فرهنگ لغت سوئدی به فارسی

مشخصات کتاب

سرشناسه:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1390
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ لغت سوئدی به فارسی/ واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان
مشخصات نشر:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان ۱۳90.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع : فارسی -- واژه‌نامه‌ها -- چندزبانه.
موضوع : سوئدی -- مکالمه و جمله‌سازی -- چندزبانه.
موضوع : فارسی -- مکالمه و جمله‌سازی -- سوئدی

A

a dato-vxel

: سفته مدت دار, برنامه حرکت قطار.

abakus

: چرتکه, تخته روی سرستون (معماری), گنجه ظرف, لوحه مربع موزاءیک سازی.

abandon

: ترک گقتن, واگذارکردن, تسلیم شدن, رهاکردن, تبعیدکردن, واگذاری, رهاسازی, بی خیالی.

abbedissa

: رءیسه صومعه زنان تارک دنیا.

abborre

: نشیمن گاه پرنده, چوب زیر پایی, تیر, میل, جایگاه بلند, جای امن, نشستن, قرار گرفتن, فرود امدن, درجای بلند قرار دادن.

abbot

: راهب بزرگ, رءیس راهبان.

abbots mbete

: قلمرو راهب, مقام رهبانیت, مقر راهبان دیر.

abbotsd me

: قلمرو راهب, مقام رهبانیت, مقر راهبان دیر.

abbotsvrdighet

: قلمرو راهب, مقام رهبانیت, مقر راهبان دیر.

abdikation

: استعفا, کناره گیری.

abdikera

: واگذار کردن, تفویض کردن, ترک گفتن, محروم کردن (ازارث), کناره گیری کردن, استعفا دادن.

abdomen

: شکم, بطن.

abdominal

: شکمی, بطنی, وریدهای شکمی, ماهیان بطنی.

aber

: ولی, اما, لیکن, جز, مگر, باستثنای, فقط, نه تنها, بطور محض, بی, بدون.

aberration

: کجراهی, انحراف, عدم انطباق کانونی.

abessinier

: مربوط به کشور آبیسسءنءا, اهل حبشه.

abessinsk

: مربوط به کشور آبیسسءنءا, اهل حبشه.

ablation

: ریشه کنی, ساییدگی, قطع, قطع عضوی از بدن, فرساب.

ablativ

: ازی, کاهنده, مفعول به, مفعول عنه, مفعول منه, صیغه الت, رافع, مربوط به مفعول به یا مفعول عنه.

ablution

: شستشو, ابدست, غسل.

abnorm

: غیر عادی, ناهنجار.

abnormitet

: نابه هنجاری, بی قاعدگی, وضع غیر عادی, خاصیت غیرطبیعی.

abolition

: برانداختگی, لغو, فسخ, الغا مجازات.

abolitionism

: مخالفت با بردگی.

abonnemang

: اشتراک, وجه اشتراک مجله, تعهد پرداخت.

abonnemangsavgift

: اشتراک, وجه اشتراک مجله, تعهد پرداخت.

abonnemangsbiljett

: بلیط فصلی.

abonnent

: مشترک روزنامه وغیره, امضا کننده.

abonnera

: تصویب کردن, تصدیق کردن, صحه گذاردن, ابونه شدن, متعهد شدن, تقبل کردن.

abort

: سقط جنین, بچه اندازی, سقط نوزاد نارس یا رشد نکرده, عدم تکامل.

abortera

: بچه انداختن, سقط کردن, نارس ماندن, ریشه نکردن, عقیم ماندن, بی نتیجه ماندن.

abortframkallande

: بچه انداز, سقط جنین کننده, سقط جنینی.

abortiv

: مسقط, رشد نکرده, عقیم, بی ثمر, بی نتیجه.

abortivmedel

: بچه انداز, سقط جنین کننده, سقط جنینی.

abortr

: کسی که موجب سقط جنین میشود, سقط جنین کننده.

abradera

: ساییدن, خراشیدن زدودن, پاک کردن, حک کردن, سر غیرت اوردن, بر انگیختن, تحریک کردن.

abraham

: ابراهیم, ابراهیم پیامبر.

abrakadabra

: طلسم, ورد, سخن نامفهوم.

abrasion

: خراش, سایش, ساییدگی.

abscess

: ورم چرکی, ماده, دمل, ابسه, دنبل.

abskissa

: طول, بعد افقی.

absolut

: مطلق, غیر مشروط, مستقل, استبدادی, خودرای, کامل, قطعی, خالص, ازاد از قیود فکری, غیر مقید, مجرد, دایره نامحدود, سخت, اکید, سخت گیر, یک دنده, محض, نص صریح, محکم, نهایی, اجل, اخر, غایی, بازپسین, دورترین.

absoluta

: مطلق, غیر مشروط, مستقل, استبدادی, خودرای, کامل, قطعی, خالص, ازاد از قیود فکری, غیر مقید, مجرد, دایره نامحدود.

absolutbelopp

: قدر مطلق.

absolution

: امرزش گناه, بخشایش, عفو, بخشودگی, تبرءه, براءت, انصراف از مجازات, منع تعقیب کیفری.

absolutism

: مطلق گرایی, حکومت مطلقه, اعتقاد به قادر علی الا طلا ق (خدا), طریقه مطلقه, سیستم سلطنت استبدادی.

absolutist

: طرفدار منع استعمال مشروبات الکلی.

absolvera

: بخشیدن (گناه), امرزیدن, عفو کردن, کسی را از گناه بری کردن, اعلا م بی تقصیری کردن, بری الذمه کردن, کسی را ازانجام تعهدی معاف ساختن, پاک کردن, مبرا کردن.

absorbera

: درکشیدن, دراشامیدن, جذب کردن, فروبردن, فراگرفتن, جذب شدن (غدد), کاملا فروبردن, تحلیل بردن, مستغرق بودن, مجذوب شدن در.

absorberande

: جاذب, دارای خاصیت جذب, درکش, دراشام, جاذب, جالب, دلربا, جذاب, درکش, دراشام.

absorbering

: جذب, درکشی, دراشامی, فریفتگی, انجذاب.

absorption

: جذب, درکشی, دراشامی, فریفتگی, انجذاب.

absorptionsmedel

: جاذب, دارای خاصیت جذب, درکش, دراشام.

abstinens

: پرهیز, خودداری, ریاضت, پرهیز از استعمال مشروبات الکلی.

abstrahera

: ربودن, بردن, کش رفتن, خلا صه کردن, جداکردن, تجزیه کردن, جوهرگرفتن از, عاری ازکیفیات واقعی(در مورد هنرهای ظریف)نمودن, :خلا صه, مجمل, خلا صه ء کتاب, مجرد, مطلق, خیالی, غیرعملی, بی مسمی, خشک, معنوی, صریح, زبده, انتزاعی, معنی.

abstrakt

: ربودن, بردن, کش رفتن, خلا صه کردن, جداکردن, تجزیه کردن, جوهرگرفتن از, عاری ازکیفیات واقعی(در مورد هنرهای ظریف)نمودن, :خلا صه, مجمل, خلا صه ء کتاب, مجرد, مطلق, خیالی, غیرعملی, بی مسمی, خشک, معنوی, صریح, زبده, انتزاعی, معنی.

abstraktion

: تجرید, انتزاع, چکیدگی.

abstrus

: پنهان, پیچیده, غامض.

absurd

: پوچ, ناپسند, یاوه, مزخرف, بی معنی, نامعقول, عبث, مضحک.

absurda

: پوچ, ناپسند, یاوه, مزخرف, بی معنی, نامعقول, عبث, مضحک.

accelerando

: اهسته اهسته اهنگ را تندتر کنید, کم کم تند کنید, بطورتدریجی تندتر.

acceleration

: شتاب, افزایش سرعت, تسریع.

accelerator

: شتاب دهنده, شتاباننده, تندکن, شتابنده.

accelerera

: شتاباندن, تسریع کردن, تند کردن, شتاب دادن, بر سرعت (چیزی) افزودن, تند شدن, تندتر شدن.

accelerometer

: شتاب سنج.

accent/tonvikt

: تکیه ء صدا, علا مت تکیه ء صدا(بدین شکل '), لهجه, طرز قراءت, تلفظ, قوت, تاکید, تشدید, مد(مادد), صدا یا اهنگ اکسان(فرانسه), :با تکیه تلفظ کردن, تکیه دادن, تاکید کردن, اهمیت دادن.

accenttecken

: تکیه ء صدا, علا مت تکیه ء صدا(بدین شکل '), لهجه, طرز قراءت, تلفظ, قوت, تاکید, تشدید, مد(مادد), صدا یا اهنگ اکسان(فرانسه), :با تکیه تلفظ کردن, تکیه دادن, تاکید کردن, اهمیت دادن.

accept

: پذیرش, قبولی حواله, حواله ء قبول شده.

acceptabel

: پذیرا, پذیرفتنی, پسندیده, قابل قبول, مقبول, گذرپذیر, قابل قبول, قابل عبور.

acceptabla

: پذیرا, پذیرفتنی, پسندیده, قابل قبول, مقبول.

acceptans

: پذیرش, قبولی حواله, حواله ء قبول شده.

acceptant

: پذیرنده.

acceptera

: قبول شدن, پذیرفتن, پسندیدن, قبول کردن.

accepterad

: پذیرفته, مقبول.

accepterade

: پذیرفته, مقبول.

accepterande

: پذیرش, قبولی حواله, حواله ء قبول شده.

acceptor

: پذیرنده, قبول کننده.

accession

: فراگیری, اکتساب, استفاده, مالکیت.

accessoarer

: لوازم.

accesstid

: زمان دستیابی.

accis

: مالیات کالا های داخلی, مالیات غیرمستقیم, مالیات بستن بر, قطع کردن.

acetat

: نمک جوهر سرکه, استات.

acetatsilke

: نمک جوهر سرکه, استات.

aceton

: استون بفرمول.HC3HCOC3

acetylen

: هیدروکربور اشباع نشده ای بفرمول.ص2ح2

acetylengas

: هیدروکربور اشباع نشده ای بفرمول.ص2ح2

aciditet

: حموضت, اسیدیته, ترشی.

acidos

: فساد خون در اشخاص مبتلا به بیماری قند (دیابت).

ack

: حیف, افسوس, افسوس, اه, دریغا.

ack/tyvrr

: افسوس, اه, دریغا.

acklamation

: افرین, تحسین, احسنت, تحسین و شادی, اخذ رای زبانی.

acklimatisera

: خو دادن یا خو گرفتن(انسان), خو گرفتن(جانور و گیاه به اب و هوای جدید).

acklimatisering

: خو گرفتگی, سازش, .

ackommodation

: همسازی, تطابق, جا, منزل, وسایل راحتی, تطبیق, موافقت, سازش با مقتضیات محیط, وام, کمک, مساعده.

ackommodationsf rmga

: همسازی, تطابق, جا, منزل, وسایل راحتی, تطبیق, موافقت, سازش با مقتضیات محیط, وام, کمک, مساعده.

ackommodera

: همساز, همساز کردن, جا دادن, منزل دادن, وفق دادن با, تطبیق نمودن, تصفیه کردن, اصلا ح کردن, اماده کردن(برای), پول وام دادن(بکسی).

ackompanjat r

: همراهی کننده, همراهی کننده با اواز یا سازی چون پیانو.

ackompanjatris

: همراهی کننده, همراهی کننده با اواز یا سازی چون پیانو.

ackompanjemang

: همراهی, مشایعت, ضمیمه, ساز یا اواز همراهی کننده.

ackompanjera

: همراهی کردن, همراه بودن(با), سرگرم بودن (با), مصاحبت کردن, ضمیمه کردن, جفت کردن, توام کردن, دم گرفتن, همراهی کردن, صدا یا ساز راجفت کردن(با).

ackord

: عصب, ریسمان, وتر, قوس, زه, تار.

ackordera

: گفتگو کردن, مذاکره کردن, به پول نقد تبدیل کردن (چک و برات), طی کردن.

ackordsarbete

: کار از روی مقاطعه.

ackreditera

: اعتبارنامه دادن, استوارنامه دادن(به), معتبر ساختن,اختیار دادن, اطمینان کردن(به), مورد اطمینان بودن یا شدن, برسمیت شناختن(موسسات فرهنگی), معتبر شناختن

ackumulation

: جمع اوری, توده, ذخیره, انباشتگی.

ackumulativ

: جمع شونده.

ackumulator

: انباشتگر.

ackumulera

: انباشتن, جمع شده, جمع شونده, اندوختن, رویهم انباشتن.

ackumulerad

: جمع شونده.

ackurat

: درست, دقیق.

ackuratess

: درستی, صحت, دقت.

ackusativ

: حالت مفعولی, مفعول, اتهامی, رایی.

ackusativobjekt

: مفعول مستقیم, مفعول بیواسطه, مفعول صریح.

ackuschrska

: ماما, قابله.

ackvirera

: بدست اوردن, تحصیل کردن, جاکشی کردن.

ackvisit r

: پروپاکاندچی انتخابات و غیره, رای جمع کن.

acyklisk

: غیر مدور, غیر قابل چرخش, مارپیچی.

adagio

: اهسته و ملا یم, اجرای اهنگ باهستگی, رقص دو نفری که زن روی پنجه ء پا میرقصد و بکمک مرد اهسته بهوا میپرد.

adam

: ادم, ادم ابولبشر.

adaptation

: سازواری, انطباق, توافق, سازش, مناسب, تطبیق, اقتباس

adapter

: سازوارگر, وفق دهنده, جرح و تعدیل کننده.

adaptera

: سازوار کردن, وفق دادن, موافق بودن, جور کردن, درست کردن, تعدیل کردن.

addend

: افزوده, مضاف.

addering

: افزایش, اضافه, لقب, متمم اسم, اسم اضافی, ضمیمه, جمع (زدن), ترکیب چندماده با هم.

addition

: افزایش, اضافه, لقب, متمم اسم, اسم اضافی, ضمیمه, جمع (زدن), ترکیب چندماده با هم.

additionsmaskin

: ماشین افزایشگر.

additiv

: افزودنی, افزاینده, :(ش.) ماده ای که برای افزایش خواص ماده ء دیگری به ان اضافه شود.

adekvat

: کافی, تکافو کننده, مناسب, لا یق, صلا حیت دار, بسنده, مساوی, رسا, :متساوی بودن, مساوی ساختن, موثر بودن, شایسته بودن.

adel

: نجابت, اصالت خانوادگی, طبقه نجبا.

adelskalender

: مقام سناتوری, مقام اشرافی, اعیانی.

adelskap

: مقام سلحشوری, سمت سلحشوری, شوالیه گری.

adelskrona

: تاج (کوچک), نیم تاج, پیشانی بند.

adelsman

: شریف, بزرگزاده, ادم متنفذ و متمول, ادم با وقار, نجیب زاده.

adelsstnd

: نجابت, اصالت خانوادگی, طبقه نجبا.

adelstitel

: کنیه, لقب, سمت, عنوان, اسم, مقام, نام, حق, استحقاق, سند, صفحه عنوان کتاب, عنوان نوشتن, واگذارکردن, عنوان دادن به, لقب دادن, نام نهادن.

adelsv lde

: حکومت اشرافی, طبقه ء اشراف.

adenoid

: (طب) شبیه غده, منسوب به بافت غده ای و لنفاوی, غده مانند, :(طب) عظم لوزه ء حلقی, گرفتگی بینی.

adept

: شاگرد, دانش اموز, مردمک چشم, حدقه.

aderton

: هجده, هیجده.

adertonde

: هجدهم, هجدهمین.

adertondedel

: هجدهم, هجدهمین.

adertondel

: هجدهم, هجدهمین.

adhesion

: چسبیدگی, الصاق, طرفداری, رضایت, موافقت, اتصال و پیوستگی غیر طبیعی سطوح در اماس, امیزش و بهم امیختگی طبیعی قسمتهای مختلف, الحاق, انضمام, قبول عضویت, همبستگی, توافق, الحاق دولتی به یک پیمان, کشش سطحی, دوسیدگی.

adhesion/anslutning

: چسبیدگی, الصاق, طرفداری, رضایت, موافقت, اتصال و پیوستگی غیر طبیعی سطوح در اماس, امیزش و بهم امیختگی طبیعی قسمتهای مختلف, الحاق, انضمام, قبول عضویت, همبستگی, توافق, الحاق دولتی به یک پیمان, کشش سطحی, دوسیدگی.

adiantum

: پر سیاوشان مویی.

adjektiv

: صفت, وصفی, وابسته, تابع.

adjektivisk

: صفتی, وصفی.

adjungera

: تو خوانی, تو خواندنی.

adjutant

: یار, کمک, مساعد, یاور, اجودان, معین.

adla

: شریف گردانیدن, شرافت دادن, بلندکردن, تجلیل کردن.

adla/fr dla

: شریف گردانیدن, شرافت دادن, بلندکردن, تجلیل کردن.

adlig

: ازاده, اصیل, شریف, نجیب, باشکوه.

adlig/del

: دارا بودن, داشتن, متصرف بودن, در تصرف داشتن, دارا شدن, متصرف شدن.

administrat r

: فرمدار, مدیر, رءیس, مدیر تصفیه, وصی و مجری.

administrativ

: اداری, اجرایی, مجری.

administrera

: .

admittans

: هدایت ظاهری.

admonition

: سرزنش دوستانه, تذکر, راهنمایی.

adolescens

: نو جوانی, دوره جوانی, دوره ء شباب, بلوغ, رشد.

adonis

: جوان زیبایی که مورد علا قه افرودیت بود, ادونیس (شقایق).

adoptera

: قبول کردن, اتخاذ کردن, اقتباس کردن, تعمید دادن, نام گذاردن (هنگام تعمید), در میان خود پذیرفتن, به فرزندی پذیرفتن.

adoptera/anta

: قبول کردن, اتخاذ کردن, اقتباس کردن, تعمید دادن, نام گذاردن (هنگام تعمید), در میان خود پذیرفتن, به فرزندی پذیرفتن.

adoptering

: مربوط به قضیه پسر خواندگی عیسی(نسبت به خدا), اختیار, اتخاذ, قبول, اقتباس, استعمال لغت بیگانه بدون تغییر شکل ان, قبول به فرزندی, فرزند خواندگی.

adoption

: مربوط به قضیه پسر خواندگی عیسی(نسبت به خدا), اختیار, اتخاذ, قبول, اقتباس, استعمال لغت بیگانه بدون تغییر شکل ان, قبول به فرزندی, فرزند خواندگی.

adrenalin

: هورمن قسمت مرکز غده فوق کلیه که بالا برنده ء خون و فشارخون است.

adress

: درست کردن, مرتب کردن,متوجه ساختن,دستور دادن,اداره کردن,نطارت کردن,خطاب کردن,عنوان نوشتن, مخاطب ساختن, سخن گفتن,عنوان,نام و نشان,سرنامه,نشانی,ادرس,خطاب,نطق,برخورد,مهارت,ارسال.

adressat

: مخاطب, گیرنده ء نامه.

adressera

: درست کردن, مرتب کردن,متوجه ساختن,دستور دادن,اداره کردن,نطارت کردن,خطاب کردن,عنوان نوشتن, مخاطب ساختن, سخن گفتن,عنوان,نام و نشان,سرنامه,نشانی,ادرس,خطاب,نطق,برخورد,مهارت,ارسال.

adressering

: نشانی دهی, نشانی یابی.

adresskalender

: کتاب راهنما.

adressland

: مقصد, سرنوشت, تقدیر.

adresslapp

: دفتر ثبت دعاوی حقوقی, ثبت کردن.

adressort

: مقصد, سرنوشت, تقدیر.

adsorbera

: جذب سطحی کردن.

adsorption

: براشام, براشامش, جذب سطحی, رو نشینی, انقباض گازها و مایعات روی سطوح سخت و جامد.

adstringerande

: گس, قابض, جمع کننده, سفت, داروی قابض, سخت گیر, دقیق, طاقت فرسا, شاق, تند و تیز, داروی بند اور خون, قابض, خون بند.

aducera

: گرم کردن, پختن (اجر), حرارت زیاد دادن و بعد سرد کردن (فلزات), سخت وسفت کردن, بادوام نمودن.

advent

: ظهور و ورود (چهار یکشنبه قبل از میلا د مسیح).

adventstid

: ظهور و ورود (چهار یکشنبه قبل از میلا د مسیح).

adverb

: قید, ظرف, معین فعل, قیدی, عبارت قیدی.

adverbial

: قیدی, ظرفی.

adverbiell

: قیدی, ظرفی.

adversativ

: ناقض, نقض امیز, حرف نقض, کلمه ء نقض (مثل اما).

advocera

: در دادگاه اقامه یا ادعا کردن, درخواست کردن, لا به کردن, عرضحال دادن.

advokat

: وکیل مدافع, وکیل مشاور, وکیل دعاوی, وکیل, کسی که اسناد ومدارک عرضحال را تهیه میکند.

advokat utan klienter

: بی کار, بی مراجعه, بی موکل (درمورد وکیل).

advokat/ombud

: وکیل, مدعی, وکالت, نمایندگی, وکیل مدافع.

aerob

: میکروب هوازی.

aerodrom

: فرودگاه هواپیما, پروازگاه.

aerodynamik

: مبحث حرکت گازها و هوا, علم مربوط به حرکت اجسام در گازها و هوا.

aerodynamisk

: مربوط به مبحث حرکت گازها و هوا.

aerogram

: نامه ء هوایی, نامه ء مخصوص پست هوایی, هوانامه.

aerologi

: هواشناسی, جوشناسی.

aeromekanik

: فن مکانیک هواپیمایی.

aeronaut

: هوانورد, خلبان.

aeronautik

: دانش هوانوردی.

aeroplan

: هواپیما, طیاره.

aerosol

: تعلیق مایع یا جسم بصورت گرد و گاز در هوا.

aerostatik

: مبحث مطالعه ء اجسام ساکن و مایعات و گازها در هوا.

afasi

: عدم قدرت تکلم (در نتیجه ضایعات دماغی), افازی.

aff r

: کار, امر, کاروبار, عشقبازی(با جمع هم میاید).

aff rs-

: تجارتی, بازرگانی.

aff rsdrivande

: عمل تهورامیز, امرخطیر, اقدام مهم,, سرمایه گذاری, تشکیلا ت اقتصادی, مبادرت بکاری کردن, اقدام کردن.

aff rsidkare

: تاجر, بازرگان.

aff rsjurist

: وکیل, کسی که اسناد ومدارک عرضحال را تهیه میکند.

aff rsman

: تاجر, بازرگان.

affekt

: احساسات, هیجانات, شور, هیجانی.

affekterad

: ساختگی, امیخته با ناز و تکبر, تحت تاثیر واقع شده.

affinitet

: وابستگی, پیوستگی, قوم و خویش سببی, نزدیکی.

affisch

: اگهی دستی, اعلا نی که بدست مردم میدهند, برنامه نمایش, اعلا ن نمایش(با ذکر نام بازیکنان و غیره), دیوار کوب, اعلا ن, اگهی, اعلا ن نصب کردن.

affischr

: متصدی نصب اعلا نات بدیوارها وغیره.

affischtavla

: تخته اعلا نات واگهی ها, هر قسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلا ن نصب شود.

affr/verkstad

: دکان, مغازه, کارگاه, تعمیر گاه, فروشگاه, خرید کردن, مغازه گردی کردن, دکه.

affrikata

: ادغام, ادغام صوتی.(.وت) :سرقت کردن, لخت کردن

affrsbank

: بانگ بازرگانی.

affrsf restndare

: دکاندار, مغازه دار.

affrsinnehavare

: دکاندار, مغازه دار, انبار دار, دکاندار.

affrsliv

: سوداگری, حرفه, دادوستد, کاسبی, بنگاه, موضوع, تجارت

affrsm ssig

: مرتب, منظم, دارای صورت کار عملی.

affrsr relse

: سوداگری, حرفه, دادوستد, کاسبی, بنگاه, موضوع, تجارت

affrsverksamhet

: سوداگری, حرفه, دادوستد, کاسبی, بنگاه, موضوع, تجارت

aforism

: سخن کوتاه, کلا م موجز, پند, کلمات قصار, پند و موعظه.

aforistisk

: وابسته به موجز نویسی یا پند نویسی.

afrika

: افریقا.

afrikan

: افریقایی.

afrikansk

: افریقایی.

afrodisiakum

: مقوی باء, داروی مقوی غرایز جنسی.

afrodite

: الهه ء عشق و زیبایی, ونوس یونانی.

afrofrisyr

: پیشوند بمعنی(افریقایی) میباشد.

afton

: غروب, سرشب, شامگاه.

afton/dag f re helg

: شب عید, شب, شامگاه, در شرف, حوا, جنس زن.

aftonringning

: مقررات حکومت نظامی وخاموشی در ساعت معین شب.

aftonsng

: نماز شام, سرود شامگاه.

aftonstj rnan

: ستاره غروب, زهره, غروب, نمازمغرب.

aftonstjrna

: ناهید, زهره, برجیس, مشتری, عطارد.

agat

: سنگ قیمتی, عقیق.

agens

: پیشکار, نماینده, گماشته, وکیل, مامور, عامل.

agent

: مامور سری, فرستاده.

agentprovision

: ماموریت, تصدی, حق العمل, فرمان, حکم, هیلت, مامورین, کمیسیون, انجام, : گماشتن, ماموریت دادن.

agentur

: نمایندگی, وکالت, گماشتگی, ماموریت, وساطت, پیشکاری, دفترنمایندگی.

agenturaff r

: نمایندگی, وکالت, گماشتگی, ماموریت, وساطت, پیشکاری, دفترنمایندگی.

agenturfirma

: نمایندگی, وکالت, گماشتگی, ماموریت, وساطت, پیشکاری, دفترنمایندگی.

agera

: کنش,فعل,کردار,حقیقت,فرمان قانون,اعلامیه, پیمان, سرگذشت, پرده نمابش(مثل پرده اول), کنش کردن, کار کردن, رفتار کردن, اثر کردن, بازی کردن, نمایش دادن, تقلید کردن, مرتکب شدن, به کار انداختن.

agerande

: کنش, اقدام.

agg

: بی میلی, اکراه, بیزاری, لج, کینه, غرض, غبطه, بخل ورزیدن, لجاجت کردن, غبطه خوردن بر, رشک ورزیدن به, غرغر کردن, لج, کینه, بغض, بدخواهی, غرض, کینه ورزیدن, برسرلج اوردن.

agglomerat

: گرد کردن, جمع کردن, انباشتن, گرد امدن, متراکم شدن, جوش اتشفشانی.

agglomeration

: انباشتگی, تراکم, توده, انبار.

agglomerera

: گرد کردن, جمع کردن, انباشتن, گرد امدن, متراکم شدن, جوش اتشفشانی.

agglomerering

: انباشتگی, تراکم, توده, انبار.

agglutination

: هم چسبی, عمل چسباندن, التیام زخم, ترکیب لغات ساده و اصلی بصورت مرکب.

agglutinera

: چسباننده, التیام اور, چسب, دوای التیام اور.(.vi &.vt) :چسباندن, ترکیب کردن, تبدیل به چسب کردن.

aggregat

: واحد, یکه.

aggression

: پرخاشگری, تعرض, تجاوز, تهاجم.

aggressiv

: پرخاشگر, متجاوز, مهاجم, پرپشتکار, پرتکاپو, سلطه جو.

aggressiva

: پرخاشگر, متجاوز, مهاجم, پرپشتکار, پرتکاپو, سلطه جو.

aggressivt

: پرخاشگر, متجاوز, مهاجم, پرپشتکار, پرتکاپو, سلطه جو.

agitation

: سراسیمگی, اشفتگی, هیجان, تلا طم, تحریک.

agitator

: اشوبگر, اسباب بهم زدن مایعات.

agitera

: (ثانواس=) برای جمع اوری اراء فعالیت کردن, الک یا غربال کردن.

agitera/vrva r ster

: (ثانواس=) برای جمع اوری اراء فعالیت کردن, الک یا غربال کردن.

agn

: طعمه دادن, خوراک دادن, طعمه رابه قلا ب ماهیگیری بستن, دانه, چینه, مایه تطمیع, دانه ء دام, پوست, غلا ف, پوشینه.

agna

: طعمه دادن, خوراک دادن, طعمه رابه قلا ب ماهیگیری بستن, دانه, چینه, مایه تطمیع, دانه ء دام.

agnar

: کاه, پوشال, پوسته, سبوس, چیزکم بها یا بی اهمیت.

agnat

: خویشاوندی پدری, پدری.

agnostiker

: عرفای منکر وجود خدا.

agnostisk

: عرفای منکر وجود خدا.

agoni

: درد, رنج, تقلا, سکرات مرگ, جانکندن.

agorafobi

: مرض انزوا طلبی, ترس از مکانهای شلوغ.

agraff

: قزن قفلی, قلا ب.

agrar

: زمینی, ملکی.

agrikultur

: فلا حت, زراعت, کشاورزی, برزگری.

agrikulturell

: فلا حتی, زراعتی, کشاورزی.

agronom

: کشاورز, برزشناس.

agronomi

: برزشناسی, کشاورزی, علم برداشت محصول و بهره برداری از خاک.

agronomisk

: کشاورزی, فلا حتی.

ah

: ها, به, وه(علا مت تعجب و اندوه).(.n) علا مت صفر, عددصفر.

air

: هوا, هر چیز شبیه هوا(گاز, بخار), باد, نسیم, جریان هوا, نفس, شهیق, استنشاق, نما, سیما, اوازه, اواز, اهنگ, بادخور کردن, اشکار کردن.

airedaleterrier

: نوعی سگ خرمایی.

aj

: سنجاق, جواهر, سنجاق قفلی, با گوهر اراستن, مزین ساختن, :اخ, واخ(علا مت تعجب و درد).

ajournera

: بوقت دیگر موکول کردن, خاتمه یافتن(جلسه), موکول بروز دیگر شدن, تعطیل کردن, بتعویق انداختن, تعطیل شدن.

ajournering

: تمدید, طفره زنی, اطاله, تعویق.

akacia

: اقاقیا, اکاسیا, اکاکیا, درخت صمغ عربی.

akademi

: فرهنگستان, دانشگاه, اموزشگاه, مدرسه, مکتب, انجمن ادباء و علماء, انجمن دانش, اکادمی, نام باغی در نزدیکی اتن که افلا طون در ان تدریس میکرده است(آثادعمی), مکتب و روش تدریس افلا طونی.

akademimedlem

: عضو فرهنگستان, عضو انجمن دانش, عضو اکادمی.

akademisk

: مربوط به فرهنگستان ادبی یا انجمن علمی, عضو فرهنگستان, طرفدار حکمت و فلسفه افلا طون.

akantus

: جنسی از فامیل اکانتاسه, کنگر.

akilles

: اشیل یا اخلیوس قهرمان داستان ایلیاد هومر.

akleja

: گل تاج الملوک اخیلیا, زبان در قفا.

akne

: جوش صورت و پوست, غرور جوانی.

akolut

: دستیار کشیش, معاون یا کمک, ستاره ء تابع ستاره ء دیگری, ماه.

akribi

: درستی, صحت, دقت.

akrobat

: بند باز یا اکروبات, سیاست باز.

akrobatik

: بند بازی.

akrofobi

: ترس از بلندی.

akromat

: کلمات پیشوندی است یونانی مشتق از کلمه ء achromatos بمعنی (بیرنگ).

akromatisk

: بی رنگ, رنگ ناپذیر, بدون ترخیم, بدون نیم پرده ء میان اهنگ.

akronym

: سر نام.

akropol

: دژ, قلعه(در شهرهای قدیمی یونان), نام دژ معرف اتن(در یونان).

akrostikon

: جدول شعر کوتاهی که حرف اول و وسط و اخر بندهای ان با هم عبارتی را برساند, جابجاشونده, نامنظم, منکسر, توشیحی, موشح(به دءستءثه مراجعه شود).

akrylsyra

: اسیداکریلیک.

akt

: کنش,فعل,کردار,حقیقت,فرمان قانون,اعلامیه, پیمان, سرگذشت, پرده نمابش(مثل پرده اول), کنش کردن, کار کردن, رفتار کردن, اثر کردن, بازی کردن, نمایش دادن, تقلید کردن, مرتکب شدن, به کار انداختن.

akta

: قدر, اعتبار, اقدام, رعایت ارزش, نظر, شهرت, ارجمندشمردن, لا یق دانستن, محترم شمردم.

akta sig

: زنهاردادن, برحذربودن, حذرکردن از, ملتفت بودن.

aktad

: قابل شهرت, مشهور, قابل اطمینان.

akter

: کشتیدم, صدای قلپ, صدای کوتاه, قسمت بلند عقب کشتی, صدای بوق ایجاد کردن, قورت دادن, تفنگ درکردن, باد وگاز معده را خالی کردن, گوزیدن, باعقب کشتی تصادم کردن, فریفتن, ادم احمق, از نفس افتادن, خسته ومانده شدن, تمام شدن.

akter ut

: عقب, پشت, بطرف عقب, در پس کشتی, درعقب کشتی, بطرف عقب, پسین.

akterdck

: عرشه کوچک عقب کشتی, قسمتی از عرشه کشتی جنگی مخصوص انجام تشریفات نظامی و غیره.

akterlig

: عقب, پشت, بطرف عقب.

akterreling

: قسمت فوقانی ومسطح عقب کشتی, نرده قسمت عقب کشتی.

akterskepp

: سخت گیر, عبوس, سخت ومحکم, عقب کشتی, کشتیدم.

aktersnurra

: موتور کوچک قایق.

akterspegel

: سخت گیر, عبوس, سخت ومحکم, عقب کشتی, کشتیدم.

akterst

: عقب ترین قسمت کشتی.

akterst v

: تیر عمودی عقب کشتی.

aktie

: سهم, حصه, بخش, بهره, قسمت, بخش کردن, سهم بردن, قیچی کردن.

aktie/andel/dela

: سهم, حصه, بخش, بهره, قسمت, بخش کردن, سهم بردن, قیچی کردن.

aktiebolagsbildning

: اتصال, الحاق, یکی سازی ترکیب, یکی شدنی, پیوستگی, تلفیق, اتحاد, ادخال, جا دادن, ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت.

aktiebrs

: بورس سهام.

aktiegare

: سهم دار, صاحب سهم, سهامدار شرکتها, صاحب سهم, صاحب موجودی, ذخیره نگهدار.

aktiekapital

: سهامی, شرکت سهامی.

aktiekupong

: کوپن.

aktier

: موجودی, مایه, سهام, به موجودی افزودن.

aktieutdelning

: سودسهام, سود.

aktinisk

: دارای خواص پرتوافکنی, مربوط به تاثیر شیمیایی.

aktion

: کنش, اقدام.

aktiv

: کاری, ساعی, فعال, حاضر بخدمت, دایر, تنزل بردار, با ربح, معلوم, متعدی, مولد, کنش ور, کنش گر.

aktivator

: حساس کننده.

aktivera

: کنش ور کردن, بفعالیت پرداختن, بکارانداختن, تخلیص کردن(سنگ معدن).

aktivering

: تحریک, برانگیختن, انگیزش.

aktivism

: اعتقاد بلزوم عملیات حاد و شدید, فرضیه ء فلسفه ء(عملی).

aktivist

: طرفدار عمل.

aktivitet

: کنش وری, فعالیت, کار, چابکی, زنده دلی, اکتیوایی.

aktivt

: کاری, ساعی, فعال, حاضر بخدمت, دایر, تنزل بردار, با ربح, معلوم, متعدی, مولد, کنش ور, کنش گر, فعالا نه, بطورکاری.

aktivum

: کاری, ساعی, فعال, حاضر بخدمت, دایر, تنزل بردار, با ربح, معلوم, متعدی, مولد, کنش ور, کنش گر.

aktning

: تن دردهی, تسلیم, تمکین, احترام(گذاری).

aktningsfull

: مودب, با ادب, پر احترام, ابرومند.

aktningsv rd

: معتبر, محترم و ابرومند, تخمین پذیر, قابل براورد کردن.

aktr

: بازیگر, هنرپیشه, خواهان, مدعی, شاکی, حامی.

aktra

: پس از, بعداز, در عقب, پشت سر, درپی, در جستجوی, در صدد, مطابق, بتقلید, بیادبود.

aktre

: پس از, بعداز, در عقب, پشت سر, درپی, در جستجوی, در صدد, مطابق, بتقلید, بیادبود.

aktris

: هنرپیشه ء زن, بازیگرزن.

aktsam

: بادقت, با احتیاط, مواظب, بیمناک.

aktsamhet

: تیمار, پرستاری, مواظبت, بیم, دلواپسی (م.م.) غم, پروا داشتن, غم خوردن, علا قمند بودن.

aktsamling

: پرونده, بایگانی کردن.

aktstudie

: لخت, برهنه, پوچ, عریان, بی اثر.

aktstycke

: مدرک, سند, دستاویز, ملا ک, سندیت دادن.

aktualitet

: حالت مناسب, موضوع مورد بحث روز.

aktuarie

: امارگیر, ماموراحصاءیه, دبیر, منشی.

aktuell

: جریان, رایج, جاری.

aktuella

: جریان, رایج, جاری.

akupunktur

: طب سوزنی, روش چینی بی حس سازی بوسیله ء فروکردن سوزن در بدن.

akustik

: اوا شنودی, وابسته به شنوایی, مربوط به صدا, مربوط به سامعه, علم اوا شنود, علم عوارض شنوایی, علم اصوات, خواص صوتی ساختمان(ازنظرانعکاس صدا).

akustiker

: صدا شناس, متخصص علم شنوایی, کارشناس علم اصوات, ویژه گر اواشنود.

akustisk

: صوتی.

akut

: مبرم.

akut magkatarr

: اماس معده, التهاب معده, ورم معده.

akvamarin

: زرد, کبود فام.

akvarium

: نمایشگاه جانوران و گیاهان ابزی, شیشه بزرگی که در ان ماهی و جانوران دریایی رانمایش میدهند, ابزیگاه, ابزیدان.

akvedukt

: کانال یا مجرای اب, قنات.

alabaster

: مرمرسفید, رخام گچی.

alad b

: درخت زبان گنجشک.

alarm

: زنگ, اژیر, سوت یا زنگ خطر.

alarmera

: هشدار, اگاهی از خطر, اخطار, شیپور حاضرباش, اشوب, هراس, بیم و وحشت, ساعت زنگی, :از خطر اگاهانیدن, هراسان کردن, مضطرب کردن.

alba

: جامه ء سفید و بلند, پیراهن سفید و بلند کشیشان.

alban

: زبان یا مردم البانی.

albansk

: زبان یا مردم البانی.

albanska

: زبان یا مردم البانی.

albatross

: یکجور مرغابی بزرگ دریایی از خانواده.eadiedemoid

albinism

: سفیدی پوست, عدم وجود رنگ دانه در بدن, زالی.

albino

: زال, ادم سفید مو و چشم سرخ, شخص فاقد مواد رنگ دانه

albion

: انگلیس.

album

: جای عکس, البوم.

albumin

: البومین, نوعی پروتلین ساده.

aldrig

: هرگز, هیچگاه, هیچ وقت, هیچ, ابدا, حاشا.

aldrig i livet

: هرگز, هیچگاه, هیچ وقت, هیچ, ابدا, حاشا.

aldrig mer

: هرگز دیگر, دیگر ابدا.

alert

: گوش بزنگ, هوشیار, مواظب, زیرک, اعلا م خطر, اژیرهوایی, بحالت اماده باش درامدن یا دراوردن.

alf

: جن, پری.

alf-

: مانند جن یا پری, وابسته به جن, کوتوله, مثل جن وپری.

alfa

: حرف اول الفبای یونانی, اغاز, شروع, ستاره ء اول.

alfabet

: الفبا.

alfabete

: الفبا.

alfabetisk

: ابجداموز, ابجدخوان, مبتدی, ابتدایی, الفبایی.

alfanumerisk

: الفماری, الفبا عددی.

alfresko

: نقاشی ابرنگی کردن, نقاشی ابرنگی روی گچ.

alfreskomlning

: نقاشی ابرنگی کردن, نقاشی ابرنگی روی گچ.

alg

: جلبک, خزه ء دریایی, سنگاب, تغار, لگن, اب انبار, حوضچه, جلبک دریایی, خزه دریایی.

algebra

: جبر, جبر و مقابله.

algebraiskt

: جبری.

algologi

: مبحث جلبک شناسی.

algoritm

: الگوریتم.

alias

: نام مستعار.

alibi

: غیبت هنگام وقوع جرم, جای دیگر, بهانه, عذر, بهانه اوردن, عذر خواستن.

alienation

: انتقال مالکیت, بیگانگی, بیزاری.

alienera

: انتقال دادن, بیگانه کردن, منحرف کردن.

alifatisk

: چربی دار.

alika

: زاغچه, زاغی, کلا غ پیشه.

alka

: نوعی پنگوءن, بطریق.

alkali

: قلیا, ماده ای باخاصیت قلیایی مثل سودمحرق, فلزقلیایی.

alkalisk

: دارای خاصیت قلیایی.

alkaliskt

: دارای خاصیت قلیایی.

alkaloid

: شبیه قلیا.

alkemi

: علم کیمیا, کیمیاگری, ترکیب فلزی با فلز پست تر.

alkemist

: کیمیاگر, کیمیاشناس.

alkis

: باده پرست, معتاد به شراب.

alkohol

: الکل, هرنوع مشروبات الکلی.

alkoholhaltig

: الکلی, دارای الکل, معتاد بنوشیدن الکل.

alkoholisk

: الکلی, دارای الکل, معتاد بنوشیدن الکل.

alkoholism

: میخوارگی, اعتیاد به نوشیدن الکل, تاثیر الکل در مزاج.

alkoholist

: الکلی, دارای الکل, معتاد بنوشیدن الکل, مست کردن, سرخوش کردن, کیف دادن.

alkoholosm

: میخوارگی, اعتیاد به نوشیدن الکل, تاثیر الکل در مزاج.

alkoholskadad

: الکلی, دارای الکل, معتاد بنوشیدن الکل.

alkoholstark

: نیرومند, قوی, پر زور, محکم, سخت.

alkov

: شاه نشین, الا چیق.

all

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

all helgona helgen

: هالووین, شب اولیاء, اخرین شب ماه اکتبر.

all tande

: همه چیز خور, وابسته بجانوران همه چیز خور.

alla

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر), هرکس, هرکسی.

allaredan

: پیش از این, قبلا.

alldaglig

: پیش پا افتاده, معمولی, مبتذل, همه جایی, روزانه, هر روز, معمولی, عادی.

alldeles

: روی هم رفته, از همه جهت, یکسره, تماما, همگی, مجموع, کاملا, منصفا.

alldeles slut

: فرسودگی, ساییدگی, اشفتن.

alldenstund

: بدرجه ای که, از انجاییکه, تا انجاییکه.

allegat

: سند, مدرک, دستاویز, ضامن, گواه, شاهد, تضمین کننده, شهادت دادن.

allegori

: تمثیل, حکایت, کنایه, نشانه, علا مت.

allegorisera

: بمثل دراوردن, مثل گفتن, مثل زدن, تمثیل نوشتن.

allegorisk

: مجازی, رمزی, کنایه ای, تمثیلی.

allegro

: باروح, نشاط انگیز, تند و باروح.

allena

: تنها, یکتا, فقط, صرفا, محضا.

allenast

: فقط, تنها, محض, بس, بیگانه, عمده, صرفا, منحصرا, یگانه, فقط بخاطر.

allergen

: ماده ای که باعث حساسیت میشود.

allergi

: حساسیت نسبت بچیزی.

allest des nrvarande

: حاضر در همه جا, حاضر, همه جا حاضر, موجود درهمه جا.

allest des nrvaro

: حضور در همه جا در ان واحد (درمورد خدا).

allest desnrvaro

: حضور در همه جا در یک وقت (مثل ذات پروردگار).

allestdes

: درهرجا, درهمه جا, درهرقسمت, در سراسر.

allians

: هم پیمانی, اتفاق, اتحاد, پیوند, اتحادیه.

alliansfri

: غیر متعهد, ناهم پیمان.

alliansfrihet

: نا هم پیمانی, عدم تعهد.

alliera

: پیوستن, متحد کردن, هم پیمان, دوست, معین.

allierad

: پیوسته, متحد.

alligator

: نهنگ, تمساح, ساخته شده از پوست تمساح.

allihop

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

allitteration

: اغاز چند کلمه پیاپی با یک حرف متشابه الصورت.

allitterera

: چند کلمه ء نزدیک بهم را با یک حرف اغاز کردن, اوردن کلمات با صدای مترادف مثل.The sun was soft when in season summer

allm n

: عمومی, جامع, همگانی, متداول, کلی, معمولی, همگان, ژنرال, ارتشبد.

allm n princip

: عمومیت دادن.

allm ngiltighet

: عمومیت, اظهار عمومی, نکته کلی, اصل کلی.

allm nmnsklig

: انسانی, وابسته بانسان, دارای خوی انسانی.

allm nna

: عمومی, جامع, همگانی, متداول, کلی, معمولی, همگان, ژنرال, ارتشبد.

allm nning

: عمومی, معمولی, متعارفی, عادی, مشترک, پیش پاافتاده, پست, عوامانه, : مردم عوام, عمومی, مشارکت کردن, مشاع بودن, مشترکا استفاده کردن.

allm npraktiserande

: طبیب امراض عمومی, پزشک بیماریهای عمومی.

allm nt bruk

: شیوع, پخش, نفوذ, تفوق, درجه شیوع, رواج.

allmakt

: قدرت تام, قدرت مطلق, قادر مطلق, همه توانا.

allmn idrott

: علم ورزش, ورزشکاری, پهلوانی, زور ورزی.

allmn/hel

: کلی, عمومی, عالمگیر, جامع, جهانی, همگانی.

allmnheten

: عمومی, اشکار, مردم.

allmnnelig

: جامع, بلند نظر, ازاده, کاتولیک, عضو کلیسای کاتولیک

allmnpraktiker

: طبیب امراض عمومی, پزشک بیماریهای عمومی.

allmnt

: عمومی, جامع, همگانی, متداول, کلی, معمولی, همگان, ژنرال, ارتشبد.

allmnt sjukhus

: درمانکده, درمانگاه عمومی, درمانگاه چند بخشی.

allmoge

: رعایا, جماعت دهقانان, بی تربیتی.

allmosa

: صدقه, خیرات.

allmoseutdelning

: صدقه دادن.

allmosor

: صدقه, خیرات.

allokera

: تخصیص دادن.

allokering

: تخحیص.

allopati

: معالجه ء بیماری با اضداد ان.

alls

: بهیچ وجه, ابدا.

alls ng

: بطور یکنواخت یا یک وزن خواندن, یک نواخت, یک وزن, اواز, سرود یک نواخت.

allsmktig

: قادر مطلق, قادر متعال.

allsmktig

: قادرمطلق, توانا برهمه چیز, قدیر, خدا(باتهع).

allt

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

allt i allo

: شخص اماده بخدمت, نوکر.

allt/alla

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

alltare

: جانور همه چیز خوار.

alltefter

: بر طبق, مطابق, بقول, بعقیده ء.

allteftersom

: چنانکه, بطوریکه, همچنانکه, هنگامیکه, چون, نظر باینکه, در نتیجه, بهمان اندازه, بعنوان مثال, مانند

alltf r stor

: بزرگتر از اندازه, برزگ اندازه.

alltfort

: ارام, خاموش, ساکت, بی حرکت, راکد, همیشه, هنوز, بازهم, هنوزهم معذلک, : ارام کردن, ساکت کردن, خاموش شدن, دستگاه تقطیر, عرق گرفتن از, سکوت, خاموشی.

alltfr

: زیاد, بیش از حد لزوم, بحد افراط, همچنین, هم, بعلا وه, نیز.

alltid

: همواره, همیشه, پیوسته, همه وقت.

alltihopa

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

allting

: همه چیز.

alltjmt

: ارام, خاموش, ساکت, بی حرکت, راکد, همیشه, هنوز, بازهم, هنوزهم معذلک, : ارام کردن, ساکت کردن, خاموش شدن, دستگاه تقطیر, عرق گرفتن از, سکوت, خاموشی.

alltsamman

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

alltsammans

: همه, تمام, کلیه, جمیع, هرگونه, همگی, همه چیز, داروندار, یکسره, تماما, بسیار, :بمعنی (غیر) و (دیگر).

alludera

: اشاره کردن, اظهار کردن, مربوط بودن به (با to), گریز زدن به.

allusion

: گریز, اشاره, کنایه, اغفال.

alluvial

: ابرفتی, رسوبی, ته نشینی, مربوط به رسوب و ته نشین.

alluvium

: ته نشین, رسوب, ابرفت.

allvar

: سختی, تروشرویی, ریاضت, سادگی زیاده از حد, جدی, دلگرم, باحرارت, مشتاق, صمیمانه, سنگین, علا قه شدید به چیزی, وثیقه, بیعانه.

allvar/allvarlig

: جدی, دلگرم, باحرارت, مشتاق, صمیمانه, سنگین, علا قه شدید به چیزی, وثیقه, بیعانه.

allvar/tyngd/tyngdkraft

: سنگینی, ثقل, جاذبه زمین, درجه کشش, وقار, اهمیت, شدت, جدیت, دشواری وضع.

allvarlig

: جدی, مهم, خطیر, سخت, خطرناک, وخیم.

allvarlig/viktig/grav

: قبر, گودال, سخت, بم, خطرناک, بزرگ, مهم, موقر, سنگین, نقش کردن, تراشیدن, حفر کردن, قبر کندن, دفن کردن.

allvarliga

: جدی, مهم, خطیر, سخت, خطرناک, وخیم.

allvarsam

: جدی, مهم, خطیر, سخت, خطرناک, وخیم.

allvetande

: واقف بهمه چیز.

alm

: نارون قرمز.

almanacka

: مهره کشیدن, برق انداختن, فشار دهنده.

aln

: ذراع, مقیاس قدیمی طول معادل 81 تا 22 اینچ, نام اندازه ای که در انگلیس نزدیک 511 سانتیمتر است, مقیاس طول.

alpacka

: الپاکا(یکنوع شتر بی کوهان پشم بلند امریکایی), موی الپاکا, پارچه ء ساخته شده ازپشم الپاکا.

alphydda

: کلبه یاالونک چوبی, کلبه ییلا قی.

alpin

: وابسته بکوه الپ, الپی, واقع در ارتفاع زیاد.

alpinism

: کوه نوردی.

alpinist

: کوه نورد.

alpkr ka

: زغن (از جنس pyrrhocorax).

alpros

: گل صد تومانی.

alster

: موجد, سازنده, زایش, فراوری.

alstra

: تولید نسل کردن, ابستن شدن (زن), ایجاد کردن, بوجود امدن, تولید کردن, زادن.

alstring

: تولید نیرو, نسل.

alstringsduglig

: مولد, تناسلی.

altan

: ایوان, بالا خانه, بالکن, لژ بالا.

altarbonad

: پشتی, ظهری, پشتی صندلی وغیره.

altare

: قربانگاه, مذبح, محراب, مجمره.

altarskp

: عکسی که در سه قاب تهیه کرده پهلوی یکدیگر قرار دهند

altarskrud

: لباس رسمی(کشیش), لباس رسمی اسقف, لباس.

alter ego

: یار, رفیق شفیق, خود, دیگر خود.

alteration

: سراسیمگی, اشفتگی, هیجان, تلا طم, تحریک.

alternativ

: شق, شق دیگر, پیشنهاد متناوب, چاره.

alternativt

: متناوبا, بنوبت.

alternera

: یک درمیان, متناوب, متبادل, عوض و بدل.

altfiol

: ویولن بزرگ, بنفشه عطری.

altitud

: فرازا, بلندی, ارتفاع, فراز, منتها درجه, مقام رفیع, منزلت.

altr st

: صدای التو, صدای اوج.

altruism

: نوع دوستی, بشردوستی, غیرپرستی, نوع پرستی.

altruist

: نوعدوست.

altruistisk

: نوعدوستانه.

alts ngerska

: زیرترین صدای مردانه, بم ترین صدای زنانه.

altstmma

: صدای التو, صدای اوج.

altviolin

: ویولن بزرگ, بنفشه عطری.

altviolinist

: ویولن زن, ویولن نواز.

aluminera

: زاجی کردن, روکش بااب الومینیوم دادن.

aluminium

: فلز الومینیوم, الومینیوم بنام اختصاری (آل).

alumn

: فارغ التحصیل, دانش اموخته.

alun

: زاج, زاج سفید, زاغ.

alv

: زیر خاک, خاک زیر را شخم زدن, شخم عمیق زدن.

alveol

: شش خانه, حبابچه, حفره ء کوچک, حفره ء دندانی.

am ba

: جانور تک سلولی, امیب.

amalgam

: الیاژ جیوه باچند فلز دیگرکه برای پرکردن دندان و ایینه سازی بکار میرود, ترکیب مخلوط, ملقمه.

amalgamera

: امیختن, توام کردن (ملقمه فلزات با جیوه).

amaryllis

: گل نرگس, انواع تیره ء نرگسیان.

amason

: زنانی که در اسیای صغیر زندگی میکردند و با یونانیان می جنگیدند, زن سلحشور و بلندقامت, رود امازون در امریکای جنوبی.

amat r

: دوستدار هنر, اماتور, غیرحرفه ای, دوستار.

amatr

: دوستدار هنر, اماتور, غیرحرفه ای, دوستار.

amatrm ssig

: اماتوروار, ناشی.

amatrskap

: دوستاری, اشتغال هنر بخاطر ذوق نه برای امرار معاش.

ambassad

: سفارت کبری, ایلچی گری, سفارت خانه.

ambassadr

: سفیر, ایلچی, پیک, مامور رسمی یک دولت.

ambassadr d

: مشاور, مستشار, رایزن, وکیل مدافع.

ambassadris

: سفیر زن, همسر سفیر.

ambiti s

: فدایی, مجاهد, غیور, باغیرت, هواخواه.

ambition

: بلند همتی, جاه طلبی, ارزو, جاه طلب بودن.

ambivalens

: توجه ناگهانی و دلسردی ناگهانی نسبت بشخص یا چیزی, دمدمی مزاجی, دارای دو جنبه.

ambivalent

: دوجنبه ای, دمدمی.

ambra

: عنبرساءل, شاهبوی.

ambrosia

: خوراک خدایان که زندگی جاوید بانها میداده, ماءده ء بهشتی, شهد, عطر.

ambrosisk

: بسیار مطبوع.

ambulans

: بیمارستان سیار, بوسیله امبولا نس حمل کردن, امبولا نس.

ambulatorisk

: گردشی, گردنده, سیار.

ambulera

: حرکت, حرکت دادن, حرکت کردن, نقل مکان.

ambulerande

: سیار, دوره گرد.

amen

: امین, چنین باد, خداکند, انشاء الله.

amerika

: امریکا, کشور امریکا.

amerikan

: ضربه ناگهانی و شدید, تکان شدیدوسخت, تشنج, زودکشیدن, تکان تنددادن, امریکایی.

amerikanare

: امریکایی, ینگه دنیایی, مربوط بامریکا.

amerikanisera

: امریکایی ماب کردن, بصورت امریکایی دراوردن.

amerikanisering

: امریکایی شدن, پذیرش اخلا ق و اداب امریکایی.

amerikanism

: اصطلا ح امریکایی, رسم امریکایی.

amerikanist

: متخصص زبان یا فرهنگ امریکایی.

amerikansk

: امریکایی, ینگه دنیایی, مربوط بامریکا.

amerikansk engelska

: یک, زبان انگلیسی که در امریکا بان تکملم میشود.

amerikansk ren

: (ج.ش.) گوزن کانادایی, گوزن امریکایی شمالی.

amerikansk whisky

: وسکی, مثل وسکی, وسکی خوردن.

amerikanska

: امریکایی, ینگه دنیایی, مربوط بامریکا.

ametist

: یاقوت ارغوانی, لعل بنفش, رنگ ارغوانی, رنگ یاقوتی, درکوهی بنفش.

amfetamin

: ماده ای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود.

amfibie

: دوزیستان, ذوحیات.

amfibieartad

: خاکی و ابی, دوجنسه, ذوحیاتین.

amfibieflygplan

: دوزیستان, ذوحیات.

amfibieplan

: دوزیستان, ذوحیات.

amfibisk

: خاکی و ابی, دوجنسه, ذوحیاتین.

ami

: شال گردن, صدا خفه کن, نمد, انبار لوله اگزوس.

amidplast

: پلی امید ترکیبی شامل چند گروه امید.

aminosyra

: اسید امینه.

amiral

: دریاسالا ر, امیرالبحر, فرمانده, عالی ترین افسرنیروی دریایی.

amiralitet

: اداره ء نیروی دریایی, دریاسالا ری.

amiralsperson

: افسر دریایی, دریاسالا ر, دریادار, دریابان.

amiralsskepp

: کشتی حامل پرچم امیرالبحری, کشتی دریادار.

amiralsvrdighet

: اداره ء نیروی دریایی, دریاسالا ری.

amma

: پستاندار شیرخوار, کودک شیرخوار, طفل رضیع.

ammoniak-

: امونیاک, امونیاکی.

ammoniak

: محلول یا بخار امونیاک.

ammonit

: صدف, فسیل جانور نرم تنی که منقرض شده است (امونیت ها).

ammonium

: ریشه +4NH, امونیاک.

ammunition

: مهمات, قلعه, دفاع, مهمات, تدارکات, جنگ افزار تهیه کردن.

amnesi

: ضعف حافظه بعلت ضعف یا بیماری مغزی, فراموشی, نسیان.

amnesti

: عفو عمومی, گذشت, عفو عمومی کردن.

amok

: یک نوع جنون دراثر مرض مالا ریا که منجر به خودکشی میشود, دیوانگی.

amor s

: عاشق, شیفته, عاشقانه.

amoralisk

: غیراخلا قی, بدون احساس مسلولیت اخلا قی.

amorf

: بی شکل, بی نظم, بدون تقسیم بندی, غیر متبلور, غیر شفاف, دارای ساختمان غیر مشخص.

amorin

: کوپید, خدای عشق که بصورت کودک برهنه مجسم شده.

amortera

: کشتن, بیحس کردن, خراب کردن, بدیگری واگذار کردن, وقف کردن, مستهلک کردن.

amortering

: استهلا ک (سرمایه و غیره).

amorteringsbelopp

: استهلا ک (سرمایه و غیره).

amper

: پر ادویه, تند, زننده, گوشه دار, تیز, نوک تیز, سوزناک.

ampere

: امپر (واحد شدت جریان برق).

amperemeter

: امپرسنج.

amperemtare

: امپرسنج.

amplifiera

: وسعت دادن, بزرگ کردن, مفصل کردن, مفصل گفتن یا نوشتن, افزودن, بالا بردن, بزرگ شدن, تقویت کردن (صدا).

amplitud

: فزونی, دامنه, فراخی, فراوانی, استعداد, میدان نوسان, فاصله ء زیاد, دامنه, بزرگی, درشتی, انباشتگی, سیری, کمال.

amplitudmodulering

: تلفیق دامنه ای.

ampull

: امپول.

amputation

: قطع عضوی از بدن.

amputera

: بریدن, جدا کردن, زدن, قطع اندام کردن.

amputering

: قطع عضوی از بدن.

amt

: استان, ایالت, ناحیه, به استان تقسیم کردن.

amulett

: طلسم, دوا یا چیزی که برای شکستن جادو و طلسم بکار میرود.

an

: بسوی, سوی, بطرف, روبطرف, پیش, نزد, تا نسبت به, در,دربرابر, برحسب, مطابق, بنا بر, علا مت مصدر انگلیسی است.

anabaptist

: فرقه ای از پروتستان ها.

anaerob

: موجود غیر هوازی.

anagram

: قلب, تحریف, مقلوب, تشکیل لغت یا جمله ای از درهم ریختن کلمات یا لغات جمله ء دیگر.

anakonda

: یک نوع مار بزرگ سیلا نی, نوعی مار یاافعی امریکای جنوبی.

anakoret

: گوشه نشین, زاهد, خلوت نشین, راهب.

anakronism

: بیموردی, اشتباه در ترتیب حقیقی وقایع و ظهور اشخاص, نابهنگامی.

anakronistisk

: نابهنگام, بیمورد(از نظر تاریخ وقوع).

anal

: مربوط به مقعد, مجاور مقعد.

analfabet

: بی سواد, عامی, درس نخوانده.

analfabetisk

: بی سواد, عامی, درس نخوانده.

analfabetism

: بیسوادی.

analgesi

: بی حسی نسبت بدرد, تخفیف درد.

analog

: مانند, قابل مقایسه, متشابه.

analogi

: قیاس.

analogimaskin

: کامپیوتر قیاسی.

analogisk

: قیاسی, قابل قیاس, دارای وجه تشابه.

analppning

: مقعد, بن, نشین, سوراخ کون.

analys

: تحلیل, کاوش.

analysera

: تجزیه کردن, تحلیل کردن, موشکافی کردن, جداکردن, جزءیات را مطالعه کردن, پاره پاره کردن, تشریح کردن, با تجزیه ازمایش کردن, فرگشایی کردن.

analysera en sats

: تجزیه کردن.

analytiker

: استاد تجزیه, روانکاو, فرگشا, تحلیل کننده.

analytisk

: تجزیه ای, تحلیلی, مربوط به مکتب یا فلسفه ء تحلیلی, روانکاوی, قابل حل بطریق جبری, تحلیلی.

anamma

: دریافت کردن, رسیدن, پذیرفتن, پذیرایی کردن از, جا دادن, وصول کردن.

anammande

: پذیرش, قبولی حواله, حواله ء قبول شده.

anamnes

: یاداوری, خاطره.

ananas

: اناناس.

anapest

: واحد شعری که مرکب از دو هجای کوتاه و یک هجای بلند باشد.

anarki

: بی قانونی, هرج و مرج, بی ترتیبی سیاسی, بی نظمی, اغتشاش, خودسری مردم.

anarkisk

: هرج و مرج, مربوط به اشفتگی اوضاع.

anarkist

: هرج و مرج طلب, اشوب طلب.

anarkistisk

: هرج و مرج, مربوط به اشفتگی اوضاع.

anastigmat

: عدسی غیر استیگمات (کروی).

anatema

: هرچیزی که مورد لعن واقع شود, لعنت و تکفیر, مرتد شناخته شده از طرف روحانیون.

anatom

: متخصص علم تشریح, تشریح کننده, کالبد شناس.

anatomi

: تشریح, ساختمان, استخوان بندی, تجزیه, مبحث تشریح, کالبدشناسی.

anatomisk

: تشریحی, وابسته به کالبد شناسی.

anbefalla

: سفارش کردن به, امرکردن, مقررداشتن, بهم متصل کردن.

anbelanga

: ربط, بستگی, بابت, مربوط بودن به, دلواپس کردن, نگران بودن, اهمیت داشتن.

anblick

: بینایی, بینش, باصره, نظر, منظره, تماشا, الت نشانه روی, جلوه, قیافه, جنبه, چشم, قدرت دید, دیدگاه, هدف, دیدن, دید زدن, نشان کردن, بازرسی کردن.

anbringa

: جا, محل, مرتبه, قرار دادن, گماردن.

anbud

: تقدیم داشتن, پیشکش کردن, عرضه, پیشنهاد کردن, پیشنهاد, تقدیم, پیشکش, اراءه.

anbud/uvertyr

: سوراخ, شکاف, اغاز عمل, پیش در امد, افشا, کشف, مطرح کردن, باپیش در امداغاز کردن.

anciennitet

: ارشدیت.

and

: اردک, مرغابی, اردک ماده, غوطه, غوض, زیر اب رفتن, غوض کردن.

and/gr sand

: اردک وحشی, نوعی مرغابی وحشی.

anda

: دلگرمی, روحیه, روحیه جنگجویان, روحیه افراد مردم.

anda/moral

: دلگرمی, روحیه, روحیه جنگجویان, روحیه افراد مردم.

andades

: دم زنی, تنفس.

andakt

: وقف, تخصیص, صمیمیت, هواخواهی, طرفداری, دعا, پرستش, از خود گذشتگی, جانسپار.

andaktsfull

: صمیمانه, فداکارانه, بافداکاری, عبادتی.

andante

: نسبتا ملا یم (نواخته شود), نسبتا اهسته, بارامی, بملا یمت.

andas

: دم زدن, نفس کشیدن, استنشاق کردن, دم زنی, تنفس, دم زدن, نفس کشیدن, تنفس کردن, امید تازه پیدا کردن, بو کردن, بهوش امدن.

andas ut

: بیرون دادن, زفیرکردن, دم براوردن.

andas/andades/andningen

: دم زنی, تنفس.

ande

: تولید کننده, تناسلی, مربوط به اندامهای تناسلی, جن, جنی.

ande/geni

: نابغه, نبوغ, استعداد, دماغ, ژنی.

andebesvrjare

: غیبگو, ساحر.

andedr kt

: دم, نفس, نسیم, نیرو, جان, رایحه.

andefattig

: تهی, بی مغز, پوچ, چرند, فضای نامحدود, احمق, بی روح, بی عاطفه.

andel

: سهم, حصه, بخش, بهره, قسمت, بخش کردن, سهم بردن, قیچی کردن.

andelsbevis

: انبان, توشه دان, گواهی نامه موقت, نوشته.

andelsbevis/interimsbevis

: انبان, توشه دان, گواهی نامه موقت, نوشته.

andelsfrening

: قفس, مرغدان, اغل گوسفند, زندان, محبوس کردن, درقید گذاشتن.

andemening

: روح, جان, روان, رمق, روحیه, جرات, روح دادن, بسرخلق اوردن.

andesk dare

: بیننده, پیش بینی کننده, غیبگو, پیغمبر.

andetag

: دم, نفس, نسیم, نیرو, جان, رایحه.

andevsen

: موجود وهمی بشکل روح.

andf dd

: بی نفس, بی جان, نفس نفس زنان, مشتاق, فربه, گوشتالو, ثمین, چاق, تنگ نفس.

andhmtning

: دم زنی, تنفس.

andktig

: دیندار, پارسا منش, مذهبی, عابد.

andl st spnnande

: مهیج, باهیجان.

andlig

: غیر مادی, مجرد, معنوی, جزءی, بی اهمیت, متوجه دنیای دیگر, اخرتی.

andlig s ng

: روحانی, معنوی, روحی, غیر مادی, بطور روحانی.

andlig/andlig sng

: روحانی, معنوی, روحی, غیر مادی, بطور روحانی.

andlig/ov sentlig

: غیر مادی, مجرد, معنوی, جزءی, بی اهمیت.

andligen

: فکرا, روحا, از نظر روانی.

andlighet

: روحانیت, معنویت, عالم روحانی, روحیه مذهبی.

andls

: بی نفس, بی جان, نفس نفس زنان, مشتاق.

andmat

: سیز اب, خزه, عدس ابی.

andning

: تنفس, دم زنی.

andningen

: دم زنی, تنفس.

andnings-

: تنفسی.

andningsvgar

: دستگاه تنفسی.

andra

: دیگر, غیر, نوع دیگر, متفاوت, دیگری, دوم, دومی, ثانی, دومین بار, ثانوی, مجدد, ثانیه, پشتیبان, کمک, لحظه, درجه دوم بودن, دوم شدن, پشتیبانی کردن, تایید کردن.

andra rsstuderande

: دانشجوی سال دوم.

andraga

: توضیح دادن, جزء به جزء شرح دادن, اظهار داشتن, اظهارکردن, تعیین کردن, حال,, چگونگی, کیفیت, دولت, استان, ملت, جمهوری, کشور, ایالت, کشوری, دولتی.حالت

andragande

: اظهار, بیان, گفته, تقریر, اعلا میه, شرح, توضیح.

andre sekreterare

: معاون وزارتخانه.

andrepilot

: کمک خلبان, خلبان دوم.

anekdot

: حکایت, قصه ء کوتاه, امثال, ضرب المثل.

anekdotisk

: حکایتی, حدیثی.

anemi

: کم خونی.

anemometer

: بادسنج.

anemon

: شقایق نعمان, لا له ء نعمان, رنگ قرمز مایل به ابی.

anestesi

: حسگیر, بیهوشی, بی حسی, داروی بیهوشی.

anestetikum

: حسگیر, بیهوشی, بی حسی, داروی بیهوشی.

anestetisk

: حسگیر, بیهوشی, بی حسی, داروی بیهوشی.

anf kta

: بستوه اوردن, عاجز کردن, اذیت کردن, حملا ت پی درپی کردن, خسته کردن.

anf rande

: سوق دادن, منجر شدن, پیش افت, تقدم.

anf ringstecken

: علا مت نقل قول (یعنی این علا ءم ' ').

anf rtro sig t

: راز خود را فاش کردن, اسرار دل را گفتن.

anf rvant

: وابستگی, نسبت, ارتباط, شرح, خویشاوند, کارها, نقل قول, وابسته به نسبت یا خویشی.

anfader

: نیا(جمع نیاکان), جد, اجداد.

anfall

: تاخت و تاز, حمله, هجوم, اصابت, وهله, شروع.

anfalla

: حمله کردن, هجوم اوردن بر.

anfallsm l

: مقصود, هدف, عینی, معقول.

anfang

: نخستبن, اول, اولین, اصلی, اغازی, ابتدایی, بدوی, واقع در اغاز, اولین قسمت, پاراف.

anfktelse

: محنت, رنج, ازمایش سخت, عذاب, اختلا ل.

anflygning

: مشی, نزدیک شدن.

anfordran

: خواستارشدن, درخواست, مطالبه, طلب, تقاضا کردن, مطالبه کردن.

anfrare

: فرمانده, ارشد, سرکرده, تخماق.

anfrtning

: خوردگی (عمل شیمیایی), تحلیل, فساد تدریجی, زنگ زدگی

anfrtro

: سپردن, محرمانه گفتن (به), اطمینان کردن, اعتماد داشتن به, نمایندگی دادن به, نمایندگی کردن, سپردن, سپردن, واگذارکردن, بامانت سپردن.

ang

: ربط, بستگی, بابت, مربوط بودن به, دلواپس کردن, نگران بودن, اهمیت داشتن.

ang ende

: درباره, درباب, عطف به, راجع به, در موضوع.

ang/g lla/angelgenhet/vikt

: ربط, بستگی, بابت, مربوط بودن به, دلواپس کردن, نگران بودن, اهمیت داشتن.

ange

: نقل کردن, مظنه دادن, نشان نقل قول, توضیح دادن, جزء به جزء شرح دادن, اظهار داشتن, اظهارکردن, تعیین کردن, حال,, چگونگی, کیفیت, دولت, استان, ملت, جمهوری, کشور, ایالت, کشوری, دولتی.حالت

angel gen/bekymrad

: مشتاق, ارزومند, مایل, نگران, دلواپس.

angelgen

: مبرم.

angelgenhet

: ربط, بستگی, بابت, مربوط بودن به, دلواپس کردن, نگران بودن, اهمیت داشتن.

angen m

: سازگار, دلپذیر, مطبوع, بشاش, ملا یم, حاضر, مایل, خوش ایند, دلپذیر, خرم, مطبوع, پسندیده, خوش مشرب, خوش, باصفا, دلگشا, خوش ایند, بشاش, موجب مسرت, فرح بخش, لذت بخش, لذیذ, مغتنم, عیاش.

angina

: گلودرد, ورم گلو, انژین.

angiva

: علیه کسی اظهاری کردن, کسی یا چیزی را ننگین کردن, تقبیح کردن.

angiva/frd ma

: علیه کسی اظهاری کردن, کسی یا چیزی را ننگین کردن, تقبیح کردن.

angivande

: نقش, اخباری, خبر دهنده, اشاره کننده, مشعر بر, نشان دهنده, دلا لت کننده, حاکی, دال بر.

angivare

: اگاهگر, مخبر, خبر رسان, کاراگاه, جاسوس, سخن چین, مامور خفیه پلیس, جاسوسی کردن, ازردن.

angivelse

: بدگویی, عیبجویی, اتهام, شکایت, چغلی.

angivelse/frd mande

: بدگویی, عیبجویی, اتهام, شکایت, چغلی.

angler

: زاویه.

anglicism

: اصطلا ح زبان انگلیسی, انگلیسی مابی.

anglikansk

: وابسته بکلیسای انگلیس.

anglisera

: باداب و رسوم انگلیسی درامدن, انگلیسی ماب شدن, انگلیسی ماب کردن, بطرز انگلیسی تلفظ کردن.

anglosaxare

: ساکسون, از نژاد انگلوساکسون.

angora

: موی خرگوش یا مرغوز.

angoragarn

: موی خرگوش یا مرغوز.

angoraget

: مرغوز.

angorakatt

: گربه ء براق.

angoraull

: موی مرغوز, پارچه موهر.

angrepp

: افند, تک, تکش, تاخت, حمله کردن بر, مبادرت کردن به,تاخت کردن, با گفتار ونوشتجات بدیگری حمله کردن, حمله, تاخت و تاز, یورش, اصابت یا نزول ناخوشی, دوراهی, محل تقاطع, عبور.

angringshamn

: بندرواقع در مسیر کشتی, پاتوق.

angripare

: متجاوز, مهاجم, حمله کننده, پرخاشگر, حمله کننده.

angrnsande

: نزدیک, مجاور, همسایه, همجوار, دیوار بدیوار, همجوار.

anh llan

: دادخواست, عرضحال, عریضه, تظلم, دادخواهی کردن, درخواست کردن.

anh ngare

: بهم چسبیده, تابع, پیرو, هواخواه, طرفدار, دنبالگر, پیرو, شمشیر پهن ودسته بلند, طرفدار, حامی, پیرو متعصب, پارتیزان, حامی, پشتیبان, نگهدار.

anhalt

: ایست, مکث, درنگ, سکته, ایست کردن, مکث کردن, لنگیدن

anhang

: تعقیب, پیروی, زیرین, ذیل, شرح ذیل.

anhlla

: دریافتن, درک کردن, توقیف کردن, بیم داشتن, هراسیدن.

anhllande

: توقیف, توقیف کردن, بازداشتن, جلوگیری کردن.

anhngare av utvecklingsl ran

: فرگشت گرای, معتقد به فرضیه تکامل یافرگشت.

anhopning

: افزایش, رشد پیوسته, بهم پیوستگی, اتحاد, یک پارچگی, افزایش بهای اموال, افزایش میزان ارث, جمع اوری, توده, ذخیره, انباشتگی, اختلا ط, توده شدن.

anhrig

: منسوب, نسبی, وابسته, خودی, خویشاوند.

anilinf rg

: رنگ انیلین.

animal

: جانور, حیوان, حیوانی, جانوری, مربوط به روح و جان یا اراده, حس و حرکت.

animalisk

: طبیعت حیوانی, زندگی جانوران, حیوانیت.

animera

: سرزنده, باروح, جاندار, روح دادن, زندگی بخشیدن, تحریک و تشجیع کردن, جان دادن به.

animerad

: سرزنده, باروح, جاندار, روح دادن, زندگی بخشیدن, تحریک و تشجیع کردن, جان دادن به.

animerade

: باروح, سرزنده.

animism

: جان گرایی, همزاد گرایی, اعتقاد باینکه روح اساس زندگی است, اعتقاد باینکه ارواح مجرد وجود دارند, اعتقاد بعالم روح و تجسم ارواح مردگان.

animistisk

: وابسته به جان گرایی یا همزادگرایی.

animositet

: دشمنی, عداوت, شهامت, جسارت, کینه.

aning

: گلوله کردن, بشکل کلا ف یا گلوله نخ درامدن, گلوله نخ, گره, گوی.

aning/vink

: اشاره, پی, اطلا ع مختصری که با ان به چیزی پی برند, گزارش, اگاهی, خبر, کوره خبر.

aningsfull

: بیمناک, نگران, درک کننده, باهوش, زودفهم.

anis

: بادیان رومی, انیسون, تخم بادیان رومی که بصورت ادویه بکار میرود.

anisett

: عرق بادیان.

anka

: اردک, مرغابی, اردک ماده, غوطه, غوض, زیر اب رفتن, غوض کردن.

anka/and/ducka

: اردک, مرغابی, اردک ماده, غوطه, غوض, زیر اب رفتن, غوض کردن.

ankare

: لنگر, لنگر کشتی.(.vi &.vt) :لنگر انداختن, محکم شدن, بالنگر بستن یانگاه داشتن.

ankarfly

: قلا ب لنگر, زمین گیر, انتهای دم نهنگ, یکنوع ماهی پهن,دارای دو انتهای نوک تیز, اصابت اتفاق, اتفاق, طالع.

ankarfste

: نگهداشتن, نگاه داشتن, دردست داشتن, گرفتن, جا گرفتن, تصرف کردن, چسبیدن, نگاهداری.

ankarplats

: خوابگاه کشتی, اطاق کشتی, لنگرگاه, پهلوگرفتن, موقعیت, جا.

ankarspel

: چرخ طناب, چرخ لنگر دوار.

ankbonde

: اردک نر, مرغابی نر.

ankel

: قوزک, قوزک پا.

ankelsocka

: خلخال, پابند, غل و زنجیر برای بستن پا.

anklaga

: متهم کردن, تهمت زدن, متهم کردن, بدادگاه جلب کردن, احضار نمودن, عیب گرفتن از, عیب جویی کردن, تردید کردن در, باز داشتن, مانع شدن, اعلا م جرم کردن, مقصر قلمداد کردن, بگناه متهم کردن, گرفتارکردن, تهمت زدن به, گناهکارقلمداد نمودن, متهم کردن, تهمت زدن به, مقصر دانستن, علیه کسی ادعا نامه تنظیم کردن, اعلا م جرم کردن, متهم کردن, تعقیب قانونی کردن.

anklagad

: متهم.

anklagande

: مفعولی, اتهامی.

anklagelse

: تهمت, افترا, تهمت, اتهام, اظهار, ادعا, بهانه, تایید, اعلا م جرم, تنظیم ادعا نامه, اتهام.

anklagelse/f rebrelse

: اتهام, احضار بدادگاه, اعلا م جرم.

anklagelsepunkt

: شمار, شمردن.

anklagelseskrift

: اعلا م جرم, تنظیم ادعا نامه, اتهام.

anklang

: تصویب, موافقت, تجویز.

anknyta

: باز گو کردن, گزارش دادن, شرح دادن, نقل کردن, گفتن.

anknytning

: بستگی, اتصال.

ankomma

: وارد شدن, رسیدن, موفق شدن.

ankomst

: ورود, دخول.

ankra

: لنگر, لنگر کشتی.(.vi &.vt) :لنگر انداختن, محکم شدن, بالنگر بستن یانگاه داشتن.

ankringsplats

: لنگرگاه, لنگراندازی, باج لنگرگاه.

ankunge

: جوجه اردک, بچه اردک.

anl ggare

: سازنده, خانه ساز.

anl ggningstillgngar

: دارایی های ثابت.

anl nda

: وارد شدن, رسیدن, موفق شدن.

anl pningshamn

: بندرواقع در مسیر کشتی, پاتوق.

anlag

: مقدمات, علوم مقدماتی, چیز بدوی, اولیه, ابتدایی.

anlagsb rare

: برنامه, حامل میکرب, دستگاه کاریر, حامل.

anledning

: انگیزه, محرک, داعی, سبب, علت, انگیختن.

anlete

: رخسار, رخ, چهره, رو, صورت, لقا, سیما, منظر, نما.

anletsdrag

: نشان ویژه, خط, طرح, سیما, طرح بندی, خطوط چهره, صفات مشخصه.

anlgga

: ساختن, بناکردن, درست کردن.

anlggning

: بنیاد, شالوده, تاسیس.

anlita

: کرایه, اجاره, مزد, اجرت, کرایه کردن, اجیرکردن, کرایه دادن

anlitar

: کرایه, اجاره, مزد, اجرت, کرایه کردن, اجیرکردن, کرایه دادن

anlnder

: وارد شدن, رسیدن, موفق شدن.

anm lan

: اگهی, اعلا ن, خبر.

anm rka

: خرده گیری کردن, عیب جویی کردن, خرده گیری, عیب جویی.

anm rkning

: قوه ء ادراک, ملا حظه, مراقبت, مشاهده, اعتراض, تذکر و اعلا م خطر, انتقاد, ملا حظه, تذکر, تبصره.

anmana

: خواستارشدن, درخواست, مطالبه, طلب, تقاضا کردن, مطالبه کردن.

anmaning

: خواهش, درخواست, تقاضا, خواسته, خواستار شدن, تمنا کردن, تقاضا کردن.

anmarsch

: جلو رفتن, جلو بردن, پیشرفت, مساعده.

anmla

: ثبت کردن, داخل شدن.

anmlare

: اگاهگر, مخبر, خبر رسان, کاراگاه, جاسوس, سخن چین.

anmoda

: خواهش, درخواست, تقاضا, خواسته, خواستار شدن, تمنا کردن, تقاضا کردن.

anmodan

: خواهش, درخواست, تقاضا, خواسته, خواستار شدن, تمنا کردن, تقاضا کردن.

anmrka p

: خرده گرفتن, اعتراض کردن, متوجه شدن, تعیین تقصیر و مجازات(بوسیله ء دادگاه)نمودن.

anmrka/kitslig

: خرده گیری کردن, عیب جویی کردن, خرده گیری, عیب جویی.

anmrkningsv rd

: قابل توجه, قابل دقت, مورد توجه, باارزش.

annaler

: تاریخچه, وقایع سالیانه, سالنامه, اخبار سال, برنامه سالیانه ء عشاء ربانی.

annalkande

: روی دهنده, پیشامد کننده, اینده, جلو رونده.

annan

: دیگر, دیگری, جدا, علیحده, یکی دیگر, شخص دیگر, دیگر, جز این, نوع دیگر, جور دیگر, بروش دیگر.

annanstans

: درجای دیگر, بجای دیگر, نقطه دیگر.

annars

: طور دیگر, وگرنه, والا, درغیراینصورت.

annat

: دیگر, غیر, نوع دیگر, متفاوت, دیگری.

annektera

: پیوستن, ضمیمه کردن, ضمیمه, پیوست, پیوستن, ضمیمه سازی.

annektering

: پیوست, ضمیمه سازی, انضمام.

annex

: پیوستن, ضمیمه کردن, ضمیمه, پیوست, پیوستن, ضمیمه سازی.

annexbyggnad

: پیوستن, ضمیمه کردن, ضمیمه, پیوست, پیوستن, ضمیمه سازی.

annexion

: پیوست, ضمیمه سازی, انضمام.

annihilera

: نابود کردن, از بین بردن, خنثی نمودن.

anno

: در, توی, لای, هنگامه, در موقع, درون, درونی, میانی, دارای, شامل, دم دست, رسیده, امده, به طرف, نزدیک ساحل, با امتیاز, در میان گذاشتن, جمع کردن.

annons

: پیشوندی است لا تین به معنی(به), حرف اضافه لا تینی بمعنی (به) مانند hoc-ad که بمعنی(برای این منظور خاص) میباشد, عطف کردن, توجه کردن, مخفف تجارتی کلمه ء.آدوعرتءسعمعنت

annonsera

: اگهی دادن, اعلا ن کردن, انتشار دادن.

annonserande

: اعلا ن, اگهی.

annonsering

: اعلا ن, اگهی.

annonstext

: رونوشت, نسخه, نسخه برداری.

annorledes

: طور دیگر, وگرنه, والا, درغیراینصورت.

annorlunda

: متمایز, متفاوت.

annorstdes

: درجای دیگر, بجای دیگر, نقطه دیگر.

annotation

: یاداشت, تبصره, توجه کردن, ذکر کردن.

annotationsblock

: دفترچه یادداشت, لا یی, لا یی گذاشتن.

annotera

: خرده, ذره, نقطه, با شتاب نوشتن (معمولا با down).

annuell

: سالیانه, یک ساله.

annulering

: الغاء, فسخ, ابطال.

annullation

: فسخ, لغو, ابطال.

annullera

: بی اثر کردن, لغو کردن, لغو کردن, مانع شدن, الغا, فسخ, ابطال.

annullering

: الغاء, فسخ, ابطال, ابطال.

anod

: قطب مثبت (در پیل الکتریکی), الکترود مثبت یا اند.

anomal

: غیر عادی, خارج از رسم, بیمورد, مغایر, متناقض, بی شباهت, غیر متشابه.

anomali

: خلا ف قاعده, غیر متعارف, بی ترتیب.

anomi

: بی هنجاری, بی توجهی به اصول دین, اعتقاد به بی نظمی

anonym

: بی نام, دارای نام مستعار, تخلصی, لا ادری, بی نام.

anonyma

: بی نام, دارای نام مستعار, تخلصی, لا ادری.

anonymitet

: گمنامی, بینامی.

anor

: دودمان, تبار.

anorak

: نوعی ژاکت باشلق دار مخصوص نواحی قطبی.

anordna

: مرتب کردن, ترتیب دادن, اراستن, چیدن, قرار گذاشتن, سازمند کردن.

anordning

: اختراع, تدبیر, تمهید, اسباب, انتصاب, برگماری, دسته بندی, سنخیت.

anordning/f rfogande

: حالت, مشرب, خو, مزاج, تمایل.

anordning/knep

: اختراع, تدبیر, تمهید, اسباب.

anorexi

: بی اشتهایی, کم اشتهایی.

anpart

: سهم, حصه, بخش, بهره, قسمت, بخش کردن, سهم بردن, قیچی کردن.

anpassa

: خو دادن یا خو گرفتن(انسان), خو گرفتن(جانور و گیاه به اب و هوای جدید), همساز, همساز کردن, جا دادن, منزل دادن, وفق دادن با, تطبیق نمودن, تصفیه کردن, اصلا ح کردن, اماده کردن(برای), پول وام دادن(بکسی), سازوار کردن, وفق دادن, موافق بودن, جور کردن, درست کردن, تعدیل کردن, تعدیل کردن, تنظیم کردن, همنوایی کردن, مطابقت کردن, وفق دادن, پیروی کردن.

anpassa fr vinterf rhllanden

: اماده برای زمستان شدن, خود را برای مقابله با سرمای زمستان اماده کردن.

anpassbar

: قابل توافق, قابل جرح و تعدیل, مناسب, سازوار.

anpassning

: همسازی, تطابق, جا, منزل, وسایل راحتی, تطبیق, موافقت, سازش با مقتضیات محیط, وام, کمک, مساعده, سازواری, انطباق, توافق, سازش, مناسب, تطبیق, اقتباس

anpassningsbar

: قابل توافق, قابل جرح و تعدیل, مناسب, سازوار.

anpassningsf rmga

: سازگاری, قابلیت توافق و سازش, سازواری.

anr ttning

: پستایش, امادش, تهیه, تدارک, تهیه مقدمات, اقدام مقدماتی, اماده سازی, امادگی.

anrika

: متمرکز کردن, تمرکز دادن, تغلیظ.

anrikning

: غنی سازی, پرمایه کردن, پرمایگی, غنا.

anrop

: فرا خواندن, فرا خوان.

anropa

: دعا کردن به, طلب کردن, بالتماس خواستن.

anropa/bedja

: درجستجوی چیزی بودن, التماس کردن, تقاضا کردن, استدعا کردن.

anropande

: نیایش.

anropare

: دیدنی کننده, صدا زننده, دعوت کننده, ملا قات کننده.

anropsbar

: صدازدنی, فراخواندنی.

anrtta

: پستاکردن, مهیا ساختن, مجهز کردن, اماده شدن, ساختن.

anrycka

: جلو رفتن, جلو بردن, پیشرفت, مساعده.

anryckning

: جلو رفتن, جلو بردن, پیشرفت, مساعده.

ans

: تیمار, پرستاری, مواظبت, بیم, دلواپسی (م.م.) غم, پروا داشتن, غم خوردن, علا قمند بودن.

ans kning

: درخواست, درخواست نامه, پشت کار, استعمال.

ans tta

: بستوه اوردن, عاجز کردن, اذیت کردن, حملا ت پی درپی کردن, خسته کردن.

ansa

: نگهداری کردن از, وجه کردن, پرستاری کردن, مواظب بودن, متمایل بودن به, گرایش داشتن.

ansamla

: گرداوردن, جمع کردن, وصول کردن.

ansamling

: گرداوری, گرداورد, کلکسیون, اجتماع, مجموعه.

anse

: اندیشیدن, فکر کردن, خیال کردن, گمان کردن.

anse/dma

: پنداشتن, فرض کردن, خیال کردن.

ansedd

: بافکر باز ودرست, با اندیشه صحیح, مطرح شده.

anseende

: شهرت, نام, اوازه, مشهور کردن.

ansenlig

: قشنگ, زیبا, خوب.

ansenlig/vacker/behaglig

: قشنگ, زیبا, خوب.

anser

: اندیشیدن, فکر کردن, خیال کردن, گمان کردن.

anses bero p

: قابل اسناد, قابل نسبت دادن, نسبت دادنی.

ansikte

: سیما, قیافه, رخ, تشویق کردن, پشتیبانی کردن, صورت, نما, روبه, مواجه شدن, رخسار, رخ, چهره, رو, صورت, لقا, سیما, منظر, نما.

ansikts-

: مربوط به صورت (مثل عصب صورت).

ansiktsbehandling

: مربوط به صورت (مثل عصب صورت).

ansiktsfrg

: رنگ امیزی.

ansiktsuttryck

: مبین, بیان.

ansjovis

: ماهی کولی.

anskaffa/leverera

: تهیه, تدارک, تهیه اذوقه, تهیه سورسات, تهیه کردن, سورسات تهیه کردن.

anskaffande

: تحصیل چیزی, خرید, نیابت, حصول, جاکشی, دلا لی محبت.

anskaffare

: بدست اورنده, فراهم سازنده, جاکش, دلا ل محبت.

anskaffbar

: بدست اوردنی, قابل حصول.

anskaffing

: بدست اوری, تهیه.

anskaffning

: بدست اوری, تهیه.

anskan

: درخواست, درخواست نامه, پشت کار, استعمال.

anskningshandling

: درخواست, درخواست نامه, پشت کار, استعمال.

anskr mlig

: زشت, زننده, شنیع, وقیح, سهمگین, ترسناک, مهیب, مخوف

anskri

: فریاد, داد, غریو, حراج, مزایده, بیداد.

anslag

: اقتضاء, تناسب, پروانه رسمی, اعلا میه رسمی, اعلا ن, حمل یا نصب اعلا ن, شعار حمل کردن.

anslagsbeviljad

: صاحب امتیاز, گیرنده, انتقال گیرنده.

anslende

: خوش, باصفا, دلگشا, خوش ایند, بشاش, موجب مسرت.

ansluta

: وابستگی, پیوستگی, خویشی, بستن, وصل کردن.

ansluten

: بسته, متصل.

anslutna

: بسته, متصل.

anslutning

: بستگی, اتصال, نزدیکی, مجاورت, منبع, موجودی, تامین کردن, تدارک دیدن.

anslutningslinje

: خط فرعی, شاخه.

ansp nna

: افسار, دهنه, تارکش, اشیاء, تهیه کردن, افسار زدن, زین وبرگ کردن, مهارکردن, مطیع کردن, تحت کنترل دراوردن.

anspann

: گروه, گروهه, دسته, دست, جفت, یک دستگاه, تیم, دسته درست کردن, بصورت دسته یاتیم درامدن.

anspela

: اشاره کردن, اظهار کردن, مربوط بودن به (با to), گریز زدن به.

anspelning

: گریز, اشاره, کنایه, اغفال.

anspnning

: کشش, امتداد, تمدد, قوه انبساط, سفتی, فشار, بحران, تحت فشار قرار دادن.

anspr k

: وانمود, ادعا, دعوی, خودفروشی, تظاهر, قصد.

anspr ksls

: غیر رسمی, خصوصی, بی قاعده, بی تشرفات, فروتن, بی ادعا, افتاده, بی تصنع, بی تکلف, ساده.

ansprksfull

: پرمدعا, پرجلوه, پر ادعا ومتظاهر.

anst

: شدن, درخوربودن, برازیدن, امدن به, مناسب بودن, تحویل یافتن, درخوربودن, زیبنده بودن.

anst lla/anvnda

: استعمال کردن, بکار گماشتن, استخدام کردن, مشغول کردن, بکار گرفتن, شغل.

anst lld

: مستخدم, کارگر, مستخدم زن, کارمند.

anst llning/frlovning

: نامزدی, اشتغال, مشغولیت.

anst llningsbetyg

: گواهی نامه, شهادت, تصدیق نامه, سفارش وتوصیه, رضایت نامه, شاهد, پاداش, جایزه.

anst nd

: تاخیر, به تاخیر انداختن, به تاخیر افتادن.

anst ndig/hygglig

: اراسته, محجوب, نجیب.

anst ndigt

: اراسته, محجوب, نجیب.

anst tlig

: مهاجم, متجاوز, اهنانت اور, رنجاننده, کریه, زشت, یورش, حمله.

anstalt

: تاسیس قضایی, اصل حقوقی, بنگاه, موسسه, رسم معمول, عرف, نهاد.

anstifta

: برانگیختن, تحریک کردن, وادار کردن.

anstiftan

: تحریک, اغوا.

anstlla

: استعمال کردن, بکار گماشتن, استخدام کردن, مشغول کردن, بکار گرفتن, شغل.

anstllning

: بکارگیری, کارگماری, استخدام.

anstllningsf rmn

: مزایای شغلی.

anstllningsintervju

: دیدار (برای گفتگو) مصاحبه, مذاکره, مصاحبه کردن.

anstndig/v rdig

: اراسته, زینت دار, مودب.

anstndighet

: انطباق بامورد, شایستگی, محجوبیت, نجابت, ادب, اداب دانی, مناسبت, رفتاربجا, احترام.

anstndighet

: تناسب, نزاکت, قواعد متداول ومرسوم رفتارواداب سخن, مراعات اداب نزاکت, برازندگی.

anstorma

: یورش, حمله, تجاوز, حمله بمقدسات, اظهار عشق, تجاوز یا حمله کردن.

anstormning

: حمله, پیشروی, یورش.

anstr nga/utva

: اعمال کردن, بکاربردن, اجرا کردن, نشان دادن.

anstr ngande

: باحرارت, مصر, بلیغ, فوق العاده, فعال, شدید.

anstr ngning

: تقلا, تلا ش, کوشش, سعی, ثقل, اعمال زور, تقلا.

anstrnga

: اعمال کردن, بکاربردن, اجرا کردن, نشان دادن.

anstrngande f r gonen

: خستگی چشم, فشار باصره.

anstryka

: اول, عمده, نخست, زبده, درجه یک.

anstrykning

: روکش, پوشش.

anstt

: گناه, تقصیر, حمله, یورش, هجوم, اهانت, توهین, دلخوری, رنجش, تجاوز, قانون شکنی - بزه, سایه, تاری, تاریکی, سایه شاخ و برگ, اثر, شابهت سایه وار, سوظن, نگرانی, رنجش.

anstta/hems ka

: ازار کردن, ایجاد عقده روحی کردن.

ansttlig/vidrig

: گزنداور, مضر, زیان بخش, نفرت انگیز, منفور.

ansvar

: مسلولیت, دین, بدهی, فرض, شمول, احتمال, بدهکاری, استعداد, سزاواری, مسلولیت, عهده, ضمانت, جوابگویی.

ansvarig

: مسلول, ملتزم, ضامن, جوابگو, پاسخ دار, جواب دار, پرشدنی, اتهام پذیر, قابل بدهی یا پرداخت, مسلول, مشمول, مسلول, عهده دار, مسلولیت دار, معتبر, ابرومند.

ansvarig/f rklarlig

: مسلول, مسلول حساب, قابل توضیح, جوابگو.

ansvarighet

: جوابگویی.

ansvarsbefrielse

: تخلیه, خالی کردن.

ansvarsfull

: مسلول, عهده دار, مسلولیت دار, معتبر, ابرومند.

ansvarsl shet

: وظیفه نشناسی.

ansvarsls

: وظیفه نشناس, غیر مسلول, نامعتبر, عاری از حس مسلولیت

ansvarsmedveten

: مسلول, عهده دار, مسلولیت دار, معتبر, ابرومند.

ant nda/inflammera

: بر افروختن, به هیجان اوردن, دارای اماس کردن, ملتهب کردن, اتش گرفتن, عصبانی و ناراحت کردن, متراکم کردن.

anta

: قبول کردن, اتخاذ کردن, اقتباس کردن, تعمید دادن, نام گذاردن (هنگام تعمید), در میان خود پذیرفتن, به فرزندی پذیرفتن, فرض کردن, برانگاشتن.

antag

: فرض کردن, پنداشتن, فرض کنید.

antag att

: فرض کردن, پنداشتن, فرض کنید.

antaga

: گرفتن, ستاندن, لمس کردن, بردن, برداشتن, خوردن, پنداشتن.

antagande

: خودبین, از خود راضی, متکبر, لا ف زن, پرمدعا, تصویب, بصورت قانون در امدن, عقد, عروسی(بیشتردرجمع), نامزدی, فرض, تصور, احتمال, گمان, پندار, انگاشت, فرضی, انگاشتی.

antagbar

: پذیرا, پذیرفتنی, پسندیده, قابل قبول, مقبول.

antaglig

: فرض محتمل, قابل استنباط, قابل استفاده.

antagligen

: محتملا, شاید.

antaglighet

: باورکردنی و معقول بودن.

antagning

: پذیرش, قبول, تصدیق, اعتراف, دخول, درامد, اجازه ء ورود, ورودیه, پذیرانه, بارداد.

antagonism

: مخالفت, خصومت, هم اوری, اصل مخالف.

antagonist

: هم اورد, مخالف, ضد, رقیب, دشمن.

antagonistisk

: مخالفت امیز, خصومت امیز, رقابت امیز.

antal rader

: سطربندی, سطر شماری.

antarktis

: مربوط به قطب جنوب, قطب جنوبی, قطب جنوب.

antarktisk

: مربوط به قطب جنوب, قطب جنوبی, قطب جنوب.

antasta

: ازار رساندن, معترض شدن, تجاوز کردن.

antastlig

: هجوم پذیر, قابل حمله.

ante

: بالا بردن, نشان دادن, توپ زدن.(.پرعف- انتع) :پیشوندی است بمعنی -پیش -و -قبل از- و -درجلو.-

antecipation

: پیش بینی, انتظار, سبقت, وقوع قبل از موعد مقرر, پیشدستی.

antecipera

: پیش بینی کردن, انتظار داشتن, پیشدستی کردن, جلوانداختن, پیش گرفتن بر, سبقت جستن بر.

anteciperande

: دارای قدرت پیشگویی, درحالت انتظار.

anteckna

: یاداشت, تبصره, توجه کردن, ذکر کردن.

anteckning

: حاشیه نویسی, چیزیکه با عجله نوشته شده.

anteckningsbok

: کتابچه یادداشت, دفتر یادداشت, دفتر تکالیف درسی.

antediluviansk

: وابسته به پیش از طوفان, پیش از طوفان نوح, ادم کهن سال, ادم کهنه پرست.

antenn

: انتن هوایی رادیو, هوایی, شاخک, موج گیر, انتن.

antibiotikum

: پادزی, مانع ایجاد لطمه بزندگی, جلوگیری کننده از صدمه به حیات, مربوط به انتی انتی بیوزیس, ماده ای که از بعضی موجودات ذره بینی بدست میاید و باعث کشتن میکربهای دیگر میشود.

antibiotisk

: پادزی, مانع ایجاد لطمه بزندگی, جلوگیری کننده از صدمه به حیات, مربوط به انتی انتی بیوزیس, ماده ای که از بعضی موجودات ذره بینی بدست میاید و باعث کشتن میکربهای دیگر میشود.

anticyklon

: واچرخه, گردباد هوایی.

antifoni

: انعکاس یا جواب سرود و موسیقی, تهلیل خوانی, سرود تهلیلی, جواب.

antifrysvtska

: ماده ء ضد یخ, ضد یخ.

antigen

: پادزا, ماده ای که در بدن ایجاد عکس العمل علیه خودش میکند, مواد تولید کننده ء پادتن, پادگن.

antihistamin

: موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند.

antik

: کهنه, عتیقه, باستانی.

antiken

: عهد عتیق, روزگار باستان, قدمت.

antikisera

: درزمره ادبیات باستانی (یونان وروم) در اوردن, از سبک ادبی باستانی پیروی کردن.

antiklimax

: پاداوج, بیان قهقرایی (مثل < زنم مرد, مالم را بردند و سگم هم گم شد>), بیانی که هرچه پیش می رود اهمیتش کمتر میشود, بیان قهقرایی نمودن, تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده.

antikonceptionell

: وسیله جلوگیری از ابستنی.

antikrist

: ضد مسیح, دجال.

antikropp

: پادتن.

antikva

: رومی, اهل روم, لا تین, حروف رومی.

antikvarisk

: باستانی, وابسته بقدیم, عتیقه شناس.

antikverad

: کهنه, منسوخ, متروک, قدیمی.

antikvitet

: کهنه, عتیقه, باستانی.

antilogaritm

: متمم لگاریتم, جیب وظل, متمم جیب.

antilop

: بزکوهی.

antimakass

: رویه ء صندلی, روکش مبل و صندلی.

antimateria

: پادماده, جسمی که حاوی ماده ء ضد خود نیز باشد مثل ضدالکترون بجای الکترون.

antimon

: سنگ سرمه, توتیای معدنی, انتیمون.

antingen

: , هریک از دوتا, این و ان.

antipati

: احساس مخالف, ناسازگاری, انزجار.

antipatisk

: فاقد تمایل.

antipod

: نقطه ء مقابل یا متقاطر.

antipodisk

: مربوط به ساکنین ینگی دنیا, واقع در طرف مقابل زمین, مستقیما, مخالف, متقاطر.

antiseptikum

: دوای ضد عفونی, گندزدا, ضدعفونی, تمیز و پاکیزه, مشخص, پلشت بر, جداگانه, پادگند.

antiseptisk

: دوای ضد عفونی, گندزدا, ضدعفونی, تمیز و پاکیزه, مشخص, پلشت بر, جداگانه, پادگند.

antites

: پادگذاره, ضد و نقیض, تضاد, تناقض.

antitetisk

: پادگذاره ای, دارای ضد و نقیض, متضاد.

antitoxin

: ماده ء ضدسم, ضد زهرابه, دفع سم.

antnda

: اتش زدن, روشن کردن, گیراندن, اتش گرفتن, مشتعل شدن.

antndlig

: اتشگیر, شعله ور, التهاب پذیر, تند.

antologi

: گلچین ادبی, منتخبات نظم و نثر, جنگ.

antonym

: کلمه ء متضاد, ضد و نقیض, متضاد.

antr ffbar

: در, توی, لای, هنگامه, در موقع, درون, درونی, میانی, دارای, شامل, دم دست, رسیده, امده, به طرف, نزدیک ساحل, با امتیاز, در میان گذاشتن, جمع کردن.

antracit

: ذغال سنگ خشک و خالص, انتراسیت.

antrffa

: پیدا کردن, یافتن, جستن, تشخیص دادن, کشف کردن, پیدا کردن, چیز یافته, مکشوف, یابش.

antropolog

: انسان شناس.

antropologi

: علم انسان شناسی, مبحث روابط انسان با خدا.

antropologisk

: وابسته بانسان شناسی, مربوط بطبیعت انسانی.

antropomorf

: شبیه انسان, دارای شکل انسان.

antropomorfism

: قاءل شدن جنبه انسانی برای خدا, تصور شخصیت انسانی برای چیزی.

antropomorfistisk

: شبیه انسان, دارای شکل انسان.

antroposofi

: علم شناسایی طبیعت و ماهیت انسانی.

antyda

: مبهم کردن, سایه افکندن بر, طرح(چیزی را) نشان دادن, مطلبی را رساندن, ضمنا فهماندن, دلا لت ضمنی کردن بر, اشاره داشتن بر, اشاره کردن, رساندن, تلقین کردن, داخل کردن, اشاره کردن, به اشاره فهماندن, بطور ضمنی فهماندن.

antydning

: تاب, پیچ, موج, اشاره, رخنه یابی, خود جاکنی, نفوذ, دخول تدریجی, دخول غیر مستقیم.

anus

: مقعد, بن, نشین, سوراخ کون.

anv nd

: عملی, بکار بردنی, بکاربرده (شده), برای هدف معین بکار رفته, وضع معموله, استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

anv nda felaktigt

: بطور غلط بکار بردن, بیموقع بکار بردن.

anv ndandet av datorer

: محاسبه, محسبات, رشته کامپیوتر.

anv ndbar

: سودمند, بدرد خور, قابل استفاده, قابل استفاده, مصرف کردنی, بکار بردنی, سودمند, مفید, بافایده.

anv ndbarhet

: کاربست پذیری, بکار خوری, بدردخوری, قابلیت استفاده, قابلیت استفاده, بکارخوری.

anv ndning

: استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

anvisa

: نشان دادن, نمودن, ابراز کردن, فهماندن, نشان, اراءه, نمایش, جلوه, اثبات.

anvisning

: دستور دهنده, متضمن دستور, امریه.

anvnda

: استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

anvnda p nytt

: دوباره استفاده کردن.

anvndande

: استفاده, کاربرد.

anvndare

: کاربر, استفاده کننده.

anvndbara

: سودمند, مفید, بافایده.

anvndbart

: قابل استفاده, مصرف کردنی, بکار بردنی, سودمند, مفید, بافایده.

aorta

: اءورت, شریان بزرگ, شاهرگ

apa

: بوزینه, میمون, تقلید در اوردن, شیطنت کردن.

apache

: دزد, یکی از قبایل سرخ پوست امریکا.

apanage

: امتیازات و اموالی که بفرزند ارشد (شاهزاده) اختصاص داشت, ایالت, حوزه, درامداتفاقی, تابع, متعلفات, بخشش, وقف, مستمری.

apart

: برجسته, قابل توجه, موثر, گیرنده, زننده.

apartheidpolitik

: نفاق و جدایی بین سیاه پوستان و سفید پوستان افریقای جنوبی.

apati

: بی حسی, بی عاطفگی, خون سردی, بی علا قگی.

apatisk

: بی احساس, بی تفاوت, بی روح.

apekatt

: بوزینه, میمون, تقلید در اوردن, شیطنت کردن.

apel

: سیب, مردمک چشم, چیز عزیز و پربها, سیب دادن, میوه ء سیب دادن.

apelsin

: پرتقال, نارنج, مرکبات, نارنجی, پرتقالی.

apelsinlskedryck

: شربت نارنج, اب پرتقال.

apelsinmarmelad

: مربای نارنج, مربای به, لرزانک.

apelsintr d

: مرکبات, خانواده مرکبات.

apertur

: روزنه.

apex

: نوک, سر, راس زاویه, تارک.

aplik

: همگونه, میمون, بوزینه, شبیه میمون, میمون مانند.

apliknande

: میمون مانند, همگونه, میمون, بوزینه, شبیه میمون, میمون مانند.

aplomb

: متانت, خودداری, ملا یمت, ارامی, قرار, قضاوت منصفانه, تعادل فکری, انصاف, عدالت.

apogeum

: اوج, نقطه ء اوج, ذروه, اعلی درجه, نقطه ء کمال.

apokalyps

: کتاب مکاشفات یوحنا, مکاشفه, الهام.

apokalyptisk

: وابسته به کتاب مکاشفات یوحنا.

apokryfisk

: دارای اعتبار مشکوک, ساختگی, جعلی.

apokryfiska bcker

: کتاب مشکوکی که راجع بزندگی عیسی ودین مسیح نوشته شده, کتب کاذبه.

apollofj ril

: خدای افتاب و زیبایی و شعر و موسیقی.

apollon

: خدای افتاب و زیبایی و شعر و موسیقی.

apologet

: مدافع, پوزش خواه, نویسنده ء رساله ء دفاعی.

apologetik

: مدافعه ء استدلا لی از مسیحیت.

apologetisk

: پوزش امیز, اعتذاری, دفاعی.

apologi

: دفاع, پوزش ادبی.

apoplektisk

: سکته ای, دچار سکته, سکته اور.

apoplexi

: سکته, سکته ء ناقص.

apostel

: فرستاده, رسول, پیغ,امبر, حواری, عالیترین مرجع روحانی.

apostolisk

: رسالتی, وابسته به پاپ.

apostrof

: اپوستروف.

apostrofera

: گریز زدن, علا مت (') گذاشتن.

apostroftecken

: اپوستروف.

apotek

: محلی که به تهی دستان داروی رایگان داده میشود, داروخانه عمومی.

apotekare

: داروگر, داروساز, داروفروش, نسخه پیچ, ناظرهزینه, تلگراف, دوافروش, کمک داروساز, دوا فروش, داروگر.

apotekare/kemist

: شیمی دان, داروساز.

apoteksbitrde

: نسخه پیچ, ناظرهزینه, تلگراف, دوافروش, کمک داروساز.

apoteksburk

: پیاله کوچک مخصوص مرهم و دارو.

apoteos

: ستایش اغراق امیز, رهایی از زندگی خاکی وعروج باسمانها.

apparat

: اختراع, تدبیر, ابتکار, اسباب.

apparater

: اسباب, الت, دستگاه, لوازم, ماشین, جهاز.

apparatur

: تجهیزات.

apparition

: ظهور, پیدایش, ظاهر, نمایش, نمود, سیما, منظر.

appell

: فرا خواندن, فرا خوان.

appellation

: درخواست, التماس, جذبه, استیناف.

appellativ

: اسم عام, نام, اسم, لقب, کنیه, عنوان.

appellera

: درخواست, التماس, جذبه, استیناف.

appendicit

: اماس ضمیمه روده, اماس اپاندیس.

appendix

: ضمیمه, پیوست.

appl d

: افرین گفتن, تحسین کردن, کف زدن, ستودن.

appl dera

: کف زدن, صدای دست زدن, ترق تراق, صدای ناگهانی.

appl dknipare/banal

: سخنی که برای ستایش دیگران بگویند.

applder

: کف زدن, هلهله کردن, تشویق و تمجید, تحسین.

appldera/klappa/sm lla med

: کف زدن, صدای دست زدن, ترق تراق, صدای ناگهانی.

appldknipare

: سخنی که برای ستایش دیگران بگویند.

applicera

: بکار بردن, بکار زدن, استعمال کردن, اجرا کردن, اعمال کردن, متصل کردن, بهم بستن, درخواست کردن, شامل شدن, قابل اجرا بودن.

applicering

: درخواست, درخواست نامه, پشت کار, استعمال.

applikation

: درخواست, درخواست نامه, پشت کار, استعمال.

apport

: بازیافتن, دوباره بدست اوردن, پس گرفتن, جبران کردن, اصلا ح یا تهذیب کردن, حصول مجدد.

apportera

: اوردن, رفتن واوردن, بهانه, طفره.

apposition

: عطف بیان, بدل, کلمه ء وصفی

appreciera

: قدردانی کردن (از), تقدیر کردن, درک کردن, احساس کردن, بربهای چیزی افزودن, قدر چیزی را دانستن.

appreciering

: قدردانی, تقدیر, درک قدر یا بهای چیزی.

appretera

: بپایان رسانیدن, تمام کردن, رنگ وروغن زدن, تمام شدن, پرداخت رنگ وروغن, دست کاری تکمیلی, پایان, پرداخت کار.

approximation

: نزدیکی, شباهت زیاد, قریب بصحت, تخمین.

approximativ

: تقریبی, تقریب زدن.

approximera

: تقریبی, تقریب زدن.

aprikos

: زردالو.

april

: ماه چهارم سال فرنگی, اوریل.

aprop

: عطف به, راجع به, در موضوع.

aptera

: سازوار کردن, وفق دادن, موافق بودن, جور کردن, درست کردن, تعدیل کردن.

aptering

: سازواری, انطباق, توافق, سازش, مناسب, تطبیق, اقتباس

aptit

: میل و رغبت ذاتی, اشتها, ارزو, اشتیاق.

aptitlig

: محرک, اشتهااور, لذیذ, مطبوع, باب دندان, خوشمزه, دندان مز.

aptitretande

: محرک, اشتهااور.

aptitretande medel

: غذا یا اشامیدنی اشتهااور قبل از غذا, پیش غذا.

ara

: طوطی دم بلند امریکای جنوبی.

arab

: عربی, عرب.

arabesk

: نقش عربی یا اسلا می, کاشی کاری سبک اسلا می.

arabien

: عربستان, عربی, عرب, عربستان.

arabisk

: تازی, عربی, زبان تازی, زبان عربی, فرهنگ عربی (عرب آراب).

arameisk

: زبان ارامی.

arameiska

: زبان ارامی.

arameiska/arameisk

: زبان ارامی.

arbeta

: کار, رنج, زحمت, کوشش, درد زایمان, کارگر, عمله, حزب کارگر, زحمت کشیدن, تقلا کردن, کوشش کردن, کار, شغل, وظیفه, زیست, عمل, عملکرد, نوشتجات, اثار ادبی یا هنری, کارخانه, استحکامات, کار کردن, موثر واقع شدن, عملی شدن, عمل کردن.

arbetare

: کار چاق کن, سودجو, عمله, کارگر, ایجاد کننده, از کار در امده.

arbetarklass

: طبقه کارگر, مربوط به طبقه کارگر و زحمتکش.

arbete

: گماشت, وظیفه, تکلیف, فرض, کار, خدمت, ماموریت, عوارض گمرکی, عوارض, کار, امر, سمت, شغل, ایوب, مقاطعه کاری کردن, دلا لی کردن, کار, رنج, زحمت, کوشش, درد زایمان, کارگر, عمله, حزب کارگر, زحمت کشیدن, تقلا کردن, کوشش کردن, کار, شغل, وظیفه, زیست, عمل, عملکرد, نوشتجات, اثار ادبی یا هنری, کارخانه, استحکامات, کار کردن, موثر واقع شدن, عملی شدن, عمل کردن, کار کننده, مشغول کار, کارگر, طرزکار.

arbetsam

: زحمت کش, ساعی, دشوار, پرزحمت.

arbetsamhet

: کوشش پیوسته, سعی و کوشش, پشت کار.

arbetsbas

: سرکارگر, سرعمله, مباشرت کردن.

arbetsbi

: عمله, کارگر, ایجاد کننده, از کار در امده.

arbetsbnk

: نیمکت, کرسی قضاوت, جای ویژه, روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یا نشاندن, نیمکت گذاشتن (در), بر کرسی نشستن, میز کار مکانیکی و نجاری و غیره.

arbetsbord

: میز کار, جدول کار.

arbetsdag

: روز کار, ایام کار اداری, ساعات کار اداری.

arbetsf rtjnst

: درامد, دخل, مداخل, عایدی.

arbetsgivare

: کارفرما, استخدام کننده.

arbetsh st

: یابو, اسب بارکش, ادم زحمتکش.

arbetskarl

: کارگر, مزدبگیر, استادکار.

arbetskraft

: نیروی انسانی.

arbetsl s

: بیکار, بی مصرف, عاطل, بکار بیفتاده, ناتمام, بدون عمل, بیکار, بی حرفه.

arbetsl shetsunderstd

: قسمت, حصه, سرنوشت, تقسیم پول یا غذا در فواصل معین,صدقه, کمک هزینه دولتی به بیکاران, حق بیمه ایام بیکاری, اندوه, ماتم.

arbetslag

: دسته, جمعیت, گروه, دسته جنایتکاران, خرامش, مشی, گام برداری, رفتن, سفر کردن, دسته جمعی عمل کردن, جمعیت تشکیل دادن.

arbetsledare

: سرکارگر, سرعمله, مباشرت کردن.

arbetsledning

: اداره, ترتیب, مدیریت, مدیران, کارفرمایی.

arbetslger

: اردوی کار, محل کار زندانیان.

arbetslivserfarenhet

: اروین, ورزیدگی, کارازمودگی, تجربه, ازمایش, تجربه کردن, کشیدن, تحمل کردن, تمرین دادن.

arbetslokal

: اتاق کار, کارگاه.

arbetslshet

: بیکاری, عدم اشتغال.

arbetslust

: جانفشانی, شوق, ذوق, حرارت, غیرت, حمیت, گرمی, تعصب, خیر خواهی, غیور, متعصب.

arbetsmyra

: اهسته رو, زحمتکش.

arbetsnedl ggelse

: جلوگیری, منع, بازداشت, سد, خط, ایست.

arbetsofrm ga

: از کارافتادگی, عجز, ناتوانی.

arbetspass

: تغییرمکان, نوبت کار, مبدله, تغییردادن.

arbetsrum

: اتاق کار, کارگاه.

arbetstagare

: مستخدم, کارگر, مستخدم زن, کارمند.

arbetsterapi

: درمان بوسیله اشتغال بکار, کاردرمانی.

arbetsuppgift

: کار, وظیفه, تکلیف, امرمهم, وظیفه, زیاد خسته کردن, بکاری گماشتن, تهمت زدن, تحمیل کردن.

arbetsvecka

: ایام کار درهفته, ساعات کار هفته.

arbitrage

: داوری کردن.

arbitrr

: اختیاری, دلخواه, مطلق, مستبدانه, قراردادی.

area

: مساحت, فضا, ناحیه.

areal

: وسعت زمین به جریب.

arekapalm

: درخت فوفل.

arena

: پهنه, میدان مسابقات (در روم قدیم), عرصه, گود,, صحنه, ارن.

areometer

: الت سنجش وزن ویژه مایعات, چگالی سنج.

arg

: بد اخلا ق, متعصب, خشمگین, هار, وابسته به هاری.

argbigga

: زن غرغرو, زن ستیزه جو, پتیاره, سلیطه.

argentina

: نقره ای, نقره, فلز اب نقره ای.

argentinsk

: نقره ای, نقره, فلز اب نقره ای.

argsint

: از روی خشم, اوقات تلخ, رنجیده, خشمناک, دردناک, قرمز شده, ورم کرده, دژم, براشفته, صفراوی, زرداب ریز, صفرایی مزاج, سودایی مزاج, زن غرغرو, بدجنس, اب زیر کاه, سلیطه, پتیاره.

argumentation

: استدلا ل, مناظره, بحث, چون و چرا.

argumentera

: بحث کردن, گفتگو کردن, مشاجره کردن, دلیل اوردن, استدلا ل کردن.

argumenterande

: استدلا ل, مناظره, بحث, چون و چرا.

aria

: اواز یکنفره.

arier

: اریایی, زبان اریایی, از نژاد اریایی.

arisk

: اریایی, زبان اریایی, از نژاد اریایی.

aristokrat

: عضو دسته ء اشراف, طرفدار حکومت اشراف, نجیب زاده.

aristokrati

: حکومت اشرافی, طبقه ء اشراف.

aristokratisk

: اشرافی, اعیانی.

aristoteles

: ارسطو, ارسطاطالیس.

aritmetisk

: حسابی.

ark

: کشتی, قایق, صندوقچه, ورق.

arkad

: گذرگاه طاقدار, طاقهای پشت سرهم.

arkadisk

: متعلق به ارکاد(ناحیه ای در یونان), ادم دهاتی, ادمیکه ساده و بی تجمل زندگی میکند.

arkaisk

: کهنه, قدیمی, غیر مصطلح (بواسطه قدمت).

arkaism

: کهنگی, قدمت, انشاء یا گفتار یااصطلا ح قدیمی.

arkangelsk

: فرشته ء مقرب, فرشته ء بزرگ.

arkebusera

: درکردن (گلوله وغیره), رها کردن (از کمان وغیره), پرتاب کردن, زدن, گلوله زدن, رها شدن, امپول زدن, فیلمبرداری کردن, عکسبرداری کردن, درد کردن, سوزش داشتن, جوانه زدن, انشعاب, رویش انشعابی, رویش شاخه, درد, حرکت تند وچابک, رگه معدن.

arkeolog

: باستان شناس.

arkeologi

: باستان شناسی.

arkeologisk

: وابسته به باستان شناسی.

arkeologiska

: وابسته به باستان شناسی.

arkipelag

: مجمع الجزایر.

arkitekt

: معمار.

arkitektonisk

: وابسته به معماری, معماری.

arkitektur

: معماری.

arkiv

: بایگانی کردن, بایگانی شدنی, بایگانی, ضبط اسناد و اوراق بایگانی, بایگانی.

arkivarie

: بایگان, ضابط.

arkivera

: پرونده, بایگانی کردن.

arla

: زود, بزودی, مربوط به قدیم, عتیق, اولیه, در اوایل, در ابتدا.

arm

: ارتش, لشگر, سپاه, گروه, دسته, جمعیت, صف.

arm

: بازو, مسلح کردن.

armada

: بحریه, نیروی دریایی, ناوگان.

armatur

: القاگیر, زره, جوشن, پوشش, میله فلزی.

armb gsben

: زند اسفل, زند زیرین.

armband

: دست بند, النگو, بازوبند, مچ پوش, بند ساعت, دستبند, النگو.

armband/fotledsring

: گلوبند, النگو.

armbandsur

: ساعت مچی.

armbge

: ارنج, دسته صندلی, با ارنج زدن.

armbgsrum

: جای دنج, ازادی عمل, محل فراغت.

armbindel

: بازوبند, انشعاب کوچک دریا شبیه خلیج, شاخابه, زره ء مخصوص دست.

armborst

: کمان زنبورکی, کمان پولا دی.

armenier

: ارمنی, زبان ارمنی, فرهنگ ارمنی.

armenisk

: ارمنی, زبان ارمنی, فرهنگ ارمنی.

armeniska

: ارمنی, زبان ارمنی, فرهنگ ارمنی.

armera

: بازو, مسلح کردن.

armerad betong

: بتون ارمه, بتون مسلح, بتون مسلح.

armering

: سلا ح, تسلیحات, جنگ افزار.

armf rdelning

: تقسیم, بخش, قسمت.

armfoting

: بازوپایان.

armhla

: بغل, زیر بغل.

armod

: گدایی, محل سکونت گدایان, گداخانه, فقر, بی چیزی, احتیاج, فقر, تنگدستی, نیازمندی زیاد, خست.

armring

: گلوبند, النگو.

arom

: ماده ء عطری, بوی خوش عطر, بو, رایحه.

arom/smak/krydda

: مزه وبو, مزه, طعم, چاشنی, مزه دار کردن, خوش مزه کردن, چاشنی زدن به, معطرکردن.

aromatisk

: خوشبو, معطر, بودار, گیاه خوشبو.

aron

: هارون برادر موسی.

arrak

: عرق, عرق نارگیل و برنج.

arrangemang

: ترتیب, نظم, قرار, مقدمات, تصفیه, برنامه, طرح, نقشه, ترتیب, رویه, تدبیر, تمهید, نقشه طرح کردن, توطله چیدن.

arrangera

: مرتب کردن, ترتیب دادن, اراستن, چیدن, قرار گذاشتن, سازمند کردن.

arrangera om

: بازاراستن, بازچیدن.

arrendator

: اجاره دار.

arrendator/hyresg st

: مستاجر, اجاره دار, اجاره نشین.

arrende

: اجاره داری, زمین اجاره ای, مال الا جاره.

arrendeavgift

: اجاره, کرایه, مال الا جاره, منافع, اجاره کردن, کرایه کردن, اجاره دادن.

arrendeg rd/hyrd bostad

: ملک استیجاری, مستغلا ت, اپارتمان.

arrendegrd

: اجاره داری, زمین اجاره ای, مال الا جاره.

arrendekontrakt

: اجاره, کرایه, اجاره نامه, اجاره دادن, کرایه کردن.

arrendera

: اجاره, کرایه, اجاره نامه, اجاره دادن, کرایه کردن.

arrendetid

: اجاره داری, مدت اجاره, مالکیت موقت.

arrest

: خفه, دم دار, گرفته, حفاظت, حبس, توقیف.

arrestera

: توقیف, توقیف کردن, بازداشتن, جلوگیری کردن.

arrestering

: توقیف, توقیف کردن, بازداشتن, جلوگیری کردن.

arresteringsorder

: سند عندالمطالبه, گواهی کردن, تضمین کردن, گواهی, حکم

arrogans

: گردنفرازی, خودبینی, تکبر, نخوت, گستاخی, شدت عمل.

arsenal

: قورخانه, زرادخانه, انبار, مهمات جنگی.

arsenik

: اکسید ارسنیک بفرمول.sA2O3

art

: نوع, گونه, قسم, بشر, انواع.

art r

: شریان, شاهرگ, سرخرگ.

arta

: ریخت, شکل دادن.

artefakt

: محصول مصنوعی, مصنوع.

arteriell

: شریانی, مربوط به شریان یا سرخرگ.

arterioskleros

: سخت رگی, تصلب شرایین, سخت شدن شرایین.

artesisk

: چاه ارتزین.

artificiell

: مصنوعی, ساختگی.

artig

: با ادب, با نزاکت, مبادی اداب.

artig/civil

: غیرنظامی, مدنی.

artighet

: ادب ومهربانی, تواضع.

artighets-

: تعریف امیز, تعارفی, بلیط افتخاری.

artikel

: کالا, متاع, چیز, اسباب, ماده, بند, فصل, شرط, مقاله, گفتار, حرف تعریف(مثل تهع).

artikulation

: بند, مفصل بندی, تلفظ شمرده, طرز گفتار.

artikulera

: شمرده سخن گفتن, مفصل دار کردن, ماهر در صحبت, بندبند, بند, مفصل بندی, تلفظ شمرده, طرز گفتار, با صدا ادا کردن, تلفظ کردن, تشکیل دادن.

artilleri

: توپخانه, توپ, توپ, توپخانه, مهمات, ساز وبرگ.

artilleripjs

: تفنگ, توپ, ششلول, تلمبه دستی, سرنگ امپول زنی و امثال ان, تیر اندازی کردن.

artillerist

: توپچی, توپ انداز, توپچی, شکارچی, تفنگساز.

artillerivetenskap

: توپخانه, تیراندازی, علم توپخانه.

artiska

: شمالی, وابسته بقطب شمال, سرد, شمالگان.

artist

: هنرور, هنرمند, هنرپیشه, صنعتگر, نقاش و هنرمند, موسیقیدان.

artisteri

: استعداد هنرپیشگی, استعداد هنری, هنرمندی.

artistfoaj

: اطاق انتظار یا خلوتگاه بازیگران, شایعات رایج بین هنرپیشگان.

artistisk

: هنرنما, مغرور, متظاهر به هنر.

artistiska

: هنرمندانه, باهنر, مانند هنرپیشه و هنرمند.

arton

: هجده, هیجده.

artonde

: هجدهم, هجدهمین.

artr/puls der

: شریان, شاهرگ, سرخرگ.

artrit

: ورم مفاصل, اماس مفصل.

arv

: میراث, ارثیه, ارث, ماترک, ترکه غیر منقول, مرده ریگ, سهم موروثی, بخش, ارث, میراث, مرده ریگ, وراثت, میراث بری, میراث, ارث.

arvfljd

: پی ایی, توالی, ترادف, ردیف, جانشینی, وراثت.

arvinge

: وارث, میراث بر, ارث بر, حاصل, ارث بردن, جانشین شدن

arvode

: اجر, پاداش.

arvsf ljd

: مستلزم بودن, شامل بودن, فراهم کردن, متضمن بودن, دربرداشتن, حمل کردن بر, حبس یاوقف کردن, موجب شدن.

arvsmassa

: قسمت قابل توارث نطفه.

arvsskatt

: مالیات بر ارث.

arvsynd

: نخستین گناه ادم ابوالبشر.

arvtagerska

: وارثه, ارث برنده زن.

as

: مردار, لا شه, گوشت گندیده.

asbest

: پنبه نسوز, پنبه کوهی, سنگ معدنی دارای رشته های بلند(مانند امفیبل).

aseptik

: بی میکروبی, ضد عفونی.

aseptisk

: ضدعفونی شده, بی گند.

asfalt

: قیر خیابان, اسفالت, قیر معدنی, زفت معدنی, قیر معدنی, قیرنفتی, قیر طبیعی.

asfaltera

: قیر خیابان, اسفالت, قیر معدنی, زفت معدنی.

asfalterad startbana

: جاده اسفالته دارای سنگفرش.

asfull

: سفت, محکم, تنگ (تانگ), کیپ, مانع دخول هوا یا اب یا چیز دیگر, خسیس, کساد.

asiat

: اسیایی.

asiatisk

: اسیایی, اسیایی, اهل اسیا.

asiatiska

: اسیایی.

asiatiskt

: اسیایی.

asien

: قاره ء اسیا.

asimut

: قوس افقی در جهت گردش عقربه ساعت واقع بین نقطه ثابتی, نقطه جنوب, نقطه شمال, دایره قاءمی که از مرکز جسم عبور میکند, ازیموت ستاره, السمت, سمت.

ask

: درخت زبان گنجشک , خاکستر,خاکسترافشاندن یا ریختن, بقایای جسد انسان پس از مرگ.

aska

: درخت زبان گنجشک, خاکستر,خاکسترافشاندن یا ریختن, بقایای جسد انسان پس از مرگ.

aska/ask

: درخت زبان گنجشک, خاکستر,خاکسترافشاندن یا ریختن, بقایای جسد انسان پس از مرگ.

askes

: اصول ریاضت و مرتاضی.

asket

: ریاضت کش, مرتاض, تارک دنیا, زاهد, زاهدانه.

asketisk

: ریاضت کش, مرتاض, تارک دنیا, زاهد, زاهدانه.

asketism

: اصول ریاضت و مرتاضی.

askgr /ddsblek

: سربی رنگ, کبود, کبود شده, کوفته, خاکستری رنگ.

askgr

: سربی رنگ, کبود, کبود شده, کوفته, خاکستری رنگ.

asocial

: مخالف اصول اجتماعی, مخالف اجتماع, مخل اجتماع, دشمن جامعه, غیر اجتماعی.

aspekt

: نمود, سیما, منظر, صورت, ظاهر, وضع, جنبه.

aspirant

: درخواست دهنده, تقاضا کننده, طالب, داوطلب, متقاضی, درخواستگر, جویا, طالب, داوطلب کار یا مقام, ارزومند, حروف حلقی

aspiration

: دم زنی, تنفس, استنشاق, اه, ارزو, عروج, تلفظ حرف ح از حلق, شهیق.

aspirera

: حلقی, از حلق اداء کردن, با نفس تلفظ کردن, خالی کردن, بیرون کشیدن (گاز یابخار از ظرفی), حرف ح اول کلمه ای را بطور حلقی تلفظ کردن.

aspirin

: اسپرین.

assemblage

: جمع اوری, اجتماع, انجمن, عمل سوار کردن (ماشین یا موتور).

assemblerare

: همگذار.

assembleringsspr k

: زبان همگذاری.

assessor

: ارزیاب, خراج گذار.

assimilation

: جذب و ترکیب غذا (دربدن), تشبیه, یکسانی.

assimilera

: یکسان کردن, هم جنس کردن, شبیه ساختن, در بدن جذب کردن, تحلیل رفتن, سازش کردن, وفق دادن, تلفیق کردن, همانند ساختن.

assistans

: کمک, مساعدت.

assistent

: معاون, یاور, دستیار, بردست, ترقی دهنده.

assistentlkare

: مرد خانه, اهل خانه, مستخدم خانه.

assistera

: کمک کردن, مساعدت کردن.

association

: شرکت, انجمن, معاشرت, اتحاد, پیوستگی, تداعی معانی, تجمع, امیزش.

associativ

: انجمنی, شرکت پذیر.

associera

: هم پیوند, همبسته, امیزش کردن, معاشرت کردن, همدم شدن, پیوستن, مربوط ساختن, دانشبهری, شریک کردن, همدست, همقطار, عضو پیوسته, شریک, همسر, رفیق.

associering

: شرکت, انجمن, معاشرت, اتحاد, پیوستگی, تداعی معانی, تجمع, امیزش.

assonans

: شباهت صدا, هم صدایی, قافیه ء وزنی یا صدایی.

assurad r

: بیمه گر.

assurans

: بیمه, حق بیمه, پول بیمه.

assurera

: بیمه کردن, بیمه بدست اوردن, ضمانت کردن.

assurering

: بیمه, حق بیمه, پول بیمه.

assyrien

: اشور, کشور اشور.

assyrier

: اشوری, زبان اشوری, اهل کشور اشور.

assyrisk

: اشوری, زبان اشوری, اهل کشور اشور.

assyriska

: اشوری, زبان اشوری, اهل کشور اشور.

asteni

: سستی, ضعف, ناتوانی.

asteniker

: ضعیف, سست, ناتوان.

astenisk

: ضعیف, سست, ناتوان.

astenisk/asteniker

: ضعیف, سست, ناتوان.

aster

: ستاره, گل ستاره ای, مینا, گل مینا.

asterisk

: نشان ستاره (بدین شکل *), با ستاره نشان کردن.

asteroid

: ستارک, سیارک, خرده سیاره, نوعی اتشبازی که شکل ستاره دارد, شبیه ستاره, ستاره مانند, ستاره ای, سیارات صغار مابین مریخ و مشتری, شهاب اسمانی.

astigmatiker

: دچار بی نظمی در جلیدیه ء چشم, نامنظمی عدسی چشم.

astigmatisk

: دچار بی نظمی در جلیدیه ء چشم, نامنظمی عدسی چشم.

astigmatism

: بی نظمی در جلیدیه ء چشم.

astma

: تنگی نفس, نفس تنگی, اسم, اهو.

astmatiker

: تنگ نفس, دچار تنگی نفس, اسمی.

astmatisk

: تنگ نفس, دچار تنگی نفس, اسمی.

astrakan

: حاجی طرخان, پوست بخارا, پوست قره کل.

astral

: ستاره ای, شبیه ستاره, علوی.

astrofysik

: فیزیک نجومی, مبحث اجرام سماوی.

astrolog

: منجم, ستاره شناس, طالع بین, احکامی.

astrologi

: علم احکام نجوم, طالع بینی, ستاره شناسی.

astrologisk

: مربوط به نجوم, منسوب به علم ستاره شناسی.

astronaut

: فضانورد, مسافرفضایی.

astronautik

: مطالعه ء امکان مسافرت بکرات دیگر, مبحث کیهان نوردی.

astronom

: ستاره شناس, اخترشناس, منجم.

astronomi

: هیلت, علم هیلت, علم نجوم, ستاره شناسی, طالع بینی.

astronomisk

: نجومی, عظیم, بیشمار, وابسته به علم هیلت.

asyl

: پناهگاه, بستگاه, گریزگاه, نوانخانه, یتیم خانه, تیمارستان.

asylrtt

: حق پناهندگی بر طبق قانون یا عهدنامه.

asymmetri

: عدم تقارن.

asymmetrisk

: بی قرینه, غیرمتقارن, بی تناسب, نامتقارن.

asymptot

: خط مجانب, مماس ازلی.

asynkron

: غیرهمزمان, غیر معاصر, مختلف الزمان.

atavism

: نیاکان گرایی, شباهت به نیاکان, برگشت بخوی نیاکان.

atavistisk

: وابسته به نیاکان, شباهت به نیاکان.

ateism

: انکار وجود خدا, الحاد, کفر.

ateist

: منکر خدا, خدانشناس, ملحد.

ateistisk

: وابسته به انکار خدا.

atelj

: پیشه گاه, اتاق کار, کارگاه, کارخانه, هنرکده, کارگاه هنری.

atlas

: مهره ء اطلس, قهرمانی که دنیا را روی شانه هایش نگهداشته است, کتاب نقشه ء جهان.

atlet

: ورزشکار, پهلوان, قهرمان ورزش.

atletisk

: ورزشی, پهلوانی, تنومندی, ورزشکار.

atmosf r/stmning

: پناد, کره ء هوا, جو, واحد فشار هوا, فضای اطراف هر جسمی (مثل فضای الکتریکی ومغناطیسی).

atmosf risk

: هوایی, جوی.

atmosfr

: نقوش و تزءینات اطراف یک تابلو نقاشی, محیط, پناد, کره ء هوا, جو, واحد فشار هوا, فضای اطراف هر جسمی (مثل فضای الکتریکی ومغناطیسی).

atom-

: اتمی, تجزیه ناپذیر.

atom

: هسته, اتم, جوهر فرد, جزء لا یتجزی, کوچکترین ذره.

atom r

: اتمی, تجزیه ناپذیر.

atomkrna

: هسته, مغز, اساس.

atomteori

: فرضیه ء اتمی که تمام مواد را ترکیبی از ذرات اتم میداند, تلوری انفصال ماده.

atomvikt

: وزن اتمی یک عنصر که بر مبنای 61 وزن اتمی اکسیژن قرار داده شده است.

atonal

: دارای عدم هم اهنگی و توازن, ناموزون.

atrium

: اطاق میانی خانه های روم قدیم, ان قسمت از دهلیز قلب که خون سیاهرگی به ان می ریزد.

atrofi

: لا غری, ضعف بنیه, نقصان قوه ء نامیه, لا غرکردن, خشک شدن, لا غر شدن.

atrofiera

: لا غری, ضعف بنیه, نقصان قوه ء نامیه, لا غرکردن, خشک شدن, لا غر شدن.

atrofieras

: لا غری, ضعف بنیه, نقصان قوه ء نامیه, لا غرکردن, خشک شدن, لا غر شدن.

atrofisk

: لا غر, مربوط به کم شدن قوه ء نامیه.

att fatta

: دودکش, بالا گیری, بلند سازی, درک, ادراک, فهم.

att fredra

: مرجح, دارای رجحان, قابل ترجیح, برتر.

att g ra

: هیاهو, شلوغی, ازدحام.

att komma

: رفتن, پیشرفت, وضع زمین, مسیر, جریان, وضع جاده, زمین جاده, پهنای پله, گام, عزیمت, مشی زندگی, رایج, عازم, جاری, معمول, موجود.

att ta

: جیب بری, دله دزدی, ناخنک زنی, پس مانده.

att/som/det

: ان, اشاره بدور, ان یکی, که, برای انکه.

attack

: ربایش, تصرف, ضبط, حمله ناگهانی مرض.

attackera

: افند, تک, تکش, تاخت, حمله کردن بر, مبادرت کردن به,تاخت کردن, با گفتار ونوشتجات بدیگری حمله کردن, حمله, تاخت و تاز, یورش, اصابت یا نزول ناخوشی.

attackplan

: رزمنده, جنگ کننده, جنگنده, مشت باز.

attentat

: کوشش کردن, قصد کردن, مبادرت کردن به, تقلا کردن, جستجو کردن, کوشش, قصد.

attest

: گواهی, شهادت, تصدیق امضاء, تحلیف, سوگند.

attestera

: گواهی دادن (با to), شهادت دادن, سوگند یاد کردن, تصدیق امضاء کردن.

attiralj

: اسباب, الت, دستگاه, لوازم, ماشین, جهاز.

attisk

: اطاق کوچک زیر شیروانی, وابسته به شهر اتن.

attrahera

: جلب کردن, جذب کردن, مجذوب ساختن.

attraktion

: کشش, جذب, جاذبه, کشندگی.

attraktionsfrm ga

: کشش, جذب, جاذبه, کشندگی.

attraktiv

: کشنده, جاذب, جالب, دلکش, دلربا, فریبنده.

attrapp

: شخص لا ل وگیج وگنگ, ادم ساختگی, مانکن, مصنوعی, بطورمصنوعی ساختن, ادمک.

attribuera

: نشان, خواص, شهرت, افتخار, نسبت دادن, حمل کردن (بر)

attribut

: نشان, خواص, شهرت, افتخار, نسبت دادن, حمل کردن (بر)

attributiv

: اسنادی, مستقیم (در مورد صفات).

audiens

: بار, ملا قات رسمی, حضار, مستمعین, شنودگان.

audiometer

: دستگاه سنجش قوه ء سامعه, شنوایی سنج.

auditiv

: وابسته به شنوایی, سامعه ای, سماعی.

auditorium

: تالا ر کنفرانس, تالا ر شنوندگان, شنودگاه.

augur

: غیب گو, فال بین, فالگیر, شگون, پیش بینی کردن (باتفال).

augusti

: همایون, بزرگ جاه, عظیم, عالی نسب, ماه هشتم سال مسیحی که 13 روزاست, اوت.

auktion

: حراج, مزایده, حراج کردن, بمزایده گذاشتن.

auktionera

: حراج, مزایده, حراج کردن, بمزایده گذاشتن.

auktionsfrr ttare

: دلا ل حراج, حراجی, حراج کننده.

auktionsutropare

: دلا ل حراج, حراجی, حراج کننده.

auktor

: منصف, مولف, نویسنده, موسس, بانی, باعث, خالق,نیا, :نویسندگی کردن, تالیف و تصنیف کردن, باعث شدن.

auktorisation

: اجازه, اختیار.

auktorisera

: اجازه دادن, اختیار دادن, تصویب کردن.

auktoriserad

: دارنده پروانه, دارای جواز, لیسانسیه.

auktoriserad representant

: پروانه دهنده.

auktoritativ

: امر, مقتدر, توانا, معتبر.

auktoritet

: قدرت, توانایی, اختیار, اجازه, اعتبار, نفوذ, مدرک یا ماخذی از کتاب معتبریا سندی, نویسنده ء معتبر, منبع صحیح و موثق, اولیاء امور.

auktoritr

: طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیلت, طرفدار استبداد.

auktorskap

: تالیف و تصنیف, نویسندگی, احداث, ایجاد, ابداع, ابتکار, اصل, اغاز.

auktorsr tt

: حق چاپ (انحصاری), حق طبع ونشر.

aura

: نشله و تجلی هر ماده (مثل بوی گل), رایحه, تشعشع نورانی.

auskultant

: مشاهده کننده, مراقب, پیرو رسوم خاص.

auskultation

: گوش کردن (بصداهای داخل بدن).

auskultera

: رعایت کردن, مراعات کردن, مشاهده کردن, ملا حظه کردن, دیدن, گفتن, برپاداشتن(جشن و غیره).

auspicier

: تطیر, تفال از روی پرواز مرغان, فال, شگون, سایه, حمایت, حسن توجه, توجهات.

autarki

: کفایت, لیاقت, استبداد, حکومت استبدادی, حاکم مطلق, جبار مطلق, خودبسندگی.

autenticitet

: اعتبار, سندیت, صحت.

autentisk

: صحیح, معتبر, درست, موثق, قابل اعتماد.

autism

: خیال پرستی, عدم توجه بعالم مادی, وهم گرایی.

autistisk

: وابسته به خیال پرستی, توهمی.

autodidakt

: شخص خود اموخته, کسیکه پیش خود میاموزد.

autogen

: تولید شده بطور خودبخود.

autogiro

: نوعی هواپیما که حد فاصل میان هلیکوپتر و طیاره های معمولی است.

autograf

: دستخط خود مصنف, خط یا امضای خود شخص, دستخط نوشتن, از روی دستخطی رونویسی کردن(مثل عکس), توشیح کردن.

autografisk

: نوشته شده با دست خود مصنف, مربوط به ثبات خودکار.

autoklav

: قابلمه (ترکی), دیگ زودپز, با دیگ زودپز پختن.

autokrat

: حاکم مطلق, سلطان مستبد, سلطان مطلق.

autokrati

: حکومت مطلق, حکومت مستقل.

autokratisk

: مطلق, مستقل, استبدادی.

automat

: دستگاه خودکاری که پس از انداختن سکه ای درون ان غذا یا مشروبی را خارج میکند.

automatgevr

: دستگاه خودکار, خودکار, مربوط به ماشینهای خودکار, غیر ارادی.

automatik

: حرکت خودبخود, حرکت غیرارادی, کار عادی و بدون فکر, بطور خودکار, حالت خودکاری.

automation

: کنترل و هدایت دستگاهی بطور خودکار, دستگاه تنظیم خودکار.

automatisera

: بصورت خودکار دراوردن, بطور خودکار عمل کردن, خودکار بودن, خودکار کردن, کسی را بی اراده الت دست کردن.

automatisering

: خودکاری, حرکت غیر ارادی, حالت خودکار.

automatisk

: دستگاه خودکار, خودکار, مربوط به ماشینهای خودکار, غیر ارادی.

automatiskt

: خودبخود, بطور خودکار, بطور غیرارادی.

automatpistol

: دستگاه خودکار, خودکار, مربوط به ماشینهای خودکار, غیر ارادی.

automobil

: اتومبیل, واگن, اطاق راه اهن, هفت ستاره دب اکبر, اطاق اسانسور.

autonom

: دارای حکومت مستقل, خودمختار, دارای زندگی مستقل, خودکاربطور غیر ارادی, واحد کنترل داخلی.

autonomi

: خودگرانی.

autopsi

: کالبد شکافی, تشریح مرده, تشریح نسج مرده (درمقابل biopsy).

av

: از, از مبدا, از منشا, از طرف, از لحاظ, در جهت, در سوی, درباره, بسبب, بوسیله.

av ek

: ساخته شده از چوب بلوط, بلوطی.

av h g brd

: اصیل, نیک نژاد, خوص اصل, پاک زاد.

av l g hrkomst

: فرومایه, بد اصل, بد گوهر, پست.

av m ssing

: برنجی, بی شرم, بی باک, بی پروایی نشان دادن, گستاخی کردن.

av olika slag

: جور شده, همه فن حریف, همسر, یار, درخور, مناسب.

av tr

: چوبی, از چوب ساخته شده, خشن, شق, راست, سیخ.

av/via

: بدست, بتوسط, با, بوسیله, از, بواسطه, پهلوی, نزدیک,کنار, از نزدیک, ازپهلوی, ازکنار, درکنار, از پهلو, محل سکنی, فرعی, درجه دوم.

avaktivera

: نا کنشگر کردن, ناکنش ور کردن, بی اثر کردن, بی خاصیت کردن, از اثر انداختن.

avancemang

: ترفیع, ترقی, پیشرفت, جلو اندازی, ترویج.

avancera

: جلو رفتن, جلو بردن, پیشرفت, مساعده.

avancerad

: پیشرفته, ترقی کرده, پیش افتاده, جلوافتاده.

avancerade

: پیشرفته, ترقی کرده, پیش افتاده, جلوافتاده.

avannonsera

: از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه خالی کردن, جارفتن, پایان دادن به.

avans

: سود, نفع, سود بردن.

avantgarde

: پیشقدم, پیشرو, پیشگام, پیشقراول, بال جناح, جلو دار, پیشوا, رهبرکردن, جلو داربودن, کامیون سر بسته.

avart

: واریته, نمایشی که مرکب از چند قطعه متنوع باشد, تنوع, گوناگونی, نوع, متنوع, جورواجور.

avb jning

: انکسار, شکست.

avb rda

: سبکبار کردن, بار از دوش کسی برداشتن, اعتراف و درد دل کردن.

avbest llning

: فسخ, لغو, ابطال.

avbestlla

: فسخ کردن, لغو کردن, باطل کردن.

avbeta

: چراندن, تغذیه کردن از, چریدن, خراش, خراشیدن, گله چراندن.

avbetala

: پرداخت کردن (تمام دیون), تادیه کردن, تسویه کردن, پرداخت, منفعت, جزای کیفر, نتیجه نهایی.

avbetalning

: قسط, بخش.

avbild

: نمایش, نمایندگی, تمثال, نماینده, اراءه, نمودناک, صورت خیالی, خیال, تمثال, شبح, شباهت وهمی, شباهت ریایی, شباهت تصنعی.

avbilda

: دوبار تولید کردن, باز عمل اوردن.

avbildning

: هم اوری, تکثیر, توالد و تناسل, تولید مثل.

avbitartng

: منگنه, فندق شکن, قند شکن گاز انبری.

avbja

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

avbl nda

: سایه, حباب چراغ یا فانوس, اباژور, سایه بان, جای سایه دار, اختلا ف جزءی, سایه رنگ, سایه دار کردن, سایه افکندن, تیره کردن, کم کردن, زیر وبم کردن.

avbl ndningsanordning

: تیره کننده, تارکننده.

avblndning

: سایه (در نقشه کشی), اختلا ف جزءی (در رنگ ومعنی وغیره), توصیف, اصلا ح.

avbn

: پوزش, عذرخواهی (رسمی), اعتذار, مدافعه.

avboka

: فسخ کردن, لغو کردن, باطل کردن.

avbr nning

: کسر, وضع, استنتاج, نتیجه گیری, استنباط, پی بردن ازکل به جزء یاازعلت به معلول, قیاس.

avbrck

: خسارت, خسارت زدن.

avbrott

: انقصال, شکستگی, شکستن, گسیختن, حرف دیگری را قطع کردن, منقطع کردن.

avbrott/snderslitning/spr ngning

: قطع, شکستن.

avbryta

: بچه انداختن, سقط کردن, نارس ماندن, ریشه نکردن, عقیم ماندن, بی نتیجه ماندن, فسخ کردن, لغو کردن, باطل کردن, ادامه ندادن, بس کردن, موقوف کردن, قطع کردن, منقطع کردن, درهم گسیختن, قطع کردن, گسیختن, موقتا تعطیل کردن, نوبت داشتن, نوبت شدن.

avbytare

: جایگزینی.

avdela

: تقسیم کردن, پخش کردن, جداکردن, اب پخشان.

avdelning

: اداره گروه اموزشی, قسمت, شعبه, بخش.

avdelning/departement

: اداره گروه اموزشی, قسمت, شعبه, بخش.

avdelning/sal

: نگهبان, سلول زندان, اطاق عمومی بیماران بستری, صغیری که تحت قیومت باشد, محجور, نگهداری کردن, توجه کردن.

avdelnings-

: بخش بخش, قطعه قطعه, بخشی, محله ای.

avdelningschef

: معاون وزارتخانه.

avdelningskontor

: شاخه, شاخ, فرع, شعبه, رشته, بخش, شاخه دراوردن, شاخه شاخه شدن, منشعب شدن, گل وبوته انداختن, مشتق شدن, جوانه زدن, براه جدیدی رفتن.

avdika

: زهکش, ابگذر, زهکش فاضل اب, اب کشیدن از, زهکشی کردن, کشیدن (با off یا away), زیر اب زدن, زیر اب.

avdma

: فتوی دادن, حکم کردن, مقرر داشتن, فیصل دادن, داوری کردن, احقاق کردن.

avdomnad

: کرخ, بیحس, کرخت, بیحس یا کرخت کردن.

avdrag

: کسر, وضع, استنتاج, نتیجه گیری, استنباط, پی بردن ازکل به جزء یاازعلت به معلول, قیاس.

avdraga

: کم کردن, کسرکردن, وضع کردن.

avdrift

: یک ورشدگی کشتی در اثر باد, حرکت یک وری, انحراف, مهلت, عقب افتادگی, راه گریز.

avdunsta

: تبخیر کردن, تبدیل به بخارکردن, تبخیرشدن, بخارشدن, خشک کردن, بربادرفتن.

avdunsta/sippra ut

: رویدادن, بیرون امدن, نشرکردن, نفوذ کردن, بخار پس دادن, فاش شدن, رخنه کردن, فراتراویدن.

avdunstning

: تبخیر.

avdunstningsapparat

: بخارساز, بصورت پودر یا ذرات ریز دراورنده.

avel

: پرورش, تولیدمثل, تعلیم وتربیت.

avelshingst

: نریان, اسب نر, معشوقه, فاحشه, اسب مخصوص تخم کشی واصلا ح نژاد.

avenbok

: ممرز, اولس.

aversion

: بیزاری, نفرت, مخالفت, ناسازگاری, مغایرت.

avf da

: زادو ولد, فرزند, اولا د, مبدا, منشا.

avf ra

: برداشت کردن, رفع کردن, عزل کردن.

avf rda

: گسیل, گسیل داشتن, گسیل کردن, اعزام داشتن, روانه کردن, فرستادن, مخابره کردن, ارسال, انجام سریع, کشتن, شتاب, پیغام.

avf rgning

: بی رنگی, رنگ رفتگی.

avf ringsmedel

: ملین, مسهل, داروی ملین.

avfall

: ارتداد, ترک ایین, ترک عقیده, برگشتگی از دین, پناهندگی, فرار, ارتداد, عیب.

avfall/avskr de

: اشغال, اخال, کف, مواد زاءد, لا شه.

avfallande

: گیاهی که در زمستان برگ میریزد, برگریز.

avfallen

: افتاده.

avfallskrl

: سطل خاکروبه, اشغال دانی, زباله دانی.

avfallsprodukt

: محصولا ت زاءد.

avfasa

: گونیا, سطح اریب, :اریب کردن, اریب وار بریدن یاتراشیدن, رنده کردن.

avfatta

: (thguard) حواله, برات, برات کشی, طرح, مسوده, پیش نویس, برگزینی, انتخاب, چرک نویس, طرح کردن, :(thguard) (انگلیس) اماده کردن, از بشکه ریختن.

avfattning

: شرح ویژه, ترجمه, تفسیر, نسخه, متن.

avfl de

: بیرون ریزی, طغیان, ریزش, جریان, به بیرون جاری شدن.

avflling

: از دین برگشته, مرتد.

avflytta

: حرکت, حرکت دادن, حرکت کردن, نقل مکان.

avflyttning

: رفع, ازاله.

avfolka

: کم جمعیت کردن, از ابادی انداختن.

avfordra

: خواستارشدن, درخواست, مطالبه, طلب, تقاضا کردن, مطالبه کردن.

avfrd

: حرکت, عزیمت, کوچ, مرگ, انحراف.

avfrga

: تغییر رنگ دادن, بی رنگ کردن.

avfring

: دفع, مدفوع.

avfringsmedel

: ملین, مسهل, داروی ملین.

avfrosta

: یخ چیزی را اب کردن.

avfyra

: اتش, حریق, شلیک, تندی, حرارت, اتش زدن,افروختن, تفنگ یاتوپ را اتش کردن, بیرون کردن, انگیختن.

avg

: مستعفی شدن, کناره گرفتن, تفویض کردن, استعفا دادن از, دست کشیدن.

avg ra

: تصمیم گرفتن, مصمم شدن, حکم دادن, تعیین کردن.

avg rande

: قطعی, قاطع.

avg rande/kritisk

: وخیم, بسیار سخت, قاطع.

avgas

: اگزوز, خروج (بخار), در رو, مفر, تهی کردن, نیروی چیزی راگرفتن, خسته کردن, ازپای در اوردن, تمام کردن, بادقت بحث کردن.

avge

: بیرون دادن, خارج کردن, بیرون ریختن, انتشار نور منتشرکردن.

avgift

: پردازه, پردازانه, مزد, دستمزد, اجرت, پاداش, پول, شهریه, اجاره کردن, دستمزد دادن به, اجیر کردن.

avgifta

: رفع کردن مسمومیت.

avgiftsbelagd vg

: جاده, شاهراه, باج راه.

avgiftsfri

: ازاد, مستقل, میدانی.

avgiven

: معین, داده, معلوم, مفروض, مسلم, مبتلا, معتاد.

avgjord

: مصمم, قطعی.

avgjutning

: چدن ریزی, ریخته گری, .

avgld

: اجاره, کرایه, مال الا جاره, منافع, اجاره کردن, کرایه کردن, اجاره دادن.

avgr nsa

: حدود(چیزی را) معین کردن, مرزیابی کردن, تعیین حدود کردن, نشان گذاردن.

avgra/g i nrkamp

: محکم کردن, ثابت کردن, پرچ کردن, قاطع ساختن, گروه, پرچ بودن (مثل سرمیخ).

avgrande slag

: ضربت قاطع, اتمام حجت, جواب.

avgrening

: شاخه, شاخ, فرع, شعبه, رشته, بخش, شاخه دراوردن, شاخه شاخه شدن, منشعب شدن, گل وبوته انداختن, مشتق شدن, جوانه زدن, براه جدیدی رفتن.

avgrnsning

: تحدید حدود, حاءل, علا مت گذاری, سرحد.

avgrund

: بسیار عمیق, بی پایان, غوطه ورساختن, مغاک.

avgrundsdjup

: ژرف, گردابی, ناپیمودنی.

avgrundslik

: ژرف, گردابی, ناپیمودنی.

avgud

: بت, صنم, خدای دروغی, مجسمه, لا ف زن, دغل باز, سفسطه, وابسته به خدایان دروغی وبت ها, صنم, معبود.

avgud/idol

: بت, صنم, خدای دروغی, مجسمه, لا ف زن, دغل باز, سفسطه, وابسته به خدایان دروغی وبت ها, صنم, معبود.

avguda

: خدا دانستن, پرستیدن, مقام الوهیت قاءل شدن(برای), بت ساختن, صنم قرار دادن, پرستیدن, بحد پرستش دوست داشتن, پرستش, ستایش, عبادت, پرستش کردن.

avgudabild

: بت, صنم, خدای دروغی, مجسمه, لا ف زن, دغل باز, سفسطه, وابسته به خدایان دروغی وبت ها, صنم, معبود.

avgudadyrkan

: بت پرست, پرستش, بت سازی.

avguderi

: بت پرست.

avgudisk

: مربوط به بت پرستی و کفر.

avh lla

: نگاه داشتن, اداره کردن, محافظت کردن, نگهداری کردن,نگاهداری, حفاظت, امانت داری, توجه, جلوگیری کردن, ادامه دادن, مداومت بامری دادن.

avh llsam

: معتدل, ملا یم, میانه رو.

avh mta

: اوردن, رفتن واوردن, بهانه, طفره.

avh nda

: بی بهره کردن, محروم کردن, عاری کردن.

avh ngighet

: بستگی, وابستگی, موکول (بودن), عدم استقلا ل.

avh rdningsmedel

: نرم کننده.

avhandla

: بحث کردن, مطرح کردن, گفتگو کردن.

avhandling

: رساله, مقاله, تحقیق, جستجو, تفحص, مقاله, رساله, بحث, پایان نامه, تز, رساله, مقاله, شرح, دانش نویسه, توضیح.

avhjlpa

: گزیر, علا ج, دارو, درمان, میزان, چاره, اصلا ح کردن, جبران کردن, درمان کردن.

avhllen

: محبوب, مورد علا قه.

avhllsamhet

: اعتدال, میانه روی, طرفداری از منع نوشابه های الکلی, خودداری.

avhmtning

: گرداوری, گرداورد, کلکسیون, اجتماع, مجموعه.

avhngig

: وابسته, موکول, تابع, نامستقل.

avhopp

: پناهندگی, فرار, ارتداد, عیب.

avhoppare

: کسی که ترک تحصیل میکند.

avhrda

: نرم کردن, ملا یم کردن, اهسته ترکردن, شیرین کردن, فرونشاندن, خوابانیدن, کاستن, از, کم کردن, نرم شدن.

avhysa

: فیصله دادن, مستردداشتن, بیرون کردن, خارج کردن, خلع ید کردن.

avhysning

: اخراج, خلع ید.

aviatik

: هواپیمایی, هوانوردی.

aviatiker

: هوانورد, خلبان.

avig

: خطا, اشتباه, تقصیر و جرم غلط, ناصحیح, غیر منصفانه رفتار کردن, بی احترامی کردن به, سهو.

avisa

: روزنامه, روزنامه نگاری کردن.

avisera

: نصیحت کردن, اگاهانیدن, توصیه دادن, قضاوت کردن, پند دادن, رایزنی کردن.

avjmna

: سطح, میزان, تراز, هموار, تراز کردن.

avkalkning

: کلسیم گیری, کم شدن مواد اهکی استخوان.

avkall

: انکار کردن, سرزنش یا متهم کردن.

avkapa

: قطع کردن, محروم کردن.

avkasta

: دورانداختن, بیرون دادن, فرار کردن (از تعقیب کنندگان).

avkastning

: محصول, عایدات, وصولی, سود ویژه, حاصل فروش.

avkastning/vika sig

: ثمر دادن, واگذارکردن, ارزانی داشتن, بازده, محصول, حاصل, تسلیم کردن یا شدن.

avkl da/berva

: برهنه کردن, عاری ساختن.

avklara

: اشکار, زلا ل, صاف, صریح, واضح, : روشن کردن, واضح کردن, توضیح دادن, صاف کردن, تبرءه کردن, فهماندن.

avklda

: برهنه کردن, عاری ساختن.

avklinga

: پاک شدن (رنگ), تدریجا تحلیل رفتن, فرسوده و از بین رفته شدن.

avklingning

: پوسیدگی, فساد, زوال, خرابی, تنزل, پوسیدن, فاسد شدن, تنزل کردن, منحط شدن, تباهی.

avknning

: ردیابی, کشف, بازیابی, بازرسی, تفتیش, اکتشاف.

avkoda

: اشکال زدایی کردن, گشودن رمز, برداشتن رمز.

avkodande

: رمز گذاری.

avkodar

: رمز گشایی, رمز برداری.

avkodare

: رمز گشا, رمز شناس.

avkok

: جوشاندن, پخت, عصاره گیری.

avkokning

: جوشاندن, پخت, عصاره گیری.

avkomling

: نسل, زاده (در جمع) اولا د, زادگان, زادو ولد, فرزند, اولا د, مبدا, منشا.

avkomma

: اولا د, فرزند, اخلا ف, سلا له, دودمان.

avkoppla

: جدا کردن, رها کردن, از قلا ده باز کردن, از حالت زوجی خارج کردن, باز شدن.

avkoppling

: تفریح, سرگرمی, عمل پی گم کردن, انحراف از جهتی, سست سازی, تخفیف, تمدد اعصاب, استراحت.

avkorta

: بریدن, کوتاه کردن.

avkortande

: روغن ترد کننده شیرینی وغیره.

avkortning

: کوتاه سازی, انقطاع, قطع سر, سرزنی, بی سر سازی, ابتر سازی, تسطیح زوایا, ناقص سازی.

avkr va

: خواستارشدن, درخواست, مطالبه, طلب, تقاضا کردن, مطالبه کردن.

avkunna

: تلفظ کردن, رسما بیان کردن, ادا کردن.

avkvista

: درست کردن, اراستن, زینت دادن, پیراستن, تراشیدن, چیدن, پیراسته, مرتب, پاکیزه, تر وتمیز, وضع, حالت, تودوزی وتزءینات داخلی اتومبیل.

avkyla

: خنک, خنک کردن.

avkylning

: خنک سازی.

avl ggande av akademisk examen

: فراغت از تحصیل.

avl gsen

: دور, فاصله دار, سرد, غیرصمیمی, خیلی دور, دورافتاده, پرت, پریشان, دور, دوردست, بعید.

avl gsnande

: پس گرفتن, باز گرفتن, صرفنظر کردن, بازگیری.

avl mna

: ازادکردن, نجات دادن, تحویل دادن, ایراد کردن(نطق وغیره), رستگار کردن.

avl na

: پرداختن, دادن, کار سازی داشتن, بجااوردن, انجام دادن, تلا فی کردن, پول دادن, پرداخت, حقوق ماهیانه, اجرت, وابسته به پرداخت.

avl ning

: پرداختن, دادن, کار سازی داشتن, بجااوردن, انجام دادن, تلا فی کردن, پول دادن, پرداخت, حقوق ماهیانه, اجرت, وابسته به پرداخت.

avl nka

: کج کردن, منحرف کردن.

avl sa

: خواندن, باز خواندن, خلا ص کردن (از درد و رنج و عذاب), کمک کردن, معاونت کردن, تخفیف دادن, تسلی دادن, فرو نشاندن, بر کنار کردن, تغییر پست دادن, برجستگی, داشتن, بر جسته ساختن, ریدن.

avl sbar

: خواندنی, خوانا, قابل خواندن.

avl ta

: بر امد, پی امد, نشریه, فرستادن, بیرون امدن, خارج شدن, صادر شدن, ناشی شدن, انتشار دادن, رواج دادن, نژاد, نوع, عمل, کردار, اولا د, نتیجه بحث, موضوع, شماره.

avl vad

: بی برگ.

avla

: تولید کردن, بوجود اوردن, ایجاد کردن, سبب وجود شدن.

avlagring

: سپرده, ته نشست, سپردن.

avlasta

: تخلیه, خالی کردن.

avlasta/avlossa/sl ppa

: تخلیه, خالی کردن.

avlastare

: دریا نورد, حمل کمننده کالا با کشتی, مسافر کشتی, محموله کشتی, اهرم ساعت.

avlat

: بخشیدن, لطف کردن, از راه افراط بخشیدن, ولخرجی کردن, غفو کردن, زیاده روی, افراط.

avlatskrmare

: کشیش امرزنده گناه, بخشنده.

avleda

: منحرف کردن, متوجه کردن, معطوف داشتن.

avleda/f rstr

: منحرف کردن, متوجه کردن, معطوف داشتن.

avledande

: تفریح, سرگرمی, عمل پی گم کردن, انحراف از جهتی.

avledande/avkoppling

: تفریح, سرگرمی, عمل پی گم کردن, انحراف از جهتی.

avledare

: هادی, رسانا.

avledd

: اشتقاقی, مشتق, فرعی, گرفته شده, ماخوذ.

avledning

: انتقال, بردن جریان, هدایت, تنظیم, رهبری.

avlelse

: حاملگی, لقاح تخم وشروع رشد جنین, ادراک, تصور.

avleverera

: ازادکردن, نجات دادن, تحویل دادن, ایراد کردن(نطق وغیره), رستگار کردن.

avlgga

: متارکه کردن, قطع کردن, دست کشیدن از.

avlggare

: درکردن (گلوله وغیره), رها کردن (از کمان وغیره), پرتاب کردن, زدن, گلوله زدن, رها شدن, امپول زدن, فیلمبرداری کردن, عکسبرداری کردن, درد کردن, سوزش داشتن, جوانه زدن, انشعاب, رویش انشعابی, رویش شاخه, درد, حرکت تند وچابک, رگه معدن.

avlgsen

: دور افتاده, دور از مرکز.

avlgsna

: زدودن, رفع کردن.

avlgsning

: زدودگی, رفع.

avlida

: مرگ, مردن, درگذشتن.

avliden

: مرده, مرحوم, ازبین رفته, تمام شده, مرده, درگذشته.

avling

: پخش, ترویج.

avlingsduglig

: وابسته به ایجاد کردن یا زادن.

avljud

: تصریف کلمه, قلب حروف هجایی (با صدا)

avlmning

: تحویل.

avlnad

: حقوق بگیر, کارمند حقوق بگیر, دارای حقوق, مزدور, وظیفه خوار, حقوق بگیر.

avlng

: مستطیل, دراز, دوک مانند, کشیده, نگاه ممتد, تخم مرغی, بادامی, بیضی, تخم مرغی شکل.

avlningslista

: سیاهه پرداخت, لیست حقوق.

avlopp

: زهکشی, زیر اب زنی.

avlopp/utlopp

: روزنه, مجرای خروج, بازار فروش, مخرج.

avloppsbrunn

: چاه مستراح.

avloppsledning

: لوله ای که با ان چرک را خارج میکنند, زهکش, ابگذر, کاریز, چرک کش.

avloppsnt

: فاضلا ب, زهکشی, مجموع مجرای فاضلا ب.

avloppsr r

: لوله ای که با ان چرک را خارج میکنند, زهکش, ابگذر, کاریز, چرک کش.

avloppstrumma

: زهکش, ابگذر, زهکش فاضل اب, اب کشیدن از, زهکشی کردن, کشیدن (با off یا away), زیر اب زدن, زیر اب.

avloppsvatten

: فاضلا ب, گنداب, هرز اب, اگو, پس اب.

avlossa

: تخلیه, خالی کردن.

avlossning

: تخلیه, خالی کردن.

avlpa

: انتها, خاتمه, خاتمه دادن, خاتمه یافتن.

avlsare

: اسودگی, راحتی, فراغت, ازادی, اعانه, کمک, امداد, رفع نگرانی, تسکین, حجاری برجسته, خط بر جسته, بر جسته کاری, تشفی, ترمیم, اسایش خاطر, گره گشایی, جبران, جانشین, تسکینی.

avlusa

: بدون شپش کردن.

avlva

: بی برگ کردن, برگ ریختن.

avlvning

: از بین بردن برگ گیاهان.

avlysa

: اویزان شدن یا کردن, اندروابودن, معلق کردن, موقتا بیکار کردن, معوق گذاردن.

avm la

: رنگ کردن, نگارگری کردن, نقاشی کردن, رنگ شدن, رنگ نقاشی, رنگ.

avm ta

: اندازه, اندازه گرفتن, سنجدین.

avmagnetisera

: زدودن مغناطیس.

avmagnetisering

: مغناطیس زدایی.

avmarkerade

: بی نشان.

avmasta

: بی دگل کردن(کشتی).

avmatta

: سست کردن, ضعیف کردن, سست شدن, ضعیف شدن, کم نیرو شدن, کم کردن, تقلیل دادن.

avmattning

: سنگفرش, متزلزل, کاهنده, ضعیف, ول, افتاده.

avmnstra

: پرداخت کردن (تمام دیون), تادیه کردن, تسویه کردن, پرداخت, منفعت, جزای کیفر, نتیجه نهایی.

avmobilisera

: ازحالت بسیج بیرون اوردن, بحالت صلح دراوردن, دموبیلیزه کردن.

avmobilisering

: رفع بسیج عمومی.

avmontera

: بی مصرف کردن, پیاده کردن(ماشین الا ت)عاری از سلا ح یا اثاثه کردن.

avmtt

: شمرده.

avn mare

: خریدار.

avnjuta

: لذت بردن, برخوردارشدن از, بهره مندشدن از, دارابودن, برخوردارشدن.

avnta

: پاک شدن (رنگ), تدریجا تحلیل رفتن, فرسوده و از بین رفته شدن.

avog

: نامهربان, بی مهر, بی محبت, بی عاطفه.

avoirdupois

: اشیاء و اجناسی که با توزین فروخته میشوند, مقیاس وزن اجناس سنگین, سنگینی, وزن.

avokado

: نوعی میوه شبیه انبه یا گلا بی بزرگ, اوکادو.

avpassa

: در خور, مقتضی, شایسته, خوراندن.

avpassning

: جفت سازی, سوار کنی, لوازم.

avpatrullera

: گشت, گشتی, پاسداری, گشت زدن, پاسبانی کردن, پاسداری کردن.

avplattad vid polerna

: پهن شده در قطبین, پخت.

avplocka

: چیدن, کندن, کلنگ زدن و(به), باخلا ل پاک کردن, خلا ل دندان بکاربردن, نوک زدن به, برگزیدن, بازکردن(بقصد دزدی), ناخنک زدن, عیبجویی کردن, دزدیدن, کلنگ, زخمه, مضراب, خلا ل دندان (earpick) خلا ل گوش (عارپءثک), هرنوع الت نوک تیز.

avplockning

: جیب بری, دله دزدی, ناخنک زنی, پس مانده.

avpollettering

: اخراج, مرخصی, برکناری.

avportr ttera

: تصویر کشیدن, توصیف کردن, مجسم کردن.

avportrttering

: تصویر, نمایش, مجسم سازی, تجسم, تعریف.

avpr gla

: مهر , نشان, نقش, باسمه, چاپ, تمبر, پست, جنس,نوع, پابزمین کوبیدن, مهر زدن, نشان دار کردن, کلیشه زدن, نقش بستن, منقوش کردن, منگنه کردن, تمبرزدن, تمبر پست الصاق کردن.

avpressa

: بزورگرفتن, بزور تهدید یا شکنجه گرفتن, اخاذی کردن, زیاد ستاندن.

avpricka

: تیک تیک, چوبخط, سخت ترین مرحله, علا مت, نشانی که دررسیدگی و تطبیق ارقام بکارمیرود, خطنشان گذاردن, خط کشیدن, چوبخط زدن, نسیه بردن, انواع ساس وکنه وغریب گز وغیره.

avprickning

: مقابله, بررسی.

avprickningslista

: سیاهه مقابله.

avprova

: ازمون, ازمایش, امتحان کردن, محک, معیار, امتحان کردن, محک زدن, ازمودن کردن.

avprovning

: ازمایش.

avputsa

: پاک, پاکیزه, تمیز, نظیف, طاهر, عفیف, تمیزکردن, پاک کردن, درست کردن, زدودن.

avr dan

: منع, بازداشت, انصراف, دلسردسازی, بازداری.

avr kning

: نقل وانتقال بانکی, تسویه, تسطیح, مکان مسطح.

avr sning

: علا مت گذاری, سرحد.

avr tta i elektriska stolen

: بابرق کشتن, مردن در اثر برق.

avraka

: تراشیدن, رنده کردن, ریش تراشی, تراش.

avrda

: منصرف کردن, بازداشتن(کسی ازامری), دلسردکردن.

avreagera

: تغییر دادن عقیده شخص با تلقین.

avreda

: کلفت کردن, ستبر کردن, ضخیم کردن, پرپشت کردن, کلفت تر شدن, غلیظ شدن.

avresa

: راهی شدن, روانه شدن, حرکت کردن, رخت بربستن.

avresa/avgng

: حرکت, عزیمت, کوچ, مرگ, انحراف.

avrevidera

: تجدید نظر کردن.

avrkna

: کم کردن, کسرکردن, وضع کردن.

avrop

: راسته فرعی, طبقه بندی فرعی, ردیزه, خرده راسته.

avrop/avropa

: راسته فرعی, طبقه بندی فرعی, ردیزه, خرده راسته.

avropa

: راسته فرعی, طبقه بندی فرعی, ردیزه, خرده راسته.

avrsa

: تعیین حدود کردن, نشان گذاردن.

avrtta

: اجرا کردن, اداره کردن, قانونی کردن, نواختن, نمایش دادن, اعدام کردن.

avrttning

: اجرا.

avrunda

: گرد(گعرد) کردن, کامل کردن, تکمیل کردن, دور زدن, مدور, گردی, منحنی, دایره وار, عدد صحیح, مبلغ زیاد.

avrundad

: بصورت عدد صحیح, گرد شده, شفاف شده, تمام شده, پر, تمام.

avrundning

: گرد کردن.

avrusta

: خلع سلا ح کردن, به حالت اشتی درامدن.

avrustning

: خلع سلا ح.

avs ga

: مستعفی شدن, کناره گرفتن, تفویض کردن, استعفا دادن از, دست کشیدن.

avs gande

: رفع کننده ادعا یا مسلولیت.

avs ka

: تقطیع کردن شعر, با وزن خواندن (اشعار), بطور اجمالی بررسی کردن.

avs kning

: پویش, مرور اجمالی.

avs ndare

: فرستنده کالا, حمل کننده کالا, اعزام کننده, توزیع کننده امکانات, فرستنده.

avs ndra

: دفع کردن, بیرون انداختن, پس دادن.

avs ndring

: دفع, مدفوع, تراوش, ترشح, دفع, پنهان سازی, اختفا.

avs ttning

: تخصیص, منظورکردن (بودجه).

avsaknad

: نبودن, نداشتن, احتیاج, فقدان, کسری, فاقد بودن, ناقص بودن, کم داشتن.

avsats

: طاقچه, لبه, برامدگی.

avscanna

: تقطیع کردن شعر, با وزن خواندن (اشعار), بطور اجمالی بررسی کردن.

avse

: ملا حظه, مراعات, رعایت, توجه, درود, سلا م, بابت, باره,نگاه, نظر, ملا حظه کردن, اعتنا کردن به, راجع بودن به, وابسته بودن به, نگریستن, نگاه کردن, احترام.

avse/h nsyn/betrakta

: ملا حظه, مراعات, رعایت, توجه, درود, سلا م, بابت, باره,نگاه, نظر, ملا حظه کردن, اعتنا کردن به, راجع بودن به, وابسته بودن به, نگریستن, نگاه کردن, احترام.

avsegla

: بادبان, شراع کشتی بادی, هر وسیله ای که با باد بحرکت دراید, باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن, با ناز وعشوه حرکت کردن.

avsegling

: کشتیرانی, پارچه بادبانی, سفر دریایی.

avsev rda

: شایان, قابل توجه, مهم.

avsevrd

: شایان, قابل توجه, مهم.

avsevrt

: شایان, قابل توجه, مهم.

avsga

: دید, سخن,لغت یا جمله ضرب المثل, مثال, امثال و حکم, اره, هراسبابی شبیه اره.

avsga sig

: واگذار کردن, تفویض کردن, ترک گفتن, محروم کردن (ازارث), کناره گیری کردن, استعفا دادن, ترک کردن, انکار کردن, بخود حرام کردن, کف نفس کردن, انکار کردن, سرزنش یا متهم کردن.

avsgelse

: استعفا, کناره گیری, چشم پوشی, ترک, کناره گیری, قطع علا قه.

avsgelse/undergivenhet

: استعفا, واگذاری, کناره گیری, تفویض, تسلیم.

avsides

: بکنار, جداگانه, بیک طرف, جدا از دیگران, درخلوت, صحبت تنها, گذشته از.

avsidesreplik

: بکنار, جداگانه, بیک طرف, جدا از دیگران, درخلوت, صحبت تنها, گذشته از.

avsiklig

: قصدی, عمدی.

avsikt

: نیت, قصد, مرام, مفاد, معنی, منظور, مصمم, قصد, منظور, خیال, غرض, مفهوم, سگال, قصد, عزم, منظور, هدف, مقصود, پیشنهاد, در نظر داشتن, قصد داشتن, پیشنهادکردن, نیت.

avsiktlig

: تعمد کردن, عمدا انجام دادن, عمدی, تعمدا, تعمق کردن, سنجیدن, اندیشه کردن, کنکاش کردن, قصدی, عمدی, خودسر, مشتاق, مایل.

avsiktligt

: عمدا, از روی قصد.

avsjunga

: اواز, سرود, سرودن, تصنیف, اواز خواندن, سرود خواندن, سراییدن.

avskaffa

: برانداختن, ازمیان بردن, منسوخ کردن, منسوخ, از میان برده, ملغی, ازمیان بردن, باطل کردن, منسوخ کردن, لغو کردن.

avskaffande

: برانداختگی, لغو, فسخ, الغا مجازات.

avskare

: پوینده.

avskavning

: خراش, سایش, ساییدگی.

avskavning/slitning

: خراش, سایش, ساییدگی.

avskeda

: کیسه, گونی, جوال, پیراهن گشاد و کوتاه, شراب سفید پر الکل وتلخ, یغما, غارتگری, بیغما بردن, اخراج کردن یا شدن, درکیسه ریختن.

avskeds-

: تودیعی, وداعی, مربوط به خداحافظی.

avskedsanskan

: استعفا, واگذاری, کناره گیری, تفویض, تسلیم.

avskeppa

: کشتی, جهاز, کشتی هوایی, هواپیما, با کشتی حمل کردن, فرستادن, سوار کشتی شدن, سفینه, ناو.

avskeppning

: ترابری, حمل, کشتیرانی, ناوگان.

avskild

: منزوی.

avskildhet

: دسته, قسمت, جداسازی, تفکیک, کناره گیری.

avskilja

: جدا کردن, جدا, سوا, تک, جدا سازی, تفکیک, جدا کردن, تبعیض نژادی قاءل شدن.

avskilja/beslagta

: جدایی, تفرقه, توقیف کردن, جدا کردن, مصادره کردن.

avskilja/l sgra

: جدا کردن.

avskiljande

: دسته, قسمت, جداسازی, تفکیک, کناره گیری, جدایی, افتراق, تفکیک, تبعیض نژادی.

avskiljande/avskildhet

: دسته, قسمت, جداسازی, تفکیک, کناره گیری.

avskiljare

: الت خامه گیری, دستگاه تجزیه, فارق, جدا ساز.

avskjuta

: تخلیه, خالی کردن.

avskogning

: قطع درختان جنگلی.

avskr cka

: بازداشتن, ترساندن, تحذیر کردن, دلسرد کردن, بی جرات ساختن, سست کردن.

avskr de

: کف روی سطح فلزات مذاب, مواد خارجی, تفاله.

avskrapa

: پنجول زدن, با ناخن و جنگال خراشیدن, خاراندن, پاک کردن, زدودن, باکهنه یاچیزی ساییدن یا پاک کردن, تراشیدن, خراشیدن, خراش, اثر خراش, گیر, گرفتاری.

avskrapare

: خراشنده, زداینده.

avskrckande

: مانع شونده, منع کننده, بازدارنده, ترساننده.

avskrde/skr p

: زباله, اشغال.

avskrift

: رونوشت, سواد, نسخه رونوشت.

avskriva

: رونوشت, نسخه, نسخه برداری.

avskrivning

: کاهش بها, تنزل, استهلا ک, ناچیزشماری.

avskrmning

: سرند, نمایش بر روی پرده تلویزیون, ازمایش.

avskum

: تفاله, پس مانده, کف, طبقه وازده اجتماع, درده گرفتن

avskuren

: بریدن, گسیختن, گسستن, چیدن, زدن, پاره کردن, قطع کردن, کم کردن, تراش دادن (الماس وغیره), عبور کردن,گذاشتن, برش, چاک, شکاف, معبر, کانال, جوی, تخفیف, بریدگی.

avsky

: تنفر داشتن از, بیم داشتن از, ترس داشتن از, ترساندن, ترسیدن, تنفر, بیزاری, انزجار, وحشت, ناپسند شمردن, مکروه دانستن, تنفر داشتن, نفرت کردن, زشتی, پلیدی, نفرت, کراهت, نجاست, عمل شنیع, نفرت کردن, تنفر داشتن از, بیزار بودن از, تنفر, نفرت, نفرت داشتن از, بیزار بودن, بد دانستن, منزجر بودن, بیزار کردن, سبب بیزاری شدن, بیمیلی, بیزاری, نفرت, تنفر.

avskyv rt

: غیرعادی, عظمت, شرارت زیاد, ستمگری, شناعت, وقاحت, تجاوزفاحش, هنگفتی.

avskyvrd

: مکروه, زشت, ناپسند, منفور, نفرت انگیز, بسیار بد, مکروه, کریه, ملعون, مکروه, نفرت انگیز, زشت, نفرت انگیز, زننده, دافع, بی رغبت کننده.

avsl ja/avtcka

: حجاب برداشتن, نمودار کردن, پرده برداری, اشکارساختن

avsl jad

: فاش سازی, افشاء, بی پرده گویی.

avslag

: رد, انکار, تکذیب.

avslipa

: کوبیدن, عمل خرد کردن یا اسیاب کردن, سایش, کار یکنواخت, اسیاب کردن, خردکردن, تیز کردن, ساییدن, اذیت کردن, اسیاب شدن, سخت کارکردن.

avslja

: احساسات غلط و پوچ را از کسی دور کردن, کسی را اگاه و هدایت کردن, کم ارزش کردن, فاش کردن, باز کردن, اشکار کردن, خلا ص کردن (از درد و رنج و عذاب), کمک کردن, معاونت کردن, تخفیف دادن, تسلی دادن, فرو نشاندن, بر کنار کردن, تغییر پست دادن, برجستگی, داشتن, بر جسته ساختن, ریدن, اشکار کردن, فاش کردن, معلوم کردن.

avsljande

: دست بدست دادن عروس و داماد, بخشیدن, فاش کردن, بذل.

avslut

: قرارداد, منقبض کردن, منقبض شدن.

avsluta

: بپایان رساندن, نتیجه گرفتن, استنتاج کردن, منعقد کردن, بپایان رساندن, بمرحله نهایی رساندن, پایان دادن, پایان یافتن.

avslutande/upps gning

: پایان, خاتمه, انتها, فسخ, ختم.

avslutning

: نطق.

avslutningsvis

: بالا خره, عاقبت, سرانجام.

avsmak

: بی رغبتی, تنفر, بی میلی, بدامدن, ازردن.

avsmaka

: چشیدن, لب زدن, مزه کردن, مزه دادن, مزه, طعم, چشاپی, ذوق, سلیقه.

avsmaka/bismak

: حس ذاءقه, مزه, طعم, بو, مزه کردن, فهمیدن, دوست داشتن.

avsmakare

: کارشناس چشیدن مزه شراب وچای وغیره, مزه سنج, چشنده.

avsmalna

: تنگ, کم پهنا, باریک, دراز و باریک, کم پهنا, محدود, باریک کردن, محدود کردن, کوته فکر.

avsn ra

: قطع کردن, محروم کردن.

avsndande

: گسیل, گسیل داشتن, گسیل کردن, اعزام داشتن, روانه کردن, فرستادن, مخابره کردن, ارسال, انجام سریع, کشتن, شتاب, پیغام.

avsndning

: گسیل, گسیل داشتن, گسیل کردن, اعزام داشتن, روانه کردن, فرستادن, مخابره کردن, ارسال, انجام سریع, کشتن, شتاب, پیغام.

avsndra saliv

: بزاق ترشح کردن, بزاق ایجاد کردن, خدو اوردن.

avsndring/avf ring

: دفع, مدفوع.

avsnitt

: مقطع, بخش.

avsnrning

: فشردگی, اختناق, خفه سازی, حالت خفقان.

avsomna

: مردن, درگذشتن.

avsp ndhet

: سست سازی, تخفیف, تمدد اعصاب, استراحت.

avsp rrning

: بجز, باستثناء.

avspark

: توپ زدن, شروع مسابقه فوتبال.

avspegla

: بازتابیدن, منعکس کردن, تامل کردن.

avspegling

: انعکاس, باز تاب, اندیشه, تفکر, پژواک.

avspelning

: بازنواختن, بازنواخت.

avspisa

: سردواندن, طفره, بهانه, عذر, تعویق, انصراف, تاخیر کردن, طفره رفتن, ازسرباز کردن, ببعد موکول کردن.

avsprra

: میل, میله, شمش, تیر, نرده حاءل, مانع, جای ویژه زندانی در محکمه, وکالت, دادگاه, هیلت وکلا ء, میکده, بارمشروب فروشی, ازبین رفتن(ادعا) رد کردن دادخواست, بستن, مسدودکردن, بازداشتن, ممنوع کردن, بجز, باستنثاء, بنداب.

avst frn

: ول کردن, ترک کردن, چشم پوشیدن.

avst frn/ge upp

: چشم پوشیدن از, از قانون مستثنی کردن.

avst frn/uppge

: چشم پوشیدن از, صرفنظر کردن از, رها کردن.

avst /avg

: مستعفی شدن, کناره گرفتن, تفویض کردن, استعفا دادن از, دست کشیدن.

avst /refrng

: برگردان, خود داری کردن, منع کردن, نگاه داشتن.

avst /uppge/ge sig

: واگذار کردن, سپردن, رهاکردن, تسلیم شدن, تحویل دادن, تسلیم, واگذاری, صرفنظر.

avst

: خودداری کردن (از), پرهیز کردن (از), امتناع کردن (از), واگذار کردن, تسلیم کردن, صرفنظرکردن از.

avst mning

: تیک تیک, چوبخط, سخت ترین مرحله, علا مت, نشانی که دررسیدگی و تطبیق ارقام بکارمیرود, خطنشان گذاردن, خط کشیدن, چوبخط زدن, نسیه بردن, انواع ساس وکنه وغریب گز وغیره.

avst ndstagande/dissociation

: جدایی, افتراق, تجزیه, تفکیک, گسستگی.

avst nga

: جدا کردن, مجزا کردن, منزوی کردن, گوشه انزوا اختیار کردن, منزوی شدن.

avst ta

: رد کردن, نپذیرفتن.

avst/upph ra

: بازایستادن, دست برداشتن از, دست کشیدن.

avstanna

: ایست, ایستادن, ایستاندن.

avstava

: تقسیم کردن, پخش کردن, جداکردن, اب پخشان, باخط پیوند چسبانیدن, با خط پیوند نوشتن, بوسیله خط دارای فاصله کردن (کلمات).

avsteg

: حرکت, عزیمت, کوچ, مرگ, انحراف.

avstickare

: انحراف, خط سیر را منحرف کردن.

avstj lpningsplats

: رو گرفت, روبرداری کردن.

avstjlpa

: پول چای, انعام, اطلا ع منحرمانه, ضربت اهسته, نوک گذاشتن, نوک دارکردن, کج کردن, سرازیر کردن, یک ورشدن, انعام دادن, محرمانه رساندن, نوک, سرقلم, راس, تیزی نوک چیزی.

avstmma

: تیک تیک, چوبخط, سخت ترین مرحله, علا مت, نشانی که دررسیدگی و تطبیق ارقام بکارمیرود, خطنشان گذاردن, خط کشیدن, چوبخط زدن, نسیه بردن, انواع ساس وکنه وغریب گز وغیره.

avstmpla

: مهر , نشان, نقش, باسمه, چاپ, تمبر, پست, جنس,نوع, پابزمین کوبیدن, مهر زدن, نشان دار کردن, کلیشه زدن, نقش بستن, منقوش کردن, منگنه کردن, تمبرزدن, تمبر پست الصاق کردن.

avstndstagande

: جدایی, افتراق, تجزیه, تفکیک, گسستگی.

avstngning

: جدایی, انزوا, گوشه نشینی, توقف, وقفه, تعطیل, ایست, تعلیق, بی تکلیفی, اویزان, اویزانی, اندروا, اونگان, اندروایی, اویزش.

avstta

: معزول کردن, عزل نمودن, خلع کردن, خلع کردن, عزل کردن, خلع لباس کردن, از کسوت روحانی خارج شدن.

avsttning

: رد, عدم پذیرش.

avsttningsomr de

: بازار, محل داد وستد, مرکز تجارت, فروختن, در بازار داد وستد کردن, درمعرض فروش قرار دادن.

avstyra

: جلوگیری کردن, پیش گیری کردن, بازداشتن, مانع شدن, ممانعت کردن.

avstyrka

: نپسندیدن, تصویب نکردن, بد دانستن.

avsv rja

: سوگند شکستن, نقض عهد کردن, برای همیشه ترک گفتن, مرتد شدن, رافضی شدن, باسوگند انکار کردن, انکار کردن.

avsv rjning

: پیمان شکنی, عهد شکنی, سوگند شکنی, نقض عهد, ترک عقیده, ارتداد, انکار.

avsvalna

: خنک, خنک کردن.

avsvalning

: خنک سازی.

avsvrjande

: پیمان شکنی, عهد شکنی, سوگند شکنی, نقض عهد, ترک عقیده, ارتداد, انکار.

avsynare

: بازرس, مفتش.

avsyningsfrr ttning

: بازرسی, تفتیش, بازدید, معاینه, سرکشی.

avt cka

: برهنه کردن, اشکار کردن, کشف کردن.

avta

: خوردن, مصرف کردن, تحلیل رفتن.

avta

: رو بکاهش گذاشتن, نقصان یافتن, کم شدن, افول, کم و کاستی, وارفتن, به اخر رسیدن.

avtacka

: تشکر, سپاس, سپاسگزاری, اظهارتشکر, تقدیر, سپاسگزاری کردن, تشکر کردن.

avtaga

: کاستن, کاهش.

avtagande

: کاهش, تخطفیف, فروکش, جلوگیری, غصب, میزان کاهش, کاستن پله ای.

avtagbar

: برداشتنی, رفع شدنی.

avtagsvg

: نوبت, چرخش, گردش (بدور محور یامرکزی), چرخ, گشت ماشین تراش, پیچ خوردگی, قرقره, استعداد, میل, تمایل, تغییر جهت, تاه زدن, برگرداندن, پیچاندن, گشتن, چرخیدن, گرداندن, وارونه کردن, تبدیل کردن, تغییر دادن, دگرگون ساختن

avtal

: پیمان, میثاق, عهد, پیمان بستن, میثاق بستن.

avtal/f rbund

: پیمان, میثاق, عهد, پیمان بستن, میثاق بستن.

avtal/frdrag

: پیمان, معاهده, قرار داد, پیمان نامه, عهد نامه.

avtala

: خوشنود کردن, ممنون کردن, پسندامدن, اشتی دادن, مطابقت کردن, ترتیب دادن, درست کردن, خشم(کسیرا) فرونشاندن, جلوس کردن, ناءل شدن, موافقت کردن, موافق بودن, متفق بودن, همرای بودن, سازش کردن.

avtalat m te

: قرار ملا قات, میعادگاه, نامزدی, قرار ملا قات گذاشتن.

avtalsmssig

: قراردادی, مقاطعه ای, ماهده ای, پیمانی.

avtalsr relse

: مذاکرات دسته جمعی کارمندان با کارفرما.

avtappa

: کشیدن, رسم کردن, بیرون کشیدن, دریافت کردن, کشش, قرعه کشی.

avtappning

: رسم, نقشه کشی, قرعه کشی.

avteckna

: کشیدن, رسم کردن, بیرون کشیدن, دریافت کردن, کشش, قرعه کشی.

avtg

: حرکت, عزیمت, کوچ, مرگ, انحراف.

avtorka

: پاک کردن, خشک کردن, بوسیله مالش پاک کردن, از میان بردن, زدودن.

avtr da

: منصرف شدن, ول کردن, ترک کردن, تسلیم کردن, دست برداشتن از.

avtrdande

: واگذاری, نقل وانتقال, انتقال قرض یا دین.

avtrde

: مستراح, ابریز, مستراح عمومی, صمیمی, محرم اسرار, اختصاصی, دزدکی, مستراح.

avtrubba

: کند, بی نوک, دارای لبه ضخیم, رک, بی پرده, کند کردن

avtryck

: اثر, جای مهر, گمان, عقیده, خیال, احساس, ادراک, خاطره, نشان گذاری, چاپ, طبع.

avtrycka

: تحت تاثیر قرار دادن, باقی گذاردن, نشان گذاردن, تاثیر کردن بر, مهر زدن, :مهر, نشان, اثر, نقش, طبع, نشان.

avtryckare

: ماشه, رها کردن, راه انداختن.

avtryckare p vapen

: ماشه, رها کردن, راه انداختن.

avtryckare/avfyra

: ماشه, رها کردن, راه انداختن.

avtv

: شستن, شستشو دادن, پاک کردن, شستشو, غسل, رختشویی.

avtyna

: بیحال شدن, افسرده شدن, پژمرده شدن, بیمار عشق شدن, باچشمان پر اشتیاق نگاه کردن, باچشمان خمار نگریستن.

avtynande

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

avund

: رشک, حسد, حسادت, حسد بردن به, غبطه خوردن.

avund/avundas

: رشک, حسد, حسادت, حسد بردن به, غبطه خوردن.

avundas

: رشک, حسد, حسادت, حسد بردن به, غبطه خوردن.

avundsam

: رشک بر, حسود, بدچشم, غبطه خور, حسادت امیز.

avundsjuk

: رشک بر, حسود, بدچشم, غبطه خور, حسادت امیز.

avundsjuka

: رشک, حسادت.

avundsman

: هم اورد, مخالف, ضد, رقیب, دشمن.

avundsvrd

: رشک اور, خواستنی, حسادت انگیز.

avv g

: جاده فرعی, جاده پرت.

avv nda

: برگرداندن, گردانیدن, دفع کردن, گذراندن, بیزار کردن, بیگانه کردن, منحرف کردن.

avv njning

: از شیر گیری, شیرواگیران.

avv pna

: خلع سلا ح کردن, به حالت اشتی درامدن.

avv rja

: دفع کردن, دور کردن (با off یا away) دفاع کردن, تکفل معاش, دفع کردن, دفع کردن, دفاع کردن, از خود دور کردن.

avvakta

: منتظر بودن, منتظر شدن, انتظار داشتن, ملا زم کسی بودن, در کمین (کسی) نشستن.

avvant

: کودک تازه از شیر گرفته.

avvara

: معاف شدن از, رهاشدن از, باطل شدن.

avvattna

: زهکش, ابگذر, زهکش فاضل اب, اب کشیدن از, زهکشی کردن, کشیدن (با off یا away), زیر اب زدن, زیر اب.

avveckla

: پایان یافتن, منتج به نتیجه شدن, پایان دادن.

avverka

: انداختن, قطع کردن, بریدن وانداختن, بزمین زدن, مهیب, بیداد گر, سنگدل.

avvga

: کشیدن, سنجیدن, وزن کردن, وزن داشتن.

avvika

: منحرف شدن, انشعاب یافتن, ازهم دورشدن, اختلا ف پیداکردن, واگراییدن.

avvika/avvikelse

: پرت شدن(از موضوع), گریز زدن, منحرف شدن.

avvikande

: گمراه, منحرف, بیراه, نابجا, کجراه, غیر عادی, ناهنجار, منحرف, پرت, نامربوط, مغایر, گوناگون, مختلف, متغیر.

avvikare

: منحرف.

avvikelse

: انحراف, گمراهی, ضلا لت, کجراهی, خلا ف قاعده, غیر متعارف, بی ترتیب, انحراف, گریز, پرت شدگی از موضوع, تباین, انشعاب, منحرف بودن, انحراف, کژی, بدراهی.

avvikelser

: انحراف.

avvisa

: رد کردن, نپذیرفتن, روا نداشتن, قاءل نشدن, روانه کردن, مرخص کردن, معاف کردن, دفع, رد, پس زنی, دفع کردن, راندن.

avvisa/avskeda

: روانه کردن, مرخص کردن, معاف کردن.

avvita

: دیوانه, مجنون, بی عقل, احمقانه.

avvittra

: فرساییدن, خوردن, ساییدن, فاسدکردن, ساییده شدن.

avvittring

: فرسایش, سایش, فساد تدریجی, تحلیل, ساییدگی.

avvnja

: از پستان گرفتن, از شیر مادر گرفتن.

avvnjningskur

: علا ج, شفا, دارو, شفا دادن, بهبودی دادن.

avvpning

: خلع سلا ح.

avyttring

: فروش, حراج.

ax

: میخ, میله, تیر, میخ بزرگ, میخ طویله, میخ بلند کف کفش فوتبالیست هاو ورزشکاران میخ دار کردن, میخکوب کردن.

axel

: چمن, علفزار, باغ میوه, تاکستان, محور, قطب, محور تقارن, مهره اسه, شانه, دوش, کتف, هرچیزی شبیه شانه, جناح, باشانه زور دادن, هل دادن, دوک, دوک نخ ریسی, هرچیزی شبیه دوک, دسته کوک ساعت, رقاصک ساعت, بشکل دوک درامدن, دراز و باریک شدن.

axelbandsl s

: بی تسمه, بی نوار (مخصوصا لباس بی یقه).

axelgehng

: بند شمشیر, حمایل.

axelremsv ska

: چنته, کیف بند دار, کیف مدرسه, خورجین.

axelryckning

: شانه را بالا انداختن, منقبض کردن, بالا انداختن شانه, مطلبی را فهماندن.

axial

: محوری.

axiell

: محوری.

axiell/axial

: محوری.

axiom

: اصل, اصل موضوعه.

axiomatisk

: بدیهی, حاوی پند یا گفته های اخلا قی.

axla

: تحمیل کردن, گذاردن, صرف کردن, بخود بستن, وانمود کردن, بکارانداختن, اعمال کردن, بکار گماردن, افزودن, انجام دادن, دست انداختن,تصنعی, وانمود شده.

axplock

: خوشه چینی کردن, ریزه, فراری, ته مانده درو, ریزه, باقی.

azalea

: اچالید, نوعی بوته از جنس خلنگ (عرءثاثعا), گیاه ازالیه.

azimut

: قوس افقی در جهت گردش عقربه ساعت واقع بین نقطه ثابتی, نقطه جنوب, نقطه شمال, دایره قاءمی که از مرکز جسم عبور میکند, ازیموت ستاره, السمت, سمت.

B

b

: بع بع (گوسفند), بع بع کردن, مثل گوسفند صدا کردن.

b cken

: لگن بیمار بستری, لگن خاصره, حفره لگن خاصره, لگنچه کلیوی

b da

: هردو, هردوی, این یکی وان یکی, نیز, هم.

b de

: هردو, هردوی, این یکی وان یکی, نیز, هم.

b del

: جلا د, دژخیم, دژخیم, مامور اعدام, دار زن, جلا د, دژخیم, رءیس, پیشوا, رهبر.

b ga

: توپ زدن, حریف را از میدان درکردن, توپ, قمپز, چاخان, سراشیب, پرتگاه.

b gare

: پیاله, جام, ظرف کیمیاگری, لیوان ازمایشگاه, جام باده,, جام, پیاله, کاسه, ساغر, جام, گیلا س شراب, تکه, قطعه, قطره.

b gfil

: اره اهن بری.

b gminut

: دقیقه, دم, ان, لحظه, پیش نویس, مسوده,یادداشت, گزارش وقایع, خلا صه مذاکرات, خلا صه ساختن, صورت جلسه نوشتن, پیش نویس کردن, :بسیار خرد, ریز, جزءی, کوچک.

b gna/sjunka

: خم شدن, فرو نشستن, از وسط خم شدن, اویزان شدن, صعیف شدن, شکم دادن.

b gskytt

: کماندار, قوس, تیراندازی, کمانداری, کماندار, قوس.

b gstrng

: زه, چله, ریسمان دار, زه کمان, طناب انداختن.

b ja

: خمیدن, خمش, زانویه, خمیدگی, شرایط خمیدگی, زانویی, گیره, خم کردن, کج کردن, منحرف کردن, تعظیم کردن, دولا کردن, کوشش کردن, بذل مساعی کردن, کج کردن, منحرف کردن, کج کردن, خم کردن (بسوی درون), منحنی کردن, گرداندن, صرف کردن.

b jelse

: نهاد, سیرت, طبیعت, تمایل, شیب, انحراف, تمایل طبیعی, میل باطنی, رغبت, گرایش.

b jlig

: خمیده, سربزیر, مطیع, تاشو, خم شو, نرم, خم کردن, تاکردن, خمیده کردن, تمرین نرمش کردن, شبیه شلا ق, فنری.

b jlighet

: قابلیت انعطاف, خمش.

b jningsmnster

: ایه کتاب مقدس که مثالی را متضمن است, نمونه.

b jt

: علف نیزار, علف بوریا, علف شبیه نی, سرازیری, سربالا یی, نشیب, خمیدگی, خم, خم شده, منحنی.

b k

: چراغ دریایی, دیدگاه, برج دیدبانی, امواج رادیویی برای هدایت هواپیما, باچراغ یانشان راهنمایی کردن.

b kig

: خسته کننده, مزاحم, طاقت فرسا.

b la

: صدای شبیه نعره کردن (مثل گاو), صدای گاو کردن, صدای غرش کردن (مثل اسمان غرش وصدای توپ), غریو کردن.

b ld/rd delsten

: یاقوت اتشی, لعلی که تراش محدب داشته باشد, کفگیرک, دمل بزرگ, رنگ نارنجی مایل به قرمز.

b lg

: دم (در اهنگری), ریه.

b lgeting

: زنبور سرخ.

b ljande

: مواج, موج مانند, باد کرده.

b ltdjur

: نوعی حیوان گورکن.

b n

: نیایش, ستایش, دعا, تضرع, نماز, دعا, تقاضا.

b nda

: نیرو, زور, تحمیل, مجبور کردن.

b ndsla

: شلا ق, تسمه, تازیانه, ضربه, مژگان, شلا ق خوردن.

b nehus

: کلیسای کوچک.

b neskrift

: دادخواست, عرضحال, عریضه, تظلم, دادخواهی کردن, درخواست کردن.

b nk

: نیمکت, کرسی قضاوت, جای ویژه, روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یا نشاندن, نیمکت گذاشتن (در), بر کرسی نشستن.

b nka

: جا, صندلی, نیمکت, نشیمنگاه, مسند, سرین, کفل, مرکز, مقر, محل اقامت, جایگاه, نشاندن, جایگزین ساختن.

b npall

: صندلی تا شو بدون پشتی, صندلی راحتی, زین زنانه, ترک, ترک سوار شدن.

b r

: تخت روان, کجاوه, محمل, برانکار یا چاچوبی که بیماران را با ان حمل میکنند, اشغال, نوزادانی که جانوری در یک وهله میزاید, زایمان, ریخته وپاشیده, زاییدن, اشغال پاشیدن.

b r

: دانه, حبه, تخم ماهی, میوه توتی, توت, کوبیدن, زدن, دانه ای شدن, توت جمع کردن, توت دادن, بشکل توت شدن, سته, زمان ماضی واسم مفعول فعل معین.للاهس

b ra p

: رقم نقلی.

b rande

: شناور, سبک, سبکروح, خوشدل.

b rarln

: باربری, مخارج باربری.

b rbar

: قابل حمل ونقل, سفری, سبک, ترابرپذیر, دستی.

b rd

: دودمان, تبار.

b rda/belasta

: بار, وزن, گنجایش, طفل در رحم, بارمسلولیت, بارکردن, تحمیل کردن, سنگین بار کردن.

b rga/brgning

: نجات مال یا جان کسی, نجارت کسی از خطر, از خطر نابودی نجات دادن, مصرف مجدداشغال وزاءد هر چیز.

b rga/salva/lindra

: ضماد, مرهم, مرهم تسکین دهنده, داروی تسکین دهنده, ضماد گذاشتن, تسکین دادن.

b rhus

: مرده خانه, جای امانت مردگانی که هویت انها معلوم نیست, بایگانی راکد, مرده شوی خانه, دفن, مرده ای.

b ring

: طاقت, بردباری, وضع, رفتار, سلوک, جهت, نسبت.

b rja rra p sig

: جنباندن, بحرکت در اوردن, تحریک کردن.

b rkraftig

: نیرومند, قوی, پر زور, محکم, سخت.

b rplan

: سطح صاف یا موربی که در اثر حرکت اب از خلا ل ان بحرکت وعکس العمل دراید و غالبابشکل پرده یا باله ایست.

b rshus

: بورس سهام.

b rsrk

: دیوانه, شوریده, اشفته, ازجا دررفته.

b rvg

: برنامه, حامل میکرب, دستگاه کاریر, حامل.

b s

: اطاقک, پاسگاه یادکه موقتی, غرفه, جای ویژه.

b ssa

: تفنگ, توپ, ششلول, تلمبه دستی, سرنگ امپول زنی و امثال ان, تیر اندازی کردن.

b sskott

: تیر اندازی, گلوله, تیر, زخم گلوله, تیر رس.

b st

: بهترین, نیکوترین, خوبترین, شایسته ترین, پیشترین, بزرگترین, عظیم ترین,برتری جستن, سبقت گرفتن, به بهترین وجه, به نیکوترین روش, بهترین کار.

b tben

: زورقی شکل, زورقی, استخوان ناوی.

b ter

: جریمه, تاوان, غرامت, جریمه کردن, جریمه گرفتن از, صاف کردن, کوچک کردن, صاف شدن, رقیق شدن, خوب, فاخر, نازک, عالی, لطیف, نرم, ریز, شگرف, جریمه, تاوان, لکه, عیب, جریمه کردن.

b tflla

: جریمه, تاوان, غرامت, جریمه کردن, جریمه گرفتن از, صاف کردن, کوچک کردن, صاف شدن, رقیق شدن, خوب, فاخر, نازک, عالی, لطیف, نرم, ریز, شگرف.

b tnad

: فایده, صرفه, سود, برتری, بهتری, مزیت, تفوق, :مزیت دادن, سودمند بودن, مفید بودن.

b ttra

: بهبودی دادن, بهتر کردن, اصلا ح کردن, بهبودی یافتن, پیشرفت کردن, اصلا حات کردن.

b ttring

: بهبود, پیشرفت, بهترشدن, بهسازی.

b ver

: قسمتی از کلا ه خود که پایین صورت را میپوشاند, سگ ابی, پوست سگ ابی.

babbel

: ور ور کردن, سخن نامفهوم گفتن, فاش کردن, یاوه گفتن, یاوه, سخن بیهوده, من ومن.

babbla

: هرزه درایی کردن, پچ پچ, ورور, یاوه گویی, وراجی, پرگویی, یاوه گویی کردن, وراجی کردن, پرگویی کردن, حرف مفت زدن, ورزدن, ورور.

babel

: شهر بابل قدیم.

babelstorn

: شهر و برج قدیم بابل, هرج و مرج, سخن پرقیل و قال, اغتشاش, شلوغی, بنای شگرف, طرح خیالی.

babian

: اشکال مضحک, شکل عجیب و غریب, یکنوع میمون یا عنتر دم کوتاه.

babord

: سمت چپ کشی, سمت چپ, بندر, بندرگاه, لنگرگاه, مامن, مبدا مسافرت, فرودگاه هواپیما, بندر ورودی, درب, دورازه, در رو, مخرج, شراب شیرین, بارگیری کردن, ببندر اوردن, حمل کردن, بردن, ترابردن.

baby

: بچه, کودک, طفل, نوزاد, مانند کودک رفتار کردن, نوازش کردن.

babys ng

: تختخواب سفری, رختخواب بچگانه, برانکار یا تخت مخصوص حمل مریض.

babys ng/vagga/barnsng

: تختخواب سفری, رختخواب بچگانه, برانکار یا تخت مخصوص حمل مریض.

babysng

: تختخواب سفری, رختخواب بچگانه, برانکار یا تخت مخصوص حمل مریض.

babyutstyrsel

: پوشاک طفل نوزاد.

bacchus

: رب النوع شراب و باده, شراب.

bacill

: باکتریهای میله ای شکل که تولید هاگ میکنند(مثل باسیل سیاه زخم), باسیل.

bacillr

: عصایی شکل, بشکل میله های کوچک, میله میله.

backa

: پشتیبانی, پشتیبان, وارونه, معکوس, معکوس کننده, پشت (سکه), بدبختی, شکست, وارونه کردن, برگرداندن, پشت و رو کردن, نقض کردن, واژگون کردن.

backanal

: وابسته به باکوس , الهه ء باده و باده پرستی, میگسار و باده پرست, عیاش.

backanalier

: جشن باده گساری, جشن و شادمانی پر سر و صدا.

backanalisk

: وابسته به باکوس, الهه ء باده و باده پرستی, میگسار و باده پرست, عیاش, وابسته به جشن باده گساری و شادمانی.

backant

: زن عیاش و میگسار.

backe

: تپه, پشته, تل, توده, توده کردن, انباشتن.

backhammer

: دست بند مجرمین.

backhand

: پشت دستی یا ضربه با پشت راکت(دربازی تنیس و غیره), زشت, ناهنجار, با پشت دست ضربه زدن, باپشت راکت ضربت وارد کردن.

backig

: پر از تپه.

backisk

: وابسته به باکوس خدای میگساری و پرستش او, مستانه و پرهیاهو, اواز مستی.

backkr n

: ابرو, پیشانی, جبین, سیما.

backning

: پشتیبانی, پشتیبان.

backslag

: پسبرد, پسبردن.

backsluttning

: شیب دار, زمین سراشیب, شیب, سرازیری, سربالا یی, کجی, انحراف, سراشیب کردن, سرازیر شدن.

backstuga

: کلبه, کاشانه, الونک, درکلبه جا دادن.

bad

: شستشو, استحمام, شستشوکردن, ابتنی کردن, حمام گرفتن, گرمابه, حمام فرنگی, وان, استخر شنای سرپوشیده.

bada

: شستشوکردن, استحمام کردن, شستشو, ابتنی.

badande

: استحمام کننده.

badbalja

: وان حمام, جای شستشوی بدن درحمام.

badda

: شستشوکردن, استحمام کردن, شستشو, ابتنی, روغن مالی کردن, تدهین کردن, شستشو دادن.

baddare

: دروغ بزرگ وفاحش, لا ف زن, لی لی کننده, ماموری که در نمایش ها وغیره اشخاص اخلا لگر راخارج میکند, دارای برتری فاحش, تفوق برجسته.

baddare/lgn

: گنده, از اندازه بزرگتر, عظیم, ساختگی.

baddr kt

: لباس شنا.

badgst

: دیدارگر, دیدن کننده, مهمان, عیادت کننده.

badhus

: گرمابه, حمام, لباس کن.

badkar

: وان حمام, جای شستشوی بدن درحمام.

badminton

: بدمینتن, نوعی بازی تنیس باتوپ پردار.

badmintonboll

: ماکو, ترنی که فقط در مسیر معینی امد ورفت کند, لرزنده, رفت وامدن کردن.

badrum

: حمام, گرمابه.

badrummet

: حمام, گرمابه.

badstrand

: ساحل, شن زار, کناردریا, رنگ شنی, بگل نشستن کشتی.

badsvamp

: اسفنج, انگل, طفیلی, ابر حمام, با اسفنج پاک کردن یا ترکردن, جذب کردن, انگل شدن, طفیلی کردن یاشدن.

bag

: کیسه, کیف, جوال, ساک, خورجین, چنته, باد کردن, متورم شدن, ربودن, خورجین.

bagage

: بار و بنه ء مسافر, چمدان, بارسفر, توشه, بنه سفر, جامه دان, اثاثه.

bagagek rra

: چرخ دستی مامورتنظیف, گاری بارکش, اتومبیل بارکش کوتاه, واگن برقی, باواگن برقی حمل کردن

bagagelucka

: پوتین یاچکمه, اخراج, چاره یافایده, لگدزدن, باسرچکمه وپوتین زدن.

bagare

: نانوا, خباز.

bagatell

: چیزجزءی واندک, چیز بیهوده, ناقابل.

bagatellartad

: جزءی, خرد, کوچک, غیر قابل ملا حظه, فرعی.

bagatellisera

: بی اهمیت شدن, بی اهمیت دانستن, مبتذل کردن.

bageri

: دکان نانوایی یا شیرینی پزی.

bageriarbetare

: نانوا, خباز.

bagge

: قوچ, گوسفند نر, دژکوب, پیستون منگنه ابی, تلمبه, کلوخ کوب, کوبیدن, فرو بردن, بنقطه مقصود رسانیدن, سنبه زدن, باذژکوب خراب کردن, برج حمل, قوچ, قوچ اخته, گوسفند اخته, خواجه.

bagge/ramm

: قوچ, گوسفند نر, دژکوب, پیستون منگنه ابی, تلمبه, کلوخ کوب, کوبیدن, فرو بردن, بنقطه مقصود رسانیدن, سنبه زدن, باذژکوب خراب کردن, برج حمل.

bahytt

: نوعی کلا ه بی لبه زنانه ومردانه, کلا هک دودکش, سرپوش هرچیزی, کلا ه سرگذاشتن, درپوش, کلا هک.

baisse

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

bajonett

: سرنیزه, با سرنیزه مجبور کردن.

bajonettfattning

: سرنیزه, با سرنیزه مجبور کردن.

bajonettkoppling

: سرنیزه, با سرنیزه مجبور کردن.

bak-

: عقب, پشت سر, باقی کار, باقی دار, عقب مانده, دارای پس افت, عقب تراز, بعداز, دیرتراز, پشتیبان, اتکاء, کپل, نشیمن گاه.

bak

: کفل, پشت, عقب هر چیزی, خصوصی, محرمانه, ته دار کردن, ته تفنگ, ته توپ, کفل.

bak tlutad

: پشت دستی یا ضربه با پشت راکت(دربازی تنیس و غیره), زشت, ناهنجار, با پشت دست ضربه زدن, باپشت راکت ضربت وارد کردن.

baka

: پختن, طبخ کردن.

bakbinda

: قسمت دوراز مرکز بال پرنده, بال, چرخ دنده جناحی, پر و بال پرنده را کندن, دست کسی رابستن, کفتربند کردن.

bakbord

: نمونه, نمونه تابلویی.

bakbrda

: تخته عقب گاری وکامیون برای تخلیه بار.

bakd rr

: درب عقبی, راه فرار, واقع در عقب, خلفی.

bakdel

: نیم شقه, نصف قسمت خلفی گوشت گاو یا گوساله وگوسفند, ران گاو, پای گاو, کپل ها, کفل ها, هرچیزی شبیه کفل, پروردن, تربیت کردن, بلند کردن, افراشتن, نمودار شدن, عقب, پشت, دنبال.

bakdel/kvarleva

: سرین, کفل, صاغری, کفل انسان, دنبه گوسفند.

bakdrren

: درعقب, وسیله نهایی یا زیر جلی, پنهان.

bakefter

: عقب, پشت سر, باقی کار, باقی دار, عقب مانده, دارای پس افت, عقب تراز, بعداز, دیرتراز, پشتیبان, اتکاء, کپل, نشیمن گاه.

bakelse

: کیک, قالب, قرص, قالب کردن, بشکل کیک دراوردن.

bakelser

: کماج وکلوچه ومانند انها, شیرینی پزی, شیرینی.

bakerst

: عقب ترین, پسین, دورترین.

bakfull

: خمار, پاتیل شده, ناراحت از اعتیاد.

bakgata

: کوچه پرت, خیابان کناری, خیابان فرعی.

bakgrund

: پرده ء پشت صحنه ء تاتر, زمینه, نهانگاه, سابقه.

bakh ll

: کمین, کینگاه, دام, سربازانی که درکمین نشسته اند, پناه گاه, مخفی گاه سربازان برای حمله, کمین کردن, در کمین نشستن.

bakhal

: لیز, لغزنده, بی ثبات, دشوار, لغزان.

bakhuvud

: استخوان قمحدوه, استخوان پس سر.

bakkappa

: پیشخوان, بساط, شمارنده, ضربت متقابل, درجهت مخالف, در روبرو, معکوس, بالعکس, مقابله کردن, تلا فی کردن, جواب دادن, معامله بمثل کردن با.

bakkropp

: شکم, بطن.

bakl s/stopp

: حالت عدم فعالیتی که در اثر وجود دو نیروی متعادل ایجاد گردد, وقفه, بی تکلیفی, دچار وقفه یا بی تکلیفی شدن, بن بست.

bakladdare

: تفنگ ته پر.

bakland

: زمین پشت ساحل, مناطق داخلی کشور.

bakls

: حالت عدم فعالیتی که در اثر وجود دو نیروی متعادل ایجاد گردد, وقفه, بی تکلیفی, دچار وقفه یا بی تکلیفی شدن, بن بست.

baklykta

: چراغ عقب اتومبیل.

bakom

: عقب, پشت سر, باقی کار, باقی دار, عقب مانده, دارای پس افت, عقب تراز, بعداز, دیرتراز, پشتیبان, اتکاء, کپل, نشیمن گاه.

bakom kulisserna

: در پس پرده, محرمانه, خصوصی, مربوط به پشت پرده ء نمایش (مخصوصااطاق رخت کن).

bakomliggande

: در زیر قرار گرفته, اصولی یا اساسی, متضمن.

bakp

: عقب, پشت سر, باقی کار, باقی دار, عقب مانده, دارای پس افت, عقب تراز, بعداز, دیرتراز, پشتیبان, اتکاء, کپل, نشیمن گاه.

bakpulver

: پودر خمیرمایه.

bakre

: گوزن ماده, عقبی, پشت پای گاو.

baksida

: عقب, پشت (بدن), پس, عقبی, گذشته, پشتی, پشتی کنندگان, تکیه گاه, به عقب, درعقب, برگشت, پاداش, جبران, ازعقب, پشت سر, بدهی پس افتاده, پشتی کردن, پشت انداختن, بعقب رفتن, بعقب بردن, برپشت چیزی قرارگرفتن, سوارشدن, پشت چیزی نوشتن, ظهرنویسی کردن.

bakslag

: بازداشت, عقب زنی, معکوس, وارونه.

bakslug

: ناقلا, ادم تودار, ادم اب زیرکاه, موذی, محیل, شیطنت امیز, کنایه دار.

bakstr vare

: ارتجاعی, استبدادی, مرتجع, ادم مرتجع, واکشنی.

bakstrveri

: واکنش, انفعال.

bakstycke

: عقب, پشت (بدن), پس, عقبی, گذشته, پشتی, پشتی کنندگان, تکیه گاه, به عقب, درعقب, برگشت, پاداش, جبران, ازعقب, پشت سر, بدهی پس افتاده, پشتی کردن, پشت انداختن, بعقب رفتن, بعقب بردن, برپشت چیزی قرارگرفتن, سوارشدن, پشت چیزی نوشتن, ظهرنویسی کردن.

bakt

: قهقرایی, به عقب, غافلگیر, ناگهان, منزوی, پرت, به عقب, عقب افتاده, به پشت, ازپشت, وارونه, عقب مانده, کودن.

baktala

: غیبت کردن, پشت سرکسی سخن گفتن.

baktalare

: مفتری, شخص بدگو, تهمت زن, مفتری, بهتان زن.

baktericid

: باکتری کش.

bakterie

: میکرب های تک یاخته, باکتری, ترکیزه.

bakterie-

: وابسته به باکتری, میکربی.

bakteried dande

: نابود کننده ء باکتری, ضد باکتری, نطفه کش, میکرب کش, ضد باکتری.

bakteriekultur

: کشت میکرب در ازمایشگاه, برز, فرهنگ, پرورش, تمدن.

bakterier

: میکرب های تک یاخته, باکتری, ترکیزه.

bakteriestam

: کشش, زور, فشار, کوشش, درد سخت, تقلا, در رفتگی یا ضرب عضو یا استخوان, اسیب, رگه, صفت موروثی, خصوصیت نژادی, نژاد, اصل, زودبکار بردن, زور زدن, سفت کشیدن,کش دادن, زیاد کشیدن, پیچ دادن, کج کردن, پالودن, صاف کردن, کوشش زیاد کردن.

bakteriolog

: میکرب شناس, متخصص شناسایی انواع باکتریها.

bakteriologi

: علم میکرب شناسی, باکتری شناسی.

bakteriolys

: انهدام باکتری, فساد و تحلیل میکرب.

baktill

: عقب, پشت سر, باقی کار, باقی دار, عقب مانده, دارای پس افت, عقب تراز, بعداز, دیرتراز, پشتیبان, اتکاء, کپل, نشیمن گاه.

baktndning

: پس زدن تفنگ, منفجر شدن قبل از موقع, نتیجه معکوس گرفتن.

baktrappa

: نهانی, غیرمستقیم, رمزی, از راه پله کان عقبی, پله کان پشت.

baktstr vande

: ارتجاعی, استبدادی, مرتجع, ادم مرتجع, واکشنی.

bakugn

: تنور, اجاق, کوره.

bakut

: عقب افتاده, به پشت, ازپشت, وارونه, عقب مانده, کودن.

bakvatten

: مرداب, باریکه اب, جای دورافتاده.

bakverk

: کماج وکلوچه ومانند انها, شیرینی پزی, شیرینی.

bal

: عدل, لنگه, تا, تاچه, مصیبت, بلا, رنج, محنت, رقصیدن.

bal/packe

: عدل, لنگه, تا, تاچه, مصیبت, بلا, رنج, محنت, رقصیدن.

balalajka

: بالا لا یکا یکنوع الت موسیقی شبیه گیتار, یکنوع رقص.

balans

: ترازو, میزان, تراز, موازنه, تتمه حساب, برابرکردن, موازنه کردن, توازن.

balans/balansera

: توازن, وضع, وقار, ثبات, نگاهداری, اونگ یا وزنه ساعت, وزنه متحرک, بحالت موازنه دراوردن, ثابت واداشتن.

balansera

: توازن, وضع, وقار, ثبات, نگاهداری, اونگ یا وزنه ساعت, وزنه متحرک, بحالت موازنه دراوردن, ثابت واداشتن.

balanserad

: متعادل, متوازن.

balanshjul

: چرخ لنگر, چرخ طیار.

balansrkning

: ترازنامه.

balansrubbning

: عدم تعادل.

balansv g

: ترازو, میزان, تراز, موازنه, تتمه حساب, برابرکردن, موازنه کردن, توازن.

balett

: بالت, رقص ورزشی و هنری.

balja

: غلا ف, پوست برونی, تخمدان, نیام, قوزه پنبه, پوسته محافظ, تشکیل نیام دادن, پا.

balja/badkar

: تغار چوبی, تغار رخت شویی, طشت, وان, حمام فرنگی, هرچیزی بشکل تغاهر, شستشوکردن, شسته شدن.

baljfrukt

: بنشن, سبزی, گیاه خوردنی, بقولا ت, نیام.

baljvxter

: وابسته به خانواده پروانه اسایان, وابسته به حبوبات وگیاهان خوردنی.

balk

: تیر اهن, شاه تیر, شاهین ترازو.

balkong

: ایوان, بالا خانه, بالکن, لژ بالا.

ballad

: قطعه منظومی مرکب از سه مصرع مساوی و متشابه و یک مصرع کوتاه تر که هریک از این چهار قسمت یک بیت ترجیع بند دارد, قصیده, مسمط مستزاد.

balladdiktning

: شعر, قصیده, تصنیف سازی.

ballerina

: رقاصه, رقاصه بالت.

ballistik

: پرتابه ای وابسته به علم پرتاب گلوله, مربوط بعلم حرکت اجسامی که درهوا پرتاپ میشوند.

ballistiken

: پرتابه شناسی, علم حرکت اجسام پرتاب شونده, مبحث پرتاب گلوله واجسام پرتاب شونده.

ballistisk

: پرتابه ای وابسته به علم پرتاب گلوله, مربوط بعلم حرکت اجسامی که درهوا پرتاپ میشوند.

ballong

: بالون, بادکنک, با بالون پروازکردن, مثل بالون.

ballotera

: ورقه رای, مهره رای و قرعه کشی, رای مخفی, مجموع اراء نوشته, با ورقه رای دادن, قرعه کشیدن.

balsal

: سالن رقص.

balsam

: بلسان, مرهم, بلسان, درخت گل حنا.

balsamera

: مومیایی کردن, با عطر و روغن تدهین کردن.

balsamering

: مومیایی کردن.

balsamin

: بلسان, درخت گل حنا.

balsamisk

: وابسته به بلسان.

baltisk

: دریای بالتیک در شمال اروپا, وابسته به بالتیک.

balustrad

: طارمی, نرده.

bambu

: خیزران, نی هندی, چوب خیزران, عصای خیزران, ساخته شده از نی.

bambur r

: خیزران, نی هندی, چوب خیزران, عصای خیزران, ساخته شده از نی.

bana

: دوره, مسیر, روش, جهت, جریان, درطی, درضمن, بخشی از غذا, اموزه, اموزگان, :دنبال کردن, بسرعت حرکت دادن, چهار نعل رفتن, خط سیر, گذرگاه.

banal

: پیش پا افتاده, مبتذل, معمولی, همه جایی, غله ای, شاخی, چرند.

banalitet

: ابتذال, پیش پا افتادگی, بیمزگی, بیاتی, پیش پاافتادگی, ابتذال.

banan

: موز, بارهنگ, درخت چنار, موز سبز.

banantrd

: موز.

banbrytare

: پیشگام, پیشقدم, پیشقدم شدن.

band

: نوار, بانوار بستن.

band/f rbindelse/obligation

: قید.

banda

: نوار, بانوار بستن.

bandage

: نوار زخم بندی, با نوار بستن.

bandbredd

: پهنای باند.

banderoll

: باندرول, نوار چسب, برچسب.

bandhund

: سگ زنجیری, سگ بزرگ.

bandit

: سارق مسلح, راهزن, قطاع الطریق, ادم کش, بی شرف, قاتل, گردن کلفت.

banditvsen

: راهزنی, سرقت مسلح.

bandmedlem

: عضو دسته ء موسیقی.

bandolin

: روغن مو.

bandspelare

: صدانگار, ضبط کننده, دستگاه ضبط صوت, بایگان.

bandt ng

: علف مارماهی که گیاهی است دریایی.

bandtraktor

: کرم صدپا, تراکتور زنجیری, بشکل کرم صد پا حرکت کردن

bandy

: رد و بدل کردن, اینسو و انسو پرت کردن, بحث کردن, چوگان سر کج, چوگان بازی, کچ, چنبری.

bandyklubba

: رد و بدل کردن, اینسو و انسو پرت کردن, بحث کردن, چوگان سر کج, چوگان بازی, کچ, چنبری.

baneman

: قاتل.

baner

: پرچم, بیرق, نشان, علا مت, علم, درفش.

bang

: صدای برخورد هوا با جلو هواپیمای دارای سرعت مافوق صوت, انفجار صوتی.

bang rd

: یارد(63 اینچ یا 3 فوت), محوطه یا میدان, محصور کردن, انبار کردن(در حیاط), واحد مقیاس طول انگلیسی معادل 4419/0 متر.

banjo

: بانجو, نوعی تار.

bank

: کنار, لب, ساحل, بانک, ضرابخانه, رویهم انباشتن, در بانک گذاشتن, کپه کردن, بلند شدن (ابر یا دود) بطور متراکم, بانکداری کردن.

bank/strand

: کنار, لب, ساحل, بانک, ضرابخانه, رویهم انباشتن, در بانک گذاشتن, کپه کردن, بلند شدن (ابر یا دود) بطور متراکم, بانکداری کردن.

banka

: کنار, لب, ساحل, بانک, ضرابخانه, رویهم انباشتن, در بانک گذاشتن, کپه کردن, بلند شدن (ابر یا دود) بطور متراکم, بانکداری کردن.

bankbok

: کتابچه بانک, دفترحساب بانک, دفترچه بانکی, دفتر حساب جاری, دفترچه حساب پس انداز.

bankett

: مهمانی, ضیافت, مهمان کردن, سور, بزم.

bankfilial

: شاخه, شاخ, فرع, شعبه, رشته, بخش, شاخه دراوردن, شاخه شاخه شدن, منشعب شدن, گل وبوته انداختن, مشتق شدن, جوانه زدن, براه جدیدی رفتن.

bankir

: بانک دار, صراف.

bankkassr

: گوینده, قاءل, رای شمار, تحویل دار.

bankman

: بانک دار, صراف.

bankrnta

: مظنه رسمی تنزیل که توسط بانک مرکزی تعیین میشود.

bankrutt

: ورشکسته, ورشکست کردن و شدن.

bankrutt r

: ورشکسته, ورشکست کردن و شدن.

bankv sen

: بانکداری.

bann

: قدغن کردن, تحریم کردن, لعن کردن, لعن, حکم تحریم یا تکفیر, اعلا ن ازدواج در کلیسا.

banna

: سرزنش کردن, گله کردن از, غرغرکردن.

bannlysa

: تکفیر کردن, طرد کردن.

bannlysning

: هرچیزی که مورد لعن واقع شود, لعنت و تکفیر, مرتد شناخته شده از طرف روحانیون, طرد, تکفیر.

bannor

: چوبکاری, سرزنش.

bannstrle

: هرچیزی که مورد لعن واقع شود, لعنت و تکفیر, مرتد شناخته شده از طرف روحانیون.

banr

: پرچم, بیرق, نشان, علا مت, علم, درفش.

bantamvikt

: مقیاس وزنی درحدود 811 پوند(رطل), خروس وزن.

bantl r

: جای فشنگ, حمایل, قطارفشنگ.

banvakt

: سیم کش هوایی, بازرس خط اهن, بازیکن خط جلو.

banvall

: پشته, دیوار خاکی, خاکریزی.

banverg ng

: محل تقاطع دو خط راه اهن.

baptist

: تعمید دهنده, نام فرقه ای از مسیحیان.

baptistisk

: تعمید دهنده, نام فرقه ای از مسیحیان.

bar

: لخت, عریان, ساده, اشکار, عاری, برهنه کردن, اشکارکردن, محل پیاله فروشی, بار مشروب فروشی, , پوشید, بتن کرد.

bar gare

: مشروب فروش, باده فروش, صاحب میکده.

bara

: joust=, :عادل, دادگر, منصف, باانصاف, بی طرف, منصفانه, مقتضی, بجا, مستحق, :(د.گ.) فقط, درست, تنها, عینا, الساعه, اندکی پیش, درهمان دم, فقط, تنها, محض, بس, بیگانه, عمده, صرفا, منحصرا, یگانه, فقط بخاطر.

barack

: ساختمان خوابگاه.

barbacka

: بی زین, سواراسب برهنه.

barbar

: بیگانه, اجنبی, ادم وحشی یا بربری.

barbari/grymhet

: بیرحمی, وحشیگری, دد ودام.

barbarisk

: وحشی, بربری, بی ادب, وحشیانه, وحشی, بی تربیت, بیگانه, غیر مصطلح.

barbariskhet

: وحشیگری, بی رحمی, قساوت قلب.

barbarism

: سخن غیرمصطلح, وحشیگری, بربریت.

barbarismen

: سخن غیرمصطلح, وحشیگری, بربریت.

barberare

: سلمانی کردن, سلمانی شدن, سلمانی.

barbiturat

: نمک اسید باربیتوریک, مشتقات اسید باربیتوریک که بعنوان داروی مسکن وخواب اورتجویز میشود.

bard

: زره اسب, شاعر(باستانی), رامشگر, شاعر و اوازخوان, والا نه, استخوان ارواره نهنگ, عاج تمساح.

bardisan

: شمشیر پهن ودسته بلند, طرفدار, حامی, پیرو متعصب, پارتیزان.

bardisk

: پیشخوان, بساط, شمارنده, ضربت متقابل, درجهت مخالف, در روبرو, معکوس, بالعکس, مقابله کردن, تلا فی کردن, جواب دادن, معامله بمثل کردن با.

barett

: یکجور کلا ه چهارگوش که کشیشان کلیسای کاتولیک روم بر سر می گذارند.

barflicka

: خادمه ء میخانه, پیشخدمت میخانه, گارسون.

barfota

: پابرهنه.

barhuvad

: سربرهنه, بدون کلا ه.

barium

: فلز دو ظرفیتی, فلز باریم.

bark

: پوست درخت, بارکاس, کرجی, پوست, قشر, لا یه رویی, روپوش, پوسته.

bark-

: پوستی, بیرونی, غشایی, قشری.

barkass

: به اب انداختن کشتی, انداختن, پرت کردن, روانه کردن, مامور کردن, شروع کردن, اقدام کردن, بزرگترین قایق داخل کشتی بازرگانی.

barlast

: ماسه, هرچیز سنگینی چون شن و ماسه که در ته کشتی میریزند تا از واژگون شدنش جلوگیری کند, بالا ست, سنگینی, شن و خرده سنگی که در راه اهن بکارمیرود, کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند, سنگ و شن در ته کشتی یا بالون ریختن, سنگین کردن.

barlasta

: ماسه, هرچیز سنگینی چون شن و ماسه که در ته کشتی میریزند تا از واژگون شدنش جلوگیری کند, بالا ست, سنگینی, شن و خرده سنگی که در راه اهن بکارمیرود, کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند, سنگ و شن در ته کشتی یا بالون ریختن, سنگین کردن.

barmh rtighet

: رحمت, رحم, بخشش, مرحمت, شفقت, امان.

barmhrtig

: دستگیر, سخی, مهربان, خیریه, بخشایشگر, رحیم, کریم, رحمت امیز, بخشنده, مهربان.

barmstare

: کسی که در بار مشروبات برای مشتریان می ریزد, متصدی بار.

barn-

: بچگانه, ابتدایی, بچگی, مربوط بدوران کودکی.

barn

: بچه, کودک, طفل, نوزاد, مانند کودک رفتار کردن, نوازش کردن, بچه, فرزند, بچه کوچک, کوچولو, کودک, بچه, کودک, طفل, فرزند.

barna

: بچگانه, ساده وبی الا یش, کودک مانند.

barnafader

: پدر, والد, موسس, موجد, بوجود اوردن, پدری کردن.

barnafdelse

: وضع حمل, زایمان.

barnam rdare

: کودک کشی, بچه کش, قاتل بچه جدید الولا ده.

barnamord

: کودک کشی, بچه کش, قاتل بچه جدید الولا ده.

barnar

: بچگی, طفولیت, کودکی, خردی.

barnbarn

: نوه.

barnbdd

: اخور, تختخواب بچه, دله دزدی, دزدی ادبی, کش رفتن یا دزدیدن.

barnbegr nsning

: جلوگیری از ابستنی, زادایست.

barndaghem

: بچه داری در روز (برای مادرانی که بکار مشغولند), کودکستان.

barndom

: بچگی, بچگی, طفولیت, کودکی, خردی.

barndop

: مراسم تعمید ونامگذاری بچه.

barnf rklde

: پیش بند.

barnf rlamning

: پولیومیلیت, بیماری فلج اطفال

barnflicka

: دایه, دختر پرستار.

barnhem

: پرورشگاه یتیمان, دارالا یتام, یتیم خانه.

barnhus

: پرورشگاه یتیمان, دارالا یتام, یتیم خانه.

barnjungfru

: دایه, دختر پرستار.

barnkammare

: محل نگاهداری اطفال شیر خوار, پرورشگاه, شیر خوارگاه, قلمستان, گلخانه, نوزادگاه.

barnkammarrim

: اشعار مخصوص کودکان.

barnmorska

: ماما, قابله.

barnrumpa

: بچه, کودک, طفل, نوزاد, مانند کودک رفتار کردن, نوازش کردن.

barnsbrd

: وضع حمل, زایمان, زایمان, بچه زایی.

barnsk terska

: پرستار بچه.

barnslig

: طفل مانند, کودک مانند, بچگانه, کودکانه, احمقانه.

barnslig/banal

: غله ای, شاخی, چرند.

barnslighet

: بچگی, نادانی.

barnsng

: بستر زایمان, تختخواب سفری, رختخواب بچگانه, برانکار یا تخت مخصوص حمل مریض.

barntr dgrd

: کودکستان, مدرسه بچه های کمتر از پنج سال.

barnunge

: بچه بداخلا ق و لوس, کف شیر.

barnunge/intyg

: بچه, کودک, دخترک, توله حیوانات (مثل خرس), یادداشت.

barnvagn

: درشکه بچگانه, کالسکه بچه, کالسکه بچه.

barock

: غریب, ارایش عجیب وغریب, بی تناسب, وابسته به سبک معماری در قرن هیجدهم, سبک بیقاعده وناموزون موسیقی.

barockstil

: غریب, ارایش عجیب وغریب, بی تناسب, وابسته به سبک معماری در قرن هیجدهم, سبک بیقاعده وناموزون موسیقی.

barometer-

: وابسته به سنجش فشار هوا.

barometer

: هواسنج, میزان الهواء, فشار سنج (برای اندازه گیری فشارهوا).

barometerst nd

: فشار هوا, فشار جو.

baron

: بارون, شخص مهم و برجسته در هر قسمتی.

baronessa

: بانوی بارون, همسر بارون.

baronet

: بارونت (این کلمه درمورد نجیب زادگانی گفته میشد که بطور ارثی بارون نبودند).

baroni

: ملک یا قلمرو بارون, شان بارون.

baronlig

: مربوط به بارون, بارونی.

baronvrdighet

: مقام و مرتبه بارونی.

barr

: سوزن, سوزن سرنگ و گرامافون و غیره, سوزن دوزی کردن, با سوزن تزریق کردن, طعنه زدن, اذیت کردن, دم باریک ابزاری با نوک تیز و باریک.

barri r

: مانع.

barrikad

: سنگربندی موقتی, مانع, مسدود کردن (بامانع).

barrikadera

: سنگربندی موقتی, مانع, مسدود کردن (بامانع).

barrtr d/tall/tyna/tyna bort

: غم و اندوه, از غم و حسرت نحیف شدن, نگرانی, رنج و عذاب دادن, غصه خوردن, کاج, چوب کاج, صنوبر.

barrtrd

: رسته درختانی (مثل کاج) که میوه مخروطی دارند.

barrvxt

: رسته درختانی (مثل کاج) که میوه مخروطی دارند.

bartender

: مردی که در پیشخوان یا پشت بار مهمانخانه یا رستوران کار میکند.

baryton

: صدای بین بم و زیر(باریتون).

bas-

: اساسی, مربوط به ته یابنیان.

bas

: پایه, مبنا, پایگاه, نوعی ماهی خارداردریایی, بم, کسی که صدای بم دارد, پیر مرد روستایی, اقا, منشا, سرچشمه اولیه, پایه, منبع اصلی.

basalt

: نوعی سنگ چخماق یا اتش فشانی سیاه.

basar

: بازار.

basarstnd

: جای ایستادن اسب در طویله, اخور, غرفه, دکه چوبی کوچک, بساط, صندلی, لژ, جایگاه ویژه, به اخور بستن, از حرکت بازداشتن, ماندن, ممانعت کردن, قصور ورزیدن, دور سرگرداندن, طفره, طفره زدن.

baseball

: بازی بیس بال.

basenhet

: خدمتگذار, خدمتکار, کمک کننده, نوکر, بازیکنی که توپ را میزند.

basera

: پایه, مبنا, پایگاه.

baserad

: مستقر, مبنی.

bash gtalare

: دارای صدای کوتاه و گرفته.

basilika

: ریحان, شاهسپرم از خانواده نعناعیان, قصرسلطنتی, سالن دراز ومستطیل, کلیساهایی که سالن دراز دارند.

basilisk

: اژدهای افسانه ای بالدار, سوسمارامریکایی, نوعی منجنیق نظامی.

basis

: اساس, ماخذ, پایه, زمینه, بنیان, بنیاد.

basisk

: پایه ای, اساسی.

basist

: کسی که ویلون سل میزند.

basker

: کلا ه گرد ونرم پشمی, کلا ه بره.

basket

: بازی بسکتبال.

basketboll

: بازی بسکتبال.

basklav

: کلیدی که زیر ف ومیان ث قرار میگیرد.

basrst

: نوعی ماهی خارداردریایی, بم, کسی که صدای بم دارد.

bass ngare

: نوعی ماهی خارداردریایی, بم, کسی که صدای بم دارد.

basse

: ادم کودن, ادم بی دست وپا, ملوان تازه کار, خام دستی کردن.

bassng

: لگن, تشتک, حوزه رودخانه, ابگیر, دستشویی.

bast

: لیف درخت, پوست لیفی درختان.

bastant

: تنومند, ستبر, کلفت, زبر وخشن, گره دار.

bastard

: حرامزاده, جازده.

bastion

: باستیون, سنگر و استحکامات.

bastonad

: فلک, چوب وفلک, چوب زدن.

bastrumma

: طبل بزرگ, کوس.

bastu

: حمام بخار فنلا ندی.

basun

: ترومبون, شیپور دارای قسمت میانی متحرک.

basunist

: شیپور زن, ترومبون نواز.

batalj

: رزم, پیکار, جدال, مبارزه, ستیز, جنگ, نبرد, نزاع, زد و خورد, جنگ کردن.

bataljon

: گردان, نیروهای ارتشی.

batat

: سیب زمینی شیرین.

batik

: طراحی روی پارچه.

batist

: باتیست (نوعی پارچه لطیف), پاتیس, نوعی پارچه کتانی ظریف, قمیص.

batong

: عصا یا چوپ صاحب منصبان, چوب میزانه, باتون یاچوب قانون, عصای افسران, چماق یا شلا ق چرمی, باچماق یاشلا ق زدن, بزور و با تهدید(بشلا ق زدن) مجبوربانجام کاری کردن, شنگول, گرم ونرم وراحت, دوستانه, چوب پاسبان, چوب قانون, باتون, عصا, چماق, باچماق یاباتون زدن.

batong/taktpinne

: عصا یا چوپ صاحب منصبان, چوب میزانه, باتون یاچوب قانون, عصای افسران.

batteri

: باطری.

batteriladdare

: اسب جنگی, دستگاه پرکردن باطری و هرچیز دیگر (مثل تفنگ).

baud

: علا مت در ثانیه.

bauxit

: هیدروکسید الومینیم اهن دار.

bck

: جویبار, جوی کوچک, شیارهای ساحلی دریا, جاری شدن.

bdadera

: هردو, هردوی, این یکی وان یکی, نیز, هم.

bdd

: بستر, کف.

be

: خواهش کردن (از), خواستن, گدایی کردن, استدعا کردن, درخواست کردن, درخواست کردن, التماس کردن, استدعا کردن.

be om urs kt

: اقامه کردن, دلیل اوردن, اراءه دادن, پوزش خواستن, معذرت خواستن, عذر خواهی کردن.

be om/lngta efter

: ارزو کردن, طلبیدن, اشتیاق داشتن.

beaktande

: ملا حظه, رسیدگی, توجه, مراعات.

bearbeta

: لا, تاه, یک لا ی طناب, تخته چندلا, لا یه کاغذ, تاه کردن, چند لا کردن, دولا کردن, رفت وامدکردن, تردد کردن.

bearbetare

: سازوارگر, وفق دهنده, جرح و تعدیل کننده.

bearbetning

: سازواری, انطباق, توافق, سازش, مناسب, تطبیق, اقتباس

beatifikation

: سعادت جاودانی, اموزش, عمل تبرک کردن.

beatnik

: ادم ژولیده وشوریده, متظاهر به هنروری.

beb da

: اگهی دادن, اعلا ن کردن, اخطار کردن, خبر دادن, انتشاردادن, اشکارکردن, مدرک دادن.

beb delsen

: اگهی, اعلا م, بشارت, عید تبشیر (عید 52 مارس مسیحیان).

bebdelsedag

: عید مخصوص مریم باکره.

beblanda

: هم پیوند, همبسته, امیزش کردن, معاشرت کردن, همدم شدن, پیوستن, مربوط ساختن, دانشبهری, شریک کردن, همدست, همقطار, عضو پیوسته, شریک, همسر, رفیق.

beblandelse

: شرکت, انجمن, معاشرت, اتحاد, پیوستگی, تداعی معانی, تجمع, امیزش.

bebo

: ساکن شدن(در), مسکن گزیدن, سکنی گرفتن در, بودباش گزیدن در, اباد کردن.

beboelig

: قابل سکنی, قابل زیستن, قابل معاشرت, قابل زندگی.

beck

: قیر, پرتاب, ضربت باچوگان, نصب, استقرار, اوج پرواز, اوج, سرازیری, جای شیب, پلکان, دانگ صدا, زیروبمی صدا, استوارکردن, خیمه زدن, برپاکردن, نصب کردن, توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن, توپ را زدن.

beckasin

: نوک دراز, پاشله, از کمینگاه تیر به اردوی دشمن زدن, از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن (با ات), پاشله شکار کردن.

beckbyxa

: ملوان, ملا ح.

beckig

: زفت اندود, قیراندود, قیرگون, سیاه و تاریک.

bed rad

: مسحور, مبهوت.

bed va

: گیج کردن, خیرگی,, سراسیمه کردن, گیج کردن, بی حس کردن, حیرت زده کردن, گیجی, بهت زده کردن, گیج کردن, بیهوش کردن, تخدیر کردن, کودن کردن, خرف کردن, متحیرکردن یا شدن.

bed vningsmedel

: حسگیر, بیهوشی, بی حسی, داروی بیهوشی.

bedja

: درجستجوی چیزی بودن, التماس کردن, تقاضا کردن, استدعا کردن, دعا کردن, نماز خواندن, بدرگاه خدا استغاثه کردن, خواستارشدن, درخواست کردن.

bedja/besvrja

: درخواست کردن (از) التماس کردن, لا به کردن, استدعاکردن.

bedjande

: استدعا کننده, مستدعی, ملتمس, متقاضی, ملتمس, درخواست کننده تضرع کننده.

bedmare

: قضاوت کردن, داوری کردن, فتوی دادن, حکم دادن, تشخیص دادن, قاضی, دادرس, کارشناس.

bedr geri

: فریب, حیله, خدعه, گول زنی, حماقت, دورویی, غصب, طراری, فریب, مکر, حیله.

bedr geri/villfarelse

: نیرنگ, فریب, گول, حیله, فریب خوردگی, اغفال.

bedr glig/gckande/o tkomlig

: گریزان, فراری, کسی که از دیگران دوری میکند, طفره زن.

bedr glighet

: سفسطه, دلیل سفسطه امیز, استدلا ل غلط, کلا ه برداری.

bedr vad

: افسرده, گرفتار غم, غرق دراندوه, درهم و برهم, اسفناک, اندوهناک, غمگین, محنت زده, بدبخت.

bedr vlig

: مایه دلسوزی, رقت انگیز, اسفناک, زار, سوگناک, اسفناک, رقت اور, زار.

bedra

: فریفتن, فریب دادن, گول زدن, اغفال کردن, مغبون کردن, فریب, گول زدن, کلا هبرداری کردن.

bedra

: واله و شیفته, از خود بیخود, احمقانه, شیفته و شیدا شدن, از خود بیخود کردن.

bedra/svindel

: گوش بری کردن, گول زدن, مغبون کردن, فریب, کلا ه برداری.

bedragare

: گول زدن, فریبکار, دغل باز, وانمود کننده, طرار, غاصب.

bedragerska

: دغل باز, وانمود کننده, طرار, غاصب.

bedrgeri/bedragare

: فریب, حیله, کلا ه برداری, تقلب, فن, گوش بر, شیاد.

bedrglig

: فریب امیز, پرنیرنگ, فریبنده, فریبا, گول زننده, فریب امیز, فریبنده, گمراه کننده, موهوم, واهی, بی اساس, وهمی یا خیالی, فریبنده, گمراه کننده, گمراه کننده, مشتبه سازنده, وهمی, غیر واقعی.

bedrgliga

: کلا ه بردار, گول زن, حیله گر, فریب امیز.

bedrift

: رفتار, کردار, عمل, کاربرجسته, شاهکار, :بکار انداختن, استخراج کردن, بهره برداری کردن از, استثمار کردن.

bedrift/utnyttja

: رفتار, کردار, عمل, کاربرجسته, شاهکار, :بکار انداختن, استخراج کردن, بهره برداری کردن از, استثمار کردن.

bedriva

: ادامه دادن.

bedriva otukt

: فاحشه بازی کردن, زنا کردن, بشکل طاق, قوسی شکل, طاقی شکل, بجلو خم شده.

bedrva

: غمگین کردن, غصه دار کردن, محزون کردن, اذیت کردن, اندوهگین کردن.

bedrvelse

: پریشانی, اندوه, محنت, تنگدستی, درد, مضطرب کردن, محنت زده کردن.

beduin

: عرب بیابانی, بادیه نشین, بدوی.

bedvning

: حسگیر, بیهوشی, بی حسی, داروی بیهوشی.

bedyra

: بطور جدی اظهار کردن, تصریح کردن, اعتراض, پروتست, واخواست رسمی, شکایت, واخواست کردن, اعتراض کردن.

bef l

: فرمان.

bef lhavare

: فرمانده, ارشد, سرکرده, تخماق.

bef ngd

: نامعقول, غیر طبیعی, مهمل, مضحک.

bef sta

: دارای استحکامات کردن, تقویت کردن, نیرومند کردن.

bef stning

: سنگربندی, استحکام (استحکامات), سنگر بندی, بارو, تقویت.

befalla

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله.

befallande

: امرانه, تحکم امیز, مبرم, امر, متکبر.

befallning

: قول, وعده, موعود, امر, دستور, دیکته کردن, با صدای بلند خواندن, امر کردن.

befallning/diktera/freskriva

: دیکته کردن, با صدای بلند خواندن, امر کردن.

befara

: ترس, بیم, هراس, ترسیدن(از), وحشت.

befaren

: ورزیده, با تجربه.

befatta

: ربط, بستگی, بابت, مربوط بودن به, دلواپس کردن, نگران بودن, اهمیت داشتن.

befatta sig

: میان, وسط, مرکز, کمر, میانی, وسطی, در وسط قرار دادن.

befatta sig med

: میان, وسط, مرکز, کمر, میانی, وسطی, در وسط قرار دادن.

befattning

: تقسیم(هدایا یا ورق بازی وغیره), مکاتبات و ارتباط دوستانه یا بازرگانی, خرید وفروش و معامله, طرز رفتار, رفتار, سر وکار داشتن.

befattningshavare

: مستخدم, کارگر, مستخدم زن, کارمند.

befinna

: مصدر فعل بودن, امر فعل بودن, وجود داشتن, زیستن, شدن, ماندن, باش.

befinnande

: تندرستی, بهبودی, سلا مت, مزاج, حال.

befinnas

: ثابت کردن, در امدن.

befintlighet

: هستی, وجود, زیست, موجودیت, زندگی, بایش.

befl cka

: لک, لکه, داغ, الودگی, الا یش, ننگ, لکه دار کردن, چرک کردن, زنگ زدن, رنگ شدن, رنگ پس دادن, زنگ زدگی.

beflhavande

: افسر فرمانده.

beflhavare/kommend rkapten

: فرمانده, ارشد, سرکرده, تخماق.

beflspost

: فرمان.

befngdhet

: دیوانگی.

befogenhet

: قدرت, توانایی, اختیار, اجازه, اعتبار, نفوذ, مدرک یا ماخذی از کتاب معتبریا سندی, نویسنده ء معتبر, منبع صحیح و موثق, اولیاء امور.

befolka

: دارای جمعیت کردن, ساکن شدن, مسکون کردن.

befolkning

: توده مردم, عوام الناس, سکنه, جمهور, جمعیت, نفوس, تعداد مردم, مردم, سکنه.

befolkningslra

: امارگیری نفوس بشر, امار مردم گیتی, امار نگاری.

befolkningsstatistik

: امار زاد و ولد و مرگ و میر, امار حیاتی.

befordra

: رساندن, بردن, حمل کردن, نقل کردن.

befordran

: پیشرفت, ترقی, ترفیع, سهم الا رثی که در زمان حیات پدر به فرزندان می دهند, پیش قسط, ترفیع, ارتقاء, حق تقدم, از پیش, مقام افتخاری, ترفیع, ترقی, پیشرفت, جلو اندازی, ترویج.

befordran/fordon

: حمل, واگذاری, انتقال, سند انتقال, وسیله نقلیه.

befordrande

: ترویجی.

befr mja

: منتهی شدن به, راهنمایی کردن, رهبری کردن.

befr mjare

: پیش برنده, ترقی دهنده, ترویج کننده.

befrakta

: فرمان, امتیاز, منشور, اجازه نامه, دربست کرایه دادن, پروانه دادن, امتیازنامه صادر کردن.

befria

: رها کردن, خلا صی بخشیدن, ازاد کردن.

befria fr n brda

: بار از دوش برداشتن, اسوده کردن, سبکبال کردن.

befria fr n kroppen

: از جسم جدا کردن, تجزیه کردن.

befriare

: رهایی دهنده, ازاد کننده, ازادی بخش, ازاد کننده.

befrielse

: رهایی, رستگاری, ازاد کردن, نجات, رهایی, خلا صی.

befrielse/verl mnande

: رهایی, رستگاری.

befrmjande

: موجب شونده, سودمند, مساعد, منجر شونده.

befrmjande av

: مدافعه, دفاع, وکالت.

befrukta

: بارور کردن, حاصلخیز کردن, لقاح کردن, کود دادن.

befruktning

: لقاح, گشنگیری, لقاح, عمل کود دادن.

befrynda

: پیوستن, متحد کردن, هم پیمان, دوست, معین.

befryndad

: مربوط, وابسته.

befstande

: استحکام (استحکامات), سنگر بندی, بارو, تقویت.

befstningskonst

: استحکام (استحکامات), سنگر بندی, بارو, تقویت.

befullm ktigad

: نمایندگی دادن, وکالت دادن, محول کردن به, نماینده, تام الا ختیار, دارای اختیار مطلق.

befullmktiga

: اعتبارنامه دادن, استوارنامه دادن(به), معتبر ساختن,اختیار دادن, اطمینان کردن(به), مورد اطمینان بودن یا شدن, برسمیت شناختن(موسسات فرهنگی), معتبر شناختن

befullmktigad/ombud

: نمایندگی دادن, وکالت دادن, محول کردن به, نماینده.

befullmktigande

: اجازه, اختیار.

beg /fr va

: سپردن, مرتکب شدن, اعزام داشتن برای (مجازات و غیره), متعهدبانجام امری نمودن, سرسپردن.

beg

: سپردن, مرتکب شدن, اعزام داشتن برای (مجازات و غیره), متعهدبانجام امری نمودن, سرسپردن.

beg mened

: عهد شکستن, سوگند دروغ خوردن, گواهی دروغ دادن.

beg ra

: پرسیدن, جویا شدن, خواهش کردن, برای چیزی بی تاب شدن, طلبیدن, خواستن, دعوت کردن.

beg ran/efterfrga

: خواهش, درخواست, تقاضا, خواسته, خواستار شدن, تمنا کردن, تقاضا کردن.

beg relse

: میل داشتن, ارزو کردن, میل, ارزو, کام, خواستن, خواسته.

beg vad

: بافکر, خوش فکر.

begabba

: تمسخر, طنز, طعنه, ریشخند, استهزاء, اهانت وارد اوردن, تمسخر کردن.

begagna

: استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

begagna knep

: مغلطه کردن, سفسطه کردن, مغلطه.

begagna sig av

: استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

begagnande

: استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

bege

: رفتن, روانه ساختن, رهسپار شدن, عزیمت کردن, گذشتن, عبور کردن, کارکردن, گشتن, رواج داشتن, تمام شدن, راه رفتن, نابود شدن, روی دادن, بران بودن, درصدد بودن, راهی شدن.

bege sig

: پیمودن, منتقل کردن.

bege sig till

: بخشیدن, عطاء کردن, صرفنظر کردن, توصیح کردن, واگذاردن, ربودن, رفتن.

begeistrad

: مشتاق, علا قه مند.

begeistring

: هواخواهی با حرارت, شوروذوق, غیرت, جدیت, الهام, وجدوسرور, اشتیاق.

begiven

: معین, داده, معلوم, مفروض, مسلم, مبتلا, معتاد.

begiven p lsning

: کتابی, غیر متداول, لفظ قلم.

begiven p sprit

: جاذب, میگسار, باده دوست, باده نوش.

begivenhet

: اعتیاد.

begonia

: بگونیا, بغونیا.

begr nsa

: حد, حدود, کنار, پایان, اندازه, وسعت, محدود کردن, معین کردن, منحصر کردن.

begr nsande

: محدود, مقید, معین, منحصر کننده.

begran

: خواهش, درخواست, تقاضا, خواسته, خواستار شدن, تمنا کردن, تقاضا کردن.

begrava

: بخاک سپردن, دفن کردن, از نظر پوشاندن, زیرخاک کردن, دفن کردن, مقبره ساختن, در خاک نهادن, مدفون ساختن, در قبر نهادن, زیر خاک پوشاندن.

begravning

: دفن, بخاک سپاری, تدفدین, مراسم دفن, مراسم تشییع جنازه, وابسته به ایین تشییع جنازه, دفنی, مجلس ترحیم وتذکر.

begravningsentreprenr

: مقاطعه کار کفن ودفن, متصدی کفن ودفن, کسیکه کفن و دفن مرده را بعهده میگیرد, مقاطعه کارکفن ودفن, متعهد, کسیکه طرح یاکاری رابعهده میگیرد, جواب گو, مسلول, کارگیر.

begravningsmarsch

: اهنگ عزا.

begrepp

: فکر, عقیده, تصور کلی, مفهوم.

begrepp/id

: تصور, اندیشه, فکر, نظریه, خیال, ادراک, فکری.

begreppsmssig

: تصوری, ادراکی.

begripa

: دریافتن, درک کردن, توقیف کردن, بیم داشتن, هراسیدن.

begriplig

: فهمیدنی, مفهوم, روشن, قابل فهم, معلوم.

begriplighet

: قابلیت درک, قابلیت فهم.

begrnsa/inskr nka

: محدود کردن, منحصرکردن به.

begrnsad

: محدود, منحصر, مشروط, مقید, محصور, در مضیقه.

begrnsning

: تعریف, محدودیت, انحصار, فضایامحیط محدود ومشخص شده, محدودیت, تحدید, محدودسازی, شرط, محدودیت, تحدید.

begrta

: سوگواری کردن (برای), گریه کردن (برای), افسوس خوردن (برای).

begrunda

: تفکر کردن, درنظر داشتن, اندیشیدن.

begrunda/ha f r avsikt

: تفکر کردن, درنظر داشتن, اندیشیدن.

begrundan

: عبادت, تفکر, اندیشه, تعمق.

begrundan/meditation

: عبادت, تفکر, اندیشه, تعمق.

begrundande

: اندیشه وتفکر, تفکری, وابسته به غور وتعمق.

begrundande/reflexion

: اندیشه وتفکر.

begva

: بخشیدن (به), اعطا کردن(به), دارا, چیزی راوقف کردن, وقف کردن, موهبت بخشیدن به.

begvning

: استعداد, نعمت خدا داده, درون داشت.

begynna

: اغاز کردن, اغاز نهادن, شروع کردن, اغاز شدن.

begynnande

: اغاز کردن, بنیاد نهادن, تازه بوجود امده, نیمه تمام

begynnelse

: اغاز, ابتدا, شروع.

begynnelse-

: نخستین, بدوی, اولیه, مرحله ابتدایی.

begynnelsebokstav

: نخستبن, اول, اولین, اصلی, اغازی, ابتدایی, بدوی, واقع در اغاز, اولین قسمت, پاراف.

beh

: پستان بند.

beh lla

: نگاه داشتن, اداره کردن, محافظت کردن, نگهداری کردن,نگاهداری, حفاظت, امانت داری, توجه, جلوگیری کردن, ادامه دادن, مداومت بامری دادن, ابقا کردن, نگهداشتن.

beh llare

: ظرف, محتوی, کانتنینر, مخزن, اب انبار, ذخیره, مخزن اب.

beh ndig

: ماهر, زبردست, کاردان, چالا ک, استادانه.

beh righet

: قدرت, توانایی, اختیار, اجازه, اعتبار, نفوذ, مدرک یا ماخذی از کتاب معتبریا سندی, نویسنده ء معتبر, منبع صحیح و موثق, اولیاء امور.

beh rskning

: جلوگیری, منع, نگهداری, خودداری.

beh vande

: بایسته, لا زم, واجب, نیازمند.

beh ver inte

: لا زم نیست.

behag/nd/v lvilja

: توفیق, فیض, تاءید, مرحمت, زیبایی, خوبی, خوش اندامی, ظرافت, فریبندگی, دعای فیض و برکت, خوش نیتی, بخشایندگی, بخشش, بخت, اقبال, قرعه, جذابیت, زینت بخشیدن, اراستن, تشویق کردن, لذت بخشیدن, مورد عفو قرار دادن.

behaga

: دلپذیرکردن, خشنود ساختن, کیف کردن, سرگرم کردن, لطفا, خواهشمند است.

behagfull

: دلپذیر, مطبوع, برازنده, پر براز.

behagfull/behaglig

: دلپذیر, مطبوع, برازنده, پر براز.

behaglig

: خوبرو, خوش ایند, خوش منظر, خوش سیما, جذاب, با شخصیت, شخصی.

behaglighet

: سازگاری, مطبوعیت, نرمی, ملا یمت.

behagsjuk

: عشوه گر, لا سی.

behandla

: رفتار کردن, تلقی کردن, مورد عمل قرار دادن.

behandla illa

: بدرفتاری کردن, بدکار کردن, بدرفتاری کردن, دشنام دادن.

behandla med kolsyra

: کربنات, بصورت کربن دراوردن, بصورت ذغال دراوردن.

behandla/processen

: مراحل مختلف چیزی, پیشرفت تدریجی ومداوم, جریان عمل,مرحله, دوره عمل, طرز عمل, تهیه کردن, مراحلی را طی کردن, بانجام رساندن, تمام کردن, فرا گرد, فراشد, روند, فرایند.

behandlare

: عمل کننده, تکمیل کننده, تمام کننده.

behandling

: رفتار, معامله, معالجه, طرز عمل, درمان.

behj rtad

: دلا ور, تهم, شجاع, دلیر, دلیرانه, عالی, بادلیری و رشادت باامری مواجه شدن, اراستن, لا فزدن, بالیدن.

behjlplig

: مفید, کمک کننده.

behlla/forts tta

: نگاه داشتن, اداره کردن, محافظت کردن, نگهداری کردن,نگاهداری, حفاظت, امانت داری, توجه, جلوگیری کردن, ادامه دادن, مداومت بامری دادن.

behllande

: غذا, علوفه, نگهداری, توافق, ابقا, نگهداری.

behllning

: مانده, باقیمانده.

behornad

: شاخی شکل, شاخدار, نوک تیز.

behov

: لزوما, بر حسب لزوم, ناگزیر, نیازها.

behrig

: شایسته, چنانکه شاید وباید, مناسب, مربوط, بجا, بموقع, مطبوع.

behrska/dominera

: چیره شدن, حکمفرما بودن, تسلط داشتن, تفوق یافتن, سلطه جویی کردن, تحکم کردن, مستبدانه حکومت کردن.

behva

: نیاز, لزوم, احتیاج, نیازمندی, در احتیاج داشتن, نیازمند بودن, نیازداشتن.

behver

: بایستن, لا زم داشتن, خواستن, مستلزم بودن, نیاز داشتن

behvlig

: لا زم, ضروری, نیازمند, ناگزیر, مایحتاج.

beige

: رنگ قهوه ای روشن مایل بزرد و خاکستری, پارچه ای که از پشم طبیعی رنگ نشده ساخته شود.

beivra

: علیه کسی اظهاری کردن, کسی یا چیزی را ننگین کردن, تقبیح کردن.

beivran

: بدگویی, عیبجویی, اتهام, شکایت, چغلی.

bek mpa

: پیکار, نبرد, زد وخورد, ستیز, حرب, مبارزه کردن, رزم, جنگیدن با.

bek nna

: اقرارکردن, اعتراف کردن.

bek nnelse

: اعتراف, اظهار اشکار, اظهار و اقرار علنی, اقرار, اقرار بجرم, اعتراف نامه.

bekajad

: ساختگی, امیخته با ناز و تکبر, تحت تاثیر واقع شده.

bekant

: اشنا, وارد در, مانوس, خودی, خودمانی, برجسته, مورد ملا حظه.

bekanta

: اشنایی, سابقه, اگاهی, اشنا, اشنایان, اشنا کردن, اشنا ساختن, خو دادن, عادت دادن, معلوم کردن, خودمانی کردن.

bekantg ra

: اگهی دادن, اعلا ن کردن, اخطار کردن, خبر دادن, انتشاردادن, اشکارکردن, مدرک دادن.

bekantskap

: اشنایی, سابقه, اگاهی, اشنا, اشنایان.

bekl da

: پوشاندن, اراستن.

bekl mning

: ستم, بیداد, جور, تعدی, فشار, افسردگی.

beklaga

: دلسوزی کردن بر, رقت اوردن بر.

beklagande

: همدردی, تسلیت, اظهار تاسف, پر تاسف, پشیمان, متاثر, سوگ, غم, غم واندوه, غصه, حزن, مصیبت, غمگین کردن, غصه دار کردن, تاسف خودن.

beklagansvrd

: مایه دلسوزی, رقت انگیز, اسفناک, زار, قابل تاسف.

beklaglig

: قابل تاسف.

beklagligtvis

: متاسفانه, بدبختانه.

bekldnad

: پوشاک, لباس.

bekmpningsmedel

: عاملی که برای از بین بردن علف ها وگیاهان بکار میرود, علف کش.

beknnare

: معترف, کسی که کیش خود را اشکارا اعتراف میکند, اقرار اورنده.

beknnelse/yrke

: پیشه, حرفه, شغل, اقرار, اعتراف, حرفه یی, پیشگانی, پیشه کار.

bekomma

: دریافت کردن, رسیدن, پذیرفتن, پذیرایی کردن از, جا دادن, وصول کردن.

bekostnad

: برامد, هزینه, خرج, مصرف, فدیه.

bekr ftande

: تقویتی, تاییدی, رسیدگی, تحقیق, ممیزی, تصدیق, تایید.

bekransa

: گلچین ادبی, تاج گل, حلقه گل, گلبند زدن, درحلقه گل قرار دادن, پیچ خوردن, گل ها را دسته کردن, حلقه شدن یا کردن.

bekrfta

: تایید کردن, تصدیق کردن, تثبیت کردن, تایید کردن, تقویت کردن, اثبات کردن, پشت نویس کردن, ظهرنویسی کردن, درپشت سندنوشتن, امضا کردن, صحه گذاردن, ماهیت جسمانی دادن به, شکل مادی بخشیدن به, با دلیل ومدرک اثبات کردن.

bekrftelse

: اظهار قطعی, تصریح, تصدیق, اثبات, تاکید, تایید, تصدیق, ظهر نویسی, امضا, موافقت, تایید.

bekv mlighet

: اسودگی, راحتی, تسهیلا ت.

bekvm

: راحت.

bekvmt

: راحت, مناسب, راه دست.

bekymmersam

: دلواپس, ارزومند, مشتاق, اندیشناک, بیم ناک.

bekymra

: ازار, ازار دادن, رنجه کردن, زحمت دادن, دچار کردن, اشفتن, مصدع شدن, مزاحمت, زحمت, رنجه.

bekymra sig om

: دردسر دادن, زحمت دادن, مخل اسایش شدن, نگران شدن, جوش زدن و خودخوری کردن, رنجش, پریشانی, مایه زحمت, پروا, اعتنا, توجه, ملا حظه, رعایت, مراعات, اعتناکردن (به), محل گذاشتن به, ملا حظه کردن.

bekymrad

: پریشان حواس, شیفته, پرمشغله, گرفتار.

bel

: یگان سنجش صوت.

bel genhet

: متعهد شدن, تعهد دادن, گرفتاری, مخمص?ه.

bel gga

: پوشاندن, تامین کردن, پوشش, سرپوش, جلد.

bel ggning

: روکش, پوشش, سنگفرش, اجر فرش, مصالح سنگفرش.

bel gring

: محاصره, احاطه, محاصره کردن.

bel tenhet

: رضایت, قناعت, خرسندی.

belacka

: سعایت, تهمت یا افترا, تهمت زدن.

belackare

: مفتری.

belamra

: سنگین کردن, اسباب زحمت شدن, دست و پای(کسی را) گرفتن, باز داشتن.

belasta

: بار, وزن, گنجایش, طفل در رحم, بارمسلولیت, بارکردن, تحمیل کردن, سنگین بار کردن.

belastning

: بار, کوله بار, فشار, مسلولیت, بارالکتریکی, عمل پرکردن تفنگ باگلوله, عملکرد ماشین یا دستگاه, بار کردن, پر کردن, گرانبارکردن, سنگین کردن, فیلم (دردوربین) گذاشتن, بار گیری شدن, بار زدن, تفنگ یا سلا حی را پر کردن.

beledsagande

: همراه, ملا زم, پیوسته.

beledsagare

: همراه همدم, هم نشین, پهلو نشین, معاشرت کردن, همراهی کردن.

beledsagning

: همراهی, مشایعت, ضمیمه, ساز یا اواز همراهی کننده.

belevad

: مودب, متمدن, خوشرفتار, شاد, مودب, خلیق, مقرون به ادب, مودبانه.

belevad/ lskvrd

: مودب, متمدن, خوشرفتار, شاد.

belevenhet

: شهر نشینی, شهر سازی, اعتیاد بزندگی شهری

belgare

: بلژیکی, اهل بلژیک.

belgen

: واقع شده در, واقع در, جایگزین.

belgg

: دلیل, گواه, نشانه, مدرک, اثبات, مقیاس خلوص الکل, محک, چرکنویس.

belgga med straff

: جریمه کردن, تاوان دادن, تنبیه کردن.

belgier

: بلژیکی, اهل بلژیک.

belgisk

: بلژیکی, اهل بلژیک.

belgra

: محاصره کردن, احاطه کردن.

beljuga

: افترا زدن (به), بد وانمود کردن, دروغ گفتن, دروغگو درامدن, خیانت کردن به, عوضی نشان دادن.

beljuga/mots ga

: افترا زدن (به), بد وانمود کردن, دروغ گفتن, دروغگو درامدن, خیانت کردن به, عوضی نشان دادن.

bellis

: گل مروارید, گل افتاب گردان.

belna

: درگروگان, گرو, وثیقه, ضمانت, بیعانه, باده نوشی بسلا متی کسی, بسلا متی, نوش, تعهد والتزام, گروگذاشتن, بسلا متی کسی باده نوشیدن, متعهد شدن, التزام دادن.

belopp

: شکل, رقم, پیکر.

belte

: مجسمه, تمثال, شکل, پنداره, شمایل, تصویر, پندار, تصور, خیالی, منظر, مجسم کردن, خوب شرح دادن, مجسم ساختن.

belysa

: روشن کردن, توضیح دادن, شفاف, روشن.

belysande

: روشنگر, گویا, توضیح دهنده.

belysning

: روشنایی, احتراق, اشتعال, نورافکنی, سایه روشن.

bem dande

: تقلا, تلا ش, کوشش, سعی.

bem rkelse

: حواس پنجگانه, حس, احساس, هوش, شعور, معنی, مفاد, حس تشخیص, مفهوم, احساس کردن, پی بردن.

bem rkthet

: برجستگی, امتیاز, پیشامدگی, برتری.

bem ta

: پاسخ دادن, جواب دادن, از عهده برامدن, ضمانت کردن, دفاع کردن (از), جوابگو شدن, بکار امدن,بکاررفتن, بدرد خوردن, مطابق بودن (با), جواب احتیاج را دادن (.n) :جواب, پاسخ, دفاع.

bemanna

: مرد, انسان, شخص, بر, نوکر, مستخدم, اداره کردن, گرداندن (امور), شوهر, مهره شطرنج, مردی.

bemanning

: خدمه کشتی, کارکنان هواپیما وامثال ان.

bemrka

: رعایت کردن, مراعات کردن, مشاهده کردن, ملا حظه کردن, دیدن, گفتن, برپاداشتن(جشن و غیره).

bemrkt

: برجسته, مورد ملا حظه.

bemstra

: دانشور, چیره دست, ارباب, استاد, کارفرما, رءیس, مدیر, مرشد, پیر, خوب یادگرفتن, استاد شدن, تسلط یافتن بر, رام کردن.

bemtande

: پاسخ, پاسخ دادن.

bemyndiga

: صاحب اختیار و قدرت کردن, قدرت دادن, اختیار دادن, وکالت دادن.

bemyndigande

: اجازه, اختیار.

ben-

: استخوانی.

ben

: ساق پا, پایه, ساقه, ران, پا, پاچه, پاچه شلوار, بخش, قسمت, پا زدن, دوندگی کردن.

ben dning

: عفو عمومی, گذشت, عفو عمومی کردن.

ben gen/framstupa

: متمایل, مستعد, مهیا, درازکش, دمر.

ben genhet/tendens

: گرایش, تمایل, میل, توجه, استعداد, زمینه, علا قه مختصر.

ben mning

: نام, اسم, لقب, نامگذاری, وجه تسمیه, نام گذاری, تسمیه, لقب یا عنوان, طبقه بندی, مذهب, واحد جنس, پول.

ben/knota

: استخوان, استخوان بندی, گرفتن یا برداشتن, خواستن, درخواست کردن, تقاضاکردن.

benbrott

: شکستگی, انکسار, شکست, ترک, شکاف, شکستن, شکافتن, گسیختن, شکستگی(استخوان).

benbyggnad

: قاب, چارچوب, قاب کردن.

benda

: پوزش, بخشش, امرزش, گذشت, مغفرت, حکم, بخشش, فرمان عفو, بخشیدن, معذرت خواستن.

benediktin

: راهبی که درسلک سنت بندیکت (بعنعدءثت.ست) باشد, نوعی کنیاک مقوی.

benediktin/munklikr

: راهبی که درسلک سنت بندیکت (بعنعدءثت.ست) باشد, نوعی کنیاک مقوی.

benediktiner

: راهبی که درسلک سنت بندیکت (بعنعدءثت.ست) باشد, نوعی کنیاک مقوی.

bengen

: متمایل, مستعد, مهیا, درازکش, دمر.

bengenhet

: نهاد, سیرت, طبیعت, تمایل, شیب, انحراف, تمایل (بارتکاب بدی), تمایل طبیعی بچیز بد.

benhinna

: پوشش استخوان, ضریع استخوان.

benig

: استخوانی, استخوان دار.

benign

: مهربان, ملا یم, لطیف, خوش خیم, بی خطر.

benknota

: استخوان, استخوان بندی, گرفتن یا برداشتن, خواستن, درخواست کردن, تقاضاکردن.

benlinda

: پاپیچ, مچ پیچ.

benmna

: فرا خواندن, فرا خوان, نامیدن, معین کردن, تخصیص دادن به.

benmning/sekt

: نام گذاری, تسمیه, لقب یا عنوان, طبقه بندی, مذهب, واحد جنس, پول.

benpipa

: میله, استوانه, بدنه, چوبه, قلم, سابقه, دسته, چوب, تیر, پرتو, چاه, دودکش, بادکش, نیزه, خدنگ, گلوله, ستون, تیرانداختن, پرتو افکندن.

benr ta

: کرم خوردگی دندان, پوسیدگی استخوان.

benrangel

: کالبد, اسکلت, استخوان بندی, ساختمان, شالوده, طرح, طرح ریزی.

bensen

: هیدروکربور معطر وبی رنگی بفرمول 6ح6ص که از تقطیر قطران بدست میامد, بنزین.

bensin

: بنزین, انواع مواد نفتی قابل اشتعال, گازولین, بنزین, بنزین, نفت خام, نفت, مواد نفتی.

bensinstation

: پمپ بنزین.

bensoe

: بچه ته تغاری, درخت حسن لبه, عسلبند.

benstomme

: کالبد, اسکلت, استخوان بندی, ساختمان, شالوده, طرح, طرح ریزی.

beordra

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله.

beostare

: سار سیاه وبزرگ اسیایی.

bepansra

: زره, جوشن, سلا ح, زره پوش کردن, زرهی کردن.

bepr vad

: ازموده, ازموده شده, در محک ازمایش قرار گرفته.

beprisa

: ستایش, نیایش, تحسین, پرستش, تمجید وستایش کردن, نیایش کردن, تعریف کردن, ستودن.

bepryda

: زیبا کردن, قشنگ کردن, ارایش دادن, زینت دادن, با زر و زیور اراستن.

bepudra

: خاک, گرد وخاک, غبار, خاکه, ذره, گردگیری کردن, گردگرفتن از(با off), ریختن, پاشیدن (مثل گرد), تراب.

ber d

: تامل, درنگ, دودلی.

ber kna/tror

: شمردن, حساب پس دادن, روی چیزی حساب کردن, محسوب داشتن, گمان کردن.

ber knelig

: حساب کردنی, براورد کردنی, قابل اعتماد, شمردنی.

ber kning/konto

: شمردن, حساب کردن, محاسبه نمودن, حساب پس دادن, ذکر علت کردن, دلیل موجه اقامه کردن(با for), تخمین زدن, دانستن, نقل کردن(.n) حساب, صورت حساب, گزارش, بیان علت, سبب.

ber m/bermma

: ستایش, نیایش, تحسین, پرستش, تمجید وستایش کردن, نیایش کردن, تعریف کردن, ستودن.

ber md person

: شهرت, شخص نامدار.

ber mdhet

: شهرت, شخص نامدار.

ber mma

: ستایش, نیایش, تحسین, پرستش, تمجید وستایش کردن, نیایش کردن, تعریف کردن, ستودن.

ber mmelse

: ستارگی, ستاره شدن سینما وغیره.

ber mvrd

: قابل ستایش, ستودنی, هژیر.

ber ra

: دست زدن به, لمس کردن, پرماسیدن, زدن, رسیدن به, متاثر کردن, متاثر شدن, لمس دست زنی, پرماس, حس لا مسه.

ber tta

: داستانی را تعریف کردن, داستان سرایی کردن, نقالی کردن, شرح دادن, گفتن, بیان کردن, نقل کردن, فاش کردن, تشخیص دادن, فرق گذاردن, فهمیدن.

ber ttade/berttat

: , گفته شده.

ber ttande

: گویندگی, داستان, داستانسرایی, توصیف.

ber ttat

: , گفته شده.

ber ttelse/saga

: افسانه, داستان, قصه, حکایت, شرح, چغلی, خبرکشی, جمع, حساب.

ber ttigande

: توجیه, دلیل اوری.

ber va rstr tt

: از حق رای یا انتخاب محروم کردن.

berama

: برنامه, طرح, نقشه, تدبیر, اندیشه, خیال, نقشه کشیدن

bereda

: پستاکردن, مهیا ساختن, مجهز کردن, اماده شدن, ساختن.

beredning

: مرهم گذاری وزخم بندی, مرهم, چاشنی, مخلفات, ارایش, لباس.

beredskap

: امادگی, پستابودن, روبراهی, سازمندی.

beredvillig

: اماده کردن, مهیا کردن, حاضر کردن, اماده.

beredvillighet

: چابکی, نشاط.

berg

: کوه, کوهستان, کوهستانی, سر بیرون کردن, رخ دادن, نمودارشدن, برون زد.

bergamott

: ترنج, اترج, نوعی میوه از خانواده نارنج.

bergart

: تکان نوسانی دادن, جنباندن, نوسان کردن, سنگ, تخته سنگ یا صخره, سنگ خاره, صخره, جنبش, تکان.

bergbestigare

: کوه نورد, کوهستانی, کوه پیما, ساکن کوه, کوه پیمایی کردن, کوه نوردی کردن.

bergborr

: جهنده, پرنده, بلوز, استین کوتاه زنانه.

berggrund

: سنگی که در زیر طبقه سطحی زمین واقع است, پایه, اساس

bergig

: کوهستانی, کوه مانند.

berg-och-dalbana

: پرپیچ وخم.

bergolja

: نفت.

bergsbestigare

: کوه نورد, کوهستانی, کوه پیما, ساکن کوه, کوه پیمایی کردن, کوه نوردی کردن.

bergsbo

: اهل کوهستان, پشت کوهی.

bergsbruk

: کان کنی, مین گذاری, معدن کاری, استخراج معدن.

bergshantering

: کان کنی, مین گذاری, معدن کاری, استخراج معدن.

bergskam

: تاج, کلا له, قله, یال, بالا ترین درجه, به بالا ترین درجه رسیدن, ستیغ.

bergskam/topp

: تاج, کلا له, قله, یال, بالا ترین درجه, به بالا ترین درجه رسیدن, ستیغ.

bergskreva

: درز, شکاف.

bergsrygg

: برامدگی, مرز, لبه, خط الراس, خرپشته, نوک, مرز بندی کردن, شیار دار کردن.

bergverk

: کان کنی, مین گذاری, معدن کاری, استخراج معدن.

bergvg

: جاده ای که بر لبه پرتگاهی ساخته شده باشد.

beriberi

: بیماری کمبود ویتامن B, بری بری.

beriden

: سوار شده, نصب شده.

berika

: غنی کردن, پرمایه کردن, توانگرکردن.

berika/g ra fruktbar

: غنی کردن, پرمایه کردن, توانگرکردن.

beriktiga

: درست, صحیح, صحیح کردن, اصلا ح کردن, تادیب کردن.

beriktigande

: تصحیح, اصلا ح, غلط گیری, تادیب.

berkna

: حساب کردن.

berknande

: طرح کردن, قصد کردن, تخصیص دادن, :زیرک, حیله گر, طراحی.

berkning

: شمردن, حساب کردن, محاسبه نمودن, حساب پس دادن, ذکر علت کردن, دلیل موجه اقامه کردن(با for), تخمین زدن, دانستن, نقل کردن(.n) حساب, صورت حساب, گزارش, بیان علت, سبب, محاسبه, محاسبات.

berlinerbltt

: نیل فرنگی, رنگدانه ابی رنگ اهن دار.

berlock

: افسون, طلسم, فریبندگی, دلربایی, سحر, : افسون کردن, مسحور کردن, فریفتن, شیفتن.

berm

: جلا ل, تجلیل, ستایش کردن.

bermda

: بلند اوازه, مشهور, معروف, نامی, عالی.

bermlig

: ستودنی, قابل ستایش, ستودنی, هژیر.

bermmande

: مربوط به تحسین وتمجید.

bermt

: بلند اوازه, مشهور, معروف, نامی, عالی.

bero

: وابسته بودن, مربوط بودن, منوط بودن.

beroende

: بستگی, وابستگی, موکول (بودن), عدم استقلا ل, وابسته, موکول, تابع, نامستقل, مقتضی, حق, ناشی از, بدهی, موعد پرداخت, سر رسد, حقوق, عوارض, پرداختنی, اعتماد, توکل, تکیه, اتکا, دل گرمی, موثق, متکی.

beroende av varandra

: وابسته (به یکدیگر), متکی یا موکول بیکدیگر.

beroendeframkallande

: معتاد کننده.

beroendestllning

: بستگی, وابستگی, موکول (بودن), عدم استقلا ل.

berring

: محل اتصال, تماس, تماس گرفتن, نزدیکی, مجاورت, برخورد, تماس, وابستگی, ربط.

berttade

: , گفته شده.

berttare

: گوینده, راوی, گوینده داستان.

berttelse

: روایت, شرح, حکایت, داستان, نقل, روایت, گزارش, شرح, طبقه, اشکوب, داستان گفتن, بصورت داستان در اوردن.

berttiga

: حق دادن مستحق دانستن, لقب دادن, ملقب ساختن, نام نهادن, نامیدن.

berusa

: مست کردن, کیف دادن, سرخوش کردن.

berusad

: مست, مخمور, خیس, مستی, دوران مستی, لول, لول شدن, مست, تلوتلو خور.

berusade

: مست, مخمور, خیس, مستی, دوران مستی.

berusning

: مستی, مستی, کیف.

berusningsmedel

: مستی اور, مسکر, مکیف.

berva

: محروم کردن, داغدیده کردن, بی بهره کردن, محروم کردن, معزول کردن.

beryktad

: بدنام رسوا.

beryll

: یاقوت کبود, بزادی, سیلیکات بریلیوم و الومینیوم, رنگ ابی متمایل به سبز.

beryllium

: فلز بریلیوم بعلا مت Be برنگ خاکستری فولا دی.

bes

: ماده خوک جوان, شلخته وچاق.

bes ka p nytt

: ملا قات مجدد, دوباره ملا قات کردن, بازدید کردن.

bes kande

: دیدارگر, دیدن کننده, مهمان, عیادت کننده.

bes tta

: احاطه کردن, مزین کردن, حمله کردن بر, بستوه اوردن, عاجز کردن, اشغال کردن, تصرف کرد.

bes ttning

: خدمه کشتی, کارکنان هواپیما وامثال ان.

besanna

: بازبینی کردن, تحقیق کردن.

besats

: چیزهایی که از قیطان یا نوار درست می شود, قیطان, نواریاتوری قیطانی.

besatthet

: عقده روحی, فکر داءم, وسواس.

bese

: دیدن, مشاهده کردن, نگاه کردن, فهمیدن, مقر یا حوزه اسقفی, بنگر.

besegla

: بادبان, شراع کشتی بادی, هر وسیله ای که با باد بحرکت دراید, باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن, با ناز وعشوه حرکت کردن.

besegra

: پیروزی یافتن بر, فتح کردن, تسخیر کردن, درهم شکستن, پیروز شدن بر, شکست دادن, مغلوب ساختن.

besegra p po ng

: سبقت گرفتن, پوان یا نمره بیشتر اوردن از

besegrare

: فاتح, غالب, پیروز, کشورگشا.

besiffra

: شکل, رقم, پیکر.

besiffring

: شکل, رقم, پیکر.

besiktiga

: سرکشی کردن, بازرسی کردن, تفتیش کردن, رسیدگی کردن.

besiktning

: بازرسی, تفتیش, بازدید, معاینه, سرکشی.

besiktningsman

: زمین پیما, مساح, نقشه بردار, بازبین, مبصر کلا س, پیمایشگر.

besinna

: رسیدگی کردن (به), ملا حظه کردن, تفکر کردن.

besinnande

: ملا حظه, رسیدگی, توجه, مراعات.

besinning

: هوشیاری, اگاهی, خبر, حس اگاهی.

besinningsfull

: ارامش, بی سروصدایی, اسوده, سکوت, ارام, ساکت, ساکن, : ارام کردن, ساکت کردن, فرونشاندن.

besinningsls

: تند, عجول, بی پروا, بی احتیاط, محل خارش یا تحریک روی پوست, جوش, دانه.

besitta

: دارا بودن, داشتن, متصرف بودن, در تصرف داشتن, دارا شدن, متصرف شدن.

besittning

: وابستگی, تبعیت, تصرف, دارایی, مالکیت, ثروت, ید تسلط.

besittning fr ev rdlig tid

: انتقال ناپذیری, وقف, وقف کردن.

besittningshavare

: متصرف, مالک, دارا.

besittningsrtt

: تصرف, دارایی, مالکیت, ثروت, ید تسلط.

besittningstagande

: اشغال, تصرف, سکنی, سکونت, اشغال مال.

besittningstagare

: متصرف, مالک, دارا.

besj la

: سرزنده, باروح, جاندار, روح دادن, زندگی بخشیدن, تحریک و تشجیع کردن, جان دادن به.

besjunga

: اواز, سرود, سرودن, تصنیف, اواز خواندن, سرود خواندن, سراییدن.

besk

: تلخ, تند, تیز, جگرسوز, طعنه امیز.

besk ftig

: فضول, مداخله گر.

besk llare

: نریان, اسب نر, معشوقه, فاحشه.

besk ra trd

: الو, گوجه برقانی, الوبخارا, اراستن, سرشاخه زدن, هرس کردن.

besk rma

: تاسف خوردن, زاریدن, سوگواری کردن, سوگواری, ضجه و زاری کردن.

besk/bitter

: تلخ, تند, تیز, جگرسوز, طعنه امیز.

beska

: دیدن کردن از, ملا قات کردن, زیارت کردن, عیادت کردن, سرکشی کردن, دید و بازدید کردن, ملا قات, عیادت, بازدید, دیدار.

beskaffenhet

: طبیعت, ذات, گوهر, ماهیت, خوی, افرینش, گونه, نوع, خاصیت, سرشت, خمیره.

beskare

: ساکن موقتی, ادم سیار, دیدارگر, دیدن کننده, مهمان, عیادت کننده.

beskatta

: مالیات, باج, خراج, تحمیل, تقاضای سنگین, ملا مت, تهمت, سخت گیری, مالیات بستن, مالیات گرفتن از, متهم کردن, فشاراوردن بر.

beskattning

: تشخیص, تعیین مالیات, وضع مالیات, ارزیابی, تقویم, براورد, تخمین, اظهارنظر, وضع مالیات, مالیات بندی, مالیات.

beskattningsbar

: مالیات بردار, مشمول مالیات.

beskdande

: بازرسی, تفتیش, بازدید, معاینه, سرکشی.

besked

: پاسخ دادن, جواب دادن, از عهده برامدن, ضمانت کردن, دفاع کردن (از), جوابگو شدن, بکار امدن,بکاررفتن, بدرد خوردن, مطابق بودن (با), جواب احتیاج را دادن (.n) :جواب, پاسخ, دفاع.

beskftig person

: فضول, ادم فضول, نخود همه اش, پرکاری, اشتغال.

beskickning

: سفارت کبری, ایلچی گری, سفارت خانه.

besknkt

: لول, لول شدن, مست, تلوتلو خور.

beskriva

: شرح دادن, وصف کردن.

beskrivande

: توصیفی, تشریحی, وصفی, وصف کننده.

beskrivning

: زاب, شرح, وصف, توصیف, تشریح, تعریف.

beskrning

: هرس.

beskugga

: سایه, حباب چراغ یا فانوس, اباژور, سایه بان, جای سایه دار, اختلا ف جزءی, سایه رنگ, سایه دار کردن, سایه افکندن, تیره کردن, کم کردن, زیر وبم کردن.

beskydd

: تطیر, تفال از روی پرواز مرغان, فال, شگون, سایه, حمایت, حسن توجه, توجهات, حمایت, پشتیبانی, سرپرستی, قیمومت.

beskydda

: رءیس وار رفتار کردن, تشویق کردن, نگهداری کردن, مشتری شدن, حراست کردن, نیکداشت کردن, نگهداری کردن, حفظ کردن, حمایت کردن.

beskyddande

: حراست, حمایت, حفظ, نیکداشت, تامین نامه.

beskyddare

: نگهدار, پشتیبان, حامی, سرپرست, قیم, نیکدار.

beskylla

: نسبت دادن, بستن, اسناد کردن, دادن, تقسیم کردن, متهم کردن.

beskyllning

: تهمت, اتهام.

besl ja

: حجاب, پرده, نقاب, چادر, پوشاندن, حجاب زدن, پرده زدن, مستوریا پنهان کردن.

besl t

: مصمم, قطعی.

beslag

: مصادره یا ضبط, ممنوعیت, تحریم, مانع, محظور.

beslagta

: ضبط کردن, توقیف کردن, مصادره کردن, توقیف کردن, ضبط کردن, نگه داشتن.

beslagtaga

: ضبط کردن, توقیف کردن, مصادره کردن.

beslktad

: وابسته, یکسان, همخو, هم مشرب, دارای تجانس روحی, هم سلیقه, مربوط, وابسته.

beslktad

: هم ریشه, همجنس, واژه هم ریشه.

beslut

: تصمیم.

beslut/beslutsamhet

: تعیین, عزم, تصمیم, قصد.

besluta

: تصمیم گرفتن.

beslutade

: مصمم, قطعی.

beslutat

: مصمم, قطعی.

beslutsam

: صاحب عزم, ثابت قدم, پا بر جا, مصمم, ثابت, تصویب کردن.

beslutsamhet

: تعیین, عزم, تصمیم, قصد.

beslutsmssigt antal

: حد نصاب, اکثریت لا زم برای مذاکرات.

besman

: قپان, هرچیزی شبیه قپان.

besmitta

: الودن, ملوث کردن, سرایت دادن.

besmittelse

: عفونت, سرایت مرض, گند.

bespara

: دریغ داشتن, مضایقه کردن, چشم پوشیدن از, بخشیدن, برای یدکی نگاه داشتن, درذخیره نگاه داشتن, مضایقه, ذخیره, یدکی, لا غر, نحیف, نازک, کم حرف.

bespara/skona

: دریغ داشتن, مضایقه کردن, چشم پوشیدن از, بخشیدن, برای یدکی نگاه داشتن, درذخیره نگاه داشتن, مضایقه, ذخیره, یدکی, لا غر, نحیف, نازک, کم حرف.

besparing

: نجارت دهنده, رستگار کننده, پس انداز.

bespisa

: خورد, خوراندن, تغذیه کردن, جلو بردن.

bespisning

: خورش, تغذیه.

bespotta

: ساختگی, تقلیدی, تقلید در اوردن, استهزاء کردن, دست انداختن, تمسخر.

bespruta

: ترشح, ریزش نم نم, پوش باران, چکه, پاشیدن, ترشح کردن, پاشیده شدن, گلنم زدن, اب پاشی کردن.

besprutningsmedel

: شاخه کوچک, ترکه, افشانک, افشانه, ریزش, ترشح, قطرات ریز باران که بادانرا باطراف میزند, افشان, چیز پاشیدنی, سم پاشی, دواپاشی, تلمبه سم پاش, گردپاش, اب پاش, سمپاشی کردن, پاشیدن, افشاندن, زدن (دارو وغیره).

best

: چهارپا, حیوان, جانور.

best lla

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله.

best llare

: خریدار.

best ller

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله.

best llsam

: داد وبیداد کن (برای چیزهای جزءی), ایراد گیر.

best md

: اظهار کننده, ادعا کننده, مدعی, مختصر, موجز, کوتاه, لب گو, فشرده ومختصر, معین, قطعی, تصریح شده, صریح, روشن, معلوم, معلوم, معین, مصمم.

best mde

: مصمم, قطعی.

best mma p f rhand

: قبلا مقرر داشتن, قبلا وقوع امری را ترتیب دادن.

best mmelse

: تهیه, قید.

best mmelseort/ml

: مقصد, سرنوشت, تقدیر.

best mning

: توصیف کننده.

best nd

: هستی, وجود, زیست, موجودیت, زندگی, بایش.

best ndighet

: پایداری, ثبات, استواری, وفاداری, تثبیت, ثبوت, ثبات, قرار, پایداری, استواری, دوام, بقا, جاودانی, پایایی, ابد.

best ndsdel/vljare

: جزء اصلی, انتخاب کننده, موکل, سازنده.

best r

: مرکب بودن از, شامل بودن, عبارت بودن از.

best rt

: مبهوت (از شدت ترس), وحشت زده, مات.

bestende/varaktig

: پایدار, پایا, ساکن, وفا کننده, تاب اور, تحمل کننده

bestialisk

: دامی, حیوانی, شبیه حیوان, جانور خوی.

bestialitet

: جانورخویی, حیوانیت, وحشی گری, حیوان صفتی.

besticka

: رشوه دادن, تطمیع کردن, رشوه, بدکند.

bestickande

: پراز توطله, موذی, دسیسه امیز, خاءنانه.

bestickande/skenfager

: خوش منظروبدنهاد, دارای ظاهر زیبا وفریبنده, ظاهرا صحیح, بطورسطحی درست, ظاهرامنطقی ودرست ولی واقعا عکس ان.

bestickning

: رشاء, ارتشاء, رشوه خواری, پاره ستانی, رشوه.

bestiga

: فرازیدن, بالا رفتن, صعود کردن, بلند شدن, جلوس کردن بر.

bestigning

: سربالا یی, فراز, صعود, ترقی, عروج, فرازروی.

bestigning/uppfart

: سربالا یی, فراز, صعود, ترقی, عروج, فرازروی.

bestll

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله.

bestlla/best llning

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله.

bestlla/omvittna

: قبلا درباره چیزی صحبت کردن, ازپیش سفارش دادن, حاکی بودن از.

bestlld

: سفارشی, قراردادی, نامزدی, نامزد شده, فرموده, منظم, مرتب, دارای نظم و ترتیب.

bestllning

: راسته,دسته,زمره,فرقه مذهبی,سامان,انجمن,ارایش,مرتبه,سبک,مرحله,دستور,فرمایش,حواله, ترتیب, مرتب سازی, سفارش دهی, دستور خرید, سفارش خرید.

bestmbar

: قابل تعیین, معلوم کردنی, انقضاء پذیر.

bestmd/diktatorisk

: قطعی, بی چون وچرا, امرانه, خود رای, شتاب امیز.

bestmma

: تعیین کردن, برقرار کردن, منصوب کردن, گماشتن, واداشتن, تصمیم گرفتن.

bestmma v rdet av

: ارزیابی کردن, تقویم کردن, تخمین زدن, ارزیابی کردن, تقویم کردن, قیمت کردن, سنجیدن, شماره یا عدد, چیزی رامعین کردن.

bestmma/ mna

: قبلا انتخاب کردن, مقدر کردن, سرنوشت معین کردن.

bestmma/utn mna

: نامزد کردن, گماشتن, معین کردن, تخصیص دادن, برگزیدن

bestmmande

: تعیین کننده, محدود کننده, صفت, اسم اشاره ء صفت یا ضمیر اشاره, ثبوت, تثبیت, حاشیه, ریشه, لوازم, فروع, اثاثه.

bestmmelseort

: مقصد, سرنوشت, تقدیر.

bestmning

: تعدیل کننده.

bestmningsord

: توصیف کننده.

bestndsdel

: جزء اصلی, انتخاب کننده, موکل, سازنده, جزء, جزء ترکیبی, اجزاء, ذرات, داخل شونده, عوامل, عناصر.

bestnka

: پاشیدن, ریختن, افشاندن, ترشح, ریزش نم نم, پوش باران, چکه, پاشیدن, ترشح کردن, پاشیده شدن, گلنم زدن, اب پاشی کردن.

bestr

: ریختن, پاشیدن, پخش کردن.

bestr la

: درخشان کردن, منور کردن, نورافکندن.

bestraffa

: ادب کردن, تنبیه کردن, گوشمال دادن, مجازات کردن, کیفر دادن.

bestraffning

: مجازات, تنبیه, گوشمالی, سزا.

bestrida

: مخالفت کردن با, مورد بحث قراردادن, مبارزه کردن با, دعوا کردن, بمبارزه طلبیدن.

bestrida/mots ga

: مخالفت, انکار, انکار کردن, رد کردن, نقض کردن.

bestrida/tcka

: پرداختن, متحمل شدن, تسویه کردن.

bestrlning

: تابش, پرتو افشانی, تشعشع, برق, جلا.

bestrtning

: بهت, اشفتگی, حیرت, بهت وحیرت.

bestryka

: لکه, اغشتن, الودن, لکه دار کردن.

bestseller

: پرفروش ترین مال التجاره, پرتیراژترین کتاب.

besttande

: اشغال, تصرف, حرفه.

besttning/lag

: خدمه کشتی, کارکنان هواپیما وامثال ان.

bestycka

: بازو, مسلح کردن.

bestyckning

: سلا ح, تسلیحات, جنگ افزار.

bestyr

: کار, شغل, وظیفه, زیست, عمل, عملکرد, نوشتجات, اثار ادبی یا هنری, کارخانه, استحکامات, کار کردن, موثر واقع شدن, عملی شدن, عمل کردن.

bestyra

: کردن, عمل کردن, انجام دادن, کفایت کردن, این کلمه در ابتدای جمله بصورت علا مت سوال میاید, فعل معین.

bestyrelse

: هیلت یا کمیته, کمیسیون, مجلس مشاوره.

bestyrka

: تایید کردن, تصدیق کردن, تثبیت کردن.

besudla

: خاک, کثیف کردن, لکه دار کردن, چرک شدن, خاک, زمین, کشور, سرزمین, مملکت پوشاندن باخاک, خاکی کردن.

besutten

: سهام دار, ملا ک, متمکن, دارای خواص معین.

besv ra

: دردسر دادن, زحمت دادن, مخل اسایش شدن, نگران شدن, جوش زدن و خودخوری کردن, رنجش, پریشانی, مایه زحمت, مصرانه خواستن, اصرار کردن به, عاجز کردن, سماجت کردن, ابرام کردن, مصرانه.

besv rande

: پرزحمت, سخت, دردسردهنده, مصدع, رنج اور.

besv rjelse

: تحلیف, سوگند, قسم, لا به, التماس, افسون, جادو, طلسم, افسون گری, افسون خوانی, جادوگری, سحر, تبلیغات.

besv rlig

: پر دردسر, پرزحمت, مزاحم, طاعونی, طاعون وار, ازاررسان, تصدیع اور, پی مانند, سفت, محکم, شق, با اسطقس, خشن, شدید, زمخت, بادوام, سخت, دشوار, پرزحمت, سخت, دردسردهنده, مصدع, رنج اور.

besvara

: پاسخ دادن, جواب دادن, از عهده برامدن, ضمانت کردن, دفاع کردن (از), جوابگو شدن, بکار امدن,بکاررفتن, بدرد خوردن, مطابق بودن (با), جواب احتیاج را دادن (.n) :جواب, پاسخ, دفاع.

besvikelse

: یاس, ناامیدی, نومیدی, دلشکستگی, تحقیر, یاس, نومیدی شکست.

besviken

: ناامید, ناکام, مایوس.

besvr

: زحمت, ناراحتی, دردسر, ناسازگاری, ناجوری, نامناسبی, اسیب, اذیت, اسباب زحمت.

besvra/hindra

: سنگین کردن, اسباب زحمت شدن, دست و پای(کسی را) گرفتن, باز داشتن.

besvrja

: سوگند دادن, قسم دادن, لا به کردن, تقاضا کردن, به اصرار تقاضا کردن(از), درخواست کردن (از) التماس کردن, لا به کردن, استدعاکردن.

besvrjelseformel

: هجی کردن, املا ء کردن, درست نوشتن, پی بردن به, خواندن, طلسم کردن, دل کسی رابردن, سحر, جادو, طلسم, جذابیت, افسون, حمله ناخوشی, حمله.

besvrsskrift

: دادخواست, عرضحال, عریضه, تظلم, دادخواهی کردن, درخواست کردن.

besynnerlig

: سوگند ملا یم, بخدا, : طاق, تک, فرد, عجیب و غریب, ادم عجیب, نخاله.

besynnerlighet

: تزءینات یا خصوصیات خط نویسی شخص, خصوصیات, تغییر ناگهانی, حیاط, تغییرفکر, دمدمی, مزاجی, تناقض گویی, تغییر جهت دادن (بطور سریع).

bet

: ذره, رقم دودویی.

bet cka

: پوشاندن, تامین کردن, پوشش, سرپوش, جلد.

bet nka

: رسیدگی کردن (به), ملا حظه کردن, تفکر کردن.

bet nklig

: مشکوک.

bet nksam

: تعمد کردن, عمدا انجام دادن, عمدی, تعمدا, تعمق کردن, سنجیدن, اندیشه کردن, کنکاش کردن.

beta

: چغندر, بتا, دومین حرف الفبای یونانی.

beta/snudda

: چراندن, تغذیه کردن از, چریدن, خراش, خراشیدن, گله چراندن.

betacka

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

betaga

: بی بهره کردن, محروم کردن, معزول کردن.

betagande

: فریبا, فریبنده, ملیح.

betagen

: چیره شدن, پیروز شدن بر, مغلوب ساختن, غلبه یافتن.

betala

: تسویه کردن, حساب را واریز کردن, برچیدن, از بین بردن, مایع کردن, بصورت نقدینه دراوردن, سهام, پرداختن, دادن, کار سازی داشتن, بجااوردن, انجام دادن, تلا فی کردن, پول دادن, پرداخت, حقوق ماهیانه, اجرت, وابسته به پرداخت.

betala i f rskott

: پیش دادن, قبلا پرداختن, جلو دادن.

betala sig

: پس دادن, بر گرداندن, تلا فی, پس دادن به.

betala ut

: پرداختن, خرج کردن, پرداخت, خرج, پرداخت کردن.

betalare

: پرداخت کننده.

betalbar

: پرداختنی, قابل پرداخت.

betalning

: مفاصا, براءت, رهایی, بخشودگی, ترک دعوی, سند ترک دعوی, تسویه, از بین رفتن, واریز حساب, نابودی, پرداخت, وجه.

betalningsanstnd

: مهلت, فرجه, امان, استراحت, تمدید مدت, رخصت, فرجه دادن.

betalningsbar

: پرداختنی, قابل پرداخت.

betalningsberedskap

: قابلیت تبدیل به پول, تسویه پذیری, ابگون پذیری.

betalningsf rmga

: حل شدنی, حل کردنی, تحلیل بردنی, پرداختنی, عدم اعسار, ملا ءت, قدرت پرداخت دین.

betalningsmottagare

: وظیفه خوار, بهره بردار, ذیحق, ذینفع, استفاده, گیرنده, دریافت کننده وجه.

betalningssv righeter

: درماندگی, اعسار, عجز از پرداخت دیون.

betckning

: پوشاندن, تامین کردن, پوشش, سرپوش, جلد, پوشش, حفاظ, پناه, سقف, مستمسک.

bete/elefantbete

: دندان دراز وتیز, دندان نیش اسب, عاج, دندان عاج فیل, دندان گراز حیوانات, سوراخ کردن یا کندن.

beteckna

: مشخص کردن, تفکیک کردن, علا مت گذاردن, علا مت بودن, معنی دادن, دلا لت کردن بر, حاکی بودن از, باشاره فهماندن, معنی دادن, معنی بخشیدن.

beteckna/utmrka

: مشخص کردن, تفکیک کردن, علا مت گذاردن, علا مت بودن, معنی دادن.

betecknande

: منشی, خیمی, نهادی, نهادین, منش نما, نشان ویژه, صفت ممیزه, مشخصات.

beteckning

: نقش.

beteckningss tt

: نشان گذاری.

beteende

: رفتار, حرکت, وضع, سلوک, اخلا ق.

beteendevetenskap

: علم الا جتماع, جامعه شناسی (جمع) علوم اجتماعی.

betelnt

: فوفل.

betelpalm

: درخت فوفل.

beter

: رفتارکردن, سلوک کردن, حرکت کردن, درست رفتار کردن, ادب نگاهداشتن.

betesmark

: چراگاه, مرتع, گیاه وعلق قصیل, چرانیدن, چریدن در, تغذیه کردن.

betesr tt

: چراگاه, مرتع, گیاه وعلق قصیل, چرانیدن, چریدن در, تغذیه کردن.

betesvall

: چراگاه, مرتع, گیاه وعلق قصیل, چرانیدن, چریدن در, تغذیه کردن.

beting

: کار از روی مقاطعه.

betinga

: فرمان.

betingelse

: حالت, وضعیت, چگونگی, شرط, مقید کردن, شرط نمودن.

betingning

: شایسته سازی.

betj ning

: خدمت, یاری, بنگاه, روبراه ساختن, تعمیر کردن.

betj nt

: نوکر, فراش, پادو, جلودار, شاطر, نوکر, پیشخدمت مخصوص, ملا زم, پیشخدمتی کردن.

betjna

: توجه کردن, مواظبت کردن, گوش کردن (به), رسیدگی کردن, حضور داشتن (در), در ملا زمت کسی بودن, همراه بودن (با), درپی چیزی بودن, از دنبال امدن, منتظرشدن, انتظار کشیدن, انتظار داشتن.

betjningsavgift

: پول چای, انعام, اطلا ع منحرمانه, ضربت اهسته, نوک گذاشتن, نوک دارکردن, کج کردن, سرازیر کردن, یک ورشدن, انعام دادن, محرمانه رساندن, نوک, سرقلم, راس, تیزی نوک چیزی.

betjnt/hovm stare

: ناظر, پیشخدمت سفره, ابدارباشی.

betnkande

: گمان, اندیشه, فکر, افکار, خیال, عقیده, نظر, قصد, سر, مطلب, چیزفکری, استدلا ل, تفکر.

betnklighet

: بیم, شبهه, عدم اطمینان, ترس, بدگمانی.

betnksamhet

: از روی احتیاط, محتاطانه, احتیاط کار, با احتیاط.

betona

: با تکیه تلفظ کردن, تکیه دادن, تاکید کردن, اهمیت دادن, برجسته نمودن.

betong

: سفت کردن, باشفته اندودن یا ساختن, بهم پیوستن, ساروج کردن, :واقعی, بهم چسبیده, سفت, بتون, ساروج شنی, اسم ذات.

betr ffar

: عطف به, راجع به, در موضوع.

betraktande

: تفکر, تامل, غور, تعمق.

betraktare

: مشاهده کننده, مراقب, پیرو رسوم خاص.

betraktelse

: انعکاس, باز تاب, اندیشه, تفکر, پژواک.

betraktelsestt

: چشم انداز, دور نما, منظره, چشم داشت, نظریه.

betryck

: خجالت.

betryckt

: پریشان, غمگین, ملول, دل ازرده, دل شکسته, نزار.

betryggad

: ایمن, بی خطر, مطملن, استوار, محکم, درامان, تامین, حفظ کردن, محفوظ داشتن تامین کردن, امن.

bets

: لک, لکه, داغ, الودگی, الا یش, ننگ, لکه دار کردن, چرک کردن, زنگ زدن, رنگ شدن, رنگ پس دادن, زنگ زدگی.

betsa

: لک, لکه, داغ, الودگی, الا یش, ننگ, لکه دار کردن, چرک کردن, زنگ زدن, رنگ شدن, رنگ پس دادن, زنگ زدگی.

betsel

: افسار, عنان, قید, دهه کردن, جلوگیری کردن از, رام کردن, کنترل کردن.

betsla

: افسار, عنان, قید, دهه کردن, جلوگیری کردن از, رام کردن, کنترل کردن.

bett

: گاز گرفتن, گزیدن, نیش زدن, گاز, گزش, گزندگی, نیش.

bettla

: خواهش کردن (از), خواستن, گدایی کردن, استدعا کردن, درخواست کردن.

bettlare

: گرفتارفقر و فاقه, بگدایی انداختن, بیچاره کردن, گدا

betunga

: بار, وزن, گنجایش, طفل در رحم, بارمسلولیت, بارکردن, تحمیل کردن, سنگین بار کردن.

betungande

: گرانبار, سنگین, ناگوار, شاق, غم انگیز, ظالمانه, سنگین, گران, شاق, دشوار, طاقت فرسا.

betvinga

: مطیع کردن, مقهور ساختن, رام کردن.

betvingare

: مطیع سازنده.

betvivla

: بی اعتباری, بدنامی, بی اعتبار ساختن.

betyda

: میانه, متوسط, وسطی, واقع دروسط, حد وسط, متوسط, میانه روی, اعتدال, منابع درامد, عایدی, پست فطرت, بدجنس, اب زیرکاه, قصد داشتن, مقصود داشتن, هدف داشتن, معنی ومفهوم خاصی داشتن, معنی دادن, میانگین.

betydande

: مهم.

betydelse

: تشخیص, تفکیک, علا مت تفکیک, معنی و مفهوم, اهمیت, قدر, اعتبار, نفوذ, شان, تقاضا, ابرام, معنی, مقصود, مفاد, مفهوم, اهمیت, قدر, معنی, مفهوم, مفاد, تعیین, اظهار, ابلا غ.

betydelsefull

: مهم, خطیر, واجب, با اهمیت, مهم, معنی دار.

betydelsel s

: بی معنی.

betydelselra

: معنی, معنی شناسی.

betydenhet

: اهمیت, قدر, اعتبار, نفوذ, شان, تقاضا, ابرام.

betyder

: ارش, معنی, مفاد, مفهوم, فحوا, مقصود, منظور.

betydlig

: شایان, قابل توجه, مهم.

betyg

: گواهینامه, شهادت نامه, سند رسمی, گواهی صادر کردن, گواهی نامه, شهادت, تصدیق نامه, سفارش وتوصیه, رضایت نامه, شاهد, پاداش, جایزه.

betyga

: تصدیق کردن, صحت وسقم چیزی را معلوم کردن, شهادت کتبی دادن, مطملن کردن, تضمین کردن, گواهی کردن.

betygstta

: درجه, نمره, درجه بندی کردن, نمره دادن.

beundra

: پسند کردن, تحسین کردن, حظ کردن, مورد شگفت قراردادن, درشگفت شدن, تعجب کردن, متحیر کردن, متعجب ساختن.

beundran

: تعجب, حیرت, شگفت, پسند, تحسین.

beundransvrd

: پسندیده, قابل پسند, قابل تحسین, ستودنی, شایان ستایش, قابل پرستش.

beundrare

: تحسین کننده, ستاینده.

beundrarinna

: تحسین کننده, ستاینده.

bev genhet

: التفات, توجه, مرحمت, مساعدت, طرفداری, مرحمت کردن, نیکی کردن به, طرفداری کردن.

bev pnad

: مسلح, مجهز, جنگ اماد.

bev rdiga

: تمکین کردن, فروتنی کردن, خود را پست کردن, تواضع کردن.

bev ring

: سرباز وظیفه, مشمول نظام کردن.

bevaka

: نگهبان, پاسدار, پاسداری کردن.

bevakare

: کسیکه پاسداری و نظارت میکند, مراقب.

bevakning

: نگهبان, پاسدار, پاسداری کردن.

bevakningsmanskap

: نگهبان, پاسدار, پاسداری کردن.

bevara

: نگهداشتن, برقرار داشتن, قرق شکارگاه, شکارگاه, مربا, کنسرومیوه, نگاهداشتن, حفظ کردن, باقی نگهداشتن.

bevara i ett skrin

: درزیارتگاه گذاشتن, تقدیس کردن, ضریح ساختن (مج) مقدس وگرامی داشتن.

bevarad

: موجود, دارای هستی, پدیدار, باقی مانده, نسخه ء موجود و باقی(ازکتاب وغیره).

bevarande

: نگهداری, حفاظت, حفظ منابع طبیعی, نگهداری, حفظ, محافظت, جلوگیری, حراست, نگاهدارنده, محافظ, کاپوت.

bevattna

: ابیاری کردن, اب دادن (به).

bevattning

: ابیاری.

beveka

: وادار کردن, اعوا کردن, غالب امدن بر, استنتاج کردن, تحریک شدن, تهییج شدن.

bevekelsegrund

: انگیزه, موجب, وسیله, مسبب, کشش, انگیزه, محرک, داعی, سبب, علت, انگیختن.

bevg

: مسلولیت, عهده, ضمانت, جوابگویی.

bevilja/medge

: جورکردن, وفق دادن, اشتی دادن, تصفیه کردن, اصلا ح کردن, موافقت کردن(با), قبول کردن, :سازگاری, موافقت, توافق, هم اهنگی, دلخواه, طیب خاطر, مصالحه, پیمان, قرار, پیمان غیر رسمی بین المللی.

bevillning

: تخصیص, منظورکردن (بودجه).

bevingad drake

: اژدهای افسانه ای بالدار دوپا.

bevis

: گواه, مدرک (مدارک), ملا ک, گواهی, شهادت, شهادت دادن, ثابت کردن, تحقق, اثبات, تجسم.

bevis-

: مدرکی, شهادتی.

bevis/prov

: دلیل, گواه, نشانه, مدرک, اثبات, مقیاس خلوص الکل, محک, چرکنویس.

bevisa

: ثابت کردن, در امدن.

bevisande

: اثبات کننده, مدلل کننده, شرح دهنده, صفت اشاره, ضمیر اشاره, اسم اشاره.

bevisbara

: قابل رسیدگی, قابل تصدیق و تایید.

beviset

: تصدیق, گواهی, شهادت.

bevisf ring

: نشانوند, استدلا ل.

bevislig

: قابل شرح یا اثبات, قابل اثبات.

bevisligt

: قابل اثبات.

bevismaterial

: گواه, مدرک (مدارک), ملا ک, گواهی, شهادت, شهادت دادن, ثابت کردن.

bevismedel

: گواه, مدرک (مدارک), ملا ک, گواهی, شهادت, شهادت دادن, ثابت کردن.

bevista

: توجه کردن, مواظبت کردن, گوش کردن (به), رسیدگی کردن, حضور داشتن (در), در ملا زمت کسی بودن, همراه بودن (با), درپی چیزی بودن, از دنبال امدن, منتظرشدن, انتظار کشیدن, انتظار داشتن.

bevittna

: گواهی, شهادت, گواه, شاهد, مدرک, شهادت دادن, دیدن, گواه بودن بر.

bevpna

: بازو, مسلح کردن.

bevpnad gangster

: تفنگدار, توپچی, تفنگساز, دزد مسلح.

bevrdigas

: لطفا پذیرفتن, تمکین کردن, تفویض کردن, لطفا حاضر شدن, پذیرفتن, تسلیم شدن, عطاکردن, بخشیدن, اعطا کردن.

bg

: جانورانی که انسان وانواع میمون ها نیز جزو ان بشمار میروند, ادم, انسان.

bg

: شوخی فریب امیز, گول زدن, دست انداختن.

bge

: کمان, قوس.

bgge

: هردو, هردوی, این یکی وان یکی, نیز, هم.

bglinje

: خط منحنی, چیز کج, خط خمیده انحناء, پیچ.

bgna

: خم شدن, فرو نشستن, از وسط خم شدن, اویزان شدن, صعیف شدن, شکم دادن.

bgsekund

: دوم, دومی, ثانی, دومین بار, ثانوی, مجدد, ثانیه, پشتیبان, کمک, لحظه, درجه دوم بودن, دوم شدن, پشتیبانی کردن, تایید کردن.

bgskytte

: تیراندازی, کمانداری.

bi

: زنبورعسل, مگس انگبین, زنبور, زنبور عسل.

bibana

: خط فرعی, شاخه.

bibeh llande

: غذا, علوفه, نگهداری, توافق.

bibehlla

: نگاه داشتن, اداره کردن, محافظت کردن, نگهداری کردن,نگاهداری, حفاظت, امانت داری, توجه, جلوگیری کردن, ادامه دادن, مداومت بامری دادن.

bibel

: کتاب مقدس که شامل کتب عهد عتیق وجدید است, بطو رکلی هر رساله یاکتاب مقدس.

bibel-

: مطابق متن کتاب مقدس.

bibeln

: کتاب مقدس که شامل کتب عهد عتیق وجدید است, بطو رکلی هر رساله یاکتاب مقدس.

bibeltolkning

: تفسیر, تفسیرمتون مذهبی از لحاظ ادبی و فقهی و شرعی و قضایی.

bibliofil

: دوستدار کتاب, کتاب جمع کن, عاشق شکل وظاهر کتب.

bibliograf

: منقد ومحقق کتاب, کتاب شناس.

bibliografi

: تاریخچه یاتوضیح کتب, فهرست کتب, کتاب شناسی.

bibliografisk

: مربوط به فهرست کتب.

bibliotek

: کتابخانه.

bibliotekarie

: کتابدار.

biblisk

: مطابق کتاب مقدس, وابسته به کتاب مقدس.

biceps

: عضله دوسر, دوسر بازویی.

bida

: در انتظار ماندن, درجایی باقی ماندن, بکاری ادامه دادن, تحمل کردن, بخود هموارکردن.

bida sin tid

: در انتظار ماندن, درجایی باقی ماندن, بکاری ادامه دادن, تحمل کردن, بخود هموارکردن.

bidra

: اعانه دادن, شرکت کردن در, همکاری وکمک کردن, هم بخشی کردن.

bidrag

: سهم, اعانه, هم بخشی, همکاری وکمک.

bidraga

: اعانه دادن, شرکت کردن در, همکاری وکمک کردن, هم بخشی کردن.

bidragande

: سودمند, وسیله ساز, مفید, قابل استفاده, الت, وسیله, حالت بایی.

bidragande/skattskyldig/biflod

: خراجگزار, فرعی, تابع, شاخه, انشعاب.

bidragsgivande

: کمک کننده, موجب, خراج گذار.

bidragsgivare

: شرکت کننده, اعانه دهنده, هم بخشگر.

bienn

: دوساله, درخت دوساله.

biennal

: دوساله, درخت دوساله.

bifall

: موافقت کردن, رضایت دادن, موافقت, پذیرش.

bifalla

: تصویب کردن, موافقت کردن (با), ازمایش کردن, پسند کردن, رواداشتن.

bifallsrop

: افرین, تحسین, احسنت, تحسین و شادی, اخذ رای زبانی.

bifallsyttring

: کف زدن, هلهله کردن, تشویق و تمجید, تحسین.

biff

: بیفتک گاو, گوشت ران گاو.

biffkor

: گله گاو که برای تامین گوشت پرورش مییابد, گاو پرواری.

biflod

: خراجگزار, فرعی, تابع, شاخه, انشعاب.

bifoga

: درمیان گذاشتن, در جوف قرار دادن, به پیوست فرستادن, حصار یا چینه کشیدن دور.

bifokal

: دارای دو کانون, دوکانونی (درمورد عدسی), دو دید, عینک دو کانونی.

bifurkation

: تقسیم بدو شاخه, شکاف گاه, شاخه.

biga

: چین, شکن, خط اطوی شلوار, چین دار کردن, چین دار شدن

bigami

: دو زن داری, دو شوهری.

bigamist

: مرد دو زنه, زنی که دو شوهر دارد.

bigning

: چین, شکن, خط اطوی شلوار, چین دار کردن, چین دار شدن

bigott

: متعصب و سرسخت.

bigotteri

: تعصب, سرسختی درعقیده, عمل تعصب امیز.

bigrd

: کندو, کندوی عسل.

bih la

: درون حفره های پیشانی وگونه ها, معصره, ناسور, گودال, کیسه, حفره, مغ, جیب.

bihandling

: حادثه ضمنی, حادثه معترضه, داستان فرعی, فقره.

bihang

: ضمیمه, پیوست, دستگاه فرعی.

bihleinflammation

: ورم سینوس ها, ورم درون حفره های سر یا جیب های هوایی.

bihustru

: صیغه, متعه, رفیقه, همخوابه.

biintresse

: خطوط طرفین میدان بازی, از بازی یا معرکه خارج کردن, کار یا چیز فرعی.

bikarbonat

: بی کربنات دو سود, جوش شیرین.

bikini

: لباس شنای زنانه دوتکه, مایوی دوتکه.

bikonkav

: مقعرالطرفین, دوسو گود.

bikonvex

: محدب الطرفین, از دو سو بر امده.

bikt

: اقرار, اقرار بجرم, اعتراف نامه.

bikta

: اقرارکردن, اعتراف کردن.

biktfader

: معترف, کسی که کیش خود را اشکارا اعتراف میکند, اقرار اورنده.

biktstol

: محل مخصوص اعتراف بگناه, اعترافی, اقراری.

bikupa

: کندو, کندوی عسل, کندو, کندوی عسل, جمع شدن, دسته شدن (مثل زنبور در کندو), جای شلوغ و پرفعالیت, کندو, جای کار وپر قیل وقال, مرکز تجمع, در کندو جمع کردن, اندوختن, سبدگرد دهاتی, بقدر یک سبد.

bil

: پیوندیست بمعنی' خود 'و' وابسته بخود 'و' خودکار'.(.n): خودرو, ماشین سواری, خودرو, اتومبیل, ماشین متحرک خودکار, ماشین خودرو, اتومبیل راندن, اتومبیل سوار شدن, اتومبیل, واگن, اطاق راه اهن, هفت ستاره دب اکبر, اطاق اسانسور, خودرو سواری.

bil-

: خودرو, مربوط به وسایل نقلیه خودرو.

bil gga

: واریز, تسویه, جا دادن, ماندن, مقیم کردن, ساکن کردن, واریز کردن, تصفیه کردن, معین کردن, ته نشین شدن, تصفیه حساب کردن, نشست کردن.

bil/hyrbil/taxi

: تاکسی.

bilabial

: دولبه.

bilaga

: ضمیمه, پیوست.

bilaga/fasts ttning

: وابستگی, تعلق, ضمیمه, دنبال, ضبط, حکم, دلبستگی.

biland

: وابستگی, تبعیت.

bilateral

: دوطرفه, دوجانبه, متقارن الطرفین, دوکناری.

bilblte

: کمربند صندلی هواپیما.

bilchassi

: شاسی اتومیل, اسکلت, کالبد.

bild

: تمثال, صورت, پیکر, تمثال تهیه کردن, پیکرک, مجسمه, تمثال, شکل, پنداره, شمایل, تصویر, پندار, تصور, خیالی, منظر, مجسم کردن, خوب شرح دادن, مجسم ساختن, عکس, تصویر, مجسم کردن.

bild ck

: لا ستیک اتومبیل.

bilda

: تشکیل دادن, تاسیس کردن, ترکیب کردن.

bilda fackf rening

: متحد کردن بشکل اتحادیه در اوردن.

bildad

: باسواد, ادیب.

bildande

: تربیت امیز, معارفی, فرهنگ بخش, تربیتی.

bildbar

: قالب پذیر, نرم, تغییر پذیر, قابل تحول و تغییر, پلا ستیک, مجسمه سازی, ماده پلا ستیکی.

bilder

: طول چیزی برحسب فوت, مقدار فیلم بفوت.

bildgalleri

: گالری, راهرو, سرسرا, سالن, لژ بالا, جای ارزان, اطاق نقاشی, اطاق موزه.

bildhuggar-

: مجسمه سای, مجسمه ساز, هیکل تراشی, تندیسی.

bildhuggare

: مجسمه ساز, حجار, پیکر تراش, تندیس گر.

bildhuggarkonst

: مجسمه سازی, پیکر تراشی, سنگتراشی کردن.

bildillustrerad

: تصویری, مصور, تصویر نما, مجسم سازنده.

bildlig

: تلویحی.

bildning

: ارایش, شکل, ساختمان, تشکیلا ت, احداث, صف ارایی, تشکیل, رشد, ترتیب قرارگرفتن.

bildning/gruppering

: ارایش, شکل, ساختمان, تشکیلا ت, احداث, صف ارایی, تشکیل, رشد, ترتیب قرارگرفتن.

bildnings-

: تربیت امیز, معارفی, فرهنگ بخش, تربیتی.

bildrik

: شایان تصویر, زیبا, بدیع, خوش منظره.

bildrulle

: راننده متجاوز بحقوق سایر رانندگان درجاده.

bildruta

: قاب, چارچوب, قاب کردن.

bildserie

: کارتون, فیلم های نقاشی شده.

bildsk rmen

: پرده, روی پرده افکندن, غربال, غربال کردن.

bildskrift

: تصویر نگاری, خط تصویری.

bildskrm

: پرده, روی پرده افکندن, غربال, غربال کردن.

bildskrpa

: تعریف, معنی.

bildstod

: تندیس, پیکره, مجسمه, هیکل, پیکر, تمثال, پیکر سازی.

bildstormare

: بت شکن.

bildtext

: عنوان, سرلوحه, عنوان دادن.

bildtidning

: تصویری, مصور, تصویر نما, مجسم سازنده.

bildverk

: صنایع بدیعی, تشبیه ادبی, شکل و مجسمه, مجسمه سازی, شبیه سازی, تصورات.

bildverk/bildsprk

: صنایع بدیعی, تشبیه ادبی, شکل و مجسمه, مجسمه سازی, شبیه سازی, تصورات.

bilersttning

: سنجش برحسب میل (چند میل در ساعت یا در روز).

bilf rare

: محرک, راننده.

bilggande

: واریز, تصفیه, تسویه, پرداخت, توافق, ته نشینی, مسکن, کلنی, زیست گاه.

bilist

: ماشین سوار.

biljardhall

: اطاق شرط بندی مسابقه اسب دوانی, اطاق مخصوص بیلیاردانگلیسی.

biljardk /vink

: سخن رهنما, ایماء, اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر, چوب بیلیارد, صف, ردیف, : اشاره کردن, راهنمایی کردن, باچوب بیلیارد زدن, صف بستن.

biljardk

: سخن رهنما, ایماء, اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر, چوب بیلیارد, صف, ردیف, : اشاره کردن, راهنمایی کردن, باچوب بیلیارد زدن, صف بستن.

biljett

: بلیط.

biljett/lottsedel

: بلیط.

biljettpris

: کرایه, کرایه مسافر, مسافر کرایه ای, خوراک, گذراندن, گذران کردن.

biljon

: بیلیون (در انگلیس معادل یک ملیون میلیون ودر امریکا هزار میلیون است), تریلیون, عدد یک با 21 صفر, عدد یک با 81 صفر.

bilkortege

: کاروان موتوری.

bill

: سهم, حصه, بخش, بهره, قسمت, بخش کردن, سهم بردن, قیچی کردن.

billig

: ارزان, جنس پست, کم ارزش, پست, ارزان, کم خرج, معقول, صرفه جو, ساده.

billig bil/flygmaskin

: اتومبیل ارزان, ناکامل وشکست, ناتوانی.

billig lngsmal cigarr

: سیگار برگ باریک وگران قیمت, کفش زمخت.

billig och grann

: چیز قشنگ و کم بها, بازیچه, ارزان, قشنگ و بی مصرف, عروسک, تصور واهی, نخودهراش.

billig prydnadssak

: خرت وپرت, چیزقشنگ وکم بها, بازیچه کوچک.

billighet

: داد, عدالت, انصاف, درستی, دادگستری.

billighetsbuss

: اتومبیل کرایه ای, ارزان.

bilm rke

: ساختن, بوجود اوردن, درست کردن, تصنیف کردن, خلق کردن, باعث شدن, وادار یامجبور کردن, تاسیس کردن, گاییدن, ساختمان, ساخت, سرشت, نظیر, شبیه.

bilsjuk

: مبتلا به بهم خوردگی حال در اتومبیل.

biltur

: راندن, بردن, عقب نشاندن, بیرون کردن (با out), سواری کردن, کوبیدن(میخ وغیره).

biltvling

: صف ارایی کردن, دوباره جمع اوری کردن, دوباره بکار انداختن, نیروی تازه دادن به, گرد امدن, سرو صورت تازه گرفتن, پشتیبانی کردن, تقویت کردن, بالا بردن قیمت.

bilverkstad

: گاراژ, در گاراژگذاردن, پهلو گرفتن در ترعه.

bimetall-

: دو فلزی, دارای دو نوع پول رایج.

bimetall

: دوفلزی.

bin r

: دودویی, دوتایی.

binda

: مقید کردن, جلد کردن, دستمال گردن, کراوات, بند, گره, قید, الزام, علا قه, رابطه, برابری, تساوی بستن, گره زدن, زدن.

binda om

: دوباره صحافی کردن, دوباره ملزم ساختن.

binda/slips

: دستمال گردن, کراوات, بند, گره, قید, الزام, علا قه, رابطه, برابری, تساوی بستن, گره زدن, زدن.

bindande

: انقیاد, جلد, رابط, متصل کننده, سخت, دقیق, غیر قابل کشش, کاسد, تند وتیز, سختگیر, خسیس, محکم بسته شده.

bindel

: قلا ب سنگ, فلا خن, رسن, بند, تسمه تفنگ, زنجیر, زنجیردار, پرتاب کردن, انداختن, پراندن.

bindemedel

: چسبنده, چسبیده, چسبدار.

bindeord

: عطف, ترکیب عطفی.

bindestreck

: خط پیوند, خط ربط, نشان اتصال, ایست در سخن, بریدگی.

bindgarn

: ریسمان چند لا, نخ قند, پیچ, بهم بافتن, دربرگرفتن.

bindhinneinflammation

: ورم ملتحمه, اماس ملتحمه.

bindhinneinflammation/konjunktivit

: ورم ملتحمه, اماس ملتحمه.

bindning

: انقیاد, جلد.

bindsena

: پیوند, رباط, بند, وتر عضلا نی, بندیزه.

bindsena/ligament

: پیوند, رباط, بند, وتر عضلا نی, بندیزه.

bindsle

: چفت و بست, چفت, بست, بند, یراق در.

bindsula

: کف, کفی کفش.

binge

: صندوقچه.

bingo

: یکنوع بازی شبیه لوتو.

binjure

: مشتق از غده یا ترشح غدد فوق کلیه, مربوط بغده فوق کلیوی, غده ء فوق کلیوی.

binom

: دوجمله ای (در جبر و مقابله).

bio/film

: سینما.

biodlare

: پرورش دهنده ء زنبور عسل.

biodling

: پرورش زنبور عسل.

bioekologi

: رشته ای از محیط شناسی که روابط گیاهان و حیوانات را با محیط اطراف خود مورد بحث قرار میدهد.

biogen

: زیست زادی, مربوط بمنشاء پیدایش موجودات زنده.

biogenes

: زیست زاد, تکامل حیات, پیدایش حیات, سیر تکامل زندگی

biogeografi

: زیست جغرافی, جغرافیای حیاتی, رشته ای از زیست شناسی که درباره طرز انتشار و پخش حیوانات و نباتات بحث میکند.

biograf

: سینما.

biografi

: زیستنامه, بیوگرافی, تاریخچه زندگی, تذکره, زندگینامه.

biografisk

: زیستنامه ای, وابسته بشرح زندگی.

biokemi

: زیست شیمی.

biokemisk

: مربوط به شیمی حیاتی یا زیست شیمی.

biokemist

: متخصص شیمی حیاتی والی, ویژه گر زیست شیمی.

biolog

: زیست شناس, عالم علم الحیات.

biologi

: زیست شناسی.

biologisk

: وابسته بعلم حیات یا زندگی شناسی, زیست شناسی, معرفت الحیات, بدست امده از زیست شناسی عملی, ماده دارویی وحیاتی, زیستی.

biologiskt

: زیستی.

bionik

: علم فرایندای زیستی.

biopsi

: زنده بینی, ازمایش میکروسکپی بافت زنده, بافت برداری

biosfr

: زیست کره, قسمت قابل زندگی کره زمین که عبارتست از جو و اب و خاک کره زمین.

biosyntes

: تهیه مواد شیمیایی بوسیله موجودات زنده.

bioteknik

: ان قسمت از مباحث فنی که مربوط به اعمال قواعد زیست شناسی درانسان وماشین الا ت است.

biotisk

: حیاتی, مربوط به حیات وزندگی.

biotyp

: زیست گروه, همنوع, ژنوتیپ, همجنس, موجود همزیست.

biplan

: هواپیمای دوباله.

bipol r

: دوقطبی, دوانتهایی.

birmingham

: بی ارزش, کم ارزش, پست, ارزان, مسکوک فلزی.

bisamrtta

: موش ابی, کر موش, خز این موش.

bisarr

: بیگانه وار, عجیب و غریب.

bisarra

: غریب وعجیب, غیر مانوس, ناشی از هوس, خیالی, وهمی.

bisats

: بند, ماده.

bisektris

: دونیم کننده, نیمساز.

bisexuell

: دارای خصوصیات جنس نر و ماده, دارای علا قه جنسی به جنس مقابل وبه جنس خود.

bisittare

: ارزیاب, خراج گذار.

biskop

: اسقف, پیل.

biskoplig

: مربوط به کلیسای اسقفی درمسیحیت.

biskopsd me

: اسقفی, مقام اسقفی, طبقه و سلک اسقفان.

biskopsmbete

: اسقفی, مقام اسقفی, طبقه و سلک اسقفان.

biskopsmssa

: تاج, تاج اسقف.

biskopss te

: دیدن, مشاهده کردن, نگاه کردن, فهمیدن, مقر یا حوزه اسقفی, بنگر.

biskopsstift

: قلمرو اسقف, اسقف نشین.

biskopsstol

: تخت, سریر, اورنگ, برتخت نشستن.

biskvi

: نان شیرینی مرکب از شکر و زرده تخم مرغ و بادام, نان بادامی, ماکارونی, ادم لوده و مسخره, ادم جلف و خود ساز.

bison

: گاو وحشی, پریشان کردن, ترساندن.

bisonoxe

: گاومیش کوهان دار امریکایی.

bispringa

: کمک کردن, مساعدت کردن.

bissering

: دوباره بنوازید.

bist

: کمک کردن, مساعدت کردن.

bister

: سخت, خیره سر, سرسخت, لجوج, ترسناک, شوم, عبوس, سخت, ظالم.

bistert

: شدید, بی اعتدال.

bistnd

: کمک, مساعدت.

bisyssla

: کار فرعی, کار جزیی, مشغولیت, سرگرمی, کار, حرفه, کسب.

bit

: گوشه, تکه, قاش, برامدگی, قلنبه, تکه, تکه, دانه, مهره, وصله کردن.

bit/bet

: ذره, رقم دودویی.

bit/sk rva

: تکه.

bit/smula

: لقمه, تکه, یک لقمه غذا, مقدار کم, لقمه کردن.

bit/sockerbit/klump

: قلنبه, کلوخه, گره, تکه, درشت, مجموع, ادم تنه لش, توده, دربست, یکجا, قلنبه کردن, توده کردن, بزرگ شدن

bit/urklipp/skrot/skrota ned

: تکه, پاره, قراضه, عکس یا قسمتی از کتاب یا روزنامه که بریده شده, ته مانده, ماشین الا ت اوراق, اشغال, جنگ, نزاع, اوراق کردن.

bita

: گاز گرفتن, گزیدن, نیش زدن, گاز, گزش, گزندگی, نیش, گزنده, زننده, تند, تیز, طعنه امیز.

bita/bitande

: گزنده, زننده, تند, تیز, طعنه امیز.

bitande

: گزنده, زننده, تند, تیز, طعنه امیز.

bitande kall

: زننده, طعنه امیز, سوزش دار, تند و تیز, چالا ک.

bitas

: گاز گرفتن, گزیدن, نیش زدن, گاز, گزش, گزندگی, نیش.

bitestikel

: زاءده طویل و باریک عقب بیضه که شامل مجاری خروجی منی است.

bitr dande

: معاون, یاور, دستیار, بردست, ترقی دهنده, تابع, تابع منطقه یاقسمت دیگری, دستیار.

bitrda

: دست یافتن, رسیدن, راه یافتن, ناءل شدن, نزدیک شدن, موافقت کردن, رضایت دادن, تن دردادن.

bitrde

: معاون, یاور, دستیار, بردست, ترقی دهنده, فروشنده مغازه, بانوی فروشنده.

bitring

: حلقه لا ستیکی مخصوص گاز گرفتن کودک تا دندان در اورد.

bitsk

: گاز گیر, کج خلق, خشمگین, دارای مزه بد, گاز گیر, سرزنده, باروح, جرقه دار, شیک, تند.

bitter

: دبش, گس, تند, سوزاننده, زننده, تند خو, تند, زننده, سوزان.

bitterhet

: تندی, شدت, رنجش, تیزی, زنندگی, تلخی, ناگواری, حادی.

bitterljuv

: تلخ وشیرین, شیرین وتلخ, نوعی تاجریزی, نوعی سیب تلخ.

bitti

: زود, بزودی, مربوط به قدیم, عتیق, اولیه, در اوایل, در ابتدا.

bittida

: زود, بزودی, مربوط به قدیم, عتیق, اولیه, در اوایل, در ابتدا.

bitumen

: قیر معدنی, قیرنفتی, قیر طبیعی.

bitvarg

: ادم خسیس, للیم, بخیل, ادم جوکی.

biv g

: جاده فرعی, پس کوچه, جاده کم امد وشد.

bivack

: اردوی موقتی, شب را بیتوته کردن.

bivackera

: اردوی موقتی, شب را بیتوته کردن.

bivax

: موم.

biverkan

: اثرجانبی, نتیجه جانبی.

biverkning

: اثرجانبی, نتیجه جانبی.

bj d

: فرمودن, امر کردن, دعوت کردن, پیشنهاد کردن, توپ زدن,خداحافظی کردن, قیمت خریدرا معلوم کردن, مزایده, پیشنهاد.

bj lke

: شاهین ترازو, میله, شاهپر, تیرعمارت, نورافکندن, پرتوافکندن, پرتو, شعاع.

bj rk

: درخت فان, غان, توس, درخت غوشه.

bj rn

: رنگ قهوه ای کمرنگ, سمند, خاکی, اسب کهر, سماجت کردن, ازار دادن.

bj rnskinnsmssa

: پوست خرس, کلا هی از پوست خرس, یکجور کلا ه پوستی.

bj rntjnst

: ازار, زیان, بدی, صدمه, بدخدمتی.

bj rnunge

: بچه شیر, بچه پستانداران گوشتخوار, توله, اخور, توله زاییدن.

bja sig

: دولا شدن, خم شدن, سرفرود اوردن, خمیدگی, تمکین, خشوع کردن.

bjbba

: واغ واغ کردن, لا ف زدن, بالیدن, جیغ زدن, واغ واغ.

bjelse/lust

: نهاد, سیرت, طبیعت, تمایل, شیب, انحراف.

bjfs

: زیور, ارایش, زر و زیور, جامه پر زرق و برق, کارخانه تصفیه فلزات, خرده ریز, خرت وپرت, چیز کم بها, خودنمایی, خودفروشی

bjlig/smidig

: خم پذیر, خم شو, انحناء پذیر, نرم شدنی, قابل انعطاف

bjllra

: زنگ زنگوله, ناقوس, زنگ اویختن به, دارای زنگ کردن, کم کم پهن شدن (مثل پاچه شلوار).

bjning

: انکسار, شکست, خمیدگی, کجی, خم سازی, انحناء, تصریف, خمیدگی, انحناء, خمیدگی, خم, انحناء, چین.

bjrktrast

: باسترک اروپایی.

bjrnb r

: توت سیاه, شاه توت.

bjrnb rsbuske

: بوته, خار, خاربن, تمشک جنگلی.

bjrnskinn

: پوست خرس, کلا هی از پوست خرس.

bjrt

: زرق وبرق دار, نمایش دار, پر زرق و برق, جلف, لوس, روزشادی.

bjuda

: فرمودن, امر کردن, دعوت کردن, پیشنهاد کردن, توپ زدن,خداحافظی کردن, قیمت خریدرا معلوم کردن, مزایده, پیشنهاد.

bjuda under

: از همه کمتر قیمت دادن.

bjuda ver

: بیشتر پیشنهاد دادن از, روی دست کسی رفتن, بیشتر توپ زدن از, پیشنهاد زیادتر, زیادتر پیشنهاد کردن (درمناقصه و مزایده).

bjuda/bj d/bjudit

: فرمودن, امر کردن, دعوت کردن, پیشنهاد کردن, توپ زدن,خداحافظی کردن, قیمت خریدرا معلوم کردن, مزایده, پیشنهاد.

bjudande person

: پیشنهاد(خرید) کننده.

bjudit

: فرمودن, امر کردن, دعوت کردن, پیشنهاد کردن, توپ زدن,خداحافظی کردن, قیمت خریدرا معلوم کردن, مزایده, پیشنهاد.

bjudning

: قسمت, بخش, دسته, دسته همفکر, حزب, دسته متشکل, جمعیت, مهمانی, بزم, پارتی, متخاصم, طرفدار, طرف, یارو, مهمانی دادن یارفتن.

bka

: ریشه, بن, اصل, اصول, بنیاد, بنیان, پایه, اساس, سرچشمه, زمینه, ریشه کن کردن, داد زدن, غریدن, از عددی ریشه گرفتن, ریشه دار کردن.

bl

: ابی, نیلی, مستعد افسردگی, دارای خلق گرفته (باتهع) اسمان, اسمان نیلگون.

bl

: توده, توده هیزم مخصوص اتش زدن جسد مرده, شاه سیم.

bl

: صدای شبیه نعره کردن (مثل گاو), صدای گاو کردن, صدای غرش کردن (مثل اسمان غرش وصدای توپ), غریو کردن.

bl aktig

: مایل به ابی, ابی فام.

bl br

: ایدا اریزا, قره قاط, زغال اخته, درخت زغال اخته, زغال اخته.

bl ck

: مرکب, جوهر, مرکب زدن.

bl ckhorn

: دوات شاخی قدیمی, دارای اصطلا حات قلنبه, دوات, مرکبدان.

bl ckpenna

: قلم, کلک, شیوه نگارش, خامه, نوشتن, اغل, حیوانات اغل, خانه ییلا قی, نوشتن, نگاشتن, بستن, درحبس انداختن.

bl da

: خون امدن از, خون جاری شدن از, خون گرفتن از, خون ریختن, اخاذی کردن.

bl ddra

: جسته گریخته عباراتی از کتاب خواندن, چریدن, خمیدگی, کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد, اب جاری در قسمت کم عمق رود, بر زدن, طومار, پیچک, نوشته یا فهرست طولا نی, طومار نوشتن, کتیبه نوشتن, ثبت کردن.

bl dig

: نرم, لطیف, ملا یم, مهربان, نازک, عسلی, نیم بند, سبک, شیرین, گوارا, لطیف.

bl dre

: مرد دیوانه.

bl else

: نیل, پودر ابی رنگ رختشویی.

bl ja/haklapp

: پارچه ء قنداق, گل و بوته دارکردن, گل و بوته کشیدن, کهنه ء بچه را عوض کردن.

bl kopia

: نوعی چاپ عکاسی که زمینه ان ابی ونقش ان سفید است, چاپ اوزالیدکه برای کپیه نقشه ورسم های فنی بکار میرود, برنامه کار.

bl mrke

: کوبیدن, کبود کردن, زدن, ساییدن, کبودشدن, ضربت دیدن, کوفته شدن, کبودشدگی, تباره.

bl mrke/bula/m rbulta

: کوبیدن, کبود کردن, زدن, ساییدن, کبودشدن, ضربت دیدن, کوفته شدن, کبودشدگی, تباره.

bl nda/frblinda

: خیره کردن, تابش یا روشنی خیره کننده.

bl ndare

: میان پرده, حجاب حاجز, پرده ء دل, دیافراگم, حجاب یا پرده گذاردن, دریچه ء نور را بستن.

bl nga

: تیره شدن, اخم, تغییر, اخم کردن, گرفته شدن.

bl nka

: تابیدن, درخشیدن, نورافشاندن, براق کردن, روشن شدن, روشنی, فروغ, تابش, درخشش.

bl nor

: باطناب بدنبال کشیدن, پس مانده الیاف کتان یا شاهدانه, طناب, زنجیر, یدک کش, یدک کشی.

bl s

: شعله درخشان یا اتش مشتعل, رنگ یا نور درخشان, فروغ, درخشندگی, جار زدن, باتصویر نشان دادن.

bl sa upp

: باد کردن, پر از باد کردن, پر از گاز کردن زیاد بالا بردن, مغرورکردن, متورم شدن.

bl sare/sckpipsbl sare

: فلوت زن, جوجه کبوتر, لوله کش.

bl sinstrument

: الا ت موسیقی بادی (مثل شیپور).

bl slagen

: کبود و سیاه (در اثر ضربت وغیره).

bl sljud

: زمزمه, سخن نرم, شکایت, شایعات, زمزمه کردن.

bl ster

: وزش, سوز, باد, دم, جریان هوایا بخار, صدای شیپور, بادزدگی, انفجار, صدای انفجار, صدای ترکیدن, ترکاندن, سوزاندن.

bl stra

: وزش, سوز, باد, دم, جریان هوایا بخار, صدای شیپور, بادزدگی, انفجار, صدای انفجار, صدای ترکیدن, ترکاندن, سوزاندن.

bl strumpa

: منسوب به جمعیت زنان جوراب ابی درقرن هیجدهم, زن فاضله, دارای ذوق ادبی.

bl ta

: تر, مرطوب, خیس, بارانی, اشکبار, تری, رطوبت, تر کردن, مرطوب کردن, نمناک کردن.

bl tdjur

: جانور نرم تن, حلزون.

bl tt

: ابی, نیلی, مستعد افسردگی, دارای خلق گرفته (باتهع) اسمان, اسمان نیلگون.

bla/vr la

: صدای شبیه نعره کردن (مثل گاو), صدای گاو کردن, صدای غرش کردن (مثل اسمان غرش وصدای توپ), غریو کردن.

blad-

: برگ مانند.

blad/lakan/skot

: ورق.

bladad

: برگ دار, شبیه برگ, پر برگ.

bladgr nt

: ماده سبز گیاهی, سبزینه, کلروفیل.

bladguld

: ورقه طلا ی نازک, زرورق نازک.

bladknopp

: جوانه, دکمه, غنچه, جرثومه, نرم تن یا صدف گرد کوچک خوراکی, الفکه.

bladlik

: برگدار, برگ مانند, ورقه شده, ورقه ورقه شدن, برگ برگ شدن, برگ دادن.

bladlus

: شته, شپشه, .= دءهپا

bladmossa

: خزه, باخزه پوشاندن.

bladveck

: گوشه یا زاویه بین شاخه یا برگ با محوری که از ان منشعب میشود.

blanchera

: رنگ پریده یاسفید شدن, سفیدکردن (با اسیدوغیره), سفیدپوست کردن, رنگ پریده کردن, رنگ چیزی را بردن.

bland

: میان, درمیان, درزمره ء, ازجمله.

blanda

: با هم امیختن, با هم مخلوط کردن, ممزوج کردن, بهم امیختن, در هم امیختن, با هم مخلوط کردن, درهم کردن, اشوردن, سرشتن, قاتی کردن, امیختن, مخلوط کردن, اختلا ط.

blanda sig

: ممزوج شدن, امیختن, بخاطر اوردن, ذکر کردن, مخلوط کردن.

blanda/g slpigt

: برزدن, بهم امیختن, بهم مخلوط کردن, این سو وان سو حرکت کردن, بیقرار بودن.

blanda/mix

: درهم کردن, اشوردن, سرشتن, قاتی کردن, امیختن, مخلوط کردن, اختلا ط.

blandad

: امیخته, بیقاعده, بیقید در امور جنسی.

blandad inlvsmat

: روده کوچک خوک,, چین, حاشیه چین دار.

blandare

: امیزنده, مخلوط کن, لرزاننده, تکان دهنده, ماشین تکان دهنده, ادم مزور ولا ف زدن, ادم ولگرد واواره.

blandas

: بهم امیختن, بهم مخلوط کردن.

blandat

: امیخته.

blandbar

: مخلوط شدنی, قابل اختلا ط, حل پذیر.

blandning

: مخلوط, ترکیب, هم امیزه, امیختگی, امیزش, امتزاج, ملقمه, ترتیب, مجموعه, دسته, دسته بندی, طبقه بندی, امیزش, توده درهم وبرهم, اختلا ط, امتزاج, اشوره, مخلوط, ترکیب, امیزش, اختلا ط, امیزه.

blandning/blanda sig

: مخلوطی (از چند جنس خوب و بد و متوسط) تهیه کردن (مثل چای), ترکیب, مخلوط, امیختگی, امیزه.

blandning/brokig

: امیخته, اختلا ط, مختلط, رنگارنگ, زد وخورد, قطعه موسیقی مختلط.

blandspr k

: انگلیسی دست وپا شکسته ومخلوط با اصطلا حات چینی.

blank

: صیقلی, براق, افتابی, درخشان, پرنور.

blanka

: صیقل, جلا, واکس زنی, پرداخت, ارایش, مبادی ادابی, تهذیب, جلا دادن, صیقل دادن, منزه کردن, واکس زدن, براق کردن, :لهستانی.

blankett

: شکل, ریخت, ترکیب, تصویر, وجه, روش, طریقه, برگه, ورقه, فرم, تشکیل دادن, ساختن, بشکل دراوردن, قالب کردن, پروردن, شکل گرفتن, سرشتن, فراگرفتن.

blanklax

: ماهی ازاد, قزل الا.

blankntt

: صیقلی, براق, افتابی, درخشان, پرنور.

blanko verltelse

: حواله سفید مهر که مقدار وجه ان قیدنشده وقابل پرداخت به دارنده است, برات سفید مهر.

blankpolera

: صیقل, جلا, واکس زنی, پرداخت, ارایش, مبادی ادابی, تهذیب, جلا دادن, صیقل دادن, منزه کردن, واکس زدن, براق کردن, :لهستانی.

blankslipa

: صیقل, جلا, واکس زنی, پرداخت, ارایش, مبادی ادابی, تهذیب, جلا دادن, صیقل دادن, منزه کردن, واکس زدن, براق کردن, :لهستانی.

blanksliten

: صیقلی, براق, افتابی, درخشان, پرنور.

blanksv rta

: واکس سیاه, رنگ سیاه.

blankvers

: شعرسپید, شعر بی قافیه, شعر منثور, شعر بی قافیه پنج وزنی.

blaserad

: خسته, بی اشتها.

blasfemi

: کفر, ناسزا (گویی), توهین به مقدسات.

blasfemisk

: کفرامیز, کفرگوینده, نوشته وگفته کفر امیز.

blask

: شستن, شستشو دادن, پاک کردن, شستشو, غسل, رختشویی.

blaskig

: ابی, ابدار, اشکبار, پر اب, ابکی, رقیق.

blast

: پوشال, کزل , ساقه, ساقه وپوشال حبوبات وغیره که باانهاسقف رامیپوشانند.

blazer

: ژاکت, نیمتنه, پوشه, جلد, کتاب, جلد کردن, پوشاندن, درپوشه گذاردن.

blbyxor

: شلوار کار ابی رنگ, شلوار کاوبوی.

blckfisk

: ده پا, سپیداچ, چرتنه, روده پای, هشت پا, هشت پایک, اختپوس.

blckig

: مرکبی, جوهری.

blckplump

: لکه دار کردن یا شدن, لک, لکه, بدنامی, عیب, پاک شدگی

bld

: ورم چرکی, ماده, دمل, ابسه, دنبل.

bldare

: کسی که خونش میرود, مبتلا به خون روش.

blddrare

: کسیکه جسته وگریخته میخواند.

bldpest

: خیارکی, غده خیارکی, طاعون.

bleck

: برنج (فلز), پول خرد برنجی, بی شرمی, افسر ارشد.

bleckburk

: قلع, حلبی, حلب, قوطی, باقلع یا حلبی پوشاندن, سفید کردن, درحلب یاقوطی ریختن, حلب کردن.

bleckdosa

: قلع, حلبی, حلب, قوطی, باقلع یا حلبی پوشاندن, سفید کردن, درحلب یاقوطی ریختن, حلب کردن.

bleckplt

: فلز ورق, ورق فلز.

bleckslagare

: حلبی ساز, اهن کوب, ابکار فلزات, سفیدگر, رویگر, سفیدگری یا رویگری کردن

blek

: کمرنگ, رنگ پریده, رنگ رفته, بی نور, رنگ پریده شدن,رنگ رفتن, در میان نرده محصور کردن, احاطه کردن, میله دار کردن, نرده, حصار دفاعی, دفاع, ناحیه محصور, قلمروحدود, رنگ رفته, کم رنگ, رنگ پریده, محو.

bleka

: رنگ پریده یاسفید شدن, سفیدکردن (با اسیدوغیره), سفیدپوست کردن, رنگ پریده کردن, رنگ چیزی را بردن, بی رنگ کردن.

bleka/blekna

: رنگ پریده یاسفید شدن, سفیدکردن (با اسیدوغیره), سفیدپوست کردن, رنگ پریده کردن, رنگ چیزی را بردن.

bleka/vitna

: سفید شدن بوسیله شستن با وسایل شیمیایی, سفیدکردن, ماده ای که برای سفید کردن(هرچیزی)بکار رود.

blekansikte

: نژاد سفید پوست, نژاداریایی قفقازی(به تحقیر).

bleke

: ارامش, بی سروصدایی, اسوده, سکوت, ارام, ساکت, ساکن, : ارام کردن, ساکت کردن, فرونشاندن.

blekfet

: چسب مانند, خمیر مانند, کلوچه قیمه دار, شیرینی میوه دار, خمیری.

blekhet

: کمرنگی, زرد رنگی.

blekmedel

: سفید شدن بوسیله شستن با وسایل شیمیایی, سفیدکردن, ماده ای که برای سفید کردن(هرچیزی)بکار رود, سفیدگر, شییی یا کسیکه چیزی راسفید میکند.

blekna

: رنگ پریده یاسفید شدن, سفیدکردن (با اسیدوغیره), سفیدپوست کردن, رنگ پریده کردن, رنگ چیزی را بردن.

blekselleri

: کرفس.

blemma

: کورک, دمل, زخم اماسدار, تاول, کورک دراوردن, تاول زدن, دمل, لکه, خال, جوش چرک دار, کورک, دارای رنگ غیر واضح, رنگ محو.

blessera

: پیچانده, پیچ خورده, کوک شده, رزوه شده.(.vi &.vt, .n) زخم, جراحت, جریحه, مجروح کردن, زخم زدن.

blessyr

: پیچانده, پیچ خورده, کوک شده, رزوه شده.(.vi &.vt, .n) زخم, جراحت, جریحه, مجروح کردن, زخم زدن.

blgr n

: دارای رنگ سبز مایل به زرد.

bli

: شدن, درخوربودن, برازیدن, امدن به, مناسب بودن, تحویل یافتن, درخوربودن, زیبنده بودن.

bli efter/s la

: پس افت, تاخیر.

bli entusiastisk

: احساسات رابرانگیختن, غیرت کسی رابخوش اوردن, جسورومتهور ساختن.

bli fljden

: منجر شدن, منتج شدن, نتیجه دادن, درامدن.

bli fuktig

: خفه کردن, خفه شدن, تعدیل کردن.

bli r d/rodna

: قرمز کردن, قرمز شدن.

bli s rig

: زخم شدن, تولید قرحه کردن, ریش شدن.

bli segare

: سفت شدن, مثل پی شدن, سفت کردن.

bli skev

: تار (در مقابل پود), ریسمان, پیچ و تاب, تاب دار کردن, منحرف کردن, تاب برداشتن.

bli smrt

: لا غر کردن, لا غر اندام شدن, باریک کردن.

bli stel/frysa till is

: ماسیدن, یخ بستن, بستن, منجمد شدن, سفت کردن.

blick

: برانداز, برانداز کردن, نگاه, نگاه مختصر, نظراجمالی, مرور, نگاه مختصرکردن, نظر اجمالی کردن, اشاره کردن ورد شدن برق زدن, خراشیدن, به یک نظر دیدن.

blick/kasta en blick

: برانداز, برانداز کردن, نگاه, نگاه مختصر, نظراجمالی, مرور, نگاه مختصرکردن, نظر اجمالی کردن, اشاره کردن ورد شدن برق زدن, خراشیدن, به یک نظر دیدن.

blicka

: نگاه, نظر, نگاه کردن, نگریستن, دیدن, چشم رابکاربردن, قیافه, ظاهر, بنظرامدن مراقب بودن, وانمود کردن, ظاهر شدن, جستجو کردن.

blickpunkt

: نقطه تقاطع, کانون, کانون عدسی, فاصله کانونی, قطب, مرکز, مترکز کردن, بکانون اوردن, میزان کردن.

blickstilla

: ارامش, بی سروصدایی, اسوده, سکوت, ارام, ساکت, ساکن, : ارام کردن, ساکت کردن, فرونشاندن.

blid/frbindlig

: ملا یم, شیرین و مطلوب, نجیب, ارام, بی مزه.

blid/lugn

: ارام, راحت, متین.

blidka

: ارام کردن, تسکین دادن, اشتی کردن, خشم را فرو نشاندن, استمالت کردن, تسکین دادن.

blidka/f rsona

: ارام کردن, تسکین دادن, اشتی کردن.

blidkande

: دلجویی, فرونشاندن خشم وغضب, استمالت, وابسته به تسکین یا دلجویی.

bliga

: خمیازه, نگاه خیره با دهان باز, خلا ء, خمیازه کشیدن, دهان را خیلی باز کردن, با شگفتی نگاه کردن, خیره نگاه کردن.

blimp

: نوعی بالون هوایی کوچک.

blind

: کور, نابینا, تاریک, ناپیدا, غیر خوانایی, بی بصیرت, : کورکردن, خیره کردن, درز یا راه(چیزی را) گرفتن, اغفال کردن, : چشم بند, پناه, سنگر, مخفی گاه, هرچیزی که مانع عبور نور شود, پرده, در پوش.

blind fr lskelse

: شیفتگی, شیدایی.

blind/rullgardin

: کور, نابینا, تاریک, ناپیدا, غیر خوانایی, بی بصیرت, : کورکردن, خیره کردن, درز یا راه(چیزی را) گرفتن, اغفال کردن, : چشم بند, پناه, سنگر, مخفی گاه, هرچیزی که مانع عبور نور شود, پرده, در پوش.

blindg ngare/odugling

: نوعی پارچه پشمی, منفجر نشده, ادم مهمل, ترقه خراب, هرچیز خراب.

blindgngare

: نوعی پارچه پشمی, منفجر نشده, ادم مهمل, ترقه خراب, هرچیز خراب.

blindhet

: کوری, بی بصیرتی.

blindo

: کوکورانه, مانند کورها.

blindskrift

: خط برجسته مخصوص کوران, الفباء نابینایان.

blindtarmsinflammation

: اماس ضمیمه روده, اماس اپاندیس.

blindtarmsoperation

: برداشتن زاءده اپاندیس یا اویزه.

blink

: چشمک زدن, سوسو زدن, تجاهل کردن, نادیده گرفته, نگاه مختصر, چشمک.

blink/blinka/glimta

: چشمک زدن, سوسو زدن, تجاهل کردن, نادیده گرفته, نگاه مختصر, چشمک.

blinka

: چشمک زدن, با چشم اشاره کردن, برق زدن, باز و بسته شدن, چشمک, اغماض کردن.

blinker

: چشمک زن, چشم بند اسب, چراغ راهنمای اتومبیل.

blint

: کوکورانه, مانند کورها.

blint/blindo

: کوکورانه, مانند کورها.

blip

: تصویری بر روی صفحه رادار.

blir

: مناسب, زیبنده, شایسته, درخور, زمان حال فعل be to, هستی, وجود, افریده, مخلوق, موجود زنده, شخصیت, جوهر, فرتاش.

blivande

: زمان حال فعل be to, هستی, وجود, افریده, مخلوق, موجود زنده, شخصیت, جوهر, فرتاش, پیدایش یافته, درحال تولد, مربوط به اینده, موثر دراینده.

blivit

: شدن, درخوربودن, برازیدن, امدن به, مناسب بودن, تحویل یافتن, درخوربودن, زیبنده بودن.

blixt

: اذرخش, برق (در رعد وبرق), اذرخش زدن, برق زدن, اذرخش, صاعقه, صاعقه زدن.

blixt/glans/blixtra

: تلا لو, تاباندن.

blixtkrig

: حمله رعد اسا, حمله رعد اسا کردن.

blixtls

: زیب لباس(که بجای دکمه بکار میرود), زیب دار.

blixtra

: تلا لو, تاباندن.

blja

: دستمال سفره, دستمال, سینه بند, پیش انداز, کلفت و پرزدار, خواب دار, قدری مست, لول, چموش, ابجوی قوی.

blja

: موج بزرگ اب, خیزاب, موج زدن (از اب یا جمعیت یا ابر), بصورت موج درامدن, موج دار کردن, تموج داشتن, موجدار بودن, نوسان داشتن

blklocka

: انواع گل استکانی ابی رنگ, گل استکانی گرد.

bllusern

: یونجه.

blnad

: کوبیدن, کبود کردن, زدن, ساییدن, کبودشدن, ضربت دیدن, کوفته شدن, کبودشدگی, تباره.

blnda

: مسحورکردن, مات و مبهوت کردن, بکلی خیره کردن, خیره کردن, تابش یا روشنی خیره کننده.

blndar ppning

: روزنه.

blndverk

: فریب, اغفال, پندار بیهوده, وهم.

blnga argt

: خیره نگاه کردن, اخم کردن, نگاه خیره, اخم, تروشرویی

blnk

: تلا لو, تاباندن.

blnke

: وسیله تطمیع, طعمه یا چیز جالبی که سبب عطف توجه دیگری شود, گول زنک, فریب, تطمیع, بوسیله تطمیع بدام انداختن, بطمع طعمه یا سودی گرفتار کردن, فریفتن, اغوا کردن.

block

: بنداوردن, انسداد, جعبه قرقره, اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی, بلوک, کنده, مانع ورادع, قطعه, بستن, مسدود کردن, مانع شدن از, بازداشتن, قالب کردن, توده, قلنبه, تخته سنگ, سنگ, گرداله.

blockad

: راه بندان, محاصره, انسداد, بستن, محاصره کردن, راه بندکردن, سد راه, سدراه کردن.

blockadbrytare

: شخصی یا ناوی که از محاصره دشمن میگذرد.

blockera

: بنداوردن, انسداد, جعبه قرقره, اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی, بلوک, کنده, مانع ورادع, قطعه, بستن, مسدود کردن, مانع شدن از, بازداشتن, قالب کردن, توده, قلنبه, بستن, مسدود کردن, خوردن.

blockering

: بنداوردن, انسداد, جعبه قرقره, اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی, بلوک, کنده, مانع ورادع, قطعه, بستن, مسدود کردن, مانع شدن از, بازداشتن, قالب کردن, توده, قلنبه.

blockfl jt

: صدانگار, ضبط کننده, دستگاه ضبط صوت, بایگان.

blod-

: خون مانند, قرمز, خونی, دموی, امیدوار.

blod

: خون, خوی, مزاج, نسبت, خویشاوندی, نژاد, نیرو,خون الودکردن, خون جاری کردن, خون کسی را بجوش اوردن, عصبانی کردن.

blod verfring

: تزریق, نقل وانتقال, رسوخ, تزریق خون.

blodbad

: دکان قصابی, کشتارگاه, ادم کشی, لا شه ها, کشتار, قتل عام, خونریزی, قصابی.

blodbad/rra

: کشتارگاه, قتلگاه, صحنه کشتار.

blodbana

: رگ, عروق خونی.

blodbank

: بانک جمع اوری خون (برای تزریق به بیماران ومجروحین)

blodbrist

: کم خونی.

blodder

: رگ, عروق خونی.

bloddrypande

: برنگ خون, خونی, خون الود, قرمز, خونخوار.

blodf rgiftning

: مسمومیت خون, عفونت خون, مسمومیت عفونی حاصله در اثر جذب باکتریها ومواد فاسد بخون, گندیدگی, گند خونی, عفونت خون بوسیله ارگانیسم های چرکی.

blodgrupp

: گروه خونی (کسی را) تعیین کردن, گروه خون.

blodhund

: نوعی سگ شکاری که شامه بسیارتیزی دارد, کاراگاه, بااشتیاق و تیزهوشی تعقیب کردن.

blodig

: برنگ خون, خونی, خون الود, قرمز, خونخوار, خونی, لخته شده, جنایت امیز, خونخوار.

blodig/blodtrstig

: خونی, دموی, امیدوار.

blodig/f rbannad

: برنگ خون, خونی, خون الود, قرمز, خونخوار.

blodigel

: زالو, هرجانوری که خون می مکد, کسی که از دیگری پول بیرون میکشد, زالو, حجامت, اسباب خون گیری, خفاش خون اشام, انگل, مزاحم, شفا دادن, پزشکی کردن, زالو انداختن, طبیب.

blodkrl

: رگ, عروق خونی.

blodkropp

: تنیزه, ذره, جسمک, گویچه(سفید یاسرخ خون وبافت های غضروفی وغیره), گلبول.

blodl s

: بی خون, بدون خونریزی.

blodpltt

: صفحه کوچک, جسم مسطح و کوچک بویژه پلا کتهای خونی, گرده خون.

blodpropp

: انسداد جریان خون, بستگی راه رگ.

blods nka

: رسوب سازی, لا ی گیری, ته نشینی, درزگیری, لا یه گذاری.

blodsband

: خویشی صلبی, قوم وخویشی.

blodsfr nde

: خویش وقوم, منسوب, منسوب نسبی, برادر یا خواهر.

blodsfrvant

: خویشاوند(ازجنس مذکر).

blodsh mnd

: کینه وعداوت خانوادگی, دشمنی دیرین.

blodskam

: زنای با محارم و نزدیکان.

blodspr ngda

: قرمز, سرخ وورم کرده, خون گرفته, برافروخته.

blodsprngd

: قرمز, سرخ وورم کرده, خون گرفته, برافروخته.

blodstockning

: تراکم, جمع شدن خون یا اخلا ط, گرفتگی.

blodstrm

: رگ گردش خون.

blodsutgjutelse

: خونریزی, سفک دماء.

blodtransfusion

: تزریق, نقل وانتقال, رسوخ, تزریق خون.

blodtrstig

: تشنه بخون, خونریز, سفاک, بیرحم.

blodtryck

: فشار خون.

blodv rde

: شمارش تعداد گویچه های خون در حجم معینی.

blodvallning

: تراز, بطورناگهانی غضبناک شدن, بهیجان امدن, چهره گلگون کردن (در اثر احساسات و غیره), سرخ شدن, قرمز کردن, اب را با فشار ریختن, سیفون توالت, ابریزمستراح را باز کردن (برای شستشوی ان), تراز کردن (گاهی با up).

blom

: شکوفه, شکوفه کردن, گل دادنی, بکمال وزیبایی رسیدن.

blom/blomster

: شکوفه, شکوفه کردن, گل دادنی, بکمال وزیبایی رسیدن.

blomaxel

: نهنج, ظرف, جا, حاوی, حفره درون سلولی گیاه.

blomblad

: گلبرگ, پنج برگ گل.

blombukett

: دسته گل.

blomfoder

: کاسه گل, غلا ف گل, حقه گل.

blomk l

: گل کلم.

blomknopp

: جوانه, غنچه, شکوفه, تکمه, شکوفه کردن, جوانه زدن.

blomkrona

: جام گلبرگ, جام گل, کاسه گل.

blomkruka

: گلدان کوزه ای.

blomma

: گل, شکوفه, درخت گل, سر, نخبه, گل کردن, شکوفه دادن, گلکاری کردن.

blomma/blomstring

: شکوفه, گل, میوه, گل دادن, دارای طراوت جوانی شدن.

blommande

: گلدار, شکوفه دهنده, پیشرفت کننده.

blommans stndare

: پرچم, جرثومه نر گیاه, پود.

blommig

: پرگل, پرزینت.

blomning

: شکوفایی, شکفتگی, شوره زنی, فصل شکوفه اوری, حد اعلا ی تمدن یک قوم.

blomrik

: پرگل, پرزینت.

blomst llning

: ارایش, وضع گل, گل اذین, شکوفایی.

blomster

: شکوفه, شکوفه کردن, گل دادنی, بکمال وزیبایی رسیدن.

blomster-

: گلدار.

blomsterhandlare

: گفلروش, گلکار.

blomsterkrans

: حلقه گل, تاج گل, نرده پلکان مارپیچی.

blomsterl k

: لا مپ چراغ برق, پیاز گل, هر نوع برامدگی یاتورم شبیه پیاز.

blomsterodlare

: گلکار, گل پرور.

blomsterodling

: گلکاری, گل پروری, پرورش گل.

blomsterprakt

: نمایش گل وشکوفه.

blomstra/briljera/svnga/fanfar

: تزءینات نگارشی, جلوه, رشد کردن, نشو ونما کردن, پیشرفت کردن, زینت کاری کردن, شکفتن, برومند شدن, اباد شدن, گل کردن.

blomstrande

: پوشیده از گل, پرگل, سلیس وشیوا, گلگون.

blomstrande/gynnsam

: کامیاب, موفق, کامکار.

blomstring

: شکوفه, گل, میوه, گل دادن, دارای طراوت جوانی شدن.

blond/ljus/blondin

: بور, سفیدرو, بوری (برای مرد بور وبرای زن بلوند گفته میشود).

blondera

: سفید شدن بوسیله شستن با وسایل شیمیایی, سفیدکردن, ماده ای که برای سفید کردن(هرچیزی)بکار رود.

blondin

: بور, سفیدرو, بوری (برای مرد بور وبرای زن بلوند گفته میشود).

bloss

: مشعل, چراغ قوه, مشعل دار کردن.

blossa

: شعله درخشان یا اتش مشتعل, رنگ یا نور درخشان, فروغ, درخشندگی, جار زدن, باتصویر نشان دادن.

blota

: قربانی, قربانی برای شفاعت, فداکاری, قربانی دادن, فداکاری کردن, قربانی کردن جانبازی.

blott och bar/ren

: دریا, اب راکد, مرداب, محض, خالی, تنها, انحصاری, فقط.

blottad p

: تهی, عاری, خالی از (معمولا با of).

blottst lla

: بی پناه گذاشتن, بی حفاظ گذاردن, درمعرض گذاشتن, نمایش دادن, افشاء کردن.

blr d

: رنگ ارغوانی, زرشکی, جامه ارغوانی, جاه وجلا ل, ارغوانی کردن یا شدن.

blsa

: کیسه, ابدان, مثانه, بادکنک, پیشابدان, کمیزدان, تاول, ابله, تاول زدن, دمیدن, وزیدن, در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن, ترکیدن, کیسه کوچک, ابدانک, تاولچه, گودال.

blsand

: انواع اردک های ابی, غاز.

blsare

: دمنده, وزنده, کسی یا چیزی که بدمد یابوزد, ماشین مخصوص دمیدن.

blsb lg

: دم (در اهنگری), ریه.

blshalsk rtel

: غده پروستات

blsig

: بادی, باددار, بسهولت باطراف منتشر شونده, نسیم دار, خوش هوا, خنک, تازه, ملا یم, شادی بخش, باد خیز, پر باد, باد خور, طوفانی, چرند, درازگو.

blsippa

: غافث معمولی , دوای جگر.

blslampa

: چراغ جوشکاری.

blsr r

: تفنگ بادی, پفک.

blst

: ورم کرده, دمیده شده, خسته.

blsterugn

: کوره قالبگیری اهن, کوره ذوب اهن.

blt

: خیس, مرطوب, خیلی خیس ولغزنده, ابی, ابدار, اشکبار, پر اب, ابکی, رقیق, تر, مرطوب, خیس, بارانی, اشکبار, تری, رطوبت, تر کردن, مرطوب کردن, نمناک کردن.

blta

: نوعی حیوان گورکن.

blta upp

: خیساندن, خیس خوردن, رسوخ کردن, بوسیله مایع اشباع شدن, غوطه دادن, در اب فرو بردن, عمل خیساندن, خیس خوری, غوطه, غوطه وری, غسل.

bltd ck

: شعاعی.

blte

: کمربند, تسمه, بندچرمی, شلا ق زدن, بستن, محاصره ردن, باشدت حرکت یا عمل کردن.

bltira

: درخشان, تابان, ادم باهوش, ادم زرنگ, واکسی, واکس کفش, چیز درخشنده, ستاره, کلا ه ابریشمی, کفش چرمی برقی, پول زر یا نقره, لیره طلا, پول, سکه, چشم, چشم کبودشده(در اثر ضربت وغیره), انواع ماهیان کوچک ونقره فام امریکایی.

bluff

: توپ زدن, حریف را از میدان درکردن, توپ, قمپز, چاخان, سراشیب, پرتگاه.

bluffa

: توپ زدن, حریف را از میدان درکردن, توپ, قمپز, چاخان, سراشیب, پرتگاه.

blunder

: شلوار گشاد و زنانه ورزشی, گیاه شکوفه کرده, شخص بالغ, اشتباه احمقانه, لغزش, اشتباه در گفتار یا کردار.

blus

: پیراهن یاجامه گشاد, بلوز.

blusliv

: پستان بند, سینه بند (زنانه).

blusskyddare

: نوعی ژاکت استین دار, زیر پوش زنانه.

blverk

: خاکریز, بارو, دیوار(ساحلی), دیواره سد, موج شکن, پناه, سنگربندی, حامی.

blvinge

: دختر پیشاهنگ هشت ساله تایازده ساله, یکجور دوربین عکاسی, یکنوع نان شیرینی میوه دار.

bly

: سوق دادن, منجر شدن, پیش افت, تقدم.

blyaktig

: سربی, مانند سرب, سربی رنگ, کند.

blydagg

: گلوله سربی, وزنه شاقول, شاقول, ژرف پیما, سرازیرشدن, نازل شدن, سرنگون وارافتادن.

blyerts

: سرب سیاه, مغز مداد, گرافیت.

blyertsstift

: سوق دادن, منجر شدن, پیش افت, تقدم.

blyfri

: بی سرب, بدون سرب (دربین حروف چاپ).

blyg

: کم رو, خجول, ترسو, محجوب.

blyg/pryd

: خجالتی, کمرو,, نازکن.

blyg/skygg/skygga/kasta

: خجالتی, کمرو, رموک, ترسو, مواظب, ازمایش, پرتاب, رم کردن, پرت کردن, ازجا پریدن.

blygd

: موی زهار, موی شرمگاه, ناحیه زهار یا عانه, شرمگاه, کرک, پوشیدگی از کرک.

blygdben

: استخوان شرمگاه, عظم عانه.

blyghet

: عدم اعتماد به نفس, کم رویی, ترس بیم از خود.

blyglans

: گالن, سرب معدنی, سرب طبیعی.

blygr

: سربی رنگ, کبود, کبود شده, کوفته, خاکستری رنگ.

blygsam

: باحیا, افتاده, فروتن, معتدل, نسبتا کم, نامتظاهر, فروتن, محقر, خالی از جلا ل و ابهت, بی تکلف

blygsamhet

: ازرم, شکسته نفسی, عفت, فروتنی, حجب, کمرویی, ترسویی, بزدلی, جبن.

blylod

: ژرف پیما, شاقول عمودی, گلوله سربی, : راست, بطور عمودی, عمودا, درست,عینا, لوله کشی کردن, ژرف یابی کردن, عمق پیمودن, عمودی قرار دادن, با شاقول ازمودن, باسرب مهر وموم کردن, شاقولی افتادن, عمود بودن, سرب.

blyvitt

: سفیداب سرب, اسفداج.

bna

: باقلا, لوبیا, دانه, حبه, چیزکم ارزش وجزءی.

bndsel

: شلا ق زنی.

bne-

: التماس امیز.

bneman

: فاتحه خوان مزدور, دعاخوان, گدا, مستمند.

bnfalla

: درخواست کردن از, عجز و لا به کردن به, التماس کردن به, استغاثه کردن از.

bnfallande

: دفاع, برهان نمایی, شفاعت, دادخواهی.

bngstyrig

: کله شق, رام نشو, بیقرار, سرکش, چموش.

bnk/domstol

: نیمکت, کرسی قضاوت, جای ویژه, روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یا نشاندن, نیمکت گذاشتن (در), بر کرسی نشستن.

bnkrad

: سطر, ردیف.

bnsyrsa

: اخوندک.

bo

: جزیره نشین.

bo

: جزیره نشین.

bo

: ساکن بودن, اقامت گزیدن, اشیانه, لا نه, اشیانه ای کردن.

bo p landet

: ساکن ده شدن, با اخراج تنبیه کردن.

bo tillsammans

: باهم زندگی کردن (زن ومرد), رابطه جنسی داشتن.

boa

: اژدرمار, مار بوا.

boasera

: تشک, پالا ن, قطعه, قاب سقف, قاب عکس, نقاشی بروی تخته, نقوش حاشیه دارکتاب, اعضای هیلت منصفه, فهرست هیلت یاعده ای که برای انجام خدمتی اماده اند, هیلت, قطعه مستطیلی شکل, قسمت جلوی پیشخوان اتومبیل و هواپیماوغیره, قاب گذاردن, حاشیه زدن به.

bobb

: نوعی سورتمه کوچک.

bobin

: قرقره, ماسوره.

bock

: جنس نر اهو وحیوانات دیگر, قوچ, دلا ر, بالا پریدن وقوز کردن(چون اسب), ازروی خرک پریدن, مخالفت کردن با (دربازی فوتبال وغیره), جفتک, جفتک انداختن.

bock/hanne

: جنس نر اهو وحیوانات دیگر, قوچ, دلا ر, بالا پریدن وقوز کردن(چون اسب), ازروی خرک پریدن, مخالفت کردن با (دربازی فوتبال وغیره), جفتک, جفتک انداختن.

bocka

: خم شدن, تعظیم کردن, مطیع شدن, تعظیم, کمان, قوس.

bocka/b ge

: خم شدن, تعظیم کردن, مطیع شدن, تعظیم, کمان, قوس.

bockhoppning

: بازی جفتک چارکش, باجست وخیز حرکت کردن, جفتک چارکش کردن, از یکدیگر بنوبت جلو زدن, گریز زدن, گره گره حرکت کردن.

bocksprng

: از روی شادی جست وخیز کردن, رقصیدن, جهش, جست وخیز, شادی.

bod

: دکان, مغازه, کارگاه, تعمیر گاه, فروشگاه, خرید کردن, مغازه گردی کردن, دکه.

boende

: زندگی, معاش, وسیله گذران, معیشت, زنده, حی, درقیدحیات, جاندار, جاودانی.

boett

: قاب ساعت, جعبه ساعت.

bofast

: مقیم, مستقر.

bog

: شانه, دوش, کتف, هرچیزی شبیه شانه, جناح, باشانه زور دادن, هل دادن.

bogankare

: باغ, الا چیق, سایبان.

boggi

: دیو, جن, شیطان.

bogsera

: کشیدن, هل دادن, حمل کردن, کشش, همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند, حمل ونقل.

bogsera/bogsering

: باطناب بدنبال کشیدن, پس مانده الیاف کتان یا شاهدانه, طناب, زنجیر, یدک کش, یدک کشی.

bogsera/ryck/rycka

: بزحمت کشیدن, بازورکشیدن, تقلا کردن, کوشیدن, کشش, کوشش, زحمت, تقلا, یدک کش.

bogserb t

: کشتی یدک کش, بزحمت کشیدن, بازورکشیدن, تقلا کردن, کوشیدن, کشش, کوشش, زحمت, تقلا, یدک کش.

bogserlina

: طناب یا ریسمانی که بوسیله ان چیزی را می کشند, طناب بوکسل, طناب مخصوص صید بالن, طناب مخصوص یدک کشیدن چیزی.

bogsertross

: طناب مخصوص یدک کشیدن چیزی.

boj

: نوعی فلا نل رومیزی, رهنمای شناور, کویچه, روابی, جسم شناور, روی اب نگاهداشتن, شناور ساختن.

boja

: پابند, دستبند, قید, مانع, پابند زدن.

boja/fotboja

: بخو, پابند, زنجیر, قید, مانع, مقید کردن, در زیر غل وزنجیر اوردن.

bojkott

: تحریم کردن, تحریم, بایکوت.

bojkotta

: تحریم کردن, تحریم, بایکوت.

bojor

: غل و زنجیر پا, پا بند.

bok

: زان, ممرز, الش, راش, فصل یاقسمتی از کتاب, مجلد, دفتر, کتاب, درکتاب یادفتر ثبت کردن, رزرو کردن, توقیف کردن, چهار ورق کاغذ که تا شده و هشت ورق شده باشد, ورق هشت برگی, کاغذ را دسته کردن.

bokanmlan

: انتقاد از کتاب, مقاله درباره کتاب.

bokband

: حجم, جلد.

bokbindare

: اهرم جعبه ماکو, الیاف پشم که بهم پیوسته ونخ پشم را تشکیل میدهد, شکم بند زنان (پس از وضع حمل), رسید بیعانه, صاحف, بند.

bokf ra

: فصل یاقسمتی از کتاب, مجلد, دفتر, کتاب, درکتاب یادفتر ثبت کردن, رزرو کردن, توقیف کردن.

bokf ring

: حسابداری, حسابداری, اصول حسابداری, برسی اصل و فرع, دفتر داری, ساماندهی.

bokf rlggare

: ناشر.

bokfrare

: ذی حساب, حسابدار.

bokfringsmaskin

: ماشین حسابداری.

bokgarm rke

: برچسب کتاب.

bokhandel

: کتابفروشی.

bokhllare

: ذی حساب, حسابدار.

boklig

: ادبی, کتابی, ادیبانه, ادیب, وابسته به ادبیات, ادبیاتی.

bokm rke

: نشان لا ی کتاب, چوب الف.

bokmal

: کسیکه علا قه مفرطی به مطالعه کتب دارد.

bokomslag

: کاغذی که با ان کتاب را جلد میکنند, جلد کاغذی روی کتاب.

bokrygg

: تیره پشت, ستون فقرات, مهره های پشت, تیغ یا برامدگی های بدن موجوداتی مثل جوجه تیغی.

bokskp

: قفسه کتاب.

bokst ver

: حروف گذاری, علا مت گذاری باحروف.

bokstav

: حرف, نویسه.

bokstavera

: هجی کردن, املا ء کردن, درست نوشتن, پی بردن به, خواندن, طلسم کردن, دل کسی رابردن, سحر, جادو, طلسم, جذابیت, افسون, حمله ناخوشی, حمله.

bokstaverande

: املا ء, هجی.

bokstavlig

: تحت اللفظی, حرفی, لفظی, واقعی, دقیق, معنی اصلی.

bokstavlig/ordagrann

: تحت اللفظی, حرفی, لفظی, واقعی, دقیق, معنی اصلی.

bokstavsg ta

: قلب, تحریف, مقلوب, تشکیل لغت یا جمله ای از درهم ریختن کلمات یا لغات جمله ء دیگر.

bokstnd

: بساط کتابفروشی.

boktryck

: منگنه مسوده کاغذهای کپیه, پرس نامه, چاپی, وابسته بحروف چاپی.

boktryckare

: چاپگر.

boktryckarkonst

: چاپ, طبع, چاپ پارچه, باسمه زنی.

bokverk

: فصل یاقسمتی از کتاب, مجلد, دفتر, کتاب, درکتاب یادفتر ثبت کردن, رزرو کردن, توقیف کردن.

bolag

: بنگاه, شرکت.

bolagsman

: شریک شدن یاکردن, شریک, همدست, انباز, همسر, یار.

boll

: گلوله, گوی, توپ بازی, مجلس رقص, رقص, ایام خوش, گلوله کردن, گرهک.

boll av idisslad fda

: نشخوار, تنباکوی جویدنی, تفکر, تعمق.

boll/kula

: گلوله, گوی, توپ بازی, مجلس رقص, رقص, ایام خوش, گلوله کردن, گرهک.

bolltr

: چوب, چماق, عصا, چوکان زدن, خشت, گل اماده برای کوزه گری, لعاب مخصوص ظروف سفالی, چشمک زدن, مژگان راتکان دادن, بال بال زدن, چوگان, چوگاندار, نیمه یاپاره اجر, ضربت, چوگان زدن, خفاش

bolmrt

: سیکران, بذر البنج, بنگ دانه.

bolstervar

: تیک تیک, چوبخط, سخت ترین مرحله, علا مت, نشانی که دررسیدگی و تطبیق ارقام بکارمیرود, خطنشان گذاردن, خط کشیدن, چوبخط زدن, نسیه بردن, انواع ساس وکنه وغریب گز وغیره.

bom/mast

: تیردکل, تیر اهن یا الوار, مشت بازی کردن, مشاجره کردن, نزاع.

bomb

: بمب, نارنجک, بمباران کردن, مخزن.

bomba

: بمب, نارنجک, بمباران کردن, مخزن, با هواپیما زیر رگبار مسلسل وتوپ گرفتن, بباد انتقاد گرفتن, سرگردان.

bombardemang

: بمباران.

bombardera

: بمباران کردن, بتوپ بستن, پرتاب کردن, شتاب کردن, ضربه, شتاب, پوست پشم دار, خامسوز, پوست خام, پوست کندن, پوستک, پی درپی زدن, پی در پی ضربت خوردن.

bombardera/skinn

: پرتاب کردن, شتاب کردن, ضربه, شتاب, پوست پشم دار, خامسوز, پوست خام, پوست کندن, پوستک, پی درپی زدن, پی در پی ضربت خوردن.

bombardering

: بمباران.

bombasm

: کتان, جنس پنبه ای (مج.) گزافه گویی, سخن بزرگ یا قلنبه, مبالغه.

bombastisk

: گزاف, قلنبه, مطنطن, قلنبه نویس, گزاف گوی, دهان دار, پرحرف.

bombflygplan

: هواپیمای بمب افکن, بمب انداز.

bombplan

: هواپیمای بمب افکن, بمب انداز.

bomrke

: ارزه, نمره, نشانه, نشان, علا مت, داغ, هدف, پایه, نقطه, درجه, مرز, حد, علا مت گذاشتن, توجه کردن.

bomull

: پنبه, نخ, پارچه نخی, باپنبه پوشاندن.

bomullsfabrik

: کارخانه نخ ریسی.

bomullsflanell

: پارچه پنبه ای شبیه فلا نل, فلا نل نما, کرکی.

bomullsfr

: تخم پنبه, پنبه دانه.

bomullskrut

: باروت پنبه.

bomullsspinneri

: کارخانه نخ ریسی.

bomullstr d

: نخ تابیده (که ابتداء در شهر لیل تهیه میشده).

bomullstrik

: یکنوع پارچه ء نخی که برای زیرپوش بکار میرود.

bomullstyg

: فاستونی نخی, سخن گزاف, بی ارزش, لفاظی.

bona

: موم, مومی شکل, شمع مومی, رشد کردن, زیاد شدن, رو به بدر رفتن, استحاله یافتن.

bondb na

: باقلا.

bonde

: کشاورز, سرپرست خانه, مرد زن دار, روستایی, دهاتی, دهقانی, کشاورز, رعیت.

bondestnd

: رعایا, جماعت دهقانان, بی تربیتی.

bondf rnuft

: عقل سلیم, قضاوت صحیح, حس عام.

bondfrst nd

: عقل سلیم, قضاوت صحیح, حس عام.

bondgrann

: زرق وبرق دار, نمایش دار, پر زرق و برق, جلف, لوس, روزشادی.

bondgrd

: ابنیه و ساختمانهای مجاورمزرعه, مزرعه وابنیه ان, مزرعه و حوالی ان, علا قجات رعیتی.

bondhund

: دورگه, دو تخمه, پست نژاد.

bondkomik

: مسخره امیز, مضحک, تقلید, رقص لخت, تقلید و هجو کردن

bondkvinna

: هم میهن.

bondlurk

: روستایی نادان یا کودن, ادم بی دست وپا, دهاتی جاهل, احمق, نفهم.

bondpermission

: مرخصی بدون اطلا ع قبلی, جیم شدن.

bondpojke

: نوکر, خادم شوالیه, جوان روستایی, عاشق.

bondslug

: ناقلا, ادم تودار, ادم اب زیرکاه, موذی, محیل, شیطنت امیز, کنایه دار.

bondstuga

: خانه رعیتی.

bong

: سند, مدرک, دستاویز, ضامن, گواه, شاهد, تضمین کننده, شهادت دادن.

bonga

: دفتر ثبت, ثبت امار, دستگاه تعدیل گرما, پیچ دانگ صدا, لیست یا فهرست, ثبت کردن, نگاشتن, در دفتر وارد کردن, نشان دادن, منطبق کردن.

bongotrumma

: یکنوع طبل دوطرفه که بادست نواخته میشود, بانگو.

boning

: منزل, مسکن, رحل اقامت افکندن, اشاره کردن, پیشگویی کردن, بودگاه, بودباش.

boning/boningsplats

: سکونت, اسکان, سکنی, مستعمره, مسکن, منزل.

boning/vistelse

: منزل, مسکن, رحل اقامت افکندن, اشاره کردن, پیشگویی کردن, بودگاه, بودباش.

boningsplats

: سکونت, اسکان, سکنی, مستعمره, مسکن, منزل.

boningsrum

: اتاق نشیمن, سالن نشیمن.

bonjour

: نیم تنه دامن بلند مردانه, فراک.

bonnett

: نوعی کلا ه بی لبه زنانه ومردانه, کلا هک دودکش, سرپوش هرچیزی, کلا ه سرگذاشتن, درپوش, کلا هک.

bonus

: انعام, جایزه, حق الا متیاز, سودقرضه, پرداخت اضافی.

bookmaker

: کتاب نویس, صحاف, ناشرکتاب, دلا ل شرط بندی.

boplats

: سکونت, اسکان, سکنی, مستعمره, مسکن, منزل.

bor

: زندگی کردن, زیستن, زنده بودن, :زنده, سرزنده, موثر, دایر.

bord

: جدول, میز, مطرح کردن.

borda

: تخته, تابلو.

bordduk

: سفره, رومیزی.

borde

: باید, بایست, بایستی, باید و شاید, زمان ماضی واسم مفعول فعل معین.للاهس

borde inte

: نبایستی.

bordell

: فاحشه خانه.

bordlggning/l nggrund

: موادیکه از ان تاقچه میسازند, شیب, درجه شیب, تاقچه یا قفسه بندی.

bordlpare

: ریشه هوایی, دونده, گردنده, گشتی, افسر پلیس, فروشنده سیار, ولگرد, متصدی, ماشین چی, اداره کننده شغلی.

bordsb n

: توفیق, فیض, تاءید, مرحمت, زیبایی, خوبی, خوش اندامی, ظرافت, فریبندگی, دعای فیض و برکت, خوش نیتی, بخشایندگی, بخشش, بخت, اقبال, قرعه, جذابیت, زینت بخشیدن, اراستن, تشویق کردن, لذت بخشیدن, مورد عفو قرار دادن.

bordsduk

: سفره, رومیزی.

bordslda

: کشو, برات کش, ساقی, طراح, نقاش, زیر شلواری.

bordssamtal

: صحبتهای خصوصی و غیر رسمی در سر میز غذا, مفاوضه.

bordsservis

: لوازم میز یا سفره, ظروف سفره, کارد و چنگال.

bordsvatten

: اب معدنی.

bordtennis

: بازی پینگ پنگ, تنیس روی میز.

bordtennisracket

: چوب, چماق, عصا, چوکان زدن, خشت, گل اماده برای کوزه گری, لعاب مخصوص ظروف سفالی, چشمک زدن, مژگان راتکان دادن, بال بال زدن, چوگان, چوگاندار, نیمه یاپاره اجر, ضربت, چوگان زدن, خفاش

bore

: بادشمال.

boren

: زاییده شده, متولد.

borg

: دژ, قلعه, قصر, رخ.

borg/slott

: دژ, قلعه, قصر, رخ.

borgare i stad

: شهرنشین, شهری, حاکم یا قاضی شهر.

borgen

: توقیف, حبس, واگذاری, انتقال, ضمانت, کفالت, بامانت سپردن, کفیل گرفتن, تسمه, حلقه دور چلیک, سطل, بقید کفیل ازاد کردن.

borgen r/fordringsgare

: بستانکار, طلبکار, ستون بستانکار.

borgenr

: بستانکار, طلبکار, ستون بستانکار.

borgensf rbindelse

: ضمانت, تضمین, وثیقه.

borgensman

: برده, غلا م, ضامن, کفیل.

borgerlig

: عضوطبقه متوسط جامعه, عضو طبقه دوم, طبقه کاسب ودکاندار, غیرنظامی, مدنی.

borgerlighet

: احترام.

borgis

: عضوطبقه متوسط جامعه, عضو طبقه دوم, طبقه کاسب ودکاندار.

borgm stare

: شهردار.

borgmstarinna

: زن شهردار.

boricka

: الا غ, خر, ادم نادان وکودن.

bornera

: جوش زدن, گازدار کردن (مشروبات وغیره).

bornyr

: سر, کله, راس, عدد, نوک, ابتداء, انتها, دماغه, دهانه, رءیس, سالا ر, عنوان, موضوع, منتها درجه, موی سر, فهم, خط سر, فرق, سرصفحه, سرستون, سر درخت, اصلی, عمده, مهم, : سرگذاشتن به, دارای سرکردن, ریاست داشتن بر, رهبری کردن, دربالا واقع شدن

borr

: مته, هرچیزیکه وسیله سوراخ کردن باشد, سنبه, ملول کننده, خستگی اور.

borra

: گمانه, سوراخ کردن, سنبیدن, سفتن, نقب زدن, بامته تونل زدن, خسته کردن, موی دماغ کسی شدن, خسته شدن, منفذ, سوراخ, مته, وسیله سوراخ کردن, کالیبر تفنگ, خسته کننده.

borra/tr ka ut

: گمانه, سوراخ کردن, سنبیدن, سفتن, نقب زدن, بامته تونل زدن, خسته کردن, موی دماغ کسی شدن, خسته شدن, منفذ, سوراخ, مته, وسیله سوراخ کردن, کالیبر تفنگ, خسته کننده.

borrande

: تمرین, تمرین نظامی, حفر, مته زنی.

borrare

: مته, هرچیزیکه وسیله سوراخ کردن باشد, سنبه, ملول کننده, خستگی اور.

borrfluga

: کرم میوه.

borrsvng

: تحریک احساسات, تجدید و احیای روحیه, بند شلوار, خط ابرو, بابست محکم کردن, محکم بستن, درمقابل فشار مقاومت کردن, اتل.

borrtorn

: جرثقیل, دکل کشتی, برج چاه کنی, با جرثقیل حمل کردن.

borst

: موی زبر, موی سیخ, موی خوک, سیخ شدن, رویه تجاوزکارانه داشتن, اماده جنگ شدن.

borst/vara full av

: موی زبر, موی سیخ, موی خوک, سیخ شدن, رویه تجاوزکارانه داشتن, اماده جنگ شدن.

borsta

: پاک کن, ماهوت پاک کن, لیف, کفش پاک کن و مانند ان, قلم مو, علف هرزه, ماهوت پاک کن زدن, مسواک زدن, لیف زدن, قلم مو زدن, نقاشی کردن, تماس حاصل کردن واهسته گذشتن, تندگذشتن, بروس لوله.

borste

: پاک کن, ماهوت پاک کن, لیف, کفش پاک کن و مانند ان, قلم مو, علف هرزه, ماهوت پاک کن زدن, مسواک زدن, لیف زدن, قلم مو زدن, نقاشی کردن, تماس حاصل کردن واهسته گذشتن, تندگذشتن, بروس لوله.

borsteig

: زبر, دارای موی زبر, جنگی.

borstig

: زبر, دارای موی زبر, جنگی.

borstnejlika

: گل میخک شاعر, حسن یوسف.

bort

: کنار, یکسو, بیک طرف, دوراز, خارج, بیرون از, غایب, درسفر, بیدرنگ, پیوسته, بطور پیوسته, متصلا, مرتبا, از انجا, از ان زمان, پس از ان, بعد, از انروی, غایب, رفته, بیرون, دورافتاده, دور, فاصله دار, ناجور, متفاوت, پاک کردن از, رهانیدن از, خلا ص کردن.

borta

: در دشت, در صحرا, .

bortarbeta

: زدودن, رفع کردن.

bortbyting

: بچه ای که پریان بجای بچه ای که دزدیده اند میگذارند, ادم دمدمی.

bortefter

: همراه, جلو, پیش, در امتداد خط, موازی با طول.

borterst

: دورترین, اقصی نقطه, بعیدترین, ابعد, دورترین, اقصی نقطه.

bortersta del av plan

: مزرعه دور افتاده, بیرون از محیط, قسمت خارجی میدان.

bortf rklaring

: دروغگویی, حرف دو پهلو.

bortfalla

: بخواب رفتن, مردن.

bortflyttning

: رفع, ازاله.

bortfra

: ربودن, دزدیدن (شخص), دور کردن, ادم دزدیدن, از مرکز بدن دور کردن (طب).

bortfrakta

: برداشت کردن, رفع کردن, عزل کردن.

bortfraktning

: رفع, ازاله.

bortg ngne

: مرده, مرحوم.

bortgng

: مرگ, مردن, درگذشتن.

bortifrn

: از, بواسطه, درنتیجه, از روی, مطابق, از پیش.

bortkommen

: گمشده, از دست رفته, ضایع, زیان دیده, شکست خورده گمراه, منحرف, مفقود.

bortom

: انسوی, انطرف ماوراء, دورتر, برتر از.

bortoperera

: برداشت کردن, رفع کردن, عزل کردن.

bortovaro

: نبودن, غیبت, غیاب, حالت غیاب, فقدان.

bortr va

: بچه دزدی کردن, ادم سرقت کردن, ادم دزدی کردن.

bortre

: بیشتر, دیگر, مجدد, اضافی, زاءد, بعلا وه, بعدی, دوتر,جلوتر, پیش بردن, جلو بردن, ادامه دادن, پیشرفت کردن, کمک کردن به.

bortrvande

: عمل ربودن (زن و بچه و غیره), ربایش, دورشدگی, دوری از مرکز بدن, قیاسی, قیاس.

bortse

: نادیده گرفتن, اعتنا نکردن, عدم رعایت.

bortslarvad

: گمشده, از دست رفته, ضایع, زیان دیده, شکست خورده گمراه, منحرف, مفقود.

bortslumpa

: یکجا فروختن, ارزان فروختن, فروش یکجا وارزان.

borttagande

: ریشه کنی, ساییدگی, قطع, قطع عضوی از بدن, فرساب.

borttagning/bortflyttning

: رفع, ازاله.

borttagningsbar

: برداشتنی, رفع شدنی.

borttr ngning

: سرکوبی.

bos tta

: واریز, تسویه, جا دادن, ماندن, مقیم کردن, ساکن کردن, واریز کردن, تصفیه کردن, معین کردن, ته نشین شدن, تصفیه حساب کردن, نشست کردن.

bosatt

: مقیم, مستقر.

bosch

: حرف توخالی, مهمل, حقه بازی, چرند.

boskap

: احشام واغنام, گله گاو, چارپایان اهلی, مواشی وگاو وگوسفندی که برای کشتار یافروش پرورش شود, احشام.

boskapsdrivare

: چوبدار, گله فروش, دلا ل گاو و گوسفند.

boskapstjuv

: دارای صدای خش خش.

boskapsuppfdare

: گاودار, گاو فروش, گاو چران, گله چران, چوپان, گله بان, محافظ, رمه دار, گاودار, چوپان, گله دار, رمه دار, کشیش, روحانی.

boss

: رءیس کارفرما, ارباب, برجسته, برجسته کاری, ریاست کردن بر, اربابی کردن (بر), نقش برجسته تهیه کردن, برجستگی.

bossa

: ستاره ای که نور ان چند روزی زیاد شده و دوباره کم شود, فانی ستاره, نو اختر.

bostad

: مسکن, تهیه جا, خانه ها (بطور کلی), مسکن, خانه سازی.

bostad/lya

: حفاری, محل حفر.

bostads-

: مسکونی, وابسته به اقامت, قابل سکنی, محلی.

bostadsl genhet

: تخت, پهن, مسطح.

bostadsls

: دربدر, بی خانمان, اواره.

bostadsomr de utanfr f rorterna

: ناحیه یا منطقه ء خارج شهری.

bostadsregion utanfr f rorterna

: منطقه وسیعی ازنواحی خارج شهر, حومه شهر.

bostlle

: محل اقامت, اقامتگاه.

bostta sig

: واریز, تسویه, جا دادن, ماندن, مقیم کردن, ساکن کردن, واریز کردن, تصفیه کردن, معین کردن, ته نشین شدن, تصفیه حساب کردن, نشست کردن.

bot

: علا ج, شفا, دارو, شفا دادن, بهبودی دادن.

bot-

: وابسته به طلب مغفرت وندامت.

bota

: علا ج, شفا, دارو, شفا دادن, بهبودی دادن.

botande

: دارای خاصیت درمانی, علا ج بخش, شفا بخش.

botanik

: گیاه شناسی, کتاب گیاه شناسی, گیاهان یک ناحیه, زندگی گیاهی یک ناحیه.

botaniker

: گیاه شناس, متخصص گیاه شناسی.

botanisera

: گیاه جمع کردن (برای مقاصد گیاه شناسی), تحقیقات گیاه شناسی بعمل اوردن.

botaniska

: وابسته به گیاه شناسی, ترکیب یامشتقی از مواد گیاهی و داروهای گیاهی.

botanist

: گیاه شناس, متخصص گیاه شناسی.

botare

: شفا دهنده, التیام دهنده.

botemedel

: علا ج, شفا, دارو, شفا دادن, بهبودی دادن.

botf rdig

: توبه کار, پشیمان, تاءب, اندوهناک, نادم.

botfrdighet

: پشیمانی, توبه, ندامت.

botg rare

: توبه کار, پشیمان, تاءب, اندوهناک, نادم.

botgring

: توبه وطلب بخشایش, پشیمانی, ریاضت, وادار به توبه کردن.

botlig

: علا ج پذیر.

botten

: ته, پایین, تحتانی.

bottenf rg

: زمین, خاک, میدان, زمینه, کف دریا, اساس, پایه, بنا کردن, برپا کردن, بگل نشاندن, اصول نخستین را یاد دادن(به), فرودامدن, بزمین نشستن, اساسی, زمان ماضی فعل.دنءرگ

bottenfisk

: گیاه زمینی, ماهی ته دریا, خواننده یاتماشاچی بی ذوق, عامی, شخص فرومایه و پست.

bottenl ge

: نظیرالسمت, حضیض, ذلت, سمت القدم.

bottenls

: ژرف, گردابی, ناپیمودنی, بدون ته, غیر محدود.

bottenls

: ژرف, گردابی, ناپیمودنی.

bottensats

: درد , باقی مانده, چیز پست وبی ارزش, ته نشین, ته نشست, لا ی, رسوب, درده, رسوب کردن.

bottenv ning

: طبقه همکف ساختمان.

bottnande

: لگنی, واقع درنزدیک لگن خاصره, وابسته به لگن خاصره.

botulism

: مسمومیت غذایی حاد.

botvning

: انضباط, انتظام, نظم, تادیب, ترتیب, تحت نظم و ترتیب در اوردن, تادیب کردن.

boulevard

: خیابان پهنی که دراطراف ان درخت باشد بولوارد, بزرگراه, باغراه.

bouppteckningsman

: فرمدار, مدیر, رءیس, مدیر تصفیه, وصی و مجری.

bouquet

: دسته گل.

bourgeoisie

: طبقه سوداگر, سرمایه داری, حکومت طبقه دوم, بورژوازی.

boutique

: دکان, بوتیک.

boutredningsman

: فرمدار, مدیر, رءیس, مدیر تصفیه, وصی و مجری.

bovaktig

: پست, نالا یق, فاسد, شریر, بدذات, خیلی بد.

bovaktighet

: پستی, بدذاتی, جنایت, شرارت, تبه کاری.

bovstreck

: پستی, بدذاتی, جنایت, شرارت, تبه کاری.

bowla

: کاسه, جام, قدح, باتوپ بازی کردن, مسابقه وجشن بازی بولینگ, کاسه رهنما(دستگاه ابزارگیری).

bowlare

: قدح ساز, نوعی کلا ه لبه دار, کسی که باگلوله یاگوی بازی میکند, مشروب خوارافراطی, داءم الخمر.

bowling

: بازی بولینگ.

bowlk gla

: سنجاق, پایه سنجاقی.

bowlklot

: کاسه, جام, قدح, باتوپ بازی کردن, مسابقه وجشن بازی بولینگ, کاسه رهنما(دستگاه ابزارگیری).

box

: جعبه, قوطی, صندوق, اطاقک, جای ویژه, لژ, توگوشی, سیلی, بوکس, : مشت زدن, بوکس بازی کردن, سیلی زدن, درجعبه محصور کردن, احاطه کردن, درقاب یا چهار چوب گذاشتن.

boxa

: مشروب مرکب از شراب ومشروبات دیگر, کوتاه, قطور, مشت, ضربت مشت, قوت, استامپ, مهر, مشت زدن بر, منگنه کردن, سوراخ کردن, پهلوان کچل.

boxare

: مشت زن, بوکس باز.

boxas

: جعبه, قوطی, صندوق, اطاقک, جای ویژه, لژ, توگوشی, سیلی, بوکس, : مشت زدن, بوکس بازی کردن, سیلی زدن, درجعبه محصور کردن, احاطه کردن, درقاب یا چهار چوب گذاشتن.

boxer

: مشت زن, بوکس باز.

boxhandske

: دستکش بوکس.

boxning

: مشت زنی, بوکس.

boxningssporten

: مشت زنی, بوکس.

br ck

: فتق, مرض فتق, غری.

br cka

: درز, رخنه, عیب, خدشه, عیب دار کردن, ترک برداشتن, تند باد, اشوب ناگهانی, کاستی, سفرس, گیاه سنگروی.

br ckjrn

: اهرم, دیلم.

br cklig

: شکستنی, نازک, سست, نحیف, شکننده, زودگذر, سست در برابر وسوسه شیطانی, گول خور, بی مایه.

br ckt

: شورمزه, بدمزه.

br d

: عجول, شتاب زده, دست پاچه, تند, زودرس.

br dbutik

: دکان نانوایی یا شیرینی پزی.

br ddfull

: لبریز.

br dfda

: نان, قوت, نان زدن به.

br dfodring

: مهمانخانه شبانه روزی, پانسیون, تخته کوبی.

br dfrukttrd

: میوه نان.

br dgrd

: محوطه یاحیاط تیر فروشی که الوار در ان انباشته شده.

br dkant

: کبره, کبره بستن, قسمت خشک و سخت نان, پوست نان, قشر, پوسته سخت هر چیزی, ادم جسور و بی ادب.

br dkorg

: سبدنان, شکم, معده, ناحیه حاصلخیز.

br dmogen

: زود رس, پیش رس, نابهنگام, باهوش.

br drost

: نوشنده بسلا متی کسی, نان برشته کن, سرخ کننده, برشته کننده.

br dska

: شلوغی, هایهو, جنبش, تقلا, کوشش, شلوغ کردن, تقلا یاکشمکش کردن, عجله, شتاب, سرعت, عجله کردن, شتاب کردن, شتابیدن, عجله کردن, چاپیدن, بستوه اوردن, باشتاب انجام دادن, راندن, شتاب, عجله, دستپاچگی, شتابزدگی, عمل یا فعالیت رسوبی, تعجیل بسیار.

br dskande

: مبرم.

br dspade

: پوست انداختن, پوست کندن, کندن, پوست, خلا ل, نرده چوبی, محجر.

br k

: همهمه, سر و صدا, قیل و قال, داد, غوغا, هنگامه.

br k/brka

: هایهوی, سروصدا, نق نق زدن, اشوب, نزاع, هایهو کردن, ایراد گرفتن, خرده گیری کردن, اعتراض کردن.

br k/upplopp

: هنگامه, همهمه, غوغا, شلوغ, جنجال, اشوب, التهاب, اغتشاش کردن, جنجال راه انداختن.

br ka

: بع بع کردن, صدای بزغاله کردن, ناله کردن, بع بع.

br ken

: سرخس, جماز, بسفایج.

br kenvxt

: سرخس, جماز, بسفایج.

br kig

: بی نظم, بی ترتیب, نامنظم, مختل, شلوغ, ناامن.

br kig/slagskmpe

: پر سر و صدا, خشن, داد و بیداد کن, سرکش, سر و صدا و اشوب کردن.

br kstake

: از روی بیمیلی جدا شدن از, مزاحم, موجد زحمت ودردسر, اشوبگر.

br llops-

: وابلسته بعروسی, نکاحی, عروسی, زفافی.

br nd mandel

: نقل وشیرینی, بادام سوخته, اجیل سوخته.

br nna till aska

: خاکستر کردن, سوزاندن, با اتش سوختن.

br nnande/skarp

: نیشدار, تند, تیز, هجو امیز, سوزش اور.

br nnas

: سوزاندن, اتش زدن, سوختن, مشتعل شدن, دراتش شهوت سوختن, اثر سوختگی.

br nnblsa

: تاول, ابله, تاول زدن.

br nneri

: کارخانه یا محل تقطیر, رسومات.

br nning/brnningar

: خیزاب دریاکنار.

br nningar

: خیزاب دریاکنار.

br nnpunkt

: نقطه تقاطع, کانون, کانون عدسی, فاصله کانونی, قطب, مرکز, مترکز کردن, بکانون اوردن, میزان کردن.

br nnpunkts-

: کانونی, مرکزی, وابسته بکانون, موضعی.

br nnsr

: سوزاندن, اتش زدن, سوختن, مشتعل شدن, دراتش شهوت سوختن, اثر سوختگی.

br nnugn

: کوره, اجاق, درکوره پختن.

br nnvin

: مشروب جین قوی هلندی.

br nnvinsbrnneri

: کارخانه یا محل تقطیر, رسومات.

br nsle

: سوخت, غذا, اغذیه, تقویت, سوخت گیری کردن, سوخت دادن (به), تحریک کردن, تجدید نیرو کردن.

br sch

: نقض عهد, رخنه, نقض کردن, نقض عهد کردن, ایجاد شکاف کردن, رخنه کردن در.

br ss

: تیموس حیوانات جوان, دنبلا ن, لوزالمعده, غده تیموس.

br st-

: سینه ای, صدری, درونی, باطنی.

br sta

: اماده کردن, مهیا شدن.

br sthllare

: پستان بند.

br stkorg

: صندوق, یخدان, جعبه, تابوت, خزانه داری, قفسه سینه, سینه, صدر, قفسه سینه.

br stsim

: شنای پروانه.

br stvrn

: بارو, برج و بارو, استحکام یاسنگر موقتی, نرده بندی عرشه جلو کشتی.

br stvrta

: نوک پستان, نوک غده, پستانک مخصوص شیربچه, ازنوک پستان خوردن.

br te

: صداهای ناهنجار دراوردن, درهم ریختن, درهم ریختگی, درهم وبرهمی.

br tte

: لبه, کنار, حاشیه, پرکردن.

br/sjukb r

: تخت روان, برانکار, بسط یابنده.

bra

: خرس, سلف فروشی سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی, لقب روسیه ودولت شوروی, :بردن, حمل کردن, دربرداشتن, داشتن, زاییدن, میوه دادن, تاب اوردن, تحمل کردن, مربوط بودن, پوشیدن, در بر کردن, بر سر گذاشتن, پاکردن (کفش و غیره), عینک یا کراوات زدن, فرسودن, دوام کردن, پوشاک.

bra

: خوب, نیکو, نیک, پسندیده, خوش, مهربان, سودمند, مفید, شایسته, قابل, پاک, معتبر, صحیح, ممتاز, ارجمند, کامیابی, خیر, سود, مال التجاره, مال منقول, محموله, چشمه, جوهردان, دوات, ببالا فوران کردن, روامدن اب ومایع, درسطح امدن وجاری شدن, :خوب, تندرست, سالم, راحت, بسیارخوب, به چشم, تماما, تمام وکمال, بدون اشکال, اوه, خیلی خوب.

bra/stor

: بزرگ, عظیم, کبیر, مهم, هنگفت, زیاد, تومند, متعدد, ماهر, بصیر, ابستن, طولا نی.

brackig

: ادم هرزه, ادم بی فرهنگ وبی ذوق ومادی.

bragd

: کردار, کار, قباله, سند, باقباله واگذار کردن.

bragd/kraftprov

: کار برجسته, شاهکار, کار بزرگ, فتح نمایان.

brailleskrift

: خط برجسته مخصوص کوران, الفباء نابینایان.

brak/klockringning

: صدای پیوسته, صدای مسلسل, غوغا, طنین متناوب, ناقوس یا زنگ, صدای ناقوس, غریدن, ترق وتروق کردن, هیاهو وغوغا کردن, صدای گوشخراش دادن.

brakfest

: مجلس انس ورقص, بزم.

brakskit

: گوز, گوزیدن.

bramst ng

: سکوب بالا ی دکل کشتی, بالا ترین شکوب دکل کشتی, وسایل بی مصرف کشتی.

brand

: ماشرا, خوره, اکله, یکجور افت درختان میوه, نوعی شته یاکرم, فاسدکردن, فاسدشدن.

brand/rost/mgel

: پرمک, کپک, بادزدگی, زنگ گیاهی, کپک زدن.

brandbil

: ماشین اتش نشانی, تلمبه اتش خاموش کن.

brandfast

: نسوز, محفوظ از اتش, نسوز کردن, ضد اتش.

brandfri

: نسوز, محفوظ از اتش, نسوز کردن, ضد اتش.

brandgul

: پرتقال, نارنج, مرکبات, نارنجی, پرتقالی.

brandman

: مامور اتش نشانی, سوخت انداز, سوخت گیر.

brandr d

: رنگ پریده, ترسناک, تیره, مستهجن, بطورترسناک یاغم انگیز, موحش, شعله تیره, شعله دودنما, رنگ زرد مایل به قرمز, کم رنگ وپریده, زننده.

brandsoldat

: مامور اتش نشانی, سوخت انداز, سوخت گیر.

brandspruta

: ماشین اتش نشانی, تلمبه اتش خاموش کن.

brandstation

: ایستگاه اتش نشانی.

brandvning

: تمرین اطفاء حریق.

brant

: سرازیر, تند, سراشیب, گزاف, فرو کردن (در مایع), خیساندن, اشباع کردن, شیب دادن, مایع (جهت خیساندن).

brant klippa/klippspets

: پرتگاه, کمر, تخته سنگ.

brant/brddjup

: صخره پرتگاه, پرتگاه, سراشیبی تند.

brant/sluttning

: پرتگاه مصنوعی, سینه کش, سرازیری خندق.

brant/stup

: دیوار درونی خندق, سراشیبی خندق, سراشیب کردن, بریدن, عمودی بریدن.

brare

: حامل, درخت بارور, در وجه حامل.

brasa

: اتش بزرگ, اتش بازی, اتش, حریق, شلیک, تندی, حرارت, اتش زدن,افروختن, تفنگ یاتوپ را اتش کردن, بیرون کردن, انگیختن.

braskande

: خود فروش, خوش نما, زرق وبرق دار, خود نما, پر جلوه.

brasredskap

: سیخ و سه پایه وسایر اسبابهای جلو بخاری.

brass

: تحریک احساسات, تجدید و احیای روحیه, بند شلوار, خط ابرو, بابست محکم کردن, محکم بستن, درمقابل فشار مقاومت کردن, اتل.

brassa

: تحریک احساسات, تجدید و احیای روحیه, بند شلوار, خط ابرو, بابست محکم کردن, محکم بستن, درمقابل فشار مقاومت کردن, اتل.

brassk rm

: سپر جلو بخاری, مامور اتش نشانی.

brast

: قطاری, پشت سر هم.

brasved

: هیزم.

bravad

: رفتار, کردار, عمل, کاربرجسته, شاهکار, :بکار انداختن, استخراج کردن, بهره برداری کردن از, استثمار کردن.

bravo

: مریزاد, افرین, براوو, هورا.

bravorop

: خوشی, فریادوهلهله افرین, هورا, دلخوشی دادن, تشویق کردن, هلهله کردن.

bravur

: اظهار شجاعت و دلا وری, روحیه مطملن وامرانه, بسرعت رفتن, بسرعت انجام دادن, فاصله میان دو حرف, این علا مت ( ? ), بشدت زدن, پراکنده کردن.

bravurnummer

: ستاره یا شخصیت برجسته جماعت, موضوع مهم وقابل توجه.

brb rare

: ادم نعش کش, تابوت بر.

brbar radiotelefon

: دستگاه مخابره یا رادیوی ترانزیستوری کوچک.

brckage

: شکستنی, شکست.

brckband

: چوب بست زدن, پایه زدن, بستن, بسیخ کشیدن, بدار اویختن, جفت کردن, گره زدن, دسته کردن, متمسک شدن, کوک زن, بهم بستن, بادبان را جمع کردن, بار سفر بستن, بدار اویخته شدن, خرپا, شکم بند, بقچه, انبان, فتق بند.

brcklighet

: زودشکنی, تردی, ظرافت.

brd

: سرحد, حاشیه, لبه, کناره, مرز, خط مرزی, لبه گذاشتن (به), سجاف کردن, حاشیه گذاشتن, مجاور بودن.

brd

: نان, قوت, نان زدن به.

brda

: بار, وزن, گنجایش, طفل در رحم, بارمسلولیت, بارکردن, تحمیل کردن, سنگین بار کردن, بار, تعهد, مسلولیت.

brdd

: لبه, کنار, حاشیه, پرکردن.

brddjup

: صخره پرتگاه, پرتگاه, سراشیبی تند.

brde

: تخته, تابلو.

brdfrukt

: میوه نان.

brdighet

: حاصلخیزی, باروری.

brdkavel

: وردنه, تیرک.

brdmogenhet

: زودرسی.

brdraskap

: برادری, انجمن برادری واخوت, انجمن اخوت, دسته.

brdska/skynda

: شتاب کردن, شتابیدن, عجله کردن, چاپیدن, بستوه اوردن, باشتاب انجام دادن, راندن, شتاب, عجله, دستپاچگی.

brdskande karakt r

: فوریت, ضرورت, نیازشدید.

brdsmula

: خرده نان, خرده, هرچیزی شبیه خرده نان (مثل خاک نرم)

brdspel

: نرد, تخته نرد.

brdst rtad

: بشدت پرتاپ کردن, شتاباندن, بسرعت عمل کردن, تسریع کردن, سر اشیب تند داشتن, ناگهان سقوط کردن, غیر محلول وته نشین شونده, جسم تعلیق شونده یا متراسب, خیلی سریع, بسیار عجول, ناگهانی, رسوب شیمیایی.

brdst rtad/pskynda

: بشدت پرتاپ کردن, شتاباندن, بسرعت عمل کردن, تسریع کردن, سر اشیب تند داشتن, ناگهان سقوط کردن, غیر محلول وته نشین شونده, جسم تعلیق شونده یا متراسب, خیلی سریع, بسیار عجول, ناگهانی, رسوب شیمیایی.

bred

: پهن, عریض, گشاد, فراخ, وسیع, پهناور, زیاد, پرت, کاملا باز, عمومی, نامحدود, وسیع.

breda

: وسعت, شیوع, پهن کردن, پهن شدن.

breda ut

: منبت کاری کردن, باز کردن, گسترده.

breda ut sig

: اطناب کردن, به تفصیل شرح دادن.

bredd

: پهنا, عرض, وسعت نظر, پهنا, عرض, پهنه, وسعت, چیز پهن.

bredda

: پهن کردن, وسیع کردن, منتشر کردن.

breddgrad

: عرض جغرافیایی, ازادی عمل, وسعت, عمل, بی قیدی.

bredhvdad

: کله شق, سرسخت, ادم کودن وسرسخت.

bredsida

: توپهایی که دریک سوی کشتی اراسته شده, سطح پهن هرچیزی, بایک شلیک.

bredvid

: درکنار, نزدیک, دریک طرف, بعلا وه, باضافه, ازطرف دیگر, وانگهی.

breitschwanz

: گوسفنددنبه دار, پوست بره.

brett

: دندانه دار, دارای دندان مضرس, حریص, دندان نما.

brev

: حرف, نویسه.

brev-

: رساله ای, نامه ای.

brevb rare

: نامه رسان.

brevduva

: کبوتر خانگی, کبوتر جلد.

brevhuvud

: سرنامه, عنوان چاپی بالا ی کاغذ.

breviarium

: کتاب تلخیص شده, کتاب نماز وادعیه روزانه.

brevkopia

: رونوشت کاربنی.

brevkort

: کارت پستال, بوسیله کارت پستال مکاتبه کردن.

brevlda

: صندوق پست.

brevp rm

: پرونده, بایگانی کردن.

brevporto

: حمل بوسیله پست, ارسال پست, مخارج پستی, حق پستی, تمبر پستی.

brevskrivare

: خبرنگار, مخبر, مکاتبه کننده, طرف معامله, مطابق.

brevskrivare/motsvarande

: خبرنگار, مخبر, مکاتبه کننده, طرف معامله, مطابق.

brevv xling

: ارتباط, مطابقت, تشابه, مراسلا ت.

brevvxla

: برابربودن, بهم مربوط بودن, مانند یا مشابه بودن, مکاتبه کردن, رابطه داشتن.

brevvxling/ verensstmmelse

: ارتباط, مطابقت, تشابه, مراسلا ت.

brgarl n

: نجات مال یا جان کسی, نجارت کسی از خطر, از خطر نابودی نجات دادن, مصرف مجدداشغال وزاءد هر چیز.

brgning

: نجات مال یا جان کسی, نجارت کسی از خطر, از خطر نابودی نجات دادن, مصرف مجدداشغال وزاءد هر چیز.

bricka

: اجر کاشی, سفال, با اجر کاشی فرش کردن, سینی, طبق, جعبه دو خانه, شستشو کننده, رختشوی, واشر.

bridge

: پل, جسر, برامدگی بینی, سکوبی درعرشه کشتی که مورد استفاده کاپیتان وافسران قرار میگیرد, بازی ورق, پل ساختن, اتصال دادن.

brigad

: تیپ, دسته, تشکیلا ت.

brigadgeneral

: سرتیپ, فرمانده تیپ.

brigg

: نوعی کشتی دو دگلی سبک و سریع السیر.

brikett

: بریکت, خاک زغال قالبی.

briljans

: تابش, درخشندگی, برق, زیرکی, استعداد.

briljant

: تابان, مشعشع, زیرک, بااستعداد, برلیان, الماس درخشان.

briljera

: خودنمایی کردن, ادم خودنما.

briljera med

: خودنمایی کردن, ادم خودنما.

briljera/briljera med

: خودنمایی کردن, ادم خودنما.

brillor

: مشخصات, عینک.

bringa

: گوشت سینه, سینه انسان.

bringa i dagen

: از زیرخاک در اوردن, افتابی کردن, از لا نه بیرون کردن, از زیردراوردن, حفاری کردن.

bringa i j mvikt

: موازنه کردن, بحال تعادل دراوردن, متعادل کردن, متعادل شدن.

bringa i oordning

: به هم زدن, بی ترتیب کردن, مختل کردن, بر هم زدن.

bringa i trngm l

: تنگ کردن, باریک کردن, درتنگی ومضیقه گذاردن, زور اوردن, محدود کردن.

bringa ur balans

: غیر متعادل کردن, تعادل (چیزی را) بر هم زدن, اختلا ل مشاعر پیدا کردن, عدم توازن, اختلا ل مشاعر, برهم زدن, ناراحت کردن, مغشوش کردن.

bringa ur fattningen

: کسی را از رو بدر کردن, پر رویی کردن.

bringa ur jmvikt

: برهم زدن, مضطرب ساختن, پریشان کردن.

brink

: تپه, پشته, تل, توده, توده کردن, انباشتن.

brinna

: سوزاندن, اتش زدن, سوختن, مشتعل شدن, دراتش شهوت سوختن, اثر سوختگی.

brinna/br nna/brnns r

: سوزاندن, اتش زدن, سوختن, مشتعل شدن, دراتش شهوت سوختن, اثر سوختگی.

brinnande

: باحرارت, باحمیت, پرشور وشعف, ملتهب.

brinnande/innerlig

: باحرارت, باحمیت, پرشور وشعف, ملتهب.

brio

: روح, زندگانی, حیات.

bris

: بادشمال یاشمال شرقی, بادملا یم, نسیم, وزیدن (مانند نسیم).

bris/flkt

: بادشمال یاشمال شرقی, بادملا یم, نسیم, وزیدن (مانند نسیم).

brisad

: قطاری, پشت سر هم.

brisera

: قطاری, پشت سر هم.

brist

: کمیابی و گرانی, قحط و غلا, کمبود, نقص, کمی, کمبود, کسر, ناکارایی, ارزوی اساسی و ضروری, چیز مطلوب, خواست, عدد کم, معدود, اندک, قلت, کمی, کمیابی, ندرت, کسری, کمبود.

brist p disciplin

: بی انضباطی, بی انتظامی, سرکشی.

brist p noggrannhet

: عدم دقت.

brist p sjlvtillit/blyghet

: عدم اعتماد به نفس, کم رویی, ترس بیم از خود.

brist p uppriktighet

: عدم صمیمیت.

brist p verensstmmelse

: ناپیروی, عدم رعایت, عدم تشابه, عدم موافقت, معاندت, ناهمنوایی.

brist p elegans

: نا زیبایی, بی ظرافتی, زشتی, ناهنجاری.

brist p sammanhang

: ناپیوستگی, عدم پیوستگی, انفصال, عدم اتصال, انقطاع, عدم ربط, عدم چسبندگی, ناجوری, عدم تطابق, ناسازگاری, تناقض.

brist/misslyckande

: قصور, کاستی, نکته ضعف, کمبود

brista

: قطاری, پشت سر هم.

brista/brast/brustit

: قطاری, پشت سر هم.

brista/bristning

: گسیختگی, قطع, سکستگی, جدایی, گسیختن, جدا کردن, ترکیدن, قطع کردن, پارگی, گسستن, گسستگی.

bristande verensstmmelse

: عدم تجانس, ناسازگاری.

bristande noggrannhet

: نادرستی, عدم صحت, اشتباه, غلط, چیز ناصحیح و غلط, عدم دقت.

bristf llig

: دارای کمبود, ناکارا.

bristning

: گسیختگی, قطع, سکستگی, جدایی, گسیختن, جدا کردن, ترکیدن, قطع کردن, پارگی, گسستن, گسستگی.

bristsituation

: کسری, کمبود.

britannien

: بریتانیا, انگلیس.

britannisk

: بریتانیایی, مربوط به بریتانیا.

brits

: حرف توخالی وبی معنی, خوابگاه (درکشتی یا ترن), هرگونه تختخواب تاشو.

brits/hrd b dd

: ماله چوبی(معماری وغیره), ماله مخصوص کوزه گران, ماله ء صافکاری, تخته پهن, تشک کاهی.

britt

: انگلیسی, اهل بریتانیا, تبعه انگلیس, خاک انگلیس, انگلیسی, اهل بریتانیا.

britt/brittisk sjman

: سرباز یا ملوان انگلیسی, انگلیسی.

brittisk

: بریتانیایی, مربوط به بریتانیا, بریتانیایی, انگلیسی, اهل انگلیس, زبان انگلیسی.

brittisk soldat

: سرباز انگلیسی (بویژه در جنگ استقلا ل امریکا).

brittsommar

: هوای ارام و خشک و صافی که در اواخر پاییز در شمال ایالا ت متحده امریکامشاهده میشود.

brja

: اغاز کردن, شروع کردن, اغاز, ابتدا.

brjan

: اغاز, ابتدا, شروع, وضع مقدماتی ابتدایی, حالت نخستین.

brk-

: کسری, کوچک.

brkande

: بع بع (گوسفند), بع بع کردن, مثل گوسفند صدا کردن.

brkdel

: شکستن, شکستگی, ترک خوردگی, شکاف, برخه, کسر (کسور),بخش قسمت, تبدیل بکسر متعارفی کردن, بقسمتهای کوچک تقسیم کردن.

brken/ormbunke

: سرخس, جماز, بسفایج.

brkig/kinkig

: داد وبیداد کن (برای چیزهای جزءی), ایراد گیر.

brm

: سرحد, حاشیه, لبه, کناره, مرز, خط مرزی, لبه گذاشتن (به), سجاف کردن, حاشیه گذاشتن, مجاور بودن.

brnad

: شهوت, هوس, حرص واز, شهوت داشتن.

brnna

: داغ کردن, داغ زدن, سوزاندن, سوزانیدن وخاکستر کردن.

brnnande hetta

: سوزانی, داغی.

brnnare

: چراغ خوراکپزی یاگرم کن, اتشخان.

brnnbar

: سوزا, احتراق پذیر, قابل تحریک وبرانگیختنی, قابل اشتعال, قابل سوختن, اتشگیر.

brnnglas

: ذره بین, عدسی محدب یاایینه مقعر, عینک جوشکاری.

brnnm rka

: داغ, داغ ودرفش, نشان, انگ, نیمسوز, اتشپاره, جور, جنس, نوع, مارک, علا مت, رقم, لکه بدنامی, داغ کردن, داغ زدن, خاطرنشان کردن, لکه دار کردن.

brnnm rke

: داغ, داغ ودرفش, نشان, انگ, نیمسوز, اتشپاره, جور, جنس, نوع, مارک, علا مت, رقم, لکه بدنامی, داغ کردن, داغ زدن, خاطرنشان کردن, لکه دار کردن.

brnnolja

: نفت کوره, نفت سیاه.

brnnpunkt/centrum

: نقطه تقاطع, کانون, کانون عدسی, فاصله کانونی, قطب, مرکز, مترکز کردن, بکانون اوردن, میزان کردن.

brnnskada

: سوزاندن, اتش زدن, سوختن, مشتعل شدن, دراتش شهوت سوختن, اثر سوختگی.

brnnvidd

: فاصله کانونی.

brnnvinsadvokat

: کسیکه در قانون وسیاست فاقد اصول اخلا قی است, بی همه چیز, بی مرام, دغل کاری کردن.

brnsten

: کهربا, عنبر, رنگ کهربایی, کهربایی.

brnt socker

: قند سوخته, یکجور شیرینی مرکب از قند وشیره ومیوه, تافی, رنگ زرد, مایل به قرمز.

bro

: پل, جسر, برامدگی بینی, سکوبی درعرشه کشتی که مورد استفاده کاپیتان وافسران قرار میگیرد, بازی ورق, پل ساختن, اتصال دادن.

bro/sl bro ver

: پل, جسر, برامدگی بینی, سکوبی درعرشه کشتی که مورد استفاده کاپیتان وافسران قرار میگیرد, بازی ورق, پل ساختن, اتصال دادن.

broccoli

: نوعی گل کلم.

brockf gel

: مرغ باران, ابچلیک, ساده لوح.

brodda

: بتونه کاری کردن, زیرپوش سازی کردن, مسدود کردن, نعل زدن, :سرخوردن روی یخ, بانعل یالگد اسب مجروح شدن, کپیه کردن, محاسبه کردن, چرت زدن.

broddad

: دارای نعل پاشنه دار, دارای میخ مخصوص.

brodera

: قلا ب دوزی کردن, گلدوزی کردن, برودره دوزی, اراستن.

broderi

: قلا بدوزی.

broderlig

: دوستانه, برادرانه, برادر وار, اءتلا فی, اتحادی.

broderligt

: برادرانه, از روی مهربانی, از روی دوستی.

brodermord

: برادرکشی, برادر کش, خواهر کش.

brodermrdare

: برادرکشی, برادر کش, خواهر کش.

broderskap

: برادری, انجمن برادری واخوت, برادری, اخوت, انجمن اخوت, صنف, اتحادیه.

broderskap/br draskap

: برادری, انجمن برادری واخوت.

brofste

: کنار, طرف, مرز, حد, نیم پایه, پایه جناحی, پشت بند دیوار, بست دیوار, نزدیکی, مجاورت, اتصال.

brohuvud

: پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل.

broiler

: جوشاننده, پزنده, بهم زننده, جوجه یا پرنده کبابی.

brokad

: زری, زربفت, پارچه ابریشمی گل برجسته.

brokig

: رنگ راه راه, پارچه راه راه, خط دار, راه راه, خال دار, شطرنجی, پیچازی, دارای تحولا ت, رنگارنگ, امیخته, مختلط, لباس رنگارنگ دلقک ها, لباس چهل تکه.

brokighet

: گوناگونی, اختلا ف رنگ, چند رنگ, متنوع.

bromid

: برمور, نمک الی یامعدنی اسید هیدروبرمیک, اظهار یا بیان مبتذل.

broms

: بیشه, درختستان, ترمز, عایق, مانع, ترمز کردن, خر مگس, ادم مردم ازار, مزاحم, مگس اسب, مگس جنگلی, خرمگس.

bromsa

: تیر حاءل, تیر پایه, لغزیدن, غلتگاه, سرخوردن, ترمز ماشین, تخته پل, راه شکست, مسیر سقوط, ترمز کردن, سریدن, سرانیدن.

bromsare

: متصدی ترمز ماشین وترن وغیره, ترمزبان ترن.

bromsskiva

: صفحه, دیسک, صفحه ساختن, قرص.

bromssko

: کشاندن, چیز سنگینی که روی زمین کشیده میشود, کشیدن, بزور کشیدن, سخت کشیدن, لا روبی کردن, کاویدن, باتورگرفتن, سنگین وبی روح.

bronkerit

: برنشیت, اماس نایژه.

bronkit

: برنشیت, اماس نایژه.

brons

: مفرغ, مسبار, برنزی, برنگ برنز, گستاخی.

bronsera

: مفرغ, مسبار, برنزی, برنگ برنز, گستاخی.

bropelare

: ستون, جرز, اسکله, موج شکن, پایه پل, لنگرگاه.

bror

: برادر, همقطار.

bror-

: پسر برادر, پسر خواهر, پسر برادر زن و خواهر شوهر و غیره.

brors sondotter

: نوه برادر یا خواهر (که دختر باشد).

brors sonson

: نوه برادر یا خواهر (که پسر باشد).

brorsa

: برادر, همقطار.

brorsdotter

: خویش و قوم مونث, دختر برادر یا خواهر و غیره.

brorsdotter/systerdotter

: خویش و قوم مونث, دختر برادر یا خواهر و غیره.

brorson

: پسر برادر, پسر خواهر, پسر برادر زن و خواهر شوهر و غیره.

brorson/systerson

: پسر برادر, پسر خواهر, پسر برادر زن و خواهر شوهر و غیره.

brosch

: سنجاق سینه, گل سینه, باسنجاق سینه مزین کردن, باسنجاق اراستن.

broschyr

: کتاب کوچک, کتابچه, دفترچه, رساله, جزوه, جزوه, رساله, کتاب کوچک صحافی نشده که گاهی جلد کاغذی دارد, بروشور, برگچه, ورقه, جزوه, رساله چاپی.

brosk

: نرمه استخوان, غضروف, کرجن, غضروف, نرمه استخوان.

broskartad

: غضروفی.

brotsch

: برقو, قلا ویز, برقوزن, مته زدن.

brotscha

: یک بند کاغذ 084 برگی یا 615 برگی, 005 ورق کاغذ, گشاد کردن.

brott

: جنایت, گناه, جرم, تقصیر, تبه کاری, بزه.

brott/bryta/krossa

: شکستگی, انکسار, شکست, ترک, شکاف, شکستن, شکافتن, گسیختن, شکستگی(استخوان).

brottare

: کشتی گیر.

brottas

: کشتی گرفتن, گلا ویز شدن, دست به گریبان شدن, سر و کله زدن, تقلا کردن, کشتی, کشمکش, تقلا.

brottning

: کشتی گیری, کشمکش.

brottsj

: موج بزرگی که بساحل خورده ودرهم می شکند.

brottslig

: جنایی, بزهکار, جنایتکار, جانی, گناهکار, بزهکارانه, تبه کارانه.

brottslig/brottsling

: جنایی, بزهکار, جنایتکار, جانی, گناهکار.

brottslighet

: جنایتکاری, قابلیت مجازات, متخلف, مرتکب جنایت یا جنحه, غفلت کار.

brottsling

: جنایی, بزهکار, جنایتکار, جانی, گناهکار, بزهکار, گناهکار, جانی, جنایت کار.

brottst lle

: شکستگی, انکسار, شکست, ترک, شکاف, شکستن, شکافتن, گسیختن, شکستگی(استخوان).

brottstycke

: تکه.

brottyta

: شکستگی, انکسار, شکست, ترک, شکاف, شکستن, شکافتن, گسیختن, شکستگی(استخوان).

brplansb t

: سطح صاف یا موربی که در اثر حرکت اب از خلا ل ان بحرکت وعکس العمل دراید و غالبابشکل پرده یا باله ایست.

brs

: بورس سهام.

brs

: کیسه, جیب, کیسه پول, کیف پول, پول, دارایی, وجوهات خزانه, غنچه کردن, جمع کردن, پول دزدیدن, جیب بری کردن.

brsera

: با اتش ملا یم پختن, گرم کردن.

brsm klare

: دلا ل, سمسار, واسطه معاملا ت بازرگانی, دلا ل سهام شرکتها.

brsm kleri

: دلا لی بورس واوراق بهادار.

brst

: سینه, پستان, اغوش, افکار, وجدان, نوک پستان, هرچیزی شبیه پستان, سینه بسینه شدن, برابر, باسینه دفاع کردن, تلا فی, ضربه, یابو, دختریازن, نوک پستان, ممه.

brst/barm/famn

: اغوش, سینه, بغل, بر, پیش سینه, بااغوش باز پذیرفتن,دراغوش حمل کردن, رازی رادرسینه نهفتن, دارای پستان شدن (درمورد دختران)

brstharnesk

: زره, زره سینه, کرست.

brstning

: سینه, پستان, اغوش, افکار, وجدان, نوک پستان, هرچیزی شبیه پستان, سینه بسینه شدن, برابر, باسینه دفاع کردن.

brstol

: کجاوه, تخت روان, پالکی.

brstsjuk

: دچار مرض سل, تحلیل رفته.

brstv rn

: جان پناه, سنگر, سپر, محجر, دیواره, نرده.

brt

: ورشکسته, ورشکست, بی پول.

brt cke

: پارچه ضخیم روی تابوت یا قبر, تابوت محتوی مرده, حاءل, پرده, با پرده یا روپوش پوشاندن, بیزارشدن, بیذوق شدن, ضعیف شدن, ضعیف کردن.

brt cke/cklas

: پارچه ضخیم روی تابوت یا قبر, تابوت محتوی مرده, حاءل, پرده, با پرده یا روپوش پوشاندن, بیزارشدن, بیذوق شدن, ضعیف شدن, ضعیف کردن.

brte/ov sen/skrpa ner

: صداهای ناهنجار دراوردن, درهم ریختن, درهم ریختگی, درهم وبرهمی.

brud

: عروس, تازه عروس, جوجه, بچه, نوزاد.

brud-

: عروسی, جشن عروسی, متعلق بعروس.

brudnbb

: ندیمه عروس, ساقدوش عروس.

brudt rna

: ندیمه عروس, ساقدوش عروس.

brudutstyrsel

: جهاز عروس, جامه یا رخت عروس.

bruk

: اعتیاد, رسم وروش, عادت, استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

bruka

: استعمال کردن, بکاربردن, مصرف کردن, بکارانداختن (.n)کاربرد, استعمال, مصرف, فایده, سودمندی, استفاده, تمرین, تکرار, ممارست.

brukar

: معمولا.

brukbar

: سودمند, مفید, بافایده.

bruklig

: عادی, مرسوم.

brukning

: کشت, زراعت, تربیت, تهذیب, ترویج, کشت, کشاورزی, کشت وزرع.

brumbjrn

: غرغر کننده.

brumma

: غرغر کردن, خرناس کشیدن, صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید.

brumning

: غرغر کردن, خرناس کشیدن, صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید.

brun

: قهوه ای, خرمایی, سرخ کردن, برشته کردن, قهوه ای کردن.

brunaktig

: مایل به قهوه ای یاخرمایی.

brunalg

: کتانجک, کتنجک, اشنه دریایی.

brunett

: سبزه, دارای موی مشکی یاخرمایی.

brungul

: گندم گون, سبزه, اسمر, تیره, زرد مایل بقهوه ای.

brunhyllt

: سیاه چره, سبزه تند, تیره روی.

brunkol

: ذغال قهوه ای, نوعی ذغال سنگ, ذغال سنگ چوب نما

brunn

: چشمه, جوهردان, دوات, ببالا فوران کردن, روامدن اب ومایع, درسطح امدن وجاری شدن, :خوب, تندرست, سالم, راحت, بسیارخوب, به چشم, تماما, تمام وکمال, بدون اشکال, اوه, خیلی خوب.

brunnskur

: اب درمان, علا ج بااب, معالجه بااب.

brunst

: گرما, گرمی, حرارت, تندی, خشم, عصبانیت, اشتیاق, وهله, نوبت, تحریک جنسی زنان, طلب شدن جانور, فحلیت, گرم کردن, برانگیختن, بهیجان امدن.

brunstig

: شهوانی, وحشی, پوسیده.

brunt

: قهوه ای, خرمایی, سرخ کردن, برشته کردن, قهوه ای کردن.

brus

: خروش, خروشیدن, غرش کردن, غریدن, داد زدن, داد کشیدن

brusa

: خروش, خروشیدن, غرش کردن, غریدن, داد زدن, داد کشیدن

brushane

: یقه گرد و حلقوی چین دار مردان و زنان قرون 61 و 71 میلا دی, غرور, تکبر, پرخاش, تاه کردن, چروک کردن, ناهموار کردن.

brushuvud

: ادم شتابکار, ادم عجول, ادم بی پروا, بی باک.

brustit

: قطاری, پشت سر هم.

brutal

: جانور خوی, حیوان صفت, وحشی, بی رحم, شهوانی.

brutala

: جانور خوی, حیوان صفت, وحشی, بی رحم, شهوانی.

brutalisera

: وحشی یا حیوان صفت کردن, وحشی شدن.

brutalitet

: جانور خویی, وحشیگری, بیرحمی, سبعیت.

brutalt

: جانور خوی, حیوان صفت, وحشی, بی رحم, شهوانی.

bruten

: شکسته, شکسته شده, منقطع, منفصل, نقض شده, رام واماده سوغان گیری.

brutto

: درشت, بزرگ, ستبر, عمده, ناخالص, زمخت, درشت بافت, زشت, شرم اور, ضخیم, بی تربیت, وحشی, توده, انبوه, وزن سرجمع چیزی(باظرف وغیره درمقابل نعت یعنی وزن خالص), جمع کل, بزرگ کردن, جمع کردن, زمخت کردن, کلفت کردن, بصورت سود ناویژه بدست اوردن.

bryderi

: حیرت, سرگشتگی, بغرنجی.

brydsam

: خامکار, زشت, بی لطافت, ناشی, سرهم بند, غیر استادانه.

brydsamma

: خامکار, زشت, بی لطافت, ناشی, سرهم بند, غیر استادانه.

brygd

: بوسیله جوشاندن وتخمیر ابجوساختن, دم کردن, سرشتن, امیختن, اختلا ط.

brygga/brygd

: بوسیله جوشاندن وتخمیر ابجوساختن, دم کردن, سرشتن, امیختن, اختلا ط.

bryggare

: ابجوساز.

bryggeri

: ابجوسازی, کارخانه ابجو سازی.

bryggerijst

: مخمرابجو, مایه ابجو.

bryn

: لبه.

bryne

: سنگ چاقو تیز کن, تیز کننده, تند کننده.

brynja

: زره زانوپوش, زره, جوشن, زره دار کردن, پست, نامه رسان, پستی, با پست فرستادن, چاپار.

brynsten

: سنگ چاقو تیز کن, تیز کننده, تند کننده.

bryologi

: علم خزه شناسی.

brysk

: خشن در رفتار, بی ادب, پیش جواب.

bryta

: منکسر کردن, بر گرداندن, شکستن, انکسار.

bryta sigillet p

: مهر چیزی را گشودن, مهر چیزی را شکستن.

bryta upp

: خیمه بر بستن, رخت بر بستن, کوچ کردن, هزیمت کردن.

bryta ut igen

: برگشتن, عود کردن.

bryta/gra intr ng

: تخلف کردن از, تجاوز کردن از, تعدی.

brytande

: نقض عهد, رخنه, نقض کردن, نقض عهد کردن, ایجاد شکاف کردن, رخنه کردن در.

brytbar

: شکننده, ترد.

brytning

: فرار, استعفاء, جدایی, هجوم وحشیانه گله گوسفند و گاو, رم, غربت, بیگانه کردن, بیگانگی.

brytningstid

: انتقال, عبور, تغییر از یک حالت بحالت دیگر, مرحله تغییر, برزخ, انتقالی.

brytningsvinkel

: شکست, انکسار, تجزیه, انحراف, تخفیف.

brytrt

: نخودفرنگی

bsskolv

: شاخ زدن, ضربه زدن, پیش رفتن, پیشرفتگی داشتن, نزدیک یامتصل شدن, بشکه, ته, بیخ, کپل, ته درخت, ته قنداق تفنگ, هدف.

bssmynning

: پوزه, پوزه بند, دهان بند, دهنه, سرلوله هفت تیر یاتفنگ, پوزه بندزدن, مانع فعالیت شدن.

bstis

: هم اطاق, دوست, صمیمی, رفیق بودن, باهم زندگی کردن.

bt

: کشتی کوچک, قایق, کرجی, هرچیزی شبیه قایق, قایق رانی کردن.

btesstraff

: جریمه, تاوان, غرامت, جریمه کردن, جریمه گرفتن از, صاف کردن, کوچک کردن, صاف شدن, رقیق شدن, خوب, فاخر, نازک, عالی, لطیف, نرم, ریز, شگرف.

btkarl

: کرجی بان, قایقران.

btsman

: افسری که مسلول افراشتن بادبان ولنگر طناب های کشتی است.

bttre

: شرط بندی کننده, کسی که شرط می بندد.

bu

: صدای گاو یا جغد کردن, اظهار تنفر, هو کردن.

bua

: سربازخانه, منزل کارگران, کلبه یا اطاقک موقتی, انبارکاه, درسربازخانه جادادن, صدای گاو یا جغد کردن, اظهار تنفر, هو کردن.

bubbla

: جوشیدن, قلقل زدن, حباب براوردن, خروشیدن, جوشاندن, گفتن, بیان کردن, حباب, ابسوار, اندیشه پوچ.

bubbla/porla

: جوشیدن, قلقل زدن, حباب براوردن, خروشیدن, جوشاندن, گفتن, بیان کردن, حباب, ابسوار, اندیشه پوچ.

bubbla/skumma

: جوش زدن, گازدار کردن (مشروبات وغیره).

bubblande

: جوش, گاز (نوشیدنیها), طراوت و شادی.

bubblig

: جوش زننده, پرحباب, شامپانی.

buckanjr

: دزد دریایی.

bucklig

: قوزدار, دارای بر امدگی, اخمو, ترشرو.

bud

: فرمان, حکم, دستور خدا.

buda

: فراخوانی, احضار, فراخواستن, فراخواندن, احضار قانونی کردن.

budb rare

: پیغام اور, پیک, فرستاده, رسول.

buddism

: مذهب بودا.

budget

: بودجه.

budget-

: مربوط به بودجه.

budgetera

: بودجه.

budgetfrslag

: بودجه.

budgetproposition

: بودجه.

budoar

: اطاق کوچک مخصوص زن (که خواص خود را در انجا میپذیرد), خلوتگاه.

budskap

: پیام, پیغام دادن, رسالت کردن, پیغام.

buff

: میز دم دستی, میز پادیواری, میز کناری.

buffel

: گاو وحشی, پریشان کردن, ترساندن.

buffel/bison

: گاو وحشی, پریشان کردن, ترساندن.

buffelaktig

: خشن, بی نزاکت, دهاتی.

buffert

: میانگیر, استفاده از میانگیر.

buffring

: میانگیری.

buga

: خم شدن, تعظیم کردن, مطیع شدن, تعظیم, کمان, قوس.

buggig

: نوعی درشکه سبک یک اسبه, حشره دار.

bugning

: خم شدن, تعظیم کردن, مطیع شدن, تعظیم, کمان, قوس.

buk-

: شکمی, بطنی, وریدهای شکمی, ماهیان بطنی.

buk

: فشار با سر, زدن توپ, ناخوشی قارچی گندم, غربال, زدن, فشاردادن, توپ زدن, الک کردن, اصلا ح کردن, شکم, محتویات شکم, امعاء, درشکم ریختن.

bukett

: دسته گل, دسته گل, گلدسته, دسته گل یا یک دسته علف, کلمات حک شده بر انگشتری, دسته گل.

bukett/bouquet

: دسته گل.

bukhinna

: صفاق, برون شامه روده ها.

bukhinneinflammation

: پریتونیت, التهاب صفاق.

bukolisk

: روستایی, دهقانی, اشعار روستایی.

bukspott

: عصیر لوزالمعده.

bukspottkrtel

: لوزالمعده, خوش گوشت.

bukt

: حلقه طناب, پیچ وخم, پیچ رودخانه, خلیج کوچک, باطناب بستن, خلیج کوچک, خور, پناهگاه ساحلی دامنه کوه, :(ز.ع.) یارو, شخص, ادم, خلیج, گرداب, هر چیز بلعنده و فرو برنده, جدایی, فاصله ز دوری, مفارقت.

bukta

: خمیدن, خمش, زانویه, خمیدگی, شرایط خمیدگی, زانویی, گیره, خم کردن, کج کردن, منحرف کردن, تعظیم کردن, دولا کردن, کوشش کردن, بذل مساعی کردن.

buktalare

: کسیکه بجای عروسک یاجانوری تکلم کند.

buktaleri

: تکلم بطنی, سخن گفتن انسان بطوریکه شنونده نداند صدا از کجابیرون امده.

buktning

: خمیدن, خمش, زانویه, خمیدگی, شرایط خمیدگی, زانویی, گیره, خم کردن, کج کردن, منحرف کردن, تعظیم کردن, دولا کردن, کوشش کردن, بذل مساعی کردن.

bula

: برامدگی, شکم, تحدب, ورم, بالا رفتگی, صعود, متورم شدن, باد کردن.

bulb

: لا مپ چراغ برق, پیاز گل, هر نوع برامدگی یاتورم شبیه پیاز.

bulb r

: پیازی, پیازدار.

buljong

: غذای مایعی مرکب از گوشت یا ماهی وحبوبات وسبزی های پخته, ابگوشت.

buljong/kttsoppa

: غذای مایعی مرکب از گوشت یا ماهی وحبوبات وسبزی های پخته, ابگوشت.

bulk

: جسم, جثه, لش, تنه, جسامت, حجم, اندازه, بصورت توده جمع کردن, انباشتن, توده, اکثریت.

bulla

: گاونر, نر, حیوانات نر بزرگ, فرمان, مثل گاو نر رفتارکردن, بی پرواکارکردن.

bulldogg

: نوعی سگ بزرگ, بول داگ, برزمین افکندن.

bulle

: یکجور کلوچه یاکماج (انگلیسی - ایرلند), دم خرگوش.

buller

: صدای بلند, غوغا, طنین بلند, طنین افکندن.

bullerniv

: میزان خش.

bulletin

: تابلو اعلا نات, اگهی نامه رسمی, ابلا غیه رسمی, بیانیه, اگاهینامه, پژوهشنامه, پژوهنامه.

bullrande

: غوغایی, پرهیاهو, پر سر و صدا, لجوج, دعوایی.

bullrig

: پر سر وصدا.

bulna

: چرک, فساد, چرک کردن, گندیدن.

bult

: پیچ, توپ پارچه, از جاجستن, رها کردن, :راست, بطورعمودی, مستقیما, ناگهان.

bult/tagg

: میخ, میله, تیر, میخ بزرگ, میخ طویله, میخ بلند کف کفش فوتبالیست هاو ورزشکاران میخ دار کردن, میخکوب کردن.

bulta

: اغل حیوانات گمشده وضاله, اغل, بازداشتگاه بدهکاران وجنایتکاران, استخر یا حوض اب, واحد وزن (امروزه معادل 34296 و 354 گرم میباشد), لیره, واحد مسکوک طلا ی انگلیسی, ضربت, کوبیدن, اردکردن, بصورت گرد در اوردن, بامشت زدن.

bulta/dunka

: تپش, زدن, تپیدن, لرزیدن, تپش داشتن, ضربان.

bultning

: اغل حیوانات گمشده وضاله, اغل, بازداشتگاه بدهکاران وجنایتکاران, استخر یا حوض اب, واحد وزن (امروزه معادل 34296 و 354 گرم میباشد), لیره, واحد مسکوک طلا ی انگلیسی, ضربت, کوبیدن, اردکردن, بصورت گرد در اوردن, بامشت زدن.

bulvan

: طعمه یا دام یا توری برای گرفتن اردک و مرغان دیگر, تله, دام, وسیله تطمیع, بدام انداختن, فریفتن.

bulvan/trkarl/falsk

: شخص لا ل وگیج وگنگ, ادم ساختگی, مانکن, مصنوعی, بطورمصنوعی ساختن, ادمک.

bumerang

: چوب خمیده ای که پس از پرتاب شدن نزد پرتاب کننده برمیگردد, وسیله ای برای رسیدن بهدفی یا(مخصوصا) عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باشد.

bunden/begr nsad

: کران.

bundenhet

: تحدید, زندان بودن, زایمان, بستری.

bundsfrvant

: پیوستن, متحد کردن, هم پیمان, دوست, معین.

bunke

: کاسه, جام, قدح, باتوپ بازی کردن, مسابقه وجشن بازی بولینگ, کاسه رهنما(دستگاه ابزارگیری).

bunker

: سنگر وپناهگام زیر زمینی, انباربزرگ, پرشدن انبار.

bunkra

: سنگر وپناهگام زیر زمینی, انباربزرگ, پرشدن انبار.

bunt

: بقچه, بسته, مجموعه, دسته کردن, بصورت گره دراوردن, بقچه بستن.

bunt/bunta ihop/packe

: بقچه, بسته, مجموعه, دسته کردن, بصورت گره دراوردن, بقچه بستن.

bunta ihop

: بقچه, بسته, مجموعه, دسته کردن, بصورت گره دراوردن, بقچه بستن.

buntmakare

: تاجر خز, خزدوز, خز فروش, پوست فروش.

bur

: قفس, درقفس نهادن, درزندان افکندن.

bur f r hns/st nga in

: قفس, مرغدان, اغل گوسفند, زندان, محبوس کردن, درقید گذاشتن.

burdus

: خشن در رفتار, بی ادب, پیش جواب.

burdus/brysk

: خشن در رفتار, بی ادب, پیش جواب.

burgenhet

: فراوانی, وفور.

burk

: قادربودن, قدرت داشتن, امکان داشتن (مای), :حلبی, قوطی, قوطی کنسرو, درقوطی ریختن, زندان کردن, اخراج کردن, ظرف.

burk/grla/gnissla

: بلونی, کوزه دهن گشاد, سبو, خم, شیشه دهن گشاد, تکان, جنبش, لرزه, ضربت, لرزیدن صدای ناهنجار, دعوا و نزاع, طنین انداختن, اثر نامطلوب باقی گذاردن, مرتعش شدن, خوردن, تصادف کردن, ناجور بودن, مغایر بودن, نزاع کردن, تکان دادن, لرزاندن.

burlesk

: مسخره امیز, مضحک, تقلید, رقص لخت, تقلید و هجو کردن

burman

: برمه ای, اهل برمه.

burmansk

: برمه ای, اهل برمه.

burmanska

: برمه ای, اهل برمه.

burmanska/burman

: برمه ای, اهل برمه.

burnus

: برنوس, ردا.

burr

: فر, جعدوشکن گیسو, فر زدن, جلز وولز (درموقع سرخ کردن غذا).

burrig

: فر, جعدوشکن گیسو, فر زدن, جلز وولز (درموقع سرخ کردن غذا).

bus

: ازار, مایه تصدیع خاطر, مایه رنجش, اذیت.

busaktig

: پر سر و صدا, خشن, داد و بیداد کن, سرکش, سر و صدا و اشوب کردن.

buse

: لولو, مایه ترس ووحشت, غول, لولو, ادم بی شرف, ادم رذل, پست, بی شرف, رذل.

buse/sp ke

: لولو, با لولو ترساندن.

busfr

: ژولیده, ادم کثیف و بی سر و پا, ژنده پوش.

buskablyg

: کم رو, خجول, ترسو, محجوب.

buskage

: انبوه, دسته, خوشه, ضربه سنگین, مشت, انبوه کردن, بوته زار, درختچه زار.

buske

: بوته, بته, شاخ وبرگ, بوته, گلبن, بوته توت فرنگی, درختچه, بوته دار کردن.

buskh ck

: ردیف بوته های پرچین, سیاج بند, ردیف خاربن.

buskig

: انبوه, پرپشت, گمنام, تمیز, پاک شده, پربوته, پوشیده از بوته, بوته زار, مانند گلچین, شبیه بوته.

busksnr

: بیشه, درختزار انبوه.

busliv

: چموشی, بدقلقی, ایجاد سر و صدا و اشوب.

buss

: گذرگاه, مسیر عمومی.

buss p

: صید روباه, علا مت تعجب در هیجان و خشم و خوشی و وجد.فریاد تحریک و تشویق برای تازی شکاری مخصوص

bussarong

: جهنده, پرنده, بلوز, استین کوتاه زنانه.

busschauffr

: محرک گذرگاه.

bussig

: حرف بزرگ, حرف درشت, پایتخت, سرمایه, سرستون, سرلوله بخاری, فوقانی, راسی, مستلزم بریدن سر یا قتل, قابل مجازات مرگ, دارای اهمیت حیاتی, عالی, همدستی, خودمانی, شریکی.

busskondukt r

: هادی, رسانا.

bussning

: بوته, بته, شاخ وبرگ.

butelj

: بطری, شیشه, محتوی یک بطری, دربطری ریختن.

buteljera

: بطری, شیشه, محتوی یک بطری, دربطری ریختن.

butik

: دکان, مغازه, کارگاه, تعمیر گاه, فروشگاه, خرید کردن, مغازه گردی کردن, دکه.

butiksinnehavare

: دکاندار, مغازه دار.

butikskedja

: زنجیر, کند وزنجیز, حلقه, رشته, سلسله. (vi&.vt): زنجیرکردن.

butiksskadad

: کهنه ورنگ رفته در اثر ماندن در مغازه.

butiksskylt

: بند, نوار, هزاره برجسته, گچبری سر ستون, خط, دایره زنگی, حلقه, کمربند, لا یه پوششی فیبری.

butikssnatteri

: بلند کردن جنس از مغازه.

butiksstld

: بلند کردن جنس از مغازه.

butter

: عبوس, ترشرو, کج خلق, غیر معاشر, عبوسانه.

buxbom

: جعبه, قوطی, صندوق, اطاقک, جای ویژه, لژ, توگوشی, سیلی, بوکس, : مشت زدن, بوکس بازی کردن, سیلی زدن, درجعبه محصور کردن, احاطه کردن, درقاب یا چهار چوب گذاشتن.

bva

: بلدرچین, وشم, بدبده, شانه خالی کردن, از میدان دررفتن, ترسیدن, مردن, پژمرده شدن, لرزیدن, بی اثر بودن, دلمه شدن.

bvel

: دوکور(در تخته نرد), دوخال, دولو, بلا, افت, شیطان, جن, بد شانسی.

by

: دهکده, روستا, ده, قریه.

bybo

: روستایی, دهاتی, اهل ده.

bygd

: ییلا قات, حومه شهر.

bygd/landsbygd

: ییلا قات, حومه شهر.

bygdem l

: لهجه.

bygel

: حلقه, حلقه طناب, گره, پیچ, چرخ, خمیدگی, حلقه دار کردن, گره زدن, پیچ خوردن.

bygg

: ساختن, بناکردن, درست کردن.

bygga

: ساختن, بناکردن, درست کردن.

bygga om

: تغییر وضع دادن, عوض کردن, تعمیر کردن.

byggande

: ساختمان, بنا.

bygge

: ساختمان, بنا.

byggkloss

: اجر, خشت, اجرگرفتن, اجرگوشه گرد.

byggm stare/byggnadsarbetare

: سازنده, خانه ساز.

byggmstare

: سازنده, خانه ساز.

byggnad

: ساختمان, بنا, عمارت, ساختمان بزرگ مانند کلیسا.

byggnadsarbetare

: سازنده, خانه ساز.

byggnadskomplex

: بنداوردن, انسداد, جعبه قرقره, اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی, بلوک, کنده, مانع ورادع, قطعه, بستن, مسدود کردن, مانع شدن از, بازداشتن, قالب کردن, توده, قلنبه.

byggnadsst llning/schavott

: چوب بست, داربست, دار, تخته بندی, سکوب یا چهار چوب, تخته بندی کردن, سکوب زدن, بدار اویختن.

byggnadsstllning

: چوب بست, داربست, دار, تخته بندی, سکوب یا چهار چوب, تخته بندی کردن, سکوب زدن, بدار اویختن, سکوب بندی, چوب بست سازی, داربست.

byggnadsverk

: ساخت.

byggnadsverksamhet

: ساختمان, عمارت.

byig

: پر باد, توفانی.

byig/stormig

: پر باد, توفانی.

byk

: شستن, شستشو دادن, پاک کردن, شستشو, غسل, رختشویی.

byka

: شستن, شستشو دادن, پاک کردن, شستشو, غسل, رختشویی.

byke

: دسته, توده طبقات پست, ازدحام, اراذل و اوباش, با اراذل و اوباش حمله کردن به.

bykkar

: طشت لباسشویی.

byling

: پلیس, پاسبان.

bylte

: بقچه, بسته, مجموعه, دسته کردن, بصورت گره دراوردن, بقچه بستن.

byr

: دفتر, دفترخانه, اداره, دایره, میز کشودار یا خانه دار, گنجه جالباسی, دیوان.

byr krat

: مامور اداری, مامور دولتی, مقرراتی واهل کاغذ بازی, دیوان سالا ر.

byr kratisk

: وابسته به امور اداری, وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی, وابسته به دیوان سالا ری.

byracka

: سگ بد اصل, سگ دورگه, ادم پست.

byrackig

: فرومایه, پست, ستیزه جو, غرغر کننده, پست.

byrett

: لوله شیشه مدرج, بورت, تنگ مخصوص شراب مقدس (درکلیسا)

byrkrati

: رعایت تشریفات اداری بحد افراط, تاسیسات اداری, حکومت اداری, مجموع گماشتگان دولتی, کاغذ پرانی, دیوان سالا ری, قاطبه مامورین, سیستم اداری.

byrl da

: کشو, برات کش, ساقی, طراح, نقاش, زیر شلواری.

bysantin

: وابسته بروم شرقی.

bysantinsk

: وابسته بروم شرقی.

byst

: مجسمه نیم تنه, بالا تنه, سینه, انفجار, ترکیدگی, ترکیدن (با up), خرد گشتن, ورشکست شدن, ورشکست کردن, بیچاره کردن.

byst/barm

: مجسمه نیم تنه, بالا تنه, سینه, انفجار, ترکیدگی, ترکیدن (با up), خرد گشتن, ورشکست شدن, ورشکست کردن, بیچاره کردن.

bysthllare

: پستان بند.

byt ut

: معاوضه, ردو بدل کننده, یدکی, تعویض, دوباره پر کردن.

byta

: معاوضه, عوض کردن, مبادله کردن, بیرون کردن, جانشین کردن, اخراج کردن.

byta ut

: معاوضه, ردو بدل کننده.

byte

: غنیمت جنگی, غارت, تاراج, یغما.

byte/plundra

: غارت, چپاول, تاراج, استفاده نامشروع, غارت کردن (شهری که اشغال شده), چاپیدن.

byte/plundring/plundra

: غارت, چپاول, تاراج, یغما, غنیمت, غارت کردن, چاپیدن

byte/stenbrott

: لا شه شکار, شکار, صید, توده انباشته, شیشه الماسی چهارگوش, اشکار کردن, معدن سنگ.

byteshandel

: تهاترکردن, پایاپای معامله کردن (با for), دادوستد کالا.

byting

: جن, پری.

bytta

: چلیک (مطابق یک چهارم بشکه), بشکه چوبی.

byxa

: جوراب, لوله لا ستیکی مخصوص اب پاشی وابیاری, لوله اب اتش نشانی, شلنگ.

byxor

: شلوار, زیر شلواری, تنکه, شلوار.

C

cabotage

: کشتی رانی ساحلی, تجارت ساحلی, کابوتاژ.

cafeteria

: رستورانی که مشتریها برای خودشان غذا میبرند.

calvados

: نوعی عرق.

camouflage

: استتار, پوشش, پنهان کردن وسایل جنگی, مخفی کردن, پوشاندن.

camouflera

: استتار, پوشش, پنهان کردن وسایل جنگی, مخفی کردن, پوشاندن.

campa

: اردو, اردوگاه, لشکرگاه, منزل کردن, اردو زدن, چادر زدن.

canada

: کشور کانادا.

canadahjort

: گوزن سفید و شاخ بلند و بزرگ.

canasta

: نوعی بازی رامی.

cancan

: یک نوع رقص نشاط اور.

cancer

: سرطان, برج سرطان, خرچنگ.

cancerframkallande

: سرطان زا.

cannabis

: شاهدانه, انواع شاهدانه.

cape

: دماغه, شنل.

capita

: شخص, نفر, ادم, کس, وجود, ذات, هیکل.

capitolium

: عمارت کنگره درشهر واشینگتن, عمارت پارلمان ایالتی.

carcinogen

: سرطان زا.

carcinogent mne

: ماده مولد یا مشدد سرطان, سرطانزا.

cardigan

: ژاکت کش باف پشمی, پارچه ژاکت.

carport

: گاراژ بدون سقف.

casework

: مطالعه بسیط اجتماع و محیط فرد یا خانواده برای تشخیص مرض ودرمان.

ceder

: سدر, سرو, سروازاد, چوب سرو, رنگ قرمز مایل به زرد.

cedera

: واگذار کردن, تسلیم کردن, صرفنظرکردن از.

cedertr

: سدر, سرو, سروازاد, چوب سرو, رنگ قرمز مایل به زرد.

celeber

: متمایز, برجسته.

celebrera

: جشن گرفتن, عیدگرفتن, ایین (جشن یاعیدی را) نگاه داشتن, تقدیس کردن, تجلیل کردن.

celebritet

: شهرت, شخص نامدار.

celest

: الهی, علوی, اسمانی, سماوی.

celesta

: نوعی الت موسیقی شبیه پیانو.

celibat

: تجرد, بی زنی, بی شوهری, امتناع از ازدواج.

cell-

: بافت سلولی, سلول دار, خانه خانه.

cell

: پیل, زندان تکی, سلول یکنفری, حفره, سلول, یاخته.

cellfnge

: زندانی, اسیر.

cellist

: نوازنده ویولن سل.

cellk rna

: هسته, مغز, اساس.

cello

: ویولون سل.

cellskrck

: تنگناترس, مرض ترس از فضای تنگ ومحصور.

cellular

: بافت سلولی, سلول دار, خانه خانه.

celluloid

: مانند سلول, سلولوید.

cembalo

: نوعی چنگ که مانند پیانوبشکل میز است.

cement

: سمنت, سیمان, سمنت کردن, چسباندن, پیوستن.

cement/cementera/sammanfoga

: سمنت, سیمان, سمنت کردن, چسباندن, پیوستن.

cementera

: سمنت, سیمان, سمنت کردن, چسباندن, پیوستن.

cementering

: سمنت کاری.

censor

: مامور سانسور, بازرس مطبوعات و نمایشها.

censur

: سانسور عقاید, سانسور.

censurera

: تزکیه یاتصفیه کردن, قسمت های خارج از اخلا ق را حذف کردن از (کتاب وغیره), مامور سانسور, بازرس مطبوعات و نمایشها.

census

: سرشماری, امار, احصاءیه, ممیزی مالیاتی.

cent

: درصد, یک صدم, سنت که معادل یک صدم دلا ر امریکایی است

centaur

: حیوان افسانه ای با بالا تنه انسان وپایین تنه اسب, قنطورس.

center

: میان, مرکز, وسط ونقطه مرکزی, درمرکز قرار گرفتن, تمرکز یافتن.

centigram

: یک صدم گرم.

centner

: وزنه ای که در انگلیس با 211 رطل (پوند) یا 08/05 کیلوگرم است ودر امریکابرابر 001 رطل یا 63/54 کیلوگرم میباشد.

centra

: میان, مرکز, وسط ونقطه مرکزی, درمرکز قرار گرفتن, تمرکز یافتن.

central

: مرکزی, وسطی, میانی, واقع درمرکز, محوری, اساسی, موثر.

central/mellerst

: مرکزی.

centralenhet

: واحد پردازش مرکزی.

centralisera

: متمرکز کردن.

centralisering

: تمرکز.

centre

: مرکز بدن مهره داران, جسم مرکزی, جسم مهره.

centrera

: میان, مرکز, وسط ونقطه مرکزی, درمرکز قرار گرفتن, تمرکز یافتن.

centrifug

: ماشین کره گیری, تفکیک کردن.

centrifugal

: گریزنده از مرکز, فرار از مرکز.

centrifugera

: ماشین کره گیری, تفکیک کردن.

centripetal

: مایل به مرکز.

centripetalkraft

: قوه مرکز جویی, قوه جاذبه مرکز.

centrisk

: وسطی, میانی, واقع درمرکز.

centrum

: مرکز, مرکز تجارت شهر, قسمت مرکزی شهر.

centurion

: رءیس دسته صد نفر, یوزباشی.

cerat

: مرهم, دارای غشاء یاشامه مومی.

cerebral

: مخی, دماغی, مغزی, فکری.

cerebrospinal

: مربوط به نخاع ومغز, مغزی نخاعی.

ceremoni

: تشریفات, جشن, مراسم.

ceremoni s

: پای بند تشریفات وتعارف, رسمی.

ceremoni/h gtidlighet

: تشریفات, جشن, مراسم.

ceremoniel

: مربوط به جشن, تشریفاتی, تشریفات, اداب.

ceremoniell

: مربوط به جشن, تشریفاتی, تشریفات, اداب.

ceremonimstare

: رءیس تشریفات, متصدی تفریحات یا معرف نطاق جلسه.

cermonimstare

: رءیس تشریفات کردن, بعنوان رءیس تشریفات عمل کردن, رءیس تشریفات شدن, رءیس تشریفات.

cernera

: گذاردن, نهادن, منصوب کردن, اعطاء کردن سرمایه گذاردن.

cernering

: سرمایه گذاری, مبلغ سرمایه گذاری شده.

certifikat

: گواهینامه, شهادت نامه, سند رسمی, گواهی صادر کردن.

cervelatkorv

: سوسیگ خشک کردن.

cervix

: پشت گردن, قفا, گردنه.

cession

: واگذاری, نقل وانتقال, انتقال قرض یا دین.

cesur

: وقفه یاسکوت شعردرانتهای کلمه یا وتد, سکته, وقفه, ایست.

chagrin

: ساغری, کمیت, چرم دان دان, نوعی پارچه ابریشمی دان دان, شبیه چرم دان دان.

chagrng

: ساغری, کمیت, چرم دان دان, نوعی پارچه ابریشمی دان دان, شبیه چرم دان دان.

chalet

: کلبه یاالونک چوبی, کلبه ییلا قی.

champagne

: شامپانی, نام مشروبی که در شامپانی فرانسه تهیه میشود

champinjon

: قارچ, سماروغ, بسرعت رویاندن, بسرعت ایجاد کردن.

chans

: بخت, تصادف, شانس, فرصت, مجال, اتفاقی, اتفاق افتادن

chansa

: بخت, تصادف, شانس, فرصت, مجال, اتفاقی, اتفاق افتادن

chansartad

: پرخطر.

chansning

: جرات, جسارت, مخاطره, معامله قماری, اقدام بکار مخاطره امیز, مبادرت, ریسک, اقدام یا مبادرت کردن به

charabang

: گردونه چهار چرخه یک یا چند اسبه, واگن کوچک.

charad

: نوعی معما, جدول کلمات متقاطع, نوعی بازی.

chargera

: اغراق امیز کردن, بیش از حد واقع شرح دادن, مبالغه کردن در, گزافه گویی کردن.

charkuteri

: قصاب, ادم خونریز, کشتن, قصابی کردن.

charkuteriaff r

: قصاب, ادم خونریز, کشتن, قصابی کردن.

charkuterist

: قصاب, ادم خونریز, کشتن, قصابی کردن.

charlatan

: ادم حقه باز, شارلا تان, ادم زبان باز.

charm

: افسون, طلسم, فریبندگی, دلربایی, سحر, : افسون کردن, مسحور کردن, فریفتن, شیفتن.

charma

: افسون, طلسم, فریبندگی, دلربایی, سحر, : افسون کردن, مسحور کردن, فریفتن, شیفتن.

charmant

: دلفروز, لذت بخش, خوشی اور, دلپسند, دلپذیر.

charmera

: افسون, طلسم, فریبندگی, دلربایی, سحر, : افسون کردن, مسحور کردن, فریفتن, شیفتن.

charmerande

: فریبا, فریبنده, ملیح.

charmfull

: فریبا, فریبنده, ملیح.

charmig

: فریبا, فریبنده, ملیح.

charmr

: جذاب, دلربا, افسونگر, فریبنده, ادم مبادی اداب, چرب زبان.

charner

: لولا, بند, مفصل, مدار, محور, لولا زدن, وابسته بودن, منوط بودن بر.

chartra

: فرمان, امتیاز, منشور, اجازه نامه, دربست کرایه دادن, پروانه دادن, امتیازنامه صادر کردن.

chassi

: شاسی اتومیل, اسکلت, کالبد.

chauff r

: راننده تاکسی, راننده ماشین, شوفر, رانندگی کردن, محرک, راننده.

chauvinism

: تعصب در وطن پرستی, میهن پرستی از روی تعصب, وطن پرستی با تعصب.

chauvinist

: نوعی بالون هوایی کوچک, میهن پرست متعصب.

check

: حواله, برات, چک.

checka

: جلوگیری کردن از, ممانعت کردن, سرزنش کردن, رسیدگی کردن, مقابله کردن, تطبیق کردن, نشان گذاردن, چک بانک

checkblankett

: حواله, برات, چک.

checkbok

: دفترچه چک (بانک).

checkhfte

: دفترچه چک.

checklista

: سیاهه مقابله.

chef

: رءیس کارفرما, ارباب, برجسته, برجسته کاری, ریاست کردن بر, اربابی کردن (بر), نقش برجسته تهیه کردن, برجستگی.

chef/f rman

: رءیس کارفرما, ارباب, برجسته, برجسته کاری, ریاست کردن بر, اربابی کردن (بر), نقش برجسته تهیه کردن, برجستگی.

chefen

: فرماندار, حاکم, حکمران, فرمانده.

chefskap

: ریاست, پیشوایی, بزرگی, برتری, تفوق, رهبری.

chevaleresk

: دلیرانه, جوانمرد, بلند همت.

chevreau

: بزغاله, چرم بزغاله, کودک, بچه, کوچولو, دست انداختن, مسخره کردن.

chianti

: نوعی شراب قرمز.

chic

: شیک, مد, باب روز, زیبا.

chiffer

: عدد صفر, رمز, حروف یا مهر رمزی, حساب کردن (بارقام), صفر گذاردن, برمزدراوردن.

chifferskrift

: رمز, رمزی کردن, برنامه, دستورالعملها.

chiffong

: تورنازک, نوعی پارچه ابریشمی, نوعی کیک.

chiffonj

: قفسه کوچک کشودار, اشکاف کوچک.

chiffr r

: رمز گذار.

chiffrera

: برمز نوشتن, رمز نوشتن, با رمز درامیختن, رمزی کردن.

chiffrering

: رمز گذاری.

chikan

: اشکارا توهین کردن, روبرو دشنام دادن, بی حرمتی, هتاکی, مواجهه, رودررویی.

chikanera

: اشکارا توهین کردن, روبرو دشنام دادن, بی حرمتی, هتاکی, مواجهه, رودررویی.

chile

: دارفلفل, برباس, گردفلفل, خوراک لوبیای پر ادویه.

chili

: دارفلفل, برباس, گردفلفل, خوراک لوبیای پر ادویه.

chimr

: جانوری که سرشیر وبدن ببر ودم مار داشته است, خیال واهی.

chinjong

: گیس (جمع شده) پشت سر, گیسو.

chintz

: چیت گلدار.

chips

: مجعد شدن, موجدارکردن, حلقه حلقه کردن, چیز خشک وترد, ترد, سیب زمینی برشته.

chock

: تکان, صدمه, هول, هراس ناگهانی, لطمه, تصادم, تلا طم, ضربت سخت, تشنج سخت, توده, خرمن, توده کردن, خرمن کردن, تکان سخت خوردن, هول وهراس پیدا کردن, ضربت سخت زدن, تکان سخت خوردن, دچار هراس سخت شدن, سراسیمه کردن.

chocka

: تکان, صدمه, هول, هراس ناگهانی, لطمه, تصادم, تلا طم, ضربت سخت, تشنج سخت, توده, خرمن, توده کردن, خرمن کردن, تکان سخت خوردن, هول وهراس پیدا کردن, ضربت سخت زدن, تکان سخت خوردن, دچار هراس سخت شدن, سراسیمه کردن.

chockera

: تکان, صدمه, هول, هراس ناگهانی, لطمه, تصادم, تلا طم, ضربت سخت, تشنج سخت, توده, خرمن, توده کردن, خرمن کردن, تکان سخت خوردن, هول وهراس پیدا کردن, ضربت سخت زدن, تکان سخت خوردن, دچار هراس سخت شدن, سراسیمه کردن.

choka

: خفه کردن, بستن, مسدود کردن, انسداد, اختناق, دریچه, ساسات (ماشین).

choke

: خفه کردن, بستن, مسدود کردن, انسداد, اختناق, دریچه, ساسات (ماشین).

choklad

: شوکولا ت, شوکولا تی, کاکاءو.

chokladbrun

: شوکولا ت, شوکولا تی, کاکاءو.

chosa

: خودنمایی کردن, ادم خودنما.

chosefri

: بی پیرایه, ساده, بی تکلیف, صمیمی, بیریا.

choser

: وانمود, تظاهر, ظاهرسازی, ناز, تکبر.

chosig

: ساختگی, امیخته با ناز و تکبر, تحت تاثیر واقع شده.

chow-chow

: غذا, خوراکی, سگ خپله.

chuck

: گیره ای که مته را در ماشین نگه میدارد, مرغک, عزیزم,جانم, جوجه مرغ تکان, صدایی که برای راندن حیوان بکار میرود.

chutney

: یک نوع ترشی با ادویه, یکنوع چاشنی غذا.

ciceron

: راهنما, بلد.

cider

: شراب سیب, شربت سیب, اب سیب.

cider/ppelvin

: سیب, مردمک چشم, چیز عزیز و پربها, سیب دادن, میوه ء سیب دادن.

cigarett

: سیگارت, سیگار.

cigarett ndare

: فندک, کبریت, گیرانه, قایق باری, با قایق باری کالا حمل کردن.

cigarettfimp

: شاخ زدن, ضربه زدن, پیش رفتن, پیشرفتگی داشتن, نزدیک یامتصل شدن, بشکه, ته, بیخ, کپل, ته درخت, ته قنداق تفنگ, هدف.

cigarill

: نوعی سیگار برگ.

cigarr

: سیگار, سیگار برگ.

cigarraffr

: تنباکو فروش, توتون فروش, توتونچی.

cigarrett

: خرحمالی کردن, سخت کار کردن, جان کندن, خسته کردن, ازپادراوردن, حمال مفت, خدمتکار, سیگار.

cikada

: خزوک, زنجره وجیرجیرک دشتی, ملخ, زنجره.

cikoria

: کاسنی دشتی, کاسنی تلخ, کاسنی, کاسنی تلخ, کاسنی وحشی.

cilie

: مژه, تاژک, مویچه, پر.

cinnober

: شنگرف, شنجرف, سولفور سیماب, شنگرف, شنجرف, قرمز.

cirka

: درباره, گرداگرد, پیرامون, دور تا دور, در اطراف, نزدیک, قریب, در حدود, در باب, راجع به, در شرف, در صدد, با, نزد, در, بهر سو, تقریبا, بالا تر, فرمان عقب گرد, درحدود, دراطراف, تقریبا.

cirkel

: دایره, محیط دایره, محفل, حوزه, قلمرو, دورزدن, مدور ساختن, دور(چیزی را)گرفتن, احاطه کردن.

cirkelb ge

: کمان, قوس.

cirkelformig

: مدور, مستدیر, دایره وار, بخشنامه.

cirkelrund

: مدور, مستدیر, دایره وار, بخشنامه.

cirkelsegment

: قطعه, قطعه قطعه کردن.

cirkelsektor

: قطاع دایره, قسمتی از جبهه, خط کش ریاضی, ناحیه, محله, بخش, جزء, تقسیم کردن.

cirkelyta

: مساحت, فضا, ناحیه.

cirkla

: دایره, محیط دایره, محفل, حوزه, قلمرو, دورزدن, مدور ساختن, دور(چیزی را)گرفتن, احاطه کردن.

cirklad

: ساختگی, امیخته با ناز و تکبر, تحت تاثیر واقع شده.

cirkul rskrivelse

: مدور, مستدیر, دایره وار, بخشنامه.

cirkulation

: گردش, دوران, انتشار, جریان, دوران خون, رواج, پول رایج, تیراژ(روزنامه یامجله).

cirkulr

: مدور, مستدیر, دایره وار, بخشنامه.

cirkus

: سیرک, چالگاه.

cirkusarena

: حلقه, زنگ زدن, احاطه کردن.

cirkusdirektr

: رءیس سیرک, رءیس گود, پیش کسوت.

cirkusf restllning

: سیرک, چالگاه.

cirrocumulusmoln

: قطعات ابرهای کوچک وسفیدی که در ارتفاعات زیاد قرار دارد.

cirrostratusmoln

: یک طبقه سفید رنگ ویکنواخت از ابر طره ای.

cirrusmoln

: ابرطره ای, پیچک (تعندرءل) (ج.ش.) اویز, ضمیمه, مژه, تاژک.

cisel r

: دنبال کننده, مشروبی که بدرقه نوشابه ای باشد, تعاقب کننده.

ciselera

: تعقیب کردن, دنبال کردن, شکار کردن, واداربه فرار کردن, راندن واخراج کردن, تعقیب, مسابقه, شکار.

cistern

: اب انبار, مخزن اب, قدح بزرگ مسی, منبع, مخزن, حوض.

citadell

: ارک, دژ, قلعه نظامی, سنگر.

citat

: نقل قول, بیان, ایراد, اقتباس, عبارت, مظنه.

citera

: ذکر کردن, اتخاذ سند کردن, گفتن.

citrat

: سیترات, نمک اسید سیتریک.

citron

: لیمو, لیمو, لیموترش, رنگ لیمویی.

citronfjril

: گوگرد.

citrongul

: لیمو, لیموترش, رنگ لیمویی.

citronsaft

: ابلیمو.

citronsyra

: اسیدسیتریک, جوهرلیموترش.

citrontr d

: مرکبات, خانواده مرکبات.

citrontrd/apelsintr d

: مرکبات, خانواده مرکبات.

cittra

: گیتار, سه تار, سه تار, گیتار, نوعی سنتور یا قانون.

civil

: غیرنظامی, مدنی.

civilbeflhavare

: فرنشین, مدیر, رءیس, اداره کننده, کارگردان.

civilf rvaltning

: خدمات کشوری (غیر نظامی), خدمات اجتماعی.

civilisation

: تمدن, مدنیت, انسانیت.

civilisera

: متمدن کردن, متمدن شدن.

civilist

: شخص غیر نظامی, غیر نظامی.

civilperson

: شخص غیر نظامی, غیر نظامی.

civiluppb d/vpnad grupp

: نیروی اجتماعی, قدرت قانونی, دسته افراد پلیس, جماعت, قدرت, امکان.

civiluppbd

: نیروی اجتماعی, قدرت قانونی, دسته افراد پلیس, جماعت, قدرت, امکان.

ckel

: بیزار کردن, تنفر, نفرت, بیزاری, انزجار, متنفر کردن

ckel

: بیزار کردن, تنفر, نفرت, بیزاری, انزجار, متنفر کردن

ckel/illam ende

: دل اشوب, حالت تهوع, حالت استفراغ, انزجار.

ckla

: بالا اوردن, حالت تهوع دست دادن, متنفر ساختن, از رغبت انداختن, منزجرکردن.

ckla

: بیزار کردن, تنفر, نفرت, بیزاری, انزجار, متنفر کردن

ckla

: مریض کردن یا شدن, بیمار کردن, ناخوش کردن.

c-klav

: کید.ص

cklig

: فراوان, مفصل, فربه, شهوانی, تهوع اور, زننده, اغراق امیز, غلیظ, زیاد, زشت, پلید, متنفر کننده, دافع, زننده, تنفراور.

ckligt

: منزجر کننده.

ckligt

: منزجر کننده.

cleara

: اشکار, زلا ل, صاف, صریح, واضح, : روشن کردن, واضح کردن, توضیح دادن, صاف کردن, تبرءه کردن, فهماندن.

clearing

: نقل وانتقال بانکی, تسویه, تسطیح, مکان مسطح.

clown

: لوده, مسخره, مقلد, مسخرگی کردن, دلقک شدن.

clownaktig

: لوده وار, دارای رفتار زمخت وبدون اداب.

coca-cola

: زغال کوک, زغال سنگ سوخته, تبدیل به زغال کردن.

cockney

: اهل لندن, لهجه لندنی.

cocktail

: نوشابه ای مرکب از چند نوشابه دیگر, مهمانی.

coda

: قطعه اخریک اهنگ.

coitus

: جماع, مقاربت, امیزشی, اتصال, مقاربت جنسی, جماع.

collage

: اختلا ط رنگهای مختلف درسطح پرده نقاشی, هنر اختلا ط رنگها.

college-

: دانشکده ای, دانشگاهی.

collegeg rd/fyrhrning

: چهار گوشه, چهار گوش, چهار دیواری, مربع.

collegegrd

: چهار گوشه, چهار گوش, چهار دیواری, مربع.

collie

: سگ گله اسکاتلندی.

collier

: گردن بند.

combo

: دسته کوچک موسیقی جاز.

commandotrupp

: تکاور.

container

: ظرف, محتوی, کانتنینر.

copyright

: حق چاپ (انحصاری), حق طبع ونشر.

corps-de-logi

: ملک اربابی, ملک تیولی, منزل, خانه بزرگ.

cosinus

: جیب تمام, کسینوس.

coupe

: کوپه یا اطاق داخل ترن و دلیجان و غیره, دلیجان کالسکه.

courtage

: پول دلا لی, حق العمل, مزد دلا لی.

cowboy

: گاوچران.

cowboyflicka

: دختر گاوچران.

cr pe

: کرپ.

crawl

: عمل خزیدن, خزیدن, سینه مال رفتن, شنال کرال.

crawla

: عمل خزیدن, خزیدن, سینه مال رفتن, شنال کرال.

crescendo

: قوی شدن صدا بطور تدریجی, اوج.

cribbage

: یکجور بازی ورق شبیه رامی.

cricket

: جیرجیرک, زنجره, یکجور گوی بازی.

cricket/syrsa

: جیرجیرک, زنجره, یکجور گوی بازی.

croquis

: طرح, انگاره, نقشه ساده, مسوده, شرح, پیش نویس ازمایشی, زمینه, خلا صه, ملخص, مسوده کردن, پیش نویس چیزی را اماده کردن.

cumulusmoln

: توده, ابر متراکم و روی هم انباشته.

cup

: ناو.

cupido

: کوپید, خدای عشق که بصورت کودک برهنه مجسم شده.

curling

: فر زنی بگیسو, پیچش یا حلقه زنی.

cyanos

: یرقان ازرق, رنج کبود.

cybernetik

: مطالعه ومقایسه بین دستگاه عصبی خودکارکه مرکب از مغز واعصاب میباشدبادستگاه الکتریکی ومکانیکی, فرمانشناسی.

cykel

: دوچرخه پایی, دوچرخه سواری کردن, کندوی زنبو عسل, انبوه, جمعیت, مخفف بءثیثلع, دوچرخه

cykelkare

: دوچرخه سوار.

cykelkorg

: سبد صندوقی, لول, ژوپن زیر دامن.

cykelriksha

: سه چرخه پایی.

cykla

: دوچرخه پایی, دوچرخه سواری کردن.

cyklande

: چرخه زنی.

cykling

: چرخه زنی.

cyklisk

: دوره ای یا دایره ای.

cyklist

: دوچرخه سوار, سوار کار, الحاقیه.

cykloid

: سیکلوءید, شبیه دایره, منحنی.

cyklon

: طوفان موسمی, بادتند وشدید, گردباد.

cyklop

: غول یا پهلوان یک چشم.

cylinder

: استوانه.

cylinderdiameter

: گمانه, سوراخ کردن, سنبیدن, سفتن, نقب زدن, بامته تونل زدن, خسته کردن, موی دماغ کسی شدن, خسته شدن, منفذ, سوراخ, مته, وسیله سوراخ کردن, کالیبر تفنگ, خسته کننده.

cylinderfoder

: کشتی یا هواپیمای مسافری, استردوز, استری, کسی که خط میکشد, خط کش.

cylinderformig

: استوانه ای, دارای شکل استوانه, لوله ای.

cylinderhatt

: کلا ه مردانه استوانه ای.

cylindrisk

: استوانه ای, دارای شکل استوانه, لوله ای.

cymbal

: سنج, باسنج نواختن.

cyniker

: بدبین وعیبجو پیرو مکتب کلبیون.

cynisk

: بدگمان نسبت به درستی ونیکوکاری بشر, غرغرو, عیبجو, کلبی.

cynism

: مکتب کلبیون.

cypress

: درخت سرو.

cysta

: کیسه, مثانه, تخم دان.

D

d dremot

: از انجاییکه, بادر نظر گرفتن اینکه, نظر به اینکه, چون, در حالیکه, درحقیقت.

d dremot/emedan

: از انجاییکه, بادر نظر گرفتن اینکه, نظر به اینکه, چون, در حالیکه, درحقیقت.

d utan att ha efterlmnat testamente

: فاقد وصیت نامه.

d /sedan

: سپس, پس (از ان), بعد, انگاه, دران هنگام, در انوقت, انوقتی, متعلق بان زمان.

d

: جفت طاس.

d

: سپس, پس (از ان), بعد, انگاه, دران هنگام, در انوقت, انوقتی, متعلق بان زمان.

d battang

: درتاه شو.

d ck/pryda/smycka

: عرشه, عرشه کشتی, کف, سطح, :اراستن, زینت کردن, عرشه دار کردن, پوشاندن, یکدسته ورق.

d ckel

: طبل, جبهه کلیسا, پرده, غشاء.

d cksstol

: صندلی حصیری تاشو.

d da

: کشتن, بقتل رساندن, ذبح کردن, ضایع کردن.

d dande med elektrisk strm

: کشتن یا مرگ دراثر برق.

d ddansare

: گمانه, سوراخ کردن, سنبیدن, سفتن, نقب زدن, بامته تونل زدن , خسته کردن, موی دماغ کسی شدن, خسته شدن, منفذ, سوراخ, مته, وسیله سوراخ کردن, کالیبر تفنگ, خسته کننده.

d dfdd

: زایمان بچه مرده, جنین مرده بدنیا امده

d dfdsel

: زایمان بچه مرده, جنین مرده بدنیا امده.

d dgng

: واکنش شدید.

d dgrvare

: قبر کن.

d dkraftig

: پرتکاپو, کارمایه ای, جدی, کاری, فعال, دارای انرژی.

d dlig

: مهلک, فانی, مرگ وار, وابسته به مرگ کشنده, مهلک, مرگ اور.

d dligt

: مهلک, کشنده, قاتل.

d dsannons

: اگهی در گذشت, وابسته به وفات.

d dsbdd

: بستر مرگ.

d dsbo

: ملک, املا ک, دارایی, دسته, طبقه, حالت, وضعیت.

d dsfall

: مرگ, درگذشت, فوت.

d dslista

: امار متوفیات, ثبت اموات, اگهی فوت.

d dsmrkt

: محکوم, مقدر, دارای روحیه خراب واشفته, در سکرات موت, دیوانه, هذیانی.

d dsmssa

: نماز وحشت, نماز میت, فاتحه.

d dsoffer

: قربانی, طعمه, دستخوش, شکار, هدف, تلفات.

d dssjuk

: مردنی, درحال نزع, مردن, مرگ.

d dvikt

: سنگینی وزن, جسم بی حرکت.

d f re ngon

: قبل از دیگری مردن, پیش از واقعه معینی مردن.

d gga

: مکیدن, مک زدن, شیره کسی را کشیدن, مک, مک زنی, شیردوشی.

d ld

: دره کوچک وتنگ, زن جوان.

d lig andedrkt

: تنفس بدبو, گند دهان.

d lig matsmltning

: بد گواری, سوء هاضمه, رودل, دیر هضمی, هضم نشدنی.

d lig stil

: خط بد, املا ء غلط.

d ligt

: زمان ماضی قدیمی فعل بءد, : بد, زشت, ناصحیح, بی اعتبار, نامساعد, مضر, زیان اور, بداخلا ق, شریر, بدکار, بدخو, لا وصول.

d ligt uppfrande

: بدرفتاری, سوء رفتار, جفا.

d ligt uppfrande/vansk tsel

: خلا ف کاری, سوء رفتار, بد اخلا قی, بدرفتاری.

d ljande

: پنهان بودن.

d ma

: تقدیر, محکومیت قبلی, ازپیش مقدر یا محکوم کردن.

d ma/frd ma

: محکوم کردن, محکوم شدن.

d mma upp

: سد, اب بند, بند, سد ساختن, مانع شدن یاایجاد مانع کردن, محدود کردن.

d mpa

: خرف کردن, بی حس و بی روح کردن, بی جان شدن.

d mpat

: ته رنگ, رنگ کمرنگ, ته صدا, موجود در زمینه.

d n

: کنار, یکسو, بیک طرف, دوراز, خارج, بیرون از, غایب, درسفر, بیدرنگ, پیوسته, بطور پیوسته, متصلا, مرتبا, از انجا, از ان زمان, پس از ان, بعد, از انروی, غایب, رفته, بیرون, دورافتاده, دور, فاصله دار, ناجور, متفاوت.

d n/dna

: صدای بلند, غوغا, طنین بلند, طنین افکندن.

d n/dna/uppsving

: غرش (توپ یاامواج), صدای غرش, غریو, پیشرفت یاجنبش سریع وعظیم, توسعه عظیم(شهر), غریدن, غریو کردن (مثل بوتیمار), بسرعت درقیمت ترقی کردن, توسعه یافتن

d n/mullra

: صدای ریز و سنگین دراوردن, غریدن, چیز پرسر و صدا, شکایت, چغلی, غرولند.

d nga

: شلا ق زدن, سخت زدن (مثل مشت زن).

d pa

: تعمید دادن, بوسیله تعمید نامگذاری کردن, نام گذاری کردن (هنگام تعمید), تعمید دادن, نام.

d paren

: دهنده ء غسل تعمید.

d pt

: فرا خوانده.

d r borta

: انجا, انسو, انطرف, واقع در انجا, دور.

d ra

: واله و شیفته, از خود بیخود, احمقانه, شیفته و شیدا شدن, از خود بیخود کردن.

d raktighet

: کند ذهنی, خرفتی.

d re/galning

: مرد دیوانه.

d remot

: برعکس, بطور وارونه ومعکوس.

d rfr

: زیرا, زیرا که, چونکه, برای اینکه, برای ان (منظور), از اینرو, بنابر این, بدلیل ان, سپس, بدین گونه, بدینسان, از این قرار, اینطور, چنین, مثلا, بدین معنی که, پس, بنابر این.

d rhus

: تیمارستان, دیوانه, وابسته به دیوانه ها یا دیوانه خانه, تیمارستان.

d ri

: دران, درانجا, از ان بابت, از ان حیث.

d rjmte

: گذشته از این, وانگهی, بعلا وه, نزدیک, کنار, درکنار, ازپهلو, ازجلو, درجوار, با این, با ان, ضمنا, بعلا وه.

d rmed

: بدان وسیله, از ان راه, بموجب ان در نتیجه.

d rp

: پس از ان, از ان پس, بعد از ان, بعدها, درنتیجه, بنابراین, بیدرنگ, پس از ان.

d rr

: درب, در, راهرو.

d rrklapp

: زننده, کوبنده, ادم خرده گیر, مزاحم.

d rrls

: طره گیسو, دسته پشم, قفل, چخماق تفنگ, چفت و بست, مانع, سد متحرک, سدبالا بر, چشمه پل, محل پرچ یا اتصال دویاچند ورق فلزی, قفل کردن, بغل گرفتن, راکد گذاردن, قفل شدن, بوسیله قفل بسته ومحکم شدن, محبوس شدن.

d rrmatta

: حصیر یا فرش جلو در, کفش پاک کن.

d rrpost

: چهارچوب, در, باهو, .

d rrppning

: راهرو, جای در, درگاه.

d rrsmyg

: دراغوش گیری, منفذ پنجره یادر, مزغل یا شکافی که از انجا توپ و تفنگ رااتش میکنند, دارای منفذ کردن.

d rskap/blind fr lskelse

: شیفتگی, شیدایی.

d rstdes

: انجا, درانجا, به انجا, بدانجا, در این جا, دراین موضوع, انجا, ان مکان.

d rtill

: بان, بدان, بعلا وه, باان (نامه یا قرارداد), به پیوست, دران هنگام, بدانوسیله, بیدرنگ, فورا, درنتیجه ان, از ان بابت, علا وه بر این, بعلا وه.

d s

: ساختمانی که دارای چند ستون یک پارچه سنگی است.

d sa/tupplur

: چرت, چرت زدن (با off).

d st

: فربه, گوشتالو, چاق.

d tt lopp

: مسابقه ای که در ان چند نفر برنده می شوند.

d v

: کر, فاقد قوه شنوایی.

da capo

: دوباره بنوازید.

dadda

: پرستار بچه.

dadel

: خرما, درخت خرما, نخل, تاریخ, زمان, تاریخ گذاردن, مدت معین کردن, سنه.

dag

: روز, یوم.

daga

: مرگ, درگذشت, فوت.

dagas

: فجر, سپیده دم, طلوع, اغاز, اغاز شدن.

dagbok

: دفتر خاطرات روزانه.

dagbok/tidning

: روزنامه, دفتر روزنامه, دفتر وقایع روزانه.

dagdr m

: خیال باطل, افکار پوچ, خیال باطل کردن, خیال واهی, خیال خام.

dagdrivare

: ادم بیکار و تنبل, چرخ دلا له, بیکاره, ادم عاطل وباطل, ولگرد, کسیکه در رفتن تعلل کند, پرسه زن.

dagdriveri

: بیکاری تنبلی, بطالت, بیهودگی, گیجی, کند ذهنی.

dagdrmmare

: خیال باف.

dager

: فروغ, روشنایی, نور, اتش, کبریت, لحاظ, جنبه, اشکار کردن, اتش زدن, مشتعل شدن, ضعیف, خفیف, اهسته,اندک,اسان,کم قیمت,قلیل,مختصر,فرار,هوس امیز,وارسته,بی عفت,هوس باز,خل,سرگرم کننده,غیرجدی,باررا سبک کردن,تخفیف دادن,فرودامدن,واقع شدن,وفوع یافتن,سر رسیدن,رخ دادن.

dagfj ril

: پروانه, بشکل پروانه.

dagg

: شبنم, ژاله, شبنم زدن, شبنم باریدن.

daggdroppe

: چکه ء شبنم, قطره ء ژاله.

daggig

: شبنم دار, ژاله دار, تر, ترکرده, مرطوب, تازه.

daggryning

: فجر, سپیده دم, طلوع, اغاز, اغاز شدن.

daghem

: بچه داری در روز (برای مادرانی که بکار مشغولند), کودکستان.

dagj mnings-

: وابسته باعتدال شب و روز, واقع درنزدیکی خط اعتدال روزوشب, واقع درنزدیکی خط استوا.

dagjmning

: اعتدال شب وروز, نقطه اعتدالین.

daglig

: روزانه, روزبروز, روزنامه یومیه, بطور یومیه, روزانه, مربوط به روز, جانورانی که درروزفعالیت دارند, روزانه, یومیه, روزمره, پیش پا افتاده.

dagning

: فجر, سپیده دم, طلوع, اغاز, اغاز شدن.

dagort

: گالری, راهرو, سرسرا, سالن, لژ بالا, جای ارزان, اطاق نقاشی, اطاق موزه.

dagsedel

: ضربت.

dagsljus

: روشنی روز, روز روشن, روشن کردن.

dagstidning

: روزانه, روزبروز, روزنامه یومیه, بطور یومیه.

dagteckna

: خرما, درخت خرما, نخل, تاریخ, زمان, تاریخ گذاردن, مدت معین کردن, سنه.

dagtid

: روز, هنگام روز, مدت روز.

dagtinga

: تراضی, مصالحه, توافق, مصالحه کردن, تسویه کردن.

dagtingan

: تراضی, مصالحه, توافق, مصالحه کردن, تسویه کردن.

dahlia

: گل کوکب.

daidalos

: نام معماری که ساختمان پرپیچ و خم جزیره کرت را ساخت.

daktyl

: انگشت, کلمه ای دارای سه هجا که هجای اول بلند و دو هجای بعدی ان کوتاه باشد.

dal

: دره کوچک, حفره, خلیج و غیره, ماهور, دره, مجرای کوچک (درشعرو مذهب) جهان, دنیا, زمین, جهان خاکی, خدانگهدار.

dala

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

dalbo

: دره نشین.

dalg ng/dld

: دره کوچک وتنگ, زن جوان.

dalgng

: دره, وادی, میانکوه, گودی, شیار.

dallra

: لرزیدن, مرتعش شدن, لرز, لرزه, ارتعاش, ترساندن, لرزاندن, مرتعش ساختن, رعشه.

dallring

: لرزیدن, مرتعش شدن, لرز, لرزه, ارتعاش, ترساندن, لرزاندن, مرتعش ساختن, رعشه.

dalmas

: دره نشین.

dalmatiner

: اهل دالماسی (ج.ش.) نوعی سگ بزرگ.

dalmatisk

: اهل دالماسی (ج.ش.) نوعی سگ بزرگ.

dals nka

: تو رفتگی, گود شدگی, فرودافت, کسادی, تنزل, افسردگی, پریشانی.

dam

: بانو, خانم, زوجه, رءیسه خانه.

dam/kvinna

: بانو, خانم, زوجه, رءیسه خانه.

damask

: حریر گلدار ومشجر, گلدار کردن, پوشش روی کفش, پاتابه, گتر.

damask/spottade/spottat

: (زمان ماضی فعل سپءت), به سیخ کشید, تف کرد, سوراخ کرد, :حلزون خوراکی خیلی کوچک, بچه حلزون, مرافعه, کشمکش کردن, سیلی, سیلی زدن.

damaskera

: دمشقی, شامی, مرصع کردن, زرنشان کردن.

damaskus

: دمشق.

damast

: حریر گلدار ومشجر, گلدار کردن.

dambyxor

: شلوارگشاد کوتاهی که نزدیک زانو جمع شده باشد.

damejeanne

: قرابه, کپ.

damfris rska

: ارایشگر مو, سلمانی برای مرد و زن.

damfrisr

: ارایشگر مو, سلمانی برای مرد و زن.

damig

: بانووار, باوقار, زن صفت.

damkappa med kapuschong

: جامه باشلق دار زنانه, راهب باشلق پوش, راهب کبوشی.

damlinne

: لباس خواب یا زیر پیراهن زنانه.

damm

: خاک, گرد وخاک, غبار, خاکه, ذره, گردگیری کردن, گردگرفتن از(با off), ریختن, پاشیدن (مثل گرد), تراب, تالا ب, دریاچه, حوض درست کردن.

damm/dmma upp/djurmoder

: سد, اب بند, بند, سد ساختن, مانع شدن یاایجاد مانع کردن, محدود کردن.

damm/pott

: استخر, ابگیر, حوض, برکه, چاله اب, کولا ب, اءتلا ف چند شرکت با یک دیگر, اءتلا ف, عده کارمند اماده برای انجام امری, دسته زبده وکار ازموده, اءتلا ف کردن, سرمایه گذاری مشترک ومساوی کردن, شریک شدن, باهم اتحادکردن.

damma

: خاک, گرد وخاک, غبار, خاکه, ذره, گردگیری کردن, گردگرفتن از(با off), ریختن, پاشیدن (مثل گرد), تراب.

damma till

: اصابت, خوردن, ضربت, تصادف, موفقیت, نمایش یافیلم پرمشتری, زدن, خوردن به, اصابت کردن به هدف زدن.

dammanl ggning

: سد, اب بند, بند, سد ساختن, مانع شدن یاایجاد مانع کردن, محدود کردن.

dammig

: گردوخاکی.

dammkorn

: دره, خس, ریزه, خال, نقطه, خرده, اتم.

dammkorn/skrva

: دره, خس, ریزه, خال, نقطه, خرده, اتم.

dammlucka

: سیل گیر, دریچه سد.

dammsuga

: خلا ء.

dammtorka

: خاک, گرد وخاک, غبار, خاکه, ذره, گردگیری کردن, گردگرفتن از(با off), ریختن, پاشیدن (مثل گرد), تراب.

dammtrasa

: گردگیر, وسیله گردگیری, روپوش.

dammtrasa/dammvippa

: گردگیر, وسیله گردگیری, روپوش.

dammvippa/viftning

: حرکت سریع و جزیی, کلا له یا دسته مو, گرد گیری, مگس گیر, تند زدن, پراندن, راندن, جاروب کردن, ماهوت پاک کن زدن, گردگیر.

damsadel

: زین زنانه, ترک, ترک سوار شدن.

damsadel/b npall

: زین زنانه, ترک, ترک سوار شدن.

damspel

: بازی چکرز, جنگ نادر, نوعی بازی چکرز (ثهعثکعرس).

damunderklder

: ملبوس کتانی, زیر پوش زنانه.

dana

: روش, سبک, طرز, اسلوب, مد, ساختن, درست کردن, بشکل در اوردن.

danaarv

: حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد, مصادره کردن.

dandy

: شیک پوش, خوش لباس, خوش تیپ, فوکولی.

danmark

: دانمارک.

dans

: رقصیدن, رقص.

dans r

: رقاص.

dansa

: رقصیدن, رقص.

danserska

: رقاص.

dansk

: دانمارکی, اهل دانمارک, یک نوع سگ, دانمارکی.

danska

: دانمارکی.

dansr/dans s

: رقاص.

danss

: رقاص.

danssjuka

: داء الرقص, تشنج مخصوص.

danstillstllning

: رقصیدن, رقص.

darr

: لرزیدن, مرتعش شدن, لرز, لرزه, ارتعاش, ترساندن, لرزاندن, مرتعش ساختن, رعشه.

darr l

: یکنوع ماهی بزرگ شبیه مارماهی.

darra

: لرزش و تحریر صدا در اواز, ارتعاش, ارتعاش داشتن, لرزه, لرز, ارتعاش, لرزیدن, از سرما لرزیدن, ریزه, تکه, خرد کردن.

darra/klappa

: تپیدن, تپش کردن, تند زدن(نبض), لرزیدن.

darra/koger

: ترکش, تیردان, بهدف خوردن, درتیر دان قرار گرفتن, لرزیدن, ارتعاش.

darrande

: لرزنده, تحریر دار, لرزش دار, مرتعش, بیمناک.

darrig

: پیر, علیل, کودن, لرزنده, لزان, متزلزل, سست, ضعیف, لرزه, لرزان, مرتعش, شکننده.

daska

: باکف دست زدن, سیلی, تودهنی, ضربت, ضربت سریع, صدای چلب چلوپ, سیلی زدن, تپانچه زدن, زدن.

daska till

: باکف دست زدن, سیلی, تودهنی, ضربت, ضربت سریع, صدای چلب چلوپ, سیلی زدن, تپانچه زدن, زدن, با دست بکفل زدن, درکونی زدن, با سرعت حرکت کردن.

data

: مفروضات, اطلا عات, سوابق, دانسته ها.

databank

: بانک داده ها.

databehandla

: محاسبه کردن, کامپیوتری کردن.

databehandling

: خودکاری براساس داده ها.

databrare

: داده بر, حامل داده ها.

datafil

: پرونده, بایگانی کردن.

datak rd

: کامپیوتری, کامپیوتری شده.

datalogi

: علم کامپیوتر, علوم کامپیوتر.

datamedium

: داده رسان, رسانه داده ها.

dataprogram

: نرم افزار.

datasystem

: سیستم کامپیوتری.

datera

: خرما, درخت خرما, نخل, تاریخ, زمان, تاریخ گذاردن, مدت معین کردن, سنه.

daterad

: مورخ, تاریخ دار.

daterbar

: تاریخ گذاردنی, قابل تعیین تاریخ.

dativ

: حالت مفعولی غیرصریح حقیقی, حالت مفعولی, اعطایی, انتصابی, حالت برایی.

dativobjekt

: مفعول غیر مستقیم.

dato

: خرما, درخت خرما, نخل, تاریخ, زمان, تاریخ گذاردن, مدت معین کردن, سنه.

dator

: شمارنده, ماشین حساب.

datorisera

: کامپیوتری کردن.

datoriserad

: کامپیوتری, کامپیوتری شده.

datoriserade

: کامپیوتری, کامپیوتری شده.

datoriserat

: کامپیوتری, کامپیوتری شده.

datorisering

: کامپیوتری کردن, کامپیوتری شدن.

datorsprk

: زبان کامپیوتری.

datorsystem

: سیستم کامپیوتری.

datov xel

: سفته مدت دار, برنامه حرکت قطار.

datum

: خرما, درخت خرما, نخل, تاریخ, زمان, تاریخ گذاردن, مدت معین کردن, سنه.

datum/trff

: خرما, درخت خرما, نخل, تاریخ, زمان, تاریخ گذاردن, مدت معین کردن, سنه.

davidsstj rna

: ستاره داود, نشان یهود و فلسطین اشغالی.

dck

: عرشه, عرشه کشتی, کف, سطح, :اراستن, زینت کردن, عرشه دار کردن, پوشاندن, یکدسته ورق.

dcka

: عرشه, عرشه کشتی, کف, سطح, :اراستن, زینت کردن, عرشه دار کردن, پوشاندن, یکدسته ورق.

dckshus

: اتاق روی عرشه کشتی.

dd

: کردار, کار, قباله, سند, باقباله واگذار کردن.

dd

: مرده, بی حس, منسوخ, کهنه, مهجور, مرگ, درگذشت, فوت, شخص متوفی, مرحوم.

ddande

: قتل, توفیق ناگهانی, کشنده (مج.) دلربا.

ddfull

: کور, نابینا, تاریک, ناپیدا, غیر خوانایی, بی بصیرت, : کورکردن, خیره کردن, درز یا راه(چیزی را) گرفتن, اغفال کردن, : چشم بند, پناه, سنگر, مخفی گاه, هرچیزی که مانع عبور نور شود, پرده, در پوش.

ddl ge

: کوچه بن بست, حالتی که از ان رهایی نباشد, وضع بغرنج و دشوار, گیر, تنگنا.

ddl ge/patt

: بن بست, پات, پات کردن یا شدن.

ddl s

: ناکنش ور, بی کاره, غیر فعال, سست, بی حال, بی اثر, تنبل, بی جنبش, خنثی, کساد.

ddlig/m nniska

: فانی, فناپذیر, از بین رونده, مردنی, مرگ اور, مهلک, مرگبار, کشنده, خونین, مخرب, انسان.

ddlighet

: میرش, مرگ ومیر, متوفیات, بشریت.

dds-

: وابسته برقص مرگ, مهیب, ترسناک, خوفناک.

dds ngest

: درد, رنج, تقلا, سکرات مرگ, جانکندن.

ddsblek

: سربی رنگ, کبود, کبود شده, کوفته, خاکستری رنگ.

ddsbringande

: مهلک, کشنده, قاتل.

ddsf raktande

: با جرات, دلیر, شجاع, بی باک, بی ترس, متهور.

ddshj lp

: مرگ اسان, مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لا علا جند(برای تخفیف درد انها).

ddslik

: مرگبار.

ddsmask

: قیافه مرده, ماسک صورت مرده.

ddsruna

: اگهی در گذشت, وابسته به وفات.

ddsst t

: ضربت مهلک, رهایی, خلا صی, تبرءه, پاکی, براءت, مفاصا.

ddstr tt

: زدن ضربه بدون برگشت وعکس العمل, دارای سکون.

ddvatten

: حالت عدم فعالیتی که در اثر وجود دو نیروی متعادل ایجاد گردد, وقفه, بی تکلیفی, دچار وقفه یا بی تکلیفی شدن, بن بست.

de

: انها, ایشان, انان.

de

: بیابان, دشت, صحرا, شایستگی, استحقاق, سزاواری, :ول کردن, ترک کردن, گریختن.

de

: سرنوشت, ابشخور, تقدیر, نصیب و قسمت.

de dr

: انها, انان.

de elyseiska flten

: بهشتی, وابسته به , اهل بهشت, علوی.

de fem mosebckerna

: اسفارپنجگانه, کتب پنجگانه عهد عتیق.

de flesta

: بیشترین, زیادترین, بیش از همه.

de g r ut

: صحنه را ترک گفتن.

de har

: .

de hr

: اینها, اینان.

de r

: .

de tre vice m nnen

: مجوسیان.

de/ensam

: ویران کردن, از ابادی انداختن, مخروبه کردن, ویران, بی جمعیت, متروک, حزین.

de/ken/ verge/frtj nst

: کنیه, نام خودمانی, کنیه دادن, ملقب کردن.

deaktivera

: نا کنشگر کردن, ناکنش ور کردن, بی اثر کردن, بی خاصیت کردن, از اثر انداختن.

debacle

: افتضاح, سقوط ناگهانی حکومت و غیره, سرنگونی.

debarkera

: پیاده کردن, از کشتی در اوردن, پیاده شدن, تخلیه کردن (بار و مسافر).

debarkering

: پیاده شدن, تخلیه.

debatt

: بحث, مذاکرات پارلمانی, منازعه, مناظره کردن, مباحثه کردن.

debatt/debattera

: بحث, مذاکرات پارلمانی, منازعه, مناظره کردن, مباحثه کردن.

debattera

: بحث, مذاکرات پارلمانی, منازعه, مناظره کردن, مباحثه کردن.

debenture

: سهم قرضه, گواهینامه گمرکی, حواله دولتی.

debet

: بدهی, حساب بدهی, در ستون بدهی گذاشتن, پای کسی نوشتن.

debetsedel

: مطالبه نامه, سفته, چک, تمسک.

debitera

: بدهی, حساب بدهی, در ستون بدهی گذاشتن, پای کسی نوشتن.

debitering

: بار, هزینه, مطالبه هزینه.

debitor

: مدیون, بدهکار, ستون بدهکار.

decagramme

: ده گرم.

deceleration

: کاهش سرعت.

decelerera

: کاستن سرعت, کندکردن.

december

: دسامبر.

decennium

: دهساله.

decentralisera

: عدم تمرکز دادن, حکومت محلی دادن به.

decentralisering

: عدم تمرکز, غیر متمرکز سازی.

dechiffrera

: گشودن سر, فاش کردن سر.

dechiffrering

: سرگشایی, افشای سر.

dechiffrerr

: سرگشا, افشاگر سر.

decibel

: , دسیبل.

decigram

: یکدهم گرم.

deciliter

: یکدهم لیتر.

decimal

: دهدهی, رقم دهدهی, اعشاری.

decimal-

: دهدهی, رقم دهدهی, اعشاری.

decimalisera

: به اعشاردراوردن, تبدیل به اعشارکردن.

decimalkomma

: ممیز اعشاری.

decimera

: از هرده نفر یکی را کشتن, تلفات زیاد وارد کردن.

deckare

: داستان پلیسی, فیلم پلیسی, رمان پلیسی.

dedicera

: اهدا کردن, اختصاص دادن, وقف کردن, پیشکش.

dedikation

: اهداء, تخصیص, فداکاری.

dedikering

: اهداء, تخصیص, فداکاری.

deducera

: استنباط کردن, دریافتن, نتیجه گرفتن, کم کردن, تفریق کردن.

deduktion

: کسر, وضع, استنتاج, نتیجه گیری, استنباط, پی بردن ازکل به جزء یاازعلت به معلول, قیاس.

deduktiv

: استقرایی یا قیاسی.

defaitism

: اعتراف به شکست, یاس و بدبینی, شکست گرایی.

defekt

: کاستی, اهو, عیب, نقص, ترک کردن, مرتدشدن, معیوب ساختن.

defensiv

: پدافندی, دفاعی, تدافی, حالت تدافع, مقام تدافع.

deficit

: کمبود, کسر, کسرعمل, کسر درامد.

defilera

: الوده کردن, بی حرمت کردن, بی عفت کردن, گردنه, رژه رفتن, گذرگاه.

definiera

: معین کردن, تعریف کردن, معنی کردن.

definierbar

: تعریف پذیر.

definierbara

: تعریف پذیر.

definition

: تعریف, معنی.

definition/frklaring

: تعریف, معنی.

definitiv

: معین, قطعی, تصریح شده, صریح, روشن, معلوم, قطعی, قاطع, صریح, معین کننده, نهایی.

deflation

: فروکش, تقلیل قیمتها.

defloration

: ازاله بکارت.

deflorera

: ازاله بکارت کردن از, ملوث کردن.

defoliant

: گرد یا مایعی که روی درختان میریزند که درخت برگ ریزان کند.

deformation

: دگردیسی.

deformera

: زشت کردن, کج و معوج کردن, بدشکل کردن, از شکل انداختن, دشدیسه کردن.

deformerad

: بدشکل, ناقص شده.

deformering

: دگردیسی.

deformitet

: بدشکلی, دشدیسگی, نقص خلقت.

deg

: خمیر, پول.

degel

: بوته اهنگری, ظرف مخصوص ذوب فلز, امتحان سخت.

degeneration

: فساد, انحطاط, فساد, انحطاط, تباهی.

degenerativ

: وابسته به انحطاط, فاسد کننده.

degenerera

: روبه انحطاط گذاردن, فاسد شدن, منحط.

degenerering

: فساد, انحطاط, تباهی.

degig

: خمیری.

degradera

: تنزل رتبه دادن, کسر مقام یافتن, کم ارزش کردن, دست کم گرفتن.

degradering

: تنزل, تنزل رتبه.

dehumanisera

: نا انسانی کردن, از خصاءص انسانی محروم شدن, فاقد احساسات انسانی کردن, فاقد صفات انسانی شدن.

dehydration

: پسابش, کم شدن اب بدن, وابشت.

dehydrera

: اب چیزی را گرفتن, بی اب کردن, پسابش داشتن, وابشت کردن.

deism

: خداپرستی(بدون اعتقاد به پیامبران و مساءل دیگر مذهبی), خداگرایی.

deist

: خداپرست, خداگرای.

deist/deistisk

: خداپرست, خداگرای.

deistisk

: خداپرست, خداگرای.

dejlig

: زیبا, لطیف, نسبتا خوب, متوسط, بور, بدون ابر, منصف, نمایشگاه, بازار مکاره, بی طرفانه.

dekad

: دهه, عدد ده, دوره ده ساله.

dekadans

: زوال, تنزل, انحطاط, فساد, اغاز ویرانی.

dekadansperiod

: زوال, تنزل, انحطاط, فساد, اغاز ویرانی.

dekadent

: روبانحطاط, منحط, روبفساد رونده.

dekalkomani

: عکس برگردان.

dekan

: رءیس, رءیس کلیسا یا دانشکده, ریش سفید.

dekantera

: ریختن شراب (از تنگ و غیره), اهسته خالی کردن, سرازیر کردن.

deklamat r

: خواننده, تک نواز.

deklamation

: از بر خوانی, از حفظ خوانی, بازگو نمودن درس حفظی, شرح, ذکر, بیان, تعریف موضوع.

deklamatorisk

: وابسته به دکلمه, مربوط به قراءت مطلبی باصدای بلند و غرا.

deklamera

: از برخواندن, با صدایی موزون خواندن.

deklaration

: بیان, اظهارنامه, اعلا میه, اعلا م.

deklarera

: اعلا ن کردن, اظهار کردن, شناساندن.

deklarerat

: اعلا ن شده, اظهار شده, شناسایی شده.

deklassering

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

deklination

: صرف کلمات, عدم قبول چیزی بطورمودبانه, میل, تمایل, دوری از محوراصلی.

deklinera

: کاهش, شیب پیدا کردن, رد کردن, نپذیرفتن, صرف کردن(اسم یاضمیر), زوال, انحطاط, خم شدن, مایل شدن, رو بزوال گذاردن, تنزل کردن, کاستن.

dekokt

: جوشاندن, پخت, عصاره گیری.

dekoration

: تزیین, ارایشگری, اذین بندی, مدال یا نشان.

dekorativ

: اذینی, زینتی.

dekoratr

: اذینگر, متخصص ارایش داخلی ساختمانها.

dekorera

: اذین کردن, پیراستن, ارایش دادن, زینت کردن, نشان یا مدال دادن به.

dekorera/pryda

: اذین کردن, پیراستن, ارایش دادن, زینت کردن, نشان یا مدال دادن به.

dekorum

: ادب, اداب دانی, مناسبت, رفتاربجا.

dekret

: حکم کردن, حکم, فرمان, حکم, امر, اجازه, رخصت, حکمی, امری.

dekretera

: حکم کردن, حکم, فرمان.

dekryptering

: اشکار سازی.

del

: ازاده, اصیل, شریف, نجیب, باشکوه.

del

: جزء, قطعه, پاره, جدا کردن, جداشدن.

del gga

: ویران کردن, خراب کردن, تاراج کردن.

del/dela/portion

: بخش, سهم.

dela

: تقسیم کردن, پخش کردن, جداکردن, اب پخشان, جدا کردن, بریدن.

dela i tv delar

: دو بخش کردن, دو نیم کردن.

dela i tv grenar

: دوشاخه شدن, دوشاخه کردن, بدوشاخه منشعب کردن, دوشاخه ای.

dela in i underavdelningar

: بقسمت های جزء تقسیم کردن, باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن, بخشیزه کردن.

delad

: ترک, انشعاب, دوبخشی, شکافتن.

delagd

: ویران کردن, خراب کردن, تاراج کردن.

delaktig

: سهیم, سهم دار, شریک.

delaktighet

: مشارکت, مداخله, شرکت کردن.

delande

: اشتراک, تسهیم.

delare

: تقسیم کننده بخش کننده, مقسم, پرگار تقسیم.

delat

: تقسیم شده.

delbar

: قابل قسمت, بخش پذیر.

deleatur

: حذف شود, پاک کنید, بزدایید, حذف کردن.

delegat

: نمایندگی دادن, وکالت دادن, محول کردن به, نماینده.

delegation

: نمایندگی, وکالت, هیات نمایندگان.

delegera

: نمایندگی دادن, وکالت دادن, محول کردن به, نماینده.

delegerande

: واگذاری, انتقال(پشت در پشت), نزول, فسادتدریجی, انحطاط, تفویض اختیارات.

delegering

: نمایندگی, وکالت, هیات نمایندگان.

delen

: بخش, سهم.

delfin

: ماهی یونس, گراز دریایی.

delge

: اگاهی دادن, مستحضر داشتن, اگاه کردن, گفتن, اطلا ع دادن, چغلی کردن.

delgga

: ویران کردن, خراب کردن, تاراج کردن.

delggelse

: خرابی, انهدام, ویرانی, خرابی, تباهی.

delgivning

: ارتباط, مکاتبه.

delikat

: ظریف, خوشمزه, لطیف, نازک بین, حساس.

delikatess

: ظرافت, دقت, نازک بینی, خوراک لذیذ.

delikatessaffr

: اغذیه حاضر, مغازه اغذیه فروشی.

delinkvent

: جنایی, بزهکار, جنایتکار, جانی, گناهکار.

deliri s

: هذیانی, پرت گو.

delirium

: سرسام, هذیان, پرت گویی, دیوانگی.

delmngd

: زیرمجموعه.

delning

: تقسیم, بخش, قسمت.

dels

: چندی, یک چند, تاحدی, نسبتا, دریک جزء, تایک اندازه.

delstr cka

: مقطع, بخش.

delsumma

: زیرکل, جمع جزء.

delta

: حرف چهارم زبان یونانی, شرکت کردن, شریک شدن, بهره داشتن, قسمت بردن, خوردن, سهیم بودن در, شریک شدن, شرکت کردن, سهیم شدن.

deltagande

: شرکت کننده, شریک, انباز, سهیم, همراه, مشارکت, مداخله, شرکت کردن.

deltagare

: سرپرست, همراه, ملا زم, مواظب, وابسته, شرکت کننده, شریک, انباز, سهیم, همراه.

deltagare i rd

: مهاجم, یورش برنده.

deltamuskel

: مانند دال, سه گوش, دلتا مانند.

delvis

: چندی, یک چند, تاحدی, نسبتا, دریک جزء, تایک اندازه.

delvis t cka

: رویهم افتادن (دولبه چیزی), اصطکاک داشتن.

dem

: ایشان را, بایشان, بانها.

dem

: زمین بایر, لم یزرع.

dem

: ورم, اماس, خیز.

demagog

: ادم عوام فریب, هوچی.

demagogi

: عوم فریبی.

demagogisk

: عوام فریب.

demark

: زمین بایر, لم یزرع.

demark

: زمین بایر, لم یزرع.

demaskera

: نقاب برداشتن از, چیزی را اشکار کردن.

demens

: دیوانگی, جنون, سفه.

dementera

: رد کردن, انکار کردن.

dementi

: رد, انکار, تکذیب.

demilitarisera

: از حالت نظامی درامدن, غیرنظامی کردن.

demilitarisering

: غیرنظامی شدن.

demimond

: جهان زنان هرجایی, زنان هرزه, عقب افتاده.

demission

: استعفا, واگذاری, کناره گیری, تفویض, تسلیم.

demissionera

: مستعفی شدن, کناره گرفتن, تفویض کردن, استعفا دادن از, دست کشیدن.

demobilisera

: ازحالت بسیج بیرون اوردن, بحالت صلح دراوردن, دموبیلیزه کردن.

demobilisering

: رفع بسیج عمومی.

demodulation

: کشف رمز, کشف, تحمیل زدایی.

demodulator

: تفکیک کننده, پیاده کننده.

demodulera

: از مخابرات رادیویی مطالب رمزی کشف کردن.

demograf

: متخصص امار گیری مردم.

demografi

: امارگیری نفوس بشر, امار مردم گیتی, امار نگاری.

demografisk

: وابسته به امارگیری نفوس.

demokrat

: طرفداراصول حکومت ملی, عضو حزب دموکرات.

demokrati

: دموکراسی, حکومت قاطبه مردم.

demokratisera

: بصورت دموکراسی دراوردن.

demokratisering

: بصورت دموکراسی درامدن.

demokratisk

: دموکراتیک.

demolera

: ویران کردن, خراب کردن.

demolering

: ویرانی, خرابی, ویران سازی, انهدام, تخریب.

demon

: توده مردم, جمهور, قاطبه.

demonisk

: دیوانه وار, دیوسان, شیطانی, دیوی.

demonstrant

: اثبات کننده, حالی کننده, نشان دهنده, معترض.

demonstrat r

: اثبات کننده, حالی کننده, نشان دهنده, معترض.

demonstration

: نمایش, اثبات.

demonstration/bevisande

: نمایش, اثبات.

demonstrationstg

: نمایش, اثبات.

demonstrativ

: اثبات کننده, مدلل کننده, شرح دهنده, صفت اشاره, ضمیر اشاره, اسم اشاره.

demonstrativ/bevisande

: اثبات کننده, مدلل کننده, شرح دهنده, صفت اشاره, ضمیر اشاره, اسم اشاره.

demonstratris

: اثبات کننده, حالی کننده, نشان دهنده, معترض.

demonstrera

: اثبات کردن(با دلیل), نشان دادن, شرح دادن, تظاهرات کردن.

demontera

: بی مصرف کردن, پیاده کردن(ماشین الا ت)عاری از سلا ح یا اثاثه کردن.

demoralisera

: تضعیف روحیه کردن, از روحیه انداختن.

demoralisering

: تضعیف روحیه.

den d r

: ان, اشاره بدور, ان یکی, که, برای انکه.

den dr

: شخص ان طرفی, ان یکی دیگر, ان.

den dr/d r borta

: انجا, انسو, انطرف, واقع در انجا, دور.

den hr

: این, .

den/det

: ان, ان چیز, ان جانور, ان کودک, او (ضمیر سوم شخص مرد).

den/det/de

: حرف تعریف برای چیز یا شخص معینی.

denationalisera

: از حقوق ملی محروم کردن, صنایع را از صورت ملی خارج کردن.

denaturalisera

: از تابعیت در اوردن, غیر طبیعی کردن.

denaturera

: طبیعت یا ماهیت چیزی را عوض کردن.

dende

: مردنی, درحال نزع, مردن, مرگ, درحال نزع, در سکرات موت, روبه مرگ.

dendrokronologi

: دوران شناسی و مطالعه قدمت محیط از روی حلقه های متشکله در چوب درختان.

dendrolog

: درخت شناس.

dendrologi

: درخت شناسی, شجرشناسی.

denier

: انکار کننده, منکر, نوعی مسکوک در فرانسه و اروپای غربی.

denim

: پارچه کتانی راه راه و زبر, فاستونی نخی, شلوار فاستونی نخی مخصوص کار.

denna

: این, .

denna/detta

: این, .

denne

: این, .

dennes

: مال او, مال ان.

denotation

: تشخیص, تفکیک, علا مت تفکیک, معنی و مفهوم.

denotera

: مشخص کردن, تفکیک کردن, علا مت گذاردن, علا مت بودن, معنی دادن.

densitet

: تراکم, چگالی.

dental

: وابسته به دندانسازی.

deodorant

: بوزدا, برطرف کننده بوی بد, ماده دافع بوی بد.

dep

: بازخانه, انبارگاه, انبار, ایستگاه راه اهن, مخزن مهمات.

departement

: اداره گروه اموزشی, قسمت, شعبه, بخش.

departement/prst mbete

: وزارت, وزیری, دستوری, وزارتخانه (باتهع).

depensera

: پرداختن, خرج کردن, پرداخت, خرج, پرداخت کردن.

depesch

: گسیل, گسیل داشتن, گسیل کردن, اعزام داشتن, روانه کردن, فرستادن, مخابره کردن, ارسال, انجام سریع, کشتن, شتاب, پیغام.

depilera

: ازاله مو نمودن از, بی مو کردن, واجبی کشیدن.

deplacement

: جانشین سازی, جابجاشدگی, تغییر مکان.

deponera

: سپرده, ته نشست, سپردن.

deponering

: سپرده, ته نشست, سپردن.

deportation

: تبعید, نفی بلد, اخراج, جلا ی وطن.

deportera

: تبعید کردن, حمل, اخراج.

deporterad

: محکوم به تبعید یا اخراج, تبعید شده, اخراج شده.

depositarie

: تحویل گیرنده, ضامن و متعهد, امانت دار, سپرده, نگهدار, ضامن.

deposition

: سپرده, ته نشست, سپردن, سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده و پس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد, موافقت نامه بین دونفرکه بامانت نزدشخص ثالثی سپرده شودوتاحصول شرایط بخصوص بدون اعتبارباشد.

deposition av egendom

: امانت گیری, امانت داری, سمساری, کفالت.

depravation

: تباهی, فساد, هرزگی, بدکرداری, شرارت.

depravera

: تباه کردن, فاسد کردن.

depreciera

: کم بها کردن, مستهلک کردن.

depreciering

: کاهش بها, تنزل, استهلا ک, ناچیزشماری.

depression

: تو رفتگی, گود شدگی, فرودافت, کسادی, تنزل, افسردگی, پریشانی.

depressiv

: غم افزا, افسرده کننده, دژمگر.

deprimera

: فرو بردن.

deputation

: هیلت نمایندگی, نماینده, نمایندگی, وکالت.

deputerad

: نماینده, وکیل, جانشین, نایب, قاءم مقام.

der

: ورید, سیاهرگ, رگه, حالت, تمایل, روش, رگ دار کردن, رگه دار شدن.

der/hum r

: ورید, سیاهرگ, رگه, حالت, تمایل, روش, رگ دار کردن, رگه دار شدن.

derangera

: برهم زدن, بی ترتیب کردن, دیوانه کردن.

deras

: شان, خودشان, مال ایشان, مال انها.

derbr ck

: مبتلا به واریس, ورید گشادشده, متسع.

derby

: نام شهری در انگلیس, مسابقه اسب دوانی, نوعی کلا ه نمدی لبه دار.

derby/plommonstop

: نام شهری در انگلیس, مسابقه اسب دوانی, نوعی کلا ه نمدی لبه دار.

derivat

: اشتقاقی, مشتق, فرعی, گرفته شده, ماخوذ.

derivata

: اشتقاقی, مشتق, فرعی, گرفته شده, ماخوذ.

derivera

: منتج کردن, مشتق کردن, مشتق شدن.

deriverade/avledd

: اشتقاقی, مشتق, فرعی, گرفته شده, ماخوذ.

dermatit

: اماس پوست.

dermatolog

: متخصص امراض پوست.

dermatologi

: مبحث امراض پوستی.

dervisch

: درویش.

desarmera

: خلع سلا ح کردن, به حالت اشتی درامدن.

desavouera

: رد کردن, انکار کردن, منکر شدن.

desavouering

: انکار, ردی.

desdiger

: مصیبت امیز, پربلا, خطرناک, فجیع, منحوس, مهم, شوم.

desdigert

: کشنده, مهلک, مصیبت امیز, وخیم.

desdigert/ddlig

: کشنده, مهلک, مصیبت امیز, وخیم.

desdigra

: کشنده, مهلک, مصیبت امیز, وخیم.

desensibilisera

: بی حس کردن.

desert r

: فراری, ناسپاس.

desertera

: بیابان, دشت, صحرا, شایستگی, استحقاق, سزاواری, :ول کردن, ترک کردن, گریختن.

desertering

: ترک خدمت, گریز, فرار, بیوفایی.

desertr

: فراری, ناسپاس.

design

: طرح کردن, قصد کردن, تخصیص دادن, :طرح, نقشه, زمینه, تدبیر, قصد, خیال, مقصود.

designer

: طراح.

designera

: نامزد کردن, گماشتن, معین کردن, تخصیص دادن, برگزیدن

desillusion

: رهایی از طلسم, رفع توهم, رهایی از شیفتگی, وارستگی از اغفال, بیداری از خواب و خیال, رفع اوهام.

desillusionera

: رفع طلسم کردن, از شیفتگی در اوردن, رهایی از شیفتگی, وارستگی از اغفال, بیداری از خواب و خیال, رفع اوهام.

desinfektera

: ضد عفونی کردن, گندزدایی کردن.

desinfektionsmedel

: ضد عفونی, داروی ضد عفونی, ماده گندزدا.

desinficera

: ضد عفونی کردن, گندزدایی کردن.

desinficera/rka

: بخاردادن, دود دادن, ضد عفونی کردن.

desinficering

: گندزدایی, ضد عفونی.

desintegrering

: از هم باشیدگی, تجزیه.

deskriptiv

: توصیفی, تشریحی, وصفی, وصف کننده.

desolat

: ویران کردن, از ابادی انداختن, مخروبه کردن, ویران, بی جمعیت, متروک, حزین.

desorganisation

: بهم ریختگی.

desorganisera

: درهم وبرهم کردن, مختل کردن, بی نظم کردن, تشکیلا ت چیزی رابرهم زدن.

desorientera

: بهم خوردن, ناجورشدن, غیرمتجانس شدن.

desperado

: جنایت کار, از جان گذشته.

desperation

: نومیدی, بیچارگی, نومیدی زیاد, لا علا جی.

despot

: حاکم مطلق, سلطان مستبد, ستمگر, ظالم.

despoti

: استبداد, حکومت مطلقه.

despotisk

: مستبدانه.

despotism

: استبداد, حکومت مطلقه.

dess

: مال او, مال ان.

dessa

: اینها, اینان.

dessert

: دندان مز, دسر, غذای لذید اضافه بر برنامه معمولی.

dessert/efterrtt

: دندان مز, دسر.

desslikes

: بهمچنین, چنین, نیز, هم, بعلا وه, همچنان.

dessng

: برنامه, طرح, نقشه, تدبیر, اندیشه, خیال, نقشه کشیدن

dessutom

: بعلا وه, از این گذشته, گذشته از این, وانگهی, علا وه بر این, بعلا وه.

dessutom/f rutom

: گذشته از این, وانگهی, بعلا وه, نزدیک, کنار, درکنار, ازپهلو, ازجلو, درجوار.

destillat

: عرق, عصاره.

destillation

: تقطیر, عرق کشی, شیره کشی, عصاره گیری.

destillationsapparat

: ارام, خاموش, ساکت, بی حرکت, راکد, همیشه, هنوز, بازهم, هنوزهم معذلک, : ارام کردن, ساکت کردن, خاموش شدن, دستگاه تقطیر, عرق گرفتن از, سکوت, خاموشی.

destillator

: عرق کش, تقطیرکننده, دستگاه تقطیر.

destillering

: تقطیر, عرق کشی, شیره کشی, عصاره گیری.

destination

: مقصد, سرنوشت, تقدیر.

destinationsort

: مقصد, سرنوشت, تقدیر.

destinerad

: کران.

destruera

: خرابی عمدی موشک قبل از پرتاب ان (برای ازمایش), ویرانی.

destruktion

: خرابی, ویرانی, تخریب, اتلا ف, انهدام, تباهی.

destruktiv

: مخرب.

det r

: .=

det

: سرنوشت, تقدیر, قضاوقدر, نصیبب وقسمت, مقدر شدن, بسرنوشت شوم دچار کردن.

det

: سرنوشت, تقدیر, قضاوقدر, نصیبب وقسمت, مقدر شدن, بسرنوشت شوم دچار کردن.

det allm nna bsta

: خیر ورفاه عمومی, مشترک المنافع, اجتماع.

det d r

: ان, اشاره بدور, ان یکی, که, برای انکه.

det hr

: این, .

detacheera

: جدا کردن.

detachement

: دسته, قسمت, جداسازی, تفکیک, کناره گیری.

detalj

: جزء, تفصیل, جزءیات, تفاصیل, اقلا م ریز, حساب ریز, شرح دادن, بتفصیل گفتن, بکار ویژه ای گماردن, ماموریت دادن.

detaljerad

: پر جزءیات, بتفصیل.

detaljhandels

: خرده فروشی, جزءی, خرد, جز, خرده فروشی کردن.

detaljhandlare

: خرده فروش.

detaljist

: خرده فروش.

detektera

: یافتن, کشف کردن.

detektion

: ردیابی, کشف, بازیابی, بازرسی, تفتیش, اکتشاف.

detektiv

: کارگاه, کاراگاه, رد پای کسی را گرفتن.

detektor

: ردیاب, یابنده, کشف کننده, موج یاب, اشکارگر.

detergent

: زدایا, زداگر, پاک کننده, داروی پاک کننده, گرد صابون قوی.

determinant

: تعیین کننده, تصمیم گیرنده, عاجز, جازم.

determinativ

: تعیین کننده, محدود کننده, صفت, اسم اشاره ء صفت یا ضمیر اشاره.

determinera

: تصمیم گرفتن, مصمم شدن, حکم دادن, تعیین کردن.

determinism

: فلسفه جبری, فلسفه تقدیری, جبر گرایی.

detonation

: انفجار.

detonator

: چاشنی, منفجر کننده.

detonera

: با صدا ترکیدن, منفجر شدن, ترکانیدن.

detronisera

: خلع کردن, عزل کردن.

detta

: این, .

devalvera

: تنزل قیمت دادن, از ارزش و شخصیت کسی کاستن.

devalvering

: کاهش, تنزل قیمت پول.

deviation

: انحراف.

deviera

: منحرف شدن.

devis

: دستگاه, اسباب.

devot

: دیندار, پارسا منش, مذهبی, عابد.

dextros

: دکستروز, گلوکز راست گرد.

dggdjur

: پستاندار.

dia

: مکیدن, مک زدن, شیره کسی را کشیدن, مک, مک زنی, شیردوشی.

dia/amma

: پستاندار شیرخوار, کودک شیرخوار, طفل رضیع.

diabetes

: دیابت, مرض دولا ب, مرض قند.

diabetiker

: مبتلا یا وابسته بمرض قند, دولا بی.

diabetisk

: مبتلا یا وابسته بمرض قند, دولا بی.

diabild

: لغزش, سرازیری, سراشیبی, ریزش, سرسره, کشو, اسباب لغزنده, سورتمه, تبدیل تلفظ حرفی به حرف دیگری, لغزنده, سرخونده, پس وپیش رونده, لغزیدن, سریدن.

diabolisk

: شیطانی, اهریمنی.

diadem

: دیهیم, تارک, نیم تاج, سربند یا پیشانی بند پادشاهان

diafragma

: میان پرده, حجاب حاجز, پرده ء دل, دیافراگم, حجاب یا پرده گذاردن, دریچه ء نور را بستن.

diagnos

: تشخیص, تشخیص ناخوشی.

diagnostik

: امکانات عیب شناسی.

diagnostisera

: تشخیص دادن, برشناخت کردن.

diagnostisk

: تشخیصی, وابسته به تشخیص ناخوشی, برشناختی.

diagonal

: مورب, اریب, دوگوشه, قاطع دو زاویه, قطر.

diagram

: نقشه, نمودار, جدول (اطلا عات), گرافیگ, ترسیم اماری, بر روی نقشه نشان دادن, کشیدن, طرح کردن, نگاره, نمودار, الگو, مدل.

diakon

: شماس, خادم کلیسا که به کشیش یا اسقف کمک میکند, سرود مذهبی قراءت کردن.

diakritisk

: نشان تشخیص, تفکیک کننده.

diakronisk

: تحمولا ت زبانی یک ملت در ادوار مختلف تاریخ.

diaktritiskt tecken

: نشان تشخیص, تفکیک کننده.

dialekt

: لهجه.

dialekt/landsml

: لهجه.

dialektisk

: منطقی, مناظره ای, جدلی, لهجه ای, گویشی.

dialog

: گفتگو, محاوره, مکالمه ء دو نفری, مکالمات ادبی و دراماتیک, گفتگو, صحبت, گفت و شنود, هم سخنی.

dialys

: تجزیه, تفرق اتصال, تراکافت.

diamant

: الماس, لوزی, خال خشتی, زمین بیس بال.

diamant-

: محکم, سخت, سخت و درخشان (مانند الماس).

diameter

: قطر دایره, ضخامت, کلفتی.

diametral

: قطری, شدید.

diametrisk

: وابسته بقطر, قطری, شدید.

diarium

: دفتر ثبت, ثبت امار, دستگاه تعدیل گرما, پیچ دانگ صدا, لیست یا فهرست, ثبت کردن, نگاشتن, در دفتر وارد کردن, نشان دادن, منطبق کردن.

diarr

: اسهال.

diatermi

: معالجه بوسیله حرارت.

diatonisk

: وابسته به مقیاس کلید هشت اهنگی در هر اکتاو.

diatrib

: سخن سخت, انتقاد تلخ, زخم زبان.

dibarn

: بچه شیر خوار, بچه ای که مورد مواظبت قرار میگیرد, کودک شیر خوار, طفل رضیع.

dibbla

: بیلچه, نشاء کاشتن, گود کردن زمین.

didaktik

: فن تعلیم, نواموزی, تعلیم.

didaktisk

: اموزشی, تعلیمی, یاد دهنده, ادبی.

diet

: پرهیز, رژیم گرفتن, شورا.

dietetik

: فن پرهیز یا رژیم غذایی, مبحث اغذیه.

dietetisk

: وابسته به رژیم غذایی.

dietisk

: مربوط به رژیم غذایی, وابسته به رژیم غذایی.

differens

: فرق, تفاوت, اختلا ف, تفاوت, تفاضل.

differential

: تفاضلی, افتراقی, تشخیص دهنده, دیفرانسیل, مشتقه, دارای ضریب متغیر.

differentialkalkyl

: حساب فاضله.

differentialv xel

: دنده عقب اتومبیل.

differentiera

: فرق گذاشتن, فرق قاءل شدن, دیفرانسیل تشکیل دادن.

differentiering

: مشتق گیری, فرق گذاری.

differera

: فرق داشتن, اختلا ف داشتن, تفاوت داشتن.

diffraktera

: باجزاء تقسیم شدن, انکسار نور, پراشیدن.

diffraktion

: پراش, انکسار.

diffundera

: منتشر شده, پراکنده, پخش شده, افشانده, افشاندن, پخش کردن, منتشر کردن.

diffus

: منتشر شده, پراکنده, پخش شده, افشانده, افشاندن, پخش کردن, منتشر کردن.

diffus/omstndlig/svamlig

: منتشر شده, پراکنده, پخش شده, افشانده, افشاندن, پخش کردن, منتشر کردن.

diffusera

: منتشر شده, پراکنده, پخش شده, افشانده, افشاندن, پخش کردن, منتشر کردن.

diffusion

: ریزش, افاضه, انتشار, پخش.

diffusor

: منتشر کننده, پخشگر.

difteri

: دیفتری, گلو درد به اغشاء کاذب.

diftong

: ادغام, اتحاد دو صوت, صدای ترکیبی, مصوت مرکب.

diftongera

: تلفظ کردن دو صدای جداگانه در یک وهله, ادغام کردن اصوات.

diftongering

: ادغام اصوات.

dig

: نوک پستان, تورا, ترا, بتو, خودت, خودتو, شما, شمارا.

dig sj lv

: خود شما, شخص شما.

digel

: اهن فشار, صفحه پهن فلز, قالب ریزی و ریخته گری, نورد ماشین تحریر و غیره.

diger

: کلفت, ستبر, صخیم, غلیظ, سفت, انبوه, گل الود, تیره, ابری, گرفته, زیاد, پرپشت.

digestion

: هضم, گوارش.

digga

: حفر, کاوش, حفاری, کنایه, کندن, کاوش کردن, فرو کردن.

digital

: انگشتی, پنجه ای, رقمی, وابسته به شماره.

digitalis

: گل انگشتانه, دیژیتال, رقمی.

digitalisera

: رقمی کردن.

digitaliserade

: رقمی شده.

digitalmaskin

: کامپیوتر رقمی.

digivning

: کودک شیر خوار, طفل رضیع.

dignitet

: بزرگی, جاه, شان, مقام, رتبه, وقار.

dignitr

: شخص بزرگ, عالی مقام.

digression

: انحراف, گریز, پرت شدگی از موضوع.

dika

: خندق, حفره, راه اب, نهراب, گودال کندن.

dike

: خندق, حفره, راه اب, نهراب, گودال کندن.

dike/skyttegrav

: چال, جان پناه, خندق, گودال, سنگر, استحکامات خندقی, شیار طولا نی, کندن, خندق زدن.

dikotomi

: دورستگی, دوگانگی.

dikt

: افسانه, قصه, داستان, اختراع, جعل, خیال, وهم, دروغ, فریب, بهانه, چامه, شعر, منظومه, چکامه, نظم.

dikt/sk nlitteratur

: افسانه, قصه, داستان, اختراع, جعل, خیال, وهم, دروغ, فریب, بهانه.

dikta

: شکاف وسوراخ چیزی را گرفتن, بتونه گیری کردن, درز گرفتن, اب بندی کردن.

diktafon

: دیکتافون, دستگاه ضبط صوت.

diktamen

: املا ء, دیکته, تلقین.

diktamen/diktat/maktbud

: املا ء, دیکته, تلقین.

diktare

: شاعر, چکامه سرا, شاعره.

diktat

: املا ء, دیکته, تلقین.

diktator

: دیکتاتور, فرمانروای مطلق, خودکامه.

diktatorisk

: مربوط به دیکتاتور, قطعی, بی چون وچرا, امرانه, خود رای, شتاب امیز.

diktatur

: حکومت استبدادی, دیکتاتوری.

dikter

: چامه سرایی, شعر, اشعار, نظم, لطف شاعرانه, فن شاعری

diktera

: دیکته کردن, با صدای بلند خواندن, امر کردن.

diktion

: بیان, طرز بیان, عبارت, انتخاب لغت برای بیان مطلب.

diktkonst

: چامه سرایی, شعر, اشعار, نظم, لطف شاعرانه, فن شاعری

diktning

: خط, دستخط, نوشته, نوشتجات, نویسندگی.

diktverk

: چامه, شعر, منظومه, چکامه, نظم.

dilemma

: مسلله غامض, معمای غیر قابل حل, وضع دشوار, سرگردانی, گیجی, تحیر, حیرت, معما.

dilettant

: ناشی, دوستدار تفننی صنایع زیبا, غیر حرفه.

dilettantism

: اقدام به کاری از روی تفنن و بطورغیر حرفه ای.

dilettantmssig

: سرسری, غیرحرفه ای.

diligens

: کالسکه, واگن راه اهن, مربی ورزش, رهبری عملیات ورزشی را کردن, معلمی کردن.

dill

: شود, شوید, عطرملا یم.

dilla

: ور ور کردن, سخن نامفهوم گفتن, فاش کردن, یاوه گفتن, یاوه, سخن بیهوده, من ومن.

dille

: جنون خمری, هذیان الکلی.

diluvial

: وابسته به طوفان نوح, طوفانی.

dimension

: بعد.

dimensionera

: تار, تاریک, تیره کردن, :کم نور, تاریک, تار, مبهم.

dimfigur

: خیال, منظر, ظاهر فریبنده, شبح, خیالی, روح

diminuendo

: تدریجا ضعیف شونده.

diminutiv

: مصغر, خرد, کوچک, حقیر.

dimma

: مه, تیرگی, ابهام, تیره کردن, مه گرفتن, مه الود بودن.

dimma/tjocka

: مه, غبار, تاری چشم, ابهام, مه گرفتن.

dimmig

: مه دار, مبهم.

dimmig/disig

: مه دار, مبهم.

dimmigt

: مانند مه, مه الود, تیره وتار.

dimpa

: خزان, پاییز, سقوط, هبوط, نزول, زوال, ابشار, افتادن, ویران شدن, فرو ریختن, پایین امدن, تنزل کردن.

dimpa ner

: گوشتالو, فربه, چاق وچله, فربه ساختن, گوشتالو کردن, چاق شدن, صدای تلپ تلپ, محکم افتادن یا افکندن.

dimrid

: پرده دود, موجب تاریکی وابهام.

din

: از ان تو, مال تو, مال تو, ات, ت (مثل لباست وخانه ات), مال شما, مربوط به شما, متعلق به شما.

din

: ناهار(یعنی غذای عمده روز که بعضی اشخاص هنگام ظهر و بعضی شب می خورند), شام, مهمانی.

din/er

: مال شما, مربوط به شما, متعلق به شما.

dina

: مال شما, مربوط به شما, متعلق به شما.

dinera

: ناهار خوردن, شام خوردن, شام دادن.

dinge

: تیره رنگ, چرک, دودی رنگ.

dingla

: اویزان بودن, اویزان کردن, اویختن, اویزان.

dinosaurie

: دسته ای از سوسماران دوره تریاسیک.

diod

: دیود.

diorama

: تصاویر متغیر, شهر فرنگ.

dioxid

: دارای دو اکسید.

diplom

: دانشنامه, دیپلم, گواهینامه.

diplomat

: سیاستمدار, رجل سیاسی, دیپلمات.

diplomati

: دیپلماسی, سیاست, سیاستمداری.

diplomatisk

: وابسته به ماموران سیاسی خارجه, دیپلماتیک.

dipolantenn

: دوقطبی.

dippa

: شیب, غوطه دادن, تعمید دادن, غوطه ور شدن, پایین امدن, سرازیری, جیب بر, فرو رفتگی, غسل.

dipsomani

: میل مفرط به نوشابه های الکلی, جنون الکلی.

direkt

: مستقیم, هدایت کردن, مستقیما, سر راست, یکراست, بی درنگ, مربوط به خط, عمودی, اجدادی, خطی.

direkt r/regissr

: فرنشین, مدیر, رءیس, اداره کننده, کارگردان.

direkt rsbefattning

: مقام مدیریت, مقام ریاست, هیلت مدیره.

direktion

: تخته, تابلو.

direktr

: فرنشین, مدیر, رءیس, اداره کننده, کارگردان.

direktris

: مدیره, هادی, خط راهنما.

dirigent

: هادی, رسانا.

dirigera

: هدایت کردن, رفتار.

dirigering

: کنترل.

dis

: مه کم, بخار, ناصافی یاتیرگی هوا, ابهام, گرفته بودن, مغموم بودن, روشن نبودن مه, موضوعی (برای شخص), متوحش کردن, زدن, بستوه اوردن, سرزنش کردن.

discipel

: شاگرد, دانش اموز, مردمک چشم, حدقه.

disciplin

: انضباط, انتظام, نظم, تادیب, ترتیب, تحت نظم و ترتیب در اوردن, تادیب کردن.

disciplin/kunskapsgren

: انضباط, انتظام, نظم, تادیب, ترتیب, تحت نظم و ترتیب در اوردن, تادیب کردن.

disciplinera

: انضباط, انتظام, نظم, تادیب, ترتیب, تحت نظم و ترتیب در اوردن, تادیب کردن.

disciplinkarl

: اهل انضباط, نظم دهنده, انضباطی.

disciplinr

: اهل انضباط, نظم دهنده, انضباطی, انتظامی, تادیبی, وابسته به تربیت.

disel

: دیزل, موتور دیزل.

disharmoni

: عدم هم اهنگی, عدم توافق.

disharmoniera

: ناسازگاری, اختلا ف, دعوا, نزاع, نفاق, ناجور بودن, ناسازگار بودن.

disharmoniisk

: ناهماهنگ, غیرمتجانس.

disharmonisk

: ناسازگار, ناموزون, مغایر, ناهماهنگ, غیرمتجانس, ناجور, بداهنگ, ناموزون, ناهنجار.

disig

: مه دار, مبهم, نامعلوم, گیج.

disjunktiv

: جداسازنده, فاصل, حرف عطفی که بظاهر پیوند می دهد و در معنی جدا میسازد , دارای دو شق مختلف.

disk

: صفحه, دیسک, صفحه ساختن, قرص, ظرف, بشقاب, دوری, سینی, خوراک, غذا, در بشقاب ریختن, مقعر کردن.

diska

: دست و رو شستن, از پاافتادن.

diskant

: سه لا کردن, سه برابر کردن, صدای زیر در اوردن, سه برابر, صدای زیر.

diskanth gtalare

: بلندگوی دارای صدای ناهنجاروگوشخراش.

diskantklav

: علا مت کلید چ (سل) موسیقی.

diskare

: ظرفشو, کارگر طرفشو, ماشین طرفشویی.

diskett

: گرده کوچک, نرم, مسخره وار, سست, گرده لرزان.

diskjockey

: کسیکه در رادیو یا تلویزیون و سالن رقص صفحات موسیقی میگذارد.

diskmaskin

: ظرفشو, کارگر طرفشو, ماشین طرفشویی.

diskofil

: علا قمند به صفحات گرامافون.

diskontera

: تخفیف, نزول, کاستن, تخفیف دادن, برات را نزول کردن.

diskontinuerlig

: منقطع, غیر مداوم, منفصل.

diskontrnta

: نرخ نزول, نرخ ثابت نزول بانکی.

diskpojke

: شاگر اشپز, پست, دون, پادو.

diskreditera

: بی اعتباری, بدنامی, بی اعتبار ساختن.

diskrepans

: اختلا ف.

diskretion

: بصیرت, احتیاط, حزم, نظر, رای, صلا حدید.

diskrimination

: تمیز, فرق گذاری, تبعیض.

diskriminera

: تبعیض قاءل شدن, با علا ءم مشخصه ممتاز کردن.

diskriminerande

: تبعیض امیز.

diskriminering

: تمیز, فرق گذاری, تبعیض, الت ملعبه سازی.

diskrum

: جای شستن ظروف کثیف اشپزخانه, اطاق کوچک نزدیک اشپزخانه برای نگاهداشتن ظروف وکارد وچنگال, شربت خانه.

disktrasa

: کهنه ظرف شویی, کیسه حمام, لیف حمام.

diskurs

: سخن گفتن, سخنرانی کردن, ادا کردن, مباحثه, قدرت استقلا ل.

diskus

: صفحه مدور, دیسک.

diskussion

: بحث, مذاکره.

diskussionslysten

: استدلا لی, منطقی, جدلی.

diskutabel

: قابل بحث, مستدل, قابل بحث, قابل مناظره, مورد دعوا, قابل گفتگو.

diskutera

: بحث کردن, مطرح کردن, گفتگو کردن.

diskvalificera

: سلب صلا حیت کردن از, شایسته ندانستن, مردود کردن(درامتحان وغیره).

diskvalificering

: سلب صلا حیت, عدم صلا حیت, فاقد صلا حیت قضایی.

diskvalifikation

: سلب صلا حیت, عدم صلا حیت, فاقد صلا حیت قضایی.

diskvatten

: اب ظرف شویی.

disparat

: ناجور, مختلف, نابرابر, نامساوی, غیرمتجانس.

dispens

: معافیت.

dispensera

: معاف, ازاد, مستثنی, معاف کردن.

dispensklausul

: ابطال, لغو, فسخ, صرفنظر, چشم پوشی.

dispersion

: پراکندگی, تفرق.

disponent

: مدیر, مباشر, کارفرمان.

disponera

: مرتب کردن, مستعد کردن, ترتیب کارها را معین کردن.

disponibel

: دردسترس, فراهم, قابل استفاده, سودمند, موجود, ازدست دادنی, درمعرض, قابل عرضه.

disponibilitet

: قابلیت استفاده, چیز مفید و سودمند, شخص مفید, دسترسی, فراهمی.

disposition

: حالت, مشرب, خو, مزاج, تمایل.

dispositiv

: اختیاری, انتخابی.

disproportion

: بی تناسب, بی قوارگی, عدم تجانس.

disputation

: مباحثه, ستیزه, منازعه, مناظره, بحث و جدل.

disputera

: ستیزه, چون وچرا, مشاجره, نزاع, جدال کردن, مباحثه کردن, انکارکردن.

dispyt

: مباحثه, ستیزه, منازعه, مناظره, بحث و جدل, ستیزه, چون وچرا, مشاجره, نزاع, جدال کردن, مباحثه کردن, انکارکردن.

dispytlysten

: مباحثه ای, بحث و جدلی, اهل مباحثه.

dissekera

: کالبد شناسی کردن, تشریح کردن, قطعه قطعه کردن, تجزیه کردن.

dissektion

: تشریح, کالبدشکافی, قطع, برش, تجزیه.

dissenter

: معاند, منکر, مخالف, ناراضی(درامورسیاسی).

dissimilation

: بی شباهتی, عدم تشابه, کاتابولیسم.

dissimilera

: ناجور و بی شباهت کردن, سبب اختلا ف شدن.

dissociation

: جدایی, افتراق, تجزیه, تفکیک, گسستگی.

dissociera

: جداکردن, رسواکردن, قطع همکاری وشرکت.

dissonans

: اختلا ط اصوات و اهنگ های ناموزون, ناجوری, ناهنجاری.

distans

: فاصله.

distansera

: خیلی جلوتر از دیگری افتادن (درمسابقه), سبقت گرفتن بر, پیش افتادن از, عقب گذاشتن, پیشی جستن از.

distansminut

: میل دریایی انگلیس معادل 0806 فوت, میل دریایی امریکامعادل 02/0806 فوت.

distingerad

: متمایز, برجسته.

distinktion

: تمیز, فرق, امتیاز, برتری, ترجیح, رجحان, تشخیص.

distorsion

: اعوجاج.

distrahera

: حواس(کسیرا) پرت کردن, گیج کردن, پریشان کردن, دیوانه کردن.

distraherad

: پریشان حواس, شوریده, ناراحت.

distraktion

: گیجی, حواس پرتی, دیوانگی.

distribuera

: پخش کردن, تقسیم کردن, تعمیم دادن.

distribuerade

: توزیع شده.

distribuering

: توزیع, پخش.

distribution

: توزیع, پخش.

distributionsekonomi

: بازار یابی.

distributiv

: توزیعی.

distributr

: توزیع کننده.

distrikt

: تقسیم, بخش, قسمت.

dit

: انجا, درانجا, به انجا, بدانجا, در این جا, دراین موضوع, انجا, ان مکان, انجا, به انجا, بدانسو, به انطرف, انطرف تر, دورتر, بکجا, کجا, جاییکه, بکدام نقطه, بکدام درجه.

dith rande

: مربوط, مناسب, وابسته, مطابق, وارد.

dito

: ایضا, بشرح فوق, علا مت (//).

ditt

: مال شما, مربوط به شما, متعلق به شما.

dittills

: تا ان زمان, تا ان موقع, تاقبل از ان.

diva

: سردسته زنان خواننده اپرا.

divan

: تخت, نیمکت, خوابانیدن, در لفافه قرار دادن, دوظرفیتی, دارای دوظرفیت, دوبنیانی.

divergens

: تباین, انشعاب.

divergera

: انشعاب یافتن, ازهم دورشدن, اختلا ف پیداکردن, واگراییدن.

divergerande

: متباعد, انشعاب پذیر, منشعب, مختلف.

diverse

: گوناگون, متفرقه, مجموعه ای از مطالب گوناگون, متنوعات, متفرقه, گوناگون, گوناگون, متفرقه, مخلفات.

diversifiera

: گوناگون ساختن, متنوع کردن.

diversifiering

: گوناکونی.

dividend

: سودسهام, سود.

dividera

: تقسیم کردن, پخش کردن, جداکردن, اب پخشان.

divis

: خط پیوند, خط ربط, نشان اتصال, ایست در سخن, بریدگی.

division

: تقسیم, بخش, قسمت.

divisor

: مقسوم علیه, بخشی.

dj rv

: بی پروا, بی باک, متهور, بی باکانه, بیشرم.

dj rvhet

: بی باکی, بی پروایی, جسارت, گستاخی, جسارت, بی باکی, سرسختی, نیرومندی.

dj vul

: شیطان, روح پلید, تند و تیز کردن غذا, با ماشین خرد کردن, نویسنده مزدور.

dj vul/tusan

: شیطان, روح پلید, تند و تیز کردن غذا, با ماشین خرد کردن, نویسنده مزدور.

dj vulsk/diabolisk

: شیطانی, اهریمنی.

dj vulskap

: عمل شیطانی, دو بهم زنی, فتنه, فتنه انگیزی.

dj vulstyg

: عمل شیطانی, دو بهم زنی, فتنه, فتنه انگیزی.

djonk

: جگن, نی, جنس اوراق و شکسته, اشغال, کهنه و کم ارزش,جنس بنجل, بدورانداختن, بنجل شمردن, قایق ته پهن چینی.

djrv/fr ck

: بی باک, دلیر, خشن وبی احتیاط, جسور, گستاخ, متهور, باشهامت.

djrvas

: یارا بودن, جرات کردن, مبادرت بکار دلیرانه کردن, بمبارزه طلبیدن, شهامت, یارایی.

djungel

: جنگل.

djup

: گود, ژرف, عمیق, گودی, ژرفا, عمق, عمق, ژرفا.

djup bergsklyfta

: دره گود و باریک, ابگذر.

djup bugning/vrdnad

: کرنش, احترام, تواضع, تعظیم.

djup/djupsinnig

: عمیق, ژرف.

djupa

: گود, ژرف, عمیق.

djupg ende

: گود, ژرف, عمیق.

djuphav

: اقیانوس.

djuphavsforskning

: شرح اقیانوس ها, شرح دریاها, اقیانس شناسی.

djupna

: گود کردن, گودشدن.

djuppsykologi

: تجزیه و تحلیل روانی, روانکاوی.

djupsinne

: عمق, ژرفا.

djupsinnig

: عمیق, ژرف.

djupt sr/fl ka upp

: زخم, بریدگی, جای زخم در صورت, الت تناسلی زن, مقاربت جنسی, توخالی, لا ف, بد منظر, زشت, زیرک, خوش لباس, زخم زدن, بریدن, شکافدارکردن, پرحرفی کردن.

djuptryck

: گراور سازی از روی شیشه عکاسی.

djur

: جانور, حیوان, حیوانی, جانوری, مربوط به روح و جان یا اراده, حس و حرکت.

djur- och vxtliv

: حیوانات وحشی, پرنده, غیر اهلی.

djur/odjur

: چهارپا, حیوان, جانور.

djur/odjur/r

: جانورخوی, حیوان صفت, بی خرد, سبع, بی رحم, جانور, حیوان, ادم بی شعوروکودن یاشهوانی.

djurart

: نوع, گونه, قسم, بشر, انواع.

djurbeskrivning

: جانور شناسی تطبیقی, علم توصیف جانوران وخوی انان.

djurbesttning

: موجودی, مایه, سهام, به موجودی افزودن.

djurdyrkan

: پرستش حیوانات, حیوان پرستی.

djurfabel

: افسانه, داستان, دروغ, حکایت اخلا قی, حکایت گفتن.

djurisk

: حیوان صفت, جانوروار, حیوانی, پست, بی شعور, درشت, خشن, ددمنش.

djurisk/r

: دامی, حیوانی, شبیه حیوان, جانور خوی.

djurmoder

: سد, اب بند, بند, سد ساختن, مانع شدن یاایجاد مانع کردن, محدود کردن.

djurpark

: باغ وحش.

djursktare

: گاودار, گاو فروش.

djurunge

: بچه شیر, بچه پستانداران گوشتخوار, توله, اخور, توله زاییدن.

djurunge/vargunge

: بچه شیر, بچه پستانداران گوشتخوار, توله, اخور, توله زاییدن.

djuruppf dning

: پرورش, تولیدمثل, تعلیم وتربیت.

djurvrdare

: نگهدار, نگهبان, حافظ.

djvla

: برنگ خون, خونی, خون الود, قرمز, خونخوار.

djvul/odjur/fantast/slav

: دیو, شیطان, روح پلید, ادم بسیار شریر.

djvulsk

: شیطان صفت, بسیار بد, اهریمنی, شیطانی, اهریمنی, دوزخی, دیو صفت, شیطان صفت, شریر.

djvulska

: دیوسان, شیطانی.

djvulsrocka

: پتو یا جل اسب وقاطر, نوعی ردا, پارچه.

dla

: زبون, فروتن, متواضع, محقر, پست, بدون ارتفاع, پست کردن, فروتنی کردن, شکسته نفسی کردن.

dla

: مارمولک, سوسمار, بزمجه.

dlig

: زمان ماضی قدیمی فعل بءد, : بد, زشت, ناصحیح, بی اعتبار, نامساعد, مضر, زیان اور, بداخلا ق, شریر, بدکار, بدخو, لا وصول.

dliga

: زمان ماضی قدیمی فعل بءد, : بد, زشت, ناصحیح, بی اعتبار, نامساعد, مضر, زیان اور, بداخلا ق, شریر, بدکار, بدخو, لا وصول.

dligt l

: ابجو بد وکم مایه, ضعیف.

dligt skick

: خرابی, احتیاج به تعمیر, نیازمند تعمیر.

dlja

: پنهان کردن, نهان کردن, نهفتن, پنهان کردن, برروی خود نیاوردن, دورویی کردن, فریب دادن.

dm

: قضاوت کردن, داوری کردن, فتوی دادن, حکم دادن, تشخیص دادن, قاضی, دادرس, کارشناس.

dma p frhand

: از پیش قضاوت کردن, تبعیض قاءل شدن, تصدیق بلا تصور کردن, بدون رسیدگی قضاوت کردن, پیش داوری کردن.

dmjuk

: زبون, فروتن, متواضع, محقر, پست, بدون ارتفاع, پست کردن, فروتنی کردن, شکسته نفسی کردن.

dmjuk

: فروتن, افتاده, بردبار, حلیم, باحوصله, ملا یم, بیروح, خونسرد, مهربان, نجیب, رام.

dmjuk bn

: التماس, تضرع, استدعا.

dmjuk/ringa

: خوار, دون, پست, صغیر, افتاده, فروتن, بی ادب, بطورپست.

dmjuk/ringa/fr dmjuka

: فروتنی, افتادگی, تواضع, حقارت, تحقیر.

dmjuka

: زبون, فروتن, متواضع, محقر, پست, بدون ارتفاع, پست کردن, فروتنی کردن, شکسته نفسی کردن.

dmjukhet

: فروتنی, افتادگی, تواضع, حقارت, تحقیر.

dmjukhet

: فروتنی, افتادگی, تواضع, حقارت, تحقیر.

dmma

: سد, اب بند, بند, سد ساختن, مانع شدن یاایجاد مانع کردن, محدود کردن.

dmmare

: خفه کن, تعدیل کننده.

dmpare

: خفه کن, تعدیل کننده.

dmpning

: میانه روی, اعتدال.

dn

: صدای بلند, غوغا, طنین بلند, طنین افکندن.

dnande

: پیچنده و پر ارتعاش, پر صدا.

dng

: بزرگ, عظیم, قوی, دارای صدای ضربت.

dobbla

: قمار کردن, شرط بندی کردن, قمار.

docent

: خواننده.

docentur

: خوانندگی, قراءت.

docera

: اراءه دادن, پیشنهاد کردن, انتظار داشتن.

docerande

: اموزشی, تعلیمی, یاد دهنده, ادبی.

dock

: هرچند, اگر چه, هر قدر هم, بهر حال, هنوز, اما.

docka

: عروسک, زن زیبای نادان, دخترک, عروسک (بزبان بچگانه), کوبیدن پارچه با چوب رختشویی, چرخ کوچکی شبیه قرقره.

dockningsavgift

: لنگراندازی, لنگرگاه.

doft

: بوی خوش, عطر, رایحه وعطر, چیز معطر, بو, رایحه, عطر, عطر و بوی, طعم, شهرت, بو, عطر, ردشکار, سراغ, سررشته, پی, رایحه, خوشبویی, ادراک, بوکشیدن.

dofta

: بویایی, شامه, بو, رایحه, عطر, استشمام, بوکشی, بوییدن, بوکردن, بودادن, رایحه داشتن, حاکی بودن از.

doftande

: معطر, بودار, حاکی, عطر زده, معطر, خوشبو.

dogg

: نوعی سگ بزرگ, بول داگ, برزمین افکندن.

dogm

: عقیده دینی, اصول عقاید, عقاید تعصب امیز.

dogmatik

: علم الهیات نظری, مبحث شعاءر مذهبی.

dogmatiker

: متعصب, کوتاه فکر.

dogmatisera

: امرانه اظهار عقیده کردن, مقتدرانه سخن گفتن, تعصب مذهبی نشان دادن.

dogmatisk

: جزمی, متعصب, کوته فکر.

dogmatism

: اظهار عقیده بدون دلیل, تعصب مذهبی.

dok

: روسری زنان قرون وسطی, چرخ, پیچ, خم, چین و شکن, با چارقد پوشاندن, حجاب زدن, موج دار کردن.

doktor

: پزشک, دکتر, طبابت کردن, درجه دکتری دادن به.

doktorinna

: پزشک, دکتر, طبابت کردن, درجه دکتری دادن به.

doktorsgrad

: درجه دکتری, عنوان دکتری.

doktorsv rdighet

: درجه دکتری, عنوان دکتری.

doktrin

: افراس, افراه, عقیده, اصول, حکمت, تعلیم, گفته.

doktrinr

: کسیکه نظریات واصول خود را بدون توجه به مقتضیات میخواهد اجرا کند, اصولی.

dokument

: مدرک, سند, دستاویز, ملا ک, سندیت دادن.

dokument r

: مبنی بر مدرک یا سند, سندی, مدرکی, مستند.

dokumentarisk

: مبنی بر مدرک یا سند, سندی, مدرکی, مستند.

dokumentation

: اراءه اسناد یا مدارک, توسل بمدارک واسناد, اثبات با مدرک.

dokumentera

: مدرک, سند, دستاویز, ملا ک, سندیت دادن.

dokumentf rstrare

: پاره پاره کننده.

dokumentrfilm

: مبنی بر مدرک یا سند, سندی, مدرکی, مستند.

dokumentsamling

: پرونده, بایگانی کردن.

dold

: راکد, نهفته.

dolk

: جنجر, دشنه, خنجر زدن, دشنه زدن, خنجر, دشنه, قمه, خنجر زدن.

dolkst t

: خنجر زدن, زخم زدن, سوراخ کردن, زخم چاقو, تیر کشیدن

dolkstt/st ta/sticka

: خنجر زدن, زخم زدن, سوراخ کردن, زخم چاقو, تیر کشیدن

dolkstyng

: خنجر زدن, زخم زدن, سوراخ کردن, زخم چاقو, تیر کشیدن

dollar

: دلا ر, .

dolma

: طولا مه, طولمه, جامه بلندی که جلوش باز و استین تنگی دارد, لباده.

dolmen

: ساختمانی که دارای چند ستون یک پارچه سنگی است.

dolsk

: پراز توطله, موذی, دسیسه امیز, خاءنانه.

dom

: گنبد, قبه, قلعه گرد, گنبد زدن, منزلگاه, شلجمی.

dom n

: تملک زمین, کلیه زمین مایملک یک شخص, ناحیه, قلمرو.

domar mbete

: منصب قضا, قضاوت.

domare

: حکم, داوری کردن, قاضی, داور, قضاوت کردن, داوری کردن, فتوی دادن, حکم دادن, تشخیص دادن, قاضی, دادرس, کارشناس.

domare i idrott

: داور مسابقات, داور, داوری کردن, داور مسابقات شدن.

domarkr

: قضایی, شرعی, وابسته بدادگاه.

domarna

: قضایی, شرعی, وابسته بدادگاه.

domdera

: باسختی وشدت وسروصدا وزیدن (مثل باد), پرسروصدا بودن, باد مهیب وسهمگین.

domedag

: روز رستاخیر, روز قیامت, روز داوری, روز حساب, محشر.

domesticera

: اهلی کردن, رام کردن.

domherre

: سهره.

domicil

: اقامتگاه, محل اقامت, مقر, خانه, مسکن, مسکن دادن.

dominans

: تسلط, نفوذ, غلبه, سلطه, تسلط, غلبه, استیلا, تفوق, تحکم, چیرگی.

dominant

: چیره, مسلط, حکمفرما, نافذ, غالب, برجسته, نمایان, عمده, مشرف, متعادل, مقتدر, مافوق, برتر.

dominera

: سلطه جویی کردن, تحکم کردن, مستبدانه حکومت کردن, دارای نفوذ نجومی, قاطع بودن, نفوذ قاطع داشتن, مسلط بودن, چربیدن.

dominerande

: دارای برجستگی, متمایل به ریاست مابی, ارباب منش, چیره, مسلط, حکمفرما, نافذ, غالب, برجسته, نمایان, عمده, مشرف, متعادل, مقتدر, مافوق, برتر, غالب, مسلط, حکمفرما, نافذ, عمده, برجسته.

domino

: یکی از مهره های بازی دومینو.

dominobricka

: یکی از مهره های بازی دومینو.

domkapitel

: فصل (کتاب), شعبه, قسمت, باب.

domkraft

: خرک(برای بالا بردن چرخ) جک اتومبیل, سرباز, جک زدن, جک پیچی.

domkyrka

: کلیسای جامع.

domnad

: خوابیده, سست, بیحال, بی حس.

domnad/stel

: خوابیده, سست, بیحال, بی حس.

domprost

: رءیس, رءیس کلیسا یا دانشکده, ریش سفید.

domptera

: رام, اهلی, بیروح, بیمزه, خودمانی, راه کردن.

domstol

: بارگاه, حیاط, دربار, دادگاه, اظهار عشق, خواستگاری, تخلف, قصور, کوتاهی, تقصیر, دادگاه محکمه, دیوان محاکمات.

domstolsbyggnad

: دادگاه, کاخ دادگستری.

domvrjo

: حوزه ء قضایی, قلمروقدرت.

don

: الت, افزار, ابزار, اسباب, الت دست, دارای ابزار کردن, بصورت ابزار دراوردن.

donation

: نیکی, احسان, بخشش, کرم.

donator

: دهنده, بخشنده.

donera

: بخشیدن, هبه کردن, هدیه دادن, اهداء کردن.

donera/frl na

: بخشیدن (به), اعطا کردن(به), دارا, چیزی راوقف کردن, وقف کردن, موهبت بخشیدن به.

donna

: بانو, خانم, بی بی, کدبانو, مدیره.

donquijotisk

: خیالپرست, ارمان گرای, وابسته به دان کیشوت.

dop

: تعمید, غسل تعمید, ایین غسل تعمید و نامگذاری, مراسم تعمید ونامگذاری بچه.

dopa

: پیش بینی کردن, اگاهی, داروی مخدر, دارو دادن, تخدیر کردن.

dopkapell

: تعمیدگاه, جای تعمید, تعمید.

doplngd

: وابسته به غسل تعمید.

dopnamn

: نام اول شخص.

dopning

: تغلیظ, ناخالص سازی.

dopp

: شیب, غوطه دادن, تعمید دادن, غوطه ور شدن, پایین امدن, سرازیری, جیب بر, فرو رفتگی, غسل.

doppa

: شیب, غوطه دادن, تعمید دادن, غوطه ور شدن, پایین امدن, سرازیری, جیب بر, فرو رفتگی, غسل, در مایع فرو کردن (هنگام خوردن), غوطه دادن.

doppad br dbit/trst/m h

: غذای مایع, ابگوشت, ترید, شیر, خیس, خیساندن, جذب کردن.

dopping

: اسفرود بی دم, مرغابی شابه بسر, رنگ سربی.

doppning

: شیب, غوطه دادن, تعمید دادن, غوطه ور شدن, پایین امدن, سرازیری, جیب بر, فرو رفتگی, غسل.

doppsko

: حلقه یا بست فلزی ته عصا, حلقه, بست فلزی زدن.

dorisk

: وابسته بمردم دوریس یونان قدیم, دهاتی, بسبک معماری قدیم یونان.

dormitorium

: خوابگاه, شبانه روزی (مثل سربازخانه, مدرسه وغیره).

dorn

: چمن, علفزار, باغ میوه, تاکستان, میله, سنبه, قالب, مرغک, محور.

dos

: خوراک دوا یا شربت, مقدار دوا, دوا دادن.

dosa

: جعبه, قوطی, صندوق, اطاقک, جای ویژه, لژ, توگوشی, سیلی, بوکس, : مشت زدن, بوکس بازی کردن, سیلی زدن, درجعبه محصور کردن, احاطه کردن, درقاب یا چهار چوب گذاشتن.

dosering

: مقدار تجویز شده دارو, یک خوراک دارو, مقدار استعمال دارو.

dossi

: پرونده, سوابق, دوسیه.

dossier

: پرونده, سوابق, دوسیه.

dotter

: دختر.

dotterdotter

: نوه, دختر دختر, دختر پسر.

dottern

: دختر.

dotterson

: نوه, پسر پسر, پسر دختر.

dottersvulst

: دگردیسی, جابجا شدن, ناخوشی, هجوم مرض, گسترش میکرب مرض.

dottersvulst/metastas

: دگردیسی, جابجا شدن, ناخوشی, هجوم مرض, گسترش میکرب مرض.

douglasgran

: یک نوع گیاه همیشه بهار بلندی که در غرب امریکا می روید.

dovhjort

: گوزن زرد, گوزن یااهوی کوچک.

dovhjortsskinn

: پوست گوزن ماده.

doyen

: بزرگتر, ریش سفید, شیخ السفراء.

dp

: نام.

dpare

: تعمید دهنده, نام فرقه ای از مسیحیان.

dpelse

: تعمید, غسل تعمید, ایین غسل تعمید و نامگذاری.

dr

: مردنی, درحال نزع, مردن, مرگ, انجا, درانجا, به انجا, بدانجا, در این جا, دراین موضوع, انجا, ان مکان, که از ان بابت, که بدان جهت, که در انجا.

dr gg

: ته نشین, درده.

dr glig

: تحمل پذیر, قابل تحمل.

dr ja/leva/fortleva

: درنگ کردن, تاخیر کردن, دیر رفتن, مردد بودن, دم اخر را گذراندن.

dr jsml

: تاخیر, به تاخیر انداختن, به تاخیر افتادن.

dr kt

: درخواست, تقاضا, دادخواست, عرضحال, مرافعه, خواستگاری, یکدست لباس, پیروان, خدمتگزاران, ملتزمین, توالی, تسلسل, نوع, مناسب بودن, وفق دادن, جور کردن, خواست دادن, تعقیب کردن, خواستگاری کردن, جامه, لباس دادن به, جامه, پوشاک, پوشاندن, لباس رسمی پوشیدن.

dr ll

: پارچه ء قنداق, گل و بوته دارکردن, گل و بوته کشیدن, کهنه ء بچه را عوض کردن.

dr mbild

: دید, بینایی, رویا, خیال, تصور, دیدن, یا نشان دادن (دررویا), منظره, وحی, الهام, بصیرت.

dr mma

: خواب, خواب دیدن, رویا دیدن, ماچ, صدای سیلی یا شلا ق, مزه, طعم, چشیدن مختصر, باصدا غذاخوردن, ماچ صدادارکردن, مزه مخصوصی داشتن, کف دستی زدن, کتک زدن, کاملا, یکراست.

dr mmare

: ادم خیال باف.

dr na

: خواب الود کردن, کند شدن, چرت زدن.

dr nera

: زهکش, ابگذر, زهکش فاضل اب, اب کشیدن از, زهکشی کردن, کشیدن (با off یا away), زیر اب زدن, زیر اب.

dr p

: ادم کشی, قتل, ادمکشی, قتل نفس.

dr pa

: باخشونت کشتن, بقتل رساندن, کشتارکردن, ذبح کردن.

dra

: کشیدن, بطرف خود کشیدن, کشش, کشیدن دندان, کندن, پشم کندن از, چیدن.

dra av

: کم کردن, کسرکردن, وضع کردن.

dra bort/distrahera

: حواس(کسیرا) پرت کردن, گیج کردن, پریشان کردن, دیوانه کردن.

dra ifr n

: کاستن, کاهیدن, کم کردن, کسر کردن, گرفتن.

dra ifrn/f rringa

: کاستن, کاهیدن, کم کردن, کسر کردن, گرفتن.

dra olycka

: ادم بد شانس, ادم که بدشانسی میاورد, شانس نیاوردن.

dra sig

: موجب (خرج یا ضرر یا تنبیه و غیره) شدن, متحمل شدن, وارد امدن, دیدن.

dra sig tillbaka

: کناره گیری کردن, استراحتگاه, استراحت کردن, بازنشسته کردن یا شدن, پس رفتن.

dra till/spnna

: تحریک احساسات, تجدید و احیای روحیه, بند شلوار, خط ابرو, بابست محکم کردن, محکم بستن, درمقابل فشار مقاومت کردن, اتل.

dra tillbaka

: منقبض کردن, تو رفتن, جمع شدن, پس گرفتن, باز گرفتن, صرفنظر کردن, بازگیری.

dra upp

: پایان یافتن, منتج به نتیجه شدن, پایان دادن.

dra upp med r tterna

: قلع کردن, از ریشه در اوردن.

dra ur skidan

: اختن, از غلا ف در اوردن, از غلا ف بیرون کشیدن.

dra ut

: استنباط کردن, گرفتن, استخراج کردن.

dra ver kredit

: بیش از اعتبار حواله یا چک دادن.

dra/rita

: کشیدن, رسم کردن, بیرون کشیدن, دریافت کردن, کشش, قرعه کشی.

dra/sl pa

: کشاندن, چیز سنگینی که روی زمین کشیده میشود, کشیدن, بزور کشیدن, سخت کشیدن, لا روبی کردن, کاویدن, باتورگرفتن, سنگین وبی روح.

dra/utvandring

: سفر, کوچ مسافرت باگاری, بازحمت حرکت کردن, باسختی واهستگی مسافرت کردن.

drabant

: گاردمخصوص, مستحفظ شخص.

drabba

: اصابت, خوردن, ضربت, تصادف, موفقیت, نمایش یافیلم پرمشتری, زدن, خوردن به, اصابت کردن به هدف زدن.

drabba ihop

: برخورد, تصادم, تصادم شدید کردن.

drabba ihop/st i strid

: برخورد, تصادم, تصادم شدید کردن.

drabbad

: دچار, مبتلا, محنت زده, مصیبت زده, اندوهگین.

drag

: کشیدن, بطرف خود کشیدن, کشش, کشیدن دندان, کندن, پشم کندن از, چیدن, ویژگی, نشان ویژه, نشان اختصاصی, خصیصه.

drag/utkast

: .

dragant

: کتیرا.

dragband

: نخ کشی, طناب کشی (برای پرده وغیره).

dragen

: لول, لول شدن, مست, تلوتلو خور.

dragg

: کشاندن, چیز سنگینی که روی زمین کشیده میشود, کشیدن, بزور کشیدن, سخت کشیدن, لا روبی کردن, کاویدن, باتورگرفتن, سنگین وبی روح.

dragharmonika

: ارغنون دستی.

dragk rra

: ارابه دستی, چرخ دستی.

dragnagel

: درم (مقیاس وزن رجوع شود به دراثهما), نوشانیدن, جرعه جرعه نوشیدن.

dragning

: کشیدن, رسم کردن, بیرون کشیدن, دریافت کردن, کشش, قرعه کشی.

dragning/dragningskraft

: کشش, انقباض.

dragningskraft

: کشش, جذب, جاذبه, کشندگی.

dragnt

: تور یا دام (مثل تور ماهیگیری).

dragoman

: مترجم, دیلماج, ترجمان.

dragon

: سواره نظام, سواره نظام را هدایت کردن, بزور شکنجه بکاری واداشتن, ترخون (سبزی خوراکی).

dragpl ster

: کشش, جذب, جاذبه, کشندگی.

dragspel

: اکوردءون, ارغنون دستی.

dragspnning

: کشش, امتداد, تمدد, قوه انبساط, سفتی, فشار, بحران, تحت فشار قرار دادن.

drake

: اژدها, منظومه دراکو.

drakma

: درهم, پول نقره یونان باستان.

drakonisk

: مربوط به دراکو مقنن سختگیر اتن, قوانین حقوقی سخت وبی رحمانه, اژدهایی.

draktig

: نابخرد, نادان, جاهل, ابله, احمق, ابلهانه, مزخرف.

drama

: درام, نمایش, تاتر, نمایشنامه.

drama/sk despel

: درام, نمایش, تاتر, نمایشنامه.

dramatik

: کارهای هنری وخارج از برنامه دبیرستان و دانشکده, روش نمایش, هنر تاتر, فن نمایش.

dramatiker

: نمایشنامه نویس.

dramatisera

: بشکل درام یا نمایش دراوردن.

dramatisering

: بصورت نمایش در اوردن.

dramatisk

: نمایشی, مهیج.

dramatisk frfattare

: پیس نویس, نمایشنامه نویس.

drank

: هر نوع لباس گشاد رویی, روپوش کتانی پزشکان وامثال ان, شلوار گشاد, لجن, باتلا ق, مشروب رقیق وبی مزه, غذای رقیق وبی مزه, پساب اشپزخانه وامثال ان, تفاله, ادم بی بند وبار, ادم کثیف, لبریز شدن, اشغال خوری.

drapa

: قطعه شعر بزمی, غزل, چکامه, قصیده.

drapera

: باپارچه پوشانیدن, باپارچه مزین کردن.

drapera/klda

: باپارچه پوشانیدن, باپارچه مزین کردن.

draperi

: پرده, جدار, دیوار, حجاجب, غشاء, مانع.

drastisk

: موثر, قوی, جدی, عنیف, کاری, شدید.

drastisk/kraftig

: موثر, قوی, جدی, عنیف, کاری, شدید.

dravel

: حریره ارد ذرت, خمیر نرم, صدای مزاحم, پارازیت, خش خش, حریره اردذرت تهیه کردن, سفر پیاده در برف, پیاده در برف سفرکردن, احساسات بیش از حد.

dre

: مرد دیوانه.

drefter

: پس از ان, از ان پس, بعد از ان, بعدها.

dregel

: گلیز, اب دهان جاری ساختن, از دهن یا بینی جاری شدن, دری وری سخن گفتن.

dregla

: گلیز, اب از دهان تراوش شدن, اظهارخوشحالی کردن, یاوه سرایی کردن, ادم احمق, گل, لجن, اب دهان, بزاق, گلیز, گریه بچگانه, تلفظ کلمات با جاری ساختن اب دهان, اب دهان روان ساختن, بزاق زدن به, دهان را اب انداختن, دارای احساسات بچگانه مثل بچه بوسیدن یاگریستن.

dregla/dregel/dravel

: گلیز, اب دهان جاری ساختن, از دهن یا بینی جاری شدن, دری وری سخن گفتن.

dreglande

: لجن مالی, تف کاری.

dreja

: نوبت, چرخش, گردش (بدور محور یامرکزی), چرخ, گشت ماشین تراش, پیچ خوردگی, قرقره, استعداد, میل, تمایل, تغییر جهت, تاه زدن, برگرداندن, پیچاندن, گشتن, چرخیدن, گرداندن, وارونه کردن, تبدیل کردن, تغییر دادن, دگرگون ساختن

drejskiva

: چرخ کوزه گری.

dress

: لباس پوشیدن, جامه بتن کردن, مزین کردن, لباس, درست کردن موی سر, پانسمان کردن, پیراستن.

dress r

: فرهیختار.

dressera

: قطار, سلسله, تربیت کردن.

dressin

: چرخ دستی مامورتنظیف, گاری بارکش, اتومبیل بارکش کوتاه, واگن برقی, باواگن برقی حمل کردن

dressing

: مرهم گذاری وزخم بندی, مرهم, چاشنی, مخلفات, ارایش, لباس.

drest

: اگر, چنانچه, ایا, خواه, چه, هرگاه, هر وقت, ای کاش,کاش, اگر, چنانچه, شرط, حالت, فرض, تصور, بفرض.

drev

: الیاف قیراندود کنف مخصوص درزگیری.

dreva

: شکاف وسوراخ چیزی را گرفتن, بتونه گیری کردن, درز گرفتن, اب بندی کردن.

drevkarl

: کتک زننده, زننده, طبال.

drfink

: مهره.

drglapp

: غبغب گاو, چین های زیر گردن گاو, غبغب انسان.

drhus/v ldsamt tumult

: تیمارستان, دیوانه, وابسته به دیوانه ها یا دیوانه خانه.

dribbla

: چکانیدن, خرده خرده پیش بردن (توپ فوتبال را), چکشیدن, پابپا کردن (توپ فوتبال).

dricka

: اشامیدن, نوشانیدن, اشامیدنی, نوشابه, مشروب.

dricka sig full

: باندازه یک خیک پر, شکم پر.

dricka/pimpla

: داءم الخمر بودن, میگساری کردن, همیشه نوشیدن, مست کردن, مشروب, نوشابه.

drickbar

: قابل اشامیدن.

dricks

: بخشش, انعام, رشوه, پول چای, انعام, اطلا ع منحرمانه, ضربت اهسته, نوک گذاشتن, نوک دارکردن, کج کردن, سرازیر کردن, یک ورشدن, انعام دادن, محرمانه رساندن, نوک, سرقلم, راس, تیزی نوک چیزی.

dricksglas

: شیشه, ابگینه, لیوان, گیلا س, جام, استکان, ایینه, شیشه دوربین, شیشه ذره بین, عدسی, شیشه الا ت, الت شیشه ای, عینک, شیشه گرفتن, عینک دار کردن, شیشه ای کردن, صیقلی کردن, لیوان, معلق زن, بازیگر شیرین کار.

drifr n

: از انجا, از ان زمان, پس از ان, از ان جهت, دیگر.

driftig

: پرتکاپو, کارمایه ای, جدی, کاری, فعال, دارای انرژی.

driftighet

: انرژی.

driftkapital

: مبلغ اضافی سرمایه جاری پس از کسر بدهی.

driftkapital/rrelsekapital

: مبلغ اضافی سرمایه جاری پس از کسر بدهی.

driftkucku

: شاخ زدن, ضربه زدن, پیش رفتن, پیشرفتگی داشتن, نزدیک یامتصل شدن, بشکه, ته, بیخ, کپل, ته درخت, ته قنداق تفنگ, هدف.

drifts ker

: قابل اعتماد, توکل پذیر.

driftsduglig

: قابل استفاده, موثر, دایر.

driftsinst llelse

: جلوگیری, منع, بازداشت, سد, خط, ایست.

driftskerhet

: قابلیت اطمینان, اعتبار.

driftstrning

: تفکیک, از کار افتادگی.

drigenom

: بدان وسیله, از ان راه, بموجب ان در نتیجه.

drill

: تمرین, مشق نظامی, مته زدن, مته, تعلیم دادن, تمرین کردن.

drill/drilla/borra

: تمرین, مشق نظامی, مته زدن, مته, تعلیم دادن, تمرین کردن.

drilla

: تمرین, مشق نظامی, مته زدن, مته, تعلیم دادن, تمرین کردن, نی یا فلوت ملا یم زدن, دراز نوشتن, چرند گفتن, صدای سوت یا فلوت, با تحریر خواندن, چرخیدن, روان شدن, جاری شدن (مثل نهر), پیچانیدن, لرزیدن, حرف عله, علت, لرزش صدا.

drilla/kvitter

: سراییدن, چهچهه زدن, سرود, چهچه.

drillborr

: تمرین, مشق نظامی, مته زدن, مته, تعلیم دادن, تمرین کردن.

dring

: رگه بندی, ترتیب قرار گرفتن دستگاه عروقی.

drink

: اشامیدن, نوشانیدن, اشامیدنی, نوشابه, مشروب, انواع مشروبات الکلی محتوی یخ وشکر, مشروب مست کننده, اشامیدن, بلعیدن.

drinkare

: ادم مست, میخواره, خمار.

dristig

: دلیر, جسور, متهور, دلیر نما, پرطاقت, بادوام.

drittel

: بشکه, خمره چوبی, چلیک.

driva

: بکارانداختن, تحریک کردن, برانگیختن, سوق دادن, نشان دادن.

driva bort

: ازتصرف محروم کردن, بی بهره کردن, محروم کردن, دورکردن, بیرون کردن, رهاکردن.

driva ut onda andar

: اخراج کردن (ارواح پلید), تطهیر کردن, دفع کردن.

driva/tvinga

: وادار کردن, بر ان داشتن, مجبور ساختن.

drivande

: عامل, انگیزه, محرک, نیروی محرکه.

drivande kraft

: پیشنهاد دهنده, پیشنهاد کننده, تکان دهنده, انگیزه.

drivankare

: لنگر کشتی.

drivaxel

: میله, استوانه, بدنه, چوبه, قلم, سابقه, دسته, چوب, تیر, پرتو, چاه, دودکش, بادکش, نیزه, خدنگ, گلوله, ستون, تیرانداختن, پرتو افکندن.

drivb nk

: سرچشمه, منبع, بستر خاکی چمن که در اثر تخمیر ویا بوسیله دیگری گرم شده باشد, محل یا محیطی که دران رویش وپیشرفت سریع باشد, جای تخم ریزی, محل رشد ونمو.

driven

: ناقلا, زرنگ, زیرک, باهوش, با استعداد, چابک.

drivfjder

: شاه فنر, انگیزه اصلی, سبب عمده, دلیل اصلی.

drivhus

: زندان, گلخانه, گرمخانه, عشرتکده.

drivmedel

: سوخت, غذا, اغذیه, تقویت, سوخت گیری کردن, سوخت دادن (به), تحریک کردن, تجدید نیرو کردن.

drivraket

: تشدید کننده, تقویت کننده, حامی, ترقی دهنده.

drivrutin

: محرک, راننده.

drivved

: چوب اب اورده, تخته پاره روی اب.

drja

: عقب انداختن, بتعویق انداختن, تاخیرکردن, تسلیم شدن, احترام گذاردن.

drjande

: سکنی, ایستادگی, دوام, ثبات قدم, رفتار برطبق توافق.

drktighet

: ابستنی, بارداری, حاملگی, وابسته بدوران رشد تخم یا نطفه.

drkttyg

: پارچه لباسی (زنانه ومردانه).

drm

: خواب, خواب دیدن, رویا دیدن.

drmlik

: خواب مانند.

drmmande

: خواب مانند, خواب الود, رویایی, خیالی.

drmsk

: خواب مانند, خواب الود, رویایی, خیالی.

drmv rld

: عالم رویا.

drn

: زهکش, ابگذر, زهکش فاضل اب, اب کشیدن از, زهکشی کردن, کشیدن (با off یا away), زیر اب زدن, زیر اب.

drn st

: بعد, دیگر, اینده, پهلویی, جنبی, مجاور, نزدیک ترین, پس ازان, سپس, بعد, جنب, کنار.

drnare

: زنبور عسل نر, وزوز, سخن یکنواخت, وزوز کردن, یکنواخت سخن گفتن.

drneringsr r

: لوله ای که با ان چرک را خارج میکنند, زهکش, ابگذر, کاریز, چرک کش.

drnka

: غرق کردن, غرق شدن, خیس کردن.

drog

: دارو, دوا زدن, دارو خوراندن, تخدیر کردن.

droga

: دارو, دوا زدن, دارو خوراندن, تخدیر کردن.

droghandel

: داروخانه, دوا فروشی.

droghandlare

: دوا فروش, داروگر.

dromedar

: شتر جماز, ادم احمق.

dromkring

: دران حدود, درهمان نزدیکی, تقریبا.

dropp

: چکیدن, چکه کردن, چکانیدن, چکه.

droppa

: چکانیدن, خرده خرده پیش بردن (توپ فوتبال را), چکشیدن, پابپا کردن (توپ فوتبال).

droppa/dribbla

: چکانیدن, خرده خرده پیش بردن (توپ فوتبال را), چکشیدن, پابپا کردن (توپ فوتبال).

droppe

: قطره (چسبناک), لکه, گلوله, حباب, مالیدن, لک انداختن, چکیدن, چکه کردن, چکانیدن, چکه, قطره کوچک.

droppnsa

: ناودانی که از دیوار پیشامدگی پیدا میکند و بیشتر انرا بصورت سر و تن انسان یاجانوری در می اورند, راه اب, هر نوع تصویر عجیب.

droppsk l

: قطره چکان.

droska

: تاکسی, جای راننده کامیون, جای لوکوموتیوران, درشکه.

droska/frarhytt

: تاکسی, جای راننده کامیون, جای لوکوموتیوران.

droskbil

: تاکسی, جای راننده کامیون, جای لوکوموتیوران.

drossel

: خفه کردن, بستن, مسدود کردن, انسداد, اختناق, دریچه, ساسات (ماشین).

drott

: پادشاه, شاه, شهریار, سلطان.

drottning

: شهبانو, ملکه, زن پادشاه, بی بی, وزیر, ملکه شدن.

drottningen

: شهبانو, ملکه, زن پادشاه, بی بی, وزیر, ملکه شدن.

drottninglik

: ملکه وار.

drpande

: سوزان, داغدار.

drpare

: ادم کشی, قتل.

drrhandtag

: دستگیره در, چفت.

drrklinka

: قفل کردن, چفت کردن, محکم نگاهداشتن, بوسیله کلون محکم کردن, چفت.

drrklinka/s kerhetsl s

: قفل کردن, چفت کردن, محکم نگاهداشتن, بوسیله کلون محکم کردن, چفت.

drrnyckel

: کلید درخانه, کلید کلون در.

drrskylt

: پلا ک روی در, پلا ک محتوی نام شخص که روی درنصب می شود.

drrvakt

: دربان, دربازکن

drskap

: نابخردی, ابلهی, حماقت, نادانی, بیخردی, قباحت.

drucken

: مست.

drucken/ostadig

: مست, تلو تلو خورنده, سست.

drulla

: پهن نشستن, گشاد نشستن, هرزه روییدن, بی پروا دراز کشیدن یا نشستن, بطور غیرمنظم پخش شدن, پراکندگی.

drulle

: بچه ای که پریان بجای بچه حقیقی بگذارند, بچه ناقص الخلقه, ساده لوح.

drullig

: بدترکیب, زمخت, خام دست, ناازموده.

drumlig

: بدترکیب, زمخت, خام دست, ناازموده.

drummel

: دهاتی, ادم خشن و زمخت, بی تربیت, روستایی, کله خر, ادم کودن, کره اسبی که تازه بالغ شده, ادم تازه بالغ.

drunkna

: غرق کردن, غرق شدن, خیس کردن.

drut ver

: در بالا, بالا ی, بالا ی سر, نام برده, بالا تر, برتر, مافوق, واقع دربالا, سابق الذکر, مذکوردرفوق.

druva

: انگور, مو.

druvsocker

: گلوکز راست بر.

drvarande

: محلی, موضعی.

dryad

: حوری جنگلی, عروس جنگل.

dryck

: مشروب, اشامیدنی, نوشابه, شربت, جرعه, دارو یا زهر ابکی, شربت عشق, شربت عشق دادن به

dryckenskap

: مستی.

dryckeskanna

: تنگ, سبو, قدح اب مقدس.

dryckeslag

: کشمکش, تقلا, یک دور مسابقه یا بازی.

dryckesoffer

: ساغر ریزی, نوشابه پاشی, نوشیدن شراب, تقدیم شراب به حضور خدایان.

dryfta

: بحث کردن, مطرح کردن, گفتگو کردن.

dryg

: خودبین, از خود راضی, جسور.

dryg/viktig

: خودبین, از خود راضی, جسور.

drypa

: ژیگ, قطره, چکه, نقل, اب نبات, از قلم انداختن, افتادن, چکیدن, رهاکردن, انداختن, قطع مراوده.

dsa

: چرت, چرت زدن (با off), خواب الود کردن, کند شدن, چرت زدن.

dsig

: خواب الود, چرت زن, کسل کننده.

dslighet

: ویرانی, خرابی, تنگی, دلتنگی, پریشانی.

dslighet/enslighet/ del ggelse

: ویرانی, خرابی, تنگی, دلتنگی, پریشانی.

dsnack

: نامفهوم, قلمبه سولمبه.

dsthet

: مرض چاقی, فربهی.

dtt lopp/oavgjort

: مسابقه ای که در ان چند نفر برنده می شوند.

du

: تو, توبکسی خطاب کردن, یک هزار دلا ر, شما, شمارا.

du har

: شما دارید.

du r

: شما هستید.

du skall

: shall you,.= you will

du/ni

: شما, شمارا.

dualism

: دوتایی, دویی, دوتاپرستی, دوخدا گرایی.

dubb

: گل میخ, قپه, دکمه سردست, دسته, اسب تخمی, حیوانی که برای اصلا ح نژاد نگهداری میشود, داربست, میخ زدن, نشاندن, اراستن, مرصع کردن, پرکردن.

dubb/knapp/stuteri

: گل میخ, قپه, دکمه سردست, دسته, اسب تخمی, حیوانی که برای اصلا ح نژاد نگهداری میشود, داربست, میخ زدن, نشاندن, اراستن, مرصع کردن, پرکردن.

dubba

: باتماس شمشیر بشانه شخصی لقب شوالیه باو اعطا کردن, تفویض مقام کردن, چرب کردن, فیلم را دوبله کردن.

dubba till/dubba film

: باتماس شمشیر بشانه شخصی لقب شوالیه باو اعطا کردن, تفویض مقام کردن, چرب کردن, فیلم را دوبله کردن.

dubbel

: دو برابر, دوتا, جفت, دولا, دوسر, المثنی, همزاد, :دوبرابر کردن, مضاعف کردن, دولا کردن, تاکردن (با up).

dubbelg ngare

: دو برابر, دوتا, جفت, دولا, دوسر, المثنی, همزاد, :دوبرابر کردن, مضاعف کردن, دولا کردن, تاکردن (با up).

dubbelhet

: دورویی, دورنگی, تزویر, ریا, دولا یی.

dubbelmoral

: قواعد تبعیض امیز وسخت گیر مخصوصا نسبت بجنس زن.

dubbelnatur

: تعدد شخصیت, شخصیت دو نیم.

dubbelsmrg s

: ساندویچ درست کردن, ساندویچ, در تنگنا قرار دادن.

dubbelspel

: دورویی, دورنگی, تزویر, ریا, دولا یی.

dubbelspel/dubbelhet

: دورویی, دورنگی, تزویر, ریا, دولا یی.

dubbelt

: دوبار, دوفعه, دومرتبه, دوبرابر.

dubbla

: دو برابر, دوتا, جفت, دولا, دوسر, المثنی, همزاد, :دوبرابر کردن, مضاعف کردن, دولا کردن, تاکردن (با up).

dubblera

: دو برابر, دوتا, جفت, دولا, دوسر, المثنی, همزاد, :دوبرابر کردن, مضاعف کردن, دولا کردن, تاکردن (با up).

dubblett

: المثنی, دو نسخه ای, تکراری, تکثیرکردن.

dubbning till riddare

: سر بالا یی, فراز, سختی, مراسم اعطای منصب شوالیه یا سلحشوری و یا شهسواری, خطاتصال, اکولا د, خط ابرو(به این شکل{}).

dubis

: مورد شک, مشکوک.

ducka

: اردک, مرغابی, اردک ماده, غوطه, غوض, زیر اب رفتن, غوض کردن.

duell

: جنگ تن بتن, دوءل, دوءل کردن.

duell/duellera

: جنگ تن بتن, دوءل, دوءل کردن.

duellant

: دوءل کننده.

duellera

: جنگ تن بتن, دوءل, دوءل کردن.

duenna

: زن سالمندی که مراقب دختران وزنان جوان است, گیس سفید.

duett

: قطعه موسیقی یا اواز دونفری, دونفری خواندن, دونفری نواختن.

duffel

: لوازم واثاثه قابل حمل, نوعی پارچه پشمی وضخیم وخشن.

duffelknapp

: میخ یا پیچ اتصالی حلقه زنجیر, میله عرضی انتهای زنجیریابندبرای پیچاندن وکنترل ان.

duga

: کردن, عمل کردن, انجام دادن, کفایت کردن, این کلمه در ابتدای جمله بصورت علا مت سوال میاید, فعل معین.

dugande

: بهره ور, موثر, کارامد.

dugg

: نم نم باران, ریز باریدن, ذره, خرده, نقطه, همزه, ذره, خرده, تکه, هیچ, ابدا, اندک.

dugga

: نم نم باران, ریز باریدن.

duggregn

: نم نم باران, ریز باریدن.

duglig

: توانا بودن, شایستگی داشتن, لایق بودن,قابل بودن, مناسب بودن, اماده بودن, ارایش دادن, لباس پوشاندن, قادر بودن, قوی کردن.

duglighet

: صلا حیت, شایستگی, کفایت, سررشته.

duk

: پارچه, قماش.

duka under

: از پای در امدن, تسلیم شدن, سرفرود اوردن.

dukat

: مسکوک طلا ی قدیمی.

dukt

: کنار دریا, کنار رود, کرانه, بندرگاه, رشته, لا, لا یه,رودخانه, مجرا, مسیر, رسیدن, بصخره خوردن کشتی, تنها گذاشتن, گیر افتادن, متروک ماندن, بهم بافتن وبصورت طناب دراوردن.

duktig

: دلیر (بیشتر بصورت مزاح بکار میرود), بیباک.

duktigt

: با توانایی, از روی لیاقت.

dum

: احمقانه, کله خر, گیج شده (بوسیله الکل یا ماده مخدر), احمق, زبان بسته, لا ل, گنگ, بی صدا, کند ذهن, بی معنی, لا ل کردن, خاموش کردن, مزخرف, چرند, کند ذهن, نفهم, گیج, احمق, خنگ, دبنگ, بیهوش, نفهم, بی شعور, بی معنی, نادان, کودن, دیر فهم, بی خبر.

dum/d raktig/ljlig

: نابخرد, نادان, جاهل, ابله, احمق, ابلهانه, مزخرف.

dumbom

: ادم کله خر, ادم احمق وکودن, نادان, احمق, ابله, لوده, دلقک, مسخره, گول زدن, فریب دادن, دست انداختن, ساده لوح, ادمشکش, تروریست بی عرضه و نالا یق, ادم کودن, ادم زشت ونتراشیده نخراشیده, احمق, کودن, ادم پریشان حواس, ادم کله خشک و احمق, لوده, مسخره, ادم ابله, مقلد, میمون صفت, ادم انگل.

dumdristig

: بی پروا, دارای تهور بی مورد.

dumdristighet

: بی پروایی, تهور, بیباکی, جسارت.

dumdryg

: بیهوده, عبث, بیفایده, باطل, پوچ, ناچیز, جزیی, تهی, مغرور, خودبین, مغرورانه, بطور بیهوده.

dumhet

: بیشعوری, حماقت, بی خردی, نفهمی, ابلهی, خریت, بیهوشی, حماقت, کند ذهنی, بی علا قگی.

dumheter

: یاوه, مهمل, مزخرف, حرف پوچ, بیمعنی, خارج از منطق.

dumhgf rdig

: پر افاده, مغرور.

dumhgf rdig/snobbaktig

: پر افاده, مغرور.

dumhuvud

: استدلا ل کننده موشکاف, کودن, بیشعور, کودن, بیشعور, کله خر, کله خشک, بی مخ, بیشعور.

dumma

: کند ذهن, نفهم, گیج, احمق, خنگ, دبنگ.

dummy

: شخص لا ل وگیج وگنگ, ادم ساختگی, مانکن, مصنوعی, بطورمصنوعی ساختن, ادمک.

dumpa

: رو گرفت, روبرداری کردن.

dumpa/soptipp

: رو گرفت, روبرداری کردن.

dumpar

: افسردگی, پکری.

dumpning

: روبرداری.

dumskalle

: ادم خرف وبی هوش, بی کله, ادم کودن و احمق, کند ذهن, ادم خرفت وکودن, انتهای نقب نظامی, عالی, خوب.

dumt

: نادان, ابله, سبک مغز, چرند, احمقانه.

dun

: کرک, خواب پارچه, موهای نرم وکوتاه اطراف لب وگونه, کرکدار شدن, نرم کردن, اشتباه کردن, خبط کردن, پف, بادکردگی.

dunder

: تندر, اسمان غرش, رعد, رعد زدن, اسمان غرش کردن, باصدای رعد اسا ادا کردن.

dundra

: تندر, اسمان غرش, رعد, رعد زدن, اسمان غرش کردن, باصدای رعد اسا ادا کردن.

dundrande

: غرش, فحاشی, تهدید, رعد زن, صاعقه انداز, غریب, رعد اسا.

dunge

: درختستان, بیشه.

dunig

: کرک دار, مانند پر ریز, ملا یم, نرم, شبیه ابریشم خام, براق (مثل ابریشم).

dunk

: صدای تصادم, صدای بهم خوردن اجسام جامد, با تصادم ایجاد صدا کردن.

dunka

: صدای خفه واهسته ایجاد کردن, ضربه, ضربه های متوالی, تپ تپ, هف هف.

dunka/slag/stt

: ضربت, با چیز پهن وسنگین (مثل چماق) زدن, صدای تلپ, با صدای تلپ تلپ زدن یاراه رفتن.

dunkel

: پنهان, پیچیده, غامض.

dunkel/m rk

: تاریک, مبهم.

dunkelhet

: تیرگی, تاری, ابهام, گمنامی.

dunkning

: ضربت, با چیز پهن وسنگین (مثل چماق) زدن, صدای تلپ, با صدای تلپ تلپ زدن یاراه رفتن.

duns

: دست انداز جاده, ضربت, ضربت حاصله دراثر تکان سخت, برامدگی, تکان سخت (در هواپیماو غیره), تکان ناگهانی, ضربت (توام باتکان) زدن.

duns/dunsa

: صدای خفه واهسته ایجاد کردن, ضربه, ضربه های متوالی, تپ تپ, هف هف.

dunsta

: تبخیر کردن, تبدیل به بخارکردن, تبخیرشدن, بخارشدن, خشک کردن, بربادرفتن, بحال گردش راه رفتن.

dununge

: جوجه تازه پر وبال دراورده, نوچه.

duo

: قطعه موسیقی یا اواز دونفری, دونفری خواندن, دونفری نواختن, اواز یا موسیقی دو نفری.

dupera

: ادم گول خور, ساده لوح, گول زدن,

duplicera

: المثنی, دو نسخه ای, تکراری, تکثیرکردن.

dupliceringsmaskin

: ماشین نسخه برداری, ماشین تهیه رونوشت.

duplikat

: المثنی, دو نسخه ای, تکراری, تکثیرکردن.

duplikation

: دونسخه نویسی, تکرار.

duplikator

: ماشین نسخه برداری, ماشین تهیه رونوشت.

dur

: مهاد, بزرگ, عمده, متخصص شدن.

durabel

: باودام, پایا, دیرپای.

duration

: مدت, طی, سختی, بقاء.

durk

: کف, اشکوب, طبقه.

durka

: پیچ, توپ پارچه, از جاجستن, رها کردن, :راست, بطورعمودی, مستقیما, ناگهان.

durkdriven

: بدترین, بدنام ترین, ولگرد, اواره.

durkslag

: کفگیر, صافی, صافی, پالا یش کننده, اب میوه گیر, بغاز.

durra

: ذرت خوشه ای.

dusk

: نم نم باران, ریز باریدن.

duska

: نم نم باران, ریز باریدن.

dusr

: پاداش, انعام, التفات, سپاسگزاری, رایگانی.

dussin

: دوجین, دوازده عدد.

dussinroman

: هنرمند یا کار هنری مبتذل.

dussintal

: دوجین, دوازده عدد.

dust

: تق?لا, مسابقه جسمانی, کشمکش, مجادله, نزاع کردن, بحث کردن, تق?لا کردن.

duva

: فاخته, قمری, کبوتر, محبوبه, دختر جوان, ترسو, ساده وگول خور.

duven

: تخت, پهن, مسطح.

duvh k

: باز, قوش قزل, الا طوفان.

duvslag

: دخمه مردگان, جای نگهداری خاکستر مردگان, سوراخ (شبیه لا نه کبوتر), کبوترخانه, خانه کبوتران.

dv rg

: کوتوله, قدکوتاه, کوتوله شدن, کوتاه جلوه دادن.

dv rghns

: خروس جنگی, کوچک.

dv rgpapegoja

: طوطی سبز وکوچک, مرغ عشق.

dva

: کر کردن, کر شدن.

dvala

: رکود, کمون, نهفتگی, سبات, مرگ کاذب, خواب مرگ, بی علا قگی, بیحالی, سنگینی, رخوت, موت کاذب, تهاون, حالت بیحالی, حالت سستی, ایست, کرختی.

dvala/apati

: خرفتی, بی حسی, کند ذهنی, گیجی, بلا هت, بهت.

dvallik

: بیحال, سست.

dvalliknande

: بیحال, سست.

dvert

: لنگرکش, کرجی بلندکن.

dvljas

: ساکن بودن, اقامت گزیدن.

dvrg/miniatyr-/liten sportbil

: ادم بسیار قد کوتاه, ریز اندام, ریزه.

dy

: گل وشل, باتلا ق, کثافت, لجن, گرفتاری, درمنجلا ب فرو بردن, در گل فرو بردن یارفتن, گل, لجن, گل الود کردن, تیره کردن, افترا.

dyckert

: نوعی میخ که از وسط پهن شده بیاشد, میخ زیرپهن, میخ کوب کردن, بامیخ کوبیدن.

dygd

: تقوا, پرهیزکاری, پاکدامنی, عفت, خاصیت.

dygdig

: فرهومند, پرهیزکار, باتقوا, پاکدامن, عفیف, بافضیلت.

dygdig/kraftig

: فرهومند, پرهیزکار, باتقوا, پاکدامن, عفیف, بافضیلت.

dygn

: روز, یوم.

dyig

: گل الود, پر از گل, تیره, گلی, گلی کردن.

dyig/virrig

: گل الود, پر از گل, تیره, گلی, گلی کردن.

dyka

: شیرجه رفتن, غواصی کردن, فرو رفتن, تفحص کردن, شیرجه, غور, غوطه, شیرجه, گودال عمیق, سرازیری تند, سقوط سنگین, فرو بردن, غوطه ورساختن, شیب تند پیدا کردن, شیرجه رفتن, ناگهان داخل شدن.

dyka upp

: پدیدار شدن, بیرون امدن.

dyka upp/framkomma

: پدیدار شدن, بیرون امدن.

dykapparat

: دستگاه تنفس اکسیژن.

dykare

: اب باز, غواص.

dykdalb

: ماهی یونس, گراز دریایی.

dyker

: مرد دولتمند دنیادار.

dylik

: از این گونه, این قبیل, مانند ان, امثال ان.

dylikt

: چنین, یک چنین, این قبیل, این جور, این طور.

dymling

: میخ پرچی که دو چیز را روی هم نگاه میدارد (پءن.د نیز خوانده میشود), قطعه چوبی که در دیوار می گذارند تا میخ روی ان بکوبند, بامیخ پرچ بهم متصل کردن.

dyn

: ریگ روان, خاکریز یاتپه شنی ساحل که بادانها را جابجا میکند, توده شن ساحلی, تل شنی.

dyna

: متکا, نازبالش, کوسن, مخده, زیرسازی, وسیله ای که شبیه تشک باشد, با کوسن وبالش نرم مزین کردن, لا یه گذاشتن, چنبره.

dynamik

: پویایی شناسی, مبحث حرکت اجسام, مکانیک حرکت.

dynamisk

: وابسته به نیروی محرکه, جنباننده, حرکتی, شخص پرانرژی, پویا.

dynamism

: قدرت تحرک, پویایی.

dynamit

: دینامیت, با دینامیت ترکاندن, منفجر کردن.

dynamo

: دینام, دینامو.

dynasti

: سلسله, دودمان, خاندان پادشاهان, ال.

dynga

: کود, مدفوع حیوانات (مثل گاو واسب), پشکل, کود دادن, سرگین, نحاست, براز, زباله.

dynggrep

: چنگال یا بیل کودکشی, کثافات وافتضاحات راعلنی ساختن.

dynggrepe

: چنگال یا بیل کودکشی, کثافات وافتضاحات راعلنی ساختن.

dynghg

: توده مزبله, توده فضولا ت.

dyning

: باد کردن, اماس کردن, متورم کردن, باد غرور داشتن, تورم, برجستگی, برجسته, شیک, زیبا (د.گ.- امر.) عالی

dyp l

: گودال, چاله فاضل اب, دست انداز, مخلوط کردن, گل گرفتن, گل الود کردن.

dyr

: گران, پرخرج.

dyra

: گران, پرخرج.

dyrbar

: گران, گزاف, فاخر, گرانبها, نفیس, پر ارزش, تصنعی گرامی, : قیمتی, بسیار, فوق العاده.

dyrgrip

: گنج, گنجینه, خزانه, ثروت, جواهر, گنجینه اندوختن, گرامی داشتن, دفینه.

dyrk

: قفل گشا, دزد, قفل شکن, قفل بازکن.

dyrka

: پرستش, ستودن, عشق ورزیدن (به), عاشق شدن (به), مورد توجه زیاد قرار گرفتن, شیر کردن.

dyrkan

: ایین دینی, مکتب تفکر, هوس وجنون برای تقلید از رسم یا طرز فکری.

dyrkansvrd

: شایان ستایش, قابل پرستش.

dyrkare

: مرید, جانسپار, فدایی, مخلص, پارسا, زاهد, هواخواه, مجاهد.

dyrt

: بطور عزیز, گران.

dyscha

: تخت, نیمکت, خوابانیدن, در لفافه قرار دادن.

dyschatell

: تخت, نیمکت, خوابانیدن, در لفافه قرار دادن.

dysenteri

: اسهال خونی, دیسانتری, ذوسنطاریا.

dysfunktion

: عمل یا کار معلول وغیر عادی, عدم کار, معلولی.

dyspepsi

: عدم هضم, اختلا ل هضم, بدی گوارش, سوء هاضمه, بدگواری.

dyster

: مغموم, محزون, تاریک, تیره, افسرده, غم افزا, سایه دار, تاریک, غم انگیز, محزون.

dyster/sorglig

: دلتنگ کننده, پریشان کننده, ملا لت انگیز.

dyster/vresig

: ترشرو, کج خلق, عبوس, وسواسی.

dyvelstr ck

: انق,وزه.

dyvika

: دو شاخه.

E

eau-de-vie

: کنیاک, با کنیاک مخلوط کردن.

ebb

: جزر, فروکش, فرونشینی, زوال, فروکش کردن, افول کردن.

ebb/avta

: جزر, فروکش, فرونشینی, زوال, فروکش کردن, افول کردن.

ebenholts

: ابنوس, درخت ابنوس.

ebenholtssvart

: ابنوس, درخت ابنوس.

ebenholtstr

: ابنوس, درخت ابنوس.

ebonit

: کاءوچو یا لا ستیک سیاه و سخت, لا ستیک سخت و جوش خورده ولکانیت.

echaufferad

: گرم, حاد, تند, تیز, تابان, اتشین, تند مزاج, برانگیخته, بگرمی, داغ, داغ کردن یا شدن.

echelong

: ستون پله, بصورت پلکان در اوردن, پله, رده.

ed

: پیمان, سوگند, قسم خوردن.

ed/svordom

: پیمان, سوگند, قسم خوردن.

edelweiss

: امارنطون یا ابزازالعذرا یا گل قدیفه.

eden

: عدن, باغ عدن, بهشت.

eder

: شکل قدیمی کلمه طهع, شماها.

edera

: ویراستن.

edikt

: فرمان, حکم, قانون.

edition

: چاپ, ویرایش.

edlig skriftlig frs kran

: سوگندنامه, گواهینامه, شهادت نامه, استشهاد.

edsfrbund

: اتفاق, اتحاد, هم پیمانی, هم عهدی, معاهده.

edsvuren person

: گواهی امضاء و هویت امضاء کننده, رءیس شهرداری.

efem r

: زود گذر.

effekt

: اثر, نتیجه, اجراکردن.

effektfull

: برجسته, قابل توجه, موثر, گیرنده, زننده.

effektiv

: موثر, قابل اجرا.

effektiva

: بهره ور, موثر, کارامد.

effektivitet

: بازده, بهره وری, راندمان.

effektivt

: بهره ور, موثر, کارامد.

effektuera

: اجرا کردن, اداره کردن, قانونی کردن, نواختن, نمایش دادن, اعدام کردن.

efter

: پس از, بعداز, در عقب, پشت سر, درپی, در جستجوی, در صدد, مطابق, بتقلید, بیادبود.

efter att

: پس از, بعداز, در عقب, پشت سر, درپی, در جستجوی, در صدد, مطابق, بتقلید, بیادبود.

efter dden

: پس از واقع, پس از مرگ.

efter f delsen

: وابسته به بعد از تولد.

efter middagen

: بعد از نهار, بعد از ضیافت, بعد از صرف شام.

efter t

: پس ازان, بعدازان, سپس, بعدا.

efterapa

: نوای کسی را در اوردن, تقلید کردن, پیروی کردن, کپیه کردن.

efterapning

: تقلید, پیروی, چیز تقلیدی, بدلی, ساختگی, جعلی.

efterb rd

: جفت, مشیمه, جنین.

efterbestllning

: دوباره مرتب کردن, دوباره سفارش دادن.

efterbild

: پس دید, تصویر بعدی چیزی (روی سلولهای چشم).

efterbilda

: نوای کسی را در اوردن, تقلید کردن, پیروی کردن, کپیه کردن.

efterbildning

: تقلید, پیروی, چیز تقلیدی, بدلی, ساختگی, جعلی.

efterbliven

: به عقب.

efterblivenhet

: عقب افتادگی.

efterdyningar

: عواقب بعدی, پس ایند.

efterforskning

: جستجو, جستجو کردن.

efterfr gan

: خواستارشدن, درخواست, مطالبه, طلب, تقاضا کردن, مطالبه کردن.

efterfrga

: خواهش, درخواست, تقاضا, خواسته, خواستار شدن, تمنا کردن, تقاضا کردن.

eftergift

: اعطاء, امتیاز, امتیاز انحصاری.

eftergiven

: خشنود, راضی, ساکت, راضی شونده.

eftergivenhet

: بخشیدن, لطف کردن, از راه افراط بخشیدن, ولخرجی کردن, غفو کردن, زیاده روی, افراط, نرمی, ملا یمت, اسان گیری, ارفاق.

efterglans

: پس فروزش, پس تاب.

efterh ngsen/entrgen

: سمج, مبرم, عاجز کننده, سماجت امیز, مزاحم.

efterh rma

: نوای کسی را در اوردن, تقلید کردن, پیروی کردن, کپیه کردن.

efterhngsen

: سمج, مبرم, عاجز کننده, سماجت امیز, مزاحم.

efterhrmning

: تقلید, پیروی, چیز تقلیدی, بدلی, ساختگی, جعلی.

efterk lke

: مادون, کهنه, بی خبر از رسوم, دغل.

efterklokhet

: ادراک, درک یا فهم امری که واقع شده.

efterknning

: اثر بعدی, اثر بعدی داور, اثر ثانوی.

efterkontroll

: کنترل نظارتی.

efterkrigs-

: بعد از جنگ.

efterl mna

: اجازه, اذن, مرخصی, رخصت, باقی گذاردن, رها کردن, ول کردن, گذاشتن, دست کشیدن از, رهسپار شدن, عازم شدن, ترک کردن, : (لعاف) برگ دادن.

efterl ten

: بخشنده, زیاده رو.

efterleva

: رعایت کردن, مراعات کردن, مشاهده کردن, ملا حظه کردن, دیدن, گفتن, برپاداشتن(جشن و غیره).

efterlevnad

: رعایت.

efterlikna

: نوای کسی را در اوردن, تقلید کردن, پیروی کردن, کپیه کردن.

efterliknande

: تقلید, تقلیدی, بدلی.

efterlmnade

: متولد شده پس از مرگ پدر (درمورد طفل), منتشر شده پس از مرگ نویسنده.

efterltenhet

: چشم پوشی, اغماض, اجازه ضمنی.

eftermiddag

: بعدازظهر, عصر.

eftermiddags-

: بعد از ظهر, وابسته به بعد از نصف النهار.

efternamn

: نام خانوادگی, کنیه, لقب, عنوان, لقب دادن.

efterr ttelse

: رعایت.

efters gare

: تکرار کننده, ساعت زنگی, بازگو کننده.

efters ttsblad

: صفحه سفید اول واخر کتاب.

eftersinna

: اندیشیدن, فکر کردن, خیال کردن, گمان کردن.

eftersinnande

: اندیشمند, باملا حظه, بافکر, فکور, متفکر, اندیشناک.

eftersk nkning

: بخشش, امرزش, عفو, گذشت, تخفیف, بهبودی بیماری.

eftersknka

: بخشیدن, امرزیدن, معاف کردن, فرو نشاندن, پول رسانیدن, وجه فرستادن.

efterskrd

: عواقب بعدی, پس ایند, خوشه چینی کردن, ریزه, فراری, ته مانده درو, ریزه, باقی.

efterskrift

: ذیل نامه, یادداشت الحاقی اخر نامه یا کتاب, ضمیمه کتاب.

eftersl ntrare

: ادم کند دست, ادم دست سنگین, عقب مانده.

efterslntare

: سرگردان, اواره, ولگرد.

efterslpning

: پس افت, تاخیر.

eftersmak

: اثر و طعم غذا در دهان, لذت بعدی, لذت ثانوی.

eftersnack

: پس از واقع, پس از مرگ.

eftersom

: بدرجه ای که, از انجاییکه, تا انجاییکه, بعد از, پس از, از وقتی که, چون که, نظر باینکه, ازاینرو, چون, از انجایی که.

efterspaning

: جستجو, جستجو کردن.

efterspel

: قطعه موسیقی پایان, اخر.

efterstta

: فروگذاری, فروگذار کردن, غفلت, اهمال, مسامحه, غفلت کردن.

efterstygn

: کوک زیگزاگ, کوک چپ و راست.

eftersynkronisering

: بازنواختن, بازنواخت.

eftertanke

: انعکاس, باز تاب, اندیشه, تفکر, پژواک.

eftertaxera

: تشخیص دادن, تعیین کردن, بستن, مالیات بستن بر, خراج گذاردن بر, جریمه کردن, ارزیابی, تقویم کردن.

eftertnksam

: اندیشمند, باملا حظه, بافکر, فکور, متفکر, اندیشناک.

eftertr dare

: خلف, مابعد, جانشین.

eftertrakta

: میل به تملک چیزی کردن, طمع به چیزی داشتن.

eftertrda

: کامیاب شدن, موفق شدن, نتیجه بخشیدن, بدنبال امدن, بطور توالی قرار گرفتن.

eftertryck

: تاکید, اهمیت, قوت, تکیه.

eftertrycklig

: موکد, تاکید شده, باقوت تلفظ شده.

efterv rd

: توجه و مواظبت در مرحله ء نقاهت.

efterv rld/efterkommande

: اولا د, اعقاب, زادگان, اخلا ف, ایندگان.

efterverkan

: اثر بعدی, اثر بعدی داور, اثر ثانوی.

efterverkning

: اثر بعدی, اثر بعدی داور, اثر ثانوی.

eftervrld

: اولا د, اعقاب, زادگان, اخلا ف, ایندگان.

eftervrlden

: اولا د, اعقاب, زادگان, اخلا ف, ایندگان.

egeiska

: مربوط بدریای اژه, اژه.

egen

: داشتن, دارا بودن, مال خود دانستن, اقرار کردن, تن در دادن, خود, خودم, شخصی, مال خودم.

egenartad

: عجیب وغریب, دارای اخلا ق غریب, ویژه.

egendom

: خاصیت, ویژگی, ولک, دارایی.

egendomlig

: عجیب وغریب, دارای اخلا ق غریب, ویژه.

egendomlighet

: چیز عجیب و غریب, غرابت, صفت عجیب وغریب, حالت ویژگی, غرابت.

egenhet

: حال مخصوص, طبیعت ویژه, طرز فکر ویژه, شیوه ویژه هرنویسنده, خصوصیات اخلا قی, بستگی بعقاید خاصی, دارای خصوصیات معینی, خصوصیات برجسته, دقت زیاد, جزءیات, صفت عجیب وغریب, حالت ویژگی, غرابت.

egenk rlek

: خودبینی, غرور, استعاره.

egenkr

: خودپسندی, خودبینی, غرور, استعاره.

egennamn

: اسم خاص.

egennyttig

: خودپسند, خود پرست, خود خواه.

egensinnig

: خودسر, خود رای, نافرمان, متمرد, خودسر, مشتاق, مایل.

egenskap

: خاصیت, ویژگی, ولک, دارایی.

egenskap av son

: اباء واجدادی, نسب, نسل, رابطه پدر و فرزندی.

egentlig

: راستین, حقیقی, واقعی, موجود, غیر مصنوعی, طبیعی, اصل, بی خدشه, صمیمی.

egentligen

: واقعا, راستی.

eget

: داشتن, دارا بودن, مال خود دانستن, اقرار کردن, تن در دادن, خود, خودم, شخصی, مال خودم.

egg

: لبه.

egga

: براشفتن, برانگیختن, تحریک کردن, القاء کردن.

egga upp

: مخالف کردن, دشمن کردن.

egga/sporra

: سیخک, سیخ, خار, مهمیز, انگیزه, تحریک کردن, ازردن, سک, سک زدن, انگیختن, باصرار وادار کردن, تحریک کردن.

eggelse

: تحریک, تهییج, انگیزش.

eggjrn

: کارد وچنگال, کارد وچنگال فروشی.

egid

: سپر, پرتو, ظل.

egna

: داشتن, دارا بودن, مال خود دانستن, اقرار کردن, تن در دادن, خود, خودم, شخصی, مال خودم.

ego

: ضمیر, نفس, خود.

egocentriker

: خودپسندی, خود بین, خودمدار, خودپرست.

egocentrisk

: خودپسندی, خود بین, خودمدار.

egoism

: خودپرستی, خودخواهی.

egoist

: خودپرست.

egotism

: خودپرستی, منت, خودستانی, خود بینی, خودپسندی.

egypten

: کشور مصر.

egypter

: مصری.

egyptier

: مصری.

egyptisk

: مصری.

egyptiska

: مصری.

egyptologi

: مصرشناسی.

egyptologiska

: مصرشناسی.

eho

: هر کسی که, هر کس که, هر شخصی که باشد.

ehuru

: اگرچه, ولواینکه.

eiderdun

: پرنرمی که از مرغابی شمالی بدست می اید, پرقو, لحاف.

ej nskvrd

: نامطلوب, ناخوش ایند, ناخواسته.

ej erk nna/frneka

: مالکیت چیزی را انکارکردن, ردکردن, از خود ندانستن, نشناختن, عاق کردن.

ej i funktion

: غیر عملی, غیر موثر, باطل, نامعتبر, پوچ.

ej uppriktig

: دو رو, ریاکار, غیر صمیمی, بی صداقت.

ejakulat

: از دهان بیرون پراندن, دفع کردن, انزال کردن, خروج منی.

ejakulation

: بیرون دادن, انزال.

ejakulera

: از دهان بیرون پراندن, دفع کردن, انزال کردن, خروج منی.

ejder

: مرغابی شمالی, قوی شمالی.

ejderdun

: پرنرمی که از مرغابی شمالی بدست می اید, پرقو, لحاف.

ek

: بلوط, چوب بلوط.

eka/staka sig fram

: زدن توپ, توپ فوتبال را قبل از تماس با زمین زدن.

eker

: پره چرخ, میله چرخ, اسپوک, میله دار کردن, محکم کردن

ekipage

: نورد.

ekipera

: اراستن, سازمندکردن, مجهز کردن, مسلح کردن, سازوبرگ دادن.

ekipering

: تجهیزات.

ekivok

: بی نزاکت, خشن.

eklatant

: برجسته, قابل توجه, موثر, گیرنده, زننده.

eklatera

: اگهی دادن, اعلا ن کردن, اخطار کردن, خبر دادن, انتشاردادن, اشکارکردن, مدرک دادن.

eklatt

: صاحب منصب, عالیرتبه, رسمی, موثق و رسمی.

eklekticism

: گلچینی.

eklektiker

: گلچین کننده, از هر جا گزیننده, منتخبات.

eklektisk

: گلچین کننده, از هر جا گزیننده, منتخبات.

eklips

: گرفتگی, گرفت, کسوف یا خسوف, تحت الشعاع قرار دادن.

ekliptika

: مربوط به خسوف و کسوف.

ekliptisk

: مربوط به خسوف و کسوف.

eklog

: سرود چوپانی, شعر دشتی, شعر کوتاه.

eklrera

: روشن کردن, درخشان ساختن, زرنما کردن, چراغانی کردن, موضوعی را روشن کردن, روشن (شده), منور, روشن فکر.

eklut

: سنجش, ازمایش, امتحان, عیارگری, طعم و مزه چشی, مزمزه, کوشش, سعی, سنجیدن, عیار گرفتن, محک زدن, کوشش کردن, چشیدن, بازجویی کردن, تحقیق کردن.

eko

: طنین, پژواک, طنین, ولوله.

ekollon

: میوه ء تیره ء درختان بلوط (مازو).

ekolod

: عمق یاب صوتی, انعکاس سنج صدا.

ekologi

: علم عادت وطرز زندگی موجودات و نسبت انها با محیط, بوم شناسی.

ekonom

: متخصص اقتصاد.

ekonometri

: استفاده از روش های اماری در بررسی مساءل اقتصادی.

ekonomi

: اقتصاد.

ekonomisera

: صرفه جویی کردن, رعایت اقتصاد کردن.

ekonomisk

: اقتصادی.

ekorre

: موش خرما, سنجاب یا خز موش.

ekosystem

: بخشی از جامعه و بوم که تشکیل یک واحد فاعله در طبیعت بدهد.

ekotyp

: بخش فرعی از نوع مستقل جانور یا گیاه که افراد ان باهم اختلا ط و امتزاج نموده و بخش واحد فرعی تشکیل میدهند.

eksem

: اگزما, سودا.

ektoplasma

: طبقه خارجی سیتوپلا سم که بدون دانه و نسبتا سفت است, برون مایه.

ekumenisk

: جهانی, مربوط به سرتاسر جهان (مخصوصا در مورد کلیساها گفته میشود), عام.

ekvation

: معادله.

ekvator

: خط استوا, دایره استوا, ناحیه استوایی.

ekvatorial

: استوایی.

ekvilibrist

: بندباز, طرفدارسیاست موازنه.

ekvivalens

: تعادل.

ekvivalent

: معادل, هم بها, برابر, مشابه, هم قیمت, مترادف, هم معنی, همچند, هم ارز.

el nde

: بدبختی, بیچارگی, تهی دستی, نکبت, پستی.

elak

: بد, زیان اور, مضر, شریرانه, بدی, زیان.

elakartad

: بدخیم, بدنهاد, بدخواهی کردن, بدنام کردن.

elakartad/baktala

: بدخیم, بدنهاد, بدخواهی کردن, بدنام کردن.

elakhet

: نا بکاری, شرارت, تباهی, تبهکاری, بدجنسی.

elasticitet

: قابلیت ارتجاعی, جهندگی, حالت ارتجاعی.

elastisk

: کشدار, قابل ارتجاع, فنری, سبک روح, کشسان.

elastisk/res r

: کشدار, قابل ارتجاع, فنری, سبک روح, کشسان.

eld

: اتش, حریق, شلیک, تندی, حرارت, اتش زدن,افروختن, تفنگ یاتوپ را اتش کردن, بیرون کردن, انگیختن.

elda

: سوزاندن, اتش زدن, سوختن, مشتعل شدن, دراتش شهوت سوختن, اثر سوختگی.

elda med kol

: اتش کردن, تابیدن, سوخت ریختن در.

eldare

: تون تاب, متصدی سوخت کوره, سوخت, سیخ بخاری.

eldbegngelse/kremering

: سوزاندن, تبدیل بخاکستر کردن.

elddon

: فنک, قولا ن, جای گیرانه.

eldf ngd

: قابل اشتعال, قابل سوختن, اتشگیر.

eldfarlig

: اتشگیر, شعله ور, التهاب پذیر, تند.

eldfast

: نسوز, محفوظ از اتش, نسوز کردن, ضد اتش.

eldfast/brandfri

: نسوز, محفوظ از اتش, نسوز کردن, ضد اتش.

eldfluga

: حشره شب تاب, کرم شب تاب.

eldgaffel

: سیخ بخاری, سیخ زن, بازی پوکر.

eldgaller

: پیش بخاری, حایل, گلگیر, ضربت گیر.

eldhandvapen

: اسلحه گرم.

eldhund

: سه پایه, پیش بخاری, سه پایه ای که کنار بخاری می گذاشتند.

eldig/hetsig

: اتشین, اتشبار, اتشی مزاج.

eldklot

: سنگ اسمانی بزرگ, شهاب روشن, نارنجک, گلوله انفجاری.

eldkraft

: قدرت شلیک.

eldkula

: سنگ اسمانی بزرگ, شهاب روشن, نارنجک, گلوله انفجاری.

eldledning

: اطفاء حریق, جلوگیری از اتش سوزی.

eldlinje

: خط اتش, خط شلیک.

eldningsolja

: نفت کوره, نفت سیاه.

eldprov

: امتحان سخت برای اثبات بیگناهای, کار شاق.

eldrr

: لا مپ, لوله.

elds ker

: نسوز, محفوظ از اتش, نسوز کردن, ضد اتش.

eldsken

: نور اتش, رعد وبرق, اذرخش.

eldst l

: فولا د.

eldstad

: اجاق, اتشگاه, کانون, بخاری, منقل, اجاق, اتشدان, کف منقل, منزل, سکوی اجاق, کوره کشتی.

eldstrid

: جنگ با تفنگ یا تپانچه.

eldsvda

: اتش, حریق, شلیک, تندی, حرارت, اتش زدن,افروختن, تفنگ یاتوپ را اتش کردن, بیرون کردن, انگیختن.

eldvapen

: اسلحه گرم.

eldvatten

: نوشابه الکلی قوی.

elefant

: پیل, فیل.

elefant-

: پیلی, پیل مانند, پیلسان, کلا ن, ستبر, عظیم الجثه, بد هیکل.

elefantiasis

: داء الفیل, پیلپایی.

elegans

: براز, ظرافت, لطافت, زیبایی, وقار, ریزه کاری, سلیقه.

elegant

: زرنگ, زیرک, ناتو, باهوش, شیک, جلوه گر, تیر کشیدن (ازدرد), سوزش داشتن.

elegant/artig

: شایسته دربار, مودب, باوقار, بطرز چاپلوسانه.

elegi

: مرثیه, سوگ شعر.

elegisk

: مرثیه ای, قصیده ای.

elektors

: گزینگر.

elektorskr

: گزینگرگان, هیلت انتخاب کنندگان, حوزه انتخابیه.

elektrakomplex

: حب دختر نسبت به پدر و بغض از مادر.

elektricitet

: برق, نیروی کهربایی.

elektricitetsl ra

: برق, نیروی کهربایی.

elektricitetsmngd

: بار, هزینه, مطالبه هزینه.

elektrifiera

: تحت تاثیر برق قرار دادن, برق زده کردن, الکتریکی کردن, به هیجان اوردن.

elektrifiering

: برق رسانی.

elektriker

: متخصص برق, مکانیک برق.

elektrisera

: تحت تاثیر برق قرار دادن, برق زده کردن, الکتریکی کردن, به هیجان اوردن.

elektriska

: الکتریکی, برقی, کهربایی, برق دهنده.

elektrod

: قطب مغناطیسی, قطب الکتریکی, الکترود.

elektrodynamik

: شاخه ای از علم فیزیک که در باره اثرات جریان برق بر معناطیس یا روی جریانهای الکتریکی دیگر یا روی خودشان بحث می کند.

elektrodynamisk

: الکترودینامیک.

elektroencefalogram (eeg)

: منحنی هایی که توسط دستگاه ثبت امواج مغز ثبت شده است, موج نگاری مغز.

elektroencefalogram

: منحنی هایی که توسط دستگاه ثبت امواج مغز ثبت شده است, موج نگاری مغز.

elektrofor

: الت تولید الکتریسته ساکن بوسیله القا.

elektrofores

: حرکت ذرات معلق مایع بوسیله نیروی برق.

elektrokardiogram

: ثبت ضربان قلب بوسیله برق.

elektrolys

: تجزیه جسمی بوسیله جریان برق.

elektrolytisk

: الکترولیتی.

elektromagnet

: مغناطیس برقی, الکترو مغناطیس.

elektromagnetisk

: وابسته به نیروی مغناطیسی برق.

elektromagnetism

: پدیده ایجاد قوه اهن ربایی بوسیله جریان الکتریسته و همچنین تاثیر قوه اهن ربایی بر جریان برق.

elektrometallurgi

: ذوب فلزات بوسیله برق.

elektromotorisk

: متحرک بوسیله برق.

elektron

: الکترون.

elektronblixt

: بارقه.

elektronik

: شاخه ای از علم فیزیک که درباره صدور وحرکت و تاثیرات الکترون درخلا و گازهاو همچنین استفاده از دستگاههای الکترونی بحث میکند.

elektronisk

: الکترونیکی.

elektronmikroskop

: ذره بین الکترونی.

elektronr r

: لا مپ الکترونی.

elektroskop

: برق یاب, برق سنج, تعیین کننده برق, برق نما.

elektrostatik

: بخشی از علم فیزیک که درباره پدیده های قوه جاذبه و دافعه بارهای الکتریکی گفتگو مینماید.

elektrostatisk

: الکترواستاتیکی.

elektroterapi

: معالجه امراض بوسیله حرارت حاصله از الکتریسته, معالجه با برق, برق درمانی.

elementarbok

: کتاب الفباء, مبادی اولیه, بتونه, چاشنی, وابسته بدوران بشر اولیه, باستانی, ابتدایی.

elementr

: ابتدایی, مقدماتی.

elev

: یادگیرنده, کارمند استاژ, کارمند تحت ازمایش, زندانی ازاد شده بقید شرف, عفو مشروط, شاگرد, دانش اموز, مردمک چشم, حدقه.

elevation

: بلندی, جای بلند وبرامدگی, ترفیع.

elevator

: اسانسور, بالا برنده, بالا بر.

elevhem

: شبانه روزی (دانشکده یا دانشکده), هتل.

elfenben

: عاج, دندان فیل, رنگ عاج.

elfenbenstorn

: برج عاج, محل دنج, محل ارام برای تفکر, گوشه خلوت.

elfenbensvit

: عاج, دندان فیل, رنگ عاج.

elfte

: یازدهم, یازدهمین.

elftedel

: یازدهم, یازدهمین.

elidera

: حذف کردن, ادغام کردن, از اخر برداشتن.

eliminera

: زدودن, رفع کردن.

eliminering

: زدودگی, رفع.

elinstallat r

: متخصص برق, مکانیک برق.

elisabetansk

: مربوط به بدوره ملکه الیزابت.

elision

: حذف, ادغام, باقوه مکانیکی شکستن.

elit

: سرامدن, برگزیدن, نخبه, زبده, گلچین, ممتاز.

elixir

: اکسیر, کیمیا.

elkraftstation

: کارخانه برق.

eller

: نه این و نه ان, هیچ یک , یا, یا اینکه, یا انکه, خواه, چه.

ellips

: بیضی, شلجمی, تخم مرغی, حذف, ادغام, حذف, انداختگی, انداختن لغات, بیضی, شلجمی, تخم مرغی, حذف, ادغام.

ellipsformig

: بیضی, افتاده, محذوف.

elliptisk

: بیضی, افتاده, محذوف.

elmngd

: بار, هزینه, مطالبه هزینه.

eloge

: ستایش, توصیه, سفارش, تقدیر.

elokvens

: شیوایی, فصاحت, سخنوری, علم فصاحت, علم بیان.

eloxera

: بصورت قطب مثبت در اوردن.

elreparat r

: متخصص برق, مکانیک برق.

elritsa

: ماهی گول, کپور, ماهی قنات.

elsladd

: خم کردن, پیچ دادن, سیم نرم خم شو.

elstrm

: جریان, رایج, جاری.

eludera

: اجتناب کردن از, طفره زدن, دوری کردن از.

eluttag

: حفره, جا, خانه, کاسه, گوده, حدقه, جای شمع (درشمعدان), سرپیچ, کاسه چشم, در حدقه یاسرپیچ قرار دادن.

elva

: یازده, عدد یازده.

elyseisk

: بهشتی, وابسته به, اهل بهشت, علوی.

emalj

: مینا ساختن, میناکاری کردن, مینایی, لعاب دادن, لعاب, مینا.

emaljera

: مینا ساختن, میناکاری کردن, مینایی, لعاب دادن, لعاب, مینا.

emaljga

: عینک, چشم شیشه ای, چشم مصنوعی.

emanation

: تجلی, نشله.

emancipation

: ازادی, رهایی, رستگاری, رهاسازی, تخلیص.

emancipera

: ازقید رها کردن, از زیر سلطه خارج کردن.

emanera

: ناشی شدن, سرچشمه گرفتن, بیرون امدن, جاری شدن, تجلی کردن.

emballera

: کوله پشتی, بقچه, دسته, گروه, یک بسته(مثل بسته سیگاروغیره), یکدست ورق بازی, بسته بندی کردن, قرار دادن, توده کردن, بزور چپاندن, بارکردن, بردن, فرستادن.

emballering

: بار بندی, عدل بندی, بسته بندی, هر ماده مورد کاربرد دربسته بندی.

embargo

: ممنوعیت, تحریم, مانع, محظور.

embarkera

: درکشتی سوار کردن, درکشتی گذاشتن, عازم شدن, شروع کردن.

embarkering

: سوارکشتی شدن.

emblem

: نشان, علا مت, امضاء و علا مت برجسته و مشخص.

emboli

: انسداد جریان خون, بستگی راه رگ.

embryo

: جنین, رویان, گیاهک تخم, مرحله بدوی.

embryologi

: رویان شناسی.

embryonal

: رویانی, جنینی, نارس, اولیه.

emedan

: زیرا, زیرا که, چونکه, برای اینکه.

emellan

: میان, درمیان, مابین, دربین, درمقام مقایسه.

emellant

: گهگاه, گاه و بیگاه, بعضی از اوقات.

emellertid

: هرچند, اگر چه, هر قدر هم, بهر حال, هنوز, اما.

emeritus

: شاینده, متقاعد, افتخارا از خدمت معاف شده, بازنشسته

emfas

: تاکید, اهمیت, قوت, تکیه.

emfatisk

: موکد, تاکید شده, باقوت تلفظ شده.

emfysem

: نفخ, اتساع و بزرگی عضوی در اثر گاز یا هوا, باد(درعضوی از بدن), امفیزم.

emigrant

: مهاجر, کوچ کننده.

emigration

: مهاجرت, کوچ.

emigrera

: مهاجرت کردن, بکشور دیگر رفتن.

eminent

: برجسته, بلند, متعال, بزرگ, والا مقام, هویدا.

emir

: امیر(فارسی و عربی).

emissarie

: مامور سری, فرستاده.

emission

: بر امد, پی امد, نشریه, فرستادن, بیرون امدن, خارج شدن, صادر شدن, ناشی شدن, انتشار دادن, رواج دادن, نژاد, نوع, عمل, کردار, اولا د, نتیجه بحث, موضوع, شماره.

emittera

: بر امد, پی امد, نشریه, فرستادن, بیرون امدن, خارج شدن, صادر شدن, ناشی شدن, انتشار دادن, رواج دادن, نژاد, نوع, عمل, کردار, اولا د, نتیجه بحث, موضوع, شماره.

emotiv

: وابسته به احساسات.

empati

: یکدلی, انتقال فکر, تلقین.

empiriker

: مبنی بر تجربه, ازمایشی, تجربی, غیرعلمی.

empirisk

: تجربی.

emu

: شترمرغ استرالیایی.

emulera

: هم چشمی کردن با, رقابت کردن با, برابری جستن با, پهلو زدن.

emulgator

: ماده امولسیون کننده.

emulgera

: بشکل ذرات ریز و پایدار دراوردن (جسمی در محلولی), بحالت تعلیق دراوردن.

emulgeringsmedel

: ماده امولسیون کننده.

emulsion

: شیرابه, تعلیق جسمی بصورت ذرات ریز وپایدار در محلولی (مانند ذرات چربی در شیر), ذرات چربی دراب.

en t gngen

: یک یک, یکان یکان, جدا جدا, فردا فرد, به تنهایی, تنها, انفرادا.

en

: یک, تک, واحد, شخص, ادم, کسی, شخصی, یک واحد, یگانه,منحصر, عین همان, یکی, یکی از همان, متحد, عدد یک, یک عدد, شماره یک.

en annan

: دیگر, دیگری, جدا, علیحده, یکی دیگر, شخص دیگر.

en del

: برخی, بعضی, بعض, ب رخی از, اندکی, چندتا, قدری, کمی از, تعدادی, غالبا, تقریبا, کم وبیش, کسی, شخص یا چیز معینی.

en g ng

: یکمرتبه, یکبار دیگر, فقط یکبار, یکوقتی, سابقا.

en gros

: عمده فروشی, بطور یکجا, عمده فروشی کردن.

en sjlvklar sak

: چیز عادی یا طبیعی, بدیهی, نتیجه منطقی.

en stund

: اندکی, مدتی, یک چندی.

en/ett

: یک, حرف ا در جلو حروف صدادار و جلو حرف ح بصورت ان استعمال میشود.

enande

: تکسازی, یکی سازی, یگانگی, یک شکلی, وحدت.

enast ende

: برجسته, قلنبه, واریز نشده.

enbart

: فقط, تنها, محض, بس, بیگانه, عمده, صرفا, منحصرا, یگانه, فقط بخاطر.

enbrsbr nnvin

: ماشین پنبه پاک کنی, جرثقیل پایه دار, افزار, ماشین,حیله و فن, عرق جو سیاه, جین, گرفتارساختن, پنبه را پاک کردن.

enbuske

: پیرو, سرو کوهی.

encefalit

: اماس مخ, ورم دماغ, ورم مغز.

encefalogram

: مغزنگاره, عکس برداری از مغز با اشعه مجهول.

encellig

: تک یاخته, یک سلولی.

encyklika

: بدست چند نفر گشته, عمومی, وابسته به بخشنامه پاپ.

encyklopedi

: داءره المعارف, دایره المعارف, دایره العلوم, دانش جنگ.

encyklopedisk

: جامع, دایره المعارفی.

encyklopedist

: دارای معلومات جامع, دایره المعارف نویس.

enda

: کف پا, تخت کفش, تخت, زیر, قسمت ته هر چیز, شالوده, تنها, یگانه, منحصربفرد, تخت زدن.

enda/ensam

: واحد, منفرد, تک, فرد, تنها, یک نفری, مجرد, جدا کردن, برگزیدن, انتخاب کردن.

endemi

: مختص یک دیار, بومی, بیماری همه گیربومی, مخصوص اب و هوای یک شهر یا یک کشور.

endemisk

: مختص یک دیار, بومی, بیماری همه گیربومی, مخصوص اب و هوای یک شهر یا یک کشور.

endiv

: کاسنی فرنگی, هندیا, کاسنی سالا دی, اندیو0

endivesallad

: کاسنی فرنگی, هندیا, کاسنی سالا دی, اندیو0

endivsallad

: کاسنی فرنگی, هندیا, کاسنی سالا دی, اندیو0

endogen

: درون زاد.

endokrin

: غده مترشحه داخلی, غده بدون مجرا و بداخل ترشح کننده, غده درون تراو, درون ریز.

endokrinologi

: درون ریزشناسی, علم شناسایی و مطالعه غدد مترشحه داخلی.

endossement

: ظهر نویسی, امضا, موافقت, تایید.

endossera

: پشت نویس کردن, ظهرنویسی کردن, درپشت سندنوشتن, امضا کردن, صحه گذاردن.

endossering

: ظهر نویسی, امضا, موافقت, تایید.

endrkt

: توافق, مطابقت, یکجوری, پیمان, قرار.

eneggat sv rd

: شمشیر یک لبه ء برنده, شمشیر یکدمه.

energi

: انرژی.

energi/kraft

: نیرو, زور, قدرت, انرژی, توانایی, توان.

energisk

: پرتکاپو, کارمایه ای, جدی, کاری, فعال, دارای انرژی.

enervera

: سست کردن, بی رگ کردن, بی حال کردن, جسما ضعیف کردن, ناتوان کردن, بی اثرکردن.

enfaldig

: خرصفت, نادان, خر, ابله, احمق, احمق, بیشعور.

enfamiljshus

: خانه, سرای, منزل, جایگاه, جا, خاندان, برج, اهل خانه, اهل بیت, جادادن, منزل دادن, پناه دادن, منزل گزیدن, خانه نشین شدن.

enformig

: زن شلخته, فاحشه, جنده بازی کردن, یکنواخت وخسته کننده, خاکستری, کسل کننده, یکنواخت, خسته کننده, تکراری, مکرر.

enformig/banal

: ادم کودن, یکنواختی, ملا لت, مبتذل.

enformighet

: بی تنوعی, یک اهنگی, بی زیر وبم, یکنواختی.

engagemang

: نامزدی, اشتغال, مشغولیت.

engagera

: بکارگماشتن, گرفتن, استخدام کردن, نامزدکردن, متعهد کردن, از پیش سفارش دادن, مجذوب کردن, درهم انداختن, گیردادن, گروگذاشتن, گرودادن, ضامن کردن, عهد کردن, قول دادن.

engagerad

: نامزد شده, سفارش شده.

engagerade

: نامزد شده, سفارش شده.

engelsk

: انگلیسی, مربوط به مردم و زبان انگلیسی, بانگلیسی دراوردن.

engelsk-

: پیشوند به معنی (انگلیسی) و (مربوط به انگلیس).

engelsk greve

: کنت, سرباز دلیر.

engelsk soldat

: تامی, اسم خاص مذکر, توماس.

engelska

: انگلیسی, مربوط به مردم و زبان انگلیسی, بانگلیسی دراوردن.

engelska sjukan

: نرمی استخوان, استخوان نرمی.

engelskfientlighet

: بیزاری و ترس از انگلیسها.

engelskhatare

: کسی که از انگلستان بیم و تنفر دارد, بیمناک از انگلستان.

engelsman

: انگلیسی.

engifte

: داشتن یک همسر, یک زنی, یک شوهری, تک گایی.

england

: انگلستان.

englandsvn

: انگلیسی دوست, طرفدار انگلیسها.

engrosfirma

: عمده فروش, بنکدار.

engroshandel

: عمده فروشی, بطور یکجا, عمده فروشی کردن.

enh llig

: هم رای, متفق القول, یکدل و یک زبان, اجماعا.

enh rning

: جانور افسانه ای دارای یک شاخ, تکشاخ.

enhet

: یکتایی, یگانگی, برابری, وحدت, یکی بودن, واحد, یکه.

enhetlig

: یکسان, متحد الشکل, یکنواخت, موحد, پیرو توحید, یکتاپرست, توحید گرای

enhetlighet

: یگانگی, وحدت, واحد.

enhllighet

: اتفاق ارا هم اوازی, هم رایی, یکدلی.

enighet

: یگانگی, وحدت, واحد.

enk t

: تحقیق, خبر گیری, پرسش, بازجویی, رسیدگی, سلوال, استعلا م, جستار.

enkel

: خوش مشرب, دوستانه, خودمانی, ساده.

enkel/lg/tarvlig/simpel

: ناکس, فرومایه, پست, بد گوهر, ناجنس, نا اصل.

enkel/oansenlig/ful

: خودمانی وصمیمانه, مثل خانه, زشت, فاقد جمال, بدگل.

enkelhet

: سادگی, بی الا یشی, ساده دلی, بسیطی.

enkelket

: سادگی, بی الا یشی, ساده دلی, بسیطی.

enkelt

: ساده.

enkelt bolag

: انبازی, مشارکت, شرکاء.

enkelt bolag/del garskap

: انبازی, مشارکت, شرکاء.

enkla

: ساده.

enklav

: ناحیه ای که کشور بیگانه دور انرا گرفته باشد, ناحیه ایکه حکومت کشورهای بیگانه انرا کاملا احاطه کرده باشد, تحت محاصره.

enknad

: یک جنسی (یعنی یانر و یا ماده), یک جنسه.

enkom

: عمدا, از روی قصد.

enlevering

: عمل ربودن (زن و بچه و غیره), ربایش, دورشدگی, دوری از مرکز بدن, قیاسی, قیاس.

enlighet

: جور بودن, مطابقت, وفق, توافق, تطابق, موافقت.

enligt

: موافق, مطابق, بروفق, بر طبق, مطابق, بقول, بعقیده ء.

enorm

: سترگ, کلا ن, گنده, تنومند, بزرگ جثه.

enorm mngd

: عدد بی انتها و معتنی به.

enorma

: بزرگ, عظیم, هنگفت.

enplansvilla

: بنگله, خانه های ییلا قی.

enrollera

: نامنویسی کردن, ثبت نام کردن, عضویت دادن, درفهرست واردکردن.

enrollera/inskriva

: نامنویسی کردن, ثبت نام کردن, عضویت دادن, درفهرست واردکردن.

ens

: زوج.

ensam

: تنها, یکتا, فقط, صرفا, محضا, گمشده, از دست رفته, بربادرفته, نابودشده, متروک, نومید.

ensam/enslig

: تنها, بیکس, غریب, بی یار, متروک, بیغوله, تنها وبیکس, دلتنگ وافسرده, ملول, تنها, مجرد, گوشه نشین, منزوی, پرت.

ensamf rsljningsr tt

: انحصاریت, ویژگی.

ensamstende

: تنها, مجرد, گوشه نشین, منزوی, پرت.

ensamt

: تنها, تک, دلتنگ, مجرد, بیوه, یکه, مجزا ومنفرد, تنها, بیکس, غریب, بی یار, متروک, بیغوله.

ensartad

: همسان, همانند.

ensemble

: یکمرتبه, مجموع, اثرکلی, بطورجمعی, دسته جمعی.

ensemble/kl nning

: یکمرتبه, مجموع, اثرکلی, بطورجمعی, دسته جمعی.

ensidig

: یک ضلعی, یکطرفه, یک جانبه, تک سویه, یک سویه.

ensilage

: عمل انبارکردن (علیق یاغله در سیلو یاگودال بی هوایی که انرا تازه نگاه دارد) علیق یاغله ای که بدین ترتیب نگاهداشته شود.

ensilagering

: عمل انبارکردن (علیق یاغله در سیلو یاگودال بی هوایی که انرا تازه نگاه دارد) علیق یاغله ای که بدین ترتیب نگاهداشته شود.

ensilera

: انبار کردن, سیلوکردن.

enskilda

: شخص, فرد, تک, منحصر بفرد, متعلق بفرد.

enskildhet

: خلوت, تنهایی, پوشیدگی, پنهانی, اختفاء.

enskilt

: جدا, جداگانه, جدا کردن, تفکیک کردن.

enslig

: منزوی.

enslighet

: ویرانی, خرابی, تنگی, دلتنگی, پریشانی, تنهایی, انفراد, خلوت, جای خلوت.

ensp nnare

: نوعی درشکه سبک یک اسبه, حشره دار.

ensprig j rnvg

: ترن اویزان, ریل واحد مخصوص حرکت ترن یک چرخه.

enst ring

: تنها, مجرد, گوشه نشین, منزوی, پرت.

enstaka

: وابسته به فرصت یا موقعیت, مربوط به بعضی از مواقع یا گاه و بیگاه.

enstavig

: یک هجایی.

enstavigt ord

: یک هجا.

enstmmig

: هم رای, متفق القول, یکدل و یک زبان, اجماعا.

ental

: واحد, یکه.

entent

: موافقت, روابط حسنه, دولتهای متحابه ودوست, حسن تفاهم (میان دول).

entente

: موافقت, روابط حسنه, دولتهای متحابه ودوست, حسن تفاهم (میان دول).

entente/entent

: موافقت, روابط حسنه, دولتهای متحابه ودوست, حسن تفاهم (میان دول).

entitet

: نهاد, وجود.

entlediga

: روانه کردن, مرخص کردن, معاف کردن.

entledigande

: اخراج, مرخصی, برکناری.

entomologi

: علم حشره شناسی.

entonig

: یکنواخت, خسته کننده.

entonighet

: یکنواخت, بی تنوعی, یک اهنگی, بی زیر وبم, یکنواختی.

entr

: درون رفت, ورودیه, اجازه ورود, حق ورود, دروازه ء دخول, ورود, مدخل, بار, درب مدخل, اغاز(.وت) مدهوش کردن, دربیهوشی یاغش انداختن, ازخودبیخودکردن, زیادشیفته کردن.

entr biljett

: بلیط.

entr gen

: مصر, پافشار, پاپی.

entr get be om

: درخواست کردن, التماس کردن, خواستن, تقاضا کردن, جلب کردن, تشجیع کردن, خواستاربودن, بیرون کشیدن, وسوسه کردن.

entreprenad

: قرارداد, منقبض کردن, منقبض شدن.

entreprenr

: پیمان کار, مقاطعه کار, کارگشا, مقدم کمپانی, موسس شرکت, پیش قدم درتاسیس.

entresol

: اشکوب کوتاه, نیم اشکوب که میان دو طبقه ساختمان واقع باشد, نیم اشکوب.

entresoll

: اشکوب کوتاه, نیم اشکوب که میان دو طبقه ساختمان واقع باشد, نیم اشکوب.

entresolv ning

: اشکوب کوتاه, نیم اشکوب که میان دو طبقه ساختمان واقع باشد, نیم اشکوب.

entresolvning/entresol

: اشکوب کوتاه, نیم اشکوب که میان دو طبقه ساختمان واقع باشد, نیم اشکوب.

entrgen b n

: التماس, استدعا, درخواست, تقاضا, التماس, خواستاری, تشجیع.

entrgenhet

: اصرار, ابرام.

entropi

: واحد اندازه گیری ترمودینامیک, درگاشت.

entusiasm

: هواخواهی با حرارت, شوروذوق, غیرت, جدیت, الهام, وجدوسرور, اشتیاق, چاذبه شخصی, دلربایی.

entusiast

: هواخواه, مشتاق, علا قه مند.

entusiastisk

: مشتاق, علا قه مند.

entydig

: روشن, غیر مبهم, صریح, اشتباه نشدنی, بدون ابهام, متحدالکلمه, یک صدا, یکنوا, هم ذوق, همخو.

env lde

: مطلق گرایی, حکومت مطلقه, اعتقاد به قادر علی الا طلا ق (خدا), طریقه مطلقه, سیستم سلطنت استبدادی, کفایت, لیاقت, استبداد, حکومت استبدادی, حاکم مطلق, جبار مطلق, خودبسندگی, حکومت مطلق, حکومت مستقل.

env ldshrskare

: حاکم مطلق, سلطان مستبد, سلطان مطلق.

envar

: هرکس, هرکسی.

envig

: جنگ تن بتن, دوءل, دوءل کردن.

environger

: حومه, حول وحوش, دوروبر, توابع, اطراف.

envis

: سرسخت, یکدنده, لجوج, سخت, ترشرو, کله شق, لجوج, سرسخت, خود رای, خیره سر, ماندگار, مزمن, مصر, لجوج, خودسر, خیره سر, کله شق, سمج, سمج, خودسر, سرسخت, لجوج, خیره سر, کله شق.

envishet

: خیره سری, سرسختی, لجاجت, سختی, سفتی, چسبندگی, اصرار, سرسختی.

envldig

: مطلق, غیر مشروط, مستقل, استبدادی, خودرای, کامل, قطعی, خالص, ازاد از قیود فکری, غیر مقید, مجرد, دایره نامحدود, مطلق, مستقل, استبدادی.

envoy

: فرستاده, مامور, نماینده, ایلچی, مامور سیاسی, سخن اخر, شعر ختامی.

enzym

: مواد الی پیچیده ای که درموجود زنده باعث تبدیل مواد الی مرکب به مواد ساده تر وقابل جذب می گردد, انزیم, دیاستاز.

eolsharpa

: الت موسیقی بادی شبیه بجعبه.

eon

: اعصار متمادی, قرن بی انتها, قرن ازلی, ابدیت.

ep lett

: اپل, سردوشی, افسری.

epidemi

: همه گیر, مسری, واگیر, بیماری همه گیر, عالمگیر, جهانی.

epidemiologi

: همه گیرشناسی, علم ناخوشی های همه گیر, علم امراض مسری.

epidemisk

: همه گیر, مسری, واگیر, بیماری همه گیر, عالمگیر, جهانی.

epiglottis

: شراع الحنک, اپی گلوت, نای بند, زبانک.

epigram

: لطیفه, هجا, سخن نیشدار, قطعه هجایی.

epigrammatisk

: وابسته به لطیفه و کلمات قصار.

epikur

: عیاش, ابیقوری.

epikureisk

: عیاش, ابیقوری.

epilepsi

: بیماری صرع, غشی, حمله, بیهوشی, غش.

epileptiker

: صرعی, حمله ای, غشی, مبتلا به مرض صرع.

epileptisk

: صرعی, حمله ای, غشی, مبتلا به مرض صرع.

epileptoid

: مشابه صرع, مانند صرع.

episk

: رزمی, حماسی, شعر رزمی, حماسه, رزم نامه.

episk/epos

: رزمی, حماسی, شعر رزمی, حماسه, رزم نامه.

episkopal

: مربوط به کلیسای اسقفی درمسیحیت.

episkopalstyrelse

: قلمرواسقفی, مقام اسقفی, پیروی از کلیسای اسقفی.

episod

: حادثه ضمنی, حادثه معترضه, داستان فرعی, فقره.

epistel

: نامه, رساله, نامه منظوم.

epitaf

: وفات نامه, نوشته روی سنگ قبر.

epitet

: صفت, لقب, عنوان, کنیه, اصطلا ح.

epizooti

: منتشر شونده درمیان جانوران, همه گیر, ناخوشی همه گیرحیوانی, بیماری.

epok

: مبدا تاریخ, اغاز فصل جدید, عصر, دوره, عصرتاریخی, حادثه تاریخی.

epok/tid

: مبدا تاریخ, اغاز فصل جدید, عصر, دوره, عصرتاریخی, حادثه تاریخی.

epokmssigt

: مهم, تاریخی.

eponym

: کسی که نام خود را به ملت یا کشوری میدهد, عنوان دهنده, عنوان مشخص, سرخاندان.

epos

: رزمی, حماسی, شعر رزمی, حماسه, رزم نامه, مجموعه اشعار محتوی افسانه های ملی (مثل شاهنامه), اشعار رزمی پیشینیان.

epsilon

: اپسیلون, پنجمین حرف الفبای یونانی.

er

: مال شما, مال خود شما(ضمیر ملکی).

er vrare/besegrare

: فاتح, غالب, پیروز, کشورگشا.

erat

: مال شما, مربوط به شما, متعلق به شما.

erbarmlig

: رقت بار, رقت انگیز, قابل ترحم.

erbjuda

: پیشکش, هدیه, ره اورد, اهداء, پیشکشی, زمان حاضر, زمان حال, اکنون, موجود, اماده, مهیا, حاضر, معرفی کردن, اهداء کردن, اراءه دادن.

erbjuda/anbud

: پیشنهاد, عرضه, تقدیم, پیشنهاد کردن, تقدیم داشتن, عرضه داشتن.

erbjudan

: تقدیم داشتن, پیشکش کردن, عرضه, پیشنهاد کردن, پیشنهاد, تقدیم, پیشکش, اراءه.

erbjudande

: پیشکش, اراءه.

erbjuder

: تقدیم داشتن, پیشکش کردن, عرضه, پیشنهاد کردن, پیشنهاد, تقدیم, پیشکش, اراءه.

eregerade

: عمودی, قاءم, راست, سیخ, راست کردن, شق شدن, افراشتن, برپاکردن, بناکردن.

erektion

: نصب, ساختمان, نعوظ, شق شدگی.

eremit

: گوشه نشین, زاهد, خلوت نشین, راهب, گوشه نشین, زاهد, گوشه گیر, زاهد گوشه نشین, تارک دنیا, منزوی, دور افتاده, تنها, منزوی, گوشه نشین.

eremitage

: گوشه عزلت, جای انزوا, زاویه.

eremitboning

: گوشه عزلت, جای انزوا, زاویه.

eremithydda

: گوشه عزلت, جای انزوا, زاویه.

eremitkrfta

: خرچنگی که پاهای عقب ان ناقص است.

erfara

: فراگرفتن, اموختن.

erfaren

: ورزیده, با تجربه, باتجربه.

erfaren/upplevde

: ورزیده, با تجربه.

erfarenhet

: اروین, ورزیدگی, کارازمودگی, تجربه, ازمایش, تجربه کردن, کشیدن, تحمل کردن, تمرین دادن.

erforderlig

: بایسته, شرط لا زم, لا زمه, احتیاج, چیز ضروری.

erforderlig/f rndenheter

: بایسته, شرط لا زم, لا زمه, احتیاج, چیز ضروری.

erfordra

: بایستن, لا زم داشتن, خواستن, مستلزم بودن, نیاز داشتن

ergometer

: نیروسنج, کارسنج, ارگ سنج.

ergonomi

: ان قسمت از مباحث فنی که مربوط به اعمال قواعد زیست شناسی درانسان وماشین الا ت است.

erh lla

: دریافت کردن, رسیدن, پذیرفتن, پذیرایی کردن از, جا دادن, وصول کردن.

erigera

: عمودی, قاءم, راست, سیخ, راست کردن, شق شدن, افراشتن, برپاکردن, بناکردن.

erinra

: یاداوری کردن, یاداور شدن, بیاد اوردن.

erinra sig

: بیاد اوردن, فراخواندن, معزول کردن.

erinran

: یاداور, یاداوری کننده, یاداوری.

erinring

: تجدید خاطره, تفکر, بخاطر اوردن.

erk nna

: قدردانی کردن, اعتراف کردن, تصدیق کردن, وصول نامه ای را اشعار داشتن, نذر, پیمان, عهد, قول, شرط, تعیین, عزم, تصمیم, نذر کردن, قسم خوردن, وقف کردن, اقرارکردن, اعتراف کردن.

erk nnsam

: قدردان, مبنی بر قدردانی, قدرشناس, حق شناسی.

erk nsla

: نمک شناسی, قدر دانی, سپاسگزاری.

erknd

: تصدیق شده.

erknnande

: سپاسگزاری, تشکر, اقرار, تصدیق, قبول, خبر وصول(نامه), شهادت نامه.

erknnt

: تصدیق شده.

erlgga

: پرداختن, دادن, کار سازی داشتن, بجااوردن, انجام دادن, تلا فی کردن, پول دادن, پرداخت, حقوق ماهیانه, اجرت, وابسته به پرداخت.

ern

: دست یافتن, رسیدن, ناءل شدن, موفق شدن, تمام کردن, بدست اوردن, بانتهارسیدن, زدن.

erodera

: فرساییدن, خوردن, ساییدن, فاسدکردن, ساییده شدن.

erodering

: فرسایش, سایش, فساد تدریجی, تحلیل, ساییدگی.

erogen

: ارضاکننده تحریکات شهوانی و جنسی, محرک احساسات جنسی.

erogena

: ارضاکننده تحریکات شهوانی و جنسی, محرک احساسات جنسی.

erosion

: فرسایش, سایش, فساد تدریجی, تحلیل, ساییدگی.

erosions-

: سایش دهنده, فرسایشگر.

erotik

: نوشته ها واصطلا حات عاشقانه, ادبیات عاشقانه, تحریک احساسات شهوانی بوسیله تخیل ویابوسایل هنری, تحریکات جنسی, تمایلا ت جنسی.

erotisk

: وابسته به عشق شهوانی,

erotiska

: وابسته به عشق شهوانی

erotiskt

: وابسته به عشق شهوانی

ers majestt

: اعلیحضرتا, حضرتا, پدر, نیا, پس انداختن, پدری کردن.

ers tta

: باز پرداخت کردن, باز پرداختن, جبران کردن, هزینه کسی یا چیزی را پرداختن, خرج چیزی را دادن, جایگزین کردن.

ers ttare i roll

: هنرپیشه علی البدل شدن, عضو علی البدل.

ers ttning

: باز پرداخت, اجر, پاداش, جایگزینی, تعویض, جانشینی, علی البدلی, کفالت.

ers ttningsmedel

: عوض, جانشین, تعویض, جانشین کردن, تعویض کردن, جابجاکردن, بدل.

erstt

: جایگزین کردن.

erstta

: جانشین شدن, جایگزین چیز دیگری شدن.

ersttare

: جایگزینی, خرده, زیر, تحت, تابع, مادون, فرع, جای کسی را گرفتن, جایگزین کردن.

ersttare/utfyllnad

: چاره موقت, وسیله موقت, دریچه انسداد.

ersttning/ers tta

: غرامت, خسارت, جبران, عوض, رفع خسارت, عوض دادن, غرامت پرداختن.

ersttningsbelopp

: جبران کردن, خنثی کردن.

ersttningsskyldighet

: مسلولیت, دین, بدهی, فرض, شمول, احتمال, بدهکاری, استعداد, سزاواری.

ertappa

: گرفتن, از هوا گرفتن, بدست اوردن, جلب کردن, درک کردن, فهمیدن, دچار شدن به, عمل گرفتن, اخذ, دستگیره, لغت چشمگیر, شعار.

eruption

: جوش, فوران, انفجار.

eruptiv

: فوران کننده, انفجاری.

ervra

: پیروزی یافتن بر, فتح کردن, تسخیر کردن.

ervra/besegra

: پیروزی یافتن بر, فتح کردن, تسخیر کردن.

ervring

: غلبه, پیروزی, غلبه کردن.

esaias

: اشعیاء نبی اسراءیل.

eskader

: بخش, دسته ای از مردم, گروه هواپیما.

eskaderchef

: ناخدا, افسر فرمانده دریایی.

eskapad

: فرار و اختقا از ترس توقیف, جفتک زنی, فراراز زندگی دشوار.

eskapism

: انزوای سیاسی, خودداری از شرکت درکارهای سیاسی, فرار از واقعیات.

eskatologi

: اخرت شناسی, مبحث اخرت, گفتاردرمرگ ورستاخیزو دوزخ وبهشت, هدف عالی یانهایی اخرت.

eskim

: اسکیمو.

eskimisk

: اسکیمو.

eskort

: گاردمحافظ, ملتزمین, اسکورت, نگهبان, همراه, بدرقه, همراهی کردن(با)نگهبانی کردن(از), اسکورت کردن.

eskort/eskortera

: گاردمحافظ, ملتزمین, اسکورت, نگهبان, همراه, بدرقه, همراهی کردن(با)نگهبانی کردن(از), اسکورت کردن.

eskortera

: گاردمحافظ, ملتزمین, اسکورت, نگهبان, همراه, بدرقه, همراهی کردن(با)نگهبانی کردن(از), اسکورت کردن.

esoterisk

: محرمانه, سری, رمزی, درونی, داخلی, مبهم, مشکوک.

espadrill

: کفش صندل, کفش دم پایی.

esparsett

: اسپرس.

esperanto

: اسپرانتور,, زبان بین المللی.

espresso

: نوعی قهوه که بوسیله فشار بخاراماده میشود.

espri

: روح, نشاط, سرزندگی, هوش, ذکاوت.

ess

: مقاله, انشاء, ازمایش کردن, ازمودن, سنجیدن, عیارگیری کردن(فلزات), تالیف, مقاله نویسی.

essens

: فروهر, هستی, وجود, ماهیت, گوهر, ذات, اسانس.

essentiell

: ضروری, واجب, بسیارلا زم, اصلی, اساسی ذاتی, جبلی, لا ینفک, واقعی, عمده.بی وارث را), مصادره کردن.

essf rfattare

: مقاله نویس.

essist

: مقاله نویس.

esskornett

: نوعی شیپور.

est

: اهل جمهوری سابق استونی درشمال اروپا, زبان استونی.

estet

: طرفدار صنایع زیبا, جمال پرست.

esteticism

: زیبایی گرایی, زیبایی پرستی, علا قمندی به هنرهای زیبا

estetik

: زیبایی شناسی, زیبایی گرایی, مبحث (هنرهای زیبا).

estetisk

: وابسته به زیبایی, مربوط به علم (محسنات), ظریف طبع.

estetsnobb

: طرفدار صنایع زیبا, جمال پرست.

estimera

: قدر, اعتبار, اقدام, رعایت ارزش, نظر, شهرت, ارجمندشمردن, لا یق دانستن, محترم شمردم.

estl ndare

: اهل جمهوری سابق استونی درشمال اروپا, زبان استونی.

estl ndska

: اهل جمهوری سابق استونی درشمال اروپا, زبان استونی.

estlndsk

: اهل جمهوری سابق استونی درشمال اروپا, زبان استونی.

estrad

: سکوب مخصوص جلوس اشخاص برجسته, سایبان یا اسمانه بالا ی تخت پادشاه.

estraddebatt

: تشک, پالا ن, قطعه, قاب سقف, قاب عکس, نقاشی بروی تخته, نقوش حاشیه دارکتاب, اعضای هیلت منصفه, فهرست هیلت یاعده ای که برای انجام خدمتی اماده اند, هیلت, قطعه مستطیلی شکل, قسمت جلوی پیشخوان اتومبیل و هواپیماوغیره, قاب گذاردن, حاشیه زدن به.

estuarium

: دهانه رودخانه بزرگی که شتکیل خلیج کوچکی دهد, مدخل.

etablera

: تاسیس کردن, دایرکردن, بنانهادن, برپاکردن, ساختن, برقرارکردن, تصدیق کردن, تصفیه کردن, کسی رابه مقامی گماردن, شهرت یامقامی کسب کردن.

etablering

: تاسیس, استقرار, تشکیل, بنا, برقراری, بنگاه, موسسه, دسته کارکنان, برپایی.

etablissemang

: تاسیس, استقرار, تشکیل, بنا, برقراری, بنگاه, موسسه, دسته کارکنان, برپایی.

etagelgenhet

: خانه کوچک.

etanol

: الکل اتیلیک, الکل معمولی.

etcetera

: وغیره, ومانندان, وقس علیهذا, الی اخر.

eten

: بااتیلن, هیدرو کربن اشباع نشده.

eter

: عنصراسمانی, اتر, اثیر, جسم قابل ارتجاعی که فضاوحتی فواصل میان ذرات اجسام را پر کرده و وسیله انتقال روشنایی و گرما میشود, مایع سبکی که از تقطیر الکل و جوهر گوگردبدست میایدو برای بیهوش کردن اشخاص بکار می رود.

eterisera

: بااتر مخلوط کردن, بااترترکیب کردن, بااتر بیهوش کردن, کرخت کردن.

eterisk

: اتری, رقیق, نازک, لطف, اسمانی, روحانی, اثیری, سماوی, علوی.

eternell

: گل دگمه, جاویدان, گل پایا.

etik

: غالبا بصورت جمع علم اخلا ق, بجث درامور اخلا قی, اصول اخلا ق, روش اخلا قی یک نویسنده یامکتب علمی یا ادبی و یاهنری, ایین, رفتار, کتاب اخلا ق.

etikett

: علم اداب معاشرت, اداب, ایین معاشرت, رسوم, برچسب, اتیکت, متمم سند یا نوشته, تکه باریک, لقب, اصطلا ح خاص, برچسب زدن, طبقه بندی کردن.

etikettera

: برچسب, اتیکت, متمم سند یا نوشته, تکه باریک, لقب, اصطلا ح خاص, برچسب زدن, طبقه بندی کردن.

etikettssak

: نکته دقیق در ایین رفتار, دقت, دقایق.

etiopien

: کشور حبشه یااتیوپی.

etiopier

: حبشی, اهل حبشه, سیاه پوست.

etiopisk

: حبشی, اهل حبشه, سیاه پوست.

etisk

: وابسته به علم اخلا ق.

etnisk

: نژادی, قومی, وابسته به نژادشناسی, کافر.

etnocentrisk

: قوم مدار, نژاد پرست, طرفدار برتری نژادی.

etnocentrism

: نژاد پرستی.

etnografi

: قوم نگاری, تشریح علمی, نژادهای بشراز نظر اداب و رسوم و اختلا فاتی که ازاین نقطه نظر با هم دارند, مطالعه علمی نژادها, نژاد پرستی.

etnologi

: نژاد شناسی, علم مطالعه نژادها و اقوام.

etsa

: سیاه قلم کردن, قلم زدن (بوسیله تیزاب).

etsning

: قلم زنی.

ett ris papper

: یک بند کاغذ 084 برگی یا 615 برگی, 005 ورق کاغذ, گشاد کردن.

ett slags vinthund

: سگ تازی تیز دو, تانک سبک و تندرو.

etter

: زهر, سم, شرنگ, زهرالود, سمی, مسموم کردن.

ettrig

: زهردار, سمی.

etui

: مورد, غلا ف.

etyl

: اتیل.

etylen

: بااتیلن, هیدرو کربن اشباع نشده.

etymologi

: علم اشتقاق لغات, ریشه جویی, صرف.

etymologisk

: مربوط به ریشه لغات, علم اشتقاق لغات, ریشه جویی, صرف.

eufemism

: حسن تعبیر, استعمال کلمه ء نیکو و مطلوبی برای موضوع یا کلمه ء نامطلوبی.

eufemistisk

: دارای حسن تعبیر.

eufoni

: خوش اهنگی کلمات, سهولت ادا, عدم تنافر, صدای دلپذیر

eufonisk

: خوش صدا, دلپذیر.

eufori

: رضامندی, خوشی, خوشحالی, رضایت, مشاط.

eufori/upprymdhet

: رضامندی, خوشی, خوشحالی, رضایت, مشاط.

eufrat

: رودخانه فرات.

eugenik

: علم اصلا ح نژادانسان, به نژادی.

eugenisk

: وابسته به به نژادی, صحیح النسب, از نژاد یانسب خوب, اصلا ح نژادی.

eukalyptus

: اوکالیپتوس, درخت تب نوبه, کافور.

eunuck

: خواجه, خصی, اخته, خواجه حرمسرا, خنثی.

eurasier

: از نژاد مختلط اروپایی و اسیایی, اروپایی و اسیایی.

europ

: اروپایی, فرنگی.

europa

: قاره اروپا.

europeisk

: اروپایی, فرنگی.

eurydike

: اوریدس, زن اورفوس.

eutanasi

: مرگ اسان, مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لا علا جند(برای تخفیف درد انها).

eva

: شب عید, شب, شامگاه, در شرف, حوا, جنس زن.

evad

: هرچه, انچه, هر انچه, هر قدر, هر چه.

evakuera

: تهی کردن, خالی کردن, تخلیه مزاج کردن, ترک کردن, محروم کردن.

evakuerad

: فراری یا پناهنده ای که درموقع جنگ محل خود راتخلیه میکند, مهاجر, فراری.

evakuering

: تخلیه, تهی سازی, برون بری.

evaluera

: ارزیابی کردن, تقویم کردن, قیمت کردن, سنجیدن, شماره یا عدد, چیزی رامعین کردن.

evalvera

: براورد, دیدزنی, تخمین, تقویم, ارزیابی, قیمت, شهرت, اعتبار, براوردکردن, تخمین زدن.

evalvering

: تخمین, براورد.

evangelisera

: بشارت بدین مسیح دادن.

evangelisk

: انجیلی, پروتستان, پیرو این عقیده که رستگاری و نجات دراثرایمان به مسیح بدست میاید نه دراثر کردار و اعمال نیکو, مژده دهنده.