180 پرسش و پاسخ (برگرفته از تفسیر نمونه )

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور : یکصد و هشتاد پرسش و پاسخ بر گرفته از تفسیر نمونه تدوین جمعی از فضلاآ حوزه علمیه قم مشخصات نشر : قم دفتر نشر برگزیده 1378.

مشخصات ظاهری : ص 688

شابک : 22000ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس عنوان دیگر : تفسیر نمونه موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن 14 -- پرسشها و پاسخها

موضوع : مکارم شیرازی ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه -- پرسشها و پاسخها

رده بندی کنگره : BP98 /م 7ت 70954 1378

رده بندی دیویی : 297/179

شماره کتابشناسی ملی :

سخنی از حضرت آیه الله العظمی مکارم شیرازی پیرامون کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم

سؤال همیشه کلید گنجینه علوم و دانشهای بشری بوده است .

افراد و ملتهایی که کمتر سؤال می کنند سهم کمتری از این گنجینه بزرگ دارند .

اساساً سؤال کردن و پاسخ شنیدن حق هر انسانی است و کسی را نمی توان از این حق منطقی محروم کرد .

قرآن مجید به طور مکرر بر این مطلب تأکید نهاده که از اهل علم و دانش سؤال کنید آنچه را نمی دانید فَاسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ

گستردگی این دستور قرآنی نشان می دهد که اسلام هیچ حدّ و مرزی را برای سؤال کردن به رسمیت نمی شناسد و به مسلمانان و حتی غیر مسلمانان (چون روی سخن در آیه به غیر مسلمانان است هر چند مفهوم آن عام است) اجازه می دهد هر گونه سؤالی را در هر امری از مسائل مختلف عقیدتی ، اجتماعی ، اخلاقی ، سیاسی و غیر آنها دارند با آگاهان مطرح کنند .

بدیهی است طرح سؤالات انحرافی به منظور تخریب اعتقادات

وافکار سازنده یا ایجاد تشویش و تزلزل در افکار عمومی ، یا جدال و مراء ولجاجت و تعصب از این قاعده مستثنی است ، چرا که اینها در واقع سوال نیست ، برنامه های مخرب غیر انسانی است در لباس سؤال .

به هر حال از آنجا که قرآن مجید یک دائره المعارف بزرگ پیرامون معارف الهی و مسائل انسانی است در جای جای آن به تناسب آیات مختلف سؤالاتی مطرح

است که بسیاری از آنها در کتب مفسران پیشین چون محل ابتلائ نبوده ، بی جواب مانده است .

هنگام نوشتن تفسیر نمونه (با کمک جمعی از فضلاء) ما سعی کردیم تمام این سؤالات را به ویژه آنچه مربوط به مسائل روز است = مطرح کنیم و به طور دقیق به پاسخگویی از آن بپردازیم .

از آنجا که اطلاع همگان مخصوصاً جوانان عزیز تحصیل کرده از پاسخ این سؤالات ضروری به نظر می رسید جناب حجه الاسلام آقای حسینی به اتفاق جمعی از فضلای محترم حوزه علمیه که نامشان در مقدمه کتاب آمده است با تلاش فراوان سعی در جمع آوری این سؤال و جوابها از 27 جلد تفسیر نمونه و 10 جلد پیام قرآن و نظام بخشیدن به آنها نمودند و در نتیجه یکصد و هشتاد سؤال و پاسخ مهم را گردآوری کرده ، والحق ذوق وسلیقه را در تنظیم و تبویب آن به خرج داده اند (شکرالله سعیهم) امیدوارم این مجموعه ، دریچه های تازه ای به روی همگان مخصوصاً جوانان عزیز مسلمان در مسائل اسلامی و قرآنی بگشاید و ذخیره یوم المعاد همه ما باشد .

قم حوزه علمیه

ناصر

مکارم شیرازی

پیشگفتار

با اینکه علماء بزرگ شیعه ، در طول تاریخ ، تفسیرهای متعدّدی بر قرآن مجید نگاشته اند و تعدادی از آنها همواره مورد استفاده علماء و حوزه های علمیه و قرآن دوستان بوده است ، اما جای تفسیری که مزایای تفسیر نمونه را داشته باشد ، آن هم به زبان فارسی خالی بود به خصوص در این زمان که توجّه به فهم قرآن برای همه طبقات روز افزون است .

حضرت آیه الله العظمی مکارم شیرازی با همکاری چند نفر از فضلاء به این نیاز مهم پاسخ داده و با تألیف این تفسیر گرانقدر خدمتی شایان به قرآن مجید انجام دادند .

برخی از ویژگی های این تفسیر که موجب جامعیت و جاذبیّت فوق العاده آن شده به این شرح است:

1 در عین حال که این تفسیر به زبان فارسی است امّا جنبه علمی و تحقیقیآن به خوبی مراعات شده ، به طوری که هم برای اهل علم و فضلاء سودمند است و هم می تواند برای عامه علاقه مندان به فهم قرآن راهگشا باشد .

2 در تفسیر آیات به جای پرداختن به برخی مسائل غیر ضروری به مسائل زندگی ساز که نتیجه اش بتواند در زندگی اجتماعی جامعه و نیز زندگی افراد کاملاً مؤثر باشد توجه خاص شده است .

3 به تناسب عناوینی که در ایات مطرح می شود بحث های فشرده و مستقلی در این تفسیر امده که خواننده بتواند با مطالعه اجمالی آن از مراجعه به کتابهای دیگر بی نیاز باشد .

4 با اینکه در متن کتاب از اصطلاحات پیچیده علمی اجتناب شده

، در عین حال در موارد لزوم در پاورقی ها توضیحاتی افزوده شده تا علاوه بر دانشمندان و صاحبنظران برای عموم مراجعه کنندگان سودمند باشد .

5 یکی از امتیازات مهم این تفسیر این است که پاسخگوی پرسشها و مسائل روز و حلّ ایرادها و سؤالات گوناگون در اصول و فروع و معارف اسلامی است .

به دلیل این امتیازات از محضر استاد اجازه خواستیم تا پرسشها و پاسخهای تفسیر را به صورت جداگاه جمع آوری و در اختیار عموم بویژه نسل جوان قرار دهیم که خوشبختانه با موافقت معظّم له روبرو شد و با همکاری دوستان عزیز حجج اسلام احمد جعری ، سید علیرضا جعفری ، سید مرتضی موسوی ، سید اصغر حسینی و محمد حسین محمدی دوره تفسیر نمونه و تفسیر موضوعی پیام قرآن با دقّت مطالعه و تمام موارد استخراج و کتابی که پیش روی دارید شامل 180 پرسش و پاسخ تهیه و تنظیم گردید .

یادآوری چند نکته ضروری است:

1 گاهی پاسخ یک پرسش در چند جای تفسیر مطرح گردیده است که همه موارد جمع آوری و با ارتباط خاصّی در یک جا ذکر شده است .

2 در این مجموعه از ذکر سؤالات تفسیری که در ارتباط با نکاتی مربوط به تفسیر آیات می باشد خودداری شده است زیرا هدف ما جمع آوری سؤالاتی بود که در جامعه دینی ما مطرح می باشد نه نکات تفسیری که باید با مطالعه کامل تفسیر از آنها اطلاّع پیدا کرد .

3 ممکن است سؤال شود آیا این مجموعه با کتاب «پرسشها و پاسخهای مذهبی» تألیف حضرت استاد و

حضرت آیه الله سبحانی تکراری نیست ؟ در پاسخ باید توجّه داشت که تنها در 30 مورد سؤالات این دو کتاب با هم مشابه است .

4 اگر چه کار جمع آوری این کتاب به ظاهر آسان به نظر می رسد ، امّا مراحل مختلف کار ، اعمّ از مطالعه دوره تفسیر ، استخراج پرسشها و پاسخها ، تنظیم و تلفیق موارد مکرّر آن ، فرصت بسیاری را طلب کرده است .

5 از مجموع 180 پرسش و پاسخ 143 مورد از تفسیر نمونه ، 35 مورد از تفسیر موضوعی پیام قرآن ، یک مورد از پیام امام (شرح نهج البلاغه حضرت استاد) و یک مورد از کتاب آفریدگار جهان (مجموعه بحثهای حضرت استاد) می باشد امید است این خدمت ناچیز مورد قبول حضرت بقیه الله ارواحنا فداه قرار گیرد .

قم سید حسین حسینی

جمعی از فضلاء حوزه علمیه قم

1 چرا به دنبال خداشناسی برویم ؟

چرا به دنبال خداشناسی برویم ؟

هیچ حرکتی بدون انگیزه نیست ، طبعاً حرکت در مسیر شناخت مبدء جهان هستی نیز نمی تواند بدون انگیزه باشد به همین دلیل فلاسفه و دانشمندان برای خداجوئی سه انگیزه اساسی ذکر کرده اند که قرآن مجید به همه آنها اشاره های روشنی دارد:

1 انگیزه عقلی

2 انگیزه فطری

3 انگیزه عاطفی

1 انگیزه عقلی

انگیزه عقلی

انسان عاشق کمال است ، و این یک عشق جاودانی در همه انسانها محسوب می شود منتها هرکس کمال خود را در چیزی می بیند ، و به دنبال آن می رود و گروهی نیز به جای آب به دنبال سراب و ارزش های موهوم و کمالات پنداری می روند و آن را واقعیت خیال می کنند .

گاهی از این اصل به عنوان «غریزه جلب منفعت و دفع ضرر» یاد می شود که انسان به خاطر این غریزه خود را موظف می بیند که نسبت به هر موضوعی که با سرنوشت او (از نظر سود و زیان) رابطه ای دارد برخوردی جدی کند .

ولی نام «غریزه» بر این عشق گذاشتن بسیار مشکل است چرا که غریزه معمولاً به اموری گفته میشود که بدون دخالت اندیشه در افعال انسانها یا جانداران دیگر مؤثر است و به همین دلیل در مورد حیوانات نیز به کار می رود .

بنابراین بهتر است که از عنوان «تمایلات عالی» که بعضی دیگر در این گونه موارد به کار می برند استفاده کنیم .

به هر حال این عشق به کمال و تمایل به منافع معنوی و مادی و دفع هرگونه ضرر و زیان انسان را وادار می کند که در موارد احتمال نیز به

تحقیق پردازد ، هر قدر این احتمال قوی تر ، و آن سود و زیان عظیم تر باشد این تحقیق و جستجو را لازم تر می شمرد .

محال است کسی احتمال دهد مطلبی در سرنوشت او تأثیر مهمی دارد و خود را موظف به تحقیق پیرامون آن نداند .

مسأله ایمان به خدا و جستجوی از مذهب مسلماً در زمره این مسائل است ، چرا که در محتوای مذهب سخن از مسائل سرنوشت به میان می آید ، سخن از مسائلی که خیر و شر انسان با آن رابطه تنگاتنگ دارد .

بعضی برای روشن ساختن این مطلب مثالی ذکر می کنند ، می گویند فرض کنید کسی را بر سر یک دوراهی ببینیم که می گوید ماندن در اینجا قطعاً خطرناک است و انتخاب این راه (اشاره به یکی از آن دو) نیز مسلماً خطرناک و راه دیگر راه نجات است ، و سپس قرائن و شواهدی برای هر یک مطرح می کند . بدون شک هر راهگذری خود را موظف به تحقیق می بیند و بی اعتنای به آن را مخالف حکم عقل . (1)

اصل عقلی معروف دفع ضرر محتمل شاخه ای از انگیزه عقلی است ، قرآن خطاب به پیامبر (صلی الله علیه وآله)می فرماید: «به آنها بگو به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خداوند یگانه یکتا باشد (و حساب و جزا و بهشت و دوزخی در کار باشد) و شما به آن کافر شوید ، چه کسی گمراه تر خواهد بود از آن کس که در مخالفت دور و گمراهی شدید قرار دارد» ؟ ! (قل ارأیتم

ان کان من عندالله ثم کفرتم به من اضل ممن هو فی شقاق بعید) . (2)

البته این گفتار در مورد کسانی است که هیچ دلیل منطقی در آنها کارگر نیست ، در حقیقت آخرین سخنی است که به اشخاص لجوج و مغرور و متعصب گفته می شود ، و آن اینکه: اگر شما حقانیت قرآن و توحید و وجود عالم پس از مرگ را صددرصد نپذیرید مسلماً دلیل بر نفی آن نیز ندارید ، بنابراین این احتمال باقیست که دعوت قرآن و مسأله معاد واقعیت داشته باشد ، آن گاه فکر کنید چه سرنوشت تاریک و وحشتناکی خواهید داشت با این گمراهی و مخالفت شدید و موضع گیری در برابر این مکتب الهی .

این همان سخنی است که ائمه دین (علیهم السلام) در برابر افراد لجوج در آخرین مرحله مطرح می کردند چنانکه در حدیثی که در کتاب کافی آمده ، می خوانیم: امام صادق(علیه السلام) با «ابن ابی العوجاء» مادی و ملحد عصر خود سخنان بسیاری داشت ، آخرین مرحله که او را در مراسم حج ملاقات کرد بعضی از یاران امام عرض کردند مثل اینکه ابن ابی العوجاء مسلمان شده ؟ ! امام فرمود: او از این کوردل تر است ، هرگز مسلمان نخواهد شد ، هنگامی که چشمش به امام صادق (علیه السلام) افتاد گفت ای آقا و بزرگ من!

امام فرمود ما جاء بک الی هذا الموضع ؟ : «تو اینجا برای چه آمده ای» ؟ !

عرض کرد: عاده الجسد ، و سنه البلد ، و لننظر ما الناس فیه من الجنون و الحلق و رمی الحجاره!: «برای اینکه هم جسم

ما عادت کرده ، هم سنت محیط اقتضاء می کند ، ضمناً نمونه هائی از کارهای جنون آمیز مردم ، و سر تراشیدن ها ، و سنگ انداختن ها را تماشا کنم!!»

امام فرمود: انت بعد علی عتوک و ضلالک ، یا عبدالکریم!: «توهنوز بر سرکشی و گمراهی خود باقی هستی ، ای عبدالکریم»(3)!

او خواست شروع به سخن کند امام فرمود: لاجدال فی الحج: «در حج جای مجادله نیست» و عبای خود را از دست او کشید ، و این جمله را فرمود:

ان یکن الامر کما تقول ولیس کما تقول نجونا و نجوت ، و ان یکن الامر کما نقول وهو کما نقول نجونا و هلکت!:

«اگر مطلب این باشد که تو می گوئی (وخدا و قیامتی در کار نباشد) که مسلماً چنین نیست ، هم ما اهل نجاتیم و هم تو ، ولی اگر مطلب این باشد که ما می گوئیم ، و حق نیز همین است ، ما اهل نجات خواهیم بود و تو هلاک می شوی» .

«ابن ابی العوجاء» رو به همراهانش کرد و گفت: وجدت فی قلبی حزازه فردونی ، فروده فمات!: «در درون قلبم دردی احساس کردم ، مرا بازگردانید ، او را بازگرداندند و به زودی از دنیا رفت»(4)!(5)

پی نوشتها

1 تفسیر پیام قرآن 2/24 .

2 فصلت /52

3 «عبدالکریم» اسم اصلی «ابن ابی العوجاء» بود ، و چون او منکر خدا بود امام (علیه السلام) مخصوصاً او را به این نام صدا می زد تا شرمنده شود .

4 کافی جلد 1 ص 61 (کتاب التوحید باب حدوث العالم) .

5

تفسیر نمونه 20/325 .

2 انگیزه عاطفی

اشاره

ضرب المثلی است معروف که انسان بنده احسان است (اَلاِْنْسانُ عَبِیْدُ اَلاِْحْسانِ)

همین مطلب با کمی تفاوت در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: اَلاِْنْسانُ عَبْدُ الاِْحْسانِ «انسان بنده احسان است»(3)

و در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم بِالاْحْسانِ تُمْلَکُ الْقُلُوبُ به وسیله احسان قلبها به تسخیر انسان درمی آید»(4)

و باز در حدیثی از همان حضرت (علیه السلام) آمده است: وَأَفْضِلْ عَلَی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ أَمِیْرَهُ: «به هرکس می خواهی نیکی کن تا امیر او باشی»((5))

و ریشه همه این مفاهیم در حدیث پیامبر(صلی الله علیه وآله) است که فرمود: اِنَّ اللهَ جَعَلَ قُلُوْبَ عِبادِهِ عَلَی حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ اِلَیْها ، وَبُغْضِ مَنْ أساءَ اِلَیْهَا: «خداوند دلها را در تسخیر محبت کسی قرار داده که به او نیکی کند ، و بر بغض کسی قرار داده است که به او بدی کند»(6)

خلاصه این یک واقعیت است که هرکس به دیگری خدمتی کند یا نعمتی بخشد عواطف او را متوجه خود می سازد ، و به صاحب خدمت و نعمت علاقمند می شود ، میل دارد او را کاملاً بشناسد و از او تشکر کند ، و هرقدر این نعمت مهم تر و فراگیرتر باشد تحریک عواطف به سوی «منعم» و «شناخت او» بیشتر است .

و لذا علمای علم کلام (عقائد) از قدیم ترین ایام مسأله «شکرمنعم» را یکی از انگیزه های تحقیق پیرامون مذهب ، و معرفه الله شمرده اند .

ولی باید توجه داشت «شکر منعم» قبل از آنکه یک حکم عقلی باشد یک فرمان عاطفی است .

این اشاره کوتاه را با شعری

از «ابوالفتح بستی» شاعر معروف عرب پایان می دهیم .

أَحْسِنْ اِلَی النّاسِ تَسْتَعْبِدْ قُلُوْبَهُم *** فَطَالَما اسْتَعْبَدَ اَلاِْنْسانَ اِحْسانٌ

«به مردم نیکی کن تا قلوب آنها را بنده خود سازی و همواره انسانها بنده احسانها بوده اند»!

در حدیثی از امام باقر(علیه السلام) می خوانیم که فرمود: «شبی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نزد عایشه بود او سؤال کرد چرا خود را (برای عبادت) این همه به زحمت می افکنی ؟ در حالی که خداوند گناهان گذشته و آینده تو را بخشیده است . »(7)

فرمود: أَلا أَکُوْنُ عَبْداً شَکُوْرا ؟ «آیا من نباید بنده شکرگزار او باشم» ؟ !(8)

پی نوشتها

3و4 غرر الحکم .

5 بحارالانوار جلد 77 صفحه 421 (چاپ آخوندی)

6 تحف العقول صفحه 37 (بخش کلمات پیامبر«ص»)

7 اشاره به آیه اول سوره فتح است که تفسیر آن مشروحاً در جلد 22 صفحه 18 تفسیر نمونه آمده است .

8 اصول کافی جلد 2 باب الشکر حدیث 6 .

3 انگیزه فطری

اشاره

هنگامی که سخن از فطرت می گوئیم منظور همان احساسات درونی و درکی است که هیچگونه نیازی به استدلال عقلی ندارد .

هنگامی که یک منظره بسیار زیبای طبیعی ، یا یک گل بسیار خوشرنگ و خوشبو را می بینیم جاذبه نیرومندی از درون خود نسبت به آن احساس می کنیم که نام آن را تمایل و عشق به زیبائی می نهیم ، وهیچگونه نیازی به استدلال در اینجا نمی بینیم .

آری حس زیبائی یکی از تمایلات عالیه روح انسانی است .

کشش به سوی مذهب مخصوصاً شناخت خدا نیز یکی از این احساسات ذاتی و درونی است ، بلکه از نیرومندترین انگیزه ها در اعماق سرشت و جان همه انسان ها است .

به همین دلیل هیچ قوم و ملتی را نه در امروز و نه در گذشته تاریخ مشاهده نمی کنیم که نوعی از عقائد مذهبی بر فکر و روح آنها حکم فرما نباشد ، و این نشانه اصالت این احساس عمیق است .

قرآن به هنگام ذکر داستان قیام انبیاء بزرگ در موارد زیادی روی این نکته تکیه کرده که رسالت اصلی انبیاء زدودن آثار شرک و بت پرستی بوده (نه اثبات وجود خدا ، چرا که این موضوع در اعماق سرشت هرکس نهفته شده

است) .

به تعبیر دیگر: آنها به دنبال این نبودند که «نهال خداپرستی» را در دلهای مردم غرس کنند ، بلکه به دنبال این بودندکه نهاد موجود را آبیاری کرده ، و خارها و علف هرزه های مزاحم را که گاهی این نهال را به کلی پژمرده و خشک می کند از ریشه برکنند! .

جمله «أَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اللهَ» یا «أَلاّ تَعْبُدوا اِلاّ اِیّاهُ» (جز خدا را نپرستید) که به صورت نفی بتها ، و نه اثبات وجود خدا ، مطرح شده ، در گفتار بسیاری از انبیا در

قرآن مجید آمده ، از جمله در دعوت پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله)(1) در دعوت نوح(2) در دعوت یوسف(3) در دعوت هود(4) مطرح شده است .

از این گذشته ، ما در درون جان خود احساسات اصیل فطری دیگری نیز داریم ، از جمله جذبه فوق العاده ای است که نسبت به علم و دانش و آگاهی هرچه بیشتر در خود می بینیم .

آیا ممکن است ما این نظام عجیب را در این جهان پهناور مشاهده کنیم و علاقه نداشته باشیم سرچشمه این نظام را بشناسیم ؟

آیا ممکن است دانشمندی بیست سال برای شناخت زندگی مورچگان زحمت کشد ، و دانشمند دیگری دهها سال برای شناخت بعضی از پرندگان یا درختان یا ماهیان دریاها تلاش کند ، بی آنکه انگیزه ای جز عشق به علم در درون جان او باشد ؟ آیا ممکن است آنها نخواهند سرچشمه اصلی این دریای بی کرانی که از ازل تا ابد را فرا گرفته بشناسند ؟ !

آری اینها انگیزه هائی است که ما را به سوی

«معرفه الله» دعوت می کند ، عقل ما را به این راه می خواند ، عواطف ما را به این سو جذب می کند ، و فطرت ما را به این سمت می راند . (5)

پی نوشتها

1 هود 2 .

2 هود 26 .

3 یوسف 40 .

4 احقاف 21 .

5 تفسیر پیام قرآن 2/34 .

2 آیا مذهب زائیده جهل یا ترس ، یا عواملی از این قبیل است ؟

آیا مذهب زائیده جهل یا ترس ، یا عواملی از این قبیل است ؟

جمعی از جامعه شناسان و روانکاوان مادّی غرب و شرق اصرار عجیبی دارند که سرچشمه پیدایش مذهب و عقیده خداشناسی را جهل یا ترس یا عوامل دیگری از این قبیل شمارند ، این نظریه ها را عمدتاً می توان در چهار فرضیّه خلاصه کرد:

1 فرضیه جهل

فرضیه جهل

یکی از جامعه شناسان معروف می گوید: «اگرچه علم و هنر بسیاری از عوامل اسرار آمیز را روشن ساخته با این همه بسیاری از این عوامل همچنان از حیطه علم گریخته ، و در لفافه اسرار باقیمانده است ، لزوم پی بردن به این عوامل موجب پیدایش مذهب گردیده است»!(1)

یکی از فلاسفه مادی اضافه می کند وقتی انسان به حوادث ، از نظر تاریخی می نگرد ، علم و مذهب را به یک دلیل بسیار روشن دو خصم آشتی ناپذیر! تصور می کند ، زیرا کسی که به گردش جهان از نظر قانون علیّت معتقد است برای یک آن هم نمی تواند در مغز خود چنین تصوری را راه دهد که ممکن است موجودی در بستر حوادث سد و مانعی ایجاد کند . (2)

به تعبیر ساده آنها می خواهند چنین ادعا کنند که ناآگاهی انسان از علل طبیعی سبب شده است که تصور کند نیروئی ما فوق طبیعی وجود دارد که این عالم را ایجاد کرده واداره می کند ، ولذا هر قدر عوامل و علل طبیعی روشن تر گردد اعتقاد به خداپرستی و مذهب سست تر می شود!

اشتباه عمده طرفداران «فرضیه جهل» از اینجا ناشی می شود که:

اولاً: آنها تصور کرده اند که ایمان به وجود خدا مفهومش انکار قانون علیت است ، و ما بر سر دوراهی قرار داریم:

یا باید علل طبیعی را بپذیریم ، یا وجود خدا را ؟ !

در حالی که از نظر فلاسفه الهی ایمان به قانون علیت و کشف علل طبیعی یکی از بهترین طرق شناخت خدا است .

ما هرگز خدا را در لابلای بی نظمی ها و حوادث مبهم و تاریک جستجو نمی کنیم ، بلکه در میان روشنائیها و نظامات شناخته شده جهان هستی می یابیم . چرا که وجود این نظامات نشانه روشنی بر وجود یک مبدأ علم و قدرت در جهان هستی است .

ثانیاً: چرا آنها از این نکته غفلت می کنند که انسان از قدیم ترین ایام تا به امروز همواره نظم خاصی را بر جهان حکمفرما می دیده ، نظمی که توجیه آن با علل فاقد شعور امکان پذیر نیست ، و پیوسته همین را نشانه وجود خدا می شمرده ، منتها در گذشته این نظام کمتر شناخته شده بود ، و هر قدر علم و دانش بشر پیشرفت کرد دقائق و ظرائف تازه ای از آن کشف شد ، و علم و قدرت مبدأ عالم هستی آشکارتر و روشن تر گشت .

به همین دلیل ما معتقدیم «ایمان به وجود خدا» و «مذهب» همدوش با پیشرفت های «علوم» جلو می رود ، و هر کشف تازه ای از اسرار و نظامات این جهان گام تازه ای است برای بهتر شناختن خداوند ، وآن گونه که امروز ما می توانیم خدا را بشناسیم هرگز گذشتگان نمی توانستند بشناسند چرا که پیشرفت علوم اینسان نبود .

پی نوشتها

1 جامعه شناسی ساموئیل کنیک صفحه 207 .

2 دنیائی که من می

بینم صفحه 58 و چه مضحک است سخن «اگوست کنت» که می گوید علم ، پدر کائنات را از شغل خود منفصل و او را به محل انزوا سوق داد! (یعنی با کشف علل طبیعی جائی برای ایمان به خدا باقی نمی ماند) (علل گرایش به مادیگری صفحه 76) .

2 فرضیه ترس

فرضیه ترس

«ویل دورانت» مورخ معروف غربی در تاریخ خود در بحثی تحت عنوان سرچشمه های دین از «لوکرتیوس» حکیم رومی چنین نقل می کند که «ترس ، نخستین مادر خدایان است! و از میان اقسام ترس خوف از مرگ ، مقام مهم تری دارد . . . به همین جهت انسان ابتدائی نمی توانسته باور کند که مرگ یک نمود طبیعی است ، لذا همیشه برای آن علت فوق طبیعی تصور می کرد»(1)

همین سخن را «راسل» به تعبیر دیگری تکرار کرده ، می گوید:

«گمان می کنم که منشأ مذهب قبل از هر چیز ترس و وحشت باشد ترس از بلاهای طبیعی ، ترس از جنگ ها و مانند آن ، و ترس از اعمال نادرستی که انسان به هنگام غلبه شهوات انجام می دهد»(2)

بطلان این فرضیه نیز از اینجا روشن می شود که طرفداران آن گویا همگی با یک تعهد ضمنی با یکدیگر توافق کرده اند که برای مذهب و عقیده خداپرستی ریشه فوق طبیعی وجود ندارد ، و حتماً باید عاملی برای آن در طبیعت جستجو کرد عاملی که بازگشت به نوعی گمان و تخیل داشته باشد ، لذا در این رابطه همیشه مسائل فرعی را دیده ، و مسأله اصلی را فراموش کرده اند .

درست است که ایمان به خدا به

انسان قدرت روحی و آرامش می دهد ، و درست است که او را در برابر مرگ و حوادث سخت شجاع می کند ، تا آنجا که گاهی آماده هرگونه ایثار و جانبازی می شود ، ولی چرا ما مطلبی را که دائماً در مقابل چشم بشر وجود داشته یعنی این نظامی که بر زمین و آسمان و گیاهان و جانداران و وجود خود انسان حاکم است فراموش کنیم .

به تعبیر دیگر انسان هر قدر از علم تشریح و فیزیولوژی و مانند آن بی اطلاع باشد وقتی به ساختمان چشم و گوش و قلب و دست و پای خود نگاه می کند آن را ساختمان عجیب و دقیقی می بیند که از طریق اتفاقات و عوامل بی شعور هرگز قابل تفسیر نیست . پیدایش یک شاخه گل ، یک زنبور عسل ، پیدایش خورشید و ماه و سیر منظم آنها و پدیده های دیگر .

این مطلبی است که همیشه در برابر چشم انسان وجود داشته و دارد و عامل اصلی پیدایش ایمان به وجود خدا است ، چرا این واقعیت روشن را نادیده می گیرند و به سراغ مسأله ترس و جهل می روند جز اینکه بگوئیم نسبت به چنین واقعیت روشنی «جهل» دارند و از پیشرفت عقائد مذهبی «ترس» دارند ، چرا جاده اصلی و روشن را رها کرده در بیراهه گام می گذارند جز اینکه پیشداوری ها سد راه آنان گشته است .

پی نوشتها

1 «تاریخ تمدن ویل دورانت» جلد 1 صفحه 89 .

2 «جهانی که من می شناسم» صفحه 54 .

3 فرضیه عوامل اقتصادی

طرفداران این فرضیه کسانی هستند که نیروی محرک تاریخ را همان شکل دستگاه های تولیدی می دانند ، و معتقدند تمام پدیده های اجتماعی اعم از فرهنگ و علم و فلسفه و سیاست و حتی مذهب مولود همین امر است!

آنها برای پیوند دادن میان پیدایش مذهب و مسائل اقتصادی توجیهات عجیبی دارند ، از جمله می گویند: طبقه استعمارگر در جوامع انسانی برای از میان بردن مقاومت توده های استعمار شده ، و تخدیر آنها ، مذهب را به وجود آورده است ، و جمله معروف «لنین» را که در کتاب «سوسیالیسم و مذهب» آورده است خاطر نشان می کنند آنجا که می گوید: «مذهب در جامعه به منزله تریاک و افیون است»!

و در این باره مطالب زیادی دارند که غالباً تکرار مکررات است .

خوشبختانه طرفداران این فرضیه (سوسیالیستها) خودشان با کلمات ضد و نقیضی که دارند پاسخ خود را داده اند ، آنها وقتی به اسلام برخورد می کنند که چگونه عامل حرکت و جنبش در یک ملت عقب افتاده شد ، و استعمارگرانی همچون سلاطین ساسانی و پادشاهان روم و فراعنه مصر و «تبابعه» یمن را از تخت قدرت به زیرآورد مجبور می شوند اسلام را حداقل در این بخش از تاریخ استثنا کنند .

و از آن بالاتر هنگامی که امروز حرکت های عمیق و جنبش های اسلامی را بر ضد استعمارگران مخصوصاً در عصر حاضر در برابر سلطه شرق و غرب و قیام مردم فلسطین را

در برابر سلطه صهیونیسم مشاهده می کنند راهی ندارند جز اینکه در تحلیل های خود شک کنند ، بگذریم از کسانی که گرفتار حصار در حصارند و نمی توانند حتی آفتاب روشن را ببینند .

به هرحال با توجه به تاریخ امروز و گذشته مخصوصاً در مورد اسلام به خوبی روشن می شود که مذهب بر خلاف زعم آنها نه تنها ماده مخدر و افیون نیست بلکه سبب پیدایش نیرومندترین و پرجاذبه ترین حرکتهای اجتماعی است ، مسائل اقتصادی نیز بخشی از زندگی انسان را تشکیل می دهد و منحصر کردن انسان را در بعد اقتصادی بزرگترین خطا در شناخت انسان و انگیزه ها و تمایلات عالی او است .

4 فرضیه نیازهای اخلاقی

فرضیه نیازهای اخلاقی

«اینشتاین» در بحثی تحت عنوان مذهب و علوم می گوید: باکمی دقت معلوم می گردد که هیجانات و احساساتی که موجب پیدایش مذهب شده بسیار مختلف و متفاوت است . . . سپس بعد از ذکر فرضیه ترس اضافه می کند:

ویژگی اجتماعی بودن بشر نیز یکی از عوامل پیدایش مذهب است یک فرد می بیند پدر و مادر ، کسان و خویشان و رهبران و بزرگان می میرند ، و یک یک اطراف او را خالی می کنند ، پس آروزی هدایت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن ، و اتکاء و امیدداشتن به کسی زمینه قبول عقیده به خدا را در او ایجاد می کند . (1)

به این ترتیب او می خواهد یک انگیزه اخلاقی و اجتماعی برای پیدایش مذهب فرض کند .

باز در اینجا می بینیم پیشنهاد کنندگان این فرضیه «اثر» را با «انگیزه» اشتباه کرده اند ، در حالی

که می دانیم هر اثری الزاماً انگیزه نیست ، ممکن است به هنگام حفر یک چاه عمیق به یک گنج دست یابیم ، این یک «اثر» است ، در حالی که مسلماً محرک و انگیزه اصلی ما برای حفر چاه چیزی دیگر یعنی به دست آوردن آب بوده است نه کشف یک گنج .

بنابراین درست است که مذهب می تواند دردها و آلام روحی انسان را تسکین دهد ، ایمان به خدا او را از احساس تنهائی به هنگام از دست رفتن عزیزان و دوستان و بزرگان رهائی بخشد ، وخلأ ناشی از فقدان آنها را پر کند ، ولی این یک اثر است نه یک انگیزه .

انگیزه اصلی مذهب که بسیار منطقی به نظر می رسد در درجه اول همان است که قبلاً به آن اشاره شد ، انسان خود را با نظامی در جهان هستی روبه رو می بیند که هر قدر بیشتر درباره آن می اندیشد به عمق و پیچیدگی و عظمت آن آشناتر می شود ، او هرگز نمی تواند حتی پیدایش یک «گل» را با آن همه ظرافت و ساختمان عجیب و یا پیدایش یک «چشم» را با آن سیستم بسیار ظریف و دقیق و پیچیده مولود طبیعت بی شعورو تصادف های کور و کر بداند ، و اینجا است که به سراغ مبدأ این نظام می رود .

البته امور دیگری نیز به این معنی کمک می کند که قبلاً به آن اشاره کردیم .

و عجب اینکه همان «اینشتاین» که چنین فرضیه ای را پیشنهاد می کند در جای دیگر سخن خود را عوض کرده و

اعتقاد خود را به پدید آورنده جهان هستی و ایمان راسخ خود را به آن مبدأ بزرگ به نحو دیگری ابراز داشته که بسیار جالب است ، و نشان می دهد او منکر اعتقادی است که با خرافات آمیخته باشد نه منکر یک توحید خالص و خالی از هرگونه خرافه .

او می گوید: «یک معنی واقعی از وجود خدا ورای این اوهام وجود دارد که عده کمی آن را دریافته اند سپس اعتقاد خود و دانشمندان بزرگ را به یک نوع اعتقاد مذهبی که آن را به نام «احساس مذهبی آفرینش» یا «وجود» نامیده ، و در جای دیگر از آن به عنوان «تحیّر شعف آوری از نظام عجیب و دقیق کائنات» یاد کرده اظهار می دارد .

و جالب تر اینکه او می گوید: «این ایمان مذهبی چراغ راه کاوش های زندگی دانشمندان است» . (2)

البته در اینجا سخن بسیار است و اگر بخواهیم به اصطلاح عنان قلم را رها کنیم از شکل یک بحث تفسیر موضوعی خارج خواهیم شد .

لذا بار دیگر به اصل سخن بازگشته ، و این بحث را پایان می دهیم ، و خاطرنشان می کنیم که انگیزه پیدایش مذاهب را باید نخست در مطالعه جهان آفرینش (انگیزه عقلی و منطقی) و سپس جاذبه نیرومند درون ذاتی (انگیزه فطری) و بعد توجهی که به آن مبدأ بزرگ به خاطر برخورداری از نعمت های بی پایان او ناشی می گردد (انگیزه عاطفی) جستجو کرد . (3) (4)

پی نوشتها

1 «دنیائی که من می بینم» صفحه 53 .

2 «دنیائی که من می بینم» صفحه 56 و 61

.

3 برای اطلاعات بیشتر و گسترده تر در این زمینه به کتاب «انگیزه پیدایش مذاهب» مراجعه کنید .

4 تفسیر پیام قرآن 2/44

3 چرا ذات پروردگار را نمی توان درک کرد ؟

چرا ذات پروردگار را نمی توان درک کرد ؟

نکته اصلی در مسأله نامحدود بودن ذات پاک خداوند و محدود بودن عقل و علم و دانش ماست .

او وجودی است از هر نظر بی نهایت ، ذات او مانند علم و قدرت و همه صفاتش بی پایان و نامحدود است . و از سوی دیگر ما و تمام آنچه به ما مربوط است اعم از علم و قدرت و حیات ما و زمان و مکانی که در اختیار داریم همه محدود است .

بنابراین ما با این همه محدودیت چگونه می توانیم به آن وجود نامحدود و صفاتش احاطه پیدا کنیم ؟ چگونه علم محدود ما می تواند از آن وجود نامحدود خبر دهد .

آری ما می توانیم در عالم اندیشه و فکر از دور شبحی ببینیم ، و اشاره اجمالی به ذات و صفاتش کنیم ، ولی رسیدن به کنه ذات و صفات یعنی آگاهی تفصیلی از او برای ما ممکن نیست این از یک سو .

از سوی دیگر یک وجود بی نهایت از هر جهت مثل و مانندی ندارد ، و منحصر به فرد است چرا که اگر مثل و مانندی می داشت هر دو محدود بودند .

حال چگونه ما می توانیم به وجودی پی بریم که هیچگونه مثل و مانندی برای او سراغ نداریم ، و هرچه غیر او می بینیم ممکنات است ، و صفاتش با صفات واجب الوجود کاملاً متفاوت . (1)

در پاسخ می گوئیم: ما این

کلمه را از دو واژه «نا» که به معنی عدم است و «متناهی» که به معنی محدود است گرفته ایم ، یعنی این دو را جداگانه می توانیم تصور کنیم (عدم و متناهی) سپس آنها را با یکدیگر ترکیب کرده و به آن وجودی که در تصور نمی گنجد اشاره نموده و به آن علم اجمالی پیدا می کنیم (دقت کنید) .

نمی گوئیم ما از اصل وجود او آگاه نیستیم ، از علم و قدرت و اراده و حیات او بی خبریم ، بلکه می گوئیم ما یک معرفت اجمالی از همه این امور داریم ، و هرگز به عمق و باطن آن راه نمی یابیم ، و مرکب عقل همه فرزانگان عالم بدون استثنا در این راه لنگ است یا به گفته شاعر:

به عقل نازی حکیم تا کی ؟ *** به فکرت این ره نمی شود طی!

به کنه ذاتش خرد برد پی *** اگر رسد خس به قعر دریا!(2)

در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) چنین می خوانیم:

«اذا انتهی الکلام الی الله فامسکوا»!(3)

«هنگامی که سخن به ذات خدا می رسد سکوت کنید» یعنی درباره ذات او سخن نگوئید که عقل ها در آنجا حیران است و به جائی نمی رسد ، و اندیشه در ذات نامحدود برای عقول محدود غیر ممکن است ، چرا که هرچه در اندیشه گنجد محدود است و خداوند محال است محدود گردد . (4)

به تعبیری روشن تر هنگامی که به جهان هستی و این همه شگفتی ها و موجودات بدیع ، با آن ظرافت و در عین حال عظمت می نگریم و یا حتّی نگاهی به وجود خود

می کنیم ، اجمالاً می فهمیم که خالق و آفریدگار و مبدئی دارد . این همان علم اجمالی است که آخرین مرحله قدرت شناخت انسان درباره خداست (منتهی هر چه به اسرار هستی آگاه تر شویم به عظمت او آشناتر و در مسیر معرفت اجمالی او قوی تر خواهیم شد) امّا هنگامی که از خود می پرسیم او چیست ؟ و چگونه است ؟ و دست به سوی حقیقت ذات پاک او دراز می کنیم ، چیزی جز حیرت و سرگردانی نصیبمان نمی شود و این است که می گوییم راه به سوی او کاملاً باز است و در عین حال راه کاملاً بسته است .

می توان این مسأله را با یک مثال روشن ساخت و آن این که همه ما به روشنی می دانیم که نیرویی به نام جاذبه وجود دارد . چرا که هر چیزی رها شود سقوط می کند و به سوی زمین جذب می شود و اگر این جاذبه نبود آرامش و قراری برای موجودات روی زمین وجود نداشت .

آگاهی بر وجود جاذبه چیزی نیست که مخصوص دانشمندان باشد حتّی اطفال و کودکان خردسال نیز آن را به خوبی درک می کنند; ولی حقیقت جاذبه چیست ، آیا امواج نامرئی یا ذرّات ناشناخته و یا نیرویی دیگر است ؟ و عجیب این که نیروی جاذبه بر خلاف آنچه در تمام جهان مادّه می شناسیم ، ظاهراً برای انتقال از نقطه ای به نقطه دیگر نیاز به زمان ندارد ، به خلاف نور که سریع ترین حرکت را در جهان مادّه دارد ، ولی در عین حال به هنگام انتقال

در فضا گاهی برای رسیدن از یک نقطه به نقطه دیگر میلیون ها سال وقت لازم است . امّا نیروی جاذبه گویی در یک لحظه از هر نقطه ای از جهان به نقطه دیگر منتقل می گردد و یا حداقل سرعتی دارد بالاتر از آنچه تاکنون شنیده ایم .

این چه نیرویی است که این آثار را دارد ؟ حقیقت ذات آن چگونه است ؟ هیچ کس پاسخ روشنی برای آن ندارد .

جایی که درباره نیروی جاذبه که یکی از مخلوقات است علم و آگاهی ما نسبت به آن تنها جنبه اجمالی دارد و از علم تفصیلی به کلی دوریم ، چگونه می توان درباره خالق جهان مادّه و ماورای مادّه که وجودی است بی نهایت در بی نهایت ، انتظار داشته باشیم که از کنه ذاتش باخبر شویم ؟ ! ولی با این حال او را همه جا حاضر و ناظر و همراه هر موجودی در جهان مشاهده می کنیم .

با صد هزار جلوه برون آمدی که من *** با صدهزار دیده تماشا کنم تو را(5)

پی نوشتها

1 اگر تعجب نکنید ما حتی نمی توانیم مفهوم «نامتناهی» را تصور کنیم ، اگر گفته شود پس چگونه کلمه «نامتناهی» را به کار می برید ؟ و از آن خبر می دهید ، ودرباره احکام آن سخن می گوئید ، مگر تصدیق بدون تصور ممکن است ؟

2 پیام قران 4/33

3 تفسیر «علی بن ابراهیم» طبق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 170 .

4 تفسیر نمونه 22/558

5 پیام امام (شرح نهج البلاغه) 1/91

4 آیا آفریدگار هم آفریدگاری دارد ؟

آیا آفریدگار هم آفریدگاری دارد ؟

در مباحث خداشناسی معمولاً این سؤال از طرف افراد تازه کار مطرح می شود که می گویند شما می گوئید هرچیزی خالق و آفریدگاری دارد پس بگوئید آفریدگار خدا کیست ؟

و عجب اینکه گاهی این سؤالها در سخنان بعضی از فلاسفه غرب نیز مطرح شده که نشان می دهد تا چه حد در مباحث فلسفی پیاده هستند و ابتدائی فکر می کنند .

«برتراندراسل» فیلسوف معروف انگلیسی در کتابش «چرا مسیحی نیستم» ؟ چنین می گوید: «در جوانی به خداوند عقیده داشتم ، و بهترین دلیل بر آن را برهان عله العلل می دانستم ، و اینکه تمام آنچه را در جهان می بینیم دارای علتی است ، و اگر زنجیر علتها را دنبال کنیم سرانجام به علت نخستین می رسیم که او را خدا می نامیم .

ولی بعداً به کلی از این عقیده برگشتم زیرا فکر کردم اگر هر چیز باید علت و آفریننده ای داشته باشد پس خدا باید علت و آفریدگاری داشته باشد»!(1)

ولی فکر نمی کنیم کسی کمترین آشنائی با مسائل فلسفی مربوط به مباحث خداشناسی و ماوراء طبیعت داشته

باشد و در پاسخ این سوال درماند .

مطلب خیلی روشن است وقتی می گوئیم هرچیزی خالق و آفریدگاری دارد منظور «هرچیز حادث و ممکن الوجود» است پس این قاعده کلی فقط در اشیائی صادق است که قبلا وجود نداشته و بعد حادث شده نه در مورد واجب الوجود که از ازل بوده و تا ابد خواهد بود ، یک وجود ابدی و ازلی نیازی به آفریننده ندارد تا بگوئیم آفریننده او کیست ؟ او قائم به ذات خویش است او هرگز معدوم نبوده که نیاز به علت وجودی داشته باشد .

و به تعبیر دیگر وجود او از خود او است نه از بیرون ذات او ، او «آفریده» نیست تا آفریننده داشته باشد این از یک سو ، از سوی دیگر خوب بود آقای راسل و کسانی که با او هم صدا هستند این سؤال را از خودشان می کردند که اگر خدا خالقی داشته باشد همین سخن درباره خالق فرضی او نیز تکرار می شود که آفریدگار آن خالق کیست اگر مطلب زنجیروار ادامه یابد و برای هر خالقی خالق دیگر تا بی نهایت فرض کنیم ، سر از «تسلسل» در می آورد که باطل بودنش از واضحات است ، و اگر به وجودی برسیم که هستیش از خود او است و نیاز به آفریدگاری ندارد (یعنی واجب الوجود است) خداوند عالم همو است!

این مطلب را به بیان دیگری نیز می توان توضیح داد و آن اینکه ما اگر فرضاً خداپرست هم نباشیم و با ماتریالیست ها هم عقیده گردیم باز باید به این سؤال پاسخ دهیم که با قبول قانون علیت

همه چیز در جهان طبیعت معلول دیگری است ، در این حال همان سؤالی که از خداپرستان می شد از مادیین نیز خواهد شد که اگر همه چیز معلول «ماده» است پس علت وجود ماده چیست ؟

آنها نیز ناچارند در جواب بگویند: ماده ازلی است همیشه بوده و خواهد بود و نیاز به علت ندارد و به تعبیر دیگر واجب الوجود است .

روی این حساب می بینیم همه فلاسفه جهان اعم از الهی و مادی به یک وجود ازلی ایمان دارند ، وجودی که نیاز به خالق ندارد و همیشه بوده است ، تفاوت در این است که مادیین علت نخستین را فاقد علم و دانش و عقل و شعور می دانند ، و برای آن جسمیت ، زمان و مکان قائلند ، اما خداپرستان او را دارای علم و اراده و هدف می دانند و جسمیت و مکان و زمانی برای آن قائل نبوده ، بلکه او را فوق مکان و زمان می دانند .

بنابراین برخلاف پندار آقای راسل که تصور کرده اگر با خداپرستی وداع گوید و در صف ماتریالیستها قرار گیرد از چنگال این سؤال فرار خواهد کرد این سؤال هرگز دست از سر او برنمی دارد ، چه اینکه مادیها نیز معتقد به قانون علیت هستند و می گویند هر حادثه ای علت دارد .

پس تنها راه حل مشکل این است که فرق میان موجود حادث و ازلی ، و میان «ممکن الوجود» و «واجب الوجود» را به خوبی درک کنیم ، تا بدانیم آنچه نیاز به خالق دارد موجودات حادث و ممکن است ، یعنی هر

آفریده ، آفریدگار می خواهد ، اما چیزی که آفریده نیست آفریدگار ندارد(2)

پی نوشتها

1 برتراندراسل درکتاب چرا مسیحی نیستم ؟

2 تفسیر پیام قرآن 4/195

5 چگونه به خدای نادیده ایمان بیاوریم ؟

چگونه به خدای نادیده ایمان بیاوریم ؟

ساده ترین ایرادی که مادی ها بر خدا پرستان دارند این است که: «انسان چگونه می تواند موجودی را که با حواس خود درک نکرده بپذیرد و به او ایمان آورد ، شما می گوئید خدا نه جسم دارد ، نه مکان دارد ، نه زمان نه رنگ و نه . . . ، آیا چنین موجودی را با چه وسیله می توان درک کرد ؟ ما تنها به چیزی ایمان می آوریم که حواس ما عاجز از درک آن نباشد ، اصلا چنین چیزی وجود ندارد» .

این ایراد از جهاتی قابل بحث است:

1 عمده علل

1 عمده عللی که انگیزه مخالفت آقایان مادی ها با موضوع خداشناسی می باشد ، کاملا در این ایراد تجلی کرده است .

از جمله غرور علمی آنها ، و حکومت دادن علوم طبیعی بر همه چیز و همه حقایق ، و همچنین سنجش همه چیز با مقیاس علوم مادی (مشاهده و تجربه) ، و منحصر ساختن وسیله درک را به اسباب طبیعی و مادی ، در اینجا دیده می شود .

ما از این آقایان سؤال می کنیم آیا قلمرو و منطقه فعالیت و نفوذ علوم طبیعی حدی دارد یا نه ؟ !

واضح است که جواب این سؤال مثبت است ، زیرا قلمرو علوم طبیعی همان موجودات محدود مادی طبیعی است وبس .

بنابراین چگونه می شود چیزی را که غیر محدود است ، با ابزار طبیعی درک نمود .

اساساً ، خدا ، و موجودات ماوراء طبیعت از قلمرو علوم طبیعی خارجند ، و چیزی که از طبیعت خارج باشد هرگز نباید انتظار داشت که با

اسباب طبیعی درک شود ، ماوراء طبیعت نامش با خود اوست و با مقیاس علوم طبیعی قابل سنجش و محاسبه نیست ، همچنانکه در شعب و رشته های مختلف علوم طبیعی ، برای هر کدام ابزار و مقیاس هائی معین شده ، که به درد دیگری نمی خورد ، وسائل مطالعات فلکی ، تشریح ، و میکرب شناسی ، هر یک باهم تفاوت زیاد دارند .

هیچگاه یک عالم مادی اجازه نمی دهد ، که به یک منجم و ستاره شناس گفته شود ، فلان میکرب را با وسائل و محاسبات نجومی برای ما ثابت کن ، و همچنین نباید از متخصص رشته میکرب شناسی انتظار کشف قمرهای مشتری را با وسایل میکرب شناسی داشت ، زیرا هرکدام در قلمرو علمی خود می توانند تصرف کنند و نمی توانند نسبت به خارج از دایره بحث خود ، نفیاً و اثباتاً اظهار نظر کنند ، بنابراین ما چگونه به علوم طبیعی حق می دهیم ، که در خارج از طبیعت بحث کند ، با آنکه منطقه نفوذ آن محدود به طبیعت و آثار و خواص آن است ؟ !

نهایت حقی را که می توان برای یک عالم طبیعی قائل شد این است که او می تواند بگوید: من نسبت بماوراء طبیعت ، سکوت اختیار می کنم چون از حدود مطالعه وابزار کارم خارج است ، نه اینکه انکار کند .

چنانکه «اگوست کنت» که یکی از پایه گذاران اصول فلسفه حسی است در کتابی به نام «کلماتی در پیرامون فلسفه حسی» می گوید: «چون ما از آغاز و انجام موجودات بی خبریم نمی توانیم وجود موجود

سابق یا لاحقی را انکار کنیم ، همچنانکه نمی توانیم آنرا اثبات کنیم (دقت کنید) خلاصه اینکه فلسفه حسی به واسطه جهل مطلق در این قسمت از هرگونه اظهار نظری خودداری می کند ، همینطور علوم فرعی ، که اساس فلسفه حسی است ، باید از قضاوت درباره آغاز و انجام موجودات خودداری کند ، یعنی علم و حکمت خدا; و وجود او را ما انکار نمی کنیم و بی طرفی خود را در میان نفی و اثبات حفظ می نمائیم» .

منظور ما هم همین است که عالم ماوراء طبیعت را نمی توان از دریچه علوم طبیعی مشاهده نمود ، اصولا آن خدائی را که ابزار و اسباب طبیعی بخواهد ثابت کند ، از نظر خدا پرستان خدا نیست ، !

زیرا آنچه را اسباب طبیعی ثابت نماید ، در حدود ماده و خواص آن است ، و چگونه می توان موجودی را که خود مادی و طبیعی است ، خالق ماده و طبیعت دانست ؟

اساس عقاید خداپرستان جهان بر آن است که خدا از ماده و عوارض ماده به کلی منزه است ، و با هیچ یک از ابزارهای مادی درک نمی شود .

بنابراین نباید انتظار داشت ، که خالق موجودات جهان را زیر میکرسکپ ، یا پشت تلسکوپ ، در اعماق آسمانها دید ، این انتظار نابجا و بی موردی است .

2 نشانه های او

به طور کلی وسیله شناختن هر موجودی در عالم ، آثار آن است . و تنها می توانیم هر موجودی را از اثرش بشناسیم ، حتی موجوداتی را که با چشم یا حواس دیگر درک می کنیم .

آنها را هم در حقیقت از راه آثار شناخته ایم (دقت کنید) .

چه اینکه هیچ موجودی در منطقه فکر ما وارد نمی شود ، و محال است مغز ظرف موجودات شود .

برای مثال: اگر شما جسمی را خواسته باشید با چشم تشخیص دهید و وجود آنرا درک کنید ، ابتدائاً چشم را مقابل طرفی که احتمال می دهید در آنجا باشد قرار می دهید ، شعاع نور بر آن می تابد ، و از مردمک چشم ، اشعه نورانی ، بر نقطه خاصی که به نام «شبکیه» موسوم است منعکس می شود ، اعصاب بینائی آنرا گرفته و به مغز می رسانند و انسان آن را درک می کند .

و اگر از راه لمس باشد ، باز اعصاب زیر جلد ، به وسیله تماسی که با آن می گیرند اطلاعاتی به مغز داده و انسان آنرا درک می نماید .

پس ادراک یک جسم از اثر آن (رنگ ، صوت ، تأثیر در لامسه) می باشد و هیچ گاه خود آن جسم در مغز جای گیر نمی شود و اگر رنگی نبود ، و یا اعصاب از درک آن عاجز بود ، اصلاً شناخته نمی شد .

این جمله را هم باید اضافه کنیم: برای شناختن یک موجود یک اثر کافی است ، مثلا برای اینکه بدانیم در ده هزار سال پیش در فلان نقطه زمین جمعیتی بوده اند و اوضاع و احوال آنها چنین و چنان بوده است بسا می شود کشف یک کوزه سفالی و یا یک سلاح زنگ زده ، از زیر طبقات زمین را کافی دانسته و مطالعات

وسیعی روی همین اثر می کنند و از این یک اثر به اوضاع و طرز زندگی و فکر و . . . آن جمعیت پی می برند .

با در نظر گرفتن اینکه هر موجود اعم از مادی و غیر مادی را باید از اثر آن شناخت ، و با توجه به اینکه برای شناختن یک موجود ، تنها یک اثر کافی است ، آیا این همه موجودات مملو از اسرار و ریزه کاری های شگفت آور که سرتاسر جهان هستی را فراگرفته برای شناختن خدا کافی نیست ؟ !

شما برای شناختن یک موجود به یک اثر اکتفا می کنید و از یک کوزه سفالی لااقل قسمتی از حالات جمعیت چند هزار سال پیش را به دست می آورید ، در حالی که ما بی نهایت اثر ، بی نهایت موجود ، بی نهایت نظم برای شناختن خدا داریم ، آیا این اندازه اثر کافی نیست ؟ ! هر گوشه عالم را نظر کنید نشانه ای از قدرت و علم او است ، بازهم می گوئید با چشم ندیدیم ، با گوش نشنیدیم ، زیر چاقوی تشریح ، یا پشت تلسکوپ ، تماشا نکردیم ، مگر برای هر چیز چشم لازم است ؟ !

3 آنچه می بینیم و آنچه نمی بینیم

آنچه می بینیم و آنچه نمی بینیم

خوشبختانه علوم مادی وسایلی به دست داده اند که بهترین ابزار برای نفی عقیده مادیگری و الحاد است .

شاید در سابق یک دانشمند می توانست بگوید: آنچه را حواس درک نکرده قبول ندارم ، اما امروز بر اثر پیشرفت علم ثابت شده است که:

موجوداتی که در عالم قابل احساس نیستند به مراتب از آنچه تاکنون درک شده بیشتر و فراوان

ترند ، در دل طبیعت آنقدر موجود هست که با هیچ یک از حواس درک نمی شوند و موجودات درک شده در مقابل آنها حکم صفر را دارند!

برای نمونه چند مورد زیر را از نظر شما می گذرانیم:

1 در فیزیک به ما می گویند: اصول رنگها هفت رنگ بیش نیست ، که نخستین آنها رنگ سرخ و آخرین آنها بنفش است ، ولی درماوراء آنها هزارها رنگ قرار دارد که برای ما قابل درک نیست و حدس می زنند که بعضی از حیوانات ممکن است بعضی از آنها را ببینند .

علت مطلب روشن است ، زیرا رنگ بر اثر امواج نور پیدا می شود ، یعنی نور آفتاب یا نورهای دیگر مرکب از رنگهای گوناگون است که روی هم تشکیل رنگ سفید را می دهند و چون به جسمی می تابد آن جسم قسمت های مختلفی از رنگ های آن را در خود هضم می کند و بعضی را هم برمی گرداند ، آنرا که برمی گرداند همان است که ما می بینیم و لذا اجسام در تاریکی دارای هیچ رنگی نیستند ، و از طرفی اختلافات و تغییر رنگها نتیجه شدت و ضعف ارتعاش امواج نور است ، یعنی اگر شدت ارتعاش در هر ثانیه به 458 هزار میلیارد برسد رنگ سرخ را تشکیل می دهد و در 727 هزار میلیارد رنگ بنفش را و پائین تر و بالاتر این دو ، رنگهای فراوانی وجود دارد که برای ما قابل درک نیستند .

2 امواج صوت فقط در فاصله 16 مرتبه در ثانیه تا 000/20 مرتبه در ثانیه برای ما قابل

درک است و بیشتر یا کمتر از آن هرچه هست ، برای ما قابل درک نیست .

3 آنچه را ما از امواج ارتعاشات نور درک می کنیم در هر ثانیه از «458» هزار میلیارد تا «727» هزار میلیارد است و بیشتر و کمتر از آن هرچه در فضا از امواج و ارتعاشات موجود است برای ما قابل رؤیت نیست .

4 همه می دانیم که جانداران ذره بینی (ویروسها و باکتریها) تعدادشان به مراتب از انسان بیشتر است ، و با چشم غیر مسلح قابل درک نیستند ، و چه بسا جانداران کوچکتری هم باشند که علم هنوز به وجود آنها پی نبرده است .

5 یک اتم ، با آن ساختمان مخصوص ، و گردش الکترون ها برگرد پروتن ها ، با آن نیروی عظیم برای هیچ حسی قابل دیدن و درک نیست ، با آنکه همه اجسام و موجودات جهان طبیعت از اتم تشکیل یافته است ، و این ذرّه غباری را که به زحمت به چشم در هوا می بینیم ، از صدها هزار اتم تشکیل یافته است .

دانشمندانی که قبلا درباره اتم اظهار نظر می کردند گفتار آنها از حدود یک تئوری و فرضیّه تجاوز نمی کرد ، در عین حال هیچکس گفته آنها را انکار نمی کرد . (1)

بنابراین هرگز نمی توان محسوس نبودن چیزی را دلیل بر نبودن آن گرفت ، و چه بسیارند امور غیر محسوس که دنیا را پر کرده و حواس ما از درک آن عاجز است!

چنانکه قبل از کشف اتم یا موجودات ذره بینی ، کسی حق نداشت آنها را

انکار کند ، و چه بسا ممکن است موجودات فراوان دیگری از نظر ما پنهان باشند و تاکنون علم به کشف آنها موفق نگشته و بعداً از راز آنها پرده بردارد ، وهیچگاه عقل و وجدان به ما اجازه نمی دهد در این شرایط (محدودیت علم و عجز آن از درک آنها) درباره آنها نفیاً و اثباتاً نظر دهیم .

خلاصه اینکه: قلمرو حواس و ابزار طبیعی محدود است و نمی شود عالم را محدود به آن بدانیم . (2)

اشتباه نشود ما نمی خواهیم ادعا کنیم همانطور که الکترون ها و پروتون ها یا بعضی از رنگها و مانند آن با وسائل علمی امروز کشف شده است و با پیشرفت علوم مجهولات تازه ای کشف خواهد شد ، روزی هم ممکن است عالم ماوراء طبیعت با ابراز و اسباب طبیعی کشف گردد!

خیر ، این مطلب امکان ندارد زیرا همانطور که گفتیم ماوراء طبیعت و ماده را از راههای مادی و طبیعی نمی توان درک کرد و به طور کلی از محیط فعالیت اسباب مادی خارج است .

منظور این است همانطور که قبل از کشف و درک این موجودات انکار آنها برای

ما جایز نبود و حق نداشتیم به استناد اینکه ما آنها را درک نمی کنیم ، اسباب های طبیعی آنها را به ما نشان نمی دهند ، علم برای ما ثابت نمی کند و . . . عدم آنها را مسلم بدانیم ، همچنین نسبت به ماوراء طبیعت هم نمی توان اظهار نظر منفی کرد ، بنابراین باید این روش غلط را رها کرده و با دقت دلایل عقلی خداپرستان را مطالعه نموده

و بعداً اظهار عقیده کنیم و به طور مسلم نتیجه آن مثبت خواهد بود . (3)

پی نوشتها

1 از جمله چیزهائی که محسوس نیست و در عین حال حقیقت آن بر هیچ دانشمندی مخفی نمانده ، حرکات مختلفی است که کره مسکونی ما یعنی کره زمین دارد ، از جمله همان «جزر و مدی» است که بر قشر زمین وارد می شود ، و در اثر آن روزی دوبار طبقه روئین زمین در زیر پای ما به اندازه «30» سانتیمتر بالا میآید و هیچ نشانه و علامتی نیست تا ما را به وجود این حرکت (جزرومد) راهنمائی کند .

دیگر هوائی است که در اطراف ما قرار گرفته ، که دارای سنگینی و وزن فوق العاده ای است ، به طوری که بدن هر انسان به اندازه (16) هزار کیلوگرم از آن را تحمل می کند . و پیوسته در تحت فشار عجیبی است البته چون این فشار در برابر فشار درونی بدن خنثی می شود برای ما ناراحت کننده نیست در صورتیکه هیچ کس تصور نمی کند هوا وزن و سنگینی داشته باشد ، قبل از «گالیله» و «پاسکال» این موضوع بر همه مخفی بود و اکنون هم که علم به صحت آن شهادت می دهد بازهم حواس آنرا حس نمی کند .

و نیز از چیزهائی که غیر محسوس است و بسیاری از دانشمندان طبیعی به وجود آن معترفند «اتر» است که به عقیده آقایان همه جا و همه چیز را فرا گرفته و عده ای او را اصل همه موجودات می دانند و تصریح می کنند موجودی است بی وزن ،

بی بو ، بی رنگ و . . . که میان تمام کواکب و همه جا را پر کرده و در درون همه اشیاء نفوذ دارد و طبعاً برای ما قابل درک نیست .

2 برای تأیید مطلب بد نیست چند جمله از گفتار «کامیل فلاماریون» را در کتاب (اسرار مرگ) از نظر شما بگذرانیم آنجا که می گوید:

«مردم در وادی جهل و نادانی زندگی می کنند و نمی دانند که این ترکیب جسمانی انسان نمی تواند او را به حقایقی رهبری کند و این حواس پنجگانه در هر چیز او را فریب می دهد و یگانه چیزی که انسان را به حقایق می رساند عقل و فکر و دقت علمی است»! . سپس شروع می کند اموری که حواس از درک آنها عاجز است یک یک بیان کرده و محدودیت هر حسی را ثابت می کند تا آنجا که می گوید:

«پس نتیجه این شد که عقل و علم امروزه ما حکم قطعی می نماید به اینکه قسمتی از حرکات ذرات و هوا و اشیاء و قوائی موجود است که ما نمی بینیم و نمی توانیم به هیچ یک از این حواس پنجگانه آنها را احساس کنیم . بنابراین ممکن است در اطراف ما اشیاء دیگری غیر از اینها موجود باشند و موجودات زنده و صاحب حیاتی وجود داشته باشند که ما نتوانیم آنها را احساس کنیم . من نمی گویم هست بلکه می گویم ، ممکن است باشد ، زیرا نتیجه بیانات سابقه این شد که ما نمی توانیم هر چه را احساس نکردیم بگوئیم نیست ، پس وقتی به دلیل علمی کاملا

بر ما ثابت شد که این حواس ظاهره قابلیت ندارد همه موجودات را بر ما مکشوف سازند ، بلکه گاهی ما را فریب داده و خلاف واقع را به ما نشان می دهند ، نباید تصور کنیم که تمام حقیقت موجودات منحصر است به آنچه ما احساس می نمائیم ، بلکه باید خلاف آن را معتقد باشیم و بگوئیم ممکن است موجوداتی باشد که ما نمی توانیم آنها را احساس کنیم ، چنانکه قبل از اکتشاف میکرب کسی خیال نمی کرد: میلیونها میکرب در اطراف هر جسمی موجود باشد و زندگی هر صاحب حیاتی میدان جولان آنها قرار گیرد .

نتیجه اینکه این حواس ظاهره قابلیت این را ندارند که واقع و حقیقت موجودات را به ما نشان دهند و یگانه چیزی که دقایق را کاملا معرفی می نماید عقل و فکر ما است» (نقل از علی اطلال المذهب المادی تألیف فریدوجدی جلد 4 .

3 آفریدگار جهان مجموعه بحث های آیه الله العظمی مکارم شیرازی ص 248

6 توحید ذات ، صفات ، افعال و عبادت چیست ؟

1 توحید ذات

بسیاری از مردم می گویند معنی توحید ذات این است که خدا یک است و دو نیست ، این تعبیر چنانکه در روایت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)آمده تعبیر درستی نمی باشد ، زیرا مفهومش واحد عددی است (یعنی دومی برای خدا تصور می شود اما وجود خارجی ندارد) و مسلّما این سخن نادرست است ، صحیح این است که گفته شود معنی توحید ذات این است که خدا یکی است و دومی برای او تصور نمی شود ، یا به تعبیر دیگر: خدا «شبیه و نظیر و مانند» ندارد ، نه چیزی به او شبیه

است ، و نه او به چیزی ، چرا که یک وجود بی نهایت کامل ، دارای چنین صفتی می باشد .

و به همین دلیل ، در حدیثی می خوانیم که امام صادق(علیه السلام) از یکی از یارانش پرسید: ایُّ شییء اللّهُ اَکْبَرُ: «مفهوم الله اکبر چیست» ؟ !

عرض کرد: اَللّهُ اَکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَیْیء: «خدا بزرگتر از هر چیزی است» .

امام فرمود: فَکانَ ثَمَ شَییء فَیَکُوْنُ اَکْبَرَ مِنْهُ: «آیا چیزی (در مقایسه با او) وجود دارد که خدا از او بزرگتر باشد» ؟ !

عرض کرد: فَما هُوَ ؟ : «پس تفسیر الله اکبر چیست ؟ »

امام فرمود: اللّهُ اَکْبَرُ مِنْ اَنْ یُوْصَفَ: «خدا بزرگتر از آن است که به وصف آید»!(1)

1 «معانی الاخبار» صدوق صفحه 11 حدیث 1 .

2 توحید صفات

وقتی می گوئیم: یک شاخه توحید ، توحید صفات است ، مفهومش این است که خداوند همان گونه که ذاتش ازلی و ابدی است ، صفات او همچون علم و قدرت و مانند اینها ، ازلی و ابدی می باشد ، این از یک سو از سوی دیگر این صفات زائد بر ذات او نیست ، جنبه عارض و معروض ندارد ، بلکه عین ذات او است .

و از سوی سوّم صفات او از یکدیگر جدا نمی باشد ، یعنی علم و قدرت او یکی است و هر دو عین ذات او است!

توضیح اینکه: ما هنگامی که به خودمان مراجعه می کنیم می بینیم در آغاز فاقد بسیاری از صفات بودیم ، هنگام تولد نه علم داشتیم و نه قدرت ، و تدریجاً این صفات در ما پرورش یافت ،

به همین دلیل می گوئیم اینها اموری زائد بر ذات ما هستند ، لذا ممکن است روزی فرا رسد که ما باشیم و آن زور بازو ، و علوم و دانشها که داریم از میان برود ، و نیز به روشنی می بینیم که علم و قدرت ما از هم جدا است ، قدرت جسمانی در بازوی ما ، وعلم ، در روح ما نقش بسته است!

ولی در خداوند هیچیک از این معانی تصور نمی شود ، تمام ذات او علم است ، و تمام ذاتش قدرت ، و همه چیز در آنجا یکی است ، و البته تصدیق می کنیم که تصور این معانی برای ما که فاقد چنین صفتی هستیم پیچیده و نامأنوس است و جز با نیروی منطق و استدلال دقیق و ظریف به آن راهی نیست . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 3/274

3 توحید افعالی

یعنی هر وجودی ، هر حرکتی ، هر فعلی در عالم است به ذات پاک خدا برمی گردد ، مسبب الاسباب او است و علت العلل ذات پاک او می باشد ، حتی افعالی که از ما سر می زند به یک معنی از او است ، او به ما قدرت واختیار و آزادی اراده داده ، بنابراین در عین حال که ما فاعل افعال خود هستیم ، و در مقابل آن مسؤولیم ، از یک نظر فاعل خداوند است ، زیرا همه آنچه داریم به او بازمی گردد (لامؤثر فی الوجود الا الله) .

4 توحید در عبادت

یعنی تنها باید او را پرستش کرد و غیر او شایسته عبودیت نیست ، چرا که عبادت باید برای کسی باشد که کمال مطلق و مطلق کمال است ، کسی که از همگان بی نیاز است ، و بخشنده تمام نعمت ها ، و آفریننده همه موجودات ، و این صفات جز در ذات پاک او جمع نمی شود .

هدف اصلی از عبادت ، راه یافتن به جوار قرب آن کمال مطلق ، و هستی بی پایان ، و انعکاس پرتوی از صفات کمال و جمال او در درون جان است که نتیجه اش فاصله گرفتن از هوی و هوسها ، و روی آوردن به خود سازی و تهذیب نفس است .

این هدف جز با عبادت «اللّه» که همان کمال مطلق است امکان پذیر نیست . (1)

1 تفسیر نمونه 27/446

7 چگونه دین فطری است ؟

چگونه دین فطری است ؟

مفهوم فطرت این است که انسان حقائقی را بدون هیچگونه نیاز به استدلال (نه استدلال پیچیده و نه استدلال روشن) درمی یابد ، و به وضوح به آن می رسد و آن را پذیرا می شود ، مثلاً هنگامی که یک شاخه گل جالب و خوشبو را می بیند اعتراف به «زیبائی» آن می کند ، و در این ادراک هیچ نیازی به استدلال نمی بیند . می گوید: پیدا است که زیبا است ، نیازی به دلیل ندارد .

درک فطری درباره خداشناسی نیز از همین قبیل است ، انسان هنگامی که به اعماق جانش نگاه می کند ، نور حق می بیند ، ندائی با گوش دل می شنود ، ندائی که او را به سوی مبدء علم و

قدرت بی نظیر در جهان هستی دعوت می کند ، مبدئی که کمال مطلق و مطلق کمال است ، و در این درک وجدانی درست همانند زیبائی گل خود را نیازمند به دلیلی نمی بیند .

شواهد زنده فطری بودن ایمان به حق

ممکن است گفته شود: اینها همه ادعا است ، و راهی برای اثبات چنین فطرتی در مورد خداشناسی وجود ندارد ، من می توانم ادعا کنم چنین احساسی را در دل یعنی در اعماق روحم می یابم ، ولی اگر کسی نخواست این سخن را بپذیرد چگونه می توانم او را قانع کنم ؟

ولی ما شواهد فراوانی داریم که می تواند فطری بودن توحید را در شکل بسیار روشنی عرضه کند ، به گونه ای که زبان منکران را ببندد ، این شواهد را در پنج قسمت می توان خلاصه کرد:

1 واقعیت های تاریخی که از قدیم ترین مورخان جهان مورد بررسی قرار گرفته ، نشان می دهد که دینی در میان هیچ قومی وجود نداشته است ، بلکه هر کدام به نوعی نسبت به یک مبدأ علم و قدرت در عالم هستی معتقد و مؤمن بوده اند و او را پرستش می کردند ، و اگر قبول کنیم استثناهای نادری در این زمینه وجود داشته ، این امر به این اصل کلّی که جوامع بشری در طول تاریخ همواره در مسیر پرستش حق بوده اند زیانی وارد نمی کند (هر اصل کلّی استثناهای نادری دارد) .

«ویل دورانت» مورخ معروف غربی در «تاریخ تمدن» خود بعد از ذکر مواردی از بی دینی به این حقیقت اعتراف کرده ، می گوید: «با وجود این مطالبی که

ذکر کردیم لادینی جزء حالات نادر است و این اعتقاد کهن که دین نمودی است که عموم افراد بشر را شامل می شود با حقیقت توافق دارد . این قضیه در نظر شخص فیلسوف یکی از قضایای اساسی تاریخ و روانشناسی به شمار می آید ، او به نکته قانع نمی شود که همه ادیان از مطالب لغو و باطل آکنده است ، بلکه به این مسأله توجه دارد که دین از قدیم الایام با تاریخ همراه بوده است»(1)

در تعبیر دیگری در همین زمینه می افزاید: «منبع این تقوائی که به هیچ وجه از دل انسان زدوده نمی شود در کجا قرار دارد ؟ »(2)

و نیز نامبرده در کتاب «درسهای تاریخ» با تعبیری که معلوم است از روی خشم و ناراحتی است ، می گوید: «دین صد جان دارد ، هر چه آن را بکشی دوباره زنده می شود!»((3))

اگر اعتقاد به خدا و مذهب جنبه عادت یا تقلید یا تلقین و تبلیغ دیگران داشت ، ممکن نبود این چنین عمومی و همگانی و در طول تاریخ بشر استمرار داشته باشد ، این بهترین دلیل فطری بودن آن است .

2 شواهد باستان شناسی آثار و علائمی که از دوران های قبل از تاریخ (یعنی قبل از اختراع خط و نوشته شدن شرح حال انسانها) باقیمانده نیز نشان

می دهد که اقوام قبل از تاریخ برای خود مذهبی داشته اند ، و به «خدا» و حتی «معاد» و زندگی بعد از مرگ معتقد بوده اند ، به دلیل اینکه بسیاری از اشیائی که مورد علاقه آنها بوده است با آنها به خاک سپرده می

شده ، تا در زندگی بعد از مرگ مورد استفاده آنها قرار گیرد! مومیائی کردن جسد مردگان برای جلوگیری از پوسیدگی آنها و ساختن مقابری چون «اهرام مصر» که می تواند علی رغم گذشت زمان تا مدت زیادی دوام داشته باشد ، همه شاهد ایمان گذشتگان به مسائل مبدأ و معاد است .

درست است که این کارها نشان می دهد ایمان مذهبی آنها با خرافات زیادی آلوده بوده ، ولی دلیل بر این است که اصل مسأله ، یعنی وجود ایمان مذهبی در دورانهای قبل از تاریخ قابل انکار نیست .

3 مطالعات روانی و اکتشافات روانکاوان درباره ابعاد روح انسان ، و تمایلات اصیل او ، نیز دلیل روشنی بر فطری بودن اعتقادات مذهبی است .

چهار احساس معروف (یا چهار تمایل عالی) و اصیل که جمعی از روانکاوان و روانشناسان اخیر به عنوان ابعاد چهارگانه روح آدمی معرفی کرده اند (1 حسّ دانائی 2 حس زیبائی 3 حس نیکی 4 حسن مذهبی) گواه زنده این معنی است . (4)

بعد چهارم روح انسانی که گاه از آن تعبیر به گرایش به کمال مطلق یا «بعد قدسی ویزدانی» می کنند همان است که انسان را به سوی مذهب دعوت می کند ، وبی آنکه نیازی به دلیل خاصی داشته باشد به وجود آن مبدأ بزرگ مؤمن می شود . ممکن است این ایمان مذهبی با انواع خرافات آلوده شود و سر از بت پرستی و آفتاب و ماه پرستی درآورد ، ولی بحث ما در ریشه اصلی آن است .

4 ناکامی تبلیغات ضد مذهبی می دانیم

شدیدترین تبلیغات ضد مذهبی در طی چند قرن اخیر مخصوصاً در مغرب زمین صورت گرفته که در نوع خود از نظر وسعت و گستردگی و استفاده از وسائل مختلف ، بی نظیر بوده است .

نخست به هنگام نهضت علمی اروپا (رنسانس) که جوامع علمی و سیاسی توانستند خود را از زیر فشار حکومت کلیسا ، رها سازند ، چنان موجی بر ضد مذهب (البته عمدتاً مذهب مسیحیت ، چرا که مذهب رائج آن محیط همان بود) در اروپا به وجود آمد که مسائل الحادی در همه جا مطرح می شد ، مخصوصاً از نفوذ فلاسفه و علمای علوم طبیعی برای نفی همه مبانی مذهبی کمک گرفتند ، به گونه ای که کلیسا به کلی از رونق افتاد ، و علمای مذهبی اروپا سخت منزوی شدند ، و اعتقاد به وجود خدا و معجزه و رستاخیز و کتب آسمانی در ردیف خرافات قرار گرفت ، و فرضیه تقسیم دورانهای بشر به چهار دوران (دوران افسانه ها و اساطیر دوران مذهب دوران فلسفه دوران علم) برای بسیاری مسلم گشت ، وطبق این تقسیم بندی دوران مذهب مدتها پیش از دوران ما پایان گرفته بود!

عجب اینکه در کتب جامعه شناسی امروز که تکامل یافته جامعه شناسی آن زمان است این مسأله به عنوان یک اصل مسلم فرض شده که مذهب یک عامل طبیعی دارد ، حال این عامل ، «جهل» است یا «ترس» یا «نیازهای اجتماعی» ویا «مسائل اقتصادی» در آن اختلاف نظر وجود دارد!!

درست است که مذهب حاکم ، یعنی کلیسای قرون وسطی ، می بایست به خاطر خود کامگیها و بی رحمی

ها و بدرفتاری ها نسبت به توده مردم عموماً ، و علمای علوم طبیعی خصوصاً ، و نیز به خاطر فرو رفتن در تشریفات و تجملات و فراموش کردن قشرهای محروم ، کفاره اعمال خود را بپردازد ، ولی عیب کار این است که سخن تنها از پاپ و کلیسا نبود بلکه از کل مذاهب جهان بود .

«کمونیستها» نیز با تمام قدرت برای محو مذهب به میدان آمدند و تمام وسائل تبلیغاتی و افکار فلاسفه خود را برای این کار استخدام کردند ، و با تمام توان کوشیدند که مذهب را افیون جامعه معرفی کنند!

ولی می بینیم که این امواج عظیم ضد مذهبی نتوانست ریشه های مذهب را از اعماق دلها برکند ، و نشاط و جوشش مذهبی را پایان دهد ، به طوری که ما امروز با چشم خود می بینیم که احساسات مذهبی از نو شکوفا شده و حتی در کشورهای کمونیستی گسترش چشمگیری پیدا کرده و اخباری که اخیراً در رسانه های گروهی منتشر می شود حاکی از وحشت روز افزون حکام این مناطق از گرایش های مذهبی ، و مخصوصا اسلامی است ، حتی در کشورهای «کمونیستی» که هنوز برای نابودی مذهب به تلاشهای مأیوسانه و ناموفق خود ادامه می دهند جنبشهائی پیدا شده که خواهان گسترش مذهب است .

این مسائل به خوبی نشان می دهد که مذهب ریشه ای در اعماق «فطرت» همه انسان ها دارد و لذا توانسته است خود را در برابر امواج شدید تبلیغات مخالف حفظ کند ، واگر غیر از این بود باید تاکنون به کلی محو شده باشد .

5 تجربیات شخصی

در شدائد زندگی بسیاری از مردم در زندگی خود این حقیقت را آزموده اند که به هنگام بروز مشکلات طاقت فرسا ، و هجوم طوفان های سخت زندگی ، و گرفتار شدن در گرداب بلاها ، در آنجا که درهای اسباب ظاهری به روی انسان بسته می شود ، و کارد به استخوانش می رسد ، آری در این لحظات طوفانی ، امیدی از اعماق جانش جوشیدن می گیرد و متوجه مبدئی می شود که قادر بر حل همه مشکلات است ، دل به او می بندد ، و از او استمداد می طلبد .

حتی افرادی که در شرایط عادی گرایش مذهبی ندارند از این امر مستثنی نیستند ، آنها نیز به هنگام بیماری های سخت و شکست های خرد کننده از چنین واکنش های روحی بهره مندند .

اینها همه شاهد گویای حقیقتی است که در قرآن مجید درباره فطری بودن خداشناسی و اصالت حسّ مذهبی آمده است . آری انسان در زوایای قلب و اعماق دل و روان خود ندائی لطیف و پر از مهر ، و درعین حال محکم و رسا می شنود که او را به طرف حقیقتی بزرگ ، عالم و قادر و متعالی که نامش را «اللّه» یا «خدا» می نهیم دعوت می کند ، ممکن است کسانی نام دیگری بر او بگذراند ، سخن در نام گذاری نیست ، در ایمان به آن حقیقت است .

شاعران نکته پرداز نیز در اشعار نغز و شیرین خود آن را منعکس کرده اند:

شورش عشق تو در هیچ سری نیست که نیست *** منظر روی تو زیب نظری نیست

که نیست!

نه همین از غم تو سینه ما صد چاک است *** داغ تو لاله صفت ، بر جگری نیست که نیست

یا به گفته دیگری:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست ؟ *** که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

6 گواهی دانشمندان بر فطرت مذهبی مسأله فطری بودن «معرفه اللّه» مطلبی نیست که تنها در قرآن و روایات اسلامی باشد ، کلمات دانشمندان و فلاسفه غیر مسلمان و شعرای نکته سنج نیز از آن پراست .

به عنوان نمونه:

«اینشتاین» ضمن بیان مفصلی در این زمینه می گوید: «یک عقیده و مذهب بدون استثنا در همه وجود دارد . . . من آن را «احساس مذهبی آفرینش» نام می نهم . . . در این مذهب ، انسان ، کوچکی آمال و هدفهای بشری و عظمت و جلالی که در ماورای این امور و پدیده ها نهفته است حس می کند ، او وجود خود را یک نوع زندان می بیند ، گوئی می خواهد از قفس تن پرواز کند ، و تمام هستی را به صورت حقیقت واحدی دریابد»!(5)

«پاسکال» دانشمند معروف می گوید:

«دل دلائلی دارد که عقل را به آن دسترسی نیست»!(6)

«ویلیام جیمز» می گوید:

«من به خوبی می پذیرم که سرچشمه زندگی مذهبی «دل» است ، و قبول هم دارم که فرمول ها و دستورالعمل های فلسفی مانند مطلب ترجمه شده ای است که متن اصلی آن به زبان دیگری باشد» . (7)

«ماکس مولر» می گوید:

«اسلاف ما ، از آن موقع به درگاه خدا سر فرود آورده بودند که حتی برای خدا نام هم نتوانسته بودند بگذارند»!(8)

نامبرده در جای دیگر

اظهار عقیده می کند که «برخلاف نظریه معروف که می گوید: دین اول از پرستش طبیعت واشیاء و بت پرستی شروع شده ، و بعد به پرستش خدای واحد رسیده است ، دیرینه شناسی ثابت کرده که پرستش خدای یگانه از قدیمی ترین ایام وجود داشته است»(9)

«پلوتارک» مورخ مشهور می گوید:

«اگر شما نظری به صفحه جهان بیفکنید اماکن زیادی را خواهید یافت که در آنجا خبری از عمران و آبادی و علم و صنعت و سیاست و دولت نیست ، اما جائی که «خدا» نباشد نمی توانید پیدا کنید»!(10)

«ساموئیل کنیگ» در کتاب «جامعه شناسی» خود می گوید: «تمام جوامع بشری دارای نوعی مذهب بودند ، گرچه نژادشناسان و جهان گردان و مبلغان نخستین (مسیحی) از طوائفی نام برده اند که آئین و مذهبی نداشتند ، ولی بعد معلوم شد که گزارش های آنها مبنائی ندارد ، و قضاوت آنها تنها ناشی از این بوده که گمان برده اند مذهب این طوائف باید شبیه مذهب ما باشد»(11)

این بحث را با سخنی از «ویل دورانت» مورخ معروف معاصر پایان می دهیم ، او می گوید:

«اگر ما برای مذاهب ریشه هائی در دوران پیش از تاریخ تصور نکنیم هرگز نمی توانیم آنها را در دوران تاریخ آنچنانکه هست بشناسیم»(12)(13)

پی نوشتها

1و2- «تاریخ تمدن ویل دورانت» جلد 1 صفحه 87 و 89 .

3 «فطرت» شهید مطهری صفحه 153 .

4 به مقاله «کوونتایم» ترجمه (مهندس بیانی) در کتاب «حس مذهبی یا بعد چهارم روح انسانی» مراجعه شود .

5 «دنیائی که من می بینم» (باتلخیص) صفحه 53 .

6 «سیر حکمت در اروپا» جلد 2

صفحه 14 .

7 همان مدرک صفحه 321 .

8 مقدمه نیایش صفحه 31 .

9 «فطرت» شهید مطهری صفحه 148 .

10 مقدمه نیایش صفحه 31 .

11 «جامعه شناسی ساموئیل کنیگ» صفحه 191 .

12 تاریخ تمدن جلد 1 ص 88

13 تفسیر پیام قرآن 3/120

8 زنده بودن خدا چه مفهومی دارد ؟

در سوره بقره آیه 255 می خوانیم «اللّه لإاله الاّ هو الحیّ القیّوم» هیچ معبودی جز خداوند یگانه زنده که قائم به ذات خویش است وجود ندارد . در اینجا این سؤال مطرح می شود که مراد از زنده بودن خدا چیست ؟

در تعبیرات معمولی ، موجود زنده به چیزی می گویند که دارای نمو ، تغذیه ، تولید مثل و جذب و دفع و احیاناً دارای حس و حرکت باشد ، ولی باید به این نکته توجه داشت که: ممکن است افراد کوته بین ، حیات را در مورد خداوند نیز چنین فرض کنند ، با اینکه می دانیم او هیچ یک از این صفات را ندارد ، و این همان قیاسی است که بشر را درباره خداشناسی به اشتباه می اندازد ، زیرا صفات خدا را با صفات خود مقایسه می کند .

ولی حیات به معنی وسیع و واقعی کلمه ، عبارت است از «علم» و «قدرت» بنابراین وجودی که دارای علم و قدرت بی پایان است حیات کامل را دارد ، حیات خداوند مجموعه علم و قدرت او است و در حقیقت به واسطه علم و قدرت ، موجود زنده از غیر زنده تشخیص داده می شود ، اما نمو و حرکت و تغذیه و

تولید مثل از آثار موجوداتی است که ناقص و محدودند و دارای کمبودهائی هستند که به وسیله تغذیه و تولید مثل و حرکت آن را تأمین می کنند ، اما آن کس که کمبودی ندارد این امور هم درباره او مطرح نیست . (1)

1 تفسیر نمونه 2/192

9 تعدّد خدایان حکیم چه فسادی به دنبال دارد ؟

تعدّد خدایان حکیم چه فسادی به دنبال دارد ؟

در آیه شریفه 22 سوره انبیاء می خوانیم «لو کان فیهما آلهه الاّ اللّه لفسدتا) اگر در آسمان و زمین خدایانی جز «اللّه» بود هر دو فاسد می شدند و نظام جهان برهم می خورد .

در اینجا این سوال مطرح است که: تعدد خدایان در صورتی منشأ فساد در جهان می شود که آنها به مبارزه با یکدیگر برخیزند ، امّا اگر قبول کنیم آنها افرادی حکیم و آگاهند ، حتماً با کمک هم جهان را اداره می کنند .

پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست ، حکیم بودن آنها ، تعدد آنها را از بین نمی برد ، هنگامی که بگوئیم آنها متعددند ، مفهومش این است که از هر نظر یکی نیستند ، چرا که اگر از تمام جهات یکی بودند ، یک خدا می شدند بنابراین هرجا تعدّد است حتماً تفاوت ها و اختلافاتی وجود دارد که خواه ناخواه در اراده و عمل اثر می گذارد و جهان هستی را به هرج و مرج و فساد می کشاند . (دقت کنید) .

این برهان تمانع را به صورت های دیگری نیز بیان کرده اند که از حوصله بحث ما بیرون است و آنچه در بالا گفتیم بهترین طرز بیان آن است .

در بعضی از این استدلالها ، روی این تکیه شده است

که اگر دو اراده در آفرینش حکمفرما بود ، اصلاً جهانی موجود نمی شد ، در حالی که آیه فوق ، سخن از فساد جهان و اختلال نظم می گوید ، نه از موجود نشدن جهان (دقت کنید) .

جالب اینکه در حدیثی که هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده چنین می خوانیم: که امام (علیه السلام) در پاسخ مرد بی ایمانی که سخن از تعدد خدایان می گفت: فرمود: «این دو خدائی که تو می گوئی یا هر دو قدیم و ازلی و نیرومندند ویا هردو ضعیف و ناتوان ، یا یکی قوی و دیگری ضعیف ؟ .

اگر هر دو قوی باشند چرا هرکدام دیگری را کنار نمی زند و تدبیر جهان را به تنهائی بر عهده نمی گیرد ، و اگر چنین گمان کنی که یکی قوی و دیگری ضعیف است ، توحید خدا را پذیرفته ای ، زیرا دومی ضعیف است و ناتوان ، بنابراین خدا نیست .

واگر بگوئی آنها دو هستند ، از دو حال خارج نیست ، یا از تمام جهات متفقند یا مختلف ، اما هنگامی که ما آفرینش را منظم می بینیم و کواکب آسمان هر کدام در مسیر ویژه خود سیر می کنند و شب و روز بانظم خاصی جانشین یکدیگر می شوند و خورشید و ماه هر یک ، برنامه ویژه خود را دارند ، این هماهنگی تدبیر جهان و انسجام امورش دلیل بر این است که مدبّر یکی است .

از این گذشته ، اگر ادعا کنی خداوند دوتا است لابد در میان آنها باید فاصله ای (امتیازی) باشد

تا دو گانگی درست شود ، در اینجا آن فاصله (امتیاز) خود موجود سومی: ازلی خواهد بود ، و به این ترتیب خدایان ، سه می شوند ، واگر بگوئی سه هستند ، باید میان آنها دو فاصله (امتیاز) باشد ، در این صورت باید به پنج وجود قدیم ازلی قائل شوی ، و به همین ترتیب ، عدد ، بالا می رود و سر از بی نهایت در می آورد»(1) .

آغاز این حدیث ، اشاره به برهان تمانع است ، و ذیل آن اشاره به برهان دیگری است ، که آن را «برهان فرجه» یا «تفاوت ما به الاشتراک ، و ما به الامتیاز» می گویند .

در حدیث دیگری می خوانیم که «هشام بن حکم» از «امام صادق»(علیه السلام) پرسید: ماالدلیل علی ان الله واحد ؟ قال: اتصال التدبیر و تمام الصنع ، کما قال الله عزوجل: لوکان فیهما آلهه الاالله لفسدتا .

«هشام» می گوید: عرض کردم چه دلیلی بر یگانگی خدا وجود دارد ؟ فرمود: پیوستگی و انسجام تدبیر جهان ، و کامل بودن آفرینش ، آنگونه که خداوند متعال فرموده: لو کان فیهما آلهه الاالله لفسدتا (اگر در آسمان و زمین ، خدایانی جز او بودند جهان به فساد کشانده می شد)(2)(3)

پی نوشتها

1 توحید صدوق (طبق نقل تفسیر نورالثقلین ج 3 صفحه 417 و 418) .

2 همان مدرک .

3 تفسیر نمونه 13/383

10 منظور از «لقاء اللّه» چیست ؟

منظور از «لقاء اللّه» چیست ؟

در آیات متعددی از قرآن مجید که اشاره به قیامت و رستاخیز می کند تعبیر به «لقاء الله» یا «لقاء ربّ» آمده است

این تعبیر بسیار پرمعنی و عمیق است ، هرچند جمعی از مفسّران ، بسیار ساده از کنار آن گذشته اند:

گاه گفته اند منظور از «لقاء الله» ملاقات فرشتگان خدا در قیامت است .

گاه گفته اند منظور ملاقات حساب و جزاء و ثواب او است .

و گاه گفته اند به معنی ملاقات حکم و فرمان او است .

و به این ترتیب هر کدام کلمه ای را در تقدیر گرفته اند ، در حالی که می دانیم تقدیر بر خلاف اصل است و تا دلیلی بر آن نباشد باید از آن پرهیز کرد .

بدون شک منظور ملاقات حسی پروردگار نیست ، چرا که ملاقات حسی تنها در مورد اجسام است که دارای مکان و زمان و رنگ و کیفیات دیگرند ، به طوری که می توان آنها را با چشم ظاهر دید .

بلکه منظور یک شهود باطنی و دیدار و ملاقات روحانی و معنوی با خدا است ، زیرا در قیامت حجاب ها کنار می رود ، و آثار خداوند چنان در عرصه محشر و تمام صحنه ها و مواقف قیامت ظاهر و آشکار می گردد که همه کس حتی کافران خدا را با چشم دل می بینند ، و او را دیدار می کنند! (هرچند این دیدارها متفاوت است) .

مرحوم علامه

طباطبائی در تفسیر المیزان چنین می گوید: «بندگان خدا در شرائطی قرار می گیرند که حجابی میان آنها و پروردگارشان نیست ، زیرا طبیعت روز قیامت ظهور و بروز حقایق است ، همانگونه که در آیه 25 سوره نور آمده: «وَیَعْلَمُونَ اَنَّ الله هُوَ الْحَقُّ الْمُبیْنُ» (در آن روز می دانند که خداوند حق آشکار است)(1) .

جالب اینکه در حدیث مشروحی می خوانیم مردی خدمت امام امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد من درباره قرآن مجید به شک افتاده ام!

امام فرمود: چرا ؟ !

عرض کرد: در آیات بسیاری می بینیم که قرآن سخن از ملاقات پروردگار در قیامت می گوید ، و از سوی دیگری می فرماید: لاتُدْرِکُهُ الاَْبْصارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الاَْبْصارَ: «چشم ها او را درک نمی کند ، و او چشم ها را درک می کند» این آیات چگونه باهم سازگار است ؟ .

امام (علیه السلام) فرمود: اَللِّقاءُ هُنا لَیْسَ بِالرُّؤْیَهِ ، وَالِّلقاءُ هُوَ الْبَعْثُ فَافْهَمْ جَمیعَ ما فی کِتابِ الله مِنْ لِقائِهِ فَانَّهُ یَعْنی بِذلِکَ الْبَعْثَ:

«لقاء به معنی مشاهده با چشم نیست ، بلکه لقاء همان رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان است ، پس معنی تمام آنچه در قرآن تعبیر به لقاءالله شده است درک کن که همه به معنی بعث است»(2) .

در حقیقت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) مسأله لقاء الله را به چیزی تفسیر می کند که شهود پروردگار از لوازم آن است ، آری روز رستاخیز روز برطرف شدن حجاب ها و کنار رفتن پرده ها ، و ظهور آیات حق ، و تجلی خداوند بر قلوب است ، و از این تعبیر امام (علیه

السلام) هر کس به فراخور حال خود مطلب را در سطوح مختلف درک می کند ، و همان گونه که گفتیم شهود باطنی اولیاء الله در قیامت با افراد عادی بسیار متفاوت و مختلف است . (3)

فخر رازی در تفسیرش در اینجا بیان جالبی دارد ، او می گوید: «انسان در این دنیا به خاطر غرق شدن در امور مادی و تلاش برای معاش غالباً از خدا غافل می شود ، ولی در قیامت که همه این شواغل فکری برطرف می گردد انسان با تمام وجودش متوجه پروردگار عالم می شود و این است معنی لقاءالله»(4)(5)

این حالت ممکن است بر اثر پاکی و تقوا و عبادت و تهذیب نفس در این دنیا برای گروهی پیدا شود ، چنان که در نهج البلاغه می خوانیم: یکی از دوستان دانشمند علی (علیه السلام) به نام «ذعلب یمانی» از امام (علیه السلام) پرسید «هل رأیت ربک»: «آیا خدای خود را دیده ای» ؟ !

امام (علیه السلام) فرمود افأعبد مالا اری آیا خدائی را که نبینم پرستش کنم» ؟ !

و هنگامی که او توضیح بیشتر خواست امام اضافه کرد: لاتدرکه العیون بمشاهده العیان ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان» «چشم های ظاهر هرگز او را مشاهده نکنند ، بلکه قلبها به وسیله نور ایمان او را درک می نمایند»(6) .

ولی این حالت شهود باطنی در قیامت برای همگان پیدا می شود ، چرا که آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا آنچنان آشکار است که هر کور دلی هم ایمان قطعی پیدا می کند . (7)

پی نوشتها

1 تفسیر المیزان جلد 15 صفحه 103 و جلد 10 ص 69

.

2 توحید صدوق صفحه 267 (باتلخیص) .

3 تفسیر پیام قرآن 5/44

4 «تفسیر کبیر فخر رازی» ذیل آیه مورد بحث .

5 تفسیر نمونه 17/359

6 نهج البلاغه کلام 179 .

7 تفسیر نمونه 1/217

11 منظور از «وجه الله» چیست ؟

در سوره بقره آیه 272 می خوانیم «و ما تنفقون الاّ ابتغاء وجه اللّه» جز برای رضای خدا انفاق نکنید در اینجا این سؤال مطرح می شود که منظور از (وجه اللّه) چیست ؟

«وجه» در لغت به معنی «صورت» است ، و گاهی به معنی «ذات» بکار برده می شود ، بنابراین «وجه الله» یعنی ذات خدا ، انفاق کنندگان نظرشان باید ذات پاک پروردگار باشد ، پس ذکر کلمه وجه در این آیه و مانند آن متضمن یک نوع تأکید است ، زیرا هنگامی که گفته شود «برای ذات خدا» تأکید آن از «برای خدا» بیشتر است ، یعنی حتماً برای خدا باشد و نه دیگری .

به علاوه معمولا صورت انسان شریف ترین قسمت ظاهری بدن اوست ، زیرا اعضای مهم بینائی ، شنوائی ، و گویائی در آن قرار گرفته اند ، به همین دلیل هنگامی که کلمه وجه بکار برده شود شرافت و اهمیت را می رساند ، در اینجا هم «به طور کنایه» در مورد خداوند بکار برده شده است و در واقع یک نوع احترام و اهمیت از آن فهمیده می شود ، بدیهی است که خدا نه جسم است و نه صورت دارد . (1)

1 تفسیر نمونه 2/263

12 منظور از «ثاراللّه» چیست ؟

گاهی بعضی از مسیحیان می گویند اگر ما مسیح(علیه السلام) را ابن الله می گوئیم درست مانند آن است که شما به امام حسین(علیه السلام) ثارالله و ابن ثاره (خون خدا و فرزند خون خدا) می گوئید و یا در پاره ای از روایات به علی (علیه السلام) یدالله اطلاق شده است .

ولی باید گفت: اولاً

این اشتباه بزرگی است که بعضی «ثار» را «خون» معنی کرده اند ، زیرا ثار هیچگاه در لغت عرب به معنی خون نیامده است بلکه به معنی «خونبها» است ، (در لغت عرب به خون ، «دم» اطلاق می شود) بنابراین «ثارالله» یعنی ای کسی که خونبهای تو متعلق به خدا است واو خونبهای تو را می گیرد ، یعنی تو متعلق به یک خانواده نیستی که خونبهای تو را رئیس خانواده بگیرد و نیز متعلّق به یک قبیله نیستی که خونبهای تو را رئیس قبیله بگیرد تو متعلق به جهان انسانیت و بشریت می باشی ، تو متعلق به عالم هستی و ذات پاک خدائی ، بنابراین خونبهای تو را او باید بگیرد ، و همچنین تو فرزند علی بن ابیطالب هستی که شهید راه خدا بود و خونبهای او را نیز خدا باید بگیرد .

ثانیاً اگر در عبارتی در مورد مردان خدا تعبیر مثلا به یدالله شود قطعاً یک نوع تشبیه و کنایه و مجاز است ، ولی آیا هیچ مسیحی واقعی حاضر است ابن الله بودن مسیح را یک نوع مجاز و کنایه بداند مسلماً چنین نیست زیرا منابع اصیل مسیحیت ابن را به عنوان «فرزند حقیقی» می شمرند و می گویند: این صفت مخصوص مسیح (علیه السلام) است نه غیر او ، واینکه در بعضی از نوشته های سطحی تبلیغاتی مسیحی دیده می شود که ابن الله را به صورت کنایه و تشبیه گرفته اند بیشتر جنبه عوام فریبی دارد ، برای روشن شدن این مطلب عبارت زیر را که نویسنده کتاب قاموس مقدس در واژه خدا آورده با دقت

توجه کنید: «ولفظ پسر خدا یکی از القاب منجی و فادی ما است که بر شخص دیگر اطلاق نمی شود مگر در جائی که از قرائن معلوم شود که قصد از پسر حقیقی خدا نیست . »(1) (2)

1 قاموس مقدس طبع بیروت صفحه 345

2 تفسیر نمونه 4/229

13 منظور از «سمیع» و «بصیر» بودن پروردگار چیست ؟

پی نوشتها

تمام دانشمندان اسلام ، خداوند را به اوصاف «سمیع» و «بصیر» ستوده اند ، و این به خاطر آن است که این اوصاف کراراً در متن قرآن مجید آمده است .

ولی در تفسیر آن میان آنها گفتگو است:

محققان بر این عقیده اند که سمیع و بصیر بودن خداوند ، چیزی جز علم و آگاهی او نسبت به «اصوات» و «مبصرات» یعنی «موجودات دیدنی» نیست ، البته این دو واژه از آنجا که در آغاز برای قوه شنوائی و بینائی ما وضع شده ، همیشه تداعی «گوش» و «چشم» را با خود دارد ، ولی واضح است این الفاظ هنگامی که در مورد خداوند به کار می روند ، از مفاهیم جسمانی و آلات و ادوات ، مجرد و برهنه می شوند ، چرا که ذات پاک او مافوق جسم و جسمانیات است .

البته این یک معنی مجازی نیست ، و اگر هم آن را مجاز بنامیم مجاز مافوق الحقیقه (بالاتر از معنی حقیقی) است ، زیرا او چنان احاطه و آگاهی به اصوات و مناظر دارد ، و چنان همه این امور نزد او حاضرند که از هر گونه شنوائی و بینائی برتر و بالاتر است ، ولذا خداوند در دعاها به عنوان اسمعُ السّامعینَ (از همه شنوندگان شنوده تر) وابصر الناظرین

(از همه بینندگان بصیرتر) توصیف شده است . (1)

ولی در میان جمعی از قدمای متکلمین این عقیده وجود داشته که اوصاف «سمیع» و «بصیر» غیر از صفت «علم» است ، این عدّه ناچارند صفت سمیع و بصیر را زائد بر ذات خدا بدانند ، و قائل به تعدد اوصاف ازلی باشند که این نوعی شرک است و گرنه سمیع و بصیر بودن خداوند چیزی جز عالم بودن او به اصوات و منظره ها نمی تواند باشد . (2)

در بحار الانوار از امام صادق(علیه السلام) آمده است که شخصی خدمتش عرض کرد: مردی از دوستان شما اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) می گوید: خداوند متعال همواره سمیع بوده به وسیله گوش ، و بصیر بوده به کمک چشم! و عالم بوده به وسیله علم (زائد بر ذات) و قادر بوده ، به قدرت (زائد بر ذات) .

امام خشمگین شد و فرمود: مَنْ قالَ ذلِکَ وَ دانَ بِهِ فَهُوَ مُشْرِکٌ ، وَ لَیْسَ مِنْ وِلایَتِنا عَلَی شَیْیء ، اِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالَی ذاتٌ عَلاّمَهٌ سَمیعَهٌ بَصیرَهٌ قادِرَهٌ: «کسی که این سخن را بگوید و به آن عقیده داشته باشد ، مشرک است و بهره ای از ولایت ما ندارد ، خداوند متعال ذاتی است عین عالم و سمیع و بصیر و قادر (و این صفات زائد بر ذات او نیست) . (3)(4)

پی نوشتها

1 در دعائی که ماه رجب در هر روز خوانده می شود آمده است یا اسمع السامعین و ابصر الناظرین و اسرع الحاسبین .

2 اشاعره معتقد بودند که هفت صفت خداوند (علم و قدرت و اراده و سمع و

بصر و حیات و تکلّم) قدیم و زائد بر ذات او هستند ، و بعضی آنها را به اضافه ذات حق ، قدمای ثمانیه (وجودات ازلی هشتگانه) می نامیدند و می دانیم این عقیده ای است باطل و شرک آلود!

3 بحار جلد 4 صفحه 63

4 تفسیر پیام قرآن 4/116

14 منظور از صفات جمال و جلال چیست ؟

معمولاً اوصاف خداوند را به دو بخش تقسیم می کنند:

«صفات ذات» و «صفات فعل» .

صفات ذات را نیز به دو بخش تقسیم کرده اند: «صفات جمال» و «صفات جلال» .

منظور از «صفات جمال» صفاتی است که برای خداوند ثابت است ، مانند «علم» و «قدرت» و «ازلیت» و «ابدیت» و لذا آن را «صفات ثبوتیه» می نامند . و منظور از «صفات جلال» صفاتی است که از خدا نفی می شود ، مانند «جهل» و «عجز» و «جسمانیت» و مانند آن ، و لذا آن را «صفات سلبیه» می نامند ، و این هر دو «صفات ذات» او است و قطع نظر از افعال او قابل درک است .

و منظور از «صفات فعل» صفاتی است که به افعال خداوند بستگی دارد ، یعنی قبل از آنکه آن فعل از او صادر شود آن وصف بر او اطلاق نمی گردد ، و بعد از صدور آن فعل توصیف به آن وصف می شود ، مانند «خالق» و «رازق» و «محیی» و «ممیت» (آفریننده ، روزی دهنده ، زنده کننده و میراننده) .

و مجدداً تأکید می کنیم که «صفات ذات» و «صفات فعل او» نامتناهی است ، زیرا نه کمالاتش پایانی دارد و نه افعال و مصنوعاتش ، ولی با این

حال بخشی از این صفات ریشه بقیه محسوب می شود ، و آنها شاخه هائی برای اینها است ، و با توجه به این نکته می توان گفت اوصاف پنجگانه زیر ریشه اصلی همه اسماء و صفات مقدس او را تشکیل می دهد و بقیه فروع این اصول پربارند:

وحدانیت ، علم ، قدرت ، ازلیت و ابدیت . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 4/59

15 مفهوم محبت در مورد خداوند یعنی چه ؟

در سوره بروج آیه 14 چنین آمده است: «و هو الغفور الودود» (و او آمرزنده دوستدار (بندگان) است) با توجه به آیه شریفه این سؤال مطرح می شود که مفهوم دوست داشتن و محبت در مورد پروردگار به چه معناست ؟

ناگفته پیدا است مفهوم محبت در خدا و انسانها متفاوت است ، محبت در انسان یکنوع ، توجّه قلبی و جاذبه روحی است ، در حالی که خداوند نه قلب دارد و نه روح ، بنابراین محبّت در مورد او به معنی انجام کارهائی است که مایه خیر و سعادت بندگان است ، و نشانه لطف و عنایت او است .

محبّت هنگامی که در مورد خداوند به کار می رود به معنی آثار خارجی آن است ، و تنها در اینجا نیست که به سراغ چنین تفسیری باید رفت ، در بسیاری از اوصاف و افعال الهی ، عین این مطلب وجود دارد ، مثلاً می گوئیم خداوند ، گنهکاران را «غضب» می کند ، یعنی همچون یک شخص غضبناک با آنها رفتار می نماید ، وگرنه خشم و غضب که به معنی هیجان و برآشفتگی نفس آدمی است ، در مورد خدا هرگز صادق نیست . (1)

1

تفسیر پیام قرآن 4/319

16 حقیقت اراده خداوند چیست ؟

شک نیست که اراده به مفهومی که در انسان وجود دارد در خداوند بزرگ راه ندارد .

زیرا انسان قبلاً چیزی را تصور می کند (مثلاً نوشیدن آب را) و بعد فوائد آن را در نظر می گیرد ، و پس از تصدیق به فایده ، شوق و اشتیاقی به انجام این کار در او پدید می آید ، و هنگامی که شوق به مرحله نهائی رسید فرمان به عضلات صادر می شود ، وانسان به سوی انجام کار حرکت می کند . (1)

ولی می دانیم هیچیک از این مفاهیم (تصور ، تصدیق ، شوق ، فرمان ، نفس ، و حرکت عضلات) در مورد خداوند معنی ندارد ، زیرا اینها همه اموری حادثند . پس اراده در او چیست ؟

اینجاست که دانشمندان علم عقائد و فلاسفه اسلامی به سراغ مفهومی رفته اند که با وجود بسیط و خالی از هرگونه تغییر و تبدیل الهی سازگار باشد .

اینها گفته اند اراده خداوند بر دو گونه است:

1 اراده ذاتی

2 اراده فعلی

1 اراده ذاتی خداوند همان علم به نظام اصلح در جهان آفرینش ، و خیر و صلاح بندگان در احکام و قوانین شرع است .

او می داند بهترین نظام برای عالم هستی چیست ، و هر موجودی در چه مقطعی باید حادث گردد ، این «علم» سرچشمه تحقق موجودات ، و حدوث پدیده ها در زمان های مختلف است .

همچنین او می داند مصلحت بندگان از نظر قوانین و احکام در چیست ؟ و روح قوانین و احکام همین علم او به مصالح

و مفاسد است (دقت کنید) .

2 اراده فعلی او عین ایجاد است و جزء صفات فعل شمرده می شود ، بنابراین اراده او بر خلقت زمین و آسمان عین ایجاد آنها است ، و اراده او بر وجوب نماز و تحریم دروغ عین واجب و حرام نمودن این دو است .

کوتاه سخن اینکه: اراده ذاتی خداوند عین «علم» و عین ذات او است و اراده فعلی خداوند عین «ایجاد» است . (2)

1 بعضی از فلاسفه اراده را همان «شوق مؤکد» می دانند ، در حالیکه بعضی دیگر علاوه بر شوق مؤکد فعل و حرکتی از نفس نیز قائلند ، و اراده را همان «فعل نفسانی» می شمرند (دقت کنید) .

2 تفسیر پیام قرآن 4/153

17 منظور از سخن گفتن خدا چیست ؟

در قرآن کریم سوره نساء آیه 164 می خوانیم (و کلّم الله موسی تکلیما) «و خداوند با موسی سخن گفت» حال این سؤال مطرح می شود که سخن گفتن خداوند چگونه است ؟

منظور از سخن گفتن خداوند ، سخن گفتن با زبان نیست ، زیرا سخن گفتن با زبان و از طریق تارهای صوتی از عوارض جسم است و درباره خداوند که منزه از جسم و جسمانیات است مفهوم ندارد ، بلکه منظور سخن گفتن به وسیله الهام قلبی و یا ایجاد امواج صوتی در فضاست چرا که خداوند قادر است بر اینکه امواج صوتی را در فضا بیافریند ، و این امواج را به گوش انبیاء و پیامبرانش برساند و پیام خود را از این طریق به آنها ابلاغ کند ، آنچنان که قرآن در مورد تکلم با موسی بن

عمران دروادی ، ایمن گواهی می دهد که امواج صوتی در آن درخت مخصوص ایجاد شده و موسی را به سوی خود فرا خوانده است . (1)

1 تفسیر نمونه ج 2 ص 478 ، پیام قرآن 4/379 .

18 اسم اعظم چیست ؟

پیرامون اسم اعظم روایات گوناگونی وارد شده و از آنها چنین استفاده می شود که هرکس از این اسم با خبر باشد ، نه فقط دعایش مستجاب است ، بلکه با استفاده از آن می تواند به فرمان خدا در جهان طبیعت تصرف کند و کارهای مهمی انجام دهد .

در اینکه «اسم اعظم» کدامیک از اسماء خدا است ، بسیاری از دانشمندان اسلامی بحث کرده اند و غالبا بحثها بر محور این دور می زند که از میان نامهای خدا نامی را بیابند که این خاصیت عجیب و بزرگ را داشته باشد .

ولی ما فکر می کنیم آنچه بیشتر باید از آن جستجو کرد ، این است که نام و صفاتی را بیابیم که با پیاده کردن مفهوم آن در وجود خودمان آنچنان تکامل روحی بیابیم که آن آثار بر آن مترتب گردد .

به تعبیر دیگر مسأله مهم تخلق به این صفات و واجد شدن این مفاهیم و متصف شدن به این اوصاف است وگرنه یک شخص آلوده و پست با دانستن یک کلمه

چگونه ممکن است ، مستجاب الدعوه و مانند آن شود .

و اگر می شنویم که «بلعم» دارای این اسم اعظم بود و آنرا از دست داد ، مفهومش این است که بر اثر خودسازی و ایمان و آگاهی و پرهیزگاری به چنان مرحله ای از تکامل معنوی

رسیده بود که دعایش نزد خدا رد نمی شد ولی بر اثر لغزش ها که در هر حال آدمی از آنها مصون نیست و به خاطر هواپرستی و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوت های زمان آن روحیه را به کلی از دست داد و از آن مرحله سقوط کرد ، و منظور از فراموش کردن اسم اعظم نیز ممکن است همین معنی باشد .

و نیز اگر می خوانیم که پیامبران و پیشوایان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند ، مفهومش این است که حقیقت این اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پیاده کرده بودند و در پرتو این حالت خداوند چنان مقام والایی به آنها داده بود . (1)

1 تفسیر نمونه 7/30

19 منظور از خشم و غضب الهی چیست ؟

در سوره فاطر آیه 39 می خوانیم «ولایزید الکافرین کفرهم عند ربّهم الاّ مقتا» کفر کافران در نزد پروردگار چیزی جز خشم و غضب نمی افزاید در اینجا این سؤال مطرح می شود که خشم و غضب الهی به چه معنا است ؟

خشم و غضب در مورد پروردگار نه به آن معنی است که در مورد انسانها می باشد ، زیرا خشم در انسان یک نوع هیجان و برافروختگی درونی است که سرچشمه حرکات تند و شدید و خشن می شود ، و نیروهای وجود انسان را برای دفاع ، یا گرفتن انتقام ، بسیج می کند ، ولی در مورد پروردگار هیچیک از این مفاهیم که از آثار موجودات متغیر و ممکن است وجود ندارد ، بلکه خشم الهی به معنی برچیدن دامنه رحمت و دریغ داشتن لطف از کسانی است که مرتکب اعمال

زشتی شده اند . (1)

1 تفسیر نمونه 18/284

20 مفهوم مکر در مورد خداوند یعنی چه ؟

در سوره آل عمران آیه 54 می خوانیم «ومکروا و مکر اللّه و اللّه خیر الماکرین» و (یهود و دشمنان مسیح برای نابودی او و آئینش) نقشه کشیدند و خداوند (بر حفظ او و آئینش) چاره جوئی کرد و خداوند بهترین چاره جویان است . حال این سؤال مطرح می شود که منظور از مکرالهی چیست ؟

در قرآن آیاتی ، شبیه این آیه ، دیده می شود که در آن نسبت «مکر» به خدا داده شده (مانند آیه 30 از سوره انفال و آیه 50 از سوره نمل و بعضی آیات دیگر) .

«مکر» در لغت عرب با آنچه در فارسی امروز از آن می فهمیم تفاوت بسیار دارد: در فارسی امروز «مکر» به نقشه های شیطانی و زیان بخش گفته می شود ، در حالیکه در ریشه های لغت عرب «مکر» هر نوع چاره اندیشی را می گویند که گاهی خوب و گاهی زیان آور است .

در کتاب مفردات «راغب» می خوانیم: المکر صرف الغیر عما یقصده: «مکر این است که کسی را از منظورش باز دارند» (اعمّ از اینکه منظورش خوب باشد یا بد) .

در قرآن مجید نیز گاهی مکر با کلمه «خیر» ذکر شده مانند والله خیر الماکرین (خداوند بهترین چاره جویان است) و گاهی با کلمه «سیّء» (بد) آمده است مانند ولایحیق المکرالسیّء الاّ باهله: «نقشه و اندیشه بدجز به صاحبش احاطه نخواهد کرد» .

بنابراین منظور از آیه مورد بحث این است که دشمنان «مسیح» با طرح های شیطانی خود می خواستند جلو این دعوت الهی

را بگیرند ، امّا خداوند برای حفظ جان پیامبر خود ، و پیشرفت آئینش ، تدبیر کرد و نقشه های آنها نقش بر آب شد . (1)نظیر همین پاسخ در «کید الهی» نیز مطرح می باشد ، آنجا که در سوره طارق آیه 16 15 می خوانیم (انّهم یکیدون کیدا و اکید کیدا) آنها پیوسته حیله می کنند و من نیز در برابر آنها چاره می کنم(2)

1 تفسیر نمونه 2/429

2 تفسیر نمونه ج 15 ص 376

21 آیا مشاهده خدا امکان پذیر است ؟

آیا مشاهده خدا امکان پذیر است ؟

دلائل عقلی گواهی می دهد که خداوند هرگز با چشم دیده نخواهد شد ، زیرا چشم تنها اجسام یا صحیح تر بعضی از کیفیات آنها را می بیند و چیزی که جسم نیست و کیفیت جسم هم نمی باشد ، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبیر دیگر ، اگر چیزی با چشم دیده شود ، حتماً باید دارای مکان و جهت و ماده باشد ، در حالی که او برتر از همه اینها است ، او وجودی است نامحدود و به همین دلیل بالاتر از جهان ماده است ، زیرا در جهان ماده همه چیز محدود است .

در بسیاری از آیات قرآن از جمله آیاتی که در مورد بنی اسرائیل و تقاضای رؤیت خداوند سخن می گوید با صراحت کامل ، نفی امکان رؤیت از خداوند شده است عجیب این است که بسیاری از اهل تسنن معتقدند که خداوند اگر در این جهان دیده نشود در عالم قیامت دیده می شود! و به گفته نویسنده تفسیر المنار هذا مذهب اهل السنه والعلم بالحدیث: «این عقیده اهل سنت و دانشمندان حدیث است»(1)و

عجیب تر اینکه حتی محققان معاصر و به اصطلاح روشنفکران آنها نیز تمایل به این موضوع نشان می دهند و حتی گاهی سرسختانه روی آن ایستادگی می کنند!

در حالی که بطلان این عقیده به حدّی روشن است که نیاز به بحث ندارد ، زیرا دنیا و آخرت (با توجه به معاد جسمانی) هیچ تفاوتی در این مسأله نخواهد داشت ، آیا خداوند که وجودی ما فوق ماده است در قیامت تبدیل به یک وجود مادی می شود و از آن مقام نامحدودی به محدودی خواهد گرائید ، آیا او در آن روز تبدیل به جسم و یا عوارض جسم می شود ؟ و آیا دلائل عقلی بر عدم امکان رؤیت خدا هیچگونه تفاوتی میان دنیا و آخرت می گذارد ؟ با اینکه داوری عقل در این زمینه تغییر ناپذیر است .

و این عذر که بعضی از آنها برای خود آورده اند که ممکن است در جهان دیگر انسان درک و دید دیگری پیدا کند ، عذری است کاملاً غیر موجه ، زیرا اگر منظور از این درک و دید ، درک و دید فکری و عقلانی است که در این جهان نیز وجود دارد ، و ما با چشم دل و نیروی عقل جمال خدا را مشاهده می کنیم و اگر منظور ، چیزی است که با آن جسم را می توان دید ، چنین چیزی در مورد خداوند محال است خواه در این دنیا باشد ، خواه در جهانی دیگر ، بنابراین گفتار مزبور که انسان در این جهان خدا را نمی بیند ولی مؤمنان در قیامت خدا را می بینند ، یک

سخن غیر منطقی و غیر قابل قبول است .

تنها چیزی که سبب شده آنها غالباً از این عقیده ، دفاع کنند این است که در پاره ای از احادیث که در کتب معروف آنها نقل شده امکان رؤیت خداوند در قیامت آمده است ، ولی آیا بهتر این نیست که باطل بودن این موضوع را به حکم عقل ، دلیل بر مجعول بودن آن روایات و بی اعتبار بودن کتابهائی که این گونه روایات در آنها آمده است بدانیم ، مگر اینکه این روایات را به معنی مشاهده با چشم دل تفسیر کنیم یا صحیح است با حکم خرد و عقل به خاطر چنین احادیثی وداع کنیم و اگر در بعضی از آیات قرآن تعبیراتی وجود دارد که در ابتدای نظر مسأله رؤیت خداوند را می رساند مانند (وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره)(2): «صورت هائی در آن روز پرطراوات است و به سوی پروردگارش می نگرد» این تعبیرات مانند یدالله فوق ایدیهم: «دست خدا بالای دست آنها است»(3) می باشد که جنبه کنایه دارد زیرا می دانیم هیچگاه آیه ای از قرآن برخلاف حکم وفرمان خرد نخواهد بود .

جالب اینکه در روایات اهل بیت (علیهم السلام) شدیداً این عقیده خرافی نفی شده و با تعبیرات کوبنده ای از معتقدین آن انتقاد گردیده است از جمله اینکه یکی از یاران معروف امام صادق (علیه السلام) به نام «هشام» می گوید: نزد امام صادق (علیه السلام) بودم که معاویه بن وهب (یکی دیگر از دوستان آن حضرت) وارد شد و گفت: ای فرزند پیامبر چه می گوئی در مورد خبری که درباره رسول خدا

(صلی الله علیه وآله) وارد شده که او خداوند را دید ؟ به چه صورت دید ؟ و همچنین در خبر دیگری که از آن حضرت نقل شده که مؤمنان در بهشت پروردگار خود را می بینند ، به چه شکل خواهند دید ؟ !

امام صادق (علیه السلام) تبسم (تلخی) کرد و فرمود: ای معاویه بن وهب! چقدر زشت است که انسان هفتاد ، هشتاد سال عمر کند ، در ملک خدا زندگی نماید و نعمت او را بخورد ، اما او را درست نشناسد ، ای معاویه! پیامبر (صلی الله علیه وآله) هرگز خداوند را با این چشم مشاهده نکرد ، مشاهده بر دو گونه است مشاهده با چشم دل و مشاهده با چشم ظاهر ، هر کس مشاهده با چشم دل را بگوید درست گفته و هرکس مشاهده با چشم ظاهر را بگوید دروغ گفته و به خدا و آیات او کافر شده است ، زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله)فرمود: هر کس خدا را شبیه خلق بداند کافر است(4) .

و در روایت دیگری که در کتاب توحید صدوق از اسماعیل بن فضل نقل شده می گوید: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم آیا خدا در قیامت دیده می شود ؟ فرمود: منزه است خداوند از چنین چیزی و بسیار منزه است . . . ان الابصار لاتدرک الا ما له لون و الکیفیه والله خالق الالوان و الکیفیات: ««چشمها نمی بیند جز چیزهائی را که رنگ و کیفیتی دارند در حالی که خداوند آفریننده رنگها و کیفیت ها است»(5)

جالب اینکه در این حدیث مخصوصاً روی کلمه «لون» (رنگ) تکیه شده و

امروز این مطلب برما روشن است که خود جسم هرگز دیده نمی شود ، بلکه همواره رنگ آن دیده می شود ، و اگر جسمی هیچ گونه رنگ نداشته باشد هرگز دیده نخواهد شد . (6)

پی نوشتها

1 تفسیر المنار جلد 7 صفحه 653 .

2 سوره قیامت آیه 23 و 24 .

3 سوره فتح آیه 10 .

4 معانی الاخبار بنا به نقل المیزان جلد 8 صفحه 268 .

5 نورالثقلین جلد اول صفحه 753 .

6 تفسیر نمونه 5/381

22 چرا موسی (ع) تقاضای رؤیت کرد ؟

در سوره اعراف آیه 143 از زبان موسی می خوانیم که عرض کرد: «ربّ ارنی انظر الیک» (پروردگارا خودت را به من نشان ده) ، با توجه به این آیه ، سؤالی که پیش می آید این است ، موسی (علیه السلام) که پیامبر بزرگ و اولوا العزم پروردگار بود و به خوبی می دانست ، خداوند نه جسم است و نه مکان دارد و نه قابل مشاهده ورؤیت است چگونه چنین درخواستی که حتی در شأن افراد عادی نیست از پروردگار کرد ؟

گرچه مفسران پاسخ های مختلفی گفته اند ، ولی روشن ترین جواب این است که موسی (علیه السلام) این تقاضا را از زبان قوم کرد ، زیرا جمعی از جاهلان بنی اسرائیل اصرار داشتند که باید خدا را ببینند تا ایمان آورند (آیه 153 نساء گواه بر این مطلب است) و او از طرف خدا مأموریت پیدا کرد که این تقاضا را مطرح کند تا همگان پاسخ کافی بشنوند ، در حدیثی که در کتاب عیون اخبار الرضا (علیه السلام) از امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) نقل شده است نیز به این موضوع تصریح شده است(1) .

از قرائن روشنی که این تفسیر را تأیید می کند این است که در همین سوره آیه 155 می خوانیم

که موسی (علیه السلام) پس از این ماجرا عرض کرد: اتهلکنا بما فعل السفهاء منا: «آیا ما را به خاطر عملی که سفیهان ما انجام دادند ، به هلاکت می رسانی ؟ » از این جمله روشن می شود که نه تنها موسی(علیه السلام) چنین تقاضائی را نداشت بلکه شاید هفتاد نفری هم که با او به میعاد گاه رفته بودند چنین منطقی نداشتند ، آنها تنها افراد دانشمند و نمایندگان بنی اسرائیل بودند ، تا مشاهدات خود را برای توده جاهل و بیخبر که پیشنهاد مشاهده پروردگار را داشتند بیان کنند . (2)

1 تفسیر نورالثقلین جلد دوم صفحه 65 .

2 تفسیر نمونه 6/356

23 عرش خدا چیست ؟

عرش خدا چیست ؟

در آیات قرآن مجید حدود بیست مرتبه به عرش الهی اشاره شده است اکنون این سؤال مطرح که منظور از عرش خدا چیست ؟

بارها گفته ایم الفاظ ما که برای بیان مشخصات زندگی محدود و ناچیز ما وضع شده نمی تواند به درستی بیانگر عظمت خداوند و حتی عظمت مخلوقات بزرگ او باشد ، به همین دلیل با استفاده از معانی کنائی این الفاظ شبحی از آن همه عظمت را ترسیم می کنیم .

و از جمله الفاظی که این سرنوشت را پیدا کرده است کلمه «عرش» است که در لغت به معنی «سقف» یا «تخت پایه بلند» در مقابل کرسی که به معنی تخت پایه کوتاه است آمده ، سپس این کلمه در مورد تخت قدرت خداوند به عنوان عرش پروردگار به کار رفته است .

در اینکه منظور از عرش خدا چیست و این کلمه کنایه از چه معنائی می باشد ؟ مفسران و

محدثان و فلاسفه سخن بسیار گفته اند .

گاهی عرش را به معنی «علم بی پایان پروردگار» تفسیر کرده اند .

و گاه به معنی «مالکیت و حاکمیت خدا» .

و گاه به معنی هریک از صفات کمالیه و جلالیه او ، چرا که هر یک از این اوصاف بیانگر عظمت مقام او می باشد ، همانگونه که تخت سلاطین نشانه عظمت آنها است .

آری خداوند دارای عرش علم ، و عرش قدرت ، و عرش رحمانیت و عرش رحیمیت است .

طبق این تفسیرهای سه گانه مفهوم «عرش» بازگشت به صفات ذات پاک پروردگار می کند ، نه یک وجود خارجی دیگر .

بعضی از روایاتی که از طرق اهل بیت (علیهم السلام) رسیده نیز همین معنی را تأیید می نماید ، مانند حدیثی که حفص بن غیاث از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که از امام (علیه السلام) درباره تفسیر «وسع کرسیه السماوات والارض» سؤال کردند ، فرمود: «منظور علم او است»(1) .

و در حدیث دیگری از همان امام (علیه السلام) «عرش» را به معنی علمی که انبیا را بر آن واقف کرده ، و «کرسی» را به معنی علمی که هیچکس را از آن آگاه نکرده است تفسیر فرموده(2) .

در حالی که بعضی دیگر از مفسران با الهام گرفتن از روایات دیگری «عرش» و «کرسی» را به دو موجود عظیم از مخلوقات پروردگار تفسیر کرده اند .

از جمله بعضی گفته اند: منظور از عرش مجموعه عالم هستی است .

و گاه گفته اند مجموعه این زمین و آسمان در درون کرسی قرار دارد ، بلکه آسمان

و زمین در برابر کرسی همچون حلقه انگشتری است در یک بیابان پهناور ، و کرسی در برابر عرش نیز همچون حلقه انگشتری است در یک بیابان وسیع . و گاه «عرش» را بر قلب انبیا و اوصیا و مؤمنان کامل اطلاق کرده اند ، چنانکه در حدیث آمده است: ان قلب المؤمن عرش الرحمن: «قلب مؤمن عرش بزرگ خدا است»!((3))

و نیز در حدیث قدسی نقل شده است: لم یسعنی سمائی ولاارضی و وسعنی قلب عبدی المؤمن: «آسمان و زمین من وسعت وجود مرا ندارد ولی قلب بنده مؤمن من جایگاه من است»!((4))

اما برای درک حقیقت معنی عرش البته تا آنجا که قدرت تشخیص انسان اجازه می دهد بهترین راه این است که موارد استعمال آن را در قرآن مجید دقیقاً مورد بررسی قرار دهیم .

در آیات زیادی از قرآن این تعبیر به چشم می خورد : ثم استوی علی العرش «خداوند (بعد از پایان گرفتن خلقت جهان) بر عرش تسلط یافت»(5) .

و در بعضی از آیات پشت سر این تعبیر جمله «یدبر الامر» و یا تعبیراتی که حاکی از علم و تدبیر پروردگار است دیده می شود .

در بعضی دیگر از آیات قرآن توصیف هائی برای عرش دیده می شود مانند توصیف به «عظیم» آنجا که می فرماید: وهو رب العرش العظیم (توبه 129) .

گاه سخن از حاملان عرش است مانند آیه مورد بحث .

و گاه سخن از ملائکه ای است که گرداگرد عرش را گرفته اند وتری الملائکه حافین من حول العرش (زمر 57) .

و گاه می گوید «عرش خدا روی آب قرار

گرفته» وکان عرشه علی الماء .

از مجموع این تعبیرات و تعبیرات دیگری که در روایات اسلامی وارد شده به خوبی می توان نتیجه گرفت که عرش بر معانی مختلفی اطلاق شده هر چند ریشه مشترکی دارد .

یکی از معانی عرش همان مقام «حکومت و مالکیت و تدبیر عالم هستی» است ، چرا که حتی در اطلاقات معمولی کلمه عرش به عنوان کنایه از تسلط یک زمامدار بر امور کشور خویش به کار می رود ، می گوئیم: «فلان ثل عرشه» کنایه از اینکه قدرتش فرو ریخت ، و در فارسی نیز می گوئیم: «پایه های تخت او درهم شکست» .

دیگر از معانی عرش «مجموعه عالم هستی» است ، چرا که همگی نشانه عظمت او است و گاه «عرش» به معنی «عالم بالا» و «کرسی» به معنی عالم پائین به کار می رود .

و گاه «عرش» به معنی «عالم ماوراء طبیعت» و کرسی به معنی مجموع عالم ماده اعم از زمین و آسمان استعمال می شود چنانکه در آیه الکرسی آمده است وسع کرسیه السموات والارض .

و از آنجا که مخلوقات و معلومات خداوند از ذات پاک او جدا نیستند گاهی عرش بر «علم خدا» اطلاق شده است .

و اگر به قلب پاک بندگان با ایمان «عرش الرحمان» گفته شده به خاطر این است که جایگاه معرفت ذات پاک او و نشانه ای از نشانه های عظمت و قدرت او است .

بنابراین در هر مورد باید از قرائن فهمید که منظوراز عرش کدامیک از معانی آن است ، ولی در هر حال همگی در این امر مشتر کند که

عرش بیانگر بزرگی و عظمت خداوند است .

در آیه مورد بحث که سخن از حاملان عرش الهی می گوید ممکن است منظور از عرش همان حکومت خداوند و تدبیرش در عالم هستی باشد و حاملان عرش اجرا کنندگان حاکمیت و تدبیر او هستند .

و نیز ممکن است به معنی مجموعه عالم هستی و یا عالم ماوراء طبیعت باشد و حاملان آن فرشتگانی هستند که پایه های تدبیر این جهان به فرمان خدا بر دوش آنها است . (6)

پی نوشتها

1و2- بحار الانوار جلد 58 صفحه 28 (حدیث 46 و 47)

3 بحار الانوار جلد 58 صفحه 39 .

4 بحار الانوار جلد 58 صفحه 39 .

5 اعراف 54 یونس 3 رعد 2 فرقان 59 سجده 4 حدید 4 .

6 تفسیر نمونه 20/35

24 پیمان عالم ذرّ چیست ؟

در سوره اعراف آیه 173 می خوانیم:

وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی شَهِدْنَآ أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَمَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غفِلِینَ .

به خاطر بیاور زمانی را که پروردگارت از پشت وصلب فرزندان آدم ، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت (و فرمود:) آیا من پروردگار شما نیستم ؟ ! گفتند آری ، گواهی می دهیم (چرا چنین کرد ؟ ) برای اینکه در روز رستاخیز نگوئید ما از این غافل بودیم (و از پیمان فطری توحید و خداشناسی بی خبر) .

در این آیه ، سخن از پیمانی است که به طور سربسته از فرزندان آدم گرفته شده ، اما این پیمان چگونه بوده است ؟

منظور از این عالم و این پیمان همان «عالم استعدادها» و «پیمان فطرت» و تکوین و آفرینش است ، به این ترتیب که به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت «نطفه» از صلب پدران به رحم مادران که در آن هنگام ذراتی بیش نیستند خداوند استعداد و آمادگی برای حقیقت توحید به آنها داده است ، هم در نهاد و فطرتشان این سرّالهی به صورت یک حس درون ذاتی به ودیعه گذارده شده است و هم

در عقل و خردشان به صورت یک حقیقت خود آگاه! .

بنابراین همه افراد بشر دارای روح توحیدند و سؤالی که خداوند از آنها کرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخی که آنها داده اند نیز به همین زبان است .

اینگونه تعبیرها در گفتگوهای روزانه نیز کم نیست مثلاً می گوئیم: «رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون» یا می گوئیم: «چشمان به هم ریخته او می گوید دیشب به خواب نرفته است»

از یکی از ادبا و خطبای عرب نقل می کنند که در سخنان خود چنین می گفته است: «سل الارض من شق انهارک و غرس اشجارک واینع ثمارک فان لم تجبک حواراً اجابتک اعتباراً»: «از این زمین بپرس چه کسی راه نهرهای تو را گشوده ؟ و درختانت را غرس کرده و میوه هایت را رسانیده ؟ اگر زمین با زبان معمولی به تو پاسخ نگوید به زبان حال جواب خواهد گفت» .

در قرآن مجید نیز تعبیر سخن گفتن در زمینه زبان حال در بعضی از آیات آمده است ، مانند «فقال لها و للارض ائتیا طوعاً او کرهاً قالتا اتیناطائعین» (فصلت 11): «خداوند به آسمان و زمین فرمود: با میل یا از روی اجبار بیائید و سر بر فرمان نهید آنها گفتند: ما از روی میل آمدیم و سر بر فرمان نهادیم» . (1)

1 تفسیر نمونه 7/6

25 هدایت و ضلالت از سوی خدا به چه معنا است ؟

هدایت و ضلالت

هدایت در لغت به معنی دلالت و راهنمائی توأم با لطف و دقت است(1) و آن را به دو شعبه تقسیم کرده اند: «ارائه طریق» و «ایصال به مطلوب» و به تعبیر دیگر «هدایت تشریعی» و «هدایت

تکوینی»(2) .

توضیح اینکه: گاه انسان راه را به کسی که طالب آن است با دقت تمام و لطف و عنایت نشان می دهد ، اما پیمودن راه و رسیدن به مقصود بر عهده خود او است .

ولی گاه دست طالبان را می گیرد و علاوه بر ارائه طریق او را به مقصد می رساند .

به تعبیر دیگر در مرحله اول تنها به بیان قانون پرداخته ، شرائط پیمودن راه و رسیدن به مقصد را بیان می کند ، ولی در مرحله دوم علاوه بر این ، وسائل سفر را فراهم می سازد ، موانع را برطرف ، و مشکلات را حل ، و مسافران این راه را تا مقصد همراهی و حمایت و حفاظت می کند .

البته نقطه مقابل آن «اضلال» است .

یک نگاه اجمالی به آیات قرآن به خوبی روشن می سازد که قرآن هدایت و ضلالت را فعل خدا می شمرد ، و هر دو را به او نسبت می دهد ، و اگر بخواهیم همه آیاتی را که در این زمینه سخن می گویند بشمریم سخن به درازا می کشد همین قدر کافی است که در آیه 213 سوره بقره می خوانیم والله یهدی من یشآء الی صراط مستقیم: «خداوند هر کس را بخواهد به راه راست هدایت می کند» .

و در آیه 93 سوره نحل آمده است: ولکن یضل من یشآء و یهدی من یشاء: «ولی او هرکس را بخواهد هدایت می کند و هر کس را بخواهد گمراه» .

شبیه این تعبیر در مورد هدایت و ضلالت و یا یکی از این دو در

آیات زیادی از قرآن مجید به چشم می خورد . (31)

از این بالاتر در بعضی از آیات صریحاً هدایت را از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)نفی کرده ، به خدا نسبت می دهد ، چنانکه در آیه 56 سوره قصص می خوانیم: انک لاتهدی من احببت ولکن الله یهدی من یشآء: «توهرکس را دوست داری هدایت نمی کنی ، ولی خدا هرکس را بخواهد هدایت می کند»!

و در آیه 272 بقره می خوانیم: لیس علیک هداهم ولکن الله یهدی من یشاء: «هدایت آنها بر تو نیست ، ولی خدا هرکس را بخواهد هدایت می کند» .

مطالعه سطحی این آیات و عدم درک معنی عمیق آنها سبب شده است که گروهی در تفسیر آنها به «ضلالت» بیفتند ، و از طریق «هدایت» منحرف شوند ، و زیر آوارهای مکتب «جبر» مدفون گردند ، حتی بعضی از مفسران معروف از این آفت مصون نمانده ، و در این پرتگاه هولناک سقوط کرده اند ، تا آنجا که هدایت وضلالت را در تمام مراحل ، جبری دانسته ، و عجب اینکه چون تضاد این عقیده با مسأله عدالت و حکمت خداوند روشن بوده ترجیح داده اند که اصل عدالت را منکر شوند ، تا اینکه خطای خود را اصلاح کنند ، اصولا اگر ما قائل به اصل جبر باشیم مفهومی برای تکلیف و مسئولیت و ارسال رسولان و انزال کتب آسمانی باقی نخواهد ماند .

امّا آنها که طرفدار مکتب اختیارند و معتقدند هیچ عقل سلیمی نمی تواند این سخن را پذیرا شود که خدا گروهی را مجبور به پیمودن طریق ضلالت کند و بعد آنها

را به خاطر این کار اجباری کیفر دهد ، و یا گروهی را به اجبار هدایت کند و بعد بی جهت به آنها جزا و پاداش ارزانی دارد ، و امتیازی برای آنها به خاطر کاری که خودشان انجام نداده اند بر دیگران قائل شود ، آنها طرق دیگری برای تفسیر این آیات انتخاب کرده اند دقیق ترین تفسیری که با همه آیات هدایت و ضلالت سازگار است و همه آنها را به خوبی تفسیر می کند بی آنکه کمترین خلاف ظاهری در آن باشد این است که بگوئیم:

هدایت تشریعی به معنی ارائه طریق جنبه عمومی و همگانی دارد وهیچ قید و شرطی در آن نیست ، چنانکه در آیه 3 سوره دهر آمده انا هدیناه السبیل اما شاکراً واما کفورا: «ما راه را به انسان نشان دادیم خواه شکر گزاری کند یا کفران» و در آیه 51 آل عمران می خوانیم: وانک لتهدی الی صراط مستقیم: «تو همه انسان ها را به صراط مستقیم دعوت می کنی» ، بدیهی است دعوت پیامبر مظهر دعوت خدا است چرا که هرچه او دارد از خدا دارد .

و درباره جمعی از منحرفان و مشرکان در آیه 23 سوره نجم آمده است ولقد جاءهم من ربهم الهدی «هدایت الهی از سوی پروردگار به سراغ آنها آمد» .

اما هدایت تکوینی به معنی ایصال به مطلوب و گرفتن دست بندگان و گذراندن آنها از تمام پیچ و خم های راه ، و حفظ و حمایت از آنها تا رساندن به ساحل نجات که موضوع بحث بسیاری دیگر از آیات قرآن است هرگز بی قید و شرط نمی باشد

، این هدایت مخصوص گروهی است که اوصاف آنها در قرآن بیان شده ، واضلال که نقطه مقابل آن است نیز مخصوص گروهی است که اوصاف آنان نیز بیان گشته .

گرچه بعضی از آیات مطلق است ولی بسیاری دیگر از آیات قید و شرط آن را دقیقاً بیان کرده ، وهنگامی که این آیات «مطلق» و «مقید» را کنارهم می چینیم مطلب کاملا روشن می شود و هیچ ابهام و تردیدی در معنی آیات باقی نمی ماند ، و نه تنها با مسأله اختیار و آزادی اراده انسان مخالف نیست ، بلکه دقیقاً آن را تأکید می کند .

اکنون به توضیح زیر توجه نمائید:

قرآن مجید در یک جا می گوید: یضل به کثیراً ویهدی به کثیراً و ما یضل به الا الفاسقین: «به وسیله آن ضرب المثل ، گروهی را گمراه و گروهی را هدایت می کند ، اما جز فاسقان را گمراه نمی سازد» (بقره 26) .

در اینجا سرچشمه ضلالت ، فسق و خروج از اطاعت و فرمان الهی شمرده شده .

در جای دیگر می گوید: والله لایهدی القوم الظالمین: «خداوند قوم ستمگر را هدایت نمی کند» (بقره 258) .

در اینجا تکیه روی مسأله ظلم شده و آن را زمینه ساز ضلالت معرفی کرده است در جای دیگر می خوانیم: والله لایهدی القوم الکافرین: «خداوند قوم کافر را هدایت نمی کند» (بقره 264) .

در اینجا کفر به عنوان زمینه ساز گمراهی ذکر شده .

باز در آیه دیگر می خوانیم: ان الله لایهدی من هو کاذب کفار: «خداوند هدایت نمی کند کسی را که دروغگو و کفران

کننده است» (زمر 3)» .

در اینجا نیز دروغگوئی و کفران را مقدمه ضلالت شمرده است .

و در جای دیگر آمده: ان الله لایهدی من هو مسرف کذاب: «خداوند هدایت نمی کند کسی را که اسراف کار و بسیار دروغگو است (غافر 28) .

یعنی اسراف و دروغگوئی عامل گمراهی است .

البته آنچه در اینجا آوردیم قسمتی از آیات قرآن در این زمینه است ، بعضی از این آیات با همین مفاهیم کراراً در سوره های مختلف آمده .

نتیجه اینکه قرآن ضلالت الهی را مخصوص کسانی می شمرد که دارای این اوصافند: «کفر» ، «ظلم» ، «فسق» ، «دروغ» ، «اسراف» و «کفران» .

آیا کسانی که دارای این اوصافند شایسته ضلالت و گمراهی نیستند ؟ !

و به تعبیر دیگر کسی که مرتکب این امور می شود آیا ظلمت و حجاب قلب او را فرا نمی گیرد ؟ !

باز به عبارت روشن تر این اعمال و صفات آثاری دارد که خواه ناخواه دامن انسان را می گیرد ، پرده بر چشم و گوش و عقل او می افکند ، و او را به ضلالت می کشاند ، و از آنجا که خاصیت همه اشیاء و تأثیر همه اسباب به فرمان خداوند است ، می توان اضلال را در تمام این موارد به خدا نسبت داد ، اما این نسبت عین اختیار بندگان و آزادی اراده آنها است .

این در زمینه مسأله ضلالت ، و اما در مورد «هدایت» نیز شرائط و اوصافی در قرآن بیان شده که نشان می دهد آن هم بدون علت ، و بر خلاف حکمت

الهی نیست .

قسمتی از اوصافی که استحقاق هدایت می آورد و لطف الهی را جلب ، در آیات زیر آمده .

در یک جا می خوانیم: یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه و یهدیهم الی صراط مستقیم:

«خداوند به وسیله قرآن کسانی را که از رضا و خشنودی او پیروی می کنند به راههای سلامت ، هدایت می کند ، و از تاریکی ها به فرمانش به سوی روشنائی می برد ، و آنها را به راه راست رهبری می نماید» (مائده 16) .

در اینجا پیروی فرمان خدا ، و جلب خشنودی او ، زمینه ساز هدایت الهی شمرده شده است .

در جای دیگر می خوانیم: ان الله یضل من یشآء ویهدی الله من اناب: «خداوند هر کس را بخواهد گمراه می سازد ، وهرکس را که بازگشت به سوی او کند هدایت می نماید» (رعد 27) .

در اینجا نیز «توبه و انابه» عامل استحقاق هدایت شمرده شده است .

در آیه دیگر می فرماید: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا: «کسانی که در راه ما جهاد کنند آنان را به راههای خود هدایت می کنیم» (عنکبوت69) .

در اینجا «جهاد» آنهم «جهاد مخلصانه و در راه خدا» به عنوان شرط اصلی هدایت ذکر شده است .

و بالاخره در آیه دیگر می خوانیم: والذین اهتدوا زادهم هدی: «کسانی که گام های نخستین هدایت را برداشته اند خداوند بر هدایتشان می افزاید» (سوره محمد (صلی الله علیه وآله) 17) .

در اینجا پیمودن مقداری از راه هدایت به عنوان شرطی برای ادامه این راه

به لطف خداوند ذکر شده .

نتیجه اینکه تا از سوی بندگان توبه و انابه ای نباشد ، تاپیرو فرمان او نباشند تا جهاد و تلاش و کوششی صورت نگیرد ، و تا گامهای نخستین را در مسیر حق برندارند . لطف الهی شامل حال آنان نمی شود ، دست آنان را نمی گیرد و ایصال به مطلوب نمی کند .

آیا شمول هدایت نسبت به کسانی که دارای این اوصافند بی حساب است و یا دلیل بر جبری بودن هدایت محسوب می شود .

ملاحظه می کنید آیات قرآن در این زمینه بسیار روشن و گویا است ، منتهی کسانی که نتوانسته یا نخواسته اند جمع بندی صحیحی از آیات هدایت و ضلالت کنند گرفتار چنان اشتباه خطرناکی شده اند ، و «چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند» باید گفت زمینه این «ضلالت» را نیز خودشان فراهم ساخته اند!

به هر حال مشیت الهی که در آیات هدایت و ضلالت روی آن تکیه شده ، هرگز به معنی مشیت بی دلیل و خالی از حکمت نیست ، بلکه در هر مورد شرائط خاصی دارد که آن را هماهنگ با حکیم بودن او می کند . (4)

پی نوشتها

1 مفردات ماده «هدی» .

2 دقت فرمائید که هدایت تکوینی در اینجا به معنی وسیعی گرفته شده که هر گونه هدایتی را جز از طریق بیان قوانین و ارائه طریق شامل می شود .

3 به عنوان نمونه آیات: فاطر 8 زمر 23 مدثر 31 بقره 272 انعام 88 یونس 25 رعد 27 ابراهیم 4 را می

توان نام برد .

4 تفسیر نمونه 19/461

26 تسبیح عمومی موجودات جهان به چه معناست ؟

تسبیح عمومی موجودات جهان به چه معناست ؟

در آیات مختلف قرآن سخن از تسبیح و حمد موجودات عالم هستی در برابر خداوند بزرگ به میان آمده که شاید از همه صریح تر آیه 44 سوره مبارکه اسراء است که می فرماید: «وان من شییء یسبّح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم» و هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح و حمد خدا می گوید ولی شما تسبیح آنها را درک نمی کنید» در این آیه بدون هیچگونه استثناء همه موجودات عالم هستی را در این تسبیح و حمد عمومی شریک می داند .

در تفسیر حقیقت این حمد و تسبیح در میان دانشمندان و فلاسفه و مفسران بسیار گفتگو است:

بعضی آنرا حمد و تسبیح «حالی» دانسته اند ، و بعضی «قالی» که خلاصه نظرات آنها را با آنچه مورد قبول ما است ذیلاً می خوانید:

1 جمعی معتقدند که همه ذرات موجودات این جهان اعم از آنچه ما آن را عاقل می شماریم یا بی جان و غیر عاقل همه دارای یک نوع درک و شعورند . و در عالم خود تسبیح و حمد خدا می گویند ، هر چند ما قادر نیستیم به نحوه درک و احساس آنها پی بریم و زمزمه حمد و تسبیح آنها را بشنویم .

آیاتی مانند وان منها لما یهبط من خشیه الله: «بعضی از سنگ ها از ترس خدا از فراز کوهها به پائین می افتند» (سوره بقره آیه 74) .

و مانند فقال لها و للارض ائتیا طوعاً او کرهاً قالتا اتینا طائعین: «خداوند به آسمان و زمین فرمود از روی اطاعت یا کراهت به فرمان من

آئید ، آنها گفتند ما از در اطاعت می آئیم» (سوره فصلت آیه 11) . . . و مانند آن را می توان گواه بر این عقیده گرفت .

2 بسیاری معتقدند که این تسبیح و حمد ، همان چیزی است که ما آن را «زبان حال» می نامیم ، حقیقی است نه مجازی ، ولی به زبان حال است نه قال (دقت کنید) .

توضیح اینکه: بسیار می شود به کسی که آثار ناراحتی و درد و رنج و بی خوابی در چهره و چشم او نمایان است می گوئیم: هر چند تو از ناراحتیت سخن نمی گوئی امّا چشم تو می گوید که دیشب به خواب نرفتی ، و چهره ات گواهی می دهد که از درد و ناراحتی جانکاهی رنج می بری!

این «زبانحال» گاهی آنقدر قوی و نیرومند است که «زبان قال» را تحت الشعاع خود قرار می دهد و به تکذیب آن برمی خیزد و به گفته شاعر:

گفتم که با مکر و فسون *** پنهان کنم راز درون!

پنهان نمی گردد که خون *** از دیدگانم می رود!

این همان چیزی است که علی (علیه السلام) در گفتار معروفش می فرماید: ما اضمر احد شیئاً الاظهر فی فلتات لسانه و صفحات وجهه: «هرگز کسی رازی را در دل نهان نمی کند مگر اینکه در لابلای سخنان ناآگاه و صفحه صورتش آشکار می گردد»(1) .

از سوی دیگر آیا می توان انکار کرد که یک تابلو بسیار زیبا که شاهکاری از هنر راستین است گواهی بر ذوق و مهارت نقاش می دهد و او را مدح و ثنامی گوید ؟

آیا می توان

انکار کرد که دیوان شعر شعرای بزرگ و نامدار از قریحه عالی آنها حکایت می کند ؟ و دائماً آنها را می ستاید ؟

آیا می توان منکر شد که ساختمان های عظیم و کارخانه های بزرگ و مغزهای پیچیده الکترونیک و امثال آنها ، با زبان بی زبانی از سازنده و مخترع و مبتکر خود سخن می گویند ، و هریک در حدّ خود از آنها ستایش می کنند ؟

بنابراین باید قبول کرد که عالم شگرف هستی با آن نظام عجیبش ، با آن همه رازها و اسرار ، با آن عظمت خیره کننده اش و با آن ریزه کاری های حیرت زا همگی «تسبیح و حمد» خدا می گویند .

مگر «تسبیح» جز به معنی پاک و منزه شمردن از عیوب می باشد ؟ ساختمان و نظم این عالم هستی می گوید خالق آن از هرگونه نقص و عیبی مبرا است .

مگر «حمد» چیزی جز بیان صفات کمال می باشد ؟ نظام جهان آفرینش از صفات کمال خدا ، از علم بی پایان و قدرت بی انتها و حکمت وسیع و فرا گیر او سخن می گوید .

این معنی برای تسبیح و حمد عمومی موجودات کاملاً قابل درک است و نیاز به آن ندارد که ما برای همه ذرات عالم هستی درک و شعور قائل شویم چرا که دلیل قاطعی برای آن در دست نیست و آیات گذشته نیز به احتمال زیاد همان زبان حال را بیان می کند .

ولی در اینجا یک سؤال باقی می ماند وآن اینکه اگر منظور از تسبیح و حمد ، حکایت نظام

آفرینش از پاکی و عظمت و قدرت خدا است ، و «صفات سلبیه» و «ثبوتیه» او را شرح می دهد پس چرا قرآن می گوید شما حمد و تسبیح آنها را نمی فهمید ؟ اگر بعضی نفهمند حدّاقل دانشمندان که می فهمند .

ولی این سؤال دو پاسخ دارد:

نخست اینکه روی سخن با اکثریت مردم نادان و مخصوصاً مشرکان است و دانشمندان با ایمان که در اقلیت قرار دارند از این عموم ، مستثنا هستند که هر عامّی استثنائی دارد .

دیگر اینکه آنچه ما از اسرار این عالم می دانیم در برابر آنچه نمی دانیم همانند قطره ای است در برابر دریا و ذره کاهی است در مقابل یک کوه عظیم ، که اگر درست بیندیشیم حتّی نام علم و دانش نمی توان برآن گذاشت .

تا بدانجا رسید دانش من *** که بدانستی که نادانم

بنابراین در واقع ما تسبیح و حمد این موجودات را هرچند دانشمند باشیم نمی شنویم چرا که آنچه را می شنویم تنها یک کلمه است از یک کتاب بزرگ و روی این حساب می توان به صورت یک حکم عمومی خطاب به همه جهانیان گفت شما تسبیح و حمد موجودات عالم هستی را که به زبانحال دارند درک نمی کنید ، زیرا آنچه درک می کنید به قدری ناچیز است که به حساب نمی آید .

3 بعضی از مفسران نیز احتمال داده اند که حمد و تسبیح عمومی موجودات در اینجا ترکیبی از زبان «حال» و «قال» یا به تعبیر دیگر «تسبیح تکوینی» و «تشریعی» باشد ، چرا که بسیاری از انسانها و همه فرشتگان از روی

درک و شعور حمد و ثنای او می گویند و همگی ذرات موجودات نیز با زبانحالشان از عظمت و بزرگی خالق بحث می کنند .

گرچه این دو نوع حمد و تسبیح باهم متفاوت است ولی در قدر جامع یعنی مفهوم وسیع کلمه حمد و تسبیح ، مشترک می باشند .

ولی چنانکه پیدا است تفسیر دوم با آن شرح که بیان کردیم از همه دلچسب تر است . (2)

1 نهج البلاغه کلمات قصار شماره 26 .

2 تفسیر نمونه 12/134

27 آیا خدا در چیزی حلول می کند ؟

آیا خدا در چیزی حلول می کند ؟

گروهی از مسیحیان معتقدند که خداوند در مسیح حلول کرده ، و جمعی از صوفیان نیز چنین عقیده ای را درباره سران خود دارند ، که می گویند خدا در وجود آنها حلول نموده است .

به گفته مرحوم علامه حلّی در «کشف المراد» شکی در سخافت و بی پایه بودن این عقیده نیست ، چرا که آنچه از حلول قابل تصور است این است که موجودی قائم به موجود دیگری شود (مثل اینکه می گوئیم گلاب یا عطر و بو در گل حلول کرده) این معنی مسلماً در مورد خداوند قابل تصور نیست ، چرا که لازمه آن دارا بودن مکان و نیاز و حاجت به آن است که برای واجب الوجود غیر ممکن است ، و آنها که معتقد به حلول خداوند در چیزی باشند سرانجام به نوعی از شرک می رسند ، و از سلک موحدان عالم خارجند .

صوفیه و مسأله حلول و اتحاد

مرحوم «علاّمه حلّی» در کتاب «نهج الحق» بعد از آنکه می گوید: «اتحاد» خداوند با غیر او ، به گونه ای که هر دو شییء واحد شوند ، باطل است ، و بطلان آن از بدیهیات محسوب می شود ، می افزاید: «گروهی از صوفیه اهل سنّت ، در این مسأله مخالفت کرده و گفته اند: خداوند با بدن عارفان یکی می شود! حتّی بعضی از آنها گفته اند: خداوند عین موجودات است و هر موجودی خدا است (اشاره به مسأله وحدت مصداقی وجود) و بعد می افزاید: این عین کفرو الحاد است و خدا را شکر که به برکت پیروی ائمّه اهل بیت (علیه السلام) ما را از صاحبان عقائد

باطله دور داشت» .

و در بحث «حلول» می گوید: از مسائل مسلّم این است که هر موجودی بخواهد در دیگری حلول کند ، نیاز به محل دارد ، و چون خداوند واجب الوجود است و نیاز به چیزی ندارد ، حلول او در اشیاء ، غیر ممکن است ، بعد می فرماید: صوفیّه اهل سنّت ، در این مسأله مخالفت کرده و حلول خداوند را در عارفان ممکن شمرده اند ، سپس به مذمّت شدید آنها پرداخته ، ومی گوید: من خودم گروهی از صوفیه را در کنار قبر امام حسین(علیه السلام) دیدم که نماز مغرب را همگی جز یک نفر به جا آوردند سپس بعد از ساعتی ، نماز عشاء را خواندند ، جز آن یک نفر که همچنان نشسته بود!

سؤال کردم چرا این شخص نماز نمی خواند ؟ ! گفتند: او چه نیازی به نماز دارد ؟ او به حق پیوسته است! آیا جایز است میان او و خداوند حاجبی ایجاد کرد ، نماز بین او و پروردگار حاجب است»!(1)

همین معنی در مقدمه دفتر پنجم مثنوی به شکل دیگری آمده است: می گوید چون رسیدی به مقصود ، آن حقیقت است و جهت این گفته اند: لَوْ ظَهَرتِ الْحَقائق بَطَلَتِ الشَّرایعُ: «هرگاه حقایق ظاهر شود شرایع باطل می گردد»! سپس شریعت را به علم کیمیا تشبیه می کند (علمی که به وسیله آن می توان مس را طلا کرد) و می گوید: چیزی که از اصل طلا است ، یا به مرحله طلا بودن رسیده ، چه نیازی به کیمیا دارد ؟ ! چنانکه گفته اند: طَلَبُ الدَّلِیْلِ بَعْدَ الْوُصُوُلِ

اِلَی الْمَدْلُوْلِ قَبیحٌ! «مطالبه دلیل بعد از رسیدن به مطلوب زشت است»!(2)

در کتاب «دلائل الصدق» شرح «نهج الحق» نیز از «صاحب مواقف» نقل شده است که مخالفان در نفی «حلول» و «اتحاد» سه گروهند سپس گروه دوم را بعضی از صوفیه می شمرد ، ومی گوید کلمات آنها مردد میان حلول و اتحاد است (منظور از حلول نفوذ خداوند در اشیاء است و منظور از اتحاد وحدت میان او و چیزی است)

سپس می افزاید: من بعضی از «صوفیه وجودیه» را دیده ام که حلول و اتحاد را انکار می کنند ، ومی گویند این دو واژه اشعار بر مغایرت خداوند با خلق دارد ، و ما به آن قائل نیستیم! ما می گوئیم: لَیْسَ فی دارِ الْوُجُودِ غَیْرُه دَیّارٌ «در سرای وجود غیر او چیزی نیست»!! در اینجا صاحب مواقف می افزاید این عذر بدتر از گناه است(3)

البته صوفیان از این گونه سخنان بسیار دارند سخنانی که نه با موازین و منطق عقل سازگار است ، نه با منطق شرع .

به هر حال مسأله «اتحاد» حقیقی میان دو چیز همان گونه که در کلام «مرحوم علامه» آمده محال است ، چرا که این سخن عین تضاد می باشد ، چگونه ممکن است دو چیز یکی شوند به علاوه اگر کسی معتقد به اتحاد خداوند با همه مخلوقات یا خصوص عارفان ، و به اصطلاح واصلان ، بوده باشد ، لازمه آن داشتن صفات ممکنات ، اعم از زمان و مکان و تغییر و غیر آن است .

و در مورد «حلول» به معنی نفوذ کردن خداوند در اشیاء آن نیز لازمه اش دارا بودن

مکان است ، و این چیزی است که با واجب الوجود بودن خداوند ابداً سازگار نیست . (4)

اصولاً صوفیه خود معتقدند که اینگونه ادعاها را با دلیل عقل نمی توان اثبات کرد ، و غالباً راه خود را از راه عقل جدا می کنند ، و به یک سلسله مسائل ذوقی و پنداری که نام آن را «راه دل» می گذارند پناه می برند ، و مسلماً از کسی که منطق عقل را نپذیرد جز این سخنان ضد و نقیض را نمی توان انتظار داشت .

و به همین جهت است که همیشه و در همه اعصار بزرگان علما از آنها فاصله گرفته و آنها را از خود طرد کرده اند .

قرآن در بسیاری از آیات تکیه بر عقل و برهان می کند و آن را طریق معرفه اللّه می شناسد . (5)

پی نوشتها

1 نهج الحق صفحه 58 و 59 .

2 دفتر پنجم مثنوی صحفه 818 چاپ سپهر تهران .

3 دلائل الصدق جلد 1 صفحه 137 .

4 قابل توجه اینکه همین معنی در مورد بطلان حلول و اتحاد در شرح تجرید العقائد علاّمه حلی طی استدلال مشروحی آمده است (کشف المراد صفحه 227 باب انه تعالی لیس بحال فی غیره و نفی الاتحاد عنه)

5 تفسیر پیام قرآن 4/267 و 281

28 علم خداوند به حوادث آینده چگونه تصور می شود ؟

حوادث آینده با اینکه هنوز وجود خارجی پیدا نکرده اند تا در احاطه علم خدا باشند ، آیا صورت ذهنی و نقش و عکس آنها نزد خدا است ؟ با اینکه خداوند ذهنی ندارد ، و علم او از طریق انعکاس نیست ، پس باید قبول کنیم که او نسبت به حوادث آینده علمی ندارد! زیرا علم حضوری در مورد معدوم ممکن نیست ، و علم حصولی نیز درباره خدا تصور نمی شود .

گرچه این اشکال و سؤال درباره علم به حوادث آینده مطرح شده ، ولی عیناً درباره حوادث گذشته که محو و نابود گشته است نیز قابل طرح است ، زیرا حوادث گذشته الآن وجود ندارد ، صورت فرعون یا بنی اسرائیل و اصحاب موسی فی المثل متلاشی شده است ، و تاریخ آنها نیز گذشته است ، ما می توانیم فقط تصویری از آنها در ذهنمان حاضر کنیم تا به تاریخ گذشته واقف شویم ، چون علم ما از طریق ارتسام یعنی نقش بستن در ذهن است ، ولی در مورد خداوند که ذهن و نقش های ذهنی معنی ندارد و علمش فقط علم حضوری است

آگاهی بر حوادث گذشته چگونه تصور می شود ؟

این سؤال و اشکال را از سه راه می توان پاسخ گفت:

1 نخست اینکه خداوند همیشه به ذات پاک خود که علّت همه اشیاء است احاطه داشته و دارد ، و این علم اجمالی به همه حوادث و موجودات جهان قبل از ایجاد و بعد از ایجاد است .

و به تعبیر دیگر اگر ما آگاهی به علت اشیاء داشته باشیم می توانیم آگاهی به نتیجه و معلول آنها نیز پیدا کنیم ، چرا که هر علتی تمام کمالات معلول و بالاتر از آن را دارد .

این سخن را می توان به گونه روشنتری چنین توضیح داد: حوادث گذشته به طور کامل نابود نشده ، و آثارش در دل حوادث امروز وجود دارد ، و همچنین حوادث آینده از حوادث امروز جدا نیست ، و دقیقاً با حوادث امروز مربوط است ، و به این ترتیب «گذشته» و «حال» و «آینده» یک رشته زنجیر مانندی از علت و معلول را به وجود می آورد که اگر دقیقاً به هر یک از آنها آگاه شویم حلقه های قبل و بعد در آن وجود دارد .

فی المثل اگر من دقیقاً وضع هوای تمام کره زمین را با تمام جزئیات و مشخصات ، و علت و معلول های آن ، و حرکت کره زمین ، و مسأله جاذبه و دافعه ، همه اینها را بدانم ، می توانم دقیقاً از وضع هوا در میلیونها سال قبل ، یا میلیونها سال بعد آگاه گردم ، چرا که پرونده گذشته و آینده در حال موجود است ،

نه پرونده اجمالی که پرونده تفضیلی آنها در جزئیات پرونده حاضر منعکس است .

امروز دقیقاً بازتابی از دیروز است ، و فردا بازتابی از امروز ، و آگاهی کامل بر تمام جزئیات امروز به معنی آگاهی کامل بر حوادث گذشته و آینده است .

به این ترتیب وقتی حوادث امروز با تمام ویژگیها و خصوصیات نزد خداوند حاضر است به یک معنی گذشته و آینده هم نزد او حضور دارد .

«امروز» آئینه ای است برای «گذشته» و «آینده» و تمام حوادث دیروز و فردا را در آئینه امروز می توان مشاهده کرد (دقت کنید) .

2 راه دیگری را که برای پاسخ از این سؤال گفته می شود با ذکر یک مثال روشن می کنیم: فرض کنید کسی در اطاقکی زندانی است که فقط روزنه کوچکی به خارج دارد ، در حالی که یک قطار شتر از مقابل این روزنه می گذرد ، او نخست ناظر سر و گردن یک شتر ، و سپس کوهان ، و بعد پاها و دم او است ، و همچنین سایر شترهائی که در این قطارند ، و این روزنه کوچک دید سبب می شود که او برای خود گذشته و آینده و ماضی و مستقبل درست کند ، اما برای کسی که بیرون این اطاقک است ، و بر پشت بام در «فضای باز» ایستاده به تمام بیابان نگاه می کند ، مطلب طور دیگری است ، او همه قطار شتران را یکجا می بیند که درحال حرکتند .

از اینجا روشن می شود که ساختن مفاهیم گذشته و حال و آینده نتیجه محدودیت دید

انسان است ، آنچه برای ما زمان ماضی محسوب می شود برای اقوام پیشین زمان مستقبل بوده و آنچه برای ما مستقبل است برای آیندگان ماضی است .

اما برای ذاتی که همه جا حضور دارد ، و ازل و ابد را فراگرفته ، ماضی و مضارع و حال بی معنی است ، همه حوادث در تمام طول زمان نزد او حاضرند (منتهی هر کدام در ظرف مخصوص خود) و او به همه حوادث و موجودات عالم ، چه در گذشته و چه در حال و آینده یکسان احاطه دارد .

البته اعتراف می کنیم تصور این مطلب برای ما که در زندان زمان و مکان محبوس هستیم کار مشکل و پیچیده ای است ، ولی در عین حال مطلبی است قابل دقت و مطالعه .

3 راه دیگری که بسیاری از فلاسفه روی آن تکیه کرده اند این است که خداوند عالم به ذات خویش است و چون ذات او علت برای تمام مخلوقات است علم به علت سبب علم به معلول می شود و به تعبیر دیگر خداوند جامع تمام کمالاتی است که در تمام مخلوقات می باشد و همه را به نحو اکمل دارد تنها نقائص آنها است که در ذات پاک او راه ندارد پس هنگامی که او به ذات خویش عالم باشد در حقیقت به همه آنها آگاه است (این راه با راه اول تفاوت ظریفی دارد که با دقت روشن می شود) . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 4/94

29 (بدا) چیست ؟

(بدا) چیست ؟

در آیه 39 سوره رعد می خوانیم «یمحو الله مایشاء و یثبت و عنده امّ الکتاب» خداوند هرچه را

بخواهد «محو» و هرچه را بخواهد «اثبات» می کند و «ام الکتاب» نزد او است .

در ذیل این آیه شریفه این سؤال مطرح می شود که منظور از «بدا» در مورد خداوند متعال چیست ؟

یکی از بحثهای جنجالی که در میان شیعه و اهل تسنن به وجود آمده بحث در مسأله «بدا» است .

فخر رازی در تفسیر خود در ذیل آیه مورد بحث می گوید: «شیعه معتقدند که «بدا» بر خدا جایز است و حقیقت بدا نزد آنها این است که شخص چیزی را معتقد باشد و سپس ظاهر شود که واقع بر خلاف اعتقاد او است و برای اثبات این مطلب به آیه یمحو الله ما یشاء و یثبت تمسک جسته اند . سپس فخررازی اضافه می کند این عقیده باطل است زیرا علم خدا از لوازم ذات او است ، و آنچه چنین است تغییر و تبدل در آن محال است» .

متأسفانه عدم آگاهی از عقیده شیعه در زمینه مسأله بداء ، سبب شده است که بسیاری از برادران اهل تسنن اینگونه نسبت های ناروا را به شیعه بدهند ، توضیح اینکه:

«بداء» در لغت به معنی آشکار شدن و وضوح کامل است ، و به معنی پشیمانی نیز آمده ، زیرا شخصی که پشیمان می شود حتماً مطلب تازه ای برای او پیدا می شود .

بدون شک «بداء» به این معنی در مورد خداوند معنی ندارد و هیچ آدم عاقل و دانائی ممکن نیست احتمال بدهد که مطلبی بر خدا پوشیده باشد ، و سپس با گذشت زمان بر او آشکار گردد ، اصولا این سخن کفر

صریح و زننده ای است ، و لازمه آن نسبت دادن جهل و نادانی به ذات پاک خداوند است ، و ذات او را محل تغییر و حوادث دانستن ، حاشا که شیعه امامیه چنین احتمالی را درباره ذات مقدس خدا بدهند .

آنچه شیعه از معنی «بداء» اعتقاد دارد و روی آن اصرار و پافشاری می کند و طبق آنچه در روایات اهل بیت (علیهم السلام) آمده ما عرف الله حق معرفته من لم یعرفه بالبداء: «آن کس که خدا را با «بداء» نشناسد او را درست نشناخته است» این است که:

بسیار می شود که ما طبق ظواهر علل و اسباب ، احساس می کنیم که حادثه ای به وقوع خواهد پیوست و یا وقوع چنین حادثه ای به یکی از پیامبران خبر داده شده ، در حالی که بعداً می بینیم آن حادثه واقع نشد ، در این هنگام می گوئیم «بداء» حاصل شد ، یعنی آنچه را به حسب ظاهر ، ما واقع شدنی می دیدیم و تحقق آن را قطعی می پنداشتیم خلاف آن ظاهر شد .

ریشه و علت اصلی این معنی این است که گاهی آگاهی ما فقط از علل ناقصه است ، و شرائط و موانع را نمی بینیم و برطبق آن قضاوت می کنیم ، و بعد که به فقدان شرط ، یا وجود مانع برخورد کردیم و خلاف آنچه پیش بینی می کردیم تحقق یافت متوجه این مسائل می شویم .

همچنین گاه پیامبر یا امام از «لوح محو و اثبات» آگاهی می یابد که طبعاً قابل تغییر و دگرگونی است ، و گاهی با برخورد

به موانع و فقدان شرائط تحقق نمی پذیرد .

برای روشن شدن این حقیقت باید مقایسه ای بین «نسخ» و «بداء» به عمل آید: می دانیم که نسخ احکام از نظر همه مسلمانان جایز است ، یعنی ممکن است حکمی در شریعت نازل شود و مردم نیز چنان تصور کنند که این حکم همیشگی و ابدی است ، اما پس از مدتی نسخ آن حکم به وسیله شخص پیامبر (صلی الله علیه وآله) اعلام گردد ، و حکم دیگری جای آن را بگیرد (همانگونه که در داستان تغییر قبله ، در تفسیر وفقه و تاریخ خوانده ایم) .

این در حقیقت یکنوع «بداء» است ، ولی معمولا در امور تشریعی و قوانین و احکام نام «نسخ» بر آن می گذارند ، و نظیر آن را در امور تکوینی «بداء» می نامند .

به همین جهت گاهی گفته می شود «نسخ در احکام یکنوع بدا است ، و بداء در امور تکوینی یکنوع نسخ است» .

آیا هیچکس می تواند چنین امر منطقی را انکار کند ؟ جز کسی که فرق میان علت تامه و علل ناقصه نمی گذارد و یا اینکه تحت تأثیر تبلیغات شوم ضد شیعه اهل بیت(علیهم السلام) قرار گرفته و تعصباتش به او اجازه بررسی عقائد شیعه را در کتابهای خود شیعه نمی دهد ، عجب اینکه فخر رازی با اینکه مسأله «بدا» را در مورد شیعه در ذیل آیه یمحو الله ما یشاء و یثبت آورده است ، هیچ توجه نکرده که بداء چیزی جز همین «محو و اثبات» نیست ، و با تعصب مخصوصش سخت به شیعه تاخته است که

چرا آنها قائل به «بدا» هستند .

اجازه بدهید از نمونه هائی که همه آن را پذیرفته اند یاد کنیم:

1 در داستان «یونس» می خوانیم که نافرمانی قومش سبب شد که مجازات الهی به سراغ آنها بیاید و این پیامبر بزرگ هم که آنها را قابل هدایت نمی دید و مستحق عذاب می دانست آنان را ترک گفت ، اما ناگهان (بدا واقع شد) یکی از دانشمندان قوم که آثار عذاب را مشاهده کرد ، آنان را جمع نمود و به توبه دعوت کرد ، همگی پذیرفتند و مجازاتی که نشانه هایش ظاهر شده بود برطرف شد (فلو لاکانت قریه آمنت فنفعها ایمانها الا قوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزی فی الحیوه الدنیا و متعناهم الی حین) (یونس آیه 98) .

2 در تواریخ اسلامی نیز آمده که حضرت مسیح (علیه السلام) درباره عروسی خبر داد که او در همان شب زفاف می میرد ، ولی عروس بر خلاف پیش بینی مسیح (علیه السلام) سالم ماند! ، هنگامی که از وی جریان را پرسیدند فرمود: آیا صدقه ای در این راه داده اید ؟ گفتند: آری ، فرمود ، صدقه بلاهای مبرم را دفع می کند!(1)

در حقیقت روح پاک مسیح (علیه السلام) بر اثر ارتباط بالوح محو و اثبات ، از حدوث چنین واقعه ای خبر داد ، در حالی که این حادثه مشروط بود (مشروط به اینکه مانعی همچون «صدقه» بر سر راه آن حاصل نشود) وچون به مانع برخورد کرد نتیجه چیز دیگر شد .

3 در داستان ابراهیم ، قهرمان بت شکن در قرآن می خوانیم که

او مأمور به ذبح اسماعیل شد و به دنبال این مأموریت ، فرزندش را به قربانگاه برد ، اما هنگامی که آمادگی خود را نشان داد «بداء» روی داد و آشکار شد که این امر یک امر امتحانی بوده است ، تا میزان اطاعت و تسلیم این پیامبر بزرگ و فرزندش آزموده شود .

4 در سر گذشت موسی (علیه السلام) نیز می خوانیم که او نخست مأمور شده بود که سی روز قوم خود را ترک گوید و به وعده گاه الهی برای دریافت احکام تورات برود ، ولی بعداً این مدت به مقدار ده روز (برای آزمایش بنی اسرائیل) تمدید شد .

در اینجا این سؤال پیش می آید که فائده این بداءها چیست ؟

پاسخ این سؤال با توجه به آنچه در بالا ذکر شد ، ظاهراً پیچیده نیست ، چرا که گاهی مسائل مهمی همانند آزمایش یک شخص یا یک قوم و ملت ، ویا تأثیر توبه و بازگشت به سوی خدا (همانگونه که در داستان یونس آمده) و یا تأثیر صدقه و کمک به نیازمندان و انجام کارهای نیک در برطرف ساختن حوادث دردناک ، و مانند اینها ، ایجاب می کند که صحنه حوادث آینده قبلا طوری تنظیم شود ، سپس با دگرگونی شرائط طور دیگر ، تا مردم بدانند ، سرنوشتشان در دست خودشان است ، و با تغییر مسیر و روش قادرند سرنوشت خود را تغییر دهند و این بزرگترین فایده بداء است (دقت کنید) .

و اگر می خوانیم کسی که خدا را به بداء نشناخته است معرفت کامل او را ندارد ، اشاره به

همین حقایق است .

لذا در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که فرمود: ما بعث الله عزوجل نبیاً حتی یأخذ علیه ثلاث خصال الاقرار بالعبودیه ، و خلع الانداد ، و ان الله یقدم ما یشاء و یؤخر ما یشاء: «خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد مگر اینکه این سه پیمان را از آنها گرفت: اقرار به بندگی پروردگار ، و نفی هرگونه شرک ، و اینکه خداوند هرچه را بخواهد مقدم می دارد وهرچه را بخواهد تأخیر می اندازد» . (2)

در حقیقت اولین پیمان ، مربوط به اطاعت و تسلیم در برابر خدا است و دومین پیمان مربوط به مبارزه با شرک . و سومین پیمان مربوط به مسأله بداء است که نتیجه اش آن است که سرنوشت انسان به دست خود او است که با تغییر دادن شرائط می تواند خود را مشمول لطف یا عذاب خداوند قرار دهد .

آخرین سخن اینکه روی جهات فوق دانشمندان شیعه گفته اند هنگامی که «بداء» به خداوند نسبت داده می شود به معنی «ابداء» است یعنی آشکار ساختن چیزی که قبلا ظاهر نبود و پیش بینی نمی شد .

واما نسبت دادن این مطلب به شیعه که آنها معتقدند خدا گاهی از کار خود پشیمان می گردد یا از چیزی باخبر می شود که قبلا نمی دانست این از بزرگترین جنایات و نابخشودنی ترین تهمت ها است .

لذا از امامان نقل شده است که فرمودند: من زعم ان الله عزوجل یبدو له فی شیء لم یعلمه امس فابرئوا منه: «کسی که گمان کند برای خدا چیزی امروز آشکار می شود که دیروز

نمی دانست از او تنفر و بیزاری بجوئید» . (3)(4)

پی نوشتها

1 بحار الانوار چاپ قدیم جلد 2 صفحه 131 از امالی صدوق .

2 اصول کافی جلد 1 صفحه 114 سفینه البحار جلد اول صفحه 61 .

3 سفینه البحار جلد اول صفحه 61 .

4 تفسیر نمونه 10/245

30 آیا توسل به اولیاء با توحید سازگار است ؟

آیا توسل به اولیاء با توحید سازگار است ؟

اوّلاً لازم به تذکر است که هرگز منظور از توسّل این نیست که چیزی را از شخص پیامبر یا امام مستقلا تقاضا کنند بلکه منظور این است که با اعمال صالح یا پیروی از پیامبر وامام ، یا شفاعت آنان و یا سوگند دادن خداوند به مقام و مکتب آنها (که خود یک نوع احترام و اهتمام به موقعیّت آنها و یک نوع عبادت است) .

از خداوند چیزی را بخواهند این معنی نه بوی شرک می دهد و نه بر خلاف آیات قرآن است .

ثانیاً: از آیات قرآن به خوبی استفاده می شود که وسیله قرار دادن مقام انسان صالحی در پیشگاه خدا و طلب چیزی از خداوند به خاطر او ، به هیچ وجه ممنوع نیست و منافات با توحید ندارد ، در آیه 64 سوره نساء می خوانیم:

ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیما:

«اگر آنها هنگامی که به خویشتن ستم کردند (و مرتکب گناهی شدند) به سراغ تو می آمدند و از خداوند طلب عفو و بخشش می کردند و تو نیز برای آنها طلب عفو می کردی ، خدا را توبه پذیر و رحیم می یافتند» .

روایات اسلامی و توسل

از روایات متعددی که از طریق شیعه و اهل تسنن در دست داریم ، نیز به خوبی استفاده می شود که توسل هیچگونه اشکالی ندارد ، بلکه کار خوبی محسوب می شود ، این روایات بسیار فراوان است و در کتب زیادی نقل شده و ما به عنوان نمونه به چند قسمت از آنها که در کتب معروف اهل تسنن می باشد

اشاره می کنیم:

1 در کتاب «وفاء الوفاء» تألیف دانشمند معروف سنی «سمهودی» چنین می خوانیم که: مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیشگاه خداوند از پیامبر (صلی الله علیه وآله) و از مقام و شخصیت او ، هم پیش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولد و هم بعد از رحلتش ، هم در عالم برزخ ، و هم در روز رستاخیز ، سپس روایت معروف توسل آدم را به پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) از عمر بن خطاب نقل کرده که: آدم روی اطلاعی که از آفرینش پیامبر اسلام در آینده داشت به پیشگاه خداوند چنین عرض کرد:

«یارب اسئلک بحق محمد لما غفرت لی»(1) .

«خداوندا به حق محمد (صلی الله علیه وآله) از تو تقاضا می کنم که مرا ببخشی» .

سپس حدیث دیگری از جماعتی از راویان حدیث از جمله «نسائی» و «ترمذی» دانشمندان معروف اهل تسنن به عنوان شاهد برای جواز توسل به پیامبر در حال حیات نقل می کند که خلاصه اش این است: مرد نابینائی تقاضای دعا از پیامبر برای شفای بیماریش کرد ، پیغمبر به او دستور داد که چنین دعا کند:

«اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبیک محمد نبی الرحمه یا محمد انّی توجهت بک الی ربی فی حاجتی لتقضی لی اللهم شفعه فیّ»(2) .

«خداوندا من از تو به خاطر پیامبرت پیامبر رحمت تقاضا می کنم و به تو روی می آورم ای محمد! به وسیله تو به سوی پروردگارم برای انجام حاجتم متوجه می شوم خداوندا او را شفیع من ساز» .

سپس در مورد جواز توسل به پیامبر (صلی

الله علیه وآله) بعد از وفات چنین نقل می کند که مرد حاجتمندی در زمان عثمان کنار قبر پیامبر (صلی الله علیه وآله) آمد و نماز خواند و چنین دعا کرد:

اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبینا محمد (صلی الله علیه وآله) نبی الرحمه ، یا محمد انی اتوجه الی ربک ان تقضی حاجتی» .

«خداوندا من از تو تقاضا می کنم و به وسیله پیامبر ما محمد (صلی الله علیه وآله)پیغمبر رحمت به سوی تو متوجه می شوم ، ای محمد من به وسیله تو متوجه پروردگار تو می شوم تا مشکلم حل شود» .

بعداً اضافه می کند چیزی نگذشت که مشکل او حل شد . (3)

2 نویسنده کتاب «التوصل الی حقیقه التوسل» که در موضوع توسل بسیار سختگیر است 26 حدیث از کتب و منابع مختلف نقل کرده که جواز این موضوع در لابلای آنها منعکس است ، اگر چه نامبرده سعی دارد که در اسناد این احادث خدشه وارد کند ، ولی واضح است که روایات هنگامی که فراوان باشند و به حد تواتر برسند جائی برای خدشه در سند حدیث باقی نمی ماند و روایاتی که در زمینه توسل در منابع اسلامی وارد شده است مافوق حد تواتر است و از جمله روایاتی که نقل می کند این است که:

«ابن حجر مکی» در کتاب «صواعق» از «امام شافعی» پیشوای معروف اهل تسنن نقل می کند که به اهل بیت پیامبر توسل می جست و چنین می گفت:

آل النبی ذریعتی *** وهم الیه وسیلتی

ارجوبهم اعطی غداً *** بید الیمین صحیفتی(4)«خاندان پیامبر وسیله منند آنها در پیشگاه او سبب تقرب من

می باشند»

«امیدوارم به سبب آنها فردای قیامت نامه عمل من به دست راست من سپرده شود» .

و نیز از «بیهقی» نقل می کند که در زمان خلافت خلیفه دوم سالی قحطی شد بلال به همراهی عده ای از صحابه بر سر قبر پیامبر آمد و چنین گفت:

«یا رسول الله استسق لامتک . . . فانهم قد هلکوا . . »(5)

«ای رسول خدا! از خدایت برای امتت باران بخواه . . . که ممکن است هلاک شوند» .

حتی از ابن حجر در کتاب «الخیرات الحسان» نقل می کند که «امام شافعی» در ایامی که در بغداد بود به زیارت ابوحنیفه می رفت و در حاجاتش به او متوسل می شد!(6)

و نیز در صیحح «دارمی» از «ابی الجوزاء» نقل می کند که سالی در مدینه قحطی شدیدی واقع شد ، بعضی شکایت به «عایشه» بردند ، او سفارش کرد که بر فراز قبر پیامبر روزنه ای در سقف ایجاد کنند تا به برکت قبر پیامبر از طرف خدا باران نازل شود ، چنین کردند و باران فراوانی آمد! .

در تفسیر «آلوسی» قسمت های زیادی از احادیث فوق را نقل کرده و پس از تجزیه و تحلیل طولانی و حتی سختگیری درباره احادیث فوق در پایان ناگزیر به اعتراف شده و چنین می گوید:

«بعد از تمام این گفتگوها من مانعی در توسل به پیشگاه خداوند به مقام پیامبر(صلی الله علیه وآله) نمی بینم چه در حال حیات پیامبر و چه پس از رحلت او ، وبعد از بحث نسبتاً مشروحی در این زمینه ، اضافه می کند «توسل جستن به مقام غیر پیامبر در پیشگاه

خدا نیز مانعی ندارد به شرط اینکه او حقیقتاً در پیشگاه خدا مقامی داشته باشد . »(7)

و اما در منابع شیعه موضوع به قدری روشن است که نیاز به نقل حدیث ندارد .

چند یادآوری لازم

در اینجا لازم است به چند نکته اشاره کنیم:

1 منظور از توسل این نیست که کسی حاجت را از پیامبر یا امامان بخواهد بلکه منظور این است که به مقام او در پیشگاه خدا متوسل شود ، و این در حقیقت توجه به خدا است ، زیرا احترام پیامبر نیز به خاطر این است که فرستاده او بوده و در راه او گام برداشته و ما تعجب می کنیم از کسانی که این گونه توسل را یک نوع شرک می پندارند در حالی که شرک این است که برای خدا شریکی در صفات و اعمال او قائل شوند و این گونه توسل به هیچ وجه شباهتی با شرک ندارد .

2 بعضی اصرار دارند که میان حیات و وفات پیامبر و امامان فرق بگذارند ، در حالی که گذشته از روایات فوق که بسیاری از آنها مربوط به بعد از وفات است ، از نظر یک مسلمان ، پیامبران و صلحاء بعد از مرگ «حیات برزخی» دارند ، حیاتی وسیع تر از عالم دنیا همانطور که قرآن درباره شهداء به آن تصریح کرده است ومی گوید آنها را مردگان فرض نکنید آنها زندگانند(8) .

3 بعضی نیز اصرار دارند که میان تقاضای دعا از پیامبر ، و بیان سوگند دادن خدا به مقام او ، فرق بگذارند ، تقاضای دعا را مجاز و غیر آن را ممنوع

بشمارند در حالی که هیچگونه فرق منطقی میان این دو دیده نمی شود .

4 بعضی از نویسندگان و دانشمندان اهل تسنن مخصوصاً «وهابیها» با لجاجت خاصی کوشش دارند تمام احادیثی که در زمینه توسل وارد شده است تضعیف کنند و یا با اشکالات واهی و بی اساس آنها را به دست فراموشی بسپارند ، آنها در این زمینه چنان بحث می کنند که هر ناظر بی طرفی احساس می کند که قبلا عقیده ای برای خود انتخاب کرده ، سپس می خواهند عقیده خود را به روایات اسلامی «تحمیل» کنند ، و هرچه مخالف آن بود به نوعی از سر راه خود کنار بزنند ، در حالی که یک محقق هرگز نمی تواند چنین بحث های غیر منطقی و تعصب آمیزی را بپذیرد .

5 همان طور که گفتیم روایات توسل به حدّ تواتر رسیده یعنی به قدری زیاد است که ما را از بررسی اسناد آن بی نیاز می سازد ، علاوه بر این در میان آنها روایت صحیح نیز فراوان است با این حال جائی برای خرده گیری در پاره ای از اسناد آنها باقی نمی ماند .

6 از آنچه گفتیم روشن می شود که روایاتی که در ذیل این آیه وارد شده و می گوید: پیغمبر به مردم می فرمود: از خداوند برای من «وسیله» بخواهید و یا آنچه در کافی از علی (علیه السلام) نقل شده که وسیله بالاترین مقامی است که در بهشت قرار دارد ، با آنچه در تفسیر آیه گفتیم هیچگونه منافاتی ندارد زیرا همانطور که مکرر اشاره کردیم «وسیله» هرگونه تقرب به

پروردگار را شامل می شود و تقرب پیامبر به خدا و بالاترین درجه ای که در بهشت وجود دارد یکی از مصداق های آن است . (9)

پی نوشتها

1 وفاء الوفاء جلد 3 ص 1371 در کتاب «التوصل الی حقیقه التوسل» صفحه 215 حدیث فوق را از «دلائل النبوه» بیهقی نیز نقل نموده است .

2 وفاء الوفاء ص 1372 .

3 وفاء الوفاء ص 1373 .

4 التوصل . . . ص 329 .

5 التوصل . . . ص 253 .

6 التوصل . . . ص 331 .

7 روح المعانی جلد 4 6 ص 114 115 .

8 سوره آل عمران آیه 169 .

9 تفسیر نمونه 4/366

31 چرا توبه مرتدّ فطری پذیرفته نمی شود ؟

اسلام در مورد کسانی که هنوز اسلام را نپذیرفته اند ، سختگیری نمی کند (منظور اهل کتاب است) و آنها را با دعوت مستمر و تبلیغات پی گیر منطقی به اسلام فرا می خواند ، هرگاه نپذیرفتند و حاضر شدند طبق شرائط ذمه ، همزیستی مسالمت آمیز با مسلمانان داشته باشند نه تنها به آنها امان می دهد بلکه حفظ مال و جان و منافع مشروعشان را بر عهده می گیرد .

ولی در مورد کسانی که اسلام را پذیرا شوند سپس عدول کنند فوق العاده سختگیر است چرا که این عمل موجب تزلزل جامعه اسلامی می گردد و یکنوع قیام بر ضد رژیم و حکومت اسلامی محسوب می شود و غالباً دلیل سوء نیت است ، و سبب می شود که اسرار جامعه اسلامی به دست دشمنان افتد .

لذا چنین کسی اگر پدر و مادرش هنگام انعقاد نطفه او مسلمان بوده و به تعبیر ساده تر اگر مسلمان زاده باشد و از

اسلام برگردد و در دادگاه اسلامی به ثبوت رسد خونش را مباح می شمرد ، اموال او باید در میان وارثانش تقسیم گردد و همسرش از او جدا شود ، و توبه او در ظاهر پذیرفته نیست ، یعنی این احکام سه گانه درباره چنین کسی به هرحال اجرا می شود ، ولی اگر واقعاً پشیمان گردد توبه او در پیشگاه خدا پذیرفته خواهد شد . (البته اگر مجرم زن باشد توبه اش مطلقا پذیرفته خواهد شد) .

ولی اگر شخص از اسلام برگشته ، مسلمان زاده نباشد به او تکلیف توبه می کنند و اگر توبه کرد مورد قبول واقع خواهد شد و همه مجازات ها از میان خواهد رفت .

گرچه حکم سیاسی مرتد فطری برای آنها که از محتوای آن آگاه نیستند ممکن است یک نوع خشونت و تحمیل عقیده و سلب آزادی اندیشه تلقی گردد .

ولی اگر به این واقعیت توجه کنیم که این احکام مربوط به کسی نیست که اعتقادی در درون دارد و در مقام اظهار آن برنیامده ، بلکه تنها کسی را شامل می شود که به اظهار یا تبلیغ پردازد ، و در حقیقت ، قیام بر ضد رژیم موجود جامعه کند ، روشن می شود که این خشونت بی دلیل نیست ، و با مسأله آزادی اندیشه نیز منافات ندارد ، و شبیه این قانون در بسیاری از کشورهای شرق و غرب با تفاوتهائی وجود دارد .

توجه به این نکته نیز لازم است که: پذیرش اسلام باید طبق منطق باشد ، مخصوصاً کسی که از پدر یا مادر مسلمان تولد یافته و در یک

محیط اسلامی پرورش دیده ، بسیار بعید به نظر می رسد که محتوای اسلام را تشخیص نداده باشد ، بنابراین عدول و بازگشت او به توطئه و خیانت شبیه تر است تا به اشتباه و عدم درک حقیقت و چنین کسی استحقاق چنان مجازاتی را دارد .

ضمناً احکام هرگز تابع یک فرد و دو فرد نیست بلکه مجموع را به طور کلی باید در نظر گرفت . (1)

در حقیقت این حکم یک فلسفه اساسی دارد و آن حفظ جبهه داخلی کشور اسلام و جلوگیری از متلاشی شدن آن و نفوذ بیگانگان و منافقان ، زیرا ارتداد در واقع یک نوع قیام بر ضد رژیم کشور اسلامی است که در بسیاری از قوانین دنیای امروز نیز مجازات آن اعدام است ، اگر به افراد اجازه داده شود هر روز مایل بودند خود را مسلمان معرفی کنند و هر روز مایل نبودند استعفا دهند ، به زودی جبهه داخلی اسلام از هم متلاشی خواهد شد و راه نفوذ دشمنان و عوامل و ایادی آنها بازخواهد گردید و هرج و مرج شدیدی در سراسر جامعه اسلامی پدید خواهد آمد . بنابراین حکم مزبور در واقع حکم سیاسی است ، که برای حفظ حکومت و جامعه اسلامی و مبارزه با ایادی و عوامل بیگانه ضروری است .

از این گذشته کسی که آئینی همچون اسلام را بعد از تحقیق و پذیرش رها کند و به سوی آئین های دیگری برود معمولا انگیزه صحیح و موجهی ندارد ، و بنابراین در خور مجازات های سنگین است و اگر می بینیم این حکم درباره زنان خفیف تر است به خاطر

این است که همه مجازات ها در مورد آنها تخفیف می یابد . (2)

1 تفسیر نمونه 11/426

2 تفسیر نمونه 2/497

32 چرا هنگام دعا دست به سوی آسمان برمی داریم ؟

غالباً این سؤال برای توده مردم مطرح است که در عین اینکه خداوند ، مکان و محلی ندارد چرا هنگام دعا کردن چشم به آسمان می دوزیم ؟ و دست به سوی آسمان بلند می کنیم ؟ مگر العیاذ باللّه خداوند در آسمانها است ؟

این سؤال را در عصر ائمه هدی(علیهم السلام) نیز مطرح کرده اند ، از جمله می خوانیم که «هشام بن حکم» می گوید: زندیقی خدمت امام صادق (علیه السلام)آمد و از آیه الرّحمنُ عَلَی الْعَرشِ اسْتَوی سؤال کرد .

امام (علیه السلام) ضمن توضیحی فرمود: خداوند متعال ، نیاز به هیچ مکانی و هیچ مخلوقی ندارد ، بلکه تمام خلق محتاج او هستند .

سؤال کننده عرض کرد: پس تفاوتی ندارد که (به هنگام دعا) دست به سوی آسمان بلند کنید یا به سوی زمین پائین آورید ؟ !

امام (ع) فرمود: این موضوع ، در علم و احاطه و قدرت خدا یکسان است (وهیچ تفاوتی نمی کند) ولی خداوند متعال دوستان و بندگانش را دستور داده که دستهای خود را به سوی آسمان ، به طرف عرش بردارند ، چرا که معدن رزق آنجا است ، ما آنچه را قرآن و اخبار رسول خدا(صلی الله علیه وآله)اثبات کرده است ، تثبیت می کنیم ، آنجا که فرمود: دستهای خود را به سوی خداوند متعال بردارید ، و این سخنی است که تمام امّت بر آن اتفاق نظر دارند(1)

در حدیث دیگری از امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در

کتاب خصال آمده است: اِذا فَرِغَ اَحَدُکُمْ مِنَ الصَّلوهِ فَلْیَرْفَعْ یَدَیْهِ اِلَی السَّماءِ ، وَ لِیَنْصَبَّ فی الدُّعاء: «هنگامی که یکی از شما نماز را پایان می دهد دست به سوی آسمان بردارد و مشغول دعا شود» .

مردی عرض کرد: ای امیرمؤمنان! مگر خداوند همه جا نیست ؟

فرمود: آری همه جا هست .

عرض کرد: پس چرا بندگان دست به آسمان برمی دارند ؟

فرمود: آیا (در قرآن) نخوانده ای: وَفی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوْعَدُوْنَ «در آسمان رزق شما است و آنچه به شما وعده داده می شود» پس از کجا انسان روزی را بطلبد جز از محلّش ، محل رزق و وعده الهی آسمان است(2)

مطابق این روایات چون غالب ارزاق انسانها از آسمان است (باران ، زنده کننده زمین های مرده از آسمان می بارد ، نور آفتاب که منبع حیات و زندگی است از سوی آسمان می تابد ، هوا سومین عامل مهم حیات در آسمان است) آسمان به عنوان معدنی از برکات و ارزاق الهی معرفی شده ، و به هنگام دعا به آن توجه می شود ، و از خالق و مالک آن همه رزق و روزی تقاضای حل مشکل می شود .

از بعضی از روایات ، فلسفه دیگری برای این کار استفاده می شود ، و آن اظهار خضوع و تذلل در پیشگاه خدا است چرا که انسان به هنگام اظهار خضوع ، یا تسلیم ، در مقابل شخص یا چیزی ، دستهای خود را بلند می کند . (3)

1 «بحار جلد 3 صفحه 330 توحید صدوق صفحه 248 حدیث 1 باب 36 «باب

الرد علی الثنویه والزنادقه» .

2 «بحار» جلد 90 صفحه 308 حدیث 7 حدیث فوق را تفسیر نورالثقلین در جلد 5 صفحه 124 و 125 نیز آورده است .

3 تفسیر پیام قرآن 4/270

33 آیا تفاوتهای طبیعی در انسانها با عدالت سازگار است ؟

در آیه 32 از سوره نساء می خوانیم «ولا تتمنّوا ما فضّل الله بعضکم علی بعض . . . » (برتریهایی که خداوند نسبت به بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزو نکنید . . . ) با توجه به آیه شریفه بسیاری از خود می پرسند چرا بعضی از افراد استعدادشان بیشتر و بعضی کمتر ، بعضی زیبا و بعضی دیگر از زیبائی ، کم بهره اند ، بعضی از نظر جسمی فوق العاده نیرومند و بعضی معمولی هستند ، آیا این «تفاوتهای طبیعی» با اصل عدالت پروردگار سازگار است ؟

در پاسخ باید به چند نکته توجه داشت:

1 قسمتی از تفاوت های جسمی و روحی مردم با یکدیگر ، معلول اختلافات طبقاتی و مظالم اجتماعی و یا سهل انگاری های فردی است که هیچ گونه ارتباطی به دستگاه آفرینش ندارد ، مثلاً بسیاری از فرزندان ثروتمندان از فرزندان مردم فقیر ، هم از نظر جسمی قوی تر و زیباتر و هم از نظر استعداد پیشرفته ترند ، به دلیل اینکه آنها از تغذیه و بهداشت کافی بهره مندند در حالی که اینها در محرومیت قرار دارند ، و یا افرادی هستند که بر اثر تنبلی و سهل انگاری نیروهای جسمی و روحی خود را از دست می دهند . این گونه اختلافها را باید «اختلافهای ساختگی و بی دلیل» دانست که با

از بین رفتن نظام طبقاتی و تعمیم عدالت اجتماعی از میان خواهد رفت ، و هیچگاه اسلام و قرآن بر این گونه تفاوت ها صحّه نگذاشته است .

2 قسمتی دیگر از این تفاوتها ، طبیعی و لازمه آفرینش انسان است یعنی یک جامعه اگر هم از عدالت اجتماعی کامل برخوردار باشد تمام افرادش همانند مصنوعات یک کارخانه ، یک شکل و یک جور نخواهند بود و طبعاً باهم تفاوت هائی خواهند داشت ، ولی باید دانست که معمولاً مواهب الهی واستعدادهای جسمی و روحی انسانها آنچنان تقسیم شده که هر کسی قسمتی از آن را دارد ، یعنی کمتر کسی پیدا می شود که این مواهب را یکجا داشته باشد ، یکی از نیروی بدنی کافی برخوردار است ، و دیگری استعداد ریاضی خوبی دارد ، یکی ذوق شعر ، و دیگری عشق به تجارت ، و بعضی هوش سرشاری برای کشاورزی ، و بعضی ، از استعدادهای ویژه دیگری برخوردارند ، مهم این است که جامعه یا خود اشخاص ، استعدادها را کشف کنند ، و آنها را در محیط سالمی پرورش دهند ، تا هر انسانی بتواند نقطه قوت خویش را آشکار سازد و از آن بهره برداری کند .

3 این موضوع را نیز باید یادآوری کرد که یک جامعه همانند یک پیکر انسان ، نیاز به بافت ها و عضلات و سلولهای گوناگون دارد ، یعنی همانطور که اگر یک بدن ، تمام از سلولهای ظریف همانند سلولهای چشم و مغز ساخته شده باشد دوام ندارد ، و یا اگر تمام سلولهای آن خشن و غیر قابل انعطاف

همانند سلولهای استخوانی باشند کارائی کافی برای وظائف مختلف نخواهد داشت ، بلکه باید از سلولهای گوناگونی که یکی وظیفه تفکر و دیگری مشاهده و دیگری شنیدن و دیگری سخن گفتن را عهده دار شوند تشکیل شده باشد ، همچنین برای به وجود آمدن یک «جامعه کامل» نیاز به استعدادها و ذوق ها و ساختمان های مختلف بدنی و فکری است ، اما نه به این معنی که بعضی از اعضاء پیکر اجتماع در محرومیت به سر برند و یا خدمات آنها کوچک شمرده شود و یا تحقیر گردند ، همانطور که سلولهای بدن با تمام تفاوتی که دارند همگی از غذا و هوا و سایر نیازمندی ها به مقدار لازم بهره می گیرند .

و به عبارت دیگر تفاوت ساختمان روحی و جسمی در آن قسمتهائی که طبیعی است (نه ظالمانه و تحمیلی) مقتضای «حکمت» پروردگار است و عدالت هیچگاه نمی تواند از حکمت جدا باشد ، فی المثل اگر تمام سلولهای بدن انسان یکنواخت آفریده می شد ، دور از حکمت بود ، و عدالت به معنی قرار دادن هر چیز در محل مناسب خود نیز در آن وجود نداشت ، همچنین اگر یک روز تمام مردم جامعه مثل هم فکر کنند و استعداد همانندی داشته باشند در همان یک روز وضع جامعه به کلی درهم می ریزد . (1)

1 تفسیر نمونه 3/365

34 آیا ایجاد تفاوت ازنظر روزی درمیان مردم باعدالت سازگاراست ؟

در سوره نمل آیه 71 می خوانیم: «والله فضّل بعضکم علی بعض فی الرزق» (خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر از نظر روزی برتری داد)

در اینجا این سؤال پیش می آید که آیا ایجاد تفاوت و اختلاف

از نظر رزق و روزی در میان مردم با اصول عدالت پروردگار و مساواتی که باید بر نظام جوامع بشری حاکم باشد ، سازگار است ؟

در پاسخ این سؤال باید به دو نکته دقیقاً توجه داشت:

1 بدون شک اختلافی که در میان انسانها از نظر بهره های مادی و درآمدها وجود دارد قسمت مهمش مربوط به تفاوت استعدادهای آنها است ، این تفاوت استعدادهای جسمانی و روحانی که سرچشمه تفاوت در کمیت و کیفیت فعالیتهای اقتصادی می شود بهره بعضی را بیشتر ودرآمد بعضی را کمتر می کند .

البته تردیدی نیست که گاهی صرفاً حوادثی که از نظر ما جنبه تصادف دارد سبب می شود که بعضی به مواهب بیشتری دست یابند ، ولی اینها را می توان امور استثنائی شمرد ، آنچه پایه و ضابطه اصلی در غالب موارد است ، همان تفاوت در کمیت یا کیفیت تلاشها است (البته موضوع بحث ما یک جامعه سالم و خالی از استثمار و بهره کشیهای ظالمانه است ، نه جوامع منحرف که از قوانین آفرینش و نظام انسان برکنارند) .

حتی کسانی را که گاهی ما آنها را انسانهای بی دست و پا و بی عرضه ای می پنداریم و از اینکه در آمدهای قابل ملاحظه ای دارند تعجب می کنیم اگر با دقت بیشتری در جسم و روان و اخلاق آنها بیندیشیم و قضاوتهائی که از مطالعات سطحی سرچشمه می گیرد ، دور بیفکنیم ، خواهیم دید که آنها غالباً نقطه قوتی داشته اند که به جائی رسیده اند (باز تکرار می کنیم موضوع بحث ما جامعه سالمی است که از

استثمار دور باشد) .

بهر حال این تفاوت درآمدها از تفاوت استعدادهائی سرچشمه می گیرد که آن هم نیز از مواهب الهی است ، ممکن است در پاره ای از موارد اکتسابی باشد ولی درپاره ای از موارد نیز قطعاً غیر اکتسابی است ، بنابراین حتی در یک جامعه سالم از نظر اقتصادی نیز تفاوت درآمدها غیر قابل انکار است ، مگر اینکه بتوانیم انسانهای قالبی همشکل و همرنگ و هم استعداد بسازیم که هیچگونه تفاوتی باهم نداشته باشند و تازه اول دردسر و مشکلات است! .

2 بدن یک انسان ، یا اندام یک درخت ، یا یک بوته گل را در نظر بگیرید ، آیا امکان دارد این ساختمان موزون با تساوی میان اعضاء و اندامها ، از هر نظر پیدا شود ؟ آیا قدرت مقاومت و استعداد ریشه درختان می تواند با گلبرگهای لطیف شکوفه ها ، واستخوان پاشنه پا با پرده های ظریف شبکیه چشم از هر نظر یکسان باشد ؟ و اگر ما بتوانیم آنها را یکسان کنیم آیا فکر می کنید کار صحیحی انجام داده ایم ؟ !

اگر از «شعارهای» کاذب و خالی از «شعور» بگذریم ، فرض کنید ما یک روز بتوانیم همان انسانهای قالبی و خیالی از هر نظر بسازیم و کره زمین را از پنج هزار میلیون نفر انسان همشکل و همقواره و هم ذوق و همفکر و همسان از هر نظر ، درست مانند سیگارهائی که به یک کارخانه سفارش داده اند ، پرکنیم .

آیا آن روز زندگی خوبی نصیب انسانها خواهد شد ؟ مسلماً نه ، جهنمی پیدا می شود که همه

در آن در زحمت خواهند بود ، همه به یکسو حرکت می کنند ، همه یک چیز می خواهند همه یک پست می طلبند ، همه یکنوع غذا را دوست دارند ، و همه می خواهند یک کار واحد انجام دهند .

بدیهی است خیلی زود عمر چنین زندگی پایان می یابد و به فرض باقی بماند زندگی خسته کننده بی روح و یکنواختی خواهد بود که چندان تفاوتی با مرگ ندارد .

بنابراین وجود تفاوت در استعدادها و آنچه لازمه این تفاوت است ، برای حفظ نظام جامعه و حتی برای پرورش استعدادهای مختلف ، نهایت لزوم را دارد ، و شعارهای کاذب هرگز نمی تواند جلو این واقعیت را بگیرد .

اما مبادا این سخن را چنین تفسیر کنید که ما جامعه طبقاتی و نظام استثمار و استعمار را با این سخن می پذیریم ، نه ، هرگز ، منظور تفاوتهای طبیعی است و نه مصنوعی و تفاوتهائی است که در عین حال مکمل یکدیگر و معاون یکدیگر بوده باشند ، نه سدّی بر سر راه پیشرفت یکدیگر ایجاد کنند و به تجاوز و تعدی بپردازند .

اختلاف طبقاتی (توجه داشته باشید منظور از طبقات همان مفهوم اصطلاحی آن یعنی طبقه استثمار کننده و استثمار شونده است) هرگز موافق نظام آفرینش نیست ، آنچه موافق و هماهنگ نظام آفرینش است ، تفاوت استعدادها و تلاشها و کوششها است و میان این دو از زمین تا آسمان فرق است (دقت کنید) .

و به تعبیر دیگر ، تفاوت استعدادها باید در مسیر سازنده به کار افتد ، درست مانند تفاوت ساختمان اعضاء یک بدن

، یا اندام یک گل ، آنها در عین تفاوت معاون یکدیگرند ، نه مزاحم یکدیگر .

کوتاه سخن اینکه: نباید تفاوت استعدادها و درآمدها باعث سوء استفاده در راه ایجاد جامعه طبقاتی گردد .

وبه همین دلیل در پایان آیه مورد بحث می فرماید: «آیا آنها نعمت خدا را انکار می کنند» (افبنعمه الله یجحدون) .

اشاره به اینکه این تفاوتها در صورت طبیعیش (نه صورت مصنوعی و ظالمانه) از نعمتهای خدا است که برای حفظ نظام مجتمع بشری ایجاد شده است . (1)

1 تفسیر نمونه 11/312

35 فلسفه مصیبتها و گرفتاریهائی که به انسان می رسد چیست ؟

فلسفه مصیبتها

توضیح

در سوره شوری آیه 30 می خوانیم: «و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم» هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام داده اید با توجه به آیه شریفه این سؤال مطرح می شود که مصیبتهائی که ما با آن دست به گریبانیم از کجاست ؟

در این آیه نکاتی است که باید به آن توجه داشت:

نکته 1

1 این آیه به خوبی نشان می دهد مصائبی که دامنگیر انسان می شود یکنوع مجازات الهی و هشدار است (هرچند استثنائاتی دارد که بعد به آن اشاره خواهد شد) و به این ترتیب یکی از فلسفه های حوادث دردناک و مشکلات زندگی روشن می شود .

جالب اینکه در حدیثی از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می خوانیم: که از پیامبر گرامی خدا (صلی الله علیه وآله) نقل می کند که فرمود:

«این آیه (و ما اصابکم من مصیبه . . . ) بهترین آیه در قرآن مجید است ، ای علی! هر خراشی که از چوبی برتن انسان وارد می شود ، و هر لغزش قدمی ، بر اثر گناهی است که از او سرزده ، و آنچه خداوند در دنیا عفو می کند گرامی تر از آن است که (درقیامت) در آن تجدید نظر فرماید ، و آنچه را که در این دنیا عقوبت فرموده عادل تر از آن است که در آخرت بار دیگر کیفر دهد»!(1)

و به این ترتیب اینگونه مصائب علاوه براینکه بار انسان را سبک می کند او را نسبت به آینده کنترل خواهد نمود .

1 «مجمع البیان» جلد 9 صفحه 31 شبیه این حدیث در

«دّرالمنثور» و تفسیر «روح المعانی» با تفاوتهائی آمده است و حدیث در این زمینه فراوان است .

نکته 2

2 گرچه ظاهر آیه عام است و همه مصائب را دربرمی گیرد ، ولی مطابق معمول در عمومات استثناهائی وجود دارد ، مانند مصائب و مشکلاتی که دامنگیر انبیا و ائمه معصومین (علیهم السلام) می شد که برای ترفیع مقام یا آزمایش آنها بود .

و همچنین مصائبی که گریبان غیر معصومین را می گیرد و جنبه آزمون دارد .

ویا مصائبی که بر اثر ندانم کاریها و عدم دقت و مشورت و سهل انگاری در امور حاصل می شود که اثر تکوینی اعمال خود انسان است .

و به تعبیر دیگر جمع میان آیات مختلف قرآن و روایات ایجاب می کند که عموم این آیه در مواردی تخصیص پیداکند ، و این مطلب تازه ای نیست که مایه گفتگوی بعضی از مفسران شده است .

کوتاه سخن اینکه مصائب و گرفتاریهای سخت ، فلسفه های مختلفی دارد ، که در بحثهای توحیدی ، و مباحث عدل الهی ، به آن اشاره شده است .

شکوفائی استعدادها تحت فشار مصائب ، هشدار نسبت به آینده ، آزمون الهی ، بیداری از غرور و غفلت ، و کفاره گناه و . . .

اما از آنجا که بیشتر افراد آن جنبه کیفری و کفاره ای دارد آیه فوق آن را به صورت عموم مطرح ساخته است .

و لذا در حدیثی می خوانیم: هنگامی که امام علی بن الحسین (علیه السلام)وارد بریزید شد ، یزید نگاهی به او کرد و گفت: یا علی! ما اصابکم من مصیبه

فبما کسبت ایدیکم! (اشاره به اینکه حوادث کربلا نتیجه اعمال خود شما بود) .

ولی امام علی بن الحسین (علیه السلام) فوراً در پاسخ فرمود:

چنین نیست ، این آیه در مورد ما نازل نشده ، آنچه درباره ما نازل شده آیه دیگری است که می گوید: هر مصیبتی در زمین یا در جسم و جان شما روی دهد پیش از آفرینش شما در کتاب (لوح محفوظ) بوده ، و آگاهی بر این امر بر خداوند آسان است ، این برای آن است که شما به خاطر آنچه از دست می دهید غمگین نشوید ، و به خاطر آنچه در دست دارید زیاد خوشحال نباشید (هدف از این مصائب عدم دلبستگی شما به مواهب زود گذر دنیا است و یکنوع تربیت و آزمون برای شما است) .

سپس امام افزود: «ما کسانی هستیم که هرگز به خاطر آنچه از دست داده ایم غمگین نخواهیم شد ، و به خاطر آنچه در دست داریم خوشحال نیستیم (همه را زود گذر می دانیم و چشم به لطف و عنایت خدا بسته ایم) . (1)

1 تفسیر «علی بن ابراهیم» مطابق «نورالثقلین» جلد 4 صفحه 580 .

نکته 3

3 گاه مصائب ، جنبه دستجمعی دارد ، و محصول گناهان جمعی است ، همانگونه که در آیه 41 سوره روم می خوانیم: ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس لیذیقهم بعض الذی عملوا لعلهم یرجعون: «فساد در خشکی و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار شد ، تا نتیجه بعضی از اعمالی را که انجام داده اند به آنها بچشاند شاید بازگردند» .

روشن است که این

درباره جوامع انسانی است ، که به خاطر اعمالشان گرفتار نابسامانیها می شوند .

و در آیه 11 سوره رعد آمده است: ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم: «خداوند سرنوشت هیچ جمعیتی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خویشتن را تغییر دهند» .

و امثال این آیات که گواهی می دهد در میان اعمال انسان و نظام تکوینی زندگی او ارتباط و پیوند نزدیکی وجود دارد ، که اگر بر اصول فطرت و قوانین آفرینش گام بردارند برکات الهی شامل حال آنها می شود ، و هر گاه فاسد شوند زندگی آنها به فساد می گراید .

و گاه ممکن است این قضیه در مورد فرد فرد انسانها صادق شود و هرکس در مقابل گناهی که مرتکب می شود به مصیبتی در جسم و جان یا اموال و متعلقاتش گرفتار گردد ، همانطور که در آیه فوق آمده است(1) .

در این زمینه روایات زیادی در منابع اسلامی وارد شده که به گوشه از آن برای تکمیل این بحث اشاره می کنیم:

1 در یکی از خطبه های نهج البلاغه آمده است: ما کان قوم قط فی غض نعمه من عیش ، فزال عنهم ، الابذنوب اجترحوها ، لان الله لیس بظلام للعبید ، ولو ان الناس حین تنزل بهم النقم ، و تزول عنهم النعم ، فزعوا الی ربهم بصدق من نیاتهم ، ووله من قلوبهم ، لرد علیهم کل شارد ، و اصلح لهم کل فاسد:

«هیچ ملتی از آغوش ناز و نعمت زندگی گرفته نشد ، مگر به واسطه گناهانی که انجام دادند ، زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم

روا نمی دارد ، هرگاه مردم در موقع نزول بلاها و سلب نعمتها با صدق نیت به پیشگاه خدا تضرع کنند ، و بادلهای پراشتیاق و آکنده از مهر خدا از او درخواست جبران نمایند ، مسلماً آنچه از دستشان رفته به آنها باز می گرداند و هرگونه مفسده ای را برای آنها اصلاح می کند»(2) .

2 در «جامع الاخبار» حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: ان البلاء للظالم ادب ، و للمؤمن امتحان ، و للانبیاء درجه و للاولیاء کرامه .

«بلاها برای ظالم تأدیب است ، و برای مؤمنان امتحان ، و برای پیامبران درجه ، و برای اولیاء کرامت و مقام است»(3) .

این حدیث شاهد گویائی است برای آنچه در مورد استثناهای آیه بیان کردیم .

3 در حدیث دیگری در کافی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که فرمود: ان العبد اذا کثرت ذنوبه ، ولم یکن عنده من العمل ما یکفرها ، ابتلاه بالحزن لیکفرها: «هنگامی که انسان از گناهانش افزون شود و اعمالی که آنرا جبران کند نداشته باشد خداوند او را گرفتار اندوه می کند تا گناهانش را تلافی کند»(4) .

4 در کتاب کافی بابی برای این موضوع منعقد شده ، و 12 حدیث در همین زمینه در آن آمده است(5) .

تازه همه اینها غیر از گناهانی است که خداوند طبق صریح آیه فوق مشمول عفو و رحمتش قرار می دهد که آن نیز به نوبه خود بسیار است .

1 المیزان جلد 18 صفحه 61 .

2 نهج البلاغه خطبه 178

.

3 بحار الانوار جلد 81 صفحه 198 .

4 «کافی» جلد دوم کتاب الایمان والکفر باب تعجیل عقوبه الذنب حدیث 2

5 همان مدرک .

رفع یک اشتباه

ممکن است کسانی از این حقیقت قرآنی سوء استفاده کنند و هرگونه مصیبتی که دامنشان را می گیرد با آغوش باز از آن استقبال نمایند و بگویند باید در برابر هر حادثه ناگواری تسلیم شد ، و از این اصل آموزنده و حرکت آفرین قرآنی نتیجه معکوس یعنی نتیجه تخدیری بگیرند که این بسیار خطرناک است .

هیچگاه قرآن نمی گوید در برابر مصائب تسلیم باش ، و در رفع مشکلات کوشش مکن ، و تن به ظلمها و ستمها وبیماریها بده ، بلکه می گوید: اگر با تمام تلاش و کوششی که انجام دادی بازهم گرفتاریها بر تو چیره شد ، بدان گناهی کرده ای که نتیجه و کفاره اش دامانت را گرفته ، به اعمال گذشته ات بیندیش ، و از گناهانت استغفار کن ، و خویشتن را بساز و ضعفها را اصلاح نما .

و اگر می بینیم در بعضی از روایات این آیه بهترین آیه قرآن معرفی شده ، به خاطر همین آثار تربیتی مهم آن است ، و به خاطر سبک کردن بار انسان از سوی دیگر و زنده کردن نور امید و عشق پروردگار در قلب و جان او از سوی سوم . (1)

1 تفسیر نمونه 20/440

36 چرا خدا شیطان را آفرید ؟

بسیاری سؤال می کنند که اگر انسان برای تکامل و نائل شدن به سعادت از طریق بندگی خدا آفریده شده ، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملی است چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟ آنهم موجودی هوشیار ، کینه توز ، مکار ، پرفریب و مصمم!

اگر اندکی بیندیشیم خواهیم دانست که وجود این دشمن کمکی است

به پیشرفت تکامل انسانها .

راه دور نرویم همیشه نیروهای مقاوم در برابر دشمنان سرسخت جان می گیرند ، و سیر تکاملی خود را می پیمایند .

فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانی هستند که در جنگهای بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند .

سیاستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند که در کوره های سخت بحرانهای سیاسی با دشمنان نیرومندی دست و پنجه نرم کرده اند .

قهرمانان بزرگ کشتی آنها هستند که با حریفهای پرقدرت و سرسخت زورآزمائی کرده اند .

بنابراین چه جای تعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پی گیر در برابر «شیطان» روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند!

دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکربهای مزاحم می گویند: اگر آنها نبودند سلولهای بدن انسان در یک حالت سستی و کرخی فرو می رفتند ، و احتمالاً نمو بدن انسانها از 80 سانتیمتر تجاوز نمی کرد ، همگی به صورت آدمهای کوتوله بودند ، و به این ترتیب انسانهای کنونی با مبارزه جسمانی با میکربهای مزاحم نیرو و نمو بیشتری کسب کرده اند .

و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هوای نفس .

اما این بدان معنا نیست که شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند ، شیطان از روز اول خلقتی پاک داشت ، مانند همه موجودات دیگر ، انحراف و انحطاط و بدبختی و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد ، بنابراین خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید ، او خودش خواست شیطان باشد ولی در عین حال شیطنت او نه تنها زیانی

به بندگان حق طلب نمی رساند بلکه نردبان ترقی آنها است (دقت کنید) .

منتها این سؤال باقی می ماند که چرا خداوند درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت ، و چرا فوراً نابودش نکرد ؟ !

پاسخ این سؤال همان است که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر:

عالم دنیا میدان آزمایش و امتحان است (آزمایشی که وسیله پرورش و تکامل انسانها است) . و می دانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امکان پذیر نیست .

البته اگر شیطان هم نبود هوای نفس و وسوسه های نفسانی انسان را در بوته آزمایش قرار می داد ، اما با وجود شیطان این تنور آزمایش داغ تر شد ، چرا که شیطان عاملی است از برون و هوای نفس عاملی است از درون!(1)

پاسخ به یک سؤال

در اینجا این سؤال پیش می آید که چگونه ممکن است خداوند ما را در مقابل چنین دشمن بی رحم و نیرومند تنها بگذارد ؟ و آیا این امر با حکمت و عدل او هماهنگ است ؟

پاسخ این سؤال را از توجه به یک نکته می توان دریافت و آن اینکه همانگونه که در قرآن مجید آمده خداوند مؤمنان را با لشگریانی از فرشتگان مجهز می کند ، و نیروهای غیبی و معنوی جهان را با آنها که در مسیر جهاد نفس و جهاد دشمن پیکار می کنند همراه می سازد: «اِنَّ الَّذِیْنَ قالُوا رَبُّنا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ اَلاّتَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِیْ کُنْتُمْ تُوْعَدُوْنَ نَحْنُ أَوْلیائُکُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ فِی الآخِرَهِ»: «کسانی که گفتند: پروردگار ما خدا است

، سپس استقامت کردند ، فرشتگان ، بر آنها نازل می شوند که نترسید و غمگین نباشید و بشارت بر شما باد بهشتی که به آن وعده داده شده اید ، و ما یاران و مددکاران شما در زندگی دنیا و در آخرت هستیم» (فصلت/30 31) .

نکته مهم دیگر اینکه شیطان هرگز سرزده وارد خانه دل ما نمی شود ، و از مرزهای کشور روح ما بی گذرنامه نمی گذرد ، حمله او هرگز غافلگیرانه نیست ، او با اجازه خود ما وارد می شود ، آری او از در وارد می شود نه از روزن ، و این خود ما هستیم که در را به روی او می گشائیم ، همانگونه که قرآن می گوید: «اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِیْنَ آمَنُوا وَعَلی رَبِّهِم یَتَوَکَّلُونَ اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِیْنَ یَتَوَلَّونَهُ وَالَّذِیْنَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُوْنَ»: «او سلطه بر کسانی که ایمان دارند و توکل بر پروردگارشان می کنند ندارد ، تنها تسلط او بر کسانی است که او را به دوستی و سرپرستی خود برگزینند ، و به او شرک میورزند (و فرمانش را در برابر فرمان خدا لازم الاجراء می دانند) (نحل/99 100) .

اصولاً اعمال انسانها است که زمینه های نفوذ شیطان را فراهم می سازد ، چنانکه قرآن می گوید: «اِنَّ الْمُبَذِّرِیْن کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطِیْنِ»: «تبذیر کنندگان برادران شیاطینند» (اسراء/27) .

ولی به هر حال برای نجات از دامهای رنگارنگ او و لشگریان گوناگونش در اشکال مختلف شهوات ، مراکز فساد ، سیاستهای استعماری ، مکتبهای انحرافی و فرهنگهای فاسد و مفسد ، راهی جز پناه بردن به

ایمان و تقوی و سایه لطف پروردگار و سپردن خویشتن به ذات پاک او نیست همان گونه که قرآن می فرماید:

«وَلَوْلا فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانُ اِلاَّ قَلِیْلا»: «اگر فضل و رحمت الهی نبود همه شما جز گروه اندکی ، از شیطان پیروی می کردید» (نساء / 83) . (2)

1 تفسیر نمونه 19/345

2 تفسیر پیام قرآن 1/423

37 آیا خلود در آتش با عدل الهی سازگار است ؟

در سوره مبارکه هود آیه 106 می خوانیم «فامّا الذین شقوا ففی النار لهم فیها زفیر و شهیق خالدین فیها» اما آنها که شقاوتمند شدند در آتشند و برای آنها زفیر و شهیق است ، جاودانه در آن خواهند ماند) با توجه به آیه شریفه این سؤال مطرح می شود که چگونه می توان پذیرفت که انسانی تمام عمر خود را که حداکثر صد سال بوده است ، کار بد کرده ، و در کفر و گناه غوطهور بوده ، ولی در برابر یکصد سال گناه ، هزاران میلیون سال کیفر ببیند ؟ !

آنها که این ایراد را مطرح می کنند از یک نکته اساسی غافلند و آن فرق میان مجازاتهای قرار دادی و مجازاتهای تکوینی است که نتیجه طبیعی اعمال و یا زندگی کردن در کنار خود اعمال است .

توضیح اینکه: گاهی قانونگذار قانونی وضع می کند که هرکس مرتکب فلان خلاف شود باید فلان مقدار جریمه مالی بدهد ، یا فلان مدت در زندان بماند ، مسلماً در چنین جائی باید تناسب «جرم» و «جریمه» در نظر گرفته شود ، هرگز برای یک کار کوچک مجازات اعدام یا حبس ابد نمی توان قرار داد ، و به عکس برای کار مهمی

همچون قتل نفس یک روز زندان بی معنی است ، حکمت و عدالت ایجاب می کند که این دو باهم کاملاً متناسب باشد .

ولی کیفرهائی که در حقیقت اثر طبیعی عمل است و خاصیت تکوینی آن محسوب می شود ، و یا نتیجه حضور خود عمل در برابر انسان است این گفتگوها را نمی پذیرد ، خواه در مورد آثار عمل در این جهان باشد یا در جهان دیگر .

مثلاً اگر گفته شود کسی که از مقررات رانندگی تخلف کند و با سرعت غیر مجاز و سبقت بی دلیل و عبور از مناطق ممنوع رانندگی کند ممکن است به خاطر همین چند لحظه تخلف ، چنان تصادفی کند که دست و پای او بشکند و یک عمر زمینگیر شود ، در اینجا کسی نمی گوید ، این نتیجه تلخ برای آن تخلف کوچک عادلانه نیست ، زیرا مسلم است که این ، از قبیل جریمه های قرار دادی اداره راهنمائی نیست که در آن مسأله تناسب و هماهنگی جرم و جریمه در نظر گرفته شود ، این اثر طبیعی عمل است که انسان آگاهانه به سراغ آن رفته ، و خود را گرفتار آن کرده است .

همچنین اگر گفته شود سراغ مشروبات الکلی یا مواد مخدر نروید ، چرا که در مدت کوتاهی قلب و معده و مغز و اعصاب شما را تباه می کند ، حال اگر کسی رفت و گرفتار ضعف شدید اعصاب ، و بیماری قلب و عروق و زخم معده شد و در برابر چند روز هوسبازی تا پایان عمرش در عذاب الیم و رنج شدید بود

، هیچکس ایراد عدم تناسب جرم و جریمه را در اینجا مطرح نمی کند .

حال فرض کنید چنین انسانی به جای یکصد سال ، هزار سال عمر کند و یا یک میلیون سال در دنیا بماند ، مسلماً باید تحمل آن رنج و عذاب را در این مدت طولانی به خاطر مثلاً چند روز هوسبازی بنماید .

در مورد عذابها و کیفرهای اخروی مسأله از این فراتر است ، آثار تکوینی اعمال و نتائج مرگبار آن ممکن است برای همیشه دامان انسان را بگیرد ، بلکه خود اعمال در برابر انسان مجسم می شود ، و چون آن جهان جاویدان است اعمال نیک و بد ، جاودانه با انسان خواهند بود ، و او را نوازش یا کیفر می دهد .

سابقاً گفتیم که مجازاتها و کیفرهای رستاخیز بیشتر جنبه اثر تکوینی و خاصیت عمل دارد ، همان گونه که قرآن مجید می گوید: وبدا لهم سیّئات ما عملوا وحاق بهم ما کانوا به یستهزؤن: «اعمال بدشان در برابر آنان آشکار می شود و آنچه را به باد مسخره می گرفتند بر آنها وارد می گردد»! (جاثیه 33) .

و در آیه 54 سوره یس می خوانیم: ولاتجزون الاّ ماکنتم تعملون «جز اعمال خود شما جزائی برای شما نیست» .

همین مضمون با تفاوت مختصری در آیات متعدد دیگر نیز آمده است .

با این حال ، جائی برای این سؤال باقی نمی ماند که چرا تناسب میان «جریمه» و «جرم» در نظر گرفته نشده است ؟ .

انسان باید با دو بال «ایمان» و «عمل صالح» ، بر فراز آسمان سعادت پرواز کند

و از نعمتهای ابدی بهشت و لذّت قرب خدا بهره مند شود ، حال اگر بر اثر هوسبازی در یک لحظه یا یک عمر صد ساله دو بال خود را درهم بشکند باید برای همیشه در ذلّت و بدبختی بماند ، اینجا مسأله زمان و مکان و مقدار جرم مطرح نیست ، بلکه مسأله علّت و معلول و آثار کوتاه مدت و دراز مدت آن مطرح است ، یک کبریت کوچک ممکن است شهری را به آتش بکشد ، و یک گرم بذر خار مغیلان ممکن است بعد از مدّتی یک صحرای وسیع خار به وجود آورد که دائماً مزاحم انسان باشد ، همانگونه که چند گرم بذر گل ممکن است با گذشتن چند سال ، صحرائی از زیباترین و معطّرترین گلها به وجود آورد که عطر آن مشام جان را معطّر و دیده و دل را نوازش دهد .

حال اگر کسی بگوید یک کبریت چه تناسبی با آتش گرفتن یک شهر دارد و چند بذر کوچک چه تناسبی با یک صحرای خار یا گل می تواند داشته باشد ؟ آیا این سؤال منطقی است ؟ مسلّماً نه .

اعمال نیک و بد ما نیز همین گونه هستند و ممکن است آثار جاودانی بسیار گسترده ای از خود به یادگار بگذارند (دقت کنید) .

مسأله مهم اینجا است که رهبران الهی و پیامبران بزرگ و اوصیای آنها این هشدار را پی در پی به ما دادند که نتیجه چنان گناهانی ، عذاب جاودان است ، و نتیجه چنین اعمال صالحی ، نعمت مخلّد و ابدی است ، درست مثل اینکه باغبان آگاه و بیداری

اثر وسیع آن بذر خار و گل را برای ما قبلاً بیان کرده باشد ، و ما آگاهانه راه خودمان را در این مسیر انتخاب کنیم .

در اینجا به چه کسی می توانیم ایراد کنیم ، و بر چه چیز خرده بگیریم و به کدام قانون اعتراض نمائیم ، جز به خودمان! . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 6/501

38 خاتمیت چگونه با سیر تکاملی انسان سازگار است ؟

مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود ؟ مگر سیر تکاملی بشر حد و مرزی دارد ؟ مگر با چشم خود نمی بینیم که انسانهای امروز در مرحله ای بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند ؟ .

با این حال چگونه ممکن است دفتر نبوت به کلی بسته شود و انسان در این سیر تکاملیش از رهبری پیامبران تازه ای محروم گردد ؟

پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن می شود و آن اینکه: گاه انسان به مرحله ای از بلوغ فکری و فرهنگی می رسد که می تواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتی که نبی خاتم به طور جامع در اختیار او گذارده راه را ادامه دهد بی آنکه احتیاج به شریعت تازه ای داشته باشد .

این درست به آن می ماند که انسان در مقاطع مختلف تحصیلی در هر مقطع ، نیاز به معلم و مربی جدید دارد ، تا دورانهای مختلف را بگذراند ، اما هنگامی که به مرحله دکترا رسید و مجتهد و صاحبنظر در علم یا علوم مختلفی گردید ، در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدی ادامه نمی دهد ، بلکه به اتکاء

آنچه از محضر اساتید پیشین و مخصوصاً استاد اخیر دریافته ، به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسی می پردازد ، و مسیر تکاملی خود را ادامه می دهد ، و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول کلی که از آخرین استاد در دست دارد حل می کند بنابراین لزومی ندارد که با گذشت زمان همواره دین و آئین تازه ای پا به عرصه وجود بگذارد (دقت کنید) .

و به تعبیر دیگر انبیای پیشین ، برای اینکه انسان بتواند در این راه پرنشیب و فرازی که به سوی تکامل دارد پیش برود ، هر کدام قسمتی از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند ، تا این شایستگی را پیدا کرد که نقشه کلی و جامع تمام راه را ، به وسیله آخرین پیامبر از سوی خداوند بزرگ ، در اختیار او بگذارد .

بدیهی است با دریافت نقشه کلی و جامع ، نیازی به نقشه دیگر نخواهد بود و این ، درحقیقت بیان همان تعبیری است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)را آخرین آجر یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است .

اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آئین جدید است اما مسأله رهبری و امامت که همان نظارت کلی بر اجرای این اصول و قوانین و دستگیری از واماندگان در راه می باشد ، مسأله دیگری است که انسان هیچ وقت از آن بی نیاز نخواهد بود ، به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنی پایان یافتن سلسله امامت

نخواهد بود ، چرا که «تبیین» و «توضیح این اصول» و «عینیت بخشیدن و تحقق خارجی آنها» بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهی ممکن نیست . (1)

1 تفسیر نمونه 17/345

39 قوانین ثابت چگونه با نیازهای متغیر سازگار است ؟

می دانیم مقتضیات زمانها و مکانها متفاوتند و به تعبیر دیگر نیازهای انسان دائماً در تغییر است ، در حالی که شریعت خاتم ، قوانین ثابتی دارد ، آیا این قوانین ثابت می تواند پاسخگوی نیازهای متغیر انسان در طول زمان بوده باشد ؟

اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزئی داشت و برای هر موضوعی حکم کاملا مشخص و جزئی تعیین کرده بود جای این سؤال بود ، اما با توجه به اینکه در دستورات اسلام یک سلسله اصول کلی و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد که می تواند بر نیازهای متغیر منطبق شود ، و پاسخگوی آنها باشد ، دیگر جائی برای این ایراد نیست .

فی المثل با گذشت زمان یک سلسله قراردادهای جدید و روابط حقوقی در میان انسانها پیدا می شود که در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چیزی به نام «بیمه» با شاخه های متعددش به هیچ وجه موجود نبود(1) و همچنین انواع شرکتهائی که در عصر و زمان ما بر حسب احتیاجات روز به وجود آمده ، ولی با این حال یک اصل کلی در اسلام داریم که در آغاز سوره مائده به عنوان «لزوم وفاء به عهد و عقد» (یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود) (ای کسانی که ایمان آورده اید به قراردادهای خود وفا کنید) آمده است و همه این قراردادها را می تواند زیر پوشش خود

قرار دهد ، البته قیود و شروطی نیز به صورت کلی برای این اصل کلی در اسلام آمده است که آنها را نیز باید در نظر گرفت .

بنابراین قانون کلی در این زمینه ثابت است ، هر چند مصداقهای آن در تغییرند و هر روز ممکن است مصداق جدیدی برای آن پیدا شود .

مثال دیگر اینکه ما قانون مسلمی در اسلام داریم به نام قانون لاضرر که به وسیله آن می توان هر حکمی را که سرچشمه ضرر و زیان در جامعه اسلامی گردد محدود ساخت ، و بسیاری از نیازها را از این طریق برطرف نمود .

گذشته از این مسأله «لزوم حفظ نظام جامعه» و «وجوب مقدمه واجب» و مسأله «تقدیم اهم بر مهم» نیز می تواند در موارد بسیار گسترده ای حلال مشکلات گردد .

علاوه بر همه اینها اختیاراتی که به حکومت اسلامی از طریق «ولایت فقیه» واگذار شده به او امکانات وسیعی برای گشودن مشکلها در چارچوب اصول کلی اسلام می دهد .

البته بیان هریک از این امور مخصوصاً با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد (اجتهاد به معنی استنباط احکام الهی از مدارک اسلامی) نیاز به بحث فراوانی دارد که پرداختن به آن ، ما را از هدف دور می سازد ، ولی با این حال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم می تواند پاسخگوی اشکال فوق باشد . (2)

1 البته در اسلام موضوعاتی شبیه به بیمه در محدوده خاصی وجود دارد مانند مسأله «ضمان جریره» یا «تعلق دیه خطای محض به عاقله» ولی اینها فقط شباهتی به این مسأله دارند .

2

تفسیر نمونه 17/346

40 پیامبر اسلام (ص) قبل از نبوت چه آئینی داشت ؟

در اینکه پیغمبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) قبل از بعثت هرگز برای بت سجده نکرد و از خط توحید منحرف نشد شکی نیست ، و تاریخ زندگی او نیز به خوبی این معنی را منعکس می کند اما در اینکه بر کدام آئین بوده ؟ در میان علما گفتگو است .

بعضی او را پیرو آئین مسیح (علیه السلام) می دانند ، چرا که قبل از بعثت پیامبر (صلی الله علیه وآله) ، آئین رسمی و غیر منسوخ ، آئین او بوده است .

بعضی دیگر او را پیرو آئین ابراهیم (علیه السلام) می دانند ، چرا که «شیخ الانبیاء» و پدر پیامبران است و در بعضی از آیات قرآن آئین اسلام به عنوان آئین ابراهیم معرفی شده «مله ابیکم ابراهیم» (حج 78) .

بعضی نیز اظهار بی اطلاعی کرده و گفته اند: می دانیم آئینی داشته ، اما کدام آئین ؟ بر ما روشن نیست!

گرچه هر یک از این اقوال وجهی دارد ، اما هیچکدام مسلم نیست ، و مناسب تر از اینها قول چهارمی است و آن اینکه: پیامبر (صلی الله علیه وآله) شخصاً برنامه خاصی از سوی خداوند داشته که بر طبق آن عمل می کرده ، و در حقیقت ، آئین مخصوص خودش بوده ، تا زمانی که اسلام بر او نازل گشت .

شاهد این سخن حدیثی است که در نهج البلاغه آمده ، که می گوید: «خداوند از آن زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد بزرگ ترین فرشته اش را قرین وی ساخت ، تا شب و روز

او را به راههای مکارم ، و طرق اخلاق نیک سوق دهد» .

مأموریت چنین فرشته ای دلیل بر وجود یک برنامه اختصاصی است .

شاهد دیگر اینکه در هیچ تاریخی نقل نشده است که پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله) در معابد یهود یا نصاری یا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد ، نه در کنار کفار در بتخانه بود ، و نه در کنار اهل کتاب در معابد آنان ، در عین حال پیوسته خط و طریق توحید را ادامه می داد ، و به اصول اخلاق و عبادت الهی سخت پایبند بود .

روایات متعددی نیز طبق نقل علامه مجلسی در بحار الانوار در منابع اسلامی آمده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تأییدی مسلماً بر اساس الهام روح القدس عمل می کرد .

«علامه مجلسی» شخصاً معتقد است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)قبل از مقام رسالت دارای مقام نبوت بوده ، گاه فرشتگان با او سخن می گفتند ، و صدای آنها را می شنید ، و گاه در رؤیای صادقه به او الهام الهی می شد ، و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید ، و قرآن و اسلام رسماً بر او نازل شد ، او شش دلیل بر این معنی ذکر می کند که بعضی از آنها با آنچه در بالا آوردیم هماهنگ است (توضیح بیشتر را می توانید در جلد 18 بحارالانوار صفحه 277 به بعد مطالعه کنید) . (1)

1 تفسیر نمونه 20/507

41 آیادرتورات وانجیل بشارت به ظهورپیامبراسلام(ص)آمده است ؟

آیادرتورات وانجیل بشارت به ظهورپیامبراسلام(ص)آمده است ؟

در سوره اعراف آیه 157 می

خوانیم «الّذین یتّبعون الرّسول النّبیّ الامّیّ الّذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التّوراه والانجیل»

(آنها که از فرستاده (خدا) پیامبر «امّی» پیروی می کنند کسی که صفاتش را در تورات و انجیل مشاهده می کنند . )

با توجّه به آیه شریفه این سؤال مطرح می شود که آیا بشارت به ظهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) در تورات و انجیل موجود است ؟

گرچه شواهد قطعی تاریخی و همچنین محتویات کتب مقدسه یهود و نصاری (تورات و اناجیل) نشان می دهد که اینها کتابهای آسمانی نازل شده بر موسی و عیسی(ع) نیستند و دست تحریف به سوی آنها دراز شده است بلکه بعضی از میان رفته اند و آنچه امروز به نام کتب مقدسه در میان آنها است مخلوطی است از زائیده های افکار بشری و قسمتی از تعلیماتی که بر موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام)نازل گردیده و در دست شاگردان بوده(1)

بنابراین اگر جمله هائی که صراحت کامل درباره بشارت ظهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)داشته باشد در آنها دیده نشود جای تعجب نخواهد بود .

ولی با این حال در همین کتب تحریف یافته عباراتی دیده می شود که اشاره قابل ملاحظه ای به ظهور این پیامبر بزرگ (صلی الله علیه وآله) دارد که جمعی از دانشمندان ما آنها را در کتابها یا مقاله هائی که در این موضوع نگاشته اند جمع آوری نموده ، و چون ذکر آنهمه بشارات و بحث و گفتگو پیرامون دلالت آنها بطول می انجامد ما تنها به چند قسمت به عنوان نمونه اشاره می کنیم .

1 در تورات سِفْر تکوین ، فصل 17

شماره 17 تا 20 چنین می خوانیم: «و ابراهیم به خدا گفت که ای کاش اسماعیل در حضور تو زندگی نماید . . . و در حق اسماعیل (دعای) ترا شنیدم اینک به او برکت دادم و او را بارور گردانیده به غایت زیاد خواهم نمود و دوازده سرور تولید خواهد نمود و او را امت عظیمی خواهم نمود» .

2 در سِفْر پیدایش باب 49 شماره 10 می خوانیم:

«عصای سلطنت از یهودا و فرمانفرمائی از پیش پایش ، نهضت خواهد نمود تا وقتی که «شیلوه» بیاید که به او امتها جمع خواهد شد» .

قابل توجه اینکه یکی از معانی شیلوه طبق تصریح مسترها کس در کتاب قاموس مقدس فرستادن می باشد و با کلمه «رسول» یا رسول الله موافق است .

3 در انجیل یوحنا باب 14 شماره 15 و 16 چنین می خوانیم: «اگر شما مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست و او تسلی دهنده دیگر به شما خواهد داد که تا به ابد با شما خواهد ماند» .

4 و در همان انجیل یوحنا باب 15 شماره 26 می خوانیم: «و چون آن تسلی دهنده بیاید که من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد یعنی روح راستی که از طرف پدر می آید او درباره من شهادت خواهد داد» .

5 و نیز در همان انجیل یوحنا باب 16 شماره 7 به بعد می خوانیم: «لیکن به شماراست می گویم که شما را مفید است که من بروم که اگر من نروم آن تسلی دهنده به نزد

شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را به نزد شما خواهم فرستاد . . . اما چون او یعنی روح راستی بیاید او شما را به تمامی راستی ارشاد خواهد نمود ، زیرا که او از پیش خود سخن نخواهد گفت بلکه هر آنچه می شنود خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد»(2) .

نکته شایان توجه اینکه: در اناجیل فارسی در جمله های بالا که از انجیل یوحّنا است کلمه «تسلی دهنده» آمده ، ولی در انجیل عربی چاپ لندن (مطبعه ویلیام وطس سال 1857) به جای آن «فار قلیطا» ذکر شده است . (3)

شاهد زنده دیگر:

«فخر الاسلام» مؤلف کتاب «انیس الاعلام» که خود یکی از کشیشان بنام مسیحی بوده ، و تحصیلات خود را نزد کشیشان مسیحی به پایان رسانیده است و به مقام ارجمندی از نظر آنان نائل آمده در مقدمه این کتاب ، ماجرای عجیب اسلام آوردن خود را چنین شرح می دهد:

« . . . بعد از تجسس بسیار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرها خدمت کشیش والا مقامی رسیدم ، که از نظر زهد و تقوا ممتاز بود ، فرقه کاتولیک از سلاطین و غیره سؤالات دینی خود را به او مراجعه می کردند ، من نزد او مدتی مذاهب مختلفه نصارا را فرا می گرفتم ، او شاگردان فراوانی داشت ، ولی در میان همه به من علاقه خاصی داشت . کلیدهای منزل . . . همه در دست من بود فقط کلید یکی از صندوقخانه ها را پیش خود نگاهداشته بود . . .

در این بین روزی کشیش مزبور

را عارضه ای رخ داد به من گفت به شاگردها بگو: حال تدریس ندارم . وقتی نزد شاگردان آمدم دیدم مشغول بحثند ، این بحث منجر به معنی لفظ «فارقلیطا» در سریانی و «پریکلتوس» به زبان یونانی . . . جدال آنها به طول انجامید ، هرکسی رأیی داشت . . .

پس از بازگشت ، استاد پرسید: امروز چه مباحثه کردید ؟ ! من اختلاف آنها را در «فارقلیطا» از برای او تقریر کردم . . . گفت: تو کدامیک از اقوال را انتخاب کرده ای ؟

گفتم مختار فلان مفسر را اختیار کرده ام .

کشیش گفت: تقصیر نکرده ای ، ولکن حق و واقع ، خلاف همه این اقوال است ، زیرا حقیقت این را نمی دانند مگر راسخان فی العلم ، از آنها هم تعداد کمی با آن حقیقت آشنا هستند ، من اصرار کردم که معنی آن را برایم بگوئید ، وی سخت گریست و گفت: هیچ چیز را از تو مضایقه نمی کنم . . . در فراگرفتن معنی اسم اثر بزرگی است ، ولی به مجرد انتشار ، من و تو را خواهند کشت! چنانچه عهد کنی به کسی نگوئی این معنی را اظهار می کنم . . . من به تمام مقدسات قسم خوردم که نام او را فاش نکنم ، پس گفت: این اسم از اسماء پیامبر مسلمین است و به معنی «احمد» و «محمد» است .

پس از آن ، کلید آن اطاق کوچک را به من داد و گفت: درِ فلان صندوق را بازکن و فلان و فلان کتاب را بیاور ، کتابها را

نزد او آوردم ، این دو کتاب به خط یونانی و سریانی پیش از ظهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) بر پوست نوشته شده بود .

در هر دو کتاب لفظ «فارقلیطا» را به معنی ، احمد و محمّد ، ترجمه نموده بودند سپس استاد اضافه کرد: علماء نصارا قبل از ظهور او اختلافی نداشتند که «فارقلیطا» به معنی «احمد و محمّد» است ، ولی بعد از ظهور محمّد (صلی الله علیه وآله) برای بقای ریاست خود و استفاده مادی ، آن را تأویل کردند و معنی دیگر برای آن اختراع نمودند و آن معنی قطعاً منظور صاحب انجیل نبوده است .

سؤال کردم درباره دین نصارا چه می گویی ؟ گفت با آمدن دین اسلام ، منسوخ است ، این لفظ را سه بار تکرار نمود پس گفتم:

در این زمان طریقه نجات و صراط مستقیم . . . کدام است ؟ گفت: منحصر است در متابعت محمد(صلی الله علیه وآله) .

گفتم: آیا تابعان او از اهل نجاتند ؟ گفت: ای والله (سه بار تکرار کرد) . . . سپس استاد گریه کرد و منهم بسیار گریستم گفت: اگر آخرت و نجات می خواهی البته باید دین حق را قبول نمائی . . . و من همیشه تو را دعا می کنم ، به شرط اینکه در روز قیامت شاهد باشی که در باطن مسلمان و از تابعان حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) هستم; . . . هیچ شکی نیست که امروز بر روی زمین دین اسلام دین خداست . . . »!!(4)

چنانکه ملاحظه می کنید طبق این سند علمای اهل کتاب

پس از ظهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) به خاطر منافع شخصی خود ، نام و نشانه های او را طور دیگری تفسیر و توجیه کردند . (5)

پی نوشتها

1 برای آگاهی بیشتر بر مدارک این سخن به کتاب «رهبر سعادت یا دین محمد» و کتاب «قرآن و آخرین پیامبر» مراجعه فرمائید .

2 تمام عباراتی که در بالا از کتب عهد قدیم و جدید ذکر شده از ترجمه فارسی است که در سال 1878 در لندن زیر نظر جمعی از مترجمین معروف مسیحی از اصل زبان عبری به زبان فارسی برگردانده شده است ، نقل کردیم .

3 تفسیر نمونه 6/403

4 اقتباس با کمی اختصار از «هدایت دوم» مقدمه کتاب «انیس الاعلام» .

5 تفسیر نمونه 1/211

42 پیامبران اولوالعزم چه کسانی بودند ؟

پیامبران اولوالعزم چه کسانی بودند ؟

در سوره احقاف آیه 35 می خوانیم «فَاصْبِر کما صَبَرَ اُولُوا الْعَزْم مِن الرُّسل «صبر کن همانگونه که پیامبران اولواالعزم صبر و شکیبائی کردند .

حال این سؤال مطرح می شود که پیامبران اولوا العزم چه کسانی هستند ؟

در این که منظور از پیامبران اولوا العزم چه کسانی هستند در میان مفسران گفتگو بسیار است ، و پیش از آنکه در این باره تحقیق کنیم باید معنی «عزم» را بررسی کرد ، زیرا «اولواالعزم» به معنای صاحبان «عزم» است .

«عزم» به معنای اراده محکم و استوار است ، «راغب» در «مفردات» می گوید: عزم به معنی تصمیم گرفتن بر انجام کاری است (عقد القلب علی امضاء الامر) .

در قرآن مجید گاهی «عزم» در مورد «صبر» به کار رفته ، مانند «ولمن صبر و غفرانَّ ذلک لمن عزم الامور»: «کسی که صبر کند و عفو نماید این از عزم امور است» (شوری 43) .

و گاه به معنی «وفای به عهد» مانند: «ولقد عهدنا الی آدم من

قبل فنسی ولم نجد له عزما»: «ما به آدم از قبل عهد کردیم ، اما او فراموش کرد و بر سر عهد خود نایستاد» (طه 115) .

ولی با توجه به این که پیامبران صاحب شریعت جدید و آئین تازه با مشکلات و گرفتاری های بیشتری روبرو بودند ، و برای مقابله با آن ، عزم و اراده محکم تری لازم داشتند به این دسته از «پیامبران» ، «اولوالعزم» اطلاق شده است ، و آیه مورد بحث نیز ظاهراً اشاره به همین معنا است .

در ضمن اشاره ای است به این که پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله) نیز از همان پیامبران است ، زیرا می گوید «توهم شکیبائی کن آنگونه که پیامبران اولوا العزم شکیبائی کردند» .

و اگر بعضی «عزم» و «عزیمت» را به معنی «حکم و شریعت» تفسیر کرده اند به همین مناسبت است ، وگرنه «عزم» در لغت به معنی شریعت نیامده است .

به هرحال طبق این معنی «مِن» در «مِن الرسل» «تبعیضیه» است ، و اشاره به گروه خاصی از پیامبران بزرگ است که صاحب شریعت بوده اند ، همانها که در آیه 7 سوره احزاب نیز به آنان اشاره شده «واذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم واخذنا منهم میثاقاً غلیظا» «به خاطر بیاور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم ، و از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم ، از همه آنها پیمان محکمی گرفتیم»

در اینجا بعد از ذکر همه انبیاء به صورت جمع ، به این

پنج پیامبر بزرگ اشاره می کند ، و این دلیل بر ویژگی آنها است .

در آیه 13 سوره شوری نیز از آنها سخن می گوید: «شرع لکم من الدین ماوصی به نوحاً والذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی» «آئینی برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و بر ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم» .

روایات فراوانی در منابع شیعه و اهل سنت نیز در این زمینه نقل شده است که پیامبران اولوا العزم همین پنج تن بودند ، چنانکه در حدیثی از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) آمده است: منهم خمسه: اولهم نوح ، ثم ابراهیم ، ثم موسی ، ثم عیسی ، ثم محمد(صلی الله علیه وآله)(1) ، و هنگامی که راوی سؤال می کند: لم سموا اولوا العزم: «چرا آنها اولوا العزم نامیده شدند» ؟ امام در پاسخ می فرماید: لانهم بعثوا الی شرقها و غربها ، و جنها وانسها «زیرا آنها مبعوث به شرق و غرب و جن و انس شدند»(2) .

و باز در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آمده: ساده النبیین و المرسلین خمسه وهم اولوا العزم من الرسل و علیهم داره الرحی نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(صلی الله علیه وآله) .

«بزرگ پیامبران و رسولان پنج نفرند ، و آنها پیامبران اولواالعزم هستند و آسیای نبوت و رسالت بر محور وجود آنها دور می زند ، آنها نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد (صلی الله علیه وآله) بودند»(3) .

در

تفسیر «درّالمنثور» از ابن عباس نیز همین معنی نقل شده که پیامبران اولواالعزم همین پنج نفرند(4) .

ولی بعضی از مفسران ، اولوا العزم را اشاره به پیامبرانی می دانند که مأمور به پیکار با دشمنان شدند .

بعضی عدد آنها را 313 نفر دانسته(5) و بعضی همه پیامبران را اولوا العزم (صاحبان اراده قوی) می دانند(6) و مطابق این قول «من» در «من الرسل» بیانیه است نه تبعیضیه .

ولی تفسیر اول از همه صحیح تر است و روایات اسلامی آنرا تأیید می کند . ((7))

پی نوشتها

1 «مجمع البیان» ذیل آیات مورد بحث (جلد 9 صفحه 94) .

2 «بحار الانوار» جلد 11 صفحه 58 (حدیث 61) در همان جلد صفحه 56 حدیث 55 نیز با صراحت در این زمینه سخن می گوید .

3 کافی جلد 1 باب «طبقات الانبیاء والرسل» حدیث 3 .

4 و 5 و 6 «درالمنثور» جلد 6 صفحه 45 .

7 تفسیر نمونه 21/377

43 تعداد پیامبران چند تاست ؟

تعداد پیامبران چند تاست ؟

روایت مشهور در این زمینه عدد یکصد و بیست و چهار هزار را نشان می دهد ، در حالی که در بعضی از روایات عدد پیامبران هشت هزار شمرده شده است که چهار هزار از بنی اسرائیل و چهار هزار از غیر آنها بوده اند(1) .

در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) چنین آمده است که پیغمبر گرامی اسلام فرمود: «خداوند 124 هزار پیامبر آفرید که من از همه آنها نزد خداوند گرامی ترم در عین حال فخر و مباهاتی نمی کنم (و غروری به خود راه نمی دهم) و خداوند 124 هزار وصی آفرید که علی (علیه السلام) از همه آنها نزد خداوند گرامی تر و برتر است»(2) .

در روایت دیگری از «انس بن مالک» از پیامبر(صلی الله علیه وآله) چنین نقل شده است: بعثت علی اثر ثمانیه آلاف نبی ، منهم اربعه آلاف من بنی اسرائیل «من به دنبال 8هزار پیامبر مبعوث شده ام که چهار هزار از آنها از بنی اسرائیل بودند»(3) .

این دو حدیث باهم منافاتی ندارد ، زیرا ممکن است حدیث دوم اشاره به انبیای بزرگ باشد (همانگونه که مرحوم علامه مجلسی در توضیح

این سخن بیان کرده است) .

باز در حدیث دیگری از پیامبر (صلی الله علیه وآله) می خوانیم که در پاسخ سؤال «ابوذر» از تعداد پیامبران الهی عدد 124 هزار را بیان فرمود ، و به دنبال سؤال از تعداد رسولان از میان آنها عدد 313 نفر را ذکر نمود(4) .

و نیز در حدیث دیگری از پیامبر (صلی الله علیه وآله) بعد از ذکر عدد 124 هزار می خوانیم: 5 نفر از آنها اولوالعزم بودند: نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد (صلی الله علیه وآله)(5) . روایات دیگری نیز در این زمینه نقل شده که عدد بالا را تأیید می کند .

به هرحال از آنچه گفتیم روشن می شود که این روایت خبر واحد نیست چنانکه «برسوئی» از بعضی از علما در تفسیر «روح البیان» نقل کرده است ، بلکه اخبار متعدد و مستفیض این مطلب را تأیید می کند که پیامبران الهی 124 هزار نفر بودند ، اخباری که در منابع مختلف اسلامی وارد شده است .

قابل توجه اینکه عدد پیامبرانی که نام آنها صریحاً در قرآن آمده است فقط 26 نفر است و آنها عبارتند از:

آدم نوح ادریس صالح هود ابراهیم اسماعیل اسحاق یوسف لوط یعقوب موسی هارون شعیب زکریا یحیی عیسی داود سلیمان الیاس الیسع ذوالکفل ایوب یونس عزیر و محمد (علیهم الصلاه و السلام) .

ولی پیامبران دیگری نیز هستند که در قرآن اشاراتی به آنها شده بی آنکه صریحاً

نام آنها بیان شود ، مانند «اشموئیل» که در آیه 248 سوره بقره به عنوان «وقال لهم نبیهم» به او اشاره شده است .

و «ارمیا» که در آیه 259 بقره به عنوان او کالذی مرعلی قریه . . . (6) .

و «یوشع» که در آیه 60 سوره کهف به عنوان واذ قال موسی لفتاه به او اشاره شده است (بنابر اینکه یوشع از پیامبران باشد) .

و «خضر» که در آیه 65 کهف به عنوان فوجد اعبداً من عبادنا ذکر شده است .

و همچنین «اسباط بنی اسرائیل» که بزرگان قبائل بودند و در آیه 163 سوره نساء تصریح شده که بر آنها وحی الهی نازل گردیده است: «واوحینا الی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب والاسباط . . . »

و اگر در میان برادران یوسف نیز پیامبرانی وجود داشته اند در سوره یوسف کراراً اشاره به وضع آنها شده است .

کوتاه سخن اینکه: عدد پیامبرانی که خداوند اشاره به داستان و سرگذشت آنها نموده از 26 نفر بسیار بیشتر است ، این عدد تنها مربوط به آنها است که نام آنها صریحاً ذکر شده . (7)

پی نوشتها

1 «مجمع البیان» ذیل آیه 78 سوره مؤمن

2 بحار الانوار جلد 11 صفحه 30 (حدیث 21) .

3 بحارالانوار جلد 11 صفحه 31 (حدیث 22) .

4 همان مدرک صفحه 32 (حدیث 24) .

5 همان مدرک صفحه 41 (حدیث 43) .

6 البته در میان مفسران در این زمینه گفتگو است بعضی او را «ارمیا» و بعضی «خضر» و جمعی «عزیر» می دانند .

7 تفسیر

نمونه 20/183

44 فرق نبوت ، امامت و رسالت چیست ؟

بطوری که از اشارات موجود در آیات و تعبیرات مختلفی که در احادیث وارد شده برمی آید کسانی که از طرف خدا مأموریت داشتند دارای مقامات مختلفی بودند:

1 مقام نبوت یعنی دریافت وحی از خداوند ، بنابراین «نبی» کسی است که وحی بر او نازل می شود و آنچه را به وسیله وحی دریافت می دارد ، چنانکه مردم از او بخواهند در اختیار آنها می گذارد .

2 مقام رسالت یعنی مقام ابلاغ وحی و تبلیغ و نشر احکام خداوند و تربیت نفوس از طریق تعلیم و آگاهی بخشیدن ، بنابراین رسول کسی است که موظف است در حوزه مأموریت خود به تلاش و کوشش برخیزد و از هر وسیله ای برای دعوت مردم به سوی خدا و ابلاغ فرمان او استفاده کند ، و برای یک انقلاب فرهنگی و فکری و عقیدتی تلاش نماید .

3 مقام امامت یعنی رهبری و پیشوائی خلق ، در واقع امام کسی است که با تشکیل یک حکومت الهی و بدست آوردن قدرتهای لازم ، سعی می کند احکام خدا را عملاً اجرا و پیاده نماید و اگر هم نتواند رسماً تشکیل حکومت دهد ، تا آنجا که در توان دارد در اجرای احکام می کوشد .

به عبارت دیگر وظیفه امام اجرای دستورات الهی است در حالی که وظیفه رسول ابلاغ این دستورات می باشد ، و باز به تعبیر دیگر ، رسول «ارائه طریق» می کند ولی امام «ایصال به مطلوب» می نماید .

ناگفته پیدا است که بسیاری از پیامبران مانند پیامبر اسلام (صلی

الله علیه وآله) هرسه مقام را داشتند هم دریافت وحی می کردند ، هم تبلیغ فرمانهای الهی ، و هم در تشکیل حکومت و اجرای احکام تلاش می کردند و هم از طریق باطنی به تربیت نفوس می پرداختند .

کوتاه سخن اینکه: امامت همان مقام رهبری همه جانبه مادی و معنوی ، جسمی و روحانی و ظاهری و باطنی است ، امام ، رئیس حکومت و پیشوای اجتماع و رهبر مذهبی و مربی اخلاق و رهبر باطنی و درونی است .

امام از یک سو با نیروی مرموز معنوی خود افراد شایسته را در مسیر تکامل باطنی رهبری می کند .

با قدرت علمی خود افراد نادان را تعلیم می دهد .

و با نیروی حکومت خویش یا قدرتهای اجرائی دیگر ، اصول عدالت را اجرا می نماید . (1)

1 تفسیر نمونه 1/440

45 نبوت و امامت در خردسالی چگونه ممکن است ؟

نبوت و امامت در خردسالی چگونه ممکن است ؟

در آیه 12 سوره مریم می خوانیم «یا یحیی خذِ الکتاب بقوّه وآتیناه الحکم صبّیا»

«ای یحیی! کتاب خدا را با قوّت بگیر و ما فرمان نبوت (و عقل کافی) را در کودکی به او دادیم»

در اینجا این سؤال مطرح می شود که چگونه ممکن است انسانی در کودکی به مقام نبوّت و یا امامت برسد ؟

درست است که دوران شکوفائی عقل انسان معمولاً حد و مرز خاصی دارد ولی می دانیم همیشه در انسانها افراد استثنائی وجود داشته اند ، چه مانعی دارد که خداوند این دوران را برای بعضی از بندگانش به خاطر مصالحی فشرده تر کند و در سالهای کمتری خلاصه نماید ، همانگونه که برای سخن گفتن معمولاً گذشتن یکی دو سال از تولد

لازم است در حالی که می دانیم حضرت مسیح (علیه السلام) در همان روزهای نخستین زبان به سخن گشود ، آنهم سخنی بسیار پرمحتوا که طبق روال عادی در شأن انسانهای بزرگسال بود .

از اینجا روشن می شود اشکالی که پاره ای از افراد به بعضی از ائمه شیعه کرده اند که چرا بعضی از آنها در سنین کم به مقام امامت رسیدند نادرست است .

در روایتی از یکی از یاران امام جواد محمّد بن علی النقی (علیه السلام) به نام علی بن اسباط می خوانیم که می گوید به خدمت او رسیدم (در حالی که سن امام کم بود) من درست به قامت او خیره شدم تا به ذهن خویش بسپارم و به هنگامی که به مصر بازمی گردم کمّ و کیف مطلب را برای یاران نقل کنم ، درست در همین هنگام که در چنین فکری بودم آن حضرت نشست (گوئی تمام فکر مرا خوانده بود) رو به سوی من کرد و گفت: ای علی بن اسباط! خداوند کاری را که در مسأله امامت کرده همانند کاری است که در نبوت کرده است ، گاه می فرماید: «وآتیناه الحکم صبیاً» «ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت و عقل و درایت دادیم» و گاه درباره انسانها می فرماید «حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنه . . . » «هنگامی که انسان به حد بلوغ کامل به چهل سال رسید . . . » بنابراین همانگونه که ممکن است خداوند حکمت را به انسانی در کودکی بدهد در قدرت او است که آن را در چهل سال بدهد(1) .

ضمناً

این آیه پاسخ دندان شکنی است برای خرده گیرانی که می گویند علی (علیه السلام)نخستین کسی نبود که از میان مردان به پیامبر(صلی الله علیه وآله)ایمان آورد ، چرا که در آن روز کودک ده ساله بود و ایمان کودک ده ساله پذیرفته نیست .

ذکر این نکته نیز در اینجا بی مناسبت نیست که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) می خوانیم که جمعی از کودکان در زمان کودکی حضرت یحیی به سراغش آمدند و گفتند اذهب بنا نلعب: «بیا برویم و با هم بازی کنیم»! او در جواب فرمود: ماللعب خلقنا: «ما برای بازی کردن آفریده نشده ایم» اینجا است که خداوند درباره او فرمود «وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً»(2)

البته باید توجه داشت منظور از «لعب» در اینجا سرگرمیهای بیهوده و به تعبیر دیگر بیهوده گرائی است ، اما گاه می شود لعب و بازی هدفی را تعقیب می کند ، هدفی منطقی و عقلانی ، مسلماً اینگونه بازیها از این حکم مستثنی(3)

پی نوشتها

1 نورالثقلین جلد 3 صفحه 325

2 نورالثقلین جلد 3 صفحه 325 .

3 تفسیر نمونه 13/27

46 حقیقت اسرارآمیز وحی چیست ؟

حقیقت اسرارآمیز وحی چیست ؟

بدون شک ما نمی توانیم از رابطه وحی و حقیقت آن اطلاع زیادی پیدا کنیم ، چرا که این یک نوع ادراکی است خارج از حدود ادراکات ما ، و یک نوع ارتباطی است خارج از ارتباطهای شناخته شده ما ، عالم وحی برای ما عالمی است ناشناخته و ما فوق ادراکات ما .

به راستی چگونه یک انسان خاکی با مبدأ عالم هستی ارتباط پیدا می کند ؟ و چگونه خداوند ازلی و ابدی و بی نهایت از هر جهت ، با مخلوقی محدود و ممکن الوجود رابطه برقرار می سازد ؟ و در لحظه نزول وحی چگونه پیامبر (صلی الله علیه وآله) یقین پیدا می کند که این ارتباط از ناحیه او است ؟ !

اینها سؤالاتی است که پاسخ آن برای ما مشکل است ، و اصرار در فهم آن بسیار بی مورد .

تنها مطلبی که برای ما در اینجا معقول و قابل طرح است اصل وجود یا امکان چنین ارتباط مرموزی است .

ما می گوئیم هیچ دلیل عقلی که امکان چنین امری را نفی کند وجود ندارد ، بلکه به عکس ، ما ارتباطهای مرموزی را در جهان خود می بینیم که از تفسیر آن عاجزیم ، و این ارتباطها نشان می دهد که ما فوق حواس و ارتباطهای ما نیز درک و دیدهای دیگری وجود دارد .

بد نیست با ذکر مثالی این موضوع را روشنتر سازیم .

فرض کنید ما در میان شهر کوران (البته کوران مادرزاد!) با

دو چشم بینا زندگی می کنیم ، تمام اهل شهر چهار حسی هستند (بنابراینکه مجموع حواس ظاهری انسان را پنج حس بدانیم) تنها ما هستیم که آدم «پنج حسی» می باشیم ، پیوسته با چشم خود حوادث زیادی را در آن شهر می بینیم ، و به اهل شهر خبر می دهیم ، اما آنها همه تعجب می کنند ، که این حس مرموز پنجم چیست که دایره فعالیتش اینگونه وسیع و گسترده است ؟ و هر قدر بخواهیم درباره حس بینائی و عملکرد آن برای آنها بحث کنیم بی فایده است ، جز شبح مبهمی در ذهن آنها چیزی نمی آید ، از یکسو نمی توانند منکر آن شوند ، چون آثار گوناگونش را می یابند و حس می کنند ، و از سوی دیگر نمی توانند حقیقت بینائی را دریابند ، چون در تمام عمر حتی یک لحظه بینا نبوده اند .

نمی گوئیم وحی «حس ششم» است ، بلکه می گوئیم یکنوع درک و ارتباط با عالم غیب و ذات پاک خداوند است که چون ما فاقد آن هستیم حقیقت آن را درک نمی کنیم ، هرچند از طریق آثار به وجودش ایمان داریم .

ما همین اندازه می بینیم ، مردانی بزرگ با دعوتی که محتوای آن مافوق افکار بشر است به سوی انسانها می آیند و آنها را به خداوند و آئین الهی دعوت می کنند ، و معجزات و خارق عاداتی که آن نیز فوق طاقت بشر است با خود دارند که ارتباطشان را با عالم غیب روشن می سازد ، آثار نمایان است اما حقیقت امر ، مخفی

.

مگر ما تمام اسرار این جهان را کشف کرده ایم که اگر با پدیده وحی برخورد کردیم ودرک حقیقت آن بر ما مشکل شد آن را نفی کنیم ؟

ما حتی در عالم حیوانات پدیده های مرموزی می بینیم که از تفسیر آن عاجزیم ، مگر پرندگان مهاجر که در مسافرت طولانی خود گاهی در سال هیجده هزار کیلومتر راه طی می کنند و از قطب شمال به جنوب و بالعکس حرکت می نمایند زندگی اسرار آمیزشان برای ما روشن است ؟

آنها چگونه جهت یابی می کنند ، و راه را دقیقاً می شناسند ؟ گاه در روزها و گاه در شبهای تاریک ، سفر دور و دراز خود را ادامه می دهند ، در حالی که ما اگر بدون وسائل فنی و دلیل راه حتی یکصدم مسیر آنها را بخواهیم طی کنیم به زودی گم می شویم ، این چیزی است که هنوز علم و دانش نتوانسته است پرده از روی آن بردارد ، گروههائی از ماهیان در اعماق دریاها زندگی می کنند که معمولاً به هنگام تخم ریزی به زادگاه اصلی خود که شاید هزاران کیلومتر با آنها فاصله دارد باز می گردند آنها از کجا زادگاه خود را به این آسانی می یابند ؟

و امثال این پدیده های مرموز در جهانی که ما در آن زندگی می کنیم بسیار زیاد است ، و همینهاست که ما را از توسل به انکار و نفی بازمی دارد ، و توصیه شیخ الرئیس ابوعلی سینا را به یاد ما می آورد که: کل ماقرع سمعک من الغرائب فضعه فی بقعه الامکان مالم

یذدک عنه قاطع البرهان: «هرچه از عجائب بشنوی آن را انکار مکن ، و در بقعه امکان جای ده ، مادام که دلیل قاطعی تو را مانع نشود»!

اکنون ببینیم مادیها برای انکار مسأله وحی چه دست و پائی کرده اند .

منطق منکران وحی

بعضی از آنها هنگامی که مسأله وحی مطرح می شود پاسخ عجولانه ای به آن می دهند و می گویند: چنین چیزی برخلاف علم است!

و اگر بپرسیم کجای آن بر خلاف علم است ؟ با یک لحن قاطع و غرور آمیز می گویند: همین اندازه که علوم طبیعی چیزی را ثابت نکرد کافی است که آن را انکار کنیم ؟ اصولاً مطلبی برای ما قابل قبول است که با معیارهای علوم تجربی ثابت شده باشد!

از این گذشته در بررسیها و پژوهشهای علمی درباره جسم و روان انسان به حس مرموزی که بتواند ما را با جهان ماوراء طبیعت مربوط کند برخورد نکرده ایم پیامبران از جنس ما بودند ، چگونه می توان باور کرد که آنها احساس یا ادراکی ماورای احساسات و ادراکات ما داشته اند ؟

ایراد همیشگی و پاسخ همیشگی

اینگونه برخورد مادیها با مسأله وحی منحصر به این مورد نیست ، آنها در برابر تمام مسائل مربوط به «ماوراء طبیعت» چنین قیافه ای را به خود می گیرند ، و ما نیز در همه جا برای رفع اشتباه آنها می گوئیم:

فراموش نکنید قلمرو علم (البته آنها هرجا علم می گویند به معنی علوم تجربی و طبیعی است) جهان ماده است ، معیارها و ابزارهائی که برای مباحث علمی پذیرفته شده آزمایشگاهها ، تلسکوپها ، میکروسکوپها و سالنهای تشریح همه در همین محدوده کار می کنند ، این علوم با این ابزارها و معیارها مطلقاً در مورد خارج از محدوده عالم مادّه نمی تواند سخن بگوید ، نه نفی و نه اثبات ، دلیل آن هم روشن است ، و آن اینکه این معیارها توانائی محدود

، و قلمرو خاصی دارند .

بلکه ابزار هریک از علوم طبیعی ، نیز برای علم ، دیگر فاقد توانائی و کاربرد است ، فی المثل اگر میکرب سل را در پشت تلسکوپهای عظیم نجو می نبینیم نمی توانیم آن را انکار کنیم ، و یا اگر سیّاره پلوتون با میکرسکوپها و ذره بینها قابل مشاهده نباشد نباید زیر سؤال قرار گیرد!

ابزار شناخت در هر جا متناسب همان علم است ، و ابزار شناخت برای ماوراء طبیعت چیزی جز استدلالات نیرومند عقلی که راه ما را به سوی آن جهان بزرگ باز می کند نخواهد بود .

آنها که علم را از قلمروش خارج می کنند در حقیقت نه عالمند ونه فیلسوف ، مدعیانی هستند خطاکار و گمراه .

ما همین اندازه می بینیم که مردانی بزرگ آمدند و مسائلی به ما ارائه کرده اند که از قدرت بشر خارج است و ارتباط آنها را با خارج از جهان ماده مسلم می سازد ، اما این ارتباط مرموز چگونه است ؟ برای ما روشن نیست ، مهم این است که ما می دانیم چنین ارتباطی وجود دارد . (1)

1 تفسیر نمونه 20/496

47 چگونه پیامبر (ص) امّی بود ؟

چگونه پیامبر (ص) امّی بود ؟

درباره مفهوم «امی» ، سه احتمال معروف وجود دارد ، نخست اینکه به معنی درس نخوانده است ، دوم اینکه به معنی کسی است که در سرزمین مکّه تولد یافته و از مکه برخاسته است ، سوم به معنی کسی است که از میان امت و توده مردم قیام کرده است ، ولی معروفتر از همه تفسیر اول است که با موارد استعمال این کلمه نیز سازگارتر می باشد ، و

همانگونه که گفتیم ممکن است هر سه معنی باهم مراد باشد .

در اینکه پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) به مکتب نرفت و خط ننوشت ، در میان مورخان بحثی نیست و قرآن نیز صریحاً در آیه 48 سوره عنکبوت درباره وضع پیامبر(صلی الله علیه وآله) قبل از بعثت می گوید: «و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب ولا تخطه بیمینک اذاً لارتاب المبطلون:» «پیش از این نه کتابی می خواندی و نه با دست خود چیزی می نوشتی تا موجب تردید دشمنانی که می خواهند سخنان ترا ابطال کنند گردد» .

اصولاً در محیط حجاز به اندازه ای باسواد کم بود که افراد باسواد کاملاً معروف و شناخته شده بودند ، در مکه که مرکز حجاز محسوب می شد تعداد کسانی که از مردان می توانستند بخوانند و بنویسند از 17 نفر تجاوز نمی کرد و از زنان تنها یک زن بود که سواد خواندن و نوشتن داشت(1) .

مسلماً در چنین محیطی اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) نزد معلمی خواندن و نوشتن را آموخته بود کاملاً معروف و مشهور می شد . و به فرض اینکه نبوتش را نپذیریم او چگونه می توانست با صراحت در کتاب خویش این موضوع را نفی کند ؟ آیا مردم به او اعتراض نمی کردند که درس خواندن تو مسلم است ، این قرینه روشنی بر امی بودن او است .

و در هرحال وجود این صفت در پیامبر(صلی الله علیه وآله) تأکیدی در زمینه نبوت او بود تا هرگونه احتمالی جز ارتباط به خداوند و جهان ماوراء طبیعت در زمینه دعوت او منتفی گردد .

این در مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نیز در هیچیک از تواریخ نقل نشده است که او خواندن و نوشتن را از کسی فرا گرفته باشد ، بنابراین به همان حال امّی بودن تا پایان عمر باقی ماند .

ولی اشتباه بزرگی که باید در اینجا از آن اجتناب کرد این است که درس نخواندن غیر از بی سواد بودن است و کسانی که کلمه «امّی» را به معنی «بی سواد» تفسیر می کنند ، گویا توجه به این تفاوت ندارند .

هیچ مانعی ندارد که پیامبر(صلی الله علیه وآله) به تعلیم الهی ، «خواندن» یا «خواندن و نوشتن» را بداند ، بی آنکه نزد انسانی فرا گرفته باشد ، زیرا چنین اطلاعی بدون تردید از کمالات انسانی است و مکمّل مقام نبوت است .

شاهد این سخن آن است که در روایاتی که از امامان اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده می خوانیم: پیامبر(صلی الله علیه وآله) می توانست بخواند و یا هم توانائی خواندن داشت و هم توانائی نوشتن(2) .

امّا برای اینکه جائی برای کوچکترین تردید برای دعوت او نماند از این توانائی استفاده نمی کرد .

و اینکه بعضی گفته اند توانائی بر خواندن و نوشتن ، کمالی محسوب نمی شود ، بلکه این دو علم کلیدی برای رسیدن به کمالات علمی هستند نه علم واقعی و کمال حقیقی ، پاسخش در خودش نهفته است ، زیرا آگاهی از وسیله کمالات ، خود نیز کمالی است روشن .

و اما اینکه بعضی تصور کرده اند که آیه دوم سوره جمعه «یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و

یعلمهم الکتاب والحکمه» و آیات دیگری که به این مضمون است ، دلیل بر آن است که پیامبر(صلی الله علیه وآله) قرآن را از روی نوشته بر مردم می خواند کاملاً اشتباه است ، زیرا تلاوت هم به خواندن از روی نوشته گفته می شود و هم به خواندن از حفظ ، کسانی که قرآن یا اشعار یا ادعیه را از حفظ می خوانند ، تعبیر به تلاوت در مورد آنها بسیار فراوان است . (3)

پی نوشتها

1 فتوح البلدان بلاذری ط مصر صفحه 459 .

2 تفسیر برهان جلد چهارم صفحه 332 ذیل آیات اول سوره جمعه .

3 تفسیر نمونه 6/400

48 آیا معراج جسمانی بود یا روحانی ؟

علاوه بر اینکه مشهور میان دانشمندان اسلام (اعم از شیعه و اهل تسنن) این است که این امر در بیداری صورت گرفته ، ظاهر خود آیات قرآن در آغاز سوره اسراء و همچنین سوره نجم وقوع این امر را در بیداری گواهی می دهد .

تواریخ اسلام نیز گواه صادقی بر این موضوع است ، زیرا در تاریخ می خوانیم هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) مسأله معراج را مطرح کرد مشرکان به شدت آنرا انکار کردند و آنرا بهانه ای برای کوبیدن پیامبر(صلی الله علیه وآله) دانستند ، این به خوبی گواهی می دهد که پیامبر (صلی الله علیه وآله) هرگز مدعی خواب یا مکاشفه روحانی نبوده وگرنه اینهمه سروصدا نداشت ، و اگر در روایتی از حسن بصری می خوانیم که کان فی المنام رؤیارآها: «این امر در خواب واقع شده است» و یا خبری که از عایشه نقل شده: والله ما فقد جسد رسول الله (صلی الله علیه وآله) ولکن عرج بروحه «به خدا سوگند بدن پیامبر (صلی الله علیه وآله) از میان ما نرفت تنها روح او به آسمانها پرواز کرد» ظاهراً جنبه سیاسی داشته و برای خاموش کردن جنجالی بوده است که درباره مسأله معراج در میان عده ای به وجود آمده بود . (1)

1 تفسیر نمونه 12/15

49 هدف از معراج چه بود ؟

این مسأله برای ما از جمله واضحات است که هدف از معراج این نبوده که پیامبر(صلی الله علیه وآله) به دیدار خدا در آسمانها بشتابد! آنچنان که ساده لوحان پنداشته اند که متأسفانه بعضی از دانشمندان غربی به خاطر ناآگاهی یا دگرگون ساختن چهره اسلام در نظر دیگران ،

آنرا نقل کرده اند ، از جمله اینکه «گیورگیو» در کتاب (محمّد پیامبری که از نو باید شناخت) می گوید «محمّد در سفر معراج به جائی رسید که صدای قلم خدا را می شنید و می فهمید که خدا مشغول نگهداری حساب افراد می باشد! ولی با اینکه صدای قلم خدا را می شنید او را نمی دید! زیرا هیچکس نمی تواند خدا را ببیند ولو پیغمبر باشد» (محمّد پیغمبری که از نو باید شناخت صفحه 125) .

این نشان می دهد که مخصوصاً قلم از نوع قلم چوبی است! که به هنگام حرکت روی کاغذ تحریر می لرزد و صدا می کند!! و امثال این خرافات و لاطائلات .

نه ، هدف این بوده که روح بزرگ پیامبر(صلی الله علیه وآله) با مشاهده اسرار عظمت خدا را در سراسر جهان هستی ، مخصوصاً عالم بالا که مجموعه ای است از نشانه های عظمت او مشاهده کند ، و باز هم درک و دید تازه ای برای هدایت و رهبری انسانها بیابد .

این هدف صریحاً در آیه اوّل سوره اسراء و آیه 18 سوره نجم آمده است .

روایت جالبی نیز در این زمینه از امام صادق(علیه السلام) در پاسخ سؤال از علت معراج نقل شده است که فرمود: ان الله لایوصف بمکان ، و لایجری علیه زمان ، ولکنه عزوجل ارادأن یشرّف به ملائکته و سکان سماواته ، ویکرمهم بمشاهدته ، ویریه من عجائب عظمته ما یخبر به بعد هبوطه: «خداوند هرگز مکانی ندارد ، و زمان بر او جریان نمی گیرد ، ولکن او می خواست فرشتگان و ساکنان آسمانش را با

قدم گذاشتن پیامبر (صلی الله علیه وآله) در میان آنها احترام کند و نیز از شگفتیهای عظمتش به پیامبرش نشان دهد تا پس از بازگشت برای مردم بازگو کند»(1) . (2)

1 تفسیر برهان جلد 2 صفحه 400

2 تفسیر نمونه 12/16

50 آیا معراج با علوم روز سازگار است ؟

آیا معراج با علوم روز سازگار است ؟

در گذشته بعضی از فلاسفه که معتقد به افلاک نه گانه بطلمیوسی پوست پیازی بودند مانع مهم معراج را از نظر علمی وجود همین افلاک و لزوم خرق و التیام در آنها می پنداشتند . (1)

ولی با فرو ریختن پایه های هیئت بطلمیوسی مسأله خرق و التیام بدست فراموشی سپرده شد ، اما با پیشرفتی که در هیئت جدید به وجود آمد مسائل تازه ای در زمینه معراج مطرح شده و سؤالاتی از این قبیل:

1 برای اقدام به یک سفر فضائی نخستین مانع نیروی جاذبه است که باید با وسائل فوق العاده بر آن پیروز شد ، زیرا برای فرار از «حوزه جاذبه زمین» سرعتی لااقل معادل چهل هزار کیلومتر در ساعت لازم است! .

2 مانع دیگر ، فقدان هوا در فضای بیرون جو زمین است که بدون آن انسان نمی تواند زندگی کند .

3 مانع سوم گرمای سوزان آفتاب و سرمای کشنده ای است که در قسمتی که آفتاب مستقیماً می تابد و قسمتی که نمی تابد وجود دارد .

4 مانع چهارم اشعّه های خطرناکی است که در ماوراء جوّ وجود دارد ، مانند اشعه کیهانی و اشعّه ماوراء بنفش و اشعه ایکس ، این پرتوها هرگاه به مقدار کم به بدن انسان بتابد زیانی بر ارگانیسم بدن او ندارد ، ولی در بیرون

جوّ زمین این پرتوها فوق العاده زیاد است و کشنده و مرگبار ، اما برای ما ساکنان زمین وجود قشر هوای جوّ مانع از تابش آنها است .

5 مشکل بی وزنی است ، گرچه انسان تدریجاً می تواند به بیوزنی عادت کند ولی برای ما ساکنان روی زمین اگر بی مقدمه به بیرون جو منتقل شویم و حالت بیوزنی دست دهد ، تحمل آن بسیار مشکل یا غیر ممکن است .

6 و سرانجام مشکل زمان ششمین مشکل و از مهمترین موانع است ، چرا که علوم روز می گوید سرعتی بالاتر از سرعت سیر نور نیست و اگر کسی بخواهد در سراسر آسمانها سیر کند باید سرعتی بیش از سرعت سیر نور داشته باشد .

در برابر این سؤالات توجه به چند نکته لازم است:

1 ما می دانیم که با آنهمه مشکلاتی که در سفر فضائی است بالاخره انسان توانسته است با نیروی علم بر آن پیروز گردد ، و غیر از مشکل زمان همه مشکلات حل شده و مشکل زمان هم مربوط به سفر به مناطق دور دست است .

2 بدون شک مسأله معراج ، جنبه عادی نداشته بلکه با استفاده از نیرو و قدرت بی پایان خداوند صورت گرفته است ، و همه معجزات انبیاء همین گونه است ، به عبارت روشنتر معجزه باید عقلا محال نباشد ، و همین اندازه که عقلا امکان پذیر بود بقیه با استمداد از قدرت خداوند حل شدنی است .

هنگامی که بشر با پیشرفت علم توانائی پیدا کند که وسائلی بسازد سریع ، آنچنان سریع که از حوزه جاذبه

زمین بیرون رود ، سفینه هائی بسازد که مسأله اشعه های مرگبار بیرون جوّ را حل کند ، لباسهائی بپوشد که او را در برابر سرما و گرمای فوق العاده حفظ نماید ، با تمرین به بیوزنی عادت نماید ، خلاصه جائی که انسان بتواند با استفاده از نیروی محدودش ، این راه را طی کند آیا استمداد از نیروی نامحدود الهی حل شدنی نیست ؟ !

ما یقین داریم که خدا ، مرکب سریع السیری که متناسب این سفر فضائی بوده باشد در اختیار پیامبرش گذارده است ، و او را از نظر خطراتی که در این سفر وجود داشته زیر پوشش حمایت خود گرفته ، این مرکب چگونه بوده و چه نام داشته ؟ براق ؟ رفرف ؟ یا مرکب دیگر ؟ در هرحال مرکب مرموز و ناشناخته ای است از نظر ما ؟ .

از همه اینها گذشته فرضیه حداکثر سرعت که در بالا گفته شد ، امروز در میان دانشمندان متزلزل شده ، هر چند «اینشتاین» در فرضیه معروف خودش به آن سخت معتقد بوده است .

دانشمندان امروز می گویند امواج جاذبه بدون نیاز به زمان ، در آن واحد از یکسوی جهان به سوی دیگر منتقل می شوند و اثر می گذارند ، و حتی این احتمال وجود دارد که در حرکات مربوط به گستردگی جهان (می دانیم جهان در حال توسعه است و ستاره ها و منظومه ها به سرعت از هم دور می شوند) منظومه هائی وجود دارند که با سرعتی بیش از سرعت سیر نور از مرکز جهان دور می شوند (دقت کنید) .

کوتاه سخن اینکه

مشکلاتی که گفته شد هیچکدام به صورت یک مانع عقلی در این راه نیست ، مانعی که معراج را به صورت یک محال عقلی درآورد ، بلکه مشکلاتی است که با استفاده از وسائل و نیروی لازم ، قابل حل است .

به هرحال مسأله معراج نه از نظر استدلالات عقلی غیر ممکن است و نه از نظر موازین علم روز ، و خارق العاده بودن آن را نیز همه قبول دارند بنابراین هرگاه با دلیل قاطع نقلی ثابت شود باید آن را پذیرفت(2) . (3)

پی نوشتها

1 «خرق» به معنی شکافتن و «التیام» به معنی به هم آمدن است . بعضی از فلاسفه قدیم معتقد بودند که این امر در افلاک امکان پذیر نیست .

2 برای توضیح بیشتر به کتاب «همه می خواهند بدانند» که در زمینه معراج و شق القمر و عبادت در قطبین بحث کرده ایم مراجعه فرمائید .

3 تفسیر نمونه 12/17

51 آیا عصمت انبیاء جنبه جبری دارد ؟

بسیاری از افراد هنگامی که بحث عصمت انبیاء را مطالعه می کنند ، فوراً از خود سؤال می نمایند که مقام عصمت یک موهبت الهی است که الزاماً به پیامبران و امامان داده شده ، و هرکس مشمول این «موهبت» گردد در برابر گناه و خطا بیمه شده است ، بنابراین معصوم بودن آنها فضیلت و افتخاری محسوب نخواهد شد ، هر کس مشمول چنین موهبتی گردد از تمام گناهان و خطاها فاصله خواهد گرفت ، و این یک الزام الهی است .

بنابراین با وجود مقام عصمت ، انجام گناه و خطا محال است ، و واضح است که ترک محال فضیلتی محسوب نمی شود ، مثلا اگر ما به انسانهائی که درصد سال بعد می آیند یا درصد سال قبل می زیسته اند ظلم و ستم نمی کنیم افتخاری برای ما نیست ، چون انجام چنین امری برای ما محال است!

گرچه این اشکال متوجه اصل مسأله عصمت انبیاء نیست ، بلکه فضیلت بودن آن را زیر سؤال می برد ، با این حال توجه به چند نکته می تواند جواب این سؤال را روشن سازد .

1 کسانی که این اشکال را مطرح می کنند توجه به ریشه

های عصمت انبیاء ندارند ، آنها چنین می پندارند که مقام عصمت مثلاً مانند مصونیت در برابر بعضی از بیماریها است که از طریق تزریق بعضی از واکسنها انجام می شود ، و هرکس چنان تزریقی در مورد او انجام شود مبتلا به آن بیماری نمی گردد چه بخواهد و چه نخواهد .

ولی مصونیت معصومین در برابر گناه از مقام معرفت و علم و تقوای آنها سرچشمه می گیرد ، درست همانند پرهیز از پاره ای از گناهان برای فرد فرد ما که به خاطر علم و آگاهی و ایمان و معرفت آن را ترک می کنیم ، مثلا هرگز با بدن لخت و عور قدم در کوچه و خیابان نمی گذاریم ، همچنین کسی که اطلاع کافی درباره آثار مخرب مواد مخدر دارد و به خوبی می داند آلوده شدن به آن سبب قطعی برای مرگ تدریجی است هرگز به سراغ آن نمی رود ، مسلماً این ترک مواد مخدر برای او یک فضیلت است که از علم و آگاهی او سرچشمه می گیرد ، و با داشتن این علم هر چند آن را ترک می کند ولی اجباری در کار نیست و توانائی استعمال مواد مخدر را دارد .

به همین دلیل ما سعی می کنیم از طریق تعلیم و تربیت سطح معرفت و آگاهی و تقوا را در افراد بالا ببریم ، تا آنها را حداقل در برابر گناهان بزرگ ، و اعمال زشت و زننده بیمه نمائیم .

آیا اگر افرادی به خاطر این تعلیم و تربیت پاره ای از این اعمال را ترک کنند افتخار و فضیلت نیست ؟

!

به تعبیر دیگر ترک گناه برای پیامبران ، محال عادی است ، نه محال عقلی ، و می دانیم محال عادی با اختیاری بودن سازگار است ، فی المثل محال عادی است که شخص عالم و مؤمنی شراب با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد ، ولی مسلماً این یک محال عقلی نیست بلکه محال عادی است .

کوتاه سخن اینکه: سطح بالای معرفت و ایمان انبیاء که خود یک افتخار و فضیلت است سبب افتخار و فضیلت دیگری که مقام عصمت است می گردد (دقت کنید) .

و اگر گفته شود آنها این ایمان و معرفت را از کجا آورده اند می گوئیم این از امدادات الهی است ، ولی با این قید که امدادهای الهی بی حساب نیست و لیاقتهائی در اینها وجود داشته است ، همانگونه که قرآن درباره ابراهیم خلیل می فرماید: او تا از عهده امتحانات مهم الهی برنیامد به مقام پیشوائی خلق نرسید

«وَ اِذِ ابْتَلی اِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماماً» (بقره 124) .

یعنی ابراهیم پس از پیمودن این مراحل با اراده و اختیار خود لایق آن موهبت عظیم الهی شد .

در مورد یوسف نیز می فرماید: «هنگامی که به مرحله بلوغ و قوت و تکامل جسم و جان رسید (و آمادگی برای پذیرش وحی پیدا کرد) ما حکم و علم به او دادیم ، و این گونه نیکوکاران را پاداش می دهیم» (وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ اتَیْْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ) . (یوسف 22) .

جمله «کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ» شاهد خوبی برای مقصود ما است زیرا

می گوید: اعمال صالح و شایسته یوسف ، او را آماده برای آن موهبت بزرگ الهی کرد ، درباره موسی نیز تعبیراتی دیده می شود که این واقعیت را روشن می سازد ، می فرماید: «ما تو را بارها امتحان کردیم ، و سالها در میان مردم مدین توقف کردی (وبعد از آمادگی لازم و بیرون آمدن از کوره امتحانات با سرافرازی و پیروزی) دارای قدر و مقامی شدی وَفَتَنّاکَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِیْنَ فی اَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلی قَدَر یا مُوْسی (طه 40) . (1)

معلوم است که در وجود این بزرگان ، لیاقتها و استعدادهائی بوده ، ولی شکوفا ساختن آنها هرگز جنبه اجباری نداشته ، بلکه با اختیار و اراده خودشان این راه را پیموده اند ، و بسیارند کسانی که لیاقتهائی دارند و هرگز آن را شکوفا نمی سازند و از آن استفاده نمی کنند ، این از یک طرف .

از سوی دیگر اگر پیامبران مشمول چنین مواهبی شده اند به موازاتش مسئولیتهای سنگینی بر دوش آنان گذارده شده ، یا به تعبیر دیگر خداوند به همان مقدار که مسئولیت به کسی می دهد توان و نیرو به او می بخشد ، و سپس در انجام مسئولیت او را امتحان می کند .

2 پاسخ دیگری که می توان به این سوال داد این است که به فرض که انبیاء با یک امداد الزام آور الهی از انجام هرگونه گناه و خطا مصون شده باشند تا اطمینان خلایق را جلب کنند و چراغی برای هدایت آنها گردند ، ولی در عین حال راه انجام «ترک اولی» یعنی کاری که گناه

نیست اما لایق شأن آنها نیز نمی باشد به روی آنها باز است .

افتخار آنها در این است که حتی ترک اولی نمی کنند ، و این یک امر اختیاری برای آنهاست ، و اگر به ندرت ترک اولی از بعضی از انبیاء سرزده به همان نسبت مورد خطاب و عتاب شدید الهی ، و گاه گرفتار پاره ای از محرومیتها شده اند ، چه فضیلتی از این برتر و بالاتر که آنها به خاطر اطاعت فرمان حق حتی به سراغ ترک اولی نروند .

بنابراین افتخار انبیاء در این است که به مقدار این مواهب مسئولیت می پذیرند ، و حتی به سراغ ترک اولی نمی روند . و اگر در موارد استثنائی ترک اولائی از آنها سرزده به زودی جبران کرده اند . (2)

1 جمله «ثُمَّ جِئْتَ عَلی قَدَر یا مُوْسی» گاه به معنی لیاقت برای پذیرش وحی تفسیر شده ، و گاه به معنی زمانی که برای گرفتن فرمان رسالت مقدر شده بود .

2 تفسیر پیام قرآن 7/193

52 فرق معجزه و کارهای خارق عادت ساحران و مرتاضان چیست ؟

1 معجزات متکی به نیروی الهی است در حالی که سحر وخارق عادت ساحران و مرتاضان از نیروی بشری سرچشمه می گیرد ، لذا معجزات بسیار عظیم و نامحدود است در حالی که سحر و خارق عادت مرتاضان محدود می باشد .

به تعبیر دیگر آنها فقط کارهائی را انجام می دهند که تمرین کرده اند ، و برای انجام آن آمادگی دارند ، هرگز هر کاری به آنها پیشنهاد شود انجام نمی دهند ، و تاکنون دیده نشده مرتاض یا ساحر بگوید من آماده ام هرچه

بخواهید انجام دهم ، چرا که هرکدام در رشته ای تمرین و آگاهی دارند .

درست است که انبیاء معجزاتی را شخصاً و قبل از مطالبه مردم ارائه می کردند (مانند قرآن پیامبر اسلام ، و معجزه عصا و ید بیضای موسی ، و احیای مردگان توسط مسیح) ولی هنگامی که امتها به آنها پیشنهادهای جدیدی می کردند مانند شق القمر ، یا برطرف شدن انواع بلاها از فرعونیان ، و یا نزول مائده آسمانی برای حواریون ، و مانند اینها ، هرگز از آن استنکاف نداشتند (البته به شرط اینکه برای کشف حقیقت باشد نه به عنوان بهانه جوئی لجوجان) .

لذا در داستان موسی (علیه السلام) می بینیم که فرعونیان از او مهلت طولانی خواستند تا تمام ساحران را جمع کنند و مقدّمات کار را فراهم سازند و به عنوان فَاَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفّاً (طه 64) تمام نیرو و توان خود را متمرکز سازند و به کار گیرند ، در حالی که موسی (علیه السلام) نیازی به این مقدمات نداشت ، و بعد از مشاهده سحر ساحران تقاضای مهلتی برای نحوه مبارزه با آنها نکرد چرا که او متکی به نیروی الهی بود و ساحران متکی به نیروی محدود انسانی .

به همین دلیل خارق عادات بشری قابل معارضه و مقابله به مثل است ، و انسانهای دیگری می توانند همانند آن را بیاورند ، و نیز به همین دلیل آورنده آن ، هرگز جرئت نمی کند که «تحدی» یعنی دعوت به مقابله کند و بگوید هیچ کس توانائی انجام آنچه را که من انجام می دهم ندارد ، در حالی که

معجزات چون قطعاً از هیچ انسانی (با نیروی بشری) ساخته نیست ، همواره توأم با تحدّی بوده است ، و مثلاً پیغمبر اسلام (صلی الله علیه وآله)می فرموده: «اگر تمام انس و جن جمع شوند که همانند قرآن را بیاورند توانایی ندارند»!

و نیز به همین جهت هنگامی که خارق عادات بشری در برابر معجزات قرار گیرند به زودی مغلوب می شوند ، و سحر هرگز با معجزه پهلو نخواهد زد ، درست همان گونه که هیچ انسانی قدرت معارضه در برابر پروردگار را ندارد .

نمونه این مسأله در قرآن مجید به خوبی در داستان موسی و فرعون دیده می شود که آنها تمام ساحران را از شهرهای کشور مصر جمع آوری کردند ، و مدتها مقدمه چینی برای ارائه سحر داشتند و نقشه ها ریختند ، و سرانجام در یک چشم برهم زدن در برابر اعجاز موسی (علیه السلام) همه نقش برآب شد .

2 معجزات چون از سوی خدا است نیازی به تعلیم و تربیت خاص ندارد در حالی که سحر و ریاضتهای ساحران همیشه مسبوق به یک رشته تعلیم و تمرینهای مستمر است به گونه ای که اگر شاگرد به خوبی تعلیمات استاد را فرا نگرفته باشد ممکن است در مجلسی که در حضور مردم تشکیل می دهد به خوبی از عهده بر نیاید و رسوا شود . و به تعبیر دیگر معجزات در هر لحظه ای بدون هیچ سابقه ای ممکن است انجام گیرد در حالی که خارق عادات اموری است که به طور تدریجی و با مرور زمان ، آشنائی و مهارت نسبت به آن حاصل میشود و هیچگاه

به طور دفعی و ناگهانی انجام پذیر نیست .

در داستان فرعون و موسی نیز به این مسأله اشاره شده که فرعون ساحران را متهم می کند که موسی بزرگ شما است و او اسرار سحر را به شما تعلیم داده است

«اِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ» (طه 71) به همین دلیل گاه می شود که ساحران ماهها یا سالها شاگردان خود را تعلیم می دهند و با آنها تمرین می کنند .

3 وضع آورندگان معجزه ، گواه صدق آنها است طریق دیگر برای شناخت معجزات از خارق عادات بشری ، مقایسه حال آورندگان این دو است . آورندگان معجزه از سوی خدا مأموریت هدایت مردم را دارند لذا اوصافی متناسب آن دارند ، در حالی که ساحران و کاهنان و مرتاضان ، نه مأمور هدایتند و نه چنین اهدافی را دنبال می کنند و هدف آنها معمولاً یکی از امور سه گانه زیر است:

1 اغفال مردم ساده لوح .

2 کسب شهرت در میان توده عوام .

3 کسب درآمد مادی از طریق سرگرم ساختن مردم .

هنگامی که این دو گروه (پیامبران و ساحران و مانند آنها) وارد میدان می شوند ، هرگز نمی توانند برای مدت طولانی منویّات و اهداف خود را مکتوم دارند ، چنانکه ساحران فرعونی ، قبل از آنکه وارد میدان شوند از او درخواست اجر و پاداش مهم کردند و فرعون هم به آنها وعده اجر مهمی داد ، قالُوا اِنَّ لَنا لاََجْراً اِنْ کُنّا نَحْنُ الْغالِبینَ قالَ نَعَمْ وَاِنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ (اعراف 113 و 114) .

در حالی که پیامبران کراراً

می گفتند: «وَما اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ اَجْر»: «هیچ پاداشی از شما نمی طلبیم» (شعراء 109) (این تعبیر در چندین آیه قرآن مجید درباره چندین پیامبر آمده است . )

اصولاً همین که می بینیم ساحران در خدمت فرعون ظالم و مستکبرند ، برای شناخت «سحر» از «معجزه» کافی می باشد .

ناگفته پیدا است که انسان هر قدر مهارت در پرده پوشی بر افکار و اهداف خود داشته باشد باز قیافه واقعی آن از خلال اعمالش ظاهر می شود .

کوتاه سخن اینکه مطالعه در سوابق زندگی این گونه اشخاص و چگونگی استفاده از خارق عاداتی که انجام می دهند ، و همچنین توجه به همسوئی آنها نسبت به طیفهای مختلف اجتماعی ، و نیز طرز رفتار و اخلاق آنها راهنمای خوبی برای شناخت «سحر» از «معجزه» است ، و قطع نظر از تفاوتهای دیگری که در بالا ذکر شد تشخیص معجزات از سحر و خارق عادات دیگر از این طریق کار آسانی است .

قرآن مجید با تعبیرات دقیقی به این حقیقت اشاره کرده است ، در یکجا می گوید: «قالَ مُوسی ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ اِنَّ اللّهَ سَیُبْطِلُهُ اِنَّ اللّهَ لایُصْلِحُ عَمَل الْمُفْسِدینَ»: «موسی گفت آنچه را شما آوردید سحر است ، خداوند به زودی آن را ابطال می کند ، چرا که خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمی نماید» (یونس 81) .

آری ساحران افرادی مفسدند و عملشان باطل است ، و مسلماً چنین عملی نمی تواند اثر اصلاحی در جامعه داشته باشد .

در جای دیگر در خطابی که خداوند به موسی(علیه السلام) کرده ، می فرماید: «نترس تو ، برتری» «لاتَخَفْ

اِنَّکَ اَنْتَ الاَْعْلی» و سپس می افزاید: وَاَلْقِ ما فی یَمینِکَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا اِنَّما صَنَعُوا کَیْدُ ساحِر وَلایُفْلِحُ السّاحِرُ حَیْثُ اَتی «چیزی را که در دست داری بیفکن تمام آنچه را آنها ساخته اند می بلعد ، چرا که آنچه آنها ساخته اند تنها مکر ساحر است ، و ساحر هر جا بیاید رستگار نخواهد شد» (طه 68 و 69) .

آری کار ساحر خدعه و نیرنگ است ، و طبعاً روحیاتی هماهنگ با آن دارد ، آنها افرادی متقلب و خدعه گرند ، و از خلال صفات و اعمالشان به زودی می توان آنها را شناخت ، در حالی که اخلاص و پاکی و صداقت انبیاء سندی است که با اعجاز آنها آمیخته و روشنائی بیشتری به آنها می دهد . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 7/288 .

53 گناه آدم چه بود ؟

در آیه 121 سوره (طه) می خوانیم «وعصی آدم ربَّهُ فغوی»

(آدم پروردگارش را عصیان کرد و از پاداش او محروم ماند) .

حال این سؤال مطرح می شود که آیا آدم مرتکب گناهی شده بود ؟

مدارک اسلامی اعم از عقل و نقل به ما می گوید: هیچ پیامبری مرتکب گناه نمی شود ، و مقام پیشوائی خلق به شخص گناهکار ، واگذار نخواهد شد ، و می دانیم که آدم از پیامبران الهی بود ، بنابر این آنچه در این آیات ذکر شده مانند پاره ای از تعبیرات دیگر که درباره سایر پیامبران در قرآن آمده است که نسبت عصیان به آنها داده شده ، همگی به معنی «عصیان نسبی» و «ترک اولی» است ، نه گناه مطلق .

توضیح اینکه: گناه

بر دو گونه است ، «گناه مطلق» و «گناه نسبی» ، گناه مطلق همان مخالفت نهی تحریمی و مخالفت با فرمان قطعی خداوند است و هرگونه ترک واجب و انجام حرام را شامل می شود .

اما گناه نسبی آن است که عمل غیرحرامی از شخص بزرگی سر زند ، که با توجه به مقام و موقعیتش شایسته او نباشد ، ممکن است گاهی انجام یک عمل مباح و حتی مستحب در خور مقام افراد بزرگ نباشد در این صورت انجام آن عمل ، «گناه نسبی» محسوب می شود ، مثلاً اگر شخص با ایمان و ثروتمندی برای نجات فقیری از چنگال فقر ، کمک بسیار مختصری کند ، شک نیست که این کمک هرچند ناچیز باشد ، کار حرامی نیست بلکه مستحب است ، ولی هرکس آن را بشنود مذمت می کند آن چنان که گوئی گناهی مرتکب شده است و این به خاطر آن است که از چنان انسان ثروتمند و با ایمانی انتظار بسیار بیشتری می رود .

به همین نسبت ، اعمالی که از بزرگان درگاه پروردگار سر می زند ، با موقعیت ممتازشان سنجیده می شود ، و گاهی با مقایسه به آن ، کلمه «عصیان» و «ذنب» (گناه) بر آن اطلاق می گردد ، فی المثل نمازی که ممکن است از یک فرد عادی ، نماز ممتازی باشد برای اولیای حق ، گناه محسوب شود ، زیرا یک لحظه غفلت در حال عبادت برای آنها شایسته نیست ، بلکه باید با توجه به علم و تقوی و موقعیتشان به هنگام عبادت غرق در صفات جلال و جمال خدا باشند

.

سایر اعمال آنها غیر از عبادات نیز چنین است ، و با توجه به موقعیت آنها سنجیده می شود ، به همین دلیل اگر یک «ترک اولی» از آنها سر زند ، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار می گیرند (منظور از ترک اولی این است که انسان کار بهتر را رها کند و سراغ کار خوب یا مباحی برود) .

در روایات اسلامی می خوانیم که گرفتاری یعقوب و کشیدن آن همه زجر فراق فرزند ، به خاطر آن بود که نیازمند روزه داری به هنگام غروب آفتاب بر در خانه او آمد و او از کمک کردن به وی غفلت نمود و آن فقیر ، گرسنه و دل شکسته بازگشت .

این کار اگر از یک فرد عادی سر زده بود ، شاید آن قدر مهم نبود اما از یک پیامبر بزرگ الهی و رهبر امت ، آن چنان با اهمیت تلقی شد که مجازات بسیار شدیدی از طرف خداوند برای آن تعیین گردید . (1)

نهی آدم از «شجره ممنوعه» نیز یک نهی تحریمی نبود بلکه یک ترک اولی بود ، ولی با توجه به موقعیت آدم با اهمیت تلقی شد و ارتکاب مخالفت با این نهی (هرچند نهی کراهتی بود) موجب چنان مؤاخذه و مجازاتی از طرف خدا گردید . (2)

1 نورالثقلین جلد دوم صفحه 411 نقل از کتاب علل الشرایع .

2 تفسیر نمونه 6/123 .

54 آیا تولّد عیسی (ع) تنها از مادر ، مخالف علم روز نیست ؟

بدون شکّ این مسأله از طریق اعجاز صورت گرفته ، ولی علم امروز نیز امکان چنین امری را نفی نکرده بلکه تصریح به ممکن بودن آن نموده است .

مخصوصاً

موضوع بکرزائی در میان بسیاری از حیوانات دیده شده و با توجه به اینکه مسأله انعقاد نطفه ، اختصاصی به انسانها ندارد امکان این امر را به طور عموم اثبات می کند .

«دکتر الکسیس کارل» فیزیولوژیست و زیست شناس معروف فرانسوی در کتاب «انسان موجود ناشناخته» چنین می نویسد:

«هنگامی که به میزان سهمی که هر یک از پدر و مادر در تولید مثل دارند فکر می کنیم باید آزمایشهای «لوب» و «باتایون» را به خاطر بیاوریم که از یک تخمک بارور نشده قورباغه بدون دخالت «اسپرماتوزوئید» به وسیله تکنیکهای خاصی قورباغه جدیدی به وجود آورد .

به این ترتیب که ممکن است یک عامل شیمیائی یا فیزیکی را جانشین «سلول نر» کرد ولی در هر حال همیشه وجود یک عامل ماده ضروری است . »

بنابر این آنچه از نظر علمی برای تولد فرزند قطعیت دارد وجود نطفه مادر (اوُول) می باشد وگرنه در مورد نطفه نر (اسپرماتوزوئید) عامل دیگری می تواند جانشین آن گردد ، به همین دلیل مسأله بکر زائی واقعیّتی است که در جهان امروز مورد قبول پزشکان قرار گرفته . هرچند بسیار نادر اتفاق می افتد .

از این گذشته این مسأله در برابر قوانین آفرینش و قدرت خداوند آن گونه است که قرآن می گوید: «ان مثل عیسی عنداللّه کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون»: «مثل عیسی در نزد خدا همچون آدم است که او را از خاک آفرید سپس به او فرمان داد موجود شو او هم موجود (کاملی) شد» (آل عمران 59) .

یعنی این خارق عادت از آن خارق عادت مهمتر نیست

. (1)

1 تفسیر نمونه 13/58 .

55 اگر آئین موسی (ع) کامل بود آئین مسیح و اسلام چه ضرورتی داشته است ؟

هر آئینی برای زمان خود ، آئین جامع و کاملی است ، و محال است آئین ناقص از طرف خدا ، نازل گردد ، ولی همین آئین که برای یک زمان کامل بود ، ممکن است برای زمانهای بعد ، ناتمام و نارسا باشد ، همانطور که یک برنامه جامع و کامل برای دوره دبستان ، نسبت به دوره دبیرستان نارسا است ، و سرّ فرستادن پیامبران مختلف با کتب آسمانی متعدد ، تا به آخرین پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) و آخرین دستور منتهی گردد ، نیز همین است ، البته هنگامی که بشر آمادگی برای دستور نهائی پیدا کرد و دستور نهائی صادر شد ، دیگر نیازی به آئین جدید نیست و درست همانند افراد فارغ التحصیل که می توانند بر اساس معلومات خود به پیشرفتهای علمی از طریق مطالعه پیش بروند ، پیروان چنین مذهبی نیاز به آئین جدید نخواهند داشت و تحرک کافی را از همان آئین نهائی خواهند گرفت . (1)

1 تفسیر نمونه 6/41 .

56 آیا معجزه شقّ القمر از نظر علوم روز ممکن است ؟

در اوّلین آیه سوره قمر می خوانیم «اقتربت الساعه وانشقّ القمر» قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت .

در این آیه شریفه سخن از معجزه بزرگ شق القمر است .

طبق روایات مشهور که بعضی ادعای تواتر آن نیز کرده اند مشرکان نزد رسول خدا ((صلی الله علیه وآله)) آمدند و گفتند: اگر راست می گوئی و تو پیامبر خدائی ماه را برای ما دو پاره کن! فرمود: اگر این کار را کنم ایمان می آورید ؟ عرض کردند آری و آن شب ، شب چهاردهم ماه بود

پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) از پیشگاه پروردگار تقاضا کرد آنچه را خواسته اند به او بدهد ناگهان ماه دو پاره شد ، و رسول اللّه (صلی الله علیه وآله) آنها را یک یک صدا می زد و می فرمود: ببینید»!(1)

در اینکه چگونه ممکن است این کره عظیم آسمانی شکافته شود ، و وجود چنین حادثه ای چه تأثیراتی بر کره زمین و منظومه شمسی می گذارد ؟ و چگونگی جذب دو نیمه ماه بعد از شکافتن ، و اینکه چگونه ممکن است چنین حادثه ای رخ داده باشد و تواریخ جهان ذکری از آن به میان نیاورند سؤالاتی مطرح است .

پاسخ این سؤالات با توجه به مطالعات و اکتشافات دانشمندان فلکی چندان پیچیده نیست ، زیرا اکتشافات می گوید: چنین چیزی نه تنها محال نیست ، بلکه بارها نمونه های آن مشاهده شده ، هرچند در هر کدام عوامل خاصی مؤثر بوده است .

به تعبیر دیگر: کراراً در دستگاه منظومه شمسی و سایر کرات آسمانی انشقاقها و انفجارهائی روی داده است که برای نمونه موارد زیر را یادآور می شویم:

الف «پیدایش منظومه شمسی» این نظریه از سوی همه دانشمندان پذیرفته شده است که تمام کرات منظومه شمسی در آغاز جزء خورشید بود که بعداً از آن جدا شده ، و هر یک در مدار خود به گردش درآمده است .

منتها درباره عامل این جدائی گفتگو است:

«لاپلاس» معتقد است عامل این جدائی «نیروی گریز از مرکز» منطقه استوائی خورشید بوده ، به این معنی که در آن هنگام که خورشید به صورت توده گاز سوزانی بود (و هم اکنون

نیز چنین است) و به دور خود گردش می کرد ، سرعت این گردش در منطقه استوائی سبب شد که قطعاتی از آن جدا گردد ، و در فضا پراکنده شود ، و به دور مرکز اصلی یعنی خورشید به گردش درآید .

ولی تحقیقات بعضی دیگر از دانشمندان بعد از لاپلاس منتهی به فرضیه دیگری شده که عامل این جدائی را وقوع جزر و مدهای شدیدی در سطح خورشید بر اثر عبور یک ستاره عظیم از نزدیکی آن می شمرد .

طرفداران این فرضیه که حرکت وضعی خورشید را در آن روزگار کافی برای توجیه جدائی قطعاتی از آن نمی دانند دست به سوی این فرضیه دراز کرده ، می گویند: این جزر و مد ، امواج عظیمی در سطح خورشید به وجود می آورد ، درست همانند سقوط قطعه سنگ عظیمی در یک اقیانوس ، و بر اثر آن ، قطعاتی از خورشید یکی پس از دیگری به خارج پرتاب شد ، و به گرد کره خورشید به گردش درآمد .

در هر حال عامل جدائی هرچه باشد مانع از این نیست که همه معتقدند پیدایش منظومه شمسی از طریق انشقاق و جدائیها صورت گرفته است .

ب «آستروئیدها» «استروئیدها» قطعات سنگهای عظیم آسمانی هستند که به دور منظومه شمسی در گردشند ، و گاهی از آنها به کرات کوچک و «شبه سیارات» تعبیر می کنند ، بزرگی یکی از آنها چنان است که قطر آن به 25 کیلومتر می رسد ، ولی غالباً از این کوچکترند .

دانشمندان عقیده دارند آستروئیدها بقایای سیاره عظیمی هستند که در مداری میان مدار «مریخ»

و مدار «مشتری» در حرکت بوده ، سپس بر اثر عوامل نامعلومی منفجر و شکافته شده است .

تاکنون بیش از 5 هزار آستروئید کشف و مشاهده شده ، و عده زیادی از آنها که بزرگتر هستند نامگذاری ، و حجم و مقدار و مدت حرکت آنها به دور خورشید محاسبه شده است ، بعضی از فضاشناسان برای آستروئیدها اهمیت خاصی قائلند ، و معتقدند احیاناً می توان از آنها به عنوان پایگاهی برای مسافرت به نقاط دور دست فضا استفاده کرد!

این نمونه دیگری از انشقاق در اجرام آسمانی است .

ج «شهابها» «شهابها» سنگهای بسیار کوچک آسمانی هستند که گاه از اندازه فندق تجاوز نمی کنند ، و به هر حال با سرعت شدیدی در مدار خاصی بر گرد خورشید در گردشند ، و گاه که مسیر آنها با مدار کره زمین تقاطع پیدا می کند ، به سوی زمین جذب می شوند .

این سنگهای کوچک بر اثر شدت برخورد با هوائی که زمین را احاطه کرده ، به خاطر سرعت سرسام آوری که دارند ، داغ و برافروخته و مشتعل می شوند ، و ما به صورت یک خط نورانی زیبا در لابلای جو زمین آنها را مشاهده می کنیم ، و از آن به تیر شهاب تعبیر می نمائیم .

و گاه تصور می کنیم که ستاره دوردستی است که سقوط می کند ، در حالی که شهاب کوچکی است که در فاصله بسیار نزدیکی آتش گرفته ، و سپس خاکستر می شود .

مدار گردش شهابها با مدار زمین در دو نقطه تماس دارد ، به همین دلیل در

مرداد ماه و آبان ماه که دو نقطه تقاطع دو مدار است شهابها بیشتر دیده می شوند .

دانشمندان می گویند: اینها بقایای ستاره دنباله داری است که بر اثر حوادث نامعلومی منفجر و از هم شکافته شده است .

این هم نمونه دیگری از انشقاق در کرات آسمانی .

به هر حال مسأله انفجار و انشقاق در کرات آسمانی امری بی سابقه نیست ، و هرگز از نظر علم محال نمی باشد ، تاگفته شود اعجاز به محال تعلّق نمی گیرد .

اینها همه در مورد انشقاق است ولی بازگشت آن ، به حال معمولی ، بر اثر نیروی جاذبه ای که میان دو قطعه وجود دارد کاملاً امکان پذیر است .

گرچه در هئیت قدیم که بر محور عقیده «بطلمیوس» و افلاک نه گانه پوست پیازی اش ، دور می زد ، چنان این افلاک بلورین به هم پیوسته بودند که خرق و التیام آنها از نظر جمعی محال بود ، و لذا پیروان این عقیده هم معراج جسمانی را منکر بودند ، و هم شق القمر را ، چرا که موجب شکافته شدن و سپس التیام در افلاک بود ، ولی امروز که فرضیه هیئت بطلمیوسی به دست افسانه ها و اسطوره های خیالی سپرده شده ، و اثری از آن افلاک نه گانه باقی نمانده زمینه ای برای این سخنان باقی نیست .

شاید این نکته نیاز به یادآوری ندارد که شق القمر ، تحت یک عامل طبیعی معمولی صورت نگرفت ، بلکه جنبه اعجاز داشت ، ولی چون اعجاز به محالات تعلق نمی گیرد منظور در اینجا بیان امکان این

مطلب بود (دقت کنید) . (2)

1 «مجمع البیان» و کتب تفسیر دیگر ذیل آیه مورد بحث .

2 نمونه 23/9 . و 13

57 فرق آگاهی انبیاء از غیب و آنچه کاهنان و مرتاضان پیشگوئی می کنند چیست ؟

این سؤال با توجه به یک نکته روشن می شود و آن اینکه پیشگوئی های مرتاضان و اخبار غیبی کاهنان هیچ گاه اخبار مطمئن و خالی از اشتباه نبوده و نیست ، گاه درست از آب درمی آمده و گاهی خطا ، و هر دو نمونه های فراوانی دارد ، بنابر این اخبار و اطلاعات آنها را هرگز نمی توان به عنوان علم غیب معرفی کرد ، لذا گاه خود آنها نیز اعتراف می کنند که اطلاعات ما از طریق شیاطین است و آنها همیشه به ما راست نمی گویند!

یا به تعبیر دیگر آنها بر اثر ریاضت ، اشباحی را در افق ذهنشان از دور می بینند ، و این اشباح را پیش خود تفسیر می کنند ، گاه این تفسیرها درست است و گاه خطا ، همچون خوابهائی است که افراد می بینند که گاه تعبیر آنها درست و گاه نادرست می باشد .

این آگاهیهای آمیخته با شک و مطالب نادرست هرگز نمی تواند به عنوان علم غیب تلقی شود ، (1)

1 تفسیر پیام قرآن 7/234 .

58 چگونه بین آیات و روایاتی که بعضی علم غیب را از غیر خدا نفی و بعضی اثبات می کنند جمع کنیم ؟

اشاره

در اینجا طرق مختلفی برای جمع وجود دارد:

1 از معروفترین راههای جمع این است که منظور از اختصاص علم غیب به خدا علم ذاتی و استقلالی است ، بنابر این دیگران مستقلاً هیچگونه آگاهی از غیب ندارند ، و هرچه دارند از ناحیه خدا است ، با الطاف و عنایت او است ، و جنبه تبعی دارد .

شاهد این جمع آیه 26 سوره جنّ است ، که می گوید:

«خداوند هیچ کس را از اسرار غیب آگاه نمی کند

، مگر رسولانی را که مورد رضایت او هستند»

در «نهج البلاغه» نیز به همین معنی اشاره شده است که وقتی علی ((علیه السلام)) از حوادث آینده خبر می داد (و حمله مغول را به کشورهای اسلامی پیش بینی می فرمود) یکی از یارانش عرض کرد: ای امیرمؤمنان آیا دارای علم غیب هستی ؟ حضرت خندید و فرمود: «لیس هو بعلم غیب ، و انما هو تعلّم من ذی علم!» «این علم غیب نیست ، این علمی است که از صاحب علمی (پیامبر) آموخته ام!(1)

این جمع را بسیاری از دانشمندان و محققان پذیرفته اند .

2 اسرار غیب دو گونه است قسمتی مخصوص به خدا است و هیچ کس جز او نمی داند مانند قیام قیامت ، و اموری از قبیل آن ، و قسمتی از آن را به انبیاء و اولیاء می آموزد ، چنانکه در نهج البلاغه در ذیل همان خطبه ای که در بالا اشاره کردیم می فرماید:

«علم غیب تنها علم قیامت و آنچه خداوند در این آیه بر شمرده است می باشد آنجا که می فرماید: آگاهی از زمان قیامت ، مخصوص خدا است و او است که باران را نازل می کند ، و آنچه در رحم مادران است می داند ، و هیچ کس نمی داند فردا چه می کند یا در چه سرزمین می میرد»

سپس امام ((علیه السلام)) در شرح این معنی افزود: خداوند سبحان از آنچه در رحم ها قرار دارد آگاه است ، پسر است یا دختر ؟ زشت است یا زیبا ؟ سخاوتمند است یا بخیل ؟ سعادتمند است یا شقی ؟ اهل دوزخ

است یا بهشت ؟ . . . اینها علوم غیبی است که غیر از خدا کسی نمی داند ، و غیر از آن علومی است که خدا به پیامبرانش تعلیم کرده و او به من آموخته است»(2)

ممکن است بعضی از انسانها علم اجمالی به وضع جنین یا نزول باران و مانند آن پیدا کنند ، اما علم تفصیلی و آگاهی بر جزئیات این امور مخصوص ذات پاک خدا است ، همانگونه که در مورد قیامت ما نیز علم اجمالی داریم ، اما از جزئیات و خصوصیات بی خبریم ، و اگر در روایاتی آمده است که پیامبر یا امامان از بعضی از نوزادان ، یا از پایان عمر بعضی از افراد خبر دادند ، مربوط به همان علم اجمالی است .

3 راه دیگر برای جمع میان این دو گروه از آیات و روایات اینست که اسرار غیب در دو جا ثبت است: در «لوح محفوظ» (خزانه مخصوص علم خداوند) که هیچ گونه دگرگونی در آن رخ نمی دهد و هیچ کس از آن آگاه نیست و «لوح محو و اثبات» که علم به مقتضیات است نه علت تامه ، و به همین دلیل قابل دگرگونی است و آنچه دیگران نمی دانند مربوط به همین قسمت است .

لذا در حدیثی از امام صادق ((علیه السلام)) می خوانیم: «خداوند علمی دارد که جز خودش نمی داند و علمی دارد که فرشتگان و پیامبران را از آن آگاه ساخته ، آنچه را به فرشتگان و پیامبران و رسولانش داده ما می دانیم . »(3)

از امام علی بن الحسین ((علیه السلام)) نیز نقل شده است که

فرمود: «اگر آیه ای در قرآن مجید نبود من از آنچه درگذشته اتفاق افتاده ، و حوادثی که تا روز قیامت اتفاق می افتد ، خبر می دادم ، کسی عرض کرد کدام آیه ؟ فرمود: خداوند می فرماید: «یمحو اللّه ما یشاء و یثبت: «خدا هر چیزی را بخواهد محو می کند ، و هر چیزی را بخواهد ثابت می دارد و ام الکتاب (لوح محفوظ) نزد او است . »(4)

تقسیم بندی علوم ، مطابق این جمع براساس حتمی بودن و نبودن آن است و در جمع سابق براساس مقدار معلومات است (دقت کنید)

4 راه دیگر اینکه خداوند بالفعل از همه اسرار غیب آگاه است ، ولی انبیاء و اولیاء ممکن است بالفعل بسیاری از اسرار غیب را ندانند ، اما هنگامی که اراده کنند خداوند به آنها تعلیم می دهد ، و البته این اراده نیز با اذن و رضای خدا انجام می گیرد .

بنابر این جمع ، آیات و روایاتی که می گوید آنها نمی دانند اشاره به ندانستن فعلی است و آنها که می گوید می دانند اشاره به امکان دانستن آن است .

این درست به آن می ماند که کسی نامه ای را به انسان بدهد که به دیگری برساند ، در اینجا می توان گفت: او از محتوای نامه اطلاعی ندارد ، و در عین حال می تواند نامه را باز کند و باخبر شود ، گاه صاحب نامه اجازه مطالعه را به او داده ، در این صورت می توان او را از یک نظر عالم به محتوای نامه دانست ، و گاه به او

اجازه نداده است .

شاهد این جمع روایاتی است که در کتاب کافی در بابی تحت عنوان «ان الائمه اذا شاؤا ان یعلموا علموا»: «امامان هرگاه بخواهند چیزی را بدانند به آنها تعلیم داده می شود . » از جمله در حدیثی از امام صادق ((علیه السلام))می خوانیم: «اذا اراد الامام ان یعلم شیئا اعلمه اللّه بذلک»: «هنگامی که امام اراده می کند چیزی را بداند خدا به او تعلیم می دهد . »(5)

این وجه جمع ، بسیاری از مشکلات را در زمینه علم پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) و امام ((علیه السلام))حل می کند ، از جمله اینکه: چگونه آنها ، آب یا غذائی را که مثلاً مسموم بود می خوردند ، در حالی که جایز نیست انسان به کاری که موجب خطر برای او است اقدام کند ، باید گفت در این گونه موارد پیامبر((صلی الله علیه وآله)) یا امام ((علیه السلام)) اجازه نداشته اند که اراده کنند تا اسرار غیب بر آنها آشکار گردد .

همچنین گاه مصلحت ایجاب می کند پیامبر (صلی الله علیه وآله) یا امام ((علیه السلام))مطلبی را نداند ، یا آزمایشی برای او صورت گیرد که موجب تکامل او گردد ، همانگونه که در داستان «لیله المبیت» آمده است که علی ((علیه السلام))در بستر پیغمبر (صلی الله علیه وآله) خوابید ، در حالی که از خود آن حضرت نقل شده است که نمی دانست صبحگاهان که مشرکان قریش به آن بستر حمله می کنند شهید خواهد شد یا جان به سلامت می برد ؟

در اینجا مصلحت این است که امام ((علیه السلام)) از سر انجام این کار

آگاه نگردد ، تا آزمون الهی تحقق یابد ، و اگر امام ((علیه السلام)) می دانست که در بستر پیامبر (صلی الله علیه وآله)می خوابد و صبح سالم برمی خیزد چندان افتخاری محسوب نمی شد ، و آنچه در آیات قرآن و روایات در اهمیت این ایثارگری وارد شده است چندان موجّه به نظر نمی رسید .

آری مسأله علم ارادی ، پاسخی است برای تمام اینگونه اشکالات .

5 راه جمع دیگری نیز برای روایات مختلف در علم غیب وجود دارد (هرچند این راه فقط در مورد قسمتی از این روایات صادق است) و آن اینکه مخاطبین در این روایات مختلف بودند ، آنها که استعداد و آمادگی پذیرش مسأله علم غیب را درباره امامان داشتند حق مطلب به آنها گفته می شد ، ولی در برابر افراد مخالف یا ضعیف و کم استعداد سخن ، به اندازه فهم شنونده مطرح می گشت .

مثلاً در حدیث می خوانیم که ابوبصیر و چند تن از یاران بزرگ امام صادق ((علیه السلام))در مجلسی بودند امام غضبناک وارد مجلس شد هنگامی که نشست در حضور جمع فرمود: «عجیب است که عده ای گمان می کنند ما علم غیب داریم ، هیچکس جز خداوند متعال از غیب آگاه نیست ، من الان می خواستم کنیزم را تأدیب کنم از دست من گریخت ، ندانستم در کدامیک از اطاقهای خانه است»!!(6)

راوی حدیث می گوید: هنگامی که امام ((علیه السلام)) از مجلس برخاست من و بعضی دیگر از یاران حضرت وارد اندرون منزل شدیم و گفتیم: فدایت شویم شما درباره کنیزتان چنین گفتی ، در حالی که ما

می دانیم شما علوم زیادی دارید و ما نامی از علم غیب نمی بریم ؟

امام ((علیه السلام)) سپس شرحی در این زمینه داد که مفهومش آگاهی او بر اسرار غیب بود .

واضح است که در آن مجلس افرادی بوده اند که آمادگی و استعداد لازم برای درک این معانی و معرفت مقام امام نداشتند .

باید توجه داشت که این طرق پنجگانه منافاتی باهم ندارند و همه آنها می تواند صادق باشد (دقت کنید) .

2 راه دیگری برای اثبات علم غیب پیشوایان

در اینجا دو راه دیگر برای اثبات این واقعیت که پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) و امامان معصوم ((علیهم السلام)) اجمالاً از اسرار غیب آگاه بودند وجود دارد .

نخست این که: می دانیم دایره مأموریت آنها محدود به مکان و زمان خاصی نبوده ، بلکه رسالت پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) و امامت امامان ((علیهم السلام)) جهانی و جاودانی است ، چگونه ممکن است کسی چنین مأموریت گسترده ای داشته باشد ، در حالی که هیچگونه آگاهی جز بر زمان و محیط محدود خود نداشته باشد ؟ آیا کسی را که مثلاً مأمور امارت و استانداری بخش عظیمی از کشوری می کنند می تواند از آن منطقه آگاهی نداشته باشد و در عین حال مأموریت خود را به خوبی انجام دهد ؟ ! .

به تعبیر دیگر: پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) و امام (علیه السلام) در مدت حیات خود باید آنچنان احکام الهی را بیان و اجرا کند که جوابگوی نیازمندیهای همه انسانها در هر زمان و مکان باشد ، و این ممکن نیست مگر اینکه لااقل بخشی

از اسرار غیب را بداند .

دیگر اینکه سه آیه در قرآن مجید است که اگر آنها را در کنار هم بچینیم مسأله علم غیب پیامبر ((صلی الله علیه وآله)) و امامان ((علیهم السلام)) از آن روشن می شود ، نخست اینکه قرآن در مورد کسی که تخت ملکه «سبا» را در یک چشم برهم زدن نزد «سلیمان» آورد (یعنی آصف بن برخیا) می گوید: «قال الذی عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی»: «کسی که دانشی از کتاب داشت گفت من آن را پیش از آنکه چشم برهم زنی نزد تو خواهم آورد ، و هنگامی که (سلیمان) آن را نزد خود مستقر دید گفت: این از فضل پروردگار من است» (نمل 40) .

در آیه دیگر می خوانیم: «قل کفی باللّه شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب»: «بگو کافی است برای گواه میان من و شما ، خداوند و کسی که علم کتاب نزد او است» (رعد 43) .

از سوی دیگر در احادیث متعددی که در کتب اهل سنت و شیعه نقل شده چنین می خوانیم که ابوسعید خدری می گوید از رسول خدا ((صلی الله علیه وآله))معنی «الذی عنده علم من الکتاب» را سؤال کردم ، فرمود: او وصی برادرم سلیمان بن داود بود ، گفتم: «و من عنده علم الکتاب» کیست ؟ فرمود: «ذاک اخی علی بن ابیطالب»! «او برادرم علی بن ابی طالب است» . (7)

با توجه به اینکه «علم من الکتاب» که در مورد «آصف» آمده «علم جزئی» را می

گوید ، و «علم الکتاب» که درباره علی ((علیه السلام)) آمده «علم کلی» را می گوید ، تفاوت میان مقام علمی «آصف» و علی ((علیه السلام)) روشن می گردد .

از سوی سوم در آیه 89 سوره نحل می خوانیم: «وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لکُلِّ شیء»: «ما قرآن را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی است» .

روشن است کسی که عالم به اسرار چنین کتابی باشد ، باید اسرار غیب را بداند ، و این دلیلی است آشکار بر اینکه ممکن است انسانی از اولیاء اللّه ، از اسرار غیب به فرمان خدا آگاه گردد . (8)

پی نوشتها

1 «نهج البلاغه» خطبه 128 .

2 «نهج البلاغه» همان خطبه .

3 «بحارالانوار» جلد 26 صفحه 160 (حدیث 5)

4 «نورالثقلین» جلد 2 صفحه 512 (حدیث 160) .

5 کتاب «کافی» باب «ان الائمه اذا شاؤا ان یعلموا علموا» (حدیث 3) روایات دیگری در همین باب نیز به این مضمون نقل شده است .

6 «اصول کافی» جلد 1 باب نادر فیه ذکر الغیب حدیث 3 .

7 به جلد 3 «احقاق الحق» صفحه 280 - 281 و «نورالثقلین» جلد 2 صفحه 523 مراجعه شود .

8 تفسیر نمونه 25/146 .

59 آیاامکان نسیان وفراموشی درانبیاء باعصمت آنان سازگاراست ؟

از آیات متعددی در سوره کهف استفاده می شود که موسی گرفتار فراموشکاری شد در یکجا می فرماید: هنگامی که آن دو (موسی و دوست همسفرش) به محل تلاقی دو دریا رسیدند ماهی خود را (که برای تغذیه آورده بودند) فراموش کردند ، و ماهی ، راه خود را در پیش گرفت و رفت»! «فَلَمّا بَلَغا مَجْمَعَ بَیْنِهِما نَسِیا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» (کهف 61) بنابر این فراموشی به هر دو دست داد .

و در دو آیه بعد از آن ، از زبان دوست موسی نقل می کند «من ماهی را فراموش کردم ، و فقط شیطان بود که یاد آن را از خاطر من برد» «فَاِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَما اَنْسانِیهُ اِلاَّ الشَّیْطانُ اَنْ اَذْکُرَهُ» (کهف 63) .

اگر دوست او یوشع بن نون بوده همان گونه که در میان مفسران مشهور است و در آن حال پیامبر بوده معلوم می شود نسیان و فراموشکاری برای پیامبران جایز است .

و باز در چند آیه بعد ، از قول موسی (علیه السلام) می خوانیم هنگامی که آن مرد الهی (خضر) را ملاقات کرد با او عهد کرد که از اسرار اعمالش سؤالی نکند تا خودش توضیح دهد ، ولی موسی بار اول فراموش کرد ، زیرا هنگامی که خضر ، آن کشتی سالم را سوراخ کرد بانگ اعتراض موسی بلند شد که چرا چنین می کنی ، و هنگامی که خضر پیمانش را به او یادآوری نمود گفت: «مرا به خاطر این فراموشکاری مؤاخذه مکن» «قالَ لاتُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ» (کهف 73) و این مسأله برای بار دوم و سوم نیز تکرار شد .

آیا از مجموع این آیات استفاده نمی شود که امکان نسیان و فراموشی برای پیامبران وجود دارد ؟ و آیا یکی از شاخه های عصمت مصونیت از نسیان و خطا نیست ؟

در جواب این سؤال ، مفسران طرق مختلفی را پیموده اند: بعضی گفته اند «نسیان» گاهی به معنی ترک نمودن چیزی است ، هر چند آن را فراموش نکرده باشد ، همان گونه که در داستان حضرت آدم می خوانیم وَلَقَدْ عَهِدْنا اِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ . . . «ما با آدم عهد و پیمان بستیم و او فراموش کرد» (طه 115) .

مسلماً آدم پیمان الهی را در مورد نخوردن از درخت ممنوع ، فراموش نکرده بود ، ولی چون نسبت به آن بی اعتنائی کرد تعبیر به فراموش شده است .

بعضی نیز گفته اند «نسیان کننده» در حقیقت ، دوست همراه موسی (علیه السلام) بود ، نه موسی ، و پیامبر بودن او مسلّم نیست

، حدّاقل از نظر آیات قرآن ، چنین چیزی ثابت نیست ، در آیات مورد بحث می خوانیم که دوست موسی (علیه السلام) افتادن ماهی به دریا و زنده شدن و حرکت او را دیده بود ، و تصمیم داشت این مسأله را با موسی (علیه السلام) در میان بگذارد ، ولی فراموش کرد ، بنابر این فراموش کننده ، تنها او بوده است ، زیرا او این صحنه را مشاهده کرد ، و اگر در جمله «نسیا» به هر دو نسبت داده شده ، از قبیل نسبت دادن کار فرد به گروه است ، که بسیار رایج می باشد .

و اگر گفته شود چگونه ممکن است مسأله ای به این مهمی به فراموشی سپرده شود ، در پاسخ می گوییم دوست موسی (علیه السلام) ، معجزاتی مهمتر از آن دیده بود ، بعلاوه آنها در این سفر استثنائی ، به دنبال مسأله مهمتری بودند که به خاطر آن فراموش کردن این صحنه جای تعجّب نیست .

و این که فراموشی مزبور به شیطان نسبت داده شده ممکن است به خاطر این باشد که جریان زنده شدن ماهی ، ارتباط نزدیکی با پیدا کردن آن مرد عالم داشت که بنا بود ، موسی (علیه السلام) از علم او بهره بگیرد ، و از آنجا که شیطان کارش اغواگری است و می خواهد هیچ کس به هدف مقدسش نرسد ، یا دیرتر برسد ، این فراموشی را در ذهن «دوست موسی» (علیه السلام) به وجود آورد .

در بعضی از روایات از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل شده است که هنگامی که ماهی

حرکت کرد و به دریا افتاد و راه خود را پیش گرفت و رفت ، موسی (علیه السلام) در خواب بوده ، و دوستش (که این ماجرا را دیده بود) نخواست موسی (علیه السلام) را از خواب بیدار کند و ماجرا را بگوید ، و بعد از بیداریش ، فراموش کرد جریان را به او بازگو کند ، و لذا یک شبانه روز دیگر به راه خود ادامه دادند ، سپس دوست موسی (علیه السلام) ماجرا را به خاطر آورد و بازگو کرد ، ناچار آنها به مکان اوّل که ماهی در آب افتاده بود ، بازگشتند . (1)

بعضی نیز گفته اند که پیامبران در برابر نسیان و فراموشی معصومند ، اما نسیانهایی که به نوعی با دعوت آنها ارتباط داشته باشد ، ولی نسیان در یک کار عادی روزانه که هیچ ارتباطی با مسأله وحی و نبوّت و تعلیم و تربیت و تبلیغ ندارد ، بلکه عدم ارتباط آن را همه می دانند ، لطمه ای به مقام عصمت انبیاء نمی زند و نسیانی که در آیات بالا آمده است از همین قبیل است . (2)

1 تفسیر مراغی ، جلد 15 ، صفحه 174 .

2 تفسیر پیام قرآن 7/126 .

60 روح القدس کیست ؟

در آیه 87 سوره بقره آمده است «وأیّدناه بروح القُدُس» «و او (عیسی بن مریم) را به وسیله روح القدس تأیید نمودیم . »

در اینجا این سؤال مطرح می شود که منظور از روح القدس چه می باشد ؟

مفسّران بزرگ درباره روح القدس ، تفسیرهای گوناگونی دارند:

1 برخی گفته اند منظور جبرئیل است ، بنابراین ، معنی

آیه مورد بحث چنین خواهد بود خداوند عیسی را به وسیله جبرئیل کمک و تأیید کرد .

شاهد این سخن آیه 102 نحل است «قل نزله روح القدس من ربک بالحق»: «بگو روح القدس آن را به حقیقت بر تو نازل کرده است» .

اما چرا جبرئیل را روح القدس می گویند ؟ به خاطر این است که از طرفی جنبه روحانیت در فرشتگان مسأله روشنی است و اطلاق کلمه «روح» بر آنها کاملاً صحیح است ، و اضافه کردن آن به «القدس» اشاره به پاکی و قداست فوق العاده این فرشته است .

2 بعضی دیگر معتقدند «روح القدس» همان نیروی غیبی است که عیسی ((علیه السلام)) را تأیید می کرد ، و با همان نیروی مرموز الهی مردگان را به فرمان خدا زنده می نمود .

البته این نیروی غیبی به صورت ضعیفتر در همه مؤمنان با تفاوت درجات ایمان وجود دارد و همان امدادهای الهی است که انسان را در انجام طاعات و کارهای مشکل مدد می کند و از گناهان باز می دارد ، لذا در بعضی از احادیث در مورد بعضی شعرای اهل بیت ((علیهم السلام)) می خوانیم که پس از خواندن اشعارش برای امام به او فرمود: «انما نفث روح القدس علی لسانک:» «روح القدس بر زبان تو دمید و آنچه گفتی به یاری او بود» . (1)

3 بعضی از مفسران نیز روح القدس را به معنی «انجیل» تفسیر کرده اند . (2)

ولی دو تفسیر اول نزدیکتر به نظر می رسد . (3)

1 در مورد شاعر معروف معاصر پیامبر (صلی الله علیه وآله) حسان بن ثابت

نیز می خوانیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله)درباره او فرمود: لن یزل معک روح القدس ما ذببت عنا: «ای حسان مادام که با اشعارت از ما دفاع کنی روح القدس با تو است» (سفینه البحار جلد 2 صفحه 495 ماده کمیت) .

2 تفسیر المنار ذیل آیه مورد بحث .

3 نمونه 1/338

61 چرا پیامبران از منطقه خاصّی برخاستند ؟

گاهی این سؤال عنوان می شود که پیامبران اولوالعزم که دارای شریعت و کتاب آسمانی بودند طبق صریح تواریخشان ، از شرق میانه برخاستند . نوح (علیه السلام) از سرزمین «عراق» برخاست(1) و مرکز دعوت ابراهیم (علیه السلام) ، عراق و شام بود ، و به مصر و حجاز نیز سفر کرد .

موسی (علیه السلام) از مصر برخاست ، سپس به فلسطین آمد ، مرکز تولد و قیام و دعوت مسیح (علیه السلام) نیز شام و فلسطین بود ، و پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) از سرزمین حجاز برخاست .

پیامبران دیگر نیز غالباً در همین مناطق می زیستند به طوری که می توان گفت: شرق میانه ، منطقه پیامبرخیز جهان بوده است!

آیا دلیلی دارد که آنها همگی از این منطقه جهان برخیزند ؟ و آیا مناطق دیگر ، نیازی به ظهور پیامبران یا پذیرش آنها را نداشته است ؟

با توجه به وضع پیدایش جوامع بشری ، و ظهور تمدّن انسانی ، این مسأله جای شگفتی نیست ، زیرا مورخان بزرگ جهان ، تصریح می کنند که مشرق زمین (مخصوصاً شرق میانه) گهواره تمدن انسانی است و منطقه ای که به نام هلال خصیب (هلال خصیب به معنی هلال پربرکت است و اشاره به منطقه

ای است که از دره نیل شروع می شود و تا مسیر دجله و فرات و اروند رود ، ادامه پیدا می کند ، و به صورت یک هلال بزرگ روی نقشه جغرافیا منعکس است) زادگاه تمدنهای بزرگ جهان است .

تمدن مصر باستان که قدیمی ترین تمدّن شناخته شده جهان است ، و تمدّن بابل در عراق ، و تمدن یمن در جنوب حجاز ، و همچنین تمدّن ایران و شامات همه نمونه تمدنهای معروف بشری هستند .

آثار تاریخی مهمی که در این مناطق باقی مانده ، و سنگ نوشته ها ، همه شاهد گویای این مدّعا است .

قدمت تمدن انسانی در این مناطق به هفت هزار سال یا بیشتر باز می گردد ، این از یکسو ، از سوی دیگر رابطه نزدیکی میان تمدن انسانی و ظهور پیامبران بزرگ است ، زیرا انسانهای متمدن ، نیاز زیادتری به آئینهای الهی دارند ، تا هم قوانین حقوقی و اجتماعی را تضمین کرده ، جلو تعدیات و مفاسد را بگیرد ، و هم فطرت الهی آنها را شکوفا سازد ، به همین دلیل می گوییم نیاز بشر امروز ، مخصوصاً کشورهایی که از تمدن صنعتی ، سهم بیشتری دارند ، به مذهب ، از هر زمانی بیشتر است .

اقوام وحشی ، یا نیمهوحشی ، آمادگی زیادی برای پذیرش مذاهب ندارند ، و اگر هم مذهب را پذیرا شوند ، قدرت نشر آن را ندارند .

ولی هنگامی که مذهب در مراکز تمدن آشکار شود ، به سرعت از آنجا به نقاط دیگر نشر پیدا می کند ، زیرا مردم مناطق دیگر ،

برای حل مشکلاتشان دائماً در این مناطق رفت و آمد دارند ، به علاوه وسائل نشر هرچه باشد ، در این مراکز بیشتر است .

ممکن است گفته شود ، پس چرا اسلام بزرگترین آئین الهی ، از یک منطقه عقب افتاده برخاست ؟

ولی اگر درست به نقشه جغرافیا نگاه کنیم می بینیم این نقطه عقب افتاده یعنی «مکّه» در واقع ، مرکزی بوده که در اطراف آن ، بقایای پنج تمدن معروف بزرگ وجود داشته ، و مکّه نسبت به آنها مانند مرکز دایره حساب می شده است .

در شمال ، تمدن روم شرقی و شامات ، در شمال شرقی ، تمدن ایران و کلده و آشور ، در جنوب ، تمدّن یمن ، و در غرب ، تمدّن مصر باستان ، درست به همین دلیل ، هنگامی که اسلام گسترش یافت تمام قلمرو این تمدنهای پنجگانه را زیر سیطره خود قرار داد و همه را در خود ذوب نمود ، جنبه های مثبت هر کدام را گرفت ، و جنبه های منفی را حذف کرد و مسائل مهم عقیدتی و عملی را بر آن افزود و تمدن باشکوه اسلامی در سرتاسر این مناطق ظاهر گشت .

خلاصه با توجّه به آنچه در بالا گفتیم روشن می شود چرا خداوند حکیم پیامبران بزرگ خویش را از شرق میانه مبعوث کرده ، و چرا مشرق زمین کانون ظهور ادیان بزرگ الهی است . (2)

1 در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که فرمود: کانت الکوفه و مسجدها فی زمن نوح (علیه السلام) و کان منزل نوح و قومه فی قریه

علی متن الفرات ممایلی غربی الکوفه: «کوفه و مسجدش ، در زمان نوح (علیه السلام) وجود داشت و منزل نوح و قومش در یک آبادی ، در کنار فرات در طرف غربی کوفه بود» (تفسیر عیاشی تفسیر سوره هود ، حدیث 19) .

2 پیام 7/367 .

62 آیا پیامبر خدا (ایّوب) به بیماری نفرت انگیز مبتلا شد ؟

چهره پاک این پیامبر بزرگ که مظهر صبر و شکیبائی است ، تا آن پایه که صبر ایوب در میان همه ضرب المثل است ، در قرآن مجید سوره (ص) آمده است خداوند در آغاز و پایان داستان آن حضرت ، بهترین تجلیل را از او به عمل می آورد .

ولی متأسفانه سرگذشت این پیامبر بزرگ نیز از دستبرد جاهلان و یا دشمنان دانا مصون نمانده ، و خرافاتی بر آن بسته اند که ساحت قدس او از آن پاک و منزه است ، از جمله اینکه ایوب به هنگام بیماری بدنش کرم برداشت ، و آنقدر متعفن و بدبو شد که اهل قریه او را از آبادی بیرون کردند!

بدون شک چنین روایتی مجعول است هر چند در لابلای کتب حدیث ذکر شده باشد ، زیرا رسالت پیامبران ایجاب می کند که مردم در هر زمان بتوانند با میل و رغبت با آنها تماس گیرند ، و آنچه موجب تنفر و بیزاری مردم و فاصله گرفتن افراد از آنها می شود ، خواه بیماریهای تنفر آمیز باشد ، و یا عیوب جسمانی ، و یا خشونت اخلاقی ، در آنها نخواهد بود ، چرا که با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد .

قرآن مجید در مورد پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) می گوید:

«فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک:» «در پرتو رحمت الهی برای آنها نرم و مهربان شدی که اگر خشن و سنگدل بودی ، از گرد تو پراکنده می شدند» (آل عمران 159) .

این آیه دلیل بر آن است که پیامبر نباید چنان باشد که از اطرافش پراکنده شوند . (1)

1 تفسیر نمونه 19/303

63 ازدواج فرزندان آدم چگونه بوده است ؟

آیه اوّل سوره نساء چنین است «وبثّ منهما رجالاً کثیراً و نساء»

«خداوند از آدم و همسرش ، مردان و زنان فراوانی بوجود آورد» ، از این تعبیر استفاده می شود که تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثی در آن دخالت نداشته است .

لازمه این سخن آن است که فرزندان آدم (برادر و خواهر) باهم ازدواج کرده باشند زیرا اگر آنها با نژاد و همسران دیگری ازدواج کرده باشند «منهما» (از آن دو) صادق نخواهد بود .

این موضوع در احادیث متعدّدی نیز وارد شده است و زیاد هم جای تعجّب نیست چه اینکه طبق استدلالی که در بعضی از احادیث از ائمه اهل بیت نقل شده این ازدواج ها مباح بوده زیرا هنوز حکم تحریم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود ، بدیهی است ممنوعیّت یک کار ، بسته به این است که از طرف خداوند تحریم شده باشد چه مانعی دارد که ضرورت ها و مصالحی ایجاب کند که در پاره ای از زمان ها مطلبی جائز باشد و بعداً تحریم گردد .

ولی در احادیث دیگری تصریح شده که فرزندان آدم هرگز باهم ازدواج نکرده

اند و شدیداً به کسانی که معتقد به ازدواج آنها با یکدیگرند حمله شده است .

و اگر بنا باشد که در احادیث متعارض آنچه موافق ظاهر قرآن است ترجیح دهیم باید احادیث دسته اوّل را انتخاب نمود زیرا موافق آیه فوق است .

در اینجا احتمال دیگری نیز هست که گفته شود: فرزندان آدم با بازماندگان انسان های پیشین ازدواج کرده اند زیرا طبق روایاتی آدم ، اولین انسان روی زمین نبوده ، مطالعات علمی امروز نیز نشان می دهد که نوع انسان احتمالاً از چند میلیون سال قبل در کره زمین زندگی می کرده ، در حالی که از تاریخ پیدایش آدم تا کنون زمان زیادی نمی گذرد ، بنابراین باید قبول کنیم که قبل از آدم انسان های دیگری در زمین می زیسته اند که به هنگام پیدایش آدم در حال انقراض بوده اند ، چه مانعی دارد که فرزندان آدم با باقیمانده یکی از نسل های پیشین ازدواج کرده باشد ولی همانطور که گفتیم این احتمال با ظاهر آیه فوق چندان سازگار نیست . (این بحث احتیاج به گفتگوی بیشتری دارد که از حوصله این بحث خارج است) . (1)

1 تفسیر نمونه 3/246

64 فلسفه تعدد همسران پیامبر (ص) چیست ؟

ازدواج پیامبر با زنان مختلف و متعدد برای حل یک سلسله مشکلات اجتماعی و سیاسی در زندگی او بوده است .

زیرا می دانیم هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) ندای اسلام را بلند کرد تک و تنها بود ، و تا مدتها جز ، عده محدود و کمی به او ایمان نیاوردند ، او بر ضد تمام معتقدات خرافی عصر و محیط خود قیام کرد

، و به همه اعلان جنگ داد ، طبیعی است که همه اقوام و قبائل آن محیط بر ضد او بسیج شوند .

و باید از تمام وسائل برای شکستن اتحاد نامقدس دشمنان استفاده کند که یکی از آنها ایجاد رابطه خویشاوندی از طریق ازدواج با قبائل مختلف بود ، زیرا محکمترین رابطه در میان عرب جاهلی ، رابطه خویشاوندی محسوب می شد ، و داماد قبیله را همواره از خود می دانستند ، و دفاع از او را لازم ، و تنها گذاشتن او را گناه می شمردند .

قرائن زیادی در دست داریم که نشان می دهد ازدواجهای پیامبر لااقل در بسیاری از موارد جنبه سیاسی داشته است .

و بعضی ازدواجهای او مانند ازدواج با «زینب» ، برای شکستن سنت جاهلی بوده که شرح آن در ذیل آیه 37 سوره احزاب آمده است .

بعضی دیگر برای کاستن از عداوت ، یا طرح دوستی و جلب محبت اشخاص و یا اقوام متعصب و لجوج بوده است .

روشن است کسی که در سن 25 سالگی که عنفوان جوانی او بوده با زن بیوه چهل ساله ای ازدواج می کند ، و تا 53 سالگی تنها به همین یک زن بیوه قناعت می نماید و به این ترتیب دوران جوانی خود را پشت سر گذاشته و به سن کهولت می رسد ، و بعد به ازدواجهای متعددی دست می زند حتماً دلیل و فلسفه ای دارد ، و با هیچ حسابی آن را نمی توان به انگیزه های جنسی پیوند داد ، زیرا با اینکه مساله ازدواج متعدد در میان عرب در آن

روز ، بسیار ساده و عادی بوده و حتی گاهی همسر اول به خواستگاری همسر دوم می رفته و هیچگونه محدودیتی برای گرفتن همسری قائل نبودند برای پیامبر(صلی الله علیه وآله) ازدواجهای متعدد در سنین جوانی نه مانع اجتماعی داشت ، و نه شرائط سنگین مالی ، و نه کمترین نقصی محسوب می شد .

جالب اینکه در تواریخ آمده است پیامبر(صلی الله علیه وآله) تنها با یک زن «باکره» ازدواج کرد و او عایشه بود ، بقیه همسران او همه زنان بیوه بودند که طبعاً نمی توانستند از جنبه های جنسی چندان تمایل کسی را برانگیزند(1) .

حتی در بعضی از تواریخ می خوانیم که پیامبر با زنان متعددی ازدواج کرد و جز مراسم عقد انجام نشد ، و هرگز آمیزش با آنها نکرد ، حتی در مواردی تنها به خواستگاری بعضی از زنان قبائل قناعت کرد(2) .

و آنها به همین قدر خوشحال بودند و مباهات می کردند که زنی از قبیله آنان به نام همسر پیامبر(صلی الله علیه وآله) نامیده شده ، و این افتخار برای آنها حاصل گشته است ، و به این ترتیب رابطه و پیوند اجتماعی آنها با پیامبر(صلی الله علیه وآله) محکمتر ، و در دفاع از او مصمم تر می شدند .

از سوی دیگر با اینکه پیامبر(صلی الله علیه وآله) مسلماً مرد عقیمی نبود ولی فرزندان کمی از او به یادگار ماند ، در حالی که اگر این ازدواجها به خاطر جاذبه جنسی این زنان انجام می شد باید فرزندان بسیاری از او به یادگار مانده باشد .

و نیز قابل توجه است که بعضی از

این زنان مانند عایشه هنگامی که به همسری پیامبر(صلی الله علیه وآله) درآمد بسیار کم سن و سال بود ، و سالها گذشت تا توانست یک همسر واقعی برای او باشد ، این نشان می دهد که ازدواج با چنین دختری انگیزه های دیگری داشته و هدف اصلی همانها بوده است که در بالا اشاره کردیم .

گرچه دشمنان اسلام خواسته اند ازدواجهای متعدد پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)را دستاویز شدیدترین حملات مغرضانه قرار دهند ، و از آن افسانه های دروغین بسازند ، ولی سن بالای پیامبر به هنگام این ازدواجهای متعدد از یک سو ، و شرائط خاص سنی و قبیله ای این زنان از سوی دیگر ، و قرائن مختلفی که در بالا به قسمتی از آنها اشاره کردیم از سوی سوم ، حقیقت را آفتابی می کند ، و توطئه های مغرضان را فاش می سازد . (3)

1 و 2 - بحار الانوار جلد 22 صفحه 191 و 192 .

3 تفسیر نمونه 17/381

65 آیا قرآن تحریف شده است ؟

معروف و مشهور در میان همه دانشمندان شیعه و اهل تسنن این است که هیچگونه تحریفی در قرآن روی نداده است ، وقرآنی که امروز در دست ماست ، درست همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)نازل شده ، و حتی کلمه و حرفی از آن کم و زیاد نگردیده است .

در میان علمای بزرگ شیعه از قدماء و متأخرین ، از جمله کسانی را که به این حقیقت تصریح کرده اند دانشمندان زیر را می توان نام برد:

1 مرحوم شیخ طوسی که به شیخ الطائفه معروف است ، او

در اول تفسیر معروفش (تبیان) بحث روشن و صریح و قاطعی در این زمینه دارد .

2 سید مرتضی که از اعاظم علمای امامیه در قرن چهارم هجری است .

3 رئیس المحدثین مرحوم صدوق محمّد بن علی بن بابویه ، او در بیان عقائد امامیه می گوید: «اعتقاد ما این است که هیچگونه تحریفی در قرآن رخ نداده است» .

4 مفسر بزرگ مرحوم طبرسی نیز در مقدمه تفسیرش بحث گویائی در این زمینه دارد .

5 مرحوم کاشف الغطاء که از بزرگان علمای متأخرین است .

6 مرحوم محقق یزدی در کتاب عروه الوثقی عدم تحریف قرآن را از جمهور مجتهدین شیعه نقل می کند .

7 و نیز این عقیده از بسیاری از بزرگان دیگر مانند «شیخ مفید» ، «شیخ بهائی» ، «قاضی نورالله» و سایر محققین شیعه نقل شده است .

بزرگان و محققین اهل سنت نیز غالباً بر همین عقیده اند .

هر چند وقوع تحریف در قرآن ، از بعضی از محدثین شیعه و اهل سنت که اطلاعات ناقصی درباره قرآن داشته اند نقل شده که باروشنگری بزرگان دانشمندان دو مذهب این عقیده ابطال و به دست فراموشی سپرده شده است .

تا آنجا که مرحوم سیّد مرتضی در جواب «المسائل الطرابلسیات» می گوید: «صحّت نقل قرآن آنقدر واضح و روشن است که مانند اطلاع ما از شهرهای معروف دنیا و حوادث بزرگ تاریخی و کتب مشهور و معروف است» .

آیا فی المثل هیچکس می تواند در وجود شهرهائی همچون مکه و مدینه و یا همچون لندن و پاریس شک کند هر

چند هرگز به هیچیک از این شهرها مسافرت نکرده باشد ؟ ! و آیا کسی می تواند مسأله حمله مغول را به ایران و یا انقلاب کبیر فرانسه و یا جنگ جهانی اول و دوم را منکر شود ؟ !

چرا نمی تواند ؟ به خاطر اینکه همه اینها به تواتر بما رسیده است ، آیات قرآن نیز همینگونه است به شرحی که بعداً بیان خواهیم کرد .

و اگر افراد مغرضی خواسته اند برای تفرقه میان شیعه و اهل تسنن اعتقاد به تحریف را به شیعه نسبت دهند دلیل بر باطل بودن ادعایشان کتب بزرگ علمای تشیع است .

این عجیب نیست که فردی همچون «فخر رازی» که می دانیم در مسائل مربوط به «شیعه» حساسیت و تعصب خاصی دارد در ذیل آیه نهم از سوره حجر بگوید: این آیه (اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّالَهُ لَحافِظون) دلیل بر ابطال قول شیعه است که قائل به تغییر و زیاده و نقصان در قرآن شده اند!

صریحاً باید گفت: اگر منظور او ، بزرگان و محققان شیعه است که هیچیک چنین اعتقادی را نداشته و ندارند ، و اگر منظور وجود قول ضعیفی در این زمینه در میان شیعه است ، نظیر آن در میان اهل سنت نیز وجود دارد که نه آنها به آن اعتنا کرده اند و نه ما .

محقق معروف «کاشف الغطاء» در کتابش کشف الغطاء چنین می گوید: «لاریب أنه (ای القرآن) محفوظ من النقصان بحفظ الملک الدیان کما دل علیه صریح القرآن و اجماع العلماء فی کل زمان و لاعبره بنادر:» «شک نیست که قرآن از هرگونه کمبود

(وتحریف) در پرتو حفظ خداوند محفوظ مانده است ، همانگونه است که صریح قرآن و اجماع علما در هر عصر و زمان به این امر گواهی می دهد و مخالفت افراد نادری اصلاً قابل ملاحظه نیست (تفسیر آلاء الرحمن صفحه 35) .

تاریخ اسلام از اینگونه نسبتهای ناروا که سرچشمه ای جز تعصب ندارد فراوان دیده است ، و ما می دانیم عامل پیدایش قسمتی از این سوء تفاهمها دشمنانی بوده اند که به اینگونه مسائل دامن می زدند و سعی داشتند که هرگز وحدتی میان صفوف مسلمین برقرار نشود .

کار به آنجا رسیده که نویسنده معروف حجازی «عبدالله علی القصیمی» در کتاب خود «الصراع» ضمن مذمّت از شیعه می گوید:

«شیعه ها همواره از دشمنان مساجد بوده اند! و به همین دلیل کسی که در شهرهای شیعه نشین حرکت کند از شمال تا جنوب ، واز شرق تا به غرب! کمتر مسجد می بیند!(1) .

خوب فکر کنید ما از شمارش این همه مساجد در خیابانها و کوچه ها و بازارها و حتی پس کوچه ها در شهرهای شیعه نشین خسته می شویم ، گاهی آنقدر مسجد در یک نقطه زیاد است که صدای عده ای بلند می شود و می گویند بس است بیائید به کارهای دیگر بپردازیم ، ولی با اینحال می بینیم که نویسنده معروفی با این صراحت سخنی می گوید که برای ما که در این مناطق زندگی می کنیم تنها اسباب خنده است ، بنابراین از نسبت دادن فخر رازی نیز نباید زیاد تعجب کرد . (2)

1 والشیعه هم ابداً اعداء المساجد و لهذا یقل ان یشاهد الضارب

فی طول بلادهم و عرضها مسجداً (الصراع جلد 2 صفحه 23 طبق نقل علامه امینی در الغدیر جلد 3 صفحه 300) .

2 تفسیر نمونه 11/18

66 چگونه قرآن معجزه است ؟

چگونه قرآن معجزه است ؟

ابتداء چند جمله از گفته های بزرگان و حتی کسانی که متهم به مبارزه با قرآن هستند ، درباره عظمت قرآن نقل می نمائیم:

1 ابوالعلاء معرّی (متهم به مبارزه با قرآن) می گوید:

«این سخن در میان همه مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان مورد اتفاق است که کتابی که محمّد(صلی الله علیه وآله) آورده است ، عقلها را در برابر خود مغلوب ساخت و تاکنون کسی نتوانسته است مانند آن را بیاورد ، سبک این کتاب با هیچیک از سبکهای معمول میان عرب ، اعم از خطابه ، رجز ، شعر و سجع کاهنان شباهت ندارد .

امتیاز و جاذبه این کتاب به قدری است که اگر یک آیه از آن در میان کلمات دیگران قرار گیرد همچون ستاره ای فروزان در شب تاریک می درخشد!»

2 ولید بن مغیره مخزومی مردی که به حسن تدبیر در میان عرب شهرت داشت و برای حل مشکلات اجتماعی از فکر و تدبیر او در زمان جاهلیت استفاده می کردند ، و به همین جهت او را «ریحانه قریش» (گل سرسبد آنها!) می نامیدند . پس از اینکه چند آیه از اول سوره «غافر» را از پیغمبر شنید در محفلی از طائفه بنی مخزوم حاضر شد و چنین گفت:

«به خدا سوگند از محمّد سخنی شنیدم که نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پریان وان له لحلاوه ، و ان علیه لطلاوه و

ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق ، و انه یعلو ولایعلی علیه»: «گفتار او شیرینی خاص و زیبائی مخصوصی دارد ، بالای آن (همچون شاخه های درختان برومند) پرثمر ، و پائین آن (مانند ریشه های درختان کهن) پرمایه است ، گفتاری است که برهمه چیز پیروز می شود و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد»(1) .

3 کارلایل مورخ و دانشمند معروف انگلیسی درباره قرآن می گوید:

«اگر یک بار به این کتاب مقدس نظر افکنیم ، حقائق برجسته و خصائص اسرار وجود ، طوری در مضامین جوهره آن پرورش یافته که عظمت و حقیقت قرآن به خوبی از آنها نمایان می گردد و این خود مزیت بزرگی است که فقط به قرآن اختصاص یافته و در هیچ کتاب علمی و سیاسی و اقتصادی دیگر دیده نمی شود ، بلی خواندن برخی از کتابها تأثیرات عمیقی در ذهن انسان می گذارد ولی هرگز با تأثیر قرآن قابل مقایسه نیست ، از این جهت بایستی گفت: مزایای اولیه قرآن و ارکان اساسی آن مربوط به حقیقت و احساسات پاک و عناوین برجسته مسائل و مضامین مهم آن است که هیچگونه شک و تردید در آن راه نیافته و پایان تمام فضائل را که موجد تکامل و سعادت بشری است در برداشته و آنها را به خوبی نشان می دهد»(2) .

4 «جان دیون پورت» مؤلف کتاب «عذر تقصیر به پیشگاه محمّد و قرآن» می نویسد:

«قرآن به اندازه ای از نقائص مبرا و منزه است که نیازمند کوچکترین تصحیح و اصلاحی نیست و ممکن است از اول تا به آخر آن خوانده شود

بدون آنکه انسان کمترین ملالتی از آن احساس کند»(3) و باز او می نویسد: «و همه این معنی را قبول دارند که قرآن بابلیغترین و فصیحترین لسان و به لهجه قبیله قریش که نجیبترین و مؤدبترین عربها هستند نازل شده . . . و مملو از درخشنده ترین اشکال و محکمترین تشبیهات است . . . »(4) .

5 «گوته» شاعر و دانشمند آلمانی می گوید:

«قرآن اثری است که (احیاناً) به واسطه سنگینی عبارت آن خواننده در ابتدا رمیده می شود و سپس مفتون جاذبه آن می گردد و بالاخره بی اختیار مجذوب زیبائیهای متعدد آن می شود»(5) .

و در جای دیگر می نویسد:

«سالیان درازی کشیشان از خدا بی خبر ، ما را از پی بردن به حقائق قرآن مقدس و عظمت آوردنده آن محمّد(صلی الله علیه وآله) دور نگاه داشته بودند ، اما هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش گذارده ایم پرده های جهل و تعصب نابجا از بین می رود و به زودی این کتاب توصیف ناپذیر (قرآن) عالم را به خود جلب نموده و تأثیر عمیقی در علم و دانش جهان کرده ، سرانجام محور افکار مردم جهان می گردد»!

هم او می گوید: «ما در ابتدا از قرآن رو گردان بودیم ، اما طولی نکشید که این کتاب توجه ما را به خود جلب کرد ، و ما را دچار حیرت ساخت تا آنجا که در برابر اصول و قوانین علمی و بزرگ آن سرتسلیم فرود آوریم»!

6 «ویل دورانت» مورخ معروف می گوید:

«قرآن در مسلمانان آنچنان عزت نفس و عدالت و تقوائی به وجود آورده

که در هیچیک از مناطق جهان شبیه و نظیر نداشته است»

7 «ژول لابوم» اندیشمند و نویسنده فرانسوی در کتاب «تفصیل الایات» می گوید:

«دانش و علم برای جهانیان از سوی مسلمانان بدست آمد و مسلمین علوم را از «قرآنی» که دریای دانش است گرفتند و نهرها از آن برای بشریت در جهان جاری ساختند . . . . » .

8 «دینورت» مستشرق دیگری می نویسد:

«واجب است اعتراف کنیم که علوم طبیعی و فلکی و فلسفه و ریاضیات که در اروپا رواج گرفت عموماً از برکت تعلیمات قرآنی است و ما مدیون مسلمانانیم بلکه اروپا از این جهت شهری از اسلام است!»(6) .

9 بانو دکتر «لورا واکسیا واگلیری» استاد دانشگاه «ناپل» در کتاب «پیشرفت سریع اسلام» می نویسد: «کتاب آسمانی اسلام نمونه ای از اعجاز است . . . «قرآن» کتابی است که نمی توان از آن تقلید کرد ، نمونه سبک و اسلوب قرآن در ادبیات سابقه ندارد ، تأثیری که این سبک در روح انسان ایجاد می کند ناشی از امتیازات و برتریهای آن است . . . چطور ممکن است «این کتاب اعجاز آمیز» ساخته «محمد(صلی الله علیه وآله)» باشد در صورتیکه او یک نفر عرب درس نخوانده ای بود . . .

ما در این کتاب گنجینه ها و ذخائری از علوم می بینیم که فوق استعداد و ظرفیت با هوشترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان و قوی ترین رجال سیاست و قانون است .

به دلیل این جهات است که قرآن نمی تواند کار یک مرد تحصیل کرده و دانشمندی باشد(7) . (8)

یکی از دلائل حقانیت قرآن و

اینکه از طرف خدا نازل شده این است که در سراسر آن تضاد و اختلاف نیست برای روشن شدن این حقیقت به توضیح زیر توجه فرمائید:

«روحیات هر انسانی دائماً در تغییر است ، قانون تکامل در شرائط عادی در صورتی که وضع استثنائی بوجود نیاید انسان و روحیات افکار او را هم در برمی گیرد و دائماً باگذشت روز و ماه و سال ، زبان وفکر و سخنان انسانها را دگرگون می سازد ، اگر با دقت نگاه کنیم هرگز نوشته های یک نفر نویسنده یکسان نیست بلکه آغاز و انجام یک کتاب نیز تفاوت دارد ، مخصوصاً اگر کسی در کوران حوادث بزرگ قرار گرفته باشد حوادثی که پایه یک انقلاب فکری و اجتماعی و عقیده ای همه جانبه را پی ریزی کند او هرقدر بخواهد سخنان خود را یکسان و یکنواخت و عطف به سابق تحویل دهد قادر نیست ، به خصوص اگر او درس نخوانده و پرورش یافته یک محیط کاملاً عقب افتاده ای باشد .

امّا قرآن که در مدت 23 سال بر طبق احتیاجات و نیازمندیهای تربیتی مردم در شرائط و ظروف کاملا مختلف نازل شده ، کتابی است که درباره موضوعات کاملاً متنوع سخن می گوید و مانند کتابهای معمولی که تنها یک بحث اجتماعی یا سیاسی یا فلسفی یا حقوقی یا تاریخی را تعقیب می کند نیست ، بلکه گاهی درباره توحیدو اسرار آفرینش ، و زمانی درباره احکام و قوانین و آداب وسنن ، وقت دیگر درباره امتهای پیشین و سرگذشت تکان دهنده آنان ، وزمانی درباره مواعظ و نصایح و عبادات و رابطه بندگان با خدا

سخن می گوید ، و به گفته دکتر گوستاولبون قرآن کتاب آسمانی مسلمانان ، منحصر به تعالیم و دستورهای مذهبی تنها نیست بلکه دستورهای سیاسی و اجتماعی مسلمانان نیز در آن درج است .

چنین کتاب با این مشخصات ، عادتاً ممکن نیست خالی از تضاد و تناقض و مختلف گوئی و نوسانهای زیاد باشد ، امّا هنگامیکه می بینیم با تمام این جهات همه آیات آن هماهنگ ، خالی از هرگونه تضاد و اختلاف و ناموزونی است ، به خوبی می توانیم حدس بزنیم که این کتاب زائیده افکار انسانها نیست بلکه از ناحیه خداوند است چنانکه خود قرآن این حقیقت را در آیه فوق بیان کرده است»(9) . (10)

آیات 12 تا 14 سوره هود بار دیگر اعجاز قرآن را تأکید می کند و می گوید: این یک سخن عادی نیست ، تراوش مغز بشر نمی باشد بلکه وحی آسمانی است که از علم و قدرت بی پایان خداوند سرچشمه گرفته ، و به همین جهت تحدی می کند و تمام جهانیان را به مبارزه می طلبد و با توجه به اینکه معاصران پیامبر(صلی الله علیه وآله) و حتی اقوامی که تا به امروز روی کار آمدند از انجام چنین چیزی عاجز ماندند و تن به آن همه مشکلات دادند اما اقدامی در راه معارضه با آیات قرآن انجام ندادند روشن می شود که چنین کاری اصولاً از بشر ساخته نبوده و نیست ، آیا معجزه ، چیزی غیر از این است ؟

این ندای قرآن هنوز در گوش ماست ، و این معجزه جاویدان همچنان جهانیان را به سوی خود می خواند و

تمام محافل علمی دنیا را تحدی می کند نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت ، یعنی شیرینی و جذابیت عبارات ، و رسائی مفاهیم ، بلکه از جهت محتوا ، علومی که ان زمان از نظر انسانها پنهان بود ، قوانین و مقرراتی که ضامن سعادت و نجات بشریت است ، بیاناتی خالی از هرگونه تناقض و پراکنده گوئی ، تواریخی خالی از هرگونه خرافات و گزاف گوئی و مانند اینها(11)

حتی به گفته سید قطب در تفسیر «فی ظلال» جمعی از مادیون در روسیه شوروی هنگامی که می خواستند در کنگره مستشرقین که در سال 1954 میلادی تشکیل شد بر قرآن خرده بگیرند ، چنین می گفتند که این کتاب نمی تواند تراوش مغز یک انسان محمّد بوده باشد ، بلکه باید نتیجه تلاش و کوشش جمعیت بزرگی باشد! حتی نمی توان باور کرد که همه آن در جزیره العرب نوشته شده باشد ، بلکه بطور قطع قسمتهائی از آن در خارج جزیره العرب نوشته شده است!!(12) .

آنها از یک سو چون طبق منطقشان انکار وجود خدا و مساله وحی برای همه چیز تفسیر مادی جستجو می کردند ، و از سوی دیگر یعنی ، نمی توانستند قرآن را زائیده مغز انسانی در جزیره عرب بدانند ناچار به تفسیر مضحکی دست زدند و آنرا به جمعیت کثیری از داخل و خارج عربستان پیوند دادند همان چیزی که تاریخ به کلی آنرا انکار می کند!(13)

پی نوشتها

1 مجمع البیان جلد دهم سوره مدثر .

2 از مقدمه کتاب سازمانهای تمدن امپراطوری اسلام .

3 همان کتاب صفحه 111 .

4

همان کتاب صفحه 91 .

5 از کتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد (صلی الله علیه وآله) وقرآن .

6 المعجزه الخالده به نقل از قرآن برفراز اعصار .

7 پیشرفت سریع اسلام در بحثهای فوق راجع به اعجاز قرآن از کتاب «قرآن و آخرین پیامبر» استفاده شده است .

8 تفسیر نمونه 1/135

9 قرآن و آخرین پیامبر صفحه 309

10 تفسیر نمونه 4/28

11 تفسیر نمونه 9/42

12 تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 282 .

13 تفسیر نمونه 11/410

67 آیا اعجاز قرآن منحصر به فصاحت و بلاغت آن است ؟

شک نیست که اعجاز قرآن منحصر به جنبه فصاحت و بلاغت و شیرینی بیان و رسائی تعبیرات آنچنان که گروهی از قدمای مفسرین فکر کرده اند نیست ، بلکه علاوه بر اینها از نظر بیان معارف دینی ، وعلومی که تا آن روز شناخته نشده بود ، و بیان احکام و قوانین ، و ذکر تواریخ پیشین پیراسته از هر گونه خطا و خرافات ، و عدم وجود تضاد و اختلاف در آن ، نیز جنبه اعجاز دارد .

بلکه به گفته بعضی از مفسران ، آهنگ مخصوص لغات و کلمات قرآن نیز در نوع خود معجز آسا است .

شواهد گوناگون جالبی برای این موضوع ذکر کرده اند از جمله جریان زیر است که برای سید قطب مفسر معروف واقع شده:

او چنین می گوید:

من از حوادثی که برای دیگران واقع شده سخنی نمی گویم ، تنها حادثه ای را بیان می کنم که برای خود من واقع شده و شش نفر ناظر آن بودند (خودم و پنج نفر دیگر) .

ما شش

نفر از مسلمانان بودیم که با یک کشتی مصری ، اقیانوس اطلس را به سوی نیویورک می پیمودیم ، مسافران کشتی 120 مرد و زن بود ، و کسی در میان مسافران جز ما مسلمان نبود ، روز جمعه به این فکر افتادیم که نماز جمعه را در قلب اقیانوس و بر روی کشتی انجام دهیم ، و ما علاوه بر اقامه فریضه مذهبی مایل بودیم یک حماسه اسلامی در مقابل یک مبشر مسیحی که در داخل کشتی نیز دست از برنامه تبلیغاتی خود برنمی داشت ، بیافرینیم ، به خصوص که او حتی مایل بود ما را هم به مسیحیت تبلیغ کند! .

ناخدای کشتی که یک نفر انگلیسی بود موافقت کرد که ما نماز جماعت را در صفحه کشتی تشکیل دهیم ، و به کارکنان کشتی نیز که همه از مسلمانان آفریقا بودند نیز اجازه داده شد که با ما نماز بخوانند ، و آنها از این جریان بسیار خوشحال شدند زیرا این نخستین باری بود که نماز جمعه بر روی کشتی انجام می گرفت!

من (سید قطب) به خواندن خطبه نماز جمعه و امامت پرداختم و جالب اینکه مسافران غیر مسلمان ، اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت مراقب انجام این فریضه اسلامی بودند .

پس از پایان نماز گروه زیادی از آنها نزد ما آمدند ، و این موفقیت را به ما تبریک گفتند ، ولی در میان این گروه خانمی بود که بعداً فهمیدیم یک زن مسیحی و اهل یوگسلاوی است که از جهنم «تیتو» و کمونیسم او ، فرار کرده است! .

او فوق العاده تحت تأثیر نماز

ما قرار گرفته بود به حدی که اشک از چشمانش سرازیر بود و قادر به کنترل خویشتن نبود .

او به زبان انگلیسی ساده و آمیخته با تأثر شدید و خضوع و خشوع خاصی سخن می گفت ، و از جمله سخنانش این بود ، بگوئید ببینم کشیش شما با چه لغتی سخن می گفت (او فکر می کرد که حتماً باید کشیش یا یک مرد روحانی اقامه نماز کند آنچنانکه در نزد مسیحیان است ، ولی ما به زودی به او حالی کردیم که این برنامه اسلامی را هر مسلمان با ایمانی می تواند انجام دهد) و سرانجام به او گفتیم که ما با لغت عربی صحبت می کردیم .

ولی او گفت من هر چند یک کلمه از مطالب شما را نفهمیدم اما به وضوح دیدم که این کلمات ، آهنگ عجیبی داشت اما از این مهم تر مطلبی که نظر مرا فوق العاده به خود جلب کرد این بود که در لابلای خطبه امام شما جمله هائی وجود داشت که از بقیه ممتاز بود ، آنها دارای آهنگ فوق العاده مؤثر و عمیقی بودند آنچنان که لرزه بر اندام من می انداخت یقیناً این جمله ها مطالب دیگری بودند ، فکر می کنم امام شما به هنگامی که این جمله ها را ادا می کرد مملو از روح القدس شده بود!

ما کمی فکر کردیم و متوجه شدیم این جمله ها همان آیاتی از قرآن بود که من در اثناء خطبه و در نماز آنها را می خواندم ، این موضوع ما را تکان داد و متوجه این نکته ساخت که آهنگ مخصوص

قرآن آنچنان مؤثّر است که حتی بانوئی را که یک کلمه مفهوم آنرا نمی فهمد تحت تأثیر شدید خود قرار می دهد(1)(2)

1 تفسیر فی ظلال جلد 4 صفحه 422 .

2 تفسیر نمونه 8/289

68 از کجا که مثل قرآن را نیاورده اند ؟

در سوره بقره آیه 23 می خوانیم «وان کنتم فی ریب ممّا نزّلنا علی عبدنا فأتوا بسوره من مثله» اگر درباره آنچه بر بنده خود (پیامبر) نازل کرده ایم شک و تردید دارید (لااقل) یک سوره همانند آن بیاورید

در اینجا این سؤال مطرح می شود: از کجا که مثل قرآن را نیاورده اند ؟

نظری به تاریخ اسلام پاسخ این سؤال را روشن می سازد ، زیرا در داخل کشورهای اسلامی در زمان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و پس از او حتی در خود مکه و مدینه مسیحیان و یهودیان سرسخت و متعصبی می زیستند که برای تضعیف مسلمانان از هر فرصتی استفاده می کردند و علاوه در میان مسلمانان جمعی «مسلمان نما» که قرآن مجید آنها را «منافق» نام نهاده زندگی می کردند که رول جاسوسی بیگانگان بر عهده آنان بود (مانند آنچه درباره «ابوعامر» راهب و همدستان او از منافقان مدینه و چگونگی ارتباط آنها با امپراطور روم در تواریخ نقل شده که منتهی به ساختن «مسجد ضرار» در مدینه شد و آن صحنه عجیبی را که قرآن در سوره «توبه» به آن اشاره کرده است بوجود آورد) .

مسلماً این دسته از منافقان و آن عده از دشمنان متعصب و سرسخت که به دقت مراقب اوضاع مسلمین بودند و از هر جریانی که به زیان مسلمانان بود استقبال می کردند اگر به چنین کتابی دسترسی

پیدا کرده بودند برای در هم شکستن آنها تا آنجا که می توانستند آنرا نشر می دادند و یالااقل در حفظ و نگهداریش می کوشیدند .

و لذا می بینیم حتی افرادی که به احتمال ضعیفی ممکن است به معارضه باقر آن برخاسته باشند ، تاریخ نام آنها را ضبط کرده است از جمله:

نام «عبدالله بن مقفع» را برده اند که او کتاب «الدره الیتیمه» را به همین منظور نوشته است .

در صورتی که کتاب مزبور هم اکنون در اختیار ما است و چندین بار چاپ شده است و کوچکترین اشاره ای در آن کتاب به این مطلب نشده است ، نمی دانیم چطور این نسبت را به او داده اند ؟

نام «متنبی» احمد بن حسین کوفی شاعر را در این زمره نیز ذکر کرده اند ، که ادعاء نبوت نموده است ، در صورتی که قرائن زیادی نشان می دهد که داعیه او بیشتر بلند پروازی ، محرومیتهای خانوادگی و حس جاه طلبی بوده است .

«ابوالعلای معری» نیز متهم به این امر شده است ، گرچه از او سخنان زننده نسبت به اسلام نقل شده اما هیچ وقت داعیه مبارزه با قرآن را نداشته است بلکه جملات جالبی درباره عظمت قرآن گفته است .

ولی «مسیلمه کذاب» از مردم یمامه مسلماً از کسانی است که به مبارزه با قرآن برخاسته و به اصطلاح آیاتی آورده است که جنبه تفریحی آن بیشتر است ، بد نیست چند جمله از آنها را در اینجا بیاوریم:

1 در برابر سوره «الذاریات» ، این جمله ها را آورده است .

«والمبذرات بذراً والحاصدات حصداً و

الذاریات قمحاً و الطاحنات طحنا والعاجنات عجناً و الخابزات خبزاً و الثاردات ثرداً واللاقمات لقما اهاله وسمناً»(1) .

یعنی قسم به دهقانان و کشاورزان ، قسم به درو کنندگان ، قسم به جدا کنندگان کاه از گندم ، قسم به جدا کنندگان گندم از کاه ، قسم به خمیر کنندگان ، قسم به نان پزندگان ، قسم به ترید کنندگان! قسم به آن کسانی که لقمه های چرب و نرم برمی دارند»!!

1 اعجاز القرآن رافعی .

2 یا ضفدع بنت ضفدع ، نقی ما تنقین ، نصفک فی الماء و نصفک فی الطین ، لاالماء تکدرین ولا الشارب تمنعین(1) .

«ای قورباغه دختر قورباغه! آنچه می خواهی صدا کن! نیمی از تو در آب و نیمی دیگر در گل است ، نه آب را گل آلود می کنی ، ونه کسی را از آب خوردن جلوگیری می نمائی»!(2)

1 از قرآن و آخرین پیامبر .

2 تفسیر نمونه 1/133

69 منظور از حروف مقطّعه در قرآن چیست ؟

منظور از حروف مقطّعه در قرآن چیست ؟

در آغاز بیست و نه سوره از سوره های قرآن با حروف مقطعه برخورد می کنیم و چنانکه از نامش پیدا است این حروف حروفی بریده از هم به نظر می رسد ، و کلمه مفهومی را ظاهراً نمی سازد .

حروف مقطعه قرآن همیشه جزء کلمات اسرارآمیز قرآن محسوب می شده ، و مفسران برای آن تفسیرهای متعددی ذکر کرده اند ، و با گذشت زمان و تحقیقات جدید دانشمندان ، تفسیرهای تازه ای برای آن پیدا می شود .

جالب اینکه در هیچیک از تواریخ ندیده ایم که عرب جاهلی و مشرکان ، وجود حروف مقطعه را در آغاز بسیاری

از سوره های قرآن بر پیغمبر(صلی الله علیه وآله) خرده بگیرند ، و آن را وسیله ای برای استهزاء و سخریه قرار دهند ، و این خود می رساند که گویا آنها نیز از اسرار وجود حروف مقطعه کاملا بی خبر نبوده اند .

به هر حال از میان این تفاسیر چند تفسیر است که از همه مهمتر و معتبرتر به نظر می رسد ، و همآهنگ با آخرین تحقیقاتی است که در این زمینه به عمل آمده ، اکنون به مهمترین آنها در اینجا می پردازیم:

1 این حروف اشاره به این است که این کتاب آسمانی با آن عظمت و اهمیتی که تمام سخنوران عرب و غیر عرب را متحیرساخته ، و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است ، از نمونه همین حروفی است که در اختیار همگان قرار دارد .

در عین اینکه قرآن از همان حروف «الف باء» و کلمات معمولی ترکیب یافته ، به قدری کلمات آن موزون است و معانی بزرگی در بردارد ، که در اعماق دل و جان انسان نفوذ می کند ، روح را مملو از اعجاب و تحسین می سازد ، و افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم می نماید ، جمله بندیهای مرتب و کلمات آن در بلندترین پایه قرار گرفته و معانی بلند را در قالب زیباترین الفاظ می ریزد ، که همانند و نظیر ندارد .

نکته دیگری که این نظریه را درباره معنی حروف مقطعه قرآن تأیید می کند این است که در 24 مورد از آغاز سوره هائی که با این حروف شروع

شده است ، بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به میان آمده ، این خود نشان می دهد که ارتباطی میان این دو ، (حروف مقطعه و عظمت قرآن) موجود است .

اینک چند نمونه از آنها را در اینجا می آوریم:

1 الر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر (هود 1)

2 طس تلک آیات القرآن و کتاب مبین(نمل 1)

3 الم تلک آیات الکتاب الحکیم (لقمان 1و2) .

4 المص کتاب انزل الیک (اعراف 1و2) .

در تمام این موارد و موارد بسیار دیگر از آغاز سوره های قرآن پس از ذکر حروف مقطعه ، سخن از قرآن به میان آمده ، و از عظمت آن بحث شده است . (1)

2 ممکن است یکی دیگر از اهداف این حروف ، جلب توجه شنوندگان ، و دعوت آنها به سکوت و استماع بوده باشد ، زیرا ذکر این حروف در آغاز سخن ، مطلب عجیب و نوظهوری در نظر عرب بود ، و حس کنجکاوی او را برمی انگیخت ، و در نتیجه به دنباله آن نیز گوش فرا می داد و اتفاقاً غالب سوره هائی که با حروف مقطعه شروع می شود سوره هائی است که در مکه نازل شده است و می دانیم در آنجا مسلمانان در اقلیت بودند و دشمنان لجوج و سرسخت ، حتی حاضر نبودند ، به سخنان پیامبر(صلی الله علیه وآله)گوش فرا دهند سهل است گاهی آنچنان سر و صدا و غوغا به راه می انداختند ، که صدای پیامبر(صلی الله علیه وآله) در میان آنها گم

می شد ، که در بعضی از آیات قرآن (مانند آیه 26 سوره فصلت) اشاره به این مطلب شده است .

3 در بعضی از روایات که از طرف اهل بیت (علیهم السلام) آمده می خوانیم که این حروف رموز و اشاراتی است به نامهای خداوند ، مثلاً «المص» در سوره اعراف اشاره به اناالله المقتدر الصادق می باشد . یعنی «من خداوند توانای راستگو هستم» و به این ترتیب هر یک از حروف چهار گانه شکل اختصاری یکی از نامهای خدا است .

موضوع جانشین ساختن اشکال اختصاری به جای اشکال مفصل کلمات ، از قدیم رائج بوده ، اگر چه در عصر و زمان ما به صورت بسیار گسترده تری مورد بهره برداری قرار گرفته است و بسیاری از عبارات طولانی و اسامی مؤسسات یا انجمنها را در یک کلمه کوتاه خلاصه می کنند .

ذکر این نکته نیز لازم است که این تفسیرهای مختلف برای «حروف مقطعه» هیچگونه منافاتی با یکدیگر ندارند ، و ممکن است در آن واحد تمام این تفسیرها به عنوان بطون مختلف قرآن ، اراده شود . (2)

4 ممکن است همه یا حداقل قسمتی از این حروف مقطعه ، دارای معانی و مفاهیم خاصی باشد ، درست همانند یک کلمه که محتوائی دربردارد .

اتفاقاً در بسیاری از روایات و کلمات مفسران در آغاز سوره طه و سوره یس به چنین مطلبی برخورد می کنیم که: «طه» به معنی یا رجل (ای مرد) است ، و در پاره ای از اشعار عرب نیز به کلمه «طه» برخورد می کنیم که مفهومی شبیه «یا رجل» و یا

نزدیک به آن دارد که بعضی از این شعار ممکن است مربوط به آغاز اسلام یا قبل از اسلام باشد . (3)

و بطوری که یکی از آگاهان برای ما نقل کرد بعضی از دانشمندان غرب که پیرامون مسائل اسلامی مطالعه می کنند این مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعمیم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، کلمه ای است ، دارای معنی خاص که بعضی با گذشت زمان متروک مانده ، و بعضی به ما رسیده است ، و الاّ بعید به نظر می رسد که مشرکان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومی از آن درک نکنند وبه سخریه و استهزاء برنخیزند ، در حالی که در هیچیک از تواریخ دیده نشده که این بهانه جویان سبک مغز ، حروف مقطعه را دستاویز برای چنین عکس العملی کرده باشند .

البتّه این نظر را به طور کلی و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشکل بتوان پذیرفت ، ولی درباره بعضی قابل قبول است و در منابع اسلامی نیز از آن بحث شده است .

این موضوع نیز جالب توجه است که در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)می خوانیم «طه» از اسامی پیامبر است و معنی آن یا طالب الحق ، الهادی الیه: «ای کسی که طالب حقی ، و هدایت کننده به سوی آنی» .

از این حدیث چنین برمی آید که «طه» مرکب از دو حرف رمزی است «طا» اشاره به «طالب الحق» و «ها» اشاره به «هادی الیه» می باشد . آخرین سخن در این زمینه اینکه کلمه «طه» مانند «یس» بر اثر گذشت

زمان ، تدریجاً به صورت «اسم خاص» برای پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) درآمده است ، تا آنجا که آل پیامبر(صلی الله علیه وآله) را نیز «آل طه» می گویند ، و از حضرت مهدی(علیه السلام) در دعای ندبه «یابن طه» تعبیر شده است . (4)

5 علامه طباطبائی (رضوان الله تعالی علیه) احتمال دیگری ابداع کرده است که آنرا تفسیر دیگری برای این حروف می توان برشمرد هر چند خود او آنرا به عنوان یک احتمال و حدس بیان نموده است .

و خلاصه آن چنین است:

هنگامی که سوره هائی را که با «حروف مقطعه» آغاز می شود مورد دقت قرار می دهیم می بینیم سوره هائی که با یکنوع حروف مقطعه آغاز می شود مطالب مشترکی دارند ، فی المثل سوره هائی که با «حم» شروع می شود بلافاصله بعد از آن جمله «تنزیل الکتاب من الله» یا چیزی که به معنی آن است قرار گرفته ، و سوره هائی که با «الر» شروع می شود بعد از آن «تلک آیات الکتاب» و یا شبیه آن است و سوره هائی که با «الم» آغاز می گردد به دنبال آن «ذلک الکتاب لاریب فیه» یا مفهوم آن است .

از اینجا می توان حدس زد که میان حروف مقطعه ، و محتوای این سوره ها ارتباط خاصی است ، تا آنجا که مثلا سوره اعراف که با «المص» شروع شده مضمون و محتوایش جامع میان مضمون سوره های «الم» و سوره «ص» است .

البته این ارتباط ممکن است بسیار عمیق و دقیق باشد ، وافهام عادی به آن راه نیابد .

و شاید

اگر آیات این سوره ها را در کنار هم بچینیم و باهم مقاسه کنیم مطالب تازه ای برای ما در این زمینه کشف شود(5) . (6)

پی نوشتها

1 تفسیر نمونه 1/61

2 تفسیر نمونه 6/78

3 تفسیر مجمع البیان ذیل آیه اول سوره طه

4 تفسیر نمونه 13/157

5 تفسیر المیزان جلد 18 صفحه 5 و6 .

6 تفسیر نمونه 20/346

70 آیا قرآن مندرجات تورات و انجیل را تصدیق کرده است ؟

در آیات متعدّدی از قرآن مجید ، این تعبیر به چشم می خورد که: «قرآن مفاد کتب پیشین را تصدیق می کند» .

در آیه 48 مائده می فرماید: وانزلنا الیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب: «ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم در حالی که این کتاب ، کتب آسمانی پیشین را تصدیق می کند» .

همین امر سبب شده که جمعی از مبلغان یهود و مسیحی ، این آیات را سندی بر عدم تحریف تورات و انجیل بگیرند ، و بگویند: تورات و انجیل در عصر پیامبر اسلام مسلماً باتورات و انجیل امروز تفاوتی پیدا نکرده ، و اگر تحریفی در تورات و انجیلها رخ داده باشد ، مسلماً مربوط به قبل از آن است ، و چون قرآن صحت تورات و انجیل موجود عصر پیامبر اسلام را تصدیق نموده پس مسلمانان باید این کتب را به عنوان کتب آسمانی دست نخورده به رسمیت بشناسد .

آیات مختلفی از قرآن گواهی می دهد که نشانه های پیامبر اسلام و آئین او در همان کتابهای محرّف که در دست یهود و نصاری در آن زمان بوده وجود داشته است ، زیرا مسلم است که منظور از تحریف این کتب آسمانی این نیست که تمام کتابهای موجود باطل و برخلاف واقع می باشد ، بلکه قسمتی از تورات و انجیل واقعی در

لابلای همین کتب وجود داشته و دارد ، و نشانه های پیامبر اسلام ، در همین کتب و یا سائر کتابهای مذهبی که در دست یهود و نصاری بوده ، وجود داشته است (والان هم بشاراتی در آنها هست) .

به این ترتیب ظهور پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله) و کتاب آسمانی او عملاً تمام آن نشانه ها را تصدیق می نموده زیرا با آن مطابقت داشته است .

بنابراین معنی تصدیق قرآن نسبت به تورات و انجیل این است که صفات و ویژگیهای پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و قرآن با نشانه هائی که در تورات و انجیل آمده مطابقت کامل دارد .

استعمال واژه «تصدیق» در معنی «مطابقت» در آیات دیگر قرآن نیز مشاهده می شود ، از جمله در آیه 105 سوره «صافات» به ابراهیم(علیه السلام)می گوید: قد صدّقت الرویا (تو تصدیق خواب خود نمودی) یعنی عمل تو مطابق خوابی است که دیده ای ، و در آیه 157 سوره اعراف چنین می خوانیم:

الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراه و الانجیل . . . این معنی صریحا بیان شده ، یعنی اوصافی که در او می بینند مطابق است با آنچه در تورات یافته اند .

در هرحال آیات فوق چیزی جز «تصدیق کردن عملی» قرآن و پیامبر(صلی الله علیه وآله) نسبت به نشانه های حقانیت او که در کتب گذشته بوده است نیست ، و دلالتی بر تصدیق تمام مندرجات تورات و انجیل ندارد بعلاوه آیات متعددی از قرآن حکایت از این می کند که آنها آیات تورات و انجیل را تحریف نمودند ، این خود شاهد

زنده ای است برگفتار بالا . (1)

1 تفسیر نمونه 1/210

71 آیا جمع آوری قرآن در زمان پیامبر(ص) بود یا بعد از آن حضرت ؟

جمع آوری قرآن

همانگونه که می دانیم نام اولین سوره قرآن کریم «فاتحه الکتاب» است «فاتحه الکتاب» به معنی آغازگر کتاب (قرآن) است ، و از روایات مختلفی که از پیامبر(صلی الله علیه وآله)نقل شده به خوبی استفاده می شود که این سوره در زمان خود پیامبر(صلی الله علیه وآله)نیز به همین نام شناخته می شده است .

از اینجا دریچه ای به سوی مسأله مهمی از مسائل اسلامی گشوده می شود و آن اینکه بر خلاف آنچه در میان گروهی مشهور است که (قرآن در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله) به صورت پراکنده بود ، بعد در زمان ابوبکر یا عمر یاعثمان جمع آوری شد) قرآن در زمان خود پیامبر(صلی الله علیه وآله) به همین صورت امروز جمع آوری شده بود ، و سرآغازش همین سوره حمد بوده است ، والا نه این سوره نخستین سوره ای بوده است که بر پیامبر(صلی الله علیه وآله) نازل شده ، ونه دلیل دیگری برای انتخاب نام فاتحه الکتاب برای این سوره وجود دارد .

مدارک متعدد دیگری در دست است که این واقعیت را تأیید می کند که قرآن به صورت مجموعه ای که در دست ماست در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله) و به فرمان او جمع آوری شده بود .

«علی بن ابراهیم» از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام)فرمود: «قرآن در قطعات حریر و کاغذ و امثال آن پراکنده است آن را جمع آوری کنید» سپس اضافه می کند علی (علیه السلام) از

آن مجلس است و آن را در پارچه زرد رنگی جمع آوری نمود سپس برآن مهر زد (وانطلق علی(علیه السلام) فجمعه فی ثوب اصفر ثم ختم علیه)(1) .

گواه دیگر اینکه «خوارزمی» دانشمند معروف اهل تسنن در کتاب «مناقب» از «علی بن ریاح» نقل می کند که علی بن ابیطالب و ابیّ بن کعب ، قرآن را در زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله) جمع آوری کردند .

سومین شاهد جمله ای است که «حاکم» نویسنده معروف اهل سنت در کتاب «مستدرک» از «زید بن ثابت» آورده است:

زید می گوید: «ما در خدمت پیامبر(صلی الله علیه وآله) قرآن را از قطعات پراکنده جمع آوری می کردیم و هر کدام را طبق راهنمائی پیامبر(صلی الله علیه وآله) در محل مناسب خود قرار می دادیم ، ولی با اینحال این نوشته ها متفرق بود پیامبر(صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام) دستور داد که آن را یکجا جمع کند ، و ما را از ضایع ساختن آن بر حذر می داشت» .

سید مرتضی دانشمند بزرگ شیعه می گوید: «قرآن در زمان رسول الله به همین صورت کنونی جمع آوری شده بود»(2) .

طبرانی و ابن عساکر از «شعبی» چنین نقل می کنند که شش نفر از انصار ، قرآن را در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله) جمع آوری کردند(3)و قتاده نقل می کند که از انس پرسیدم چه کسی قرآن را در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله) جمع آوری کرد ، گفت چهار نفر که همه از انصار بودند: ابیّ بن کعب ، معاذ ، زیدبن ثابت ، و ابوزید(4) و بعضی روایات دیگر که

نقل همه آنها به طول می انجامد .

به هر حال علاوه بر این احادیث که در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده انتخاب نام فاتحه الکتاب برای سوره حمد همانگونه که گفتیم شاهد زنده ای برای اثبات این موضوع است .

سؤال:

در اینجا این سؤال پیش می آید که چگونه می توان این گفته را باور کرد با اینکه در میان گروهی از دانشمندان ، معروف است که قرآن پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله) جمع آوری شده ، (بوسیله علی (علیه السلام) یا کسان دیگر) .

در پاسخ این سؤال باید گفت: اما قرآنی که علی (علیه السلام) جمع آوری کرد تنها خود قرآن نبود بلکه مجموعه ای بود از قرآن و تفسیر وشأن نزول آیات ، و مانند آن .

و اما در مورد عثمان قرائنی در دست است که نشان می دهد عثمان برای جلوگیری از اختلاف قرائت ها اقدام به نوشتن قرآن واحدی با قرائت و نقطه گذاری نمود (چرا که تا آن زمان نقطه گذاری معمول نبود) .

و اما اصرار جمعی بر اینکه قرآن به هیچوجه در زمان پیامبر(صلی الله علیه وآله)جمع آوری نشده و این افتخار نصیب عثمان یا خلیفه اول و دوم گشت شاید بیشتر به خاطر فضیلت سازی بوده باشد ، و لذا هر دسته ای این فضیلت را به کسی نسبت می دهد و روایت در مورد او نقل می کند .

اصولا چگونه می توان باور کرد پیامبر(صلی الله علیه وآله) چنین کار مهمی را نادیده گرفته باشد در حالی که او به کارهای بسیار کوچک هم توجه داشت

، مگر نه این است که قرآن ، قانون اساسی اسلام ، کتاب بزرگ تعلیم و تربیت ، زیر بنای همه برنامه های اسلامی و عقائد و اعتقادات است ؟ آیا عدم جمع آوری آن در عصر پیامبر (صلی الله علیه وآله) این خطر را نداشت که بخشی از قرآن ضایع گردد و یا اختلافاتی در میان مسلمانان بروز کند .

به علاوه حدیث مشهور «ثقلین» که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند که پیامبر(صلی الله علیه وآله)فرمود من از میان شما می روم و دو چیز را به یادگار می گذارم «کتاب خدا» و «خاندانم» این خود نشان می دهد که قرآن به صورت یک کتاب جمع آوری شده بود .

و اگر می بینیم روایاتی که دلالت برجمع آوری قرآن توسط گروهی از صحابه زیر نظر پیامبر(صلی الله علیه وآله) دارد ، از نظر تعداد نفرات مختلف است مشکلی ایجاد نمی کند ، ممکن است هر روایت عده ای از آنها را معرفی کند . (5)

پی نوشتها

1 تاریخ القرآن ابوعبدالله زنجانی صفحه 24 .

2 مجمع البیان جلد اول صفحه 15 .

3 منتخب کنز العمال ج 2 صفحه 52 .

4 صحیح بخاری ج 6 صفحه 102 .

5 تفسیر نمونه 1/8

72 محکم و متشابه یعنی چه ؟

در سوره آل عمران آیه 7 می خوانیم «هو الّذی انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات و أخر متشابهات» (او کسی است که این کتاب (آسمانی) را بر تو نازل کرد قسمتی از آن آیات «محکم» است که اساس این کتاب می باشد و قسمتی از آن «متشابه» است) در اینجا این سؤال مطرح می شود که منظور از آیات «محکم» و متشابه چیست ؟

واژه «محکم» در اصل از «احکام» به معنی «ممنوع ساختن» گرفته شده است ، و به همین دلیل به موضوعات پایدار و استوار ، «محکم» می گویند ، زیرا عوامل نابودی را از خود می رانند ، و نیز به سخنان روشن و قاطع که هر گونه احتمال خلافی را از خود دور می سازند ، «محکم» می گویند .

بنابراین منظور از آیات محکمات ، آیاتی است که مفهوم آن بقدری روشن است که جای گفتگو و بحث در معنی آن نیست مثلاً آیه «قل هوالله احد» . «لیس کمثله شیء» ، «الله خالق کل شیء» ، «للذکر مثل حظ الانثیین» و هزاران آیه مانند آنها درباره عقائد و احکام و مواعظ و تواریخ همه از «محکمات» می باشند .

این آیات (محکمات) در قرآن «ام الکتاب» نامیده شده ، یعنی اصل و مرجع و مفسر و توضیح دهنده آیات دیگر هستند .

واژه

«متشابه» در اصل به معنی چیزی است که قسمت های مختلف آن شبیه یکدیگر باشند ، به همین جهت به جمله ها و کلماتی که معنی آنها پیچیده باشد و گاهی احتمالات مختلف درباره آن داده شود ، «متشابه» می گویند ، و منظور از متشابهات قرآن همین است ، یعنی آیاتی که معانی آن در بدو نظر پیچیده است و در آغاز ، احتمالات متعدد در آن می رود اگر چه با توجه به آیات محکم تفسیر آنها روشن است .

گر چه درباره محکم و متشابه ، مفسران احتمالات زیادی داده اند ولی آنچه ما در بالا گفتیم هم با معنی اصلی این دو واژه کاملا مناسب است ، و هم با شأن نزول آیه ، و هم با روایاتی که در تفسیر آیه وارد شده ، و هم با خود آیه مورد بحث . زیرا در ذیل آیه مزبور می خوانیم که افراد مغرض همیشه آیات متشابه را دستاویز خود قرار می دهند ، بدیهی است آنها از آیاتی سوء استفاده می کنند که در بدو نظر تاب تفسیرهای متعددی دارند و این خود می رساند که «متشابه» به آن معنی است که در بالا گفته شد .

برای نمونه آیات متشابه ، قسمتی از آیات مزبور به صفات خدا و چگونگی معاد را می توان ذکر کرد ، مانند «یدالله فوق ایدیهم» : «دست خدا بالای دستهای آنها است» که درباره قدرت خداوند می باشد «والله سمیع علیم» : «خداوند شنوا و دانا است» که اشاره به علم خداوند است و مانند «ونضع الموازین القسط لیوم القیامه» : «ترازوهای عدالت را

در روز رستاخیز قرار می دهیم» . که درباره وسیله سنجش اعمال ، سخن می گوید .

بدیهی است نه خداوند دست ( به معنی عضو مخصوص) دارد و نه گوش ( به همین معنی) و نه ترازوی سنجش اعمال شبیه ترازوهای ماست بلکه اینها اشاره به مفاهیم کلی قدرت و علم و سنجش می باشد .

این نکته لازم به یادآوری است که محکم و متشابه ، به معنی دیگری در قرآن نیز آمده است ، در اول سوره هود می خوانیم «کتاب احکمت آیاته» در این آیه تمام آیات قرآن ، «محکم» قلمداد شده است ، و منظور از آن ارتباط و بهم پیوستگی آیات قرآن است . و در آیه 23 سوره «زمر» می خوانیم کتابا متشابها . . . یعنی کتابی که تمام آیات آن ، متشابه است ، «متشابه» در اینجا یعنی همانند یکدیگر از نظر درستی و صحت و حقیقت .

از آنچه درباره محکم و متشابه گفتیم معلوم شد که یک انسان واقع بین و حقیقت جو برای فهم کلمات پروردگار ، راهی جز این ندارد که همه آیات را در کنار هم بچیند و از آنها حقیقت را دریابد ، و اگر در ظواهر پاره ای از آیات ، در ابتدای نظر ، ابهام و پیچیدگی بیابد ، با توجه به آیات دیگر ، آن ابهام و پیچیدگی را برطرف سازد و به کنه آن برسد . در حقیقت ، «آیات محکم» از یک نظر همچون شاهراههای بزرگ و «آیات متشابه» همانند جاده های فرعی هستند ، روشن است که اگر انسان در جاده های فرعی ،

احیاناً سرگردان شود ، سعی می کند خود را به نخستین شاهراه برساند و از آنجا مسیر خود را اصلاح کرده و راه را پیدا کند .

تعبیر از محکمات به «ام الکتاب» نیز مؤید همین حقیقت است ، زیرا واژه «ام» در لغت به معنی اصل و اساس هر چیزی است و اگر مادر را «ام» می گویند بخاطر این است که ریشه خانواده و پناهگاه فرزندان در حوادث و مشکلات می باشد و به این ترتیب ، محکمات ، اساس و ریشه و مادر آیات دیگر محسوب می گردد . (1)

1 تفسیر نمونه 2/320

73 چرا بخشی از آیات قرآن متشابه است ؟

با اینکه قرآن نور و روشنائی و سخن حق و آشکار است و برای هدایت عموم مردم آمده چرا متشابه دارد و چرا محتوای بعضی از آیات آن پیچیده است که موجب سوء استفاده فتنه انگیزها شود ؟

این موضوع بسیار با اهمیتی است که شایان هرگونه دقت است ، بطور کلی ممکن است جهات ذیل ، سرّ وجود آیات متشابه در قرآن باشد:

1 الفاظ و عباراتی که در گفتگوهای انسانها به کار می رود تنها برای نیازمندیهای روزمره به وجود آمده ، و به همین دلیل ، به محض اینکه از دائره زندگی محدود مادی بشر خارج شویم و مثلاً سخن درباره آفریدگار که نامحدود از هر جهت است به میان آید به روشنی می بینیم که الفاظ ما قالب آن معانی نیست و ناچاریم کلماتی را به کار بریم که از جهات مختلفی نارسائی دارد ، همین نارسائی های کلمات ، سرچشمه قسمت قابل توجهی از متشابهات قرآن است ، آیات «ید الله فوق ایدیهم» یا

«الرحمن علی العرش استوی» یا «الی ربها ناظره» از این نمونه است و نیز تعبیراتی همچون «سمیع» و «بصیر» همه از این قبیل می باشند که با مراجعه به آیات محکم ، تفسیر آنها بخوبی روشن می شود .

2 بسیاری از حقایق مربوط بجهان دیگر ، یا جهان ماواری طبیعت است که از افق فکر ما دور است و ما به حکم محدود بودن در زندان زمان و مکان قادر به درک عمق آنها نیستیم ، این نارسائی افکار ما و بلند بودن افق آن معانی ، سبب دیگری برای تشابه قسمتی از آیات است ، مانند بعضی از آیات مربوط به قیامت و امثال آن .

و این درست به این می ماند که کسی بخواهد برای کودکی که در عالم جنین زندگی می کند ، مسائل این جهان را تشریح کند . اگر سخنی نگوید ، کوتاهی کرده و اگر هم بگوید ناچار است مطالب را بصورت سر بسته ادا کند زیرا شنونده در آن شرائط ، توانائی و استعداد بیشتر از این را ندارد .

3 یکی دیگر از اسرار وجود متشابه در قرآن ، بکار انداختن افکار و اندیشه ها و بوجود آوردن جنبش و نهضت فکری در مردم است ، و این درست به مسائل فکری پیچیده ای می ماند که برای تقویت افکار اندیشمندان ، طرح می شود تا بیشتر به تفکر و اندیشه و دقت و بررسی در مسائل بپردازند .

4 نکته دیگری که در ذکر متشابه در قرآن وجود دارد و اخبار اهلبیت ((علیهم السلام)) آن را تأیید می کند ، این است که وجود

این گونه آیات در قرآن ، نیاز شدید مردم را به پیشوایان الهی و پیامبر و اوصیای او روشن می سازد و سبب می شود که مردم به حکم نیاز علمی به سراغ آنها بروند و رهبری آنها را عملاً به رسمیت بشناسند و از علوم دیگر و راهنمائی های مختلف آنان نیز استفاده کنند و این درست به آن می ماند که در پاره ای از کتب درسی ، شرح بعضی از مسائل به عهده معلم و استاد گذارده می شود تا شاگردان ، رابطه خود را با استاد قطع نکنند و بر اثر این نیاز ، در همه چیز از افکار او الهام بگیرند و در واقع در مورد قرآن به مصداق وصیت معروف پیامبر (انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض):

«دو چیز گرانمایه را در میان شما به یادگار می گذارم : کتاب خدا و خاندانم و این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در قیامت در کنار کوثر به من برسند»(1)(2)

1 مستدرک حاکم جلد سوم صفحه 148

2 تفسیر نمونه 2/322

74 آیا بسم الله جزء سوره است ؟

آیا بسم الله جزء سوره است ؟

در میان دانشمندان و علماء شیعه اختلافی در این مسأله نیست ، که بسم الله جزء سوره حمد و همه سوره های قرآن است ، اصولاً ثبت «بسم الله» در متن قرآن مجید در آغاز همه سوره ها ، خود گواه زنده این امر است ، زیرا می دانیم در متن قرآن چیزی اضافه نوشته نشده است ، و ذکر «بسم الله» در آغاز سوره ها از زمان پیامبر تا کنون معمول بوده است .

و

اما از نظر دانشمندان اهل تسنن ، نویسنده تفسیر المنار جمع آوری جامعی از اقوال آنها به شرح زیر کرده است:

در میان علما گفتگو است که آیا بسم الله در آغاز هر سوره ای جزء سوره است یا نه ؟ دانشمندان پیشین از اهل مکه اعم از فقها و قاریان قرآن از جمله ابن کثیر و اهل کوفه از جمله عاصم و کسائی از قراء و بعضی از صحابه و تابعین از اهل مدینه و همچنین شافعی در کتاب جدید ، و پیروان او و ثوری و احمد در یکی از دو قولش معتقدند که جزء سوره است ، همچنین علمای امامیه و از صحابه طبق گفته آنان علی و ابن عباس و عبدالله بن عمر و ابو هریره ، و از علمای تابعین سعید بن جبیر و عطا و زهری و ابن المبارک این عقیده را برگزیده اند .

سپس اضافه می کند مهمترین دلیل آنها اتفاق همه صحابه و کسانی که بعد از آنها روی کار آمدند بر ذکر «بسم الله» در قرآن در آغاز هر سوره ای جز سوره برائت - است ، در حالی که آنها متفقاً توصیه می کردند که قران را از آنچه جزء قرآن نیست پیراسته دارند ، و به همین دلیل «آمین» را در آخر سوره فاتحه ذکر نکرده اند . . .

سپس از مالک و پیروان ابوحنیفه و بعضی دیگر نقل می کند که آنها بسم الله را یک آیه مستقل می دانستند که برای بیان آغاز سوره ها و فاصله میان آنها نازل شده است .

و از احمد (فقیه معروف

اهل تسنن) و بعضی از قاریان کوفه نقل می کند که آنها بسم الله را جزء سوره حمد می دانستند نه جزء سایر سوره ها . (1)

از مجموع آنچه گفته شده چنین استفاده می شود که حتی اکثریت قاطع اهل تسنن نیز بسم الله را جزء سوره می دانند .

در اینجا بعضی از روایاتی را که از طرق شیعه و اهل تسنن در این زمینه نقل شده یادآور می شویم: (و اعتراف می کنیم که ذکر همه آنها از حوصله این بحث خارج ، و متناسب با یک بحث فقهی تمام عیار است) .

«معاویه بن عمار» از دوستان «امام صادق (علیه السلام)می گوید از امام پرسیدم هنگامی که به نماز بر می خیزم «بسم الله» را در آغاز حمد بخوانم ؟ فرمود بلی مجدداً سؤال کردم هنگامی که حمد تمام شد و سوره ای بعد از آن می خوانم «بسم الله» را با آن بخوانم ؟ باز فرمود آری(2) .

2 دار قطنی از علمای سنت به سند صحیح از علی(علیه السلام) نقل می کند که مردی از آن حضرت پرسید «السبع المثانی» چیست ؟ فرمود: سوره حمد است ، عرض کرد: سوره حمد شش آیه است فرمود : بسم الله الرحمن الرحیم نیز آیه ای از آن است»(3) .

3 بیهقی محدث مشهور اهل سنت با سند صحیح از طریق ابن جبیر از ابن عباس چنین نقل می کند: استرق الشیطان من الناس ، اعظم آیه من القرآن بسم الله الرحمن الرحیم: «مردم شیطان صفت ، بزرگترین آیه قرآن بسم الله الرحمن الرحیم را سرقت کردند» (اشاره به اینکه در آغاز سوره

ها آن را نمی خوانند) . (4)

گذشته از همه اینها سیره مسلمین همواره بر این بوده که هنگام تلاوت قرآن بسم الله را در آغاز هر سوره ای می خواندند ، و متواتراً نیز ثابت شده که پیامبر (صلی الله علیه وآله)آن را نیز تلاوت می فرمود ، چگونه ممکن است چیزی جزء قرآن نباشد و پیامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قران بخوانند و بر آن مداومت کنند .

و اما اینکه بعضی احتمال داده اند که بسم الله آیه مستقلی باشد که جزء قرآن است اما جزء سوره ها نیست ، احتمال بسیار سست و ضعیفی به نظر می رسد ، زیرا مفهوم و محتوای بسم الله نشان می دهد که برای ابتدا و آغاز کاری است ، نه اینکه خود یک مفهوم و معنی جدا و مستقل داشته باشد ، در حقیقت این جمود و تعصب شدید است که ما بخواهیم برای ایستادن روی حرف خود هر احتمالی را مطرح کنیم و آیه ای را همچون بسم الله را که مضمونش فریاد می زند سرآغازی است برای بحثهای بعد از آن ، آیه مستقل و بریده از قبل و بعد بپنداریم .

تنها ایراد قابل ملاحظه ای که مخالفان در این رابطه دارند این است که می گویند در شمارش آیات سوره های قرآن (بجز سوره حمد) معمولاً بسم الله را یک آیه حساب نمی کنند ، بلکه آیه نخست را بعد از آن قرار می دهند .

پاسخ این سؤال را «فخر رازی» در تفسیر کبیر به روشنی داده است آنجا که می گوید: هیچ مانعی ندارد که بسم الله

در سوره حمد به تنهائی یک آیه باشد و در سوره های دیگر قرآن جزئی از آیه اول محسوب گردد . (بنابراین مثلا در سوره کوثر «بسم الله الرحمن الرحیم انا اعطیناک الکوثر» همه یک آیه محسوب می شود) .

به هر حال مسأله آنقدر روشن است که می گویند: یک روز معاویه در دوران حکومتش در نماز جماعت بسم الله را نگفت ، بعد از نماز جمعی از مهاجران و انصار فریاد زدند اسرقت ام نسیت ؟ : «آیا بسم الله را دزدیدی یا فراموش کردی» ؟ (5)(6)

پی نوشتها

1 تفسیر المنار جلد اول صفحه 3940 .

2 کافی جلد 3 صفحه 312 .

3 الاتقان جلد اول صفحه 136 .

4 بیهقی جلد 2 صفحه 50

5 بیهقی جزء دوم صفحه 49 حاکم نیز در مستدرک جزء اول صفحه 233 این حدیث را آورده و آن را حدیث صحیح شمرده .

6 تفسیر نمونه 1/17

75 چرا دادن قرآن به کفار حرام است ؟

در صورتی جایز نیست قرآن به دست غیر مسلمان داده شود که مایه هتک و بی حرمتی باشد ، ولی اگر بدانیم غیر مسلمانی به راستی در فکر تحقیق از اسلام است ، و می خواهد قرآن را به این منظور و هدف بررسی کند ، نه تنها گذاردن قرآن در اختیارش بی مانع است ، بلکه شاید واجب باشد و آنها که این امر را تحریم کرده اند منظورشان غیر از این صورت است .

و لذا مجامع بزرگ اسلامی اصرار دارند که قرآن را به زبانهای زنده دنیا ترجمه کنند ، و برای نشر دعوت اسلامی در اختیار حق طلبان و تشنگان حقائق قرار دهند . (1)

1 تفسیر نمونه 19/417

76 امامت چیست ؟ و آیا از اصول است یا فروع ؟

امامت چیست ؟

در مورد تعریف امامت ، اختلاف نظر زیادی وجود دارد ، و باید هم وجود داشته باشد ، چرا که امامت از نظر گروهی (شیعه و پیروان مکتب اهلبیت ((علیهم السلام))) از اصول دین و ریشه های اعتقادی است ، در حالی که از نظر گروه دیگر (اهل سنت) جزء فروع دین و دستورات عملی محسوب می شود .

بدیهی است این دو گروه به مسأله امامت یکسان نمی نگرند و طبیعی است که تعریف واحدی نیز ندارند .

به همین دلیل می بینیم یک دانشمند سنی امامت را چنین تعریف می کند:

اَلاِمامَه رِئاسَه عامّهٌ فی اُمُورِ الدِّینِ وَالدُّنْیا ، خَلافَه عَنِ النَّبی (صلی الله علیه وآله): «امامت ریاست و سرپرستی عمومی در امور دین و دنیا به عنوان جانشینی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) است» . (1)

مطابق این تعریف ، امامت یک مسؤولیت ظاهری در حد ریاست حکومت

است ، منتها حکومتی که شکل دینی دارد ، و عنوان جانشینی پیامبر (صلی الله علیه وآله) (جانشینی و نیابت در امر حکومت) را به خود گرفته است و طبعاً چنین امامی می تواند از سوی مردم برگزیده شود .

بعضی نیز امامت را به معنی «جانشینی یک شخص از پیامبر (صلی الله علیه وآله) در برپاداشتن احکام شرع و پاسداری از حوزه دین بطوری که اطاعت او بر همه امت واجب باشد» دانسته اند . (2)

این تعریف تفاوت چندانی با تعریف اول ندارد ، و همان مفهوم و محتوا ، و همان آثار را ، در بر دارد .

ابن خلدون در مقدمه معروفش بر تاریخ ، نیز همین معنی را دنبال کرده است(3)شیخ مفید در «اوائل المقالات» در بحث عصمت چنین می گوید: «امامانی که جانشینان پیامبران در اجرای احکام و اقامه حدود و حفظ شریعت و تربیت مردمند معصوم (از گناه و خطا) هستند ، همچون معصوم بودن انبیاء» . (4)

مطابق این تعریف که با اعتقاد پیروان مکتب اهلبیت هماهنگ است امامت چیزی فراتر از ریاست و حکومت بر مردم می باشد ، بلکه تمام وظایف انبیاء (بجز در یافت وحی و آنچه شبیه آن است) برای امامان ثابت است و به همین دلیل شرط عصمت که در انبیاء می باشد در امام نیز هست . (دقت کنید)

از این رو در شرح احقاق الحق ، امامت در نزد شیعه چنین تعریف شده هِیَ مَنْصَب اِلهی حائِز لِجَمیعِ الشُّؤون الْکَریمَه وَالْفَضائِل اِلاّ النُّبُوَّه وَ ما یُلازِم تِلْکَ الْمَرْتَبَهِ السّامِیَه: «امامت یک منصب الهی و خدادادی است که تمام شئون والا و فضایل را

در بر دارد جز نبوت و آنچه لازمه آن است» . (5)

مطابق این تعریف ، امام از سوی خداوند و به وسیله پیامبر (صلی الله علیه وآله)تعیین می شود ، و همان فضایل و امتیازات پیامبر (صلی الله علیه وآله) را (جز مقام نبوت) دارد ، و کار او منحصر به حکومت دینی نیست .

به همین دلیل اعتقاد به امامت جزئی از اصول دین محسوب می شود ، نه یکی از فروع دین و وظایف عملی .

آیا امامت از اصول است یا از فروع ؟

از آنچه در بحث قبل گفته شد پاسخ این سؤال روشن است ، زیرا دیدگاهها در مسأله امامت مختلف می باشد ، «فضل بن روزبهان» از علمای متعصب اهل سنت نویسنده «نهج الحق» که «احقاق الحق» پاسخی بر آن است ، چنین می گوید: «مبحث امامت نزد اشاعره از اصول دینی و اعتقادی نیست ، بلکه نزد آنان از فروع متعلق به افعال مکلفین است» . (6)

سایر فرق اهل سنت نیز از این نظر تفاوتی با اشاعره ندارند ، چرا که همه آن را یکی از وظایف عملی می شمرند که به خود مردم واگذار شده است .

تنها شیعه و پیروان مکتب اهلبیت ((علیهم السلام)) و افراد کمی از اهل سنت مانند قاضی بیضاوی ، و جمعی از پیروان او ، آن را از اصول دین شمرده اند . (7)

دلیل آن نیز روشن است ، زیرا امامت نزد آنان یک منصب الهی است که باید از سوی خدا تعیین شود ، و یکی از شرایط اصلی آن معصوم بودن است که هیچ کس جز خدا از آن آگاه نیست ، و اعتقاد به امامان ،

همانند اعتقاد به پیامبر (صلی الله علیه وآله) که پایه گذار اصلی شریعت است ، لازم می باشد ، ولی با این حال این سخن به آن معنی نیست که امامیه مخالفان خود را در امامت کافر بدانند ، بلکه آنها تمام فرق مسلمین را مسلمان می شمرند و همچون یک برادر اسلامی به آنها نگاه می کنند ، هر چند عقیده آنها را در مسأله امامت نمی پذیرند ، از این رو گاهی اصول پنجگانه دین را به دو بخش تقسیم کرده سه اصل نخستین ، یعنی اعتقاد به خدا ، و پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) ، و معاد را ، اصول دین ، و اعتقاد به امامت امامان ، و مسأله عدل الهی را اصول مذهب می دانند .

این سخن را با حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) که الهام بخش پیروان مکتب اهلبیت ((علیهم السلام)) در مسأله امامت است پایان می دهیم .

«امامت زمام دین و نظام مسلمین ، صلاح دنیا و عزت مؤمنان است ، امامت اساس اسلام بارور ، و شاخه بلند آن است ، با امام ، نماز و زکات و روزه و حج و جهاد کامل می شود ، و اموال بیت المال و انفاق به نیازمندان فراوان می گردد ، و اجرای حدود و احکام ، و حفظ مرزها و جوانب کشور اسلام به وسیله امام صورت می گیرد .

امام ، حلال خدا را حلال ، و حرام خدا را حرام می شمرد (و تحقق می بخشد) و

حدود الهی را بر پا می دارد ، و از دین خدا

دفاع می کند ، و به سوی راه پروردگارش به وسیله دانش و اندرز نیکو و دلیل رسا و محکم دعوت می کند» . (8) (9)

پی نوشتها

1 شرح تجرید قوشچی ، صفحه 472 .

2 شرح قدیم تجرید از شمس الدین اصفهانی اشعری (بنا به نقل توضیح المراد تعلیقه بر شرح تجرید عقاید ، تألیف سید هاشم حسینی تهرانی ، صفحه 672 .

3 مقدمه ابن خلدون ، صفحه 191 .

4 اوائل المقالات ، صفحه 74 ، چاپ مکتبه الداوری .

5 احقاق الحق ، جلد2 ، صفحه 300 (پاورقی یک) .

6 احقاق الحق ، جلد 2 صفحه 294 دلائل الصدق ، جلد 2 صفحه 4 .

7 دلائل الصدق ، جلد2 ، صفحه 8 .

8 اصول کافی جلد 1 صفحه 200

9 تفسیر پیام قرآن 9/18

77 بحث امامت از چه زمانی آغاز شد ؟

بحث امامت از چه زمانی آغاز شد ؟

بعد از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) ، بر سر جانشینی آن حضرت گفتگو در گرفت ، گروهی معتقد بودند پیامبر (صلی الله علیه وآله) برای خود جانشینی تعیین نکرد ، و این امر را بر عهده امت گذاشت که آنها بنشینند و در میان خود رهبری برگزینند ، رهبری که امر حکومت را به دست گیرد ، و به عنوان نماینده مردم بر مردم حکومت کند ، هر چند این نمایندگی هرگز صورت نگرفت ، بلکه در یک مرحله تنها گروه کوچکی از صحابه خلیفه را برگزیدند ، و در مرحله دیگر ، گزینش خلیفه شکل انتصابی داشت ، و در مرحله سوم این گزینش تنها بر عهده یک شورای شش نفری که همگی انتصابی بودند گذارده شد .

طرفداران این طرز فکر را «اهل سنت» می نامند .

گروه دیگری معتقد بودند امام و جانشین پیامبر (صلی الله

علیه وآله) باید از سوی خدا تعیین گردد ، چرا که او باید همچون خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) معصوم از گناه و خطا ، و دارای علم فوق العاده ای باشد تا بتواند رهبری معنوی و مادی امت را بر عهده گیرد ، اساس اسلام را حفظ کند ، و مشکلات احکام را تبیین نماید و دقایق قرآن را شرح دهد و اسلام را تداوم بخشد .

این گروه را «امامیه» یا «شیعه» می نامند ، و این واژه از احادیث معروف پیامبر(صلی الله علیه وآله)گرفته شده است .

در تفسیر الدر المنثور که از منابع معروف اهل سنت است در ذیل آیه شریفه اَوْلئِکَ هُمْ خَیْرُالْبَرِیَّه از جابر بن عبدالله انصاری چنین نقل شده است که می گوید:

«ما نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله) بودیم که علی (علیه السلام) به سوی ما آمد ، پیامبر (صلی الله علیه وآله)فرمود: این و شیعیانش در روز قیامت رستگارانند ، و در این هنگام آیه شریفه إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ أولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ (کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترین خلق خدا هستند) نازل گردید» . (1)

حاکم نیشابوری که او نیز از دانشمندان معروف اهل سنت در قرن پنجم هجری است این مضمون را در کتاب معروفش شواهد التنزیل از طرق مختلف از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل می کند و تعداد روایاتش از بیست روایت تجاوز می کند .

از جمله از ابن عباس نقل می کند هنگامی که آیه إِنّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ نازل شد ، پیامبر اکرم (صلی الله

علیه وآله) به علی (علیه السلام)فرمود: هُوَ اَنْتَ وَ شِیْعَتُکَ . . . : «منظور از این آیه تو و شیعیانت هستید»!(2)

در حدیث دیگری از ابو برزه آمده است هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)این آیه را تلاوت کرد ، فرمود: هُمْ اَنْتَ و شیعَتکَ یا عَلِیّ: «آنها تو و شیعیان تو هستند» . (3)

بسیاری دیگر از علمای اسلام و دانشمندان اهل سنت مانند ابن حجر در کتاب صواعق و محمد شبلنجی در نور الابصار ، این حدیث را ذکر کرده اند . (4)

بنابراین به شهادت این روایات نام و عنوان شیعه را پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)برای پیروان راه علی (علیه السلام) و طرفداران او برگزیده است ، آیا با این حال جای تعجب نیست که چرا بعضی از این اسم و عنوان ناراحت می شوند و آن را شوم و بد می شمرند و حرف شین را که در اول آن قرار گرفته تداعی کننده «شر» و «شوم» و کلمات زشت دیگری که در آغاز آن ، کلمه شین است می دانند!

راستی این تعبیرها برای یک محقق که مایل است همیشه در سایه دلایل منطقی حرکت کند ، شگفت آور است ، در حالی که برای هر حرف از حروف تهجی بدون استثناء می توان ، کلمات بد یا خوبی انتخاب کرد .

به هر حال تاریخچه پیدایش شیعه نه بعد از رحلت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)بلکه به یک معنی در حیات خود آن حضرت (صلی الله علیه وآله) بوده است ، و این واژه را به یاران و پیروان علی (علیه السلام) اطلاق فرموده ، و تمام

کسانی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) را به عنوان رسول خدا می شناسند ، می دانند که او سخنی از روی هوی و هوس نمی گفت ، وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ إلاّ وَحْیٌ یُوحی و اگر فرموده است تو و پیروانت فائزان و رستگاران در قیامت هستید یک واقعیت است . (5)

پی نوشتها

1 الدار المنثور ، جلد 6 ، صفحه 379 (ذیل آیه 7 سوره بینه) .

2 شواهد التنزیل ، جلد 2 ، صفحه 357 .

3 همان مدرک ، صفحه 359 .

4 الصواعق ، صفحه 96 و نور الابصار ، صفحه 70 و 101 برای آگاهی بیشتر از راویان این خبر و کتابهایی که در آن ذکر شده است ، به جلد سوم احقاق الحق ، صفحه 287 به بعد و جلد 14 ، صفحه 258 مراجعه فرمایید .

5 تفسیر پیام قرآن 9/22

78 اولوا الامر چه کسانی هستند ؟

اولوا الامر چه کسانی هستند ؟

در سوره مبارکه نساء آیه 59 می خوانیم: «یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم . . . » (ای کسانی که ایمان آورده اید : اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا را و صاحبان امر را و . . . )

در اینجا این سؤال مطرح می شود که منظور از اولوا الامر چه کسانی هستند ؟

درباره اینکه منظور از اولوا الامر چیست در میان مفسران اسلام سخن بسیار است که می توان آن را در چند جمله خلاصه کرد:

1 جمعی از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از «اولوا الامر» زمامداران و حکام و مصادر امورند ، در هر زمان و در هر محیط ، و هیچگونه استثنائی برای آن قائل نشده اند و نتیجه آن این است که مسلمانان موظف باشند از هر حکومتی به هر شکل پیروی کنند ، حتی اگر حکومت مغول باشد .

2 بعضی دیگر از مفسران مانند نویسنده تفسیر المنار و تفسیر فی ظلال

القرآن و بعضی دیگر معتقدند که منظور از اولوا الامر نمایندگان عموم طبقات ، حکام و زمامداران و علما و صاحب منصبان در تمام شئون زندگی مردم هستند ، اما نه بطور مطلق و بدون قید و شرط بلکه اطاعت آنها مشروط به این است که بر خلاف احکام و مقررات اسلام نبوده باشد .

3 به عقیده بعضی دیگر منظور از «اولوا الامر» زمامداران معنوی و فکری یعنی علما و دانشمندانند ، دانشمندانی که عادل باشند و به محتویات کتاب و سنت آگاهی کامل داشته باشند .

4 بعضی از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از این کلمه منحصراً خلفای چهارگانه نخستینند ، و غیر آنها را شامل نمی شود; و بنابراین در اعصار دیگر اولوا الامر وجود خارجی نخواهد داشت .

5 بعضی دیگر از مفسران ، اولوا الامر را به معنی صحابه و یاران پیامبر می دانند .

6 احتمال دیگری که در تفسیر اولوا الامر گفته شده این است که منظور فرماندهان لشگر اسلامند .

7 همه مفسران شیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند که منظور از «اولوا الامر» ، امامان معصوم می باشند که رهبری مادی و معنوی جامعه اسلامی ، در تمام شئون زندگی از طرف خداوند و پیامبر به آنها سپرده شده است ، و غیر آنها را شامل نمی شود ، و البته کسانی که از طرف آنها به مقامی منصوب شوند و پستی را در جامعه اسلامی به عهده بگیرند ، با شروط معینی اطاعت آنها لازم است نه به خاطر اینکه اولوا الامرند ، بلکه به خاطر اینکه

نمایندگان اولوا الامر می باشند .

اکنون به بررسی تفاسیر فوق به طور فشرده می پردازیم:

شک نیست که تفسیر اول به هیچ وجه با مفهوم آیه و روح تعلیمات اسلام سازگار نیست و ممکن نیست که پیروی از هر حکومتی بدون قید و شرط در ردیف اطاعت خدا و پیامبر باشد ، و به همین دلیل علاوه بر مفسران شیعه ، مفسران بزرگ اهل تسنن نیز آن را نفی کرده اند .

و اما تفسیر دوم نیز با اطلاق آیه شریفه سازگار نیست ، زیرا آیه اطاعت اولوا الامر را بدون قید و شرط لازم و واجب شمرده است .

تفسیر سوم یعنی تفسیر اولوا الامر به علما و دانشمندان عادل و آگاه از کتاب و سنت نیز با اطلاق آیه سازگار نیست ، زیرا پیروی از علما و دانشمندان ، شرائطی دارد از جمله اینکه گفتار آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد ، بنابراین اگر آنها مرتکب اشتباهی شوند (چون معصوم نیستند و اشتباه می کنند) و یا به هر علت دیگر از حق منحرف شوند ، اطاعت آنها لازم نیست ، در صورتی که آیه اطاعت اولوا الامر را به طور مطلق ، همانند اطاعت پیامبر(صلی الله علیه وآله) ، لازم شمرده است ، به علاوه اطاعت از دانشمندان در احکامی است که از کتاب و سنت استفاده کرده اند بنابراین چیزی جز اطاعت خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) نخواهد بود ، و نیازی به ذکر ندارد .

تفسیر چهارم (منحصر ساختن به خلفای چهارگانه نخستین) مفهومش این است که امروز مصداقی برای اولوا الامر در میان مسلمانان وجود نداشته باشد

، به علاوه هیچگونه دلیلی برای این تخصیص در دست نیست .

تفسیر پنجم و ششم یعنی اختصاص دادن به صحابه و یا فرماندهان لشکر نیز همین اشکال را دارد یعنی هیچگونه دلیلی بر این تخصیص نیز در دست نیست .

جمعی از مفسران اهل تسنن مانند «محمد عبده» دانشمند معروف مصری به پیروی از بعضی از کلمات مفسر معروف «فخر رازی» خواسته اند ، احتمال دوم (اولوا الامر همه نمایندگان طبقات مختلف جامعه اسلامی اعم از علماء ، حکام و نمایندگان طبقات دیگر است) را با چند قید و شرط بپذیرند ، از جمله اینکه مسلمان باشند (آنچنان که از کلمه «منکم» در آیه استفاده می شود) و حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد ، و از روی اختیار حکم کنند نه اجبار ، و موافق با مصالح مسلمین حکم نمایند ، و از مسائلی سخن گویند که حق دخالت در آن داشته باشند ( نه مانند عبادات که مقررات ثابت و معینی در اسلام دارند) و در مسئله ای که حکم می کنند ، نص خاصی از شرع نرسیده باشد و علاوه بر همه اینها به طور اتفاق نظر بدهند .

و از آنجا که آنها معتقدند مجموع امت یا مجموع نمایندگان آنها گرفتار اشتباه و خطا نمی شوند و به عبارت دیگر مجموع امت معصومند ، نتیجه این شروط آن می شود که اطاعت از چنین حکمی به طور مطلق و بدون هیچگونه قید و شرط همانند اطاعت از پیامبر(صلی الله علیه وآله)لازم باشد ، ( و نتیجه این سخن حجت بودن «اجماع» است . ) ولی باید توجه داشت

که این تفسیر نیز اشکالات متعددی دارد ، زیرا:

اولاً اتفاق نظر در مسائل اجتماعی در موارد بسیار کمی روی می دهد ، و بنابراین یک بلا تکلیفی و نابسامانی در غالب شئون مسلمین بطور دائم وجود خواهد داشت ، و اگر آنها نظریه اکثریت را بخواهند بپذیرند ، این اشکال پیش می آید که اکثریت هیچگاه معصوم نیست ، و بنابر این اطاعت از آن به طور مطلق لازم نمی باشد .

ثانیاً در علم اصول ثابت شده ، که هیچگونه دلیلی بر معصوم بودن «مجموع امت» ، منهای وجود امام معصوم ، در دست نیست .

ثالثاً یکی از شرایطی که طرفداران این تفسیر ذکر کرده بودند این بود که حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد ، باید دید تشخیص این موضوع که حکم مخالف سنت است یا نیست با چه اشخاصی است ، حتماً با مجتهدان و علمای آگاه از کتاب و سنت است ، و نتیجه این سخن آن خواهد بود که اطاعت از اولوا الامر بدون اجازه مجتهدان و علماء جایز نباشد ، بلکه اطاعت آنها بالاتر از اطاعت اولوا الامر باشد و این با ظاهر آیه شریفه سازگار نیست .

درست است که آنها علما و دانشمندان را نیز جزء اولوا الامر گرفته اند ، ولی در حقیقت مطابق این تفسیر علما و مجتهدان به عنوان ناظر و مرجع عالی تر از سایر نمایندگان طبقات شناخته شده اند نه مرجعی در ردیف آنها ، زیرا علما و دانشمندان باید بر کار دیگران از نظر موافقت با کتاب و سنت نظارت داشته باشند و به این

ترتیب مرجع عالی آنها خواهند بود و این با تفسیر فوق سازگار نیست .

بنابر این تفسیر فوق از جهات متعددی مواجه با اشکال است .

و تنها تفسیری که از اشکالات گذشته سالم می ماند تفسیر هفتم یعنی تفسیر اولوا الامر به رهبران و امامان معصوم است ، زیرا این تفسیر با اطلاق وجوب اطاعت که از آیه فوق استفاده می شود کاملا سازگار است ، چون مقام «عصمت» امام ، او را از هر گونه خطا و اشتباه و گناه حفظ می کند ، و به این ترتیب فرمان او همانند فرمان پیامبر(صلی الله علیه وآله) بدون هیچگونه قید و شرطی واجب الاطاعه است ، و سزاوار است که در ردیف اطاعت او قرار گیرد و حتی بدون تکرار «اطیعوا» عطف بر «رسول» شود .

جالب توجه اینکه بعضی از دانشمندان معروف اهل تسنن از جمله مفسر معروف فخر رازی در آغاز سخنش در ذیل این آیه ، به این حقیقت اعتراف کرده ، می گوید:

«کسی که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً باید معصوم باشد ، زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامی که مرتکب اشتباهی می شود خداوند اطاعت او را لازم شمرده و پیروی از او را در انجام خطا لازم دانسته ، و این خود یک نوع تضاد در حکم الهی ایجاد می کند ، زیرا از یک طرف انجام آن عمل ممنوع است ، و از طرف دیگر پیروی از «اولوا الامر» لازم است ، و این موجب اجتماع «امر» و «نهی» می شود .

بنابراین از یک

طرف می بینیم خداوند اطاعت فرمان اولوا الامر را بدون هیچ قید و شرطی لازم دانسته و از طرف دیگر اگر اولوا الامر معصوم از خطا نباشند چنین فرمانی صحیح نیست ، از این مقدمه چنین استفاده می کنیم که اولوا الامر که در آیه فوق به آنها اشاره شده حتماً باید معصوم بوده باشند» . (1)

فخر رازی سپس چنین ادامه می دهد که این معصوم ، یا مجموع امت است و یا بعضی از امت اسلام ، احتمال دوم قابل قبول نیست ، زیرا ما باید این بعض را بشناسیم و به او دسترسی داشته باشیم ، در حالی که چنین نیست و چون این احتمال از بین برود ، تنها احتمال اول باقی می ماند که معصوم مجموع این امت است ، و این خود دلیلی است بر اینکه اجماع و اتفاق امت حجت و قابل قبول است ، و از دلائل معتبر محسوب می شود .

همانطور که می بینیم فخر رازی با اینکه معروف به اشکال تراشی در مسائل مختلف علمی است دلالت آیه را بر اینکه اولوا الامر باید افراد معصومی باشند پذیرفته است ، منتها از آنجا که آشنائی به مکتب اهل بیت (علیهم السلام) و امامان و رهبران این مکتب نداشته این احتمال را که اولوا الامر اشخاص معینی از امت بوده باشند نادیده گرفته است ، و ناچار شده که اولوا الامر را به معنی مجموع امت (یا نمایندگان عموم طبقات مسلمانان) تفسیر کند ، در حالی که این احتمال قابل قبول نیست ، زیرا همانطور که گفتیم اولوا الامر باید رهبر جامعه اسلامی باشد و حکومت

اسلامی و حل و فصل مشکلات مسلمین به وسیله او انجام شود و می دانیم حکومت دستجمعی عموم و حتی نمایندگان آنها به صورت اتفاق آراء عملاً امکان پذیر نیست ، زیرا در مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اخلاقی و اقتصادی که مسلمانان با آن روبرو هستند ، به دست آوردن اتفاق آراء همه امت یا نمایندگان آنها غالباً ممکن نیست ، و پیروی از اکثریت نیز پیروی از اولوا الامر محسوب نمی شود ، بنابراین لازمه سخن فخر رازی و کسانی که از دانشمندان معاصر عقیده او را تعقیب کرده اند این می شود که عملاً اطاعت از اولواالامر تعطیل گردد ، و یا به صورت یک موضوع بسیار نادر و استثنائی درآید .

از مجموع بیانات فوق نتیجه می گیریم که آیه شریفه تنها رهبری پیشوایان معصوم که جمعی از امت را تشکیل می دهند اثبات می کند . (دقت کنید)

1 و 2 تفسیر کبیر فخر رازی جلد دهم صفحه 144 طبع مصر سال 1357

پاسخ چند سؤال

در اینجا ایرادهائی به تفسیر فوق شده که از نظر رعایت بی طرفی در بحث باید مطرح گردد:

1 اگر منظور از اولواالامر ، امامان معصوم باشند با کلمه «اولی» که به معنی جمع است سازگار نیست ، زیرا امام معصوم در هر زمان یک نفر بیش نمی باشد .

پاسخ این سؤال چنین است که: امام معصوم در هر زمان اگر چه یک نفر بیش نیست ولی در مجموع زمانها افراد متعددی را تشکیل می دهند و می دانیم آیه تنها وظیفه مردم یک زمان را تعیین نمی کند .

2 اولواالامر مطابق این

معنی در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله)وجود نداشته ، و در این صورت چگونه فرمان به اطاعت از وی داده شده است ؟

پاسخ این سؤال نیز از گفته بالا نیز روشن می شود ، زیرا آیه منحصر به زمان معینی نیست و وظیفه مسلمانان را در تمام اعصار و قرون روشن می سازد ، و به عبارت دیگر می توانیم چنین بگوئیم که اولوا الامر در زمان پیامبر(صلی الله علیه وآله) خود پیامبر بود زیرا پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) دو منصب داشت یکی منصب «رسالت» که در آیه به عنوان اطیعوا الرسول از او یاد شده و دیگر منصب «رهبری و زمامداری امت اسلامی» که قرآن به عنوان اولوا الامر از آن یاد کرده ، بنابراین پیشوا و رهبر معصوم در زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله)خود پیامبر بود که علاوه بر منصب رسالت و ابلاغ احکام اسلام ، این منصب را نیز به عهده داشت ، و شاید تکرار نشدن «اطیعوا» در بین «رسول» و «اولوا الامر» خالی از اشاره به این معنی نباشد ، و به عبارت دیگر منصب «رسالت» و «منصب اولوا الامری» دو منصب مختلف است که در وجود پیامبر(صلی الله علیه وآله) یکجا جمع شده ولی در امام از هم جدا شده است و امام تنها منصب دوم را دارد .

3 اگر منظور از اولوا الامر امامان و رهبران معصوم است ، پس چرا در ذیل آیه که مسئله تنازع و اختلاف مسلمانان را بیان می کند می گوید: فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله والرسول ان کنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر

و احسن تأویلا: «اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله)ارجاع دهید اگر ایمان به پروردگار و روز باز پسین دارید ، این برای شما بهتر و پایان و عاقبتش نیکوتر است» همانطور که می بینیم در اینجا سخنی از اولوا الامر به میان نیامده و مرجع حل اختلاف تنها خدا (کتاب الله ، قرآن) و پیامبر (سنت) معرفی شده است .

در پاسخ این ایراد باید گفت: اولاً این ایراد مخصوص تفسیر دانشمندان شیعه نیست بلکه به سایر تفسیرها نیز با کمی دقت متوجه می شود و ثانیاً شکی نیست که منظور از اختلاف و تنازع در جمله فوق ، اختلاف و تنازع در احکام است نه در مسائل مربوط به جزئیات حکومت و رهبری مسلمین ، زیرا در این مسائل مسلماً باید از اولواالامر اطاعت کرد (همانطور که در جمله اول آیه تصریح شده) بنابراین منظور از آن ، اختلاف در احکام و قوانین کلی اسلام است که تشریع آن با خدا و پیامبر ، است زیرا می دانیم امام فقط مجری احکام است ، نه قانونی وضع می کند و نه نسخ می کند ، بلکه همواره در مسیر اجرای احکام خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله)است و لذا در احادیث اهلبیت می خوانیم که اگر از ما سخنی بر خلاف کتاب الله و سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله) نقل کردند هرگز نپذیرید ، محال است ما چیزی بر خلاف کتاب الله و سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بگوئیم ، بنابراین نخستین مرجع حل اختلاف مردم در احکام و قوانین اسلامی خدا و پیامبر(صلی

الله علیه وآله) است که بر او وحی می شود و اگر امامان معصوم بیان حکم می کنند ، آن نیز از خودشان نیست بلکه از کتاب الله و یا علم و دانشی است که از پیامبر (صلی الله علیه وآله) به آنها رسیده است و به این ترتیب علت عدم ذکر اولوا الامر در ردیف مراجع حل اختلاف در احکام روشن می گردد . (1)

1 تفسیر نمونه 3/435

79 اهلبیت چه کسانی هستند ؟

اهلبیت چه کسانی هستند ؟

در سوره مبارکه احزاب آیه 33 می خوانیم: «انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»

(خداوند اراده کرده است که ناپاکی و پلیدی را از شما (اهل بیت پیامبر) دور کند و شما را از هر نظر پاک سازد)

با توجه به آیه شریفه این سؤال مطرح می شود که منظور از اهلبیت چه کسانی هستند ؟

درست است که این آیه در لابلای آیات مربوط به همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) است ولی آیه تطهیر که در لابلای آنها نازل شده لحن جداگانه ای دارد و نشان می دهد هدف دیگری را دنبال می کند ، چرا که آیات قبل و بعد همه با ضمیرهای «جمع مؤنث» است ، ولی آیه مورد بحث با ضمائر «جمع مذکر» آمده است!

در آغاز این آیه همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) را مخاطب ساخته و به آنها دستور می دهد که در خانه های خود بمانند و همانند رسوم جاهلیت نخستین در میان مردم ظاهر نشوند و موازین عفت را رعایت کنند ، نماز را برپا دارند و زکات را پرداخت کنند و خدا و رسولش را اطاعت نمایند (وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَلاتَبَرَّجْنَ

تَبَرُّجَ الجاهِلیَّهِ الاوُلی وَاَقِمْنَ الصَّلوهَ و آتینَ الزَّکاهَ وَاَطِعْنَ اللّهَ وَرَسُولَهُ) .

تمام شش ضمیری که در این بخش از آیه آمده است همه به صورت جمع مؤنث است . (دقت کنید)

سپس لحن آیه طور دیگری می شود ، و می فرماید: خداوند «تنها» می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور سازد و شما را کاملا پاک کند» (اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرکُمْ تَطْهیراً) .

در این بخش از آیه دو ضمیر جمع به کار رفته است که هر دو به صورت جمع مذکر آمده است .

درست است که صدر و ذیل یک آیه معمولاً یک مطلب را دنبال می کند ولی این سخن در جائی است که قرینه ای بر خلاف آن وجود نداشته باشد ، بنابراین کسانی که این قسمت از آیه را نیز ناظر به همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) دانسته اند سخنی بر خلاف ظاهر آیه و قرینه موجود در آن ، یعنی تفاوت ضمیرها ، گفته اند .

از این گذشته در مورد این آیه دسترسی به روایات متعددی داریم که علمای بزرگ اسلام اعم از اهل تسنن و شیعه آن را از شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل کرده اند و در معروفترین منابع فریقین که مورد قبول آنها است این روایات به وفور و کثرت آمده است .

این روایات همگی حاکی از آن است که مخاطب در این آیه ، پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام)می باشند (نه همسران پیامبر) که بعداً به طور مشروح خواهد

آمد .

تعبیر به انّما که معمولاً برای حصر است و در فارسی امروز به جای آن «فقط» یا «تنها» گفته می شود دلیل بر این است که موهبتی که در این آیه آمده ویژه خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) است و شامل دیگران نمی شود .

جمعی از مفسران اهل سنت اهلبیت را به معنی همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله)دانسته اند ، ولی همان گونه که گفتیم تغییر سیاق آیه ، و تبدیل ضمیرهای «جمع مؤنث» در ما قبل و مابعد این آیه ، به «جمع مذکر» دلیل روشنی بر این است که این جمله محتوای جداگانه دارد و منظور از آن چیز دیگری است ، مگر نه این است که خداوند حکیم است و قرآن در حد اعلای فصاحت و بلاغت و همه تعبیرات آن روی حساب است .

گروهی دیگر از مفسران آن را مخصوص به پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین ((علیهم السلام)) دانسته اند ، و روایات فراوانی که در منابع اهل سنت و شیعه وارد شده و در ذیل به بخشی از آنها اشاره می کنیم گواه بر این معنی است و شاید به دلیل وجود همین روایات است که حتی کسانی که آیه را مخصوص به این بزرگواران ندانسته اند ، معنی وسیعی برای آن قائل شده اند که هم این بزرگواران را شامل می شود و هم همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله)را ، و این تفسیر سومی در آیه است .

اما روایاتی که دلیل اختصاص آیه به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی (علیه السلام) و بانوی اسلام فاطمه

زهرا (س) و دو فرزندشان حسن و حسین (علیه السلام) می باشد همان گونه که اشاره شد بسیار زیاد است ، از جمله هیجده روایت تنها در تفسیر «الدّر المنثور» نقل شده است ، که پنج روایت از ام سلمه ، سه روایت از ابو سعید خدری ، یک روایت از عایشه ، یک روایت از انس ، دو روایت از ابن عباس ، دو روایت از ابی الحمراء ، یک روایت از وائله بن اسقع ، یک روایت از سعد ، یک روایت از ضحاک بن مزاحم و یک روایت از زید بن ارقم است!(1)

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر «المیزان» روایاتی را که در این باره وارده شده بیش از هفتاد روایت می شمرد و می فرماید: «آنچه از طرق اهل سنت ، در این زمینه نقل شده بیش از آن است که از طرق شیعه وارد شده است! ، و راویان دیگری را غیر از افرادی که در بالا نام بردیم نیز بر آنها می افزاید (روایاتی که روایت آنها در غیر تفسیر الدّر المنثور آمده است) .

بعضی نیز تعداد روایات و کتبی را که این روایات در آنها نقل شده بالغ بر صدها ذکر کرده اند و بعید نیست چنین باشد .

در اینجا تنها قسمتی از آن روایات را با ذکر منابع آنها می آوریم تا روشن شود آنچه واحدی در «اسباب النزول» می گوید: اِنَّ الآیَه نزَلَتْ فیِ النَّبیِ (صلی الله علیه وآله) وَ عَلیٍّ وَ فاطِمَهَ وَالْحَسَنیْنِ ((علیهم السلام))خاصَّهً لایُشارِکُهُمْ فیها غَیْرُهُمْ:

«این آیه در خصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و علی و فاطمه و

حسنین ((علیهم السلام))نازل شده و کس دیگری در آن با آنها مشارکت ندارد»(2) یک واقعیت است .

این احادیث را می توان در چهار بخش خلاصه کرد:

1 روایاتی که از بعضی از همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) نقل شده و با صراحت می گوید ، هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه وآله) سخن از این آیه شریفه می گفت ، از حضرتش سؤال کردیم که آیا ما هم جزء این آیه هستیم ؟ فرمود: شما خوبید اما مشمول این آیه نیستید!

از جمله ثعلبی در تفسیر خود از «ام سلمه» همسر گرامی پیامبر (صلی الله علیه وآله)نقل می کند که پیامبر (صلی الله علیه وآله) در خانه خود بود که فاطمه (س) غذایی نزد آن حضرت آورد ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «همسر و دو فرزندت حسن و حسین (علیه السلام) را صدا کن» ، آنها آمدند ، سپس غذا خوردند بعد پیامبر (صلی الله علیه وآله) عبایی بر آنها افکند و گفت:اَللّهُمَ! هؤُلاءِ اَهْلُ بَیْتی وَ عِتْرَتی فَاَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهیراً: «خداوندا اینها اهل بیت من و عترت منند ، پلیدی را از آنها دور کن ، و از هر گونه آلودگی پاکشان گردان» و در اینجا بود که آیه اِنِّما یُریدُ اللّهُ . . . نازل شده . . . من گفتم ای رسول خدا! آیا من هم با شما هستم ؟ ! فرمود: اِنَّکِ اِلی خَیْر: «تو بر نیکی هستی» (امّا در زمره این گروه نیستی . )(3)

و نیز ثعلبی از علمای معروف اهل سنت که در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم می زیسته ، و تفسیر

کبیر او معروف است از «عایشه» همسر پیامبر (صلی الله علیه وآله) چنین نقل می کند: هنگامی که از او درباره جنگ جمل و دخالتش در آن جنگ ویرانگر سؤال کردند (با تأسف) گفت: این یک تقدیر الهی بود! و هنگامی که درباره علی (علیه السلام)سؤال کردند ، چنین گفت:

تَسْألینی عَنْ اَحَبِّ النّاسِ کانَ اِلی رَسُولِ اللّهِ وَ زَوْجِ اَحَبِّ النّاسِ کانَ اِلی رَسُول اللّهِ ، لَقَدْ رَأَیْتُ عَلیَّاً وَ فاطِمَهَ وَ حَسَنَاً وَحُسَیْناً وَ جَمَعَ رَسُولُ اللّهِ (صلی الله علیه وآله) بِثَوب عَلَیْهِمْ ثُمَ قالَ: اَللّهُمَ هؤلاءِ اَهْلُ بَیْتی وَ حامَتی فَاذْهِبْ عَنْهُمْ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهیراً ، قالَتْ فَقُلْتُ یا رَسُول اللّهِ اَنَا مِنْ اَهْلِکَ قالَ تَنَحّی فَاِنَّکِ اِلی خَیْر:

«آیا از من درباره کسی سؤال می کنی که محبوبترین مردم نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود ، و از کسی می پرسی که همسر محبوبترین مردم نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود ، من با چشم خود دیدم علی و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) را که پیامبر (صلی الله علیه وآله) آنها را در زیر پارچه ای جمع کرده بود ، و فرمود: خداوندا! اینها خاندان منند و حامیان من ، رجس و پلیدی را از آنها ببر ، و از آلودگی ها پاکشان فرما ، من گفتم ای رسول خدا آیا من نیز از آنها هستم فرمود: دور باش تو بر خیر و نیکی هستی (اما جزء این جمع نمی باشی)» . (4)

این گونه احادیث با صراحت می گوید که همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) جزء اهلبیت در این آیه نبودند .

2 داستان حدیث

کساء در روایات فوق العاده فراوانی با تعبیرات مختلف وارده شده و قدر مشترک همه آنها این است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) علی (علیه السلام) و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) را فرا خواند و یا به خدمت او آمدند پیامبر (صلی الله علیه وآله) عبا یا پارچه ای و . . . بر آنها افکند و گفت: خداوندا! اینها خاندان منند رجس و آلودگی را از آنها دور کن ، و در این هنگام آیه اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ نازل گردید .

قابل توجه اینکه این حدیث را مسلم در صحیح از قول «عایشه» و همچنین حاکم در «مستدرک» و بیهقی در «سنن» ، و ابن جریر در «تفسیرش» و سیوطی در «الدّر المنثور» آورده است . (5)

حاکم حسکانی نیز در شواهد التنزیل آن را آورده است (6) در صحیح «ترمذی» نیز کراراً این حدیث نقل شده ، در یکجا از «عمرو بن ابی سلمه» و در جای دیگر از «امّ سلمه» . (7)

نکته دیگر اینکه «فخر رازی» به مناسبتی در ذیل آیه مباهله (آیه 61 آل عمران) بعد از نقل این حدیث (حدیث کساء) می افزاید:

وَاعْلَمْ اَنَ هذِه الرِّوایهَ کَالْمُتَفَقِ عَلی صِحَّتِها بَیْنَ اَهْلِ التَّفْسیرِ وَالْحَدیثِ:

«بدان که این روایت همچون روایتی است که صحتش مورد اتفاق در میان علمای تفسیر و حدیث است» . (8)

این نکته نیز قابل توجه است که امام «احمد حنبل» در مسند خود ، این حدیث را از طرق مختلف آورده است . (9)

3 در بخش دیگری از روایات که آن نیز متعدد و فراوان است می خوانیم

که بعد از نزول آیه تطهیر ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) چندین ماه (در بعضی شش ماه ، و در بعضی هشت یا نه ماه آمده است) هنگامی که برای نماز صبح از کنار خانه فاطمه (س) می گذشت صدا می زد: الصَّلوه! یا اَهْلَ الْبَیْتِ! اِنَّما یُریْدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً: «هنگام نماز است ای اهل بیت! خداوند تنها می خواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را پاک کند»!

این حدیث در «شواهد التنزیل» نوشته مفسر معروف «حاکم حسکانی» از «انس بن مالک» نقل شده است . (10)

و در همان کتاب حدیث دیگری به عنوان «هفت ماه» از «ابی الحمراء» آمده است .

و نیز در همان کتاب این جریان به عنوان هشت ماه از «ابو سعید خدری» نقل شده است . (11)

تفاوت این تعبیرات ، طبیعی است ، زیرا ممکن است انس شش ماه این مطلب را دیده باشد ، و ابو سعید خدری هشت ماه ، و ابی الحمراء هفت ماه ، و ابن عباس نه ماه . (12)

هر کس آنچه را دیده نقل کرده است ، بی آنکه تضادی در میان سخنان آنها باشد .

به هر حال ادامه این برنامه و تکرار این سخن در آن مدت طولانی از سوی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) یک مسأله حساب شده بوده است ، او می خواسته به وضوح و با تأکید پی در پی روشن سازد منظور از «اهل بیت» تنها اهل این خانه اند ، تا در آینده تردیدی برای هیچکس باقی نماند ، و همه بدانند این آیه

تنها در شأن این گروه نازل شده است و عجب اینکه با اینهمه تکرار و تأکید باز مسأله برای بعضی مفهوم نشده است ، راستی حیرت انگیز است .

به خصوص اینکه تنها خانه ای که در ورودی آن به مسجد پیامبر (صلی الله علیه وآله)باز می شد در خانه پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی (علیه السلام) بود ، (زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله) دستور داد تمام درهایی که به سوی مسجد باز می شد ببندند جز این دو در) .

پیداست همیشه جمعی از مردم به هنگام نماز ، این سخن را در آنجا از پیامبر(صلی الله علیه وآله)می شنیدند ، با این حال شگفت آور نیست که بعضی از مفسران اصرار دارند مفهوم آیه را توسعه دهند تا همسران پیامبر (صلی الله علیه وآله) را نیز شامل گردد ، با اینکه همانگونه که گفتیم عایشه همسر پیامبر (صلی الله علیه وآله) که طبق گواهی تاریخ در بازگو کردن فضائل خود و تمام جزئیات ارتباطش با پیامبر (صلی الله علیه وآله) چیزی فروگذار نمی کرد ، نه تنها خود را مشمول این آیه نمی دانست بلکه می گوید: پیامبر (صلی الله علیه وآله) به من فرمود: «تو جزء آن نیستی»!

4 روایات متعددی که از ابوسعید خدری صحابه معروف نقل شده و اشاره به آیه تطهیر کرده ، با صراحت می گوید:

نَزَلَتْ فی خَمْسَه فی رَسُولِ اللّهِ وَ عَلیٍّ وَ فاطِمَهَ وَالْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمُ السّلامُ: «این آیه درباره رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام) نازل شده است . (13)

کوتاه سخن اینکه:

روایاتی که درباره آیه تطهیر و اختصاص آنها به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی (علیه السلام) و فاطمه و امام حسن و امام حسین (علیه السلام) در منابع معروف اسلامی آمده است به قدری زیاد است که آن را در ردیف روایات متواتره قرار می دهد ، و از این نظر جای تردیدی در آن باقی نمی ماند ، تا آنجا که در شرح احقاق الحق آن را از بیش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت (علاوه بر منابع معروف پیروان اهل بیت) نقل می کند و می گوید: «اگر همه این منابع را احصاء کنیم از هزار هم می گذرد»!(14)(15)

پی نوشتها

1 در المنثور ، جلد5 ، صفحه 196 و 199 .

2 المیزان ، جلد 16 ، صفحه 311 .

3 طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث ، و حاکم حسکانی در شواهد التنزیل ، جلد2 ، صفحه 56 ، حدیث فوق را آورده اند .

4 مجمع البیان ذیل آیه 33 احزاب

5 صحیح مسلم ، ج4 ، ص1883 ، حدیث 2424 (باب فضائل اهل بیت

6 شواهد التنزیل ، ج2 ، ص33 ، حدیث 376 .

7 صحیح ترمذی ، ج 5 ، ص699 ، حدیث 3871 (باب فضل فاطمه) چاپ

احیاء التراث .

8 تفسیر فخر رازی ، ج 8 ، ص80 .

9 مسند احمد ، جلد اول ، صفحه 330 ، جلد 4 ، صفحه 107 و جلد 6 ، صفحه

292 ( به نقل از فضائل الخمسه ، ج 1 ، صفحه 276

و بعد) .

10 شواهد التنزیل ، ج 2 ، صفحه 11و 12و 13و 14و 15و 92 (توجه داشته

باشید که شواهد التنزیل این روایت را به طرق متعددی نقل کرده است) .

11 شواهد التنزیل ، ج 2 ص 28 و احقاق الحق ، ج2 ، ص503 تا 548 .

12 الدر المنثور ، ج5 ، ص199 .

13 در شواهد التنزیل ، چهار حدیث در این زمینه آمده است ، جلد 2 ، از صفحه 24تا 27 (حدیث 695 و 660 و 661 و 664) .

14 اقتباس از جلد دوم احقاق الحق ، از صفحه 502 تا 563 .

15 تفسیر پیام قرآن 9/137

80 حادثه غدیر چیست ؟

حادثه غدیر چیست ؟

یا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنْزِل اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ:

ای پیامبر! آنچه را از سوی پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم برسان ، و اگر نکنی رسالت او را انجام نداده ای ، و خداوند تو را از (خطرهای احتمالی) مردم نگاه می دارد ، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمی کند» .

در کتابهای بسیاری از دانشمندان اهل تسنن ( و همه کتب معروف شیعه) اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ آمده است که آیه فوق در شأن علی (علیه السلام) نازل شد .

این روایات را گروه زیادی از صحابه ، از جمله «ابوسعید خدری» ، «زید بن ارقم» ، «جابر بن عبدالله انصاری» ، «ابن عباس» ، «براء بن عازب» ، «حذیفه» ، «ابوهریره» ، «ابن مسعود» و

«عامر بن لیلی» نقل کرده اند و در روایات آنها آمده است که این آیه درباره علی (علیه السلام) و داستان روز غدیر نازل شده است .

جالب اینکه بعضی از این روایات از طرق متعدد نقل شده از جمله:

حدیث ابو سعید خدری از یازده طریق .

حدیث ابن عباس نیز از یازده طریق .

و حدیث براء بن عازب از سه طریق ، نقل شده است .

از جمله کسانی که این احادیث را (به طور وسیع یا به اجمال) در کتابهای خود آورده اند ، دانشمندان معروف زیرند:

حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب «مانُزِّلَ مِنَ الْقُرآن فی علیٍّ» (به نقل از الخصائص ، صفحه 29) .

«ابوالحسن واحدی نیشابوری» در «اسباب النزول» صفحه 150 .

«ابن عساکر شافعی» ( به نقل از الدّر المنثور ، جلد2 ، صفحه 298) .

«فخر رازی» در «تفسیر کبیر» ، جلد 3 ، صفحه 636 .

«ابو اسحاق حموینی» در «فرائد السمطین» (مخطوط) .

«ابن صباغ مالکی» در «فصول المهمه» صفحه 27 .

«جلال الدین سیوطی در الدر المنثور» ، جلد 2 ، صفحه 298 .

«قاضی شوکانی» در «فتح القدیر» جلد سوم ، صفحه 57 .

«شهاب الدین آلوسی شافعی» در «روح المعانی» جلد ششم ، صفحه 172 .

«شیخ سلیمان قندوزی حنفی» در «ینابیع الموده» صفحه 120 .

«بدرالدین حنفی» در «عمده القاری فی شرح صحیح البخاری» جلد هشتم ، صفحه 584 .

«شیخ محمد عبده مصری» در «تفسیر المنار» جلد ششم ، صفحه 463 .

«حافظ ابن مردویه» (متوفی 418 ه ق) (بنا به نقل سیوطی در الدر المنثور) و جمع کثیری دیگر .

البته نباید فراموش کرد که بعضی از دانشمندان فوق در عین اینکه روایت و شأن نزول را نقل کرده اند به دلائلی که بعداً اشاره خواهیم کرد به سادگی از کنار آن گذشته ، یا به نقد آن پرداخته اند که ضمن بحثهای آینده به خواست خدا سخنان آنها را بطور دقیق مورد بررسی قرار خواهیم داد .

جریان غدیر

از بحث گذشته به طور اجمال استفاده شد که این آیه مطابق شواهد بیشمار درباره علی (علیه السلام) نازل شده است ، و روایاتی که در این زمینه در کتب معروف اهل سنت تا چه رسد به کتب شیعه نقل شده بیش از آن است که کسی بتواند آنها را انکار کند .

علاوه بر روایات فوق ، روایات فراوان دیگری داریم که با صراحت می گوید: این آیه در جریان غدیر خم و خطبه پیامبر (صلی الله علیه وآله) و معرفی علی (علیه السلام) به عنوان وصی و ولی نقل شده است ، و عدد آنها به مراتب بیش از روایات گذشته است تا آنجا که محقق بزرگ علامه امینی در کتاب الغدیر ، حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه و یاران پیامبر (صلی الله علیه وآله) با اسناد و مدارک زنده نقل می کند ، و همچنین از 84 نفر از تابعین و 360 دانشمند و مؤلف معروف اسلامی .

هر شخص بی نظری نگاهی به مجموعه این اسناد و مدارک بیندازد یقین پیدا می کند که حدیث غدیر از قطعی ترین روایات اسلامی و مصداق روشنی از حدیث متواتر است و به راستی اگر کسی در تواتر آن شک کند

، باید به هیچ حدیث متواتری اعتقاد نداشته باشد .

و از آنجا که ورود در این بحث به طور گسترده ما را از هدف خود در این کتاب دور می کند ، در مورد اسناد حدیث و شأن نزول آیه به همین مقدار قناعت کرده ، به سراغ محتوای حدیث می رویم و کسانی را که می خواهند مطالعه وسیع تری روی اسناد حدیث داشته باشند به کتابهای زیر ارجاع می دهیم:

1 کتاب نفیس الغدیر جلد اول .

2 احقاق الحق نوشته علامه بزرگوار قاضی نور الله شوشتری با شروح مبسوط آیت الله نجفی ، جلد دوم و سوم و چهاردهم و بیستم .

3 المراجعات مرحوم سید شرف الدین عاملی .

4 عبقات الانوار نوشته عالم بزرگوار میر حامد حسین هندی (بهتر این است به خلاصه عبقات جلد 7 و 8 و 9 مراجعه شود) .

5 دلائل الصدق نوشته عالم بزرگوار مرحوم مظفر ، جلد دوم .

محتوای روایات غدیر

در اینجا فشرده جریان غدیر را که از مجموعه روایات فوق استفاده می شود می آوریم: (البته در بعضی از روایات ، این داستان به طور مفصل و طولانی و بعضی مختصر و کوتاه آمده و در بعضی تنها به گوشه ای از داستان و بعضی به گوشه دیگر اشاره شده واز مجموع چنین استفاده می شود که:)

در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجه الوداع ، با شکوه هر چه تمامتر در حضور پیامبر (صلی الله علیه وآله) به پایان رسید ، قلبها در هاله ای از روحانیت فرو رفته بود ، و لذت معنوی این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعکاس داشت

.

یاران پیامبر (صلی الله علیه وآله) که عدد آنها فوق العاده زیاد بود ، از خوشحالی درک این فیض و سعادت بزرگ در پوست نمی گنجیدند . (1)

نه تنها مردم مدینه در این سفر ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) را همراهی می کردند بلکه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز برای کسب یک افتخار تاریخی بزرگ به همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله) بودند .

آفتاب حجاز آتش بر کوهها و دره ها می پاشید ، امّا شیرینی این سفر روحانی بی نظیر ، همه چیز را آسان می کرد ، ظهر نزدیک شده بود ، کم کم سرزمین جحفه و سپس بیابانهای خشک و سوزان «غدیر خم» از دور نمایان می شد .

اینجا در حقیقت چهارراهی است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا می کند ، راهی به سوی مدینه در شمال ، و راهی به سوی عراق در شرق ، و راهی به سوی غرب و سرزمین مصر و راهی به سوی سرزمین یمن در جنوب پیش می رود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد ، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانی در مأموریتهای موفقیت آمیز پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود از هم جدا شوند .

روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود ، و درست هشت روز از عید قربان می گذشت ، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر (صلی الله علیه وآله) به همراهان داده شد ، مسلمانان با صدای بلند ، آنهایی را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به

بازگشت دعوت کردند ، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند ، خورشید از خط نصف النهار گذشت ، مؤذّن پیامبر (صلی الله علیه وآله) با صدای اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد ، مردم به سرعت آماده نماز می شدند ، امّا هوا به قدری داغ بود که بعضی مجبور بودند ، قسمتی از عبای خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روی سر بیفکنند ، در غیر این صورت ریگهای داغ بیابان و اشعه آفتاب ، پا و سر آنها را ناراحت می کرد .

نه سایبانی در صحرا به چشم می خورد و نه سبزه و گیاه و درختی ، جز تعدادی درخت لخت و عریان بیابانی که با گرما ، با سرسختی مبارزه می کرد .

جمعی به همین چند درخت پناه بردند ، پارچه ای بر یکی از این درختان برهنه افکندند و سایبانی برای پیامبر (صلی الله علیه وآله) ترتیب دادند ، ولی بادهای داغ به زیر این سایبان می خزید و گرمای سوزان آفتاب را در زیر آن پخش می کرد .

نماز ظهر تمام شد .

مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمه های کوچکی که با خود حمل می کردند پناهنده شوند ، ولی پیامبر (صلی الله علیه وآله) به آنها اطلاع داد که همه باید برای شنیدن یک پیام تازه الهی که در ضمن خطبه مفصلی بیان می شد خود را آماده کنند . کسانی که از پیامبر (صلی الله علیه وآله) فاصله داشتند قیافه ملکوتی او را در لابلای جمعیّت نمی توانستند مشاهده کنند .

لذا منبری

از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر (صلی الله علیه وآله) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد ، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:

من به همین زودی دعوت خدا را اجابت کرده ، از میان شما می روم .

من مسئولم ، شما هم مسئولید .

شما درباره من چگونه شهادت می دهید ؟

مردم صدا بلند کردند و گفتند نَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاکَ اللّهُ خَیّراً: «ما گواهی می دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردی و شرط خیرخواهی را انجام دادی و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودی ، خداوند ترا جزای خیر دهد . »

سپس فرمود: «آیا شما گواهی به یگانگی خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمی دهید ؟ ! همه گفتند: «آری ، گواهی می دهیم» فرمود: «خداوندا گواه باش»! . . .

بار دیگر فرمود: ای مردم! آیا صدای مرا می شنوید ؟ . . . گفتند: آری و به دنبال آن ، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صدای زمزمه باد چیزی شنیده نمی شد . پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: . . . اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار می گذارم چه خواهید کرد ؟

یکی از میان جمعیت صدا زد ، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله ؟ ! .

پیامبر (صلی الله علیه وآله) بلافاصله گفت: اوّل ثقل اکبر

، کتاب خداست که یک سوی آن به دست پروردگار و سوی دیگرش در دست شماست ، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید ، و امّا دوّمین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند ، تا در بهشت به من بپیوندند ، از این دو پیشی نگیرید که هلاک می شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد .

ناگهان مردم دیدند پیامبر (صلی الله علیه وآله) به اطراف خود نگاه کرد گویا کسی را جستجو می کند و همینکه چشمش به علی (علیه السلام) افتاد ، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد ، آنچنان که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است ، در اینجا صدای پیامبر (صلی الله علیه وآله)رساتر و بلندتر شد و فرمود: اَیُّهَا النّاسُ مَنْ اَوْلَی النَّاسِ بِالْمُؤمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ: «چه کسی از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟ !»

گفتند: خدا و پیامبر (صلی الله علیه وآله) داناترند ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) گفت: خدا ، مولی و رهبر من است ، و من مولی و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم) سپس فرمود: فَمَنْ کُنْتُ مولاهُ فَعَلیٌّ مَوْلاهُ: «هرکس من مولا و رهبر او هستم ، علی ، مولا و رهبر او است» و این سخن را سه بار و به گفته بعضی از راویان

حدیث چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد:

اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وَاَحِبْ مَنْ اَحَبَّهُ وَاَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَاخْذلْ مَنْ خَذَلَهُ وَاَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ:

«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار ، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد ، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد ، یارانش را یاری کن ، و آنها را که ترک یاریش کنند از یاری خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن» .

سپس فرمود: الا فلیبلغ الشاهد الغائب: «آگاه باشید ، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند» .

خطبه پیامبر (صلی الله علیه وآله) به پایان رسید ، عرق از سر و روی پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی (علیه السلام) و مردم فرو می ریخت ، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحی خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر (صلی الله علیه وآله) خواند: اَلْیَوْم اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی . . . «امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم» پیامبر (صلی الله علیه وآله)فرمود:

اَللّهُ اَکْبَرْ ، اَللّهُ اَکْبَرْ عَلی اِکْمالِ الدیْنِ وَاِتْمامِ النِّعْمَهِ وَرِضَی الرَّبِّ بِرِسالَتی وَالْوِلایَهِ لِعَلیٍّ مِنْ بَعْدی:

«خداوند بزرگ است ، همان خدائی که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد ، و از نبوت و رسالت من و ولایت علی (علیه السلام) پس

از من راضی و خشنود گشت» .

در این هنگام شور و غوغایی در میان مردم افتاد و علی (علیه السلام) را به این موقعیّت تبریک می گفتند و از افراد سرشناسی که به او تبریک می گفتند . ابوبکر و عمر بودند ، که این جمله را در حضور جمعیّت بر زبان جاری ساختند:

بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا ابْنَ اَبی طالِب اصْبَحْتَ وَاَمْسَیْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلا کُلِّ مُوْمِن وَ مُؤْمِنَه:

آفرین بر تو باد ، آفرین بر تو باد ، ای فرزند ابوطالب! تو مولا رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی» .

در این هنگام ابن عباس گفت: «به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند» .

و حسان بن ثابت شاعر معروف ، از پیامبر (صلی الله علیه وآله) اجازه خواست که به این مناسبت اشعاری بسراید ، سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد:

یُنادِیْهِمْ یَوْمَ الْغَدیر نَبیُّهُمْ *** بِخُمٍّ وَاَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیاً

فَقالَ فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبیُّکُمْ ؟ *** فَقالُوا وَلَمْ یَبْدُو هُناکَ التَّعامِیا:

اِلهکَ مَوْلانا وَ اَنْتَ نَبِیُّنا *** وَلَمْ تَلْق مِنّا فی الْوَلایَهِ عاصِیاً

فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلیٌ فَاِنَّنی *** رَضیتُکَ مِنْ بَعْدی اِماماً وَ هادِیاً

فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ *** فَکُونُوا لَهُ اَتْباعَ صِدْق مُوالِیا

هُناکَ دَعا اَللّهُمَّ وَ الِ وَلِیَّهُ *** وَ کُنْ لِلَّذی عادا عَلیّاً مُعادِیاً(2)

یعنی: «پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد ، و چه ندا دهنده گرانقدری»!

«فرمود: مولای شما و پیامبر شما کیست ؟ و آنها بدون چشم پوشی و اغماض صریحاً پاسخ گفتند»:

«خدای تو مولای ماست و تو پیامبر مائی و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچی نخواهیم

کرد» .

«پیامبر (صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام) گفت: برخیز زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم» .

و سپس فرمود: «هر کس من مولا و رهبر اویم این مرد مولا و رهبر اوست پس شما همه از سر صدق و راستی از او پیروی کنید» .

«در این هنگام ، پیامبر عرض کرد: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار» . . . .

این بود خلاصه ای از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است .

1 تعداد همراهان پیامبر (صلی الله علیه وآله) را بعضی 90 هزار و بعضی 112 هزار و بعضی 120 هزار و بعضی 124 هزار نوشته اند

2 این اشعار را جمعی از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند ، که از میان آنها: حافظ «ابو نعیم» اصفهانی ، و حافظ «ابو سعید سجستانی» و «خوارزمی مالکی» و حافظ «ابو عبدالله مرزبانی» و «گنجی شافعی» و جلال الدین «سیوطی» و «سبط بن جوزی» و صدر الدین حموی» را می توان نام برد .

بررسی و تحلیل تازه ای روی آیه تبلیغ

ما اگر از تمام روایاتی که درباره شأن نزول آیه فوق ، و همچنین روایاتی که درباره داستان غدیر آمده است صرف نظر کنیم ، و تنها به محتوای خود آیه و آیات بعد از آن ، نظر دقیق بیفکنیم ، می توانیم از عمق این آیات وظیفه خود را در برابر مسأله خلافت و جانشینی پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)روشن سازیم .

توضیح اینکه: آیه فوق با تعبیرات مختلفی که

در آن وارد شده نشان می دهد که ناظر به مسأله ای است که دارای سه ویژگی مهم بوده است:

1 مسأله ای که از نظر اسلام فوق العاده اهمیّت داشته است تا آنجا که به پیامبر (صلی الله علیه وآله) دستور داده می شود آن را ابلاغ کند ، و اگر ابلاغ نکند رسالت پروردگار را ابلاغ نکرده است! و به تعبیر دیگر چیزی بوده است همسنگ مسأله نبوّت ، که اگر انجام نشود ، رسالت پیامبر (صلی الله علیه وآله) ناتمام می ماند! (وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) .

بدیهی است منظور این نیست که این یک دستور الهی معمولی بوده و هر دستور الهی ابلاغ نشود رسالت او ابلاغ نشده است ، زیرا این سخن از قبیل توضیح واضح است و نیازی به بیان ندارد ، در حالی که ظاهر آیه این است که مسأله مورد نظر دارای اهمیّت ویژه ای است که باکیان رسالت و نبوّت گره خورده است .

2 این مسأله حتماً مربوط به نماز و روزه و حجّ و جهاد و زکات امثال آن از ارکان تعلیمات اسلام نبوده است ، چرا که آیه در سوره مائده است ، و می دانیم سوره مائده آخرین سوره ای است که بر پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)نازل شده (یا از آخرین سوره ها است) یعنی در اواخر عمر پربار پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) بوده که تمام ارکان مهم اسلام تبیین شده بود . (1)

3 تعبیرات آیه نشان می دهد که مسأله مورد نظر آیه ، مسأله ای بوده است که بعضی در برابر آن موضع گیری سختی

داشته اند تا آنجا که ممکن بوده است ، جان پیامبر (صلی الله علیه وآله) به خاطر آن به خطر بیفتد ، و لذا خداوند حمایت خاص خود را از پیامبرش در این مورد به خصوص اعلام می دارد و به او می فرماید:

«خداوند تو را از مردم (و خطرات احتمالی آنها) محفوظ می دارد»

(وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاس)

سپس در پایان آیه تأکید می کند: «خداوند جمعیت کافران را هدایت نمی کند»

(اِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَومَ الْکافِرینَ)

و این تعبیر خود نشانه دیگری بر موضع گیری های منفی جمعی از مخالفان است .

مجموع این جهات سه گانه که به خوبی از آیه به دست می آید نشان می دهد که منظور از آن چیزی جز ابلاغ خلافت و جانشینی پیامبر (صلی الله علیه وآله)نبوده است .

آری تنها چنین چیزی می تواند در اواخر عمر پیامبر (صلی الله علیه وآله) مورد بحث و دقّت باشد ، نه سایر ارکان اسلام که تا آن وقت تبیین شده بود و چنین چیزی است که می تواند همسنگ و همطراز رسالت باشد ، و چنین چیزی بوده که اظهار آن ممکن بوده است مخالفتهایی را برانگیزد ، و بیم خطراتی در آن بوده است .

هر تفسیر دیگری جز آنچه مربوط به مسأله ولایت و امامت و خلافت است برای آیه بالا گفته شود ، با آن تناسبی ندارد .

شما تمام کلمات مفسرانی را که خواسته اند محتوای آیه را به سوی مسائل دیگر منحرف کنند مشاهده کنید ، هیچ یک نتوانسته اند مطلبی که در خور تأکیدات آیه باشد ارائه دهند و در واقع از تفسیر

آن باز مانده اند .

1 فخر رازی در ذیل این آیه می گوید: اصحاب آثار (راویان حدیث و سیره نویسان:) نوشته اند هنگامی که آیه فوق نازل شد ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) بعد از نزولش بیش از 81 روز یا 82 روز در حیات نبود (تفسیر کبیر رازی جلد 11 ، صفحه 139) در تفسیر المنار و بعضی از کتب دیگر نیز آمده است که تمام سوره مائده در حجه الوداع نازل شده (المنار جلد 6 ، صفحه 116) البته بعضی درباره عدد روزهای فوق ، نیز کمتر نقل کرده اند .

توضیحات

1 تفسیر ولایت و مولی در حدیث غدیر

حدیث متواتر غدیر را اجمالاً دانستیم و جمله معروف پیامبر (صلی الله علیه وآله)که در همه کتب آمده است : مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ حقایق بسیاری راروشن می سازد .

گرچه بسیاری از نویسندگان اهل سنّت اصرار دارند که «مولی» را در اینجا به معنی «دوست و یار و یاور» تفسیر کنند ، زیرا یکی از معانی معروف «مولی» همین است .

ما هم قبول داریم که یکی از معانی «مولی» ، دوست و یار و یاور است ، ولی قرائن متعدّدی در کار است که نشان می دهد «مولی» در حدیث بالا به معنی «ولی و سرپرست» و «رهبر» می باشد ، این قرائن به طور فشرده چنین است:

1 مسأله دوستی علی (علیه السلام) با همه مؤمنان ، مطلب مخفی و پنهان و پیچیده ای نبود که نیاز به این همه تأکید و بیان داشته باشد ، و احتیاج به متوقف ساختن آن قافله عظیم در وسط بیابان خشک و سوزان و خطبه خواندن و

گرفتن اعترافهای پی در پی از جمعیت داشته باشد .

قرآن با صراحت می گوید: اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَهُ: «مؤمنان همه برادر یکدیگرند» . (حجرات 10)

و در جای دیگر می فرماید: وَالْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْض: «مردان مؤمن و زنان مؤمنه ولی و یار یکدیگرند» . (توبه 71)

خلاصه اینکه اخوّت اسلامی و دوستی مسلمانان با یکدیگر از بدیهی ترین مسائل اسلامی است که از آغاز اسلام وجود داشت ، و پیامبر (صلی الله علیه وآله) بارها آن را تبلیغ کرد ، بر آن تأکید نهاد ، به علاوه مسأله ای نبوده که با این لحن داغ در آیه بیان شود و پیامبر (صلی الله علیه وآله) از افشای آن خطری احساس کند . (دقت کنید)

2 جمله اَلَسْتُ اَوْلی بِکُمْ مِنْ اَنْفُسکُمْ: «آیا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و اولی نیستم» که در بسیاری از متون این روایت آمده است هیچ تناسبی با بیان یک دوستی ساده ندارد ، بلکه می خواهد بگوید ، همان اولویّت و اختیاری که من نسبت به شما دارم و پیشوا و سرپرست شما هستم ، برای علی (علیه السلام) ثابت است ، و هر گونه تفسیری برای این جمله غیر از آنچه گفته شد دور از انصاف و واقع بینی است ، مخصوصاً با توجّه به تعبیر «من انفسکم» (از شما نسبت به شما اولی هستم) .

3 تبریکهایی که از سوی مردم در این واقعه تاریخی به علی (علیه السلام) گفته شد ، مخصوصاً تبریکی که «عمر» و «ابوبکر» به او گفتند ، نشان می دهد مسأله چیزی جز مسأله نصب خلافت نبوده است که در خور

تبریک و تهنیت باشد ، زیرا اعلام دوستی که برای همه مسلمانان به طور عموم ثابت است تبریک ندارد .

در مسند امام «احمد» آمده است که: عمر بعد از آن بیانات پیامبر (صلی الله علیه وآله) به علی(علیه السلام)گفت: هَنیئاً یَابْنَ اَبیطالِب اَصْبَحْتَواَمْسَیْتَ مَوْلی کُلِّ مُوْمِن وَ مُؤمِنَه:

«گوارا باد بر تو ای فرزند ابیطالب! صبح کردی و شام کردی در حالی که مولای هر مرد و زن با ایمان هستی»!(1)

در تعبیری که فخر رازی در ذیل آیه «یا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ» ذکر کرده می خوانیم عمر گفت: هَنیئاً لَکَ اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلی کُلِّ مُؤمِن وَ مُؤمِنَه ، و به این ترتیب ، عمر او را مولای خود و مولای همه مؤمنان می شمرد .

در تاریخ بغداد روایت به این صورت آمده: بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَابْنَ اَبیطالِب! اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلی کُلِّ مُسْلِم: «آفرین آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب! ، صبح کردی در حالی که مولای من و مولای هر مسلمانی هستی» . (2)

و در «فیض القدیر» و «الصواعق» آمده است که این تبریک را ابوبکر و عمر هر دو به علی (علیه السلام) گفتند: اَمْسَیْتَ یَابْنَ اَبیطالِب مَوْلا کُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَه .

ناگفته پیداست دوستی ساده ای که میان همه مؤمنان با یکدیگر است چنین تشریفاتی ندارد ، و این جز با ولایت به معنی خلافت سازگار نیست .

4 اشعاری که از «حسان بن ثابت» قبلا نقل کردیم با آن مضمون و محتوای بلند و آن تعبیرات صریح و روشن ، نیز گواه دیگری بر این مدّعا است ، و به اندازه کافی در این مسأله

گویا است (بار دیگر آن اشعار را مطالعه فرمائید . )

2 آیات دیگر قرآن در تایید داستان غدیر

بسیاری از مفسّران و راویان حدیث در ذیل آیات آغاز سوره معارج (سَئَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللّهِ ذِیْ الْمَعارِجِ): «تقاضا کننده ای تقاضای عذابی کرد که به وقوع پیوست ، این عذاب مخصوص کافران است ، و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند از سوی خداوند ذی المعارج» ، (خداوندی که فرشتگانش به آسمانها صعود می کنند) ، شأن نزولی نقل کرده اند که خلاصه اش چنین است:

پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) علی (علیه السلام) را در غدیر خم به خلافت منصوب کرد و درباره او گفت: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاه فَعَلیٌّ مَوْلاهُ» چیزی نگذشت که خبر آن در اطراف پیچید ، «نعمان بن حارث فهری» (که از منافقان بود)(3) خدمت پیامبر (صلی الله علیه وآله) آمد و عرض کرد: توبه ما دستور دادی که شهادت به یگانگی خدا ، و رسالت تو بدهیم ما هم شهادت دادیم ، سپس دستور به جهاد و حج و نماز و زکات دادی ، همه اینها را پذیرفتیم ، ولی به اینها راضی نشدی ، تا اینکه این جوان (اشاره به علی (علیه السلام)) را به جانشینی خود منصوب کردی و گفتی: مَنْ کُنْتُ مَوْلاه فَعَلیٌّ مَوْلاهُ آیا این کار از ناحیه خودت بوده یا از سوی خدا ؟ ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: قسم به خدایی که معبودی جز او نیست ، از ناحیه خدا است» .

«نعمان بن حارث» روی برگرداند و گفت: «خداوندا اگر این سخن حق است و از ناحیه تو

است ، سنگی از آسمان بر ما بباران»!

ناگهان سنگی از آسمان بر سرش فرود آمد و او را کشت و اینجا بود که آیه سَئَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع نازل گشت .

آنچه در بالا آمد مطابق روایتی است که در مجمع البیان از ابوالقاسم حسکانی نقل شده است(4) و همین مضمون را بسیاری از مفسّران اهل سنّت و روات احادیث با تفاوت مختصری نقل کرده اند مانند: قرطبی در تفسیر معروفش(5) و آلوسی در تفسیر روح المعانی(6) و ابواسحاق ثعلبی در تفسیرش(7) .

علامه امینی در کتاب الغدیر ، این روایت را از سی نفر از علمای هل سنّت (با ذکر مدرک و عین عبارت) نقل می کند ، از جمله سیره حلبی ، «فرائد السّمطین» حموینی ، «دررالسّمطین» شیخ محمّد زرندی ، «السراج المنیر» شمس الدین شافعی ، «شرح جامع الصغیر» سیوطی و «تفسیر غریب القرآن» حافظ ابو عبید هروی ، و «تفسیر شفاء الصدور» ابوبکر نقّاش موصلی و کتابهای دیگر . (8)

پی نوشتها

1 مسند احمد جلد 4 ، صفحه 281 (طبق نقل فضائل الخمسه ، ج1 ، ص432) .

2 تاریخ بغداد ، جلد 7 ، صفحه 290 .

3 در بعضی از روایات «حارث بن نعمان» و در بعضی «نضر بن حارث» آمده است .

4 مجمع البیان ، جلد 9 و 10 ، صفحه 352 .

5 جلد 10 ، صفحه 6757 .

6 جلد 29 ، صفحه 52 .

7 مطابق نقل نور الابصار شبلنجی ، صفحه 71 .

8 تفسیر پیام قرآن 9/181 .

پی نوشتها

1 نهج البلاغه نامه 7 .

2 نهج البلاغه خطبه 87 .

3 نهج البلاغه خطبه 2

4 تفسیر نمونه 22/72

آیا بیعت نقشی در مشروعیّت رهبری پیامبر یا امام دارد ؟

در مورد پیامبر (صلی الله علیه وآله)و امامان معصوم (علیهم السلام) که از سوی خدا نصب می شوند هیچ نیازی به بیعت نیست ، یعنی اطاعت پیامبر (صلی الله علیه وآله) و امام معصوم (علیهم السلام) و منصوب از سوی او واجب است ، خواه بر کسانی که بیعت کرده باشند یا کسانی که بیعت نکرده باشند .

و به تعبیر دیگر: لازمه مقام نبوت و امامت وجوب اطاعت است ، همانگونه که قرآن می گوید: اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم (نساء 59) .

ولی این سؤال پیش می آید که اگر چنین است پس چرا پیامبر (صلی الله علیه وآله)کراراً از یاران خود ، یا تازه مسلمانان بیعت گرفت که دو نمونه آن در قرآن صریحاً آمده است (بیعت رضوان در سوره فتح آیه هیجدهم بیعت با اهل مکه که در سوره ممتحنه به آن اشاره شده است . )

در پاسخ می گوئیم بدون شک این بیعتها یک نوع تأکید بر وفاداری بوده که در مواقع خاصی انجام می گرفته ، و مخصوصاً برای مقابله با بحرانها و حوادث سخت از آن استفاده می شده است ، تا در سایه آن روح تازه ای در کالبد افراد دمیده شود .

ولی در بیعتهائی که برای خلفا می گرفتند بیعت به عنوان پذیرش مقام خلافت بود ، هر چند به عقیده ما خلافت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) چیزی نبود که از طریق بیعت

مردم انجام گیرد ، بلکه تنها از سوی خداوند و به وسیله شخص پیامبر (صلی الله علیه وآله) یا امام پیشین تحقق می یافت .

و به همین دلیل بیعتی را که مسلمانان با علی (علیه السلام) یا امام حسن یا امام حسین (علیهما السلام)کردند آن نیز جنبه تأکید بر وفاداری داشت و شبیه بیعتهای پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود .

از بعضی از عبارات نهج البلاغه به خوبی بر می آید که «بیعت» یکبار بیش نیست ، تجدید نظر در آن راه ندارد ، و اختیار فسخ در آن نخواهد بود ، و هر کس از آن سر بتابد طعنه زن و عیبجو خوانده می شود ، و آن کس که درباره قبول یا رد آن بیندیشد یا تردید کند منافق است! لانّها بیعه واحده ، لایثنی فیها النظر . ولایستأنف فیها الخیار ، الخارج منها طاعن ، و المروی فیها مداهن!(1)

از مجموع این تعبیرات استفاده می شود که امام (علیه السلام) در مقابل کسانی که ایمان به امامت منصوصش از طرف پیامبر (صلی الله علیه وآله) نداشتند و بهانه جوئی می کردند به مسأله بیعت که نزد آنها مسلم بود استدلال می کرد ، تا یارای سرباز زدن از اطاعت امام (علیه السلام)نداشته باشند ، و به معاویه و امثال او گوشزد می کرد همانگونه که مشروعیت برای خلافت خلفای سه گانه قائل است باید برای خلافت امام (علیه السلام) قائل باشد و در برابر آن تسلیم گردد (بلکه خلافت او مشروعتر است ، چون بیعت وی گسترده تر و از روی رضایت و رغبت عمومی انجام شد) .

بنابراین استدلال به

بیعت هیچ منافاتی با مسأله نصب امام از طریق خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله) و تأکیدی بودن بیعت ندارد .

لذا در همین نهج البلاغه در یک مورد امام به حدیث ثقلین که از نصوص امامت است اشاره می فرماید(2) و درجائی دیگر به مسأله وصیت و وراثت(3) . (دقت کنید) و در عبارات دیگرش به لزوم وفاداری نسبت به بیعت و دوام آن و عدم امکان فسخ و تجدید نظر و عدم نیاز به تکرار اشاره فرموده است که اینها نیز مسائلی است مورد قبول درباره بیعت .

ضمناً از آنها به خوبی استفاده می شود که اگر بیعت جنبه اجبار و اکراه داشته باشد ، یا به صورت غافلگیر کردن مردم انجام گیرد ارزشی ندارد ، بلکه بیعتی باارزش است که از روی اختیار و آزادی اراده و فکر و مطالعه انجام گیرد (باز هم دقت کنید) .

توجه به این نکته نیز ضروری است که مقام نیابت ولی فقیه از نظر ما مقامی است که از سوی امامان معصوم (علیهم السلام) تعیین شده ، و هیچگونه نیازی به بیعت ندارد ، البته پیروی و اطاعت مردم از «ولی فقیه» ، به او امکان استفاده از این مقام و به اصطلاح «بسط ید» را می دهد ، ولی این بدان معنی نیست که مقام او در گرو تبعیت و پیروی مردم است و تازه مسأله پیروی مردم ارتباطی با مسأله بیعت ندارد ، بلکه عمل به حکم الهی در مورد ولایت فقیه است (دقت کنید) . (4)

81 ولایت تکوینی و تشریعی چیست ؟

می دانیم ولایت بر دو گونه است:

1 ولایت تشریعی

2 ولایت تکوینی

منظور از ولایت تشریعی

همان حاکمیت و سرپرستی قانونی و الهی است که گاه در مقیاس محدودی است مانند ولایت پدر و جد بر طفل صغیر ، و گاه در مقیاس بسیار وسیع و گسترده است ، مانند ولایت حاکم اسلامی بر تمام مسائل مربوط به «حکومت» و «اداره کشور اسلامی»

امّا منظور از ولایت تکوینی آن است که کسی بتواند به فرمان و اذن خداوند در جهان آفرینش و تکوین تصرف کند و بر خلاف عادت و جریان طبیعی عالم اسباب ، حوادثی را به وجود آورد ، مثلاً بیمار غیر قابل علاجی را به اذن خدا با نفوذ و سلطه ای که خداوند در اختیار او گذارده است شفا دهد ، و یا مردگان را زنده کند ، و کارهای دیگری از این قبیل ، و هر گونه تصرف معنوی غیر عادی در نفوس و اجسام انسانها ، و جهان طبیعت داخل در این نوع است .

«ولایت تکوینی» چهار صورت می تواند داشته باشد که بعضی «قابل قبول» و بعضی «غیر قابل قبول» است:

1 «و لایت در امر خلقت و آفرینش جهان» به این معنی که خداوند به بنده ای از بندگان یا فرشته ای از فرشتگان خود توانایی دهد که عوالمی را بیافریند ، یا از صفحه هستی محو کند ، به یقین این امر محالی نیست ، چرا که خداوند قادر بر همه چیز است و هر گونه توانایی را می تواند به هر کس بدهد ، ولی آیات قرآن در همه جا نشان می دهد که آفرینش عالم هستی و سماوات و ارضین و جن و انس و فرشته و ملک و گیاه و

حیوان و کوهها و دریاها همه به قدرت پروردگار انجام گرفته ، نه به وسیله بندگان خاص یا فرشتگانش ، و لذا همه جا نسبت خلقت به او داده شده ، و در هیچ موردی این نسبت (به طور گسترده) به غیر او داده نشده است ، بنابراین خالق آسمانها و زمینها و گیاه و حیوان و انسان تنها خدا است .

2 ولایت تکوینی به معنی واسطه فیض بودن به این معنی که هر گونه امداد و رحمت و برکت و قدرتی از سوی خداوند به بندگانش یا سایر موجودات جهان هستی می رسد از طریق اولیاء الله و بندگان خاص او است ، همانند آبهای آشامیدنی خانه های یک شهر که همه از طریق شاه لوله اصلی می گذرد ، این لوله عظیم آبها را از منبع اصلی دریافت می دارد و به همه جا می رساند ، واز آن تعبیر به «واسطه در فیض» می نمایند .

این معنی نیز از نظر عقلی محال نیست ، و نمونه آن در عالم صغیر و در ساختار وجود انسان و تقسیم مواد حیاتی به تمام سلولها از طریق شاهرگ قلب دیده می شود ، چه مانعی دارد که در عالم کبیر نیز چنین باشد ؟

ولی بدون شک اثبات آن نیاز به دلیل کافی دارد ، و اگر هم ثابت شود باز به اذن الله است .

3 ولایت تکوینی در مقیاس معین ، مانند احیای مردگان و شفای بیماران غیر قابل علاج و امثال آن .

نمونه هایی از این نوع ولایت درباره بعضی از پیامبران در قرآن مجید با صراحت آمده ،

روایات اسلامی نیز شاهد و گواه بر آن است ، از این رو این شاخه از ولایت تکوینی نه تنها از نظر عقل امکان پذیر است ، بلکه دلایل نقلی متعدد نیز دارد .

4 ولایت به معنی دعا کردن برای تحقق امور مطلوب ، و انجام آن به وسیله قدرت خداوند ، به این ترتیب که پیامبر (صلی الله علیه وآله) یا امام معصوم دعا می کند و آنچه او از خدا خواسته است تحقق می یابد .

این معنی نیز هیچگونه مشکل عقلی و نقلی ندارد و آیات و روایات مملو از نمونه های آن است ، بلکه شاید از یک نظر نتوان نام ولایت تکوینی بر آن گذاشت چرا که استجابت دعای او از سوی خدا است .

در بسیاری از روایات اشاراتی به «اسم اعظم» دیده می شود که در اختیار پیامبران یا امامان یا بعضی از اولیاء الله (غیر از پیامبران و امامان) بوده است و به وسیله آن می توانستند تصرفاتی در عالم تکوین کنند .

قطع نظر از اینکه منظور از «اسم اعظم» چیست این گونه روایات نیز می تواند ناظر به همان قسم سوم از ولایت تکوینی باشد و به طور کامل بر آن انطباق دارد . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 9/161

82 ماهیّت بیعت چیست ؟ و چه تفاوتی با انتخابات دارد ؟

«ماهیت بیعت» یک نوع قرار داد و معاهده میان بیعت کننده از یکسو ، و بیعت پذیر از سوی دیگر است ، و محتوای آن اطاعت و پیروی و حمایت و دفاع از بیعت شونده است ، و بر طبق شرایطی که در آن ذکر می کنند درجات مختلفی دارد .

از

لحن آیات قرآن و احادیث استفاده می شود که بیعت یک نوع عقد لازم از سوی بیعت کننده است که عمل بر طبق آن واجب می باشد ، و بنابراین مشمول قانون کلی «اوفوا بالعقود» است (مائده 1) .

بنابراین بیعت کننده حق فسخ را ندارد ، ولی بیعت پذیر چنانچه صلاح بداند می تواند بیعت خود را بر دارد و فسخ کند ، در این صورت بیعت کننده از التزام و عهد خود آزاد می گردد(1) .

بعضی بیعت را شبیه «انتخابات» یا نوعی از آن می دانند ، در حالی که مسأله انتخابات درست عکس آن است ، یعنی ماهیت آن یک نوع ایجاد مسؤولیت و وظیفه ، و پست و مقام برای انتخاب شونده ، و یا به تعبیر دیگر نوعی توکیل در انجام کاری است ، هر چند این انتخاب وظائفی هم برای انتخاب کننده به دنبال دارد (مانند همه وکالتها) در حالی که بیعت چنین نیست .

و به تعبیر دیگر: انتخابات اعطای مقام است ، و همانگونه که گفتیم شبیه توکیل می باشد ، در حالی که بیعت «تعهد اطاعت» است .

گرچه ممکن است این دو در بعضی از آثار با هم شباهت پیدا کنند ولی این شباهت هرگز به معنی وحدت مفهوم و ماهیت آنها نیست ، لذا در مورد بیعت ، بیعت کننده قادر بر فسخ نمی باشد در حالی که در مورد انتخابات در بسیاری از موارد انتخاب کنندگان حق فسخ دارند که دسته جمعی شخص انتخاب شونده را از مقامش عزل کنند (دقت کنید) . (2)

1 درماجرای کربلا می خوانیم که

امام حسین (علیه السلام) شب عاشورا خطبه خواند و ضمن اظهار قدردانی از یارنش بیعت خود را از آنها برداشت ، تا هر جا می خواهند بروند ، (ولی آنها همچنان وفادار ماندند) و فرمود: فانطلقوا فی حل لیس علیکم منی زمام (کامل ابن اثیر جلد 4 صفحه 57) .

2 نمونه 22/71

83 آیا بیعت نقشی در مشروعیّت رهبری پیامبر یا امام دارد ؟

84 آیا اسلام کودک ده ساله پذیرفته است ؟

آیا اسلام کودک ده ساله پذیرفته است ؟

این سؤال ، سؤال معروفی است که از همان قرون نخستین اسلام در میان بعضی از «بهانه جویان» مطرح بوده است ، و آن اینکه درست است که علی (علیه السلام) نخستین مردی است که اسلام را پذیرفت ، ولی آیا اسلام یک کودک 10 ساله و نابالغ پذیرفته است ؟ و اگر زمان بلوغ او را معیار بگیریم جمع دیگری اسلام را قبل از او پذیرا شده بودند .

در اینجا مناسب است گفتگوئی را که میان «مأمون» خلیفه عباسی که با یکی از علماء معروف اهل سنت در عصر او به نام «اسحاق» صورت گرفت بیاوریم (این حدیث را «ابن عبدربه» در «عقد الفرید» آورده است) .

مأمون به او گفت آن روز که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) مبعوث شده از تمام اعمال چه عملی افضل بود ؟

«اسحاق» گفت: اخلاص در شهادت به توحید و رسالت پیامبر (صلی الله علیه وآله)

«مأمون»: آیا کسی را سراغ داری که بر علی (علیه السلام) در اسلام پیشی گرفته باشد ؟

«اسحاق»: علی (علیه السلام) اسلام آورد در حالی که کم سن و سال بود و احکام الهی بر او جاری نمی شد!

«مأمون»: آیا اسلام علی (علیه السلام) به دعوت پیامبر (صلی الله علیه وآله) نبود ؟ آیا پیامبر

(صلی الله علیه وآله)اسلامش را نپذیرفت ؟ چگونه ممکن است پیامبر (صلی الله علیه وآله) کسی را به اسلام دعوت کند که اسلامش پذیرفته نیست ؟ !

«اسحاق» پاسخی نداشت که بدهد . (1)

مرحوم علامه امینی «ره» بعد از نقل این داستان از «العقد الفرید» می افزاید: ابو جعفر اسکافی معتزلی متوفای سال 240 در رساله خود می نویسد که همه مردم می دانند که علی (علیه السلام) افتخار پیشگامی به اسلام را داشت پیامبر (صلی الله علیه وآله) روز دوشنبه مبعوث شد و علی (علیه السلام) روز سه شنبه ایمان آورد ، و می فرمود من هفت سال قبل از دیگران نماز خواندم! و پیوسته می فرمود: «من نخستین کسی هستم که اسلام آوردم ، و این مسأله از هر مشهوری مشهورتر است ، و ما کسی را درگذشته نیافته ایم که اسلام علی (علیه السلام)را سبک بشمرد ، یا بگوید او اسلام آورد در حالی که کودک خردسال بود ، عجب این که افرادی مثل «عباس» و «حمزه» برای پذیرش اسلام منتظر عکس العمل «ابوطالب» بودند ، ولی فرزند ابوطالب هرگز منتظر پدر ننشست و ایمان آورد» . (2)

کوتاه سخن این که:

اولاً پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) ، اسلام علی (علیه السلام) را پذیرفت و کسی که اسلام او را در آن سن و سال معتبر نداند در واقع ایراد بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می گیرد .

ثانیاً در روایات معروفی در داستان یوم الدار آمده است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) غذائی آماده کرد و بستگان نزدیکش را از قریش دعوت نمود و آنها را به اسلام فرا

خواند و فرمود: نخستین کسی که دعوت او را برای دفاع از اسلام بپذیرد برادر و وصی او و جانشین او خواهد بود ، هیچ کس دعوت آن حضرت را نپذیرفت جز علی بن ابیطاب (علیه السلام) که گفت من تو را یاری می کنم و با تو بیعت می نمایم ، و پیامبر (صلی الله علیه وآله)فرمود تو برادر و وصی من و جانشین منی .

آیا کسی باور می کند پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) کسی را که در آن روز نیز به حد بلوغ نرسیده بود و به گفته بهانه جویان اسلامش پذیرفته نبود به عنوان برادر و وصی و جانشین خود معرفی کند و دیگران را به پیروی از او دعوت نماید ، تا آنجا که سران شرک از روی تمسخر به ابوطالب بگویند تو باید پیرو فرزندت باشی .

بدون شک سن بلوغ شرط پذیرش اسلام نیست ، هر نوجوانی که عقل و تمیز کافی داشته باشد و اسلام را بپذیرد به فرض که پدرش هم مسلمان نباشد از او جدا می شود و در زمره مسلمین قرار می گیرد .

ثالثاً از قرآن مجید استفاده می شود که حتی بلوغ شرط نبوت نیست و برخی از پیامبران در طفولیت به این مقام رسیدند ، چنانکه درباره یحیی می فرماید: وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبیّاً: «ما فرمان نبوت را در طفولیت به او دادیم» (مریم: 12)

و در داستان عیسی (علیه السلام) نیز آمده است که به هنگام کودکی با صراحت گفت اِنّی عَبْدُاللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیّاً: «من بنده خدا هستم کتاب آسمانی به من بخشیده و مرا پیامبر قرار

داده است (مریم 30)

فراتر از همه اینها همان است که پیامبر (صلی الله علیه وآله) اسلام علی (علیه السلام) را پذیرفت حتّی در یوم الدار او را به عنوان برادر و وصی و وزیر و جانشین خویش معرفی فرمود .

به هر حال روایاتی که می گوید علی علیه السلام نخستین کسی بود که دعوت پیامبر (صلی الله علیه وآله) را پذیرفت فضیلتی بی مانند برای آن حضرت در بر دارد که هیچکس در آن با او برابری ندارد ، و به همین دلیل او شایسته ترین فرد امّت برای جانشینی پیامبر(صلی الله علیه وآله) بوده است . (3)

پی نوشتها

1 عقد الفرید ، جلد 3 ، صفحه 43 (با تلخیص) .

2 الغدیر ، جلد 3 صفحه 237 .

3 تفسیر پیام قرآن 9/355

85 چرا امام حسن (ع) از کوزه زهر آلود آب نوشید ؟

چرا امام حسن (ع) از کوزه زهر آلود آب نوشید و چرا امام هشتم(ع) انگور زهر آلود تناول فرمود ؟

در اینکه انبیاء و امامان معصوم (علیه السلام) از علم غیب به تعلیم الهی آگاهند حرفی نیست .

ولی در چگونگی این علم ، و همچنین در وسعت و گسترش آن سخن بسیار است ، و این مسأله از پیچیده ترین مسائلی است که در این گونه مباحث به چشم می خورد ، اخبار متفاوتی در آن وارد شده و از سوی دانشمندان نیز اظهار نظرهای مختلفی دیده می شود ، یکی از احتمالات اساسی و قابل ملاحظه در این مسأله به شرح زیر است:

آنها همه این امور را می دانند اما «بالقوه» نه «بالفعل» یعنی هر گاه بخواهند و اراده کنند چیزی از اسرار غیب را بدانند خداوند به آنها الهام می کند ، و یا قواعد و اصولی نزد آنها است که با مراجعه به آن قواعد و اصول فتح باب می شود و می توانند هر چیزی از اسرار غیب را بدانند ، و یا کتبی نزد آنها است که به آن می نگرند و از اسرار غیب با خبر می شوند ، یا اینکه در هر حال که خدا اراده کند و به اصطلاح حالت «بسط» به آنها دست دهد از این اسرار با خبر می شوند ، و در حالی که این اراده برگرفته شود و به اصطلاح حالت «قبض»

حاصل گردد ، این علوم موقتاً پنهان می شود .

شاهد این نظر (در شکل اوّل) روایاتی است که می گوید: امامان و پیشوایان معصوم هنگامی که می خواستند چیزی را بدانند می دانستند ، مرحوم کلینی در این زمینه بابی در اصول کافی منعقد کرده تحت عنوان اِنَّ الاَْئِمَّهَ اِذا شاؤُا اَنْ یَعْلَمُوا عَلِمُوا «امامان هر گاه اراده می کردند چیزی را بدانند می دانستند»(1)

این بیان در مورد علم پیامبران و امامان بسیاری از مشکلات را نیز حل می کند ، از جمله اینکه چرا مثلا امام حسن (علیه السلام) از کوزه زهر آلود آب نوشید ؟ و امام هشتم (علیه السلام)انگور یا انار زهر آلود را تناول فرمود ؟ چرا فلان فرد ناباب را به عنوان قضاوت یا فرمانداری انتخاب کردند ؟ و چرا یعقوب از وضع خود اینهمه نگران بود ؟ با اینکه فرزندش مقامات عالی را طی می کرد ، و سرانجام فراق مبدل به وصال می شد چرا . . . و چرا . . . ؟

در تمام این موارد ممکن است گفته شود آنها اگر می خواستند بدانند می دانستند ، ولی آنها می دانستند که خداوند برای امتحان یا مصالح دیگر به آنها اجازه نداده است آگاهی پیدا کنند با ذکر یک مثال می توان این مسأله را روشن ساخت: اگر کسی نامه ای به دست دیگری بدهد که در این نامه اسامی افراد زیادی یا مقامات آنها ذکر شده باشد ، و یا حقایق مکتوم دیگری در آن آمده باشد .

او اگر بخواهد از این حقائق با خبر بشود در نامه را باز می کند

و آگاه می شود ولی تا در نامه باز نشده از آنها با خبر نیست ، ضمناً شخص بزرگی که نامه را به دست او داده گشودن در نامه را موکول به اذن و اجازه خود کرده است . (2)

1 اصول کافی جلد اول صفحه 258 (در این باب سه روایت به همین مصمون نقل شده است) مرحوم علاّمه مجلسی در مرآت العقول نیز در جلد 3 صفحه 118 به آنها اشاره کرده است .

2 تفسیر پیام قرآن 7/249

86 فلسفه انتظار چیست ؟

فلسفه انتظار چیست ؟

عقیده به ظهور مهدی (علیه السلام) در تعلیمات اسلامی جنبه وارداتی ندارد . بلکه از قطعی ترین مباحثی است که از شخص پایه گذار اسلام گرفته شده ، و عموم فرق اسلامی در این زمینه متفقند و احادیث در این زمینه متواتر می باشد .

اکنون به سراغ پی آمدهای این انتظار در وضع کنونی جوامع اسلامی برویم و به بینیم آیا ایمان به چنین ظهوری انسان را چنان در افکار رؤیائی فرو می برد که از وضع موجود خود غافل می گردد و تسلیم هر گونه شرائطی می کند . ؟

و یا این که به راستی این عقیده یک نوع دعوت به قیام و سازندگی فرد و اجتماع است ؟

آیا ایجاد تحرک می کند یا رکود ؟

آیا مسئولیت آفرین است یا مایه فرار از زیر بار مسئولیتها ؟ !

و بالاخره آیا مخدر است یا بیدار کننده ؟

ولی قبل از توضیح و بررسی این سؤالات توجه به یک نکته کاملا ضروری است و آن این که سازنده ترین دستورات و عالیترین مفاهیم هر گاه بدست افراد ناوارد

یا نالایق یا سؤاستفاده چی بیفتد ممکن است چنان مسخ شود که درست نتیجه ای بر خلاف هدف اصلی بدهد و در مسیری بر ضد آن حرکت کند واین نمونه های بسیار دارد و مسئله «انتظار» بطوری که خواهیم دید در ردیف همین مسائل است .

بهر حال برای رهائی از هر گونه اشتباه در محاسبه در این گونه مباحث باید به اصطلاح آب را از سر چشمه گرفت تا آلودگیهای احتمالی نهرها و کانالهای میان راه در آن اثر نگذارد .

یعنی ما در بحث «انتظار» مستقیماً به سراغ متون اصلی اسلامی رفته و لحن گوناگون روایاتی را که روی مسئله «انتظار» تاکید می کند مورد بررسی قرار می دهیم تا از هدف اصلی آگاه شویم .

اکنون با دقت به این چند روایت توجه کنید:

1 کسی از امام صادق (علیه السلام) پرسید چه می گوئید درباره کسی که دارای ولایت پیشوایان است و انتظار ظهور حکومت حق را می کشد و در این حال از دنیا می رود ؟

امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: هو بمنزله من کان مع القائم فی فسطاطه ثم سکت هنیئه ثم قال هو کمن کان مع رسول الله!

« او همانند کسی است که با رهبر این انقلاب در خیمه او (ستاد ارتش او) بوده باشد سپس کمی سکوت کرد و فرمود: مانند کسی است که باپیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) در «مبارزاتش» همراه بوده است»(1)

عین این مضمون در روایات زیادی با تعبیرات مختلفی نقل شده است .

2 دربعضی «بمنزله الضارب بسیفه فی سبیل الله»:«همانندشمشیرزنی درراه خدا»

3 و در بعضی دیگر «کمن

قارع مع رسول الله بسیفه»: «همانند کسی است که در خدمت پیامبر با شمشیر بر مغز دشمن بکوبد»!

4 در بعضی دیگر «بمنزله من کان قاعدا تحت لواء القائم» «همانند کسی است که زیر پرچم قائم بوده باشد» .

5 و در بعضی دیگر «بمنزله المجاهد بین یدی رسول الله (صلی الله علیه وآله)» : همانند کسی است که پیش روی پیامبر جهاد کند»

6 و بعضی دیگر بمنزله من استشهد مع رسول الله»: «همانند کسی است که با پیامبر شهید شود» .

این تشبیهات هفتگانه که در مورد انتظار ظهور مهدی (علیه السلام) در این شش روایت وارد شده روشنگر این واقعیت است که یک نوع رابطه و تشابه میان مسئله «انتظار» از یک سو ، و «جهاد» و مبارزه با دشمن در آخرین شکل خود از سوی دیگر وجود دارد (دقت کنید) .

7 در روایات متعددی نیز انتظار چنین حکومتی را داشتن ، به عنوان بالاترین عبادت معرفی شده است .

این مضمون در بعضی از احادیث از پیامبر (صلی الله علیه وآله) و در بعضی از امیرمؤمنان علی نقل شده است ، و در حدیثی می خوانیم که پیامبر (صلی الله علیه وآله)فرمود:

«افضل اعمال امتی انتظار الفرج من الله عزوجل»:

«بالاترین اعمال امت من انتظار فرج از ناحیه خدا کشیدن است»(2)

و در حدیث دیگری از پیامبر (صلی الله علیه وآله) می خوانیم «افضل العباده انتظار الفرج»(3)

این حدیث اعم از اینکه انتظار فرج را به معنی وسیع کلمه بدانیم یا به مفهوم خاص یعنی انتظار ظهور مصلح بزرگ جهانی باشد ، اهمیت انتظار را در مورد بحث ما روشن می سازد .

این تعبیرات همگی

حاکی از این است که انتظار چنان انقلابی داشتن همیشه توأم با یک جهاد وسیع و دامنه دار است این را در نظر داشته باشید تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتیجه گیری کنیم .

1 محاسن برقی طبق نقل بحار چاپ قدیم جلد 13 صفحه 136 .

2 کافی بنا به نقل بحار ج 13 ص 137 .

3 کافی بنا به نقل بحار ج 13 ص 136 .

مفهوم انتظار

انتظار

«انتظار» معمولاً به حالت کسی گفته می شود که از وضع موجود ناراحت است و برای ایجاد وضع بهتری تلاش می کند .

فی المثل بیماری که انتظار بهبودی می کشد ، یا پدری که در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است ، از بیماری و فراق فرزند ناراحتند و برای وضع بهتری می کوشند .

همچنین تاجری که از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادی می باشد این دو حالت را دارد «بیگانگی با وضع موجود» و «تلاش برای وضع بهتر» .

بنابراین مسئله انتظار حکومت حق و عدالت «مهدی» و قیام مصلح جهانی در واقع مرکب از دو عنصر است ، عنصر «نفی» و عنصر «اثبات» عنصر نفی همان بیگانگی با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهتری بودن است .

و اگر این دو جنبه در روح انسان به صورت ریشه دار حلول کند سرچشمه دو رشته اعمال دامنه دار خواهد شد .

این دو رشته اعمال عبارتند از ترک هر گونه همکاری و هماهنگی با عوامل ظلم و فساد و حتی مبارزه و درگیری با آنها از

یک سو ، و خود سازی و خود یاری و جلب آمادگیهای جسمی و روحی و مادی و معنوی برای شکل گرفتن آن حکومت واحد جهانی و مردمی از سوی دیگر .

و خوب که دقت کنیم می بینیم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرک و آگاهی و بیداری است .

با توجه به مفهوم اصلی «انتظار» معنی روایات متعددی که در بالا درباره پاداش و نتیجه کار منتظران نقل کردیم به خوبی درک می شود . اکنون می فهمیم که چرا منتظران واقعی گاهی همانند کسانی شمرده شده اند که در خیمه حضرت مهدی (علیه السلام)یا زیر پرچم او هستند یا کسی که در راه خدا شمشیر می زند ، یا به خون خود آغشته شده ، یا شهید گشته است .

آیا اینها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نیست که متناسب با مقدار آمادگی و درجه انتظار افراد است ؟

یعنی همانطور که میزان فداکاری مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است انتظار و خودسازی و آمادگی نیز درجات کاملا متفاوتی دارد که هر کدام از اینها با یکی از آنها از نظر «مقدمات» و «نتیجه» شباهت دارد ، هر دو جهادند و هردو آمادگی می خواهند و خودسازی ، کسی که در خیمه رهبر چنان حکومتی قرار گرفته یعنی در مرکز ستاد فرماندهی یک حکومت جهانی است ، نمی تواند یک فرد غافل و بیخبر و بی تفاوت بوده باشد ، آنجا جای هر کس نیست ، جای افرادی است که به حق شایستگی چنان موقعیت و اهمیتی را دارند

.

همچنین کسی که سلاح در دست دارد در برابر رهبر این انقلاب با مخالفان حکومت صلح و عدالتش می جنگد آمادگی فراوان روحی و فکری و رزمی باید داشته باشد .

برای آگاهی بیشتر از اثرات واقعی انتظار ظهور مهدی (علیه السلام) به توضیح زیر توجه کنید:

انتظار یعنی آماده باش کامل

من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممکن است در انتظار کسی باشم که طعمه شمشیرش خون ستمگران است ؟ .

من اگر آلوده و ناپاکم چگونه می توانم منتظر انقلابی باشم که شعله اولش دامان آلودگان را می گیرد ارتشی که در انتظار جهاد بزرگی است آمادگی رزمی نفرات خود را بالا می برد و روح انقلابی در آنها می دمد و هر گونه نقطه ضعفی را اصلاح می کند .

زیرا چگونگی «انتظار» همواره متناسب با هدفی است که در انتظار آن هستیم .

انتظار آمدن یک مسافر عادی از سفر .

انتظار بازگشت یک دوست بسیار عزیز .

انتظار فرا رسیدن فصل چیدن میوه از درخت و درو کردن محصول .

هر یک از این انتظارها آمیخته با یک نوع آمادگی است ، در یکی باید خانه را آماده کرد و وسائل پذیرائی فراهم ساخت ، در دیگری ابزار لازم ، و داس و کمباین و . . .

اکنون فکر کنید آنها که انتظار قیام یک مصلح بزرگ جهانی را می کشند در واقع انتظار انقلاب و دیگر گونی و تحولی را دارند که وسیعترین و اساسی ترین انقلابهای انسانی در طول تاریخ بشر است .

انقلابی که بر خلاف انقلابهای پیشین جنبه منطقه ای نداشته بلکه هم عمومی و همگانی است و هم

تمام شؤن و جوانب زندگی انسانها را شامل می شود ، انقلابی است سیاسی ، فرهنگی ، اقتصادی و اخلاقی .

نخستین فلسفه خود سازی فردی

چنین تحولی قبل از هر چیز نیازمند به عناصر آماده و باارزش انسانی است که بتوانند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعی را در جهان بدوش بکشند ، و این در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح اندیشه و آگاهی و آمادگی روحی و فکری برای همکاری در پیاده کردن آن برنامه عظیم است . تنگ نظریها ، کوته بینیها ، کج فکریها ، حسادتها ، اختلافات کودکانه و نابخردانه و بطور کلی هر گونه نفاق و پراکندگی با موقعیت «منتظران واقعی» سازگار نیست .

نکته مهم این است که منتظر واقعی برای چنان برنامه مهمی هرگز نمی تواند نقش تماشاچی را داشته باشد باید از هم اکنون حتماً در صف انقلابیون قرار گیرد .

ایمان به نتائج و عاقبت این تحول هرگز به او اجازه نمی دهد که در صف مخالفان باشد و قرار گرفتن در صف موافقان نیز محتاج به داشتن «اعمالی پاک» و روحی پاکتر و برخورداری از «شهامت» و «آگاهی» کافی است .

من اگر فاسد و نادرستم چگونه می توانم در انتظار نظامی که افراد فاسد و نادرست در آن هیچگونه نقشی ندارند بلکه مطرود و منفور خواهند بود ، روز شماری کنم .

آیا این انتظار برای تصفیه روح و فکر و شستشوی جسم و جان من از لوث آلودگیها کافی نیست ؟

ارتشی که در انتظار جهاد آزادی بخش به سر می برد حتماً به حالت آماده باش کامل درمی آید سلاحی را که برای چنین

میدان نبردی شایسته است بدست می آورد ، سنگرهای لازم را می سازد . آمادگی رزمی افراد خود را بالا می برد .

روحیه افراد خود را تقویت می کند و شعله عشق و شوق برای چنین مبارزه ای را در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه می دارد ارتشی که دارای چنین آمادگی نیست هرگز در انتظار به سر نمی برد و اگر بگوید دروغ می گوید .

انتظار یک مصلح جهانی به معنای آماده باش کامل فکری و اخلاقی ، مادی و معنوی ، برای اصلاح همه جهان است . فکر کنید چنین آماده باشی چقدر سازنده است .

اصلاح تمام روی زمین و پایان دادن به همه مظالم و نابسامانیها شوخی نیست کار ساده ای نمی تواند باشد ، آماده باش برای چنین هدف بزرگی باید متناسب با آن باشد یعنی باید به وسعت و عمق آن باشد!

برای تحقق بخشیدن به چنین انقلابی مردانی بسیار بزرگ و مصمم و بسیار نیرومند و شکست ناپذیر ، فوق العاده پاک و بلند نظر ، کاملا آماده و دارای بینش عمیق لازم است .

و خود سازی برای چنین هدفی مستلزم به کار بستن عمیق ترین برنامه های اخلاقی و فکری و اجتماعی است ، این است معنای انتظار واقعی آیا هیچکس می تواند بگوید چنین انتظاری سازنده نیست ؟

فلسفه دوم خود یاریهای اجتماعی

منتظران راستین در عین حال وظیفه دارند تنها به خویش نپردازند بلکه مراقب حال یکدیگر باشند ، و علاوه بر اصلاح خویش در اصلاح دیگران نیز بکوشند زیرا برنامه عظیم و سنگینی که انتظارش را می کشند یک برنامه فردی نیست ، برنامه ای

است که تمام عناصر انقلاب باید در آن شرکت جویند ، باید کار به صورت دسته جمعی و همگانی باشد ، کوششها و تلاشها باید هماهنگ گردد ، و عمق و وسعت این هماهنگی باید به عظمت همان برنامه انقلاب جهانی باشد که انتظار آن را دارند .

در یک میدان وسیع مبارزه دسته جمعی هیچ فردی نمی تواند از حال دگران غافل بماند بلکه موظف است هر نقطه ضعفی را در هر کجا به بیند اصلاح کند و هر موضع آسیب پذیری را ترمیم نماید ، و هر قسمت ضعیف و ناتوانی را تقویت کند زیرا بدون شرکت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزین ، پیاده کردن چنان برنامه ای امکان پذیر نیست .

بنابراین منتظران واقعی علاوه بر اینکه به اصلاح خویش می کوشند وظیفه خود می دانند که دیگران را نیز اصلاح کنند .

این است اثر سازنده دیگری برای انتظار قیام یک مصلح جهانی و این است فلسفه آنهمه فضیلتها که برای منتظران راستین شمرده شده است .

فلسفه سوم منتظران راستین در فساد محیط حل نمی شوند

اثر مهم دیگری که انتظار مهدی (علیه السلام) دارد حل نشدن در مفاسد محیط و عدم تسلیم در برابر آلودگیها است .

توضیح این که هنگامی که فساد فراگیر می شود و اکثریت یا جمع کثیری را به آلودگی می کشاند گاهی افراد پاک در این بن بست سخت روانی قرار می گیرند ، بن بستی که از یأس اصلاحات سرچشمه می گیرد .

گاهی آنها فکر می کنند کار از کار گذشته و دیگر امیدی به اصلاح نیست ، و تلاش و کوشش برای پاک نگاهداشتن خویش بیهوده است ، این نومیدی

و یأس ممکن است آنها را تدریجاً به سوی فساد و همرنگی با محیط بکشاند و نتوانند خود را به صورت یک اقلیت صالح در برابر اکثریت ناسالم حفظ کنند و همرنگ جماعت نشدن را موجب رسوائی بدانند!

تنها چیزی که می تواند در آنها «امید» بدمد و به مقاومت و خویشتن داری دعوت کند و نگذارد در محیط فاسد حل شوند امید به اصلاح نهائی است ، تنها در این صورت است که آنها دست از تلاش و کوشش برای حفظ پاکی خویش و اصلاح دیگران بر نخواهند داشت .

و اگر می بینیم در دستورات اسلامی یأس از آمرزش یکی از بزرگترین گناهان شمرده شده است و ممکن است افراد ناوارد تعجب کنند که چرا یأس از رحمت خدا اینقدر مهم تلقی شده ، حتی مهمتر از بسیاری از گناهان ، فلسفه اش در حقیقت همین است که گناهکار مأیوس از رحمت ، هیچ دلیلی نمی بیند که به فکر جبران بیفتد و یا لااقل دست از ادامه گناه بردارد ، و منطق او این است اکنون که آب از سر من گذشته است چه یک قامت چه صد قامت ؟ من که رسوای جهانم غم دنیا هیچ است! ، بالاتر از سیاهی رنگ دیگر نباشد ، آخرش جهنم است ، من که هم اکنون آنرا برای خود خریده ام دیگر از چه می ترسم ؟ ! و مانند این منطقها . . .

اما هنگامی که روزنه امید برای او گشوده شود ، امید به عفو پروردگار ، امید به تغییر وضع موجود ، نقطه عطفی در زندگی او خواهد شد و او

را به توقف کردن در مسیر گناه و بازگشت به سوی پاکی و اصلاح دعوت می کند .

به همین دلیل امید را می توان همواره به عنوان یک عامل مؤثر تربیتی در مورد افراد فاسد شناخت همچنین افراد صالحی که در محیطهای فاسد گرفتارند ، بدون امید نمی توانند خویشتن را حفظ کنند .

نتیجه این که انتظار ظهور مصلحی که هر قدر دنیا فاسدتر می شود امید ظهورش بیشتر می گردد اثر فزاینده روانی در معتقدان دارد ، و آنها را در برابر امواج نیرومند فساد بیمه می کند آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محیط مأیوس نمی شوند بلکه به مقتضای «وعده وصل چون شود نزدیک آتش عشق تیزتر گردد» وصول به هدف را در برابر خویش می بینند و کوشششان برای مبارزه با فساد و یا حفظ خویشتن با شوق و عشق زیادتری تعقیب می گردد .

از مجموع بحثهای گذشته چنین نتیجه می گیریم که اثر تخدیری انتظار تنها در صورتی است که مفهوم آن مسخ یا تحریف شود همانگونه که جمعی از مخالفان ، تحریفش کرده اند و جمعی از موافقان مسخش اما اگر به مفهوم واقعی در جامعه و فرد پیاده شود یک عامل مهم تربیت و خود سازی و تحرک و امید خواهد بود .

از جمله مدارک روشنی که این موضوع را تأیید می کند این است که در ذیل آیه (وعدالله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض . . . ) «خداوند به آنها که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند وعده داده است که حکومت روی

زمین را در اختیارشان بگذارد» از پیشوایان بزرگ اسلام نقل شده است که منظور از این آیه «هو القائم و اصحابه» : «مهدی (علیه السلام) و یاران او هستند»(1)

و در حدیث دیگری می خوانیم: (نزلت فی المهدی(علیه السلام)): « این آیه درباره مهدی (علیه السلام) نازل شده است » .

در این آیه مهدی (علیه السلام)و یارانش به عنوان (الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات) «آنها که ایمان و عمل صالحی دارند» معرفی شده اند ، بنابراین تحقق این انقلاب جهانی بدون یک ایمان مستحکم که هر گونه ضعف و زبونی و ناتوانی را دور سازد ، و بدون اعمال صالحی که راه را برای اصلاح جهان بگشاید امکان پذیر نیست . و آنها که در انتظار چنین برنامه ای هستند هم باید سطح آگاهی و ایمان خود را بالا ببرند وهم در اصلاح اعمال خویش بکوشند .

تنها چنین کسانی هستند که می توانند نوید همگانی در حکومت او بخود دهند نه آنها که با ظلم و ستم همکاری دارند ، و نه آنها که از ایمان و عمل صالح بیگانه اند نه افراد ترسو و زبونی که بر اثر ضعف ایمان از همه چیز حتی از سایه خود می ترسند .

و نه افراد سست و بیحال و بیکاره ای که دست روی دست گذارده و در برابر مفاسد محیط و جامعه شان سکوت اختیار کرده و کمترین تلاش و کوششی در راه مبارزه با فساد ندارند .

این است اثر سازنده قیام مهدی (علیه السلام) در جامعه اسلامی . (2)

1 بحار الانوار قدیم جلد 13 صفحه 14 .

2 تفسیر

نمونه 7/378

87 دلائل عقلی معاد کدام است ؟

دلائل عقلی معاد کدام است ؟

گذشته از دلائل نقلی فراوانی که برای معاد در قرآن مجید آمده است و شامل صدها آیه در این زمینه می شود دلائل عقلی روشنی نیز بر این امر وجود دارد که به طور فشرده در اینجا قسمتی از آن یادآوری می شود:

الف برهان حکمت اگر زندگی این جهان را بدون جهان دیگر در نظر بگیریم پوچ و بی معنی خواهد بود ، درست به این می ماند که زندگی دوران جنینی را بدون زندگی این دنیا فرض کنیم .

اگر قانون خلقت این بود که تمام جنینها در لحظه تولد خفه می شدند و می مردند چقدر دوران جنینی بی مفهوم جلوه می کرد ؟ همچنین اگر زندگی این جهان بریده از جهان دیگر تصور شود این سر در گمی وجود خواهد داشت .

زیرا چه لزومی دارد که ما هفتاد سال یا کمتر و بیشتر در این دنیا در میان مشکلات دست و پا زنیم ؟ مدتی خام و بی تجربه باشیم «و تا پخته شود خامی ، عمر تمام است»!

مدتی به دنبال تحصیل علم و دانش باشیم هنگامی که از نظر معلومات به جائی رسیدیم برف پیری بر سر ما نشسته!

تازه برای چه زندگی می کنیم ؟ خوردن مقداری غذا و پوشیدن چند دست لباس و خوابیدن و بیدار شدنهای مکرر و ادامه دادن این برنامه خسته کننده تکراری را دهها سال ؟ !

آیا به راستی این آسمان گسترده این زمین پهناور و این همه مقدمات و مؤخرات و اینهمه استادان و مربیان و اینهمه کتابخانه های بزرگ و این ریزه کاریهائی که در آفرینش ما و سایر

موجودات به کار رفته ، همه برای همان خوردن و نوشیدن و پوشیدن و زندگی مادی است ؟

اینجا است که آنها که معاد را قبول ندارند ، اعتراف به پوچی این زندگی می کنند ، و گروهی از آنها اقدام به خودکشی و نجات از این زندگی پوچ و بی معنی را مجاز و مایه افتخار می شمرند!

چگونه ممکن است کسی به خداوند و حکمت بی پایان او ایمان داشته باشد و زندگی این جهان را بی آنکه مقدمه ای برای زندگی جاویدان جهان دیگر باشد قابل توجه بشمرد ؟ .

قرآن مجید می گوید: افحسبتم انما خلقناکم عبثاً و انکم الینا لاترجعون «آیا گمان کردید بیهوده آفریده شده اید و به سوی ما بازنمی گردید» ؟ (مؤمنون 115) یعنی اگر بازگشت به سوی خدا نبود زندگی این جهان عبث و بیهوده بود .

آری در صورتی زندگی این دنیا مفهوم و معنی پیدا می کند و با حکمت خداوندی سازگار می شود که این جهان را مزرعه ای برای جهان دیگر (الدنیا مزرعه الاخره) و گذرگاهی برای آن عالم وسیع (الدنیا قنطره) و کلاس تهیه و دانشگاهی برای جهان دیگر و تجارتخانه ای برای آن سرا بدانیم ، همانگونه که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در کلمات پرمحتوایش فرمود: این دنیا جایگاه صدق و راستی است برای آنکس که با آن به راستی رفتار کند و خانه تندرستی است برای آنکس که از آن چیزی بفهمد ، و سرای بی نیازی است برای آنکس که از آن توشه برگیرد ، و محل اندرز است ، برای آنکه از آن اندرز گیرد ، مسجد

دوستان خدا است ، نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحی الهی و تجارتخانه اولیاء حق است»(1) .

کوتاه سخن اینکه مطالعه و بررسی وضع این جهان به خوبی گواهی می دهد بر اینکه عالم دیگری پشت سر آن است ولقد علمتم النشأه الاولی فلو لاتذکرون: «شما نشاه اولی و آفرینش خود را در این دنیا دیدید چرا متذکر نمی شوید که از پی آن جهان دیگری است» ؟ (واقعه 62) .

ب برهان عدالت دقت در نظام هستی و قوانین آفرینش نشان می دهد که همه چیز آن حساب شده است .

در سازمان تن ما آنچنان نظام عادلانه ای حکمفرما است که هر گاه کمترین تغییر وناموزونی رخ می دهد سبب بیماری یا مرگ می شود ، حرکات قلب ما ، گردش خون ما پرده های چشم ما و جزء جزء سلولهای تن ما مشمول همان نظام دقیق است که در کل عالم حکومت می کند و بالعدل قامت السموات والارض: آسمانها و زمین به وسیله عدالت بر پا است(2) آیا انسان می تواند یک وصله ناجور در این عالم پهناور باشد ؟ !

درست است که خداوند به انسان آزادی اراده و اختیار داده تا او را بیازماید و در سایه آن مسیر تکامل را طی کند ، ولی اگر انسان از آزادی سوء استفاده کرد ، چه می شود ؟ اگر ظالمان و ستمگران ، گمراهان و گمراه کنندگان با سوء استفاده از این موهبت الهی به راه خود ادامه دادند عدل خداوند چه اقتضا می کند .

درست است که گروهی از بدکاران در این دنیا مجازات می

شوند و به کیفر اعمال خود یا لااقل قسمتی از آن می رسند ، اما مسلماً چنان نیست که همه مجرمان ، همه کیفر خود را ببینند ، و همه پاکان و نیکان به پاداش اعمال خود در این جهان برسند ، آیا ممکن است این دو گروه در کفه عدالت پروردگار یکسان باشند ؟ به گفته قرآن مجید افنجعل المسلمین کالمجرمین مالکم کیف تحکمون: «آیا کسانی را که در برابر قانون خدا به حق و عدالت تسلیمند همچون مجرمان قرار دهیم ، چگونه حکم می کنید» ؟ (قلم 35 و 36) .

و در جای دیگر می فرماید: ام نجعل المتقین کالفجار: «آیا ممکن است پرهیزگاران را همچون فاجران قرار دهیم» ؟ (ص 28) .

به هر حال تفاوت انسانها در اطاعت فرمان حق جای تردید نیست همانگونه که عدم کفایت دادگاه «مکافات این جهان» و «محکمه وجدان» و «عکس العملهای گناهان» برای برقراری عدالت نیز به تنهائی کافی به نظر نمی رسد ، بنابراین باید قبول کرد که برای اجرای عدالت الهی لازم است محکمه و دادگاه عدل عامی باشد که سر سوزن کار نیک و بد در آنجا حساب شود وگرنه اصل عدالت تأمین نخواهد شد .

بنابراین باید پذیرفت که قبول عدل خدا مساوی است با قبول وجود معاد و رستاخیز ، قرآن مجید می گوید و نضع الموازین القسط لیوم القیامه: «ما ترازوهای عدالت را در روز قیامت برپا می کنیم» (انبیاء 47) .

و نیز می فرماید: وقضی بینهم بالقسط و هم لایظلمون: «در روز قیامت در میان آنها به عدالت حکم می شود

و ظلم و ستمی بر آنها نخواهد شد» (یونس 54) .

ج برهان هدف بر خلاف پندار مادیین ، در جهان بینی الهی ، برای آفرینش انسان هدفی بوده است که در تعبیرات فلسفی از آن به «تکامل» و در لسان قرآن و حدیث گاهی از آن به «قرب به خدا» و یا «عبادت و بندگی» تعبیر شده است و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون: «من جن وانس را نیافریدم مگر به این منظور که مرا پرستش کنند» (و در سایه عبادت و بندگی کامل شوند و به حریم قرب من راه یابند) (ذاریات 56) .

آیا اگر مرگ پایان همه چیز باشد این هدف بزرگ تأمین می گردد ؟

بدون شک پاسخ این سؤال منفی است .

باید جهانی بعد از این جهان باشد و خط تکامل انسان در آن ادامه یابد ، و محصول این مزرعه را در آنجا درو کند ، و حتی چنانکه در جای دیگر گفته ایم در جهان دیگر نیز این سیر ادامه یابد تا هدف نهائی تأمین شده باشد .

خلاصه اینکه تأمین هدف آفرینش بدون پذیرش معاد ممکن نیست ، و اگر ارتباط این زندگی را از جهان پس از مرگ قطع کنیم همه چیز شکل معما به خود می گیرد و پاسخی برای چراها نخواهیم داشت . (3)

پی نوشتها

1 نهج البلاغه کلمات قصار کلمه 131 .

2 «تفسیر صافی» ذیل آیه 7 سوره رحمن .

3 تفسیر نمونه 18/479

88 آیا معاد جسمانی است یا روحانی ؟

منظور از معاد جسمانی این نیست که تنها جسم در جهان دیگر بازگشت می کند ، بلکه هدف این است که روح و جسم تواماً مبعوث می شود ، و به تعبیر دیگر بازگشت روح مسلم است ، گفتگو از بازگشت جسم است .

جمعی از فلاسفه پیشین تنها به معاد روحانی معتقد بودند و جسم را مرکبی می دانستند که تنها در این جهان با انسان است ، و بعد از مرگ از آن بی نیاز می شود ، آن را رها می سازد و به عالم ارواح می شتابد .

ولی عقیده علمای بزرگ اسلام این است که معاد در هر دو جنبه روحانی و جسمانی صورت می گیرد ، در اینجا بعضی مقید به خصوص جسم سابق نیستند ، و می گویند: خداوند جسمی را در اختیار روح می گذارد ، و چون شخصیت انسان به روح او است این جسم جسم او محسوب می شود!

در حالی که محققین معتقدند همان جسمی که خاک و متلاشی گشته ، به فرمان خدا جمع آوری می شود ، و لباس حیات نوینی بر آن می پوشاند ، و این عقیده ای است که از متون آیات قرآن مجید گرفته شده است .

شواهد معاد جسمانی در قرآن مجید آن قدر زیاد است که به طور یقین می توان گفت: آنها که معاد را منحصر در روحانی می دانند کمترین مطالعه ای در آیات فراوان معاد نکرده اند وگرنه

جسمانی بودن معاد در آیات قرآن به قدری روشن است که جای هیچگونه تردید نیست .

آیاتی که در آخر سوره یس می خوانیم به وضوح بیانگر این حقیقت است چرا که مرد عرب بیابانی تعجبش از این بود که این استخوان پوسیده را که در دست دارد چه کسی می تواند زنده کند ؟

و قرآن با صراحت در پاسخ او می گوید: «قل یحییها الذی انشأها اول مره» «بگو همین استخوان پوسیده را خدائی که روز نخست آن را ابداع و ایجاد کرد زنده می کند» .

تمام تعجب مشرکان و مخالفت آنها در مسأله معاد بر سر همین مطلب بود که چگونه وقتی ما خاک شدیم و خاکهای ما در زمین گم شد ، دوباره لباس حیات در تن می کنیم ؟ وقالوا ءاذا ضللنا فی الارض ءانا لفی خلق جدید (الم سجده آیه 10) .

آنها می گفتند: «چگونه این مرد به شما وعده می دهد وقتی که مردید و خاک شدید بار دیگر به زندگی باز می گردید: ایعدکم انکم اذامتم و کنتم تراباً و عظاماً انکم مخرجون (مؤمنون آیه 35) .

آنها به قدری از این مسأله تعجب می کردند که اظهار آن را نشانه جنون و یا دروغ بر خدا می پنداشتند: «قال الذین کفروا هل ندلکم علی رجل ینبئکم اذا مزقتم کل ممزق انکم لفی خلق جدید» کافران گفتند مردی را به شما نشان دهیم که به شما خبر می دهد هنگامی که کاملا خاک و پراکنده شدید دیگر بار آفرینش جدیدی می یابید» (سوره سبا آیه 7 و 8) .

به همین دلیل عموماً «استدلالات قرآن

درباره امکان معاد» بر محور همین معاد جسمانی دور می زند ، و بعلاوه قرآن کراراً خاطر نشان می کند که شما در قیامت از قبرها خارج می شوید (یس 51 قمر 7) قبرها مربوط به معاد جسمانی است .

داستان مرغهای چهارگانه ابراهیم ، و همچنین داستان عزیر وزنده شدن او بعد از مرگ ، و ماجرای مقتول بنی اسرائیل همه با صراحت از معاد جسمانی سخن می گوید .

توصیفهای زیادی که قرآن مجید از مواهب مادی و معنوی بهشت کرده است همه نشان می دهد که معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق می پذیرد ، وگرنه حور و قصور و انواع غذاهای بهشتی و لذائذ مادی در کنار مواهب معنوی معنی ندارد .

به هر حال ممکن نیست کسی کمترین آگاهی از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانی را انکار کند ، و به تعبیر دیگر انکار معاد جسمانی از نظر قرآن مساوی است با انکار اصل معاد!

علاوه بر این دلائل نقلی ، شواهد عقلی نیز در این زمینه وجود دارد که اگر بخواهیم وارد آن شویم سخن به درازا می کشد .

البته اعتقاد به معاد جسمانی پاره ای از سؤالات و اشکالات برمی انگیزد مانند شبهه آکل و مأکول که محققان اسلامی از آن پاسخ گفته اند(1)

1 تفسیر نمونه 18/487

89 شبهه آکل و ماکول چیست ؟

شبهه آکل و ماکول چیست ؟

بیشتر مفسران و نویسندگان تاریخ در ذیل آیه 260 سوره بقره: واذ قال ابراهیم ربّ ارنی کیف تحیی الموتی . . . »

داستان زیر را نقل کرده اند:

روزی ابراهیم (علیه السلام) از کنار دریائی می گذشت مرداری را دید

که در کنار دریا افتاده در حالیکه مقداری از آن داخل آب و مقداری دیگر در خشکی است ، و پرندگان و حیوانات دریا و خشکی ، از دو سو ، آن را طعمه خود قرار داده اند ، حتی گاهی بر سر آن با یکدیگر نزاع می کنند . دیدن این منظره ابراهیم را به فکر مسئله ای انداخت که همه می خواهند چگونگی آن را بطور تفصیل بدانند ، و آن کیفیت زنده شدن مردگان پس از مرگ است ، او فکر می کرد که اگر نظیر این حادثه برای جسد انسانی رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود مسئله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانی صورت گیرد چگونه خواهد شد ؟ !

ابراهیم (علیه السلام) گفت پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می کنی ؟ خداوند فرمود مگر ایمان باین نداری ؟ او پاسخ داد ایمان دارم لکن می خواهم آرامش قلبی پیدا کنم .

خداوند دستور داد که چهار پرنده بگیرد و گوشتهای آنها را در هم بیامیزد ، سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتی را بر سر کوهی بگذارد ، بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند ، او چنین کرد و با نهایت تعجب دید اجزای مرغان از نقاط مختلف جمع شده ، نزد او آمدند و حیات و زندگی را از سر گرفتند!

شبهه آکل و مأکول

از شرحی که درباره انگیزه تقاضای ابراهیم (علیه السلام) نسبت به مشاهده صحنه زنده شدن مردگان ذکر کردیم استفاده می شود که بیشتر توجه ابراهیم در این تقاضا به این بوده که چگونه

بدن حیوانی که جزء بدن حیوانات دیگر شده ، می تواند به صورت اصلی بازگردد ؟ و این همان است که ما در علم عقائد از آن به عنوان «شبهه آکل و مأکول» نام می بریم .

توضیح اینکه: در رستاخیز ، خدا انسان را با همین بدن مادی باز می گرداند ، و باصطلاح هم جسم انسان و هم روح انسان برمی گردد .

در این صورت این اشکال پیش می آید که اگر بدن انسان خاک شد و بوسیله درختان جزء گیاه و میوه ای گردید و انسان دیگری آن را خورده و جزء بدن او شد ، یا فی المثل اگر در سالهای قحطی انسانی از گوشت بدن انسان دیگری تغذیه کند ، به هنگام رستاخیز ، اجزای خورده شده جزء کدام یک از دو بدن خواهد گردید ؟ اگر جزء بدن اول گردد ، بدن دوم ناقص می شود و اگر بعکس جزء بدن دوم باقی بماند اولی ناقص و یا نابود خواهد شد .

از طرف فلاسفه و دانشمندان علم عقائد پاسخهای گوناگونی به این ایراد قدیمی داده شده است ، که گفتگو درباره همه آنها در اینجا ضرورتی ندارد ، و بعضی از دانشمندان که نتوانسته اند پاسخ قانع کننده ای برای آن بیابند آیات مربوط به معاد جسمانی را توجیه و تأویل کرده اند و شخصیت انسان را منحصر به روح و صفات روحی او دانسته اند . در حالی که نه شخصیت انسان تنها وابسته به روح است ، و نه آیات مربوط به معاد جسمانی چنان است که بتوان آنها را تأویل کرد بلکه همانطور

که گفتیم صراحت کامل در این قسمت دارد .

بعضی نیز یکنوع معاد به ظاهر جسمانی قائل شده اند که با معاد روحانی فرق چندانی ندارد ، ولی ما در این جا راه روشنتری با توجه به متون آیات داریم که با علوم روز نیز کاملا سازگار است و توضیح آن نیاز به چند مقدمه دارد:

1 می دانیم که اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکی تا هنگام مرگ عوض می شوند ، حتی سلولهای مغزی با این که از نظر تعداد کم و زیاد نمی شوند باز از نظر اجزاء عوض می گردند ، زیرا از یک طرف «تغذیه» می کنند و از سوی دیگر «تحلیل» می روند و این خود باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است ، خلاصه اینکه در مدتی کمتر از ده سال تقریباً هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقی نمی ماند .

ولی باید توجه داشت که ذرات قبلی بهنگامی که در آستانه مرگ قرار می گیرند همه خواص و آثار خود را به سلولهای نو و تازه می سپارند ، به همین دلیل خصوصیات جسمی انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته ، تا بقیه کیفیات جسمانی ، با گذشت زمان ثابت هستند ، و این نیست مگر بخاطر انتقال صفات به سلولهای تازه (دقت کنید) .

بنابراین آخرین اجزای بدن هر انسانی که پس از مرگ تبدیل به خاک می شود دارای مجموعه صفاتی است که در طول عمر کسب کرده ، و تاریخ گویائی است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!

2 درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل

می دهد ، ولی باید توجه داشت که «روح» همراه «جسم» پرورش و تکامل می یابد و هر دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند ، و لذا همانطور که دو جسم از تمام جهات با هم شبیه نیستند دو روح از تمام جهات نیز با هم شباهت نخواهند داشت .

به همین دلیل هیچ روحی بدون جسمی که با آن پرورش و تکامل پیدا کرده نمی تواند فعالیت کامل و وسیع داشته باشد ، و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق بازگردد تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالیتر از سر گیرد و از نتایج اعمالی که انجام داده بهره مند شود .

3 هر یک از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمی او را در بر دارد ، یعنی اگر راستی هر یک از سلولهای بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا بصورت یک انسان کامل درآید آن انسان تمام صفات شخصی را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود . (دقت کنید) .

مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود ؟ همان یک «سلول نطفه» تمام صفات او را در برداشت و تدریجاً از راه تقسیم به دو سلول تبدیل شد ، و دو سلول به چهار سلول ، و به همین ترتیب تمام سلولهای بدن انسان به وجود آمدند ، بنابراین هر یک از سلولهای بدن انسان شعبه ای از سلول نخستین می باشد که اگر همانند او پرورش بیابد انسانی شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که عین صفات او را دارا باشد .

اکنون با در نظر گرفتن مقدمات

سه گانه فوق به پاسخ اصل ایراد می پردازیم:

آیات قرآن صریحاً می گوید: آخرین ذراتی که در بدن انسان در هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت به همان بدن باز می گردد(1) بنابراین اگر انسان دیگری ، از او تغذیه کرده ، این اجزاء از بدن او خارج شده و به بدن صاحب اصلی برمی گردد تنها چیزی که در اینجا خواهد بود این است که لابد بدن دوم ناقص می شود ، ولی باید گفت در حقیقت ناقص نمی شود بلکه کوچک می شود ، زیرا اجزای بدن او در تمام بدن دوم پراکنده شده بود که به هنگامی که از آن گرفته شد به همین نسبت مجموع بدن دوم لاغر و کوچک تر می شود ، مثلا یک انسان شصت کیلوئی که چهل کیلو از وزن بدن خود را که مال دیگری بوده از دست خواهد داد . تنها بدن کوچکی به اندازه کودکی از او باقی می ماند .

ولی آیا این موضوع می تواند مشکلی ایجاد کند ؟ مسلماً نه ، زیرا این بدن کوچک تمام صفات شخص دوم را بدون کم و کاست در بردارد و به هنگام رستاخیز همچون فرزندی که کوچک است و سپس بزرگ می شود پرورش می یابد ، و بصورت انسان کاملی محشور می گردد ، این نوع تکامل و پرورش به هنگام رستاخیز هیچ اشکال عقلی و نقلی ندارد .

آیا این پرورش هنگام رستاخیز فوری است یا تدریجی ؟ بر ما روشن نیست ، اما اینقدر می دانیم هر کدام باشد هیچ اشکالی تولید نمی کند و در هر دو صورت مسئله حل

شده است .

تنها در اینجا یک سؤال باقی می ماند و آن این که اگر تمام بدن انسانی از اجزاء دیگری تشکیل شده باشد در آن صورت تکلیف چیست ؟

اما پاسخ این سؤال نیز روشن است که چنین چیزی اصولاً محال می باشد ، زیرا مسئله «آکل و مأکول» فرع بر این است که بدنی اول موجود باشد و از بدن دیگر تغذیه کند و پرورش یابد ، و با توجه به این موضوع ممکن نیست تمام ذرات بدن اول از بدن دوم تشکیل گردد ، باید بدنی قبلا فرض کنیم تا از بدن دیگری بخورد بنابراین بدن دیگر حتماً جزء او خواهد شد نه کل او . (دقت کنید) .

با توجه به آنچه گفتیم روشن می شود که مسئله معاد جسمانی با همین بدن هیچگونه اشکالی تولید نمی کند و نیازی به توجیه آیاتی که صریحاً این مطلب را ثابت کرده است نداریم . (2)

1 به آیاتی که می گوید مردم از قبور خود زنده می شوند مراجعه شود

2 تفسیر نمونه 2/223

90 روح چیست ؟ و اصالت آن چگونه قابل اثبات است ؟

روح چیست ؟

توضیح

در سوره اسراء آیه 85 می خوانیم «و یسئلونک عن الرّوح قل الرُّوُحُ من اَمرِ رَبّی»

از تو درباره «روح» سؤال می کنند ، بگو روح از فرمان من است .

مفسران بزرگ ، در گذشته و حال ، پیرامون معنی روح و تفسیر این آیه سخن بسیار گفته اند و ما نخست به معنی روح در لغت ، سپس به موارد استعمال آن در قرآن ، و بعد به تفسیر آیه و روایاتی که در این زمینه وارد شده است می پردازیم:

1 «روح» از نظر

لغت در اصل به معنی «نفس» و «دویدن» است ، بعضی تصریح کرده اند که روح و ریح (باد) هر دو از یک معنی مشتق شده است ، و اگر روح انسان که گوهر مستقل مجردی است به این نام نامیده شده به خاطر آنست که از نظر تحرک و حیات آفرینی و ناپیدا بودن همچون نفس و باد است .

2 موارد استعمال آن در قرآن بسیار متنوع است:

گاهی به معنی روح مقدسی است که پیامبران را در انجام رسالتشان تقویت می کرده ، مانند آیه 253 بقره و آتینا عیسی بن مریم البینات و ایدناه بروح القدس: «ما دلائل روشن در اختیار عیسی بن مریم قرار دادیم و او را با روح القدس تقویت نمودیم» .

گاه به نیروی معنوی الهی که مؤمنان را تقویت می کند اطلاق شده ، مانند آیه 22 مجادله اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه: «آنها کسانی هستند که خدا ایمان را در قلبشان نوشته و به روح الهی تأییدشان کرده است» .

زمانی به معنی «فرشته مخصوص وحی» آمده و با عنوان «امین» توصیف شده ، مانند آیه 193 سوره شعراء نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین: «این قرآن را روح الامین بر قلب تو نازل کرد تا از انذار کنندگان باشی» .

و گاه به معنی فرشته بزرگی از فرشتگان خاص خدا یا مخلوقی برتر از فرشتگان آمده ، مانند تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر: «در شب قدر فرشتگان ، و روح ، به فرمان پروردگارشان برای تقدیر امور نازل می شوند» (آیه 4

سوره قدر) و در (آیه 38 سوره نبأ) نیز می خوانیم یوم یقوم الروح و الملائکه صفاً: «در روز رستاخیز روح و فرشتگان در یک صف قیام می کنند» .

و گاه به معنی قرآن یا وحی آسمانی آمده است مانند و کذلک او حینا الیک روحاً من امرنا: «این گونه وحی به سوی تو فرستادیم ، روحی که از فرمان ما است» (شوری 52) .

و بالاخره زمانی هم به معنی روح انسانی آمده است ، چنانکه در آیات آفرینش آدم می خوانیم: ثم سواه و نفخ فیه من روحه: «سپس آدم را نظام بخشید و از روح خود در آن دمید» (آیه 9 سوره سجده) .

و همچنین فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین: «هنگامی که آفرینش آدم را نظام بخشیدم و از روحم در او دمیدم برای او سجده کنید»(1)(آیه 29 سوره حجر) .

3 اکنون سخن در این است که منظور از روح در آیه مورد بحث چیست ؟ این کدام روح است که جمعی کنجکاو از آن سؤال کردند و پیامبر (صلی الله علیه وآله) در پاسخ آنها فرمود: «روح از امر پروردگار من است و شما جز دانش کمی ندارید» ؟ !

از مجموع قرائن موجود در آیه و خارج آن چنین استفاده می شود که پرسش کنندگان از حقیقت روح آدمی سؤال کردند ، همین روح عظیمی که ما را از حیوانات جدا می سازد و برترین شرف ما است ، و تمام قدرت و فعالیت ما از آن سرچشمه می گیرد و به کمکش زمین و آسمان را جولانگاه خود قرار می

دهیم ، اسرار علوم را می شکافیم و به اعماق موجودات راه می یابیم ، می خواستند بدانند حقیقت این اعجوبه عالم آفرینش چیست ؟

و از آنجا که روح ، ساختمانی مغایر با ساختمان ماده دارد و اصول حاکم بر آن غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکی و شیمیائی آنست ، پیامبر (صلی الله علیه وآله) مأمور می شود در یک جمله کوتاه و پر معنی بگوید: «روح ، از عالم امر است یعنی خلقتی اسرار آمیز دارد» .

سپس برای اینکه از این پاسخ تعجب نکنند ، اضافه می کند ، بهره شما از علم و دانش بسیار کم و ناچیز است ، بنابراین چه جای شگفتی که رازهای روح را نشناسید ، هر چند از همه چیز به شما نزدیکتر است ؟

در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده که در تفسیر آیه یسئلونک عن الروح فرمود: انما الروح خلق من خلقه ، له بصر وقوه و تأیید ، یجعله فی قلوب الرسل و المؤمنین: «روح از مخلوقات خداوند است بینائی و قدرت و قوت دارد ، خدا آنرا در دلهای پیغمبران و مؤمنان قرار می دهد(2)»:

در حدیث دیگری از یکی از آن دو امام بزرگوار نقل شده که فرمود: هی من الملکوت من القدره: «روح از عالم ملکوت و از قدرت خداوند است»(3) .

در روایات متعددی که در کتب شیعه و اهل تسنن آمده است می خوانیم که مشرکان قریش این سؤال را از دانشمندان اهل کتاب گرفتند و می خواستند پیامبر (صلی الله علیه وآله) را با

آن بیازمایند ، به آنها گفته شده بود که اگر محمّد (صلی الله علیه وآله) اطلاعات فراوانی درباره روح در اختیار شما بگذارد دلیل بر عدم صداقت او است ، لذا جمله کوتاه و پرمعنی پیامبر (صلی الله علیه وآله) برای آنها اعجاب انگیز بود .

ولی در بخشی دیگر از روایات که از طرق اهلبیت (علیهما السلام) در تفسیر آیه فوق به ما رسیده می بینیم که روح به معنی مخلوقی برتر از جبرئیل و میکائیل معرفی شده که با پیامبر (صلی الله علیه وآله) و امامان همواره بوده است و آنانرا در خط سیرشان از هرگونه انحراف بازمی داشت(4) .

این روایات با آنچه در تفسیر آیه گفتیم نه تنها مخالفتی ندارد ، بلکه با آنها همآهنگ است چرا که روح آدمی مراتب و درجاتی دارد ، آن مرتبه ای از روح که در پیامبران و امامان است مرتبه فوق العاده و الائی است ، که از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نیز آگاهی و علم فوق العاده است و مسلماً چنین مرتبه ای از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتی از جبرئیل و میکائیل! (دقت کنید)

پی نوشتها

1 اضافه روح در اینجا به خدا اضافه تشریفی است ، و منظور یک روح بزرگ و مقدس الهی است ، که خدا به آدمیان بخشیده است .

2 و 3 نور الثقلین جلد 3 صفحه 216 .

4 تفسیر نورالثقلین جلد 3 صفحه 215 .

اصالت و استقلال روح

تا آنجا که تاریخ علم و دانش بشری نشان می دهد ، مسأله روح و ساختمان و ویژگیهای اسرار آمیزش ، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است و هر دانشمندی به سهم خود کوشیده است تا به محیط اسرار آمیز روح گام بگذارد .

درست به همین دلیل نظراتی که درباره روح ، از سوی علماء و دانشمندان اظهار شده بسیار زیاد و متنوع است .

ممکن است علم و دانش امروز ما و حتّی علم و دانش آیندگان برای پی بردن به همه رازهای روح کافی نباشد ، هر چند روح ما از همه چیز این جهان بما نزدیکتر است ، اما چون گوهر آن با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفته ایم تفاوت کلی دارد ، زیاد هم نباید تعجب کرد که از اسرار و کنه این اعجوبه آفرینش و مخلوق ما فوق ماده سر در نیاوریم .

امّا به هر حال این مانع از آن نخواهد بود که ما دورنمای روح را بادیده تیزبین عقل ببینیم و از اصول و نظامات کلّی حاکم بر آن آگاه شویم .

مهمترین اصلی که باید در اینجا شناخته شود مسأله اصالت و استقلال روح است ، در برابر مکتبهای ماده گرا که روح را مادی و از خواص ماده مغزی و

سلولهای عصبی می دانند و ماورای آن هیچ! .

و ما بیشتر در اینجا به همین بحث می پردازیم ، چرا که بحث «بقای روح» و «مسأله تجرد کامل یا تجرد برزخی» متکی به آن است .

امّا قبل از ورود در این بحث ذکر این نکته را لازم می دانیم که تعلق روح به بدن انسان آنچنان که بعضی گمان کرده اند تعلقی از قبیل حلول و فی المثل مانند ورود باد در مشک نیست بلکه یکنوع ارتباط و پیوندی است بر اساس حاکمیت روح برتن و تصرف و تدبیر آن که بعضی آن را تشبیه به تعلق «معنی» به «لفظ» کرده اند .

البتّه این مسأله در لابلای بحث استقلال روح روشن خواهد شد .

اکنون به اصل سخن بازگردیم .

در این که انسان با سنگ و چوب بی روح فرق دارد شکی نیست ، زیرا ما به خوبی احساس می کنیم که با موجودات بی جان و حتّی با گیاهان تفاوت داریم ، ما می فهمیم ، تصور می کنیم ، تصمیم می گیریم ، اراده داریم ، عشق میورزیم ، متنفر می شویم ، و . . .

ولی گیاهان و سنگها هیچ یک از این احساسات را ندارند ، بنابراین میان ما و آنها یک تفاوت اصولی وجود دارد ، و آن داشتن روح انسانی است .

نه مادیها و نه هیچ دسته ای دیگر هرگز منکر اصل وجود «روح» و «روان» نیستند و بهمین دلیل همه آنها روانشناسی (پسیکولوژی) و روانکاوی (پسیکانالیزم) را به عنوان یک علم مثبت می شناسند ، این دو علم گرچه

تقریباً از جهاتی مراحل طفولیت خود را طی می کنند ولی به هرحال از علومی هستند که در دانشگاههای بزرگ دنیا وسیله استادان و دانش پژوهان تعقیب می شوند و همانطور که خواهیم دید «روان» و «روح» دو حقیقت جدای از هم نیستند بلکه مراحل مختلف یک واقعیتند .

آنجا که سخن از ارتباط روح با جسم است و تأثیر متقابل این دو در یکدیگر بیان می شود نام «روان» بر آن می گذاریم و آنجا که پدیده های روحی جدای از جسم مورد بحث قرار می گیرند نام روح را به کار می بریم .

خلاصه اینکه هیچکس انکار نمی کند که حقیقتی بنام روح و روان در ما وجود دارد .

اکنون باید دید جنگ دامنه دار میان «ماتریالیستها» از یکسو و «فلاسفه متافیزیک و روحیون» از سوی دیگر در کجاست ؟

پاسخ این است که: دانشمندان الهی و فلاسفه روحیون معتقدند غیر از موادی که جسم انسان را تشکیل می دهد ، حقیقت و گوهر دیگری در او نهفته است که از جنس ماده نیست اما بدن آدمی تحت تأثیر مستقیم آن قرار دارد .

بعبارت دیگر: روح یک حقیقت ماورای طبیعی است که ساختمان و فعالیت آن غیر از ساختمان و فعالیت جهان ماده است ، درست است که دائماً با جهان ماده ارتباط دارد ، ولی ماده و یا خاصیت ماده نیست!

در صف مقابل ، فلاسفه مادی قرار دارند: آنها می گویند: ما موجودی مستقل از ماده بنام روح یا نام دیگر سراغ نداریم ، هرچه هست همین ماده جسمانی و یا آثار فیزیکی و شیمیائی آن است .

ما

دستگاهی بنام «مغز و اعصاب» داریم که بخش مهمی از اعمال حیاتی ما را انجام می دهند ، و مانند سایر دستگاههای بدن مادی هستند و تحت قوانین ماده فعالیت می کنند .

ما غده هائی در زیر زبان داریم بنام «غده های بزاق» که هم فعالیت فیزیکی دارند و هم شیمیائی ، هنگامی که غذا وارد دهان می شود ، این چاههای آرتزین! بطور خودکار و کاملاً اتوماتیک شروع بکار می کنند ، و چنان حسابگرند که درست بهمان اندازه که آب برای جویدن و نرم کردن غذا لازم است روی آن می پاشند ، غذاهای آبدار ، کم آب ، خشک ، هر کدام باندازه نیاز خود ، سهمیه ای از آب دهان دریافت می دارند .

مواد اسیدی خصوصاً هنگامی که زیاد غلیظ باشند ، فعالیت این غده ها را افزایش می دهند ، تا سهم بیشتری از آب دریافت دارند ، و به اندازه کافی رقیق شوند و به دیوارهای معده زیانی نرسانند!

و هنگامی که غذا را فرو بردیم فعالیت این چاه ها خاموش می گردد ، خلاصه نظام عجیبی بر این چشمه های جوشان حکومت می کند که اگر یک ساعت تعادل و حساب آنها بهم بخورد ، یا دائماً آب از «لب و لوچه» ما سرازیر است و یا باندازه ای زبان و گلوی ما خشک می شود که لقمه در گلوی ما گیر می کند! .

این کار «فیزیکی» بزاق است ، ولی می دانیم کار مهمتر بزاق کار شیمیائی آن است ، مواد مختلفی با آن آمیخته است که با غذا ترکیب می شوند و زحمت معده

را کم می کنند .

ماتریالیستها می گویند: سلسله اعصاب و مغز ما شبیه غده های بزاقی و مانند آن دارای فعالیتهای فیزیکی و شیمیائی است (که به طور مجموع «فیزیکوشیمیائی» بآن گفته می شود) و همین فعالیتهای «فیزیکوشیمیائی» است که ما نام آن را «پدیده های روحی» و یا «روح» می گذاریم .

آنها می گویند: هنگامی که مشغول فکر کردن هستیم یک سلسله امواج الکتریکی مخصوص از مغز ما برمی خیزد ، این امواج را امروز با دستگاههائی می گیرند و روی کاغذ ثبت می کنند ، مخصوصاً در بیمارستانهای روانی با مطالعه روی این امواج راههائی برای شناخت و درمان بیماران روانی پیدا می کنند ، این فعالیت فیزیکی مغز ما است .

علاوه بر این سلولهای مغز بهنگام فکر کردن و یا سایر فعالیتهای روانی دارای یک رشته فعل و انفعالات شیمیائی هستند .

بنابراین روح و پدیده های روحی چیزی جز خواص فیزیکی و فعل و انفعالات شیمیائی سلولهای مغزی و عصبی ما نمی باشد .

آنها از این بحث چنین نتیجه می گیرند .

1 همانطور که فعالیت غده های بزاقی و اثرات مختلف آن قبل از بدن نبوده و بعد از آن نیز نخواهد بود ، فعالیت های روحی ما نیز با پیدایش مغز و دستگاه اعصاب ، موجود می شوند ، و با مردن آن می میرند!

2 روح از خواص جسم است ، پس مادی است و جنبه ماورای طبیعی ندارد .

3 روح مشمول تمام قوانینی است که بر جسم حکومت می کند .

4 روح بدون بدن وجود مستقلی ندارد و

نمی تواند داشته باشد .

دلائل مادیها بر عدم استقلال روح

مادیها برای اثبات مدعای خود و اینکه روح و فکر و سایر پدیده های روحی همگی مادی هستند ، یعنی از خواص فیزیکی و شیمیائی سلولهای مغزی و عصبی می باشند شواهدی آورده اند که در زیر به آنها اشاره می شود:

1 «به آسانی می توان نشان داد که با از کار افتادن یک قسمت از مراکز ، یا سلسله اعصاب یک دسته از آثار روحی تعطیل می شود(1) .

مثلاً آزمایش شده که اگر قسمتهای خاصی از مغز کبوتر را برداریم نمی میرد ولی بسیاری از معلومات خود را از دست می دهد ، اگر غذا به او بدهند می خورد و هضم می کند و اگر ندهند و تنها دانه را در مقابل او بریزند نمی خورد و از گرسنگی می میرد!

همچنین در پاره ای از ضربه های مغزی که بر انسان وارد می شود ، و یا به علل بعضی از بیماریها قسمتهائی از مغز از کار می افتد ، دیده شده که انسان قسمتی از معلومات خود را از دست می دهد .

چندی قبل در جرائد خواندیم که یک جوان تحصیل کرده بر اثر یک ضربه مغزی در یک حادثه که در نزدیکی اهواز رخ داد تمام حوادث گذشته زندگی خود را فراموش کرد و حتی مادر و خواهر خود را نمی شناخت ، هنگامی که او را به خانه ای که در آن متولد و بزرگ شده بود بردند کاملاً برای او ناآشنا بود!

اینها و نظایر آن نشان می دهد که رابطه نزدیکی در میان «فعالیت سلولهای مغزی» و «پدیده های روحی»

وجود دارد .

2 «هنگام فکر کردن تغییرات مادی در سطح مغز بیشتر می شود ، مغز بیشتر غذا می گیرد ، و بیشتر مواد فسفری پس میدهد موقع خواب که مغز کار تفکر را انجام نمی دهد کمتر غذا می گیرد این خود دلیل بر مادی بودن آثار فکری است»(2) .

3 مشاهدات نشان می دهد که وزن مغز متفکران عموماً بیش از حد متوسط است (حد متوسط مغز مردان در حدود 1400 گرم و حد متوسط مغز زنان مقداری از آن کمتر است) این نشانه دیگری بر مادی بودن روح است .

4 اگر نیروی تفکر و تظاهرات روحی دلیل بر وجود روح مستقل باشد باید این معنی را در حیوانات نیز بپذیریم ، زیرا آنها هم در حد خود ادراکاتی دارند .

خلاصه آنها می گویند ما احساس می کنیم که روح ما موجود مستقلی نیست و پیشرفتهای معلوم مربوط به انسان شناسی نیز این واقعیت را تأیید می کند .

از مجموع این استدلالات چنین نتیجه می گیرند که پیشرفت و توسعه فیزیولوژی انسانی و حیوانی روز بروز این حقیقت را واضحتر می سازد که میان پدیده های روحی و سلولهای مغزی رابطه نزدیکی وجود دارد .

1 پیسیکولوژی دکتر ارانی صفحه 23 .

2 بشر از نظر مادی دکتر ارانی صفحه 2 .

نقطه های تاریک این استدلال

اشتباه بزرگی که دامنگیر مادیها در اینگونه استدلالات شده این است که «ابزار کار» را با «فاعل کار» اشتباه کرده اند .

برای اینکه بدانیم چگونه آنها ابزار را با کننده کار اشتباه کرده اند ، اجازه دهید یک مثال

بیاوریم (دقت کنید) .

از زمان «گالیله» باین طرف تحولی در مطالعه وضع آسمانها پیدا شد «گالیله» ایتالیائی به کمک یک عینک ساز موفق به ساختن دوربین کوچولوئی شد ولی البتّه گالیله بسیار خوشحال بود و شب هنگام که به کمک آن به مطالعه ستارگان آسمان پرداخت ، صحنه شگفت انگیزی در برابر چشم او آشکار گردید که تا آن روز هیچ انسان دیگری ندیده بود ، او فهمید کشف مهمی کرده است و از آن روز به بعد کلیه مطالعه اسرار جهان بالا بدست انسان افتاد!

تا آن روز انسان شبیه پروانه ای بود که فقط چند شاخه اطراف خود را می دید اما هنگامی که دوربین را به چشم گرفت ، مقدار قابل ملاحظه ای از درختان اطراف خود را در این جنگل بزرگ آفرینش نیز مشاهده کرد .

این مسأله به تکامل خود ادامه داد تا اینکه دوربینهای بزرگ نجومی ساخته شد که قطر عدسی آنها پنج متر یا بیشتر بود ، آنها را بر فراز کوههای بلندی که در منطقه مناسبی از نظر صافی هوا قرار داشت نصب کردند ، این دوربینها که مجموع دستگاه آنها گاهی به اندازه یک عمارت چند طبقه می شد عوالمی از جهان بالا را به انسان نشان داد که چشم عادی حتّی یکهزارم آن را ندیده بود .

حال فکر کنید اگر روزی تکنولوژی بشر اجازه ساخت دوربینهائی به قطر یکصد متر با تجهیزاتی به اندازه یک شهر دهد چه عوالمی بر ما کشف خواهد شد ؟ !

اکنون این سؤال پیش می آید که اگر این دوربینها را از ما بگیرید به طور قطع بخشی یا

بخشهائی از معلومات و مشاهدات ما درباره آسمانها تعطیل خواهد شد ، ولی آیا بیننده اصلی ، ما هستیم یا دوربین است ؟ !

آیا دوربین و تلسکوپ ابزار کار ما است که بوسیله آن می بینیم و یا فاعل کار و بیننده واقعی است ؟ !

در مورد مغز نیز هیچکس انکار نمی کند که بدون سلولهای مغزی انجام تفکر و مانند آن ممکن نیست ولی آیا مغز ابزار کار روح است ؟ یا خود روح ؟ !

کوتاه سخن آنکه: تمام دلائلی که مادیها در اینجا آورده اند فقط ثابت می کند که میان سلولهای مغزی و ادراکات ما ، ارتباط وجود دارد ، ولی هیچکدام از آنها اثبات نمی کند که مغز انجام دهنده ادراکات است نه ابزار ادراک (دقت کنید) .

و از اینجا روشن می شود اگر مردگان چیزی نمی فهمند به خاطر این است که ارتباط روح آنها با بدن از بین رفته ، نه اینکه روح ، فانی شده است ، درست همانند کشتی یا هواپیمائی که دستگاه بی سیم آن همه از کار افتاده است ، کشتی و راهنمایان و ناخدایان کشتی وجود دارند اما ساحل نشینان نمی توانند با آنها رابطه ای برقرار سازند ، زیرا وسیله ارتباطی از میان رفته است .

دلائل استقلال روح

مقدمه

سخن از مسأله روح بود و اینکه مادیها اصرار دارند ، پدیده های روحی را از خواص سلولهای مغزی بدانند و «فکر» و «حافظه» و «ابتکار» و «عشق» و «نفرت» و «خشم» و «علوم و دانشها» را همگی در ردیف مسائل آزمایشگاهی و مشمول قوانین جهان ماده بدانند ، ولی فلاسفه طرفدار استقلال روح دلائل

گویائی بر نفی و طرد این عقیده دارند که در ذیل به قسمتهائی از آن اشاره می شود:

1 خاصیت واقع نمائی (آگاهی از جهان برون) .

نخستین سؤال که می توان از ماتریالیستها کرد این است که اگر افکار و پدیده های روحی همان خواص «فیزیکوشیمیائی» مغزند ، باید «تفاوت اصولی» میان کار مغز و کار معده یا کلیه و کبد مثلاً نبوده باشد ، زیرا کار معده «مثلاً» ترکیبی از فعالیتهای فیزیکی و شیمیائی است و با حرکات مخصوص خود و ترشح اسیدهائی غذا را هضم و آماده جذب بدن میکند ، و همچنین کار بزاق چنان که گفته شد ترکیبی از کار فیزیکی و شیمیائی است ، در حالی که ما می بینیم کار روحی با همه آنها متفاوت است .

اعمال تمام دستگاههای بدن کم و بیش شباهت بیکدیگر دارند بجز «مغز» که وضع آن استثنائی است آنها همه مربوط به جنبه های داخلی است در حالی که پدیده های روحی جنبه خارجی دارند و ما را از وضع بیرون وجود ما آگاه می کنند .

برای توضیح این سخن باید به چند نکته توجه کرد:

نخست اینکه: آیا جهانی بیرون از وجود ما هست یانه ؟ مسلماً چنین جهانی وجود دارد ، و ایده آلیستها که وجود جهان خارج را انکار می کنند و می گویند هرچه هست «مائیم» و «تصورات ما» و جهان خارج درست همانند صحنه هائی که در خواب می بینیم چیزی جز تصورات نیست ، سخت در اشتباهند ، و اشتباه آنها را در جای خود اثبات کرده ایم که چگونه ایده آلیستها در عمل رئالیست می شوند ، و آنچه را در محیط کتابخانه خود

می اندیشند هنگامی که به کوچه و خیابان و محیط زندگی معمولی قدم می گذارند همه را فراموش می کنند .

دیگر اینکه آیا ما از وجود جهان بیرون آگاه هستیم یانه ؟

قطعا پاسخ این سؤال نیز مثبت است ، زیرا ما آگاهی زیادی از جهان بیرون خود داریم ، و از موجوداتی که در اطراف ما یا نقاط دور دست است اطلاعات فراوانی در اختیار ما هست .

اکنون این سؤال پیش می آید آیا جهان خارج به درون وجود ما می آید ؟ مسلماً نه ، بلکه نقشه آن پیش ما است که با استفاده از خاصیت «واقع نمائی» به جهان بیرون وجود خود پی می بریم .

این واقع نمائی نمی تواند تنها خواص فیزیکوشیمیائی مغز باشد زیرا این خواص زائیده تأثرات ما از جهان بیرون است ، و به اصطلاح معلول آنها است ، درست همانند تأثیرهائی که غذا روی معده ما می گذارد . آیا تأثیر غذا روی معده و فعل و انفعال فیزیکی و شیمیائی آن سبب می شود که معده از غذاها آگاهی داشته باشد ، پس چطور مغز ما می تواند از دنیای بیرون خود باخبر گردد ؟ !

به تعبیر دیگر: برای آگاهی از موجودات خارجی و عینی یک نوع احاطه بر آنها لازم است ، و این احاطه کار سلولهای مغزی نیست ، سلولهای مغزی تنها از خارج متأثر می شوند ، و این تأثر: همانند تأثّر سایر دستگاههای بدن از وضع خارج است ، این موضوع را ما به خوبی درک می کنیم .

اگر تأثر از خارج دلیلی بر آگاهی ما از خارج

بود لازم بود ما با معده و زبان خود نیز بفهمیم در حالیکه چنین نیست ، خلاصه وضع استثنائی ادراکات ما دلیل بر آن است که حقیقت دیگری در آن نهفته است ، که نظامش با نظام قوانین فیزیکی و شیمیائی کاملاً تفاوت دارد (دقت کنید) .

2 وحدت شخصیت

دلیل دیگر که برای استقلال روح می توان ذکر کرد ، مسئله وحدت شخصیت در طول عمر آدمی است .

توضیح اینکه ما در هر چیز شک و تردید داشته باشیم در این موضوع تردیدی نداریم که «وجود داریم» .

«من هستم» و در هستی خود تردید ندارم ، و علم من به وجود خودم به اصطلاح «علم حضوری» است ، نه علم «حصولی» یعنی من پیش خود حاضرم و از خودم جدا نیستم .

بهرحال ، آگاهی ما از خود روشنترین معلومات ما است و احتیاج و نیازی ابداً به استدلال ندارد ، و استدلال معروفی که دکارت فیلسوف معروف فرانسوی برای وجودش کرده که: «من فکر میکنم پس هستم» استدلال زاید و نادرستی به نظر می رسد ، زیرا پیش از آنکه اثبات وجود خود کند دوبار اعتراف به وجود خودش کرده! (یکبار آنجاکه میگوید «من» وبار دیگر آنجا که می گوید «میکنم») این از یکسو .

از سوی دیگر این «من» از آغاز تا پایان عمر یک واحد بیشتر نیست «من امروز» همان «من دیروز» همان «من بیست سال قبل» می باشد من از کودکی تاکنون یک نفر بیشتر نبودم ، من همان شخصی هستم که بوده ام و تا آخر عمر نیز همین شخص هستم ، نه شخص دیگر ، البتّه درس خوانده

ام ، با سواد شده ام ، تکامل یافته ام ، و بازهم خواهم یافت ، ولی یک آدم دیگر نشده ام ، و به همین دلیل همه مردم از آغاز تا پایان عمر مرا یک آدم می شناسند یک نام دارم یک شناسنامه دارم و . . .

اکنون حساب کنیم و ببینیم این موجود واحدی که سراسر عمر ما را پوشانده چیست ؟ آیا ذرات و سلولهای بدن ما و یا مجموعه سلولهای مغزی و فعل و انفعالات آن است ؟ اینها که در طول عمر ما بارها عوض می شوند و تقریباً در هفت سال یکبار تمام سلولها تعویض می گردند ، زیرا می دانیم در هر شبانه روز ملیونها سلول در بدن ما می میرد و ملیونها سلول تازه جانشین آن می شود ، همانند ساختمانی که تدریجاً آجرهای آنرا بیرون آورند ، و آجرهای تازه ای جای آن کار بگذارند این ساختمان بعد از مدتی بکلی عوض می شود اگرچه مردم سطحی متوجه نشوند ، و یا همانند استخر بزرگی که از یک طرف آهسته آهسته آب وارد آن می شود ، و از طرف دیگر خارج می گردد ، بدیهی است بعد از مدتی تمام آب استخر عوض می شود ، اگر چه افراد ظاهر بین توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببینند .

به طور کلی هر موجودی که دریافت غذا می کند و از سوی دیگر مصرف غذا دارد تدریجاً «نوسازی» و «تعویض» خواهد شد .

بنابراین یک آدم هفتاد ساله احتمالاً ده بار تمام اجزای بدن او عوض شده است روی این

حساب اگر همانند مادیها انسان را همان جسم و دستگاههای مغزی و عصبی و خواص فیزیکو شیمیائی آن بدانیم باید این «من» در 70 سال ده بار عوض شده باشد و همان شخص سابق نباشد در حالی که هیچ وجدانی این سخن را نخواهد پذیرفت .

از اینجا روشن می شود که غیر از اجزای مادی ، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمر ، وجود دارد که همانند اجزای مادی تعویض نمی شود و اساس وجود را همان تشکیل می دهد و عامل وحدت شخصیت ما همان است .

پرهیز از یک اشتباه

بعضی تصور می کنند سلولهای مغزی عوض نمی شوند و می گویند: در کتابهای فیزیولوژی خوانده ایم که تعداد سلولهای مغزی از آغاز تا آخر عمر یکسان است ، یعنی هرگز کم و زیاد نمی شوند ، بلکه فقط بزرگ می شوند ، امّا تولید مثل نمی کنند ، به همین جهت اگر ضایعه ای برای آنها پیش بیاید قابل ترمیم نیستند ، بنابراین ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلولهای مغزی است ، و این حافظ وحدت شخصیت ماست .

امّا این اشتباه بزرگی است ، زیرا آنها که این سخن را می گویند ، دو مسأله را با یکدیگر اشتباه کرده اند ، آنچه در علم امروز ثابت شده این است که سلولهای مغزی از آغاز تا پایان عمر از نظر تعداد ثابت است ، و کم و زیاد نمی شود . نه اینکه ذرات تشکیل دهنده این سلولها تعویض نمی گردند ، زیرا همانطور که گفتیم سلولهای بدن دائماً غذا دریافت می کنند و نیز

تدریجاً ذرات کهنه را از دست می دهند ، درست همانند کسی هستند که دائماً از یک طرف دریافت و از طرف دیگر پرداخت دارد ، مسلماً سرمایه چنین کسی تدریجاً عوض خواهد شد اگرچه مقدار آن عوض نشود ، همانند همان استخر آبی که از یکسو آب به آن می ریزد و از سوی دیگر آب از آن خارج می شود ، پس از مدتی محتویات آن به کلی تعویض می گردد ، اگرچه مقدار آب ثابت مانده است .

(در کتابهای فیزیولوژی نیز به این مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به کتاب هورمونها صفحه 11 و کتاب فیزیولوژی حیوانی تألیف دکتر محمود بهزاد و همکاران صفحه 32 مراجعه شود) بنابراین سلولهای مغزی نیز ثابت نیستند و همانند سایر سلولها عوض می شوند .

3 عدم انطباق بزرگ و کوچک

فرض کنید کنار دریای زیبائی نشسته ایم چند قایق کوچک و یک کشتی عظیم روی امواج آب در حرکتند ، آفتاب را می بینیم که از یکسو غروب می کند و ماه را می بینیم که از سوی دیگر در حال طلوع کردن است .

مرغهای زیبای دریائی دائماً روی آب می نشینند و برمی خیزند ، در یک سمت ، کوه عظیمی سر به آسمان کشیده است .

اکنون ، لحظاتی چشم خود را می بندیم و آنچه را دیده ایم در ذهن خود مجسم می نمائیم: کوه با همان عظمت ، دریا با همان وسعت ، و کشتی عظیم با همان بزرگی که دارد در ذهن ما مجسم می شوند ، یعنی همانند تابلوی فوق العاده بزرگی در برابر روح ما یا در درون روح

ما وجود دارند .

حالا این سؤال پیش می آید که جای این نقشه بزرگ کجا است ؟ آیا سلولهای فوق العاده کوچک مغزی می توانند چنین نقشه عظیمی را در خود بپذیرند ؟ مسلماً نه ، بنابراین باید ما دارای بخش دیگری از وجود باشیم که ما فوق این مادّه جسمانی است و آن قدر وسیع است که تمام این نقشه ها را در خود جای می دهد .

آیا نقشه یک عمارت 500 متری را می توان روی یک زمین چند میلیمتری پیاده کرد ؟

مسلماً پاسخ این سؤال منفی است ، چون یک موجود بزرگتر با حفظ بزرگی خود منطبق بر موجود کوچکی نمی شود ، لازمه انطباق این است که یا مساوی آن باشد یا کوچکتر از آن که بتواند روی آن پیاده شود .

با اینحال چگونه ما می توانیم نقشه های ذهنی فوق العاده بزرگی را در سلولهای کوچک مغزی خود جای دهیم ؟

ما می توانیم کره زمین را با همان کمربند چهل میلیون متریش در ذهن ترسیم کنیم ، ما می توانیم کره خورشید را که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگتر است و همچنین کهکشانهائی را که میلیونها بار از خورشید ما وسیعترند همه را در فکر خود مجسم کنیم ، این نقشه ها اگر بخواهند در سلولهای کوچک مغزی ما پیاده شوند طبق قانون عدم انطباق بزرگ بر کوچک امکان پذیر نیست ، پس باید به وجودی ما فوق این جسم اعتراف کنیم که مرکز پذیرش این نقشه های بزرگ می باشد .

یک سؤال لازم

ممکن است گفته شود ، نقشه

های ذهنی ما ، همانند «میکروفیلمها» و یا «نقشه های جغرافیائی» است که در کنار آن یک عدد کسری نوشته شده مانند:10000001 و یا 1000000001 که مقیاس کوچک شدن آن را نشان می دهد و به ما می فهماند که باید این نقشه را به همان نسبت بزرگ کنیم تا نقشه واقعی به دست آید ، و نیز بسیار دیده ایم عکسی از کشتی غول پیکری گرفته شده که نمی تواند به تنهائی عظمت آن کشتی را نشان بدهد ، و لذا قبل از گرفتن عکس برای نشان دادن عظمت آن انسانی را در عرشه کشتی قرار می دهند و عکس آن دو را باهم می گیرند تا با مقایسه ، عظمت کشتی روشن شود .

نقشه های ذهنی ما نیز تصویرهای بسیار کوچکی هستند که با مقیاسهای معینی کوچک شده اند به هنگامی که به همان نسبت ، آنها را بزرگ کنیم نقشه واقعی به دست می آید ، و مسلماً این نقشه های کوچک می تواند به نوعی در سلولهای مغزی ما جای گیرد (دقت کنید) .

پاسخ: مسأله مهم اینجا است که میکروفیلمها را معمولاً یا به وسیله پروژکتورها بزرگ می کنند و روی پرده ای منعکس می نمایند یا در نقشه های جغرافیائی عددی که زیر آن نوشته شده است به ما کمک می کند که نقشه را در آن عدد ضرب کنیم و نقشه بزرگ واقعی را در ذهن خود منعکس نمائیم ، حالا این سؤال پیش می آید که آن پرده بزرگی که میکروفیلمهای ذهنی ما روی آن به صورت عظیم منعکس می گردد کجا است .

آیا این

پرده بزرگ همان سلولهای مغزی هستند ؟ قطعاً نه . و آن نقشه جغرافیائی کوچک را که ما در عدد بزرگ ضرب می کنیم و تبدیل به نقشه عظیمی می نمائیم ، مسلماً محلی لازم دارد ، آیا می تواند سلولهای کوچک مغزی باشد .

به عبارت روشنتر: در مثال میکروفیلم و نقشه جغرافیائی آنچه در خارج وجود دارد ، همان فیلمها و نقشه های کوچک هستند ، ولی در نقشه های ذهنی ما این نقشه ها درست به اندازه وجود خارجی آنها می باشند و قطعاً محلی لازم دارند به اندازه خودشان و می دانیم سلولهای مغزی کوچکتر از آن است که بتواند آنها را با آن عظمت منعکس سازد .

کوتاه سخن اینکه: ما این نقشه های ذهنی را با همان بزرگی که در خارج دارند تصور می کنیم و این تصویر عظیم نمی تواند در سلول کوچکی منعکس گردد ، بنابراین نیازمند به محلی است و از اینجا به وجود حقیقی ما فوق این سلولها پی می بریم .

4 پدیده های روحی با کیفیات مادی همانند نیستند

دلیل دیگری که می تواند ما را به استقلال روح و مادی نبودن آن رهنمون گردد این است که: در پدیده های روحی خواص و کیفیتهائی می بینیم که با خواص و کیفیتهای موجودات مادی هیچ گونه شباهت ندارند ، زیرا:

اولاً: موجودات «زمان» می خواهند و جنبه تدریجی دارند .

ثانیاً: با گذشت زمان فرسوده می شوند .

ثالثاً: قابل تجزیه به اجزاء متعددی هستند .

ولی پدیده های ذهنی دارای این خواص و آثار نیستند ، ما می توانیم جهانی همانند جهان فعلی در ذهن خود ترسیم کنیم ، بی آنکه

احتیاج به گذشت زمان و جنبه های تدریجی داشته باشد .

از این گذشته صحنه هائی که مثلاً از زمان کودکی در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه کهنه می شود و نه فرسوده ، و همان شکل خود را حفظ کرده است ، ممکن است مغز انسان فرسوده شود ولی با فرسوده شدن مغز ، خانه ای که نقشه اش از بیست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمی گردد و از یکنوع ثبات که خاصیت جهان ماورای ماده است برخوردار است .

روح ما نسبت به نقش ها و عکسها خلاقیت عجیبی دارد و در یک آن می توانیم بدون هیچ مقدمه ای هرگونه نقشی را در ذهن ترسیم کنیم ، کرات آسمانی ، کهکشانها و یا موجودات زمینی دریاها و کوهها و مانند آن ، این خاصیت یک موجود مادی نیست ، بلکه نشانه موجودی ما فوق مادی است .

به علاوه ما می دانیم مثلاً 4 = 2 + 2 شکی نیست که طرفین این معادله را می توانیم تجزیه کنیم یعنی عدد دو را تجزیه نمائیم ، و یا عدد چهار را ، ولی این برابری را هرگز نمی توانیم تجزیه کنیم و بگوئیم برابری دونیم دارد و هر نیمی غیر از نیم دیگر است ، برابری یک مفهوم غیر قابل تجزیه است یا وجود دارد و یا وجود ندارد هرگز نمی توان آن را دو نیم کرد .

بنابراین ، این گونه مفاهیم ذهنی قابل تجزیه نیستند و به همین دلیل نمی توانند مادی باشند زیرا اگر مادی بودند قابل تجزیه بودند و باز به

همین دلیل روح ما که مرکز چنین مفاهیم غیر مادی است نمی تواند مادی بوده باشد بنابراین مافوق ماده است (دقت کنید)(1) . (2)

1 نقل با تلخیص از کتاب معاد و جهان پس از مرگ بخش استقلال روح .

2 تفسیر نمونه 12/250

91 اجل مسمّی (حتمی) و معلّق (غیر حتمی) یعنی چه ؟

اجل مسمّی (حتمی) و معلّق (غیر حتمی) یعنی چه ؟

بدون شک انسان دارای دو گونه سرآمد و اجل است:

سرآمد و اجل حتمی که پایان استعداد جسم انسان برای بقاء است ، و با فرا رسیدن آن هر چیز به فرمان الهی پایان می گیرد .

سرآمد و اجل معلق که با دگرگونی شرائط دگرگون می شود ، فی المثل انسانی دست به انتحار و خود کشی می زند در حالی که اگر این گناه کبیره را انجام نمی داد سالها زنده می ماند ، و یا بر اثر روی آوردن به مشروبات الکلی و مواد مخدر و شهوترانی بی حد و حساب توانائی جسمی خود را در مدت کوتاهی از دست می دهد ، در حالی که اگر این امور نبود سالیان بسیاری می توانست عمر کند .

اینها اموری است که برای همه قابل درک و تجربه است ، واحدی نمی تواند آن را انکار کند .

در زمینه حوادث ناخواسته نیز اموری وجود دارد که مربوط به اجل معلق است که آن نیز قابل انکار نمی باشد .

بنابراین اگر در روایات فراوانی آمده است که انفاق در راه خدا یا صله رحم عمر را طولانی و بلاها را برطرف می سازد در حقیقت ناظر به همین عوامل است .

و هر گاه ما این دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفکیک

نکنیم درک بسیاری از مسائل در رابطه با «قضا و قدر» و «تأثیر جهاد و تلاش و کوشش در زندگی انسانها» لاینحل خواهد ماند .

این بحث را ضمن یک مثال ساده می توان روشن ساخت ، و آن اینکه : انسان یک دستگاه اتومبیل نو تهیه می کند که طبق پیش بینی های مختلفی که در ساختمان آن به کار رفته می تواند مثلا بیست سال عمر کند ، اما مشروط به اینکه به آن دقیقاً برسند ، و مراقبتهای لازم را به عمل آورند ، در این صورت اجل حتمی این اتومبیل همان بیست سال است که از آن فراتر نمی رود .

ولی اگر مراقبتهای لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالی بسپارند و بیش از قدرت و ظرفیت از آن کار بکشند ، و در جاده های پرسنگلاخ همه روزه آن را به کار گیرند ممکن است عمر بیست ساله آن به نصف یا به عشر تنزل پیدا کند این همان «اجل معلق» آن است .

و ما تعجب می کنیم چگونه بعضی از مفسران معروف به مسأله روشنی مانند این مسأله توجه نکرده اند . (1)

توضیح اینکه: بسیاری از موجودات از نظر ساختمان طبیعی و ذاتی استعداد و قابلیت بقاء برای مدتی طولانی دارند ، ولی در اثناء این مدت ممکن است موانعی ایجاد شود که آنها را از رسیدن به حداکثر عمر طبیعی باز دارد ، مثلاً یک چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ، ممکن است مثلاً بیست ساعت استعداد روشنائی داشته باشد ، اما وزش یک باد شدید و

ریزش باران و یا عدم مراقبت از آن سبب می شود که عمر آن کوتاه گردد .

در اینجا اگر چراغ با هیچ مانعی برخورد نکند و تا آخرین قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمی خود رسیده است و اگر موانعی قبل از آن باعث خاموشی چراغ گردد مدت عمر آن را «اجل غیر حتمی» می گوئیم .

در مورد یک انسان نیز چنین است اگر تمام شرائط برای بقای او جمع گردد و موانع برطرف شود ساختمان و استعداد او ایجاب می کند که مدتی طولانی هر چند این مدت بالاخره پایان و حدی دارد عمر کند ، اما ممکن است بر اثر سوء تغذیه یا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف و یا دست زدن به خودکشی یا ارتکاب گناهان خیلی زودتر از آن مدت بمیرد ، مرگ را در صورت اول اجل حتمی و در صورت دوم اجل غیر حتمی می نامند .

و به تعبیر دیگر اجل حتمی در صورتی است که ما به مجموع علل تامه بنگریم و اجل غیر حتمی در صورتی است که تنها مقتضیات را در نظر بگیریم .

با توجه به این دو نوع «اجل» بسیاری از مطالب روشن می شود ، از جمله اینکه در روایات می خوانیم صله رحم عمر را زیاد و یا قطع رحم عمر را کم می کند (منظور از عمر و اجل در این موارد اجل غیر حتمی است) .

و یا اینکه در آیه ای می خوانیم فاذا جاء اجلهم لایستأخرون ساعه و لایستقدمون: «هنگامی که اجل آنها فرا رسد نه ساعتی به عقب می

افتد و نه جلو»(2)

در اینجا منظور از اجل همان مرگ حتمی است .

بنابراین آیه مزبور تنها مربوط به موردی است که انسان به عمر نهائی خود رسیده است ، و اما مرگهای پیش رس را به هیچ وجه شامل نمی شود .

و در هر صورت باید توجه داشت که هر دو اجل از ناحیه خدا تعیین می شود یکی بطور مطلق و دیگری به عنوان مشروط و یا معلق ، درست مثل اینکه می گوئیم: این چراغ بعد از بیست ساعت بدون هیچ قید و شرط خاموش می شود و نیز می گوئیم اگر طوفانی بوزد بعد از دو ساعت خاموش خواهد شد ، در مورد انسان و اقوام و ملتها نیز چنین است می گوئیم خداوند اراده کرده است که فلان شخص یا ملت پس از فلان مقدار عمر بطور قطع از میان برود و نیز می گوئیم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل انگاری و تنبلی را پیشه کنند در یک سوم آن مدت از بین خواهند رفت ، هر دو اجل از ناحیه خدا است یکی مطلق و دیگری مشروط .

از امام صادق (علیه السلام)در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که فرمود: هما اجلان اجل محتوم و اجل موقوف: «این اشاره به دو نوع اجل است ، اجل حتمی و اجل مشروط» و در احادیث دیگری که در این زمینه وارد شده تصریح گردیده است که اجل غیر حتمی (مشروط) قابل تقدیم و تأخیر است و اجل حتمی قابل تغییر نیست (نورالثقلین جلد اول صفحه 504) . (3)

پی نوشتها

1 تفسیر نمونه 18/209

2

اعراف آیه 34 .

3 تفسیر نمونه 5/149

92 تجسّم اعمال از نظر علم روز چگونه است ؟

تجسّم اعمال از نظر علم روز چگونه است ؟

آنها که با آیات قرآن آشنا هستند به خوبی می دانند که در قرآن آیات فراوانی داریم که ظاهر آن حاکی از «تجسم» یا «تجسد» اعمال در قیامت است یعنی در آن روز عمل هر کس اعم از نیک و بد ، در برابر او حاضر می گردد و مایه نشاط و سرور ، یا شکنجه و عذاب و سبب افتخار و آبرو و یا رسوائی و شرمساری می گردد .

آیا ممکن است اعمال آدمی باقی بماند ، در حالی که عبارت از مجموعه حرکاتی است که بعد از انجام محو و نابود می گردد ؟ واز این گذشته آیا ممکن است «عمل» که جزء عوارض وجود انسان است تبدیل به ماده و جسم گردد ، و به صورت مستقلی ظاهر شود ؟

از آنجا که بسیاری از مفسران پاسخی برای دو سؤال نداشتند چاره ای جز این نمی دیدند که در تفسیر این گونه آیات قرآنی قائل به حذف و تقدیر باشند و بگویند منظور از «حضور عمل» یا «مشاهده اعمال» حضور و مشاهده جزای عمل و ثواب و عقاب آن است .

ولی ما امروز فکر می کنیم که هیچ یک از دو ایراد فوق بدون پاسخ نیست ، بنابراین دلیلی نمی بینیم که ظواهر آیاتی راکه دلالت بر مجسم شدن اعمال آدمی دارد انکار کنیم .

احادیث در این زمینه بسیار است از جمله احادیث معراج که پیامبر (صلی الله علیه وآله) از کنار بهشت و دوزخ می گذشت ، و هر گروهی از بدکاران را به عذاب و کیفری

شبیه اعمال خود گرفتار دید ، ونیز اعمال نیکوکاران را مشاهده کرد که سبب پیدایش مرافق تازه ای در بهشت می شود .

آیه ای که درباره غیبت وارد شده و تجسم آن را به صورت پاره گوشت گندیده ای که غیبت کننده آن را تناول می کند بیان می دارد شاهد دیگری بر این مدّعا است .

از مجموع روایات و آیات گذشته به خوبی می توان نتیجه گرفت که اعمال آدمی در صورتهای مناسبی در عالم برزخ و قیامت ، مجسّم می گردد ، حتّی تعبیر (الَّذینَ یَاْکُلُونَ اَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً اِنَّما یَأْکُلُونَ فی بُطُونِهِمْ ناراً):

«کسانی که اموال یتیمان را از روی ظلم و ستم می خورند ، فقط در شکم خود آتش داخل می کنند» (نساء 10) نشان می دهد که باطن عمل در عالم دنیا نیز از نوعی تجسّم برخوردار است به طوری که مال یتیم در باطن به شکل آتش سوزان است ، هر چند کسانی که چشم واقع بین ندارند آن را نمی بینند .

دلیلی ندارد که همه این آیات و روایات را بر معنی مجازی و کنائی حمل کنیم و همه را تأویل و توجیه نمائیم با اینکه عمل به ظواهر آنها بی مانع است و مشکلی ایجاد نمی کند ، چنانکه شرح آن خواهد آمد .

تجسّم اعمال در منطق عقل

عمده اشکالی که در مسأله تجسّم اعمال برای گروهی پیدا شده همان است که از بعضی از کلمات مرحوم طبرسی در مجمع البیان استفاده می شود ، و آن این است که عمل از جنس «عرض» است نه «جوهر» (نه خواص ماده است و نه خود ماده) و

دیگر اینکه عمل بعد از وجودش محو و نابود می شود ، ولذا آثاری از سخنان و گفته ها و اعمال گذشته ما دیده نمی شود ، مگر اعمالی که تغییری در بعضی از مواد موجود گذارده ، مثلا سنگ و چوب و آجری را به شکل خانه ای درآورده که آن هم تجسّم عمل نیست ، بلکه دگرگونیهای ناشی از عمل است (دقت کنید) .

ولی با توجه به دو نکته پاسخ این دو ایراد روشن می شود ، وهم چگونگی تجسّم اعمال .

نخست اینکه امروز ثابت شده هیچ چیز در جهان از میان نمی رود حتّی اعمال ما که به صورت انرژیهای مختلفی ظاهر می گردد ، اگر ما سخن می گوئیم صدای ما به صورت امواج خاص صوتی در فضای اطراف پخش می شود و به مولکولهای موّاج هوا و دیوارهای اطراف و بدن ما اصابت کرده و تبدیل به انرژی دیگری می شود ، آن انرژی نیز ممکن است چندین بار تغییر شکل دهد ، ولی به هر حال نابود نمی گردد ، حرکات دست و پای ما نیز نوعی انرژی است ، این انرژی میکانیکی هرگز نابود نمی شود ، ممکن است تبدیل به انرژی حرارتی با انرژی دیگر گردد ، خلاصه اینکه نه تنها مواد این جهان که انرژیهای آن نیز ثابت و پایدارند ، هر چند تغییر شکل می دهند .

دیگر اینکه این نکته نیز با مطالعات دانشمندان و آزمایشهای آنها به ثبوت قطعی رسیده است که میان «ماده» و «انرژی» رابطه نزدیکی است ، یعنی ماده و نیرو دو مظهر از یک حقیقتند ، و

«ماده» همان نیروی متراکم و فشرده است ، و «نیرو» همان ماده گسترده ، و لذا در شرائط معینی می توانند تبدیل به یکدیگر شوند .

انرژی اتمی چیزی جز تبدیل «ماده» به «انرژی» نیست یا به تعبیر دیگر شکافتن دانه های اتم و آزاد کردن انرژی آن .

هم اکنون ثابت شده که انرژی حرارتی خورشید چیزی جز انرژی اتمی که از انفجار اتمهای خورشید سرچشمه می گیرد نیست و به همین دلیل هر شبانه روز مقدار زیادی از وزن خورشید کم می شود هر چند این مقدار در برابر وزن و حجم خورشید ناچیز است .

بدون شک همان گونه که ماده قابل تبدیل به انرژی است ، انرژی نیز قابل تبدیل به ماده است ، یعنی اگر نیروها و انرژیهای پخش شده بار دیگر متراکم ، و حالت جسمیت و جرم به خود بگیرد ، به صورت جسمی نمایان می شود .

بنابراین هیچ مانعی ندارد که اعمال و گفتار ما که انرژیهای مختلفی هستند و هرگز محو و نابود نمی شوند ، بار دیگر به فرمان پروردگار جمع آوری شده و به صورت جسمی در آیند ، و مسلم است که هر عمل جسمی خواهد شد متناسب با ویژگیهایش ، نیروهائی که در راه اصلاح و خدمت و درستی و تقوی به کار گرفته شده به صورت زیبائی متناسب آن در می آید ، و نیروهائی که در راه جور و ستم و زشتی و فساد به کار رفته به صورتی زشت و ناپسند و تنفر آمیز مجسم می گردد!

بنابر این مسأله تجسم اعمال را می توان یکی از معجزات علمی

قرآن محسوب داشت و در آن روز که مسأله بقاء انرژیها ، و تبدیل ماده به انرژی و بالعکس ، مطلقا در میان دانشمندان مطرح نبود ، با صراحت در آیات و روایات عنوان گردید .

بنابراین نه مشکلی از ناحیه «عرض» بودن اعمال وجود دارد ، و نه مشکلی از ناحیه نابودی آنها ، زیرا همانگونه که گفتیم اعمال نابود نمی شود ، و عرض و جوهر در حقیقت جلوه های یک حقیقتند ، این مطلب با توجه به حرکت جوهری آشکارتر می شود! زیرا قائلین به حرکت جوهری از حرکاتی که در عرض واقع می شود برای حرکت در جوهر استدلال می کنند و معتقدند اینها از هم جدا نیستند (دقت کنید) .

این نکته را نیز مناسب است برای تکمیل مطلب ، یادآور شویم:

دانشمند معروف فرانسوی «لاوازیه» اصل «بقاء ماده» را با تلاش پیگیر خود کشف کرد ، و اثبات نمود که مواد جهان هرگز از میان نمی رود ، بلکه دائماً تغییر صورت می دهد .

ولی چیزی نگذشت که «پیر کوری و همسرش» برای نخستین بار رابطه میان انرژی و ماده را از مطالعه روی اجسام رادیو اکتیو (اجسامی که اتمهای ناپایدار دارند و تدریجاً قسمتهائی از آنها تبدیل به انرژی می شود) کشف کردند و قانون بقاء ماده تبدیل به قانون بقاء «ماده انرژی» شد ، و به این ترتیب اصل بقاء ماده متزلزل گردید واصل بقاء مجموعه ماده انرژی جهان جانشین آن گشت ، و کم کم مسأله تبدیل ماده به انرژی از طریق شکستن اتم به وسیله دانشمندان جنبه عملی به خود گرفت ، و

معلوم شد که این دو (ماده و انرژی) رابطه نزدیک با هم دارند و قابل تبدیل به یکدیگرند و به عبارت دیگر دو شکل از یک حقیقتند .

این کشف بزرگ علمی تحول شگرفی در مطالعات دانشمندان و مسائل عملی ایجاد کرد ، و وحدت عالم هستی را بیش از پیش به اثبات رساند .

این اصل در مسأله معاد و بحث تجسم اعمال انسان و دفع اشکالاتی که پیشینیان در این مسأله داشته اند به ما کمک فراوان می کند و موانعی را که بر راه اثبات تجسّم ، فکر می کردند برمی دارد . (1)

1 تفسیر پیام قرآن 6/115 و 137

93 آیا رستاخیز برای حیوانات نیز وجود دارد ؟

آیا رستاخیز برای حیوانات نیز وجود دارد ؟

شک نیست که نخستین شرط حساب و جزا مسئله عقل و شعور و بدنبال آن تکلیف و مسئولیت است ، طرفداران این عقیده می گویند مدارکی در دست است که نشان می دهد حیوانات نیز به اندازه خود دارای درک و فهمند ، از جمله:

زندگی بسیاری از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفت انگیزی است که روشنگر سطح عالی فهم و شعور آنها است کیست که درباره مورچگان و زنبور عسل و تمدن عجیب آنها و نظام شگفت انگیز لانه و کندو ، سخنانی نشنیده باشد ، و بر درک و شعور تحسین آمیز آنها آفرین نگفته باشد ؟ گرچه بعضی میل دارند همه اینها را یک نوع الهام غریزی بدانند ، اما هیچ دلیلی بر این موضوع در دست نیست که اعمال آنها به صورت ناآگاه (غریزه بدون عقل) انجام می شود .

چه مانعی دارد که این اعمال همانطور که ظواهرشان نشان می دهد ناشی از عقل

و درک باشد ؟ بسیار می شود که حیوانات بدون تجربه قبلی در برابر حوادث پیش بینی نشده دست به ابتکار می زنند ، مثلاً گوسفندی که در عمرش گرگ را ندیده برای نخستین بار که آن را می بیند به خوبی خطرناک بودن این دشمن را تشخیص داده و به هر وسیله که بتواند برای دفاع از خود و نجات از خطر متوسل می شود .

علاقه ای که بسیاری از حیوانات تدریجاً به صاحب خود پیدا می کنند شاهد دیگری برای این موضوع است ، بسیاری از سگهای درنده و خطرناک نسبت به صاحبان خود و حتی فرزندان کوچک آنان مانند یک خدمتگذار مهربان رفتار می کنند .

داستانهای زیادی از وفای حیوانات و اینکه آنها چگونه خدمات انسانی را جبران می کنند در کتابها و در میان مردم شایع است که همه آنها را نمی توان افسانه دانست .

و مسلم است آنها را به آسانی نمی توان ناشی از غریزه دانست ، زیرا غریزه معمولاً سرچشمه کارهای یکنواخت و مستمر است ، اما اعمالی که در شرائط خاصی که قابل پیش بینی نبوده بعنوان عکس العمل انجام می گردد به فهم و شعور شبیه تر است تا به غریزه .

هم امروز بسیاری از حیوانات را برای مقاصد قابل توجهی تربیت می کنند ، سگهای پلیس برای گرفتن جنایتکاران ، کبوترها برای رساندن نامه ها ، و بعضی از حیوانات برای خرید جنس از مغازه ها ، و حیوانات شکاری برای شکار کردن ، آموزش می بینند و وظائف سنگین خود را با دقت عجیبی انجام می دهند ، (امروز حتی

برای بعضی از حیوانات رسماً مدرسه افتتاح کرده اند!)

از همه اینها گذشته ، در آیات متعددی از قرآن ، مطالبی دیده می شود که دلیل قابل ملاحظه ای برای فهم و شعور بعضی از حیوانات محسوب می شود ، داستان فرار کردن مورچگان از برابر لشگر سلیمان ، و داستان آمدن هدهد به منطقه «سبا و یمن» و آوردن خبرهای هیجان انگیز برای سلیمان شاهد این مدعا است .

در روایات اسلامی نیز احادیث متعددی در زمینه رستاخیز حیوانات دیده می شود ، از جمله:

از ابوذر نقل شده که می گوید: ما خدمت پیامبر (صلی الله علیه وآله)بودیم که در پیش روی ما دو بز به یکدیگر شاخ زدند ، پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود ، میدانید چرا اینها به یکدیگر شاخ زدند ؟ حاضران عرض کردند: نه پیامبر(صلی الله علیه وآله)فرمود ولی خدا می داند چرا ؟ و به زودی در میان آنها داوری خواهد کرد! . (1)

و در روایتی از طرق اهل تسنن از پیامبر نقل شده که در تفسیر این آیه فرمود ان الله یحشرهذه الامم یوم القیامه و یقتص من بعضها لبعض حتی یقتص للجماء من القرناء: «خداوند تمام این جنبندگان را روز قیامت برمی انگیزاند و قصاص بعضی را از بعضی می گیرد ، حتی قصاص حیوانی که شاخ نداشته و دیگری بی جهت به او شاخ زده است از او خواهد گرفت(2) .

در آیه 5 سوره تکویر نیز می خوانیم واذالو حوش حشرت «هنگامیکه وحوش محشور می شوند» اگر معنی این آیه را حشر در قیامت بگیریم (نه حشر و جمع بهنگام پایان این دنیا) یکی دیگر

از دلائل نقلی بحث فوق خواهد بود . (3)

پی نوشتها

1 تفسیر مجمع البیان ونور الثقلین ذیل آیه 38 سوره انعام

2 تفسیر المنار ذیل آیه .

3 تفسیر نمونه 5/224

94 عالم برزخ چیست و زندگی برزخی چگونه است ؟

عالم برزخ چیست ؟

عالم برزخ چه عالمی است ؟ و کجا است ؟ و دلیل بر اثبات چنین عالمی که در میان دنیا و عالم آخرت قرار دارد چیست ؟

آیا برزخ برای همه است یا برای گروه معینی ؟

و بالاخره وضع حال مؤمنان و صالحان ونیز کافران و بدکاران در آنجا چگونه است ؟

اینها سؤالاتی است که در این زمینه وجود دارد و در آیات و روایات اشاراتی به آن شده است و لازم است تا آنجا که وضع این کتاب اجازه می دهد به پاسخ آنها بپردازیم .

واژه «برزخ» در اصل به معنی چیزی است که در میان دو شیء ، حائل می شود و سپس به هر چیزی که میان دو امر قرار گیرد «برزخ» گفته شده است و روی همین جهت به عالمی که میان دنیا و عالم آخرت قرار گرفته ، «برزخ» گفته می شود .

دلیل بر وجود چنین جهانی که گاهی از آن تعبیر به «عالم قبر» و یا «عالم ارواح» می شود از طریق ادله نقلیه است آیات متعددی از قرآن مجید داریم که بعضی ظهور و بعضی صراحت در این معنی دارد .

آیه (و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون) ظاهر در وجود چنین عالمی است ، هر چند بعضی خواسته اند کلمه برزخ را در این آیه به معنی مانعی برای بازگشت به این دنیا معرفی کنند و گفته اند مفهوم آیه این است که پشت سر انسان مانعی است

که او را از بازگشت به این جهان منع می کند ، ولی این معنی بسیار بعید به نظر می رسد ، زیرا تعبیر به «الی یوم یبعثون» تا روز رستاخیز) دلیل بر این است که این برزخ در میان دنیا و آخرت قرار گرفته ، نه میان انسان و دنیا .

از آیاتی که «صریحاً» وجود چنین جهانی را اثبات می کند آیات مربوط به حیات شهیدان است مانند ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون: ««هرگز گمان نکن کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگانند آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند» (آیه 69 سوره آل عمران) .

در اینجا خطاب به پیامبر است ، و در آیه 154 سوره بقره خطاب به همه مؤمنان کرده می گوید: ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لاتشعرون .

نه تنها در مورد مؤمنان عالیمقامی همچون شهیدان جهان برزخ وجود دارد بلکه درباره کفار طغیانگری همچون فرعون و یارانش نیز وجود برزخ صریحاً در آیه 46 سوره مؤمن آمده است:

النار یعرضون علیها عدواً و عشیاً و یوم تقوم الساعه ادخلوا آل فرعون اشد العذاب: «آنها (فرعون و یارانش) هر صبح و شام در برابر آتش قرار می گیرند و به هنگامی که روز قیامت برپا می گردد فرمان داده می شود آل فرعون را در شدیدترین کیفرها وارد کنید . (1)

بنابراین اصل وجود عالم برزخ جای بحث نیست ، مهم آن است که بدانیم زندگی برزخی چگونه است که در اینجا تصویرهای مختلفی ذکر شده است که روشنترین آنها آن است که

روح انسان بعد از پایان زندگی این جهان در اجساد لطیفی قرار می گیرد که از بسیاری از عوارض این ماده کثیف بر کنار است و چون از هر نظر شبیه این جسم است ، به آن «قالب مثالی» یا «بدن مثالی» می گویند که نه به کلی مجرد است ، و نه مادی محض ، بلکه دارای یکنوع «تجرد برزخی» است .

بعضی از محققان آن را تشبیه به وضع روح در حالت خواب کرده اند که در آن حال ممکن است با مشاهده نعمتهائی براستی لذت ببرد و یا بر اثر دیدن مناظر هولناک معذب و متألم شود آنچنان که گاه واکنش آن در همین بدن نیز ظاهر می شود ، و به هنگام دیدن خوابهای هولناک ، فریاد می کشد ، نعره می زند ، پیچ و تاب می خورد ، بدن او غرق عرق می شود .

حتی بعضی معتقدند که در حال خواب به راستی روح با قالب مثالی فعالیت می کند و حتی بالاتر از آن معتقدند که ارواح قویه در حال بیداری نیز می تواند همان تجرد برزخی را نیز پیدا کند ، یعنی از جسم جدا شده و با همین قالب مثالی به میل خود ، ویا از طریق خوابهای مغناطیسی در جهان سیر کند و از مسائلی با خبر گردد(2)

بلکه بعضی تصریح می کنند که قالب مثالی در باطن بدن هر انسانی هست ، منتها به هنگام مرگ و آغاز زندگی برزخی جدا می شود و گاه در همین زندگی مادی دنیا نیز امکان جدائی چنانکه گفتیم برای او حاصل می شود .

حال

اگر تمام این مشخصات را برای قالب مثالی نپذیریم اصل مطلب را نمی توان انکار کرد چرا که در روایات بسیاری به آن اشاره شده و از نظر دلیل عقل نیز هیچگونه مانعی ندارد .

ضمناً از آنچه گفتیم پاسخ این ایراد روشن شد که بعضی می گویند: اعتقاد به جسد مثالی مستلزم اعتقاد به مسأله تناسخ است ، چرا که تناسخ چیزی جز این نیست که روح واحد منتقل به جسمهای متعدد گردد .

جواب این ایراد را مرحوم «شیخ بهائی» به طرز روشنی بیان کرده است ، او می گوید: تناسخی که همه مسلمانان اتفاق بر بطلان آن دارند این است که روح بعد از ویرانی این بدن به بدن دیگری در همین عالم بازگردد ، اما تعلق روح به بدن مثالی در «جهان برزخ» تا قیام قیامت که باز به بدنهای نخستین به فرمان خدا برمی گردد هیچگونه ارتباطی به تناسخ ندارد ، و اگر می بینید ما تناسخ را شدیداً انکار کرده و معتقدان آن را تکفیر می کنیم به خاطر آن است که آنها قائل به ازلی بودن ارواح و انتقال دائمی آنها از بدنی به بدن دیگرند و معاد جسمانی را در جهان دیگر به کلی منکرند(3) .

و اگر همانطور که بعضی گفته اند قالب مثالی در باطن همین بدن مادی باشد پاسخ مسأله تناسخ روشنتر می شود ، زیرا روح از قالب خود به قالب دیگری منتقل نشده بلکه بعضی از قالبهای خود را رها ساخته و با دیگری ادامه حیات برزخی داده است . (4)

پی نوشتها

1 تفسیر نمونه 14/314

2 مرحوم علامه مجلسی ضمن بیان

این مطلب در بحار الانوار تصریح می کند که تشبیه حالت برزخ به حالت رؤیا و خواب در بسیاری از اخبار وارد شده ، و حتی امکان دارد نفوس قویه عالیه دارای جسدهای مثالی متعددی باشند ، و به این وسیله روایاتی که می گوید: امامان نزد هر کس در حال جان دادن حاضر می شوند نیاز به توجیه و تفسیری نخواهد داشت (بحارالانوار ج 6 ص 271) .

3 بحار الانوار ج 6 ص 277 .

4 تفسیر نمونه 14/322

95 آیا دنیا و آخرت باهم تضاد دارند ؟

آیا دنیا و آخرت باهم تضاد دارند ؟

در آیات بسیاری ، مدح و تمجید از دنیا یا امکانات مادی آن شده است:

در بعضی از آیات ، مال به عنوان خیر ، معرفی شده (سوره بقره آیه 180) .

و در بسیاری از آیات ، مواهب مادی تحت عنوان فضل خدا آمده است وابتغوا من فضل الله (سوره جمعه آیه 10) .

در جای دیگر می فرماید «همه نعمتهای روی زمین را برای شما آفریده است» خلق لکم ما فی الارض جمیعاً (بقره 29) .

و در بسیاری از آیات آنها را تحت عنوان سخرلکم (آنها را مسخّر شما گردانید) ذکر کرده که اگر بخواهیم همه آیاتی را که در رابطه با محترم شمردن امکانات مادی این جهان است جمع آوری کنیم ، مجموعه قابل ملاحظه ای خواهد شد .

ولی با اینهمه اهمیتی که به مواهب و نعمتهای مادی داده شده ، تعبیراتی که قویّاً آنرا تحقیر می کند در آیات قرآن به چشم می خورد .

در یکجا آن را عرض و متاع فانی می شمرد تبتغون عرض الحیوه الدنیا (نساء 94) .

و در جای

دیگر آنرا مایه غرور و غفلت می شمرد و ما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور(سوره حدید آیه 20) .

و در مورد دیگر آن را وسیله سرگرمی و بازیچه شمرده و ما هذه الحیوه الدنیا الا لهو و لعب (عنکبوت 64) .

و در جائی دیگر مایه غفلت از یاد خدا رجال لاتلهیهم تجاره و لابیع عن ذکر الله (نور 37) .

این تعبیرات دوگانه عیناً در روایات اسلامی نیز دیده می شود:

از یکسو دنیا ، مزرعه آخرت ، تجارتخانه مردان خدا ، مسجد دوستان حق ، محل هبوط وحی پروردگار ، سرای موعظه و پند ، شمرده شده (مسجد احباء الله و مصلی ملائکه الله و مهبط وحی الله و متجر اولیاء الله)(1) .

و از سوی دیگر مایه غفلت و بی خبری از یاد خدا و متاع غرور و مانند آن .

آیا این دو گروه از آیات و روایات باهم تضاد دارند ؟

پاسخ این سؤال را در خود قرآن می توان یافت .

چرا که آنجا که از دنیا و مواهبش نکوهش می کند ، کسانی را می گوید که این زندگی تنها هدفشان را تشکیل می دهد ، در سوره نجم آیه 29 می خوانیم ولم یرد الاالحیوه الدنیا «کسانی که جز زندگی دنیا را نخواهند» .

به تعبیر دیگر سخن از کسانی است که آخرت را به دنیا می فروشند و برای رسیدن به مادیات از هیچ خلافکاری و جنایتی ابا ندارند .

در سوره توبه آیه 38 می خوانیم ارضیتم بالحیوه الدنیا من الاخره: «آیا راضی شدید که زندگی دنیا را به جای آخرت بپذیرید» ؟

!

آیات مورد بحث ، خود شاهد این مدعا است ، آنجا که می گوید: من کان یرید العاجله . . . یعنی تنها هدفشان همین زندگی زودگذر مادی است .

اصولاً تعبیر به «مزرعه» و یا «متجر» (تجارتخانه) و مانند آن خود شاهد زنده ای برای این موضوع است .

کوتاه سخن اینکه مواهب جهان مادی که همه از نعمتهای خدا است و حتماً وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسیله ای برای رسیدن به سعادت و تکامل معنوی انسان مورد بهره برداری قرار گیرد از هر نظر قابل تحسین است .

واما اگر به عنوان یک هدف و نه وسیله مورد توجه قرار گیرد و از ارزشهای معنوی و انسانی بریده شود که در این هنگام طبعاً مایه غرور و غفلت و طغیان و سرکشی و ظلم و بیدادگری خواهد بود ، در خور هرگونه نکوهش و مذمت است .

و چه زیبا فرموده است علی(علیه السلام) در آن گفتار کوتاه و پرمغزش: من ابصر بها بصّرته و من ابصر الیها اعمته: «آنکس که با چشم بصیرت به آن بنگرد (و آنرا وسیله بینائی قرار دهد) دنیا به او آگاهی می بخشد ، و آنکس که به خود آن نگاه کند دنیا او را نابینا خواهد کرد»(2)

در حقیقت تفاوت میان دنیای مذموم و ممدوح ، همان چیزی است که از «الیها» و «بها» استفاده می شود که اولی هدف را می رساند و دومی وسیله را(3)

اسلام به عنوان یک وسیله مؤثر و کارساز روی ثروت تکیه می کند در آیه 180 سوره بقره از «مال» تعبیر به «خیر» شده

است .

و در حدیثی از امام باقر(علیه السلام) می خوانیم: نعم العون الدنیا علی طلب الاخره: «دنیا کمک خوبی است برای رسیدن به آخرت»(4)

آیات سوره قصص که شدیدترین مذمت را از قارون ثروتمند مغرور می کند شاهد گویائی بر این موضوع است ، منتها اسلام ثروتی را می پسندد که به وسیله آن «ابتغاء دار آخرت» و طلب سرای دیگر شود ، چنانکه دانشمندان بنی اسرائیل به قارون گفتند: وابتغ فیما آتاک الله الدار الاخره .

اسلام ثروتی را می پسندد که در آن «احسن کما احسن الله الیک» و نیکی به همگان باشد .

اسلام ثروتی را مدح می کند که در آن لاتنس نصیبک من الدنیا تحقق یابد الاخره اسلام ثروتی را خواهان است که مایه فساد در زمین و فراموش کردن ارزشهای انسانی و گرفتار شدن در مسابقه جنون آمیز «تکاثر» نگردد ، و انسان را به «خود برتر بینی» و «تحقیر دیگران» و حتی رویا روئی با پیامبر خدا نکشاند .

وسیله ای باشد برای استفاده همگان ، برای پرکردن خلأهای موجود اقتصادی ، برای مرهم نهادن بر زخمهای جانکاه محرومان ، و برای رسیدن به نیازها و مشکلات مستضعفان .

علاقه به چنین ثروتی با چنین هدفهای مقدسی علاقه به دنیا نیست ، علاقه به آخرت است ، چنانکه در حدیثی می خوانیم یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) خدمتش آمد و شکایت کرد که ما دنبال دنیا هستیم و به آن علاقمندیم (از این می ترسیم که دنیا پرست باشیم) .

امام (که پاکی و تقوای آن مرد را می دانست) فرمود: با این ثروت دنیا چه می

خواهی انجام دهی ؟ در پاسخ عرض کرد: هزینه خود و خانواده ام را تهیه کنم ، و به خویشاوندانم کمک نمایم ، در راه خدا انفاق کنم ، و حج و عمره بجا آورم امام فرمود: لیس هذا طلب الدنیا هذا طلب الاخره: «این ، دنیا طلبی نیست این طلب آخرت است»(5)

و از اینجا فاسد بودن عقیده دو گروه: گروهی از مسلمان نماهای بیخبر از تعلیمات اسلام که اسلام را حامی مستکبران معرفی می کنند و گروهی از دشمنان مغرض که می خواهند چهره اسلام را دگرگون نشان داده و آن را ضد ثروت و طرفدار فقر نشان دهند ، روشن می شود .

اصولا یک ملت فقیر ، نمی تواند آزاد و سربلند زندگی کند .

فقر وسیله وابستگی است .

فقر مایه روسیاهی در دنیا و آخرت است .

و فقر انسان را به گناه و آلودگی دعوت می کند .

همانگونه که در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم: غنی یحجزک عن الظلم خیر من فقر یحملک علی الاثم: «بی نیازی که تو را از تجاوز به حق دیگران باز دارد از فقری که تو را وادار به گناه کند بهتر است»(6)

جوامع اسلامی باید بکوشند هر چه بیشتر ، غنی و بی نیاز گردند ، به مرحله خود کفائی برسند و روی پای خود بایستند و شرف و عزت و استقلال خود را بر اثر فقر ، فدای وابستگی به دیگران نکنند و بدانند خط اصیل اسلام این است . (7)

پی نوشتها

1 نهج البلاغه کلمات قصار جمله 131 .

2 نهج البلاغه خطبه 82 .

3 تفسیر نمونه

12/67

4 «وسائل الشیعه» ج 12 ص 17 (حدیث 5 از باب 16 از ابواب مقدمات تجارت) .

5 «وسائل الشیعه» ج 12 ص 19 (حدیث 3 از باب 7 از ابواب مقدمات التجاره) .

6 «وسائل الشیعه» ج 12 صفحه 17 (حدیث 7 از باب 6 از ابواب مقدمات التجاره) .

7 تفسیر نمونه 16/174

96 آیا مخترعان و مکتشفان پاداش الهی دارند ؟

آیا مخترعان و مکتشفان پاداش الهی دارند ؟

با مطالعه تاریخ علوم و اختراعات و اکتشافات می بینیم که جمعی از دانشمندان بشر ، سالیان دراز زحمات طاقت فرسائی کشیده اند ، و انواع محرومیتها را تحمل کرده تا بتوانند اختراع و اکتشافی کنند که باری از دوش همنوعانشان بردارند .

فی المثل «ادیسون» مخترع برق چه زحمات جانکاهی برای این اختراع پربارش متحمل شد و شاید جان خود را در این راه نیز از دست داد ، اما دنیائی را روشن ساخت ، کارخانه ها را به حرکت درآورد ، و از برکت اختراعش ، چاههای عمیق ، درختان سرسبز ، مزارع آباد به وجود آمد ، و خلاصه چهره دنیا دگرگون شد .

چگونه می توان باور کرد او یا اشخاص دیگری همچون «پاستور» که با کشف میکرب ، میلیونها انسان را از خطر مرگ رهائی بخشید و دهها مانند او همه به قعر جهنم فرستاده شوند ، به حکم اینکه فرضاً ایمان نداشتند ، ولی افرادی که در عمرشان هیچ کار چشمگیری در راه خدمت به انسانها انجام نداده اند جایشان در دل بهشت باشد ؟

از نظر جهان بینی اسلام مطالعه نفس عمل به تنهائی کافی نیست ، بلکه عمل به ضمیمه ، محرک و انگیزه آن ارزش دارد ، بسیار دیده شده

کسانی بیمارستان یا مدرسه یا بنای خیر دیگری می سازند و تظاهر به این هم دارند که هدفشان صددرصد خدمت انسانی است به جامعه ای که به آن مدیونند ، در حالی که زیر این پوشش مطلب دیگری نهفته شده است و آن حفظ مقام یا مال و ثروت یا جلب توجه عوام ، و تحکیم منافع مادی خود ، و یا حتی دست زدن به خیانتهائی دور از چشم دیگران است! .

ولی به عکس ممکن است کسی کار کوچکی انجام دهد ، با اخلاص تمام و انگیزه ای صددرصد انسانی و روحانی .

اکنون باید پرونده این مردان بزرگ را ، هم از نظر عمل ، هم از نظر انگیزه و محرک ، مورد بررسی قرار داد ، و مسلماً از چند صورت خارج نیست:

الف: گاهی هدف اصلی از اختراع صرفاً یک عمل تخریبی است (همانند کشف انرژی اتمی که نخستین بار به منظور ساختن بمبهای اتمی صورت گرفت) سپس در کنار آن منافعی برای نوع انسان نیز به وجود آمده که هدف واقعی مخترع یا مکتشف نبوده و یا در درجه دوم قرار داشته است ، تکلیف این دسته از مخترعان کاملاً روشن است .

ب: گاهی مخترع یا مکتشف ، هدفش بهره گیری مادی و یا اسم و آوازه و شهرت است و در حقیقت ، حکم تاجری دارد که برای درآمد بیشتر تأسیسات عام المنفعه ای به وجود می آورد و برای گروهی ایجاد کار و برای مملکتی محصولاتی به ارمغان می آورد ، بی آنکه هیچ هدفی جز تحصیل درآمد داشته باشد ، و اگر کار دیگری در آمد

بیشتری داشت به سراغ آن می رفت .

البته چنین تجارت یا تولیدی اگر طبق موازین مشروع انجام گیرد ، کار خلاف و حرامی نیست ، ولی عمل فوق العاده مقدسی هم محسوب نمی شود .

و از اینگونه مخترعان و مکتشفان در طول تاریخ کم نبودند و نشانه این طرز تفکر همان است که اگر ببینند آن درآمد یا بیشتر از آن از طرقی که مضرّ به حال جامعه است تامین می شود (مثلاً در صنعت داروسازی بیست درصد سود می برند و در هروئین سازی 50 درصد) این دسته خاص ، دومی را ترجیح می دهند .

تکلیف این گروه نیز روشن است آنها هیچگونه طلبی نه از خدا دارند و نه از همنوعان خویش و پاداش آنها همان سود و شهرتی بوده که می خواسته اند و به آن رسیده اند .

ج: گروه سومی هستند که مسلماً انگیزه های انسانی دارند و یا اگر معتقد به خدا باشند انگیزه های الهی ، و گاهی سالیان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهایت فلاکت و محرومیت به سر می برند به امید اینکه خدمتی به نوع خود کنند ، و ارمغانی به جهان انسانیت تقدیم دارند ، زنجیری از پای دردمندی بگشایند و گرد و غباری از چهره رنج دیده ای بیفشانند .

اینگونه افراد اگر ایمان داشته باشند و محرک الهی ، که بحثی در آنها نیست ، و اگر نداشته باشند اما محرکشان انسانی و مردمی باشد بدون شک پاداش مناسبی از خداوند دریافت خواهند داشت ، این پاداش ممکن است در دنیا باشد ، و ممکن

است در جهان دیگر باشد ، مسلماً خداوند عالم عادل آنها را محروم نمی کند ، اما چگونه و چطور ؟ جزئیاتش بر ما روشن نیست ، همین اندازه می توان گفت «خداوند اجر چنین نیکوکارانی را ضایع نمی کند» (البته اگر آنها در رابطه با عدم پذیرش ایمان مصداق جاهل قاصر باشند مسأله بسیار روشنتر است) .

دلیل بر این مسأله علاوه بر حکم عقل ، اشاراتی است که در آیات و یا روایات آمده است .

ما هیچ دلیلی نداریم که جمله ان الله لایضیع اجر المحسنین(1) شامل این گونه اشخاص نشود ، زیرا محسنین در قرآن فقط به مؤمنان اطلاق نشده است ، لذا می بینیم برادران یوسف هنگامی که نزد او آمدند بی آنکه او را بشناسند و در حالی که او را عزیز مصر می پنداشتند به او گفتند انا نراک من المحسنین «ما ترا از نیکوکاران می دانیم» .

از این گذشته آیه فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذره شراً یره .

«هرکس به اندازه سنگینی ذره ای کار نیک کند آن را می بیند و هرکس به مقدار ذره ای کار بد کند آن را خواهد دید» به وضوح شامل اینگونه اشخاص می شود .

در حدیثی از علی بن یقطین از امام کاظم(علیه السلام) می خوانیم: «در بنی اسرائیل مرد با ایمانی بود که همسایه کافری داشت ، مرد بی ایمان نسبت به همسایه با ایمان خود نیک رفتاری می کرد ، وقتی که از دنیا رفت خدا برای او خانه ای بنا کرد که مانع از گرمای آتش شود . .

. و به گفته شد این به سبب نیک رفتاریت نسبت به همسایه مؤمنت می باشد»(2)

و نیز از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) درباره عبدالله بن جدعان که از مشرکان معروف جاهلیت و از سران قریش بود چنین نقل شده: «کم عذابترین اهل جهنم این جدعان است ، سؤال کردند یا رسول الله چرا ؟ فرمود: انه کان یطعم الطعام: «او گرسنگان را سیر می کرد»(3)

در روایت دیگری می خوانیم که پیامبر(صلی الله علیه وآله) به عدی بن حاتم (فرزند حاتم طائی) فرمود: دفع عن ابیک العذاب الشدید بسخاء نفسه: «خداوند عذاب شدید را از پدرت به خاطر جود و بخشش او برداشت»(4) .

و در حدیث دیگری از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: که گروهی از یمن برای «بحث و جدال» خدمت پیامبر(صلی الله علیه وآله) آمدند و در میان آنها مردی بود که از همه بیشتر سخن می گفت و خشونت و لجاجت خاصی در برابر پیامبر(صلی الله علیه وآله) می نمود ، پیامبر(صلی الله علیه وآله)آنچنان عصبانی شد که آثارش در چهره مبارکش کاملاً آشکار گردید ، در این هنگام جبرئیل آمد و پیام الهی را این چنین به پیامبر(صلی الله علیه وآله) ابلاغ کرد: خداوند می فرماید این مردی است سخاوتمند پیامبر(صلی الله علیه وآله) با شنیدن این سخن خشمش فرو نشست ، رو به سوی او کرد و فرمود: پروردگار به من چنین پیامی داده است و اگر به خاطر آن نبود آنچنان بر تو سخت می گرفتم که عبرت دیگران گردی .

آن مرد پرسید آیا پروردگارت سخاوت را دوست دارد ، فرمود: بلی ، عرض کرد ، من

شهادت می دهم که معبودی جز «الله» نیست و تو رسول و فرستاده او هستی و به همان خدائی که تو را مبعوث کرده سوگند که تاکنون هیچکس را از نزد خود محروم برنگردانده ام»(5) .

در اینجا این سؤال پیش می آید که هم از بعضی آیات و هم از بسیاری از روایات استفاده می شود که ایمان و یا حتی ولایت شرط قبولی اعمال و یا ورود در بهشت است ، بنابراین اگر بهترین اعمال هم از افراد فاقد ایمان سر بزند مقبول درگاه خدا نخواهد بود .

ولی می توان از این سؤال چنین پاسخ گفت که مسأله «قبولی اعمال» مطلبی است ، و پاداش مناسب داشتن مطلب دیگر ، به همین جهت مشهور در میان دانشمندان اسلام این است که مثلاً نماز بدون حضور قلب و یا با ارتکاب بعضی از گناهان مانند غیبت ، مقبول درگاه خدا نیست ، با اینکه می دانیم چنین نمازی شرعاً صحیح است ، و اطاعت فرمان خدا است و انجام وظیفه محسوب می شود و مسلم است که اطاعت فرمان خدا بدون پاداش نخواهد بود .

بنابراین قبول عمل همان مرتبه عالی عمل است و در مورد بحث ، ما نیز همین را می گوئیم ، می گوئیم: اگر خدمات انسانی و مردمی با ایمان همراه باشد ، عالیترین محتوا را خواهد داشت ، ولی در غیر این صورت به کلی بی محتوا وبی پاداش نخواهد بود ، در زمینه ورود در بهشت نیز همین پاسخ را می گوئیم که پاداش عمل لازم نیست منحصراً ورود در جنت باشد . (6)

پی نوشتها

1 سوره

یوسف آیه 90 و بعضی سوره های دیگر .

2 بحار ج 3 چاپ کمپانی صفحه 377 .

3 همان مدرک صفحه 382 .

4 سفینه البحار جلد 2 صفحه 607 .

5 مدرک قبل .

6 تفسیر نمونه 10/313

97 نامه اعمال چیست و فلسفه آن کدام است ؟

نامه اعمال چیست و فلسفه آن کدام است ؟

در سوره اسراء آیه 13 می خوانیم «وکلّ انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامه کتاباً یلقاه منشوراً اقرأ کتابک» (اعمال هر انسانی را به گردنش قرار داده ایم ما روز قیامت کتابی برای او بیرون می آوریم که آن را در برابر خود گشوده می بیند (این همان نامه اعمال اوست به او می گوئیم: کتابت را بخوان . . . )

در اینجا این سؤال مطرح می شود که این نامه چیست و هدف از آن چه می باشد ؟

از مجموع آیات و روایات استفاده می شود که همه اعمال آدمی با تمام جزئیات در نامه ای ثبت می شود ، و روز رستاخیز اگر نیکوکار باشد نامه اعمالش بدست راست او ، و اگر بدکار باشد به دست چپ او می دهند این نامه بدون شک از جنس کتاب و دفتر و نامه های معمولی ، نیست ، و لذا بعضی از مفسران گفته اند این نامه عمل چیزی جز «روح انسان» نمی باشد که آثار همه اعمال در آن ثبت است(1) زیرا ما هر عملی انجام می دهیم خواه ناخواه اثری در روح و جان ما می گذارد .

یا اینکه این نامه عمل ، اعضای پیکر ما حتی پوست تن ما ، و از آن بالاتر زمین و هوا و فضائی

است که در آن اعمال خود را انجام می دهیم ، چرا که اعمال ما گذشته از اینکه در جسم و همه ذرات پیکر ما نقش می بندند ، در هوا و زمین منعکس می شوند .

گرچه این آثار برای ما در این دنیا محسوس و درک کردنی نیست ، امّا بدون شک وجود دارد ، و روزی که در آن روز دید تازه ای پیدا می کنیم همه اینها را می بینیم و می خوانیم .

تعبیر به «خواندن» هرگز نباید ما را از آنچه در تفسیر بالا ذکر شد ، منحرف سازد ، زیرا خواندن نیز مفهوم وسیعی دارد که هرگونه مشاهده را در معنی وسیعش جای می دهد ، مثلاً در تعبیرات روزمرّه گاه می گوئیم در چشمهای او خواندم که چه تصمیمی دارد و یا فلان عمل را که از فلانی سرزد ، بقیه اش را خواندم ، همچنین تعبیر به خواندن ، در مورد عکسهائی که از بیماران می گیرند نیز امروز رائج است .

روی همین جهت است که در آیات قرآن می خوانیم خطوط این نامه عمل به هیچوجه قابل انکار نیست ، زیرا که آثار واقعی و تکوینی خود عمل است ، درست مانند صدای ضبط شده انسان یا عکسی که از او گرفته اند و یا اثر انگشت او . (2)

(و امّا فلسفه نامه اعمال)

بدون شک بیان گسترده و شرح نامه اعمال در آیات قرآنی و روایات مخصوصاً با توجه به اینکه تمام جزئیات اعمال و سخنان و نیات در آن ثبت می شود در درجه اول به منظور آثار تربیتی آن است و کراراً

گفته ایم قرآن شرح تمام معارف واقعی را وسیله ای برای تهذیب نفوس ، و تکامل ارواح ، و تقویت مبانی اخلاق و تقوی ، قرار داده ، و به انسانها هشدار می دهد که مراقب گفتار و رفتار خویش باشند که همه چیز ثبت می شود و یکجا در قیامت بی کم و کاست ارائه داده خواهد شد .

درست است که احاطه علمی پروردگار ما فوق همه اینها است و کسی که ایمان کامل به احاطه علمی خداوند و حضور وجودی او در همه جا و هر زمان دارد ، نیازی به نامه اعمال ندارد ، ولی در غالب مردم ، توجه به این حقیقت می تواند منشأ آثار فراوانی باشد .

کسی که می داند دائماً نوار ضبط صوتی همراه او است و یک دستگاه کاملا مجهز فیلمبرداری در خلوت و اجتماع از باطن و ظاهر ، و درون و بیرون او ، فیلمبرداری می کند ، و سرانجام تمام این فیلمها ، و آن نوارها ، به صورت پرونده زنده و گویا و غیر قابل انکاری در یک دادگاه عدل بزرگ مطرح می شود ، به طور یقین چنین انسانی کاملاً مراقب اعمال و رفتار و گفتار خویش خواهد بود ، و تقوای نیرومندی بر درون و برون وجود او حاکم می شود .

ایمان به مسأله نامه عمل که هر صغیر و کبیری در آن مستطر است وفرشتگانی که شب و روز با انسانند و مأمور ثبت و ضبط این اعمالند ، و ایمان به این حقیقت که در صحنه محشر نامه اعمال در برابر دیده همگان گشوده می شود

و تمام گناهان مستور در آن نمایان می گردد و مایه رسوائی در میان دوست و دشمن است عامل باز دارنده عجیبی از گناهان است .

به عکس نامه اعمال نیکوکاران سبب آبرو و اعتبار و افتخار آنها می گردد ، حتی از آنچه در مثال نوار و فیلم گفته شد برتر و بالاتر و مؤثرتر است و این انگیزه مهمی بر اعمال نیک خواهد بود ، منتها گاه ایمانها ضعیف است ، و گاه حجاب غفلت مایه دوری انسان از این حقایق مهم می گردد ، و گرنه ایمان به این اصل قرآنی برای تربیت هر انسانی کافی است(3)

پی نوشتها

1 تفسیر صافی .

2 تفسیر نمونه 12/55

3 تفسیر پیام قرآن 6/107

98 ترازوی سنجش اعمال در قیامت چگونه است ؟

ترازوی سنجش اعمال در قیامت چگونه است ؟

آنها که ترازوهای آن جهان را همچون ترازوهای این دنیا پنداشته اند مجبور شده اند که برای اعمال انسانها در آنجا نوعی سنگینی و وزن قائل شوند ، تا قابل توزین با آن ترازوها باشد .

ولی قرائن نشان می دهد که منظور از «میزان» وسیله سنجش به معنی عام آن است ، زیرا می دانیم هر چیزی وسیله سنجش مناسب خود دارد ، وسیله سنجش حرارت را «میزان الحراره» یا دما سنجش می گویند ، و وسیله هوا را «میزان الهواء» یا «هواسنج» .

بنابراین منظور از میزانهای سنجش اعمال کسانی هستند که اعمال نیکان و بدان را با اعمال آنها می سنجند ، چنانکه مرحوم علامه مجلسی از شیخ مفید نقل می کند که در روایت آمده: إنّ اَمیرَ الْمؤمِنینَ وَ الأئمّهَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ (علیه السلام) هُم الْمَوازینُ «امیرمؤمنان و امامان از فرزندان او (علیه السلام)میزانهای عدل قیامتند»(1) .

در «اصول کافی و معانی الاخبار» نیز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که شخصی از معنی آیه و نضع الموازین القسط لیوم القیامه «ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب می کنیم» سؤال کرد ، فرمود: هُمُ الانْبِیاءُ وَ الاوْصِیاءُ (علیه السلام) میزانهای سنجش همان «پیامبران و جانشینان آنها هستند»!(2) .

در یکی از زیارات مطلقه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) می خوانیم: اَلسَّلامُ عَلَی مِیزَانِ الأعْمالِ: «سلام بر میزان سنجش اعمال»!(3) .

در واقع این شخصیتهای بزرگ و نمونه ، مقیاسهای سنجش اعمالند ، و اعمال هر کس به آن اندازه ای که به آنها شباهت دارد

«وزین» است ، و آنچه به آنها شباهت ندارد بیوزن یا کم وزن است ، حتی در این جهان نیز اولیاء الله نیز مقیاس سنجشند ولی در جهان دیگر این مسأله به مرحله ظهور و بروز می رسد . (4)

پی نوشتها

1 بحار الانوار جلد 7 صفحه 252 .

2 تفسیر برهان جلد 3 صفحه 61 و اصول کافی جلد 1 صفحه 419 نظیر این حدیث در تفاسیر دیگر آمده است .

3 مرحوم محدث قمی در «مفاتیح الجنان» این زیارت را به عنوان زیارت اول از زیارت مطلقه آورده است .

4 تفسیر پیام قرآن 6/159

99 حقیقت پل صراط چیست ؟

حقیقت پل صراط چیست ؟

گرچه آگاهی تفصیلی نسبت به حقایق مربوط به قیامت و جهان پس از مرگ که عالمی است برتر و بالاتر از این جهان ، برای اهل دنیا غیر ممکن است ، ولی این امر مانع از آگاهی اجمالی نسبت به آن نخواهد بود! .

آنچه از آیات و روایات اسلامی استفاده می شود ، این است که صراط پلی است بر دوزخ در مسیر بهشت که نیکان و بدان بر آن وارد می شوند ، نیکان به سرعت از آن می گذرند و به نعمتهای بی پایان حق می رسند ، و بدان سقوط کرده ، سرازیر دوزخ می شوند! ، حتی از پاره ای از روایات استفاده می شود که سرعت عبور مردم از آن بستگی به میزان ایمان و اخلاص و اعمال صالح آنها دارد .

در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «بعضی مانند برق از آن می گذرند ، و بعضی همچون اسب تیزرو ، بعضی با دست و زانوها ، بعضی همچون پیادگان ، و بعضی به آن آویزان می شوند (و می گذرند) گاه آتش دوزخ از آنها چیزی را می گیرد و چیزی را رها می کند»(1) .

چرا باید از روی جهنم به سوی

بهشت رفت ؟ در اینجا نکات لطیفی است .

از یکسو بهشتیان با مشاهده دوزخ قدر عافیت بهشت را بهتر می دانند ، و از سوی دیگر وضع صراط در آنجا تجسمی است از وضع ما در اینجا ، باید ار روی جهنم سوزان شهوات گذر کرد و به بهشت تقوا رسید ، و از سوی سوم تهدیدی است جدّی برای همه مجرمان و آلودگان که سرانجام گذرگاهشان از این راه باریک خطرناک است .

لذا در حدیث «مفضل بن عمر» می خوانیم که می گوید از امام صادق(علیه السلام) درباره «صراط» سؤال کردم فرمود: صراط همان طریق به سوی معرفت و شناخت خداوند متعال است .

سپس افزود: دو صراط است ، صراطی در دنیا و صراطی در آخرت ، و امّا صراط در دنیا همان امام واجب الاطاعه است ، هرکس او را بشناسد و به هدایت او اقتداء کند از صراطی که پلی است بر جهنم در آخرت می گذرد ، و هر کس او را در دنیا نشناسد قدمش بر صراط آخرت می لرزد و در آتش جهنم سقوط می کند»(2) .

در تفسیر امام حسن عسکری(علیه السلام) این دو صراط (صراط دنیا و آخرت) به صراط مستقیم معتدل بین «غلّو» و «تقصیر» و «صراط آخرت» تفسیر شده است(3) .

این نکته نیز قابل توجّه است که در روایات اسلامی عبور از این راه پر خطر مشکل شمرده شده است ، در حدیثی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) (وهم از امام صادق (علیه السلام)) آمده است: اِنَّ عَلَی جَهَنَّمَ جِسْراً اَدَقُّ مِنْ الشَّعْرِ وَ اَحَدُّ مِنْ السَّیفِ: «بر دوزخ پلی

است باریکتر از مو و تیزتر از شمشیر»!(4) .

صراط «مستقیم» و حقیقت «ولایت» و «عدالت» در این دنیا نیز چنین است ، باریکتر از مو ، و تیزتر از شمشیر ، چرا که خطّ مستقیم خط باریکی بیش نیست ، و بقیه هر چه هست خطوط انحرافی در چپ و راست است .

و طبیعی است که صراط قیامت که تجسّم عینی از این صراط است چنین باشد .

ولی با این حال همان گونه که قبلاً نیز اشاره شد گروهی با سرعت در سایه ایمان و اعمال صالح از این جاده خطرناک می گذرند .

بدون شک ارتباط با پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و خاندان رسول الله (صلی الله علیه وآله)می تواند عبور از این جاده مخوف را آسان سازد ، در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله)می خوانیم: اِذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَهِ وَ نُصِبَ الصِّراطُ عَلَی جَهَنَّمَ لَمْ یَجُزْ عَلَیْهِ اِلا مَنْ کانَ مَعَهُ جَوازٌ فیه وَلایَهُ عَلیِّ بْنِ اَبی طالِب(علیه السلام)!: «روز قیامت هنگامی که صراط روی جهنم قرار داده شود تنها کسانی از آن عبور می کنند که اجازه ای داشته باشند و در آن اجازه ولایت علی بن ابی طالب(علیه السلام) بوده باشد»(5) .

نظیر همین معنی به تعبیر دیگر درباره بانوی اسلام فاطمه زهرا (سلام الله علیها) آمده است .

بدیهی است ولایت علی(علیه السلام) و فاطمه (علیه السلام) از ولایت پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و علاقه به قرآن و اسلام و سایر پیشوایان معصوم جدا نیست ، در واقع تا ارتباطی از نظر ایمان و اخلاق و عمل ، با این پیشوایان بزرگ

برقرار نباشد عبور از صراط ممکن نیست ، و در این زمینه روایات متعددی وارد شده است ، (علاقمندان برای آگاهی بیشتر می توانند به بحارالانوار جلد 8 فصل صراط ، مخصوصاً روایات 12 ، 13 ، 14 ، 15 ، 16 ، 17 مراجعه کنند) .

آخرین سخن در اینجا درباره بعد تربیتی ایمان به چنین صراطی است ، گذرگاه مخوف ، لغزنده ، خطرناک ، باریکتر از مو ، تیزتر از شمشیر ، گذرگاهی که مواقف و ایستگاههای متعددی دارد ، و در هر موقف از چیزی سؤال می کنند ، در یک جا از نماز ، جای دیگری از امانت وصله رحم ، جائی از عدالت ، و مانند آن ، گذرگاهی که اجازه عبور از آن بدون ولایت پیامبر(صلی الله علیه وآله) و امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و تخلّق به اخلاق آنها امکان پذیر نیست ، و بالاخره گذرگاهی که هرکس به مقدار نور ایمان و عمل صالحش توانائی عبور از آن را دارد ، و اگر کسی نتواند به سلامت از آن بگذرد سقوطش در دوزخ حتمی است ، و هرگز به کانون نعمتهای معنوی و مادی پروردگار ، یعنی بهشت راه نخواهد یافت .

توجّه به این معانی ، و ایمان به آن بدون شک بازتاب گسترده ای در اعمال انسان و تربیت او خواهد داشت ، و او را به دقت هرچه بیشتر در انتخاب راههای زندگی ، و جدا سازی دقیق حق از باطل ، و تخلق به اخلاق اولیاء الله وادار می سازد . (6)

پی نوشتها

1 امالی صدوق مجلس 33 .

2 معانی الاخبار صفحه

32 حدیث1 .

3 بحار جلد 8 صفحه 69 حدیث 18 .

4 میزان الحکمه جلد 5 صفحه 348 در حدیث امام صادق(علیه السلام) به جای جمله: انّ علی جهنّم جسْراً کلمه الصراط آمده است (بحار جلد 8 صفحه 64 حدیث 1) .

5 بحار الانوار جلد 8 صفحه 68 حدیث 11 .

6 تفسیر پیام قرآن 6/191

100 فلسفه شفاعت چیست ؟

آیا شفاعت تشویق به گناه نمی باشد ؟

شفاعت نه تشویق به گناه است و نه چراغ سبز برای معاصی ، نه عامل عقب افتادگی و نه چیزی شبیه پارتی بازی در جامعه های دنیای امروز ، بلکه یک مسأله مهم تربیتی است که ازجهات گوناگون آثار مثبت و سازنده دارد ، از جمله:

الف: ایجاد امید و مبارزه با روح یأس بسیار می شود که غلبه هوای نفس سبب ارتکاب گناهان مهمی می شود و به دنبال آن روح یأس بر کسانی که مرتکب آن گناهان شده اند غلبه می کند ، و این یأس آنها را به آلودگی بیشتر ، وغوطهور شدن در گناهان سوق می دهد ، زیرا آنها فکر می کنند آب از سرشان گذشته ، بنابراین چه یک قامت چه صد قامت! .

ولی امید به شفاعت اولیاء الله به آنها نوید می دهد که اگر همین جا متوقف شوند ، و خود را اصلاح کنند ، ممکن است گذشته آنها از طریق شفاعت نیکان و پاکان جبران گردد ، بنابراین امید شفاعت به متوقف شدن گناه و بازگشت به سوی صلاح و تقوی کمک می کند .

ب: ایجاد رابطه ای معنوی با اولیاءالله با توجه به آنچه در تفسیر مفهوم شفاعت در

بالا گفته شد گرفتن این نتیجه آسان است که شفاعت منوط به وجود نوعی رابطه در میان «شفیع» و «شفاعت شونده» است ، رابطه ای معنوی از نظر ایمان ، و بعضی از صفات فاضله و انجام حسنات .

مسلماً کسی که امید به شفاعت دارد سعی می کند به نوعی این رابطه را برقرار سازد ، و کاری که موجب رضای آنها است انجام دهد ، پلهای پشت سر را خراب نکند ، پیوندهای محبت و دوستی را تا به آخر نگسلد .

مجموعه این امور عامل مؤثری برای تربیت او خواهد بود ، و سبب می شود که تدریجاً از صف آلودگان درآید ، یا لااقل در کنار پاره ای از آلودگیها به اعمال نیک روی آورد ، و از سقوط بیشتر در دامان شیطان رهائی یابد .

ج : تحصیل شرائط شفاعت در آیات قرآن شرائط مختلفی درباره شفاعت ذکر شده که از همه مهمتر اذن و اجازه پروردگار بود ، مسلّماً کسی که امید و انتظار شفاعت دارد ، باید این اذن و اجازه را به نحوی فراهم سازد ، یعنی کاری انجام دهد که محبوب و مطلوب خدا است .

در بعضی از آیات آمده است که در قیامت شفاعت تنها برای کسانی مفید خواهد بود که خداوند رحمان اجازه برای شفاعت او داده و از گفتار او راضی است (طه 109) .

در آیه 28 انبیاء آمده است تنها کسانی مشمول بخشودگی از طریق شفاعت می شدند که به مقام ارتضاء (خشنودی خدا) برسند ، و طبق آیه 87 مریم دارای عهد الهی هستند ، و چنانکه

گفتیم همه این مقامات در سایه ایمان به خدا و دادگاه عدل او و اعتراف به حسنات و سیئات (نیکی اعمال نیک و بدی اعمال بد) و گواهی به صحت تمام مقرراتی که از سوی خدا نازل شده است پیدا می شود .

بعلاوه در بعضی از آیات آمده است که شفاعت شامل ظالمان نمی شود ، به این ترتیب امیدواران شفاعت باید از صف ظالمان (ظلم به هر معنی که تفسیر شود) خارج گردند .

مجموعه این جهات سبب می شود که امیدواران شفاعت در اعمال گذشته خویش تجدید نظر کنند و نسبت به آینده تصمیمهای بهتری بگیرند ، این خود نیز یک نقطه مثبت و عامل مؤثر تربیت است .

د: توجه به سلسله شافعان توجه به اشاراتی که درباره شفیعان در آیات قرآنی آمده ، و همچنین تصریحاتی که در روایات اسلامی شده است ، دلیل دیگری بر جنبه های تربیتی مسأله شفاعت است .

در حدیثی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می خوانیم: الشُّفَعاءُ خَمْسَهٌ الْقُرْآنُ ، وَ الرَّحِمُ ، وَالأمانَهُ ، وَ نَبِیُّکُمْ ، وَ اَهْلُ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ: «شفیعان در قیامت پنج اند: قرآن ، صله رحم ، امانت ، و پیغمبر شما و اهل بیت پیغمبرتان(1) .

در حدیث دیگری که در مسند احمد از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) آمده است ، می خوانیم: تَعَلَّمُوا الْقُرآنَ فَاِنَّهُ شَافِعٌ یَوْمَ القِیامَهِ: «قرآن را فراگیرید که شفاعت کننده روز قیامت است»(2) .

همین معنی در نهج البلاغه در کلام مولای متقیان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) آمده است: فَاِنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ: «قرآن شفاعت کننده ای است که شفاعتش پذیرفته

می شود»(3) .

از روایات متعددی نیز استفاده می شود که بهترین شفاعت کننده «توبه» است علی(علیه السلام) می فرماید: لاشَفیعَ اَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ: «شفاعت کننده ای موفقتر از توبه نیست»(4) .

در بعضی از احادیث نیز تصریح به شفاعت انبیاء و اوصیاء و مؤمنین و ملائکه شده است ، مانند حدیثی از پیغمبر(صلی الله علیه وآله) که می فرماید: (الشَّفاعَهُ للأَنْبِیاءِ وَ الأوْصِیاءِ وَالْمُؤْمِنینَ وَ الْملائِکَهِ ، وَ فی الْمُؤْمِنینَ مَنْ یَشْفَعُ مِثْلَ رَبیعَه وَ مُضَر! وَاقَلُّ الْمُؤْمِنینَ شَفاعَهً مَنْ یَشْفَعُ ثَلاثینَ اِنْساناً)!: «شفاعت برای انبیاء و اوصیاء و مؤمنین و فرشتگان است ، و در میان مؤمنین کسانی هستند که به اندازه قبیله «ربیعه» و «مُضر» را شفاعت می کنند! و کمترین شفاعت مؤمن آن است که درباره سی نفر شفاعت کند»!(5) .

در حدیث دیگری از امام صادق(علیه السلام) آمده است که روز قیامت خداوند «عالم» و «عابد» را مبعوث می کند ، هنگامی که در برابر دادگاه عدل الهی قرار گیرند قیلَ لِلْعابِدِ اِنْطَلِقْ اِلی الجَنَّهِ ، وَ قیلَ لِلْعالِمِ قِفْ تَشْفَعْ لِلنَّاسِ بِحُسْنِ تَأدیبِکَ لَهُمْ: «به عابد گفته می شود: حرکت کن به سوی بهشت ، و به عالم گفته می شود: بایست و برای مردم شفاعت کن به خاطر تربیت خوبت نسبت به آنها»!(6)

ضمناً این تعبیرات مخصوصاً تعبیری که در روایت اخیر آمده به خوبی نشان می دهد که شفاعت مولود نوعی پیوند معنوی با نیکان و پاکان و مؤمنان و دانشمندان است .

درباره شهیدان نیز از پیغمبر اکرم نقل شده که فرمود: وَیَشْفَعُ الرَّجُلُ مِنْهُمْ فی سَبْعینَ اَلْفاً مِنْ اَهْلِ بَیْتِهِ وَ جیرانِهِ: «یک نفر از آنها

درباره هفتاد هزار نفر از خانواده و همسایگان (وغیر آنها) شفاعت می کند»!(7) .

حتی از روایتی استفاده می شود که «شفیع انسان اطاعت خداوند و عمل به حق است» (شافِعُ الْخَلْقِ: الْعَمَلُ بِالحَقِّ وَلُزُومُ الصِّدْقِ)(8) .

کوتاه سخن اینکه از مجموع این روایات و روایات فراوان دیگری که در منابع اسلامی وارد شده یک نتیجه روشن گرفته می شود که شفاعت از مهمترین مسائل تربیتی در اسلام است که ارزشهای والای اسلامی را با توجه به نوع شفاعت کننندگان نشان می دهد ، و همه مسلمانان را به سوی این ارزشها و صفات شفاعت کنندگان و ایجاد رابطه با آنها ترغیب و تشویق می نماید ، و هرگونه تفسیر نادرست و تحریف باطل را از مسأله شفاعت می زداید(9) . (10)

پی نوشتها

1 میزان الحکمه جلد 5 صفحه 122 .

2 مسند احمد جلد 5 صفحه 251 (چاپ بیروت دار صادر) .

3 نهج البلاغه خطبه 176 .

4 نهج البلاغه کلمات قصار کلمه 371 .

5 بحارالأنوار جلد 8 صفحه 58 حدیث 75 .

6 همان مدرک صفحه 56 حدیث 66 .

7 مجمع البیان جلد 2 صفحه 538 (ذیل آیه 171 آل عمران) .

8 غرور الحکم .

9 در المیزان بعد از آنکه شفاعت را به معنی تأثیر اسباب در مسبّبات ، تفسیر می کند ، شافعان را به دو دسته در عالم تکوین و تشریع تقسیم می نماید و از جمله شافعان تشریعی ، توبه و ایمان و عمل صالح و قرآن و انبیاء و فرشتگان و مؤمنان را می شمارد و

در این زمینه به آیاتی که دلالت بر تأثیر این امور یا این اشخاص در آمرزش گناهان دارند استدلال می نماید (هرچند عنوان شفاعت در آنها نیست) مانند 54 زمر و 28 حدید و 9 مائده و 16 مائده و 64 نساء و 7 مؤمن و 286 بقره .

10 تفسیر پیام قرآن 6/523

101 آیا توحید با شفاعت تضاد دارد ؟

آیا توحید با شفاعت تضاد دارد ؟

پندار تضاد شفاعت با توحید یکی از اشکالات معروف است که به خاطر تبلیغات زیاد و هابیان و سرمایه گزاری آنها روی این مسأله باید دقیقاً مورد توجه قرار گیرد .

عقائد و هابیان عمدتا روی چند محور دور می زند که از همه واضحتر همان مسأله توحید افعالی و توحید عبادت است ، آنها این شاخه های توحید را چنان تفسیر می کنند که با مسأله شفاعت و توسل و استمداد از ارواح اولیاء و انبیاء ، و شفاعت آنها در پیشگاه خداوند ، تضاد دارد ، و به همین دلیل تمام فرق مسلمین را (غیر از وهابیون) که معتقد به این امورند مشرک دانسته! و اگر تعجب نکنید جان و مال و ناموس آنها را همچون مشرکان جاهلیت عرب مباح می شمرند! .

آنها به خاطر همین عقیده خونهای گروه زیادی از مسلمین حجاز و عراق را ریختند و اموالشان را غارت کردند و جنایاتی مرتکب شدند که در تاریخ اسلام بی سابقه بود .

محمد بن عبد الوهاب بنیانگذار این فرقه (متوفای 1206) در کتابی که بنام «رساله اربع قواعد» معروف است سخنی در این زمینه دارد که خلاصه اش چنین است:

رهائی از شرک تنها با شناخت «چهار قاعده» ممکن است: .

1 مشرکانی که

پیامبر با آنها نبرد کرد اقرار داشتند که خداوند خالق و رازق و تدبیر کننده جهان هستی است ، چنانکه قرآن در آیه 31 یونس می فرماید: (قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَالأرْضِ اَمْ مَنْ یَمْلکُ السَّمْعَ وَالأبْصارَ وَ مَنْ یُخْرِجُ الحَیَّ مِنَ المَیِّتِ وَ یُخْرِجُ المَیِّتَ مِنَ الحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الأمْرَ فَسَیَقُولُونَ الله فَقُلْ اَفَلا تَتَّقُون):

«بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می دهد ؟ و یا چه کسی مالک (و خالق) گوش و چشمها است ؟ چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج می سازد ؟ و چه کسی امور (جهان) را تدبیر می کند ؟ به زودی (در پاسخ تو) می گویند: خدا! بگو پس چرا تقوی پیشه نمی کنید ؟ (و از خدا نمی ترسید) .

به این ترتیب آنها معتقد به توحید رازقیت ، خالقیت ، مالکیت و تدبیر بودند .

2 مشکل کار مشرکان این بود که می گفتند: توجه و عبادت ما نسبت به بتها به خاطر این است که می خواهیم برای ما نزد خدا شفاعت کنند ، و ما را مقرب سازند! (وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله ما لایَضُرُّهُمْ وَ لایَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعائُنا عِنْدَالله): «آنها جز خدا موجوداتی را می پرستیدند که نه زیان به آنها می رساند و نه سودی به آنها می بخشد ، و می گویند: اینها شفیعان ما نزد خدا هستند»! (یونس 18) .

3 پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) با تمام کسانی که عبادت غیر خدا می کردند پیکار کرد ، اعم از آنها که اشجار و احجار

و خورشید و ماه را می پرستیدند یا آنها که فرشتگان و انبیاء و صالحین را عبادت می نمودند ، و پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله)هیچ تفاوتی میان آنها نگذاشت .

4 مشرکان عصر ما (منظور تمام فرق مسلمین غیر از وهابیان است) از مشرکان عصر جاهلیت بدترند! زیرا آنها به هنگام آرامش خاطر بتها را عبادت می کردند ولی در شدائد و سختیها فقط خدا را می خواندند ، چنانکه در آیه 65 عنکبوت آمده: (فَاِذا رَکِبُوا فی الفُلْکِ دَعَوُا الله مُخْلِصینَ لَهُ الدِّیْنَ فَلَمّا نَجّاهُمْ اِلَی البَرِّ اِذا هُمْ یُشْرِکُونَ): «هنگامی که سوار بر کشتی می شدند خدا را با اخلاص می خواندند (و غیر او را فراموش می کردند) اما هنگامی که خدا آنها را به خشکی می رساند و نجات می دهد باز مشرک می شوند» . (1)

عجب اینکه آنها به قدری به این گفتار خود که در حقیقت سفسطه و مغالطه ای بیش نیست پایبندند که به سادگی جان و مال مخالفان را مباح می شمرند ، و قتل آنها را مجاز می دانند ، چنانکه شیخ «سلیمان» از سران این فرقه گمراه در کتاب «الهدیه السنیّه» می گوید: کتاب و سنت بر این معنی گواهی می دهند که هر کس فرشتگان و انبیا یا (مثلا) ابن عباس و ابوطالب و امثال آنان را واسطه میان خود و خدا قرار دهد ، تا برای او به خاطر قربشان در درگاه خدا شفاعت کنند ، همان گونه که مقربان سلاطین نزد آنها شفاعت می کنند ، چنین کسانی کافر و مشرکند و خون و مال آنها مباح است ،

هرچند شهادتین بگویند و نماز بخوانند و روزه بگیرند»!(2) .

آنها پایبند بودن خود را به این حکم زشت و شرم آور یعنی مباح شمردن خون و مال مسلمین در حوادث مختلف تاریخی از جمله در قتل عام معروف مردم طائف در حجاز (در صفر سال 1343) و قتل عام معروف مردم کربلا در عراق (در 18 ذی الحجه سال 1216) به ثبوت رساندند که در بسیاری از تواریخ آمده است .

1 «رساله اربع قواعد» (نوشته محمد بن عبدالوهاب پیشوای وهابیان) صفحه 24 تا 27 بنا به نقل کشف الأرتیاب صفحه 163 .

2 الهدیه السنیه صفحه 66 .

نقاط انحرافی این استدلال

1 از آیات قرآن این حقیقت به خوبی روشن می گردد که شفاعت یک اصل مسلم قرآنی و اسلامی است ، منتها شرائطی برای «شفاعت کننده» و «شفاعت شونده» در آن آمده است ، بنابراین ممکن نیست کسی دم از اسلام و قرآن بزند و این اصل را با این همه مدارک روشن انکار نماید ، و ما تعجب می کنیم چگونه اینها خود را مسلمان می دانند ، و این اصل را که از ضروریات اسلام و قرآن است انکار می کنند ؟ مگر ممکن است مسلمان منکر ضروریات اسلام ، و حقایق قرآن باشد ؟ ! .

2 شفاعتی که قرآن ذکر کرده و از آن دفاع می کند شفاعتی است که خط اصلی آن به «اذن خدا» برمی گردد ، و تا او اجازه شفاعت ندهد کسی حق شفاعت را ندارد ، و به تعبیر دیگر شفاعتی است از بالا و به اذن پروردگار ، نه شفاعتی

همچون شفاعت اطرافیان سلاطین جور شفاعتی از سوی پائین و بر اساس روابط شخصی .

اینگونه شفاعت تأکیدی است بر مسأله توحید ، چرا که خط اصلیش از ناحیه خدا گرفته می شود ، توحیدی خالی از هرگونه شرک ، ولی وهابیان که شفاعت قرآنی را با شفاعتهای شیطانی اطرافیان سلاطین اشتباه کرده اند ، آن را انکار کرده ، و با اصل توحید در تضاد می دانند در حقیقت آنها به پندارهای خود در این مسأله ایراد کرده اند نه به مساله شفاعت قرآنی .

3 شفاعت در حقیقت یکنوع سببیت برای نجات است ، همان گونه که اعتقاد به وجود اسباب در عالم آفرینش و تکوین (مانند تأثیر تابش آفتاب و بارش باران در پرورش گیاهان) با اصل توحید هرگز منافات ندارد ، زیرا تأثیر این اسباب همه به فرمان و اذن خدا است ، و در حقیقت کار آنها یکنوع شفاعت تکوینی است ، همچنین در عالم شریعت نیز وجود چنین اسبابی برای مغفرت و آمرزش و نجات آن هم به اذن الله نه تنها منافات با توحید ندارد بلکه تأکیدی بر آن است ، و این همان چیزی است که آن را شفاعت تشریعی می نامیم .

4 شفاعتی را که قرآن درباره بتها نفی می کند از یک سو به خاطر آن است که بت پرستان موجوداتی را که از هر جهت بی خاصیت بوده ، شفیعان خود در درگاه خدا قرار می دادند ، و لذا در آغاز آیه 18 سوره یونس که مخصوصاً مورد استناد آنها است صریحاً می گویند: (وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله ما

لا یَضُرُّهُمْ وَ لایَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعائُنا عِنْدالله): «آنها غیر از خدا معبودهائی را می پرستند که نه زیانی به آنها می رساند و نه سودی ، و می گویند اینها شفیعان ما نزد خدا هستند»! .

مسلّماً این ربطی به شفاعت انبیاء و اولیاء ندارد ، این مخصوص بتها است همان سنگها و فلزّات بی عقل و شعور .

از سوی دیگر ، قرآن شفاعتی را مذمّت می کند که بر اساس اعتقاد به استقلال شفاعت کننده ، و تأثیر او در سرنوشت انسانها بدون اذن خدا باشد ولذا در آیه 3 سوره زمر که مخصوصاً مورد استناد آنها است ، می خوانیم: (وَالَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ اَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِیُقَرِّبُونا اِلی الله زُلْفاً اِنَّ الله یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فیما هُمْ فیه یَخْتَلِفُونَ): «کسانی که غیر از خدا را اولیاء خود قرار دادند و می گفتند: اینها را عبادت نمی کنیم مگر به خاطر اینکه ما را به خداوند نزدیک کند ، خداوند روز قیامت میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری خواهد کرد . »

مطابق این آیه آنها معبودان خود را ولی و سرپرست و حامی و حافظ خویش می پنداشتند و آنها را پرستش می کردند ، و این هر دو کار غلط و ناروا بود (آنها را ولیّ خود شمردن و آنها را عبادت کردن) .

امّا اگر کسی اولیاء الله و انبیاء و فرشتگان را هرگز پرستش نکند ، بلکه آنها را گرامی و عزیز بشمرد و شفیعان بر درگاه خدا ، باذن الله بداند هرگز مشمول این آیات نخواهد بود .

وهّابیان به خاطر عدم احاطه بر آیات

قرآنی در مورد شفاعت و مسأله کفر و ایمان و شرائطی که خداوند برای شفاعت کننده و شفاعت شونده ذکر کرده ، این مسأله را با آنچه بت پرستان درباره بتها اعتقاد داشته اند اشتباه کرده اند و به این ترتیب «چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند» .

5 اینکه وهّابیها می گویند بت پرستان عرب همه چیز را اعم از خالقیت مالکیت و رازقیت را مخصوص خدا می دانستند و مشکل کار آنها فقط در مسأله وساطت و شفاعت بتها بود ، یکی دیگر از اشتباهات آنها است که از کمی بضاعت علمی و عدم احاطه آنها به آیات قرآنی سرچشمه می گیرد ، زیرا از آیات متعددی استفاده می شود که آنها بعضی از این صفات را برای بتها قائل بودند از جمله در آیه 65 عنکبوت می خوانیم: (فَاِذا رَکِبُوا فی الفُلْکِ دَعَوُا الله مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجّاهُمْ اِلی البَرِّ اِذا هُمْ یُشْرِکُونَ): «هنگامی که سوار بر کشتی می شوند خدا را با اخلاص می خوانند (و تنها حل مشکلات را از او می طلبند) امّا هنگامی که آنها را نجات می دهد و به خشکی می رساند مشرک می شوند» (یعنی حل مشکلات خود را از غیر خدا می خواهند) .

این تعبیر به خوبی نشان می دهد که آنها برای حل مشکلات خود در حال عادی به سراغ بتها می رفتند هرچند در شدائد سخت تنها دست به دامن لطف خدا می زدند .

در آیه 40 فاطر به پبامبر(صلی الله علیه وآله) دستور می دهد: (قُلْ اَرَأَیْتُمْ شُرَکائَکُمْ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله اَرُونی ماذا خَلَقُوا مِنَ

الأرْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فی السَّمواتِ): «بگو به من خبر دهید کسانی را که جز خدا می پرستید و همتای خدا می دانید ، چه چیزی از زمین را آفریده اند ؟ آیا آنها شریک در آفرینش آسمانها هستند» ؟ ! .

اگر مشرکان خالق را منحصر به خدا می دانستند و بتها را به چشم شفیعان می نگریستند ، این سؤال معنی نداشت ، چرا که آنها در جواب می گفتند: ما آنها را خالق نمی دانیم و تنها واسطه ای میان خالق و مخلوق می شناسیم ، مگر واسطه باید خالق یا شریک در خلقت باشد ؟ .

این نشان می دهد که آنها نوعی شرکت در خلقت را برای آنها قائل بودند ، و پیغمبر(صلی الله علیه وآله) مأمور می شود برای روشن ساختن کذب آنها سؤال کند چه چیزی را آنها خلقت کرده اند ؟ ! .

آیه 111 سوره اسراء نیز نشان می دهد که آنها بتها را همتای خداوند در مالکیت و حاکمیت بر جهان می پنداشتند و حتی معتقد بودند که بتها خدا را در مشکلات یاری می کنند!: (وَقُلْ الحَمْدُلله الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبیراً): «و بگو حمد برای خداوندی است که نه فرزندی برای خود انتخاب کرده ، و نه شریکی در حکومت دارد ، و نه ولی و حمایت کننده ای در برابر ضعف و ذلت ، و او را بسیار بزرگ بشمر» .

این جمله های سه گانه هر کدام برای نفی یکی از اعتقادات بت پرستان است که

«ملائکه را دختران خدا می دانستند» (توجه داشته باشید ولد به پسر و دختر هر دو گفته می شود)(1) و آنها را شریک در خلقت ، و آنها را یاور حق می شمردند! .

روشن است اگر چنین اعتقاداتی در آن محیط وجود نداشت این تعبیرات قرآنی مفهومی نمی توانست داشته باشد .

قابل توجّه این که قرآن همه جا بت پرستان را به عنوان «مشرکان» و عمل آنها را به عنوان «شرک» معرّفی می کند ، اگر آنها هیچ گونه شرکتی میان «خدا» و «بتها» قائل نبودند ، و تنها آنها را شفیعان درگاه خدا می پنداشتند ، ، این تعبیر صحیح نبود محتوای واژه «شرک و مشرک» این است که آنها بتها را شریک خداوند در ربوبیت و حل مشکلات یا خلقت و مانند آن می دانستند (البتّه بتهای سنگی و چوبی در نظر آنها سمبل و مظهری بود از صالحان و فرشتگان) .

به تعبیر دیگر آنها برای بتها نوعی استقلال در تدبیر امور جهان قائل بودند ، و به اصطلاح آنها را همتای خدا می دانستند ، نه فقط وسائط بر درگاه او .

مخصوصاً تعبیرات گوناگونی در آیات مختلف قرآن آمده که این مطلب را کاملاً روشن می سازد ، مثلاً در آیه 22 عنکبوت می خوانیم: (وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ الله مِنْ وَلِیٍّ وَ لانَصیر): «برای شما جز خدا ولیّ و یاوری نیست» .

این اشاره به اعتقاد بت پرستان است که بتها را ولیّ و یاور خود (جز خدا) می دانستند ، چنانکه در آیه 10 سوره جاثیه می خوانیم: (وَ لایُغْنی عَنْهُمْ ما کَسَبُوا شَیْئاً وَلا

مَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ الله اَوْلِیاءَ): «هرگز آنچه را (مشرکان) به دست آورده اند ، آنان را از عذاب الهی رهائی نمی بخشد ، و نه اولیائی که غیر از خدا برای خود برگزیدند» (دقت کنید) .

تعبیر «مِنْ دُونِ الله» که به طور مکرّر در ایات قرآن درباره مشرکان آمده نشان می دهد که آنها موجوداتی را جدای از خداوند مورد توجه قرار می دادند تا ولیّ و نصیر و حامی آنها باشد این همان شرک در ربوبیّت است ، نه مسأله شفاعت .

کوتاه سخن اینکه: قرآن در آیات مختلف دو ایراد عمده بر مشرکان می گیرد: نخست اینکه آنها موجوداتی بی شعور و فاقد سمع و بصر را مبدء اثر می دانستند ، و دیگر اینکه برای آنها در کنار تدبیر الهی ، ربوبیتی قائل بودند .

البتّه بت پرستان عصر جاهلیّت ، کلمات ضد و نقیضی هم داشتند ، چنان نیست که مانند یک انسان منطقی و آگاه ، سخنان خود را بی هیچ تناقض و تهافتی بیان کنند ، لذا در عین اینکه بتها را شریک خدا در حلّ مشکلات می پنداشتند و آنها را «من دون الله» وجدای از خداوند ، ولیّ و حامی خود معرّفی می نمودند گاه مسأله شفاعت در پیشگاه خدا را نیز عنوان می کردند ، و این هرگز دلیل بر عدم اعتقاد به شرک در افعال نبود .

این چیزی است که از مطالعه مجموع آیات ، و مجموع حالات ، آنها به دست می آید ، و تازه آنها هرگز شفاعت را منوط به اذن و اجازه خدا نمی دانستند .

بنابراین به

خوبی نتیجه می گیریم که اگر انسان فقط به سراغ اولیاء الله برود ، (نه بتهائی از سنگ و چوب!) و فقط آن ها را شفیع در درگاه خدا بداند (نه شریک در ولایت و حمایت و تدبیر) و شفاعت آنها را نیز به اذن الله و اجازه او بداند (نه مستقلّ از او) در این صورت هیچ ایرادی بر او وارد نیست . ایراد وقتی پیدا می شود ، که انسان یکی از این اصول سه گانه و یا هر سه اصل را نادیده بگیرد و راه خطا بپیماید . (2)

1 ولد به معنی مولود است که به صغیر و کبیر و پسر و دختر و مفرد و جمع اطلاق می شود (به مفردات راغب رجوع کنید) .

2 تفسیر پیام قرآن 6/536

102 فلسفه وضو و غسل چیست ؟

فلسفه وضو و غسل چیست ؟

شک نیست که وضو دارای دو فایده روشن است: فایده بهداشتی و فایده اخلاقی و معنوی ، از نظر بهداشتی شستن صورت و دستها آن هم پنج بار و یا لااقل سه بار در شبانه روز ، اثر قابل ملاحظه ای در نظافت بدن دارد ، مسح کردن بر سرو پشت پاها که شرط آن رسیدن آب به موها یا پوست تن است ، سبب می شود که این اعضا را نیز پاکیزه بداریم ، و همانطور که در فلسفه غسل اشاره خواهیم کرد تماس آب با پوست بدن اثر خاصی در تعادل اعصاب سمپاتیک و پا را سمپاتیک دارد .

و از نظر اخلاقی و معنوی چون با قصد قربت و برای خدا انجام می شود اثر تربیتی دارد مخصوصاً چون مفهوم کنائی آن این است که از

فرق تا قدم در راه اطاعت تو گام برمی دارم مؤید این فلسفه اخلاقی و معنوی است .

در روایتی از امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می خوانیم:

«برای این دستور وضو داده شده و آغاز عبادت با آن است که بندگان هنگامی که در پیشگاه خدا می ایستند و با او مناجات می کنند پاک باشند ، و دستورات او را بکار بندند ، از آلودگیها و نجاستها برکنار شوند ، علاوه بر این ، وضو سبب می شودکه آثار خواب و کسالت از انسان برچیده شود و قلب برای قیام در پیشگاه خدا نور و صفا یابد»(1) .

از توضیحاتی که درباره فلسفه غسل خواهیم گفت نیز فلسفه وضو روشنتر می شود .

1 وسائل الشیعه جلد اول صفحه 257 .

فلسفه غسل

بعضی می پرسند: چرا اسلام دستور می دهد که به هنگام جنب شدن تمام بدن را بشویند در حالی که فقط عضو معینی آلوده می شود ، و آیا میان بول کردن و خارج شدن منی تفاوتی هست که در یکی فقط محل را باید شست و در دیگری تمام بدن را ؟

این سؤال یک پاسخ اجمالی دارد و یک پاسخ مشروح:

پاسخ اجمالی آن این است که خارج شدن منی از انسان ، یک عمل موضعی نیست (مانند بول و سایر زوائد) به دلیل اینکه اثر آن در تمام بدن آشکار می گردد ، و تمام سلولهای تن بدنبال خروج آن در یک حالت سستی مخصوص فرو می روند و این خود نشانه تأثیر آن روی تمام اجزاء بدن است توضیح اینکه: طبق تحقیقات دانشمندان در بدن انسان

دو سلسله اعصاب نباتی وجود دارد که تمام فعالیتهای بدن را کنترل می کنند «اعصاب سمپاتیک» و «اعصاب پاراسمپاتیک» این دو رشته اعصاب در سراسر بدن انسان و در اطراف تمام دستگاه ها و جهازات داخلی و خارجی گسترده اند ، وظیفه اعصاب سمپاتیک «تند کردن» و به فعالیت واداشتن دستگاه های مختلف بدن است ، و وظیفه اعصاب «پارا سمپاتیک» «کند کردن» فعالیت آنهاست ، در واقع یکی نقش «گاز» اتومبیل و دیگری نقش «ترمز» را دارد ، و از تعادل فعالیت این دو دسته اعصاب نباتی ، دستگاههای بدن بطور متعادل کار می کند .

گاهی جریان هائی در بدن رخ می دهد که این تعادل را بهم می زند ، از جمله این جریانها مسئله «ارگاسم» (اوج لذّت جنسی) است که معمولا مقارن خروج منی صورت می گیرد .

در این موقع سلسله اعصاب پاراسمپاتیک (اعصاب ترمز کننده) بر اعصاب سمپاتیک (اعصاب محرک) پیشی می گیرد و تعادل به شکل منفی بهم می خورد .

این موضوع نیز ثابت شده است که از جمله اموری که می تواند اعصاب سمپاتیک را بکار وادارد و تعادل از دست رفته را تأمین کند تماس آب با بدن است و از آن جا که تأثیر «ارگاسم» روی تمام اعضای بدن به طور محسوس دیده می شود و تعادل این دو دسته اعصاب در سراسر بدن بهم می خورد دستور داده شده است که پس از آمیزش جنسی ، یا خروج منی ، تمام بدن با آب شسته شود و در پرتو اثر حیات بخش آن تعادل کامل در میان این دو دسته اعصاب در سراسر

بدن برقرار گردد . (1)

البته فایده غسل منحصر به این نیست بلکه غسل کردن علاوه بر این یک نوع عبادت و پرستش نیز می باشد که اثرات اخلاقی آن قابل انکار نیست و به همین دلیل اگر بدن را بدون نیّت و قصد قربت و اطاعت فرمان خدا بشویند غسل صحیح نیست در حقیقت به هنگام خروج منی یا آمیزش جنسی ، هم روح متأثر می شود و هم جسم ، روح به سوی شهوات مادی کشیده می شود ، و جسم به سوی سستی و رکود . غسل جنابت که هم شستشوی جسم است و هم به علت اینکه به قصد قربت انجام می یابد شستشوی جان است ، اثر دوگانه ای در آن واحد روی جسم و روح می گذارد تا روح را به سوی خدا و معنویت سوق دهد ، و جسم را به سوی پاکی و نشاط و فعالیت .

از همه اینها گذشته ، وجوب غسل جنابت یک الزام اسلامی برای پاک نگه داشتن بدن و رعایت بهداشت ، در طول زندگی است زیرا بسیارند کسانی که از نظافت خود غافل می شوند ولی این حکم اسلامی آنها را وادار می کند که در فواصل مختلفی خود را شستشو دهند و بدن را پاک نگاهدارند ، این موضوع اختصاصی به مردم اعصار گذشته ندارد ، در عصر و زمان ما نیز بسیارند کسانی که به علل مختلفی از نظافت و بهداشت تن غافلند . (البته این حکم بصورت یک قانون کلی و عمومی است حتی کسی را که تازه بدن خود را شسته شامل می شود) .

مجموع جهات سه

گانه فوق روشن می سازد که چرا باید به هنگام خروج منی (در خواب یا بیداری) و همچنین آمیزش جنسی (اگر چه منی خارج نشود) غسل کرد و تمام بدن را شست . (2)

1 و اینکه می بینیم که در خبری از امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) نقل شده که فرمود: ان الجنابه خارجه من کل جسده فلذلک وجب علیه تطهیر جسده کله: «جنابت از تمام بدن بیرون می آید و لذا باید تمام بدنرا شست» (وسائل الشیعه جلد اول صفحه 466) گویا اشاره به همین موضوع است .

2 تفسیر نمونه 4/291

103 فلسفه تیمّم چیست ؟

بسیاری می پرسند دست زدن به روی خاک و به پیشانی و پشت دستها کشیدن چه فایده ای می تواند داشته باشد ؟ به خصوص اینکه می د