسان را به کلی از تعینات مادی و امتیازات ظاهری و لباس‌های رنگارنگ و زر و زیور بیرون می‌برد و با تحریم لذایذ و پرداختن به خودسازی که از وظایف محرم است، او را از جهان ماده جدا کرده و در عالمی از نور و روحانیت و صفا فرو می‌برد و آنها را که در حال عادی بار سنگین امتیازات موهوم و درجه‌ها و مدال‌ها را بر دوش خود احساس می‌کنند، یک مرتبه سبک‌بار و راحت و آسوده می‌کند.
سپس مراسم دیگر حج یکی پس از دیگری انجام می‌گیرد، مراسمی که علاقه‌های معنوی انسان را لحظه به لحظه با خدایش محکم‌تر و رابطه او را نزدیک‌تر و قوی‌تر می‌سازد، او را از گذشته تاریک و گناه‌آلودش بریده و به آینده‌ای روشن و پر از صفا و نور پیوند می‌دهد.

ص: 263
مخصوصا توجه به این حقیقت که مراسم حج، در هر قدم یاد آور خاطرات ابراهیم بت‌شکن علیه السلام و اسماعیل ذبیح‌اللَّه و مادرش هاجر است و مجاهدت‌ها و گذشت‌ها و ایثارگری آنها را لحظه به لحظه در برابر چشمان انسان مجسم می‌کند و نیز توجه به اینکه سرزمین مکه عموما و مسجدالحرام و خانه کعبه و محل طواف خصوصاً یاد آور خاطرات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و پیشوایان بزرگ و مجاهدت‌های مسلمانان صدر اول است، این انقلاب اخلاقی عمیق‌تر می‌شود، به‌گونه‌ای که در هر گوشه‌ای از مسجدالحرام و سرزمین مکه، انسان چهره پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و سایر پیشوایان بزرگ را می‌بیند و صدای آوای حماسه‌های آنها را می‌شنود.
آری، اینها همه دست به دست هم می‌دهند و زمینه یک انقلاب اخلاقی را در دل‌های آماده فراهم می‌سازند، به‌گونه‌ای توصیف ناشدنی ورق زندگانی انسان را بر می‌گردانند و صفحه نوینی در حیات او آغاز می‌کنند.
بی جهت نیست که در روایات اسلامی می‌خوانیم: کسی که حج را به طور کامل انجام دهد «یَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ کَهَیْئَةِ یَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»؛
(1) «از گناهان خود بیرون می‌آید همانند روزی که از مادر متولد شده است».
آری، حج برای مسلمانان یک تولد ثانوی است، تولدی که آغازگر یک زندگی نوین انسانی است.
البته احتیاج به یاد آوری ندارد که این برکات و آثار- و آنچه بعدا به آن اشاره خواهیم کرد- نه برای کسانی است که از حج تنها به پوسته‌ای از آن قناعت کرده و مغز آن را به‌دور افکنده‌اند و نه برای آنها که حج را وسیله تفریح و سیر و سیاحت و یا تظاهر و ریا و تهیه وسایل مادی شخصی قرار داده و هرگز به روح آن واقف نشده‌اند، سهم آنها همان است که به آن رسیده‌اند!

2- بعد سیاسی حج‌

مراسم حج در عین اینکه خالص‌ترین و عمیق‌ترین عبادات را عرضه می‌کند،


1- 1. الکافی، ج 4، ص 253؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 26.

ص: 264
مؤثرترین وسیله برای پیشبرد اهداف سیاسی اسلام است.
روح عبادت، توجه به خداوند و روح سیاست، توجه به خلق خداوند است. این دو در حج، آنچنان به هم آمیخته‌اند که تار و پود یک‌پارچه! حج عامل مؤثری برای وحدت صفوف مسلمانان است.
حج، عامل مبارزه با تعصبات ملی و نژاد پرستی و محدود شدن در حصار مرزهای جغرافیایی است.
حج، وسیله‌ای برای شکستن سانسورها و از بین بردن خفقان‌های نظام‌های ظالمانه‌ای است که در کشورهای اسلامی حکم‌فرما شده‌اند.
حج، وسیله‌ای است برای انتقال اخبار سیاسی کشورهای اسلامی از هر نقطه به نقطه دیگر، و سرانجام حج، عامل مؤثری برای شکستن زنجیرهای اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمین است.
به همین دلیل، در آن ایام که حاکمان جبّار همچون حکام بنی امیه و بنی عباس، بر سرزمین‌های مقدس اسلامی حکومت می‌کردند و هرگونه تماس میان قشرهای مسلمان را زیر نظر می‌گرفتند، تا هر حرکت آزادی‌بخش را سرکوب کنند، فرا رسیدن موسم حج دریچه‌ای به سوی آزادی و تماس اقشار جامعه بزرگ اسلامی با یکدیگر و طرح مسایل مختلف سیاسی بود.
به همین جهت، امیر مؤمنان علی علیه السلام به هنگامی که فلسفه فرایض و عبادات را می‌شمرد، در باره حج می‌گوید: «... الْحَجَّ تَقْوِیَةً لِلدِّینِ» «خداوند مراسم حج را برای تقویت آیین اسلام تشریع کرد.»
(1)
بی جهت نیست که یکی از سیاستمداران معروف بیگانه در گفتار پر معنی خود می‌گوید: «وای به حال مسلمانان! اگر معنی حج را نفهمند و وای به حال دشمنانشان، اگر معنی حج را درک کنند!».
حتی در روایات اسلامی، حج به عنوان جهاد افراد ضعیف شمرده شده، جهادی که حتی پیر مردان و پیر زنان ناتوان با حضور در صحنه آن، می‌توانند شکوه و عظمت امت


1- 1- غرر الحکم، 3376.

ص: 265
اسلامی را منعکس سازند و با حلقه‌های تو در توی نمازگزاران گرد خانه خداوند و سر دادن آوای وحدت و تکبیر، پشت دشمنان اسلام را بلرزانند.

3- بعد فرهنگی‌

ارتباط قشرهای مسلمانان در ایام حج می‌تواند به عنوان مؤثرترین عامل مبادله فرهنگی و انتقال فکرها در آید. مخصوصا با توجه به این نکته که اجتماع شکوهمند حج، نماینده طبیعی و واقعی اقشار مسلمانان جهان است. (چرا که در انتخاب افراد برای رفتن به زیارت خانه خدا هیچ عامل مصنوعی مؤثر نیست و زوّار کعبه از میان تمام گروه‌ها، نژادها، زبانهایی که مسلمانان به آن تکلم می‌کنند، بر خاسته و در آنجا جمع می‌شوند).
لذا در روایات اسلامی می‌خوانیم: یکی از فواید حج نشر اخبار و آثار رسول اللَّه صلی الله علیه و آله به تمام جهان اسلامی است.
هشام‌بن حکم که از دوستان دانشمند امام صادق علیه السلام است می‌گوید: از آن حضرت در باره فلسفه حج و طواف کعبه سؤال کردم، فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ- إِلَی أَنْ قَالَ- وَ أَمَرَهُمْ بِمَا یَکُونُ مِنْ أَمْرِ الطَّاعَةِ فِی الدِّینِ وَ مَصْلَحَتِهِمْ مِنْ أَمْرِ دُنْیَاهُمْ فَجَعَلَ فِیهِ الِاجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِیَتَعَارَفُوا وَ لِیَنْزِعَ کُلُّ قَوْمٍ مِنَ التِّجَارَاتِ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ ... وَ لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ یُذْکَرَ وَ لا یُنْسَی»؛
(1) «خداوند این بندگان را آفرید ... و فرمانهایی در طریق مصلحت دین و دنیا به آنها داد، از جمله اجتماع مردم شرق و غرب را (در آیین حج) مقرر داشت، تا مسلمانان به خوبی یکدیگر را بشناسند و از حال هم آگاه شوند و هر گروهی سرمایه‌های تجاری را از شهری به شهر دیگر منتقل کنند ... و برای اینکه آثار پیامبر صلی الله علیه و آله و اخبار او شناخته شود، مردم آنها را به خاطر آوردند و هرگز فراموش نکنند.» (2)
به همین دلیل در دوران‌های خفقان باری که خلفا و سلاطین جور، اجازه نشر این احکام را به مسلمانان نمی‌دادند، آنها با استفاده از این فرصت، مشکلات خود را حل می‌کردند و با تماس گرفتن با ائمه هدی: و علمای بزرگ دین، پرده از چهره قوانین اسلام


1- 1. وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 14.
2- 2- وسائل الشیعه، ج 8، ص 9.

ص: 266
و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله بر می‌داشتند.
از سوی دیگر، حج می‌تواند، مبدل به یک کنگره عظیم فرهنگی شود و اندیشمندان جهان اسلام در ایامی که در مکه هستند، گرد هم آیند و افکار و ابتکارات خویش را به دیگران عرضه کنند.
اصولا یکی از بدبختی‌های بزرگ این است که مرزهای کشور اسلامی سبب جدایی فرهنگی آنها از یکدیگر گردیده و موجب شده تا مسلمانان هر کشور تنها به‌خود فکر کنند و درنتیجه جامعه واحد اسلامی پاره پاره و متفرق شوند، حج می‌تواند جلو این سرنوشت شوم را بگیرد.
چه جالب می‌فرماید: امام صادق علیه السلام در ذیل همان روایت هشام‌بن حکم: «وَ لَوْ کَانَ کُلُّ قَوْمٍ إِنَّمَا یَتَّکِلُونَ عَلَی بِلادِهِمْ وَ مَا فِیهَا هَلَکُوا وَ خَرِبَتِ الْبِلادُ وَ سَقَطَتِ الْجَلَبُ وَ الْأَرْبَاحُ وَ عَمِیَتِ الْأَخْبَارُ ...»؛
(1) «اگر هر قوم و ملتی تنها از کشور و بلاد خویش سخن بگویند و تنها به مسایلی که در آن است، بیندیشند، همگی نابود می‌شوند و کشورهایشان ویران می‌شود، منافع آنها ساقط می‌شود و اخبار واقعی در پشت پرده قرار می‌گیرد.»

4- بعد اقتصادی حج‌

بر خلاف آنچه بعضی فکر می‌کنند، استفاده از کنگره عظیم حج برای تقویت پایه‌های اقتصادی کشورهای اسلامی، نه تنها با روح حج منافات ندارد، بلکه طبق روایات اسلامی، یکی از فلسفه‌های آن را تشکیل می‌دهد. چه مانعی دارد مسلمانان در آن اجتماع بزرگ، پایه یک بازار مشترک اسلامی را بگذارند و زمینه‌های مبادلاتی و تجاری را در میان خود به‌گونه‌ای فراهم کنند که نه منافعشان به جیب دشمنانشان بریزد و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد، که این دنیا پرستی نیست، عین عبادت و جهاد است.
لذا در همان روایت هشام‌بن حکم از امام صادق علیه السلام ضمن بیان فلسفه‌های حج، صریحا به این موضوع اشاره شده بود که یکی از اهداف حج، تقویت تجارت مسلمانان و تسهیل روابط اقتصادی است.


1- 1- وسائل الشیعه، ج 8، ص 9.

ص: 267
در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام در تفسیر آیه لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّکُمْ ...
(1)
می‌خوانیم که فرمود: منظور از این آیه کسب روزی است؛ «إِذَا أَحَلَّ الرَّجُلُ مِنْ إِحْرَامِهِ وَ قَضَی فَلْیَشْتَرِ وَ لْیَبِعْ فِی الْمَوْسِمِ»؛ (2) هنگامی که انسان از احرام بیرون آید و مناسک حج را به جا آورد، در همان موسم حج خرید و فروش کند» (این موضوع نه تنها گناه ندارد بلکه دارای ثواب است). (3)
همین معنی در ذیل حدیثی که از امام علی‌بن موسی الرضا علیه السلام به طورمشروح در بیان فلسفه‌های حج وارد شده آمده است و در پایان آن می‌فرماید:
لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ .... (4)
اشاره به اینکه آیه لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... هم منافع معنوی را شامل می‌شود و هم منافع مادی را که از یک نظر همه معنوی است.
کوتاه سخن اینکه، این عبادت بزرگ اگر به طورصحیح و کامل مورد بهره برداری قرار گیرد و زوّار خانه خدا، در آن ایام که در آن سرزمین مقدس حضور فعال دارند و دل‌هایشان آماده است، از این فرصت بزرگ برای حل مشکلات گوناگون جامعه اسلامی با تشکیل کنگره‌های مختلف سیاسی و فرهنگی و اقتصادی استفاده کنند، این عبادت می‌تواند از هر نظر مشکل‌گشا باشد و شاید به همین دلیل است که امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «لا یَزَالُ الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ»؛ (5) «مادام که خانه کعبه بر پا است اسلام هم بر پا است.»
و علی علیه السلام فرمود: خانه خدا را فراموش نکنید که اگر فراموش کنید، هلاک خواهید شد. «وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا ...»؛ (6) «خدا را خدا را، در مورد خانه پروردگارتان، هرگز آن را خالی نگذارید که اگر آن را ترک گویید، مهلت الهی


1- 1. بقره: 198
2- 2. مستدرک‌الوسائل، ج 10، ص 166
3- 3- المیزان، ج 2، ص 86، به نقل از تفسیر عیاشی.
4- 4- بحارالأنوار، ج 99، ص 32
5- 5- وسائل الشیعه، ج 8، ص 14
6- 6- نهج البلاغه، نامه 47

ص: 268
از شما برداشته می‌شود!.»
نیز به خاطر اهمیت این موضوع است که فصلی در روایات اسلامی تحت این عنوان گشوده شده است که اگر یک سال مسلمانان بخواهند حج را تعطیل کنند، بر حکومت اسلامی واجب است که با زور آنها را به مکه بفرستد.
(1) و (2)

بخش سوّم: مکّه معظّمه‌

نخستین خانه مردم‌



1- 1- وسائل الشیعه، ج 8، ص 15، باب وجوب اجبار الوالی الناس علی الحج.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 14، ص 82.

ص: 269
بخش سوّم: مکّه معظّمه
ص: 270
ص: 271
نخستین خانه مردم
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ 96 فِیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً ...
(1)
96- نخستین خانه‌ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد در سرزمین مکه است که پر برکت و مایه هدایت جهانیان است.
97- در آن نشانه‌های روشن است (از جمله) مقام ابراهیم، و هر کس داخل آن شود در امان خواهد بود ...
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً ... یهود به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دو ایراد داشتند که پاسخ نخستین ایرادشان در آیات سابق آمد و پاسخ دومین ایراد که در باره فضیلت بیت‌المقدس و برتری آن بر کعبه بود، در این آیات آمده است.
در آیه فوق قرآن می‌گوید اگر کعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است، جای تعجب نیست؛ زیرا این نخستین خانه توحید است و باسابقه‌ترین معبدی است که در روی زمین وجود دارد، هیچ مرکزی پیش از آن، مرکز نیایش و پرستش پروردگار نبوده، خانه‌ای است که برای مردم و به سود جامعه بشریت در نقطه‌ای که مرکز اجتماع و محلی پربرکت است، ساخته شده است.
تاریخ و منابع اسلامی هم به ما می‌گویند که خانه کعبه به دست آدم علیه السلام ساخته شد و


1- 1. آل عمران.

ص: 272
سپس در طوفان نوح علیه السلام آسیب دید و به وسیله ابراهیم علیه السلام خلیل تجدید بنا شد.
(1) بنابراین انتخاب پرسابقه‌ترین خانه توحید برای قبله، از هر نقطه دیگری شایسته‌تر است.
جالب توجه اینکه، در این آیه خانه کعبه که نام دیگرش بیت‌اللَّه است، به عنوان خانه مردم معرفی شده و این تعبیر بیان کننده این حقیقت است که آنچه به نام خداوند و برای خداوند است، باید در خدمت مردم و بندگان او باشد و آنچه در خدمت مردم و بندگان خداوند است برای خداوند محسوب می‌شود.
ضمناً از این آیه اهمیت سابقه داشتن در مسیرهای الهی و سازنده، روشن می‌شود و لذا در آیه فوق نخستین فضیلتی که برای خانه کعبه ذکر شده، همان سابقه ممتد و طولانی آن است و از اینجا پاسخ ایرادی که در مورد احترام حجر الاسود می‌شود نیز روشن می‌گردد؛ زیرا عده‌ای می‌گویند یک قطعه سنگ چه ارزش و اهمیتی دارد که همه ساله میلیون‌ها مردم برای استلام آن (دست گذاشتن بر آن) بر یکدیگر پیشی گیرند و به عنوان یک مستحب مؤکد در برنامه زایران خانه خدا گنجانیده شود؟ ولی توجه به تاریخچه این سنگ مخصوص نشان می‌دهد که امتیازی در آن است که در هیچ سنگ دیگری در جهان نمی‌توان پیدا کرد و آن اینکه پرسابقه‌ترین چیزی است که به عنوان مصالح ساختمان، در یک مرکز عبادت و پرستش خداوند به کار رفته؛ زیرا می‌دانیم تمام معابد روی زمین و حتی کعبه که نخستین پرستش‌گاه است، بارها تجدید بنا شده و مصالحی که در ساختمان آنها به کار رفته، تغییر یافته است. تنها همین قطعه سنگ است که با مرور هزاران سال هنوز به عنوان مصالح ثابت در این معبد پر سابقه پا بر جا مانده است. بنابر این اهمیت آن در واقع همان سابقه داشتن در مسیر خدا و خدمت به مردم است.
بعلاوه این سنگ تاریخ خاموشی، از نسل‌های فراوان مؤمنان در قرون و اعصار مختلف است، این سنگ زنده کننده خاطره استلام انبیای بزرگ و بندگان خاص خداوند است که در کنار آن به نیایش پروردگار برخاستند.
موضوع دیگری که توجه به آن در اینجا لازم است، این است که آیه فوق می‌گوید:
این نخستین خانه‌ای بوده است که برای مردم ساخته شده است، روشن است که منظور


1- 1- برای توضیح بیشتر درباره مدارک این موضوع از آیات و روایات به جلد اول تفسیر نمونه ص 330 مراجعه شود.

ص: 273
نخستین خانه عبادت و پرستش است، بنابر این هیچ مانعی ندارد که قبل از آن خانه‌های مسکونی دیگر در روی زمین وجود داشته است و این تعبیر پاسخ روشنی است به آنها (مانند نویسنده تفسیر المنار) که می‌گویند خانه کعبه نخستین بار به دست ابراهیم علیه السلام ساخته شد و ساخته شدن آن را به دست آدم، در ردیف افسانه‌ها قلمداد می‌کنند.
در حالی که به طور مسلم قبل از ابراهیم علیه السلام معبد و پرستشگاه در جهان وجود داشته و انبیای پیشین همچون نوح علیه السلام از آن استفاده می‌کردند. بنابر این چگونه ممکن است خانه کعبه که نخستین معبد جهان است، به دست ابراهیم علیه السلام ساخته شده باشد؟

منظور از بکّه چیست؟

«بکه» در اصل از ماده «بکّ» (بر وزن فک) به معنی ازدحام و اجتماع است، و این که به خانه کعبه، یا زمینی که خانه کعبه در آن ساخته شده است، بکّه گفته‌اند، به خاطر ازدحام و اجتماع مردم در آنجا است و بعید نیست که این اسم از آغاز روی آن نبوده و پس از رسمیت یافتن برای عبادت روی آن گذاشته شده باشد.
در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده که مکّه نام مجموع شهر است و بکّه نام محلی است که خانه کعبه در آنجا بنا شده است.
بعضی از مفسران نیز احتمال داده‌اند که بکّه همان مکّه بوده باشد که «م» در آن تبدیل به «ب» شده است نظیر لازم و لازب که هر دو در لغت عرب به- یک معنی است.
برای نامگذاری خانه کعبه و محل آن به بکّه وجه دیگری نیز گفته‌اند و آن اینکه ماده مزبور به معنی از بین بردن نخوت و غرور آمده است و چون در این مرکز بزرگ، همه تبعیضات برچیده می‌شود و گردنکشان و مغروران همانند مردم عادی باید به نیایش برخیزند و غرور آنها به این وسیله درهم شکسته می‌شود، به آن بکّه گفته شده است.

توسعه مسجدالحرام‌

از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله به بعد هر قدر مسلمانان فزونی می‌یافتند و طبعاً زایران خانه خدا بیشتر می‌شدند، مسجدالحرام از طرف خلفای وقت توسعه داده می‌شد.
در تفسیر عیاشی نقل شده که در زمان منصور خلیفه عباسی، بر اثر کثرت حجاج

ص: 274
می‌خواستند مسجدالحرام را بار دیگر توسعه دهند، منصور مردمی را که در اطراف مسجد خانه داشتند طلبید، تا خانه آنها را خریداری کند، ولی آنها به هیچ قیمتی حاضر به فروش نشدند، منصور دربن‌بست سختی قرار گرفته بود (زیرا از یک طرف نمی‌خواست با اعمال زور، خانه‌های آنها را خراب کند چون انعکاس خوبی نداشت و از طرف دیگر آنها هم حاضر به واگذاری خانه خود نبودند) در این باره از امام صادق علیه السلام سؤال کرد، امام علیه السلام فرمود: «غمناک مباش در این باره دلیل روشنی است که می‌توانی با آن استدلال کنی» پرسید کدام دلیل؟ فرمود: «به کتاب خدا»، پرسید به کجای کلام الهی؟ فرمود: به این آیه: إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً ...؛ زیرا خداوند می‌گوید: «نخستین خانه‌ای که برای مردمان ساخته شد، خانه کعبه بود، بنابر این اگر آنها پیش از بنای کعبه خانه ساخته بودند اطراف خانه کعبه مال آنها بود، ولی اگر خانه کعبه مقدم بوده، این حریم (تا آنجا که مورد نیاز زایران خانه خداست) متعلق به کعبه است»!
منصور دستور داد آنها را حاضر ساختند و به همین سخن در برابر آنها استدلال کرد، آنها در پاسخ فرو ماندند و گفتند: هر طور مایل باشی موافق خواهیم بود.
باز در همان تفسیر نقل شده که نظیر این حادثه در زمان مهدی عباسی تکرار شد، مهدی از فقهای وقت سؤال کرد، همه گفتند: اگر مالکان خانه‌ها راضی نباشند، ملک غصبی را نمی‌توان داخل مسجدالحرام کرد، علی‌بن یقطین اجازه خواست تا این مسأله را از موسی‌بن جعفر علیه السلام سؤال کند، مهدی به والی مدینه نوشت تا حل این مشکل را از امام موسی‌بن جعفر علیه السلام بخواهد. حضرت فرمود: «بنویس، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ». اگر خانه کعبه اول بنا شده و مردم سپس در کنار آن فرود آمده‌اند، فضای اطراف آن متعلق به خانه کعبه است و اگر سکونت مردم در آنجا مقدم بر خانه کعبه بوده آنها سزاوارترند».
چون پاسخ به مهدی عباسی رسید، به قدری خوشحال شد که نامه را گرفت و بوسید، سپس دستور داد خانه‌ها را خراب کردند، صاحبان خانه به خدمت امام موسی‌بن جعفر علیه السلام رفتند و تقاضا کردند نامه‌ای در این باب به مهدی بنویسد تا قیمت خانه‌های آنها را رد کند، حضرت در نامه نوشت: «چیزی به آنان عطا کن» او هم آنها را راضی کرد.
این دو روایت استدلال لطیفی در بر دارد که با موازین متداول حقوقی نیز کاملا قابل تطبیق است و آن اینکه معبدی همچون خانه کعبه به هنگامی که در زمین بکری
ص: 275
ساخته شود، تا شعاع احتیاجات خود نسبت به آن زمین اولویت دارد، البته تا آن روز که این احتیاج جنبه ضرورت پیدا نکرده، دیگران هم می‌توانند از حریم آن استفاده کنند، اما آن روز که نیاز مبرم پیدا شد، از حق اولویت نخستین می‌توان استفاده کرد.

امتیازات خانه کعبه:

1- مبارکا

امتیازات خانه کعبه:
در این دو آیه برای کعبه علاوه بر امتیاز نخستین پرستش‌گاه بودن، چهار امتیاز دیگر ذکر شده است:
1- مبارکا
مبارک به معنی پر برکت و پر فایده است و کعبه از این جهت مبارک است که هم از نظر معنوی و هم از نظر مادی در یکی از پربرکت‌ترین سرزمین‌های جهان است. برکات معنوی این سرزمین و جذبه‌های الهی و تحرک و جنبش و وحدتی که در پرتو آن مخصوصا در مراسم حج به وجود می‌آید بر هیچکس پوشیده نیست و اگر تنها به جنبه‌های صوری مراسم حج اکتفا نشود و روح و فلسفه آن زنده گردد، آنگاه برکت واقعی آن آشکارتر خواهد بود.
از نظر مادی با اینکه سرزمین خشک و بی آب و علفی است و به هیچ وجه از نظر طبیعی مناسب شرایط زندگی نیست، این شهر در طول تاریخ همواره یکی از شهرهای آباد و پر تحرک و یک مرکز آماده برای زندگی و حتی تجارت بوده است.

2- هدی للعالمین‌

کعبه، مایه هدایت جهانیان است و مردم از نقاط دور و نزدیک، صفحات خشکی و دریا را زیر پا می‌گذارند و به این عبادتگاه بزرگ جلب می‌شوند و در مراسم با شکوه حج که از زمان ابراهیم علیه السلام همچنان رایج بوده شرکت می‌کنند، حتی عرب جاهلی نیز کعبه را گرامی می‌داشت و مراسم حج را به عنوان اینکه آیین ابراهیم علیه السلام است، با اینکه با خرافات آمیخته شده بود انجام می‌داد و در پرتو همان مراسم ناقص خود تا حدود زیادی از کارهای نادرست خود موقتا دست برمی‌داشت و به این ترتیب همگان حتی بت‌پرستان از

ص: 276
هدایت این خانه بزرگ بهره‌مند می‌شدند، جاذبه معنوی این سرزمین و این خانه مقدس چنان است که همه را بی اختیار تحت تأثیر خود قرار می‌دهد.

3- فیه آیات بینات مقام ابراهیم‌

در این خانه نشانه‌های روشنی از خدا پرستی و توحید و معنویت به چشم می‌خورد و دوام و بقای آن در طول تاریخ در برابر دشمنان نیرومندی که قصد نابود ساختن آن را داشتند یکی از این نشانه‌ها است. آثاری که از پیامبر بزرگی همچون ابراهیم علیه السلام در کنار آن باقی مانده مانند زمزم، صفا، مروه، رکن، (1) حطیم، (2) حجر الاسود، حجر اسماعیل (3) که هر کدام تاریخ مجسمی از قرون و اعصار گذشته و روشنگر خاطره‌های عظیم و جاویدان است، از دیگر نشانه‌ها است.
از میان این نشانه‌های روشن، مقام ابراهیم علیه السلام به خصوص ذکر شده؛ زیرا محلی است که در آن ابراهیم علیه السلام ایستاد، به خاطر بنای کعبه و یا به خاطر انجام مراسم حج و یا برای دعوت عمومی مردم برای انجام این مراسم بزرگ و در هر حال از مهمترین آیات مزبور است و خاطرات بی‌نظیری از فداکاری‌ها، اخلاص‌ها، و اجتماع‌ها را زنده می‌کند.
در این که منظور از مقام ابراهیم علیه السلام خصوص آن نقطه‌ای است که هم اکنون سنگ مخصوصی که اثر پای ابراهیم علیه السلام بر آن نمایان است در آنجا است، یا منظور از آن تمام حرم مکه و یا تمام مواقف حج است، در میان مفسران گفتگو است، ولی در روایتی که از امام صادق علیه السلام در کتاب کافی نقل شده، اشاره به همان احتمال اول شده است.

4- و من دخله کان آمنا

ابراهیم علیه السلام بعد از بنای خانه کعبه، امنیت شهر مکه را از خداوند درخواست نمود و گفت: ... رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً؛ (4) «خداوندا! این سرزمین را سرزمین امن و امانی قرار


1- 1- هریک از جوانب چهارگانه کعبه را رکن می‌نامند.
2- 2- «حطیم» به فاصله میان حجرالاسود و درب خانه کعبه گفته می‌شود. به این جهت به آن حطیم می‌گویند که ازدحام در آن‌جا بسیار شدید است و محل توبه آدم است.
3- 3- «حجر اسماعیل» محل خاصی است که به‌صورت یک قوس در ضلع شمال غربی کعبه ساخته شده.
4- 4. ابراهیم: 35.

ص: 277
بده» خداوند دعای ابراهیم علیه السلام را اجابت کرد و آن را یک مرکز امن قرار داد که هم مایه آرامش روح و امنیت اجتماع مردمی است که به آن می‌آیند و از آن الهام می‌گیرند و هم از نظر قوانین مذهبی، امنیت آن آنچنان محترم شمرده شده که هرگونه جنگ و مبارزه در آن ممنوع است.
مخصوصا در اسلام، کعبه به عنوان یک مأمن و پناهگاه شناخته شده و حتی حیوانات این سرزمین از هر نظر باید در امنیت باشند و کسی مزاحم آنها نشود، افراد انسانی که به آن پناه می‌برند نیز در امان هستند حتی اگر قاتل و جانی باشند نمی‌توان متعرض آنها شد، ولی برای اینکه این احترام خاص خانه کعبه مورد سوء استفاده قرار نگیرد و حق مظلومان پایمال نگردد، اگر افراد جنایتکار و مجرمی به آن پناهنده شوند، دستور داده شده آنها را از نظر آب و غذا در مضیقه قرار دهند، تا مجبور گردند آنجا را ترک گویند و آنها را به کیفر برسانند
(1).


1- 1- تفسیر نمونه، ج 3، ص 16.

ص: 278
عمران مسجد در صلاحیت همه‌کس نیست‌

عمران مسجد در صلاحیت همه‌کس نیست‌

اشاره

ما کانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدِینَ عَلی أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ أُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِی النَّارِ هُمْ خالِدُونَ (17) إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ وَ لَمْ یَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسی أُولئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِینَ (18) (1)
17- مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد کنند، در حالی که به کفر خویش گواهی می‌دهند آنها اعمالشان نابود (و بی ارزش) شده و در آتش جاودانه خواهند ماند.
18- مساجد الهی را تنها کسی آباد می‌کند که ایمان به خدا و روز قیامت آورده و نماز را بر پا دارد و زکوة را بپردازد و از چیزی جز خدا نترسد، ممکن است چنین گروهی هدایت یابند.
از جمله موضوعاتی که بعد از لغو پیمان مشرکان و حکم جهاد با آنان ممکن بود برای بعضی مطرح شود، این بود که چرا ما این گروه عظیم را از خود برانیم و اجازه ندهیم به مسجدالحرام برای مراسم حج قدم بگذارند؟ در حالی که شرکت آنان در این مراسم، از هر نظر مایه آبادی است، هم آبادی بنای مسجد الحرام از طریق کمک‌های مهمی که آنها به این کار می‌کردند، و هم آبادی معنوی از نظر افزایش


1- 1. توبه.

ص: 279
جمعیت در اطراف خانه خدا!
آیات فوق به این‌گونه افکار واهی و بی اساس پاسخ می‌گوید و در نخستین آیه تصریح می‌کند: «مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد کنند، با اینکه صریحا به کفر خود گواهی می‌دهند»؛ ما کانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدِینَ عَلی أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ ... گواهی آنها بر کفر خودشان هم از لابلای سخنانشان آشکار است و هم از لابه‌لای اعمالشان و حتی طرز عبادت و مراسم حجشان نیز گواه این موضوع است.
سپس به دلیل و فلسفه این حکم اشاره کرده می‌گوید: «اینها به خاطر نداشتن ایمان، اعمالشان نابود می‌شود و بر باد می‌رود و در پیشگاه خدا کمترین وزن و قیمتی ندارد»؛ ... أُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ .... و به همین دلیل «آنها جاودانه در آتش دوزخ باقی می‌مانند»؛ ... وَ فِی النَّارِ هُمْ خالِدُونَ ... با این حال نه کوشش‌هایشان برای عمران و آبادی مسجدالحرام یا مانند آن ارزشی دارد و نه انبوه اجتماعشان در اطراف خانه کعبه.
خداوند پاک و منزه است و خانه او نیز باید پاک و پاکیزه باشد و دست‌های آلودگان، از خانه خدا و مساجد باید به کلی قطع شود.
در آیه بعد برای تکمیل این سخن، شرایط آباد کنندگان مساجد و کانون‌های پرستش و عبادت را ذکر می‌کند و برای آنها پنج شرط مهم بیان می‌کند و می‌گوید: «تنها کسانی مساجد خدا را آباد می‌سازند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند»؛ إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ... این اشاره به شرط اول و دوم است، که جنبه اعتقادی و زیر بنایی دارد و تا آن نباشد هیچ عمل پاک و شایسته و خالصی از انسان سر نمی‌زند، بلکه اگر ظاهراً هم شایسته باشد، در باطن آلوده به انواع غرض‌های ناپاک خواهد بود.
بعد به شرطهای سوم و چهارم اشاره کرده و می‌گوید: «و نماز را بر پا دارد و زکات را بدهد»؛ ... وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ ... یعنی ایمانش به خداوند و روز رستاخیز تنها در مرحله ادعا نباشد، بلکه با اعمال پاکش آن را تأیید کند، هم پیوندش با خداوند محکم باشد ونماز را به درستی انجام دهد، و هم پیوندش با خلق خدا و زکوة را بپردازد. سرانجام به آخرین شرط اشاره کرده و می‌گوید: «و جز از خدا نترسد»؛ ... وَ لَمْ یَخْشَ إِلَّا اللَّهَ ....
قلبش مملوّ از عشق به خداوند است و تنها احساس مسئولیت در برابر فرمان او می‌کند،
ص: 280
بندگان ضعیف را کوچکتر از آن می‌شمرد که بتوانند در سرنوشت او و جامعه او و آینده او و پیروزی و پیشرفت او و بالاخره در آبادی کانون عبادت او، تأثیری داشته باشند.
در پایان اضافه می‌کند، این گروه که دارای چنین صفاتی هستند، ممکن است هدایت شوند و به هدف خود برسند و در عمران و آبادی مساجد خدا بکوشند و از نتایج بزرگ آن بهره‌مند شوند؛ ... فَعَسی أُولئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِینَ.
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:

1- منظور از عمران چیست؟

آیا آباد ساختن مساجد به معنی آبادی ساختمان و تاسیسات آن، یا به معنی اجتماع و شرکت در آن است؟ بعضی از مفسران تنها یکی از این دو قسمت را در تفسیر عمران مساجد در آیه فوق انتخاب کرده‌اند، در حالی که مفهوم این کلمه یک مفهوم وسیع است و همه این امور را شامل می‌شود.
مشرکان و بت پرستان نه حق شرکت در مساجد دارند و نه تعمیر و بنای ساختمان آنها و همه این امور باید به دست مسلمانان انجام پذیرد.
ضمناً از این آیات استفاده می‌شود که مسلمانان نباید هدایا و کمک‌های مشرکان بلکه تمام فرق غیر اسلامی را برای ساختمان مساجد خود بپذیرند؛ زیرا آیه اول گرچه تنها سخن از مشرکان می‌گوید، ولی آیه دوم که با کلمه «انَّما» شروع شده، عمران مساجد را مخصوص مسلمانان می‌سازد.
از اینجا روشن می‌شود که متولیان و پاسداران مساجد نیز باید از میان پاکترین افراد انتخاب شوند، نه اینکه افراد نا پاک و آلوده به خاطر مال و ثروتشان و یا به خاطر مقام یا نفوذ اجتماعی‌شان- آن چنان که در بسیاری از نقاط متاسفانه رایج شده- بر این مراکز عبادت و اجتماعات اسلامی گمارده شوند. بلکه تمام دست‌های نا پاک را از تمام این مراکز مقدس باید کوتاه ساخت.
و از آن روز که گروهی از زمامداران جبار و یا ثروتمندان آلوده و گنهکار دست به ساختمان مساجد ومراکز اسلامی زدند، روح ومعنویت وبرنامه‌های سازنده‌آنها مسخ شد وهمین است که‌می‌بینیم بسیاری ازاین‌گونه مساجد، شکل‌مسجدضراررابه خود گرفته‌اند.

2- عمل خالص تنها از ایمان سرچشمه می‌گیرد.

ص: 281
ممکن است بعضی چنین فکر کنند که چه مانعی دارد، از سرمایه‌های غیر مسلمانان برای عمران و آبادی این مراکز استفاده کنیم؟ اما آنها که چنین می‌گویند توجه به این نکته اساسی ندارند که اسلام همه جا عمل صالح را میوه درخت ایمان می‌شمرد. عمل همیشه پرتوی از نیات و عقاید آدمی است و همیشه شکل و رنگ آن را به خود می‌گیرد.
نیت‌های ناپاک ممکن نیست عمل پاکی به وجود آورند و محصول مفیدی از خود نشان دهند، چه اینکه عمل باز تاب نیت است.

3- پاسداران شجاع‌

جمله ... وَ لَمْ یَخْشَ إِلَّا اللَّهَ ...؛ «جز از خدا نترسند» نشان می‌دهد که عمران و آبادی و نگاهداری مساجد جز در سایه شهامت و شجاعت ممکن نیست، هنگامی این مراکز مقدس اسلامی به صورت کانون‌های انسان سازی و کلاس‌های عالی تربیت در می‌آید که بنیانگزاران و پاسدارانی شجاع داشته باشد، آنها که از هیچ کس جز خدا نترسند و تحت تأثیر هیچ مقام و قدرتی قرار نگیرند و برنامه‌ای جز برنامه‌های الهی در آن پیاده نکنند.

4- آیا تنها مسجدالحرام منظور است؟

بعضی از مفسران آیات فوق را مخصوص مسجدالحرام دانسته‌اند، در حالی که الفاظ آیه عام است و هیچ‌گونه دلیلی بر این تخصیص نیست، هر چند مسجدالحرام که بزرگترین مسجد اسلامی است در ردیف اول قرار گرفته و در آن روز که آیات نازل شد، بیشتر آن مسجد در نظر بود، ولی این دلیل تخصیص مفهوم آیات نمی‌شود.

5- اهمیت بنای مساجد

درباره اهمیت بنای مسجد، احادیث فراوانی از طرق اهل بیت علیهم السلام و اهل سنت رسیده است که اهمیت فوق العاده این کار را نشان می‌دهد.
از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نقل شده که فرمود: «مَنْ بَنَی مَسْجِداً کَمَفْحَصِ قَطَاةٍ بَنَی اللَّهُ لَهُ بَیْتاً

ص: 282
فِی الْجَنَّةِ»؛ «کسی که مسجدی بنا کند، هر چند به اندازه لانه مرغی باشد، خداوند خانه‌ای در بهشت برای او بنا خواهد ساخت.»
(1)
در حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: «مَنْ أَسْرَجَ فِی مَسْجِدٍ مِنْ مَسَاجِدِ اللَّهِ سِرَاجاً لَمْ تَزَلِ الْمَلائِکَةُ وَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ یَسْتَغْفِرُونَ لَهُ مَا دَامَ فِی ذَلِکَ الْمَسْجِدِ ضَوْءٌ»؛ «کسی که چراغی در مسجدی برافروزد، فرشتگان و حاملان عرش الهی، مادام که نور آن چراغ در مسجد می‌تابد برای او استغفار می‌کنند.» (2)
ولی امروز آنچه بیشتر اهمیت دارد، عمران و آبادی معنوی مساجد است و به تعبیر دیگر بیش از آنچه به ساختن مسجد اهمیت می‌دهیم، باید به ساختن افرادی که اهل مسجد و پاسداران مسجد و حافظان آن هستند اهمیت بدهیم.
مسجد باید کانونی باشد برای هرگونه حرکت جنبش و سازنده اسلامی در زمینه آگاهی و بیداری مردم و پاکسازی محیط و آماده ساختن مسلمانان برای دفاع از میراث‌های اسلام!
مخصوصا باید توجه داشت، مسجد مرکزی برای جوانان با ایمان شود، نه اینکه تنها مرکز بازنشستگان و از کار افتادگان شود.
مسجد باید کانونی برای فعال‌ترین قشرهای اجتماع باشد، نه مرکز افراد بیکاره و بی حال و خواب آلوده‌ها! (3)

مقیاس افتخار و فضیلت‌

أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (20) الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ


1- 1- وسائل الشیعه، باب 7 از احکام مساجد و تفسیر المنار ج 10، ص 213 به نقل از ابن عباس.
2- 2- کتاب محاسن ص 57 به نقل از کتاب کنز العرفان ج 1، ص 108.
3- 3- تفسیر نمونه، ج 7، ص 319.

ص: 283
أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ (21) یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِیها نَعِیمٌ مُقِیمٌ خالِدِینَ فِیها أَبَداً إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ (22)
19- آیا سیراب کردن حجاج و آباد ساختن مسجدالحرام را همانند (عمل) کسی قرار دادید که ایمان به خدا و روز قیامت آورده و در راه او جهاد کرده است، (این هر دو) هرگز نزد خدا مساوی نیستند و خداوند گروه ظالمان را هدایت نمی‌کند.
20- آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جان‌هایشان در راه خدا جهاد نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظیم رسیده‌اند.
21- پروردگار، آنها را به رحمتی از ناحیه خویش و خشنودی و باغ‌های بهشتی که در آن نعمت‌های جاودانه دارند بشارت می‌دهد.
22- همواره و تا ابد در این باغ‌ها (و در لابه‌لای این نعمت‌ها) خواهند بود؛ زیرا نزد خداوند پاداش عظیم است.

شأن نزول:

در شأن نزول آیات فوق روایات مختلفی در کتب اهل سنت و شیعه نقل شده است، که از میان آنها آنچه صحیح‌تر به نظر می‌رسد، ذیلا می‌آوریم.
دانشمند معروف اهل سنت، حاکم ابو القاسم حسکانی از بریدة نقل می‌کند که شیبه و عباس هر کدام بر دیگری افتخار می‌کردند و در این باره مشغول به سخن بودند که علی علیه السلام از کنار آنها گذشت و پرسید به چه چیز افتخار می‌کنید؟ عباس گفت: امتیازی به من داده شده که احدی ندارد و آن مساله آب دادن به حجاج خانه خدا است.
شیبه گفت: من تعمیر کننده مسجدالحرام (و کلید دار خانه کعبه) هستم. علی علیه السلام گفت: با اینکه از شما حیا می‌کنم، باید بگویم که با این سن کم افتخاری دارم که شما ندارید، آنها پرسیدند کدام افتخار؟!
فرمود: من با شمشیر جهاد کردم تا شما ایمان به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله آوردید.
عباس خشمناک برخاست و دامن‌کشان به سراغ پیامبر صلی الله علیه و آله آمد (و به عنوان شکایت) گفت: آیا نمی‌بینی علی چگونه با من سخن می‌گوید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی را صدا کنید،

ص: 284
هنگامی که به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد فرمود: چرا این‌گونه با عمویت (عباس) سخن گفتی؟
علی علیه السلام گفت: ای رسول خدا! اگر من او را ناراحت ساختم با بیان حقیقتی بوده است، در برابر گفتار حق هر کس می‌خواهد ناراحت شود و هر کس می‌خواهد خشنود! جبرئیل نازل شد و گفت ای محمد! پروردگارت به تو سلام می‌فرستد، و می‌گوید این آیات را بر آنها بخوان: ... أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ ...؛ «آیا سیراب کردن حجاج و عمران مسجدالحرام را هم چون ایمان به خدا و روز رستاخیز و جهاد در راه او قرار دادید، هرگز مساوی نیستند.»
(1)
همین روایت، به همین مضمون، یا با تفاوت کمی، در کتاب‌های فراوانی از اهل سنت نقل شده، مانند تفسیر طبری و ثعلبی، اصحاب النزول واحدی، تفسیر خازن بغدادی، معالم التنزیل علامه بغوی، مناقب ابن مغازلی، جامع الاصول ابن اثیر، تفسیر فخر رازی و کتاب‌های دیگر. (2)
به هر حال حدیث فوق از احادیث معروف و مشهوری است که حتی افراد متعصب به آن اعتراف کرده‌اند و ما پس از اتمام تفسیر این آیات باز در این باره سخن خواهیم گفت.

تفسیر:

اشاره

با اینکه آیات، شأن نزول خاص دارند، در عین حال مکمل بحث آیات گذشته‌اند و نظیر آن در قرآن فراوان است.
در نخستین آیه می‌گوید: «آیا سیراب کردن حاجیان خانه خدا و عمران مسجدالحرام را همانند کار کسی قرار دادید که ایمان به خدا و روز قیامت دارد و در راه خدا جهاد کرده است، این دو هیچگاه در نزد خدا یکسان نیستند و خداوند جمعیت ستمکار را هدایت نمی‌کند»؛ أَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ.


1- 1- تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث.
2- 2- برای توضیح بیشتر درباره این حدیث و مشخصات مدارک آن به کتاب احقاق الحق، ج 3، ص 122 تا 127 مراجعه فرمایید.

ص: 285
«سِقایَة» هم مصدر است به معنی آب دادن و هم به معنی وسیله و پیمانه ای است که با آن آب می‌دهند (همانگونه که در آیه 70 سوره یوسف آمده است) و هم به معنی ظرف بزرگ یا حوضی است که آب در آن می‌ریزند. در مسجدالحرام در میان چشمه زمزم و خانه کعبه، محلی وجود داشته که به نام سقایة العباس معروف بوده است، گویا در آنجا ظرف بزرگی می‌نهادند که حاجیان از آن آب بر می‌داشتند.
از تواریخ چنین بر می‌آید که قبل از اسلام، منصب سقایة الحاج در ردیف منصب کلید داری خانه کعبه و از مهم‌ترین مناصب محسوب می‌شد.
ضرورت و نیاز شدید حجاج در ایام حج به آب، آن هم در آن سرزمین خشک و سوزان و کم آب که غالب ایام سال هوا گرم است به این موضوع (سقایت حاج) اهمیت خاصی می‌داد و کسی که سرپرست این مقام بود، از موقعیت ویژه‌ای طبعا برخوردار می‌شد، چرا که خدمت او به حجاج یک خدمت حیاتی به‌شمار می‌رفت.
هم چنین کلید داری و عمران و آبادی مسجدالحرام که مقدس‌ترین و بزرگ‌ترین کانون مذهبی حتی در زمان جاهلیت محسوب می‌شد، احترام فوق‌العاده‌ای برای شخص یا اشخاصی که متصدی آن بودند، بر می‌انگیخت.
با همه اینها قرآن مجید می‌گوید: ایمان به خداوند و جهاد در راه او از تمام این کارها برتر و بالاتر است! در آیه بعد به عنوان تأکید و توضیح می‌فرماید:
«کسانی که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد کردند، اینها در پیشگاه خداوند مقامی برتر و بزرگ‌تر دارند»؛ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ ....
«و اینها به افتخار بزرگی نایل شده‌اند.» ... وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ.
در آیه بعد می‌گوید: خداوند سه موهبت بزرگ در برابر این سه کار مهم (ایمان، هجرت و جهاد) به آنها می‌بخشد:
1- آنها را به رحمت گسترده خود بشارت می‌دهد و از آن بهره‌مند می‌سازد:
یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ ....
2- آنها را از رضامندی و خشنودی خویش بهره‌مند می‌کند: ... وَ رِضْوانٍ ....
3- باغ‌هایی از بهشت در اختیار آنها می‌گذارد که نعمت‌هایش دایمی و همیشگی
ص: 286
است: وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِیها نَعِیمٌ مُقِیمٌ.
در آیه بعد برای تأکید بیشتر اضافه می‌کند، جاودانه در آنها تا ابد خواهند ماند:
خالِدِینَ فِیها أَبَداً ....
زیرا نزد خداوند پاداش‌های عظیم است که در برابر اعمال بندگان به آنها می‌بخشد: ... إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ.
در اینجا به دو نکته باید توجه داشت:

1- تحریف تاریخ:

همانگونه که در شأن نزول آیات فوق خواندیم، مطابق روایتی که در بسیاری از معروفترین کتب اهل سنت نقل شده، این آیات در مورد علی علیه السلام و بیان فضایل او نازل شده هر چند مفهوم آن عام و گسترده است (بارها گفته‌ایم شأن نزول‌ها مفاهیم آیات را محدود نمی‌سازد).
ولی از آنجا که بعضی از مفسران اهل سنت تمایل ندارند فضایل چشمگیری برای علی علیه السلام اثبات شود، با اینکه او را چهارمین پیشوای بزرگ خود می‌دانند، اما مثل اینکه از این می‌ترسند که اگر در برابر مدارکی که امتیازات فوق العاده علی علیه السلام را اثبات می‌کند، تسلیم شوند، ممکن است جمعیت شیعه در برابر آنها بپاخیزند و آنها را در تنگنا قرار دهند، که چرا دیگران را بر علی علیه السلام مقدم داشتید؟
از این رو بسیار می‌شود که از واقعیت‌های تاریخی چشم می‌پوشند و تا آنجا که بتوانند به ایراد در این‌گونه احادیث از نظر سند می‌پردازند و اگر جای دست‌اندازی در سند پیدا نکنند، سعی می‌کنند به‌گونه‌ای دلالت آن را مخدوش سازند، این‌گونه تعصب‌ها متاسفانه حتی در عصر ما ادامه دارد و حتی بعضی از دانشمندان روشنفکر آنان از این بر کنار نمانده‌اند.
فراموش نمی‌کنم در گفتگویی که با یکی از دانشمندان اهل سنت داشتم، هنگامی که سخن از اینگونه احادیث به میان آمد، جمله عجیبی اظهار داشت، او می‌گفت: «به عقیده من، شیعه می‌تواند تمام اصول و فروع مکتب خویش را از منابع و مدارک و کتاب‌های ما اثبات کند، چون به قدر کافی احادیثی که به نفع مکتب شیعه باشد در کتب ما

ص: 287
وجود دارد!» ولی برای اینکه خود را از همه این منابع و مدارک یک‌باره راحت کند، گفت: «به عقیده من پیشینیان ما افراد خوش‌باوری بودند و تمام احادیثی را که شنیده‌اند در کتب خود آورده‌اند، و ما نمی‌توانیم آنچه را آنها نوشته‌اند به سادگی بپذیریم!» (البته سخنش شامل کتب صحاح و مسانید معتبر و درجه اول آنان نیز می‌شد!).
به او گفتم روش محققانه این نیست که انسان مکتبی را قبلا روی یک سلسله وراثت‌ها بپذیرد و بعد هر حدیثی با آن موافق باشد، صحیح و هر حدیثی با آن تطبیق نکند، از آثار خوش‌باوری پیشینیان بداند، هر چند حدیث معتبری باشد.
چه خوب است به جای این طرز فکر راه دیگری انتخاب کنید، قبلا خود را از هرگونه عقیده موروثی خالی سازید، سپس در برابر مدارک منطقی بنشینید، آنگاه انتخاب عقیده کنید!
ملاحظه می‌فرمایید: چرا و به چه علت احادیث مشهور و معروفی که از مقام والای علی علیه السلام خبر می‌دهد و برتری او را بر دیگران اثبات می‌کند، این چنین مورد بی‌مهری بلکه مورد تهاجم رگبارهای ایرادات قرار گرفته و گاهی نیز به دست فراموشی سپرده می‌شود و اصلا سخنی از آن به میان نمی‌آید؟ گویی اصلا این همه احادیث وجود خارجی ندارند!! با توجه به آنچه در بالا گفتیم، به گفتاری از مفسر معروف نویسنده المنار می‌پردازیم، او در شأن نزول آیات فوق روایت معروف بالا را به کلی کنار نهاده و روایت دیگری که با محتوای آیات اصلا منطبق نیست و باید آن را به عنوان یک حدیث مخالف قرآن کنار زد، معتبر دانسته است، و آن حدیثی است که از نعمان‌بن بشیر نقل شده که می‌گوید:
کنار منبر پیامبر صلی الله علیه و آله در میان جمعی از صحابه نشسته بودم، یکی از آنها گفت:
«من بعد از اسلام عملی را بالاتر از این نمی‌دانم که حاجیان خانه خدا را سیراب کنم» دیگری گفت: «عمران مسجدالحرام از هر عملی بالاتر است» سومی گفت: «جهاد در راه خدا از آنچه گفتید بهتر است»، عمر آنها را از گفتگو کردن نهی کرد و گفت:
«صدای خود را کنار منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله بلند نکنید- و آن روز، روز جمعه بود- ولی هنگامی که نماز جمعه را خواندم، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌روم و از او در باره مسأله‌ای که اختلاف کردید سؤال می‌کنم» (بعد از نماز نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و سؤال کرد) در این
ص: 288
موقع آیات فوق نازل شد.
(1)
در حالی که این روایت از جهات مختلفی با آیات مورد بحث ناسازگار است و می‌دانیم هر روایتی که مخالف قرآن باشد باید آن را دور افکند؛ زیرا:
اولًا: در آیات فوق مقایسه میان جهاد و سقایة الحاج و عمران مسجدالحرام نشده است، بلکه در یک سوی، مقایسه سقایت حاج و عمران مسجدالحرام قرار گرفته و در سوی دیگر ایمان به خداوند و روز رستاخیز و جهاد و این نشان می‌دهد که افرادی آن اعمال را که در دوران جاهلیت انجام داده بودند با ایمان و جهاد مقایسه می‌کردند، که قرآن صریحا می‌گوید این دو برابر نیستند، نه مقایسه جهاد با عمران مسجدالحرام و سقایة الحاج.
ثانیاً: جمله: لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ نشان می‌دهد که اعمال گروه اول توأم با ظلم بوده است و این در صورتی است که در حال شرک واقع شده باشد، چه اینکه قرآن می‌گوید: ... إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ. (2)
و اگر مقایسه میان ایمان و سقایت حاج توأم با ایمان و جهاد باشد، جمله: ... وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ مفهومی نخواهد داشت.
ثالثا: آیه دوم مورد بحث که می‌گوید آن کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و جهاد نمودند، مقام والاتری دارند، مفهومش این است: از کسانی که ایمان و هجرت و جهاد نداشتند، برترند و این با حدیث نعمان سازش ندارد؛ زیرا گفتگو کنندگان طبق آن حدیث همه از مؤمنان بودند و شاید در مهاجرت و جهاد شرکت داشتند.
رابعا: درآیات گذشته سخن از اقدام مشرکان به عمران مساجد بود، ما کانَ لِلْمُشْرِکِینَ أَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ ... و آیات مورد بحث که به دنبال آن قرار دارد، همان موضوع را تعقیب می‌کند و این نشان می‌دهد که عمران مسجدالحرام و سقایت حاج در حال شرک، موضوع بحث این آیات است و این چیزی است که با روایت نعمان تطبیق نمی‌کند.
تنها مطلبی که ممکن است در برابر این استدلالات گفته شود، این است که تعبیر به اعظم‌درجه نشان می‌دهد که هر دو طرف مقایسه، اعمال خوبی هستند، اگر چه یکی از


1- 1- تفسیر المنار، ج 10، ص 215.
2- 2- لقمان: 13.

ص: 289
دیگری برتر بوده است.
ولی جواب این سخن روشن است؛ زیرا افعل تفضیل (صفت تفضیلی) غالبا در مواردی به کار می‌رود که یک طرف مقایسه واجد فضیلت است و طرف دیگر صفر است، مثلا بسیار شده است که می‌گویند، دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است، مفهوم این سخن آن نیست که هرگز به مقصد نرسیدن و تصادف کردن و نابودی چیز خوبی است، ولی دیر رسیدن از آن بهتر است و یا اینکه در قرآن می‌خوانیم ... وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ؛
(1)
«صلح از جنگ بهتر است»، معنی این جمله آن نیست که جنگ چیز خوبی است و یا اینکه می‌خوانیم: ... وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ؛ (2)
«بنده با ایمان از بت‌پرست بهتر است.» آیا بت‌پرست خیر و فضیلتی دارد؟ در همین سوره توبه آیه 108 می‌خوانیم: ... لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ؛ «مسجدی که اساس آن از روز نخست بر پایه تقوی گذارده شده است (از مسجد ضرار همان مسجدی که منافقان برای ایجاد تفرقه ساخته بودند) برای عبادت شایسته‌تر است.»
با اینکه می‌دانیم عبادت در مسجد ضرار هیچ‌گونه شایستگی ندارد و نظیر این تعبیرات در قرآن و کلمات عرب و سایر زبان‌ها فراوان است.
از مجموع آنچه گفته شد، نتیجه می‌گیریم که روایت نعمان‌بن بشیر چون بر خلاف محتوای قرآن است، باید کنار نهاده شود و آنچه با ظاهر آیات می‌سازد، همان حدیث مشهوری است که در آغاز بحث تحت عنوان شأن نزول بیان کردیم و این فضیلتی است برای پیشوای بزرگ اسلام علی‌بن أبی‌طالب علیه السلام.
خداوند همه ما را به پیروی از حق و پیروی از اینگونه پیشوایان ثابت قدم بدارد و چشم و گوش باز و فکر دور از تعصب و عنایت کند.
همچنین از آیات فوق استفاده می‌شود که مقام رضوان که از بزرگترین مواهب و مقاماتی است که خداوند به مؤمنان و مجاهدان می‌بخشد، چیزی است غیر از باغ‌های بهشت و نعمت‌های جاویدانش و غیر از رحمت گسترده پروردگار. (3)

نخستین مهاجران اسلام‌



1- 1. نساء: 128
2- 2. بقره: 221
3- 3- تفسیر نمونه، ج 7، ص 329

ص: 290
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصاری ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ (82) وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ (83) وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ (84) فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الْمُحْسِنِینَ (85) وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ (86)
(1)
82- به طورمسلم یهود و مشرکان را دشمن‌ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت، ولی آنها را که می‌گویند مسیحی هستیم نزدیک‌ترین دوستان به مؤمنان می‌یابی، این به خاطر آن است که در میان آنها افرادی دانشمند و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق) تکبر نمی‌ورزند.
83- و هر زمان آیاتی را که بر پیامبر نازل شده، بشنوند چشم‌های آنها را


1- 1. مائده.

ص: 291
می‌بینی که (از شوق) اشک می‌ریزد، به خاطر حقیقتی را که دریافته‌اند، آنها می‌گویند: پروردگارا ایمان آوردیم، ما را با گواهان (و شاهدان حق) بنویس.
84- چرا ما ایمان به خدا و آنچه از حق به ما رسیده نیاوریم در حالی که آرزو داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد؟!
85- خداوند آنها را به خاطر این سخن، باغ‌هایی از بهشت پاداش داد که از زیر درختان آن نهرها جاری است، جاودانه در آن خواهند ماند و این جزای نیکوکاران است.
86- و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند، آنها اهل دوزخ‌اند.

شأن نزول: نخستین مهاجران اسلام‌

بسیاری از مفسران از جمله طبرسی در مجمع البیان و فخر رازی و نویسنده المنار در تفسیرهای خود، از مفسران پیشین نقل کرده‌اند که این آیات درباره نجاشی زمام‌دار حبشه در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران او نازل شده است و در حدیثی که در تفسیر برهان نقل شده این موضوع مشروحا آمده است.
آنچه از روایات اسلامی و تواریخ و گفتار مفسران در این زمینه استفاده می‌شود چنین است:
در سال‌های نخستین بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و دعوت عمومی او، مسلمانان در اقلیت شدیدی قرار داشتند، قریش به قبایل عرب توصیه کرده بودند که هر کدام، افراد وابسته خود که به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورده‌اند را، تحت فشار شدید قرار دهند و به این ترتیب هر یک از مسلمانان از طرف قوم و قبیله خود سخت تحت فشار قرار داشت.
آن روز تعداد مسلمانان برای دست زدن به یک جهاد آزادی بخش کافی نبود، پیامبر صلی الله علیه و آله برای حفظ این دسته کوچک، و تهیه پایگاهی برای مسلمانان در بیرون حجاز، به آنها دستور مهاجرت داد و حبشه را برای این مقصد انتخاب فرمود و گفت:
در آنجا زمام‌دار صالحی است که از ستم و ستمگری جلوگیری می‌کند، شما آنجا بروید تا خداوند فرصت مناسبی در اختیار ما بگذارد.

ص: 292
منظور پیامبر صلی الله علیه و آله نجاشی
(1) بود.
یازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم حبشه شدند و از طریق دریا با کرایه کردن کشتی کوچکی، راه حبشه را پیش گرفتند و این در ماه رجب سال پنجم بعثت بود. و مهاجرت اول نام گرفت.
چیزی نگذشت که جعفربن ابوطالب و جمعی دیگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلی یک جمعیت متشکل اسلامی را، که از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه‌ای زن و کودک تشکیل می‌شد، به وجود آوردند.
طرح این مهاجرت برای بت پرستان سخت دردناک بود؛ زیرا به خوبی می‌دیدند چیزی نخواهد گذشت که با یک جمعیت متشکل نیرومند از مسلمانان که تدریجا اسلام را پذیرفته و به سرزمین امن و امان حبشه رفته‌اند روبرو خواهند شد. برای به هم زدن این موقعیت دست به کار شدند و دو نفر از جوانان باهوش و فعال و حیله‌گر و پشت هم انداز؛ یعنی عمروبن عاص و عمارةبن ولید را برای به هم زدن موقعیت مسلمانان حبشه انتخاب کردند و با هدایای فراوانی به حبشه فرستادند، این دو نفر در کشتی شراب نوشیدند و به جان هم افتادند، ولی به هر حال برای پیاده کردن نقشه خود وارد سرزمین حبشه شدند و با مقدماتی به حضور نجاشی بار یافتند و قبلا با دادن هدایای گرانبهایی به اطرافیان نجاشی، موافقت آنها را جلب کرده و قول تأیید و طرفداری از آنان گرفته بودند.
عمرو عاص سخنان خود را از اینجا شروع کرد و با نجاشی چنین گفت:
«ما فرستادگان بزرگان مکه‌ایم. تعدادی از جوانان سبک مغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشته‌اند و از آیین نیاکان خود برگشته و به بدگویی از خدایان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا کرده و در میان مردم تخم نفاق پاشیده‌اند و از موقعیت سرزمین شما سوء استفاده کرده و به اینجا پناه آوردند، ما از آن می‌ترسیم که در اینجا نیز دست به اخلال‌گری زنند، بهتر این است که آنها را به ما بسپارید و به محل خود باز گردانیم ...» این را گفتند و هدایایی را که با خود آورده بودند، تقدیم داشتند.
نجاشی گفت: تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم تماس نگیرم، نمی‌توانم


1- 1- نجاشی اسم عامی بود همانند کسری که به تمام سلاطین حبشه گفته می‌شد، اما اسم نجاشی معاصر پیامبر صلی الله علیه و آله اصحمه که در زبان حبشی به معنی عطیه و بخشش است، بود.

ص: 293
در این زمینه سخن بگویم و از آنجا که این بحث یک بحث مذهبی است باید از نمایندگان مذهبی نیز در جلسه‌ای در حضور شما دعوت شود.
روز دیگر در یک جلسه مهم که اطرافیان نجاشی و جمعی از دانشمندان مسیحی و جعفربن ابی‌طالب به نمایندگی مسلمانان و نمایندگان قریش، حضور داشتند، نجاشی پس از استماع سخنان نمایندگان قریش رو به جعفر کرد و از او خواست که نظر خود را در این زمینه بیان کند.
جعفر پس از ادای احترام چنین گفت: نخست از اینها بپرسید آیا ما جزو بردگان فراری این جمعیت هستیم؟!
عمرو گفت: نه شما آزادید.
جعفر گفت: سؤال کنید آیا آنها دِیْنی بر ذمه ما دارند که آن را از ما می‌طلبند؟!
عمرو: نه ما هیچگونه مطالبه‌ای از شما نداریم.
جعفر: آیا خونی از شما ریخته‌ایم که آن را از ما می‌طلبید؟!
عمرو: نه چنین چیزی در کار نیست.
جعفر: پس از ما چه می‌خواهید که این همه ما را شکنجه و آزار دادید و ما از سرزمین شما که مرکز ظلم و بیدادگری بود بیرون آمدیم؟!
سپس جعفر رو به نجاشی کرد و گفت:
ما جمعی نادان بودیم، بت پرستی می‌کردیم، گوشت مردار می‌خوردیم، انواع کارهای زشت و ننگین انجام می‌دادیم، قطع رحم می‌کردیم و نسبت به همسایگان خویش بدرفتاری داشتیم و نیرومندان ما ضعیفان را می‌خوردند! ولی خداوند پیامبری در میان ما مبعوث کرد که به ما دستور داده است هرگونه شبیه و شریک را از خدا دور سازیم و فحشا و منکرات و ظلم و ستم و قمار را ترک گوییم، به ما دستور داده نماز بخوانیم، زکات بدهیم، عدالت و احسان پیشه کنیم و بستگان خود را کمک نماییم.
نجاشی گفت: عیسای مسیح نیز برای همین مبعوث شده بود! سپس از جعفر پرسید:
آیا چیزی از آیاتی که بر پیامبر شما نازل شده است حفظ داری؟
جعفر گفت: آری و سپس شروع به خواندن سوره مریم کرد.
حسن انتخاب جعفر، در مورد آیات تکان دهنده این سوره، که مسیح و مادرش را
ص: 294
از هرگونه تهمت‌های ناروا پاک می‌سازد، اثر عجیبی گذاشت تا آنجا که قطره های اشک شوق، از دیدگان دانشمندان مسیحی سرازیر گشت و نجاشی صدا زد به خدا سوگند نشانه‌های حقیقت در این آیات نمایان است!
هنگامی که عمرو خواست در اینجا سخنی بگوید و تقاضای سپردن مسلمانان را به دست وی کند، نجاشی دست بلند کرد و محکم بر صورت عمرو کوبید و گفت:
خاموش باش، به خدا سوگند اگر بیش از این سخنی در مذمت این جمعیت بگویی تو را مجازات خواهم کرد! این جمله را گفت و رو به مأمورین کرد و صدا زد هدایای آنها را به آنان برگردانید و آنها را از حبشه بیرون کنید، و به جعفر و یارانش گفت: آسوده خاطر در کشور من زندگی کنید!
این پیشامد علاوه بر اثر تبلیغی عمیقی که در زمینه شناساندن اسلام به جمعی از مردم حبشه داشت، سبب شد که مسلمانان مکه به این کشور همچون پایگاهی مطمئن حساب کنند و مسلمانان تازه وارد را برای آن روز که قدرت کافی بیابند، به آنجا روانه سازند.
سال‌ها گذشت. پیامبر صلی الله علیه و آله هجرت کرد و کار اسلام بالا گرفت و عهدنامه حدیبیه امضا شد و پیامبر صلی الله علیه و آله متوجه فتح خیبر گشت. در آن روز که مسلمانان از فرط شادی به خاطر در هم شکستن بزرگترین کانون خطر یهود در پوست نمی‌گنجیدند، از دور شاهد حرکت دسته جمعی عده‌ای به سوی سپاه اسلام بودند، چیزی نگذشت که معلوم شد این جمعیت همان مهاجران حبشه‌اند که به آغوش وطن باز می‌گردند در حالی که قدرت‌های اهریمنی دشمنان در هم شکسته شده و نهال اسلام به قدر کافی ریشه دوانیده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله با مشاهده جعفر و مهاجران حبشه، این جمله تاریخی را فرمود: «لا ادْری «أَنَا بِفَتْحِ خَیْبَرٍ اسَرّ امْ بِقُدوُمِ جَعْفَرٍ؟!»؛ «نمی‌دانم از پیروزی خیبر خوشحال‌تر باشم یا از بازگشت جعفر؟»
می‌گویند علاوه بر مسلمانان، هشت نفر از شامیان که در میان آنها یک راهب مسیحی بود و تمایل شدید به اسلام پیدا کرده بودند، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدند و پس از شنیدن آیات سوره یس به گریه افتادند و مسلمان شدند و گفتند چقدر این آیات به تعلیمات راستین مسیح شباهت دارد.
ص: 295
طبق روایتی که در تفسیر المنار از سعیدبن جبیر نقل شده، نجاشی سی نفر از بهترین یاران خود را به عنوان اظهار علاقه به پیامبر صلی الله علیه و آله و آیین اسلام به مدینه فرستاد و همانها بودند که با شنیدن آیات سوره یس گریستند و اسلام را پذیرفتند، آیات فوق نازل شد و از این مؤمنان تجلیل کرد
(1) و (2)

کینه‌توزی یهود و نرمش نصاری‌

در این آیات مقایسه‌ای میان یهودیان و مسیحیانی که معاصر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بوده‌اند شده است.
در نخستین آیه یهود و مشرکان در یک صف قرار داده شده‌اند و مسیحیان در صف دیگر، در آغاز می‌گوید: «سرسخترین دشمنان مومنان، یهود و مشرکان هستند، و بامحبت‌ترین آنها نسبت به‌مؤمنان مدعیان‌مسیحیت‌اند»؛ لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قالُوا إِنَّا نَصاری ....
تاریخ اسلام بخوبی گواه این حقیقت است؛ زیرا در بسیاری از صحنه‌های نبردهای ضد اسلامی، یهود بطور مستقیم یا غیر مستقیم دخالت داشتند و از هرگونه کار شکنی و دشمنی خود داری نمی‌کردند، افراد بسیار کمی از آنها به اسلام گرویدند، در حالی که در غزوات اسلامی، کمتر مسلمانان را مواجه با مسیحیان می‌بینیم و نیز افراد زیادی از آنها را مشاهده می‌کنیم که به صفوف مسلمین پیوستند.
سپس قرآن دلیل این تفاوت روحیه و خط مشی اجتماعی را طی چند جمله بیان می‌کند:
نخست اینکه، در میان آنها جمعی دانشمند بودند که به اندازه دانشمندان دنیاپرست یهود در کتمان حقیقت کوشش نداشتند؛ ... ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ ... (3)
و نیز در میان آنها


1- 1. این شأن نزول منافات با آن ندارد که سوره مائده در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده باشد؛ زیرا این سخن مربوط به اکثریت آیات سوره است. هیچ مانعی ندارد که بعضی از آیات در حوادث قبل نازل شده باشد و به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله به مناسبت‌هایی در این سوره قرار گیرد.
2- 2. تفسیر نمونه، ج 5، ص 49.
3- 3- کشیش در اصل یک لغت سریانی است به معنای پیشوا و راهنمای مذهبی مسیحیان می‌باشد و به عربی‌قسیس گفته می‌شود و جمع آن «قسیسین» است.

ص: 296
جمعی تارک دنیا بودند که درست در نقطه مقابل حریصان یهود گام برمی‌داشتند، هر چند گرفتار انحرافاتی بودند ولی باز در سطحی بالاتر از یهود قرار داشتند ... وَرُهْباناً ....
بسیاری از آنها در برابر پذیرش حق خاضع بودند و تکبری از خود نشان نمی‌دادند، در حالی که اکثریت یهود به خاطر اینکه خود را نژاد برتر می‌دانستند، از قبول آیین اسلام که از نژاد یهود برنخاسته بود سر باز می‌زدند؛ ... وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ.
به علاوه جمعی از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعی از مسیحیان حبشه) «هنگامی که آیات قرآن را می‌شنیدند، اشک شوق از دیدگانشان به خاطر دست یافتن به حق سرازیر می‌شد»؛ وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ....
با صراحت و شهامت و بی‌نظری صدا می‌زدند: «... پروردگارا! ما ایمان آوردیم، ما را از گواهان حق و همراهان محمد صلی الله علیه و آله و یاران او قرار ده»؛ ... رَبَّنا آمَنَّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ.
آنها به قدری تحت تأثیر آیات تکان دهنده این کتاب آسمانی قرار می‌گرفتند که می‌گفتند: «چگونه ممکن است ما به خداوند یگانه و حقایقی که از طرف او آمده است ایمان نیاوریم در حالی که انتظار داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد»؛ وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ.
البته همانطور که در بالا اشاره کردیم، این مقایسه بیشتر درباره یهود و مسیحیان معاصر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است؛ زیرا یهود با اینکه دارای کتاب آسمانی بودند، به خاطر دلبستگی بیش از اندازه به مادیات، در صف مشرکانی قرار گرفته بودند که از نظر مذهبی با آنها هیچ وجه اشتراکی نداشتند. در حالی که در ابتدا، یهودیان مبشران اسلام محسوب می‌شدند و انحرافاتی همانند تثلیث و غلو مسیحیت را نداشتند، اما دنیا پرستی شدید آنها را به کلی از حق بیگانه کرد، در حالی که مسیحیان آن عصر چنین نبودند.
ولی تاریخ گذشته و معاصر به ما می‌گوید: مسیحیان قرون بعد، درباره اسلام و مسلمین مرتکب جنایاتی شدند که دست کمی از یهود نداشت.
جنگ‌های طولانی و خونین صلیبی در گذشته و تحریکات فراوانی که امروز از ناحیه استعمار کشورهای مسیحی بر ضد اسلام و مسلمین می‌شود، چیزی نیست که بر
ص: 297
کسی پنهان باشد، بنابر این نباید آیات فوق را به عنوان یک قانون کلی در باره همه مسیحیان دانست. جمله‌های: وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ .... و ما بعد آن، گواه بر این است که این آیات درباره جمعی از مسیحیان معاصر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است.
در دو آیه بعد به سرنوشت این دو طایفه و پاداش و کیفر آنها اشاره شد، نخست می‌گوید: آنها که در برابر افراد با ایمان، محبت نشان دادند و در مقابل آیات الهی سر تسلیم فرود آوردند و با صراحت ایمان خود را اظهار داشتند، خداوند در برابر این، به آنها باغ‌های بهشت را پاداش می‌دهد که از زیر درختان آن نهرها جاری است و جاودانه در آن می‌مانند و این است جزای نیکوکاران؛ فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الْمُحْسِنِینَ.
(1)
در مقابل، آنها که راه دشمنی را پیمودند و کافر شدند و آیات خدا را تکذیب کردند، اهل دوزخ‌اند؛ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَحِیمِ. (2)

حرم امن‌



1- 1- «اثابهم» از ماده «ثواب» گرفته شده است که در اصل به معنای بازگشت نمودن و نیکی کردن و سود رساندن است.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 5، ص 58.

ص: 298
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ (67) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکافِرِینَ (68) وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (69)
(1)
67- آیا ندیدند که ما حرم امنی برای آنها قرار دادیم، در حالی که مردم را در اطراف آنها (در بیرون این حرم) می‌ربایند؟ آیا به باطل ایمان می‌آورند و نعمت خداوند را کفران می‌کنند؟
68- چه کسی ستمکارتر از آن کس است که بر خداوند دروغ می‌بندد، یا حق را پس از آنکه به سراغش آمد تکذیب می‌کند؟ آیا جایگاه کافران در دوزخ نیست؟
69- و آنها که در راه ما (با خلوص نیت) جهاد کنند، قطعا هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است.

شأن نزول:

در تفسیر در المنثور، ذیل آیه مورد بحث از ابن عباس چنین نقل شده است گروهی از مشرکان گفتند: ای محمد! اگر ما داخل در دین تو نمی‌شویم، تنها به خاطر این است که


1- 1. عنکبوت.

ص: 299
می‌ترسیم مردم ما را بربایند (و به سرعت نابود کنند) چون جمعیت ما کم است و جمعیت مشرکان عرب بسیارند، به محض اینکه به آنها خبر رسد که ما وارد دین تو شده‌ایم، به سرعت ما را می‌ربایند و خوراک یک نفر از آنها هستیم! در اینجا آیه: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا ... نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
در آیات گذشته نیز به این بهانه مشرکان، به صورت دیگری اشاره شده بود که ما می‌ترسیم اگر اظهار ایمان کنیم و به دنبال آن هجرت نماییم، زندگی ما مختل شود که قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت.
در آیات مورد بحث قرآن، از طریق دیگری به آنها پاسخ می‌گوید و می‌فرماید:
«آیا آنها ندیدند که ما برای آنها حرم امنی قرار دادیم (سرزمین پاک و مقدس مکه)»؛ أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً ....
در حالی که عرب در ناامنی به سر می‌برند و در بیرون این سرزمین انسان‌ها را می‌ربایند، همه جا غارت است و کشتار، اما این سرزمین همچنان امن و امان باقی مانده است؛ ... وَ یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ....
خداوندی که قادر است در این دریای متلاطم و طوفانی سرزمین حجاز، حرم مکه را همچون جزیره‌ای آرام و امن و امان قرار دهد، چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ کند؟ و چگونه آنها از این مردم ضعیف و ناتوان در برابر خداوند بزرگ و قادر متعال وحشت دارند؟! «آیا با این حال آنها به باطل ایمان می‌آورند و نعمت خدا را کفران می‌کنند؟!»؛ أَ فَبِالْباطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ.
کوتاه سخن اینکه خداوندی که می‌تواند در میان یک سرزمین گسترده بحرانی، که جمعی از مردم نیمه وحشی در آن سکونت دارند یک منطقه کوچک را در امنیت فرو برد، چگونه نمی‌تواند انسان‌های مؤمن را در میان انبوهی کافر و بی ایمان حفظ کند؟ پس از ذکر این دلیل روشن، در آیه بعد چنین نتیجه‌گیری و جمع‌بندی می‌کند: «آیا کسی ظالم‌تر از آنها که بر خداوند دروغ می‌بندند، یا حق را پس از آن که به سراغشان آمد انکار می‌کنند، پیدا می‌شود؟!»؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُ ....
ما دلایل آشکاری برای شما اقامه کردیم که جز «اللَّه» شایسته پرستش نیست. اما شما بر خداوند دروغ می‌بندید و شریکانی برای او می‌تراشید و حتی مدعی هستید که
ص: 300
این یک برنامه الهی است! از سوی دیگر قرآنی بر شما نازل کردیم که نشانه‌های حق در آن است، اما شما همه اینها را نادیده گرفته و پشت سر افکندید، آیا ظلم و ستمی از این برتر تصور می‌شود؟ ظلم بر خویشتن و ظلم بر همه انسان‌ها، چرا که شرک و کفر، ظلم عظیم است.
به تعبیر دیگر آیا ظلم به معنی وسیع کلمه جز انحراف و خارج ساختن چیزی از محل شایسته‌اش است؟ آیا بدتر از این پیدا می‌شود که انسان یک مشت سنگ و چوب بی‌ارزش را هم‌ردیف خالق آسمان‌هاو زمین قرار دهد؟ به علاوه شرک، خمیر مایه همه مفاسد اجتماعی است و ستم‌های دیگر در واقع از آن سرچشمه می‌گیرد، هواپرستی، مقام‌پرستی و دنیاپرستی هر کدام نوعی از شرک است.
ولی بدانید عاقبت شومی در انتظار مشرکان است، «آیا محل و جایگاه کافران دوزخ نیست؟»؛ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکافِرِینَ.
قابل توجه اینکه در 15 مورد از قرآن مجید افرادی به عنوان ظالم‌ترین مردم معرفی شده‌اند که همه آنها با جمله استفهامیه من اظلم (استفهام انکاری) شروع شده است.
دقت در این آیات نشان می‌دهد که آیات مزبور گرچه مسائل متنوعی ظاهراً در آنها مطرح است، اما همه آنها به ریشه شرک بازمی‌گردد، بنابر این هیچ تضادی در میان آنها نیست.
(1)
آخرین آیه مورد بحث که در عین حال آخرین آیه سوره عنکبوت است واقعیت مهمی را بیان می‌کند که عصاره‌ای از تمام این سوره و هماهنگ با آغاز آن است.
می‌فرماید: راه خدا گرچه مشکلات فراوان دارد، مشکل از نظر شناخت حق، مشکل از نظر وسوسه‌های شیاطین جن و انس، مشکل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بی‌رحم و مشکل از نظر لغزشهای احتمالی، اما در اینجا یک حقیقت است که به شما در برابر این مشکلات نیرو و اطمینان می‌دهد و حمایت می‌کند و آن اینکه: «کسانی که در


1- 1. برای توضیح بیشتر به جلد پنجم صفحه 183- ذیل آیه 21 سوره انعام- مراجعه فرمایید.

ص: 301
راه ما جهاد کنند ما آنها را به طرق خویش هدایت می‌کنیم، و خداوند با نیکوکاران است»؛ وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ.
(1)

سوگند به این شهر مقدس‌

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ (1) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ (2) وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فِی کَبَدٍ (4) أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ (5) یَقُولُ أَهْلَکْتُ مالًا لُبَداً (6) أَ یَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ (7) (2)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
1- قسم به این شهر مقدس (مکه).
2- شهری که تو ساکن آن هستی!
3- و قسم به پدر و فرزندش (ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح).
4- که ما انسان را در رنج آفریدیم (و زندگی او مملو از رنج‌ها است).
5- آیا او گمان می‌کند که هیچکس قادر نیست بر او دست یابد؟!
6- می‌گوید: مال زیادی را (در کارهای خیر) تلف کرده‌ام!
7- آیا گمان می‌کند هیچکس او را ندیده (و نمی‌بیند)؟
سنت قرآن در بسیاری از موارد بر این است که بیان حقایق بسیار مهم را با سوگند شروع می‌کند، سوگندهایی که خود نیز سبب حرکت اندیشه و فکر و عقل انسان است، سوگندهایی که ارتباط خاصی با همان مطلب مورد نظر دارد.


1- 1- تفسیر نمونه، ج 16، ص 348.
2- 2. بلد.

ص: 302
در اینجا نیز برای بیان این واقعیت که زندگی انسان در دنیا توأم با درد و رنج است، از سوگند تازه‌ای شروع می‌کند و می‌فرماید:
«قسم به این شهر مقدس شهر مکه»؛ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ.
(1)
«شهری که تو ساکن آن هستی»؛ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ.
گرچه در این آیات نام مکه صریحا نیامده است، ولی با توجه به مکی بودن سوره از یک سو و اهمیت فوق العاده این شهر مقدس از سوی دیگر، پیدا است که منظور همان مکه است و اجماع مفسران نیز بر همین است.
البته شرافت و عظمت سرزمین مکه ایجاب می‌کند خداوند به آن سوگند یاد نماید، چرا که نخستین مرکز توحید و عبادت پروردگار در اینجا ساخته شده و انبیای بزرگ علیهم السلام گرد این خانه طواف کرده‌اند، ولی جمله: وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ مطلب تازه‌ای در بر دارد، می‌گوید: این شهر به خاطر وجود پر فیض و پر برکت تو چنان عظمتی به خود گرفته که شایسته این سوگند شده است.
حقیقت همین است که ارزش سرزمین‌ها به ارزش انسان‌های مقیم در آن‌ها است، مبادا کفار مکه تصور کنند اگر قرآن به این سرزمین قسم یاد می‌کند، برای وطن آنها و یا کانون بت‌هایشان اهمیت قایل شده است، نه چنین نیست، تنها ارزش این شهر (گذشته از سوابق تاریخی خاص آن) به خاطر وجود ذی جود بنده خاص خداوند محمد صلی الله علیه و آله است.
ای کعبه را ز یمن قدوم تو صد شرف وی مرده را ز مقدم پاک تو صد صفا
بطحا ز نور طلعت تو یافته فروغ یثرب ز خاک تو با رونق و نوا
در اینجا تفسیر دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه من به این شهر مقدس سوگند یاد نمی‌کنم در حالی که احترام تو را هتک کرده‌اند و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده‌اند.
این توبیخ و سرزنش شدیدی است نسبت به کفار قریش که آنها خود را خادمان و حافظان حرم مکه می‌پنداشتند و برای این سرزمین آنچنان احترامی قایل بودند که حتی اگر قاتل پدرشان در آنجا دیده می‌شد، در امان بود. حتی می‌گویند کسانی که از پوست


1- 1- «لا» در اینجا زائده است و برای تأکید آمده، البته طبق تفسیر دیگری احتمال دارد «لا» نافیه باشد.

ص: 303
درختان مکه بر می‌گرفتند و به خود می‌بستند، به خاطر آن در امان بودند.
ولی با این حال چرا تمام این آداب و سنن در مورد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله زیر پا گذاشته شد؟! چرا هرگونه اذیت و آزار نسبت به او و یارانش روا می‌داشتند و حتی خونشان را مباح می‌شمردند؟!
این تفسیر در حدیثی از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است.
(1)
سپس می‌افزاید: «و قسم به پدر و فرزندش»؛ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ.
در اینکه منظور از این پدر و فرزند کیست؟ تفسیرهای متعددی ذکر کرده‌اند.
نخست اینکه منظور از والد ابراهیم خلیل علیه السلام و از ولد اسماعیل ذبیح علیه السلام است و با توجه به اینکه در آیه قبل، به شهر مکه سوگند یاد شده و می‌دانیم ابراهیم و فرزندش علیهما السلام بنیانگذار کعبه و شهر مکه بودند، این تفسیر بسیار مناسب به نظر می‌رسد. بخصوص اینکه عرب جاهلی نیز برای حضرت ابراهیم و فرزندش علیهما السلام اهمیت فوق العاده‌ای قایل بود و به آنها افتخار می‌کرد و بسیاری از آنها نسب خود را به آن دو می‌رساندند. دیگر اینکه منظور آدم و فرزندانش علیهم السلام است.
سوم اینکه منظور آدم علیه السلام و پیامبرانی هستند که از دودمان او برخاسته‌اند.
چهارم اینکه منظور سوگند به هر پدر و فرزندی است، چرا که مساله تولد و بقای نسل انسانی در طول ادوار مختلف، از شگفت‌انگیزترین بدایع خلقت است و خداوند مخصوصا به آن سوگند یاد کرده است.
جمع میان این چهار تفسیر نیز بعید نیست، هر چند تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر می‌رسد.
سپس به چیزی می‌پردازد که هدف نهایی این سوگندها است. می‌فرماید:
«مسلما ما انسان را در رنج آفریدیم»؛ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فِی کَبَدٍ.
کبد به گفته طبرسی در مجمع البیان در اصل به معنی شدت است، و لذا هنگامی که شیر غلیظ شود تکبّد اللبن می‌گویند.
ولی به گفته راغب در مفردات کبد (بر وزن حسد) به معنی دردی است که عارض کبد انسان (جگر سیاه) می‌شود و سپس به هرگونه مشقت و رنج اطلاق شده است.


1- 1- مجمع البیان، ج 10، ص 493.

ص: 304
ریشه این لغت هر چه باشد مفهوم فعلی آن همان رنج و ناراحتی است.
آری انسان از آغاز زندگی حتی از آن لحظه‌ای که نطفه او در قرارگاه رحم واقع می‌شود، مراحل زیادی از مشکلات و درد و رنجها را طی می‌کند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفولیت، و سپس جوانی، و از همه مشکل‌تر دوران پیری، مواجه به انواع مشقت‌ها و رنج‌ها است، و این است طبیعت زندگی دنیا، و انتظار غیر آن داشتن اشتباه است اشتباه، و به گفته شاعر عرب:
طبعت علی کدر و أنت تریدها صفوا من الأقذار و الأکدار
و مکلفوا الأیام ضد طباعها متطلب فی الماء حذوه نار
(1)
طبیعت جهان بر کدورت است و تو می‌خواهی از هرگونه کدورت و ناپاکی پاک باشد؟ هر کس دوران جهان را بر ضد طبیعتش بطلبد همچون کسی است که در میان امواج آب شعله آتش جستجو می‌کند! نگاهی به زندگی انبیا و اولیاءاللَّه نیز نشان می‌دهد که زندگی این گل‌های سرسبد آفرینش نیز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرین بود، هنگامی که دنیا برای آنها چنین باشد، وضع برای دیگران روشن است.
و اگر افراد یا جوامعی را می‌بینیم که به ظاهر درد و رنجی ندارند یا بر اثر مطالعات سطحی ما است، و لذا وقتی نزدیکتر می‌شویم به عمق درد و رنجهای همین صاحبان زندگی مرفه آشنا می‌گردیم و یا اینکه برای مدتی محدود و زمانی استثنایی است که قانون کلی جهان را بر هم نمی‌زند.
سپس می‌افزاید: «آیا این انسان گمان می‌کند که هیچکس قادر نیست بر او دست بیابد؟»؛ أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ.
اشاره به اینکه آمیختگی زندگی انسان با آنهمه درد و رنج دلیل بر این است که او قدرتی ندارد.
ولی او بر مرکب غرور سوار است، و هر کار خلاف و گناه و جرم و تجاوزی را مرتکب می‌شود گویی خود را در امن و امان می‌بیند، و از قلمرو مجازات الهی بر کنار تصور می‌کند، هنگامی که به قدرت می‌رسد تمام احکام الهی را زیر پا می‌گذارد، و مطلقا


1- 1. مسکّن‌الفؤاد، ص 14.

ص: 305
خدا را بنده نیست، آیا به راستی چنین می‌پندارد که از چنگال مجازات پروردگار رهایی می‌یابد، چه اشتباه بزرگی! این احتمال نیز داده شده که منظور ثروتمندانی هستند که می‌پنداشتند احدی توانایی ندارد ثروت آنها را بگیرد.
و نیز گفته شده منظور کسانی هستند که معتقد بودند احدی آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمی‌کنند.
ولی آیه مفهوم جامعی دارد که ممکن است همه این تفسیرها را شامل شود.
بعضی گفته‌اند: آیه فوق اشاره به مردی از قبیله جمح که ابو الاسد نامیده می‌شد، او به قدری نیرومند بود که روی یک قطعه چرم می‌نشست ده نفر می‌خواستند آن را از زیر پای او بکشند نمی‌توانستند، چرم پاره پاره می‌شد و او از جا تکان نمی‌خورد!
ولی نظر داشتن آیه به چنین فرد یا افراد مغروری مانع از عمومیت مفهوم آن نیست.
سپس در ادامه همین سخن می‌افزاید: «او می‌گوید من مال زیادی را تباه کردم»؛ یَقُولُ أَهْلَکْتُ مالًا لُبَداً. و این اشاره به کسانی است که وقتی به آنها پیشنهاد صرف مال در کار خیری می‌کردند از روی غرور و نخوت می‌گفتند: ما بسیار در این راهها صرف کرده‌ایم در حالی که چیزی برای خدا انفاق نکرده بودند، و اگر اموالی به این و آن داده بودند برای تظاهر و ریا کاری و اغراض شخصی بوده است.
بعضی نیز گفته‌اند: آیه اشاره است به کسانی که اموال زیادی در دشمنی با اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله و توطئه‌های ضد اسلامی صرف کرده بودند، و به آن افتخار می‌کردند، همانگونه که در حدیثی آمده است که در روز جنگ خندق هنگامی که علی علیه السلام اسلام را به عمرو بن عبد وَدّ عرضه نمود، او در پاسخ گفت: «فَأَیْنَ ما أَنْفَقْتُ فِیکُمْ مالًا لُبَداً»؛ «پس آن‌همه اموالی که بر ضد شما مصرف کردم چه می‌شود؟!»
بعضی نیز گفته‌اند: آیه ناظر به بعضی از سران قریش مانند حارث‌بن عامر است که مرتکب گناهی شده بود راه نجات را از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال کرد حضرت دستور کفاره به او داد.
او گفت: اموال من از آن روز که وارد دین اسلام شدم در کفارات و نفقات نابود شد!
جمع میان هر سه تفسیر نیز بی مانع است، هر چند تفسیر اول تناسب بیشتری با آیه
ص: 306
بعد دارد.
تعبیر به اهلکت اشاره به این است که اموال او در حقیقت نابود شده و بهره‌ای عایدش نمی‌شود.
لُبَد (بر وزن لغت) به معنی شی‌ء متراکم و انبوه است و در اینجا به معنی مال فراوان است.
سپس می‌افزاید: «آیا گمان می‌کند که هیچکس او را ندیده و نمی‌بیند؟!»؛ أَ یَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ.
او از این حقیقت غافل است که خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع می‌بیند، بلکه از اعماق قلب و روح او نیز آگاه است، و از نیات او با خبر، مگر ممکن است خدایی که وجود بی انتهایش به همه چیز احاطه دارد چیزی را نبیند و نداند؟! این غافلان بی‌خبرند که بر اثر جهل و ناآگاهی خود را از مراقبت دائمی پروردگار بر کنار می‌پندارند.
آری خدا می‌داند این اموال را از کجا به دست آورده؟ و در چه راهی مصرف کرده است؟! در حدیثی از ابن عباس نقل شده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«لا یجاوز قدما عبد حتّی یسأل عن أربع: عن شبابه فیما أبلاه و عن عمره فیما أفناه و عن ماله من أین جمعه و فیما أنفقه و عن حبّنا أهل‌البیت».
(1)
«در قیامت هیچ بنده‌ای قدم از قدم بر نمی‌دارد تا از چهار چیز سؤال شود:
از عمرش که در چه راهی آن را فانی کرده؟ و از مالش که از کجا جمع‌آوری نموده، و در چه راه مصرف کرده است؟ و از عملش که چه کاری انجام داده؟ و از محبت ما اهل بیت!»
کوتاه سخن اینکه چگونه انسان مغرور می‌شود و ادعای قدرت می‌کند در حالی که زندگی او با درد و رنج عجین است، اگر مالی دارد به شبی است، و اگر جانی دارد به تبی است! وانگهی چگونه ادعا می‌کند که من اموال فراوانی در راه خدا انفاق کرده‌ام، در حالی که او از نیتش آگاه است، هم کیفیت تحصیل آن اموال نامشروع را می‌داند و هم چگونگی صرف کردن ریاکارانه و مغرضانه آن را. (2)

سوره فیل‌



1- 1. علل‌الشرائع، ج 1، ص 218.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 27، ص 14.

ص: 307
این سوره در مکه نازل شده و دارای 5 آیه است.

محتوی و فضیلت سوره فیل‌

این سوره چنانکه از نامش پیدا است، اشاره به داستان تاریخی معروفی می‌کند که در سال تولد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله واقع شده و خداوند خانه کعبه را از شر لشکر عظیم کفار که از سرزمین یمن سوار بر فیل آمده بودند، حفظ فرمود.
این سوره یادآور آن داستان عجیب است که بسیاری از مردم مکه آن را به خاطر داشتند؛ زیرا در گذشته نزدیکی واقع شده بود.
یادآوری این داستان هشداری است به کفار مغرور و لجوج که بدانند در برابر قدرت خدا، کمترین قدرتی ندارند، خداوندی که لشکر عظیم فیل را با آن پرندگان کوچک، و آن سنگریزه‌های نیم‌بند (... بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ) در هم کوبید، قدرت دارد که این مستکبران لجوج را نیز مجازات کند.
نه قدرت آنها عظیم‌تر از قدرت ابرهه بود و نه لشکر و نفرات آنها هرگز به آن حد می‌رسید؛ یعنی شما که این ماجرا را با چشم خود دیدید، چرا از مرکب غرور پایین نمی‌آیید؟! در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «هر کسی سوره فیل را در نماز واجب بخواند، در قیامت هر کوه و زمین هموار و کلوخی برای او شهادت می‌دهد که او از نمازگزاران است و منادی صدا می‌زند در باره بنده من راست

ص: 308
گفتید، شهادت شما را به سود یا زیان او می‌پذیرم، بنده‌ام را بدون حساب داخل بهشت کنید او کسی است که من وی را دوست دارم و عملش را نیز دوست دارم».
بدیهی است این همه فضیلت و ثواب و پاداش عظیم از آن کسی است که با خواندن این آیات از مرکب غرور پیاده شود و در طریق رضای حق گام بردارد.
(1)

داستان اصحاب الفیل‌

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفِیلِ (1) أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (2) وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ (3) تَرْمِیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ (4) فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ (5) (2)
بنام خداوند بخشنده مهربان
1- آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل (لشکر ابرهه که به قصد نابودی کعبه آمده بودند) چه کرد؟!
2- آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟
3- و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد.
4- که با سنگ‌های کوچکی آنها را هدف قرار می‌دادند.
5- در نتیجه آنها را همچون کاه خورده شده قرار داد.

شأن نزول:

در حدیثی از امام علی‌بن الحسین علیهما السلام می‌خوانیم: ابوطالب همواره با شمشیرش از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دفاع می‌کرد، تا آنجا که می‌فرماید: « (روزی) ابوطالب عرض کرد فرزند.


1- 1- مجمع البیان، ج 10، ص 539.
2- 2 فیل.

ص: 309
برادر! آیا تو مبعوث به همه مردم شده‌ای، یا تنها به قوم خودت؟» پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «نه، مبعوث به جمیع انسان‌ها شده‌ام، از سفید و سیاه، عرب و عجم، سوگند به کسی که جانم در دست او است که من همه انسان‌های سفید پوست و سیاه پوست را به این آیین دعوت می‌کنم و تمام کسانی که بر قله کوه‌ها و دریاها هستند، به این آیین فرا می‌خوانم و من تمام زبان‌های فارس و روم را دعوت می‌کنم».
هنگامی که این سخن به گوش قریش رسید، تعجب کردند و گفتند: آیا گوش به سخنان فرزند برادرت نمی‌دهی که چه می‌گوید؟ به خدا سوگند اگر مردم فارس و روم این سخنان را بشنوند، ما را از سرزمینمان می‌ربایند! و سنگ‌های خانه کعبه را قطعه قطعه جدا می‌کنند! اینجا بود که خداوند آیه شریفه: وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبی إِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ ...؛ «آنها گفتند اگر ما هدایت را بپذیریم، ما را از سرزمینمان می‌ربایند!، آیا ما آنها را در حرم أمنی که ثمرات هر چیز را به سوی آن می‌آورند جای ندادیم؟.»
(1)
خداوند در باره این سخن آنها که خانه کعبه را متلاشی می‌کنند، سوره فیل را نازل کرد (و به آنها گوشزد نمود که هیچکس قادر بر چنین کاری نیست). (2)
مفسران و مورخان این داستان را به صورت‌های مختلفی نقل کرده‌اند و در سال وقوع آن نیز گفتگو دارند، اما اصل داستان آنچنان مشهور است که در ردیف اخبار متواتر قرار گرفته و ما آن را طبق روایات معروف که از سیره ابن هشام و بلوغ الارب و بحار الانوار و مجمع البیان خلاصه کرده‌ایم می‌آوریم:
پادشاهی به نام ذونواس، مسیحیان نجران را که در نزدیکی آن سرزمین می‌زیستند تحت شکنجه شدید قرار داد، تا از آیین مسیحیت بازگردند، (قرآن این ماجرا را به عنوان اصحاب الاخدود در سوره بروج آورده و ما آن را در تفسیر همان سوره مشروحا بیان کرده‌ایم).
بعد از این جنایت بزرگ مردی به نام دوس از میان آنها جان سالم به در برد و خود را به قیصر روم که بر آیین مسیح بود رسانید و ماجرا را برای او شرح داد.


1- 1. قصص: 57.
2- 2- نورالثقلین، ج 5، ص 669، ح 8، به نقل از روضة الواعظین.

ص: 310
چون فاصله میان روم و یمن زیاد بود قیصر نامه‌ای به نجاشی سلطان حبشه نوشت، تا انتقام نصارای نجران را از ذو نواس بگیرد و نامه را با همان شخص برای نجاشی فرستاد.
نجاشی سپاهی عظیم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهی شخصی به نام اریاط روانه یمن کرد، ابرهه نیز یکی از فرماندهان این سپاه بود.
ذو نواس شکست خورد و اریاط حکمران یمن شد. بعد از مدتی، ابرهه بر ضد او قیام کرد و او را از بین برد و بر جای او نشست.
وقتی خبر این ماجرا به نجاشی رسید، تصمیم گرفت ابرهه را سرکوب کند، ابرهه برای نجات خویش موهای سر خود را تراشید و با مقداری از خاک یمن به نشانه تسلیم کامل نزد نجاشی فرستاد و اعلام وفاداری کرد. نجاشی چون چنین دید او را بخشید و در پست خود ابقا نمود.
در این هنگام ابرهه برای اثبات خوش خدمتی، کلیسای بسیار زیبا و مهمی بنا کرد که مانند آن در آن زمان در کره زمین وجود نداشت و به دنبال آن تصمیم گرفت مردم جزیره عربستان را به جای کعبه به سوی آن فرا خواند و تصمیم گرفت آنجا را کانون حج عرب سازد و مرکزیت مهم مکه را به آنجا منتقل کند.
برای همین منظور مبلغان بسیاری به اطراف و در میان قبایل عرب و سرزمین حجاز فرستاد، اعراب که سخت به مکه و کعبه علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ ابراهیم خلیل علیه السلام می‌دانستند، احساس خطر کردند.
طبق بعضی از روایات گروهی آمدند و مخفیانه کلیسا را آتش زدند و طبق نقل دیگری بعضی آن را مخفیانه آلوده و ملوث ساختند و به این ترتیب در برابر این دعوت بزرگ عکس العمل شدید نشان دادند و معبد ابرهه را بی اعتبار کردند.
ابرهه سخت خشمگین شد و تصمیم گرفت خانه کعبه را به کلی ویران سازد، تا هم انتقام گرفته باشد و هم عرب را متوجه معبد جدید کند، با لشکر عظیمی که بعضی از سوارانش از فیل استفاده می‌کردند، عازم مکه شد.
هنگامی که نزدیک مکه رسید، کسانی را فرستاد تا شتران و اموال اهل مکه را به غارت آورند و در این میان دویست شتر از عبد المطلب غارت شد.
ص: 311
ابرهه کسی را به داخل مکه فرستاد و به او گفت بزرگ مکه را پیدا کند و به او بگوید ابرهه پادشاه یمن می‌گوید: من برای جنگ نیامده‌ام، تنها برای این آمده‌ام که این خانه کعبه را ویران کنم، اگر شما دست به جنگ نبرید نیازی به ریختن خونتان ندارم! فرستاده ابرهه وارد مکه شد و از رییس و شریف مکه جستجو کرد، همه عبد المطلب را به او نشان دادند، ماجرا را نزد عبد المطلب بازگو کرد، عبد المطلب نیز گفت: ما توانایی جنگ با شما را نداریم و اما خانه کعبه را خداوند خودش حفظ می‌کند.
فرستاده ابرهه به عبد المطلب گفت: «باید با من نزد او بیایی، هنگامی که عبد المطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تأثیر قامت بلند و قیافه جذاب و ابهت فوق العاده عبدالمطلب قرار گرفت، تا آنجا که ابرهه برای احترام او از جا برخاست و روی زمین نشست و عبد المطلب را در کنار دست خود جای داد؛ زیرا نمی‌خواست او را روی تخت در کنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چیست؟
مترجم گفت: حاجتم این است که دویست شتر را از من به غارت برده‌اند، دستور دهید اموالم را بازگردانند.
ابرهه سخت از این تقاضا در عجب شد و به مترجمش گفت: «به او بگو هنگامی که تو را دیدم عظمتی از تو در دلم جای گرفت، اما این سخن را که گفتی در نظرم کوچک شدی، تو در باره دویست شترت سخن می‌گویی، اما در باره کعبه که دین تو و اجداد تو است و من برای ویرانی‌اش آمده‌ام مطلقا سخنی نمی‌گویی؟!» عبد المطلب گفت: «أَنَا رَبُّ الْإِبِلِ وَ إِنَّ لِلْبَیْتِ رَبّاً سَیَمْنَعُهُ»؛
(1) «من صاحب شترانم و این خانه صاحبی دارد که از آن دفاع می‌کند» (این سخن ابرهه را تکان داد و در فکر فرو رفت).
عبد المطلب به مکه آمد و به مردم اطلاع داد که به کوه‌های اطراف پناهنده شوند و خودش با جمعی کنار خانه کعبه آمد تا دعا کند و یاری طلبد، دست در حلقه در خانه کعبه کرد و اشعار معروفش را خواند:
لا همَّ أَنّ المَرءَ یمنع رَحلَه فامنع رِحالَکَ لا یَغلِبنَّ صلیبهم و محالهم عدوا مِحالَکَ


1- 1. مستدرک‌الوسائل، ج 9، ص 342.

ص: 312
إنْ کنتَ تارکهم و کعبتنا فأمر ما بدا لک جروا جمیع بلادهم و الفیل کی یسبوا عیالکَ
عمدوا جمالک بکیدهم جهلا و ما راقبوا جلالک فانصر علی آل الصلیب و عابدیه الیوم آلک.
(1)
«خداوندا! هر کس از خانه خود دفاع می‌کند، تو خانه‌ات را حفظ کن! هرگز مباد روزی که صلیب آنها و قدرتشان بر نیروهای تو غلبه کنند. آنها تمام نیروهای بلاد خویش و فیل را با خود آورده‌اند، تا ساکنان حرم تو را اسیر کنند. خداوندا! هر کس از خانواده خویش دفاع می‌کند، تو نیز از ساکنان حرم أمنت دفاع کن. و امروز ساکنان این حرم را بر آل صلیب و عبادت کنندگانش یاری فرما.»
سپس عبد المطلب به یکی از دره‌های اطراف مکه آمد و در آنجا با جمعی از قریش پناه گرفت و به یکی از فرزندانش دستور داد بالای کوه ابو قبیس بروند، ببیند چه خبر می‌شود.
فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت: پدر! ابری سیاه از ناحیه دریا (دریای احمر) به چشم می‌خورد که به سوی سرزمین ما می‌آید، عبد المطلب خرسند شد و صدا زد: «یَا مَعْشَرَ قُرَیْشٍ ادْخُلُوا مَنَازِلَکُمْ فَقَدْ أَتَاکُمُ اللَّهُ بِالنَّصْرِ مِنْ عِنْدِهِ»؛ (2)
«ای جمعیت قریش! به منزل‌های خود بازگردید که نصرت الهی به سراغ شما آمد.»
این از یک سو، از سوی دیگر، ابرهه سوار بر فیل معروفش که محمود نام داشت، با لشگر انبوهش برای درهم کوبیدن کعبه از کوه‌های اطراف سرازیر مکه شد، ولی هر چه بر فیل خود فشار می‌آورد پیش نمی‌رفت، اما هنگامی که سر او را به سوی یمن بازمی‌گرداندند، به سرعت حرکت می‌کرد، ابرهه از این ماجرا سخت متعجب شد و در حیرت فرو رفت.
در این هنگام پرندگانی از سوی دریا فرا رسیدند، همانند پرستوها و هر یک از آنها سه عدد سنگریزه با خود همراه داشت، یکی به منقار و دو تا در پنجه‌ها، تقریبا به اندازه


1- 1. بحارالأنوار، ج 15، ص 70؛ مورّخان و مفسّران اشعار فوق را مختلف آورده‌اند، آنچه در بالا آمده خلاصه‌ای ترکیبی از نقلهای مختلف است.
2- 2. مستدرک‌الوسائل، ج 9، ص 340.

ص: 313
نخود، این سنگریزه‌ها را بر سر لشگریان ابرهه فرو ریختند و به هر کدام از آنها اصابت می‌کرد هلاک می‌شد و بعضی گفته‌اند: سنگریزه‌ها به هر جای بدن آنها می‌افتاد سوراخ می‌کرد و از طرف مقابل خارج می‌شد.
در این هنگام وحشت عجیبی بر تمام لشگر ابرهه سایه افکند، آنها که زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند و راه یمن را سؤال می‌کردند که بازگردند، ولی پیوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمین می‌ریختند.
خود ابرهه نیز مورد اصابت سنگی واقع شد و مجروح گشت و او را به صنعا (پایتخت یمن) بازگرداندند و در آنجا از دنیا رفت.
بعضی گفته‌اند اولین بار که بیماری حصبه و آبله در سرزمین عرب دیده شد، آن سال بود.
تعداد فیل‌هایی را که ابرهه با خود آورده بود، بعضی همان فیل محمود و بعضی هشت فیل و بعضی ده و بعضی دوازده نوشته‌اند.
در همین سال مطابق مشهور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تولد یافت و جهان به نور وجودش روشن شد و لذا جمعی معتقدند که میان این دو رابطه‌ای وجود داشته است.
به هر حال اهمیت این حادثه بزرگ به قدری بود که آن سال را عام الفیل (سال فیل) نامیدند و مبدأ تاریخ عرب شناخته شد.
(1)

با ابرهه گو کز پی تعجیل نیاید!

در نخستین آیه این سوره، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را مخاطب قرارداده می‌فرماید: «آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل چه کرد؟»؛ أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفِیلِ.
آنها با آن همه لشکر و قدرت آمده بودند تا خانه خداوند را ویران سازند و خداوند با لشکری به ظاهر بسیار کوچک و ناچیز، آنها را درهم کوبید. فیل‌ها را با پرنده‌های کوچک و سلاح‌های پیشرفته آن روز را، با سنگ‌ریزه سجیل از کار انداخت، تا ضعف و


1- 1- «سیره ابن هشام» ج 1، ص 38 تا 62، «بلوغ الارب» ج 1، ص 250 تا 263، «بحار الانوار» ج 15، ص 130 و مجمع البیان، ج 10، ص 542.

ص: 314
ناتوانی این انسان مغرور و خیره‌سر را در برابر قدرت الهی ظاهر و آشکار سازد.
تعبیر به «أَ لَمْ تَرَا»؛ «آیا ندیدی؟» با اینکه این حادثه زمانی رخ داد که پیامبر صلی الله علیه و آله دیده به جهان نگشوده بود و یا مقارن تولد آن حضرت صلی الله علیه و آله بود، به خاطر آن است که حادثه مزبور بسیار نزدیک به عصر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و به علاوه به قدری مشهور و معروف و متواتر بود که گویی پیغمبر صلی الله علیه و آله با چشم مبارکش آن را مشاهده کرده بود و جمعی از معاصران پیامبر صلی الله علیه و آله مسلما آن را با چشم خود دیده بودند.
تعبیر به اصحاب الفیل به خاطر همان چند فیلی است که آنها با خود از یمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب سازند و شترها و اسب‌ها از مشاهده آن رم کنند و در میدان جنگ نمانند.
(1)
سپس می‌افزاید: «آیا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟!»؛ أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ.
آنها قصد داشتند خانه کعبه را خراب کنند، به این امید که به کلیسای یمن مرکزیت بخشند و تمام قبایل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسیدند، بلکه این ماجرا که آوازه‌اش در تمام جزیره عربستان پیچید، بر عظمت مکه و خانه کعبه افزود و دل‌های مشتاقان را بیش از پیش متوجه آن ساخت و به آن دیار امنیت بیشتری بخشید.
منظور از تضلیل که همان گمراه ساختن است، این است که آنها هرگز به هدف خود نرسیدند.
سپس به شرح این ماجرا پرداخته، می‌فرماید: «خداوند پرندگانی را گروه گروه بر سر آنها فرستاد»؛ وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبابِیلَ.
ابابیل بر خلاف آنچه در زبان‌های مشهور است نام آن پرنده نبود، بلکه معنی وصفی دارد، بعضی آن را به معنی جماعات متفرقه دانسته‌اند، به این معنی که پرندگان مزبور گروه گروه از هر طرف به سوی لشکر فیل آمدند.
این کلمه معنی جمعی دارد که بعضی مفرد آن را ابابله به معنی گروهی از پرندگان یا


1- 1- فیل گرچه در اینجا فرد است ولی معنی جنس و جمع دارد.

ص: 315
اسب‌ها و شتران دانسته‌اند و بعضی می‌گویند جمعی است که مفرد از جنس خود ندارد.
به هر حال طیر در اینجا معنی جمعی دارد و این دو واژه طیر و ابابیل مجموعا به معنی پرندگان گروه گروه است (نه اینکه ابابیل نام آن پرندگان باشد).
در اینکه این پرنده چه پرنده‌ای بوده است؟ همان طور که در شرح داستان آورده‌ایم، مشهور این است پرندگانی شبیه به پرستو و چلچله بودند که از طریق دریای احمر برخاستند و به سراغ لشکر فیل آمدند.
در آیه بعد می‌افزاید: «این پرندگان آن لشکر را با سنگ‌های کوچکی از سجیل (گل‌های متحجر) هدف قرار می‌دادند»؛ تَرْمِیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ.
(1)
چنانکه در شرح این ماجرا از تواریخ و تفاسیر و روایات نقل کردیم، هر یک از این پرندگان کوچک، سه سنگ‌ریزه به اندازه نخود یا کوچکتر با خود داشتند، که یکی را با منقار و دو تا را با پاهای خویش حمل می‌کردند و این سنگ‌های کوچک بر هر کس فرود می‌آمد، او را از هم متلاشی می‌ساخت! چنان که در آیه بعد می‌فرماید: «آنها را مانند کاه کوبیده شده قرار داد!»؛ فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ.
«عصف» (بر وزن حذف) به معنی برگ‌هایی است که بر ساقه زراعت است و سپس خشکیده و کوبیده شده است و به تعبیری دیگر به معنی کاه است و بعضی آن را به معنی پوسته گندم هنگامی که در خوشه است، تفسیر کرده‌اند و در اینجا مناسب، همان معنی اول است.
تعبیر به ماکول اشاره به آن است که این کاه در زیر دندان‌های حیوان بار دیگر کوبیده شده و کاملا از هم متلاشی شده، سپس معده حیوان نیز آن را برای سومین بار خورد کرده است و این نشان می‌دهد که سنگ ریزه‌ها بر هر کس فرو می‌افتاد، او را کاملا از هم متلاشی می‌کرد! این تعبیر علاوه بر اینکه دلیل بر شدت متلاشی شدن آنها است، اشاره‌ای به بی ارزش بودن و ضعف و ناتوانی این گروه و جمعیت طغیان‌گر و مستکبر و ظاهراً نیرومند است.

نکته‌ها:

1- معجزه بی‌نظیر! این خانه را صاحبی است!



1- 1- «سجّیل» کلمه‌ای است فارسی که از «سنگ» و «گل» گرفته شده است، بنابراین، نه همچون سنگ سخت است و نه همچون گل سست است.

ص: 316
جالب اینکه قرآن مجید این داستان مفصل و طولانی را در چند جمله کوتاه و کوبنده، در نهایت فصاحت و بلاغت، آورده است و در واقع روی نقطه‌هایی انگشت گذارده که به اهداف قرآن؛ یعنی بیدار ساختن گردنکشان مغرور و نشان دادن ضعف انسان در برابر قدرت عظیم خداوند کمک می‌کند.
این ماجرا نشان می‌دهد که معجزات و خوارق عادات- بر خلاف آنچه بعضی پنداشته‌اند- لزومی ندارد که به دست پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام ظاهر شود، بلکه در هر شرایطی که خداوند بخواهد و لازم بداند انجام می‌گیرد. هدف آن است که مردم به عظمت خداوند و حقانیت آیین او آشنا شوند.
این مجازات عجیب و اعجازآمیز، با مجازات اقوام گردنکش دیگر یک فرق روشن دارد؛ زیرا مجازاتی همچون طوفان نوح، زلزله و سنگ‌باران قوم لوط، تندباد قوم عاد و صاعقه قوم ثمود، یک سلسله حوادث طبیعی بودند که فقط وقوع آنها در آن شرایط خاص معجزه بود.
ولی داستان نابودی لشکر ابرهه به وسیله سنگ‌ریزه‌هایی که از منقار و پاهای آن پرندگان کوچک فرو می‌افتاد، چیزی نیست که شبیه حوادث طبیعی باشد.
برخاستن آن پرندگان کوچک و آمدن به سوی آن لشکر مخصوص و همراه آوردن سنگ‌ریزه‌ها و نشانه‌گیری خاص آنها و متلاشی شدن بدن‌های افراد یک لشکر عظیم با آن سنگ‌های کوچک، همه اموری هستند خارق عادت، ولی می‌دانیم اینها در برابر قدرت خداوند بسیار ناچیز است.
خداوندی که در درون همین سنگ‌ریزه‌ها قدرت اتمی آفریده که اگر آزاد شود انفجار عظیمی تولید می‌کند، برای او آسان است که در آنها خاصیتی بیافریند که اندام لشکر ابرهه را همانند عصف ماکول (کاه درهم کوبیده و خورده شده) قرار دهد.
هیچ نیازی نیست که مانند بعضی از مفسران مصری، برای توجیه این حادثه بگوییم که سنگها حامل میکرب‌های وبا، یا حصبه و آبله بوده‌اند.
(1)


1- 1- تفسیر عبده، جزو عمّ، ص 158.

ص: 317
اگر در بعضی از روایات آمده که از بدن‌های مصدومین مانند مبتلایان به آبله خون و چرک می‌آمد، دلیل بر این نیست که آنها حتما به آبله مبتلا شده بودند.
همچنین نیازی به آن نیست که بگوییم این سنگریزه‌ها، اتم‌های فشرده‌ای بودند که خلاء موجود در میان آنها از میان رفته و فوق العاده سنگین بودند، به طوری که به هر کجا فرود می‌آمدند، سوراخ می‌کردند.
اینها همه توجیهاتی است که برای طبیعی جلوه دادن این حادثه ذکر شده، و ما نیازی به اینها نمی‌بینیم. همین اندازه می‌دانیم که این سنگ‌ها دارای چنان خاصیت عجیبی بود، که بدن‌ها را متلاشی می‌کردند بیش از این اطلاعی از آن‌ها در دست نیست و به هر حال در برابر قدرت خداوند، هیچ کاری مشکل نیست.
(1)

2- سخت‌ترین مجازات با کمترین وسیله!

قابل توجه اینکه خداوند قدرت خود را در برابر مستکبران و گردنکشان در این ماجرا به عالی‌ترین وجهی نشان داده است، شاید مجازاتی سخت‌تر از مجازات لشکر ابرهه در دنیا پیدا نشود که جمعی چنان درهم کوبیده شوند که به صورت کاه خورد شده و خورده شده (عصف ماکول) درآیند.
برای نابودی جمعیتی با آن همه قدرت و شوکت از سنگ‌ریزه‌هایی سست و از پرنده‌های ضعیف و کوچکی همانند پرستو استفاده شود، این هشداری است به همه گردنکشان و مستکبران جهان، تا بدانند در برابر قدرت او تا چه حد ناتوانند؟! حتی گاه می‌شود خداوند این مأموریت‌های بزرگ را به دست موجودات کوچکتری می‌سپرد، مثلا میکربی را که هرگز با چشم دیده نمی‌شود، مأموریت می‌دهد در یک مدت کوتاه به سرعت توالد و تناسل کند، و اقوام نیرومندی را به یک بیماری خطرناک مسری مانند وبا و طاعون مبتلا سازد و در مدتی کوتاه همه را مانند برگ خزان بر زمین ریزد.
سد عظیم مارب در یمن- چنانکه در تفسیر سوره سبا گفتیم- وسیله پیدایش عمران


1- 1- و اگر در بعضی از تواریخ آمده است: اولین بار که حصبه و آبله در بلاد عرب دیده شد در همان سال بود دلیلی بر این معنی نمی‌شود.

ص: 318
و آبادی فراوان و تمدن عظیم و نیرومندی شد و به دنبال آن طغیان این قوم فزون گشت، ولی فرمان نابودی آن به طوری که در بعضی از روایات آمده است به یک یا چند موش صحرایی سپرده شد! تا در آن سد عظیم نفوذ کنند و سوراخی در آن به وجود آوردند.
بر اثر نفوذ آب تدریجا این سوراخ بزرگ و بزرگتر شد، سرانجام سد عظیم درهم شکست و آبی که پشت آن متراکم بود، تمام آن آبادی‌ها و خانه‌ها و کاخها را ویران ساخت و آن جمعیت عظیم نابود یا در مناطق دیگر پراکنده و سرگردان شدند و این قدرت نمایی خداوند بزرگ است.

3- اهداف داستان فیل‌

از سوره آینده (سوره لایلاف) به خوبی استفاده می‌شود که یکی از اهداف سوره فیل یادآوری خاطره بزرگ نعمت‌های عظیم خداوند به قریش است تا به آنها نشان دهد که اگر لطف پروردگار نبود نه آثاری از این کانون مقدس یعنی مکه و کعبه وجود داشت و نه از قریش، شاید از مرکب کبر و غرور فرود آیند و به دعوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گردن نهند.
از سوی دیگر این ماجرا که مقارن میلاد مسعود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله واقع شد، در حقیقت زمینه‌ساز آن ظهور بزرگ بود و پیام‌آور عظمت این قیام و این همان چیزی است که مفسران از آن تعبیر به ارهاص کرده‌اند.
(1)
از سوی سوم تهدیدی است که به همه گردنکشان جهان اعم از قریش و غیر آنها که بدانند هرگز نمی‌توانند در برابر قدرت پروردگار بایستند، چه بهتر که پندار خام را از سر به در کنند و سر بر فرمان او نهند و تسلیم حق و عدالت شوند.
از سوی چهارم، اهمیت این خانه بزرگ را نشان می‌دهد که وقتی دشمنان کعبه، توطئه نابودی آن را در سر می‌پروراندند و می‌خواستند مرکزیت این سرزمین ابراهیمی علیه السلام را به جای دیگر منتقل کنند، خداوند چنان گوشمالی به آنها داد که برای همگان مایه عبرت شد و بر اهمیت این کانون مقدس افزود.
از سوی پنجم خداوندی که دعای ابراهیم خلیل علیه السلام را در باره امنیت این سرزمین


1- 1- «ارهاص» به معنای معجزاتی است که قبل از قیام پیامبر واقع می‌شود و زمینه ساز دعوت او است.

ص: 319
مقدس اجابت فرمود و آن را تضمین نمود، در این ماجرا نشان داد که مشیتش بر این قرار گرفته که این کانون توحید و عبادت همیشه مرکز امنی باشد.

4- یک رویداد مسلم تاریخی‌

جالب توجه اینکه ماجرای اصحاب فیل چنان در میان عرب مسلم بود که سرآغاز تاریخی برای آنها شد و همان‌گونه که گفتیم قرآن مجید با تعبیر زیبای «الم تر- آیا ندیدی؟» آن هم خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که در آن زمان نبود و ندید، از آن یاد می‌کند که نشانه دیگری بر مسلم بودن این ماجرا است.
صرف نظر از این موارد هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این آیات را برای مشرکان مکه خواند احدی آن را انکار نکرد، هرگاه مطلب مشکوکی بود لا اقل گروهی اعتراض می‌کردند و اعتراض آنها مانند سایر اعتراض‌هایشان در تاریخ ثبت می‌شد، به خصوص اینکه قرآن با جمله «أَ لَمْ تَرَا» مطلب را ادا کرده است.
در ضمن عظمت این خانه مقدس با این اعجاز مسلم تاریخی به ثبوت می‌رسد.
(1)

سوره قریش‌

محتوی و فضیلت تلاوت سوره قریش‌



1- 1- تفسیر نمونه، ج 27، ص 343.

ص: 320
سوره قریش
این سوره در مکه نازل شده و 4 آیه دارد.
محتوی و فضیلت تلاوت سوره قریش
این سوره در حقیقت مکمل سوره فیل محسوب می‌شود و آیات آن دلیل روشنی بر این مطلب است.
محتوای این سوره بیان نعمت خداوند بر قریش و الطاف و محبت‌های او نسبت به آنهاست، تا حس شکرگزاری آنها تحریک شود و به عبادت پروردگارِ این بیت عظیم که تمام شرف و افتخارشان از آن است، قیام کنند.
همان‌گونه که در آغاز سوره «و الضّحی» گفتیم آن سوره و سوره «أَ لَم نَشْرح» در حقیقت یک سوره محسوب می‌شوند، همچنین سوره «فیل» و سوره «قریش»، چرا که اگر درست در محتوای آن دو دقت کنیم، پیوند مطالب آنها به قدری است که می‌تواند دلیل بر وحدت آن دو باشد.
به همین دلیل برای خواندن یک سوره کامل در هر رکعت از نماز، اگر کسی سوره‌های فوق را انتخاب کند باید هر دو را با هم بخواند.
برای توضیح بیشتر در این زمینه به کتب فقهی (کتاب صلاة بحث قرائت) مراجعه شود.
در تلاوت این سوره همین بس که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که
ص: 321
فرمود: «مَنْ قَرَأَها أُعْطِیَ مِنَ الْأَجْرِ عَشْرَ حَسَنَاتٍ، بِعَدَدِ مَنْ طَافَ بِالْکَعْبَةِ، وَ اعْتَکَفَ بِهَا»؛
(1) «کسی که آن را بخواند به تعداد هر یک از کسانی که در گرد خانه کعبه طواف کرده، یا در آنجا معتکف شده، ده حسنه به او می‌دهد.»
مسلما چنین فضیلتی از آن کسانی است که در پیشگاه خداوندی که پروردگار کعبه است، سر تعظیم فرود آورده، او را عبادت کنند و احترام این خانه را پاسداری کرده و پیامش را با گوش جان بشنوند و به کار بندند. (2)

پروردگار این خانه را باید عبادت کرد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
لِإِیلافِ قُرَیْشٍ (1) إِیلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ (2) فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ (3) الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4) (3)
به نام خداوند بخشنده مهربان
1- (مجازات اصحاب الفیل) به خاطر این بود که قریش (به این سرزمین مقدس) الفت گیرند (و مقدمات ظهور پیامبر فراهم شود).
2- الفت آنها در سفرهای زمستانه و تابستانه است.
3- پس (به شکرانه این نعمت بزرگ) باید پروردگار این خانه را عبادت کنند.
4- همان کس که آنها را از گرسنگی نجات داد و از ناأمنی رهایی بخشید.
از آنجا که در سوره گذشته «سوره فیل»، شرح نابودی اصحاب الفیل و لشکریان ابرهه که به قصد نابود کردن خانه کعبه و متلاشی ساختن این کانون مقدس الهی آمده بودند، آمد، در اولین آیه این سوره که در واقع تکمله ای است برای سوره فیل


1- 1. المصباح‌للکفعمی، ص 452
2- 2- مجمع البیان، ج 10، ص 543
3- 3. قریش‌

ص: 322
می‌فرماید: «ما لشکر فیل را نابود کردیم و آنها را همچون کاه درهم کوبیده شده متلاشی ساختیم تا قریش به این سرزمین مقدس الفت گیرند و مقدمات ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فراهم گردد؛ «لِإِیلافِ قُرَیْشٍ».
(1)
«ایْلاف» مصدر است وبه معنی الفت بخشیدن والفت به‌معنی اجتماع‌توأم با انسجام و انس و التیام است و اینکه بعضی ایلاف را به مؤالفت و عهد و پیمان تفسیر کرده‌اند، نه تناسبی با این واژه دارد که مصدر باب افعال است و نه با محتوای آیات این سوره.
به هر حال منظور ایجاد الفت میان قریش و سرزمین مقدس مکه و خانه کعبه است؛ زیرا آنها و تمام اهل مکه به خاطر مرکزیت و امنیت این سرزمین در آنجا سکنی گزیده بودند. بسیاری از مردم حجاز هر سال به آنجا می‌آمدند، مراسم حج را به جا می‌آوردند، و مبادلات اقتصادی و ادبی داشتند و از برکات مختلف این سرزمین استفاده می‌نمودند.
همه اینها در سایه امنیت ویژه آن بود، اگر با لشکرکشی ابرهه و امثال او این امنیت خدشه‌دار می‌شد یاخانه کعبه ویران می‌گشت دیگرکسی‌بااین سرزمین‌الفتی‌پیدا نمی‌کرد.
واژه قریش به طوری که بسیاری از مفسران و ارباب لغت گفته‌اند در اصل به معنی نوعی از حیوانات بزرگ دریایی است که هر حیوانی را به آسانی می‌خورد! این عبارت از ابن عباس معروف است که وقتی از او سؤال کردند: چرا قریش را قریش می‌نامند؟ در پاسخ چنین گفت: «لدابّة تکون فی البحر من أعظم دوابّه یقال لها القریش، لا تمرّ بشی‌ء من الغث و السمین الّا أکلته» این به خاطر آن است که در اصل نام حیوانی از بزرگترین حیوانات دریا است که به هیچ حیوان لاغر و چاقی نمی‌گذرد مگر اینکه آن را می‌بلعد! سپس از اشعار عرب برای سخن خود شاهد می‌آورد.
بنابر این انتخاب این نام برای قبیله فوق به خاطر قدرت و قوت این قبیله، و سوء استفاده‌هایشان از این قدرت بوده است.
ولی بعضی آن را از ماده قَرْش (بر وزن فرش) به معنی اکتساب دانسته‌اند چرا که این


1- 1- «لام» در «لایلاف» به معنای علت است و «جار و مجرور» و متعلق است به «جعل» در سوره گذشته در آیه «فجعلهم کعصف مأکول» و یا یکی دیگر از افعالی که در آن سوره بود، بعضی نیز این جار و مجرور را متعلق به جمله «فلیعبدوا» که در آیات بعد آمده است می‌دانند، ولی این احتمال با مفهوم آیات چندان سازگار نیست و معنای اول بهتر است.

ص: 323
قبیله غالبا به تجارت و کسب مشغول بودند.
بعضی نیز این ماده را به معنی بازرسی و تفتیش می‌دانند، و از آنجا که قریش از حال حجاج خبر می‌گرفتند، و گاه به کمک آنها می‌شتافتند، این واژه برای آنها انتخاب شده است.
قرش در لغت به معنی اجتماع نیز آمده است، و چون این قبیله از اجتماع و انسجام خاصی برخوردار بودند این نام برای آنها انتخاب شده.
ولی به هر حال نام قریش امروز هرگز مفهوم جالبی را تداعی نمی‌کند و با اینکه آنها قبیله پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند، از سر سخت‌ترین دشمنان اسلام محسوب می‌شدند که از هیچ کارشکنی و عداوت و دشمنی فروگذاری نکردند، حتی آن روز که قدرت آنها با پیروزی اسلام درهم شکست به توطئه‌های پنهانی ادامه دادند، و بعد از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز حوادث دردناکی آفریدند که تاریخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد، می‌دانیم بنی امیه و بنی عباس که بارزترین نمونه‌های حکومت جبار و طاغوتی بودند از قریش برخاستند.
قرائن نیز نشان می‌دهد که در جاهلیت عرب نیز سعی و تلاش در استثمار و استعمار مردم داشتند، و به همین دلیل هنگامی که اسلام آزادی‌بخش طلوع کرد و منافع نامشروع آنها به خطر افتاد با تمام قدرت به مبارزه برخاستند، اما قدرت عظیم اسلام سرانجام آنها را درهم کوبید.
در آیه بعد می‌افزاید: «هدف این بود که خداوند قریش را در سفرهای زمستانه و تابستانه الفت بخشد»؛ إِیلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ.
ممکن است منظور الفت بخشیدن قریش به این سرزمین مقدس باشد که آنها در طول سفر تابستانه و زمستانه خود عشق و علاقه به این کانون مقدس را از دل نبرند، و به خاطر امنیتش به سوی آن بازگردند، نکند تحت تأثیر مزایای زندگی سرزمین یمن و شام واقع شوند و مکه را خالی کنند.
و یا اینکه منظور ایجاد الفت میان قریش و سایر مردم در طول این دو سفر بزرگ است، چرا که بعد از داستان ابرهه مردم با دیده دیگری به آنها می‌نگریستند، و برای کاروان قریش احترام و اهمیت و امنیت قائل بودند.
ص: 324
قریش هم نیاز به این امنیت در طول راه داشت، و هم نیاز به آن در سرزمین مکه، و خداوند در سایه شکست لشکر ابرهه هر دو امنیت را به آنها بخشید.
می‌دانیم زمین مکه باغ و زراعتی نداشت، دامداری آن نیز محدود بود، بیشترین درآمد از طریق همین کاروان‌های تجاری تامین می‌شد، در فصل زمستان به سوی جنوب یعنی سرزمین یمن که هوای آن نسبة گرم بود روی می‌آوردند، و در فصل تابستان به سوی شمال و سرزمین شام که هوای ملایم و مطلوبی داشت و اتفاقا هم سرزمین یمن و هم سرزمین شام از کانون‌های مهم تجارت در آن روز بودند، و مکه و مدینه حلقه اتصالی در میان آن دو محسوب می‌شد.
البته قریش با کارهای خلافی که انجام می‌دادند مستحق این همه لطف و محبت الهی نبودند، اما چون مقدر بود از میان قبیله و از آن سرزمین مقدس، اسلام و پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله طلوع کند، خداوند این لطف را در حق آنها انجام داد.
در آیه بعد چنین نتیجه می‌گیرد که قریش با این همه نعمت الهی که به برکت کعبه پیدا کرده‌اند «باید پروردگار این خانه را عبادت کنند نه بتها را»؛ فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ؛ «همان خداوندی که آنها را از گرسنگی نجات داد و اطعام کرد و از نا امنی رهایی بخشید و امنیت داد»؛ الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ.
از یک سو به آنها رونق تجارت عطا فرمود، و جلب منفعت نمود، و از سوی دیگر ناأمنی را از آنها دور کرد و دفع ضرر فرمود، و اینها همه با شکست لشگر ابرهه فراهم گشت، و در حقیقت استجابت دعای ابراهیم بنیانگذار کعبه بود، ولی آنها قدر این همه نعمت را ندانستند، و این خانه مقدس را به بتخانه‌ای تبدیل کردند، و عبادت بتان را بر پرستش خدای خانه مقدم داشتند، و سرانجام ثمره شوم این همه ناسپاسی را دیدند.
خداوندا! ما را توفیق عبادت و بندگی و سپاسگزاری نعمت‌ها، و پاسداری این بیت عظیم، مرحمت فرما.
پروردگارا! این مرکز بزرگ اسلامی را روز به روز پر شکوهتر، و حلقه اتصال مسلمین جهان قرار ده.
آمین یا رب العالمین پایان سوره قریش.
(1)

معراج‌

سوره اسراء

1- نام‌های این سوره و محل نزول آن‌



1- 1- تفسیر نمونه، ج 27، ص 353.

ص: 325
معراج
سوره اسراء
قبل از ورود در تفسیر این سوره، توجه به چند نکته لازم است:
1- نام‌های این سوره و محل نزول آن
نام مشهور این سوره بنی اسراییل است و نام‌های دیگری نیز از قبیل اسراء و سبحان دارد.
(1)
روشن است که هر یک از این نام‌ها به تناسب مطالبی است که در این سوره در رابطه با آن وجود دارد، اگر نام بنی اسراییل بر آن گذاشته شده به خاطر آن است که بخش قابل ملاحظه‌ای در آغاز و پایان این سوره پیرامون بنی اسراییل است.
و اگر به آن اسراء گفته می‌شود، به خاطر نخستین آیه آن که پیرامون اسراء (معراج) پیامبر صلی الله علیه و آله سخن می‌گوید و سبحان نیز از نخستین کلمه این سوره گرفته شده است.
ولی در روایاتی که فضیلت این سوره را بیان می‌کند، تنها به نام بنی اسراییل برخورد می‌کنیم و به همین علت غالب مفسران همین نام را برای سوره برگزیده‌اند.
به هر حال مشهور و معروف این است که تمام یک صد آیه این سوره، در مکه نازل شده است و مفاهیم و محتوای آن نیز کاملا متناسب با سوره‌های مکی است، هر چند


1- 1- تفسیر آلوسی، ج 15، ص 2.

ص: 326
بعضی از مفسران معتقدند پاره‌ای از آیات آن در مدینه نازل شده است، ولی گفتار مشهور صحیح‌تر به نظر می‌رسد.

2- فضیلت این سوره‌

از پیامبر صلی الله علیه و آله و همچنین از امام صادق علیه السلام، اجر و پاداش فراوانی برای کسی که این سوره را بخواند نقل شده است از جمله اینکه:
در روایتی از امام صادق علیه السلام چنین می‌خوانیم:
مَنْ قَرَأَ سُورَةَ بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی کُلِّ لَیْلَةِ جُمُعَةٍ لَمْ یَمُتْ حَتَّی یُدْرِکَ الْقَائِمَ علیه السلام وَ یَکُونَ مِنْ أَصْحَابِهِ».
(1)
«کسی که سوره بنی اسراییل را هر شب جمعه بخواند، از دنیا نخواهد رفت تا اینکه قائم را درک کند و از یارانش خواهد بود.»
کرارا گفته‌ایم پاداش‌ها و فضیلت‌هایی که برای سوره‌های قرآن بیان شده، هرگز برای خواندن تنها نیست، بلکه خواندنی است که توأم با تفکر و اندیشه و سپس الهام گرفتن برای عمل باشد.
مخصوصا در یکی از همین روایات مربوط به فضیلت این سوره می‌خوانیم، «من قرأها فرقّ قلبه عند ذکر الوالدین»؛ (2) کسی که این سوره را بخواند و به هنگامی که به توصیه‌های خداوند در ارتباط با پدر و مادر در این سوره می‌رسد، عواطف او تحریک شود و احساس محبت بیشتر نسبت به پدر و مادر کند، دارای چنان پاداشی است.
بنابراین الفاظ قرآن هر چند بلا شک محترم و پر ارزش است، ولی این الفاظ مقدمه‌ای است برای معانی و معانی مقدمه‌ای است برای عمل.

3- محتوای این سوره در یک نگاه کوتاه‌

گفتیم این سوره بنا بر مشهور از سوره‌هایی است که در مکه نازل شده است و طبعا ویژگی‌های سوره‌های مکی در آن جمع است، از جمله دعوت مؤثر به توحید و توجه


1- 1. وسائل‌الشیعه، ج 7، ص 410.
2- 2. المصباح‌للکفعمی، ص 441.

ص: 327
دادن به معاد و نصایح سودمند و مبارزه با هرگونه شرک و ظلم و انحراف.
به طورکلی می‌توان گفت آیات این سوره بر محور امور زیر دور می‌زند.
1- دلایل نبوت مخصوصا قرآن و نیز معراج.
2- بحث‌هایی مربوط به معاد، مساله کیفر و پاداش و نامه اعمال و نتایج آن.
3- بخشی از تاریخ پر ماجرای بنی اسراییل که در آغاز سوره و پایان آن آمده است.
4- مساله آزادی اراده و اختیار و اینکه هرگونه عمل نیک و بد، نتیجه‌اش به خود انسان بازمی‌گردد.
5- مسأله حساب و کتاب در زندگی این جهان که نمونه‌ای برای جهان دیگر است.
6- حق‌شناسی در همه سطوح، مخصوصا درباره خویشاوندان و به خصوص پدر و مادر.
7- تحریم اسراف و تبذیر و بخل و فرزندکشی و زنا و خوردن مال یتیمان و کم‌فروشی و تکبر و خونریزی.
8- بحث‌هایی در زمینه توحید و خداشناسی.
9- مبارزه با هرگونه لجاجت در برابر حق و اینکه گناهان، میان انسان و مشاهده چهره حق، پرده می‌افکند.
10- شخصیت انسان و فضیلت و برتری او بر مخلوقات دیگر.
11- تأثیر قرآن برای درمان هرگونه بیماری اخلاقی و اجتماعی.
12- اعجاز قرآن و عدم توانایی مقابله با آن.
13- وسوسه‌های شیطان و هشدار به همه مؤمنان به راه‌های نفوذ شیطان در انسان.
14- بخشی از تعلیمات مختلف اخلاقی.
15- و سرانجام فرازهایی از تاریخ پیامبران به عنوان درس‌های عبرتی برای همه انسان‌ها و شاهدی برای مسایل بالا.
به هر صورت مجموعه بحث‌های عقیدتی و اخلاقی و اجتماعی در این سوره، نسخه کاملی را تشکیل می‌دهد برای ارتقا و تکامل بشر در زمینه‌های مختلف و جالب اینکه این سوره با «تسبیح خداوند» شروع می‌شود و با «حمد و تکبیر» او پایان می‌گیرد. تسبیح نشانه‌ای است برای پاکسازی و پیراستن از هرگونه عیب
ص: 328
و نقص و حمد نشانه‌ای است برای آراستن به صفات فضیلت و تکبیر رمزی است به پیشرفت و عظمت.

معراج‌گاه پیامبر صلی الله علیه و آله‌

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ (1)
(1)
به نام خداوند بخشنده مهربان
1- پاک و منزه است خدایی که بنده‌اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی که گرداگردش را پر برکت ساختیم برد، تا آیات خود را به او نشان دهیم او شنوا و بیناست.
نخستین آیه این سوره، از مساله اسراء یعنی سفر شبانه پیامبر صلی الله علیه و آله از مسجدالحرام به مسجد اقصی (بیت‌المقدس) که مقدمه‌ای برای معراج بوده است، سخن می‌گوید، این سفر که در یک شب و مدت کوتاهی صورت گرفت، حداقل در شرایط آن زمان از طرق عادی به هیچ وجه امکان پذیر نبود و جنبه اعجاز آمیز و کاملا خارق العاده داشت.
نخست می‌گوید: «منزه است آن خداوندی که بنده‌اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی برد»؛ سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ .... این سیر شبانه خارق العاده، به خاطر آن بود که بخشی از آیات عظمت خود را به او نشان دهیم؛ ... لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا ... و در پایان اضافه می‌کند: «خداوند شنوا و بینا است»؛ ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ .... اشاره به اینکه اگر خداوند پیامبرش را برای این افتخار برگزید بی‌دلیل نبود؛ زیرا او گفتار و کرداری آنچنان پاک و شایسته داشت که این لباس بر قامتش کاملا زیبا بود، خداوند گفتار پیامبرش را شنیده و کردار او را دیده و لیاقتش را برای این مقام پذیرفته بود.


1- 1. اسراء.

ص: 329
بعضی از مفسران این احتمال را نیز در جمله فوق داده‌اند که منظور از آن، تهدید منکران این اعجاز است که خداوند سخنانشان را می‌شنود و اعمالشان را می‌بیند و از توطئه آنها آگاه است.
این آیه در عین فشردگی، بیشتر مشخصات این سفر شبانه اعجاز آمیز را بیان می‌کند:
1- جمله اسری نشان می‌دهد که این سفر، شب هنگام واقع شد؛ زیرا «اسراء» در لغت عرب به معنی سفر شبانه است، در حالی که کلمه «سیر» به مسافرت در روز گفته می‌شود.
2- کلمه «لیلًا» در عین اینکه تأکیدی است برای آنچه از جمله «اسراء» فهمیده می‌شود، این حقیقت را نیز بیان می‌کند که این سفر، به طورکامل در یک شب واقع شد و مهم نیز همین است که فاصله میان مسجدالحرام و بیت‌المقدس که بیش از یکصد فرسخ است و در شرایط آن زمان می‌بایست روزها یا هفته‌ها به طول بیانجامد، تنها در یک شب رخ داد.
3- کلمه «عبد» نشان می‌دهد که این افتخار و اکرام به خاطر مقام عبودیت و بندگی پیامبر صلی الله علیه و آله بود، چرا که بالاترین مقام برای انسان است که بنده راستین خدا باشد، جز بر پیشگاه او جبین نساید و در برابر فرمانی جز فرمان او تسلیم نشود، هر کاری می‌کند برای خدا باشد و هر گام برمی‌دارد، رضای او را بطلبد.
4- همچنین تعبیر به عبد نشان می‌دهد که این سفر در بیداری واقع شده است.
این سیر جسمانی بوده است نه روحانی؛ زیرا سیر روحانی معنی معقولی جز مساله خواب یا حالتی شبیه به خواب ندارد، ولی کلمه عبد نشان می‌دهد که جسم و جان پیامبر صلی الله علیه و آله در این سفر شرکت داشته، منتها کسانی که نتوانسته‌اند این اعجاز را درست در فکر خود هضم کنند، احتمال روحانی بودن را به عنوان توجیهی برای آیه ذکر کرده‌اند، در حالی که می‌دانیم اگر کسی به دیگری بگوید، من فلان شخص را به فلان نقطه بردم، مفهومش این نیست که در عالم خواب یا خیال بوده، یا تفکر اندیشه او به چنین سیری پرداخته است.
5- آغاز این سیر (که مقدمه‌ای بر مساله معراج به آسمان‌ها بوده و بعدا دلایل آن
ص: 330
ذکر خواهد شد) مسجدالحرام در مکه و انتهای آن، مسجد الاقصی در قدس بوده است.
البته در اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله از کنار خانه کعبه به این سیر پرداخت و یا در خانه یکی از بستگانش بود، (چون به همه شهر مکه گاهی به عنوان احترام، مسجدالحرام گفته می‌شود، این تعبیر در آیه ذکر شده است) در میان مفسران گفتگو است، ولی بدون شک ظاهر آیه این است که مبدأ سیر او مسجدالحرام بوده است.
6- هدف از این سیر، مشاهده آیات عظمت الهی بوده، همان‌گونه که دنباله این سیر در آسمان‌ها نیز به همین منظور انجام گرفته است تا روح پر عظمت پیامبر صلی الله علیه و آله در پرتو مشاهده آن آیات بینات، عظمت بیشتری یابد و آمادگی فزونتری برای هدایت انسان‌ها پیدا کند، نه آنگونه که کوته‌فکران می‌پندارند که پیامبر صلی الله علیه و آله به معراج رفت تا خداوند را ببیند!، به گمان اینکه خداوند محلی در آسمان‌ها دارد!! به هر حال پیامبر صلی الله علیه و آله گرچه عظمت خدا را شناخته بود، و از عظمت آفرینش او نیز آگاه بود، ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! در آیات سوره نجم که به دنباله این سفر؛ یعنی معراج در آسمان‌ها اشاره می‌کند نیز می‌خوانیم: لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری «او در این سفر آیات بزرگ پروردگارش را مشاهده کرد.»
7- جمله بارَکْنا حَوْلَهُ بیانگر این مطلب است که مسجد الاقصی علاوه بر اینکه خود سرزمین مقدسی است اطراف آن نیز سرزمین مبارک و پر برکتی است و این ممکن است اشاره به برکات ظاهری آن باشد، چرا که می‌دانیم در منطقه‌ای سرسبز و خرم و مملو از درختان و آب‌های جاری و آبادی‌ها واقع شده است.
ممکن است اشاره به برکات معنوی آن بوده باشد؛ زیرا این سرزمین مقدس در طول تاریخ کانون پیامبران بزرگ خدا و خاستگاه نور توحید و خدا پرستی بوده است.
8- جمله ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ...، همان‌گونه که گفتیم اشاره به این است که بخشش این موهبت به پیامبر صلی الله علیه و آله بی‌حساب نبوده، بلکه به خاطر شایستگی‌هایی بوده که بر اثر گفتار و کردارش پیدا شد و خداوند از آن به خوبی آگاه بود.
9- ضمناً کلمه «سُبْحانَ» دلیلی است بر اینکه این برنامه پیامبر صلی الله علیه و آله خود نشانه‌ای بر پاک و منزه بودن خداوند از هر عیب و نقص است.
10- کلمه «مِنْ» در من «آیاتِنا» نشان می‌دهد که آیات عظمت خداوند آنقدر زیاد
ص: 331
است که پیامبر صلی الله علیه و آله با تمام عظمتش در این سفر پر عظمت تنها گوشه‌ای از آنها را مشاهده کرده است.

مساله معراج‌

مشهور و معروف در میان دانشمندان اسلام این است که پیامبر صلی الله علیه و آله به هنگامی که در مکه بود، در یک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی در بیت‌المقدس به قدرت پروردگار آمد و از آنجا به آسمان‌ها صعود کرد و آثار عظمت خداوند را در پهنه آسمان مشاهده نمود و همان شب به مکه بازگشت.
نیز مشهور و معروف آن است که این سیر زمینی و آسمانی را با جسم و روح، با هم انجام داد.
ولی از آنجا که این یک موضوع فوق العاده شگرف است، جمعی به توجیه آن پرداخته و آن را به معراج روحانی تفسیر کرده‌اند که چیزی شبیه یک خواب یا مکاشفه روحی خواهد بود، اما همان‌گونه که گفتیم این موضوع کاملا با ظواهر آیات مخالف است، چرا که ظاهر آیات به مساله جسمانی بودن گواهی می‌دهد.
به هر حال پیرامون این بحث سؤالات فراوانی وجود دارد از جمله:
1- چگونگی معراج از نظر قرآن و حدیث و تاریخ.
2- اعتقاد دانشمندان اسلامی اعم از شیعه و اهل تسنن در این زمینه.
3- هدف معراج.
4- امکان معراج از نظر علوم روز.
هر چند بحث طولانی پیرامون این مسایل، از عهده یک بحث تفسیری خارج است، ولی ما سعی می‌کنیم فشرده، این مسایل را برای خوانندگان عزیز ذیلا بیاوریم:

1- معراج از نظر قرآن و حدیث‌

در دو سوره از سوره‌های قرآن به این مسأله اشاره شده است، نخست همین سوره اسراء است که تنها بخش اول این سفر را بیان می‌کند (یعنی سیر از مکه و مسجدالحرام به

ص: 332
مسجد اقصی و بیت‌المقدس).
اما در سوره نجم طی شش آیه، از آیه 13 تا 18 قسمت دوم معراج یعنی سیر آسمانی آمده است، آنجا می‌فرماید:
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری
خلاصه مفاد این شش آیه چنین است که پیامبر صلی الله علیه و آله برای دومین بار فرشته وحی جبرئیل را به صورت اصلی مشاهده و ملاقات کرد (مرتبه اول در آغاز نزول وحی در کوه حِرا بود).
این ملاقات در نزد بهشت جاویدان صورت گرفت.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در مشاهده این منظره دچار خطا و اشتباه نشد.
آیات و نشانه‌های بزرگی را از عظمت خدا مشاهده کرد.
این آیات که به گفته اکثر مفسران از معراج سخن می‌گویند، نیز نشان می‌دهند که این حادثه در بیداری اتفاق افتاده است، به‌خصوص جمله: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی «چشم پیامبر دچار خطا و انحراف و طغیان نشد» گواه دیگر بر این موضوع است.
از نظر احادیث نیز، روایات بسیار زیادی در زمینه مساله معراج در کتب معروف اسلامی نقل شد که بسیاری از علمای اسلام تواتر یا شهرت آن را تصدیق کرده‌اند، به عنوان نمونه، فقیه و مفسر بزرگ شیخ طوسی در تفسیر تبیان ذیل آیه مورد بحث چنین می‌گوید: «علمای شیعه معتقدند خداوند در همان شبی که پیامبرش صلی الله علیه و آله را از مکه به بیت المقدس برد، او را به سوی آسمان‌ها عروج داد و آیات عظمت خود را در آسمان‌ها به او ارائه فرمود، و این در بیداری بود نه در خواب.
مفسر عالیقدر مرحوم طبرسی در تفسیر خود مجمع البیان، ذیل آیات سوره نجم چنین می‌گوید:
مشهور در اخبار ما این است که خداوند پیامبر را با همین جسم در حال بیداری و حیات به آسمان‌هابرد و اکثر مفسران را نیز عقیده همین است.
محدث شهیر علامه مجلسی در بحار الانوار می‌گوید: «سیر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از مسجدالحرام به بیت‌المقدس و از آنجا به آسمان‌هااز جمله مطالبی است که آیات و
ص: 333
احادیث متواتر شیعه و سنی بر آن دلالت دارد، و انکار امثال این مسایل یا تاویل و توجیه آن به معراج روحانی، یا خواب دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله ناشی از عدم اطلاع از اخبار ائمه هدی و یا ضعف یقین است».
سپس اضافه می‌کند: «اگر بخواهیم اخباری را که در این باره رسیده جمع آوری کنیم، کتاب بزرگی خواهد شد».
(1)
از میان دانشمندان اهل تسنن، «منصور علی ناصف» که از علما و از دانشمندان الازهر و نویسنده کتاب معروف «التاج» است، در کتاب خود احادیث معراج را جمع آوری کرده است.
فخر رازی مفسر معروف در ذیل آیه مورد بحث پس از ذکر یک رشته استدلالات عقلی بر امکان وقوع معراج می‌گوید:
«از نظر حدیث، احادیث معراج از روایات مشهوره است که در کتب صحاح اهل سنت نقل شده و مفاد آنها سیر پیامبر صلی الله علیه و آله از مکه به بیت‌المقدس و از آنجا به آسمان‌هااست».
شیخ عبد العزیزبن عبداللَّه بن‌باز رئیس ادارات بحوث علمیه و افتا و دعوت و ارشاد که از علمای متعصب وهابی بود، در کتاب التحذیر من البدع می‌گوید: «شک نیست که اسراء و معراج از نشانه‌های بزرگی است که دلالت بر صدق پیامبر صلی الله علیه و آله و بلندی مقام و منزلت او می‌کند» تا آنجا که می‌گوید: «اخبار متواتر از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که خداوند او را به آسمان‌هابرد و درهای آسمان را به روی او گشود». (2)
ذکر این نکته کاملا ضرورت دارد که در لا به لای روایات معراج، احادیث مجعول یا ضعیفی به چشم می‌خورد که به هیچ وجه قابل قبول نیست. لذا مفسر بزرگ مرحوم طبرسی ذیل همین آیه مورد بحث، احادیث معراج را به چهار گروه تقسیم کرده است:
1- روایاتی که به حکم تواتر قطعی است، مانند اصل موضوع معراج.
2- احادیثی که قبول آنها هیچ مانع عقلی ندارد و در روایات به آنها تصریح شده


1- 1- بحارالأنوار، ج 18، ص 289.
2- 2- التحذیر: ص 7.

ص: 334
است، مانند مشاهده بسیاری از آیات عظمت خداوند در پهنه آسمان.
3- روایاتی که با ضوابط و اصولی که در دست داریم مخالف است ولی می‌توان آنها را توجیه کرد، مانند احادیثی که می‌گوید پیامبر صلی الله علیه و آله در آسمان‌هاجمعی را در بهشت و گروهی را در دوزخ دید که باید گفت منظور مشاهده صفات بهشتیان و دوزخیان بوده است (یا بهشت و دوزخ برزخی).
4- روایاتی که مشتمل بر امور نامعقول و باطل است و وضع آنها گواه روشنی بر ساختگی بودن آنها است، مانند روایاتی که می‌گوید پیامبر صلی الله علیه و آله خداوند را آشکارا دید، با او سخن گفت و با او نشست که با هیچ منطقی سازگار نیست بلکه مخالف دلیل عقل و نقل است و بدون شک این‌گونه روایات مجعول است.
در تاریخ وقوع معراج در میان مورخان اسلامی اختلاف نظر است، بعضی آن را در سال دهم بعثت شب بیست و هفتم ماه رجب دانسته و بعضی آن را در سال دوازدهم، شب 17 ماه رمضان و بعضی آن را در اوایل بعثت ذکر کرده‌اند، ولی اختلاف در تاریخ وقوع آن مانع از اتفاق در اصل وقوع آن نیست.
ذکر این نکته نیز لازم است که این تنها مسلمین نیستند که عقیده به معراج دارند، این عقیده در میان پیروان ادیان دیگر کم و بیش وجود دارد. از جمله در مورد حضرت عیسی علیه السلام به صورت سنگین‌تری دیده می‌شود، چنانکه در انجیل مرقس باب 6 و انجیل لوقا باب 24 و انجیل یوحنا باب 21، می‌خوانیم که عیسی علیه السلام پس از آنکه به دار آویخته و کشته و دفن شد، از میان مردگان برخاست و چهل روز در میان مردم زندگی کرد، سپس به آسمان‌هاصعود نمود (و به معراج همیشگی رفت). ضمناً از بعضی از روایات اسلامی نیز استفاده می‌شود که بعضی از پیامبران پیشین نیز دارای معراج بوده‌اند.

آیا معراج جسمانی بوده یا روحانی؟

علاوه بر اینکه مشهور میان دانشمندان اسلام (اعم از شیعه و اهل تسنن) این است که این امر در بیداری صورت گرفته است، ظاهر آیات قرآن در آغاز سوره اسراء و همچنین سوره نجم (چنانکه شرح آن در بالا گذشت) نیز وقوع این امر را در بیداری گواهی می‌دهد.

ص: 335
تواریخ اسلام نیز گواه صادقی بر این موضوع است؛ زیرا در تاریخ می‌خوانیم هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله مساله معراج را مطرح کرد، مشرکان بشّدت آن را انکار کردند و آن را بهانه‌ای برای کوبیدن پیامبر صلی الله علیه و آله دانستند، این به خوبی گواهی می‌دهد که پیامبر صلی الله علیه و آله هرگز مدعی خواب یا مکاشفه روحانی نبوده و گرنه این همه سر و صدا نداشت.
اگر در روایتی از حسن بصری می‌خوانیم که: «کانَ فِی الْمَنامِ رُؤیا رَآها»؛ «این امر در خواب واقع شده است» و یا خبری که از عایشه نقل شده: «وَاللَّه ما فقد جسد رسول‌اللَّه و لکن عرج بروحه»؛ «به خدا سوگند بدن پیامبر صلی الله علیه و آله از میان ما نرفت، تنها روح او به آسمان‌هاپرواز کرد» ظاهراً جنبه سیاسی داشته و برای خاموش کردن جنجالی بوده است که درباره مساله معراج در میان عده‌ای به وجود آمده بود.

هدف معراج‌

با توجه به بحث‌های گذشته، این مسأله برای ما از جمله واضحات است که هدف از معراج این نبوده که پیامبر صلی الله علیه و آله به دیدار خداوند در آسمان‌هابشتابد! آنچنان که ساده‌لوحان پنداشته‌اند که متاسفانه بعضی از دانشمندان غربی به خاطر ناآگاهی یا دگرگون ساختن چهره‌اسلام در نظر دیگران، آن را نقل کرده‌اند. از جمله اینکه گیورگیو در کتاب محمد «پیامبری که از نو باید شناخت» می‌گوید:
«محمد در سفر معراج به جایی رسید که صدای قلم خداوند را می‌شنید و می‌فهمید که خداوند مشغول نگهداری حساب افراد است! ولی با اینکه صدای قلم خداوند را می‌شنید او را نمی‌دید! زیرا هیچکس نمی‌تواند خدا را ببیند و لو پیغمبر باشد».
(1)
این نشان می‌دهد که مخصوصا قلم از نوع قلم چوبی است! که به هنگام حرکت روی کاغذ تحریر می‌لرزد و صدا می‌کند!!
هدف از معراج این بوده که روح بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله با مشاهده اسرار عظمت خداوند در سراسر جهان هستی، مخصوصا عالم بالا که مجموعه‌ای از نشانه‌های عظمت او است را مشاهده کند و باز هم درک و دید تازه‌ای برای هدایت و رهبری انسان‌ها بیابد. این


1- 1- محمد پیغمبری که از نو باید شناخت، ص 125.

ص: 336
هدف صریحا در آیه یک سوره اسراء و آیه 18 سوره نجم آمده است.
روایت جالبی نیز در این زمینه از امام صادق علیه السلام در پاسخ سؤال از علت معراج نقل شده است که فرمود:
«انّ اللَّهَ لا یوصف بِمکان، وَ لا یجری علیه زمان، و لکنّه عزّ و جلّ أراد أن یشرف به ملائکته و سکان سماواته، و یکرمهم بمشاهدته، و یریه من عجائب عظمته ما یخبر به بعد هبوطه»؛ «خداوند هرگز مکانی ندارد و زمان بر او جریان نمی‌گیرد و لکن او می‌خواست فرشتگان و ساکنان آسمانش را با قدم گذاشتن پیامبر صلی الله علیه و آله در میان آنها احترام کند و نیز از شگفتی‌های عظمتش به پیامبرش صلی الله علیه و آله نشان دهد تا پس از بازگشت برای مردم بازگو کند.»
(1)

معراج و علوم روز

در گذشته بعضی از فلاسفه که معتقد به افلاک نه‌گانه بطلمیوسی پوست پیازی بودند، مانع مهم معراج را از نظر علمی وجود همین افلاک و لزوم خرق و التیام در آنها می‌پنداشتند. (2)
ولی با فرو ریختن پایه‌های هیئت بطلمیوسی، مساله خرق و التیام به دست فراموشی سپرده شد، اما با پیشرفتی که در هیئت جدید به وجود آمد مسایل تازه‌ای در زمینه معراج مطرح شده، و سؤالاتی از این قبیل:
1- برای اقدام به یک سفر فضایی نخستین مانع، نیروی جاذبه است که باید با وسایل فوق العاده بر آن پیروز شد؛ زیرا برای فرار از حوزه جاذبه زمین سرعتی لااقل معادل چهل هزار کیلومتر در ساعت لازم است!
2- مانع دیگر، فقدان هوا در فضای بیرون جوّ زمین است که بدون آن انسان نمی‌تواند زندگی کند.
3- مانع سوم گرمای سوزان آفتاب و سرمای کشنده‌ای است که در قسمتی که آفتاب مستقیما می‌تابد و قسمتی که نمی‌تابد وجود دارد.


1- 1- تفسیر برهان، ج 2، ص 200.
2- 2- «خرق» به معنی شکافتن و «التیام» به معنی هم آمدن است. بعضی از فلاسفه قدیم معتقد بودند که این امر در افلاک امکان‌پذیر نیست.

ص: 337
4- مانع چهارم اشعه‌های خطرناکی است که در ماورای جو وجود دارد، مانند اشعه کیهانی و اشعه ماورای بنفش و اشعه ایکس، این پرتوها هرگاه به مقدار کم به بدن انسان بتابد، زیانی بر ارگانیسم بدن او ندارد، ولی در بیرون جو زمین این پرتوها فوق العاده زیاد و کشنده و مرگبار است، اما برای ما ساکنان زمین وجود قشر هوای جوّ مانع از تابش آنها است.
5- مشکل بی‌وزنی است، گر چه انسان تدریجا می‌تواند به بی‌وزنی عادت کند، ولی برای ما ساکنان روی زمین اگر بی‌مقدمه به بیرون جو منتقل شویم و حالت بی‌وزنی دست دهد، تحمل آن بسیار مشکل یا غیر ممکن است.
6- مشکل زمان ششمین مشکل و از مهمترین موانع است، چرا که علوم روز می‌گوید سرعتی بالاتر از سرعت سیر نور نیست و اگر کسی بخواهد در سراسر آسمان‌هاسیر کند، باید سرعتی بیش از سرعت سیر نور داشته باشد.
در برابر این سؤالات توجه به چند نکته لازم است:
1- ما می‌دانیم که با آن همه مشکلاتی که در سفر فضایی هست، بالاخره انسان توانسته است با نیروی علم بر آن پیروز شود و غیر از مشکل زمان، همه مشکلات حل شده و مشکل زمان هم مربوط به سفر به مناطق دور دست است.
2- بدون شک مساله معراج، جنبه عادی نداشته، بلکه با استفاده از نیرو و قدرت بی‌پایان خداوند صورت گرفته است و همه معجزات انبیا همین‌گونه است. به عبارت روشن‌تر معجزه باید عقلا محال نباشد و همین اندازه که عقلا امکان پذیر بود، بقیه با استمداد از قدرت خداوند حل شدنی است.
هنگامی که بشر با پیشرفت علم توانایی پیدا کند که وسایلی سریع بسازد، آنچنان سریع که از حوزه جاذبه زمین بیرون رود، سفینه‌هایی بسازد که مساله اشعه‌های مرگبار بیرون جوّ را حل کند، لباسهایی بپوشد که او را در برابر سرما و گرمای فوق العاده حفظ کند، با تمرین به بی‌وزنی عادت نماید، خلاصه جایی که انسان بتواند با استفاده از نیروی محدودش، این راه را طی کند، آیا با استمداد از نیروی نامحدود الهی حل شدنی نیست؟!
ما یقین داریم که خداوند مرکب سریع‌السیری که متناسب این سفر فضایی بوده
ص: 338
باشد در اختیار پیامبرش گذارده است، و او را از نظر خطراتی که در این سفر وجود داشته زیر پوشش حمایت خود گرفته، این مرکب چگونه بوده است و چه نام داشته؟ براق؟
رفرف؟ یا مرکب دیگر؟ در هر حال از نظر ما مرکب مرموز و ناشناخته‌ای است.
از همه اینها گذشته، فرضیه حد اکثر سرعت که در بالا گفته شد، امروز در میان دانشمندان متزلزل شده، هر چند انیشتاین در فرضیه معروف خود به آن سخت معتقد بوده است.
دانشمندان امروز می‌گویند امواج جاذبه بدون نیاز به زمان در آن واحد از یک سوی جهان به سوی دیگر منتقل می‌شود و اثر می‌گذارد و حتی این احتمال وجود دارد که در حرکات مربوط به گستردگی جهان (می‌دانیم جهان در حال توسعه است و ستاره‌ها و منظومه‌ها به سرعت از هم دور می‌شوند) منظومه‌هایی وجود دارند که با سرعتی بیش از سرعت سیر نور از مرکز جهان دور می‌شوند.
کوتاه سخن اینکه مشکلاتی که گفته شد هیچکدام به صورت یک مانع عقلی در این راه نیست، مانعی که معراج را به صورت یک محال عقلی در آورد، بلکه مشکلاتی است که با استفاده از وسایل و نیروی لازم قابل حل است. به هر حال مساله معراج نه از نظر استدلالات عقلی غیر ممکن است و نه از نظر موازین علم روز و خارق العاده بودن آن را نیز همه قبول دارند. بنا بر این هرگاه با دلیل قاطع نقلی ثابت شود باید آن را پذیرفت.
(1)
ادامه مباحث معراج، در سوره نجم آمده است. (2)

دومین دیدار!

وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری (13) عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی (14)


1- 1- بررسی توضیح بیشتر به کتاب «همه می‌خواهند بدانند» که در زمینه معراج و شق القمر و عبادت در قطبین بحث کرده‌ایم مراجعه فرمایید.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 12، ص 3 تا 20.

ص: 339
عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی (15) إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی (16) ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی (17) لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری (18)
(1)
13- و بار دیگر او را مشاهده کرد.
14- نزد سدرة المنتهی!
15- که جنت الماوی در آنجا است.
16- در آن هنگام که چیزی (نور خیره کننده‌ای) سدرة المنتهی را پوشانده بود.
17- و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود.
18- او پاره‌ای از آیات و نشانه‌های بزرگ پروردگارش را مشاهده کرد.
این آیات همچنان ادامه بحث‌های آیات گذشته [سوره نجم درباره مساله وحی و ارتباط پیامبر صلی الله علیه و آله با خداوند و شهود باطنی او است.
می‌فرماید: «بار دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله او را مشاهده کرد»؛ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری
«و این شهود در کنار سدرة المنتهی روی داد»؛ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی
«همانی که جنة الماوی و بهشت برین در کنار آن است»؛ عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی
«در آن هنگام که چیزی «سدرة المنتهی» را فرا گرفته و پوشانده بود»؛ إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی
«اینها واقعیاتی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله مشاهده کرده و چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق ندید»؛ ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی
«او بخشی از آیات و نشانه‌های بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده کرد»؛ لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری
برای روشن شدن مفاد این آیات باید قبل از هر چیز به سراغ مفردات آن برویم، سپس مجموع را در نظر بگیریم:
«نزلة» به معنی یک بار نازل شدن است، بنابر این «نزلة اخری» یعنی در یک


1- 1. نجم.

ص: 340
نزول دیگر.
(1)
از این تعبیر استفاده می‌شود که دو بار نزول رخ داده و این ماجرا مربوط به نزول دوم است.
«سدرة» (بر وزن حِرْفَة) مطابق آنچه غالبا مفسران علمای لغت گفته‌اند، درختی است پر برگ و پر سایه و تعبیر به «سدرة المنتهی» اشاره به درخت پر برگ و پر سایه‌ای است که در اوج آسمان‌ها، در منتها الیه عروج فرشتگان و ارواح شهدا، و علوم انبیا، و اعمال انسان‌ها قرار گرفته، جایی که ملایکه پروردگار از آن فراتر نمی‌روند و جبرئیل نیز در سفر معراج به هنگامی که به آن رسید متوقف شد.
در باره سدرة المنتهی هر چند در قرآن مجید توضیحی نیامده، ولی در اخبار و روایات اسلامی توصیف‌های گوناگونی پیرامون آن آمده و همه بیانگر این واقعیت است که انتخاب این تعبیر به عنوان یک نوع تشبیه و به خاطر تنگی و کوتاهی لغات ما از بیان اینگونه واقعیات بزرگ است.
در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«رأیت علی کلّ ورقة من أوراقها ملکاً قائماً یسبّح‌اللَّه تعالی»؛ «من بر هر یک از برگ‌های آن فرشته‌ای دیدم که ایستاده بود و تسبیح خداوند را می‌کرد.» (2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«انتهیت إلی سدرة المنتهی، فإذا الورقة منها تظلّ أمة من الأمم»؛ «من به سدرة المنتهی رسیدم و دیدم در سایه هر برگی از آن امتی قرار گرفته‌اند!.» (3)
این تعبیرات نشان می‌دهد که هرگز منظور درختی شبیه آنچه در زمین می‌بینیم نبوده، بلکه اشاره به سایبان عظیمی است در جوار قرب رحمت حق که فرشتگان بر برگ‌های آن تسبیح می‌کنند و امت‌هایی از نیکان و پاکان در سایه آن قرار دارند.


1- 1- بعضی ارباب لغت و مفسران «نزلة» را به معنی «مرّة» تفسیر کرده‌اند، بنابراین معنی نزول در آن نیست و «نزلة أخری» تنها به معنی یکبار دیگر است، ولی معلوم نیست چرا آنها ماده اصلی «نزله» را در اینجا رها کرده‌اند، در حالی که دیگران آن را حفظ نموده و به صورتی که گفتیم تفسیر نموده‌اند دقت کنید.
2- 2- بحارالأنوار، ج 18، ص 289؛ مجمع البیان، ج 9، ص 175.
3- 3- بحارالأنوار، ج 18، ص 327؛ نورالثقلین، ج 5، ص 155.

ص: 341
«جنّة المأوی» به معنی بهشتی است که محل سکونت است
(1) و در اینکه این کدام بهشت است؟ در میان مفسران گفتگو است، بعضی آن را همان بهشت جاویدان (جنة الخلد) می‌دانند که در انتظار تمام اهل ایمان و پرهیزگاران است و محل آن را در آسمان می‌دانند و آیه 19 سوره سجده را شاهد بر آن می‌دانند: فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوی نُزُلًا بِما کانُوا یَعْمَلُونَ؛ «برای مؤمنان صالح العمل باغ‌های بهشت است که در آن ساکن می‌شوند و این وسیله پذیرایی از آنهاست در مقابل اعمالی که انجام می‌دادند.» چرا که این آیه به قرینه آیه بعد از آن مسلما از بهشت جاویدان سخن می‌گوید.
ولی از آنجا که در جای دیگر می‌خوانیم: وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ؛ «برای رفتن به سوی مغفرت پروردگار و بهشتی که وسعت آن آسمان‌هاو زمین است بر یکدیگر پیشی گیرید» (2) بعضی این معنی را بعید شمرده‌اند؛ زیرا ظاهر آیات مورد بحث نشان می‌دهد که جنة الماوی در آسمان است و غیر از بهشت جاویدان است که وسعتش به اندازه تمام آسمان‌هاو زمین است.
لذا گاهی آن را به جایگاه ویژه‌ای از بهشت تفسیر کرده‌اند که در کنار سدرةالمنتهی است و محل خاصان و مخلصان است. گاه گفته‌اند به معنی بهشت برزخی است که ارواح شهدا و مؤمنان موقتا به آنجا می‌روند.
تفسیر اخیر از همه مناسبتر به نظر می‌رسد و از اموری که به روشنی بر آن گواهی می‌دهد این است که در بسیاری از روایات معراج آمده است که پیغمبر صلی الله علیه و آله عده‌ای را در این بهشت متنعم دید، در حالی که می‌دانیم هیچ کس در بهشت جاویدان قبل از روز قیامت وارد نمی‌شود؛ زیرا آیات قرآن به خوبی دلالت دارد که پرهیزگاران در قیامت بعد از محاسبه، وارد بهشت می‌شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ و ارواح شهدا نیز در بهشت برزخی قرار دارند؛ زیرا آنها نیز قبل از قیام قیامت وارد بهشت جاویدان نمی‌شوند.
آیه: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی اشاره به این معناست که چشم پیامبر صلی الله علیه و آله در مشاهده


1- 1- «مأوی» در اصل به معنی انضمام است و از آنجا که سکونت افراد در یک مکان سبب انضمام آنها به‌یکدیگر است، این واژه به محل سکونت اطلاق شده است.
2- 2. آل عمران: 133.

ص: 342
خود نه چپ و راست شد و نه از حد و مقصد تجاوز کرد و آنچه را دید عین واقعیت بود (زیرا زاغ از ماده زیغ به معنی انحراف به چپ و راست است و طغی از ماده طغیان به معنی تجاوز از حد است).
به تعبیر دیگر انسان به هنگام مشاهده چیزی، وقتی به اشتباه می‌افتد که دقیقاً به خود آن توجه نکند یا به چپ و راست، یا ماورای آن بنگرد. اکنون که از تفسیر مفردات آیه فراغت یافتیم، به تفسیر جمعی آیات می‌پردازیم.
(1)
در اینجا باز همان دو نظری که در تفسیر آیات سابق بود، تعقیب شده است.
جمع کثیری از مفسران آیات را ناظر به ملاقات پیامبر صلی الله علیه و آله برای دومین بار با جبرئیل، در صورت اصلی‌اش دانسته‌اند و می‌گویند منظور این است که بار دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگام نزول از معراج در کنار سدرة المنتهی جبرئیل را در صورت اصلی‌اش دید و چشم او در مشاهده این صحنه هرگز گرفتار اشتباهی نشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله در اینجا بعضی از آیات بزرگ حق را مشاهده کرد که منظور از آن یا همان صورت واقعی جبرئیل است و یا بعضی از آیات عظمت آسمان‌هاو عجایب آن و یا هر دو.
ولی اشکالاتی که سابقاً برای این تفسیر ذکر کردیم همچنان باقی است، بلکه پاره‌ای از اشکالات دیگر بر آن افزوده می‌شود، از جمله، تعبیر به نزلة اخری (در یک نزول دیگر) طبق این تفسیر مفهوم روشنی ندارد و اما بر طبق تفسیر دوم پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در یک شهود باطنی دیگر به هنگام معراج بر فراز آسمان‌هاذات پاک خداوند را مشاهده کرد و به تعبیر دیگر، خداوند بار دیگر بر قلب پاک او نزول فرمود (نزلة اخری) و شهود کامل تحقق یافت، در محلی که منتها الیه قرب الی‌اللَّه از سوی بندگان است، در کنار سدرةالمنتهی، در آنجا که جنة الماوی قرار دارد، در حالی که سدرة المنتهی را حجاب‌هایی از نور پوشانده بود.
دیده قلب پیامبر صلی الله علیه و آله در این شهود هرگز به غیر حق نیفتاد و جز او ندید و در همانجا


1- 1- در تفسیر «المیزان» واژه اول به معنی «خطا در مشاهده کیفیت چیزی» تفسیر شده و واژه دوم به معنی «اخطار در اصل دیدن» ولی دلیل روشنی برای این تفاوت بیان نشده است، بلکه آنچه در لغت آمده همان تفسیری است که گفتیم.

ص: 343
بود که نشانه‌های عظمت خداوند را در آفاق و انفس نیز مشاهده کرد.
مساله شهود باطنی چنانکه قبلا نیز اشاره کردیم، نوعی درک و دیدی است که نه شباهت با ادراکات عقلی دارد و نه با ادراکات حسی که انسان از طریق حواس ظاهر آن را درک می‌کند و از جهاتی می‌توان آن را شبیه علم انسان به وجود خود و افکار و تصورات خود دانست.
توضیح اینکه، ما به وجود خود یقین داریم، افکار خود را درک می‌کنیم، از اراده و تصمیم و تمایلات خود باخبریم، ولی این آگاهی نه از طریق استدلال برای ما حاصل شده و نه از طریق مشاهده ظاهری، بلکه این یک نوع شهود باطنی برای ما است که از این طریق به وجود خود و روحیات خود واقفیم.
به همین دلیل علمی که از ناحیه شهود باطنی حاصل می‌شود، هیچگونه خطا در آن راه ندارد؛ زیرا نه از طریق استدلال است که خطایی در مقدمات آن حاصل شود و نه از طریق حس است که خطایی از طریق حواس در آن راه یابد.
درست است که ما نمی‌توانیم حقیقت شهودی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن شب تاریخی معراج نسبت به خداوند پیدا کرد دریابیم، ولی مثالی که گفتیم برای نزدیک کردن راه مناسب است و روایات اسلامی نیز در مسیر راهگشای ماست.

نکته‌ها:

1- معراج یک واقعیت مسلم است‌

در میان دانشمندان اسلام در اصل مساله معراج سخنی نیست، چه اینکه هم آیات قرآن در اینجا و در آغاز سوره اسراء بر آن گواهی می‌دهد و هم روایات متواتر، منتها بعضی که به خاطر پیش‌داوری‌هایی نتوانسته‌اند این را بپذیرند که پیامبر صلی الله علیه و آله با جسم و روح خود به آسمان‌هاپرواز کرده، آن را به معراج روحانی و چیزی شبیه حالت خواب تفسیر کرده‌اند! در حالی که این پرواز جسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله نه اشکال عقلی دارد و نه اشکالی از ناحیه علوم روز، بنابراین دلیلی ندارد که ما ظاهر آیات و صریح روایات را به خاطر استبعادات رها سازیم.
از این گذشته تعبیرات آیات فوق نشان می‌دهد که گروهی در این مساله به مجادله

ص: 344
برخاسته بودند، تاریخ نیز می‌گوید: مساله معراج جنجالی در میان مخالفان برانگیخت.
اگر پیامبر صلی الله علیه و آله مدعی معراج روحانی و چیزی شبیه خواب بود، این جنجال استبعادی نداشت.

2- هدف معراج‌

رسیدن پیامبر صلی الله علیه و آله به شهود باطنی از یک سو و دیدن عظمت خداوند در پهنه آسمان‌هابا همین چشم ظاهر از سوی دیگر بوده است، که هم در آخرین آیه مورد بحث در اینجا لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری و هم در آیه 1 سوره اسراء ... لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا ... به آن اشاره شده است و نیز به مسایل زیاد و مهمی از فرشتگان و بهشتیان و دوزخیان و ارواح انبیا علیهم السلام آگاهی یافت که در طول عمر مبارکش الهام بخش او در تعلیم و تربیت خلق خدا بود.

3- معراج و بهشت‌

از آیات مورد بحث استفاده می‌شود که پیامبر صلی الله علیه و آله در شب معراج از کنار بهشت گذشته و یا در آن وارد شده است.
این بهشت خواه بهشت جاویدان و جنة الخلد باشد، آنچنان که جمعی از مفسران گفته‌اند و یا بهشت برزخی باشد که ما اختیار کردیم، در هر صورت مسایل مهمی را از آینده انسان‌ها در این بهشت مشاهده فرموده است، که شرح آن در اخبار اسلامی آمده و به قسمتی از آن به خواست خداوند اشاره خواهیم کرد.

4- معراج در روایات اسلامی‌

از جمله مسایلی که روایات معراج بلکه تمام این مسأله را از نظر بعضی زیر سؤال برده، وجود بعضی از روایات ضعیف و مجعول در لا به لای آنهاست، در حالی که به گفته مفسر معروف مرحوم طبرسی در مجمع البیان، روایات معراج را به چهار گروه می‌توان تقسیم کرد.
الف- روایاتی که به خاطر متواتر بودن قطعی است (مانند اصل مساله معراج).

ص: 345
ب- روایاتی که (از منابع معتبر نقل شده) و مشتمل بر مسایلی است که هیچ مانع عقلی از قبول آن نیست، مانند روایاتی که از مشاهده بسیاری از آیات عظمت خداوند در آسمان‌هاسخن می‌گوید.
ج- روایاتی که ظاهر آن با اصولی که از آیات قرآن و روایات مسلم اسلامی در دست داریم منافات دارد، ولی با این حال قابل توجیه است، مانند روایاتی که می‌گوید پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گروهی از بهشتیان را در بهشت و گروهی از دوزخیان را در دوزخ دید (که باید گفت منظور بهشت و دوزخ برزخی است که ارواح مؤمنان و شهدا در یکی و ارواح کفار و مجرمان در دیگری قرار دارد).
(1)
د- روایاتی که مشتمل بر مطالب باطل و بی اساسی است که به هیچ وجه قابل قبول نیست و محتوای آنها گواه بر مجعول بودن آنهاست، مانند روایاتی که می‌گوید پیامبر صلی الله علیه و آله خداوند را با چشم ظاهری دید، یا با او سخن گفت و او را مشاهده کرد، اینگونه روایات و مانند آن قطعا مجعول است (مگر اینکه به شهود باطنی تفسیر شود).
با توجه به این تقسیم‌بندی به یک بررسی اجمالی روی روایات معراج می‌پردازیم.
از مجموع روایات به خوبی استفاده می‌شود که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله این سفر آسمانی را در چند مرحله پیمود.
مرحله نخست، مرحله فاصله میان مسجدالحرام و مسجد اقصی بود که در آیه اول سوره اسراء به آن اشاره شده است، سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی ...؛ «منزه است خداوندی که در یک شب بنده‌اش را از مسجدالحرام تا مسجد الاقصی برد.»
طبق بعضی از روایات معتبر پیامبر صلی الله علیه و آله در اثنای راه به اتفاق جبرئیل در سرزمین مدینه نزول کرد و در آنجا نمازگزارد (2) و نیز در مسجد الاقصی با حضور ارواح انبیای بزرگ مانند ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام نمازگزارد، و امام جماعت پیامبر صلی الله علیه و آله بود، سپس


1- 1- در بعضی از آیات قرآن آمده است که پرهیزگاران، روز قیامت گروه گروه وارد بهشت می‌شوند و کفار گروه گروه وارد دوزخ زمر، آیات 71 و 73. آیات دیگری نیز بر این معنی گواهی می‌دهد مانند: «آیات 70 زخرف و 85 تا 86 مریم و 47 دخان».
2- 2- بحارالأنوار، ج 18، ص 319.

ص: 346
از آنجا سفر آسمانی پیامبر صلی الله علیه و آله شروع شد و آسمان‌های هفتگانه
(1) را یکی پس از دیگری پیمود و در هر آسمان با صحنه‌های تازه‌ای روبرو شد، با پیامبران علیهم السلام و فرشتگان و در بعضی از آسمان‌هابا دوزخ یا دوزخیان و در بعضی با بهشت و بهشتیان، برخورد کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله از هر یک از آنها خاطره‌های پر ارزش و بسیار آموزنده در روح پاک خود ذخیره فرمود، و عجایبی مشاهده کرد که هر کدام رمزی و سری از اسرار عالم هستی بود و پس از بازگشت اینها را با صراحت وگاه با زبان کنایه و مثال، برای آگاهی امت در فرصت‌های مناسب شرح می‌داد و برای تعلیم و تربیت از آن استفاده فراوان می‌فرمود.
این امر نشان می‌دهد که یکی از اهداف مهم این سفر آسمانی، استفاده از نتایج عرفانی و تربیتی این مشاهدات پر بها بود، و تعبیر پر معنای قرآن لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری در آیات مورد بحث، می‌تواند اشاره اجمالی و سربسته‌ای به همه این امور باشد.
البته همان‌گونه که گفتیم بهشت و دوزخی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در سفر معراج مشاهده کرد و کسانی را در آن متنعم یا معذب دید، بهشت و دوزخ قیامت نبود، بلکه بهشت و دوزخ برزخی بود؛ زیرا طبق آیاتی که قبلا اشاره کردیم قرآن مجید می‌گوید بهشت و دوزخ رستاخیز، بعد از قیام قیامت و فراغت از حساب، نصیب نیکوکاران و بدکاران می‌شود.
سرانجام به هفتمین آسمان رسید و در آنجا حجاب‌هایی از نور مشاهده کرد.
همانجا که سدرة المنتهی و جنة الماوی قرار داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله در آن جهان سراسر نور و روشنایی، به اوج شهود باطنی و قرب الی‌اللَّه و مقام قاب قوسین او ادنی رسید و خداوند در این سفر او را مخاطب ساخته و دستورات بسیار مهم و سخنان فراوانی به او فرمود که مجموعه‌ای از آن امروز در روایات اسلامی به صورت احادیث قدسی برای ما به یادگار مانده و در فصل آینده به خواست خداوند به قسمتی از آن اشاره می‌کنیم.
قابل توجه اینکه طبق تصریح بسیاری از روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله در قسمت‌های مختلفی از این سفر بزرگ، علی علیه السلام را ناگهان در کنار خود مشاهده کرد و تعبیراتی در این روایات


1- 1- طبق بعضی از آیات قرآن مانند «إِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ» ما آسمان پائین را به زینت ستارگان‌آراستیم صافات: 6 آنچه ما از عالم بالا می‌بینیم و تمامی ستارگان و کهکشانها همه جزو آسمان اوّل‌اند بنابراین آسمان‌های ششگانه دیگر، عوالمی هستند فوق آنها.

ص: 347
دیده می‌شود که گواه عظمت فوق‌العاده مقام علی علیه السلام بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است.
با این همه، روایات معراج جمله‌های پیچیده و اسرارآمیزی دارد که کشف محتوای آن آسان نیست و به اصطلاح جزو روایات متشابه است؛ یعنی روایاتی که شرح آن را باید به خود معصومین علیهم السلام واگذار کرد.
(برای اطلاع بیشتر از روایات معراج به جلد 18 بحار الانوار از صفحه 282 تا 410 مراجعه شود).
ضمناً روایات معراج در کتب اهل سنت نیز به طور گسترده آمده است و حدود 30 نفر از روات آنها حدیث معراج را نقل کرده‌اند.
(1)
در اینجا این سؤال پیش می‌آید: چگونه این همه راهپیمایی طولانی و این حوادث عجیب و متنوع و این همه گفتگوهای طولانی و این همه مشاهده‌ها در یک شب یا کمتر از یک شب روی داد؟! ولی با توجه به یک نکته، پاسخ این سؤال روشن می‌شود. سفر معراج هرگز یک سفر عادی نبود که با معیارهای عادی سنجیده شود، نه اصل سفر عادی بود و نه مرکبش، نه مشاهداتش عادی بود و نه گفتگوهایش، نه مقیاس‌هایی که در آن به کار رفته همچون مقیاس‌های محدود و کوچک کره خاکی ماست و نه تشبیهاتی که در آن آمده، بیانگر عظمت صحنه‌هایی است که پیامبر صلی الله علیه و آله مشاهده کرد، همه چیز به صورت خارق العاده و در مقیاس‌هایی خارج از مکان و زمانی که ما با آن آشنا هستیم و خو گرفته‌ایم رخ داد.
بنابر این جای تعجب نیست که این امور با مقیاس زمانی کره زمین ما در یک شب یا کمتر از یک شب واقع شده باشد.

5- گوشه‌ای از گفتگوهای خداوند با پیامبرش صلی الله علیه و آله در شب معراج:

در کتب حدیث، روایتی از امیر مؤمنان علی علیه السلام از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در این زمینه آمده است که بسیار مشروح و طولانی است و ما گوشه‌هایی از آن را در اینجا می‌آوریم.
مطالبی که نشان می‌دهد گفتگوها در آن شب تاریخی بر چه محوری بوده و چگونه همچون اوج آسمان‌هااوج گرفته است.


1- 1- تفسیر المیزان، ج 13، ص 29، «بحث روایی».

ص: 348
در آغاز حدیث می‌خوانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله در شب معراج از پروردگار سبحان چنین سؤال کرد:
«یَا رَبِّ أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ؟»؛ «پروردگارا! کدام عمل افضل است؟.»
خداوند متعال فرمود:
«لیس شی‌ء عندی أفضل من التوکّل علیّ و الرّضا بما قسمت یا محمّد وجبت محبّتی للمتحابّین فیّ و وجبت محبّتی للمتعاطفین فیّ و وجبت محبّتی للمتواصلین فیّ و وجبت محبّتی للمتوکّلین علیّ و لیس لمحبّتی علم و لا غایة و لا نهایة».
«هیچ چیز نزد من برتر از توکّل بر من و رضا به آنچه قسمت کرده‌ام نیست، ای محمد! آنها که به خاطر من یکدیگر را دوست دارند، محبت من شامل حال آنها است و کسانی که به خاطر من مهربان‌اند و به خاطر من پیوند دوستی دارند آنها را دوست دارم و نیز محبت من برای کسانی که توکل بر من می‌کنند فرض و لازم است و برای محبت من حد و حدود و مرز و نهایتی نیست!»
و به این ترتیب گفتگوها از محبت شروع می‌شود، محبتی بی انتها و گسترده و اصولا عالم هستی بر همین محور محبت دور می‌زند.
در فراز دیگری آمده است: ای احمد!
(1) همچون کودکان مباش که سبز و زرد و زرق و برق را دوست دارند و هنگامی که غذای شیرین و دلپذیری به آنها می‌دهند مغرور می‌شوند و همه چیز را به دست فراموشی می‌سپارند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در اینجا عرضه داشت: پروردگارا مرا به عملی هدایت کن که موجب قرب به درگاه تو است.
فرمود: شب را روز و روز را شب قرار ده!
عرض کرد: چگونه؟!
فرمود: چنان کن که خواب تو نماز باشد و هرگز شکم خود را کاملا سیر مکن.


1- 1- قابل توجه اینکه نام پیامبر صلی الله علیه و آله در این حدیث همه جا به عنوان «احمد» ذکر شده جز در آغاز آن که «محمد» است، آری محمد نام زمین او بود و احمد نام آسمان او، چرا چنین نباشد که «احمد» به حکم آنکه «افعل تفضیل» است ستودگی بیشتری را بیان می‌کند و پیامبر صلی الله علیه و آله در آن شب تاریخی و در آن مرحله از قرب خدا باید از «محمد» بگذرد و «احمد» شود، به خصوص اینکه فاصله «احمد» با «احد» کمتر است.

ص: 349
در فراز دیگری آمده است: ای احمد! محبت من محبت فقیران و محرومان است، به آنها نزدیک شو و در کنار مجلس آنها قرار گیر، تا من به تو نزدیک شوم و ثروتمندان دنیاپرست را از خود دور ساز و از مجالس آنها بر حذر باش!
در فراز دیگر می‌فرماید: ای احمد! زرق و برق دنیا و دنیاپرستان را مبغوض بشمر و آخرت و اهل آخرت را محبوب دار.
عرض می‌کند: پروردگارا! اهل دنیا و آخرت کیانند؟ فرمود:
اهل دنیا کسانی هستند که زیاد می‌خورند و زیاد می‌خندند و می‌خوابند و خشم می‌گیرند و کمتر خشنود می‌شوند، نه در برابر بدی‌ها از کسی عذر می‌خواهند و نه اگر کسی از آنها عذر طلبد می‌پذیرند، در اطاعت خدا تنبل و در معاصی شجاع‌اند، آرزوهای دور و دراز دارند و در حالی که اجلشان نزدیک شده هرگز به حساب اعمال خود نمی‌رسند و نفعشان برای مردم کم است، افرادی پر حرف، فاقد احساس مسئولیت و علاقمند به خورد و خوراک‌اند.
اهل دنیا نه در نعمت، شکر خدا به جا می‌آورند و نه در مصایب صبوراند، خدمات فراوان در نظر آنها کم است (و خدمات کم خودشان بسیار!) خود را به انجام کاری که انجام نداده‌اند ستایش می‌کنند و چیزی را مطالبه می‌کنند که حق آنها نیست.
پیوسته از آرزوهای خود سخن می‌گویند، و عیوب مردم را خاطر نشان و نیکی‌های آنها را پنهان می‌سازند!
عرض کرد: پروردگار! آیا دنیاپرستان غیر از این عیبی هم دارند؟ فرمود: ای احمد! عیب آنها این است که جهل و حماقت در آنها فراوان است، برای استادی که از او علم آموخته‌اند تواضع نمی‌کنند و خود را عاقل می‌دانند اما در نزد آگاهان نادان و احمق‌اند.
سپس به اوصاف اهل آخرت و بهشتیان پرداخته چنین ادامه می‌دهد:
آنها مردمی با حیا هستند، جهل آنها کم، منافعشان بسیار، مردم از آنها در راحت و خود از دست خویش در تعب و سخنانشان سنجیده است. پیوسته حسابگر اعمال خویش‌اند و از همین جهت خود را به زحمت می‌افکنند، چشم‌هایشان به خواب می‌رود، اما دل‌هایشان بیدار است، چشمشان می‌گرید و قلبشان پیوسته به یاد خداوند است. هنگامی که مردم در زمره غافلان نوشته شوند، آنها از ذاکران نوشته می‌شوند.
ص: 350
در آغاز نعمت‌ها، حمد خدا می‌گویند و در پایان شکر او را به جا می‌آورند، دعایشان در پیشگاه خداوند مستجاب و تقاضایشان مسموع است و فرشتگان از وجود آنها مسرورند ... مردم (غافل) در نزد آنها مردگان و خداوند نزد آنها حی و قیوم و کریم است (همتشان آنچنان عالی است که به غیر او نظر ندارند) ... مردم در عمر خود یکبار می‌میرند، اما آنها به خاطر جهاد با نفس و مخالفت هوا هر روز هفتاد بار می‌میرند (و حیات نوین می‌یابند)! هنگامی که برای عبادت در برابر من می‌ایستند، همچون بنیان مرصوص و سدی فولادی‌اند و در دل آنها توجهی به مخلوقات نیست.
به عزت و جلالم سوگند که من آنها را حیات و زندگی پاکیزه‌ای می‌بخشم و در پایان عمر، خودم قبض روح آنها می‌کنم و درهای آسمان را برای پرواز روح آنها می‌گشایم، تمام حجاب‌ها را از برابر آنها کنار می‌زنم و دستور می‌دهم بهشت خود را برای آنها بیارایید! ای احمد! عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن طلب حلال است، هنگامی که غذا و نوشیدنی تو حلال باشد، تو در حفظ و حمایت منی ....
در فراز دیگری آمده است: ای احمد! آیا می‌دانی کدام زندگی گواراتر و پردوام‌تر است؟ عرض کرد: خداوندا نه! فرمود: زندگی گوارا آن است که صاحب آن لحظه‌ای از یاد من غافل نماند، نعمت مرا فراموش نکند، از حق من بی‌خبر نباشد، و شب و روز رضای مرا بطلبد.
اما زندگی باقی آن است که برای نجات خود عمل کند و دنیا در نظرش کوچک باشد و آخرت بزرگ، رضای مرا بر رضای خویشتن مقدم بشمرد و پیوسته خشنودی مرا بطلبد، حق مرا بزرگ دارد و توجه به آگاهی من نسبت به خودش داشته باشد.
در برابر هر گناه و معصیتی به یاد من بیفتد و قلبش را از آنچه ناخوش دارم پاک کند، شیطان و وساوس شیطانی را مبغوض دارد و ابلیس را بر قلب خویش مسلط نسازد و به او راه ندهد.
هنگامی که چنین کند، محبت خاصی در قلبش جای می‌دهم، آنچنان که تمام دلش در اختیار من خواهد بود و فراغت و اشتغال و همّ و غم و سخنش از مواهبی است که من به اهل محبتم می‌بخشم! چشم و گوش قلب او را می‌گشایم، تا با گوش قلبش حقایق غیب را بشنود و با دلش جلال و عظمتم را بنگرد!
ص: 351
سرانجام این حدیث نورانی با این جمله‌های بیدار کننده پایان می‌گیرد: ای احمد! اگر بنده‌ای نماز تمام اهل آسمان‌هاو زمین را به جا آورد و روزه تمام اهل آسمان‌ها و زمین را انجام دهد، همچون فرشتگان غذا نخورد و لباس (فاخری) در تن نپوشد (و در نهایت زهد و وارستگی زندگی کند) ولی در قلبش ذره‌ای دنیاپرستی یا ریاست‌طلبی یا عشق به زینت دنیا باشد، در سرای جاویدانم در جوار من نخواهد بود! و محبتم را از قلب او بر می‌کنم! سلام و رحمتم بر تو باد و الحمد للَّه‌رب العالمین.
(1)
این سخنان عرشی که روح انسان را با خود به اوج آسمان‌هامی‌برد و در معراج الهی سیر می‌دهد و به آستانه عشق و شهود می‌کشد، تنها قسمتی از حدیث قدسی است.
افزون بر این ما اطمینان داریم که غیر از آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله در سخنانش برای ما بازگو کرده، اسرار و گفتگوها و رموز و اشاراتی میان او و محبوبش در آن شب عشق و شوق و جذبه و وصال، رد و بدل شده که نه گوش‌ها توانایی شنیدن آن را دارند و نه افکار عادی قدرت درکش را و به همین دلیل در درون جان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله برای همیشه مکتوم مانده و جز خاصانش از آن آگاه نشده‌اند. (2)

قیام از امّ القری‌



1- 1- بحارالأنوار، ج 77، ص 21 تا 30 با تلخیص.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 22، ص 495 تا 512.

ص: 352
وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ اللَّهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (6) وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لا رَیْبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ (7) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ (8)
(1)
6- کسانی که غیر خداوند را ولی خود انتخاب کردند، خداوند حساب همه اعمال آنها را نگه می‌دارد، و تو مأمور نیستی که آنها را مجبور به قبول حق کنی.
7- و اینگونه قرآنی عربی (فصیح و گویا) بر تو وحی کردیم، تا ام القری و کسانی را که اطراف آن هستند انذار کنی و آنها را از روزی که همه خلایق دور آن روز جمع می‌شوند و شک و تردید در آن نیست بترسانی، همان روز که گروهی در بهشتند و گروهی در آتش!
8- و اگر خدا می‌خواست همه آنها را امت واحدی قرار می‌داد (و اجبارا هدایت می‌کرد، ولی هدایت اجباری فایده‌ای ندارد) اما خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد می‌کند و برای ظالمان ولی و یاوری نیست.


1- 1. شوری.

ص: 353
به تناسب اشاره‌ای که در آیات گذشته این سوره به مساله شرک شده، در نخستین آیه مورد بحث به نتیجه کار مشرکان و انتهای مسیرشان پرداخته می‌گوید:
«کسانی که غیر خداوند را ولی خود برگزیدند، خداوند حساب اعمال آنها را نگه می‌دارد، و از نیاتشان آگاه است»؛ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ اللَّهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ ... تا به موقع حساب آنها را برسد و کیفر لازم را به آنها بدهد.
سپس روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، می‌گوید: «تو مأمور نیستی که آنها را مجبور به قبول حق سازی»؛ وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ.
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت و رسانیدن پیام خداوند به همه بندگان است. شبیه این جمله در قرآن فراوان است: «لست علیهم بمصیطر- تو سیطره و غلبه بر آنها نداری».
(غاشیه- 22).
ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبَّارٍ؛ «تو موظف به اجبار آنها نیستی.» (ق- 45).
وَ ما جَعَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً؛ «تو مسئول اعمال آنها نیستی و برای اجبار آنان مبعوث نشده‌ای.» (انعام- 107).
ما عَلَی‌الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ؛ «رسول وظیفه‌ای جز ابلاغ رسالت ندارد»، (مائده- 99).
بیانگر این واقعیت است که خداوند می‌خواهد بندگان آزاد باشند و راه او را با اراده و اختیار خود بپویند، چرا که ارزش واقعی ایمان و عمل صالح در همین است و ایمان و عمل اجباری ارزش معنوی ندارد.

وحی و هدف نهایی از آن‌

بار دیگر به مساله وحی باز می‌گردد و اگر در آیات قبل، از اصل وحی سخن در میان بود، در اینجا سخن از هدف نهایی وحی است، می‌فرماید: «اینگونه قرآنی عربی، فصیح و گویا بر تو وحی کردیم تا ام القری (مکه) و کسانی را که در اطراف آن هستند انذار کنی»؛ وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها.
«و آنها را از روزی که همه خلایق در آن روز جمع می‌شوند و شک و تردیدی در آن نیست بترسانی»؛ وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لا رَیْبَ فِیهِ.

ص: 354
«از آن روز که مردم به دو گروه تقسیم می‌شوند گروهی در بهشت‌اند و گروهی در آتش سوزان دوزخ»؛ فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ.
تعبیر «کَذلِکَ» ممکن است اشاره به این معنی باشد که همان‌گونه که بر انبیای پیشین به زبان خودشان وحی فرستادیم، بر تو نیز به زبان خودت قرآنی عربی وحی کردیم (بنا بر این «کذلک» اشاره به جمله: ... وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ ....
نیز می‌تواند اشاره به جمله بعد باشد؛ یعنی وحی ما بر تو اینگونه است: به صورت قرآنی عربی با هدف انذار.
درست است که از ذیل آیه؛ یعنی جمله: فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ استفاده می‌شود که وظیفه پیامبر صلی الله علیه و آله هم انذار است و هم بشارت، ولی از آنجا که تأثیر انذار در نفوس مخصوصا در افراد نادان و لجوج عمیق‌تر است، در آیه دو بار فقط روی انذار تکیه شده، با این تفاوت که در مرحله اول سخن از انذار شوندگان است و در مرحله دوم سخن از چیزی است که باید از آن بترسند؛ یعنی دادگاه قیامت.
روزی که به خاطر اجتماع عموم انسان‌ها رسوایی‌اش بسیار دردناک و شدید است.
(1)
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه آیا از جمله: ... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها ... استفاده نمی‌شود که هدف از نزول قرآن، انذار مردم مکه و اطراف آن است؟ آیا این تعبیر با جهانی بودن اسلام تضاد ندارد؟!
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن می‌شود و آن اینکه: کلمه «أُمَّ الْقُری که یکی از نام‌های مکه است، از دو واژه ترکیب یافته است، «أُمَّ» که در اصل به معنی اساس و ابتدا و آغاز هر چیزی است و مادر را هم به همین جهت «أُمَّ» می‌گویند که اساس و اصل فرزندان است و «قری» که جمع «قریه» به معنی هرگونه آبادی و شهر است، اعم از شهرهای بزرگ و کوچک یا روستاها و شواهد زیادی نیز در قرآن بر این معنی وجود دارد.

نامگذاری مکه به‌ام القری‌



1- 1- توجه داشته باشید «انذار» به دو مفعول متعدی می‌شود که در آیه مورد بحث در جمله اول مفعول آن ذکر شده و در جمله دوم مفعول دوم. البته گاه مفعول دوم آن همراه «با» می‌باشد و می‌گویند انذره بذلک.

ص: 355
اکنون ببینیم چرا مکه را امّ القری نامیده‌اند؟ (مادر و اصل همه آبادی‌ها).
روایات اسلامی تصریح می‌کند که همه زمین نخست زیر آب غرق بود و خشکی‌ها تدریجا سر از آب بیرون آوردند (علم امروز نیز این معنی را پذیرفته است).
این روایات می‌گوید: نخستین نقطه‌ای که از زیر آب سر برآورد کعبه بود و سپس خشکی‌های زمین از کنار آن گسترش یافت که از آن به عنوان دحو الارض (گسترش زمین) یاد شده است.
با توجه به این تاریخچه روشن می‌شود که مکه اصل و اساس و آغاز همه آبادی‌های روی زمین است. بنا بر این هرگاه گفته شود: ... أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها ... پیداست که تمام مردم روی زمین را شامل می‌شود.
(1)
از این گذشته می‌دانیم اسلام تدریجا گسترش یافت، پیامبر صلی الله علیه و آله نخست مأمور بود بستگان نزدیک خود را انذار کند، چنانکه در آیه 214 سوره شعرا می‌خوانیم: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اْلأَقْرَبِینَ تا هسته‌بندی اسلام محکم شود و آماده گسترش گردد.
سپس در مرحله دوم پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور شد ملت عرب را تبلیغ و انذار کند، چنان‌که در آیه 3 سوره فصلت آمده است: ... قُرْآناً عَرَبِیّاً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ؛ «این قرآنی است عربی برای قومی که می‌فهمند و درک می‌کنند.» (2)
در آیه 44 سوره زخرف نیز آمده است: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ ...؛ «این قرآن مایه تذکر تو و قوم تو است.»
هنگامی که پایه‌های اسلام در میان این قوم قوی و مستحکم شد، پیامبر صلی الله علیه و آله مأموریت گسترده‌تری یافت و مأمور انذار جهانیان شد، چنان که در آیه اول سوره فرقان می‌خوانیم: تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً؛ «جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بنده‌اش نازل کرد تا همه جهانیان را انذار کند.» (و آیات فراوان دیگر).


1- 1- این تعبیر در سوره انعام آیه 92، نیز آمده و ما توضیح بیشتری را در این زمینه در ج 5، ص 44 داده‌ایم.
2- 2- آنچه در بالاگفته شده در صورتی است که عربی را به معنای زبان عربی بگیریم اما اگر به معنای فصیح تفسیر شود، آیه مفهوم دیگری خواهد داشت.

ص: 356
به خاطر همین مأموریت بود که پیامبر صلی الله علیه و آله نامه به سران بزرگ جهان آن روز در خارج از جزیره عربستان نوشت و کسری‌ها و قیصرها و نجاشی‌ها را به اسلام دعوت کرد.
همچنین بر اساس همین خط و برنامه بود که پیروانش برای تبلیغ اسلام، بعد از او به همه جهان گام نهادند و تعالیم اسلام را در دنیا منتشر ساختند.
در اینکه چرا روز قیامت «یوم الجمع» نامیده شده، تفسیرهای متعددی وجود دارد:
گاه گفته‌اند به خاطر آن است که میان ارواح و اجساد جمع می‌شود. گاه گفته‌اند از این نظر است که بین انسان و عملش جمع خواهد شد یا از این نظر که میان ظالم و مظلوم اجتماع حاصل می‌شود.
ولی ظاهر این است که منظور، اجتماع همه خلایق در آن روز بزرگ است، از اولین و آخرین، همان‌گونه که در آیه 50 سوره واقعه آمده است: قُلْ إِنَّ اْلأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ* لَمَجْمُوعُونَ إِلی مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ؛ «بگو اولین و آخرین، همگی در موعد روز معینی جمع می‌شوند.»
چون جمله: فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ بیانگر تقسیم مردم به دو گروه بود، در آیه بعد می‌افزاید: «اگر خدا می‌خواست همه آنها را امت واحدی قرار می‌داد و به حکم اجبار هدایت می‌کرد و مؤمن می‌ساخت»؛ ... وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً ....
اما ایمان اجباری چه ارزشی دارد؟ چگونه می‌تواند معیار کمال انسانی شود؟
تکامل واقعی آن است که انسان با اراده خویش و در نهایت اختیار و آزادی طی کند.
آیات قرآن پر است از دلایل اختیار و آزادی اراده انسان، اصولا امتیاز انسان از جانداران دیگر همین مساله است و اگر آزادی انسان از او گرفته شود، در حقیقت انسانیت او از او گرفته شده است! این بزرگترین امتیازی است که خداوند به او داده، و راه تکامل را به صورت نامحدود به روی او گشوده است، این سنت غیر قابل تغییر الهی است.
عجیب است که گروهی بی‌خبر هنوز طرفدار مکتب جبرند و در عین حال دم از مکتب انبیا می‌زنند. در حالی که قبول جبر مساوی است با نفی تمام محتوای مکتب انبیا، نه تکلیف مفهومی خواهد داشت، نه سؤال و جواب، نه اندرز و نصیحت و به طریق اولی نه ثواب و عقاب! نه انسان هرگز در کار خود تردید می‌کند و نه پشیمانی، و نه اصلاح
ص: 357
اشتباهات گذشته مفهومی نخواهد داشت.
سپس به مساله مهم دیگری در این رابطه می‌پردازد و توصیف گروهی را که اهل بهشت و سعادتند در برابر گروهی که به دوزخ فرستاده می‌شوند با این عبارت بیان می‌کند: «ولی خداوند هر که را بخواهد در رحمت خود وارد می‌کند و برای ظالمان ولی و یاوری نیست»؛ وَ لکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ ....
با توجه به اینکه گروه دوزخی را با وصف ظلم مشخص می‌کند، روشن می‌شود که منظور از «مَنْ یَشاءُ»؛ «هر کس را بخواهد» در جمله اول گروهی است که ظالم نیستند.
به این ترتیب عادلان بهشتی‌اند و غرق در رحمت خداوند، و ظالمان دوزخی‌اند.
اما باید توجه داشت که ظالم در اینجا و در بسیاری دیگر از آیات قرآن، معنی وسیع و گسترده‌ای دارد و تنها شامل کسانی نمی‌شود که به دیگران ستم کرده‌اند، بلکه کسانی که بر خود ستم کرده، یا آنها که در عقیده منحرف‌اند، نیز ظالم‌اند و چه ظلمی برتر از شرک و کفر است؟ لقمان به فرزندش می‌گوید: ... یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ؛
(1)
«فرزندم چیزی را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیم است»
در آیه دیگر می‌خوانیم: ... أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ* الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ؛ «آگاه باشید لعنت خدا بر ظالمان است، همانها که مردم را از راه حق باز می‌دارند و آن را دگرگون می‌سازند، و به آخرت ایمان ندارند.»
در مورد فرق میان ولی و نصیر بعضی گفته‌اند ولی کسی است که بدون درخواست به انسان کمک کند، اما نصیر مفهومی اعم دارد. (2)
این احتمال نیز وجود دارد که ولی اشاره به سرپرستی است که به حکم ولایت و بدون درخواست، حمایت و کمک می‌کند و نصیر فریادرسی است که بعد از تقاضای کمک به یاری انسان می‌شتابد. (3)

آغاز وحی‌



1- 1. لقمان: 13.
2- 2- مجمع البیان، ج 8، ص 279، ذیل آیه 22 عنکبوت.
3- 3- تفسیر نمونه، ج 20، ص 354 تا 361.

ص: 358
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ (1) خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ (3) الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ (5)
(1)
بنام خداوند بخشنده مهربان
1- بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید.
2- همان کس که انسان را از خون بسته‌ای خلق کرد.
3- بخوان که پروردگارت از همه بزرگوارتر است.
4- همان کسی که به وسیله قلم تعلیم نمود.
5- و به انسان آنچه را نمی‌دانست یاد داد.

شأن نزول:

همان‌گونه که در شرح محتوای سوره نیز اشاره کردیم، به اعتقاد اکثر مفسران، این سوره نخستین سوره‌ای است که بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شده است، بلکه به گفته بعضی،


1- 1. علق.

ص: 359
پنج آیه فوق به اتفاق همه مفسران در آغاز وحی بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله نازل شده و مضمون آن‌ها نیز مؤید این معنی است.
در روایات آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به کوه حرا رفته بود، جبرئیل آمد و گفت:
«ای محمد بخوان!» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «من قرائت کننده نیستم».
جبرئیل او را در آغوش گرفت و فشرد و بار دیگر گفت: «بخوان!» پیامبر صلی الله علیه و آله همان جواب را تکرار کرد. بار دوم نیز جبرئیل این کار را کرد و همان جواب را شنید و در سومین بار گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ... (تا آخر آیات پنجگانه). این سخن را گفت و از دیده پیامبر صلی الله علیه و آله پنهان شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله که با دریافت نخستین اشعه وحی سخت خسته شده بود، به سراغ خدیجه آمد و فرمود: «زملونی و دثرونی- مرا بپوشانید و جامه‌ای بر من بیفکنید تا استراحت کنم».
(1)
طبرسی در مجمع البیان نیز نقل می‌کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به خدیجه فرمود:
«هنگامی که تنها می‌شوم، ندایی می‌شنوم (و نگرانم!)».
خدیجه عرض کرد: «خداوند جز خیر در باره تو کاری نخواهد کرد، چرا که به خدا سوگند تو امانت را ادا می‌کنی، صله رحم به جا می‌آوری، در سخن گفتن راستگو هستی».
خدیجه می‌گوید: «بعد از این ماجرا ما به سراغ ورقةبن نوفل رفتیم (او از آگاهان عرب و عموزاده خدیجه بود) رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله آنچه را دیده بود برای ورقه بیان کرد، ورقه گفت: «هنگامی که آن منادی به سراغ تو می‌آید دقت کن ببین چه می‌شنوی؟ سپس برای من نقل کن».
پیامبر صلی الله علیه و آله در خلوتگاه خود این را شنید که می‌گوید: «ای محمد بگو قُلْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ، الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ... و بگو «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، سپس حضرت به سراغ ورقه آمد و مطلب را برای او بازگو کرد.
ورقه گفت: بشارت بر تو، باز هم بشارت بر تو، من گواهی می‌دهم تو همان هستی


1- 1- «ابوالفتوح رازی» ج 12، ص 96 باکمی تلخیص، همین معنی را بسیاری از مفسران عامه و خاصه با شاخ و برگ‌های بیشتری که بعضاً قابل قبول نیست نقل کرده‌اند.

ص: 360
که عیسی‌بن مریم علیه السلام بشارت داده است! و تو شریعتی همچون موسی علیه السلام داری تو پیامبر مرسلی و به زودی بعد از این روز مأمور به جهاد می‌شوی و اگر من آن روز را درک کنم در کنار تو جهاد خواهم کرد!
هنگامی که ورقه از دنیا رفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من این روحانی را در بهشت (بهشت برزخی) دیدم، در حالی که لباس حریر بر تن داشت؛ زیرا او به من ایمان آورد و مرا تصدیق کرد.
(1)
البته در بعضی از کلمات مفسرین، یا کتب تاریخ، مطالب ناموزونی در باره این فصل از زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به چشم می‌خورد که مسلما از احادیث مجعول و اسراییلیات است. مثل اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله بعد از ماجرای نخستین نزول وحی بسیار ناراحت شد و از این ترسید که القاآت شیطانی باشد! یا چند بار تصمیم گرفت خود را از کوه به زیر پرتاب کند! و امثال این لاطایلات که نه با مقام شامخ نبوت سازگار است، نه با آنچه در تاریخ از عقل و درایت فوق العاده پیامبر صلی الله علیه و آله و مدیریت و شکیبایی و تسلط بر نفس و اعتماد او ثبت شده است.
به نظر می‌رسد اینگونه روایات ضعیف و رکیک ساخته و پرداخته دشمنان اسلام است و خواسته‌اند هم اسلام را زیر سؤال برند و هم شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را، با توجه به آنچه گفته شد، به سراغ تفسیر آیات می‌رویم.

بخوان به نام پروردگارت‌

در نخستین آیه، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته می‌گوید: «بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید»؛ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. (2)
بعضی گفته‌اند، مفعول در جمله بالا محذوف است و در اصل چنین بود: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ؛ «قرآن را با نام پروردگارت بخوان» و به همین جهت بعضی این آیه را


1- 1- مجمع البیان، ج 10، ص 514.
2- 2- «راغب» در «مفردات» می‌گوید: «قرأت» به معنای ضمیمه کردن حروف و کلمات به یکدیگر است و لذا به حروف واحد قرائت نمی‌گویند.

ص: 361
دلیل بر آن گرفته‌اند که بسم‌اللَّه جزو سوره‌های قرآن است.
(1)
بعضی با را زائده دانسته، و گفته‌اند: «منظور این است که نام پروردگارت را بخوان»، ولی این تفسیر بعید به نظر می‌رسد، چرا که مناسب این است گفته شود نام پروردگارت را به یادآور.
قابل توجه اینکه در اینجا قبل از هر چیز تکیه روی مساله ربوبیت پروردگار شده است و می‌دانیم رب به معنی مالک مصلح است. کسی که هم صاحب چیزی است و هم به اصلاح و تربیت آن می‌پردازد.
سپس برای اثبات ربوبیت پروردگار روی مساله خلقت و آفرینش جهان هستی تکیه شده، چرا که بهترین دلیل بر ربوبیت او خالقیت او است، کسی عالم را تدبیر می‌کند که آفریننده آن است.
این در حقیقت پاسخی است به مشرکان عرب که خالقیت خداوند را پذیرفته بودند، اما ربوبیت و تدبیر را برای بت‌ها قایل بودند! به علاوه ربوبیت خداوند و تدبیر او در نظام هستی، بهترین دلیل بر اثبات ذات مقدس او است.
سپس از میان مخلوقات، روی مهمترین پدیده جهان خلقت و گل سرسبد آفرینش یعنی انسان تکیه کرده و آفرینش او را یادآور شده، و می‌فرماید: «همان خدایی که انسان را از خون بسته‌ای خلق کرد»؛ خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ.
«من علق» در اصل به معنی چسبیدن به چیزی است، و لذا به خون بسته و همچنین به زالو که برای مکیدن خون به بدن می‌چسبد علق گفته‌اند و از آنجا که نطفه بعد از گذراندن دوران نخستین در عالم جنین، به شکل قطعه خون بسته چسبنده‌ای در می‌آید که در ظاهر بسیار کم ارزش است، مبدأ آفرینش انسان را در این آیه همین موجود ناچیز می‌شمرد، تا قدرت نمایی عظیم پروردگار روشن شود که از موجودی چنان بی‌ارزش، مخلوقی چنین پر ارزش آفریده است.
بعضی نیز گفته‌اند منظور از علق در اینجا گل آدم است که آن هم حالت چسبندگی داشت، بدیهی است خدایی که این مخلوق عجیب را از آن قطعه گل چسبنده به وجود


1- 1- در این صورت «باء» برای ملابست است.

ص: 362
آورد، شایسته هرگونه ستایش است.
گاه علق را به معنی موجود صاحب علاقه دانسته‌اند که اشاره‌ای است به روح اجتماعی انسان و علقه آنها به یکدیگر که در حقیقت پایه اصلی تکامل بشر و پیشرفت تمدن‌ها را تشکیل می‌دهد.
بعضی نیز علق را اشاره به نطفه نر (اسپرم) می‌دانند که شباهت زیادی به زالو دارد، این موجود ذره‌بینی در آب نطفه شناور است و به سوی نطفه زن در رحم پیش می‌رود و به آن می‌چسبد و از ترکیب آن دو، نطفه کامل انسان به وجود می‌آید.
درست است که در آن زمان اینگونه مسایل هنوز شناخته نشده بود، ولی قرآن مجید از طریق اعجاز علمی پرده از روی آن برداشته است.
از میان این تفسیرهای چهارگانه، تفسیر اول روشن‌تر به نظر می‌رسد، هر چند جمع میان چهار تفسیر نیز بی مانع است.
از آنچه گفتیم روشن شد که انسان بر طبق یک تفسیر به معنی حضرت آدم علیه السلام و بر طبق سه تفسیر دیگر به معنی مطلق انسان‌ها است.
بار دیگر برای تأکید می‌افزاید: «بخوان که پروردگارت از هر کریمی کریمتر است و از هر بزرگواری بزرگوارتر»؛ اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ.
(1)
بعضی معتقدند که اقرأ دوم تأکیدی است بر اقرأ در آیات قبل و بعضی گفته‌اند با آن متفاوت است. در جمله اول منظور قرائت پیامبر صلی الله علیه و آله برای خویش است و در جمله دوم قرائت برای مردم، ولی تأکید مناسب‌تر به نظر می‌رسد؛ زیرا دلیلی بر این تفاوت در دست نیست.
به هر حال تعبیر این آیه در حقیقت پاسخی است به گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب جبرئیل که گفت: «من قرائت کننده نیستم؛ یعنی از برکت پروردگار فوق العاده کریم و بزرگوار، تو توانایی بر قرائت و تلاوت داری.»
سپس به توصیف خداوندی که اکرم الاکرمین است پرداخته می‌فرماید: «همان کسی که به وسیله قلم تعلیم داد»؛ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.


1- 1- جمله و ربک الاکرم، جمله اسمیّه استیناقیه مرکب از مبتدا و خبر است.

ص: 363
«و به انسان آنچه را نمی‌دانست یاد داد»؛ عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ.
در حقیقت این آیات نیز پاسخی است به همان گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «من قرائت کننده نیستم»؛ یعنی همان خدایی که به وسیله قلم انسان‌ها را تعلیم داد و به انسان آنچه را نمی‌دانست آموخت، قادر است که به بنده‌ای درس نخوانده همچون تو نیز قرائت و تلاوت را بیاموزد.
جمله: الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ تاب دو معنی دارد، نخست اینکه خداوند نوشتن و کتاب را به انسان آموخت و قدرت و توانایی این کار عظیم را که مبدأ تاریخ بشر و سرچشمه تمام علوم و فنون و تمدن‌ها است، در او ایجاد کرد. دیگر اینکه منظور این است که علوم و دانش‌ها را از این طریق و با این وسیله به انسان آموخت.
خلاصه اینکه طبق یک تفسیر منظور تعلیم کتابت است و طبق تفسیر دیگر منظور علومی است که از طریق کتابت به انسان رسیده است.
در هر حال تعبیری است پر معنی که در آن لحظات حساس نخستین نزول وحی، در این آیات بزرگ و پر معنی منعکس شده است.

نکته‌ها:

1- آغاز وحی همراه با آغاز یک حرکت علمی بود

این آیات چنانکه گفتیم به اعتقاد غالب مفسران یا تمام آنها نخستین آیاتی هستند که بر قلب پاک پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده‌اند و با تابش نخستین اشعه وحی فصل تازه‌ای در تاریخ بشریت آغاز شد و نوع بشر مشمول یکی از بزرگترین الطاف الهی گشت.
کامل‌ترین آیین‌های الهی که نقطه پایان و ختم ادیان بود، نازل شد، و پس از نزول تمام احکام و تعلیمات اسلامی به مصداق: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دِیناً ...
(1)
دین الهی تکمیل و نعمتش به حد تمام و کمال رسید و اسلام دین مرضی الهی گشت.
موضوع بسیار جالب اینجا است که در عین اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله امی و درس نخوانده بود


1- 1. مائده: 3.

ص: 364
و محیط حجاز را یک پارچه جهل و نادانی فرا گرفته بود، در نخستین آیات وحی تکیه بر مساله علم و قلم شده است که بلافاصله بعد از نعمت بزرگ خلقت و آفرینش در این آیات ذکر شده است! در حقیقت این آیات نخست از تکامل جسم انسان، از یک موجود بی‌ارزش مانند علقه خبر می‌دهد و از سوی دیگر از تکامل روح به وسیله تعلیم و تعلم مخصوصا از طریق قلم سخن می‌گوید.
آن روز که این آیات نازل می‌شد، نه تنها در محیط حجاز- که محیط جهل بود- کسی ارزشی برای قلم قایل نبود، در دنیای متمدن آن زمان نیز قلم از اهمیت کمی برخوردار بود.
اما امروز می‌دانیم که تمام تمدن‌ها و علوم و دانش‌ها و پیشرفت‌هایی که در هر زمینه نصیب بشر شده است، بر محور قلم دور می‌زند و به راستی مداد علما بر دمای شهدا پیشی گرفته است، چرا که هم زیربنای خون شهید و هم پشتوانه آن مرکب‌های قلم‌های دانشمندان است و اصولا سرنوشت اجتماعات انسانی در درجه اول به نیش قلم‌ها بسته است.
اصلاحات جوامع انسانی از قلم‌های مؤمن و متعهد شروع می‌شود و فساد و تباهی اجتماعات نیز از قلم‌های مسموم و فاسد مایه می‌گیرد. بی جهت نیست که قرآن مجید از سوگند به قلم و آنچه با قلم می‌نویسند یاد کرده است؛ یعنی هم به ابزار و هم به محصول آن ابزار، آنجا که می‌فرماید: ن، وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ.
(1)
می‌دانیم دوران زندگی بشر را به دو دوران تقسیم می‌کنند: دوران تاریخ و دوران قبل از تاریخ.
دوران تاریخ زمانی است که قلم و خواندن و نوشتن ابداع شده بود و انسان توانسته است چیزی از زندگی خود را با قلم بنگارد و برای آیندگان به یادگار بگذارد و به این ترتیب تاریخ بشر مساوی با تاریخ پیدایش قلم و خط است!
در زمینه نقش قلم در حیات انسان‌ها شرح مبسوطی در جلد 24 تفسیر نمونه در آغاز سوره قلم آورده شده است.


1- 1. قلم: 1.

ص: 365
بنابر این پایه اسلام از همان آغاز بر علم و قلم گذارده شده و بی جهت نیست که قومی چنان عقب مانده به قدری در علوم و دانش‌ها پیش رفتند که علم و دانش را- به اعتراف دوست و دشمن- به همه جهان صادر کردند، و به اعتراف مورخان معروف اروپا، این نور علم و دانش مسلمین بود که بر صفحه اروپای تاریک قرون وسطی تابید و آنها را وارد عصر تمدن نمود.
در این زمینه کتاب‌های فراوانی از سوی خود آنها تحت عنوان تاریخ تمدن اسلام یا میراث اسلام نوشته شده است.
چقدر نازیباست ملتی این چنین و آیینی آن چنان، در میدان علم و دانش عقب بمانند و نیازمند دیگران و حتی وابسته به آنها شوند.

2- ذکر خداوند در هر حال‌

آغاز دعوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از ذکر نام خداوند شروع شد، اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ.
جالب اینکه تمام زندگانی پر بار او آمیخته با ذکر و یاد خداوند بود.
ذکر خداوند با هر نفسش توأم بود، برمی‌خاست، می‌نشست، می‌خوابید، راه می‌رفت، سوار می‌شد، پیاده می‌شد، توقف می‌کرد همه با یاد خداوند و با نام‌اللَّه بود.
هنگامی که از خواب بیدار می‌شد، می‌فرمود: «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی أَحْیانا بَعْدَ ما أَماتَنا وَ الَیْهِ النُّشُورِ».
ابن عباس می‌گوید: شبی خدمتش خوابیده بودم، هنگامی که از خواب بیدار شد، سر به سوی آسمان بلند کرد و ده آیه آخر سوره آل عمران را تلاوت فرمود: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ ... سپس عرضه داشت: «اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ أَنْتَ نُورُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ مَنْ فِیْهِنَّ ... اللَّهُمَّ لَکَ أَسْلَمْتُ وَ بِکَ آمَنْتُ وَ عَلَیْکَ تَوَکَّلْتُ وَ الَیْکَ انِبْتُ» هنگامی که از خانه بیرون می‌آمد، می‌فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ، الَّلهُمَّ انِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَضَلّ، أَوْ أَضَلّ، أوْ أَزَلّ، أوْ أظْلَمْ، أوْ أَظْلَمْ، أوْ أَجْهَلْ أَوْ یَجْهَلُ عَلَیّ».
هنگامی که وارد مسجد می‌شد، می‌فرمود: «أَعُوذُ بِاللَّهِ الْعَظِیْمِ وَ بِوَجْهِه‌ر الْکَرِیْمِ وَ سُلْطانِهِ الْقَدِیمِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ».
هنگامی که لباس نوی در تن می‌کرد، می‌فرمود: «الَّلهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ، أَنْتَ کَسَوْتَنِیهِ

ص: 366
اسْئَلُکَ خَیْرَهُ وَ خَیْرَ ما صُنِعَ لَهُ وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْ شَرِّهِ وَ شَرِّ ما صُنِعَ لَهُ».
هنگامی که به خانه باز می‌گشت، می‌فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی کَفانِی وَ آوَانِی، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَطْعَمَنِی وَ سَقَانِی».
به همین ترتیب تمام زندگی او با یاد خداوند و نام خداوند و تقاضای الطاف خداوند عجین و آمیخته بود.
(1)

3- پیامبر اسلام قبل از نبوت چه آئینی داشت؟

در اینکه پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله قبل از بعثت هرگز برای بت سجده نکرد و از خط توحید منحرف نشد شکی نیست و تاریخ زندگی او نیز به خوبی این معنی را منعکس می‌کند. اما در اینکه بر کدام آیین بوده؟ در میان علما گفتگو است.
بعضی او را پیرو آیین مسیح علیه السلام می‌دانند، چرا که قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله آیین رسمی و غیر منسوخ آیین او بوده است.
بعضی دیگر او را پیرو آیین ابراهیم علیه السلام می‌دانند، چرا که شیخ الانبیا و پدر پیامبران است و در بعضی از آیات قرآن، آیین اسلام به عنوان آیین ابراهیم علیه السلام معرفی شده؛ ... مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ .... (2)
بعضی نیز اظهار بی‌اطلاعی کرده و گفته‌اند، می‌دانیم آیینی داشته، اما کدام آیین؟
بر ما روشن نیست! گرچه هر یک از این اقوال وجهی دارد، اما هیچکدام مسلم نیست و مناسب‌تر از اینها قول چهارمی است و آن اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله شخصا برنامه خاصی از سوی خداوند داشته که بر طبق آن عمل می‌کرده و در حقیقت آیین مخصوص خودش بوده، تا زمانی که اسلام بر او نازل گشت.
شاهد این سخن حدیثی است که در نهج البلاغه آمده و در بالا ذکر کردیم که می‌گوید: خداوند از آن زمان که رسول خدا صلی الله علیه و آله از شیر باز گرفته شد، بزرگترین فرشته‌اش را قرین وی ساخت، تا شب و روز او را به راه‌های مکارم و طرق اخلاق نیک سوق دهد.
مأموریت چنین فرشته‌ای، دلیل بر وجود یک برنامه اختصاصی است.


1- 1- فی ظلال القرآن، ج 8، ص 619 با تلخیص، تفسیر نمونه، ج 27، ص 161.
2- 2. حج: 78.

ص: 367
شاهد دیگر اینکه در هیچ تاریخی نقل نشده است که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در معابد یهود یا نصاری یا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد، نه در کنار کفار در بت خانه بود و نه در کنار اهل کتاب در معابد آنان، در عین حال پیوسته خط و طریق توحید را ادامه می‌داد و به اصول اخلاق و عبادت الهی سخت پای‌بند بود.
روایات متعددی نیز- طبق نقل علامه مجلسی در بحار الانوار- در منابع اسلامی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تأییدی مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل می‌کرد.
(1)
علامه مجلسی شخصا معتقد است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله قبل از مقام رسالت دارای مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن می‌گفتند و صدای آنها را می‌شنید و گاه در رؤیای صادقه به او الهام الهی می‌شد و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد. او شش دلیل بر این معنی ذکر می‌کند که بعضی از آنها با آنچه در بالا آوردیم هماهنگ است (توضیح بیشتر را می‌توانید در جلد 18 بحار الانوار صفحه 277 به بعد مطالعه کنید).

پاسخ به یک سؤال‌

به دنبال این بحث، این سؤال مطرح می‌شود که با توجه به آنچه در باره ایمان و اعمال پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از نبوت گفته شد، چرا در آیه فوق می‌فرماید: ... ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا اْلإِیمانُ ...؛ «تو قبلا نمی‌دانستی قرآن و ایمان چیست!» گرچه پاسخ این سؤال را به طور فشرده به هنگام آیه بیان کردیم، ولی شایسته است توضیح بیشتری در این زمینه داده شود.
منظور این است پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از نزول قرآن و تشریع شریعت اسلام از جزییات این آیین و محتوای قرآن خبر نداشت.
اما در مورد ایمان، با توجه به اینکه بعد از کتاب ذکر شده و با توجه به جمله‌هایی که بعد از آن در آیه آمده، روشن می‌شود که منظور ایمان به محتوای این کتاب آسمانی


1- 1- بحارالأنوار، ج 18، ص 288.

ص: 368
است، نه ایمان به طور مطلق. بنا بر این تضادی با آنچه گفته شد ندارد و نمی‌تواند دستاویزی برای بیماردلانی که می‌خواهند نفی ایمان به طور مطلق از پیامبر صلی الله علیه و آله کنند و حقایق تاریخی را نادیده بگیرند، باشد.
بعضی از مفسران پاسخ‌های دیگری نیز از این سؤال داده‌اند از جمله:
الف: منظور از ایمان تصدیق و اعتقاد به تنهایی نیست، بلکه مجموع اعتقاد و اقرار به زبان و اعمال است که در تعبیرات اسلامی بر آن اطلاق شده است.
ب: منظور از ایمان اعتقاد به توحید و رسالت است و می‌دانیم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله قبل از آن موحد بود، اما ایمان به رسالت خویشتن هنوز پیدا نکرده بود.
ج: منظور آن قسمت از ارکان ایمان است که انسان از طریق دلیل عقل به آن نمی‌رسد و راه آن تنها ادله نقلی است (مانند بسیاری از خصوصیات معاد).
د: در این آیه محذوفی در تقدیر است و معنی چنین است: «ما کُنْتَ تَدْرِی کَیْفَ تَدْعُو الْخَلْقَ الَی اْلإِیمانُ»؛ «تو نمی‌دانستی چگونه مردم را به ایمان دعوت کنی.»
(1)
ولی به عقیده ما از همه پاسخ‌ها مناسب‌تر و هماهنگ‌تر با محتوای آیه، همان پاسخ اول است.

یک نکته ادبی‌

در اینکه مرجع ضمیر در جمله ... وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً ...؛ «ولی ما آن را نوری قرار دادیم.» چیست؟ گفتگو است. بعضی گفته‌اند منظور همان قرآن، کتاب آسمانی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است، این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این نور، نور الهی ایمان باشد.
ولی مناسب‌تر از هر دو، این است که به قرآن و ایمان هر دو بازگردد و چون این دو به یک حقیقت منتهی می‌شود، بازگشت ضمیر مفرد به آن بی‌مانع است. (2)

ابی لهب‌

سوره تبّت‌



1- 1- آلوسی در «روح المعانی» ج 25، ص 55، احتمالات دیگری را متذکر گردیده که به دلیل عدم اهمیت از ذکر آن خودداری کردیم.
2- 2- تفسیر نمونه، ج 20، ص 507 تا 510.

ص: 369
ابی لهب
سوره تبّت
این سوره در مکه نازل شده و دارای پنج آیه است.

محتوی و فضیلت سوره تبت‌

این سوره که در مکه و تقریبا در اوایل دعوت آشکار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شده، تنها سوره‌ای است که در آن حمله شدیدی با ذکر نام نسبت به یکی از دشمنان اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن عصر و زمان (یعنی ابو لهب) شده است و محتوای آن نشان می‌دهد که او عداوت خاصی نسبت به پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله داشت و از هیچگونه کارشکنی و بد زبانی او و همسرش مضایقه نداشتند.
قرآن با صراحت می‌گوید: هر دو اهل دوزخ‌اند و راه نجاتی برای آنها نیست و این معنی به واقعیت پیوست، سرانجام هر دو بی ایمان از دنیا رفتند و این یک پیشگویی صریح قرآن است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود: «مَنْ قَرَأَها رَجَوْتُ أَنْ لا یَجْمَعَ اللَّهُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَبِی لَهَبٍ فِی دَارٍ وَاحِدَةٍ»؛
(1) «کسی که آن را تلاوت کند، من امیدوارم خداوند او و ابو لهب را در خانه واحدی جمع نکند» (یعنی او اهل بهشت خواهد بود در حالی که


1- 1. المصباح‌للکفعمی، ص 453.

ص: 370
ابولهب اهل دوزخ است).
(1)
ناگفته پیدا است این فضیلت از آن کسی است که با خواندن این سوره خط خود را از خط ابو لهب جدا کند، نه کسانی که با زبان می‌خوانند ولی ابو لهب وار عمل می‌کنند.

شأن نزول سوره‌

از ابن عباس نقل شده است: هنگامی که آیه: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اْلأَقْرَبِینَ نازل شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله مأموریت یافت فامیل نزدیک خود را انذار کند و به اسلام دعوت نماید (دعوت خود را علنی سازد) پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر فراز کوه صفا آمد و فریاد زد: «یا صباحاه!» (این جمله را عرب زمانی می‌گفت که مورد هجوم غافلگیرانه دشمن قرار می‌گرفت، برای اینکه همه را با خبر سازند و به مقابله برخیزند، کسی صدا می‌زد یا صباحاه! انتخاب کلمه صباح به خاطر این بود که هجوم‌های غافلگیرانه غالبا در اول صبح واقع می‌شد).
هنگامی که مردم مکه این صدا را شنیدند پرسیدند کیست که فریاد می‌کشد؟ گفته شد محمد است، جمعیت به سراغ حضرتش رفتند، او قبایل عرب را با نام صدا زد و با صدای او جمع شدند، فرمود: «به من بگویید اگر به شما خبر دهم که سواران دشمن از کنار این کوه به شما حمله‌ور می‌شوند، آیا مرا تصدیق خواهید کرد؟ در پاسخ گفتند: ما هرگز از تو دروغی نشنیده‌ایم.
فرمود: «انِّی نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدِیدٍ»؛ «من شما را در برابر عذاب شدید الهی انذار می‌کنم» (شما را به توحید و ترک بت‌ها دعوت می‌نمایم) هنگامی که ابو لهب این سخن را شنید گفت: «تباً لک! أ ما جمعتنا الّا لهذا؟!»؛ «زیان و مرگ بر تو باد! آیا تو فقط برای همین سخن ما را جمع کردی؟!» در این هنگام بود که این سوره نازل شد: تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ؛ «زیان و هلاکت بر دستان ابو لهب باد که زیانکار و هلاک شده است.»
بعضی در اینجا افزوده‌اند: هنگامی که همسر ابو لهب (نامش ام جمیل بود) با خبر شد که این سوره در باره او و همسرش نازل شده، به سراغ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد در حالی که آن حضرت را نمی‌دید، سنگی در دست داشت و گفت: من شنیده‌ام محمد مرا هجو


1- 1- مجمع البیان، ج 10، ص 558.

ص: 371
کرده، به خدا سوگند اگر او را بیابم با همین سنگ بر دهانش می‌زنم! من خودم نیز شاعرم! سپس به اصطلاح اشعاری در مذمت پیغمبر و اسلام بیان کرد.
(1)
خطر ابو لهب و همسرش برای اسلام و عداوت آنها منحصر به این نبود و اگر می‌بینیم قرآن لبه تیز حمله را متوجه آنها کرده و با صراحت از آنها نکوهش می‌کند، دلایلی بیش از این دارد که بعدا به خواست خداوند به آن اشاره خواهد شد.

بریده باد دست ابو لهب!

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ (2) سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ (3) وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ (4) فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (5) (2)
به نام خداوند بخشنده مهربان
1- بریده باد هر دو دست ابو لهب (و مرگ بر او باد).
2- هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد، به حالش سودی نبخشید.
3- و به زودی وارد آتشی می‌شود که دارای شعله فروزان است.
4- و همچنین همسرش در حالی که هیزم به دوش می‌کشد،
5- و در گردنش طنابی از لیف خرما است!
همان‌گونه که در شأن نزول سوره گفتیم، این سوره در حقیقت پاسخی است به سخنان زشت ابو لهب عموی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و فرزند عبد المطلب که از دشمنان سرسخت اسلام بود و به هنگام شنیدن دعوت آشکار و عمومی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و انذار او


1- 1- «تفسیر قرطبی» ج 10، ص 7324 با کمی تلخیص. همین مضمون را با تفاوتی، «طبری» در «مجمع البیان» و «ابن اثیر» در در «الکامل» ج 2، ص 60 و «درّالمنثور» و «ابوالفتوح رازی» و «فخر رازی» و «فی ظلال القرآن» در تفسیر این سوره ونقل کرده‌اند.
2- 2. مسد.

ص: 372
نسبت به عذاب الهی گفت: زیان و هلاکت بر تو باد، آیا برای همین حرف‌ها ما را فرا خواندی؟! قرآن مجید در پاسخ این مرد بد زبان می‌فرماید: «بریده باد هر دو دست ابولهب، یا مرگ و خسران بر او باد!»؛ تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ.
«تب» و «تباب» (بر وزن خراب) به گفته راغب در مفردات به معنی زیان مستمر و مداوم است، ولی طبرسی در مجمع البیان می‌گوید: به معنی زیانی است که منتهی به هلاکت می‌شود.
بعضی از ارباب لغت نیز آن را به معنی قطع کردن تفسیر کرده‌اند و این شاید به خاطر آن است که زیان مستمر و منتهی به هلاکت طبعا سبب قطع و بریدگی می‌شود و از مجموع این معانی همان استفاده می‌شود که در معنی آیه گفته‌ایم. البته این هلاکت و خسران می‌تواند جنبه دنیوی یا معنوی و اخروی و یا هر دو داشته باشد.
در اینجا این سؤال پیش می‌آید که چگونه قرآن مجید بر خلاف روش و سیره خود در اینجا نام شخصی را برده و با این شدت او را مورد حمله قرار داده است؟! با روشن شدن موضع ابو لهب، پاسخ این سؤال نیز روشن می‌شود.
نام او عبد العزی (بنده بت عزی) و کنیه او ابو لهب بود. انتخاب این کنیه برای او شاید از این جهت بوده که صورتی سرخ و برافروخته داشت، چون لهب در لغت به معنی شعله آتش است.
او و همسرش ام جمیل که خواهر ابو سفیان بود، از سخت‌ترین و بدزبان ترین دشمنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند.
در روایتی آمده است که شخصی به نام طارق محاربی می‌گوید: من در بازار ذی المجاز بودم (ذی المجاز نزدیک عرفات در فاصله کمی از مکه است) ناگهان جوانی را دیدم که صدا می‌زند: ای مردم! بگویید: «لا الهَ الَّا اللَّهُ» تا رستگار شوید، و مردی را پشت سر او دیدم که با سنگ به پشت پای او می‌زند، به‌گونه‌ای که خون از پاهایش جاری بود و فریاد می‌زد: ای مردم! این دروغگو است، او را تصدیق نکنید! من سؤال کردم این جوان کیست؟ گفتند: محمد است که گمان می‌کند پیامبر است و این پیرمرد عمویش ابو لهب است که او را دروغگو می‌داند.
(1)


1- 1- مجمع البیان، ج 10، ص 559.

ص: 373
در خبر دیگری آمده است که ربیعةبن عباد می‌گوید: من با پدرم بودم، رسول اللَّه صلی الله علیه و آله را دیدم که به سراغ قبایل عرب می‌رفت و هر کدام را صدا می‌زد و می‌گفت: من رسول خدا به سوی شما هستم، جز خدای یگانه را نپرستید و چیزی را همتای او قرار ندهید ...
هنگامی که او از سخنش فارغ می‌شد مرد احول خوش صورتی که پشت سرش بود صدا می‌زد: ای قبیله فلان! این مرد می‌خواهد که شما بت لات و عزی و هم پیمان‌های خود را از جن رها کنید و به سراغ بدعت و ضلالت او بروید. به سخنانش گوش فرا ندهید و از او پیروی نکنید! من سؤال کردم او کیست؟ گفتند: عمویش ابو لهب است.
(1)
در خبر دیگری می‌خوانیم: هر زمان گروهی از اعراب خارج مکه وارد آن شهر می‌شدند، به سراغ ابو لهب می‌رفتند، به خاطر خویشاوندیش نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سن و سال بالای او و از رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله تحقیق می‌نمودند، او می‌گفت: محمد مرد ساحری است، آنها نیز بی آنکه پیغمبر صلی الله علیه و آله را ملاقات کنند بازمی‌گشتند، در این هنگام گروهی آمدند و گفتند: ما از مکه بازنمی‌گردیم تا او را ببینیم، ابو لهب گفت: ما پیوسته مشغول مداوای جنون او هستیم! مرگ بر او باد! (2)
از این روایات به خوبی استفاده می‌شود که او در بسیاری از مواقع همچون سایه به دنبال پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و از هیچ کارشکنی فروگذار نمی‌کرد، مخصوصا زبانی زشت و آلوده داشت و تعبیرات رکیک و زننده می‌کرد و شاید از این نظر سرآمد تمام دشمنان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله محسوب می‌شد و به همین جهت آیات مورد بحث با این صراحت و خشونت او و همسرش ام جمیل را به باد انتقاد می‌گیرد.
او تنها کسی بود که پیمان حمایت بنی هاشم را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله امضا نکرد و در صف دشمنان او قرار گرفت و در پیمان‌های دشمنان شرکت نمود.
با توجه به این حقایق دلیل وضع استثنایی این سوره روشن می‌شود.
سپس می‌افزاید: «هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورده، به حال او سودی


1- 1- فی ظلال القرآن، ج 8، ص 697.
2- 2- تفسیر الفرقان، ج 30، ص 503.

ص: 374
نبخشیده و عذاب الهی را از او بازنمی‌دارد»؛ ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ.
(1)
از این تعبیر استفاده می‌شود که او مرد ثروتمند مغروری بود که بر اموال و ثروت خود در کوشش‌های ضد اسلامی‌اش تکیه می‌کرد.
در آیه بعد می‌افزاید: «به زودی وارد آتشی می‌شود که دارای شعله برافروخته است»؛ سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ.
اگر نام او ابو لهب بود، آتش عذاب او نیز ابو لهب است و شعله‌های عظیم دارد (توجه داشته باشید لهب در اینجا به صورت نکره و دلالت بر عظمت آن شعله می‌کند).
نه تنها ابو لهب که هیچیک از کافران و بدکاران، اموال و ثروت و موقعیت اجتماعی‌شان آنها را از آتش دوزخ و عذاب الهی رهایی نمی‌بخشد. چنانکه در آیه 88 و 89 سوره شعراء می‌خوانیم: یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ «قیامت روزی است که نه اموال و نه فرزندان، هیچکدام سودی به حال انسان ندارد، مگر آن کس که با قلب سالم (روحی با ایمان و با تقوی) در محضر پروردگار حاضر شود.»
مسلما منظور از آیه سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ آتش دوزخ است، ولی بعضی احتمال داده‌اند که آتش دنیا را نیز شامل شود.
در روایات آمده است که بعد از جنگ بدر و شکست سختی که نصیب مشرکان قریش شد، ابو لهب که شخصا در میدان جنگ شرکت نکرده بود پس از بازگشت ابوسفیان ماجرا را از او پرسید.
ابو سفیان چگونگی شکست و درهم کوبیده شدن لشکر قریش را برای او شرح داد، سپس افزود: به خدا سوگند ما در این جنگ سوارانی را دیدیم در میان آسمان و زمین که به یاری محمد آمده بودند! در اینجا ابو رافع یکی از غلامان عباس می‌گوید: من در آنجا نشسته بودم، دستم را بلند کردم و گفتم: آنها فرشتگان آسمان بودند.
ابو لهب سخت برآشفت و سیلی محکمی بر صورت من زد و مرا بلند کرده بر زمین کوبید و از سوز دل خود پیوسته مرا کتک می‌زد. در اینجا همسر عباس ام الفضل حاضر بود، چوبی برداشت و محکم بر سر ابو لهب کوبید و گفت: این مرد ضعیف را تنها گیر


1- 1- «ما» در «ماکسب» ممکن است، «موصوله» یا «مصدریه» باشد، بعضی برای آن معنای وسیعی قائل‌اند که نه تنها اموال، بلکه فرزندان او را نیز شامل می‌شود و «ما» در «مااغنی عنه» مسلما، ما نافیه است.

ص: 375
آورده‌ای! سر ابو لهب شکست و خون جاری شد و بعد از هفت روز بدنش عفونت کرد و دانه‌هایی همچون طاعون بر پوست تنش ظاهر شد و با همان بیماری از دنیا رفت.
عفونت بدن او به حدی بود که جمعیت جرأت نمی‌کردند نزدیک او شوند، او را به بیرون مکه بردند و از دور آب بر او ریختند و سپس سنگ بر او پرتاب کردند تا بدنش زیر سنگ و خاک پنهان شد!
(1)
در آیه بعد به وضع همسرش ام جمیل پرداخته، می‌فرماید: «همسر او نیز وارد آتش سوزان جهنم می‌شود، در حالی که هیزم به دوش می‌کشد»؛ وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ. (2)
«و در حالی که در گردنش طناب یا گردن‌بندی از لیف خرما است!»؛ فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.
در اینکه همسر ابو لهب که خواهر ابو سفیان و عمه معاویه بود، در عداوت‌ها و کارشکنی‌های شوهرش بر ضد اسلام شرکت داشت حرفی نیست، اما در اینکه قرآن چرا او را حمالة الحطب (زنی که هیزم بر دوش می‌کشد) توصیف کرده، تفسیرهای متعددی ذکر کرده‌اند. بعضی گفته‌اند این به خاطر آن است که بوته‌های خار را بر دوش می‌کشید و بر سر راه پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله می‌ریخت تا پاهای مبارکش آزرده شود.
بعضی گفته‌اند این تعبیر کنایه از سخن‌چینی و نمامی او است، همان‌گونه که در ادبیات فارسی نیز همین تعبیر در مورد سخن‌چینی آمده است که می‌گویند:
میان دو کس جنگ چون آتش است سخن‌چین بدبخت هیزم‌کش است!
بعضی نیز آن را کنایه از شدت بخل او می‌دانند که با آن همه ثروت حاضر نبود کمکی به نیازمندان کند، به همین دلیل تشبیه به هیزم‌کش فقیر شده است. بعضی نیز می‌گویند او در قیامت بار گناهان گروه زیادی را بر دوش می‌کشد. از میان این معانی معنی اول از همه مناسبتر است، هر چند جمع میان آنها نیز بعید نیست.


1- 1- بحارالأنوار، ج 19، ص 227.
2- 2- «امرأته» عطف بر ضمیر مستتر در «سیصلی» است و «حمّاله الحطب» حال است و منصوب، بعضی مانند «زمخشری» در «کشاف» آن را منصوب به عنوان «ذم» دانسته‌اند و در تقدیر چنین است