پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)

مشخصات کتاب

سرشناسه : مکارم شیرازی ناصر، 1305 - عنوان قراردادی : نهج البلاغه .فارسی .برگزیده. شرح عنوان و نام پدیدآور : پیام امام امیرالمومنین ع : شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه مکارم شیرازی با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان مشخصات نشر : تهران دارالکتب الاسلامیه 1375 - مشخصات ظاهری : ج. شابک : دوره 964-440-066-6 : ؛ 20000 ریال ‮ ج 1 964-440-051-8 : ؛ 70000 ریال (ج.1، چاپ پنجم ) ‮ ؛ ج.2 964-440-052-6 : ؛ 70000 ریال ( ج.2، چاپ چهارم) ؛ 80000 ریال ‮ ج.3 ، چاپ چهارم 964-440-093-3 : ؛ ج. 4 964-440-277-4 : ؛ 60000 ریال (ج.4، چاپ سوم )‮ ؛ 35000 ریال ‮ ج 5 964-440-278-2 : ؛ ج 6 964-440-242-1 : ؛ 70000 ریال ( ج.6، چاپ سوم )‮ ؛ 50000 ریال ‮ ج.7 964-440-339-8 : ؛ 70000 ریال ( ج.7، چاپ سوم ) ‮ یادداشت : ج 1 (چاپ دوم 1379). یادداشت : ج.1 ( چاپ پنجم: 1387). یادداشت : ج 2 (چاپ دوم 1381). یادداشت : ج.2 (چاپ سوم: 1385). یادداشت : ج.2 ( چاپ چهارم: 1387). یادداشت : ج.3 (چاپ چهارم: 1389). یادداشت : ج 4 (چاپ اول 1381). یادداشت : ج. 4 (چاپ دوم: 1385). یادداشت : ج.4 ( چاپ سوم: 1386). یادداشت : ج 5 (چاپ اول 1382). یادداشت : ج. 5 و 6 (چاپ دوم: 1385) . یادداشت : ج.7 (چاپ اول: 1385). یادداشت : ج. 7 (چاپ دوم: 1386). یادداشت : ج. 6 و 7 ( چاپ سوم : 1387 ). یادداشت :

کتابنامه موضوع : علی بن ابی طالب (ع) ، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها موضوع : علی بن ابی طالب (ع) ، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- کلمات قصار موضوع : علی بن ابی طالب (ع) ، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه -- نقد و تفسیر شناسه افزوده : علی بن ابی طالب (ع) ، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه. شرح رده بندی کنگره : BP38/0422 /م7 1375 رده بندی دیویی : 297/9515 شماره کتابشناسی ملی : م 77-8370

خطبه201

یَعِظُ بِسُلُوکِ الطَّریقِ الْواضِحِ

از سخنان امام(علیه السلام) است

که در آن به انتخاب راه روشن توصیه فرموده است.(1)

خطبه در یک نگاه

امام(علیه السلام) در این کلام کوتاه به سه نکته مهم اشاره فرموده که هر یک بخشی از این کلام را تشکیل می دهند:

1. رهروان راه حق را به اعتماد به نفس دعوت می کند که هرگز از کمی پویندگان این راه وحشتی به خود راه ندهند.

2. به یک اصل مهم اسلامی اشاره فرموده و آن اینکه رضایت به اعمال

پاورقی

1. سند خطبه:

این خطبه را جمع کثیری از دانشمندان و علمای اسلام که قبل یا بعد از سیّد رضی می زیستند به صورت مرسل یا مسند نقل کرده اند. از کسانی که قبل از سیّد رضی می زیستند می توان این چهار نفر را نام برد: الف) احمد بن محمّد بن خالد برقی در کتاب محاسن بخشی از این خطبه را نقل کرده است. ب) نعمانی در کتاب غیبت آن را با دو سند آورده است. ج) طبری که از علمای امامیه است در کتاب مسترشد آن را ذکر کرده است. د) مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد آن را آورده است.

صفحه22

دیگران انسان را در سرنوشت آنها شریک می سازد، هر چه عملا دخالتی نداشته باشد.

3. توصیه می فرماید که راه واضح و شفّاف و روشن را برگزینید تا به مقصد برسید و از گام نهادن در جادّه های تاریک و مبهم خودداری کنید که در بیراهه می افتید.

صفحه 23

أَیُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیقِ الْهُدَی لِقِلَّهِ أَهْلِهِ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَی مائِدَه شِبَعُهَا قَصِیرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِیلٌ.

أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا یَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَی وَ السُّخْطُ. وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَهَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ

فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَی، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ) فَمَا کَانَ إِلاَّ أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَهِ خُوَارَ السِّکَّهِ الُْمحْمَاهِ فِی الاَْرْضِ الْخَوَّارَهِ.

أَیُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَکَ الطَّرِیقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالفَ وَقَعَ فِی التِّیهِ!

ای مردم! در طریق هدایت از کمی پویندگانش وحشت نکنید، زیرا مردم گرد سفره ای اجتماع کرده اند که سیری آن کوتاه و گرسنگی آن بس طولانی است. ای مردم! رضایت و نارضایتی (نسبت به عملی از اعمال) موجب وحدت مردم (در کیفر و پاداش) می شود (مگر نمی دانید) ناقه ثمود را تنها یک نفر پی کرد; امّا کیفر و عذاب الهی آن، همه قوم ثمود را فرا گرفت، زیرا همگی به عمل آن یک نفر راضی بودند. خداوند سبحان می فرماید: «(فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ); آن قوم ناقه را پی کردند و سرانجام (هنگام نزول بلای فراگیر) پشیمان شدند و طولی نکشید سرزمین آنان همچون آهن گداخته ای که در زمین نرمی فرو رود با صدای وحشتناکی فرو رفت. ای مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب می رسد; امّا کسی که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان می دهد).

صفحه 24

شرح و تفسیر:راه نجات

امام(علیه السلام) در نخستین نکته از این گفتار پر معنا به پویندگان راه حق دلداری می دهد که هرگز به جهت کمی نفرات تزلزل به دل راه ندهند، می فرماید: «ای مردم! در طریق هدایت از کمی پویندگانش وحشت نکنید»; (أَیُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیقِ الْهُدَی لِقِلَّهِ أَهْلِهِ).

سپس به دلیل آن اشاره کرده، می فرماید: «زیرا مردم گرد سفره ای اجتماع کرده اند که سیری آن

کوتاه و گرسنگی آن بس طولانی است»; (فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَی مائِدَه شِبَعُهَا(1) قَصِیرٌ، وَ جُوعُهَا طَوِیلٌ).

اشاره به اینکه اگر رهروان جاده هدایت کم هستند به جهت جاذبه های دنیاست. امام(علیه السلام) در این کلام پرمعنا دنیا را به سفره رنگینی تشبیه می کند که موادّ کم ارزش یا بی ارزشی از نظر تغذیه در آن گذارده شده; ولی آنها را با زرق و برق آراسته اند. دنیاطلبان اطراف آن را می گیرند غافل از اینکه موادّ غذایی آن تنها در مدّتی آنها را سیر می کند و به دنبال آن گرسنگی طولانی در پیش است.

این «جوع طویل» ممکن است اشاره به اندوه و حسرت طولانی باشد که به هنگام مرگ و بعد از آن و در صحنه قیامت به دنیاپرستان دست می دهد و پیوسته بر تقصیرات خود در دنیا تأسّف می خورند.

این عبارت پر معنای امام(علیه السلام) در حقیقت برگرفته از آیات قرآن است. در آیه 100 سوره مائده می خوانیم: «(قُلْ لاَّ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَهُ الْخَبِیثِ); بگو هیچگاه ناپاک و پاک مساوی نیستند، هر چند فزونی ناپاکان تو را به شگفتی اندازد».

همچنین آیات دیگری که سخن از اکثریت جاهل، بی ایمان، غیر عاقل، فاسق،

پاورقی

1. «شِبَع» بر وزن «شکم» معنای مصدری دارد و به معنای سیر شدن به طور کامل است.

صفحه 25

ناسپاس و مانند آن دارد.

آنگاه دومین نکته را یادآور می شود; نکته ای که می تواند بسیاری از مسائل اعتقادی و اجتماعی را حل کند و آن اینکه آنچه گروههای اجتماعی را از یکدیگر جدا می سازد، هم بستگی افکار و دلهاست، هر چند روی صحنه افراد خاصی

باشند; تمام کسانی که با آن افراد هم بستگی فکری و رضایت قلبی دارند در یک گروه جای می گیرند.

می فرماید: «ای مردم! رضایت و نارضایتی (نسبت به عملی از اعمال) موجب وحدت مردم (در کیفر و پاداش) می شود»; (أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا یَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَی وَالسُّخْطُ(1)).

بنابراین نه تنها شرکت در عمل یا تهیه مقدمات و اعانت بر اثم سبب شرکت در نتیجه می شود; بلکه رضایت قلبی نیز همین کار را می کند، لذا در زیارتنامه ها با صراحت این تعبیر آمده است: «وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّهً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ; خداوند لعنت کند گروهی را که جنایات جانیان را در کربلا شنیدند و به آن رضایت دادند»(2)، هر چند بعد از آن جانیان در عرصه زندگی دنیا ظاهر شدند.

در خطبه دوازدهم که شرح آن در جلد اوّل گذشت، خواندیم که علی(علیه السلام)هنگام سخن یکی از اصحاب خود را بعد از جنگ جمل شنید که آرزوی حضور برادرش را در این میدان و سهیم شدن در این پیروزی می کرد، فرمود: نه تنها او با ما بود; بلکه گروههایی که هنوز از مادر متولّد نشده اند و بعد از تولّد، هم عقیده با ما خواهند بود نیز در این میدان حضور داشتند و در این پیروزی سهیم بودند.

این سخن افق تازه ای را در مطالعات اسلامی در برابر چشم ما می گشاید و به همگان هشدار می دهد که مراقب پیوندهای قلبی و رضا و سخط باطنی باشند.

پاورقی

1. «سخط» ضدّ رضایت به معنای ناخشنودی و خشم است.

2. زیارت اربعین امام حسین(علیه السلام) .

صفحه 26

این مطلب به قدری اهمیّت دارد که در روایات متعددی از

معصومان به آن اشاره شده است; مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل در ابواب امر به معروف و نهی از منکر بابی تحت عنوان «وُجُوبُ إنْکارِ الْمُنْکَرِ بِالْقَلْبِ عَلی کُلِّ حال وَ تَحْریمُ الرِّضا بِهِ وَ وُجُوبُ الرِّضا بِالْمَعْرُوفِ» ذکر کرده است و در آن باب هفده حدیث در این زمینه آورده است; از جمله در حدیث مفصّلی از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) نقل کرده که فرمود: «لَوْ أنَّ رَجُلا قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِیَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَکانَ الرّاضِی عِنْدَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَریکُ الْقاتِلِ; اگر کسی در شرق عالم قتلی انجام دهد و دیگری در غرب جهان راضی به آن قتل باشد، در پیشگاه خدا شریک قاتل خواهد بود».(1)

کوتاه سخن اینکه در فرهنگ اسلام نه تنها شرکت در عمل یا معاونت در مقدمات، سبب شرکت در نتیجه ها می شود; بلکه رضایت قلبی نیز این اثر را دارد.

در ادامه این سخن، امام(علیه السلام) به دلیل محکمی از قرآن مجید برای اثبات این حقیقت تمسّک می جوید، می فرماید: «ناقه ثمود را تنها یک نفر پی کرد; امّا کیفر و عذاب الهی آن همه قوم ثمود را فرا گرفت، زیرا همگی به عمل آن یک نفر راضی بودند. خداوند سبحان می فرماید: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ) آن قوم ناقه را پی کردند و سرانجام (هنگام نزول بلای فراگیر) پشیمان شدند و طولی نکشید سرزمین آنان همچون آهن گداخته ای که در زمین نرمی فرو رود با فریاد وحشتناکی فرو رفت»; (وَ إِنَّمَا عَقَرَ(2) نَاقَهَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَی، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ)(3) فَمَا کَانَ إِلاَّ أَنْ خَارَتْ(4)

پاورقی

1.

وسائل الشیعه، ج 11.

2. «عقر» از ریشه «عُقر» بر وزن «قفل» در اصل به معنای اساس و ریشه چیزی است و هنگامی که در مورد حیوان به کار می رود، به معنای پی کردن (پایین پای او را قطع کردن و به زمین افکندن) است. یکی دیگر از معانی آن کشتن و نحر کردن شتر است.

3. شعرا، آیه 157 .

4. «خارت» از ریشه «خوار» بر وزن «غبار» به معنای صدای گاو و گوساله و شتر و مانند آن است و خوّاره صیغه مبالغه آن است.

صفحه 27

أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَهِ خُوَارَ السِّکَّهِ(1) الُْمحْمَاهِ(2) فِی الاَْرْضِ الْخَوَّارَهِ).

سخن مولا اشاره ای به معجزه حضرت صالح پیامبر قوم ثمود دارد که وقتی از آن حضرت معجزه خواستند، به فرمان خدا ناگهان شتر ماده ای از دل سنگهای کوه بیرون آمد! همگی دیدند، گروهی ایمان آوردند و گروه بیشتری راه عناد و انکار را پیش گرفتند. حضرت صالح توصیه کرد که به این شتر کمترین آزاری نرسانید که عذاب الهی به سراغ شما خواهد آمد، آنها به این سخن اعتنا نکردند و آن شتر را با ضرباتی بر پای او کشتند و زلزله عظیمی آمد. زمین آنها را شکافت و کافران و خانه هایشان در دل زمین فرو رفت.

معروف این است که قاتل این شتر مرد سنگدلی به نام «غدّار بن سالف» بود; ولی در آیه قرآن جمله «فَعَقَرُوهَا» (آن شتر را از پای درآوردند) به صورت صیغه جمع آمده است، زیرا همگی به عمل او راضی بودند و این رضایت خود را با دعوت کردن و تشویق او به انجام دادن این عمل زشت، ابراز کردند، همان گونه که در آیه

29 سوره قمر آمده است: «(فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَی فَعَقَرَ); آنها یکی از یاران خود را صدا زدند، او به سراغ این کار آمد و (ناقه را) پی کرد».

جمله «خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَهِ خُوَارَ السِّکَّهِ الْمُحْمَاهِ» اشاره به این است: هنگامی که میخ آهنین در آتش گداخته شود با سرعت بیشتری در زمین فرو می رود آن هم در زمین نرم. آری! شهر و آبادی آنها به همین سرعت در درون زمین بر اثر زلزله ای وحشتناک فرو رفت.

سپس امام(علیه السلام) در بخش سوم این خطبه به همه انسانها هشدار می دهد و می فرماید: «ای مردم! آن کس که راه واضح و آشکار را بپوید به آب می رسد; امّا کسی که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد (و تشنه کام جان می دهد)»;

پاورقی

1. «سکّه» به معنای میخ و گاو آهن است.

2. «محماه» اسم مفعول از ریشه «احماء» به معنای داغ کردن و گداختن گرفته شده، بنابراین «محماه» به چیزی می گویند که در آتش گداخته شده باشد.

صفحه 28

(أَیُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَکَ الطَّرِیقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ، وَ مَنْ خَالفَ وَقَعَ فِی التِّیهِ(1)!).

منظور از «طریق واضح» راهی است که قرآن و سنّت و دلیل عقل ارائه داده، که انسانها را به آب حیات معنوی رهنمون می شود و آنها که به بیراهه روند از آن محروم شده در کفر و بی ایمانی جان می دهند.

بی شک راه و روش امام(علیه السلام) یکی از مصادیق روشن «اَلطَّریقُ الْواضِحُ» است، زیرا او به منزله نفس نبیّ و آگاه ترین امّت به راه و روش آن حضرت بود، همان گونه که امام(علیه السلام) در خطبه 97 فرمود: «من نشانه

روشنی بر حقانیّت خویش از پروردگارم دارم و بر طریق پیامبرم گام بر می دارم و در راهی پیش می روم»; (و إنی لعلی بیّنه من ربّی و منهاج من نبیّی و إنی لعلی الطریق الواضح».

بدیهی است کسی که از جادّه اصلی برود در اثنای راه به منزلگاههایی می رسد، دارای آب کافی و آن کس که از بیراهه می رود غالباً گرفتار بیابانهای خشک و بی آب می شود و از تشنگی هلاک می گردد.

پاورقی

1. «تیه» به معنای وادی خشک و بی آب است و به معنای مصدری (سرگردانی) نیز آمده است.

صفحه 29

خطبه202

رُوِیَ عَنْهُ أَنَّهُ قالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَیِّدَهِ النِّساءِ فاطِمَهَ(ع) کَالْمُناجی بِهِ رَسُولَ اللهِ(ص) عِنْدَ قَبْرِهِ

از سخنان امام(علیه السلام) است

که به هنگام دفن سیده زنان جهان، فاطمه(علیها السلام) خطاب به رسول الله(صلی الله علیه وآله)در کنار قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله) بیان کرد.(1) و (2)

پاورقی

1. سند خطبه:

به گفته ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه تعبیر سیّد رضی از فاطمه زهرا به «سیده نساء العالمین» برگرفته از خبر متواتری است که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل شده، به عین این تعبیر یا تعبیر دیگری که مفهومش همان است.

نویسنده مصادر نهج البلاغه بعد از نقل مطلب بالا می گوید: این حدیث (حدیث سیده نساء العالمین) نزد علمای امامیه نیز متواتر است; بلکه جزء اعتقادات آنها محسوب می شود. سپس روایات متعددی نیز از کتب اهل سنّت در این زمینه نقل می کند.

امّا بزرگانی که قبل از سیّد رضی، این خطبه (کلام) را نقل کرده اند عبارتند از مرحوم کلینی در جلد اوّل کتاب کافی (با جمله هایی افزون بر آنچه سیّد رضی آورده است) و شیخ مفید در کتاب مجالس و گروه دیگری نیز بعد

از سیّد رضی در کتابهای خود با تفاوتهایی این خطبه را نقل کرده اند که نشان می دهد آن را از مدرکی غیر از نهج البلاغه گرفته اند; مانند طبری در دلائل الامامه و شیخ طوسی در امالی و سبط ابن جوزی در تذکره الخواص ماجرای دفن آن حضرت را نقل کرده و اشعاری را که علی(علیه السلام) در فراق آن حضرت سروده ذکر می کند. سپس کلام فوق را با اضافاتی می آورد. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 93-98)

2. نکته قابل توجّه اینکه ضمیر در «عند قبره» به صورت مذکر آمده که مرجع آن،پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)است و در عین حال می گوید این سخن را به هنگام دفن فاطمه زهرا(علیها السلام) بیان کرد، این نشان می دهد که به اعتقاد سیّد رضی قبر حضرت زهرا(علیها السلام) در کنار قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله) است.

صفحه 30

خطبه در یک نگاه

این گفتار امام(علیه السلام) به قدر کافی گویاست; سخنی است که از سوز دل مولا(علیه السلام) به هنگام دفن حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) حکایت می کند. درد دلی است پر سوز و گداز که مولا(علیه السلام) با پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) درباره مصائب زهرا(علیها السلام) از یک سو و مصیبت خودش به سبب فراق زهرا(علیها السلام) از سوی دیگر، حکایت دارد و بخشی از حقایق مهم تاریخی صدر اسلام را به صورت غیر مستقیم; امّا گویا و پرمعنا منعکس می کند که شرح آن در پایان تفسیر این کلام خواهد آمد.

صفحه31

السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللّهِ عَنِّی، وَ عَنِ ابْنَتِکَ النَّازِلَهِ فِی جِوَارِکَ، وَالسَّرِیعَهِ اللِّحَاقِ بِکَ، قَلَّ، یَا رَسُولَ اللّهِ، عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی، وَرَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِی،

إِلاَّ أَنَّ فِی التَّأَسِّی لِی بِعَظِیمِ فُرْقَتِکَ، وَ فَادِحِ مُصِیبَتِکَ، مَوْضِعَ تَعَزٍّ، فَلَقَدْ وَسَّدْتُکَ فِی مَلْحُودَهِ قَبْرِکَ، وَ فَاضَتْ بَیْنَ نَحْرِی وَ صَدْرِی نَفْسُکَ، فَ (إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ!) فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَهُ، وَ أُخِذَتِ الرَّهیِنَهُ! أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ، وَ أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ، إلَی أَنْ یَخْتَارَ اللّهُ لِی دَارَکَ الَّتی أَنْتَ بِهَا مُقِیمٌ. وَ سَتُنَبِّئُکَ ابْنَتُکَ بتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضْمِهَا، فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ، وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ; هذَا وَ لَمْ یَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ یَخْلُ مِنْکَ الذِّکْرُ، وَالسَّلاَمُ عَلَیْکُمَا سَلاَمَ مُوَدِّع، لاَ قَال وَ لاَ سَئِم، فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَه، وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللّهُ الصَّابِرِینَ.

ترجمه

سلام و درود بر تو ای رسول خدا از سوی خودم و از سوی دخترت (زهرا) که هم اکنون در جوار تو فرود آمده و به سرعت به تو ملحق شده است. ای رسول خدا! از فراق دختر برگزیده و پاکت پیمانه صبرم لبریز شده و طاقتم از دست رفته است، هر چند پس از رو به رو شدن با غم بزرگ فراق و مصیبت دردناک تو، این مصیبت برای من قابل تحمّل شده است. (فراموش نمی کنم) من تو را با دست خود در میان قبر نهادم و هنگام رحلتت، روح تو در میان گلو و سینه من روان شد «فَ (إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ)(1); ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم» (ای رسول خدا) امانتی که به من سپرده بودی هم اکنون باز پس داده شد و گروگانی

پاورقی

1. بقره، آیه 156 .

صفحه 32

که نزد من بود گرفته شد; ولی اندوهم جاودانی است و شبهایم همراه بیداری و بی

قراری; تا آن زمان که خداوند منزلگاهی را که تو در آن اقامت گزیده ای برایم برگزیند (و به تو ملحق شوم) (ای رسول خدا) به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امّت تو در ستم کردن به وی دست به دست هم داده بودند. سرگذشت دردناک او را بی پرده از او بپرس و خبر این حوادث را از وی بگیر. این حوادث دردناک در زمانی رخ داد که هنوز مدّت زیادی از رحلت تو نگذشته و یادت فراموش نگشته بود. درود خدا بر شما هر دو باد، درود و سلام وداع کننده; نه سلام (و وداع) ناخشنود خسته دل، اگر از کنار قبرت باز گردم به سبب ملالت نیست و اگر اقامت گزینم و گریه و زاری سر دهم هرگز به جهت سوء ظن به وعده نیک خداوند در مورد صابران و شکیبایان نمی باشد.

شرح و تفسیر:آه سوزان علی (علیه السلام) در کنار قبر زهرا (علیها السلام)

توضیح

همان گونه که در بالا آمد، امام(علیه السلام) این سخنان پر سوز و گداز را هنگامی می گوید که جسم پاک زهرای مرضیه(علیها السلام) را با دست خود در قبر می گذارد، سخنانی که از یک سو دلیل بر عظمت بانوی اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) و از سوی دیگر نشانه شدت ناراحتی علی(علیه السلام)از فراق جانگداز اوست.

امام(علیه السلام) در بیان این عبارات، بهترین و مناسب ترین مخاطب; یعنی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را انتخاب کرده و با او درد دل می کند و سخن خود را از اینجا شروع می کند: «سلام و درود بر تو ای رسول خدا(صلی الله علیه وآله) از سوی خودم، و از سوی دخترت (زهرا) که هم اکنون در جوار

تو فرود آمده، و به سرعت به تو ملحق شده است»; (السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللّهِ عَنِّی، وَ عَنِ ابْنَتِکَ النَّازِلَهِ فِی جِوَارِکَ، وَالسَّرِیعَهِ اللِّحَاقِ بِکَ).

صفحه 33

با اینکه محتوای سخنان امام(علیه السلام)، شکوائیه دردناکی است; ولی ادب کلام ایجاب می کند که از سلام و درود بر پیامبر(صلی الله علیه وآله) شروع کند.

جمله (النَّازِلَهِ فِی جِوَارِکَ) نشان می دهد که قبر بانوی اسلام در کنار قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله)بود و نظریه کسانی که قبر مقدّس آن حضرت را در خانه اش می دانند، تقویت می کند.

البتّه ممکن است دفن در بقیع را نیز در جوار پیامبر(صلی الله علیه وآله) محسوب کنیم یا جوار را به معنای همسایگی روحانی و معنوی در بهشت بدانیم; ولی معنای اوّل با ظاهر عبارت سازگارتر است و روایات متعددی نیز آن را تأیید می کند.

در روایتی که مرحوم کلینی در کافی آورده است می خوانیم: یکی از بزرگان اصحاب به نام احمد بن محمد بن ابی نصر می گوید: از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) در مورد مکان قبر حضرت فاطمه(علیها السلام) سؤال کردم، فرمود: «دُفِنَتْ فی بَیْتِها فَلَمّا زادَتْ بَنُو اُمَیَّهَ فی الْمَسْجِدِ صارَتْ فِی الْمَسْجِدِ; آن حضرت را در خانه اش دفن کردند و هنگامی که بنی امیه مسجد پیامبر(صلی الله علیه وآله) را توسعه دادند خانه آن حضرت در مسجد قرار گرفت».(1)

جمله (السَّرِیعَهِ اللِّحَاقِ بِکَ) اشاره پرمعنایی به مصائب شدید حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) دارد که او را در بهترین سالهای جوانی به دیار باقی منتقل ساخت و فاصله آن با رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله) طبق بعضی روایات 45 روز و مطابق برخی 75

روز و طبق روایت دیگری 95 روز بوده است و در روایات غیر مشهوری 4 ماه و 6 ماه نیز گفته شده است که در بحث نکات درباره آن و درباره محل دفن آن حضرت، سخن خواهیم گفت.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه، خطاب به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) عرض می کند: «ای رسول خدا! از فراق دختر برگزیده و پاکت، پیمانه صبرم لبریز شده و طاقتم از دست

پاورقی

1. کافی، ج 1، ص 461، باب مولد الزهرا(علیها السلام)، ح 9 .

صفحه 34

رفته است، هر چند پس از رو به رو شدن با غم بزرگ فراق و مصیبت دردناک تو، این مصیبت برای من قابل تحمّل شده است»; (قَلَّ، یَا رَسُولَ اللّهِ، عَنْ صَفِیَّتِکَ(1)صَبْرِی، وَرَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِی(2)، إِلاَّ أَنَّ فِی التَّأَسِّی(3) لِی بِعَظِیمِ فُرْقَتِکَ، وَ فَادِحِ(4)مُصِیبَتِکَ، مَوْضِعَ تَعَزٍّ(5)).

اشاره به اینکه گرچه مصیبت زهرا(علیها السلام) فوق العاده جانکاه است; ولی درد مصیبت تو از آن، سنگین تر و جانکاه تر بود و تحمّل آن، راه را برای تحمّل این، هموار ساخت. به یقین مصیبتی بزرگ تر از مصیبت رحلت پیامبر برای علی(علیه السلام)، هر چند فاطمه زهرا همسری بسیار گرانقدر و بی مانند بود; پیامبر به منزله پدر علی(علیه السلام) و افزون بر آن، رهبر، راهنما، معلم، استاد و خلاصه، همه چیز آن حضرت بود، لذا در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) خطاب به علی(علیه السلام)فرمود: «یا أَبَا الرَّیْحانَتَیْنِ... عَنْ قَلیلِ یَنْهَدُّ رُکْناکَ; ای پدر دو گل خوشبو... به زودی دو ستون حیاتت درهم می شکند» و هنگامی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)رحلت فرمود علی(علیه السلام) فرمود: «هذا أَحَدُ رُکْنَی الَّذی قالَ لی

رَسُولُ اللهِ; این یکی از آن دو ستونی است که پیامبر فرمود» و چون فاطمه زهرا(علیها السلام) شربت شهادت نوشید، فرمود: «هذَا الرُّکْنُ الثّانی الَّذی قالَ رَسُولُ اللهِ; این ستون دیگری است که رسول الله فرمود».(6)

پاورقی

1. «صفیّه» از ریشه «صفو» بر وزن «عفو» به معنای صاف و پاک گرفته شده و صفیّ به معنای برگزیده است. در اینجا امام(علیه السلام) از دختر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به عنوان صفیه او یاد می کند تا علوّ شأن او را نشان دهد.

2. «تجلّد» از ریشه «جلد»، بر وزن «بلد» و «جلاده» گرفته شده که به معنای صبر و استقامت کردن است و «تجلّد» در اینجا اشاره به طاقت و صبر بر مصیبت است.

3. «تأسّی» گاه به معنای اقتدا کردن آمده و گاه به معنای غمگین شدن و در اینجا معنای دوم مناسب است، زیرا سخن از غم و اندوه است، نه اقتدا کردن، هر چند جمعی از شارحان یا مترجمان به دنبال معنای اوّل رفته اند و ظاهراً سبب اشتباه آنها، معروف بودن آن در استعمالات متعارف است.

4. «فادح» از ریشه «فدح»، بر وزن «فتح» به معنای سنگین بار کردن گرفته شده و در اینجا به معنای مصیبت سنگین است.

5. «تعزّ» یا «تعزّی» به معنای صبر بر مصیبت است و از ریشه «عزاء» گرفته شده است.

6. بحارالانوار، ج 43، ص 173. این حدیث در منابع اهل سنّت نیز آمده است; مانند کتاب فضائل الصحابه احمد بن حنبل، ج 2، ص 623، ح 1067 .

صفحه 35

آنگاه امام(علیه السلام) در شرح این سخن می افزاید: «(فراموش نمی کنم) من تو را با دست خود در میان قبر نهادم

و هنگام رحلتت روح تو در میان گلو و سینه من روان شد «فَ (إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ); ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم»; (فَلَقَدْ وَسَّدْتُکَ(1) فِی مَلْحُودَهِ(2) قَبْرِکَ، وَ فَاضَتْ بَیْنَ نَحْرِی وَ صَدْرِی نَفْسُکَ، فَ (إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ!)).

بعضی از شارحان نهج البلاغه «نفس» را در اینجا به معنای خون گرفته اند (زیرا یکی از معانی «نفس» خون است) و گفته اند: به هنگام رحلت پیامبر خون مختصری از دهان آن حضرت بیرون پرید و بر سینه علی(علیه السلام) نشست; ولی این تفسیر، بعید به نظر می رسد.

به هر حال قرائن نشان می دهد (و خطبه 197 نیز دلالت دارد) که سر مبارک پیامبر به هنگام رحلت بر سینه پاک علی(علیه السلام) بود و در همان حال روح پاکش به عالم بقا شتافت و از میان سینه و گلوی علی(علیه السلام) گذشت، هر چند بعضی از راویان اهل سنت نقل کرده اند که عایشه می گوید: «سر مبارک پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حال رحلت بر سینه من بود»; ولی این سخن دلیل معتبری ندارد و شاید از قبیل روایات فراوانی است که ضمن آن کوشیده اند فضائل علی(علیه السلام) را یک به یک به نام دیگری ثبت کنند.

آنگاه امام بار دیگر به شرح مصیبت حضرت زهرا باز می گردد و خطاب به پیامبر عرضه می دارد: «(ای رسول خدا) امانتی را که به من سپرده بودی هم اکنون باز پس داده شد و گروگانی که نزد من بود گرفته شد; ولی اندوهم جاودانی است و شبهایم همراه بیداری و بی قراری; تا آن

زمان که خداوند منزلگاهی را که تو در آن اقامت گزیده ای برایم برگزیند (و به تو ملحق شوم)»; (فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ

پاورقی

1. «وَسّد» از «وساده»; یعنی بالش گرفته شده و این واژه به معنای بالش زیر سر نهادن است.

2. «ملحوده» از ریشه «لحد» بر وزن «عهد» به معنای شکافی است که در داخل قبر در یک سمت آن ایجاد می کنند و میت را در آن قرار می دهند تا هنگام پر کردن قبر، خاکها بر روی میت ریخته نشود.

صفحه 36

الْوَدِیعَهُ، وَ أُخِذَتِ الرَّهیِنَهُ! أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ(1)، وَ أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ(2)، إلَی أَنْ یَخْتَارَ اللّهُ لِی دَارَکَ الَّتی أَنْتَ بِهَا مُقِیمٌ).

این عبارت که از شدّت اندوه علی(علیه السلام) در برابر حادثه غم انگیز شهادت حضرت زهرا(علیها السلام)حکایت می کند به خوبی نشان می دهد که تا چه حد این بانوی عزیز در نظر علی(علیه السلام)گرامی بود و پیوند عاطفی و روحانی و معنوی آن دو به یکدیگر عمیق و ریشه دار.

تعبیر به «ودیعه»

تعبیر به «ودیعه» اشاره به همان چیزی است که پیامبر(صلی الله علیه وآله) در آستانه رحلتش دست فاطمه را گرفت و در دست علی(علیه السلام) گذارد و فرمود: «یا اَبَاالْحَسَنِ هذِهِ وَدیعَهُ اللهِ وَ وَدیعَهُ رَسُولِهِ عِنْدَکَ فَاحْفَظْ اللهَ وَاحْفَظْنی فیها وَ إِنَّکَ لَفاعِلُهُ; ای ابوالحسن این ودیعه خدا و ودیعه رسولش محمد نزد توست; حق خداوند و حق مرا در مورد آن رعایت کن و می دانم رعایت خواهی کرد».(3)

بعضی معتقدند که پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) این سخن را در شب زفاف زهرا فرمود. جمعی از شارحان نهج البلاغه تعبیر به ودیعه را در اینجا اشاره به این دانسته اند که ارواح انسانی در

بدنها شبیه ودیعه و امانت است که هنگام وفات باز پس گرفته می شود; ولی این تفسیر در اینجا بسیار بعید به نظر می رسد.

تعبیر «رهینه» (گروگان) ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از علی(علیه السلام)پیمان خلافت و وصایت و وفاداری گرفته بود و دخترش زهرا(علیها السلام) گویی در برابر آن گروگان بود.

با توجه به اینکه یکی از معانی «رهینه» نعمت بزرگ است و حضرت زهرا بزرگترین نعمتی بود که خدا به علی(علیه السلام) داده بود،تعبیر بالا دراین باره به کار رفته است.

پاورقی

1. «سرمد» به معنای دائم و طولانی است و گاه به چیزی که آغاز و انجامی ندارد «سرمدی» گفته می شود.

2. «مُسَهَّد» از ریشه «سهد» بر وزن «صمد» به معنای بیدارماندن و بی خوابی کشیدن گرفته شده است. قابل توجّه اینکه در اینجا «مسهّد» به عنوان وصف (خبر) برای «لیل» آمده است و امام(علیه السلام) می فرماید: شبهای من بیدار و بی تاب است به جای اینکه بگوید خودم چنین هستم و این در واقع نوعی تأکید را می رساند.

3. بحارالانوار، ج 22، ص 484.

صفحه 37

جمله «حُزْنِی فَسَرْمَدٌ» تفسیرش روشن است، زیرا هر زمان علی(علیه السلام) به یاد فاطمه زهرا می افتاد غم و اندوهش تجدید می شد و این اندوه بزرگی بود که سراسر زندگی علی(علیه السلام) را در بر گرفته بود.

جمله «وَ أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ» کنایه از این است که بسیار شبها به یاد آن بانوی عزیز می افتم و خاطره او خواب را از چشم من می رباید. گواه این سخن اشعار معروفی است که از آن حضرت در فراق حضرت زهرا(علیها السلام) انشاء

فرمود:

نَفْسی عَلی زَفَراتِها مَحْبُوسَهٌ *** یا لَیْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَراتِ

لا خَیْرَ بَعْدَکَ فِی الْحَیاهِ وَ إِنَّما *** أَبْکی مَخافَهَ أَنْ تَطُولَ حَیاتی

جانم گرفتار مصیبت دردناک اوست و ای کاش با آه و ناله از این تن بیرون می آمد

بعد از تو زندگی در نظرم بی ارزش است و اگر اشک می ریزم برای این است که می ترسم بعد از تو عمرم طولانی شود (و همواره گرفتار درد فراق تو باشم).(1)

آنگاه امام(علیه السلام) به گوشه ای از مصائب دردناک حضرت زهرا(علیها السلام) اشاره کرده، عرضه می دارد: «(ای رسول خدا) به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امّت تو در ستم کردن به وی دست به دست هم داده بودند، سرگذشت دردناک او را بی پرده از او بپرس و خبر این حوادث را از وی بگیر. این حوادث دردناک در زمانی رخ داد که هنوز مدّت زیادی از رحلت تو نگذشته و یادت فراموش نگشته بود»; (وَ سَتُنَبِّئُکَ ابْنَتُکَ بتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَی هَضْمِهَا، فَأَحْفِهَا(2) السُّؤَالَ، وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ; هذَا وَ لَمْ یَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ یَخْلُ مِنْکَ الذِّکْرُ).

ظاهر این است که این عبارات سربسته که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) برای رعایت ادب در پیشگاه پیامبر آن را زیاد نمی شکافد و شرح نمی دهد اشاره به حوادث بسیار اسف انگیزی است که پس از مدّت کوتاهی از رحلت پیامبر رخ داد; هجوم

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 43، ص 213 .

2. «احفها» از ریشه «احفاء» به معنای اصرار در سؤال و خبر گرفتن گرفته شده است.

صفحه 38

به خانه زهرا(علیها السلام)، آتش زدن در خانه، اسقاط جنین آن حضرت و بردن امام را به زور به سوی

مسجد برای بیعت، حوادثی است که نه تنها به صورت پر رنگ در تاریخ شیعه آمده; بلکه همان گونه که در پایان این بحث خواهیم گفت در منابع اهل سنت هم، با کمال تعجّب صریحاً ذکر شده است.

واژه «تضافر» که از ریشه «ضفر» (بر وزن ضعف) گرفته شده و به معنای تعاون و همکاری بر انجام چیزی است، اشاره به این است که گروهی از امّت در انجام این جرائم شرکت داشتند و از آنجا که بسیاری با سکوتشان،این کار را تأیید کردند، نسبت به همه امت داده شد و «هضم» در اصل به معنای ظلم کردن و شکستن است و واژه «عهد» در اینجا به معنای زمان است و معانی دیگری نیز دارد.

این احتمال نیز داده شده است که عهد، اشاره به پیمانهایی باشد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)در مورد خلافت علی(علیه السلام) و حفظ احترام اهل بیت(علیهم السلام) مخصوصاً دخترش زهرا و قراردادن آنها در کنار قرآن به مقتضای حدیث ثقلین و امثال آن گرفته بود; یعنی مدت طولانی از این پیمانها نگذشته بود که گروهی از امت همه را به فراموشی سپردند و دست به جنایاتی زدند که عقل را حیران می کند.

سرانجام امام در آخرین سخن خود خطاب به پیامبر و بانوی اسلام، زهرای مرضیه چنین می گوید: «درود خدا بر شما هر دو باد، درود و سلام وداع کننده; نه وداع ناخشنود خسته دل، اگر از کنار قبرت باز گردم به خاطر سبب ملالت نیست، و اگر اقامت گزینم (و گریه و زاری) سر دهم هرگز به جهت سوء ظن به وعده نیک خداوند در مورد صابران

و شکیبایان نمی باشد»; (وَالسَّلاَمُ عَلَیْکُمَا سَلاَمَ مُوَدِّع، لاَ قَال(1) وَ لاَ سَئِم(2)، فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَه، وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ

پاورقی

1. «قال» از ریشه «قلاء» بر وزن «سلام» به معنای بیزار بودن گرفته شده و «قال» به کسی می گویند که از چیزی بیزار باشد.

2. «سئم» از ریشه «سئامت» بر وزن «فلاحت» به معنای ملال و کسل شدن گرفته شده و «سئم» به کسی گفته می شود که چنین حالتی دارد.

صفحه 39

بِمَا وَعَدَ اللّهُ الصَّابِرِینَ).

در روایت کافی در ذیل این سخن چنین آمده است: «واه واهاً وَالصَّبْرُ أَیْمَنُ وَ أجْمَلُ وَ لَوْ لا غَلَبَهُ الْمُسْتَوْلینَ لَجَعَلْتُ الْمَقامَ وَ اللَّبْثَ لِزاماً مَعْکُوفاً وَ لأعْوَلْتُ إِعْوالَ الثَّکْلی عَلی جَلیلِ الرَّزِیَّهِ فَبِعَیْنِ اللهِ تُدْفَنُ ابْنَتُکَ سِرّاً وَ تَهْضِمُ حَقُّها وَ تَمْنَعُ إِرْثُها وَ لَمْ یَتَباعَدِ الْعَهْدُ وَ لَمْ یَخْلُقْ مِنْکَ الذِّکْرُ وَ إِلَی اللهِ یا رَسُولَ اللهِ الْمُشْتَکی وَ فیکَ یا رَسُولَ اللهِ أحْسَنَ الْعَزاء وَ صَلَّی اللهُ عَلَیْکَ وَ عَلَیْها السَّلامُ وَ الرِّضْوانُ; آه آه! ولی شکیبایی می کنم که شکیبایی بهتر و زیباتر است و اگر بیم آن نبود که نظام حاکم از جایگاه قبر تو آگاه شوند پیوسته در کنار قبر تو می ماندم و ناله هایی همچون ناله های مادری که به داغ فرزندش گرفتار شده، برای این مصیبت بزرگ سر می دادم. (ای رسول گرامی) خدا می بیند که دخترت پنهان به خاک سپرده می شود و حقّش (آشکارا) بر باد می رود و او را از ارثش محروم می کنند حال آنکه زمان زیادی نگذشته و نامت فراموش نشده است. ای رسول خدا این شکایت را به درگاه

حق و به نزد تو می آورم. ای رسول خدا تسلیت مرا بپذیر! درود و سلام و رضوان خدا بر تو و بر دخترت زهرا باد».(1)

از این تعبیرات و آنچه در نهج البلاغه آمده به خوبی روشن می شود که حق نشناسان در زمان کوتاهی بعد از رحلت پیامبر چه مصائبی بر اهل بیت(علیهم السلام) او و عزیزترین عزیزانش وارد کردند مصائبی که علی(علیه السلام) را که کوه شکیبایی و استقامت بود به لرزه درآورد و همچون مادر جوان مرده به گریه و ناله واداشت و عجب اینکه مدارک این تهاجم بی رحمانه بر بیت وحی، در کتب اهل سنّت نیز به صورت گسترده آمده است.

پاورقی

1. کافی، ج 1، ص 459، باب مولد الزهرا(علیها السلام) .

صفحه 40

نکته ها

اشاره

با اینکه زندگانی بانوی اسلام، حضرت زهرا، سیده نساء العالمین بسیار کوتاه بود; ولی شرح حال او و فضایل و مناقب و مصائبش بسیار طولانی است. جمعی از شارحان نهج البلاغه به این خطبه که رسیده اند به گوشه هایی از آن اشاره کرده اند. لازم است ما هم به طور فشرده چند نکته را یادآور شویم:

1. حضرت زهرا (علیها السلام) در لسان رسول خدا(صلی الله علیه وآله)

دخت گرامی پیامبر(صلی الله علیه وآله) از مقام والایی برخوردار بود. سخنان رسول گرامی(صلی الله علیه وآله) در حقّ دخترش حاکی از عصمت و پیراستگی او از گناه است، آنجا که درباره او می فرماید:

«فاطِمَهُ بَضْعَهٌ مِنّی فَمَنْ أَغْضَبَها أَغْضَبَنی(1); فاطمه پاره تن من است، هر کس او را به خشم آورد مرا خشمگین کرده است». ناگفته پیداست که خشم رسول خدا(صلی الله علیه وآله) مایه اذیت و ناراحتی اوست و سزای چنان شخصی در قرآن کریم چنین بیان شده است:

«(وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ)(2); آنان که رسول خدا را آزار دهند، برای آنان عذاب دردناکی است».

چه دلیلی استوارتر بر فضیلت و عصمت او که در حدیث دیگری رضای وی در گفتار پیامبر(صلی الله علیه وآله)مایه رضای خدا، و خشم او مایه خشم خدا معرّفی گردیده است، می فرماید:

«یا فاطِمَهُ إِنَّ اللهَ یَغْضِبُ لِغَضَبَکِ وَ یَرْضی لِرِضاکِ(3); دخترم فاطمه! خدا با خشم

پاورقی

1. فتح الباری در شرح صحیح بخاری، ج 7، ص 84 و نیز بخاری این حدیث را در بخش علامات نبوّت، ج 6، ص 491، و در اواخر مغازی، ج 8، ص 110 آورده است.

2. توبه، آیه 61 .

3. مستدرک حاکم، ج 3، ص 154 ; مجمع الزوائد، ج 9، ص 203 و حاکم در

کتاب مستدرک احادیثی می آورد که جامع شرایطی است که بخاری و مسلم در صحت حدیث، آنها را لازم دانسته اند.

صفحه 41

تو خشمگین، و با خشنودی تو، خشنود می شود».

به سبب داشتن چنین مقامی والا، او سرور زنان جهان است، و پیامبر در حق او چنین فرموده:

«یا فاطِمَهُ! أَلا تَرْضینَ أنْ تَکُونَ سَیِّدَهَ نِساءِ الْعالَمینَ، وَ سَیِّدَهَ نِساءِ هذِهِ الاُمَّهِ وَ سَیِّدَهَ نِساءِ الْمُوْمِنینَ(1); دخترم فاطمه! آیا به این کرامتی که خدا به تو داده راضی نمی شوی که تو، سرور زنان جهان و سرور زنان این امّت و سرور زنان با ایمان باشی».

2. احترام خانه آن حضرت در قرآن و سنّت

محدّثان یادآور می شوند، هنگامی که آیه مبارکه (فِی بُیُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ)(2) بر پیامبر نازل شد، پیامبر این آیه را در مسجد تلاوت کرد، در این هنگام شخصی برخاست و گفت:

ای رسول گرامی! مقصود از این بیوت با این اهمیّت کدام است؟

پیامبر فرمود:

خانه های پیامبران!

ابوبکر برخاست، درحالی که به خانه علی و فاطمه(علیهما السلام) اشاره می کرد، گفت:

آیا این خانه از همان خانه هاست؟

پیامبر(صلی الله علیه وآله) در پاسخ فرمود:

بلی از برجسته ترین آنهاست.(3)

پاورقی

1. مستدرک حاکم، ج 3، ص 156 .

2. نور، آیه 36. (نور خدا) در خانه هایی است که خدا رخصت داده که قدر و منزلت آنان رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود.

3. قرأ رسول الله هذه الآیه (فی بُیُوتِ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیها اِسْمُهُ) فقام إلَیْهِ رَجُلٌ: فَقالَ: أَیُّ بُیُوت هذِهِ یا رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه وآله)؟ قالَ: بُیُوتُ الأنْبِیاءِ، فَقامَ إِلَیْهِ أَبُوبَکْرُ، فَقالَ یا رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه وآله) : أَهذَا الْبَیْتُ مِنْها، مُشیراً إلی بَیْتِ

عَلِیٍّ وَ فاطِمَهَ(علیهما السلام) قالَ: نَعَمْ، مِنْ أَفاضِلِها (در المنثور، ج 6، ص 203; تفسیر سوره نور، روح المعانی، ج 18، ص 174).

صفحه 42

پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) مدت نه ماه به در خانه دخترش می آمد، بر او و همسر عزیزش سلام می کرد(1) و این آیه را می خواند:(إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً).(2)

خانه ای که مرکز نور الهی است و خدا به ترفیع آن امر فرموده از احترام بسیار بالایی برخوردار است.

آری! خانه ای که اصحاب کسا را در بر می گیرد و خدا از آن با جلالت و عظمت یاد می کند، باید مورد احترام قاطبه مسلمانان باشد.

اکنون باید دید پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا چه اندازه حرمت این خانه ملحوظ گشت؟ چگونه احترام آن خانه را شکستند، و خودشان صریحاً به آن اعتراف دارند؟ این حرمت شکنان چه کسانی بودند، و هدفشان چه بود؟

3. هتک حرمت خانه آن حضرت!

قسمت اول

با این همه سفارشهای مؤکّد، متأسفانه برخی حرمت آن را نادیده گرفته، و به هتک آن پرداختند، و این مسئله ای نیست که بتوان بر آن پرده پوشی گذاشت.

در این مورد نصوصی را از کتاب اهل سنّت نقل می کنیم، تا روشن شود مسئله هتک حرمت خانه زهرا(علیها السلام) و رویدادهای بعدی، امری تاریخی و مسلّم است; نه یک افسانه! و با اینکه در عصر خلفا گرفتگی فوق العاده ای نسبت به نگارش فضایل و مناقب اهل بیت(علیهم السلام)در کار بود ولی به حکم اینکه «حقیقت شیء نگهبان آن است» این حقیقت به طور زنده در کتابهای تاریخی و حدیثی محفوظ مانده است. در نقل مدارک، ترتیب زمانی

را از قرنهای نخستین در نظر می گیریم، تا برسد به نویسندگان عصر حاضر.

پاورقی

1. درالمنثور، ج 6، ص 606 .

2. احزاب، آیه 33 .

صفحه 43

الف) ابن ابی شیبه، محدّث معروف اهل سنّت، در کتاب «المصنّف»

ابوبکر ابن ابی شیبه (159-235) مؤلف کتاب المصنّف به سندی صحیح چنین نقل می کند:

«إِنَّهُ حینَ بُویِعَ لاِبی بَکْر بَعْدَ رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه وآله) کانَ عَلیُ وَ الزُّبَیْرُ یَدْخُلانِ عَلی فاطِمَهَ بِنْتِ رَسُولِ الله، فَیُشاوِرُونَها وَ یَرْتَجِعُونَ فی أَمْرِهِمْ. فَلَمّا بَلَغَ ذلِکَ عُمَرُ بنُ الْخَطّابِ خَرَجَ وَ دَخَلَ عَلی فاطِمَهَ، فَقالَ: یا بِنْتَ رَسُولِ الله(صلی الله علیه وآله) وَ اللهِ ما أَحَدَ أَحَبُّ إِلَیْنا مِنْ أَبِیکَ وَ ما مِنْ أَحَد أَحَّبَ إِلَیْنا بَعْدَ أَبیکَ مِنْکِ، وَ أیْمُ اللهِ ما ذاکَ بِمانِعی إِنِ اجْتَمَعَ هؤلاءِ النَّفَرُ عِنْدَکَ أَنْ أَمرْتُهُمْ أَنْ یُحْرَقَ عَلَیْهِمُ الْبَیْتِ.

قالَ: فَلَمّا خَرَجَ عُمَرُ جاؤُوها، فَقالَتْ: تَعْلَمُونَ أنَّ عَمَرَ قَدْ جاءَنی، وَ قَدْ حَلَفَ بِاللهِ لَئِنْ عُدْتُم لَیَحرِقَنَّ عَلَیْکُمُ الْبَیْتَ، وَ أَیْمُ اللهِ لَیْمِضَیَّن لِما حَلَفَ عَلَیْهِ.

هنگامی که مردم با ابی بکر بیعت کردند، علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره می پرداختند، و این مطلب به عمر بن خطّاب رسید. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: ای دختر رسول خدا، محبوب ترین فرد برای ما پدر تو و بعد از پدرت تو هستی; ولی سوگند به خدا این محبّت مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند.

این جمله را گفت و بیرون رفت، وقتی علی(علیه السلام) و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر به علی(علیه السلام)و زبیر گفت: عمر نزد

من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را هنگامی که شما در آن هستید آتش می زنم، به خدا سوگند! آنچه را که قسم خورده است انجام می دهد!».(1)

تکرار می کنیم که این رویداد در کتاب المصنّف با سند صحیح نقل شده است.

پاورقی

1. مصنف ابن ابی شیبه، ج 8، ص 572، کتاب المغازی.

صفحه 44

ب) بلاذری، محدّث بزرگ دیگر اهل سنّت، در کتاب «انساب الاشراف»

احمد بن یحیی جابر بغدادی بلاذری (م 270) نویسنده معروف و صاحب تاریخ بزرگ، این رویداد تاریخی را در کتاب انساب الاشراف به نحو یاد شده در زیر نقل می کند.

«إِنَّ أَبابَکر أَرْسَلَ إلی عَلیٍّ یُریدُ الْبَیْعَهَ فَلَمْ یُبایِعْ، فَجاءَ عُمَرُ وَ مَعَهُ فَتیله! فَتَلَقَتْهُ فاطِمَهَ عَلَی الْبابِ.

فَقالَتْ فاطِمَهُ: یَابْنَ الْخَطّاب، أَتَراکَ مُحْرِقاً عَلیَّ بابی؟ قالَ: نَعَمْ، وَ ذلِکَ أَقْوی فیما جاءَ بِهِ اَبُوکِ....(1)

ابوبکر به دنبال علی(علیه السلام) فرستاد تا بیعت کند; ولی علی(علیه السلام) از بیعت امتناع ورزید. سپس عمر همراه با فتیله (آتش زا) حرکت کرد، و با فاطمه در مقابل باب خانه روبه رو شد، فاطمه گفت: ای فرزند خطاب، می بینم درصدد سوزاندن خانه من هستی؟! عمر گفت: بلی، این کار کمک به چیزی است که پدرت برای آن مبعوث شده است!».

ج) ابن قتیبه و کتاب «الإمامه و السیاسه»

مورّخ شهیر عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری (212-276) از پیشوایان ادب، نویسندگان پرکار حوزه تاریخ اسلامی و مؤلف کتاب تأویل مختلف الحدیث، و ادب الکاتب و... است.(2) وی در کتاب الامامه و السیاسه چنین می نویسد:

«إنّ أبابَکْر(رض) تَفَقَّدَ قَوْماً تَخَلَّفُوا عَنْ بَیْعَتِهِ عِنْدَ عَلیّ کَرَّمَ اللهُ وَجْهَهُ فَبَعَثَ إِلَیْهِمْ عُمَرُ فَجاءَ فَناداهُمْ وَ

هُمْ فی دارِ عَلیٍّ، فَأَبَوْا أَنْ یَخْرُجُوا فَدَعا بِالْحَطَب وَ قالَ: وَالَّذی نَفْسُ عُمَرَ بِیَدِهِ لَتَخْرُجَنَّ أَوْ لأَحْرَقَنَّها عَلی مَنْ فیها، فَقیلَ لَهُ: یا أبا حَفص إِنَّ

پاورقی

1. انساب الأشراف، ج 1، ص 586، چاپ دار معارف، قاهره.

2. الاعلام زرکلی، ج 4، ص 137 .

صفحه 45

فیها فاطِمَهَ فَقالَ، وَ إِنْ!(1)

ابوبکر از کسانی که از بیعت با او سر برتافتند و در خانه علی گردآمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد، او به در خانه علی(علیه السلام) آمد و همگان را صدا زد که بیرون بیایند و آنان از خروج ازخانه امتناع ورزیدند در این موقع عمر هیزم طلبید و گفت: به خدایی که جان عمر در دست اوست بیرون بیایید یا خانه را با شما آتش می زنم. مردی به عمر گفت: ای اباحفص (کنیه عمر) در این خانه، فاطمه، دختر پیامبر است، گفت : باشد!».

ابن قتیبه دنباله این داستان را سوزناک تر و دردناک تر نوشته است، او می گوید:

«ثُمَّ قامَ عَمُرُ فَمَشی مَعَهُ جَماعَهٌ حَتّی أَتَوْا فاطِمَهَ فَدقُّوا الْبابَ فَلَمّا سَمِعَتْ أصْواتَهُم نادَتْ بِأَعْلی صَوْتِها یا أَبَتاهُ یا رَسُولَ الله ماذا لَقینا بَعْدَکَ مِنْ ابنِ الْخَطّابِ وَ ابنِ أبی الْقُحافه فَلَمّا سَمِعَ الْقَوْمُ صَوْتَها وَ بُکائَها انْصَرَفُوا وَ بَقِیَ عُمَرُ وَ مَعَهُ قَوْمٌ فَأَخْرَجُوا عَلَیّاً فَمَضَوْا بِهِ إلی أبی بَکْر فَقالُوا لَهُ بایِعْ، فَقالَ: إنْ أَنَا لَمْ أَفْعَلْ فَمَه؟ فَقالُوا: إِذاً وَاللهِ الَّذی لا إلهَ إِلاّ هُوَ نَضْرِبُ عُنُقَکَ...!(2)

عمر همراه گروهی به در خانه فاطمه آمدند، در خانه را زدند، هنگامی که فاطمه صدای آنان را شنید، با صدای بلند گفت: ای رسول خدا پس از تو چه مصیبتهایی به

ما از فرزند خطاب و فرزند ابی قحافه رسید، افرادی که همراه عمر بودند هنگامی که صدای زهرا و گریه او را شنیدند برگشتند; ولی عمر با گروهی باقی ماند و علی را از خانه بیرون آوردند، نزد ابی بکر بردند و به او گفتند: بیعت کن، علی(علیه السلام) گفت: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفتند: به خدایی که جز او خدایی نیست، گردن تو را می زنیم...».

این بخش از تاریخ برای علاقه مندان به شیخین قطعاً بسیار سنگین و ناگوار

پاورقی

1. الامامه و السیاسه ابن قتیبه، ص 12، چاپ مکتبه تجاریه کبری، مصر.

2. همان مدرک، ص 13 .

صفحه 46

است، لذا برخی در صدد بر آمدند در نسبت کتاب به ابن قتیبه تردید کنند، در حالی که ابن ابی الحدید استاد فن تاریخ، این کتاب را از آثار او می داند و پیوسته از آن مطالبی نقل می کند، متأسفانه این کتاب به سرنوشت تحریف دچار شده و بخشی از مطالب آن به هنگام چاپ حذف شده است، در حالی که همان مطالب در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است.

زرکلی در کتاب الأعلام این کتاب را از آثار ابن قتیبه می داند و می افزاید: برخی از علما در این نسبت نظری دارند; یعنی شک و تردید را به دیگران نسبت می دهد; نه به خویش. الیاس سرکیس نیز این کتاب را از آثار ابن قتیبه می شمارد.(1)

د) طبری و تاریخ او

محمد بن جریر طبری (م310) در تاریخ خود رویداد هتک حرمت خانه وحی را چنین بیان می کند:

«أتی عُمَرُ بنُ الْخَطّابِ مَنْزِلَ عَلیٍّ وَ فیهِ طَلْحَهٌ وَ الزُّبَیْرُ وَ رِجالٌ مِنَ الْمُهاجِرِینَ،

فَقالَ وَاللهِ لاََحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ أَوْ لَتَخْرُجَنَّ إلی الْبَیْعَهِ، فَخَرَج عَلَیْهِ الزُّبیرُ مُصْلِتاً بِالسَّیْفِ فَعَثَرَ فَسَقَطَ السَّیْفُ مِنْ یَدِهِ، فَوَثَبُوا عَلَیْهِ فَأَخَذُوهُ.(2)

عمر بن خطّاب به خانه علی آمد در حالی که گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وی رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش می کشم مگر اینکه برای بیعت بیرون بیایید. زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیر کشیده بود، ناگهان پای او لغزید، شمشیر از دستش افتاد و دیگران بر او هجوم آوردند و او را گرفتند».

این بخش از تاریخ حاکی از آن است که اخذ بیعت برای خلیفه با تهدید و

پاورقی

1. معجم المطبوعات العربیه، ج 1، ص 212 .

2. تاریخ طبری، ج 2، ص 443، چاپ بیروت.

صفحه 47

ارعاب صورت می پذیرفت امّا اینکه این گونه بیعت چه ارزشی دارد؟ قضاوت آن با خوانندگان است.

ه) ابن عبد ربه و کتاب «العقد الفرید»

شهاب الدین احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسی مؤلف کتاب العقد الفرید (م463ه) در کتاب خود بحثی مشروح درباره تاریخ سقیفه آورده است. وی تحت عنوان کسانی که از بیعت ابی بکر تخلف جستند، می نویسد:

«فَأمّا عَلیٌّ وَ الْعَبّاسُ وَ الزُّبَیرُ فَقَعَدُوا فِی بَیْتِ فاطِمَهَ حَتّی بَعَثَ إِلَیْهِمْ أَبُوبَکْرُ، عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ لِیُخْرِجَهُمْ مِنْ بَیْتِ فاطِمَهَ وَ قالَ لَهُ: إنْ أَبَوْا فَقاتِلْهُمْ، فَأَقْبَلَ بِقَبَس مِنْ نار أَنْ یُضرِمَ عَلَیْهِمُ الدّارَ، فَلَقِیَتْهُ فاطِمَهُ فَقالَ: یا ابْنَ الْخَطّابِ أَجِئْتَ لِتَحْرِقَ دارَنا؟! قالَ: نِعَمْ، أوْ تَدْخُلُوا فیما دَخَلَتْ فیهِ الأُمَّهُ!.(1)

علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند که ابوبکر عمر بن خطّاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند

و به او گفت : اگر بیرون نیامدند، با آنان نبرد کن! عمر بن خطّاب با مقداری آتش به سوی خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را بسوزاند، ناگاه با فاطمه روبه رو شد. دختر پیامبر گفت: ای فرزند خطاب آمده ای خانه ما را بسوزانی؟ او در پاسخ گفت: بلی مگر اینکه در آنچه امّت وارد شدند، شما نیز وارد شوید!».

تا اینجا بخشی که در آن تصریح به تصمیم به هتک حرمت شده است پایان پذیرفت، اکنون به بخش دوم که حاکی از جامه عمل پوشاندن به این نیّت شوم است، می پردازیم! مبادا تصور شود که قصد آنها تنها ارعاب و تهدید بود تا علی(علیه السلام) و یارانش را مجبور به بیعت کنند، و هدف عملی ساختن چنین تهدیدی را نداشتند.

پاورقی

1. عقد الفرید، ج 4، ص 93، چاپ مکتبه هلال.

صفحه 48

یورش انجام گرفت!

تا اینجا سخنان آن گروه که فقط به سوء نیّت خلیفه و یاران او اشاره کرده اند به پایان رسید. گروهی که نخواستند و یا نتوانستند دنباله فاجعه را به طور روشن منعکس کنند، در حالی که برخی دیگر به اصل فاجعه; یعنی یورش به خانه و... اشاره نموده اند و اینک مدارک یورش و هتک حرمت به خانه حضرت فاطمه(علیها السلام): (در این بخش نیز در نقل مصادر،غالباً ترتیب زمانی را در نظر می گیریم).

و) ابوعبید و کتاب «الاموال»

قسمت دوم

ابوعبید، قاسم بن سلام (م 224) در کتاب الأموال که مورد اعتماد فقهای اهل سنّت است، می نویسد:

«عبدالرّحمن بن عوف می گوید: در بیماری ابوبکر برای عیادتش به خانه او رفتم. پس از گفتگوی زیاد گفت: ای کاش سه چیز را

که انجام داده ام، انجام نمی دادم، ای کاش سه چیز را که انجام نداده ام، انجام می دادم. همچنین آرزو می کنم سه چیز را از پیامبر سؤال می کردم; یکی از آن سه چیزی که انجام داده ام و آرزو می کنم ای کاش انجام نمی دادم این است که: «وَدَدْتُ أنّی لَمْ أکْشِفْ بَیْتَ فاطِمَهَ وَ تَرَکْتُهُ وَ إنْ أُغْلِقَ عَلَی الْحَرْبِ; ای کاش پرده حرمت خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را به حال خود وامی گذاشتم،هر چند برای جنگ بسته شده بود».(1)

ابوعبید هنگامی که به اینجا می رسد به جای جمله : «لم أکشف بیت فاطمه و ترکته...» می گوید: «کذا و کذا» و اضافه می کند که من مایل به ذکر آن نیستم!

ابوعبید، هر چند روی تعصّب مذهبی یا علّت دیگر از نقل حقیقت سر برتافته; ولی محقّقان کتاب الأموال در پاورقی می گویند: جمله های حذف شده

پاورقی

1. الأموال، پاورقی 4، چاپ نشر کلیات ازهریه، نیز ص 144، چاپ بیروت، نیز ابن عبد ربّه در عقد الفرید، ج 4، ص 93 نقل کرده است، چنان که خواهد آمد.

صفحه 49

در کتاب میزان الاعتدال به نحوی که بیان گردید وارد شده است، افزون بر آن، طبرانی در معجم خود و ابن عبد ربّه در عقد الفرید و افراد دیگر جمله های حذف شده را آورده اند. (دقت کنید!)

ز) طبرانی و «معجم کبیر»

ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی (260-360) که ذهبی در میزان الاعتدال وی را معتبر می داند.(1) در کتاب المعجم الکبیر که کراراً چاپ شده، آنجا که درباره ابوبکر و خطبه ها و وفات او سخن می گوید،

یادآور می شود:

ابوبکر به هنگام مرگ، اموری را تمنا کرد و گفت: ای کاش سه چیز را انجام نمی دادم، سه چیز را انجام می دادم و سه چیز را از رسول خدا سؤال می کردم: «أمّا الثَّلاثُ اللاّئی وَدَدْتُ أنّی لَمْ أَفْعَلْهُنَّ، فَوَدَدْتُ أنّی لَمْ أَکُنْ أکْشِفَ بَیْتَ فاطِمَهَ وَ تَرَکْتُهُ...; آن سه چیزی که آرزو می کنم که ای کاش انجام نمی دادم، آرزو می کنم ای کاش حرمت خانه فاطمه را هتک نمی کردم و آن را به حال خود واگذار می کردم!».(2)

این تعبیرات به خوبی نشان می دهد که تهدیدهای عمر عملی شد و در خانه را به زور (یا با آتش زدن) گشودند.

ح) باز هم ابن عبد ربّه و «عقد الفرید»

ابن عبد ربّه اندلسی مؤلف کتاب العقد الفرید (م463) در کتاب خود از عبدالرحمن بن عوف نقل می کند:

«من در بیماری ابی بکر بر او وارد شدم تا از او عیادت کنم، او گفت: آرزو

پاورقی

1. میزان الاعتدال، ج 2، ص 195 .

2. معجم کبیر طبرانی، ج 1، ص 62، ح 34، تحقیق حمدی عبدالمجید سلفی.

صفحه 50

می کنم که ای کاش سه چیز را انجام نمی دادم و یکی از آن سه چیز این است: «وَدَدْتُ أنّی لَمْ أکْشِفُ بَیْتَ فاطِمَهَ عَنْ شیء وَ إنْ کانُوا أَغْلَقُوهُ عَلَی الْحَرْبِ; ای کاش خانه فاطمه را نمی گشودم، هر چند آنان برای نبرد درِ خانه را بسته بودند».(1)

در بحثهای آینده نیز اسامی و عبارات شخصیتهای دیگری که این بخش از گفتار خلیفه را نقل کرده اند، خواهد آمد.

ط) سخن نظّام در کتاب «الوافی بالوفیات»

ابراهیم بن سیار نظّام معتزلی (160-231) که به دلیل زیبایی

کلامش در نظم و نثر به نظّام معروف شده است در کتابهای متعددی، واقعه بعد از حضور در خانه فاطمه(علیها السلام)را نقل می کند. او می گوید:

«إِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَهَ یَوْمَ الْبَیْعَهِ حَتّی ألْقَتِ الْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها; عمر در روز اخذ بیعت برای ابی بکر بر شکم فاطمه زد، او فرزندی که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، سقط کرد!».(2)

ی) مبرّد در کتاب «کامل»

ابن ابی الحدید می نویسد: محمد بن یزید بن عبدالاکبر بغدادی (210-285) ادیب، و نویسنده معروف و صاحب آثار مشهور، در کتاب الکامل، از عبدالرحمن بن عوف داستان آرزوهای خلیفه را می نویسد، و چنین یادآور می شود:

«وَدَدْتُ أنّی لَمْ أکُنْ کَشَفْتُ عَنْ بَیْتِ فاطِمَهَ وَ تَرَکْتُهُ وَ لَوْ أُغْلِقَ عَلَی الْحَرْبِ».(3)

پاورقی

1. عقد الفرید، ج 4، ص 93، چاپ مکتبه الهلال.

2. الوافی بالوفیات، ج 6، ص 17، شماره 2444; ملل و نحل شهرستانی، ج 1، ص 57، چاپ دارالمعرفه، بیروت و در ترجمه نظّام به کتاب «بحوث فی الملل والنحل»، ج 3، ص 248-255 مراجعه شود.

3. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 46 و 47، چاپ مصر.

صفحه 51

ک) مسعودی و «مروج الذهب»

مسعودی (م325) در مروج الذهب می نویسد: «آنگاه که ابوبکر در حال احتضار بود چنین گفت:

سه چیز انجام دادم و تمنّا می کردم که ای کاش انجام نمی دادم; یکی از آن سه چیز این بود: فَوَدَدْتُ أنّی لَمْ أَکُنْ فَتَّشْتُ بَیْتَ فاطِمَهَ وَ ذَکَرَ فی ذلِکَ کَلاماً کَثیراً!; آرزو می کردم که ای کاش حرمت خانه زهرا را هتک نمی کردم. وی در این مورد سخن زیادی گفته است!!».(1)

مسعودی با اینکه نسبت

به اهل بیت گرایشهای موافقی دارد; ولی اینجا از بازگویی سخن خلیفه خودداری کرده و با کنایه رد شده است. البتّه سبب را خدا می داند، بندگان خدا هم اجمالا می دانند!

ل) ذهبی و کتاب «میزان الاعتدال»

ذهبی در کتاب میزان الاعتدال از محمّد بن احمد کوفی حافظ نقل می کند که در محضر احمد بن محمّد معروف به ابن ابی دارم، محدّث کوفی (م 357)، این خبر خوانده شد:

«إنّ عُمَرَ رَفَسَ فاطِمَهَ حَتّی أسْقَطَتْ بِمُحْسِن; عمر لگدی بر فاطمه زد و او فرزندی که در رحم به نام محسن داشت سقط کرد!».(2)

م) عبدالفتاح عبدالمقصود و کتاب «الإمام علی»

وی هجوم به خانه وحی را در دو مورد از کتاب خود آورده است و ما به نقل یکی از آنها بسنده می کنیم:

پاورقی

1. مروج الذهب، ج 2، ص 301، چاپ دارالاندلس، بیروت.

2. میزان الاعتدال، ج 1، ص 139، شماره 552 .

صفحه 52

«عمر گفت: وَالّذی نَفْسُ عُمَرَ بِیَدِهِ، لَیَخْرُجَنَّ أَوْ لاَحْرَقَنّها عَلی مَنْ فیها...! قالت له طائفه خافت الله و رعت الرسول فی عقبه: یا أباحَفْص، إِنَّ فیها فاطِمَهَ...»! فَصاحَ لایُبالی: وَ إن...! وَ اقْتَرَبَ وَ قَرَعَ الْبابَ، ثُمَّ ضَرَبَهُ وَ اقْتَحَمَهُ... وَ بَدالَهُ عَلیّ... وَ رَنَّ حینَذاکَ صَوْتُ الزَّهْراءِ عِنْدَ مَدْخَلِ الدّارِ... فَإنْ هِیَ إلاّ طَنینَ اسْتِغاثَه...(1);

قسم به کسی که جان عمر در دست اوست یا باید بیرون بیایید یا خانه را بر ساکنانش آتش می زنم.

عدّه ای که از خدا می ترسیدند و پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله) رعایت منزلت او را می کردند، گفتند:

اباحفص، فاطمه در این خانه است. بی پروا فریاد زد: باشد!. نزدیک شد، در زد، سپس بر در کوبید و وارد

خانه شد.

علی(علیه السلام) پیدا شد...

طنین صدای زهرا در نزدیکی مدخل خانه بلند شد... این ناله استغاثه او بود...!».

این بحث را با حدیث دیگری از مقاتل ابن عطیّه در کتاب الامامه و الخلافه پایان می دهیم (هر چند هنوز ناگفته ها بسیار است!).

او در این کتاب چنین می نویسد:

«إنّ أبابکر بَعْدَ ما أَخَذَ الْبَیْعَهً لِنَفْسِهِ مِنَ النّاسِ بِالإرْهابِ وَ السَّیْفِ وَ الْقُوَّهِ أرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذاً وَ جَماعَهً إلی دارِ عَلیّ وَ فاطِمَهً(علیهما السلام) وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَهَ وَ أَحْرَق بابَ الدّارِ!...; هنگامی که ابوبکر از مردم با تهدید و شمشیر و زور بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به سوی خانه علی و فاطمه(علیهما السلام)فرستاد. عمر هیزم جمع کرد و در خانه را آتش زد...».(2)

پاورقی

1. عبدالفتاح عبدالمقصود، علی بن ابی طالب، ج 4، ص 276-277 .

2. الامامه و الخلافه، ص 160-161، تألیف مقاتل بن عطیه که با مقدمه ای از دکتر حامد داود استاد دانشگاه عین الشمس قاهره به چاپ رسیده (چاپ بیروت، مؤسّسه البلاغ).

صفحه 53

در ذیل این روایت، تعبیرات دیگری است که قلم از بیان آن عاجز است.

نتیجه:

با این همه مدارک روشن که عموماً از منابع اهل سنّت نقل شده، باز بعضی از آنان تعبیر «افسانه شهادت» را به کار می برند و این حادثه تلخ را ساختگی می پندارند! اگر اصرار آنها بر نفی این حقایق نبود ما نیز بحث را این مقدار گسترش نمی دادیم.

4. مدفن پاک فاطمه زهرا (علیها السلام)

یکی از مصائب دختر والا مقام پیامبر اکرم این است که جایگاه قبر شریفش هنوز نامعلوم است; بعضی آن را مطابق پاره ای از روایات در بقیع و برخی در داخل خانه

اش در کنار مسجد پیامبر و بعضی در روضه (آن مقدار از مسجد که میان قبر پیامبر و منبر آن حضرت قرار دارد) می دانند.

این مطلب هر محقّقی را در فکر فرو می برد که چه طوفانی پس از رسول الله(صلی الله علیه وآله) در میان امّت برخاست که مرقد پاک تنها دخترش، در هاله ای از ابهام فرو رفت؟ هر چند بیشترین قرائن دلالت بر دفن آن حضرت در خانه اش دارد، زیرا دفن در روضه در آن زمان کار آسانی نبود و بسیار بعید است علی(علیه السلام) رضایت به چنین کاری داده باشد و دفن در بقیع با آنچه در خطبه مورد بحث آمده چندان سازگار نیست، زیرا جمله «النّازِلَهِ فی جَوارِکَ» نشان می دهد که قبر آن بانو در کنار قبر پیامبر بوده است.

مرحوم علاّمه مجلسی از ابراهیم بن محمّد همدانی نقل می کند که می گوید: برای امام هادی (علی بن محمّد النقی(علیهما السلام)) نامه ای نوشتم که مرا از قبر فاطمه(علیها السلام)با خبر ساز! حضرت در جواب چنین مرقوم داشت: «هِیَ مَعَ جَدّی صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ; او با جدم پیغمبر(صلی الله علیه وآله) است».(1)

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 97، ص 198، ح 18.

صفحه 54

مرحوم صدوق نیز می گوید: صحیح در نزد من این است که آن حضرت در خانه اش دفن شده است که پس از توسعه بنی امیّه، الآن جزء مسجد قرار گرفته است.(1)

در وضع فعلی گرچه قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و قبور دیگری در داخل مسجد قرار گرفته; ولی آن را به وسیله دیوارها و شبّاک از مسجد جدا کرده اند.

در کتاب عیون الاخبار الرضا از

بزنطی نقل شده است که می گوید: «سألت الرضا عن قبر فاطمه; من از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) از محل قبر فاطمه(علیها السلام)سؤال کردم، فرمود: دُفِنَتْ فی بَیْتِها فَلَمّا زادَتْ بَنُو اُمَیَّهَ فی الْمَسْجِدِ صارَتْ فِی الْمَسْجِدِ».(2)

بنابراین هر کس نزدیک قبر پیامبر(صلی الله علیه وآله) در روضه مقدّسه بایستد و حضرت زهرا(علیها السلام)را زیارت کند إن شاءالله فضیلت زیارت آن حضرت از نزدیک را به دست آورده است. در بقیع نیز به قصد رجا می توان آن حضرت را زیارت کرد.

5. زمان شهادت بانوی اسلام

نه تنها در مکان دفن آن یادگار پیامبر گفتگوست، در تاریخ وفات آن حضرت نیز اختلاف است.

طبق روایت معروفی(3) از امام صادق(علیه السلام) آن حضرت در سال یازدهم هجری با گذشت 75 روز از رحلت پدر بزرگوارش دیده از جهان فرو بست: (إِنَّ فاطِمَهَ(علیها السلام)مَکَثَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله) خَمْسَهَ وَ سَبْعینَ یَوْماً). با توجّه به اینکه رحلت پیامبر اکرم در 28 صفر واقع شده باید شهادت آن بانوی عزیز در یکی از سه روز

پاورقی

1. من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 572 .

2. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 311 (مطابق نقل بحارالانوار، ج 97، ص 191).

3. کافی، ج 1، ص 458، ح 1; و بحارالانوار، ج 43، ص 215. مرحوم علاّمه مجلسی در شرحی که بعد از حدیث 47 نگاشته، می نویسد: «فی الْخَبَرِ الصَّحیحِ أنَّها عاشَتْ بَعْدَ أَبیها خَمْسَهَ وَ سَبْعینَ یَوْماً».

صفحه 55

سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم ماه جمادی الاولی واقع شده باشد (با در نظر گرفتن احتمال تمام یا ناقص بودن ماههای وسط).

در حدیث دیگری آمده است که آن بانوی گرامی در روز سه شنبه سوم جمادی

الآخر سنه یازدهم هجرت چشم از جهان بر بست(1) و این حدیث مطابق عقیده کسانی است که می گویند فاصله میان رحلت پیامبر و شهادت حضرت زهرا(علیها السلام) 95 روز بود.

در ذیل این حدیث آمده است: «وَ کانَ سَبَبُ فَوْتِها أَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السَّیْفِ بِأَمْرِهِ فَأَسْقَطَتْ مُحْسِناً وَ مَرِضْتَ مِنْ ذلِکَ مَرَضاً شَدیداً; سبب وفات آن حضرت دین بود که قنفذ غلام عمر به دستور وی حضرت را به غلاف شمشیر مضروب ساخت و به دنبال آن محسنش را سقط کرد و بیماری شدید پیدا کرد (و سرانجام به شهادت رسید)».(2)

مرحوم علاّمه مجلسی در زاد المعاد از این قول درباره زمان وفات آن حضرت به عنوان روایتی معتبر نقل کرده است. سپس اضافه می کند: شیخ طوسی و سیّد بن طاووس و دیگران نیز همین را پذیرفته اند و گرچه این روایت با روایت 75 روز منافات دارد; ولی چون مشهور و روایتی معتبر، پشتوانه آن است، باید روز سوم جمادی الثانی به مراسم تعزیت آن حضرت قیام کرد.(3)

در حدیث غیر مشهوری نیز فاصله وفات رسول خدا(صلی الله علیه وآله) تا شهادت حضرت زهرا(علیها السلام)40 روز ذکر شده است.(4)

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 43، ص 170، ح 11 .

2. همان مدرک.

3. زاد المعاد، ص 456 .

4. بحارالانوار، ج 43، ص 7 .

صفحه 56

صفحه 57

خطبه203

فِی التَّزْهیدِ مِنَ الدُّنْیا وَ التَّرْغیبِ فِی الآخِرَهِ

از سخنان امام(علیه السلام) است

درباره زهد در دنیا و تشویق به آخرت.(1)

خطبه در یک نگاه

در این خطبه کوتاه و پرمعنا امام(علیه السلام) به چند نکته اشاره می کند:

1. دنیا گذرگاهی بیش نیست و جایگاه اصلی انسان سرای آخرت است و باید از این گذرگاه برای منزلگاه حقیقی بهره گیری کرد.

2. انسان باید روح خود را از دنیا بیرون فرستد پیش از آنکه جسم او بیرون می رود.

پاورقی

1. سند خطبه:

جمعی از بزرگان علما پیش و بعد از سیّد رضی، این خطبه را در کتابهای خود ذکر فرموده اند; از کسانی که قبل از سیّد رضی آن را نقل کرده مرحوم صدوق در امالی و عیون اخبار الرضا و مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد است و از جمله کسانی که بعد از سیّد رضی آن را در کتب خود (بدون استناد به نهج البلاغه) آورده اند. مرحوم طبرسی در مشکاه الانوار و ورّام بن ابی فراس در مجموعه ورّام است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3،

ص 98)

صفحه 58

3. دنیا دار امتحان و صحنه آزمون است.

4. هنگام خروج انسان از دنیا مردم به اموالی که از خود باقی گذاشته می نگرند و فرشتگان به اعمالی که از پیش فرستاده اند.

صفحه 59

أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا الدُّنْیَا دَارُ مَجَاز، وَ الاْخِرَهُ دَارُ قَرَار، فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ، وَ لاَ تَهْتِکُوا أَسْتَارَکُمْ عِنْدَ مَنْ یَعْلَمُ أَسْرَارَکُمْ، وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْیَا قُلُوبَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُکُمْ، فَفِیهَا اخْتُبِرْتُمْ، وَ لِغَیْرِهَا خُلِقْتُمْ. إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَکَ قَالَ النَّاسُ: مَا تَرَکَ؟ وَ قَالَتِ الْمَلاَئِکَهُ: مَا قَدَّمَ؟ لِلّهِ آبَاؤُکُمْ! فَقَدِّمُوا بَعْضاً یَکُنْ لَکُمْ قَرْضاً، وَ لاَ تُخْلِفُوا کُلاًّ فَیَکُونَ فَرْضاً عَلَیْکُمْ.

ترجمه

ای مردم! دنیا تنها سرای عبور

است و آخرت خانه جاودانه، حال که چنین است از این گذرگاه خود برای محل استقرار خویش (در آخرت)، توشه برگیرید و پرده های خویش را در پیش کسی که از اسرارتان آگاه است ندرید و قلوبتان را از دنیا خارج کنید پیش از آنکه بدنهایتان از آن خارج شود، چرا که شما در دنیا آزمایش می شوید و برای غیر آن، آفریده شده اید. هنگامی که انسان می میرد، مردم می گویند چه چیز باقی گذاشت؟ ولی فرشتگان می گویند چه چیز پیش از خود فرستاد؟ خدا پدرتان را رحمت کند بخشی از ثروت خود را از پیش بفرستید تا به عنوان قرض (نزد خدا) برای شما باقی بماند و همه را برای بعد از خود نگذارید که مسئولیت سنگینی بر دوش شما خواهد گذارد.

شرح و تفسیر:دنیا گذرگاه است

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه به مسئله مهمّی درباره حقیقت دنیا و آخرت اشاره می کند که غفلت از آن خمیرمایه اکثر بدبختیهای انسان است، می فرماید: «ای

صفحه60

مردم، دنیا تنها سرای عبور و آخرت خانه جاودانه است، حال که چنین است از این گذرگاه خود برای محل استقرار خویش، توشه برگیرید»; (أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا الدُّنْیَا دَارُ مَجَاز(1)، وَ الاْخِرَهُ دَارُ قَرَار، فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ).

بسیاری از مشکلات از اینجا ناشی می شود که انسان دنیا را سرای باقی می نگرد، از این رو به اندوختن مال و ثروت، از هر طریق و به هر قیمت می پردازد و در صرف آن برای مقاصد خیر بخل میورزد و بر این اساس مرتکب اعمال خلاف فراوانی می شود و توبه را به تأخیر می اندازد.

همین حقیقت با تعبیرهای مختلف در

روایات دیگر آمده است، گاه دنیا به عنوان یک پل: «الدنیا قنطره»(2) وگاه به عنوان یک تجارتخانه: «مَتْجَرُ أوْلِیاءِ اللهِ»(3)و گاه به عنوان مزرعه «الدُّنْیا مَزْرَعَهُ الآخِرَهِ»(4) قلمداد شده است که همگی حکایت از یک چیز می کند.

سپس به دنبال این سخن به نکته دیگری اشاره کرده، می فرماید: «پرده های خویش را نزد کسی که از اسرارتان آگاه است ندرید»; (وَ لاَ تَهْتِکُوا أَسْتَارَکُمْ عِنْدَ مَنْ یَعْلَمُ أَسْرَارَکُمْ).

به اعتقاد بسیاری از شارحان، این جمله اشاره به عدم تجاهر به گناه است، زیرا گناه پنهانی، در واقع یک گناه است و گناه آشکار، به جهت پرده دری و آلوده ساختن محیط اجتماع چند گناه محسوب می شود; ولی بعضی از شارحان آن را اشاره به اعمال خیر دانسته اند که اگر در پنهانی انجام شود بهتر است، در حالی که تعبیر به هتک (وَ لاتَهْتِکُوا) تناسبی با این معنا ندارد.

پاورقی

1. «مَجاز» از ریشه «جواز» به معنای عبور گرفته شده و در اینجا به معنای گذرگاه است (هر چند معنای مصدری نیز دارد). مجاز در کلام را از آن رو مجاز گویند که متکلّم از معنای حقیقی می گذرد و به معنای دیگری که مناسب آن است، دست می یابد.

2. بحارالانوار، ج 14، ص 319.

3. نهج البلاغه، کلمات قصار، 131 .

4. این حدیث در عوالی اللئالی، ج 1، ص 267 از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل شده است.

صفحه 61

به هر حال خداوند، ستّار العیوب و غفّار الذنوب است; تا بندگان پرده دری نکنند او عیوب و گناهان آنها را می پوشاند، چنان که در حدیثی از امیرمؤمنان علی(علیه السلام)می خوانیم: «ما مِنْ عَبْد إلاّ وَ

عَلَیْهِ أرْبَعُونَ جُنّه حَتّی یَعْمَلَ أرْبَعینَ کَبیرَه فَإذا عَمِلَ أرْبَعینَ کَبیرَه انْکَشَفَتْ عَنْهُ الجُنَنْ; هر بنده ای چهل پرده ساتر الهی بر اعمال او وجود دارد تا چهل گناه کبیره انجام دهد، در این حالت تمام آن پرده ها کنار می رود». سپس امام(علیه السلام) در ادامه این حدیث می فرماید: «در این موقع خداوند به فرشتگانش وحی می فرستد که بنده ام را با بال و پر خود بپوشانید و آنها چنین می کنند; ولی این بنده گنهکار به هر گناهی دست می زند فرشتگان عرضه می دارند: پروردگارا این بنده ات هیچ گناهی نیست مگر اینکه انجام داده و ما از اعمال او شرم داریم، به آنها وحی می شود که پر و بال خود را از او بردارند، در این هنگام نسبت به ما اهل بیت(علیهم السلام) دشمنی میورزد و در نتیجه پرده او در آسمان و زمین کنار می رود و آبروی او نزد همگان می ریزد».(1)

ارتباط این جمله با جمله های قبل ممکن است از این نظر باشد که یکی از بدترین گناهان که سرای آخرت انسان را تیره و تار می کند، تجاهر به معصیت است.

آنگاه امام(علیه السلام) در تکمیل سخنان پیشین در مورد زهد در دنیا به نکته سومی اشاره کرده، می فرماید: «قلوبتان را از دنیا خارج کنید پیش از آنکه بدنهایتان از آن خارج شود»; (وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْیَا قُلُوبَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُکُمْ).

خارج ساختن قلوب، کنایه لطیفی از ترک تعلّقات دنیوی و وابستگیها به زرق و برق دنیاست وتعبیر «مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ...» هشداری است بر ناپایداری این جهان; یعنی به هوش باشید

به زودی بدنها به خاک سپرده می شود، بکوشید پیش از آن، دلها را از این جهان خارج سازید، چرا که حبّ دنیا سرچشمه همه گناهان است.

پاورقی

1. کافی، ج 2، ص 279، ح 9 .

صفحه 62

بدیهی است منظور از این سخن این نیست که مسلمانان از نیازهای زندگی بی بهره باشند و یا جوامع اسلامی از نظر پیشرفتهای اقتصادی از دیگران عقب بمانند و نیازمند به نان شوند; بلکه منظور وابستگی شدیدی است که انسان را وادار به هرگونه قانون شکنی می کند، لذا بعضی از شارحان نهج البلاغه این جمله را اشاره به ترک اموال حرام دانسته اند.

سپس در چهارمین نکته و در تکمیل آنچه گذشت می فرماید: «چرا که شما در دنیا آزمایش می شوید و برای غیر آن، آفریده شده اید»; (فَفِیهَا اخْتُبِرْتُمْ، وَ لِغَیْرِهَا خُلِقْتُمْ).

این دو جمله کوتاه همه چیز را روشن می سازد و توجّه به آن مسیر زندگی سعادت بخش انسانها را نشان می دهد، آری دنیا سرای امتحان است و جایگاه جاودانه انسان سرای آخرت است. قرآن مجید می گوید: «(أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ یُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ); آیا مردم چنین پنداشته اند که چون بگویند: ایمان آورده ایم، آنها به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد، ما همه پیشینیان آنها را آزمایش کرده ایم»(1)، بنابراین آزمایشهای الهی که وسیله تکامل و پرورش انسانهاست امری قطعی و اجتناب ناپذیر و به تعبیر دیگر از اهداف آفرینش انسان است که استثنایی در آن وجود ندارد و همه باید شب و روز، در خلوت و جلوت، جوانی و پیری

در انتظار این آزمونها باشند.

حضرت، در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری اشاره می کند و می فرماید: «هنگامی که انسان می میرد، مردم می گویند چه چیز باقی گذاشت؟ ولی فرشتگان می گویند چه چیز پیش از خود فرستاد؟»; (إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَکَ قَالَ النَّاسُ: مَا تَرَکَ؟ وَ قَالَتِ الْمَلاَئِکَهُ: مَا قَدَّمَ؟).

پاورقی

1. عنکبوت، آیه 2-3.

صفحه 63

منظور از ناس در اینجا دنیاپرستانند که همیشه سؤالشان از مال و اموال و ثروتهای افرادی است که می میرند، در حالی که رابطه آنان با آن اموال به کلّی بریده شده و فقط فردای قیامت باید در مقابل طرق این درآمدها پاسخگو باشند و جالب اینکه نقطه مقابل آنها را فرشتگان الهی قرار داده است که تمام توجّه آنها به مسائل معنوی و الهی است.

سرانجام در آخرین نکته می فرماید: «خدا پدرتان را رحمت کند بخشی از ثروت خود را از پیش بفرستید تا به عنوان قرض (نزد خدا) برای شما باقی بماند و همه را برای بعد از خود نگذارید که مسئولیت سنگینی بر دوش شما خواهد گذارد»; (لِلّهِ آبَاؤُکُمْ! فَقَدِّمُوا بَعْضاً یَکُنْ لَکُمْ قَرْضاً، وَ لاَ تُخْلِفُوا کُلاًّ فَیَکُونَ فَرْضاً عَلَیْکُمْ).

جمله «لِلّهِ آبَاؤُکُمْ!» معمولا در مقام تعجب توأم با احترام ذکر می شود و معادل آن در فارسی «درود بر پدرانتان» یا «رحمت خدا بر پدرانتان» است(1) و منظور از جمله «فَقَدِّمُوا بَعْضاً...» این است که انسان تا زنده است با دست خود بخشی از اموال خویش را در راه خدا به محرومین یا برای کارهای خیر بپردازد که به مقتضای «(وَمَا عِنْدَ اللهِ بَاق); آنچه نزد خداست باقی می ماند»(2) و «(مَّنْ ذَا الَّذِی

یُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً); کیست که به خدا قرض حسن دهد»(3) نزد خداوند برای یوم المعاد ذخیره می شود و تعبیر به «بعض» برای این است که انسان نباید وارثان خود را که غالباً نیازمند هستند محروم کند، زیرا این کار دور از انصاف است و در روایات اسلامی از کسانی که همه اموال خود را در حیات خود انفاق می کنند و برای ورثه چیزی نمی گذارند، نکوهش شده است. رسول خدا(صلی الله علیه وآله)

پاورقی

1. ظاهر این جمله به صورت مبتدا و خبر است با این مفهوم که پدران شما از آن خدا هستند و لازمه آن، این است که درود و رحمت بر آنها باد.

2. نحل، آیه 96 .

3. بقره، آیه 245 .

صفحه 64

درباره یکی از انصار که به هنگام مرگ همه اموال خود را در راه خدا انفاق کرده بود و چیزی برای فرزندانش نگذارده بود، فرمود: «لَوْ أعْلَمْتُمُونی أمْرَهُ ما تَرَکْتُکُمْ تَدْفُنُوهُ مَعَ الْمُسْلِمینَ یَتْرُکَ صَبیتَهُ صِغاراً یَتَکَفَّفُونَ النّاسَ; اگر قبلا به من گفته بودید اجازه نمی دادم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید، زیرا فرزندان صغیری به یادگار گذاشته که دست نیاز به سوی مردم دراز کنند».(1) البته این نهی در مورد کسانی است که ورثه نیازمندی دارند.

از سوی دیگر شدیداً نکوهش شده که انسان چیزی از اموال خود را در راه خدا انفاق نکند و تمام آن را برای ورثه بگذارد. امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه «(کَذَلِکَ یُرِیهِمُ اللهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَات عَلَیْهِمْ); این گونه خداوند اعمال آنها را به آنان نشان می دهد که مایه حسرت او هستند»(2) فرمود: «هُوَ الرَّجُلُ یَدَعُ مالَهُ لایَنْفِقَهُ فی طاعَهِ اللهِ

بُخلا ثُمَّ یَمُوتُ فَیَدَعَهُ لِمَنْ یَعْمَلُ فیهِ بِطاعَهِ اللهِ أوْ فی مَعْصِیَهِ اللهِ فإنْ عَمِلَ بِهِ فی طاعَهِ اللهِ رَآهُ فی میزانِ غَیْرِهِ فَرآهُ حَسْرَهً وَ قَدْ کانَ الْمالُ لَهُ وَ إِنْ کانَ عَمِلَ بِهِ فی مَعْصِیَهِ اللهِ قَوّاهُ بِذلِکَ الْمالُ حَتّی عَمِلَ بِهِ فی مَعْصِیَهِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ; این آیه اشاره به کسی است که اموالی دارد که از روی بخل، چیزی از آن را در راه خدا انفاق نمی کند. سپس می میرد و آن را برای کسی باقی می گذارد که با آن، اطاعت یا معصیت پروردگار را انجام می دهد. هرگاه با آن مال، اطاعت خدا کند، صاحب اصلی مال، نتیجه آن را در ترازوی عمل بازماندگان می بیند در حالی که آن مال، متعلق به او بوده و اگر با آن معصیت خدا کند در واقع، کمک به معصیت کرده و او را تقویت نموده تا نافرمانی خدا کند».(3)

جمله «فَرْضاً عَلَیْکُمْ» اشاره به این است که اگر تمام اموال خود را برای وارثان بگذارید روز قیامت حسابش بر شماست و منافعش در دنیا برای دیگران.

پاورقی

1. کافی، ج 5، ص 67، ح 1.

2. بقره، آیه 167 .

3. کافی، ج 4، ص 42 .

صفحه 65

در ضمن توجّه به این نکته لطیف ادبی بجاست که امام(علیه السلام) در این دو جمله از چهار چیز که در مقابل هم قرار گرفته اند، استفاده کرده است. «قدّموا» در مقابل «لاتخلفوا» و «بعض» در برابر «کلّ» و «قرض» در مقابل «فرض» و «لکم» در مقابل «علیکم» که خود از نشانه های فصاحت و بلاغت کلام امام(علیه السلام) است.

نکته

هر صبح و شام این جمله ها را بخوانید

سزاوار

است هر انسانی جمله های بیدارکننده و تکان دهنده بالا را همه روز صبحگاهان تلاوت کند، زیرا طبیعت دنیا سرگرم کننده و غفلت زاست; غفلتی که غالباً به گناه منجر می شود; گناهانی که انسان را از خدا دور می سازد.

در عبارات بالا هم موقعیّت دنیا و آخرت روشن شده و هم دستوراتی درباره آمادگی برای این سفر سرنوشت ساز صادر گردیده است.

بی شک مفهوم سخنان امام این نیست که انسانها دست از تلاش و کوشش برای زندگی مادی بردارند، زیرا این امر سبب فقر و نیازمندی است، همان فقری که منشأ انواع گناهان و سبب وابستگی به بیگانگان از اسلام است همان وابستگی که عزّت و شوکت اسلام و مسلمین را در هم می شکند; بلکه منظور این است که دیدِ خود را نسبت به دنیا تغییر دهند; از همه مواهب بهره گیرند; ولی در مسیر سعادت برای سرای جاویدان از اموال خود برای نجات نیازمندان استفاده کنند و بر زخم های جانکاه دردمندان مرهم نهند. از ثروت اندوزی و ذخیره کردن اموال بپرهیزند و تا زنده هستند بخش مهمّی از اموال خویش را در راه خیر صرف کنند و ذخیره یوم المعاد خویش سازند.

صفحه 66

صفحه 67

خطبه204

کانَ کَثیراً ما یُنادی بِهِ أصْحابَهُ

از سخنان امام(علیه السلام) است

که همواره اصحاب خویش را با آن مخاطب می ساخت.(1)

خطبه در یک نگاه

از عنوانی که مرحوم سیّد رضی به خطبه داده استفاده می شود که امام(علیه السلام) کراراً اصحاب خود را مخاطب ساخته و این سخن را تکرار می فرمود. نیز از روایتی که در مصادر نهج البلاغه آمده استفاده می شود که آن حضرت بعد از نماز عشا سه بار مردم را صدا می زد تا همه بشنوند و این سخن را به گوش آنها می رساند.

پاورقی

1. سند خطبه:

گروهی از بزرگان چه از کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی می زیستند و چه کسانی که بعد از او در عرصه علوم اسلامی گام نهادند این خطبه را در کتابهای خود نقل کرده اند; از جمله مرحوم صدوق در کتاب امالی، در مجلس هفتاد و پنج، آن را به طور مستند آورده است. همچنین شیخ مفید در کتاب مجالس مسنداً از امام باقر(علیه السلام) و در کتاب ارشاد با اضافاتی آورده است; بعد از مرحوم سیّد رضی، مرحوم طبرسی در مشکات آن را ذکر کرده و با توجّه به تفاوتهایی که با نقل سیّد رضی دارد، معلوم می شود که از طرق دیگری نقل شده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 99)

صفحه 68

این خطبه در واقع هشداری است به همه انسانها که زندگی دنیا کوتاه است و منازل وحشتناکی از قبر، برزخ و قیامت در پیش رو است که باید آماده آن شوند. هشداری است به قطع وابستگیهای بی حدّ و حساب به دنیا و اینکه عمر دنیا کوتاه است و پایان عمر نزدیک; هشداری است برای فراهم کردن

زاد و توشه تقوا جهت سفر طولانی و خطرناکی که در پیش است.

صفحه 69

تَجَهَّزُوا، رَحِمَکُمُ اللّهُ، فَقَدْ نُودِیَ فِیکُمْ بِالرَّحِیلِ، وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَهَ عَلَی الدُّنْیَا، وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزَّادِ، فَإِنَّ أَمَامَکُمْ عَقَبَهً کَؤُوداً، وَ مَنَازِلَ مَخُوفَهً مَهُولَهً، لاَبُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَیْهَا، وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا. وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلاَحِظَ الْمَنِیَّهِ نَحْوَکُمْ دَانِیَهٌ، وَ کَأَنَّکُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِیکُمْ، وَ قَدْ دَهَمَتْکُمْ فِیهَا مُفْظِعَاتُ الاُْمُورِ، وَ مُعْضِلاَتُ الَْمحْذُورِ. فَقَطِّعُوا عَلاَئِقَ الدُّنْیَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَی.

ترجمه

خداوند شما را رحمت کند، آماده کوچ (از این جهان) شوید، چرا که ندای رحیل در میان شما داده شده است، علاقه و تکیه خود را بر دنیا کم کنید و با تهیّه زاد و توشه از اعمال صالحی که در قدرت دارید (به سوی آخرت) باز گردید، زیرا گردنه ای سخت و منزلگاههای مخوف و هولناکی در پیش دارید که باید در آنها وارد شوید و نزد هر یک توقّف کنید (و پاسخگوی اعمال خود باشید). بدانید فاصله نگاههای مرگ به شما کوتاه و نزدیک است. گویی در چنگال مرگ گرفتارید، در حالی که پنجه هایش را در جان شما فرو برده، و حوادث هولناک و مشکلات شدید شما را غافلگیر ساخته، حال که چنین است وابستگیهای دنیا را به خود قطع کنید (از دنیاپرستان فاصله بگیرید) و بر توشه تقوا تکیه کنید.

شرح و تفسیر:از دنیاپرستان فاصله بگیرید

این خطبه شبیه خطبه گذشته و در حال و هوای آن است و هشدار اکیدی

صفحه 70

است به دنیاپرستان که موقعیت خود را در دنیا فراموش نکنند و روزهایی را که در پیش دارند به خاطر بیاورند و آماده آن شوند.

نخست می فرماید: «خداوند شما را

رحمت کند، آماده کوچ (از این جهان) شوید، چرا که ندای رحیل در میان شما داده شده است و علاقه و تکیه خود را بر دنیا کم کنید»; (تَجَهَّزُوا، رَحِمَکُمُ اللّهُ، فَقَدْ نُودِیَ فِیکُمْ بِالرَّحِیلِ، وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَهَ عَلَی الدُّنْیَا).

امام(علیه السلام) در این سخن، جامعه بشری را به کاروانی تشبیه کرده که مقصد مهمی در پیش دارد و او به عنوان رهبر کاروان به همه کاروانیان فریاد می زند که برخیزید و آماده حرکت شوید.

«رحیل» به معنای کوچ کردن است و در اینکه مراد از آن حرکت به سوی آخرت است یا سیر و سلوک الی الله، هر دو تفسیر در کلام شارحان آمده است و مانعی ندارد که توده مردم مخاطب به آمادگی برای حرکت به سوی قیامت باشند و خواص برای سیر و سلوک الی الله.

در بعضی از روایات به جای مجهّز شدن برای سفر آخرت، تعبیر به «استعداد للموت» آمده است. شخصی از امیرمؤمنان(علیه السلام) پرسید: «مَا الاسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ؟; آماده شدن برای مرگ و سفر آخرت چگونه است؟ فرمود: أداءُ الْفَرائِضِ وَ اجْتِنابُ الْمَحارِمِ وَالاشْتِمالُ عَلَی الْمَکارِمِ ثُمَّ لایُبالی أوَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أَمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیْهِ; انجام واجبات و پرهیز از محرمات و دارا بودن فضایل اخلاقی است. سپس تفاوتی نمی کند او به سراغ مرگ برود (مانند استقبال از شهادت در میدان جهاد) و یا مرگ به سراغ او آید».(1)

در اینکه ندا دهنده چه کسی و یا چه چیزی است، احتمالات متعددی داده شده نخست اینکه فرشته ای از فرشتگان خدا باشد آن گونه که در یکی از کلمات

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 74، ص 382، ح 7 .

صفحه 71

قصار نهج البلاغه(1) آمده

است و بعضی از شعرا آن را به شعر درآورده اند:

لَهُ مَلَکٌ یُنادی کُلَّ یَوْم *** لِدُوا لِلْمَوْتِ وَابْنُوا لِلْخَرابِ

خداوند فرشته ای دارد که هر روز ندا می دهد برای مردن بزایید و برای ویرانی بسازید.

یا اینکه ندا دهنده حوادث وآفاتی است که همچون طوفان همه روزه صحنه زندگی انسانها را در می نوردد و یا اشاره به آثار پیری است که به صورت پژمرده شدن چهره، سفیدشدن موها و خمیدگی قامت ظاهر می شود و به زبان حال ندای رحیل را سر می دهد.

اگر رحیل را به معنای سیر و سلوک الی الله و تهذیب نفوس بدانیم، ندا دهنده خداوند در قرآن مجید و معصومان در روایات اسلامی هستند که ندای مرگ و مسافرت از دنیا در این کلمات به گوش می خورد.

تعبیر به «عرجه» با توجه به اینکه به معنای اقامت است مفهومش این است که علاقه به اقامت در دنیا را کم کند و همچون دنیاپرستان دنیا را عملا جاودان نپندارد.

سپس به دنبال این سخن برنامه آمادگی برای سفر آخرت را به این صورت بیان می فرماید: «با تهیّه زاد و توشه از اعمال صالحی که در قدرت دارید (به سوی آخرت) باز گردید»; (وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِکُمْ(2) مِنَ الزَّادِ).

تعبیر به «اِنْقَلِبُوا» تعبیر لطیفی است که اشاره به تحولی درونی دارد; یعنی توجّه خود را از دنیاپرستی به تهیه زاد و توشه آخرت باز گردانید.

تعبیر «بِحَضْرَتِکُمْ» اشاره به توانایی ها و فرصتهاست که انسانها در اختیار دارند.

پاورقی

1. نهج البلاغه، کلمات قصار 132 .

2. «حضرت» به معنای «حضور» است و در جمله بالا اشاره به فرصتهایی است که در پیش روی انسان

وجود دارد. استعمال این واژه درباره بزرگان برای این است که نمی خواهند خود آنها را خطاب کنند، بلکه محضرشان را مورد توجّه قرار می دهند.

صفحه 72

آنگاه امام(علیه السلام) به ذکر دلیلی برای لزوم تحصیل زاد و توشه جهت سفر آخرت، پرداخته می فرماید: «زیرا گردنه سخت و منزلگاههای مخوف و هولناکی در پیش دارید که باید در آنها وارد شوید و نزد هر یک توقّف کنید (و پاسخگوی اعمال خود باشید)»; (فَإِنَّ أَمَامَکُمْ عَقَبَهً کَؤُوداً(1)، وَ مَنَازِلَ مَخُوفَهً مَهُولَهً(2)، لاَبُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَیْهَا، وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا).

این گردنه سخت و منزلگاههای خوفناک، اشاره به مرگ و منزلگاههای آخرت است، زیرا در روایتی امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «در قیامت پنجاه موقف است و هر موقفی به اندازه هزار سال از سال های دنیا به طول می انجامد; إِنَّ فی الْقِیامَهِ خَمْسینَ مَوْقِفاً کُلُّ مَوْقِف کألْفِ سَنَه مِمّا تَعُدُّونَ»(3) شبیه همین معنا به صورت مشروح تری از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نقل شده است(4) و احتمالا در هر موقفی از این مواقف یکی از اعمال واجبه مانند نماز و روزه و امر به معروف و نهی از منکر و یا گناهان کبیره مورد سؤال قرار می گیرد که صاحبان آنها باید در شرایط سخت و هول انگیزی پاسخگو باشند. اگر از آنها به سلامت بگذرند راهی کانون رحمت خدا، بهشت برین می شوند وگرنه گرفتار خواهند شد.

به تعبیر دیگر، همان گونه که مرحوم شیخ مفید فرموده است: منظور از این عقبات (گردنه ها) اعمال واجب است که هر کدام تشبیه به گردنه ای شده است و همان گونه که عبور از گردنه ها سخت و طاقت فرساست،

جواب گویی از این اعمال نیز دشوار است.

قرآن مجید در سوره «بلد» می فرماید: «(فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ * وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَهُ * فَکُّ رَقَبَه * أَوْ إِطْعَامٌ فِی یَوْم ذِی مَسْغَبَه * یَتِیماً ذَا مَقْرَبَه * أَوْ مِسْکِیناً ذَا

پاورقی

1. «کئود» از ریشه «کأد» به معنای شدّت و صعوبت گرفته شده و عقبه «کئود»، گردنه سخت و صعب العبور است.

2. «مهوله» از ریشه «هول» به معنای ترس است و «مهول» اسم مفعول; یعنی خوفناک.

3. بحارالانوار، ج 7، ص 126، ح 3 .

4. همان مدرک، ص 111، ح 42 .

صفحه 73

مَتْرَبَه); ولی او از آن گردنه مهم نگذشت و تو چه می دانی آن گردنه چیست؟ آزاد کردن برده ای است، یا غذا دادن در روز گرسنگی به یتیمی از خویشاوندان یا مستمندی خاک نشین».(1)

البتّه دنیا و آخرت از این نظر تفاوتی نمی کند که منظور از عقبات چه باشد؟ به ویژه که درباره عرصه قیامت آمده است: «(وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً * فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً * لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً); از تو درباره کوهها سؤال می کنند بگو پروردگارم آنها را (در قیامت متلاشی کرده) بر باد می دهد. سپس زمین را صاف و هموار می سازد،به گونه ای که در آن هیچ پستی وبلندی نمی بینی».(2)

بنابراین، اعتراض مرحوم علاّمه مجلسی بر شیخ مفید که نباید الفاظ را از معانی اصلی به معانی مجازی برد، به نظر وارد نمی رسد، زیرا این ایراد هنگامی وارد است که قرائنی در کار نباشد و با وجود قرینه مشکلی ندارد.(3)

در مورد وحشت قیامت همین بس که قرآن مجید می گوید: «(یَا أَیُّهَا النَّاسُ

اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَهَ السَّاعَهِ شَیْءٌ عَظِیمٌ * یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَه عَمَّآ أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْل حَمْلَهَا وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَمَا هُمْ بِسُکَارَی وَلَکِنَّ عَذَابَ اللهِ شَدِیدٌ); ای مردم از عذاب پروردگارتان بترسید که زلزله رستاخیز امر عظیمی است. روزی که آن را می بینید (آن چنان وحشت سراپای همه را فرا می گیرد که) هر مادر شیردهی کودک شیرخوارش را فراموش می کند و هر بارداری جنین خود را بر زمین می نهد و مردم را مست می بینی در حالی که مست نیستند; ولی عذاب خدا شدید است».(4)

سپس امام(علیه السلام) به شرح بیشتری در این زمینه پرداخته و به همگان هشدار

پاورقی

1. بلد، آیات 11-16 .

2. طه، آیات 105-107 .

3. برای آگاهی از کلام مرحوم شیخ مفید و علاّمه مجلسی به کتاب بحارالانوار، ج 7، ص 129 مراجعه فرمایید.

4. حج، آیه 1 و 2 .

صفحه 74

می دهد که: «بدانید فاصله نگاههای مرگ به شما کوتاه و نزدیک است. گویی در چنگال مرگ گرفتارید، در حالی که پنجه هایش را در جان شما فرو برده، و حوادث هولناک و مشکلات شدید شما را غافلگیر ساخته است»; (وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلاَحِظَ(1) الْمَنِیَّهِ(2) نَحْوَکُمْ دَانِیَهٌ(3)، وَ کَأَنَّکُمْ بِمَخَالِبِهَا(4) وَ قَدْ نَشِبَتْ(5) فِیکُمْ، وَ قَدْ دَهَمَتْکُمْ(6) فِیهَا مُفْظِعَاتُ(7) الاُْمُورِ، وَ مُعْضِلاَتُ(8) الْمَحْذُورِ).

این سخن، اشاره به این است که میان انسان و مرگ در هیچ سن و سالی فاصله ای وجود ندارد. هر لحظه ممکن است حادثه ناگهانی روی دهد و هر زمان ممکن است بیماری خطرناکی به سراغ انسان بیاید و یا دشمنی او را به طور ناگهانی از پای درآورد. گلوگیر شدن یک لقمه

ممکن است به زندگی انسان پایان دهد و گرفتگی رگهای قلب یا مغز با چند لخته بسیار کوچک خون، وی را در کام مرگ فرو برد و یا با ضربه ای ناگهانی، نخاع انسان قطع شود و برای همیشه زمین گیر گردد.

حضرت در پایان، در یک نتیجه گیری روشن و گویا می فرماید: «حال که چنین است وابستگیهای دنیا را به خود قطع کنید (از دنیاپرستان فاصله بگیرید) و بر توشه تقوا تکیه کنید»; (فَقَطِّعُوا عَلاَئِقَ الدُّنْیَا وَ اسْتَظْهِرُوا(9) بِزَادِ التَّقْوَی).

پاورقی

1. «ملاحظ» جمع «ملحظ» مصدر میمی، به معنای نگاه کردن یا با گوشه چشم نگاه کردن است.

2. «منیّه» از ریشه «منی» بر وزن «سعی» به معنای تقدیر گرفته شده و از آنجا که مرگ در سرنوشت انسان مقدّر است، این واژه به مرگ اطلاق می شود.

3. «دانیه» به معنای نزدیک از ریشه «دنوّ» بر وزن «علوّ».

4. «مخالب» جمع «مخلب» ناخن و چنگال حیوانات یا پرندگان است.

5. «نشبت» از ریشه «نشب» بر وزن «غصب» به معنای فرو رفتن است.

6. «دهمت» از ریشه «دهم» به معنای غافلگیر ساختن است.

7. «مفظعات» جمع «مفظعه» به معنای حادثه ای است که بیش از حد شدید باشد.

8. «معضلات» جمع «معضله»; یعنی چیزی که فوق العاده انسان را در تنگنا قرار دهد. به جاده تنگ نیز معضله گویند.

9. «استظهروا» از ریشه «استظهار» به معنای کمک گرفتن از شخص یا چیزی است و ریشه اصلی آن «ظهر» به معنای پشت است. واژه پشتیبانی به معنای تقویت می آید.

صفحه 75

منظور از قطع علائق دنیا وابستگی شدید به مال و مقام و همسر و فرزند است; آن گونه وابستگی که انسان را از خدا غافل

می کند و ارتکاب گناه را برای رسیدن به دنیا آسان می سازد و زرق و برقها را در نظر جلوه می دهد.

تعبیر به «استظهار به زاد تقوا» اشاره به این است که در این سفر پر خوف و خطر آخرت انسان نیاز به تکیه گاهی دارد که پیمودن این راه را برای او آسان می سازد، تکیه گاهی بهتر از زاد و توشه تقوا نیست.

مرحوم سیّد رضی به اینجا که می رسد، می گوید: «بخشی از این کلام با تفاوتهایی پیش از این گذشت»; (وَ قَدْ مَضی شَئٌ مِنْ هذا الْکَلامِ فیما تَقَدَّمَ بِخِلافِ هذِهِ الرِّوایَهِ).

ظاهراً منظور او خطبه 85 است که در چند جمله با گفتار بالا مشترک است.

صفحه 76

صفحه 77

خطبه205

کَلَّمَ بِهِ طَلْحَهَ وَالزُّبَیْرَبَعْدَ بَیْعَتِهِ بِالْخِلافَهَ وَقَدْ عَتَبا عَلَیْهِ مِنْ تَرکِ مَشْوِرَتِهِما، وَالاسْتِعانَهِ فی الأُمُورِ بِهِما

از سخنان امام(علیه السلام) است

هنگامی که طلحه و زبیر بعد از بیعت با امام به او اعتراض کردند که چرا در کارها با آنها مشورت نکرده و از آنها کمک نگرفته است (امام این سخن را در پاسخ آنها بیان فرمود).(1)

خطبه در یک نگاه

اشاره

همان گونه که در عنوان خطبه آمد، این سخن پاسخی است به پاره ای از ایرادهای طلحه و زبیر که انتظار داشتند امام(علیه السلام) در حکومت سهم عظیمی برای

پاورقی

1. سند خطبه:

در کتاب مصادر نهج البلاغه، تنها منبعی را که برای این خطبه قبل از سیّد رضی ذکر کرده، کتاب نقض العثمانیه نوشته ابوجعفر اسکافی (م 240) است و از سخن او بر می آید که این کتاب را خودش مشاهده نکرده; بلکه از گفتار ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 36-41 استفاده کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 102) مرحوم علاّمه مجلسی نیز آن را در بحارالانوار، ج 32، ص 21 از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید نقل کرده است.

صفحه 78

آنها قائل شود و در همه امور با آنها مشورت نماید. امام(علیه السلام) نکاتی را به آنها یادآور شد; نکاتی که مسیر حکومت امام را روشن می ساخت و به انتظارات نابجای آنها پایان می داد:

نخست اینکه آنها را بر این امر سرزنش می کند که چرا به جهت امور ظاهراً مختصری خشمگین شده اید و خوبیهای فراوانی را به فراموشی سپرده اید.

در بخش دیگری از این بیان به آنها یادآور می شود که مشکلی در امر حکومت پیدا نشده تا با آنها مشورت کند; بلکه بر اساس کتاب خدا و سنّت رسول الله(صلی الله علیه وآله)،

امر حکومت را سامان می بخشد و البتّه اگر مطلبی که نیاز به مشورت داشته باشد پیش آید هیچ گاه از مشورت خودداری نخواهد کرد.

در بخش سوم این خطبه به این ایراد که چرا در تقسیم بیت المال مساوات میان مسلمانان را رعایت کرده، پاسخ می دهد که این همان سنّت رسول خداست.

سرانجام در آخرین قسمت این خطبه به دعای پرمعنایی می پردازد و برای کسانی که هرگاه حق را ببینند یاری می کنند و با ظلم به مبارزه بر می خیزند رحمت الهی را تقاضا می کند.

صفحه 79

بخش اوّل

لَقَدَ نَقَمْتُمَا یَسِیراً، وَ أَرْجَأْتُمَا کَثِیراً

لَقَدَ نَقَمْتُمَا یَسِیراً، وَ أَرْجَأْتُمَا کَثِیراً. أَلا تُخْبِرَانِی، أَیُّ شَیْء کَانَ لَکُمَا فِیهِ حَقٌّ دَفَعْتُکُمَا عَنْهُ؟ أَمْ أَیُّ قَسْم اسْتَأْثَرْتُ عَلَیْکُمَا بِهِ؟ أَمْ أَیُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَیَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ضَعُفْتُ عَنْهُ، أَمْ جَهِلْتُهُ، أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ!

وَ اللّهِ مَا کانَتْ لِی فِی الْخِلاَفَهِ رَغْبَهٌ، وَ لاَ فِی الْوِلاَیَهِ إِرْبَهٌ، وَ لَکِنَّکُمْ دَعَوْتُمُونِی إِلَیْهَا، وَ حَمَلْتُمُونِی عَلَیْهَا، فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَیَّ نَظَرْتُ إلَی کِتَابِ اللّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا، وَ أَمَرَنَا بِالْحُکْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ، وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِیُّ(صلی الله علیه وآله)، فَاقْتَدَیْتُهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ فِی ذلِکَ إِلَی رَأْیِکُمَا، وَ لاَ رَأْیِ غَیْرِکُمَا، وَ لاَ وَقَعَ حُکْمٌ جَهِلْتُهُ; فأَسْتَشِیرَکُمَا وَ إِخْوَانِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ; وَ لَوْ کَانَ ذلِکَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْکُمَا، وَ لاَ عَنْ غَیْرِکُمَا.

ترجمه

شما (طلحه و زبیر) برای امور ناچیزی خشم گرفتید; ولی وظایف مهمّی را که داشتید به تأخیر انداختید. به من بگویید: چه حقّی داشته اید که شما را از آن باز داشته ام یا کدام سهم متعلق به شما بوده که آن را متصرّف شده ام یا کدام شکایت و حقّی را یکی از مسلمانان پیش

من آورده و من نسبت به آن ضعف نشان داده یا از حکم آن بی خبر بوده و یا راه حلّ آن را به خطا پیموده ام. به خدا سوگند! من به خلافت (ظاهری) رغبتی نداشتم و نسبت به زمامداری شما علاقه ای نشان ندادم. این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و به اصرار مرا به آن واداشتید و آنگاه که حکومت به من رسید به کتاب خدا و دستوراتی که برای ما قرار داده و فرمان به اجرای آن صادر کرده، نظر افکندم و از آن پیروی نمودم و نیز به سنّت و

صفحه 80

روش پیغمبر(صلی الله علیه وآله) توجّه نموده و به آن اقتدا کردم (به یقین) در این امر (عمل به کتاب و سنّت) نیازی به رأی شما و رأی دیگران نداشتم (چون حکم خدا و رسول الله صراحت داشت) و مسئله ای پیش نیامده که آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم به مشورت بنشینم به یقین اگر چنین چیزی پیش می آمد (یا بیاید) از مشورت با شما و دیگران روی گردان نبودم (و نخواهم بود).

شرح و تفسیر: بهانه جویی طلحه و زبیر

هنگامی که مشکلات مسلمانان در حکومت عثمان بالا گرفت و مردم بر او شوریدند که چرا مقامهای حسّاس حکومت اسلامی و بیت المال را در میان بستگان و خویشاوندان خود تقسیم کرده و توده های مردم نیازمند را نادیده گرفته است; گروهی از صحابه معروف نیز به حمایت از شورشیان برخاستند که در صف مقدّم طلحه و زبیر بودند، همانها که اصرار داشتند امام حکومت را بپذیرد. آنها از نخستین بیعت کنندگان با امام بودند; ولی این گونه افراد همانند

همه کسانی که سیاسی فکر می کنند; نه الهی و رحمانی، همواره انتظار دارند سهم مهمّی در حکومت داشته باشند; گاه آن را صریحاً بر زبان می آورند و گاه متوسّل به بهانه های واهی می شوند تا هدف خود را به طور کنایی بیان کرده باشند.

طلحه و زبیر نیز چنین انتظاری را از امام داشتند; طلحه می خواست حکومت بصره به او واگذار شود و به زبیر حکومت کوفه و بعضی گفته اند: طلحه انتظار حکومت یمن را داشت و زبیر انتظار حکومت عراق را; ولی از آنجا که این گونه رشوه های سیاسی علاوه بر اینکه مخالف روح عدالتخواهی اسلامی است، گاه منجّر به تجزیه حکومت می شود و از همه اینها گذشته مخالف چیزی است که مردم به سبب آن بر عثمان شوریدند، امام به این پیشنهادها تن در نداد.

صفحه 81

هنگامی که طلحه و زبیر از رسیدن به مقصود خود مأیوس شدند نخست زبان به انتقاد و خرده گیری بر امام گشودند. سپس آتش جنگ جمل را بر افروختند; آتشی که هر دو در کام آن سوختند. می فرماید: «شما (طلحه و زبیر) برای امور ناچیزی خشم گرفتید; ولی وظایف مهمّی را که داشتید به تأخیر انداختید»; (لَقَدْ نَقَمْتُمَا(1) یَسِیراً، وَ أَرْجَأْتُما(2) کَثِیراً).

منظور از ناچیز، ترک مشورت با آنهاست و منظور از امور مهم و فراوان مصالح مسلمان است، زیرا طلحه و زبیر برای رسیدن به اهداف خود به بهانه های واهی متوسّل شدند و مصالح مسلمین را که از وحدت و یکپارچگی صفوف و ایستادن پشت سر رهبر نشأت می گرفت به فراموشی سپردند و این راه و رسم همه عیب

جویان کوتاه بین است که مصالح جامعه را برای رسیدن به منافع شخصی فدا می کنند.

سپس در ادامه سخن می فرماید: «به من بگویید: چه حقّی داشته اید که شما را از آن باز داشته ام یا کدام سهم متعلق به شما بوده که آن را متصرّف شده ام یا کدام شکایت و حقّی را یکی از مسلمانان پیش من آورده و من نسبت به آن ضعف نشان داده یا از حکم آن بی خبر بوده و یا راه آن را به خطا پیموده ام»; (أَلاَ تُخْبِرَانِی، أَیُّ شَیْء کَانَ لَکُمَا فِیهِ حَقٌّ دَفَعْتُکُمَا عَنْهُ؟ أَمْ أَیُّ قَسْم اسْتَأْثَرْتُ(3) عَلَیْکُمَا بِهِ؟ أَمْ أَیُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَیَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ضَعُفْتُ عَنْهُ، أَمْ جَهِلْتُهُ، أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ!).

در واقع امام(علیه السلام) می خواهد با این سخن همه راههای خرده گیری و انتقاد را بر

پاورقی

1. «نقمتما» از ریشه «نقم» بر وزن «قلم» یا بر وزن «نقب» در اصل به معنای انکار کردن یا ایراد گرفتن بر شخص یا چیزی است; خواه با زبان باشد یا با عمل (از طریق مجازات) انتقام نیز همین ریشه است و در جمله بالا به معنای ایراد گرفتن لفظی است.

2. «أرجأتما» از ریشه «ارجاء» به معنای به تأخیر انداختن گرفته شده است و ریشه اصلی آن «رجاء» به معنای امیدواری است و از آنجا که انسان در بسیاری از مواقع کاری را به امید رسیدن به هدفی به تأخیر می اندازد، این واژه در این معنا استعمال شده است.

3. «استأثرت» از ریشه «استیثار» یعنی چیز خوبی را به خود اختصاص دادن. گاه نیز به معنای استبداد و انحصارطلبی تفسیر شده و ریشه اصلی

آن «اثر» به معنای علامت است.

صفحه 82

طلحه و زبیر ببندد، زیرا انتقاد یا مربوط به حقوق شخصی آنان است یا مربوط به سایر مسلمین، و مطالبات شخصی آنان یا مربوط به ضایع شدن حقّی است یا تصرّف کردن سهمی و آنچه مربوط به سایر مسلمین است یا مربوط به کوتاهی در احقاق حقوق است یا ناآگاهی نسبت به حق و یا خطا در مسیر اجرا.

امام(علیه السلام) می فرماید: درباره هر یک از این امور ایراد دارید آشکارا به من بگویید و چون آنها نمی توانستند انگشت روی نقطه خاصّی بگذارند، از دادن جواب درمانده شدند.

این راه و رسم همه خرده گیران زیادت خواه است که به جای اینکه انگشت روی جزئیات بگذارند به کلّی گویی قناعت کرده و جنجال به راه می اندازند.

سپس امام(علیه السلام) به پاسخ شفاف و روشنی از ایراد آنها درباره ترک مشورت سخن گفته با مقدّمه چینی دقیق و روشن به آن می پردازد و می فرماید: «به خدا سوگند! من به خلافت (ظاهری) رغبتی نداشتم و به زمامداری شما علاقه ای نشان ندادم. این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و به اصرار مرا به آن واداشتید و چون حکومت به من رسید به کتاب خدا و دستوراتی که برای ما قرار داده و فرمان به اجرای آن صادر کرده، نظر افکندم و از آن پیروی نمودم و نیز به سنّت و روش پیغمبر(صلی الله علیه وآله) توجّه نمودم و به اقتدا کردم (به یقین) در این امر (عمل به کتاب و سنّت) نیازی به رأی شما و رأی دیگران نداشتم (چون حکم خدا و رسول الله صراحت

داشت) و مسئله ای پیش نیامده که آن را ندانم تا با شما و برادران مسلمانم به مشورت بنشینم به یقین اگر چنین چیزی پیش می آمد از مشورت با شما و دیگران روی گردان نبودم»; (وَ اللّهِ مَا کانَتْ لِی فِی الْخِلاَفَهِ رَغْبَهٌ، وَ لاَ فِی الْوِلاَیَهِ إِرْبَهٌ(1)، وَ لَکِنَّکُمْ دَعَوْتُمُونِی إِلَیْهَا، وَ حَمَلْتُمُونِی عَلَیْهَا، فَلَمَّا

پاورقی

1. «إربه» از ریشه «أرب» بر وزن «عرب» در اصل به معنای شدّت احتیاج است که انسان برای برطرف ساختن آن چاره جویی می کند.

صفحه 83

أَفْضَتْ إِلَیَّ نَظَرْتُ إلَی کِتَابِ اللّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا، وَ أَمَرَنَا بِالْحُکْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ، وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِیُّ(صلی الله علیه وآله)، فَاقْتَدَیْتُهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ فِی ذلِکَ إِلَی رَأْیِکُمَا، وَ لاَ رَأْیِ غَیْرِکُمَا، وَ لاَ وَقَعَ حُکْمٌ جَهِلْتُهُ; فأَسْتَشِیرَکُمَا وَ إِخْوَانِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ; وَ لَوْ کَانَ ذلِکَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْکُمَا، وَ لاَ عَنْ غَیْرِکُمَا).

در واقع امام(علیه السلام) در این عبارت به دو نکته اشاره می کند; نخست اینکه او پیش دستی در قبول خلافت ظاهری نکرده و اصرار مردم، به ویژه افرادی مانند طلحه و زبیر حجّت را بر وی تمام کرده و پذیرای این مقام شده است، بنابراین هرگونه انتظاری از آن حضرت داشتن غیر از رعایت حقوق مردم نابجاست.

البتّه دنیاپرستان طالب مقام قبل از رسیدن به آن افرادی را به حمایت خویش دعوت می کنند و به آنها وعده هایی در زمینه پیروزی خود می دهند; ولی این سخن درباره مردان الهی که جز به اصرار مردم تکیه بر مقامات ظاهری نمی زنند، مفهومی ندارد.

دیگر اینکه مسئله مشورت صحیح است; ولی «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد» به یقین، مشورت

در مسائل قطعی اسلام و فرمانهای صریح خدا و پیامبر، مفهومی ندارد. البتّه در مسائل اجرایی که گونه های مختلفی بر آن تصوّر می شود دامنه مشورت باز است. امام(علیه السلام) می فرماید: انتظار نداشته باشید که در مسائل مهمی مانند اجرای عدل، برگرداندن اموال مغصوبه در زمان عثمان به بیت المال و تقسیم عادلانه بیت المال با شما مشورت کنم. هر زمان موردی برای مشورت پیدا شد به یقین کوتاهی نخواهم کرد.

صفحه 84

صفحه 85

بخش دوم

وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُمَا

وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الاُْسْوَهِ، فَإِنَّ ذلِکَ أَمْرٌ لَمْ أَحْکُمْ أَنَا فِیهِ بِرَأْیِی، وَ لاَ وَلِیتُهُ هَوًی مِنِّی، بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) قَدْ فُرِغَ مِنْهُ، فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَیْکُمَا فِیَما قَدْ فَرَغَ اللّهُ مِنْ قَسْمِهِ، وَ أَمْضَی فِیهِ حُکْمَهُ، فَلَیْسَ لَکُمَا، وَ اللّهِ، عِنْدِی وَ لاَ لِغَیْرِکُمَا فِی هذَا عُتْبَی. أَخَذَ اللّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَی الْحَقِّ، وَ أَلْهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ الصَّبْرَ.

ثم قال(علیه السلام): رَحِمَ اللّهُ رَجُلاً رَأَی حَقًّا فَأَعَانَ عَلَیْهِ، أَوْ رَأَی جَوْراً فَرَدَّهُ، وَ کَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَی صَاحِبِهِ.

ترجمه

این حکم، حکم خداست

امّا اعتراضی که شما در امر «تقسیم بیت المال به طور مساوی» (بر من) داشتید این حکمی نبوده که به رأی خود صادر کرده باشم یا مطابق خواسته دلم باشد; بلکه من و شما می دانیم این همان دستوری است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) آورده و انجام داده است، بنابراین من در چیزی که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نیازی به مشورت با شما نداشتم. به خدا سوگند! نه شما و نه غیر شما نمی توانند در این موضوع اعتراضی

به من داشته باشند (تا لازم باشد رضایتتان را جلب کنم) خداوند دلهای ما و شما را به حق متوجّه سازد و شکیبایی و استقامت را (برای تحمّل حق) به ما الهام کند.

سپس امام(علیه السلام) فرمود: خدا رحمت کند کسی را که هرگاه حقی را ببیند آن را یاری کند و اگر ستمی را مشاهده کرد آن را دفع نماید و به یاری صاحب حق برخیزد (و بر ضدّ ستمگر قیام کند).

صفحه 86

شرح و تفسیر: این حکم حکم خداست

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه بر یکی از خرده های عمده طلحه و زبیر و امثال آنها که در مورد تقسیم مساوی بیت المال بر آن حضرت می گرفتند، انگشت گذارده و می فرماید: «امّا اعتراضی که شما در امر «تقسیم بیت المال به طور مساوی» (بر من) داشتید این حکمی نبوده که به رأی خود صادر کرده باشم و یا مطابق خواسته دلم باشد; بلکه من و شما می دانیم این همان دستوری است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) آورده و انجام داده است»; (وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الاُْسْوَهِ، فَإِنَّ ذلِکَ أَمْرٌ لَمْ أَحْکُمْ أَنَا فِیهِ بِرَأْیِی، وَ لاَ وَلِیتُهُ هَوًی مِنِّی، بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) قَدْ فُرِغَ مِنْهُ).

واژه «اسوه» گرچه غالباً به معنای اقتدا و پیروی به کار می رود و در بعضی از منابع لغت غیر از این، معنای دیگری برای آن ذکر نکرده اند(1); ولی جمعی از اهل لغت تصریح دارند که یکی از معانی آن مساوات است، لذا در مورد کسانی که ورشکست شده اند، گفته می شود: «المال أُسوه بین الغرماء; مال

را باید به طور مساوی (بر حسب سهام) در میان طلبکاران تقسیم کرد».

اگر «أسوه» را را مطابق معنای معروفش (اقتدا کردن) بدانیم مفهوم عبارت بالا این می شود که طلحه و زبیر و امثال آنها اعتراض بر امام داشتند که چرا اقتدا به سیره عمر و عثمان نکردی؟ آنها در تقسیم بیت المال شئون و شخصیت و اسم و رسم افراد را ملاحظه می کردند و هرگز بیت المال را مساوی بین مسلمانان

پاورقی

1. به کتاب العین و لسان العرب و مجمع البحرین ماده «أسو» رجوع شود. مرحوم طبرسی در مجمع البیان در ذیل آیه 21 سوره احزاب (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ) می گوید: «أی قدوه صالحه یقال: لی فی فلان أُسوه ای لی به اقتداء... اسم وضع موضع المصدر» طبق این بیان «اسوه» به معنای اقتداست و جنبه اسم مصدری دارد و تعبیر قرآن که می فرماید: (فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَهٌ) و نمی فرماید: «رسول الله اسوه» نیز شاهد بر این معناست. از آنجا که اقتدا به کسی نوعی مساوات با او را ایجاد می کند اسوه به معنای مساوات نیز آمده و در عبارت بالا مقصود همین است.

صفحه 87

تقسیم نمی نمودند.

لذا امام(علیه السلام) در پاسخ آنها می گوید: من به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) اقتدا کردم و سیره او را عمل نمودم.

در ادامه این سخن می فرماید: «در چیزی که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نیازی به مشورت با شما نداشتم. به خدا سوگند! نه شما و نه غیر شما نمی توانند در این موضوع اعتراضی به من داشته باشند (تا لازم باشد رضایتتان

را جلب کنم)»; (فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَیْکُمَا فِیَما قَدْ فَرَغَ اللّهُ مِنْ قَسْمِهِ، وَ أَمْضَی فِیهِ حُکْمَهُ، فَلَیْسَ لَکُمَا، وَ اللّهِ، عِنْدِی وَ لاَ لِغَیْرِکُمَا فِی هذَا عُتْبَی(1)).

در پایان این سخن امام به خودش و آنها دعا می کند که همیشه طرفدار حق و در برابر آن شکیبا باشند و عرضه می دارد: «خداوند دلهای ما و شما را به حق متوجّه سازد و شکیبایی و استقامت را (برای تحمّل حق) به ما الهام کند»; (أَخَذَ اللّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَی الْحَقِّ، وَ أَلْهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ الصَّبْرَ).

روشن است که در بسیاری از مواقع، حق تلخ است و تحمّل آن مشکل، و همین امر گاه سبب می شود که انسان حق را نبیند و اگر آن را دید تحمّل نکند، لذا امام(علیه السلام) از خدا دو چیز می طلبد; یکی اینکه حق را آنچنان که هست به او و سایرین ارائه دهد و پس از آن تحمّل وشکیبایی در برابر تلخی حق، عنایت فرماید.

در یکی از کلمات قصار نهج البلاغه مولا(علیه السلام) می فرماید: «إنَّ الْحَقَّ ثَقیلٌ مَریءٌ وَ إنَّ الْباطِلَ خَفیفٌ وَبیءٌ; حق، سنگین امّا گواراست و باطل، سبک ولی بیماری زاست».(2)

پاورقی

1. «عتبی» از ریشه «عتب» بر وزن «خطب» در اصل به معنای ناراحتی باطنی است و هنگامی که به باب افعال برده شود به معنای زایل کردن این ناراحتی است و چون سرزنش کردن طرف مقابل یکی از اسباب فرونشاندن خشم درونی است، عُتْبی به معنای سرزنش کردن می آید و در جمله بالا منظور همین است.

امام(علیه السلام) به طلحه و زبیر می فرماید: شما حق ایراد و سرزنش نسبت به من ندارید.

2. نهج البلاغه،

کلمات قصار، 376 .

صفحه 88

سپس امام(علیه السلام) در تأیید و تکمیل این سخن فرمود: «خدا رحمت کند کسی را که هرگاه حقی را ببیند آن را یاری کند و اگر ستمی را مشاهده کرد آن را دفع نماید و به یاری صاحب حق برخیزد (و بر ضدّ ستمگر قیام کند)»; (ثم قال(علیه السلام): رَحِمَ اللّهُ رَجُلاً رَأَی حَقًّا فَأَعَانَ عَلَیْهِ، أَوْ رَأَی جَوْراً فَرَدَّهُ، وَ کَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَی صَاحِبِهِ).

نکته ها
1. چرا اموال بیت المال به طور مساوی تقسیم می شود؟

هرگاه خلافت ظاهری امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بلافاصله بعد از پیامبر اکرم صورت گرفته بود مشکلی در کار نبود، زیرا آن حضرت دقیقاً همان برنامه عصر رسول الله(صلی الله علیه وآله) را ادامه می داد; ولی مشکل بزرگ این بود که امام، زمانی روی کار آمد که مردم به انواع تبعیضهای دوران خلیفه دوم و از آن بیشتر دوران عثمان، خو گرفته بودند و تغییر این عادت بسیار مشکل می نمود و قسمت عمده تلاش آن حضرت متوجه از بین بردن تبعیضات نابجا بود و عامل اصلی جنگهایی همچون جمل و صفّین همان طرفداران تبعیض بودند.

بی شکّ طلحه و زبیر از پیشگامان اسلام بودند و سهم مهمّی در پیروزیهای مسلمین در جنگها داشتند و دفاع آنها از پیامبر اکرم در غالب جنگهای اسلامی محرز و مسلّم است; ولی انحرافی که از مسیر پیامبر اکرم در دوران خلیفه دوم و سوم به وجود آمد و سهم مهمّی برای این دو امثال آنها از بیت المال قائل شدند، آنها را به ویژه خواری و رانت خواری عادت داد، لذا در همان گام نخست که علی(علیه السلام) بر ضدّ این تبعیضها برداشت فریاد اعتراضشان بلند شد، درست همان گونه

که مردم عصر جاهلیت از تبدیل بتهای متعدد به خدای واحد قادر متعال، تعجب می کردند آنها نیز از این تغییر روش شگفت زده شدند و به امام

صفحه 89

ایراد گرفتند که چرا با آنها در این امر مشورت نشده است. نه تنها در تقسیم اموال بیت المال، بلکه در تقسیم پستها و مقامهای مهم نیز منتظر مشورت و در نهایت خواهان سهمی بودند و باور نمی کردند امام با این قاطعیت مردم را به روش پیامبر اکرم بازگرداند. هنگامی که رؤیاهای خود را بدون تعبیر یافتند، آتش خشم در دل آنها شعلهور شد و افکار شیطانی همه وجودشان را فرا گرفت و دست به آتش افروزی و جنگ زدند و سرانجام خودشان در آن آتش سوختند.

این نیز حائز اهمیّت است که اموال بیت المال دو گونه بود; بخشی از آن مانند زکات مصارف مختلفی داشت و ممکن بود بعضی بر بعضی دیگر (متناسب با زحماتشان) در آن ترجیح یابند; مثلا «مُؤَلَّفَهَ قُلُوبُهُمْ» (کسانی را که می خواستند با محبّت به اسلام وارد کنند) و همچنین «عامِلینَ عَلَیْها» (آنها که برای گردآوری زکات تلاش می کردند) و یا قضات و مانند آنها، هر یک متناسب زحمات و موقعیتشان، سهمی از زکات را دریافت می داشتند و نیز در غنائم جنگی، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) میان پیاده و سواره تفاوت قائل می شد; ولی بخش مهمی از درآمد بیت المال; مانند خراجی که از اراضی خراجیه(1) گرفته می شد و رقم بسیار مهمی را در مجموع تشکیل می داد، می بایست میان همه مسلمانان به طور مساوی تقسیم شود.

درست مانند چیزی که وقف بر اولاد است

که همه فرزندان در هر مقام و رتبه ای باشند به طور مساوی می برند و مانند یارانه هایی که در عصر ما از بیت المال پرداخت می شود که رئیس جمهور و افراد عادی در آن یکسانند و هرگونه تبعیض را به عنوان رانت خواری و امتیاز ویژه محکوم می کنند.

در عصر خلیفه اوّل همان روش پیامبر در این گونه موارد دنبال می شد و همه

پاورقی

1. «اراضی خراجیه» زمینهایی بود که در فتوحات اسلامی به دست مسلمین افتاد و آنها را در اختیار کشاورزان می گذاشتند و در مقابل، مالیاتی به نام «خراج» از آنها می گرفتند که با توجّه به گستردگی آن اراضی، مالیات مزبور رقم مهمّی را تشکیل می داد.

صفحه 90

یکسان بودند; ولی تبعیضها از زمان عمر به شهادت تواریخ معتبر آغاز شد و در زمان عثمان به اوج خود رسید و 22 سال بر این منوال گذشت و تدریجاً این عمل ناپسند به صورت سنّتی درآمد.

در اینجا رشته سخن را به دست ابن ابی الحدید می سپاریم که نکات جالبی را با تکیه بر تواریخ و روایات، در این زمینه بیان کرده و پرده از روی بسیاری از اسرار دوران خلفا و حکومت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) برداشته است. او در این زمینه گفتار مفصّلی دارد که خلاصه اش چنین است:

«امام(علیه السلام) در روز دوم خلافت خویش منبر رفت و اعلام کرد راه و رسم من همان روش پیغمبر است.

هیچ کس بر دیگری برتری ندارد و اگر سابقه و کوشش بیشتری در اسلام داشته باشد پاداش او در قیامت با خداست. وی اضافه کرد: فردا کسی نگوید فرزند ابوطالب ما

را از حقوق خود محروم کرد، زیرا همه بنده خدایند، و بیت المال مال خداست و به طور مساوی بین همه تقسیم می شود، فردا همه حاضر شوند تا اموالی که موجود است بین آنها تقسیم گردد. عرب را بر عجم امتیازی نیست.

امام(علیه السلام) فردای آن روز به «عبیدالله ابن ابی رافع» کاتب خویش، دستور داد از مهاجران شروع کند. سپس به انصار و سایر مسلمانان هر کدام سه دینار بدهد.

از این تقسیم جز «طلحه»، «زبیر»، «عبدالله بن عمر»، «سعید بن عاص» و «مروان حکم» کسی سرباز نزد، عبیدالله جریان را به امام(علیه السلام) گزارش داد.

هنگامی که مردم در مسجد بودند این گروه در گوشه ای از مسجد کنار یکدیگر نشستند و با هم آهسته صحبت کردند پس از آن «ولید بن عقبه» نزد امام(علیه السلام) آمد و گفت تو در روز «بدر» بستگان نزدیک ما را کشتی، امّا امروز ما با تو بیعت می کنیم به شرط اینکه همان مقدار که زمان عثمان به ما پرداخت می شد

صفحه 91

بپردازی و کشندگان عثمان را به قتل رسانی و اگر از تو بیمناک شویم به شام و معاویه ملحق می گردیم!

امام(علیه السلام) فرمود:

امّا مسئله «بدر» وظیفه الهی بود، و امّا مسئله مال در اختیار من نیست تا کم و زیاد کنم. آنچه خدا فرموده انجام می دهم و در مورد کشندگان عثمان اگر ملزم بودم آنها را بکشم همان وقت این کار را می کردم، و اگر شما از من بیم داشته باشید به شما تأمین می دهم برای چه بیم داشته باشید؟

«ولید» داستان را برای رفقایش بازگو کرد آنها با ناراحتی از هم جدا شدند.

«عمار یاسر» و گروهی به امام(علیه السلام) خبر دادند که اینها پنهانی مردم را دعوت به برکناری شما از خلافت و نقض بیعت می کنند.

امام(علیه السلام) به مسجد آمد منبر رفت و اعلام کرد که خداوند برای هیچ کس جز به تقوا برتری قائل نشده و متقی پاداش آن را در آخرت خواهد یافت. من روشی جز قرآن و سنّت پیغمبر انتخاب نخواهم کرد، هر کس به آن راضی نیست هر کجا می خواهد برود، کسی که خدا را اطاعت کند و به حکم او حکم نماید از هیچ کس وحشت ندارد.

سپس از منبر فرود آمد و دو رکعت نماز خواند و عمار یاسر را با «عبدالرحمن» به سوی طلحه و زبیر که در گوشه مسجد نشسته بودند، فرستاد آنها نزد امام(علیه السلام) آمدند:

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا این طور نبود که من از بیعت کراهت داشتم و شما با رغبت بیعت نمودید؟

گفتند: چرا؟

فرمود: پس این چه وضعی است که از شما مشاهده می شود.

گفتند: بیعت کردیم که بدون مشورت ما کاری نکنی و ما را بر دیگران برتری

صفحه 92

بخشی; امّا اموال را بالسویه تقسیم کردی و بدون مشورت ما این عمل را انجام دادی.

امام(علیه السلام) فرمود: استغفار کنید که من (چنین شرطی را از شما برخلاف رضای خدا پذیرفته باشم) هم اکنون بگویید آیا حقی از شما گرفته ام؟ یا به شما ستم نموده ام؟

گفتند: معاذ الله.

فرمود: آیا حکم و یا حقی مربوط به یکی از مسلمانها بوده که من جاهل به آن بوده ام و یا از گرفتن آن عاجز مانده ام؟

گفتند: نه.

فرمود: آیا از بیت المال برای خود

چیزی ذخیره کرده ام؟

گفتند: نه!

فرمود: پس چرا مخالفت می کنید؟

گفتند: زیرا در قسمت کردن بیت المال برخلاف عمر بن خطّاب قدم بر می داری و ما را با دیگران مساوی قرار می دهی با اینکه غنائم با شمشیر ما به دست آمده است.

باز امام(علیه السلام) فرمود:

امّا در مشورت با شما، من به حکومت رغبتی نداشتم، مرا به سوی آن فراخواندید و اصرار ورزیدید ترسیدم اگر رد کنم اختلاف افتد. پس از قبول مسئولیت در کتاب خدا و سنّت پیامبر نظر افکندم آنچه مرا راهنمایی کردند عمل نمودم، احتیاج به نظر و رأی شما ندیدم، چنانچه (فرضاً) حکمی در کتاب خدا نباشد و در سنّت پیامبر دلیلی بر آن نیابم و نیاز به مشورت بود با شما مشورت خواهم کرد.

امّا در مورد تقسیم به طور مساوی; همه می دانیم پیامبر(صلی الله علیه وآله) چنین دستور داده

صفحه 93

و کتاب خدا همین را می گوید.

امّا اینکه گفتید: ما بیشتر زحمت کشیده ایم، می دانید عده ای از همه بیشتر اسلام را یاری کرده اند، پیامبر در تقسیم بیت المال آنان را با دیگران به یک چشم می نگریست».

ابن ابی الحدید سپس می گوید:

«اگر گفته شود ابوبکر اموال را به طور مساوی تقسیم می کرد، پس چرا کسی اعتراض نکرد؟ در پاسخ باید گفت: او بعد از پیغمبر بود و مردم با تقسیم پیغمبر عادت کرده بودند; امّا هنگامی که عمر سر کار آمد عده ای را برتری داد، و پس از او عثمان این برتری را بیشتر کرد.

این عمل، 22 سال ادامه پیدا کرد و مردم به این وضع عادت کردند. برگرداندن مردم از این وضع این مشکلات

را به وجود می آورد».(1)

2. جایگاه واقعی مشورت

بی شک مشورت از اصول شناخته شده اسلام و همه عقلای جهان است و همان گونه که در روایات وارد شده، عقل واحدی را به عقول کثیره پیوند می زند «مَنْ شاوَرَ الرِّجالَ شارَکَهُمْ فی عُقُولِهِمْ»(2) ولی مشورت ارکان و شرایطی دارد که اگر از آنها دور شود نه تنها مفید نخواهد بود; بلکه گاه نتیجه معکوس می دهد. از جمله مشورت باید در اموری باشد که مورد تردید و نفی و اثبات واقع می شود و اگر مردم بخواهند احکام و موضوعات مسلّم را تحت مشورت قرار دهند چه بسا باعث تردید در اساس احکام الهی و وظایف مسلّم عقلی می گردد.

فی المثل کسی بخواهد مسئله وجوب حج یا حجاب اسلامی را به آرای

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 43-45.

2. نهج البلاغه، کلمات قصار، 161 .

صفحه 94

عمومی یا مشورت واگذار کند، چه بسا افرادی پیدا شود که بگویند: چه لزومی دارد در این عصر و زمان مردم هزینه های سنگینی را برای رفتن به زیارت خانه خدا تخصیص دهند و یا در اجتماع فعلی، حجاب برای زنان مسلمان، دست و پا گیر است!

ولی بعد از آنکه مسئله حج یا حجاب را به عنوان دستوری قاطع و مورد اجماع مسلمین بلکه ضرورت دینی پذیرفتیم می توانیم به شورا بنشینیم که نحوه برگزاری حج و طرز پوشیدن حجاب چگونه باشد بهتر است؟ و باید پذیرفت بخشی از مشکلاتی که امروز دامان مسلمین را گرفته برای این است که جایگاه واقعی مشورت را فراموش کرده اند.

آنچه امام(علیه السلام) در خطبه بالا فرموده نمونه روشنی از این مطلب است

و آنچه طلحه و زبیر دنبال آن بودند انحراف واضحی از این است; آنها می خواستند سنّت رسول خدا در تقسیم مساوی اموال خراجیه، به رأی گذارده شود و امام(علیه السلام)با این امر مخالف بود.

3. طلحه و رؤیای خلافت

از منابع مختلف تاریخی چنین بر می آید که علاقه طلحه به زمامداری و خلافت سابقه طولانی داشت که به زمان ابوبکر بر می گشت.

طبری مورّخ معروف طبق گفته ابن ابی الحدید در تاریخش چنین آورده که طلحه حتی در زمان حیات ابوبکر درباره خلافت خود می اندیشید و انتظار داشت ابوبکر او را بعد از خود به عنوان خلیفه مسلمین معرّفی کند، زیرا پسر عموی ابوبکر بود و هنگامی که اطلاع یافت ابوبکر می خواهد عمر را به عنوان خلیفه معرفی کند به او اعتراض کرد و گفت: تو مرد خشن و سخت گیری را بر ما حکومت دادی. در زمان عمر نیز با گروهی از طرفدارانش درباره خلافت بعد از

صفحه 95

او سخن می گفت و اطرافیانش به او قول می دادند که بعد از مرگ عمر با تو بیعت خواهیم کرد و هنگامی که این سخن به گوش عمر رسید در خطبه ای آنها را تهدید به مرگ کرد تا دست از کار خود بردارند.

ابن ابی الحدید در جای دیگر از سخنانش می نویسد: بعداً طلحه و زبیر در صف ستایش کنندگان عمر قرار گرفتند چرا که پیشگامان مهاجر و انصار را بر دیگران برتری بخشیده (و سهم بیشتری از بیت المال برای آنها قائل شده بود).

از سوی دیگر عمر تأکید کرده بود که قریش و مهاجران سابقه دار اسلام، از مدینه مطلقاً خارج نشوند، زیرا

معتقد بود اگر بیرون روند گروههای اطراف آنها را می گیرند و اموال زیادی به دست می آورند; هم به سوی خوشگذرانی پیش می روند و هم به فکر زمامداری و تجزیه طلبی خواهند افتاد و در برابر اعتراضهایی که از گوشه و کنار به این امر شد او در خطبه ای صریحاً اعلان داشت که این سیاست قطعی من است.

طبری طبق نقل ابن ابی الحدید می گوید: این کار عمر قریش را سخت رنجیده خاطر ساخت حتی هنگامی که عمر درخواست کردند به آنها اجازه دهد در جنگهای اسلامی شرکت کنند به آنها گفت: بدترین چیزی که بر این امت از آن می ترسم این است که شما قریش در بلاد اسلامی پخش شوید; برای شما همین بس که در غزوات رسول خدا شرکت کردید و نیازی به بیشتر از این نیست.

ولی هنگامی که عثمان به خلافت رسید ورق برگشت. قریش را آزاد گذاشت و آنها به شهرهای مختلف سفر کردند و به جمع آوری مال و ثروت پرداختند و این اوّلین فتنه در اسلام و در میان توده مردم بود.

ابن ابی الحدید می افزاید: متأسفانه عمر رأی هوشمندانه خود را در محدود ساختن قریش بعد از ضربت خوردن به وسیله «ابولؤلؤ» نقض کرد (زیرا طلحه و

صفحه 96

زبیر و مانند آنها را به شورای شش نفری خود راه داد که مفهومش شایستگی همه آنها برای خلافت بود). سپس می افزاید: این سبب هر فتنه ای بود که در میان مسلمین واقع شد و تا دامنه قیامت واقع می شود».(1)

با توجّه به این سابقه تاریخی روشن می شود که چرا طلحه

و زبیر از خلافت علی(علیه السلام)ناراحت شدند در حالی که بیشترین تلاش را برای تحریک مردم به کشتن عثمان داشتند به گمان اینکه بعد از عثمان نوبت به طلحه می رسد و هنگامی که علی(علیه السلام) پست و مقامی به آنها نداد (زیرا می دانست مقدّمه تجزیه کشور اسلام می شود) بلکه عطای نامساوی آنها را از بیت المال قطع کرد و مطابق روش پیامبر، مساوات در میان مسلمین برقرار ساخت بر آن حضرت شوریدند و با دستیاری عایشه ام المؤمنین، آتش جنگ جمل را برافروختند و پس از شکست جمل و کشته شدن آن دو، طرفدارانشان آتش جنگ صفّین را شعلهور ساختند و سرانجام بنی امیّه را بر جهان اسلام حاکم ساختند و بعد از آن بنی مروان روی کار آمدند و آن فسادهای عظیم را در جهان اسلام برپا ساختند. از اینجا روشن می شود که مشکل طلحه و زبیر تنها مشکل عدم مشورت نبود و حتی مساوات در بیت المال هم مسئله ای فرعی بود; آنها طمع در خلافت داشتند و اینها را بهانه خود قرار داده بودند.

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 11-13 .

صفحه 97

خطبه206

وَ قَدْ سَمِعَ قَوْماً مِنْ أَصْحابِهِ یَسُبُّونَ أهْلَ الشّامِ أیّامَ حَرْبِهِمْ بِصِفّینَ

از سخنان امام(علیه السلام) است

این سخن را هنگامی ایراد کرد که شنید عدّه ای از اصحابش در صفّین شامیان را دشنام می دادند.(1)

خطبه در یک نگاه

در کتاب مصادر نهج البلاغه می خوانیم که حجر بن عدی و عمرو بن حمق که از اصحاب معروف علی(علیه السلام) بودند (در ایّام صفین) به شامیان دشنام می دادند، امام آنها را خواست و از این کار نهی فرمود، عرض کردند: ای امیرمؤمنان مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: آری! عرض کردند مگر آنها بر باطل نیستند؟ فرمود: آری! عرض کردند: پس چرا ما را از بدگویی به آنان نهی می کنی؟ فرمود: من دوست

پاورقی

1. سند خطبه:

این کلام را گروهی از راویان حدیث و مورّخان قبل و بعد از سیّد رضی نقل کرده اند; مانند ابوحنیفه دینوری در کتاب اخبار الطوال و نصر بن مزاحم در کتاب صفّین و سبط بن جوزی در تذکره الخواصّ و بعضی دیگر. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 103)

صفحه 98

ندارم زبان شما به دشنام آلوده شود و در ادامه، این گفتار را ایراد فرمود و در آن راه بهتری را ارائه داد و آن دعا برای هدایت گمراهان و وحدت مسلمین و خاموش شدن آتش جنگ است.

این سخن نشان می دهد که امام(علیه السلام) در عین قاطعیّت در برابر دشمن، از خشونتهای بی مورد که نشانه ضعف شخصیّت است جلوگیری می فرمود.

صفحه 99

إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ، وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ، کانَ أَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ، وَ أَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ، وَ قُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ، وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَ بَیْنِهِمْ، وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتَّی

یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ،وَ یَرْعَوِیَ عَنِ الْغَیِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.

ترجمه

من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید; ولی اگر اعمال زشتشان را شرح دهید و احوال آنها را بیان کنید به گفتار صحیح نزدیک تر و برای اتمام حجّت رساتر است. شما باید به جای دشنام چنین می گفتید: پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن (و آتش جنگ را خاموش فرما) میان ما و آنها را اصلاح کن و آنان را از گمراهیشان هدایت نما تا کسانی که جاهلند حق را بشناسند و آنها که گمراهند و بر دشمنی با حق اصرار میورزند از آن دست بردارند و (به راه راست) باز گردند.

شرح و تفسیر: دشنام نه، دعا کنید!

آنچه در این کلام آمده است، دستور مهم اخلاقی و اجتماعی است که می تواند آثار زیادی داشته باشد و آن نهی از بدگویی به دشمن و سبّ و لعن اوست که ممکن است آتش خشم او را برافروزد و کینه ها را عمیق تر سازد.

همان گونه که گذشت این سخن را امام زمانی گفت که در ماجرای صفین شنید

صفحه 100

بعضی از یارانش به اهل شام بدگویی می کنند. فرمود: «من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید; ولی اگر اعمال زشتشان را شرح دهید و احوال آنها را بیان کنید به گفتار صحیح نزدیک تر و برای اتمام حجّت رساتر است»; (إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ، وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ، کانَ أَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ، وَ أَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ).

«سبّاب» به کسی گفته می شود که بسیار بدگویی می کند و حقیقت «سبّ» بدگویی کردن و دشنام دادن توأم با هتک طرف است; مانند

خطاب کردن طرف به احمق، بی شعور، پست، رذل و امثال آن.

لعن کردن یکی از مصداقهای «سبّ» است و «قذف» (نسبتهای ناروای ناموسی دادن) از مراحل شدید «سبّ» است و در بسیاری از موارد، حدّ شرعی هم دارد. به یقین منظور امام در گفتار بالا این نوع سبّ نیست، زیرا قذف حرام و از گناهان کبیره است; نه از مکروهات.

امام(علیه السلام) دراین خطبه یارانش را از این کار باز می دارد، هر چند حق داشتند دشمن را به این گونه خطابها مخاطب سازند و به جای آن دستور می دهد صفات زشت و اعمال بد آنها را مورد نقد قرار دهند و حجّت را بر آنها تمام کنند که هم تأثیر بیشتری دارد و هم بهانه به دست دشمن برای مقابله به مثل نمی دهد.

درباره سبّ و لعن به طور کلّی سخنی داریم که در بحث نکات خواهد آمد.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن با بیان مصداق روشنی، شیوه برخورد با دشمن را در این گونه موارد، تعلیم می دهد و می فرماید: «شما باید به جای دشنام چنین می گفتید: پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن! میان ما و آنها را اصلاح فرما! و آنان را از گمراهیشان هدایت نما تا کسانی که جاهلند حق را بشناسند و آنها که گمراهند و بر دشمنی با حق اصرار میورزند از آن دست بردارند و (به راه

صفحه 101

راست) بازگردند»; (وَقُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ: اللَّهُمَّ احْقِنْ(1) دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ، وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَ بَیْنِهِمْ، وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ، حَتَّی یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ، وَ یَرْعَوِیَ(2) عَنِ الْغَیِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ(3) بِهِ).

امام(علیه السلام)

در این عبارت پرمعنای خود سه دعا فرموده و یا به تعبیر دیگر سه تقاضا از پیشگاه خدا دارد: نخست اینکه آتش جنگ خاموش گردد و خونهای طرفین ریخته نشود. دیگر اینکه علاوه بر آتش بس، صلح و دوستی در میان دو گروه، برقرار گردد و مسلمین متّحد و یکپارچه شوند. سوم اینکه گمراهیهایی که دامان آنها را گرفته و آنان را از رسیدن به حق باز می دارد از ایشان دور شود; ناآگاهان حق را بشناسند و آگاهان از ستیزجویی و دشمنی با حق دست بردارند.

این دعاها به خوبی نشان می دهد که تا چه حد امام(علیه السلام) دارای سعه صدر بوده و لطف و رحمت حتّی نسبت به دشمنان خود داشته است و با آن همه ظلم و جنایتی که در حق امام و یارانش روا داشتند کمترین سخنی که دلیل بر انتقامجویی باشد; بیان نمی فرماید و حتّی دوستانش را از سبّ و دشنام و بدگویی به دشمن، نهی می کند.

نکته

سبّ و لعن

بسیاری از ارباب لغت تصریح کرده اند که «سبّ» همان شتم و دشنام دادن و

پاورقی

1. «احقن» از ریشه «حقن» بر وزن «حمد» در اصل به معنای نگهداری و حفظ چیزی است و هنگامی که در مورد «دماء» به کار می رود مفهومش جلوگیری از خون ریزی است.

2. «یرعوی» از «رعو» بر وزن «رعد» به معنای خودداری کردن و بازگشتن از کاری گرفته شده است. قابل توجّه اینکه گاه واژه «رعو» به صورت رباعی (رعوی بر وزن دعوا) به کار رفته و همان معنای فوق را می دهد و به گفته بعضی از ارباب لغت واژه «ارعوی» از واژه های کم نظیر

است و در صیغه های فعل معتل مانند آن دیده نشده است. برای توضیح بیشتر به لسان العرب ماده «رعو» مراجعه فرمایید.

3. «لهج» از ریشه «لهج» بر وزن «کرج» به معنای وابستگی و شیفتگی به چیزی و حریص بودن به آن است.

صفحه 102

بدگویی کردن است و بعضی لعن را هم مصداقی از آن دانسته اند.(1)

به یقین هیچ مؤمنی را نباید سبّ و لعن کرد و درباره کافران و مخالفان حق نیز اصل بر ترک آن است، چرا که غالباً با دو اثر منفی همراه است: نخست اینکه چه بسا طرف مخالف، مقابله به مثل کند و به مقدّسات توهین نماید، لذا در آیه 108 سوره انعام می خوانیم: «(وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ فَیَسُبُّوا اللهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْم); به (معبود) کسانی که غیر خدا را می خوانند دشنام ندهید مبادا آنها نیز از روی نادانی (و ظلم) خدا را دشنام دهند».

دیگر اینکه ممکن است این گونه بدگوییها آنها را تحریک کند و به اصطلاح روی دنده لج بیفتند و پافشاری آنها در کفر و ضلالت بیشتر گردد.

ولی این قاعده; مانند هر قاعده کلی دیگر موارد استثنایی دارد. به همین دلیل در نهج البلاغه یا عبارات دیگر معصومین(علیهم السلام) گاه بدگوییهایی نسبت به مخالفان شده و در قرآن مجید نیز لعن درباره گروههایی آمده است.

در خطبه 19 نهج البلاغه خواندیم که امام(علیه السلام) به اشعث بن قیس منافق که سخنی توهین آمیز و بی ادبانه در برابر امام(علیه السلام) گفت، فرمود: «عَلَیْکَ لَعْنَهُ اللهِ وَ لَعْنَهُ اللاّعِنینَ حائِکٌ بْنُ حائِکَ مُنافِقٌ بْنُ کافِر; لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان بر تو باد ای

بافنده (دروغ) فرزند بافنده و ای منافق فرزند کافر».

نیز هنگامی که مروان در جنگ جمل اسیر شد و او را خدمت امام(علیه السلام) آوردند، امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) نزد پدر خود برای او شفاعت کردند و امام(علیه السلام) او را آزاد ساخت. امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) عرض کردند: ای امیرمؤمنان! لازم است مروان با شما بیعت کند؟ امام(علیه السلام) فرمود: مگر بعد از قتل عثمان با من بیعت نکرد من نیاز به بیعت او ندارم. دست او همچون دست یهودی است «إِنَّها کَفٌّ

پاورقی

1. به مصباح المنیر و لسان العرب مراجعه شود. مرحوم محقق خویی نیز در شرح خود بر نهج البلاغه این معنا را در تفسیر واژه سبّ آورده است.

صفحه 103

یَهُودِیَّهُ»(1); ولی سبّ مؤمن با تقوا از گناهان عظیم است; در حدیثی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می خوانیم که فرمود: «سِبابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ أکْلُ لَحْمِهِ مَعْصِیَهٌ وَ حُرْمَهُ مالِهِ کَحُرْمَهِ دَمِهِ; سبّ و دشنام فرد با ایمان گناه بزرگی است و جنگیدن با او کفر است و خوردن گوشت او (غیبت کردن) معصیت است و احترام مالش همچون احترام خون است».(2)

در حدیث دیگری می خوانیم که مردی خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) عرض کرد: مرا وصیّتی کن! از جمله اموری که رسول خدا به او سفارش کرد این بود: «لا تَسُبُّوا النّاسَ فَتَکْسِبُ العِداوَهَ بَیْنَهُمْ; به مردم سبّ و دشنام ندهید که سبب عداوت و دشمنی در میان آنها می شود».(3)

این نکته قابل توجّه است که اصحاب معاویه، هر چند جزء منافقان و ظالمان و مفسدان فی الارض بودند باز امام(علیه السلام)

اصحاب خود را از سبّ آنها در ایّام جنگ صفّین نهی فرمود، زیرا در آنجا شرایط خاصّی بود که ممکن بود سبّ آنها آتش جنگ را شعلهورتر سازد.

در مورد لعن نیز از آیات قرآن استفاده می شود که خداوند عده ای را لعن کرده و یا اجازه لعن آنها را داده است از جمله درباره شیطان می فرماید: «(وَإِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَی یَوْمِ الدِّینِ); ومسلماً لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود»(4) و در ارتباط با گروهی از مرتدّین می فرماید: «(أُوْلَئِکَ جَزَاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَهَ اللهِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ); کیفر آنها این است که لعنت خدا و فرشتگان و مردم همگی بر آنها خواهد بود»(5) و درباره ظالمان نیز می فرماید: (أَلاَ لَعْنَهُ اللهِ عَلَی

پاورقی

1. شرح بیشتر در این مورد را در جلد سوم همین کتاب بخوانید.

2. کافی، ج 2، ص 360، باب السباب، ح 2 و 3 .

3. همان مدرک.

4. ص، آیه 78 .

5. آل عمران، آیه 87 .

صفحه 104

الظَّالِمِینَ)(1) و درباره پیمان شکنان و قاطعان رحم و مفسدان در زمین می فرماید: (أُوْلَئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ)(2) و درباره کسانی که کتمان حق می کنند، می فرماید: «(أُوْلَئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ); خداوند و همه لعنت کنندگان آنها را لعنت می کنند».(3)

بی شک لعن در لغت به معنای طرد کردن و دور ساختن است که گاه به صورت عملی انجام می شود و گاه به صورت لفظی یا در شکل نفرین; مثلا گفته می شود: «لعنه الله علیک» یعنی خدا تو را از رحمتش دور دارد.

مسلّم است که هیچ مؤمنی را نمی توان لعن کرد; ولی افراد بی ایمان

و منافق و کسانی که گناه عظیمی مانند ظلم و ستم و فساد و ایجاد تباهی در زمین و امثال آن مرتکب می شوند مستحق لعن اند، بنابراین لعن مخصوص کافران و منافقان نیست.

پاورقی

1. هود، آیه 18 .

2. رعد، آیه 25 .

3. بقره، آیه 159 .

صفحه 105

خطبه207

فی بَعْضِ أیّامِ صِفّینَ وَ قَدْ رَأَی الْحَسَنَ ابْنَهُ(علیه السلام) یَتَسَرَّعُ إلَی الْحَرْبِ

از سخنان امام(علیه السلام) است

که در بعضی از روزهای جنگ صفین هنگامی که مشاهده کرد فرزندش امام حسن(علیه السلام) شتاب برای جنگ دارد، بیان فرمود.(1)

خطبه در یک نگاه

این سخن کوتاه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) ناظر به حفظ امام حسن و امام حسین از آسیبهاست تا نسل رسول خدا به وسیله آنها در جان باقی بماند و این معنا تحقق یافت و امروز میلیونها نفر هستند که نسبشان به وسیله امام حسن یا امام حسین(علیهما السلام) به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می رسد و این ریشه پربرکت روز به روز در جهان گسترده می گردد.

پاورقی

1. سند خطبه:

طبری در تاریخ خود در حوادث سال 37 هجری قمری عبارتی از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نقل کرده که شبیه عبارت بخشی از این کلام است; ولی نه در ایّام جنگ صفین; بلکه در جایی دیگر و از آن معلوم می شود که امام(علیه السلام) این تعبیر را در موارد متعددی بیان فرموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 103)

صفحه 106

صفحه 107

أَمْلِکُوا عَنّی هذَا الْغُلاَمَ لاَ یَهُدَّنِی، فَإِنَّنِی أَنْفَسُ بِهذَیْنِ یَعْنی الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ(علیهما السلام) عَلَی الْمَوْتِ لِئَلاَّ یَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله).

ترجمه

این جوان (امام حسن(علیه السلام)) را از طرف من بگیرید و نگاه دارید (تا به میدان جنگ پا نگذارد) مبادا (مرگ او) مرا درهم بکوبد، زیرا من از مرگ این دو یعنی امام حسن و امام حسین بسیار دریغ دارم تا نسل رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با مرگ آنها قطع نشود.

شرح و تفسیر: حفظ نسل پیامبر (صلی الله علیه وآله)

امام(علیه السلام) در این سخن کوتاه، سفارش اکیدی به اصحابش درباره امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) در روز جنگ صفین برای حفظ هدف مهمی فرموده و می گوید: «این جوان (امام حسن(علیه السلام)) را از طرف من بگیرید و نگاه دارید (تا به میدان جنگ

پا نگذارد) مبادا (مرگ او) مرا درهم بکوبد، زیرا من از مرگ این دو یعنی امام حسن و امام حسین بسیار دریغ دارم مبادا نسل رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با مرگ آنها قطع شود»; (أَمْلِکُوا عَنّی هذَا الْغُلاَمَ لاَ یَهُدَّنِی(1)، فَإِنَّنِی أَنْفَسُ(2) بِهذَیْنِ یَعْنی الْحَسَنَ وَ

پاورقی

1. «لایهدّنی» از ریشه «هدّ» بر وزن «سدّ» در اصل به معنای منهدم شدن و فروریختن همراه با صدای شدید است. سپس در امور معنوی نیز به کار رفته و به غم و اندوه شدیدی که روح انسان را در هم می کوبد اطلاق شده; مانند آنچه در جمله بالا آمده است.

2. «أنفس» از ریشه «نفس» بر وزن «قفس» به معنای مضایقه کردن و نگاهداری چیزی و از دست ندادن آن است. اشیای نفیس، اشیایی است که انسان حاضر نیست به آسانی آن را از دست بدهد.

صفحه 108

الْحُسَیْنَ(علیهما السلام) عَلَی الْمَوْتِ لِئَلاَّ یَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله)).

تعبیر به «املکوا» از ریشه «ملک» در واقع تأکیدی است برای جلوگیری کردن از شتاب امام حسن(علیه السلام) به سوی میدان جنگ، زیرا انسان هنگامی که مالک چیزی می شود آن را به تمام معنا در اختیار می گیرد و این بالاترین تأکیدی است که در مورد بازداشتن کسی از چیزی می توان به کار برد. به همین دلیل مرحوم سیّد رضی(رحمه الله) در ذیل این کلام می گوید: «این تعبیر از فصیح ترین و برترین تعبیرات است».

جمله «لا یَهُدَّنی» تأکید دیگری بر این معناست، زیرا می فرماید: اگر او و برادرش حسین(علیه السلام) به شهادت برسند وجود مرا در هم می کوبند.

امام(علیه السلام) برای اینکه

تصوّر نشود این تأکیدات تنها از مهر فرزندی سرچشمه می گیرد، در پایان فرموده: من هدف بزرگی را دنبال می کنم و آن این است که نسل پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)هر چه بهتر و بیشتر از طریق این دو، در جهان باقی بماند که این خود یکی از اسباب پایندگی اسلام است.

مرحوم سیّد رضی در پایان این گفتار می گوید: «جمله امام(علیه السلام) «أَمْلِکُوا عَنّی هذَا الْغُلاَمَ» از برترین سخنان و فصیح ترین جمله هاست»; (قالَ السیِّدُ الشَّریفُ وَ قَوْلُهُ(علیه السلام): أَمْلِکُوا عَنّی هذَا الْغُلاَمَ مِنْ أعلَی الْکَلامِ وَ أَفْصَحِهِ).

منظور سیّد این است که جمله «أَمْلِکُوا عَنّی» یعنی «از سوی من مالک بشوید» تأکید زیبا و لطیفی است بر این معنا که با سرعت و جدیّت بروید و این جوان را نگاه دارید تا از دست نرود، زیرا انسان بیشترین محافظت را نسبت به املاک خویش دارد و این تعبیر از «نگاه داشتن» و «گرفتن» و «بازگرفتن» و «محافظت» بلیغ تر و رساتر است.

صفحه 109

نکته

پاسخ به چند سؤال

1. بی شک امام حسن مجتبی(علیه السلام) در آن روز بیش از سی سال داشت، زیرا میلاد مبارک ایشان در سال سوم هجری بود و حادثه صفین در سال 37 واقع شد، بنابراین تعبیر به «غلام» که به معنای «نوجوان» است چه مناسبتی دارد؟

در پاسخ باید به این نکته توجه کرد که واژه غلام هرچند معمولا به نوجوان و حدّ فاصل میان طفل و شابّ (کودک و جوان) گفته می شود; ولی همان گونه که بعضی از ارباب لغت تصریح کرده اند(1) به افراد بزرگسال نیز اطلاق می گردد. افزون بر اینکه پدران این تعبیر را

نسبت به فرزندان در هر سنّ و سالی به کار می برند. در عرف عرب به خادمان نیز در هر سنّ و سالی باشند واژه «غلام» اطلاق می شود.

در هر حال اطلاق غلام از سوی امام(علیه السلام) نسبت به فرزندش امام حسن(علیه السلام)مطلب بعیدی نیست.

2. مطابق آنچه در بالا آمد امام حسن و همچنین امام حسین(علیهما السلام) در آن زمان بیش از سی سال سن داشتند (زیرا فاصله آن دو بزرگوار یک سال یا کمتر از یک سال بود) و قاعدتاً در آن زمان صاحب همسر و فرزند بودند با این حال، چگونه امام می فرماید: می ترسم با شهادت این دو، نسل رسول خدا قطع شود؟

در پاسخ می گوییم: منظور این بوده که آنها بمانند و هر چه بیشتر نسل پیامبر فزونی یابد، زیرا با وجود دشمنان بسیار این نسل با برکت از جوانب مختلف در خطر بوده است.

3. چگونه امام(علیه السلام) بقای نسل پیامبر به بقای آن دو بزرگوار و فرزندانشان دانسته، در حالی که معمول عرب این است که نسل را از طریق پسر می دانستند،

پاورقی

1. لسان العرب، ماده «غلم».

صفحه 110

نه از طریق دختر؟ و می دانیم که حسن و حسین نوه های دختری پیامبرند!

در پاسخ این سؤال باید گفت که این طرز تفکّر به عصر جاهلیت باز می گردد که آنها مطلقاً زنان را به حساب نمی آوردند و فرزندان دختر را فرزند به حساب نمی آوردند و می گفتند:

بَنُونا بَنُو أبْناءِنا وَ بَناتُنا *** بَنُوهُنَّ أبناءُ الرِّجالِ الأَباعِدِ

فرزندان ما تنها فرزندان پسران ما هستند و دختران ما فرزندانشان فرزندان مردان بیگانه و دورند.

لذا در آیه مباهله که می فرماید: (فَقُلْ

تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ)(1) مفسّران در این مسئله اتفاق نظر دارند که واژه «ابناءنا» در این آیه شریفه اشاره به امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) است و «نساءنا» اشاره به حضرت فاطمه(علیها السلام)، و خطاب «یابن رسول الله» به امامان اهل بیت(علیهم السلام) در روایات، بسیار است.

در آیه شریفه 85 سوره انعام (وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَیْمَانَ وَ... * ... عِیسی)حضرت مسیح از ذریّه حضرت ابراهیم شمرده شده، در حالی که از ناحیه مادر (مریم) به حضرت ابراهیم منتهی می شود.

پاورقی

1. آل عمران، آیه 61 .

صفحه 111

خطبه208

قالَهُ لَمّا اضْطَرَبَ عَلَیْهِ أَصْحابُهُ فی أمْرِ الْحُکُومَهِ

از سخنان امام(علیه السلام) است

که هنگام اضطراب و شورش اصحابش در مورد حکمیّت

ایراد فرموده است.(1)

خطبه در یک نگاه

در کتاب مصادر نهج البلاغه در شأن ورود این کلام آورده است که در جنگ صفین، وقتی عمرو بن عاص و کسانی که با او بودند قرآنها را بر سر نیزه کردند تا سپاهیان علی(علیه السلام)را بفریبند، در حالی که آثار فتح و پیروزی لشکر امام(علیه السلام) کاملا آشکار شده بود و در چند قدمی پیروزی کامل بودند. یاران امام(علیه السلام) به چند گروه تقسیم شدند; گروهی به راستی باور کردند که شامیان این کار را به عنوان نیرنگ انجام ندادند; بلکه می خواهند واقعاً تسلیم قرآن شوند. گروه عظیم دیگری که از

پاورقی

1. سند خطبه:

از جمله کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی این خطبه را نقل کرده اند، نصر بن مزاحم در کتاب صفین و ابن قتیبه دینوری در الامامه والسیاسه و مسعودی در مروج الذهب است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 107)

صفحه 112

جنگ خسته شده بودند و تاب و توانی در خود برای ادامه جنگ نمی دیدند، این موضوع را بهانه خوبی برای کناره گیری از جنگ و عافیت طلبی دانستند و گروه سومی از منافقان بودند که عداوت و کینه امام(علیه السلام) را در دل داشتند و منتظر دستاویزی بودند. هنگامی که قرآنها را بر سر نیزه دیدند با خود گفتند الان بهترین موقع برای دست برداشتن از یاری علی(علیه السلام) است آنها هم فریاد برآوردند که جنگ را پایان دهید و گروه کمتری بر ادامه جنگ اصرار ورزیدند که در پیشاپیش آنها مالک اشتر بود، فریاد زد وای بر شما آیا بعد از نزدیک شدن

پیروزی، می خواهید عقب نشینی کنید؟ ای نابخردان نادان!... ولی گروهی که دست از جنگ کشیده بودند به او دشنام دادند و بد گفتند و تهدیدش کردند و فریاد «المَصاحِفُ المَصاحِفُ وَالرُّجُوعُ إلیْها لا نَری غَیْرَ ذلِکَ» را سر دادند و امام(علیه السلام) را وادار ساختند که مسئله حکمیت را بپذیرد. در این هنگام امام(علیه السلام) سخن بالا را ایراد فرمود که خلاصه اش این بود: شما در گذشته پیرو من بودید و من امیر شما; ولی الآن شما می خواهید امیر باشید و من مأمور. شما می خواهید با هر شرایطی که ممکن است، زنده بمانید با این حال من چگونه می توانم شما را باز دارم؟!

صفحه 113

أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ یَزَلْ أَمْرِی مَعَکُمْ عَلَی مَا أُحِبُّ، حَتَّی نَهِکَتْکُمُ الْحَرْبُ، وَ قَدْ، وَ اللّهِ، أَخَذَتْ مِنْکُمْ وَ تَرَکَتْ، وَ هِیَ لِعَدُوِّکُمْ أَنْهَکُ.

لَقَدْ کُنْتُ أَمْسِ أَمِیراً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَأْمُوراً، وَ کُنْتُ أَمْسِ نَاهِیاً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَنْهِیّاً، وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَیْسَ لِی أَنْ أَحْمِلَکُمْ عَلَی مَا تَکْرَهُونَ!

ترجمه

ای مردم! پیش از این، وضع من و شما آن گونه بود که دوست می داشتم (زیرا همه تسلیم فرمان من بودید) تا اینکه جنگ شما را خسته و درهم کوفته ساخت (نافرمانیها از اینجا آغاز شد و من چاره ای جز پذیرش پیشنهاد حکمیّت نداشتم) در حالی که به خدا سوگند اگر جنگ گروهی را از شما گرفت و گروهی را باقی گذاشت برای دشمنان کوبنده تر و خستگی آفرین تر بود. من دیروز امیر و فرمانده بودم; ولی امروز مأمور و فرمانبر شدم!! دیروز من شما را نهی می کردم; ولی امروز شما مرا نهی می

کنید و این درحالی است که شما بقای در دنیا را (به قیمت از دست دادن پیروزی بر دشمن) دوست دارید و من نمی توانم شما را به چیزی که دوست ندارید وادار کنم!

شرح و تفسیر: همرزمان سست و نادان

همان گونه که در بالا آمد، این سخن را هنگامی امام ایراد فرمود که علی رغم میل باطنی او اکثریت لشکریانش به دلایل مختلفی اصرار بر پایان جنگ و

صفحه 114

تسلیم در برابر امر حکمین داشتند. حضرت در واقع به این سؤال پاسخ می دهد که چرا تسلیم توطئه عمر و عاص در بالا بردن قرآنها بر سر نیزه ها و پذیرش امر حکمین شد، می فرماید: «ای مردم! پیش از این، وضع من و شما آن گونه بود که دوست می داشتم (همه تسلیم فرمان من بودید) تا اینکه جنگ شما را خسته و درهم کوفته ساخت (نافرمانیها از اینجا آغاز شد و من چاره ای جز پذیرش پیشنهاد حکمیّت نداشتم) در حالی که به خدا سوگند اگر جنگ گروهی را از شما گرفت و گروهی را باقی گذاشت برای دشمنانتان کوبنده تر و خستگی آفرین تر بود»; (أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ یَزَلْ أَمْرِی مَعَکُمْ عَلَی مَا أُحِبُّ، حَتَّی نَهِکَتْکُمُ(1) الْحَرْبُ، وَ قَدْ، وَ اللّهِ، أَخَذَتْ مِنْکُمْ وَ تَرَکَتْ، وَ هِیَ لِعَدُوِّکُمْ أَنْهَکُ).

این سخن در واقع پاسخ به طرفداران ادامه جنگ است. آنها که می دانستند پایانش پیروزی است; ولی متأسّفانه در اقلیّت بودند. امام در این سخن از یک سو عذر خود را در پذیرش پیشنهاد آتش بس و قبول حکمیّت در مقابل این اقلیّت بیان می کند و از سوی دیگر اعتقاد واقعی خود را به لزوم

ادامه جنگ تا پیروزی نهایی در برابر اکثریت خسته از جنگ بیان می دارد و کثرت شهدا را مجوّز تسلیم در برابر خواسته های انحرافی دشمن نمی داند.

سپس در توضیح این سخن می افزاید: «من دیروز امیر و فرمانده بودم; ولی امروز مأمور و فرمانبر شدم دیروز من شما را نهی می کردم; ولی امروز شما مرا نهی می کنید و این درحالی است که شما بقای در دنیا را (به قیمت از دست دادن پیروزی بر دشمن) دوست دارید و من نمی توانم شما را به چیزی که دوست ندارید وادار کنم»; (لَقَدْ کُنْتُ أَمْسِ أَمِیراً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَأْمُوراً، وَ کُنْتُ أَمْسِ نَاهِیاً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَنْهِیّاً، وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَیْسَ لِی أَنْ أَحْمِلَکُمْ عَلَی مَا تَکْرَهُونَ!).

پاورقی

1. «نهکتکم» از ریشه «نهک» بر وزن «نهی» در اصل به معنای کهنه کردن و فرسودن است و در مواردی که انسان به رنج و تعب شدید می افتد و درهم کوبیده می شود به کار می رود.

صفحه 115

این سخن باز پاسخی است به دو گروه: اقلیتی که طرفدار ادامه جنگ تا پیروزی بودند و نسبت به قبول امر حکمین و پایان نبرد در آستانه پیروزی ایراد داشتند، حضرت می فرماید: من چه کنم زمام کار را از دست من گرفته اند و امر فرماندهی را متزلزل ساخته و سر به طغیان برداشته اند و از سوی دیگر به اکثریتی که تسلیم پیشنهاد دشمن شده بودند می گوید: شما نه به موجب احترام قرآن این پیشنهاد را پذیرفتید; بلکه به سبب حبّ بقا و فرار از فداکاری در راه خدا بود.

نکته

از دست دادن فرصتی بزرگ!

لحن بسیار

ملایم کلام بالا که نشان می دهد امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در مقابل مخالفان ادامه جنگ تا چه حد نرمش نشان داد، ممکن است موجب این سؤال شود که چرا امام به مالک اشتر اجازه نداد تا با قاطعیت جنگ را که در مراحل نهایی و آستانه پیروزی بود، پیش ببرد و مسلمانان را از شرّ بنی امیّه و پیروانشان رهایی بخشد؟

پاسخ این سؤال را باید در لابه لای تاریخ صفین جستجو کرد.

توضیح اینکه در بحثهای گذشته به این نکته اشاره کردیم که مخالفان جنگ تنها فریب خوردگان از صحنه سازی عمرو عاص و بالا بردن قرآنها بر سر نیزه ها نبودند; بلکه گروهی از افراد ضعیف الاراده که آماده ادامه جنگ نبودند و گروهی از منافقان و دشمنان امام که فرصت را برای گرفتن ماهی از آب گل آلود مناسب می دیدند، دست به دست هم داده بودند و با شدّت از امام می خواستند که جنگ را متوقف کند.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در این باره می نویسد که امام(علیه السلام) به مالک اشتر دستور بازگشت و متوقف ساختن جنگ را داد، مالک پیغام فرستاد

صفحه 116

من چگونه بازگردم در حالی که نشانه های پیروزی ظاهر شده است. به امام عرض کنید فقط یک ساعت به من مهلت بدهد، من کار را تمام می کنم. گروه کثیری که اطراف امام(علیه السلام) را گرفته بودند هنگامی که پیغام مالک را شنیدند خشمگین شدند و (با نهایت بی شرمی) به امام(علیه السلام)گفتند: ظاهراً به مالک دستور داده ای دست از جنگ بردارد; ولی در پنهان، کسی را مأمور کرده ای که فرمان ادامه جنگ

به او بدهد اگر الساعه او را برنگردانی تو را خواهیم کشت همان گونه که عثمان را کشتیم. نمایندگان امام(علیه السلام) به سوی مالک اشتر بازگشتند و به او گفتند آیا دوست داری که تو در اینجا پیروز شوی; ولی پنجاه هزار شمشیر بالای سر امیرمؤمنان علی(علیه السلام) کشیده شده باشد؟! (و قصد شهید ساختن او را داشته باشند).

مالک گفت: مگر چه خبر است؟ گفتند: تمامی لشکر اطراف حضرت را گرفته اند و او بر زمین نشسته و شمشیرها بالای سر او برق می زند و می گویند اگر اشتر برنگردد تو را خواهیم کشت. اشتر گفت وای بر شما، سبب چیست؟ گفتند: قرآنها را بر سر نیزه ها کرده اند، اشتر گفت: آری به خدا سوگند هنگامی که آن منظره را دیدم گفتم باید منتظر اختلاف و فتنه بود.

مالک بلافاصله برگشت و مشاهده کرد که جان امیرمؤمنان(علیه السلام) (در برابر این گروه نادان و منافق) در خطر است و بعضی تا آن حد، پیش رفته اند که آن حضرت را میان دو چیز مخیر کنند یا تسلیم معاویه شود یا او را بکشند، در حالی که جز جماعت اندکی یار و حامی نداشت. هنگامی که چشم مالک اشتر به آن گروه معاند افتاد آنان را با سخن تند و خشن سرزنش کرد و گفت: وای بر شما آیا بعد از پیروزی، خاک ذلت و تفرقه بر سرتان پاشیده شده ای کم خردان! ای سفیهان. آنها نیز مقابله به مثل کرده و به اشتر بد گفتند و سپس فریاد زدند: قرآنها، قرآنها را دریابید، غیر از این راهی نمی بینیم.

در این هنگام امام(علیه السلام) در

برابر پیشنهاد حکمیت، تسلیم شد تا مشکل

صفحه 117

عظیم تری را با مشکل کوچک تری برطرف سازد و گفتار بالا را ایراد فرمود: (کُنْتُ أَمْسِ أَمِیراً، فَأَصْبَحْتُ الْیَوْمَ مَأْمُوراً...).(1)

بعضی از قراین و شواهد نشان می دهد که مسئله بالا بردن قرآنها بر سر نیزه ها توطئه مشترکی از سوی منافقان و افراد نفوذی در سپاه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و گروهی از شامیان به سرکردگی عمرو بن عاص و همکاری اشعث بن قیس منافق که در لشکر امام حضور داشت، بود و آنها می خواستند به هر قیمتی شده جلوی پیروزی امام(علیه السلام) را بگیرند و ساده لوحان را بفریبند.(2)

در ذیل خطبه 35، جلد دوم، صفحه 364 نیز بحث مشروحی درباره حکمیت داشتیم که در واقع تکمیلی برای این بحث محسوب می شود.

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 30-31 .

2. برای آگاهی بیشتر در این زمینه به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 214 مراجعه کنید.

صفحه 118

صفحه 119

خطبه209

بِالْبَصْرَهِ، وَقَدْ دَخَلَ عَلَی الْعَلاءِ بنِ زِیادِ الْحارِثی وَ هُوَ مِنْ أَصْحابِهِ یَعُودُهُ، فَلَمّا رَأی سِعَهَ دارِه قالَ:

از سخنان امام(علیه السلام) است

هنگامی که حضرت در بصره به عیادت علاء بن زیاد حارثی که از اصحابش بود، رفت و چشمش به خانه وسیع او افتاد، این سخن را ایراد فرمود:(1)

خطبه در یک نگاه

اشاره

همان گونه که در بالا آمد این کلام اشاره به داستان عیادت علی(علیه السلام) از یکی از یارانش به نام علاء بن زیاد حارثی در بصره دارد (هر چند بسیاری از شارحان نهج البلاغه اصرار دارند که آن شخص علاء بن زیاد نبود; بلکه ربیع بن زیاد بود)

پاورقی

1. سند خطبه:

در کتاب مصادر نهج البلاغه منابع متعدّدی برای این کلام امام ذکر شده است از جمله جلد اوّل اصول کافی، جلد اوّل عقد الفرید، جلد چهارم ربیع الابرار، اختصاص شیخ مفید و تلبیس ابلیس ابن جوزی و قوت القلوب ابوطالب المکّی است (البتّه در بعضی از این کتب فقط بخشی از خطبه آمده است) و از آنجا که این کلام هم جنبه تاریخی دارد و هم اخلاقی و تربیتی و بسیار آموزنده است توجّه دانشمندان مختلف را به خود جلب کرده و در کتب بسیاری آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 108)

صفحه 120

و هنگامی که حضرت خانه وسیع او را دید این سخن را ایراد فرمود و تذکّری بسیار پرمعنا به او و به همه انسانهایی که زندگی شبیه او را دارند داد. این کلام به طور خلاصه مشتمل بر سه بخش است:

بخش اوّل: تذکّر بیدار کننده ای است که امام به علاء بن زیاد یا ربیع بن زیاد داد.

بخش دوم: اندرز و نصیحتی است پرمعنا که برای برادر او; یعنی عاصم بن زیاد بیان فرمود که درست در نقطه

مقابل علاء بن زیاد زندگی می کرد و زندگی مرتاضانه ای داشت.

بخش سوم: پاسخ به سؤالی است که عاصم بن زیاد از حضرت درباره طرز زندگی امام عرضه داشت.

صفحه 121

بخش اوّل

مَا کُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَهِ هذِهِ الدَّارِ فِی الدُّنْیَا

مَا کُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَهِ هذِهِ الدَّارِ فِی الدُّنْیَا، وَ أَنْتَ إِلَیْهَا فِی الاْخِرَهِ کُنْتَ أَحْوَجَ؟ وَ بَلَی إنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الاْخِرَهَ: تَقْرِی فِیهَا الضَّیْفَ، وَ تَصِلُ فِیهَا الرَّحِمَ، وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الاْخِرَهَ.

ترجمه

(ای علاء بن زیاد) با این خانه وسیع در این دنیا، چه می خواهی بکنی و آن را برای چه می خواهی؟! در حالی که در آخرت به آن نیازمندتری، آری! اگر بخواهی می توانی به وسیله آن به آخرت برسی (و سعادتمند شوی) به این گونه که از میهمانان در آن پذیرایی کنی و صله رحم در آن بجا آوری و حقوق شرعی و الهی آن را بپردازی; اگر چنین کنی به وسیله این خانه به خانه آخرت نائل شده ای.

شرح و تفسیر: این خانه وسیع برای چیست؟

این کلام پرمحتوا گرچه در یک قضیّه شخصیّه وارد شده و مخاطب آن دو نفر از اصحاب آن حضرتند; ولی در واقع اصلی کلّی و برنامه ای عمومی را در مورد رعایت اعتدال در بهره گیری از مواهب زندگی، بازگو می کند و مخاطبان واقعی آن همه مسلمانها در سراسر تاریخند. امام هنگامی که خانه وسیع و گسترده علاء بن زیاد حارثی که طبعاً به وسایل خوبی نیز مجهز بود، مشاهده می کند او را نخست سرزنش کرده و سپس نصیحتی آمیخته با محبّت به او ارائه می دهد و

صفحه 122

می فرماید: «با این خانه وسیع در این دنیا، چه می خواهی بکنی و آن را برای چه می خواهی، در حالی که در آخرت به آن نیازمندتری»; (مَا کُنْتَ(1) تَصْنَعُ بِسِعَهِ هذِهِ الدَّارِ فِی الدُّنْیَا، وَ أَنْتَ إِلَیْهَا فِی الاْخِرَهِ کُنْتَ أَحْوَجَ؟).

عادت مردم

بر این است که وقتی به عیادت بیمار می روند چیزی می گویند که خشنود و خوشحال شود; ولی یک معلّم آسمانی همچون علی(علیه السلام) هنگامی که یار خود را در بستر بیماری می بیند همان بیماری که گاه بازگشتی در آن نیست باید او را بیدار کند و متوجّه سرنوشت خویش سازد و صراط مستقیم سعادت را به او ارائه دهد و داروی تلخ نصیحت آمیخته با سرزنش را در کام او فرو ریزد تا بهبودی واقعی حاصل کند.

آنگاه راه استفاده از این ثروت عظیم را برای نیل به سعادت آخرت به او نشان می دهد و می فرماید: «آری! اگر بخواهی می توانی به وسیله آن به آخرت برسی (و سعادتمند شوی) به این گونه که از میهمانان در آن پذیرایی کنی و صله رحم در آن بجا آوری و حقوق شرعی و الهی آن را بپردازی; اگر چنین کنی به وسیله این خانه به خانه آخرت نائل شده ای»; (وَ بَلَی إنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الاْخِرَهَ: تَقْرِی(2) فِیهَا الضَّیْفَ، وَ تَصِلُ فِیهَا الرَّحِمَ، وَ تُطْلِعُ(3) مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الاْخِرَهَ).

امام(علیه السلام) با این بیان به این واقعیت اشاره می فرماید که مال و ثروت امر نکوهیده و ضدّ ارزش نیست; بلکه مهم آن است که در چه راهی مصرف شود. هرگاه به تکاثر و تفاخر یا انحصار به شخص بینجامد مذموم است; ولی اگر

پاورقی

1. بعضی از شارحان نهج البلاغه، جمله «کنت» را در اینجا زائده دانسته اند، در حالی که چنین نیست، بلکه منظور امام(علیه السلام) از آن بیان استمرار است، زیرا مفهوم جمله این است که: «تاکنون

این خانه را داشته ای، چه استفاده ای از آن در این دنیا کرده ای».

2. «تقری» از ریشه «قراء» بر وزن «عبا» به معنای پذیرایی کردن از میهمان است.

3. «تطلع» از ریشه «طلوع» به معنای ظهور و بروز گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای ظاهر کردن و خارج نمودن است.

صفحه 123

بخش مهمی از آن در اختیار نیازمندان و دوستان و بستگان قرار گیرد، سرمایه آخرت محسوب می شود. به همین دلیل از مال در قرآن مجید به عنوان «خیر» یاد شده آنجا که می فرماید: «(إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّهُ لِلْوَالِدَیْنِ); اگر خیری (مالی) از خود به یادگار بگذارد وصیت برای پدر و مادر و نزدیکان کند».(1) در حدیثی می خوانیم که شخصی در خدمت امام صادق(علیه السلام) از اغنیا و ثروتمندان نکوهش کرد و به آنها بد گفت; امام فرمود: «أُسْکُتْ فَإِنَّ الْغَنی إذا کانَ وَصُولا لِرَحِمِهِ، بارّاً بِإخْوانِهِ أضْعَفَ اللهُ تَعالی لَهُ الاَْجْرَ ضِعْفَیْنِ لاِنَّ اللهَ تَعالی یَقُولُ: وَ ما أَمْوالُکُمْ وَ لا أوْلادُکُمْ بِالّتی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنا زُلْفی إلاّ مَنْ اَمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءَ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ امِنُونَ; ساکت باش! شخص غنی هرگاه صله رحم بجا آورد و نسبت به برادران دینی خود نیکوکار باشد، خداوند پاداش او را دو برابر می کند، زیرا می فرماید: اموال شما و اولادتان، چنان نیست که شما را به خداوند نزدیک کند، مگر کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد، آنها در برابر اعمالشان پاداش مضاعف دارند و در غرفه های بهشتی در امنیّت به سر می برند».(2)

بنابراین، مال می تواند بهترین وسیله

سعادت گردد، هرگاه به درستی از آن بهره گیری شود و می تواند وسیله بدبختی انسان باشد، هرگاه با بخل و اسراف و انحصارطلبی همراه گردد.

نکته

خانه های وسیع در روایات اسلامی

از روایات متعدّدی استفاده می شود که یکی از نشانه های سعادت انسان

پاورقی

1. بقره، آیه 180 .

2. سفینه البحار، ماده «غنی».

صفحه 124

داشتن خانه وسیع است; پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حدیثی فرمود: «مِنْ سَعادَهِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ، المَسْکَنُ الْواسِعُ».(1)

در همان باب از کتاب کافی هفت حدیث دیگر به همین مضمون یا قریب به آن از معصومان(علیهم السلام) نقل شده است و مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار جلد 73 احادیث فراوانی در این زمینه دارد. از جمله در حدیثی از امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا(علیه السلام)می خوانیم که برای یکی از دوستانش خانه ای خرید، و به او فرمود: این منزل تو بسیار کوچک است، برخیز و به این منزل جدید نقل مکان کن، آن مرد گفت: این خانه را پدرم ساخته (و من از او پیروی می کنم); امام(علیه السلام)فرمود: اگر پدرت نادان و بی خرد بوده، تو هم باید مثل او باشی!(2)

بدیهی است هرگز مفهوم این روایات این نیست که انسان، خطّ اعتدال را رها کرده و به اسراف روی آورد، بلکه اشاره به این است که نباید مانند افراد تنبل و بی همّت در جایی که امکانات فراهم است به خانه های تنگ و تاریک و کوچک که روح انسان را آزار می دهد، قناعت کرد.

اضافه بر این، خانه های تنگ و کوچک، بهانه خوبی برای ترک صله رحم و دعوت نکردن از مهمان است. می گویند که اگر ما به

خانه ارحام برویم آنها نیز به خانه ما می آیند و ما جا نداریم و به همین دلیل از پذیرایی مهمان که مایه خیر و برکت است خودداری می کنند، و یکی از علل رواج فرهنگ خانه های بسیار کوچک در عصر ما علاوه بر مشکلات مالی، سلطه فرهنگ خالی از عواطف انسانی غربیهاست، که نه صله رحم می شناسند و نه پذیرایی از مهمان.

پاورقی

1. کافی، ج 6، ص 526، ح 7 (باب وسعه المنزل).

2. همان مدرک، ح 2.

صفحه 125

بخش دوم

فقال له العلاء

فقال له العلاء: یا أَمیرالمؤمنین، أشکو إِلیک أَخی عاصمَ بنَ زیاد. قال: و ما لَهُ؟ قال: لبِس الْعَبآءَهَ و تَخَلَّی عن الدنیا. قال: عَلیَّ به. فلما جآء قال:

یَا عُدَیَّ نَفْسِهِ! لَقَدِ اسْتَهَامَ بِکَ الْخَبِیثُ! أَمَا رَحِمْتَ أَهْلَکَ وَ وَلَدَکَ! أَتَرَی اللّهَ أَحَلَّ لَکَ الطَّیِّبَاتِ، وَ هُوَ یَکْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا! أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَی اللّهِ مِنْ ذلِکَ!

قال: یا أَمیرالمؤمنین، هذا أَنْتَ فی خُشُونَهِ مَلْبَسِکَ وجُشُوبَهِ مأکَلِکَ!

قال: وَیْحَکَ، إِنِّی لَسْتُ کَأَنْتَ، إِنَّ اللّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّهِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَهِ النَّاسِ، کَیْلاَ یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ!

ترجمه

(هنگامی که سخن امام(علیه السلام) با علاء بن زیاد به اینجا رسید) علاء گفت: ای امیرمؤمنان از برادرم «عاصم بن زیاد» نزد تو شکایت می آورم. امام(علیه السلام) فرمود: مگر چه کرده؟ عرض کرد عبایی پوشیده و از دنیا کناره گیری کرده است، امام(علیه السلام)فرمود: او را نزد من آور، هنگامی که «عاصم» نزد امام(علیه السلام) آمد حضرت به او فرمود: ای دشمن حقیر خویشتن! شیطان تو را (فریب داده و در بیابان زندگی) سرگردان ساخته (اگر بر خود رحم نمی کنی) چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردی؟ تو گمان می

کنی خداوند طیبات را بر تو حلال کرده ولی دوست ندارد که از آنها بهره ببری؟! تو در پیشگاه خدا بی ارزش تر از آن هستی که این گونه با تو رفتار کند. عاصم گفت: ای امیرمؤمنان(علیه السلام) تو خود با این لباس خشن و آن غذای ناگوار به سر می بری! امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: وای بر تو، من مانند تو نیستم (و وظیفه ای غیر از تو دارم، زیرا) خداوند بر پیشوایان حق و عدالت واجب کرده که

صفحه 126

بر خود سخت بگیرند و همچون افراد ضعیف مردم زندگی کنند تا فقر، آنها را به طغیان و سرکشی (در برابر فرمان خدا) وادار نکند.

شرح و تفسیر: نکوهش از دنیاگریزی

در بخش دوم این کلام می خوانیم هنگامی که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) اندرزهای بالا را به علاء بن زیاد داد علاء توجّه امام را به وضع برادر خود که در مسیری بر ضدّ او گام بر می داشت جلب کرد: «علاء به آن حضرت عرض کرد: ای امیرمؤمنان از برادرم عاصم بن زیاد نزد تو شکایت می آورم. امام(علیه السلام)فرمود: مگر چه کرده؟ عرض کرد عبایی پوشیده و از دنیا کناره گیری کرده است، امام(علیه السلام)فرمود: او را نزد من حاضر کنید»; (فقال له العلاء: یا أَمیرالمؤمنین، أشکو إِلیک أَخی عاصمَ بنَ زیاد.قال:وما له؟ قال:لبِس الْعَبآءَهَ وتَخَلَّی عن الدنیا.قال:عَلَیَّ به).

«هنگامی که عاصم بن زیاد نزد امام(علیه السلام) آمد امام به او فرمود: ای دشمن حقیر خویشتن، شیطان تو را (فریب داده و در بیابان زندگی) سرگردان ساخته (اگر بر خود رحم نمی کنی) چرا به خانواده و فرزندانت رحم نکردی؟»; (فَلَمَّا جَآءَ قال: یَا عُدَیَّ نَفْسِهِ! لَقَدِ اسْتَهَامَ(1) بِکَ

الْخَبِیثُ! أَمَا رَحِمْتَ أَهْلَکَ وَ وَلَدَکَ!).

«عدّی» تصغیر «عدوّ» به معنای دشمن کوچک است. امام(علیه السلام) می خواهد به این وسیله هم او را که از مسیر اعتدال خارج شده، تحقیر کند و هم کارش را عداوتی نسبت به خود بشمارد و به دنبال آن این نکته را یادآور می شود که اعمال تو افزون بر هوای نفس، از وسوسه های شیطان سرچشمه می گیرد و سرانجامش نوعی از خود بیگانگی و سرگردانی در زندگی است.

پاورقی

1. «استهام» از ریشه «هیم» بر وزن «حتم» به معنای سرگردانی و تحیّر و اضطراب و بی هدف به هر سو رفتن است و «استهام بک الخبیث» یعنی شیطان تو را سرگردان ساخت.

صفحه 127

ایراد دیگری که امام(علیه السلام) به او می کند این است که تو علاوه بر ظلم بر خویش، به زن و فرزندت ستم می کنی بی آنکه دلیلی بر این کار داشته باشی.

این توبیخها و سرزنشهای مکرّر، به سبب این است که اسلام، رهبانیت و ترک دنیا را به این شکل برای پرداختن به عبادت، هرگز توصیه نمی کند و آن را انحراف از مسیر حق می شمرد، همان گونه که شرح آن در ادامه این بحث خواهد آمد.

سپس در ادامه این سخن می فرماید: «تو گمان می کنی خداوند طیّبات را بر تو حلال کرده ولی دوست ندارد که از آنها بهره ببری؟! تو در پیشگاه خدا بی ارزش تر از آن هستی که این گونه با تو رفتار کند»; (أَتَرَی اللّهَ أَحَلَّ لَکَ الطَّیِّبَاتِ، وَ هُوَ یَکْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا! أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَی اللّهِ مِنْ ذلِکَ!).

این سخن در واقع اشاره به دلیل لطیفی است و آن اینکه

برنامه ای که در پیش گرفته ای به گمان این بوده که مطابق دستور خداست، در حالی که قرآن با صراحت طیّبات و غذاها و لباسهای پاکیزه را بر همگان حلال شمرده، در آنجا که می فرماید: «(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا خَالِصَهً یَوْمَ الْقِیَامَهِ); بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و (همچنین) روزیهای پاکیزه را حرام کرده است، بگو اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آورده اند و در قیامت خالص برای مؤمنان خواهد بود».(1)

جمله «أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَی اللّهِ مِنْ ذلِکَ!» ممکن است اشاره به این باشد که این گونه افراد که وضع خاصی به خود می گیرند و از جامعه مسلمین جدا می شوند امتیاز فوق العاده ای برای خویش قائلند و گمان می کنند گوشه گیری و ریاضت سبب برتری آنان بر سایر مردم است و گویی خداوند دستورات ویژه ای

پاورقی

1. اعراف، آیه 32 .

صفحه 128

به آنها داده است. امام(علیه السلام) می فرماید: تو کمتر و کوچک تر از آنی که خدا دستور خاصی برای تو صادر کرده باشد، تو را از مواهب حیات منع کند و برای دیگران حلال بشمارد.

در ادامه این سخن می خوانیم که عاصم برای توجیه رفتار خود عرض کرد: «ای امیرمؤمنان(علیه السلام) تو خود با این لباس خشن و آن غذای ناگوار به سر می بری در حالی که پیشوا و امام ما هستی و بر ما لازم است به تو اقتدا کنیم»; (قال: یا أَمیرالمؤمنین، هذا أَنْتَ فی خُشُونَهِ مَلْبَسِکَ وجُشُوبَهِ(1) مأکَلِکَ!).

امام(علیه السلام)

پاسخ روشنی به او داد، فرمود: «وای بر تو، من مانند تو نیستم (و وظیفه ای غیر از تو دارم، زیرا) خداوند بر پیشوایان حق و عدالت واجب کرده که بر خود سخت بگیرند و همچون افراد ضعیف مردم زندگی کنند تا فقر، آنها را به طغیان و سرکشی (در برابر فرمان خدا) وادار نکند»; (قال: وَیْحَکَ، إِنِّی لَسْتُ کَأَنْتَ، إِنَّ اللّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّهِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَهِ النَّاسِ، کَیْلاَ یَتَبَیَّغَ(2) بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ!).

بر اساس این منطق افراد عادی، در بهره گیری از مواهب حیات به صورت معتدل و دور از اسراف و تبذیر آزادند; ولی پیشوایان و امرای اسلام باید به زندگانی ساده، همچون زندگانی ضعفای اجتماع روی آورند تا مایه آرامش و تسکین برای قشرهای محروم گردد و در فشار غم و اندوه به سر نبرند و سر به طغیان بر نیاورند.

در روایتی که ابن ابی الحدید در شرح این خطبه آورده چنین آمده است که امام(علیه السلام)آیات متعددی از قرآن را در زمینه مباح بودن بهره گیری از طیّبات بر

پاورقی

1. «جشوبه» به معنای خشونت از ریشه «جشب» بر وزن «جشن» گرفته شده است و غذایی که در آن نان تنها باشد و نان خورشی با آن نباشد آن را «جشب» می گویند.

2. «یتبیّغ» از ریشه «بیغ» بر وزن «بیع» یعنی به هیجان درآمدن و شوریدن، گرفته شده است و گاه به معنای کثرت نیز می آید و در خطبه بالا معنای اوّل اراده شده است.

صفحه 129

عاصم خواند که نشان می دهد مرحوم سیّد رضی سخنان امام را به صورت گزینشی نقل کرده است و در پایان آن چنین می گوید:

سخنان امام در عاصم مؤثّر افتاد، برخاست آن عبای خشن را از تن درآورد و لباس مناسبی به تن کرد و برنامه سابق را تغییر داد.

ابن ابی الحدید بر این نکته تأکید دارد که موضوع اصلی بحث «علاء بن زیاد» نبوده; بلکه شخص معروفی به نام «ربیع بن زیاد» بوده است که بخشی از خراسان را فتح کرد و عمر درباره او گفت: «مردی را به من نشان بدهید که هنگامی که امیر است گویی امیر نیست و هنگامی که امیر نیست گویی امیر است».

در ادامه این سخن می نویسد: «زیاد بن ابیه به ربیع بن زیاد (که از طرف او والی بخشی از خراسان شده بود) چنین نوشت که معاویه به تو دستور می دهد تمام درهم و دینارهای بیت المال و غنائم جنگی را بر لشکریان تقسیم کن. ربیع در جواب گفت: من دستور خدا را پیش از دستور معاویه یافته ام (باید همچون پیامبر اکرم و علی(علیه السلام) بین همه تقسیم کنم) سپس سفارش کرد در میان مردم صدا بزنند فردا برای گرفتن غنائم جمع شوید. آنگاه خمس غنائم را (که بدون جنگ به دست آمده بود) برداشت و بقیه را در میان مسلمانان تقسیم کرد. سپس از خدا خواست که به عمر او پایان دهد (زیرا حاضر نبود با تشکیلات معاویه همکاری کند) دعای او مستجاب شد و پیش از فرا رسیدن روز جمعه چشم از این جهان فرو بست.(1)

نکته ها
1. افراط و تفریط در همه چیز نکوهیده است

همان گونه که قرآن مجید می گوید: (وَکَذلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطاً)(2) امت

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 36-37 .

2. بقره، آیه 143 .

صفحه 130

اسلامی، امتی است معتدل

و پیروان راستین اسلام و قرآن از افراطها و تفریطها دورند; ولی متأسّفانه بعضی از افراد نادان یا مغرض و مخالف اسلام به سراغ افراط و تفریطها می روند و گاه می کوشند به آن صبغه اسلامی بدهند.

بعضی به عنوان اینکه اسلام استفاده از طیبات را مباح شمرده، به زندگی تجمّلی روی می آورند و گاه به زندگی سلیمان و جلال و جاه و حشمت او که در قرآن آمده استدلال می کنند.

گروه دیگر راه تفریط را پیش گرفته، درها را به روی خود بسته، به گوشه گیری و انزواطلبی و تحریم حلال خدا بر خود روی می آورند و هر دو گروه از صراط مستقیم اسلام دورند; قرآن مجید می گوید که عالمان بنی اسرائیل به قارون چنین گفته اند: «(وَابْتَغِ فِیمَآ آتَاکَ اللهُ الدَّارَ الاْخِرَهَ وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِنْ کَمَآ أَحْسَنَ اللهُ إِلَیْکَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الاَْرْضِ); بر آنچه خدا به تو داده سرای آخرت را بطلب و بهره ات را از دنیا فراموش مکن و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش».(1)

به یقین اگر قارون و قارونها این دستورات چهارگانه را به کار می بستند و بهره خویش را از دنیا فراموش نمی کردند و مواهب مادی را وسیله نیل به سعادت آخرت قرار می دادند و به جای فساد در زمین به کمک مستضعفان بر می خاستند، هرگز مشمول غضب الهی نمی شدند.

در حدیث معروفی از امام باقر(علیه السلام) آمده است: «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لاِخِرَتِهِ وَ لا آخِرَتَهُ لِدُنْیاهُ; کسی که دنیای خود را به

جهت آخرت از دست دهد از ما نیست. همچنین کسی که آخرت خود را برای دنیا از دست دهد».(2)

پاورقی

1. قصص، آیه 77 .

2. وسائل الشیعه، ج 17، ص 76، کتاب التجاره، ابواب مقدّماتها، باب 28، ح 1.

صفحه 131

2. داستان صوفی گری و پیامدهای آن

از هزاران سال قبل در یونان و هندوستان افرادی معتقد بودند با ریاضت و سخت گرفتن بر خویشتن در لذّات و مأکول و مشروب و ملبوس، می توان به کارهای مهم و خارق العاده ای دست زد و یا به مقامات معنوی رسید، زیرا ترک لذّات را سبب قوّت و قدرت نفس می دانستند.

هنگامی که اسلام گسترش یافت این افکار از کشورهای دیگر به محیط اسلام نفوذ کرد و جمعی آن را با زهد اسلامی و پاره ای از تعلیمات اسلام آمیختند و افکارانحرافی والتقاطی دیگری را برآن افزودند که «صوفیگری» نتیجه نهایی آن بود.

صوفیان را در آغاز از این جهت صوفی می گفتند که لباسهای خشن پشمینه بر تن می کردند، هر چند بعضی از صوفیان مدّعی هستند این واژه از ریشه صفا گرفته شده (صفای نفس)، در حالی که این دو واژه هیچ ارتباطی با هم ندارند; یکی اجوف واوی است و دیگری ناقص واوی، همچنین کسانی که می گویند این واژه از واژه «اصحاب الصفّه» مشتق شده نیز گرفتار همین گونه اشتباهند، زیرا «صفّه» از ریشه «صفف» (یعنی مضاعف) است و صوفی از ریشه «صوف» است، بنابراین تردید نباید داشت که این واژه به همان معنای پشمینه پوش است.

به هر حال این گروه پیشوایانی برای خود به نام قطب و پیر و مرشد و امثال آن برگزیدند و برای آنها کراماتی قائل شدند و

بر اثر اختلافات داخلی و هواپرستی سران، به شعبه های بسیار زیادی تقسیم شدند و هر یک برای خود، آداب و رسومی داشتند. آنها با احکام دین که با نام شریعت می نامند به عنوان احکامی که قابل توجیه و تغییر و دگرگونی است نگاه می کنند و اساس را سیر باطنی می پندارند که آن را طریقت می نامند. به همین دلیل بسیاری از گناهان را مرتکب می شوند و به پیروان خود چراغ سبز برای درهم شکستن چارچوبهای احکام شرعی نشان می دهند و به تعبیر دیگر: شریعت را پوست و طریقت را مغز و

صفحه 132

حقیقت را «مغز مغز» می پندارند.

به همین دلیل بسیاری از رجال فاسد و مفسد، افراد بی بند و بار را دور خود جمع کردند و مجالس رقص و سماع و استعمال موادّ مخدر فراهم ساختند و از نظر اعتقادی اصرار زیادی بر «وحدت وجود» به معنای «وحدت موجود» دارند و بسیاری از سران آنها گهگاه ادّعای اتحاد وجودشان را با خدا با صراحت اظهار می دارند که این سخنان نامأنوس را «شطحیّات» می نامند.

به نظر می رسد که این گروه از قرن دوم هجری کم کم در میان مسلمانان ظاهر شدند و ائمه اهل بیت(علیهم السلام) شدیداً آنها را سرزنش و توبیخ کردند و مردم را از آنان برحذر داشتند. انکار شدید امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بر عمل عاصم بن زیاد شاید به همین جهت است که امام آن را مقدمه ای بر ظهور این گروه در آینده می دید.

در حدیثی می خوانیم که یکی از اصحاب به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: گروهی به نام صوفیّه در زمان

ما ظاهر شده اند، درباره آنها چه می گویید؟ فرمود: «إنَّهُمْ أعْدائُنا فَمَنْ مالَ إِلَیْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ یَحْشُرُ مَعَهُمْ وَ سَیَکُونُ أقْوامٌ یَدّعُونَ حُبَّنا وَ یَمیلُونَ إِلَیْهِمْ وَ یَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ یُلَقّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ وَ یُأَوَّلُونَ أقْوالَهُمْ ألا فَمَنْ مالَ إِلَیْهِمْ فَلَیْسَ مِنّا وَ إِنّا مِنْهُ بَراءُ وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَیْهِمْ کانَ کَمَنْ جاهَدَ الْکُفّارَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله); آنها دشمنان ما هستند هر کس متمایل به آنها شود از آنهاست و با آنها محشور می شود و در آینده اقوامی می آیند که ادّعای محبّت ما را می کنند; ولی تمایل به آنها دارند و خود را شبیه آنها می سازند و القاب آنها را بر خود می نهند و سخنان (نادرست) آنها را توجیه می کنند. آگاه باشید هر کس تمایل به آنها پیدا کند از ما نیست و ما از او بیزاریم و هر کس آنها را انکار کند و رد نماید، مانند کسی است که در پیش روی پیامبر(صلی الله علیه وآله) با کفار پیکار کرده باشد».(1)

دو نفر از یاران معروف امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) به نام بزنطی و اسماعیل

پاورقی

1. سفینه البحار، ماده «صوف».

صفحه 133

بن بزیع از آن حضرت چنین نقل کرده اند که فرمود: «مَنْ ذَکَرَ عِنْدَهُ الصُّوفِیَّهُ وَ لَمْ یُنْکِرْهُمْ بِلِسانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَیْسَ مِنّا وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ فَکَأَنَّما جاهَدَ الْکُفّارَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله); کسی که نام صوفیه نزد او برده شود و آنها را با زبان و قلبش انکار نکند از ما نیست و کسی که آنها را انکار کند، مانند کسی است که با کفّار

پیش روی رسول الله(صلی الله علیه وآله) جهاد کند».(1)

عموم فِرَق صوفیه هم در مسائل عقیدتی و هم در مسائل فقهی و اخلاقی دارای انحرافاتی هستند که به چند قسمت آن در اینجا اشاره می کنیم:

1. چون خود را اهل طریقت می پندارند طریقتی که در مسیر حقیقت است و احکام شریعت را مقدمه ای برای وصول به طریقت و حقیقت می شمرند اعتنای چندانی به مسائل شرعی ندارند و در بسیاری از موارد با اعذار و بهانه هایی آنها را کنار می گذارند.

2. غالباً گرفتار تفسیر به رأی در کتاب و سنت اند و به کمک آن خواسته های خود را بر کتاب و سنّت تحمیل می کنند و برای ارتکاب بعضی از گناهان به پیروان خود چراغ سبز نشان می دهند.

3. قطب و مرشد خود را واجب الاطاعه می شمرند و کرامات دروغین زیادی برای اقطاب خود قائلند که گاه از معجزات انبیا و امامان نیز فراتر است و به همین دلیل گاهی کار پیروان آنها به شرک می انجامد و قطب و مرشد خود را همچون معبودی می پرستند.

4. بدعتهای زیادی در دین به وجود آورده اند و هر فرقه ای از آنها برای خود بدعتی دارد; از طرز مجالس ذکر و ورد گرفته تا برنامه های دیگر. به همین دلیل کمتر در مساجد اسلامی حضور می یابند و کانون عبادتی به نام «خانقاه» برای خود درست کرده اند تا برای انجام برنامه های خود آزاد باشند.

پاورقی

1. سفینه البحار، ماده «صوف».

صفحه 134

5. بسیاری از آنها معتقد به پلورالیسم هستند و هر مذهبی را راهی به سوی خدا می پندارند و متاع کفر و

دین را بی مشتری نمی دانند.

6. از مهمترین انحرافات آنها، اعتقاد به وحدت وجود به معنای وحدت موجود است که مجموعه موجودات عالم را یک چیز و خدا را عین آن می دانند و به همین دلیل بت پرستی را نیز نوعی خداپرستی به حساب می آورند، مشروط بر اینکه خدا را در همان بت محدود نکنند.

کتابهای زیادی از سوی جمعی از علما و محقّقان در مورد انحرافات آنها نوشته شده است و آنچه در بالا آمد اشاره ای بیش نبود.(1)

نکته مهمّ دیگری که در اینجا توجّه به آن لازم است این است که صوفیگری در میان پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) کم رنگ و ضعیف و در میان فرق اهل سنّت بسیار گسترده است و گروههای زیادی از آنها با عقاید مختلف در بلاد اسلامی فعالیت دارند.

اعتقاد به ولایت اهل بیت(علیهم السلام) به ویژه عقیده به وجود حضرت مهدی(علیه السلام) به عنوان امام حیّ عامل اصلی این تفاوت است.

اصولا گرایش به صوفیگری و تمایل عده ای به آن، ریشه های تاریخی و اجتماعی مختلفی دارد از جمله:

1. خلفای بنی عباس برای منحرف ساختن مردم از توجّه به اهل بیت(علیهم السلام) که آنان را رقبای اصلی خود می دانستند به صوفیگری دامن زدند تا زهد و کرامات اهل بیت(علیهم السلام) را به وسیله مدّعیان تصوف کم رنگ سازند و چون صوفیه خود را در گرو سیر در باطن می دانند کمتر مزاحم دنیای دنیاپرستان می شوند و در عصر

پاورقی

1. برای توضیح بیشتر می توانید به کتاب «جلوه حق» نوشته آیت الله مکارم شیرازی(دام ظلّه) و کتاب «عارف و صوفی چه می گوید» نوشته آیت الله

میرزا جواد تهرانی(ره) و کتاب «تعلیم و تربیت در اسلام» نوشته شهید علاّمه مرتضی مطهری(ره) و شرح نهج البلاغه علاّمه خویی به نام «منهاج البراعه» ج 13 (ذیل خطبه مورد بحث) از ص 132 به بعد، مراجعه کنید.

صفحه 135

ما سیاستهای خودکامه نیز از آنها حمایت می کنند، زیرا آنها پیروان خود را از دخالت در سیاست،منع می کنند و راه را برای استعمار و استبداد هموار می سازند.

2. رسیدن به مقامات عرفانی صوفیگری به عکس رسیدن به مقامات علمی و فقهی کار آسانی است. ممکن است یک فرد بی سواد، با چله نشینی (چهل روز ریاضت کشیدن) و خواندن اوراد مخصوصی به پندار آنان ناگهان تبدیل به یکی از اولیاءالله و صاحب مقامات عالیه شود، در حالی که گاهی چهل سال زحمت برای رسیدن به مقامات عالی علمی کافی نیست.

3. آنان چون به شریعت به صورت ابزاری ساده نگاه می کنند و عملا به پیروان خود، اجازه مخالفت با بعضی از احکام شرع را می دهند بسیاری از افراد آلوده و گنهکار و یا رجال سیاسی ستم پیشه به آنها اظهار تمایل می کنند; یعنی هم به ظلم و ستم و گناه خود ادامه می دهند و هم حس دینی خود را به صورت کاذب اشباع می نمایند وبه تعبیر دیگر تساهل و تسامح آنها در امور دین و ترک هرگونه سخت گیری سبب گرایش افراد خاصی به آنان می شود.

یکی از بزرگان می گفت: «در رژیم سابق هنگامی که مرا بازداشت کردند و نزد رییس ساواک تهران بردند او به من گفت من شنیده ام شما مرد عالم و متدیّنی هستید; ولی

مطمئناً دیانت من از شما کمتر نیست من درویشم دم از مولا می زنم و هر چه خواسته ام از مولا گرفته ام; ولی با این حال من مخالفت با شاه را تحمّل نمی کنم و اگر برای دفاع از او یک میلیون نفر را به گلوله ببندم باک ندارم».

آن مرد بزرگ می گفت: «من فهمیدم که درویشی و صوفیگری با کشتن یک میلیون نفر بی گناه هم سازگار است».

3. بهره گیری از طیّبات

گروهی چنین می پندارند که زهد اسلامی با بهره گیری از مواهب مادّی

صفحه 136

مخالف است و اسلام سخت گیری بر خویشتن و ریاضت کشیدن و ترک ملاذ دنیا را کار خوبی می شمرد، در حالی که چنین نیست. زهد اسلامی به معنای عدم وابستگی و اسارت در چنگال مال و مقام و هوا و هوسهاست; نه به معنای تحریم حلال و ترک طیّبات.

همان گونه که قبلا اشاره شد قرآن مجید با صراحت در این باره سخن گفته و می فرماید: «(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا خَالِصَهً یَوْمَ الْقِیَامَهِ); بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و همچنین روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟ بگو اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آورده اند و در قیامت خالص برای مؤمنان خواهد بود».(1)

در جای دیگر در شرح اهداف بعثت پیامبر و برنامه های او می فرماید: «(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاُْمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَالاِْنجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنْ الْمُنکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا

بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); آنها که از فرستاده خدا پیامبر امّی پیروی می کنند، پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است می یابند و آنها را به معروف دستور می دهد و از منکر باز می دارد و طیّبات و اشیای پاکیزه را برای آنها حلال می شمرد و ناپاکیها را تحریم می کند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود (از دوش و گردنشان) بر می دارد... آنها رستگارانند».(2)

آیات و روایات در این زمینه بسیار است که ذکر همه آنها در این بحث

پاورقی

1. اعراف، آیه 32.

2. اعراف، آیه 157 .

صفحه 137

مختصر نمی گنجد; ولی دو مورد را می توان ذکر کرد; یکی آنچه در همین خطبه آمده بود که پیشوایان عادل باید زندگی خود را بسیار ساده و با قشرهای محروم جامعه هماهنگ کنند تا هم به یاد آنها باشند و در طریق محرومیت زدایی گام بردارند و هم مایه تسلّی خاطر برای قشر محروم گردند.

دیگر اینکه در زمانی که مردم گرفتار بحرانهای اجتماعی می شوند و قشرهای ضعیف تحت فشار قرار می گیرند، باید به حدّاقل لازم قناعت کرد و بقیه را برای نجات محرومان گذاشت.

کوتاه سخن اینکه از مجموع روایات اسلامی چنین استفاده می شود که بهره گیری از مواهب الهی درحدّ معقول و دور از اسراف و تبذیر کار نکوهیده ای نیست و ترک آن فضیلتی محسوب نمی شود، هر چند ساده زیستن، مخصوصاً در مواردی که گروهی از مردم در فشار باشند و همچنین برای پیشوایان و حاکمان اسلامی، فضیلتی محسوب می شود.

صفحه 138

صفحه 139

خطبه210

وَ قَدْ سَأَلَهُ سائِلٌ عَنْ أحادیثِ الْبِدَعِ، وَ عَمّا فی أیْدِی النّاسِ مِن اخْتِلافِ الْخَبَرِ، فَقالَ(ع):

از

سخنان امام(علیه السلام) است

این سخن را امام(علیه السلام) در پاسخ کسی فرمود که از او درباره احادیث بدعت زا و روایات مختلفی که در بین مردم است پرسش نمود.(1)

خطبه در یک نگاه

توضیح

این خطبه که عمدتاً درباره اقسام حدیث و راویان حدیث سخن می گوید از سه بخش تشکیل یافته است.

در بخش اوّل، امام(علیه السلام) به بیان اقسام احادیثی که در دسترس مردم قرار دارد، پرداخته و می فرماید در میان آنها حق و باطل و ناسخ و منسوخ و... وجود دارد.

پاورقی

1. سند خطبه:

به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه این سخن در بسیاری از کتبی که قبل از نهج البلاغه تألیف شده گاه با سند کامل و گاه به صورت مرسل آمده است از جمله در کتاب کافی و تحف العقول و خصال صدوق و غیبت نعمانی و در کتابهایی که بعد از سیّد رضی و نهج البلاغه نوشته شده نیز دیده می شود; مانند تذکره سبط بن جوزی، احتجاج طبرسی و اربعین شیخ بهایی. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 115)

صفحه 140

سپس به مجازات کسانی اشاره می کند که به جعل حدیث می پردازند و ضمن روایتی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) آنها را به آتش دوزخ بشارت می دهد.

در بخش دوم اصناف راویان حدیث را یادآور می شود و آنها را به چهار صنف منافقان، خطاکاران، ناآگاهان و حافظان صادق تقسیم می کند.

و در بخش سوم (آخرین بخش) به بعضی از ویژگیهای احادیث پیامبر(صلی الله علیه وآله)پرداخته و به طریق فهم آنها اشاره می کند و در پایان، به دریافت کامل احادیث پیامبر(صلی الله علیه وآله) از سوی خود اشاره می فرماید.

قابل توجّه است که

در کتاب کافی شأن ورودی برای این خطبه بیان شده که نشان می دهد سلیم بن قیس هلالی خدمت امام(علیه السلام) عرض کرد: من از سلمان و مقداد و ابوذر مطالبی درباره تفسیر قرآن و احادیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) شنیده ام که با آنچه در دست مردم است تفاوت دارد. سپس از شما شنیدم احادیثی را که از این سه نفر شنیدم تأیید می کنید و در دست مردم مطالب زیادی درباره تفسیر قرآن و احادیث پیامبر دیدم که شما با آن مخالفید و معتقدید آنها باطل است، آیا فکر می کنید مردم عمداً دروغ بر پیامبر اکرم بستند و قرآن را به رأی خود تفسیر کردند؟ امام(علیه السلام) رو به من کرد و فرمود: اکنون که سؤال کرده ای پاسخ را بشنو (سپس خطبه فوق را با اضافاتی از آن حضرت نقل می کند).(1)

پاورقی

1. کافی، ج 1، ص 62 .

صفحه 141

بخش اوّل

إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً

إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً، وَصِدْقاً وَ کَذِباً، و نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً، وَعَامّاً وَ خَاصّاً، وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً، وَ حِفْظاً وَ وَهْماً، وَ لَقَدْ کُذِبَ عَلَی رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) عَلَی عَهْدِهِ، حَتَّی قَامَ خَطِیباً، فَقَالَ: «مَنْ کَذَبَ عَلَیَّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ».

ترجمه

آنچه در دست مردم است گاه حقّ است و گاه باطل، گاه صدق است و گاه کذب، گاه ناسخ است و گاه منسوخ، گاه عام است و گاه خاص، گاه محکم است و گاه متشابه، گاه احادیثی است که به دقّت حفظ و نقل شده، گاه روایاتی است که با ظنّ و گمان روایت شده است، و (بدانید) در زمان حیات رسول خدا(صلی

الله علیه وآله) آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد که حضرت به پا خاست و خطبه ای خواند و فرمود: هر کس عمداً به من دروغی ببندد باید جایگاه خویش را در آتش دوزخ مهیّا سازد!

شرح و تفسیر: نقّادی روایات

بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) مدّت نسبتاً قابل توجّهی (بیش از 100 سال) نوشتن اخبار پیامبر(صلی الله علیه وآله) از طرف حکومت وقت، ممنوع شده بود (به دلایلی که در جای خود خواهد آمد) ولی با این حال اخبار رسول الله(صلی الله علیه وآله) زبان به زبان می گشت و گاه اخبار ضدّ و نقیض به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نسبت داده می شد و منافقان

صفحه 142

و دشمنان مخفی و آشکار از این آشفته بازار استفاده و دروغهایی به نفع خود یا سران نفاق جعل کردند و به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نسبت دادند، هر چند در قرون بعد عدّه ای برای پالایش اخبار و به دست دادن معیارهای صدق و کذب به پا خاستند و تدوین کتب حدیث و رجال رونق گرفت; امّا همان گونه که گفته شد، ممنوع بودن کتابت مانع نقل احادیث نشد.

امام(علیه السلام) در عبارات کوتاه و پرمعنای بالا سرچشمه های اختلاف اخبار را دقیقاً بیان فرموده و آن را در شش چیز خلاصه می کند و می فرماید: «آنچه در دست مردم است گاه حقّ است و گاه باطل، گاه صدق است و گاه کذب، گاه ناسخ است و گاه منسوخ، گاه عام است و گاه خاص، گاه محکم است و گاه متشابه، گاه احادیثی است که به دقت حفظ و نقل شده، گاه روایاتی است که

با ظنّ و گمان روایت شده است»; (إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً، وَصِدْقاً وَ کَذِباً، و نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً، وَعَامّاً وَ خَاصّاً، وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً، وَ حِفْظاً وَ وَهْماً).

امام(علیه السلام) نخستین سرچشمه را وجود حق و باطل شمرده است که ممکن است اشاره به عقیده حق و باطل باشد. حق جویان به دنبال احادیث حق بودند و باطل گرایان احادیث باطل را رواج می دادند.

صدق و کذب که نوعی حق و باطل در لباس گفتار است نیز عامل دیگری بود. افرادی دروغگو و کذّاب، آگاهانه اخباری جعل می کردند و به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نسبت می دادند و حتی گاهی از حاکمان وقت، همچون معاویه پاداشهای کلانی دریافت می داشتند.

ناسخ ومنسوخ عامل دیگری است، چرا که بعضی تنها حکم منسوخ را شنیده بودند و آن را نقل می کردند و بعضی دیگر پی به ناسخ برده بودند و آن را ذکر می کردند.

وجود عام و خاص عامل چهارمی بود; مثلا بعضی شنیده بودند که خداوند

صفحه 143

معاملات میان مردم را حلال کرده،در حالی که حکم خاص; یعنی استثنائات آن را نشنیده بودند ودیگری که استثنا را نقل می کرد در ظاهر با روایت عام در تضاد بود.

محکم و متشابه نیز عامل پنجمی بود، زیرا بعضی اخبار مانند پاره ای از آیات قرآن تفسیرهای متعدّدی را بر می تافت. سپس اخبار دیگری صادر می شد و از آن رفع ابهام می کرد. عدم دسترسی بعضی از راویان اخبار به این دو گاه موجب اختلاف اخبار می شد.

حفظ و وهم، عامل ششمی بود، زیرا بعضی از راویان اخبار با دقت تمام خبر را

از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل کرده بودند در حالی که بعضی از راویان بی بند و بار با ظنّ و گمان اخباری را نقل می کردند که با واقعیت انطباق نداشت.

اینها عواملی بود که دست به دست هم داد و فضای روایات اسلامی را تا حدی تیره و تار کرد. بعدها در پرتو تلاش دانشمندان حدیث و رجال، تا حد زیادی فضا روشن شده، هر چند رسوباتی از اخبار مکذوبه باقی ماند.

سپس امام(علیه السلام) به ذکر گواه روشنی بر گفتار خود پرداخته می فرماید: «در زمان حیات رسول خدا آن قدر دروغ بر آن حضرت بسته شد که حضرت به پا خاست و خطبه ای خواند و فرمود: هر کس عمداً به من دروغی ببندد باید جایگاه خویش را در آتش دوزخ مهیّا سازد»; (وَ لَقَدْ کُذِبَ عَلَی رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) عَلَی عَهْدِهِ، حَتَّی قَامَ خَطِیباً، فَقَالَ: «مَنْ کَذَبَ عَلَیَّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّأْ(1) مَقْعَدَهُ(2) مِنَ النَّارِ»).

در حدیث دیگری می خوانیم که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حجه الوداع فرمود: «قَدْ کَثُرَتْ عَلَیّ الْکَذّابَهُ وَ سَتَکْثِرُ بَعْدی ألا فَمَنْ کَذِبَ عَلَیّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوّأ مَقْعَدَهُ مِنَ

پاورقی

1. «فلیتبوأ» از ریشه «بواء» بر وزن «دواء» به معنای مراجعت کردن و منزل گرفتن، گرفته شده است و به صاف و مسطّح کردن یک محل و مکان نیز گفته می شود، بنابراین جمله «فلیتبوّأ» یعنی مهیا و آماده سازد و منزل بگیرد.

2. «مقعد» به معنای جایگاه و محلّ نشستن است و گاه به تشک کوچکی که روی آن می نشینند نیز اطلاق می شود.

صفحه 144

النّارِ; دروغگویان نسبت به من بسیار شده اند و پس از من بسیار

می شوند. آگاه باشید هر کس عمداً بر من دروغ ببندد باید محل خود را در آتش دوزخ آماده سازد».(1)

این حدیث در منابع اهل سنّت نیز آمده است از جمله در مستدرک حاکم و سنن ابن ماجه روایتی به همین مضمون با اندک تفاوت دیده می شود.(2)

بسیاری از شارحان نهج البلاغه بر این نکته تأکید کرده اند که حدیث فوق علم یقینی برای ما ایجاد می کند که بر پیامبر دروغ بسته شد، زیرا این حدیث اگر صادق باشد مفهوم آن این است که بر پیامبر دروغهای فراوانی بسته شده تا آنجا که برای هشدار به مردم خطبه می خواند و کذّابان را به آتش دوزخ تهدید می کند و اگر این حدیث دروغ باشد حدّاقل همین دروغ به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بسته شده است.

به هر حال بی شکّ گروهی از منافقان و دشمنان نفوذی اسلام در عصر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می زیستند که قرآن در سوره های مختلف به آنها اشاره کرده است و خط نفاق آنان نیز بعد از رسول خدا پررنگ تر از سابق ادامه یافت; اینها یکی ازعوامل جعل حدیث بودند. گروهی نیز بر اثر ناآگاهی و نشناختن ناسخ از منسوخ و محکم از متشابه و عام از خاص و گروهی نیز بر اثر سهل انگاری به جعل حدیث پرداختند و همین امر فضای احادیث اسلامی را تاریک ساخت و علمای حدیث و رجال را وادار کرد روشنگری کنند و معیارهای حدیث صحیح از سقیم را تعیین نمایند که در ذیل این خطبه به آن اشاره خواهیم کرد.

پاورقی

1. احتجاج، ج 2، ص 246 .

2. مستدرک حاکم، ج

1، ص 111 و 113; سنن ابن ماجه، ج 1، ص 14.

صفحه 145

بخش دوم

وَ إِنَّما أَتَاکَ بِالْحَدِیثِ أَرْبَعَهُ رِجَال لَیْسَ لَهُمْ خَامِسٌ:

رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلاِْیمَانِ، مُتَصَنِّعٌ بِالاِْسْلاَمِ، لاَ یَتَأَثَّمُ وَ لاَ یَتَحَرَّجُ، یَکْذِبُ عَلَی رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) مُتَعَمِّداً، فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کاذِبٌ لَمْ یَقْبَلُوا مِنْهُ، وَ لَمْ یُصَدِّقُوا قَوْلَهُ، وَ لکِنَّهُمْ قَالُوا: صَاحِبُ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) رَآهُ، وَ سَمِعَ مِنْهُ، وَ لَقِفَ عَنْهُ، فَیَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ، وَ قَدْ أَخْبَرَکَ اللّهُ عَنِ الْمُنَافِقِینَ بِما أَخْبَرَکَ، وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَکَ، ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ، فَتَقَرَّبُوا إِلَی أَئِمَّهِ الضَّلاَلَهِ، وَ الدُّعَاهِ إِلَی النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ، فَوَلُّوهُمُ الاَْعْمَالَ، وَ جَعَلُوهُمْ حُکَّاماً عَلَی رِقَابِ النَّاسِ، فَأَکَلُوا بِهِمُ الدُّنْیَا، وَ إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا، إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللّهُ، فَهذَا أَحَدُ الاَْرْبَعَهِ.

ترجمه

ناقلان حدیث چهار گروهند و پنجمی ندارد: نخست شخص منافقی است که اظهار ایمان می کند و نقاب اسلام بر چهره زده، نه از گناه باکی دارد و نه از آن دوری می جوید، از روی عمد به پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) دروغ می بندد; (به یقین) اگر مردم می دانستند او منافق و دروغگوست از وی نمی پذیرفتند و سخنش را تصدیق نمی کردند; ولی (چون از واقعیت آگاه نبودند) می گفتند: او از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) است، آن حضرت را دیده و از او حدیث شنیده و مطالب را دریافت داشته است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دادند، در حالی که خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را برشمرده است. قطعاً این گروه منافقان (بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) همگی از

میان نرفتند بلکه)

صفحه 146

بعد از آن حضرت باقی ماندند (و به کار خود ادامه دادند) و به پیشوایان ضلالت و دعوت کنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان، تقرّب جستند (و احادیثی در فضیلت آنها جعل کردند) آنها نیز (در مقابل) مقامات کشور اسلامی را به آن منافقان سپردند و آنان را حاکمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار کردند و به کمک آنها به خوردن دنیا مشغول شدند. البته مردم نیز (غالباً) همراه سلاطین و دنیا هستند مگر کسی که خداوند او را لغزش بازداشته است. این یکی از چهارگروه است.

شرح و تفسیر: جعل احادیث از سوی منافقان

آنچه در بخش گذشته این خطبه آمد، اشاره ای اجمالی و پرمعنا درباره عوامل مختلف اختلاف و تعارض اخبار منقول از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بود. امام(علیه السلام) در این بخش به شرح و بسط آن پرداخته و راویان حدیث را به چهار گروه تقسیم می کند و موضع هر یک را به طور دقیق مشخص می سازد.

در واقع امام(علیه السلام) دراین خطبه از یکی از فنون مهم فصاحت و بلاغت که همان فنّ اجمال و تفصیل است و در قرآن مجید کراراً دیده می شود، بهره می گیرد تا مخاطبان خود را به طور دقیق در جریان مطلب بگذارد.

امام(علیه السلام) شخص سؤال کننده ای را که در آغاز خطبه به او اشاره شد مخاطب ساخته هر چند مخاطب همه مسلمین هستند می فرماید: «(بدان) کسانی که نقل حدیث می کنند، تنها چهار گروهند و پنجمی ندارد»; (وَ إِنَّما أَتَاکَ بِالْحَدِیثِ أَرْبَعَهُ رِجَال لَیْسَ لَهُمْ خَامِسٌ).

سپس امام(علیه السلام) از گروه اوّل که عامل اصلی اختلاف اخبارند، سخن گفته

می فرماید: «نخست شخص منافقی است که اظهار ایمان می کند و نقاب اسلام بر

صفحه 147

چهره می زند، نه از گناه باکی دارد و نه از آن دوری می کند و از روی عمد به پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) دروغ می بندد»; (رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلاِْیمَانِ، مُتَصَنِّعٌ(1) بِالاِْسْلاَمِ، لاَ یَتَأَثَّمُ وَ لاَ یَتَحَرَّجُ(2)، یَکْذِبُ عَلَی رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) مُتَعَمِّداً).

در زمانی که اسلام و مسلمین، قدرت کافی پیدا نکرده بودند دشمنان علناً به مقابله بر می خاستند; ولی بعد از فتح مکّه که اسلام تمام منطقه را زیر سیطره خود قرار داد دشمنان شکست خورده همانند دیگر جوامع بشری لباس نفاق بر تن پوشیدند، در ظاهر به صفوف مسلمانان پیوستند; ولی در باطن به خرابکاری مرموزانه ادامه دادند و یکی از طرق مهم تخریب آنها این بود که اهداف خود را در لباس اخبار پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)پوشاندند تا مسلمین را به انحراف بکشانند و به مقاصد سوء خود نزدیک کنند. مسلمانان خوش باور و ساده دل نیز سخنان آنها را به عنوان صحابه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) پذیرا شدند و مشکل عظیمی در جامعه اسلامی به وجود آمد.

خوشبختانه آنها چنان در جعل اخبار به نفع بعضی از حاکمان ظلم، همچون معاویه افراط کردند که طشت رسواییشان از بام افتاد و بسیاری از مردم از وضع آنها باخبر شدند که نمونه های آن در نکات آخر بحث خواهد آمد.

امام(علیه السلام) در ادامه سخن می افزاید: «اگر مردم می دانستند او منافق و دروغگوست از وی نمی پذیرفتند و سخنش را تصدیق نمی کردند; ولی (چون از واقعیت آگاه نبودند)

می گفتند: او از اصحابه رسول خدا(صلی الله علیه وآله)است، آن حضرت را دیده و از او حدیث شنیده و مطالب را دریافت داشته است به همین دلیل به گفته اش ترتیب اثر می دادند»; (فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کَاذِبٌ لَمْ یَقْبَلُوا مِنْهُ، وَ لَمْ

پاورقی

1. «مُتصنّع» از ریشه «صنع» بر وزن «تند» گرفته شده و به معنای کسی است که ظاهرسازی می کند و عمل نادرست خود را خوب جلوه می دهد.

2. «یتحرّج» از ریشه «حرج» به معنای گناه کردن گرفته شده و هنگامی که به باب تفعّل می رود به معنای پرهیز از گناه است.

صفحه 148

یُصَدِّقُوا قَوْلَهُ، وَ لکِنَّهُمْ قَالُوا: صَاحِبُ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) رَآهُ، وَ سَمِعَ مِنْهُ، وَ لَقِفَ(1) عَنْهُ، فَیَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ).

اتفاقاً یکی از شگردهای منافقان این بود که لباس قداست بر تن همه صحابه پوشاندند و همه را افرادی مؤمن، درستکار و صاحب قداست ویژه معرفی کردند تا از این طریق به مقاصد شوم خود برسند که شرح این ماجرا نیز در نکات پایان بحث خواهد آمد، ان شاءالله.

آنگاه امام(علیه السلام) برای اثبات گفتار خود به قرآن مجید استناد می کند تا هرگونه شک و تردیدی را از ذهن مخاطب بزداید، می فرماید: «خداوند آنچه را لازم بوده از وضع منافقان خبر داده و اوصاف آنان را برشمرده است»; (وَ قَدْ أَخْبَرَکَ اللّهُ عَنِ الْمُنَافِقِینَ بِما أَخْبَرَکَ، وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَکَ).

این سخن، اشاره به آیات زیادی است که در سوره های منافقین، توبه، احزاب، نساء، بقره و دیگر سوره ها آمده است و پرده از وضع منافقان برداشته، راه و رسم آنها را روشن ساخته و حیله

ها و دامهای آنها را بر شمرده است.

آنگاه امام(علیه السلام) اضافه می کند: «سپس این گروه منافقان (یک باره بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از میان نرفتند بلکه) بعد از آن حضرت باقی ماندند (و جمعیّت خود را سامان بخشیدند و به کار خود ادامه دادند) و به پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به دوزخ با دروغ و بهتان، تقرّب جستند (و احادیثی در فضیلت آنها جعل کردند) آنها نیز مقامات کشور اسلامی را به آن منافقان سپردند و آنان را حاکمان بر مردم ساختند و بر گردن مردم سوار کردند»; (ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ، فَتَقَرَّبُوا إِلَی أَئِمَّهِ الضَّلاَلَهِ، وَ الدُّعَاهِ إِلَی النَّارِ بِالزُّورِ(2) وَ الْبُهْتَانِ، فَوَلُّوهُمُ الاَْعْمَالَ، وَ جَعَلُوهُمْ

پاورقی

1. «لقف» از ریشه «لقف» بر وزن «وقف» به معنای گرفتن چیزی با سرعت است که در تعبیرات معمولی تعبیر به ربودن و قاپیدن می شود.

2. «زور» در اصل به معنای چیزی است که از حدّ وسط به طرفی متمایل شده باشد. از آنجا که دروغ از حق منحرف شده و به باطل گراییده، به آن زور گفته می شود.

صفحه 149

حُکَّاماً عَلَی رِقَابِ النَّاسِ).

نتیجه همان شد که امام(علیه السلام) در ادامه سخن فرموده: «حاکمان جور به وسیله آن منافقان و همراه آنها به خوردن دنیا مشغول شدند (وبیت المال مسلمین را به تاراج بردند)»; (فَأَکَلُوا بِهِمُ الدُّنْیَا).

منظور از پیشوایان ضلالت و گمراهی و دعوت کنندگان به آتش دوزخ در درجه اوّل حکّام بنی امیّه هستند که همه چیز اسلام از جمله احادیث پیامبر را ملعبه خود ساختند تا بر مردم حکومت کنند. بهترین ابزار کار آنها منافقان عصر پیامبر و بازماندگان آنها بودند و بدین

وسیله فضای احادیث نبوی را تیره و تار ساختند.

متأسّفانه بسیاری از توده مردم، چشم و گوش بسته به دنبال آنها افتادند آن گونه که امام(علیه السلام) در ادامه این سخن فرموده: «مردم نیز (غالباً) همراه سلاطین و دنیا هستند مگر کسی که خداوند او را لغزش بازداشته است»; (وَ إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا، إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللّهُ).

جمله معروف «اَلنّاسُ عَلی دینِ مُلُوکِهِمْ» گرچه به این صورت در روایات اسلامی وارد نشده(1) ; ولی واقعیّتی است که مضمون آن هم در روایات و هم در گفته های بزرگان دیده می شود که هرگاه گروه فاسد و مفسد با نقشه های حساب شده و تبلیغات گسترده وارد میدان شوند، می توانند افکار عمومی را فریب داده و گروههای زیادی را به دنبال خود بکشانند. این مطلب نه تنها در تاریخ گذشته و در صدر اسلام بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)دیده می شود، امروز هم در بسیاری از کشورهای پیشرفته دنیا وجود دارد که ائمه ضلال با استفاده از تبلیغات پر حجم

پاورقی

1. پدر مرحوم شیخ بهایی در کتاب أصول الأخیار إلی أُصول الاخبار، ص 30 از آن به عنوان «المثل السائر» (ضرب المثل معروف) یاد کرده است و همچنین مرحوم ملاصالح مازندرانی در شرح اصول کافی، ج 12، ص 560; ولی در کتاب کشف الغمّه، ج 2، ص 230 بعد از ذکر این جمله می گوید: «کما ورد فی الحدیث والمثل; همان گونه که در حدیث و در مثل وارد شده است».

صفحه 150

رسانه هایی که در اختیار دارند و به کمک منافقانی که در هر جامعه ای دیده می شوند، بر مردم مسلّط شده

افکارشان را می دزدند و آنها را فریب داده به دنبال خود می کشانند.

امام(علیه السلام) در پایان این بخش از خطبه می فرماید: «این یکی از چهارگروه است»; (فَهذَا أَحَدُ الاَْرْبَعَهِ).

نکته ها

1. منافقان در عصر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)

کسانی که با قرآن آشنا هستند به خوبی می دانند که در سوره ها و آیات مختلف نکوهش شدیدی از منافقان شده و این نشان می دهد که آنها جمعیّت کمی نبودند و برنامه آنها از آنجا شروع شد که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به مدینه آمد و مورد استقبال گرم دو قبیله بزرگ اوس و خزرج قرار گرفت و حکومت اسلامی تشکیل شد.

امّا گروهی که منافع خود را با ظهور اسلام در خطر دیدند به ظاهر، اسلام را پذیرفتند; ولی در واقع با پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و آیین او دشمن بودند.

با اینکه منافقان سعی در استتار خویش داشتند، در لحظات حساس که طوفانهای سیاسی و اجتماعی میوزید نقاب از چهره آنها کنار می رفت و شناخته می شدند، گاه با کناره گیری از جنگ، گاه با طرح مسجد ضرار، گاه با جاسوسی برای مشرکان در آستانه فتح مکّه و گاه از طریق دامن زدن به مسئله افک، چهره واقعی خود را نشان می دادند.

مسأله نفاق بعد از فتح مکّه گسترش بیشتری پیدا کرد، زیرا ابوسفیان دشمن شماره یک اسلام و هواخواهان او از ترس جان، اسلام را ظاهراً پذیرفتند; ولی هر زمان در انتظار فرصتی برای ضربه زدن به آن بودند.

صفحه 151

2. منافقان بعد از رسول خدا

بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) میدان برای فعالیت گسترده تر منافقان گشوده شد

و به گفته ابن ابی الحدید با انقطاع وحی و رحلت پیامبر اکرم، کسی نبود که آنها را توبیخ کند و مردم را به پرهیز از آنان فراخواند، گاه با شدّت و گاه با ملایمت ضربه بر پیکرشان وارد سازد.(1)

از سوی دیگر فتح بلاد و کثرت غنائم، بسیاری از مسلمانان را به خود مشغول کرد و از توطئه های منافقان غافل ساخت به خصوص اینکه در دوران خلفا بسیاری از منافقان در پستهای حساس مناطق اسلامی، جای گرفتند. یکی از توطئه های خطرناک منافقان برای ضربه زدن به اسلام از یک سو و تقرّب به خلفا از سوی دیگر، جعل احادیث مطابق میل سران حکومت بود و این مطلب در زمان معاویه به اوج خود رسید. داستان آن در بسیاری از کتابها آمده است که معاویه حتی با بعضی از صحابه قرار و مدار می گذاشت که اگر فلان حدیث را جعل کنید فلان مبلغ کلان به شما داده خواهد شد.

منافقان گاه احادیث پیامبر اکرم را تحریف کرده و به کلّی تغییر مضمون می دادند; مانند حدیثی که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل شده که فرمود: «إذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَهَ یَخْطِبُ عَلی مِنْبَری فَاقْتُلُوهُ; هنگامی که معاویه را بر منبر من ببینید که خطبه می خواند او را به قتل برسانید».(2) حسن بصری می گوید: ابوسعید خدری می گفت: «فَلَمْ نَفْعَل وَ لَمْ نَفْلَحْ; ما دستور پیامبر را اجرا نکردیم و رستگار نشدیم» ولی منافقان کذّاب حدیث را به این صورت تحریف کردند که پیامبر فرمود: «إذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَهَ یَخْطِبُ عَلی مِنْبَری فَاقْبَلُوهُ فَإنَّهُ أمینٌ مَأمُونٌ; هرگاه دیدید معاویه بر منبر من خطبه می

خواند از او پذیرا شوید، زیرا از هر نظر امین است».(3)

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 41 .

2. همان مدرک، ج 15، ص 176 .

3. شرح نهج البلاغه مرحوم تستری، ج 7، ص 212 و تاریخ بغداد، ج 1، ص 275. خطیب بغدادی بعد از نقل این حدیث اضافه می کند که این حدیث را جز با یک سند نیافتم، در حالی که بسیاری از رجال این سند افراد مجهول الحالی هستند.

صفحه 152

ابن ابی الحدید می گوید: «معاویه به والیان شهرها نامه نوشت و طیّ بخشنامه ای به همه آنان ابلاغ کرد که هر کس فضائل و مناقب عثمان را نقل می کند، مورد احترام ویژه قرار دهند و هر کس روایتی در فضیلت وی نقل کند نام او و پدر و خویشاوندانش را بنویسند تا به همه آنان پاداش دهیم. مدّتی بر این منوال گذشت. معاویه بخشنامه دیگری صادر کرد و طی آن نوشت: احادیث در فضایل و مناقب عثمان فزونی یافت، از این پس از مردم بخواهید تا در فضایل دیگر صحابه مخصوصاً آن دو خلیفه به نقل حدیث پردازند و هر حدیثی در فضیلت علی نقل شده با نقل مشابه آن درباره صحابه دیگر به مقابله با آن برخیزند».(1)

گرچه بعد از این زمان گروهی از محدّثان راستین به نقّادی احادیث پرداختند; ولی جرأت نکردند در احادیثی که صحابه آن را نقل کرده بودند انگشت انکار بگذارند، چرا که صحابه بودند!».(2)

3. آیا همه صحابه عادل بودند؟

درباره صحابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) دو عقیده مختلف وجود دارد; گروهی معتقدند همه آنها بدون استثنا افراد صالح و صادق و عادلی

بودند و همه در هاله ای از قداست قرار دارند، بنابراین احادیث آنها از پیامبر اکرم مطلقاً مورد قبول است و کمترین ایرادی به آنها نمی توان گرفت و اگر کار خلافی از آنها ببینیم مانند تصرّفات نادرست خلیفه سوم در بیت المال و آتش افروزی طلحه و زبیر برای جنگ جمل و شورش معاویه بر ضد امام مسلمین علی(علیه السلام) و امثال آن باید به

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 44-46.

2. همان مدرک، ص 42 .

صفحه 153

توجیه گری بپردازیم و بگوییم: حدّاکثر این است که آنها مجتهد بودند و در اجتهاد خود خطا کردند. گروه دیگری معتقدند: گرچه در میان صحابه افراد صادق و با تقوا فراوان بودند ولی افراد منافق یا ناصالح وجود داشتند که پیامبر اسلام از آنها بیزاری می جست و قرآن مجید هم بارها از آنها نکوهش کرده حتی گاهی عدّه ای را لعن نموده است.

طرفداران تنزیه مطلق دلیل قانع کننده ای بر گفتار خود ندارند و سخنان آنها برخلاف صریح بسیاری از آیات قرآن و مخالف تاریخ اسلام است.

درست است که قرآن مجید در بعضی از آیات مهاجران و انصار را ستوده و «رضی الله عنهم و رضوا عنه» درباره آنها فرموده، ولی هنگامی که اینگونه آیات را در برابر آیات دیگر که نکوهش شدید از بعضی از صحابه می کند و آنها را آلت دست شیطان می شمرد (سوره آل عمران، آیه 155) یا بعضی را بالخصوص به عنوان فاسق معرفی می کند (سوره حجرات، آیه 6) یا می گوید بعضی از آنها در تقسیم زکات یا غنائم به پیامبر اعتراض کردند و آن

حضرت را منحرف از مسیر عدالت دانستند (سوره توبه، آیه 58) یا بعضی از آنها به بهانه های واهی ازجهاد فرار می کردند (احزاب، آیه 12 و 13) یا گروهی رسماً منافق بودند (آیات سوره توبه و آیات نخستین سوره بقره و سوره منافقین) آری! هنگامی که این آیات را در کنار هم می گذاریم یقین پیدا می کنیم که آنها چند گروه بودند: اوّل پاکان صالحان که در آیه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده، دوم مؤمنان خطاکار که در آیه 102 توبه از آنها یاد شده، سوم افراد آلوده و گنهکار که در آیه 6 حجرات ذکری از آنها به میان آمده، چهارم منافقان تبهکار که مخصوصاً در آیه 101 توبه و آیات فراوان دیگر از آنها نکوهش شده و به این ترتیب این حقیقت بر ما روشن می شود که داستان تنزیه همه صحابه افسانه ای بیش نیست که گویا جمعی از هواخواهان خلفای نخستین برای قطع زبان اعتراض بر اعمال آنها، این نغمه را

صفحه 154

سر دادند و مخصوصاً حاکمان بنی امیّه (معاویه و جمعی از اطرافیان او که ظاهراً جمعی از صحابه بودند) بیش از همه با آن همه جنایاتی که داشتند خود را از این طریق تبرئه کردند.

ولی خوشبختانه محققان اهل سنّت نیز امروز به این حقیقت پی برده و در کتابهای بسیاری به نقد نظریه تنزیه، پرداخته اند.(1)

کلام امام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در خطبه بالا نشان می دهد که اوّلا این اعتقاد (عقیده تنزیه صحابه) در عصر آن حضرت در میان گروهی وجود داشت و می گفتند: «فلان کس از صحابه پیامبر است و سخن او حجّت است»

و ثانیاً امام آن را نفی می کند و می گوید: «گروهی از منافقان در میان صحابه نفوذ کرده بودند و خود را در صف آنها قرار داده بودند».

پاورقی

1. از جمله کسانی را که از علمای اهل سنّت به نقد این نظریه پرداخته اند «احمد حسین یعقوب» در کتاب نظریه عداله الصحابه و «شیخ محمود ابوریّه» در کتاب شیخ المضیره، ابوهریره می توان نام برد.

صفحه 155

بخش سوم

وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ شَیْئاً لَمْ یَحْفَظْهُ عَلَی وَجْهِهِ

وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ شَیْئاً لَمْ یَحْفَظْهُ عَلَی وَجْهِهِ، فَوَهِمَ فِیهِ، وَ لَمْ یَتَعَمَّدْ کَذِباً، فَهُوَ فِی یَدَیْهِ، وَ یَرْوِیهِ وَ یَعْمَلُ بِهِ، وَ یَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله)، فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِیهِ لَمْ یَقْبَلُوهُ مِنْهُ، وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ کَذلِکَ لَرَفَضَهُ!

وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ، سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) شَیْئاً یَأْمُرُ بِهِ، ثُمَّ إِنَّهُ نَهَی عَنْهُ، وَ هُوَ لاَ یَعْلَمُ، أَوْ سَمِعَهُ یَنْهَی عَنْ شَیْء، ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ یَعْلَمُ، فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ، وَ لَمْ یَحْفَظِ النَّاسِخَ، فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ.

ترجمه

(دیگر از عوامل احادیث این است که) کسی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) چیزی را شنیده است; امّا به صورت صحیح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده، هر چند از روی علم و عمد به آن حضرت دروغ نبسته است. این حدیث آمیخته با خطا در اختیار اوست و آن را روایت و به آن عمل می کند و می گوید: من آن را از رسول خدا(صلی الله علیه وآله)شنیده ام. اگر مسلمانان می دانستند او در مورد آن حدیث گرفتار

اشتباه شده آن را از او نمی پذیرفتند و اگر خود او نیز می دانست چنین است آن را رها می کرد.

گروه سوم کسانی هستند که حدیثی از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) شنیده اند که در آن به چیزی امر فرموده، سپس (در حدیث دیگری) از آن نهی کرده (و حکم اوّل را نسخ فرموده) در حالی که آن شنونده از حکم دوم با خبر نبوده (و نمی دانسته که

صفحه 156

حکم ناسخ جای منسوخ را گرفته است) یا از پیغمبر(صلی الله علیه وآله) نهی درباره چیزی شنیده است که بعداً به آن امر فرموده، در حالی که این شخص (از حکم دوم) آگاه نشده است. به این ترتیب در حقیقت این شخص منسوخ را فرا گرفته و حفظ کرده; ولی ناسخ را حفظ نکرده است. اگر او می دانست آنچه را شنیده است نسخ شده آن را رها می ساخت و اگر مسلمانان هنگامی که آن حکم را از وی شنیدند می دانستند نسخ شده است آن را ترک می کردند.

شرح و تفسیر: احادیث ناسخ و منسوخ

در این بخش از خطبه، امام(علیه السلام) به دو قسمت دیر از عوامل اختلاف و تعارض احادیث اشاره می کند; نخست می فرماید: «(دیگر از عوامل اختلاف حدیث این است که) کسی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) چیزی را شنیده است; امّا به صورت صحیح آن را به خاطر نسپرده و در آن اشتباه نموده، هر چند از روی علم و عمد به آن حضرت دروغ نبسته است. این حدیث آمیخته با خطا در اختیار اوست و آن را روایت و به آن عمل می کند و می گوید من آن را

از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) شنیده ام»; (وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ شَیْئاً لَمْ یَحْفَظْهُ عَلَی وَجْهِهِ، فَوَهِمَ فِیهِ، وَ لَمْ یَتَعَمَّدْکَذِباً، فَهُوَ فِی یَدَیْهِ، وَ یَرْوِیهِ وَ یَعْمَلُ بِهِ، وَ یَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله)).

این اشتباه کاری، گاه از سهل انگاری و تسامح و تساهل ناشی می شود و گاه از عدم آگاهی به مفاهیم الفاظ و جمله و گاه به سبب اینکه انسان جایز الخطا و محل سهو و نسیان است. سبب آن هر چه باشد نتیجه آن یکی است و آن انتقال ناصحیح به دیگران است.

مثلا در حدیثی از عبدالله عمر می خوانیم که پیغمبر خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: «إِنَّ الْمَیِّتَ لِیُعَذَّبُ بِبُکاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ; میت به سبب گریه بستگانش بر او عذاب می شود».

صفحه 157

هنگامی که این حدیث به ابن عباس رسید گفت عبدالله عمر در نقل حدیث خطا کرده قضیه این است که پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله) از کنار قبر یک یهودی می گذشت فرمود: «إِنَّ أهْلَهُ لَیَبْکُونَ عَلَیْهِ وَ هُوَ یُعَذَّبُ; خانواده او برای او گریه می کنند در حالی که او در عذاب است».(1)

لذا در علم درایه یکی از شرایط قبول حدیث را ضابط بودن راوی شمرده اند که باید هوشیار باشد، مطلب را خوب بگیرد و خوب منتقل کند.

این نکته نیز قابل توجّه است که نقل به معنا را بسیاری از بزرگان علما مجاز شمرده اند; یعنی راوی مجبور نیست عین الفاظ را منتقل کند، بلکه می تواند محتوای الفاظ را در قالب دیگری بریزد و نقل کند و می دانیم نقل به کلام کار ساده ای نیست و گاه

راوی در نقل به معنا گرفتار خطا می شود.

سپس در ادامه سخن می فرماید: «اگر مسلمانان می دانستند او در مورد آن حدیث گرفتار اشتباه شده آن را از او نمی پذیرفتند و اگر خود او نیز می دانست چنین است آن را رها می کرد»; (فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِیهِ لَمْ یَقْبَلُوهُ مِنْهُ، وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ کَذلِکَ لَرَفَضَهُ!).

بنابراین راوی در اینگونه موارد سوء نیّتی نداشته، هر چند کار او نادرست بوده و ممکن است ناخواسته سبب گمراهی گروهی گردد.

بسیاری از چنین اشتباهاتی به سبب آن است که راوی صدر و ذیل روایت را نقل نمی کند و مفهوم جمله به واسطه آن دگرگون می شود; مثلا در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) می خوانیم: کسی در محضرش عرض کرد مردم روایتی به این مضمون از پیامبر(صلی الله علیه وآله) نقل می کنند: «إِنَّ اللهَ خَلَقَ آدَمَ عَلی صُورَتِهِ; خداوند آدم را به شکل خودش آفرید». امام فرمود: خداوند آنها را بکشد آغاز حدیث را حذف کرده اند اصل حدیث چنین است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از کنار دو نفر عبور

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 47 .

صفحه 158

کرد که به یکدیگر دشنام می دادند یکی به دیگری گفت: قَبَّحَ اللهُ وَجْهَکَ وَوَجْهَ مَنْ یُشْبِهُکَ; خداوند صورت تو و صورت هر کس را شبیه توست سیاه کند. پیامبر فرمود: یا عَبْدَاللهِ لا تَقُلْ هذا لاِخیکَ فَإِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ آدَمَ عَلی صُورَتِهِ; ای بنده خدا این سخن را به برادرت مگو، زیرا خداوند آدم را هم شبیه او آفرید (در واقع

تو به همه انسانها از آدم گرفته تا آخر دشنام می دهی).(1)

آنگاه امام(علیه السلام) درباره گروه سوم از راویان اخبار، می فرماید: «سوم کسی است که حدیثی از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) شنیده که در آن به چیزی امر فرموده، سپس (در حدیث دیگری) از آن نهی کرده در حالی که آن شنونده از این با خبر نبوده (که حکم اوّل نسخ شده و حکم ناسخ جای آن را گرفته است) یا از پیغمبر(صلی الله علیه وآله) نهی درباره چیزی شنیده است که بعداً به آن امر فرموده، در حالی که این شخص (از حکم دوم) آگاه نشده است. به این ترتیب در حقیقت این شخص منسوخ را فرا گرفته و حفظ کرده; ولی ناسخ را حفظ نکرده است»; (وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ، سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) شَیْئاً یَأْمُرُ بِهِ، ثُمَّ إِنَّهُ نَهَی عَنْهُ، وَ هُوَ لاَ یَعْلَمُ، أَوْ سَمِعَهُ یَنْهَی عَنْ شَیْء، ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ یَعْلَمُ، فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ، وَ لَمْ یَحْفَظِ النَّاسِخَ).

مسئله نسخ از مسائل مسلّم اسلامی است که به طور محدود در احکامی در اصل نزول قرآن صورت گرفته است; یعنی در آغاز، حکمی برای زمان محدودی نازل شده سپس این حکم برداشته شده و حکم لازم و پایدار به جای آن نشسته است; مثلا مسلمانان در آغاز ظهور اسلام مأمور بودند به سوی بیت المقدس نماز گزارند این امر در دوران اقامت پیامبر در مکّه وکمی بعد در مدینه نیز ادامه داشت. این حکم شاید به این دلیل که کعبه در آن زمان به بتکده ای تبدیل شده بود هنگامی که پیغمبر اکرم پایه

های توحید را محکم ساخت نسخ شد و همه

پاورقی

1. عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 110; بحارالانوار، ج 4، ص 11 .

صفحه 159

مسلمانان درسال دوم بعداز هجرتِ پیامبر مأمور شدند به سوی کعبه نماز بخوانند.

همین معنا در روایات پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز جاری است; گاه پیامبر حکمی را بیان می فرمود که در واقع موقت بود; ولی زمان آن بیان نمی شد. سپس این حکم منسوخ می شد و حکم دائمی جای آن را می گرفت; مثلا پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حدیثی فرمود: «نَهَیْتُکُمْ عَنْ ثَلاث; نَهَیْتُکُمْ عَنْ زِیارَهِ الْقُبُورِ، ألا فَزُورُوها وَ نَهَیْتُکُمْ عَنْ إخْراجِ اللُّحُومِ الأضاحی مِنْ مِنی بَعْدَ ثَلاث ألا فَکُلُوا وَادَّخِرُوا وَ نَهَیْتُکُمْ عَنِ النَّبیذِ ألا فَانْبُذُوا وَ کُلُّ مُسْکر حَرامٌ; من شما را از سه چیز نهی کرده بودم (و اکنون به شما می گویم انجام دهید) شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم اکنون می گویم به زیارت قبور بروید و شما را از بیرون بردن گوشتهای قربانی (در ایّام حج) از منا بعد از سه روز نهی کرده بودم (اشاره به اینکه همه باید در آنجا مصرف شود) اکنون می گویم هم از آنها گوشتها بخورید و هم ذخیره کنید (و به بیرون از منا ببرید) و قبلا شما را از «نبیذ»(1) نهی می کردم الان می گویم: نبیذ حلال است; ولی هر مسکری حرام است».(2)

بنابراین کسی می تواند اخبار صحیح پیامبر را نقل کند که احاطه کاملی به همه احادیث داشته باشد; ناسخ و منسوخ را بشناسد و هر یک را در جایگاه خود جای دهد.

موضوع عام و خاص نیز همچون ناسخ و

منسوخ است به این ترتیب که گاهی حکم عامی گفته می شود که شامل همه افراد است; مثلا در حدیثی از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل شده است: «النّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلی أَمْوالِهِمْ; مردم بر اموال

پاورقی

1. منظور از نبیذ حلال این است که مسلمانان هنگامی که وارد مدینه شدند عدّه ای به خاطر سردی آب مدینه گرفتار ناراحتی مزاج شدند، پیامبر اکرم دستور داد در ظرف های ذخیره آب مقداری خرما بیندازند تا سردی آب برطرف شود و چنین کردند ولی به مقداری نبود که خرما تخمیر و آب مبدّل به شراب شود و لذا در ذیل روایت می فرماید: «هر مسکری حرام است».

2. وسائل الشیعه، ج 10، باب 41 از ابواب ذبح، ح 7 .

صفحه 160

خویش سلطه کامل دارند»(1) ولی در جای دیگر می فرماید: «لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ فی الاِْسْلامِ; هیچ کس حق ندارد ضرر و زیانی به عمد یا به غیر عمد به دیگری برساند».(2) به این ترتیب سلطه بر اموال محدود به جایی می شود که موجب ضرر و زیانی به دیگران نباشد.

کسانی که حکم عام را شنیده اند و از خاص بی خبر بوده اند، کلام پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به گونه ای به دیگران می رسانند که با حکم خاص تناقض دارد; ولی آنها که هر دو را شنیده اند و در کنار هم قرار داده اند می دانند که هیچ تضادی در میان آنها نیست.

در پایان این بخش امام(علیه السلام) می فرماید: «اگر او (کسی که حکم منسوخ را نقل می کند) می دانست آنچه را شنیده است نسخ شده آن را رها می ساخت و

اگر مسلمانان هنگامی که آن حکم را از وی شنیدند می دانستند نسخ شده است آن را ترک می کردند»; (فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ).

به این ترتیب، بخشی از اختلاف اخبار از عدم احاطه به روایات ناسخ و منسوخ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نشأت می گیرد بی آنکه سوء نیّتی از سوی راویان در کار باشد.

نکته

نسخ در احکام شرع

گرچه موارد نسخ در آیات قرآن و روایات پیغمبر(صلی الله علیه وآله) محدود و معدود است; ولی این مسئله اهمیّت خاص دارد; هم از نظر ارتباط آن با مسائل اعتقادی و ارتباطش با مسائل مربوط به نبوّت و احکام.

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 2، ص 272، ح 7 .

2. کافی، ج 5، ص 292، ح 22; و سنن ابن داود، ج 2، ص 118 .

صفحه 161

جمعی سؤال می کنند: چگونه ممکن است حکمی از سوی خدا بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) وحی گردد که ظاهر آن جاودانگی و همیشگی آن است; ولی بعد از مدتی منسوخ شود و حکم دیگری که غالباً ضد آن است جای آن را بگیرد با اینکه علم خدا نامحدود است و علم پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نیز متکی به وحی الهی است؟

در مورد احکام عرفی و بشری نسخ فراوان است و چیز عجیبی نیست، زیرا مسائلی را بررسی کرده احکامی وضع می کنند; ولی در عمل ضعفها و نارساییهای آن آشکار می شود و آن را نسخ می کنند و اگر از اوّل عیوب و اشکالات آن را می دانستند چه بسا وضع حکم نمی شد; ولی به یقین در

مورد احکام الهی این مطلب صادق نیست، پس نسخ در آنها چگونه تصور می شود؟

با توجّه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن می شود و آن اینکه: نسخ در احکام الهی به جهت تغییر موضوع است; به بیان دیگر از روز نخست عمر آن حکم محدود به زمان خاصی بوده، هرچند طبق مصالحی در آغاز به پایان حکم اشاره نشده است.

مثلا حکم دادن صدقه قبل ازنجوا که در آیه 12 و 13 سوره مجادله نازل شده در آغاز برای آزمودن اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه وآله) بوده و تفهیم این نکته که سخنان در گوشی افراد مختلف با پیغمبر(صلی الله علیه وآله) غالباً غیر ضروری بوده و باید ترک شود تا سوء ظن را در افراد بر نیانگیزد، لذا هنگامی که دستور صدقه قبل از «نجوا» داده شد همه اصحاب آن را ترک کردند جز علی(علیه السلام) که صدقه ای داد و در امر لازمی با پیامبر(صلی الله علیه وآله) نجوا کرد و این افتخار در صفحات زندگی آن حضرت رقم خورد که تنها کسی که به آیه نجوا عمل کرد اوست.

بعد از این واقعه آیه دیگری نازل شد و حکم صدقه قبل از نجوا را نسخ کرد و همگی دانستند که نجواهای آنها غالباً غیر ضروری است و از آن خودداری کردند.

صفحه 162

موارد نسخ چه در قرآن و چه در احادیث همه از این قبیل است که حکمی در شرایط خاص برای مدّت محدودی وضع می شده و بعد از تغییر شرایط نسخ می گردیده است.

این نکته نیز قابل توجّه است که نسخ طبق آنچه در بالا آمد تنها در زمان پیغمبر زمانی

که باب وحی گشوده بود صورت می گرفت و بعد از آن حضرت هیچ گونه نسخی صورت نگرفت.(1)

پاورقی

1. توضیح بیشتر درباره نسخ در پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ج 1، ص 239 و 250 ذیل خطبه اوّل و در تفسیر نمونه، ج 1، ذیل آیه 106 سوره بقره آمده است، و از آن مشروح تر در کتاب انوارالأصول، ج 1، ص 177 به بعد.

صفحه 163

بخش چهارم

وَ آخَرُ رَابِعٌ، لَمْ یَکْذِبْ عَلَی اللّهِ، وَ لاَ عَلَی رَسُولِهِ

وَ آخَرُ رَابِعٌ، لَمْ یَکْذِبْ عَلَی اللّهِ، وَ لاَ عَلَی رَسُولِهِ، مُبْغِضٌ لِلْکَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللّهِ، وَ تَعْظِیماً لِرَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) وَلَمْ یَهِمْ، بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَی وَجْهِهِ، فَجَاءَ بِهِ عَلَی مَا سَمِعَهُ، لَمْ یَزِدْ فِیهِ وَلَمْ یَنْقُصْ مِنْهُ، فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ، وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ، وَ الُْمحْکَمَ وَ الْمُتَشَابِهَ، فَوَضَعَ کُلَّ شَیْء مَوْضِعَهُ.

وَ قَدْ کَانَ یَکُونُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) الْکَلاَمُ لَهُ وَجْهَانِ: فَکَلاَمٌ خَاصٌّ، وَ کَلامٌ عَامٌّ، فَیَسْمَعُهُ مَنْ لاَ یَعْرِفُ مَا عَنَی اللّهُ، سُبْحَانَهُ، بِهِ، وَ لاَ مَا عَنَی رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) فَیَحْمِلُهُ السَّامِعُ، وَ یُوَجِّهُهُ عَلَی غَیْرِ مَعْرِفَه بِمَعْنَاهُ، وَ مَا قُصِدَ بِهِ، وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ،وَلَیْسَ کُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ الله(صلی الله علیه وآله) مَنْ کَانَ یَسْأَلُهُ وَیَسْتَفْهِمُهُ، حَتَّی إِنْ کانُوا لَیُحِبُّونَ أَنْ یَجِیءَ الاَْعْرَابِیُّ وَ الطَّارِیءُ، فَیَسْأَلَهُ(علیه السلام)حَتَّی یَسْمَعُوا، وَ کَانَ لاَ یَمُرُّ بِی مِنْ ذلِکَ شَیْءٌ إِلاَّ سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ، فَهذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَیْهِ النَّاسُ فِی اخْتِلاَفِهِمْ، وَ عِلَلِهِمْ فِی رِوَایَاتِهِمْ.

ترجمه

چهارمین شخص (ناقل حدیث) کسی است که نه دروغ به خدا بسته، نه بر پیامبرش (و به طور کلی) او همواره دروغ را به سبب خوف از

خدا و تعظیم پیامبر(صلی الله علیه وآله) دشمن می دارد و در آنچه (از پیامبر اکرم) شنیده، اشتباهی (بر اثر سهل انگاری) برای او پیش نیامده است، بلکه آنچه را شنیده است به طور کامل حفظ نموده و همان گونه که شنیده بی کم و کاست آن را نقل کرده است او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل می کند و از منسوخ آگاه است و از آن دوری می گزیند، خاص و

صفحه 164

عام و محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جایگاه خود قرار داده است (زیرا) گاه سخنی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) صادر می شد که دو گونه بود; گاه کلامی بود که جنبه خصوصی داشت و گاه کلامی که دارای جنبه عمومی بود، در این میان بعضی از کسانی که مقصود خدا و رسول الله(صلی الله علیه وآله) را نمی دانستند آن را می شنیدند و حفظ می کردند و بدون توجّه، آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعی آن تفسیر می کردند و چنان نبود که همه صحابه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) (پیوسته) از او پرسش کنند و مسائل مختلف را جویا شوند، تا آنجا که عدّه ای دوست می داشتند مرد عرب یا سؤال کننده تازه واردی بیاید و مطلبی از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فرا گیرند من (این گونه نبودم، بلکه) هر چه از خاطرم می گذشت از آن حضرت سؤال می کردم و حفظ می نمودم (به همین دلیل چیزی از فروع و اصول اسلام بر من مخفی نماند). این است جهات

مختلفی که مردم در احادیث دارند و علل اختلاف روایاتشان.

شرح و تفسیر: حافظان واقعی حدیث

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه، گروه چهارم از راویان حدیث را عنوان می کند، کسانی که بر صراط مستقیم راه می روند و ناقلان آثار و اخبار پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و پیشوایان معصوم(علیه السلام) به طور صحیح و دقیق هستند و گفتارشان مایه اعتماد و روشنی بخش فضای احکام دین است.

می فرماید: «چهارمین شخص کسی است که نه دروغ به خدا بسته، نه بر پیامبرش (و به طور کلی) او همواره دروغ را به سبب خوف از خدا و تعظیم پیامبر دشمن می دارد»; (وَ آخَرُ رَابِعٌ، لَمْ یَکْذِبْ عَلَی اللّهِ، وَ لاَ عَلَی رَسُولِهِ، مُبْغِضٌ لِلْکَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللّهِ، وَ تَعْظِیماً لِرَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله)).

صفحه 165

به این ترتیب نخستین سرچشمه تضاد اخبار که دروغ عمدی بر خدا و پیامبر و جعل حدیث است، از وجود آنها برچیده شده به گونه ای که پرهیز از دروغ گفتن جزء ذات آنها گشته و خوف خدا و تعظیم پیغمبر(صلی الله علیه وآله) دروغ را در نظرشان منفور و مبغوض ساخته است.

سپس می افزاید: «و در آنچه (از پیامبر اکرم) شنیده، (بر اثر سهل انگاری) اشتباهی برای او پیش نیامده است، بلکه آنچه را شنیده است به طور کامل حفظ نموده و همان گونه که شنیده بی کم و کاست آن را نقل کرده است»; (وَلَمْ یَهِمْ(1)، بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَی وَجْهِهِ، فَجَاءَ بِهِ عَلَی مَا سَمِعَهُ، لَمْ یَزِدْ فِیهِ وَلَمْ یَنْقُصْ مِنْهُ).

به این ترتیب منشأ دیگری از اختلاف احادیث که همان سهل انگاری راویان است از وجود آنها برچیده، شده است.

سپس

حضرت یکی دیگر از ویژگیهای راویان صادق و آگاه را بیان می فرماید: «او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل می کند و از منسوخ آگاه است و از آن دوری می گزیند، خاص و عام و محکم و متشابه را شناخته و هر یک را در جایگاه خود قرار داده است»; (فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ(2) عَنْهُ، وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ، وَ الُْمحْکَمَ وَ الْمُتَشَابِهَ، فَوَضَعَ کُلَّ شَیْء مَوْضِعَهُ).

این تعبیر پرمعنا اشاره به این است که راویان صادق دارای احاطه فراوان به اخبار مختلفند; ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه را به خوبی می شناسند و هر یک را در جایگاه مناسب خود قرار می دهند تا گرفتار تناقض و خطا نشوند.

پاورقی

1. «لم یهم» از ریشه «وهم» به معنای مطلق خیال و گمان و گاه به معنای خیال و گمان باطل و اشتباه است و در جمله بالا به همین معناست.

2. «جنّب» از باب تفعیل و ریشه «جنب» بر وزن «قلب» گرفته شده است و به طوری که از منابع لغت استفاده می شود این واژه گاه به معنای دور نگه داشتن و گاه به معنای دور شدن (به معنای متعدّی و لازم) آمده است و در عبارت بالا به معنای دوم است.

صفحه 166

این گفتار امام(علیه السلام) درباره بررسی سرچشمه های اختلاف احادیث، تنها یک درس خاص مربوط به حدیث نیست، بلکه درسی مهم تر و فراگیرتر به ما می آموزد و آن اینکه برای برطرف کردن نابسامانیها همیشه باید به سراغ ریشه ها رفت و عوامل تأثیرگذار را شناخت وگرنه هرگونه

اصلاحی جنبه سطحی و زودگذر دارد.

سپس امام(علیه السلام) به یکی دیگر از عوامل اختلاف احادیث که در واقع مباحث گذشته را تکمیل می کند اشاره می کند و آن اختلاف استعداد اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در فراگیری احادیث و تفسیر و فهم معنای آنهاست، می فرماید: «گاه سخنی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله)صادر می شد که دو گونه بود; کلامی که جنبه خصوصی داشت و کلامی که دارای جنبه عمومی، در این میان بعضی از کسانی که مقصود خدا و رسول الله(صلی الله علیه وآله) را نمی دانستند آن را می شنیدند و حفظ می کردند و بدون توجّه، آن را برخلاف معنا و مقصود و هدف واقعی آن تفسیر می کردند»; (وَ قَدْ کَانَ یَکُونُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) الْکَلاَمُ لَهُ وَجْهَانِ: فَکَلاَمٌ خَاصٌّ، وَ کَلاَمٌ عَامٌّ، فَیَسْمَعُهُ مَنْ لاَ یَعْرِفُ مَا عَنَی اللّهُ، سُبْحَانَهُ، بِهِ، وَ لاَ مَا عَنَی رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه وآله)فَیَحْمِلُهُ السَّامِعُ، وَ یُوَجِّهُهُ عَلَی غَیْرِ مَعْرِفَه بِمَعْنَاهُ، وَ مَا قُصِدَ بِهِ، وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ).

منظور از خاص و عام در عبارت بالا خاص و عام مصطلح در علم اصول و فقه، نیست، بلکه خاص و عام لغوی مراد است; یعنی حکمی که مخصوص مورد معینی بوده و حکمی که جنبه عمومی داشته مثلا در بعضی از روایات آمده است که مسلمانان بعد از سال «حدیبیه»; یعنی سال هفتم هجرت که مسلمانان طبق قرارداد با مشرکان برای انجام مناسک عمره به مکّه آمدند، پیغمبر(صلی الله علیه وآله) به اصحابش دستور داد هنگام طواف با سرعت دور خانه خدا بگردند (تا مشرکان که ناظران صحنه

بودند مرعوب قدرت و چابکی مسلمانان شوند)(1) در حالی که

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه تستری، ج 7، ص 280 .

صفحه 167

این دستور یک سنّت ثابت و عمومی نبود.

در کلمات قصار نهج البلاغه نیز آمده است که از امام(علیه السلام) درباره این حدیث پیغمبر(صلی الله علیه وآله)سؤال شد که فرموده است: «غَیِّرُوا الشَّیْبَ وَ لا تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ; محاسن سفید خود را رنگ کنید و شبیه یهود نباشید».

امام فرمود: «(این حکمی خاص است) زمانی پیامبر(صلی الله علیه وآله) این دستور را داد که مسلمانان در اقلیّت بودند، امّا اکنون که اسلام گسترش یافته مردان مخیرند که محاسن خود را رنگ کنند یا نکنند».(1)

آنگاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به یکی دیگر از مشکلات مربوط به نقل احادیث می پردازد و آن اینکه: «چنان نبود که همه صحابه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) از او پرسش کنند و مسائل مختلف را جویا شوند تا آنجا که عدّه ای دوست می داشتند مرد عرب یا سؤال کننده ای تازه وارد بیاید و مطلبی از آن حضرت بپرسد تا آنها جواب آن را بشنوند و فرا گیرند»; (وَ لَیْسَ کُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله) مَنْ کَانَ یَسْأَلُهُ وَ یَسْتَفْهِمُهُ، حَتَّی إِنْ کانُوا لَیُحِبُّونَ أَنْ یَجِیءَ الاَْعْرَابِیُّ وَ الطَّارِیءُ(2)، فَیَسْأَلَهُ(علیه السلام) حَتَّی یَسْمَعُوا).

ظاهر این است که این عبارت اشاره به گروهی از اصحاب دارد که زیاد اهل تحقیق و جستجوگری نبودند و ابتکار طرح سؤالات مختلف درباره اصول و فروع دین نداشتند و همین سبب می شد که از ناسخ و منسوخ و عام و خاص و محکم و متشابه و مجمل و مبیّن، سؤال نکنند و از مسائل

مختلف به طور شفّاف آگاهی نیابند; ولی اگر تازه واردی پیدا می شد و مسئله جدیدی طرح می کرد و پاسخ شایان توجّهی می شنید از آن استقبال می کردند.

پاورقی

1. نهج البلاغه، کلمات قصار، 17 .

2. «طارئ» از ریشه «طروء» بر وزن «غروب» به معنای حادث شدن و خروج ناگهانی گرفته شده و لذا «طارئ» به معنای شخص تازه وارد و دیدار کننده ای که سرزده وارد شده، به کار می رود.

صفحه 168

بعضی از شارحان، جمله بالا را چنین تفسیر کرده اند که گروهی از صحابه به لحاظ ابهّت و عظمت پیامبر و یا اینکه سؤالهای متعدّد شاید حمل بر بی ادبی شود، از طرح سؤال خودداری می کردند(1); ولی این احتمال با جمله هایی که بعد در مورد علی(علیه السلام)آمده است سازگار نیست، زیرا امام(علیه السلام) در ادامه سخن چنین می فرماید: «من (این گونه نبودم، بلکه) هر چه از خاطرم می گذشت از آن حضرت می پرسیدم و حفظ می کردم (به همین دلیل چیزی از فروع و اصول اسلام بر من مخفی نماند)»; (وَ کَانَ لاَ یَمُرُّ بِی مِنْ ذلِکَ شَیْءٌ إِلاَّ سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ).

و اگر می بینیم امام(علیه السلام) چنان بود که برای هر سؤالی پاسخی آماده داشت افزون بر امدادهای الهی و الهامات درونی هوش و استعداد فوق العاده خدا داد، ملازمت با پیامبر در سالیان دراز و روح پرسشگری او از همه چیز سبب احاطه کامل بر تمام مسائل اسلامی بود.

سرانجام در پایان خطبه می فرماید: «این است جهات مختلفی که مردم در احادیث دارند و علل اختلاف روایاتشان»; (فَهذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَیْهِ النَّاسُ فِی اخْتِلاَفِهِمْ، وَ عِلَلِهِمْ

فِی رِوَایَاتِهِمْ).

در بعضی از منابع اسلامی از جمله کتاب کافی جمله های گویای دیگری نیز در ذیل این خطبه آمده، از جمله اینکه امام(علیه السلام) می فرماید: «وَ قَدْ کُنْتُ أدْخُلُ عَلی رَسُولِ اللهِ کُلَّ یَوْم دَخْلَهً وَ کُلُّ لَیْلَهِ دَخْلَهً فَیُخلّینی فیها أدُورُ مَعَهُ حَیْثُ دارَ وَ قَدْ عَلِمَ أصْحابُ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله) أنَّهُ لَمْ یَصْنَعْ ذلِکَ بِأَحَد مِنَ النّاسِ غَیْری... فَما نَزَلَتْ عَلی رَسُولِ اللهِ آیهٌ مِنَ الْقُرآنِ إلاّ أقرأنیها وَ أملاها عَلَیّ فَکَتَبتُها بِخَطّی وَ عَلَّمنی تَأویلَها وَ تَفْسیرُها وَ ناسِخَها وَ مَنْسُوخَها وَ مُحْکَمَها وَ مُتَشابَهَها وَ خاصَّها وَ عامَّها وَ دَعا اللهَ أَنْ یُعْطِیَنی فَهْمَها وَ حِفْظَها... وَ ما تَرَکَ شَیْئاً عَلَّمَهُ اللهُ مِنْ حَلال وَ لاحَرام وَلا أمْر

پاورقی

1. البتّه عوامل دیگری نیز در کار بود که مانع از طرح سؤال می شد; پرداختن گروهی به عبادات به گمان اینکه فقط مأمور به عبادتند یا غرق شدن در دنیا که انسان را از همه چیز غافل می سازد از دیگر عوامل ترک سؤال بود.

صفحه 169

وَ لانَهْی کانَ أَوْ یَکُونُ وَلا کِتاب مُنْزَل عَلی أَحَد قَبْلَهُ مِنْ طاعَه أَوْ مَعْصِیَه إلاّ عَلَّمَنیهِ وَ حَفِظْتُهُ فَلَمْ أنسِ حَرْفاً واحِداً ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی صَدْری وَدعا اللهَ لی أنْ یَمْلأَ قَلْبی عِلْماً وَ فَهْماً وَ حِکْماً وَ نُوراً; من همه روز یک بار بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) وارد می شدم و همچنین هر شب، و به من اجازه می داد هر جا باشد همراه او باشم و اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می دانند که او این اجازه را به هیچ کس جز من نمی داد... و لذا

هیچ آیه ای از قرآن بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نازل نشد مگر اینکه بر من قرائت کرد و آن را بر من خواند و به من خط خود آن را نوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست که قدرت فهم و درک و حفظ آن را به من عطا کند... و چیزی از حلال و حرام و امر و نهی مربوط به گذشته و آینده و دستوراتی که بر انبیای پیشین درباره اطاعت و معصیت نازل شده بود نبود مگر اینکه همه را به من تعلیم داد و آن را حفظ کردم و حتی یک حرف آن را فراموش ننمودم. سپس دست خود را بر سینه من نهاد و دعا کرد که خداوند قلب مرا پر از علم و فهم و دانش و نور کند».(1)

پاورقی

1. کافی، ج 1، ص 64، ح 1 .

صفحه 170

صفحه 171

خطبه211

فی عَجیبِ صَنْعَهِ الْکَوْنِ

از خطبه های امام(علیه السلام) است

که درباره شگفتی جهان آفرینش ایراد فرموده است.(1)

خطبه در یک نگاه

اشاره

این خطبه در واقع از یک بخش تشکیل شده و آن بیان شگفتیهای خلقت زمین و آسمان، از آغاز خلقت گرفته تا به امروز است و در آن به نکات مختلفی اشاره شده است:

1. قدرت عظیم الهی در آفرینش جهان.

پاورقی

1. سند خطبه:

مطابق نوشته مصادر نهج البلاغه از جمله کسانی که این خطبه را نقل کرده اند زمخشری در کتاب ربیع الابرار است و با اینکه او بعد از سیّد رضی می زیسته، با توجّه به تفاوتهایی که نقل او با نهج البلاغه دارد چنین بر می آید که او خطبه را از منبع دیگری گرفته است و همچنین ابن اثیر در کتاب لغت خود نهایه در دو مادّه «ثعجر» و «ازر» به آن اشاره کرده و تفاوتهایی که میان نقل ابن اثیر و نهج البلاغه است نیز نشان می دهد که او خطبه را از منبع دیگری اخذ کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 117) باید توجّه داشت که ابن اثیر در دو مادّه «ارز» و «ثعجر» اشاره به این خطبه کرده و در ماده «أزر» آن گونه که مصادر گفته به آن اشاره ای نکرده است.

صفحه 172

2. آغاز خلقت زمین و آسمان و اینکه در ابتدا توده عظیمی از مادّه ای مذاب همچون دریایی پهناور بوده است.

3. تشکیل لایه جدید بر سطح این دریای مذاب و سپس تشکیل کره زمین و سایر کرات آسمانی.

4. پیدایش چین خوردگیهای زمین و تشکیل کوهها و قلّه های بلند سر به آسمان کشیده.

5. حمد و تسبیح خداوند به سبب این آفرینش

عظیم و عبرت گرفتن از برنامه شگفت انگیز آفرینش.

صفحه 173

بخش اوّل

وَ کَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ

وَ کَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ، وَ بَدِیعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ، أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ الْمُتَرَاکِمِ الْمُتَقَاصِفِ، یَبَساً جَامِداً، ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً، فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَماوَات بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا، فَاسْتَمْسَکَتْ بِأَمْرِهِ، وَ قَامَتْ عَلی حَدِّهِ. وَ أَرْسَی أَرْضاً یَحْمِلُهَا الاَْخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ، وَ الْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرُ، قَدْ ذَلَّ لاَِمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ لِهَیْبَتِهِ، وَ وَقَفَ الْجَارِی مِنْهُ لِخَشْیَتِهِ.

ترجمه

یکی از نشانه های اقتدار و جبروت خداوند و آفرینش بدیع و دقیق او این است که از آب دریای پهناور و موّاج و متراکم که امواجش سخت به هم می خورد و صدای عظیمی از آن بر می خاست لایه خشک و جامدی آفرید، سپس از آن طبقاتی به وجود آورد و آنها را از هم باز کرد و هفت آسمان را تشکیل داد، بعد از آنکه به هم پیوسته بودند; همه آنها به فرمان او برقرار ماندند و در حدّ و اندازه ای که او تعیین کرده بود قرار گرفتند، آنگاه زمینی به وجود آورد که دریای عظیم و مسخّر شده ای آن را بر دوش خود حمل می کرد دریایی که در برابر فرمانش خاضع و در مقابل هیبتش تسلیم بود و آبهای جاری آن از خشیّت او ساکن شد (و امواجش آرام گرفت).

شرح و تفسیر:آغاز آفرینش جهان

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه پرمعنا دست مخاطبان خود را گرفته و به آغاز

صفحه 174

آفرینش جهان می برد تا عظمت و شگفتیهای آفرینش را به آنها نشان دهد، می فرماید: «از اقتدار و جبروت خداوند و آفرینش بدیع و دقیق او این است که از آب دریای پهناور و موّاج و متراکم که امواجش سخت به هم می خورد و صدای عظیمی از آن

بر می خاست لایه خشک و جامدی آفرید»; (وَ کَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ، وَ بَدِیعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ، أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ(1) الْمُتَرَاکِمِ الْمُتَقَاصِفِ(2)، یَبَساً جَامِداً).

«اقتدار» از ریشه قدرت و نیز «جبروت» که صیغه مبالغه است، معنای سلطه کامل را دارند، بنابراین سرچشمه آفرینش عظیم آسمانها و زمین از یک سو قدرت عظیم پروردگار و از سوی دیگر ابداع لطیف و ظریف اوست. ممکن است کسانی باشد که در یک کار بزرگ دقت و ظرافت را فراموش کنند و یا یک کار ظریف و دقیق را در ابعاد وسیع نتوانند انجام دهند; امّا خداوند قادر متعال این دو را در آفرینش زمین و آسمانها به هم آمیخته، هم دارای عظمت است و هم دقت و ظرافت.

امام(علیه السلام) در این خطبه همانند خطبه اوّل نهج البلاغه و خطبه 91 می فرماید: آغاز آفرینش از آب بوده است; ولی به یقین منظور از این آب، آبهای معمولی امروز نیست، بلکه توده عظیم مذاب و موّاجی است که خداوند با قدرت بی پایانش آن را آفرید. این مادّه مذاب با گذشت زمان، به بخشهای جامدی تبدیل شد و آن بخشها زمین و کرات آسمانی را تشکیل دادند. این سخنی است که با فرضیّات علمی امروز در پیدایش جهان نیز سازگار است.

قابل توجّه اینکه تعبیر «من ماء البحر الزاخر» نشان می دهد بخشی از این

پاورقی

1. «زاخر» از ریشه «زخور» به معنای پرشدن گرفته شده و «بحر زاخر» به دریای عظیم مملوّ از آب گفته می شود.

2. «متقاصف» به معنای گروهی است که یکدیگر را در هم بکوبند از ریشه «قصف» بر وزن «عکس» به معنای شکستن گرفته شده

و در جمله بالا اشاره به امواج خروشانی است که یکدیگر را درهم می کوبیدند.

صفحه 175

دریای عظیم تبدیل به کرات آسمانی شدند و بخشی باقی ماندند و این نیز با کشفیّات علم امروز سازگار است که می گوید: هنوز بخشهای عظیمی از توده های گازهای سوزان یا مواد مذاب در آسمانها وجود دارد که تبدیل به کراتی همانند کرات منظومه شمسی نشده است.

و در ادامه این سخن از پیدایش آسمانهای هفتگانه سخن می گوید و می فرماید: «سپس از آن طبقاتی آفرید و آنها را از هم باز کرد و هفت آسمان را تشکیل داد بعد از آنکه به هم پیوسته بودند; همه آنها به فرمان او برقرار ماندند و در حدّ و اندازه ای که او تعیین کرده بود قرار گرفتند»; (ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً(1)، فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَماوَات بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا(2)، فَاسْتَمْسَکَتْ بِأَمْرِهِ، وَ قَامَتْ عَلی حَدِّهِ).

این سخن برگرفته از همان چیزی است که در سوره انبیاء آیه 30 آمده است که می فرماید: «(أَوَلَمْ یَرَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْء حَیّ); آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم».

روشن است که منظور از مشاهده در این آیه شریفه مشاهده حسی و با چشم نیست، بلکه از طریق علم و دانش و مشاهده درونی است.

فرضیّات علم امروز نیز می گوید آسمانها و زمین در آغاز به صورت توده واحد عظیمی از گازها و موادّ مذاب بود که بر اثر گردش به دور خود یا عوامل دیگر،

قطعاتی پشت سر یکدیگر از آن جدا شد و به گوشه ای از فضا پرتاب گشت و کرات و منظومه ها و کهشکانها را تشکیل داد.

آنگاه امام به بیان آفرینش زمین می پردازد و می فرماید: «و زمینی به وجود

پاورقی

1. «اطباق» جمع «طَبَق» به معنای طبقاتی است که روی هم قرار گرفته اند.

2. «ارتقاق» به معنای پیوستگی از ریشه «رتق» گرفته شده که ضد آن «فتق» به معنای گشودن است.

صفحه 176

آورد که دریای عظیم و مسخّر شده ای آن را بر دوش خود حمل می کرد دریایی که در برابر فرمانش خاضع و در مقابل هیبتش تسلیم بود و آبهای جاری آن از خشیّت او ساکن شد (و امواجش آرام گرفت)»; (وَ أَرْسَی(1) أَرْضاً یَحْمِلُهَا الاَْخْضَرُ(2) الْمُثْعَنْجِرُ(3)، وَ الْقَمْقَامُ(4) الْمُسَخَّرُ، قَدْ ذَلَّ لاَِمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ لِهَیْبَتِهِ، وَ وَقَفَ الْجَارِی مِنْهُ لِخَشْیَتِهِ).

این سخن ممکن است اشاره به بارانهای عظیم سیلابی باشد که در آغاز پیدایش زمین همه کره زمین را به صورت دریایی عظیم به هم پیوسته فرا می گرفت و با گذشت زمان، آبها در خلل فرج زمین فرو نشستند و خشکیها که مجموعاً یک چهارم کره زمین را تشکیل می دهند از زیر آب سر برآوردند، آبها آرام گرفتند و زمینها برای زندگی انسان و سایر موجودات زنده خشکی آماده شدند.

پاورقی

1. «أرسی» از ریشه «رسو» بر وزن «مسح» به معنای ثابت و راسخ شدن گرفته شده است.

2. «اخضر» به معنای سبزرنگ در اینجا اشاره به دریاهای عمیق است که از کثرت عمق به رنگ سبز دیده می شود.

3. «مثعنجر» به معنای سیّال و پرآب است از ریشه «ثعجره» بر وزن «حنجره» به معنای جریان

آب ومانند آن گرفته شده است.

4. «قمقام» به معنای دریای عظیم است و در اصل از «قمقمه» بر وزن «همهمه» به معنای جمع کردن گرفته شده است و به دریای عظیم و حوادث مهم از این جهت «قمقام» گفته می شود که آبهای زیاد و مشکلات فراوان در آن جمع است.

صفحه 177

بخش دوم

وَ جَبَلَ جَلاَمِیدَهَا

وَ جَبَلَ جَلاَمِیدَهَا، وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادِهَا، فَأَرْسَاهَا فِی مَرَاسِیهَا، وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَاتِهَا. فَمَضَتْ رُؤُوسُهَا فِی الْهَوَاءِ، وَرَسَتْ أُصُولُهَا فِی الْمَاءِ، فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا، وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِی مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا، فَأَشْهَقَ قِلاَلَهَا، وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا، وَ جَعَلَهَا لِلاَْرْضِ عِمَاداً، وَ أَرَّزَهَا فِیهَا أَوْتَاداً، فَسَکَنَتْ عَلَی حَرَکَتِهَا مَنْ أَنْ تَمِیدَ بِأَهْلِهَا، أَوْ تَسِیخَ بِحِمْلِهَا، أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا. فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَکَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِیَاهِهَا، وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَهِ أَکْنَافِهَا، فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً، وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً! فَوْقَ بَحْر لُجِّیٍّ رَاکِد لاَیَجْرِی، وَ قَائِم لاَ یَسْرِی، تُکَرْکِرُهُ الرِّیَاحُ الْعَوَاصِفُ، وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ; «إِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَهً لِمَنْ یَخْشَی».

ترجمه

خداوند بعد از آفرینش زمین، صخره ها و تپّه ها و کوههای استوار آن را آفرید و آنها را در جایگاه خود ثابت نگه داشت و در قرارگاهشان مستقر نمود، قلّه های آنها در هوا پیشروی کرد و ریشه های آنها در آب فرو رفت و به این ترتیب، کوهها را از سطح زمین بالا کشید و پایه های آنها را در اعماق زمین و قرارگاهشان را ثابت نگه داشت، قلّه ها را مرتفع ساخت و تپّه ها را گسترش داد و کوهها را تکیه گاه زمین و همچون میخهایی در آن کوبید; به گونه ای که زمین در عین حرکت، آرام

گرفت، تا اهل خود را در اضطراب فرو نبرد; یا آنچه را که بر دوش حمل کرده، فرو نیندازد، یا از جایگاه خویش زایل نگردد; پس منزّه است آن کس که زمین را در میان آن همه امواج ناآرام ثابت نگه داشت; دوران رطوبت جوانب

صفحه 178

و اطرافش را پایان داد و آن را خشک نمود و بستری آرام (برای زندگی انسانها) قرار داد و همچون فرشی برای آنها گسترده ساخت; برفراز دریایی پهناور و راکد که ایستاده بود و حرکت نمی کرد; تنها بادهای شدید آن را بر هم می زد و ابرهای پرباران به حرکتش در می آورد. (آری!) «در این امور درس عبرت بزرگی است برای کسانی که اهل خشیّتند و احساس مسئولیت دارند».

شرح و تفسیر: آفرینش کوهها

امام(علیه السلام) بعد از بیان آفرینش آسمانها و زمین و قرارگرفتن کره خاکی در جایگاه خود به شرح یکی از پدیده های مهم زمین که نقش بسیار مؤثری در زندگی انسانها و سایر موجودات زنده دارد، پرداخته می فرماید: «خداوند (بعد از آن)، صخره ها و تپّه ها و کوههای محکم آن را آفرید و آنها را در محل خود ثابت نگه داشت و در قرارگاهشان مستقر نمود، (به گونه ای که) قلّه های آنها در هوا پیشروی کرد و ریشه های آن در آب فرو رفت»; (وَ جَبَلَ(1) جَلاَمِیدَهَا(2)، وَ نُشُوزَ(3)مُتُونِهَا(4) وَ أَطْوَادِهَا(5)، فَأَرْسَاهَا فِی مَرَاسِیهَا، وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَاتِهَا. فَمَضَتْ رُؤُوسُهَا فِی الْهَوَاءِ، وَرَسَتْ أُصُولُهَا فِی الْمَاءِ).

از نظر علمی مسلّم است که سطح زمین پیش از آنکه سرد شود چندان پستی و بلندی نداشت; ولی با سرد شدن چین خوردگیها در سطح زمین نمایان شد

پاورقی

1. «جبل» از ریشه

«جبل» بر وزن «جبر» به معنای آفرینش گرفته شده است و ریشه اصلی آن جبل به معنای کوه است و از آنجا که کوه، موجودی ثابت است به آفرینش تغییرناپذیر جبلّه گفته شده است.

2. «جلامید» جمع «جلمود» بر وزن «خرطوم» به معنای صخره و کوه است.

3. «نشوز» جمع «نشز» بر وزن «نشر» به معنای تپّه و قطعات مرتفع زمین است. این واژه معنای مصدری نیز دارد و به معنای خودداری کردن از انجام وظیفه است; مانند نشوز زن در برابر همسر.

4. «متون» جمع «متن» به معنای محکم و گاه به معنای صاف و مستوی می آید و در اینجا همان معنای اوّل مراد است.

5. «اطواد» جمع «طود» به معنای کوه بلند است.

صفحه 179

(همانند سیبی که مدّتی بماند و رو به خشکی بگذارد) این چین خوردگیها کوهها و درهای عظیم را تشکیل دادند، کوهها پیوسته به آسمان پیش می رفت و ریشه های آن در موادّ مذاب درون زمین فرو می رفت و به این ترتیب سطح زمین به شکل کنونی درآمد.

سپس در توضیح بیشتر می افزاید: «کوهها را از سطح زمین بالا کشید و پایه های آنها را در اعماق زمین و قرارگاهشان را ثابت نگه داشت، قلّه ها را مرتفع ساخت و تپّه ها را گسترش داد»; (فَأَنْهَدَ(1) جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا، وَ أَسَاخَ(2) قَوَاعِدَهَا فِی مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا(3)، فَأَشْهَقَ(4) قِلاَلَهَا، وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا(5)).

این جمله به خوبی نشان می دهد که کوههای زمین علاوه بر قامت کشیده ای که در بیرون دارند دارای ریشه های عظیمی در زیرزمین هستند همان ریشه هایی که آنها را از درون به هم پیوند می دهد، درست

مانند درختی که هر قدر ساقه و شاخه هایش در آسمان بیشتر پیش می رود ریشه هایش در اعماق زمین فروتر خواهد رفت، زیرا قامت بلند و استوار را ریشه های عظیم و محکم نگه می دارد.

آنگاه امام(علیه السلام) فواید وجود کوهها را ذکر می کند که از همه مهم تر حفظ آرامش زمین و ساکنان آن است و در عباراتی پرمعنا و حساب شده می فرماید: «خداوند کوهها را تکیه گاه زمین و همچون میخهایی در آن کوبید; به گونه ای که زمین در عین حرکت، آرام گرفت، تا اهل خود را در اضطراب فرو نبرد; یا آنچه را که بر دوش حمل کرده، فرو نیندازد، یا از جایگاه خویش زایل نگردد»; (وَ جَعَلَهَا

پاورقی

1. «أنهد» از ریشه «نهود» به معنای برآمدن و برجسته شدن گرفته شده است.

2. «اساخ» از ریشه «سوخ» بر وزن «قول» به معنای فرو رفتن یا فرو رفتن در آب است و «أساخ» یعنی فرو برد.

3. «انصاب» جمع «نصب» بر وزن «کتب» به معنای اجسامی است که آن را در جایی نصب می کنند و نصب به گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان گاه معنای جمعی دارد و گاه معنای مفرد.

4. «أشهق» از ریشه «شهوق» به معنای بالا رفتن گرفته شده و «اشهق» یعنی بالا برد.

5. «أنشاز» جمع «نشز» بر وزن «مرض» از ریشه «نشوز» گرفته شده که پیش از این در همین بخش از خطبه تفسیر شده است.

صفحه 180

لِلاَْرْضِ عِمَاداً، وَ أَرَّزَهَا(1) فِیهَا أَوْتَاداً، فَسَکَنَتْ عَلَی حَرَکَتِهَا مَنْ أَنْ تَمِیدَ(2) بِأَهْلِهَا، أَوْ تَسِیخَ(3) بِحِمْلِهَا، أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا).

چگونه کوهها به زمین آرامش می دهند و جلوی لرزشها را می گیرند؟

پاسخ

این سؤال با توجّه به یک نکته روشن است و آن اینکه هسته درون زمین مواد مذاب و گازهاست که پیوسته به قشر بیرونی فشار می آورد و گاه به صورت آتش فشانها ظاهر می شود; ولی کوهها با آن ریشه های محکم و به هم پیوسته ای که دارند این فشارها را تحمّل می کنند و از لرزشهای پی در پی باز می دارند و مایه آرامش قشر جامد زمین می شوند.

افزون بر این، کوهها در برابر فشار بیرونی که برخاسته از جاذبه ماه و خورشید و جزر و مدّ حاصل از آن است عامل مؤثری برای آرامش زمین محسوب می شوند.

از طرف دیگر پناهگاهی هستند در برابر طوفانهایی که همواره بر سطح زمین میوزد و ممکن است زندگی انسانها را دستخوش تزلزل سازد.

برای توضیح بیشتر درباره اسرار آفرینش کوهها و نقش آنها در پیشگیری از تزلزل پوسته جامد زمین به جلد چهارم همین کتاب صفحه 149 ذیل خطبه 91 مراجعه فرمایید.

در ضمن جمله «فَسَکَنَتْ عَلی حَرَکَتِها...» (با توجّه به تعبیر به «علی») به خوبی نشان می دهد که امام اشاره روشنی به حرکت زمین در آن عصر و زمان فرموده که همه علمای هیئت در آن عصر، زمین را ساکن می پنداشتند، زیرا می فرماید: در عین اینکه زمین حرکت دارد آرام است و اهل خود را مضطرب و متزلزل نمی سازد.

پاورقی

1. «ارّز» از ریشه «رزّ» بر وزن «حظّ» به معنای فرو بردن است.

2. «تمید» از ریشه «مید» بر وزن «صید» به معنای حرکت و لرزش و اضطراب است.

3. «تسیخ» از «سوخ» است که در همین بخش از خطبه تفسیر شد.

صفحه 181

مرحوم علاّمه

شرف الدین در کتاب مؤلّفوا الشیعه فی صدر الاسلام به این نکته ظریف اشاره کرده است.(1)

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن می فرماید: «پس منزّه است آن کس که زمین را در میان آن همه امواج ناآرام ثابت نگه داشت; و دوران رطوبت جوانب و اطرافش را پایان داد و آن را خشک نمود و بستری آرام (برای زندگی انسانها) قرار داد و همچون فرشی برای آنها گسترده ساخت; برفراز دریایی پهناور و راکد که جریانی نداشت و ایستاده بود و حرکت نمی کرد; تنها بادهای شدید آن را بر هم می زد و ابرهای باران زا به حرکتش در می آورد. (آری!) «در این امور درس عبرت بزرگی است برای کسانی که اهل خشیّتند و احساس مسئولیت دارند»»; (فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَکَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِیَاهِهَا، وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَهِ أَکْنَافِهَا، فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً، وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً! فَوْقَ بَحْر لُجِّیٍّ رَاکِد لاَیَجْرِی، وَ قَائِم لاَ یَسْرِی، تُکَرْکِرُهُ(2) الرِّیَاحُ الْعَوَاصِفُ، وَ تَمْخُضُهُ(3) الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ(4); «إِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَهً لِمَنْ یَخْشَی»).

در عبارت فوق دو جمله دیده می شود که در بدو نظر با یکدیگر هماهنگ نیست: نخست می گوید: «خداوند زمین را بر فراز دریای پهناور راکدی که جریان ندارد گسترده است» و در ذیل می گوید: «طوفانهای درهم کوبنده و بادهای شدید آب این دریا را بر هم می زند».

امّا با دقت در این تعبیر روشن می شود که هیچ منافاتی با هم ندارند; زیرا

پاورقی

1. مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 117 .

2. «تکرکر» از ریشه «کرکره» بر وزن «حنجره» به عقیده بعضی در اصل از ریشه تکرار است و بعضی آن را ماده مستقلی

از رباعی مجرّد می دانند و به هر حال معنای تکرار را می رساند.

3. «تخمض» از ریشه «مخض» بر وزن «مغز» در اصل به معنای تکان دادن شیر یا ماست برای گرفتن کره می باشد سپس به هر تکان دادن شدیدی اطلاق شده است.

4. «ذوارف» از ریشه «ذرف» بر وزن «حرف» به معنای سیلان اشک از چشم یا هرگونه سیلان آب است و «ذوارف» جمع «ذارفه» به معنای جاری و روان است.

صفحه 182

جمله اوّل از آرام بودن طبیعت این دریا سخن می گوید و جمله دوم از تأثیر عوامل بیرونی; یعنی تندبادها بر صفحه دریاها.

اینکه می فرماید: «ابرهای پرباران نیز آن را به حرکت در می آورد»; (وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ) یا به این دلیل است که چنین ابرهایی همواره همراه با طوفانهاست، یا اینکه باران سیل آسا که بر صفحه اقیانوسها می ریزد، آن را تحت تأثیر خود قرار داده و موّاج می کند.

جمله (إِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَهً لِّمَنْ یَخْشَی) یا اشاره به سکون و حرکت دریاهاست که در بالا ذکر کردیم یا اشاره است به تمام آنچه امام(علیه السلام) دراین خطبه درباره آفرینش کوهها و دریاها و خلقت زمین و آسمان آورده است.

جمله (إِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَهً لِّمَنْ یَخْشَی)(1) که برگرفته از قرآن مجید است عبرت گرفتن را برای صاحبان خشیّت و ترس از خدا می داند، چرا که این خشیّت، زاییده علم است و عالمانند که از این امور عبرت می گیرند همان گونه که در جای دیگر می فرماید: (إِنَّمَا یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ).(2)

پاورقی

1. نازعات، آیه 26. جالب توجّه است که آیه پیش گفته در قرآن مجید نیز در سیاق

آیات خلقت و آفرینش آسمان و زمین آمده است.

2. فاطر، آیه 28.

صفحه 183

خطبه212

کانَ یَسْتَنْهِضُ بِها أصْحابَه إلی جِهادِ أهْلِ الشّامِ فی زَمانِهِ

از خطبه های امام(علیه السلام) است

که همواره با این سخنان یاران خویش را برای جهاد با شامیان بسیج می نمود.(1)

خطبه در یک نگاه

این خطبه در واقع خطابی است به درگاه پروردگار متعال، آمیخته با دعا برای پیروزی لشکریان اسلام و نفرین بر سست عنصرانی که دست از یاری حق بر می دارند و اتمام حجّتی است بر آنها در برابر خداوند بزرگ.

این کلام به خوبی نشان می دهد که امام(علیه السلام) تا چه اندازه از سستی و بی توجهی مردم کوفه به امر جهاد با غارتگران شام، ناراحت بود; این چیزی است که از بسیاری از خطبه های نهج البلاغه استفاده می شود و اگر کوتاهی و سستی آنها نبود تاریخ اسلام، مسیر دیگری را می پیمود ولی افسوس...!

پاورقی

1. سند خطبه:

نویسنده مصادر نهج البلاغه سند خاصّی برای این خطبه نقل نکرده است; ولی آن گونه که از کتاب تمام نهج البلاغه بر می آید (و در متن نیز اشاره کرده ایم) به عقیده بعضی این کلام ذیل خطبه 198 بوده است و در هر حال در این کتاب نیز مدرک دیگری غیر از نهج البلاغه ذکر نشده است.

صفحه 184

صفحه 185

اَللّهُمَّ أَیُّمَا عَبْد مِنْ عِبَادِکَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَهَ غَیْرَ الْجَائِرَهِ، وَ الْمُصْلِحَهَ غَیْرَ الْمُفْسِدَهِ، فِی الدِّینِ وَ الدُّنْیَا، فَأَبَی بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلاَّ النُّکُوصَ عَنْ نُصْرَتِکَ، وَ الاِْبْطَاءَ عَنْ إِعْزَازِ دِینِکَ، فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُکَ عَلَیْهِ یَا أَکْبَرَ الشَّاهِدینَ شَهَادَهً، وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَیْهِ جَمِیعَ مَا أسْکَنْتَهُ أَرْضَکَ وَ سَماواتِکَ، ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِی عَنْ نَصْرِهِ، وَ الاْخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ.

ترجمه

خداوندا! هر یک از بندگانت گفتار عادلانه و دور از ستم و اصلاح کننده و بی مفسده ما را در امر دین

و دنیا بشنود و پس از شنیدن از یاری آیین تو و اعزاز دینت سرباز زند و کندی کند. ما تو را بر کار خلاف او به شهادت می طلبیم. ای کسی که بزرگ ترین شاهدانی! همچنین همه آنها را که در زمین و آسمانهایت سکونت بخشیده ای، گواه بر ضدّ او می آوریم; و با این حال می دانیم که ما را از یاری او بی نیاز می سازی و او را به گناهش خواهی گرفت (و کیفر خواهی داد).

شرح و تفسیر: سزای متخلفان

قرائن نشان می دهد که این چند جمله پرمعنا و پر از سوز و گداز، بخشی از خطبه طولانی تری بوده که مرحوم سیّد رضی این قسمت را گزینش کرده و جداگانه آورده است.

بعضی معتقدند این کلام ذیل خطبه 198 قرار داشته است.(1)

پاورقی

1. تمام نهج البلاغه، ص 491 .

صفحه 186

هدف اصلی امیرالمؤمنین(علیه السلام) از این خطبه، بسیج کردن یارانش برای جهاد در برابر شامیان غاصب بوده است; ولی به صورت شکوائیّه ای در برابر خداوند; شکوا از کسانی که دعوت عادلانه او را می شنوند و از شرکت در جهاد سرباز می زنند. شکوایی که نشان می دهد تا چه اندازه، امام مظلوم و تا چه حدّ گروهی از اصحابش فاقد احساس مسئولیت بوده اند.

می فرماید: «خداوندا! هر یک از بندگانت گفتار عادلانه و دور از ستم و اصلاح کننده و بی مفسده ما را در امر دین و دنیا بشنود و پس از شنیدن از یاری آیین تو و اعزاز دینت سرباز زند و کندی کند. ما تو را بر ضدّ او به شهادت می طلبیم. ای کسی که بزرگ ترین شاهدانی!»; (اللَّهُمَّ

أَیُّمَا عَبْد مِنْ عِبَادِکَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَهَ غَیْرَ الْجَائِرَهِ، وَ الْمُصْلِحَهَ غَیْرَ الْمُفْسِدَهِ، فِی الدِّینِ وَ الدُّنْیَا، فَأَبَی بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلاَّ النُّکُوصَ(1) عَنْ نُصْرَتِکَ، وَ الاِْبْطَاءَ(2) عَنْ إِعْزَازِ دِینِکَ، فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُکَ عَلَیْهِ یَا أَکْبَرَ الشَّاهِدینَ شَهَادَهً).

قابل توجّه اینکه امام سخن خود را در زمینه دعوت به جهاد با شامیان ستمگر به چهار وصف یا به اعتباری به دو وصف تأکید کرده است: 1. این سخن سخنی است در مسیر عدالت. 2. هیچ ستمی در آن نیست. 3. سبب اصلاح مردم است. 4. هیچ فسادی بر آن مترتب نیست و آثار مثبت آن در دین و دنیای مردم ظاهر می شود.

بدیهی است پیروی از چنین سخنی که سراسر حق و عدالت و صلح و مصلحت است به حکم شرع و عقل لازم است و آنها که برخلاف آن گام بردارند از آیین خداوند متعال و فرمان عقل منحرف شده اند.

نکته دیگر اینکه امام(علیه السلام) می فرماید: کسانی که با دعوت او به جهاد با شامیان

پاورقی

1. «نکوص» مصدر و به معنای خودداری و عقب نشینی است.

2. «ابطاء» به معنای کندی کردن و تأخیرانداختن از ریشه «بطؤ» بر وزن «قفل» به معنای کندی گرفته شده است.

صفحه 187

غارتگر سرپیچی کنند از یاری خدا و عظمت بخشیدن به آیین او سرباز زده اند بی آنکه امام(علیه السلام)نفع خاص شخصی در آن داشته باشد.

ضمناً امام با این سخن می خواهد روشن سازد که مسیر شامیان، مسیر ظلم و جور و مایه فساد در دین و دنیای مردم است.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن افزون بر به شهادت طلبیدن خداوند متعال، همه موجودات زمین و آسمان را به گواهی می طلبد

و می فرماید: «تمام آنها را که در زمین و آسمانهایت سکونت بخشیده ای، به عنوان گواه بر ضدّ او (آن کس که از جهاد با ستمگران سرباز می زند) می آوریم; ولی با این حال می دانیم که ما را از یاری او بی نیاز می سازی و او را به گناهش خواهی گرفت (و کیفر خواهی داد)»; (وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَیْهِ جَمِیعَ مَا أسْکَنْتَهُ أَرْضَکَ وَ سَماواتِکَ، ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِی عَنْ نَصْرِهِ، وَ الاْخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ).

امام(علیه السلام) با این شکایت به پیشگاه پروردگار که از دل پرسوز آن حضرت برخاسته، از یک سو به افراد سست و بی تفاوت در امر جهاد اتمام حجّت می کند و از سوی دیگر یاران وفادارش را هشدار می دهد که از سستی آن گروه وحشتی به دل راه ندهند Ƞبدانند خدا یار و یاور آنهاست و آن گروه وظیفه نشناس، سرانجام گرفتار کیفر اعمال خود خواهند شد، همان گونه که به گواهی تاریخ بعد از شهادت امام گرفتار شدند و ظالمانی از عمّال بنی امیّه را بر آنها گماردند که بر هیچ یک از آنان رحم نکردند و از هیچ عقوبت و از کیفری درباره آنان دریغ نداشتند.

شایان توجّه است که در کتاب صفّین نصر بن مزاحم چنین آمده است: هنگامی که امام این سخن را بیان فرمود مردی از طایفه بنی فزاره برخاست و جسورانه به امام خطاب کرد که تو می خواهی ما را با این سخن برای جنگ با شامیان بسیج کنی و برادران خود را در آنجا به قتل برسانیم. همان گونه که ما را در

صفحه 188

بصره بردی و برادران خویش را

در جنگ جمل کشتیم! هرگز این کار را نخواهیم کرد. مالک اشتر خشمگین شد و برخاست و گفت: ای مردم! او را دستگیر کنید (که او فردی نفوذی از دشمنان ماست) آن مرد فرار کرد و گروهی به دنبال او برای دستگیر ساختنش حرکت کردند او به محلی از بازار پناهنده شد که جای فروش اسبها بود. سرانجام مردم او را زیر پاهای خود له کردند.(1)

جمله «جَمِیعَ مَا أسْکَنْتَهُ أَرْضَکَ وَ سَمواتِکَ»; (همه آنچه که در زمین و آسمانهایت ساکن ساختی) ظاهراً اشاره به فرشتگان و انسانها و جنّ است، زیرا تعبیر «ساکن ساختی» تناسب با آن دارد (بنابراین «ما» در اینجا به ذوی العقول اطلاق شده است و به شهادت طلبیدن آنها با آنکه قبل از آن، خدا را به شهادت طلبیده، برای تأکید در این امر مهم است، همان گونه که خداوند جز ذات پاکش شاهدان بسیاری بر اعمال ما قرار داده است.

پاورقی

1. صفین نصر بن مزاحم، ص 94-95 .

صفحه 189

خطبه213

فی تَمْجیدِ اللهِ وَ تَعْظیمِهِ

از خطبه های امام(علیه السلام) است

که در آن از مجد و عظمت خداوند سخن گفته شده است

(و نیز به بخشی از ویژگیهای پیامبر اشاره شده است).(1)

خطبه در یک نگاه

از تعبیر مرحوم سیّد رضی استفاده می شود که آنچه در این خطبه آمده، بخشی از کلام امام(علیه السلام) بوده که مرحوم سیّد دو بخش از آن را برگزیده است:

در بخش اوّل از صفات جمال و جلال خداوند مخصوصاً احاطه علم او به همه موجودات سخن به میان آمده است.

در بخش دوم از صفات پیامبر و امدادهای الهی نسبت به او و پیشرفت سریع و برطرف شدن موانع راهش سخن گفته شده و در مجموع این خطبه شعاع تابناکی بر مسئله توحید و نبوّت افکنده شده است.

پاورقی

1. سند خطبه:

در منابع معروف، سندی برای این خطبه جز نهج البلاغه ذکر نشده است و مرحوم علاّمه مجلسی در بحارالانوار، ج 4، بخش اوّل این خطبه را از نهج البلاغه نقل کرده است.

صفحه 190

صفحه 191

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْعَلِیِّ عَنْ شَبَهِ الَْمخْلُوقِینَ، الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِینَ، الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِیرِهِ لِلنَّاظِرِینَ، وَ الْبَاطِنِ بِجَلاَلِ عِزَّتِهِ عَنْ فِکْرِ الْمُتَوَهِّمِینَ، الْعَالِمِ بِلاَ اکْتِسَاب وَ لاَ ازْدِیَاد، وَ لاَ عِلْم مُسْتَفَاد، الْمُقَدِّرِ لِجَمِیعِ الاُْمُورِ بِلاَ رَوِیَّه وَ لاَ ضَمِیر، الَّذِی لاَ تَغْشَاهُ الظُّلَمُ، وَ لاَ یَسْتَضِیءُ بِالاَْنْوَارِ، وَ لاَ یَرْهَقُهُ لَیْلٌ، وَ لاَ یَجْرِی عَلَیْهِ نَهَارٌ لَیْسَ إِدْرَاکُهُ بِالاِْبْصَارِ، وَ لاَ عِلْمُهُ بالاِْخْبَارِ.

و منها فی ذکر النبی(صلی الله علیه وآله):

أَرْسَلَهُ بِالضِّیَاءِ، وَ قَدَّمَهُ فِی الاِْصْطِفَاءِ، فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ، وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ، وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَهَ، وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَهَ، حَتَّی سَرَّحَ الضَّلاَلَ، عَنْ یَمِین وَ شِمَال.

ترجمه

حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از شباهت به مخلوقات، برتر، و

از وصف واصفان، والاتر است. به وسیله تدبیر شگفت آورش بر همه ناظران آشکار است و با جلال عزّتش کنه ذاتش بر همه اندیشمندان پنهان. خداوندی که عالم است بی آنکه معلوماتش اکتسابی باشد یا فزونی گیرد و یا آن را از کسی فرا گرفته باشد. خداوندی که همه امور را اندازه گیری کرده، بی آنکه نیاز به تفکّر و یا رجوع به ضمیر و وجدان داشته باشد. خدایی که تاریکیها پوششی بر او نمی افکند و از نور و روشنایی بهره نمی گیرد. شب او را نمی پوشاند و روشنایی روز بر او نمی گذرد. نه درک او از اشیا، با حسّ بینایی (و چشم ظاهری) است و نه علم و دانش وی از طریق خبرگیری.

صفحه 192

در بخش دیگری از این خطبه سخن از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به میان آمده، می فرماید: «خداوند او را با نور و روشنایی فرستاد و برگزید و بر همه مقدّم داشت، جدائی ها و پراکندگی ها را به وسیله او پیوند داد (و اتحاد و الفت ایجاد کرد) و با او بر زورمندان چیره شد. مشکلات را به وسیله او آسان و ناهمواریها را به دست او هموار ساخت تا آنجا که ضلالت و گمراهی را از راست و چپ (و از هر سو) به عقب راند.

شرح و تفسیر: بخشی از اوصاف خداوند و پیامبرش

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این خطبه که پیرامون صفات جمال و جلال حق سخن می گوید، به دوازده وصف از اوصاف الهی اشاره می کند:

نخست در چهار وصف نخستین می فرماید: «حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از شباهت به مخلوقات، برتر و از وصف واصفان، والاتر

است. به وسیله تدبیر شگفت آورش بر همه ناظران آشکار است و با جلال عزّتش کنه ذاتش بر همه متفکّران پنهان»; (اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْعَلِیِّ عَنْ شَبَهِ الَْمخْلُوقِینَ، الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِینَ، الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِیرِهِ لِلنَّاظِرِینَ، وَ الْبَاطِنِ بِجَلاَلِ عِزَّتِهِ عَنْ فِکْرِ الْمُتَوَهِّمِینَ(1)).

همان گونه که در گذشته نیز اشاره شده، ذات پاک خداوند نامتناهی است و بدیهی است مخلوقاتش که همه چیزشان محدود و متناهی است، قادر بر درک کنه ذاتش نباشند، بنابراین تنها از طریق آثار شگفت انگیزی که در پهنه جهان هستی از او نمایان است به ذات او پی می بریم، لذا اگر می گوییم خدا از همه چیز

پاورقی

1. «متوهمین» از ریشه «وهم» گرفته شده که گاه به معنای پندار و گمان و خیال می آید و گاه به معنای اندیشیدن و فکر کردن و در اینجا معنای دوم مراد است و شاهد آن تعبیر به «فکر» است که قبل از آن ذکر شده است.

صفحه 193

آشکارتر و از همه چیز پنهان تر است ناظر به همین دو جنبه است; از نظر آثار علم و قدرتش کاملا آشکار و از نظر کنه ذاتش مخفی و پنهان است.

در ادامه این سخن به پنجمین و ششمین وصف پرداخته می فرماید: «خداوندی که عالم است بی آنکه معلوماتش اکتسابی باشد یا فزونی گیرد و یا آن را از کسی فرا گرفته باشد. خداوندی که همه امور را اندازه گیری کرده، بی آنکه نیاز به تفکّر و یا رجوع به ضمیر و وجدان داشته باشد»; (الْعَالِمِ بِلاَ اکْتِسَاب وَ لاَ ازْدِیَاد، وَ لاَ عِلْم مُسْتَفَاد، الْمُقَدِّرِ لِجَمِیعِ الاُْمُورِ بِلاَ رَوِیَّه وَ لاَ ضَمِیر).

بی شک علم خدا مانند ذاتش بی

پایان است، بنابراین نه نیازی به اکتساب دارد و نه فراگیری از دیگری. این امور مربوط به کسانی است که علم محدودی دارد و از سه راه بر آن می افزایند: گاهی از طریق تجربه و مانند آن، گاه به سبب تأثیر علوم در یکدیگر و انتقال از مسئله ای به مسئله دیگر و گاه از طریق درس خواندن و فراگیری از دیگران; امّا آن کس که علمی بی پایان دارد از همه این امور بی نیاز است.

همچنین او برای آفرینش مخلوقات واندازه گیری دقیق هر موجود از نظر کمیّت و کیفیّت و قوانین حاکم بر آن نه نیاز به اندیشیدن دارد، نه رجوع به وجدان. به خلاف انسانهایی که دست به اختراع و ابداع چیزی می زنند که گاه باید سالها بیندیشند و مطالعه کنند و از معلومات و تجربیات خود کمک بگیرند تا موفق به ابداع چیزی شوند.

سپس در هفتمین و هشتمین وصف می افزاید: «خدایی که تاریکیها ستر و پوششی بر او نمی افکند و از نور و روشنایی بهره نمی گیرد»; (الَّذِی لاَتَغْشَاهُ الظُّلَمُ، وَ لاَیَسْتَضِیءُ بِالاَْنْوَارِ).

آنگاه برای تکمیل و توضیح همین مطلب به سراغ نهمین و دهمین وصف رفته، می فرماید: «شب او را نمی پوشاند و روشنایی روز بر او نمی گذرد (و به بیان

صفحه 194

دیگر: شب و روز برای او متصوّر نیست)»;(وَلاَ یَرْهَقُهُ(1) لَیْلٌ،وَلاَ یَجْرِی عَلَیْهِ نَهَارٌ).

این تعبیرات ممکن است اشاره به این باشد که ذات پاکش از طریق آثار همیشه آشکار است و شب و روز تفاوتی در این امر ایجاد نمی کند و یا اشاره به این باشد که او برای مشاهده و احاطه علمی به

اشیا نیاز به نور و روشنایی ندارد آن گونه که انسانها نیاز دارند.

یازدهمین ودوازدهمین وصف نیز تکمیل و توضیح دیگری بر اوصاف پیشین است، می فرماید: «نه درک او از اشیا، با حسّ بینایی است و نه علم و دانش وی از طریق خبرگیری است»; (لَیْسَ إِدْرَاکُهُ بِالاِْبْصَارِ، وَ لاَ عِلْمُهُ بالاِْخْبَارِ).

زیرا این امور مربوط به جسم و جسمانیات و صاحبان علوم ناقص و محدود است; او نه از قبیل جسم و جسمانیات است ونه محدودیتی در احاطه علمی اوست.

در اینجا این سؤال پیش می آید که چرا امام(علیه السلام) در خطبه های متعدّد بر همین مضامین تکیه و تأکید می کند و بر این امر اصرار دارد که علم خداوند نیازی به هیچ یک از اموری که در بالا گفته شد ندارد; این همه تأکید برای چیست؟

در پاسخ می گوییم: یکی از مشکلات عظیم در شناخت و معرفت پروردگار مسئله مقایسه او با مخلوقات است، زیرا در همه عمر خود سر و کار با مخلوقات دارد، همه چیز را با معیار آن می سنجد. مخلوقاتی که همه چیزش محدود است; علم، قدرت، زمان، مکان، درک و شهود او همه و همه محدود، ناپایدار و فناپذیر است. هنگامی که سخن از معرفت پروردگار به میان می آید آگاهانه یا ناخودآگاه همان مقیاسها را به کار می گیرد و در درّه هولناک تشبیه سقوط می کند، از این رو این معلم بزرگ معرفه الله پی در پی هشدار می دهد که بر لب پرتگاه نروید و خدا را با خود به هیچ یک از مخلوقات مقایسه نکنید که از معرفه الله دور خواهید شد و اوهامی

را در مغز خود پرورش می دهید و می پرستید.

پاورقی

1. «یرهقه» از ریشه «رهق» بر وزن «شفق» در اصل به معنای پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و به معنای سختگیری یا مسلّط شدن چیزی نیز آمده است.

صفحه 195

حدیث معروف امام باقر(علیه السلام): «کُلُّ ما مَیَّزْتُمُوه بأوْهامِکُمْ فی أدَقِّ مَعانیهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إلَیْکُمْ; آنچه با فکر و پندار خود با دقیق ترین مفاهیم در ذهن خویش (درباره خدا) ترسیم می کنید مخلوق و ساخته شما و همانند خودتان است و به سوی شما باز می گردد»(1) اشاره زیبایی به همین مطلب است.

لذا ائمّه اهل بیت(علیهم السلام) همواره مراقب اصحاب و یاران و پیروان خود بودند که گرفتار و تشبیه یا تعطیل نشوند، در حالی که این گرفتاری برای گروهی که از آنها پیروی نکردند بسیار فراوان و آشکار است.

اعتقاد به جسمیّت خداوند و تشبیه او با مخلوقات، اعتقاد به امکان رؤیت و مشاهده حسّی در دنیا و لااقل در آخرت که غالباً به آن پایبند هستند، از این قسم انحرافات خطرناک است.

در بخش دیگر این خطبه که مرحوم سیّد رضی تحت عنوان «وَ مِنْها فی ذِکْرِ النَّبِی(صلی الله علیه وآله)» آورده، امام(علیه السلام) سخن کوتاه و بسیار پرمعنایی درباره پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)دارد و هفت وصف از اوصاف پیامبر راکه نشان دهنده مقام والا و اصلاحات گسترده او در جامعه اسلامی است، بیان می کند. می فرماید: «خداوند او را با نور و روشنایی فرستاد و برگزید و بر همه مقدّم داشت، پارگیها و پراکندگیها را به وسیله او پیوند داد (و اتحاد و الفت ایجاد کرد) و با او بر

زورمندان چیره شد. مشکلات را به وسیله او آسان و ناهمواریها را به دست او هموار ساخت تا آنجا که ضلالت و گمراهی را از راست و چپ (و از هر سو) به عقب راند»; (أَرْسَلَهُ بِالضِّیَاءِ، وَ قَدَّمَهُ فِی الاِْصْطِفَاءِ، فَرَتَقَ(2) بِهِ الْمَفَاتِقَ(3) وَ سَاوَرَ(4) بِهِ الْمُغَالِبَ، وَ ذَلَّلَ بِهِ

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 66، ص 293 .

2. «رتق» از ریشه «رتق» بر وزن «حتم» یعنی به هم پیوستن.

3. «مفاتق» به معنای محلهای شکافته شده جمع «مفتق» بر وزن «مکتب» از ریشه «فتق» (ضد رتق) به معنای شکافتن گرفته شده است.

4. «ساور» از ریشه «مساوره» به معنای غلبه کردن و چیره شدن و شوریدن، از ریشه «سور» بر وزن «غور» گرفته شده است.

صفحه 196

الصُّعُوبَهَ، وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَهَ(1)، حَتَّی سَرَّحَ(2) الضَّلاَلَ عَنْ یَمِین وَ شِمَال).

منظور از «ضیاء» یکی از چند احتمال ذیل است: نور ایمان، علم، قرآن، وحی و یا همه اینها; یعنی خداوند پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) را با نور وحی و قرآن و ایمان مبعوث کرد تا جهان را به وسیله آن روشن سازد.

جمله «وَ قَدَّمَهُ فِی الاِْصْطِفَاءِ» ممکن است اشاره به خاتمیّت پیامبر اکرم باشد (زیرا اگر خاتم نباشد مفهومش این است که آیینی برتر از آیین او در آینده خواهد آمد) و یا اشاره به برتری او بر همه انبیا و خلق جهان است. به هر حال دلیل بر این است که آیینش از همه آیینها کامل تر است. منظور از «مفاتق» (پارگیها و بریدگیها) اختلافات گسترده ای است که در محیط عربستان وجود داشت و پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به آنها پایان داد و همه را زیر پرچم توحید متّحد

ساخت.

جمله «وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ» اشاره به کوتاه کردن دست ظالمان و زورمندان از گریبان مستضعفان و محرومان است که به برکت ظهور اسلام به وقوع پیوست و همه آنها در برابر قدرت این آیین سر تسلیم فرود آوردند.

برطرف ساختن مشکلات و هموار ساختن ناهمواریها (ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَهَ) می تواند اشاره به حلّ مشکلات معنوی و عقیدتی و اخلاقی باشد یا مشکلات مادی و اجتماعی و یا همه اینها که در پرتو ظهورش به وقوع پیوست.

جمله «حَتَّی سَرَّحَ الضَّلاَلَ عَنْ یَمِین وَ شِمَال» اشاره به پایان گرفتن همه مفاسدی است که در جمله های قبل به آن اشاره شده; یعنی انواع گمراهیها از چپ و راست و از هر سو به وسیله آن حضرت و آیینش به عقب رانده شدند.

تعبیر به «یمین و شمال» ممکن است اشاره به افراط و تفریطها باشد، یااشاره به همه راههایی که به فساد منتهی می شود.

پاورقی

1. «حزونه» ضدّ سهولت به معنای خشن و ناصاف بودن است.

2. «سرّح» از ریشه «تسریح» به معنای رها ساختن و عقب راندن گرفته شده و به همین مناسبت به طلاق نیز تسریح گفته می شود و ریشه اصلی آن «سرح» و «سروح» به معنای آزادگشتن و رها شدن است.

صفحه 197

به یقین این اصلاحات، مخصوص زمان ظهور پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نبود. اگر امروز هم به تعلیمات و برنامه های اسلام عمل کنیم هم نور وحدت جامعه اسلامی را فرا می گیرد و هم دست زورمندان ظالم کوتاه می گردد و هم سختیها و مشاکل اجتماعی آسان می شود، زیرا اینها همه از آثار تعلیمات الهی است.

صفحه 198

صفحه 199

خطبه214

یَصِفُ جَوْهَرَ الرَّسُولِ، وَ یَصِفُ الْعُلَماءَ، وَ یَعِظُ بِالتَّقْوی

از خطبه های امام(علیه السلام)

است

که در آن از صفات درونی پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اوصاف دانشمندان و اندرز به تقوا سخن می گوید.(1)

خطبه در یک نگاه

توضیح

همان گونه که اشاره شد این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل یافته است:

در بخش نخست بعد از شهادت به عدالت پروردگار به قسمتی از صفات برجسته پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) اشاره شده که نشان می دهد جوهر ذاتی پیامبر از هر نظر جوهر پاکی بوده است و در ضمن اشاره به یاری خداوند و امدادهای الهی نسبت به مطیعان می کند.

در بخش دوم از عالمان ربّانی و صفات برجسته آنها و طرز برخوردشان با

پاورقی

1. سند خطبه:

بعضی از دانشمندانی که بعد از عصر مرحوم سیّد رضی می زیستند; مانند آمدی در غررالحکم بخشی از این خطبه را با تفاوتهایی نقل کرده که نشان می دهد منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در اختیار داشته است.

صفحه 200

مردم سخن به میان آورده است.

در بخش سوم اندرزهای فراوانی در عباراتی کوتاه و پرمعنا بیان فرموده که عمل به آن مایه پرورش روح تقوا در وجود انسانهاست.

صفحه 201

بخش اوّل

وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ

وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ، وَ حَکَمٌ فَصَلَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ سَیِّدُ عِبَادِهِ، کُلَّمَا نَسَخَ اللّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَیْنِ جَعَلَهُ فِی خَیْرِهِمَا، لَمْ یُسْهِمْ فِیهِ عَاهِرٌ، وَ لاَ ضَرَبَ فِیهِ فَاجِرٌ.

أَلاَ وَ إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَیْر أَهْلاً، وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ، وَ لِلطَّاعَهِ عِصَماً. وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدَ کُلِّ طَاعَه عَوْناً مِنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ یَقُولُ عَلَی الاَْلْسِنَهِ، وَ یُثَبِّتُ الاَْفْئِدَهَ. فِیهِ، کِفَاءٌ لِمُکْتَف، وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَف.

ترجمه

و گواهی می دهم که خداوند، دادگری است که همواره، دادگری داشته و داوری است که همیشه حق را از باطل جدا ساخته و گواهی می دهم که محمّد بنده و فرستاده او و سرور بندگان اوست. هر زمان

خدا انسانها را به دو بخش تقسیم کرده، آن حضرت را در بهترین آن دو قرار داده است (و پیوسته در صلب پدران پاک و رحم مادران پاکدامن بوده است) هیچ ناپاک دامنی در او سهمی نداشت و هیچ فاجری در او دخالت نکرد. آگاه باشید خداوند برای خیر و نیکی، اهلی قرار داده و برای حق، ستونهایی و برای اطاعت فرمانش پاسدارانی و به یقین برای شما در انجام هر طاعتی یار و یاوری از جانب خداوند سبحان خواهد بود که زبانها را گویا می کند و قلبها را ثابت نگه می دارد، به گونه ای که برای آن کس که بخواهد به آن اکتفا کند کافی است و برای آن کس که شفا جوید مایه شفاست.

صفحه 202

شرح و تفسیر: نسب پاک پیامبر(صلی الله علیه وآله)

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه همچون بسیاری از خطبه های دیگر از شهادتین آغاز می کند (هر چند «واو» در «وأشهد» نشان می دهد که قبل از آن نیز مطالبی بوده است) می فرماید: «و گواهی می دهم که خداوند دادگری است که همواره، دادگری داشته و داوری است که همیشه حق را از باطل جدا می سازد و گواهی می دهم که محمّد بنده و فرستاده او و سرور بندگان اوست»; (وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ، وَ حَکَمٌ فَصَلَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ سَیِّدُ عِبَادِهِ).

تعبیر به «عَدْلٌ» که معنای مصدری دارد برای تأکید است; یعنی ذات خداوند عین عدالت است و جمله «عَدَلَ» که به صورت فعل ماضی، بعد از آن آمده، تأکید دیگری است و «حَکَمٌ» به معنای داور مفهوم وسیعی دارد که داوری خداوند را در

همه زمینه های تکوینی و تشریعی، شامل می شود; او همواره فصل و جداسازی حق را از باطل داشته و خواهد داشت.

عجب اینکه یکی از شارحان نهج البلاغه (ابن ابی الحدید) ضمیر در «انّه» را به مسئله قضا و قدر باز گردانده و معتقد است قبل از این جمله بوده (و سیّد رضی آن را جدا ساخته است) جمعی از شارحان نیز سخن او را پذیرفته اند، در حالی که جمله «وَأشْهَدُ أَنَّ مُحَمّداً عَبْدُهُ» نشان می دهد که شهادت قبلی شهادت مربوط به پروردگار است به علاوه «حکم فصل» از صفات خداست; نه صفات قضا و قدر.(1)

توصیف پیامبر(صلی الله علیه وآله) به عبودیّت قبل از رسالت در جمله بالا نشان می دهد که بزرگ ترین افتخار انسان بندگی خداست و تعبیر به «سیّد عباده» (سرور بندگان

پاورقی

1. در کتاب تمام نهج البلاغه که جمله های مکمّل این خطبه را آورده است تعبیراتی دارد که به وضوح نشان می دهد ضمیر در «إنّه» به ذات پاک پروردگار باز می گردد; نه به قضا و قدر (تمام نهج البلاغه، خطبه 22،

ص 299).

صفحه 203

خدا) تأکید دیگری است بر این معنا. آری! هر چه هست در بندگی پروردگار است.

سپس در ادامه ذکر اوصاف پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، می افزاید: «هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسیم کرده، آن حضرت را در بهترین آن دو قرار داده است»; (کُلَّمَا نَسَخَ(1) اللّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَیْنِ جَعَلَهُ فِی خَیْرِهِمَا).

اشاره به اینکه نور وجود آن حضرت که در صلب آدم وجود داشت، پیوسته از صلبی به صلب دیگر منتقل می شد و آنجا که فرزندان متعدّدی از نسلی به وجود می

آمدند نور وجود آن حضرت در آن شاخه ای که بهتر بود قرار می گرفت و این راه را از طریق بهترینها پیوسته می پیمود تا در صلب عبدالله قرار گرفت و به رحم آمنه منتقل شد.

باز می افزاید: «هیچ ناپاکدامنی در او سهمی نداشت و هیچ فاجری در او دخالت نکرد»; (لَمْ یُسْهِمْ فِیهِ عَاهِرٌ(2)، وَ لاَ ضَرَبَ فِیهِ فَاجِرٌ).

این همان مضمونی است که در زیارت وارث در مورد فرزندزاده پیامبر، امام حسین(علیه السلام) آمده است: «أشْهَدُ أنَّکَ کُنْتَ نُوراً فی الاَْصْلابِ الشّامِخَهِ وَ الاَْرْحامِ الْمُطَهَّرَهِ، لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجاهِلیَّهُ بِأنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْکَ الْمُدْلَهِمّاتُ ثِیابَها; گواهی می دهم که تو نوری بودی در صلب والای پدران و رحم پاک مادران و هرگز عصر جاهلیّت با تمام آلودگیهایش تو را آلوده نساخت و جامه های سیاه آن بر تو پوشانده نشد».(3)

پاورقی

1. «نسخ» از ریشه «نسخ» بر وزن «مسخ» در اصل به معنای انتقال و جابه جا کردن چیزی است لذا هنگامی که بر اثر حرکت خورشید سایه، جابه جا می شود می گویند: «نسخت الشمس الظلّ» و به نوشتن چیزی از روی نوشته ای دیگر استنساخ و نسخه برداری گفته می شود، چون مطلب را منتقل می سازد. نسخ در احکام نیز از این ریشه گرفته شده، زیرا حکمی جای حکم دیگری را می گیرد و در خطبه بالا نسخ اشاره به انتقال نطفه از پدری به پدر دیگر است که از طریق وراثت، ویژگیهای پدران به فرزندان منتقل می شود.

2. «عاهر» به معنای شخص فاسق و فاجر و آلوده دامن است.

3. مصباح المتهجّد، ص 717 .

صفحه 204

شبیه همین معنا درباره شخص پیامبر(صلی الله علیه

وآله) وارد شده است، آنجا که می فرماید: «لَمْ یَزَلْ یَنْقُلُنی اللهُ مِنْ أصْلابِ الطّاهِرینَ إلَی الْمُطَهَّراتِ حَتّی أخْرَجَنی فی عالَمِکُمْ هذا لَمْ یُدَنِّسْنی بِدَنَسِ الْجاهِلیَّهِ; پیوسته خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک دامن منتقل کرد تا اینکه متولّد شدم در حالی که هرگز مرا به آلودگیهای جاهلیّت آلوده نساخت».(1)

این تعبیر که در خطبه بالا و روایت و زیارت نامه وارد شده، اضافه بر بیان فضیلت والای پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، این درس را نیز به همه ما می آموزد که دوران تربیت انسان برای رسیدن به مقامات بالا از صلب پدران و رحم مادران آغاز می گردد و عامل وراثت یکی از عوامل تشکیل دهنده شخصیّت انسان است، هر چند عامل منحصر به فرد نیست. در این زمینه سخن بسیار است که در بحثهای آینده با استفاده از مناسبتها إن شاءالله بیان خواهد شد.

سپس امام(علیه السلام) از پویندگان راه رسول الله که اوصاف او در عبارات گذشته بیان شد دم می زند تا نشان دهد در سایه تعلیمات آن بزرگوار باید گروههایی در هر عصری پرورش یابند و راه او را تداوم بخشند، می فرماید: «آگاه باشید خداوند برای خیر و نیکی، اهلی قرار داده و برای حق، ستونهایی و برای اطاعت فرمانش پاسدارانی»; (أَلاَ وَ إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَیْر أَهْلاً، وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ، وَ لِلطَّاعَهِ عِصَماً).

اشاره به اینکه در هیچ عصر و زمانی، این راه بدون رهرو نمی ماند و برنامه خیر و حق و اطاعت، تعطیل نمی شود; آنها کسانی هستند که دارای اراده های قوّی و نیّات پاک اند و به همین

دلیل توفیق الهی شامل حالشان شده است.

جمله «لِلْحَقِّ دَعَائِمَ، وَ لِلطَّاعَهِ عِصَماً» ممکن است اشاره به امامان معصوم و اوصیای پیامبر باشد که حامیان حق و پاسداران اطاعت فرمان خدا بودند;

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 15، ص 117; مجمع البیان، ج 3-4، ص 497 .

صفحه 205

همان گونه که در زیارت جامعه می خوانیم: «وَالْحَقُّ مَعَکُمْ وَ فیکُمْ وَ مِنْکُمْ وإِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ أهْلُهُ وَ مَعْدِنُهُ; حق همواره با شما و در میان شما و از ناحیه شماست و به سوی شما می آید و شما اهل حق و معدن آن هستید» و مخصوصاً در حدیث معروفی که شیعه و اهل سنّت آن را در کتب معروف خود نقل کرده اند، می خوانیم: «عَلیّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُما دارَ; علی با حق همراه است و حق با علی همراه، به هر سو او می گردد حق نیز با او می گردد».(1)

نیز ممکن است اشاره به قرآن مجید و سنّت معصومان، یا اشاره به وجود علما و دانشمندان باشد و این احتمال بعید نیست که همه این تفسیرهای سه گانه در مفهوم جمله های بالا جمع باشد.

در ادامه این سخن به رهروان راه آنها بشارت می دهد که در برابر انبوه مشکلات اطاعت، تنها نیستند و امدادهای الهی پی در پی به یاری آنها می آید، می فرماید: «به یقین برای شما در انجام هر طاعتی یار و یاوری از جانب خداوند سبحان خواهد بود که زبانها را گویا می کند و قلبها را ثابت نگه می دارد، به گونه ای که برای آن کس که بخواهد به آن اکتفا کند کافی است و برای

آن کس که شفا جوید مایه شفاست»; (وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدَ کُلِّ طَاعَه عَوْناً مِنَ اللّهِ سُبْحَانَهُ یَقُولُ(2)عَلَی الاَْلْسِنَهِ، وَ یُثَبِّتُ الاَْفْئِدَهَ. فِیهِ، کِفَاءٌ لِمُکْتَف، وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَف).

آری! خداوند بندگان مؤمن خویش را تنها نمی گذارد زبانشان را گویا و قلب و اراده آنها را محکم می دارد. این امر کراراً در آیات قرآن منعکس شده است; موسی بن عمران(علیه السلام) از خدا زبان گویا می خواهد و خدا به او ارزانی می دارد، افزون بر اینکه برادرش هارون را به یاری او می فرستد، تأکید می کند که تنها نیستید و من با شما هستم، همه چیز را می شنوم و می بینم: (إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 33، ص 376; شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 297 .

2. ضمیر «یقول» به «الله» بر می گردد که قبلا ذکر شده و معنای جمله این است که خداوند زبان آنها را گویا می کند و خیر را بر آن جاری می سازد.

صفحه 206

وَأَرَی)(1) و در جای دیگر می فرماید: «(یُثَبِّتُ اللهُ الَّذِینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا); خداوند کسانی را که ایمان آوردند به جهت گفتار و اعتقاد ثابتشان، استوار می دارد، هم در این جهان و هم در سرای دیگر».(2)

و این همان چیزی است که پیوسته و همه روزه در نمازها از خداوند تقاضا می کنیم و می گوییم: (إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ).

پاورقی

1. طه، آیه 46 .

2. ابراهیم، آیه 27 .

صفحه 207

بخش دوم

وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللّهِ الْمُسْتَحْفَظِینَ عِلْمَهُ

وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللّهِ الْمُسْتَحْفَظِینَ عِلْمَهُ، یَصُونُونَ مَصُونَهُ، وَ یُفَجِّرُونَ عُیُونَهُ. یَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلاَیَهِ، وَ یَتَلاَقَوْنَ بَالْمَحَبَّهِ، وَ یَتَسَاقَوْنَ بِکَأْس رَوِیَّه وَ یَصْدُرُونَ بِرِیَّه، لاَ تَشُوبُهُمُ الرِّیْبَهُ، وَ

لاَ تُسْرِعُ فِیهِمُ الْغِیبَهُ. عَلَی ذلِکَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلاَقَهُمْ، فَعَلَیْهِ یَتَحَابُّونَ، وَ بِهِ یَتَوَاصَلُونَ، فَکَانُوا کَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ یُنْتَقَی، فَیُؤْخَذُ مِنْهُ وَ یُلْقَی، قَدْ مَیَّزَهُ التَّخْلِیصُ، وَ هَذَّبَهُ الَّتمْحِیصُ.

ترجمه

بدانید بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبی نگاهداری و حفظ می کنند (و در اختیار نااهلان قرار نمی دهند) و (آنجا که باید آن را آشکار کنند) چشمه های آن علوم را جاری می سازند، با ولایت به یکدیگر می پیوندند و با محبّت با هم ملاقات می کنند و با پیمانه ای سیراب کننده عطش یکدیگر را فرو می نشانند و پس از سیراب شدن (از نزد یکدیگر) خارج می شوند. شک و تردید در آنها راه نمی یابد. و غیبت در وجودشان نفوذ نمی کند. خداوند سرشت و اخلاقشان را بر این صفات برجسته گره زده، به همین سبب به یکدیگر مهر میورزند و پیوند دوستی با یکدیگر برقرار می سازند. برتری آنان همچون برتری بذرهای انتخاب شده ای است که دانه های خوب و اصلاح شده آن از میان انبوه دانه ها برگرفته می شود و بقیه را به کنار می گذارند. این امتیاز به سبب خلوص آنها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است.

صفحه 208

شرح و تفسیر: حافظان علم الهی چنین هستند

امام(علیه السلام) بعد از ذکر بخشی از صفات برجسته پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، از پویندگان راه او; یعنی عالمان عارف و مؤمنان خالص یاد می کند و ده بخش از صفات آنها را بر می شمرد که به حق باید گفت هر گاه کسانی این صفات را در خود جمع کنند از اولیاءالله و پیروان خاص پیامبر خدا(صلی الله علیه

وآله) هستند.

می فرماید: «بدانید که بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبی نگاهداری و حفظ می کنند (و در اختیار نااهلان قرار نمی دهند) و (آنجا که باید آن را آشکار کنند) چشمه های آن علوم را جاری می سازند»; (وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللّهِ الْمُسْتَحْفَظِینَ(1) عِلْمَهُ، یَصُونُونَ مَصُونَهُ، وَ یُفَجِّرُونَ عُیُونَهُ).

این صفات سه گانه نشان می دهد که این گروه از بندگان خدا با توفیقات الهی و نیز الهامات درونی کسب علوم کرده اند و این علوم را به خوبی نگاهبانی می کنند و به نیازمندان می رسانند. آنها حافظان و پاسداران و ناشران این علومند و همان گونه که چشمه های جوشان آب، سرزمینهای تشنه را سیراب می کند و انواع گلها و گیاهان و درختها را پرورش می دهد، آنها نیز با نشر دین قلوب تشنگان را سیراب کرده و انواع فضایل انسانی را در آنان پرورش می دهند.

جمله «یَصُونُونَ مَصُونَهُ» شاید به همان معنا باشد که در بالا اشاره شد; یعنی علوم الهی را از دسترسی نااهلان حفظ می کنند و شاید به این معنا باشد که این علوم را به خوبی پاسداری کرده و در انتقال آن از نسلی به نسل دیگر از طریق تألیف ونشر کتابها می کوشند.

در ادامه به چهار وصف دیگر اشاره کرده، می افزاید: «با ولایت و دوستی به

پاورقی

1. «مستحفظین» از ریشه «حفظ» گرفته شده و به معنای کسانی است که حفاظت چیزی به آنها سپرده شده است.

صفحه 209

یکدیگر می پیوندند و با محبّت با هم ملاقات می کنند و با پیمانه ای سیراب کننده عطش یکدیگر را فرو می نشانند و

پس از سیراب شدن (از نزد یکدیگر) خارج می شوند»; (یَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلاَیَهِ، وَ یَتَلاَقَوْنَ بَالْمَحَبَّهِ، وَ یَتَسَاقَوْنَ بِکَأْس رَوِیَّه(1) وَ یَصْدُرُونَ بِرِیَّه(2)).

امام(علیه السلام) در بخش گذشته اشاره به جنبه های علمی این علمای ربّانی فرمود و در این بخش به جنبه های عملی آنها اشاره می کند; منظور از «تواصل بالولایه» شاید ولایت الهی و اولیاءالله باشد که این گروه را به یکدیگر پیوند داده، یا ولایت به معنای دوستی و محبّت است که قلوب آنها را به هم پیوسته است.

جمله «وَ یَتَلاَقَوْنَ بَالْمَحَبَّهِ» اشاره به این است که این محبّت قلبی را به هنگام ملاقات در فعل و قول خود آشکار می کنند.

جمله سوم اشاره به این است که جلسات آنها کانون تبادل علوم و دانشهاست; هر یک دیگری را از پیمانه علم خویش سیراب می کند، همان گونه که در جمله چهارم آمده: «هنگامی که از مجلس بر می خیزند به قدر کافی از چشمه های علم سیراب شده اند».

آنگاه در بیان دو وصف دیگر می افزاید: «شک و تردید در آنها راه نمی یابد. و غیبت در وجودشان نفوذ نمی کند»; (لاَ تَشُوبُهُمُ الرِّیْبَهُ، وَ لاَ تُسْرِعُ فِیهِمُ الْغِیبَهُ).

تعبیر به «ریبه» ممکن است اشاره به این باشد که مبانی عقیدتی و ایمان آنها به قدری محکم است که هیچ گونه شک و تردیدی در آن راه نمی یابد و یا اشاره به این است که به قدری زندگانی آنها صاف و پاک است که هیچ کس درباره حسن نیّت و سنجیده بودن اعمال آنها تردید نمی کند.

جمله «وَ لاَ تُسْرِعُ فِیهِمُ الْغِیبَهُ» شاید اشاره به این باشد که آنها آلوده به غیبت

پاورقی

1.

«رویّه» صفت مشبّهه از ریشه «ریّ» بر وزن «حیّ» گرفته شده و به معنای سیراب کننده است.

2. «بریّه» ترکیبی از باء جارّه و «ریّه» که اسم مصدر است از همان ریشه «ریّ» بر وزن «حیّ» به معنای سیراب بودن است.

صفحه 210

نمی شود و یا به اندازه ای پاکند که دیگران به خود اجازه غیبت آنها را نمی دهند.

البتّه این تفسیرهای متعدّد منافاتی با یکدیگر ندارد و ممکن است همه در مفهوم جمله های بالا جمع باشد.

سپس حضرت به عنوان تأکید می فرماید: «خداوند سرشت و اخلاقشان را بر این صفات برجسته گره زده است»; (عَلَی ذلِکَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلاَقَهُمْ).

البتّه این تعبیر منافات با اختیاری بودن اعمال ندارد، زیرا هر زمان انسان با پای اختیار به سوی خدا گام بردارد، تأییدات و امدادهای الهی به سراغ او می آید و از این گذشته خداوند، زمینه های صلاح و سعادت را از آغاز در وجود همه انسانها آفریده است تا با استفاده از آنها مسیر تکامل را بپیماید.

آنگاه به دو وصف دیگر از اوصاف این عالمان ربّانی اشاره کرده، می فرماید: «به سبب همین صفات برجسته، نسبت به یکدیگر مهر میورزند و پیوند دوستی با یکدیگر برقرار می سازند»; (فَعَلَیْهِ یَتَحَابُّونَ، وَ بِهِ یَتَوَاصَلُونَ).

آری! محبّت آنها به یکدیگر برای خداست و پیوند آنها از عشق و علاقه مشترکشان به کمالات سرچشمه می گیرد و هرگز منافع مادی و علاقه های حیوانی و اشتراک در مقامات دنیوی سبب دوستی و همکاری آنها با یکدیگر نیست.

در پایان این فقره با ذکر تشبیه جالبی، چگونگی گزینش این گروه را از میان سایر انسانها بیان می دارد و می فرماید:

«برتری آنان همچون برتری بذرهای انتخاب شده ای است که دانه های خوب و اصلاح شده آن از میان انبوه دانه ها برگرفته می شود و بقیه را به کناری می گذارند. این امتیاز بر اثر خالص سازی آنها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است»; (فَکَانُوا کَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ یُنْتَقَی(1)،

پاورقی

1. «ینتقی» از ریشه «نقاوه» به معنای پاک و خالص بودن گرفته شده است، این مادّه هنگامی که به باب افتعال می رود به معنای برگزیدن و انتخاب نمودن است.

صفحه 211

فَیُؤْخَذُ مِنْهُ وَ یُلْقَی، قَدْ مَیَّزَهُ التَّخْلِیصُ، وَ هَذَّبَهُ الَّتمْحِیصُ(1)).

آری! آنها بذرهای برگزیده عالم خلقتند که باغبان جهان هستی آنها را برای پرورش دادن و به کمال رساندن انتخاب کرده و با توفیق و تأیید و امداد خود به صورت شجره طیّبه ای که دائماً میوه ها بر شاخسارش ظاهر است در می آورد.

کوتاه سخن اینکه عالمان بزرگواری که صاحبان این صفات برجسته اند و تحت عنایات پروردگار، مراحل تکامل را می پیمایند و روز به روز به قرب خداوند نزدیک تر می شوند، بی دلیل به این مقام نرسیده اند، آنها در اصلاح خویشتن و زدودن زنگارهای هوا و هوس از دل و خالص ساختن نیّتها و از عهده آزمونهای سخت الهی برآمدن به این مقام رسیده اند و هر کس راه آنها را بپیماید او نیز همان سرنوشت را خواهد داشت.

پاورقی

1. «تمحیص» به معنای پاک و خالص کردن است و از ریشه «محص» بر وزن «فحص» به همین معنا گرفته شده است، هر چند تمحیص تأکید بیشتری را می رساند و از آنجا که آزمایش و امتحان سبب خالص شدن است این

واژه به معنای امتحان نیز آمده است.

صفحه 212

صفحه 213

بخش سوم

فَلْیَقْبَلِ امْرُءٌ کَرَامَهً بِقَبُولِهَا

فَلْیَقْبَلِ امْرُءٌ کَرَامَهً بِقَبُولِهَا، وَلْیَحْذَرْ قَارِعَهً قَبْلَ حُلُولِهَا، وَلْیَنْظُرِ امْرُؤٌ فِی قَصِیرِ أَیَّامِهِ، وَ قَلِیلِ مُقَامِهِ، فِی مَنْزِل حَتَّی یَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلاً، فَلْیَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ، وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ. فَطُوبَی لِذِی قَلْب سَلِیم، أَطَاعَ مَنْ یَهْدِیهِ، وَ تَجَنَّبَ مَنْ یُرْدِیهِ، وَ أَصَابَ سَبِیلَ السَّلاَمَهِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ، وَ طَاعَهِ هَاد أَمَرَهُ، وَ بَادَرَ الْهُدَی قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ، وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ، وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَهَ، وَ أَمَاطَ الحَوْبَهَ، فَقَدْ أُقِیمَ عَلَی الطَّرِیقِ، وَ هُدِیَ نَهْجَ السَّبِیلِ.

ترجمه

هر انسانی باید نصیحت مرا که جز قبول آن، پاداشی از وی نمی طلبم از من بپذیرد (و در راه عالمان ربانی گام نهد) و از حادثه کوبنده (مرگ) پیش از رسیدنش برحذر باشد، و هر کس باید به مدت کوتاه عمر و اقامت اندکش در این منزلگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهی والا مبدل سازد و برای محلی که او را بدانجا می برند و شناخت نیازهای جایگاه آینده اش، آنچه را در توان دارد به کار گیرد. خوشا به حال آن کس که قلب سلیم دارد، از کسی که به هدایتش می پردازد اطاعت می کند و از آن کس که او را به پستی و هلاکت می کشاند دوری می جوید، در نتیجه با کمک کسی که او را بینا می سازد و با اطاعت رهبر هدایت کننده ای که به او دستور می دهد، راه سلامت را می یابد و هدایت را پیش از آنکه درهایش بسته شود و اسبابش قطع گردد، به دست می آورد، درِ توبه را می گشاید و گناه را از میان می برد

که اگر چنین کند بر طریق حق قرار گرفته و به راه راست و روشن هدایت شده است.

صفحه 214

شرح و تفسیر: هدایت یافتگان

امام(علیه السلام) در این بخش همه مردم را مخاطب ساخته و آنها را به پیمودن راه علمای ربّانی که اوصاف آنها در بخش گذشته به طور مشروح بیان شد، دعوت می کند و درواقع در این بخش مراحل سیر و سلوک الی الله را بر می شمرد; نخست می فرماید: «هر انسانی باید نصیحت مرا که جز قبول آن، پاداشی از وی نمی طلبم از من بپذیرد (و در راه عالمان ربّانی گام نهد) از حادثه کوبنده (مرگ) پیش از رسیدنش برحذر باشد، و هر کس باید به مدّت کوتاه عمر و اقامت اندکش در این منزلگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهی والا مبدّل سازد و برای محلّی که او را بدانجا می برند و شناخت نیازهای جایگاه آینده اش، آنچه را در توان دارد به کار گیرد»; (فَلْیَقْبَلِ امْرُءٌ کَرَامَهً(1) بِقَبُولِهَا، وَلْیَحْذَرْ قَارِعَهً(2) قَبْلَ حُلُولِهَا، وَلْیَنْظُرِ امْرُؤٌ فِی قَصِیرِ أَیَّامِهِ، وَ قَلِیلِ مُقَامِهِ، فِی مَنْزِل حَتَّی یَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلاً، فَلْیَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ، وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ).

امام(علیه السلام) در اوّلین گام همگان را توجّه به کوتاهی عمر دنیا و پایان زندگی و فرا رسیدن مرگ می دهد تا همچون دنیاپرستان آخرت را به فراموشی نسپارند و دنیا را محلّ اقامت همیشگی خویش نپندارند.

این همان حالت یقظه و بیداری است که نخستین مرحله سیر و سلوک الی الله را تشکیل می دهد، چه عاملی برای بیداری بهتر از ذکر مرگ و حلول اجل؟

پاورقی

1. «کرامه» در اصل به معنای شرافت، شخصیت، ارزش، احترام و نعمت است و در

اینکه در جمله بالا چه معنایی دارد بعضی آن را مفعول به دانسته اند و گفته اند: مفهوم جمله این است که باید هر انسانی کرامت الهی و نعمت او را به وسیله پذیرش این صفات برجسته بپذیرند، بنابراین کرامت به معنای کرامه الله و اشاره به نعمتهای اوست. احتمال دیگر این است که «کرامه» از قبیل مفعول له باشد و مفهوم جمله چنین است که هر انسانی برای کرامت و محبّت این سخن را از من بپذیرد.

2. «قارعه» از ریشه «قرع» به معنای کوبیدن گرفته شده و «قارعه» به حوادث مهم و کوبنده گفته می شود; مانند مرگ، زلزله. یکی از نامهای قیامت نیز «قارعه» است، زیرا با حوادث کوبنده ای همراه است.

صفحه 215

در ادامه این سخن به پاک ساختن و برگزیدن دلیل راه اشاره کرده، می فرماید: «خوشا به حال آن کس که قلب سلیم دارد، از کسی که هدایتش می کند اطاعت می نماید و از آن کس که او را به پستی و هلاکت می کشاند دوری می جوید»; (فَطُوبَی لِذِی قَلْب سَلِیم، أَطَاعَ مَنْ یَهْدِیهِ، وَ تَجَنَّبَ مَنْ یُرْدِیهِ(1)).

«در نتیجه با کمک کسی که او را بینا می سازد و با اطاعت رهبر هدایت کننده ای که به او دستور می دهد، راه سلامت را می یابد و هدایت را پیش از آنکه درهایش بسته شود و اسبابش قطع گردد، به دست می آورد»; (وَ أَصَابَ سَبِیلَ السَّلاَمَهِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ، وَ طَاعَهِ هَاد أَمَرَهُ، وَ بَادَرَ الْهُدَی قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ، وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ).

به این ترتیب امام به رهروان این راه توصیه می کند که اگر نوسفرند، بدون هادی

و راهنما گام برندارند; و در پرتو هدایت عالمان ربّانی و پویندگان پرسابقه، تا فرصتی در دست دارند و درهای هدایت، گشوده است به سر منزل مقصود برسند.

سرانجام امام(علیه السلام) به توبه و زدودن زنگار گناه از دل که شرط اصلی پویش این راه است دعوت کرده، می فرماید: «و (خوشا به حال کسی که) دَرِ توبه را می گشاید و گناه را از میان می برد که اگر چنین کند بر طریق حق قرار گرفته، و به راه راست و روشن هدایت شده است»; (وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَهَ، وَ أَمَاطَ الحَوْبَهَ(2)، فَقَدْ أُقِیمَ عَلَی الطَّرِیقِ، وَ هُدِیَ نَهْجَ السَّبِیلِ).

به این طریق مسیر قرب الی الله به روی انسان گشوده می شود و مشمول عنایات خاص الهی می گردد.

پاورقی

1. «یردی» از ریشه «رَدْی» بر وزن «رعد» به معنای هلاکت یا سقوط توأم با هلاکت است و«یردی» (از باب افعال) یعنی هلاک می کند.

2. «حوبه» در اصل به معنای احتیاج و نیازی است که انسان را به گناه می کشاند. سپس به هرگونه گناه یا گناهان بزرگ اطلاق شده است.

صفحه 216

نکته

نیاز به راهنما در پیمودن مقامات معنوی

در این خطبه شریفه اشاراتی به این نکته بود که خوشا به حال کسانی که از هدایت کننده ای پیروی می کنند و با بینایی کسی که آنها را بینا می سازد به راه خویش ادامه می دهند و از آن کس که آنها را هدایت به راه راست می کند اطاعت می نمایند.

این جمله ها و مشابه آن که در بعضی دیگر از خطب نهج البلاغه آمده است این سؤال را مطرح می کند که آیا پیمودن مقامات معنوی که

از آن به سیر و سلوک الی الله تعبیر می شود نیاز به استاد خاصی دارد که این راه را پیموده باشد و از آفات و خطرات آن آگاه باشد و تازه کاران و نوسفران را دستگیری کند و به سر منزل مقصود برساند؟

به بیان دیگر آیا اصول کلی هدایت که در کتاب و سنّت آمده برای پیمودن این راه کافی است یا رهروان این راه هر یک به تناسب استعداد و روحیه خود نیاز به استادی دارند که در تشخیص جزئیات به آنها کمک کند؟ و همان گونه که دستورات کلی پزشکی برای درمان همه بیماران کافی نیست، بلکه هر بیمار نیاز به معاینه و تشخیص بیماری و سپس روش درمان خاص خود را دارد، در پیمودن مقامات معنوی نیز همین گونه است؟

البتّه لحن آیات و روایات اسلامی این است که همه مؤمنان با انجام دستوراتی که در کتاب و سنّت وارد شده و پای بندی به احکام الهی و در نظر گرفتن دقایقی که در این دو منبع بزرگ است می توانند به قلّه رفیع ایمان برسند و راه قرب الی الله را بپیمایند. در حالات صحابه پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اصحاب ائمه معصومین نیز کمتر اثری از انتخاب استادهای خصوصی می یابیم حتّی روایاتی که در پاسخ سؤال بعضی از افراد وارد شده برای عموم مؤمنان اثر بخش است.

صفحه 217

طرفداران انتخاب استاد خصوصی گاه به امور ذیل استدلال می کنند:

1. داستان حضرت خضر و موسی(علیه السلام) نشان می دهد که خداوند استاد راهنمایی برای موسی انتخاب کرد و وی وظیفه داشت دستوراتش را به کار بندد.

2. داستان حضرت موسی و شعیب(علیه

السلام) نیز ممکن است از همین قبیل باشد.

3. در داستان لقمان و پسرش نیز آثاری از این برنامه دیده می شود.

4. آیه سؤال در قرآن مجید (فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)(1) به ناآگاهان دستور می دهد که مشکلات علمی و فکری را با سؤال از آگاهان حل کنند.

5. در خطبه 105 نهج البلاغه خواندیم که امام(علیه السلام) می فرماید: «أیُّهَا النّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَهِ مِصْباحِ واعِظ مُتَّعظ; ای مردم چراغ فکر خود را از شعله گفتار واعظان با عمل روشن سازید».

6. امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: «هَلَکَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَکیمٌ یُرْشِدُهُ وَ ذَلَّ مَنْ لَیْسَ لَهُ سَفیهٌ یَعْضُدُهُ; کسی که دانشمند ارشاد کننده ای نداشته باشد گمراه می شود و کسی که فرد ساده دل کمک کننده ای نداشته باشد ناتوان می گردد».(2)

7. تعبیراتی که در خطبه مورد بحث آمد نیز می تواند گواه دیگری بر این مطلب باشد; ولی غالب آنچه در بالا به عنوان دلیل ذکر شد قابل مناقشه است، زیرا داستان موسی و خضر آن گونه که از آیات قرآن استفاده می شود ارتباطی با این مسئله ندارد. موسی(علیه السلام)مأمور بود علومی را درباره اسرار جهان انسانیّت از خضر بیاموزد تا بر بعضی از حوادثی که ظاهر آن را ناپسند می بیند خرده نگیرد به همین دلیل هنگامی که موسی(علیه السلام)نمونه هایی را مشاهده کرد از خضر جدا شد و راه خود را ادامه داد و این کار ارتباطی با پیمودن مقامات معنوی و سیر و سلوک الی الله با هدایت راهنمای خصوصی ندارد.

پاورقی

1. انبیاء، آیه 7 .

2. بحارالانوار، ج 75، ص 159 .

صفحه 218

در داستان موسی و شعیب نیز

کمترین اثری از این مسئله دیده نمی شود. البتّه نمی توان انکار کرد کسی که سالیانی دراز در خدمت پیامبر بزرگی باشد بسیاری از مطالب و تجارب را از او می آموزد.

در داستان لقمان و فرزندش نیز یک سلسله دستورات کلی دیده می شود که جنبه عمومی و همگانی دارد و قرآن آن را به همین عنوان ذکر کرده است.

آیه سؤال نیز مناسب مسئله تقلید از عالمان و مجتهدان است، همان گونه که در کتب اصولی به آن استدلال کرده اند. به بیان دیگر، اشاره به بیان احکام به صورت کلّی است; نه دستورات خاص و شخصی.

تنها در روایت بحار و بعضی خطبه های نهج البلاغه اشاره ای به این مطلب دیده می شود.

کوتاه سخن اینکه اگر بخواهیم انتخاب استاد راهنما را به عنوان یک شرط لازم در پیمودن مقامات معنوی بپذیریم، با ظواهر کتاب و سنّت و سیره اصحاب پیامبر و ائمه هدی سازگار نیست; ولی اگر بخواهیم آن را به عنوان کمک گرفتن برای پیمودن این راه تلقّی کنیم کار بسیار خوبی به نظر می رسد; ولی از نکته ای اساسی نباید غافل بود که این موضوع در طول تاریخ و حتّی در زمان ما مورد سوء استفاده فراوان افراد نااهل و منحرف قرار گرفته و در بعضی از موارد سر از افکار صوفیان و برنامه های منحطّ آنان در آورده است و نه تنها موجب قرب الی الله نشده، بلکه سبب بُعد من الله گشته است.

اگر کسی واقعاً خود را نیازمند به چنین استادی می بیند باید در انتخاب او بسیار سختگیر باشد. مبادا خود را به شیطانی بسپارد به گمان اینکه

خضر راه است و دلیل الی الله. ما در اینجا مخصوصاً به همه جوانان پاکدل که به دنبال چنین استادی می گردند توصیه می کنیم در درجه اوّل اگر بتوانند از کتابهای خوبی که عالمان وارسته و شناخته شده نوشته اند استفاده کنند و در درجه بعد با شور و

صفحه 219

مشورت کامل استادی را برای خود برگزینند.

این نکته نیز شایان ذکر است که بعضی معتقدند اگر استادی لازم باشد در ابتدای راه لازم است امّا هنگامی که رهروان در مسیر قرار گرفتند دیگر نیازی به استاد خصوصی نیست بلکه از تعلیمات عمومی کتاب و سنّت می توان در این راه بهره گرفت.

البتّه از روایات و تواریخ اسلامی استفاده می شود که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) اصحاب خاصی داشتند که محرم راز و حاملان اسرار آنها بودند مانند علی(علیه السلام)نسبت به پیامبر(صلی الله علیه وآله) و «کمیل»ها و «اصبغ بن نباته»ها و «میثم» و «رُشَیدِ هَجَری»ها و همچنین سایر امامان; ولی این موضوع ارتباطی با مسئله استاد و شاگرد در امر سیر و سلوک ندارد که هر روز استاد دستور تازه ای برای پیمودن راه تعیین کند و هر یک از شاگردان دستور خاص خودش را داشته باشد، بلکه آنها همان گونه که گفته شد صاحبان اسرار و حاملان علوم معصومان(علیهم السلام)بودند، علومی که همگان استعداد درک یا حفظ آن را نداشتند.

در هر حال شکی نیست که وجود استاد پرتجربه و دلیل راه که انسان بتواند از اطلاعات و تجارب او در پیمودن مقامات معنوی استفاده کند، استادی که از هر نظر مورد اعتماد و اطمینان باشد بسیار خوب و مغتنم

است; ولی چنان نیست که انسان نتواند با استفاده از دستورات کلی که در کتاب و سنّت و تاریخ زندگی پیشوایان اسلام آمده این راه را طی کند. مهم آن است که انسان عزم و اراده قوی برای پیمودن این راه داشته باشد وگرنه مسیر واضح و آشکار است. اگر توکّل بر خدا باشد او هم حمایت و راهنمایی می کند.

در پایان بار دیگر تأکید می کنیم که افراد زیادی از سودجویان و هوس بازان یا افراد غافل و گمراه به استناد این مسئله بسیاری از جوانان را به گمراهی کشانده یا آنها را مورد سوء استفاده قرار داده اند. از این شیاطین که در لباس انسان یا پیر

صفحه 220

طریقت و مرشد و راهنمای راه قرب الی الله خودنمایی می کنند باید به شدت برحذر بود.

صفحه 221

خطبه215

کانَ یَدْعُو بِهِ کَثیراً

از دعاهای امام(علیه السلام) است

که غالباً پروردگار را با آن می خواند.(1)

خطبه در یک نگاه

اشاره

این خطبه که در واقع مرکب از یک سلسله دعاهای پرمعنا و بسیار پرارزش است و امام(علیه السلام) در بسیاری از اوقات آن را می خواند، از دو بخش تشکیل شده است:

بخش اوّل حمد و سپاس الهی بر نعمتهای معنوی و مادی است که خداوند به ما ارزانی داشته و از ما نگرفته است.

در بخش دوم، امام(علیه السلام) تقاضاهایی از خداوند می کند که در سه قسمت کوتاه و

پاورقی

1. سند خطبه:

در مصادر نهج البلاغه آمده است که این دعا را «سیّد ابن باقی» که هم عصر «محقق حلّی» بوده است در کتاب اختیار همانند نهج البلاغه ذکر کرده است جز جمله اخیر را که به صورت دیگری آورده و سپس جمله های دیگری را نیز بر آن افزوده که نشان می دهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است. در ذیل خطبه 225 اشارات دیگری به منابع این دعا خواهد شد.

صفحه 222

پرمحتوا که هر کدام با «اللهم» شروع می شود، بیان شده است و این دعاها غالباً جنبه معنوی دارد، هر چند از جنبه های مادی نیز خالی نیست و مناسب است بعد از نمازها یا در قنوت نماز و در اوقاتی که انسان را حال دعا فراهم است خوانده شود و خواننده از برکات آن بهره مند گردد.

صفحه 223

بخش اوّل

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یُصْبِحْ بِی مَیِّتاً وَ لاَ سَقِیماً

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یُصْبِحْ بِی مَیِّتاً وَ لاَ سَقِیماً، وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَی عُرُوقِی بِسُوء، وَ لاَ مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِی، وَ لاَ مَقْطُوعاً دَابِرِی، وَ لاَ مُرْتَدًّا عَنْ دِینِی، وَ لاَ مُنْکِراً لِرَبِّی، وَ لاَ مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِیمَانِی، وَ لاَ مُلْتَبِساً عَقْلِی، وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ الاُْمَمِ مِنْ قَبْلِی. أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوکاً ظَالِماً

لِنَفْسِی، لَکَ الْحُجَّهُ عَلَیَّ وَ لاَ حُجَّهَ لی. وَ لاَ أَسْتَطِیعُ أَنْ آخُذَ إِلاَّ مَا أَعْطَیْتَنِی، وَ لاَ أَتَّقِی إِلاَّ مَا وَقَیْتَنِی.

ترجمه

ستایش ویژه خداوندی است که مرا به صورت مرده و بیماری وارد بامداد نساخت و به امراض گوناگون و بدمنظر گرفتار نکرد (و آفتی بر رگها و اعضایم وارد ننمود) به کیفر بدترین اعمالم مجازاتم نکرد و مرا بی فرزند قرار نداد، و (نیز حمد و سپاس مخصوص اوست که) مرا مرتد از دین و منکر پروردگارم و متوحش از ایمانم و گرفتار به اختلال در عقلم نکرد، و به عذابهایی که امتهای پیشین را با آن مجازات نمود، مجازات نکرد شب را به روز آوردم در حالی که بنده مملوکی هستم که به نفس خویش ستم نمودم خداوندا تو حجّت را بر من تمام کرده ای و من حجّتی (در ارتکاب خلاف در برابر) تو ندارم، جز آنچه تو بخشیده ای نمی توانم چیزی به دست آورم، و جز آنچه مرا از آن حفظ کرده ای توان حفظ خود را ندارم.

شرح و تفسیر: خداوندا همه چیز از سوی توست

همان گونه که اشاره شد این بخش از کلام امام(علیه السلام) خطبه نیست، بلکه دعای

صفحه 224

پرمعنایی است که تمام خیر دنیا وآخرت در آن، جمع است.

در آغاز امام(علیه السلام) خدا را به جهت نجات از ده چیز حمد و سپاس می گوید که هر یک از آنها می تواند تیره روزی دنیا و آخرت را فراهم سازد.

در چهار قسمت از این ده قسمت می فرماید: «ستایش ویژه خداوندی است که مرا به صورت مرده و بیمار وارد بامداد نساخت و به بیماریهای بدمنظر گرفتار ننمود (و آفتی بر رگها و اعضایم وارد

نکرد) و به کیفر بدترین اعمالم مجازاتم نکرد و مرا بی فرزند قرار نداد»; (الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یُصْبِحْ بِی مَیِّتاً وَ لاَ سَقِیماً، وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَی عُرُوقِی(1) بِسُوء، وَ لاَ مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِی، وَ لاَ مَقْطُوعاً دَابِرِی(2)).

جمله «لَمْ یُصْبِحْ» اشاره به این است که انسان هنگامی می تواند در زندگی موفق باشد که از آغاز صبح، سالم و با نشاط باشد و خدا را بر این نعمت باید سپاس گفت.

جمله «وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَی عُرُوقِی بِسُوء» به اعتقاد جمعی از شارحان نهج البلاغه اشاره به بیماریهایی است که انسان را بد منظر می کند مانند برص و پیسی، و آن را در عرف عرب کنایه از این معنا می دانند، در حالی که بعضی دیگر عروق را به معنای اعضا تفسیر کرده و جمله را اشاره به سلامت اعضای آدمی می دانند که از بزرگترین نعمتهای خداست.

بعضی دیگر عروق را به همان معنای اصلی; یعنی رگها تفسیر کرده اند. اشاره به اینکه نبودن آفتی در رگهای بدن از نعمتهای بزرگی است که شکر و سپاس دارد و می دانیم که امروز یکی از بیماریهای رایج و خطرناک، گرفتگی رگهای قلب و مغز است که عامل مهم سکته های قلبی و مغزی است.

پاورقی

1. «عروق» جمع «عرق» بر وزن «حرص» در اصل به معنای رگهایی است که مجرای خون در بدن است و به اصل و ریشه هر چیزی نیز گفته می شود.

2. «دابر» در اصل به معنای پشت یا شخص تابع است به همین لحاظ به فرزندان و نسلهایی که بعد از انسان می آیند «دابر» گفته می شود.

صفحه 225

بقای نسل انسان و وجود

فرزندان صالح که ثواب اعمالشان و نتایج کارهایشان، هم به خودشان و به پدر و مادر عاید شود نیز نعمت بزرگ دیگری که در جمله «وَ لا مَقْطُوعاً دابِرِی» به آن اشاره شده است.

سپس اشاره به شش نعمت مهم دیگر که شایسته هرگونه حمد و سپاس است کرده، می فرماید: «و (شکر می کنم خدایی را که) مرا مرتد از دین و منکر پروردگارم و وحشت زده از ایمانم و گرفتار به اختلال در عقلم نکرد، و مرا به کیفر و عذابهایی که امتهای پیشین را با آن مجازات نمود، مجازات نکرد»; (وَ لاَ مُرْتَدًّا عَنْ دِینِی، وَ لاَ مُنْکِراً لِرَبِّی، وَ لاَ مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِیمَانِی، وَ لاَ مُلْتَبِساً(1) عَقْلِی، وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ الاُْمَمِ مِنْ قَبْلِی).

بسیار می شود که انسان در آغاز کار مشمول نعمتهای مهم الهی است; ولی در ادامه راه آنها را از دست می دهد: تعدادی از جمله های بالا اشاره به تداوم نعمتهاست; نعمت دین و ایمان و عقل، بنابراین هم شمول نعمت، شایسته حمد و شکر است و هم بقا و تداوم آن، زیرا اگر لطف خدا شامل حال نباشد هر لحظه نعمتها در معرض زوال است.

جمله «وَ لاَ مُنْکِراً لِرَبِّی» بعد از جمله «وَ لاَ مُرْتَدًّا عَنْ دِینِی» از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.

جمله «وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ...» اشاره به عذابهای دردناک و وحشتناکی است که بر بعضی از امتهای پیشین نازل شد; مانند صاعقه، طوفانهای بسیار شدید و زلزله های ویرانگر و آفات سخت و سنگین در جسم و جان.

جمله «وَ لاَ مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِیمَانِی» اشاره به این است که انسان گاه ایمان دارد; ولی

از این می ترسد که آلوده به خطاهایی بشود و یا در معرض زوال قرار گیرد.

پاورقی

1. «ملتبس» از ریشه «لبس» بر وزن «حبس» به معنای اشتباه گرفته شده و «ملتبساً عقلی» به معنای به هم ریختن فکر و عقل است.

صفحه 226

امام(علیه السلام) عرضه می دارد که تو را به سبب ایمان آمیخته با آرامش کامل شکر و سپاس می گویم.

و از آنجا که یکی از مهمترین مقامات عارفان و مقرّبان درگاه خداوند تسلیم در برابر فرمان او و اعتراف به نقصان است، امام(علیه السلام) در ادامه این سخن چنین عرضه می دارد: «(خداوندا) شب را به روز آوردم در حالی که بنده مملوکی هستم که به نفس خویش ستم نمودم خداوندا! تو حجّت را بر من تمام کرده ای و من حجّتی (در ارتکاب گناه در برابر) تو ندارم، جز آنچه تو بخشیده ای نمی توانم چیزی به دست آورم، و جز آنچه مرا از آن حفظ کرده ای توان حفظ خود را ندارم»; (أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوکاً ظَالِماً لِنَفْسِی، لَکَ الْحُجَّهُ عَلَیَّ وَ لاَ حُجَّهَ لی. وَ لاَ أَسْتَطِیعُ أَنْ آخُذَ إِلاَّ مَا أَعْطَیْتَنِی، وَ لاَ أَتَّقِیَ إِلاَّ مَا وَقَیْتَنِی).

برترین افتخار انسان این است که بنده خدا باشد همان چیزی که امام(علیه السلام) در سخن دیگری فرمود: «إلهی کَفی بی عِزّاً أنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً».(1)

و تعبیر «ظَالِماً لِنَفْسِی» اشاره به این است که انسان هیچ گاه نمی تواند حقّ عبودیت پروردگار را انجام دهد. جایی که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) عرضه می دارد: «إلهی ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ»(2) دیگران به طریق اولی باید اعتراف به تقصیر کنند.

پاورقی

1. خصال صدوق، ج 2، ص 420، ح

14.

2. بحارالانوار، ج 68، ص 23 .

صفحه 227

بخش دوم

اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَفْتَقِرَ فی غِنَاکَ

اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَفْتَقِرَ فی غِنَاکَ، أَوْ أَضِلَّ فی هُدَاکَ، أَوْ أُضَامَ فِی سُلْطَانِکَ، أَوْ أُضْطَهَدَ وَ الاَْمْرُ لَکَ!

اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِی أَوَّلَ کَرِیمَه تَنْتَزِعُهَا مِنْ کَرَائِمِی، وَ أَوَّلَ وَدِیعَه تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِکَ عِنْدِی!

اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِکَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِکَ، أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِینِکَ، أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَی الَّذِی جَاءَ مِنْ عِنْدِکَ!

ترجمه

خداوندا! به تو پناه می برم با آنکه در سایه بی نیازی تو هستم، فقیر شوم و با آنکه در پرتو هدایت تو قرار گرفته ام گمراه گردم یا در پناه حکومت تو بر من ستم شود یا با آنکه همه چیز در دست توست مغلوب و مقهور گردم. خداوندا! نخستین موهبت از مواهب خویش را که از من می گیری جان من قرار ده و جانم نخستین ودیعه از ودایع نعمتهایت باشد که نزد من داری و از من باز می ستانی (چشم و گوش و سایر اعضای تنم را تا پایان عمر سالم بدار) خداوندا! به تو پناه می بریم که از گفتارت روی گردان شویم یا به کناره گیری از آیینت فریفته گردیم یا هوا و هوسهای سرکش ما را به پیروی از خود بکشاند و از هدایتهای تو باز دارد.

شرح و تفسیر

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این خطبه حمد و سپاس الهی را بر نعمتهای مهمّی که به

صفحه 228

او ارزانی داشته است بجا آورد و به دنبال آن در این بخش از خطبه دست به درگاهش بر می دارد و تقاضای نعمتهایی می کند که مکمّل نعمتهای پیشین است و در سه جمله که هر جمله با «اللهم» شروع می شود خواسته های خود را

در پیشگاه الهی عرضه می دارد:

نخست می گوید: «خداوندا! به تو پناه می برم با آنکه در سایه بی نیازی تو هستم، فقیر شوم و با آنکه در پرتو هدایت تو قرار گرفته ام گمراه گردم یا در سایه حکومت تو بر من ستم شود یا با اینکه همه چیز در دست توست مغلوب و مقهور گردم»; (اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَفْتَقِرَ فی غِنَاکَ، أَوْ أَضِلَّ فی هُدَاکَ، أَوْ أُضَامَ(1)فِی سُلْطَانِکَ، أَوْ أُضْطَهَدَ(2) وَ الاَْمْرُ لَکَ!).

این چهارجمله که همه بازگشت به توحید افعالی می کند اشاره به این است که غنا و بی نیازی، هدایت و پیروزی و غلبه بر دشمن و مشکلات همه در سایه لطف خدا میسّر است; همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «(یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِیُّ); ای مردم! همه شما فقیر هستید و غنیّ و بی نیاز تنها خداست»(3) و می فرماید: «(مَنْ یَهْدِ اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِی); کسی را که خدا هدایت کند تنها او هدایت یافته است»(4) و نیز می فرماید: «(إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ); اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد».(5)

حضرت در دومین دعا و درخواست، عرضه می دارد: «خداوندا! نخستین موهبت از مواهب خویش را که از من می گیری جان من قرار ده و جانم نخستین ودیعه از ودایع نعمتهایت باشد که از من باز می ستانی (و چشم و گوش و سایر

پاورقی

1. «أضام» از ریشه «ضیم» بر وزن «عین» به معنای ظلم کردن و خوار نمودن گرفته شده است.

2. «أضطهد» از ریشه «ضهد» بر وزن «مهد» به معنای مقهور ساختن

گرفته شده است و «اضطهاد» به معنای تأکید در مقهور نمودن است.

3. فاطر، آیه 15.

4. اعراف، آیه 178 .

5. آل عمران، آیه 160 .

صفحه 229

اعضایم را تا پایان عمر سالم بدار)»; (اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِی أَوَّلَ کَرِیمَه تَنْتَزِعُهَا مِنْ کَرَائِمِی، وَ أَوَّلَ وَدِیعَه تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِکَ عِنْدِی!).

«کریمه» در اصل به معنای شخص با ارزش و اشیای گرانبهاست و در جمله مورد بحث، اشاره به اعضای مهم انسان; مانند چشم و گوش و زبان است که گاه به عنوان موهبت الهی و گاه ودیعه خداوند ذکر شده است که هم اشاره به لطف و رحمت الهی است و هم اشاره به اینکه نعمتها ودیعه هایی است و سرانجام باز گرفته می شود.

در هر حال مضمون این دعا همان است که به صورت دیگری در دعاهای سایر معصومان آمده است; در دعای رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در اعمال شب نیمه شعبان می خوانیم: «اَللّهُمَّ أمْتِعْنا بِأسْماعِنا وَ أبْصارِنا وَ قُوَّتِنا ما أحْیَیْتَنا وَ اجْعَلْهُ الْوارِثَ مِنّا; خداوندا نعمت گوش و چشم و قوّت جسم و جان ما را تا زمانی که زنده ایم بر ما ارزانی دار و آنها را وارث ما قرار ده».(1)

راستی چنین است که انسان اگر در اواخر عمر نعمت چشم و گوش و قدرت و جسم و روح را از دست بدهد به مرده متحرکی مبدّل می شود که شهد حیات در کام او از زهر هم تلخ تر است و هر لحظه آرزوی مرگ و رهایی از آن حالت می کند.

بدیهی است منظور از دعای فوق این نیست که خداوند در پایان عمر نخست جان انسان را بگیرد و بعد از

مدّتی چشم و گوش او را، بلکه منظور این است که تا پایان عمر تمام اعضای او سالم باشند.

در سومین درخواست، عرضه می دارد: «خداوندا! به تو پناه می بریم که از گفتارت روی گردان شویم یا به کناره گیری از آیینت فریفته گردیم یا هوا و هوسهای سرکش ما را به پیروی از خود بکشاند و از هدایتهای تو باز دارد»;

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 95، ص 413، دعای شب نیمه شعبان.

صفحه 230

(اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِکَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِکَ، أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِینِکَ، أَوْ تَتَابَعَ(1) بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَی الَّذِی جَاءَ مِنْ عِنْدِکَ!).

امام(علیه السلام) در این دعا از سه گناه و مشکل بزرگ به خدا پناه می برد: 1. انسان اوامر و نواهی الهی را به فراموشی بسپرد و از کنار آن سرسری بگذرد. 2. وسوسه های فتنه انگیزان در دل انسان نفوذ کند و او را از حق منحرف سازد. 3. هوای نفس برانسان چیره شود و او را از هدایت الهی باز دارد.

به یقین اگر این دعاهای سه گانه که هر یک با «اللهم» آغاز شد در درگاه الهی به اجابت برسد، تمام خیر و سعادت دنیا و آخرت نصیب انسان می گردد و چه خوب است که این دعاها را به خاطر بسپاریم و هر زمان حال دعایی دست داد رو به درگاه خدا کنیم و آنها را از خدا بخواهیم.

امام(علیه السلام) در بخش اوّل و دوم این دعا سخن را به صورت متکلّم وحده آورده; ولی در بخش آخر آن را به صیغه متکلم مع الغیر ذکر می کند تا هم مصلحت خویش را از خدا خواسته باشد و هم

مصالح همه مسلمانان را.

پاورقی

1. «تتابع» از ریشه «تتابع» (مصدر باب تفاعل) به معنای به سرعت به سوی چیزی بردن است.

صفحه 231

خطبه216

خَطَبَها بِصِفّینَ

از خطبه های امام(علیه السلام) است

که در صفّین ایراد فرمود.(1)

خطبه در یک نگاه

توضیح

این خطبه از خطبه های مهم نهج البلاغه است که امام(علیه السلام) در زمان ومکان خاصی; یعنی در جنگ صفین ایراد فرموده و مباحث مهمی را در بردارد و عمدتاً از چهار بخش تشکیل شده است:

1. در بخش اوّل از حقوق متقابل والی و رعیت (زمامداران و توده های مردم) سخن می گوید. به بیان قانونی کلی درباره حقوق می پردازد و می فرماید: حق، همواره دو سویه است;هرکس بر دیگری حق دارد او نیز به نوعی دارای حق بر آن

پاورقی

1. سند خطبه:

در کتاب مصادر نهج البلاغه ذیل این خطبه آمده است که این خطبه را قبل از سیّد رضی، مرحوم کلینی در روضه کافی، ج 8، ص 352، از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده است البتّه آنچه در کافی آمده بیش از آن است که در نهج البلاغه آمده، و بعضی از الفاظش با عبارات نهج البلاغه متفاوت است، بی آنکه در معنا تغییری به وجود آمده باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 129)

صفحه 232

شخص است واین مسئله مهمی است که به شرح آن خواهیم پرداخت (ان شاءالله).

2. در بخش دوم حقوق حاکمان بر مردم و حقوق مردم را بر حاکمان تشریح می کند و در همین بخش بر این معنا تأکید می فرماید که نه اصلاح مردم بدون اصلاح حاکمان ممکن است نه اصلاح حاکمان بی اصلاح مردم; یعنی این دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند.

3. بخش سوم در واقع پاسخی است که امام(علیه السلام) به یکی از یارانش داد; او تعریف و تمجید فراوانی از امام کرد و وفاداری کامل خود

را به پیشگاه آن حضرت عرضه داشت، امام در پاسخ او تواضع فراوانی نمود و فرمود: من هرگز ثناگویی و تعریف و تمجید را خوش ندارم، چرا که همه عظمتها مخصوص ذات پاک خداست.

4. در بخش چهارم از روابط صحیح حاکمان و مردم سخن به میان آمده و بدین معنا تأکید شده که حاکمان باید از متملّقان و چاپلوسان بپرهیزند و به عکس آماده شنیدن نقد نقّادان و خرده گیری خرده گیران باشند تا جامعه رو به سوی صلاح و فلاح حرکت کند.

صفحه 233

بخش اوّل

جَعَلَ اللّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقًّا

أَمَّا بَعْدُ; فَقَدْ جَعَلَ اللّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقًّا بِوِلاَیَهِ أَمْرِکُمْ، وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ، فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الاَْشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ، وَ أَضْیَقُهَا فِی التَّنَاصُفِ، لاَیَجْرِی لاَِحَد إِلاَّ جَرَی عَلَیْهِ، وَ لاَ یَجْرِی عَلَیْه إِلاَّ جَرَی لَهُ. وَ لَوْ کَانَ لاَِحَد أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لاَ یَجرِیَ عَلَیْهِ، لَکَانَ ذلِکَ خَالِصاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ، لِقُدْرَتِهِ عَلَی عِبَادِهِ، وَ لِعَدْلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَیْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ، وَ لکِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَی الْعِبَادِ أَنْ یُطِیعُوهُ، وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیْهِ مُضَاعَفَهَ الثَّوَابِ تَفَضُّلاً مِنْهُ، وَ تَوَسُّعاً بِما هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُهُ.

ترجمه

امّا بعد (از حمد و ثنای الهی بدانید) خداوند سبحان برای من بر شما حقی قرار داده که آن سرپرستی امور شماست و در مقابل، برای شما نیز حقی بر من قرار داده; مانند حقی که من بر شما دارم و حق در مرحله بیان، از هر چیز وسیع تر است و همه از آن دفاع می کنند; ولی در مرحله عمل از هر چیز سخت تر و پیچیده تر است (زیرا) حق به نفع کسی جریان

نمی یابد مگر اینکه در برابر آن حقی به گردن او قرار می گیرد (و مسئولیتی برای او به وجود می آورد)، و حق به گردن کسی نمی آید مگر اینکه به نفع او حقی بر دیگری خواهد بود، و اگر قرار بود حق (یک طرفه باشد و) به سود کسی جریان یابد و بر او حقی نباشد، این امر مخصوص خداوند سبحان بود; نه مخلوقش، زیرا قدرتش بر همه بندگان احاطه دارد و عدالتش در همه امور که فرمانش جاری است، ثابت است; ولی خداوند

صفحه 234

سبحان حق خود را بر بندگانش این قرار داده است که اطاعتش کنند و (در مقابل) پاداش آنها را بر خود به صورت مضاعف و از باب تفضیل و توسعه برای کسانی که شایستگی دارند لازم شمرده است (بنابراین حق خدا بر خلق نیز دو سویه است; او حق اطاعت بر بندگان دارد و بندگان حق ثواب، هر چند این حق از باب تفضّل است; نه استحقاق).

شرح و تفسیر: گسترش دامنه حقوق

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه همه یاران خود را به اتحاد و انضباط از طریق بیان حقّش بر امّت دعوت می کند و می فرماید: «امّا بعد (از حمد و ثنای الهی بدانید) خداوند سبحان برای من بر شما حقی قرار داده که آن سرپرستی امور شماست و در مقابل، برای شما نیز حقی بر من قرار داده; مانند حقی که من بر شما دارم»; (أَمَّا بَعْدُ; فَقَدْ جَعَلَ اللّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیْکُمْ حَقًّا بِوِلاَیَهِ أَمْرِکُمْ، وَ لَکُمْ عَلَیَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیْکُمْ).

امام(علیه السلام) در این جمله به مسئله مهمی در باب حکومت اسلامی اشاره می کند که در

واقع با همه حکومتهای آن زمان متفاوت بود. حکومتهای استبدادی همه چیز را از آن خود می دانستند و رعایا را همچون بردگان می شمردند که باید چشم و گوش بسته، اطاعت کنند و اگر چیزی برای رعایا قایل بودند نوعی منّت و تفضّل بود; نه حق، در حالی که امام(علیه السلام) می فرماید: حکومت اسلامی در واقع مرکّب از دو حق متقابل است: حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران که هر دو سنگین و پرمسئولیت است.

سپس به قاعده ای کلّی و بسیار فراگیر در فرهنگ اسلامی، اشاره کرده، می افزاید: «حق در مرحله بیان، از هر چیز وسیع تر است و همه از آن دفاع

صفحه 235

می کنند; ولی در مرحله عمل از هر چیز سخت تر و پیچیده تر است (چرا که) حق به نفع کسی جریان نمی یابد مگر اینکه در برابر آن حقی به گردن او قرار می گیرد (و مسئولیتی برای او به وجود می آورد) و حق بر گردن کسی نمی آید مگر اینکه به نفع او حقی بر دیگری خواهد بود»; (فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الاَْشْیَاءِ فِی التَّوَاصُفِ(1)، وَ أَضْیَقُهَا فِی التَّنَاصُفِ(2)، لاَیَجْرِی لاَِحَد إِلاَّ جَرَی عَلَیْهِ، وَ لاَ یَجْرِی عَلَیْه إِلاَّ جَرَی لَهُ).

در واقع امام(علیه السلام) در این عبارت به دو نکته اشاره می فرماید: نخست اینکه همه انسانها با واژه حق آشنا هستند و هر کس دم از طرفداری حق می زند و برای حفظ منافع خود زیر چتر این واژه قرار می گیرد، در حالی که هنگام عمل، برای ادای حقوق دیگران بسیار سخت گیر است، گویی حق را یک طرفه می داند، لذا امام(علیه

السلام) در بیان نکته دوم به این اصل اساسی اشاره می فرماید که در هیچ مورد حق یک جانبه وجود ندارد; در همه جا بدون استثنا اگر حقّی برای کسی قرار داده شود طرف مقابل نیز حقّی بر او پیدا می کند; مثلا استاد بر شاگرد خود حق دارد، زیرا او را تعلیم داده و تربیت آموخته است. به یقین شاگرد نیز بر استاد حق دارد، زیرا هنگامی که فکر و عمر و جوانی خویش را در اختیار استاد قرار می دهد باید در تعلیم و تربیت او بکوشد و چیزی فروگذار نکند.

اگر طلبکار حقّی بر بدهکار دارد که باید آن را به موقع ادا کند، بدهکار نیز حق متقابلی دارد و آن اینکه اگر توان پرداخت را نداشته باشد به او مهلت دهد (وَإِنْ کَانَ ذُو عُسْرَه فَنَظِرَهٌ إِلَی مَیْسَرَه).(3)

اگر مردان حقوق متعددی بر همسران خود دارند زنان آنها نیز حقوق بسیاری بر گردن شوهران دارند (وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ).(4)

پاورقی

1. «تواصف» از ریشه «وصف» گرفته شده و به این معناست که بعضی چیزی را برای بعضی دیگر وصف کنند. در خطبه بالا; یعنی مردم در مقام سخن، هر کدام درباره حق دادِ سخن می دهند.

2. «تناصف» از ریشه «نَصَفَ» بر وزن «هدف» و بر وزن «حرص» به معنای انصاف دادن گرفته شده است و معنای «تناصف» آن است که هر کس در حق دیگری انصاف را رعایت کند.

3. بقره، آیه 280 .

4. بقره، آیه 228 .

صفحه 236

در مورد پدر ومادر و فرزند نیز این مسئله کاملا نمایان است نه فقط پدر و مادر بر فرزند حقوق سنگینی دارند، بلکه فرزندان نیز بر آنها حقوق

بسیاری دارند. اگر کسی رساله الحقوق امام سجاد زین العابدین علی بن الحسین(علیه السلام) را به دقت مطالعه کند به گسترش حقوق متقابل مردم بر یکدیگر کاملا آگاه می شود.(1)

حتی اگر انسان بر حیوانی که مملوک اوست حقی دارد، حیوان نیز بر او حق دارد.(2)

آنگاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به حق خداوند بر بندگان اشاره می کند که حتی این حق نیز یک طرفه نیست، گرچه تعبیر حق عباد بر خدا از جهاتی نامتناسب است; ولی به هر حال این حق در لباس تفضّل در اینجا خود را نشان می هد، می فرماید: «اگر قرار بود حق (یک طرفه باشد و) به سود کسی جریان یابد و بر او حقی نباشد، این امر مخصوص خداوند سبحان بود; نه مخلوقش، زیرا قدرتش بر همه بندگان احاطه دارد و عدالتش در همه اموری که فرمانش جاری است، ثابت است»; (وَ لَوْ کَانَ لاَِحَد أَنْ یَجْرِیَ لَهُ وَ لاَ یَجرِیَ عَلَیْهِ، لَکَانَ ذلِکَ خَالِصاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ، لِقُدْرَتِهِ عَلَی عِبَادِهِ، وَ لِعَدْلِهِ فِی کُلِّ مَا جَرَتْ عَلَیْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ).

این سخن اشاره به آن است که از یک سو قدرت خداوند ایجاب می کند که بندگان خود را تنها نگذارد و به یاری آنها در همه زمینه ها عنایت کند و از سوی دیگر عدالتش موجب می شود کمترین ظلم و ستمی نه در جهان تشریع و نه در جهان تکوین بر کسی وارد نشود، بنابراین، حساب خداوند از حساب بندگان جداست; بندگان بر اثر عجز و ناتوانی و یا نیازهایی که آنها را به ترک عدالت وا می دارد ممکن است حقوق دیگران را عایت

نکنند; امّا قادر مطلق و عادل علی

پاورقی

1. مرحوم علاّمه مجلسی رساله الحقوق امام سجاد(علیه السلام) را در بحارالانوار، ج 71، ص 10 آورده است.

2. در کتاب الحج وسائل الشیعه، بابی تحت عنوان «حقوق الدابّه الواجبه و المندوبه» ذکر شده است که بسیار قابل توجّه است و در خطبه 167 نیز اشاره ای به این معنا گذشت.

صفحه 237

الاطلاق، چگونه ممکن است راضی به ضایع شدن حقوق بندگانش شود؟! بنابراین ممکن است دو طرفه بودن حق در مورد خداوند، استثنا شود و حق او یک طرفه باشد.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن می فرماید: «ولی خداوند سبحان حق خود را بر بندگانش این قرار داده است که اطاعتش کنند و (در مقابل) پاداش آنها را بر خود به صورت مضاعف و از باب تفضّل و توسعه برای کسانی که شایستگی دارند لازم دانسته است»; (وَ لَکِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَی الْعِبَادِ أَنْ یُطِیعُوهُ، وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیْهِ مُضَاعَفَهَ الثَّوَابِ تَفَضُّلاً مِنْهُ، وَ تَوَسُّعاً بِما هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُهُ).

به بیان دیگر خداوند در برابر حقّی که بر بندگان دارد حقّی برای بندگان بر خویش قائل است، هر چند این حق، جنبه تفضّل دارد بی آنکه بندگان از خداوند طلبکار باشند، زیرا در برابر آن همه نعمتهایی که او به بندگان ارزانی داشته هر قدر اطاعت و عبادتش کنند بخش اندکی از شکر آن را ادا نخواهند کرد.

به این ترتیب حتی خداوند متعال از این امر مستثنا نیست; یعنی در برابر حقی که او بر بندگان دارد آنها هم بر او حقی دارند، هر چند این حق از باب تفضّل است; نه استحقاق و طلبکار بودن.

نکته

ثواب، استحقاق است

یا تفضّل؟

از قدیم الایّام این بحث در میان علمای علم کلام مطرح بوده است که آیا ثواب از سوی خداوند، جنبه استحقاق دارد یا تفضّل؟ به این معنا که بندگان هنگامی که اوامر الهی را اطاعت می کنند بر خداوند لازم است به آنها پاداش نیک دهد و اگر ندهد قبیح خواهد بود و خداوند مرتکب قبیح می شود؟ یا اینکه بندگان هیچ گونه طلبی در مقابل اطاعت اوامر و ترک معاصی از خداوند ندارند و

صفحه 238

اگر پاداشی دهد از باب لطف و مرحمت است و اگر ندهد عین عدالت است؟

جمعی از متکلّمان که بیشتر تمایل به مذهب اشاعره داشته اند، تفضّل را پذیرفته اند و بعضی دیگر که تمایل به مذهب معتزله داشته اند استحقاق را.

طرفداران استحقاق می گویند بی شک الزام بندگان به اطاعت دارای مشقتهایی است اگر این الزام بودن هدف باشد، ظلم است و قبیح و از خداوند حکیم صادر نمی شود و اگر هدفی داشته باشد آن هدف چیزی جز پاداش نیک نخواهد بود، بنابراین اگر خداوند پاداش نیکی ندهد مستلزم قبیح است که بر او محال است.

طرفداران تفضّل می گویند خداوند آن قدر نعمت به ما داده که اگر همه عمر را به اطاعت او مشغول باشیم شکرِ بخشِ کوچکی از این همه نعمت را به جا نیاورده ایم، بنابراین ما طلب و استحقاقی نداریم تا او ملزم به پرداخت آن باشد.

ولی گویا طرفین از یک نکته غافل مانده اند که با توجّه به آن، نقاب از چهره این مسئله برداشته می شود و حق، آشکار می گردد و آن این است که استحقاق پاداش در جایی است که

کسی به دیگری خدمتی کند و در برابر آن خدمت، منتظر پاداش و اجرت باشد و به بیان دیگر هر دو گروه در واقع پاداش یا چیزی شبیه پاداش برای اطاعت فرمان پروردگار قائل شده اند; گروه اوّل می گویند پاداششان را به صورت نعمتهای الهی از قبل گرفته اند و گروه دوم می گویند بعداً باید بگیرند.

در حالی که می دانیم همه اوامر و نواهی الهی مصالحی دارد که به خود مکلّفان باز می گردد. نماز و روزه و حج و جهاد، سبب صفای روح و تکامل نفس و عزت و سربلندی می شود و ترک دروغ و غیبت و شراب و قمار آنها را از مفاسد و بدبختیها نجات می دهد. با این حال، مکلّفان در اطاعت اوامر و ترک معاصی به خودشان خدمت می کنند، آیا در مقابل خدمت به خویشتن باید خود را طلبکار از پروردگار بدانند؟!

صفحه 239

این درست به آن می ماند که طبیب دلسوز و مهربانی به بیمار خود دستورات لازم را به طور رایگان دهد و حتی داروها را در اختیار او بگذارد و بیمار به آن دستورها عمل کند و از شرّ بیماری رهایی یابد. آیا اگر این بیمار نزد طبیب برود و از مطالبه اجر و پاداشی بر اطاعت امر وی کند همگان تعجب نمی کنند و بر کار او نمی خندند؟

تمام اوامر و نواهی الهی در واقع همین گونه است و پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) طبیب دوّار به طب بوده و آنچه گفته است در مسیر منافع مکلّفان قرار گرفته است، بنابراین جایی برای این بحث باقی نمی ماند که آیا مردم در برابر

طاعات خود استحقاق ثواب دارند یا ثواب تفضّل است؟

آری، خداوند به لطف و کرمش برای تشویق مردم به اطاعتی که موجب کمال آنهاست پاداشی بر عهده گرفته و وعده ثواب داده و چون چنین وعده ای هرگز از آن تخلّف نخواهد کرد، زیرا تخلّف از وعده بر حکیم قادر وعالم، محال است.

قرآن مجید می فرماید: «(کَتَبَ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ); خداوند رحمت را بر خود مقرّر داشته است».(1)

از سوی دیگر می فرماید: «(إِنَّ اللهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ); خداوند از وعده خویش تخلّف نمی کند».(2)

پاورقی

1. انعام، آیه 12، همین تعبیر در آیه 54 با اضافه کلمه «ربکم» آمده است.

2. آل عمران، آیه 9 .

صفحه 240

صفحه 241

بخش دوم

ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ

ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَی بَعْض، فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ فِی وُجُوهِهَا، وَ یُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً، وَ لاَ یُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض. وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْکَ الْحُقوقِ حَقُّ الْوَالِی عَلَی الرَّعِیَّهِ، وَ حَقُّ الرَّعِیَّهِ عَلَی الْوَالِی، فَرِیضَهٌ فَرَضَهَا اللّهُ سُبْحَانَهُ لِکُلٍّ عَلَی کُلٍّ، فَجَعَلَهَا نِظَاماً لاُِلْفَتِهِمْ، وَ عِزًّا لِدِینِهِمْ، فَلَیْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَهِ، وَ لاَ تَصْلُحُ الْوُلاَهُ إِلاَّ بِاسْتِقَامَهِ الرَّعِیَّهِ، فَإِذَا أَدَّتِ الرَّعِیَّهُ إِلَی الْوَالِی حَقَّهُ، وَ أَدَّی الْوَالِی إِلَیْهَا حَقَّهَا عَزَّ الْحَقُّ بَیْنَهُمْ، وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّینِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ، وَ جَرَتْ عَلَی أَذْلاَلِهَا السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذلِکَ الزَّمَانُ، وَ طُمِعَ فِی بَقَاءِ الدَّوْلَهِ، وَ یَئِسَتْ مَطَامِعُ الاَْعْدَاءِ. وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِیَّهُ وَالِیَهَا، أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِی بِرَعِیَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِکَ الْکَلِمَهُ، وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ، وَ کَثُرَ الاِْدْغَالُ فِی الدِّینِ، وَ تُرِکَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَی، وَ عُطِّلَتِ الاَْحْکَامُ، وَ کَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ،فَلاَ یُسْتَوْحَشُ لِعَظِیمِ حَقٍّ عُطِّلَ،

وَ لاَ لِعَظِیمِ بَاطِل فُعِلَ! فَهُنَالِکَ تَذِلُّ الاَْبْرَارُ، وَ تَعِزُّ الاَْشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ.

ترجمه

سپس خداوند سبحان، بخشی از حق خود را اموری قرار داده که بر همه مردم در برابر یکدیگر واجب شمرده (و مأمور به ادای آن شده اند) و این حقوق را در همه جهات همانند هم قرار داده به گونه ای که بعضی از آن سبب بعض دیگر است و هیچ کدام واجب نمی شود مگر اینکه دیگری واجب می گردد.

صفحه 242

از میان حقوقی که خداوند واجب ساخته، بزرگترین آنها حق والی و زمامدار بر رعیت و حق رعیت بر والی است. فریضه ای است که خداوند سبحان آن را بر هر کدام در مقابل دیگری مقرر فرموده و آن را سبب نظام الفت و پیوستگی آنان به یکدیگر و موجب عزت و قدرت دین آنها قرار داده است، بنابراین رعیت هرگز اصلاح نمی شود مگر به اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نمی گردند جز از طریق قرارگرفتن رعیت در مسیر صحیح و مستقیم. هرگاه رعیت حق والی را ادا کند و والی حق رعیت را بپردازد، حق در میان آنها قوی و نیرومند خواهد شد، مسیرهای دین خالی از انحراف می گردد، نشانه های عدالت استوار می شود و سنّتها در مجرای صحیح خویش به کار می افتد و به این ترتیب زمان رو به صلاح می رود و مردم به بقای دولت امیدوار و دشمنان مأیوس خواهند شد و اگر رعیت بر والی خویش بشورد و چیره گردد، یا والی نسبت به رعایا اجحاف کند (نظام جامعه به هم می ریزد و) در آن زمان اختلاف

کلمه پیدا می شود، نشانه های ظلم و ستم آشکار می گردد، فریبکاری و بدعت در دین فزونی می یابد و جادّه های روشن سنّتها و آداب دینی متروک خواهد شد. در نتیجه بر طبق هوا و هوس عمل می شود، احکام الهی تعطیل می گردد و بیماریهای اخلاقی فزونی می یابد، در چنین حکومتی مردم از حقوق مهمی که تعطیل شده وحشت نمی کنند و نه از باطلهای عظیمی که رواج یافته، در نتیجه نیکان خوار و ذلیل می شوند و اشرار عزیز و محترم، و (به دنبال آن) مجازاتهای الهی بر بندگان عظیم خواهد بود.

شرح و تفسیر: مهم ترین حق، حق والی و رعیت است

امام(علیه السلام) در بخش گذشته به حق خدا بر مردم اشاره فرمود و در این بخش از

صفحه 243

حقوق مردم بر یکدیگر یاد می کند که مهم ترین آنها حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران و به تعبیر دیگر حق والی بر رعیت و حق رعیت بر والی است، می فرماید: «سپس خداوند سبحان، بخشی از حق خود را اموری قرار داده که بر مردم در برابر یکدیگر واجب شمرده (و مأمور به ادای آن شده اند)»; (ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَی بَعْض).

شایان توجّه اینکه امام(علیه السلام) حق مردم را بر یکدیگر به عنوان بخشی از حقوق خداوند بر مردم و نشأت گرفته از حقوق خودش شمرده است و به تعبیر دیگر حق الله و حق الناس در عرض هم نیستند، بلکه در طول هم اند.

آنگاه می افزاید: «خداوند این حقوق را در همه جهات مساوی و همانند هم قرار داده به گونه ای که بعضی از آن سبب

بعض دیگر است و هیچ کدام واجب نمی شود مگر اینکه دیگری واجب گردد»; (فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ(1) فِی وُجُوهِهَا، وَ یُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً، وَ لاَ یُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْض).

به بیان دیگر هیچ یک از این حقوق یکسویه نیست و همان گونه که در بخش گذشته آمد، همه آنها دو سویه است، هر گاه حقی برای کسی بر دیگری ثابت شود بلافاصله در مقابل آن حقی از شخص دوم بر شخص اوّل لازم می گردد، بنابراین، این حقوق هم مساوی یکدیگرند و هم لازم و ملزوم یکدیگر; نه به این معنا که اگر بعضی از افراد وظیفه خود را انجام ندادند طرف مقابل نیز از انجام وظیفه خود سرباز زند; مثلا اگر فرزند حق اطاعت پدر را انجام نداد، پدر از تربیت او و ادای نفقه سرباز زند یا اگر گروهی از رعیت به وظیفه خود عمل نکنند، والی خدمات حکومت را از آنها قطع کند. به تعبیر دیگر اینها در مقام وجوب، لازم و ملزوم یکدیگرند; نه در مقام تحقّق و عمل; یعنی هر دو واجبند،

پاورقی

1. «تتکافأ» یعنی همسان و برابر می شوند از ریشه «کفؤ» بر وزن «کفر» به معنای همطراز در مقام و منزلت و قدر است، سپس به هر گونه شبیه و مانند اطلاق شده است.

صفحه 244

خواه طرف مقابل به وظیفه خود عمل کند یا عمل نکند.

برای توضیح بیشتر به مثال زیر توجّه کنید:

هرگاه گروهی از رعیت، مالیات و خراج لازم را بپردازند به یقین والی از انجام وظیفه خود در مسأله امنیّت یا تعلیم و تربیت اطفال آنها و مداوای مجروحان ومصدومان و بیمارانشان، کوتاهی نخواهد کرد، زیرا هر یک از این

دو وظیفه جنبه استقلالی دارد و غیر مشروط به دیگری در مقام عمل است، هر چند در مقام تشریع دو وجوب به یکدیگر گره خورده اند.

در ادامه این سخن می فرماید: «از میان حقوقی که خداوند واجب ساخته، بزرگترین آنها حق والی و زمامدار بر رعیت و حق رعیت بر والی است. فریضه ای است که خداوند سبحان آن را بر هر کدام در مقابل دیگری مقرّر فرموده است»; (وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْکَ الْحُقوقِ حَقُّ الْوَالِی عَلَی الرَّعِیَّهِ(1)، وَ حَقُّ الرَّعِیَّهِ عَلَی الْوَالِی، فَرِیضَهٌ فَرَضَهَا اللّهُ سُبْحَانَهُ لِکُلٍّ عَلَی کُلٍّ).

سپس امام(علیه السلام) به فلسفه این دو حق می پردازد و می فرماید: «خداوند این فریضه را سبب نظام الفت مردم و پیوستگی آنان به یکدیگر و موجب عزت و قدرت دین آنها قرار داده است، بنابراین رعیت هرگز اصلاح نمی شود مگر با اصلاح زمامداران و زمامداران اصلاح نمی گردند جز از طریق قرارگرفتن رعیت در مسیر صحیح و مستقیم»; (فَجَعَلَهَا نِظَاماً لاُِلْفَتِهِمْ، وَ عِزًّا لِدِینِهِمْ، فَلَیْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَهِ، وَ لاَ تَصْلُحُ الْوُلاَهُ إِلاَّ بِاسْتِقَامَهِ الرَّعِیَّهِ).

در واقع رعایت این حقوق هم آثار مهم مادی دارد و هم معنوی. جمله (جَعَلَهَا نِظَاماً لاُِلْفَتِهِمْ) اشاره به آثار مادی و ظاهری و جمله (عِزًّا لِدِینِهِمْ) اشاره به آثار معنوی و روحانی است و دو جمله ما بعد آن، به این حقیقت مهم اشاره

پاورقی

1. «رعیّت» از ریشه «رعی» بر وزن «سعی» به معنای حفظ و مراقبت و مراعات است. به چوپان «راعی» گفته می شود، چون در حفظ چهارپایان می کوشد و به حاکم «راعی» گفته می شود، زیرا

از مردم مراقبت می کند و به مردم «رعیت» اطلاق می شود، چون تحت مراقبت و حفاظت حکومتند.

صفحه 245

می کند که صلاح و فساد رعیت و زمامداران به هم گره خورده است و هر دو در یکدیگر اثر متقابل دارند. زمامداران فاسد رعایا را به فساد می کشانند و رعایای صالح حکومت را مجبور به پذیرش حق و عدالت می کنند و اگر هر دو صالح باشند بهترین شرایط برای پیروزی و پیشرفت جامعه فراهم می گردد.

آنگاه در ادامه به شرح آثار منفی و مثبتی که بر ادای حق والی نسبت به رعیت و حق رعیت نسبت به والی و عدم ادای آنها مترتب می شود پرداخته و با عبارات روشن و گویایی این آثار را یک به یک می شمارد، می فرماید: «هرگاه رعیت حق والی را ادا کند و والی حق رعیت را بپردازد، حق در میان آنها قوی و نیرومند خواهد شد، مسیرهای دین خالی از انحراف می گردد، نشانه های عدالت استوار می شود و سنّتها در مجرای صحیح خویش به کار می افتد و به این ترتیب زمان رو به صلاح می رود و مردم به بقای دولت امیدوار و دشمنان مأیوس خواهند شد»; (فَإِذَا أَدَّتِ الرَّعِیَّهُ إِلَی الْوَالِی حَقَّهُ، وَ أَدَّی الْوَالِی إِلَیْهَا حَقَّهَا عَزَّ الْحَقُّ بَیْنَهُمْ، وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّینِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ، وَ جَرَتْ عَلَی أَذْلاَلِهَا(1) السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذلِکَ الزَّمَانُ، وَ طُمِعَ فِی بَقَاءِ الدَّوْلَهِ، وَ یَئِسَتْ مَطَامِعُ الاَْعْدَاءِ).

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه، هفت اثر مهم برای وظیفه شناسی و ادای حق متقابل والی و رعیت بیان فرموده که نخستین آنها عزت و قدرت

است و دیگری هموار شدن مسیرهای دین و کم رنگ شدن بدعتهاست. سومین اثر برافراشته شدن پرچم عدالت در کشور اسلامی و چهارم احیای سنّتهاست. پنجم. که نتیجه آنهاست اصلاح محیط جامعه و ششم امیدواری به بقا و دوام حکومت و هفتم مأیوس شدن دشمنان است.

این امر در عصر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به خوبی آشکار شد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)

پاورقی

1. «اذلال» جمع «ذِلّ» بر وزن «ظلّ» به معنای جاده محکم و صاف است که بر اثر کثرت عبور و مرور کاملا کوبیده شده باشد، ریشه اصلی آن همان «ذلت» است گویی چنین جاده ای در زیر دست و پا کاملا خوار شده است.

صفحه 246

بزرگ ترین ادا کننده حقوق امت بود و اکثریّت قاطع امت نیز حق اطاعت را ادا می کردند و این آثار هفت گانه به خوبی نمایان شد; ولی در عصر امیرمؤمنان(علیه السلام)هر چند تا حدّ زیادی سنن اسلامی و عدل و داد احیا شد; ولی به سبب انحرافاتی که بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مدّت 25 سال یکی پس از دیگری بروز کرد و سرانجام به شورش مسلمانان بر ضد حکومت عثمان و قتل وی انجامید، بازگرداندن کامل این قافله عظیم به مسیر اصلی در مدّت کوتاه حکومت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و با بقایای عوامل خطرناکی از حکومتهای پیشین; مانند معاویه و بنی امیّه و بنی مروان، میәјѠنشد. هر کس این بخش از تاریخ اسلام را به دقت و خالی از تعصب مطالعه کند آنچه را گفتیم تصدیق می کند.

مسلمانان، امروز می توانند با الهام از بیانات حساب شده بالا و با انسجام ولات و رعایا،

زمامداران و توده های مردم، عزت و قدرت خود را باز یابند.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به بیان آثار سوء تخلّف والی و رعیت از حقوق یکدیگر پرداخته، می فرماید: «و اگر رعیت بر والی خویش بشورد و چیره گردد، یا والی نسبت به رعایا اجحاف کند (نظام جامعه به هم می ریزد و) در آن زمان اختلاف کلمه پیدا می شود، نشانه های ظلم و ستم آشکار می گردد، فریبکاری و بدعت در دین فزونی می یابد و جاده های روشن سنّتها و آداب دینی متروک خواهد شد. در نتیجه بر طبق هوا و هوس عمل می شود، احکام الهی تعطیل می گردد و بیماریهای اخلاقی فزونی می یابد»; (وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِیَّهُ وَالِیَهَا، أَوْ أَجْحَفَ(1) الْوَالِی بِرَعِیَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِکَ الْکَلِمَهُ، وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ، وَ کَثُرَ الاِْدْغَالُ(2) فِی الدِّینِ، وَ تُرِکَتْ مَحَاجُّ(3) السُّنَنِ، فَعُمِلَ بِالْهَوَی، وَ عُطِّلَتِ الاَْحْکَامُ، وَ

پاورقی

1. «اجحف» از ریشه «اجحاف» به معنای از بین بردن حقوق دیگران است و ریشه اصلی آن «جحف» بر وزن «محو» به معنای برگرفتن چیزی است.

2. «ادغال» یعنی ورود مخفیانه به چیزی به قصد فاسد کردن آن. در اصل از ریشه «دغل» بر وزن «دخل» به معنای ورود در مکان مخفی برای غافلگیر کردن صید، گرفته شده است.

3. «محاج» جمع «محجه» به معنای جاده واضح، روشن و مستقیم است و در اصل از ریشه «حج» به معنای قصد گرفته شده، زیرا انسان همیشه قصد دارد از راه روشن و مستقیم برود.

صفحه 247

کَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ).

در اینجا نیز امام(علیه السلام) مفاسد هفتگانه ای برای ترک همکاری زمامداران و مردم بیان فرموده که بارها با چشم

خود آن را در حکومتهای جور دیده ایم; اختلاف کلمه، ظلم و ستم، بدعت و فریبکاری، ترک مسیرهای روشن، عمل بر طبق هوا و هوس، تعطیل احکام الهی و فزونی رذایل اخلاقی، همچون کبر و غرور و کینه و حسد، انحصارطلبی و استبداد و مانند آن.

به دنبال آن به بیان نتیجه نهایی این وضع اسفبار پرداخته، می فرماید: «در چنین حکومتی مردم از حقوق مهمی که تعطیل شده وحشت نمی کنند و نه از باطلهای عظیمی که رواج یافته، در نتیجه نیکان خوار و ذلیل می شوند و اشرار عزیز و محترم، و (به دنبال آن) مجازاتهای الهی بر بنگان عظیم خواهد بود»; (فَلاَ یُسْتَوْحَشُ لِعَظِیمِ حَقٍّ عُطِّلَ، وَ لاَ لِعَظِیمِ بَاطِل فُعِلَ! فَهُنَالِکَ تَذِلُّ الاَْبْرَارُ، وَ تَعِزُّ الاَْشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ).

این امور پنج گانه نتیجه مستقیم و غیر مستقیم حکومتهای جور است، زیرا در چنان فضایی مردم به ابطال حقوق عادت می کنند و دربرابر رواج باطل، عکس العملی نشان نمی دهند و این امور به صورت کارهای عادی در می آید که نمونه های آن را در طول تاریخ و در عصر خود بسیار دیده ایم و طبیعی است که صدای نیکان وپاکانی که مدافع حق و مخالف باطلند به جایی نمی رسد و از صحنه اجتماع طرد می شوند و به عکس، پستهای حساس به دست اشرار و آلودگانی که با آن فضا همخوانی دارند می افتد، همان گونه که در دوران حکومت خلیفه سوم اتفاق افتاد; ابوذرها تبعید شدند و مروانها بر سر کار آمدند و در ادامه راه معاویه ها زمام امور را به دست گرفتند

و عماریاسرها به قتل رسیدند و سرانجام نوبت به یزید و ابن زیاد رسید و پاک ترین سلاله پیامبر(صلی الله علیه وآله) و یارانش شربت شهادت نوشیدند.

صفحه 248

بدیهی است در چنین شرایطی خداوند لطف خود را از مردم و حکومتشان باز می گیرد و تبعات اعمالشان دامانشان را خواهد گرفت.

صفحه 249

بخش سوم

فَعَلَیْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذلِکَ

فَعَلَیْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذلِکَ، وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَیْهِ، فَلَیْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَی رِضَی اللّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِی الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ بِبَالِغ حَقِیقَهَ مَا اللّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَهِ لَهُ. وَ لکِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللّهِ عَلَی عِبَادِهِ النَّصِیحَهُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَی إِقَامَهِ الْحَقِّ بَیْنَهُمْ. وَ لَیْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ، وَ تَقَدَّمَتْ فِی الدِّینِ فَضِیلَتُهُ بِفَوْق أَنْ یُعَانَ عَلَی مَا حَمَّلَهُ اللّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لاَ امْرُؤٌ وَإِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اَقْتَحَمَتْهُ الْعُیُونُ بِدُونِ أَنْ یُعِینَ عَلَی ذلِکَ أَوْ یُعَانَ عَلَیْهِ.

ترجمه

بر شما لازم است یکدیگر را به ادای حقوق سفارش و نصیحت کنید و در انجام آن به هم کمک نمایید، هیچ کس هر چند برای به دست آوردن خشنودی خدا کاملا کوشا باشد و در این راه پیوسته تلاش کند نمی تواند حق اطاعتی را که شایسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد (بنابراین هر اندازه در این راه تلاش کند کم است) ولی از حقوق واجب الهی بر بندگان این است که به قدر توان خود در خیرخواهی و نصیحت یکدیگر بکوشند و برای اقامه حق در میان مردم همکاری کنند. هیچ کس هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین

سابقه دار برتر از آن نیست که در انجام حقی که خدا بر عهده او گذارده، بی نیاز از کمک دیگران باشد و نیز هیچ کس هر چند مردم او را کوچک بشمارند و با دیده حقارت به او بنگرند کمتر از آن نیست که به دیگران در راه انجام حق کمک کند یا به او در این راه کمک شود.

صفحه 250

شرح و تفسیر: لزوم همکاری در ادای حقوق

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه پس از توصیه هایی که درباره حقوق والی و رعیت در بخش پیشین گذشت، نخست همه اعمّ از والی و رعیت را به همکاری و تعاون دعوت کرده، آنگاه به سه اصل مهم اجتماعی اشاره می کند:

در قسمت اوّل می فرماید: «بر همه شما لازم است یکدیگر را به ادای حقوق سفارش و نصیحت کنید و در انجام آن به هم کمک نمایید»; (فَعَلَیْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذلِکَ، وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَیْهِ).

سپس به سراغ بیان آن سه اصل مهم می رود: نخست برای اینکه افراد مغرور نشوند و گمان نبرند وظیفه خود را در این زمینه به خوبی انجام داده اند و در نتیجه از حرکت بازایستند می فرماید: «هیچ کس هر چند برای به دست آوردن خشنودی خدا کاملا کوشا باشد و در این راه پیوسته تلاش کند نمی تواند حق اطاعتی را که شایسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد (بنابراین هر چه در این راه تلاش کند کم است) ولی از حقوق واجب الهی بر بندگان این است که به قدر توان خود در خیرخواهی و نصیحت دیگران بکوشند و برای اقامه حق در میان مردم همکاری کنند»; (فَلَیْسَ

أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَی رِضَی اللّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِی الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ بِبَالِغ حَقِیقَهَ مَا اللّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَهِ لَهُ. وَ لکِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللّهِ عَلَی عِبَادِهِ النَّصِیحَهُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَی إِقَامَهِ الْحَقِّ بَیْنَهُمْ).

این یک اصل کلی است که انسان هرگاه از کار خود به طور کامل راضی شود و هیچ نقص و خللی در آن نداند، از حرکت باز می ایستد و مرکب او در مسیر تکامل متوقف می شود. واقع امر نیز چنین است که پیشرفت و تکامل و جلب رضای خداوند، حدّ و مرزی ندارد که انسان به آن قانع شود. همیشه باید به تقصیر اعتراف کرد و همواره باید تلاش نمود، بنابراین هیچ کس بی نیاز از

صفحه 251

نصیحت دیگران نیست، زیرا نقصها وکوتاهیها در نظر دیگران بهتر خودنمایی می کند و حبّ ذات، مانع از آن است که انسان نقص خود را ببیند.

در حدیث مشروحی می خوانیم: «هنگامی که به امام سجاد علی بن الحسین(علیه السلام)عرض کردند چرا این همه برای عبادت پروردگار به خود رنج و زحمت می دهی با اینکه پاره تن پیامبر(صلی الله علیه وآله) و فرزندزاده او هستی؟ امام(علیه السلام) اشاره به عبادات بسیار سخت و سنگین پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) کرد و فرمود: همین سؤالی را که از من پرسیدید از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)پرسیدند و آن حضرت در پاسخ فرمود: به خدا سوگند اگر تمام اعضای من در این راه قطعه قطعه شود و اشک چشمانم بر سینه ام جاری شود، هرگز عُشری از اعشار و کمی از بسیار از شکر یک نعمت او را نمی

توانم به جا آورم».(1)

سپس امام(علیه السلام) در بیان آن دو اصل دیگر اجتماعی می فرماید: «هیچ کس هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین سابقه دار، برتر از آن نیست که در انجام حقی که خدا بر عهده او گذارده، بی نیاز از کمک دیگران باشد و نیز هیچ کس هر چند مردم او را کوچک بشمارند و با دیده حقارت به او بنگرند کمتر از آن نیست که به دیگران در راه انجام حق کمک کند یا به او در این راه کمک شود»; (وَ لَیْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ، وَ تَقَدَّمَتْ فِی الدِّینِ فَضِیلَتُهُ بِفَوْقِ أَنْ یُعَانَ عَلَی مَا حَمَّلَهُ اللّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لاَ امْرُؤٌ وَإِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اقْتَحَمَتْهُ(2) الْعُیُونُ بِدُونِ أَنْ یُعِینَ عَلَی ذلِکَ أَوْ یُعَانَ عَلَیْهِ).

اشاره به اینکه همه باید این حقیقت را درک کنند که هیچ یک از اقویا و ضعفا در صحنه اجتماع، از دیگری بی نیاز نیستند. خداوند همه نیروها را به یک نفر نداده و در هر سری ذوقی و فکری و در هر تنی قدرتی و نیرویی آفریده است;

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 46، ص 56، ح 10 .

2. «اقتحمت» از ریشه «اقتحام» به معنای پنهان شدن یا بی مطالعه وارد کاری گشتن و نیز به معنای کوچک و بی ارزش شمردن است و ریشه اصلی آن «قحم» بر وزن «فهم» به معنای نسنجیده دست به کاری زدن است.

صفحه 252

خواه کوچک باشد یا بزرگ، بنابراین کسانی که از نظر فکر و مدیریت و توان جسمی قوی هستند، هرگز نباید خود

را بی نیاز از کمک ضعیف ترین افراد جامعه بشمارند. همان گونه که افرادضعیف و به ظاهر ناتوان نباید تصوّر کنند نقشی در اداره جامعه به هیچ صورت ندارند. در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) از پیامبراسلام(صلی الله علیه وآله) می خوانیم که فرمود: «غَریبان: کَلِمَهُ حِکْمَه مِنْ سَفیه فَاقْبَلُوها وَ کَلِمَهُ سَفَه مِنْ حَکیم فَاغْفِرُوها فَإِنَّهُ لا حَکیمَ إلاّ ذُو عَثْرَه وَ لا سَفیهَ إلاّ ذُو تَجْرِبَه; دو چیز عجیب است: نخست سخن حکمت آمیزی که از شخص سفیهی صادر می شود، پس آن را بپذیرید و دیگر سخن ابلهانه ای که گاه از دانشمندی صادر می شود، پس آن را بر او ببخشید، زیرا هیچ دانشمندی خالی از لغزش و هیچ سفیهی خالی از تجربه نیست».(1)

تاریخ نیز این گونه حوادث را بسیار به خاطر دارد; از جمله اینکه:

در دوران معتصم عباسی یکی از سربازان رومی زن مسلمانی را به اسیری گرفته بود، سیلی محکمی به صورت آن زن زد، زن مسلمان به صدای بلند فریاد زد «وامعتصماه» و خلیفه وقت را به یاری طلبید، سرباز رومی با تمسخر به او گفت: آری! الآن معتصم بر اسب ابلق سوار می شود و به یاری تو می آید و دوباره سیلی محکمی به او زد.

این حادثه در قلعه «عموریّه» در مرز کشور اسلام و روم واقع شد، کسی این خبر را به معتصم رسانید، معتصم ناراحت شد. از آن مرد پرسید قلعه عموریّه در کدام سمت واقع شده؟ آن مرد سمت آن را به معتصم نشان داد. معتصم رو به آن سمت کرد و با صدای بلند گفت: لبّیک ای زن ستم

دیده مظلوم! به خدا قسم صدای تو را شنیدم و به یاری ات می شتابم.

سپس دستور داد لشکر عظیمی آماده حرکت به طرف قلعه عموریّه شود.

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 2، ص 44 .

صفحه 253

سربازان رومی نیز با خبر شدند و قلعه را محکم در اختیار گرفتند.

سپاه اسلام مدّتی قلعه را محاصره کرده; ولی موفق به تسخیر آن نشدند; قلعه بسیار محکم و مدافعان سرسختی داشت.

معتصم که شخصاً در آن جنگ شرکت کرده بود شبی از شبها با لباس مبدّل در میان سربازان و خیمه های آنها گردش می کرد آهنگری را دید که در آن وقت شب مشغول کار است و نعل اسب می سازد و شاگرد جوانی داشت که چون پتک خود را روی آهنهای سرخ می کوبید، می گفت این پتک بر کلّه معتصم! و چند بار این جمله را تکرار کرد.

استاد آهنگر که از شنیدن این سخن ناراحت شده بود، به شاگردش گفت پسر! تو با این سخنانت ما را گرفتار خواهی کرد! تو را با معتصم چکار؟!

شاگرد آهنگر گفت معتصم مرد بی تدبیری است این همه نیرو دارد نمی تواند قلعه عموریّه را فتح کند اگر یک روز فرماندهی لشکر را به من بسپارد غروب آن روز در قلعه خواهم بود.

معتصم از شنیدن این سخن شاگرد آهنگر سخت تعجب کرد به مأمورانش گفت مراقب او باشید و صبح، او را نزد من آورید، هنگامی که او را نزد معتصم آوردند گفت: سخنانی از تو به من رسیده که بسیار شگفت آور است. شاگرد آهنگر گفت: درست است; ولی اگر اجازه دهی من به فضل خدا قلعه عموریّه را در یک روز فتح

می کنم.

معتصم فرماندهی لشکر را موقتاً به او سپرد.

شاگرد آهنگر تمام تیراندازهای سپاه را احضار و گروهی را که در تیراندازی قوی تر بودند انتخاب کرد و آنها را به پشت دیوار قلعه آورد، قلعه ساختمان مخصوصی داشت. قسمتهای پایین و بالا هر دو سنگ بود; ولی در وسط از الوار درختهای ساج به طور تمام دیوار قلعه به عرض سه وجب استفاده کرده بودند و

صفحه 254

آن چوبها به صورت نوار سیاهی در تمام طول دیوار خودنمایی می کرد و از شگفتیهای چوب ساج این است که در برابر آتش حساس است و زود مشتعل می شود.

شاگرد آهنگر دستور داد کوره های آهنگری را در کنار دیوار قلعه به کار بیندازند و نوک فلزّی تیرها را در آتش سرخ کنند و به تیراندازان دستور داد خط سیاه چوبی سرتاسری را نشانه تیرهای گداخته خود قرار دهید و اگر کسی تیرش به خطا برود مجازاتش مرگ است.

تیراندازان طبق دستور او نوار چوبی را نشانه رفتند طولی نکشید که الوارهای ساج مشتعل شد و آتش عظیمی از آن برخاست و دیوار قلعه فرو ریخت و لشکر، تکبیرگویان وارد قلعه شدند. در این هنگام دیدند معتصم که بر اسب ابلقی سوار است و خوشحال وارد قلعه شد. زن سیلی خورده و سرباز سیلی زننده را احضار کرد و به آن زن گفت: آیا معتصم ندای تو را لبیک گفت؟ و به آن سرباز گفت: من تو را نمی کشم، ولی تا عمر داری باید غلام این زن باشی!(1)

نکته

حکومتهای مردمی

در جهان امروز سخن از حکومتهای مردمی بسیار است; ولی چون فاقد عنصر معنوی و تقوای سیاسی است، غالباً

منجّر به دیکتاتوریهای مرئی و نامرئی می شود که فقط حافظ منافع زورمندان و غاصبان حطام است.

گفتیم نامرئی، از این جهت که زورمندان با استفاده از وسائل پیشرفته اجتماعی و بمبارانهای تبلیغاتی به شستشوی افکار توده های مردم می پردازند و آرای آنها را با وعده های دروغین به نفع خود مصادره می کنند که نمونه روشن آن

پاورقی

1. الفتوحات الاسلامیّه، ج 1، ص 286. (طبق نقل کتاب گفتار فلسفی، جوان، ج 1، ص 227).

صفحه 255

دموکراسی آمریکایی در عصر ماست.

افزون بر این،آرای این حکومتها در بهترین صورت حکومت، نصف به علاوه یک است که نتیجه آن صف بندی میان قشر حاکم و نصف منهای یک است.

در عصر خود بارها حکومتهایی را دیده ایم که با انتخابات آزاد مردم سر کار آمده اند; ولی چون در جهت منافع جهانخواران قرار نداشته اند با وسایل مختلف برای خارج کردن آنها از صحنه کوشیده اند و در بسیاری از موارد موفق شده اند.

تمام اینها به خاطر آن است که عنصر معنوی که شرط اساسی است در این حکومتهای صد در صد مادی وجود ندارد و مسئولیتی در برابر خداوند احساس نمی کنند.

آنچه در کلام نورانی امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه آمده، حکومت مردمی را در بهترین شکل نشان می دهد:

نخست به سراغ عنصر معنوی حکومت می رود و به همگان یادآور می شود که آن قدر شما غرق نعمتهای خداوند هستید که هر چه در اطاعت او بکوشید، عُشری از اعشار شکر او را نمی توانید بجا آورید.

آنگاه به زمامداران توصیه می کند که هر قدر فکر شما قوی و علم شما فراوان و صاحب تجربه و

هوش سرشار باشید، بی نیاز از کمکهای فرد فرد مردم نیستید. باید همه را در حکومت خود سهیم کنید و از آنها یاری بطلبید.

سپس به آحاد مردم گوشزد می کند که شما در هر حدّ و پایه ای از علم و دانش و سنّ و سال هستید، خود را از شرکت در اداره اجتماع جدا نسازید و به این ترتیب همگان باید دست به دست هم دهند و با تکیه بر عنصر تقوا حکومتی که مورد رضای خلق و خالق است، به وجود آورند.(1)

پاورقی

1. در ایّامی که این سطور نگاشته می شود دو حادثه مهم جهان اسلام را تکان داد:

نخست حادثه اهانت دردآور به ساحت قدس پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بود و آن عکسهای بسیار زننده و شرم آوری بود که در مطبوعات غربی به طور گسترده انتشار یافت; از کشور دانمارک شروع شد و سپس به اکثر کشورهای اروپایی گسترش یافت; هنگامی که مسلمانان جهان از این فاجعه با خبر شدند، فریاد اعتراض برآوردند و تمام دنیا را از این فریاد پر کردند و کالاهای این گونه کشورها را تحریم نمودند، به گونه ای که دشمنان وحشت کردند و عقب نشینی نمودند و به اصطلاح از درِ عذرخواهی وارد شدند.

حادثه دوم اهانت شدیدتری بود که با ساحت قدس حریم شریف عسکریین کردند; یک روز مسلمانان از خواب بیدار شدند (چهارشنبه سوم اسفند 1384) و با خبر گشتند که ایادی استعمار و استکبار و مزدوران وحشی آنها آن بارگاه ملکوتی را به تلّ خاکی مبدّل ساخته، گنبد و حرم را با موادّ منفجره در یک توطئه از پیش طراحی شده، ویران کرده اند. فریاد

عظیم دیگری نه تنها از شیعیان و عاشقان اهل بیت، بلکه در تمام دنیای اسلام برخاست و موجی از خشم و نفرت نسبت به عاملان این کار که هدفشان به یقین ایجاد جنگ داخلی در میان مسلمانان بود، برانگیخت.

قابل توجّه اینکه همه این امور به خاطر مبارزه با حکومتهای مردمی بود که در عراق و فلسطین روی کار آمده بودند. «اَللّهُمَّ فَرِّقْ جَمْعَهُمْ وَ شَتِّتْ شَمْلَهُمْ وَخُذْهُمْ أخْذَ عَزیز مُقْتَدِر».

صفحه 256

صفحه 257

بخش چهارم

فَأجابَهُ(ع) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل

فَأجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):

إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذلِکَ کُلُّ مَاسِوَاهُ، وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَهُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَهُ اللّهِ عَلَی أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً.وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَهِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَی الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللّهِ کَذلِکَ، وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَهِ وَ الْکِبْرِیَاءِ. وَ رُبَّما اسْتَحْلَی النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَی اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّهِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا.

ترجمه

هنگامی که سخن امام(علیه السلام) به اینجا رسید یکی از یارانش به پا خاست و باگفتاری طولانی که در آن مدح و ثنای

فراوانی نسبت به امام(علیه السلام) بود آن حضرت را ستود و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد و امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: سزاوار است کسی که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است به موجب آن عظمت همه چیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند، و از همه سزاوارتر نسبت به این امر، کسی است که

صفحه 258

نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وی فراوان; زیرا هر قدر نعمت خدا بر کسی بیشتر شود حق وی بر او فزونتر می گردد.

(بدانید!) از بدترین و سخیف ترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعی برتری جویی حمل کنند، من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت می برم. من بحمدالله چنین نیستم و به فرض که من (به مقتضای طبیعت بشری) مدح و ثنا را دوست می داشتم، آن را به سبب خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک می کردم. خداوندی که با عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر برای ثنا و ستایش است.

بسیار می شود که مردم، ستودن افراد را به جهت تلاشهایشان (در ادای حق) شیرین می شمرند (ممکن است این امر برای شما ایرادی نداشته باشد، ولی من از شما می خواهم که) مرا با سخنان زیبای خود به جهت اینکه در پیشگاه خداوند و نزد شما به سبب احساس مسئولیت الهی

حقوقتان را ادا کرده ام نستایید (چرا که) هنوز در ادای آنها به طور کامل فراغت نیافته ام و واجباتی که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است.

شرح و تفسیر: در برابر انجام وظیفه مرا ستایش نکنید!

«هنگامی که سخن امام(علیه السلام) به آخر جمله بخش گذشته رسید یکی از یارانش (به پا خاست و) با گفتاری طولانی که در آن مدح و ثنای فراوانی نسبت به امام(علیه السلام)بود آن حضرت را ستود، و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد»; (فَأَجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):).

صفحه 259

در اینکه این شخص چه کسی بود؟ شارحان نهج البلاغه پاسخی به این سؤال نداده اند; ولی مرحوم کلینی در کافی گفتگوی مشروح و مفصّل و بسیار پرمعنایی را که میان این مرد و امیرمؤمنان علی(علیه السلام) چند بار ردّ و بدل شده ذکر کرده است. سپس می گوید: بعد از پایان این کلام، کسی آن مرد را ندید.(1) به همین دلیل مرحوم علامه مجلسی احتمال می دهد که این مرد حضرت خضر بوده که در موارد حسّاسی به سراغ آن حضرت می آمد و انجام وظیفه می کرد و سپس از چشمها پنهان می شد.

به هر حال این مرد که بود طبق روایت کافی در یکی از سخنانش عرضه می دارد: «ای امیرمؤمنان! تو امیر ما هستی و ما رعیّت تو. خداوند به وسیله تو ما را از ذلّت خارج کرد و با عزیز ساختن تو غل و زنجیر اسارت را از بندگانش برگرفت. آنچه می پسندی دستور ده و آنچه اختیار می کنی امر

کن! تو سخنگوی راستگویی هستی و حکمران موفق و زمامدار لایق. ما هرگز نافرمانی تو را جایز نمی شمریم و علم هیچ کس را قابل مقایسه با علم تو نمی دانیم، قدر ومنزلت تو نزد ما بسیار والا و فضل تو بسیار عظیم است».(2)

امام(علیه السلام) پاسخ مشروحی به او داد و او نیز مجدّداً به مدح و ستایش آن امام همام پرداخت و چند بار این قضیه تکرار شد و همان گونه که گفتیم بعد از این مطلب آن مرد ناپدید شد.

به هر حال آنچه در نهج البلاغه آمده است چنین است که امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «سزاوار است کسی که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است به موجب آن عظمت همه چیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند»; (إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذلِکَ کُلُّ مَاسِوَاهُ).

پاورقی

1. کافی، ج 8، ص 355. (روضه کافی).

2. همان مدرک.

صفحه 260

این معنا با توجّه به اینکه ذات خداوند وجودی است بی پایان از هر نظر، و نامحدود از نظر قوّت و قدرت، و ما سوی الله همگی قطره کوچکی در برابر این دریای عظیم بی کران هستند، کاملا روشن می شود همان گونه که در خطبه همّام نیز در صفات متقیان آمده است: «عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ; خداوند در دل آنها به عظمت جلوه کرده، لذا ما سوی الله در چشم آنها حقیر و کوچک است».

کسی که چشم بر چشمه خورشید دوخته، شمع کم نوری در نظر

او ناچیز است.

سپس امام(علیه السلام) اضافه می فرماید: «و از همه سزاوارتر نسبت به این امر کسی است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وی فراوان; زیرا هر قدر نعمت خدا بر کسی بیشتر شود حقّش بر او فزونتر می گردد»; (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَهُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَهُ اللّهِ عَلَی أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً).

این سخن در واقع پاسخی است بر ثناخوانی آن مرد علاقه مند به مولا که گمان نکن این سخنان مرا به کبر و غرور وا می دارد. اوّلا من خدا را به عظمت شناخته ام و ماسوی الله در نظرم خُرد و صغیر است. ثانیاً من مشمول نعمتهای فراوانی هستم و به همان نسبت باید در برابر ولیّ نعمتم خاضع تر از دیگران باشم.

آنگاه امام(علیه السلام) در تکمیل و تأکید این سخن می افزاید: «(بدانید!) از بدترین و سخیف ترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعی برتری جویی حمل کنند، من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت می برم. من بحمدالله چنین نیستم»; (وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ(1) حَالاَتِ

پاورقی

1. «اسخف» از ریشه «سخف» بر وزن «قفل» و «سخافت» به معنای ضعف عقل و نادانی است.

صفحه 261

الْوُلاَهِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَی الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ(1)، وَ اسْتِمَاعَ

الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللّهِ کَذلِکَ).

درست است که طبق بعضی از احتمالات، گوینده آن مدح و ثنا حضرت خضر(علیه السلام)بوده و او جز به حق سخن نمی گفته و آنچه درباره امام(علیه السلام) بیان داشته در امام وجود داشته حتی بالاتر از آن; ولی امام(علیه السلام) به این نکته اصولی اشاره می فرماید که من حتی از ثنای به حق نیز خشنود نیستم، چرا که ممکن است اثر نامطلوبی در شنوندگان داشته باشد و آنها گمان کنند او دوستدار چنین سخنانی است و دارای کبر و فخر و خودبرتربینی است که رابطه امام با امّت را تحت تأثیر نامطلوب خود قرار می دهد.

سپس می افزاید: «و به فرض که من (به مقتضای طبیعت بشری) مدح و ثنا را دوست می داشتم، آن را به جهت خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک می کردم. همان خداوندی که به جهت عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر برای ثنا و ستایش است»; (وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَهِ وَ الْکِبْرِیَاءِ).

آنگاه به نکته سومی اشاره می فرماید که قطع نظر از اینکه من ذاتاً ثناخوانی را ناخوش دارم و اگر آن را دوست می داشتم به جهت عظمت خداوند که از همه شایسته تر به مدح و ثناست ترک می کردم، مدح و ثنا باید در برابر کار نیکی باشد که پایان گرفته است در حالی که من هنوز از ادای همه حقوق شما فراغت نیافته ام، می فرماید: «بسیار می شود که مردم ستودن افراد را، به جهت تلاشهایشان (در ادای

حقوق) شیرین می شمرند (ممکن است این امر برای شما ایرادی

پاورقی

1. «اطراء» از ریشه «طراوه» به معنای تر و تازه بودن است و هنگامی که به باب افعال می رود معنای ثناخوانی و مدح کردن می یابد. گویی کسی می خواهد با مدح خود، شخصی را تر و تازه نگهدارد.

صفحه 262

نداشته باشد، ولی من از شما می خواهم که) مرا با سخنان زیبای خود به جهت اینکه در برابر خداوند و نزد شما از ترس مسئولیت الهی حقوقتان را ادا کرده ام نستایید (چرا که) هنوز از ادای آنها به طور کامل فراغت نیافته ام و واجباتی که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است»; (وَ رُبَّما اسْتَحْلَی النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَی اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّهِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا).

در نسخه موجود در متن بالا «وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّهِ» آمده است که اشاره به خداترسی امام(علیه السلام) در طریق ادای حقوق مردم است; ولی در بعضی از نسخ نهج البلاغه و همچنین در متن کافی «بقیّه» آمده است که مفهومش این است: هنوز بقایایی از حقوق شما بر من باقی مانده که باید در ادای آن بکوشم.

امام(علیه السلام) در این عبارت نهایت بزرگواری خود را نشان داده، از یک سو بی اعتنایی به ثناخوانی و از سوی دیگر نهایت خضوع در برابر پروردگار و از سوی سوم، اعتراف به عدم ادای حقوق به طور کامل را بیان می کند، چیزی که در کمتر پیشوایی در طول تاریخ می توان یافت.

نکته ها

1. مدح و ثناخوانی

مدح و

تمجید و ثناخوانی نسبت به دیگران بردو گونه است: گونه ای از آن مثبت و سازنده و سبب دلگرمی خادمان و یأس خائنان و پیشرفت جامعه است. بخش دیگری سبب تخریب و عقب افتادگی و تقویت شوکت ظالمان است.

قسم اوّل دارای سه شرط است: نخست اینکه «مُدِحَ مَنْ یَسْتَحَقُّ الْمَدْحَ; آن کس که سزاوار مدح و ثناست، مدح و ستایش شود». شرط دوم این است که مدح از حدّ تجاوز نکند. شرط سوم اینکه هدف گوینده تقرّب به شخص ممدوح و

صفحه 263

رسیدن به منافع نامشروع خود نباشد.

در روایتی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می خوانیم: «إِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرْشَ وَ غَضِبَ الرَّبُّ; هرگاه شخص فاجر مدح و ستایش شود، عرش خدا به لرزه در می آید و خداوند غضب می کند».(1)

در حدیث دیگری آمده است: «اَلثَّناءُ بِأَکْثَرِ مِنَ الاِْسْتِحْقاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصیرُ عَنِ الاِْسْتِحْقاقِ عَیٌّ أَوْ حَسَدٌ; مدح و ستایش بیش از استحقاق تملّق است و کمتر از آن ناتوانی (در ادای سخن) است یا حسد».(2)

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که باید ظرفیت شخص ممدوح در نظر گرفته شود; مبادا مدح و ستایش سبب غرور او گردد و از مسیر حق منحرف شود، همان گونه که در جمله دیگری از کلمات قصار مولا می خوانیم: «رُبَّ مَفْتُون بِحُسْنِ الْقَوْلِ فیهِ; چه بسیار اشخاصی که به واسطه مدح و تمجید، گرفتار فریب و فتنه می شوند».(3)

بی شک در صورتی که همه این جهات در نظر گرفته شود، مدح و ستایش نشانه قدردانی و حق شناسی و سبب تشویق نیکوکاران و صالحان می شود.

در دنیای امروز نیز جلسات فراوانی برای نکوداشت خادمان

پرسابقه جامعه، عالمان بزرگ و نیکوکاران ممتاز گرفته می شود و هر سال سعی می کنند به نویسندگان بهترین کتاب سال، کارگران و کشاورزان نمونه و یا پیام آوران صلح و دوستی در جهان، جوایزی اهدا و از آنان قدردانی کنند که اگر رنگ و بوی سیاسی پیدا نکند و روابط بر ضوابط حاکم نگردد و آن شرط سوم که در بالا به آن اشاره شد; یعنی حسن نیّت کارگردانان حفظ گردد، به یقین آثار بسیار ارزنده ای دارد.

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 74، ص 152 .

2. نهج البلاغه، کلمات قصار، 347 .

3. همان مدرک، 462 .

صفحه 264

ولی نوع دوم، درست در مقابل آن است; یعنی هنگامی که افراد نالایق، مورد مدح و تمجید قرار گیرند و یا افراد لایق، بیش از حد، ثناخوانی شوند و یا عوامل سیاسی و حب و بغضها و منافع شخصی، انگیزه این کار می شود، بدکاران تشویق می شوند و افراد فاضل، لایق و نیکوکار مأیوس می گردند; متملّقان یکّه تاز میدان اجتماع می شوند و صادقان منزوی می گردند.

در حدیثی از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) می خوانیم: «إیّاکَ وَ الْمَلَقُ فَإنَّ الْمَلَقَ لَیْسَ مِنْ خَلائِقِ الاِیمانِ; از تملّق بپرهیز که با ایمان سازگار نیست».(1)

در حدیث دیگری از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) آمده است: «أُحْثُوا فی وُجُوهِ الْمُدّاحینَ التُّرابَ; به صورت مداحان (متملّق) خاک بپاشید».(2)

آخرین نکته ای که در این بیان فشرده ذکر آن را لازم می دانیم این است که گاه مدح و ستایش جنبه مثبت دارد و واجد همه شرایط بالاست; ولی آثار نامطلوبی در افکار عمومی ایجاد می کند و ممدوح، متّهم به دوست داشتن ثناخوانی می شود

که در اینجا نیز از آن باید اجتناب کرد و آنچه در خطبه بالا آمده، بیشتر از همین قبیل است.

2. زیانهای تملّق گویی

همان گونه که اشاره شد معنای تملّق، مدح و ثنای بیش از حدّ و گزافه گویی درباره فضایل افراد برای تقرّب جستن به آنها و استفاده از مواهب مادّی آنان است حتی ذکر اوصاف برجسته واقعی یک شخص بدون اشاره به نقاط ضعف، آن هم نوعی تملّق محسوب می شود و گاه از این فراتر می رود و تملّق گویان نقاط ضعف را در لباس نقاط قوت بیان می کنند. تملّق گویی بیشتر درباره ارباب

پاورقی

1. غررالحکم، 2696 .

2. من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 11 .

صفحه 265

قدرت است و خطر بسیار بزرگی برای ولات و زمامداران و مدیران محسوب می شود، زیرا نخستین شرط مدیریت آگاه بودن از واقعیّات مربوط به حوزه مدیریت است و متملّقان بر روی واقعیّتها پرده می افکنند و مشکلات را از نظر مدیران و زمامداران می پوشانند و از این طریق مفاسد بی شماری به بار می آورند.

عجیب این است که زمامداران نالایق و گمراه نیز غالباً متملّقان را تشویق می کنند، از حق گویی ناراحت می شوند و از تملّق متملّقان احساس آرامشی کاذب و دردآفرین.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) تملّق را بدترین درد یا درد بی درمان شمرده می فرماید: «أدوی الداء الصلف; بدترین درد تملّق گویی است»(1) (یکی از معانی صلف تملّق گویی و دیگری خودستایی است).

در سخن دیگری می فرماید: «إنَّما یُحِبُّکَ مَنْ لا یَتَمَلَّقَکَ; دوستان واقعی تو کسانی هستند که به تو تملّق نمی گویند».(2)

نیز می فرماید: «لَیْسَ الْمَلَقُ مِنْ خُلُقِ الاَْنْبِیاءِ; تملّق از

اخلاق انبیا نیست».(3)

این سخن را نیز نباید فراموش کرد که تملّق گاهی به صورت مستقیم و گاه غیر مستقیم، گاه با نثر و گاه با شعر و گاهی با عمل، اجرا می شود و آثار زیانبار همه یکسان است.

پاورقی

1. غررالحکم (طبق نقل میزان الحکمه، ماده «ملق»).

2. همان مدرک.

3. همان مدرک.

صفحه 266

بخش پنجم

فَلاَ تُکَلِّمُونِی بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَهُ

فَلاَ تُکَلِّمُونِی بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَهُ، وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَهِ، وَ لاَ تُخَالِطُونِی بِالْمُصَانَعَهِ، وَ لاَ تَظُنُّوا بِیَ اسْتِثْقَالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی، وَ لاَ الِْتمَاسَ إِعْظَام لِنَفْسِی، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ یُقَالَ لَهُ أَو الْعَدْلَ أَنْ یُعْرَضَ عَلَیْهِ، کَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَیْهِ. فَلاَ تَکُفُّوا عَنْ مَقَالَه بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَه بِعَدْل، فَإِنِّی لَسْتُ فی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِیءَ، وَ لاَ آمَنُ ذلِکَ مِنْ فِعْلِی، إِلاَّ أَنْ یَکْفِیَ اللّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّی، فَإِنَّما أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لاَرَبَّ غَیْرُهُ; یَمْلِکُ مِنّا مَا لاَ نَمْلِکُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا کُنَّا فِیهِ إِلَی مَا صَلَحَنَا عَلَیْهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَهِ بِالْهُدَی، وَ أَعْطَانَا الْبَصِیرَهَ بَعْدَ الْعَمَی.

ترجمه

با من آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته می شود، سخن نگویید و آن گونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخو و جبّار حفظ می کنند محدود نسازید و به طور تصنّعی و منافقانه با من رفتار نکنید. هرگز درباره من گمان مبرید که درباره حقی که به من پیشنهاد می کنید کوتاهی کنم (یا ناراحت شوم) و هرگز خیال نکنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم، زیرا کسی که شنیدن حق یا پیشنهاد عدالت به او برایش سنگین باشد عمل به آن دو،

برای او سخت تر و سنگین تر است، بنابراین از گفتن سخن حقّ یا مشورت عادلانه، خودداری نکنید، زیرا من (به عنوان یک انسان و نه به عنوان یک امام معصوم) خود را بالاتر از آن نمی دانم که اشتباه کنم و از خطا در کارهایم ایمن نیستم مگر اینکه

صفحه 267

خداوندی که از من قادرتر است مرا از خطا حفظ کند. به یقین من و شما بندگان و مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست و آنچنان در وجود ما تصرّف دارد که ما آن گونه، قدرت تصرف در خویش را نداریم. او ما را از آنچه در آن بودیم به سوی صلاح و رستگاری راهنمایی کرد، ضلالت را به هدایت تبدیل نمود و بینایی را بعد از کوردلی به ما عطا فرمود.

شرح و تفسیر: در برابر من نه غلق نه چاپلوسی!

همان گونه که قبلا اشاره شد بخش مهمی از این خطبه ناظر به بیان حقوق والی و رعیت است و بعد از آن که یکی از حاضران برخاست و در یک ثنای جمیل، آن حضرت را ستود، امام(علیه السلام) مسیر خطبه را به بخش خاصی از حقوق والی و رعیت هدایت کرد و آن، ترک مدح و ثناخوانی برای ولات و زمامداران بود. سپس در این بخش که آخرین بخش خطبه است به یکی دیگر از آفات زمامداران و مردم می پردازد و آن اینکه رابطه آنها با یکدیگر رابطه تملّق و چاپلوسی و کتمان حقایق تلخ به جهت ناخوشایند بودن آن و ترک انتقاد سالم و سازنده است، می فرماید: «با من آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته می شود سخن نگویید و آن گونه که مردم خود

را در برابر حاکمان تندخو و جبّار حفظ می کنند محدود نسازید و به طور تصنّعی و منافقانه با من رفتار نکنید»; (فَلاَ تُکَلِّمُونِی بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَهُ، وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَهِ(1)، وَ لاَ تُخَالِطُونِی بِالْمُصَانَعَهِ).

اشاره به اینکه افراد عادی هنگامی که در برابر زمامداران جبّار قرار می گیرند،

پاورقی

1. «بادره» از ریشه «بدور» بر وزن «غروب» در اصل به معنای شتاب کردن برای انجام کاری است و «بادره» به معنای حرکات تند و خشن و آمیخته با خطاست که از شخص غضبناک سر می زند.

صفحه 268

شخصیت واقعی خود را پنهان می سازند و از هرگونه نقد و شکایت و ایراد خودداری می کنند، مبادا مورد خشم آنها قرار گیرند و به عکس با مدّاحی و چاپلوسی و تملّق سعی دارند از شرّ آنها در امان بمانند و به همین دلیل هرگز رخدادهای واقعی جامعه برای آنها روشن نمی شود و همواره در چاه ضلالت و گمراهی و بی خبری گرفتارند.

امام(علیه السلام) به همه مخاطبان خود اطمینان می دهد که در برابر حرف حساب و بیان مشکلات و انتقادها و شکایات هیچ مشکلی متوجّه آنها نخواهد شد، بلکه آزادند همه گفتنیها را در مسائل مربوط به حکومت و جامعه بگویند.

آری! این یکی از تفاوتهای بارز حاکمان عدل و جور است. در کتاب عقد الفرید می خوانیم هنگامی که هارون در مکّه بر منبر خطبه می خواند مردی برخواست و این آیه را تلاوت کرد: «(کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ)(1); هرگاه سخنی بگویید و عمل نکنید خشم عظیم خداوند را بر می انگیزد». هارون دستور داد یک

صد تازیانه بر او زدند به گونه ای که شب تا به صبح ناله می کرد و می گفت: مُردم مُردم! در همان کتاب آمده است که ولید بن عبدالملک روز جمعه بر منبر بود تا خورشید به زردی گرایید (وقت نماز تنگ شد) مردی برخاست و گفت: وقت نماز در انتظار تو نیست (و خورشید تا پایان سخنرانی تو متوقف نمی شود) و خداوند تو را معذور نمی دارد! ولید گفت: راست گفتی; ولی کسی که این سخن را می گوید نباید در اینجا باشد محافظان من کجا هستند که برخیزند و گردن او را بزنند.(2)

این در حالی است که بارها در تاریخ زندگی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) دیده ایم که افراد منافقی همچون اشعث بن قیس و بعضی از خوارج، شدید اللحن ترین

پاورقی

1. یوسف، آیه 3 .

2. عقد الفرید، ج 1، ص 40 (طبق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج 6، ص 447-448).

صفحه 269

تعبیرات را در برابر آن حضرت داشته اند;ولی آن حضرت هرگز متعرض آنها نشد.

سپس در ادامه همین سخن می فرماید: «هرگز درباره من گمان مبرید که درباره حقی که به من پیشنهاد می کنید کوتاهی کنم (یا ناراحت شوم) و هرگز خیال نکنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم، زیرا کسی که شنیدن حق یا پیشنهاد عدالت به او برایش سنگین باشد عمل به آن دو برای او سخت تر و سنگین تر است»; (وَ لاَ تَظُنُّوا بِیَ اسْتِثْقَالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی، وَ لاَ الِْتمَاسَ إِعْظَام لِنَفْسِی، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ یُقَالَ لَهُ أَو الْعَدْلَ أَنْ یُعْرَضَ عَلَیْهِ، کَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَیْهِ).

اشاره به اینکه آنها که توان

شنیدن انتقاد را ندارند از انجام اصلاحات ناتوان ترند و بنابراین هر روز در ظلم و فساد بیشتر فرو می روند.

آنگاه امام(علیه السلام) در تأکید این سخن، همه مخاطبان خود را به بیان صریح حق و ذکر مشکلات فردی و اجتماعی و تأکید بر عدالت اجتماعی تشویق می کند و می فرماید: «با توجّه به آنچه بیان کردم از گفتن سخن حقّ یا مشورت عادلانه، خودداری نکنید، زیرا من (به عنوان یک انسان و نه به عنوان یک امام معصوم) خود را بالاتر از آن نمی دانم که اشتباه کنم و از خطا در کارهایم ایمن نیستم مگر اینکه خداوندی که از من قادرتر است مرا از خطا حفظ کند»; (فَلاَ تَکُفُّوا عَنْ مَقَالَه بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَه بِعَدْل، فَإِنِّی لَسْتُ فی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِیءَ، وَ لاَ آمَنُ ذلِکَ مِنْ فِعْلِی، إِلاَّ أَنْ یَکْفِیَ اللّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّی).

جمله «فَإِنِّی لَسْتُ فی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِیءَ» دستاویز بعضی از مخالفان عصمت ائمه شده و سر و صدای زیادی درباره آن به راه انداخته اند. در حالی که جمله «إِلاَّ أَنْ یَکْفِیَ اللّهُ مِنْ نَفْسِی» آن را به خوبی تفسیر می کند، زیرا مفهوم جمله اوّل این است که من به عنوان یک انسان، ایمن از خطا نیستم و مفهوم جمله دوم این است که به عنوان حفظ و حمایت الهی وضع دیگری دارم شبیه آنچه قرآن مجید درباره یوسف بیان کرده است، می فرماید: «(وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَنْ

صفحه 270

رَّأی بُرْهَانَ رَبِّهِ); آن زن (زلیخا) قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگار را نمی دید قصد

می نمود».(1)

اشاره به اینکه یوسف به عنوان یک انسان بیم این می رفت که آلوده هوا و هوس همسر عزیز مصر شود; ولی مشاهده برهان ربّ که اشاره به مقام عصمت و معرفت بالای یوسف نسبت به پروردگار است، او را نگه داشت.

اضافه بر این امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در مقام تعلیم و تربیت اصحاب خویش است و به آنها می آموزد که در هر شرایطی باشید احتمال خطا درباره خود بدهید; ولی از روی تواضع، خود را هم در زمره آنها قرار می دهد. به هر حال نباید این جمله را دربرابر آن همه دلایلی که بر مقام عصمت پیامبر و امام است بهانه و دستاویز قرار داد.

در حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می خوانیم: «ما مِنْکُمْ مِنْ أَحَد إلاّ وَ لَهُ شَیْطانٌ قیل و لا انت یا رسول الله؟ قال: وَلا أَنَا إلاّ أنَّ اللهَ تَعالی أعانَنی عَلَیْهِ فَأسْلَمَ; هیچ یک از شما نیست مگر اینکه شیطانی دارد، کسی عرض کرد: همچنین شما ای رسول خدا؟ فرمود: آری همچنین من; ولی خداوند متعال مرا یاری کرد و شیطانم تسلیم من شد (و من به تأیید الهی از شرّ او در امانم)».(2)

شاهد گویای دیگری درباره آنچه گفتیم سخنی است که خود امام(علیه السلام) در اواخر خطبه 97 بیان کرده، می فرماید: «وَ إنّی لَعَلی بَیِّنَهِ مِنْ رَبّی وَ مِنْهاج مِنْ نَبِیّی وَ إنّی لَعَلَی الطَّریقِ الْواضِحِ ألْقُطُهُ لَقْطاً; من نشانه روشنی از پروردگارم دارم و بر طریق واضح پیامبرم گام بر می دارم و در راهی آشکار با هوشیاری و دقت به پیش می روم».

طبق این بیان امام تأیید می کند

که او با حمایت پروردگار، همیشه راه درست

پاورقی

1. یوسف، آیه 24 .

2. بحارالانوار، ج 60، ص 329 .

صفحه 271

می پیماید و خطایی در کار او نیست.

آنگاه امام(علیه السلام) در تکمیل و تأیید گفتار بالا می فرماید: «به یقین من و شما بندگان و مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست و آنچنان در وجود ما تصرّف دارد که ما آن گونه، قدرت تصرف در خویش را نداریم. او ما را از آنچه در آن بودیم به سوی صلاح و رستگاری راهنمایی کرد، ضلالت را به هدایت تبدیل نمود، و بینایی را بعد از کوردلی به ما عطا فرمود»; (فَإِنَّما أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لاَرَبَّ غَیْرُهُ; یَمْلِکُ مِنَّا مَا لاَ نَمْلِکُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا کُنَّا فِیهِ إِلَی مَا صَلَحَنَا عَلَیْهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَهِ بِالْهُدَی، وَ أَعْطَانَا الْبَصِیرَهَ بَعْدَ الْعَمَی).

همان گونه که اشاره شد، روایت کافی در مورد این خطبه مشروح تر از آن است که در نهج البلاغه آمده و مرحوم سیّد رضی در واقع گزینشی از بخشهای این خطبه را داشته است.

در بخشی از روایت کافی می خوانیم: «آن مرد که مدح و ستایش بلیغی از علی(علیه السلام) کرد و امام به او پاسخ داد (و گفته می شود حضرت خضر بوده، زیرا بعداً کسی او را نیافت) در ادامه سخنانش در حالی که بغض گلویش را گرفته بود و گریه مجال سخن گفتن را به او نمی داد، خطاب به امام چنین گفت: «ای تربیت کننده بندگان خدا و ای آرام بخش شهرها! کجا سخن ما می تواند بیانگر فضل تو باشد و توصیف ما کارهای برجسته تو را

شرح دهد؟! چگونه می توانیم به حق ثنای تو برسیم یا اعمال برجسته تو را احصا کنیم؟! چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که نعمت خدا به وسیله تو بر ما جاری شد و اسباب خیر فراهم گشت؟! آیا تو پناهگاه درماندگان نبودی؟ آیا تو با مخالفانت همچون برادر رفتار نکردی؟ آری به وسیله تو و اهل بیتت خداوند عز و جل ما را از خطرات رهایی بخشید و اموال غم واندوه را فرو نشاند...!».(1)

پاورقی

1. کافی، ج 8، ص 358. ادامه این بحث در کافی بسیار جالب است که علاقه مندان می توانند به نشانی که ذکر شد مراجعه کنند. ما برای اینکه از روش تفسیری خود خارج نشویم از ایراد همه آن صرف نظر کردیم.

صفحه 272

صفحه 273

خطبه217

فِی التَّظَلُّمِ وَالتَّشَکّی مِنْ قُرَیْش

از سخنان امام(علیه السلام) است

که در شکایت از قریش بیان کرده است.(1)

خطبه در یک نگاه

همان گونه که در بیان سند خطبه اشاره شد، این خطبه و خطبه 172 و خطبه 26 در قسمتهای مختلف با هم مشترکند و به نظر می رسد بخشهایی از نامه ای باشد که امام(علیه السلام) در اواخر دوران حکومت خود در پاسخ سؤال جمعی از

پاورقی

1. سند خطبه:

بخشی از این خطبه در خطبه 172 و بخشی دیگری از آن در خطبه 26 آمده است و همان گونه که در سند خطبه 172 گذشت، به نظر می رسد این خطبه بخشی از نامه ای است که امام(علیه السلام) در اواخر ایّام خلافتش مرقوم داشت و حوادثی را که بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) تا آن زمان رخ داده بود به طور فشرده در آن بیان فرمود و دستور داد آن را برای مردم بخوانند.

نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه در اینجا اضافه می کند که مرحوم کلینی طبق نقل سیّد بن طاووس در کتاب کشف المحجّه آن را در کتاب رسائل آورده است. در ضمن این احتمال را نیز می دهد که امام بیش از یک مرتبه، نکاتی را که در این خطبه است در مناسبتهای مختلف بیان فرموده باشد. (مصادر نهج البلاغه، ج3، ص 132)

صفحه 274

دوستانش مرقوم داشت، زیرا گروهی اصرار داشتند که آن حضرت نظر خود را درباره حوادث بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و دوران خلفا بیان فرماید. امام(علیه السلام) با اصرار آنها این نامه را نوشت و دستور داد برای مردم بخوانند تا مخالفان نتوانند حقایق را لوث کنند و تاریخ را تحریف نمایند.

امام(علیه السلام) در

این خطبه عمدتاً به دو نکته اشاره می کند: نخست اینکه به خداوند از قریش شکایت می برد که آنها در پایمال کردن حقوق آن حضرت، متّفق شدند و با صراحت گفتند: باید از حق خود در امر خلافت چشم پوشی کنی!

دیگر اینکه امام(علیه السلام) علّت عدم قیام خود را برای گرفتن حق، شرح می دهد که من یار و یاورانی برای این امر نیافتم و جان خانواده خودم را در خطر دیدم.

صفحه 275

اَللّهُمَّ إنّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَی قُرَیْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ; فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ أَکْفَؤُوا إِنَائِی، وَ أَجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی حَقّاً کُنْتُ أَوْلَی بِهِ مِنْ غَیْرِی، وَ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ مَغْمُوماً، أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً. فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی رَافِدٌ، وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ، إِلاَّ أَهْلَ بَیْتِی; فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنْ الْمَنِیَّهِ، فَأَغْضَیْتُ عَلَی الْقَذَی، وَ جَرِعْتُ رِیقِی عَلَی الشَّجَا، وَ صَبَرْتُ مِنْ کَظْمِ الْغَیْظِ عَلَی أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ.

قالَ الشَّریفُ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ: وَ قَدْ مَضی هذا الْکَلامُ فی أثْناءِ خُطْبَه مُتَقَدِّمَه، إلاّ أنّی ذَکَرْتُهُ هاهُنا لاِخْتِلافِ الرِّوایَتَیْنِ.

ترجمه

خداوندا من از قریش و کسانی که آنها را یاری کردند (تا خلافت را از مسیر اصلی منحرف سازند) به تو شکایت می آورم، آنها پیوند خویشاوندیم را قطع کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و همگی برای مبارزه با من در مورد حقی که از همه به آن سزاوارتر بودم، همدست شدند و گفتند: ای علی! بدان پاره ای از حقوق را باید بگیری و پاره ای دیگر را باید از آن محروم شوی (و حق خلافت از

نوع دوم است) اکنون یا با غم و اندوه بساز یا با تأسف بمیر!! من نگاه کردم (و جوانب کار را بررسی نمودم) دیدم نه پشتیبانی دارم نه مدافعی و نه یاوری جز اهل بیتم که راضی نبودم جانشان را به خطر بیفکنم، لذا چشمان پر از خاشاک خود را بر هم نهادم و همچون کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد آب دهان فرو بردم و با خویشتن داری و فروبردن خشم در برابر چیزی که از حنظل تلخ تر و از تیزی تیغ و خنجر بر قلب دردناک تر بود شکیبایی کردم!

صفحه 276

سیّد رضی(رحمه الله) پس از پایان این خطبه می گوید: بخشی از این گفتار در اثنای خطبه(های) پیشین گذشت; ولی من آن را بار دیگر در اینجا آوردم، زیرا این دو روایت با هم (از جهاتی) متفاوت بودند.

شرح و تفسیر: انواع ناملایمات را تحمل کردم

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه می فرماید: «خداوندا من از قریش و کسانی که آنها را یاری کردند (تا خلافت را از مسیر اصلی منحرف سازند) به تو شکایت می آورم، آنها پیوند خویشاوندیم را قطع کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و همگی برای مبارزه با من در مورد حقی که از همه به آن سزاوارتر بودم، همدست شدند»; (اللَّهُمَّ إنّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَی قُرَیْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ; فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ أَکْفَؤُوا(1) إِنَائِی، وَ أَجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی حَقّاً کُنْتُ أَوْلَی بِهِ مِنْ غَیْرِی).

گرچه امام این سخن را در اواخر دوران حکومتش بیان فرمود; ولی در میان مورّخان و مفسّران نهج البلاغه گفتگوست که سخن امام(علیه السلام) ناظر به کدام زمان است; آیا اشاره به داستان سقیفه و حوادث

بعد از رحلت پیامبر است یا زمان شورای شش نفری عمر، یا دوران پیمان شکنی طلحه و زبیر و برافروختن آتش جنگ جمل است؟

از میان این احتمالات سه گانه، احتمال اوّل نزدیک تر به نظر می رسد. سپس احتمال دوم; ولی احتمال سوم بسیار بعید است، زیرا شورش طلحه و زبیر اجتماع قریش بر ضدّ آن حضرت محسوب نمی شد.

جمله «أسْتَعْدیکَ» از ریشه «استعداء» به معنای یار طلبیدن یا شکایت پیش

پاورقی

1. «اکفؤوا» از «اکفاء» به معنای واژگون کردن ظرف است به گونه ای که هر چه در آن است بریزد و ریشه اصلی آن «کفء» بر وزن «دفع» به معنای روی گرداندن و پشت کردن است.

صفحه 277

کسی بردن است.

جمله «إِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِی» ممکن است اشاره به این باشد که غاصبان خلافت تکیه بر خویشاوندی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می کردند در حالی که خویشاوندی امام از همه آنها نزدیک تر بود.

جمله «أَکْفَؤُوا إِنَائِی» ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) این پیمانه را پر کرده بود و به دست امام داده بود و او را که سزاوارترین مسلمانان به خلافت بود بارها را معرفی فرموده بود; ولی آنها این پیمانه آب حیات را به کلی واژگون کردند.

اینکه می فرماید: «من از همه سزاوارتر به این حق بودم» برای هر انسان منصفی با دلایل عقلی و نقلی ثابت شده است; نه کسی علم آن حضرت را داشت و نه شجاعت، تقوا، زهد و کفایتش را.

ابن ابی الحدید در شرح خطبه 172 هنگام ذکر این جمله، جمله های مشابه دیگری نقل می کند که همه آنها دلالت دارد

بر اینکه علی(علیه السلام) خلافت را حقّ مسلم خود می دانست و دیگران را غاصب این حق می شمرد. سپس اضافه می کند: «امامیه و زیدیّه این جمله ها را مطابق ظاهرش تفسیر کرده اند و غیر علی(علیه السلام) را لایق این مقام ندانسته اند» بعد تصریح می کند: «گرچه ظاهر این جمله ها همان است که آنها می گویند; ولی ما باید آنها را مانند آیات متشابه قرآن بدانیم و بر ظاهر آن تکیه نکنیم».(1)

این سخن عجیب، ناشی از نوعی تعصّب و ذهنیتهای نادرست است و معنای این سخن آن است که هر چه را مایل نبودیم بپذیریم، بگوییم جزء متشابهات است در حالی که متشابه آنجاست که سخنی ابهام و اجمال داشته باشد; نه این گونه سخنان واضح و آشکار.

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 307 .

صفحه 278

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به منطق عجیب مخالفانش اشاره کرده، می فرماید: «و گفتند: (ای علی! بدان پاره ای از حقوق را باید بگیری و پاره ای دیگر را باید از آن محروم شوی (و حق خلافت از نوع دوم است) اکنون یا با غم و اندوه بساز یا با تأسف بمیر»; (وَ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ مَغْمُوماً، أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً).

این منطق به راستی منطق وحشتناکی است که انسان اعتراف کند بعضی از امور حق است; ولی به حکم غلبه زورمندان باید از آن چشم پوشی کند و در نتیجه یا صبر و شکیبایی پیشه کند و یا از تأسّف بمیرد. این همان شعاری است که مستکبران جهان آشکارا یا

پنهان می گویند: «المُلْکُ لِمَنْ غَلَبَ; حکومت از آن کسی است که غلبه کند» باید از ابن ابی الحدید سؤال کرد که این جمله هم جزء متشابهات است که باید آن را تفسیر و تأویل کرد؟!

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن می افزاید: «من نگاه کردم (و جوانب کار را بررسی نمودم) دیدم نه پشتیبانی دارم نه مدافعی و نه یاوری جز اهل بیتم که راضی نبودم جانشان را به خطر بیفکنم»; (فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی رَافِدٌ(1)، وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ، إِلاَّ أَهْلَ بَیْتِی; فَضَنَنْتُ(2) بِهِمْ عَنْ الْمَنِیَّهِ).

این تعبیر نشان می دهد که توده های مردم جذب حکومت وقت شده بودند گروهی از ترس، گروهی از روی طمع یا به سبب کینه های دیرین در جنگهای اسلامی و گروه دیگری از روی غفلت و خوش باوری. بدیهی است در چنین شرایطی امام نمی توانست برای تشکیل حکومت عدل اسلامی که دنباله حکومت پیامبر اکرم بود قیام کند.

از این رو در ادامه این سخن می فرماید: «لذا چشمان پر از خاشاک خود را

پاورقی

1. «رافد» از ریشه «رفد» بر وزن «ربط» به معنای کمک کردن و عطا نمودن گرفته شده است.

2. «ضننت» از ریشه «ضنّ» بر وزن «فنّ» در اصل به معنای بخل شدید است; ولی در اینجا و امثال آن، خودداری کردن شدید از چیزی مقصود است.

صفحه 279

بر هم نهادم و همچون کسی که استخوان در گلویش گیر کرده باشد آب دهان فرو بردم و با خویشتن داری و فروبردن خشم در برابر چیزی که از حنظل تلخ تر و از تیزی تیغ و خنجر بر قلب دردناک تر بود شکیبایی کردم»; (فَأَغْضَیْتُ عَلَی

الْقَذَی(1)، وَ جَرِعْتُ رِیقِی عَلَی الشَّجَا(2)، وَ صَبَرْتُ مِنْ کَظْمِ الْغَیْظِ عَلَی أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ(3)، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ(4) الشِّفَارِ(5)).

اشاره به اینکه هرگز نباید سکوت مرا در برابر آن اوضاع، دلیل بر رضا گرفت، بلکه من از انحرافها و کژیها که بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در حکومت اسلامی به وجود آمد سخت رنج می بردم; ولی چاره ای جز صبر و سکوت نداشتم.

سیّد رضی(رحمه الله) پس از پایان این خطبه می گوید: «بخشی از این گفتار در اثنای خطبه(های) پیشین گذشت; ولی من آن را بار دیگر در اینجا آوردم، زیرا این دو روایت با هم (از جهاتی) متفاوت بودند»; (قالَ الشَّریفُ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ: وَ قَدْ مَضی هذا الْکَلامُ فی أثْناءِ خُطْبَه مُتَقَدِّمَه، إلاّ أنّی ذَکَرْتُهُ هاهُنا لاِخْتِلافِ الرِّوایَتَیْنِ).

پاورقی

1. «قذی» این واژه نقطه مقابل صفا و خلوص است و به اشیای آلوده ای که در آب می افتد و همچنین خار و خاشاکی که در چشم می رود و آن را ناراحت می کند «قذی» گفته می شود.

2. «شجی» از ریشه «شجو» بر وزن «هجو» به معنای سختی و شدت و اندوه و غم است و به چیزی در گلوی انسان گیر می کند نیز «شجی» می گویند.

3. «علقم» بوته ای است بسیار تلخ که به آن «حنظل» نیز گفته می شود و این واژه به هر چیز تلخی نیز اطلاق می گردد.

4. «وخز» به معنای نیش زدن و سوراخ کردن و آزردن آمده است.

5. «شفار» جمع «شفره» بر وزن «دفعه» به معنای کارد و تیغ است.

صفحه 280

صفحه 281

خطبه218

فی ذِکْرِ السّائِرینَ إلَی الْبَصْرَهِ لِحَرْبِهِ(علیه السلام)

از سخنان امام(علیه السلام) است

درباره کسانی که برای جنگ با او

به سوی بصره حرکت کردند.(1)

خطبه در یک نگاه

امام(علیه السلام) در این عبارت کوتاه اشاره ای به جنایات متعدّد لشکر جمل که به اتفاق عایشه و طلحه و زبیر راهی بصره شدند تا بر امام بشورند، می فرماید. از جمله ایجاد نفاق و تفرقه در میان مردم بصره که همه یکپارچه بودند و دست بیعت به امام داده بودند. لشکر جمل بیت المال مسلمانها را غارت کردند و عمّال بیت المال را کنار زدند، جمعی از شیعیان امام را کشتند و با گروه دیگری به مقابله

پاورقی

1. سند خطبه:

به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه، مصادر این سخن همان مصادر کلام سابق است، زیرا هر یک از اینها فصلی از نامه ای است که امام(علیه السلام) آن را مرقوم داشته بود و دستور فرموده بود که آن را بر مردم بخوانند (تا از ماجراهایی که از زمان رحلت پیامبر اکرم تا عصر خلافت آن حضرت روی داد آگاه شوند). سپس می افزاید: «لذا در بعضی از نسخه های نهج البلاغه این کلام متّصل به همان کلام سابق بدون هیچ گونه فاصله ذکر شده است». (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 133)

صفحه 282

برخاستند و آنها را نیز شهید کردند و مفاسدی را که زیبنده هیچ مسلمانی نیست حتی کسی که در پایه ضعیفی از ایمان باشد به بار آوردند.

صفحه 283

فَقَدِمُوا عَلَی عُمَّالِی وَ خُزَّانِ بَیْتِ مالِ الْمُسْلِمِینَ الَّذِی فِی یَدَیَّ، وَ عَلَی أَهْلِ مِصْر، کُلُّهُمْ فِی طَاعَتِی وَ عَلَی بَیْعَتِی; فَشَتَّتُوا کَلِمَتَهُمْ، وَ أَفْسَدُوا عَلَیَّ جَمَاعَتَهُمْ، وَ وَثَبُوا عَلَی شِیعَتِی، فَقَتَلُوا طَائِفَهً مِنْهُمْ غَدْراً; وَ طَائِفَهٌ عَضُّوا عَلَی أَسْیَافِهِمْ، فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّی لَقُوا اللّهَ صَادِقِینَ.

ترجمه

آنها بر کارگزاران و خزانه

داران بیت المال مسلمین که در اختیار من بود وارد شدند (آنان را کشتند و بیت المال را غارت کردند) و (خیانت بزرگ دیگر آنها این بود که) در شهری که تمام مردم آن در اطاعت و بیعت من بودند گام نهادند و وحدت آنها را به هم زدند و جمعیّت آنان را به زیان من به فساد کشاندند (و به شورش واداشتند و در جنایتی دیگر) بر شیعیان من حمله بردند; گروهی را با خدعه و نیرنگ کشتند و گروه دیگری با شهامت دست به شمشیر بردند و (در برابر این جنایتکاران) جنگیدند تا خدا را صادقانه ملاقات کردند.

شرح و تفسیر: جنایات آتش افروزان جنگ جمل در بصره

همان گونه که در شرح اسناد این کلام اشاره شد، این سخن در واقع بخشی از نامه مشروحی است که امام(علیه السلام) برای ثبت در تاریخ و فراموش نشدن حوادث ناگوار بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بیان فرموده است.

امام(علیه السلام) در این سخن کوتاه به جنایات بزرگ پیمان شکنانی که آتش جنگ جمل را برافروختند اشاره می کند و نخست می فرماید: «آنها بر کارگزاران و

صفحه 284

خزانه داران بیت المال مسلمین که در اختیار من بود وارد شدند (آنان را کشتند و بیت المال را غارت کردند)»; (فَقَدِمُوا عَلَی عُمَّالِی وَ خُزَّانِ مالِ بَیْتِ الْمُسْلِمِینَ الَّذِی فِی یَدَیَّ).

سپس می افزاید: «(خیانت بزرگ دیگر آنها این بود که) در شهری که تمام مردم آن در اطاعت و بیعت من بودند گام نهادند و وحدت آنها را به هم زدند و جمعیّت آنان را به زیان من به فساد کشاندند (و به شورش واداشتند)»; (وَ عَلَی أَهْلِ مِصْر، کُلُّهُمْ فِی طَاعَتِی وَ عَلَی بَیْعَتِی; فَشَتَّتُوا

کَلِمَتَهُمْ، وَ أَفْسَدُوا عَلَیَّ جَمَاعَتَهُمْ).

سپس به سومین خیانت بزرگ آنها اشاره کرده، می افزاید: «آنها بر شیعیان من حمله بردند; گروهی را با خدعه و نیرنگ کشتند و گروه دیگری با شهامت دست به شمشیر بردند و (در برابر این مهاجمان خیانتکاران) جنگیدند تا خدا را صادقانه ملاقات کردند (شربت شهادت را نوشیدند و به لقاء الله پیوستند)»; (وَ وَثَبُوا عَلَی شِیعَتِی، فَقَتَلُوا طَائِفَهً مِنْهُمْ غَدْراً; وَ طَائِفَهٌ عَضُّوا(1) عَلَی أَسْیَافِهِمْ، فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّی لَقُوا اللّهَ صَادِقِینَ).

امام(علیه السلام) در این بیان کوتاه و پرمعنا به سه جنایت روشن آنها اشاره فرمود: غارت بیت المال، ایجاد نفاق و تفرقه میان مردم و کشتار گروهی بی گناه از مسلمانان پاکباز و صالح و صادق.

در حوادث جنگ جمل آمده است هنگامی که عایشه وارد بصره شد و دو گروه در مقابل هم ایستادند در حالی که شترسوار بود با صدای بلند فریاد زد ای مردم! کمتر سخن بگویید و خاموش شوید، مردم در برابر او خاموش شدند. سپس او در سخنانی برای تحریک مردم بر جنگ چنین گفت: «بدانید عثمان

پاورقی

1. «عَضّوا» از ریشه «عضّ» بر وزن «سدّ» در اصل به معنای گاز گرفتن با دندان است. سپس درباره کسانی که با جدیّت برنامه ای را دنبال می کنند به کار می رود و دو جمله «غُضّوا علی أسیافهم» از همین قبیل است.

صفحه 285

مظلوم کشته شد باید قاتلان او را پیدا کنید و آنها را به قتل برسانید. آنگاه مسئله خلافت را به صورت شورا در میان گروهی که عمربن خطاب آنها را انتخاب کرده بود قرار دهید. کسانی که در خون عثمان شرکت داشتند در این شورا شرکت

نکنند».

در این هنگام مردم به گفت و گو و نزاع برخاستند; بعضی می گفتند: سخن همان است که عایشه می گوید و گروه دیگری می گفتند: عایشه را با مسئله خلافت چکار؟! او زنی است که (به حکم قرآن) باید در خانه خود بنشیند. در این هنگام فریاد از جمعیّت برخاست و به یکدیگر بدگویی کردند و با کفش و سنگ به جان هم افتادند و مردم به دو گروه تقسیم شدند گروهی با نماینده علی(علیه السلام) عثمان بن حنیف همراه شدند و گروه دیگری با عایشه و اصحاب او.(1)

این همان چیزی است که امام(علیه السلام) در مورد ایجاد نفاق و تفرقه میان مردمی که همه متحد بودند اشاره فرمود.

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 315 .

صفحه 286

صفحه 287

خطبه219

لَمّا مَرَّ بِطَلْحَهِ بْنِ عَبْدِاللهِ وَ عَبْدِالرَّحْمنِ بْنِ عَتّابِ بن أُسَیْدوَ هُما قَتیلانِ یَوْمَ الْجَمَلِ

از سخنان امام(علیه السلام) است

این سخن را هنگامی فرمود که در روز جنگ جمل از کنار کشته طلحه بن عبدالله و عبدالرحمن بن عتّاب بن اسید عبور کرد.(1)

خطبه در یک نگاه

این سخن کوتاه که مرحوم سیّد رضی آن را از سخن مشروح تری گزینش کرده، در واقع سه نکته را بیان می کند: یکی اظهار تأسّف امام نسبت به قتل طلحه که نمی بایست با آن همه سوابقی که در اسلام داشت این مسیر غلط را می پیمود و سرانجام در قیامی شیطانی کشته می شد و در زیر این آسمان غریبانه می افتاد.

دیگر اینکه سردمداران جنگ جمل که خازنان بیت المال بصره و شیعیان امام

پاورقی

1. سند خطبه:

این سخن را ابوالفرج اصفهانی در اغانی و مبرّد در کامل و ابن عبد ربّه در عقد الفرید و ابن اثیر در نهایه نقل کرده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 135)

صفحه 288

را کشته بودند سرانجام به مجازات خود رسیدند.

و سوم اینکه آنها (و امثال آنان) سودای چیزی را در سر داشتند که اهلیّت آن را نداشتند.

صفحه 289

لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّد بِهذَا الْمَکَانِ غَرِیباً! أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَکْرَهُ أَنْ تَکُونَ قُرَیْشٌ قَتْلَی تَحْتَ بُطُونِ الْکَوَاکِبِ! أَدْرَکْتُ وَتْرِی مِنْ بَنِی عَبْدِ مَنَاف، وَ أَفْلَتَتْنِی أَعْیَانُ بَنِی جُمَحَ، لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَی أَمْر لَمْ یَکُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا دُونَهُ!

ترجمه

ابومحمد (طلحه) در این مکان، غریب مانده است (و جسد بی جانش در وسط بیابان افتاده) بدانید به خدا قسم، من خوش نداشتم که اجساد قریش (پیشگامان) در زیر این آ سمان بر روی زمین افتاده باشد (ولی جاه طلبی و پیمان شکنی آنها کارشان را به اینجا رساند) من سزای «بنی

عبد مناف» را دادم (و خون شیعیانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بیت المال ریخته بودند، قصاص کردم) ولی رؤسای قبیله «بنی جمح» از دست من گریختند، آنها به سوی امری گردن کشیده بودند که اهلیّت آن را نداشتند و پیش از آنکه به آن برسند گردنهایشان شکسته شد!

شرح و تفسیر: صحنه ای دردناک بعد از جنگ جمل

همان گونه که گذشت، امام(علیه السلام) این سخن را هنگامی گفت که بعد از پایان جنگ جمل از کنار جسد طلحه بن عبدالله و عبدالرحمن بن عتاب که غریبانه به روی خاک افتاده بودند گذشت.

طلحه بن عبدالله همان طلحه، صحابی معروف پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) است که بعد از

صفحه 290

کشته شدن عثمان با امام بیعت کرد ولی هنگامی که انتظارات او برای رسیدن به حکومت در بخشی از کشور اسلام برآورده نشد پرچم مخالفت را برافراشت و با زبیر و عایشه هم دست شد و آتش جنگ جمل را برافروخت و خود نیز در آن آتش سوخت.

عبدالرحمن بن عتّاب از صحابه نبود; ولی از تابعان به حساب می آمد. پدرش عتّاب از کسانی بود که در فتح مکّه مسلمان شد و پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمانداری سرزمین مکّه را به او سپرد. عتّاب در آن زمان حدود بیست و دو سال داشت و پیامبر به او فرمود: «اگر کسی را از تو لایق تر برای این کار می دانستم او را بر می گزیدم» و این امر تا زمان ابوبکر نیز ادامه یافت و اتفاقاً او و ابوبکر هر دو در یک روز از دنیا رفتند. ولی متأسّفانه فرزندش عبدالرحمن با آن سابقه درخشان پدر، از مسیر حق منحرف شد

و آلت دست طلحه و زبیر برای رسیدن به خواسته های نامشروع آنها شد و سرانجام در جنگ جمل کشته شد و بدن بی جانش در کنار جسم بی جان طلحه در وسط بیابان افتاد.

بعضی گفته اند: هنگامی که عبدالرحمن بن عتّاب در جنگ جمل کشته شد، عقابی کف دست او را با خود برداشت و در سرزمین یمامه افکند و مردم آنجا از انگشتری که در انگشت او بود (و نامش بر او حکّ شده بود) از ماجرا با خبر شدند.

به هر حال امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه اظهار تأسف از کشته شدن طلحه می کند و می گوید: «ابومحمد (طلحه) در این مکان غریب مانده است و جسد بی جانش در وسط بیابان افتاده»; (لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّد بِهذَا الْمَکَانِ غَرِیباً!).

تعبیر به ابومحمد که نشانه یک نوع احترام است و تأسف بر غربت او برای آن است که طلحه سوابق خوبی در اسلام داشت و از یاران برجسته پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)و از مدافعان سرسخت اسلام بود; ولی متأسّفانه جاه طلبی و حب مقام و حسادت

صفحه 291

او را بر آن داشت که جنگ خونینی بر ضد خلیفه مسلمانان که هم از سوی خدا منصوب بود و هم مردم با او بیعت کرده بودند، به راه اندازد که بیش از هفده هزار نفر از مسلمانان در آن کشته شوند.

سپس در ادامه سخن می افزاید: «بدانید به خدا قسم، من خوش نداشتم که اجساد قریش در زیر این آسمان بر روی زمین افتاده باشد»; (أَمَا وَ اللّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَکْرَهُ أَنْ تَکُونَ قُرَیْشٌ قَتْلَی تَحْتَ بُطُونِ الْکَوَاکِبِ!).

درست است که طلحه و زبیرو مانند

آنان، مستحق این مجازات بودند و آتشی افروختند که خود نیز در آن سوختند ولی امام(علیه السلام) با مهر و محبّت و عاطفه خاص خود و با در نظر گرفتن سوابق ایشان، اظهار ناراحتی می کند که ای کاش در این راه خطا گام نمی نهادند و گرفتار این عاقبت اسفناک نمی شدند. همه اولیاءالله، انبیا و اوصیا ترجیح می دهند که خطاکاران و حتی جنایتکاران بزرگ، دست از خطا و جنایت بکشند و به صفوف اهل ایمان و صالحان بپیوندند.

آنگاه در ادامه این سخن می فرماید: «من سزای «بنی عبد مناف» را دادم (و خون شیعیانم را که به هنگام ورود به بصره و غارت بیت المال ریخته بودند، قصاص کردم) ولی رؤسای قبیله بنی جمح از دست من گریختند»; (أَدْرَکْتُ وَتْرِی(1) مِنْ بَنِی عَبْدِ مَنَاف، وَ أَفْلَتَتْنِی(2) أَعْیَانُ بَنِی جُمَحَ).

در اینکه منظور از «بنی عبد مناف» در اینجا چه اشخاصی هستند، میان مفسّران نهج البلاغه گفت و گو است; بعضی گفته اند منظور طلحه و زبیر و عبدالرحمن است که در بالا اشاره شد.

ابن ابی الحدید در اینجا ایراد کرده که طلحه و زبیر از بنی عبد مناف نبودند و

پاورقی

1. «وَتْر» بر وزن «سطر» و «وِتْر» بر وزن «فطر» به معنای جنایت یا آزاری است که به دیگری برسانند و به قصاص نیز اطلاق می شود و در جمله بالا به همین معناست.

2. «افلتتنی» از ریشه «افلات» به معنای رهایی یافتن و گریختن و رها ساختن آمده است و در جمله بالا به معنای فرار کردن است.

صفحه 292

دیگران پاسخ گفته اند که آنها اگر چه از طرف پدر به عبد مناف نمی رسیدند;

ولی از طرف مادر از عبد مناف بودند.

مرحوم علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود بر این سخن از دو جهت خرده می گیرد: نخست اینکه انتساب به قبایل در میان عرب معمولا از طرف پدر است; نه مادر و دیگر اینکه مادر زبیر اگرچه صفیه دختر عبدالمطلب بود و نسب او به عبد مناف منتهی می شود; ولی مادر طلحه زنی از یمن بود. علاّمه شوشتری بعد از ذکر این دو ایراد، توضیح نداده است که منظور از بنی عبد مناف چه اشخاصی هستند.

ممکن است علاوه بر عبدالرحمن گروهی از بنی عبد مناف در لشکر جمل بوده اند که جنایاتی را مرتکب و سرانجام کشته شده اند; ولی نام آنها به واسطه عدم شهرت در تاریخ نیامده است.

بنی جمح طایفه ای از قریش بودند که آنها نیز در سپاه جمل، شرکت کرده بودند; ولی هنگامی که جنگ را به زیان خود دیدند پا به فرار گذاشتند و تنها دو نفر از آنها کشته شد.

سرانجام در پایان این سخن می فرماید: «آنها به سوی امری گردن کشیده بودند که اهلیّت آن را نداشتند و پیش از آنکه به آن برسند گردنهایشان شکسته شد»; (لَقَدْ أَتْلَعُوا(1) أَعْنَاقَهُمْ إِلَی أَمْر لَمْ یَکُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا(2) دُونَهُ!).

این سخن، اشاره به طلحه و زبیر و مانند آنهاست که با وجود امام(علیه السلام) هرگز اهلیّت خلافت پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) را نداشتند و حتی بدون حضور امام(علیه السلام) نیز شایسته این امر نبودند، چرا که جاه طلبی و دنیاپرستی مانع شایستگی برای رهبری امت اسلام است.

پاورقی

1. «اتلعوا» از «اتلاع» به معنای گردن کشیدن، از ریشه «تلع» بر وزن «طرب» به

معنای بلند شدن گردن است.

2. «وقصوا» از ریشه «وقص» بر وزن «نقص» به معنای شکستن است.

صفحه 293

نکته ها

1. حبّ دنیا و عواقب شوم آن

طلحه و زبیر از پیشگامان اسلام بودند و در جنگهای اسلامی شجاعانه از پیامبر و اسلام دفاع کردند. موقعیت آنها بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نیز موقعیت ممتازی بود تا آنجا که عمر نتوانست در شورای شش نفره خود برای انتخاب خلیفه پس از خویش آنها را کنار بگذارد; ولی حبّ جاه و مقام و علاقه به دنیا آنها را از مسیر حق خارج ساخت و هر دو تغییر چهره دادند و به صفوف منافقان پیوستند.

از یک سو به غارت بیت المال مسلمانان در بصره و کشتن حافظان بیت المال دست زدند و از آن برای آتش افروزی جنگ در میان مسلمانان استفاده کردند.

از سوی دیگر آتش جنگ خونین جمل را برافروختند که گروه زیادی از مسلمین همان گونه که اشاره کردیم بیش از هفده هزار نفر را به خاک و خون کشیدند و پایه جنگ داخلی را در اسلام بنا نهادند.

از سوی سوم، همسر پیامبر(صلی الله علیه وآله) را از خانه بیرون کشیدند و آلت دست هوسهای سیاسی خود ساختند و به این ترتیب حرمت پیامبر(صلی الله علیه وآله) را هتک نمودند.

از سوی چهارم، هر دو، جان خود را در این راه از دست دادند و به خواسته های نفسانی خویش نرسیدند و به یقین، پرونده تاریک آنها در قیامت، بزرگ ترین مایه گرفتای آنهاست.

اینها همه نتایج آن جاه طلبی و حبّ دنیاست، همان چیزی که همه انبیا و اولیا آن را سرچشمه همه گناهان شمرده اند

و فرموده اند: «حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلَّ خَطیئَه».(1)

امام(علیه السلام) در سخن کوتاهی که طبق روایت مرحوم شیخ مفید بعد از جنگ جمل بیان فرمود، این حقیقت را به روشنی بیان کرده است. ابن ابی الحدید در شرح

پاورقی

1. مرحوم کلینی در کتاب کافی حدیث مشهوری درباره شعبه ها و انگیزه های گناهان از امام زین العابدین(علیه السلام)نقل می کند و در آخر آن آمده است: «فَقالَ الاَْنْبِیاءُ وَ الْعُلَماءُ بَعْدَ مَعْرِفَهِ ذلِکَ: حُبُّ الدُّنْیا رَأسُ کُلُّ خَطیئَه». (کافی، ج 2، ص 131، ح 11، باب ذنب الدنیا)

صفحه 294

نهج البلاغه خود در داستان جنگ جمل می نویسد: «پس از پایان جنگ هنگامی که امام(علیه السلام) کنار کشته طلحه آمد فرمود او را بنشانید، او را نشاندند، فرمود: «لَقَدْ کانَ لَکَ قَدَمٌ لَوْ نَفَعَکَ وَ لکِنَّ الشَّیْطانَ أَضَلَّکَ فَأَزَّلَکَ فَعَجَّلَکَ إلَی النّارِ; تو گام برجسته ای در اسلام داشتی ای کاش از آن بهره می گرفتی; ولی شیطان تو را گمراه ساخت و به لغزش واداشت و به سرعت به سوی آتش دوزخ فرستاد».(1)

2. شایستگی شرط اوّل هر کار است

امام(علیه السلام) در جمله کوتاهی در پایان گفتار بالا می فرماید: گروهی برای رسیدن به حکومت اسلامی گردن کشیدند; ولی چون شایسته آن نبودند گردنهایشان شکست. اشاره به اینکه هر کار و هر برنامه ای به لیاقت و شایستگی نیاز دارد تنها علاقه به چیزی سبب وصول به آن نمی شود و هرگز به گزاف نمی توان تکیه بر جای بزرگان زد مگر آنکه انسان اسباب بزرگی را از قبل آماده سازد.

درست است که گروهی بدون فراهم ساختن این اسباب، تکیه بر جای بزرگان زدند; ولی سرانجام بر اثر

سوء مدیریت با شکست مواجه شدند و ناکام گشتند.

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 247 .

صفحه 295

خطبه220

فی وَصْفِ السّالِکِ الطَّریقَ إلَی اللهِ سُبْحانَهُ

از سخنان امام(علیه السلام) است

که در بیان اوصاف پوینده راه خدا گفته است.(1)

خطبه در یک نگاه

همان گونه که از عنوان خطبه روشن شد امام(علیه السلام) در این کلام با عباراتی کوتاه و گویا به معرفی سالک الی الله و پوینده راه خدا پرداخته و رمز موفقیّت او را در احیای عقل و از میان بردن هوا و هوسهای سرکش نفسانی شمرده و تصریح می کند که در پرتو این کار برقی پر نور از عنایات حق بر او می درخشد; مسیر را روشن می سازد و او را به مقام نفس مطمئنه و رضایت پروردگار می رساند.

پاورقی

1. سند خطبه:

نویسنده مصادر نهج البلاغه این کلام را از غررالحکم آمدی نقل کرده با تفاوت قابل ملاحظه ای که نشان می دهد آن را در منبع دیگری غیر از نهج البلاغه یافته است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 136)

صفحه 296

صفحه 297

قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ، وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ، حَتَّی دَقَّ جَلِیلُهُ، وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ، وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ، فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِیقَ، وَ سَلَکَ بِهِ السَّبِیلَ، وَ تَدَافَعَتْهُ الاَْبْوَابُ إِلَی بَابِ السَّلاَمَهِ، وَ دَارِ الاِْقَامَهِ، وَ ثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِینَهِ بَدَنِهِ فِی قَرَارِ الاَْمْنِ وَ الرَّاحَهِ، بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ، وَ أَرْضَی رَبَّهُ.

ترجمه

او (سالک الی الله) عقلش را زنده کرده و شهواتش را میرانده است، تا آنجا که جسمش لاغر شده، و خشونت اخلاقش به لطافت مبدّل گشته است و برقی پر نور برای او می درخشد، راه را برای او روشن می سازد و او را به مسیر حق (سلوک الی الله) می برد، او (در این مسیر) پیوسته از دری به در دیگر منتقل می شود تا به دروازه سلامت

سرای جاودانی راه یابد، گامهای او همراه با آرامش بدنش در جایگاه امن و راحت ثابت می گردد، اینها همه به خاطر آن است که عقلش را بکار گرفته و پروردگار خویش را راضی ساخته است.

شرح و تفسیر: پوینده راه حق

امام(علیه السلام) در این گفتار پرمعنا در واقع یک دوره عرفان اسلامی را در قالب عباراتی کوتاه ریخته و شرایط سیر و سلوک الی الله و نتایج و مقامات آن را بر می شمرد; نخست می فرماید: «او عقلش را زنده کرده و شهواتش را میرانده است، تا آنجا که جسمش لاغر شده، و خشونت اخلاقش به لطافت مبدّل شده

صفحه 298

است»; (قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ، وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ، حَتَّی دَقَّ جَلِیلُهُ(1)، وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ(2)).

احیای عقل اشاره به بهره گرفتن از استدلالات عقلی برای تکامل ایمان و حسن و قبح عقلی برای تکامل فضایل اخلاقی است و به این ترتیب، واژه عقل در اینجا هم عقل نظری را شامل می شود و هم عقل عملی را.

امّا نفس به معنای از بین بردن غرائز نفسانی نیست، بلکه منظور مهار کردن آنهاست به گونه ای که قدرت نداشته باشند انسان را در دام شیطان گرفتار کنند و از راه خدا باز دارند.

واژه «جَلیل» در عبارت «دَقَّ جَلیلُهُ» اشاره به بدنهای چاق و فربه است که بر اثر پرخوری و افراط در غذاهای چرب و شیرین به این صورت درآمده و با ترک شهوات وزن خود را کم می کند و سبکبار می شود.

واژه «غَلیظ» در «لَطُفَ غَلیظُهُ» اشاره به حلق و خوی خشن در رذایل اخلاقی است که در پرتو ریاضت نفسانی به لطافت می گراید و تصفیه می شود.

سپس امام(علیه السلام) به

سراغ آثار این حرکت عقلانی و ریاضت شرعی می رود و ثمرات پرارزش آن را در سه بخش بر می شمارد; نخست می فرماید: «(در این زمان) برقی پر نور برای او می درخشد، راه را برای او روشن می سازد و او را به مسیر حق (سلوک الی الله) می برد»; (وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ، فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِیقَ، وَ سَلَکَ بِهِ السَّبِیلَ).

این همان نور معرفت و معنویّت است که به اثر ریاضات عقلانی و نفسانی برای انسان می درخشد و مسیر را برای او کاملا روشن می سازد. همان گونه که قرآن مجید می گوید: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ

پاورقی

1. «جلیل» به معنای بزرگ و با ارزش است و از ریشه «جلال» به معنای بزرگی و شکل و ارزش گرفته شده و در اینجا اشاره به جسم انسان است که بسیار پر ارزش است.

2. «غلیظ» در اصل به معنای خشن است و در اینجا به معنای خشونتهای اخلاقی است که در پرتو ریاضتهای نفسانی برطرف می گردد و اخلاق لطیف جای آن را می گیرد.

صفحه 299

رَّحْمَتِهِ وَیَجْعَلْ لَّکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ); ای کسانی که ایمان آورده اید، تقوای الهی پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید، تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و برای شما نوری قرار دهد که با آن راه را بپمایید».(1)

در حقیقت پویندگان راه خدا را به کسانی تشبیه کرده که در یک بیابان ظلمانی به راه افتاده اند; ولی عنایات ربّانی شامل حال آنها می شود، برقی از آسمان جستن می کند و مسیر را تا اعماق بیابان به آنها

نشان می دهد. بعضی از عارفان اسلامی برای انوار هدایت الهی که به دنبال ریاضات نفسانی حاصل می شود سه مرحله قائل شده اند، مرحله اوّل را «لوائح» می نامند; نوری در درون جان آنها می درخشد; ولی چندان دوام نمی یابد. مرحله دوم آن را «لوامع» می نامند که با آن سرعت زائل نمی شود; ولی سرانجام خاموش می گردد و مرحله سوم آن را «طوالع» گفته اند که بقا و دوام قابل ملاحظه ای دارد و پویندگان راه خدا را از هرگونه انحراف حفظ می کند.

در بخش دوم این آثار می فرماید: «او (در این مسیر) پیوسته از دری به در دیگر منتقل می شود تا به دروازه سلامت سرای جاودانی راه یابد»; (وَ تَدَافَعَتْهُ(2)الاَْبْوَابُ إِلَی بَابِ السَّلاَمَهِ، وَ دَارِ الاِْقَامَهِ).

همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «(لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِیُّهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ); برای آنها خانه امن و امان نزد پروردگارشان است و او ولیّ و سرپرست آنهاست به سبب اعمالی که انجام می دادند».(3)

نیز از قول بهشتیان می فرماید: «(إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ * الَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَهِ مِنْ فَضْلِهِ لاَ یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَلاَ یَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ); پروردگار ما آمرزنده و

پاورقی

1. حدید، آیه 28 .

2. «تدافعت» از ریشه «تدافع» به معنای پیش راندن و گاه به معنای به یکدیگر تنه زدن می باشد و اینجا همان معنای اوّل مراد است. از ریشه «دفع» بر وزن «فخر» به معنای پیش راندن و هل دادن گرفته شده است.

3. انعام، آیه 127 .

صفحه 300

سپاسگزار و بخشنده است همان کسی که با فضل خود ما را در سرای جاویدان جای داد

که نه در آن رنجی به ما می رسد و نه سستی و درماندگی».(1)

سرانجام در سومین بخش از آثار این ریاضت الهی می فرماید: «گامهای او همراه با آرامش بدنش در جایگاه امن و راحت ثابت می گردد»; (وَ ثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِینَهِ بَدَنِهِ فِی قَرَارِ الاَْمْنِ وَ الرَّاحَهِ).

گویا این همان است که قرآن می فرماید: (یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی).(2)

آری! انسان در مسیر قرب الی الله هر زمان در معرض وسوسه های شیاطین جنّ و انس است و ترس از گمراهی وجود او را می لرزاند تا به جایی برسد که ابرهای تیره و تار وساوس نفسانی و شیطانی از آسمان روح او کنار رود و برق معرفه الله تمام وجودش را روشن سازد و آرامش جاودانی به او دست دهد و مفتخر به خطاب (فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی) شود.

امام(علیه السلام) در پایان این سخن بار دیگر بر این حقیقت تأکید می کند که: «اینها همه برای آن است که عقلش را (در راه حق) به کار گرفته و پروردگار خویش را راضی ساخته است»; (بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ، وَ أَرْضَی رَبَّهُ).

آری! این همان است که در آیات بالا بدان اشاره شد: «(ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً); به سوی پروردگارت بازگرد که هم تو از او خشنود خواهی بود و هم او از تو خشنود است».

نکته

مقامات سیر و سلوک

تعبیر سیر و سلوک که در تعبیرات اهل عرفان اسلامی در عصر ما و اعصار

پاورقی

1. فاطر، آیه 34 و 35 .

2. فجر، آیات 27-30 .

صفحه 301

قریب به آن رایج شده، در واقع برگرفته

از تعبیراتی در قرآن مجید است، آنجا که می فرماید: «(یَا أَیُّهَا الاِْنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ); ای انسان تو با تلاش و رنج بسوی پروردگارت پیش می روی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد».(1)

آیات توبه مانند «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللهِ تَوْبَهً نَّصُوحاً); ای کسانی که ایمان آورده اید، به سوی خدا بازگردید، بازگشتی خالص».(2) (با توجّه به اینکه توبه در اصل به معنای بازگشت است) و آیه شریفه «(إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ); ما از آنِ خدا هستیم و بسوی او باز می گردیم».(3)

در واقع روح انسان همانند غواصی است که به عالم ماده آمده و همراه جسم مادّی شده، تا در اعماق دریای این جهان فرو رود و گوهرهای گرانبهایی را از آنجا با خود حمل کرده و بیرون آورد.

غواصان، گاه جسم سنگینی را به پای خود می بندند تا آنها را به عمق دریا فرو برد هنگامی که کاوشهای خود را انجام دادند، آن جسم را از پای خود گشوده و به سطح آب باز می گردند. خوشبخت و سعادتمند کسانی که بدانند گوهرهای گرانبها کجاست.

هدف از این سیر و سلوک الی الله که با خودسازی و تهذیب نفس و توبه و انابه و ریاضات مشروع شروع می شود، همان عبور از نفس اماره به سوی نفس لوامه و از آنجا به سوی نفس مطمئنه و رسیدن به مقام پرافتخار راضیه مرضیه است. عبوری که در نهایت به مکاشفاتی منتهی می شود و پرده ها از برابر چشم انسان برداشته می گردد و همان گونه که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) درباره جوان سعادتمندی که صبحگاهان

در صف نماز جماعت با آن حضرت ملاقات کرد و آثار عبادت

پاورقی

1. انشقاق، آیه 6 .

2. تحریم، آیه 8 .

3. بقره، آیه 156 .

صفحه 302

شبانه در او نمایان بود، فرمود: «هذا عَبْدٌ نَوَّرَ اللهُ قَلْبَهُ بِالاِْیمانِ; این بنده ای است که خداوند قلبش را با ایمان روشن ساخت».(1)

عارفان اسلامی و رهروان این راه هر کدام مقامات و مراحلی را برای این سیر و سلوک قائل شده اند که با یکدیگر متفاوت است و بسیاری معتقدند این مراحل را از آیات قرآنی و روایات معصومین(علیهم السلام) اخذ کرده اند.

بعضی از آنها برنامه روزانه سالکان الی الله را در چهار چیز خلاصه کرده اند: مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاقبه یا مؤاخذه.

به این ترتیب سالک، صبحگاهان با نفس خویش شرط می کند که کمترین قدمی برای رضای غیر خدا برندارد; سپس در تمام طول روز مراقب اعمال خویش است و شامگاهان به حسابرسی می پردازد و اگر خلافی از او صادر شده بود، نفس خویش را از طریق منع از مشتهیات و خواسته ها عقوبت می کند.

در رساله سیر و سلوک که منسوب به فقیه بزرگوار مرحوم علاّمه بحرالعلوم است، منزلگاهها و مقامات دوازده گانه ای برای این برنامه ذکر شده، که بعد از پیمودن آن منزلگاهها انسان وارد عالم خلوص می شود و مصداق (بَلْ أَحْیَآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)(2) می گردد.

در این رساله آداب بیست و پنج گانه ای برای رسیدن این مقصد ذکر شده است.(3)

متأسّفانه این مسئله مورد سوء استفاده فراوانی مخصوصاً در عصر ما واقع شده است و صوفیان که همه گرفتار انحرافاتی در اعتقاد و عمل هستند این موضوع را دستاویز خود

قرار داده و همگی خود را سالکان الی الله می پندارند،

پاورقی

1. کافی، ج 2، ص 53 .

2. آل عمران، آیه 169 .

3. عصاره و فشرده این رساله و همچنین روشهای دیگری را که بعضی از بزرگان عرفانی عصر ما گفته اند را در کتاب اخلاق در قرآن، ج 1، ص 133، به بعد مطالعه فرمایید.

صفحه 303

در حالی غالباً مصداق «(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالاَْخْسَرِینَ أَعْمَالا * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً); بگو آیا به شما خبردهم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟ آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گُم (و نابود) شده; با این حال، می پندارند کار نیک انجام می دهند»(1)می باشند; ولی در این میان افرادی هستند که همواره در سایه کتاب و سنّت گام بر می دارند و از مسیر قرآن و گفتار معصومان خارج نمی شوند، آنها سالکان واقعی و پویندگان راه حقند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) که امام العارفین است در سخنان کوتاه بالا همان گونه که شرح دادیم اساس پویش راه حق را احیای عقل و اماته نفس و اصلاح اخلاق برشمرده است و آثار سه گانه مهمّ این پویندگی را به طرز بسیار زیبا و گویایی بیان فرموده است.

پاورقی

1. کهف، آیه 103 و 104 .

صفحه 304

صفحه 305

خطبه221

قالَ بَعْدَ تِلاوَتِهِ: (أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ)

از سخنان امام(علیه السلام) است

که هنگام تلاوت آیات (أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ)

بیان فرموده است.(1)

خطبه در یک نگاه

توضیح

گرچه در واقع تمام این خطبه ناظر به تفسیر (أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ)(2) است; ولی مجموع آن را می توان به چهاربخش تقسیم کرد.

در بخش اوّل سخن از بی خبری بازماندگان از سرنوشت خویش است که

پاورقی

1. سند خطبه:

این کلام را علی ابن محمد شاکر لیثی در کتاب عیون الحکم والمواعظ که در سال 453 هجری تألیف شده و قاعدتاً از سیّد رضی متأخر بوده است آورده; ولی تفاوت وتعبیرات در جمله های متعددی از این خطبه به خوبی نشان می دهد که آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته. ابن اثیر نیز در کتاب النهایه لغات پیچیده این خطبه را تفسیر کرده (واحتمالا او هم منبع دیگری غیر از نهج البلاغه در دست داشته است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 145 با کمی تلخیص)

2. تکاثر، آیه 1-2.

صفحه 306

چگونه از وضع خفتگان در زیر خاک پند و عبرت نمی گیرند.

در بخش دوم چگونگی حال گذشتگان را بیان می کند که چگونه در زیر خاک و در قبرهای سرد و خاموش آرمیده اند، کسی از آنها خبری نمی گیرد. خانه های آنها خالی و زندگی آنان به فراموشی سپرده شده است.

در بخش سوم گویا امام گفت گویی با آنها دارد و آنها ȘǠزبان حال پاسخهایی می گویند که بسیار بیدارگر و تکان دهنده است.

در بخش چهارم امام(علیه السلام) از روزهای پایانی عمر انسان سخن می گوید که چگونه طبیبان از درمان مأیوس می شوند و داروها از اثر می افتد و لحظه به لحظه انسان

به آخر عمر نزدیک می شود و از دوستان و بستگان فاصله می گیرد زبان از کار می افتد گوش شنوایی خود را از دست می دهد و مرگ بر همه وجود انسان سایه می افکند. دقت در بخشهای مختلف این خطبه، هر انسانی را هر قدر قسی القلب باشد تحت تأثیر قرار می دهد و بیدار می سازد.

صفحه 307

بخش اوّل

یَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ

یَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ! لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَیَّ مُدَّکِر، وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَکَان بَعِید! أَفَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ یَفْخَرُونَ! أَمْ بِعَدِیدِ الْهَلْکَی یَتَکَاثَرُونَ! یَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ، وَ حَرَکَات سَکَنَتْ وَ لاََنْ یَکُونُوا عِبَراً، أَحَقُّ مِنْ أَنْ یَکُونُوا مُفْتَخَراً; وَ لاََنْ یَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّه، أَحْجَی مِنْ أَنْ یَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّه! لَقَدْ نَظَرُوا إِلَیْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَهِ، وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِی غَمْرَهِ جَهَالَه، وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْکَ الدِّیَارِ الْخَاوِیَهِ، وَ الرُّبُوعِ الْخَالِیَهِ، لَقَالَتْ: ذَهَبُوا فِی الاَْرْضِ ضُلاَّلاً، وَ ذَهَبْتُمْ فِی أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً، تَطَؤُونَ فِی هَامِهِمْ، وَ تَسْتَنْبِتُونَ فِی أَجْسَادِهِمْ، وَ تَرْتَعُونَ فِیمَا لَفَظُوا، وَ تَسْکُنُونَ فِیمَا خَرَّبُوا; وَ إِنَّمَا الاَْیَّامُ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ بَوَاک وَ نَوَائِحُ عَلَیْکُمْ.

ترجمه

شگفتا! چه هدف و مقصد بسیار دوری و چه زیارت کنندگان غافلی و چه افتخار موهوم و نفرت انگیزی (که بر کنار قبور پیشینیان خود می آیند و به تعداد آنها بر یکدیگر تفاخر می کنند) آنها به سراغ کسانی رفتند که از دسترسشان دورند (و یک عالم میان آنها فاصله است) آیا به گورها و محل سقوط اجساد پدرانشان افتخار می کنند یا با شمارش تعداد مردگان، فزونی می طلبند؟! گویی آنها می خواهند اجساد بی جان و بدنهای

بی روح و از کار افتاده را باز گردانند (چه خیال باطل و فکر محالی); ولی اگر آن (اجساد بی جان واستخوانهای پوسیده) مایه عبرت گردد، سزاوارتر است تا مایه تفاخر شود و اگر با توجّه به

صفحه 308

وضع آنان این بازماندگان، به آستانه تواضع و ذلت فرود آیند عاقلانه تر است از اینکه آنها را وسیله سربلندی و عزت خود بدانند (آری!) این به جهت آن است که آنها با چشمان کم نور به مردگان خود نگریستند و در دریای جهل و غرور فرو رفتند، اگر شرح حال آنان را از عرصه های ویران شده آن دیار و خانه های خالی می پرسیدند در پاسخ به آنها می گفتند: آنها در زمین گم شدند (و اجسادشان خاک و پراکنده شد); ولی شما از روی جهل همان مسیر آنها را ادامه دادید در حالی که از روی جمجمه هایشان عبور می کنید و روی اجسادشان زراعت می نمایید و از آنچه آنها باقی گذاردند می خورید و در خانه های آنها که رو به ویرانی می رود سکونت می گزینید (شما بر آنها می گریید) در حالی که روزهایی که در میان شما و آنها قرار دارد بر شما می گریند و نوحه گری می کنند!

شرح و تفسیر: تفاخر بی معنا به جای عبرت گرفتن!
قسمت اول

همان گونه که در بالا اشاره شد این خطبه یکی از مهم ترین و جامع ترین و مؤثرترین خطبه های امیرمؤمنان علی(علیه السلام) است.

ابن ابی الحدید تعریفات عجیبی درباره این خطبه دارد و آن را از نظر فصاحت و بلاغت بی نظیر می شمرد و می گوید: کسی که آن را بررسی کند، کلام معاویه درباره علی(علیه السلام)را باور خواهد

کرد. او می گفت: «وَاللهِ ما سَنَّ الْفَصاحَهَ لِقُریش غَیْرُهُ; به خدا سوگند فصاحت را برای قریش غیر او بنیانگذاری نکرد». سپس به این نکته می پردازد که گاهی شعرا هنگام شنیدن اشعار فصیح و بلیغ سجده می کردند و می گفتند همان گونه که قاریان قرآن مواضع سجود قرآن را می دانند ما نیز مواضع سجود شعر را می دانیم آنگاه ابن ابی الحدید می افزاید سزاوار است تمام فصحای عرب اجتماع کنند و این خطبه بر آنها خوانده شود و

صفحه 309

به جهت عظمت آن (برای آفریدگار) سجده کنند.

آنگاه اضافه می کند: من به راستی بسیار تعجب می کنم از کسی که درباره جنگ خطبه ای می خواند که نشان می دهد طبع او همانند شیران است. سپس همان کس خطبه ای می خواند که نشان می دهد طبع او همچون زاهدی است که چشم از دنیا پوشیده که نه در عمر خود خونی ریخته و نه گوشت حیوانی خورده است، و یا همانند مسیح ابن مریم اسطوره زهد و ترک دنیا بود. از همه جالب تر اینکه می گوید من به کسی که به همه امتها سوگند می خورد، قسم یاد می کنم که در طول 50 سال از عمرم بیش از هزار بار این خطبه را خوانده ام و هیچ زمان نبوده، که به هنگام تلاوت این خطبه در من اثری از خوف و پند و موعظه و لرزش در اندام من حاصل نشود. واعظان و خطبا و فصحا در این زمینه بسیار سخن گفته اند و من بارها آنها را بررسی کرده ام; ولی هیچ کدام از آنها تأثیر این خطبه

را در من نداشته است.(1)

با توجّه به آنچه گفته شد سزاوار است هنگام شرح و تفصیل این خطبه به عمق سخنان امام(علیه السلام) بیندیشیم و بهره کافی از آن ببریم و آثار آن را در روح و جان خود احساس کنیم.

همان گونه که در عنوان خطبه آمد این سخن در واقع تفسیری است برای دو آیه آغاز سوره تکاثر (أَلْهَاکُمْ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ).

نخست یک نظری اجمالی به تفسیر این دو آیه بیفکنیم:

1. مفسّران معروف، دو تفسیر برای آن ذکر کرده اند: الف. منظور آن است که فزون طلبی شما را از خدا و قیامت غافل ساخت تا زمانی که از دنیا بروید و به قبرها سپرده شوید. ب. منظور آن است که فزونی طلبی و تفاخر شما را از خدا و قیامت غافل ساخت تا آنجا که برای اثبات برتری خود به زیارت و دیدار قبرها

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 152 به بعد (با تلخیص).

صفحه 310

رفتید و هر یک قبور مردگان خود را برشمردید تا برتری خود را ثابت کنید.

به یقین تفسیر دوم صحیح تر است، زیرا اوّلا زیارت قبور به معنای دفن شدن در قبرها معنای بسیار بعیدی است و دیگر اینکه اگر تفسیر اوّل صحیح باشد باید بگوید: «تزوروا القبور» یعنی فعل به صورت مضارع باشد نه ماضی، زیرا فرض بر این است که مخاطبان زنده اند.

سخن امام در این خطبه نیز بر محور دوم دور می زند و این خود دلیل روشن بر ترجیح این تفسیر است.

امام(علیه السلام) نخست می فرماید: «شگفتا! چه هدف و مقصد بسیار دوری و چه زیارت کنندگان غافلی و چه

افتخار موهوم و نفرت انگیزی»; (یَا لَهُ مَرَاماً(1) مَا أَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً(2) مَا أَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً(3) مَا أَفْظَعَهُ!(4)).

آری استخوانهای پوسیده در زیر خاک و بدنهایی که مور و مار به آن در آویخته چیزی نیست که به آن افتخار کنند چه خوب بود به جای این افتخارات موهوم عبرت می گرفتند و فردای خود را در زیر خروارها خاک در گورهایی سرد و خاموش و بریده از همه بستگان و دوستان با چشم خود می دیدند و از این خواب سنگین غفلت بیدار می شدند. از همین رو امام(علیه السلام) در ادامه این سخن می فرماید: «آنها (در حال زیارت قبور) همه جا را از پیشینیان خود خالی دیدند چه عبرت بزرگی (ولی این غافلان بیدار نشدند) آنها به سراغ کسانی رفتند که بسیار از دسترسشان دورند (و یک عالم میان آنها فاصله است)»; (لَقَدِ اسْتَخْلَوْا(5)

پاورقی

1. «مرام» به معنای مقصد و هدف است و از ریشه «روم» بر وزن «قوم» به معنای خواستن و قصد کردن گرفته شده است.

2. «زور» به معنای زیارت کننده است و بر مفرد و جمع هر دو اطلاق می شود.

3. «خطر» گاه به معنای امر خطرناک و گاه به معنای امر مهم آمده است و در جمله بالا اشاره به معنای دوم است; یعنی آنها کثرت قبور مردگانشان را مهم می شمرند در حالی که افتخار موهوم و نفرت انگیزی است.

4. «أفظع» از ریشه «فضاعت» به معنای نفرت انگیز و زشت بودن گرفته شده است.

5. «استخلوا» از ریشه «خلوّ» بر وزن «غلوّ» به معنای خالی شدن و درگذشتن گرفته شده است.

صفحه 311

مِنْهُمْ أَیَّ مُدَّکِر، وَ تَنَاوَشُوهُمْ(1) مِنْ مَکَان بَعِید!).

بعضی از

مفسّران جمله (لَقَدِ اسْتَخْلَوْا) را چنین تفسیر کرده اند: «آنها به یاد کسانی افتادند که مدتها پیش در گذشته و خاک شده اند» (در تفسیر اوّل «استَخْلَوْا» به معنای خالی دیدن جای آنها و در تفسیر دوم به معنای یاد کردن از گذشتگان است).

سپس در ادامه این سخن آنها را ملامت و سرزنش شدید می کند و می فرماید: «آیا به گورها و محل سقوط اجساد پدرانشان افتخار می کنند یا با شمارش تعداد مردگان فزونی می طلبند؟!» ; (أَفَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ یَفْخَرُونَ! أَمْ بِعَدِیدِ الْهَلْکَی یَتَکَاثَرُونَ!)

انسان چه اندازه بی خبر باشد که بخواهد به آن استخوانهای پوسیده افتخار کند و مردگان متلاشی شده را در صف زندگان قرار دهد و آنها را دلیل بر فزونی جمعیّت خویش بشمارد. در ادامه می فرماید: «گویی آنها می خواهند اجساد بی جان و بدنهای بی روح و از کار افتاده را باز گردانند (چه خیال باطل و فکر محالی)»; (یَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ(2)، وَ حَرَکَات سَکَنَتْ).

نیز می افزاید: «اگر آن (اجساد بی جان واستخوانهای پوسیده) مایه عبرت گردد، سزاوارتر است تا مایه افتخار شود و اگر با توجّه به وضع آنان این بازماندگان، به آستانه تواضع و ذلت فرود آیند عاقلانه تر است از اینکه آنها را وسیله سربلندی و عزت بدانند»; (وَ لاََنْ یَکُونُوا عِبَراً، أَحَقُّ مِنْ أَنْ یَکُونُوا مُفْتَخَراً; وَ لاََنْ یَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ(3) ذِلَّه، أَحْجَی(4) مِنْ أَنْ یَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّه!).

پاورقی

1. «تناوشوا» از ریشه «تناوش» و از «نوش» بر وزن «خوف» به معنای برگرفتن چیزی با سهولت یا با قدرت است و تناوش از مکان بعید به معنای دسترسی پیدا کردن از نقطه دور دست

می باشد.

2. «خوت» از ریشه «خوی» بر وزن «هوا» در اصل به معنای خالی شدن است و گاه به معنای ویران گشتن نیز آمده و در عبارت بالا منظور همان معنای دوم است.

3. «جناب» از ریشه «جَنْب» به معنای پهلو گرفته شده. این واژه در معنای ناحیه و اطراف به کار می رود و جناب ذلّه در جمله بالا به همین معناست.

4. «احجی» از واژه «حِجا» بر وزن «رضا» به معنای عقل است، بنابراین اَحجی به معنای عاقلانه تر است.

صفحه 312

قسمت دوم

امام(علیه السلام) در این چند جمله بر این نکته پافشاری می کند که دیدگاه آنها درباره مردگان به کلی وارونه است وچنان از بیراهه می روند که زشت در نظرشان زیباست. آنها باید با دیده عبرت این گورستانهای خاموش را بنگرند; وضع نیاکان خود را در زیر خاکها مشاهده کنند و آینده خویش را با توجّه به قانون مرگ که هرگز استثنایی ندارد، بنگرند.

در حدیثی آمده است: هنگامی که علی(علیه السلام) با اصحاب خود به سوی میدان صفین می رفت، به ساباط مدائن واطراف رسید (جایی که روزی مرکز یکی از قدرتمندترین حکومتها بود; ولی همه چیز از آن رخت بربست). ناگهان یکی از یاران حضرت در حالی که نگاه به آثار کسری می کرد یکی از اشعار عبرت انگیز معروف عرب را بر زبان جاری ساخت:

جَرَتِ الرِّیاحُ عَلی مَکانِ دِیارِهِمْ *** فَکأنَّهُمْ کانُوا عَلی میعاد

بادها بر ویرانه های خانه ها و قصرهایشان می زود. گویی آنها قراری داشتند و بر سر قرارشان رفتند.

امام(علیه السلام) به این مقدار نیز قانع نشد و فرمود چرا این آیات قرآن را نخواندید: «(کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّات وَعُیُون

* وَزُرُوع وَمَقَام کَرِیم * وَنَعْمَه کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ * کَذلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ); چه بسیار باغها و چشمه هایی که خود به جای گذاشتند وکشتزارها، قصرهای زیبا و گرانبها و نعمتهای فراوان دیگری که در آن غرق بودند آری این چنین بود سرنوشت آنان ما آنها را به ارث به اقوام دیگری دادیم».(1)(2)

در ادامه این سخن، امام(علیه السلام) به بیان این موضوع می پردازد که چرا به جای عبرت گرفتن از اجساد پوسیده اموات، آنها را وسیله تفاخر بر یکدیگر قرار دادند و می فرماید: «(آری!) این به علت آن است که آنها با چشمان کم نور به

پاورقی

1. دخان، آیه 25-28 .

2. بحارالانوار، ج 68، ص 327 .

صفحه 313

مردگان خود نگریستند و (بر اثر کوته بینی) در دریای جهل و غرور فرو رفتند»; (لَقَدْ نَظَرُوا إِلَیْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَهِ، وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِی غَمْرَهِ جَهَالَه).

در ادامه این سخن می فرماید: «(آنها راهی برای بیدارشدن از این خواب غفلت داشتند; ولی از آن راه نرفتند) اگر شرح حال آنان را از عرصه های ویران شده آن دیار و خانه های خالی می پرسیدند در پاسخ به آنها می گفتند: آنها در زمین گم شدند (و اجسادشان خاک شد و خاک آنها پراکنده گشت); ولی شما از روی جهل همان مسیر آنها را ادامه دادید (در حالی که) از روی جمجمه هایشان عبور می کنید و روی اجسادشان زراعت می نمایید و از آنچه آنها باقی می گذاردند می خورید و در خانه های آنها که رو به ویرانی می رود سکونت می گزینید (شما بر آنها می گریید) در حالی که روزهایی که

در میان شما و آنها قرار دارد بر شما می گریند و نوحه گری می کنند»; (وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْکَ الدِّیَارِ الْخَاوِیَهِ، وَ الرُّبُوعِ(1) الْخَالِیَهِ، لَقَالَتْ: ذَهَبُوا فِی الاَْرْضِ ضُلاَّلاً(2)، وَ ذَهَبْتُمْ فِی أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً، تَطَؤُونَ فِی هَامِهِمْ(3)، وَ تَسْتَنْبِتُونَ(4) فِی أَجْسَادِهِمْ، وَ تَرْتَعُونَ(5) فِیمَا لَفَظُوا(6)، وَتَسْکُنُونَ فِیَما خَرَّبُوا; وَ إِنَّمَا الاَْیَّامُ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ بَوَاک(7) وَ نَوَائِحُ(8) عَلَیْکُمْ).

پاورقی

1. «ربوع» جمع «ربع» بر وزن «رفع» به معنای خانه، اقامتگاه و پناهگاه است.

2. «ضلال» جمع «ضال» به معنای گمراه است.

3. «هام» جمع «هامه» به معنای سر یا قسمت بالای آن است.

4. «تستنبتون» از ریشه «نبت» بر وزن «ضبط» به معنای روییدن گرفته شده و نبات به معنای گیاه است و استنبات به معنای زراعت کردن و طلب رویش است.

5. «ترتعون» از ریشه «رتع»، بر وزن «قطع» در اصل به معنای چریدن و فراوان خوردن حیوانات است; ولی گاه در مورد انسان به معنای تفریح کردن و خورد و خوراک فراوان داشتن به کار می رود و در جمله مورد بحث، به معنای دوم است.

6. «لَفَظُوا» از ریشه «لفظ» به معنای بیرون افکندن چیزی گرفته شده و غالباً به معنای بیرون انداختن از دهان بکار می رود و چون سخن از دهان بیرون می آید، از این رو به آن لفظ گفته می شود و در جمله بالا معنای اوّل اراده شده است.

7. «بواک» جمع «باکیه» در اصل به معنای زنان گریه کن و سوگوار است.

8. «نوائح» جمع «نائحه» به معنای زن نوحه گر است و تفاوت این دو، در این است که نوحه گری به معنای گریه با سر و صدا و ذکر الفاظ

و مطالبی است در حالی که بکاء و گریه مفهوم عامی دارد.

صفحه 314

جمله «ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِی غَمْرَهِ جَهَالَه» اشاره به غرق شدن آنها در دریای جهالت است و «ضرب» به قرینه آخر این جمله، همان معنای غرق شدن را می رساند.

و جمله «تَطَؤُونَ فِی هَامِهِمْ» اشاره به این است که هنگامی که بدنهای انسانها می پوسد و خاک می شود بر اثر عوامل مختلف، همچون باد و باران و سیلاب و زیر و رو شدن زمین بوسیله انسانها، آن خاکها به روی زمین منتقل می شود و این انسانهای غافل از روی آن می گذرند و نمی دانند چه می کنند و ذکر «هام» (فرق سر) برای این است که مهم ترین جای بدن انسان، جمجمه اوست و گرنه تمام اجساد خاک شده زیر پای عابران است.

جمله «تَسْتَنْبِتُونَ فِی أَجْسَادِهِمْ» اشاره به این است که زارعان، بذرافشانی به روی زمینهایی می کنند که آمیخته با خاک جسدهای پیشینیان است و با این حال در خواب غفلتند.

جمله «تَرْتَعُونَ فِیمَا لَفَظُوا» گاه به آن معنا که در بالا گفتیم تفسیر شده (تَرْتَعُونَ به معنای بهره گرفتن و لَفَظُوا به معنای ترک کردن) و گاه گفته اند که از اجساد آنها، اجزایی پراکنده می شود و باغبانها ناآگاهانه نهال بر آن می نشانند و از میوه های آن بهره می گیرند.

جمله «تَسْکُنُونَ فِیمَا خَرَّبُوا» ممکن است اشاره به این باشد که آنها مدتی در این خانه های زیبا زندگی کردند و پس از آنکه رو به ویرانی گذارد آن را رها کردند و به زیر خاک رفتند و شما در آن ساکن شدید و بعضی از شارحان، جمله

«خربوا» را به معنای خالی شدن از ساکنان تفسیر کرده اند، این احتمال نیز داده شده که منظور خراب بودن خانه ها به علت ترک ذکر خدا و عبادت بوده همان گونه که عمران وآبادی را در آیه شریفه (إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللهِ)(1) به عمران و

پاورقی

1. توبه، آیه 18 .

صفحه 315

آبادی با ذکر و عبادت خدا تفسیر کرده اند.

آری! آنها حق این مساکن را ادا نکردند و با غرور و غفلت و فراموش کردن ذکر خدا عملا آن را تخریب نمودند، هر چند به ظاهر آباد بود و به دست غافلان همچون خود سپردند و رفتند.

جمله «وَ إِنَّمَا الاَْیَّامُ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ بَوَاک» اشاره لطیفی به این نکته است که شما برای مردگان و از دست رفتگان اشک می ریزید و ناله سر می دهید; ولی روزگار برشما می گرید و نوحه گری می کند که چقدر از سرنوشت خود غافل و بی خبرید و فراموش می کنید که خودتان نیز باید این مسیر را به زودی طی کنید.

صفحه 316

صفحه 317

بخش دوم

أولئِکُمْ سَلَفُ غَایَتِکُمْ، وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِکُمْ

أولئِکُمْ سَلَفُ غَایَتِکُمْ، وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِکُمْ، الَّذینَ کانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزِّ، وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ، مُلُوکاً وَ سُوَقاً. سَلَکُوا فِی بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِیلاً سُلِّطَتِ الاَْرْضُ عَلَیْهِمْ فِیهِ، فَأَکَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ، وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ; فَأَصْبَحُوا فِی فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ یَنْمُونَ، وَ ضِمَاراً لاَیُوجَدُونَ; لاَ یُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الاَْهْوَالِ، وَ لاَ یَحْزُنُهُمْ تَنَکُّرُ الاَْحْوَالِ، وَ لاَ یَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ، وَ لاَ یَأْذَنُونَ لِلْقَواصِفِ. غُیَّباً لاَ یُنْتَظَرُونَ، وَ شُهُوداً لاَ یَحْضُرُونَ، وَ إِنَّمَا کَانُوا جَمِیعاً فَتَشَتَّتُوا، وَ آلاَفاً فَافْتَرَقُوا، وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ، وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ، عَمِیَتْ أَخْبَارُهُمْ، وَ صَمَّتْ دِیَارُهُمْ، وَ لکِنَّهُمْ سُقُوا کَأْساً بَدَّلَتْهُمْ

بِالنُّطْقِ خَرَساً، وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً، وَ بِالْحَرَکَاتِ سُکُوناً، فَکَأَنَّهُمْ فِی ارْتِجَالِ الصِّفَهِ صَرْعَی سُبَات. جِیرَانٌ لاَ یَتَأَنَّسُونَ، وَ أَحِبَّاءُ لاَ یَتَزَاوَرُونَ. بَلِیَتْ بَیْنَهُمْ عُرَا التَّعَارُفِ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الاِْخَاءِ، فَکُلُّهُمْ وَحِیدٌ وَهُمْ جَمِیعٌ، وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ، لاَ یَتَعَارَفُونَ لِلَیْل صَبَاحاً، وَ لاَ لِنَهَار مَسَاءً.

أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کَانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً، شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا، وَرَأَوْا مِنْ آیاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا، فَکِلْتَا الْغَایَتَیْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَی مَبَاءَه، فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ. فَلَوْ کَانُوا یَنْطِقُونَ بِهَا لَعَیُّوا بِصِفَهِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَایَنُوا.

ترجمه

آنها پیش از شما به کام مرگ که سرنوشت نهایی همه شماست فرو رفتند و قبل از شما به این آبشخور وارد شدند. همانها که صاحب مقامات عزّت و

صفحه 318

مرکبهای افتخار بودند; گروهی سلاطین و گروهی رعایا. (آری!) آنها همه درون قبرها خزیده اند و زمین در آنجا بر آنها مسلّط شد; از گوشتهایشان خورد و از خونهایشان نوشید. در حفره های گور خویش به صورت جمادی درآمده اند که هرگز نموّی ندارند و ناپیدایانی که امید یافت شدنشان نیست. حوادث هراس انگیز هرگز آنها را در وحشت فرو نمی برد و دگرگونی حالات، آنان را اندوهگین نمی سازد. به زلزله ها و لرزه ها اعتنایی ندارند و به صداهای وحشتناک گوش فرا نمی دهند. غایبانی هستند که انتظار بازگشتشان نیست و شاهدانی که هرگز حضور ندارند. آنها جمع بودند و پراکنده شدند و با یکدیگر الفت داشتند و جدا گشتند. اگر اخبارشان به دست فراموشی سپرده شده و خانه هایشان در سکوت فرو رفته، بر اثر طول زمان و دوری از محل سکونت نیست، بلکه جامی

به آنها نوشانده شده که به جای سخن گفتن گنگ بودن و به جای شنوایی کر شدن را به آنها داده و حرکاتشان به سکون مبدّل شده است و در نگاه اوّل گمان می بری که همگی افتاده اند و به خواب فرو رفته اند (امّا چنین نیست). آنان همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمی گیرند و دوستانی که به دیدار هم نمی روند. رشته های شناسایی در میان آنها کهنه شده و اسباب برادری، قطع گردیده است. با اینکه همه جمع اند ولی تنهایند! و با اینکه دوستند از یکدیگر دورند! نه برای شب صبحگاهی می شناسند و نه برای روز، شامگاهی. (آری!) شب یا روزی که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کرده اند برای آنها جاودان خواهد بود. آنها خطرات آن جهان را وحشتناک تر از آنچه می ترسیدند یافتند و آیات و نشانه های (پاداش و ثواب) را بزرگتر از آنچه می پنداشتند، مشاهده کردند و برای وصول به هر یک از این دو نتیجه نهایی (بهشت یا دوزخ) تا رسیدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالَمی از بیم و امید برای آنها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آنچه در آنجا (از عذاب الهی) مشاهده کرده اند یا (از نعمتهای عظیم خداوند) دیده اند عاجز می ماندند.

صفحه 319

شرح و تفسیر: عالم عجیب پس از مرگ

امام(علیه السلام) بعد از ملامت شدید و سرزنش کسانی که به قبور پیشینیان واجساد متلاشی شده نیاکانشان افتخار می کنند، به بیان این نکته می پردازد که سرنوشت آنها می تواند درس عبرت و اندرز تکان دهنده ای برای بازماندگان باشد،

می فرماید: «آنها پیش از شما به کام مرگ که سرنوشت نهایی شماست فرو رفتند و قبل از شما به این آبشخور وارد شدند; همانها که صاحب مقامات عزّت و مرکبهای افتخار بودند; گروهی سلاطین و گروهی رعایا»; (أولئِکُمْ سَلَفُ غَایَتِکُمْ،(1) وَ فُرَّاطُ(2) مَنَاهِلِکُمْ(3)، الَّذینَ کانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ(4) الْعِزِّ، وَ حَلَبَاتُ(5) الْفَخْرِ، مُلُوکاً وَ سُوَقاً(6)).

تعبیر به «سَلَفُ غَایَتِکُمْ» اشاره به این است که آنها به نقطه پایان زندگی که همان مرگ است، پیش از شما رسیده اند، وخلف باید حال خود را با توجّه به سرنوشت سلف دریابد و عبرت گیرد.

تعبیر به «فُرَّاطُ مَنَاهِلِکُمْ» اشاره به این است که گویی همه انسانها در یک قافله به سوی قبرها در حرکتند، گروهی در پیشاپیش این قافله و گروهی در پشت سر آنها حرکت می کنند.

پاورقی

1. «غایت» به معنای نهایت و در اینجا به معنای مرگ است.

2. «فرّاط» از ریشه «فرط» بر وزن «شرط» به معنای سرعت کردن و عجله نمودن است و «فراط» جمع «فارط» غالباً به کسانی گفته می شود که در پیشاپیش قافله حرکت می کنند تا محل آب را شناسایی کنند سپس به تمام کسانی که پیشگام در امری هستند، اطلاق شده است.

3. «مناهل» جمع «منهل» از ریشه «نهل» بر وزن «اهل» به معنای نوشیدن نخستین گرفته شده و «منهل» به جایی گفته می شود که از آنجا می توان از آب نهر استفاده کرد.

4. «مقاوم» جمع «مَقام» است و بعضی آن را جمع «مَقامه» دانسته اند و هر دو به معنای مجلس است.

5. «حلبات» جمع «حلبه» بر وزن «دفعه» به معنای اسبهایی است که برای مسابقه گردآوری می شوند.

6. «سوق» جمع «سوقه»

بر وزن «روزه» به معنای رعیّت و توده مردم است و از ریشه «سوق» بر وزن «فوق» گرفته شده; زیرا زمامداران آنها را به سوی اهداف مورد نظر پیش می رانند.

صفحه 320

تعبیر به «مَقَاوِمُ الْعِزِّ» اشاره بر این است که صاحب قدرتها نیز این راه را مانند دیگران باید بپیمایند.

در جمله «وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ» مردم را تشبیه به گروههایی می کند که در یک سلسله مسابقات عظیم وگسترده برای کسب افتخار بیشتر شرکت کرده اند، امام(علیه السلام)می فرماید: همه آنها نیز سرانجام به منزلگاهی می رسند که نامش قبر است.

سرانجام در یک کلمه می فرماید: «مُلُوکاً وَ سُوَقاً» هم پادشاهان می روند و هم رعایا.

سپس برای توضیح بیشتر می فرماید: «آنها درون قبرها خزیده اند و زمین در آنجا بر آنها مسلّط شد. از گوشتهایشان خورد و از خونهایشان نوشید»; (سَلَکُوا فِی بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِیلاً سُلِّطَتِ الاَْرْضُ عَلَیْهِمْ فِیهِ، فَأَکَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ، وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ).

برزخ گرچه معمولا بر عالمی اطلاق می شود که واسطه میان دنیا وآخرت است همان گونه که قرآن مجید می فرماید: (وَمِنْ وَرَآئِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ)(1)ولی برزخ در اینجا به معنای قبر است به قرینه جمله هایی که بعد از آن آمده است همان گونه که در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) نیز آمده است: «اَلْبَرْزَخُ الْقَبْرُ»(2) البتّه قبر نیز گاه به معنای مادی آن است; مانند آنچه در این خطبه آمده است و گاه به معنای غیر مادی آن; مانند آنچه در حدیث مشهور آمده است: «اَلْقَبْرُ إمّا رَوْضَهٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّهِ اَوْ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرانِ; قبر یا باغی از باغهای بهشت است یا حفره ای از

حفره های دوزخ».(3)

سپس در توضیح بیشتر می فرماید: «آنها در حفره های گور خویش به صورت جمادی درآمده اند که هرگز نموّی ندارند و ناپیدایانی که امید یافت شدنشان

پاورقی

1. مؤمنون، آیه 100 .

2. بحارالانوار، ج 6، ص 217 .

3. همان، ص 214 و صحیح ترمذی، ج 4، کتاب صفه القیامه، باب 26، ح 2460 .

صفحه 321

نیست. حوادث هراس انگیز هرگز آنها را در وحشت فرو نمی برد و دگرگونی حالات، آنان را اندوهگین نمی سازد به زلزله ها و لرزه ها اعتنایی ندارند و به صداهای وحشتناک گوش فرا نمی دهند (و در یک کلمه هیچ گونه احساسی در برابر هیچ حادثه ای ندارند، زیرا مردگانی فاقد روحند و جسمی بی جان). غایبانی هستند که انتظار بازگشتشان نیست و شاهدانی که هرگز حضور ندارند. آنها جمع بودند و پراکنده شدند و با یکدیگر الفت داشتند و جدا گشتند»; (فَأَصْبَحُوا فِی فَجَوَاتِ(1) قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ یَنْمُونَ، وَ ضِمَاراً(2) لاَیُوجَدُونَ; لاَ یُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الاَْهْوَالِ، وَ لاَ یَحْزُنُهُمْ تَنَکُّرُ الاَْحْوَالِ، وَ لاَ یَحْفِلُونَ(3) بِالرَّوَاجِفِ(4)، وَ لاَ یَأْذَنُونَ لِلْقَواصِفِ(5). غُیَّباً لاَ یُنْتَظَرُونَ، وَ شُهُوداً لاَ یَحْضُرُونَ، وَ إِنَّمَا کَانُوا جَمِیعاً فَتَشَتَّتُوا، وَ آلاَفاً(6)فَافْتَرَقُوا).

آنچه در این عبارات تکان دهنده آمده است اشاره به ظاهر جسم مردگان است، هر چند روح آنها در عالم دیگر دارای هر گونه احساس، هول و ترس، غم و اندوه می باشد.

آری در یک لحظه، انسان هوشیار و خندان یا غمگین و با نشاط یا محزون و پراحساس و پرتحرّک، ناگهان چشم از دنیا می پوشد و همه ظواهر و آثار حیات برچیده می شود به گونه ای که با قطعه سنگ بی روحی هیچ تفاوتی

ندارد.

پاورقی

1. «فجوات» جمع «فجوه» به معنای محل وسیع و گشاده است و به معنای فراخی و گشادگی میان دو شیء نیز آمده است و در اینجا اشاره به شکاف قبرهاست.

2. «ضمار» در اصل به معنای غائب یا بدهی و مالی است که چندان امید بازگشت آن نیست و از ریشه «ضمر» بر وزن «امر» به معنای پنهان شدن گرفته شده است.

3. «یحفلون» از ریشه «حفول» به معنای جمع شدن افراد گرفته شده است و نیز به معنای اعتنا کردن به چیزی آمده است و «لایحفلون» در جمله بالا به همین معناست یعنی اعتنا نمی کنند.

4. «رواجف» جمع «راجفه» به معنای لرزاننده و تکان دهنده است و از ریشه «رجف» بر وزن «ربط» به معنای اضطراب و لرزش شدید گرفته شده است.

5. «قواصف» جمع «قاصف» به معنای باد و طوفان شکننده است و از ریشه «قصف» بر وزن «وصف» به معنای شکستن گرفته شده است.

6. «آلاف» جمع «الیف» به معنای کسی است که به چیزی دل بسته و از ریشه «الفت» گرفته شده است.

صفحه 322

سپس امام(علیه السلام) به نکته دیگری در این زمینه اشاره کرده، می فرماید: «اگر اخبارشان به دست فراموشی سپرده شده و خانه هایشان در سکوت فرو رفته، بر اثر طول زمان و دوری از محل سکونت نیست، بلکه جامی به آنها نوشانده شده که به جای سخن گفتن گنگ بودن و به جای شنوایی کر شدن را به آنها داده و حرکاتشان به سکون مبدّل شده است و در نگاه اوّل چنین پنداری که همگی افتاده اند و به خواب فرو رفته اند»; (وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ، وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ،

عَمِیَتْ أَخْبَارُهُمْ، وَ صَمَّتْ دِیَارُهُمْ، وَ لکِنَّهُمْ سُقُوا کَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً، وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً، وَ بِالْحَرَکَاتِ سُکُوناً، فَکَأَنَّهُمْ فِی ارْتِجَالِ(1) الصِّفَهِ صَرْعَی(2) سُبَات(3)).

چه تعبیر گویا و تکان دهنده ای و چه گفتار بیدارگر و هوشیار کننده ای! آری! آنها چنان فراموش شدند که گویی قرنها با ما فاصله داشتند و چنان خانه های آنها خاموش است که گویی سالیان دراز از آن رخت بربستند، درحالی که گاه در یک لحظه کوتاه، جام مرگ را نوشیدند و همه چیز پایان گرفت.

سپس امام در تعبیرات پرمعنا و تکان دهنده دیگری می افزاید: «آنان همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمی گیرند و دوستانی که به دیدار هم نمی روند. رشته های شناسایی در میان آنها کهنه شده و اسباب برادری، قطع گردیده است. با اینکه همه جمع اند ولی تنهایند و با اینکه دوستند از یکدیگر دورند. نه برای شب صبحگاهی می شناسند و نه برای روز، شامگاهی. (آری!) شب یا روزی که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کرده اند برای آنها جاودان خواهد بود»; (جِیرَانٌ لاَ یَتَأَنَّسُونَ، وَأَحِبَّاءُ لاَ یَتَزَاوَرُونَ. بَلِیَتْ بَیْنَهُمْ عُرَا(4)

پاورقی

1. «ارتجال» به معنای بیان مطلبی بدون مطالعه قبلی است و از ریشه «رجل» بر وزن «اجر» به معنای راه رفتن با پاست و از آنجا که افراد ابداع کننده مطلبی گویی با پای خود راه می روند بر این معنا اطلاق شده است.

2. «صرعی» جمع «صریع» به معنای شخص یا جنازه ای است که بر زمین افکنده شده از جمع «صرع» بر وزن «فرع» به معنای برزمین افکندن گرفته شده است.

3. «سبات» از ریشه «سبت» در اصل

به معنای قطع و بریدن است سپس به معنای تعطیل عمل برای استراحت آمده است و به همین جهت به خواب نیز «سبات» گفته می شود.

4. «عری» جمع «عروه» به معنای دستگیره است.

صفحه 323

التَّعَارُفِ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الاِْخَاءِ، فَکُلُّهُمْ وَحِیدٌ وَهُمْ جَمِیعٌ، وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ، لاَ یَتَعَارَفُونَ لِلَیْل صَبَاحاً، وَ لاَ لِنَهَار مَسَاءً. أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کَانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً).

آری! همه چیز آنها با زندگان متفاوت است; خانه های قبر آنها دیوار به دیوار یکدیگر است بی آنکه از هم باخبر باشند یا به دیدار یکدیگر بروند; آنها در درون جمع خود تنهایند و در عین دوستی با یکدیگر گویی از هم قهرند; اگر در شب از دنیا رفتند هرگز طلوع صبح را نمی بینند و اگر در روز چشم از جهان فرو بستند هرگز شب تاریکی نخواهند دید و به گفته یکی از شعرای عرب:

لابُدَّ مِنْ یَوْم بِلا لَیْلَه *** أوْ لَیْلَه تَأتی بِلا یَوْم

سرانجام روزی خواهیم داشت بدون شب و یا شبی بدون روز.

سپس امام(علیه السلام) به بخش دیگری از حالات مردگان و ارواح آنها هنگام مشاهده عذاب الهی یا پاداشهای عظیم او اشاره کرده، می فرماید: «آنها خطرات آن جهان را وحشتناک تر از آنچه می ترسیدند یافتند و آیات و نشانه های (پاداش و ثواب) را بزرگ تر از آنچه می پنداشتند، مشاهده کردند و برای وصول به هر یک از این دو نتیجه نهایی (بهشت یا دوزخ) تا رسیدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالَمی از بیم و امید برای آنها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آنچه در آنجا

(از عذاب الهی) مشاهده کرده اند یا (از نعمتهای عظیم خداوند) دیده اند عاجز می ماندند»; (شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ(1) مِمَّا خَافُوا، وَرَأَوْا مِنْ آیاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا، فَکِلْتَا الْغَایَتَیْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَی مَبَاءَه(2)، فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ. فَلَوْ کَانُوا یَنْطِقُونَ بِهَا لَعَیُّوا(3) بِصِفَهِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَایَنُوا).

پاورقی

1. «افظع» از ریشه «فظع» بر وزن «جزع» به معنای بزرگ شمردن و وحشت کردن گرفته شده است.

2. «مباءه» به معنای منزلگاه است و در اصل به معنای محلی است که شتر به آنجا بازگشت می کند از ریشه «بواء» بر وزن «دواء» به معنای بازگشت کردن و منزل گرفته شده است.

3. «عیّوا» از ریشه «عیّ» بر وزن «حیّ» به معنای عجز و ناتوانی است.

صفحه 324

در واقع آنچه امام(علیه السلام) در اینجا بیان فرموده همان چیزی است که در خطبه 114 از نهج البلاغه با صراحت آمده است و می فرماید: «کُلُّ شَیْء مِنَ الدُّنْیا سَماعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عَیانِهِ وَ کُلُّ شَیْء مِنَ الآخِرَهِ عَیانُهُ أعْظَمُ مِنْ سَماعِهِ; هر چیزی از دنیا، شنیدنش بزرگتر از دیدن آن است (و دور نمایش، دل انگیزتر از آن است که باچشم از نزدیک دیده می شود) و هر چیزی از آخرت، دیدنش عظیم تر از شنیدن می باشد.

دلیل آن هم روشن است، زیرا جهان آخرت، بسیار وسیع تر و گسترده تر است تا آنجا که آن را در مقایسه با دنیا همچون دنیا با عالم جنین و رحم مادر دانسته اند.

صفحه 325

بخش سوم

وَ لَئِنْ عَمِیَتْ آثَارُهُمْ، وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ

وَ لَئِنْ عَمِیَتْ آثَارُهُمْ، وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ، لَقَدْ رَجَعَتْ فِیهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ، وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ، وَ تَکَلَّمُوا مِنْ غَیْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ، فَقَالُوا: کَلَحَتِ الْوُجُوهُ

النَّواضِرُ، وَ خَوَتِ الاَْجْسَامُ النَّوَاعِمُ، وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَی، وَ تَکَاءَدَنَا ضِیقُ الْمَضْجَعِ، وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَهَ، وَ تَهَکَّمَتْ عَلَیْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ، فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا، وَ تَنَکَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا، وَ طَالَتْ فِی مَسَاکِنِ الْوَحْشَهِ إِقَامَتُنَا; وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ کَرْب فَرَجاً، وَ لاَ مِنْ ضِیق مُتَّسَعاً! فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِکَ، أَوْ کُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَکَ، وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَکَّتْ، وَ اکْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَابِ فَخَسَفَتْ، وَ تَقَطَّعَتِ الاَْلْسِنَهُ فِی أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا، وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِی صُدُورِهِمْ بَعْدَ یَقَظَتِهَا، وَ عَاثَ فِی کُلِّ جَارِحَه مِنْهُمْ جَدِیدُ بِلیً سَمَّجَهَا وَ سَهَّلَ طُرُقَ الاْفَهِ إِلَیْهَا، مُسْتَسْلِمَات فَلاَ أَیْد تَدْفَعُ، وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ، لَرَأَیْتَ أَشْجَانَ قُلُوب، وَ أَقْذَاءَ عُیُون، لَهُمْ فِی کُلِّ فَظَاعَه صِفَهُ حَال لاَ تَنْتَقِلُ، وَ غَمْرَهٌ لاَ تَنْجَلِی.

ترجمه

هر چند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته; ولی چشمان عبرت بین آنان را می بیند و گوشهای عقل گفتارشان را می شنود. (آری!) آنها سخن می گویند; ولی نه از طریق زبان، آنها (با زبان حال) می گویند: چهره های خرم و زیبای ما زشت و پژمرده شد و بدنهای نرم و نازک (که در ناز و نعمت پرورش یافته بود) بر زمین افتاد و از هم متلاشی گشت، لباس کهنگی و فرسودگی بر تن پوشیدیم و تنگی قبر، سخت ما را در فشار قرار داد. وحشت و ترس را از

صفحه 326

یکدیگر به ارث برده ایم و خانه های خاموش قبر بر ما فرو ریخته است. زیباییهای بدنهای ما محو شده و نشانه های شناسایی چهره ما دگرگون گشته، اقامت ما در این خانه های وحشت، طولانی شده نه از این درد و رنج، فرجی

یافته ایم و نه از تنگی قبر، گشایشی. اگر با عقل خود آنها را در نظر خویش، مجسم سازی یا پرده ها کنار رود و با چشم خود آنها را ببینی در حالی که گوشهای آنها را حشرات خورده اند و از کار افتاده و بر چشمهایشان سرمه خاک کشیده شده و (در کاسه) فرو رفته، زبانهایی که با سرعت و فصاحت سخن می گفتند پاره پاره شده، قلبها در سینه های آنها پس از بیداری خاموش گشته و در هر یک از اعضای آنان پوسیدگی تازه ای آشکار شده و آن را زشت و بدمنظر ساخته و راه آفات را به سوی آن به آسانی گشوده در حالی که همه آنها در برابر این امور تسلیمند. نه دستی برای دفاع وجود دارد و نه قلبی برای جزع و بی تابی (و ناله سر دادن) (آری اگر حال آنها را در نظر خود مجسم سازی) قلبهایی پر از غم و چشمهایی پر خاشاک را می بینی (که بر آنها نوحه گری می کنند و از همه مصیبت بارتر اینکه) آنها در هر شدت و سختی، حالات ناراحت کننده ای دارند که هرگز دگرگون نمی شود (و به سوی خوبی نمی گراید) وبلای فراگیری دارند که هیچ گاه برطرف نمی گردد.

شرح و تفسیر: شرح حال خفتگان در خاک!

امام(علیه السلام) دراین بخش از خطبه، وضع مردگان و خفتگان قبور را با بیان رسا و تکان دهنده دیگری شرح می دهد و می فرماید: «هر چند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته; ولی چشمان عبرت بین آنان را می بیند و گوشهای عقل گفتارشان را می شنود. (آری!) آنها سخن می گویند; ولی

نه از طریق زبان»; (وَ لَئِنْ

صفحه 327

عَمِیَتْ آثَارُهُمْ، وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ، لَقَدْ رَجَعَتْ فِیهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ، وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ، وَ تَکَلَّمُوا مِنْ غَیْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ).

در واقع امام(علیه السلام) در این عبارت به دو نکته اشاره می فرماید: نخست اینکه خبر گرفتن از آنان از طرق عادی (مانند چشم گوش) نیست، بلکه از راههای عمیق تر و قوی تر است از طریق چشم دل و گوش عقل، همچنین سخن گفتن آنها نیز با زبان قال نیست، بلکه با زبان حال است که آثارش بسیار عمیق تر است، زیرا زبان قال ممکن است آمیخته با دروغ باشد، ولی زبان حال هیچ گاه دروغ نمی گوید.

اکنون ببینیم آنها با زبان حال چه می گویند؟ امام(علیه السلام) سخن آنها را چنین بیان می کند: «آنها می گویند: چهره های خرم و زیبای ما زشت و پژمرده شد و بدنهای نرم و نازک (که در ناز و نعمت پرورش یافته بود) بر زمین افتاد و از هم متلاشی شد، لباس کهنگی و فرسودگی بر تن پوشیدیم و تنگی قبر، سخت ما را در فشار قرار داد. وحشت و ترس را از یکدیگر به ارث برده ایم و خانه های خاموش قبر بر ما فرو ریخته است»; (فَقَالُوا: کَلَحَتِ(1) الْوُجُوهُ النَّواضِرُ(2)، وَ خَوَتِ(3) الاَْجْسَامُ النَّوَاعِمُ، وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ(4) الْبِلَی، وَ تَکَاءَدَنَا(5) ضِیقُ الْمَضْجَعِ، وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَهَ، وَ تَهَکَّمَتْ(6) عَلَیْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ(7)).

آری! آنها گاه از سرنوشت بدنهایشان سخن می گویند و گاه از جایگاهایشان. بدنها نخست پژمرده، چهره ها درهم کشیده، سپس از هم متلاشی شده و

پاورقی

1. «کلحت» از ریشه «کلوح» بر وزن «طلوع» به معنای چین و چروک برداشتن

و چهره عبوس کردن و درهم کشیدن گرفته شده است.

2. «نواضر» از ریشه «نضره» بر وزن «دفعه» به معنای خرمی و شادابی و شکوفایی گرفته شده است.

3. «خوت» از ریشه «خواء» به معنای فرو ریختن و از هم متلاشی شدن است.

4. «اهدام» جمع «هدم» بر وزن «حرص» به معنای لباس کهنه وصله دار است.

5. «تکائدنا» از «تکائد» به معنای مشقت بار شدن گرفته شده و ریشه آن «کأد» بر وزن «رعد» است.

6. «تهکمت» از «تهکّم» به معنای سقوط در چاه و مانند آن و یا فرو ریختن و ویران شدن است.

7. «صموت» به معنای خاموش شدن و لب فرو بستن است و در عبارت بالا مصدری است که معنای وصفی دارد.

صفحه 328

سرانجام پوسیده و خاک شده است. قبرها تنگ و تاریک و سرد و خاموش است وامواج وحشت آنها را در برگرفته و همگی در سکوت فرو رفته اند.

سپس می افزاید: «زیباییهای بدنهای ما محو شده و نشانه های شناسایی چهره ما دگرگون گشته، اقامت ما در این خانه های وحشت، طولانی شده نه از این درد و رنج، فرجی یافته ایم و نه از تنگی قبر، گشایشی»; (فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا، وَ تَنَکَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا، وَ طَالَتْ فِی مَسَاکِنِ الْوَحْشَهِ إِقَامَتُنَا; وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ کَرْب فَرَجاً، وَ لاَ مِنْ ضِیق مُتَّسَعاً!).

آری! صورتهایی که در حال حیات بسیار زیبا و شناخته شده بود و منزلگاههایی که وسیع و زیبا و راحت بود، با فرا رسیدن مرگ دگرگون می شود، آن منزلگاه زیبا و فراخ به خانه تنگ و تاریک قبر مبدل می گردد، و آن صورتهای زیبا بعد از چند صباحی نه تنها طراوت و

شادابی و جمال خود را از دست می دهد، بلکه به صورت بسیار وحشتناکی در می آید.

به همین دلیل پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در گفتار کوتاه و تکان دهنده ای می فرماید: «ما رَأَیْتُ مَنْظَراً إلاّ وَالْقَبرُ أفْضَعُ مِنْهُ; من هیچ منظره وحشتناکی را ندیدم مگر اینکه قبر از آن وحشتناکتر است».(1)

سپس امام(علیه السلام) با تعبیرات زنده ای سعی می کند وضع حالات آنها را در قبر برای مخاطبان خود کاملا آشکار کند: «اگر با عقل خود آنها را در نظر خویش، مجسم سازی، یا پرده ها کنار رود و با چشم خود آنها را ببینی، در حالی که گوشهای آنها را حشرات خورده اند و از کار افتاده، و بر چشمهایشان سرمه خاک کشیده شده و (در کاسه) فرو رفته، زبانهایی که با سرعت و فصاحت سخن می گفتند پاره پاره شده، قلبها در سینه های آنها پس از بیداری خاموش گشته است و در هر یک از اعضای آنان پوسیدگی تازه ای آشکار شده و آن را زشت و

پاورقی

1. سنن ترمذی، ج 3، ص 379 ; میزان الحکمه، ماده «قبر»، ح 16251 .

صفحه 329

بدمنظر ساخته و راه آفات را به سوی آن به آسانی گشوده است در حالی که همه آنها (در برابر این امور) تسلیم اند. نه دستی برای دفاع وجود دارد و نه قلبی برای جزع و بی تابی (و ناله سر دادن). (آری اگر حال آنها را این گونه در نظر خود مجسم سازی) قلبهایی پر از غم و چشمهایی پر خاشاک را می بینی (که بر آنها نوحه گری می کنند)»; (فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِکَ، أَوْ کُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ

الْغِطَاءِ لَکَ، وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ(1) أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ(2) فَاسْتَکَّتْ(3)، وَ اکْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَابِ فَخَسَفَتْ، وَ تَقَطَّعَتِ الاَْلْسِنَهُ فِی أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا(4)، وَ هَمَدَتِ(5) الْقُلُوبُ فِی صُدُورِهِمْ بَعْدَ یَقَظَتِهَا، وَ عَاثَ(6) فِی کُلِّ جَارِحَه مِنْهُمْ جَدِیدُ بِلیً(7) سَمَّجَهَا(8) وَ سَهَّلَ طُرُقَ الاْفَهِ إِلَیْهَا، مُسْتَسْلِمَات فَلاَ أَیْد تَدْفَعُ، وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ، لَرَأَیْتَ أَشْجَانَ(9) قُلُوب، وَ أَقْذَاءَ(10)عُیُون).

درست است که با قبض روح تمام همه از کار می افتد; ولی تا زمانی که سالم است هنوز قابلیتی در آن وجود دارد که اگر فرضاً روح به آن باز می گشت فعال

پاورقی

1. «ارتسخت» از ریشه «ارتساخ» به معنای ثابت شدن و فرو رفتن از ریشه «رسوخ» به معنای نفوذ کردن و جذب شدن گرفته شده است.

2. «هوام» جمع «هامه» به معنای حشرات دارای سمّ کشنده است; مانند مار و گاه به هر نوع حشره اطلاق می شود.

3. «استکت» از ریشه «سکّ» بر وزن «حک» به معنای فرو بستن گرفته شده است.

4. «ذلاقه» به معنای برّندگی وتیزی است; سپس به معنای لسان و سرعت بیان به کار رفته است و خطیب ذلق به گوینده فصیح و سخنور گفته می شود.

5. «همدت» از ریشه «همود» بر وزن «سجود» در اصل به معنای خاموش شدن آتش است. سپس به معنای سکوت و سکون و از کار افتادن به کار رفته است.

6. «عاث» از ریشه «عیث» بر وزن «حیف» به معنای فاسد کردن گرفته شده و به معنای تبذیر و اتلاف نیز آمده است و در جمله بالا همان معنای اوّل اراده شده است.

7. «جدید بلی» با توجّه به اینکه «جدید» به معنای نو و «بلی» به معنای کهنه است در عبارت بالا نوعی

صناعت بدیع به کار رفته که دو ضد در کنار هم به صورت مضاف و مضاف الیه آمده و معنای آن پوسیدگی تازه است.

8. «سمجّ» از ریشه «سماجت» به معنای ناهنجار بودن و نفرت انگیز شدن گرفته شده و «سمج» بر وزن «خشن» به کسانی گفته می شود که به طریقه زشت و ناپسند چیزی را دنبال می کنند.

9. «اشجان» جمع «شجن» بر وزن «کفن» به معنای غم و اندوه است.

10. «اقذاء» جمع «قذی» بر وزن «قبا» به معنای خار و خاشاک و اجسام کوچکی است که در چشمش می ریزد و انسان را ناراحت می کند که ساعت به ساعت در بدن بی جان مردگان ظاهر می شود.

صفحه 330

می شد; ولی پس از پوسیدن و متلاشی شدن دیگر هیچ کارایی ندارد، و به همین دلیل امام(علیه السلام)می فرماید: حشرات گوش آنها را از کار می اندازند و سرمه خاک چشم آنان را و پاره شدن زبان نطق آنان را.

آنگاه در تکمیل این سخن در یک جمله به صورت جمع بندی می فرماید: «آنها در هر شدت و سختی حالات ناراحت کننده ای دارند که هرگز دگرگون نمی شود (و به سوی خوبی نمی گراید) وبلای فراگیری که هیچ گاه برطرف نمی گردد»; (لَهُمْ فِی کُلِّ فَظَاعَه صِفَهُ حَال لاَ تَنْتَقِلُ، وَ غَمْرَهٌ(1) لاَ تَنْجَلِی).

اشاره به اینکه مصیبت بزرگ آنان این است که این گرفتاریها زایل نمی شود، بلکه روز به روز پیچیده تر می گردد; بدبختی آنان دراین است که آینده روشنی در پیش رو ندارند هر چه زمان بگذرد بدن متلاشی تر و استخوانها پوسیده تر می شود.

پاورقی

1. «غمره» در اصل به معنای

آبی است که فراگیر باشد و اشیایی را بپوشاند; سپس به معنای هر امر فراگیر شدید به کار رفته است.

صفحه 331

بخش چهارم

فَکَمْ أَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِیزِ جَسَد

فَکَمْ أَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِیزِ جَسَد، وَ أَنِیقِ لَوْن، کَانَ فِی الدُّنْیَا غَذِیَّ تَرَف، وَ رَبِیبَ شَرَف! یَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِی سَاعَهِ حُزْنِهِ، وَ یَفْزَعُ إِلَی السَّلْوَهِ إِنْ مُصِیبَهٌ نَزَلَتْ بِهِ، ضَنًّا بِغَضَارَهِ عَیْشِهِ، وَ شَحَاحَهً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ! فَبَیْنَا هُوَ یَضْحَکُ إِلَی الدُّنْیَا وَ تَضْحَکُ إِلَیْهِ فِی ظِلِّ عَیْش غَفُول، إِذْ وَطِیءَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ وَ نَقَضَتِ الاَْیَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ الْحُتُوفُ مِنْ کَثَب فَخَالَطَهُ بَثٌّ لاَ یَعْرِفُهُ، وَ نَجِیُّ هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ، وَ تَوَلَّدَتْ فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَل، آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ، فَفَزِعَ إِلَی مَا کَانَ عَوَّدَهُ الاَْطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِینِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ، وَ تَحْرِیکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ یُطْفِیءْ بِبَارِد إلاَّ ثَوَّرَ حَرَارَهً، وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَیَّجَ بُرُودَهً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِج لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاء; حَتَّی فَتَرَ مُعَلِّلُهُ، وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ، وَ تَعَایَا أَهْلُهُ بِصِفَهِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِینَ عَنْهُ، وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِیَّ خَبَر یَکْتُمُونَهُ: فَقَائِلٌ یَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ، وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِیَابَ عَافِیَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَی فَقْدِهِ، یُذَکِّرُهُمْ أَسَی الْمَاضِینَ مِنْ قَبْلِهِ. فَبَیْنَا هُوَ کَذلِکَ عَلَی جَنَاح مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا، وَ تَرْکِ الاَْحِبَّهِ، إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَیَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ، وَ یَبِسَتْ رُطُوبَهُ لِسَانِهِ. فَکَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَیَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاء مُؤْلِم بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ، مِنْ کَبِیر کَانَ یُعَظِّمُهُ، أَوْ صَغِیر کَانَ یَرْحَمُهُ! وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَات هِیَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَه، أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَی عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْیَا.

ترجمه

زمین ها، چه بسیار، اجساد

نیرومند زیبا و خوش آب و رنگ را که در دنیا

صفحه 332

نازپرورده و نعمت بودند و پرورش یافته دامان احترام و شرف، در کام خود فرو بردند، همانها که می خواستند با سرور و خوشحالی غمها را از دل بزدایند و به هنگام فرا رسیدن مصیبت برای از بین نرفتن طراوت زندگی و از دست ندادن سرگرمیهای آن به لذت و خوشگذرانی پناه بردند. (آری) در آن هنگام که او به دنیا می خندید و دنیا نیز در سایه زندگی مرفه و غفلت زا بر او خنده می زد، ناگهان روزگار خارهای جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قوای او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزدیک به او نظر افکند در نتیجه، غم و اندوهی که هرگز از آن آگاهی نداشت با او در آمیخت و غصه های پنهانی که حتی خیال آن را نمی کرد در وجودش راه یافت، سُستی بیماریها در او ظاهر شد در حالی که به سلامت و تندرستی، انس شدید داشت. در این هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبیبان او را به آن، عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت، تسکین دهد و برودت را با حرارت تحریک کند; ولی در چنین حالتی هیچ حرارتی را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اینکه حرارت شعلهورتر شد و هیچ برودتی را با داروی حرارت زا تحریک نکرد جز اینکه برودت را به هیجان درآورد. برای اعتدال مزاج به هیچ معجونی پناه نبرد جز آنکه به سبب آن، آماده بیماری دیگری شد. این وضع همچنان ادامه یافت تا

آنجا که طبیب از درمانش ناتوان شد و پرستارش او را به فراموشی سپرد و خانواده اش از وصف بیماری او خسته شدند و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند. آنها در کنار بیمار خود نشسته و درباره خبر ناگواری که تا آن وقت از او مکتوم می داشتند آشکارا به گفتگو پرداختند. یکی می گفت او را به حال خود رها کنید (که رفتنی است) دیگری آرزوی بازگشت بهبود او را می کرد و (سومی) آنان را به شکیبایی در فقدانش، دعوت می نمود و (برای تحمّل این مصیبت) مصائب و اندوه گذشتگان را به یادشان می آورد. در این حال که او در شرف فراق دنیا و ترک دوستان بود،

صفحه 333

ناگهان عارضه ای گلوگیرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حیرت و سرگردانی فرو برد و زبانش خشک شد. در این هنگام به فکر وصایا و سؤالات مهم و لازمی می افتد که پاسخ آنها را می دانست; امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است، و سخنانی می شنود که قلب او را به درد می آورد و می خواهد جواب آنها را بگوید; امّا قدرت ندارد، از این رو خود را به ناشنوایی می زند همان سخنان و زخم زبانهایی که گاه از شخص بزرگی صادر می شود که این بیمار او را محترم می شمرد یا از کوچکی که در گذشته بر او ترحم می کرده است. (به هر حال) مرگ دشواریهایی دارد که انسان را در خود غرق می کند، مشکلاتی که هراس انگیزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ریخت یا

اندیشه های اهل دنیا آن را درک کند.

شرح و تفسیر: دشواری های مرگ که در قالب الفاظ نمی گنجد

امام(علیه السلام) این گوینده توانای فصیح بی نظیر، در آخرین بخش از این خطبه، باز از زوایای دیگر به مسئله مرگ و پایان زندگی و عوارض سخت آن اشاره کرده و آن را در چهار مرحله خلاصه می کند; نخست می فرماید: «چه بسیار، زمین اجساد نیرومند زیبا و خوش آب و رنگ را که در دنیا پرورده ناز و نعمت بودند و پرورش یافته احترام و شرف، در کام خود فرو برد، همانها که می خواستند با سرور و خوشحالی، غمها را از دل بزدایند و به هنگام فرا رسیدن مصیبت، برای از بین نرفتن طراوت زندگی و از دست ندادن سرگرممهای آن، به لذت و خوشگذرانی پناه بردند»; (فَکَمْ أَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِیزِ(1) جَسَد، وَأَنِیقِ(2) لَوْن، کَانَ

پاورقی

1. «عزیز» در اصل به معنای قوی و شکست ناپذیر است که لازمه آن، نفی ذلت از انسان است; ولی معلوم نیست چرا بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را به معنای باطراوت و زیبا تفسیر کرده اند.

2. «انیق» به معنای زیبا و خوش آب و رنگ است.

صفحه 334

فِی الدُّنْیَا غَذِیَّ(1) تَرَف، وَ رَبِیبَ(2) شَرَف! یَتَعَلَّلُ(3) بِالسُّرُورِ فِی سَاعَهِ حُزْنِهِ، وَ یَفْزَعُ إِلَی السَّلْوَهِ(4) إِنْ مُصِیبَهٌ نَزَلَتْ بِهِ،ضَنًّا(5) بِغَضَارَهِ(6) عَیْشِهِ، وَ شَحَاحَهً(7) بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ!).

این سخن اشاره دقیقی به کسانی است که آنچنان به ناز و نعمت و عیش و نوش دنیا عادت کرده اند که به هنگام نزول مصیبتها و اندوهها سعی می کنند خود را با انواع سرگرمیها و لهو و لعب، از آن دور دارند و آنچه را ممکن بود مایه بیداری و هوشیاری آنان گردد

به فراموشی بسپارند و این خود مصیبتی است بزرگ که انسان به عوامل بیداری و عوامل مستی و بی خبری پناه برد; ولی حوادث تلخ هرگز آنها را فراموش نمی کند و سرانجام زمین آنها را در کام خود فرو می برد.

«(آری) در آن هنگام که او (بر اثر ناز و نعمت) به دنیا می خندید و دنیا نیز در سایه زندگی مرفه و غفلت زا بر او خنده می زد، ناگهان روزگار خارهای جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قوای او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزدیک به او نظر افکند، در نتیجه غم و اندوهی که هرگز از آن آگاهی نداشت با او در آمیخت، و غصه های پنهانی که حتی خیال آن را نمی کرد در وجودش راه یافت. سُستی بیماریها در او ظاهر شد در حالی که به سلامت و تندرستی، انس شدید داشت»; (فَبَیْنَا هُوَ یَضْحَکُ إِلَی الدُّنْیَا وَ تَضْحَکُ إِلَیْهِ فِی ظِلِّ

پاورقی

1. «غذیّ» از ریشه «غذاء» به معنای طعام گرفته شده و «غذیّ ترف» با توجّه به اینکه «ترف» به معنای ناز و نعمت است به این معناست که او با ناز و نعمت، پرورش یافته است.

2. «ربیب» از ریشه «رَبّ» به معنای تربیت و تدبیر گرفته شده، بنابراین «ربیب شرف» یعنی کسی که در دامان عزت و احترام پرورش یافته است.

3. «یتعلّل» از ریشه «تعلّل» به معنای خود را به فراموشی زدن و سرگرم ساختن است.

4. «سلوه» به معنای زندگی آرام بخش است.

5. «ضنّ» به معنای بخل شدید است.

6. «غضاره عیش» به معنای زندگی پر نعمت است.

7. «شحاحه»

به معنای بخل است و گاه گفته شده که درجه بالای بخل محسوب می شود. بخیل کسی است که نسبت به آنچه در دست خود دارد بخل میورزد; امّا شحیح کسی است که هم نسبت به آن و هم نسبت به آنچه در دست مردم است، بخل دارد.

صفحه 335

عَیْش غَفُول(1); إِذْ وَطِیءَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ(2) وَ نَقَضَتِ الاَْیَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ الْحُتُوفُ(3) مِنْ کَثَب(4) فَخَالَطَهُ بَثٌّ(5) لاَ یَعْرِفُهُ، وَ نَجِیُّ(6) هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ، وَ تَوَلَّدَتْ فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَل، آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ).

اشاره به اینکه; هر چند این بی خبران در برابر مصائب، سعی دارند خود را به فراموشی بسپارند، پیوسته بر دنیا خنده سر می دهند و دنیای غافل کننده نیز بر آنها خنده مستانه می زند; ولی دیری نمی پاید که در سرازیری مرگ قرار می گیرند; قوا و نیروها یکی پس از دیگری از بین می رود، چشمها کم نور، گوشها سنگین،استخوانها سست و پوک، اعصاب خسته و ناتوان و انواع بیماریها به سوی او هجوم می آورد و جهان نوحه مرگ را در گوش آنها می خواند.

در واقع امام(علیه السلام) در این بخش، نخست به تحلیل رفتن قوا و آشکار شدن انواع بیماریها به دنبال آن، که گام اوّل به سوی مرگ است اشاره فرمود. سپس به سراغ گام دوم می رود که مراجعه پی در پی و مکرّر به اطبا و گرفتن انواع داروها و بی تأثیر بودن آنها است و می فرماید: «در این هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبیبان او را به آن عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت تسکین دهد و

برودت را با حرارت تحریک کند; ولی در چنین حالتی هیچ حرارتی را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اینکه حرارت شعلهورتر شد، و هیچ برودتی را با داروی حرارت زا تحریک نکرد جز اینکه برودت را به هیجان درآورد. برای اعتدال مزاج به هیچ معجونی پناه نبرد جز آنکه به سبب آن آماده بیماری دیگری

پاورقی

1. «غفول» از ریشه «غفلت» گرفته شده و به معنای غافل کننده و غفلت آور است.

2. «حسکه» از ریشه «حسک» بر وزن «فدک» به معنای گیاه خار داری است که انسان را سخت می آزارد و به معنای عداوت و کینه نیز آمده و در اینجا منظور معنای اوّل است.

3. «حتوف» جمع «حتف» به معنای مرگ است.

4. «کثب» از ریشه «کثب» بر وزن «کسب» به معنای نزدیک شدن است.

5. «بثّ» به معنای اندوه شدید است. این واژه به معنای گستردن و پراکنده کردن و منتشر ساختن نیز آمده و در اینجا همان معنای اوّل مراد است.

6. «نجیّ» به معنای پنهان و پوشیده است از ریشه «نجوا» به معنای سخنان درگوشی گرفته شده است.

صفحه 336

شد»; (فَفَزِعَ إِلَی مَا کَانَ عَوَّدَهُ الاَْطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِینِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ(1)، وَتَحْرِیکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ یُطْفِیءْ بِبَارِد إلاَّ ثَوَّرَ(2) حَرَارَهً، وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَیَّجَ بُرُودَهً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِج(3) لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاء).

آری! هنگامی که فرمان قطعی مرگ فرا می رسد اسباب صحت و سلامت به کندی می گراید و به اصطلاح: «سر کنگبین صفرا می فزاید و روغن بادام سبب خشکی می شود». گویی داروها از اثر می افتند و یا نتیجه معکوس می دهند و طبق ضرب المثل معروف:

«طبیبان ابله می شوند» و راه بیمار به سوی پایان زندگی هموار می گردد.

آنچه در تعبیرات حساب شده مولا در اینجا آمده، اشاره به تقسیماتی است که در طبّ قدیم رایج بود. در آن زمان اطبّا عقیده داشتند که چهار نوع مزاج وجود دارد: مزاج گرم، مزاج سرد، مزاج تر و خشک. از نگاه دیگر چهار نوع مزاج مرکب شناخته شده بود مزاج گرم و تر (که به آن دموی می گفتند) و مزاج گرم و خشک (که آن را صفراوی می نامیدند) و مزاج سرد و تر (که آن را بلغمی نام می نهادند) و مزاج سرد و خشک (که آن را سوداوی می گفتند).

البتّه این مزاجها هنگامی که در حدّ اعتدال بود لطمه ای به سلامت نمی زد و صاحبان آنها با تفاوت زیادی که با هم داشتند همگی دارای زندگی خوبی بودند; ولی اگر یکی از چهارتا (حرارت، برودت، رطوبت و یبوست) غلبه می کرد ناچار بودند برای بازگرداندن اعتدال مزاج به عوامل مخالف پناه برند; حرارت را با برودت فرو نشانند و برودت را با عوامل حرارت تحریک کنند و رطوبت را با یبوست بیامیزند و یبوست را با رطوبت تعدیل کنند.

تأثیر همه اینها در زمانی است که کار از کار نگذشته باشد. هنگامی که کار از

پاورقی

1. «قارّ» یعنی سرد از ریشه «قرّ» بر وزن «حرّ» به معنای برودت است.

2. «ثوّر» از ریشه «ثوران» به معنای هیجان است.

3. «ممازج» به معنای معجون و چیزهایی است که به هم آمیخته شده باشد.

صفحه 337

کار گذشت، همه بی اثر خواهد بود.

سپس امام(علیه السلام) مرحله سوم را بازگو می کند و آن مرحله یأس از

بازگشت سلامت و انتظار پایان عمر در آینده نه چندان دور می فرماید: «این وضع همچنان ادامه یافت تا آنجا که طبیب از درمانش ناتوان شد، و پرستارش او را به فراموشی سپرد، و خانواده اش از وصف بیماری او خسته شدند، و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند»; (حَتَّی فَتَرَ مُعَلِّلُهُ(1)، وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ(2)، وَ تَعَایَا(3) أَهْلُهُ بِصِفَهِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِینَ عَنْهُ).

گویی امام بارها و بارها در کنار این گونه بیماران و خانواده های آنان بوده و حالات آنان را دقیقاً زیر نظر گرفته است; طبیب، اظهار عجز می کند و پرستار اظهار خستگی، و خانواده او نمی دانند درباره او به مردم چه بگویند. بگویند حال او بهتر است خلاف گفته اند. بگویند بدتر است خوشایند نیست. ناچار زبان را در کام فرو می برند و با نگاههای مأیوسانه خود پاسخ می گویند.

در ادامه می افزاید: «آنها در کنار بیمار خود نشسته و درباره خبر ناگواری که تا آن وقت از او مکتوم می داشتند آشکارا به گفت وگو پرداختند; یکی می گفت او را به حال خود رها کنید (که رفتنی است). دیگری آرزوی بازگشت بهبود او را می کرد و (سومی) آنان را به شکیبایی در فقدانش، دعوت می نمود، و (برای تحمّل این مصیبت) مصائب و اندوه گذشتگان را به یادشان می آورد»; (وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِیَّ(4) خَبَر یَکْتُمُونَهُ: فَقَائِلٌ یَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ، وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِیَابَ عَافِیَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَی فَقْدِهِ، یُذَکِّرُهُمْ أَسَی(5) الْمَاضِینَ مِنْ قَبْلِهِ).

پاورقی

1. «معلّل» به معنای معالجه کننده است و در اصل از «عله» به معنای بیماری گرفته شده است.

2. «ممرّض» به

معنای پرستار از ریشه «مرض» است.

3. «تعایا» از ریشه «عیَّ» به معنای عجز است.

4. «شجیّ» به معنای غم انگیز از ریشه «شجو» بر وزن «هجو» به معنای غم واندوه گرفته شده است.

5. «اَسَی» به معنای غم واندوه است و در بعضی از نسخه ها «اُسی» (به ضم همزه آمده) جمع «اسو» به معنای پیشگام است و هر دو معنا در عبارت خطبه مناسب است.

صفحه 338

سرانجام امام چهارمین و آخرین مرحله زندگی این بیمار را بیان می کند. هنگامی که در آستانه مرگ قرار می گیرد و آماده سفر آخرت و ترک این جهان می شود، می فرماید: «در این حال که او در شرف فراق دنیا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضه ای گلوگیرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حیرت و سرگردانی فرو برد و زبانش خشک شد»; (فَبَیْنَا هُوَ کَذلِکَ عَلَی جَنَاح مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا، وَ تَرْکِ الاَْحِبَّهِ، إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَیَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ، وَ یَبِسَتْ رُطُوبَهُ لِسَانِهِ).

در ادامه می فرماید: «در این هنگام به فکر وصایا و سؤالات مهم و لازمی می افتد که پاسخ آنها را می دانست; امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است و سخنانی می شنود که قلب او را به درد می آورد (و می خواهد جواب آنها را بگوید; امّا قدرت ندارد، از این رو) خود را به ناشنوایی می زند و چه بسیار سخنان و زخم زبانهایی که گاه از شخص بزرگی صادر می شود که این بیمار او را محترم می شمرد یا از کوچکی است که در گذشته بر او ترحم می کرده

است»; (فَکَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَیَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاء مُؤْلِم بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ(1) عَنْهُ، مِنْ کَبِیر کَانَ یُعَظِّمُهُ، أَوْ صَغِیر کانَ یَرْحَمُهُ!).

آری! او در این حالت چون علم به فرا رسیدن لحظه های پایان عمرش پیدا می کند در فکر فرو می رود که اموال مخفی داشته یا بدهکاریهایی به اشخاص که می بایست به بازماندگانش معرفی می کرد و یا خانواده و دوستان او سؤالاتی درباره این امور و یا آنچه مربوط به دفن و موضع قبر اوست از او دارند که قادر به پاسخ گفتن نیست.

ابن ابی الحدید در اینجا داستان کوتاه و عبرت انگیزی را که خود شاهد و ناظر بوده نقل می کند، که در لحظات آخر شخصی می خواست وصیت لازمی کند، امّا

پاورقی

1. «فتصام» از ریشه «صمّ» به معنای کر شدن گرفته شده و «تصام» یعنی خود را به کری زد.

صفحه 339

زبانش از گردش افتاده بود. به قلم و دواتی اشاره کرد تا خواسته خود را بنویسد; ولی افسوس دست آن قدر لرزان بود که کلمات نامفهوم نوشته شد و دستش همچنان می لرزید تا جان داد.(1)

سرانجام امام(علیه السلام) با این جمله، خطبه پرمحتوا و تکان دهنده خود را پایان می دهد و می فرماید: «(به هر حال) مرگ دشواریهایی دارد که انسان را در خود غرق می کند. مشکلاتی که هراس انگیزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ریخت یا اندیشه های اهل دنیا آن را درک کند»; (وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَات(2) هِیَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَه، أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَی عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْیَا).

مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود در اینجا حدیثی

از کتاب کافی نقل می کند که گروهی از عابدان بنی اسرائیل تصمیم گرفتند شهرهای مختلف را بگردند و آثار عبرت انگیز را در آنها ببینند، در این گردش خود به قبری رسیدند که باد، گرد و غبار بر آن پاشیده بود و جز اثر مختصری از آن آشکار نبود. گفتند چه خوب است دعا کنیم و از درگاه خدا بخواهیم صاحب این قبر، شرح حال خود را برای ما بازگو کند. دعای آنها مستجاب شد. از صاحب قبر پرسیدند طعم مرگ را چگونه یافتی؟ او با وحشت تمام در پاسخ گفت: نود و نه سال از دفن من می گذرد و هنوز درد و رنج جان دادن و تلخی طعم آن در درون من است.(3)

نکته

گذرگاهی که همه از آن عبور می کنند

بارها گفته اند و گفته ایم که اگر انسان در هر چیز شک و تردید به خود راه دهد

پاورقی

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 167 .

2. «غمرات» جمع «غمره» معنای آن در فقره قبلی گذشت.

3. کافی، ج 3، ص 260، ح 38 (با تلخیص).

صفحه 340

در این مسئله نمی تواند تردید کند که یک روز باید رخت سفر را از این دنیا بر بندد و کاسه مرگ را با اکراه یا با رغبت سر کشد.

همان گونه که هر جنینی به هر شکل و صورت و مربوط به هر کس، روزی باید از گذرگاه رحم بگذرد و به این دنیا گام بگذارد و هر میوه ای روزی از درخت می افتد و یا آن را می چینند، انسان نیز باید خواه ناخواه از گذرگاه مرگ بگذرد.

حال که چنین است چرا

گروهی مایل نیستند نام مرگ برده شود؟ چرا تلاش می کنند این واقعیتی که آنها را فراموش نمی کند، از یاد ببرند؟!

از آن مهم تر، مقدّمات و پیامدهای مرگ است; حالات عجیبی که مولا امیرمؤمنان علی(علیه السلام) دراین خطبه با موشکافی تمام آن را به صورت تابلوی بسیار زنده ای ترسیم کرده و بازتاب مرگ را در انسانی که آماده رفتن از این دنیا می شود و همچنین در اطرافیان او به طور دقیق تشریح می کند و به نظر می رسد که هدف اصلی امام بیدار کردن غافلان و هوشیار ساختن مستان باده غرور و خودخواهی و هواپرستی است و الحق والانصاف امام در این زمینه داد سخن داده و همه گفتنیها را گفته، به گونه ای که هر انسان غافل و بی خبری آن را بخواند تکان می خورد و سخت تحت تأثیر واقع می شود.

امام(علیه السلام) در حدیث دیگری می فرماید: «ما رَأَیْتُ إیماناً مَعَ یَقین أشْبَهُ مِنْهُ بِشَکٍّ، عَلی هذَا الإِنْسانِ إِنَّهُ کُلَّ یَوْم یُوَدِّعُ إلَی الْقُبُورِ وَ یُشَیِّعُ وَ إلی غُرُورِ الدُّنْیا یَرْجِعُ وَ عَنِ الشَّهْوَهِ وَالذُّنُوبِ لایَقْلَعُ; من هیچ ایمان توأم با یقین را شبیه تر به شک از کار این انسان ندیدم; او همه روز برای تشییع دوستان و بستگان و سپردن جسم بی جان آنها به قبرها می رود ولی هنگامی که باز می گردد باز به سراغ غرور دنیاست و از شهوت و گناه باز نمی ایستد».(1)

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 6، ص 137 .

صفحه 341

در مقابل ما افرادی را می شناسیم که به استقبال مرگ می رفتند و بر چهره آن لبخند می زدند سکرات موت برای

آنها مفهومی نداشت و همچون کسی که در انتظار عزیزی به سر می برد، در لحظات آخر عمر، چنین حالی را داشتند. نمونه آشکار آن شخص امام(علیه السلام)است که در کلام معروفش در همین نهج البلاغه می فرماید: «اشتیاق من به مرگ و شهادت از اشتیاق طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است».(1)

جالب اینکه در احادیث اسلامی نیز وارد شده که مرگ مؤمنان صالح العمل و اولیاء الله با دیگران متفاوت است. شخصی به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: «صِفْ لَنَا الْمَوْتَ; مرگ را برای ما وصف کن». فرمود: «لِلْمُؤْمِنِ کَأَطْیَبِ طیب یَشُّمُهُ فَیَنْعَسُ لِطیبِه وَ یَنْقَطِعُ التَّعَبَ وَالاَْلَمَ عَنْهُ وَ لِلْکافِرِ کَلَسْعِ الاَْفاعَی وَلَدْغِ الْعَقارِبِ وَأشَدُّ; مرگ برای مؤمن همانند عطر بسیار خوشبویی است که آن را استشمام می کند و بخاطر خوشبویی آن می آرامد و درد و رنج از او زایل می شود ولی برای کافر مانند گزش افعی ها و نیش زدن عقربها بلکه شدیدتر از آن است».(2)

شک نیست عدم وابستگی مؤمن به زرق و برق دنیا و به عکس وابستگی های افراد بی ایمان به این جهان چنین بازتابی در این دو گروه داشته باشد هر چند الطاف الهی و مشاهدات مؤمن نسبت به مواهبی که در انتظار اوست و به عکس مشاهدات فرد بی ایمان نسبت به عذابهایی که در انتظار او می باشد در این امر تأثیرگذار است.

پاورقی

1. نهج البلاغه، خطبه 5 .

2. بحارالانوار، ج 6، ص 172، ح 50 .

صفحه 342

صفحه 343

خطبه222

قالَهُ عِنْدَ تِلاوَتِهِ: (یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالاْصَالِ(1) * رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللهِ)(2)

از سخنان امام(علیه السلام) است

که به هنگام تلاوت آیات بالا بیان فرموده (آیاتی که ترجمه اش چنین است:) «صبح و شام در آنها (در آن

خانه هایی که از نور خدا روشن است) مردانی تسبیح می گویند که نه تجارت و نه معامله ای آنها را از یاد خدا غافل می کند».(3)

خطبه در یک نگاه

در این خطبه چند بخش مهم وجود دارد

پاورقی

1. «آصال» جمع «اُصُل» بر وزن «رسل» و آن هم جمع اصیل از ریشه اصل به معنای عصر یا آخر روز است چرا که اصل و پایه شب محسوب می شود.

2. نور،آیه 36-37 .

3. سند خطبه:

در کتاب مصادر نهج البلاغه مدرک دیگری که برای بخشی از این خطبه ذکر کرده، غررالحکم آمدی است که در حرف الف، بخش نخستین این خطبه را آورده و با نهج البلاغه تفاوتهایی دارد. این تفاوتها به خوبی نشان می دهد که خطبه را از منبع دیگری اخذ نموده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 151)

صفحه 344

در بخش اوّل پیش از هر چیزی امام به بیان اهمیّت ذکر خدا و آثار آن بر روح وجان آدمی می پردازد و با تعبیرات مؤثّری آن را شرح می دهد.

در بخش دوم به حاملان اذکار در هر عصر و زمان و برنامه های او اشاره می کند که چگونه بندگان خدا را از انحراف رهایی می بخشند و چراغهای پر فروغی بر سر راه آنها می نهند.

در بخش سوم سخن از صفات آنهاست و از بی اعتنایی آنان به زرق و برق دنیا، پرهیز از گناه، طرفداری از عدالت و امر به معروف و نهی از منکر.

در بخش چهارم حال آنها را در قیامت به هنگام انتشار نامه های اعمال و آماده شدن بندگان برای حساب شرح می دهد و از عاقبت محمود و نتایج بسیار گرانبهای اعمال آنها سخن می گوید.

در پنجمین بخش به

مخاطبان خود دستور می دهد که به حساب خویش برسند و خودشان داور اعمالشان باشند.

صفحه 345

بخش اوّل

إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی جَعَلَ الذِّکْرَ جِلاَءً لِلْقُلُوبِ

إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی جَعَلَ الذِّکْرَ جِلاَءً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَهِ، وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَهِ، وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَهِ، وَ مَا بَرِحَ لِلّهِ عَزَّتْ آلاَؤُهُ فِی الْبُرْهَهِ بَعْدَ الْبُرْهَهِ، وَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یَقْظَه فِی الاَْبْصَارِ وَ الاَْسْمَاعِ وَ الاَْفْئِدَهِ، یُذَکِّرُونَ بِأَیَّامِ اللّهِ، وَ یُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ، بِمَنْزِلَهِ الاَْدِلَّهِ فِی الْفَلَوَاتِ. مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَیْهِ طَرِیقَهُ، وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاهِ، وَ مَنْ أَخَذَ یَمِیناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَیْهِ الطَّرِیقَ، وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَکَهِ، وَ کَانُوا کَذلِکَ مَصَابِیحَ تِلکَ الظُلُمَاتِ، وَ أَدِلَّهَ تِلْکَ الشُّبُهَاتِ.

ترجمه

خداوندی منزّه و برتر، یاد خود را مایه جلای قلبها قرار داده که بر اثر آن گوش، پس از سنگینی (بر اثر غفلت) شنوا شود و چشم پس از کم سویی بینا گردد و از لجاجت و عناد به انقیاد و اطاعت باز گردد و رام شود. خداوندی که نعمتهایش بزرگ و عظیم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصله میان بعثت پیامبران بندگانی داشت که حقایق را به فکر آنها الهام می کرد و با عقل و اندیشه آنها سخن می گفت تا آنها در پرتو آن با نور بیداری، چشمها و گوشها و قلبها را روشن سازند و مردم را به یاد ایّام الله و روزهای خاص الهی بیندازند و از مقام عظمت او بیم دهند. این افراد همچون راهنمای بیابانها هستند که قافله ها را از گم کردن راه نجات می دهند هر کس راه

حق را در پیش می گرفت طریقش را می ستودند و او را به نجات، بشارت می دادند و آن کس که به چپ و راست

صفحه 346

منحرف شده بود طریقش را نکوهش می کردند و از هلاکت بر حذر می داشتند (آری!) آنها چراغهای روشن تاریکیها بودند و راهنمایان در برابر شبهات!

شرح و تفسیر: راهنمایان ره پویان راه حق

نخست باید به سراغ تفسیر آیه سوره نور برویم تا بیانات پرمعنای امام(علیه السلام) در شرح آن روشن تر شود.

قرآن مجید در سوره نور آیه 35 (اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ...) از نور خداوند سخن می گوید و با مثالی زیبا که پر از نکات آموزنده است آن را شرح می دهد و سپس در آیات بعد می فرماید: این چراغ پرفروغ در خانه هایی قرار دارد که خداوند آنها را از نفوذ شیاطین در امان داشته است. و در ادامه می افزاید: در این خانه نورانی مردان با شخصیتی هستند که پیوسته خدا را یاد می کنند، نماز را بر پا می دارند و زکات را ادا می کنند و از روز قیامت بیمناکند.

روشن است که این رجال در درجه اوّل پیامبران و امامان معصوم اند و در درجه بعد پویندگان مخلص راه آنان .

با توجّه به این اشاره اجمالی به تفسیر خطبه می پردازیم، امام(علیه السلام) در بخش آغازین این خطبه می فرماید: «خداوند سبحان و متعال یاد خویش را مایه جلای قلبها قرار داده که بر اثر آن گوش، پس از سنگینی (بر اثر غفلت) شنوا می شود و چشم، پس از کم سویی بینا می گردد و از لجاجت و عناد، به انقیاد و اطاعت باز می گردد (و رام

می شود)»; (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی جَعَلَ الذِّکْرَ(1) جِلاَءً(2) لِلْقُلُوبِ،

پاورقی

1. «ذکر» به معنای یادآوری است و در اینجا منظور ذکر خداست که بر سه گونه است: قلبی، زبانی و عملی که هنگام فراهم شدن اسباب معصیت به یاد خدا بیفتد و آن را ترک کند. گاه گفته می شود که ذکر هم یاد خدا را شامل می شود و هم یاد قیامت، نبوّت، ولایت و آیات الهی را.

2. «جلاء» به معنای صیقل زدن، روشن ساختن و نورانی کردن است. به سرمه نیز جلاء گفته می شود، زیرا به چشم روشنی می بخشد.

صفحه 347

تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَهِ(1)، وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَهِ(2)، وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَهِ).

آری! هر گاه ذکر با فکر و اندیشه همراه باشد، آثار عجیبی دارد. هنگامی که انسان نام خدا را به عظمت می برد و اوصاف جمال و جلالش را از علم و قدرت و سمع و بصر و مقام رحمانیّت و رحیمیت و مراقبت او را نسبت به بندگان بر می شمرد پرده های غفلت از مقابل چشم دل کنار می رود و حق را به خوبی می بیند. غوغای هوا و هوسها فرو می نشیند و صدای رهبران الهی و داعیان الی الله را با گوش جان می شنود و نتیجه آن انقیاد کامل در برابر فرمان خداست.

بعضی از شارحان معتقدند و یا احتمال داده اند که منظور از ذکر در جمله بالا قرآن مجید است به قرینه آنچه قرآن درباره خودش می گوید: (وَهذَا ذِکْرٌ مُّبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ)(3) ولی به یقین ذکر مفهوم عامی دارد که یکی از مصادیق برجسته آن آیات شریفه قرآن است.

حضرت در ادامه این

سخن می افزاید: «خداوندی که نعمتهایش بزرگ و عظیم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصله میان بعثت پیامبران، بندگان خاصّی داشته که حقایق را به فکر آنها الهام می کرد و با عقل و اندیشه آنها سخن می گفت تا آنها در پرتو آن با نور بیداری چشمها و گوشها و قلبها را روشن سازند و مردم را به یاد ایام الله و روزهای خاص الهی بیندازند و از مقام عظمت او بیم دهند. این افراد همچون راهنمای بیابانها هستند که غافله ها را از گم کردن راه رهایی می بخشند»; (وَ مَا بَرِحَ(4) لِلّهِ عَزَّتْ آلاَؤُهُ فِی الْبُرْهَهِ(5) بَعْدَ الْبُرْهَهِ، وَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ، وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا

پاورقی

1. «وقره» از ریشه «وقر» در اصل به معنای سنگینی است، لذا بزرگداشتن افراد را توقیر می نامند، وقر در قرآن مجید بیشتر به معنای سنگینی گوش به کار رفته و در جمله بالا نیز همین معنا مراد است.

2. «عشوه» به معنای کم سویی چشم یا نابینایی است.

3. سوره انبیاء، آیه 50 .

4. «ما برح» به معنای همواره و همیشه است.

5. «برهه» به معنای زمان طویل یا قطعه ای از زمان است.

صفحه 348

بِنُورِ یَقْظَه فِی الاَْبْصَارِ وَ الاَْسْمَاعِ وَ الاَْفْئِدَهِ، یُذَکِّرُونَ بِأَیَّامِ اللّهِ، وَ یُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ، بِمَنْزِلَهِ الاَْدِلَّهِ فِی الْفَلَوَاتِ(1)).

این تعبیر ممکن است اشاره به اوصیای انبیا باشد که در فترتها همواره وجود داشته اند و حقایق را از طریق الهامات قلبی از ساحت قدس الهی می گرفتند و به بندگان می رساندند.

نیز ممکن است اشاره به مردان صالح و مخلص و عارف و بصیری

غیر از انبیا و اوصیا باشد که در هر زمانی در میان مردم وجود دارند; آنها نیز با الهامات الهی و تأییدات ربّانی به صراط مستقیم الهی واقف می شوند و سعی در هدایت دیگران دارند.

نیز شاید هر دو گروه را شامل شود.

تعبیر به «اَدلّه» جمع دلیل اشاره به چیزی است که در مسافرتهای زمانهای گذشته وجود داشته است. در آن زمان جاده های مشخصی مانند امروز نبود که انسان از آن برود و به مقصد برسد، به همین دلیل قافله ها افراد راه شناسی با خود بر می داشتند که در بیابان راه را گم نکنند و آنها را «دلیل راه» می نامیدند. این مردان الهی در بیابان زندگی دنیا همچون دلیل راهند که قافله های انسانی را از گم گشتن و هلاک شدن نجات می دهند.

در ادامه سخن می افزاید: «این راهنمایان راه هر کس را که راه مستقیم را در پیش می گرفت طریقش را می ستودند و او را بشارت به نجات می دادند و آن کس که به جانب چپ و راست منحرف شده بود طریقش را نکوهش می کردند و از هلاکت بر حذرش می داشتند»; (مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَیْهِ طَرِیقَهُ، وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاهِ، وَ مَنْ أَخَذَ یَمِیناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَیْهِ الطَّرِیقَ، وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَکَهِ).

آری! آنها کاملا مراقب همنوعان خود بودند; رهروان راستین را تشویق

پاورقی

1. «فلوات» جمع «فلات» به معنای بیابان خشک و بی آب و علف یا صحرای وسیع است.

صفحه 349

می کردند و دلگرم می ساختند و به منحرفان هشدار می دادند وآنها را نکوهش می کردند و بر آنان فریاد می زدند که با

ادامه این راه انحرافی خود را به هلاکت نیفکنند.

سپس در یک نتیجه گیری از آنچه در جمله های پیشین آمد، می فرماید: «بدین گونه آنها چراغهای روشن تاریکیها بودند و راهنمایان در برابر آن شبهات»; (وَ کَانُوا کَذلِکَ مَصَابِیحَ تِلکَ الظُلُمَاتِ، وَ أَدِلَّهَ تِلْکَ الشُّبُهَاتِ).

آری! در مسیر زندگی دنیا هم ظلمات و تاریکیهاست و هم جاده های مشکوک و مشتبه که هر دو برای رهروان راه خطرناک است. وجود این مردان الهی چراغ پرنوری در آن ظلمتها و دلیل و راهنمایی برای آن طرق مشکوک است.

نکته ها

1. منظور از ایّام الله چیست؟

در این بخش از خطبه امام(علیه السلام) اشاره فرموده بود که مردان الهی ایّام الله را به مردم یادآوری می کنند. به یقین همه روزها روزهای خداست و همه جا خانه اوست و در عین حال نه روزی دارد و نه خانه ای که برتر از زمان و مکان است; ولی همان گونه که خانه کعبه، بزرگ ترین جایگاه عبادت به موجب این ویژگی اش «بیت الله» نامیده شده، روزهای خاصّی هست که به جهت حوادث مهمش درخشش فوق العاده ای دارد.

بعضی گفته اند: «ایّام الله» اشاره به روزهای پیروزی پیامبران بر لشکر شرک وکفر است. بعضی گفته اند: روزهای مهم عبادت همچون ایّام ماه مبارک و ایّام حج است. آنچه در تاریخ بنی اسرائیل و موسی آمده که مأمور شد ایّام الله را به بنی اسرائیل یادآوری کند اشاره به روز غلبه بر فرعون و نجات از دریا و مانند آن

صفحه 350

است; ولی در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم که در تفسیر «ایّام الله» فرمود: «یُریدُ بِأیّامِ اللهِ سُنَنَهُ وَ أفْعالَهُ

فی عِبادِهِ مِنْ إنْعام وَ انْتِقام; منظور از ایّام الله، سنّتها و افعال الهی در میان بندگان اعم از انعام و انتقام است».(1)

مطابق این روایت هر روز که موهبت مهم تازه ای از سوی خداوند به بندگان ارزانی شده و یا از دشمنان آنها انتقام گرفته شده و با کیفرهای سختی از میان رفته اند، ایّام الله محسوب می شوند.

به هر حال یادآوری ایّام الله سبب شکوفایی ایمان و تحریک حس شکرگزاری و توجّه به خداست.

حتی روزهای آزمایش بزرگ الهی نیز در روایات جزء ایّام الله شمرده شده است. همان گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می خوانیم: «اَیّامُ اللهِ نَعْمائُهُ وَبَلاؤُه وَ مَثُلاتُهُ سُبْحانَهُ; منظور از ایّام الله روزهای نعمت و آزمایش و کیفر سخت بدکاران است».(2) شک نیست که واژه ایّام الله در این خطبه مفهوم عامی دارد که همه آنچه را در بالا آمد شامل می شود.

2. الهامات الهی

در جمله «عِبادٌ ناجاهُمْ فی فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ فی ذاتِ عُقُولِهِمْ...» امام(علیه السلام) اشاره به مردانی کرده است که خداوند از طریق نجوای فکری و الهامات قلبی نور هدایت را در دل آنها می افکند و پرده های جهل و ظلمت را کنار می زند و آنها در حدّ خود با آن دریافتهای ربّانی به هدایت خلق و راهنمایی گم شده های طریق ایمان و تقوا تلاش و کوشش می کنند.

آیا اینان همان اوصیا و امامان معصوم اند که در فترات بعثت انبیا از طریق الهام، حقایق را از عالم غیب می گیرند یا افراد صالح ومتّقی و عالمان پرهیزگار را

پاورقی

1. بحارالانوار، ج 66، ص 327 .

2. همان مدرک، ج

67، ص 20 .

صفحه 351

که در سطح بالایی از تقوا قرار دارند نیز شامل می شود؟ یعنی قلب آنها نیز با عالم غیب ارتباط دارد و به مضمون (إِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَّکُمْ فُرْقَاناً)(1) خداوند وسیله شناسایی حق را از باطل در پرتو تقوا به آنها بخشیده و به مضمون (وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا)(2) بر اثر مجاهدتهای نفسانی و ستیز با دشمن عنایات الهی شامل حال آنها شده و دستشان را گرفته و از طریق ایصال به مطلوب به مقصد رسانده است.

هنگامی که در مواقع سخت، خداوند بندگانی را همچون مادر موسی(علیه السلام) تنها نمی گذارد و به مضمون (وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی...)(3) مسیر پر پیچ و خم آینده فرزندش را به او الهام می کند چگونه ممکن است صالحان دیگر از این فیض بزرگ محروم بمانند، از این رو بعضی از بزرگان معتقدند هر کار مهمّی از عالم با تقوا و انسان پرهیزگاری صادر می شود و یا هر اکتشافی که از دانشمند مخلصی سر می زند; در پرتو هدایت تکوینی والهام الهی است.

همان روح القدس که به هنگام سرودن اشعار والا به یاری کسانی چون «حسّان بن ثابت» و «کمیت» شتافت و چنان اشعاری را بر زبان آنها جاری ساخت(4) چرا به یاری سایر پاکبازان نیاید و به گفته حافظ:

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید *** دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

پاورقی

1. انفال، آیه 29 .

2. عنکبوت، آیه 69 .

3. قصص، آیه 7 .

4. در حدیث آمده است: هنگامی که کمیت شاعر معروف اهل بیت وارد بر امام باقر(علیه السلام) شد و اشعار معروف: «مَنْ لِقَلْب مُتَیَّم مُسْتَهام» را انشاد

کرد پس از پایان، امام به او فرمود: «لاتَزالُ مُؤَیَّد بِرُوحِ الْقُدُسِ ما دُمْتَ تَقول فینا» (وسائل الشیعه، ج 10، باب 105، ابواب المزار، ح 4). امام این سخن را از کلامی اقتباس فرمود که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به حسان بن ثابت به هنگام سرودن اشعار معروف «یُنادیهِمْ یَوْمَ الْغَدیرِ نَبیُّهُمْ» فرمود. (بحارالانوار، ج 37، ص 150)

صفحه 352

صفحه 353

بخش دوم

وَ إِنّ لِلذِّکْرِ لاََهْلاً أَخَذُوهُ مِنْ الدُّنْیَا بَدَلاً

وَ إِنّ لِلذِّکْرِ لاََهْلاً أَخَذُوهُ مِنْ الدُّنْیَا بَدَلاً، فَلَم تَشْغَلْهُمْ تِجَارَهٌ وَ لاَ بَیْعٌ عَنْهُ، یَقْطَعُونَ بِهِ أَیَّامَ الْحَیَاهِ، وَ یَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللّهِ فِی أَسْمَاعِ الْغَافِلِینَ، وَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ یَأْتَمِرُونَ بِهِ، وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ، فَکَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْیَا إِلَی الاْخِرَهِ وَ هُمْ فِیهَا، فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذلِکَ، فَکَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُیُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِی طَولِ الاِْقَامَهِ فِیهِ، وَ حَقَّقَتِ الْقِیَامَهُ عَلَیْهِمْ عِدَاتِهَا، فَکَشَفُوا غِطَاءَ ذلِکَ لاَِهْلِ الدُّنْیَا، حَتَّی کَأَنَّهُمْ یَرَوْنَ مَا لاَ یَرَی النَّاسُ، وَ یَسْمَعُونَ مَا لاَ یَسْمَعُونَ.

ترجمه

یاد خدا اهلی دارد که آن را به جای (زرق و برق) دنیا برگزیده اند، لذا هیچ تجارت و داد و ستدی آنها را از یاد خدا باز نداشته، با یاد خدا تمام دوران زندگی خود را سپری می کنند و با فریادهای بازدارنده در گوش غافلان، آنها را به (کیفر) محرمات الهی توجّه می دهند و به عدالت و معروف دعوت می کنند و خود عامل به آن هستند، مردم را از منکرات باز می دارند و خود گرد آن نمی گردند (با اینکه در دنیا هستند) گویی دنیا را رها کرده و به آخرت پیوسته و در آن قرار دارند، به همین سبب ماورای دنیا را مشاهده کرده اند.

گویی از پشت دیواره این دنیا سر بر آورده و به برزخیان و اقامت طولانی آنها در آنجا می نگرند و (باچشم دل به قیامت نگاه می کنند در حالی که) رستاخیز وعده های خود را برای آنها عملی ساخته، از این رو آنها پرده ها را برای اهل دنیا کنار زده (و حقایق عالم برزخ و قیامت را برای آنها شرح می دهند) گویی آنها با چشم خود چیزهایی را می بینند که مردم نمی بینند و مطالبی را می شنوند که دیگران نمی شنوند.

صفحه 354

شرح و تفسیر: مردان الهی و اهل ذکر

امام(علیه السلام) بعد از بیان آثار ذکر خدا در صیقل دادن دلها و آثار گسترده آن در روح و جان آدمی به شرح حال کسانی می پردازد که به راستی اهل ذکرند و صفات آنها را یکی بعد از دیگری بیان می کند. نخست می فرماید: «یاد خدا اهلی دارد که آن را به جای (زرق و برق) دنیا برگزیده اند»; (وَ إِنّ لِلذِّکْرِ لاََهْلاً أَخَذُوهُ مِنْ الدُّنْیَا بَدَلاً).

اشاره به اینکه یاد خدا سبب می شود که فریفته مادیّات زودگذر دنیا نشوند همان دنیایی که عشق به آن در احادیث اسلامی «رَأْسُ کُلِّ خَطیئَه» و منشأ انواع گناهان شمرده شده است.

البتّه مفهوم این سخن این نیست که آنها مانند راهبان دیرنشین و تارکان دنیا پشت پا به زندگی اجتماعی می زنند (به قرینه جمله هایی که بعد از آن می آید) بلکه منظور این است آنها اسیر چنگال دنیا نمی شوند.

در اینکه منظور از «ذکر» و «اهل» چیست؟ دو تفسیر عمده برای آن ذکر شده است: یکی خاص و دیگری عام; تفسیر خاص آن این است که منظور

از ذکر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) یا قرآن است واهل ذکر «اهل بیت» و امامان معصوم اند و صفاتی که بعد از این جمله درباره اهل ذکر آمده به طور کامل بر آنها منطبق می شود.

مفهوم عام آن همه عالمان با تقوا و مؤمنان کامل را شامل می شود و صفاتی که بعد از آن است نیز بر آنها منطبق است.

البتّه هیچ مانعی از جمع در میان این دو معنا نیست; مفهوم جمله عام است و اهل بیت، مصداقهای بارز و چهره های درخشان آن هستند.

آنگاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن آثار ذکر الله را در وجود این گروه در ضمن پنج وصف بیان می کند و می فرماید: «لذا هیچ تجارت و داد و ستدی آنها را از یاد خدا باز نداشته است»; (فَلَم تَشْغَلْهُمْ تِجَارَهٌ وَ لاَ بَیْعٌ عَنْهُ).

صفحه 355

نه اینکه آنها تجارت و بیعی ندارند و از فعالیت اقتصادی بیگانه و سربار اجتماع اند، بلکه آنها گامهای مؤثری در این وادی بر می دارند; ولی چنان نیست که این فعالیتهای اقتصادی آنها را از یاد خدا غافل سازد و در مسیر دنیاپرستی قدم زنند.

در اینکه فرق میان تجارت و بیع چیست؟ گاه گفته می شود نسبت آنها عموم و خصوص مطلق و ذکر بیع بعد از تجارت از قبیل ذکر خاص بعد از عام است، زیرا بیع (خرید و فروش) یکی از انواع فعالیتهای اقتصادی است.

این احتمال نیز وجود دارد که تجارت اشاره به فعالیتهای اقتصادی مستمر است و بیع فعالیتهای محدود و مقطعی را شامل می شود; یعنی اهل ذکر نه آن را از دست می دهند و نه

این را و در عین حال ذکر الله به طور دائم در آن تجلّی می کند.

در ادامه این سخن به بقیه صفات آنها اشاره کرده می فرماید: «با یاد خدا تمام دوران زندگی خود را سپری می کنند و با فریادهای بازدارنده در گوش غافلان آنها را به (کیفر) محرّمات الهی توجّه می دهند، و به عدالت و معروف دعوت می کنند و خود عامل به آن هستند، و مردم را از منکرات باز می دارند و خود گرد آن نمی گردند»; (یَقْطَعُونَ بِهِ أَیَّامَ الْحَیَاهِ، وَ یَهْتِفُونَ(1) بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللّهِ فِی أَسْمَاعِ الْغَافِلِینَ، وَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ یَأْتَمِرُونَ بِهِ، وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ).

جمله «یَقْطَعُونَ بِهِ أَیَّامَ الْحَیَاهِ» اشاره به این است که برنامه یاد خدا و آثار پربرکتش مربوط به یک روز و چند روز عمر آنها نیست، بلکه سراسر ایّام حیاتشان را از جوانی گرفته تا بزرگسالی و پیری همه را شامل می شود.

پاورقی

1. «یهتفون» از ریشه «هتف» بر وزن «هتک» به معنای فریاد بر سر کسی زدن است.

صفحه 356

جمله های بعد از آن اشاره به این است که آنها هرگز خود را از مسئولیّتهای اجتماعی; مانند گوشه گیران و چلّه نشینان کنار نمی کԙƘϘ̠بلکه در میدان ارشاد جاهل و تنبیه غافل و امر به معروف و نهی از منکر کاملا فعّال اند و با توجّه به اینکه جمله به صورت فعل مضارع آمده و فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد نشان می دهد که این برنامه، برنامه همیشگی آنان است.

شایان توجّه اینکه امام در اینجا می فرماید: «آنها هم خود عامل به معروف اند و هم دعوت کننده

به آن، و هم خود تارک منکرند و هم ناهی از آن»، همان گونه که امام(علیه السلام) در خطبه 175 می فرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی، وَ اللّهِ، مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَه إِلاَّ وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا، وَ لاَ أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِیَه إِلاَّ وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا!; ای مردم! به خدا سوگند من شما را به کار نیکی دعوت نمی کنم مگر اینکه پیش از شما به آن عمل می کنم واز منکری باز نمی دارم مگر اینکه خودم قبلا از آن چشم می پوشم».

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، به شرح بیشتری درباره حالات این مردان الهی و اهل ذکر پرداخته، می فرماید: «(با اینکه در دنیا هستند) گویی آن را رها کرده و به آخرت پیوسته اند و در آن قرار دارند، و به همین سبب ماورای دنیا را مشاهده کرده اند»; (فَکَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْیَا إِلَی الاْخِرَهِ وَ هُمْ فِیهَا، فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذلِکَ).

آری! آنها با چشم حقیقت بین و نافذشان از این جهان، عالم پس از مرگ و برزخ و قیامت را می بینند و سرنوشت نیکوکاران و تبهکاران را مشاهده می کنند.

سپس در توضیح این سخن می افزاید: «گویی از پشت دیواره این دنیا سر بر آورده و به برزخیان و اقامت طولانی آنها در آنجا می نگرند (و از آن برتر قیامت را با چشم دل می بیند) و مشاهده می کنند که رستاخیز وعده های خود را برای آنها عملی ساخته است»; (فَکَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُیُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِی طَولِ الاِْقَامَهِ فِیهِ، وَ

صفحه 357

حَقَّقَتِ الْقِیَامَهُ عَلَیْهِمْ عِدَاتِهَا(1)).

آنگاه نتیجه این مکاشفه روحانی را بیان کرده، می فرماید: «از این رو این پرده

ها را برای اهل دنیا کنار زده (و حقایق عالم برزخ و قیامت را برای آنها شرح می دهند) گویی آنها با چشم خود چیزهایی را می بینند که مردم نمی بینند و مطالبی را می شنوند که دیگران نمی شنوند»; (فَکَشَفُوا غِطَاءَ ذلِکَ لاَِهْلِ الدُّنْیَا، حَتَّی کَأَنَّهُمْ یَرَوْنَ مَا لاَ یَرَی النَّاسُ، وَ یَسْمَعُونَ مَا لاَ یَسْمَعُونَ).

چرا مردم عادی دنیا از درک احوال برزخ و آخرت ناتوانند ومردم الهی اهل ذکر هر دو را مشاهده می کنند، بلکه خود را در آن می بینند؟

برای این است که روح دنیاپرستان به دنیا تعلّق دارد و حجابی در میان آنها و عوالم دیگر افکنده; امّا پاکدلان اهل ذکر که خود را از این تعلّقات رهایی بخشیده اند و با ادامه ذکر و عبادتهای خالصانه روح را صیقل داده اند، پرده ها از جلوی چشمانشان کنار رفته و صورت حقایق عالم برزخ و قیامت در آن نقش بسته است.

اینها حاملان پیامهای الهی از آن جهان به این جهان اند. پیامهایی که سبب بیداری غافلان و بینایی کوردلان می شود.

پاورقی

1. «عدات» جمع «عده» به معنای وعده هاست و اینکه امام(علیه السلام) می فرماید: قیامت وعده های خود را تحقّق بخشیده، در واقع یک نوع مجاز است، زیرا وعده ها وعده های الهی است وعده پاداش و کیفر و عالم قیامت ظرف تحقّق این وعده هاست، بنابراین تصوّر نشود که نیاز به حذف و تقدیر است.

صفحه 358

صفحه 359

بخش سوم

فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِکَ فِی مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَهِ

فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِکَ فِی مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَهِ، وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَهِ، وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِینَ أَعْمَالِهِمْ، وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَهِ أَنْفُسِهِمْ عَلَی کُلِّ صَغِیرَه وَ کَبِیرَه أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا، أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا

فِیهَا، وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَارِهِمْ ظُهُورَهُمْ، فَضَعُفُوا عَنِ الاِْسْتِقْلاَلِ بِهَا، فَنَشَجُوا نَشِیجاً، وَ تَجَاوَبُوا نَحِیباً، یَعِجُّونَ إِلَی رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَم وَ اعْتِرَاف، لَرَأَیْتَ أَعْلاَمَ هُدیً، وَ مَصَابِیحَ دُجیً، قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِکَهُ، وَ تَنَزَّلَتْ عَلَیْهِمُ السَّکِینَهُ، وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ، وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْکَرَامَاتِ فِی مَقْعَد اطَّلَعَ اللّهُ عَلَیْهِمْ فِیهِ، فَرَضِیَ سَعْیَهُمْ، وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ. یَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ، رَهَائِنُ فَاقَه إِلَی فَضْلِهِ، وَ أُسَارَی ذِلَّه لِعَظَمَتِهِ، جَرَحَ طُولُ الاَْسَی قُلُوبَهُمْ، وَ طُولُ الْبُکَاءِ عُیُونَهُمْ. لِکُلِّ بَابِ رَغْبَه إِلَی اللّهِ مِنْهُمْ یَدٌ قَارِعَهٌ، یَسْأَلُونَ مَنْ لاَ تَضِیقُ لَدَیْهِ الْمَنَادِحُ، وَ لاَ یَخِیبُ عَلَیْهِ الرَّاغِبُونَ.

فَحَاسِبْ نَفْسَکَ لِنَفْسِکَ، فَإِنَّ غَیْرَهَا مِنَ الاَْنْفُسِ لَهَا حَسِیبٌ غَیْرُکَ.

ترجمه

اگر حال آنها را در برابر عقل خود مجسّم سازی و مقامات ستوده و مجالس آنان را که مشهود فرشتگان است، بنگری که نامه های اعمال خویش را گشوده و به حسابرسی اعمال خود نشسته اند و هر کار کوچک و بزرگی که مأمور به آن بوده و کوتاهی کرده اند یا از آن نهی شده بودند و مرتکب گشته اند حساب می کنند و سنگینی بار خطاهایشان را بر دوش خود احساس کرده که از کشیدن این بار سنگین ناتوانند و در نتیجه گریه گلویشان را فشرده و با صدای بلند همراه

صفحه 360

با یکدیگر ضجّه می زنند و در پیشگاه پروردگارشان در مقام اظهار ندامت و اعتراف به تقصیر آمده اند. (آری اگر آن حالات و آن عوالم معنوی را در نظر مجسّم کنی) خواهی دید که آنان نشانه های هدایت و چراغهای پرفروغ برطرف کننده تاریکیها هستند. فرشتگان آنها را در میان گرفته و آرامش و سکینه الهی

بر آنها نازل شده، درهای آسمان به رویشان گشوده و جایگاه و مقامهای والای کرامت برای آنان فراهم گشته است، در جایی که خداوند به آنها نظر رحمت افکنده و از سعی و کوشش آنها راضی است و موقعیتشان را می ستاید. آنها با دعا و نیایش به درگاه خدا آرامش عفو و گذشت او را می طلبند و گروگان نیازمندی به فضل او و اسیران فروتنی در برابر عظمتش هستند، غم واندوه طولانی (به سبب احساس تقصیر در اطاعت و بندگی) قلبشان را مجروح ساخته و گریه های بسیار چشمانشان را خسته کرده است. برای هر دری که امید عفو و رحمت خدا در آن باشد دستی برای کوبیدن دارند و از درگاه کسی درخواست می کنند که گستردگی بخشش او تنگی ندارد و امیدواران از درگاه او نومید بر نمی گردند (حال که چنین است) به حساب خود برای نفع خویشتن رسیدگی کن، (و کار به حساب دیگران نداشته باش) زیرا دیگران حسابرسی جز تو دارند.

شرح و تفسیرک عاقبت کار رهروان راه حق

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه ترسیم دقیقی از حال اهل ذکر و اولیاء الله می کند که چگونه آنها به محاسبه خویش می نشینند و به جبران کاستیها می پردازند، می فرماید: «اگر حال آنها را در برابر عقل خود مجسّم سازی و مقامات ستوده و مجالس آنان که مشهود فرشتگان است را بنگری که نامه های اعمال خویش را گشوده و به حسابرسی اعمال خود نشسته اند و هر کار کوچک

صفحه 361

و بزرگی که مأمور به آن بوده اند و کوتاهی کرده اند یا از آن نهی شده بودند و مرتکب گشته اند حساب

می کنند و سنگینی بار خطاهایشان را بر دوش خود احساس کرده که از کشیدن این بار سنگین ناتوانند و در نتیجه گریه گلویشان را فشرده و با صدای بلند همراه با یکدیگر ضجّه می زنند و در پیشگاه پروردگارشان در مقام اظهار ندامت و اعتراف به تقصیر آمده اند»; (فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ(1) لِعَقْلِکَ فِی مَقَاوِمِهِمُ(2) الْمَحْمودَهِ، وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَهِ، وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِینَ(3) أَعْمَالِهِمْ، وَ فَرَغُوا لُِمحَاسَبَهِ أَنْفُسِهِمْ عَلَی کُلِّ صَغِیرَه وَ کَبِیرَه أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا، أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فِیهَا، وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَارِهِمْ(4) ظُهُورَهُمْ، فَضَعُفُوا عَنِ الاِْسْتِقْلاَلِ بِهَا، فَنَشَجُوا(5) نَشِیجاً، وَ تَجَاوَبُوا(6) نَحِیباً(7)، یَعِجُّونَ(8) إِلَی رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَم وَ اعْتِرَاف).

سپس امام(علیه السلام) بعد از ذکر حالات اولیاء الله که چگونه آنها مراقب حالات خویش و مشغول محاسبه اعمال خود هستند و چگونه در برابر کوتاهی هایی که از آنها سرزده، عکس العمل نشان می دهند و به درگاه خدا می نالند، به نتیجه آن پرداخته می فرماید: «(اگر آن حالات و آن عوالم معنوی را در نظر مجسّم کنی) خواهی دید که آنان نشانه های هدایت و چراغهای پرفروغ برطرف کننده تاریکیها هستند. فرشتگان آنها را در میان گرفته و آرامش و سکینه الهی بر آنها نازل شده، درهای آسمان به رویشان گشوده و جایگاه و مقامهای والای کرامت

پاورقی

1. «مثلتهم» از ریشه «تمثیل» بر وزن «حلول» به معنای مجسم ساختن گرفته شده است.

2. «مقاوم» جمع «مقام» به معنای جایگاه است خواه جایگاه معنوی باشد یا جایگاه جسمانی.

3. «دواوین» جمع «دیوان» به معنای دفتر و در اینجا به معنای نامه عمل است.

4. «اوزار» جمع «وزر» بر وزن «حرز» به معنای بار سنگین

است و در اینجا به معنای بار سنگین مسئولیتهاست.

5. «نشیج» به معنای گلوگیرشدن از گریه و رفت وآمد صدا در گلو بر اثر گریه است که در فارسی هق هق کردن به آن گفته می شود.

6. «تجاوبوا» از ریشه «تجاوب» به معنای پاسخ دادن به یکدیگر و هماهنگ شدن است و در اینجا اشاره به گروهی است که در یک مجلس می نشینند و با هم می گریند.

7. «نحیب» به معنای گریه شدید و شیون کردن است.

8. «یعجون» از ریشه «عج» بر وزن «حج» به معنای فریاد زدن است.

صفحه 362

برای آنان فراهم گشته، در جایی که خداوند به آنها نظر رحمت افکنده و از سعی و کوشش آنها راضی است و موقعیتشان را می ستاید»; (لَرَأَیْتَ أَعْلاَمَ هُدیً، وَ مَصَابِیحَ دُجیً(1)، قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِکَهُ، وَ تَنَزَّلَتْ عَلَیْهِمُ السَّکِینَهُ، وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ، وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْکَرَامَاتِ فِی مَقْعَد اطَّلَعَ اللّهُ عَلَیْهِمْ فِیهِ، فَرَضِیَ سَعْیَهُمْ، وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ).

این قسمت از کلام امام در واقع جواب شرطی است که در جمله گذشته: (فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ...) بیان شده بود. امام(علیه السلام) در اینجا پنج وصف یا نتیجه مهم برای مراقبتهای آنها ذکر می فرماید که نشانه های هدایت و چراغهای تاریکیها هستند. اشاره به اینکه آنها هرگز مانند زاهدان گوشه گیر نیستند که تنها گلیم خود را از آب بیرون آرند، بلکه ناجیان غریقی هستند که سعی می کنند غافلان وآلودگان را از غرقاب گناه رهایی بخشند و از نظر مقام و موقعیت آن قدر والا مقام اند که فرشتگان، گرداگرد آنها را گرفته و در خدمت آنان اند، همان گونه که قرآن می فرماید: (الَّذِینَ

قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَهُ).(2)

آرامش و سکینه الهی به مضمون (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ)(3) بر وجودشان سایه افکنده و به مضمون (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّات وَنَهَر * فِی مَقْعَدِ صِدْق عِنْدَ مَلِیک مُّقْتَدِر)(4) مقامات توصیف ناپذیر فصل و رحمت الهی در انتظار آنان است.

راستی هنگامی که انسان این کلمات پرمعنا را می خواند که چگونه اولیاءالله در پرتو بندگی و عبودیّت، به جاهایی می رسند که به جز خدا نبیند، در فکر فرو می رود که این انسان چه لیاقت بزرگی دارد اگر قدر آن را بداند و استعداد خویش

پاورقی

1. «دُجی» جمع «دُجْیه» بر وزن «لقمه» به معنای ظلمت است. این واژه گاه به معنای مفرد (تاریکی) نیز به کار می رود.

2. فصلت، آیه 30 .

3. فتح، آیه 4.

4. قمر، آیه 54-55 .

صفحه 363

را به فعلیّت برساند.

در ادامه این سخن به بخش دیگری از حالات اهل ذکر در ارتباط با خدا در خلوتگاه عبادت و بندگی پرداخته می فرماید: «آنها با دعا و نیایش به درگاه خدا آرامش عفو و گذشت او را می طلبند، و گروگان نیازمندی به فضل او و اسیران فروتنی در برابر عظمتش هستند. غم واندوه طولانی (به سبب احساس تقصیر در اطاعت و بندگی) قلبشان را مجروح ساخته و گریه های بسیار، چشمانشان را خسته کرده است»; (یَتَنَسَّمُونَ(1) بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ، رَهَائِنُ فَاقَه إِلَی فَضْلِهِ، وَ أُسَارَی ذِلَّه لِعَظَمَتِهِ، جَرَحَ طُولُ الاَْسَی(2) قُلُوبَهُمْ، وَ طُولُ الْبُکَاءِ عُیُونَهُمْ).

اشاره به اینکه آنها هر قدر در اطاعت و بندگی کوشا باشند باز خود را در برابر عظمت خدا مقصّر می دانند و به

همین دلیل از یک سو پیوسته به درگاه او می روند و آرامش را از طریق عفو او می جویند و از سوی دیگر هرگز تکیه بر اعمال خویش نمی کنند، بلکه تکیه بر فضل خدا دارند اندوهی شدید بر قلب آنها سنگینی می کند و چشمهای گریانشان از این اندوه درونی خبر می دهد.

در ادامه می افزاید: «(به همین دلیل) برای هر دردی که امید عفو و رحمت خدا در آن باشد، دستی برای کوبیدن دارند و از درگاه کسی درخواست می کنند که گستردگی بخشش او تنگی ندارد و امیدواران از درگاه او نومید بر نمی گردند»; (لِکُلِّ بَابِ رَغْبَه إِلَی اللّهِ مِنْهُمْ یَدٌ قَارِعَهٌ، یَسْأَلُونَ مَنْ لاَ تَضِیقُ لَدَیْهِ الْمَنَادِحُ(3)، وَ لاَ یَخِیبُ عَلَیْهِ الرَّاغِبُونَ).

اشاره به اینکه آنها دل به اعمال خویش نمی بندند و تنها امید به کرم خدا

پاورقی

1. «یتنسمون» از ریشه «نسیم» گرفته شده، بنابراین جمله «یتنسمون» یعنی آنها در انتظار نسیمی هستند و «تنسُم» به معنای تنفس است.

2. «اَسی» به معنای حزن و اندوه است.

3. «المنادح» جمع «مندوحه» به معنای زمین وسیع و گسترده است. سپس به معنای هر برنامه گسترده ای که در آن آزادی عمل دارد، اطلاق شده است.

صفحه 364

دارند. هر دری را می کوبند و هر کاری را که احتمال می دهند سبب خشنودی او گردد و امواج دریای رحمتش را به حرکت در آورد، انجام می دهند.

در واقع آنها همواره در میان خوف و رجا که بهترین حالات مؤمن است به سر می برند، خوف و ترس از کوتاهیها و امید و رجا به فضل خدا.

در پایان لحن کلام امام(علیه السلام) عوض می شود و

از شرح حالات اهل ذکر به یک اندرز عمومی پرداخته می فرماید: «(حال که چنین است) به حساب خود برای نفع خویشتن رسیدگی کن، (و کار به حساب دیگران نداشته باش) زیرا دیگران حسابرسی جز تو دارند»; (فَحَاسِبْ نَفْسَکَ لِنَفْسِکَ، فَإِنَّ غَیْرَهَا مِنَ الاَْنْفُسِ لَهَا حَسِیبٌ غَیْرُکَ).

اشاره به اینکه پیش از آنکه زندگی تو پایان گیرد و به برزخ و قیامت برسی و فرشتگان الهی حسابرس تو باشند خودت در اینجا به حساب خویش رسیدگی کن تا اگر خطایی از تو سر زده است جبران کنی و اگر کار نیکی داشته ای خدا را شکر نمایی; هرگز لازم نیست در اعمال کوچک و بزرگ دیگران دقیق شوی و به حسابرسی آنها بپردازی و از خود غافل گردی چرا که آنها برای خود حسابرسی دارند.

جمله اخیر در واقع دو پیام دارد یکی همان پیام حدیث معروف «حاسِبُوا قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا»(1) است و دیگر پیام آیه شریفه «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ امَنُوا عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ لاَ یَضُرُّکُمْ مَّنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ); ای کسانی که ایمان آورده اید مراقب خود باشید اگر شما هدایت یافته اید گمراهی گمراهان به شما زیانی نمی رساند».(2)

پاورقی

1. نهج البلاغه، خطبه 90 .

2. مائده، آیه 105 .

صفحه 365

نکته

ذکر خدا و ذاکران

تمام آنچه در این خطبه غرّا و پرمحتوا آمد، شرحی بود بر جمله ای از آیه ای از قرآن مجید و آن، اینکه مردان پاکباز الهی هرگز برای متاع دنیا از یاد خدا غافل نمی شوند. نور الهی در خانه آنها می درخشد و آنها همچون ستارگانی هستند که در ظلمات برّ و بحر، خلق خدا را راهنمایی می کنند.

گذشته از اینکه ذکر مراحل

سه گانه ای دارد: ذکر با قلب، با لسان وذکر با عمل، در هر مرحله مصادیق متفاوتی دارد همچون نور که نور آفتاب را شامل می شود و نور یک شمع را.

گاه این ذکر چنان محدود است که تنها فضای اطراف خود را روشن می سازد و گاه آنچنان عمیق و گسترده است که جهانی را روشن می کند.

قرآن اهمّیّت فوق العاده ای برای ذکر و ذاکران قائل شده است. در یکجا به موسی(علیه السلام)خطاب می کند نمازهای تو برای این است که به یاد من باشی: (أَقِمِ الصَّلوهَ لِذِکْرِی).(1)

گاه می فرماید: ذکر خدا از نماز هم برتر و بالاتر است; یعنی روح نماز است: (إِنَّ الصَّلوهَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللهِ أَکْبَرُ).(2)

گاه می فرماید: اگر از شراب به شدت نهی شده برای آن است که شما را از ذکر خدا غافل می کند: (وَیَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ).(3)

گاه می گوید: نفوذ شیطان از آنجا شروع می شود که انسان از ذکر خدا غافل گردد: (وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَانِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ).(4)

پاورقی

1. طه، آیه 14 .

2. عنکبوت، آیه 45 .

3. مائده، آیه 91 .

4. زخرف، آیه 36 .

صفحه 366

گاه همه عظمت قرآن را در جمله ای خلاصه کرده می فرماید: (إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ).(1)

گاه می فرماید: برای حل هر مشکل به سراغ اهل ذکر بروید: (فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ).(2)

سرانجام ذکر خدا را آرام بخش دلها و وسیله اطمینان قلب معرفی می کند: (أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ).(3)

گرچه ذکر در این آیات معانی مختلفی دارد; ولی همه در یک قدر مشترک جمع اند و آن چیزی است که

انسان را به سوی خدا می برد. از قلب بر زبان جاری می شود و از زبان به تمام اعمال انسان گسترش می یابد. گویی همه اعضا در همه اعمال با صدای رسا ذکر خدا می گویند.

در روایات اسلامی نیز مسئله ذکر و ذاکران بازتاب گسترده ای دارد:

از جمله اینکه در روایتی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم که هر چیزی حد و اندازه ای دارد جز ذکر خدا که هیچ حدّی برای آن متصوّر نیست: «ما مِنْ شَیْء إلاّ وَ لَهُ حَدٌّ یَنْتَهی إلَیْهِ إلاّ الذِّکْرَ فَلَیْسَ لَهُ حَدٌّ یَنْتَهی إِلَیْهِ».(4)

در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که هر کس ذکر خدا بسیار گوید خداوند در بهشت سایه عنایتش را بر او می گستراند: «مَنْ أکْثَرَ ذِکْرَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ أظَلَّهُ اللهُ فی جَنَّتِه».(5)

از روایات دیگری استفاده می شود که ذکر خدا دافع انواع بلاهاست. در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «إنَّ الصَّواعِقَ لاتُصیبُ ذاکِراً»(6) صاعقه ها (و

پاورقی

1. یوسف، آیه 104 .

2. انبیاء، آیه 7 .

3. رعد، آیه 28 .

4. کافی، ج 2، ص 498 .

5. همان مدرک، ص 500 .

6. همان مدرک.

صفحه 367

بلاهای بزرگ) به ذاکران اصابت می کند.

بلکه از این فراتر، از آن حضرت نقل شده که می فرماید: «ما مِنْ طَیْر یُصادُ إلاّ بِتَرْکِ التَّسْبیحِ وَ ما مِنْ مالِ یُصابُ إلاّ بِتَرْکِ الزَّکاه; هیچ پرنده ای صید نمی شود مگر اینکه در آن روز ذکر خدا را ترک گفته و هیچ مالی ضایع نمی شود مگر اینکه زکات آن را نداده باشند».(1)

کوتاه سخن اینکه آیات و روایات درباره ذکر خدا و اهمّیّت و آثار آن در زندگی

مادی و معنوی و در دنیا و آخرت بسیار است. آنچه در بالا آمد گوشه ای از آن بود.

این گفتار را با سخنی از امام صادق(علیه السلام) که در ادامه حدیث نامحدود بودن ذکر بیان فرموده پایان می دهیم. می فرماید: «کانَ أبی کَثیرُ الذِّکْرِ لَقَدْ کُنْتُ أمْشی مَعَهُ وَأَنَّهُ لَیَذْکُرُ اللهَ وَ آکُلُ مَعَهُ الطَّعامَ وَ إِنَّهُ لَیَذْکُرُ اللهَ وَ لَقَدْ کانَ یُحدِّثُ الْقَومَ وَ ما یَشْغُلُهُ ذلِکَ عَنْ ذِکْرِ اللهِ...; پدرم بسیار ذکر خدا می گفت. هنگامی که با او راه می رفتم زبانش به ذکر خدا مشغول بود و هنگامی که با او غذا می خوردم ذکر خدا می گفت و سخن گفتن با مردم او را از ذکر خدا غافل نمی کرد».(2)

پاورقی

1. وسائل الشیعه، ج 6، ص 15، کتاب الزکاه، باب تحریم منع الزکاه، ح 20.

2. کافی، ج 2، ص 499 .

صفحه 368

صفحه 369

خطبه223

قالَهُ عِنْدَ تِلاوَتِهِ: (یَا أَیُّهَا الاِْنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ)

از سخنان امام(علیه السلام) است

که به هنگام تلاوت این آیه شریفه «(یَا أَیُّهَا الاِْنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ); ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته است؟»(1)

بیان فرمود.(2)

خطبه در یک نگاه

توضیح

این خطبه پرمحتوا که ناظر به تفسیر آیه شریفه (یَا أَیُّهَا الاِْنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ) است از چند بخش تشکیل شده است.

پاورقی

1. انفطار، آیه 6 .

2. سند خطبه:

در مصادر نهج البلاغه دو منبع ذکر می کند که با استفاده از قرائنی استنباط می شود آنها این خطبه را از غیر منبع نهج البلاغه نیز یافته بودند: نخست شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید است که در مواردی این خطبه را با تفاوتهایی نسبت به آنچه در نهج البلاغه آمده، ذکر کرده است و دیگر کتاب شریف غررالحکم است که بخشهایی از این خطبه را متفاوت با آنچه در نهج البلاغه آمده آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص155)

صفحه 370

در بخش اوّل امام برای بیداری و هوشیاری یاران و مخاطبان خود آنها را مورد سؤال و سرزنش قرار می دهد که تا کی در خوابند و چرا از این خواب غفلت بیدار نمی شوند؟ چرا به خود رحم نمی کنند و از گرداب گناهی که در آن غوطهورند خود را نجات نمی دهند و مرهمی بر دردها و زخمهای دل خویش که از گناه نشأت گرفته، نمی نهند.

در بخش دوم این انسان گریز پا را به محاکمه خویشتن دعوت می کند. نعمتهای خدا را به او یادآور می شود و خوردن نمک و شکستن نمکدان را به او گوشزد می کند و تأکید می کند که اگر واقعاً به داوری خویشتن بنشینی

خود را محکوم خواهی کرد.

در بخش سوم از ناپایداری وضع دنیا و عبرت گرفتن از زندگی و مرگ پیشینیان سخن می گوید.

در آخرین بخش در چند جمله کوتاه نسبت به پایان دنیا و قیام قیامت و حضور در دادگاه عدل الهی و نبودن عذری در پیشگاه او هشدار می دهد.

سرانجام همه این یادآوریها و هشدارها را وسیله ای برای پاره کردن پرده غرور که در آیه فوق به آن اشاره شده است، قرار می دهد.

صفحه 371

بخش اوّل

أَدْحَضُ مَسْؤُول حُجَّهً، وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَهً، لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَهً بِنَفْسِهِ

أَدْحَضُ مَسْؤُول حُجَّهً، وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَهً، لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَهً بِنَفْسِهِ.یَا أَیُّهَا الاِْنْسَانُ، مَا جَرَّأَکَ عَلَی ذَنْبِکَ، وَ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ، وَ مَا أَنَّسَکَ بِهَلَکَهِ نَفْسِکَ؟ أَمَا مِنْ دَائِکَ بُلُولٌ، أَمْ لَیْسَ مِنْ نَوْمَتِکَ یَقَظَهٌ؟ أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَیْرِکَ؟ فَلَرُبَّمَا تَرَی الضَّاحِیَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ، أَوْ تَرَی الْمُبْتَلِی بِأَلَم یُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْکِی رَحْمَهً لَهُ! فَمَا صَبَّرَکَ عَلَی دَائِکَ، وَ جَلَّدَکَ عَلَی مُصَابِکَ، وَ عَزَّاکَ عَنِ الْبُکَاءِ عَلَی نَفْسِکَ وَ هِیَ أَعَزُّ الاَْنْفُسِ عَلَیْکَ! وَ کَیْفَ لاَ یُوقِظُکَ خَوْفُ بَیَاتِ نِقْمَه، وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِیهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ! فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَهِ فِی قَلْبِکَ بِعَزِیمَه، وَ مِنْ کَرَی الْغَفْلَهِ فِی نَاظِرِکَ بِیَقَظَه، وَ کُنْ لِلّهِ مُطِیعاً، وَ بِذِکْرِهِ آنِساً.

ترجمه

این انسان (در برابر گناهانی که انجام می دهد) نادرست ترین دلیل برای خود اقامه می کند و این بی خبر مغرور به بدترین عذر متوسّل می شود، چرا که نسبت به خود بیشترین جهالت را دارد! ای انسان! چه چیز تو را بر گناهت جسور ساخته و چه چیز تو را در مقابل پروردگارت مغرور کرده؟ و چه چیز تو را به هلاکت خویش علاقه مند نموده

است. آیا درد تو درمان ندارد یا از این خوابت بیداری نیست؟ چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی به خودت رحم نمی کنی؟! چه بسا کسی را در دل آفتاب سوزان می بینی و در برابر حرارت آن بر او سایه می افکنی یا بیماری را مشاهده می کنی که درد جانکاهی بدنش را سخت آزرده و از روی ترحّم بر او می گریی (پس چرا درباره خود بی تفاوت هستی) چه چیز تو

صفحه 372

را بر این بیماری ات شکیبا ساخته و بر مصائب خود صبور کرده و از گریه بر خویشتن باز داشته است؟! در حالیکه هیچ چیز برای تو عزیزتر از نفس خودت نیست. چگونه ترس از بلاها و عذابهای شبانه تو را بیدار نکرده در حالی که بر اثر معصیت الهی هر روز، خود را به مرحله شدیدتری از خشم خدا می افکنی؟! حال که چنین است بیماری سستی دل خود را با داروی تصمیم و عزم راسخ مداوا کن و این خواب غفلتی که چشمت را فرو گرفته با بیداری برطرف ساز، بنابراین مطیع خداوند باش و با یاد او انس گیر!

شرح و تفسیر: چرا بر خود رحم نمی کنی؟

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه با استفاده از آیه بالا می فرماید: «این انسان (در برابر گناهانی که انجام می دهد) نادرست ترین دلیل برای خود اقامه می کند، و این بی خبر مغرور به بدترین عذر متوسّل می شود چرا که بیشترین جهل و نادانی را نسبت به خود دارد!»; (أَدْحَضُ(1) مَسْؤُول حُجَّهً، وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَهً، لَقَدْ أَبْرَحَ(2)جَهَالَهً بِنَفْسِهِ).

در واقع امام(علیه السلام) به این نکته اشاره می کند که خداوند در این آیه

می فرماید: پروردگار تو این همه کرم درباره تو کرده است، از فرق تا قدم، غرق نعمتهای گوناگون معنوی و مادی او هستی، باز هم مغرور و گستاخ و نافرمانی؟! هیچ دلیلی از تو پذیرفته نیست و هیچ عذری نداری و عملت نشان می دهد که هرگز خود را نشاخته ای.

پاورقی

1. «أدحض» از ریشه «ادحاض» به معنای باطل کردن و مغلوب نمودن و از ریشه «دحض» به معنای مغلوب شدن گرفته شده است.

2. «أبرح» از ریشه «برح» بر وزن «حرف» به معنای شدت است و گاه به معنای زوال نیز آمده است و در جمله بالا معنای اوّل اراده شده است.

صفحه 373

از اینجا روشن می شود آنها که معتقدند ذکر صفت کریم در آیه فوق برای تلقین عذر به مخاطب است که او در پاسخ بگوید: «غرّنی کرمک; کرمت مرا مغرور کرد» سخن نادرستی است، بلکه به عکس می خواهد بفرماید: با این همه کرم و لطف الهی، این همه نافرمانی شرم آور و فاقد هرگونه عذر و حجت است، لذا در حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)آمده: هنگام تلاوت این آیه فرمود: «غرّه جهله; جهل و نادانی اش او را مغرور و غافل ساخته است».(1) سپس امام(علیه السلام) به شرح این سخن پرداخته با یک گفتار مبسوط تازیانه های ملامت و سرزنش را بر پیکر ارواح خفته می نوازد تا بیدار شوند و از بیراهه بازگردند. می فرماید: «ای انسان! چه چیز تو را بر گناهت جسور ساخته؟ و چه چیز تو را در مقابل پروردگارت مغرور کرده؟ و چه چیز تو را بر هلاکت خویش علاقه مند نموده است؟»; (یَا أَیُّهَا الاِْنْسَانُ،

مَا جَرَّأَکَ عَلَی ذَنْبِکَ، وَ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ، وَ مَا أَنَّسَکَ بِهَلَکَهِ نَفْسِکَ؟).

اشاره به اینکه غریزه حبّ ذات در انسان نیرومندترین غرائز است; انسان به طور طبیعی خود را بیش از هر کس دوست دارد و هرگاه ببینیم کسی خنجر برداشته، بر سینه و بازو و پهلوی خود می زند وحشت می کنیم و با خود می گوییم آیا گرفتار جنون شده است. مگر ممکن است انسان عاقل، علاقه مند هلاکت خویش شود؟ اگر انسان کمترین علاقه ای به هلاکت خویش ندارد، پس چرا گناه و غروری که مایه هلاکت اوست را پذیرا می شود؟!

در ادامه سخن می افزاید: «آیا درد تو درمان ندارد یا از این خوابت بیداری نیست. چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی به خودت رحم نمی کنی؟!»; (أَمَا مِنْ دَائِکَ بُلُولٌ(2)، أَمْ لَیْسَ مِنْ نَوْمَتِکَ یَقَظَهٌ؟ أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَیْرِکَ؟).

پاورقی

1. تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه 6 سوره انفطار.

2. «بلول» به معنای بهبودی از بیماری است و گاه به معنای شادابی و بی نیازی نیز آمده است.

صفحه 374

سپس با ذکر مثالی این حقیقت را روشن تر می سازد و می فرماید: «چه بسا کسی را در دل آفتاب سوزان می بینی و در برابر حرارت آفتاب بر او سایه می افکنی یا بیماری را مشاهده می کنی که درد جانکاهی بدن او را سخت آزرده و از روی ترحّم بر او می گریی (پس چرا درباره خود بی تفاوت هستی) چه چیز تو را بر این بیماری ات شکیبا ساخته و بر مصائب خود صبور کرده و از گریه بر خویشتن باز داشته است در

حالی که هیچ چیز برای تو عزیزتر از نفس خودت نیست»; (فَلَرُبَّمَا تَرَی الضَّاحِیَ(1) مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ، أَوْ تَرَی الْمُبْتَلِی بِأَلَم یُمِضُّ(2)جَسَدَهُ فَتَبْکِی رَحْمَهً لَهُ! فَمَا صَبَّرَکَ عَلَی دَائِکَ، وَ جَلَّدَکَ(3) عَلَی مُصَابِکَ، وَ عَزَّاکَ عَنِ الْبُکَاءِ عَلَی نَفْسِکَ وَ هِیَ أَعَزُّ الاَْنْفُسِ عَلَیْکَ!).

اشاره به اینکه چرا انسانهایی را می بینیم که گرفتار تناقض در عمل و دوگانگی در قضاوت هستند در برابر ناراحتی دیگران وبیماری بیماران سخت عکس العمل نشان می دهند و گاه سیلاب اشکشان فرو می ریزد در حالی که بیماری خودشان سخت تر و مصائبشان سنگین تر است و هیچ گونه عکس العملی در برابر آن نشان نمی دهند.

امام(علیه السلام) می خواهد این غافلان بی خبر و این خفتگان بی درد را با این بیان منطقی و گویا از خواب غفلت بیدار کند و به سرنوشت خطرناکی که در پیش رو دارد متوجّه سازد شاید توبه کنند و به سوی خدا بازگردند.

در ادامه سخن می افزاید: «چگونه ترس از بلاها و عذابهای شبانه تو را بیدار نکرده در حالی که بر اثر معاصی الهی هر روز، خود را به مرحله بالاتری از خشم خدا می افکنی! حال که چنین است بیماری سستی دل خود را با داروی تصمیم و

پاورقی

1. «ضاحی» به معنای کسی است که در برابر نور آفتاب قرار گرفته است. از ریشه «ضحو» بر وزن «محو» به معنای در برابر خورشید قرار گرفتن است و «ضحی» به زمانی گفته می شود که نور آفتاب در زمین گسترده شده است.

2. «یمضّ» از ریشه «مضّ» بر وزن «حضّ» به معنای دردناک بودن گرفته شده است.

3. «جلّد» از ریشه «جلد» بر

وزن «بلد» به معنای شکیبایی یا قوت است.

صفحه 375

عزم راسخ مداوا کن و این خواب غفلتی که چشمت را فرو گرفته با بیداری برطرف ساز»; (وَ کَیْفَ لاَ یُوقِظُکَ خَوْفُ بَیَاتِ(1) نِقْمَه، وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ(2) بِمَعَاصِیهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ(3)! فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَهِ فِی قَلْبِکَ بِعَزِیمَه، وَ مِنْ کَرَی(4) الْغَفْلَهِ فِی نَاظِرِکَ بِیَقَظَه).

می دانیم برای نجات و رهایی از خطر دو چیز لازم است: بیداری و هوشیاری از یکسو و تصمیم و عزم راسخ از سوی دیگر و امام(علیه السلام) در این عبارت کوتاه به هر دو اشاره فرموده است و بی خبران را هشدار می دهد که از خواب غفلت برخیزند و برای نجات خویش از چنگال معاصی که آتش خشم و غضب الهی را بر می افروزد تا وقت نگذشته است تصمیم بگیرند.

تعبیر به «بَیَاتِ نِقْمَه» (عذاب شبانه) برای این است که بلاهایی که در شب نازل می شود قربانی زیادتری می گیرد; زلزله ها، سیلابها و طوفانهایی که در شب رخ می دهد هنگامی که مردم در خوابند و هیچ گونه دفاعی از خود ندارند.

قرآن مجید می فرماید: «(أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَی أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنَا بَیَاتاً وَهُمْ نَائِمُونَ * أَوَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَی أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنَا ضُحیً وَهُمْ یَلْعَبُونَ); آیا اهل شهرها و آبادیها از این ایمنند که عذاب ما شبانه به سراغ آنها بیاید درحالی که در خواب باشند؟ آیا اهل شهرها و آبادیها از این ایمنند که عذاب ما هنگامه روز به سراغشان بیاید در حالی که سرگرم بازی هستند؟».(5)

در پایان این فقره می فرماید: «(بنابراین بیدار باش) و مطیع خداوند شو و با یاد او انس گیر»; (وَ کُنْ لِلّهِ مُطِیعاً، وَ

بِذِکْرِهِ آنِساً).

پاورقی

1. «بیات» این واژه هرگاه مصدر باشد به معنای ماندن و بیتوته کردن شبانه در جایی است و هرگاه معنای اسمی داشته باشد به معنای شبانگاه است و در جمله بالا همین معنا اراده شده است.

2. «تورّطت» از ریشه «ورط» بر وزن «شرط» به معنای انداختن در گرداب یا باتلاق است و «قد تورّطت بمعاصیه» یعنی خود را به سبب معصیتها به گرداب و باتلاق قهر و خشم خدا افکنده ای.

3. «سطوات» جمع «سطوه» به معنای قهر و غلبه و سلطه بر چیزی است.

4. «کری» به معنای مصدر و به معنای چرت زدن و به خواب رفتن است.

5. اعراف، آیه 97-98 .

صفحه 376

صفحه 377

بخش دوم

وَ تَمَثَّلْ فِی حَالِ تَوَلِّیکَ عَنْهُ إِقْبَالَهُ عَلَیْکَ

وَ تَمَثَّلْ فِی حَالِ تَوَلِّیکَ عَنْهُ إِقْبَالَهُ عَلَیْکَ، یَدْعُوکَ إِلَی عَفْوِهِ، وَ یَتَغَمَّدُکَ بِفَضْلِهِ، وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ عَنْهُ إِلَی غَیْرِهِ، فَتَعَالَی مِنْ قَوِیٍّ مَا أَکْرَمَهُ! وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِیف مَا أَجْرَأَکَ عَلَی مَعْصِیَتِهِ! وَ أَنْتَ فِی کَنَفِ سِتْرِهِ مُقِیمٌ، وَ فِی سَعَهِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ. فَلَمْ یَمْنَعْکَ فَضْلَهُ، وَ لَمْ یَهْتِکْ عَنْکَ سِتْرَهُ، بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرِفَ عَیْن فِی نِعْمَه یُحْدِثُهَا لَکَ، أَوْ سَیِّئَه یَسْتُرُهَا عَلَیْکَ، أَوْ بَلِیَّه یَصْرِفُهَا عَنْکَ! فَمَا ظَنُّکَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ! وَ ایْمُ اللّهِ لَوْ أَنَّ هذِهِ الصِّفَهَ کانَتْ فِی مُتَّفِقَیْنِ فِی الْقُوَّهِ، مُتَوَازِیَیْنِ فِی الْقُدْرَهِ، لَکُنْتَ أَوَّلَ حَاکِم عَلَی نَفْسِکَ بِذَمِیمِ الاَْخْلاَقِ، وَ مَسَاوِیءِ الاَْعْمَالِ.

ترجمه

خوب تصوّر کن در همان هنگام که تو از خدای خود روی می گردانی او (با دادن انواع نعمتها) به تو روی می آورد او تو را به عفو و بخشش خویش فرا می خواند و در زیر پوشش فضل و رحمتش قرار می دهد در حالی که تو همچنان

به او پشت کرده و به غیر او روی می آوری. بزرگ و بلندمرتبه است خدایی که با آن همه قدرت و قوت، این قدر کریم است; ولی تو با آن حقارت و ضعف این اندازه بر معصیت او جسور هستی در حالی که در پناه پرده پوشی او قرار داری و در فراخنای فضل و رحمتش در حرکت هستی (با این همه نافرمانی) تو را از فضل خویش باز نداشته و پرده گناهانت را ندریده است، بلکه حتی یک چشم بر هم زدن از لطف او دور نشده ای، یا در نعمتی قرار داری که برای تو فراهم ساخته و یا در گناهی که پرده بر آن افکنده و یا بلا و مصیبتی که از تو دور نموده است.

صفحه 378

آری با این همه گن