بهائیت آنگونه که هست

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور:بهائیت آنگونه که هست/ با آثاری از محیط طباطبایی...[و دیگران] .

مشخصات نشر:تهران: موسسه فرهنگی مطبوعاتی جام جم، 1387.

مشخصات ظاهری:467 ص.:مصور، نمونه.

شابک:40000 ریال 978-600-90518-2-3:

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

یادداشت:با آثاری از محیط طباطبایی، علی اکبر ولایتی، محمدعلی تسخیری، محمود بحرالعلوم میردامادی، علی ابوالحسنی(منذر)، موسی فقیه حقانی، موسی نجفی، مظفر نامدار، سعید زاهد زاهدانی...

یادداشت:چاپ دوم:1389(فیپا)

یادداشت:کتابنامه.

موضوع:بهائیگری -- تاریخ

شناسه افزوده:محیط طباطبائی، محمد، 1281-1371.

شناسه افزوده:موسسه فرهنگی مطبوعاتی جام جم

رده بندی کنگره:BP330/ب93 1387

رده بندی دیویی:297/564

شماره کتابشناسی ملی:1304503

نیمهِ شعبان، عید امید

نیمهِ شعبان، عید امید

سید محمود بحرالعلوم میردامادی

خجسته ماه شعبان، با مناسبتهای گوناگون، پیاپی و شادی بخشش (ولادت سرور آزادگان حضرت حسین بن علی، پرچمدار رشید کربلا حضرت ابوالفضل العباس، و امام سجاد علیهم السلام و نیز میلاد پرچمدار حاکمیت توحید حضرت حجت بن الحسن العسکری عجل الله فرجه الشریف) فصل سرور شیعیان و شیفتگان خاندان پیامبر (ص) است. و در این میان، نیمهِ شعبان، به تعبیر زنده یاد استاد محیط طباطبایی: «عیدِ امیدِ» رادمردان و ظلم ستیزانی است که بی صبرانه، پایان شب یلدای ستم، و دمیدن صبح آزادی و عدالت جاوید را انتظار می برند.

کارشناسان استعمار، در بررسی تاریخ سراسر جوش و جهش شیعه، به این نتیجه رسیده اند که «بقا» بلکه «پویایی و پیشرفت» تشیع، ریشه در دو چیز دارد: عاشورای حسینی (ع) و انتظار فرج. عاشورا، همچون موتوری پرقدرت، در طول تاریخ دائماً خون جهاد و حماسه به کالبد شیعه تزریق می کند، و امید به فرج نیز، این گروه را در زیر ضربات مهلک و مداوم دشمنان تیزچنگ و رنگارنگ خویش، پیوسته به پیروزی در آینده دلگرم ساخته از یأس و پذیرش شکست باز می دارد. و ماه شعبان، ماهی است که سلسله جنبان قیام عاشورا و منجی موعود هر دو، در این ماه دیده

به گیتی گشوده اند.

اغراق نیست اگر بگوییم تاریخ جنبشها و مبارزات شیعه را، در درازنای تاریخ، بیش از هر چیز، این دو مناسبت رقم زده است: «شور عاشورا» و «انتظار فرج». فراموش نکنیم که، جنبش تنباکو با حکمی که مرجع تشیع، در آن، تمکین در برابر کمپانی سلطه جوی فرنگی را در حکم «محاربهِ با امام عصرعج» شمرد، به پیروزی رسید و انقلاب کبیر اسلامی نیز با منطق عاشورایی «پیروزی خون بر شمشیر» و با راهپیمایی های میلیونی تاسوعا و عاشورا، شاه را فراری ساخت... و بیراه نیست اگر می بینیم که شیعیان، به رهنمود پیشوایان معصوم خویش(ع)، بیشترین سهش و احساس دینی خویش را در «دهم محرم» و «پانزده شعبان» نشان می دهند؛ با سیاه پوشیها و سوکواریهای باشکوه عاشورا، و چراغانیها و شادیهای چشمگیر نیمهِ شعبان.

عین السلطنهِ سالور، در خاطرات خویش، بخش مربوط به نیمهِ شعبان سال 1324ش می نویسد: «روزی است مبارک و میمون. دیشب شهر [تهران] و شمران چراغان مفصلی بود. ایران در این عید خیلی نمایش [می دهد] و تجلیل می کند. در تمام کشور جشن است و چراغان. تیمچه ها، کاروانسراها، همهِ بازار، خیابان، چراغان بی نظیری شده بود. یعنی در تمام کشور مرسوم است، بیشتر به رغم بابیها. مخصوصاً دیشب در خانهِ سادات اخوی و بعضی تیمچه ها، خیابانها، شیرینی، شربت داده و از مردم دعوت شده بود. بسیار بسیار باشکوه جشن گرفته بودند».1

در کلام عین السلطنه، اشارتی به برگزاری جشن نیمهِ شعبان در خانهِ سادات اخوی رفت. نمی توان از مراسم نیمهِ شعبان سخن گفت و به جشنهای باشکوه این روز در تهران عصر قاجار و پهلوی در باغ سادات مزبور اشاره نکرد.

سادات تقوی (اخوی) از سادات مهم

و معتبر تهران اند که از دیرباز (از ابتدای دوران قاجار) در پایتخت سکونت داشته اند و در علت شهرت آنان به «اخوی» گفته شده است که چون آغا محمدخان قاجار، به بزرگان این طایفه، اخوی (برادر) می گفته، به این نام مشهور شده اند. افراد این طایفه، بین مردم از ارج و قربی خاص برخوردار بودند و چهره های نام آشنایی چون حاج سید ابراهیم اخوی (از نمایندگان اصناف در مجلس شورای صدر مشروطه) و حاج سید نصرالله تقوی (از وکلا و مقامات مهم قضایی ایران در عصر قاجار و پهلوی) از همین خاندان برخاسته اند.

حاج میر سید علی سادات اخوی، بزرگ این خاندان در زمان ناصرالدین شاه، تکیه ای را در خانهِ خود (واقع در تهران، خیابان ایران، کوچهِ سقاباشی) بنیاد نهاد که در طول سال به مناسبتهای مذهبی، مراسمی برگزار می کرد و از جمله، از 1299ق به بعد، هر ساله در شب و روز 14 و 15 شعبان، تحت عنوان «انجمن حجتیهِ سادات اخوی»2 جشن بسیار باشکوهی را به مناسبت زاد روز خجستهِ حضرت ولی عصر (عج) برپا می کرد و طبقات مختلف مردم، از شخصیتهای دینی و سیاسی و اجتماعی (حتی شاه) گرفته تا تودهِ مردم، با شور و شوق در آن شرکت می جستند.

مرحوم سدیدالسلطنهِ کبابی، از دولتمردان فاضل و دانشور عصر قاجار، که خود کراراً مراسم باشکوه جشن مولود حضرت ولی عصر (عج) در منزل میرسید علی را درک کرده، می نویسد: روز سه شنبه 15 شعبان 1314ق بعد از ناهار... منزل سادات اخوی رفتیم. سادات اخوی چند برادر هستند، اکبر آنها سید علی است... هر سال به مناسبت مولود حضرت قائم (عج) شب و روز چهاردهم و پانزدهم

در خانهِ خود صلای عام داده، هر کس از وضیع و شریف آنجا می رود. بعضی به غلیان و چای، بعضی به اضافهِ شیرینی اکتفا می کنند. جماعتی به اصرار، دو شاهی نقره عیدانه می گیرند. شب هرکس حاضر باشد شام می دهند. تمام علما و رجال و تجار تیمّناً آنجا می روند. هر کس از اعاظم به فراخور حال خود هدیه[ای] جهت سادات می فرستد. سنهِ ماضیه در چنین موقعی شاه شهید [ناصرالدین شاه] آنجا رفته» بود.3 همو، 34 سال پس از آن تاریخ نیز در بخش خاطرات مربوط به 14 شعبان 1348ق (25 دی 1308ش) می نویسد: «امروز از طرف بازار چون گذشته، بیشتر دکانها را برای حضرت صاحب الزمان محمد بن حسن امام دوازدهمین [عج] زینت کرده بودند و این عید مخصوصاً برای رقابت با بهائیها گرفته می شود. سادات اخوی یک خانواده هستند از اعیان تهران، هر سال جشن عید صاحب الزمان [عج] را مفصلاً می گیرند. امسال جشن چهل و نهمین دفعهِ آنهاست».4

علی اکبر کوثری، از مقامات فرهنگی عصر پهلوی، به یاد دارد که نخستین بار، رضاخان را در زمان سردار سپهی وی، در جشن مزبور دیده و هنگام رفتن، صاحب مجلس (سید رضا اخوی) به رضاخان و او، چند سکهِ نازک نقره ای که به سکهِ شاهی مشهور بود و روی آن عبارت «یا صاحب الزمان» حک شده بود هدیه داده است.5

جالب است همین رضاخان، که از سر عوام فریبی در آغاز کار به انجام شعائر مذهبی «تظاهر» می کرد، زمانی که پایه های قدرتش را مستحکم دید و به دستور «لندن» با اسلام و روحانیت و شعائر شیعی درافتاد، برگزاری جشن عمومی نیمهِ شعبان را ممنوع ساخت! عین السلطنهِ سالور، در

خاطرات خود، بخش مربوط به نیمهِ شعبان 1363ق (14 مرداد 1323ش) می نویسد: «رضاشاه مانع از این جشن عمومی بود. پارسال و امسال در تمام شهرها خصوصاً تهران در همه جا حتی خانه ها دو شب چراغانی و جشن برپا بود...».6

حاج میر سید علی، گذشته از برپایی مجلس و پذیرایی از مردم، شاعران توانمند را نیز از دور و نزدیک، دعوت می کرد که چکامه هایی بلند و پرشور در مدح حضرت ولی عصر (عج) بسرایند و سپس شعر آنان توسط خودشان یا دیگران در خلال جشن قرائت شود و احیاناً نسخهِ آن بین حضار تکثیر گردد. به عنوان نمونه ای از این قصاید، می توان به چکامه های غرّ ا و هنرمندانهِ آیت الله حاج میرزا ابوالفضل نوری تهرانی

فقیه و ادیب نام آشنای عصر قاجار، شاگرد برجستهِ میرزای شیرازی، و نیای همسر امام خمینی ره) اشاره کرد که به مناسبت زادروز امام ثانی عشر (عج) در جشن سادات اخوی سروده شده اند. همچون قصیدهِ 16 بیتی او که بداهتاً در شهر مقدس سامرا سروده و برای قرائت در انجمن حجتیه، همراه نامه ای خطاب به حاج سید علی به تهران فرستاده است: بُشری لمیلاد غائب حاضرٍ...

او می آید...

او می آید... عصای موسی در مشت، نگین سلیمان در انگشت، زره داود بر تن، پیراهن یوسف در بر،

دم عیسی در کام، وقار ابراهیم در گام، ذوالفقار علی بر میان، و لوای محمد بر دوش...

تکرار ایوب است؛ مظهر صبر گران بر درد و رنج انسان. تکرار موسی است، با خروش رعد آسا بر فرعونیان. تکرار ابراهیم است؛ بت شکن بزرگ تاریخ. تکرار عیسی است، با دم حیات بخشش. او تکرار همهِ فضایل انبیا و اولیا است؛ بل، انبیا و اولیا، هر

یک جلوه ای از فضایل و مکارم اویند...

ماه و خورشید همچون سلیمان در فرمان اویند، و باد و طوفان در تسخیرش. <مؤ ید بالنّصر> و <منصور بالرُّ عب> است. فرشتگان، در رکابش شمشیر می زنند و گنجهای زمین در انتظار اوست. صادق

آل رسول(ع) در حقش گوید: انّ القادم منّا منصور بالرعب مؤ ید بالنصر، تطوی له الارض و تظهر له الکنوز و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب و یظهر الله به دینه و لو کره المشرکون.1

در طول تاریخ پر نشیب و فراز اسلام، از آغاز تا کنون، صدها مهدی دروغین، یا بهتر بگویم: دجال و رهزن دل و دین، آمده اند تا رهزن امت اسلام گردند و راه را بر او سد کنند... اما تاریخ، همه را یکان یکان در زیر چرخهای سنگین خود له کرده و خواهد کرد و سرانجام مهدی راستین، نهمین فرزند از تبار سالار عاشورا، یعنی حجت بن الحسن العسکری (عج)، از پس ابر غیبت، چونان آفتاب نیمروزی سر برخواهد زد و جهان را به انوار تابناکش روشن خواهد ساخت....

بحارالانوار، 52/191، حدیث 24.

پی نوشت ها:

1. روزنامهِ خاطرات عین السلطنه، 10/8072. 2. با انجمن حجتیهِ مهدویه، که در نیمهِ دوم عصر پهلوی برای مبارزه با بهائیت تاسیس شده بود، اشتباه نشود. 3. سفرنامهِ سدیدالسلطنه...، تصحیح و تحشیهِ احمد اقتداری، بهمنش، تهران 1362، ص 156. برای گزارشی مشابه از جشن یادشده در همان سال ر.ک، روزنامهِ خاطرات عین السلطنه، 2/1116. 4. سفرنامهِ سدیدالسلطنه، ص 408. 5. تاریخ معاصر ایران، سال 4، شمارهِ 1314، صص 351352. 6. روزنامهِ خاطرات عین السلطنه، 10/8001 .

انقلاب اسلامی ایران؛ وامدار الطاف الهی

ما منّت از ولی عصرعج می کشیم

علی ابوالحسنی (منذر)

انقلاب کبیر اسلامی ایران

از رویدادهای کم نظیر در تاریخ ایران است که توانست طومار رژیم تا بن دندان مسلح پهلوی را (با وجود پشتیبانی نظام سلطه جهانی از آن) درهم بپیچد و برای همیشه به بساط کهنه شاه و شاه بازی پایان دهد.

در طول این انقلاب سترگ، از نقطه شروع و گسترش خونبار آن در خرداد 42 تا تاسیس نظام جمهوری اسلامی و درگیری مستمر و همه جانبه آن با قدرتهای استکباری، شواهد بسیاری وجود دارد که در مجموع به نحوی شفاف و اطمینان بخش، از لطف و امداد الهی به ملت بپاخاسته ایران و رهبر و نظام انقلابی آن حکایت می کند و نشان می دهد که آن تحرک عظیم و بی سابقه در تاریخ، در گوهر، موجی برخاسته از الطاف بیکران خداوند و اولیای معصوم وی بویژه حضرت حجت بن الحسن العسکری عج به مردم ستمزده این دیار بوده است.

مقاله زیر، از زبان حضرت امام خمینی، عنایات آشکار خداوند و ولی معصوم او عج را در حفظ ساحت انقلاب و نظام مقدس اسلامی از گزند حملات دشمنان این انقلاب بازگو می کند.

عنایات غیبی به انقلاب اسلامی

امام خمینی، از زمان هجرت به پاریس (مهر

57) تا سال 59 کرارا بر این نکته تاکید نموده اند که انقلاب اسلامی ملت ایران، رویدادی اعجازانگیز و فراتر از محدوده تنگ امور مادی بوده1 و دست غیبی الهی به وسیله امام عصر(ع) در ایجاد و گسترش آن دخالت دارد. ایشان پیروزی انقلاب اسلامی را «اعجاز بزرگ قرن» و «مائده بزرگ آسمانی» 2، «نصرت اعجازآمیز اسلام بر کفر» 3، و «تحفه خدا از عالم بالا» 4 به مردم ایران خوانده و برای اثبات این امر، بر چند واقعیت ملموس و عینی زیر انگشت می گذارند:

1 اتفاق و یکپارچگی عجیب مردم ایران در سراسر کشور، و بروز حس تعاون در آنها، جهت مبارزه با رژیم پهلوی و تمنای حکومت اسلامی، و خدمت بی شائبه به هموطنان در سالهای 56 به بعد.

به گفته ایشان: پیش از آن تاریخ، هر گروه و دسته ای، ساز خود را می زد و راه خود را می رفت. دلها از هم دور و طبقات مختلف نسبت به هم بیگانه بلکه بدبین بودند. اما در سالهای 56 و 57 ناگهان دلها و زبانها یکی شد و طبقات مختلف کشور دانشگاهی و روحانی، باسواد و بی سواد، شهری و روستایی، صنعتگر و کشاورز و طبیب و مهندس، نظامی و غیرنظامی، زن و مرد، پیر و جوان و حتی کودکان خردسال دفعتا روی یک شعار واحد: «مرگ بر شاه» و «نابود باد رژیم پهلوی» وحدت یافتند و یک دل و یک زبان، خواستار سقوط رژیم شاهنشاهی و استقرار حکومت اسلامی شدند. نیز حس همدلی و تعاون عجیبی بین مردم ایجاد شد که حتی جوانانی که سالها در اروپا و امریکا تحصیل کرده بودند، شوری شگفت یافتند که به ایران بازگشته

و در شهرها و روستاها به ملت خویش خدمت کنند.5

2 تحول روحی عجیب در مردم ایران از حالت «ترس و هراس»، به «شجاعت» بلکه «تهور» در برابر رژیم پهلوی و ساواک جهنمی او و نیز حامیان قدرتمند خارجی اش (امریکا، انگلیس، روسیه و... حتی امثال صدام). انصراف دلها از مسائل مادی و گرفتاری های شخصی6 و توجه آنها به دین خدا، و اتحاد طبقات ملت در تمنای نابودی رژیم فاسد طاغوتی و استقرار نظام الهی7 و همچنین: پنبه شدن رشته ها و نقشه هایی که استبداد پهلوی و اربابان وی در طول 50 سال برای فاسد و منحرف ساختن جوان های پسر و دختر کشیده بودند8 و بالاخره بروز روحیه شهادت طلبی در مردم (خاصه جوانها)، از جمله امور خارق العاده و معجزه آسایی بود که در انقلاب رخ نمود و قابل توجیه به اسباب مادی و ظاهری نیست.

3 ایجاد رعب و هراس در دل شاه و حامیان قدرتمند وی در شرق و غرب جهان، و در نتیجه: انصراف آنها از مقابله جد ی با نهضت اسلامی و خودداری از اقدامات تند و خشن نسبت به انقلابیون. به گفته ایشان: در صدر اسلام هم، از جمله اموری که به شکست کفر و پیروزی مسلمانان کمک داد رعبی بود که خداوند در دل کفار افکند و موازنه قدرت را به سود مسلمانان تغییر داد: «سنلقی فی قلوب الذین کفروا الر عب». این رعب، در جریان انقلاب نیز تکرار شد و دشمنان رنگارنگ قیام در داخل و خارج را دستپاچه نمود و از واکنش تند و بهنگام مانع گشت، و الا سطح ضایعات، بسیار بالاتر از آنچه بود می شد.9

پیروزی ملت با دست کاملا خالی

و در جنگی شدیدا نابرابر با رژیم پهلوی (که از حمایت قدرتهای جهانخوار: امریکا، انگلستان، روسیه و... حتی رو سای کشورهای اسلامی نظیر صدام برخوردار بود)10از عجایبی بود که در انقلاب رخ نشان داد و از سطح محاسبات معمول مادی و سیاسی فراتر بود.11

امام راحل، نکات سه گانه فوق (= اتحاد عموم مردم بر ضد رژیم، تبدیل روحیه آنان از ترس به شجاعت، و رعب و دستپاچگی در دشمنان ملت) را نشانگر دخالت دست غیبی الهی در انقلاب شمرده و به صورت ترجیع بندی مکرر در سخنرانی های خویش بر آن تاکید می کند.12 از نظر تیزبین ایشان، قرائن و شواهد دال بر وجود امدادهای غیبی در جریان انقلاب، منحصر به موارد فوق نبوده و پس از پیروزی انقلاب نیز ادامه یافته است، که از آن جمله می توان به خنثی شدن مکر و توطئه دشمنان در ماجرای طبس13 و کودتای نوژه14 و فتح خرمشهر اشاره کرد.

در تبیین رویدادهای شگفت انقلاب، امام راحل اولا خود و هیچ کس دیگر از سران جنبش را موجد این تحول و پیروزی شگرف ندانسته و آن را تنها کار خدا می شمارد. 15 ثانیا از آنچه گفته شد یک گام بلند، فراتر رفته و دست غیبی را کاملا مشخص می کند: این تحول و پیروزی، کار خدا بود که به وسیله امام عصرعج انجام گرفت: «این من نبودم که پیروزی را به دست آوردید به واسطه من، این خدای تبارک و تعالی، در سایه امام زمان سلام الله علیه... ما را پیروز کرد... چه شد که پس از مدت کمی این تحول پیدا شد؟ سابق، همه چیز ما را می بردند و ما نفس نمی کشیدیم. سابق،

جوانهای ما را در زندان ها زجر می دادند و اعدام می کردند و ما قدرت حرکت نداشتیم. سابق، چپاولگران همه چیز ما را چپاول می کردند و ما نفس نمی کشیدیم. چه شد که این ملت همچو متحول شد؟ جز عنایت خدا چه بود؟... این دست غیبی بود که این تحول را پیش آورد».16 یک دست غیبی در کار است، خدای تبارک و تعالی به وسیله امام زمان سلام الله علیه.17

همچنین پس از رفتن از تهران به قم در اسفند 1357، در سخنانی که بر سر مزار شهدا در قبرستان بقیع قم (واقع در سر راه جمکران) ایراد کردند، ضمن اشاره به مبارزات مستمر تاریخ تشیع، فرمودند: قانون اساسی جدید باید بر مبنای مذهب تشیع اثنی عشری تدوین گردد (و این نکته را دو بار مورد تاکید قرار دادند). سپس با حالتی برافروخته و ملتهب افزودند که: «قدرت ایمان، قوه اسلام، قدرت معنوی ملت، این پیروزی را به ما ارزانی داشت. ما منت از خدای تبارک و تعالی می کشیم، ما منت از ولی عصر می کشیم که پشتیبانی از ما فرمودند. نباید ابهامی در قضایا باشد. اگر چنانچه ابهامی در قضایا باشد یا بخواهند منحرف کنند این نهضت اسلامی ما را، منتهی به شکست خواهد شد، خیانت به ملت است، خیانت به اسلام است».18

عطف به همین نگاه و نگرش بود که، رهبر فقید انقلاب، ماهها پیش از بهمن 57 اطمینانی عجیب به پیروزی جنبش و سرنگونی رژیم داشت و به این و آن می گفت: شاه رفتنی است، به فکر روزها و اقتضائات پس از پیروزی باشید!19 و این در حالی است که هنوز هیبت و هیمنه رژیم شکسته نشده بود

و کسانی چون مهندس بازرگان، به مبارزه گام بگام با حکومت پهلوی و تسخیر کرسی های مجلس شورا می اندیشیدند.

پی نوشت ها

1. به تعبیر امام در 30/3/58 (مندرج در: کتاب صحیفه نور):در این انقلاب و تحول، آنچه رخ داد فوق فکر و توان ما بود 2. اظهارات ایشان در 22/11/59 3. اظهارات امام در 22/11/58 4. اظهارات امام در 5/12/57 5. ر.ک، صحیفه نور، 5/239 (اظهارات امام در 30/4/58) و نیز همان: 5/370. برای داستان های جالب در این زمینه از زبان امام ر.ک، همان: 5/42 (اظهارات مورخ 13/4/58)؛ 5/42 (13/4/58)؛ 3/573 (29/1/58)؛ 2/55 56 )28/7/57)؛ 3/352351 (7/12/57) و 378376 (14/12/57) 6. صحیفه نور، 5/43. اظهارات امام در 13/4/58 7. صحیفه نور، 4/476475 (اظهارات امام در 30/3/58) 8. صحیفه نور، 6/565 566 (12/10/58)9. همان: 3/288 (اظهارات امام در 26/11/57) 10. اظهارات امام در 5/1/58 و... 11. ر.ک، همان: 6/23 (اظهارات امام در 11/7/58)؛ 6/32 (12/7/58)؛ 6/449 (29/9/58) 12. ر.ک، اظهارات امام مندرج در صحیفه نور، مجلدات 7/1/58) و نیز ر.ک، همان: 4/23 (30/1/58)، 4/224 (30/2/58) 16. صحیفه نور، 4/23 17. اظهارات امام در 30/1/58. نیز ر.ک، اظهارات ایشان در 29/1/58 که: «» (صحیفه نور، 3/573) 18. همان: 3/417 418 19. ر.ک، خاطرات و مبارزات حجه الاسلام فلسفی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران 76، صص 431430، و نیز اظهارات مهندس بازرگان مورخ 22 بهمن 60 در جمع اعضای نهضت آزادی مندرج در: شورای انقلاب و دولت موقت از زبان مهندس بازرگان، بهمن 1360، از انتشارات نهضت آزادی ایران، صص، 27 28.

بهائیت و روس تزاری

بهائیت و روس تزاری

بهائیت و روس تزاری

مهرداد صفا

اولین دولت فزونخواه و استعمارگر، که سران بابیت و بهائیت با آن در پیوند بوده اند، امپراتوری روس تزاری است؛ امپراتوری متجاوز و درازدستی که در نیمه اول قرن نوزدهم، با زور و نیرنگ 17 شهر از

آبادترین شهرهای کشورمان را اشغال و از پیکر آن جدا کرد و پس از آن نیز تا زمان فروپاشی (1917م) همواره سد راه آزادی و پیشرفت ایران اسلامی بود...

علاوه بر منابع غیربهائی، در آثار خود بابیان و بهائیان نیز شواهد و دلایل تاریخی زیادی وجود دارد که حاکی از پیوند سران این دو فرقه خصوصاً بهائیان و بالاخص شخص حسینعلی بها با امپریالیسم تزاری است.

شواهد تاریخی زیر، نشان از «توجه خاص» روسیه تزاری به موضوع باب و حرکت او و وجود پیوند میان بابیان و بهائیان با روسها دارد:

1. زمانی که علی محمد باب (همراه دستیارش محمد علی زنوزی): در تبریز اعدام و جسدش در خندق افکنده شد، صبح روز بعد، کنسول روس در تبریز به کنار خندق آمد و توسط نقاش کنسول خانه، به تصویربرداری از جسد باب و یار مقتولش پرداخت.1

عبدالحمید اشراق خاوری، نویسنده و مبلغ مشهور بهائی، در تلخیص تاریخ نبیل، ضمن اشاره به مطلب فوق، سخنی دارد که حاکی از ارتباط و دوستی اعضای کنسولخانه روسیه در تبریز با برخی از بابیان است: «صبح روز بعد از شهادت، قونسول روس در تبریز با نقاشی ماهر به کنار خندق رفته و نقشه آن دو جسد مطهر را که در کنار خندق افتاده بود برداشت. حاجی علی عسگر برای من حکایت کرد و گفت که یکی از اعضای قونسولخانه روس که با من رابطه و نسبت داشت آن نقشه را در همان روزی که کشیده شده بود به من نشان داد. آن نقشه با نهایت مهارت کشیده شده بود...».2

محمد علی فیضی، دیگر مورخ مشهور بهائی، نیز در تاریخ خود به نقل از حاج

علی عسگر، به نکته فوق تصریح دارد.3 به تصویربرداری کنسولگری روسیه از جسد باب، حتی در نوشته رهبران بهائیت نظیر عباس افندی و شوقی نیز تصریح شده است.4

2. ملا محمد علی زنجانی (رئیس بابیان زنجان) که در آن شهر مدتها با قشون اعزامی از سوی امیرکبیر جنگید، در خلال جنگ به یارانش اطمینان داده بود که «دولت روس به یاری آنان خواهد آمد».5 فریدون آدمیت، پس از نقل این مطلب از زبان «ابوت»، مأمور انگلیسی که از آن شهر می گذشته، سخن جالبی دارد: «ملا محمد علی زنجانی یعنی جناب «حجت» که دعوی فتح کره زمین را داشت، و معتقد بود که تاجداران جهان باید فرمان وی را به گردن نهند، و حتی حکومت مصر را به دست یکی از اولیای مقدس سپرده بود، چطور شد که به اصحابش وعده داد که امپراتور روس که در زمره همان شاهان کافر بود، به یاری آنان خواهد آمد؟! آن بیچارگان ابله هم باور فرموده بودند».6 همچنین، منابع بابی تصریح دارند که در جریان درگیری فوق، سفیر روسیه (پرنس دالگوروکی) به امیرکبیر به علت سرکوب و قلع و قمع بابیان شورشگر در آن شهر اعتراض کرد.7

3. ماجرای تجمع بابیان (تحت رهبری قدوس، قره العین و حسینعلی بها) در 1264ق در بَدَشت (واقع در حوالی شاهرود) در تاریخ مشهور است. در آنجا تصمیم گرفته شد که بابیان در ماکو (بازداشتگاه علی محمد باب) گردآیند و برای رهایی وی، به مقرش حمله برند و در برابر دولت وقت ایران (محمد شاه و حاجی میرزا آقاسی) «ایستادگی» ورزند و چنانچه شکست خوردند «به خاک روسیه» پناهنده شوند.8

4. اعضای خاندان افنان (خویشاوندان باب و

نمایندگان عباس افندی در ایران)

با سفارت روسیه پیوند نزدیک داشتند و حاجی میرزا محمد تقی افنان وکیل الدوله [پسر دایی باب] و برادران و پسرانش به عنوان نمایندگان تجاری روسیه در بمبئی و یزد فعالیت می کردند و آقا علی حیدر شیروانی (بهائی و از شرکای تجاری خاندان افنان) از اعضای متنفذ سفارت روس در تهران بود و با حمایت او بود که حاجی میرزا محمد تقی افنان وکیل التجاره دولت روسیه در بمبئی شد.9 محمد طاهر مالمیری، از عیون بهائیان، ضمن شرحی پر آب و تاب در تعریف از خویشاوندان مادری باب چنین می گوید: «...حاجی میرزا محمد تقی وکیل الدوله، نماینده رسمی دولت روس، با نشان مخصوص و بیرق بالای سر درب خانه شریفشان ممتاز از دیگران بودند... روزی که نشان طلای بزرگ از طرف دولت روس برای ایشان رسیده بود چند نفر از تجار را در بیت شریفشان دعوت فرمودند و دو ساعت این نشان را زدند...».10 آواره نیز از «علاقه جات» وکیل الدوله «در روسیه» یاد می کند.11

وکیل الدوله از سوی عباس افندی دستور یافت که اولین معبد و مرکز تبلیغی بهائیان در جهان (مشرق الاذکار) را در عشق آباد روسیه بنانهد و این مأموریت را نیز (با پشتیبانی روسهای تزاری) پیش برد و نهایتاً در حیفا (محل سکونت عباس افندی) درگذشت. در همین زمینه باید به پیوند برادران باقراوف (سرمایه داران بهائی) با روسیه اشاره کرد که شرح «روس فیلی» و روابط آنها با عوامل روسیه در تاریخ آمده است.12

5. اقدام کاپیتان تومانسکی، صاحب منصب روسی، به ترجمه و ترویج آثار بهائیان، مورد دیگری است که برخی از مطلعان، آن را شاهدی بر پیوند روسیه و

بهائیت گرفته اند. والنتین چیرول، مخبر مشهور روزنامه تایمز، از کسانی است که وزارت خارجه بریتانیا در مورد قرارداد 1907 (تجزیه ایران به مناطق نفوذ روس و انگلیس) با وی رایزنی کرد. چیرول در کتاب معتبرش: «مساله شرق وسطی» یا «چند مساله سیاسی راجع به دفاع هندوستان»، بهائیان را جاسوس روسها معرفی می کند. وی «کاپیتان تومانسکی» را از مبارزترین مأموران و عاملان آن دولت شمرده و حتی اشاعه بابیگری را نتیجه علاقه روسها و اقدام در انتشار آثار آنان می داند. به باور او: تومانسکی در این راه به دولت متبوع خود خدمت کرد.13 گفتنی است که میرزا ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ مشهور بهائیان) زمان اقامتش در سمرقند (1310ق) «رساله اسکندریه» را به نام همین مسیو الکساندر تومانسکی، صاحب منصب توپخانه روس در عشق آباد، تألیف کرد و تومانسکی نیز بخشی از آن رساله را در جلد هشتم از زپیسکی (مجله روسی متعلق به شعبه ای از انجمن همایونی روسی آثار عتیقه) در سالهای 18941893، به چاپ رساند.14 تومانسکی، همچنین، «به راهنمایی و معاونت» میرزا ابوالفضل، کتاب مقدس بهائیان (اقدس) را به روسی برگرداند.15

6. تشکیل اولین مرکز تبلیغاتی مهم بهائیها در خاورمیانه (با عنوان مشرق الاذکار)

در عشق آباد روسیه و با حمایت آشکار روسها، نشان دیگری از پیوند دولت تزاری و سران این فرقه است.

7. در همین زمینه باید به حضور بهائیان در تشکیلات و مؤ سسات مربوط به روس تزاری در ایران (همچون سفارتخانه و بانک استقراضی روسیه) اشاره کرد. (ایام: تفصیل این بحث در مطلبی جداگانه آمده است).

8. وعده های مکرر سران بهائیت (بها و عبدالبها) به اتباع خویش مبنی بر شکست ناپذیری امپراتوری تزاری و برخورداری آن از

تأییدات الهی!16 گواه دیگر این پیوند است.

9. رد پای ارتباط بابیان و بهائیان با روسیه تزاری را، بیش از هرچیز، بایستی در پرونده خود حسینعلی بها (مؤ سس مسلک بهائیت) بازجست که پدرش میرزا عباس نوری، دستیار شاهزاده «روس فیل» قاجار (امام وردی میرزا) بود و سه تن از منسوبین نزدیک بها (برادر، شوهر خواهر و خواهرزاده وی) در استخدام سفارت روسیه بودند و خود بها نیز در جریان ترور نافرجام ناصرالدین شاه توسط بابیان، با حمایت جدی و پیگیر سفیر روسیه (دالگوروکی) از زندان و اعدام نجات یافت و تحت الحفظ سفارت از ایران خارج شد و لوحی در تقدیر از تزار و سفیرش صادر کرد. (ایام: توضیح مطلب را در مقاله «حسینعلی بها؛ پیوند دیرپا با استعمار تزاری» مطالعه کنید).

موارد 9 گانه فوق، به روشنی از پیوند بهائیت با استعمار تزاری پرده برمی دارد.

پانوشت ها

1. مطالع الانوار (THE DAWN BREAKERS)تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه و تلخیص عبدالحمید اشراق خاوری، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، 134 بدیع، صص 504 - 503؛ ظهور الحق، فاضل مازندرانی، 3/ 257؛ حضرت نقطه اولی 1266-1235 هجری / 1850-1819 میلادی، محمد علی فیضی، آذر 1352، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، 136 بدیع، صص 347- 348؛ مقاله شخصی سیاح...، [عباس افندی] ، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، سال 119 بدیع، ص 49؛ قرن بدیع، شوقی افندی، ترجمه نصرالله مودت، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، تهران، 1/258 - 247؛ آهنگ بدیع، سال 24 (1348)، ش 9 و 10، ص 288. 2. مطالع الانوار، صص 503 504. نیز ر.ک، ظهور الحق، 3/ 257 به نقل از نبیل زرندی. 3. حضرت نقطه اولی... صص 348 -347. 4. ر.ک، مقاله شخصی

سیاح...، عباس افندی، ص 49؛ قرن بدیع، شوقی، 1/247 به بعد. 5. امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، چاپ 5: انتشارات خوارزمی، تهران 1355، ص 449. 6. همان: ص 450. 7. نقطه الکاف، به اهتمام ادوارد براون، مطبعه بریل هلاند، 1328ق، صص 234-233 و نیز ص 266. 8. فتنه باب، اعتضاد السلطنه، توضیحات عبدالحسین نوایی، ص 179. 9. ظهورالحق، ج 8، قسمت اول، ص 431؛ «جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران...»، عبدالله شهبازی، تاریخ معاصر ایران، س 7، ش 27، پاییز 1382، ص 20. 10. خاطرات مالمیری... حاج محمد طاهر مالمیری، لجنه ملی نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی، لانگنهاین آلمان، 149 بدیع / 1992م، صص 61 -60. 11. الکواکب الدریه، 2/96. 12. ر.ک، سفرنامه ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان، به کوشش دکتر محمد اسماعیل رضوانی، ص 51 و69 - 68؛ کشف الحیل، آیتی، ج 2، چ 4، ص 39-38 و ج 3، چ 4، صص 198 -196و ج 1، چ 7، صص 27-26؛ ایرانی که من شناخته ام، ب. نیکیتین، ترجمه فره وشی و مقدمه ملک الشعرای بهار، کانون معرفت، تهران 1329، صص 167-165. 13. امیرکبیر و ایران، آدمیت، با مقدمه محمود محمود، چاپ اول: انتشارات بنگاه آذر، تهران 1323، قسمت اول، ص 256. 14. بهائیان، محمد باقر نجفی، چاپ اول صص 363-362. 15. آهنگ بدیع، سال 19 (1343)، ش 1، مقاله «کتاب اقدس»، تدوین دکتر محمد افنان و...، ص 13. بجا است در مورد ماهیت و مواضع سیاسی کسان دیگری از روسیان نیز (همچون رزن، ژوکوسکی و کاظم بیک الکساندر قاسمویچ) که راجع به بابیه و بهائیه پژوهش و تألیف کرده اند، تحقیقی صورت گیرد.

16. ر.ک، فلسفه نیکو، حسن نیکو، 2/165 -163

پیوند دیرپا با استعمار تزاری

رضا قریبی

منابع غیر بهائی، میرزا حسینعلی بهاء پیشوای بهائیان (و نیز برادرش صبح ازل، پیشوای ازلیان) را به خبرچینی برای سفارت روسیه متهم می سازند. عبدالله بهرامی (از عناصر مشروطه خواه و دموکرات صدر مشروطه، و از صاحب منصبان عالی نظمیه) می نویسد: «میرزا حسینعلی را عده ای از اشخاص مطلع، جزو خفیه نویسان سفارت روس معرفی نموده اند».1 هاشم محیط مافی، از روزنامه نگاران آن عصر نیز بهاء و ازل را راپرتچی سفارت روسیه معرفی می کند.2

جدا از صحت و سقم این اتهام، شواهد متعددی وجود دارد که پیوند آشکار میان حسینعلی بهاء و روسها را مدلل می دارد و حتی مآخذ معتبر بهائی (تلخیص تاریخ نبیل، مقاله شخصی سیاح، قرن بدیع و الکواکب الدریه) بدان تصریح دارند. یکی از مهمترین و آشکارترین این شواهد، اقدام جدی پرنس دالگوروکی (سفیر روس در ایران) برای نجات بهاء (از زندان و اعدام) پس از ترور نافرجام شاه، و بدرقه بهاء توسط غلامان سفارت تا مرز عراق3 است که صدور لوح از سوی بهاء خطاب به تزار روسیه در تشکر از حمایت دالگوروکی4 را در پی داشت.

تحقیق زیر، به بررسی پیوند دیرین میان بهاء و خانواده او با روسیه می پردازد:

1.منسوبان نزدیک بهاء، در سفارت روس

منابع تاریخی (اعم از بهائی و غیربهائی) از حضور بستگان نزدیک بهاء: میرزا حسن نوری (برادر بزرگ بهاء)، میرزا مجید خان و میرزا ابوالقاسم خان آهی (به ترتیب: شوهر خواهر و خواهرزاده بهاء) به عنوان «منشی» در سفارت روسیه در تهران خبر می دهند.5 آواره (آیتی بعدی)، مبلغ و مورخ پیشین بهائیت، تصریح می کند که: میرزا حسن، برادر بزرگ بهاء، منشی سفارت روس در

تهران بود.6 شوقی افندی نیز می نویسد: «در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیره» بهاء یعنی میرزا مجید خان آهی «در خدمت سفیر روس پرنس دالگورکی سمت منشی گری داشت...».7 این رسم در خاندان آهی ادامه یافت، چندان که عموی مجید آهی (وزیر مشهور عصر پهلوی) منشی سفارت روس در تهران بود و مجید به کمک او برای تحصیل به پایتخت تزار رفت و رشته حقوق را گذراند.8

پدر حسینعلی بهاء و صبح ازل، میرزا عباس نوری موسوم به میرزا بزرگ وزیر است. میرزا عباس، بزرگ خاندان خویش محسوب می شد و حضور چشمگیر و گسترده منسوبین نزدیکش (یعنی، پسر بزرگ، داماد و نوه های دختریش) در سفارت روسیه، که بویژه در ایران آن روزگار، امری عادی به نظر نمی رسد، قاعدتاً بدون آگاهی و موافقت وی صورت نگرفته است، و این امر، پژوهشگر تیزبین را به جستجوی ریشه ها و رشته های ارتباط بین خود میرزا عباس با روسها وامی دارد. اتفاقاً بررسی زندگی میرزا عباس و «شبکه ارتباطات سیاسی» او نیز رد پاهایی از روسیه را در پرونده اش به دست می دهد. و این امر نشانگر آن است که پیوند حسینعلی «بهاء» با روسها، ظاهراً سابقه ای دیرین داشته و به روزگار حیات پدرش، میرزا عباس، می رسد.

2.پدر بهاء؛ منشی پرنس «روس فیل»

میرزا عباس نوری (میرزا بزرگ وزیر)، پدر حسینعلی بهاء (مؤ سس بهائیگری) و یحیی صبح ازل (بنیادگذار ازلی گری) است. میرزا عباس، در دستگاه شاهزاده امام وردی میرزا (پسر فتحعلی شاه و کشیکچی باشی یعنی رئیس گارد مخصوص سلطنتی) کار می کرد و وزیر و منشی او بود. عباس از 1230ق به وزارت امام وردی منصوب شد و شهرت وی به وزیر نیز از همینجا بود.9

امام وردی، مخدوم میرزا عباس،

از عناصری است که رد پای ارتباط با سفارت روسیه در کارنامه او مشهود است. از کلام مهدی بامداد برمی آید که پس از قتل گریبایدوف (سفیر مغرور و فتنه جوی روسیه) در 1244ق، خانه امام وردی میرزا در تهران چندی منزلگاه سفرای روس بود10، و با توجه به این که انتخاب اشخاص برای میهمانداری از سفرای بیگانه، بی حساب و کتاب نبوده و علایق و سلایق سیاسی آنان، نوعاً در انتخابشان برای این گونه امور، لحاظ می شد) این امر از وجود نوعی «خصوصیت» بین امام وردی و سفرای همسایه شمالی حکایت دارد. دست کم باید گفت که اقامت سفرای روس در خانه پرنس قجر، زمینه ساز «تشدید و تقویت» روابط وی با آنان بوده است. چنان که این امر، در ماجرای مرگ فتحعلی شاه و بحران سیاسی پس از وی، آشکار شد.

امام وردی از دولتمردانی بود که در جریان انتقال سلطنت از فتحعلی شاه به محمد شاه قاجار (جمادی الثانی 1250) به رقبای شاه جدید پیوست و حتی به دستور برادر بزرگش: علی شاه ظل السلطان، با 15 هزار سرباز به قزوین شتافت تا راه را بر ورود شاه و وزیرش (قائم مقام فراهانی) به پایتخت ببندد، که البته قشون کشی وی پایانی فضاحت بار داشت11 و با پیش بینی شکست یاران خود، به «چادر ایلچی روس پناهید».12 این پناهندگی برای امام وردی طبعاً مصونیت سیاسی به همراه داشت و لذا در جریان داغ و درفش همپیمان های سیاسیش (ظل السلطان و...) توسط محمد شاه و قائم مقام، چون «در پناه دولت روس بود، کسی به او متعرض نمی شد و باقی گرفتار بودند».13

سال بعد، در ربیع الاول 1251، جمعی از شاهزادگان مخالف شاه (از جمله امام وردی) به قلعه اردبیل فرستاده شدند

و امام وردی 3 سال بعد (ربیع الثانی 1254) به اتفاق برادرانش: ظل السلطان و رکن الدوله «از قلعه اردبیل گریخته و به دولت روس تزاری پناهنده شدند. دولت روسیه درصدد برآمد که شاهزادگان فراری را با ماهیانه مکفی در قراباغ یا ورشو منزل دهد ولی شاهزادگان توقعات دیگری داشتند که مورد قبول امپراتور قرار نگرفت. این واقعه مصادف بود با محاصره هرات از طرف محمدشاه و مقارن با مسافرت نیکولای اول به ایروان و چون در این اوان مقامات» تزاری «بنا به مقتضیات سیاسی از دولت ایران پشتیبانی می کردند موافقت با تقاضاهای غیر موجه فراریان [به سلطنت رسانیدن آنان در ایران] معقول به نظر نمی آمد».14 لذا آن سه تن نهایتاً ناگزیر شدند برای دستیابی به نقطه اتکا بهتر، به کشور عثمانی بروند15 که آن زمان، پیوندهای عمیقی با دولت انگلیس داشت. تزار البته هنگام عزیمت آنها به عثمانی، از ایشان نزد شاه ایران وساطت و ضمانت کرد16 و خود ظل السلطان در نامه به پالمرستون، وزیر خارجه انگلیس (اول رمضان 1254ق) خاطرنشان ساخت که: «بعد از فرار از قلعه اردبیل، مدت هفت ماه در حمایت دولت علیه امپراتور اعظم [تزار روسیه] بودیم و ایلچی دولت علیه ایشان [یعنی سفیر روسیه در ایران] هم دخیل این امر بود».17 آنان پس از ورود به عثمانی در خط سازش با انگلستان افتادند که خود داستانی دراز و عبرت انگیز دارد.18 منابع بهائی اظهار می دارند که در ایام تبعید حسینعلی بهاء در عراق، پسران ظل السلطان، شجاع الدوله و سیف الدوله، جزو میهمانان دائمی بهاء بودند.19

پدر حسینعلی بهاء، میرزا عباس نوری، مدتها کارگزار شاهزاده روس فیل: امام وردی میرزا، بوده است.

امام وردی، ضمناً داماد محمدخان

قاجار20 و شوهر خواهر پسر وی: محمدحسن خان سردار ایروانی، بود که تاریخ، هر دو محمد خان و محمدحسن خان را از وابستگان سیاست روسیه در ایران می شناسد. عباس امانت (مورخ بهائی تبار) از محمدحسن خان با عنوان «یکی از تحت الحمایگان جاه طلب روسیه» یاد می کند.21 محمد حسن خان سردار، از قضا متهم به دخالت در توطئه ترور نافرجام ناصرالدین شاه (شوال 1268ق) بود22 که حسینعلی بهاء نیز در ردیف متهمان ردیف اول آن قرار داشت.

چنانچه از روابط دیرین میان خانواده بهاء با روسها بگذریم، به روابط شخص وی با عمال روسیه در ایران می رسیم که منابع بهائی هم بدان تصریح دارند.

3. دریابیگی روسیه، و تلاش برای حفظ جان بهاء

می دانیم که یکی از مهمترین آشوبهای بابیان، در قلعه شیخ طبرسی (واقع در مازندران) روی داد که مقدمات آن در زمان محمدشاه قاجار فراهم شد ولی آتش آن در زمان ناصرالدین شاه (و صدارت امیر) سر برزد و دولت مرکزی، تنها پس از کوششهای زیاد و دادن تلفات گران، توانست آن فتنه را سرکوب کند. در جریان آن فتنه، برای حسینعلی بهاء نیز (که قصد پیوستن به بابیان در قلعه را داشت) توسط حکومت ایران مشکلاتی پدید آمد که روسها به کمکش شتافتند. توضیح این که:

قبل از شروع درگیری قلعه طبرسی، به قول «الکواکب الدریه» (از مآخذ مشهور بهائی):حسینعلی «یک وقتی در جز [بندر گز سابق] که قریه [ای] از قراء مازندران است تشریف داشته و در آنجا مستخدمین و سرحدداران دولت روس، ارادتی شایان به حضرتش یافته، اراده کرده اند که آن حضرت را از دست مأموران ایرانی گرفته و یا فرار داده به روسیه ببرند» ولی میرزا

قبول نکرده است. تا این که بزودی خبر مرگ محمدشاه می رسد و «دریابیگی روس اظهار سرور کرده» است. «خلاصه، آن قضیه وفات شاه هرچند امر را بر اصحاب مازندران [مقیم قلعه طبرسی] سخت کرد، ولی از طرفی سبب نجات حضرت بهاءالله شد و آن حضرت سالماً به طهران مراجعت فرمود...».23

مؤ لف کواکب الدریه، که بعدها از بهائیت برگشته و کتاب «کشف الحیل» را در افشای ماهیت بهائیان نوشت، در کشف الحیل، به لوحی از عبدالبها خطاب به برخی از مریدان خود در بندر گز اشاره می کند که ضمن آن، با اشاره به ممانعت حکومت آمل از نزدیک شدن بهاء به مجتمعین قلعه شیخ طبرسی، و رفتن بهاء به بندر گز، می نویسد: «پس جمال مبارک [بهاء] ... در بندر جز تشریف بردند و سرکرده های جز نهایت رعایت و احترام را مجری داشتند. پس محمد شاه، فرمان قتل جمال مبارک [بهاء] را به واسطه حاجی میرزا آقاسی صادر نمود و خبر محرمانه به بندر جز رسید. از قضا در دهی از دهات سرکرده روز بعد موعود بودند. مستخدمین روسی با بعضی از خوانین بسیار اصرار نمودند که جمال مبارک به کشتی روس تشریف ببرند و آنچه اصرار و الحاح کردند قبول نیفتاد، بلکه روز ثانی صبح با جمعی» بسیار «به آن ده تشریف بردند. در بین راه سواری رسید و به پیشکار دریابیگی روس کاغذی داد. چون باز نمود به نهایت سرور فریاد برآورد و به زبان مازندرانی گفت: مردی بمرده. یعنی محمد شاه مرد. لهذا آن روز را خوانین و جمیع حاضرین... جشن عظیمی گرفتند...».24

4. پرنس دالگوروکی برای نجات بهاء

از حبس و اعدام بپامی خیزد

چنان که گفتیم، اقدام دالگوروکی

برای نجات جان بهاء از زندان ناصرالدین شاه، و تشکر بهاء از وی و تزار، یکی از مهمترین شواهد تاریخی دال بر پیوند آشکار میان بهائیت (و پیشوای آن) با روسها است. منابع بهائی تصریح می کنند که: پس از ترور نافرجام شاه به دست بابیان (28 شوال 1268ق) بهاء که شدیداً در مظان اتهام بود، به خانه شوهر خواهرش (منشی سفارت روس) در زرگنده (محل ییلاقی سفارت) رفت و سفیر روس (دالگوروکی) به حمایت علنی از وی پرداخت و حتی به حسینعلی پیشنهاد کرد که به روسیه رفته و از پذیرایی دولت تزاری بهره مند شود.25 پس از آزادی بهاء از زندان و تبعید وی از سوی دولت ایران به عراق نیز، نماینده سفارت روس، حسینعلی را تا مرز بغداد همراهی کرد26 که گزندی به وی نرسد. حسینعلی هم بعداً لوحی خطاب به تزار (نیکلاویچ الکساندر دوم) در تشکر از کمک سفیر وی در تهران صادر کرد و بابت این لطف و حمایت، خواستار علو مرتبه از درگاه الهی! برای تزار گردید.27

شوقی افندی (نوه و جانشین عباس افندی) با اشاره به ماجرای ترور شاه می نویسد: «روز بعد با نهایت متانت و خونسردی به جانب نیاوران مقر اردوی سلطنتی رهسپار شدند. در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیره مبارک که در خدمت سفیر روس پرنس دالگورکی Prince Dalgoroki سمت منشی گری داشت آن حضرت را ملاقات و ایشان را به منزل خویش که متصل به خانه سفیر بود رهبری و دعوت نمود. آدمهای حاجی علی خان حاجب الدوله چون از ورود آن حضرت باخبر شدند موضوع را به مشارٌ الیه اطلاع دادند و مراتب را شخصاً به عرض شاه رسانید.

شاه از استماع این خبر غرق دریای تعجب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد تا آن وجود مقدس را که به دخالت در این حادثه متهم داشته بودند تحویل گرفته نزد شاه بیاورند. سفیر روس از تسلیم حضرت بها الله امتناع ورزید و از هیکل مبارک تقاضا نمود که به خانه صدراعظم تشریف ببرند. ضمناً از مشارٌ الیه به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشد».28 عبدالحمید اشراق خاوری، مبلغ و مورخ مشهور بهائی، نیز آورده است: ناصرالدین شاه «فوراً مأموری فرستاد تا حضرت بهاءالله را از سفارت روس تحویل گرفته نزد شاه بیاورد. سفیر روس از تسلیم حضرت بهاءالله به مأمور شاه امتناع ورزید و به آن حضرت گفت که به منزل صدراعظم بروید و کاغذی به صدراعظم نوشت که باید حضرت بهاءالله را از طرف من پذیرایی کنی و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد شخص تو مسؤول سفارت روس خواهی بود»!29

دالگوروکی دست بردار نبود و زمانی که دولت ایران بهاء را به زندان افکند، تلاشش را ادامه بل تشدید بخشید. مطالع الانوار می نویسد: «قنسول روس که از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری حضرت بهاءالله خبر داشت، پیغامی شدید به صدراعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماینده قنسول روس و حکومت ایران تحقیقات کامل درباره حضرت بهاءالله به عمل آید و شرح اقدامات و سؤ ال و جوابها که به وسیله نمایندگان به عمل می آید در ورقه ای نگاشته شود و حکم

نهایی درباره آن محبوس بزرگوار اظهار گردد. صدراعظم به نماینده قنسول وعده داد و گفت در آتیه نزدیکی به این کار اقدام خواهد کرد و آنگاه وقتی معین نمود که نماینده قنسول روس با حاجب الدوله و نماینده دولت [ایران] به سیاه چال بروند. مقدمتاً... [ملا علی ترشیزی ملقب به عظیم، از روِ سای وقت بابیه و مرتبط با تروریست ها] را طلب داشتند و از محرک اصلی و رئیس واقعی سؤال کردند» عظیم جنایت را گردن گرفت و «چون این اقرار را از عظیم شنیدند قنسول و نماینده حکومت اقرار او را نوشته به میرزا آقا خان [صدراعظم] خبر دادند و در نتیجه حضرت بهاءالله از حبس خلاص شدند...».30

شوقی نیز در ادامه مطلب قبل می نویسد: «از یک طرف وساطت و دخالت پرنس دالگورکی سفیر روس در ایران که به جمیع وسائل در آزادی حضرت بهاءالله بکوشید و در اثبات بی گناهی آن مظلوم آفاق، سعی مشکور مبذول داشت و از طرف دیگر اقرار و اعتراف رسمی ملا شیخ علی ترشیزی ملقب به عظیم که در زندان حضور حاجب الدوله و مترجم سفارت روس و نماینده حکومت برائت حضرت بهاءالله را تأیید و به صراحت دخالت و شرکت خویش را در حادثه... [تیراندازی] به شاه اظهار نمود».31

5. حمایت ها ادامه می یابد

روسها پس از دستگیری و حبس بهاء توسط دولت ایران نیز، جداً «مراقب احوال» وی بوده و قضایا را تعقیب می کرده اند و حتی در هنگام بازجویی و محاکمه او، نماینده آنها حضور داشته است. به نوشته امانت: «آهی شخصاً در معیت» بهاء «به اردوی سلطنتی در نیاوران رفت " که بگوید و معلوم نماید که برادر زن او بی تقصیر

است"».32 در جریان محاکمه نیز آن گونه که دکتر اسلمونت (از سران بهائیت) تصریح می کند، «سفیر روس به برائت» بهاء «شهادت داد».33

پیشنهاد سفیر به حسینعلی بهاء (پس از آزادی از زندان) مبنی بر سفر به روسیه، و نیز بدرقه رسمی بهاء هنگام خروج وی از ایران (به حکم ناصرالدین شاه) تا مرز عراق توسط غلامان سفارت روسیه نیز، که در تواریخ معتبر بهائیت بدان تصریح شده، گامهای بعدی سفارت روسیه در حمایت از حسینعلی بود. مطالع الانوار می نویسد: «حکومت ایران بعد از مشورت به حضرت بهاءالله امر کرد که تا یک ماه دیگر ایران را ترک نمایند و به بغداد سفر کنند. قنوسل روس چون این خبر شنید از حضرت بهاءالله تقاضا کرد که به روسیه بروند، دولت روس از آن حضرت پذیرایی خواهد نمود. حضرت بهاءالله قبول نفرمودند و توجه به عراق را ترجیح دادند، در روز اول ماه ربیع الثانی 1269 هجری به بغداد عزیمت فرمودند. مأمورین دولت ایران و نمایندگان قنسول روس تا بغداد با حضرتش همراه بودند».34

همراهی نمایندگان سفارت با بهاء، مورد اعتراف مکرر خود او قرار دارد: از جمله در «اشراقات» تصریح می کند که: «این مظلوم از ارض طا [=طهران] به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و از سفارت ایران و روس هر دو، ملتزم رکاب بودند».35

این امور، دقیقاً این حدس را تقویت می کند که سفارت روسیه با حسینعلی بهاء (بنیادگذار مسلک بهائیت) به عنوان فردی «تحت الحمایه روسها» و مشمول مقررات کاپیتولاسیون برخورد می کرده است. گزارش شوقی افندی از پیشنهاد سفیر به بهاء، دقیقاً (و البته به طور ناخواسته) مؤ ید همین امر است: «سفیر روس چون

از فرمان سلطانی استحضار یافت و بر مدلول آن مطلع گردید از ساحت مبارک استدعا نمود اجازه فرمایند آن حضرت را تحت حمایت و مراقبت دولت متبوعه خویش وارد و وسایل حرکت وجود اقدس را به خاک روس فراهم سازد».36

تشکر بهاء از تزار و سفیر روسیه

بهرروی، حمایت کارساز سفیر روسیه از حسینعلی بها در آن برهه بحرانی، جناب بها را کاملاً نمک گیر ساخت، تا آنجا که لوحی خطاب به امپراتور روس صادر نمود و در آن، عمل سفیر را موجب بالا رفتنِ بسیارِ مقام امپراتور نزد خداوند شمرد.37 شوقی افندی نیز از «نهایت اهتمام» و تلاش «سفیر دولت بهیه [روسیه] ایده الله تبارک و تعالی [!] ... در استخلاص» بها از زندان دولت ایران سخن گفته و از «حمایت» مخلصانه و «فی سبیل الله»! جناب «اعلی حضرت امپراتور دولت بهیه روس ایده الله تبارک و تعالی» از بها قدردانی کرده است! باور کردنی نیست، ولی باید پذیرفت! بنگرید: «در سنین بعد در لوحی که به افتخار امپراتور روس نیکلاویچ الکساندر دوم نازل شده آن وجود مبارک عمل سفیر را تقدیر و بیاناتی بدین مضمون می فرماید. قوله جل جلاله: «قد نصرنی احد سفرائک اذ کنت فی السجن تحت السلاسل و الاغلال بذلک کتب الله لک مقاماً ما لم یحط به علم احد الا هو ایاک ان تبدل هذا المقام العظیم». و نیز در مقام دیگر می فرماید: «ایامی که این مظلوم در سجن اسیر سلاسل و اغلال بود سفیر دولت بهیه ایده الله تبارک و تعالی نهایت اهتمام در استخلاص این عبد مبذول داشت و مکرر اجازه خروج از سجن صادر گردید ولی پاره ای از علمای مدینه در اجرای این منظور ممانعت نمودند

تا بالاخره در اثر پافشاری و مساعی موفور حضرت سفیر، استخلاص حاصل گردید. اعلی حضرت امپراتور دولت بهیه روس ایده الله تبارک و تعالی حفظ و حمایت خویش را فی سبیل الله [!] مبذول داشت و این معنی علت حسد و بغضای جهلای ارض گردید».38

پانوشت ها:

1. خاطرات عبدالله بهرامی، ص 30. 2. مقدمات مشروطیت، هاشم محیط مافی، به کوشش مجید تفرشی، ص 35. 3. قرن بدیع، شوقی افندی، 2/33، 83 و 86؛ مطالع الانوار، (THE DAWN BREAKERS- 611 و 618؛ الکواکب الدریه، آواره، 1/336؛ بهاءالله و عصر جدید، دکتر اسلمونت، ص 44؛ عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 496، 499 - 498 و 500؛ قبله عالم، عباس امانت، ترجمه حسن کامشاد، نشر کارنامه، تهران 1383، صص298 -297؛ الواح مبارکه حضرت بها ا جل ذکره الاعلی شامل: اشراقات و چند لوح دیگر، بی نا، بی تا، خط نستعلیق، صص 104 - 103 و 155؛ لوح خطاب به شیخ محمد تقی اصفهانی معروف به نجفی، حسینعلی بها، لجنه نشر آثار آمری، لانگنهاین، 138 بدیع، صص 16 - 14. 4. ر.ک، کتاب مبین، حسینعلی بها، چاپ 1308، ص 76؛ نسخه خطی، خط زین المقربین، 1294ق، ص 78؛ قرن بدیع، همان، 2/86. 5. ر.ک، الکواکب الدریه، عبدالحسین آواره، 1/254؛ قرن بدیع، 2/33؛ کشف الحیل، آیتی، چ 7، 1/62 و 2/87، چ 4؛ فلسفه نیکو، حسن نیکو، 4/86؛ مقدمات مشروطیت، محیط مافی، ص 35؛ فتنه باب، اعتضاد السلطنه، توضیحات عبدالحسین نوایی، ص 194. 6. الکواکب الدریه، 1/254. نیز ر.ک، مقدمات مشروطیت، ص 35. آواره بعدها در برگشت از بهائیت، کتاب کشف الحیل را بر ضد این فرقه نوشت و در آن متذکر شد:

در موقع حبس بها «برادر بزرگش میرزا حسن نوری منشی سفارت روس بود و بالاخره به وسیله میرزا حسن سفارت را وادار بر شفاعت کردند و پس از چهار ماه و چیزی بها به شفاعت سفیر روس از حبس خلاص و به بغداد با عائله اش تبعید شد» (کشف الحیل، ج 2، چ 4، ص 87). 7. قرن بدیع، همان، ص 33. 8. شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، باقر عاقلی، 1/38. 9. ر.ک، شرح حال رجال ایران، بامداد، 6 /52 و 127 - 126 و 1/162. نیز ر.ک، نقطه الکاف، مقدمه ادوارد براون، لیدن 1328ق، ص 35؛ منشآت قائم مقام، چاپ محمد عباسی، صص 25 -19. 10. شرح حال رجال ایران، 6 /51، پاورقی 8. 11. همان، 1/163. 12. سفرنامه رضا قلی میرزا، ص 11. 13. همان، ص 16. 14. مساله 14. رجال قاجاریه، حسین سعادت نوری، ص 279. نیز ر.ک، شرح حال رجال ایران، 1/163. 15. چهل سال تاریخ ایران... (المآثر و الاَّثار، اعتماد السلطنه، به کوشش ایرج افشار، 2/617. 16.اسناد روابط ایران و روسیه در دوران فتحعلی شاه و محمد شاه قاجار...، به کوشش فاطمه قاضیها، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1380، صص 177-172 سنج با صص 171-170. 17. ایران و بریتانیا (1257 1224ق) به روایت اسناد ایرانی موجود در انگلستان، به کوشش حسین احمدی، چاپ وزارت امور خارجه، تهران 1379، ص 130. 18. ر.ک، همان، صص 121- 119. برای حقوق بگیری آنها از عثمانی نیز ر.ک، شرح حال رجال ایران، 1/163. 19. ر.ک، بهاءالله، شمس حقیقت، حسن موقر بالیوزی، ترجمه مینو ثابت، صص 163 - 162. 20. رجال

قاجاریه، حسین سعادت نوری، ص 170، به نقل از: ناسخ التواریخ قاجاریه، سپهر، چاپ جهانگیر قائم مقامی، 1/156؛ روضه الصفا، هدایت، چاپ خیام، 9/509 و 510؛ تاریخ عضدی، چاپ کوهی، صص 27 - 26. 21. ر.ک، قبله عالم، عباس اامانت، ص 226 و نیز 286 و 325. 22. رجال قاجاریه، صص 160 159. 23. الکواکب الدریه، 1/284. 24. کشف الحیل، ج 3، چ 4، صص 93 -92. 25. قرن بدیع، شوقی افندی، 2/33، 83 و 86؛ تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 631، 650 و 657. نیز ر.ک، بهاءالله و عصر جدید، نوشته دکتر اسلمونت از عناصر شاخص بهائی، ص 44. 26. تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 657؛ اشراقات، حسینعلی بها، ص 153 و 155. 27. کتاب مبین، شامل سوره هیکل و الواح دیگر حسینعلی بها، 1308ق، ص 76؛ قرن بدیع، 2/86. عبارت بها چنین است: یا ملک الروس... قد نصرنی احد سفرائک اذ کنت فی السجن تحت السلاسل و الاغلال بذلک کتب الله لک مقاماً لم یحط به علم احد الا هو... 28. قرن بدیع، 2/33. 29. مطالع الانوار...، ص 593. 30. همان، ص 611 -612 31. قرن بدیع، 2/83. 32. همان، ص 297. 33. بهاءالله و عصر جدید، ص 344. مطالع الانوار، ص 618. نیز ر.ک، به دیگر منبع بهائی: عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 496 و 500. 35. الواح مبارکه حضرت بهاءالله جل ذکره الاعلی شامل: اشراقات و...، همان، صص 104 103. نیز ر.ک، همان: ص 155؛ لوح خطاب به شیخ محمد تقی اصفهانی معروف به نجفی، بهاء الله، لجنه نشر آثار امری، لانگنهاین، 138 بدیع، صص 16 14. 36. قرن بدیع، 2/86. 37.

کتاب مبین، چاپ 1308، ص 76: یا ملک الروس ان استمع نداء الله الملک القدوس ثم اقبل الی الفردوس... 38. قرن بدیع، 86/2

بحثی در مناسبات حسینعلی بهاء و روسیه

واکاوی مناسبات روس تزاری و بهائیت

ماه عسل در عشق آباد

مشرق الاذکار

رضا اشراقی

تشکیل اولین مرکز تبلیغاتی مهم بهائیها در خاورمیانه (با عنوان مشرق الاذکار)

در عشق آباد روسیه و تحت حمایت آشکار روسها، یکی از نشانه های آشکار بر وجود پیوند میان دولت تزاری و سران این فرقه است. به نوشتهِ مجلهِ آهنگ بدیع، ارگان بهائیان: «اولین مشرق الاذکاری که در عالم تأسیس شد مشرق الاذکار عشق آباد بود که در سال 1902 میلادی اقدام به بنای آن گردید و به همت جناب حاج میرزا محمد تقی افنان وکیل الدوله ساخته شد. نقشهِ آن را مهندس ولکوف کشید و مورد عنایت حضرت عبدالبهاء قرار گرفت».1

باید دید که چه عواملی باعث شد روسها میدان را برای تجمع و فعالیت بهائیان در منطقهِ عشق آباد باز کنند و با وجود حساسیت و مخالفت شدید ملت و دولت ایران، و نیز مسلمانان خود منطقه، به حمایت آشکار از بهائیان بپردازند؟ حل این معما، در گرو شناخت موقعیت حساس نظامی، سیاسی، تجاری عشق آباد، و جایگاه مهم آن در استراتژی امپراتوری تزاری (مبنی بر بلع ایران) است.

لرد کرزن (نویسنده و سیاستمدار مشهور انگلیسی) در کتاب خود: ایران و قضیهِ ایران، از عشق آباد به عنوان «پایتخت نظامی و اداری روس در شمال ایران» یاد کرده2 و از اهمیت سیاسی، اقتصادی، سوق الجیشی مهم آن برای روسها پرده برداشته است.3 ویلهلم لیتن، کنسول آلمان در جنگ جهانی اول در تبریز، تصریح می کند که جادهِ عشق آباد قوچان مشهد «برای روسها ارزش بسیاری داشت».4 اظهارات این دو کارشناس غربی را،

کتابچهِ محرمانه ای نیز که کلنل زالاطارف در سال 1306ق پیرامون جزئیات بنیهِ نظامی و وضعیت سوق الجیشی ایران، و شیوه ها و راههای مناسب برای حمله و تصرف نظامی این کشور، نوشته و در مجمع سران ارتش روسیه با حضور برادر امپراتور قرائت کرده، کاملاً تأیید می کند.5 سفیر آمریکا در ایران آن روزگار نیز تصریح می کند که روسها بهترین نقشه ها را از شمال ایران کشیده بودند.6 30 سال پیش از آنکه زالاطارف گزارشش را بنویسد، ملکونوف، جاسوس مشهور روسی، به امر مؤ سسهِ جغرافیایی روسیه، به شمال ایران آمده و به بررسی دقیق ایالتهای شمالی (گیلان، مازندران و استرآباد) پرداخته و اوضاع اقتصادی نظامی و تعداد سکنه و فواصل شهرها از یکدیگر را شرح داده و حتی معلوم ساخته بود که کشتی بخار فاصلهِ رشت تا استرآباد را در چه مدتی طی می کند!7

در زمان ناصرالدین شاه، روسها فشار شدیدی به دولت ایران می آوردند که از قوچان و مشهد به سمت عشق آباد روسیه جاده بکشد.8 در همین زمینه گفتنی است، زمانی که در سال 1306ق، در آستانهِ آخرین سفر ناصرالدین شاه به اروپا، سفیر وقت روسیه در ایران پرنس نیکولای دالگوروکی (با پرنس دالگوروکیِ سفیر ایران در زمان امیرکبیر اشتباه نشود) با خشونت تمام، حکومت ایران را جهت انجام برخی از تقاضاهای استعماری روسیه، زیر فشار شدید قرار داد و شاه ایران با وجود نارضایی شدید از این امر9 سرانجام ناگزیر از اجابت درخواست روسها شد، یکی از این تقاضاها، اتمام راه شوسه میان مشهد و عشق آباد روسیه (مرکز تجمع و تبلیغ بهائیها) بود.10 اهمیت عشق آباد برای روسها و سرمایه گذاری آنها روی آن، بی گمان ناشی

از موقعیت حساس این سرزمین در دایرهِ «استراتژی تجاوزگرانهِ» دربار تزاری مبنی بر اشغال ماوراء النهر و سلطه بر شمال ایران بود. جمشید کیان فر، پژوهشگر معاصر، با شرح تجاوز نظامی گام به گام روسهای تزاری به ایالا ت شمالی خراسان بزرگ ایران (ترکستان، مرو، بخارا و...) در عصر قاجار، بخوبی سیاست اشغالگرانهِ آنان در منطقه را ترسیم کرده است.11

بر پایهِ آنچه گفتیم، می توان دریافت که بنای عشق آباد، در واقع، جزئی از استراتژی تجاوزکارانهِ روسیه در طول قرن 19 (مبنی بر بلع شمال ایران) بوده است که با تصرف و تسخیر نظامی پیاپی ایالات شمال و غرب خراسان بزرگ قدیم (مرو، سرخس، بخارا و...) آغاز شده بود، و موضوعاتی چون تجمع بهائیان و تشکیل مشرق الاذکار آنان در آن شهر با حمایت جدّ ی و آشکار روسیه را، بایستی در چارچوب استراتژی یادشده فهمید و ارزیابی کرد. کسروی می نویسد:

آنچه دانسته ایم [حسینعلی] بهاء در تهران با کارکنان سیاسی روس بهمبستگی می داشته، و این بوده چون به زندان افتاد روسیان به رهاییش کوشیده و از تهران تا بغداد غلامی از کنسولخانه همراهش گردانیده اند. پس از آن نیز دولت امپراتوری روس در نهان و آشکار هواداری از بهاء و دستهِ او نشان می داده. این است در عشق آباد و دیگر جاها آزادی به ایشان داده شد.12

اسماعیل رائین نیز دیدگاهی مشابه کسروی دارد و برای بهائیان در عشق آباد تحت سلطهِ روسیه همان نقشی را قائل می شود که برای ازلیان در قبرس تحت سیطرهِ بریتانیا.13

اظهارات خود بهائیان نیز بر نکتهِ فوق مهر تأیید می زند. تاریخچهِ بنای مشرق الاذکار عشق آباد، و حمایتها و مساعدتهای بی دریغ روسها از آنان در جریان احداث

این بنا، به تفصیل در کتاب ظهور الحق (ج 8، قسمت دوم)، نوشتهِ فاضل مازندرانی (نویسنده و مبلغ مشهور بهائی) آمده است.

عشق آباد، شهری مرزی و نوآباد بود. اسدالله علیزاد (از بهائیان مقیم عشق آباد) در خاطراتش می نویسد: سابقهِ تشویق و ترغیب بهائیان تحت فشار ایران (از سوی سران بهائیت) به هجرت از نقاط مختلف ایران (بویژه یزد و خراسان) به عشق آباد، و نشر و تبلیغ مسلک بهائیت در آن دیار، به اواخر حیات حسینعلی بهاء بر می گردد. به گفتهِ او: «وقتی زائرین یزد و سایر شهرهای ایران به اوطان خود مراجعت نمودند و پیام مبارک... [بهاء] را به سمع «بهائیان ایران« رساندند، از تمام ایران خصوصاً از یزد و بعد هم از خراسان که همسایهِ دیوار به دیوار عشق آباد بود کاروان های مهاجرین عازم عشق آباد شدند و چون حکومت تزاری در آن زمان تازه اقدام به ساختمان و آبادی این شهر مرزی کرده بود هر تازه واردی به زودی مشغول کار می شد و اجرت خوبی هم دریافت می داشت «... در میان بهائیان« بناها و معماران زبده و عالی قدری وجود داشتند که به زودی مشهور... شدند و مهندسین روسی که مشغول عمران و آبادی شهر بودند آنها را به کار گرفتند. مجمع «بهائیان« عشق آباد به علت ورود پی درپی مهاجرین که از دسته های کوچک و بزرگ تشکیل می شد به زودی به حدّ اشباع رسید و مهاجرت از عشق آباد به سایر قسمتهای ترکستان، اول به شهرهای بزرگ مثل مرو، چارجوی، بخارا، سمرقند و تاشکند و بعداً به جاهای کوچکتر شروع شد...».14

این توصیه و تشویق، سبب شد که تعداد قابل ملاحظه ای از

بهائیان ایران در عشق آباد گرد آیند و بعضاً از آنجا به سایر قسمتهای ترکستان روسیه (مرو، چارجوی، بخارا، سمرقند، تاشکند و روستاهای حوالی آنها) بروند.15

فضل الله صبحی مهتدی، منشی و کاتب عباس افندی است که بعداً از بهائیت به اسلام بازگشت و دو کتاب در افشای ماهیت و مظالم آنان نوشت. وی، که در ایام بهائیگری، عشق آباد و مرکز بهائیت در آنجا را از نزدیک دیده، می نویسد: «در این شهر [عشق آباد] و شهرهای دیگر مسلمان نشین همهِ بهائیان آزاد بودند و فرمانروایی روس تزاری دست آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نمازخانه ساخته بودند... و پادشاهان و فرمانروایان روس به بهائیان کومک [کذا] شایانی می کردند...».16

تفصیل ماجرای بنای مشرق الاذکار به نوشتهِ فاضل مازندرانی چنین است: حاجی میرا محمد علی افنان شیرازی (پسر دایی علی محمد باب) در 1304ق طبق دستور بهاء، زمین مشهور به زمین اعظم را از صاحب آن خرید و عمارتی بر ساختمان آن افزود که تا 16 سال بهائیان از آنجا به عنوان معبد استفاده می کردند و محافلشان در آنجا برگزار می شد. در 1317 حاجی میرزا محمد تقی افنان (نمایندهِ تجاری و وکیل الدولهِ دولت روسیه17و برادر میرزا محمد علی فوق الذکر) از جانب عباس افندی مأمور ساختن مشرق الاذکار شد. وکیل الدوله در 1319 به عشق آباد آمد و با مساعدت محفل بهائی در آن شهر کار تخریب ساختمان موجود در زمین اعظم را برای احداث مشرق الاذکار در 28 رجب 1320 آغاز کرد. «در آن وقت تمام بهائیان عشق آباد و اطراف به هزار نمی رسیدند».18 در رمضان 1320 ژنرال«

سوبوتیج، والی بلد که... محبت ابرار [=بهائیان را] در دل داشت با جمعی کثیر از اعضاء حکومتی و هم جمعیتی کثیر از بهائیان حاضر شده و در وسط عمارت که مرتفعتر از همه جا بود چادر افراشته، زینت نموده، فرشهای نفیس گستردند و میز و کراسی19 چیدند و فواکه و حلویات که درخور حضور جنرال مذکور بود حاضر ساختند و جنرال، اوراق تاریخ بنا که به خط روسی و هم فارسی مرقوم شد[ه] و در جعبهِ فضّه20 قرار داشت در محلی که برای دفن مقرّر گشت زیر اولین سنگ بنا نهاد و در حالی که حاجی وکیل الدوله نشانهای دولت روس و امیر بخارا [را] نصب بر لباسش داشت و پهلوی جنرال سوبوتیچ ایستاده بود فتوغراف اجتماعی [= عکس دسته جمعی] برداشتند. آن وقت اطراف محل مذکور را با سمنت محکم ساختند و سنگ اوّل بنا را گذاشتند. پس با صاحب منصبان در سراپرده نشسته چای و شیرینی صرف گشت و اظهار محبت و ملاطفت و رضا نسبت به اهل بها نمودند و همگی ابراز شادمانی از جهت بنای معبد کردند و تنی از بهائیان خطابه[ای] مشتمل بر حمد و ثنای الهی و ذکر خیر سلاطین عادل و و زراء کامل انشاء و قرائت کرد و احاد بهائیان به مدح و دعای دولت عادلهِ [روسیه] رطب اللسان گشتند...».21

پس از آن بهائیان با فوریت و سرعت دست به کار شدند و مجموعاً در طول 5 سال عملیات احداث مشرق الاذکار را به پایان رسانیدند. «در اولین سال که مشرق الاذکار بنیاد شد چون بهائیان از حکومت [روسیه] مهندس کاردانی خواستند... اکنف که مهندس کامل بود

تعیین گردید و مقارن بنای مشرق الاذکار، کلیسای ملی نیز در عشق آباد بنا گردید و اکنف، مهندس این هر دو بنا بود و در کمال فعالیت و جدیت کار کرد و در حقیقت به کفایت او بود که عمدهِ عمارت بدین عظمت در ظرف دو سال ساخته شد...».22 وکیل الدوله در شوال 1328 با بدرقهِ گرم بهائیان، عشق آباد را به عزم دیدار با عباس افندی ترک کرد و پس از رفتن او باز هم کار خریداری زمینهای اطراف مشرق الاذکار و توسعهِ بنای آن بر روی آنها ادامه یافت.23

به نوشتهِ فضل الله صبحی: در بالای تالار مشرق الاذکار، لوحی از عباس افندی وجود داشت که به تزار روس آفرین گفته و از خدا خواسته بود که پرچمش را برفرازد و سایه اش را بر خاور و باختر بگستراند و هر بامداد، مبلغ بهائی آن لوح را با آوازی خوش برای شاگردان بهائی که به آنجا می آمدند می خواند و می گفت از ته دل بر تزار آفرین گویند و از خدا بخواهند که در سایه اش بیارمند...24

افزون بر آنچه گذشت، در سال 1335ق (1917م) مجلهِ بهائی «خورشید خاور» به زبان فارسی و تحت مدیریت سید مهدی گلپایگانی (مبلغ مشهور بهائی) در عشق آباد تأسیس یافت. این مجله، ضمن تبلیغ مسلک بهائیت، به مقالات ضدّ بهائی مشهد پاسخ می داد و این امر سبب شد که ورود آن به خراسان از سوی متدینین ممنوع گردد. لذا ورود و پخش آن در ایران، از طریق گیلان انجام می گرفت. پس از انقلاب اکتبر چند بار مجله تعطیل شد ولی با دوندگی بهائیان مجدداً جواز نشر یافت.25

فضل الله صبحی ضمن شرح

خاطرات ایام تبلیغ خویش به نفع بهائیت در مرو و عشق آباد، پرده از ماهیت نشریات این فرقه در روسیه برداشته است:

«از بخارا بار دیگر به مرو آمدیم چون به مرو رسیدیم میرزا منیر نبیل زاده و سید اسدالله قمی و سید مهدی گلپایگانی و چند نفر مبلغ دیگر در آنجا بودند و هر شب انجمن داشتند. سید مهدی قاسم اف از بستگان میرزا ابوالفضل گلپایگانی بود و از همه مبلّغان در دانش و هوش و فروتنی پیشی داشت در روز نخست به اسم بازرگانی به عشق آباد رفت و با سید مصطفی صادق اف اصفهانی همراه شد. آشکارا داد و ستد چایی سبز می کرد و در نهان مبلغ بود و همچنین با مردی روس به نام کنستنتین میخائیلویچ فیدروف همراز شد. این مرد روسی، سالی ده هزار منات از دربار تزار می گرفت و روزنامه ای به اسم «مجموعهِ ماوراء بحر خزر» به زبان پارسی چاپ و پخش می کرد و به ایران می فرستاد. این سید مهدی در آن روزنامه کار می کرد و ماهیانه می گرفت و به سود آنان و زیان ایران سخنهایی می نوشت و ترجمانها می کرد».26

آواره (مبلغ بهائی)، که بعدها از بهائیت برگشته و با عنوان «آیتی»، کتاب «کشف الحیل» را بر ضدّ آنان نگاشت، خاطر نشان می سازد: «در ایامی که در عشق آباد بودم کاملاً حس کردم که روسهای تزاری باطناً به اهل بهاء به نظر حقارت می نگرند ولی ظاهراً آنها را نگاهداری می کنند و بهائیان هم آن قدر به روسها اطمینان دارند که تصور می کنند امپراطور روس الی الابد بر اقتدار خود باقی است و سیاست روسیه هم تغییرناپذیر است و ایشان به قوّهِ اقتدار

خود روس (و جمعی هم در طهران می گفتند به قوّهِ اقتدار انگلیس) مسلک بهائی را به نام مذهب بر ایران [حاکم] خواهند کرد ولی بی خبرانشان همه را حمل بر معنویت کرده و قدم فراتر نهاده می گفتند همهِ سلاطین دنیا این مذهب را در مملکت ترویج نموده به قوهِ جبریه تنفیذ خواهند نمود»!27

اعتراض دولت ایران

از اسناد و مدارک تاریخی بر می آید که دولت ایران، تجمع بهائیان در عشق آباد (زیر چتر حمایت روسها) را دقیقاً حرکتی سیاسی و خصومت آمیز بر ضدّ ایران تلقی می کرد و از آن بسیار شاکی بود. این امر، منضم به درج خبر درخواست «تبعیت سیاسی» توسط برخی از بهائیان از دولت روسیه در جراید، ناصرالدین شاه را به شدت عصبانی، و از خطر واکنش تند علما و ملت ایران بسیار نگران ساخت. در پی این امر، در دستور العملی به خط خویش به امین السلطان (در اواخر سال 1307 ق) در بارهِ اختلاف ایرانیان مسلمان و بابی مقیم عشق آباد چنین نوشت:

جناب امین السلطان، فقرهِ بابیهِ عشق آباد را خواندم. کار بسیار بسیار بد جوری است. فوراً رقعه به وزیر مختار روسیه بنویسید و او را بخواهید. همین امروز عصر یا فردا صبح یا عصر بیاید پیش شما و حسب الامر در این فقره با او حرف بزنید و روزنامهِ قفقازیه را که نطق آن بابی پدرسوخته را نوشته اند به او بدهید و صریح بگویید که اولاً این جماعت را شما می دانید که دشمن دین و دولت ایران هستند، چرا در عشق آباد جمع کرده اند؟ خواهش شاه این است که اینها را از آنجا بدوانید و هر کس به این اسم در آنجا بیاید و اقامت

نماید راهش ندهید. اینها مثل نهلیست های شما، بلکه بدتر هستند. اگر ما یک نفر نهلیست را بیاوریم در ایران و مهربانی بکنیم و نگاه بداریم و تبعهِ خودمان بکنیم، آیا شما راضی می شوید و خوشتان می آید؟ بخصوص چیزی که در این روزنامه نوشته اند که آنها خواهش رعیّتی و تبعیت شما را خواسته اند، اگر این فقره قبول بشود یک شورش بزرگی در ایران در میان تمام علما و ملت ایران خواهد شد که از آن بالاتر به تصور نیاید. همین طورها خیلی سخت به وزیر مختار بگو و به همین مضامین هم تلگراف رمز به میرزا محمود خان [علاءالملک وزیر مختار ایران در دربار تزار] بکن، در پطر[زبورگ] حرف بزند...28

پاسخ علاءالملک به امین السلطان (مورخ اواخر 1307ق) این حدس را تقویت می کند که حمایت روسها از بهائیان در ماجرای قتل محمدرضا اصفهانی، خالی از نوعی گروکشی سیاسی برای وادار ساختن ایران به قبول مطامع استعماری روسها در آن مقطع نبوده است. علاءالملک، ضمن شرح مذاکرات خود با زیناویف (مقام برجستهِ وزارت خارجهِ روسیه) دربارهِ عشق آباد و موضوع قتل محمدرضا، و پاسخهای زیناویف، می افزاید: «لکن عمده چیزی که به این جانب گفت و مقصود، عرض آن می باشد این است که می گفت ما منتظریم از اعلی حضرت همایونی [ناصرالدین شاه] چه برهان دوستی به دولت روس بروز خواهد کرد...». سپس تقاضاهای استعماری و مداخله جویانهِ روسیه از ایران را (که آن روزها، با شدت و تندی تمام، مطرح می شد) از زبان زیناویف نقل می کند.29

پی نوشت ها

1. آهنگ بدیع، سال 21 (1345)، ش 11 و 12، صص 308309.

2. ایران و قضیهِ ایران، جرج ناتانیل کرزن، ترجمهِ غلامعلی وحید مازندرانی،

چ 4: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران 1373، 1/83 3. همان: 1/139 به بعد4. ایران از نفوذ مسالمت آمیز تا تحت الحمایگی (18601919)، ترجمهِ مریم میراحمدی، مؤ سسهِ انتشارات معین، تهران 1367، ص 107 5. کتابچهِ فوق را وزیر مختار وقت ایران در پطرزبورگ (میرزا محمود خان علاء الملک) توسط جواسیس مخفی خویش جسته و ترجمهِ آن را همراه نامه ای در توضیح ماجرا، در جمادی الثانی 1306ق برای امین السلطان (صدراعظم ناصرالدین شاه) فرستاده است. برای متن کتابچه و نامهِ علاء الملک ر.ک، گزارشهای سیاسی علاءالملک، گردآوری ابراهیم صفایی، چ 2: گروه انتشاراتی آباد، تهران 1362، صص 3674. فصلی از این کتابچه، به راه شوسهِ عشق آباد خراسان، و موقعیت استراتژیک آن منطقه اختصاص دارد. ر.ک، همان: ص 68 به بعد 6. ایران و ایرانیان، مستر بنجامین، ص 98 7. ر.ک، سفرنامهِ ایران و روسیه، ملکونوف، به کوشش محمد گلبن، و فرامز طالبی، انتشارات دنیای کتاب، تهران 1363، صص 83 92 و 195199 8. ر.ک، ایران و قضیهِ ایران، لرد کرزن، ترجمهِ غلامعلی وحید مازندرانی، 1/139 و 142 9. روس و انگلیس در ایران، فیروز کاظم زاده، 1/182 10. ر.ک، گزارشهای سیاسی علاءالملک، گردآوری ابراهیم صفایی، صص 169176؛ روس و انگلیس در ایران، فیروز کاظم زاده، 1/162، 187 و 179. برای دسایس استعماری و تجاوز طلبانهِ روسها در دههِ 1310ق نسبت به شمال شرقی ایران و... ر.ک، مأخذ اخیر، صص 165169 11. سفرنامهِ ترکستان (ماوراء النهر، دکتر پاشینو، ترجمهِ مادروس داوِ دخانوف، به کوشش جمشید کیان فر، مؤ سسهِ مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)، تهران 1372، پیشگفتار، ص 1217. بهائیگری، چ 2، تهران 1323، چاپخانهِ پیمان، ص 89 13.

حقوق بگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، ص 332 14. سالهای سکوت؛ بهائیان روسیه 19381946، خاطرات اسدالله علیزاد، از انتشارات 999 ,Century Press, Australia, 1صص 191520. همان، ص 20 16. اسناد و مدارک دربارهِ بهائیگری (جلد دوم خاطرات صبحی، چاپ سید هادی خسروشاهی، ص 1747. وی پسر دوم حاجی میرزا محمد تاجر شیرازی بود که دایی بزرگ میرزا علی محمد باب قلمداد می شد. ر.ک، عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 18129. تاریخ ظهور الحق، ج 8، قسمت دوم، موسسهِ ملی مطبوعات امری، 132 بدیع، صص 996997 19. کرسیها 20. نقره 21. اسدالله علیزاد، از بهائیان مقیم عشق آباد: ضمن اشاره به به حضور «ژنرال سوبوتیج به نمایندگی از طرف شخص امپراطور روسیه در سال 1902 در مراسم گذاشتن اولین سنگ بنا» ی مشرق الاذکار، تصویر وکیل الدوله، بهائیان و ژنرال روسی را آورده است. ر.ک، سالهای سکوت، ص 21 و 23 22. تاریخ ظهور الحق، همان، صص 996 28. گزارشهای سیاسی علاء الملک، صص 3132 29. همان، صص 27 28.

بها، و تحت الحمایگی روسیه

بها، و تحت الحمایگی روسیه

منابع بهائی، رفتن بهاء (پس از ترور شاه و دستگیری بابیان توسط حکومت ایران) به خانه منشی سفارت روسیه در زرگنده (محل ییلاقی سفارت روس) را، امری ساده (رفتن بها به میهمانی شوهر خواهرش!) تلقی کرده و بسادگی از کنار این مساله مهم گذشته اند.1 حال آنکه دقت در زوایای مساله، و بویژه اقدام بعدی سفیر در حمایت جدی از بها، نشان می دهد که مساله لونی دیگر داشته است.

دهکده های زرگنده و قلهک در عصر قاجار تحت مباشرت مستقیم روس و انگلیس قرار داشتند و رعایای این دو قریه عملاً اتباع روسیه و انگلستان شمرده می شدند. امتیازی که این

دو دولت دراین مورد به دست آورده بودند ناشی از حق کاپیتولاسیون بود که تا 1927 در ایران اجرا می شد.2 سعید نفیسی می نویسد: «...چون جایگاه تابستانی سفارت انگلستان در قلهک بود سراسر آن آبادی جزو خاک انگلستان شمرده می شد و نه تنها شهربانی ایران حق دخالت در کارهای آنجا را نداشت حتی کدخدای قلهک را سفارت انگلستان عزل و نصب می کرد. جایگاه تابستانی سفارت روسیه تساری هم در زرگنده بود و آن سفارت نیز همان امتیازات را در آن ناحیه داشت».3 در واقع، ساکنان و پناهندگان ایرانی به قلهک (و نیز زرگنده)، از حقوق و مزایای برون مرزی و مصونیت قضایی (کاپیتولاسیون) برخوردار بودند و «مقامات قضایی و انتظامی ایران، حق تعقیب و توقیف» آنها را نداشتند4 و «هرگاه میان سکنه این دهات، نزاعی واقع شود باید سفرای مزبور، حکم آن را بنماید، مثل این که در خود مملکت انگلیس و روس هستند».5 از نوشته عباس امانت (مورخ بهائی تبار معاصر) برمی آید که پس از ترور شاه، چند تن از بابیان، «لابد به امید تحصیل تحت الحمایگی روس» در زرگنده تحصن جسته بودند. به توضیح او: «قصبه زرگنده به صورت تیول به هیات نمایندگی روسیه واگذار شد، وزیر مختار روسیه آنجا را اداره می کرد، و بخشی از محوطه تابستانی سفارت به شمار می رفت و بنابراین مصونیت سیاسی داشت (قلهک نیز به همین ترتیب در اختیار انگلیسی ها بود»).6

برخورد تند و غیرعادی، و بعضاً خارج از نزاکتی هم که (طبق گزارش سران بهائی همچون شوقی افندی و اشراق خاوری) دالگوروکی در حمایت از بها نسبت به دولت ایران نشان داد، کاملاً نشان می دهد که موضوع رفتن «شتابزده» بها به خانه

منشی روس در زرگنده و بهتر بگوییم: «اقامتگاه تابستانی سفارت روس»، یک مهمانی عادی! نبوده بلکه در واقع، حکم نوعی «پناهندگی به سفارت روسیه» را داشته است. تعبیر عباس امانت، به حقیقت نزدیکتر است، آنجا که می نویسد: «مهد علیا [مادر شاه] علناً می گفت که بهاء الله «درصدد قتل» پسرش بوده است... در برابر این اتهام، بهاءالله شتابزده خود را به محل اقامتگاه تابستانی سفارت روسیه در زرگنده رساند. زیرا امیدوار بود که در خانه برادر زنش میرزا مجید آهی، منشی ایرانی آن سفارتخانه، ایمنی یابد...».7

دیدیم که طبق نوشته منابع معتبر بهائی (گزارش شوقی و اشراق خاوری) سفیر روسیه هنگام تحویل بها به مأموران ایران، در پیغام به صدراعظم، از بها به عنوان «امانت دولت روس» یاد کرده و شدیداً خواستار «حفظ» و حراست از جان وی شد و اخطار کرد در صورت رسیدن هرگونه آسیبی به بها، شخص او «مسؤول سفارت» خواهد بود! سخنانی که برخی از محققین، از آن، بوی «تحت الحمایگی» بها توسط سفارت روس، و بهره گیری سفیر از مقررات کاپیتولاسیون (مفاد قرارداد ترکمانچای) برای دفاع از وی، فهمیده اند...

پی نوشت ها

1. برای نمونه ر.ک، مطالع الانوار، اشراق خاوری، ص 593 2. نامه های خصوصی سر سسیل اسپرینگ رایس...، ترجمه دکتر جواد شیخ الاسلامی، ص 92 3. تاریخ شهریاری شاهنشاه رضاشاه پهلوی، ص 11 4. خاطرات سیاسی آرتور هاردینگ، ترجمه شیخ الاسلامی، پاورقی ص 252 و نیز: نامه های خصوصی سر سیسل اسپرینگ رایس، پاورقی ص 31 5. ایران و ایرانیان، ص 164. نیز ر.ک، حیات یحیی، یحیی دولت آبادی، 2/379 - 378 6. همان، ص 623، پاورقی 37 7. همان، ص 289.

پرده ای از مناسبات بهائیت و عثمانی

نامه ای که به سرقت رفت!

علیرضا جوادزاده

می دانیم که در پی ترور نافرجام ناصرالدین شاه توسط بابیان، حسینعلی بهاء (به اتهام شرکت در توطئهِ ترور شاه) دستگیر و 4 ماه به زندان افتاد و پیش بینی می شد که اعدام شود ولی با فشار سفیر روسیه از زندان آزاد و به عراق (که قلمرو عثمانی محسوب می شد) تبعید گشت و کوتاه مدتی نگذشت که عراق، فرارگاه بابیان و عرصهِ جولان آنان (بر ضدّ شیعیان) شد1، تا آنجا که دست به ترور بعضی از فقهای تشیع نظیر آیت الله ملاآقا دربندی معروف گشودند و وی را زخمهای گران زدند. حکومت عثمانی نیز (که بدش نمی آمد از آن گروه به عنوان سنگی در ترازوی روابط «تحکم آمیز» خویش با ایران بهره جوید) در کنترل و تنبیه بابیان تعلل می کرد و حتی به طور آشکار و نهان، به آنها میدان می داد.

این امر، اعتراض دولت ایران را برانگیخته2 و با فشار شدید حکومت ایران، دولت عثمانی بالاخره ناگزیر شد بهاء را همراه خانواده و یارانش از بغداد به اسلامبول و سپس ادرنه تبعید کند و نهایتاً به علت تشدید نزاعهای سخت درون گروهی بین بهاء و برادرش

(صبح ازل) و نیز ارتباطات بهاء با سفارتخانه های غربی، او را به عکا (در فلسطین) منتقل ساخته و شدیداً تحت نظر قرار دهد.

قرائن تاریخی، از وجود روابط حسنه میان برخی از رجال عثمانی با بهاء و پسر و جانشین او: عبدالبهاء، حکایت دارد. چنانکه عباس افندی به خواهش علی شوکت پاشا، تفسیری بر حدیث عرفانی مشهور «کنت کنزاً مخفیاً) نگاشت3 و نیز در سفر 1911 به غرب، یوسف ضیاء پاشا، سفیر کبیر عثمانی در امریکا، استقبال گرمی از وی به عمل آورد و به افتخارش مجلس شامی برپا کرد.4 در همین زمینه، لوح مشهور عباس افندی در تأیید دولت عثمانی قابل ذکر است که طی آن، «تأییدات غیبی و توفیقات صمدانی و فیوضات رحمانی» را «در مورد دولت بلند پایهِ عثمانی و خلافت محمدی» آرزو می کند و می خواهد که «قدرتش بر بسیط زمین مستقر شود و بر کیان عظمت پایدار گردد...».5

عبدالحسین آیتی (مبلغ پیشین بهائی) که سخت مورد عنایت عباس افندی قرار داشت، مدعی است که در اثنای جنگ جهانی اول، از سوی عباس افندی مأمور رساندن لوحی ترکی در شام به دست جمال پاشا (فرمانده ارتش عثمانی) بوده که طی آن، پاشای عثمانی «برای حمله به ایران به عنوان وحدت اسلامی» تشویق شده است6، و این نشان می دهد پیشوای بهائیت حتی ابایی نداشته که با دولت عثمانی بر ضدّ ایران همراهی نشان دهد.

آیتی در شرح ماجرا تحت عنوان «قضیهِ جمال پاشا» می نویسد: «در آن اوقات که جمال پاشا در شام بود عباس افندی از جهات عدیده اضطراب داشت. اول اینکه راه ایران که مزرع حاصلخیز یا بانک و کمپانی زرخیز او است بسته

شده دوم آنکه می ترسید جمال پاشا و انور پاشا سر به سر او بگذارند و مدارک خیانت او را به دست آرند و بفهمند که او دخیل در امور سیاسی است. سوم آنکه اگر امریکا داخل جنگ شود، چنانکه شد، و اگر بعد از جنگ، صلح عمومی جاری نشود، چنانکه نشد، چه عذری در غیب گویی خود پیش آورد.

در این ضمنها به خاطرش رسید کاغذی به جمال پاشا بنویسد و نوشت. ابتدای آن، تاریخ قیام صلاح الدین ایوبی است؛ شرحی از خدمات او به اسلام و ضمناً وعدهِ نصرت به جمال پاشا که تو هم موفق خواهی شد مانند صلاح الدین، و غلبه خواهی جست بر کفر (یعنی مسیحیت)، و در آخر لوح، این جمله را درج کرده [بود] : شرط موفقیت این است که به ایران متفق شوید و چون ایرانیان در مذهب خود مصرّ و متعصب اند بعد به هر قسم است ولو به حدت و شدت، ایشان را مطیع اوامر خود کرده (یعنی ایران را مقهور ارادهِ خود کنی، اگرچه به اردوکشی باشد، با هم بر نصرت اسلام قیام نمایید).

این لوح در صفحه [ای] عربی و ترکی و فارسی به هم آمیخته، به خط کاتب و امضای خودش نوشته شده بود و مرا دعوت کرد که باید در شام به جمال پاشا برسانی و اگر ممکن نشد که به او برسانی باید فوری آن را به آب بشویی که به دست دیگری نیفتد و حتی چند دفعه گفت این لوح نباید به دست ایرانیان بیفتد ولی در این حکمتی است، که اگر جمال پاشا ببیند خوب است، و هی مکرر می کرد که در

این حکمتی است، در این سرّ ی است که برای امر [بهائیت] مفید است.

من در مقام اعتذار از این سفارت عجیب، گفتم: من شخص ایرانی، لباس ایرانی، که ترکی هم خوب نمی دانم، راهم نمی دهند که به جمال پاشا برسم. تغیّر کرد و گفت تأیید جمال مبارک به شما می رسد!».

به گزارش آیتی: عباس افندی سپس فینه و مولویی برای وی تهیه کرده و او را در کسوت ترکان، روانهِ شام می سازد. اما معلوم نیست از «معجزهِ عبدالبها و تأیید پدرش بود یا از صفات قلب و معجزهِ خود» آیتی، که وی «شب در ترن خط آهن» خوابش می برد «و جعبه[ای] که اسباب سفر و نوشتجات و من جمله آن لوح بود به سرقت» می رود! آیتی می افزاید: «این قضیه را همهِ بهائیان می دانند که در آن سفر جعبهِ نوشتجات من در ترن به سرقت رفت و خبرش به حیفا رسید و فوری [عباس] افندی، میرزا حسین یزدی، از اقارب عیالش، را فرستاد به شام ببیند چه شده؟ و تامدتی نگران بود تا آنکه فهمید سرقت ساده[ای] بوده و مطلب، مستور مانده و خاطرش آسوده شد، و عجب است که پس از زوال اقتدار جمال پاشا، در چند لوح و خطابه، نام او را به زشتی برده» است!7

پی نوشت ها

1. برای دزدیها و آدمکشی های بابیان در آن سالها در عراق ر.ک، اعترافات خود بهاء و شوقی در: مائدهِ آسمانی، 7/130؛ قرن بدیع، 2/171 2. ر.ک، کلیشهِ نامهِ میرزا سعید خان وزیر خارجهِ ایران به کنسول ایران در بغداد، 12 ذی حجهِ 1278، مندرج در کتاب حضرت بهاء الله، محمد علی فیضی، ص 148 3. آهنگ بدیع، سال 29 (1353)، ش

1 و 2، مقالهِ عزیز الله سلیمانی، ص 21 4. بررسی مناسبات ایران و امریکا، سید علی موجانی، ص 5147. مکاتیب، عباس افندی، 2/312 6. کشف الحیل، چ 7، 1/149 7. همان، چ 4، 3/109111. نیز ر.ک، همان، چ 7، 1/149.

باقر اوف؛ بهائی و «روس فیل»

خوابی که تعبیر نشد!

ابوذر مظاهری

سید اسدالله باقر اوف و برادرانش (سید نصرالله، سید رضا، سید محمود و آقا میرعلینقی باقراوف) که به «سادات خمسه» شهرت داشتند، از ثروتمندترین و بانفوذترین بهائیان گیلان و تهران در عصر قاجار به شمار می رفتند. بزرگترین ایشان سید نصرالله باقراوف بود که «در طهران از اعیان بزرگ به شمار می آمد و تا زنده بود در سبیل امرالله فداکاری و برای جامعهِ احباب گره گشایی می کرد».1 آیتی شرح می دهد که چگونه نصرالله باقراوف تلاش می کرد سپهسالار تنکابنی (یکی از دو فاتح بزرگ مشروطه) را به بهائیت جلب کند، ولی تیرش به سنگ خورد.2

مسیو ب. نیکیتین، کنسول روسیه در ایران عصر قاجار، می نویسد: در موقع اقامت در رشت با فرقهِ بهائی ارتباط پیدا کردم و راهنمای من باقراوف بود». وی، سپس ضمن شرح روابط خود با آنها می افزاید: «در خاطرم هست که یکی از مبلغین این فرقه در موقعی که به عکا می رفت، موقع ورود به رشت از من ملاقاتی کرد و چند ماه بعد در آغاز سال 1914 مراجعت نمود و از عبدالبهاء نامه ای برای من آورد. رئیس این طایفه در ان نامه از من تمجیداتی کرده بود که البته خود شایستهِ آن نبودم. مثلاً در این نامه مرا پناه دهندهِ محرومین خطاب نموده و تشکر کرده بود که من پرچم عدالت و انصاف و غیره را بلند کرده ام. از خواندن این نامه و

نوشته های دیگر از تعلیمات مؤ سس این فرقه اطلاع حاصل کردم که آنها پیوسته بر ضدّ هر نوع تعصب ملی و مذهبی و نژادی مبارزه می کنند.3

ظهیرالدوله (رئیس انجمن اخوت) که در جریان آخرین سفر مظفرالدین شاه به فرنگ (1317ق) همراه شاه بوده و در قزوین با سید اسدالله باقراوف دیدار و گفتگو داشنه است، شدیداً از «روس مآبی» سید اسدالله انتقاد می کند. زیرا وی فردی ایرانی، آن هم سید و از اولاد پیامبر اسلام (ص) بود و کسوت روحانیت بر تن داشت، اما اسمی روسی: «باقراوف» را انتخاب کرده بود (پسوند «اوف» در زبان روسی، معادل واژهِ «زاده» در فارسی می باشد، بنابراین، معادل فارسی باقراوف، باقرزاده می شود). علاوه بر این، باقراوف در گفتگو با ظهیرالدوله، به جای نام ایرانی برخی از اشیاء، واژهِ روسی آنها را به کار می برد (مثلاً به جای مرکّب دوات، واژهِ «چرنیل» را به کار برده بود که معادل روسی آن است).4 ظهیرالدوله در بخش خاطرات عبور از رشت در آن سفر، ضمن اشاره به دیدارش با نایب و مترجم کنسولگری روسیه در رشت، فرصت را برای انتقاد مجدد از سید اسدالله باقراوف مغتنم می شمارد:

[در رشت] ... میرزا عبدالله خان، نواب نایب و مترجم اول قونسولگری روس در گیلان، پیش من آمد. ظاهراً بد آدمی نیست و حال آنکه نوکر روس و تبعهِ روس، و قریب سی سال است در قونسولخانهِ روسها خدمت می کند. آدم وطن پرستی به نظرم آمد یا نمی دانم از شدت پلتیک به ملاحظهِ من آن حرفها را می زد. به عکس سید اسدالله باقراوف که سید و ایرانی و تبعهِ ایران و تاجر ایران است و در مهمانخانهِ قزوین

دید که من پوستین همراه دارم، به حالت تمسخر از من پرسید پوستین مال کیست؟ گفتم مال من است و برای سفر، خیلی خوب؛ لباس گرم راحتی است و هم به منزلهِ دوشک است و هم کار لحاف [را] می کند. خندهِ زیر لبی کرده گفت: خیر آقا، این پالتوهای روسی خیلی خوب و بهتر از پوستین است و گفت: هر وقت به بادکوبه می روم، عمامهِ سبز و قبای آراسته و عبا را تبدیل به کلاه روسی و نیم تنه و پالتو می کنم. من بعد از یکی دو دقیقه سکوت، گفتم خوب می کنید.5

سید اسدالله باقراوف کسی بود که از تخم مرغ فروشی در رشت به مرتبهِ میلیونری رسیده بود6و بهائیان، دستیابی وی را به ثروت میلیونی، ناشی از ایمانش به مسلک بهاء می شمردند اما عبدالحسین آیتی، که پیش از مشروطیت، به مدت یک سال در ادارهِ راه شوسهِ انزلی به تهران (به ریاست باقراوف) کار کرده بود7، آن ثروت هنگفت را «از معجزات روسیه» می دانست.8

آیتی (آوارهِ سابق) مبلغ مشهور بهائی است که بعداً کتاب «کشف الحیل» را در افشای مظالم و مفاسد این فرقه نوشت. وی، در زمان بهائیگری، در 1338ق به فرمان عباس افندی و به دعوت باقراوف، جهت تبلیغ مردم به بهائیت به تهران آمد9، عضو محرم دائمی محفل روحانی بهائیت در پایتخت شد10، در خانهِ باقراوف و پیشکارش (سید شهاب) به جوانان بهائی درس داد و توسط باقراوف با «چند نفر وزرای معزول و بیکار» وقت ایران دیدار و به تبلیغ (نافرجام) آنان پرداخت.11

آیتی، که مدت 6 ماه شب و روز با باقراوف معاشر بوده است، تحت عنوان «افکار باقراوف» می نویسد:

«تصور و عقیدهِ

او این بود که امر بهائی بر اثر مساعدت خارجیها عالمگیر می شود و اولین نقطه که حائز اهمیت خواهد شد طهران خواهد بود و نخستین کسی که مقرّب شده به ریاستهای سرشار خواهد رسید او و خانوادهِ او خواهد بود، و اگر نسبت و وصلتی هم با عبدالبها داشته باشد این ریاست الی الابد در خاندان او باقی می ماند... حتی روزی اعتراض به ریاست وزرایی سپهدار رشتی کردم دیدم جداً با حالت رقابت صحبت می کند. گفتم اگر شما خود به جای او بودید می دیدید چقدر کار اجتماعی و ریاست مملکتی مشکل و پرزحمت است. با یک وجههِ جدّ ی گفت: اگر مملکت را به دست من دهند به فاصلهِ یک هفته درست می کنم. گفتم: مثلاً چه می کنید؟ گفت: مردم را مجبور می کنم که بهائی شوند. گفتم: آن وقت کار درست می شود؟ گفت: بلی. گفتم: چرا جمعیت به این کمی که در همهِ طهران پانصد نفر مرد و منتهی هزار و دویست نفر زن و مرد و بچهِ بهائی هست نمی توانند کارهای خود را اداره کنند؟ چرا هر روز در میانشان نزاع است؟ چرا باید محفل اصلاح (و به قول خودتان) عدلیهِ روحانی! کارهاشان را اصلاح نماید! و چرا باید محفل روحانی (و به قول ابلهان: احباب) پارلمان امری نتواند یک مدرسهِ هفت کلاسه را اداره کند؟... خلاصه اینها را که شنید رنگش برافروخت و بالاخره گفت: چون قدرت ندارم و تأیید هم با من نیست. اگر سرکار آقا [عباس افندی] به ایران بیایند همهِ کارها درست می شود! گفتم: حتی وزارت شما؟ گفت: بلکه رئیس الوزرایی ایران برای من حتمی است. گفتم: پس خوب است یک منزل

صحیح برای ورود سرکار آقا تهیه کنید. گفت گراند هتل را به همان قصد ساخته ام. مجملاً این اوهام به قدری در مغز و دماغ او ریشه برده بود که با هزار تیشه ممکن نبود یک شاخهِ آن را قطع کرد...» و برای دستیابی به همین مقصود نیز 80 هزار تومان ملک مازندران را پیشکش عباس افندی کرد و در صدد وصلت میان دختر وی برای فرزندش میرزا جلال و حیله های دیگر برآمد که البته وصلت مزبور سر نگرفت.12

پی نوشت ها

1. مصباح هدایت، 5 /476؛ جستارهایی از تاریخ بهائیگری...، همان، ص 59 2. کشف الحیل، آیتی، ج 1، چ 7، صص 2627 3. ایرانی که من شناخته ام، ب. نیکیتین، ترجمهِ فره وشی و مقدمهِ ملک الشعرای بهار، کانون معرفت، تهران 1329، صص 165167 4. سفرنامهِ ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان، به کوشش دکتر محمد اسماعیل رضوانی، ص 51 5. همان، صص 68 69 6. کشف الحیل، آیتی، ج 2، چ 4، ص 738. کشف الحیل، ج 3، چ 4، ص 8195. همان، ج 2، چ 4، ص 3839 9. همان، ج 3، چ 4، ص 195 10. همان، ص 198 11. همان، ص 196 12. همان، ج 3، چ 4، صص 196 198.

همکاری بهائیان با تشکیلات (سیاسی و اقتصادی) روسیه در ایران

مغازله با همسایه شمالی

موارد فراوانی از همکاری بهائیان با مؤ سسات سیاسی و اقتصادی وابسته به روسیه در ایران وجود دارد که در زیر به برخی از آنها نمونه وار اشاره می کنیم:

عزیزالله خان ورقا، از اعاظم بهائیان تهران، در بانک استقراضی روس در تهران عضویت داشت. نوشته اند: زمانی که عزیزالله وارد خدمت بانک استقراضی روس در تهران شد، اگروبه، رئیس مقتدر بانک، «غایت اعتماد و محبت و احترام را به او حاصل نمود و او یگانه واسطه فیما بین رجال و اولیای امور و محترمین متنفذین کشور با آن بانک پرقدرت قرار گرفت و خانه و اثاثیه در قسمت عُلیای شهر و درشکه با اسب زیبا و سر طویله مخصوص فراهم گردید و غالبا سوار بر آن درشکه خود و با سواران قوی هیکل با لباسها و نشان های مخصوص بانک پی رتق و فتق امور می گذشت و فلان الملک و بهمان الدوله ها ناچار از احترامش بودند». ولی الله

خان ورقا، برادر میرزا عزیزالله خان، نیز مدتی کارمند سفارت روس بود و سپس منشی اول سفارت عثمانی در تهران شد.1

گفتنی است که بهائیان، از روابط خود یا دوستان و آشنایانشان با تشکیلات روسیه در ایران کاملا برای مقابله با حکومت ایران و تخلص از فشارهای وارده از سوی دولت و مردم بهره می جستند، که به نمونه ای از آن ذیلا اشاره می کنیم: به گفته «مصابیح هدایت»، از منابع مهم بهائی، زمانی که ورقا (یکی از سران بهائیت) همراه میرزا حسین زنجانی (پسر محمد متوفی 1302ق در عشق آباد) در زنجان توسط علا الدوله حاکم آنجا دستگیر شد، با اشاره به روابطی که بین میرزا حسین و دامادش با سفارت روسیه در ایران بود، حاکم را از عواقب این اقدام ترسانید. ماخذ مزبور می نویسد که علاءالدوله خطاب به ورقا گفت: فردا میرزا حسین را د7م توپ می گذارم و تو را با پسرت به تهران می فرستم. حضرت ورقا محرمانه فرموده بود که میرزا حسین به اطلاع قنسول و به امر ناصرالدین شاه از عشق آباد آمده و دامادشان هم مترجم روس است؛ این مطلب را دنبال می کنند و از برای سرکار خوش واقع نخواهد شد. به نظر چنین می آید که او را هم با ما به تهران بفرست.2 ورقا، که فوقا از گفتگوی تهدیدآمیزش با حاکم زنجان یاد شده ظاهرا همان میرزا علی محمد ورقا، مبلغ سرشناس بهائی، است که در 1312ق از قفقاز وارد زنجان شد، علاءالدوله او را بازداشت کرد و در دارالحکومه، با حضور جمع زیادی از اعیان شهر، به مناظره با شیخ ابراهیم زنجانی مشهور واداشت و زنجانی در این مناظره، ورقا را محکوم کرد

و سپس نیز کتابی موسوم به «رَجمُ الدجال فی رد باب الضّلال» (یا «ارشاد الایمان») در نقد و رد مسلک بابیت و بهائیت نگاشت.3 مناظره پیروزمندانه شیخ ابراهیم با ورقا، البته برای شیخ خالی از خطر نبود و حتی چنان که می نویسد، به صدور دستور ترورش از مرکز بهائیت انجامیده است.4

به نوشته یکی از محققان معاصر5: در دوران قاجاریه، سفارتخانه های اروپایی در ایران را به شکلی آشکار و گاه زننده، حامی بابیها و بهائیها می یابیم. برای نمونه، شیخ علی اکبر قوچانی، بهائی معروف (نیای خاندان شهیدزاده)، با اروپاییان ارتباط داشت و به این جرم به دستور میرزا عبدالوهاب خان آصف الدوله، حاکم خراسان، زندانی شد. او از زندان نامه ای به کاستن، رئیس گمرکات خراسان، نوشت به این مضمون: «چون ابنای وطن بر ایذای من قیام نموده اند و بر اهل و عیال و بستگانم سخت گرفته اند از شما، که شخصی بیطرف هستید و خدمتگزار دولت ایران می باشید، خواهش می کنم که اگر می توانید از مجرای قانونی جلوگیری کنید و تحقیق نمایید که به چه سبب شجاع الدوله کسان مرا تحت فشار قرارداده و اگر در این مملکت جز هرج و مرج چیزی حکمفرما نیست دست زن و فرزند خود را گرفته به یکی از دول خارجه پناه برم».6 نمونه دیگر، ماجرای زندانی شدن بهائیان آذربایجان است. میرزا حیدرعلی اسکویی و گروهی از بهائیان مدتی در تبریز زندانی شدند ولی با مداخله کنسول های روسیه و فرانسه رهایی یافتند. حتی کنسول روسیه به شجاع الدوله، حاکم تبریز، «تغیر نمود» و شخصا شبانه به زندان رفته بهائیان را آزاد کرد و با درشکه شخصی خود به کنسولگری برد و پذیرایی نمود.7

در تایید اظهارات فوق، می توان

به رضاقلی نیکوبین «نایب» (1353 1255ش) از نظامیان بهائی اصفهان اشاره کرد که در دستگاه ظل السلطان خدمت می کرد و نیای مادریش جزو نخستین کسانی بود که در اصفهان به باب گروید و نامش در بیان و اقدس آمده است.8 رضاقلی، در غائله مشهور اصفهان که به واقعه قنسولخانه شهرت دارد «به واسطه ملبس بودن به لباس نظام، آزادانه به» بهائیان «متحصن» در سفارت روسیه «کمک و همراهی می کرد» و به همین دلیل بعدا از سوی ظل السلطان به زندان افتاد و عباس افندی لوحی در تقدیر از او صادر کرد.9 نوشته اند: رضاقلی «تنها کسی بود که در اصفهان، موقع پناه بردن احبا به سفارتخانه روس، می توانست در آنجا با لباس رسمی رفت و آمد کند و مایحتاج پناهندگان را تامین نماید».10

پانوشت ها

1. «جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران...»، عبدالله شهبازی، تاریخ معاصر ایران، س 7، ش 27، ص 20، به نقل از: تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 1، صص 496 - 491. تقی زاده نیز تصریح می کند که: میرزا عزیز الله خان ورقا، از اصحاب عباس افندی، مستخدم بانک استقراضی روسیه در تهران بود. ر.ک، یادگار، سال 5، ش 6 و 7، ص 130؛ مقالات تقی زاده، به کوشش ایرج افشار، 2/86. 2. مصابیح هدایت، عزیز الله سلیمانی اردکانی، لجنه ملی نشریات امری، تهران 1326، 1/181. 3. ر.ک، خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی، علی ابوالحسنی، صص 139 - 133 و 149. 4. در مورد مناظره یادشده و پیامدهای ان، و نیز مشخصات کتاب زنجانی ر.ک، شیخ ابراهیم زنجانی...، صص 26 - 23. 5. جستارهایی از تاریخ بهائیگری...، همان، ص 21. 6. مصابیح هدایت، 2/ 329 328. 7.

همان، 5 / 213- 218. 8. آمد اخبار امری، سال 1356، ش 19، ص 752. 9. همان، سال 1354، ش 9، صص 236 - 235 10. همان، سال 1356، ش 19، ص 753.

چرا کتاب «کشف الغطاء» را جمع کردند؟!

«کشف الغطاء»

بهائیت (به رهبری حسینعلی بهاء و جانشینش عباس افندی) روابط با روسیه را تا سالهای جنگ جهانی اول ادامه داد ولی پس از آن، به علت فروپاشی امپراتوری تزاری (که بر اثر حملات آلمان از خارج، و شورش ملت روسیه بر ضد استبداد تزار از داخل، صورت گرفت) پیشوای وقت این فرقه (عباس افندی) قبلهِ اش را از پایتخت تزار به لندن تغییر داد و آثار این چرخش سیاسی نیز به زودی خود را نشان داد.

اعطای لقب و نشان از سوی لندن به عباس افندی، و ثناگویی رسمی وی از جرج پنجم، جلوهِ بارز این چرخش بود (ایام: در این باره به تفصیل در مقالهِ «بهائیت و انگلیس» سخن رفته است) و جلوهِ دیگر آن، اقدام افندی به گردآوری و محو جمیع نسخه های «کشف الغطاء عن حیل الاعداء» (چاپ ترکستان روسیه) بود که به دستور خود افندی و به قلم میرزا ابوالفضل گلپایگانی (و چند تن دیگر از مبلغان شهیر بهائی) در ردّ کتاب نقطه الکاف1 و مصحح و مقدمه نویس آن: ادوارد براون انگلیسی، نوشته شده و در آن، تعریضاتی به سیاست انگلیس صورت گرفته بود. ولی چون چاپ کتاب مزبور زماناً «مصادف بود با پیروزی قشون انگلستان در حیفا، و قبول اطاعت و خدمتگزاری جمیع بهائیان نسبت به حکام انگلیسی در منطقهِ زیر نفوذ انگلستان، عباس افندی صلاح ندید که کتاب کشف الغطاء با دارا بودن چنان مایه های ضد انگلیسی،

و در حالی که زد و بندهایی صورت پذیرفته بود، انتشار یابد. از این روی دستور داد پس از جمع آوری دقیق، جمیع نسخه های کشف الغطاء را بسوزانند که... [تنها] تعداد انگشت شماری از آن در کتابخانه های انگلستان و فرانسه، و چند نسخه ای در ایران، آن هم در کتابخانه های خصوصی و محرمانهِ بهائیان، از این فرمان جان سالم بدر بردند».2

به نوشتهِ استاد محیط طباطبایی: کشف الغطاء به دستور و نظارت عبدالبهاء و به دستیاری میرزا ابوالفضل گلپایگانی

و ادیب طالقانی و نعیم سدهی و سمندر قزوینی و مهدی گلپایگانی (از فعالان و مبلغان بهائیت) در ردّ مقدمهِ فارسی و انگلیسی و تاریخ قدیم تازه چاپ به نام نقطه الکاف، از سال 1330 تا 1334 ق تنظیم و تدوین و در عشق آباد روسیه به چاپ رسیده و آمادهِ انتشار شد. اما «سقوط فلسطین به دست انگلیسیها و پیدایش مصالح تازه ای که براثر انقلاب روسیه قوّت جانب گرفته بود سبب شد که هزاران نسخهِ آمادهِ انتشار از آن به آتش نابود گردد».3 تلقی و تحلیل شاهدان عینی مطلع (همچون عبدالحسین آیتی و فضل الله صبحی، مبلغان مستبصر بهائی) نیز از علت جمع آوری نسخ کشف الغطاء، همین است.4

پی نوشت ها

1. نقطه الکاف از مآخذ تاریخی کهن بابیه است که مشخصات کامل کتابشناسی آن از قرار زیر است: نقطه الکاف در تاریخ ظهور باب و وقایع هشت سال اول از تاریخ بابیه، حاجی میرزا جانی کاشانی، به سعی و اهتمام ادوارد براون، لیدن 1328ق / 1910م. مرحوم استاد محیط طباطبایی البته در انتساب نسخهِ یادشده به شخص میرزا جانی کاشانی، تأملات محققانه ای داشت و آن را مربوط به فرد

دیگری از قدمای بابیه می دانست. ر.ک، مقالات ایشان در ماهنامهِ گوهر، نشریهِ بنیاد نیکوکاری نوریانی، تابستان و پاییز 1355ش 2. بهائیان، محمد باقر نجفی، چاپ اول، ص 390 3. ر.ک، «از تحقیق و تتبع تا تصدیق و تبلیغ فرق بسیار است»، محیط طباطبایی، گوهر، سال 4، ش 2، اردیبهشت 1355، ص 113 به بعد 4. ر.ک، کشف الحیل، آیتی، چ 4: 2/160؛ خاطرات صبحی دربارهِ بابیگری و بهائیگری، صص 127134؛ اسناد و مدارک درباره بهائیگری، صص 9296.

بهائیت و انگلیس

بهائیت و انگلیس

ارتباط بهائیت با استعمار تزاری

موسی نجفی

زمانی که فرقه بابیت، در نزاعهای درون گروهی دهه 1280ق در عثمانی، به دو گروه «ازلی» (تحت ریاست صبح ازل) و «بهائی» (به رهبری حسینعلی بها) تجزیه و تقسیم شد، ازلی ها شکار انگلیس شدند و بهائیان، همچنان، در سهم روسیه باقی ماندند.

ارتباط بهائیت با استعمار تزاری، در صفحات پیشین این ویژه نامه، مفصلاً بررسی شده است.

در مورد روابط صبح ازل با انگلیسی ها نیز باید به سخن بسیاری از مورخان (اعم از ایرانی و اروپایی) اشاره کنیم که صراحتاً از حقوق بگیری ازل از انگلیسی ها در قبرس یاد کرده اند. لرد کرزن، سیاستمدار مشهور انگلیسی، در «ایران و مسئله ایران» تصریح می کند: «صبح ازل که در قبرس سکنی داشت، مقرری خاصی از حکومت انگلستان دریافت می نمود».1 مورخان ایرانی نیز همچون کسروی2، اسماعیل رائین3 و فریدون آدمیت4 به ارتباط ازل با انگلیسی ها تصریح دارند.

متقابلاً باید خاطر نشان ساخت که، بهائیت نیز برای ابد، بسته و پیوسته به روسیه باقی نماند و با فروپاشی امپراتوری تزاری در اواخر جنگ جهانی اول و ظهور دولت انقلابی شوروی در آن کشور (که به بهائیان، به چشم «زائده» دولت تزاری می نگریست) این فرقه نقطه اتکا

پیشین را از دست داد و توسعه قدرت استعماری بریتانیا در خاورمیانه و بویژه اشغال نظامی فلسطین (مقر پیشوایان بهائیت) توسط قشون انگلیس، رهبر وقت این فرقه، عباس افندی را (که از مدتها قبل، در خط ارتباط با غرب افتاده بود) به عنوان قبله سیاسی جدید، به سمت لندن سوق داد.

پیوند بهائیت با دولت انگلیس در سده اخیر، از مسائلی است که می توان گفت بین مورخان و مطلعان رشته تاریخ و سیاست، بر روی آن نوعی «اجماع» وجود دارد و در این زمینه، نمونه وار، می توان به اظهارات مهدی بامداد5، اسماعیل رائین6، احمد کسروی7، فریدون آدمیت8، خان ملک ساسانی9، محمود محمود10، دکتر جواد شیخ الاسلامی11، دکتر عبدالهادی حائری12، محمدرضا فشاهی13، احسان طبری14، دکتر یوسف فضایی15، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی16، عبدالله شهبازی17، بهرام افراسیابی18 و دیگران استناد کرد که بر نکته فوق انگشت تأکید می گذارند. دکتر شیخ الاسلامی (استاد فقید دانشگاه) مترجم کتاب خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ آنجا که هاردینگ در بخشی از خاطرات خود با لحنی جانبدارانه از بابیان و بهائیان یاد می کند، می نویسد: «در عرض یکصد سال اخیر، بابیان و بهائیان ایران همیشه از خط مشی سیاسی انگلستان در شرق پیروی کرده اند و ستایش وزیر مختار انگلیس از آنها امری است کاملاً طبیعی».19

دلیل مورخان یادشده، روابط آشکار این فرقه با بریتانیا، بویژه اعطای لقب و نشان عالی از سوی پادشاه انگلیس به عباس افندی، می باشد که تصویر آن در کتب مختلف آمده است.20 حتی این مطلب، در «تنبه و استبصار» مبلغان بهائی (و یاران عباس افندی) نیز که پس از مرگ وی به اسلام گرویده اند، مؤ ثر بوده و در آثار آنان بازتاب آشکار دارد.21

احسان

طبری، ضمن اشاره به مخالفت حسینعلی بها با «تعصبات ملی و دینی»، که به زعم وی حاصلی جز «صلح گرایی منفعل» و تعطیل مبارزات

اجتماعی سیاسی ملتها بر ضد استبداد داخلی و تجاوز خارجی ندارد، می نویسد: «در دوران عبدالبها (1921 1844) حکومت عثمانی فرو پاشید و امپریالیسم انگلستان متصرفات این حکومت را به چنگ آورد. عبدالبها با اربابان تازه فلسطینی وارد روابط نزدیک شد، چنانکه در مراسم خاصی، مقامات انگلیسی فلسطین به او لقب «سر» (Sir) دادند، لقبی که از طرف شاه انگلیس عطا می شود و پاداش خدمات مهم به امپراطوری است.22 فریدون آدمیت نیز تصریح می کند که: «جنگ بین المللیِ گذشته در سرنوشت بابیها مؤ ثر گردید و سقوط حکومت تزار به عمر حمایت آنان از بهائیان خاتمه بخشید. از آن طرف سرزمین فلسطین به دست انگلیس ها افتاد و بهائیان را به سوی خود کشیدند و لرد آللنبی حاکم نظامی حیفا متعاقب آن، نشان مخصوص و لقب «سر» (Sir) به «عبدالبها» داد و عکس مخصوصی در آن مجلس برداشته شده که در «کتاب صبحی» دیده می شود. از این پس بهائیان نیز در کادر سیاسی انگلیسها وارد گردیدند و این نهر هم به رود تایمز ریخت»!23

چرخش سیاسی عباس افندی از روسیه به لندن و گرفتن نشان از دست ژنرال انگلیسی (آللنبی) پس از جنگ جهانی اول، داستان شگفتی است که می زیبد جداگانه و مفصل پیرامون آن سخن بگوییم. پیوند عبدالبها با بریتانیا، البته به سالها پیش از سلطه آللنبی بر فلسطین، به دوران سفر عباس افندی به اروپا (1911) بازمی گردد و سابقه ارتباط انگلیسی ها با سران بهائیت جهت شکار آنها (و بیرون آوردنشان از چنگ حریف روسی) از

این هم دیرینه تر بوده و به دوران اقامت حسینعلی بها در بغداد (1269ق به بعد) می رسد.

عباس افندی؛ تغییر قبله از روس به لندن

سفر عباس افندی به انگلیس

عباس افندی در سالهای 1913 1911 سفری به اروپا و امریکا کرد و طی سخنرانی های متعددی که در مجامع گوناگون (عمدتاً ماسونی) آن دیار ایراد نمود، صراحتاً از انگلیس (و امریکا) جانبداری کرد. برای نمونه، در یکی از سخنرانی های خود (در منزل میسیس کراپر، سال 1911) مدعی شد که: «اهالی ایران بسیار مسرورند از این که من آمدم اینجا. این آمدن من اینجا سبب الفت بین ایران و انگلیس است. ارتباط تام [بین دو کشور] حاصل می شود و نتیجه به درجه ای می رسد که بزودی از افراد ایران، جان خود را برای انگلیس فدا می کنند و همین طور انگلیس خود را برای ایران فدا نماید»!26

یکی از پژوهشگران پراطلاع معاصر، «سفر سالهای 1913 1911 عباس افندی به اروپا و امریکا» را «که با تبلیغات فراوان از سوی متنفذین محافل سیاسی و مطبوعاتی دنیای غرب همراه بود، نشانی... آشکار از... پیوند عمیق میان سران فرقه بهائی و کانون های مقتدری در اروپا و امریکا» می داند.27 به نوشته وی: «سفر سالهای 1913 1911 عباس افندی به اروپا و امریکا سفری کاملاً برنامه ریزی شده بود. بررسی جریان این سفر و مجامعی که عباس افندی در آن حضور یافت، نشان می دهد که کانون های مقتدری در پشت این ماجرا حضور داشتند و می کوشیدند تا این «پیغمبر» نوظهور شرقی را به عنوان نماد پیدایش «مذهب جدید انسانی» آرمان ماسونی تئوسوفیستی، معرفی کنند. این بررسی ثابت می کند که کارگردان اصلی این نمایش انجمن جهانی تئوسوفی، یکی از محافل عالی ماسونی غرب، بود... در این سفر، تبلیغات

وسیعی درباره عباس افندی، به عنوان یکی از رهبران تئوسوفیسم، صورت گرفت؛ این تبلیغات به حدی بود که ملکه رومانی و دخترش ژولیا وی را به عنوان «رهبر تئوسوفیسم» می شناختند و به این عنوان با او مکاتبه داشتند. عباس افندی در این سفر با برخی رجال سیاسی و فرهنگی ایران چون جلال الدوله پسر ظل السلطان، دوستمحمدخان معیرالممالک داماد ناصرالدین شاه، سیدحسن تقی زاده، میرزامحمدخان قزوینی، علیقلی خان سردار اسعد بختیاری و غیره ملاقات کرد. این ماجرا، که حمایت کانون های عالی قدرت جهان معاصر را از بهائیگری نشان می داد، بر محافل سیاسی عثمانی و مصر نیز تأثیر نهاد و عباس افندی پس از بازگشت از این سفر، وزن و اهمیتی تازه یافت».28

عباس افندی در محرم 1332ق (دسامبر 1913) به مقر خود در عکا بازگشت29، اما روشن است که وی، دیگر آن عنصر منزوی پیشین نبود و شواهد تاریخی نشان می دهد که رجال وقت دولت عثمانی نیز (که در خط ارتباط با «آلمان» و تضاد با «انگلیس» گام می زدند) همین تصور را داشتند و به همین دلیل نیز فضا را بر او و یارانش در فلسطین، تنگ ساختند. به قول سر دنیس رایت، دیپلمات و مورخ پراطلاع انگلیسی: «پس از بازگشت به عکا که هنوز زیر سلطه عثمانی ها قرار داشت شرایط زندگی برای عبدالبها و پیروانش به هیچ وجه آسان نبود».30 حوادث بعدی نشان داد که پیشوای بهائیت، لندن (و امریکا) را به عنوان قبله جدید برگزیده است.

حمایت عبدالبها از بریتانیا در جنگ جهانی اول

با شروع جنگ جهانگیر و پیوستن عثمانی به آلمان در جنگ با متفقین (انگلیس، فرانسه و امریکا)، روابط پیشوای بهائیان با غرب صلیبی شدیدتر و نتیجتاً حساسیت و مخالفت دولت عثمانی

با وی افزونتر گردید. این حساسیت و مخالفت به جایی رسید که جمال پاشا، «فرمانده کل قوای» عثمانی31 در جنگ با ارتش انگلیس در ناحیه شامات و فلسطین در اواخر جنگ جهانی اول، تصمیم به قتل عباس افندی گرفت و تهدید کرد: اگر بزودی مصر را فتح کند در مراجعتش، عباس افندی را به صلابه خواهد کشید!32 شوقی نیز از «سوء ظن شدید» فرمانده کل قوای ترک، جمال پاشا، نسبت به امر الهی و «مخالفت بی منتهی» وی با آن سخن گفته و می افزاید: وی «صریحاً اظهار داشت که چون از دفع دشمنان خارج، انگلستان فراغت یابد به تصفیه امور داخل اقدام و در اولین قدم حضرت عبدالبها را» در برابر چشم مردم «مصلوب» و مرقد بها را «منهدم و با خاک یکسان خواهد نمود».33

براستی دلیل این همه خشم فرمانده ارتش عثمانی در جنگ با انگلیس نسبت به عباس افندی و تصمیم وی به اعدام پیشوای بهائیت و تخریب قبر بها، چه بود؟ منابع غیر بهائی، علت این خشم را حمایت مؤ ثر افندی از انگلیس در آن هنگامه دانسته و بعضاً از واژه هایی چون «جاسوسی» و نظیر آن بهره می جویند.34 به قول اسماعیل رائین: خشم شدید جمال پاشا از عباس افندی، از «همکاری محرمانه و علنی بهائیان با قوای انگلیس» ناشی می شد «که در صدد تصرف فلسطین و حمایت از یهودیان بود» و عباس افندی گندم در اختیار ارتش نیازمند بریتانیا گذارد.35

اقدام عباس افندی به تأمین آذوقه برای ارتش اشغالگر بریتانیا در قدس، موضوعی مسلم بوده و منابع وابسته به بهائیت بدان تصریح دارند. خانم بلانفید در ص 210 کتاب مشهور خود The Chosen Highway: (که

به تصویب زعمای بهائی در اسرائیل و انگلستان رسیده است) شرح می دهد که چگونه در جریان اشغال قدس توسط ژنرال آللنبی (فرمانده قشون بریتانیا) در جنگ جهانی اول، عباس افندی انبارهای آذوقه را به روی سربازان گرسنه انگلیسی گشود.

کمک عباس افندی به نیروهای اشغالگر، تنها در تأمین آذوقه آنها خلاصه نمی شد، بلکه آن گونه که افسران انگلیسی مستقر در حیفا به لندن نوشته اند، آنان از «نفوذ» و نیز «نظریات» پیشوای بهائیت نیز برای پیشبرد مقصود خود بهره بسیار برده اند (گزارش دنیس رایت در این زمینه خواهد آمد).

بهترین راه برای درک علت خشم حکومت عثمانی به عباس افندی، مطالعه رفتار عجیب انگلیسی ها با پیشوای بهائیت در همان مقطع بحرانی است؛ رفتاری که سرفصلهای آن چنین بود: حفاظت شدید از جان عباس افندی و خانواده و یاران وی از دستبرد قوای عثمانی، احترام شایان و مساعدت های مستمر حکام بریتانیا در قدس به او و اطرافیانش پس از استقرار سلطه لندن بر قدس، خصوصاً اعطای لقب «سِر» و نشان شوالیه توسط ژنرال آللنبی (به نمایندگی از دربار لندن) به عباس افندی و شرکت در تشییع جنازه وی پس از مرگ و حمایت کامل از نوه و جانشین جوانش: شوقی افندی، در برابر مخالفان.

چتر عنایت لندن بر سر پیشوا

زمانی که سرویس های اطلاعاتی انگلیس (و به قول شوقی: «دایره اطلاعات انگلستان»)36

از تصمیم خطرناک جمال پاشا نسبت به پیشوای بهائیت خبر دادند، دولت بریتانیا با فوریت برای نجات جان وی و نزدیکانش دست به کار شد.

آللنبی هنگام فتح حیفا (اوت 1918)38 فرمان مخصوصی از امپراتور انگلیس دریافت نمود که دستور می داد همراه با نشانی از عضویت امپراتوری برای عباس افندی، به دیدار وی رود.39 پیرو

این امر، آللنبی شخصاً «به زیارت مقام اعلی [مرقد باب در کوه کرمل] در حضور حضرت عبدالبها مشرف شد و به حکام عسکریین [امرای لشکر] سفارش نمود که مقامات مقدسه بهائیان باید در تحت محافظت و حراست حکومت [انگلیس] باشد و ابداً کسی تعدی نکند».40 به تعبیر شوقی: زمانی که «سپاه انگلیز، غالب و منصور گشت و...دولت قاهره» بریتانیا در فلسطین «عَلَم برافراخت... سالار انگلیز بر حسب تعلیمات و سفارشات اکیده وزیر خارجه» انگلیس «به شرف» دیدار با عباس افندی «فائز گشت و در حضور» وی «به زیارت مرقد» باب «نائل شد. امکان دیدار بهائیان با پیشوای خود فراهم گشت و «الواح عدیده و رسائل متعدده از قلم» عباس افندی «نازل و... به کمال آزادی در اطراف جهان منتشر گشت.41 و خلاصه: «مخاطرات» بزرگی که مدت 65 سال حیات بها و عبدالبها را «احاطه کرده بود زائل شد و «سد سدید در پیشرفت امر» بهائیت برداشته شد.42

نشریه آهنگ بدیع، ارگان بهائیان، با اشاره به استقرار حکومت اشغالگر انگلیس بر قدس، از برقراری دوائر جدید (اداره مالیه و شهرداری) و اقدامات عمرانی توسط حکومت جدید، از جمله زیباسازی شهر حیفا (مقر عباس افندی) و توسعه راههای آن، سخن گفته و می افزاید: «از جهت مالیات نیز حکومت» بریتانیا «مقامات مقدسه» بهائیت را به رسمیت شناخت «و از مالیات معاف داشت». از جهت تنظیم و زیباسازی شهر نیز «مقام اعلی» یعنی مرقد باب «مرکز عظیمی» برای خیابان کشیهای آینده قرار گرفت. همچنین، از آنجا که ساختمان ها و خیابان های شهرهای فلسطین «بر منوال قدیم بود»، حکومت انگلیسی کارشناس مشهوری از اسکاتلند را که پاتریک گیدیس نام داشت، طلبید و کار

تنظیم نقشه شهرها، بویژه بیت المقدس و حیفا را سامان دهد و او که قبلاً در خلال سفر عباس افندی در شهر ادنبورگ با پیشوای بهائیت دیدار کرده بود زمانی که «در سلک حکومت فلسطین در آمد، چند دفعه به حضور مبارک مشرف شد و خطه و تصمیمات خویش را به حضور مبارک معروض داشت».43

اینک، طبق تصمیم شورای عالی متفقین، قیمومت فلسطین به بریتانیا واگذار شده است که طبق نامه بالفور به روچیلد، قرار است راه را بر تأسیس «کانون ملی یهود» (جنین دولت اسرائیل) در آن سرزمین اشغال شده بگشاید. امور فلسطین به وزارت مستعمرات سپرده گردیده است که رئیس آن

وینستون چرچیل، به قول خود: «یک صهیونیست عریق و ریشه دار است». چرچیل، به عنوان «نخستین کمیسر عالی انگلیس در فلسطین»، سر هربرت ساموئل از سران و فعالان صهیونیسم را برمی گزیند. ساموئل نیز برای حکومت حیفا و توابع، سر رونالد استورز را برمی گزیند که گذشته از فعالیت مؤ ثر نظامی و جاسوسی در جنگ جهانی اول در قطر عربی (همراه دستیارش: کلنل لورنس) بر ضد دولت عثمانی، خود را «یک صهیونیست معتقد» می شمارد. و جالب این است که هر دو از دوستان صمیمی عباس افندی اند و با او و خانواده اش در فلسطین اشغالی، گرمترین روابط را دارند.)

(ایام: در مقاله «دوستان انگلو صهیون عباس افندی»، ضمن نگاهی به پیشینه و مواضع این دو عنصر مستعمره چی و صهیونیست، روابط ایشان با عبدالبها و بهائیان مرور شده است.)

پاداش خدمت به امپراتوری

(عباس افندی از لندن، نشان و لقب می گیرد)

پس از تحکیم پایه های قیمومت انگلیس بر قدس، دولتمردان انگلیسی حاضر در فلسطین، در نامه به لندن، پیشنهاد کردند بابت «خدمات صادقانه و

مستمر» عباس افندی به «آرمان بریتانیا» و استفاده افسران بریتانیایی مستقر در حیفا از «نفوذ و نظریات ارزشمند» پیشوای بهائیت، نشان و لقب عالی امپراتوری به وی اعطا گردد. این پیشنهاد تصویب شد و ژنرال آللنبی (فرمانده کل قوای بریتانیا)44 همراه دستیارش ماژور تئودور پول45، در آوریل 1920 رسماً مراسمی برپا کرد و به نمایندگی از دربار لندن، به پیشوای بهائیان، لقب «سر» (Sir) و نشان «شوالیه امپراتوری» (Knight hood) داد.46

سر دنیس رایت، دیپلمات و مورخ پراطلاع انگلیسی، در شرح ماجرا می نویسد:

در اوایل سال 1918 / 1336 با تصرف بندر حیفا توسط نیروهای انگلیسی و بعد سپرده شدن قیمومت فلسطین به دست انگلستان توسط جامعه ملل در پایان جنگ جهانی اول، بهائی ها نفس راحتی کشیدند. عبدالبها در اندک زمانی به خاطر نحوه رهبری خود و رفتار پیروانش احترام مقامات بریتانیایی مسؤول اداره فلسطین را به خود جلب کرد و در ژوئیه 1919 / شوال 1337 مقامات اخیر به لندن توصیه کردند که نشان جدید امپراتوری بریتانیا و لقب آن به وی اعطا گردد. توجیهی که ایشان برای پیشنهاد خود کرده اند به شرح زیر است:

عبدالبها از زمان اشغال فلسطین مستمراً به نحو صادقانه ای به آرمان بریتانیا خدمت کرده است. در مشورت نظرات او برای فرمانده نظامی و افسران دستگاه اداری مستقر در حیفا بسیار باارزش بوده و از نفوذ خود در این شهر تماماً در جهت خیر و صلاح استفاده کرده است. عبدالبها چندین سال در ارک عکا زندانی ترکها بوده است.

رایت می افزاید: «اگرچه عبدالبها هیچ وقت خودش از لقب سر استفاده نکرد ولی انگلیسی ها او را رسماً سِر عباس عبدالبها شوالیه نشان امپراتوری بریتانیا می خواندند

و از او به عنوان اولین و تنها بهائی ایرانی که به چنین افتخاری دست یافته است یاد می کنند».47

به گزارش حسن نیکو (مبلغ بهائی معاصر عباس افندی، که به اسلام گروید) اعطای نشان و لقب به عباس افندی، خوشحالی و سرور بسیار خاندان وی را درپی داشت: «در حیفا خانواده میرزا چنان جشن گرفتند و شادی و مسرت کردند که: الحمد لله معروف دولت انگلیس شدیم»!48

عباس افندی از سلطه انگلیسی ها بر قدس به گرمی استقبال کرد و طی نوشته ای، سلطه غاصبانه انگلیس بر قبله اول مسلمین را «برپا شدن خیمه های عدالت» شمرده، خداوند را بر این نعمت بزرگ! سپاس گفت و تأییدات جرج پنجم، پادشاه انگلیس، را مسئلت کرده و خواستار جاودانگی سایه گسترده این امپراتور دادگستر! بر آن سرزمین گردید!49

در لوحی نیز که در 16 اکتبر 1918 خطاب به سید نصرالله باقراوف (کلان سرمایه دار بهائی) و در واقع: خطاب به بهائیان ایران، صادر کرد با خوشحالی از اشغال اورشلیم توسط بریتانیا یاد نمود و نوشت: «در الواح، ذکر عدالت و حتی سیاست دولت فخیمه انگلیس مکرر مذکور و لی حال مشهود شد و فی الحقیقه اهل این دیار بعد از صدمات شدیده به راحت و آسایش رسیدند».50

راز اعطای نشان

پرسش از علت خشم شدید جمال پاشا به عباس افندی را، باید به پرسش دیگری گره زد و برای هر دو پاسخی درخور، اندیشید: راز اعطای نشان و لقب از سوی دربار لندن به پیشوای بهائیت چه بود؟

منابع بهائی (نظیر شوقی) می کوشند این امر را پاداش انگلیسی ها به عباس افندی بابت «خدمات گرانبها» ی وی به ساکنان فلسطین «و تخفیف مصائب و آلام مردم آن سرزمین» قلمداد کنند51

و خانم بلانفلید می نویسد: «حکومت انگلیس بر حسب رویه معمولش که از اعمال قهرمانان قدردانی می کند، به عبدالبها یک مدال قهرمانی «نایت هود» داد که نامبرده این افتخار را به عنوان یک تشریفات احترامی از طرف یک پادشاه عادل قبول نمود». اما دیگران، گونه دیگری می اندیشند. فی المثل، صبحی (کاتب و منشی پیشین عباس افندی) اعطای این نشان را «پاداش نکوگویی» و ثناخوانی افندی در حق پادشاه انگلیس (ژرژ پنجم) می داند52 و اسماعیل رائین، آن را پاداش «خدمات گرانبهای» عباس «به دولت انگلیس» محسوب می دارد.53 و قرائن نیز همین امر را تأیید می کند. برای کسانی که با ماهیت و مواضع مکارانه، تجاوزگرانه و جهانخوارانه امپریالیسم بریتانیا در دوران کلنیالیزم و نئوکلنیالیزم نیک آشنایند و به ویژه از مظالم و جنایات این قدرت استکباری در هند و ایران دو قرن اخیر مطلعند و سخن کلنل لورنس (افسر مشهور انگلیسیِ فعال در منطقه حجاز و شامات در جنگ جهانی اول) را همواره به مثابه «منطق و سیاست کلی» استعمار بریتانیا در خاور زمین در گوش دارند که گفته بود: «من افتخار دارم که نگذاشتم در هیچ یک از سی صحنه نبردی که وارد آن شدم خون یک نفرانگلیسی برزمین بریزد؛ زیرا در نظر من همه مناطقی که بر اثر این جنگ به دست ما آمد ارزش مرگ یک نفر انگلیسی را نداشت»!54 توجیه شوقی و هم مسلکان وی بیشتر به یک «شوخی بیمزه» شبیه است تا تحلیلی علمی و منطقی از قضیه!

ما منطق لورنس را از زبان دیگر سیاستمداران انگلیسی نیز در دور و نزدیک تاریخ شنیده ایم. مثلاً سِر گور اوزلی، استاد اعظم فراماسونری و سفیر مشهور انگلیس در ایرانِ،

زمان فتحعلی شاه، که در قالب دوستی با ایران زمینه تجزیه قفقاز از کشورمان به دست روسهای تزاری را فراهم ساخت، در 25 اکتبر 1814 م به لرد کاسل ری وزیر امور خارجه دولت متبوعش می نویسد: «عقیده صریح و صادقانه من این است که چون مقصودِ نهاییِ ما حفظِ صیانتِ حدودِ هندوستان می باشد، در این صورت بهترین سیاست ما این خواهد بود که کشور ایران را در این حال ضعف و توحش و بربریت بگذاریم و سیاست دیگری را مخالف آن تعقیب نکنیم».55 براستی اگر (آن گونه که شوقی تلویحاً ادعا می کند) منافع و مصالح ملت مظلوم فلسطین برای امپراتوری بریتانیا کمترین ارزشی داشت، چگونه بر ضد مصالح این مردم با سران صهیونیسم سازش کرد و با حمایت از نقشه استقرار «کانون ملی یهود» در فلسطین، زمینه را برای تحمیل حاکمیت رژیم غاصب اسرائیل بر آن دیار فراهم ساخت و برای سالیان دراز مردم مظلوم منطقه را به خاک سیاه نشاند؟!

تأثیر «خدمت به مردم مظلوم فلسطین» در اعطای نشان از سوی دولت استعمارگر بریتانیا به عباس افندی، همان مقدار «باورپذیر» است که الواح صادره از عباس افندی (پس از اشغال قدس و استقرار سلطه تحمیلی انگلیس بر آن دیار) در تقدیر و تشکر از «عدالت» امپراتوری و اطلاق عنوان «حکومت عادله» بر آن! بنابراین، حق با کسانی چون مرحوم حسن نیکو (نویسنده و مبلغ پیشین بهائی که از آن مسلک برگشت) است که اعطأ لقب و نشان مزبور از سوی انگلیسی ها به عباس افندی را پاداش خدمات وی به آنها و جاسوسی بهائیان (به دستور عباس افندی) در ایران برای انگلیس در هنگامه جنگ جهانگیر

میان متفقین و متحدین، می شمارد.56

سخن کوتاه: به گمان ما، نامه مقامات بریتانیایی مسؤول اداره فلسطین به لندن در مورد عباس افندی، که متن آن را فوقاً در گزارش زباندار سر دنیس رایت خواندیم، گویای همه چیز بوده و راز اعطای نشان و لقب از سوی دربار لندن به پیشوای بهائیت را به روشنی و وضوح تمام بازمی نماید و از این طریق، می توان معمای خشم شدید و تصمیم خطرناک فرمانده کل قوای عثمانی (جمال پاشا) نسبت به عباس افندی را نیز گشود. سخن عبدالله بهرامی، از صاحب منصبان آزادیخواه و مطلع نظمیه کشورمان در مشروطه دوم، لب مطلب را (البته به زبان طنز) دربردارد: عباس افندی «تنها پیغمبری بود که اجر خود را در این دنیا دریافت نموده و سیلی نقد را به حلوای نسیه ترجیح داده است»!57

اعطای لقب «سِر» و نشان «نایت هود» توسط دربار لندن به عباس افندی (پیشوای بهائیان)، که به پاس خوش خدمتی های وی به قشون اشغالگر صورت گرفت از واقعیات مسلم و مشهور تاریخ معاصر است و این امر، همراه با صدور الواح متعدد توسط عباس افندی در ثنای پادشاه انگلیس، دم خروسِ بستگی رهبری بهائیت به انگلستان (از اوایل قرن بیستم به بعد) را کاملاً فاش ساخته و ما را از هرگونه بحث و استدلال در باره بستگی و پیوستگی این فرقه به کانون های استکباری بی نیاز می سازد.

اعطای نشان، ننگی برای عبدالبها در تاریخ

به هر روی، اعطای نشان و لقب انگلیسی به عباس افندی، لکه ننگی برای او در تاریخ محسوب می شود.

کسروی با اشاره به تغییر قبله سیاسی عبدالبها از روسیه به لندن، می نویسد: «یکی از داستانهایی که دستاویز به دست بدخواهان بهائیگری داده و راستی

را داستان ننگ آوری می باشد آن است که پس ا ز چیره گردیدن انگلیسیان به فلسطین، عبدالبها درخواست لقب "سر(Sir) " از آن دولت کرده و چون داده اند، روز رسیدن فرمان و نشان در عکأ جشنی برپا گردانیده و موزیک نوازیده اند و در همان بزم، پیکره ای برداشته اند. پیدا است که عبدالبها این را شَوَندِ پیشرفت بهائیگری و نیرومندی بهائیان پنداشته و کرده و لی راستی را جز مایه رسوایی نبوده است و جز به ناتوانی بهائیان نتواند افزود».58

قبح کار وقتی بیشتر به نظر می آید که بدانیم برخی از شخصیتهای دینی نیز (به گفته آیتی، مبلغ مستبصر بهائی) در همان دوران، نشان و لقب اعطائی از سوی انگلیسی ها را نپذیرفته اند.59 آیتی، همچنین، در کتاب خود شعر زیر را که ظاهراً از خود او است درج کرده است:

آن کو لقب «سِر» ی ز بیگانه گرفت

دین ساخته و پری60 ز بیگانه گرفت

آن خانه به دوش گشت چون خانه فروش

سرمایه تاجری ز بیگانه گرفت!61

حمایتها ادامه دارد!

عنایت و حمایت انگلیسی ها نسبت به پیشوای بهائیان (عباس افندی)، به اعطای نشان و لقب ختم نشد:

عباس افندی مورد عنایت و حمایت آشکار وینستون چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس)، هربرت ساموئل (کمیسر عالی بریتانیا در فلسطین) و رونالد استورز (فرماندار حیفا و توابع) قرار داشت و به گفته یک شاهد عینی: بهائیان آن دیار، «مورد توجه و اطمینان کامل مقامهای انگلیسی حکومت فلسطین بودند و اکثر آنها در مقامهای حساس دولتی مانند فرمانداری، ریاست ثبت اسناد و مأ موریت های خیلی بالایی در این سرزمین دیده می شدند».62

عنایت و توجه خاص چرچیل و نیز ساموئل و دیگر عناصر استعماری انگلیس در منطقه عربی، زمانی کاملاً خود را نشان داد

که عباس افندی درگذشت. شوقی (نوه و جانشین عباس افندی، که خود نیز از این عنایات، سهمی وافر داشت) می نویسد:

وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان، مستر وینستون چرچیل، به مجرد انتشار این خبر، پیامی تلگرافی به کمیسر عالی انگلیس در فلسطین سر هربرت ساموئل صادر و از وی تقاضا کرد «مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید. کمیسر عالی انگلیس در مصر وایکونت النبی نیز مراتب تعزیت و تسلیت خویش را به وسیله آللنبی بدین مضمون اعلام نمود: به بازماندگان فقید سر عبدالبها عباس افندی و جامعه بهائی، تسلیت صمیمانه مرا به مناسبت فقدان قائد جلیل القدرشان ابلاغ نمایید.63

مجله جمعیت آسیایی پادشاهی بریتانیای کبیر و ایرلند، در شماره ژانویه 1922 با اشاره به مرگ عباس افندی، مدعی شد: مرگ عبدالبها، ایران را از برازنده ترین ابناء خویش و شرق را از شخصیت ممتاز و فوق العاده ای محروم نمود که نه فقط در شرق، بلکه در مغرب زمین نیز دارای نفوذ عظیم بوده و به احتمال قوی اثراتی شدیدتر از هر متفکر آسیایی در اوقات اخیر داشته است!65 البته با ملاحظه نفوذ «حقاً ناچیز» بهائیت در ایران در حال حاضر (که با وجود گذشت حدود 90 سال از مرگ عباس افندی، حکم آیینی «قاچاق» در این کشور را دارد) می توان صحت ادعای مجله فوق مبنی بر نفوذ «عظیم»! این مسلک در ایران 90 سال پیش (هنگام مرگ عباس افندی) را محک زد و از همین راه، به میزان صحت ادعای دیگر مجله مبنی بر نفوذ عظیم بهائیت در شرق و غرب جهان! پی برد.

سابقه ارتباط و طمع انگلیس به بهائیان

به نوشته شوقی افندی: زمانی که بها از سوی

ناصرالدین شاه در تبعید عراق بسر می برد، ژنرال کنسول انگلیس در بغداد (کلنل سر آرنولد باروز کمبل) باب مراوده و مکاتبه را با بها گشود و طی نامه ای به او پیشنهاد داد که «تبعیت» دولت انگلیس را قبول و در تحت «حمایت» آن دولت درآید و حضوراً نیز متعهد شد که هرگاه مایل به ارسال پیامی به ملکه ویکتوریا باشد، در مخابره آن به لندن اقدام خواهد کرد. حتی معروض داشت «حاضر است ترتیباتی فراهم سازد که محل استقرار» بها «به هندوستان یا هر نقطه دیگر که مورد نظر» وی باشد «تبدیل یابد».24

در همین زمینه باید به نامه های دوستانه میان بها و مانکجی هاتریا (رئیس شبکه اطلاعاتی هند بریتانیا در ایران در سالهای 1890 1854)25 اشاره کرد که در کتب خود بهائیان از آن یاد شده است. این ارتباط از نظر برخی گویای پیوند بهائیان با کانون های استعماری است.

(ایام: درباره مانکجی و ارتباط وی با بهائیت جداگانه سخن گفته ایم).

پانوشت ها

1.حقوق بگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، ص 332. نیز ر.ک، سفرنامه از خراسان تا بختیاری، هانری رنه دالمانی، ترجمه مترجم همایون فره وشی، ص 991 2. بهائیگری، چ 2، تهران 1323، چاپخانه پیمان، صص 90 -89؛ تاریخ مشروطه ایران، از همو، ص 291 3. انشعاب در بهائیت پس از مرگ شوقی ربانی، اسماعیل رائین، مؤ سسه تحقیقی رائین، تهران 1357، ص 291؛ حقوق بگیران انگلیس در ایران، ص 332 4. امیرکبیر و ایران، با مقدمه محمود محمود، چاپ اول: انتشارات بنگاه آذر، تهران 1323، قسمت اول، صص 258 -256 نیز ر.ک، همان: متن کامل، چاپ دوم: مؤ سسه مطبوعاتی امیرکبیر، تهران 1334، صص207 -208 5. شرح حال رجال

ایران، 2/202 - 201 6. حقوق بگیران انگلیس در ایران، صص 333 -332 7. بهائیگری، صص 90 89. 23. امیرکبیر و ایران، با مقدمه محمود محمود، چاپ اول: انتشارات بنگاه آذر، تهران 1323، قسمت اول، صص 258 256. نیز ر.ک، همان: متن کامل، چاپ دوم: مؤ سسه مطبوعاتی امیرکبیر، تهران 1334، صص 208 - 207؛ چاپ پنجم: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران، بهمن 1355، ص 457 24. قرن بدیع، شوقی ربانی، ترجمه نصرالله مودت، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، تهران 120 بدیع، 2/ 125؛ نیز ر.ک، ص 11 کتاب ادوارد براون، با نام:

ion zMaterials for the Study of the Babi Fob

.25جستارهایی از تاریخ بهائیگری...، عبدالله شهبازی، همان، ص 13 26. خطابات عبدالبها، چاپ مصر، 1/23. البته جمله اخیر خالی از حکمت! نیست: البته وقتی که گرگ و میش قرار است در آغوش هم زندگی کنند، معلوم است که قربانی شدن میش، فرصتی برای قربانی شدن گرگ نخواهد گذاشت! 27. جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران، ص 15 28. «نظریه توطئه»، صعود سلطنت پهلوی...، عبدالله شهبازی، ص 69 به بعد. 29. اخبار امری، سال 39، ش 9 و 10، آذر دی 1339، ص 654 30. ایرانیان در میان انگلیسی ها، ترجمه کریم امامی، ص 286 31. قرن بدیع، شوقی، ترجمه نصرالله مودت، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، تهران 122 بدیع، 3/291 32. خاطرات حبیب (مؤ ید)، 1/446؛ گوهر یکتا در ترجمه احوال مولای بی همتا، روحیه ماکسول، ترجمه ابوالقاسم فیضی، تهران، محفل ملی بهائیان ایران، 126 بدیع / 1348 ش، صص 44 - 43. برای تصمیم جمال به قتل عباس افندی و بدگویی از او در آثار سران بهائیت ر.ک، اسرارالاَّثار، 3/45 -

42. 33. قرن بدیع، 3/291؛ محمدعلی فیضی، حیات حضرت عبدالبها و حوادث دوره میثاق. تهران، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، 128 بدیع. ص 259؛ آهنگ بدیع، سال 1352، ش 3 و 4، صص 14- 13. 34. برای نمونه ر.ک، بهائیان، محمدباقر نجفی، کتابخانه طهوری، تهران 1357، ص 669. 35. انشعاب در بهائیت، ص 127. 36. قرن بدیع، 3/297. 37. قرن بدیع، 3/ 298 - 296. 38. گوهر یکتا، روحیه، ماکسول، ص 44. 39. الکواکب الدریه، 2/ 305. 40. آهنگ بدیع، سال 1352، ش 3 و 4، صص 14 -13 41. توقیعات مبارکه، لوح قرن، شوقی افندی، نوروز 101 بدیع، صص 130 129. - 125؛ فلسفه نیکو، 3/166 - 165. 51. قرن بدیع، 3/399 52. اسناد و مدارک درباره بهائیگری، چاپ سید هادی خسروشاهی، ص 134. 53. انشعاب در بهائیت، صص 120 - 118. 54. جنگ جهانی اول، خسرو معتضد، صص 127 126. کلنل لورنس (که وی را سلطان بی تاج و تخت انگلیس می خوانند) کسی است که در سالهای جنگ جهانی اول، با تحریک و هدایت اعراب ساده اندیش و ستمدیده بر ضد سلطان عثمانی، خون صدها بل هزاران تن از آنان را در راه پیشبردِ مطامعِ استعمار بریتانیا در نقاط مختلف لبنان و سوریه و ترکیه و عراق و عربستان بر زمین ریخت. آن وقت چنین کسی، سالها بعد از آن ماجرا مباهات کنان می گفت: «در نظر من همه مناطقی که بر اثر این جنگ به دست ما آمد ارزش مرگ یک نفر انگلیسی را نداشت»!

555181. "A Review of Anglo. Persian Relations,

7394."1798, p. 1XXXI) 4Shadman S.F. , JRCAS...

.56فلسفه نیکو، 3/ 165 -164 57. خاطرات عبدالله بهرامی، ص

35. 58. بهائیگری، صص 90 - 89 59. آیتی می نویسد: «عجبا، [از] پسر محمود افندی الوسی که از علمای اهل سنت و مفتی بغداد بود شنیدم حضرات انگلیسها به میل خود به او نشان و لقب سری و مبلغی پول دادند و او همه را رد کرده گفت: من یک نماینده روحانیم و با سیاسیون کاری ندارم» (کشف الحیل، ج 1، چ 7، ص 24). 60. پروانه و اجازه عمل. 61. کشف الحیل، چ 7، ج 1، ص 23. 62. ر.ک، خاطرات خدمت در فلسطین، صص 118 -115 63. قرن بدیع، شوقی افندی، 3/321. نیز ر.ک، ایام تسعه، عبدالحمید اشراق خاوری، موسسه ملی مطبوعات امری، تهران 121 بدیع، ص 508؛ اسرارالاَّثار، فاضل مازندرانی، 3/147 -146. 64. ر.ک، اسرارالاَّثار، 3/144؛ الکواکب الدریه، 2/307؛ اخبار امری، سال 1355، ش 14، ص 418- 419 و 429 65. آهنگ بدیع، سال 1350، ش 11 6، ص 337.

حمایت انگلیس در طول قرن 20 از بهائیان

پیام محبت آمیز ملکه!

رضا غلا می

عباس افندی، به وسیله همکاری با ارتش بریتانیا در فتح قدس و گرفتن نشان از پادشاه انگلیس و دعا برای جرج پنجم، راهی را در تاریخ این فرقه گشود که در سراسر قرن بیستم و پس از آن تا امروز، با قوت ادامه دارد. به نمونه هایی از پیوند و مغازله بهائیان با دولت انگلیس و دیکتاتورهای وابسته به آن اشاره می کنیم:

در اعلامیه ای که ارگان محفل بهائیان (اخبار امری) در شماره 4 خود (مرداد 1329) منتشر کرد، خاطر نشان گشت که محفل بهائیان انگلیس در امر پیشبرد تبلیغات بهائیت در قاره سیاه، با مراکزی چون انجمن پادشاهی آفریقایی (انگلیس)، مدرسه السنه شرقی لندن و شعبه ای از دانشگاه آکسفورد و دوائر دیگر در اداره

آفریقای شرقی و غیر آن رایزنی داشته و از آنها کمک فکری و اطلاعاتی گرفته است. نشانه ها و نتایج این امر را، از جمله، در موارد زیر می بینیم:

24 دی 1339ش، ام المعابد (مشرق الاذکار مرکزی) بهائیان در آفریقا واقع در کامپالا (پایتخت اوگاندا) توسط روحیه ماکسول، همسر شوقی افندی، افتتاح شد و در مراسمی که به همین عنوان برگزار گردید نماینده حکومت انگلستان و برادر پادشاه اوگاندا با خانواده خود و جمعی از مأموران عالیرتبه کشوری و لشکری دولت دیکتاتوری اوگاندا شرکت کردند.1 به گزارش نشریه بهائی: قبل از جشن افتتاح، محفل بهائیان آفریقای مرکزی و شرقی در کامپالا به احترام دولت اوگاندا که در کشیدن «راهی مخصوص از شاهراه تا پای مشرق الاذکار سخاوتمندانه همکاری کرده بودند، دعوتی از هیات وزرا برای تماشای مشرق الاذکار به عمل آوردند» و در پاسخ به این امر، «نخست وزیر و سه نفر از وزرا... به محل مشرق الاذکار آمده مدتی را به تماشا و تعریف و تمجید» از آن ساختمان پرداختند و مورد پذیرایی بهائیان قرار گرفتند.2

21 می 1971 (خرداد 1350) کنفرانس جهانی بهائیان در شهر کینگزتون، سالن شراتیون هتل (بزرگترین هتل جزیره جامائیکا در اقیانوس اطلس) با حضور ذکرالله خادم (از ایادی امرالله و نماینده بیت العدل بهائیت در اسرائیل) و 3 تن از اعضای هیات مشاوران قاره ای در امریکای مرکزی، و با قرائت پیام بیت العدل افتتاح گردید. گفتنی است که در نخستین لحظات تشکیل این کنفرانس، حاکم کل که نماینده رسمی ملکه انگلیس و شخص اول جزیره جامائیکا بود حضور یافت و در حدود نیم ساعت به ایراد نطق در تأیید بهائیت پرداخت.3

از اول تا هشتم

اکتبر 1972 (برابر مهر 1351) یک فستیوال ملی در سی شیلز برگزار گردید و شاهزاده مارگرت و لرد استودن به عنوان نمایندگان خاندان سلطنتی انگلیس در آن شرکت جستند و از غرفه بهائیان در آن که آثار و کتب بهائیت را معرفی کرده و به نمایش می گذاشت دیدار کردند.4

در اواخر 1352، در شهر سیدنی استرالیا سالن اپرایی افتتاح و جریان مراسم آن از تلویزیون پخش شد. در این مراسم، جامعه بهائی نیز از سوی دفتر ملکه انگلیس برای شرکت در جشن افتتاحیه دعوت شده بود.5

آوریل 1967 (اردیبهشت 1346ش) محفل ملی بهائیت در انگلیس به مناسبت روز تولد ملکه انگلستان، تلگراف تبریک زیر را برای ملکه ارسال کرد: «محفل روحانی ملی بهائیان جزایر بریتانیا، به نمایندگی بهائیان جزایر بریتانیا، تبریکات صادقانه و مسرت آمیز خود را به مناسبت روز تولد آن علیا حضرت تقدیم علیا حضرت ملکه می نماید». منشی مخصوص ملکه نیز، در جواب، تلگراف ذیل را خطاب به محفل ملی انگلستان مخابره کرد: «علیا حضرت ملکه صمیمانه از بهائیان جزایر بریتانیا به مناسبت این پیام محبت آمیز در مورد تبریکات آنان به مناسبت روز تولد علیا حضرت ملکه تشکر می نماید». مجله بهائی «اخبار امری» ضمن انعکاس تلگرافهای فوق، تأکید ورزید: «انتظار داریم... جوامع بهائی در ممالک مشترک المنافع پیامهای تبریک آمیز خود را در آن روز به قصر بوکینهام مخابره» کنند.6

بنگاه سخن پراکنی بی.بی.سی نیز (که ماهیت آن بر مطلعین، خاصه آشنایان با تز استعماری «تفرقه بینداز و حکومت کن»، پوشیده نیست) از این قافله عقب نماند. نشریه بهائیان تحت عنوان «اشاعه تعالیم بهائی از فرستنده رادیویی بریتانیا (بی.بی.سی») می نویسد: «بنگاه سخن پراکنی بریتانیا (بی.بی.سی) یک سلسله مصاحبه

رادیو تلویزیونی تحت عنوان «دیانت امروزی شما» ترتیب داده است. آخرین مصاحبه از این سری سخن پراکنی ها با شرکت خانم مهرانگیز منصف و آقای تد کاردل انجام یافت و به وسیله فرستنده بی بی سی این مصاحبه در تمام دنیا پخش گردید که در آن مبادی و تعالیم امر بهائی مورد بحث قرار گرفت. خانم (پگی ترو) از جزایر کاناری می نویسد که عده زیادی از احباب و مبتدیان آنها این مصاحبه رادیویی را گوش دادند. پس از پایان برنامه رادیویی بحث و مباحثه تا ساعت 2 بعد از نیمه شب ادامه یافت. در نامه دیگری ایادی امر الله جناب «فدرستون» در استرالیا موفقیت خانم منصف را تبریک گفته اند».7

پانوشت ها

1. اخبار امری، سال 39، بهمن و اسفند 1339، ش 12 11، ص 724 و 734. 2. همان، سال 39، بهمن و اسفند 1339، ش 12 11، ص 741. 3. ر.ک، آهنگ بدیع، سال 29 (1353ش)، ش 2 و 3، صص 73 71. 4. اخبار امری، سال 1352، ش 1، ص 18. 5. همان، سال 1352، ش 19، صص533 532. 6. همان، تیر و مرداد 1346، ش 4 و 5، صص 151 150. 7. همان، سال 1342، ش 2، صص 62 61.

جریانی ارتجاعی و وابسته

محمدرضا فشاهی، پژوهشگر معاصر، نسبت به غائله بابیت (به عنوان «نهضتی انقلابی») دیدگاهی خوش بینانه دارد و البته از خود باب، به عنوان کسی که «با وجود تسلط [؟] بر فلسفه و عرفان، از آیین سیاست و مبارزه اجتماعی، آگاهی چندانی نداشت و به نوشتن رساله و بزرگداشت طلسمات و بازی با اعداد دل خوش کرده بود» انتقاد می کند.

برغم این دیدگاه خوش بینانه (و البته قابل بحث)، جریان بهائیت را یکسره از بابیت (نخستین) جدا شمرده و به عنوان جریانی ارتجاعی و وابسته به قدرتهای خارجی فرومی کوبد. به اعتقاد او: دودستگی میان بابیان و تقسیم آنها به دو گروه «ازلیان» (به رهبری یحیی صبح ازل) و «بهائیان» (به رهبری حسینعلی بهاء) یکی از عوامل مهم شکست جنبش بابیه بود. زیرا:

این واقعه،، نیروی «بابیان» را تحلیل برد. «صبح ازل» روحیه انقلابی را رها نمود و گوشه عزلت اختیار نمود... از طرف دیگر، «بهاء الله» نیز به دامن سیاستهای بیگانه (روس وانگلیس) پناه برد و زیرکانه جنبه های انقلابی نهضت را تضعیف نمود و «اخلاق» را به جای آن قرارداد و با «ناصرالدین شاه» از در سازش

درآمد.

او... در دورانی که «ناسیونالیزم» ایرانی، برای مبارزه با تسلط سیاسی و اقتصادی بیگانه و نیز حکومت فئودال محلی دست نشانده آن، به منزله یکی از حیاتی ترین سلاحهای توده و روشنفکران ایران بود، به مبارزه با این سلاح پرداخت و گفت: «لیس الفخر لمن یحب الوطن بل الفخر لمن یحبّ العالم» و بدین وسیله «جهان وطنی» را رسماً تائید نمود و سر انجام در یکی از الواح خود (لوح سلطان) خود را «غلام و عبد» و «ناصرالدین شاه» را «ملیک زمان» اعلام نمود.

بعدها جانشین او «عباس افندی»، رسماً به دفاع از «محمد علی شاه» در مقابل مشروطه خواهان برخواست و در یکی از الواح خود چنین نوشت:

«طهران، حضرت ایادی امر الله، حضرت علی قبل اکبر علیه بهاء الابهی...

ای منادی پیمان، از انقلاب ارض طا (تهران) مرقوم نموده بودید، این انقلاب در الواح مستطاب مصرح و بی حجاب، ولی عاقبت سکون یابد و راحت جان حاصل شود... و سریر سلطنت کبری در نهایت شوکت استقرار جوید و آفاق ایران به نورانیّت عدالت شهریاری (محمد علی شاه) روشن و تابان گردد... جمع یاران الهی را به اطاعت و انقیاد و صداقت و خیرخواهی به سریر تاجداری دلالت نمایید، زیرا به نصّ قاطع الهی، مکلف برآنند. زنهار، زنهار، اگر در امور سیاسی، نفسی از احبّاء مداخله نماید، یا آنکه بر زبان کلمه ای براند...

گوش به این حرفها مدهید و شب و روز به جان و دل بکوشید و دعای خیر نمایید و تضرع و زاری فرمایید تا... در جمیع امور نوایای خیریه اعلی حضرت شهریاری واضح و مشهور، ولی نوهوسانی (مشروطه خواهان) چند گمان نمایند که کسر نفوذ

سلطنت، سبب عزّت ملت است. هیهات، هیهات، این چه نادانی است... اعلی حضرت شهریاری الحمد لله شخص مجرّبند و عدل مصور؛ عقل مجسم و حلم مشخّص و... 11 ج 1 سنه 1325 [ق] ع ع». (کشف الحیل، عبدالحسین آیتی، 3/7576).

فشاهی در ادامه می افزاید: «سیاست دفاع از «محمد علی شاه» و دولت «روس» تزاری تا هنگام پیروزی مشروطه خواهان و فرار «محمد علی شاه» ادامه یافت و پس از آن، این فرقه یکسره در دامن دولت «انگلیس» در غلطید و چون در هنگام جنگ جهانی اول، «انگلیس» بر «فلسطین» دست یافت و «عکا» نیز کانون این فرقه بود، «عبدالبهاء» درخواست لقب «سر» از دولت «انگلیس» کرد و این لقب، طی مراسم خاصی، همراه با فرمان و نشان به او داده شد...».1

پی نوشت ها: 1. ر.ک، از گاتها تا مشروطیت، فصل: «نهضت باب؛ رنسانس و رفرماسیون».

مناسبات مانکجی هاتریا با بها ئیان

بها ئیت و سرویس اطلاعاتی انگلستان

ویرایش دوم با اضافات وتکمیلات

موسی فقیه حقانی

اشاره

مقاله حاضر پس از انتشار در ایام 29، به دلیل اهمیت موضوع، با استقبال گسترده پژوهشگران مواجه گردید، که خواهان بررسی وروشنگری بیشتر راجع به مسئله بودند. این جانب نیز در ادامه تحقیقات خود پیرامون مانکجی هاتریا، کارگزار زبده استعمار انگلیس در ایران وکشورهای پیرامون، به نکات جدیدی راجع به او دست یافتم که به شناخت بیشتر و کامل تر وی و ماموریت هایش کمک می داد. خوشوقتم که اکنون با ارائه ویرایشی جدید از مقاله «مناسبات مانکجی هاتریا با بهائیان»، پژوهشگران محترم را در جریان آخرین تحقیقات خود در این زمینه قرار می دهم. متن منتشره در ایام 29 (که حکم ویرایش اول این مقاله را دارد) به صورت pdf در سایت حاضر موجود بوده و در صورت لزوم می توان به آن مراجعه کرد.

مانکجی در خدمت ارتش استعماری انگلستان

مانکجی لیمجی هوشنگ هاتریا سال 1813م/ 1328ق در یکی از بخشهای بندر «سورات» هند به دنیا آمد.

در اواخر قرن شانزدهم گجرات توسط اکبرشاه ضمیمه قلمرو مغولان هندوستان شده وبندر سورات مرکز معتبر و مهمی برای تجارت با غرب شد.(1)

ادعا می شود اجدادش از زرتشتیانی بودند که در زمان صفویه از ایران به هند مهاجرت کردند.پارسیان هند درزمان ترکتازی استعمارگران پرتغالی در منطقه به همکاری با آنها پرداختند.با تسلط انگلستان برهند پارسیان اولین گروهی بودند که با آنها همکاری کردند. پدرمانکجی نیز جزء کارکنان دولت انگلیس در سورات بود. با انتقال فعالیتهای انگلیسی ها از سورات به بمبئی، پدر او به بمبئی رفته در آنجا اقامت گزید. (2)

مانکجی در جوانی وارد خدمات دولتی و نظامی شد وظاهرا پیشکاری برخی از تجار را به عهده گرفت و به نقاط مختلف هند سفر کرد.

منابع طرفدار وی معمولاً از ذکر روشن و شفاف مشاغل و مأموریت هایش طفره می روند، بویژه شغل صندوقداری او در ارتش هند بریتانیا وماموریت هایش در هند وافغانستان یا مطرح نمی شود و یا به شکلی مبهم از کنار آن می گذرند. همچنین نقشش به عنوان یک نیروی اطلاعاتی کتمان می شود. در 15 سالگی (1828/1244) همراه وزیر مختار انگلیس روانه سند هندوستان شد. شغل و منصبش در این سفر تحویلداری نقدی پول دولت بود که باید به مصارف قشون می رسید. به عبارت روشنتر او صندوقدار قشون استعماری انگلیس در سند بود.(3) با پایان این مأموریت به بمبئی بازگشت و سه سال بعد با همان وزیر مختار در 1250ق به کجبوج افغانستان سفر کرد. در این سفر نیز شغلش صندوقداری ارتش بود. چهار سال در کجبوج همراه سر جانکین، فرمانده جنگی انگلیسی و سر هنری پاتینجر بود. 1254ق با قشون انگلیس به قصد تسخیر کابل حرکت و به همراه بخش مالی تدارکاتی آن در نگرتته مستقر شد. در این مأموریت جنگی اطلاعاتی، مبلغ 250 میلیون طلا و نقره مسکوک و غیرمسکوک در اختیار مانکجی بود.(4) این مأموریت نیز سه سال طول کشید.این لشگرکشی به بهانه آمدن محمدشاه به هرات صورت گرفت ولی در اصل هدف انگلیسی ها تصرف سرزمین سند،اشغال افغانستان ومسلح نمودن ممالک آسیای مرکزی علیه دولت ایران بود.این قشون چهل هزارنفره قندهاروغزنه را تصرف و به همراه شاه شجاع الملک که موضعی ضد ایرانی داشت وارد کابل شد.شاه شجاع به یاری پول ونیروهای انگلیسی به پادشاهی افغانستان رسید.اما امور لشگری وکشوری بدست خود انگلیسی ها اداره می شد.در جریان این لشگرکشی انگلیسی ها صندوق های طلا را

برای جلب نظر افغان ها بدون شمارش در تمام افغانستان پخش کردند.(5)

در جنگهای 1261 بین انگلیسی ها و افاغنه و تسخیر سند، به سند رفت و هفت سال در آنجا و فیروزپور ماند.(6) منابع، از کم و کیف کارهای او در این دوران چیزی نمی نویسند. ظاهراً مانکجی به عنوان یک عنصر اطلاعاتی در این مناطق اشغالی بسر می برده است و کماکان وظیفه صندوقداری وتوزیع پول بین عوامل انگلیس وافراد مورد نظر را برعهده داشته است. پاتینجر، دوست و همراه مانکجی، جاسوسی کارکشته بود که همچنین در خلال جنگ ایران و شورشیان افغان در 1254ق/ 1838م در راستای منافع استعماری انگلستان فعالیت داشت. با مروری به فعالیتهای او، با کار این گروه که مانکجی هم عضو آن محسوب می شد، آشنا می شویم.

پاتینجر برای اولین بار در حوالی مارس 1810طی یک ماموریت اطلاعاتی به ایران آمد.ماجرا ازاین قرار بود که سرجان ملکم تهدید ناپلئون مبنی بر تصرف هند بریتانیا را بسیار جدی گرفته بود وبرای جلوگیری از وقوع این امر همت خود را مصروف شناخت راههایی نمود که امکان دسترسی وحمله رقبا به هند را فراهم می کرد لذا انگلیسی ها متوجه ایران شدند. آنها می خواستند مطمئن شوند«که آیا یک ارتش اروپایی می تواند از سواحل جنوب ایران به هند نفوذ کند».برای کسب اطلاع دراین زمینه اودرسال1809دبلیو.پی گرانت را مامور شناسایی سواحل مکران کرد ووی به چابهار وبندر عباس سفر نموده واطلاعات لازم را کسب کرد.سپس در1810دوافسر کمپانی هند شرقی کاپیتان به نام های چارلز کریستی وسروان هنری پاتینجر را روانه همین مناطق نمود.آن دوبه بلوچستان آمده وبطور مجزا ماموریت خودرا دنبال کردند.پاتینجر به عنوان یک سیاح

به گشت وگذار در بلوچستان پرداخت واطلاعات زیادی درباره قبایل منطقه جمع آوری کرد.پاتینجر خاطرات خود را از این ماموریت تحت عنوان «سفر در بلوچستان وسند»در1816 منتشر کرد.وی دراین کتاب به طرز زننده ای درباره ایرانیان به قلمفرسایی پرداخته وایران رابه صورت«منبع اصلی تمام گونه های استبداد،بی عدالتی،باجگیری ورسوایی که می تواند طبیعت بشری را آلوده سازد»توصیف کرده است.(7)

پاتینجر در هیئت یک مولوی و با لباس روحانی به هرات رفته و خود را مولوی هندی معرفی و در هرات به تدریس و در مسجد هرات به پیشنمازی مشغول شد و اهالی را علیه ایران تحریک می نمود... وانمود می کرد که از الهامات روحانی مستفیض و مطلع می شود و بر همین پایه اطلاعات قشون ایران را به کامران میرزا (مخالف دولت ایران) می داد و ضمن دادن مشاوره به او با پرداخت وجه [که صندوقدار آن مانکجی بود] او را قادر به تهیه لوازم جنگ نموده به کمک دولت انگلستان مستظهر می ساخت.(8)

درجریان محاصره هرات در دوره محمد شاه (ق1254-1838) پاتینجر که لباس روحانی پوشیده بود نزد کامران میرزا رفت و او را از تسلیم شدن بازداشت و مطمئن کرد که دولت انگلیس به ایران اعلان جنگ خواهد داد. نیز متعهد شد که تا 7 ماه قشون ایران را از دور هرات پراکنده سازد. او در هرات شروع به پرداخت وجه کرد و مبالغ گزافی پرداخت و موجب شد اهالی قلعه بیشتر مقاومت کنند.(9) مستر مک نیل، سفیر انگلستان در ایران، نیز در ارتباط عمیق با پاتینجر، اطلاعات اردوی ایران را برای او می فرستاد. در جنگ 1257ق انگلیس با افاغنه، او جایگزین مکناتن(سرویلیام مکنوتن) فرمانده مقتول انگلیس در کابل شد

و با پیمان صلحی که با افاغنه منعقد کرد سعی کرد قشون انگلیسی را از افغان نجات داده و بیرون بکشد. او در همین مأموریت به اسارت انگلیسی ها درآمد.(10)

درکتاب افغانستان در مسیر تاریخ اثر میر غلام محمد غبا در صفحات 525-527اشارات گویایی به فعالیتهای جاسوسی ماموران انگلیسی وعوامل هندی وافغانی آنها در افغانستان بر علیه ایران ومردم افغانستان آمده است که حکایت از گسترده گی عملیات مخفی وجاسوسی انگلیسی ها درآن مقطع دارد.

عملیات پیچیده انگلیسی ها در افغانستان علیه ایران با نقش آفرینی پاتینجرو مانکجی حکایت از وابستگی آنها به سرویس اطلاعاتی بریتانیا دارد.

مانکجی در ایران با سفارشنامه انگلیسی ها

مانکجی مدتی پس از بازگشت به هند مأمور ایران شد و با اخذ چهار سفارشنامه خطاب به سفرا و مقامات انگلیس در بغداد،اسلامبول،بوشهر و تهران(11)، در1854م/ 1270ق درشرایطی حساس به ایران آمد.درگیری پنهان روسها وانگلیسی ها در اروپا، پیشنهاد روسیه به شاه ایران مبنی بر عدم همکاری ایران با دشمنان روسیه وانعقاد عهدنامه مخفی بین دو کشور درآستانه جنگ کریمه شرایط منطقه را بسیار بغرنج نموده وموجب تشدید فشارها وتحرکات انگلیسی ها در ایران گردیده بود. در این دوره سیاست انگلستان نسبت به ایران سخت شده بود. محمل ظاهری فعالیت مانکجی در ایران اشتغال به تجارت بود اما در پوشش تجارت و در ادامه فعالیت های مشکوک خود در خدمت به امپراطوری بریتانیا به اقدامات گسترده ای دست زد که شرح آن خواهد آمد.

تمشیت امور جاسوسان

یکی از اقدامات وی پرداخت مطالبات وبه تعبیری روشنتر پرداخت حقوق عوامل انگلستان در ایران بود.در جریان دستگیری بابیان وبهائیان در سال 1300قمری، بواسطه تردد گسترده عوامل این فرق ضاله به نزد مانکجی، خانه وتجارت خانه او تحت مراقبت ماموران مخفی حاکمیت ایران قرارگرفت و در نتیجه تعدادی ازاین افراد دستگیر شدند.(البته وابستگی تمامی آنان به فرق ضاله معلوم نیست) در بین این افراد نام میرزا ابراهیم خان، فرزند میرزا ابوالحسن خان ایلچی حقوق بگیر انگلستان، اولین ویا دومین عضو ایرانی تشکیلات استعماری فراماسونری وهمکار سرگوراوزلی فرستاده مرموز دولت انگلستان وتشکیلات جهانی فراماسونری به مرکزیت لندن به ایران نیز به چشم می خورد.او در پاسخ به این سوال مستنطق که "سبب اینکه شما رفتید درخانه مانکجی خبر کردید چه بود؟ می گوید:"چون ماتنخواهی داریم در هند به جهت تنخواه هند رفته بودم

مانکجی را ببینم او را ندیدم..."(12). تنخواه هند حقوقی است که میرزا ابوالحسن خان ایلچی از انگلیسی ها به جهت خیانت به ایران وجاسوسی دریافت می کرد. پرداخت این تنخواه توسط مانکجی گویای بخشی از ماموریت های او در ایران است. به ارتباط بهائیان وبابیان بامانکجی در جای خود اشاره خواهد شد.

هنگامی که اعضای انجمن اکابر پارسیان هند از قصد مسافرت مانکجی آگاه شدند از او خواستند در یزد برای ساختن دخمه ای اقدام کند و پولی نیز برای این کار به او سپردند (مارس 1854/ رمضان 1270ق).(13) مانکجی نخستین نماینده تام الاختیار این انجمن بود. او تبعه دولت بریتانیا بود و پشتیبانی سفارتخانه ها و وزیران مختار انگلیس از او، از عوامل مهمی است که در پیشبرد اهدافش تأثیری بسزا داشت.(14) وی از سوی سرویس اطلاعاتی بریتانیا، انجمن اکابر پارسیان هند و سازمان فراماسونری، مأموریت هایی در ایران داشت که با مهارت آنها را به انجام رساند. مانکجی همچنین دارای روابط نزدیکی با دیپلمات های انگلیسی در ایران نظیر سر هنری راولینسون، ادوارد ایستویک و سر رونالد تامسون بود.

همسفرمیرزا حسین خان سپهسالار

مانکجی، از بمبئی با کشتی بخار عازم ایران شد و در کشتی با میرزا حسین خان سپهسالار (صدراعظم «انگلوفیل» و «ماسون» بعدی ناصرالدین شاه) که از مأموریت «سرکنسولگری بمبئی» به ایران بازمی گشت، آشنا شد و این آشنایی منجر به دوستی بین آنها شد. حمایت مانکجی و شبکه دوستانش در صعود سپهسالار به مسند صدر اعظمی ایران نقش اساسی داشت. سپهسالار نیز همواره از او حمایت می کرد.(15)

فعالیتهای مانکجی در ایران، عمدتاً در محورهای زیر صورت گرفت: اشاعه باستان گرایی (ایران منهای اسلام) در فرهنگ ایرانی با همکاری میرزا فتحعلی آخوند زاده

(و در واقع: بالگونیک فتحعلی آخوندوف) و جلال الدین میرزا قاجار و دیگران، حمایت و تقویت فرقه ضاله بهائیت، ارتباط و حمایت از فرقه های صوفیه وکمک به تأسیس سازمان فراماسونری در ایران.

تلاش برای ایجاد پایگاه

از جمله اقدامات مانکجی در ایران اعمال نفوذ در حکومت قاجار به وسیله بذل وبخشش واهدای هدایا و ارتباط با گروهها و قشرهای مختلف مسلمان و غیرمسلمان بود. ایجاد تغییرات در بین زرتشتیان که در راستای حذف تأثیرات فرهنگ بومی ایرانی اسلامی از آداب و مراسمشان، ونیز کم کردن نفوذ موبدان وایجاد تغییرات گسترده در جامعه زرتشتی بودرانیزمی توان ازجمله اقدامات او دانست. ظاهر قضیه آن است که او آتشکده ها و زیارتگاههای زرتشتی را تعمیر کرد، دخمه هایی جهت اموات ساخت و ضمناً از تعدد زوجات،طلاق دادن زنان، قربانی کردن و خوردن گوشت حیواناتی نظیر گاو وشتر، کشیدن قلیان و مراسمی چون حنابندان که داخل رسومات زرتشتی شده بود، جلوگیری به عمل آورد. (16)

باستان گرایی،اسلام ستیزی

بخشی از اقدامات مانکجی در بین زرتشتیان ایجاد تفرقه و دور کردن آنان از امتزاج فرهنگی با هموطنان مسلمان خود بود. در همین راستا او در یزد «انجمن زرتشتیان» را پی افکند تا اختلافات درونی جامعه زرتشتی به محاکم عرف و شرع (که این دومی زیر نظر فقهای پارسا و پرنفوذ شیعه اداره می شد) راه نیابد و اختلافات در انجمن مذکور توسط ریش سفیدان این طایفه رسیدگی شود(17).او در اصل سعی داشت جامعه زرتشتی را از بدنه جامعه ایرانی جدا ساخته و از امکانات آنان به عنوان یک اقلیت در پروژه باستان گرایی (ایران بی اسلام) استفاده نماید. وی در انجام این ماءموریت از همفکری اسلام ستیزانی نظیر فتحعلی آخوندوف (سرهنگ قشون تزاری

و دستیار نائب السطنه روس تزاری در قفقاز اشغالی) بهره می برد. مانکجی از همرازان میرزا فتحعلی آخوندوف بود(18) و آخوندوف او را یادگار نیاکان می نامید.(19)

تلاش این گروه احیای باستان گرایی در برابر اسلام گرایی ملت ایران بود میرزا آقا خان کرمانی ازلی نیز ضمن نقد اقدامات مانکجی در ترویج پارسی سره نویسی که کسی ازآن سر در نمی آورد می نویسد:خوب بود مانکجی پارسی که به ایران آمده بود(زمان ناصرالدین شاه) در تاریخ اصیل ایران تحقیق می نمود و«حکم عقلیه»آن را آشکار می ساخت.(20)

آخوندوف طی نامه ای در 21 ژوئن 1871 با مانکجی راجع به رساله کمال الدوله و جلال الدوله مشورت و مانکجی توصیه می کند که نام جلال الدوله حذف و به جای آن اقبال الدوله بیاید تا کسی به شاهزاده جلال الدوله (رکن فراموشخانه فراماسونری ملکم خان) شک نکند.(21) این دو در زمینه ایران باستان و اسلام ستیزی هم عقیده بوده و مکاتباتی داشتند.(22) آخوندوف حمایت همه جانبه اش را از زرتشتیان (نه به عنوان یک اقلیت، بلکه به عنوان کسانی که اسلام حقشان را ضایع کرده!) اعلام می کرد و صراحتاً به مانکجی می گفت نباید گذاشت احدی از زرتشتیان به دین اسلام درآیند و می افزود: همچنین باید در طبایع خودمان تقلید به اخلاق حمیده نیاکان نماییم.(23) به مانکجی می گفت نجات شما با توسل به شیخ مرتضی انصاری تحقق پیدا نمی کند، و به او توصیه می کرد راه نجات را از جلال الدین میرزا (رکن فراموشخانه) و مؤ لف کمال الدوله پی گیرد که سعی دارد ایران را از ظلمت و جهالت به نورانیت معرفت برساند.(24) موبدان پارسی هند نظیر پشتوتن جی مترجم کتاب دین کرد و جاماسب جی مؤ لف فرهنگ پهلوی، آخوندوف را درود گفتند.

آخوندوف از مانکجی خواست که

کتاب تند ضد اسلامی کمال الدوله را در بمبئی یا گجرات چاپ کند.(25) تندی زبان و قلم کمال الدوله در حدی بود که مانکجی چاپ آن را در هند صلاح ندانست و به آخوندوف نوشت به طوری که تحقیق شد در هندوستان هم، چون اهل اسلام باید کتابت کنند، ممکن نیست.(26) مانکجی بیشتر ملاحظه حال خود را می کرد تا مخالفت با اصل مطلب. بعدها خلف او سر اردشیر ریپورتر (اردشیر جی) همین حرفها را علیه اسلام به رضاخان کودتاچی زد. کتاب کمال الدوله که نزد جلال الدوله بود به واسطه مرگ او به دست مانکجی افتاد و مانکجی آن را با یادداشتهای جلال الدوله برای آخوندوف فرستاد.(27)

بذل وبخشش از کیسه کمپانی

مانکجی با پرداخت هدایا و پیشکش های بسیار،به شاه و درباریان و با ارتباطات مستقیم و غیرمستقیم از طریق پایتختهای اروپایی، وزیران مختار انگلیس در ایران، کارمندان سفارتخانه های اروپا، مقامات عالی رتبه فرانسوی همچون «کنت دوگوبینو» و خصوصاً وزیر مختار انگلیس ر.ف. تامسون توانست شاه ایران را به الغای حکم اسلامی «جزیه» وادارد. جزیه، مالیات سرانه ای است که اسلام (در ازای مالیاتهای معمول اسلامی که اهل کتاب از پرداخت آن معافند) از پیروان ادیان دیگر می گیرد و در واقع، هزینه حراست حکومت اسلامی از جان و مال و امنیت اقلیتهای دینی، و ارائه خدمات شهروندی به آنها است. این حکم در 1299ق/جولای 1882 صادر شد.(28) مانکجی به مناسبت این امر، جشن مفصلی در تاریخ 7 صفر 1299 در باغ ظهیر الدوله برپا ساخت. خود نیز نطقی جامع و مفصل درباره اوضاع زرتشتیان ایران ایراد کرد.(29)

معلمان بهایی برای مدارس زرتشتی

تأسیس مدارس زرتشتی برای آموزش نونهالان و کودکان اقدام دیگر او بود(30).گماردن معلمان بهایی برای آموزش فرزندان زرتشتی وبهایی شدن تعدادی ازاین دانش آموزان نشان می دهد مانکجی خیلی هم بفکر زرتشتیان نبود.اقدامات مانکجی در جامعه زرتشتی مخالفتهایی را ایجاد کرد و برخی بزرگان زرتشتی اقداماتی را علیه او سازماندهی کردند. از جمله این که، مخالفین دست به نامه نگاری علیه او زدند و کار به جایی رسید که انجمن اکابر پارسیان مدرسه یزد را موقوف کرد و پولی جهت مخارج آن نفرستاد.

سوزان استایلز اقدامات مانکجی را یکی از عوامل موثر در گروش زرتشتیان به بهائیت می داند:«همۀ نوآئینان اوّلیّۀ زردشتی از میان قشر سرآمد تحصیلکرده ای بودند که اصلاحات مانکجی، رشد روابط تجاری با بمبئی، و شرائط در حال تحوّلِ

داخل ایران همگی با هم بوجود آورده بود.»(31)استایلز ادعا می کند حسینعلی نوری با بکار بردن پارسی سره در مکاتبات با زردشتیان، بنفسه از اهمیّت سابقۀ اسلامی امر به نفع جنبه های ایرانی آن کاستند. شجره نامۀ بهاءالله نیز مفید همین فائده بود.(32)

نفوذ بهائیان در میان طیف خاصی از زرتشتیان منجر به شبه کودتایی بر علیه دستوران وموبدان زرتشتی شد.بعد ها در انجمن ناصری که به منظور به حاشیه راندن موبدان زرتشتی تاسیس شد از بیست و سه نفری که اوّل بار به عضویّت انجمن انتخاب شدند اکثریّت یا بهائی بوده و یا علاقۀ زیادی به آئین بهائی داشتند. عبدالبهاء نیز لوحی ارسال نموده و به مناسبت تأسیس انجمن به جامعۀ زردشتی تهنیت گفت. از میان اعضای نخستین انجمن که یا خود بهائی بوده و یا نسبت به دیانت بهائی علاقمند بودند می توان افراد زیر را نام برد: جوانمرد شیرمرد – کیخسرو خداد- ملاّ بهرام- دینیار بهرام کلانتر – استاد کیومرث وفادار خرّمشاهی – ماستر خدابخش – رستم خدا مراد- سروش بهمن نوذر – بهمن جمشید – ارباب گودرز مهربان و خسرو مهربان آله آبادی (33).

برای مقابله با این اقدامات و نیز جلوگیری از فعّالیّت های بهائیان، "مجمع حقّ شناس و حق گوی یزد" تشکیل شد.و درگیری هایی بین آنها وانجمن ناصری درگرفت. این اتفاقات حاصل اقدامات تخریبی مانکجی در بین زرتشتیان بود که به مرور به با نشست و در زمان حضور اردشیرجی در ایران تکمیل شد.

درویش فانی

مانکجی پس از یک سال و دو ماه به کرمان رفت و فعالیتهای فوق را در آنجا نیز سامان داد و ضمناً به ماهان رفت و

با «رحمت علی شاه» -قطب دراویش نعمت اللهی- روابط دوستی عمیقی بهم زد و از جانب وی لقب «درویش فانی» گرفت.(34) مانکجی در اکثر مکاتبات و مطالبی که پس از این نوشته، خود را به این لقب معرفی می کند، که به نظر می رسد همچون لقب طریقتی ادوارد براون (مظهر علی شاه)!، که اتفاقاً او نیز مثل مانکجی در جهت «سمت دهی» استعماری به اقلیتهای دینی ایران می کوشید، افزاری برای کاستن از حساسیت مسلمین نسبت به خویش، جهت نفوذ بیشتر و آسانتر در بین آنان و فریب ایشان باشد. مانکجی پس از اقامت دو ماهه در کرمان به یزد بازگشت، توقفی کوتاه نمود و سپس رهسپار تهران گردید.

سرقت آثار باستانی وکتب خطی

او در همه جا با افراد مختلف ارتباط برقرار می کرد و از این طریق سعی داشت سکه وکتب خطی و کمیاب را خریداری(35) و از ایران خارج نماید. وی پس از این مدت اقامت به سفر پرداخت و از طریق آذربایجان، کردستان و کرمانشاه به عتبات عالیات رفت. در عراق عرب با بابیان و بهائیان ارتباط برقرار کرد و با میرزا حسین علی بهاء مکاتبه داشت.(36)

همکاری بابهائیان

بهائیان می گویند مانکجی که مدتی در سلک نظام بود برای حل و فصل مسائل ایرانیان زرتشتی در حدود سال 1270ق از طریق بغداد وارد ایران شد، در بغداد با بهاء ملاقات کرد و هر چند به او مؤ من نشد، اما محب شد (!). او وقتی وارد ایران شد با پول خرج کردن، اطرافیان شاه از جمله ظل السلطان را شیفته خود ساخت و او نیز مساعدتهای زیادی به مانکجی کرد. بهائیان اقدام مانکجی را در رفع جزیه از زرتشتیان یکی از علائم ظهور معرفی می کنند. کدام ظهور؟!، معلوم نیست. چون باب و بهاء ادعای خود را قبل از لغو جزیه طرح کرده بودند! او در طهران با بهائیان حشر یافته بود لذا ابوالفضل گلپایگانی که پارسی سره نویس بود جهت تدریس زبان فارسی سره در مدرسه ای که تأسیس کرده بود گمارد و همو را منشی خود نیز ساخت.(37) همان طور که ذکر شد بعضی از شاگردان زرتشتی آن مدرسه بهائی شدند،افرادی نظیر استاد جوانمرد و ملا بهرام(38). مانکجی به واسطه میرزا ابوالفضل گلپایگانی (نویسنده و مبلغ مشهور بهائی) با بهاء ارتباط داشت و لوحی در حدود پنجاه صفحه برای او نوشته شد.(39).

میرزا ابوالفضل گلپایگانی نیز در زمره بهائیانی بود که در1300قمری مورد

بازجویی قرارگرفت.البته او یکبار نیز در1293 قمری دستگیر شده بود.وی معاشرت با بهائیان را برای حفظ نفس و از روی تقیه اعلام کرده و در پاسخ این سوال که:"بطلان اینها را در این مدت فهمیدید یا تردید دارید؟" گفت: "تردیدی ندارم ولی اگر روبروی اینها بخواهید این کلمه را بگویم به حکم تقیه نخواهم گفت...یک طلبه فقیر با دو طایفه بزرگ نمی تواند معاندت کرد...خدا لعنت کند رئیس و مرئوس اینها را..."(40).

ظن ماموران مخفی ناصرالدین شاه به مانکجی

پیشتر به ماجرای دستگیری میرزا ابراهیم پسر میرزا ابوالحسن خان ایلچی اشاره شد علت دستگیری نامبرده حضور در خانه مانکجی وگفتگو پیرامون دستگیری بهائیان بود. میرزا ابراهیم خبر دستگیری بهائیان را به نقل از کربلایی حسن بزاز عنوان نموده وبا بابی های {بهائیان} حاضر در آنجا دراین خصوص صحبت می کند و در پاسخ بازجو می گوید:"من چه می دانستم که درآن مجلس بابی هست یا نیست برخود میرزا علی محمد باب که ادعای قائمیت کرد و در تبریز کشته شد و بر میرزا حسینعلی که ادعای ظهور حسینی می کند والان در عکاست لعنت خدا و رسولش باد و...".(41)

مشهدی نصرالله تنباکو فروش نیز به خاطر حضور در خانه مانکجی دستگیر شده ومی گوید جهت وصول طلب خود از میرزا ابوالفضل {احتمالا همان میرزا ابوالفضل گلپایگانی} به خانه مانکجی رفته وسپس دستگیر شده. او نیز بالعنت بر باب وبها از فرقه بابیه وبهائیت اعلام برائت می کند.(42)

این موارد آشکار می سازد که ماموران مخفی عصر ناصری به ارتباط مانکجی با بهاییان پی برده ونسبت به این ارتباط حساس شده بودند.دستگیری میرزا ابوالفضل گلپایگانی نیز به همین دلیل صورت گرفت. او در دستگاه مانکجی

آمد وشد و با او در زمینه های مختلف همکاری داشت...او معلمی مدرسه مزد یسنان و منشی گری تجارت خانه اش را به یک بهایی یعنی ابوالفضل گلپایگانی سپرد. (43)لذا اغلب اسناد مربوط به وی در خلال سالهای 1296-1300ق به خط «میرزا ابوالفضل گلپایگانی» است. گلپایگانی در یکی از نامه ها می نویسد: «در چند روز پیش مانکجی لیمجی پارسی مرا بخواند و نامه [...] سرکار را که به او نوشته بودید بنمود و خواهش نگاشتن پاسخ آن را از من بنده بفرمود زیرا که خود بهره ای از نوشتن و خواندن پارسی ندارد» (44).

سره نویسی مانکجی

گلپایگانی در ترویج فارسی سره، با مانکجی همکاری می کرد. او هر چند تندروی مانکجی را در این زمینه نمی پذیرفت، اما خود تبحر خاصی در سره نویسی داشت. او همچنین در اقدامی باستانگرایانه و جعلی نیای حسینعلی نوری را به یزدگرد سوم رساند. (45). شجره نامۀ بهاءالله می باید در زمانی که میرزا ابوالفضل در استخدام مانکجی بود تنظیم شده باشد. این شجره نامه برای گرویدن زردشتیان به بهائیت اهمیّتی ویژه یافت. (46)

این گونه اقدامات در تاریخ ایران معمولاً از سوی کسانی صورت می گرفت که داعیه قدرتمداری و شهریاری داشتند و انتساب بهاء به یزدگرد سوم حرکتی سیاسی است برای مشروعیت بخشیدن به اقدامات بهاء در جهت قبضه کردن قدرت در ایران آرزویی که به جایی نرسید.

مانکجی افراد را به پارسی سره نویسی تشویق می کرد کاری که می دانیم اگر (به فرض محال) هم به جایی برسد، ملت ایران را با آثار حافظ و سعدی و دیگر گنجوران ادب و فرهنگ ایران اسلامی، بیگانه خواهد ساخت. از جمله این افراد، گلپایگانی بود که خود به

پوچ بودن این کار اعتراف داشت.(47) ظاهراً ارتباط با امثال آخوندوف و تلاش برای اسلام زدایی در این کار دخیل بوده است. او همچنین مجموعه دساتیر را که مجموعه ای از جعلیات تاریخی با صبغه باستان گرایی بود در 1000 نسخه تجدید چاپ کرد.

از دیگر بهائیانی که با مانکجی ارتباط داشتند می توان از آقا عزیزالله از یهودیان بهائی شده مشهد نام برد که واسطه آشنایی گلپایگانی با ادوارد براون بود.

تاریخ سازی به سبک مانکجی

مانکجی در زمینه «تاریخ سازی» نیز فعال بود. به گفته میرزا ابوالفضل، مانکجی، میرزا حسین همدانی را تشویق به نوشتن کتابی درباره بابیه کرد. محمداسماعیل زند نیز که سره نویس بود مأمور تألیف تاریخ پادشاهان عجم شد و کتاب فرازستان را به فارسی خالص نوشت وبه تعبیر گلپایگانی «آن کتاب را انبانی از اوهام و افسانه های شاهنامه وچهار چمن ودساتیر ساخت».(48)

میرزا حسین همدانی برای تألیف کتاب درباره بابیه به ابوالفضل گلپایگانی متوسل شد و گلپایگانی هم او را به تصحیح کتاب منسوب به میرزا جانی کاشانی راهنمایی کرد، تا با افزودن تاریخ سنین و شهور از ناسخ التواریخ و ملحقات روضه الصفا به آن، آن کتاب را برای حاجی سید جواد کربلایی که خود از اول در ماجراهای باب بود، قرائت کند و با تأیید او، بدین ترتیب تاریخ میرزا جانی کاشانی را تصحیح کند. دفتر اول در تاریخ بابیه توسط میرزا حسین همدانی تمام شد و او در رشت مرد. گلپایگانی می گوید مانکجی نگذاشت همدانی آن گونه که او توصیه کرده بود تاریخ را تصحیح کند. بلکه او را واداشت هرچه او (مانکجی) می گوید بنویسد.شرح ماجرای دخل وتصرف مانکجی در تدوین کتاب تاریخ جدید چنین است:«لیکن مانکچی

نگذاشت که آن تاریخ بدان گونه که نامه نگار گفته بود انجام یابد بلکه مورخ مذکور را بر آن داشت که آنچه او گوید بنگارد زیرا که عادت مانکچی این بود که مطلبی رابه منشی می گفت بنویس ومسوده آنرا بمن بخوان ونخست منشی مسوده ای راکه به سلیقه خود وقریحه درست ترتیب داده بود بر او می خواند وپس از اکثار وتقلیل عبارت وجرح وتعدیل مطلب در مسوده به بیاض می برد وچون مانکچی را در خط ولسان پارسی حظی وعلمی نبود ازاین راه اکثر کتب ورسائلی که به او منسوب است عباراتش غیر مرتبط وگسیخته وزشت وزیبا به هم آمیخته است. (49)

ادوارد براون معتقد است کتاب تاریخ جدید اثر میرزا حسین همدانی با نظر مخصوص نوشته شده و از بیان حقیقت منحرف شده است وخواسته اند بها الله را بر خلاف واقع تجلیل کنند.(50)

تاریخ کاشان اثر عبدالرحیم خان ضرابی به تشویق او نوشته شد. همچنین اثری درباره تاریخ کرمان که نسخه خطی آن در کتابخانه اش موجود است.مانکجی آثار زیادی را از ایران خارج کرد که در بمبئی نگهداری می شود.

بهائیان درمجموع در آثار خود از مانکجی به نیکی یاد می کنند. در زمره آخرین آثار می توان به کتاب تورج امینی، تاریخ نویس بهائی معاصر،اشاره کرد که در سال 1380 مجموعه اسناد زرتشتیان (موجود در سازمان اسناد ملی) را در قالب کتابی تحت عنوان «اسنادی از زرتشتیان معاصرایران» با تمجید از مانکجی و اردشیرجی، جاسوسان مشهور انگلیس که هر دو با بهائیت در پیوند بودند، به چاپ رساند و به نحوی نسبت به ایشان ادای دین کرد.

مانکجی پس از یک سال اقامت در بغداد در1280قمری به بمبئی

رفت و گزارش اعمال و اقدامات خود را به افراد مافوق خود ارائه کرد. در همان سال 1280ق کتاب «اظهار سیاحت ایران» را که در واقع شرح مختصر ایام اقامتش در ایران بود به زبان گجراتی و فارسی چاپ کرد. انجمن اکابر نیز نامه ها و مکاتباتش را در 4 جلد انتشار داد.(51). در 1282ق به ایران بازگشت. در کرمان با حاجی سید جواد امام جمعه و حاجی محمدکریم خان کرمانی رئیس شیخیه ملاقات نمود و روابط صمیمانه برقرار کرد. در خصوص فعالیتهای ماسونی مانکجی باید در فرصت دیگری به بحث پرداخت. اما عجالتاً می توان به عضویت او در لژهای هندوستان قبل از عزیمت به ایران و ارتباط گسترده و عمیقش با ملکم خان و شاهزاده جلال الدین میرزا سردمداران جریان فراماسونری در ایران اشاره کرد.

پایان کار

زندگی او در رمضان 1307ق/ فوریه 1890م / 1269شمسی در تهران به پایان رسید. او دو بار ازدواج کرد: یک بار در هند با «هیرابایی» نام که ثمره آن پسری به نام «هرمزدجی» و دختری به نام «دوسی بایی» بود. پس از مرگ همسر هندیش در بمبئی، در ایران با فرنگیس نام دختر هرمزد یار بندار کرمانی ازدواج کرد، اما از وی فرزندی نیاورد.(52) خانواده های «خراس» و «داور» در هندوستان از اخلاف «هرمزدجی» اکنون نیز برقرارند.(53)

پی نوشت ها

1.کای بار،دیانت زرتشتی (مجموعه سه مقاله) ص140.

2. رشید شهمردان، تاریخ زرتشتیان، تهران، سازمان انتشارات فروهر، 1363، ص 618وجهانگیراشیدری،تاریخ پهلوی وزرتشتیان، تهران،انتشارات هوخت، 2535،صص425-426وپارسی نامه،فروهر،س10،ش5،صص16-22.

3. رشید شهمردان، تاریخ زرتشتیان، ص 619

4. همان، صص 620-621.

5.محمود،محمود.تاریخ روابط سیاسی ایران وانگلیس، تهران،اقبال،1344،ج1،صص389-390

6. همان، ص 622.

7.سر دنیس رایت،نقش انگلیس در ایران، ترجمه فرامرز فرامرزی،تهران،فرخی،1361،صص230-231و237

8. سید مهدی فرخ، تاریخ سیاسی افغانستان، تهران، احسانی، 1371، ص 166.وملا فیض محمد کاتب هزاره،سراج التواریخ، تهران، موسسه تحقیقات وانتشارات بلخ،1372،ج1و2صص181-182

9. سید مهدی فرخ،همان، ص 171. وملا فیض محمد کاتب هزاره،همان صص183-184

10. سید مهدی فرخ،همان، ص 205.

11. رشید شهمردان، تاریخ زرتشتیان، ص 622.

12.عبدالحسین آیتی،کشف الحیل، تهران،1326،ج3،چاپ سوم،صص33-35

13. همان، ص 622.و اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران،به کوشش تورج امینی،تهران،سازمان اسناد ملی ایران،1380.ص3.

14.اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران، ص3و4

15. رشید شهمردان، همان، ص 623.

16.همان ص 623واسنادی از زرتشتیان معاصر ایران،ص4.

17.اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران، ص5.

18. فریدون آدمیت، زندگی و آثار آخوندزاده، ص 23.

19. فتحعلی آخوندزاده، نامه ها، ص 249.

20. فریدون آدمیت،اندیشه های میرزا آقا خان کرمانی، تهران، طهوری، 1346، صص219-220و255

21. همان، صص 251 و403.

22. همان، ص 336 «میرزا فتحعلی به مانکجی، ژانویه 1876»،.

23. آدمیت، «ملحقات»، نامه ها، صص 128، 165 و 166.

24. نامه ها، صص 221 و 222.

25.

آدمیت، «آخوندزاده به میرزا یوسف، 29 مارس 1871»، نامه ها، ص 214.

26. نامه ها، ص 430.«مانکجی به میرزا فتحعلی 28 ربیع الاول 1293»،

27. «مانکجی به آخوندزاده»، نامه ها، ص 406.

28. متن حکم در تاریخ پهلوی و زرتشتیان، صفحه 436 تا 438 آمده است.

29. در تاریخ پهلوی وزرتشتیان،صص439-451خلاصه خطابه مانکجی درج شده است. (متن کامل این نطق در ماهنامه فروهر، س 11، ش 5 تا 9 آمده است.)

30.رشید شهمردان،همان ص626.

31.سوزان استایلز، ایمان زردشتیان به دیانت بهائی، ترجمۀ سیامک ذبیحی،12/3/1375،سایت پژوهشنامه

32. سوزان استایلز، همان

33. مصابیح هدایت. صص 404 – 406

34. تاریخ پهلوی وزرتشتیان ص427وپارسی نامه، همان مآخذ، ش 6، صص 10- 15.

35. مانکجی صاحب، اظهار سیاحت ایران، بمبئی، 1280ق، صص 28-29.

36. آرشیو سازمان اسناد ملی ایران، شماره تنظیم 295003266.

37. روح الله مهرابخانی، شرح احوال میرزا ابوالفضائل،، با مقدمه عبدالحمید اشراق خاوری، مطبوعات امری، صص 55-57.

38. همان، ص 58.

39. همان، ص 58.

40.کشف الحیل، ج3،ص21.

41.همان صص34-35.

42.همان صص40-41

43. مانکجی، قانون نامچه، ص 27.و شرح احوال میرزا ابوالفضائل، صص 55-57.

44.اسنادی از زرتشتیان معاصر ایران،به کوشش تورج امینی،سازمان اسناد ملی ایران 1380.ص13ونیزر.ک: سند شماره 23ص77.

45. سیاوش سفیدوش، یار دیرین، طهران، 132 بدیع (1976). ص 23.

46. سوزان استایلز، همان

47. شرح احوال جناب میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، ص63.

48.همان،ص60

49.همان،صص 59-62

50. محمود،محمود.تاریخ روابط سیاسی ایران وانگلیس، تهران،اقبال،1367،ج5،ص135

51. شرح احوال جناب میرزا ابوالفضائل گلپایگانی، صص 62-63

52. اشیدری، تاریخ پهلوی و زرتشتیان، ص 428.

53. همان، صص 452-453.

دوستان «انگلو صهیون»

عباس افندی

علی احمدی خواه

پس از اشغال نظامی فلسطین توسط ارتش انگلیس و قیمومت بریتانیا بر آن دیار زخم خورده، دو عنصر استعمارگر و صهیونیست در کادر حکومت انگلیسی فلسطین ظاهر شدند که با عباس افندی و خانواده وی نیز پیوندی وثیق بهم زدند: سر هربرت سموئل و سر رونالد استورز.

در زیر نگاهی داریم به پیشینه

و مواضع سیاسی استعماری آن دو و روابطشان با عبدالبها:

الف) سر هربرت سموئل: سر هربرت ساموئل در پی واگذاری قیمومیت فلسطین از سوی شورای عالی متفقین به دولت بریتانیا، در 30 ژوئن 1920 به عنوان نخستین کمیسر عالی فلسطین در این سرزمین مستقر شد. به نوشته استاد شهبازی1: وی از اندیشمندان و فعالان برجسته و نامدار صهیونیسم بود و به خانواده معروف ساموئل مونتاگ تعلق داشت. در دوران 5 ساله حکومت مقتدرانه «شاه ساموئل» 2 در فلسطین، دوستی و همکاری نزدیکی میان او و عباس افندی وجود داشت و در اوایل حکومت وی در فلسطین بود که دربار بریتانیا عنوان «شهسوار طریقت امپراتوری بریتانیا» 3 را به عباس افندی اعطا کرد. اعطای این نشان به پاس قدردانی از خدمات بهائیان در دوران جنگ بود.4

شهبازی می افزاید: خاندان ساموئل در کودتای 1299 ایران نقش فعالانه داشت. طبق پژوهش نگارنده، کودتای 1299 و صعود رضاخان و سرانجام تأسیس سلطنت پهلوی در ایران اصولاً برطبق طرحی بود که شبکه متنفذ زرسالاران یهودی بریتانیا به کمک سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران، در زمان فرمانفرمایی سر روفوس اسحاق یهودی (لرد ریدینگ) در هند، تحقق بخشیدند. روحیه ربانی (ماکسول)، همسر امریکایی شوقی ربانی، می نویسد: «موقعی که سرهربرت ساموئل از کار کناره گرفت، [شوقی افندی، جانشین عباس افندی] نامه ای مملو از عواطف وُدیه [دوستانه] برای او مرقوم و ارسال فرمودند که هر جمله ای از آن حلقه محکمی گردید در سلسله روابط حسنه بین مرکز امر و حکومت این کشور. در این نامه از مساعدت های عالیه ونیات حسنه آن شخص محترم اظهار قدردانی می فرمایند و گوشزد می نمایند که ایشان در مواقع مواجه

شدن با مسائل و غوامض مربوط به دیانت بهائی همه گاه جانب عدل و شرافت را می گرفتند که بهائیان جهان در هر وقت و هر مکان از این ملاحظات دقیقه با نهایت قدردانی یاد می کنند... ایشان [ساموئل] در جواب این نامه مرقوم داشتند که: «در مدت 5 سال زمامداری این کشور بی نهایت از این که با بهائیت تماس داشتند مسرور و دائماً از حسن نظر آنان و نیات حسنه شان نسبت به طرز اداره امور ممنون بودند».5

از اسناد و مدارک موجود برمی آید که سموئل، جنبه نوعی پدری برای شوقی داشته است. پس از مرگ عباس افندی، برادر وی: محمد علی (که طبق وصیت حسینعلی بها در کتاب عهدی، قرار بود پس از عباس افندی، رهبر بهائیان گردد و عباس او را طرد کرده بود) شدیداً به تکاپو افتاد و با ادعای وراثت عباس افندی نزد مقامات قضائی و سیاسی فلسطین، کوشید تا اداره اماکن مقدس بهائیت در فلسطین را در چنگ بگیرد و حتی با زور اقدام به مصادره مرقد بهاء کرد.6 کسانی چون حسین افنان (خواهرزاده عباس افندی) نیز از محمد علی حمایت می کردند.7 شوقی که آن زمان به عنوان تحصیل، در انگلیس اقامت داشت و سخت نگران اوضاع بود، از لندن نامه ای به سموئل (16 ژانویه 1922) نوشت و از اقدامات محمد علی شکایت کرد. سموئل در پاسخ وی نوشت:

آقای شوقی ربانی عزیز... از عواطف شما بسیار سپاسگزارم. جای بسیار تأسف خواهد بود اگر فقدان شخص شخیص عبدالبها علت وقفه در ادامه تحصیلات شما در دانشگاه گردد. امید است که چنین نباشد. خیلی شائقم بدانم که چه اقداماتی برای استحکام نهضت امر بهائی فرموده اند. هر

وقت به بیت المقدس تشریف فرما شدید جای بسی خوشوقتی خواهد بود اگر به دیدار شما نائل شوم». ماکسول پس از ذکر نامه می نویسد: «هرچند لحن نامه دوستانه است ولی مصرح است که حکومت کشوری میل دارد کاملاً از وضع مطلع باشد».

چندی بعد، شوقی، پس از مرگ عباس افندی، زمانی که پس از اقامت 8 ماهه در اروپا، برای زمامداری بهائیان به فلسطین بازگشت در 19 دسامبر 1922 تلگرافی به ساموئل زد و نوشت: «امید است تحیات و عواطف مرا در این موقع که به ارض اقدس برای انجام وظائف خطیره خود بازگشته ام قبول نمایید».8 و پس از آن نیز، به وسیله ساموئل، دعوای خود با محمد علی (رهبر ناقضین) بر سر تصدی «روضه مبارکه» (مرقد بها) و مسائل دیگر را به سود خود فیصله داد و در تلگرافی از مقر حکومت فلسطین بیت المقدس در قدس (حدود فوریه 1923) به شوقی اعلام گردید که: «مکتوب واصل شد. اقدامات انجام گردید. تصمیم نهایی مندوب سامی» یعنی کمیسر عالی انگلیس در فلسطین (سموئل) «به نفع شما و کلید، تسلیم حضور مبارک است».9

به نوشته صبحی: پس از مرگ حسینعلی بها و دفن او در عکا (مجاور قصر بهجی)، بازماندگان او به استثنای عباس افندی و خانواده وی، در قصر بهجی می زیستند که سالها مقرّ بها بود. ولی شوقی (پس از مرگ عباس افندی) «به استعانت و استمداد مأمورین دولت انگلیس، عائله بها را که متجاوز از 45 سال در آن قصر سکونت داشتند بیرون کرده آنجا را تصرف نمود».10

ب) سِر رونالد استورز: وی از جمله نظامیان و سیاستمداران برجسته انگلیسی است که در قسمت امور مربوط به خاورمیانه عربی،

مخصوصاً عربستان، اطلاعات وسیع و عمیقی داشت و در جنگ جهانی اول از بازیگران مهم سیاست انگلستان در عربستان و سرپرست کلنل لورنس مشهور بود و برای ایجاد تنفر در میان اعراب نسبت به ترکان عثمانی تلاش می کرد.11 لورنس در جای جای کتاب مشهورش: هفت رکن حکمت از وی یاد می کند: «سرپرست ما، رونالد استورز، منشی قسمت شرق اداره [اطلاعات و جاسوسی ارتش و جاسوسی غیرنظامی انگلیس در مصر، مستقر در قاهره] باهوشترین انگلیسی در خاورمیانه بود که از کارآمدی و کفایت بهره داشت... و هر آنچه ما برداشت می کردیم، حاصلِ کشته های او بود. در میان ما او همیشه برترین بود... سایه او کار و سیاست انگلیسی را در مشرق زمین چون زیوری در برمی گرفت». استورز به زبان عربی و اقناع حریف تسلط داشت و با آلمانی و فرانسه نیز آشنا بود.12

زمانی که انگلیسی ها در 1917 کشور عراق را اشغال کردند، استورز در اداره کمیسر عالی انگلستان سمت مشاور داشت و چون زبان عربی را با لهجه اعراب، خیلی خوب صحبت می کرد، همیشه با رجال و متنفذین آن کشور در تماس بود. مشارٌ الیه، خاطرات روزانه اش را در کتابی به نام شیوه های خاوری13 گرد آورده که بخشی از آن توسط مجله خواندنی ها برای اولین بار به فارسی ترجمه و نشر شده است. وی که به ایران هم آمده بود، پس از شهریور 20 در این کشور دیداری با محمدرضا پهلوی داشت.14

نکته مهم دیگر در باره استورز، پیوندش با صهیونیسم است. وی که پس از اشغال قدس توسط انگلیسی ها و لژیون یهود در اواخر جنگ جهانی اول، «خود را یک صهیونیست معتقد» می شمرد15، پس از واگذاری

قیمومت فلسطین به بریتانیا، توسط هربرت سموئیل (صهیونیست مشهور) به سمت فرماندار قدس برگزیده شد تا زمینه را برای ایجاد کانون ملی یهود در فلسطین (یا به تعبیری دقیق تر: پی ریزی مقدمات تشکیل دولت اسرائیل) فراهم سازد.16 در همین دوران است که با عباس افندی کراراً دیدار کرده و «هیچ گاه در احیان مسافرت به حیفا از درک حضور» وی «غفلت» نمی کند.17

آن گونه که خود استورز در خاطراتش شرح داده، سابقه آشنایی وی با عباس افندی، به آغاز قرن 20 برمی گشت. نخستین بار که با افندی ملاقات کرد سال 1900 بود که قصد عزیمت از سوریه به قاهره (جهت تصدی مقام دبیر شرقی سفارت انگلیس در مصر) را داشت. در این دیدار، که در عکا رخ داد، به قول خودش «ساعت خوشی» را با عباس افندی که آن زمان در حصر قرار داشت گذراند و بعداً نزد لرد کیچنر از او تعریف کرد. حدود 20 سال بعد که ژنرال آللنبی بر شامات دست یافت و استورز را «مأمور تأسیس حکومت حیفا و توابع آن نمود» مجدداً فرصت دیدار با پیشوای بهائیان را یافت و به نوشته خود: «همان روزی که وارد» حیفا شد نزد عباس افندی رفت و پس از آن هم «هر موقع که به حیفا» می رفت از رفتن نزد وی دریغ نمی کرد. عباس افندی یکی دو نمونه از خطوط خود را نیز همراه عکسی امضا شده از خویش و خطی از مشکین قلم (خطاط بهائی) به او داده بود که بعداً در حادثه حریقی از بین رفت.18

استورز، همراه ساموئل در تشییع جنازه عباس افندی (سال 1921) شرکت جست و پیشاپیش مشایعین، سراشیبی کوه کرمل را

پیمود و به قول خود: «آخرین مراتب خضوع و محبت قلبی خود را... تقدیم» داشت. 19

پانوشت ها

1. «جستارهایی از تاریخ بهائیگری...»، تاریخ معاصر ایران، سال 7، ش 27، ص 17 و 18 و 27 2. وینستن چرچیل در برخی از نامه های خود به شوخی از سرهربرت ساموئل با عنوان «شاه ساموئل» نام برده است. در دایره المعارف یهود آمده: ساموئل «اولین یهودی بود که پس از 2 هزار سال بر سرزمین اسرائیل حکومت کرد.» در دوران پنج ساله حکومت ساموئل بر فلسطین شمار یهودیان این سرزمین از 55 هزار نفر به 108 هزار نفر رسید.

. Knight of the Order of the British Empire3

916.The Encyclopaedia of Islam, vol. 1 p4

5گوهر یکتا...، روحیه ماکسول، ترجمه ابوالقاسم فیضی، ص 425 6. همان، صص 87 - 86 7. همان، ص 111 به بعد 8. همان، ص 112- 9111. همان، صص 113 -112 10. خاطرات صبحی...، چاپ سید هادی خسرو شاهی، ص 165 11. خواندنی ها، سال 6، 1325 ش، ش 48 12. ر.ک، هفت رکن حکمت، ترجمه مسعود کشاورز، مؤ سسه مطبوعاتی عطایی، چاپ دوم، تهران 1369، ج 1، ص 113 و 146 145 و 127 به بعد

311945- Sir Ronald Stores: Orientations, London,

14. نامه های لندن... تقی زاده، ص 92 15. بذرهای توطئه...، ترجمه دکتر ابوترابیان، ص 23 16. ر.ک، پروتکلهای دانشوران صهیون، عجاج نویهض، ترجمه حمیدرضا شیخی، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1373ش، ص 53 و 225 17. آهنگ بدیع، سال 1350، ش 11 - 6، ص 18337. ر.ک، اخبار امری، ش 7 8، آبان و آذر 1324، ص 7، به نقل از: کتاب «عالم بهائی»، ج 8 19. ر.ک، اسرار الاَّثار،

فاضل مازندرانی، 3/144؛ آهنگ بدیع، سال 1350، ش 11 - 6، ص 337؛ اخبار امری، سال1350، ش 14، ص 20428. الکواکب الدریه، 2/307 21. اخبار امری، سال 1355، ش 14، ص 418 22. همان، ص 419 23. همان، سال 1355، ش 14، ص 429.

همکاری با مؤ سسات انگلیس در ایران

همکاری با مؤ سسات انگلیس در ایران

سید حمید رضا روحانی

انگلیسی ها در عصر قاجار و پهلوی در ایران، مؤ سسات گوناگونی (اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی و...)

داشتند که از همه آنها بدون استثنا به مثابه ابزاری جهت پیشبرد اهداف «سلطه جویانه» خویش بهره می جستند، و شواهد تاریخی، نشان از همکاری اعضای فرقه با این مؤ سسات دارد.

از جمله این مؤ سسات که مدتی دراز شریان اقتصاد کشورمان را در چنگ داشت، بانک شاهنشاهی ایران و انگلیس بود. طبق تحقیقات یکی از پژوهشگران: شاهزاده محمدمهدی میرزا لسان الادب (بهائی) مترجم بانک شاهی در تهران بود1 و ابوالحسن ابتهاج (پسر ابتهاج الملک، بهائی مقتدر گیلان و مازندران) نیز در ابتدا در بانک شاهی کار می کرد. او بعدها به یکی از مقتدرترین شخصیت های مالی حکومت پهلوی بدل شد.2

بدیع الله افنان (م1349ش) عضو محفل بهائیت در یزد و اصفهان و از فعالان شاخص این فرقه، «زبان انگلیسی را آموخته و در بانک شاهنشاهی ایران استخدام» شد.3

به همین نمط باید از ارتباط و همکاری بهائیان با سفارتخانه و کنسولگری های انگلیس (و نیز تلگرافخانه های وابسته به بریتانیا) در کشورمان یاد کرد.

سر دنیس رایت، مورخ و سیاستگر انگلیسی، در کتاب خود تصریح می کند که بهائیان، در بسیاری از موارد برای حفظ خود (از گزند مخالفان) در کنسولگری ها و تلگرافخانه های انگلیس پناه می جستند.4 محمدرضا آشتیانی زاده، از سیاستمداران آگاه و پراطلاع عصر پهلوی، نکته مهم و بسیار درخور دقتی را

بازگو می کند: «در سفارت انگلیس اگر می خواستند از ایرانیان استخدام کنند حتماً یا یهودی یا ارمنی یا بهائی، گهگاه زردشتی، و برای مشاغل نازلتر از قبیل فراشی و نامه بری و نامه رسانی و باغبانی و غلامی، از پیروان فرقه علی اللهی (غلاه) برمی گزیدند، و به عبارت دیگر، مستخدمین بومی سفارت انگلیس از هر فرقه ای بودند غیر از شیعه اثنی عشری».

به اشتغال برخی از بهائیان در سفارت انگلیس اشاره می کنیم: نبیل الدوله (از مقربان عباس افندی، و روِ سای مشهور بهائیت در امریکا) «ابتدا در خدمت سفارت انگلیس کار می کرد».5 مورد مهمتر: عبدالحسین نعیمی (فرزند میرزا نعیم شاعر مشهور بهائی) است که منشی اول سفارت انگلیس بود.6 میرزا نعیم سدهی اصفهانی (1334 1272ق) صاحب دیوان «گلزار نعیم»، که او را بزرگترین شاعر بهائی شمرده اند، به نوشته آواره: «مدتی در تهران با حضرات امریکایی ها و اخیراً با سفارت انگلیس دوستی پیدا کرد و معلوم شد... پسرش منشی اول سفارت انگلیس است...».7 نورالدین چهاردهی می نویسد: نعیم «معلم زبان فارسی در سفارت انگلیس بود و از طرف عبدالبها مأمور تبلیغ گردیده بود».8

صبحی مهتدی (کاتب و منشی پیشین عباس افندی) نقل می کند زمانی که پس از جنگ جهانی اول و در سالهای سلطه انگلیس بر مصر و فلسطین، تصمیم گرفت همراه ابن اصدق (از عناصر شاخص بهائیت) جهت دیدار با عباس افندی از ایران به حیفا برود، «به محبت و همت آقای نعیمی، گذشته از جواز» حرکت به فلسطین «توصیه نیز از سفارت انگلیس دریافت» کرد.9

نعیمی (1351 1275ش) متولد تهران و تحصیل کرده مدرسه بهائی «تربیت» و نیز مدرسه یهودی / فرانسوی «آلیانس» و مدرسه امریکایی تهران بود. وی سالها عضو محافل ملی بهائیت

در تهران و پاریس بود و الواح متعددی از پیشوایان وقت بهائی دریافت کرد.10 چنین کسی، به نوشته استاد عبدالله شهبازی11:

... در حوالی سال 1920 میلادی در صفوف جنگلیها حضور داشت. او به عنوان نماینده «کمیته نجات ایران»، که ریاست آن را احسان الله خان دوستدار به دست داشت، در اولین کنگره حزب کمونیست ایران (در انزلی) شرکت کرد و پیام این کمیته را قرائت نمود.12

عبدالحسین نعیمی پسر میرزا محمد نعیم، شاعر معروف بهائی (اهل روستای فروشان سده اصفهان)، است. میرزا محمد نعیم پس از مهاجرت به تهران در سفارت انگلیس به کار پرداخت. عبدالحسین نعیمی نیز، چون پدر، کارمند سفارت انگلیس در تهران بود.13 در گزارش مورخ 10/7/1345 ساواک تهران به ریاست ساواک (نصیری) و مدیرکل اداره سوم (مقدم) چنین آمده است: «عبدالحسین نعیمی در سالهای 1320 الی 1324 رئیس کمیته محرمانه سفارت انگلیس در تهران بوده و با همکاری دبیر اول سفارت انگلیس [آلن چارلز تُرات] در امور سیاسی خارجی و داخلی ایران نقش مؤ ثری داشته و خانم لمبتون... یکی از دوستان و همکاران نزدیک و مؤ من عبدالحسین نعیمی بوده. آقای نعیمی در سال 1325 یا 1326 از سفارت انگلیس کنار رفته و همکاری خود را در امور سیاسی به طور مخفیانه و غیر محسوس با سرویس اطلاعاتی سفارت انگلیس در تهران ادامه می داده است و در ظاهر به کسب و تجارت می پرداخته است. آقای نعیمی اکنون از مالکین بزرگ به شمار می رود و همکاری مخفیانه خود را با دوستان انگلیسی در تهران حفظ کرده است...».14

در دوران محمدرضا پهلوی، یکی از دختران عبدالحسین نعیمی، به نام ملیحه، همسر سپهبد پرویز خسروانی (از عوامل کودتای

28 مرداد 1332 و عضو فرقه بهائی) بود15 و دیگری، به نام محبوبه، به همسری محسن نعیمی (دبیر مؤ ید) در آمد. در حوالی سال 1346 او و شوهرش به آفریقا مهاجرت کردند و به ارکان بهائیت در این منطقه بدل شدند.16

سر آرتور هاردینگ، استاد فراماسونری، و سفیر بریتانیا در ایران زمان مظفرالدین شاه (سالهای 1900 1905م) است. وی زمانی که به دستور وزارت خارجه بریتانیا، جهت دیدار با لرد کرزن (نایب السلطنه امپریالیست بریتانیا در هند) در مسقط، از تهران حرکت کرد و همراه جرج چرچیل (دبیر شرقی امور سفارت) روانه جنوب ایران شد، در آباده فارس، در ضیافتی شبانه شرکت کرد که به قول او: «اکثریت مهمانان آن... منتسب به " فرقه بهائی" بودند». به نوشته هاردینگ: آنان همگی «دشمن سرسخت زعمای مذهبی ایران (علمای شیعه) بودند [و] آن شب... موقعی که تشریفات شام و شب نشینی تمام شد و میهمان ها رفتند و ما نیز برای استراحت وارد بسترهای خود شدیم، تا مدتی از شب رفته صدای صحبت و قیل و قال از اتاق مجاور می آمد که بعداً معلوم شد نوکرهای میزبان قسمت عمده ساعات شب را از خواب و استراحت چشم پوشیده و وقت خود را صرف صحبت و مناظره با نوکرها و اسکورتهای هندی ما کرده بودند، به این امید که اینان را به مسلک خود بگروانند...».17

از موارد مهم همکاری بهائیان با استعمار بریتانیا در ایران، شرکت موثر آنان در کودتای انگلیسی سوم اسفند 1299 است که به پیدایش رژیم فاسد و وابسته پهلوی انجامید.(ایام: از این مطلب در مقاله «یهائیت و رژیم پهلوی» به تفضیل سخن رفته است.)

پانوشت ها:

16. تذکره شعرای

بهائی. 3/486 17. خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ، ترجمه دکتر جواد شیخ الاسلامی، صص 224 -225.

بهائیت و امریکا

بهائیت و امریکا

سومین دولت استعماری

احمد رهدار

نقشه زیر، به خوبی نشان می دهد که امریکا، مرکزیت تشکیلا ت بهائیت در سراسر جهان است.(مندرج در آهنگ بدیع، سال 1339، ش 8 تا10)

که بهائیت، در طول تاریخ، پیوندی عمیق و استوار با آن داشته (و هنوز هم بیشترین پیوند را با آن دارد) ایالات متحده امریکا است که ماهیت و مواضع تجاوزگرانه و استکباری آن در جهان (بویژه ایران) بر همگان روشن بوده و بحق، از سوی رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران، «شیطان بزرگ» لقب گرفته است.

می دانیم که از نظر بهائیان، به اصطلاح مهد امرالله (بهائیت) ایران است ولی مهد نظم اداری امرالله و در واقع مرکز سازماندهی تشکیلاتی بهائیت، در امریکا قرار دارد (نقشه روبرو). دومین مشرق الاذکار بهائیان در جهان نیز، در شهر شیکاگوی امریکا بنا شده که عباس افندی در سفر به آن دیار، سنگ بنای آن را گذاشته است. بر اساس آمار منتشره توسط سایت رسمی محفل ملی بهائیان امریکا: تعداد کل بهائیان امریکا رقمی در حدود 155 هزار نفر است که شامل ایرانی های بهائی در امریکا هم می شود. همین گونه منابع، تعداد کل بهائیان دنیا را رقمی در حدود شش میلیون نفر اعلام می کنند و این بدان معنا است که بهائیان امریکا در حدود 5/2 درصد کل بهائیان جهان را تشکیل می دهند. با توجه به این امر، جای این پرسش وجود دارد که: چرا در حالی که تنها 5/2 درصد بهائیان، مقیم امریکایند، 70 تا 80 درصد کرسی های نه نفره بیت العدل اعظم در قبضه امریکایی ها قرار دارد، آن هم امریکایی هایی که نه بهائی زاده

بوده و نه سابقه درخشانی در بهائیت داشته اند؟!1

احسان طبری، ضمن انتقاد از مخالفت حسینعلی بهاء با «تعصبات ملی و دینی»، که به زعم وی انصراف ملتها از مبارزات اجتماعی، سیاسی و هرگونه قیام و جنگ (اعم از دفاعی یا تجاوزی) را در پی دارد، سخن را به روابط عبدالبهاء (پس از فروپاشی عثمانی و سیطره بریتانیا بر فلسطین) با مقامات انگلیسی می کشاند و در ادامه می افزاید: «درباره رابطه محافل بهائی با امپریالیسم انگلستان و امریکا مطالب زیادی گفته می شود. جهان وطنی بهائیان و عقاید ضدانقلابی آنها و دوری آنها از مذهب مسلط در کشور ما و وجود مراکزی از آنها در امریکا و اروپا و کیفیت نیمه مخفی کار آنها و همبستگی درونی آنها، همه و همه به این شایعات مایه می دهد. آنچه که مسلم است نمی توان هر بهائی را یک عامل بیگانه دانست ولی در وجود رابطه ما بین مراکز عمده بهائی، مانند مراکز داشناک و صهیونیست (صهیونیسم) با محافل امپریالیستی تردیدی نیست و می توان حدس زد که سازمانهای جاسوسی امپریالیستی از قبیل سیا و اینتلجنس سرویس از سازمان بهائی برای مقاصد خود استفاده می کنند...».2

عباس افندی (پیشوای بهائیان) در 1913 1911 سفری به مغرب زمین کرد و طی نطقهای متعددی که در مجامع گوناگون (عمدتا ماسونی) اروپا و امریکا ایراد نمود، از امریکا جانبداری بلکه تقدیس کرد. وی در یکی از اظهارات خود ادعا کرد که: «قطعه امر یک نزد حق میدان اشراق انوار است...»!3 و در سخنرانی دیگر خود اظهار کرد: «از برای تجارت و منفعت ملت امریکا مملکتی بهتر از ایران نه. چه که مملکت ایران مواد ثروتش همه در زیر خاک پنهان

است. امیدوارم ملت امریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر شود»!4

همان زمانها، مرید و منشی عباس افندی و یکی از روِسای بهائیت در امریکا (علیقلی خان نبیل الدوله) نیز «نقش اساسی را در انتخاب و اعزام شوستر» مستشار امریکایی «به ایران ایفا کرد و برای نخستین بار او بود که پای کمپانی های نفتی امریکایی را به ایران باز کرد».5 زمانی هم که شوستر و همکاران امریکایی اش برای تصدی دوائر گمرک و مالیه ایران در مه 1911 [جمادی الاول 1329ق] وارد مهرآباد تهران شدند، محفل بهائیان ایران، به اشاره همین نبیل الدوله استقبال باشکوهی از شوستر به راه انداختند.6

طبقه حاکمه امریکا در آن برهه از تاریخ، تدریجا آماده می شد که از انزوای سیاسی پیشین بیرون آمده و چتر استعمار و استثمار خود را همچون ابر سیاه بر مشرق زمین بگستراند. پیدا است که سخنان پیشوای بهائیت، که حکم «چراغ سبز» را برای غارت کشور زرخیز و نفتبیز! ایران داشت، بر مذاق مستعمره چیان آن دیار بسیار خوش می آمد و طبیعی بود که از گوینده این سخنان استقبال کنند.

مجله آهنگ بدیع، ارگان بهائیان، در گزارشی که (البته، طبق معمول از مبالغه و اغراق، خالی نیست) می نویسد: زمانی که عباس افندی وارد نیویورک شد «تئودور روزولت، رئیس جمهور فقید امریکا، مقدمش را گرامی داشت و محضرش را مغتنم دانست و با آن حضرت مصاحبه نمود... مستر لی مک کلانگ وزیر دارایی ممالک متحده امریکا [دقت کنید: «وزیر دارایی» امریکا] پس از تشرف به حضور مبارک، هنگامی که برای دوستان توصیف تشرفش را می نمود گفت: چنین احساس می کردم که در حضور یکی از انبیاء هستم در حضور حضرت مسیح این هم درست نیست

حقیقت این است که در حضور پدر آسمانیم بودم».7

بی جهت نیست که ایالات متحده امریکا در دوران نفوذ و سیطره خویش در ایران (در نیمه دوم سلطنت محمدرضا) برای پیشبرد اهداف (سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و...) خود، میدان را برای تکاپو و جولان بهائیان گشود و سبب شد که حدود 14 سال، از رئیس دولت (هویدا) گرفته تا جمع بسیاری از وزرا و مدیران بلند پایه کشوری و لشکری / دولتی و درباری، جزء افراد وابسته به این فرقه باشند.

پی نوشت ها

1. نقل از: سایت بهائی پژوهی، یکشنبه 27 اسفند 1385: مصادره تشکیلات بهائی توسط امریکاییان 2. جامعه ایران در دوران رضاشاه، احسان طبری، صص 117 3118. آهنگ بدیع، سال هشتم (1332)، ش 6 و 7، ص 103. نیز: امشب نهایت سرور دارم که در همچو مجمع و محفلی وارد شدم. من شرقی هستم، الحمد لله در مجلس غرب حاضر شدم و جمعی میبینم که در روی آنان نور انسانیت درنهایت جلوه و ظهور است و این مجلس را دایر بر امن میگویم که ممکن است ملت شرق و غرب متحد شوند و ارتباط تام به میان امریکا و ایران حاصل گردد (خطابات عبدالبهاء، 1/33) 4. خطابات عبدالبهاء، چاپ مصر، 2/33 5. بررسی مناسبات ایران و امریکا (1851 تا 1925 میلادی)، انتشارات وزارت امور خارجه، ص 155 6. اختناق ایران، مورگان شوستر، ترجمه ابوالحسن موسوی شوشتری، صص 11 10 7. آهنگ بدیع، سال 17، 1341ش، ش 9، ص 206.

پیوند دیرین با امریکا

پیوند دیرین با امریکا

اسناد و مدارک تاریخی، سابقه پیوند و همکاری بهائیان با امریکا را به بیش از یک قرن پیش می رساند.

برای نمونه، زمانی که مستر شوستر، مستشار مشهور امریکایی، در اوایل مشروطه دوم به عنوان رئیس کل دارایی ایران به کشورمان آمد، جمعی از بهائیان تهران طبق دستور محفل بهائی در هنگام ورودش به تهران، به استقبال وی شتافتند1 و اساسا در انتخاب شوستر برای این امر، کاردار «بهائی» سفارت ایران در امریکا، علیقلی خان نبیل الدوله (عضو فراماسونری امریکا و مرید عباس افندی) نقش اساسی داشت. (ایام: راجع به نبیل الدوله در بخشی مستقل توضیح داده شده است).

دکتر میلسپو دیگر مستشار امریکایی هم که پس از شوستر به ایران

آمد، بویژه در دوران دوم مأموریتش در ایران (اوایل سلطنت محمدرضا) برخی از مسئِولان دارایی را از میان این فرقه برگزید، که مورد اعتراض برخی از نمایندگان مجلس 14 (نظیر آیت الله حاج شیخ حسین لنکرانی) و مطبوعات وقت واقع شد. از تلگراف رمزی مخبرالسلطنه هدایت، حاکم فارس در جنگ جهانی اول، به وزیر داخله (مورخ 17 جمادی الثانی 1332ق) بر می آید که کلنل مریل (افسر امریکایی ژاندارمری که قبل از ورود افسران سوئدی به ایران در زمان احمد شاه، در ژاندارمری خزانه ایران فعالیت داشت) یکی از مبلغان بابی (بهائی) موسوم به روح الله خان را مترجم خود قرار داده بود. هدایت در این تلگراف می افزاید که: این عمل مریل، با اعتراض علما و دیگران روبه رو شده و او وعده کرده بود که فرد بهائی یاد شده را با مادر زنش به امریکا بفرستد ولی تنها مادر زن وی را به امریکا گسیل داشت... 2

بهائیان معمولا از رابطه خود با امریکایی ها جهت تحت فشار قرار دادن مقامات ایران استفاده می کردند. برای نمونه می توان به تهدید سفیر ایران در پاریس (نظر آقا یمین السلطنه) توسط خانم لوئیس موره (از بهائیان فعال غرب) اشاره کرد، که هنگام اقامت مظفرالدین شاه در فرانسه، تقاضای ملاقات با شاه را کرد و وقتی ممانعت سفیر ایران را دید تهدید کرد: «فورا خودم میروم نزد وزیر مختار امریکا مقیم پاریس و به اتفاق او به حضور صدراعظم میروم. نظر آقا خان پرسیدند: آیا سفیر امریکا بهائی است؟ من جواب گفتم: برای شما فرق نمیکند، خواه بهائی باشد یا نباشد. چه، ما مردمان فقیر بی قدر نیستیم...».3

آن گونه که از اسناد و مدارک موجود

تاریخی برمی آید، «سابقه حضور بهائی ها در امریکا به اوایل قرن 14 هجری بازمی گردد... نخستین بار در 30 رمضان 1318ق گزارشی [محرمانه] از فعالیت های این گروه در شیکاگو برای اطلاع مقامات بالاتر به تهران ارسال شد. وزیر مقیم ایران [در امریکا] گزارش می دهد که گروهی از روسای بابی [بهائی] که به آن شهر آمده اند با وی ملاقات کرده و در خصوص خود اطلاعاتی داده اند». آنان مدعی «حضور قریب به یکصد هزار نفر بابی [بهائی]» در امریکا شده اند که وزیر مقیم آن را اغراق آمیز خوانده و جمعیت بهائیان در امریکا را حدود 10 هزار تن بیشتر گمانه نمی زند. وی «گزارش می دهد که این گروه، افرادی پولدار، مطلب نویس و صاحب نفوذ هستند که بعضا تا درجه دکتری تحصیلاتی داشته اند و با تاسیس مراکزی به تربیت اطفال و ایتام و استعلاج مریض ها می پردازند». او خواستار تعیین دو مامور مخفی برای کسب اطلاع از حالات و رفتار آنها می شود. در گزارش 12 جمادی الاول 1319، خاطرنشان گردید که افراد یادشده اخبار ایران را به دقت تعقیب کرده و حتی از تحت فشار قراردادن دولت ایران در محافل سیاسی فرهنگی امریکا به منظور اعطای آزادی بیشتر به اقلیت بهائی فروگذار نمی کنند. اقدامات بهائیان مقیم امریکا سبب شد تا سفارت آن کشور در تهران، حمایت از این اقلیت را در دستور کار خود قرار دهد».4

ارتباط «بودار» و «حساب شده» ای که امریکایی ها از سالها پیش از مشروطه، با بابیها و بهائی ها برقرار کرده بودند و با طلوع مشروطه شدت یافت، نکته بسیار درخور تعمقی است. جان ویشارد، پزشک سفارت امریکا در زمان مظفرالدین شاه، از آمدن یک گروه امریکایی به تهران در

پگاه مشروطه برای خط دهی به جریان بابیت و بهائیت خبر می دهد. وی، ضمن اشاره به ماجرای بابیت و انشعاب بهائیت از آن، می نویسد: «سر و صدای این قضایا در سرتاسر ایران پیچید و حتی با تبلیغاتی که در واشنگتن انجام شد، دنیای جدید نیز از جریان امر مطلع گردید. در سال 1906 [1324ق / 1285ش] یک دسته امریکایی که گرایشی پیدا کرده بودند، در تهران جمع آمدند، سپس به اصفهان رفتند، تا هم از کم و کیف قضایا سر درآورند و هم حرکت تازه را جهت بخشند».5

سر آرتور هاردینگ (وزیر مختار انگلیس در سالهای نزدیک به مشروطیت) در خاطراتش می نویسد: «مبلغان امریکایی مقیم ایران عقیده داشتند که آتیه مذهبی این کشور با بابی ها است»!6 (ای بسا آرزو که خاک شده!) و این سخن، به زبان «دیپلماسی»، مفهومی جز لزوم «برنامه ریزی و سرمایه گذاری» برای روی کار آوردن این فرقه مرموز در ایران و اجرای مقاصد شیطانی امریکا به دست آنان ندارد؛ همان چیزی که در عصر پهلوی، بویژه نیمه دوم سلطنت محمدرضا اجرا شد و صدمات زیادی به کیان اسلام و استقلال و آزادی کشورمان زد. سخن فوق، ضمنا گویای طمع امریکا به بابیت و بهائیت، به عنوان آلترناتیو تشیع در ایران! است.

پی نوشت ها

1. ر.ک، مقدمه اسماعیل رائین بر «اختناق ایران»، ترجمه ابوالحسن موسوی شوشتری، صص 11 10.

2. اسناد جنگ جهانی اول در ایران، ص 82 3. آهنگ بدیع، سال 24 (1348)، ش 7 و 8، ص 187 و 190، مقاله «ست لواگستینگر»، نوشته محمد علی فیضی 4. بررسی مناسبات ایران و امریکا (1851 تا 1925 میلادی)، چ 2: مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور

خارجه، تهران 1384، ص 137 136 5. بیست سال در ایران، ترجمه علی پیرنیا، انتشارات نوین، صص 171 170 6. خاطرات سر آرتور هاردینگ، ترجمه دکتر شیخ الاسلامی، انتشارات کیهان، ص 216.

بهائیت،پیشگام در ترویج فرهنگ امریکایی در ایران

بهائیت،پیشگام در ترویج فرهنگ امریکایی در ایران

اسناد و مدارک تاریخی، حاکی است که بهائیان در ترویج فرهنگ و نظام تعلیم و تربیت امریکایی در کشورمان، پیشگام بوده اند. مدرسه بهائیان در تهران، «تربیت»، از 1910م/ 1328ق به صورت رسمی با انجمنی در امریکا (که در تاسیس آن نیز بهائیان نقش داشتند) رابطه برقرار کرد.

به تقاضای مدرسه تربیت و برای گسترش روابط بیشتر بین ایران و امریکا، ژانویه 1909 «انجمن تربیتی ایران و امریکا» رسما اعلام وجود و درخواست حمایت کرد. این انجمن اهدافش را در جراید امریکا اعلام داشت و مؤسسانش یک معلم امریکایی را برای تعلیم اطفال راهی ایران کردند. با پول انجمن توسط سیدنی اسپراگ امریکایی، در 1910 کمیته ای در تهران تشکیل شد تا مسئِولیت اداره مدرسه تربیت و انجمن تربیتی ایران و امریکا را بر عهده گیرد. اسپراگ، در نامه ای، ضمن اعلام این خبر، از باشگاهی به نام «محفل مرتب» سخن می گوید که اعضایش با جمع 600 دلار توانسته اند گام نخست را جهت تاسیس یک مدرسه دخترانه بردارند و در ادامه، لزوم اعزام یک معلمه امریکایی را یادآور می شود.1

یکی از اعضای هیات رئیسه «انجمن تربیتی ایران و امریک»، میرزا احمد خان سهراب اصفهانی، از سران شاخص بهائیت و از همراهان عباس افندی در سفر امریکا بود که وی را در بازگشت به فلسطین بدرقه کرد.2 سهراب، پس از مرگ شوقی افندی (سومین پیشوای بهائیت) انشعابی در فرقه ایجاد کرد که در امریکا با عنوان «سهرابیان» شهرت و

طرفدارانی دارد.

سهراب در نامه ای که به عنوان انجمن ایران و امریکا در 30 ژوئن 1910 برای وکلای مجلس شورای ایران فرستاد، یکی از ابزارهای پیشرفت و توسعه را گسترش تعلیمات شمرده و ادعا کرد که: این امر تنها زمانی تحقق می یابد که ایرانیان (همچون چینی ها) جوانانشان را برای تحصیل راهی امریکا کنند تا در مراکز علمی آن کشور به تحصیل پردازند.3 همزمان با این امر، نماینده سیاسی ایران در واشنگتن (نبیل الدوله) نیز، که ایضا از روِسای بهائیت در امریکا بود، در نامه نگاریهای خود از امریکا به وزارت خارجه ایران (در اواخر سال 1329ق)، از اولیای امور کشورمان می خواست که گروهی دانش آموز را برای آشنایی با سیستم امریکایی به امریکا بفرستند. او همچنین از مدرسه ای در پنسیلوانیا سخن می گفت که خانم مدیر آن آماده است اطفال ایرانی را با همان مقدار شهریه مدارس اروپایی در مدرسه اش بپذیرد. وی حتی به دیدار وزیر خارجه امریکا رفته و به وی گفت در این شرایط که ایران به سوی مدنیت گام بر می دارد، جای آن است که تمدن غرب نیز به حمایت از این کشور بپردازد.4

اعضای انجمن تا آن تاریخ، حدود 700 دلار را برای پیشبرد اهدافشان به ایران فرستادند و از این راه گروهی از دانش آموزان مدرسه تربیت را تحت پوشش عده ای از امریکاییان قرار دادند؛ دانش آموزانی که با توجه به انطباق اسامی شان (عزت الله، نورالله، فضل الله، نصرت الله و...) با نامهای رایج در بین بهائیت، ظاهرا بهائی بودند.5

انجمن ایران و امریکا، با این اقدامات، در واقع، بر مبنای تز عباس افندی عمل می کرد که در همان سالها در امریکا بیان داشته بود: «قطعه امریک نزد حق، میدان اشراق

انوار است...»!6 حاصل این سیاست، ناگفته پیدا بود: «بیشتر کودکانی که در مدارس وابسته به» بهائیان «طی عهد قاجار، تحصیل کرده بودند» در عصر پهلوی اول «جوانانی شدند که به استخدام ادارات جدیدالتاسیس درآمده بودند و تمایلات غرب گرایانه شدیدی را از خود بروز می دادند».7

پی نوشت ها

1. بررسی مناسبات ایران و امریکا...، موجانی، ص 139 138 2. اسرار الاثار، فاضل مازندرانی، 3/143 142 3. بررسی مناسبات...، ص 140 4. همان، ص 148 5. همان، ص 144 6. آهنگ بدیع، سال هشتم (1332)، ش 6 و 7، ص 103. و نیز ر.ک. خطابات عبدالبهاء، 1/33 7. بررسی مناسبات ایران و امریکا، ص 153.

دستیار جناب ویلسون

دستیار جناب ویلسون

همکاری عباس افندی با ارتش انگلیس در فلسطین، یادآور همکاری خواهر زاده وی (حسین افنان) در همان زمان با افسران انگلیسی در عراق است. افنان با ویلسون نایب کمیسر عالی انگلیس در عراق (که در برنامه نظرخواهی و انتخابات فرمایشی عراق پس از اشغال آن توسط بریتانیا نقش داشت و در اکتبر 1920 جایش را به سرپرسی کاکس، سفیر پیشین انگلیس در ایران و عاقد انگلیسی قرارداد 1919 با وثوق الدوله، داد) از نزدیک همکاری داشت.1 محمد ولی میرزا فرمانفرمائیان (پسر فرمانفرمای مشهور، و از دولتمردان مطلع عصر قاجار و پهلوی) در سفری که سال 1300ش به عراق داشته با افنان در بغداد تحت سلطه انگلیسی ها دیدار کرده است.2

اساساً در آن دوران بحرانی برای اسلام و مسلمانان، شواهد تاریخی متعددی دال بر همکاری بهائیان با انگلیسی ها وجود دارد، که افشای آن، از جمله، سبب شد که دولت انقلابی و نوپای شوروی، با بهائیان رفتاری تند در پیش گرفته و آنان را قلع و قمع کند.3 خان ملک ساسانی (سفیر ایران در اسلا مبول پس از جنگ جهانی اول) ضمن اشاره به پیوند بهائیان با سفارت انگلیس و سرویس اطلا عاتی بریتانیا در عصر قاجار، راز برخورد تند بلشویک ها با این فرقه را در جاسوسی آنان به نفع انگلیس جستجو می کند:

«بعد از جنگ بین المللی

اول که حکومت شوروی در روسیه برقرار شد، در عشق آباد که مرکز اجتماع و عملیات بهائی ها بود بالشویکها درون مشرق الاذکار شبکه جاسوسی به نفع انگلیسها کشف کرده و قریب یکصد نفر از وجوه بهائی های آنجا را معدوم ساختند. همچنین جاسوسانی که در جنگ بین المللی اول عربها را در سوریه و حجاز و نجد و شرق اردن برای جدا شدن از عثمانیها و به دست آوردن استقلال تبلیغ می کردند، همه از بهائی ها [بوده] و به دستور انگلیس ها این تبلیغات را انجام می دادند. از جمله آنها، یکی حسین روحی بود که پدرش اهل آذربایجان و گویا در مصر متولد شده بود و در سفارت انگلیس مقیم قاهره منشی بود و در جنگ بین الملل اول پولهایی که بایستی میان عربها تقسیم شود او می برد و می رساند و بعد هم مطابق آخرین اطلاعی که به من رسید در فلسطین وزیر فرهنگ شده بود. و نیز برادران افنان که خود را از خویشاوندان میرزا علی محمد باب می دانستند در وقت تشکیل دولت عراق دست اندر کار کلیه امور عراق بودند...4»

آقای فضل الله نورالدین کیا، عضو کنسولگری ایران در فلسطین زمان قیمومت بریتانیا، می نویسد: «بهائیانِ سرزمینهای فلسطین، شرق اردن و قبرس، اصولاً مورد توجه و اطمینان کامل مقامهای انگلیسی حکومت فلسطین بودند و اکثر آنها در مقام های حساس دولتی مانند فرمانداری، ریاست ثبت اسناد و مأ موریتهای خیلی بالایی در این سرزمین دیده می شدند».5

پی نوشت ها:

-83، 89 و 240 4 دست پنهان سیاست انگلیس در ایران، صص 103 -102. 5. ر.ک، خاطرات خدمت در فلسطین، صص 118 - 115

اردشیرجی، میراث دار مانکجی در ایران

اردشیرجی، میراث دار مانکجی در ایران

اردشیرجی ریپورتر، مامور زبده سرویس های اطلاعاتی انگلستان و سومین فرستاده انجمن پارسیان هند به ایران بود. وی برای تداوم ماموریت و تکمیل اقدامات مانکجی، که موفق به سازماندهی فعالیت های جاسوسی سرویس اطلاعاتی بریتانیا در ایران شده بود، در 1311 ق. قبل از قتل ناصرالدین شاه وارد ایران شد. میراث بجامانده از مانکجی در زمینه های اطلاعاتی، محافل روشنفکری، مجامع مخفی (نظیر فراماسونری، ترویج باستانگرایی (جدایی ایران از اسلام) و تقویت فرقه های ضاله، بستر مناسبی برای فعالیت های اردشیر جی در ایران فراهم کرد و این در شرایطی بود که قتل ناصرالدین شاه حاکمیت قاجار را با چالش عدم اقتدار مواجه ساخته بود.ضعف ارکان حکومت باعث شد بذرهایی که توسط مانکجی کاشته یا پرورش یافته بود با مدیریت اردشیر جی بارور شود. تشکیل لژ بیداری ایران، یکی از این موارد است.

اردشیر جی که مانند سلف خود مانکجی عضو دل بسته تشکیلات فراماسونری بود، توانست با همکاری محفل سیاسی فرهنگی مانکجی، لژ بیداری را تاسیس کند. نقش مخرب و تعیین کننده این لژ در انحراف نهضت مشروطیت، حکایت از کارایی این سلاح در مصادره مشروطیت به نفع کانون های استعماری دارد.

نقش اردشیر جی در تحریک عده ای از مشروطه خواهان، جهت تحصن در سفارت انگلیس، حرکتی ماسونی اطلاعاتی بود که تاثیر شگرفی در انحراف مشروطیت از آرمان های دینی و ملی اولیه نهضت (عدالت و مردم سالاری دینی) داشت.

ارتباط با بهائیان و تشویق زرتشتیان به گروش به مسلک ساختگی و استعماری بهائیت، یکی دیگر از اقدامات اردشیرجی بود که

در تداوم فعالیت های مانکجی صورت گرفت. عکس العمل جامعه زرتشتی به این اقدام ضد دینی و تفرقه افکنانه اردشیرجی، در برخی منابع نظیر تاریخ زرتشتیان اثر رشید شهمردان به شکلی مبهم و کلی بازتاب یافته است.

اعلامیه های انجمن زرتشتیان یزد بر ضد اردشیرجی و اختلاف آنها با وی، حکایت از اعتراض آنها به این تحرک استعماری دارد. اردشیرجی همچنین ادامه دهنده شگرد استعماری مانکجی در زمینه ترویج باستان گرایی بود. خطرناکترین اقدام او، شناسایی و ارتباط با رضاخان بود که توسط عین الملک هویدا به نمایندگی بهائیان صورت گرفت.

اردشیرجی در وصیت نامه خود به صراحت یادآور می شود که شبهای متمادی با رضاخان در بیابان های اطراف قزوین که محل تجمع قوای قزاقی بود که با یاری گرفتن با تدارکات کانون های استعماری (نظیر بانک شاهنشاهی، کمیته آهن، سفارت انگلیس و سرویس اطلاعاتی بریتانیا و ایران) آماده کودتا می شد پیرامون گذشته باستانی ایران صحبت کرده و زمینه های اقدامات ضد اسلامی را با نجواهای استعماری باستان گرایی در او تقویت نموده است.

با کودتای 1299 ش. ایران وارد عرصه ای شد که در آن، ستیز با اسلام و گرایش به باستان گرایی دین ستیز، آشکار و علنی شد. بدین وسیله آرزوهای مانکجی، آخوندوف، ملکم خان و دیگر اسلام ستیزان عصر قاجار، جامعه تحقق پوشید. اردشیرجی که در سالهای قابل توجهی از دوران دیکتاتوری پهلوی اول در کنار او بود، در اسفند سال 1311 همرزم دیکتاتور خود را تنها گذاشت و مجبور به ترک دنیا شد.

پیرامون زندگی و کارنامه و عملکرد وی، تحقیق جامعی توسط استاد عبدالله شهبازی صورت گرفته1 که علا قه مندان را به مطالعه آن دعوت می کنیم.

پاورقی

1. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج2، چ2، انتشارات اطلا عات،

تهران، 1370، صص 133-200

تعامل با میسیون های تبشیری

تعامل با میسیون های تبشیری

رضا رمضان نرگسی

یکی از قدیم ترین کانال های پیوند بهائیان با امریکایی ها، همکاری آنان با میسیون های تبشیری (مبلغان مسیحی) امریکایی و مؤسسات وابسته به آنها در ایران است. سخن آرتور هاردینگ قبلا گذشت که: «مبلغان امریکایی مقیم ایران عقیده داشتند که آتیه مذهبی این کشور با بابی ها است».1

مقاله زیر به تحقیق پیرامون این روابط و اهداف پس پرده آن، می پردازد:

1. «فرهنگ»، اسب تروای «سیاست»

ماهیت و مقاصد سیاسی مؤسسات وابسته به مبشرین امریکایی، حتی مؤسسات به ظاهر آموزشی وعلمی آنها، بر اهل نظر پوشیده نیست. به عنوان نمونه، می توان به کالج امریکایی البرز اشاره کرد که از زمان قاجار تا سال 1319ش در اختیار میسیون های تبشیری امریکایی بود و تحت سرپرستی دکتر جردنو همسرش اداره می شد (و بعدها توسط دولت ایران خریداری و توسط رجال با کفایتی چون دکتر مجتهدی سرپرستی اداره شد).

آقای علی اکبر کوثری، از مسئولان فرهنگی عصر پهلوی، می گوید: کالج امریکایی البرز در تهران را که تحت مدیریت دکتر آرتور جردن مشهور اداره می شد «میسیونرهای مذهبی امریکایی برپا کردند و هزینه آن را هم خودشان می پرداختند. میسیونرهای امریکایی، مدرسه را به منظور ترویج مسیحیت احداث کردند. به خاطر دارم یکی از مؤسسین کالج گفته بود: آن پیرزن امریکایی که به مدرسه کمک مالی می کند دلش به این خوش است که در سال چند نفر به آیین مسیحیت درآیند. به طوری که می دانم چند نفر از محصلین مانند امیر بیرجندی، جهانگیری و یا جهانشاه صالح، مسیحی شدند، فقط برای آن که بیشتر از امکانات کالج استفاده کنند. وقتی با آنان صحبت می کردیم می گفتند مسلمان هم هستیم. در واقع این قبیل افراد پایبند به

هیچ دینی نبودند. البته بعدها جهانشاه صالح آن قدر به امریکا نزدیک شد که به عضویت سازمان سیا درآمد...».2

مدارس خارجی در ایران عهد قاجار و پهلوی، نوعا محصلان جوان ایرانی و مسلمان خود را، به اشکال گوناگون، به سمت دوری از فرهنگ ملی و اسلامی خویش سوق می داد3، اما به گفته مطلعان، این جریان در مدرسه امریکایی تهران، شدیدتر بود.4

مبارزه با اصل اسلامی «حجاب بانوان»، ازجمله اموری بود که توسط این مدارس، به شدت تعقیب می شد. هانری رنه دالمانی، مأمور فرانسوی، که در صدر مشروطه ایران را سیاحت کرده، به این مطلب تصریح دارد.5 تاثیر افکار و القائات ضد اسلامی این مدرسه روی دختران و زنان مسلمان ایرانی را می توان، از جمله، در مقالات مجله «عالم نسوان» مشاهده کرد که از دهه 1290 تا 1313 ش «تحت نظر مجمع فارغ التحصیلان مدرسه عالی اناثیه امریکایی ایران» در پایتخت ایران اسلامی منتشر می شد و ضمن تلاش برای همسوسازی خانواده ایرانی با الگوی غربی آن6 و تبلیغ تمدن غربی و تساوی مطلق زنان با مردان، مبارزه با اصل حجاب را به یکی از اساسی ترین مباحث مجله تبدیل کرده بود. ازجمله، در آبان 1307 مقاله ای با عنوان «زن مگر بشر نیست؟» به چاپ رساند که سراسر بدگویی و هتاکی به حجاب اسلامیو زنان محجبه بود: «جامعه ایران به واسطه حجاب، نصف هیات خود را گندانده اند، به طوری که به انجام هیچ گونه امری قادر نیست7 و با نصف دیگر (اگرچه این نیم دیگر نیز گندیده است) می خواهد جاده پر پیچو خم تکامل را بپیماید»! در ادامه، حجاب را به عنوان مظهر اسارت و سیه روزی زنان مطرح ساخته، داروی این

(به اصطلاح) درد را نیز رفع حجاب می پنداشت و از دولت می خواست که رسما مسئولیت کشف حجاب را به عهده گیرد، چنانچه ترکیه آتاتورک این کار را انجام داده است.8

2.تبشیر؛ زمینه ساز نفوذ و سلطه استعمار

ساده اندیشی است که مأموریت میسیون های تبشیری در ایران و سایر ممالک اسلامی و شرقی وحمایت مالی و سیاسی وسیع دول استعماری از آنها را، صرفا گسترش آیین مسیحیت در بین مردم تلقی کرد و از اهداف استعماری و سلطه جویانه دول غربی در پس پرده این گونه امور غفلت ورزید. دکتر عمر فروخ (محقق لبنانی) در کتاب «التبشیر و الاستعمار»، که با نام «نقش کلیسا در ممالک اسلامی» توسط مرحوم مصطفی زمانی در ایران ترجمه و نشر یافته است، با استناد به انبوه اسناد و مدارک معتبر، به خوبی اهداف سیاسی و استعماری مبشرین و حامیان آنان را نشان داده است. در خصوص فعالیت های میسیون امریکایی در ایران، سخن ویبرت بلوشر، سفیر آلمان در ایران، کوتاه اما کاملا روشنگر است: «مهمترین عامل از عوامل نفوذ امریکا... هیات مبلغین مسیحی امریکایی بود».9

3. یک بهائی در مدرسه امریکایی ارومیه

اینک که با ماهیت و مواضع استعماری و ضد اسلامی میسیون های تبشیری و مؤسسات وابسته به آنها در ایران آشنا شدیم، نمونه وار به برخی از موارد همکاری اعضای فرقه بهائیت با آنها اشاره می کنیم:

وحید کشفی (میرزا یوسف خان لسان حضور)، از مبلغان بهائی در زمان قاجار است که عباس افندی الواحی در تعریف وی صادر کرده است. وی که خواهرزاده سیدیحیی کشفی دارابی (از فعالان مشهور بابیه) است، با میسیون تبشیری امریکایی و تاسیسات وابسته به آنها در شهر ارومیه ارتباط و همکاری داشت و زمانی

که محمدعلی شاه در سال 1319ق (در زمان ولیعهدی خود) از کالج و مریضخانه امریکایی ها در ارومیه دیدار کرد وحید کشفی در سالن کلیسای مدرسه و در حضور ولیعهد، «بنا به خواهش قبلی روسای مدرسه و مریضخانه، مدت نیم ساعت بدون ترس و واهمه... شرح مبسوطی درباره تاریخچه تاسیس مدرسه و مریضخانه و خدمات میسیون امریکایی در ایران بیان» داشت.10 وحید در 1320ق از سوی عباس افندی به امریکا رفت و به شهرهای مختلف آن کشور (نیویورک واشنگتن و...) سفر کرد و پس از حدود یک سال و نیم اقامت در امریکا، به ایران بازگشت و دوباره به سراغ اولیای مدرسه امریکایی ارومیه رفت. به نوشته آهنگ بدیع: «دوباره در مدرسه امریکایی که قبل از رفتن به امریکا مشغول بودند استخدام شدند و به کار تدریس و تنظیم مدرسه پرداختند و چون از امریکا برگشته بودند و نظر به سوابق امانت و درستکاری مورد اعتماد و اطمینان اولیای مدرسه واقع شدند تا جایی که اسناد و اوراق سفید مهر مدرسه را به ایشان سپردند و در جمیع امور اختیار تام به ایشان می دادند».11

گزارش فوق کاملا گویا است و نیازی به توضیح ندارد. تنها باید توجه داشت که ارومیه، از شهرهایی بود که مبلغان مسیحی امریکایی در ایران، نخستین بار بساط خویش را در آنجا پهن کرده و به تبلیغ بر ضد اسلام و تحقیر مسلمانان پرداختند.12

پی نوشت ها:

1. خاطرات سیاسی سر آرتورهاردینگ، ترجمه دکتر جواد شیخ الاسلامی، ص 216 2. وزارت فرهنگ دیروز از زبان علی اکبر کوثری، گفتگو: مرتضی رسولی، مندرج در: تاریخ معاصر ایران، ش 13 و 14، بهار وتابستان 1379، ص 362 3.

ر.ک، خاطرات و اسناد ظهیرالدوله، به کوشش ایرج افشار، ص 303) 4. سوانح عمر، نشر تاریخ ایران، ص 132 5. سفرنامه از خراسان تا بختیاری، ترجمه و نگارش فرهوشی (مترجم همایون)، صص 294 - 293 6. مد لباس و پارچه، حبیبه مجلل، مندرج در: عالم نسوان، سال 8، ش 1، دی 1306، ص 32 7. خانه داری، همسر داری، مادری و اداره امور منزل و تربیت فرزندان، از دیدگاه این حضرات! گویی مصداق «کار» نبوده و حکم «گندیدگی»! را دارد! 8. برای این مقالات ر.ک، بحث ممتع مریم فتحی در کتاب کانون بانوان...، صص 92 - 95. برای مبارزه مبلغان امریکایی با اسلام و حجاب، همچنین ر.ک، روزنامه خاطرات سیدمحمد کمرهای، 2/1086؛ روزنامه خاطرات عین السلطنه، 1/ 865 -866 9. سفرنامه بلوشر، ترجمه کیکاووس جهانداری، ص 193 10. آهنگ بدیع، سال نهم، ش 11، ص 254 و11. همان، ص 259 12. عقاب و شیر...، جیمز بیل، ترجمه مهوش غلامی، صص 27 - 25

حمایت امریکا از بهائیه

پس از انقلاب اسلا می

پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (قدس سره)، فرقه بهائیت را با بحرانی بسیار سهمگین و «بی سابقه» 1، بلکه با «بدترین بحران» در طول تاریخ خود تا آن روز2 مواجه ساخت.

سران بهائیت از وضعیت پیش آمده برای فرقه و آینده تاریک آن، شدیدا نگران شدند و متعاقب این امر، قدیمی (از اعضای محفل ملی بهائیان ایران) دیدارهای مستمری را با نماینده شورای جهانی کلیساها (پدر روحانی، رابرت پرایور) و مسؤولان سفارت امریکا در تهران ترتیب داد. در آن دیدارها مقرر گردید که حمایت از بهائیان و اعتراض به نوع برخورد نظام اسلامی با آنان، به جای مطبوعات امریکا، در کشوری «بی طرف»

انجام گیرد. زیرا «اگر در امریکا نشر و مورد تبلیغ قرار گیرد فورا برچسب توطئه سیا را می خورد. براساس وضع کنونی ایران» یعنی بهار 1358 «ما نیز باید این عقیده را بپذیریم که این کار در امریکا فعلا به نفع بهائی ها» نیست.

در این مورد «پرایور و رهبران جامعه بهائیت بر سر سه راهی هستند که: آیا بهتر است این مطالب را در مجلات نیوزویک و تایمز به چاپ رسانند و یا از طریق شورای جهانی مسیحیت عمل کنند و یا این که آنها را از طریق کمیته حقوق بشر در سازمان ملل مطرح گردانند؟!» آنها راه دوم را برگزیده و «معتقدند که همزمان، باید از طریق کانال حقوق بشر نیز عمل» شود. «درگیری امریکا در ملاء عام (چون قطعنامه سنا [در امریکا] ) در مورد بهائی ها با خوشحالی به عنوان مداخله تلقی شده و وضع را برای بهائی ها بدتر می کند. اعمال بین المللی از طریق کلیسا و حقوق بشر، بخصوص که امریکا در آن دست نداشته باشد، می تواند به طرز بسیار مفیدی به وسیله دولتهای غربی حمایت گردد. زمانی که مساله بهائیت، یک مساله بین المللی بشود جای خود را نتیجتا در روابط دوجانبه ما با ایران نیز باز خواهد کرد».3

از اسناد بجا مانده از لانه جاسوسی امریکا در کشورمان برمی آید که، در سالهای نخست پیروزی انقلاب کبیر اسلامی ایران، هم بهائیان و هم امریکا، از اینکه دولت امریکا و مطبوعات وابسته به آن، مستقیما به حمایت از بهائیان برخیزد، در هراس بوده و از این که با این کار، برچسب ارتباط با سیا به پیشانی آنها بخورد و اوضاع فرقه را در ایران انقلابی، از

آنچه که هست «وخیمتر» سازد، پرهیز داشته اند.4 اما به مرور، این سیاست تغییر کرد و به جانبداری رسمی کاخ سفید از تشکیلات بهائیت انجامید.

دادستان کل انقلاب اسلامی در سال 62 طی صدور اعلامیه ای، از بازداشت چند تن از بهائیان به اتهام جاسوسی برای بیگانگان خبر داد و هرنوع فعالیت تشکیلاتی فرقه ضاله را در کشور ممنوع و عضویت افراد در آن تشکیلات را جرم شمرد. دادستان در گفتگویی که همان روزها درباره وضع این فرقه با روزنامه ها داشت نکات مندرج در اعلامیه را تکرار کرد. محفل بهائیان در ایران نسبت به اعلامیه دادستانی فورا واکنش نشان داد و در اعلامیه ای که به طور گسترده منتشر کرد، به انتقاد شدید از اظهارات دادستان و دفاع از متهمان بهائی پرداخت و درعین حال، در اقدامی مزورانه، تشکیلات بهائیت در ایران را تعطیل اعلام کرد.5

پیرو این امر، ریگان رئیس جمهور «کابوئی» وقت امریکا (به رغم پرهیز حساب شده پیشین مقامات کاخ سفید مبنی بر جانبداری رسمی از بهائیت) صراحتا به حمایت از بهائیان دستگیر شده پرداخت و دادگاه های انقلاب اسلامی را به علت صدور حکم مبنی بر حبس و اعدام جمعی از سران این فرقه به جرم جاسوسی، محکوم کرد. امام خمینی نیز طی نطقی کوبنده، جانبداری ریگان از بهائیان دستگیر شده را دلیل بر وابستگی سیاسی آنان به امپریالیسم امریکا شمرد و آن را مشابه حمایت سوسیال امپریالیسم روسیه از سران بازداشت شده حزب توده دانست که در واقع، جنبه حمایت ارباب از خادمان خود را دارد:

«اگر دلیل ما نداشتیم به این که [اینها] جاسوس امریکا هستند جز طرفداری ریگان از آنها و دلیلی نداشتیم که حزب توده

جاسوس هستند جز طرفداری شوروی از آنها، [برای اثبات مدعای ما] کافی بود... بهائی ها، یک مذهب نیستند، یک حزب هستند، یک حزبی که در سابق، انگلستان پشتیبانی آنها را می کرد و حالا هم امریکا دارد پشتیبانی می کند. اینها هم جاسوسند مثل آنها...».6

از آن پس، امریکا حکم پناهگاه و جولانگاه رسمی و آشکار این فرقه را پیدا کرد و هراز گاه، خبری حاکی از پیوند و همکاری متقابل میان فرقه و امریکا بر ضد نظام جمهوری اسلامی ایران در جراید داخل و خارج انتشار یافت، که ذیلا به یکی از آنها در سال گذشته اشاره می کنیم. هفته نامه همت (تهران، مدیر مسؤول: حسن سماواتی) در شماره شنبه 27 خرداد 1385 خود با عنوان «بهائیت؛ دستمایه جدید اقدامات ضد ایرانی در کنگره امریکا» چنین نوشت:

دو نماینده کنگره امریکا پیش نویس قطعنامه ای را درباره وضعیت فرقه ضاله بهائیت در ایران تسلیم کمیته روابط بین المللی مجلس نمایندگان کرده اند که آنچه آن را «سرکوب بهائیان در ایران» خواندند را محکوم می کند. قطعنامه پیشنهادی که در صورت تصویب در مجلس نمایندگان باید برای تصویب نهایی به مجلس سنا فرستاده شود این گونه آغاز می شود: «ما سرکوب جامعه بهائیان ایران را محکوم می کنیم و رهایی آنان را خواستاریم».

مارک کرک یکی از طراحان این قطعنامه به B.B.C گفته است: «هدف این قطعنامه این است که افکار عمومی را به وضعیت حقوق بشر حدود 300 هزار تن(!) از پیروان «دین» بهائی در ایران جلب می کنیم. گزارش های بسیار نگران کننده ای به ما رسیده که حاکی از تلاشهای جدید حکومت ایران برای تحت فشار گذاشتن بهائیان است».

فرقه ضاله بهائیت از ساخته های انگلیسی ها در سالهای دور برای ایجاد تفرقه در

میان مسلمانان به شمار میرود. رسانه های غربی بخصوص در امریکا و انگلیس اخیرا در کنار به کارگیری اصطلاح «جامعه» بهائی، از «دین» بهائی سخن می گویند که قابل تامل است».7

پی نوشت ها

1. اسناد لانه جاسوسی امریکا، شماره 37 (مسلکهای سیاسی استعمار)، دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، تهران، بی نا، بی تا، ص 221. اسناد لانه جاسوسی امریکا، شماره 37 (مسلک های سیاسی استعمار)، دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، تهران، بینا، بیتا، ص 12، گزارش مورخ 20 ژوئن 1979 (30 خرداد 1358)3. همان، صص 19 -418. همان، ص 21 5. بهائیت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، صص 276- 6274. صحیفه نور، جلد 17، ص 267 266 7. همت، سال 1، ش 27، ص 2.

روابط با سیا و کاخ سفید

روابط با سیا و کاخ سفید

در تاریخ و حتی در کتب و نشریات خود بهائیان، شواهدی زیادی دال بر پیوند و همکاری آنان با مقامات دولتی و حتی امنیتی امریکا وجود دارد، که ذیلا به برخی از آنها اشاره می کنیم:

الف) ارتباط با مستشاران امریکایی در ایران: در این باره، نمونه وار به دو مورد اشاره می کنیم:

1. همراهی و مهمانداری بهائیان از مستشاران امریکایی در ایران، نظیر میزبانی و پذیرایی هوشمند فتح اعظم (عضو بعدی بینت العدل بهائیان در اسرائیل) در دهه 1320ش از رابرت لی کیولیک.1

2. حضور ادوار شلسینگر (مبلغ یهودی تبار بهائی امریکایی و عضو هیات مستشاری نظامی آن کشور در صنایع الکترونیک ایران عصر پهلوی) پس از بازنشستگی در کلاسهای تبلیغی بهائیان در ایران.

ب) پیوند با ارتش امریکا: مجله اخبار امری، ارگان بهائیان، در سال 1351ش تحت عنوان «فعالیت های ایالات متحده امریکا» گزارش می دهد که: «در کتابی که به زودی از طرف ارتش ایالات متحده امریکا چاپ می شود مطلبی در باره دیانت بهائی درج خواهد شد» مجله مزبور در ادامه خاطر نشان می سازد که: «این پیشرفتی است بسیار بزرگ، زیرا اطلاعاتی صحیح درباره امر بهائی در اختیار خوانندگان می گذارد».2

همین مجله در پاییز 1340 تحت عنوان «درباره یک مشاور بهائی» می نویسد: «نشریه (مریلند) در شماره فوریه 1960 خود مقاله ای درباره توسعه برنامه های شعبه دانشگاه (مریلند) در شهر (سئول) پایتخت کره جنوبی منتشر و آقای (ویلیام. ه. ماکسول) را یکی از چهار متصدی عمده این شعبه معرفی و ذکر کرده است که آقای (ماکسول) یک مبلغ بهائی و مشاور فرهنگی ارتش هشتم امریکا است».3

ج) پیوند با مقامات کشوری امریکا: در جلسه جوانان بهائی امریکا که در ایام کنفرانس جهانی بهائیان در امریکا (سنت لوئیز میسوری، اوت 1974) برگزار شد، در کنار تلگرافهای تبریک محافل ملی بهائیان نقاط مختلف جهان (از جمله ایران)، فرماندار ایالت (کانزاس) نیز «تلگراف تبریکی مخابره کرده و متذکر شده بود امیدوارم کنفرانس آینده بهائیان امریکا در (کانزاس) تشکیل شود».4

د) پیوند با سفارت امریکا و سازمان سیا: اخبار امری (سال 1351، ش 15، ص 4819) تحت عنوان «چاد» می نویسد: «دوشیزه یزدی درباره سفرشان به چاد نیز گزارش می دهند: من به اتفاق مهاجرین برای یک مدت پیشنهادی 13 روزه به مسافرت رفتم. درست قبل از عزیمت با سفیر امریکا و رئیس گروه صلح در چاد ملاقات کردم. هر دو درباره امر اطلاع داشتند و شخص دوم درباره عادات و سنن و معتقدات ده نشینان مناطق اطلاعات مختصری به من داد که برایم بسیار مفید بود و مرا در موقعیت محکمی قرارداد. به یاد می آورم که حضرت ولی امرالله [شوقی افندی] به مهاجرین توصیه می فرمودند که با السنه و عادات و سنن مناطق مهاجرتی خود آشنا شوند تا از آن راه با شرایط محلی شیوه تبلیغ را تطبیق دهند. حکمت این نکته را بعدا به

رای العین دیدم. هنگامی که به گروهی از اهالی ده کمک می کردیم که به اولیای ده رای بدهند زنها از دادن رای امتناع می کردند. آنها بیسواد بودند و ما چند نفر مرد را مأمور کرده بودیم که رای آنان را برایشان بنویسند. کاشف به عمل آمد که یک زن نمی تواند نام یک مرد، خصوصا نام شوهر خود، را در حضور مردان دیگر بر زبان راند. این نکته جزئی از اطلاعاتی بود که نماینده اداره اطلاعات امریکا در فوت لامی در اختیارم گذارد و لذا من نقش نویسنده را برای زنان ایفا کردم...».

همین مجله از سفر روحیه ماکسول (همسر شوقی و از رهبران بهائیت پس از او) در مارس 1971 به آفریقا سخن می گوید که در 3 مارس «به (مونرویا) وارد شدند و بهائیان جنوب و غرب منطقه (لیبریا) حضور یافتند و با وجود این که دو ماه از کنفرانس لیبریا نگذشته بود دو مرتبه برنامه ای رادیویی و تلویزیونی راجع به امر مبارک برگزار گردید. در یکی از این مصاحبه های تلویزیونی، حضرت خانم [ماکسول] با سفیر امریکا در صفحه تلویزیون ظاهر شدند».5

سپهبد عبدالکریم ایادی، پزشک مخصوص محمدرضا، نیز از کسانی بود که شدیدا به ارتباط با سیا مظنون بود. در سال 1358 مقارن با اولین سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، کشورمان شاهد تنبه و بازگشت جمعی از بهائیان به اسلام و اقدام آنها به تاسیس گروهی تحت عنوان جنبش آزادی بخش بهائیان ایران (جابا) و انتشار نشریه ای به نام احرار علیه بهائیت بود. گروه یاد شده «ضمن انتقاد از تشکیلات بهائیت قبل از انقلاب، از همه کسانی که در دوران شاه برای بیگانگان جاسوسی

کرده و در پستهای حساس آب به آسیاب دشمنان ایران ریخته اند انتقاد نمود. مثلا در شماره یکم تیرماه [58، ص 6 نشریه احرار] خبری را از زبان اسدالله مبشری وزیر دادگستری وقت منتشر کرد که می گوید: تیمسار ایادی پزشک خصوصی شاه برای سازمان سیا جاسوسی می کرده است و مأموریت داشته اگر شاه قدمی برخلاف منافع امریکا بردارد او را به قتل برساند».6

ه) پیوند با کاخ سفید: در این زمینه میتوان به حضور بهائیان شاخصی چون فیروز کاظم زاده در کسوت مشاوران فرهنگ کاخ سفید و فراتر از آن، حمایت آشکار روِسای جمهور امریکا (نظیر لیندن جانسون و رونالد ریگان) از این فرقه در سالهای پیش و پس از انقلاب اسلامی ایران اشاره کرد.

مجله اخبار امری (مهر 1346، ش 7، صص 287 286)، بخش «اخبار جامعه جهانی بهائی امریکا»، از پیام تبریک لیندن جانسون به محفل بهائیان امریکا به مناسبت صدمین سالگرد تاسیس بهائیت یاد می کند. جانسون، که رقیب کندی بود و پس از قتل «مشکوک» وی روی کار آمد، در زمان خود ارتباط امریکا با اسرائیل را به نقطه عطف رساند و استیون گرین، مورخ امریکایی، در کتاب «جانبداری؛ روابط سری امریکا و اسرائیل» (ترجمه سهیل روحانی) نقش فعال و موثر دولت جانسون در همکاری با اسرائیل بر ضد اعراب در جنگ شش روزه را بوضوح ترسیم کرده است. پیام تبریک جانسون نیز در همان دوران صادر شده است. نکته جالب توجه در این پیام آن است که رئیس جمهور صهیونیست امریکا خطاب به محفل بهائیان امریکا تصریح می کند: «هدف شما با هدف امریکا یکی است»! متن گزارش اخبار امری چنین است:

«پیام رئیس جمهور امریکا به

محفل ملی امریکا به مناسبت جشن صدمین سال اعلان عمومی امر که در شهر شیکاگو، ایالت ایلینوی از تاریخ 5 تا 8 اکتبر منعقد بوده است، پیام ذیل از پرزیدنت لیندون جانسون واصل و در جلسه عمومی قرائت گردید. محل انعقاد جشن تالار (پالمر هاوس) و ناطقین جلسه آن شب جنابان اسقف جمیز پایک و دکتر فیروز کاظم زاده بوده اند.

کاخ سفید واشنگتن

6 اکتبر 1967

خطاب به اعضای محفل ملی بهائیان ایالات متحده امریکا

خرسندم که صدمین سالگرد یکی از وقایع تاریخ پرحادثه امر بهائی را تهنیت گویم و اذعان کنم که مساعی شما موجب ترویج خیر می گردد. مقصد شما محبت است و بذر حق و عدالتی که افشانده اید عالم بشریت را بهره ای وافر از ثمرات مساعی شما خواهد بود. هدف شما با هدف امریکا یکی است و آرزوی شما آرزوی همه افراد خیرخواه است. ملت امریکا در جمیع جهات برای ایجاد دنیایی تلاش می کند تا در آن جایی جهت بغض و عناد نباشد و همه ابناء بشر، راه صلح پویند و در آزادی، تفاهم و عزت، زندگی کنند. همه افراد متفکر و دوراندیش، رسالت دین بهائی را تکریم و تجلیل می کنند. زیرا هر یک از ما در انتظار روزی است که کره ارض یک وطن شود و کلیه ابناء بشر ساکنان آن. لیندن جانسون».

به همین نمط باید به حمایت صریح ریگان پس از پیروزی انقلاب اسلامی از جاسوسان بهائی در ایران اشاره کرد، که با پرخاش قاطع امام خمینی مواجه شد و شرح آن مجالی دیگر می طلبد.

پی نوشت ها:

1. آهنگ بدیع، سال دوم (1326)، ش 15 و 16، صص 5 16 2. اخبار امری، سال 1351، ش 5،

ص 3151. همان، سال چهلم، مهر 1340، ش 7، ص 4390. همان، سال 1353، ش 11، ص 314 و 318 5. همان، سال 1350، ش 14، ص 497 6. بهائیت در ایران، دکتر سید سعید زاهد زاهدانی، ص 274 273.

بهاییت و اسراییل

بهاییت و اسراییل

بهاییت و اسراییل

پس از سقوط و تجزیه امپراطوری عثمانی، فلسطین تحت قیمومت بریتانیا قرار گرفت تا چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس که خود را «یک صهیونیست ریشه دار» می خواند) به عنوان کمک به ایجاد «کانون ملی یهود» در فلسطین، مقدمات تأسیس دولت اسرائیل را فراهم سازد.

در دوران قیمومت نیز تشکیلات بهائیت در فلسطین از تسهیلات و امتیازات ویژه ای برخوردار بود. به نوشتهِ شوقی افندی:

در آن دوران، «شعبه ای به نام موقوفات بهائی در فلسطین دایر گشت» و «هر چیزی که به نام مقام متبرکه بهائی از اطراف عالم به اراضی مقدسه می رسید، از پرداخت عوارض و حقوق گمرکی معاف بود و همچنین موقوفات بهائی از پرداخت مالیات معاف بودند...».1

پیدا است که استعمار «سوداگر و فزونخواه» بریتانیا این امتیازات را رایگان در اختیار بهائیت قرار نمی دهد. طبعاً سران بهائیت خدمت شایان توجهی برای انگلستان و صهیونیسم انجام داده بودند که مستحق این همه عنایت و توجه ویژه شده بودند. برای درک بیشتر این خدمات باید کمی به عقب برگردیم:

هرتزل می کوشد که موافقت سلطان عبدالحمید را برای ایجاد یک مستعمره نشین صهیونیستی در فلسطین جلب کند، ولی او مخالفت می کند و حتی از پذیرش هیئت صهیونیستی به ریاست «مزراحی قاصو» که به همین منظور (همراه پیشنهادهای جذاب و فریبنده) عازم باب عالی است تن می زند.

او «همچنین یهودیان را مجبور می سازد که به جای اجازه نامه های معمولی، اجازه نامه های سرخ رنگ حمل کنند تا

از ورود قاچاقی آنان و سکونتشان در سرزمین فلسطین جلوگیری شود».2 و سرانجام به دلیل همین مخالفتها است که به قول صلاح زواوی (سفیر سابق فلسطین در تهران):

«سلطان عبدالحمید... تخت خود را به بهای موضع خویش در قبال فلسطین از دست داد».3 سالها بعد در اواخر جنگ جهانی اول با شکست عثمانی، زمینهِ رخنهِ صهیونیسم به فلسطین فراهم شد و لذا در اواخر جنگ (نوامبر 1917) جیمز بالفور، وزیر خارجهِ لندن، مساعدت بریتانیا به طرح تشکیل کانون ملی یهود در فلسطین را به صهیونیستها می دهد (اعلامیهِ مشهور بالفور به روچیلد).

در این حال فرمانده کل قوای عثمانی که از نقشه های بریتانیا و صهیونیسم در مورد منطقهِ فلسطین اطلاع دارد، و عباس افندی و یاران وی را نیز در شامات و عراق و... دست اندر کار کمک به ارتش بریتانیا می بیند، تصمیم به قتل وی و انهدام مراکز بهائی در حیفا و عکا می گیرد، چرا که از نقش این فرقه و رهبر آن در تحقق توطئه ها آگاه است. شوقی افندی رهبر بهائیان در این زمینه در کتاب قرن بدیع به صراحت خاطرنشان می سازد که: جمال پاشا (فرمانده کل قوای عثمانی) تصمیم گرفت عباس افندی را به جرم جاسوسی اعدام کند.4

دولت انگلستان نیز متقابلاً به حمایت جدی از پیشوای بهائیان برمی خیزد و لرد بالفور تلگرافی به ژنرال آللنبی فرمانده ارتش بریتانیا (در جنگ با جمال پاشا در منطقهِ فلسطین) دستور می دهد که در حفظ و صیانت عبدالبهاء و عائله و دوستانش بکوشد5 و امپراتوری بریتانیا، در تکمیل این اقدامات، توسط همین ژنرال آللنبی به عباس افندی لقب سر(Sir) و نشان شوالیه گری(Knighthood) اعطا می کند.6

چندی بعد عباس افندی از دنیا

می رود و در حیفا به خاک سپرده می شود.

با انتشار خبر مرگ او سفارتخانه ها و کنسولگریهای انگلیس در خاورمیانه اظهار تأسف و همدردی کرده و چرچیل (وزیر مستعمرات انگلیس) تلگرامی برای سر هربرت ساموئل (صهیونیست سرشناس و کمیسر عالی انگلیس در فلسطین) صادر می کند و از او می خواهد مراتب همدردی و تسلیت حکومت انگلیس را به خانوادهِ عباس افندی ابلاغ کند.7 ساموئل خود با دستیارانش در تشییع جنازهِ عبدالبهاء حاضر شده و مقدم بر همهِ شرکت کنندگان حرکت می کند.

تأسیس اسرائیل و منافع مشترک «بهاء صهیون»

تشکیل رژیم اشغالگر قدس سال 1948 در زمان حیات شوقی افندی اتفاق افتاد. قبل از آن در سال 1947، سازمان ملل کمیته ای را برای رسیدگی به مسئله فلسطین تشکیل داد.

شوقی در 14 جولای 1947، طی نامه ای به رئیس کمیته مزبور بر مطالب جالب توجهی از منافع مشترک بهائیت و صهیونیسم تأکید ورزید و ضمن مقایسهِ منافع بهائیت با مسلمانان و مسیحیها و یهودیها در فلسطین نتیجه گرفت که:

«تنها یهودیان هستند که علاقهِ آنها نسبت به فلسطین تا اندازه ای قابل قیاس با علاقهِ بهائیان به این کشور است زیرا که در اورشلیم، بقایای معبد مقدسشان قرار داشته و در تاریخ قدیم، آن شهر مرکز مؤ سسات مذهبی و سیاسی آنان بوده است...».8

14 می 1948 انگلستان به قیمومت فلسطین پایان داد و همان روز شورای ملی یهود در تل آویو تشکیل شد و تأسیس دولت اسرائیل را اعلام کرد. پس از آن شوقی افندی در پیام نوروز سال 108 بدیع (1330ش) نظر مثبت خود و قاطبهِ بهائیان را پیرامون تأسیس اسرائیل این چنین تصریح کرد:

«...مصداق وعدهِ الهی به ابناء خلیل و وارث کلیم، ظاهر و باهر،

و دولت اسرائیل در ارض اقدس، مستقر و به استقلال و اصالت آیین» بهائی «مقر، و به ثبت عقدنامه بهائی و معافیت کافهِ موقوفات» بهائی در عکا و جبل کرمل و لوازم ضروریهِ بنای» مرقد باب «از رسوم» یعنی عوارض و مالیات «دولت» و «اقرار به رسمیت ایام» تعطیلی بهائیان «موفق و مؤ ید» شده است...9

وی همچنین در تلگراف مربوط به تشکیل هیئت بین المللی بهائی (بیت العدل بعدی) مورخ 9 ژانویه 1951 (1329ش) تأسیس اسرائیل را تحقق پیشگوییهای حسینعلی بهاء و عباس افندی شمرد10 و سپس بین ایجاد این هیئت و تأسیس اسرائیل ارتباط مستقیم برقرار کرد و سه علت برای تأسیس این هیئت بیان داشت که در راس آنها، تأسیس اسرائیل بود.11

این مطلب بسیار عجیب و قابل توجه است، زیرا چه رابطه ای است میان مؤ سسه ای که قرار است به عنوان بیت العدل، رهبری بهائیان را بر عهده گیرد با تأسیس یک رژیم نامشروع و جعلی؟! شوقی سه وظیفه را برای آن هیئت برمی شمارد که در راس آنها: ایجاد روابط با اولیای حکومت اسرائیل قرار دارد و وظیفهِ سوم نیز «ورود در مذاکره با اولیای امور کشوری در باب مسائل مربوط به احوال شخصیه» است.

12 او در جای دیگر «استحکام روابط با امنای دولت جدید التأسیس [= اسرائیل] در این ارض» را جزء وظایف هیئت بین المللی بهائی می داند و عنوان می کند که

این هیئت «مقدمه تشکیل اولین محکمه رسمی... و منتهی به تأسیس دیوان عدل الهی... خواهد گشت.» 13 بدین ترتیب، شوقی افندی به عنوان «مبتکر ارتباط صمیمانه با اسرائیل» 14 پس از تأسیس این رژیم، روابطی را با آن بنا می نهد که فصل مشترک آن، حمایت و اعتماد دوجانبه

می باشد زیرا او تأسیس اسرائیل را «مصداق وعدهِ الهی به ابناء خلیل و وراث کلیم، ظاهر و باهر» می خواند.15

هیئت بین المللی بهائی (جنین بیت العدل) در نامه ای که 1 ژوئیهِ 1952 برای محفل ملی بهائیان ایران ارسال کرد به رابطه صمیمانه شوقی با دولت اشغالگر صهیونیستی اذعان می کند:

«روابط حکومت [اسرائیل] با حضرت ولی امرالله [= شوقی افندی] و هیأت بین المللی بهائی، دوستانه و صمیمانه است و فی الحقیقه جای بسی خوشوقتی است که راجع به شناسایی امر [= بهائیت] در ارض اقدس [= فلسطین اشغالی] موفقیتهایی حاصل گردیده است».16

اما بشنوید از بن گوریون (نخست وزیر اسرائیل، و رئیس جناح تندرو و به اصطلاح «بازها» ی آن کشور). بن گوریون این صمیمت را میان رژیم اسرائیل و قاطبهِ بهائیان، گسترده می داند. در نشریهِ رسمی محفل ملی بهائیان ایران می خوانیم:

«با نهایت افتخار و مسرّت، بسط و گسترش روابط بهائیت با اولیای امور دولت اسرائیل را به اطلاع بهائیان می رسانیم و در ملاقات با بن گوریون نخست وزیر اسرائیل، احساسات صمیمانه بهائیان را برای پیشرفت دولت مزبور به او نمودند و او در جواب گفته است: از ابتدای تأسیس حکومت اسرائیل، بهائیان همواره روابط صمیمانه با دولت اسرائیل داشته اند».17

در همین راستا، اسرائیل امکانات ویژه ای در اختیار فرقهِ ضاله قرار می دهد که شوقی در پیام آوریل 1954 (1333) گوشه ای از آن را برشمرد. از جمله اینکه،

دولت اسرائیل شعبه های محافل ملی بهائیان بعضی کشورها (نظیر انگلیس و ایران و کانادا) در فلسطین اشغالی را نیز به رسمیت شناخت تا امکان فعالیت مستقل داشته باشند.18

وی سپس مطالبی را بیان داشت که نشانگر آن است که شاید رژیم صهیونیستی برای هیچ گروه دیگری این قدر اهتمام نداشته و این از ارزش

و اهمیت بهائیت برای آنان حکایت دارد:

«با رئیس جمهور اسرائیل و نخست وزیر و 5 تن از وزرای کابینه و همچنین رئیس پارلمان آن کشور تماس و ارتباط حاصل گردید و در نتیجه ادارهِ مخصوصی به نام ادارهِ بهائی در وزارت ادیان تأسیس گردید و وزیر ادیان بیانات رسمی در پارلمان ایراد [کرد] و جنبهِ بین المللی امرو اهمیت مرکز جهانی بهائی را تصریح نمود و در اثر این جریانات، رئیس جمهور اسرائیل مصمم گردید در اوایل عید رضوان رسماً مقام مقدس اعلی را زیارت نماید».19

بتدریج نتایج ملاقاتهای سیاسی، جنبه های ملموس و عینی خود را نشان داد. یکی از نزدیکان شوقی پس از ذکر حمایتهای حاکم انگلیسی فلسطین از بهائیان، به عنایات صهیونیستها اشاره کرده و می گوید: «الان هم دولت اسرائیل همان روش را اتخاذ نموده و دستور رسمی داده شده است که از کلیه عوارض و مالیاتها معاف باشند».20

البته دامنهِ حمایتها تنها بدینجا محدود نمی شد، بلکه معافیت از مالیات، «بعداً شامل بیت مبارک حضرت عبدالبهاء و مسافر خانهِ شرقی و غربی نیز گردید... عقدنامه بهائی به رسمیت شناخته شد، وزارت ادیان، قصر مزرعه را تسلیم نمود و وزارت معارف اسرائیل، ایام متبرکه بهائی را به رسمیت شناخت».21

گفتنی است که حکومت اسرائیل قصر مزرعه را برای سازمانهای دیگری در نظر گرفته بود، اما با پیگیریهای شوقی و مراجعهِ مستقیمش به روِ سای حکومت اسرائیل، به این فرقه اختصاص یافت.22

در تقویت بهائیت، البته سران رژیم صهیونیستی نیز نقش داشتند و مثلاً پروفسور نرمان نیویچ، از شخصیتهای سیاسی و حقوقی دولت اسرائیل و دادستان اسبق حکومت فلسطینی، در زمان مسئولیتش، بهائیت را در شمار سه دین ابراهیمی (اسلام مسیحیت و

یهودی) به رسمیت شناخت.23

در 30 سال اخیر نیز بهائیان و رژیم صهیونیستی روابط خود را ادامه داده و نسبت به گذشته، عمق و گستردگی بیشتری بخشیده اند که بحث از آن مجال دیگری می طلبد.

شواهد فراوان فوق، به روشنی و به نحوی غیر قابل تردید، از ارتباط عمیق و گسترده میان بهائیت و صهیونیسم، بویژه رژیم اشغالگر فلسطین، حکایت دارد.

عجیب است که بهائیان در سایتها و رسانه های مربوط به خویش، در مقابل سؤ ال (یا اعتراض) نسبت به پیوند این فرقه با اسرائیل، با جسارت «کبک وار»! ادعا می کنند که هیچ رابطه ای بین این فرقه با صهیونیسم و اشغالگران فلسطین وجود ندارد و تمرکز بیت العدل اعظم بهائیان در اسرائیل پدیده ای کاملاً تصادفی است! و هیچ ارتباطی به علائق و منافع مشترک طرفین ندارد!

این شواهد بیش و پیش از همه، حجت را بر افراد عادی بهائیت تمام می کند که حکم پیاده نظام، سپر، خاکریز و گوشت دم توپ را برای سران فرقه بازی می کنند. آنان باید بدانند که رهبران آنها چه وابستگی و پیوستگی عمیقی با صهیونیستهای غاصب و خون آشام دارند؟ و از تشکیلات خود بخواهند که بابت این همه وابستگی به جنایتکاران اشغالگر، توضیح قانع کننده بدهند.

با توجه به روابط وسیع و صمیمانه و اعتماد مشترکی که میان صهیونیسم و بهائیت وجود دارد، طبیعی است که جهان اسلام و آزادگان عالم، به حضور عناصر این تشکیلات در بین خود با دیدهِ سوءظن نگریسته و با آنان برخورد طردآمیز پیش بگیرند و متقابلاً بدیهی است که وقتی بهائیت، کاکل خود را این گونه محکم به زلف صهیونیسم گره می زند، نمی تواند ادعا کند که استقرار مرکزیت این تشکیلات در اسرائیل، صرفاً

به دلیل قرار داشتن قبور سران فرقه در فلسطین اشغالی بوده و به این دلیل است که اسرائیل به عنوان قبلهِ اهل بهاء برگزیده شده است.

با وجود این پیوند عمیق، بدیهی است که بهائیان باید در هزینه هایی که اسرائیل و صهیونیسم جهانی (در برابر خروش انقلابی مظلومان و محرومان جهان) می پردازند، سهیم و شریک باشند.

پی نوشت ها:

1. همان، فروردین 1329، ش 12، ص 540؛ آهنگ بدیع، سال 1330،ش 3، ص 53 2. اطلاعات سیاسی دیپلماتیک، سال 1، ش 12، 28 خرداد 65، ص 6 3. همان، ص 6 4. شوقی افندی، قرن بدیع، تهران، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، 3/291 5. همان، ص 297 6. همان، 2/214 7. همان، 3/321 8. اخبار امری، آبان 1326، ص 130 و بهائی نیوز، سپتامبر 1947 و همچنین نگاه کنید به: سید محمدباقر نجفی، بهائیان، چاپ اول، طهوری، 1357، صص 689-691 9. شوقی افندی، توقیعات مبارکه، تهران: مؤ سسه ملی مطبوعات امری، بدیع 125، ص 290 10. آهنگ بدیع، سال 1333، ش 3، ص 7 11. همان، سال 1333، ش 3، ص 7 12. همان، سال 1333، ش 3، ص 7 13. همان، سال 1323، ش 3، ص 8 14. اسماعیل رائین، انشعاب در بهائیت...، مؤ سسه تحقیقاتی رائین، ص 169 15. شوقی افندی، توقیعات مبارکه،همان، ص 290 16. اخبار امری، شهریور 1331، ش 5، ص 16 17. جواد منصوری، تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1/332 به نقل از: اخبار امری، سال 1330، ش 5، صفحات 8 و 14 18. اخبار امری، مرداد شهریور 1333، ش 4-5،صص 2-5 19. همان، مرداد شهریور 1333، ش 4-5، صص 2-5

20. همان، فروردین 1329، ش 12، ص 540 21. سالنامه جوانان بهائی ایران، ج 3 (108-109 بدیع)، ص 130 22. آهنگ بدیع، سال 1339،ش 8-10 (ویژه نامه شوقی افندی)، ص 219 23. رائین، همان، صص 170-171. به نقل از قرن بدیع، قسمت چهارم، ص 162.

دادگاههای اسرائیل پشتیبان شوقی افندی

دادگاههای اسرائیل پشتیبان شوقی افندی

گروه های بهائی مخالف عباس افندی (که بعداً مخالفان شوقی نیز بدانان اضافه شدند) در فلسطین حضور داشتند و عباس و شوقی را مستحق رهبری فرقه پس از حسینعلی بهاء نمی دانستند. اینان (ناقضین) مدتها بر اماکن بهائی در فلسطین تسلط داشته و اسباب رنج و دردسر برای شوقی بودند، ولی دولت اسرائیل به محض تأسیس، از جناح شوقی حمایت کرد و از مخالفان وی خلع ید نمود. شوقی در نامهِ 11 ژوئن 1952 (کمتر از 2 ماه پس از ملاقات بهائیان امریکا با بن گوریون نخست وزیر اسرائیل در جریان سفرش به ایالات متحده) به بهائیان بشارتهایی می دهد، از جمله: «سقوط و اضمحلال مستمرّ بقیهِ ناقضین میثاق که هنوز به کمال جسارت در مقابل قوای غالبهِ جامعهِ بهائی در عالم مخالفت می ورزند». سپس اشاره می کند که بهائیان «خانهِ مخروبه ای» متعلق به مخالفان را که در جوار اماکن بهائی بوده منهدم کرده اند و آنها نیز در اعتراض به این اقدام به محاکم اسرائیل شکایت برده اند ولی «دولت اسرائیل صلاحیت محکمهِ کشوری را در رسیدگی به این موضوع رد کرد». اما مخالفان شوقی بی خبر از توافقات پشت پرده «بعداً تهدید نمودند که از رای دولت به محکمه عالی، استیناف خواهند داد و در نتیجه موجبات عصبانیت اولیای امور را فراهم ساختند.» در این هنگام شوقی با اغتنام فرصت، خود مستقیماً وارد عمل شد و در نتیجه،

«مأمورین مزبور بر اثر مراجعهِ» وی «به نخست وزیر و وزیر امور خارجه دولت اسرائیل، اجازه تخریب آن بناهای ویران را صادر کردند». به اذعان شوقی، این اقدام مخالفان وی که به عصبانیت مقامات اسرائیل منجر شده بود «سبب شد که از مزایایی که در طی مدت 60 سال در ایام متبرکه بهائی از آن استفاده می کردند به کلی محروم گشتند».1

وقتی رژیم اشغالگر فلسطین پایش را کنار کشیده و به شوقی چراغ سبز نشان می دهد، او نیز از اقدامات خشونت بار در حق رقیبان دریغ نمی کند: «در جنب روضهِ مبارکه در سمت مشرق نیز دکان آهنگری وجود داشت که متعلق به یکی از ناقضین [طرفداران محمدعلی برادر عباس افندی و مدعی جانشینی او] و محل کار او بود، بر طبق دستور هیکل مبارک، دکان مزبور نیز خراب گردید و اصطبل قدیمی آن از میان برداشته شد».2 شوقی در تلگرافی به تاریخ 15 دسامبر 1951 بر حمایت دولت اسرائیل در نزاع بین او و مخالفان تصریح می کند و به محافل ملی بهائیان ایران می گوید: «به یاران بشارت دهید که پس از مدتی بیش از 50 سال، کلیدهای قصر مزرعه توسط اولیای حکومت اسرائیل تسلیم گردید».3

با حمایت کامل دولت اسرائیل، شوقی امتیازهای گوناگونی گرفته بر مخالفان خویش فائق می آید: «قصر مبارک حضرت بهاءالله... را از دست ناقض عهد... میرزا محمدعلی خارج و آن را تبدیل به موزه و مکانی مقدس فرمودند، جمیع املاک و متعلّقات بهائی را از پرداخت مالیات بلدی و حکومتی معاف فرمودند. ازدواج بهائی را به عنوان نکاح قانونی شناساندند و حقیت، عمومیت و جامعیت امر بهائی را نخست به تصدیق حکومت بریتانیا و سپس به

نحوی محکمتر به تصویب دولت اسرائیل رسانید[ند] ...».4

بدین ترتیب، دولت اسرائیل از بین همهِ نحله های منشعب از بهائیت، تنها جناح شوقی را به «رسمیت تامّه» شناخته5 و در کلیهِ دعاوی و اختلافات موجود بین بهائیان نیز، «امر صریح بر حقانیت اهل بهاء صادر و ناقضین پرکین را محکوم می نمایند».6 از آن پس، تمام اماکنی که در اختیار مخالفان عباس افندی یا به قول بهائیان: ناقضین قرار داشت، حتی خانهِ مسکونیشان، از آنان ستانده و به تشکیلات جناح شوقی تحویل شد.7 سایر موارد اختلاف بین شاخه های مختلف فرقه نیز با «توصیهِ» مسئولان اسرائیلی، یک یک به نفع جناح شوقی حل گشت و شوقی از اینکه به «توصیهِ صهیونیستها» اشاره کند، ابایی نداشت. او در 27 نوامبر 1954 طی پیامی به بهائیان جهان نوشت: «بر حسب توصیهِ شهردار حیفا، وزیر مالیه حکومت اسرائیل قراردادی امضا نمود که به موجب آن از قطعه زمینی به مساحت 1300 مترمربع متعلق به خواهر فرید خصم لدود مرکز عهد و میثاق الهی8 خلع ید فوری به عمل آید. این اقدام تاریخی، مقدمه آن است که به زودی سند مالکیت زمین مزبور از طرف حکومت اسرائیل به جامعه بهائی که حال، مشغول تأسیس و تحکیم مرکز اداری جهانی خویش در ارض اقدس می باشد، انتقال یابد».9

کم کم کار حمایت دولت اسرائیل از بهائیان چنان بالا گرفت که به گفته یکی از بهائیان ساکن اسرائیل به نام حسین اقبال: «هر دستوری که حضرت ولی امرالله [= شوقی افندی] بفرمایند و یا هر تقاضایی بنمایند، دولت اسرائیل فوراً برآورده می نمایند و در نتیجه ما بهائیان ساکنین فلسطین، به نهایت روح و ریحان زندگی می نماییم...».10

ضمناً این حمایت و

اطمینان فوق العادهِ اسرائیل تنها به شوقی و سران فرقهِ ضاله محدود نمی شد، بلکه تمامی نفوس بهائی در جهان را فرا می گرفت. عبدالله رفیعی، از بهائیان ایران که در اسفند 1339 به همراه جمعی از هم مسلکان خود برای دیدار از مرکز بهائیت به اسرائیل رفته، در بخشی از گزارش سفرش می نویسد: «در گمرک تل آویو همین که خود را بهائی معرفی نمودیم، با کمال احترام، بدون تفتیش ما را فوراً مرخص نمودند، در صورتی که سایرین را به دقت رسیدگی و تفتیش می نمودند...».11

این مسئله مقطعی نیز نبود و در مدتی طولانی استمرار داشت، تا جایی که مردم عادی اسرائیل را نیز به اعتراض واداشته بود! به گزارش ساواک، یکی دیگر از بهائیان به نام فریدون رامش فر پس از دیدار از اسرائیل در جلسهِ هفتگی بهائیان (مورخ 4 بهمن 49) گفت: «دولت اسرائیل آن قدر به بهائیان خوشبین است که در فرودگاه خود، احبا [= بهائیان] را بازرسی نمی کنند و وقتی رئیس کاروان به پلیس اظهار می دارد: اینها بهائی هستند، حتی یک چمدان را باز نمی کنند ولی بقیه مسافرین را حتی کلیمیها را بازرسی می کنند به طوری که یک کلیمی اعتراض کرده بود: چرا ایرانیها را بازرسی نمی کنید و ما را که اینجا موطنمان هست، مورد بازرسی قرار می دهید».12

براستی، راز این همه حمایت صهیونیستها از بهائیت در چیست؟ آیا صهیونیستهای «خودپرست و سوداگر»، به اصطلاح فی سبیل الله! و بدون چشمداشت، این گونه برای این فرقه سینه چاک می دهند؟!

پیرامون اهمیت بهائیان برای رژیم صهیونیستی، وابستهِ سفارت آن دولت اشغالگر در اروگوئه سخنی دارد که تلویحاً و با اشاره نشان می دهد بهائیت نه فقط به دلا یلی همچون جذب توریست

و... بلکه به عللی بسیار مهم تر از این امور برای صهیونیستها ارزش دارد. مجلهِ اخبار امری، ارگان بهائیان، در این زمینه به نقل از او می نویسد: «در اسرائیل گروه کوچکی از بهائیان وجود دارند که اکثر آنها ایرانی هستند. اگرچه این عده از 250 نفر تجاوز نمی کند، مع ذلک در اسرائیل اهمیت و مقام فوق العاده ای دارند».13

پی نوشت ها:

1. اخبار امری، خرداد تیر 1331. برای شرح ماجرا ر.ک، نامهِ مفصل هیئت بین المللی بهائی، مورخ 1 ژوئیهِ 1952 (10 تیر 1331) به محفل روحانی ملی بهائیان ایران. (اخبار امری، سال 1331، ش 5 (شهریور ماه) 2. همان، سال 1331، ش 5 (شهریور ماه) 3. همان، سال 1329، ش 8-9 (آذر دی)، به نقل از 4. آهنگ بدیع، سال 1339، ش 8-10 (ویژه نامه شوقی)، ص 219 5. اخبار امری، آذر 1338، ش 9، ص 259 6. همان، مرداد 1331، ش 4، ص 4 7. آهنگ بدیع، سال 1339، ش 4، ص 96 8. خواهر عباس افندی که دشمن وی بود 9. اخبار امری، سال 1333، ش 8-9 (آذر دی)، ص 5 10. همان، فروردین 1329، ش 12، ص 6 11. آهنگ بدیع، سال 1340، ش 10، ص 252 12. جواد منصوری، تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد، ج 1، سند شماره 90/2 و ص 330 13. اخبار امری، مرداد شهریور 1340، ش 5 -6، ص 303.

دیدار با مسئولان تراز اول اسرائیل

دیدار با مسئولان تراز اول اسرائیل

مهدی ابوطالبی

از جلوه های آشکار پیوند بهائیت با صهیونیسم، دیدار و تعامل سران آن دو با یکدیگر است که ذیلا با استناد به منابع خود بهائیان به گوشه هایی از این امر اشاره می شود:

1. روز شنبه 19 مه 1951 (29/2/1330) زمانی که بن گوریون (صهیونیست مشهور و نخست وزیر رژیم صهیونیستی) به امریکا رفت، 4 تن از بهائیان: خانم امیلیا کالینز (نایب رئیس شورای بین المللی بهائی) و 3 تن از اعضای محفل روحانی ملی بهائیان امریکا به نامهای خانم ادناترو و آقایان لروی آیواس و هوراس هولی به دستور شوقی افندی در شیکاگو با وی دیدار کردند. به نوشته مجله اخبار امری

امریکا، ش 245 «در این ملاقات نمایندگان بهائی مراتب امتنان جامعه را نسبت به رویه محبت آمیز روِ سای حکومت جدید التأسیس اسرائیل و احترامی که نسبت به امر بهائی مرعی می دارند، بیان نمودند.» این گزارش می افزاید این ملاقات به دستور شوقی افندی صورت گرفت تا «احساسات بهائیان امریکا را نسبت به اسرائیل به معظم له اظهار دارند.» بر اساس این خبر، بن گوریون نیز نمایندگان بهائی را «با کمال محبت و ملاطفت پذیرفتند.» و «مسرت خویش را نسبت به افکار عالیه و نوایای سامیهِ دیانت بهائی و تعالیم مقدسهِ آن بیان داشتند».

نمایندگان بهائی نیز دیدگاه خود پیرامون بن گوریون را این گونه اظهار داشتند: «معظم له دارای افکار باز و نظر دوراندیش اند و به خوبی لزوم برادری دینی و تحمل و شکیبایی را احساس می نمایند.» سپس نماینده مطبوعاتی بن گوریون به مناسبت این ملاقات بیانیه ای مطبوعاتی صادر و تصریح کرد که نمایندگان بهائی در این ملاقات: «مکتوبی مشعر بر مراتب تقدیر و امتنان خویش نسبت به توجهی که حکومت اسرائیل در فهم قضایا و امور بهائی مبذول می دارد، حاوی عواطف بهائیان از برای خیر و تقدم اسرائیل تقدیم داشتند».1

2. در ژانویهِ 1954، رئیس و نایب رئیس و منشی کل هیأت بین المللی بهائی، برای عرض تبریک، تقاضای «شرفیابی به حضور رئیس جمهور» را نمودند. رئیس جمهور اسرائیل نیز در اول ماه فوریه اعضای عامله هیأت را به حضور پذیرفتند. در ضمن این ملاقات، رئیس جمهور اظهار تمایل کرد تا ضمن ملاقات با شوقی از مرکز بهائیت نیز دیدار کند که شوقی «صمیمانه» از او دعوت کرد.2

به این ترتیب زمینهِ دیدار رئیس جمهور رژیم صهیونیستی از اماکن بهائی فراهم می آید تا معلوم شود این

رابطه دوسویه بوده و بر بنیاد علائق مشترک طرفین بنا شده است. البته ملاقات مسئولان دوطرف تا قبل از دیدار رئیس رژیم صهیونیستی از تأسیسات بهائی در آن کشور در سطوح بالا ادامه داشت. به نوشتهِ نشریهِ رسمی بهائیان ایران: سرانجام در تحقق این وعده روز دوشنبه 26 آوریل 1954 (6 اردی بهشت 1333) بن زوی رئیس جمهور اسرائیل و همسرش از مراکز و مراقد بهائیان در اسرائیل دیدار کردند. او نخستین رئیس دولتی بود که به این عمل مبادرت می کرد. شوقی افندی بلافاصله در 4 مه (14 اردی بهشت) ضمن برشمردن موفقیتهای اخیر جامعه بهائیت، بشارت این خبر را نیز به همه بهائیان عالم داد: «این زیارت، اولین تشرف رسمی است که از طرف یکی از روِ سای دول مستقله... به عمل آمده است» 3 و لروی آیواس، منشی کل شورای بین المللی بهائی و مسئول ارتباط بهائیت با دولتمردان اسرائیل، نیز در گزارشی پرآب و تاب، این خبر را بازتاب داد. به نوشتهِ او: رئیس جمهور اسرائیل، «هنگام تودیع، از مهمان نوازی و محبتی که از طرف حضرت ولی امرالله [شوقی افندی] ابراز شده بود، اظهار تشکر و امتنان نموده، در ضمن تقدیر از اقدامات و مجهودات بهائیان در کشور اسرائیل، ادعیه قلبیه خود را برای موفقیت جامعه بهائی در اسرائیل و سراسر جهان ابراز داشتند»!4

دیدار یادشده، در مطبوعات اسرائیل (نظیر روزنامهِ جروزالم پست) نیز انعکاس داده شد.5 در گزارش آن روزنامه بخشهای دیگری از مذاکرات شوقی و رئیس رژیم صهیونیستی (افزون بر مطالب مندرج در گزارش آیواس) درج شده که میزان صمیمیت و اعتماد متقابل آن دو به یکدیگر را بهتر ترسیم می کند: «در این ملاقات، رئیس جمهور

و ولی امر بهائی راجع به تأثیر دیانت در جامعه بشری با یکدیگر صحبت نمودند و حضرت شوقی ربانی اظهار فرمودند: امید است مرکز جهانی بهائی در اسرائیل بتواند در ترقی و تعالی مملکت و سعادت اهالی مستمراً متزایداً مؤ ثر واقع شود و نیز به این نکته اشاره فرمودند که از ابتدای تأسیس حکومت اسرائیل، بهائیان همواره روابط صمیمانه با دولت و بلدیه [= شهرداری] حیفا داشته اند».6

ضمناً چون دیدار رئیس جمهور اسرائیل از مرکز بهائیان و قبور سران آن با آغاز دومین سال «جهاد روحانی» بهائیان همزمان شده بود، به همین دلیل شورای بین المللی بهائی در روز 27 آوریل (یک روز پس از دیدار رئیس رژیم صهیونیستی) این تقارن را به فال نیک! گرفته و می گوید: سال دوم جهاد روحانی با تشرف رئیس جمهور محترم دولت اسرائیل به مقام مقدس اعلی [= قبر علی محمد باب] ... به مبارکی و میمنت آغاز گردید.7

این ملاقاتها و بحث و تبادل نظرها آنقدر در سطوح بالا ادامه یافت که هماهنگی و همدلی گسترده ای را در اهداف دو طرف موجب شد به همین دلیل هیأت بین المللی بهائی در حیفا تصریح می کند که: «هر قدر اشخاص در دوائر دولتی [در اسرائیل] مقامشان بالاتر است، حس ادب و احترام و اطلاعات ایشان نسبت به امر [= بهائیت] بیشتر است به همین طریق، مقامات عالیه در انجام امور، نظر مساعدتری داشته و در موارد لازم از کمک مضایقه نمی کنند.» 8

این حسن روابط و دید و بازدیدهای متقابل باعث سرور فراوان بهائیان شده و آنان را چنان از مشاهدهِ قدرت پوشالی رژیم صهیونیستی سرمست ساخته بود که بی محابا به حمایت از آن رژیم در نشریات

بهائیان می پرداختند، که به عنوان نمونه می توان به مقالهِ باهر فرقانی در مجلهِ آهنگ بدیع (سال 1340، ش 5، ص 138) اشاره کرد.

دیدارهای سران رژیم صهیونیستی و بهائی که نقش مهمی در تسهیل و گسترش فعالیتهای فرقه بازی می کند، به همین محدود نشد و ده سال بعد در روز 18 فروردین 1343 ژالمان شازار رئیس جمهور بعدی اسرائیل نیز در راس هیئتی از مرکز بهائیان در حیفا دیدار کرد. مشروح این دیدار و تعابیری که بهائیان برای گزارش آن انتخاب کرده اند، میزان علائق طرفین به یکدیگر را نشان می دهد. شرح این ملاقات به نقل از نشریه رسمی بهائیان ایران خواندنی است:

«حضرت ژالمان شازار رئیس جمهور اسرائیل به اتفاق خانمشان و شهردار حیفا و خانمش و جمعی دیگر از اولیای امور کشور اسرائیل در تاریخ هفتم آوریل 1964 از مرکز عالم بهائی به طور رسمی دیدن کردند. حضرت رئیس جمهور و همراهان از طرف اعضای بیت العدل «استقبال شده... و به این مناسبت حضرت رئیس جمهور تحیات و ادعیه خالصانه خود را برای عموم احبا [= بهائیان] در سراسر عالم ابلاغ نمودند و چندی بعد به یادبود این دیدار یک آلبوم عکس... به مشارالیه هدیه گردید... حضرت رئیس جمهور پس از دریافت این هدیه در ضمن نامه ای، تشکرات قلبی خود را اظهار و مجدداً پیام دوستی و حسن نیت خود را برای جامعه جهانی بهائی فرستاده اند».9

در کنار این دیدارهای رسمی، بهائیان نیز به طور مرتب به دیدار صهیونیستها شتافته و گزارش لحظه به لحظه از تحولات امور را به آنان ارائه می کردند. فی المثل سال 1347 اندکی قبل از جنگ اعراب و اسرائیل و اشغال بخش وسیعی

از سرزمینهای اسلامی در جریان دومین دوره انتخاب کادر مرکزی بهائیان جهان که به بیت العدل موسوم است و هر 5 سال یک بار در اسرائیل و با حضور نمایندگان بهائیان سراسر جهان برگزار می شود در روز سوم همایش، درست هنگام اعلام اسامی اعضای جدید کادر مرکزی بهائیان جهان، یکی از سران بهائیت به نام اولینگا و چند نفر دیگر از سران فرقه به دیدار رئیس جمهور اسرائیل لوی اشکول می روند که این امر از اهمیت این انتخابات برای رهبران اسرائیل حکایت می کند.10

رادیو اسرائیل گزارش این اجلاس بهائیان را به شکلی وسیع، هم در بخش عبری و هم به سایر زبانها (من جمله عربی) پخش کرد و مطبوعات معروف اسرائیل همچون جروزالم پست نیز شرح مفصلی پیرامون اهداف این نشست را چاپ کردند.11

در اینجا بی مناسب نیست که به جلوه های دیگری از روابط فرقه و صهیونیسم که همدلی و همسویی دو طرف را در مقابل یکدیگر نشان می دهد، بپردازیم، ازجمله این تعاملات، حضور اعضای هیئت نمایندگی اسرائیل در سایر کشورها در مجامع مختلف بهائی است که در زیر بعضی از موارد آن را به نقل از نشریات بهائیت ذکر می کنیم:

1. هنگامی که شوقی افندی آخرین رهبر بهائیان در لندن از دنیا رفت و قرار شد در همان شهر دفن شود، دولت اسرائیل به سفارت خود در انگلستان دستور داد در این مراسم حضور فعالانه داشته باشد. لذا در غیاب سفیر کبیر اسرائیل در لندن، کاردار سفارت به نام «گیرشون اولر» در مراسم تشییع شرکت جست.12

به نوشته منابع بهائی در طول مراسم تشییع و تدفین، کاردار اسرائیل همچون یک صاحب عزا با قدم آهسته و گردنی خمیده، پا به پای

سران بهائیت حضور داشت و از چهره اش غم و تأثر می بارید.13

2. به گزارش نشریه رسمی بهائیان ایران، در ماه جولای سال 1960 (تیرماه 1339) تعداد 17 هزار نفر از ساختمان بهائیان در امریکا بازدید کردند. در این گزارش به عنوان چهره های سرشناس بازدیدکننده از موشه انتریونی ساکن اسرائیل و نماینده دولت اسرائیل برای شرکت در یک کمیته اداری نیز نام برده می شود تا شاید اسباب تجدید روحیه برای بهائیان سرخورده و مأیوس باشد.14

3. بهائیان امریکا برای غرس نوعی گل سرخ به نام ماریان آندرسون در محوطه ساختمان مرکزی خود در آن کشور مراسمی برگزار کردند، در این مراسم جمعی از شخصیتها، از جمله ژنرال کنسول اسرائیل حضور داشت و به ایراد سخن نیز پرداخت: «آقای «جاکوب بارمور» ژنرال کنسول اسرائیل در ضمن بیانات خود آرزو کرد که گل سرخ ماریان آندرسون به زودی در مقامات مقدسه بهائی در جبل کرمل نیز که شهرت جهانی یافته اند، غرس شود».15

4. در اردی بهشت 1342 اجلاس تعیین کادر مرکزی بهائیان جهان در حیفا برگزار شد. در این مراسم کلیه حاضران به مناسبت فوت رئیس جمهور اسرائیل اسحاق بن زاوی یک دقیقه سکوت کردند و پیام تسلیت فرستادند. نشریه جروزالم پست همچنین تسلیت مربوطه را نیز درج کرده است.16

پی نوشت ها:

1. متن کامل خبر در اخبار امری امریکا، ش 245 و ترجمه آن توسط ذکرالله خادم در اخبار امری ایران درج شده است 2. اخبار امری، سال 1333، ش 3 (تیرماه)، صص 8-9 3. همان، سال 1333، ش 1-2 (اردیبهشت خرداد)، صفحات اولیه 4. همان، سال 1333، ش 3 (تیرماه)، صص 8-9 5. همان، سال 1333، ش 1 و 2

(اردیبهشت خرداد)، ص 15 6. همان، سال 1333، ش 1 و 2 (اردیبهشت خرداد)، ص 15 7. همان، اردیبهشت خرداد، 1333، ش 1 و 2، ص 16 8. همان، سال 1331، ش 5 (شهریور) 9. همان، آبان 1343، ش 8، صص 405-406 10. همان، خرداد 1347، ش 3، ص 137 و آهنگ بدیع، سال 1347، ش 1 و 2، ص 8 11. آهنگ بدیع، سال 1347، ش 1 و 2، ص 13 12. همان، سال 1339، ش 8-10، ص 263 13. همان، سال 1339، ش 8 تا 10، ص 268 14. اخبار امری، سال 1340، ش 3 و 4، ص 178 15. آهنگ بدیع، سال 1344، ش 2، ص 1660. اخبار امری، 1342، ش 8 و 9، (آبان آذر)، ص 505.

بهائیت و صهیونیسم

بهائیت و صهیونیسم

پیوند دیرین

روابط سران بهائیت با صهیونیسم، سابقه ای درازتر از عمر «رژیم اسرائیل» دارد.

می دانیم که اسرائیل یکباره در سال 1948 به وجود نیامد بلکه مقدمات انجام آن از دهها سال قبل توسط صهیونیستها و با همکاری بریتانیا فراهم شده بود. چنانکه وقتی هرتزل (تئوریسین صهیونیسم) در اواخر قرن 19 کتاب «یک دولت یهودی» را نوشت، گفت: من دولت یهودی را پی افکندم! و بویژه اندیشهِ تأسیس دولت یهود در فلسطین، و سوق یهودیان جهان به آنجا، دست کم از همان قرن 19 ذهن دانشوران صهیون را به خود مشعول، و برای تحقق آن، به تکاپو واداشته بود که نمونه ای از آن را در نقش خاندان جهود / سرمایه دار «روچیلد» (شاخهِ فرانسه و لندن) و عناصری نظیر دیسرائیلی در خرید سهام کانال سوئز، می بینیم که جای شرحش اینجا نیست.

با توجه به این سوابق، بسیار معنی دار است که می بینیم

حسینعلی بهاء (مؤ سس بهائیت، زندانی عکای فلسطین، و متوفی 1309ق) مژدهِ تجمع و عزت یابی یهودیان در ارض موعود را مطرح می سازد، به طوری که دهها سال بعد، بشارتهای او به تأسیس اسرائیل (با زمینه چینی اتباع او) در مطبوعات غربی (نظیر ایتالیا) منعکس می شود.1

نیز عباس افندی (متوفی آذر 1300ش / نوامبر 1921) که دست کم از آغاز قرن 20، در اثر ملاقات با سران صهیونیسم (همچون بن زوی) از طرحهای نهان و آشکار صهیونیسم جهانی نسبت به فلسطین بی خبر نبود، در 1907 برای حبیب مؤ ید (که به گفتهِ استاد شهبازی: به یکی از خاندانهای یهودی بهائی شده تعلق داشت) تشکیل اسرائیل را این گونه پیشگویی می کند: «اینجا فلسطین است، اراضی مقدسه است. عن قریب قوم یهود به این اراضی بازگشت خواهند نمود، سلطنت داوودی و حشمت سلیمانی خواهند یافت. این از مواعید صریحه الهیه است و شک و تردید ندارد. قوم یهود عزیز می شود... و تمامی این اراضی بایر آباد و دایر خواهد شد. تمام پراکندگان یهود جمع می شوند و این اراضی مرکز صنایع و بدایع خواهد شد، آباد و پرجمعیت می شود و تردیدی در آن نیست».2

بن زوی (از فعالان صهیونیسم، و رئیس جمهور بعدی اسرائیل) خود به ملاقاتش (همراه همسر خویش) با عباس افندی تصریح دارد3 و تاریخ این دیدار را نیز در سالهای 190941910 یعنی حدود 40 سال قبل از تأسیس اسرائیل (1948م) می داند، که نشانگر عمق استراتژیک روابط بین سران بهائیت و صهیونیستها است. شواهد تاریخی همچنین از ارتباط سران فرقه با اعضای خاندان روچیلد، گردانندگان و سرمایه گذاران اصلی در طرح استقرار یهودیان در فلسطین، حکایت دارد. شاهد این مطلب، سخن خود عباس افندی به حبیب مؤ ید است

که می گوید: «مستر روچلد آلمانی نقاش ماهری است. تمثال مبارک را با قلم نقش درآورده و به حضور مبارک آورد و استدعا نمود چند کلمه در زیر این عکس محض تذکار مرقوم فرمایند تا به آلمانی ترجمه و نوشته شود...».5

پی نوشت ها:

1. آهنگ بدیع، نشریهِ جوانان بهائی ایران، سال 1347، ش 7 و 8، ص 209 2. خاطرات حبیب. ص 20؛ آهنگ بدیع، سال 1330، ش 3، ص 53 3. اخبار امری (نشریه رسمی محفل ملی بهائیان ایران)، تیر 1333، ش 3، صص 8-9 4. همان، بهمن اسفند 1340، ش 11-12، صص 620-621 5. خاطرات حبیب، ص 239. برای توضیح بیشتر ر.ک، مقالهِ «جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران»، عبدالله شهبازی، تاریخ معاصر ایران، سال 7، ش 27، پاییز 1382.

حضور در انجمنهای ماسونی و شبه ماسونی

حضور در انجمنهای ماسونی و شبه ماسونی

علی رجبی

با دستگیری و اعدام باب و وقوع حوادث خونین در ایران (در خلال سالهای 1264 و 1265ق) نظیر ترور آیت الله شهید ثالث و آشوب در نقاط مختلف ایران (مازندران، زنجان و نیریز) مقارن با سالهای نخست سلطنت ناصرالدین شاه، اوضاع کشور بسیار آشفته شد و حمایت پنهان و آشکار بیگانگان از عناصر شورشی، بر پیچیدگی اوضاع افزود. اما اقدامات قاطع امیرکبیر در سرکوب غائله، عرصه را بر آنها تنگ کرد و توانست موج ناآرامی های ناشی از شورش مسلحانه بابیان را مهار کند. اتباع باب که بعد از اعدام او بر سر جانشینی دچار درگیریهایی شده بودند در 1268ق ناصرالدین شاه را با هماهنگی برخی از سران حکومت نظیر میرزا آقاخان نوری ترور کردند که البته به جایی نرسید و توطئه گران (از جمله حسینعلی بهاء) دستگیر شدند. حمایت جدی سفارت روسیه و شخص سفیر، پرنس دالگوروکی، از بهاء باعث شد که او همچون یک تحت الحمایه روس از زندان و اعدام نجات یافته و در 1269 تحت الحفظ به بغداد منتقل شود. بهاء با همکاری برادرش (یحیی صبح ازل) که او نیز خود را به بغداد رسانده بود موفق

شد بابیان را گرد خود جمع کند و به فعالیتهای سوء خویش ادامه دهد. در فاصله 12701280ق اتفاقات مهمی در ایران رخ داد که از جمله آنها می توان به واقعه تجزیه هرات و افغانستان از ایران، تأسیس فراموشخانه فراماسونری ملکم خان و انحلال آن، ورود مانکجی لیمجی هاتریا (رئیس سازمان اطلاعاتی انگلیس در ایران) به کشورمان در 1270ق و ملاقاتش در 1280ق با حسینعلی بهاء در بغداد اشاره کرد.

با سرخوردگی بابیان از عدم موفقیت در سرنگونی قاجاریه و آشنایی آنها با افکار و تحرکات اعضای محفل فرهنگی مانکجی نظیر شاهزاده جلال الدین میرزا، آخوندزاده، میرزا ملکم خان، میرزا حسین خان سپهسالار و...، تغییراتی در روش فکری ایشان به وجود آمد و آنها با افکار ماسونی و لیبرالی آشنا شدند. بابیان در ادرنه با افکار آخوندزاده (یعنی همان بالگونیک فتحعلی آخوندوف: دستیار نایب السلطنه روسیه در قفقاز اشغالی، و یکی از مروجین فراماسونری در ایران) آشنا شدند. آنان با دیدن مکاتیب جلال الدوله و کمال الدوله اثر آخوندوف پی بردند غیر از دعاوی باب، حرفهای دیگری نیز از جمله افکار ضددینی آخوندوف و ملکم وجود دارد که در ایران رواج یافته است. نفوذ سپهسالار و ملکم در حلقه اطرافیان ناصرالدین شاه به آنان آموخت که اگر راه شورش مسلحانه مسدود است، از راه دیگر هم می توان به مقصود رسید.

آنان با تدوین کتاب «تاریخ جدید» که صورت اصلاح شده «تاریخ قدیم» بابیان بود واژه های تند بر ضد شاه قاجار و برخی عوامل حکومت را حذف یا تعدیل کردند و در عوض، همصدا با امثال آخوندوف، حملات پیشین خود به روحانیت را شدت بخشیدند. آنها با استفاده از روش ملکم و آخوندزاده،

دست به تألیف رساله های جدیدی مانند مقاله سیاح یا رسالات دیگری به تقلید از روش رساله «شیخ و رفیق» زدند. ملکم خان مؤ سس فراموشخانه در ایران با حسینعلی بهاء ارتباطاتی داشت. بر طبق گزارش رکن الدوله به امین السلطان در 1308ق، ملکم در عکا با بهاء دیدار و مذاکره داشته است.1 عباس افندی نیز بعدها طی نوشته ای تلویحاً از زحمات ملکم تقدیر و از اینکه دوستانش حق او را پاس نداشتند اظهار تأسف می کند.2

ارتباط بهاء با مانکجی، که یکی از مهمترین پلهای ارتباط بین بهائیان با فراماسونها و دولت بریتانیا بود، بسیار مهم است. جایگاه سیاسی / اطلاعاتی مانکجی در تحولات ایران، عضویتش در لژهای ماسونی هندوستان و راه اندازی فراموشخانه توسط و به تشویق اعضای محفل او در ایران و حضور برخی از بابیان در این سازمان مخفی و فوق سری جاسوسی، حکایت از تجمع همه براندازان فعال، در تشکیلاتی مخفی می کرد که مبارزه با ادیان وحیانی و نفوذ در شئون سیاسی و فرهنگی و اقتصادی ملتهای مسلمان را با ادبیاتی جدید و نوین مبتنی بر اومانیسم، وحدت عالم انسانی، حکومت واحده بشری و... تعقیب می کردند. نقش مانکجی در تدوین تاریخ باب و بهاء و اشتغال بهائیان در تجارتخانه او، ارتباط سران بهائیت را با مانکجی، چهره شاخص فراماسونری در ایران، ثابت می کند. (ایام: بحث راجع به مانکجی و روابط او با بهائیان، قبلا در مقاله ای جداگانه گذشت).

حضور تعدادی از بابیان در انجمنهای مخفی در کنار چهره های شاخص فراماسونری و عضویت تعدادی از آنها در فراموشخانه ملکم و لژ بیداری در دوره قاجار و در آستانه مشروطه، حکایت از همنوایی این دو جریان با هم دارد. حبیب

ثابت از چهره های مطرح بهائیت، در کتابچه ای تحت عنوان سجن اعظم سخنی دارد که درخور تعمق و پیگیری است. او مدعی است که اکثریت اعضای انجمنی که قبل از طلوع آفتاب در دوره مشروطه تشکیل می شد از بابیها تشکیل می شدند.3 احتمالاً منظور او انجمن بین الطلوعین است که افرادی نظیر ابراهیم حکیمی، ملک المتکلمین، سید جمال واعظ، اردشیرجی و... عضو آن بودند.

حضور جدی بابیان در لژهای ماسونی و انجمنهای مخفی شبه ماسونی حکایت از ارتباط عمیق شاخه ازلی بابیت با فراماسونری دارد. حضور افرادی نظیر یحیی دولت آبادی، علی محمد دولت آبادی، سید جمال واعظ اصفهانی، ملک المتکلمین و... در لژ بیداری مؤ ید این نظر است. یکی دیگر از بهائیانی که عضو فراماسونری و دارای درجه 33 فراماسونری بود، علیقلی خان نبیل الدوله بود که در لژهای آمریکا عضویت داشت. وی جایگاهی ویژه در نزد بهائیان داشت و مدتی در سفارت ایران در واشنگتن مشغول کار بود. تعلق خاطر سران بهائیت به فراماسونری، با سفرهای عباس افندی به اروپا و آمریکا جلوه آشکارتری به خود گرفت. حضور رهبر بهائیان (سر عباس افندی) در لژهای ماسونی آمریکا و ایراد سخنرانی در لژهای ماسونی و انجمنهای شبه ماسونی تئوسوفی4، گواهی دیگر بر وجوه و اهداف مشترک این دو فرقه است. این امر در عملکرد سایر بهائیان نیز مشاهده می شود، که ذیلاً به اختصار به مواردی از آن اشاره می کنیم:

ابوالفضل گلپایگانی، از یاران عباس افندی و از نویسندگان بهائی، در سفر به آمریکا در مجامع فراماسونری حاضر شد و به ایراد سخنرانی پرداخت.5 میرزا محمدرضا شیرازی معروف به پروفسور شیرازی، عضو انجمن تئوسوفی هندوستان، در 1914 با عباس افندی در فلسطین ملاقات کرد و شرح ملاقات و

گفتگویش را در بازگشت برای اعضای انجمن تشریح کرد.6 روحیه ماکسول (بیوه شوقی افندی سومین رهبر بهائیان) در سفر به برزیل از سوی جمعیتهای وابسته به فراماسونری لاینز، روتاری و تسلیح اخلاقی مورد استقبال واقع شد7 و با اعضای روتاری و لاینز ملاقات نمود.8

علی اکبر فروتن (از سران شاخص و فعال بهائیت) به عنوان نماینده بیت العدل در سفر به هنگ کنگ در کلوپ روتاری حاضر و سخنرانی کرد.9 اولینگا از دیگر سران بهائیت در سفر به جامائیکا در باشگاه لاینز سخن گفت.10 بهائیان می کوشیدند اعضای فراماسونری و تئوسوفی را به بهائیت جذب کنند، از جمله «هارلان اوبر» موفق شد دکتر هرمان گروسمن عضو مجمع تئوسونی را به عضویت بهائیت درآورد.11 بهائیان شهر سااورک برزیل نیز آثار بهائی را در کلوپهای روتاری و لاینز پخش می کردند.12 در سفر جمعی از بهائیان به آفریقا، آنان در کلوپ روتاری شهر آروشا حضور یافته و با اعضاء [درباره بهائیت] صحبت کردند.13 در 1332 بهائیان جشن صد سالگی فرقه خود را در اقدامی معنادار در سالن بزرگ لژ فراماسونری آمریکا به نام «معبد مدینه» برگزار کردند.14 مجله روتاری اسرائیل به مناسبت صدمین سال تأسیس خود پشت جلد مجله، عکس حسینعلی نوری را چاپ کرد و قسمتی از آثار او را نیز در مجله درج نمود.15

در سالهای نهضت ملی شدن نفت، شاهد تشکیل لژ همایون در ایران هستیم که یکی از کارکردهای اصلی آن مقابله با نهضت ضد استعماری نفت، و جاسوسی برای انگلیس بود. یکی از اعضای این لژ دکتر ذبیح قربان از اعضای فرقه بهائیت بود که نفوذ فراوانی در شیراز داشت. او رئیس دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز و عضو

مؤ سس لژ دیگری به نام حافظ نیز بود.16 قربان در رژیم پهلوی، تا ریاست دانشگاه شیراز نیز بالا رفت. او دارای پنجاه سمت رسمی و غیررسمی در کشور بود. وابستگی وی به بریتانیا به قدری آشکار بود که مردم شیراز هنگامی که کنسولگری انگلیس در شیراز مدتی تعطیل شد می گفتند: احمق آن کس است که با بودن قربان از تعطیل کنسول خانه خوشحال شود!17 ذبیح قربان با همکاری مستر شارپ انگلیسی (کشیش کلیسای شمعون غیور شیراز) آرم دانشگاه شیراز را با استفاده از علائم مسیحیت صهیونیستی (سپر عیسویان در جنگهای صلیبی علیه مسلمانان) سفارش داد که استاد محیط طباطبایی از آن پرده برداشت.18

امیرعباس هویدا، بهائی دیگری است که به عضویت لژهای ماسونی درآمد و بیش از 13 سال نخست وزیری رژیم پهلوی را عهده دار بود. جد و پدرش از بهائیان مشهور بودند (جدش محرم راز بهاء و عباس افندی بود). هویدا نیز در لژ فروغی عضویت داشت.19 در دوره نخست وزیری او بهائیت توانست ارکان دولت و نظام را در چنگ خود گیرد و عضو لژ بزرگ ایران و موقعیت خود را تقویت کند. منصور روحانی، عضو کابینه هویدا، و وزیر آب و برق و کشاورزی و منابع طبیعی، دیگر بهائی ماسن آن روزگار بود. او عضو لژهای مولوی، سعدی و مشعل بود و در کلوپ روتاری نیز عضویت داشت.20 همچنین، دارای رابطه نامشروع با وقیحترین خواننده زن عصر پهلوی (عهدیه) بود، که از بازگو کردن اسناد تکان دهنده آن شرم داریم. منوچهر تسلیمی، دیگر بهائی فراماسون و عضو لژ ابن سینا بود که در آن لژ به مقام سرپرست اول و قائم مقام استاد اعظم رسید. وی،که در

1339 دبیر لژ مولوی نیز شد، در کابینه هویدا عهده دار وزارت بازرگانی و اطلاعات بود. عباس آرام وزیر خارجه کابینه، دیگر بهائی فراماسون دستگاه پهلوی بود که در لژ ستاره سحر عضویت داشت.21 این موارد، شمه ای از ارتباط بهائیت و فراماسونری در ایران بود که به آن پرداختیم.

ارتباط سران بهائیت با فراماسونری در جهان، موضوعی است که تحقیق و تعمق بیشتری می طلبد. فراماسونری و بهائیت در ایران و جهان اسلام، دارای اهداف مشترک بوده و از منشاء مشترکی نیز حمایت می شوند. خاستگاه اصلی فراماسونری، اندیشه های

(در گوهر) صهیونیستی و آرمان های صلیب صهیون و به اصطلاح رایج: مسیحیت صهیونیستی است. از سوی دیگر، پیوند عمیق سران بهائیت با صهیونیسم و خدمات آنان به مسیحیت صهیونیستی، باعث نزدیکی این دو جریان به یکدیگر شده است. استعمار می کوشد از این دو، به مثابه ابزاری جهت شکستن اقتدار و صلابت فرهنگی جهان اسلام، و نفوذ در ارکان حکومتهای سرزمینهای اسلامی، سود جوید واقعیت تلخی که، مقابله با آن، هوشیاری نخبگان سیاسی و فرهنگی جهان اسلام را طلب می کند.

پی نوشت ها

1. ابراهیم صفایی، پنجاه نامه تاریخی، دوران قاجاریه، ص 121 2. مائده های آسمانی، 9/144 3. اسناد مؤ سسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، اسناد حبیب ثابت 4. آهنگ بدیع، سال سوم، ش 15 و 16، ص 16 5. آهنگ بدیع، سال هشتم، ش 6 و 7، ص 128 6. آهنگ بدیع، س 21، ش 7 و 8، ص 208 7. اخبار امری، سال 1347، ش 3، صص 186-187 8. اخبار امری، سال 1347، ش 6 و 7، ص 447 9. اخبار امری، سال 1356، ش 2، ص 77 10. اخبار امری، سال

1349، ش 12، صص 332-333 11. آهنگ بدیع، سال 18(1342)، ش 1، ص 27 12. اخبار امری، سال 1347، ش 6 و 7، ص 457 13. اخبار امری، سال 1353، ش 6، صص 176-177 14. آهنگ بدیع، سال هشتم (1332)، ش 6 و 7، ص 114 15. اخبار امری، سال 1351، ش 1 16. رائین. فراموشخانه و فراماسونری در ایران، ج 3، ص 380 17. همان، ص 385 18. همان، ص 385 19. رائین، همان، ص 680 20. همان، ص 375 و اسناد مؤ سسه مطالعات تاریخ معاصر ایران 21. رائین، ج 3، ص 527.

شادی از پیروزی تل آویو

شادی از پیروزی تل آویو

تقی صوفی نیارکی

الف) جنگ شش روزه: در ژوئن 1967 (خرداد 1346) با حملهِ سریع و سنگین ارتش اسرائیل سومین جنگ میان اعراب و اسرائیل درگرفت که با حمایت دول امپریالیستی، به شکست ارتشهای عربی منجر شد و بخش وسیعی از اراضی اسلامی همچون صحرای سینا، ارتفاعات جولان، کرانه باختری رود اردن و قدس به اشغال صهیونیستها درآمد.

بهائیان در خلال این جنگ برخلاف شعارشان مبنی بر «صلح جهانی»، به جای محکوم کردن صهیونیستها به عنوان «آغازگر جنگ و متجاوز»، در کنار ارتش اسرائیل قرار گرفتند و همه گونه حمایت را از صهیونیستها به عمل آوردند و از آن جمله به گزارش ساواک در تاریخ 10/5/46 مبلغی در حدود 120 میلیون تومان (که آن موقع رقم بسیار هنگفتی بود) به وسیله بهائیان ایران جمع آوری گردید که به ظاهر برای بیت العدل در حیفا ارسال شود «ولی منظور اصلی آنها از ارسال این مبلغ، کمک به ارتش اسرائیل می باشد.» ساواک در ادامه می افزاید: «مقدار قابل ملاحظه ای از این پول به وسیله حبیب ثابت تعهد و پرداخت

شده است.» 1

ب) نبرد رمضان: در اکتبر سال 1973 که مقارن با ماه مبارک رمضان بود، ارتش کشورهای اسلامی در عملیاتی برق آسا همچون صاعقه بر صهیونیستها فرود آمدند، تا اراضی خود را باز پس گیرند. نیروهای مصری در مدتی کوتاه از کانال سوئز عبور کردند و دیوار عظیم بارلو را که از سوی صهیونیستها تسخیر ناپذیر خوانده می شد، پشت سر گذاردند. در سایر جبهه ها نیز سوریه و اردن صهیونیستها را گوشمالی دادند و برای نخستین بار افسانهِ شکست ناپذیری ارتش اسرائیل را باطل ساختند. در این اوضاع، نشریات بهائیان به تکاپو افتادند و علیه جنگ و ویرانی! به مبارزه برخاستند. آنان که در طول جنگ سال 1967 سکوت اختیار کرده بودند، این بار به قلمفرسایی پرداختند و در سر مقاله نشریه رسمی محفل ملی بهائیان ایران با عنوان: «نزاع و جدال منفور درگاه کبریاست» چنین نوشتند:

بشر غافل خیلی زود اثرات شدید جنگهای گذشته را از نظر دور داشته و تحت عناوین مختلفه به بهانه جویی پرداخته و می کوشد تا برای اطفای آتش اغراض خویش، دوباره هوا را مسموم سازد و ابناء نوع خود را به دیار نیستی و هلاکت رهسپار نماید.

و در ادامه مقاله، فصل مشبعی در مذمت جنگ سخن گفتند.2

بهائیان چنان از شکست صهیونیستها سرخورده و ناراحت شده بودند که حتی مجله ورقا، نشریه ویژه نونهالان بهائی، را نیز از مویه های خویش بی نصیب نگذاشتند و در شماره آبان 52 (اولین شماره پس از جنگ) در مقاله ای مفصل که ظاهراً یک دختر بچه بهائی به نام سویدا معانی (از بهائیان ایرانی تبار ساکن اسرائیل) فرستاده است، شدیداً برای خانواده های صهیونیست که فرزندانشان را به میدانهای جنگ

فرستاده اند، نوحه سرایی کرد و با استفاده از عبارات عاطفی کوشیدند احساسات اطفال بهائی را به نفع صهیونیستها تحریک کند و این کودکان را از ابتدا با محبت صهیونیستها و کینهِ مسلمانان پرورش دهد. در بخشی از این مقاله می خوانیم:

در این چند روزهِ جنگ، وضع مردم خیلی رقت بار بود، مادرها و بچه هایشان نگران و پریشان، منتظر وصول اخبار جنگ بودند... وقتی خبر قتل کشته شدگان و شمارهِ آنها منتشر می گردید، اشکها سرازیر می شد و همگی داغدار بودند... و غروبها که مادران دست فرزندانشان را گرفته تنهایی به گردش می رفتند، حالت محزونی از چهره همگی نمودار بود.3

ممنوعیت بهائیت در سال 1962 در مصر توسط جمال عبدالناصر

دقیقاً به خاطر همین همسویی و همدلی میان صهیونیستها و بهائیان، و تلاش عناصر بهائی در کسب اطلاعات در کشورهای اسلامی، بود که مسلمانان به این فرقه حساس شدند و اقدامات زیر را سامان دادند:

1. در سال 1960 در خلال مجمع عمومی مؤ تمر اسلامی بیت المقدس، یکی از شرکت کنندگان ایرانی از نقش اطلاعاتی بهائیان برای اسرائیل سخن گفت که البته کشورهای عربی مسئله را جدی نگرفتند.

2. پس از شکستهای سنگین اعراب از اسرائیل و روشن شدن نقش بهائیان در کشورهای اسلامی مبنی بر کسب اطلاعات به نفع رژیم صهیونیستی، اتحادیه عرب در برابر این فرقه موضعگیری کرد و موضوع بهائیت در دستور کار «دفتر تحریم اعراب علیه اسرائیل» قرار گرفت. این دفتر مأموریت داشت که تمام شرکتها و مجتمعهای صنعتی و اقتصادی خارجی را که با اسرائیل منافع مشترک دارند شناسایی و نام آنها را برای تحریم در اختیار کشورهای عربی قرار دهد.

خبرگزاری رویتر در 10 ژانویه 1975 از دمشق به، نقل

از محمد محجوب مسئول دفتر تحریم اعراب علیه اسرائیل، اعلام کرد که در کنفرانس ماه آینده، مبارزه با گروه بهائی از سوی این دفتر به طور جدی بررسی خواهد شد و به طور رسمی این فرقه را یک جنبش طرفدار اسرائیل و صهیونیسم خواند.4 همین مضمون را خبرگزاری خاورمیانه، همان روز به نقل از محجوب مخابره کرد.

کنفرانس مزبور روز 23 فوریه در قاهره برگزار شد و تصمیمات آن، در 25 فوریه منتشر شد. اجلاس مزبور پیرامون بهائیت تصمیم مهم زیر را اتخاذ کرد:

و قرر المکتب ایضاً فرض حظر علی نشاط البهائیین فی الدول العربیه و اغلال محافلهم بعد ان ثبت ان الصهیونیه تستر ورائهم.5

یعنی: همچنین دفتر [تحریم اعراب علیه اسرائیل] مقرر داشت که دولتهای عربی باید از تحرکات بهائیها و تشکیل محافل آنها شدیداً جلوگیری کنند زیرا [برای اعضا مسلم شد که] صهیونیسم پشت آنان پنهان شده است.

ج) مجمع الفقه الاسلامی وابسته به سازمان کنفرانس اسلامی بالاترین مرجع دینی در جهان اسلام است که فقهای 57 کشور اسلامی از تمامی مذاهب و فرق حتی وهابیت در آن عضویت دارند. این مجمع در جلسات 18 تا 23 بهمن 1366/ 6 تا 11 فوریهِ 1988 خود طی مصوبه ای، «ادعای رسالت بهاءاللّه و نزول وحی بر وی» و دیگر معتقدات بهائیان را مصداق «انکار ضروریات دین» شمرد.6در 26 ژانویه 1987 مطابق با 29 جمادی الاول 1407 نیز قطعنامه ای به امضای فقهای شیعه و سنی عضو مجمع منتشر کرد که بهائیان را به اجماع مسلمانان، کافر و خارج از دین اسلام شمرده و خواستار برخورد مقتضی با آنان از سوی دولتها و ملتهای اسلامی می شد.7

پی نوشت ها:

1. جواد منصوری، تاریخ قیام

15 خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 332 و سند 96/2 2. اخبار امری، سال 1352، ش 13، سخن ماه (نزاع و جدال منفور درگاه کبریاست)، صص 377-380 3. ورقا، نشریه نونهالان بهائی ایران، سال 1352، ش 8 (آبان)، صص 20-22 4. محمدرضا نصوری، پیوند و همکاری متقابل بهائیت و صهیونیسم. مندرج در: فصلنامه انتظار موعود، ش 18، ص 247 به نقل از بولتن خبری سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران، دفتر مرکزی. خبر 232، 21 دی 1353 5. همان 6. مجمع فقه اسلامی، مصوبه ها و توصیه ها: از دومین تا پایان نهمین نشست، ترجمهِ محمد مقدس، قم 1418، صص 84-85 7. مع مؤ تمرات مجمع الفقه الاسلامی (المؤ تمرات الفقهیه)، محمد علی تسخیری، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1/326327.

موج بیداری اسلامی، و افول فرقه ضاله

موج بیداری اسلامی، و افول فرقه ضاله

دکتر علی اکبر ولایتی، محقق، نویسنده، پزشک و سیاستمدار برجسته و صاحب نام معاصر است که اهل نظر، گذشته از سمتهای مهم سیاسی، با آثار و تألیفات ارزشمند وی در رشته های مختلف آشنایند. شناخت و تبیین حقایق تاریخی ایران، اسلام و جهان، از جمله دغدغه ها

و دل مشغولی های اساسی و دیرین او است که به تدوین کتب و مقالات و برگزاری کلاسها، سخنرانی ها و گفتگوهای بسیار توسط ایشان انجامیده است و به عنوان یکی از آخرین و مهمترین آنها می توان به دوره چند جلدی «پویایی فرهنگ و تمدن اسلامی ایران» اشاره کرد که اخیراً منتشر شده است. در زیر، گفتگوی ما را با استاد پیرامون فرقه های ضاله بابیت و بهائیت می خوانید: جناب دکتر ولا یتی، با تشکر از قبول زحمتی که جهت انجام مصاحبه فرمودید، اولین سؤ ال را آغاز می کنم: ما در قرن 13 هجری (برابر 19 میلادی) در جهان اسلام

از ایران تا شبه قاره هند شاهد پیدایش مسلکها و فرقه های خاصی هستیم که ادعاهای شگفتی دارند: ادعای نبوت و قائمیّت می کنند، دین اسلام را از اساس منسوخ می شمرند و حتی بعضاً حکم به قتل مسلمانان و سوزاندن آثار و کتب آنان می کنند، و با این کار، بین امّت اسلام انشقاق دینی، و به تبع آن، تفرقه و کشمکش اجتماعی و سیاسی و حتی نظامی پدید می آورند.

پیش از آن تاریخ، البته ما در بین مسلمان ها، اختلافات فکری و حتی سیاسی و نظامی کم نداشته ایم، ولی به نظر می رسد که این مسلکها و عناصر ایجاد کننده آن، اختلافشان با مسلمان ها، از سنخ اختلافات معمول پیشین (مثلاً چالشهای کلامی «اشاعره» و «معتزله» و امثال آن) نیست؛ بلکه اولاً با «کلّ مسلمانان» درگیری دارند، نه با گروه و مشربی خاص. ثانیاً درگیریشان جنبه «براندازی» و «نابودی» اساس اسلام را دارد. یعنی، افراد و جریانهایی هستند که نسبت به کلیت اسلام و مسلمانان، موضع منفی، آن هم بسیار خصمانه و براندازانه دارند.

بابیت و بهائیت در ایران، و قادیانی گری در هند و پاکستان، نمونه های بارز این امرند. فکر می کنید در آن برهه از تاریخ، چه اتفاقی در جهان اسلام رخ داده بود که اینگونه عناصر و مسلکهای «برانداز» از بین جوامع اسلامی سر برمی آورند و رابطه و نسبتشان با حوادث روز جهان، و مسائل و مشکلاتی که از بیرون توسط قدرتهای استکباری برای امت اسلام پیش آمده بود، چیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم. ببینید قرن 19 دوران اوج اقتدار بعضی از امپراتوریهای استعماری است که در راس آنها باید از انگلیس، روسیه و فرانسه نام برد و هر سه هم با جهان

اسلام درگیری دارند. بریتانیا یک منطقه مهم و پهناور از جهان اسلام را که شبه قاره هند (شامل بنگلادش، هند و پاکستان امروزی) باشد اشغال کرده و به افغانستان هم دست اندازی می کند. فرانسه به شمال آفریقا (از مصر تا مراکش و الجزایر) چشم طمع دوخته و کشورهایی چون الجزایر را به اشغال خود در می آورد. روسها هم ایران و آسیای مرکزی را هدف گرفته اند و می کوشند از طریق ایران و افغانستان، به هند و آبهای گرم خلیج فارس دست یابند.

تصرف قسطنطنیه، مرکز خلافت عثمانی، هم از جمله اهدافشان بود.

بله، و بخشهایی از امپراتوری عثمانی، که نبرد بین روسها و عثمانیها در کریمه، از نقاط عطف درگیری آن دو بود. یعنی، کلّ دریای سیاه، یک زمانی متعلق به مسلمان ها بود و بخشی از آن در اختیار ایران و بخش مهمیش در اختیار عثمانی قرار داشت. ولی روسها بتدریج با نیروی نظامی جلو آمدند و بخش قابل توجهی از سواحل دریای سیاه و از جمله، مهمترین آنها، شبه جزیره کریمه، را گرفتند، که بعدها استالین، مسلمان های ساکن کریمه را که تاتارهای مسلمان بودند به جاهای دیگر نظیر تاتارستان تبعید کرد.

خوب، استعمارگران (که در پی اشغال و استثمار ممالک شرقی و اسلامی بودند) در مقابل خود با یک مقاومتی در بین مردم مواجه شدند. یافتن ریشه ها و موجبات این مقاومت هم برای آنان چندان مشکل نبود. همه آنها به این نتیجه واحد رسیدند که: باورها و اعتقادات دینی اسلامی بین مسلمین، موجب چنین مقاومتی در برابر نفوذ و تجاوز استعمارگران شده است. زیرا می دیدند که چنین مقاومتی، یا چنین حدی از مقاومت، در نقاط غیرمسلمان نشین

(مثل بخش مهمی از آفریقا و امریکای لاتین) وجود ندارد. برای آنکه بتوانند این مانع را که اسلام و باورهای حیاتبخش آن باشد به طور ریشه ای و بنیادین، از سر راهشان بردارند، دست به اقدامات گوناگون زدند، که یکی از مهمترین و خطرناکترین آنها، ایجاد اختلالات فکری و اعتقادی در ذهنیت مسلمان ها بود که از جمله، به صورت ایجاد و شکل دهی مسلکها و مذاهب ساختگی بروز یافت.

پیدا است، اگر استعمارگران بیایند با همان فرهنگ و ادبیاتی که مسلمان ها با آن آشنا و مأنوسند، یک مسلک جعلی و مذهب دروغین ایجاد کنند، این توطئه بیشتر نزد مسلمان ها مقبولیت می یابد، تا یک فرایندی که برای مسلمان ها غریب و ناآشنا است. فرض بفرمایید اگر این مهدی ها و پیامبران دروغین، مثلاً در روسیه یا انگلیس ظاهر می شدند، یعنی مثلاً میرزا علی محمد باب رسماً در هیئت یک لرد انگلیسی یا کنت روسی و فرانسوی ظاهر می شد در حالی که، خوب، نفوذ روسها یا انگلیسی ها در کشور خودشان خیلی بیشتر بود تا ایران و دیگر کشورهای اسلامی این به اصطلاح پیغمبر یا خدای جعلی! هیچ، کاربردی در بین مسلمان ها نداشت. یعنی مسلمان ها به عنوان اجنبی به او نگاه می کردند...

تازه در آن صورت هم، باید یک شجره نامه ایرانی و شرقی برایش دست و پا می کردند...!

بله. اما اگر استعمارگران بیایند و بعضی از افرادی را که اعتقادات صحیح یا حتی تعادل روانی درستی ندارند چون بعضی از این مدعیان قرن نوزدهمی، این طور بودند! پیش بیاندازند و یک عده مرید برایشان جمع کنند و بالاخره یک مذهبی را با التقاطها و سرقتهایی از اسلام و فرهنگ اسلامی ایجاد کنند، این کار غیرممکن

و بی نتیجه نخواهد بود و لذا است که در ایران، بابیه و بهائیه را درست کردند و در هند، قادیانی ها را. و همین طور، هر قدرت استعماری هم، به قدر وسعش از این خوانی که گسترده شده بود بهره ای برد؛ هم انگلیسی ها و هم روسها. شاید پایه گذار اولیه بابیت در ایران، بیشتر، روسها باشند تا انگلیسی ها. خوب، علتش هم مشخص است. روسها در پی بلع ایران بودند و به همین منظور به قفقاز لشکر کشیدند و مردم ایران هم، در برابرشان مقاومت کردند. «رساله جهادیه» که در زمان میرزا بزرگ فراهانی (پدر قائم مقام معروف) با امضای بیش از 100 نفر از علمای بزرگ وقت شیعه منتشر شد، مردم را به مبارزه با ارتش متجاوز روس تشویق کرد و آنان واقعاً جنگیدند و حتی در ابتدای دوره دوم جنگهای ایران و روس پیروز هم شدند، که البته به دلیل ضعف و بی کفایتی حکومت وقت، و خیانت بعضی از سرداران، دوام نیافت...

خوب، دربار تزار در جریان آن جنگ، به مقاومت «دینی» این ملت پی برد و دید مادامی که تشیع، که مذهب مبارزه با ظلم و نفی طواغیت است، با قوّت در جامعه ایران نفوذ دارد مزاحم آنها و دیگر سلطه گران زر و زور است. لذا بیش از هر چیز، هدف حمله شان را تشیع و روحانیت پاسدار آن، قراردادند و برای این امر نیز (مزوّرانه) از همین فرهنگ شیعه بهره جستند. در واقع، از بستری که موجود بود، برای اهداف شومشان استفاده کردند. بدین گونه که، مهمترین چیزی که در بین شیعه مطرح بود موضوع مهدویّت و انتظار ظهور حضرت ولی عصر عج بود و می خواستند بگویند

که: «بله! آنی که منتظرش بودید، آمد»! کاری که برای نابودی این باور حیاتبخش، از آن راحت تر نمی شود!

تصور کنید، مردم منتظرند کسی از در برسد و در رکاب او علیه ظلم و استکبار قیام کنند. یک مرتبه کسی در صحنه ظاهر شده و مدعی گردد که او همان موعود منتظر است. بعد پایش را بالاتر نهاده و ادعا کند که اصلاً دوران اسلام به پایان رسیده است! بعد هم با خواری، دستگیر و به قتل برسد و پرونده مهدویت که یاد و نام آن، خواب خوش مستکبران را برمی آشوبد برای همیشه مختومه اعلام گردد!

که البته، وجود این افراد در تاریخ اسلام، خود از جهتی، گویای «اصالت» مهدویت است، چون هیچ کس به اصطلاح، اسکناس هفت تومانی جعل نمی کند، یک اسکناس واقعی را می سازد! ضمناً به نظر می رسد که نسبت به اصل مهدویت، دو نوع حمله صورت می گیرد: 1. حمله مستقیم به این اصل در قالب «انکار» آن، که فکر می کنم گلدزیهر (خاورشناس جهود) و دیگران همین راه را انتخاب کرده و اساساً مقوله مهدویت را چیزی ساختگی و جعلی می شمارند! 2. حمله غیر مستقیم، که مهدویت را انکار نمی کنند، اما واقعیتش را به شکلهای مختلف تحریف می کنند و احیاناً همچون بابیت و بهائیت با ادعای اینکه مهدی آمده و رفته است، موضوع را «سالبه به انتفاء موضوع»! جلوه می دهند!

همین طور است. و می دانید که داستان مُتَمَهدیان (مهدیهای دروغین) در تاریخ اسلام، داستانی دراز است و تعداد زیادی از افراد، با ادعای مهدویت در تاریخ اسلام ظاهر شده اند، اما پس از چندی تکاپوی بی حاصل، زیر آوار تاریخ دفن گردیده اند...

بهر حال از آنچه گذشت، نتیجه

می گیریم که پیدایش مسلکهایی نظیر بابیه، بهائیه و قادیانیه در قرن نوزدهم قرن نفوذ و سلطه استکبار در جهان اسلام را عمدتاً بایستی در ربط با تلاش استعمارگران جهت سلطه بر مقدرات کشورهای شرقی و اسلامی مورد بررسی و کندوکاو قرار داد، که البته، نقصها و نارضایتی های موجود در جوامع آن روز اسلامی، در کمک غیر مستقیم به پیشبرد این جریانهای استعماری بی تأثیر نبوده است...

پیشوایان مسلک بابیت و بهائیت (هر چند دین اسلام را از اساس، منسوخ شمرده و با اصول و فروع آن مخالفند، اما به نظر می رسد که بیشترین هجمه آنها، متوجه اصل «مهدویت» در اسلام است و برنامه ریزی و سرمایه گذاری اصلی شان، معطوف به بمباران و انهدام این اصل اصیل است، و احیاناً سوء استفاده و استفاده ابزاری از آن. فکر می کنید علت حمله آنها به این اصل چیست و اصولاً جایگاه اصل مهدویت در تفکر اسلامی بویژه شیعی کجاست؟ اهمیت آن چه مقدار است و این اصل، چه نقش و تأثیری را در تاریخ اسلام داشته و دارد؟

ببینید خود این فرقه ها که، از عنوان مهدویت، و در واقع از این ظرفیت، سوء استفاده کردند و آن را به صورت کاذب اشغال نمودند. خوب، با توجه به این امر، اگر بپذیرند که هنوز جایی برای انتظار حضرت صاحب عج باقی مانده که، این امر، نفی خودشان است! چون می خواهند بگویند آن شخصیتی که شما منتظرش بودید، آمده است و دیگر منتظر چه اید؟! لذا طبیعی است که با اصل مهدویت و انتظار ظهور مخالفت کنند.

می رسیم به استعمارگران که این فرقه ها را ساخته و پرداخته اند. باید دید که آنها چرا به این اصل حمله

می کنند و اساساً چرا وقتی که قرار شد از یک اصلی برای پیشبرد اهداف و مطامعشان سوء استفاده کنند سراغ این اصل رفتند؟ پاسخ این پرسش نیز با اندکی دقت روشن است: اعتقاد به اصل شورانگیز و امید انگیز «مهدویت»، در واقع، یک دنیا بسیجی ایجاد می کند؛ شور و نشوری که این اصل در دلها می افکند، به قیام و تحرک ملتها می انجامد، یعنی همین چیزی که در سراسر تاریخ شیعه مشهود است. اهل نظر می دانند که بخش مهمی از قیامهای تاریخ اسلام، مربوط به شیعه است، و شیعیان، از امامانشان دستور دارند، که همواره برای نبرد در رکاب حضرت حجّت سلام الله علیه آماده باشند. باور مهدویت، و امید و انتظار استقرار حاکمیت جهانی عدل در آخرالزمان توسط حضرت عج و یارانش، آدمی می سازد که نسبت به «وضع موجود»، معترض بوده و در طریق تحقق «وضع مطلوب» نیز، پذیرای جهاد و پیکار است. پیدا است که چنین عقیده ای، خواب استعمارگران را برمی آشوبد و مانع پیشروی و سلطه شان می شود. لذا به انحاء گوناگون، می کوشند این باور حیاتبخش را مسخ یا نابود کنند.

جالب است بدانید، در اوایل پیروزی انقلاب، صهیونیستها در فلسطین اشغالی کنفرانسی گذاشتند و کارشناسان استعماری را گرد آوردند تا پیرامون ریشه های پیدایش و پایداری انقلاب اسلامی، و نسبت این انقلاب با آموزه های تشیع، به بحث و کنکاش بپردازند. آنها به این نتیجه رسیدند که دو عنصر «عاشورا» و «مهدویت» (عزاداری سالار شهیدان ع و انتظار فرج) عامل پویایی و پایداری انقلاب اسلامی است!

نکته بعدی که می خواهیم از محضرتان استفاده کنیم، پیوند بابیت و بهائیت با استعمار است. راجع به پیوند این فرقه ها با استعمار، نقش آنها در

بهم زدن «وحدت ملی» ایران و انحراف جنبشهای ملی و اسلامی این دیار از راست راه اصیل آن توضیح دهید و بفرمایید که نقش اینها در جریانهای استعماری مثل کودتای سوم اسفند را چگونه ارزیابی می کنید؟

وقتی تاریخ را ورق می زنیم می بینیم که حمایت سفارتخانه های روس و انگلیس از اینها، آشکار و قابل ردیابی است. مثلاً بابیها به ناصرالدین شاه در تجریش سوء قصد کردند که البته نافرجام ماند. مرتکبین را گرفتند و معلوم شد که از فرقه بابیه اند. چند تن از سران بابیه (از جمله: حسینعلی بهاء) را به اتهام همکاری با آنها دستگیر، و پس از محاکمه و زندان، کشتند. آن وقت، از بینشان، تنها حسینعلی بهاء به قتل نرسید، که علت آن هم، حمایت جدی و صریح سفیر روسیه (پرنس دالگوروکی) بود و جالب است بدانیم که بهاء، در بدو امر نیز به خانه منشی سفیر روس در زرگنده گریخت که فامیل نزدیکش بود! اصلاً چند تن از بستگان نزدیک او در سفارت روس کار می کردند! بی جهت نیست که همه سران دستگیر شده را کشتند، اما جناب ایشان (با کمک سفیر) از زندان رهایی یافت و «تحت الحفظ» غلامان سفارت، خاک ایران را به سوی بغداد ترک گفت.

لوطی نباخته!

دکتر ولایتی: آقای اولمرت، نخست وزیر اسرائیل می گوید: ما به خاطر بهائیان، به ایران حمله نمی کنیم!

جالب است که این حرف را یک آدمی می زند که هم نزد مسلمانان «منفور» است و هم صهیونیست ها به علت شکست فضاحت بارش از حزب الله لبنان او را «بی عرضه» می دانند!

سران بهائیت، جنگ و جهاد را مطلقاً نفی می کنند و می گویند: ما در دنیا طرفدار «صلح عمومی» و «وحدت عالم انسانی» هستیم! ظاهراً شعارهای

جالبی است، اما باید دید این صلح و وحدت، قرار است بین چه کسانی، و آن هم با چه راهکاری و به چه قیمتی، انجام گیرد؟! خوب، یک کسی که به سمت شما تفنگ گرفته و در صدد استعمار و استثمار شما است، شما به او می گویید ما با تو می خواهیم صلح بکنیم! بعد هم او به حرفتان اعتنا نمی کند و می آید به ضرب تفنگ، سرزمینتان را اشغال می کند. تو هم سالها است که از مرکز تشکیلات جهانیت (بیت العدل) داری این حرفها را می زنی و این حرفها، اگر موجب تحکیم بنیان استعمار و صهیونیسم نشده باشد، دست کم موجب آزادی حتی یک وجب از اراضی تحت اشغال هیچ کشور اسلامی نشده است. نفی عملی جهاد و مبارزه با کفار محارب و بیگانگان سلطه جوی، مطلب بسیار مهمی است که ماهیت و مقصد اینها را برملا می کند!

همکاری آشکار و گسترده بهائیان با رژیم فاسد و وابسته پهلوی، نشانه دیگری از ماهیت استعماری این فرقه است. یادمان نرفته که اعضای اینها، بویژه در زمان شاه مخلوع، با تلاش سازمان یافته و حمایت امریکا و اسرائیل، چگونه درون رژیم نفوذ کردند و حتی زمام کابینه (هویدا) و سکان ساواک (پرویز ثابتی) را در چنگ گرفتند. پدر هویدا، عین الملک، در آستانه طلوع رضاخان، کنسول ایران در مناطق حساس خاورمیانه عربی بود و در کودتای 1299، نقش مرموزی را در معرفی رضاخان برای کودتا به انگلیسی ها ایفا کرد. خود هویدا هم که تکلیفش معلوم است: حدود 14 سال در قالب «نخست وزیر بله قربان گوی» شاه، در جنایتها و خیانتهای وی شریک بود و بعد هم که در اثر انقلاب، محاکمه و

محکوم به اعدام شد، محافل استعماری غرب (نظیر فراماسونری) درخواست کردند که بخشیده شود.

اجازه بدهید آخرین سؤ ال را مطرح کنم: به نظر حضرت عالی، تکلیف ملت ایران، بلکه جهان اسلام و بشریت، در مقابل این فرقه و مسلک، مخصوصاً تشکیلات مرموز آنها، چیست و چه موضعی باید اتخاذ کنند؟

خوشبختانه زمینه رشد اینها در سالهای اخیر نسبت به قبل، کم شده و علتش هم آن است که فضای فکری حاکم بر جهان اسلام، دیگر فضای «سازش» و «تقلید» از فرنگ نیست؛ فضای «خودباوری» و «ایستادگی» و «جهاد» فکری و عملی در برابر امپریالیسم و صهیونیسم است.

فوکویاما (صاحب نظریه مشهور «پایان تاریخ») ظاهراً در مقاله ای که اخیراً نوشته می گوید: «اشتباه ما در ارزیابی کشورهای اسلامی این بود که غافل بودیم از اینکه متفکرین اسلامی الان دارند نسخه بازگشت به ارزشهای اسلامی را توصیه می کنند»، و می دانید که بازگشت به ارزشهای اسلامی هم مستلزم جهاد و مبارزه با مستکبران است. با این حساب، حنای امثال فرقه ضاله دیگر رنگی ندارد. چون فضا طوری است که اگر کسی بخواهد ساز دیگری بزند خلاف جریان آب شنا کرده است.

الان دیگر در جوامع اسلامی، عصر جذابیت «لیبرال دموکراسی» و سکولاریسم و این گونه ایدئولوژیها نیست که بهائیان از آن بهره جسته و خود را مثلاً طرفدار صلح جهانی و حقوق بشر و غیره جا بزنند و عده ای را بفریبند. حرفهایی که در جای خود، و به معنای درست خود، صحیح است، اما وقتی امریکا و دیگر کانونهای استکباری و اذنابشان این شعارها را مطرح می کنند همه می فهمند که یک ابزار سیاسی برای پیشبرد اهداف سیاسی است (ادامه

جنگ سرد «دالس» و مصداق «کلمه حقٍ یُرادُ بِهَا الباطل»). وگرنه چرا (بر خلاف اصول دمکراسی) رسماً در فرایند طبیعی رشد مردم سالاری در ترکیه و الجزایر و فلسطین و عراق و لبنان که به حاکمیت اسلام گرایان و عناصر اصولگرا می انجامد اخلال می کنند و دولتهای بریده از مردم را به زور اسلحه و دلار بر آنان تحمیل می کنند (نمونه لبنان) یا به جای سپردن کار به دست دولتهای برآمده از اراده ملت، اشغال نظامی کشور را ادامه می دهند (نمونه عراق)؟!

تسلیحات مرگبار اتمی در اسرائیل را می بینند و دم بر نمی آورند بلکه کمک هم می کنند، ولی عراق را به بهانه تسلیحات کشتار جمعی که هیچ گاه پیدا نشد! به خون می کشند و تأسیسات هسته ای صلح آمیز ایران را بر نمی تابند. ظاهراً حقوق بشر خوب است، اما نه برای امریکا و اسرائیل!

آری، الان دیگر متفکرین بزرگ جهان اسلام، بازگشت به ارزشهای اسلامی را توصیه می کنند که یکی از مهمترین آنها، مبارزه برای گرفتن حق و دفع ظلم و استکبار است. این امر، وجهه همت آنها بوده و اصلاً فضای عمومی جهان اسلام چنین است. به این دلیل، شما می بینید که در لبنان و فلسطین و عراق و ترکیه و... هر کجا که بیداری اسلام نضجی گرفته، عملاً فضا برای پذیرفتن سیستمها و ایدئولوژیهای وارداتی غربی تنگ شده است.

بازگشت به ارزشهای اسلامی، بازگشت به پایداری و مقاومت در برابر بیگانه است، و نفی دیدگاهی که به اشکال گوناگون (شبه مذهبی یا سکولار)، تسلیم و وادادگی در برابر بیگانه را توصیه می کند. لذا زمینه، چندان مناسب برای تبلیغ بهائیت و نظایر آن نیست و با گسترش موج

بیداری ملتها، وضع از این هم که هست برایشان بدتر می شود. ضمن اینکه، حمایت آشکار قدرتهای استکباری از این فرقه، هرگونه تردید نسبت به وابستگی آنها به نظام سلطه را از ذهنها می زداید، و این نیز به ضرر آنها است. یادم هست آقای ریگان، رئیس جمهور اسبق امریکا، در یکی از اظهاراتش از ما می خواست که به بهاییها آزادی بدهید...

که با خروش قاطع و پاسخ کوبنده مرحوم امام خمینی روبرو شد که فرمودند: اگر تا کنون شک داشتیم در اینکه سران این فرقه، وابسته به امریکایند حالا دیگر شکمان کاملاً برطرف شد! اخیراً هم می دانید، آن گونه که در جراید منتشر شد، جناب اولمرت (نخست وزیر اسرائیل) از اینها دفاع کرد و با این کار، عملاً بستگی اینها را به اسرائیل ثابت کرد...

البته دفاع که چه عرض کنم؟! بیشتر، منّتی سر اینها گذاشت و گفت: ما به خاطر بهائیان، به ایران حمله نمی کنیم...

که آن هم مصداق ضرب المثل مشهور است که فردوسی مطرح می کند: «به دشت، آهوی ناگرفته مبخش»! در واقع، آهوی ناگرفته را به اینها بخشید!

جالب هم آن است که این حرف را یک آدم بی کفایت و منفوری می زند! اگر اولمرت، فرض کنید در جنگ با مسلمین (لبنان)، یک پیروزیی به دست آورده بود باز این حرف او جا داشت. مثل موشه دایان. موشه دایان در جنگ ژوئن 1967 اعراب و اسرائیل، وزیر دفاع بود و عملاً نشان داد که دشمن با قدرتی برای مسلمانان است. (هرچند آنجا نیز اگر حمایت امریکا و دول غربی، و خیانت برخی از عناصر عرب، و اغفال عبدالناصر و اینها نبود، نمی توانستند آن فتح را بکنند. نشانه اش هم جنگ

کانال سوئز و نیز اکتبر 1973 بود که برای صهیونیست ها پیروزی را دربر نداشت. اما بهر حال، موشه دایان ظاهراً جنگ را برد و لذا اگر او، این منت را سر بهائیان می گذاشت، می گفتیم هرچند خبیث است، اما بالاخره یک جسارت و توانایی ای دارد. اما این جناب اولمرت، هم نزد مسلمانان منفور است و هم به اعتراف خود صهیونیستها، بی عرضه است، یعنی در بین مردم خودش هم محلی از اعراب ندارد! آن وقت چنین آدم بدنام و آلوده ای می آید از بهائیان دفاع می کند! اگر آنها عقل داشته باشند باید اعلام بکنند: بابا، اولمرت بیخودی دارد این کار را می کند، ما او را قبول نداریم، چون حمایت چنین کسی، کرِدیت (اعتبار) نیست، ضدّ کردیت است!

خیلی ممنون جناب آقای دکتر، لطف فرمودید.

من هم از شما متشکرم.

پی نوشت

1. روزنامه جمهوری اسلامی، سال 28، ش 7962، چهارشنبه 20 دی 1385، ص 2.

بهائیت و رژیم پهلوی

بهائیت و رژیم پهلوی

بهائیت و رژیم پهلوی

علی حقیقت جو

پیوند و همکاری بهائیت با رژیم پهلوی که تاریخ، آن را به دو ویژگی «فساد» و «وابستگی» می شناسد از واقعیات آشکار تاریخ است. این همکاری و تعامل، که به نحو «فزاینده» تا آخرین لحظات عمر آن رژیم ادامه داشت، سابقه ای حتی بیش از عمر سلطنت پهلوی داشت و به سالها پیش از کودتای 1299 می رسید.

1. بهائیت و کودتای انگلیسی 1299

اسناد و مدارک تاریخی حاکی است که، محفل بهائیت در ایران، مدتها پیش از کودتای «انگلیسی» سوم اسفند 1299، توسط مهره نشاندار خویش: حبیب الله عین الملک (پدر هویدا نخست وزیر مشهور عصر پهلوی)، رضاخان را کشف و به سر جاسوس بریتانیا در ایران (سر اردشیر ریپورتر یا اردشیر جی) برای انجام کودتا معرفی کرد. جز این، عوامل دیگری نیز از بهائیان با کودتاچیان همکاری داشتند که پس از پیروزی کودتا حتی به کابینه سیدضیاء (رهبر سیاسی کودتا) راه یافتند. پاره ای گزارش ها حاکی است که رضاخان نیز متقابلا (در تعهداتش به انگلیسی ها) وعده هایی درباره میدان دادن به این فرقه در ایران، داده بود. در زیر به معرفی عناصر بهائی ذینقش در کودتا می پردازیم:

الف) حبیب الله عین الملک: عین الملک (پدر عباس هویدا) از بهائیان سرشناس است که پدرش (میرزا رضا قناد شیرازی) «از حواریون عباس افندی» 1 یعنی سر عبدالبهاء (پیشوای بهائیان) و اصحاب سر ّ وی بود و تا دم مرگ به وی ارادت داشت.2 ادوارد براون می نویسد: «محمدرضا شیرازی یکی از چند تن رازدار بهاء است که پس از وی عهده دار حفاظت رسالت اسرار بهائیت می شود».3 او یکی از 9 تن بهائیانی است

که عباس افندی، دو روز پس از مرگ بهاء وصیتنامه (دست کاری شدهِ) بهاء را در حضور آنان گشود و امر به خواندن آن کرد.4

پیوستگی و تقرب خاص میرزا رضا قناد به پیشوای بهائیت، به پسرش عین الملک امکان داد که مدتی در جوانی، منشی و مباشر عبدالبهاء باشد.5 عین الملک در اثر تمریناتی که کرده بود، خطی نزدیک به خط عباس افندی داشت.6 فاضل مازندرانی (از مبلغان مشهور بهائی) می نویسد: «آقا محمدرضا قناد... از مخلصین مستقیمین اصحاب آن حضرت [عباس افندی] شد تا وفات نمود. مدفنش در قبرستان عکا7 است و از پسرانش: میرزا حبیب الله عین الملک که به پرتو تأیید و تربیت آن حضرت، صاحب حسن خط و کمال شد و همی سعی کرده و کوشید که شبیه به رسم خط مبارک نوشت و در سنین اولیه نزد آن حضرت کاتب آثار و مباشر خدمات گردید، بعدا شغل دولتی و ماموریت در وزارت خارجه ایران یافت و پسر دیگرش میرزا جلیل خیاط در عکا و هم از دخترش که در شام شوهر نمود، مآل باسعادت و رضایتی بروز نکرد»!8

یادداشت کوتاهی از عباس افندی در دست است که طی آن از پیروانش در تهران می خواهد برای عین الملک کاری دست و پا کنند و برای این کار،به دلیل انتساب عین الملک به میرزا رضا قناد، «اهمیت» قائل می شود.9 ظاهرا با همین سفارشها و حمایتها است که عین الملک «وارد کادر وزارت خارجه» گردیده و «مدت مدیدی» در کشورهای عربی (سوریه، لبنان و عربستان) کنسول می شود و تا پیش از جنگ جهانی (دوم) فعالانه به این کار ادامه می دهد و در عین حال «به او ماموریت داده می شود

که در کشورهای عربی به گسترش و تبلیغ بهائیت بپردازد».10 با این بستگی و پیوستگی، صحت شایعاتی نظیر این که: نام فرزند عین الملک (امیرعباس هویدا) را عباس افندی برگزیده11 و حتی نام وی در اصل: غلام عباس، بوده است، چندان دور از ذهن به نظر نمی رسد.

عین الملک، تحصیل کرده «مدرسه امریکایی های بیروت» بود که «همانجا زبانهای عربی، انگلیسی و فرانسه را آموخت».12 سپس راهی پاریس شد و در آنجا با سردار اسعد بختیاری (از سرداران مشروطه سکولار) ملاقات کرد. پس از چندی معلم فرزندان اسعد شد و به دستیاری او از احمد شاه لقب عین الملک گرفت. چندی بعد، نقشی تاریخی (به زیان اسلام و ایران و سود استعمار) ایفا کرد: کشف و معرفی رضاخان به سرجاسوس بریتانیا (سر اردشیر ریپورتر یا اردشیر جی) برای رهبری نظامی کودتای سوم اسفند 1299.

محمدرضا آشتیانی زاده، وکیل پراطلاع مجلس شورای ملی در عصر پهلوی، می گوید: حبیب الله رشیدیان (مستخدم سفارت انگلیس و عامل مشهور بریتانیا در ایران) برایم نقل کرد که چند سال قبل از کودتای 1299، به دستور کلنل فریزر انگلیسی، بیشتر روزهای هفته صبح به «منزل عین الملک که از متنفذین و کملین فرقه بهائیه بود و با وی سوابق دوستی و صحبت داشتم» می رفتم. در آنجا با اردشیر جی آشنا شدم و اردشیر جی روزی به عین الملک گفت: «از شما خواهشمندم که با محفل بهائیان به مشورت بنشینید و از آنها بخواهید تا صاحب منصبی بلند قامت و خوش قیافه پیدا کنند و به شما معرفی نمایند و شما آن صاحب منصب را با من آشنا کنید، اما به دو شرط: اولا اینکه آن صاحب منصب نباید صاحب

منصب ژاندارم باشد و حتما باید صاحب منصب قزاق باشد. ثانیا شیعه اثنی عشری خالص نباشد که ارباب اردشیر جی، مخصوصا جمله اخیر را باز تکرار کرد و برای بار دوم گفت که آن صاحب منصب نباید شیعه اثنی عشری خالص باشد. رشیدیان گفت: پس از آن ملاقات، عین الملک، رضاخان را با ارباب اردشیر جی آشنا کرد و اردشیر وسیله آشنایی رضاخان با فریز می شود و فریزر او را به دیگر انگلیسی های دست اندر کار کودتا، چون هاوارد، اسمایس و گاردنر کنسول انگلیس در بوشهر معرفی می نماید».13

گفتنی است: عین الملک که زمان نخست وزیری سیدضیاء جنرال قنسول ایران در شامات بود، روز ششم فروردین 1300 شمسی (یعنی 12 روز پس از کودتا) با روزنامه لسان العرب (شامات، 16 رجب 1339 ق) مصاحبه ای به عمل آورد و ضمن ستایش کودتا، از سیدضیاء به عنوان یکی از «رجال بزرگ و کاری» ایران یاد کرد که «برای احیای روح تاریخی ایران و ترقی دادن ایرانیان... نهایت کفایت را دارا می باشد» و افزود که با وی سابقه رفاقت و معاشرتی «12 ساله» دارد14 (یعنی از آغاز مشروطه دوم، با سیدضیاء دوست و معاشر است).15 همین جا بیفزاییم که: ادیب السلطنه رادسر، رئیس شهربانی سفاک رضاخان، نیز که ترور مشهور و نافرجام شهید مدرس در اوایل سلطنت رضاخان را منتسب به او می دانند، برادر برادر زن همین جناب عین الملک، یعنی دایی عباس هویدا بود.16

ب) موقرالدوله: بهائی سرشناس دیگری که در کودتای سوم اسفند نقش داشت و پس از انجام آن نیز در کابینه برآمده از کودتا (به ریاست ضیاءالدین طباطبایی) عضویت داشت، میرزا علی محمد خان موقرالدوله بود که از «افنان»

یعنی خویشاوندان مادری علی محمد باب محسوب می شد.17 موقرالدوله، که اندکی پس از کودتای 1299 درگذشت، قبلا سرکنسول ایران در بمبئی (در سال 1898)، نماینده وزارت خارجه در فارس (1900) و حاکم بوشهر18 (1911 - 1915) بود و در کابینه سیدضیاء نیز وزارت فواید عامه و تجارت و فلاحت را بر عهده داشت وی علاوه بر خویشاوندی با باب، با عباس افندی و شوقی نیز خویشی داشت؛ میرزا هادی، داماد عباس و پدر شوقی، پسردایی موقرالدوله بود. 19 اهمیت موقرالدوله بین بهائیان تا آنجا است که عباس افندی در مکاتیب خود20 فصلی را به وی اختصاص داده است.

موقرالدوله ضمنا پدر حسن موقر افنان بالیوزی (1980-1908م) از گویندگان سابق بخش فارسی رادیو بی بی سی لندن21 (و به قولی، بنیادگذار این بخش) و از سران طراز اول بهائیت است که ریاست محفل ملی روحانی بریتانیا را در سالهای 1960-1937 برعهده داشت و در 1957 توسط شوقی افندی، رهبر بهائیان، به عنوان یکی از «ایادی امرالله» منصوب شد22 و پس از مرگ شوقی نیز «چند سال عضو هیات ایادی امرالله مقیم» فلسطین اشغالی بود.23

حسن موقر، همچنین، از نویسندگان مشهور بهائیت است و آثار متعددی در تاریخ زندگانی باب و بهاء و عبدالبهاء و مسائل مربوط به آنان (همچون کتاب ادوارد گرانویل براون و دیانت بهائی، طبع 1970) دارد و افزون بر این، مشوق برخی از کتب مشهور و معاصر این فرقه بوده است.24

ج) افراد دیگر: همکاری بهائیان با کودتاچیان سوم اسفند، به افراد فوق محدود نمی شود و حسن نیکو (مبلغ پیشین بهائی که به اسلام گروید و کتابی بر ضد فرقه نوشت) پس از شرحی راجع به ضدیت ارامنه

داشناک با مسلمانان در ایران و عثمانی می نویسد: «وقتی سید ضیاءالدین [طباطبایی نخست وزیر کودتا] مصدر کار شد و خواست بلدیه [شهرداری] تأسیس کند، ایپکیان [همکار دیرین سیدضیاء در روزنامه رعد و شهردار منصوب از جانب سید در دوران نخست وزیری] ... فوری بهائیانی را که از معارف اخراج شده بودند به روی کار آورد و به علاوه، چندین نفر دیگر را هم در بلدیه وارد نمود، در صورتی که هزاران نفر دیگر بالیاقت تر بودند و حق تقدم داشتند».25

سیدمحمد کمره ای (لیدر دموکراتهای ضد تشکیلی و از مخالفان قرارداد وثوق الدوله)، به سابقه همکاری ایپکیان با بهائیها در وزارت معارف زمان وثوق الدوله اشاره دارد: «...منتصر الدوله [شاغل در وزارت] معارف را دیده، گفت: کاسپار ایپکیان، مقاله نویس [روزنامه] رعد26، رئیس تفتیش معارف شده و نصیرالدوله [وزیر معارف وثوق الدوله] مثل نوکر، حاضر خدمات و با او اغلب در خلوت است و آنچه بهائی است جزو مفتشین مدارس زنانه و مردانه نموده، من جمله اشراقه خانم زن ابن اصدق یا ابهی27 و منیره خانم و امثالهما را برای مدارس زنها و دیگر از بابیها را برای مدارس مردها و تمام بودجه و سیاست وزارت معارف با او است و ارامنه خودشان می گویند که کاسپار ایپکیان بابی و از دین ما خارج است».28

2. ماه عسل رژیم پهلوی و بهائیت

پیوند بهائیت با رژیم پهلوی، خصوصا در زمان محمدرضا و سالهای پس از کودتای 28 مرداد، به اوج خود رسید و در دو دهه آخر سلطنت وی، آنان به بالاترین مقامات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی ایران دست یافتند.

سپهبد عبدالکریم ایادی، عنصر مشهور بهائی، در مقام پزشک مخصوص شاه و رئیس بهداری ارتش نفوذی

تام در دربار پهلوی یافت و پست مهم نخست وزیری نیز به مدت نزدیک به 14 سال در اختیار عباس هویدا (فرزند همان عین الملک) قرار گرفت. افزون بر این دو، می توان سیاهه ای بلند از مقامات مهم سیاسی و نظامی و امنیتی رژیم در نیمه دوم سلطنت محمدرضا ارائه داد که توسط اعضای این فرقه اشغال شده است. همچون: منصور روحانی (وزیر آب و برق و نیز کشاورزی)، عباس آرام (وزیر خارجه)، سپهبد اسد ا صنیعی (آجودان مخصوص محمدرضا در زمان ولیعهدی و وزیر جنگ و نیز وزیر تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی در زمان سلطنت وی)، غلامرضا کیان پور (وزیر دادگستری)، منوچهر تسلیمی (وزیر بازرگانی و اطلاعات)، دکتر منوچهر شاهقلی پسر سرهنگ شاهقلی مو ذن بهائیها (وزیر بهداری و علوم)، هوشنگ نهاوندی (وزیر علوم، رئیس دانشگاه تهران و شیراز، رئیس دفتر فرح و یکی از ارکان حزب شه ساخته رستاخیز)، فرخ رو پارسای (وزیر آموزش و پرورش)، سپهبد پرویز خسروانی (فرمانده ژاندارمری ناحیه مرکز در جریان کشتار 15 خرداد 42، آجودان فرح، معاون نخست وزیر و رئیس سازمان تربیت بدنی و مدیر عامل باشگاه تاج بعد از بازنشستگی)، دکتر شاپور راسخ (رئیس سازمان برنامه و بودجه)، پرویز ثابتی (معاون سازمان امنیت و «مقام امنیتی» مشهور)، ارتشبد جعفر شفقت (رئیس ستاد ارتش)، سپهبد علی محمد خادمی (رئیس هیات مدیره و مدیر عامل هواپیمایی ملی ایران «هما») و در رده های پایینتر: مهتدی، از بهائیان کاشان (عضو دفتر مخصوص فرح پهلوی)، ایرج آهی (رئیس دفتر شهرام سپهری نیا پسر اشرف)، نویدی (معاون دکتر اقبال رئیس شرکت نفت)، ایرج وحیدی، (معاون شهرسازی و مسکن)، منوچهر وحیدی برادر وی (معاون شهرسازی و مسکن)،

مهندس مجد (معاون فنی وزارت کار)، پرتو اعظم (مدیر کل امور اجتماعی وزارت کار)، خانم نبیل (عضو دفتر دکتر نهاوندی) و...

اظهار عبودیت و جان نثاری!

قربان حضور مبارکت شوم. مدتی قبل... یک جعبه... شیرینی، کار شام و باقلوای بیروت تقدیم حضور مبارک نمودم. اگرچه تا به حال که چند ماه می گذرد هنوز از وصول آن اطلاعی ندارم، لکن به مناسبت نزدیکی عید نوروز اینک... یک صندوق امانت محتوی دو قوتی [کذا] راحت الحلقوم مغز پسته و بادام و دو قوطی شیرینی متنوع کار شام و دو قوطی راحت الحلقوم بی مغز تقدیم آستان مبارکت می نمایم که نوش جان فرمایید. به احساسات رعیت پروری و مرحمت گستری حضرت اشرف عالی اعتماد کامل دارم که غمض عین از حقارت تقدیمی این حقیر فرموده، به صرف لطف و عنایت و ذره پروری مقبول حضور مبارک خواهد آمد. زیرا هدیه اگرچه حقیر و قابل حضور مبارکت نیست، اما تقدیم کننده را دل و جان سرشار به احساسات عبودیت و جان نثاری به آن وجود مقدس است... در مقابل امر و اراده مبارکت تفویض صرف هستم. چاکر [امضا: حبیب الله هویدا] .1

نامه تملق آمیز و خاکسارانه عین الملک (پدر عباس هویدا و دخیل در مقدمات کودتای 1299) به تیمورتاش، وزیر دربار رضاخان، در آستانه نوروز 1307 ش، گویای «عبودیت و جان نثاری» او به پیشگاه دیکتاتوری است:

بر آنچه گفتیم، باید ارتباط دیرین و تنگاتنگ میان برخی از نخست وزیران عصر پهلوی نظیر حسین علاء و اسدالله علم با بهائیان و محافل آنها را افزود و چهره هایی چون هژبر یزدانی (سرمایه دار «لمپن مآب» مشهور)، حبیب ثابت میلیونر مشهور، مشهور به ثابت پاسال (رئیس محفل ملی بهائیان ایران، صاحب پیشین رادیو تلویزیون و

نیز مالک کارخانه پپیسی کولا)، مهندس ارجمند (رئیس کارخانه ارج)، عباس رادمهر (رئیس کارگزینی بانک پارس) و مهدی میثاقیه (سرمایه دار و صاحب استودیو میثاقیه) را نیز که بر شریانهای اقتصادی و هنری کشور در آن روزگار چنگ انداخته بودند بدان اضافه کرد.

در آن میان، مناصب و مقامات فرهنگی کشور آماج حمله خاص بهائیان قرار داشت و در این باره، علاوه بر وزارت پیشگانی چون: دکتر منوچهر شاهقلی (وزیر علوم)، هوشنگ نهاوندی (وزیر علوم و رئیس دانشگاههای شیراز و تهران) و فرخ رو پارسای (وزیر آموزش و پرورش) که فوقا از آنها یاد شد، می توان به اسامی زیر اشاره کرد: ذبیح قربان، بهائی فراماسون (رئیس دانشگاه شیراز)، مهندس هوشنگ سیحون (رئیس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران)، دکتر علی محمد ورقا (مدیر گروه جغرافی دانشگاه تربیت معلم)، دکتر ایرج ایمن، رئیس مو سسه تحقیقات تربیتی همان دانشگاه)، دکتر علی توانگر و دکتر منجذب (استادان دانشکده اراک در زمان پهلوی) و...

حضور وابستگان به فرقه در مصادر مهم و حساس سیاسی، فرهنگی، نظامی و...، ضمنا بستر مساعدی را برای گسترش فعالیت تبلیغی آنان در مهد تشیع ایجاد کرد که از آن تا می توانستند سود جستند.

پی نوشت ها

. معمای هویدا، عباس میلانی، ص 53 2. ظهور الحق، فاضل مازندرانی، جلد 8، قسمت دوم، ص 1138 3. تاریخ جامع بهائیت (نو ماسونی)، بهرام افراسیابی، به نقل از: 20 Material for study the Babi Religion. P4 کشف الحیل، عبدالحسین آیتی: چ 4: ج 3، ص 126 5. تاریخ جامع بهائیت (نوماسونی)، بهرام افراسیابی، صص 723-722؛ کشف الحیل، آیتی،...ص 211 6. برای مشاهده خط عین الملک ر.ک، اسنادی از عملکرد خاندان پهلوی، رضا آذری شهرضایی، مرکز چاپ

و انتشارات وزارت امور خارجه، تهران 1381، ص 12 7. مرکز سابق بهائیت در فلسطین اشغالی 8. ظهور الحق، جلد 8، قسمت دوم، ص 1138. تعریض به میرزا جلیل خیاط (=جلیل افندی: برادر عین الملک و از بهائیان حیفا) در نوشته فوق از آن رو است که وی از بهائیت برگشت. ر.ک، کشف الحیل، چ 4: 3/224 9. معمای هویدا، صص 53 54 10. مجله چهره نما، شماره 29 رمضان 1350 11. الیگارشی یا خاندانهای حکومتگر ایران، ج 4: خاندان هویدا، گماشته صهیونیسم و امپریالیسم، ابوالفضل قاسمی، ص 85 12. معمای هویدا، ص 52 13. ر.ک، «سوابق رضاخان و کودتای سوم حوت 1299»، محمدرضا آشتیانی زاده»، به اهتمام سهلعلی مددی، تاریخ معاصر ایران، کتاب سوم، زمستان 1370، ص 107 14. اسناد مو سسه تاریخ معاصر ایران، ش 24 تا 1139-28 ک 15. اسناد و مکاتبات تیمورتاش وزیر دربار رضاشاه (1312-1304 ه. ش)، تهیه و تنظیم: مرکز اسناد ریاست جمهوری...، به کوشش عیسی عبدی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران 1383، ص 56 16. ر.ک، الیگارشی...، ابوالفضل قاسمی، همان، 4/80 17. سفرنامه سدیدالسلطنه، ص 399 18. و به قول آهنگ بدیع، ارگان بهائیان [سال 1353، ش 330، ص 35:] «سالها حاکم بنادر و ولایات خلیج فارس بوده» است 19. جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران...، عبدالله شهبازی، همان، ص 18 20. ج 3، صص 241-238 21. گوهر، سال 2، ش 11 و 12، بهمن و اسفند 1353، مقاله استاد محیط طباطبایی؛ بهائیان، محمدباقر نجفی، کتابخانه طهوری، ص 379 22. ر.ک، جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران...، عبدالله شهبازی، مندرج در: تاریخ معاصر ایران، س

7، ش 27، پاییز 1382، ص 18؛ آهنگ بدیع، سال 16 (1340ش)، ش 3، ص 72؛ 1353، ش 330، ص 35 23. آهنگ بدیع، 1353، ش 330، ص 35 24. در باره آثار بالیوزی و اهمیت آن نزد بهائیان، ر.ک، مقاله هوشنگ رافت، مندرج در مجله آهنگ بدیع، سال 1353، ش 330، ص 37-35 25. فلسفه نیکو، چاپ 2: مو سسه مطبوعاتی فراهانی، 2/ 198 26. متعلق به سیدضیاء الدین طباطبایی، عامل کودتای انگلیسی حوت 1299 شمسی 27. از ایادی چهارگانه عباس افندی در تهران 28. روزنامه خاطرات سید محمد کمره ای، به کوشش محمدجواد مرادی نیا، نشر و پژوهش شیرازه، تهران 1382، 2/847.

امپریالیسم خبری و بهائیت

امپریالیسم خبری و بهائیت

ماشااله حشمتی

نقش راهبردی و تاثیرگذار وسائل ارتباط جمعی بویژه رسانه های جهانی و همچنین ماهیت استکباری آنها بر اهل نظر پوشیده نیست چرا که با گسترش ارتباطات و تبدیل کره ارض به دهکده جهانی وضعیت عالم به شکلی درآمده که هر کس بر جریان اطلاعات سیطره داشته باشد، بر جهان سیطره پیدا می کند و دقیقا به همین دلیل، استکبار جهانی کوشیده است با ایجاد رسانه های وابسته به خود و یا با نفوذ در رسانه های مستقل، به تدریج سلطه خبری خود را به همه جهان دیکته کند، تا آنجا که می توان از مخالفت یا موافقت امپریالیسم خبری با جنبش ها و جریان های معاصر به خوبی اصالت یا وابستگی آنها را به کانون های استکباری دریافت. به عنوان نمونه می توان از مخالفت هماهنگ آنها با دستیابی ایران به انرژی هسته ای، حمایت یکپارچه از جریان های صهیونیستی در برابر جنبش مقاومت اسلامی (حماس) و حمایت از دولت وابسته فؤاد سینیوره در لبنان و موارد فراوان دیگر یاد کرد.

در حقیقت بخش عمده ای از

نبرد نظام سلطه با ممالک شرقی و اسلامی و جنبش های اصیل آن، نبرد و تهاجم فرهنگی است که در این معرکه، رسانه ها بار عظیمی از حملات سیاسی و تبلیغاتی را بر دوش می کشند.

وابستگی بهائیت به قدرتهای استکباری از این منظر می تواند مورد بررسی و دقت قرار گیرد چرا که در کنار حمایت های صریح روسای جمهور امریکا (همچون لیندون جانسون، ریگان و...) و سران رژیم صهیونیستی (همچون بن گوریون، اسحاق بن زاوی، ژالمان شازار، آریل شارون، ایهود اولمرت و...) از بهائیت، رسانه ای استکباری هم به پشتیبانی گسترده از این فرقه پرداخته اند که در این مقال و با مجال اندک، صرفا به بیان جلوه هایی از این حمایت ها بسنده می کنیم. البته شایسته است که محققان عالم و حقیقت جو، گام همت فرا پیش نهند و تحقیقی جامع و عمیق را در باب ماهیت این مطبوعات و ارتباط آنها با نظام سلطه غرب، سامان دهند.

1. رسانه های انگلیسی: این رسانه ها همپای سیاستمداران این کشور استعمارگر، از حامیان دیرین بهائیت به شمار میروند که به ذکر یکی دو مورد اکتفا می کنیم:

الف) در اردیبهشت سال 1342 آن که اعضای نخستین دور بیت العدل بهائیان در اسرائیل انتخاب شدند، کنفرانس مفصلی در لندن (محل دفن شوقی افندی) برگزار کردند که در مطبوعات آن کشور انعکاس فراوان یافت. ازجمله در یکی از جلسات این کنفرانس دو مبلغ بهائی به نامه ای «هینزورث» و «ویلیام سیرز» به ایراد سخن پرداختند که به نوشته نشریه بهائیان: «روزنامه معروف تایمز که از جراید درجه اول انگلستان است، قسمت اعظم بیانات دو ناطق فوق الذکر را نقل کرد.» 1

همچنین فردی به نام بهیه مظفری نژاد (افلاطونی) که در اجلاس مزبور شرکت کرده بود،

می نویسد: «چند روزنامه انگلیسی ازجمله «تایمز»، «ابزرور» و «ساندی تایمز» اخباری راجع به کنگره درج می کردند ولی تنها روزنامه ای که مشتری پر و پا قرص کنگره بود، روزنامه «ایوینینگ نیوز» بود که هر روز اخبار کنگره را به قول خودمان «با عکس و تفصیلات» درج می کرد...2

البته حمایت های رسانه ای انگلیسی از بهائیت فقط به جراید، آن هم در ایام برگزاری این کنفرانس محدود نمی شود و همه رسانه ها حتی رادیویی بی بی سی نیز به هر بهانه ای به تعریف و تمجید از آن فرقه می پردازند از جمله به نوشته نشریه محفل ملی بهائیان ایران: در یک برنامه رادیویی که در بنگاه سخن پراکنی بی.بی.سی انگلستان انعقاد یافت... تحت عنوان «پیامی از لندن به موریس»... خانم مهرانگیز منصف یکی از احبای =] بهائیان] ساکن لندن موکدا موضوع عدالت اجتماعی و جهانی و رفع تعصبات و تبعیضات را که بهائیان سراسر جهان برای نیل به استقرار جهانی آن، شب و روز می کوشند گوشزد کرد و در آخر، پیام تحیات خود را به دوستان [=بهائیان] شرکت کننده در کنفرانس موریس از طریق فرستنده رادیو بی.بی.سی فرستاد.3

صحنه هایی از قبر باب و مرکز جهانی بهائیت به چشم می خورد.4 این امر نمونه ای از تبلیغ غیرمستقیم بهائیت در رسانه های امریکایی به شمار می رود و آن قدر شاخص است که بهائیان را به بیان آن واداشته است.

ب) در جریان کنفرانس بهائیان در شهر شیکاگو، رسانه های آن کشور به طور یکپارچه و باهماهنگی کامل به پوشش خبری آن مراسم پرداختند تا آنجا که به نوشته فردی به نام جلال صحیحی از بهائیان شرکت کننده در آن اجلاس: اخبار مربوط به کنفرانس در قریب چهارصد روزنامه منتشر گردید.5

اما این حمایت ها آنجا

شکل علنی تری به خود میگیرد که نشریه کنگره امریکا به حمایت از این فرقه برمی خیزد آن هم در مقاله ای به قلم سناتور کیتینگ. به نوشته نشریه رسمی بهائیان ایران در 18 فوریه سال 1963 سناتور مزبور در مقاله ای به حمایت از بهائیانی برخاسته که در آن ایام در مراکش دستگیر و به جرم اقدامات سوء خود به اعدام محکوم شده بودند.6

ج) نشریات مهم امریکایی همچون تایم، لس آنجلس تایمز، دیلی نیوز و خبرگزاری هایی همچون آسوشیتدپرس نیز به هر بهانه ای به تبلیغ بهائیت می پردازند. به عنوان مثال روزنامه تایم در شماره 26 آوریل 1963 در مقاله مشروحی که دو ثلث یک صفحه را اشغال کرده بود به معرفی این فرقه و درج مصاحبه ای با روحیه ماکسول (همسر شوقی) می پردازد.7 همچنین در زمستان سال 1346 یکی از سران بهائیت به نام طرازالله سمندری برای تبلیغ به امریکا سفر کرد و چهار ماه در آن مناطق حضور داشت که با انعکاس رسانه ای مفصلی همراه بود ازجمله روزنامه دیلی نیوز شیکاگو مصاحبه ای از او چاپ زد که عنوان جانبدارانه «پیام دیانت بهائی، صلح و عدالت» را بر آن نهاده بود. همچنین به نوشته نشریه بهائیان: «علاوه بر اعلانات و اخباری که در این مورد در روزنامه ها، رادیوها و تلویزیون ها انتشار یافت و طی آن شمه ای از شرح حال... جناب سمندری... پخش گردید، شرح مبسوطی نیز به وسیله «جورج کورنل» سردبیر مذهبی خبرگزاری آسوشیتدپرس انتشار یافت»، این نشریه سپس می افزاید که جورج کورنل مصاحبه ای با سمندری ترتیب داد که: «در بیش از 4000 روزنامه مختلف در سراسر امریکا و کشورهای مجاور ازجمله پاناما منتشر گردید.» 8 به راستی آیا این پوشش وسیع جز

با هماهنگی کامل امپریالیسم خبری ممکن است؟

2. رسانه های فرانسوی: در فرانسه نیز همچون انگلیس و امریکا شاهد پوشش تبلیغی گسترده ای برای بهائیت هستیم. در این زمینه ذکر یک مثال ما را در نیل به مقصود یاری، و از بیان سایر مصادیق تا حدی بی نیاز سازد.

در مرداد 1355 کنفرانس بین المللی بهائیان در پاریس برگزار شد. در مورد بازتاب های این کنفرانس، در نشریه رسمی محفل ملی بهائیان ایران چنین آمده است: «مطالب بسیاری است که در حاشیه اخبار مربوط به کنفرانس باید به عرض خوانندگان عزیز برسد. اولین مطلب، انعکاس کنفرانس از وسائل ارتباط جمعی فرانسه بود. در کلیه جلسات کنفرانس، مخبرین جراید و رادیو و تلویزیون حاضر بودند و اخبار کنفرانس را پخش می کردند و تلویزیون فرانسه فیلم کنفرانس را نشان می داد. جراید معتبر فرانسه مانند لوموند، سوسو اکسپرس، فیگارو چند شماره مقالات و مطالبی درباره کنفرانس و تعالیم بهائی درج کردند.» 9

3. دیگر رسانه ها:در سایر کشورهای اروپایی نیز این حمایت ها به اشکال مختلف مشاهده می شود که به دلیل جلوگیری از تطویل کلام از بیان آن درمی گذریم و تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که مواردی از گشاده دستی و سخاوت های غیرمعمول دولتهای غربی نسبت به این فرقه در خلال اسناد و مدارک موجود مشاهده می شود که برای آشنایان با دیپلماسی «سوداگر» حاکم بر کشورهای ماورای بحار، دقیقا بده بستان های پشت پرده را نشان می دهد. به عنوان مثال به کنفرانس بهائیان در لوکزامبورگ اشاره می کنیم که شهریور1331 برگزار شد و به گفته منابع بهائی «بزرگترین کنفرانس سالیانه اروپا» بود. پیرامون بازتاب رسانه ای این اجلاس در نشریه بهائیان می خوانیم: «... هر شب در جراید لوکزامبورگ تفصیل کنفرانس

را مفصلا درج می نمودند... و همچنین در رادیو لوکزامبورگ که قوی ترین فرستنده رادیویی اروپاست و برای هر دقیقه وقت آن مبلغ هنگفتی باید پرداخت، مجانا و رسما مصاحبه رادیویی با 3 نفر از نمایندگان بهائی در کنفرانس لوکزامبورگ به عمل آوردند که در روز جمعه 14 شهریور 31، بیست و پنج دقیقه بعدازظهر به وقت محل در رادیوی مزبور انتشار یافت و صوت آن را نیز در صفحه [=گرامافون] ضبط نمودند.» 10

در پایان به عنوان حسن ختام این مقال به ذکر موردی می پردازیم که کاملا از حمایت های پشت پرده و زد و بندهای امپریالیسم رسانه ای غرب با فرقه حکایت دارد و اتفاقا، خبر آن را نیز منابع بهائی لو داده اند.

جریان از این قرار است که مقرر بوده در روز 21 ژانویه 1968 (اول بهمن 1346) اجتماعی از بهائیان در سوئد برگزار شود. اما جالب این که اخبار مربوط به همایش، یک روز قبل از برگزاری آن یعنی در روز 30 دی ماه از رادیو پخش شده است. یعنی گزارش همایش از قبل تهیه و با هماهنگی های لازم در اختیار رادیو سوئد قرار گرفته بود و آنها نیز به دلیل اشتباهی که رخ داده، خبر آن را یک روز قبل از وقوع، منتشر کرده اند. نشریه رسمی بهائیان ایران در این زمینه می نویسد: «یک اجتماع عمومی که در روز 21 ژانویه منعقد می شد در دو روزنامه که صبح منتشر می شوند، اعلان گردید. اعلانات این اجتماع به کلیه روزنامه های صبح منطقه و همچنین برای برنامه اخبار محلی رادیو ارسال گرید... با نهایت تعجب متوجه شدیم که اخبار، یک روز قبل از اجتماع در رادیو پخش شده بود»!11

پی نوشت ها:

1.

آهنگ بدیع، سال 1342، ش 3 تا 6، صص 180، 187 و 2190. همان، سال 1342، ش 3 تا 6، صص 225، 228 و 3229. اخبار امری، سال 1349، ش 10، صص 286 - 4285. همان، تیر 1344، ش 4، ص 5244. آهنگ بدیع، سال 1332، ش 7 - 6، ص 6123. اخبار امری، آبان آذر 1342، ش 8 و 9، ص 7504. همان 8. آهنگ بدیع، سال 1347، ش 5 و 6، صص 151 9150. اخبار امری، سال 1355، ش 11، صص 303 - 10302. آهنگ بدیع، سال 1331، ش 9، ص 116. اخبار امری، شهریور مهر 1347، ش 6 و 7، ص 441

کرنش به دیکتاتوری!

کرنش به دیکتاتوری!

داوود مهدوی زادگان

در طول سالهای سیاه پس از جنگ دوم جهانی که دنیا به دو بلوک شرق و غرب به رهبری امریکا و شوروی تقسیم شده بود، ابرقدرتها برای حفظ رژیم های متمایل به خود در کشورهای مختلف از هیچ کوششی دریغ نداشتند و حکام این کشورها نیز برای حفظ خود، از اهرمهای خشونت و جنایت و سلب آزادی های فردی و اجتماعی و تحمیق مردم به راحتی و وفور بهره می گرفتند.

در این شرایط، بها ئیت در این کشورها وارد شد و تحت حمایت دستگاههای حاکم، با آزادی و امکانات فراوان به تبلیغ پرداخت، چرا که آن رژیمها می دانستند که با دو شعار بها ئیان: «عدم دخالت در سیاست» و «اطاعت از حکومت»، هر فرد که بها ئی شود، از میدان مبارزات آزادیخواهانه خارج گردیده و به صف طرفداران دیکتاتوری حاکم می پیوندد.

بها ئیت در این زمینه کارنامه عبرت انگیزی دارد که وی را در نظر آزادگان جهان در حد عمال رژیم های دیکتاتوری پایین می آورد. در این مقاله برآنیم

تا با استفاده از منابع بها ئی، شواهد گویایی را از قاره های مختلف به خوانندگان هوشمند و منصف تقدیم داریم:

الف) امریکای لاتین: این منطقه در طول جنگ سرد به «حیات خلوت امریکا» معروف بود زیرا هیچ رژیمی در آنجا بدون دخالت ایالات متحده بر سر کار نمی آمد و سران آن رژیمها باید در همه زمینه ها خود را با امریکا هماهنگ می کردند اگر کسی نیز همچون سالوادور آلنده رئیس جمهور مردمی شیلی از این قانون نانوشته تخطی می کرد به اشد مجازات محکوم می شد.

در زیر تحرکات بها ئیان در شیلی، نیکاراگوئه، آرژانتین و بولیوی را به صورت بسیار مختصر مورد بررسی قرار می دهیم.

1. شیلی: وقتی در سپتامبر 1970 دکتر سالوادور آلنده در انتخابات ریاست جمهوری به پیروزی رسید، دولت وحدت ملی را با مشارکت همه گروههای مردم تشکیل داد و به اجرای سیاست های خود که مورد پسند امریکا نبود، پرداخت اما ایالات متحده بیکار ننشست و با طراحی کودتایی وحشیانه که در نوع خود از بدنام ترین آنها در امریکای لاتین شمرده می شد. 1 با بمباران کاخ ریاست جمهوری و قتل رئیس جمهور منتخب و مردمی، دیکتاتوری به نام ژنرال پینوشه را بر سر کار آورد که تا سال 1990 با خفقان فراوان بر این کشور حکومت کرد و در طول این دوران سیاه با راه اندازی عملیاتی موسوم به «کاروان مرگ» بسیاری از مخالفان خود را به شکل فجیعی سر به نیست کرد. 2

تیرماه سال 1357 که مبارزات مردم مسلمان ایران اوج گرفته بود و نفرت عمومی از دیکتاتورهایی همچون محمدرضا پهلوی و پینوشه زبانه می کشید، نشریه اخبار امری ارگان رسمی محفل روحانی ملی بها ئیان ایران عکس روی جلد خویش را

با ذوق زدگی به دیدار نمایندگان جامعه بها ئی شیلی و امریکای جنوبی با پینوشه اختصاص داد و در صفحه دوم جلد نوشت:

«چندی قبل، نمایندگان جامعه بها ئی شیلی با حضرت رئیس جمهور آن کشور جناب پینوچیو ملاقات کردند. در این ملاقات...، حضرت رئیس جمهور، نمایندگان جامعه بها ئی را با گرمی و خوشرویی پذیرفتند و درباره اهداف و مقاصد و خدمات بشر دوستانه جامعه جهانی بها ئی صحبت کرده، آنها را ستودند و موفقیت جامعه بها ئی را آرزو کردند... جریان این ملاقات با عکس و تفصیل از وسائل ارتباط جمعی شیلی (رادیو، تلویزیون و مطبوعات) منتشر شد.» 3

پینوشه که همه صداهای حق جویانه را در گلو خفه و همه گروههای آزادیخواه را سرکوب کرده است، به بها ئیان اجازه فعالیت می دهد و آنها را «با گرمی و خوشرویی» به حضور می پذیرد و مورد ستایش قرار می دهد و موفقیت ایشان را آرزو می کند. آیا این جز هماهنگی و همدلی بها ئیت با او را نشان می دهد؟

2. نیکاراگوئه: وقتی در سال 1934 ساندینو قهرمان ملی نیکاراگوئه با نظر مساعد امریکا توسط آناستازیو سوموزاگارسیا به شکلی ناجوانمردانه به قتل رسید، اداره این کشور تا سال 1979 در اختیار خاندان سوموزا قرار گرفت. در این حال مردم به جان آمده از ستم سوموزا در نیکاراگوئه در سال 1961 جبهه آزادیبخش ملی ساندینیست را تشکیل دادند تا با این رژیم وابسته و ستمگر به مبارزه برخیزند که مبارزات آنها ثمر داد و بالاخره در سال 1979 توانستند به پیروزی برسند.

در اوج اختناق سوموزا، هیأتی از بها ئیان نیکاراگوئه از سوموزا درخواست ملاقات می کنند، خانم ژاله عهدشوقی که از بها ئیان مهاجر به آن کشور است. در گزارش خود که

در نشریه رسمی بها ئیان ایران به چاپ رسیده است می نویسد:

ملاقات با حضرت رئیس جمهوری (ژنرال آنا سیوسوموزا) میسر نگردید ولی ایشان تلگرافی در جواب عریضه محفل روحانی ملی ارسال [کردند] مبنی بر این که منشی رئیس جمهور... باکمال میل مسؤول محفل را به نام رئیس جمهور خواهد پذیرفت.4

هیأت نمایندگی 5 نفره محفل در 8 فوریه 1969 به ملاقات منشی سوموزا می شتابند. در این ملاقات رئیس بها ئیان (سلومون اسکالانته) بر نکته ای تأکید می ورزد که خواست و مطلوب همه دیکتاتورهای عالم است. او می گوید:

بها ئیان در هر کشوری که زندگی می کنند، مطیع دولت و افرادی صلح جو و سازنده می باشند لذا بدین مناسبت، محفل ملی نیکاراگوئه یک نوع بیانیه ای... تقدیم می دارد. این هدیه نیز مورد توجه قرار گرفت که عبارت بود از بیانات مبارکه حضرت بها ءالله راجع به اطاعت از حکومت و تحت عنوان «وفاداری نسبت به حکومت» نامیده شده بود.5

گزارشگر جلسه سپس در توصیف فضای مذاکرات و برخورد مثبت منشی رئیس جمهور می نویسد: در تمام طول مصاحبه یک حالت دوستانه و صمیمیت حکمفرما بود و دکتر اینسر بارکرو به مجرد اطلاع از هدف ما بلافاصله عکاس رسمی را خواست و برای ثبت این مراسم دو عکس به آن مناسبت گرفته شد.6

سپس خانم عهد شوقی با شوقی فراوان می افزاید: «این بدیهی است که حال با ابلاغ کلمه مبارک به رئیس جمهور این کشور، فعالیتهای امری با اطمینان خاطر بیشتری و با حرارت بیشتری دنبال خواهد شد.» 7

3. آرژانتین: این کشور همواره مورد طمع صهیونیست ها بوده و این جماعت در آن نفوذ عمیقی دارند که در میان کشورهای امریکای لاتین کم نظیر است، برای این منظور مهاجرت گسترده یهودیان به بوئنوس آیرس

(پایتخت آرژانتین) صورت پذیرفت به طوری که جمعیت یهودیان این شهر در سال 1887 فقط 366 نفر بود در حالی که این جمعیت در سال 1960 یعنی 73 سال بعد به 250 هزار نفر رسیده بودند. به این ترتیب ساکنان غیر یهودی در این مدت در بوئنوس آیرس 15 برابر شده در حالی که تعداد یهودیان در همین مدت به بیش از 653 برابر رسیده است.8

از حیث داخلی نیز تاریخ سیاسی آرژانتین در دو قرن اخیر به چند دوره تقسیم می شود که کارشناسان، فاصله سالهای 1955 تا 1983 را «دوران سیاه ترور و وحشت» نام نهاده اند زیرا کودتاهای مکرر نظامیان و نفوذ حاکمیت آنها بر کشور، تاریک ترین روزها و سالها را برای مردم آرژانتین رقم می زند.

در سال 1966 ژنرال اونگانیا به قدرت می رسد اما همو در سال 1970 طی کودتایی دیگر توسط ژنرال لانوسه از کار برکنار می شود و ژنرال لانوسه ژنرال لونیگستون را به جای او می گذارد اما پس از 7 ماه چون لونیگستون مطابق میل وی رفتار نمی کند، او را نیز برکنار می کند. و خود زمام امور را در دست می گیرد 9 و با اقتدار و خشونت بر مردم آرژانتین حکم می راند.

در این هنگام محفل ملی بها ئیان آرژانتین مطابق معمول برای ابراز وفاداری و اطاعت از «ژنرال» چند نفر از اعضای خود را به دیدار با رئیس جمهور می فرستد. مجله رسمی بها ئیان ایران نیز عکس این دیدار را با خوشحالی درج می کند تا اغنام الهی با مشاهده آن روحیه پیدا کنند.10

ب) آفریقا: این قاره پهناور، داستانی تلخ و غم انگیز از غارت منابع طبیعی و به بردگی کشیدن سیاهان مظلوم آن دارد خوشبختانه پس

از جنگ جهانی دوم، با گسترش مبارزات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه، مردم آفریقا با تقدیم میلیون ها کشته و مجروح به تدریج موفق شدند زنجیرهای اسارت را پاره کنند و گوهر استقلال خود را از کف استعمارگران بیرون آورند. اما پس از استقلال هم رژیم هایی بر اکثر این کشورها حاکم بودند که در باطن از منافع سلطه گران و صهیونیست ها، حفاظت و با هر حرکت آزادیخواهانه بشدت مقابله می کردند. در این شرایط بها ئیان نیز در آفریقا فعال بودند که برای بررسی نقش آنان در کشورهای مختلف، به نمونه ها و شواهدی از منابع خودشان استناد می کنیم:

1. اتیوپی: در این کشور که هیچ گاه ظاهراً به استعمار در نیامد از سال 1930 تا 1974 راس تافری ملقب به هایله سلاسی حکومت می کرد. در سال 1936 با تهاجم ایتالیا و اشغال این کشور، هایله سلاسی به انگلیس رفت و 5 سال بعد با شکست ایتالیا توسط نیروهای انگلستان و اتیوپی او مجدداً به قدرت رسید.11

پیرامون آزادی های سیاسی در زمان وی کافی است بدانیم که در طول دوران طولانی حکومت او، هیچ حزب سیاسی در اتیوپی وجود نداشت.12 هایله سلاسی که خود را امپراطور می خواند، به غرب گرایش داشت و متحد امریکا بود.13 در سال 1953 هایله سلاسی یک ایستگاه مخابراتی را به امریکا اجاره داد که در آن زمان یکی از بزرگ ترین ایستگاههای استراق مخابراتی ورله رادیویی در جهان بود و از طریق آن، مخابرات رادیویی شوروی در سراسر منطقه را شنود می کردند. این پایگاه توسط 4000 نظامی امریکایی اداره می شد.14 هایله سلاسی روابطی مستحکم با اسرائیل نیز برقرار کرد و ارتش اسرائیل تهیه کننده سلاح برای ارتش اتیوپی بود و مستشاران صهیونیست،

آموزش دهنده نظامیان اتیوپیایی بودند. پس از سقوط هایله سلاسی در سال 1974 (1353) توسط منگیستو هایله ماریام و قتل 59 نفر از نزدیکان هایله سلاسی در یک روز و روی کار آمدن رژیم طرفدار شوروی و به ظاهر مخالف با امریکا، باز هم روابط نظامی با اسرائیل ادامه یافت و حتی مشاوران اسرائیلی، آموزش گارد ریاست جمهوری اتیوپی را بر عهده داشتند که این امر از جایگاه اسرائیلیان و اعتمادی که به آنها وجود داشت حکایت می کند. در سال 1984 با موافقت دولت اتیوپی در مدت کوتاهی 10 هزار یهودی فلاشه از اتیوپی به اسرائیل منتقل شدند.15

جالب است بدانیم هایله سلاسی در سال 1944 با صدور حکمی، میسیونهای مسیحی غیرارتدوکس را از تلاش برای تغییر مذهب مسیحیان ارتدوکس منع کرد16 که می تواند به این دلیل باشد که مسیحیان به جای درگیری با یکدیگر باید همه تلاش تبلیغی خود را بر تغییر مذهب مسلمانان متمرکز می کردند. در این شرایط به بررسی وضعیت بها ئیان در آن کشور می پردازیم: در سال 1351 (1972) مراسم «هشتادمین سالروز تولد اعلیحضرت هیلاسلاسی امپراطور اتیوپی» برگزار شد. قرار بود فردی به نام آقای بهتا به نمایندگی از سوی محفل روحانی ملی بها ئیان اتیوپی برای تبریک و اهدای یک کتاب بها ئی به محل برگزاری مراسم در گراندهتل برود. به نوشته نشریه رسمی محفل ملی بها ئیان ایران، فرد مذکور پس از ورود به هتل: «متوجه گردید که با وجود این که نمایندگان بسیاری از دستجات مذهبی در آن جلسه دعوت شده بودند، آجودان اعلیحضرت از نزدیک شدن آنان به امپراطور ممانعت به عمل آورد...» 17

اما در این هنگام اتفاق عجیبی رخ داد که از

روابط ویژه محفل بها ئیان با امپراطور پرده برداشت: آقای بهتا چنین می نگارد: «من از تقدیم هدیه به حضور امپراطور مأیوس شده بودم که ناگهان امپراطور، آجودان خود را احضار و پس از مختصر گفتگو، آجودان نزد من آمد و مرا به جایگاه امپراطور راهنمایی کرد... به مجرد نزدیک شدن به جایگاه، تبسم بر لبان امپراطور نقش بست و کتاب را به دست خود گرفته و صفحات آن را ورق زدند و این اولین هدیه ای بود که امپراطور به دست خود دریافت می داشت. امپراطور وعده دادند که کتاب را مطالعه خواهند نمود.» 18

همان طور که دیدیم در سال 1353 (1974) رژیم هایله سلاسی سرنگون شد و یک دولت کمونیستی روی کار آمد که با وجود مخالفت با امریکا، روابط خود را با اسرائیل حفظ کرد و به تدریج گسترش داد. در جریان این انتقال قدرت خونین، جنگ داخلی در اتیوپی درگرفت اما در همان زمان هیأتهای بها ئی به راحتی به فعالیت مشغول بودند و اگر سوءتفاهمی نیز بروز می کرد به سرعت رفع می شد. در نشریه رسمی بها ئیان ایران آمده است که در جریان درگیری و تیراندازیهای معمول روزانه در اسمره روزی در طبقه پایین خانه ای که در آن جلسه تبلیغی بها ئی برگزار شده بود تیراندازی درگرفت و مأموران ارتش و پلیس به داخل خانه آمدند و متوجه شدند که در طبقه بالای آن مکان جلسه بها ئی برقرار است لذا به سراغ بها ئیان آمدند اما: «رئیس پلیس [که] از امر [=بها ئیت] خبر داشت، افراد خود را فراخوانده و با عذرخواهی... به ما گفت: می توانیم برویم و اظهار داشت او می داند بها ئیان خطرناک نیستند...» 19

2. اوگاندا: این کشور تا

سال 1962 مستعمره انگلیس بود و پس از استقلال ظاهری تا سال 1983 تحت الحمایه انگلستان به شمار می رفت. اسلام در این کشور رشد سریعی داشت لذا استعمارگران، مسلمانان را به عنوان دشمن تلقی کرده و با ترفندهای مختلف همچون تقویت میسیونهای مسیحی، عدم اعطای هرگونه پست سیاسی به مسلمانان، پراکنده ساختن مسلمین در سراسر کشور و قتل عام آنان، می کوشیدند پیروان اسلام را نابود کنند.20

در این کشور، اسرائیل نیز نفوذ فراوان داشت؛ فی المثل سال 1963 چند ماه پس از استقلال، ابوته نخستین رئیس کشور اوگاندا به اسرائیل رفت و به دنبال آن مقامات صهیونیست همچون گلدامایر وزیر خارجه (1963)، اشکول نخست وزیر (1966) و آبا ابان وزیر خارجه (1969) از اوگاندا دیدار کردند.

سال 1971 یک گروهبان ارتش به نام ایدی امین که در اسرائیل تعلیم دیده بود، با کمک رژیم صهیونیستی دست به کودتا زد.21 مردم اوگاندا که از دیکتاتورهای کودتاگر این کشور جز غارت، چپاول، تجاوز به زنان، شکنجه و قتل، خاطره ای نداشتند به امین هم خوشبین نبودند. این سوءظن صحیح بود زیرا در دوران ایدی امین 200 هزار نفر از مردم کشته شدند22.

حال با این وضعیت که از اوگاندا ترسیم شد به بررسی وضعیت و موقعیت بها ئیان در این کشور می پردازیم:در ژانویه سال 1961 یعنی در اواخر حضور مستقیم استعمار انگلیس در اوگاندا، ساختمان بها ئیان در کامپالا افتتاح شد که مرکزیت این تشکیلات در آفریقا را نیز بر عهده داشته و دارد. این امر از اهمیت اوگاندا برای بها ئیت حکایت می کند. همچنین این مطلب با توجه به سیاست های اسلام ستیزانه انگلیس و اسرائیل به عنوان دو کشور با نفوذ در اوگاندا بسیار قابل تامل و دقت می باشد

بویژه آن که در مراسم افتتاح این مرکز، برادر سلطان محل و نمایندگان رسمی دولت و مقامات عالیه کشور اوگاندا نیز حضور داشتند.23

در سال 1971 (1350) ایدی امین پس از کودتا و به دست گرفتن قدرت، از مذاهب بزرگ اوگاندا درخواست کرد که هر یک دو نماینده به مقر فرماندهی او بفرستند. در این جلسه از فرقه بها ئیت نیز به عنوان یک دین، برای حضور در جلسه دعوت به عمل آمد. شایان ذکر است که با این که نمایندگان ادیان بزرگ همچون اسلام و مسیحیت در جلسه حضور داشتند به نوشته نشریه رسمی بها ئیان ایران: «بعد از اتمام نطق رئیس جمهور فقط از یک نفر بها ئی تقاضا شد بیاناتی ایراد نماید.» آن بها ئی نیز فرصت را مغتنم شمرده و: «با صدای بلند یک رساله بها ئی را قرائت کرد که متن آن اطاعت از حکومت بود» و رژیم کودتایی ایدی امین نیز از این حُسن سلیقه بها ئیان به وجد آمده و: «بعداً این متن از رادیو به تمام زبانهای جاری یوگاندا نیز ترجمه و اعلام گردید.» 24

در 12 نوامبر 1971 مراسم جشن تولد حسینعلی بها ء در مرکز بها ئیان کامپالا برگزار شد و از ایدی امین برای حضور در این مراسم دعوت به عمل آمد که او پاسخ مثبت داد و در مراسم شرکت کرد. به نوشته نشریه رسمی بها ئیان ایران در این مجلس: «وزیر امور دینی و وزیر اطلاعات هر دو عظمت بیانات و تعالیم حضرت بها ءالله را تمجید و تحسین نمودند.» 25

بنا به همین گزارش در ادامه مراسم جناب ایدی امین به «تمجید و تحسین» بها ئیان پرداخت «و به پیروان سایر ادیان در اوگاندا نیز توصیه

کرد که آنها نیز مانند بها ئیان در بین خود متحد و متفق شوند.» 26 بدیهی است رئیس بها ئیان اوگاندا نیز که رمز این همه توجه آقای ایدی امین به این فرقه را نیک دریافته بود: «بعد از اظهار تشکر از مراحم ریاست جمهور، به ایشان اطمینان داد که بها ئیان اوگاندا در نهایت وفاداری به دولت و رئیس جمهور، به این مملکت خدمت می کنند...» 27 و مطابق روال معمول دولت اوگاندا: «نطق رئیس جمهور و مراسم این جشن توسط تلویزیون و رادیو در سراسر مملکت پخش شد.» 28

با این حمایت ها بها ئیان در اوگاندا به راحتی به تبلیغ مشغول بودند و از حمایت های سیاسی و بویژه رسانه ای دولت نیز کاملاً بهره مند می شدند. از جمله به نوشته مجله اخبار امری یکی از سران بها ئیت به نام ایناک اولینگا در غرب اوگاندا به «سیر و سفر پرداخت در این حال، خبر مسافرت ایشان به زبان انگلیسی و زبانهای محلی از رادیو اعلام شد و روِ سای قبائل از طرف حاکم نامه ای دریافت داشتند و در تشکیل مجامع و احتفالات، برای ملاقات ایشان همکاری و اشتراک مساعی کردند.» 29

3. لسوتو: این کشور در مرکز آفریقای جنوبی قرار دارد. در سال 1966 استقلال یافته و در همان سال به عضویت سازمان ملل متحد در آمده است، اما به دلیل موقعیت ویژه جغرافیایی، در سیاست خارجی، همواره تحت تأثیر آفریقای جنوبی است 30 که در آن زمان رژیم تبعیض نژادی بر آن حاکم بود و با اسرائیل نیز روابط بسیار دوستانه داشت. بها ئیان در این کشور نیز به فعالیت پرداختند و برای ایجاد اطمینان و حُسن ظن، به ملاقات مسؤولان آن رفتند و از جمله

پادشاه لسوتو «بی هنگ سیت سو» ملقب به موشوشوی دوم، جمعی از بها ئیان را در 15 فوریه 1972 در قصر سلطنتی به حضور پذیرفت و به گرمی پذیرایی می کرد. در این ملاقات که حدود 50 دقیقه به طول انجامید؛ جملاتی بر زبان اعلیحضرت جاری شد که بیشتر به طنز شباهت دارد. به نوشته نشریه رسمی محفل بها ئیان ایران: پادشاه لسوتو سؤ الات متعدد درباره وضع امر بها ئی در لسوتو و هدف دیانت بها ئی به طور عموم مطرح کرد. وقتی که به پادشاه درباره اصل وفاداری به حکومت مطالبی گفته شد، پادشاه در جواب گفت: اگر تمام جهان بها ئی شوند، برای زمامداران و پادشاهان، حکومت بسیار آسان خواهد بود.31

4. لیبریا: این کشور در قرن نوزدهم اعلام استقلال کرد. در خلال جنگ جهانی دوم به پایگاه امریکا در آفریقای سیاه تبدیل شد.32 در سال 1944 ویلیام توبمن به ریاست جمهوری آن رسید و تا سال 1971 به مدت 27 سال در این مقام باقی ماند و جانشین او ویلیام تولبرت در سال 1980 بایک کودتا برکنار شد.

بنا به گزارشی که در شهریور 1355 در وزارت خارجه ایران تهیه شده است، یکی از سه اصلی که از خصوصیات بارز حیات سیاسی لیبریا به شمار می رود: «نفوذ فائق ایالات متحده امریکا بر زندگی سیاسی و اقتصادی این کشور» است. بنا به همین گزارش: «لیبریا با جهان غرب روابط سیاسی دارد ولی هرگز درصدد برقراری روابط سیاسی با شوروی یا چین برنیامد» 33 که این امر میزان وابستگی این کشور به امریکا را می نمایاند. همچنین کمپانی فایرستون نیز 450 هزار هکتار از اراضی درخت کائوچو آن را برای مقاصد خود تصاحب کرده است.

در سیاست

داخلی نیز این رژیم، نظام تک حزبی را بر کشور حاکم کرده بود34 که این مساله نیز از اختناق و عدم وجود آزادی های اولیه و اساسی در آن سرزمین حکایت می کند.

به دلیل وابستگی عمیق این کشور به غرب، رئیس جمهور آن، ویلیام توبمن سال 1965 سفری رسمی به اسرائیل داشت که در خلال آن از مرکز بها ئیان در حیفا نیز دیدار به عمل آورد.35

بها ئیان در لیبریا از آزادی عمل و امکانات بسیار زیادی برخوردار بودند آنچنان که در ژانویه سال 1971 (دی ماه 1349) کنفرانس بین المللی بها ئیان در این کشور برگزار شد و اخبار و گزارشهای آن «از طریق تلویزیون و رادیو و جراید به سراسر کشور اعلان و ابلاغ گردید.» 36

در این کنفرانس معاون رئیس جمهور لیبریا نیز حضور یافت و طی سخنانی از طرف رئیس جمهور به حضار خوش آمد گفت و «از مآرب و مقاصد دیانت بها ئی تجلیل نمود و اظهار امیدواری کرد که تعالیم مشتهر بها ءالله به زودی در عالم مستقر گردد و از این که این کنفرانس در مونرویا برپا شده است، ابراز مسرت نمود و اظهار کرد: «در انجام هرگونه خدمتی حاضر و مفتخر است...»

سپس روحیه ماکسول، بیوه شوقی از «این نطق شیوا و فصیح و دلپذیر عمیقاً تقدیر» کرد.37

در غروب دومین روز کنفرانس شهردار مونرویا در کنفرانس شرکت کرد و «ضمن عرض خیرمقدم از تمام احبأ برای شرکت در ضیافت مجللی که غروب روز سوم در عمارت زیبای شهرداری برپا می شد، دعوت نمود و با نهایت خوشرویی، پذیرایی مفصل و مجلل شد.» 38

در خلال این کنفرانس با روحیه ماکسول مصاحبه های مختلف رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی برگزار می شد39 و در روز

پنجم ژانویه «حضرت رئیس جمهور لیبریا و همسرشان با کمال احترام ایشان را پذیرفته» و در این ملاقات 35 دقیقه ای «حضرت توبمن رئیس جمهور لیبریا از خاطرات شیرینش از زیارت مقام اعلی [=قبر باب] در جبل کرمل [در اسرائیل] یاد کرده اند.» 40

اندکی بعد به لطف ادعیه زاکیه حضرت بها ءالله رئیس جمهور لیبریا یکباره دار فانی را وداع گفت و مرد. در شب یادبود او به نوشته منابع بهائی: «با وجود آن که بسیاری از کلیساها برای گرفتن برنامه در آن شب تلاش کرده و موفق نشده بودند، از جامعه بها ئی خواسته شد در برنامه شرکت جویند. از این رو یکی از اعضای محفل روحانی ملی «مناجات بها ئی» را در آن سالن خواند و از آنجا که متوفی «نسبت به امر مبارک [=بها ئیت] همواره مساعدت داشت»، جلسه تذکری برای او در مرکز بها ئیان برگزار گردید و شرحی راجع به او «بیان شد که رئیس جمهور لیبریا... در سفر خود به اسرائیل موفق به زیارت اعتاب مقدسه بها ئی شد و پس از زیارت، بی محابا اظهار داشت «هرکس این عتبه را زیارت کند وجود خدا را احساس ننماید انسان نیست.» 41

جالب است که بها ئیان تهیه کننده این گزارش نیز که به نظر می رسد هنوز در دل خود ایمان به حقانیت حسینعلی بها ء نیاورده اند از کلمه «بی محابا» برای اظهارات اخیر رئیس جمهور لیبریا استفاده کرده اند.42

تمام این برنامه از رادیو پایتخت لیبریا پخش گردید و جالب آنکه در برنامه ای که از طرف رادیو تلویزیون آن کشور به مناسبت مرگ رئیس جمهور تهیه شد فقط مناجاتهای بها ئی خوانده شد.42

پی نوشت ها

1. شیلی، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، تهران، 1377، ص

257. کیهان، سه شنبه 21 آذر 1385، ش 18688، ص 316. اخبار امری، سال 1357، ش 6، صفحات اول و دوم جلد 4. اخبار امری، اردیبهشت 1347، ش 2، صص 115 -111

5. همان6. همان7. همان8. حسین التریکی، صهیونیزم در آرژانتین، ترجمه علی منتظمی، صص 18 916. آرژانتین، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، تهران، 1374، صص 54 1052. اخبار امری، مهرماه 1351، ش 11، ص 11352. اتیوپی، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، 1381، صص 11 1210. همان، ص 1363.همان، ص 1468. همان، ص 1574.همان، صص 80 1678.همان، ص 1725. اخبار امری، سال 1351، ش 14، صص 449 - 18448. همان، ص 449 19. اوگاندا، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، 1374، صص 10 - 209. همان، صص 10 - 219. همان، 1374، ص 2244. همان، ص 2346. آهنگ بدیع، سال 1339، ش 11، صص 359 - 24355. اخبار امری، سال 1350، ش 4، ص 25139. همان، ش 17، صص 595 - 26594. همان، صص 596 27595. همان، ص 28596. همان29. اخبار امری، سال 1355، ش 1، صص 8 - 307. اطلاعات کلی درباره کشورهای آفریقایی، اداره ششم سیاسی وزارت خارجه، شهریور 1355، ص 3197. اخبار امری، سال 1351، ش 5، ص 32152. دائره المعارف تاریخ عمومی جهان، ترجمه: محمود بهفروزی، نشر قطره، ج 3، ص 33966. اطلاعات کلی درباره کشورهای آفریقایی، اداره ششم سیاسی وزارت خارجه، شهریور 1355، ص 3447. اطلاعات کلی درباره کشورهای آفریقایی، ص 47 و دائره المعارف تاریخ عمومی جهان، ج 3، ص 35966. آهنگ بدیع، سال 1344، ش 36420. اخبار امری، سال 1349، ش 14، ص

37420. آهنگ بدیع، سال 1349، ش 11 و 12، ص 389. همان، ص 289 و اخبار امری، سال 1349، ش 14، ص 39420. آهنگ بدیع، سال 1349، ش 11 و 12، ص 40289. اخبار امری، سال 1349، ش 14، ص 41420. اخبار امری، سال 1350، ش 11، صص 393 42392. اخبار امری، سال 1350، ش 11، صص 393 -43392. همان، ص 393

کاش همه بهائی می شدند!

کاش همه بهائی می شدند!

سید احمد بحرالعلوم میر دامادی

پس از جنگ جهانی دوم، رژیم های وابسته و دیکتاتور در کشورهای مختلف، قدرت را به دست گرفتند و اختناقی سنگین را بر مردم خویش حاکم کردند. متقابلا آزادیخواهان نیز برای رهایی از یوغ این رژیم ها به مقابله پرداختند و در نتیجه زندانها پر از نخبگان و فرزانگان آن کشورها شد.

در بررسی عملکرد بهائیت در این کشورها، منابع بهائی ناخواسته به مطالبی اشاره کرده اند که حیرت انگیز است و پرده از اسرار مگو بر می دارد و نقش بهائیت را در خدمت به دیکتاتورهای این کشورها روشن می سازد و آن این که یکی از اقدامات بهائیان، عملیات تبلیغ بر روی زندانیان سیاسی بوده است تا بدین ترتیب آنها را از جرگه مخالفان خارج ساخته و در صف وفاداران به حکومت ها قرار دهند. در زیر با نحوه اجرای این سیاست در دو کشور چاد (آفریقا) و فیلیپین (آسیا) آشنا می شویم:

چاد

این کشور در دوران استعمار، مستعمره فرانسه بوده و به دلیل مقاومت مسلمانان، فرانسه جنایات گسترده ای در قتل علما و از بین بردن مساجد، مدارس قرآن و آثار اسلامی مرتکب شد. 1 سال 1960 این کشور استقلال یافت اما فرانسویان هنگام خروج، اداره چاد را به افراد مسیحی سپردند که این سیطره تا سال 1990 ادامه داشت و از جمله از سال 1960 تا سال 1975 ژنرال مسیحی تمبل بای قدرت را در دست داشت. او در سال 1962 تمام احزاب به استثنای یک حزب را منحل کرد که این امر میزان آزادی و مشارکت سیاسی را در رژیم او نشان می دهد.2

در دوران 30 ساله (1990 1960) به دلیل فشار همه جانبه بر مسلمانان و وضع مالیات های

سنگین، زمینه برای قیام آنها فراهم شد که با مبارزات فراوان و تحمل زندان و شکنجه و سختی های فراوان، سرانجام در سال 1990 مسلمانان که در «جنبش نجات ملی» مجتمع شده بودند، قدرت را در دست گرفتند.3

اینک ببینیم که عناصر بها ئی در دوران پس از استقلال چاد (سال 1960 به بعد) در این کشور چه نقشی را ایفا می کردند؟ در این زمینه شاید بیان یک مورد ما را بسنده باشد چرا که در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. به نوشته مجله «اخبار امری» یک معلم بها ئی در یکی از شهرهای چاد پس از هماهنگی با مسؤولان زندان برای تبلیغ، میان زندانیان می رود. او پس از چند هفته با ارسال نامه، گزارشی از اقدامات خود و بازخورد آن را برای نشریه مذکور بیان می کند: «رئیس زندان شهر بایبوکام به من اطلاع داد که یک نفر زندانی می خواهد تسجیل [=بها ئی] شود» وی سپس ضمن ابراز شادمانی از این خبر بر مقاومت آن فرد در مقابل بازجویان تصریح می کند و می گوید: «بخصوص که زندانی مذکور هرگز مایل نبوده چیزی را اقرار کند» او وقتی به سراغ زندانی می رود، متوجه می شود که او در حقیقت به بها ئیت ایمان نیاورده و برای فرار از شکنجه، به این فرقه تمسک جسته است. مبلغ بها ئی می نویسد: «به ملاقاتش رفتم ولی اظهار داشت که از وقتی که یکی از رفقای او بها ئی شده، اولیای زندان نسبت به او مهربان شده و دیگر از تهدید و تخویف خبری نیست. رئیس زندان هم تأیید کرد که از وقتی که آنها بها ئی شده اند، نسبت به آنها سختگیری نمی شود.» 4

در منابع بها ئی، مورد مشابه

دیگری از فعالیت بها ئیان بر زندانیان سیاسی اما هزاران کیلومتر دورتر از چاد یعنی در قاره آسیا و کشور فیلیپین وجود دارد که از یک هماهنگی کامل میان بها ئیت با رژیمهای دیکتاتوری برای شکستن روحیه مقاومت در آزادیخواهان حکایت می کند که در ادامه به آن می پردازیم:

فیلیپین

ابتدا مستعمره اسپانیا بود اما پس از درگیری با امریکا که به شکست اسپانیا انجامید، این کشور در سال 1898 در برابر 20 میلیون دلار به امریکا واگذار شد.5 پس از آن تا سال 1946 در استعمار امریکا قرار داشت. در این دوران امریکاییها به منظور مسخ فرهنگی مسلمانان اقداماتی انجام دادند که تعداد بیشتر کلیساها از مساجد در اکثر شهرهای مسلمان نشین از آن جمله است. فشار زائدالوصف امریکا بر مسلمانان در دوران استعمار و سپس استقلال ظاهری و ادامه سلطه امریکا توسط حکومتهای دست نشانده موجب شد که مسلمانان جبهه آزادیبخش مورو را پایه گذاری کنند که این جبهه با انشعاباتی که در آن صورت گرفت بعدها نیز به مبارزات خویش ادامه داد.

در اوضاعی که دولت فیلیپین روابط عمیقی با ایالات متحده دارد و سیاست اسلام زدایی توسط امریکا در فیلیپین دنبال می شود و مسلمانان مبارزات مستمری را برای حفظ هویت اسلامی و احقاق حقوق مسلم خویش آغاز کرده اند بها ئیت وارد این کشور می شود. توضیح آن که:

هنگامی که رژیم دست نشانده امریکا در فیلیپین با خشونت حکمرانی می کرد، هزاران نفر از آزادیخواهان بر ضد آن قیام کردند و به زندان های مخوف افتادند، چرا که آنها حضور پایگاه های امریکایی را در کشور خود بر نمی تافتند.

در این اوضاع بها ئیت دست به کار ودولت فیلیپین که می دانست آموزه های این فرقه چه نقش مهمی در

حرکتهای کلی و ضد استعماری دارد، بشدت از آنها حمایت کرد و تمام امکانات را در اختیارشان قرار داد تا به راحتی و با دست باز به فعالیت بپردازند در این میان، مبارزان فیلیپینی بویژه در مناطق مسلمان نشین که جزء اصلی ترین هدفهای تبلیغی گروههای بها ئی بودند به نقش منفی و استعماری این هیاتها پی برده و به مقابله با آنها پرداختند و از جمله در یک عملیات غافلگیرانه و هشدار دهنده، 3 تن از مبلغان بها ئی را که از ایران به آن نواحی رفته بودند، اعدام انقلابی کردند و با این اقدام خود، ضمن وارد آوردن شوک سنگین به تشکیلات بها ئیت، پیام خود را نیز به آنها تفهیم نمودند.

برای پی بردن به نقش منفی ومخرب این فرقه در آن کشور کافی است بدانیم در شرایطی که خانواده های زندانیان سیاسی امکان ملاقات با عزیزان خود را نداشتند،دولت فیلیپین اجازه داده بود که هیاتهای تبلیغی بها ئی به میان زندانیان برود تا با کسب خبر و شکار مبارزان، ضمن ایجاد شکاف در محبوسان، روحیه انقلابی را نیز در آنان بخشکانند. گزارش زیر که در نشریه رسمی بها ئیان استخراج شده است، به خوبی نقش مخرب فرقه مذکور را از زبان یک زن بها ئی به نام حشمت الله اشراقیان که از سوی بها ئیان ایران برای تبلیغ به آن کشور رفته بود،نشان می دهد:

بنابر دعوت محفل مقدس ملی، به مانیلا رفتم. خانمی از مهاجرین امریکایی و... مهماندار من بودند، خیلی محبت و احترام فوق العاده نمودند. روز بعد، برنامه صحبت در زندان بود... دکتر مهاجر و اشراقیان هم هفته قبل از زندان دیدن کردند، نمی دانم برایتان نوشته ام یا نه؟

عده زندانیان 9 هزار نفر

است. آنهایی که محکوم به مجازات سخت یا حبس ابد یا محکوم به مرگ هستند، در این زندان می باشند. قریب یک سال و نیم پیش، امر مبارک [=بها ئیت] به داخل زندان نفوذ نمود. هم اکنون 900 بها ئی در آنجا داریم... رئیس زندان می گفت: ای کاش که همه بها ئی شوند تاما از شر [مبارزین] خلاص شویم. مقامات مربوطه احترام فوق العاده به امر می گذارند. بها ئیان در سر تاسر فیلیپین آزادند که از زندان [بها ئی] درآن تشکیل می شود.

در میان این نفوس یعنی [زندانیان] دکتر و وکیل و دانشجویان دانشگاه و غیره هستند. وارد شدن به زندان حتی برای اقوام زندانیان کار آسانی نیست. باید اجازه مخصوص از چندین محل بگیرند، آن وقت از پشت میله های زندان صحبت کنند، حتی کشیش های کاتولیک. ولی برای بها ئیان همین که در ماشین از دور گفتیم. بها ئی، آناً اجازه دادند.

خلاصه پس از عبور از درهای آهنین وارد زندان [شدیم] و به محل زندانیان رفتیم... نه تنها بهائی ها جمع شدند، غیر بها ئی ها هم آمدند. معاون ایادی،6 پروفسور سمیناگو، مرا معرفی نمود، پس از آن شروع به صحبت کردم وایشان ترجمه به زبان محلی می نمود برای اشخاصی که انگلیسی نمی دانستند.

چندین آسایشگاه مختلف را دیدن کردیم و در هر کجا مطالبی بر ایشان گفتم. در محل مسلمانان، مباحثه با 2 ملا ی مسلمان که مدتی است زندانی هستند، خیلی جالب بود، از 7صبح تا 2 بعد از ظهر همین طور حرف زدم... باری بعد از صرف غذا در رستوران آنجا مجدداً باز گشتیم و تا ساعت 5 بعد از ظهر آنجا بودیم. خاطرات خوش آن روز همیشه در خاطرم است.7

پی نوشت ها

1. چاد، دفتر مطالعات سیاسی

و بین المللی، 1378، ص 210. همان، ص 370. همان، ص 411. اخبار امری، سال 1352، ش 8، صص 271 5270. فیلیپین، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، 1382، ص 619. شوقی افندی برای تبلیغ بها ئیت شبکه ای بین المللی ایجاد کرد و 27 نفر را در را‡ س آن قرار داد وآنها را ایادی امرالله نامید تا هر یک امور مربوطه را در بخشی از جهان بر عهده بگیرد،پس از چندی برای هر یک از آنها چندین معاون در نظر گرفت که به آنها معاون ایادی می گفتند 7. آهنگ بدیع، سال بیست ویکم (1345)،ش 1، ص 19

امام خمینی و بهائیت

خروش بر توطئه ها!

مریم رفیعی

مبارزات حضرت امام خمینی(ره) علیه سیاستهای ضد دینی و ضد فرهنگی رژیم پهلوی در 1341ش در جریان انجمنهای ولایتی و ایالتی به صورت علنی آغاز شد. پس از رحلت آیت الله بروجردی در 1340، دستگاه دولت پنداشت فرصتی برای خارج کردن کامل مذهب از امور اجتماعی به دست آمده، لذا حرکت ضد دینی اش را شدت بخشید. شاه و دیگر ایادی استعمار (نظیر اسدالله علم) زمزمه الغای بعضی از قوانین اسلام را هر روز به اسم و تحت عنوانی ساز کردند. «لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی»، «کنفرانس آزاد زنان و آزاد مردان»، «انقلاب سفید شاه و ملت»، «لوایح ششگانه» و در نهایت «قانون حمایت خانواده» از برنامه هایی بود که توسط دول امپریالیستی (بویژه امریکا) برای ریشه کن ساختن اساس اسلام و استقلال ایران مطرح و توسط شاه به اجرا گذشته شد.1

یکی از این برنامه ها، تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی بود که با حذف قید مسلمان بودن و سوگند به قرآن از این قانون، غیرمسلمانان و در راس ایشان بهائیان بدون هیچ گونه منع قانونی

می توانستند به مناصب و پستهای مهم دست یابند. امام با هشیاری تمام، متوجه خطر شد و به صورت فعال وارد صحنه سیاست کشور گردید.2 ایشان، که هدف این لایحه را حاکمیت بهائیان بر سرنوشت ایران ارزیابی می کرد، علیه لایحه مذکور و به صورت یک مخالف مقتدر، در مقابل رژیم پهلوی قد برافراشت و در مناسبتهای مختلف با سخنرانی های روشنگر خویش، علما و مردم را از توطئه های شوم استعمار مطلع و خطر بهائیان و اسرائیل را برای اسلام و کشور گوشزد کرد3: «... این جانب حسب وظیفه شرعیه به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می کنم، قرآن کریم و اسلام در معرض خطر است. استقلال مملکت و اقتصاد آن در قبضه صهیونیستها است که در ایران به [صورت] حزب بهائی ظاهر شدند...» 4

امام دست استعمار را در ایجاد این فرقه و رابطه عمیق آنها با اسرائیل و دشمنی دیرین و مشترکشان با اسلام را می دید و بر لزوم مبارزه با آنها تاکید کرد. ایشان در سال 42 طی پیامی خطاب به علمای یزد، صریحا از تسهیلاتی که دولت علم برای انجام کنفرانس ضد اسلامی بهائیان در لندن منظور کرده بود انتقاد و افزود: «بسیاری از پستهای حساس به دست این فرقه (بهائیت) است که حقیقتا عمال اسرائیل هستند».5 در سخنرانیهای همان سال نیز، ضمن هشدارهای متعدد به مردم و روحانیت، فرمود: «... این سکوت مرگبار اسباب این می شود که زیر چکمه اسرائیل به دست همین بهائی ها، این مملکت ما، نوامیس ما پایمال شود...».6 امام درباره اصول انقلاب سفید! شاهنشاهی نیز معتقد بود که برخی از اصول آن نظیر تساوی مطلق حقوق زن و مرد نشات گرفته

از رای عباس افندی است.7

در یک جمع بندی می توان گفت که از دیدگاه امام، بهائیت با سازمان خود در ایران به جاسوسی برای اسرائیل و امریکا مشغول بود و در اساس برای شکستن مذهب شیعه به وجود آمده بود. تاکید ایشان بر نابودی استقلال ایران توسط استکبار و عوامل آن نظیر اسرائیل، بهائیت و رژیم ستمشاهی، ماهیتی کاملاً ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی به نهضت اسلامی بخشید.

سرانجام رژیم که تاب مقابله با امام را نداشت در آبان 1343 ایشان را بازداشت و به ترکیه تبعید کرد. با تبعید امام در آبان 43 به ترکیه، روند هجوم بهائیان به دستگاه حکومت که از پیش آغاز شده بود، شتاب بیشتری یافت و هویدای بهائی، برای حدود 14 سال نخست وزیر شد. در این دوره، روز بروز بر قدرت این فرقه در ایران افزوده شد، تا جایی که در کابینه هویدا 9 وزیر بهائی راه یافت.8 اینان از موقعیت خود برای ثروتمند شدن جامعه بهائیت استفاده می کردند و از این ثروت در راه تبلیغ و ترویج فرقه خود نهایت استفاده را می نمودند. زن نیز از وسایل مهم جلب افراد بود و از دختران بهائی به عنوان مبلغ برای جلب جوانان از طریق روابط جنسی استفاده می شد.9

در گزارشی محرمانه به سفارت امریکا، وضعیت بهائیان این گونه بیان می شود: از نظر تعداد مذهب بهائی در حال ازدیاد است و در سطح تصمیم گیری در دولت ایران در حال اعمال نفوذ است. از اعضای مذهب بهائی می توان سرهنگ عبدالکریم ایادی پزشک شخصی شاه ایران، سرهنگ فریدون جم سفیر ایران در اسپانیا (معلم پیشین فرزند شاه) که یک بهائی متعصب و دوست صمیمی سرهنگ ایادی

است و... نام برد. توسعه کنونی بهائیگری با نفوذ سرهنگ ایادی صورت می گیرد. در نتیجه شاه شخصا بهائیگری و ترویج آن را در ایران تصویب و تایید کرده است.10

به گفته فردوست، رئیس دفتر اطلاعات شاه، شخص شاه در جریان رشد و نفوذ بهائیان قرار داشت. فعالیتهای بهائیت توسط ساواک به دقت دنبال می شد و گزارش این فعالیتها در بولتن های نوبه ای تنظیم و از طریق فردوست به اطلاع محمدرضا می رسید. وی می گوید: «این بولتن مفصل تر از بولتن فراماسونری بود، اما محمدرضا از تشکیلات بهائیت و به خصوص افراد بهائی در مقام مهم و حساس مملکتی اطلاع کامل داشت و نسبت به آنها حسن ظن نشان می داد.11

بنابر مدارک و اسناد موجود، شاه چنان در حمایت از بهائیان کوشید که بهائیان مدعی بودند که کارهایی که اکنون (سال 48) به دست اعلیحضرت آریامهر صورت می گیرد، هیچ کدام آن روی اصول دین اسلام نیست، زیرا شاه به تمام دستورات بهائی آشنایی دارد. بهائیان نه تنها مورد حمایت رژیم شاه بودند بلکه بر اساس اخبار در اسناد، مورد حمایت رئیس جمهور امریکا و دولت اسرائیل نیز بودند. بهائیان ایران نیز مانند سایر بهائیان جهان جاسوسی برای اسرائیل را یک وظیفه افتخارآمیز می دانستند، آنان علاوه بر تبریک پیروزی اسرائیل، گستاخی را به جایی رساندند که مبالغ هنگفتی پول برای کمک به ارتش اسرائیل جمعآوری کردند.12

آنها ایران را بعد از اسرائیل، دومین سرزمین بهائیان و آن را مرکز قیام و تسخیر جهان می دانستند و در نقشه دهساله شان بر اهمیت ایران برای بهائیت تاکید داشتند. «شوقی افندی» چند سال قبل از مرگش تنظیم طرح جهانی بهائیان تحت عنوان «نقشه دهساله» را آغاز کرده بود.

او امید داشت که این طرح در دوران پیشوایی خودش به مرحله اجرا در آید، ولی مرگ ناگهانی او مانع اجرای هدفهایش شد. این نقشه شامل 28 هدف است که پیشوای چهارم بهائیان تاکید نموده که بهائیان با عزمی راسخ و تصمیمی قاطع باید مرحله به مرحله اهداف این نقشه را به اجرا درآورند. شوقی در مواد این نقشه بر گسترش معابد بهائی، کتب و نوشته های بهائیان، تاسیس محافل مرکزی ملی بهائیان در قاره های مختلف تاکید دارد تا در نهایت در لحظه «حلول جهاد کبیر اکبر روحانی» همه عالم تحت تسلط بهائیان به «صلح جهانی» دست یابد. دو نکته در این اهداف قابل توجه است: اول آنکه او در هدف بیست و چهارم، حمایت از دولت اسرائیل را بر همه دولتهای جهان ترجیح داده و تاسیس شعب محافل روحانی و ملی بهائیان را فقط بر حسب قوانین حکومت جدیدالتاسیس اسرائیل ممکن می داند. دوم: از آنجا که ایران نزد بهائیان به «مهد امرالله» (یعنی زادگاه باب و بها و محل ظهور این فرق) معروف و از قداست ویژه ای برخوردار است و در طرح ده ساله شوقی بعد از اسرائیل مرکز بهائیت و ارض موعود معرفی می شود که باید نصیب بهائیان شود.13

در سال 57 با تشدید مخالفتها و اعتراضات مردمی، که امواج سهمگین آن سلطنت پهلوی را به لرزه در می آورد، خبر از وقوع انقلابی عظیم به رهبری امام خمینی(ره) داد. لذا رهبران تشکیلاتی این فرقه احساس خطر کردند و با خروج از ایران به دامان سرکردگان غربی خود پناه بردند. دکتر ایادی از کسانی بود که قبل از شاه، ایران را ترک کرد14 و به دنبال

او کسانی که از عناصر مهم بهائیت در ایران محسوب می شدند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و آنان که ماندند به ادامه نقش جاسوسی خود ادامه دادند.15

با پیروزی انقلاب اسلامی این فرقه به یکباره تمام پشتوانه سابق خود در کشور را از دست داد و تمام آمال و آرزوهای جامعه بهائیت نقش برآب شد. در گزارش سفارت امریکا به وزارت امور خارجه آن کشور در ژوئن 1979 میلادی (1359 شمسی) آمده است: «یکی از 9 نفر از مردان متفکر جامعه بهائیت [روِ سای محفل بهائیان] گفت که جامعه بهائی احساس می کند از جهات اداری، اجتماعی و مالی در حال مرگ است و با بدترین بحران در تاریخ صد و 28 ساله اش مواجه شده است.».16بخشی قابل توجه از بهائیان که با پیروزی انقلاب اسلامی، نقشه ها و وعده های بیت العدل را بر باد می دیدند، اعتقاد خود را به این مسلک از دست داده و خانوادگی مسلمان شدند.17

همان طور که دیدیم، امام معتقد بودند که بهائیت نه به عنوان یک مذهب بلکه به عنوان یک حزب، وظیفه جاسوسی برای اسرائیل و قدرتهای استکباری را به عهده دارد. چنانکه، وقتی نظام جمهوری اسلامی ایران با دستیابی به اسناد محکم و متقن دال بر جاسوسی عده ای از سران تشکیلات برای بیگانگان، جمعی از سران فرقه را دستگیر و پس از محاکمه به حبس یا اعدام محکوم کرد و هر گونه فعالیت تشکیلاتی آنان در ایران را ممنوع اعلام نمود18، دولت امریکا به نفع جواسیس بهائی واکنش نشان داد و رئیس جمهور امریکا رسما از آنان جانبداری کرد که با پاسخ دندان شکن رهبر انقلاب اسلامی مواجه شد.19

تشکیلات مخفی بهائیت در ایران علاوه بر

تبلیغ بر ضد انقلاب در دوران جنگ تحمیلی، از هیچ خدمتی جهت پیروزی دشمن و رضایت اربابان خود کوتاهی نکردند. آن عده که از سران تشکیلات بودند، اطلاعات را به صورت غیرمستقیم از بهائیان رده های پایین تر جمعآوری کرده و به مرکز محافل بهائی (اسرائیل) ارسال می کردند.20 حتی به گفته برخی از بهائیان مستبصر: آنان با مشاهده کشته شدن مردم با بی رحمی تمام به هم تبریک گفته و با اظهار خوشحالی اضافه می کردند که هرچه مسلمانان کشته شوند، کم است!21

بهائیان مانند سایر گروههای مخالف انقلاب (که کینه امام را به داشتند)، در خرداد 67، هنگامی که ایران در سوگ فقدان رهبر و مراد خویش یکپارچه غم و اندوه گشت در محافل خود به شادی پرداخته و با تبریک به یکدیگر امیدوارانه در انتظار سقوط نظام و بازیافتن موقعیت و جایگاه از دست رفته نشستند.

پانوشت ها

1. نهضت امام خمینی (ره)، سید حمید روحانی. صص 303 302.

2.همان، صص 165 و 174.3. تاریخ معاصر از دیدگاه امام خمینی (تبیان 20)، سید محمد هاشمی تروجنی و...، صص 244 و 251.4. صحیفه نور، 1/56. 5. نیمه پنهان، 15/177 176.6. تاریخ معاصر از دیدگاه امام خمینی، ص 245.7. صحیفه نور، 1/56.8. بهائیت در ایران، زاهد زاهدانی، صص 293 292.9. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، 1/376 375.10. اسناد لانه جاسوسی، شماره 37، ص 7.11. ظهور و سقوط...، 1/374.12. سه سال ستیز مرجعیت شیعه، روح الله حسینیان، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص 173172.13. انشعاب در بهائیت، اسماعیل رائین، صص 215 205.14. ظهور و سقوط...، ص 204.15. بهائیگر اسناد لانه جاسوسی، همان، ص 9.16. همان، ص 12.17. بهائیت در ایران، ص 282.18. همان، صص 277275.19. صحیفه

نور، 17/267 266.20. لایه های پنهان جاسوسی در بهائیت، مصاحبه با یک نجات یافته دیگر از بهائیت، کیهان، 18799، 1386.21. سه سال ستیز مرجعیت شیعه، صص 169 168.

آیت الله بروجردی و بهائیان

نگران از نفوذ!

محمدحسن رجبی (دوانی)

پس از سقوط دیکتاتور پهلوی در شهریور 20، انتظار می رفت که مبارزه ای پیگیر از سوی روحانیت با عوامل و ارکان نظام دیکتاتوری آغاز شود، اما این مبارزه به دلایل گوناگون چون: وعده های سران رژیم (بویژه شاه جوان) به جبران گذشته، بازشدن نسبی فضا برای برگزاری مراسم دینی و از سوی دیگر تبلیغات سازمان یافته ضداسلامی و انحرافی در جامعه از سوی حزب توده، کسروی و نیز بهائیان که با سوء استفاده از وضعیت آشفته کشور، به تضعیف باورهای مذهبی جامعه می کوشیدند، مدتی طول کشید تا قوام لازم را بیابد و نخست در جنبش ملی کردن صنعت نفت و سپس در خیزش خرداد 42 به نقطه عطف خود نزدیک شود. لذا، در بدو امر، بخش عمده ای از توجه و تلاش علما، صرف بازستاندن اماکن اشغال شده دینی، احیا شعائر مذهبی، رفع منع حجاب، و مبارزه با تبلیغات ضد اسلامی گروههای مزبور، بویژه بهائیان که مورد سخن ماست گردید؛ حرکتی که البته، یکسره از صبغه «سیاسی» خالی نبود و خصوصا در بحبوحه مبارزه با منع حجاب، مرجعیت شیعه (آیات عظام قمی و بروجردی) تا مرز تهدید دستگاه به قیام پیش رفتند.

نفوذ بهائیان در سطوح اداری کشور که از عصر مشروطه آغاز شده بود، در زمان سلطنت رضاخان ادامه یافت و روز به روز آنها بیشتر بر مناصب کلیدی کشور دست یافتند. این امر، که با تبلیغات بهائیگری و اسلام ستیزی همراه بود، موجب رنجش و نگرانی علما و مردم متدین

گردید. زمانی که آیت الله بروجردی از نجف به بروجرد بازگشته و در آنجا مورد احترام عموم مردم و اهالی غرب کشور بودند و به تدریس و امامت جماعت و حل و فصل امور شرعی مردم اشتغال داشتند، بهائیان، بروجرد را جولانگاه تبلیغات خود قرار داده بودند. به نوشته مرحوم علامه دوانی:

«در سالهایی که فرقه ضاله بهائی، فعالیت خود را در بروجرد به خصوص در ادارات دولتی تشدید کرده بودند، معظم له مجدانه به مقابله پرداختند. سعی ایشان در ابتدای امر بر این بود تا از راههای قانونی جلو فعالیت های آنها را که روز به روز بیشتر می شد و حتی تا بدانجا رسیده بود که یکی از مدارس دینی شهر را تخریب و به جای آن دبیرستانی بنا نهادند، سد کنند؛ ولی زمانی که بی توجهی و مسامحه مرکز را در این مورد مشاهده نمودند، خود مستقلا دست به کار شده و به عنوان اعتراض به این امر، از شهر خارج شدند. خبر عزیمت ایشان در اندک مدتی مردم شهر و نواحی را به تظاهرات و اجتماع در تلگرافخانه واداشت. دولت پس از مشاهده این اوضاع، احساس خطر نموده و سعی در مراجعت ایشان به شهر می نماید. بزودی محافل و مجالس آشکار بهائی ها تعطیل و افراد منحرف از ادارات شهر منتقل می گردند و ایشان با اعزاز تمام به شهر مراجعت می نمایند».1

آقای واعظ زاده در مصاحبه با مجله حوزه می گوید: «اصلا مبارزه با بهائیت توسط آیت الله بروجردی شروع شد. ایشان خطر بهائیت را خیلی جدی می گرفت... آقای منتظری با یکی از مبلغان بهائیت، مکاتبه داشت و شبهات را پاسخ می داد، می گفت آیت الله بروجردی نوشته هایی که بین من و آن مبلغ

بهائی رد و بدل می شود؛ می بیند».2

ایشان، در ماه رمضان آن سال، یک ماه تمام منبر رفته و پیرامون مهدویت امام زمان عج از قول علمای اهل سنت و شیعه و رد نظرات بهائیان، به نحوی مستدل سخن گفتند.3 پس از ورود به قم نیز، با اشاره به روشی که در ارائه مباحث بر ضد بهائیان در بروجرد داشتند «به جناب آیت الله صافی توصیه کردند که کتابی با همین سبک [مستدل و با استناد از روایات عامه و خاصه] درباره حضرت به رشته تحریر درآور و مقدمات نگارش کتاب ارزشمند منتخب الاثر از همین جا فراهم آمد».4

به گفته آیت الله سبحانی: سال 1331 مرحوم بروجردی جمعی از فضلای آن روز حوزه (نظیر حضرات آقایان حسینعلی منتظری، ابراهیم امینی و احمدی شاهرودی) را برای خنثی کردن تبلیغات بهائیان به فریدن اصفهان اعزام کرد.5

پس از کودتای 28 مرداد و سرکوب احزاب و جمعیتهای سیاسی، و سیطره جو خفقان و سانسور بر کشور، نفوذ بهائیان در دستگاههای دولتی گسترش یافت تا آنجا که عبدالکریم ایادی (از خانواده قدیمی و متنفذ بهائی) پزشک مخصوص و محرم اسرار شاه شد. ارتشبد حسین فردوست، ضمن ارائه اطلاعات ارزشمندی راجع به میزان نفوذ و قدرت او و بهائی ها در دربار، دولت و ارتش پهلوی، او را «سلطان واقعی» و بدون تاج و تخت و «راسپوتین ایران» می نامد که بیش از هشتاد شغل پولساز داشت.6

تیر 1334 طی نامه ای به نخست وزیر، با اشاره به پیگیری ناقص او در اجرای نظریات ایشان راجع به بهائیان که به نظر شاه رسیده بود، متذکر می شود که نامه ایشان به شاه متضمن چاره جویی بود و درخواست شده بود که در صورت عدم پاسخگویی قوانین

موجود، قوانین لازمه را در مجلس تصویب کنند تا عملیات سابقه این فرقه دوباره تکرار نشود.8با توجه بدانچه گفته شد مرحوم فلسفی تصمیم گرفت در رمضان 1334، در سخنرانی های خود که مستقیما از رادیو پخش می شد به افشای خطر سیاسی بهائیان در کشور پردازد. وی در این زمینه با آیت الله بروجردی مشورت کرد و پس از موافقت و دستور آیت الله، جریان را به اطلاع شاه نیز رساند و چنان که گذشت، با موافقت شاه روبه رو گردید.9 وی سپس از وعاظ تهران خواست که در منابر حساس ماه رمضان، یکصدا بر خطر رسوخ بهائیان در اداره امور کشور تاکید و به مردم هشدار دهند.10 خود نیز از آغاز رمضان، در سخنرانیهای مهییج و پرشور خود، بشدت به بهائیان حمله کرد و با وجود تهدیدات عَلَم (وزیر کشور) و شاه11، همچنان به سخنان خود ادامه داد.

نفوذ و قدرت روزافزون بهائیان در پستهای حساس سیاسی، اقتصادی و اداری کشور، و تشنج آفرینی ها و جنایات هولناک صهیونیست مابانه آنان نسبت به مسلمانان در جای جای کشور، و بی تفاوتی و بعضا همدستی ماموران دولتی با ایشان در طول آن سالها، چنان نفرت و انزجار عمیق و وسیعی بین مردم مسلمان نسبت به بهائیان ایجاد کرده بود که پس از پخش سخنان مهیج و افشاگرانه فلسفی از رادیو، مردم یکباره خروشیدند و تظاهرات پرشکوهی علیه بهائیان به راه انداختند و مجدانه در صدد برآمدند که برای همیشه ریشه و اثار آنها را از کشور برکنند.

رژیم شاه که انتظار چنان واکنش گسترده ای را از سوی مردم نداشت، ناچار با آنان همصدا شد و پیش از آن که کنترل امور را از دست دهد، وارد عمل

گردید و مراکز بهائیان را قبل از تصرف از سوی مردم، اشغال کرد. (این نکته حائز اهمیت است که در اعلامیه ها و سخنان مقامات دولتی، به جای تاکید بر «تصرف» حظیره القدس و سایر مراکز بهائیان، همواره واژه «اشغال» به کار می رفت که اعتراف تلویحی به مالکیت فرقه بر آن مراکز را دربر داشت). به عبارت دیگر، ماموران نظامی و انتظامی با اشغال خطیره القدس و سایر مراکز بهائیان در کشور، از آنها در مقابل خشم ویرانگر مردم مسلمان حراست کردند.

به قول مرحوم فلسفی: «هیجان عمومی و نگرانی از حرکت مردم، شاه را بر آن داشت که دستور بسته شدن حظیره القدس را صادر کند و به دنبال آن، نیروهای فرماندار نظامی آنجا را اشغال کردند. او در ابتدا این کار را اقدامی مذهبی جلوه داد و خود را مصمم به برخورد با بهائی ها وانمود کرد و به همین دلیل نیز جامعه روحانیت از وی تشکر نمود و آن اقدام را مورد حمایت قرار داد».12 آیت الله میرسید محمد بهبهانی در تلگرامی به شاه (18 اردیبهشت 34) از اقدامش در بستن حظیره القدس تشکر کرد و در تلگرام دیگر به آیت الله بروجردی آن روز را برای مردم عید شمرد. آقای بروجردی نیز در پاسخ، تلگرامی به این شرح مخابره کرد: «تلگراف مبارک، حاکی از اقدام شخص اعلیحضرت همایونی در بستن و ضبط محوطه ای که فقط برای تبلیغات ضد دیانت مقدسه اسلام که طبعا موجب عدم وحدت ملیت است و بلکه ضد استقلال مملکت و ضعیف نمودن مقام سلطنت بنا شده موجب مسرت گردید. البته عموم مسلمانان جهان و علمای اعلام، بلکه حضرت ولی عصر ارواحناله الفداه از این اقدام مسرور

هستند. می توان گفت به نظر عقلای مملکت، از وظایف حتمیه سلطنت به شمار می رود. مرجو آن که خداوند عز شانه، دیانت مقدسه اسلام و سلطنت ایران را از گزند دشمنان و اخلالگران حفظ فرموده و وجود مبارک را برای مسلمین مستدام بدارد».13

متعاقب آن در 20 اردیبهشت، 5 تن از علمای تهران برای ابراز تشکر از اقدام شاه در بستن حظیره، در کاخ مرمر با شاه ملاقات کردند.14 آیت الله بروجردی نیز در نامه ای به آقای فلسفی، ضمن تقدیر و تشکر از سخنرانی های ایشان، به ادامه مبارزه و مقابله جدی با بهائی ها تاکید کرد: «...خدمات پرقیمتی را که این چند روزه نسبت به دیانت مقدسه اسلام، بلکه مطلق دیانات و نسبت به قران کریم بلکه مطلق کتب سماوات و نسبت به استقلال مملکت و حفظ مقام سلطنت و دولت و ارتش و تمام افراد ملت ایران و مسلمانان جهان آنجام داده اید و مقداری از پرده ضخیمی را که یک حزب سیاسی به اسم مذهب بهائی روی منویات خود گسترده و متجاوز از سالها در حدود صد سال [است] که با تشکیلات منظم و صرف پولهای گزاف مجهول المخزن و تبلیغات دامنه دار خود، علنا بر ضد مذهب رسمی مملکت که بالطبع موجب وحدت ملیت است و سرا بر علیه سلطنت و حکومت کوشش می کنند، بالا زده و مقداری از آنها را مکشوف نموده اید، موجب مسرت حقیر و عموم مسلمانان، بلکه مسرت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه می باشد». در ادامه، آسیب حزب بهائیت به استقلال کشور را بسیار شمرده و هشدار داد که اعضای این حزب در بسیاری از شئون کشور نفوذ کرده اند و لازم است ادارات و مراکز حساس و

وزارتخانه ها از این عناصر تصفیه شوند.15

علاوه بر منبرهایی که هر روزه ماه رمضان از رادیو پخش می شد، مرحوم فلسفی در تاریخ 16، 19 و 20 اردیبهشت همان سال، طی مصاحبه هایی با روزنامه کیهان، نظریات و برنامه ها و انتظارات آیت الله بروجردی و دیگر علما و مردم را تشریح کرد. ایشان بابیت و بهائیت را ساخته و پرداخته استعمار و در خدمت آن دانست و راجع به تشنج آفرینی های چند سال اخیر بهائیان در کشور، افزود که بر اساس لوحی که از این فرقه به دست آمده، به آنان بشارت داده شده که در سال 1335 شمسی، در ایران به قدرت خواهند رسید، لذا این تشنجات از نظر آنان، مقدمه و زمینه قدرت نمایی آنهاست. وی درباره پیگیری مساله خاطرنشان ساخت: «حضرت آیت الله بروجردی و آیت الله بهبهانی و محافل روحانی، نسبت به طرد فرقه بهائی از جامعه ایرانی توجه کامل دارند و پیوسته با دربار، دولت و مجلسین برای از بین بردن آثار آنها در تماسند. این فعالیت که مورد توجه افکار عمومی است تا جایی که در مسلمانان آرامش خاطر به وجود آید دنبال خواهد شد». راجع به ساختمان حظیره نیز یادآور شد: «پس از مشاورات زیاد، مقامات روحانی و دولتی به این نتیجه رسیده اند که باید عمارت حظیره القدس را ویران کرد، چون اگر باقی بماند هر مؤ سسه ای هم در آن کار کند، باز بهائی ها به عنوان یک «مکان مقدس» از آن، استفاده تبلیغاتی خواهند کرد... بنابراین محو آثار و بقایای آنها نیز حتمی و واجب است».

همچنین، ضمن بیان مخالفت روحانیت با هر گونه بی نظمی و تاکید بر انجام اقدامات قانونی، افزود: «در مذاکراتی که امروزه با آقای

علم، وزیر کشور، به عمل آمد ایشان اظهار داشتند که امر مبارزه با فرقه بهائی مورد توجه کامل دولت است و دیشب نیز در هیات دولت مورد مشاوره قرار گرفت و قرار است بسیاری از نمایندگان مجلس، آمادگی خود را در تصویب طرح وکلای مجلس شورای ملی، تصمیم لازم اتحاذ کنند. بسیاری از نمایندگان مجلس، آمادگی خود را در تصویب طرح غیرقانونی شناختن فرقه بهائی اعلام داشته اند. چون موکلین شهرستان ها با تلگراف ها و نامه ها و تقاضاهای خود، از وکلا می خواهند که هرچه زودتر در این باره تصمیمی اتخاذ و برای ریشه کن کردن بقایای این فرقه اقدام کنند و من اطمینان دارم که وکلای مجلس، مسلمان و علاقه مند به دین مبین اسلام بوده و در اجرای تقاضاهای موکلین خود کوشا می باشند. وکلای اقلیتهای کلیمی، ارمنی و زرتشتی نیز با عصبانیت تمام، نسبت به فرقه بهائی ابراز تنفر می کنند و حتی در این باره پیشقدم شده و با عده ای از نمایندگان مسلمان، برای تصویب طرح غیرقانونی شناختن فرقه بهائی، فعالیت می کنند».16

اما به رغم انتظار علما در پیگیری مساله و انجام اقدامات عملی در آن باره، دولت پس از ماه رمضان هیچ اقدامی نکرد و طرح تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی مبنی بر غیرقانونی بودن فرقه بهائی و اخراج آنها از ادارات دولتی نیز به بهانه «مطالعه و بررسی کامل»، ناکام ماند.17 مدتی بعد حتی حظیره القدس و دیگر مراکز دیگر بهائیان که به اشغال فرمانداری نظامی درآمده بود، به آنها بازگردانده شد.18 در آن شرایط، امام خمینی نیز از کسانی بود که بر تداوم مبارزه با بهائیت و پاکسازی دستگاههای دولتی از نفوذ آنها پای می فشرد و

در ملاقات با آیت الله بروجردی بر لزوم پیگیری امر تاکید می کرد.19

هر چند که آیت الله بروجردی از سالها پیش به این نتیجه رسیده بود که رژیم پهلوی به دلیل نفوذ بهائیان در دستگاههای دولتی و وابستگی رژیم به قدرتهای خارجی، جرات اقدام لازم علیه بهائیان را ندارد و لذا از آن مایوس شده بود، اما تا پایان عمر مبارزه با بهائیان، از دغدغه های اصلی وی بود. از این رو به امر ایشان؛ مرحوم علامه دوانی در 1338ش مامور ترجمه جلد 13 بحارالانوار گردید. علامه دوانی جریان دیدار خود با آیت الله بروجردی و اصرار و تاکید ایشان در ترجمه آن کتاب را به اجمال شرح داده اند که بیانگر توجه فراوان آن مرحوم به مبارزه با تبلیغات بهائیان است. سرانجام کتاب در اواخر شعبان 1380 (بهمن 39) منتشر شد و مرحوم دوانی قبل از آغاز ماه رمضان، یک نسخه از آن را توسط آقا محمدحسن (فرزند آیت الله بروجردی) به ایشان داد. آقا محمدحسن (فرزند آیت الله) نقل می کرد: «وقتی کتاب مهدی موعود را به ایشان دادم به قدری خوشحال شد که حد نداشت. پیوسته آن را می خواندند و بعد از مطالعه هم در طاقچه پشت سرشان می گذاشتند. اغلب شبهای ماه رمضان را به مطالعه آن مشغول بودند و به شما دعا می کردند و می گفتند: بسیار خوب ترجمه و چاپ شده است».20

مخلص کلام آن که در بین مراجع شیعه، آیت الله بروجردی بیش از دیگران نسبت به امر بهائیت حساسیت نشان می داد و مبارزه با آن را به صورت فردی یا جمعی و در ابعاد سیاسی و فرهنگی تا پایان حیات پر برکتش ادامه داد.

پانوشت ها:

1. علی دوانی. مفاخر اسلام. جلد دوازدهم:

آیت الله عظمی بروجردی...، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ چهارم، با تجدیدنظر و اضافات، 1379، صص 110 109 و 112.2. مجله حوزه، ش 44 43، صص 235 231.3. علی دوانی. مفاخر اسلام. جلد دوازدهم: آیت الله عظمی بروجردی...، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ چهارم، با تجدیدنظر و اضافات، 1379، صص 110 109 و 112.4. «نقدها را بود ایا که عیاری گیرند؟»، علی حقیقت جو، چشم انداز ایران، خرداد و تیر 1379، ش 5، ص 47، به نقل از آیت الله سبحانی 6. نقدها را بود ایا که عیاری گیرند؟، همان، ص 47.7. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. ج 1: خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست. انتشارات اطلاعات، 1369، صص 374 و 375.8. خاطرات و مبارزات...، صص 190 189.9. محمدحسین منظور الاجداد، مرجعیت در عرصه اجتماع و سیاست، تهران، شیرازه، 1379، صص 499 498.10. همان، ص 191.19. همان.11. همان، صص 196 192؛ گفتگوهای من با شاه (خاطرات محرمانه اسدالله عَلَم)، زیر نظر عبدالرضا هوشنگ نهاوندی. تهران، طرح نو، چاپ سوم، تابستان 1371، صص 67 66.12. خاطرات و مبارزات...، صص 193 و 194.13. همان.14. همان.15. همان، ص 195.16. همان، صص 196 و 197.17. به نوشته مرحوم علامه دوانی «بعد از ماه رمضان [1334 شمسی] که لایحه غیرقانونی بودن بهائیت را به مجلس بردند تا وکلا آن را تصویب کنند و رسما غیرقانونی باشند و اشخاص منتسب به آنها را از ادارات دولتی طرد و جلو فعالیتهای خائنانه آنها را بگیرند، سردار فاخر حکمت، رئیس وقت مجلس شورای ملی، جلو آن را گرفت و گفت: مساله بهائی ها و جلوگیری از فعالیت آنها یک مساله مذهبی است و جای آن مجلس نیست.» ایشان در

ادامه می نویسد: «سر و صدای زیادی به راه افتاد و بگومگوها شد که چرا آن فرد خائن، جلو این کار را گرفت. در نتیجه لایحه مسکوت ماند و کم کم از حدت موضوع کاسته شد. آیت الله فقید از وقفه کار، فوق العاده ناراحت بودند. من همان موقع مقاله ای در هفته نامه ندای حق نوشتم و سخت به سردار فاخر تاختم. وقتی به منزل آقای فلسفی رفتم، گفت: مقاله تان را خواندم، بسیار عالی بود.» نقد عمر؛ زندگانی و خاطرات، تهران، نشر رهنمون، 1382، ص 216.18. علامه دوانی، دلیل عمده ناکامی آن اقدام را اقدامات لابی بهائیان و فشار سیاسی روِ سای جمهور وقت امریکا و انگلستان و درخواست نخست وزیر وقت هند از دولت ایران می داند. همان، ص 215.19. «بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است. گفتگو با استاد جعفر سبحانی». کیهان فرهنگی، سال ششم، خرداد 1368، شماره 3، ص 2.20. علی دوانی. زندگانی زعیم بزرگ عالم تشیع آیت الله بروجردی. تهران: چاپ دوم، با تجدیدنظر و اضافات 1371، ص 358 356.

امیرکبیر در مقابله باب و بهاء!

امیرکبیر در مقابله باب و بهاء!

علی ابوالحسنی(منذر)

یکی از طرق شناسایی ماهیت و مواضع سیاسی میرزا حسینعلی بهاء، مؤ سس بهائیت، بررسی روابط و مناسباتش با رجال عصر خویش است. وضعیت فکری و سیاسی رجالی که با او در «پیوند» یا «ستیز» بوده اند، نشان می دهد که بهاء، در چه خطی سیر می کرده: خط دفاع از مصالح ایران یا خیانت به آن؟ خط ستیز با دشمنان استقلال ایران یا وابستگی به بیگانگان؟

به عنوان نمونه، مرحوم امیرکبیر با بهاء، دشمن بلکه از سخت ترین دشمنان او و یارانش بود و متقابلاً میرزا آقاخان نوری (جانشین «انگلوفیل» امیر) از دوستان صمیمی بهاء بود و برای حفظ جان او تلاشها کرد.

مقاله زیر، روابط و مناسبات امیر و آقاخان با پیشوای بهائیت را (بر پایه اسناد و مدارک معتبر) بررسی می کند:

نقش بی بدیل امیر در سرکوب بابیت

از نابختیاری ها و بدشانسی های بابیان و بهائیان، آن است که تاریخ، اعدام باب و سرکوب قیام پیروانش در دوران قاجار را عمدتاً به پای شخصیتی می نویسد که تحلیلگران تاریخ (اعم از ایرانی و خارجی) نوعاً وی را شخصیتی وطنخواه، اصلاح طلب و ضد استعمار می شناسند: شادروان امیرکبیر!

مهدی بامداد، یکی از اقدامات امیرکبیر در زمان صدارت را، در کنار «اصلاح امور مالیاتی ارتش تنظیم بودجه و تعدیل جمع و خرج مملکتی»، «قلع و قمع فتنه» تجزیه طلبانه «حسن خان سالار در خراسان»، «برافراشتن بیرق ایران در ممالک خارجه»، «تأسیس دار الفنون» و «ایجاد روزنامه وقایع اتفاقیه»، «فرونشاندن انقلاب بابیان» می داند1 و با اشاره به «شورش ها و انقلابات خونین» پیروان باب در ابتدای سلطنت ناصرالدین شاه در کشور می نویسد: «اگر عرضه، کفایت، درایت، لیاقت و مدیریت... امیرکبیر در امور نبود غائله و دامنه شورشها به این زودی ها خاموش نمی شد و در این صورت حتمی بود که وضع دولت و ملت ایران دگرگون می گردید».2 دکتر عبدالحسین نوایی نیز نقش امیر در سرکوبی بابیه را بسیار تعیین کننده می داند: «میرزا تقی خان... با قتل باب در تبریز و سرکوب کردن فتنه زنجان و نی ریز، بساط باب را در ایران واژگون ساخت و نگذاشت که ریشه فساد بیش از این در این سرزمین جایگیر گردد».3

نقش بی مانند امیر در سرکوب شورش بابیان، مورد تأیید و تصریح مورخان بابی و بهائی نیز هست. نورالدین چهاردهی، پژوهنده تاریخ باب و بهاء، «از بزرگان ازلیها و بهائیها شنیده است که باب و افراد حروف حی [=یاران برجسته

باب] همگی در صدد تغییر رژیم قاجاریه بوده و به جای آن، تمامی قوای خود را مصروف برپا شدن حکومت بیان [کرده] بودند و اگر... امیرکبیر نبود مسلماً به مقصود خود می رسیدند».4

عبدالحمید اشراق خاوری (نویسنده و مبلغ مشهور بهائی) می نویسد: امیر «در مدت سه سال صدارت خود با تمام قوی کوشید تا... امر باب را از روی زمین محو و نابود سازد. برای نیل به این مقصود» فرمان «به قتل سید باب» داد «ولی عاقبت جز خسران ثمری از رفتار ناهنجار خویش نگرفت».5 وی سپس به اقدام قاطع امیر در سالهای نخست صدارت به سرکوب آشوب بابیان در نقاط مختلف کشور اشاره می کند که به گفته او: «سبب شد که مردم در هر شهر و بلد اقتدا به وزیر شریر نموده به اذیت و آزار اهل ایمان» بپردازند.6 سنخ این مطالب را در آثار دیگر مورخان شاخص بهائی (نظیر محمدعلی فیضی و فضل الله مازندرانی) و حتی عباس افندی (پیشوای بهائیت) نیز مشاهده می کنیم. 7 به قول ویلیام هاچر و دوگلاس مارتین، مورخان بهائی معاصر می نویسند: «میرزا تقی خان صدراعظم ایران... مقتدرترین دشمن امر بدیع [=بهائیت] شمرده می شود».8

امیرکبیر، حسینعلی بهاء را نیز در 1267 به کربلا تبعید کرد 9 و دایی و سرپرست باب (حاجی سید علی تاجر شیرازی) را نیز که در توطئه ترور امیر با بابیان همدست بود دستگیر و، به علت عدم اظهار توبه، به مجازات رساند. 10

براین سیاهه باید نام قره العین را نیز افزود. قره العین از پیشگامان بابیت در زمان ناصرالدین شاه بود که عملیات کشف حجاب و رفتن وی با چهره ای بزک شده و عریان به میان مردان بابی و

همخوابیش با سران بابیه (که در تاریخ از آن، با عنوان رسوایی بَدَشت یاد می شود) 11 ثبت تاریخ است و حتی مورخین بابی و بهائی نیز بدان اشاره دارند. 12 به قول کسروی: خروج قره العین «از خانه شوهر و همراهیش با مردان و آن داستان بدشت که خود بهائیان پوشیده نداشته اند، دستاویز دشمنان بیشتر گردیده تا دستاویز دوستان. این است در کتابها دیده می شود که خواهر عبدالبهاء که بهائیان او را همپای فاطمه زهرای شیعیان می شمارند در نامه خود به بهائیان تهران چنین نوشته: قره العین یک دفعه بی حکمتی کرد و هنوز از کله مردم نمی توانیم به در آوریم».13 نورالدین چهاردهی «از افراد ثقه ازلیها» شنیده است که «طاهره در زمان زندانی بودن خود تقاضای ملاقات با ناصرالدین شاه نمود و شاه مایل به ازدواج با او بود. درباریان [بخوانید: امیرکبیر] از ملاقات طاهره بیمناک شده و وهم داشتند که... زیبایی او موجب شود که شاه مفتونش گردد، لذا مرگ او را جلو آوردند».14

بابیان در صدد ترور امیر نیز برآمدند، که البته با هشیاری و درایت وی، دستگیر و به جزای عمل خود رسیدند.15

بزرگوار مردی بود

قائم مقام فراهانی صدراعظم شریف، ضد استعمار و شهید عصر قاجار، که در تیزبینی سیاسی و نکته دانی ادبی، شهره تاریخ است میرزا تقی خان امیرکبیر را از کودکی می شناخت. چه، پدرش (کربلایی قربان) همشهری و خدمتگزار قائم مقام بود و تقی کوچک نیز در مجلس درس فرزندان قائم مقام شرکت می جست. قائم مقام، تقی نوجوان را (به لحاظ استعداد) بر پسران خود ترجیح بسیار می نهاد و یک روز که با مشاهده نامه ای از امیر، از نکته سنجی وی سخت به شگفت

آمده بود، به یکی از دوستانش چنین نوشت: «حقیقت، من به کربلایی قربان حسد بردم و بر پسرش می ترسم... این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می گذارد».

میرزا تقی خان بی همتا است

بد نیست داوری رابرت واتسون، عضو مهم سفارت انگلیس (سفارتی که در توطئه بر ضد امیر، پیشگام بود) را نیز در مورد امیر بشنویم:

«در میان همه رجال اخیر مشرق زمین و زمامداران ایران که نامشان ثبت تاریخ جدید است، میرزا تقی خان امیر نظام بی همتا است. دیوجانس [حکیم وارسته و مشهور یونانی] روز روشن با چراغ در پی او می گشت. به حقیقت، سزاوار است که به عنوان «اشرف مخلوقات» بشمار آید. بزرگوار مردی بود».1

همو درباره امیر می نویسد: «میرزا تقی خان بر آن شد که نیکبختی مادی مردم را فراهم کند و تمایلات نکوهیده آنان را مهار گرداند. این وزیر، هدفی از آن هم عالیتر داشت؛ هرآینه تدابیرش استمرار می یافت، در اخلاق و کردار ایرانیان تغییری اساسی و ریشه دار تحقق می پذیرفت».2

پی نوشت ها:

2. امیر کبیر و ایران، ص 318.

1. امیر کبیر و ایران، فریدون آدمیت، خوارزمی 1355، ص 3.

جالب این است که، حواریون و یاران باوفای امیر نیز نظیر آیت الله حاج شیخ عبدالحسین تهرانی (وصی امیر)، میرزا هاشم طباطبایی (منشی مخصوص امیر)، سردار مکری (داماد امیر)، مؤ تمن الملک انصاری (کاتب سر امیر) سخت با بابیه و بهائیه مخالف بودند و در قلع و قمع ریشه های آن در ایران و عراق اهتمام شایان داشتند.(ایام: در این باره،در مقاله «یاران امیر...» بحث شده است.)

بی جهت نیست که، با عزل و قتل امیر کبیر، راه برای تاخت و تاز مجدد بابیان باز شد و میدان را تا آنجا برای

پیشبرد اهداف خود فراهم دیدند که تا مرز ترور (نافرجام) شاه نیز پیش رفتند.

عباس امانت (مورخ بهائی تبار معاصر) می نویسد: «بابیان، پس از شکستهای فجیع در مبارزات قلعه طبرسی و در شهرهای نیریز و زنجان، و متعاقباً اعدام باب در شعبان 1266 در تبریز، سخت روحیه خود را باخته بودند، ولی پس از سقوط دولت امیرکبیر مجال یافتند تجدید سازمان یابند و بخشهایی از شبکه خود را بازسازی کنند».16 سلیمان خان تبریزی (از عناصر اولیه و مهم بابیه، که در جریان ترور نافرجام ناصرالدین شاه دستگیر و به مجازات رسید) پس از عزل و تبعید امیر به کاشان در نامه ای به سید جواد کربلایی (از فحول بابیان) نوشت: «امیر نظام بحمدالله تمام شد، معزول ابدی گردید. الان در باغ فین کاشان محبوس است. میرزا آقا خان اعتماد الدوله وزیر و صدراعظم گردید. ان شاء الله امورات بهتر نظم خواهد گرفت. البته جناب ایشان [حسینعلی نوری] باید خیلی زود تشریف فرما شوند که وجود مبارک ایشان مثمر ثمر است».17

باید گفت، نه تنها با اخراج امیر از صحنه، میدان برای تنفس مجدد بابیان باز شد، اصولاً جانشین امیر، میرزا آقا خان نوری (که «تحت الحمایه» انگلیسی ها بود) از دوستان صمیمی حسینعلی بهاء بود و از بهاء که توسط امیرکبیر به عراق تبعید شده بود رسماً دعوت کرد که به تهران برگردد و پس از بازگشت نیز او را توسط برادرش مورد پذیرایی گرم قرار داد و حتی پس از ترور نافرجام شاه، و بگیر بگیر افراد، در مقام مخفی کردن بهاء (که متهم به همدستی با ترویستها بود) برآمد، که البته بهاء با احساس خطر شدید، پیشنهاد میرزا آقا خان

را نپذیرفته و خود را به خانه شوهر خواهرش میرزا مجید آهی (منشی سفارت روسیه) رساند و سفیر روسیه (پرنس دالگورو کی) نیز بهاء را تحت حمایت آشکار و پیگیر خویش قرار داد. (ایام: شرح مطلب در مقاله «حسینعلی بهاء؛ پیوند دیرپا با روسیه» آمده است).

امیرکبیر، آماج کینه بهائیان

مرحوم امیر، سرکوب قاطع فتنه بابیان و اعدام باب و تبعید بهاء، همراه با انجام برخی اصلاحات سیاسی اجتماعی در کشور در چند سال نخست سلطنت ناصرالدین شاه، برای همیشه راه را بر پیشرفت این گروه در تاریخ ایران سد کرد. این نقش بی بدیل، چنان که دیدیم، از چشم بابیان و بهائیان مخفی نمانده و او را آماج کینه توزی و فحاشی آنان ساخته است. به قول نورالدین چهاردهی: «بابیها و بهائیان سرسخت دشمن آشتی ناپذیرند و میرزا تقی خان امیرکبیر و ناصرالدین شاه را لعن فرستند و این دو تن را مانند یزید و شمر می نگرند».18 سخن دکتر فریدون آدمیت نیز مؤ ید اظهارات چهاردهی است: «امیر شورش بابیه را برانداخت. به قول شیل [وزیر مختار انگلیس در ایران، در گزارش به پالمرستون وزیر خارجه لندن، مورخ 14 مارس 1851] پس از غائله [بابیان در] زنجان پیروان باب جرئت نکردند که صلح و امنیت عمومی را بر هم بزنند. اما بیکار ننشستند و پنهانی فعالیت داشتند؛ تا زمانی که اختلالی ایجاد نمی کردند، کسی را با آنان چندان کاری نبود، البته کینه امیر را در دل داشتند، کینه ای که در نوشته های همکیشان آنان، و بهائی و بهائی زادگان در ایران و امریکا، هنوز منعکس است. بابیان توطئه کشتن شاه و امیر و امام جمعه تهران را چیدند، ولی امیر پرده

از روی آن برداشت» و آن توطئه را در نطفه خفه کرد، که شرح آن در «المتنبئین» نوشته علیقلی میرزا اعتضاد السلطنه آمده است. 19

به همین شکل، مورخان مشهور بهائی نظیر ابوالفضل گلپایگانی، اشراق خاوری و فیضی در آثارشان امیر را از طعن و دشنام بی نصیب نگذاشته اند. اشراق خاوری امیر را «وزیر نادان» 24، «وزیر شریر» 25، «تقی سفاک» 26 و «دشمن ستمکار و... خونخوار» 27 می خواند و قتلش در حمام فین (به دست عمال استبداد و استعمار) را انتقام الهی! و «عذاب الیم» وی در حق او می شمارد: «امیر نظام رئیس الوزرا که سبب شهادت حضرت اعلی گشت و برادرش، وزیر نظام، که با او در این جریمه شرکت داشت پس از دو سال به جزای عمل خویش رسیدند و به عذاب الیم مبتلا گشتند. دیوار حمام فین کاشان از خون امیر نظام صدراعظم رنگین گشت. هنوز هم آن خون باقی است و بر ظلم و ستمی که از دست امیر نظام به وقوع پیوسته شاهدی صادق و گواهی راستگو و ناطق است».28

محمدعلی فیضی، امیر را با عنوان «امیر مغرور» فروکوفته 29 و ابوالفضل گلپایگانی با اطلاق عنوان «سفاح» (خونریز) و «به غایت مستبد» بر امیر 30 می نگوید: «اتابک اعظم در علاج کار [بابیان] فروماند و عاقبت در آن نزدیکی جان در سر کار تهور و استبداد نهاد. زیرا که پادشاه جوان از مقاصد خفیه او [؟!] آگاه شد و از سوء سیاست او منزجر گشت و رجال دولت به جهت استبداد او در امور مملکت از نیکخواهی او دوری جستند و عاقبت او را به حکم پادشاه از مناصب دولتی معزول... و... در

حمام فین اورا به جهان دیگر فرستادند»!31

گواهی تاریخ، اما نه این است!

عناصر بهائی چنان که دیدیم، از سر کینه، امیر را فردی بدفرجام خوانده و «مرگ سرخ و زیبای» او در خط مبارزه با استبداد و استعمار را، کیفر سوء الهی در حق وی شمرده اند! اما اینک که پس از گذشت حدود 180 سال از قتل آن رادمرد به جایگاه او در تاریخ معاصر ایران می نگریم، می فهمیم که امیر اگر 100 سال دیگر هم می زیست هرگز این درجه از نفوذ و محبوبیت را در قلب ملت ایران به دست نمی آورد. در واقع، او با این مرگ خونین و زودرس، تبدیل به اسطوره ای شد که همواره به کوشندگان راه آزادی و استقلال ایران، درس همت و صلابت و فداکاری می دهد. کنت دو گوبینو (وزیر مختار مشهور سفارت فرانسه در ایران عصر ناصری) درست چهار سال پس از قتل امیر یعنی در فوریه 1856 با اشاره به مرحوم امیر می نویسد: ملت ایران، دیوانه و دلباخته مردی شده است که تا چهار سال پیش، صدر اعظم کشور بوده است. از مرز ترکیه تا سرحد افغانستان هیچ کسی از غنی و فقیر و خرد و کلان نیست که تمام عناوین تعظیم و تجلیل و محبت را در موقع یادآوری از این مرد به کار نبرد. می گویند: «عادل، وظیفه شناس، فعال و کاری بود، از سرباز و کشاورز حمایت می کرد و خیر ایران را می خواست عملی کند؛ از این هم بهتر بود». تعجب در این است که نه تنها کسی با این نظر مخالف نیست، بلکه این عقیده مورد قبول و تصدیق وزرای فعلی و حتی خود شاه هم می باشد. آیا برای این قضیه

می توان در اروپا نظیری یافت؟ آیا شخصیت معاصری هست که هر قدر هم بزرگوار و صاحب مقام باشد اقلاً مورد مذمت نصف مردمی باشد که از او سخن می گویند؟ پس صدراعظم سابق ایران از این حیث بی نظیر و ممتاز است... 32

چه می گویم؟ حتی لحن بهائیان نیز در این اواخر (ناگزیر) نسبت به امیر نرمتر شده و در واقع مجبور شده اند از لحن تند خود نسبت به او بکاهند؛ هرچند هنوز برق «کینه» از لابلای آن چشم را می زند.33

پی نوشت ها

1.شرح حال رجال ایران، کتابفروشی زو ار، تهران 1347، 1/213

11. برای شرح ماجرا ر.ک، ناسخ التواریخ، بخش قاجاریه، لسان الملک سپهر، 3/220 219 و 239؛ فتنه باب، اعتضاد السلطنه، صص 187178؛ قره العین، درآمدی بر تاریخ بی حجابی در ایران، سینا واحد، ص 13 به بعد 12.ر.ک، الکواکب الدریه، 1/131 129؛ مطالع الانوار، ص 272؛ ظهور الحق، 3/111 109؛ حضرت بهاءالله، محمد علی فیضی، صص 42 - 41 و...13. بهائیگری، ص 85 14. باب کیست و سخن او چیست؟، صص 86 - 87. درباره خوش آمدن شاه جوان از قره العین ر.ک، قبله عالم، عباس امانت، ص 15296. شرح ماجرا در کتاب فتنه باب، نوشته اعتضاد السلطنه ص 95 به بعد آمده است 16. قبله عالم، ص 17287. عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 493 18. باب کیست و سخن او چیست؟، ص 266 19. ر.ک، امیر کبیر و ایران، انتشارات خوارزمی، تهران 1355، ص 451. کتاب المتنبئین، با عنوان «فتنه باب»، با مقدمه و تعلیقات نوایی، توسط انتشارات بابک، چاپ شده است20. مقاله شخصی سیاح...، صص 34- 2135. ر.ک، توقیعات مبارکه حضرت ولی امر ا، لوح قرن احبأ شرق (نوروز 101

بدیع)، مؤ سسه ملی مطبوعات امری، 123 بدیع، ص 49 و 51 22. همان، صص 182-181 23. ر.ک- 258 24. مطالع الانوار، ص 25493. همان، ص 590 26. رحیق مختوم، «قاموس لوح مبارک قرن»، عبدالحمید اشراق خاوری، موسسه ملی مطبوعات امری، 131 بدیع، 1/326، ردیف ت 27. مطالع الانوار، ص 509 28. همان، صص 512 -513 نیز ر.ک، ص 589 29. حضرت نقطه اولی 1266-1235 هجری / 1850-1819 میلادی، ص 316 30. تاریخ ظهور دیانت حضرت باب و حضرت بهاء الله، به خط میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص 3111. همان: ص 3215. ر.ک، مجله پاریس، سال 40، ش 4، فویه 1933؛ مجله محیط، مدیر: سید محمد محیط طباطبایی، سال 1، ش 1، شهریور 1321ش، ص 3330. برای نمونه ر.ک، اظهارات ابوالقاسم افنان، مورخ معاصر بهائی، در عهد اعلی...، ص 388 و 390؛ مجله «پیام بهائی»، شماره 296، ژوئیه 2004، «یادداشت ماه».

عجز علی محمد شیرازی از پاسخگویی به سؤ ال علمای اصفهان

باب و چالش های پیش رو

استاد فقید محمد محیط طباطبایی

زنده یاد استاد محیط طباطبائی، شخصیتی است که به «وسعت اطلاع»، و «دقت نظر» و «امانت در نقل»، شهره مجامع علمی است. وی داستان جالبی را به نقل از مرحوم ابوالحسن جلوه (حکیم مشهور پایتخت در عصر قاجار) درباره مناظره علمای اصفهان با باب نقل می کند که شنیدنی است. استاد محیط داستان را از سید محمدعلی فتوحی «ضیاءالحکما»، طبیب سالخورده و مورد اعتماد مردم تهران، شنیده که مدتی در جوانی، انیس جلوه بوده است. جلوه همراه استادش: حکیم میرزا حسن نوری، در مجلس مناظره علمای اصفهان با باب حضور داشت و استادش وارد بحث با باب شده بود.

ضیاء الحکماء برای محیط نقل می کند که: من در دوران جوانی مدتی در مدرسه دارالشفای تهران

نزد حکیم جلوه بوده و در این مدت شاهد بودم که آن حکیم، راجع به فرقه های مذهبی قدیم و جدید که در میان مردم به تبلیغ و ترویج عقاید خود مشغول بودند چیزی به زبان نمی آورد. طول مدت سکوت او از این بابت حتی در مواردی که اشاره ای از جلوه را ضروری می دیدم، در دل من عقده ای شده بود. روزی مجالی مناسب یافتم و از جلوه پرسیدم شما درباره حضرات جدیدی هیچ حرف نمی زنید، در صورتی که هنگام اقامت در اصفهان برای تحصیل، با آغاز این امر معاصر و شاهد و ناظر بوده اید.

مرحوم جلوه گویی در دل خود احساس سنگینی از این بار سکوت ممتد می کرد و همین که پرسش از این طرف آغاز شد، پاسخ را در ضمن نقل حکایتی افاده کرد و چنین فرمود: «وقتی سید علی محمد باب... در اثر بروز وبای شدید شیراز، مجال خروج از شهر را پیدا کرد و به اصفهان آمد و در عمارت منوچهر خان گرجی معتمد الدوله [حاکم اصفهان] دور از انظار اقامت گزید، معتمد الدوله حمایت خود را از سید باب دریغ نمی کرد و به نگهداری جانب او می پرداخت. روزی که استاد من (جلوه)، مرحوم میرزا حسن نوری، بنا به اشاره یا درخواست و یا دعوت معتمد الدوله با سید باب قرار ملاقات داشت، من هم یکی از چند تن شاگردی بودم که از استاد خواستیم اجازه بدهد در خدمت او باشیم و به همراه او رفتیم و باب را در آنجا دیدیم و شاهد مذاکراتی بودیم که میان استاد ما با سید علی محمد صورت می گرفت.

استاد از غوامض مسائل حکمت الهی و

فلسفه اعلی سخن می گفت و سید، بنا به شیوه شیخیه، سخنانی مناسب با میزان اطلاع و دریافت خود جواب می داد. حکیم نوری بدون آن که جنبه مکابره و مناقشه به مناظره یا گفتگو بدهد، بعد از موضوعی به موضوعی دیگر می رفت ولی سید در جواب، مکث و سکوت خود را آن قدر امتداد می داد که استاد از تعقیب مطلب خود صرف نظر کند و به موضوع دیگری بپردازد. از صورت کلی گفتگوها، چنین مفهوم ما شاگردان حکیم نوری شد که سید باب با مطالب و مسائل معلوم و معروف حکمای اسلام انس خاطری ندارد و استاد ما هم نمی خواست با ذکر چنین نتیجه گیری او را آزرده خاطر سازد و مجلس را خاتمه داده بیرون آمد. شاگردان در راه مراجعت، از استاد خود پرسیدند او را چگونه دیدید؟ استاد به اندیشه فرو رفت و سر انگشت سبابه خود را روی کاسه سر نهاد و گفت: " چه کار به او دارید؟ سید اولاد پیغمبر است؛ او را به جدش ببخشید" و دیگر چیزی بر آن نیفزود. شاگردان، به اعتبار وضعی که استادشان در این پاسخ کوتاه به خود گرفت، چنین در یافتند که میرزا حسن در او خستگی اعصاب شدید و تشویش حواس یافته است. اما من که جلوه بودم، بعد از این مجلس دیدار، در نظر مریدان دلباخته سید در اصفهان حرمتی کسب کردم. زیرا شکل ریش و سرو صورت باب، به قیافه من شباهت داشت و بدین نظر، آنان که برای ایشان امکان ملاقات سید در سرای معتمد میسّر نمی شد یا در نتیجه تغییر وضع سید پس از مرگ معتمد، راه وصول به مطلوب

به روی ایشان بسته شده بود، از مشاهده سر و صورت من در راه عبور و مرور یا حیاط مدرسه کاسه گران بی آن که خود بدانم لذت می بردند. این موضوع را بعد از مدتی که گذشت در اصفهان شنیدم.

سالها بعد وقتی از اصفهان به تهران منتقل شدم، برخی از رجال عصر که بر این دیدار میرزا حسن نوری، استاد من، با سید باب در عمارت سرپوشیده سرای معتمد الدوله آگاهی داشتند، روزی در مجلسی که چند تن از شاهزادگان دانش دوست قاجاریه حاضر بودند، علیقلی میرزا اعتضاد السلطنه کیفیت ملاقات مرحوم میرزا حسن را با سید باب از من پرسید، من هم بدون کم و زیاد، قضیه را نقل کردم. این سخن از آن مجلس به خارج راه یافت و روزی دیگر یکی از رجال نامدار عصر از من قضیه را پرسید و بر همان زمینه، جواب شنید.

مدتی از این اتفاق گذشت. روزی در ایوان حجره خود درون مدرسه دارالشفا نشسته بودم. شیخی که هنگام تحصیل در اصفهان یکی از طلاب علوم دینیه بود و مدتی می گذشت که از حال او خبری نداشتم، از راه رسید و سلام کرد. احساس کردم او گویی تقاضایی دارد. او را به درون حجره بردم. وقتی داخل حجره آمد گفت: مطلبی که باید به عرض شما برسانم مفصل است و من اکنون در وضعی هستم که باید دور از انظار سخن خود را بگویم. پیش خود پنداشتم ممکن است گرفتاری خاصی داشته باشد. از مدرسه به اتفاق شیخ گلپایگانی داخل مسجد شاه شدم. او به سوی رواق شبستان روبرو رفت. من هم بی دغدغه و هراسی به دنبال او رفتم.

شیخ پای یکی از ستونهای میان رواق نشست. از این اصراری که درباره تغییر محل کرده بود عذر خواست. (مرحوم ضیاءالحکما نام این شیخ را که اصلاً گلپایگانی بود بر زبان آورد، که غیر از میرزا ابوالفضل بود. من آن را درست به یاد نمی آورم؛ گویا محمد علی بود).

پاسخ ربطی به سؤ ال نداشت!

سپهر در تاریخ قاجاریه (ج 2، ص 431) گفتگوی علمای اصفهان با علی محمد باب را به تفصیل نقل کرده و نوشته است که در این جلسه میر سید محمد امام جمعهِ اصفهان و محمد مهدی کلباسی فقیه و میرزا حسن نوری حکیم با جمعی از علما به ناهار دعوت شده بودند.

کلباسی، دربارهِ نحوهِ استنباط احکام شرعی، از او سؤ الی کرد. باب پاسخ می دهد: تو در مرتبهِ شاگردی و دانشجویی هستی، و من در مقام ذکر و فُؤ اد، و حق نداری از من چنین سؤ الی بکنی. آنگاه میرزا حسن نوری گفته بود: اگر شما به مقام ذکر و فؤ اد رسیده ای، به اعتقاد حکما باید هیچ چیز بر شما پنهان نباشد؟ باب گفت: چنین است، و هرچه می خواهی بپرس! میرزا حسن دربارهِ موضوع طیّ الارض که به چشم برهم زدنی، صاحب کرامت می تواند از نقطه ای در شرق یا غرب جهان، خود را به نقطهِ دور دیگر برساند، و اشکالی که از نظر طبیعی در کار زمین و سکنهِ روی زمین ممکن است پیش آید، سؤ ال کرد. سید به میرزا گفت: جواب را بگویم یا بنویسم؟ میرزا حسن گفت: به هر نحوی که دلخواه شما باشد. او قلم برگرفت، خطبه ای مشتمل بر حمد و نعت خدا و پیغمبر و مناجات نوشت که ربطی به موضوع سؤ ال نوری نداشت. میرزا

حسن با تذکر این معنی، لب از گفتار بربست و حضار مجلس پس از صرف ناهار متفرق شدند.

صورت منقول از این گفتگو که در ناسخ محفوظ است مانند صورت «مذاکرهِ علمای تبریز دو سال بعد در مجلس ولیعهد با سید» که در همین کتاب ضبط شده است گویا مبتنی بر گزارش رسمی بوده که مانند نامهِ ولیعهد منضم به توبه نامهِ باب، نسخهِ آن در دفترخانهِ دولتی وجود داشته و مورد استفادهِ سپهر تاریخ نویس قرار گرفته است. انتقال این دو سند موجود از دربار به کتابخانهِ مجلس و کوشش در نگهداری آنها دور از چشم و دست تجاوزکار و بداندیش، نامه و توبه نامه را حفظ کرده، ولی گزارش مربوط به دیدار و گفتگوی اصفهان شاید روزی در ضمن رسیدگی کامل به اسناد دولتی محفوظ در مخزن اسناد قصر گلستان، به دست آید.

به هر صورت، از مقایسهِ این دو مجلس در ناسخ می توان به کشف گزارش مجلس سؤ ال و جواب اصفهان مانند سؤ ال و جواب تبریز در آینده امیدوار بود.1

1. مجلهِ گوهر، سال 5، ش 7، مهر 1356، صص 506 507، مقالهِ استاد محیط طباطبایی.

شیخ گفت: «از آن زمان که شما را در اصفهان دیدم و بعد غائب شدم، به فرقه بابی پیوسته و با آنها همواره همکاری داشته ام. هم اینک با دسته[ای] از بابیان همکارم. چند شب پیش در محفل ما سخن از شما و اظهارات شما در مجلس شاهزادگان راجع به ملاقات استاد شما با نقطه اولی (باب) در پیش آمد. عقیده غالب حاضران محفل بر این بود که انتشار چنین مطلبی از ناحیه شما و به نام شما در پیش مردم

عادی موجب ضرر برای پیشرفت این امر خواهد بود. قرار بر این شد که شما را قهراً ساکت کنند. کسی از میان جمع، داوطلب اجرای این امر شد. من به حکم سابقه شناسایی و محبتی که از دوران طلبگی از شما دیده بودم، به رفقای خود گفتم به من مجال بدهید تا با آقای جلوه ملاقاتی بکنم و موضوع را به استحضار او برسانم تا از یک طرف حقّ دوستی را به جا آورده باشم و از طرف دیگر بسا که با سکوت بی سر و صدای او کلید این قفل به دست افتد. حال میل جناب عالی به سکوت ابدی و مرگ، و یا قفل خاموشی بر زبان نهادن است؟ خود دانید».

شیخ، وضع سلوک و لحن گفتار خود را ناگهان در پای ستون مسجد عوض کرد و با تحکم گفت: «خواهش دارم تا وقتی من از شبستان و حیاط مسجد به خارج نروم، خود از این محلی که نشسته اید برنخیزید». او رفت و من هم بعد از او بیرون آمدم. از حسن اتفاق، دیگر کسی تا کنون از من سؤ الی نکرده، تا خود را به محک امتحان بزنم.

مرحوم جلوه بعد از نقل این سرگذشت برای میرزا محمد علی، پسر حاجی میرزا رفیعای عمه زاده اش، گفته بود: در ضمن درس عبرتی از سرگذشت فخر رازی در این زمینه آموختم.

ضیاء الحکماء که بر آن سرگذشت [ماجرای عبرت انگیز فخر رازی] آگاهی نداشت کیفیت را از جلوه می پرسد و او چنانکه معلومِ اهل اطلاع است بدو می گوید: «امام فخر رازی مردی حکیم و متکلم و خطیب و مُناظر نیرومندی بود. به روزگار جوانی، همواره در مجلس وعظ و

خطابه خود از اسماعیلیه بد می گفت و آنچه را پیش از او غزالی و دیگران در این باره رشته و بافته بودند می برید و می دوخت. حسن تأثیر مجلس وعظ او، برخی از متعصبان فرقه فاطمی را بر ضد او برانگیخت. روزی که در مسجد نماز فُرادا (تنها) می گذارد، یکی از فدائیان اسماعیلی همین که امام به سجده رفت پیش آمد و بر پشت کمرش نشست و دَم حربه تیزی را که در آستین داشت بر گردن امام فخر آشنا کرد و گفت: «اگر بعد از این، یک بار دیگر این حرفها را تکرار کنی با همین حربه کار ترا می سازم و تمام می کنم و اگر سکوت اختیار کنی بسا که هدایا و صِلات گرانبهایی از موارد مختلف، سالیانه به تو برسد». امام فخر بعد از آن خاموش شد و هر وقت مریدی از او باعث بر این که درباره اسماعیلیه خاموش است را می پرسید جواب می گفت: اینان برهان قاطع دارند! و منظورش از برهان قاطع، حربه برنده بود و می افزود که: «من همواره احساس قاطعیت برهان ایشان را می کنم (که آن تیزی دَمِ حربه باشد»).

مرحوم جلوه گفته بود: این فرقه هم با چنین تمهید مقدمه ای، داستان برهان قاطع اسماعیلیه را خواستند به روی من بکشند، ولی من هرگز این عمل ماجراجویی را برهان قاطع به حساب، بلکه بر زبان هم نیاورده ام.1

پی نوشت:

1. مجله گوهر، سال 5، ش 7، مهر 1356، ص 501 به بعد، مقاله استاد محیط طباطبایی.

بحثی در توبه نامه علی محمد باب

هیچ ادعایی ندارم و توبه می کنم!

باب در سه شهر با علمای عصر خود مستقیماً برخورد و احیاناً مناظره داشت: شیراز، اصفهان و تبریز.

الف) شیراز: شیراز برای باب (در دوران ادعای

«بابیت» ش) از همه جای ایران بدتر بود1 و مردم آنجا عموماً با او مخالف یودند.2 حتی دوستان سابقش هم دشمنترین کسان شدند!3 علت این امر، بیش از هر چیز، اقدام باب به تکذیب آشکار مدعیات خود بود. باب (به اعتراف کاتب و دستیارش: سید حسین یزدی) همهِ مدعیات خود را بالای منبر مسجد وکیل شیراز در حضور علما و مردم تکذیب کرد4 و به تصریح نبیل زرندی (نویسندهِ مشهور بهائی): بر فراز منبر گفت: «لعنت خدا بر کسی که مرا باب امام بداند... لعنت خدا بر کسی که مرا منکر امامت امیرالمؤ منین و سایر ائمه بداند».5 پس از آن نیز در ابلاغیهِ معروف به ابلاغیهِ «الف»، ضمن تصریح به جاودانگی احکام اسلام، از ادعای بابیت و نیابت خاصهِ امام عصر (ع) برائت جست.6

ب) اصفهان: باب در اصفهان نیز با برخی از علمای شهر مناظره داشت و در آنجا هم حکیم جلوه (که با استادش: میرزا حسن نوری در مجلس حضور داشت) شاهد طفرهِ باب از پاسخ به سؤ الات علمی نوری بود.7 (ایام: گزارش جلوه، از زبان محیط طباطبایی، در صفحهِ قبل گذشت).

ج) تبریز: زمانی که باب را برای مناظره با علما، از زندان چهریق (اطراف ارومیه) به تبریز می آوردند، در سر راه، مردم ارومیه (به اعتبار «سیادت» باب، و بویژه شایعاتی که دربارهِ ارتباطش با امام عصر «عج» بر سر زبانها بود) از وی به گرمی استقبال کردند، و موج این احساسات، به تبریز نیز رسید. این مطلب، در منابع تاریخی (اعم از بابی و غیر آن) بازتاب یافته است.8 حجه الاسلام نیّر، که خود و پدرش در جلسهِ گفتگوی علما با باب حضور

داشتند، می نویسد: اگر مناظرهِ علمای تبریز با باب انجام نمی شد و «پایهِ جهالت» وی «در آن مجمع بر عارف و عامی به آن وضوح منکشف نمی شد، در همان روز تقریباً یک ثلث اهل آذربایجان از نفس شهر و نواحی، مستعدّ این بودند که» به باب ایمان آورده و مطیع وی گردند و در راه او جهاد کنند.9

اما برغم این اقبال اولیه، زمانی که گفتگوی باب با علما پایان یافت، ورق کاملاً برگشت و به گواه خود بابیان: علما و مردم تبریز یکپارچه با باب مخالف شدند. سید حسین یزدی (کاتب باب) که آن ایام در تبریز بود، در نامه به دایی باب (حسنعلی شیرازی) نوشت: در تبریز، «کلّ اهل بلد» از شیخی و غیر شیخی و حاکم و محکوم و تابع و متبوع، همگی «متفق شدند در جحد [انکار] و عدم استماع به کلمات اهل حق [= بابیه] و کل، متفقاً مشتعل کردند نار انکار خود را» بر باب، و حتی در حق او خیالات بدی داشتند که از تهران فرمان رسید او را به زندان چهریق برگردانند و این جان باب را نجات داد.10

علت، ناگفته پیدا است: باب در بحث با علمای تبریز، شکست خورد و این امر، بی بنیادی ادعایش را بر همگان آشکار ساخت. نکتهِ درخور ملاحظه در آن مناظره، این است که سؤ الات علما از باب، حتی به اعتراف منابع بهائی11، پرسشهایی «سطح پایین» بوده و «سیر نزولی» داشته است. پیدا است که اگر باب از پاسخ به سؤ الات اولیه درنمی ماند، علما ناچار می شدند سطح سؤ الات را بالاتر برده و بدان روند «صعودی» بخشند.

بهرروی، باب پس از شکست مفتضحانه در بحث

با علما، چوبکاری شد و سپس عریضه ای خطاب به ولیعهد نوشت و در آن، ضمن برائت از از ادعای بابیت و دیگر ادعاها، اظهار توبه و استغفار کرد.

تلوّن در عقیده، تغییر در ادعا

تلون در عقیده و ادعا، از ویژگیهای شاخص علی محمد باب است که حتی منابع بابی و بهائی بدان اعتراف دارند. مرحوم حسین محبوبی اردکانی در تعلیقاتش بر «المآثر و الاثار» می نویسد:

باب «در 1260 ادعای ذکریّت کرد یعنی که مفسر قرآن است. در 1261 ادعای بابیت کرد یعنی وسیلهِ رابطه با امام زمان است. در 1262 ادعای مهدویت کرد یعنی امام زمان است. در 1263 ادعای نبوت کرد یعنی که پیغمبرم. در 1264 ادعای ربوبیت کرد یعنی که پروردگار عالمیانم. در 1265 ادعای الوهیت کرد. در 1266 تمام دعاوی خود را منکر شد و توبه کرد و توبه نامه نزد ولیعهد فرستاد ولی مریدانش کار او را دشوار ساختند. شورش و فتنه برپا نمودند و گرفتاریها برای دولت ایجاد کردند».1 عبدالحسین آیتی (مبلغ مستبصر بهائی) نیز در جلد سوم کشف الحیل، خاطر نشان می سازد که: باب در 1260ق ادعای ذکریت (مفسر قرآن) و در 61 ادعای بابیت و نایب خاص امام زمان و در 62 داعیهِ مهدویت داشت و در 63 نبوت و در 64 ربوبیت و در 65 مدعی الوهیت شد و در 66 توبه نامه نوشت و به دار آویخته شد.

پی نوشت

1- چهل سال تاریخ ایران در دورهِ پادشاهی ناصرالدین شاه (المآثر و الاثار)، به کوشش ایرج افشار، 2/629

توبه نامهِ باب

توبهِ باب از دعاوی خویش، از مسلّمات تاریخ است و نسخهِ اصلی این توبه نامه به خط وی، هم اینک در کتابخانهِ مجلس شورای ملی (بهارستان) موجود است و متن آن را حتی ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ برجستهِ بهائی)12 در کتاب «کشف الغطاء» (چاپ تاشکند) آورده است.13 گلپایگانی، پس از نقل گزارش ولیعهد به تهران راجع به مذاکرهِ علما

با باب که در آن به توبهِ باب اشاره شده، در ص 204 می نویسد: «چون در این عریضه، انابه و استغفار کردن باب و التزام پا به مهر سپردن آن حضرت مذکور است، مناسب است چنان به نظر می آید که به صورت دست خط مبارک را نیز محض تکمیل فایده درین مقام مندرج سازیم و موازنهِ آن را با الواحی که از قلم جمال قدم در سجن اعظم ببه جهت ملوک و سلاطین عالم نازل گردیده به دقت اولی البصائر واگذاریم».

فضل الله صبحی (منشی و کاتب عباس افندی که از بهائیت برگشت) درج توبه نامهِ باب در کشف الغطاء را امری «شگفت» می داند. چون به قول او: «بابیان و بهائیان نمی خواستند» این نوشته «پخش شود تا مردم ندانند که سید باب سخن خود را پس گرفته و از آنچه گفته بازگشت کرده» است.14 متن توبه نامه، که کلیشهِ آن را در صفحهِ روبرو می بینید، چنین است:

«فداک روحی، الحمد لله کما هو اهله و مستحقّه که ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر کافّهِ عباد خود شامل گردانیده، فحمداً ثم حمداً که مثل آن حضرت را ینبوع راءفت و رحمت خود فرموده که به ظهور عطوفتش، عفو از بندگان و ستر بر مجرمان و ترحم بر اعیان فرموده. اُشهِدُ الله و مَن عَبَده15 که این بندهِ ضعیف را قصدی نیست که خلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد. اگر چه بنفسه وجودم ذنب صرف است ولی چون قلبم موقن به توحید خداوند جلّ ذکره و شیوهِ رسول او و ولایه اهل ولایه اوست و لسانم مقرّ بر کلّ مانزل من عند

الله16 است، امید رحمت او را دارم و مطلقاً خلاف رضای حق را نخواسته ام و اگر کلماتی که خلاف رضای او بوده از فلم جاری شد غرضم عصیان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را. و این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد. استغفر الله ربی و اتوب الیه من ان یُنسَب الیّ امر17 و بعضی مناجات و کلمات که از لسان جاری شده دلیل بر هیچ امری نیست و مدعی نیابت خاصهِ حضرت حجه الله علیه السلام را محض ادعی [ادعا] مبطل است و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعای دیگر.

مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی و آن حضرت چنان است که این دعاگو را به الطاف و عنایات بساط راءفت و رحمت خود سرافراز فرمایند. والسلام».

پی نوشت ها:

1. ر.ک، نامهِ ملا عبدالکریم قزوینی (دستیار و کاتب باب) به دایی بزرگ وی، حاجی میرزا سید محمد تاجر شیرازی (عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 277. 2. ر.ک، نامهِ جالب سید ابوالقاسم، برادر زن باب، به دایی باب، سید محمد (همان، صص 170172).3. ر.ک، نامهِ دایی کوچک باب (حسنعلی) به سید محمد (دایی بزرگ باب) پس از فرار باب از شیراز (عهد اعلی...، ص 175).4. در این باره ر.ک، از منابع بهائی: تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمهِ اشراق خاوری، لجنهِ ملی نشر آثار امری، تهران 132513329ش / 103 بدیع، ص 138؛ عهد اعلی...، ابوالقاسم افنان، ص 167 و 189190 و نیز ص 133 (اعتراف حسن موقر بالیوزی، از سران بهائیت)، و از منابع مسلمان: روضه الصفای ناصری، رضاقلی هدایت، تهران 1339، 10/311؛ فتنهِ باب، اعتضاد

السلطنه، تعلیقات دکتر نوایی، ص 15. تکذیب باب در شیراز حتی در منابع خارجی معاصر واقعه (نظیر: تایمز لندن، 19 نوامبر 1845 و خاطرات لیدی شیل، ترجمهِ دکتر حسین ابوترابیان، ص 127) بازتاب یافته است. برای عبارت تایمز ر.ک، عهد اعلی...، صص 128129؛ کتاب حضرت رب اعلی، ح.م. بالیوزی، ص 62، که هر دو از منابع بهائی است.5. تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمهِ اشراق خاوری، لجنهِ ملی نشر آثار امری، تهران 13251329ش / 103 بدیع، ص 141.6. اسرار الاثار، فاضل مازندرانی، مؤ سسهِ مطبوعات امری، 124 بدیع، 1/179.7. مجلهِ گوهر، سال 5، ش 7، مهر 1356، ص 501 به بعد، مقالهِ استاد محیط. دربارهِ مذاکرات باب و علمای اصفهان، و نقد اظهارات منابع بهائی در این زمینه، ر.ک، بهائیان، محمدباقر نجفی، صص 176183.8. در این باره از منابع بهائی، ر.ک، الکواکب الدریه، 1/223؛ عهد اعلی...، صص 310312 و 314317 و 370؛ ادیان بابی و بهائی 18441944، موژان مؤ من، ص 74. از منابع دیگر نیز ر.ک، اظهارات ملا محمد تقی مامقانی (حجه الاسلام نیر) در رسالهِ «گفت و شنود سید علی محمد باب...»، چاپ حسن مرسلوند، ص 40.9. گفت و شنود...، صص 2526.10. ر.ک، عهد اعلی...، صص 337 338. نامهِ ملک قاسم میرزا، حاکم ارومیه، به امیرکبیر (7 ربیع الاول 1265ق) که «بالمرّه بابی در آذربایجان نمانده» (همان، ص 389) نیز مؤ ید همین امر است.11. برای نمونه ر.ک، الکواکب الدریه، 1/224 225. 12. الکواکب الدریه (از تواریخ مشهور بهائی) فصلی مستقل را به شرح حال میرزا ابوالفضل اختصاص داده (ج 1، صص 443447) و از او با عنوان «بزرگترین مبلغ دانشمند و فاضل ارجمند در امر بهائی» یاد

می کند (همان: ص 443).13. عباس علوی، مبلغ دیگر این فرقه، نیز در «بیان الحق»، موضوع توبهِ باب را تاءیید کرده است (باب کیست و سخن او چیست؟، نورالدین چهاردهی، ص 266 و 89 90).14. اسناد و مدارک درباره بهائیگری (جلد دوم خاطرات صبحی)، چاپ سید هادی خسروشاهی، ص 97.15. شاهد می گیرم خداوند و پرستندگان او را.16. تمامی آنچه که از سوی خداوند [بر پیامبر اکرم] نازل شده. 17. از خداوند طلب آمرزش، و به درگاه او توبه می کنم از اینکه امری به من نسبت داده شود.

خاطرات یک نجات یافته

خاطرات یک نجات یافته

خانم مهناز رئوفی

در محیط بهائی رشد یافت، اما فسادها و تناقضهایی که در کار همکیشان خود (بویژه سران محفل بهائیت) دید،وی را بشدت از این مسلک بیزار کرد و این امر، همراه با مطالعه مستقیم درباره اسلام، باعث تشرف او به اسلام و تشیع گردید.

خاطرات خانم رئوفی که اخیراً تحت عنوان «سایه شوم؛ خاطرات یک نجات یافته از بهائیت» توسط انتشارات کیهان نشر یافته، حاوی نکات بسیار جالبی در افشای مواضع ضد اسلامی و ضد انقلابی تشکیلات بهائیت است.

با هم بخشهایی از آن را می خوانیم:

بهائیان دو دسته اند

فساد اخلاقی در بهائیت

در بهائیت هر گونه تعصبی ممنوع است و این ریشه در سیاست استعمار دارد که با ترویج این اعتقاد، تعصب ملی، تعصب دینی، تعصب وطنی و هر عرق و علاقه و غیرتی را از انسان می گیرد تا به راحتی بتواند بهره کشی کند... خیلی از خانمها[ی بهائی] ... لباسهای نازکی می پوشیدند و منظره بسیار کریه و زشتی به وجود می آوردند و روِ سای تشکیلات چیزی به آنها نمی گفتند و آزادی مطلق داده بودند. دیگر کسی حق اعتراض نداشت.

بی بند و باران تشویق هم می شوند!

در جامعه مسلمانها، هر کس در رعایت حجاب و یا خلوت با اجنبی کوتاهی نماید مورد اعتراض و بازخواست افکار عمومی (و نه تشکیلاتی) واقع شده و با او برخورد می شود و در جامعه بهائی هر کس بی حجابتر باشد به اصطلاح با کلاستر و با فرهنگ جلوه می کند و هر کس برای ایجاد ارتباط با اجنبی راحت تر و در واقع گستاخ تر باشد امروزی تر و در تشکیلات از عزت و احترام بیشتری برخوردار خواهد بود. من در مقایسه این دو جامعه وقتی به اعمال و رفتار بعضی از مسلمانان...، خصوصاً...به خلافکاران و معصیت کاران، فکر می کردم، می دیدم آنها کسانی هستند که تربیت مذهبی نشده اند و از احکام و دستورات اسلام سرپیچی کرده اند... اما در بهائیان اگر اعمال خلافی سر می زند برای این است که هیچ گونه مانع شرعی ندارند. در واقع اسلام را نمی شود در اعمال مسلمانان جستجو کرد ولی بهائیت را در اعمال بهائیان می توان یافت؛ چون اگر اعمال نابجایی از افراد مسلمان سر می زند به علت بی توجهی به تعلیمات اسلام است.

دیگر به بهاء و عبدالبهاء ایمان ندارم!

خانم مهناز رئوفی در شرح گفتگوی خود با یک فرد بهائی (به نام آقای منطقی) در خانه خویش، در ایام ناراحتی شدید خود از سران محفل بهائیت می گوید:

در حالی که وسایلم را جمع می کردم چشمم به تابلوی عکس عبدالبهاء افتاد. با عصبانیت تابلو را برداشتم و بر زمین کوبیدم و با هر دو پا روی آن ایستادم و گفتم: تشکیلاتی که ارمغان اراجیف توست مرا بدبخت کرد... آقای منطقی لبخند تلخی زد و گفت: تو خیلی اشتباه کردی. اتفاقاً اعضای محفل حرفه ای ترین خلاف کاریهای دنیا هستند و کثیف ترین گناهان از آنان صادر می شود. خود

من شاهد تعویض زنان محفل با همدیگر بوده ام و به حدی از آنان کثافتکاری و رذالت دیده ام که اگر پاکترین افراد عضو محفل شوند هرگز به آنان اعتماد نخواهم کرد. حرفهای آقای منطقی برایم تازگی داشت او از غیرانسانی ترین اعمال که از اعضای محفل قبل از انقلاب سر می زد برایم گفت و ایرادهایی اساسی از خود بهائیت گرفت... من مبهوت و متحیر به آقای منطقی نگاه می کردم. او به چه جراتی چنین چیزهایی را می گفت به او گفتم: از این که طرد شوید نمی ترسید؟ گفت... تصمیم داریم به خارج از کشور برویم و از دست بکن نکن های این تشکیلات راحت شویم. گفتم پس چه کسی واقعاً بهائی است؟ همه که یا از ترس بهائی مانده اند یا منفعتی را دنبال می کنند یا مثل شما، ظاهراً بهائی هستند. پرسیدم به بهاء و عبدالبهاء چه؟ به آنها هم ایمان ندارید؟ عینکش را کمی بالاتر برد، دستی بر محاسن خود کشید و گفت: آدمهای زرنگی بوده اند؛ خوب توانستند چیزی مشابه با ادیان دیگر درست کنند. علاوه بر مقام و منزلت، پول خوبی هم به جیب زدند...!

ارتباط با علما ممنوع!

بهائیان فقط در صورتی با مسلمانان رفت و آمد دارند که مطمئن باشند هیچ خطری آنها را تهدید نمی کند و ضمناً می توانند بهائیت را تبلیغ کنند و باعث تبلیغ افکار بهائی گری شوند. آنها فقط با افراد کاملاً بی سواد و عامی صحبت می کردند و من هیچ وقت ندیدم که یک بهائی با یک عالم مسلمان بنشیند و از بهائیت حرفی بزند؛ می دانستند که محکوم می شوند. لذا اصلاً با عالمان و تحصیل کردگان و خصوصاً روحانیون هیچ گونه بحثی پیش نمی کشیدند.

شستشوی مغزی کودکان

[زمانی که] معلم مهد کودک بهائیان شدم... برنامه هایی که به من می دادند تا به بچه ها بیاموزم کاملاً در راستای شستشوی مغزی آنها بود و من... می دیدم که چگونه از 3 سالگی، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبین می کردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامی که ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر می کردند و چگونه با آوردن مثالها و بیان داستانهایی، آنان را از خارج شدن از بهائیت می ترساندند و با [وجود] این ترس و وحشتی که در دل کودکان از انتخاب راهی به جز راه بهاء می انداختند و با وحشتی که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند، شعار بی اساس «تحرّ ی حقیقت» را سر می دادند و به ظاهر وانمود می کردند که بهائیان در پانزده سالگی پس از تحری حقیقت می توانند راه خود را انتخاب نمایند...، در حالی که هیچ کدام از بهائیان حق نداشتند... کتابهای سایر جوامع را مطالعه کنند، حق نداشتند کتابهای ردیه را که بیشتر، بهائیان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند...

بگذار مردم با موشک باران صدام بمیرند!

در زمان جنگ [ایران و عراق] وقتی مردم کشته می شدند، بهائیان با بی رحمی تمام می گفتند از این مسلمانان هرچه کشته شود کم است. خصوصاً وقتی رادیوهای خارجی، آمار شهادت رزمندگان را در جبهه ها به اطلاع مردم می رساندند... با ناسزاگویی به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودی می کردند. بهائیان در زمان جنگ با کناره جویی از شرکت در جبهه ها اعلام کردند که مخالف جنگ هستند و به بهانه عدم دخالت در سیاست از به دست گرفتن سلاح امتناع کردند و کوچکترین فعالیتی برای دفاع از کشور از خود نشان

ندادند... آنها که دائماً در کلاسها و مجالس از عشق به عالم بشریت دم می زدند، آنان که از الفت و محبت طوری سخن سرایی می کردند که گویی برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند، در عمل نه تنها بویی از انسانیت و محبت نبرده بلکه درنده خویی شان گُل می کند و از خبر شهادت جوانان عزیز این مرز و بوم اظهار خوشحالی و مسرت می کنند.

شادی در رحلت امام

[در جریان] رحلت امام(ره) ازدحام جمعیت دل سوخته و آن نمایش حقیقی مراسم عزاداری در باور نمی گنجید. آن همه ایمان...، عشق... و... التهاب، انسان را وادار به حسرت و غبطه می کرد. سنگ در آن روز می گریست و من شاهد اشک بچه های برادرم بودم که قلبشان رئوفتر و پاکتر بود. قلب خودم از جا کنده می شد...، اما بهائیان وقتی به هم می رسیدند این خبر ناگوار و این مصیبت گران مردم دلسوخته را به هم تبریک می گفتند و اگر جشن و پایکوبی نمی کردند از ترس مردم بود.

یک بسیجی، مرا آگاه کرد

با اشاره به گفتگویش با یک بسیجی خدمتگزار به نام مهدی صالحی (که چندی پس از جنگ تحمیلی، هنگام خنثی سازی مین در شلمچه به شهادت رسید) می نویسد:

مهدی ذهنیت مرا نسبت به اسلام تغییر داد و طوری به تبلیغ اسلام پرداخت که واقعاً منقلب شدم و شک و تردیدم نسبت به حقانیت بهائیت بیشتر شد. آن روز... من به مطالبی پی بردم که قبلاً از آنها بی اطلاع بودم و در اثر تبلیغات سوء تشکیلات، عکس قضیه در مغزم فرو رفته بود. عمده مطالب این که تشکیلات اسلام را برای ما دینی کوچک و عقب افتاده که پر از خرافات و اوهام است معرفی کرده بود و من فهمیدم که بهائیان اعتقادات خرافی بعضی از مردم بی سواد و بی اطلاع را به عنوان اسلام به ما معرفی کرده اند، در حالی که خود اسلام دینی بسیار جامع و کامل و بی نقص است که بسیار انسان ساز و تعالی بخش است.

خاطرات حسین فلا ح

یک نجات یافته دیگر

حسین فلا ح

حجت مسلمانی من مسلمان شدن من چند دلیل داشت، اول این که بسیاری از دوستان من مسلمان بودند من هم دوست داشتم مثل آنها آزاد باشم. نه این که در چنبره و حصار تشکیلات بهائیت باشم. در دوران انقلاب من حدودا یازده، دوازده ساله بودم بعد از آن هم که جنگ پیش آمد مسلمانان را می دیدم که چطور خالصانه به دین، ملت و وطن خود عشق می ورزند. من هم دوست داشتم مثل آنها باشم، دوم این که سوالات زیادی در ذهنم نسبت به بهائیت وجود داشت، افکار و عقاید مسلمانان با عقاید ما خیلی فرق داشت. رفتار مسلمان ها خیلی بهتر و آزادانه تر از ما بود. گرچه طبق تعالیم فرقه ای،ما خود را

برتر از آنها می دانستیم. با این وجود سوالاتی برایم پیش می آمد! لذا از مسوولانمان یعنی همان کسانی که جزء محفل (خادمین) بودند، می پرسیدم. عکس العمل آنها در مقابل سوالات جزیی من تند و پرخاشگرانه بود... همین سوالات مرا بیشتر تشویق می کرد که تحقیقات خود را دنبال کنم و عاقبت به همراه همسر سابقم پس از تحقیقات و مطالعات زیاد، پی به بطالت و ساختگی بودن بهائیت بردیم و مسلمان شدیم.

جرات ابراز ندارم

من با یکی از بهائیان همدان که حدود 70 سال سن داشت بعد از مسلمان شدنم صحبت کردم. گفتم شما تاکنون خودت هم پی برده ای که بهائیت اعتقادی نیست که قبول داشته باشی، بطلان آن را می دانی پس چگونه تاکنون اقدامی نکرده ای؟ او دستش را روی قرآن گذاشت و گفت من خیلی وقت است که مسلمان شده ام در دل خود مسلمان هستم ولی جرات ابراز آن را ندارم. چون سنی از من گذشته است و می ترسم در این سن به امر تشکیلات بهائیت زن و بچه ام مرا رها کرده و آواره شوم... به همین خاطر نمی توانم مسلمانی خود را علنا اعلام کنم!

زمانی که آن پیرمرد گفت: مسلمان شده ام به دنبال آن کتاب مقدس بهائیان را آنچنان به زمین کوبید که من از ترس گفتم من که علنا هم مسلمانم جرات چنین کاری را ندارم چطور چنین کردی؟ در جواب گفت: من اصلا اعتقادی به بهائیت ندارم مجبورم در این سنین پیری به خاطر این که بچه هایم تنهایم نگذارند بسوزم و بسازم...

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109