لغت شناسی قرآن کریم : پیش نیاز تفسیر موضوعی (طرح حفظ لغات قرآن کریم در 3 ماه)

مشخصات کتاب

سرشناسه : بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان و نام پدیدآور : لغت شناسی قرآن کریم : پیش نیاز تفسیر موضوعی (طرح حفظ لغات قرآن کریم در 3 ماه) = ‪Handy dictionary of Qur'an / تالیف محمد بیستونی.

مشخصات نشر : تهران : بیان جوان ، 1388.

مشخصات ظاهری : 1312 ص. ؛ 11 × 15 س م.

شابک : 100000ریال : 978-600-91484-9-3

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : فارسی - عربی.

یادداشت : چاپ قبلی کتاب حاضر در سال 1383 با عنوان "لغت شناسی قرآن کریم، پیش نیاز درک تفسیر موضوعی (طرح حفظ کل لغات قرآن کریم در 3 ماه)...توسط انتشارات بیان جوان منتشر شده است.

یادداشت : چاپ ششم.

موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسی

موضوع : قرآن -- واژه شناسی

رده بندی کنگره : BP68/ب 86ل 7 1388

رده بندی دیویی : 297/13فا

شماره کتابشناسی ملی : 1930337

ص:1

اشاره

ص:2

عنوان: لغت شناسی و مفاهیم قرآن کریم

پیش نیاز تفسیر موضوعی (طرح حفظ کل لغات کریم در 3 ماه)

مؤ لف: دکتر محمد بیستونی

مدیر اجرایی: محمد علی بیستونی

گروه ویراستاری: صفورا، زهرا، آسیه بیستونی

تایپ و صفحه آرایی: سهیلا شاکری، فاطمه سرزهی

امور فنی و رایانه: روح اللّه کریمیان

چاپخانه: دکتر سلیمان زاده

نوبت و تاریخ چاپ: ششم، 1388

شما ر گان: 5000 نسخه

نا شر: انتشارات بیان جوان

شا بک: 3991484 - 600-ISBN 978

هرگونه نسخه برداری و چاپ از این کتاب به منظور توسعه فرهنگ

قرآن کریم، با اخذ مجوز کتبی از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بلامانع است.

نشانی: تهران خیابان پاسداران بالاتر از گلستان هشتم

شماره 451 طبقه همکف واحد 4 تلفکس: 22589626

WWW. Tafsirejavan. com

ص:3

مقدمه

اَلاِْهْداءِ

سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّه وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَهِ الْمُصْطَفی وَ بَهْجَهِ قَلْبِهِ سَیِّدَهِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّهِ التِّسْعَهِ الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ سِیَّما بَقِیَّهِ اللّه فِی الاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَهِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ، الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّه تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ الاَْوْلِیاءِ وَ یا مُذِلَّ الاَْعْداءِ اَیُّهَا السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الاَْرْضِ وَ السَّماءِ قَدْ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَهِ رَحْمَهٍ مِنْکَ اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

ص:4

شناخت لغات قرآن کلید ورود

به این دریای زیبای آسمانی است

«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ أِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ» (24 / انفال)، ای مؤمنان، به دعوت خدا و پیامبر که شما را به پیامی حیات بخش می خواند لبیک اجابت بگویید.

عدّه ای از مردم متأسفانه به قرآن کریم به دیده طلسم و جادوی بسته ای می نگرند که هرگز نمی توان گره آن را باز کرد. در حالی که باید بدانند قرآن برای هدایت ناس است «هُدیً لِلنّاس» (185 / بقره) و ناس یعنی همین مردم و فرموده است: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ … ما به یقین قرآن را آسان کردیم پس آیا پند گیرنده ای هست؟

ص:5

متن تأییدیه حضرت آیه اللّه سید علی اصغر دستغیب

نماینده محترم خبرگان رهبری در استان فارس

بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیم

وَ الَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّه لَمَعَ الْمُحْسِنینَ

خداوند را بندگانی است که در راه او تلاشگر و نیکوکارند و همانها هستند که از هدایت و نصرت الهی برخوردارند. حدود 35 سال از نخستین دیدارم با نور چشم گرامی و عزیزم جناب آقای دکتر محمد بیستونی در مسجد الرّضای علیه السلام شیراز می گذرد و با روحیّه تعهّد، اخلاص و فداکاری ایشان آشنائی کافی دارم. قبل از انقلاب از جوانان پیشگام در مبارزات بوده و مکرّر بازداشت و زندانی می شدند و پس از پیروزی، خطیرترین کارها را در صحنه های مختلف با توکّل با خدا و به عنوان انجام وظیفه به عهده می گرفتند. اینجانب موفقیّت های چشمگیر و ارزشمند آقای دکتر

ص:6

بیستونی از جمله تحقیقات و تألیفات جالب و جذّاب مؤسسه قرآنی تفسیر جوان خصوصا ابداع روش اُنس با قرآن از طریق کارگاههای آموزشی تفسیر و تحقیق موضوعی قرآن کریم را مرهون مجاهدات و صالحات ایشان می دانم. نکته قابل توجّه اینکه مشارالیه فرصت جوانی را مغتنم دانسته و در راه خدا گذرانیدند. و اکنون بحمداللّه جوانان عزیز میهن اسلامی از نتایج کار و تلاش مستمر وی به نحو شایسته ای بهره مند می باشند. امید است اقشار مختلف خصوصا نسل جوان با استفاده از آثار این وجود گرانمایه، معارف دینی خود را ارتقاء بخشند و مسئولین محترم فرهنگی جامعه با حمایت بی دریغ خود گام مؤثری در اشاعه فرهنگ قرآنی و اسلامی بردارند.

شیراز سید علی اصغر دستغیب

28/12/84

ص:7

متن تأییدیه دانشمند فرزانه حضرت آیه اللّه قُرَشِیّ

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمدللّه ربّ العالمین و صلی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین

قرآن مجید با حذف مکررات و مشتقّات حدود دو هزار و دویست لغت است، در کتاب قاموس قرآن همه این کلمات ابتدا با لغات اصیل و دست اوّل عربی ترجمه شده و سپس آیات شریفه در آن زمینه بررسی شده و به صورت دائره المعارفی برای قرآن مجید درآمده است، این کتاب بحمد للّه کاملاً جا افتاده و موقعیّت خود را در میان کتب قرآنی پیدا کرده است و بیشتر از ده بار چاپ و نشر گردیده است، اخیرا برادر دانشمندم جناب دکتر محمد بیستونی در نظر گرفتند که آن را تلخیص کرده و برای استفاده بیشتر و آسان به صورت «فرهنگنامه لغات قرآنی» درآوردند. اینجانب به این کار اجازه می دهم و توفیق بیشتر ایشان را از خداوند منّان خواستارم.

امیدوارم خداوند آن را سرمایه آخرت قرار دهد و قبول فرماید.

ارومیه

سید علی اکبر قرشی 25/11/82

ص:8

مقدمه

ده سال از اولین روزی که «روش انس با قرآن» را ابداع نمودم می گذرد. جوانان عزیز با استفاده از این روش می توانند بدون واسطه و با مراجعه مستقیم به تفاسیر قرآن کریم در مدت 20 دقیقه یکی از 000/20 موضوع مورد نیاز خود را با استفاده از فهرستواره موضوعی تفسیر جوان و تفسیر بیان، جستجو نموده و نسخه شفابخش بیماری های فردی و اجتماعی خود را از این کتاب زیبا و با عظمت آسمانی برگیرند.

استقبال گسترده جوانان عزیز در دانشگاه ها و مراکز آموزشی کشور از روش مذکور، اینجانب را بر آن داشت تا در مجموعه تألیفات 300 گانه تفسیری خود، طرح جدیدی را برای «حفظ و درک لغات قرآن در 3 ماه» با عنوان

ص:9

«لغت شناسی قرآن کریم» تدوین نمایم.

کسانی که مایلند بدون واسطه و به سادگی و سرعت با موضوعات قرآن کریم ارتباط مستقیم برقرار کنند، ناگزیر به فهمیدن معنی و مفهوم لغات قرآن می باشند. این احساس نیاز شدید در کلاس هایی که تحت عنوان «کارگاه آموزشی روش تحقیق موضوعی از قرآن، حدیث و علوم روز» تاکنون برای حدود 000/100 نفر به طور رایگان برگزار نموده ام کاملاً مشهود بوده است.

کتابی که هم اکنون در محضر آن هستیم با استفاده از کتاب های «قاموس قرآن» تألیف دانشمند فرهیخته آیه اللّه قرشی و «اَلْمُعْجَمُ الْمُفَهْرَسْ لاَِلْفاظِ الْقرآن الکریم» تألیف محمد فؤاد عبدالباقی و «اَلْمُعْجَمُ الاِْحْصایی لاَِلْفاظِ الْقُرآنِ الکریم» نوشته دکتر محمود روحانی و «اَلْمُنْجِد» نوشته لوییس معلوف و «فرهنگ بزرگ جامع نوین» تألیف

ص:10

احمد سیاح تدوین شده است. فرهنگ نامه قرآنی حاضر برای اولین بار این امکان را برای شما فراهم می سازد تا بتوانید ترجمه و تفسیر قرآن را بهتر بفهمید و اجزاء و مفردات هر آیه را در کتابی یک جلدی و بسیار ساده متوجه شوید و از ترکیب آنها به راحتی مفهوم کل آیه را درک و از آن لذت برده و محتوا و پیام آیه را در متن زندگی خود اجراء کنید.

ویژگی های کتاب به شرح زیر می باشد:

1 قرآن کریم حدود 78000 لغت دارد که با حذف مکررات و مشتقات به حدود 2200 لغت محدود می شود. در کتاب حاضر هر لغت با درج شماره ترتیب مشخص شده است.

2 تقسیم بندی هر لغت بدین ترتیب است:

1/2 شماره ترتیب

2/2 لغت

ص:11

3/2 معنی

4/2 معرفی آیه ای که دربردارنده لغت موردنظر است.

5/2 تعداد تکرار هر لغت با مشتقات آن در کلّ قرآن.

3 لغات فرعی با علامت () مشخص و از لغات اصلی تفکیک شده اند.

ضمنا همه اسم ها و حرف ها به همان صورتی که در قرآن می باشد، درج شده ولی در فعل ها، ریشه آنها بررسی گردیده است.

4 مأخذ تعداد تکرار لغت در کل قرآن، مُعْجَمُ الْمُفَهْرَسُ فؤاد عبدالباقی و نرم افزارهای روش انس با قرآن و جامع و نبأ می باشد.

روش استفاده از کتاب حاضر برای حفظ کلمات آن به شرح زیر می باشد:

1 - هر روز 15 لغت را به همراه معنی آن حفظ کنید.

ص:12

2 در روزهای جمعه 90 لغت مربوط به 6 روز هفته را دوره کنید.

3 پس از 24 هفته حفظ و درک 2200 لغت به اتمام خواهد رسید.

بعد از پایان کار، هرگاه قرآن تلاوت می کنید، ابتدا معنی لغات را بر اساس محفوظات خود استخراج نموده، سپس به ترجمه و تفسیر آیه مراجعه فرمائید.

کتب «تفسیر جوان» (30 جلدی) و «تفسیر نوجوان» (30 جلدی) که هر دو بر گرفته از «تفسیر نمونه» می باشد و «تفسیر بیان» (30 جلدی) که برگرفته از «تفسیر عظیم مجمع البیان» آیه اللّه طبرسی است، به دلیل اعراب گذاری کامل و متن ساده آن برای مراجعات تفسیری شما توصیه می شود.

ص:13

امیدوارم با تکرار مراجعه به قرآن کریم و انس با قرآن، محتوای آسمانی این کتاب الهی در رفتار و گفتار ما نمایان و در سایه عمل به پیام های آن، در دنیا و آخرت به آرامش و خوشبختی واقعی نایل شویم.

تهران تابستان 1387 دکتر محمد بیستونی

رئیس هیئت مدیره گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان

1 مؤسسه قرآنی قصص (تخصصی کودکان)

2 مؤسسه قرآنی نور پیامبران (تخصصی نوجوانان)

3 مؤسسه قرآنی تفسیر جوان (تخصصی جوانان)

4 مؤسسه قرآنی رضوان (تخصصی زنان)

5 مؤسسه قرآنی شعیب نبی اللّه(تخصصی خانواده)

6 مؤسسه قرآنی مساجد جوان (تخصصی مساجد)

7 مؤسسه قرآنی زیتون طلایی(تخصصی تغذیه، گل ها و گیاهان دارویی)

8 مؤسسه خیریه عاطفه (تخصصی احداث کتابخانه، مراکز

ورزشی و غسالخانه در روستاها و مناطق محروم)

ص:14

الف (146 لغت)

1 اَبّ:

چراگاه، علف های خودرو. «فَاَنْبَتْنا فیهاحَبّا … وَ فاکِهَهً وَ اَبّا» (31/عبس)، و در آن دانه های فراوانی رویانیدیم … و میوه و چراگاه. (تکرار: 1).

2 اَبَدا:

همیشه، پیوسته. «ماکِثینَ فیهِ اَبَدا» (3 / کهف)، مؤمنان در آن اجر همیشگی هستند. (تکرار: 28).

3 اِبْراهیم علیه السلام:

جدّ اوّلِ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و پیامبران بنی اسرائیل، مورد تصدیق مسلمین و یهود و نصاری است. و دین مبین اسلام همان دین ابراهیم است. این پیامبر بزرگ در شهر «اُورْ» از شهرهای بابِل به دنیا آمد و در آنجا بزرگ شد و با بت پرستان به مبارزه برخاست و سپس به شام هجرت فرمود. «ثُمَّ اَوْحَیْنا اِلَیْکَ اَنِ اتَّبِعْ مِلَّهَ اِبْراهیمَ حَنیفا» (123/نحل)، یعنی: سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم که

ص:15

خالی از هرگونه انحراف بود پیروی کن. (تکرار: 69).

4 اِباق:

فرار کردن. «اِذْ اَبَقَ اِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ» (140 / صافّات)، یعنی: آنگاه که یونس در حال خشم و نارضائی به طرف کشتی پر شده فرار کرد. (تکرار: 1).

5 اِبِل:

به معنی مطلق شتر است اعمّ از نر و ماده. چنانکه جَمَل شتر نر و ناقه شتر ماده است. «اَفَلا یَنْظُرُونَ اِلَی الاِْبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ» (17/غاشیه)، آیا آنها به شتر نمی نگرند چگونه آفریده شده؟ (تکرار: 2).

6 اَبابیل:

دسته ها و گروه ها. «وَ اَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرا اَبابیل» (3 / فیل)، و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد. (تکرار: 1).

7 اَب:

پدر، بزرگ قوم، مصلح.

راغب گوید: پدر و نیز هر که سبب اصلاح، یا ایجاد و ظهور چیزی بشود نسبت به آن اب (پدر)

ص:16

است. بدین علّت حضرت رسول صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام گفت: «اَنَا وَ اَنْتَ اَبَوا هذَهِ الاُْمَّهِ» ، و به آن که از میهمانان پذیرایی کند اَبُوالاَْضْیاف و به آنکه آتش جنگ برافروزد اَبُو الْحَرْب گویند … به معلّم نیز اَب گفته اند (مفردات). «اَبَتِ» به کسر تاء اصلش اَبی است یاء متکلم به تاء عوض شده است مثل «یا اَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیْطان» (44 / مریم) ای پدر شیطان را عبادت مکن. (تکرار: 46).

8 اِباء:

امتناع، خودداری. راغب آن را امتناع شدید گفته. ناگفته نماند علت اِباء و امتناع گاهی خودپسندی و تکبّر است نظیر «اِلاّ اِبْلیسَ اَبی وَاسْتَکْبَرَ» (34/بقره)، یعنی: جز شیطان که سرباز زد و تکبّر ورزید. علّت امتناع ابلیس لعین همان خودپسندی و استکبار بود. گاهی سبب آن عدم قدرت است چنان که از کریمه «عَرَضْنَا الاَْمانَهَ عَلَی

ص:17

السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ فَاَبْیَنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنْها» (72/احزاب)، یعنی: ما امانت (تعهّد، تکلیف، مسؤولیت و ولایت الهیه) را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند. استفاده می شود و ممکن است علت آن بی اعتنایی باشد که نوعی از خودپسندی است چنان که در آیه «فَاَبی اَکْثَرُ النّاسِ اِلاّ کُفُورا» (89 / اسراء)، یعنی: اما اکثر مردم (در برابر آن) جز انکار حق، کاری ندارند. به نظر می رسد از صدر آیه که درباره معاد است روشن می شود که انکار و امتناع مردم در اثر بی اعتنایی است. (تکرار: 13).

9 اَتی:

اِتیان به معنی آمدن و آوردن هر دو آمده است. مانند «اَتی اَمْرُ اللّه فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ» (1 / نحل)، یعنی: امر خدا آمد آن را به عجله نخواهید و مثل «وَ الّتی یَأْتینَ الْفاحِشَهَ مِنْ

ص:18

نِسائِکُمْ» (15 / نساء)، یعنی زنانی که مرتکب زنا می شوند. (تکرار: 27).

10 اتی، یُؤتی، ایتاء:

از باب اِفْعال به معنی دادن و عطا کردن است مثل «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ» (31/مدثر)، کسانی که به آنها کتاب داده شده است (اهل کتاب). کلمه اتی (تکرار: 33) کلمه یُؤتی (تکرار: 22).

11 اَثاث:

اسباب خانه. «اَثاثا وَ مَتاعا اِلی حینٍ» (80 / نحل)، یعنی: اثاث و متاع (وسایل مختلف زندگی) تا زمان معینی قرارداد. در المیزان فرموده: مَتاع اعمّ از اَثاث است و به مطلق (1) آن که مورد بهره است گفته می شود و مخصوص به اسباب خانه نیست. (تکرار: 2).

12 اَثَر:

نشانه. در قاموس باقی مانده

ص:19

شیئی گفته شده است. به طور کلّی اثر عبارت است از علامت و نشانه ای که از چیزی یا از کسی باقی مانده خواه بنائی باشد یا دینی یا بدعتی یا جای پائی و یا غیر از اینها آن جا که آمده «اِنّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ» (12/یس)، یعنی: ما مردگان را زنده می کنیم و آنچه را از پیش فرستاده اند و تمام آثار آنها را می نویسیم. مراد اعمال و کارها و سنّت هایی است که از انسانها باقی می ماند و در کریمه «اِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی اُمّهٍ و اِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ» (23/زخرف)، یعنی: ما پدران خود را بر مذهبی یافتیم و به آثار آنها اقتدا می کنیم. مراد طریقه است. یعنی پدران خود را بر دینی و طریقه ای یافتیم و ما آثار و باقی مانده آنها که همان طریقه آنها می باشد را پیروی خواهیم کرد. اَثَر را بعد و

ص:20

پشت سر نیز معنی کرده اند. موسی درباره قومش به خدا عرض می کند «هُم اُوْلاءِ عَلی اَثَری» (84/طه)، قوم من پشت سر من اند یعنی آن هفتاد نفر به راهی که من پیموده ام قدم خواهند گذاشت و در «طور» به من خواهند رسید. (تکرار: 12).

13 اثَرَ، یُؤثِرُ:

برگزیدن و اختیار کردن. مثل «وَ آثَرَ الْحَیوهَ الدُّنْیا» (38 / نازِعات)، یعنی: زندگی دنیا را برگزید. (تکرار: 4).

14 اَثْل:

درخت گز. «ذَواتَیْ اُکُلٍ خَمْطٍ وَ اَثْلٍ» (16 / سباء)، دو باغ با میوه های تلخ و درختان شوره گز. (تکرار: 1).

15 اِثْم:

گناه، خمر، قمار، کار حرام، (قاموس) نام کارهایی است که از ثواب باز می دارند (مفردات) بنظر می آید که معنی اصلی اِثم، ضرر باشد در قرآن می خوانیم. «یَسْئَلونَکَ عَنِ الخَمْرِ وَ المَیْسِرِ

ص:21

قُلْ فیهِما اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلناسِ وَ اِثْمُهُما اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» (219/بقره)، یعنی: از تو درباره خمر و قمار می پرسند، بگو در آن دو ضرری بزرگ و نیز منافعی برای مردم است ولی ضررشان از نفعشان بیشتر می باشد. از مقابله اِثْم به منافع و اِثْمُهُما با نَفْعُهُما بدست می آید که معنی اصلی آن ضرر است زیرا همیشه ضرر مقابل نفع است. در اَلْمَنار ذیل آیه فوق می گوید: اثم هر آن چیزی است که در آن ضرر و زیان باشد. در این صورت به گناه و قمار و خمر و مطلق کار حرام از آن جهت اِثم گفته شده که ضرر زنند و از خیر باز دارند. اَثام در آیه «یَلْقَ اَثاما» (68/فرقان)، به معنی عذاب و عقوبت است. (تکرار: 35). معنی آیه: کیفرش را خواهد یافت.

16 اثِم:

گناهکار به ضرر افتاده. «وَ مَنْ

ص:22

یَکْتُمْها فَاِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (283 / بقره)، هر که کتمان شهادت کند قلبش گناهکار است. (تکرار: 3).

17 اَثیمِ:

صیغه مبالغه (2) است. «وَیْلٌ لِکُلِّ اَفّاکٍ اَثیمٍ» (7 / جاثیه)، یعنی: وای بر مردم دروغگوی بدکار. (تکرار: 7).

تَأْثیم: نسبت دادن گناه به دیگری است. «لا یَسْمَعُون فیها لَغوا و لا تَأْثیما» (25/واقعه)، یعنی: در بهشت نه بیهوده ای می شنوند و نه نسبت دادن گناه را به یکدیگر. کلمه اِثْم با سایر مشتقات آن 48 بار در قرآن به کار رفته است.

18 اُجاج:

آب شور که به تلخی زند. «لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ اُجاجا» (70/واقعه)، اگر می خواستیم آن (آب باران) را تلخ و شور قرار می دادیم. (تکرار: 3).

ص:23

19 اَجْر:

مزد، ثواب و پاداش که در مقابل عمل نیک به انسان می رسد. اجیر: کسی که در مقابل مزد کار می کند. استیجار یعنی به مزدوری گرفتن. در قرآن مجید به ثواب آخرت و دنیا هر دو اطلاق شده است «وَ لاََجْرُ الاْخِرهِ اَکْبرُ» (41/نحل)، یعنی: و پاداش آخرت از آن هم بزرگ تر است. «وَ اتَیْناهُ اَجْرَهُ فِی الدُّنْیا» (27/عنکبوت)، یعنی: پاداش او را در دنیا دادیم و نیز به مهریه زنان اجر گفته می شود «وَ اتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (25/نساء)، یعنی: و مهرشان را به خودشان بدهید. راغب در مفردات تصریح می کند که: اجر فقط در مزد عمل خوب گفته می شود برخلاف جزاء که در عمل خوب و بد هر دو استعمال می شود. ناگفته نماند در تمام قرآن کریم، اجر در مقابل عمل نیک استعمال شده حتی در آیه

ص:24

«فَلَمّا جاءَ السَّحَرَهُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ إِنَّ لَنا لاََجْرا» (41/شعراء)، یعنی: هنگامی که ساحران آمدند، به فرعون گفتند: پاداش مهمی خواهیم داشت؟ علت استفاده از کلمه اَجْر آن است که ساحران عمل خویش را آن وقت خوب می دانستند. کلمه اجر با سایر صیغ آن 110 بار در قرآن آمده است.

20 اَجَل:

مدّتِ معیّن و آخر مدّت. راغب در مفردات گوید: اَجَلْ مدّتی است که برای چیزی معین شود و اجل انسان مدّت حیات اوست. «وَ اَنْ عَسی اَنْ یکُوْنَ قَدِ اقْتَرَبَ اَجَلُهُمْ» (185/اعراف)، یعنی: (و آیا در این نیز اندیشه نکردند که) شاید پایان زندگی آنها نزدیک شده باشد؟ (تکرار: 52).

21 اَجْل:

سبب، علّت. «مِنْ اَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنی اِسْرائیلَ» (32 / مائده)، به سبب آن قتل بر بنی اسرائیل چنین نوشتیم. (تکرار: 1).

ص:25

22 اَحَد:

این کلمه در اصل (وَحَد) با واو است و دارای دو استعمال می باشد یکی آن که اسم استعمال می شود در این صورت به معنی یکی و یک نفر است. «اذا حَضَرَ اَحَدَکُمُ المَوْتُ» (180/بقره)، یعنی: آن گاه که مرگ یکی از شما رسید و چون در سیاق نفی واقع شود افاده عمومی می کند(3) مثل «وَ ماهُمْ بِضَارِیّنَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّه» (102/بقره)، یعنی: به هیچ کس جز به اذن خدا به واسطه آن سِحْر ضرر نمی زنند و اکثر استعمال آن در قرآن مجید در سیاق نفی است. مُؤَنّث اَحَد، اِحْدَی است مثل «هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» (52 / توبه)،

ص:26

یعنی: آیا درباره ما جز یکی از دو نیکی انتظار داری؟ (یا بر شما پیروز می شویم و یا شربت شهادت می نوشیم). استعمال دوّم آن است که وصف باشد به معنی یکتا و بی همتا و در این استعمال فقط باری تعالی اطلاق می شود. «قُلْ هَوَ اللّه اَحَدٌ» (1 / توحید)، بگو خداوند یکتا و یگانه است. (تکرار: 85).

23 اَخْذ:

گرفتن. «وَ لمّا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ اَخَذَ الاَْلْواحَ» (154/ اعراف)، یعنی: چون غضب موسی فرونشست الواح را گرفت. با مراجعه به اَلْمُعْجَمُ الْمُفَهْرَس در موارد استعمال «اِتَّخَذَ» و «اِتَّخَذوُا» و سایر صیغ آن از باب افتعال، به نظر می آید که در تمام موارد آن، گرفتن توأم با قبول و خوشنودی ملحوظ است. کلمه اِتَّخَذَ 21 بار در قرآن آمده است. کلمه اخذ با مشتقات آن 273 بار در قرآن آمده است.

ص:27

24 آخِر:

مقابل اوّل است. «رَبَّنا اَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَهً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عیدا لاَِوَّلِنا و آخِرِنا» (114 / مائده)، پروردگارا! مائده ای از آسمان بر ما بفرست تا عیدی برای اوّل و آخر ما باشد. تأخیر مقابل تقدیم و آخِرون مقابل اَوَّلُونَ است نظیر «ثُلَّهٌ مِنَ الاَّولینَ وَ قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ» (13 و 14/واقعه)، یعنی: گروه کثیری از امت های نخستین هستند و اندکی از امت آخرین. در قرآن مجید به قیامت دارُ الاْخِرَه و یَوْمُ الاْخِر اطلاق شده و این از آن رو است که زندگی دنیا اوّل و زندگی عُقْبی آخِر و پس از آن است. (تکرار: 40).

25 آخَر:

دیگری. مثل «لا تَجْعَلْ مَعَ اللّه اِلها آخَرَ» (22 / اسراء)، یعنی: با خدا، خدای دیگر مگیر. جمع آخَر آخَرون است مثل «اَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرون» (4 / فرقان)، یعنی: کفّار گفتند: در آوردن قرآن مردمان دیگری

ص:28

او را یاری کرده اند. مؤنث آخَر اُخْری است «وَ لِیَ فیها مَآرِبُ اُخْری» (18/طه)، یعنی: نیازهای دیگری را نیز با آن برطرف می کند. و جمع آن اُخَر است مثل «فَعِدَّهٌ مِنْ اَیّامٍ اُخَرَ» (184 / بقره)، یعنی: روزهای دیگری را (به جای آن روزه می گیرند). کلمه آخَر (تکرار: 39) و اُخْری (تکرار: 26) و اُخَر (تکرار: 5).

26 اَخ:

برادر، رفیق، مصاحب. در اصل کسی را گویند که با دیگری در پدر و مادر شریک است. در مفردات پس از ذکر معنای اصلی آن می گوید: هر که با دیگری در قبیله یا در دین یا در صنعت یا در معامله یا در مودّت و یا در غیر این ها شریک باشد به او اَخْ گفته می شود در قرآن مجید، هم در معنای اصلی و هم در معنای مجازی هر دو به کار رفته است. نظیر «ثُمَّ اَرْسَلْنا مُوسی و اَخاهُ

ص:29

هارُونَ بِآیاتِنا» (45 / مؤمنون)، یعنی: سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود فرستادیم. که در معنای اصلی است و مثل «وَ اِلی عادٍ اَخاهُمْ هُودا» (65 / اعراف)، یعنی: و به سوی قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم. که سبب استعمال مشارکت در قبیله است، پیدا است که هود و صالح و شعیب از قبیله عاد، ثمود و مَدْیَن بودند. درباره هم مسلکی آمده «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَهٌ» (10/حُجُرات)، یعنی: مؤمنین با هم برادرند. (تکرار: 52).

27 اُخْت:

خواهر، مثل، نظیر. ظاهر آن است که معنی اصلی آن خواهر حقیقی و در غیر آن مجاز باشد. در قرآن مجید هر دو معنی را می توان یافت «وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ» (12/نساء)، یعنی: میت را برادر یا خواهری باشد. «کُلَّما دَخَلَتْ اُمَّهٌ لَعَنَتْ اُخْتَها»

ص:30

(38/اعراف)، یعنی: هر وقت امّتی به جهنم داخل شود به امّت هم مثل خود، لعنت کند. «وَ ما نُریهِمْ مِنْ آیَهٍ اِلاّ هِیَ اَکْبَرُ مِنْ اُخْتِها» (48/زخرف)، یعنی: هیچ آیه ای به قوم موسی نشان نمی دادیم مگر این که از نظیرش و از آیه پیش بزرگتر بود. جمع اُخْت، اَخَوات است. مثل: «وَ اخَواتُکُمْ مِنَ الرَّضاعَهِ» (23 / نساء)، یعنی: خواهرهایی که نسبت خواهری آنها از طریق شیر خوردن از یک مادر ایجاد شده است. (تکرار: 14).

28 اِدّ:

ناپسند. «وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئا اِدّا» (88 89)، یعنی: گفتند: خدا پسری گرفته است، حقا که چیزی شگفت آور و ناپسند آورده اید. (تکرار: 1).

29 آدَم:

کلمه ای است غیر عربی

1- همه انواع کالاها.

2- صفتی است که بر کثرت دلالت می کند.

3- یعنی حرکت جمله به سوی نفی احد می باشد (هیچکس).

ص:31

(دخیل) (1). اکثریت نزدیک به تمام اهل لغت و تفسیر آن را عَلَمِ (اسم) شخص گرفته و نام یک فرد گفته اند آدمی که قرآن از آن یاد می کند یک فرد بیشتر نبوده است. از جمله قصه زوج اوست که «اَنْتَ وَ زَوْجُکَ» (35 / بقره 19 / اعراف)، یعنی: تو با همسرت. اگر مراد، آدم نوعی بود احتیاج به ذکر زوج نبود که آدم نوعی شامل مرد و زن است. این کلمه 25 بار در قرآن به کار رفته، 17 دفعه «آدم» و 8 دفعه «بنی آدم».

30 اَداء:

در قرآن مجید برای ردّ امانت و دادن حق به کار رفته، مثل «اِنَّ اللّه یَأْمُرُکُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الاَْماناتِ اِلی اَهْلِها» (58 / نساء)، یعنی: خدا به شما امر می کند که امانت ها را به صاحب آن برگردانید. «فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ اَخیهِ

*****

1- کلمه ای غیر عربی که داخل کلام عرب شده است.

ص:32

شَیْئٌی فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَداءٌ اِلَیْهِ بِاِحْسانِ» (178/بقره)، یعنی: پس اگر کسی از ناحیه برادر (دینی) خود مورد عفو قرار گیرد (و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند (و در طرز پرداخت دیه حال پرداخت کننده را در نظر بگیرد) تا قاتل نیز به نیکی دیه را به ولی مقتول بپردازد (و در آن مسامحه نکند). آیه درباره دیه (خونبها) است که در مقابل عفو از قصاص داده می شود و سبب اصلی آن قتل است. این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.

31 اِذْ:

ظرف زمانی ماضی است و از گذشته خبر می دهد. «وَ اِذْ اَخَذْنا میثاقَ

بَنی اِسْرائیلَ» (83 / بقره)، یعنی: و (به یاد آورید) زمانی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم. (تکرار: 239).

ص:33

32 اِذا:

ظرف زمان مضارع است و از آینده خبر می دهد. مثل «اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها» (1 / زلزله)، هنگامی که زمین شدیدا به لرزه درآید. (تکرار: 355).

33 اُذُن:

گوش. «وَ الاَْنْفَ بِالاَْنْفِ وَ الاُْذُنَ بِالاُْذُنِ» (45 / مائده)، یعنی: بینی در برابر بینی و گوش در مقابل گوش. جمع آن اذان است که این کلمه 18 بار در قرآن مجید آمده است. «اَمْ لَهُمْ اذانٌ یَسْمَعُونَ بِها» (195/اعراف)، یا گوش هایی دارند که با آن بشنوند. و به کسی که زودباور است اُذُن گویند مثل: «وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ

یَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّه وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ» (61/توبه)، یعنی: بعضی از آنها پیغمبر را اذیت می کنند می گویند: او گوش است (زودباور است)، بگو برای شما گوش خوبی است خدا را تصدیق می کند و

ص:34

مؤمنان را تصدیق می کند. از این ماده فعل اَذِنَ یَأْذَنُ از باب عَلِمَ یَعْلَمُ به معنی گوش دادن و اطاعت کردن آمده است. مانند «اِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ» (1/انشقاق)، یعنی: آنگاه که آسمان شکافته شود و از فرمان پروردگارش پیروی کند و اطاعت آن حتمی است.

34 اِذْن:

در قرآن مجید به معنی اجازه، اراده، اعلام، اطاعت و علم به کار رفته. «وَ ما کانَ لِنَفْسٍ اَنْ تَمُوتَ اِلاّ بِاِذْنِ اللّه»

(145/آل عمران)، یعنی: هیچ کس جز با اجازه خدا نخواهد مرد. آذَنَ در کریمه «آمَنْتُمْ بِه قَبْلَ اَنْ آذَنَ لَکُمْ» (123/اعراف)، و امثال آن به معنی اذن دادن است یعنی: آیا به او ایمان آوردی، پیش از آن که به شما اجازه دهند. (تکرار: 39).

35 اَذان:

به معنی اعلام است. «وَ اَذانٌ مِنَ اللّه وَ رَسُولِه اِلَی النّاسِ» (3 / توبه)، یعنی: و

ص:35

این اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبرش به (عموم) مردم. اذان اسلام را از آن جهت اَذان گفته اند که مؤذّن با صدای بلند فرارسیدن وقت نماز را اعلام می کند، مُؤَذِّن یعنی کسی که به ندا و صدای بلند اعلام می کند. «فَاَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ» (44/اعراف)، یعنی: در این هنگام ندا دهنده ای در میان آنها ندا می دهد.

(صفحه 36)

کلمه اَذان (تکرار: 1) و مُؤَذِّن (تکرار: 2) و آذَنَ (تکرار: 3).

تَأَذُّن: به معنی اعلام و خبردادن است با قید کثرت و تکرار (قاموس). بنابراین، معنی کریمه «وَ اِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزیدَنَّکُمْ» (7/ابراهیم)، یعنی: آن است که خدای شما مکرر اعلام کرده که در صورت شکر، نعمت خود را زیاد خواهد فرمود. (تکرار: 2).

36 اِستیذان:

یعنی طلب اذن. «وَ یَسْتَأْذِنْ فَریقٌ مِنْهُمُ النَّبیَّ» (13/احزاب)، یعنی: و گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت

ص:36

می خواستند. ناگفته نماند: تمام معانی اُذُن و اِذْن به معنی اجازه و گوش دادن بر می گردد و این دو معنی جامع تمام معانی است. (تکرار: 12).

37 اِذا:

آن گاه و آن وقت، «اِنَّکُمْ اِذا مِثْلُهُمْ» (140 / نساء)، یعنی: شما آن وقت نظیر آنها هستید. در قرآن مجید همه جا با تنوین (اِذا) نوشته شده و محلی که با نون (اِذَن) نوشته شده باشد یافت نشد. (تکرار: 31).

38 اَذی:

ناخوشایند، ناپسند، اذیّت. «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی» (246/بقره)، یعنی: صدقات خود را با منت گذاردن و کار ناپسند باطل نکنید. «وَ ما کانَ لَکُمْ اَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ» (53/ احزاب)، یعنی: شما را نرسد (سزاوار نباشد) که رسول خدا را اذیّت کنید. (تکرار: 9).

39 اِرْب:

حاجت. «وَلِیَ فیها مَآرِبُ اُخْری»

ص:37

(18/طه)، یعنی: نیازهای دیگری را نیز با آن برطرف می کند. موسی به خدا عرض کرد:

مرا در آن عصا حاجت های دیگری است. در مجمع البیان گوید: مَآرِب یعنی حوائج، مفرد آن مَأْرُبَه است. (تکرار: 2).

40 اَرض:

زمین. «لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَْرْضِ» (255 / بقره)، یعنی: آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است از آن اوست. (تکرار: 461)، امّا همیشه به لفظ مفرد.

41 اَریکَه:

تخت مزّین. «مُتَّکِئینَ فیها عَلَی الاَْرائِکِ» (31 / کهف)، یعنی: در بهشت بر تخت های مزیّن تکیه زده اند، این کلمه به صیغه جمع (اَرائِک) 5 بار در قرآن آمده است.

42 اِرَم:

عمارت مخصوص و یا شهری باشکوه بود که نظیر آن تا آن روز ساخته نشده بود، نام قوم عاد. «اَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها

ص:38

فِی الْبِلاد» (6 و 7 و 8/فجر). ترجمه این سه آیه چنین می شود: آیا ندانستی که پروردگارت با قوم عاد، با آن بنای ستون دار که نظیر آن در سرزمین های دیگر ساخته نشده بود، چه کرد؟ (تکرار: 1).

43 اَزْر:

نیرو، محکمی (نهایه). موسی به خدا عرض کرد: «اُشْدُدْ بِه اَزْری وَ اَشْرِکْهُ فی اَمْری» (31 / طه)، به وسیله برادرم هارون بر نیروی من بیفزای و مرا به وسیله او نیرومندتر کن و اورا شریک کار من گردان. (تکرار: 2).

44 آزَر:

جدّ مادری حضرت ابراهیم که مشرک و بت پرست بود. «وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ آزَرَ اَتَتَّخِذُ اَصْناما آلِهَهً» (74/انعام)، یعنی: (به خاطر بیاورید) هنگامی که ابراهیم

(صفحه 40)

به مربیش (عمویش) آزر گفت آیا بت ها را خدایان خود انتخاب می کنی. در اینجا دو

ص:39

مطلب قابل توجّه است: اول آن که: اهل تاریخ نام پدر ابراهیم علیه السلام را تارُح (با حاء و خاء) نوشته اند، در مجمع البیان از زجّاج نقل شده: بین علماء نسب اختلاف نیست که نام پدر ابراهیم، تارُخ بود. مسعودی در اثبات الوصیَّه پدر آن حضرت را از پیامبران شمرده و نام وی را تارُخ گفته است، می گوید: تارخ که پدر ابراهیم خلیل بود در عهد نمرود به دعوت برخاست و آنگاه او را بیست و چهارمین پیغمبر از پیامبران نقل می کند و نیز می گوید: از علی علیه السلام نقل شده که: آزر جدّ امّی ابراهیم بود. دوم آن که: اگر آزر را پدر حضرت ابراهیم بدانیم، لازم

می آید در آباء حضرت رسول صلی الله علیه و آله مشرک وجود داشته باشد با آنکه شیعه بالاتفاق در موحّد بودن پدران آن حضرت اجماع کرده اند. تدبّر در کلام عرب و آیات قرآن

ص:40

کریم نشان می دهد که معنای حقیقی اَبْ گرچه پدر اصلی است، ولی در غیر آن نیز به قدری استعمال شده که نزدیک است معنای اصلی بعضا به قرینه محتاج باشد.

راغب گوید: «اَلاَْب: اَلْوالِدُ و یُسَّمی کُلُّ مَنْ کانَ سَبَبا فی ایجادِ شَیْئیٍ اَوْ اِصْلاحِه اَوْ ظُهُورِه اَبَا» ، اب، پدر و هر که سبب ایجاد، اصلاح و یا ظهور چیزی باشد، به او اب گفته می شود. حضرت رسول صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «اَنَا وَ اَنْتَ اَبَوا هذِهِ الاُْمَّه» ، من و تو دو پدر این امت هستیم. و اما کلمه والد و والده فقط به پدر و

مادر حقیقی اطلاق می شود و لا غیر. در این صورت، بسیار آسان است که بگوئیم: آزر، جدّ امّی ابراهیم علیه السلام بود و به او پدر خطاب کرده است. (تکرار: 1).

45 اَزّ:

تحریک شدید. «اَنّا اَرْسَلْنَا الشَّیاطینَ عَلَی الْکافِرینَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا» (83 / مریم)، یعنی:

ص:41

ما شیاطین را برای کافران فرستادیم، آنها را به شدّت تحریک می کنند و بر اعمال خلاف وا می دارند. (تکرار: 2).

46 اَزِف:

نزدیک شدن وقت. «اَزِفَتِ الاْزِفَهُ» (57 / النجم)، یعنی: نزدیک شونده نزدیک شد. مراد روز قیامت است. (تکرار: 1).

47 اَسْر:

بستن، حبس، گرفتار کردن. «نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا اَسْرَهُمْ» (28/انسان)، یعنی: ما آنها را آفریدیم و ترکیب

(صفحه 43)

وجودشان را محکم کردیم. میان اعضاء بدن، اتّصال و همبستگی است، ما آن پیوند را محکم کردیم. اسیر را از آن جهت اسیر گویند که گرفتار و بسته شده است. «اُساری» جمع اسیر است یعنی گرفتار شدگان و «تَأْسِرون فَریقا» (26/احزاب)، یعنی: قسمتی را اسیر و گرفتار می کنید «اُسَراء» نیز جمع اسیر است. (تکرار: 6).

ص:42

48 اِسْرائیل:

این کلمه به نقلی اسم دوّم حضرت یعقوب و به نقلی لقب آن حضرت است. فَریدِ وَجْدی در دائره المعارف آورده گویند: معنای آن بنده خدا و برگزیده خداست، «اِسْری» یعنی بنده و «ایل» یعنی خدا. (تکرار: 43) که 41 بار آن به لفظ «بنی اسرائیل» است. مراد از بنی اسرائیل

فرزندان دوازده گانه حضرت یعقوب و اولاد آنهاست که به قوم یهود معروفند.

49 اَساس:

اصل، پایه. «اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ» (109 / توبه)، یعنی: بنای خویش را بر پرهیزکاری پایه نهاد. لازم نیست، پایه و اصل، مادّی باشد بلکه اعمّ است چنان که در آیه فوق، پایه معنوی مراد است. این کلمه به صورت ماضی معلوم و مجهول فقط 3 بار در کلام اللّه استعمال شده و هر سه در سوره توبه است.

ص:43

50 اَسَف:

غضب، اندوه. «فَلَمّا آسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ» (55/زخرف)، یعنی: چون ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم. «رَجَعَ مُوسی اِلی قَوْمِه غَضْبانَ اَسِفا» (150/اعراف)، یعنی: موسی به سوی قوم خویش خشمگین

و اندوهناک برگشت. در هنگام اندوه و تأسف از فوت چیزی گویند: یا اَسَفی، مثل «وَ قالَ یا اَسَفی عَلی یُوسُفَ» (84 / یوسف)، یعنی: و گفت: ای دریغ از یوسف. (تکرار: 5).

51 اسماعیل:

نام دو نفر از پیامبران است.

1 اسماعیل پسر ابراهیم علیه السلام 2 اسماعیل از پیامبران بنی اسرائیل. از آیات قرآن درمی یابیم که اسماعیل نام دو نفر از پیامبران است و اسماعیل صادق الوعد غیر از اسماعیل بن ابراهیم است که همواره با ابراهیم ذکر شده. مثل «وَ عَهِدْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل اَنْ طَهِّرا بَیْتی» (125/بقره)، یعنی: و

ص:44

ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه مرا پاک و پاکیزه کنید. و اسماعیل دیگر در ردیف انبیاء بنی اسرائیل و غیره آمده. نظیر

«وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عیسی وَ اِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحینَ وَ اسماعیل وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمینَ» (85 و 86 / انعام)، یعنی: و (همچنین) زکریا و یحیی و عیسی و الیاس هر کدام از صالحان بودند. و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برتری دادیم. این مؤید آن است که این دو نفر غیر [از] هم اند. (تکرار: 12).

52 اَسَن:

تغییر یافتن، گویند: «اَسَنَ الماءُ» ، یعنی: آب متغیّر شد.

آسِن: آبی که رنگ و طعم آن تغییر یافته (قاموس). «فیها اَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ اسِنٍ» (15/محمد)، یعنی: در بهشت نهرهایی است از آب تغییر ناپذیر. (تکرار: 1).

ص:45

53 اَسْو و اُسْوَه:

سرمشق، مقتدا. در

مفردات گوید: آن به خوب و بد هر دو شامل است. لذا در قرآن با کلمه «حَسَنه» توصیف شده است. «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّه اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ» (21 / احزاب)، یعنی: در اعمال و اقوال رسول خدا برای شما سرمشق خوبی هست. (تکرار: 3).

54 اَسی:

حزن، اندوه. «فَلا تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ» (68/مائده)، یعنی: بر قوم کافر غصه مخور.

راغب گوید: حقیقت آن تعقیب چیز فوت شده است به حزن و اندوه. «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ» (23 / حدید)، یعنی: تا بر آنچه از شما فوت شده غُصّه نخورید. «فَکَیْفَ آسی عَلی قَوْمٍ کافِرینَ» (93/اعراف)، یعنی: چگونه بر قوم کافر اندوهگین شوم. (تکرار: 7).

55 اَشِر:

خودپسند، متکبّر، طاغی. «بَلْ هُوَ

ص:46

کَذّابٌ اَشِرٌ سَیَعْلَمُونَ غَدَا مَنِ الْکَذّابُ الاَْشِرْ» (25 و 26 / قمر)، یعنی: بلکه او (پیغمبر) دروغگوی متکبّر است. فردا حتما می دانند دروغگوی متکبّر کیست. (تکرار: 2).

56 اِصْر:

سنگینی، پیمان، گناه. این معانی به هم دیگر نزدیک اند زیرا پیمان یک نوع سنگینی و قبول مسئولیت و گناه نیز یک نوع سنگینی است. در آیه «ءَاَقْرَرْتُمْ وَ اَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ اِصْری» (81 / آل عمران)، به معنی پیمان است، یعنی: آیا اعتراف کردید؟ و بر آن، پیمان مرا گرفتید؟ و در شریفه «وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْرا» (286 / بقره)، به معنی سنگینی است، یعنی: تکلیف سنگین بر ما بار مکن. (تکرار: 3).

57 اَصْل:

ریشه، پایه. «کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» (24/ابراهیم)، یعنی: کلمه پاک همچون

ص:47

درخت پاکی است که ریشه آن ثابت و شاخه اش در هواست. جمع آن اُصول است. «اَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَهً عَلی اُصُولِها» (5/حشر)، یعنی: یا آن را به حال خود واگذار کردید. (تکرار: 15).

58 اَصیل:

وقت ما بعد عصر تا مغرب (اقرب الموارد). نیمه دوم فاصله بین عصر تا مغرب. «وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ اَصیلاً» (42/احزاب)، یعنی: او را بامداد و آخر روز تسبیح گوئید. جمع آن در قرآن فقط آصال استعمال شده. «یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الاْصالِ» (36 / نور)، یعنی: برای خدا در آن

خانه ها بامدادان و پسینان تسبیح گویند. «اَصیل» 4 بار و «آصال» 3 بار در قرآن آمده است.

59 اُفّ:

در قاموس گوید: افّ کلمه اظهار تنفّر است چون انسان چیزی را مکروه

ص:48

داشت در مقام اظهار کراهت می گوید: اُفّ؛ ابراهیم علیه السلام در مقام اظهار تنفّر از بتان و بت پرستان گفت: «اُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ» (67/ انبیاء)، یعنی: اف بر شما و بر آن چه غیر از خدا پرستش می کنید. (تکرار: 3).

60 اُفُقْ:

ناحیه، طرف. (قاموس، نهایه، مفردات). «وَ لَقَدْ رَآهُ بِالاُْفُقِ الْمُبینِ» (23/تکویر)، یعنی: او را در ناحیه روشن دید، جمع آن آفاق است یعنی اطراف. نواحی «سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الاْفاقِ وَ فی اَنْفُسِهِمْ» (53/فصلت)،

یعنی: آیات خود را در اطراف آسمان ها و زمین و در وجودشان، به آنها حتما می نمایانیم. (تکرار: 3).

61 اِفْک:

ساخته، برگرداندن چیزی از حقیقتش. «وَ قالُوا هذا اِفْکٌ مُبین» (12/نور)، یعنی: گفتند این ساخته و دروغ آشکار است. دروغ را از آن جهت اِفْک گویند که از

ص:49

واقعیّتش برگردانده شده. اَفّاک صیغه مبالغه است. «قاتَلَهُمُ اللّه انّی یُؤْفَکُونَ» (4/منافقون)، یعنی: خداوند آنها را بکشد چگونه از حق منحرف می شوند. (تکرار: 30).

مُؤْتَفِکات: در لغت به معنی بادهایی است که از مسیر خود بر می گردند و محل وزیدن خود را عوض می کنند و یا زمین هایی که زیر و رو می شوند. و ظاهرا مراد از آن در قرآن

شهرهای ویران و زیر و رو شده است نظیر شهرهای لوط و غیره. «وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخاطِئَهِ» (9/حاقَّه)، فرعون و کسانی که قبل از او بودند و همچنین اهل شهرهای زیر و رو شده (قوم لوط) مرتکب گناهان بزرگ شدند. کلمه مُؤْتَفِکَه (تکرار: 1) و مُؤْتِفِکات (تکرار: 2).

62 اُفُول:

غروب کردن. «فَلَمّا اَفَلَ قالَ لا اُحِبُّ الآفِلین» (76 / انعام)، پس چون غائب شد

ص:50

(غروب کرد) گفت: غائب شونده ها را دوست ندارم. (تکرار: 3).

63 اَکْل:

خوردن. «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» (31/اعراف)، یعنی: بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید. این کلمه با مشتقات آن 109 بار در قرآن آمده است.

«اَکّالُون»: مبالغه از اَکْل است «اُکُل» به معنی خوردنی است. «تُؤْتی اُکُلَها کُلَّ حینٍ» (25/ابراهیم)، یعنی: خوردنی (میوه) خود را هر زمان می آورد. (تکرار: 109).

64 اَلا:

آگاه باش، آگاه باشید. حرف تنبیه است و بر تحقّق مابعدش دلالت دارد مثل: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ» (13 / بقره)، یعنی: بدانید این ها همان سفیهانند. و نیز به معنی (طلب ملایم) و (طلب شدید) می آید. مثل «اَلا تُحِبُّونَ اَنْ یَغْفِرَ اللّه لَکُمْ» (22/نور)، یعنی: آیا دوست نمی دارید خداوند شما را ببخشد. (تکرار: 54).

ص:51

65 اَلْت:

نقصان. «وَ ما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ» (21 / طور)، از عملشان چیزی کم نکردیم. (تکرار: 1).

66 اِلْف:

پیوند، جمع شدن با میل و رغبت

(مفردات). باید دانست اُلْفَت جمع شدن مطلق نیست بلکه جمع شدنی است که میان اجزاء آن قبول و میل و الفت باشد. بهترین کلمه برای آن در فارسی «پیوند» است. «کُنْتُمْ اَعْداءً فَاَ لَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ» (103/آل عمران)، دشمن یکدیگر بودید و او میان دل های شما، الفت ایجاد کرد. این کلمه با مشتقات آن 8 بار در قرآن آمده است.

67 «اُلْفَه»:

انس گرفتن و دوست داشتن. «ایلاف» به معنی الفت دادن. «اَلْمُؤَلَّفَهُ قُلُوبُهُمْ» ، یعنی: کسانی که قلوبشان تألیف و جلب شده. مراد غیر مسلمانان هستند که برای تألیف قلوب به آنها زکات داده

ص:52

می شود. «لاِیلافِ قُرَیْشٍ» (1/قریش)، یعنی: (مجازات اصحاب فیل) به خاطر این بود که قریش (به این سرزمین مقدس) الفت گیرند (و مقدمات ظهور پیامبر فراهم شود).

68 اَلِف:

یا ساکن است که به آن لَیِّنه گویند و یا متحرّک است که به آن همزه گویند. راغب در مفردات گوید: به طور کلّی الف هایی که (اعمّ از الف و همزه) برای اثبات معنایی می آیند سه نوعند. نوعی به اول کلام داخل می شوند و نوعی به وسط و نوعی به آخر آن. نوع اول برای استخبار است. نظیر «اَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها» (30/بقره)، یعنی: (پروردگارا!) آیا کسی را در زمین قرار می دهی که فساد کند. و برای مغلوب کردن مخاطب و غیر آن، مثل «اَ هُمْ خَیْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّع» (37 / دخان)، یعنی: آیا آنها بهترند یا قوم تبع و برای تسویه مثل «سَواءٌ

ص:53

عَلَیْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا» (21/ابراهیم)، یعنی: (کار از این ها گذشته است) چه بی تابی کنیم و چه شکیبایی تفاوتی برای ما ندارد و برای نفی و این همزه چون بر نفی داخل شود افاده اثبات می کند و بالعکس. مانند «اَ لَیْسَ اللّه بِاَحْکَمِ الْحاکِمینَ» (8/تین)، یعنی: آیا خداوند بهترین حکم کنندگان نیست؟ نوعی که در وسط می آیند عبارتند از: الف تثنیه و الف بعضی از جمع ها مثل مُسْلِمان، مُسْلِمات و مَساکین. نوعی که در آخر واقع می شوند عبارتند از الف تأنیث مثل حُبلی و بَیْضاء و الف ضمیر در تثنیه. مثل «اِذْهَبا اِلی فِرْعَوْنَ» و الف هایی که به آخر آیات داخل می شوند همچنان که در آخر ابیات می آیند. مثل «فَاَضَلُّونَا السَّبیلا» (67/احزاب)، یعنی: و ما را گمراه ساختند. لیکن این الف ها معنائی ندارند و فقط برای اصلاح لفظ وارد

ص:54

می شوند (مفردات به اختصار).

69 اَلْف:

هزار. از اسماء عدد است جمع آن در قرآن کریم اُلوُف و آلاف به کار رفته است. «وَ اِنَّ یَوْما عِنْدَ رَبِّکَ کَاَلْفِ سَنَهٍ» (47 / حجّ)، یعنی: یک روز نزد پروردگار مانند هزار سال است. «خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ اُلُوفٌ» (243/بقره)، یعنی: از خانه های خود فرار کردند و آنها هزاران نفر بودند. «یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ» (124/آل عمران)، یعنی: پروردگارتان، شما را به سه هزار نفر از فرشتگان یاری کند. این کلمه با مشتقات آن 14 بار در قرآن آمده است.

70 اِلّ:

پیمان، قسم، قرابت، همسایه (قاموس). در قرآن مبین فقط به معنی قرابت به کار رفته. «لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ اِلاًّ وَ لا ذِمَّهً» (10 / توبه)، یعنی: مشرکان درباره هیچ

ص:55

مؤمنی قرابت و پیمانی را رعایت نمی کنند. (تکرار: 2).

71 اِلاّ:

حرف استثناء است. «لا اِلهَ الاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمْ» (163 / بقره)، غیر از او معبودی نیست، (زیرا) او است بخشنده و مهربان. (تکرار: 657).

72 اَلّتی:

مؤنّث الّذی است، به معنی آن که و آنچه. از جمع آن در قرآن فقط اَلّلائی و اَلّلاتی به کار رفته، مثل «اِنْ اُمَّهاتُهُمْ اِلاَّ الّلائی وَلَدْنَهُمْ» (2/مجادله)، یعنی: نیست مادران آنها مگر زنانی که آنان را زائیده اند و «وَ الّلاتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ» (34/نساء)، یعنی: زنانی را که از ناامنیشان می ترسید نصیحتشان کنید. (تکرار: 68).

73 اَلَّذی:

آن که، آنچه. «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا» (1 / اسراء)، یعنی: پاک و

ص:56

منزه است خدایی که بنده اش را دریک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی برد. اسم موصول مذکّر، جمع آن در قرآن فقط الَّذینَ آمده است. کلمه الَّذینَ (تکرار: 1080) و کلمه اَلَّذی (تکرار: 304).

74 اَلَم:

درد، راغب قید شدّت را نیز اضافه کرده است. «اَلیم» دردناک «لِلْکافِرینَ عَذابٌ اَلیمٌ» (104 / بقره)، یعنی: برای کافران عذاب دردناکی است. کلمه الیم (تکرار: 72)

(المعجم المفهرس).

75 اِله:

معبود. این کلمه در قرآن دو محلّ استعمال دارد یکی درباره ذات باری تعالی مثل «وَ اِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ» (163 / بقره)، یعنی: خدای شما خداوند یگانه ای است که غیر از او معبودی نیست، (زیرا) او است بخشنده و مهربان (و دارای رحمت عامّ و خاصّ). دیگری درباره

ص:57

معبودهای دروغین. نظیر «اَلَّذینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللّه اِلها آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ» (96/حجر)، یعنی: آنها که با خدا معبود دیگری قرار دادند اما به زودی می فهمند. (تکرار: 113).

76 اَللّه:

عَلَمِ (اسم) خداوند تبارک و تعالی است. «وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» (3 / احزاب)، و توکّل بر خدا کن. باید دانست: در این کلمه صفت به خصوصی از صفات حق تعالی منظور نیست و آن فقط اسم ذات باری است، ولی التزاما به جمیع صفات خدا دلالت دارد و شاید از این جهت گفته اند: اللّه نام ذات واجب الوجودی است که جامع تمام صفات کمال است. (تکرار: 2699).

77 اَللّهُمَّ:

اصل آن یا اللّه است، حرف نداء از اوّلش حذف شده و میم مشدّد در آخر جای آن را گرفته است. در قرآن فقط در معنای نداء به کار رفته. «قُلِ اللّهُمَّ ما لِکَ الْمُلْکِ

ص:58

تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ (26 / آل عمران)، بگو: بار الها، مالک حکومت ها تویی، به هر کس بخواهی، حکومت می بخشی». (تکرار: 5).

78 اَلْو:

تقصیر، کوتاهی (مفردات). «لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً»

(118 / آل عمران)، از غیر خودتان همراز مگیرید که در تباهی شما کوتاهی نمی کنند. (تکرار: 37).

79 ایلاء:

قسم خوردن. ایلاء در فقه اسلامی آن است که کسی قسم بخورد که با زن خود نزدیکی نخواهد کرد، زن او 4 ماه حقّ اعتراض ندارد، پس از چهار ماه اگر به حاکم رجوع بکند، حاکم شوهر او را میان دو چیز مُخَیّر می کند و آن این که یا طلاق بدهد و از زن جدا شود و یا کفّاره بدهد و به زن خود برگردد، در صورت امتناع وی را زندانی می کند، تا یکی از دو کار را اختیار

ص:59

نماید (شرایع). (1)قرآن مجید فرموده.

«لِلَّذینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ اَرْبَعَهِ اَشْهُرٍ، فَاِنْ فاءُوا فَاِنَّ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ وَ اِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَاِنَّ اللّه سَمیعٌ عَلیمٌ» (226 و 227/بقره)، یعنی: برای آنها که قسم می خورند از زنان خود دور شوند و مقاربت نکنند، چهار ماه انتظار هست، سپس اگر برگشتند خدا آمرزگار و رحیم است و اگر قصد طلاق کردند، خدا دانا و شنواست. (تکرار: 1).

80 اِلی:

حرف جرّ است، معنای مشهورش، دلالت به انتهای مکان یا زمان است. مثل «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصی» (1/اِسْراء)، یعنی: پاک و منزه است خدایی که بنده اش را دریک شب از مسجدالحرام به

ص:60


1- کفّاره اش کفّاره قَسَم است.

مسجد اقصی برد. اوّل مکان سیر مسجدالحرام و انتهای آن مسجد اقصی است و نظیر «ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیامَ اِلَی اللَّیْلِ» (187/بقره)، سپس روزه را تا شب تکمیل کنید. که انتهای زمانِ روزه رسیدن شب است. (تکرار: 742).

81 آلآءِ:

نعمت ها، مفرد آن، اِلْی است (اقرب الموارد). «فَاذْکُرُوا آلاءَ اللّه لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (69 / اعراف)، نعمت های الهی را یاد کنید (پاس بدارید) تا رستگار شوید. این کلمه به صورت جمع 34 بار در قرآن مجید آمده است.

82 اِلْیاس:

این شخص بزرگوار یکی از پیامبران خداست و از اینکه در قرآن مجید در ردیف انبیاء بنی اسرائیل شمرده شده می توان به دست آورد که از پیامبران بنی اسرائیل است. در مجمع البیان از ابن عباس و محمد بن اسحق و غیره، نقل

ص:61

شده که: او از انبیاء بنی اسرائیل و از اولاد هارون برادر موسی می باشد. «وَ اِنَّ اِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ» (23 / صافّات)، یعنی: الیاس از پیامبران بود … (تکرار: 2)

83 اِلْ یاسین:

الیاس. مرحوم علامه طبرسی قدّس سره، در مجمع البیان از ابن عباس نقل می کند: آل یاسین عبارتند از آل محمد صلی الله علیه و آله و یاسین اسم آن حضرت است. در تفسیر برهان 12 روایت نقل شده که: آل یاسین عبارتند از آل محمد صلی الله علیه و آله. «سَلامٌ عَلی اِلْ یاسین» (130/صافات)، یعنی: سلام بر الیاسین. (تکرار: 1).

84 اَم:

آیا، یا. مثل «وَ اِنْ اَدْری اَقَریبٌ اَمْ

بَعیدٌ ما تُوعَدُونَ» (109 / انبیاء)، یعنی: نمی دانم آیا نزدیک یا دور است آنچه وعده داده می شوید و مثل «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» (6 / بقره)، یعنی: برای

ص:62

آنها یکسان است خواه بترسانی یا نترسانی ایمان نمی آورند. (تکرار: 137).

85 اَمْت:

بلندی. مکان مرتفع (اقرب الموارد). «لا تَری فیها عِوَجا وَ لا اَمْتا» (107/ طه)، یعنی: در زمین پستی و بلندی نمی بینی. (تکرار: 1).

86 اَمَد:

مدّت. زمان. «فَطالَ عَلَیْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ» (16 / حدید)، یعنی: مدّت بر آنها دراز شد، دلهایشان سخت گردید.

راغب گوید: تفاوت اَمَد و اَبَد آن است که اَبَد به معنی زمان غیر محدود و اَمَد به معنی زمان محدود ولی مجهول الحدّ است. و فرق

میان زمان و اَمَد، آن که اَمَد به اعتبار آخر مدّت گفته می شود ولی زمان شامل اوّل و آخر مدّت است. اَمَد، (تکرار: 4).

87 اَمْر:

چیز، کار، جمع آن امور است. مثل «وَ اِذا قَضی اَمْرا فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (117/بقره)، یعنی: چون چیزی را اراده کند،

ص:63

بدان گوید: باش پس می شود و مثل «وَ شاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ» (159/آل عمران)، یعنی: در کار با آنها مشورت کن و مثل «اِلَی اللّه تُرْجَعُ الاُْمُورِ» (210/بقره)، یعنی: کارها به خدا بر می گردد. عاقبت کارها با خدا و برای خداست. دیگری: دستور و فرمان، قاموس گوید: «اَلاَْمْرُ ضِّدُ النَّهْیِ» مثل «قُلْ اَمَرَ رَبّی بِالْقِسْطِ» (29/اعراف)، یعنی: بگو خدایم به عدل فرمان داده است. این کلمه با مشتقات آن 248 بار در قرآن آمده است.

اَمّارَه: مبالغه است، به معنای بسیار امرکننده. «اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَهٌ بِالسُّوءِ» (53/یوسف)، یعنی: نفس به بدی، بسیار امرکننده است. (تکرار: 1).

ایتْمار: یعنی قبول امر و مشورت. «اِنَ الْمَلاَءَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ» (20/قصص)، یعنی: اشراف قوم درباره تو مشورت می کنند که

ص:64

تو را بکشند. «وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ» (6/طلاق)، یعنی: مابین خودتان به شایستگی مشورت کنید.

راغب گوید: مشورت را از آن جهت ایتمار گویند که مشورت کنندگان امر یکدیگر را قبول کنند. (تکرار: 2).

88 اِمْر:

ناپسند و عجیب. «لَقَدْ جِئْتَ شَیْئا

اِمْرا» (71/کهف)، حقا که کار ناپسندی کردی. (تکرار: 1).

89 اَمْس:

دیروز. «قَتَلْتَ نَفْسا بِالاَْمْسِ» (19 / قصص)، یعنی: دیروز کسی را کشتی. در آیه فوق ظاهرا مراد دیروز حقیقی است. در بعضی از آیات می شود گفت که: مطلب گذشته، مراد است. مانند «فَجَعَلْناها حَصیدا کَاَنْ لَّمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ» (24 / یونس)، و آن چنان آن را درو می کنیم که (گویی) هرگز نبوده است. در قرآن مجید فقط چهار بار آمده، آن

ص:65

هم با الف و لام (اَلاَْمْس).

90 اَمَل:

آرزو، امید. «ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَیُلْهِهِمُ الاَْمَلُ» (3 / حجر)، بگذار بخورند و برخوردار شوند و آرزو سرگرمشان کند، (تکرار: 2).

91 اُمّ:

مادر، اصل و پایه هر چیزی که چیزهای دیگر به آن منضّم شود. «وَ اَوْحَیْنا اِلی اُمِّ مُوسی اَنْ اَرْضِعیهِ» (7 / قصص)، یعنی: ما به مادر موسی الهام کردیم که او را شیرده.

92 اُمَّهات مؤمنین:

زنان حضرت رسول صلی الله علیه و آله اند. «اَلنَّبِیُّ اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ» (6 / احزاب)، یعنی: پیامبر، به مؤمنان از خودشان برتر است و همسران وی مادر مؤمنان اند. در این آیه، همسران حضرت به مادران مؤمنان تشبیه شده اند و مراد چنان که شیعه و سنّی

ص:66

تصریح کرده اند، حرمت تزویج است مثل مادران حقیقی و نیز احترام منظور است. ولی آنها به مؤمنین مَحْرَم نیستند نگاه کردن به آنها جایز نیست، میان آنها و مؤمنین توارث نیست و دخترانشان بر مؤمنان حرام نیستند. کلمه اُمَّهات (تکرار: 35).

93 اُمَّه:

جماعتی که وجه مشترک دارند، اُمّ در لغت به معنی قصد است. «آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرام» (2/مائده)، یعنی: قاصدان خانه خدا. بنابراین، امّت به کسانی گفته می شود که قصد مشترک و نظر مشترک دارند، راغب گوید: امّت هر جماعتی است که یک چیز مثل دین یا زبان و یا مکان آنها را جمع کند. مثلاً در آیه «کُلَّما دَخَلَتْ اُمَّهٌ لَعَنَتْ اُخْتَها» (38/اعراف)، یعنی: هر زمان گروهی وارد می شوند، گروه دیگر را لعن می کنند. منظور اشتراک در کفر و شرک است، در آیه

ص:67

«اِنَّ اِبْراهیمَ کانَ اُمَّهً قانِتا لِلّهِ» (120/نحل)،

یعنی: ابراهیم (به تنهایی) یک امّت بود مطیع فرمان خدا. گفته اند: او امّتی بود که فقط یک فرد داشت زیرا که آن روز فقط او مُوَحِدّ بود.

راغب گوید: یعنی او در عبادت خدا در مقام یک جماعت بود گویند: فلانی به تنهایی یک قبیله است. (تکرار: 51).

94 اُمَم:

جمع اُمّت است، آیه «وَ ما مِنْ دابَّهٍ فِی الاَْرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ» (38 / انعام)، یعنی: هیچ جنبنده ای در زمین و هیچ پرنده ای که با دو بال خود پرواز می کند نیست مگر این که امت هایی همانند شما هستند. تصریح دارد به این که جنبندگان و طیور دارای تشکیلات و نظامات اند و در زندگی اهداف مشترک و مقرّرات مخصوصی دارند. (تکرار: 12).

95 اُمّی:

درس ناخوانده. در المیزان

ص:68

فرماید: امّی منسوب به ام (مادر) است زیرا مهربانی مادر مانع از آن می شد که فرزندش را به دست معلّم بسپارد، فرزند فقط به تربیت مادر اکتفا می کرد. «وَ مِنْهُمْ اُمِّیُونَ لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ اِلاّ اَمانِیَّ» (78 / بقره)، یعنی: قسمتی از یهود بی سوادند، کتاب را جز دروغ هایی که علماء آنها می سازند، نمی دانند. کلمه اُمّی در دو جا، صفت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمده. «اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاُْمِیَّ … فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الاُْمِیّ» (157 158 / اعراف)، یعنی: آنها که از فرستاده (خدا) پیامبر «امّی» پیروی می کنند … پس ایمان بیاورید به خدا و فرستاده اش، آن پیامبر درس

نخوانده. اُمّی و درس ناخوانده بودن، یکی از دلائل نبوّت و من عنداللّه بودن آن حضرت است زیرا که بعد از نبوّت عالی ترین احکام و

ص:69

علوم را آورد و دنیا را عوض کرد. و این کار از درس ناخوانده محال است مگر آن که این موهبت از جانب خدا باشد، آیه «وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِه مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ» (48/عنکبوت)، هم معنی اُمّی را درباره آن حضرت روشن می کند و هم دلالت بر نبوّتش را، یعنی: تو پیش از نزول وحی کتابی نمی خواندی و با دست نمی نوشتی و اگر غیر آن بود، اهل باطل در کار تو شکّ می کردند و می گفتند در اثر خواندن و نوشتن چنین چیزها را آورده است. «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُْمِّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ»

(2/جمعه)، یعنی: او کسی است که در میان درس ناخوانده ها، پیغمبری از خودشان برانگیخت. مراد از اُمّییّن، اهل حجاز است. یهود ظاهرا غیر یهود را اُمّییّن می خواندند چنانکه قرآن از آنها نقل می کند. «لَیْسَ

ص:70

عَلَیْنا فِی الاُْمّییّنَ سَبیلٌ» (75/آل عمران). یعنی: در کتاب ما، غیر یهود را حرمتی نیست. (تکرار: 6).

96 اَمام:

جلو. «بَلْ یُریدُ الاِْنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَه» (5 / قیامت)، (انسان شک در معاد ندارد) بلکه او می خواهد (آزاد باشد و) مادام العمر گناه کند. (تکرار: 1).

97 اِمام:

پیشوا.

راغب گوید: اِمام آن است که از وی پیروی و به وی اقتداء شود، خواه انسان باشد یا کتاب یا غیر آن، حق باشد یا

باطل جمع آن اَئِمَّه است. «اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ» (124 / بقره)، یعنی: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی) قرار بده، خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمی رسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که

ص:71

پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند). این کلمه به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن آمده.

98 اَمّا:

حرف شرط و تفصیل و تأکید است و استعمال آن در تفصیل بیشتر است. مثل «اَمّا اَحَدُکُما فَیَسْقی رَبَّهُ خَمرا وَ اَمَّا الاْخَرُ فَیُصْلَبُ» (41/یوسف)، یعنی: اما یکی از شما (آزاد می شود و) ساقی شراب برای صاحب خود خواهد شد و اما دیگری به دار آویخته می شود. «فَاَمّا ثَمُودُ فَاُهْلِکُوا بِالطّاغِیَهِ وَ اَمّا عادٌ فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ» (5 و 6 / حاقّه)، یعنی: امّا قوم ثمود با عذابی سرکش هلاک شدند. و امّا قوم عاد به وسیله تند بادی سرد و پر صدا به هلاکت رسیدند. می بینیم که: اَمّا میان دو کس و دو قوم تفصیل می دهد و آنها را از هم جدا می کند. (تکرار: 58).

99 اِمّا:

سه معنی اصلی دارد، اِبهام،

ص:72

تخییر، تفصیل به شرح زیر:

اِبهام: نامشخص بودن. مثل «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّه اِمّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ» (106/توبه)، یعنی: وضع و آینده آنها مبهم است یا خدا عذاب می کند و یا می بخشد (تکرار: 30).

تَخْییر: اختیار داشتن. مثل «اِمّا اَنْ تُعَذِّبَ وَ اِمّا اَنْ تَتَّخِذَ فیهِمْ حُسْنا» (86/کهف)، یعنی: اختیار داری خواه عذاب بکنی و خواه نیکو رفتار نمائی.

تَفْصیل: جدا کردن. مثل «اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِرا وَ اِمّا کَفُورا» (3 / انسان)، ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) و یا کفران کند.

100 اَمِنَ:

اَمْن، ایمنی، آرامش قلب. خاطر جمع بودن. اَمْن و اَمانه و اَمان در اصل به یک معنی اند (مفردات). «فَاِنْ اَمِنَ بَعْضُکُمْ

ص:73

بَعْضا» (283 / بقره)، یعنی: اگر بعضی از شما به بعضی خاطر جمع باشد، یعنی به او اطمینان داشته باشد که خیانت نخواهد کرد. (تکرار: 4).

101 آمِن:

خاطر جمع، کسی که در او ایمنی است و یا شهری که ایمن است. «مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِنا» (97 / آل عمران)، یعنی: هر کس داخل آن (خانه خدا) شود، در امان خواهد بود. «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا آمِنا» (126/بقره)، یعنی: پروردگارا! این سرزمین را شهر امنی قرار ده. (تکرار: 6).

102 آمِنَه:

به معنی امن است، امین در لغت به معنی فاعل و مفعول (آمن و مأمون) هر دو آمده است. در آیه «وَ اَنَا لَکُمْ ناصِحٌ اَمینٌ» (68 / اعراف). و نظائر آن ممکن است امین به معنی اسم فاعل باشد، یعنی: من به شما ناصح و خیرخواهم و مطمئنم که خیر

ص:74

خواهم و همچنین در آیه «اِنّی لَکُمْ رَسُولٌ اَمینٌ» (107/شعراء)، یعنی: من برای شما

رسول امینی هستم. و امثال آن، از رسالتم مطمئنم. امانت را از آن جهت امانت گویند که شخص امانت گذار از خیانت آن که امانت پیش اوست مطمئن و ایمن است. (تکرار: 2).

103 اِیمان:

تسلیم تؤأم با اطمینان خاطر. «اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» (12/انعام)، یعنی: تنها کسانی که سرمایه های وجود خویش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ایمان نمی آورند. مؤمن کسی است که به حقّ تسلیم باشد و آن قهرا با عمل توأم است و بدون آن مصداق ندارد. (تکرار: 45).

104 اَمَه:

کنیز مملوک. «وَ لاََمَهٌ مُؤْمِنَهٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَهٍ» (221 / بقره)، یعنی: کنیز با ایمان، از زن آزاد بت پرست، بهتر

ص:75

است. جمع آن در قرآن اِماء آمده. «وَ اَنْکِحُوا الاَْیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ اِمائِکُمْ اِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّه مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّه واسِعٌ عَلیمٌ» (32/نور)، مردان و زنان بی همسر را همسر دهید و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند آنان را از فضل خود بی نیاز می سازد، خداوند واسع و آگاه است.

105 اَنْ:

حرفی است که بر چهار وجه می باشد:

1 حرف مصدری ناصب مضارع مثل «وَ اَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ» (184 / بقره)، یعنی: و روزه داشتن، برای شما بهتر است. «صَوْمُکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ».

2 مخفّف از ثقیله. مثل «عَلِمَ اَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ

مَرْضی» (20 / مزمّل)، یعنی: او می داند به زودی گروهی از شما بیمار می شوند، که در

ص:76

اصل اَنَّ می باشد.

3 مُفَسِّره که ماقبل خود را تفسیر می کند مثل «فَاَوْحَیْنا اِلَیْهِ اَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ» (27/مؤمنون)، یعنی: ما به نوح وحی کردیم که کشتی را بساز.

4 تأکید مطلب و اغلب پس از حرف لَمّا واقع می شود. «فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیرُ اَلْقاهُ عَلی وَجْهِه» (96 / یوسف)، یعنی: اما هنگامی که بشارت دهنده ای آمد، آن (پیراهن) را بر صورت او افکند. (تکرار: 617).

106 اِنْ:

بر چهار وجه باشد:

1 حرف شرط که دو (شرط و جزاء) را جزم دهد، به معنی اگر مثل «اِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ»

(38/انفال)، اگر از کفر خویش دست بردارند، گناهان گذشته آنها بخشیده شود.

2 مخفَّف از ثقیله و اکثرا در جوابش لام مفتوح می باشد. مثل «اِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا

ص:77

لَمَفْعُولاً» (108 / اسراء)، البته وعده خدای ما محققّا واقع خواهد شد.

3 حرف نفی. «اِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطانٍ» (68/یونس)، شما هیچ گونه دلیلی بر این ادعا ندارید.

4 تأکید نفی مثل: ما اِنْ یَخْرُجْ زَیْدٌ. این کلمه با ترکیب همه معانی اشاره شده 692 بار در قرآن تکرار شده است.

107 اَِنَّ:

به (فتح و کسر الف) هر دو حرف تأکیدند و برای تأکید مطلب ذکر می شوند. مثل «اِنَّ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیر» (1 / فاطر)، یعنی: او بر هر چیزی قادر است. فرق

مشهور میان این دو حرف آن است که اِنَّ (به کسر اوّل) غالبا در ابتدای جمله و اَنَّ (به فتح اوّل) غالبا وسط جمله به کار می رود. اِنَّ (تکرار: 2442) و اَنَّ (تکرار: 542).

108 اَِنّما:

(به فتح و کسر الف) فقط و این است، جز این نیست، مثل «قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی اِلَیَّ اَنَّما اِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ»

ص:78

(6/فُصِّلَت)، بگو من فقط انسانی مثل شما هستم که این حقیقت بر من وحی می شود که معبود شما تنها یکی است. (تکرار: 146).

109 اَنَا:

من، ضمیر رفع و در مذکّر و مؤنّث یکسان باشد. مثل «اِنْ اَنَا اِلاّ نَذیر» (188/اعراف)، من فقط بیم دهنده ام. (تکرار: 68).

110 اُنْثی:

به معنی ماده است مقابل نر،

خواه انسان باشد یا غیر آن. مثل «مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثی» (97 / نحل)، یعنی: هر کس عمل صالح کند خواه مرد باشد یا زن. که مراد انسان است و «اللّه یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ اُنْثی» (8/رعد)، یعنی: خدا از جنین هایی که هر انسان یا حیوان مادّه ای حمل می کند آگاه است. که شامل تمام ماده ها است اعمّ از انسان و غیره. جمع آن اِناث است. مثل «یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ اِناثا وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورِ» (49/شوری)، یعنی: و به هر کس

ص:79

اراده کند، دختر می بخشد و به هر کس بخواهد پسر. اُنْثَیَیْن تثنیه اُنْثی است «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَیَیْنِ» (11/نساء)، یعنی: که سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد. (تکرار: 30).

111 اُنْس:

الفت. «لا تَدْخُلُوا بُیُوتا … حَتّی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلی اَهْلِها» (27/نور)، یعنی: در خانه هایی وارد نشوید … تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید. مجمع از ابو ایوب انصاری نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: استیناس آن است که سُبْحانَ اللّهِ، اَلْحَمْدُ للّهِ، اللّه اَکْبَرُ گویند و بر اهل خانه تَنَحْنُح(1) کنند. و بر اهل خانه سلام کنند، آنَسَ را دانستن و دیدن و احساس

ص:80


1- صدا در سینه گردانیدن، سینه صاف کردن.

کردن گفته اند (قاموس). مثل «آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ نارا» (29 / قصص)، یعنی: از جانب کوه آتشی مشاهده کرد. (تکرار: 111).

112 اِنْس:

بشر خلاف جِنّ. در قرآن مجید پیوسته در مقابل جنّ به کار رفته. «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونَ» (56/ذاریات)، یعنی: من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند (و از این طریق تکامل یابند و به من نزدیک شوند). واحد آن اِنسِیّ است مثل «فَلَنْ اُکَلِّمَ الیَوْمَ اِنْسِیّا» (26/مریم)، یعنی: و با احدی امروز سخن نمی گویم (این نوزاد خودش از تو دفاع خواهد کرد). جمع آن اُناس و اَناسیّ است. مثل «قَدْ عَلِمَ کُلُ اُناسٍ مَشْرَبَهُمْ» (60/بقره)، یعنی: به طوری که هر یک (از طوایف دوازده گانه بنی اسرائیل) چشمه مخصوص خود را می شناخت. «وَ اَناسِیّ کَثیرا»

ص:81

(49/فرقان)، یعنی: و انسان های بسیار. اِنس

18 بار در قرآن و اُناس 5 بار و اِنسیّ و اَناسِیّ 1 بار در قرآن آمده است: از مجموع 18 محل در هفت محل، اِنس قبل از جنّ و در یازده محل، جنّ قبل از اِنس آمده است، بنابراین نمی شود گفت: چون جنّ پیش از انس به وجود آمده لذا پیش از آن ذکر می شود، زیرا در این صورت می بایست در همه جا، پیش از اِنس بیاید، قبل و بعد ذکر شدن آنها روی تقریب های به خصوصی است که با تدبّر در آیات روشن می شود.

113 اِنْسان:

با مراجعه به موارد آن خواهیم دید که از آن جسد ظاهری و صورت ظاهری مراد نیست، چنان که در بشر مراد است، بلکه باطن و نهاد و استعداد و انسانیّت و عواطف او در نظر است، مثل

«اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ کَفّار» (34 / ابراهیم)، یعنی:

ص:82

انسان ستمگر و کفران کننده است. «وَ کانَ الاِْنْسانُ عَجُولاً» (11/اسراء)، یعنی: و انسان همواره عجول است. «وَ کانَ الاِْنْسانُ اَکْثَرَ شَیْءٌ جَدَلاً» (54/کهف)، یعنی: ولی انسان بیش از هر چیز به جدل می پردازد. «لَیْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعی» (39/نجم)، یعنی:

برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست. «وَ وَصَّیْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَیْهِ اِحْسانا» (15/احقاف)، یعنی: ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند. فرق مشروح میان انسان و بشر در بشر خواهد آمد. (تکرار: 65).

114 اَنْف:

بینی. «وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الاَْنْفَ بِالاَْنْفِ» (45/ مائده)، چشم در مقابل چشم و بینی در مقابل بینی است.

آنِفا: هم اکنون. «ماذا قالَ آنِفا» (16/محمد)، یعنی: هم اکنون چه گفت؟ در

ص:83

مجمع البیان گوید: آنِفا یعنی در اوّلین وقتی که به ما نزدیک است. (تکرار: 1).

115 اَنام:

خلق، جنّ و انس. مطلق خلق اعمّ از جنّ و انس (قاموس). «وَ الاَْرْضَ وَضَعَها لِلاَْنامِ» (10/رحمن)، یعنی: و زمین را برای خلایق آفریدیم. در مجمع البیان انسان ها معنی کرده و در کَشّاف مطلق آنچه در روی زمین از جنبندگان است، گفته. و چون سوره اَلرَّحْمن درباره جنّ و انس است احتمال قوی آن است که مطلق جنّ و انس مراد باشد. (تکرار: 1).

116 اَنّی:

ظرف زمان و مکان است و برای

(صفحه 91)

بحث از آن دو باشد و در استفهام نیز به کار می رود، معنای فارسی آن: کی و کجا و چطور، است (اَیْنَ، مَتی، کَیْفَ). مثل «یا مَرْیَمَ اَنّی لَکِ هذا» (37 / آل عمران)، یعنی: ای مریم این طعام برای تو از کجاست؟ و مثل

ص:84

«اَنّیجِئْتَ» کی آمدی؟ و مثل «اَنّی یُحْیی هذِهِ اللّه بَعْدَ مَوْتِها» (259 / بقره)، یعنی: خدا این مردگان را چطور زنده می کند؟ «نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ اَنّی شِئْتُمْ» (223/بقره)، یعنی: زنان شما، محلّ بذرافشانی شما هستند، پس هر زمان که بخواهید، می توانید با آنها آمیزش کنید. (تکرار: 28).

117 آنآء:

ساعت ها. مفرد آن را أِنی (بر وزن عِنَب و فَرَس و صُرَد) گفته اند.

(مفردات). «یَتْلُونَ آیاتِ اللّه آناءَ اللَّیْلِ» (113/آل عمران)، یعنی: در ساعات شب آیات خدا را تلاوت می کنند. (تکرار: 3).

118 اِنآء:

ظرف. «اِلاّ اَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ اِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرینَ اِنیهُ» ، (53 / احزاب)، یعنی: مگر به شما اجازه برای صرف غذا داده شود در انتظار وقت غذا ننشینید. جمع آن آنیه است. «وَ یُطافُ

ص:85

عَلَیْهِمْ بِانِیَهٍ مِنْ فِضَّه» (15 / انسان)، یعنی: ظرف هایی از نقره بر آنها گردانده می شود. (تکرار: 3).

119 اَنی:

نزدیک شدن، رسیدن. «اَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ» (16/ حدید)، یعنی: آیا وقت آن نرسیده است که قلوب مؤمنان برای یاد خدا خاشع شود. «حَمیمٍ آنٍ» آب جوشانی است که به شدّت حرارت رسیده. «یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ آنٍ» (44/رحمن)، یعنی: میان آن دوزخ و آن آب سوزان، در رفت و آمد هستند. «تُسْقی مِنْ عَیْنٍ آنِیَهٍ» (5 / غاشیه)، یعنی: از چشمه ای که به شدت حرارت رسیده آب داده شوند. (تکرار: 3).

120 اَهل:

خانواده، خاندان. «وَ لَوْ اَنَّ أَهْلَ الْقُری امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّمآءِ وَ الاَْرْضِ» (96 / اعراف)، و اگر مردمی که در شهرها و آبادی ها زندگی

ص:86

دارند، ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، برکات آسمان و زمین را بر آنها می گشاییم. ناگفته نماند بنا بر استعمال قرآن مجید و گفته اهل لغت، اهل در صورتی استعمال می شود که میان یک عده افراد انس و پیوند جامعی بوده باشد مثل پدر، و شهر، کتاب، علم و غیره. (تکرار: 127).

121 اَهْلِیّ:

مأنوس و آشنا، در مقابل وَحْشیّ است که به معنی کنار و ناآشنا است. قرآن کریم آنان را که با پیغمبری هم عقیده باشند و به او ایمان آورند اهل او و ذریّه او می داند و کسانی را که فرزند نسبی وی باشند در صورت ایمان نیاوردن از اهل او بیرون می داند. درباره حضرت نوح بعد از طوفان و غرق شدن پسرش گفت: «رَبِّ اِنَّ ابْنی مِنْ اَهْلی وَ اِنَّ وَعْدَکَ الْحَقّ» (45 / هود)، یعنی: خدایا پسرم از اهل من است و وعده تو حق است وعده داده بودی که اهل مرا از

ص:87

غرق نجات دهی پس چرا پسرم غرق شد؟ خدا در جواب فرمود: «اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّهُ

عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ» (46/هود)، یعنی: او حتما از اهل تو نیست، او عملش غیرصالح است.

122 اَهْلُ الْبَیْت:

حضرت زهرای مرضیه علیهاالسلام و امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام می باشند. کلمه اَهْلُ الْبَیْت فقط 2 بار در قرآن مجید آمده است یکی درباره حضرت ابراهیم علیه السلام که ملائکه به زنش گفتند: «رَحْمَهُ اللّه وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجید» (73 / هود)، یعنی: این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است چرا که حمید و مجید است. دیگری درباره اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله «اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا» (33/احزاب)، یعنی: خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و

ص:88

کاملاً شما را پاک سازد. و این همان آیه معروف تطهیر است و مراد از آن پنج تن آل عبا صلوات اللّه علیهم هستند. مسلمانان به تبعیت از قرآن، کلمه اهل بیت را در اهل بیت حضرت رسول استعمال کرده اند و به طوری شهرت یافته که اراده دیگری از این کلمه محتاج به قرینه است.

123 اَوْ:

یا، حرف عطف است و تا یازده معنی برای آن شمرده اند (اقرب الموارد) از جمله، شکّ. مثل «قالُوا لَبِثْنا یَوْما اَوْ بَعْضَ یَوْم» (19/کهف)، یعنی: گفتند: یک روز یا قسمتی از روز را توقف کردیم. از جمله، اِبهام. مثل «قُلِ اللّه وَ اِنّا اَوْ اِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً اَوْ فی ضَلالٍ مُبین» (24/سبا)، یعنی: بگو اللّه و ما یا شما بر (طریق) هدایت یا در ضلالت آشکاری هستیم. (تکرار: 280).

124 اَوْب:

بازگشت. «اِنَّ اِلَیْنا اِیابَهُمْ»

ص:89

(25/غاشیه)، یعنی: راستی بازگشت آنها به سوی ماست، مَأب مصدر میمی به معنی بازگشت و اسم زمان، (زمان بازگشت) و اسم مکان، (مکان بازگشت) آمده است. مثل «اِلَیْهِ اَدْعُوا وَ اِلَیْهِ مَأب» (36 / رعد)، یعنی: به سوی او دعوت می کنم و بازگشت (همگان) به سوی او است. که به قرینه «اِلی» به معنی مصدر است و مثل «اِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرصادا، لِلطّاغینَ مَآبا» (21 22 / نباء)، یعنی: جهنم، کمینگاهی است بزرگ. و محل بازگشتی برای طغیانگران. که به قرینه «جهنم» به معنای مکان بازگشت است. (تکرار: 1) و کلمه مَأب (تکرار: 9).

125 اَوّاب:

صیغه مبالغه است یعنی بسیار رجوع کننده. «اِنّا وَجَدْناهُ صابِرا نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّاب» (44 / ص)، یعنی: ما او را شکیبا یافتیم، چه بنده خوبی که بسیار

ص:90

بازگشت کننده به سوی خدا بود. و آن صفت کسانی است که پیوسته به اطاعت و استغفار و دعا و ترک معاصی به سوی خدا رجوع می کنند، اَوّ ابین جمع اَوّاب است. «فَاِنَّهُ کانَ لِلاَْوّابینَ غَفُورا» (25/اسراء)، یعنی: او توبه کنندگان را می بخشد. (تکرار: 5).

126 اَوْد:

سنگینی: «آدَ، یَؤُدُ» یعنی سنگینی کرد و در اصل خم شدن از سنگینی است (مفردات). «وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما» (255/بقره)، یعنی: نگهداشتن آسمان ها و زمین، خدا را سنگینی نمی کند و او را به زحمت نمی اندازد. (تکرار: 1).

127 اَوْل:

رجوع.

تَأویل: برگشت دادن و برگشتن است، مثلاً حضرت یوسف در خواب دید: یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده می کنند، بعد از سال ها رنج و زحمت که در مصر به مقام

ص:91

بزرگ رسید: چون خانواده اش به مصر منتقل شدند یازده برادر و پدر و مادرش بر او خضوع کردند گفت: «یا اَبَتِ هذا تَأْویلُ رُؤْیایَ مِنْ قَبْلُ» (100 / یوسف)، یعنی: پدرم این تأویل خواب گذشته من است. در این جا می بینیم که خواب دیدن به صورت یک خبر و تأویل، وقوعِ خارجی آن است. (تکرار: 17).

128 آل:

اهل. در مفردات گوید: فقط در اشراف و بزرگان به کار می رود مثل آلُ اللّه،

در اشخاص ناشناس و زمان و مکان به کار نمی رود. ناگفته نماند در قرآن کریم نیز چنین است چنانکه می خوانیم: آل موسی، آل هرون، آل ابراهیم، آل عمران، آل یعقوب و … در قرآن یک جا آمده: «فَاَسْرِ بِاَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (81 / هود)، یعنی: در دل شب با خانواده ات (از این شهر) حرکت کن. در جای دیگر فرموده: «اِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّیْناهُمْ بِسَحَر»

ص:92

(34 / قمر)، یعنی: جز خاندان لوط را که سحرگاهان آنها را نجات دادیم. از این جا می فهمیم که آل به معنی اهل است. در خصوص فرعون آمده «فَاَخْذناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ» (40 / قصص)، یعنی: ما نیز او و لشکریانش را گرفتیم و به دریا افکندیم. این آیه صریح است که فرعون و

لشکریانش غرق شده اند، در جاهای دیگر آمده «وَ اَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» (50/بقره)، یعنی: و فرعونیان را غرق ساختیم و شما تماشا می کردید. در این جا از لشکریان با آل تعبیر شده، لشکریان فرعون چون پیرو و هم عقیده او بودند از این جهت خانواده و آلِ او حساب شده اند و این همان است که در اهل گذشت و گفتیم مردمان هم عقیده یک فرد، اهل او و آلِ اویند. نظیر آیه «وَ لَقَدْ اَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ

ص:93

بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ» (130 / اعراف)، است که ملّت فرعون آل فرعون شمرده شده اند. یعنی: و ما نزدیکان فرعون (و قوم او) را به خشکسالی و کمبود میوه ها گرفتار کردیم. (تکرار: 26).

129 اَوَّل:

مقابل آخِر. و آن وصف است و مؤنّث اش اُولی است مثل اُخری «هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاْخِرُ» (3 / حدید)، یعنی: اوست اوّل و در عالم وجود، کسی بر او سبقت ندارد و اوست آخِر که بعد از وی چیزی نیست. (تکرار: 24).

130 اُولُو:

صاحبان. «وَ ما یَذَّکَّرُ اِلاّ اُولُو الاَْلْبابِ» (7 / آل عمران)، یعنی: متذّکر نمی شوند مگر صاحبان عقول. این کلمه، جمع است و مفرد ندارد. (تکرار: 17).

131 اُولات:

صاحبان، مؤنث اُولُو است. مثل «وَ اُولاتُ الاَْحْمالِ اَجَلُهُنَّ اَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ»

ص:94

(4/طلاق)، و عدّه زنان باردار این است که بار خود را بر زمین بگذارند. (تکرار: 2).

132 اُوْلاء:

آنها، اسم اشاره است به جمع

نزدیک، مذّکر و مؤنّث در آن یکسان است و چون هاء تثنیه به آن داخل شود گویند: هؤلاء و چون کاف خطاب به آن داخل شود گویند اوُلئِکَ و چون ضمیر کُمْ به آن اضافه گردد گویند: اُولئِکم مثل «اَکُفّارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ اوُلئِکُمْ» (43 / قمر)، یعنی: آیا کفّار شما بهتر از این ها هستند؟ کلمه اوُلئِکَ (تکرار: 204).

133 اُوِّهِ:

تأسف. کلمه ای است که در مقام نالیدن از فشار و درد گفته می شود. در نهج البلاغه هست که در وقت یادآوری شهیدان صِفّین فرمود: «اَوِّه عَلی اِخْوانِیَ الَّذینَ قَرَؤُا الْقُرْآنَ فَاَحْکَمُوهُ» ، (تکرار: 2).

اَوّاه: صیغه مبالغه است از اَوْه. مثل «اِنَّ اِبْراهیمَ لاََوّاهٌ حَلیمٌ» (114/توبه).

راغب گوید:

ص:95

اَوّاه کسی است که ترس از خدا را آشکار کند، در نهایه آن را بسیار تضرّع کننده گفته است یعنی: چرا که ابراهیم مهربان و بردبار بود. در اصول کافی کتاب دعا باب اوّل از امام باقر علیه السلام نقل شده که اَوّاه را بسیار دعا کننده فرموده است. این کلمه با مشتقات آن 14 بار در قرآن آمده است

134 اِواء:

جای گرفتن، پناه بردن. «اِذْ اَوَی الْفِتْیَهُ اِلَی الْکَهْفِ» (10/کهف)، یعنی: چون جوان ها در غار جای گرفتند. «سَآوِی اِلی جَبَلٍ» (43/هود)، یعنی: زود به کوهی پناه می برم. (تکرار: 3).

135 اِیْ:

حرف جواب است به معنی آری. «وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ اَحَقُّ هُوَ قُلْ اِیْ وَ رَبّی» (53/یونس)، از تو می پرسند: آیا آن (وعده مجازات الهی) حقّ است؟ بگو: آری به خدا سوگند قطعا حق است. (تکرار: 1).

136 آیَه:

علامت، نشانه، عبرت، دلیل،

ص:96

معجزه. در متن قرآن همه این معانی را می توان یافت. معنای اصلی و حقیقی آیه، همان علامت و نشانه است چنانکه در قاموس و مفردات تصریح شده، معانی دیگر که ذکر شد همه با معنای اصلی قابل جمع اند و به قسمتی از کلمات قرآن که از محلّی آغاز و به مَقطعی ختم می شود آیه گوئیم زیرا که آن از نشانه های خداوند است و بشر از آوردن نظیر آن عاجز می باشد، موجودات عالَم را از آن جهت آیات اللّه می گوییم که نشانه های وجود خدا و صفات او هستند. در آیه «سَلْ بَنی اِسْرائیلَ کَمْ آتَیْناهُمْ مِنْ آیهٍ بَیِّنَه» (211 / بقره)، یعنی: از بنی اسرائیل بپرس «چه اندازه نشانه های

روشن به آنها دادیم»؟ منظور از آیه معجزه است و در آیه «اِنَّ آیَهَ مُلْکِهِ اَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ» (248 / بقره)، یعنی: نشانه حکومت

ص:97

او، این است که (صندوق عهد) به سوی شما خواهد آمد. به معنی دلیل است و در کریمه «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً» (92/یونس)، یعنی: ولی امروز بدنت را (از آب) نجات می دهیم تا عبرتی برای آیندگان باشی. منظور از آن عبرت است و در آیه «مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتابِ» (7/آل عمران)، یعنی: قسمتی از آن، آیات «محکم» (صریح و روشن) است که اساس این کتاب می باشد (و هرگونه پیچیدگی در آیات دیگر، با مراجعه به این ها، برطرف می گردد). مراد آیات قرآن است. در کریمه

«اَتَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ» (128/شعراء) به عمارت، آیه اطلاق شده یعنی: آیا شما بر هرمکان مرتفعی نشانه ای از روی هوی و هوس می سازید؟ کلمه آیَه 86 بار و کلمه آیات 295 بار در قرآن مجید آمده است.

ص:98

137 اَیُّوب:

از انبیاء مشهور است. «وَ اَیُّوبَ اِذْ نادی رَبَّهُ اَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْناهُ اَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدینَ» (83 - 84 / انبیاء) یعنی: و ایوب را(به یادآور) هنگامی که پروردگارش را خواند (و عرضه داشت) بدحالی و مشکلات به من روی آورده و تو ارحم الرّاحمینی. ما دعای او را مستجاب کردیم و ناراحتی هایی را که داشت برطرف

ساختیم و خاندانش را به او باز گردانیدیم و همانندشان را بر آنها افزودیم، تا رحمتی از سوی ما باشد و تذکری برای عبادت کنندگان. (تکرار: 4).

138 اَیْد:

نیرو، قوّه. «وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَاالاَْیْدِ» (17 /ص)، یعنی: یاد کن بنده ما داود را که نیرومند بود، در المیزان فرموده:

ص:99

نیرومند بود در تسبیح خدا و در حکومت و در علم و در جنگ که جالوت را کشت چنان که در سوره بقره هست. «وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِاَیْدٍ» (47 / ذاریات)، یعنی: آسمان را با نیرو (باقدرت) ساختیم. (تکرار: 2).

139 اَیْک:

جنگل، بیشه، نی زار. مراد از اصحاب اَیْکَه در قرآن مجید قوم حضرت شعیب است. «کَذَّبَ اَصْحابُ الاَْیْکَهِ الْمُرْسَلینَ.

اِذْ قالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ اَلا تَتَّقُونَ اِنّی لَکُمْ رَسُولٌ اَمین» (176 178 / شعراء)، یعنی: اصحاب ایکه (شهری نزدیک مدین) رسولان (خدا) را تکذیب کردند. هنگامی که شعیب به آنها گفت، آیا تقوی پیشه نمی کنید من برای شما رسول امینی هستم. گفته اند آن محلّی بود در نزدیکی مَدْیَن که شعیب برای آنها نیز مبعوث شده بود و نیز گفته اند که اَیْکَه نام شهری بود. اَیکه را نمی شود با مَدْیَن یکی

ص:100

دانست که درباره مَدْیَن آمده «وَ اِلی مَدْیَنَ اَخاهُمْ شُعَیْبا» (84/هود)، یعنی: و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم. از این آیه می فهمیم که شعیب اهل مدین بود ولی درباره اَیکه «اَخاهُم» نیامده است. در سوره حِجر و شُعَراء و غیره روشن می شود:

اصحاب اَیْکَه نیز در اثر طغیان هلاک شده اند. در جوامع الجامع فرموده: در حدیث است شعیب به اهل مَدْیَن و اَیْکَه هر دو مبعوث شده بود. (تکرار: 4).

140 اَیِّم:

زن بی شوهر، جمع آن در قرآن اَیامی است. گاهی به مرد مجرّد نیز اَیِّم گویند (مفردات). در قاموس گوید: اَیِّم زنی بی شوهر است خواه دوشیزه باشد یا شوهر رفته و نیز مردی که زن ندارد. در آیه «وَ اَنْکِحُوا الاَْیامی مِنْکُمْ» (32 / نور)، زنان بی شوهر و مردان بی زن هر دو مرادند،

ص:101

یعنی: مردان و زنان بی همسر را همسر دهید. (تکرار: 1).

141 اَلاْن:

اکنون، حالا. اَلاْن اسم وقتی است که درآن هستی. «قالُوا الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقّ»

(صفحه 111)

(71 / بقره)، گفتند اکنون حق را آوردی. (تکرار: 8).

142 اَیّانَ:

کی، کدام وقت و آن سؤال است از زمان آینده و نزدیک و به معنی مَتی است. «وَ ما یَشْعُرُونَ اَیّانَ یُبْعَثُونَ» (21/نَحْل)، نمی دانند کدام وقت برانگیخته می شوند. (تکرار: 6).

143 اَیْنَ:

کجا. ظرفی که با آن از مکان شیئی سؤال می شود چنان که با «مَتی» از زمان آن «یَقُولُ الاِْنْسانُ یَوْمَئِذٍ اَیْنَ الْمَفَرّ» (10/قیامت)، انسان در آن روز گوید: فرارگاه کجاست؟ (تکرار: 14).

144 اَیْنَما:

هرکجا، همان اَیْنَ است که «ما»

ص:102

به آن ملحق شده و متضمّن معنای شرط است و به دو فعل جزم می دهد. مثل «اَیْنَما

تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّه جَمیعا» (148 / بقره)، هر کجا باشید، خدا همه شما را می آورد. (تکرار: 3).

145 اَیُّ:

کدام یک، حرف استفهام و اِسْتِخْبار است. مثل «فَاَیُّ الْفَریقَیْنِ اَحَقُّ بِالاَْمْنِ» (81/انعام)، یعنی: پس کدام یک از دو گروه به ایمنی سزاوارتر است و «اَیُّها» در «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» همان اَیُّ است که حرف ندا و هاء تنبیه به آن اضافه شده است. (تکرار: 50).

146 اِیّا:

فقط. مثل «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَاِیّاکَ نَسْتَعینُ» (5/حمد)، فقط تو را می پرستیم و فقط از تو یاری می جوییم. کلمه اِیّایَ (تکرار: 25).

ص:103

ب (107 لغت)

147 باء:

حرف دوم از الفبای عربی و فارسی و حرف جَرّ است، اهل لغت برای آن چهارده معنی گفته اند. در اینجا بعضی از آنها که مناسب این کتاب است نقل می شود.

*****

1- تعدیه. مثل «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها» (160/انعام)، یعنی: هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش خواهد داشت چنان که می بینیم «باء» برای تعدیه فعل آمده است.

2 تأکید و آن را زائد گویند: ظاهرا زائد به معنی بی فائده نیست بلکه از این جهت که در تغییر معنی کلام مثل تعدیه و غیره نیست، آن را زائد گفته اند وگرنه مطلب را تأکید می کند و بی فایده نیست. در کلماتی که بعد از مادّه «کَفی» واقع اند «باء» را زائد گفته اند. مثل

«کَفی بِاللّه حَسیبا» (6/نساء)، یعنی: خداوند برای محاسبه کافی است. «وَ کَفی بِاللّه وَلّیا وَ

ص:104

کَفی بِاللّه نَصیرا» (45 / نساء) یعنی: و کافی است که خدا ولیّ شما باشد و کافی است که خدا یاور شما باشد. «کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیبا» (14/اسراء)، یعنی: کافی است که امروز خود حسابگر خود باشی. در 27 محل از قرآن که فعل کَفی به صورت ماضی آمده، ما بعد همه باء است. جز آیه «وَ کَفی اللّه الْمُؤْمِنینَ الْقِتالَ» (25/ احزاب)، یعنی: و خداوند در این میدان مؤمنان را از جنگ بی نیاز ساخت (و پیروزی را نصیبشان کرد).

3 مَعَ (مصاحبت). «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ مِنّا و بَرَکاتٍ» ، ای نوح با سلام و برکات پیاده شو، «فَادْخُلُوها بِسَلامٍ امِنین» (46 / حجر)، (فرشتگان الهی به آنها می گویند) داخل این باغ ها شوید با سلامت و امنیت.

4 ظرفیّت (ظرف زمان و مکان). «اِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَیّْناهُم بِسَحَرٍ» (34 / قمر)، مگر آل لوط که

ص:105

وقت سحر نجاتشان دادیم.

148 بابِل:

مملکتی بود در محل کنونی مملکت عراق، مرکز آن نیز نامش بابِل بود، آن در کنار فرات و در محلّ فعلی شهر حِلّه بوده است، «وَ ما اُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ» (102 / بقره)، یعنی: (و نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت» نازل شد پیروی کردند. (تکرار: 1).

149 بِئْر:

چاه. «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَّشِیدٍ» (45/حج)، یعنی: و چه بسیار چاه پرآب و قصرهای محکم و مرتفع که بی صاحب

مانده، در نهایه آمده: گویند بئر چاه کهنه و قدیمی است که حفر کننده و مالک آن معلوم نیست … این نقل با کلمه مُعَطَّلَه خیلی مناسب است. (تکرار: 1).

150 بَأس:

سختی، ناپسند، بُؤْس و بَأْساء نیز همان معنی را دارد (مفردات). «وَاللّه اَشَدُّ

ص:106

بَأْسا وَ اَشَدُّ تَنْکیلا» (84 / نساء)، یعنی: و خداوند قدرتش بیشتر و مجازاتش دردناک تر است. در این آیه به نظر می آید که مراد از بأس سختی و صلابت باشد یعنی خدا از حیث صلابت و عقوبت سخت تر است. «وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْساء وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ» (177/بقره)، یعنی: در برابر محرومیت ها و بیماری ها و در میدان جنگ استقامت به خرج می دهند. بأس را در آیه،

شدت جنگ و جنگ معنی کرده اند و با اصل معنی کاملاً درست است. بائسِ در آیه «وَ اَطْعِمُوا الْبآئِسَ الْفَقیرَ» (28 / حجّ)، یعنی: و بینوای فقیر را نیز اطعام نمائید. کسی است که به او سختی رسیده است بنابراین، فقیر صفت بائِس است، زیرا ممکن است بائس غیر فقیر باشد. «عَذابٍ بَئیس» (165/اعراف)، یعنی: عذاب شدید.

ص:107

(تکرار: 25).

151 بَأساء:

سختی شدید. «وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرآءِ وَ حینَ الْبَأسِ» (177/بقره)، یعنی: و صبرکنندگان در سختی و ضرر شدید و در موقع جنگ. بیضاوی از اَزْهری نقل می کند: بَأْساء در سختی هائی گفته می شود که «خارج از بدن» باشد مثل سختی در اموال و غیره و ضَرّآءِ سختیی است که به «داخل بدن» رسد مثل مرض و زخم. صاحب المیزان ذیل آیه 214 از سوره بقره، نیز چنین گفته است. کلمه بأساء 4 بار در قرآن مجید آمده و پیوسته معادل ضرّآء واقع شده است.

(صفحه 118)

152 بِئْسَ:

فعل ذَمّ است و در تمام ذمّ ها به کار می رود. چنان که نِعْمَ در تمام مدح ها (مفردات). اصل آن از بُؤْس به معنی ناپسند است (اقرب). «فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ المِهاد»

ص:108

(206 / بقره) جهنّم برای او کافی است و بد جایگاهی است. (تکرار: 40).

153 بَتَْر:

بریدن (قطع). (تکرار: 1).

اَبْتَر: حیوانی که دُمش بریده شده و کسی که فرزند ندارد (قاموس).

راغب گوید:

بَتَر در بریدن دم به کار رفته، فرزند نداشتن و ذکر خیر نداشتن معنای ثانوی آن است گویند: فلانی اَبْتَر است یعنی فرزند ندارد و یا ذِکر خیر ندارد. «اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَر» (3/کوثر)، مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است. یعنی: دشمن تو همو بی دنباله است. گویند: چون عبداللّه فرزند حضرت رسول صلی الله علیه و آله که از حضرت خدیجه بود از دنیا رفت، کفّار گفتند او اَبْتَر است و گویند: کُفّار گفتند چون محمّد از دنیا رود دین و آئین اش نیز از بین می رود و اثری از آن نمی ماند، لذا آیه فوق نازل شد. این سوره جواب هر دو

ص:109

قول است و خبر می دهد که نام مبارک و ذکر خیر و فرزندان و پیروان دین آن حضرت روزافزون و همیشگی خواهند بود. بقیّه

کلام در «کوثر» دیده شود. (تکرار: 1).

154 بَتْک:

قطع، شکافتن. «فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الاَْنْعامِ» (119 / نساء)، یعنی: پس گوش چهارپایان را بشکافند. بیضاوی بَتْک را در آیه، شکافتن گفته است و گوید: مراد شکافتن گوش بعضی از چهارپایان است که اعراب گوش آنها را شکافته و ذبح و سوار شدن و بار کردن آنها را تحریم می نمودند. (تکرار: 1).

155 بَتْل:

بریدن، اخلاص. «وَ اذْکُرِ اسْمَّ رَبِّکَ وَ تَبَّتَلْ اِلَیْهِ تَبْتیلا» (8 / مزمّل)، یعنی: نام پروردگارت را یاد کن و به سوی او اخلاص کن اخلاصی کامل، منظور بریدن از هوای نفس و خود را به خدا مخصوص کردن

ص:110

است، در نهایه و مفردات هست که

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لا رَهْبانِیَّهَ وَ لا تَبَتُّلَ فِی الاِْسْلامِ» ، یعنی: در اسلام رهبانیت و بریدن از نکاح نیست. در قاموس گوید: بتول صفت فاطمه علیه السلام سیّده زنان جهان است، زیرا از زنان زمان خود و زنان امّت، در فضل و دین و حسب، بریده و ممتاز بود. (تکرار: 1).

156 بَثّ:

پراکندن. منتشر کردن. «فَاَحْیا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ کُلِّ دابَّهٍ» (164/بقره)، یعنی: به وسیله باران زمین را پس از مرده شدن زنده کرد و در آن تمام جنبندگان را پراکند. (تکرار: 1).

157 بَجْس:

شکافته شدن، شکافتن. «فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتی عَشْرَهَ عَیْنا» (160/اعراف)، یعنی: از آن سنگ، دوازده

چشمه بشکافت.

راغب گوید: بَجْس اکثرا در

ص:111

چیزی که از محلّی تنگ بیرون آید، به کار می رود. (تکرار: 1).

158 بَحْث:

کاویدن، جستجو کردن. «فَبَعَثَ اللّه غُرابا یَبْحَثُ فِی الاَْرْضِ» (31/مائده)، سپس خداوند زاغی را فرستاد که در زمین جستجو (و کند و کاو) می کرد. (تکرار: 1).

159 بَحْر:

دریا. آب وسیع. «وَ جاوَزْنا بِبَنی اِسْرائیلَ الْبَحْرِ» (138 / اعراف)، یعنی: بنی اسرائیل را از دریا عبور دادیم در قاموس گوید: «اَلْبَحْر: اَلْماءُ الْکَثیرُ».

راغب گوید: آن در اصل هر محلّ وسیعی است که شامل آب زیاد باشد و به اعتبار سِعه در معانی دیگر نیز به کار رفته است. مثلاً به اسب تندرو به اعتبار سِعه سیرش گویند:

فَرَسٌ بَحْرٌ: نقل است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به اسبی سوار شد و فرمود: «وَجَدْتُهُ بحَرْا» و به آن که معلوماتش وسیع است

ص:112

گویند: بَحْرُ الْعُلوم و مُتِبَّحِر و به شتری که گوش آن را می شکافند به جهت سِعه شکاف می گفتند: بَحیرَه. (تکرار: 41).

160 بَخْس:

ناقص کردن، کم کردن. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» (20 / یوسف)، او را به قیمت کم و ناقص فروختند. (تکرار: 7).

161 بَخْع:

کشتن و تلف کردن خود از اندوه. «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ اَلاّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ» (3/شعراء)، شاید تو خودت را تلف کنی از این که ایمان نمی آورند. (تکرار: 2).

162 بُخْل:

ضدّ سخاوت، خودداری از بخشیدن، راغب گوید: بخل امساک

موجودی است از محلّی که نباید امساک شود. «اَلَّذینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ» (37 / نساء)، یعنی: کسانی که بخل می ورزند و مردم را به بخل امر می کنند. (تکرار: 12).

163 بَدْء:

شروع. «فَبَدَءَ بِاَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ

ص:113

اَخیهِ» (76 / یوسف)، شروع کرد به ظروف آنان پیش از ظرف برادرش. (تکرار: 16).

164 بَدَر:

عجله کردن، سرعت گرفتن. «وَ لا تَأْکُلُوها اِسْرافا وَ بِدارا اَنْ یَکْبَرُوا» (6 / نساء)، یعنی: و پیش از آن که بزرگ شوند، اموالشان را از روی اسراف نخورید. (تکرار: 1).

165 بَدْر:

نام محلّی است مابین مکه و مدینه که جنگ معروف بدر درآن واقع شد. «وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّهٌ»

(123/آل عمران)، خداوند شما را در «بدر» یاری کرد (و بر دشمنان خطرناک پیروز ساخت) در حالی که شما (نسبت به آن ها) ناتوان بودید.

166 بَدْع:

ایجاد ابتکاری. باید دانست هر ایجادی اِبداع نیست بلکه اِبداع آن است که بدون سابقه و بدون پیروی از دیگران باشد،

ص:114

بهترین کلمه برای آن، اِبتکار است. «بَدیعُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (117 / بقره)، خدا آفریننده آسمان ها و زمین است. (تکرار: 4).

167 بَدْل:

عوض گرفتن. «اِلاّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنا بَعْدَ سُوءِ» (95/اعراف)، سپس خوب را به جای بد عوض کرد.

راغب گوید: اِبدال، تَبدیل، تَبَدُّل و اِسْتِبْدال همه به معنی عوض گرفتن و قرار دادن چیزی است در جای

چیزی. «لا تَبْدیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ» (64 / یونس)، برای کلمات خدا تغییری نیست یعنی یکی به جای دیگری قرار گرفته نمی شود. «… بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً» (50 / کهف)، شیطان و اولیاء او برای ظالمان به جای خدا، عوض بدی اند. (تکرار: 44).

168 بَدَن:

تن، جسد. «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً» (92 / یونس)، یعنی: امروز تو را به وسیله بدنت نجات می دهیم تا

ص:115

برای کسانی که از پس تواند، عبرتی باشی یعنی زنده نجات یافتن تو، شدنی نیست فقط پیکرت را از آب بیرون خواهیم انداخت و آن نوعی از نجات تو است و آن هم برای عبرت دیگران. (تکرار: 1).

169 بُدْن:

جمع بَدَنَه به معنی شتر قربانی

است، «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» (36 / حجّ)، یعنی: شتران قربانی را برای شما از نشانه های خدا قرار دادیم. (تکرار: 1).

170 بُدُوّ:

ظهور شدید (مفردات). «وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّه ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ» (47/زمر)، یعنی: از خدا برای آنان آنچه گمان نمی کردند آشکار شد. قاموس آن را مطلق ظهور گفته است. «وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَهُ وَ الْبَغْضاءُ» (4/ممتحنه)، یعنی: میان ما و شما دشمنی و کینه آشکار شد. به جای ظهور رأی و مصلحت نیز به کار رفته. مثل

ص:116

«ثُمَّ بَدالَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الاْیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّی حینٍ» (35/یوسف)، بعد چنین مصلحت شد که او را تا مدّتی محبوس کنند. «وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ اِلاَّ الَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ»

(27/هود)، یعنی: و کسانی را که از تو پیروی کردند جز گروهی اراذل ساده لوح نمی یابیم. کلمه «بادی» را بعضی بادء با همزه آخر و بعضی بادی با یاء آخر خوانده اند (مجمع البیان) بنا بر قرائت اوّل، اصل آن از بَدَءَ به معنی شروع و بنا بر قرائت دوّم از بُدُوّ به معنی ظهور است. بادِی الرَّأْیِ بنا بر معنی اول کسی است که ناپخته رأی باشد و بنا بر معنی دوّم کسی که اظهار رأی می کند در حالی که تحقیق نکرده است (مفردات). «بادِیَ الرَّأْیِ» در آیه اگر قید «اِتَّبَعَکَ» باشد معنی این می شود: بی آنکه تدبّر و تحقیق کنند. «سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ» (25 / حج).

ص:117

«باد» دراینجا به معنی مسافر است که ظاهر می شود یعنی: مقیم و مسافر در آن یکسان است. (تکرار: 26).

171 بَدْو:

بادیه، صحرا. «وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» (100 / یوسف)، یعنی: و شما را از آن بیابان (به این جا) آورد. در مجمع فرموده: بادِی کسی است که در بادیه ساکن باشد. (تکرار: 2).

172 بَذْر:

پاشیدن تخم و به اسراف کار از آن جهت مُبذِّر می گویند که مال را می پاشد و متفرّق می کند.

راغب گوید: تبذیر به معنی تفریق و اصل آن بذر پاشیدن است بعدا به طور استعاره به آن که مال خویش را ضایع می کند مُبَذِّر گفتند. «اِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطین» (27/اسراء)، اسراف کاران برادران شیاطین اند. (تکرار: 3).

173 بَرَء:

خلاص شدن، کنار شدن،

ص:118

آفریدن. در مفردات آمده: بَرء و بَراء و تَبَرّی کنار شدن از چیزی است که مجاورت آن ناپسند است، لذاست که گویند: از مرض بری شدم و از فلان بری شدم. در قرآن کریم به هر دو معنی کنار شدن و آفریدن آمده است. «فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّءَ مِنْهُ» (114 / توبه)، یعنی: چون بر ابراهیم روشن گردید که (عمویش) آزر دشمن خدا است از او کنار گرفت و بیزاری کرد. «اِنَّ اللّه بَرِیٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَ رَسُولُهُ» (3/توبه)، یعنی: حقّا که خدا و رسولش از مشرکان کنار و بیزارند، معنی دوم را در «بَرِیَّه» بخوانید. کلمه بریء 11 بار در قرآن مجید آمده است.

174 بَرِیَّه:

مخلوقات. «اُوْلئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّه» (7 / بَیِّنَه)، یعنی: آنها بهترین خلق اند. با در

نظر گرفتن معنی برء که گفته شد، به نظر می آید که خلق را از آن جهت بَرِیّه گفته اند

ص:119

که از مادّه عالم کنار شده و به صورت انسان و زنده درآمده اند. (تکرار: 2).

175 بارِئ:

آفریننده. «هُوَ اللّه الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی» (24/حشر)، یعنی: اوست خدای اندازه گیر، آفریننده، صورت ده، برای اوست نام های خوب. با در نظر گرفتن آنچه در «برء بَرِیّه» گفتیم، شاید خدا را از آن جهت باری گوئیم، که به وسیله ایجاد، اشیاء را از نبودن کنار و به طرف بودن می کشاند. (تکرار: 31).

176 بُرْج:

آشکار شدن. «وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الاُْولی» (33/احزاب)، یعنی: و همچون جاهلیت نخستین (در میان مردم)

ظاهر نشوید. در مجمع البیان ذیل آیه 60 از سوره نور گوید: تَبَرُّجْ آن است که زن زیبائی های خود را آشکار کند. «غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزینَهٍ» (60 / نور)، یعنی: زنانی که

ص:120

خودنمائی به زینت نمی کنند. اکنون می رسیم به آیاتی که راجع به بروج آسمان اند، بُروج که 3 بار در قرآن آمده است همان ستارگان اند که در آسمان می درخشند و به مناسبت ظهور و آشکار بودنشان که معنای اصلی برج است، بروج نامیده شده اند و آسمان به وسیله آنها زینت داده شده است. «وَ السَّماءِ ذاتِ البُرُوجِ» (1 / بروج)، یعنی: سوگند به آسمان که دارای برج های بسیار است. «وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءَ بُرُوجا وَ زَیَّناها لِلنّاظِرینَ»

(16/حجر)، یعنی: ما در آسمان برج هایی قرار دادیم و آن را برای بینندگان تزیین کردیم. (تکرار: 7).

177 بَرْح:

کنار رفتن. «فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّی یَأْذَنَ لِی اَبِی» (80 / یوسف)، یعنی: هرگز از این زمین کنار نمی روم تا

ص:121

پدرم اجازه دهد. (تکرار: 3).

178 بَرْد:

خنک. «قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْدا وَ سَلاما عَلی اِبْراهیم» (69 / انبیاء)، یعنی: گفتیم ای آتش بر ابراهیم خنک و سالم باش. (تکرار: 5).

179 بارِد:

اسم فاعل از بَرْد است. «وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ لا بارِدٍ وَ لا کَریمِ» (44 / واقعه)، یعنی: و سایه ای از دود که نه خنک است و نه گوارا. (تکرار: 2).

180 بَرَد:

تگرگ. «وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فیها مِنْ بَرَدٍ فَیُصیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَمَّنْ یَشاءُ» (43 / نور)، یعنی: و از آسمان، از کوه هایی که در آن است دانه های تگرگ نازل می کند و هر کس را بخواهد، به وسیله آن زیان می رساند و از هر کس بخواهد، این زیان را برطرف می کند. (تکرار: 5).

181 بَرَر:

این مادّه در قرآن مجید به سه

ص:122

معنی زیر آمده و ریشه همه خشکی است که چون توأم با وسعت است در معنای احسان کننده و نیکوکار و نیکی و خوبی نیز به کار می رود:

1 بَرّ: خشکی، مثل «هُوَ الَّذی یُسَیِّرُکُمْ فِی البَرِّ وَ الْبَحْرِ» (22 / یونس)، یعنی: او کسی است که شما را در خشکی ودریا راه می برد.

(تکرار: 12).

2 بَرّ: احسان کننده و نیکوکار. مثل «اِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحیم» (28/طور)، یعنی: حقّا که اوست صاحب احسان وسیع و مهربان و مثل «وَ بَرّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یَجْعَلْنی جَبّارا شَقِیّا» (32/مریم)، یعنی: مرا به مادرم نیکوکار قرار داد و جبّار و شقی نگردانیده. (تکرار: 8).

182 بِرّ:

نیکی، خوبی. مثل «اَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ» (44 / بقره)، یعنی: آیا مردم را به نیکی دستور می دهید و

ص:123

خود را از یاد می برید؟ (تکرار: 8).

اَبْرار: نیکوکاران. «اِنَّ الاَْبْرارَ لَفی نَعیم» (13 / انفطار)، یعنی: مسلما نیکان در نعمت فراوانی هستند. بَرَرَه نیز به همان معنی است مثل «بِاَیْدی سَفَرَهٍ کِرامٍ بَرَرَهٍ» ،

(16 / عبس) یعنی: به دست سفیرانی است، والامقام و فرمانبردار و نیکوکار. (تکرار: 6).

183 بُرُوز:

آشکار شدن. مبارزه را از آن جهت مبارزه گویند که دو حریف مقابل هم آشکار می شوند. «وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِه قالُوا رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْرا» (250/بقره)، یعنی: چون برای جالوت و لشکریان او آشکار شدند، گفتند: پروردگارا ما را پایدار گردان. ناگفته نماند: بروز چون با الی و مِنْ متعدّی شود معنی خروج می دهد، گوئیم «بَرَز اِلَیْهِ» یعنی به سوی او خارج شد «بَرَز مِنْ عِنْدِه» یعنی از نزد او خارج شد و

ص:124

این دو معنی با معنی اوّل مخالف نیست. مثل «لَبَرَزَ الَّذینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ اِلی مَضاجِعِهِمْ» (154 / آل عمران)، یعنی: هر آینه

آنان که مرگ برایشان نوشته شده به سوی قتلگاهشان خارج می شدند. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.

184 بَرْزَخ:

واسطه و حایل میان دو چیز. «بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ» (20 / رحمن)، یعنی: میان آن دو حایلی است که تجاوز نمی کنند. عالَم مرگ را برزخ گوئیم چون میان زندگی دنیا و آخرت واسطه است. (تکرار: 3).

185 بَرَص:

پیسی. مرضی است پوستی که رنگ قسمت هائی از بدن سفید می گردد. «وَ اُبْرِءُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ اُحْیِی الْمَوْتی بِاِذْنِ اللّهِ» (49 / عمران)، یعنی: به اذن خدا کور مادرزاد و شخص بَرَص زده را شفا می دهم و مردگان را زنده می کنم. اَبْرَص

ص:125

وصف بَرَص است. (تکرار: 2).

186 بَرْق:

نور. (نیروی مخصوص) در لغت عرب نوری است که از اَبر می جهد. «یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفا وَ طَمَعا» (12 / رعد)، یعنی: برق را به شما نشان می دهد که هم مایه ترس است هم امید. «یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ بِاَکْوابٍ وَ اَباریقَ» (18 / واقعه)، یعنی: پسران جاویدان با کاسه ها و بطری های مخصوص به دور آنها می گردند. اکواب جمع کُوب و آن به معنی کاسه بی دستگیره و اَباریق جمع اِبْریق به معنی بُطری است. و چون اکواب و اباریق هر دو نکره آمده اند معلوم است نمی توان آنها را کاسه و بطری معمولی دانست. در اباریق لازم است معنی «برق» ملحوظ باشد. (تکرار: 11).

اِسْتَبْرَق: ابریشم ضخیم برّاق و سُنْدُس به

معنی ابریشم نازک است (مجمع البیان).

ص:126

ناگفته نماند: سندس و استبرق هر دو نکره است، نمی شود گفت: مانند حریر معمولی اند. «عالِیَهُمْ ثِیابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَ اِسْتَبْرَقٌ» (21 / انسان)، یعنی: بر اندام آنها (بهشتیان) لباس هایی است از حریر نازک و سبز رنگ و از دیبای ضخیم. (تکرار: 4).

187 بَرَکَت:

فایده ثابت. قاموس برکت را نموّ، زیادت، سعادت و بُرُوک را ثبوت معنی کرده و گوید: بارِکْ عَلی مُحَمَّدٍ و آل محمد یعنی شرف و کرامت آنها را همیشگی کن. پس برکت به معنی ثبوت فایده است در اثر نُموّ و رشد، محل جمع شدن آب را بِرْکَه گویند که آب درآن ثابت است. تَبارَکَ اللّه از آن جهت گفته می شود که فایده های ثابت در

خدا و از خداست با بلندی مقام. «تَبارَکَ اللّه رَبُّ الْعالَمینَ» (54 / اعراف)، یعنی: پربرکت (و زوال ناپذیر) است، خداوندی که

ص:127

پروردگار جهانیان است. (تکرار: 32).

188 بَرْم:

اِبرام به معنی محکم کردن است. «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ» (79/زخرف)، یعنی: یا کاری را محکم کرده اند، ما محکم کنندگانیم. اصل آن از محکم کردن ریسمان است با تاب دادن. (تکرار: 2).

189 بُرْهان:

دلیل روشن. «یا اَیُّهَا النّاسُ قَدْ جائَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ» (174 / نساء)، یعنی: ای مردم دلیل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آمد. راغب تصریح می کند که: برهان محکم ترین دلیل ها است. (تکرار: 8).

190 بَزْغ:

بُزوغ به معنی طلوع است. «فَلَمّا

رَأَی الْقَمَرَ بازِغا قالَ هذا رَبّی» (77/انعام)، یعنی: چون ماه را طالع دید گفت: این پروردگار من است. (تکرار: 2).

191 بَسْر:

بُسُور: چهره در هم کشیدن، در مجمع فرموده: بُسور آشکار شدن کراهت

ص:128

در چهره است. زِمَخْشَری و بیضاوی در ذیل آیه «وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَهٌ» (24/قیامت)، بَسْر را شدّت عبوس بودن گفته اند. یعنی: و چهره هایی در آن روز شدیدا چهره درهم کشیده اند و اندوهناک اند. (تکرار: 2).

192 بَسّ:

کوبیده شدن، نرم شدن در اثر کوبیده شدن. «وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثّا» (5 / واقعه)، کوبیده می شوند کوه ها کوبیده شدن عجیبی پس غبار پراکنده می گردند. (تکرار: 2).

193 بَسْط:

گشودن، وسعت دادن، گستردن. هر سه معنی نزدیک به هم اند. «وَ لَوْ بَسَطَ اللّه الرِّزْقَ لِعِبادِه لَبَغَوْا فِی الاَْرْضِ» (27 / شوری)، یعنی: اگر خدا روزی را بر بندگانش گشایش می داد، حتما در زمین

ص:129

طغیان می کردند. «وَ اللّه جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ بِساطا» (19 / نوح)، یعنی: خدا زمین را برای شما گسترده قرار داده است. راغب گفته: بِساط به معنی زمین گسترده و وسعت یافته است. (تکرار: 23).

194 بَسَقَ:

بُسُوق، ارتفاع. «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضید» (10/ق)، نخل های بلند که میوه آن روی هم چیده است.

(تکرار: 1).

195 بَسَلَ:

بَسَلَه به معنای منع کردن و حبس کردن است (المنجد). «وَ ذَکِّرْ بِهاَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ» (70 / انعام)، آن را تذکّر بده مبادا نفسی در اثر عمل خویش از ثواب و رحمت خدا ممنوع و محروم گردد. (تکرار: 2).

196 بَسْم:

خنده جزئی (لبخند). «فَتَبَسَّمَ ضاحِکا مِنْ قَوْلِها» (19 / نمل)، در اثر دانستن

ص:130

کلام مورچه از شادی لبخند زد. (تکرار: 1).

197 بِشْر:

در اینجا درباره بِشارت و مشتقّات آن و همچنین درباره بَشَر به معنی انسان توضیح داده خواهد شد.

1 شک نیست که بَشَر به معنی انسان است ولی همان طور که در انسان گذشت، آدمی

را نسبت به فضائل و کمالات و استعدادهایش انسان و نسبت به جسد و ظاهر بدن و شکل ظاهرش بَشَر می گویند. «وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرا» (54 / فرقان)، یعنی: او کسی است که از آب انسانی را آفرید. بنابراین فرموده «اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» (6 / فصلت). مردم و پیامبران از حیث بشریّت برابراند و فرقشان در کمالات و اعمال است. ناگفته نماند کلمه بَشَر، 35 بار و کلمه «بَشَرَیْنِ» 1 بار در قرآن مجید به کار رفته. 1 بار هم به معنی بَشَرَه ها و ظاهر

ص:131

پوست بدن آمده. «لا تُبْقِی وَ لا تَذَرُ لَوّاحَهٌ لِلْبَشَر» (28 و 29/مدثّر)، یعنی: نه باقی می گذارد و نه ترک می کند متغیّر کننده بشره هاست. در آیه «ما هذا بَشَرا اِنْ هذا اِلاّ مَلَکٌ کَریم» (31/یوسف)، یعنی: این بشر نیست، این یک فرشته بزرگوار است. مراد زنان آن بود که این شکل و قیافه نمی تواند بشر باشد بلکه فرشته است.

2 بِشارت و بُشری به معنی خبر مَسرّت بخش است.

طبرسی و راغب در وجه آن می گویند: چون کسی خبر مسرّت بخش را بشنود اثر آن در پوست صورتش آشکار می گردد. «وَ ما جَعَلَهُ اللّه اِلاّ بُشْری لَکُمْ» (126 / آل عمران)، یعنی: خدا آن را برای شما بشارت و خبر شادی بخش قرار داد. «قالَ یا بُشْری هذا غُلام» (19 / یوسف)، یعنی: صدا زد مژده باد: این کودکی است

ص:132

(زیبا و دوست داشتنی). کلمه بُشْری در این آیات و نظایر آن به معنی خبر مسرّت بخش است.

3 بِشارت در خبر مسرّت بخش و اندوه بخش هر دو به کار رفته است. «بَشِّرِ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (25 / بقره)، یعنی: به کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح دارند بشارت ده.

4 بَشیر: مژده دهنده. جمع آن بُشَراء است. «وَ هُوَ الَّذی اَرْسَلَ الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِه» (48 / فرقان)، او کسی است که بادها را پیش از رحمت خود (باران) مژده دهنده فرستاده. (تکرار: 9).

198 بَصَر:

قوه بینائی، چشم، علم (اقرب الموارد). در صحاح گوید: بصر حِسّ بینایی … و علم است. راغب گفته: بصر هم به چشم گفته می شود و هم به قوه بینایی در اینجا چند مطلب شایان تحقیق و توضیح است:

ص:133

1 همان طور که گفته شد: بَصَر هم به چشم گفته می شود و هم به حسّ بینایی. مثل «وَ ما اَمْرُ السّاعَهِ اِلاّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ» (77 / نحل)، یعنی: و امر قیامت (به قدری آسان است) درست همانند چشم بر هم زدن. امر قیامت نیست مگر مانند اشاره چشم و مثل «اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُوأدَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولاً» (36 / اسراء)، یعنی: گوش و چشم و قلب همه مسئولند. در قرآن مجید ظاهرا بَصَر تنها در قوّه بینائی به طوری که چشم منظور نباشد به کار رفته است گرچه اطلاق بصر به چشم به لحاظ بینائی آن است، ولی افعال آن اکثرا در معنی بینایی و دیدن به کار رفته است. مثل «وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها» (179/اعراف)، یعنی: و آن ها

چشمانی دارند که با آن نمی بینند. و مثل «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ»

ص:134

(85/واقعه)، یعنی: و ما به او نزدیک تریم از شما، ولی نمی بینید. جمع بَصَرْ، اَبْصار است. مثل «وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَهَ» (78/نحل)، یعنی: امّا برای شما گوش و چشم و عقل قرارداد. اَبصار به معنی بصیرت ها و معرفت ها نیز آمده که در بند دوّم خواهیم گفت. کلمه ابصار (تکرار: 48).

2 بصیرت به معنی بینائی دل است، راغب گوید: به درک قلب بَصیرَت و بَصَر گویند. این معنی، مترادف معرفت و درک است و همان است که از صحاح و اقرب الموارد نقل شد که یکی از معانی بَصَر، علم است.

طبرسی در آیه «اَدْعُوا اِلَی اللّه عَلی بَصیرَهٍ

اَنَا» (108 / یوسف)، یعنی: من با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنم. آن را معرفت و بینایی دل فرموده است و از این جا است که بصیرت را عقل و

ص:135

زیرکی معنی کرده اند. (تکرار: 53).

تبصره: یعنی بینایی دادن، واضح نمودن. «تَبْصِرَهً وَ ذِکْری لِکُلِّ عَبْدٍ مُنیب» (8/ق) تا وسیله بینایی و بیداری برای هر بنده توبه کاری باشد. (تکرار: 1).

199 بَصَل:

پیاز. «یُخْرِجْ لَنا مِمّاتُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِها … وَ بَصَلِها» (61 / بقره)، از آن چه در زمین می روید، از سبزیجات … و پیاز برای ما برویاند. (تکرار: 1).

200 بِضْع:

مقداری از زمان. «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ» (42/یوسف)، پس چند سال در زندان ماند. (تکرار: 2).

201 بِضاعت:

سرمایه، جوهری گفته: بضاعت قسمتی از مال است که برای تجارت اختصاص داده می شود. سرمایه را بدان علّت بضاعت گفته اند که مقداری مخصوص و جدا شده از مال است. «هذِهِ

ص:136

بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَیْنا» (65 / یوسف)، این سرمایه ماست که به ما برگردانده شد. (تکرار: 5).

202 بُطُوء:

تأخیر کردن. «وَ اِنَّ مِنْکُمْ لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ» (72 / نساء)، بعضی از شما از خروج بر جهاد تأخیر می کند. (تکرار: 1).

203 بَطَر:

طغیان، حیرت، تکبّر. «وَلا تَکُونُوا کَالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بَطَرا وَ رِئاءَ النّاسِ» (47 / انفال)، مانند آنان نباشید که از دیارشان به خاطر طغیان و خودنمائی بیرون شدند. (تکرار: 2).

204 بَطْش:

اخذ به شدّت. «اِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدید» (12 / بروج). یعنی: راستی اخذ (انتقام، عذاب) پروردگارت سخت است، بَطْش خود به شدّت دلالت دارد و چون با شدید توصیف شود، مزید شدّت را می رساند. (تکرار: 10).

ص:137

205 بَطَلَ:

باطل شد، ناحق و آن چیزی است که در مقام فحص ثبات ندارد و در فعل و قول به کار می رود (مفردات). باطل آن است که در قضاوت عمومی مضمحل می شود و بشر در عین ابتلا به باطل به مُضِرّ و ناحق بودن آن حکم می کند. «فَوَقَعَ الحَقُّ وَ بَطَلَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (118/ اعراف)، حقّ ثابت شد و جای خود را گرفت و ناحقّ بودن آنچه ساحران می کردند آشکار شد. (تکرار: 36).

206 بَطْن:

شکم، جمع آن بُطُون است (مفردات). «اِذا اَنْتُمْ اَجِنَّهٌ فی بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ» (32 / نجم)، یعنی: آن گاه که شما در شکم های مادران جَنین بودید. بَطْن به معنی نهان و ظَهْر به معنی آشکار است و این معنی با معنی اصلی آن که شکم است بی تناسب نیست. «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما

ص:138

ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» (151/انعام)، به فواحش آنچه آشکار است و آنچه نهان نزدیک نشوید. کلمه بَطْن (تکرار: 1)، بُطُون (تکرار: 13) و بَطَنَ (تکرار: 2).

207 بِطانَه:

همراز و کسی که به باطن امر و اسرار مطّلع باشد. «لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ» (118 / آل عمران) جز از خودتان همراز نگیرید. (تکرار: 1).

باطِن: مخفی، از اسماء حُسنی است به شرطی که با ظاهر یک جا گفته شود همچنین است اوّل و آخِر (مفردات). «هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاْخِرُ وَالظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ» (3/حدید)، اوّل و آخر و ظاهر و باطن او است و از هر چیز آگاه است.

208 بَعْث:

برانگیختن. ناگفته نماند معنی این کلمه با اختلاف موارد فرق می کند، معنای مشهور آن در استعمال قرآن مجید،

ص:139

بعثت انبیاء و بعثت روز معاد است مثل. «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُْمّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ» (2/جمعه)، یعنی: او کسی است که در میان

جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت. بَعْث در آیه «عَسی اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاما مَحْمُودا» (79/اسراء)، به معنای رساندن به مقام است. یعنی: این یک وظیفه اضافی برای تو است، تا پروردگارت تو را به مقامی درخور ستایش برانگیزد. و در آیه «ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فیهِ لِیُقْضی اَجَلٌ مُسَمِّیً» (60/انعام)، به معنای بیدار کردن از خواب می باشد. یعنی: سپس شما را در روز (از خواب) بر می انگیزد (و این وضع همچنان ادامه می یابد) تا مدت و سرآمد معینی فرا رسد. در آیه «فَابْعَثُوا حَکَما مِنْ اَهْلِهِ وَ حَکَما مِنْ اَهْلِها» (35/نساء)، به معنی نصب کردن به کار رفته. یعنی: یک داور از خانواده

ص:140

شوهر و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنها رسیدگی کنند). در آیه «اِذِ انْبَعَثَ اَشْقیها» (12/شمس)، به معنای برخاستن برای کار، استفاده شده است. یعنی: آن گاه که شقی ترین آنها به پا خاست. این ها همه با معنای اوّلی سازگارند. (تکرار: 9).

بُعْثِرَ: بازشدن، آشکار شدن. «وَ اِذَ الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ» (4 / انفطار)، آن گاه که قبرها گشوده شود. (تکرار: 2).

209 بَعْد:

پَس. مقابل قَبل. «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الاَْرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها» (56 / اعراف)، هرگز در روی زمین پس از آن که (کار آن به امر حق و شرع رسول گرامی نظم و) اصلاح یافت به فساد و تباه کاری برنخیزید. (تکرار: 148).

210 بُعْد:

دوری، هلاکت، لعن.

راغب گوید: بُعْد اکثرا در دوری محسوس

استعمال می شود و نیز در معنوی و معقول. مانند «ضَلُّوا ضَلالاً بَعیدا» (167 / نساء)،

ص:141

یعنی: در گمراهی دور و درازی گرفتار شدند. در خاتمه باید دانست: این کلمه در بُعد زمان و مکان و بُعد معقول هر 3 آمده است. بُعد معقول قبلاً گفته شد، بُعد مکانی. مثل «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ» (12/فرقان)، یعنی: هنگامی که این آتش آنها را از دور می بیند. و بُعد زمانی «اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیدا وَ نَراهُ قَریبا» (6 و 7 / معارج)، یعنی: زیرا آنها آن روز را دور می بینند. و ما آن را نزدیک می بینیم. و «تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُوا اَمَدا بَعیدا» (30/آل عمران)، یعنی: دوست دارد که میان او کار بدش مسافتی دور ایجاد شود (فاصله بیفتد). (تکرار: 7).

211 بَعْر:

بَعیر: مطلق شتر است اعمّ از نر و ماده، چنان که جَمَل شتر نر است و ناقَه شتر ماده است. «وَ لِمَنْ جاءَ بِهحِمْلُ بَعیرٍ» (72/یوسف)، هر که آن را بیاورد برای

ص:142

اوست بارِ یک شتر. (تکرار: 2).

212 بَعْض:

جزء. «اَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ» (85 / بقره)، آیا به بخشی از کتاب آسمانی ایمان آورده و به جزء دیگر کافر می شوید؟ (تکرار: 158).

213 بَعُوضَه:

پشه ریز. جمع آن بَعُوض است. «اِنَّ اللّه لا یَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها» (26 / بقره)، خدا باک ندارد از این که مثلی زند (هرچه باشد) پشه یا آنچه فوق آن است. (تکرار: 1).

214 بَعْل:

شوهر. «وَ اَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلی

شَیْخا» (72 / هود)، یعنی: من پیرزنم و این شوهرم پیر است. جمع آن بُعُولَه است مثل «وَ بُعُولَتُهُنَّ اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فی ذلِکَ» (228/بقره)، یعنی: و همسرانشان برای بازگرداندن آنها (و از سر گرفتن زندگی زناشویی) در این مدّت، (از دیگران) سزاوارترند. «اَ تَدْعُونَ

ص:143

بَعْلاً وَ تَذَرُونَ اَحْسَنُ الْخالِقینَ» (125/صافات)، یعنی: آیا بت بعل را می خوانید و بهترین خالق ها را رها می سازید؟ گفته اند بَعل نام بُتی بود در بَعْلَبَک. (تکرار: 7).

215 بَغْت:

ناگهان. (مجمع البیان و مفردات). «فَاَخَذْناهُمْ بَغْتَهً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ» (95/اعراف)، یعنی: پس آنها را ناگهان در حالی که نمی دانستند گرفتیم. (تکرار: 13) و همه درباره ناگهانی بودن قیامت و عذاب دنیوی است.

216 بُغْض:

کینه، دشمنی. «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفی صُدُورُهُمْ اَکْبَرُ» (118/آل عمران)، دشمنی از گفتارشان هویدا است و آنچه در سینه شان پنهان می کنند بزرگ تر است. (تکرار: 5) و همه به صیغه بَغْضاء در قرآن آمده است.

ص:144

217 بَغْل:

اَسْتَر، قاطر. بَغْل حیوانی است اهلی پدرش الاغ و مادرش اسب است (اقرب الموارد). جمع آن در قرآن بِغال آمده «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زینَهً» (8/نحل)، (و همچنین) اسب ها و استرها و الاغ ها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و هم مایه زینت شما باشد. (تکرار: 1).

218 بَغْی:

طلب توأم با تجاوز از حدّ. این معنی با مطلق تجاوز قابل جمع است زیرا تجاوز از طلب جدا نیست؛ هر جا که تجاوز هست طلب نیز هست. تجاوز چنان که راغب در مفردات تصریح می کند دو جور است یکی تجاوز ممدوح مثل تجاوز از عدالت به احسان و از عمل واجب به مستحبّ، یعنی عمل به هر دو و دیگری تجاوز مذموم، مثل تجاوز از حقّ به باطل. «لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ اَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ» (198 / بقره)، یعنی:

ص:145

بر شما گناه نیست که فضل پروردگارتان را بیشتر طلب کنید». «یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ» (265/بقره) یعنی: اموال خود را برای بیشتر طلبیدن مرضات خدا، انفاق می کنند. این کلمه با مشتقات آن 96 بار در قرآن آمده است.

219 بَقَر:

گاو. اسم جنس است، بَقَرَه به گاو نر و ماده هر دو گفته می شود، تاء آن برای وحدت است نه تأنیث (اقرب الموارد، قاموس و صحاح). ولی مجمع البیان و راغب و تفسیر مراغی تاء آن را برای تأنیث گرفته و گفته اند: بَقَرَه به معنی گاو ماده و ثَوْر گاوِ نر است. «وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما …» (146 / انعام). یعنی: از مطلق گاو و گوسفند بر آنها پیه را حرام کردیم. بنا بر قول مجمع گاو ماده است. جمع بَقَرَه بَقَرات است. مثل «اِنّی اَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» (43/یوسف)، یعنی: من 7 گاو فربه می بینم.

ص:146

این مؤیِّد قول مجمع است. (تکرار: 9).

220 بُقْعَه:

محلّ، قسمتی از زمین. قاموس گوید: بقعه تکّه ای از زمین است که در هیئت

زمین مجاور نیست. «نُودِیَ مِنْ شاطِئِی الوادِ الاَْیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبارَکَهِ» (30/قصص)، ناگهان از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پربرکت از میان یک درخت ندا داده شد. (تکرار: 1).

221 بَقْل:

سبزی. «یُخْرِجْ لَنا مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِها» (61/بقره)، یعنی: از آن چه از زمین می روید از سبزیجات برای ما برویاند. مراد از آن در آیه به قرینه قِثّاء، فُوم، عَدَس و غیره: تره خوردنی است. (تکرار: 1).

222 بَقاء:

ماندن. «وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلالِ وَ الاِْکْرامِ» (96/نحل)، وجه پروردگار تو که صاحب عظمت و اکرام است باقی می ماند. این کلمه با مشتقات

ص:147

آن 21 بار در قرآن آمده است.

223 بَقِیَّه:

باقی مانده. «بَقِیَّهُ اللّه خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ» (86 / هود)، یعنی: سرمایه حلالی که خداوند برای شما باقی گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید. این آیه در داستان شعیب است که بعد از نهی از تنقیص مال مردم می گوید: بَقیّه خدا یعنی بَقیه کسب حلال که نفع آن باشد برای شما بهتر است. در تفسیر صافی از کمال الدین صدوق نقل شده که امام زمان صلوات اللّه علیه و علی آبائه بعد از ظهور، اوّلین کلامش این آیه است و می فرماید: منم بَقِیَّهُ اللّه و حجت و خلیفه خدا بر شما. این ترکیب 2 بار در قرآن مجید آمده است.

224 بِکْر:

راغب در مفردات گوید: اصل این کلمه بُکْرَه است به معنی اَوّلِ روز. مثل

«وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَهً وَ اَصیلاً» (25/انسان)،

ص:148

یعنی: پروردگارت را اول و آخر روز یادکن. جمع بِکْر اَبکار است، به معنای دختر شوهر نکرده و پسر زن نگرفته. مثل: «اِنّا اَنْشَأْناهُنَّ اِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ اَبْکارا» ، یعنی: ما آنها را به طرز مخصوصی آفریده و آنها را دوشیزگان قرار داده ایم. شاید مراد از «اَنْشَأْناهُنَّ اِنْشاءً». آن است که حوریان به طور ولادت به وجود نیامده اند و نیز ساختمان وجود آنها طوری است که تغییر و پیری و سایر عوارض زنان به آنان راه ندارد. (تکرار: 12).

225 بَکَّه:

مسجدالحرام که برای مردم وضع شده. «اِنَّ اَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکَّهَ» (96/آل عمران)، یعنی: نخستین خانه ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرارداده شد همان است که در سرزمین مکّه است. (تکرار: 1).

ص:149

226 بَکّ:

در لغت به معنی ازدحام است و بَکَّه چنان که طبرسی فرموده به معنی محلّ ازدحام است.

طبرسی از امام باقر علیه السلام نقل کرده که بَکّه مسجدالحرام است و مکّه تمام حرم. و این مؤید مطلب فوق است زیرا مسجدالحرام محل ازدحام است.

227 بُکْم:

جمع اَبْکَمْ به معنی لال مادرزاد است. «اَحَدُهُما اَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» (76/نحل)، یکی از آن دو لال است و بر چیزی قادر نیست. (تکرار: 6).

228 بَکی:

بُکاء به معنی گریه و اشک ریختن است. «وَ جاؤُء اَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ»

(16/یوسف)، شب پیش پدرشان آمدند در حالی که گریه می کردند. (تکرار: 7).

229 بَلْ:

بلکه. حرف اِضْراب(1)و تدارک

ص:150


1- اِضْراب یعنی از کلامی درآمدن وبه کلام دیگری رفتن.

است. مثل «وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّهٍ وَ شِقاقٍ» (2 / ص)، یعنی: اعراض کفار نه برای آن است که قرآن محلّ ذکر نیست بلکه امتناع کفّار در اثر خودپسندی و مخالفت است. و مثل «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجیدِ بَلْ عَجِبُوا اَنْ جائَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» (1 و 2/ق)، یعنی: ق، سوگند به قرآن مجید. آنها تعجّب کردند که پیامبری انذارگر از میان خودشان آمده. (و این «بَلْ» همان است که گویند برای انتقال از غرضی به غرضی است). قسم دوّم آن است که برای بیان حکم اوّل و ترقّی

باشد. مثل «بَلْ قالُوا اَضْغاثُ اَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ» (5/انبیاء)، یعنی: آنها گفتند (آنچه را محمد آورده وحی نیست) بلکه خواب های آشفته است، اصلاً او به دروغ آن را به خدا بسته، بلکه او یک شاعر است. در این جا بعد از بیان حقّ بودن دعوت اسلام که

ص:151

در ماقبل «بَلْ» واقع است، تنبیه کرده که گفتند این سخنان خواب های پریشان است نه بلکه بالاتر از آن گفتند، گفتند: افتراء است، بعد بالاتر از آن، گفتند دروغگوست زیرا شاعر در قرآن کسی است که طبع دروغگویی دارد (مفردات). بنابراین «بَل» سه معنی دارد:

1 ابطال ماقبل و تصحیح مابعد.

2 انتقال از غرضی به غرض دیگر.

3 ترقّی. (تکرار: 127).

230 بَلَد:

سرزمین. «وَ الْبَلَدُ الطَیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّه وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ اِلاّ نَکِدا» (58 / اعراف)، یعنی: سرزمین پاک و خوب علفش به اذن پروردگارش می روید و سرزمینی که خبیث است علف آن نمی روید مگر به صعوبت. باید دانست: بَلَد به معنی شهر نیست و معنای آن چنان که از خود قرآن نیز به دست می آید، سرزمین و دیار

ص:152

است، جمع آن بِلاد و بُلدان است. کلمه بِلاد (تکرار: 19).

231 بَلْس:

اِبلاس به معنی یَأس است. «وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَهُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ» (12/روم)، روزی که قیامت برپا شود گناهکاران مأیوس شوند. این کلمه با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.

اِبْلیس: مراد از این کلمه در قرآن مجید، موجودی است زنده، باشعور، مکلّف، نامرئی، فریبکار و … که از امر خداوند سرپیچی کرد و به آدم سجده نکرد، در نتیجه رانده شد و مستحق عذاب و لعن گردید. او در قرآن اکثرا به نام شیطان خوانده شده و فقط در پانزده محلّ ابلیس به کار رفته است. در قرآن مجید، اِباء او از سجده بر آدم صریحا نقل شده. «فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ اَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ

ص:153

الْکافِرینَ» (34 / بقره)، یعنی: جز شیطان که سر باز زد و تکبّر ورزید (و به خاطر نافرمانی و تکبّر) از کافران شد.

232 بَلْع:

فرو بردن. «وَ قیلَ یا اَرْضُ ابْلَعی مائَکِ» (44 / هود)، گفته شد ای زمین آبت را

فروبر. (تکرار: 1).

233 بَلَغَ:

بُلُوغ و بَلاغ، یعنی رسیدن به انتهای مقصد اعمّ از آنکه مکان باشد یا زمان یا امری معیّن و گاهی نزدیک شدن به مقصد مراد باشد هر چند به آخر آن نرسند (مفردات). «وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ اتَیْناهُ حُکْما وَ عِلْما» (22 / یوسف)، چون به جوانی رسید به او حکم و علم عطا کردیم. (تکرار: 15).

234 بَلِیَ:

بَلاء: کهنه شدن. امتحان را از آن جهت ابتلاء گویند که گویا مُمْتَحِن، امتحان شده را از کثرت امتحان کهنه می کند. تکلیف را بدان علت بَلاء گویند که بر بدن

ص:154

گران است (و آن را فرسوده می کند) و یا این که آن امتحان است (قاموس). «وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»

(168/اعراف)، یعنی: و آنها را به «نیکی ها» و «بدی ها» آزمودیم، شاید بازگردند. آیه صریح است در این که امتحان هم با نعمت و هم با نقمت می شود، نظیر آن آیه «وَ نَبْلُوَکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ» (35/انبیاء)، یعنی: و ما شما را با بدی ها و نیکی ها آزمایش می کنیم و سرانجام به سوی ما باز می گردید. بنابراین نعمت و بلا هر دو امتحان است. این کلمه با مشتقات آن 38 بار در قرآن آمده است.

235 بَلی:

حرف جواب است برای ردّ منفی. مثل «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَیّاما مَعْدُودَهً … بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً …» (81 / بقره)، یعنی: و گفتند هرگز آتش دوزخ جز چند

ص:155

روزی به ما نخواهد رسید … آری کسانی که

تحصیل گناه کنند … ابدا به ما عذاب نمی رسد مگر ایّام چندی، در نفی آن می گوید: آری عذاب شما را مسّ می کند هر کس را که گناهکار باشد. و گاهی جواب است به استفهام مقرون به نفی، مثل «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی» (172/اعراف)، یعنی: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری تو خدای مایی. (تکرار: 22).

236 بَنان:

و بَنانَه: انگشت، سرانگشت و بند اول. «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَْعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ» (12/انفال)، یعنی: ضربه ها را بر بالاتر از گردن (بر سرهای دشمنان) فرود آرید و دست و پای آنها را از کار بیندازید.

طبرسی در ذیل آیه فوق گوید: بَنان به معنی اطراف (بدن) است مانند دست ها و پاها، مفرد آن بَنانَه است، به انگشت نیز بَنانَه

ص:156

گویند. این کلمه بار دیگر در آیه 4 سوره قیامت آمده. (تکرار: 2).

237 بَنی:

بَنی و بِناء و بُنْیان و بِنْیَه و بِنایَه، همه مصدر و به معنی بنا ساختن است. و بَنّاء کسی است که بنا کردن می داند. «ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمِ السَّماءُ بَناها» (27 / نازعات)، آیا شما از حیث خلقت محکم ترید یا آسمان که آن را ساخت. «جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ فِراشا وَ السَّماءَ بِناءً» (22/بقره)، زمین را برای شما گسترده و آسمان را بنایی قرار داد. این کلمه با مشتقات آن 22 بار در قرآن آمده است.

اِبْن: پسر. اصل آن بَنُو است، به پسر از آن جهت ابن گویند که بنای پدر است، خدا پدر را در ایجاد فرزند بنّا قرار داده است. «وَ

اتَیْنا عیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ» (87 / بقره)، به عیسی پسر مریم آیات روشن دادیم. (تکرار: 40).

238 بِنْت:

دختر. بنت و اِبْنَه هر دو به معنی

ص:157

دختر است. مثل «وَ مَرْیَمَ ابْنَهَ عِمْرانَ الَّتی اَحْصَنَتْ فَرْجَها» (12/تحریم)، یعنی: و همچنین مریم دختر عمران را مثل زده که دامان خود را پاک نگه داشت. جمع آن بنات است که این کلمه 19 بار در قرآن مجید آمده است نظیر «اَمْ لَهُ الْبَناتُ وَ لَکُمُ الْبَنُونَ» (39/طور)، آیا سهم خدا دختران و سهم شما پسران است؟ (که فرشتگان را دختران خدا می نامید).

239 بَهْت:

تَحَیُّر، سرگردانی. «فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ» (258/بقره)، یعنی: آن کافر در جواب عاجز و سرگردان شد. «بَلْ تَأْتیهِمْ بَغْتَهً

فَتَبْهَتُهُمْ» (40/انبیاء)، یعنی: بلکه قیامت ناگهان می آید و مبهوتشان می کند. (تکرار: 8).

بُهْتان: دروغی است که شخص را مبهوت می کند (مفردات). «سُبْحانَکَ هذا بُهْتانٌ عَظیمٌ» (16 / نور)، پاک و منزّهی

ص:158

تو این بهتانی بزرگ است.

240 بَهْج:

و بَهْجَت به معنی شاد شدن است. «فَاَنْبَتْنا بِه حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَهٍ» ، باغ های خرّم که سُرورآور است با آن رویاندیم. (تکرار: 3).

بهیج: خوب، خوش منظر، سرورآفرین. «وَ اَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ» (5/حج)، رویانید هر گیاه خوش منظر و سرورآور را.

241 بَهْل:

تضرّع. «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَهَ اللّه عَلَی الْکاذِبینَ» (61 / آل عمران)، سپس

تضرّع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم. (تکرار: 1).

242 بُهْم:

راغب گوید: بُهْمَه به معنی سنگ سخت است، به مرد شجاع به جهت صلابتش بُهْمَه گویند و هرچه را از محسوسات و معقولات که فهمش دشوار باشد مبهم گویند، بَهیمه آن است که نطق

ص:159

ندارد ولی در عرف به غیر درندگان و طیور، گفته می شود. «اُحِلَّتْ لَکُمْ بَهیمَهُ الاَْنْعامِ» (1/مائده)، یعنی: چهارپایان (و جنین چهارپایان) برای شما حلال شده است. ناگفته نماند: این ترکیب (بَهیمَهُ الاَْنْعام) (تکرار: 3) و در هر بار به «اَنْعام» اضافه شده است. درباره اَنْعام گفته اند که مراد از آن گوسفند و گاو و شتر است (اَنعام ثلثه)

این از بعض آیات نیز به دست می آید. و خلاصه آن که بهیمه مطلق چهارپا و اعمّ از انعام است و می شود گفت که مراد از انعام مطلق انعام و شامل شتر و گاو و گوسفند است اَعمّ از اهلی و وحشی. (تکرار: 4).

243 بَوْء:

گرفتار شدن. «باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ» (61 / بقره)، از غضب الهی برخوردار شدند. (به غضب الهی گرفتارشدند). (تکرار: 17).

244 باب:

دَر، مدخل. «لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ

ص:160

وَ ادْخُلُوا مِنْ اَبْوابٍ مُتَفَرِّقَهٍ» (67/یوسف)، از یک در وارد نشوید و از درهای متفرق وارد شوید. (تکرار: 27).

245 بَوْر:

بَوار در اصل به معنی کِساد است «یَرجُونَ تِجارَهً لَنْ تَبُور» (29 / فاطر)، امیدوارند به تجارتی که هرگز کساد نمی شود. (تکرار: 5).

246 بال:

حال. «قالَ فَما بالُ الْقُرُونِ الاُْولی قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّی» (51 / طه)، فرعون گفت: حال مردمان گذشته (که به خدا ایمان نیاوردند) چیست؟ موسی گفت: علم آنها پیش پروردگار من است. (تکرار: 4).

247 بَیْت:

مسکن. اعمّ از آن که از سنگ باشد یا موی و غیره (اتاق خیمه) (اقرب الموارد، مفردات) راغب گوید: جمع بَیْت، بُیُوت و اَبْیات است لیکن بُیُوت مخصوص به

مسکن و اَبْیات مخصوص به

ص:161

شعراست. «فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِاعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْ یَطَوَّفَ بِهِما» هر که خانه خدا را قصد کند (حجّ آورد) یا عُمْرَه آورد بر او گناه نیست که به صفا و مروه بگردد و طواف کند.

(تکرار: 73).

248 بَیْد:

فنا، از بین رفتن. «قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَدا» (35 / کهف)، گفت گمان ندارم که این باغ از بین برود و فانی شود. در نهج البلاغه در صفت دنیا آمده «نافِدَهٌ بائِدَهٌ» (109 / خطبه) یعنی دنیا تمام شدنی و فنا شدنی است. (تکرار: 1).

249 بَیْض:

بَیاض، سفیدی. «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهُ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» (106 / آل عمران)، یعنی: (آن عذاب عظیم) روزی خواهد بود که چهره هایی سفید و چهره هایی سیاه می گردد. بَیْضاء مؤنث اَبْیَض می باشد. بیض جمع اَبْیَض است. (تکرار: 12).

ص:162

250 بَیْع:

فروختن. «وَ اَحَلَّ اللّه الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا» (275 / بقره)، یعنی: در حالی که خدا

بیع را حلال کرده و ربا را حرام (زیرا فرق میان این دو بسیار است). بنابراین بیع به معنی یک طرف معامله است فروختن یا خریدن. (تکرار: 7).

بَیْعَت: متولّی کردن و عقد تولیت است (اقرب الموارد). بنابراین بیعت آن است که شخصی دست به دست شخصی بدهد یعنی تو را بر خود متولّی کردم و طاعتت بر من واجب است. «اِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ» (12 / ممتحنه)، هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند. این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.

251 بِیَع:

جمع بیعَه به معنای کلیسا است که معبد نصاری می باشد. چنان که قاموس و صحاح و اقرب الموارد گفته. «وَ لَوْلا دَفْعُ

ص:163

اللّه النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِمَّتْ صَوامِعُ و بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّه کَثیرا» (40/حجّ)، و اگر خداوند بعضی از آنها را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعه ها و معابد یهود و نصاری و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده می شود، ویران می گردد. (تکرار: 1).

252 بَیْن:

وسط. «وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعا» (32 / کهف)، میان آن دو باغ، زرعی قرار دادیم. (تکرار: 266).

253 بانَ:

آشکار و ظاهر شد.

بَیِّنَه: مؤنث «بَیِّن» و جمع آن بَیِّنات است و آن دو به معنی دلیل روشن و آیات واضح اند. «بیان» به معنی سخن شفاف و شرح واضح است. «هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَهُدیً»

(138/آل عمران)، این کلام و سخنی روشن است برای مردم. کلمه بَیِّنات (تکرار: 71).

ص:164

ت (26 لغت)

254 تاء:

حرف چهارم از الفبای فارسی و حرف سوم از الفبای عربی است. این حرف در اوّل کلمه گاهی برای قَسَم می آید. مثل «وَ تَاللّه لاََکِیدَنَّ اَصْنامَکُمْ» (57 / انبیاء)، و به خدا سوگند برای نابودی بت هایتان نقشه ای می کشم. و نیز برای مخاطب و مؤنث در اوّل کلمه واقع می شود.

255 تابُوت:

صندوق. «اِذْ اَوْحَیْنا اِلی اُمِّکَ ما یُوحی اَنِ اقْذِفیهِ فِی التّابُوتِ فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ» (39/طه)، آن دم که به مادرت آنچه وحی باید کرد وحی کردیم که اورا در صندوق کن و صندوق را به دریا رها کن. (تکرار: 2).

256 تَبَب:

تَبْ و تَباب به معنی خسران و زیان است. «وَ ما کَیْدُ فِرْعَوْنَ اِلاّ فی تَبابٍ» (37/غافر)، حیله فرعون نیست مگر در زیان.

(تکرار: 3).

257 تَبْر:

هلاک شدن، نابود گشتن. «وَ کُلاًّ ضَرَبْنا لَهُ الاَْمْثالَ وَ کُلاً تَبَّرْنا تَتْبیرا»

ص:165

(39/فرقان)، برای همه مثل ها را زدیم و همه را نابود کردیم نابود کردن کامل. (تکرار: 6).

258 تَبَع:

اِتِّباع به معنی پیروی است. خواه به طور معنوی و اطاعت باشد. مثل «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ» (38/بقره)، هر که از هدایت من پیروی کند برای آنها خوفی نیست و محزون نمی شوند و خواه به طور محسوس و دنبال کردن. «اِنّا کُنّا لَکُمْ تَبَعا» (21/ابراهیم)، ما تابع شما بودیم. این کلمه با مشتقات آن 172 بار در قرآن آمده است.

تَبیع: را ناصر و کمک گفته اند و این از آن جهت است که کمک در پی یاری و کار آدمی می باشد. «ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنا بِهِ تَبیعا»

(69/اسراء)، سپس بر ما به سبب آن عذاب یاری و تابعی نیابید. که از پی شما آمده و از ما بازخواست کند. (تکرار: 1).

ص:166

مُتَتابِع: پی در پی. «فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ» (92/نساء)، و آن کس که دسترسی (به آزاد کردن برده) ندارد دو ماه پی در پی روزه می گیرد. (تکرار: 2).

259 تُبَّع:

گفته اند: این کلمه لقب پادشاهان یمن است چنان که فرعون لقب شاهان مصر، قیصر لقب شاهان روم و کَسْری لقب پادشاهان ایران بود. «اَهُمْ خَیْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّعِ وَ الّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (37/دخان)، آیا آنها بهترند یا قوم تبّع و کسانی که پیش از آنان بودند؟

(تکرار: 2).

260 تِجارَت:

معامله، خرید و فروش. تاجر کسی است که خرید و فروش کند. «لا تَأْکُلُوا اَمْوالَکُمْ بِالْباطِلِ اِلاّ اَنْ تَکُونَ تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ» (29/نساء)، اموال خود را به باطل نخورید مگر آنکه معامله از روی تراضی باشد. (تکرار: 9).

ص:167

261 تَحْت:

زیر، مقابل فوق. «لاََکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ …» (66 / مائده)، یعنی: هر آینه روزی می خوردند از بالای سرشان و از زیر قدمهایشان. ناگفته نماند در حدود 40 بار در تعریف بهشت، «تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» ذکر شده: بهشت یا بهشت هایی که نهرها از زیر آنها روان است. (تکرار: 51).

262 تُراب:

خاک. «اَکَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ …» (37 / کهف)، آیا کافر شدی به کسی که تو را از خاک مخصوص آفرید. (تکرار: 17).

263 تِرْب:

همسال. در اقرب الموارد هست: «اَلتِرْبُ مَنْ وُلِدَ مَعَکَ وَ اَکْثَرُ ما یُسْتَعْمَلُ فِی الْمُؤَنَّثِ یُقالُ: هذِهِ تِرْبُ فُلانَهَ اِذا کانَتْ عَلی سِنِّها» ، ترب کسی است که با تو به دنیا آمده و بیشتر در مؤنث به کار می رود. گویند این دختر، ترب فلان دختر است در صورتی که

ص:168

همسال باشند. به نظر می آید: حوریان بهشتی با همدیگر همسال و هم قد نیستند بلکه مراد تناسب آنها با شوهرانشان است یعنی حوریان از حیث زیبایی، قد، قامت، حسن منظر و … با شوهران خود همسال و برابرند. کلمه تِرْب 2 بار و کلمه اَتْراب 3 بار در قرآن مجید آمده است.

264 تَرَف:

تَرَفُّه یعنی وسعت در نعمت (مفردات) تُرْفَه یعنی نعمت، «وَ اِذا اَرَدْنا اَنْ نُّهْلِکَ قَرْیَهً اَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها …» (16/ اِسْراء)، هرگاه بخواهیم اهل دیاری را هلاک سازیم، پیشوایان و متنعّمان آن شهر را امر کنیم (به طاعت لیکن) راه فسق و تبهکاری را در آن دیار پیش گیرند … مُترَف به معنی ثروتمند است، یعنی کسی که به او نعمت زیاد داده شده. (تکرار: 2).

265 تَرْک:

واگذاشتن. «لِلرّجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ» (7/نساء)، یعنی:

ص:169

برای مردان بهره ای است از آنچه پدر و مادر و نزدیکان واگذاشته اند. تَرْک در ترک عمدی و غیر عمدی هر دو به کار می رود

غیرعمدی مثل آیه فوق و عمدی مثل «ماقَطَعْتُمْ مِنْ لینَهٍ اَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَهً عَلی اُصُولِها فَبِأِذْنِ اللّهِ» (5 / حشر)، یعنی: هر درخت با ارزش نخل را قطع و یا آن را به حال خود واگذار کردید، همه به فرمان خدا بود. (تکرار: 43).

266 تِسْع:

و تِسْعَه: نُه. «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی تِسْعَ آیاتٍ بَیِّناتٍ» (101/اسراء)، به موسی نُه معجزه آشکار دادیم. (تکرار: 6).

267 تَعْس:

هلاکت. (قاموس) در مجمع گفته: آن لغزشی است که صاحبش قدرت برخاستن ندارد. «وَالَّذینَ کَفَرُوا فَتَعْسا لَهُمْ وَ اَضَلَ اَعْمالَهُمْ» (8 / محمد)، یعنی: آنان که کافر شدند هلاکت بر آنهاست و اعمالشان را گمراه کرد (اعمال گمراه شده به آنها

ص:170

نخواهد رسید و فایده ای نخواهد داشت). (تکرار: 1).

268 تَفَث:

چرک. اصل آن چرک ناخن و غیره است که لازم است از بدن زایل شود (مفردات). «ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ» (29 / حج)، سپس چرک و آلودگی خود را زایل کنند و به نذرهایشان وفا نمایند. (تکرار: 1).

269 تِقْن:

اِتْقان، محکم کردن. «صُنْعَ اللّه الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ» (88/نمل)، کار خدا است چنان خدائی که هر چیز را محکم کرده است. (تکرار: 1).

270 تِلْکَ:

آن، اسم اشاره است برای مفرد مؤنّث. «وَ ما تِلْکَ بِیَمینِکَ یا مُوسی» (17 / طه)، یعنی: آن چیست در دست راستت ای

موسی؟ ناگفته نماند: (تکرار: 41) و در اغلب اشاره به جمع است و چون جمع به اعتبار کلمه «جماعت» مؤنث است از این جهت

ص:171

می شود به جماعت با تلک اشاره کرد.

271 تَلّ:

مکان مرتفع (تپّه). «فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ» (103 / صافات)، هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد. (تکرار: 1).

272 تَلَیَ:

تُلُوّ، تِلْوْ و تِلاوَه، به معنای تبعیّت و از پی رفتن است. بنابراین، خواندن آیات خدا و تدبّر در آن را از آن جهت تِلاوت گویندکه متابعت از آنها است، شخص قاری گویا در پی کلمات و معانی می رود. آیه «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی مُلْکِ سُلَیْمانَ» (102 / بقره)، یعنی: (یهود) از آن چه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم می خواندند، پیروی می کردند. گوید چون شیاطین خیال می کردند آنچه می خوانند از کتب خدا است، لذا کلمه «تَتْلُوا» به کار رفته است. این کلمه با مشتقات آن 63 بار در قرآن آمده است.

ص:172

273 تَمام:

به آخر رسیدن. «وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی» (3/مائده)، و نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم. این کلمه با مشتقات آن 23 بار در قرآن آمده است.

274 تَنُّورُ:

تنور (که در فارسی مشهور است). «حَتّی اِذا جاءَ اَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ» (40/هود)، تا چون امر ما آمد و تَنُّور فوران کرد. (تکرار: 2).

275 تَوْب:

تَوْبَه و مَتاب همه به معنی رجوع

و برگشتن است. مثل «لَقَدْ تابَ اللّه عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ» (117/توبه)، رحمت خدا شامل حال پیامبر و مهاجرین و انصار شد … (تکرار: 1).

276 تارَه:

دفعه. «… وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَهٌ اُخْری» (55 / طه)، از آن دفعه دیگر خارجتان می کنیم. نصب آن برای ظرفیّت است. (تکرار: 2).

277 تَوْرات:

کتابی بود که به صورت اَلواح

ص:173

بر حضرت موسی بن عمران نازل گردید و آن غیر از تورات موجود است. خلاصه نظر قرآن را درباره تورات فعلی که در دست یهود است می توان در چهار جمله خلاصه کرد.

1 مقداری از تورات فعلی همان تورات اصلی است.

2 قسمت دیگری از بین

رفته است.

3 مقداری بر آن اضافه شده است.

4 در آن تغییر و تبدیل رخ داده است. «کُلُّ الطَّعامِ کانَ حِلاًّ لِبَنی اِسْرائیلَ اِلاّ ما حَرَّمَ اِسْرائیلُ عَلی نَفْسِهِ … قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراهِ فَاتْلُوها اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ» (93 / آل عمران)، یعنی: همه غذاها(ی پاک) بر بنی اسرائیل حلال بود، جز آن چه اسرائیل (یعقوب)، بر خود تحریم کرده بود … بگو اگر راست می گویی تورات را بیاورید و بخوانید. آیه شریفه در صدد بیان آن است که طیّبات بر بنی اسرائیل در اثر ظلمشان حرام شده وگرنه قبلاً همه حلال بود جز آنچه یعقوب

ص:174

برخود تحریم کرده بود (و آن گوشت شتر بود که سبب درد خاصره یعقوب می شد و آن را بر خود تحریم کرد. چنان که از امام

صادق علیه السلام منقول است) و این که می گوید: تورات را بیاورید و بخوانید دلیل آن است که این حکم در تورات وجود دارد. (تکرار: 18).

278 تین:

انجیر. «وَ التّینِ وَ الزَّیْتُونِ وَ طُورِ سینین» (1 / تین)، قسم به انجیر و زیتون و طور سینا. (تکرار: 1).

279 تیه:

تحیّر، سرگردانی و … «فَاِنَّها مُحَرَّمَهٌ عَلَیْهِمْ اَرْبَعینَ سَنَهً یَتیهُونَ فِی الاَْرْضِ …» (26 / مائده)، ارض مقدّس بر آنها چهل سال حرام است و در زمین سرگردان می شوند. آیه درباره جریان بنی اسرائیل و مخالفت آنها با موسی است. (تکرار: 1).

ص:175

ث (26 لغت)

280 ثاء:

حرف پنجم از الفبای فارسی و حرف چهارم از الفبای عربی است معنای به خصوصی ندارد و جزء کلمه واقع می شود.

281 ثُبُوت:

استقرار. «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» (94 / نحل)، یعنی: تا مبادا قدمی بعد از استقرارش بلغزد. اثبات و تثبیت هر دو به معنی ثابت و مستقر کردن است. «نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتْ بِهِ فُؤادَکَ» (120/هود)، یعنی: از اخبار پیامبران آنچه را که با آن قلب تو را مستقرّ می کنیم، بر تو حکایت می نمائیم و با نقل آنها دل تو را از اضطراب و تشویش به سکون و آرامش و ثبوت می بریم. (تکرار: 1).

282 ثُبُور:

هلاکت. «لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُورا واحِدا وَ ادْعُوا ثُبُورا کَثیرا» (14/فرقان)،

امروز 1 بار واویلا نگویید، بلکه بسیار واویلا سر دهید. «وَ اِنّی لاََظُنُّکَ یا فِرْعَوْنَ

ص:176

مَثْبُورا» (102/اسراء)، ای فرعون من تو را هلاک شده گمان می کنم. (تکرار: 4).

283 ثَبْط:

حبس، باز داشتن. «وَ لکِنْ کَرِهَ اللّه انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ …» (46 / توبه)، لیکن خدا خروج آنها را مکروه داشت پس از آن، بازشان داشت. (تکرار: 1).

284 ثُبَه:

دسته، جمع آن ثُبات است. «فَانْفِروُا ثُباتٍ اَوِ انْفِرُوا جَمیعا» (71 / نساء)، دسته دسته برای جنگ خارج شوید و یا همگی کوچ کنید. (تکرار: 1).

285 ثَجّ:

جاری شدن. (تکرار: 1).

ثَجّاج: آنچه که به شدت جاری می شود. «وَ اَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجا» (14/نباء)،

از فشارنده ها (ابرها) آبی تند و پی درپی نازل کردیم. (تکرار: 1).

286 ثِخَن:

غلیظ شدن، محکم شدن.

راغب گوید: ثَخُنَ الشَّیْءُ را آنگاه گویند که چیزی

ص:177

غلیظ شود و از جریان بازماند (مثل غلیظ شدن شیره) و به آنکه زخم بزنند و از حرکت بازماند به طور استعاره گویند: «ثَخُنْتُهُ ضَرْبا» مثل «حَتّی اِذا اَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ …» (4/محمد)، تا آن گاه که آنها را از حرکت باز دارید و اسیرشان کنید. (تکرار: 2).

287 ثَرْب:

ملامت، عِتاب. «لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّه لَکُمْ …» (92/یوسف)، یعنی: یوسف به برادرانش گفت امروز بر شما ملامتی (از جانب من) نیست خدا شما را می آمرزد. ثَرْب و تَثریب هر دو به یک معنی است. (تکرار: 1).

288 ثَرَی:

خاک. «لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّری» (6/طه)، برای خداست آنچه در آسمان و زمین و آنچه در میان آن دو و آنچه در

ص:178

زیر خاک است. (تکرار: 1).

289 ثُعْبان:

اژدها. «فَاَ لْقی عَصاهُ فَاِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبینٌ» (107 / اعراف)، یعنی: پس عصای خویش را بیفکند و در دم اژدهایی آشکار شد. (تکرار: 2) درباره عصای موسی که به اژدها مبدّل می گردید، آمده است. یکی آیه فوق و دیگری آیه 32 / شعراء.

290 ثَقْب:

نفوذ، پاره کردن (قاموس). نَجْمِ ثاقِب یعنی ستاره نورانی (مجمع البیان،

صحاح، نهایه). گویا که با نور خود ظلمت را می شکافد و تا می تواند نفوذ می کند. «وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ وَ ما اَدْراکَ مَا الطّارِقُ النَّجْمُ الثّاقِبُ» (3 / طارق)، یعنی: سوگند به آسمان و کوبنده شب و تو نمی دانی کوبنده شب چیست؟ همان ستاره درخشان و شکافنده تاریکی ها. طارِق و نجم ثاقب هر دو به یک معنی هستند. لفظ ثاقب تنها 2 بار

ص:179

در قرآن به کار رفته است.

291 ثَقْف:

پیدا کردن، مصادف شدن. «وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ …» (191 / بقره)، هر جا که آنها را پیدا کردید بکُشید. (تکرار: 6).

292 ثِقَل:

سنگینی، ثقیل یعنی سنگین. اصل آن در اجسام است و در معانی نیز می آید (مفردات). «وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحقُّ فَمَنْ

ثَقُلَتْ مَوازینُهُ فَاُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (8/اعراف)، یعنی: و وزن کردن (اعمال و سنجش ارزش آن ها) در آن روز حق است، کسانی که میزان های (عمل) آنها سنگین است، رستگارانند. ثقیل که به معنی سنگین است صفت روز قیامت و نیز صفت قول آمده است. (تکرار: 28).

ثقال: به ضمّ و فتح اوّل به معنی سنگین است و جمع آن ثِقال. مثل «حَتّی اِذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً …» (57/اعراف)، تا چون باد

ص:180

ابرهای سنگین را برداشت.

اَثْقال: جمع ثِقْل است و آن چیزی است که حملش سنگین است. بنابراین معنای «وَ تَحْمِلُ اَثْقالَکُمْ …» (7 / نحل)، این است که چهارپایان بارهای شما را حمل می کنند.

مِثْقال: اندازه، چیزی است که با آن وزن می کنند (سنگ). «مِثْقالُ ذَرَّهٍ» ، یعنی: هم وزن مورچه. «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْرا یَرَهُ» (7/زلزال)، یعنی: هر کس به اندازه ذرّه ای کار نیک کرده باشد پاداش آن را خواهد دید.

293 ثَقَل:

چیز نفیس و مهمّ. «سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَا الثَّقَلانِ» (31 / رحمن)، یعنی: به زودی به حساب شما می پردازیم، ای دو گروه انس و جن. مراد از ثَقَلان جِنّ و اِنس اند. علّت ثَقَلان خوانده شدن اهمیّت و کرامت آنها است زیرا که هر دو با شعور و عاقل و مورد تکلیف خدایند و از تمام جنبنده های روی

ص:181

زمین (از جهت عقل و تمیز و تکلیف) برترند. (تکرار: 1).

294 ثَلاث:

از اسماء عدد است (سه).

(صفحه 203)

«اِنْطَلِقُوا اِلی ظِلِّ ذی ثَلاثِ شَعَبٍ …» (30/مرسلات)، بروید به سوی سایه سه شاخه. ثلاثون یعنی 30. (تکرار: 19).

ثُلُث: به معنی یک سوّم است. مانند «… وَ وَرِثَهُ اَبَواهُ فَلاُِمِّهِ الثُّلُثَ» (11/نساء)، یعنی: … و تنها پدر و مادر از او ارث می برند، در این صورت برای مادر متوفّی یک سوم کافی است.

ثُلّ: و ثُلَّه جماعت کثیره. «ثُلَهٌ مِنَ الاَْوَّلینَ وَ قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ» (13 / واقعه)، یعنی: گروه کثیری از امت های نخستین هستند و اندکی از امت آخرین. از مقابله «قلیل» متوجه می شویم که «ثُلَّه» به معنی کثیر است. (تکرار: 3).

ص:182

295 ثَمْد:

ثَمود یکی از قبایل عرب ماقبل

تاریخ است که در محلّی به نام وادی القُری مابین حجاز و شام سکونت داشتند (المیزان، جلد 10، صفحه 329 دائره المعارف وَجْدی مادّه عرب). «وَ اِلی ثَمودَ اَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّه» (73 / اعراف)، یعنی: به سوی ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم که گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید … (تکرار: 26).

296 ثَمَرْ:

میوه. «کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ اِذا اَثْمَرَ …» (141 / انعام)، یعنی: بخورید از میوه آن آن گاه که میوه می دهد. واحد آن ثَمَرَه است. در عرف عرب ثمره در غیر ثمره درخت نیز به کار می رود. (تکرار: 24).

297 ثُمَّ:

سپس، حرف عطف است و دلالت بر تأخیر دارد. مثل «ثُمَّ اَنْشَأنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا آخَرینَ» (31 / مؤمنون)، یعنی: سپس بعد از آنها جمعیت دیگری را به وجود آوردیم.

ص:183

(تکرار: 341).

298 ثَمَّ:

آن جا، اسم اشاره است به مکان بعید. «… فَاَیْنَما تُوَلُّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» (115/بقره)، به هر جا رو گردانید روی خدا در آنجاست. (تکرار: 4) و بیشتر از آن نیست.

299 ثُمْن:

(به ضمّ اوّل و سکون دوّم و نیز بضمّ اوّل و دوّم) هشت یک 81 (قاموس اقرب الموارد). «فَاِنْ کانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَکْتُمْ» (12/نساء)، یعنی: و اگر برای شما فرزندی باشد، یک هشتم از آنِ آنها است. ثمانیه: 8، ثامن: هشتم، ثمانون: هشتاد. (تکرار: 1).

300 ثَمَن:

قیمت.

راغب گوید، آن چیزی است که فروشنده از خریدار می گیرد اعمّ از

آن که نقد باشد یا جنس و هر آنچه در مقابل چیزی به دست آید ثمن او است. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنِ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَهٍ …» (20 / یوسف)،

ص:184

یعنی: او را به قیمت ناقص درم های شمرده شده فروختند جز این آیه در ده محل از قرآن کلمه «ثَمَنا» آمده است. (تکرار: 11).

301 ثَنْی:

در مجمع البیان ذیل آیه 5 از سوره هود می گوید: ثَنْی در اصل به معنی عطف است، به عدد دو از آن جهت اِثْنان گویند که یکی بر دیگری عطف است و روی هم حساب می شوند و به درود ثَنا گویند زیرا که در مدح صفات نیک به یکدیگر عطف می شوند. «اَلا اِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ …» (5/هود)، یعنی: بدان آنها سینه هایشان را بر می گردانند تا خود را از

قرآن و شنیدن آن مخفی بدارند، گوئی سینه هایشان را به هم می پیچیند و تا می کنند تا قرآن را نشنوند. کلمه اِثْنان 20 بار در قرآن مجید آمده است.

302 ثَوْب:

رجوع شیء به محلّ خود، لباس.

ص:185

لباس را بدان جهت ثَوْب گویند که بافته شده و به حالتی که در نظر بود رجوع کرده است زیرا در ابتدا از بافتن پارچه، لباس در نظر بود. جزای عمل را بدان جهت ثَواب گوئیم که به خود عامل بر می گردد. «وَ الْباقِیاتُ الصّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوابا …» (46 / کهف)، یعنی: و باقیات صالحات (ارزش های پایدار و شایسته) ثوابش نزد پروردگارت بهتر است. ثواب به جزای اعمال نیک و بد هر دو اطلاق شده است. به کار رفتن کلمه ثَواب

درباره جزای عمل بهترین دلیل تجسّم های عمل و معاد جسمانی است زیرا اگر عمل مجسّم شده و به عامل بازگردد مصداق واقعی برگشت و رجوع شیء خواهد بود. کلمه ثواب 13 بار در قرآن مجید آمده است.

303 ثَوْر:

زیر و رو شدن، پراکنده شدن. «کانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّهً وَ اَثارُوا الاَْرْضَ وَ

ص:186

عَمَرُوها …» (9 / روم)، از آنها قوی تر بودند زمین را زیر و رو (شخم) و آباد کردند. (تکرار: 4).

اِثارَه: به حرکت آوردن و پراکنده ساختن است، «فَاَثَرْنَ بِهِ نَقْعا» (4 / عادیات)، بواسطه دویدن، غبار مخصوصی بلند کردند.

304 ثُوِیّ، ثَواء:

اقامت. «وَ ما کُنْتَ ثاوِیا فی اَهْلِ مَدْیَنَ …» (45 / قصص)، در اهل مدین مقیم نبوده ای … (تکرار: 1).

مَثْوی: اقامتگاه. «قالَ النّارُ مَثْواکُمْ» (128/انعام)، یعنی: گفت آتش اقامتگاه شماست. «وَاللّه یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْواکُمْ» (19/محمد)، یعنی: خدا به تمام احوال شما از انتقال و استقرار و حرکت و سکون داناست. (تکرار: 13).

305 ثَیِّب، ثَیِّبَه:

زن شوهر دیده. «… ثَیِّباتٍ وَ اَبْکارا» (5 / تحریم)، زنان شوهر دیده و دوشیزه ها. (تکرار: 1).

ص:187

ج (80 لغت)

306 جیم:

حرف ششم از الفبای فارسی و پنجمین حرف از الفبای عربی است و به تنهایی معنائی ندارد و جزء کلمه واقع می شود.

307 جَأْر:

تضرّع. «لا تَجْأَروُا الْیَوْمَ اِنَّکُمْ مِنّا تُنْصَرُونَ» (65 / مؤمنون)، یعنی: تضرّع و ناله نکنید شما از سوی ما یاری می شوید. از ابن عباس نقل شده که معنی آن استغاثه است. (تکرار: 3).

308 جار:

همسایه. «وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبی» (36 / نساء)، به یتیمان و مسکینان و همسایه نزدیک نیکی کنید. (تکرار: 3).

309 جاء: مَجیء: آمدن. «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ» (81 / اسراء)، یعنی: حق فرارسیده و باطل مضمحل و نابود شد. این کلمه بیشتر اوقات در قرآن مجید با «باء» متعدّی شده مانند «وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَاءٍ بِنَبَأٍ یَقینٍ» (22/نمل)،

ص:188

یعنی: از سباء خبر یقینی بر تو آوردم. (تکرار: 215).

310 جُبّ:

چاه. «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ اَلْقُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ» (10/یوسف)، گوینده ای از آنها گفت: یوسف را نکشید و او را به قعر فلان چاه بیندازید. (تکرار: 2).

311 جِبْت:

بی فائده. در قاموس گوید: جِبْت: بت، کاهن، ساحر، سحر، چیز بی فایده و هر معبود باطل است. «یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ» (51/نساء)، یعنی: به «جبت» و «طاغوت» (بت و بت پرستان) ایمان می آورند. (تکرار: 1).

312 جَبْر:

اصلاح توأم به نوعی از قهر.

جَبّار در انسان صفت ذمّ و در خدا صفت مدح و از اسماء حسنی است. کلمه جَبّار اگر در انسان به کار رود معنایش ظالم و تحمیل کننده اراده خود بر دیگری بناحقّ

ص:189

می باشد ولی جبّار در خدا به معنی مصلح است، مصلحی که بر اصلاح تواناست و یا به معنی مقتدری است که مشیّت او در عالم جاری است و در او ظلم نیست و یا به معنی بسیار ترمیم و جبران کننده است. «وَ ما اَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّارٍ» (45 / ق)، و تو مأمور به اجبار آنها نیستی؟ (تکرار: 10).

313 جِبْریل:

فرشته وحی. در روایات جِبْرِئیل خوانده شده است. «مَنْ کانَ عَدُوّا لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَاِنَّ اللّه عَدُوٌّ لِلْکافِرینَ». (98 / بقره)، یعنی: کسی که

دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل ومیکائیل باشد، (کافر است و) خداوند دشمن کافران است. (تکرار: 3).

314 جَبَل:

کوه. «سَآوی اِلی جَبَلٍ یَعْصِمُنی مِنَ الْماءِ» (43 / هود)، یعنی: به زودی به کوهی پناه می برم که مرا از آب (طوفان)

ص:190

حفظ می کند. جمع آن جِبال است. (تکرار: 3).

315 جِبِلَّه:

خلقت و طبیعت(قاموس)، مردم. «وَ اتَّقُوا الَّذی خَلَقَکُمْ وَ الْجِبِلَّهَ الاَْوَّلینَ» (184/شعراء)، بترسید از آن که شما و مردمان گذشته را آفریده است. (تکرار: 1).

316 جَبُن:

جبین طرف پیشانی است. وسط پیشانی را جَبْهَه و دو طرف آن را جَبینان گویند. «فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ» (103 / صافات)، یعنی: چون هر دو تسلیم

شدند و او را به طرف پیشانی به زمین خوابانید. آیه درباره حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام است. (تکرار: 1).

317 جَبْه:

جَبْهَه وسط پیشانی و موضع سجده است و جمع آن جِباه می باشد. «… فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ …» (35/توبه)، یعنی: … با آنها پیشانی هایشان و پهلوهایشان و پشت هایشان داغ کرده می شود … (تکرار: 1).

ص:191

318 جَبْی:

جمع کردن. «اَ وَ لَمْ نُمَکِّنُ لَهُمْ حَرَما آمِنا یُجْبی اِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْءٍ» (57/قصص)، آیا برای آنها حرم امنی را مکان ندادیم که هر چیز به طرف آن حمل و جمع می شود. (تکرار: 12).

جابِیَه: حوضی است که آب را جمع کرده

است جمع آن جَواب است (مفردات). «یَعْمَلُونَ لَهُ مایَشاءُ مِنْ مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ …» (13 / سبا)، یعنی: جنّ ها برای سلیمان کاخ ها، تمثال ها و کاسه هائی به بزرگی حوض می ساختند …

اِجْتِباء: جمع کردن است به طور اختیار و برگزیدن (مفردات، مجمع البیان). «فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحینَ» (50 / قلم)، یعنی: پس پروردگارش او را برگزید و از نیکوکاران گردانید.

319 جَثّ:

برکندن، قطع کردن.

ص:192

(اقرب الموارد) در قاموس قطع کردن یا از ریشه کندن نقل شده است. «وَ مَثَلُ کَلِمَهٍ خَبیثَهٍ کَشَجَرَهٍ خَبیثَهٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ مالَها مِنْ قَرارٍ» (26 / ابراهیم)، یعنی: حکایت سخن خبیث همچون درخت پلید است که از روی زمین کنده شده برای آن قراری نیست. (تکرار: 1).

320 جَثْم:

جُثُوم به معنی سقوط با صورت و یا نشستن به زانو است (مجمع البیان، ذیل آیه 67 هود). «فَاَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ» (78/اعراف)، یعنی: و صبحگاهان (تنها) جسم بی جانشان در خانه هاشان باقی مانده بود. (تکرار: 5) و همه درباره مکذّبین است که به عذاب الهی گرفتار شدند و در ماقبل همه کلمه «اَصْبَحُوا» آمده است، مراد از آن مردن و از بین رفتن است.

321 جَثی:

جُثُّو. به زانو نشستن. «وَ تَری

ص:193

کُلَّ اُمَّهٍ جاثِیَهً کُلُّ اُمَّهٍ تُدْعی اِلی کِتابِها» (28/جاثیه)، یعنی: هر امّت را به زانو درآمده می بینی هر امّت به سوی کتابش خوانده می شود. از آیه شریفه معلوم می شود گذشته از نامه فردی که همه دارند، برای هر امّت هم یک کتاب عمومی هست و شاید آن راجع به کارهایی است که مجموعا انجام می دهند مثل انتخاب فرد ناشایست. (تکرار: 3).

322 جَحْد:

انکار از روی علم (صحاح). «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها اَنْفُسهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا» (14 / نمل)، آیات ما را از روی ظلم و سرکشی انکار و تکذیب کردند ولی دلهایشان به آنها یقین داشت. (تکرار: 12).

323 جَحْم:

جَحیم: آتش بزرگ، یکی از نام های آتش آخرت است. «وَ اِنَّ الْفُجّارَ لَفی جَحیمٍ» (14 / انفطار)، یعنی: و بدکاران در

ص:194

دوزخند. (تکرار: 26) و همه درباره آتش آخرت است فقط یکی درباره دنیاست و آن در قضیّه حضرت ابراهیم علیه السلام است.

324 جَدَث:

قبر. جمع آن اَجْداث است. «فَاِذاهُمْ مِنَ الاَْجْداثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» (51/یس)، آنگاه آنها از قبرها به جانب پروردگارشان به سرعت بیرون می روند. (تکرار: 3).

325 جَدّ:

آن چنان که «راغب» در «مفردات» آورده، به معنی «قطع» است و از آن جا که هر وجود با عظمتی از موجودات دیگر جدا می شود، این واژه به معنی عظمت آمده و اگر به پدربزرگ، جدّ گفته می شود، آن هم به واسطه بزرگی مقام یا سنّ او است. 3 صیغه از این کلمه در قرآن مجید

آمده است: جَدّ، جَدید و جُدَد و درباره هر 3 بحث می کنیم:

ص:195

1 «وَ اَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَهً وَ لا وَلَدا» (3 / جنّ)، یعنی: و این که بلند است مقام باعظمت پروردگار ما و او هرگز برای خود همسر و فرزندی انتخاب نکرده است. جَدّ در این جا به معنی بزرگ و با عظمت است.

2 «ءَاِذا کُنّا تُرابا اَئِنّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ» (5/رعد)، یعنی: که می گویند: آیا هنگامی که خاک شدیم (بار دیگر زنده می شویم و) به خلقت جدیدی باز می گردیم؟ (تکرار: 8) و همه درباره خلقت جدید است.

3 «… وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٌ» (27/فاطر)، یعنی: … و از کوه ها نیز (به لطف پروردگار) جاده هایی

آفریده شده، به رنگ سفید و سرخ با الوان مختلف و (گاه) به رنگ کاملاً سیاه. جُدَد به معنی تکّه ها و قسمت ها است خواه آن را جمع جدید بگیریم و خواه جمع جُدَّه یعنی:

ص:196

کوه ها تکّه های سفید و سرخ و سیاه شدیدند و رنگ های مختلف دارند و «بیض و حُمْر و غَرابیب» صفت «جُدَد» اند مراد از آنها همان تکّه ها است و چون کوه ها به وسیله اختلاف رنگ از یکدیگر سوا و بریده شده اند لذا به آنها جُدَد اطلاق گردیده است. (تکرار: 10).

326 جِدار:

دیوار. جمع آن جُدُر است، «فَوَجَدا فیها جِدارا یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ …» (77/کهف)، در آن جا دیواری یافتند که می خواست بیافتد و خراب شود. (تکرار: 1).

327 جَدْل:

جدال، منازعه، مخاصمه. «… فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ …» (197/بقره)، یعنی: در حج، جماع و فسوق و منازعه نیست. این کلمه در قرآن کریم در مجادله حقّ و مجادله باطل و در مجادله به معنی دفاع به کار رفته است و همه در اصل

ص:197

معنی یکی است و فرق با مصادیق است. (تکرار: 29).

328 جَذّ:

شکستن، پراکنده کردن، بریدن. «فَجَعَلَهُمْ جُذاذا اِلاّ کَبیرا لَهُمْ …» (58 / انبیاء)، بت هایشان را قطعه قطعه کرد مگر بزرگ آنها را. جُذاذ به معنی مَجْذُوذ است. (تکرار: 2).

329 جِذْع:

تنه درخت خرما. گویا فقط در تنه درخت خرما به کار رفته و به تنه درختان دیگر ساق گویند. «فَاَجائَهَا الْمَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَهِ» (23 / مریم)، درد زایمان او را به سوی تنه نخل کشید. (تکرار: 3).

330 جَذْوَه:

شعله. تکّه بزرگی از هیزم که در آن آتش است (مجمع البیان). «لَعَلّی آتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» (29/قصص)، شاید به شما از آن خبری بیاورم یا تکّه ای از آتش که گرم شوید. (تکرار: 1).

ص:198

331 جَرْح:

زخم، جمع آن جُرُوح است. «وَ الاُْذُنَ بِالاُْذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ» (45/مائده)، گوش در مقابل گوش، دندان در مقابل دندان و زخم ها قصاص شونده اند. این کلمه با مشتقات آن 4 بار در قرآن آمده است.

اِجْتِراح: کسب گناه و اصل آن از جِراحَه

(صفحه 223)

است. «اَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ اَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (21/جاثیه)، آیا کسانی که مرتکب سیئات شدند، گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، قرار می دهیم.

332 جَراد:

ملخ. «یَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ کَاَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ» (7 / قمر)، از قبرها خارج می شوند گوئی ملخ های پراکنده اند. (تکرار: 1).

333 جَرّ:

کشیدن. «وَ اَلْقَی الاَْلْواحَ وَ اَخَذَ

ص:199

بِرَأْسِ اَخیهِ یَجُرُّهُ اِلَیْهِ» (150 / اعراف)، یعنی: صحیفه ها را انداخت و سر برادر خویش را گرفته به سوی خود می کشید. (تکرار: 1).

334 جُرُز:

زمینی است که علف نداشته باشد. «اَوَ لَمْ یَرَوْا اَنّا نَسُوقُ الْماءَ اِلَی

(صفحه 224)

الاَْرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعا …» (27/سجده)، آیا ندانسته اند که ما آب را به زمین خشک و بی علف کشانده و به وسیله آن کشت را می رویانیم؟ (تکرار: 2).

335 جَرْع:

فروبردن آب.

تَجَرُّعْ: جرعه جرعه خوردن. «یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدیدٍ یَتَجَرَّعُهُ …» (16 و 17/ابراهیم)، یعنی: از آب بدبوی متعفّن به او نوشانده می شود که به زحمت جرعه جرعه آن را سرمی کشند. این آیه کریمه در بیان حال اهل جهنّم است (اَعاذَنَا اللّه مِنْها) و تنها یک دفعه در قرآن مجید وارد شده است و مراد

ص:200

آن است که نوشیدن آن مشکل است به ناچار جرعه جرعه می خورد. (تکرار: 1).

336 جُرُف:

حاشیه نهر و یا چاه است که

آب زیر آن را خالی کرده باشد. «اَمْ مَّنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ» (109/توبه)، یا آن که بنای خویش را برکنار جانب نهر بنا کرده و آن را به آتش جهنم ساقط نموده است. (تکرار: 1).

جَرْف: در اصل به معنی بردن است و در آیه شریفه به معنی مجروف است یعنی محلی که زیر آن، به وسیله آب خورده شده است، (تکرار: 1).

337 جَرْم:

قطع کردن. به عقیده طبرسی گناه را از آن جهت جُرْم گویند که عمل واجب الوصل را قطع می کند و شخص را از سعادت و رحمت خدا جدا می سازد و گناه کار را مجرم می گوئیم زیرا در اثر گناه،

ص:201

خود را از رحمت و سعادت وراه صحیح

انسانیّت قطع می کند و در 3 محل از قرآن که «لا یَجْرِمَنَّکُمْ» آمده به معنای وادار کردن است. «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلی اَلاّ تَعْدِلُوا …» (8/مائده)، یعنی: وادار نکند شما را کینه قومی بر این که عدالت نکنید. (خود را در معرض این گناه قرار ندهید که به دلیل دشمنی با دیگران، از مرز عدالت خارج شوید).

338 جَرْی:

روان شدن، جریان. «اَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ …» (25/بقره)، حقّا برای آنها است بهشت هائی که نهرها زیر آنها جاری و روان است … در قرآن کریم این کلمه فقط در جریان آب به کار نرفته بلکه در جریان و راه رفتن کشتی ها و حرکت باد و آفتاب و ماه و ستارگان نیز استعمال شده است. این کلمه با مشتقات آن 64 بار در قرآن آمده است.

ص:202

339 جُزْء:

پاره، تکّه. «لَها سَبْعَهُ اَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» (44/حجر)، هفت در دارد و برای هر دری گروه معینی از آنها تقسیم شده اند. (تکرار: 3).

340 جَزَع:

بی تابی، ناله. «سَواءٌ عَلَیْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیصٍ» (21/ابراهیم)، برابر است برای ما چه بی تابی کنیم و چه صبر نمائیم ما را فرارگاهی نیست. (تکرار: 2).

جَزُوع: بسیار بی تابی کننده. «اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعا» (20 / معارج)، چون به انسان شرّی رسد بسیار بی تابی کننده است.

341 جَزاء:

مکافات (قاموس). در مجمع البیان فرموده: جزاء و مکافات و

مقابله نظائر هم اند. «هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ اِلاَّ الاِْحْسانُ» (60/الرحمن)، یعنی: آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود. جزاء درباره

ص:203

پاداش و کیفر هر دو به کار رفته است ولی «اجر» تنها در پاداش استعمال گردیده. «لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (199/آل عمران)، پاداش آنها نزد پروردگارشان است. (تکرار: 42).

جِزْیَه: مالیاتی است که از اهل ذِمّه با در نظر گرفتن توانا و ناتوان بودن آنها گرفته می شود و در مقابل از حمایت قانون برخوردار می شوند و مانند مسلمانان در پناه اسلام، آزاد زندگی می کنند و آن مثل زکات و خراج و مالیات و غیره است که از مسلمانان گرفته می شود. «قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّه وَ لا بِالْیَوْمِ الاْخِرِ

… مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (29/توبه)، بجنگید با آنان که به خدا و روز حشر ایمان نمی آورند … از کسانی که به آنها کتاب داده شده تا جزیه را با دست خود بدهند در

ص:204

حالی که به حکومت اسلام خاضع اند.

342 جَسَدْ:

پیکر. قرآن کریم آن را هم در بی روح و هم در ذی روح، هم در انسان و هم در غیر آن به کار برده است. «فَاَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ …» (88 / طه)، برای آنها گوساله ای بیرون آورد که فقط پیکر بود (و روح نداشت) صدای گوساله داشت. (تکرار: 4).

343 جَسّ:

دست مالیدن برای دانستن (اقرب الموارد). تجسسّ به معنی تفحّص و

کنجکاوی در احوال مردم از همین مادّه است، جاسوس را نیز که از اوضاع مردم و محلّ کنجکاوی می کند به همین سبب جاسوس گفته اند. «وَ لا تَجَسَّسوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا …» (14/حجرات)، در احوال مردم و از خلوت آنها کنجکاوی نکنید و غیبت یکدیگر را ننمائید. (تکرار: 1).

ص:205

344 جِسْم:

تن. چون جسم در مقابل روح است می شود گفت جسم فقط راجع به تن است. آیات قرآن نیز به همین معنی ناظراند. «قالَ اِنَّ اللّه اصْطَفیهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» (247 / بقره)، یعنی: گفت: خدا او را بر شما برگزیده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است. معلوم است که جسم فقط راجع به

بدن و تن است یعنی خدا به او دانش وسیع داده و تنومندش کرده است. (تکرار: 2).

345 جَعْل:

قراردادن. «وَ جَعَلَ فیها رَواسِیَ وَ اَنْهارا» (3 / رعد)، یعنی: در زمین کوه های ثابت و نهرهائی قرارداد. کلمه جَعَلَ 105 بار و کلمه جَعَلنا 113 بار در قرآن مجید آمده است.

346 جُفاء:

کنار افتاده. (مجمع البیان). «فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الاَْرْضِ …» (17 / رعد)، امّا کف در حالی که

ص:206

کنار افتاده است نابود می شود، امّا آنچه به مردم سود می دهد در زمین می ماند. (تکرار: 1).

347 جَفْن:

وجَفْنَه، کاسه. به عقیده راغب مخصوص ظرف طعام است جمع آن جِفان می آید. «یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ» (13/سبا)، یعنی:

برای سلیمان آنچه می خواست می ساختند از قبیل کاخ ها و تمثال ها و کاسه هایی به بزرگی حوض ها. «جِفان» (تکرار: 1).

348 جَفْو:

کنار شدن، دور شدن. «تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا …» (16 / سجده)، یعنی: پهلویشان از خوابگاه ها دوری کند و پروردگارشان را با بیم و امید می خوانند (و برای عبادت و مناجات خدا از خواب و خوابیدن دور می شوند). آیه در تعریف اهل ایمان است. «اَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنْهُمْ». (تکرار: 2).

ص:207

349 جَلْب و جُلْبَه و اِجْلاب:

ترساندن، جمع آوردن. «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ …» (64/اسراء)،

یعنی: هر که از آنان را می توانی با صدا و دعوتت به گناه برخیزان و با سواران و پیادگانت بر آنها صیحه بزن (برای سوق به گناه) و در اموال و اولاد با آنها شریک شو. اِسْتِفْزاز: بلند کردن به سرعت و به کاری وادار کردن به آسانی. رَجِل یعنی جمع راجل و به معنای پیادگان است. خَیْل یعنی اسبان و مجازا به سوارها اطلاق می شود. آیه درباره اعطاء قدرت به شیطان از جانب خداست درباره اضلال مردم. گویا بعضی از یاران و اعوان شیطان در وسوسه خیلی سریع اند و بعضی کمتر از آن ها. لذا اوّلی ها به سواران و دوّمی ها به پیادگان

ص:208

تشبیه شده اند. (تکرار: 1).

جَلابیبِ: جمع جِلِبّاب و آن ملحفه و لباس

بالائی و چادر مانند است نه فقط روسری و خِمار. «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاَِزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلابیبِهِنَّ …» (59/احزاب)، یعنی: ای پیغمبر به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمنان بگو لباس های چادر مانند خود را به خود نزدیک کنند و خود را با آن جمع و جور کنند و جِلِبّاب را از خود دور نگاه ندارند و بدن خود را از آن بیرون نکنند که پوشیدن آن مانند نپوشیدن باشد. از ماده جَلْب فقط 2 صیغه فوق در قرآن هست.

350 جالُوت:

کلمه عجمی است (مفردات). نام فرمانده لشگری بود که بنی اسرائیل به جنگ آنها رفتند و حضرت داوود او را در میدان جنگ بکشت، بنی اسرائیل از او و

ص:209

لشگریانش هراسان و بیمناک بودند. «قالُوا لاطاقَهَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ … فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّه وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوت …» (249251/بقره)، گفتند با جالوت و لشگریانش طاقت جنگ نداریم … به اذن و یاری خدا آنها را شکست دادند و داود جالوت را کشت … (تکرار: 3).

351 جِلْد:

پوست بدن، «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا» (21/فُصِّلت)، آنها به پوست های تن خود می گویند چرا بر ضدّ ما گواهی دادید. (تکرار: 13).

جَلْد: مصدر است به معنی تازیانه زدن. به عقیده طبرسی و راغب تازیانه زدن را به جهت رسیدن تازیانه به پوست بدن، جَلْد گویند. و شاید علّت این تسمیه آن باشد که تازیانه از پوست درست می شده است.

«اَلزّانِیَهُ وَ الزّانی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِأَهَ جَلْدَهٍ …» (2 / نور)، به هر یک از زن زانیه و

ص:210

مرد زانی صد تازیانه بزنید.

352 جَلَسَ:

اجلاس یعنی نشستن. «… اِذا قیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا …»: (11/مجادله)، یعنی: … هنگامی که به شما گفته شود مجلس را وسعت بخشید (و به تازه واردها جا دهید) وسعت بخشید … مجلس اسم مکان و محل نشستن انسان و مجالس جمع آن است. آیه کریمه یک مطلب اخلاقی را تذکّر می دهد و مراعات حقوق مجلس را روشن می کند «مجالس» فقط 1 بار در قرآن هست.

353 جَلال:

بزرگی قدر. «وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الاِْکْرامِ» (27 / رحمن)، ذات

پروردگارت ماندنی است که صاحب عظمت و اکرام است. (تکرار: 2).

354 جَلْو:

آشکار شدن. «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحیها وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها. وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها»

ص:211

(3/شمس)، یعنی: قسم به آفتاب و روشنائیش، قسم به ماه که از پی آن برآید. قسم به روز که آفتاب را ظاهر و آشکار می سازد. نور آفتاب پیوسته در فضا هست ولی آمدن روز که حرکت زمین است آفتاب را ظاهر می کند. (تکرار: 5).

355 جَمْح:

با شتاب رفتن.

راغب گوید: اصل آن در اسب است (اسب سرکش) که نشاط و تند رفتنش طوری باشد که راکب نتواند آن را بازدارد. مصدر آن جَمْح و جُمُوح و جِماح آمده (قاموس). «لَوْ یَجِدُونَ

مَلْجَأً اَوْ مَغاراتٍ اَوْ مُدَّخَلاًَ لَوَّلَوْا اِلَیْهِ وَ هُمْ یَجْمَحُونَ» (57/توبه)، یعنی: اگر پناهندگان نهان گاه ها یا گریزگاهی می یافتند شتابان و با نشاط به سوی آن رومی کردند. (تکرار: 1).

356 جَمْد:

جامد، بی حرکت. «وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَهً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ

ص:212

صُنْعَ اللّه الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ اِنَّهُ خَبیرٌ بِما تَفْعَلُونَ» (88/نمل)، یعنی: کوه ها را بینی و بی حرکت می پنداری ولی چون رفتن ابرها همی روند، کار خداست که همه چیز را محکم کرده و از کارهائی که می کنید آگاه است. (تکرار: 1).

357 جَمْع:

گردآوردن. «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعا» (99 / کهف)، یعنی: در صور دمیده می شود پس آنها را به طرز

مخصوص گرد آوریم. جمیع و اَجْمَع و اَجْمَعُون برای تأکید اجتماع است. (تکرار: 128).

مَجْمَعُ الْبَحْرَیْنِ: محلّ جمع شدن دو دریا. «وَ اِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ لا اَبْرَحُ حَتّی اَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ اَوْ اَمْضِیَ حُقُبا» (60 / کهف)، یعنی: به خاطر بیاور هنگامی که موسی به دوست خود گفت: من دست از طلب برنمی دارم تا به محل تلاقی دو دریا برسم هر چند مدت

ص:213

طولانی به راه خود ادامه دهم. مجمع البحرین همان جائی است که موسی با آن عالِم ملاقات کرد، در روایات نام او خضر ذکر شده است، احتمال دارد که مراد از مجمع البحرین بابُ المَنْدِب باشد آن جا که بحر احمر به اقیانوس هند متّصل می شود و شاید مراد از آن تنگه جَبَلُ الطارِق باشد

آن جا که دریای مدیترانه به اقیانوس اطلس متّصل می شود ولی این احتمال بعید است زیرا رفتن حضرت موسی به اروپا ثابت نیست. وانگهی پیامبرانی که در قرآن نام برده شده همه از آسیا و قسمت شرقی آفریقا (مصر) بوده اند و از اروپا پیامبری به نام سراغ نداریم.

358 جُمُعَه:

روز جمعه. «اِذا نُودِیَ لِلصَّلوهِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا اِلی ذِکْرِ اللّهِ» (9/جمعه)، یعنی: هنگامی که برای نماز روز جمعه اذان

ص:214

گفته می شود، به سوی ذکر خدا بشتابید. به عقیده راغب روز جمعه را به جهت اجتماع مردم برای نماز، جمعه گفته اند. بنابراین لازم می آید که پیش از اسلام این نام و این استعمال وجود نداشته باشد. در

مجمع البیان هست: آن را جمعه گویند که خدا در آن از خلقت اشیاء فارغ شد و مخلوقات جمع آمدند و گویند علّت آن تسمیه تشکیل جماعات در آن روز است و گویند به آن عَرُوبَه می گفتند و گویند پیش از هجرت که اهل مدینه ایمان آورده بودند گفتند: یهود و نصاری را روزی است (شنبه و یکشنبه) که در آن هر هفته 1 بار جمع می شوند، سَبْت مال یهود و یَوْمُ الاَْحَد مال نصاری است شما هم روز عَرُوبَه را قرار دهید لذا آن را جمعه نامیدند و جمع شدند (به اختصار) زمخشری نیز در کشاف

ص:215

مثل طبرسی گفته و تصریح می کند که نام روز جمعه قبلاً عَرُوبَه بوده است. (تکرار: 1).

359 جَمَل:

شتر نر، طناب کشتی (قاموس

اقرب الموارد). «وَلا یَدْخُلُونَ الجَّنَّهَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیاطِ …» (40 / اعراف)، یعنی: و (هیچ گاه) داخل بهشت نمی شوند، مگر این که شتر از سوراخ سوزن خیاطی بگذرد (یعنی به هیچ وجه امکان ندارد) …

سَمّ به معنی سوراخ است و سَمّ کشنده را سَمّ گویند که در بدن نفوذ می کند. خِیاط به معنی سوزن است. عدّه ای از مفسران «جَمَل» را در آیه به معنی شتر گرفته و این طور تفسیر کرده اند: آنها به بهشت داخل نمی شوند تا شتر داخل سوراخ سوزن شود به عبارت دیگر اگر امکان دارد شتر داخل سوراخ سوزن شود، مشرکین نیز می توانند وارد بهشت شوند. (تکرار: 1).

ص:216

جِمالَه: جمع جَمَل. «اِنَّها تَرْمی بِشَرَرٍ

کَالْقَصْرِ کَاَنَّهُ جِمالَهٌ صُفْرٌ» (32/مرسلات)، یعنی: آن آتش شراره هایی می افکند چون بنائی بلند که گوئی شتران زردگون است. صُفْر جمع اَصْفَر است (اقرب الموارد). گویا شراره در بزرگی به قصر و در رنگ به شتر تشبیه شده است.

360 جُمْلَه:

اجزاء جمع شده. «لَوْلا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَهً واحِدَهً» (32 / فرقان)، چرا همه قرآن به یکباره به او نازل نشده است؟ (تکرار: 1).

361 جَمال:

زیبایی کثیر. (مفردات) طبرسی خوش منظری و زینت گفته است. «وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ» (6 / نحل)، یعنی: شما را در چهارپایان آن گاه که از چراگاه بر می گردانید و آن گاه که به چراگاه

ص:217

می فرستید زیبائی و خوش منظری هست. جَمیل و جَمال و جَمّال برای مزید زیبائی است (مفردات). «فَاصْبِرْ صَبْرا جَمیلاً» (5/معارج)، صبرکن، صبری نیکو. (تکرار: 11).

362 جَمّ:

کثیر، بسیار(مجمع البیان اقرب). «وَ تَأْکُلُونَ التُّراثَ اَکْلاً لَمّا. وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبّا جَمّا» (20 / فجر)، و میراث را (از طریق مشروع و نامشروع) جمع کرده می خورید. و مال و ثروت را بسیار دوست می دارید.

لمّ به معنی جمع کردن و جمع شده هر دو آمده است. چنان که جَمّ نیز چنین است ولی در آیه شریفه صفت مراد است نه مصدر یعنی: میراث را یک جا می خورید (خوردنی که شامل سهم شما و دیگران

است) و مال را بسیار دوست می دارید. در نهج البلاغه هست که حضرت علی علیه السلام به کمیل فرمود: «اِنَّ هیهُنا لَعِلْما جَمّا … لَوْ اَصَبْتُ لَهُ

ص:218

حَمَلَهً» (147/حکمت)، در اینجا (سینه مبارکش) علم بسیاری هست ای کاش برای آن حامل (گوش شنوا) پیدا می کردم. (تکرار: 1).

363 جَنْب:

پهلو، طرف. «یَذْکُرُونَ اللّه قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ …» (191/آل عمران)، یعنی: در حال ایستادن و نشستن و بر پهلوهایشان (در حال خوابیدن که بر پهلو می خوابند) به یاد خدا هستند. به عقیده راغب معانی اجتناب و جانب و جَنابَت استعاره از معنای اصلی این کلمه است. در این جا دو آیه را بررسی می کنیم: «وَ اجْنُبْنی وَ بَنِیَّ اَنْ نَعْبُدَ الاَْصْنامَ» (35 / ابراهیم)، یعنی:

مرا و فرزندانم را از عبادت بت ها کنار کن. «وَ اِنْ کُنْتُمْ جُنُبا فَاطَّهَّرُوا …» (6 / مائده)، یعنی: و اگر جنب باشید خود را بشویید (غسل کنید) … جنابت در اثر خروج منی و مقاربت عارض انسان می شود. شخص را

ص:219

از آن جهت جنب گویند که در دستور شرع از نماز خواندن در آن حال کنار گذاشته شده است (راغب). ممکن است علّتش اعمّ و شامل تمام محرّمات در حال جنابت باشد از قبیل نماز، مسّ اسماء اللّه و قرآن و دخول در مساجد … پس جُنُب به معنی مجنوب و کنار گذاشته شده است. (تکرار: 2).

364 جَناح:

بال. «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما …» (24 / اسراء)، یعنی: بال مذلّت را از مهربانی بر آن دو

بخوابان و بگو پروردگارا بر آن دو رحم کن … بچّه پرندگان وقتی که پدر و مادرشان به لانه باز می گردند و طعام می آورند، بال های خود را می خوابانند و حرکت می دهند و دهان خود را باز می کنند تا حسّ رحمت و مهربانی مادر تحریک شده و به آنها دانه بدهد. گاهی مادر از کثرت رحمت

ص:220

بال های خود را می گشاید و می خواباند و بچّه های خود را زیر بال ها می گیرد تا گرم و محفوظ شوند. (تکرار: 26).

365 جُنْد:

سپاه. «وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ» (173/صافّات)، یعنی: سپاه ما پیروزند. جمع آن جُنُود است. «فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ» ، (249 / بقره)، یعنی: و هنگامی که «طالوت» (به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل منصوب

شد و) سپاهیان را با خود بیرون برد. کلمه جُنُود 29 بار در قرآن مجید آمده است.

366 جَنَفْ:

میل. «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفا اَوْ اِثْما فَاَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ» (182/بقره)، هر که از وصیّت کننده ای بترسد که میل به باطل و یا گناه کند پس میان آنان اصلاح نماید گناهی بر او نیست. (تکرار: 2).

367 جَنَّ:

پوشیدن، مستور کردن. «فَلَمّا

ص:221

جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَءَا کَوْکَبا قالَ هذا رَبّی» (76/انعام)، یعنی: هنگامی که (تاریکی) شب او را پوشانید ستاره ای مشاهده کرد گفت: این خدای من است؟ به قلب جَنان گویند زیرا در میان بدن پوشیده است، به سپر مِجَنّ و مِجَنَّه گویند که صاحب سپر را می پوشاند،

به باغ و مزرعه و چمن جَنَّت و جَنّات گویند که روی زمین را می پوشانند. بچّه را از آن جهت جَنین گویند که شکم مادر، او را پوشانده است. «اِذْ اَنْتُمْ اَجِنَّهٌ فی بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ» (32/نجم)، یعنی: آن گاه که شما در شکم مادران جنین ها بودید. «اِتَّخَذُوا اَیْمانَهُمْ جُنَّهً» (16/مجادله)، یعنی: قسم های خود را سپر قرار دادند و در زیر آن پوشانده شدند. مجنون کسی است که عقلش پوشانده شده باشد. «وَ قالَ ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ» (39 / ذاریات)، یعنی: گفت:

ص:222

ساحر است یا دیوانه. (تکرار: 1).

جِنَّه: به معنی جُنون است (صحاح). «اَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ» (70 / مؤمنون)، یا می گویند: او دیوانه است؟

368 جِنّ:

جنّ در عرف قرآن موجودی است باشعور و اراده که به اقتضای طبیعتش از حواسّ بشر پوشیده می باشد و مانند انسان مکلّف و مبعوث در آخرت و مطیع و عاصی و مؤمن و مشرک و … است و خلاصه دوش به دوش انسان می باشد تنها فرقشان آن است که انسان محسوس و جنّ غیر محسوس است. «قُلْ اُوحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ» (1/جنّ)، یعنی: بگو: به من وحی شده است که جمعی از «جن» به سخنانم گوش فرا داده اند. (تکرار: 22).

جِنَّه: به معنی جنّ است. «مِنَ الْجِنَّهِ وَ النّاسِ» (6 / ناس)، از جنّ یا انسان.

ص:223

369 جانّ:

اسم جمع جنّ است (قاموس و اقرب). «فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَ نْبِهِ اِنْسٌ وَ

لا جانٌّ» (39/رحمان)، یعنی: در آن روز از گناه هیچ جنّ و انسی پرسیده نشود. (تکرار: 7). 2 دفعه درباره عصای موسی و 5 بار در مقابل انسان و انس.

370 جَنَّت:

باغ، بهشت. «کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ اَصابَها وابِلٌ» (265/بقره)، یعنی: همچون باغی که در بلندی است و باران تند و درشت دانه به آن رسیده. جمع آن جَنّات است. (تکرار: 147). مثل «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ …» (25/ دخان)، یعنی: چه بسیار باغ ها و چشمه ها که از خود به جا گذاشتند.

371 جَنِیّ:

میوه تازه. «وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ» (54 / رحمن)، یعنی: و میوه هر دو بهشت در دسترس است. «تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَبا جَنِیّا» (25/مریم)، یعنی: می افکند بر تو

ص:224

خرمای تازه. در قاموس گوید: جَنِیّ میوه ای را گویند که الساعه چیده شده باشد. گناه را به این دلیل جَنایت گویند که شخص گناه را به سوی خویش می کشد. (تکرار: 2).

372 جَهْد:

صعوبت و مشقّت، چنان که قاموس و مفردات گفته است در اقرب الموارد آن را تلاش توأم با رنج معنی می کند. «وَ مَنْ جاهَدَ فَاِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ اِنَّ اللّه لَغَنِیٌ عَنِ الْعالَمینَ» (6 / عنکبوت)، یعنی: هر که تلاش کند و خود را به زحمت اندازد، فقط برای خویش تلاش می کند خدا از مردم بی نیاز است. (تکرار: 5).

373 جَهْر:

آشکار شدن و آشکار کردن اعمّ از آن که به وسیله دیدن باشد یا شنیدن. مثل «یُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا» (75 / نحل)، یعنی: او

پنهان و آشکار از آن چه خدا به او داده انفاق می کند؛ که به وسیله دیدن است و به نظر

ص:225

می آید که جهر قولی، آشکار شدن معمولی نیست بلکه شبیه به فریاد است. (تکرار: 16).

374 جَهاز:

شیء آماده شده از متاع و غیره. این کلمه با مشتقات آن 4 بار در قرآن آمده است.

تَجْهیز: حمل یا فرستادن آن متاع و غیره است (مفردات). تجهیز لشگر، آماده کردن آن و تجهیز میّت، آماده کردن مقدّمات دفن او است. «وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی بِاَخٍ لَکُمْ» (59 / یوسف)، یعنی: چون آنها را به لوازم و متاعشان آماده کرد گفت: برادرتان را پیش من آرید.

375 جَهْل:

نادانی. این کلمه با مشتقات آن 24 بار در قرآن آمده است.

جاهِل: نادان، سفیه، بی اعتنا. در بیشتر آیات قرآن، به معنی سفاهت و بی اعتنائی استعمال شده است. ولی در آیه «یَحْسَبَهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِیاءَ» (273 / بقره)، یعنی: افراد

ص:226

ناآگاه آنها را بی نیاز می پندارند. منظور نادان است.

376 جَهَنَّم:

خانه عذاب (اقرب الموارد). جهنّم در استعمال قرآن محلّ عذاب آخرت و وعده گاه کفّار و ستمگران است. «فَاُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیرا» (97 / نساء)، یعنی: پس آنها (عذری نداشتند و) جایگاهشان دوزخ و سرانجام بدی دارند. (تکرار: 77).

377 جَوْب:

بریدن. «وَ ثَمُودَ الَّذینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ» (9 / فجر)، یعنی: و قوم ثمود

که سنگ ها را در درّه بریدند و خانه ها ساختند. جواب را از آن جهت جواب گویند که سخن گوینده با آن قطع و تمام می شود (اقرب الموارد). «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ اِلاّ اَنْ قالُوا اَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ» (82 / اعراف)، یعنی: جواب قوم و سخنی که با آن کلام لوط

ص:227

را قطع کرده و پایان دادند آن بود که گفتند: آنها را از شهر خود بیرون کنید. اِجابت را که «قبول کردن» معنی می کنند در واقع، قطع و پایان دادن به سخن و خواست گوینده است خواه به فعل باشد یا به قول. مثل «اُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ اِذا دَعانِ» (186 / بقره)، خداوند با اعطاء مطلوب، سخن سائل را قطع می کند. «وَ اِذا سَئَلَکَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ

لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ» (186 / بقره)، یعنی: چون بندگان من مرا از تو سئوال کنند بگو: من نزدیکم دعوت داعی را جواب می دهم آن گاه که مرا بخواند پس از من این مطلب را قبول کنند و به من در این باره ایمان آورند شاید کمال یابند. (تکرار: 1).

378 جُود:

جُودیّ نام کوهی است که کشتی نوح بر آن نشست. «وَ قُضِیَ الاَْمْرُ وَ

ص:228

اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» (44 / هود)، کار تمام شد کشتی بر جُودِیّ مستقرّ گردید. (تکرار: 1).

جِیاد: جمع جَیِّد یا جَواد به معنی اسب اصیل و تندرو است. «اِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّافِناتُ الْجِیادِ» (31 / ص)، یعنی: به خاطر بیاور هنگامی را که عصرگاهان اسبان چابک تندرو را بر او عرضه داشتند. صافِنَه

اسبی است که بر 3 پا ایستد و گوشه پای چهارم را به زمین گذارد (مجمع). آن گاه که وقت غروب اسبان با نشاط و تیزرو به او عرضه شدند.

379 جَوْز:

گذشتن از محل یا سیر در آن. (قاموس اقرب)، در قرآن به معنی اغماض و چشم پوشی است. «… وَ نَتَجاوَزُ عَنْ سَیِّئاتِهِمْ» (16 / احقاف)، یعنی: … از سیّئات آنها می گذریم. (تکرار: 5).

380 جَوْس:

جستجوی شدید، تفتیش.

ص:229

«بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِبادا لَنا اُولی بَأْسٍ شَدیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ» (5 / اسراء)، بر می انگیزیم بر شما بندگان با صلابت خود را پس میان خانه ها را تفتیش کنند. (تکرار: 1).

381 جُوع:

گرسنگی. «لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی

مِنْ جُوعٍ» (7 / غاشیه)، یعنی: نه چاق می کند و نه از گرسنگی بی نیاز می نماید. «اِنَّ لَکَ اَلاّ تَجُوعَ فیها وَ لا تَعْری» (118/طه)، یعنی: تو در آن نه گرسنه می شوی و نه برهنه می مانی. (تکرار: 4) و 1 بار فعل آن.

382 جَوْف:

اندرون. «ما جَعَلَ اللّه لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ …» (4 / احزاب)، یعنی: خدا برای کسی در اندرون وی دو قلب قرار نداده است. آیه شریفه کنایه از آن است که جمع دو منافی ممکن نیست و قلب نمی تواند به دو چیز متناقض معتقد باشد، مگر آن که دارای دو قلب باشد ولی خدا در اندرون کسی دو

ص:230

قلب نگذاشته است. (تکرار: 1).

383 جوّ:

هوا. (مفردات) «اَلَمْ یَرَوْا اِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فی جَوِّ السَّماءِ» (79/نحل)، آیا نگاه

نکرده اند به پرندگان که در فضای آسمان مسخرّند. (تکرار: 1).

384 جَیْب:

قلب، سینه (قاموس). «وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ …» (31 / نور)، یعنی: چارقدهای خود را به سینه خویش بزنند. در مجمع البیان گوید: زنان مأمور شدند اطراف چارقدهای خود را بر سینه ها بیفکنند تا گردنشان پوشیده شود. گفته اند: وقت نزول آیه زنان، اطراف چارقد و روسری را جمع کرده به پشت سر می انداختند و سینه هایشان آشکار می شد. (تکرار: 3).

385 جید:

گردن. «فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» (5/مسد)، ریسمانی از لیف خرما به گردن دارد. (تکرار: 1).

ص:231

ح (120 لغت)

386 حاء:

حرف ششم از الفبای عربی است جزء کلمه واقع می شود، به تنهائی معنائی ندارد.

387 حُبّ:

دوست داشتن. «یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ» (165/ بقره)، آنها را دوست می دارند چون دوست داشتن خدا. (تکرار: 83).

388 حَبّ:

مطلق دانه. مفرد آن حَبَّه است (قاموس). «اِنَّ اللّه فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی» (95/انعام)، یعنی: خدا شکافنده دانه و هسته است. جمع حبّه حَبّات و حُبُوب می باشد ولی در قرآن مجید به کار نرفته است. (تکرار: 12).

389 حِبْر:

عالِم، اثر پسندیده. عالم را از آن جهت حِبْر گویند که اثر علم و عملش می ماند. جمع آن اَحْبار است. «فَهُمْ فی رَوْضَهٍ یُحْبَرُونَ» (15 / روم)، یعنی: آنها در باغ

مخصوصی شاد می شوند که اثر پسندیده نعمت در چهره شان آشکار می گردد (راغب).

ص:232

«اُدْخُلُوا الْجَنَّهَ اَنْتُمْ وَ اَزْواجُکُمْ تُحْبَرُونَ» (70/زخرف)، یعنی: (به آنها خطاب می شود:) وارد بهشت شوید، شما و همسرانتان در نهایت شادمانی. «تُحْبَرُون» را شاد و مسرور شدن گفته اند. به قول راغب سروری که اثر آن از چهره پیدا است. «اِتَّخَذُوا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ اَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ» (31/توبه). یعنی: (آن ها) دانشمندان و راهبان (تارکان دنیا) را معبودهایی در برابر خدا قراردادند. کلمه اَحْبار 4 بار در قرآن مجید آمده است.

390 حَبْس:

بازداشت، ضدّ رها کردن (صحاح). «تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلوهِ …»

(106/مائده)، یعنی: آن دو را بعد از نماز نگاه می دارید. (تکرار: 2).

391 حَبْط:

بطلان. «اُولئِکَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ» (17 / توبه)، اعمال آنها نابود شده است. (تکرار: 16).

ص:233

392 حُبُک:

مجمع البیان آن را جمع حِباک و حَبیکَه گفته و طرائق (راه ها) معنی کرده است. «وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ» (7/ذاریات)، یعنی: قسم به آسمان که در آن راه هاست. (تکرار: 1).

393 حَبْل:

ریسمان. «فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَد» (5 / مسد)، یعنی: در گردن او ریسمانی است از لیف خرما. جمع آن حِبال است. به دین و قرآن و امامان و پیامبران آن گاه که حَبْلُ اللّه گفته شود مراد آن است

که واسطه میان خدا و خلق اند و سبب نجات از گمراهی اند. (تکرار: 7).

394 حَتْم:

واجب، قطعی. «وَ اِنْ مِنْکُمْ اِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْما مَقْضِیّا. ثُمَّ نُنَّجِی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمینَ فیها جِثِیّا» (71 و 72/مریم)، یعنی: از شما کسی نیست مگر آن که وارد جهنّم می شود، این ورود یا

ص:234

این حکم بر پروردگارت حتمی است. سپس پرهیزکاران را نجات می دهیم و ستمکاران را در آن به زانو درآمده می گذاریم. ظاهر آیه می رساند که همه به جهنّم داخل خواهند شد ولی بدکاران در آن مانده و نیکوکاران بیرون خواهند شد ولی ورود به معنی دخول نیست. (تکرار: 1).

395 حَتّی:

حرف جرّ است. گاهی مثل

«الی» دلالت بر انتها و غایت می کند. مثل «لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّی حینٍ» (35 / یوسف)، یعنی: او را تا مدّتی زندانی کنند. (تکرار: 142).

396 حَثَّ:

حَثیث و حَثُوث به معنی سریع است (قاموس). «یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثیثا» (54 / اعراف)، یعنی: شب را بر روز می پوشاند و شب روز را به سرعت می طلبد. (تکرار: 1).

397 حَجْب:

و حِجاب هر دو مصدر و به

ص:235

معنی پنهان کردن و پرده است. (اقرب الموارد). «وَ اِذا سَئَلْتُمُوهُنَّ مَتاعا فَاسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ …» (53/احزاب)، یعنی: چون از زنان پیغمبر متاعی خواستید از پس پرده بخواهید … این همان آیه حجاب درباره زنان آن حضرت است و با تنقیح مناط(1)

شامل زنان دیگر هم می شود و این غیر از پوشیده بودن زن از نامحرم است که در سوره نور آمده است. (تکرار: 8).

398 حَجَّ:

قصد. (قاموس) طبرسی فرماید: آن در لغت به معنی قصد پی درپی و در شریعت قصد خانه خداست برای زیارت … «فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما» (158 / بقره)، یعنی: هر که بیت را قصد کند (بخواهد عمل حجّ را به جا آورد)

ص:236


1- جستجوی علّت حکم.

یا عمره انجام دهد بر او گناهی نیست که بر صفا و مروه طواف کند. (تکرار: 33).

حُجَّت: برهان. «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ فَلَوْ شآءَ لَهَدیکُمْ اَجْمَعینَ» (149/انعام)، یعنی: بگو

برای خدا دلیل کامل وجود دارد و اگر بخواهد همه شما را (اجبارا) هدایت می کند.

399 حَجَر:

سنگ. جمع آن اَحْجار و حِجارَه است. «اِضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ …» (60 / بقره)، یعنی: با عصایت بر آن سنگ بزن. (تکرار: 21).

حَجْر: و تحجیر آن است که بر اطراف محلی سنگ بچینند. محل تحجیر شده را حِجْر گویند. حِجْر کعبه (حِجْر اسماعیل) از آن است. علی هذا عقل را حِجْر گفته اند که شخص را از خواسته های نفس منع می کند. اصحاب حِجْر همان قوم ثموداند که نام دیگر آنها «قوم صالح» می باشد. حِجْر محلّی محصور از سنگ ها است و چون

ص:237

آنها از کوه ها خانه می تراشیدند و خانه هایشان محصور از سنگ ها بوده

«اصحاب حِجْر» خوانده شدند یعنی مردمی که در محلّ محاط از سنگ زندگی می کردند.

400 حَجْز:

منع (قاموس). «وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حاجِزا» (61 / نمل)، میان دو دریا مانع و حایلی قرار داد. (تکرار: 2).

401 حَدَب:

تپّه و محل مرتفع. «حَتّی اِذا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» (96 / انبیاء)، تا آن زمان که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنها از هر ارتفاعی به سرعت عبور می کنند. (تکرار: 1).

402 حَدَث:

حدوث: بوجود آمدن (مفردات) که قهرا توأم با تازه بودن است. حدیث هر چیز تازه ای است خواه فعل باشد یا قول. «یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها» (4/زلزله)، یعنی: آن روز اخبار خود را حکایت کند.

ص:238

چون حکایت، گفتار تازه است، لذا «تُحَدِّثُ» آمده است. این کلمه با مشتقات آن 36 بار در قرآن آمده است.

403 حَدّ:

مرز، منع.

راغب گوید: واسطه میان دو چیز که از اختلاط آن دو جلوگیری می کند. «تِلْکَ حُدُودُ اللّه فَلا تَقْرَبُوها» (187/بقره)، یعنی: آنها مرزهای خداست پس به آنها نزدیک نشوید. به تصریح راغب علّت تسمیه حدّ زنا و حدّ خمر آن است که مرتکب را از ارتکاب جدید باز می دارد و نیز دیگران را از ارتکاب آن منع می کند.

مُحادّه: دشمنی و مخالفت. زیرا حالتی در انسان ایجاد می شود که وی را از اطاعت خدا و رسول باز می دارد مثل کبر و غرور. «اِنَّ الَّذینَ یُحادّونَ اللّه وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ

الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (5/مجادله)، یعنی: آنان که با خدا و رسول مخالفت می کنند ذلیل می شوند

ص:239

چنان که اسلافشان ذلیل شدند. «وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ» (25/حدید)، یعنی: آهن را نازل کردیم که در آن صلابت شدید و منفعت ها برای مردم هست. آهن را از آن جهت حدید گویند که منع و دفع کننده است (صحاح) و یا وسیله منع است. به چشم تیزبین و دقیق به آن دلیل حدید گویند که از مخفی شدن چیزها منع می کند «فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ» (22/ق)، یعنی: چشم تو امروز تیز است. ظاهرا به زبان گویا و سخن گو از آن جهت حدید گفته اند که از آدمی دفاع می کند و از مغلوب شدن در گفتگو مانع می شود درباره منافقان آمده.

«فَاِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِاَلْسِنَهٍ حِدادٍ اَشِحَّهً عَلَی الْخَیْرِ» (19 / احزاب)، یعنی: چون ترس برود با زبان های تیز بر شما تازند به جهت حرص بر مال. (تکرار: 25).

ص:240

404 حَدْق:

حدیقه: باغ. حدائق: باغ ها. «فَاَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَهٍ …» (60 / نمل)، با آن آب باغ های بهجت آور رویاندیم. (تکرار: 3).

405 حِذْر:

پرهیز و احتیاط از خطر آینده. راغب آن را احتراز از شیء مخوف گفته است. «یَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَهٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فی قُلُوبِهِمْ» (64 / توبه)، یعنی: منافقان از آن بیم دارند که آیه ای بر ضد آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَهٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (4/منافقون)، یعنی:

هر فریاد را بر علیه خود گمان می کنند آنها دشمن اند پس از آنها بپرهیز. «وَ اِنّا لَجَمیعٌ حاذِرُونَ …» (56/شعراء)، یعنی: و ما همگی آماده پیکاریم. این سخن اعلامیه فرعون بر مردم است در قبال موسی و یاران او که گفت: اینان عدّه اندکی هستند … و ما همه در

ص:241

احتیاطیم و آماده ایم و مراقب اوضاع می باشیم. (تکرار: 21).

406 حَرْب:

جنگ. «فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ …» (279/بقره)، پس اگر دست برندارید یقین کنید به جنگ با خدا و رسول … (تکرار: 12).

407 حَرْث:

کاشتن و کشت (اقرب الموارد). «مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الاْخِرَهِ نَزِدْلَهُ فی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها …»

(20/شوری)، هر که کشت آخرت را بخواهد کشت او را زیاد می کنیم و هر که کشت دنیا را بخواهد از آن به او می دهیم. (تکرار: 14).

408 حَرَج:

تنگی، سختی. «ما یُریدُ اللّه لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ …» (6 / مائده)، خدا نمی خواهد برای شما تنگی و زحمت ایجاد کند. (تکرار: 15).

409 حَرْد:

منع. «وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرینَ»

ص:242

(25 / قلم)، یعنی: آنها صبحگاهان تصمیم داشتند که با قدرت از مستمندان جلوگیری کنند. حَرْد را قصد هم گفته اند یعنی در حالی که فقط به قصد باغ و رفتن قادر بودند. (تکرار: 1).

410 حُرّ:

آزاد، خلاف برده. «رَبِّ اِنّی نَذَرْتُ لَکَ ما فی بَطْنی مُحَرَّرا …»

(35/آل عمران)، یعنی: پروردگارا آنچه در شکم من است نذر تو کردم آزاد از هر قیدی. مراد آن است که از هر قید آزاد است و فقط برای خدمت و عبادت توست و هیچ کاری و عملی نسبت به خودم از وی نمی خواهم. (تکرار: 2).

411 حَرّ:

حرارت. «وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّا …» (81/توبه)، گفتند: در هوای گرم کوچ نکنید بگو آتش جهنّم سخت گرمتر است. (تکرار: 3).

ص:243

حَرُور: باد گرم (مفردات و مجمع)، حرارت آفتاب. «وَ ما یَسْتَوِیِ الاَْعْمی وَ الْبَصیرُ وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ» (21/فاطر)، کور و بینا و ظلمات و نور و سایه و باد گرم یکسان نیستند.

(تکرار: 1).

412 حَریر:

لباس نازک (مفردات) ابریشم خالص (مجمع). «یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤا وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ» (23 / حج)، در آن جا با دستبندهایی از طلای مخصوص و مروارید مخصوص مزیّن شوند و لباسشان در آن جا حریر بخصوصی است. (تکرار: 3).

413 حَرَس:

نگهبان ها، محافظ ها. مفرد آن حارِس است. «وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا» (8/جنّ)، یعنی: ما آسمان را جستجو کردیم، دیدیم با نگهبانان

ص:244

و شهاب ها پرشده است. این سخن از قول جنّ است که قبلاً می توانستند به آسمان بالا بروند، ولی از وقت ولادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله از آن ممنوع شدند. (تکرار: 1).

414 حِرْص:

علاقه شدید. «وَ لَنْ تَسْتَطیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ» (129/نساء)، هرگز نمی توانید میان زنان عدالت برقرار کنید هر چند به شدّت بخواهید. (تکرار: 5).

415 حَرَض:

بی فایده. (مفردات) «تَاللّه تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّی تَکُونَ حَرَضا اَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ» (85 / یوسف)، به خدا آنقدر یوسف را یاد می کنی تا از کار افتاده شوی یا بمیری. (تکرار: 1).

تَحْریض: برانگیختن و ترغیب. «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ» (65/انفال)، ای پیغمبر مؤمنان را بر جهاد ترغیب کن. (تکرار: 2).

ص:245

416 حَرْف:

طَرَف، کنار. حرف هر چیز یک طرف آن است (صحاح، قاموس، مفردات) مثل حرف شمشیر، حرف کشتی، حرف کوه، «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّه عَلی حَرْفٍ فَاِنْ اَصابَهُ خَیْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ اِنْ اَصابَتْهُ فِتْنَهٌ انْقَلَبَ عَلی وَجْهِهِ …» (11 / حج)، یعنی: بعضی از مردم خدا را بر طرفی عبادت می کنند اگر خیری به آنها رسید به آن خاطر جمع می شوند و اگر امتحانی پیش آید روی بگردانند. یعنی این قبیل اشخاص در وسط و حقیقت بندگی نیستند و در گوشه آن قرار گرفته اند لذا با رسیدن خیری مطمئن و با بروز امتحانی روگردان می شوند. مُتَحَرِّف کسی است که به یک جانب میل می کند. (تکرار: 6).

تحریف شیء: به یک طرف بردن آن است.

مثل «مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ …» (46 / نساء)، بعضی از یهود،

ص:246

سخنان را از جای خود، تحریف می کنند.

417 حَرْق:

سوزاندن. «فَاَصابَها اِعْصارٌ فیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ» (266 / بقره)، یعنی: به آن فشردگی که در آن آتش بود رسید پس بسوخت. این آیه علّت آتش سوزی جنگل ها را روشن می کند. در (ع ص ر) مطالعه شود. (تکرار: 9).

418 حَرَک:

حرکت: ضدّ سکون و آن انتقال جسم است از مکانی به مکان دیگر (مفردات). «لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ اِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَاِذا قَرَئْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» (16/قیامت)، یعنی: زبان خویش به تلاوت قرآن مجنبان تا به آن عجله کنی که جمع

کردن و فراهم آوردن آن به عهده ما است و چون آن را بخوانیم قرائت آن را تبعیّت کن. مجمع البیان گوید: عجله آن است که کار را پیش از وقت بخواهیم و سرعت آن

ص:247

است که در اوّل آن انجام دهیم. (تکرار: 1).

419 حَرام:

ممنوع. (مفردات) ضدّ حلال (صحاح اقرب). «وَ لاتَقُولُوا … هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ» (116 / نحل)، یعنی: نگوئید … این حلال و این ممنوع است. حرم مکّه را از آن جهت حرم گویند که بعضی چیزها در آن تحریم شده به خلاف سایر مواضع، همچنین است ماه حرام (مفردات). «اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ …» (194 / بقره)، یعنی: ماه حرام در

مقابل ماه حرام است و شکستن حرمت ها را قصاصی هست. هر که به شما تعدّی کرد به او تعدّی کنید همان طور که به شما تعدّی کرده است. «وَ فی اَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» (19 / ذاریات)، یعنی: و در اموال آنها حقی برای سائل و محروم بود. محروم

ص:248

به معنی ممنوع است یعنی کسی که از روزی و درآمد کافی ممنوع است و مقابله با سائل نشان می دهد که او در عین حال که فقیر است از کسی سئوال نمی کند و اظهار حاجت نمی نماید. (تکرار: 83).

420 حَرْی:

در مجمع گوید: اصل تَحَرّی به معنی طلب شیء و قصد آن است. «فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا» (14 / جنّ)، هر کس اسلام اختیار کند راه راست را برگزیده.

(تکرار: 1).

421 حِزْب:

دسته. (صحاح) موارد استعمال آن در قرآن مجید نشان می دهد که وحدت عقیده و هدف در آن ملحوظ است وگرنه هر دسته و جماعت را حزب نگویند. «اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (22 / مجادله)، یعنی: آنها حزب اللّه اند، بدانید حزب اللّه پیروز است. جنگ احزاب از آن جهت به این

ص:249

نام نامیده شد که دسته های قریش، غطفان، اسد و یهود در جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله هم کلام شدند و به مدینه لشگر کشیدند (مجمع البیان) علّت تسمیّه سوره احزاب نیز همان است. (تکرار: 19).

422 حُزْن و حَزَن:

اندوه، غصّه. «وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ …» (84 / یوسف)، چشمانش

از غصّه سفید (نابینا) گردید. (تکرار: 42).

423 حَسْب:

حساب به معنی شمردن است (قاموس). «وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ …» (12 / اسراء)، تا عدد سال ها و حساب را بدانید. این کلمه با مشتقات آن 109 بار در قرآن آمده است.

حَسیب و حاسِب: حسابگر. «وَ کَفی بِاللّه حَسیبا» (6/نساء)، خدا در حسابگری کافی است.

حُسْبان: عذاب، بلا. «وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْبانا

ص:250

مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقا» (40 / کهف)، یعنی: و بفرستد بر آن باغ عذابی از آسمان در نتیجه زمین خالی و خشک گردد. «اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَکُوا اَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (2/عنکبوت)، یعنی: آیا مردم گمان

کردند به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد؟ احتساب در قرآن مجید 3 بار آمده است.

حَسْب: کافی. «وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّه وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» (173 / آل عمران)، یعنی: گفتند خدا ما را بس است و بهتر وکیل است. این مادّه بدین معنی 10 بار در کلام اللّه آمده است.

424 حَسَد:

بدخواهی، خواستار بودن زوال نعمت و سعادت دیگری. «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِ الْفَلَقِ … وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَدَ» (5/فلق)، بگو پناه می برم به خدای فلق … از شرّ بدخواه آنگاه که بدخواهی کند. (تکرار: 5).

ص:251

425 حَسْر:

برهنه شدن، خسته شدن.

راغب گوید: به شخص خسته، حاسر و محسور گویند به تصوّر آن که نیروی خود را از خویش کنار زده و یا این که رنج، نیرویش را از او برده است. «لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا یَسْتَحْسِرُونَ» (19 / انبیاء)، یعنی: هیچ گاه از عبادتش استکبار نمی کنند و هرگز خسته نمی شوند.

آیه درباره ملائکه است. حسرت به معنی پشیمانی و غم و اندوه است برآنچه ازدست رفته. (تکرار: 12).

426 حِسّ:

حاسَّه همان نیروی درک است که جمع آن حواسّ می آید و احساس به معنی ادراک با حاسّه است اعمّ از آن که با دیدن باشد یا شنیدن و یا لمس کردن و چشیدن و بوئیدن. «وَ کَمْ اَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ اَحَدٍ اَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزا» (98 / مریم)، چه مردمانی را که پیش از آنها هلاک

ص:252

کرده ایم آیا کسی از آنها را می بینی یا صدائی از آنها می شنوی؟ (تکرار: 6).

427 حَسْم:

از بین بردن اثر شیء، پی درپی. «سَخَرَّها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَهَ اَیّامٍ حُسُوما» (7/حاقّه). یعنی: خدا باد را 7 شب و 8 روز بر آنها مسلّط کرد که به طرز عجیبی آنها را ریشه کن می نمود. و نیز آن را به معنی متوالی گفته اند. یعنی خدا باد را در حالی که 7 شب و 8 روز مرتّب و پی درپی آنها را از بین می برد بر آنها مسلّط کرد. در این فرض حُسُوم به معنی حاسم است. (تکرار: 1).

428 حُسْن:

زیبائی، نیکوئی. این دو معنی در قرآن یافت می شود. مثل «وَ لا اَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ اَزْواجٍ وَ لَوْ اَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ» (52/احزاب)، و نه ترا است که آنها را به همسران دیگر عوض کنی گرچه زیبائی ایشان تو را

ص:253

به شگفت آورد. این کلمه با مشتقات آن 50 بار آمده است.

حَسَنَه: هر نعمت خوش آیند و شاد کننده است که به انسان می رسد و سیّئه ضدّ آن است (مفردات). «رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَهً وَ فِی الاْخِرَهِ حَسَنَهً وَ قِنا عَذابَ النّارِ» (201/بقره)، پروردگارا به ما در دنیا نعمتی نیکو بخش و در آخرت نعمتی نیک بخش و ما را از عذاب آتش نگاه دار.

حَسَنات: جمع حَسَنَه است و شامل نعمت های دنیا و آخرت هر دو می باشد. «وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِئاتِ» (168/اعراف). (تکرار: 3)، و آنها را به «نیکی ها» و «بدی ها» آزمودیم.

اَحْسَن: اسم تفضیل است به معنای بهتر. «وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّه حُکْما» (50 / مائده)، یعنی: بهتر از خدا در حکم کدام است؟ (تکرار: 36).

ص:254

مؤنّث آن حُسْنی است. (تکرار: 17).

مُحْسِن: نیکوکار. محسنین: نیکوکاران. محسنات: زنان نیکوکار. «وَ مَنْ اَحْسَن دینا مِمَّنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ» (125/نساء)، یعنی: و دین و آیین چه کسی بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد. «مُحْسِنات» در قرآن فقط 1 بار و محسن 39 بار به کار رفته است.

اَسْماء حُسْنی: نام های بهتر، نام هائی که دلالت بر حُسن دارند آن هم نه فقط حُسنِ مطلق، بلکه اَحْسَن است زیرا حُسْنی مؤنث اَحْسَن می باشد. اسماء حُسنی نام هائی است

که در آنها معانی حُسن، ملحوظ و متضمّن صفات جلال و جمال خداوندی اند. «اللّه لا اِلهَ اِلاّ هُوَ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی» (8 / طه)، یعنی: او خداوندی است که معبودی جز او نیست و برای او نام های نیک است. 4 محلّ است که

ص:255

در آن کلمه «اَلاَْسْماءُ الْحُسْنی» آمده است و خدا با آنها خوانده می شود که عبارتند از آیه مذکور و 180/اعراف، 110/اسراء، 24/حشر. این ها که شمرده شد مجموعا صدتا است ولی لفظ جلاله «اللّه» داخل در عدد نیست، بنابراین مجموع اسماء حسنی در روایت نود و نه است و لفظ جلاله «اللّه» صفت بخصوصی در آن ملحوظ نیست بلکه الزاما بر تمام آنها دلالت می کند.

429 حَشْر:

جمع کردن. «ذلِکَ

حَشْرٌ عَلَیْنا یَسیرٌ» (44 / ق)، آن جمع کردنی است که بر ما آسان است. (تکرار: 43).

حاشِرینَ: گردآورندگان. «فَاَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدائِنِ حاشِرینَ» (53 / شعراء)، فرعون (از این ماجرا آگاه شد و) مأموران را به شهرها فرستاد تا نیرو جمع کند.

430 حَصَب:

هیزم، پرتاب کردن مثل پرتاب

ص:256

کردن هیزم در تنور. «اِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّه حَصَبُ جَهَنَّمَ» (98/انبیاء)، یعنی: شما و آنچه غیر از خدا می پرستید هیزم جهنم خواهید بود. حاصِب را باد سخت که سنگریزه و خاک آورد گفته اند. (تکرار: 4).

431 حَصْحَصَه:

آشکار شدن حق از باطل. «اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ …» (51 / یوسف)، اکنون حقّ (از باطل) آشکار شد. (تکرار: 1).

432 حَصْد:

درو کردن. همچنین است حَِصاد به فتح اوّل و کسر آن (اقرب). «فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی سُنْبُلِهِ» (47 / یوسف)، آنچه درو کردید در خوشه اش (سنبلش) بگذارید. (تکرار: 6).

حَصید: درو شده. در زرع و غیره به کار رفته است. «فَاَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصیدِ» (9/ق)، با آن باغ ها و دانه درو شده رویاندیم.

433 حَصْر:

قاموس آن را تنگ گرفتن و

ص:257

حبس گفته است. «وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ» (5/توبه)، یعنی: بگیرید آنها را و حبس کنید. «لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فی سَبیلِ اللّه…» (273/بقره)، یعنی: فقرائی که در راه خدا ممنوع و محبوس شده اند. این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.

حَصیر: تنگ، گیرنده. «وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرینَ حَصیرا» (8 / اسراء)، جهنّم را برای کفّار زندان قرار دادیم.

حَصُور: کسی است که خود را از مشتهیات نفس بازدارد، پارسا و آن صیغه مبالغه است. «اَنَ اللّه یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقا بِکَلِمَهٍ مِنَ اللّه وَ سَیِّدا وَ حَصُورا وَ نَبِیّا مِنَ الصّالِحینَ» (39 / آل عمران)، خدا تو را به یحیی بشارت می دهد که پذیرنده کلمه خدا و بزرگواری خویشتن دار و پیامبری از صالحان است.

ص:258

434 حُصول:

راغب گوید: تحصیل خارج کردن مغز است از پوست مثل خارج کردن طلا از سنگ معدن و دانه از کاه. «اَفَلا یَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِی

الصُّدُورِ …» (9 و 10/عادیات)، آیا نمی داند که چون آن چه در گورهاست بیرون شود و آنچه در سینه هاست آشکار گردد. (تکرار: 1).

435 حِصْن:

قلعه. جمع آن حُصُون است. «لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمیعا اِلاّ فی قُریً مُحَصَّنَهٍ» (14/حشر)، یعنی: کارزار نکنند با شما مگر در آبادی های مستحکم و حصاردار. مراد شهرهای مستحکم و محصور شده است. این معنای اوّلی حِصْن است سپس به طور مجاز چنان که راغب گوید در هر تحفّظ و نگه داشتن به کار می رود کسی که خود را از بی عفّتی حفظ کند گوئیم: محصِن و به زنی که در اثر شوهردار بودن و یا عفّت خود

ص:259

را از بی عفّتی نگه دارد مُحْصِنَه. (تکرار: 18).

436 حَصا:

اِحْصاء: اتمام شمارش،

شمردن. «لا یُغادِرُ صَغیرَهً وَ لا کَبیرَهً اِلاّ اَحْصاها …» (49/کهف)، کوچک و بزرگی را نگذاشته مگر آن را به شمار آورده است. این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.

حَصاه: سنگریزه و جمع آن حَصی است.

راغب گوید: عرب در شمردن از سنگریزه استفاده می کرد لذا شمردن را اِحْصاء گفته اند چنان که ما در شمردن از انگشتان خود استفاده می کنیم. «وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللّه لا تُحْصُوها …» (34 / ابراهیم)، یعنی: و اگر نعمت های خدا را بشمارید هرگز آنها را احصاء نخواهید کرد. مراد از «لا تُحْصُوها» تمام شمردن است یعنی شمارش آن را نمی توانید به آخر رسانید.

437 حَضَر:

حضور، ضدّ غائب شدن

ص:260

(قاموس). «وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ وَ اُحْضِرَتِ الاَْنْفُسُ الشُّحَّ …» (128 / نساء)، و صلح بهتر است، اگرچه مردم (طبق غریزه حبّ ذات در این گونه موارد) بخل می ورزند … سازش کردن خوب است. جان ها بر بخل حاضر شده هستند یعنی بخل از غرائز نفسانی است و بخل هر نفس در آن حاضر است و به واسطه آن از منافع خویش دفاع می کند. (تکرار: 25).

مُحْتَضَر: حاضر شده. «وَ نَبِّئْهُمْ اَنَّ الْماءَ قِسْمَهٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ» (28/قمر)، آنها را خبر ده که آب میانشان قسمت شده است و هر قسمت، اهلش در آن حاضر می شود (نوبتی برای آنها و نوبتی برای شتر صالح).

438 حَضّ:

ترغیب. (تکرار: 3).

مُحاضَّه: ترغیب کردن یکدیگر. «وَ لا

ص:261

تَحاضُّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ» (18/فجر)، به طعام مسکین یکدیگر را تشویق نمی کنید.

439 حَطَب:

هیزم. «وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا» (15/جنّ)، اما ستمگران هیزم جهنّم اند. (تکرار: 2).

440 حَطَط:

حَطَّ: به معنی فرود آمدن و فرود آوردن است. «قُولُوا حِطَّهٌ وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدا نَغْفِرْ لَکُمْ خَطیئاتِکُمْ سَنَزیدُ الْمُحْسِنینَ» (161/اعراف)، یعنی: بگویید: گناهان ما را بریز و با فروتنی از در وارد شوید تا از گناهانتان در گذریم و به نیکوکاران پاداش افزون تری خواهیم داد. «حِطَّه» نکره است و باید مراد از آن فرو آمدن بخصوصی باشد. (تکرار: 2).

441 حَطْم:

شکستن. حُطام آن است که از خشکی شکسته شود. «ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاما» (21 / زمر)، یعنی: سپس

ص:262

می خشکد و آن را زرد شده می بینی و سپس شکسته و ریز ریز می شود. جهنّم از آن جهت حُطَمَه نامیده شده که هر چیز را می شکند و خورد می کند. (تکرار: 6).

442 حَظْر:

منع. محظور به معنی ممنوع آمده است. «وَ ماکانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُورا» (20/اسراء)، عطای پروردگار تو ممنوع نیست. (تکرار: 1).

443 حَظّ:

نصیب. «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِ الاُْنْثَیَیْنِ» (11/نساء)، برای پسر مثل نصیب 2 دختر است. (تکرار: 7).

444 حَفْد:

سرعت در عمل و خدمت. «وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ اَزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَهً» (72/نحل)، یعنی: خدا به شما از زنانتان فرزندان و خدمتکاران عطا کرده است. حَفَدَه جمع حافِد به معنی خدمتکار است (تکرار: 1).

445 حَفْر:

کندن. حُفره: گودال. «وَ کُنْتُمْ

ص:263

عَلی شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَکُمْ مِنْها» (103/آل عمران)، یعنی: در لب گودالی از آتش بودید از آن نجاتتان داد. از این ماده 2 کلمه بیشتر در قرآن نیست.

446 حِفْظ:

نگاهداری، مراقبت «وَ حِفْظا مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ» (7 / صافات)، و آن را از هر شیطان خبیثی حفظ نمودیم. این کلمه با مشتقات آن 40 بار در قرآن آمده است.

حفیظ: به معنی حافظ و مبالغه است.

«اِنَّ رَبّی عَلی کُلِّ شَیْءٍ حَفیظٌ» (57 / هود)، پروردگار من حافظ و نگاهبان هر چیز است. (تکرار: 11).

447 حَفَفَ:

حَفّْ. احاطه کردن. «وَ تَرَی الْمَلائِکَهَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» (75 / زمر)، در بهشت فرشتگان را می بینی که بر گِرد عرش خدا حلقه زده اند. (تکرار: 2).

448 حَفْو، اِحْفاء:

مبالغه در خواستن یا

ص:264

مبالغه در دانستن. «وَلا یَسْئَلْکُمْ اَمْوالَکُمْ اِنْ یَسْئَلْکُمُوها فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا» (37 / محمّد)، یعنی: اموال شما را نمی خواهد و اگر بخواهد و در خواستن مبالغه کند بخل می ورزید و نمی دهید. «یَسْئَلُونَکَ کَاَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ» (187/اعراف)، یعنی: از تو از قیامت می پرسند گویا به آن دانائی، بگو علم

آن پیش پروردگار من است. (تکرار: 3).

449 حُقُب:

دهر، زمان. (مجمع) جمع آن اَحْقاب است. «لا اَبْرَحُ حَتّی اَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ اَوْ اَمْضِیَ حُقُبا» (60 / کهف)، آرام نگیرم تا به محل جمع شدن دو دریا برسم یا سال ها عمر در طلب بگذرانم. (تکرار: 2).

450 حِقْف:

تپّه مستطیل ریگ. چنان که در مجمع گفته است بعضی پیچ و خم دار بودن را نیز قید کرده اند چنان که از مُبَرَّد نقل است. جمع آن اَحْقاف است. «وَ اذْکُرْ اَخا عادٍ اِذْ اَنْذَرَ

ص:265

قَوْمَهُ بِالاَْحْقافِ» (21/احقاف)، برادر عادیان رابه یادآور که قومش را در ریگستان ها هشدار داد. (تکرار: 1).

451 حَقّ:

ثابت، ضدّ باطل. مثلاً در آیه «وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَهُ …» (36 / نحل)،

یعنی: و گروهی ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت … مراد آن است که ضلالت در موقع خود واقع و تثبیت شد. (تکرار: 247).

452 حُکْم:

منع برای اصلاح (مفردات)، قضاوت. «اِنَّ اللّه قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبادِ» (48/غافر)، یعنی: خداوند در میان بندگانش (به عدالت) حکم کرده است. در این مورد و نظایر آن، حکم به معنی قضاوت و داوری است که یک نوع منع از فساد و برای اصلاح است. (تکرار: 30).

453 حِکْمَه:

یک حالت و خصیصه درک و

ص:266

تشخیص است که شخص به وسیله آن می تواند حقّ و واقعیّت را درک کند و مانع از فساد شود و کار را متقن و محکم انجام دهد.

در مجمع ذیل آیه 32 / بقره گوید: حکمت آن است که تو را بر امر حقّ که باطلی در آن نیست واقف کند. «یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ اُوتِیَ خَیْرا کَثیرا …» (269/بقره)، یعنی: هر که را بخواهد فرزانگی دهد و آن کس که فرزانگی یابد نکویی بسیار یافته است … (تکرار: 20) و در بیشتر موارد توأم با «کتاب» است و تعلیم و انزال آن از جانب خداوند و از جانب پیامبران نسبت به مردم است.

454 حَکیم:

محکم کار، حکمت کردار، کسی که کار را از روی تشخیص و مصلحت انجام دهد و آن صیغه مبالغه است. «اَنَّ اللّه عَزیزٌ حَکیمٌ» (209 / بقره)، یعنی: خدا

ص:267

توانمندی فرزانه است. این کلمه از اسماء

حسنی است (تکرار: 97)، فقط در 5 محل صفت قرآن و در یک محل صفت امرآمده، بقیّه همه درباره حکیم بودن خداوند سبحان است. قرآن، حکیم است یعنی از روی تشخیص دستور می دهد و محکم کار و حکمت کردار است.

مُحْکَم: استوار و سفت و سخت. «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ اُمُ الْکِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ» (7 / آل عمران)، او خدایی است که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن آیه هایی است که اساس قرآن است و بخشی از آن مبهم است.

455 حَلْف:

سوگند. «ذلِکَ کَفّارَهُ اَیْمانِکُمْ اِذا حَلَفْتُمْ …» (89/مائده)، آن است کفّاره سوگندهای شما چون سوگند خوردید و شکستید. (تکرار: 13).

ص:268

456 حَلْق:

گلو. راغب در مفردات گوید: اصل حلق به معنی گلو است و گویند: «حَلَقَهُ» یعنی گلوی او را برید سپس درقطع مو (تراشیدن) به کار رفته است. «وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ …» (196/بقره)، سر خود را نتراشید (و از احرام خارج نشوید) تا قربانی شما به محل ذبح خود برسد … (تکرار: 2).

457 حُلْقُوم:

گلو. در اقرب گوید: حلقوم به معنی حلق است واو و میم بر آن اضافه شده. «فَلَوْلا اِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ اَنْتُمْ حینَئِذٍ تَنْظُرُونَ» (83 / واقعه)، یعنی: پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه می رسد (توانایی بازگرداندن آن را ندارید) و شما در این حال نظاره می کنید (و کاری از دستتان ساخته نیست). (تکرار: 2).

458 حَلّ:

بازکردن. (صحاح مفردات)

ص:269

«وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانی» (27/طه)، گره از زبان من باز کن. حلول به معنی نزول است. (تکرار: 1).

459 حِلْم:

بردباری، ضبط نفس (مفردات). «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ» (101 / صافّات)، یعنی: ما او (ابراهیم) را به نوجوانی بردبار و پر استقامت بشارت دادیم. این آیه درباره اسماعیل است و چند آیه بعد از آن، داستان ذبح اسماعیل آمده که به پدرش گفت «سَتَجِدُنی اِنْ شاءَاللّه مِنَ الصّابِرینَ» ، یعنی: به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت. و آن وقت معلوم شد که اسماعیل واقعا حلیم

و بردبار است. «وَ اِذا بَلَغَ الاَْطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا» (59/نور)، یعنی: و هنگامی که اطفال شما به سن بلوغ رسند، باید اجازه بگیرند. این کلمه با مشتقات آن 21 بار در قرآن آمده است.

ص:270

حُلُمْ و حُلْم: چیزی است که در خواب دیده شود (قاموس). مراد از حُلُم در آیه بلوغ اطفال است که به آن احتلام نیز گویند معنی آیه چنین است: و چون کودکان به بلوغ رسیدند باید (قبل از ورود به محل استراحت پدر و مادر) اجازه بگیرند.

460 حَلیم:

بردبار. این کلمه از اسماء حسنی و صیغه مبالغه است و معنی آن درباره خدا چنان که طبرسی ذیل آیه 225/بقره گوید: مهلت دهنده است. «وَ اللّه

غَفُورٌ حَلیمٌ» ، یعنی: خدا چاره ساز و مهلت دهنده است. به گناه کاران مهلت می دهد و در عذاب آنها عجله نمی کند. ناگفته نماند مهلت دادن یک نوع بردباری است. پس خدا حلیم است یعنی در عقوبت عجله و در هر نادانی بنده، غضب نمی کند. (تکرار: 15)، 11 بار درباره خداوند و 4 بار

ص:271

درباره ابراهیم، اسماعیل و شعیب.

461 حَلْی:

زیور و جمع آن حُلِیّ است. چنان که در اقرب گفته است «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسی مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِّیِهِمْ عِجْلاً» (148/اعراف)، یعنی: قوم موسی بعد از وی از زینت آلات خود گوساله ای ساختند. حِلْیَه نیز به معنی زیور است. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.

462 حامیم:

کلمه حم در اوّل 7 سوره از سوره های قرآن کریم واقع است و آنها عبارت اند از غافِر، فُصِّلَت، شوری، زُخْرُف، دُخان، جاثِیَه و اَحْقاف و در اوّل شوری کلمه «عسق» بر آن اضافه شده است. مفسّران درباره حروف مقطعه اقوال مختلفی دارند و روایاتی نیز در این باره نقل شده که علاقمندان می توانند برای اطلاع بیشتر به کتب تفسیری یا علوم قرآنی مراجعه کنند.

ص:272

463 حَمَاء:

لجن سیاه بد بو. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ» (26/حجر)، یعنی: انسان را از گِل خشک (یا از گِل سیاه بدبو) آفریدیم. راجع به تفصیل بیشتر به «آدم» رجوع شود. (تکرار: 3).

464 حَمْد:

ستایش، ثناگوئی، ستودن. «وَ

یُحِبُّونَ اَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا …» (188/آل عمران)، یعنی: و دوست دارند برای کاری که نکرده اند ستوده و مدح شوند … (تکرار: 43).

مُحَمَّد: راغب گوید محمود آن است که ستوده شود، محمّد آن است که خصال پسندیده اش بسیار باشد. این کلمه نام مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله است، (تکرار: 4).

465 حِمار:

خر. «مَثَلُ الَّذینَ حُمِلُّوا التَّوْریهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفارا» (5/جمعه)، یعنی: مثل کسانی که به تورات

ص:273

مکلّف شدند ولی به آن عمل نکردند همچون خری است که کتاب هایی را حمل می کند. جمع آن در قرآن حُمُر و حمیر آمده است مثل «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکَبُوها …»

(8/نحل)، یعنی: (و همچنین) اسب ها و استرها و الاغ ها را آفرید تا بر آنها سوار شوید. «کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَهٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَهٍ» (50/مدثّر)، یعنی: گوئی خران رم کرده اند که از شیر گریخته اند. ناگفته نماند: منظور از ذکر حِمار و حُمُر، فهماندن مطلب و تجسیم واقعیّت است وگرنه آن طور که ما در مثل زدن به الاغ قصد تحقیر حیوان و یا شخص را داریم در میان عرب معمول نیست و حتّی تشبیه به الاغ گاهی مدح و مراد از آن صبور و فرمانبردار بودن است. در آیه شریفه نیز نظر عدم فائده اهل تورات از تورات است چنان که الاغ از بار کتاب استفاده

ص:274

نمی کند، همچنین(تشبیه شده اند) اعراض کنندگان از کلام حقّ به خران رم کرده. (تکرار: 1).

466 حُمْر:

جمع اَحْمَر به معنی سرخ است. «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها …» (27 / فاطر)، و از کوه ها تکّه های سفید و سرخ به رنگ های گوناگون است. (تکرار: 1).

467 حَمْل:

بار و برداشتن بار. «فَاَنْفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ …» (6/طلاق)، بر آنها خرجی دهید تا بار خویش را بگذارند (وضع حمل کنند). (تکرار: 60).

468 حِمْل:

بار ظاهری مثل باری که بر دوش گیرند. مثل «قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَا بِه زَعیمٌ» (72/یوسف)، یعنی، گفتند: هر کس پیمانه ملک را بیاورد 1 بار (غلّه) به او داده می شود و من ضامن (این پاداش هستم).

راغب گوید:

ص:275

حِمْل یک معنی دارد و در چیزهای بسیار به کار می رود فعل آن در همه یکی است ولی در مصدر آن فرق گذاشته به اشیائی که در ظاهر حمل می شوند مثل باری که بر دوش گیرند، حِمل گفته اند و به اشیائی که در باطن حمل می شوند مثل فرزند در شکم، به آب در ابر و میوه بر درخت، حَمْل گفته اند. (تکرار: 3).

تَحْمیل: بار کردن. «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا مالا طاقَهَ لَنا بِهِ» (286 / بقره)، پروردگار ما آنچه را که طاقت نداریم بر ما بار مکن.

469 حَمُولَه:

شتری که بر آن بار نهند، اسم جمع است و از لفظ خود مفرد ندارد. (مجمع) «وَ مِنَ الاَْنْعامِ حَمُولَهً وَ فَرْشا کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّه…» (142 / انعام)، (و او کسی است

که) از چهارپایان برای شما حیوانات باربر و حیوانات کوچک آفرید، از آن چه او به شما

ص:276

روزی داده است، بخورید. (تکرار: 1).

حَمْلِ رِزْق: ذخیره رزق است که انسان و از حیوانات مورچه، زنبور عسل و موش ذخیره می کند. (المیزان) «وَ کَأَیِّنْ مِنْ دابَّهٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّه یَرْزُقُها وَ اِیّاکُمْ» (60/عنکبوت)، چه بسیار جنبندگانی که قدرت ندارند روزی خود را حمل کنند، خداوند آنها را و شما را روزی می دهد.

اِحْتِمال: به معنی حمل (برداشتن بار) است. (اقرب) «فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدا رابِیا» (17/رعد)، یعنی: سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد. «فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتانا وَ اِثْما مُبینا» (112/نساء)، یعنی: حقّا که بهتان و گناه آشکار را بر خود بار کرده است.

470 حَمَم:

حمیم: آب داغ. «لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیم» (70 / انعام)، یعنی: نوشابه ای از آب سوزان برای آنها است و

ص:277

عذاب دردناکی به خاطر این که کفر ورزیدند. در مفردات گوید: آب گرمی را که از منبع خود خارج می شود، حَمَّه گویند. حَمّام را به جهت آب گرم و یا به جهت اینکه سبب عرق کردن است حَمّام گفته اند. به خویشاوند و دوست مهربان حمیم گفته اند گویی که در حمایت قرابت خود حادّ و داغ می شود. «فَما لَنا مِنْ شافِعینَ وَ لا صَدیقٍ حَمیمٍ» (100 و 101 / شعراء)، یعنی: (افسوس که امروز) شفاعت کنندگانی برای ما وجود ندارند و نه دوست گرم پر محبّتی.

حمیم 20 بار در قرآن مجید به کار رفته 6 مرتبه به معنی مهربان و بقیّه به معنی آب جوشان.

یَحْمُوم: دود. «وَ اَصْحابُ الشِّمالِ ما اَصْحابُ الشِّمالِ فی سَمُومٍ وَ حَمیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ» (41 43 / واقعه)، و «اصحاب

ص:278

شِمال» ، چه اصحاب شمالی؟ (که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده می شود). آنها در میان بادهای کشیده و آب سوزان قرار دارند و در سایه دودهای متراکم و آتش زا.

471 حَمْی:

حرارت شدید.

راغب گوید: آن حرارتی است که از فلزات سرخ کرده و از بدن برخیزد. «یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ …»

(35/توبه)، روزی که به آنها در آتش جهنم حرارت داده شود و با آنها پیشانی ها و پهلوها و پشتهایشان داغ کرده شود … (تکرار: 1).

472 حامِیَه:

گرم و سوزنده. «تَصْلی نارا حامِیَهً» (4/غاشیه)، و در آتش سوزان وارد می گردند. «وَ ما اَدْراکَ ماهِیَهْ نارٌ حامِیَهٌ» (10 و 11/قارعه)، و تو چه می دانی هاویه

ص:279

چیست؟ آتشی است سوزان. (تکرار: 2).

473 حام:

شتر نری بود که از صلب آن ده شتر زائیده می شد، می گفتند: پشت خودرا قُرُق کرده دیگر سوار آن نمی شدند و آن را آزاد می کردند (نقل از مجمع). «ما جَعَلَ اللّه مِنْ بَحیرَهٍ وَ لا سائِبَهٍ وَ لا وَصیلَهٍ وَ لا حامٍ» (103/مائده)، خداوند هیچ گونه «بحیره» و

«سائبه» و «وصیله» و «حام» قرار نداده است (اشاره به چهار نوع از حیوانات اهلی که در زمان جاهلیّت استفاده از آنها را ممنوع می دانستند و این بدعت در اسلام ممنوع شد). (تکرار: 1).

474 حَمِیَّه:

در اصل از ماده «حَمْی» به معنی حرارتی است که از آتش یا خورشید یا بدن انسان و مانند آن به وجود می آید و به همین دلیل به حالت خشم و نخوت و «تعصب خشم آلود» نیز «حَمِیَّت» می گویند.

ص:280

«اِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ» (26 / فتح)، به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نفرت جاهلیت داشتند. (تکرار: 2).

475 حِنْث:

گناه. (مفردات)، خلاف در

سوگند. «وَ کانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظیمِ» (46/واقعه)، و بر گناهان بزرگ، اصرار می کردند. (تکرار: 2).

476 حَنْجَر:

گلو. جمع آن حَناجِر است. «وَ اِذْ زاغَتِ الاَْبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ …» (10/احزاب)، یعنی: و زمانی را که چشم ها از شدت وحشت خیره شده بود و جان ها به لب رسیده بود. رسیدن دل ها به گلو کنایه از شدّت اضطراب و ترس است. (تکرار: 2).

477 حَنْذ:

بریان کردن. (قاموس) «قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ اَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنیذٍ» (69 / هود)، گفت: سلام و طولی نکشید که گوساله

ص:281

بریانی (برای آن ها) آورد. (تکرار: 1).

478 حَنَف:

میل به حق: راغب گفته حَنَف میل از ضلال به استقامت و جَنَف میل از

استقامت به ضلال است. «ما کانَ اِبْراهیمُ یَهُودِیّا وَ لا نَصْرانِیّا وَ لکِنْ کانَ حَنیفا مُسْلِما» (67/آل عمران)، یعنی: ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی بلکه مایل به حق و مسلمان بود. جمع آن حُنَفاء است. مثل «وَ ما اُمِرُوا اِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّه مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ حُنَفاءَ» (5/بیّنه)، یعنی: و دستوری را دریافت نکرده بودند جز این که با کمال خلوص به آیین توحید، خدا را پرستش کنند. حنیف 10 بار و حنفاء 2 بار در قرآن آمده است.

479 حَنَک:

چانه. اعمّ از چانه انسان و حیوان، به منقار کلاغ نیز حَنَک گویند. (مفردات) «لَئِنْ اَخَّرْتَنی اِلی یَوْمِ الْقِیمَهِ لاََحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ اِلاّ قَلیلاً» (62 / اسراء)، یعنی:

ص:282

اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهی فرزندان وی را جز اندکی مهار می کنم. اِحْتِناک به معنی لگام زدن اسب است. (تکرار: 1).

480 حَنَن:

حَنان: مهربانی (مجمع). «وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّا وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا وَ زَکوهً وَ کانَ تَقِیَّا» (12 13 / مریم)، و در طفولیت او را از جانب خود حکم و مهربانی و پاکیزگی دادیم و پرهیزکار بود. (تکرار: 1).

481 حَنّان:

صیغه مبالغه و از اسماء حسنی است. یا حَنّانُ یا مَنّانُ: ای بسیار مهربان و ای بسیار عطا کننده. اصل حَنین به معنی فوق و شدت گریه است چنان که قاموس گفته است و مهربانی معنای لازم آن است. لذا حَنین به معنی ناله، مهربانی و شوق به کار می رود.

482 حُنَیْن:

چنان که در مجمع و قاموس

گفته، بیابانی است مابین طائف و مکّه

ص:283

که جنگ معروف حنین در آن اتفاق افتاد. «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّه فی مَواطِنَ کَثیرَهٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ» (25 / توبه)، یعنی: خداوند در مواضع بسیاری شما را یاری کرد همچنین در روز حنین که به کثرت خود خشنود شدید … (تکرار: 1).

483 حَوْب:

گناه. «وَ لا تَأْکُلُوا اَمْوالَهُمْ اِلی اَمْوالِکُمْ اِنَّهُ کانَ حَوْبا کَبیرا» (2/نساء)، اموال یتیمان را با اموال خود با هم نخورید که گناه بزرگی است. (تکرار: 1).

484 حُوت:

ماهی. «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ» (142 / صافّات)، یعنی: (او را به دریا افکندند) و ماهی عظیمی او را بلعید، در حالی که مستحقّ ملامت بود. جمع آن

حیتان است «اِذْ تَأْتیهِمْ حیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعا» (163 / اعراف)، یعنی: آن گاه که ماهی هایشان روز استراحت آشکارا

ص:284

می آمدند. (تکرار: 5).

485 حاجَه:

نیاز، احتیاج. «وَ لِتَبْلُغُوا عَلَیْها حاجَهً فی صُدُورِکُمْ» (80 / غافر)، و تا سوار بر آنها (چهارپایان) به حاجت و مقصدی که در دل دارید، برسید. (تکرار: 3).

486 حَوْذ:

راندن سریع و احاطه (قاموس).

طبرسی ذیل آیه 141 نساء گوید: اِسْتِحْواذ تسلّط و غلبه است و آن لازم راندن و احاطه است. «اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَاَ نْساهُمْ ذِکْرَ اللّه…» (19 / مجادله)، شیطان بر آنها مسلّط شد و یاد خدا را فراموششان کرد. (تکرار: 2).

487 حَوْر:

رجوع. «اِنَّهُ ظَنَّ اَنْ لَنْ یَحُورَ» (14 / انشقاق)، یعنی: او گمان کرد که هرگز بر نخواهد گشت.

طبرسی گوید: محور را از آن جهت محور گویند که چرخ به دور آن می چرخد تا به محل اوّلی برگردد. به گفتگو

ص:285

از آن جهت محاوره گویند که طرفین کلام خودرا به یکدیگر بر می گردانند. «وَاللّه یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما» (1 / مجادله)، خدا گفتگوی شما را می شنود. (تکرار: 11).

حُور: جمع حَوْراء و آن به معنی زن سفید بدن و سیمین تن است. «کَذلِکَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ» (54 / دخان)، یعنی: این چنینند بهشتیان و آنها را با «حورالعین» تزویج می کنیم. عین جمع عَیْناء و آن زنی است که حدقه چشمش بزرگ باشد که سبب مزید زیبائی است (مجمع).

488 حَوارِیُّون:

جمع حواریّ و آن از حور به معنی سفیدی است (مجمع). یاران مخصوص را حواریّ گویند که گویا قلوبشان در یاری کردن پاک و مانند جامه سفید است. این کلمه در قرآن کریم فقط در یاران خاصّ حضرت عیسی به کار رفته

ص:286

است ولی در روایات در یاران مخصوص حضرت رسول و ائمه اطهار علیهم السلام نیز استعمال شده است. «قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ اَ نْصارُ اللّه آمَنّا بِاللّه…» (52 / آل عمران)، یعنی: حوّاریان (شاگردان مخصوص او) گفتند: ما یاوران خداییم به خدا ایمان آوردیم. (تکرار: 5).

489 حَوْز:

جمع کردن. ضمیمه کردن.

حیّز: مکان (اقرب). «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ اَوْ مُتَحَیِّزا اِلی فِئَهٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّه…» (16 / انفال)، یعنی: و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند، مگر در صورتی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد و یا به قصد پیوستن به گروهی (از مجاهدان) بوده باشد، (چنین کسی) گرفتار غضب پروردگار خواهدشد … مُتَحَیِّز به معنی موضع گیرنده است و اصل

ص:287

آن چنان که در اقرب و غیره گفته از حَوْز است و حِیازَت نیز از همین مادّه می باشد گوئی موضع گیرنده مکان را به خود ضمّ می کند که معنی اصلی آن است. غرض آیه آن است که مسلمان در حال جنگ نمی تواند پشت به دشمن کند و عقب نشیند مگر آن که

منظورش از عقب نشینی حمله و جنگ و یا موضع گرفتن در نزد دسته دیگر باشد. (تکرار: 1).

490 حَوْش:

کلمه تنزیه (پاک داشتن). «وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذا اِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ» (31/یوسف)، و گفتند منزه است خدا این بشر نیست، این یک فرشته بزرگوار است. (تکرار: 2).

491 حَوْط:

فراگرفتن. «وَ اَنَّ اللّه قَدْ اَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْما» (12 / طلاق)، یعنی: حقّا که خدا در دانائی هر چیز را فراگرفته است.

ص:288

کلمه محیط مجموعا 11 بار آمده است. 8 بار درباره خدا، 2 بار در خصوص جهنّم و یک دفعه در مورد عذاب.

492 حَوْل:

تغیّر، انفصال، جنبیدن،

برگشتن. سال را از آن جهت حَوْل گویند که متغیّر است و انقلاب و دَوَران دارد. حال انسان و غیرانسان همان امور متغیّره است در نفس و جسم و مال (مثل صحت، شادی، ثروت و …). «وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ …» (159/آل عمران)، اگر خشن و سنگدل می بودی از دور تو پراکنده می شدند. (تکرار: 17).

حِوَل: انتقال. «خالِدینَ فیها لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلا» (108 / کهف)، در بهشت همیشگی اند و انتقال از آن را نمی خواهند.

حیلَه: به معنی چاره است که شخص در تدبیر کارش به آن منتقل می شود و آن

ص:289

یک نوع تغیّر و انفصال از حال اوّلی است. «لا یَسْتَطیعُونَ حیلَهً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً»

(98/نساء)، نه به علاجی قادرند و نه به راهی راه می یابند.

تَحْویل: نقل و انتقال. «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللّه تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّه اللّه تَحْویلاً» (43/فاطر)، یعنی: هرگز برای سنّت خدا تردیدی نخواهی یافت و هرگز برای سنّت الهی تغییری نمی یابی. در روش خدا هرگز تبدیلی و انتقالی نخواهی یافت.

493 حَوایا:

جمع «حاوِیَه» به معنی مجموعه محتویات شکم حیوان است که به صورت یک کره می باشد و امعاء در درون آن قرار گرفته است. «وَ عَلَی الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا کُلَّ ذی ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما اَوِ الْحَوایا اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِبَغْیِهِمْ

ص:290

وَ اِنّا لَصادِقُونَ» (146 / انعام)، یعنی: بر یهود هر ناخنداری را حرام کردیم و از گاو و گوسفند نیز پیه را بر ایشان حرام کردیم جز آنچه بر پشت آن دو و یا بر روده ها باشد یا به استخوان پیوسته باشد. این تحریم به جرم سرکشی آنها بود و ما راستگو هستیم. (تکرار: 1).

494 حَوا:

از ماده حُوَّه به معنی رنگ سبز سیر و گاه به معنی سیاه آمده است (تفسیر جوان). «وَ الَّذی اَخْرَجَ الْمَرْعی فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوی» (4 و 5 / اعلی)، آن کس که گیاهان را برویاند پس آن گاه خشک و سیاه تر گردانید. (تکرار: 1).

495 حَیْثُ:

هرجا، ظرف مکان و مبنی بر ضمّ است. «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُم»

(191/بقره)، یعنی: و آنها (بت پرستانی که از هیچ گونه جنایتی ابا ندارند) را هر کجا

ص:291

یافتید، به قتل برسانید. در قرآن مجید فقط دو فقره «حَیْثُ ما» آمده است 144 و 150/بقره و در بقیّه «حَیْثُ» که 29 بار به کار رفته است.

496 حَیْد:

کناره گیری کردن و عُدول. «وَ جائَتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ» (19 / ق)، یعنی: بیهوشی مرگ به حقّ آمد همان چیزی که از آن می گریختی و متنفّر بودی. (تکرار: 1).

497 حَیْران:

سرگردان. «وَ نُرَدُّ عَلی اَعْقابِنا بَعْدَ اِذْ هَدانَا اللّه کَالَّذِیِ اسْتَهْوَتْهُ الشَّیاطینُ فِی الاَْرْضِ حَیْرانَ» (71 / انعام). آیا بعد از آن که خدا هدایتمان کرده عقب گرد کنیم؟ مانند کسی که شیاطین او را در حال حیرت به سقوط و هلاک خوانده است. (تکرار: 1).

498 حَیْص:

عدول، کنار گذاشته شدن. مَحیص اسم مکان به معنی فرارگاه است.

ص:292

«سَواءٌ عَلَیْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیصٍ» (21 / ابراهیم)، برابر است بر ما خواه ناله کنیم یا صبور باشیم ما را فرارگاهی از عذاب نیست. (تکرار: 5).

499 حَیْض:

خون قاعدگی (مفردات المَنار). «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیضِ قُلْ هُوَ اَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی المَحیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ …» (222 / بقره)، ترا از خون قاعدگی می پرسند بگو: آن یک نوع آزار است، از زنان در وقت حیض کناره گیری کنید و با آنان مقاربت نکنید تا پاک شوند.

(تکرار: 3).

500 حَیْف:

میل (انحراف) در حکم است (مفردات)، ظلم و ستم. «اَمْ یَخافُونَ اَنْ یَحیفَ اللّه عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ» (50/نور)، یا می ترسند که خدا و رسول بر آنها ستم کند. (تکرار: 25).

ص:293

501 حَیْق:

احاطه، فراگرفتن. «وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ» (45/غافر)، یعنی: آل فرعون را عذاب بد فراگرفت. در قرآن مجید فعل ماضی آن 9 بار و فعل مضارعش 1 بار آمده و همه با باء متعدّی شده است و افعال ماضی همه درباره عذاب هایی است که منکرین انبیاء را محو و نابود کرد و در گرفتاری موقّتی به کار نرفته است.

502 حین:

وقت. (صحاح) «وَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَّقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ» (36 / بقره)، شما را در زمین تا وقت معینی قرارگاه و متاع است. (تکرار: 34).

503 حَیّ:

زنده. «وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیْتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ …» (27/آل عمران)، یعنی: زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج می کنی … حیات در کلام اللّه مجید به حیات عادی انسان و حیوان و نبات و به

ص:294

حیات دینی و ایمانی گفته شده. مثل «وَ اَوْصانی بِالصَّلوهِ وَ الزَّکوهِ ما دُمْتُ حَیّا» ، یعنی: و مرا توصیه به نماز و زکات، مادام که زنده ام کرده است. (31 / مریم) و «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» (30/انبیاء)، یعنی: و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم، آیا ایمان نمی آورند و «اَوَ مَنْ کانَ مَیْتا

فَاَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا یَمْشیبِهِ فِی النّاسِ …» (122 / انعام)، یعنی: آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم و نوری بر او قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود … که در این آیه مراد از «اَحْیَیْناهُ» حیات دینی و بصیرت است و نیز به حیات آخرت اطلاق شده. مثل «یَقُولُ یا لَیْتَنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی» (24/فجر)، یعنی: می گوید: ای کاش برای این زندگی چیزی فرستاده بودم. و هکذا به آدم فهیم و عاقل حیّ گفته شده. «لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ

ص:295

حَیّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ» (70 / یس)، یعنی: هدف این است که افرادی را که زنده اند، انذار کند و بر کافران اتمام حجت شود و فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد. (تکرار: 19).

504 حَیاء:

شرم. «… اِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیی مِنْکُمْ وَ اللّه لا یَسْتَحْیی مِنَ الْحَقِّ …» (53/ احزاب)، آن کار پیغمبر را آزار می دهد و از شما شرم می دارد ولی خدا از گفتن حقّ شرم نمی دارد. (تکرار: 4).

یَحْیی: علیه السلام از انبیاء بنی اسرائیل: پسر زکریّا است. او در اثر دعای پدرش که از خدا فرزند خواست متولّد گردید. ولادتش خارق عادت بود زیرا زکریّا در آن موقع پیر و ناتوان بود و زنش فرتوت و از اوّل نازا بود. «قالَ رَبِّ اَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتی عاقِرٌ قالَ کَذلِکَ اللّه یَفْعَلُ ما یَشاءُ»

ص:296

(40/آل عمران)، او عرض کرد: پروردگارا، چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد، در حالی که پیری به سراغ من آمده و

همسرم نازا است؟ فرمود: بدین گونه خداوند هر کاری را بخواهد، انجام می دهد. همچنین است 7 / مریم. (تکرار: 5).

505 حَیَّه:

مار. «قالَ اَلْقِها یا مُوسی. فَاَلْقاها فَاِذا هِیَ حَیَّهٌ تَسْعی» (20 / طه)، فرمود ای موسی آن (عصا) را بیانداز آن را انداخت فورا ماری شد که به تندی حرکت می کرد. (تکرار: 1).

ص:297

خ (73 لغت)

506 خاء:

هفتمین حرف از حروف الفبای عربی است. جزء کلمه واقع می شود، به تنهائی معنائی ندارد. در حساب ابجد 600 است.

507 خَبْء:

پوشیده، نهان (اقرب). در نهج البلاغه حکمت 148 از قول علی علیه السلام می فرماید: «اَ لْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ» ، مرد زیر زبانش پنهان است یعنی چون سخن گوید قدرش معلوم می شود. «اَلاّ یَسْجُدُوا لِلّهِ الَّذی یُخْرِجُ الْخَبْأَ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ یَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ» (25/نمل)، یعنی: چرا برای خداوندی سجده نمی کنند که آن چه در آسمان ها و زمین پنهان است خارج می کند؟ و آن چه را مخفی می کنید و آشکار نمی سازید، می داند؟ (تکرار: 1).

508 خَبْت:

زمین هموار (مفردات) در

مجمع زمین هموار وسیع گفته است.

راغب گوید: سپس اِخْبات به معنی نرمی و تواضع

ص:298

به کار رفته است. در مجمع گوید: اِخْبات به معنی اطمینان است. گویا مراد از اطمینان حتمی دانستن وعده خداست. «فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ» (54 / حجّ)، تا به آن ایمان آورند و دلشان بدان مطمئن باشد. «فَاِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ اَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتینَ» (34/ حجّ)، معبود شما یگانه است به او تسلیم شوید و متواضعان را بشارت بده. (تکرار: 3).

509 خُبْث:

ناپاکی، پلیدی. «وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» (157/اعراف)، پاکیزه ها را برای آنها حلال می شمرد، ناپاک ها را تحریم می کند. طیّبات هر چیز پاک و دلچسب و خبائث هر چیز پلید

و تنفّرآور است. (تکرار: 16).

510 خُبْر:

دانستن و علم به شیء. «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلی مالَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرا» (68/کهف)، یعنی: و چگونه می توانی در برابر چیزی که

ص:299

از رموزش آگاه نیستی شکیبا باشی؟ «اِذْ قالَ مُوسی لاَِهْلِهِ اِنّی آنَسْتُ نارا سَآتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ …» (7/موسی)، یعنی: به خانواده اش گفت: من آتشی دیدم به زودی از آن برای شما خبری می آورم … (تکرار: 2).

خَبیر: دانا و آن از اسماء حسنی است. «اِنَّ اللّه خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ» (8 / مائده)، قطعا خدا به آنچه انجام می دهید آگاه است. (تکرار: 45).

511 خُبْز:

نان. «وَ قالَ الاْخَرُ اِنّی اَرانی اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسی خُبْزا» (36 / یوسف)، یعنی: و

دیگری گفت من خودم را می بینم که بالای سرم نان حمل می کنم. در دعای حضرت رسول صلی الله علیه و آله درباره نان هست: «اَللّهُمَّ بارِکْ لَنا فِی الْخُبْزِ وَ لا تُفَرِّقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ فَلَوْ لاَ الْخُبْزُ ما صُمْنا وَ لا صَلَّیْنا وَ لا اَدَّیْنا فَرائِضَ رَبِّنا» ، (سفینه البحار): خدایا نان ما را برکت ده،

ص:300

میان ما و آن جدائی نینداز، اگر نان نبود روزه نمی گرفتیم، نماز نمی خواندیم و واجبات خدا را ادا نمی کردیم. (تکرار: 1).

512 خَبْط:

زدن شدید. «اَلَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لایَقُومُونَ اِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ اَحَلَّ اللّه الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا …» (275 / بقره)، یعنی: کسانی که ربا می خورند برنمی خیزند (زندگی نمی کنند) مگر مانند کسی که

شیطان به او دیوانگی و اختلال حوّاس رسانده باشد. زیرا آنها می گویند بیع مثل رباست حال آن که خدا بیع را حلال و ربا را حرام کرده است. مسّ در آیه به معنی جنون و ممسوس به معنی مجنون است. (تکرار: 1).

513 خَبْل:

فساد (صحاح) خَبال نیز به معنی فساد است. «لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً» (118 / آل عمران)،

ص:301

یعنی: از غیر خودتان همراز مگیرید که در فساد شما کوتاهی نمی کنند. «لَوْ خَرَجُوا فیکُمْ ما زادُوکُمْ اِلاّ خَبالاً» (47 / توبه)، اگر منافقان با شما به جنگ بیرون می شدند شما را فقط تباهی می افزودند. ناگفته نماند همراز بودن با کافر و رفیق بودن با منافق در جنگ، سبب اعوجاج فکری است زیرا آنها همیشه با وسوسه ها و سخنان باطل، افکار را پریشان می کنند. پس خبال هر تباهی نیست بلکه تباهی و فساد فکری است. (تکرار: 2).

514 خَبْو:

خاموش شدن. «مَأْواهُمُ جَهَنَّمَ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیرا» (97/اسراء)، جایگاهشان دوزخ است هر وقت که شعله اش فرو نشیند شعله ای برآن ها بیافزائیم. (تکرار: 1).

515 خَتْر:

غدر، حیله (نهایه). «وَ ما یَجْحَدُ بِآیاتِنا اِلاّ کُلُّ خَتّارٍ کَفُورٍ» (32 / لقمان)، آیات

ص:302

ما را تکذیب نمی کند مگر هر عهدشکن کفران پیشه. (تکرار: 1).

516 خَتْم:

مهر زدن. «خَتَمَ اللّه عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی اَبْصارِهِمْ غِشاوَهً وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ» (7 / بقره)، یعنی: خدا به دل های

آن ها مهر زده و بر گوش ها و چشم های آنان پرده به خصوصی هست و عذاب بزرگی در انتظار آن هاست. «ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللّه وَ خاتَمَ النَّبییّنَ وَ کانَ اللّه بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیما» (40/احزاب). یعنی: محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولیکن او رسول خدا و آخر پیامبران است و با او نبوّت به پایان رسیده و خدا به هر چیز داناست. پایان دادن و به آخر رسیدن یکی از معانی ختم است «خَتَمْتُ الْقُرْآنَ» یعنی قرائت قرآن را به آخر رساندم (راغب). این از آن جهت است که

ص:303

پایان دادن یک شیء نوعی مهر زدن است. (تکرار: 8).

517 خَدَد:

خَدّ به معنی رخسار و چهره

است. «وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا» (18 / لقمان)، یعنی: از مردم روی نگردان (به مردم بی اعتنا مباش و تحقیر مکن) و در زمین به تکبّر و شادمانی گام مزن.

راغب گوید: دو خدّ انسان همان است که از راست و چپ بینی او را احاطه نموده است. قاموس حدّ آن دو را زیر چشم تا گوشه لب و آن قسمت از صورت که بینی را از چپ و راست احاطه می کند، معیّن کرده است (1) (تکرار: 2).

اُخُدود: گودال. «قُتِلَ اَصْحابُ الاُْخْدُودِ …» (4 / بروج)، اصحاب گودال هلاک شدند.

ص:304


1- گونه.

518 خَدْع:

حیله کردن، فریب دادن. «وَ اِنْ

یُریدُونَ اَنْ یَخْدَعُوکَ فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّه» (62/انفال)، هرگاه بخواهند فریبت دهند خدا برایت کافی است. (تکرار: 5).

519 خِدْن:

رفیق. (قاموس) جمع آن اَخْدان است به مذکّر و مؤنّث هر دو اطلاق می شود.

راغب گوید: آن به معنی رفیق است و اکثر در کسی استعمال می شود که از روی شهوت رفیق می شود. «وَ آتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَیْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ اَخْدانٍ» (25 / نساء)، یعنی: اجرت آنها را به طور متعارف بدهید در حالی که عفیف اند و زناکار و رفیقگیر نیستند. اَخْدان 2 بار در قرآن مجید آمده آیه بالا و نیز آیه 5 مائده که درباره مردان رفیقه گیر است.

520 خَذْل:

رها کردن، یاری نکردن.

«وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً» (29 / فرقان)،

ص:305

یعنی: و شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است. خَذُول صیغه مبالغه است یعنی شیطان بسیار رها کننده و خوارکننده انسان است. امیدوار می کند و خوار می گرداند. (تکرار: 3).

521 خَرْب:

و خراب به معنی ویران شدن و ویران کردن است. «وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللّه اَنْ یَذْکُرَ فیهَا اسْمُهُ وَ سَعی فی خَرابِها …» (114 / بقره)، یعنی: کیست ستمکارتر از آن که مانع از یاد خدا در مساجد باشد و در خرابی آنها بکوشد. صدر آیه می فهماند که خراب شدن مسجد، خالی ماندن آن است گرچه حمل به ویران شدن نیز جایز است. (تکرار: 2).

522 خُرُوج:

بیرون شدن، آشکار شدن. «وَ لَوْ اَرادُوا الْخُرُوجَ لاََعَدُّوا لَهُ عُدَّهً …» (46/توبه)، یعنی: اگر به بیرون رفتن برای

ص:306

جهاد مایل می بودند وسیله آن را فراهم می کردند. خَرْج در آیه «فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجا عَلی اَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ سَدّا» (94/کهف)، به معنی مزد و اجرت است و چون مزد از مال اجرت دهنده خارج می شود و یا به صورت مزد آشکار و جدا می شود به آن خرج گفته اند. معنی آیه: آیا ممکن است ما هزینه ای برای تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟(تکرار: 5).

523 خَرْدَل:

علفی است که تخم های سیاه و بسیار ریز دارد. «وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیمَهِ … وَ اِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ

اَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبینَ» (47/انبیاء) یعنی: و ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب می کنیم …، لذا به هیچ کس کمترین ستمی نمی شود و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی باشد) ما آن را

ص:307

حاضر می کنیم و کافی است که ما حساب کننده باشیم. (تکرار: 2) و در هر دو منظور نشان دادن کوچکی عمل است.

524 خَرَر:

خَرَّ و خُرور به معنی سقوط توأم با صدا است (مفردات). در آیه «فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ …» (31 / حجّ)، یعنی: گویی از آسمان سقوط کرده … مراد سقوط توأم با صدا است. (تکرار: 12).

525 خَرْص:

سخن گفتن از روی حدس و

تخمین. «اِنْ یَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ یَخْرُصُونَ» (116 / انعام)، یعنی: آنها تنها از گمان پیروی می کنند و تخمین و حدس (واهی) می زنند. (تکرار: 5).

526 خُرْطُوم:

بینی. «سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ» (16/ قلم)، یعنی: حتما روی بینی او علامت می گذاریم. گویا منظور از علامت،

ص:308

عار و ننگی است که همیشگی باشد مثل داغی روی بینی. (تکرار: 1).

527 خَرْق:

شکافتن. «وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا اِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الاَْرْضَ» (37/اسراء)، در زمین به تکبّر راه مرو، هرگز زمین را نتوانی شکافت. (تکرار: 4).

528 خَزْن:

حفظ شیء و ذخیره کردن آن در خزانه. (مفردات) و خِزانه مکان حفظ

شیء است و جمع آن خَزائِن است. «فَاَ نْزَلْنا مِنَ السَّماءِ مآءً فَاَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ» (22 / حجر)، یعنی: از آسمان آب نازل کردیم و شما را با آن سیراب نمودیم و شما نگهدارنده آن نیستید بلکه حافظ و ذخیره کننده آن ما هستیم که از آسمان نازل کرده و در قعر زمین ذخیره و حفظ می کنیم. خازنین به معنی حافظین است. «وَ قالَ الَّذینَ فِی النّارِ لَخَزَنَهِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ

ص:309

یُخَفِّفْ عَنّا یَوْما مِنَ الْعَذابِ» (49 / غافر)، یعنی: و آنها که در آتشند، به خازنان جهنم می گویند: از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما بردارد. خزنه جمع خازن به معنی حافظ و نگهبان است. خزنه جهنّم، مأموران و نگهبانان آن می باشند چنان که

این کلمه درباره مأموران بهشت نیز آمده است «وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ» (73 / زمر)، یعنی: و نگهبانان به آنها می گویند: سلام بر شما، گوارا باد این نعمت ها برایتان، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید. (تکرار: 14).

529 خِزْی:

خواری. اصل آن ذلّتی است که شرمساری می آورد (اقرب) «لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الاْخِرَه عَذابٌ عَظیمٌ» (114/بقره)، برای آن هاست در دنیا خواری مخصوص و در آخرت عذابی بزرگ. (تکرار: 11).

ص:310

530 خَسْأ:

طرد شدن و طرد کردن با حقارت و خواری. «قالَ اخْسَئُوا فیها وَ لا تُکَلِّمُونِ» (108/مؤمنون)، گفت دور شوید و با من سخن نگوئید. (تکرار: 4).

531 خَسْر:

کم شدن و کم کردن همچنین است خُسْران (قاموس) در قرآن مجید بر وزن قُفْل به کار رفته است. مثل «وَ الْعَصْرِ اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ» (1 و 2 / عصر)، یعنی: به عصر سوگند، که انسان ها همه در زیانند. خُسر، خُسْران و خِسارت یک معنی بیشتر ندارد و آن نقصان و کم شدن است چنان که صریح دو آیه ذیل است: «وَ لا تُخْسِرُوا الْمیزانَ» (9/رحمن)، و در میزان کم نگذارید. «وَ اِذا کالُوهُمْ اَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» (3/مطففین)، یعنی: اما هنگامی که می خواهند برای دیگران کیل و وزن کنند، کم می گذارند. این که ضلالت و هلاکت را از

ص:311

معانی آن شمرده اند بدان جهت است که ضلالت و هلاکت یک نوع نقصان و زیان است.

(تکرار: 65).

532 خَسْف:

فرورفتن و فروبردن. به ماه گرفتگی از آن جهت خُسُوف گویند که نور ماه در نظر بیننده غائب و زائل می شود. «فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ … لَوْلا اَنْ مَنَّ اللّه عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا …» (81 82 / قصص)، یعنی: قارون و خانه اش را به زمین فرو بردیم … اگر خدا بر ما منّت نمی گذاشت ما را نیز فرو می برد. (تکرار: 8) و فقط با «باء» متعدّی شده است.

533 خَشَب:

چوب ضخیم (اقرب) جمع آن خُشُب است. «وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَاَ نَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ» (4 / منافقون)، یعنی: هرگاه سخن گویند به سخنانشان گوش فرا دهی گوئی آنها چوب های تکیه داده به دیوارند.

ص:312

آیه درباره منافقان است. برای توخالی بودن و عدم ایمان به چوب ضخیم تشبیه شده اند زیرا فقط قیافه و هیکل و زبان چرب دارند نه قلب روشن و درون پاک. (تکرار: 1).

534 خَشَع:

خُشُوع به معنی تذلّل و تواضع است. «اَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّه وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ …» (16/حدید)، یعنی: آیا برای مؤمنان وقت آن نرسیده که دلهایشان به یاد خدا و حقّی که نازل شده خاشع و متواضع شود … خشوع در قرآن به عنوان صفت موجودات جامد نیز آمده مثل «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلِ لَرَأَیْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْیَهِ اللّه…» (21 / حشر)، یعنی: اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم، می دیدی که در برابر خدا خشوع می کند و از

خوف خدا می شکافد … آیه می فهماند که کوه ها نسبت به خدا باشعور و درک اند و اگر

ص:313

قرآن به آنها نازل می شد از ترس خدا فروتنی و اطاعت می کردند. (تکرار: 17).

535 خَشْیَه:

ترس شدید. «فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّنا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ اَوْ یَخْشی» (44 / طه)، به زبان خوش با او سخن گوئید شاید ایمان بیاورد و یا لااقلّ بترسد. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.

536 خَصَص:

اختصاص به معنی ویژه شدن است. در مجمع ذیل آیه 105 / بقره می گوید: اختصاص به چیزی، آن است که در آن تنها باشد و ضدّ آن اشتراک است. «وَاللّه یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ وَاللّه ذُو الْفَضْلِ الْعَظیمِ» (105 / بقره)، خدا هر که را خواهد به

رحمت خویش مخصوص می کند و خداوند صاحب فضل و بزرگی است. (تکرار: 2).

خَصاصَه: فقر و احتیاج. «وَ یُؤْثِرُونَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَهٌ» (9 / حشر)،

ص:314

یعنی: دیگران را بر نفس خود ترجیح می دهند و اختیار می کنند هر چند خود محتاج و فقیر باشند. (تکرار: 1).

537 خَصْف:

چسباندن، قرار دادن. «وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّهِ» (22/اعراف) (121 / طه)، یعنی: شروع کردند بر دو عورت خویش از برگهای باغ بچسبانند و قرار دهند تا عورتشان مستور گردد. (تکرار: 2).

538 خَصْم:

دشمن. «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فی رَبِّهِمْ» (19/حجّ)، یعنی: این ها دو گروهند که درباره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند. که مراد 2 گروه مؤمن و کافر است. (تکرار: 18).

خِصام: جمع خَصْم است. «وَ هُوَ اَلَدُّ الْخِصامِ» (204 / بقره)، یعنی: آنان سرسخت ترین دشمنانند. ولی در آیه «وَ هُوَ فِی الْخِصامِ غَیْرُ مُبینٍ» (18/ زخرف)، یعنی:

ص:315

او در هنگام جدال قادر به تبیین مقصود خود نیست.

خَصیم: کثیر المخاصمه، مدافع. «فَاِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ» (4/نحل)، و سرانجام او موجودی فصیح و مدافع آشکار از خویشتن گردید.

539 خَضْد:

خم کردن شاخه نرم. «وَ اَصْحابُ الْیَمینِ ما اَصْحابُ الْیَمینِ فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» (28 / واقعه)، یعنی:

اصحاب یمین چه اصحاب یمینی در کنار درخت سدر مخصوصی اند که شاخه اش از کثرت میوه خم شده و درخت مخصوصی که میوه آن بالای هم دیگر است. در مجمع با آن که اصل خَضْد را خم کردن گفته ولی مخضود را درختی که خارش قطع شده (بی خار) تفسیر نموده. (تکرار: 1).

ص:316

540 خُضْرَه:

سبز بودن. «اَ لَمْ تَرَ اَنَ اللّه اَنْزَلَ مِنَ السَّماء ماءً فَتُصْبِحُ الاَْرْضُ مُخْضَرَهً» (63/حجّ)، یعنی: آیا ندیدی که خدا از آسمان آب می باراند و زمین سبز می شود. خَضِر به معنی اَخْضَر و سبز است. خُضْر جمع اَخْضَر است. (تکرار: 8).

541 خَضْع:

خُضُوع، تواضع، سر به زیر

انداختن و آرامی. راغب میان آن و خشوع که گذشت فرقی قائل نمی باشد. «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا» (32 / احزاب)، یعنی: در سخن گفتن نرمی (و ناز) نکنید تا مریض القلب در شما طمع کند و سخن به طور متعارف گوئید. آیه درباره زنان حضرت رسول صلی الله علیه و آله است، خضوع را در آیه نازک و نرم سخن گفتن معنی کرده اند همان سخن گفتن با ناز و عشوه است و آن یک

ص:317

نوع تواضع در سخن است. (تکرار: 2).

542 خِطْأ:

اشتباه. «وَ لا تَقْتُلُوا اَوْلادَکُمْ خَشْیَهَ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ اِیّاکُمْ اِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبیرا» (31 / اسراء)، یعنی: و فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانید، ما آنها و

شما را روزی می دهیم، مسلما قتل آنها گناه بزرگی است. پیدا است که مشرکان فرزندان خویش را از روی عمد و اراده می کشتند و علّت خطا بودن همان ناشایست بودن آن عمل است. «خِطْأ» در آیه شریفه به کسر خاء و فتح آن هر دو خوانده شده است و آن را به کسر اوّل، گناه معنی کرده اند. تمام گناهانی که از آنها به خَطا و خَطیئَه و خَطایا تعبیر شده همه از این قبیل اند. خاطئون و خاطئین 5 بار در قرآن مجید آمده.

خَطیئَه: خطای معذور. «وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطیئَهً اَوْ اِثْما ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَریئا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتانا

ص:318

وَ اِثْما مُبینا» (112 / نساء)، یعنی: هر که خطائی مرتکب شود (مثلاً کسی را به اشتباه بکشد و یا گناهی مرتکب شود مثلاً پولی

بدزدد) سپس آن را به گردن بی گناهی افکند گناهی بزرگ متحمّل شده است. کلمه خطیئه به طور مفرد فقط 3 بار در قرآن مجید آمده.

543 خَطْب:

روبرو سخن گفتن. خَطْب، مَخاطَبَه و تَخاطُبْ به معنی مراجعه در کلام است. «وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما» (63/فرقان)، و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام می گویند (وبا بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند). (تکرار: 12).

544 خَطّ:

نوشتن و نوشته. «وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ اِذا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ» (48 / عنکبوت)، پیش از نزول قرآن کتابی نمی خواندی و نه به دست

ص:319

خویش کتابی می نوشتی وگرنه اهل باطل در کار قرآن شکّ می کردند. (تکرار: 1).

545 خَطْف:

ربودن. راغب می گوید: خَطْف و اِخْتِطاف به سرعت اخذ کردن است. «یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ اَبْصارَهُمْ …» (20 / بقره)، یعنی: نزدیک است برق چشم هایشان را برباید. چون برق زدن به سرعت انجام می گیرد لذا «یَخْطَفُ» آمده است گوئی برق، چشم را می رباید. (تکرار: 7).

546 خَطْو:

خُطْوَه، فاصله میان دوپا در راه رفتن است و جمع آن خُطُوات است. «یا اَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الاَْرْضِ حَلالاً طَیِّبا وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ» (168 / بقره)، یعنی: ای مردم از آن چه در زمین است، هلال و پاکیزه بخورید و از گام های شیطان پیروی نکنید، چه این که او

دشمن آشکار شما است. تابع شدن به

ص:320

خطوات شیطان پیروی از او و پا گذاشتن در جای پای او است. تبعیّت واقعی در راه رفتن آن است که تابع پای خویش را در جای پای متبوع بگذارد و مانند او راه رود، هر که در زندگی تابع وساوس شیطان باشد پا در جای پای او گذاشته و در هر دو جهان بدبخت خواهد شد. این کلمه به صورت جمع در 5 محل از قرآن مجید آمده است.

547 خَفْت:

آهسته سخن گفتن. خُفُوت به معنی ساکت و آرام شدن است. «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً …» (110 / اسراء)، دعایت را با صدای بلند و با صدای بسیار آهسته مخوان و میان این دو راهی برگزین. (تکرار: 3).

548 خَفْض:

فرو آوردن. «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ …» (24 / اسراء)، یعنی: بال های تواضع خویش در برابرشان از

ص:321

محبت و لطف فرود آر. مراد از «خَفْضِ جَناح» تواضع و مهربانی با مؤمنان است که آن حضرت بدان مأمور بود. (تکرار: 4).

549 خَفَف:

خَفّ و خِفَّت به معنی سبکی است (اقرب). «… ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَهٌ …» (178/بقره)، یعنی: آن تخفیف و مرحمتی از پروردگار شماست. خِفاف جمع خَفیف است یعنی سبک باران. (تکرار: 17).

550 خَفْی:

خَفاء: پنهانی، نهانی. «اِنَّ اللّه لا یَخْفی عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الاَْرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ» (5/آل عمران)، چیزی در آسمان و زمین بر خدا نهان و پوشیده نمی ماند. این کلمه با مشتقات آن 34 بار در قرآن آمده است.

اِخْفاء: پنهان کردن مقابل اعلان و اِبْداء است. مثل «اِنْ تُبْدُوا ما فی اَنْفُسکُمْ اَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّه …» (284 / بقره)، اگر آن چه را در دل دارید، آشکار سازید یا پنهان،

ص:322

خداوند شما را بر طبق آن، محاسبه می کند.

اِسْتِخْفاء: طلب پنهان کردن است. (مفردات) «یَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه وَ هُوَ مَعَهُمْ …» (108 / نساء)، یعنی: می خواهند خود را از مردم مخفی کنند ولی نمی خواهند از خدا پنهان دارند حال آن که خدا با آنها است …

خافِیَه: به معنی پوشیده و شیء پنهان است (اقرب). «یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَهٌ» (18 / حاقّه)، آن روز آشکار می شوید و هیچ نهانی که از شماست، پنهان نمی ماند.

551 خُفْیَه:

پنهانی. «اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعا وَ خُفْیَهً اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ» (55/اعراف)، پروردگار خود را بخوانید با تضرّع و پنهانی او متجاوزان را دوست نمی دارد. (تکرار: 2).

ص:323

552 خُلْد:

همیشه بودن، مکث طویل. همچنین است خُلُود. «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ» (34/ ق). یعنی: (به آنها می گویند) به سلامت وارد بهشت شوید، امروز روز جاودانی است. (تکرار: 6). خُلُود (تکرار: 1).

خَلَدَ اِلَیْهِ وَ اَخْلَدَ اِلَیْهِ: میل و رکون. «وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلکِنَّهُ اَخْلَدَ اِلَی الاَْرْضِ وَ

اتَّبَعَ هَواهُ» (176 / هود)، اگر می خواستیم او را به وسیله آن آیات والا می کردیم لیکن او به زمین چسبید و به دنیا میل کرد و از هوای نفس پیروی نمود.

553 خَلَصَ:

خُلُوص به معنی صاف شدن است. «اَلا لِلّهِ الدّینُ الْخالِصُ …» (3 / زمر)، یعنی: آگاه باشید دین خالص از آن خداست. بدان دین خالص و پاک شده از شرک برای خداست و خداوند فقط عبادت خالص را

ص:324

می پذیرد نه عبادت توأم با شرک و نه عبادت غیر خدا را (المیزان). مُخلِص 4 بار، مُخلِصون 1 بار و مُخلِصین 7 بار در قرآن مجید آمده و همه درباره اخلاص در دین می باشد.

554 خَلْط:

آمیختن. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا

بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحا وَ آخَرَ سَیِّئا …» (102/توبه)، و دیگران که به گناهان خویش اعتراف کرده عمل شایسته ای را با عمل بد دیگر آمیخته اند. (تکرار: 6).

خُلَطاء: جمع خلیط و آن به معنی رفیق و همسایه و شریک است. «اِنَّ کَثیرا مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (24 / ص)، بسیاری از دوستان به یکدیگر ستم می کنند، مگر آنها که ایمان آورده اند و عمل صالح دارند.

555 خَلْع:

برکندن. «اِنّی اَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ

ص:325

نَعْلَیْکَ اِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً» (12 / طه)، منم پروردگار تو پاپوش خود را برکن که تو در وادی پاک طوی هستی. (تکرار: 1).

556 خَلْف:

پس، پشت سر. راغب می گوید:

خلف ضدّ قُدّام است «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً …» (92 / یونس)، امروز پیکر تو را نجات می دهیم و از آب بیرون می افکنیم تا برای کسانی که بعد از تو می آیند عبرتی باشی … خلف در آیه و غیره به معنی پس و پشت سر است و در تمام مشتقّات آن این معنی ملحوظ می باشد. (تکرار: 1).

خُلْف: به معنی مخالفت در وعده و وفا نکردن به آن است. «فَلا تَحْسَبَنَّ اللّه مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ …» (47/ ابراهیم)، و گمان مبر که خدا وعده ای را که به پیامبرانش داده تخلّف کند.

خِلْفَه: در جائی گفته می شود که یکی از

ص:326

پی دیگری درآید (مفردات). مثل «وَ هُوَ الَّذی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَهً لِمَنْ اَرادَ اَنْ یَذَّکَّرَ اَوْ

اَرادَ شُکُورا» (62 / فرقان)، او کسی است که شب و روز را در پی هم قرارداده برای کسی که متذکّر باشد یا شکر گذارد.

خِلاف: مخالفت و ناسازگاری. «لاَُقَطِّعَنَّ اَیْدِیَکُمْ وَ اَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ» (124/اعراف)، سوگند می خورم که دست ها و پاهای شما را به طور مخالف (دست راست با پای چپ یا دست چپ با پای راست) قطع می کنم.

خالِفَ: به معنی مانده مثل ترک شده است (مفردات). «فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفینَ» (83/توبه)، بنشینید با بازماندگان. (مثل زنان و اطفال که می مانند و به جهاد بیرون نمی شوند).

خالِفَه: به معنی عمود آخر خیمه است و گاهی زنان را به مناسبت ماندن در خانه و خارج نشدن به جنگ خَوالِف می نامند

ص:327

(مفردات). «رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» (87 و 93 / توبه)، آنها راضی شدند که با متخلّفان باشند. خَوالِف فقط 2 بار در قرآن آمده است.

مُخَلَّف: کسی است که ترک شده و باز گذاشته شود «سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الاَْعْرابِ شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا …» (11 / فتح)، به زودی متخلفان از اعراب بادیه نشین (عذر تراشی) کرده می گویند: حفظ اموال و خانواده، ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفر حدیبیه تو را همراهی کنیم).

خَلیفَه: نائب و جانشین است در مفردات و اقرب می گوید: خلافت، نیابت از غیر است در اثر غیبت منوب عنه و یا برای مرگش و یا برای عاجز بودنش و یا برای شرافت نائب و

از این قبیل است که خداوند اولیاء خویش را در ارض خلیفه کرده یعنی برای شرافت

ص:328

اولیاء. مثل «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الاَْرْضِ» (165 / انعام)، او کسی است که شما را جانشینان (و نمایندگان خود) در زمین قرارداد.

اِخْتِلاف: ناسازگاری و این که هر یک راهی غیر از راه دیگری بگیرد در فعل یا در قول و چون اختلاف در قول گاهی منجر به تنازع می شود لذا اختلاف به معنی نزاع و مجادله می آید به طور استعاره (مفردات). اختلاف شب و روز: پی درپی هم بودن آن دو است. «اِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّه فِی السَّمواتِ وَ الاْرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ» (6 / یونس)، یعنی: مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان ها و زمین آفریده، آیات (و نشانه هایی) است بر آنها که پرهیزکارند. (تکرار: 7).

557 خَلْق:

آفریدن و آفریده. «یَتَفَکَّرُونَ فی

ص:329

خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (191 / آل عمران)، در اسرار آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند. امّا خلق به معنی آفریده (مخلوق)، مانند «أَ إِذا کُنّا عِظاما وَ رُفاتا أَ اِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقا جَدیدا» (49/ اسراء)، آیا هنگامی که ما استخوان های پوسیده و پراکنده ای شدیم دگر بار آفرینش تازه ای خواهیم یافت. خُلْق و خُلُق به معنی عادت و طبع و مروّت و دین است چنان که در قاموس و اقرب گفته «وَ اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ» (4/قلم)، یعنی: حقّا که تو بر خُلق عظیمی استواری. خلق به معنی آفریدن (تکرار: 52).

خَلاق: به معنی نصیب خوب است (مجمع). «اُولئِکَ لاخَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ» (77/آل عمران)، یعنی: آنان بهره ای در آخرت ندارند. (تکرار: 6).

خَلاّق: بسیار آفریننده، صیغه مبالغه و از اسماء حسنی است. «اِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّقُ

ص:330

الْعَلیمُ» (86 / حجر)، یعنی: پروردگار تو آفریننده آگاه است. (تکرار: 2).

اِخْتِلاق: کذب و افتراء. «ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّهِ الْآخِرَهِ اِنْ هذا اِلاَ اخْتِلاقٌ» (7/ص)، ما این چنین سخنی در ملّت آخر نشنیده ایم این جز دروغ نیست.

مُخَلَّقَه و غَیْرِ مُخَلَّقَه: تامُّ الْخِلْقَه و غیر تامُ الْخِلْقَه و نیز صورت گرفته و غیر صورت گرفته است. «فَاِنّا خَلَقْناکُمْ

مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَهٍ مُخَلَّقَهٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَهٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ» (5 / حجّ)، ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چیزی شبیه گوشت جویده) که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل هدف این است که ما برای شما روشن سازیم.

558 خَلَل:

گشادگی میان دو چیز. جمع آن

ص:331

خِلال است (مفردات مجمع). «فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» (43 / نور)، می بینی باران را که از میان ابرها خارج می شود. کلمه خِلال 7 بار در قرآن مجید به کار رفته است.

خُلّه: به معنی مودّت و دوستی است طبرسی آن را مودّت خالص گفته است. «یَوْمٌ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّهٌ وَ لا شَفاعَهٌ» (254/بقره)، روزی که در آن خرید و فروش، دوستی و شفاعت نیست. (تکرار: 13).

خَلیل: دوست. جمع آن اَخِلاّء است «الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ» (67/زخرف)، دوستان در آن روز بعضی به بعضی دشمن اند مگر پرهیزکاران.

559 خُلُوّ:

خَلاء و خُلُوّ به معنی خالی شدن است (اقرب) ایضا به معنی گذشتن زمان به کار می رود. مثل «وَ اِنْ مِنْ اُمَّهٍ اِلاّ خَلافیها نَذیرٌ» (34 / فاطر)، یعنی: هیچ امّتی نیست

ص:332

مگر آن که در آن انذار کننده ای گذشته است. «وَ اِذا خَلَوْا اِلی شَیاطینِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَکُمْ» (14/بقره)، یعنی: و چون در خلوت به شیاطین خود رسیدند می گویند ما با شمائیم. خلوت را از آن جهت خلوت گویند

که از اغیار خالی است. (تکرار: 28).

تَخْلِیَه: ترک کردن، گوئی در ترک کردن، شخص از ترک شده خالی و کنار می شود. «فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوهَ وَ اتَوُوا الزَّکوهَ فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ …» (5 / توبه)، هرگاه توبه کنند و نماز را برپا دارند و زکات را بپردازند آنها را رها سازید …

تَخَلّی: خالی شدن. «وَ اَلْقَتْ ما فیها وَ تَخَلَّتْ» (4 / انشقاق)، و آنچه در درون دارد، بیرون افکنده و خالی شود.

اَیّام خالِیَه: روزهای گذشته. «کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئا بِما اَسْلَفْتُمْ فِی الاَْیّامِ الْخالِیَهِ»

ص:333

(24/حاقّه)، (و به آنها گفته می شود:) بخورید و بیاشامید گوارا در برابر اعمالی که در ایام گذشته انجام دادید.

560 خَمْد:

خُمُود: فرو نشستن زبانه آتش است و آن در انسان کنایه از مرگ است. «فَما زالَتْ تِلْکَ دَعْواهُمْ حَتّی جَعَلْناهُمْ حَصیدا خامِدینَ» (15/انبیاء)، ادّعایشان پیوسته چنین بود تا درو شده و بی جانشان کردیم. (تکرار: 2).

561 خَمْر:

پوشاندن. راغب می گوید: اصل خَمْر به معنی پوشانیدن شیء است و به آنچه با آن چیزی را می پوشانند خِمار گویند ولی در عرف، خِمار مخصوص شده به آنچه زن سر خود را با آن می پوشاند و جمع آن خُمُر است. «وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ» (31 / نور)، یعنی: روسری های خود بر گریبان های خویش بیاندازند. به

ص:334

شراب از آن جهت خَمْر گویند که عقل را

می پوشاند و زایل می کند. (تکرار: 7).

562 خَمْس:

پنج. «وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ» (22 / کهف)، و می گویند پنج نفرند ششم آنها سگشان است. (تکرار: 8).

خامِس: پنجم. «وَ الْخامِسَهَ اَنَّ غَضَبَ اللّه عَلَیْها اِنْ کانَ مِنَ الصّادِقینَ» (9 / نور)، و در مرتبه پنجم بگوید: غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راست گویان باشد.

خمسین: پنجاه. «فَلَبِثَ فیهِمْ اَلْفَ سَنَهٍ اِلاّ خَمْسینَ عاما» (14/عنکبوت)، او در میان آنها هزار سال، الاّ پنجاه سال درنگ کرد.

خُمُس: پنج یک و یک پنجم است. «وَ اعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءِ فَاَنَ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ اِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّه وَ ما اَنْزَلْنا عَلی

عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ» (41 / انفال). یعنی: و

ص:335

بدانید هرگونه غنیمتی به شما رسد خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای ذی القربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه است، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایی حق از باطل نازل کردیم، ایمان آورده اید. آیه صریح است در این که یک پنجم غنائم مال خدا و گروه های پنجگانه دیگر است.

طبرسی رحمه اللّه علیه که قول او از لحاظ لغت، سند کامل است فرموده: در عرفِ لغت، به هر فائده غُنْم و غَنیمَت اطلاق می شود.

563 خَمْص:

گرسنگی (نهایه). «فَمَنِ اضْطُرَّ فی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمٍ فَاِنَ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ» (3/ مائده)، یعنی: هر که در گرسنگی مضطّر (مجبور) به خوردن میته و غیره

شود در حالی که به گناه بی میل است خدا آمرزنده و مهربان است. کلمه مَخْمَصَه فقط 2 بار در قرآن مجید آمده.

ص:336

564 خَمْط:

تلخ و درختی که خار ندارد. «وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَواتَیْ اُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلیلٍ» (16 / سباء)، یعنی: دو باغ آنها را به دو باغی که میوه تلخ و شور گز و اندکی کُنار داشت مبدّل کردیم. به نظر می آید که خَمْط در آیه شریفه به معنی تلخ باشد و آن صفت «اُکُلٍ» است و «اَثْلٍ وَ شَیْءٍ» عطف «اُکُلٍ» است. (تکرار: 1).

565 خِنْزیر:

خوک. «حُرِمَّتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ …» (3/مائده)، یعنی: برای شما مؤمنان گوشت مردار و خون و خوک حرام شده … جمع آن خَنازیر است.

خِنْزیر (تکرار: 4) و خنازیر (تکرار: 1).

566 خَنْس:

کنار رفتن، پنهان شدن. «فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْکُنَّسِ» (15 و 16/تکویر)، یعنی: سوگند به ستارگانی که باز می گردند حرکت می کنند و از دیده ها

ص:337

پنهان می شوند. درباره خنّاس گفته اند نام شیطان است که چون خدا یاد شود منقبض و نهان می گردد. (تکرار: 2).

567 خَنْق:

خفه کردن. «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَیْرِ اللّه بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ …» (3 / مائده)، یعنی: گوشت مردار و خون و گوشت خوک و حیواناتی که به غیر نام خدا ذبح شوند و حیوانات خفه شده بر شما حرام است. مُنْخَنِقَه حیوانی است که آن را خفه کنند و گوشت آن از

محرّمات است (تکرار: 1). خُناق مرضی است که در گلو پیدا می شود (دیفتری) و به کسر آن ریسمان و مانند آن است که با آن حیوانی و یا انسانی را خفه می کنند.

568 خُوار:

صدای گوساله و گاو. «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسی مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ» (148/اعراف)، یعنی: قوم موسی

ص:338

بعد از رفتن وی از زیورهای خود گوساله ای که پیکر بود ساختند که صدای گاو داشت. (تکرار: 2).

569 خَوْض:

داخل شدن در آب (قاموس) راغب می گوید: خوض وارد شدن در آب و رفتن در آن است و به طور استعاره به وارد شدن در امور، اطلاق می شود و اکثر موارد آن در قرآن مَحَلّی است که ورود در آن

مذموم است. «فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ اَلَّذینَ هُمْ فی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ» (12 / طور)، یعنی: آن روز وای بر مکذّبین آنان که در حدیث باطل بازی می کنند و سخن باطل می گویند. ناگفته نماند این کلمه در قرآن کریم در ورود به آب اصلاً به کار نرفته و در همه جا، موارد آن خوض در باطل است. (تکرار: 12).

570 خَوْف:

ترس. «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» (38 / بقره)، کسانی

ص:339

که از آن پیروی کنند، نه ترسی بر آنها است و نه غمگین می شوند. این کلمه با مشتقات آن 123 بار در قرآن آمده است.

خیفَه: حالتی است که از خوف به انسان عارض می شود و در جای خوف به کار می رود (راغب). «فَاَوْجَسَ فی نَفْسِهِ خیفَهً

مُوسی» (67/طه)، موسی در نفس خویش احساس خوف کرد.

تَخَوُّف: ظهور خوف است (راغب). «اَوْ یَأْخُذَهُمْ فی تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزینَ اَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلی تَخَوُّفٍ فَاِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ» (4647/نحل)، یعنی: یا آنها را در حال تلاش گرفتار کند، آنها عاجز کننده خدا نیستند و یا آنها را در حال خوف و در حالی که می ترسند و می لرزند گرفتار نماید … اخذ به تخوّف آن است که کسی را با ظهور خوف بگیرند. خداوند یک دفعه غفلتا

ص:340

انسان را گرفتار می کند مثل زلزله و سکته و دفعه دیگر با ظهور خوف مثل سرطان مثلاً «نعوذ باللّه منه» که شخص می داند این مرض او را از بین خواهد برد یا علم به مردن و

ترس از آن که به تدریج از بین می رود و یا مثل کسی که می داند او را اعدام خواهند کرد، چنین شخصی با ظهور خوف گرفتار می شود.

571 خَوَل:

عطیّه. در قاموس و اقرب می گوید: خَوَل هر عطیّه ای است که خدا از نعمت ها و غلامان و کنیزان و غیر به تو داده است. «ثُمَّ اِذا خَوَّلَهُ نِعْمَهً مِنْهُ نَسِیَ ما کانَ یَدْعُو اِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ» (8 / زمر)، یعنی: پس چون نعمتی به او عطا کرد دعای قبلی خویش را فراموش می کند. (تکرار: 8).

خال: به معنی دائی و جمع آن اَخْوال است. مثل «وَ بَناتِ خالِکَ وَ بَناتِ خالاتِکَ» (50/احزاب)، و دختران دایی تو و دختران خاله ها.

ص:341

خالَه: خواهر مادر است و جمع آن خالات است.

572 خَوْن:

خیانت مقابل امانت و به معنی مانع حق و مخالف با حقّ است. «وَ اِنْ یُریدُوا خِیانَتَکَ فَقَدْ خانُوا اللّه مِنْ قَبْلُ …» (71/انفال)، یعنی: اگر بخواهند با تو خیانت و حیله و نقض عهد کنند از پیش به خدا خیانت کرده و مخالفت با حقّ کرده اند پس خدا به دامشان انداخت … (تکرار: 16).

خَوّان: صیغه مبالغه است یعنی بسیار خائن یا همیشه خائن. «اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ» (38 / حجّ)، خداوند هیچ خیانت کار کفران کننده ای را دوست ندارد.

573 خَوی:

سقوط، خالی شدن. «اَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَهٍ وَ هِیَ خاوِیَهٌ عَلی عُرُوشِها» (259/بقره)، یعنی: یا همانند کسی که از کنار یک آبادی (ویران شده) عبور کرد، در

ص:342

حالی که دیوارهای آن به روی سقف ها فرو ریخته بود. خاویه در آیه به معنی ساقطه است. خاوِیَه در قرآن مجید 5 بار آمده است.

574 خَیْبَه:

ناامیدی، خسران، محروم شدن. «وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری» (61 / طه)، از رحمت خدا نومید شد و یا به ضرر افتاد آن که دروغ بست. (تکرار: 5).

575 خَیْر:

دلپسند، بهتر. «وَ الاْخِرَهُ خَیْرٌ وَ اَبْقی» (18 / اعلی)، یعنی: آخرت بسی بهتر و پاینده تر است. در قاموس گفته «اَلْخَیْرُ ما یَرْغَبُ فیهِ الْکُلُّ کَالْعَقْلِ وَ الْعَدْلِ مَثَلاً». خیر آن است که همه بدان رغبت کنند مثل عقل و عدل مقابل آن شرّ است. برگزیدن و انتخاب را اختیار گوئیم زیرا شیء برگزیده نسبت به برگزیننده دلپسند و مرغوب است. (تکرار: 176).

اَخْیار: جمع خَیِّر است یعنی نیکان.

ص:343

«وَ اِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الاَْخْیارِ» (47/ص)، آنها در نزد ما از برگزیدگان و نیکانند.

خِیَرَه: اختیار. «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ، ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ» (68/قصص)، یعنی: و پروردگارت آنچه که می خواهد می آفریند و آنچه که می خواهد در مقام تشریع حکم اختیار می کند برای مردم حقّ اختیار در مقابل خدا نیست.

خَیْرَه: یعنی کثیر الخیر و برتر از هر چیز، جمع آن خیرات است (اقرب). «وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ» (114/آل عمران)، یعنی: امر به

معروف و نهی از منکر می کنند و در انجام کارهای نیک، پیشی می گیرند. منظور از خیرات کارهای پر فائده است «فیهِنَّ خَیْراتٌ

ص:344

حِسانٌ» (70 / رحمن)، یعنی: و در آن باغ های بهشتی زنانی هستند نیکو خلق و زیبا. مراد از خیرات زنان فاضله بهشتی اند.

تَخَیُّر: اختیار بعد از اختیار مثل تَجَرُّع که جرعه جرعه نوشیدن است. «وَ فاکِهَهٍ مِمّا یَتَخَیَّرُونَ» (20 / واقعه)، برای آنهاست میوه از آنچه پی در پی اختیار و میل می کنند.

576 خَیْط:

رشته، نخ. «حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ» (187 / بقره)، یعنی: تا رشته سپید صبح از رشته سیاه (شب) برای شما آشکار گردد. مراد از رشته سفید، سفیدی صبح و از خیط اسود تاریکی شب است. (تکرار: 3).

خِیاط: سوزن. «حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیاطِ» (40 / اعراف)، مگر این که شتر از سوراخ سوزن خیاطی بگذرد.

ص:345

577 خیل:

(بر وزن عِلْم و فَلْس) گمان. «فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ اِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعی» (66 / طه)، در این هنگام طناب ها و عصاهایشان به خاطر سحر آنها چنان به نظر می رسید که حرکت می کنند. (تکرار: 9).

خُیَلاء: تکبّر از روی خیال و فرض و مختال به معنی متکبّر از همین مادّه است. «اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (18 / لقمان)، یعنی: خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد. فَخُور کسی است که مناقب خود را می شمارد و به رخ مردم می کشد. ولی تکبّر خودپسندی در نفس است. (تکرار: 3).

خَیْل: به معنی اسبان است و از لفظ خود مفرد ندارد به عقیده راغب اسبان را از آن جهت خیل گفته اند که هر که به آن سوار شود در خود احساس تکبّر می کند و

ص:346

به عقیده طبرسی علّت این تسمیه آن است که اسب در راه رفتن متکبّر است. «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرِ لِتَرْکَبُوها» (8 / نحل)، (و همچنین) اسب ها و استرها و الاغ ها را آفرید تا بر آنها سوار شوید.

578 خَیْمَه:

چادر. «حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ» (72 / رحمن)، به نظر می آید که مراد از مقصورات، مخصوصات باشد یعنی: زنان سفید بدن که به شوهران خود مخصوصند و در خیمه های بهشتی اند.

(تکرار: 1).

ص:347

د (51 لغت)

579 دال:

هشتمین حرف از الفبای عربی و دهمین حرف از الفبای فارسی است و جزء کلمه واقع می شود، به تنهائی معنائی ندارد و در حساب ابجد 4 است.

580 دَأْب:

عادت و شان و تلاش. «کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا» (11/آل عمران)، یعنی: عادت آل فرعون و پیشینیان است که آیات ما را تکذیب کردند. (تکرار: 6).

581 دَبَّ:

دَبیب به معنی راه رفتن آرام و حرکت خفیف است. در حیوان به کار می رود و در حشرات بیشتر استعمال می شود. در قرآن مجید درباره تمام جنبندگان اعمّ از انسان و حیوان و غیره به کار رفته است. مثل «وَ اللّه خَلَقَ کُلَّ دابَّهٍ مِنْ ماءٍ» (45 / نور)، و

خداوند هر جنبنده ای را از آبی آفرید. دَوابّ جمع دابَّه است. در بعضی موارد از آن تمام

ص:348

حرکت کنندگان مراد است. کلمه دابَّه (تکرار: 14).

582 دُبُر:

عقب، مقابل جلو. «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ» (25 / یوسف)، یعنی: از پی هم به طرف در دویدند و او پیراهن یوسف را از عقب درید. گاهی کنار از شیءاند مثل این که بگوئیم زید در جلو من و یا در عقب من است «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ …» (16/انفال)، یعنی: و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند، مگر در صورتی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد بوده باشد. «وَ اَدْبارَ السُّجُودِ» (40/ق)، یعنی: و بعد از سجده ها. جمع دُبُر اَدْبار است مثل «فَلا تُوَلُّوهُمُ الاَْدْبارَ»

(15/انفال)، یعنی: به آنها پشت نکنید. (تکرار: 44).

583 دَثَر:

دِثار. لباسی است که روی لباس ها بر تن کنند و لباسی است که شخص

ص:349

در خواب آن را بر روی خود می کشد (اقرب). «یا اَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَاَ نْذِرْ» (1/مدّثر)، یعنی: ای جامه به خویش پیچیده برخیز و انذار کن. گویند وقت نزول آیه آن حضرت لباسی برخود پیچیده و استراحت کرده بود و اصل آن متدثّر و ثاء در دال ادغام شده است. (تکرار: 1).

584 دَحْر:

طرد، راندن به قهر. «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُما مَدْحُورا» (18 / اعراف)، گفت از آن جا بیرون شو در حالی که مذموم و مطرود از رحمت حقّ هستی. (تکرار: 4).

585 دَحْض:

لغزیدن، سقوط. «وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ» (5 / غافر)، به باطل مجادله کردند تا حقّ را بدان ساقط کنند و از بین ببرند. (تکرار: 4).

586 دَحْو:

طبرسی فرموده: دَحْو و دَحْی هر دو به معنی بسط و گستردن است.

ص:350

«وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها. اَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعیها» (30 31/نازعات)، و زمین را بعد از آن گسترش داد. آبش را خارج کرد و چراگاهش را آماده ساخت. (تکرار: 1).

587 دَخْر:

ذلّت، خواری، داخر: خوار و ذلیل. «اِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ» (60 / غافر)، آنان که از عبادت من استکبار و خودداری می کنند، حتما به خواری وارد جهنّم می شوند. داخرون (تکرار: 4).

588 دُخُول:

داخل شدن، ضدّ خروج. اگر گویند: چرا آن را ورود ترجمه نکردیم؟ گوئیم: ورود با دخول فرق دارد، زیرا ورود مشرف شدن به دخول است نه دخول. این کلمه در زمان و مکان و اعمال به کار می رود. «وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِنا» (97 / آل عمران)، یعنی: و هر کس داخل آن (خانه خدا) شود، در امان

ص:351

خواهد بود. در آیه «اِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَریما» (31 / نساء)، یعنی: اگر از گناهان بزرگ که نهی شده اید اجتناب کنید گناهان کوچک شما را می پوشانیم و شما را در جایگاه خوبی وارد می سازیم. مُدْخَل ظاهرا اسم مکان و مراد از آن شاید بهشت و شاید اعمّ باشد. این کلمه با مشتقات آن 126 بار در قرآن آمده است.

دَخَل: کنایه از فساد و عداوت نهانی است. حیله و مکر (اقرب) چیزی که از روی فساد و تباهی داخل شود و گفته شده دغل و مکر است (مجمع). «وَ لا تَتَّخِذُوا اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ» (94 / نحل)، یعنی: سوگندهای خویش را مایه فساد و فریب در میان خود قرار ندهید. (تکرار: 2).

589 دَخْن:

دُخان یعنی دود. «ثُمَّ اسْتَوی

ص:352

اِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٍ فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِیا» (11/ فصّلت)، یعنی: سپس اراده آفرینش آسمان فرمود، در حالی که به صورت دود بود، به آن و به زمین دستور داد به وجود آیید و شکل گیرید. ظاهرا مراد از دُخان

همان گازهای غلیظ است که از زمین در وقت سرد شدن برخاسته و به تدریج رقیق شده و طبقات جوّ را تشکیل داده است. کلمه دخان 2 بار در کلام اللّه آمده است.

590 دَرْء:

دفع کردن. «وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ» (22/رعد)، بدی را با خوبی دفع می کنند. (تکرار: 5).

591 دَرْج:

درجه به معنی مرتبه و منزلت است. «وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ» (182 / اعراف)، یعنی: و آنها که آیات ما را تکذیب کردند تدریجا از راهی که نمی دانند گرفتار مجازاتشان

ص:353

خواهیم کرد. اِسْتِدْراج آن است که شخص به تدریج و درجه درجه گرفته شود. شخص بدکار در کفر و طغیان خویش مشغول لذّت

و کامرانی است ولی بی خبر است که به تدریج استعداد هدایت را از دست می دهد و عمرش کوتاه و کوتاه تر می شود تا بالاخره فرصت از دستش می رود. از حسین بن علی صلوات اللّه علیهما در تُحَفُ الْعُقُول نقل شده فرمود: اِسْتِدْراج از خداوند سبحان آن است که نعمت بنده را فراوان کند و توفیق شکر را از او سلب نماید. (تکرار: 20).

592 دَرَر:

اصل دَرّ به معنی شیر است (راغب طبرسی ذیل آیه 6 انعام). دَرّ به معنی کثرت نیز آمده است. «یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْرارا» (11 / نوح)، مِدْرار در آیه شریفه به معنی فراوان و مراد از سماء باران است یعنی: تا باران را بر شما فراوان و

ص:354

پرفایده نازل کند. این تعبیر فقط در آیه

گذشته و آیه 6 انعام و 52 هود آمده است. کوکب دُرّی به معنی ستاره درخشان است. این استعمال برای آن است که ستاره را در درخشان و سفید و باصفا بودن به دُرّ که لؤلؤ مخصوصی است تشبیه کرده اند (اقرب). (تکرار: 4).

593 دَرْس:

پیوسته خواندن. پس 1 بار خواندن درس نیست. «وَ کَذلِکَ نُصَرِّفُ الاْیاتِ وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقُوْمٍ یَعْلَمُونَ» (105/انعام)، یعنی: همین طور آیات را در قالب های مختلف بیان می کنیم برای اغراض به خصوصی و تا بگویند آن را درس خوانده و آموخته ای و تا آن را بر اهل دانش روشن کنیم. (تکرار: 6).

اِدْریس: علیه السلام یکی از پیامبران مشهور.

«وَ اسماعیل وَ اِدْریسَ وَ ذَالْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّابِرینَ»

ص:355

(85/انبیاء)، یعنی: و اسماعیل و ادریس و ذالکفل را (به یادآور) که همه از صابران بودند. در مجمع البیان فرموده: او جدّ پدری نوح است و اسم او در توراه اُخْنُوخ است گفته شده او را در اثر کثرت درس کتب، ادریس گفتند و او اوّل کسی است که با قلم نوشت و لباس دوخت و گفته شده: خدا به او علم نجوم و حساب و هیئت آموخت و این ها معجزه او بود. (تکرار: 2).

594 دَرَک:

رسیدن و اِدراک به معنی رسیدن به چیزی است (قاموس). «حَتّی اِذا اَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ …» (90/یونس)، تا چون غرق به او رسید گفت ایمان آوردم. این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.

دَرْک: به معنی آخرین قعر است مثل ته دریا (قاموس اقرب). «اِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ» (145 / نساء)، یعنی:

ص:356

منافقین در پائین ترین ته آتش هستند. راغب می گوید: دَرْک مانند دَرْجِ است لیکن دَرْج به اعتبار صعود و دَرْک به اعتبار پائینی گفته می شود از همین جاست که گفته اند: دَرَجات بهشت و دَرَکات آتش. (تکرار: 1).

595 دِرْهَم:

نقره سکّه دار که با آن معامله می کنند (راغب) در اقرب آمده: مُعَرَّب (1) است و اصل آن یونانی می باشد «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَهٍ» (20/یوسف)، یعنی: او را به قیمت کم که درهمی چند بود فروختند. (تکرار: 1).

596 دَرْی:

معرفت، دانستن. «سَاُصْلیهِ سَقَرَ وَ ما اَدْراکَ ما سَقَرُ» (27 / مدّثّر)، یعنی: حتما او را به سقر وارد می کنیم چه تو را دانا کرد که سقر چیست؟ معنی «ما اَدْراکَ» آن

ص:357


1- یعنی از غیرعربی به زبان عربی وارد شده.

است که گفتیم ولی اگر «تو چه می دانی» نیز ترجمه شود درست است. در اقرب می گوید: «ما اَدْراکَ وَ ما یُدْریکَ» یعنی نمی دانی «وَ ما یُدْریکَ لَعَلَّ السّاعَهَ تَکُونُ قَریبا» (63/احزاب)، یعنی: و چه می دانی شاید قیامت نزدیک باشد. (تکرار: 29).

597 دُسُر:

جمع دِسار به معنی مِسْمار (میخ) است (مفردات اقرب). «وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ الْواحٍ وَ دُسُرٍ» (13 / قمر)، یعنی: و او را بر مرکبی که از الواح و میخ هایی ساخته شده بود، سوار کردیم. (تکرار: 4).

598 دَسَّ:

پنهان کردن. «اَیُمْسِکُهُ عَلی هُونٍ اَمْ یَدُّسُهُ فِی التُّرابِ» (59/نحل)، آیا او را با خفّت و خواری نگاه دارد و یا در خاک پنهان کند. (تکرار: 1).

599 دَسْو:

ناپاکی. (مجمع اقرب) «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّیها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها» (10/شمس)،

ص:358

حقّا که رستگار شد آن که نفس خویش را پاک گردانید و به خسران افتاد آن که آن را فاسد کرد. (تکرار: 1).

600 دَعَّ:

دفع شدید (راغب). «فَذلِکَ الَّذی یَدُعُّ الْیَتیمَ» (2 / ماعون)، کسی است که یتیم را به قهر از خود می راند و به درد او نمی رسد. (تکرار: 3).

601 دَعَوَ:

دعاء به معنی خواندن و حاجت خواستن و استمداد است و گاهی مطلق

خواندن از آن منظور است. مثل «فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائی اِلاّ فِرارا» (6/نوح)، یعنی: اما دعوت من چیزی جز «فرار از حق» بر آنها نیفزود. گاهی مراد همان درخواست و استمداد است. «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی وَهَبَ لی عَلَی الْکِبَرِ اسماعیل وَ اِسْحقَ اِنَّ رِبّی لَسَمیعُ الدُّعاء» (39/ابراهیم)، یعنی: حمد خدای را که در سن پیری اسماعیل و اسحاق را به من بخشید

ص:359

مسلما خدای من دعا را می شنود (و اجابت می کند). دعوه نیز به معنی خواندن می باشد. «وَ اِذا سَئَلَکَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی …» (186 / بقره)، یعنی: و هنگامی که بندگان من از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم، دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا

می خواند، پاسخ می گویم پس آنها باید دعوت مرا بپزیرند. «وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ» (60 / غافر)، یعنی: پروردگار شما گفته است مرا بخوانید تا (دعای) شما را اجابت کنم. از این دو آیه روشن می شود که هر که خدا را بخواند خدا حتما اجابت خواهد کرد و این که بیشتر دعاها به اجابت نمی رسد یا از آن جهت است که اجابت آن صلاح بنده نیست، خدا می داند و بنده نمی داند. در این صورت دعا، دعا نیست که

ص:360

قبول شود بلکه نفرین است و یا آن است که اخلاص در دعا نیست چون خدا فرموده: «اِذا دَعانی اُدْعُونی» تا انسان قطع از علائق مادّی نکند و خدا را با اخلاص نخواند خدا را نخوانده است بلکه در حین دعوت به جاهای

دیگر نیز تکیه نموده است وقتی که انسان خود را مضطرّ دید و از هر دری ناامید گردید و فقط به خدا روی آورد حتما اجابت خواهد شد «اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ» (62/نمل)، یعنی: یا کسی که دعای مضطر را اجابت می کند و گرفتاری را برطرف می سازد. مراد از اضطرار آن است که راه علاج را از هر سو بسته ببیند. مطلبی که نباید از نظر دور داشت تلاش بعد از دعا و در وقت دعاست. بیشتر مردم فکر می کنند که اثر دعا باید مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ باشد و ما کاری نکنیم و دعا به طور خرق

ص:361

عادت و یا نزدیک به آن مستجاب باشد. نه، بلکه باید پس از دعا و در حین آن تلاش کرد و در پی وسیله بود تا خدا مقصود را برآورد

«وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَهَ …» (35 / مائده)، یعنی: و وسیله ای برای تقرّب به خدا انتخاب نمایید. (تکرار: 11).

602 دَعِیّ:

پسر خوانده. «وَ ما جَعَلَ اَدْعِیائَکُمْ اَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِاَفْواهِکُمْ» (4/احزاب)، یعنی: خدا پسر خوانده ها را پسران شما قرار نداده این فقط سخن شماست. در جاهلیّت پسر خوانده را پسر دانسته و توارث و عدم نکاح زنِ یکدیگر در میان آنها رسمی بود ولی قرآن این رویّه را لغو کرد. (تکرار: 2).

603 دِفْء:

نتایج. بعضی آن را حرارت یا آنچه وسیله حرارت و گرمی است مانند لباس معنی کرده اند. «وَ الاَْنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ

ص:362

فیها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ» (5 / نحل)،

یعنی: شتر و گاو و گوسفند را آفرید، برای شما در آنها نتایج(1)(یا وسیله گرمی) و سایر منافع است و از آنها می خورید. (تکرار: 1).

604 دَفْع:

دادن، کنار زدن، حمایت نمودن. دفع چون با «الی» متعدی شود به معنی دادن است. مثل «فَادْفَعُوا اِلَیْهِمْ اَمْوالَهُمْ …» (6/نساء)، یعنی: اموالشان را به آنها بدهید، و چون با «عن» متعدی شود به معنی حمایت و یاری آید. «اِنَّ اللّه یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنُوا» (38/حجّ)، یعنی: خدا از مؤمنین حتما دفاع و حمایت می کند و چون به نفسه متعدّی شود(2)

به معنی کنار زدن و دور کردن آید. مثل

ص:363


1- برآورده شدن خواسته ها.
2- با خودش فقط استعمال شود.

«اِدْفَعْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ السَّیِّئَهَ» (96/مؤمنون)، یعنی: بدی را از راهی که بهتر است دفع کن. سیّئه مفعول «اِدْفَعْ» است یعنی بدی را با طریق نیکو دفع کن. «وَ لَوْلا دَفْعُ اللّه النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» (40/حجّ)، و اگر خداوند بعضی از آنها را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند. این 3 مطلب از مفردات راغب و اقرب الموارد استفاده شده است. (تکرار: 10).

605 دَفْق:

جهیدن. دافق: جهنده. «فَلْیَنْظُرِ الاِْنْسانُ مِمَّ خُلِقَ. خُلِقَ مِنْ ماءِ دافِقٍ» (5 و 6 / طارق)، یعنی: انسان باید نگاه کند که از چه چیز آفریده شده است؟ از یک آب جهنده آفریده شده است. (تکرار: 1).

606 دَکّ:

کوبیدن، زمین نرم. قاموس آن را کوبیدن و منهدم کردن گفته و گوید: دَکَّه و دُکّان بنائی است که سطح زمینِ آن را، برای نشستن هموار کنند. «کَلاّ اِذا دُکَّتِ الاَْرْضُ دَکّا

ص:364

دَکّا» (21 / فجر)، آن گاه که زمین به سختی کوبیده و نرم شود. (تکرار: 7).

607 دُلُوک:

میل. «اَقِمِ الصَّلوهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُودا» (78 / اسراء)، یعنی: نماز را از زوال خورشید تا نهایت تاریکی شب (نیمه شب) بر پا دار و هم چنین قرآن فجر (نماز صبح) را، چرا که قرآن فجر مورد مشاهده (فرشتگان شب و روز) است. راغب می گوید دُلوک شمس به معنی میل به غروب است. صحاح آن را زوال گفته است و مراد

از زوال میل و انحراف خورشید از وسط آسمان به طرف مغرب است و عبارت اخرای وقت ظهر می باشد. (تکرار: 1).

608 دَلَل:

دَلالَت به معنی نشان دادن و ارشاد است.

راغب گوید: دلالت آن است که با آن به معرفت و شناختن چیزی برسند

ص:365

مثل دلالت لفظ بر معنی … «ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ اِلاّ دابَّهُ الاَْرْضِ …» (14 / سباء)، یعنی: مردم را بر مرگ سلیمان دلالت نکرد مگر حشره زمین. (تکرار: 7).

609 دَلْو:

ظرف آبکشی و وارد کردن آن به چاه. «وَ جائَتْ سَیّارَهٌ فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَاَدْلی دَلْوَهُ قالَ یا بُشْری هذا غُلامٌ» (19 / یوسف)، یعنی: کاروانی فرا رسید، مأمور آب را (به سراغ آب) فرستادند، او دلو خود را در چاه

افکند و صدا زد، مژده باد این کودکی است (زیبا و دوست داشتنی).

طبرسی فرموده: وارد آن را گویند که برای آب آوردن از رفقا جلو افتاده است. (تکرار: 5).

610 دَمْدَمَ:

دَمْدَمَه: به معنی غضب کردن است. «فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّیها» (14 / شمس)، یعنی: خدا بر آنها به سبب گناهشان خشم گرفت و دیارشان را با

ص:366

زمین یکسان کرد. (تکرار: 1).

611 دَمَرَ:

دُمُور: هلاک شدن.

طبرسی تدمیر را هلاک کردن گفته است. «وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ» (137 / اعراف)، آنچه فرعون و قومش می ساختند هلاک و نابود کردیم. (تکرار: 10).

612 دَمْع:

اشک چشم، جاری شدن اشک.

«تَری اَعْیُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (83 / مائده)، چشم های آنها را می بینی که (از شوق) اشک می ریزد به خاطر حقیتی را که دریافتند. (تکرار: 2).

613 دَمْغ:

راغب می گوید: دمغ به معنی شکستن مغز سر است «یَدْمَغُهُ» یعنی مخ آن را می شکند. «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ …» (18/انبیاء)، یعنی: حقّ را بر روی باطل می نهیم که مغز آن را می شکند آن گاه می بینی که باطل پوچ و

ص:367

ناچیز است … مراد از آیه آن است که حقّ باطل را ابطال می کند ولی این تعبیر عالی ترین تعبیر است که بگوئیم: حقّ مغز باطل را می شکافد و می شکند آن گاه پس از شکافته شدن می بینی که باطل ناچیز است.

(تکرار: 1).

614 دَم:

خون. «اِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ …» (173 / بقره)، یعنی: خداوند تنها (گوشت) مردار و خون و گوشت خوک حرام کرده است … جمع آن دِماء است. مثل «اَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ …» (30/ بقره)، یعنی: (پروردگارا) آیا کسی که در زمین قرار می دهی که فساد و خونریزی کند؟ کلمه دم 7 بار و دِماء 3 بار در قرآن مجید آمده است.

615 دینار:

واحد پول شرعی، سکّه طلا به

ص:368

وزن 18 نخود. «وَ مِنْهُمْ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِدینارٍ لا یُؤَدِّهِ اِلَیْکَ اِلاّ ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِما» (75/آل عمران)، یعنی: از اهل کتاب بعضی ها

هستند که اگر او را بر یک دینار امین کنی به تو ردّ نمی کند مگر آن که پیوسته به طلب بر او ایستاده باشی (پیگیری کنی). به نظر می آید مراد از آن در آیه شریفه پول اندک است نه دینار شرعی. (تکرار: 1).

616 دَنی:

دُنُوّ یعنی نزدیک شدن. «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی» (8/نجم)، یعنی: پس نزدیک و نزدیک تر شد. اسم فاعل آن دانٍ و دانِیَه است. (تکرار: 1).

اَدْنی: ممکن است اسم تفضیل باشد از دَنِیّ و دَناءَه که به معنی پستی و خسّت است. در این صورت معنی آن پَست تر و خسیس تر است و نیز از دُنُوّ می آید که به معنی نزدیک تر است. «… یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا

ص:369

الاَْدْنی …» (169/اعراف)، یعنی: متاع این

دنیای پست را گرفته بر حکم و فرمان خدا ترجیح دادند. آن در آیات دیگر به معنی نزدیک تر است. (تکرار: 12).

617 دُنْیا:

دنیا مؤنث اَدْنی است اگر آن را از دَنِیء و دَناءَت بگیریم به معنی پست تر و اگر از دُنُوّ به حساب آوریم به معنی نزدیک تر است و آن پیوسته وصف است و احتیاج به موصوف دارد مثل حیات دنیا، عذاب دنیا، سعادت دنیا. و زندگی دنیا را دنیا می گوئیم یا از این جهت که نسبت به زندگی آخرت پست تر و ناچیزتر است و یا از این حیث که این زندگی از زندگی آخرت به ما نزدیک تر است. از آیات شریفه استفاده می شود که آن غالبا به معنای دوّم است و اصل آن دنوّ می باشد زیرا که در آیات زیادی با آخرت

مقابل افتاده است. مثل «اُولئِکَ الَّذینَ

ص:370

اشْتَرَوُا الْحَیوهَ الدُّنْیا بِالاْخِرَهِ» (86/بقره)، یعنی:

این ها همان کسانند که آخرت را به زندگی دنیا فروخته اند. کلمه دنیا بنا بر تعداد المعجم المفهرس 115 بار در قرآن مجید تکرار شده است و در تمام آنها صفت زندگی کنونی است مگر در 4 محل که صفت آسمان و کنار بیابان آمده است.

618 دَهْر: زمان. «هَلْ اَتی عَلَی الاِْنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکُورا» (1 / انسان)، آیا آمد بر انسان مدّتی از روزگار که چیزی یاد شده نبود. (تکرار: 2).

619 دَهْق: پر کردن (طبرسی و راغب). «اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفازا. حَدائِقَ وَ اَعْنابا. وَ کَواعِبَ اَتْرابا. وَ کَأْسا دِهاقا» (31 34 / نباء)، یعنی: برای

پرهیزکاران مسلما پیروزی بزرگی است. باغ هایی سرسبز و انواعی از انگورها. و حوریانی بسیار جوان و همسن و سال. و

ص:371

جام هایی لبریز و پیایی (از شراب طهور). دِهاق در آیه شریفه ظاهرا مصدر به معنای مفعول است یعنی کاسه پرشده و به قول بعضی پیمانه مالامال. (تکرار:

1).

620 دَهْم: سیاهی. «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ … وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ … مُدْهامَّتانِ فَبِاَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ» (46 و 62 و 64 و 65 / رحمن)، یعنی: و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشت است … و پائین از آنها دو بهشت دیگر است … هر دو کاملاً خرّم و سرسبز هستند … پس کدامین نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید. مُدْهامَّتان

تثنیه مُدْهامَّه است و اصل آن از دُهْمَه به معنی سیاهی است. این کلمه در قرآن وصف جنّتان در آیه سابق است. (تکرار:

1).

621 دُهْن:

روغن. «وَ شَجَرَهً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ تُنْبِتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلینَ»

ص:372

(20/مؤمنون)، یعنی: به وسیله آب باران درختی بوجود آوردیم که در طور سینا می روید و روغن و برای خورندگان خورش می رویاند و آن اشاره به استفاده گوناگون از روغن زیتون است. شجره معطوف است به «جنّات» در آیه سابق و مراد از آن درخت زیتون است. صِبْغ به معنی خورش است. (تکرار: 5).

اِدْهان: در اصل مثل تدهین به معنی روغن مالی کردن است ولی از آن مدارا و

نرمی اراده می شود. «فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبینَ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ» (8 و 9 / قلم)، حال که چنین است از تکذیب کنندگان اطاعت مکن. آنها دوست دارند نرمش نشان دهی تا آنها نرمش نشان دهند (نرمش توأم با انحراف از مسیر حق).

دِهان: ته مانده روغن جوشان. «فَاِذَا

ص:373

انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهانِ» (37/رحمن)، یعنی: در آن هنگام که آسمان شکافته شود و همچون روغن مذاب گلگون گردد (حوادث هولناکی رخ می دهد که تاب تحمل آن را نخواهید داشت). وَرْدَه واحد وَرْد و آن به معنی مطلق گُل است. مراد از وَرْدَه گُل سرخ است.

622 دَهْی:

بلای بزرگ. «بَلِ السّاعَهُ

مَوْعِدُهُمْ وَ السّاعَهُ اَدْهی وَ اَمَرُّ» (46 / قمر)، یعنی: بلکه قیامت وعده گاه آنها است و آن بلایی بزرگ تر و تلخ تر است. داهیه به معنی امر عظیم و امر ناپسند است طبرسی فرماید: داهیه بلائی است که آن را چاره ای نباشد (تکرار: 1).

623 داووُد علیه السلام:

از انبیاء بنی اسرائیل، پدر سلیمان و کتابی داشته به نام زبور. «وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُورا» (163 / نساء)، یعنی: و به داود زبور دادیم. (تکرار: 16).

ص:374

624 دَوْر:

گردش. در اقرب الموارد می گوید: دور به معنی حرکت و برگشتن شیء به جای اوّلی است. «یَنْظُرُونَ اِلَیْکَ تَدُورُ اَعْیُنُهُمْ کَالَّذی یُغْشی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ» (19/احزاب)، یعنی: سوی تو می نگرند دیدگانشان همی گردد مانند کسی که از مرگ بیهوش شده است. (تکرار: 2).

دار: به معنی خانه است راغب در وجه آن گوید: خانه را بدان اعتبار دار گفته اند که دیوار آن گردش کرده تا به اوّل آن رسیده است. «فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ …» (81/قصص)، یعنی: او و خانه اش را به زمین فرو بردیم. دار گاهی به معنی شهر آمده است. جمع دار در قرآن مجید دیار آمده است. (تکرار: 32).

دَیّار: به معنی ساکن دار است. «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الاَْرْضِ مِنَ الْکافِرینَ دَیّارا» (26 / نوح)،

ص:375

یعنی: پروردگارا روی زمین احدی از کافران را زنده مگذار. «فَتَرَی الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشی اَنْ تُصیبَنا دائِرَهٌ فَعَسَی اللّه اَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ اَوْ

اَمْرٍ مِنْ عِنْدِه …» (52 / مائده)، یعنی: مریض القلب ها در دوستی دشمنان اسلام شتاب می کنند و می گویند از آن بیم داریم که به ما دائره ای برسد و حکومت به دست دشمنان اسلام بیافتد که محتاج به کمک آنها شویم و یا بر ما بلائی روی آورد که در رفع آن به کفّار نیازمند گردیم.

625 دَوْل:

گردیدن. «وَ تِلْکَ الاْیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ» (140 / آل عمران)، یعنی: آن ایّام را میان مردم می گردانیم گاهی به قومی و گاهی به قوم دیگری می دهیم. «… کَیْ لا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الاَْغْنِیاءِ مِنْکُمْ» (7 / حشر)، یعنی: (تا این اموال عظیم) دست به دست

ص:376

میان ثروتمندان شما نگردد … (تکرار: 2).

626 دَوْم:

دوام به معنی ثبوت و امتداد

است. «وَ اَوْصانی بِالصَّلوهِ وَ الزَّکوهِ ما دُمْتُ حَیّا» (31/مریم)، نماز و زکوه را تا زنده ام بر من توصیه کرد. (تکرار: 9).

627 دُون:

غیر، حقیر و به معنی پائین تر، فوق، جلو و عقب نیز به کار رفته است. «وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ» (107/بقره)، یعنی: و جز خدا سرپرست و یاوری برای شما نیست. «اِنَّ اللّه لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ» (48 / نساء)، یعنی: خداوند (هرگز) شرک را نمی بخشد و پائین تر از آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) می بخشد. در آیه اوّل به معنی غیر است و در آیه دوم شاید به معنی غیر و یا به معنی حقیر و پائین باشد یعنی: پائین تر از شرک و یا غیر از

ص:377

شرک را می بخشد. (تکرار: 144).

628 دَیْن:

قرض. «اِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ اِلی اَجَلٍ مُسَمَّیً فَاکْتُبُوهُ …» (282 / بقره)، یعنی: چون به یکدیگر قرض دادید و گرفتید آن را بنویسید … طبرسی فرموده: تداین به معنی قرض دادن و قرض گرفتن است. (تکرار: 5).

629 دین:

جزا، طاعت، قانون. در مجمع از امام باقر علیه السلام روایت کرده که دین به معنی حساب است. «مالِکِ یَوْمِ الدّینِ» یعنی: صاحب روز حساب است. در قاموس دیّان را محاسب و جزا دهنده گفته است. شریعت را از آن جهت دین گفته اند که در آن طاعت و پاداش است. این کلمه در قرآن مجید به معنی جزا و شریعت و طاعت آمده است و از آن به ملّت نیز تعبیر شده است مثلاً

در آیه «قُلْ اِنَّنی هَدانیرَبّی اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دینا قِیَمامِلَّهَ اِبْراهیمَ حَنیفا»

ص:378

(161/انعام)، یعنی: بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده، آیینی پابرجا و ضامن سعادت دین و دنیا آئین ابراهیم همان کسی که از آیین های خرافی محیط خود روی گردانید. به شریعت اسلام و ملّت هر دو گفته شده است. «اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ اللّه مُخْلِصا لَهُ الدّینَ» (11 / زمر)، یعنی: مأمورم که خدا را پرستش کنم در حالی که دینم را برای او خالص نمایم. دین در اینگونه موارد به معنی اطاعت و بندگی است. «ما کانَ لِیَأْخُذَ اَخاهُ فی دینِ الْمَلِکِ …» (76/یوسف)، یعنی: او هرگز نمی توانست برادرش را مطابق آیین ملک (مصر) بگیرد … (تکرار: 63).

ص:379

ذ (33 لغت)

630 ذال:

نهمین حرف از حروف الفبای عربی و یازدهمین حرف الفبای فارسی است و جزء کلمه واقع می شود. به تنهایی معنایی ندارد.

631 ذا:

اسم اشاره است و با آن به مفرد مذکّر نزدیک اشاره می شود و چون هاء تنبیه بر آن داخل شود گویند: هذا. مثل «هذا یَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناکُمْ وَ الاَْوَّلینَ» (38/مرسلات)، یعنی: امروز همان روز جدایی (حق از باطل) است که شما و پیشینیان را در آن جمع کرده ایم. ذا گاهی به معنی الّذی می آید و آن در صورتی است که بعد از ما و مَنْ استفهام باشد. مثل «ماذا قالَ آنِفا» و مثل «مَنْ ذا بِالدّارِ» ، یعنی کیست

آن که در خانه است و گاهی «ماذا» مجموعا به معنی استفهام می آید نظیر «یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» (219 / بقره)، و از تو

ص:380

می پرسند چه چیز انفاق کنند بگو از مازاد نیازمندی خود.

632 ذلِکَ:

اسم اشاره برای بعید است. «ذلِکَ جَزاؤُهُمْ بِاَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیاتِنا» (98/اسراء)، یعنی: این کیفر آنها است به خاطر این که به آیات ما کافر شدند. گاهی با آن به شیء حاضر اشاره می شود و مراد از آن نشان دادن علوّ رتبه آن شیء است «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدیً لِلْمُتَّقینَ» (2/بقره)، یعنی: این کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است. مراد از کتاب قرآن است و به جهت بلندی

مقام آن با ذلِکَ اشاره شده. و نیز با این کلمه به مطلب گذشته در کلام، که چندان هم دور نیست اشاره می شود. مثل «لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ» (68 / بقره)، ماده گاوی که نه پیر و نه از کار افتاده و نه بکر و جوان بلکه

ص:381

میان این دو باشد. (تکرار: 430).

633 ذلِکُم:

همان ذِلَک است که چون طرف خطاب جماعت باشد به جای کاف «کُمْ» آید. مثل «ذلِکُمْ بِما کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ» (75 / غافر)، این به خاطر آن است که به ناحق در زمین شادی می کردید. (تکرار: 47).

634 ذِئْب:

گرگ. «وَ اَخافُ اَنْ یَأْکُلُهُ الذِّئْبُ» (13 / یوسف)، و از این می ترسم که گرگ او را بخورد. (تکرار: 3).

635 ذَءْم:

عیب شدید، مذمّت. «قالَ اخْرُجْ

مِنْها مَذْؤُما مَدْحُورا» (18/اعراف) یعنی: فرمود از آن خارج شو در حالی که مذموم و مطرود هستی.

طبرسی فرموده: ذَأْم و ذَیْم به معنی عیب شدید است ولی راغب آن را مذمّت گفته است (تکرار: 1).

636 ذُباب:

مگس، به پشه و زنبور عسل و به مطلق زنبور نیز اطلاق می شود (اقرب).

ص:382

«یا اَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِاجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ المَطْلُوبُ» (73/حج)، ای مردم! مثلی زده شده است، به آن گوش فرا دهید؛ کسانی را که غیر از خدا می خوانید، هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند، هر چند برای این کار دست به

دست هم دهند و هرگاه مگس چیزی از آنها برباید، نمی توانند آن را باز پس گیرند، هم این طلب کنندگان ناتوان هستند و هم آن مطلوبان (هم این بت ها و هم آن مگس ها). آیه خطاب به عموم مردم و نظر به مشرکین و بت هاست که قدرت آفریدن حتّی مگس را که از نظر مردم اضعف موجودات است ندارند و اگر مگس روی آنها بنشیند و چیزی از آنها بخورد قدرت

ص:383

باز گرفتن آن را ندارند. (تکرار: 2).

637 ذَبْح:

سربریدن. راغب می گوید: اصل ذِبْح پاره کردن گلوی حیوانات است و به معنی مَذْبُوح آمده است. «اِنَّ اللّه یَأْمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً» (67 / بقره)، یعنی: خداوند به شما دستور می دهد ماده گاوی را ذبح

کنید. «وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ» (107/صافات)، یعنی: ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم. مراد از ذبح مذبوح و قربانی است. «یُذَبِّحُونَ اَبْناءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ» (49 / بقره)، یعنی: پسران شما را به طور مدام سر می بریدند و زنانتان را زنده می گذاشتند، راغب می گوید مراد از تذبیح تکثیر است یعنی یکی را پس از دیگری ذبح می کردند. این سخن حقّ است زیرا تکثیر یکی از معانی باب تفعیل است. (تکرار: 9).

638 ذَبْذَب:

تَذَبْذُب به معنی حرکت است.

ص:384

خدا فرموده: «مُذَبْذَبینَ بَیْنَ ذلِکَ لا اِلی هؤُلاءِ وَ لا اِلی هؤُلاءِ» (143 / نساء)، یعنی: میان کفر و ایمان مردّدند نه حقیقتا به سوی مؤمنان و از آنهایند و نه واقعا به سوی کفّار و در

ردیف آنها هستند. آیه در صفت منافقین است که نه از مؤمنان بودند و نه از کفّار بلکه هم به این سو و هم به آن سو می رفتند. (تکرار: 1).

639 ذَخْر:

ذخیره کردن. «وَ اُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ …» (49/آل عمران)، یعنی: به شما از آنچه می خورید و آنچه در خانه ها ذخیره می کنید خبر می دهم. اصل اِدِّخار اِذْتِخار است از باب افتعال، تاء به ذال قلب شده و ادغام گردیده است. (تکرار: 1).

640 ذَرْء:

آفریدن. «وَ هُوَ الَّذی ذَرَأَکُمْ فِی الاَْرْضِ وَ اِلَیْهِ تُحْشَرُونَ» (79 / مؤمنون)،

ص:385

یعنی: اوست که شما را در زمین آفرید و به سوی او جمع می شوند.

طبرسی در ذیل

آیه 136 سوره انعام می گوید: ذَرْء آفریدن بر وجه اختراع است و اصل آن به معنی ظهور است. (تکرار: 6).

641 ذُرِّیَّه:

فرزند، نسل. در مجمع ذیل آیه 124/بقره می گوید: ذرّیّه و نسل و ولد نظیر هم اند. «وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ» (8 / غافر)، و همسران و فرزندان آن ها. (تکرار: 22).

642 ذَرّ:

مورچه های ریز. اجزاء بسیار ریز غبار که در شعاع آفتاب دیده می شوند. مفرد آن ذَرَّه است. مجمع البیان ذیل آیه 40/نساء آن را مورچه قرمز ریز که به زحمت دیده می شود و کوچکترین مورچه ها است گفته و اجزاء غبار را به قول نسبت می دهد. عرب چیزهای کوچک را به آن قیاس می کند. در نهج البلاغه خطبه 176 در

ص:386

وصف باری تعالی آمده «لا یَعْزُبُ عَنْهُ قَطْرُ الْماء … وَ لا مُقیلُ الذَّرِّ فِی اللَّیْلَهِ الظَّلْماءِ» ، یعنی: شماره قطرات آب و محل استراحت مورچگان ریز در شب تاریک بر او مخفی نمی ماند. «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْرا یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرّا یَرَهُ» (7 8/زلزله)، به معنی: سنگینی است یعنی هر که به اندازه سنگینی مورچه ریز، خیر یا شرّ انجام دهد آن را خواهد دید. (تکرار: 6) و در همه آنها مقرون به کلمه مثقال است.

643 ذَرْع:

اندازه کردن طول پارچه با ذراع. در قاموس و اقرب آمده «ذَرَعَ الثَّوْبَ ذَرْعا: قاسَهُ بِالذِّراعِ» و ذراع چنان که در دو کتاب فوق است از مرفق(1)تا سرانگشت وسط

ص:387


1- محل اتصال بازو و ساعد که در وضو از آنجا شسته می شود.

دست می باشد. «ثُمَّ فی سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُکُوهُ» (32 / حاقَّه)، یعنی: سپس در زنجیری که طول آن هفتاد ذراع است درآریدش. «وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ» (18/کهف)، یعنی سگشان بازوهای خویش را بر آستانه در گشوده است. (تکرار: 5).

644 ذَرْو:

پراکندن، پاشیدن. «فَاَصْبَحَ هَشیما تَذْرُوهُ الرِّیاحُ» (45 / کهف)، یعنی: خشک و شکسته شد به نحوی که بادها آن را پراکنده می کند. ذَرْو و ذَرْی هر دو به یک معنی است. «وَ الذّارِیاتِ ذَرْوا. فَالْحامِلاتِ وِقْرا. فَالْجارِیاتِ یُسْرا. فَالْمُقَسِّماتِ اَمْرا اِنَّما

تُوعَدُونَ لَصادِقٌ وَ اِنَّ الدّینَ لَواقِعٌ» (16/ذاریات)، یعنی: سوگند به بادهایی که ابرها را به حرکت درمی آورند. و سپس سوگند به ابرهایی که بار سنگینی (از باران) با خود حمل می کنند. و سپس سوگند به

ص:388

کشتی هایی که به آسانی به حرکت درمی آیند. و سوگند به فرشتگانی که کارها را تقسیم می کنند. (آری سوگند به همه این ها) که آنچه به شما وعده داده شده قطعا راست است. و بدون شک جزای اعمال واقع شدنی است. ذاریات با واو قسم و جمع های دیگر با فاء آمده و نشان می دهد که سه امر بعدی نتیجه اولی و یکی پس از دیگری است. (تکرار: 3).

645 ذَعْن:

طاعت، انقیاد. «وَ اِنْ یَکُنْ لَّهُمُ

الْحَقُّ یَأتُوآ اِلَیْهِ مُذْعِنینَ» (49 / نور)، اگر دعوی خود را برحق می دانستند البته با کمال انقیاد سربه حکم خدا فرود می آوردند. در نهج البلاغه خطبه 180 آمده است که: «نَسْتَعینُ بِهِ اسْتِعانَهَ … مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ» از او یاری می جوییم یاری جستن کسی که با عمل و قول در طاعت

ص:389

و انقیاد اوست. (تکرار: 1).

646 ذَقَن:

چانه. «اِنَّ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ اِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِّرُونَ لِلاَْذْقانِ سُجَّدا …» (107 / اسراء)، یعنی: آنها که پیش از این علم و دانش به آنان داده شده هنگامی که (این آیات) بر آنها خوانده می شود به خاک می افتند و سجده می کنند. اَذْقان جمع ذَقَن به معنی چانه ها است. در مجمع و

المیزان گوید: علت اعتبار اذقان آن است که چانه در وقت سجده نزدیک ترین اجزاء صورت به زمین است. مراد از آیه چنان که المیزان گفته سجده است به قرینه «سُجَّدا». ولی فکر می کنیم منظور از سجده تواضع و خم شدن است نه سجده متعارف یعنی آن گاه که قرآن بر آنها خوانده شود در اثر تواضع و انقیاد آن قدر بر رو می افتند تا چانه ها به زمین برسد.

ص:390

اذقان فقط 3 بار در قرآن آمده است.

647 ذِکْر:

یاد کردن، خواه با زبان باشد یا با قلب و هر دو خواه بعد از نسیان باشد یا از ادامه ذکر (مفردات). «فَاذْکُرُونی اَذْکُرْکُمْ …» (152 / بقره)، یعنی: هر که خدا را یاد کند خدا او را حتما یادخواهد. ظاهرا اعم معنای ذکر

مراد است و آیه عجیب و نوید بخشی است فرمود: «اِنَّ اللّه لا یُخْلِفُ الْمیعادَ» (9/آل عمران)، زیرا خداوند از وعده خود تخلف نمی کند. «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» (9 / حجر)، یعنی: ما قرآن را نازل کردیم و ما به طور قطع آن را پاسداری می کنیم. مراد از ذکر قرآن مجید است و چون قرآن یادآور و بیان کننده حقائق دنیا و عُقْبی است بدان جهت برآن ذکر اطلاق شده است. ذُکُور و ذُکْران جمع ذَکَر است. کلمه ذَکَر 16 بار در قرآن مجید آمده است.

ص:391

648 ذُکُوّ:

ذَکاه و تَذْکِیَه هر دو به معنی ذبح حیوان است. «وَ ما اَکَلَ السَّبُعُ اِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ» (3/مائده)، یعنی: نیم خورده درنده بر شما حرام است مگر آنچه پیش از مردنش آن را

ذبح کنید و آن در صورتی است که قبل از مردن از درنده گرفته و ذبح شرعی کنند که حلال است. (تکرار: 1) آن هم در ذبح حیوان به کار رفته است.

649 ذَلَلَ:

ذُلّ و ذِلَّه به معنی خواری و ضدّ عزّت است (صحاح قاموس) ذِلّ به معنی رام شدن است چنان که در صحاح گوید و ذلیل شخصی است که آشکارا خوار باشد. «فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزی» (134/طه)، یعنی: پیش از آن که ذلیل و خوار گردیم از آیات تو پیروی کنیم. «اَذِلَّه» جمع ذلیل است به معنی خواران مثل «وَ جَعَلُوا اَعِزَّهَ اَهْلِها اَذِلَّهً» (34 / نمل)، یعنی: و عزیزان

ص:392

آن جا را ذلیل می کند. و نیز جمع ذَلُول آمده به معنی رام ها و نرم ها «اَذِلَّهٍ عَلَی الْمُوْمِنینَ

اَعِزَّهٍ عَلَی الْکافِرینَ» (54 / مائده)، یعنی: بر مؤمنان نرم و بر کفّار عزیز و تنداند. چنان که ذُلُل نیز جمع ذَلُول است. اَذَلّ اسم تفضیل ذِلَّت است «لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ …» (8 / منافقون)، یعنی: عزیزتر حتما ذلیل تر را از مدینه بیرون می کند. «اِنَّ الّذینَ یُحادُّونَ اللّه وَ رَسُولَهُ اُولئِکَ فِی الاَْ ذَلّینَ» (20/مجادله)، یعنی: آنان که با خدا و رسول مخالفت می کنند آنها در ردیف ذلیل ترانند. «هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ ذَ لُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ» (15 / ملک)، یعنی: او کسی است که زمین را برای شما آرام گردانید پس در شانه های آن راه بروید و از روزی خدا بخورید. (تکرار: 24).

650 ذَمَّ:

نکوهش، خلاف مدح. در اقرب

ص:393

گوید: ذمّ خلاف مدح و عیب است و آن مصدر و اسم هر دو به کار رفته است «لا تَجْعَل مَعَ اللّه اِلها آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوما مَخْذُولاً» (22 / اسراء)، (49 / قلم)، یعنی: با «اللّه» معبود دیگری قرار مده که ضعیف و مذموم و بی یار و یاور خواهی شد. (تکرار: 2).

651 ذِمَّه:

عهد و پیمان. «لایَرْقُبُوا فیکُمْ اِلاّ وَ لا ذِمَّهً» (8 / توبه)، یعنی: مشرکین در حقّ اهل ایمان مراعات حق خویشی یا پیمان را نخواهند کرد. (تکرار: 5).

652 ذِمِّیّ:

از فِرَق یهود و نصاری آن کس را گویند که در پناه اسلام است و با مسلمانان پیمان و عهد بسته است. در نهج البلاغه نامه 53 که عهد مالک اشتر است آمده «وَ مِنْها اَهْلُ الْجِزْیَهِ وَ الْخَراجِ مِنْ اَهْلِ الذِمَّهِ وَ مُسْلِمَهِ النّاسِ».

653 ذَنْب:

گناه، ناگفته نماند ذَنَب به معنی

ص:394

دم حیوان و غیره است و ذَنْب در اصل به معنی گرفتن دم حیوان و غیره است. هر فعلی که عاقبتش وخیم است آن را ذَنْب گویند زیرا که جزای آن مانند دم حیوان در آخر کار تحقق پیدا می کند. «وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ یَقْتُلُونِ» (14/شعراء)، برای آنها در عهده من گناهی است می ترسم مرا بکشند. جمع ذَنْب ذُنوب است «اِنَّ اللّه یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا» (53/زمر)، خدا همه گناهان را می آمرزد. (تکرار: 39).

654 ذَنُوب:

راغب ذَنُوب را اسب دراز دُم گفته و می گوید به طور استعاره در معنای نصیب به کار می رود. «فَاِنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذَنُوبا

مِثْلَ ذَنُوبِ اَصْحابِهِمْ فَلا یَسْتَعْجِلُونِ» (59/ذاریات)، یعنی: برای ستمگران نصیبی از عذاب هست مانند نصیب ستمگران گذشته پس عجله نکنند.

طبرسی آن را دلو

ص:395

پر از آب گفته و آنگاه نصیب معنی کرده است. به هرحال مراد از آن در آیه شریفه نصیب است و اعتباری که در ذنب گذشت در آن نیز جاری می باشد و نصیب عذاب را ذَنُوب گفته اند زیرا مثل دم در آخر کار محقّق می شود. این کلمه با مشتقات آن 39 بار در قرآن آمده است.

655 ذَهاب:

رفتن. «فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْراهیمَ الرَّوْعُ» (74 / هود)، هنگامی که ترس ابراهیم فرونشست. اگر با باء متعدی شود معنای بردن می دهد مثل «ذَهَبَ اللّه بِنُورِهِمْ»

(17/بقره)، خدا نور آنها را برد. با باب افعال نیز متعدی می شود «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی اَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ» (34 / فاطر)، آنها می گویند حمد (و ستایش) برای خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.

ص:396

ذاهِب: رونده. «وَ قالَ اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدین» (99 / صافّات)، (او از این مهلکه به سلامت بیرون آمد) و گفت: من به سوی پروردگارم می روم، او مرا هدایت خواهد کرد. (تکرار: 1).

656 ذَهَب:

طلا. «وَالَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی سَبیلِ اللّه فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ» (34 / توبه)، یعنی: و آنها راکه طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان)

می سازند و در راه خدا انفاق نمی کنند، به مجازات دردناک بشارت ده. ناگفته نماند به موجب روایات اسلامی و فتوای فقها، زینت با طلا و پوشیدن آن برای مردان حرام و برای زنان بلامانع است. (1) ولی آیات

ص:397


1- منظور طلای زرد است و طلای سفید «پلاتین» برای مردان بلامانع است.

شریفه صریح اند دراین که اهل بهشت اعم از زنان و مردان از طلا استفاده می کنند «یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیابا خُضْرا مِنْ سُنْدُسٍ» (31 / کهف)، یعنی: در آن جا با دستبندهایی از طلا آراسته اند و لباس های (فاخری) به رنگ سبز از حریر نازک و ضخیم در بر می کنند. همچنین است

آیه 23 / حج و 33 / فاطر و 71 / زخرف. (تکرار: 8).

657 ذُهُول:

نسیان و غفلت (صحاح). «یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَهٍ عَمّا اَرْضَعَتْ» (2/حج)، یعنی: روزی آن زلزله را بینی که هر شیرده (اعمّ از زن و غیره) از بچّه شیرخوار غفلت می کند. در صحیفه سجّادیه دعای 27 آمده «وَ اَذْهِلْ قُلُوبَهُمْ عَنِ الاِْحْتِیالِ» ، یعنی: قلوب و افکار مشرکان را از چاره جویی غافل ساز. (تکرار: 1).

ص:398

658 ذُو:

صاحب. «وَ اللّه ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ» (105/بقره)، خدا صاحب فضل بزرگی است. (تکرار: 104).

659 ذات:

مؤنّث ذو است به معنی صاحب. «اِنَّ اللّه عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»

(119/آل عمران) موصوف آن جمع است لذا مؤنث آمده یعنی: خدا به چیزهایی که در سینه ها است دانا است. تثنیه آن ذَواتانِ و جمعش ذَوات است «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ … ذَواتا اَفْنانٍ» (49/رحمن)، یعنی: هر که از مقام پروردگار خویش بترسد دو بهشت دارد … هر دو دارای شاخه ها است. اما جمع آن در کلام اللّه مجید به کار نرفته است. (تکرار: 30).

660 ذَوْد:

طرد و دفع. «وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ» (23 / قصص)، نزدیک آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را از

ص:399

مخلوط شدن با گوسفندان دیگر کنار و دفع می کردند. (تکرار: 1).

661 ذَوْق:

چشیدن. «فَذاقَتْ وَ بالَ اَمْرِها»

(9/طلاق)، سنگینی و نتیجه کار خود را چشید. این کلمه با مشتقات آن 63 بار در قرآن آمده است.

662 ذَیْع:

آشکار شدن. «وَ اِذا جاءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِهِ» (83/ نساء)، یعنی: چون چیزی از ایمنی و یا ترس به آنها رو آورد آن را آشکار و منتشر می کنند. در نهج البلاغه نامه 48 به معاویه نوشته «وَ اِنَّ الْبَغْیَ وَ الزُّورَ یُذیعانِ بِالْمَرْءِ فی دینِهِ وَ دُنْیاهُ» ، یعنی: تجاوز و باطل شخص را در دین و دنیایش مشهور و رسوا می کنند. (تکرار: 1).

ص:400

ر (104 لغت)

663 راء:

دهمین حرف از حروف الفبای عربی و دوازدهمین حرف از الفبای فارسی است، به تنهایی معنائی ندارد و جزء کلمه واقع می شود و در حساب ابجد به جای عدد دویست است.

664 رَأْس:

سر. «وَ اَلْقَی الاَْلْواحَ وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخیهِ یَجُرُّهُ اِلَیْهِ» (150 / اعراف)، یعنی: الواح را انداخت و سر برادرش را گرفت به سوی خود می کشید. جمع آن رُؤسُ است «وَ اِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ اَمْوالِکُمْ …» (279 / بقره)، یعنی: و اگر توبه کنید، سرمایه های شما، از آن شما است … (تکرار: 18).

665 رَأْفَه: رحمت شدید. «وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فی دینِ اللّهِ» (2 / نور)، و هرگز در دین خدا رأفت (و محبت کاذب) شما را نگیرد. این کلمه با مشتقات آن 13 بار در قرآن آمده است.

666 رَؤُف:

بسیار رحیم و مهربان و از

ص:401

اسماء حسنی است. «وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّه نَفْسَهُ وَ اللّه رُؤُفٌ بِالْعِبادِ» (30 / آل عمران)، یعنی: خداوند شما را از (نافرمانی) خودش، برحذر می دارد و (در عین حال) خدا نسبت به همه بندگان، مهربان است. (تکرار: 11). 2 بار تنها و 9 بار تؤام با رحیم. در 10 محل از 11 محل فوق صفت خداوند و در یک محل صفت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است.

667 رَأی:

دیدن، دانستن، نگاه کردن. «فَلَمّا جَنَ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَبا قالَ هذا رَبّی» (76/انعام)، یعنی: چون شب او را فرا گرفت ستاره ای دید گفت: این پروردگار من است. «رِئاء» به معنی تظاهر و نشان دادن به

غیر است (اقرب) و آن این است که کار خوبی انجام دهد قصدش تظاهر و نشان دادن به مردم باشد نه برای تقرب به خدا «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی کَالَّذی یُنْفِقُ

ص:402

مالَهُ رِئاءَ النّاسِ» (246 / بقره)، یعنی: صدقات خود را با منت گذاشتن و اذیّت باطل نکنید مثل آن کس که مال خویش را برای تظاهر به مردم خرج می کند که خرج چنین شخصی نیز باطل است. این کلمه با مشتقات آن 328 بار در قرآن آمده است.

رِئْی: منظر و قیافه. «وَ کَمْ اَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ اَحْسَنُ اَثاثا وَ رِئْیا» (74/مریم)، چه بسیار کسانی را پیش از آنها هلاک ساختیم که اثاث و منظرشان از این ها بهتر بود.

668 رُؤْیا:

آنچه شخص در خواب

ببیند. «لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلی اِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْدا» (5/یوسف)، یعنی: آنچه در خواب دیده ای بر برادرانت مگو، تو را حیله می کنند. رؤیا از مصادیق رأی است و چون شخص چیزی در خواب می بیند لذا آن را رؤیا گفته اند از این جا است که لغت نویسان عرب

ص:403

رؤیا را آنچه شخص در خواب رؤیت می کند گفته اند. آیاتی که درباره رؤیا از قرآن مجید ذکر شده دلالت دارند بر آن که رؤیا از آینده خبر می دهد خواه رؤیای پیامبران باشد یا غیر آنها چنان که از رؤیای پادشاه مصر روشن می شود (43/یوسف) روایات زیادی درباره رؤیا و احکام آن وارد شده طالبان تفصیل به کتاب دارالسَّلام تألیف محدّث نوری رجوع کنند. (تکرار: 7).

669 رَبّ:

تربیت کردن.

طبرسی رحمه اللّه در تفسیر سوره حمد چند معنی از جمله: رئیس، مطاع، مالک، صاحب (رفیق)، مربّی و مصلح برای ربّ نقل کرده و گوید: آن از تربیت مشتق است و این کلمه به طور اطلاق جز به خدا گفته نمی شود و در غیر خدا مقیّد می آید مثل رَبُ الدّارِ. ربّ به معنی مربّی از اسماء حسنی است و مقام ربوبّیت خداوند

ص:404

را روشن می کند یعنی آنگاه که در وصف خدا گفته شود: رَبُّ الْعالَمین مراد تربیت دادن و پرورش کردن تمام موجودات است. همان طوری که یک نفر طفل را تربیت می کند و پیوسته مواظب اوست و از نان و آب و لباس و اخلاق و تحصیل او غفلت ندارد. هم چنین اطلاق کلمه ربّ بر خداوند

سبحان مبیّن این معنی است. کلمات رَبُّ الْعالَمینَ، رَبُّکُمْ، رَبَّنا، رَبُّهُ، رَبّی، رَبُّکُما، رَبِّ، رَبُّکَ، رَبُّها، رَبُّهُمْ و رَبُّهُما که در قرآن مجید بر خداوند سبحان اطلاق شده بنا بر نقل اَلْمُعْجَمُ الْمُفَهْرَس بیشتر از 981 فقره است.

670 رِبِّیُّونَ:

رِبّی مثل رَبّانِیّ کسی است که مخصوص به خدا باشد و به غیر خدا مشغول نشود. «وَ کَاَیِّنْ مِنْ نَبِّیٍ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ» (146 / آل عمران)، یعنی: چه بسا پیغمبر که بسیاری از مخصوصان خدا

ص:405

همراه وی کارزار کرده اند. «کَاَیِّنْ» کلمه تکثیر می باشد (المیزان) (تکرار: 1).

671 رَبّانِیُّون:

تربیت کنندگان. «وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ» (79 / آل عمران)، بلکه

(سزاوار مقام او، این است که بگوید:) مردمی الهی باشید، آن گونه که کتاب خدا را می آموختید و درس می خواندید (و غیر از خدا را پرستش نکنید). (تکرار: 3).

672 رَبائِب:

جمع رَبیبَه به معنی مربوبه (دختر زن) می باشد. مثل قتیله به معنی مقتوله. «وَ رَبائِبُکُمْ اللاّتی فی حُجُورِکُمْ …» (23 / نساء)، یعنی: ربیبه های شما که در کنار شمایند برایتان حرام می باشند. (تکرار: 1).

673 رُبَما:

ای بسا. «رُبَما یَوَّدُّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمینَ» (2 / حجر)، یعنی: کافران (هنگامی که آثار شوم اعمال را

ص:406

ببینند) چه بسا آرزو می کنند مسلمان بودند. (تکرار: 1).

674 رِبْح:

سود. «فَما رَبِحَتْ تِّجارَتُهُمْ …»

(16/بقره)، یعنی: داد و ستد آنها سود نداد … این کلمه در تجارت عادی و مصادیق دیگری از قبیل نتایج عمل به کار می رود. (تکرار: 1).

675 رَبْص:

انتظار. همچنین است تَرَبُّص (اقرب). «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ اِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» (52 / توبه)، بگو آیا برای ما جز یکی از دو نیکی انتظار می کشد. کلّیه موارد به کار رفتن این کلمه در قرآن مجید از باب تفّعل است. (تکرار: 17).

676 رَبْط:

بستن. «وَ رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ اِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (14/کهف)، دلهایشان را قوی کردیم که برخاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است. (تکرار: 5).

ص:407

677 رُبُع:

یک چهارم. «وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا

تَرَکْتُمْ اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ …» (12 / نساء)، برای زنان است چهار یک ما ترک اگر شما را فرزند نباشد … این کلمه با مشتقات آن 22 بار در قرآن آمده است.

اَرْبَع: چهار. «فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ اَرْبَعَهً مِنْکُمْ» (15 / نساء)، برای آنها چهار نفر از خودتان گواه گیرید.

رُباعَ: چهار چهار. «فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلثَ وَ رُباعَ …» (3 / نساء)، و با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمائید، دو یا سه یا چهار همسر …

678 رَبْو:

زیادت.

طبرسی ذیل آیه (275/بقره) فرموده اصل رِبا به معنی زیادت است. «یَمْحَقُ اللّه الرِّبا وَ یُرْبِی الصِّدَقاتِ» (276 / بقره)، یعنی: خدا ربا را

پایمال و صدقات را زیادت می دهد و

ص:408

می رویاند. معامله رِبَوِیّ را از ربا گفته اند که در آن زیادت هست و ربا به ضرورت قرآن و دین مبین اسلام حرام است و ربا خورنده اهل آتش است و تهدید قرآن درباره آن بسیار سخت است. (تکرار: 20).

679 رَتْع:

تفریح و گردش کردن. «اَرْسِلْهُ مَعَنا غَدا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ …» (12 / یوسف)، او را فردا با ما بفرست تا گردش و بازی نماید. (تکرار: 1).

680 رَتْق:

بستن و منظم کردن. «اَ وَ لَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا اَنَّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ کانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما» (30 / انبیاء)، یعنی: آیا کافران ندیدند که آسمان ها و زمین به هم پیوسته

بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟ فَتْق به معنی گشودن و بازکردن و ضدّ رَتْق

ص:409

است و این می رساند که آسمان ها و زمین ابتدا بسته و در هم فرورفته و بالاخره مثل یک گلوله و یک چیز بوده است و سپس به وسیله فتق و باز کردن و ایجاد فواصل میان ذرّات بدین صورت در آمده اند. (تکرار: 1).

681 رَتَلٌ:

در مجمع گوید: ترتیل بیان کردن است با تأنّی و تدریج و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل می کند که به ابن عباس فرمود: قرآن را با ترتیل بخوان. گفت ترتیل یعنی چه؟ فرمود آن را روشن و آشکار کن و آن را مانند خرمای خراب پراکنده نکن و همچون شعر تکه تکه منما چون به عجائب

آن رسیدید تأمل کنید و نظرتان فقط رسیدن به آخر سوره نباشد. «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتیلاً» (4 / مزّمّل)، معنی آیه فوق چنین است: قرآن

ص:410

را با دقت و تأنّی بخوان (در وقت خواندن معانی و کلمات آن را در نظر بگیر). (تکرار: 4).

682 رَجّ:

حرکت کردن و حرکت دادن. «اِذا رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا» (4/واقعه)، یعنی: آن گاه که زمین به طرز هولناکی بلرزد. (تکرار: 2).

683 رِجْز:

اضطراب. «لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الْرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ» (134/اعراف)، یعنی: اگر این اضطراب و بلا را از ما ببری حتما به تو ایمان می آوریم. (تکرار: 10).

684 رِجْس:

پلید. در مجمع از زَجّاج نقل شده که رِجْس نام هر کار تنفّرآور است. «وَ اَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا

اِلی رِجْسِهِمْ» (125 / توبه)، یعنی: اما آنان که در قلوبشان مرض است پلیدی بر پلیدشان می افزاید. در قرآن مجید چیزها و کارهائی که با رِجْس توصیف شده به قرار زیر است: خَمْر، قِمار، بُت ها، اَزْلام (90/مائده) میته،

ص:411

خون، گوشت خوک (145 / انعام). (تکرار: 10).

685 رَجْع:

رجوع و رُجْعی به معنی برگشتن و برگرداندن لازم و متعدّی هر دو آمده است همچنین است رُجْعان و مَرْجِع که مصدر میمی است (اقرب). «فَرَجَعَ مُوسی اِلی قَوْمِهِ غَضْبانَ اَسِفا» (86 / طه)، یعنی: موسی خشمگین و اندوهناک به قوم خویش برگشت. «اِلَی اللّه مَرْجِعُکُمْ جَمیعا» (105/مائده)، یعنی: بازگشت همه شما به سوی خدا است. مَرْجِعْ به معنی رجوع است.

(تکرار: 16).

686 رَجْف:

لرزیدن و لرزاندن. در مفردات آن را اضطراب شدید گفته است.

طبرسی نیز اضطراب فرموده است. «یَوْمَ تَرْجُفُ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثیبا مَهیلاً» (14 / مزّمّل)، یعنی: روزی که زمین و کوه ها به شدّت بلرزند و کوه ها تپه های نرم باشند.

ص:412

«فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ فَاَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ» (78 / اعراف)، یعنی: سرانجام زمین لرزه آنها را فراگرفت و صبحگاهان (تنها) جسم بی جانشان در خانه هاشان باقی مانده بود. رَجْفَه لرزه است (تکرار: 4). «وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَهِ …» (60 / احزاب)، یعنی: و (همچون) آنها که اخبار دروغ و شایعات در مدینه پخش می کنند. مُرْجِف به معنی

اضطراب آور است و مراد از آن کسانی اند که با نشر دروغ مردم را مضطرب و ناراحت می کردند در اقرب الموارد گفته «اَرْجَفَ الْقَوْمُ» یعنی شروع به نشر اخبار و فتنه ها کردند تا مردم را به اضطراب آوردند. اَراجیف دروغ های وحشت آور است. (تکرار: 8).

687 رَجُل:

مرد. «اَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ» ، (78 / هود)، یعنی: آیا از شما مرد عاقلی نیست. (تکرار: 24). جمع آن رِجال است.

ص:413

«وَ عَلَی الاَْعْرافِ رِجالٌ …» (46 / اعراف)، یعنی: بر بلندی های آن جایگاه (بین دوزخ و بهشت)، مردانی هستند. (تکرار: 52).

688 رِجْل:

پا. «اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ» (42 / ص)، یعنی: با پایت قدم بزن و راه برو. جمع آن

اَرْجُل است. (تکرار: 16). «اَ لَهُمْ اَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِها …» (195/اعراف)، یعنی: آیا (آن ها لااقل همانند خود شما) پاهایی دارند که با آن راه بروند؟ رِجال و رَجِل جمع راجِل به معنی پیاده است. مثل «فَاِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً اَوْ رُکْبانا …» (239/بقره)، یعنی: اگر از دشمن بیم داشتید (به جای نماز خواندن معمولی) در حال پیاده و سواره نماز بخوانید. «وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بَخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ» (64/اسراء)، با سواره و پیادگانت بر آنها صیحه بزن.

689 رَجْم:

سنگ زدن، سنگسار کردن. راغب می گوید: رِجام به معنی سنگ ها و

ص:414

رجم زدنِ با سنگ و مرجوم به معنی سنگ زده است. «وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ» (91 / هود)، یعنی: اگر عشیره تو نبود تو را با سنگ ها می کشتیم. (تکرار: 6).

رَجیم: از اوصاف شیطان و آن به معنی مرجوم و رانده شده است. راغب آن را مطرود از خیرات و از منازل ملائک و طبرسی مطرود از آسمان و زده شده با شهاب ها و از بعضی مرجوم به ملعون نقل کرده است. ناگفته نماند: مطرود از خیرات و مطرود از رحمت خدا مراد است. «فَاسْتَعِذْ بِاللّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ» (98 / نحل)، یعنی: از شر شیطان مترود شده، به خدا پناه برید. (تکرار: 6).

690 رَجآء:

امید. «وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّه مالا یَرْجُونَ» (104 / نساء)، یعنی: شما به لطف خدا امید دارید ولی آنها چون بی ایمانند به

ص:415

خدا امیدی ندارند. شما از خدا چیزی امید

دارید که آنها ندارند. «فَنَذَرُ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقائَنا فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (11 / یونس)، یعنی: ولی آنها که امید لقاء ما را ندارند، به حال خودشان رها می کنیم تا در طغیانشان سرگردان شوند. امیدواری به لِقاءُ اللّه آن است که منتظر آن باشیم و برای آن کار کنیم. این کلمه با مشتقات آن 24 بار در قرآن آمده است.

اِرْجاء: تأخیر. «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّه اِمّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللّه عَلیمٌ حَکیمٌ» (106 / توبه). یعنی: دیگران از مردم برای تحقّق امر خدا تأخیر انداخته شده اند یا خدا آنها را عذاب و یا بر آنها توبه می کند و خدا دانا و حکیم است. مراد از این مُرْجَوْن لاَِمْرِ اللّه کیستند؟ غیر از مؤمنین و منافقین و معترفین به گناهان بقیّه را شامل می شود

ص:416

(مثل قاتل حضرت حمزه علیه السلام و امثال او که بعدا مسلمان شدند).

691 رَجا:

جانب، طرف (مفردات، مجمع) جمع آن اَرْجاء است. «وَ الْمَلَکُ عَلی اَرْجائِها» (17 / حاقّه)، یعنی: ملائکه آن روز در اطراف آسمان هستند. این آیه نظیر آن است که درباره قیامت آمده «وَ تَرَی الْمَلائِکَهَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» (75 / زمر). یعنی: (در آن روز) فرشتگان را می بینی که بر گِرد عرش خدا حلقه زده اند (و حمد او می گویند). ملائکه تا روز قیامت در میان آسمانند و پیوسته بالا می روند و روز قیامت به کناره های آسمان می رسند. (تکرار: 1).

692 رُحْب:

وسعت، فراخی. «وَ ضاقَتْ

عَلَیْکُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ» (25 / توبه)، و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد. (تکرار: 4).

693 رَحْق:

راغب می گوید: رَحیق به معنی

ص:417

خَمْر (شراب) است. «یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ» (25 / مطفّفین)، با شراب خالص مهر شده سیراب می گردند. (تکرار: 1).

694 رَحْل:

ظرف (مثل خورجین و انبان) و بار سفر و کوچ. «وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی رِحالِهِمْ» (62/یوسف)، یعنی: (سپس) به کارگزاران خود گفت: آنچه را به عنوان قیمت پرداخته اند در بارهایشان بگذارید.

طبرسی در ذیل این آیه گوید از رِحال ظرف ها قصد شده و مفرد آن رَحْل است. (تکرار: 4).

رِحْلَه: کوچ و مسافرت. «رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ

الصَّیْفِ» (2/قریش)، یعنی: در سفرهای زمستانه و تابستانه. باید دانست یمن در جنوب مکّه و شام در شمال آن واقع است. اهل مکّه سالی دو مسافرت داشتند وقت زمستان به یمن و وقت تابستان به شام و

ص:418

این دو مسافرت نوعا برای خرید و فروش و نقل و انتقال مال التّجاره بود. مراد از رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ همان دو مسافرت است.

695 رَحِم:

رحم زن، محل رشد جنین. جمع آن اَرْحام است. «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُمْ فِی الاَْرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ» (6 / آل عمران)، یعنی: او کسی است که شما را در رحم (مادران)، آنچنان که می خواهد، تصویر می کند. رَحِم به معنای فوق در قرآن همیشه جمع آمده است. به قوم و خویش از آن جهت رَحِم

و اَرْحام گفته اند که آنها از یک رَحِم خارج شده اند (مفردات) یعنی ریشه همه یک رَحِم است. ذوُ رَحِم یعنی صاحب قرابت و ذَوِی الاَْرْحام یعنی صاحبان قرابت. «وَ اتَّقُوا اللّه اَلَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الاَْرْحامَ» (1/نساء)، یعنی: از خدا و از اَرْحام بترسید و قطع رَحِم نکنید، مراد از اَرْحام، خویشان است. (تکرار: 12).

ص:419

696 رَحْمَه:

مهربانی. «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ» (24/اسراء)، بال تواضع را برای آنها از روی مهربانی بخوابان. (تکرار: 114).

697 رَحْمن:

از نام های خداوند سبحان است و غیر خدا با آن توصیف نمی شود. اکثریّت قریب به اتفاقّ اهل لغت و تفسیر آن را کلمه عربی و مشتق از رحمت گرفته اند و

احسان کننده و نعمت دهنده معنی کرده اند. رحمن مختص به خدا است به خلاف رحیم. بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ (آغاز همه سوره ها به جز سوره توبه) به نام خداوند بخشنده مهربان. (تکرار: 169). 113 بار در اوّل سوره ها ضمن بسمله و 56 بار در اثناء آیات.

698 رَحیم:

مهربان، از اسماء حسنی است. وصف رحیم مخصوص برای آخرت نیست بلکه بیشتر آیات عمومیّت آن را در دنیا و آخرت می رساند. «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا

ص:420

عادٍ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ اِنَّ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ» (173/بقره)، یعنی: (ولی) آن کس که مجبور شود، (در موقع ضرورت برای حفظ جان خود از آن بخورد) در صورتی که ستمکار و متجاوز نباشد گناهی بر او نیست، خداوند

بخشنده و مهربان است. در دعای 54 صحیفه سجّادیه آمده: «یا رَحْمنُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ رَحیمَهُما». چنان که ملاحظه می شود هر دو درباره دنیا و آخرت به کار رفته است. رحیم چون بر خدا اطلاق شود مراد از آن نعمت دهنده و احسان کننده است و چون بر غیر خدا گفته شود مقصود از آن مهربانی و رقّت قلب است زیرا محال است در خداوند تأثّر و انفعال بوده باشد. مولا امیرالمؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه در خطبه 177 نهج البلاغه در وصف خدا فرموده: «بَصیرٌ لا یُوصَفُ بِالْحاسَّهِ رَحیمٌ لا

ص:421

یُوصَفُ بِالرِّقَّهِ» ، یعنی: خدا بینا است ولی نمی شود گفت چشم دارد. رحیم است ولی با رقّت و تأثّر و انفعال توصیف نمی شود.

مرحمت نیز به معنی رحمت است. جمع رحیم در قرآن رُحَماء آمده. و 227 بار در قرآن به کار رفته است، 113 بار در ضمن بسمله و 114 بار در اثناء آیات و آن بر خدا و غیر خدا اطلاق می شود چنان که درباره حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمده. «عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ» (128/توبه)، یعنی: رنج های شما بر او سخت است و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. در تمام قرآن فقط یک مورد فوق آمده در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله و در موارد دیگر صفت پروردگار سبحان واقع شده است و آن چون رحمن فقط در موارد رحمت به کار رفته است.

ص:422

699 رَخُوَ:

رُخاء: نرمی و آرامی. «فَسَخَّرْنا

لَهُ الرّیحَ تَجْرِی بِاَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ اَصابَ» (36/ص)، یعنی: باد را برای سلیمان مسخّر کردیم به دستور او به آرامی به هر جا که سلیمان می خواست می وزید. (تکرار: 1).

700 رَدْء:

یاری و کمک. «وَ اَخی هارُونَ هُوَ اَفْصَحُ مِنّی لِسانا فَاَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءا یُصَدِّقُنی» (34 / قصص)، برادرم هارون در سخن گفتن از من فصیح تر است او را با من یار و کمک بفرست تا مرا تصدیق کند. (تکرار: 1).

701 رَدَدَ:

رَدَّ به معنی برگرداندن است. تردّد یعنی رفت و آمد پی در پی (مجمع) مراد از آن گاهی تحیّر در کار است. «وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ» (45/توبه)، یعنی: قلوبشان مضطرب گردید

و در اضطرابشان متحیّر و سرگردانند.

ص:423

اِرْتِداد یعنی برگشتن. همچنین است ارتداد معروف که برگشتن از دین است. (تکرار: 59).

مَرَدّ: برگرداندن (صحاح اقرب)، بازگشتن. «وَ اَنَّ مَرَدَّنا اِلَی اللّهِ» (43 / غافر). راستی بازگشت ما به سوی خداست. «وَ اِذا اَرادَ اللّه بِقَوْمٍ سَوْءً فَلا مَرَدَّ لَهُ» (11 / رعد)، یعنی: و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (به خاطر اعمالشان) کند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد. «وَ اِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ» (76 / هود)، و عذاب (الهی) به طور قطع به سراغ آن های می آید و برگشت ندارد.

702 رَدْف:

تبعیّت. «قُلْ عَسی اَنْ یَکُونَ رَدِفَ لَکُمْ بَعْضُ الَّذی تَسْتَعْجِلُونَ» (72 / نمل).

یعنی: بگو شاید بعضی از آنچه به عجله می خواهید در پی شماست. رِدْف به معنی تابع است همچنین است رادِفَه. «یَوْمَ تَرْجُفُ

ص:424

الرّاجِفَهُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَهُ» (6 و 7 / نازعات)، یعنی: روزی که لرزنده می لرزد در پس آن لرزه دیگری که در ردیف آن است می آید. (تکرار: 3).

703 رَدْم:

گرفتن شکاف با سنگ (مفردات) و نیز به معنی سدّ آمده (صِحاح). «فَأَعینُونی بِقُوَّهٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْما» (95/کهف)، یعنی: با نیرویی به من کمک کنید تا میان شما و آنها سدی قرار بدهم. آیه درباره سدّ ذُو الْقَرْنَیْن است. (تکرار: 1).

704 رَدْی:

هلاکت، تَرَدّی: قرارگرفتن در معرض هلاکت (مفردات). «فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْهَا

مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی» (16 / طه)، مردمی که به قیامت ایمان ندارند و پیرو هوای نفسند تو را از آن روز باز ندارند و غافل نکنند وگرنه هلاک خواهی شد. (تکرار: 6).

705 رَذْل:

ناپسند، رذل آن است که در اثر

ص:425

پلیدی ناپسند باشد (مفردات). اَرْذَل اسم تفضیل آن است. «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ اِلی اَرْذَلِ الْعُمُرِ» (70/نحل)، یعنی: بعضی از شما به سنین بالای عمر می رسند. جمع اَرْذَل اَراذَل آمده است. (تکرار: 4).

706 رِزْق:

روزی. «کُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّهِ» (60 / بقره)، یعنی: از روزی های الهی بخورید و بیاشامید. در قرآن مجید گذشته از معنای مشهور به نبوّت و علم رزق گفته شده. «یا قَوْمِ اَرَأَیْتُمْ اِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَهٍ مِنْ رَبّی

وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقا حَسَنا …» (88 / هود)، یعنی: ای قوم من! هرگاه من دلیل آشکاری از پروردگارت داشته باشم و رزق خوبی به من داده باشد. (تکرار: 55).

707 رَسَخَ:

رُسُوخ به معنی ریشه داری و ثبات است. راسخون در علم کسانی هستند که در دانش ریشه دارند و علم در

ص:426

وجودشان رسوخ کرده و استقرار یافته است. «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْعٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ اِلاَّ اللّه وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا …» (7/آل عمران)، او کسی است که این کتاب (آسمانی) را بر تو نازل کرد که

قسمتی از آن، آیات «محکم» (صریح و روشن) است که اساس این کتاب می باشد و قسمتی از آن «متشابه» است اما آنها که در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهات هستند، تا فتنه انگیزی کنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسیر (نادرستی) برای آنها می طلبند، در حالی که تفسیر را، جز خدا و راسخان در علم، نمی دانند می گویند: ما به همه آن ایمان آوردیم، همه از طرف

ص:427

پروردگار ما است. (تکرار: 2).

708 رَسّ:

در لغت به معنی اثر جزئی است ولی ملاحظه آیه نشان می دهد که مراد از آن در قرآن کریم محلی است که قومی بدان نسبت داده شده اند. «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ» (12/ق)، پیش از آنها قوم نوح و اصحاب الرّس (قومی که در یمامه زندگی می کردند و پیامبری به نام حنظله داشتند) و قوم ثمود (پیامبرانشان را) تکذیب کردند. (تکرار: 2).

709 رَسَل:

رِسل در اصل به معنی برخاستن با تأنّی است و رسول به معنی برخاسته از همان است. رسول در اصل مصدر و در اطلاق قرآن به معنی فرستاده و پیام آور است. «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» (144/آل عمران)، یعنی: محمد صلی الله علیه و آله فقط فرستاده خداست و پیش از

ص:428

او، فرستادگان دیگری نیز بودند. جمع رسول در قرآن فقط رُسُل آمده مثل آیه فوق. کلمه رُسُل 96 بار در قرآن مجید آمده است.

مُرْسَل: فرستاده شده. «اَتَعْلَمُونَ اَنَّ

صالِحا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ» (75 / اعراف)، آیا (راستی) شما یقین دارید صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است. جمع آن مرسلون است. «قالَ فَما خَطْبُکُمْ اَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ» (57 / حجر)، یعنی: (سپس) گفت: مأموریت شما چیست ای فرستادگان خدا؟ و مرسلات در «وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفا» (1/مرسلات)، جمع مُرْسَلَه است. یعنی: سوگند به فرشتگانی که پی در پی فرستاده می شوند. مرسِل اسم فاعل به معنی فرستنده و رها کننده است. «وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ» (2/فاطر). جمع آن مُرْسِلُون و مُرْسِلین است. «وَ لکِنّا کُنّا

ص:429

مُرْسِلینَ» (45/قصص)، ولی ما بودیم که تو را فرستادیم. (تکرار: 36).

رِسالَت: اسم است به معنی پیام (اقرب قاموس). «اُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبّی» (62/اعراف)، رسالت های پروردگارم را به شما ابلاغ می کنم.

اِرْسال: فرستادن. «هُوَ الَّذی اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ» (33/توبه)، او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد.

710 رَسْو:

ثبوت و رسوخ (اقرب). «وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ» (13 / سباء)، یعنی دیگ های ثابت. رواسی جمع راسیه به معنی ثابت و راسخ است. رواسی 9 بار در قرآن مجید آمده و پیوسته صفت جبال است.

اِرْساء: به معنی اثبات است. «وَ الْجِبالَ اَرْساها» (32 / نازعات)، و کوه ها را ثابت و محکم نمود.

711 رُشْد:

هدایت، نجات، صلاح، کمال.

ص:430

در مفردات و قاموس و اقرب هر دو وزن رُشْد وَ رَشَد به یک معنی آمده است. مجمع ذیل آیه «وَ هَیِّیءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَدا» (10/کهف)، و راه نجاتی برای فراهم ساز. این دو کلمه 11 بار در قرآن آمده است.

رَشاد: به معنی رشد است. «وَ ما اَهْدیکُمْ اِلاّ سَبیلَ الرَّشادِ» (29 / غافر)، هدایت نمی کنم شما را مگر به راه صلاح.

راشِد: اسم فاعل از رشد است. «اُولئَکَ هُمُ الرّاشِدُونَ» (7 / حجرات). آنها هدایت یافته گان هستند. (تکرار: 19).

رَشید: صاحب رشد. «اَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ» (78 / هود)، آیا در میان شما مرد عاقلی نیست. «وَ ما اَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشیدٍ» (17/کهف)، دستور فرعون نجات دهنده نیست.

712 رَصَد:

مراقبت کردن و چیزی را زیر نظر گرفتن و نیز به معنی مراقب و مراقبت

ص:431

شده آمده است (کمین کردن و کمین کننده). «فَمَنْ یَسْتَمِعِ الاْ انَ یَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا» (9/جنّ)، هر که اکنون گوش کند شهابی را در کمین خود می یابد. (تکرار: 6).

مَرْصَد: مانند مِرْصاد، اسم مکان به معنی کمین گاه است. «وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ» (5 / توبه)، بگیرید، حبسشان کنید و برای گرفتن آنها در هر کمین گاه بنشینید.

مِرْصاد: کمین گاه. «اِنَّ رَبِّکَ لَبِالْمِرْصادا» (21/نباء)، جهنم، کمینگاهی است بزرگ.

رَصَص: رَصّ به معنی الصاق و ضمّ اجزاء چیزی در یکدیگر است. «اِنَّ اللّه یُحِبُّ الَّذینَ

یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفّا کَاَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ» (4/صف)، خداوند کسانی را دوست می دارد که در راه او پیکار می کنند همچون بنایی آهنین. قرآن مؤمنان را که در جنگ

ص:432

استقامت دارند و از هم جدا نمی شوند و در راه خدا یکدل و یک جهت می جنگند به بنای محکمی ریخته از سرب تشبیه کرده است. (تکرار: 1).

713 رَضْع:

و رَضاعَه به معنی شیر خوردن است (صحاح، قاموس، مفردات). «لِمَنْ اَرادَ اَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَهَ» (233 / بقره)، برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل کند. (تکرار: 11).

اِرْضاع: شیر دادن. «وَ اَوْحَیْنا اِلی اُمِ مُوسی اَنْ اَرْضِعیهِ …» (7 / قصص)، ما به مادر موسی اعلام کردیم که او را شیر ده …

مُرْضِعَه: شیرده. «تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَهٍ عَمّا اَرْضَعَتْ» (2/حج)، مادران شیرده، کودکان شیرخوارشان را فراموش می کنند. جمع آن مَراضِع است. «وَ حَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ …» (12/قصص)، ما همه زنان شیرده را

ص:433

از قبل بر او تحریم کردیم.

اِسْتِرْضاع: طلب کردن شیرده. «وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اَنْ تَسْتَرْضِعُوا اَوْلادَکُمْ …» (233/بقره)، و اگر با عدم توانایی یا عدم موافقت مادر خواستید دایه ای برای فرزندان خود بگیرید.

714 رِضی:

رِضا و رِضْوان و مَرْضاه به معنی خوشنودی است (قاموس). «رَضِیَ اللّه عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (119/مائده). خدا از آنها و آنها از خدا خشنود شدند. (تکرار: 6).

715 اِرْضاء:

خشنود کردن. «یَحْلِفُونَ بِاللّه لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ …» (62 / توبه)، به خدا قسم می خوردند تا خشنودتان کنند … این کلمه با مشتقات آن 67 بار در قرآن آمده است.

اِرْتِضاء: به معنی رضاست و شاید از آن مبالغه مراد باشد که یکی از معانی افتعال است. «وَ لا یَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضی» (28/انبیاء)، برای کسی که خدا از او خشنود

ص:434

است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمی کنند.

716 رَطْب:

تر، مقابل خشک. «لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ اِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ» (59 / انعام)، نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز این که در کتاب آشکار (در کتاب علم خدا) ثبت است. (تکرار: 2).

717 رُعْب:

ترس، دستپاچگی. «وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» (26 / احزاب)، یعنی خدا در دل کفار، از شما مسلمانان ترس افکند. (تکرار: 5).

718 رَعْد:

صدای ابر. که در اثر تخلیه الکتریکی بوجود می آید و توأم با برق است ولی چون سرعت نور 000/300 کیلومتر در ثانیه و سرعت صوت 240 متر در ثانیه است، لذا صدای رعد همیشه پس از نور برق شنیده می شود. «اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ» (19 / بقره)، یعنی: یا

ص:435

همچون بارانی که در شب تاریک توأم با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانی) ببارد. (تکرار: 2).

719 رَعی:

مراعات، محافظت. بنابراین چرانیدن و به چرا فرستادن چهارپایان یک

نوع محافظت از آنها است. «کُلُوا وَ ارْعَوْا اَنْعامَکُمْ» (54/طه)، بخورید و چهارپایانتان را بچرانید. این کلمه با مشتقات آن 10 بار در قرآن آمده است.

مَرْعی: به معنی چراگاه است محلی که چهارپایان با چریدن محافظت می شوند. «وَ الَّذی اَخْرَجَ الْمَرْعی. فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوی» (4 و 5/اعلی)، و آن کس که چراگاه را به وجود آورد. سپس آن را خشک و سیاه قرارداد. رِعاء و رُعاه جمع راعی به معنی چوپان است. «قالَتا لا نَسْقی حَتّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ اَبُونا شَیْخٌ کَبیرٌ» (23/قصص)، گفتند

ص:436

گوسفندان خود را آب نمی دهیم تا چوپان ها گوسفندان خویش را برگردانند. (تکرار: 10).

720 رَغْب:

اصل رَغْبَتْ به معنی وسعت

است (مفردات). رَغْب چون با «فی» و «اِلی» باشد معنای دوست داشتن، مایل بودن و حریص بودن می دهد. مثل «اِنّا اِلَی اللّه راغِبُونَ» (59/توبه)، ما تنها رضای او را می طلبیم. «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ اِلی رَبِّکَ فَارْغَبْ» (7 و 8/شرح)، پس هنگامی که از کار مهمی فارغ می شوید، به مهم دیگری پرداز. و به سوی پروردگارت توجه کن. و چون با «عن» باشد معنی اعراض و کناره گیری و بی اعتنایی می دهد. «وَ مَنْ یَرْغَبْ عَنْ مِلَّهِ اِبْراهیمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» (130/بقره)، یعنی: چه کسی جز افراد سفیه و نادان از آئین ابراهیم (با آن پاکی و درخشندگی) روی گردان خواهد شد. که به معنی اعراض

ص:437

و بی اعتنایی است. (تکرار:

721 رَغَد:

فراوانی وسایل عیش و پاکیزگی و دلچسب بودن آن است. «یا آدَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّهَ وَ کُلا مِنْها رَغَدا حَیْثُ شِئْتُما» (35/بقره). ای آدم تو و زوجه ات در این باغ ساکن باشید و از آن به طور فراوان هر جا که خواستید بخورید. (تکرار: 3).

722 رَغْم:

مُراغَم به معنی جایگاه و موضع است (مجمع). «وَ مَنْ یُهاجِرْ فِی سَبیلِ اللّه یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَ سَعَهً» (100/نساء)، یعنی: هر که در راه خدا از موطن خود هجرت کند در زمین، جایگاه بسیار و وسعت می یابد که در آن خدای خود را بندگی کند. (تکرار: 1).

723 رُفات:

رَفْت در اصل شکستن و کوبیدن است. در نهایه گوید: رُفات هر

چیزی است که شکسته و کوبیده شود. «وَ قالُوا أَ اِذا کُنّاعِظاما وَ رُفاتا أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ

ص:438

خَلْقا جَدیدا» (49 و 98/اسراء)، یعنی: و گفتند: آیا هنگامی که ما استخوان های پوسیده و پراکنده ای شدیم دگربار آفرینش تازه ای خواهیم یافت. مراد از رُفات استخوان هایی است که پوسیده و سائیده شده اند. (تکرار: 2).

724 رَفَث:

هم بستری با زن. «اُحِلَّ لَکُمْ لیْلَهَ الصِّیامِ الرَّفَثُ اِلی نِسائِکُمْ» (187 / بقره)، یعنی: هم بستری در شب های رمضان مباح و حلال می باشد.

طبرسی فرمود مراد از رَفَث در آیه جماع است بِالاِْجْماع. (تکرار: 2).

725 رِفْد:

عطیّه، یاری (مفردات). «وَ اتَّبِعُوا فِی هذِهِ لَعْنَهً وَ یَوْمَ الْقِیمَهِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ» (99 / هود)، یعنی: قوم فرعون در این دنیا به لعنت و غرق گرفتار شدند و در آخرت بد عطائی است عطایشان که به آنها داده شده. از این ماده فقط دو کلمه فوق در قرآن یافته شده است.

726 رَفْرَف:

فرش ها، جوهری گوید:

ص:439

رَفْرَف ثیابی (پارچه ای) سبز رنگ است که با آن محل نشستن را آماده می کنند مفرد آن رَفْرَفَه است. «مُتَّکِئینَ عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانِ» (76/رحمن)، یعنی: بهشتیان بر تخت هایی تکیه زده اند که با بهترین و زیباترین پارچه های سبز رنگ پوشانده شده است. عَبْقَرِیّ را بالش گفته اند. در قرآن مجید رَفْرَفْ فقط 1 بار آمده و آن هم نکره است و نمی شود آن را با فرش های دنیا مقایسه کرد.

727 رَفْع:

بالا بردن. «وَ رَفَعَ اَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» (100 / یوسف)، یعنی: پدر و مادرش را به تخت بالا برد. «مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّه وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ» (253/بقره)، یعنی: برخی از آن ها، خدا با او سخن می گفت و بعضی را درجاتی برتر داده. آیه اول درباره بالا بردن ظاهری و دوّم در بالابردن معنوی

ص:440

است که فضیلت و شرافت و عظمت باشد. (تکرار: 29).

رَفیع: بالابرنده مثل رافع. «رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ» (15 / غافر). بالا برنده درجه ها و صاحب عرش است.

728 رِفْق:

مدارا، همچنین مِرْفَق و آن ضدخشونت است (اقرب). این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.

رَفیق: مدارا کننده (دوست). «وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفیقا» (69 / نساء)، یعنی: آنها رفیق های خوبی هستند. در مجمع گوید: مُرْتَفَق مُتَّکَأ و پشتی را گویند: اِرْتَفَقَ، یعنی به آرنج خود تکیه کرد همچنین است قول (اقرب). ولی به نظر می آید که آن محل مُرافِقَت و مُلاطِفَت باشد یعنی بهتراست آن را آسایشگاه معنا کنیم. (تکرار: 5).

729 رَقَبَ:

رِقْبَه و رَقُوب به معنی حفظ و

ص:441

انتظار است (اقرب). در قرآن مجید گاهی معنای حفظ و مراعات منظور است. مثل «لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ اِلاّ وَ لا ذِمَّهً» (10/توبه)، مشرکین درباره هیچ مؤمنی قرابتی و پیمانی را حفظ و مراعات نمی کنند. این کلمه با مشتقات آن 15 بار در قرآن آمده است.

تَرَقُّب: به معنی انتظار است (مجمع صحاح). «فَخَرَجَ مِنْها خائِفا یَتَرَقَّبُ» (21/قصص)، از شهر خارج شد و بیمناک بود و انتظار داشت که تعقیبش کنند.

730 رَقَبَه:

گردن. ولی در متعارف مراد از آن بَرده است. «وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِنا خَطَأً فَتَحْریرُ رَقَبَهٍ مُؤمِنَهٍ» (92/نساء)، هر کس مؤمنی را به خطا بکشد بر اوست آزاد کردن یک بنده مؤمن. (تکرار: 9).

731 رَقیب:

از اسماء حسنای خداوندی است و به معنی حافظ اعمال است.

طبرسی

ص:442

گوید: حافظی که هیچ چیز از او پوشیده نیست. «وَ کانَ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ رَقیبا» (52/احزاب)، یعنی: و خداوند ناظر و مراقب هر چیز است. رقیب در قرآن فقط در 3 محل درباره خداوند سبحان به کار رفته است.

732 رَقْد:

خوابیدن. راغب رُقاد را خواب راحت و کم گفته است. «وَ تَحْسَبُهُمْ اَیْقاظا وَ هُمْ رُقُودٌ» (18 / کهف)،. رقود جمع راقد است یعنی آنها را بیدار پنداشتی حال آن که راحت خفتگان بودند. راغب می گوید علّت این که خواب راحت و طویل اصحاب کهف رُقاد (خواب راحت و کم) خوانده شده چون نسبت به زمان بعد از مرگشان کم بود. مَرْقَد به معنی مضجع و خوابگاه است. (تکرار: 2).

733 رِقّ:

صفحه پوستی است که در آن می نویسند. «وَ الطُّورِ. وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ. فی

ص:443

رَقٍّ مَنْشُورٍ» (1 3 / طور)، سوگند به کوه طور. و کتابی که نوشته شده است. در صفحه ای گسترده. (تکرار: 1).

734 رَقْم:

نوشتن. «کَلاّ اِنَّ کِتابَ الْفُجّارِ لَفی سِجّینٍ. وَ ما اَدْراکَ ما سِجّینٌ. کِتابٌ مَرْقُومٌ …» (7 و 8 و 9 / مطففّین). کتاب و اعمال فاجران در سِجّین است و سِجّین کتابی است که اعمال در آن نوشته شده و از اعمال بوجود آمده. رقیم به معنی مرقوم و نوشته است. اصحاب رقیم همان اصحاب کهف است. علّت این تسمیه آن است که نام و حکایت آنها را در لوحی نوشتند و اصحاب رقیم خواندند. عیاشی در تفسیر خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده: آنها قومی بودند فرار کردند شاه زمان نام و نام پدران و نام عشایر آنها را در صحیفه های فلزی نوشت آن است قول خدا. «اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ».

(تکرار: 2).

ص:444

735 رَقْی:

بالا رفتن. «اَوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتابا نَقْرَؤُهُ» (93/اسراء)، یا در آسمان بالا روی و به بالا رفتنت هرگز ایمان نمی آوریم تا کتابی بر ما بیاوری که آن را بخوانیم. (تکرار: 3).

اِرْتِقاء: درجه درجه بالا رفتن است (مجمع). «اَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما فَلْیَرْتَقُوا فِی الاَْسْبابِ» (10 / ص)، یا برای آن هاست حکومت آسمان ها و زمین و آنچه میان آن دو است؟ پس در ابواب آسمان بالا روند یا به اسباب و علل متوسّل شوند.

736 رُکُوب:

سوار شدن. «فَاِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّه مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ» (65/عنکبوت)، هنگامی که سوار بر کشتی

شوند، خدا را با اخلاص می خوانند. این کلمه با مشتقات آن 15 بار در قرآن آمده است.

رَ کْب: جمع راکب است، در اقرب

ص:445

شتر سواران گفته. «وَ هُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی وَ الرَّکْبُ اَسْفَلَ مِنْکُمْ» (42 / انفال)، و آنها در کناره دور وادی بودند و سواران پائین تر از شما بودند. (تکرار: 15).

رُکْبان: نیز جمع راکب است. «فَاِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً اَوْ رُکْبانا» (239/بقره)، اگر ترسیدید، نماز بخوانید در حالی که پیاده یا سواره هستید.

رِکاب: شتر. «فَما اَوْ جَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ» (6 / حشر). مراد از رکاب در آیه شتر است یعنی: چیزی است که شما برای به دست آوردن آن (زحمتی نکشیدید) نه اسبی تاختید و نه شتری.

رَکُوب: مبالغه و به معنی مرکوب است (اقرب). «وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ» (72/یس). رَکُوب در آیه به معنی مرکوب است یعنی: چهارپایان را برای آنها رام کردیم مرکوبشان از آنها است و

ص:446

از آنها می خورند. «حَتّی اِذا رَکِبا فِی السَّفینَهِ …» (71/کهف)، یعنی: تا این که سوار کشتی شدند. رُکُوب در آیه در سوار شدن به کشتی به کار رفته. «فِی اَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ» (8/انفطار)، یعنی: و در هر صورتی می خواست، تو را ترکیب نمود. ترکیب، گذاشتن بعضی از اجزاء شیء است بر بعضی دیگر. صورت و شکل ظاهری انسان در اثر بودن بعضی از اعضاء بر بعضی است. «نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّا مُتَراکِبا» (99/انعام)، و از آنها دانه های متراکم بیرون فرستادیم.

737 رَکَدَ:

رُکُود یعنی ایستادن. «اِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَواکِدَ عَلی ظَهْرِهِ» (33/شوری)، یعنی: اگر اراده کند باد را ساکن می سازد تا آنها بر پشت دریا متوقف شوند. رواکد جمع راکد یا راکده است. ظاهرا مراد از رواکد نهرهای دریائی

ص:447

است. رواکد فقط 1 بار در قرآن آمده است.

738 رِکْز:

صوت خفی (کمترین صدا). «وَ کَمْ اَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ اَحَدٍ اَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزا» (98 / مریم)، چه بسا از مردمی را که پیش از آنها هلاک کردیم آیا کسی از آنها را می بینی و یا کمترین صدایی از آنها می شنوی؟ (تکرار: 1).

739 رَکْس:

سرنگون کردن، رَکَسَ و اَرْکَسَ

هر دو به یک معنی است (اقرب). «فَما لَکُمْ فِی الْمُنافِقینَ فِئَتَیْنِ وَ اللّه اَرْکَسَهُمْ بِما کَسَبُوا» (88/ نساء)، یعنی: چرا درباره منافقان دو گروه شده اید گروهی صلاح را در مدارا با آنها می داند و گروهی به بیزاری از آنها دعوت می کند، حال آن که خدا سرنگونشان کرده(دیگر به هدایت بر نمی گردند). (تکرار: 2).

رَکْض: پا به زمین زدن. «اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ» (42/ص) یعنی: پای خود را به زمین زن و با پایت راه برو، (چشمه) شستشو گاه است و خنک و

ص:448

آشامیدنی است.

رَکْع: رَکْع و رُکُوع، خم شدن و سر پائین آوردن است (اقرب). «یُقیمُونَ الصَّلوهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکوهَ وَ هُمْ راکِعُونَ» (55 / مائده)

یعنی: نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند.

740 رُکُون:

میل و آرام گرفتن. «وَ لا تَرْکَنُوا اِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ …» (113 / هود). به ستمگران میل نکنید وگرنه آتش شما را می گیرد. رُکْن به معنی جانب و طرف محکم شیءاست (صحاح) و بر سبیل استعاره(1) به نیرو اطلاق می شود (راغب). «لَوْ اَنَّ لی بِکُمْ قُوَّهً اَوْ آوِی اِلی رُکْنٍ شَدیدٍ» (80/هود). ظاهرا مراد از آن در آیه اقوام و عشیره است. یعنی: ای کاش در قبال شما نیرویی داشتیم و یا به تکیه گاه محکمی (از قبیل عشیره) پناه می بردم. (تکرار: 4).

ص:449


1- حالت عاریه گرفتن لغتی برای لغتی.

741 رُمْح:

نیزه، جمع آن رِماح است.

«لَیَبْلُوَّنَّکُمُ اللّه بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ اَیْدیکُمْ وَ رِماحُکُمْ …» (94 / مائده). خدا حتما شما را با چیزی از صید امتحان می کند که دست ها و نیزه های شما به آن می رسد. (تکرار: 1).

742 رَمَدَ:

رَماد یعنی خاکستر. «مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْمالُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ …» (18/ابراهیم)، یعنی: اعمال کسانی که به پروردگارشان غافل شدند همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز طوفانی، آنها توانایی ندارند کمترین چیزی از آنچه را انجام داده اند به دست آورند. در این آیه اعمال کفّار به خاکستری که در مقابل طوفان شدید قرار گرفته تشبیه شده است. پیدا است که خاکستر به طوری

پراکنده می شود که امکان جمع در آن نیست. ظاهرا مراد اعمال نیک و مفید کفّار است که برای اغراض دنیوی انجام داده اند در روز

ص:450

قیامت چیزی از آن به دستشان نمی آید برخلاف اعمال نیک از مؤمنان که بدون کم و کاست به خودشان ردّ خواهد شد. رَماد فقط 1 بار در قرآن به کار رفته است.

743 رَمْز:

اشاره.

راغب گوید: رمز اشاره است با لب و نیز به معنی صوت خفی است و غَمْز اشاره با ابروست. «قالَ آیَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلثَهَ اَیّامٍ اِلاّ رَمْزا» (41/آل عمران)، یعنی: گفت: نشانه تو، آن است که سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت. (تکرار: 1).

744 رَمَضان:

نام ماه نهم از ماه های عربی و ماه روزه اسلامی است و آن ماه نزول قرآن

است. «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدًی لِلنّاسِ …» (185 / بقره)، یعنی: (آن چند روز معدود) ماه رمضان است که در آن قرآن برای راهنمایی مردم نازل شده. در مجمع گفته: رمضان از رَمَض به معنی شدت تابش آفتاب بر خاک است علت این تسمیه آن است که عرب ماه ها را با زمانی که در آن

ص:451

واقع شوند نام گذاری کرده اند. رمضان در زمان شدت گرما بود و جمع آن را رَمَضانات گفته اند و گفته شده رمضان از نام های خداوند است. (تکرار: 1).

745 رمیم:

استخوان پوسیده. «مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ» (78 / یس)، چه کسی این استخوان ها را زنده می کند، در حالی که پوسیده است. (تکرار: 1).

746 رُمّان:

انار و آن اسم جنس است و مفرد آن رُمّانَه می باشد و در اقرب گوید در انار و درخت انار هر دو استعمال می شود. «وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّانَ مُشْتَبِها وَ غَیْرَ مُتَشابِهٍ …» (99/انعام)، و زیتون و انار، (گاه) شبیه به یکدیگر و (گاه) بی شباهت. (تکرار: 3).

747 رَمی:

انداختن، اعمّ از آن که شیء باشد مثل تیر و سنگ. «وَ ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّه رَمی» (17 / انفال)، یعنی: و این تو

ص:452

نبودی (ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آن ها) پاشیدی بلکه خدا پاشید. و یا نسبت دادن چیزی به کسی باشد. «اِنَّ الَّذینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَه …» (23/نور)، که مراد از رَمْی نسبت دادن زنا به زنی است. یعنی: کسانی که زنان پاکدامن و بی خبر (از هرگونه آلودگی) و مؤمن را متهم می سازند، در دنیا و آخرت از رحمت الهی محروم می شوند. (تکرار: 9).

748 رَهْب:

ترس. «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّه وَ عَدُوَّکُمْ» (60 / انفال)، به وسیله آن آمادگی، دشمن خدا و دشمن خود را می ترسانید. این کلمه با مشتقات آن 12 بار در قرآن آمده است.

749 رُهْبان:

جمع راهِب است و آن کسی است که از خدا می ترسد ولی در متعارف به راهبان و صومعه نشینان مسیحیان اطلاق می شود. «وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها

ص:453

عَلَیْهِمْ اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّه فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها» (27/حدید)، یعنی: و رهبانیتی را که ابداع کرده بودند و ما بر آنها مقرر نداشته بودیم، گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود، ولی حق آن را رعایت نکردند. رَهْبانِیَّه عرفا آن است که انسان از مردم بریده و مشغول عبادت خدا شود در اثر خوف از خدا (المیزان).

750 رَهْط:

عشیره و قوم (مجمع). «وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ» (91 / هود)، یعنی: اگر کسانت و عشیره ات نبود هر آینه سنگسارت می کردیم.

راغب گوید اطلاق رَهْط بر عشیره در صورتی است که از ده کمتر باشند. (تکرار: 3).

751 رَهِق:

پوشاندن، رسیدن. «وَ وُجُوهٌ یَوْمِئَذٍ عَلَیْها غَبَرَهٌ. تَرْهَقُها قَتَرَهٌ» (40 و 41/عبس)، بعضی چهره ها در آن روز

ص:454

کدر و غبارآلود است و سیاهی آن را فراگرفته و پوشانده است. «سَاُرْهِقُهُ صَعُودا»

(17 / مدّثّر)، او را به عَقَبَه سختی می رسانم. صَعُود در مفردات و اقرب عَقَبَه سخت معنی شده است. (تکرار: 10).

752 رَهْن:

گرو، وثیقه همچنین است رِهان. «وَ اِنْ کُنْتُمْ عَلی سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کاتِبا فَرِهانٌ مَقْبُوضَهٌ …» (283 / بقره)، یعنی: و اگر در سفر بودی و نویسنده ای نیافتی، گروگان بگیرید (گروگانی که در اختیار طلب کار قرار گیرد) … «کُلُّ امْرِیءٍ بِما کَسَبَ رَهینٌ» (21/طور)، و هر کس در گرو اعمال خویش است. رهین به معنی مرهون است. (تکرار: 3).

753 رَهْو:

گشوده، باز (صحاح) راغب آن را راه وسیع گفته است. «وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْوا اِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ» (24 / دخان)، یعنی: دریا را گشوده بگذار که آنها غرق شدگانند. از

ص:455

آیه به نظر می آید که اگر موسی می خواست بار دیگر عصا را به دریا می زد و آب به هم می آمد. ولی خدا از این کار نهی کرد تا فرعونیان غرق گردند و منظور موسی آن بود که دریا بسته شود تا اهل مصر به بنی اسرائیل راه نیابند. (تکرار: 1).

754 رَوْح:

رحمت، راحتی. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ» (87/ یوسف)، از رحمت خدا مأیوس نشوید. (تکرار: 3).

رَواح: نقیض صَباح و آن از ظهر است تا به شب (صحاح). «وَ لِسُلَیْمانَ الرّیحَ غُدُّوها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ» (12 / سبا)، باد را برای سلیمان مسخّر ساختیم که صبحگاهان مسیر یک ماه و عصرگاهان نیز مسیر یک ماه را می پیمود. «وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ

تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ» (6/نحل)، و در آنها برای شما زینت و شکوه است به

ص:456

هنگامی که به استراحتگاهشان باز می گردانید و هنگامی که (صبحگاهان) آنها را به صحرا می فرستید.

اِراحَه: آوردن چهارپایان است به خوابگاه و محل استراحت و سَرْح فرستادن به چراگاه است. یعنی برای شما در آنها تماشا است آن گاه که راحتشان می کنید و آن گاه که به چرا رها می نمائید

755 رُوح:

این کلمه در عرف به معنی روان و روح مقابل جسم و جوهر مجرّد است ولی مراد از آن در قرآن مجید فرشته و غیره است. «فَاَرْسَلْنا اِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِیّا» (17/مریم)، روح خویش و فرشته خویش را به سوی او فرستادیم و به صورت بشر کامل بر وی نمودار شد. (تکرار: 21).

756 ریح:

باد، بو، اصل آن روح است واو به یاء بدل شده (اقرب). «اِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرّیحَ

ص:457

فَیَظْلَلْنَ رَواکِدَ عَلی ظَهْرِهِ» (33 / شوری)، اگر بخواهد باد را ساکن می کند آنها در پشت دریا از جریان می افتد. «وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّی لاََجِدُ ریحَ یُوسُفَ» (94/یوسف). ریح در آیه به معنی بو است یعنی: چون کاروان از مصر جدا شد پدرشان گفت بوی یوسف را استشمام می کنم. در آیه «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ» (46 / انفال)، مراد از ریح قدرت و نیرو است. یعنی: و نزاع (کشمکش) مکنید تا سست نشوند و قدرت (و شوکت و هیبت)

شما از میان نرود. جمع ریح در قرآن رِیاح به کار رفته. «وَ هُوَ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ …» (57/اعراف)، یعنی: او کسی است که بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش می فرستد … ریح در قرآن هم در باد عذاب و هم در باد رحمت هر دو به کار رفته است

ص:458

گرچه در اوّلی بیشتر است. مثل: «فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قاصِفا مِنَ الرّیحِ» (69/اسراء)، یعنی: و تندباد کوبنده ای بر شما بفرستد. که درباره باد عذاب است «وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِریحٍ طَیِّبَهٍ …» (22/یونس)، یعنی: و بادهای موافق آنها را (به سوی مقصد) حرکت می دهند … که در باد رحمت است ولی ریاح همواره در بادهای رحمت به کار رفته. کلمه رِیاح 29 بار در قرآن مجید آمده است.

757 رَیْحان:

ریحان را بوئیدنی و روزی گفته اند راغب گوید: ریحان چیزی است که رائحه داشته باشد و گفته اند: رزق است و ریحان هر گیاهی است که بوی خوش داشته باشد. به نظر می آید معنای اصلی آن بوئیدنی است و در رزق و رحمت با عنایت استعمال می شود. «وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ» (12/رحمن)، و دانه هایی که همراه

ص:459

با ساقه و برگی است که به صورت کاه درمی آید و گیاهان خوشبو. «فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّتُ نَعیمٍ» (89/واقعه)، یعنی: در روح و ریحان و بهشت پر نعمت است. آن در آیه اول بوئیدنی و در آیه دوم به معنای روزی است. (تکرار: 2).

758 رَوْد:

طلب کردن، اراده به معنی قصد

از همین ماده است. «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ اَرادَ بِاَهْلِکَ سُوءً» (25 / یوسف)، یعنی: آن زن گفت: کیفر کسی که نسبت به اهل تو اراده خیانت کند چیست؟ این کلمه گاهی در جماد به کار رفته. مثل «فَوَجَدا فیها جِدا را یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ» (77/کهف)، یعنی: در آن قریه دیواری یافتند که می خواست بیافتد آن را به پا داشت. «راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ» (23 / یوسف)، مُراوَدَه از رَوْد به معنی طلب است، زنی که یوسف درخانه او بود

ص:460

یوسف را به شدّت قصد کرد به جهت نفس او و کام گرفتن از او. زمخشری و بیضاوی مراوده را رفت و آمد گفته اند. این کلمه با مشتقات آن 148 بار در قرآن آمده است.

رُوَیْد: قلیل. چنان که طبرسی، زمخشری

و بیضاوی گفته اند و آن به تصریح قاموس تصغیر «رَوْد» است. «فَمَهِّلِ الْکافِرینَ اَمْهِلْهُمْ رُوَیْدا» (17 / طارق)، کافران را (فقط) اندکی مهلت ده (تا سزای اعمالشان را ببینند).

759 رَوْض:

رَوْضَه باغ و بستانی است که با آب همراه باشد (مفردات). «فَهُمْ فی رَوْضَهٍ یُحْبَرُونَ» (15 / روم)، در باغی از بهشت شاد و مسرور خواهند بود. جمع آن رَوْضات است. «وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فی رَوْضاتِ الْجَنّاتِ …» (22/شوری)، یعنی: اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، در بهترین باغ های بهشتند … مراد از

ص:461

روضه در هر دو آیه باغ های بهشتی است. (تکرار: 2).

760 رَوْع:

ترس، اضطراب (اقرب). «فَلَمّا

ذَهَبَ عَنْ اِبْراهیمَ الرَّوْعُ» (74/هود). چون ترس از ابراهیم برفت. (تکرار: 1).

761 رَوْغ:

میل بر سبیل حیله. در مجمع آن را میل از جهتی به جهتی گفته است. «فَراغَ اِلی الِهَتِهِمْ فَقالَ اَلا تَأْکُلُونَ … فَراغَ عَلَیْهِم ضَرْبا بِالْیَمینِ» (91 و 93 / صافات)، یعنی: به سوی خدایان آنها میل کرد و رفت و گفت آیا نمی خورید … پس میل کرد بر بتان و آنها را با دست راستش می زد. (تکرار: 3).

762 رُوم:

امپراطوری بزرگی بود که بر متصرفات وسیعی در آسیا و اروپا و آفریقا حکومت داشت و ایتالیا نیز قسمتی از آن محسوب می شد. میان آنها و اهل فارس (ایرانیان) جنگ های بزرگی واقع شده است و مخصوصا در نواحی شام که نزدیک به

ص:462

حجاز بود جنگی رخ داد که به هزیمت رومیان تمام شد. قرآن عظیم خبر داد که روم پس از مغلوب شدن در عرض سه تا نه سال پیروز خواهد شد. آیات می خواهند بگویند: همان طور که روم مغلوب [شد] در کمتر از ده سال غلبه خواهد یافت مسلمانان نیز که امروز مغلوب هستند غالب خواهند شد. «غُلِبَتِ الرِّومُ. فی اَدْنَی الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ فی بِضْعِ سِنینَ …» (24/ روم)، رومیان مغلوب شدند. (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد، اما آنها بعد از مغلوبیت، به زودی غلبه خواهند کرد. در چند سال … (تکرار: 1).

763 رَیْب:

شکّ، در اقرب و قاموس شکّ، تهمت، ظنّ و حاجت معنی شده است ولی

قرآن کریم آن را در شکّ به کار برده و شاید در بعضی تهمت و اضطراب قلب نیز مراد باشد. «اَفیقُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اَمِ ارْتابُوا …»

ص:463

(50/نور)، یعنی: آیا در دل های آنها بیماری است؟ یا شک و تردید دارند؟ … «وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الاَْمانِیُّ» (14/حدید)، یعنی: و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید و (در همه چیز) شک و و تردید داشتید و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد. افعال ثلاثی مزید این مادّه در قرآن مجید همه از افتعال آمده و آن چنان که در اقرب گفته به شکّ افتادن و شکّ کردن است و اگر با «باء» همراه باشد مثل «اِرْتابَ بِفُلانٍ» به معنی تهمت زدن می آید. در بعضی آیات کلمه «مُریب» صفت «شکّ» آمده. مثل «اِنَّهُمْ کانُوا

فی شَکٍّ مُریبٍ» (54 / سباء)، یعنی: چرا که آنها در شک و تردید بودند. (تکرار: 18).

764 ریش:

زینت. «قَدْ اَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباسا یُوارِی سَوْآتِکُمْ وَ ریشا وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ» (26 / اعراف)، یعنی: لباسی برای شما فرود فرستادیم که اندام شما را می پوشاند

ص:464

و مایه زینت شما است و لباس پرهیزکاری بهتر است. به نظر می آید که مراد از ریش زینت است خواه طبیعی باشد مثل مو و غیره و خواه مصنوعی باشد مثل لباس فاخر و غیره. (تکرار: 1).

765 ریع:

مکان مرتفع که از دور دیده می شود (راغب). «اَتَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ» (128 / شعراء)، آیا شما بر هر مکان مرتفعی نشانه ای از روی هوا و هوس می سازید؟ (تکرار: 1).

766 رَیْن:

زنگار. «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» (14 / مطففین)، یعنی: اعمالشان بر روی دلهایشان زنگار گذاشته است. در نهج البلاغه نامه 58 آمده. «فَهُوَ الرّکِسُ الَّذی رانَ اللّه عَلی قَلْبِهِ». رین به معنی غلبه نیز آمده است یعنی اعمالشان به قلوبشان غلبه کرده و یا آنها را پوشانده است. (تکرار: 1).

ص:465

ز (48 لغت)

767 زآء:

حرف سیزدهم از الفبای فارسی و یازدهم از الفبای عربی جزء کلمه واقع می شود و به تنهایی معنایی ندارد.

768 زَبَد:

کف، به معنی کره نیز آمده است که کف شیر و ماست است. «فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الاَْرْض» (17 / رعد) و اما کف (باطل) بیرون افتاده و از میان می رود، ولی آنچه به نفع مردم باشد (حقّ) در زمین (باقی) می ماند. «زَبَد» سه بار در قرآن آمده و هر سه در آیه 17 رعد است.

769 زُبُر:

جمع زَبُور است و هر کتاب حکمت را زبور گویند (مجمع). «وَ اِنَّهُ لَفی زُبُرِ الاَْوَّلینَ» (196 / شعراء)، و آن در کتاب های گذشتگان است. (تکرار: 3).

770 زَبُور:

از قرآن مجید به دست می آید که آن نام کتاب داود است. «وَ اتَیْنا داوُدَ

ص:466

زَبُورا» (163 / نساء 55 / اسراء)، و به داوود زبور را دادیم. (تکرار: 2).

771 زَبْن:

دفع. «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ. سَنَدْعُ الزَّبانِیَه» (18 / علق)، مراد از زبانیه مأموران آتش جهنّم است و شاید از این جهت زبانیه گفته شده که انسان ها را به آتش دفع و پرتاب می کنند. یعنی: او اهل مجلس خود را بخواند ما نیز آتشبانان را خواهیم خواند. (تکرار: 1).

772 زُجاجَه:

شیشه. «مَثَلُ نُورِه کَمِشْکوهٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَهٍ الزُّجاجَهُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌ (35 / نور)، مثل نور وی چون محفظه ای است که در آن چراغی است

و چراغ در شیشه ای است و شیشه گویی ستاره درخشانی است. (تکرار: 2).

773 زَجْر:

راندن با صدا، سپس گاهی در صدا و گاهی در مطلق راندن به کار

ص:467

می رود. «فَاِنَّما هِیَ زَجْرَهٌ واحِدَهٌ فَاِذاهُمْ یَنْظُرُونَ» (19/صافات)، قیامت فقط یک صیحه و یا یک حرکت است آن گاه همه زنده شده نگاه می کنند. (تکرار: 6).

اِزْدِجار: زجر. «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الاَْنْباءِ ما فیهِ مُزْدَجَرٌ» (4/قمر)، یعنی: به اندازه کافی برای انزجار از بدی ها اخبار (انبیاء و امت های پیشین) به آنها رسیده است.

774 زَجْو:

راندن با مدارا (صحاح). «اَ لَمْ تَرَ اَنَ اللّه یُزْجی سَحابا ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکاما» (43 / نور)، آیا ندانسته ای که خدا ابر

را به آرامی سوق می دهد سپس آن را بهم جمع می کند و آنگاه متراکم می گرداند. (تکرار: 3).

مُزْجی: به صیغه مفعول شیء دفع شده و غیر مقبول و مُزْجاه مؤنث آن است یعنی سرمایه کم و ناقص و لذا بِضاعَه مُزْجاه را

ص:468

سرمایه کم یا سرمایه پست گفته اند. «مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ» (88/یوسف)، ما و خاندان ما را ناراحتی فراگرفته و متاع کمی (برای خرید مواد غذایی) با خود آورده ایم.

775 زَحْزَحَ:

تَزَحْزُح کنار شدن و کنار کردن است (اقرب). «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّارِ وَ اُدْخِلَ الْجَنَّهَ فَقَدْ فازَ …» (185/آل عمران)، هر کس از آتش کنار و به بهشت داخل شده

باشد رستگار شده است … «وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِه مِنَ الْعَذابِ …» (96/ بقره)، یعنی: در حالی که این امور طولانی او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت … مُزَحْزِح به معنی دورکننده و کنارکننده است. از این مادّه فقط دو لفظ فوق در قرآن مجید ذکر شده است.

776 زَحْف:

نزدیک شدن به تدریج

ص:469

(مجمع). «اِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَرُوا زَحْفا فَلاتُوَلُّوهُمُ الاَْدْبارَ» (15 / انفال). چون با کفّار برای جنگ روبرو شدید به آنها پشت نکنید و فرار ننمائید. (تکرار: 1).

777 زُخْرُف:

زینت. «حَتّی اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ» (24 / یونس)، چون زمین زیبایی خود را گرفت و آراسته شد. «اَوْ

یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ» (93 / اسراء)، برای تو اتاقی باشد از طلا. ظاهرا مراد آن است که زینت آن از طلا باشد. زُخْرُفُ الْقَوْلِ سخنی است باطل که ظاهر آن صدق و راست می نماید. «یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» (112/انعام)، که سخنان فریبنده و بی اساس (و برای اغفال مردم) به طور سرّی (در گوشی) به یکدیگر می گفتند. بعضی قول باطل و ظاهر الصدق را برای فریب القا می کنند آن به معنی مفعول

ص:470

(مُزَخْرَف) است. زُخْرُف نام سوره 43 از قرآن است به مناسبت آیه 35 همان سوره، «وَ لِبُیُوتِهِمْ اَبْوابا وَ سُرُرا عَلَیْها یَتَّکِئُونَ وَ زُخْرُفا» ، یعنی: و برای خانه های آنها درها و تخت هایی (زیبا و نقره گون) قرار می دادیم که بر آن تکیه کنند و انواع وسایل تجملی. (تکرار: 4).

778 زَرَبَ:

در مجمع آمده زَرابِیّ جمع زَرْبِیَّه و آن به معنی فرش فاخر است. «وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَهٌ وَ زَرابِیُّ مَبْثُوثَهٌ» (15 و 16/غاشیه). یعنی: پشتی های ردیف هم و فرش های گسترده. (تکرار: 1).

779 زَرْع:

رویاندن، کاشتن. راغب می گوید: زرع به معنی رویاندن است و حقیقت آن با امور خدایی است نه بشری. «ءَ اَنْتُمْ تَزْرَعُونَه ام نَحْنُ الزّارِعُونَ» (64/واقعه)، یعنی: آیا شما آن را می رویانید یا مائیم

ص:471

رویاننده … و اگر به انسان نسبت داده شود از این جهت است که انسان عامل و فاعل اسباب زرع است. زُرّاع جمع زارِع است.

«فَاسْتَوی عَلی سُوقِه یُعْجِبُ الزُّراعَ» (29/فتح)، یعنی: بر ساقه های خود ایستاد زارعان را روئیدن آن به شگفت می آورد». (تکرار: 14).

780 زُرْق:

کبود. «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقا» (102 / طه)، یعنی: همان روز که در صور دمیده می شود و مجرمان را با بدن های کبود در آن روز جمع می کنیم. زُرْق در آیه شریفه جمع اَزْرَق به معنی کبود چشم است یعنی روزی که در صور دمیده شود گناهکاران را کبود چشم محشور می کنیم. به احتمال قوی مراد از آن در آیه کوری است. دلیل این احتمال آیاتی است که کور محشور شدن را صراحت دارند. مثل «وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ اَعْمی»

ص:472

(124 / طه)، یعنی: و روز قیامت او را نابینا محشور می کنیم. (تکرار: 1).

781 زَری:

عیب گرفتن، حقیر شمردن. اسم فاعل آن زار است. «وَ لا اَقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَری اَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّه خَیْرا» (31/هود)، یعنی: درباره آنان که چشم شما خوارشان می بیند نمی گویم: خدا هرگز خیری به آنها نخواهد داد. اِزْدِراء به معنی احتقار است. (تکرار: 1).

782 زَعْم:

قول باطل و دروغ. «زَعَمَ الَّذینَ کَفَرُوا اَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبّی لَتُبْعَثُنَّ» (7/تغابن)، یعنی: کفار به دروغ گفتند که هرگز برانگیخته نمی شوند بگو قسم به پروردگارم حتما برانگیخته خواهید شد. (تکرار: 17).

783 زَعیم:

کفیل، عهده دار، (رئیس).

«وَ لِمَنْ جاءَ بِه حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَا بِه زَعیمٌ»

ص:473

(72/یوسف)، یعنی: هر که آن را بیاورد برای اوست بار شتری و من به آن بار ضامنم که به او داده شود و یا به او کفیلم که عذابش نکنند. (تکرار: 2).

784 زَفَرَ:

زَفْر و زَفیر خارج کردن نفس است پس از به درون کشیدن آن. یعنی بازدم (قاموس، اقرب). ایضا زفیر صدای آتش است آن گاه که به شدت مشتعل گردد. «فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ» (106/هود)، یعنی: اما آنها که شقاوتمند شدند در آتش اند و برای آنها زفیر و شهیق (ناله های طولانی دم و بازدم) است. شهیق مقابل زفیر است و هر دو از صداهای اندوهناک آن است که به هنگام نفس کشیدن و بازدم از آنها شنیده می شود (مجمع از زجّاج). زفیر صدای جهنّم (صفیر) آن است. (تکرار: 3).

ص:474

785 زَفّ:

زَفیف به معنی سرعت سیر. «فَاَقْبَلُوا اِلَیْهِ یَزِفُّونَ» (94/صافات)، یعنی: رو کردند به سرعت سوی ابراهیم می رفتند. زَفاف بردن عروس است به خانه شوهر. (تکرار: 1).

786 زَقُّوم:

درختی است در قعر جهنم. «اَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً اَمْ شَجَرَهُ الزَّقُّومِ» (62/صافات)، یعنی: آیا این (نعمت های جاویدان بهشت) بهتر است یا درخت (نفرت انگیز) زقّوم؟ (تکرار: 3).

787 زَکَرِیّا:

از انبیای مشهور بنی اسرائیل. «ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّا» (2/مریم)،

یعنی: این یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زکریا. (تکرار: 7).

788 زُکُوّ:

اصل زَکوه چنان که طبرسی و راغب گفته به معنی نُمُو و زیادت است. زکاه مصدر است. «وَ اَقیمُوا الصَّلوهَ وَ اتُوا الزَّکوهَ»

ص:475

(43 / بقره)، یعنی: و نماز را به پا دارید و زکات را اداء کنید. زکوه در قرآن گاهی به معنی طهارت و پاکیزگی آمده. مثل «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّاها» (9/شمس)، یعنی: نجات یافت آن که نفس را پاک کرد. و گاهی به معنی مدح است مثل «فَلا تُزَکُّوا اَنْفُسکُمْ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی» (32/نجم)، یعنی: خودتان را مدح نکنید و پاکیزه نشان ندهید خدا به پرهیزکار داناست. کلمه زکوه 32 بار در قرآن مجید به کار رفته است.

789 زِلْزال:

اضطراب و حرکت. «هُنالِکِ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدیٍدا» (11 / احزاب)، یعنی: آنجا مؤمنان امتحان شدند و شدیدا مضطرب گردیدند. زَلْزَلَ حرکت زمین است. این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.

790 زَلْف:

نزدیک شدن و مقدّم گشتن.

ص:476

«اُزْلِفَتِ الْجَنَّهُ لِلْمُتَّقینَ» (90 / شعراء)، یعنی: بهشت به پرهیزکاران نزدیک گردید. (تکرار: 10).

791 زَلَق:

اصل زَلَق محلی است که قدم در آن می لغزد و ثابت می ماند و آنگاه به معنی زمین بی علف و خالی استعمال می شود. چنان که راغب و طبرسی گفته اند. «یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْبانا مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقا» (40/کهف)، یعنی: شاید پروردگار بهتر از

باغ تو به من بدهد و مجازات حساب شده ای از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، آن چنان که آن را به زمین بی گیاه لغزنده ای تبدیل کند. زَلَق در آیه زمین خشک و خالی است. «وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ …» (51/قلم)، یعنی: حقّا نزدیک است کفّار با نگاه ها و چشمان خیره خود تو را بلغزانند و به زمین افکنند آن گاه که قرآن را شنیدند و

ص:477

گویند که وی دیوانه است. (ظاهرا مراد از لغزاندن همان به زمین افکندن و کشتن است). (تکرار: 2).

792 زَلَل:

لغزیدن، لیز خوردن. «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» (94 / نحل)، یعنی: تا پایی پس از استواریش بلغزد. غرض مردّد شدن و

برگشتن از تصمیم است. اِزْلال لغزانیدن و به خطا افکندن است. اِسْتِزْلال طلب لغزش و خطاست. (تکرار: 10).

793 زَلَم:

تیر. «اِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ …» (90 / مائده)، یعنی: شراب و قمار و بت ها و ازلام (که یک نوع بخت آزمایی بوده) پلیدند و از عمل شیطانند از آنها دوری کنید. تقسیم با ازلام نوعی قمار بوده که در اسلام تحریم شده است. انصاب سنگ هایی بود که به آنها عبادت کرده و در

ص:478

اطراف کعبه نگهداری می کردند و قربانی هایی برای آنها و بر روی آنها ذبح می کردند و با خون قربانی آنها را رنگین می نمودند چنانکه طبرسی و بیضاوی و

دیگران گفته اند. و اما اَزْلام، واحد آن زَلَم به معنی تیر است (مجمع، بیضاوی) که با آنها قرعه می کشیدند و قمار می کردند. گویند برای عرب دو گونه اَزْلام بود یکی اَزْلام امر و نهی و دیگری اَزْلام قِمار. ازلام امر و نهی سه چوب تیر مانندی بود که بر یکی نوشته بود. «اَمَرَنی رَبّی» پروردگارم امر کرد و بر دیگری «نَهانی رَبّی» پروردگارم نهی کرد و سومی خالی بود و نوشته ای نداشت. چون یکی اراده سفر می کرد و یا می خواست کار مهمّی انجام دهد تیرها را به هم می زد اگر اولی می آمد آن کار را می کرد و اگر دوّمی می آمد

ص:479

منصرف می شد و اگر سوّمی می آمد دوباره آنها را به هم می زد تا اوّلی یا دوّمی بیاید

(حاشیه سیره ابن هشام، جلد 1، صفحه 95). اَزْلام قِمار عبارت بود از 10 چوب تیر (چنانکه قاموس زَلَم را تیر بی پَر گفته است) و نام آنها چنانکه مجمع از صادقین نقل کرده بدین قرار است: فَذّ، تَوْأَم، مُسْبِل، نافِس، حِلْس، رَقیب، مُعَلَّیْ، سَفیح، مَنیح، وَغْد. 7 تای اوّلی دارای سهم بود به ترتیب از یک تا هفت سهم. و سه تای اخیر سهمی نداشتند. کیفیّت این قمار چنان که المیزان در ذیل آیه 219 بقره می گوید آن بود که: شتری را سربریده و 28 قسمت می کردند و قماربازان ده نفر به عدد تیرها بودند آنگاه تیرها را به هم زده و بر می داشتند صاحب تیر فذّ یک قسمت از گوشت را تصاحب می کرد صاحب تیر توأم دو قسمت تا آن که

ص:480

تیر معلّی به نام او آمده بود هفت سهم می برد و آنان که سه تیر اخیر به دست آنها آمده بود نه تنها چیزی نمی بردند بلکه پول شتر را هم می پرداختند. اَزْلام که جمع زَلَم است فقط 2 بار در قرآن مجید آمده است.

794 زُمَر:

جمع زُمْرَه است به معنی دسته، جماعت، فوج (اقرب). راغب دسته کوچک گفته است. «وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّهِ زُمَرا» (73 / زمر)، یعنی: و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند، گروه گروه به سوی بهشت برده می شوند. نام سوره سی و نهم قرآن است. (تکرار: 2).

795 زَمَلَ:

مُزَّمِّل در اصل مُتَزَمِّل است یعنی آن که به لباسش پیچیده است. «یا اَیُّهَا الْمُزَّمِّلْ قُمِّ اللَّیْلَ اِلاّ قَلیلاً»

(1 و 2/مزّمّل)، یعنی: ای جامعه به خود پیچیده، شب را جز کمی به پا خیز. (تکرار: 1).

ص:481

796 زِمْل:

به معنی بار و حِمْل آمده (اقرب). بنابراین می شود آیه بالا را به این صورت معنی کرد: ای آن که بار رسالت را بر دوش گرفته ای شب را به جز اندکی بپاخیز. (تکرار: 1).

797 زَمْهَریر:

سرما. «لا یَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لا زَمْهَریرا» (13/انسان)، یعنی: در بهشت حرارت آفتاب و سرما نمی بینند. از مقابله شمس به دست می آید که زَمْهَریر به معنی سرماست. (تکرار: 1).

798 زَنْجَبیل:

نوعی داروی گیاهی است. «یُسْقَوْنَ فیها کَأْسا کانَ مِزاجُها زَنْجَبیلاً» (17/انسان)، یعنی: در آن جا از جام هایی

سیراب می شوند که لبریز از شراب طهوری است که با زنجبیل آمیخته است. در مجمع و صافی و تفسیر بیضاوی گفته اند: عرب از شراب ممزوج با زنجبیل بسیار خوشش

ص:482

می آید. در اقرب آن را زنجبیل مشهور و نیز به معنی خَمْر گفته است. ناگفته نماند این کلمه که 1 بار در قرآن آمده نکره است و نمی شود آن را زَنْجَبیل ساده دنیا دانست بلکه زنجبیل به خصوصی است.

طبرسی در ذیل آیه فوق از ابن عباس نقل می کند که: هرچه خدا از نعم بهشتی در قرآن وصف کرده نظیر آن در دنیا نیست و خدا آن را به اسم معروف ذکر کرده (تا مردم بدانند).

799 زَنِم:

زَنَمَه قسمتی از گوش شتر و گوسفند است که پس از شکافتن آویزان

می ماند (اقرب). و نیز دو چیز زاید دکمه مانند است که از گلوی بعضی از گوسفندان آویزان می شود (مفردات) و از آن کسی اراده می شود که در نسب متّهم است(1) و

ص:483


1- متهم به زنازاده بودن است.

به قومی چسبانده شده. در روایت است که امام حسین علیه السلام ابن زیاد را دَعِیَ ابْنَ الدَّعیّ خواند یعنی او به زیاد چسبانده شده. چنانکه زیاد نیز به ابی سفیان چسبانده شده بود. زَنیم همان دَعِیّ است. «مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ اَثیمٍ. عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنیمٍ» (12 و 13 / قلم)، یعنی: و بسیار مانع کار خیر و تجاوزگر و گناهکار است. علاوه بر این ها کینه توز و پُرخور و خَشِن و بدنام است. زنیم را در آیه

متّهم در نسب (حرامزاده)، لئیم معروف بلئامت، شخص معروف به شرارت گفته اند. در مجمع از علی علیه السلام شخص بی اصل و نانجیب نقل شده، در صافی از حضرت صادق علیه السلام نقل است که آن را کافر سخت فرموده است. به نظر می آید که مراد از آن در آیه لئیم و شریر است گویی شرّ و لئامت علامت مخصوص اوست چنان که زَنَمَه

ص:484

برای گوسفند و بزغاله. عُتُلّ چنان که گفته اند به معنی بدخلق و خشن است. (تکرار: 1).

800 زِنا:

مقاربت با زن بدون عقد (به طرز نامشروع). مصدر آن زِنی و زِناء قصر و مد هر دو آمده است (اقرب). «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی اِنَّهُ کانَ فاحِشَهً وَ ساءَ سَبیلاً» (32/اسراء)، یعنی: و نزدیک زنا نشوید که کار بسیار

زشت و بد راهی است. زن زناکار را زانِیَه و مرد زناکار را زانی گویند. «اَلزّانی لا یَنْکِحُ اِلاّ زانِیَهً اَوْ مُشْرِکَهٌ …» (3 / نور)، یعنی: مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمی کند. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.

801 زُهْد:

بی اعتنایی (اقرب). «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَهٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ» (20 / یوسف)، یعنی: او را به قیمت معیوب و درهمی چند فروختند و درباره وی

ص:485

بی اعتنا بودند (چرا که می ترسیدند رازشان فاش شود). زهد همان بی اعتنایی به دنیا است که فرموده: «لِکَیْلا تَأْسُوا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اتاکُمْ» (23/حدید). یعنی: این به خاطر آن است که برای آنچه از شما فوت شده، تأسف نخورید و به آنچه به شما داده است، دلبسته و شادمان نباشید. زاهد کسی است که با آمدن و رفتن دنیا بی اعتنا باشد. کار کند، تلاش نماید، استفاده کند ولی در عین حال به دنیا بی اعتنا باشد. (تکرار: 1).

802 زَهَر:

روشنی. «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ اِلی ما مَتَّعْنا بِه اَزْواجا مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیوهِ الدُّنْیا» (131/طه)، یعنی: و هرگز چشم خود را به نعمت های مادی که به گروه هایی از آنها داده ایم میفکن، که این ها شکوفه های زندگی دنیا است. در مجمع گوید زَهْرَهُ الْحَیوهِ الدُّنْیا زیبایی آن است. (تکرار: 1).

ص:486

803 زَهَقَ:

نیست و نابود شد. اقرب الموارد زَهْق و زُهُوق را خروج روح و هلاکت و بطلان گفته است. «اِنَّما یُریدُ اللّه اَنْ یُعَذِّبَهُمْ بِها

فِی الدُّنْیا وَ تَزْهَقَ اَنْفُسهُمْ وَ هُمْ کافِرُونَ» (55/توبه)، یعنی: خدا می خواهد آنها را به وسیله آن در زندگی دنیا عذاب کند و در حال کفر بمیرند. «وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقا» (81/اسراء)، یعنی: حق آمد و باطل پاشیده و مضمحل گردید و در آن عجبی نیست زیرا که شأن نزول باطل همان پاشیدگی و اضمحلال است. (تکرار: 5).

804 زَوْج:

جفت، صنف. به هر دو قرین از مذکّر و مؤنّث در حیوانات گفته می شود. به هر دو قرین در غیر حیوانات نیز زوج اطلاق می شود. مثل یک زوج کفش (یک جفت) (مفردات). زوج هم به زن اطلاق شده و هم

ص:487

به مرد. مثل «یا آدَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ

الْجَنَّهَ» (35/بقره)، یعنی: ای آدم، تو با همسرت در بهشت سکونت کن. «فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّیتَنْکِحَ زَوْجا غَیْرَهُ …» (230/بقره)، یعنی: از آن به بعد زن بر او حلال نخواهد بود، مگر این که همسر دیگری انتخاب کند. زوج و ازواج در گیاهان نیز به کار رفته. مثل «سُبْحانَ الَّذی خَلَقَ الاَْزْواجَ کُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ …» (36/یس)، یعنی: منزه است کسی که تمام «زوج ها» را آفرید، از آنچه در زمین می رویاند. درباره حیوانات نیز آمده «قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلِّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ …» (40/هود)، یعنی: (به نوح) گفتیم از هر جفتی از حیوانات (نر و ماده) یک زوج در آن (کشتی) حمل کن. در زبان عرب زوجین به معنی یک جفت است. این کلمه با مشتقات آن 81 بار در قرآن آمده است.

ص:488

805 زاد:

توشه. در اقرب گوید: زاد طعامی است که برای مسافرت آماده شود. «وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّه وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی …» (197 / بقره). یعنی: و آن چه از کارهای نیک انجام دهید، خدا آن را می داند و زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه پرهیزکاری است. به تصریح قرآن بهترین توشه آخرت تقوی و پرهیزکاری است. «زاد» فقط در این آیه آمده است. (تکرار: 1).

806 زَوْر:

قصد، میل. زیارت نیز از آن است. مثل «حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» (2 / تکاثر)، یعنی: تا آنجا که به زیارت قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را بر شمردید). و به معنی میل و انحراف است. مثل «وَ تَرَی الشَّمْسَ اِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ … ذاتَ الشِّمالِ …» (17 / کهف)، یعنی: می بینی آفتاب را از غار

ص:489

آنها به طرف شمال میل می کند. (تکرار: 6).

807 زَوال:

از بین رفتن و انتقال از محل. «اَوَ لَمْ تَکُونُوا اَقَسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ» (44/ابراهیم)، یعنی: مگر قبلاً شما سوگند یاد نکرده بودید که زوال و فنایی برای شمانیست. (تکرار: 1).

808 زَیْت:

روغن زیتون (مفردات). «یَکادُ زَیْتُها یُضی ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ …» (35/نور)، یعنی: نزدیک است بدون تماس با آتش شعله ور شود. (تکرار: 7).

809 زَیْتُون:

به درخت زیتون و میوه آن هر دو گفته می شود، واحد آن زَیْتُونَه است

(اقرب). «وَ جَنّاتٍ مِنْ اَعْنابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّانَ …» (99 / انعام)، یعنی: و باغ هایی از انواع انگور و زیتون و انار. «یَوْقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ» (35 / نور)، یعنی: این چراغ با روغنی افروخته می شود که از درخت

ص:490

پربرکت زیتونی گرفته شده. زیتونه فقط 1 بار در قرآن آمده ولی زیتون 5 بار.

810 زید:

زید و زَیادت به معنی نموّ و افزایش و نیز به معنی افزودن است «لازم و متعدی» (1)هر دو آمده است. «وَ اِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ ایمانا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» (2/انفال)، یعنی: و هنگامی که

آیات او بر آنها خوانده می شود ایمانشان افزون می گردد و تنها بر پروردگارشان توکّل دارند. «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا …» (10/بقره)، یعنی: در دل های آنها یک نوع بیماری است، خداوند بر بیماری آنها می افزاید. این کلمه با مشتقات آن

ص:491


1- فعل لازم فعلی است که مفعولٌ بِه ندارد و فعل متعدّی مفعولٌ بِه دارد. لازم زادَ یعنی «نموّ کرد» و متعدی آن به معنای «نموّ داد» می باشد.

61 بار در قرآن آمده است.

811 زَیْد:

مراد از زید در قرآن زید بن حارثه پسر خوانده رسول خدا صلی الله علیه و آله است. حضرت دختر عمّه خویش زینب را بر او تزویج کرد ولی نتوانستند الفت بکنند سرانجام زید او را طلاق داد و حضرت او را به زنی گرفت و خواست رسم جاهلیّت را که زن پسر خوانده را بر شخص حرام می دانستند بشکند. مردم در این باره داد و

بیداد راه انداختند تا آیه نازل شد که: ما زینب را بعد از طلاق زید بر تو تزویج کردیم تا مؤمنان را در خصوص ازدواج با زنان پسر خوانده هایشان مشکلی نباشد. و نیز آیه آمد که خداوند پسر خوانده ها را پسران شما نمی داند و زنان آنها مثل زنان پسران صلبی حرام نیستند این کاری است که شما در آورده اید. «ما جَعَلَ اللّه لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِه وَ ما جَعَلَ اَزْواجَکُمُ الّلائی تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ ا

ص:492

ُمَّهاتِکُمْ وَ ما جَعَلَ اَدْعِیاءَکُمْ اَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِاَفْوهِکُمْ وَاللّه یَقُولُ الْحَقَّ …» (4 / احزاب)، یعنی: خداوند برای هیچ کس دو قلب در درون وجودش نیافریده و هرگز همسرانتان را که مورد «ظهار» قرار می دهید مادران شما قرار نداده و (نیز) فرزند خوانده های

شما را فرزند حقیقی قرار نداده است، این سخنی است که شما تنها به زبان خود می گویید (سخنی باطل و بی مأخذ) اما خداوند حق می گوید. «فَلَّما قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْناکَها لِکَیْلا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فی اَزْواجِ اَدْعِیائِهِمْ …» (37/احزاب)، یعنی: هنگامی که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسری تو در آوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده های آنها نباشد. (تکرار: 1).

812 زَیْغ:

انحراف از حقّ. راغب می گوید: اَلْمَیْلُ عَنِ الاِْسْتِقامَهِ. «فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ

ص:493

زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ …» (7/آل عمران)، یعنی: آنان که در قلوبشان انحرافی است به متشابه قرآن می چسبند. ملاحظه می شود

که زیغ در انحراف دل از حقّ به کار رفته است. همچنین «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ اِذْ هَدَیْتَنا …» (8/آل عمران)، یعنی: (راسخان در علم می گویند:) پروردگارا، دل هایمان را بعد از آن که ما را هدایت کردی، (از راه حقّ) منحرف مگردان. اِزاغَه منحرف کردن است. در عدّه ای از آیات نسبت زیغ به چشم داده شده و آن همان انحراف و اشتباه چشم است که واقع را در صورت دیگر ببیند. (تکرار: 9).

813 زَیْل:

کنار شدن. در قرآن همه جا توأم با حرف نفی است که افاده اثبات می کند (1)«وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ …»

ص:494


1- مفهوم مثبت دارد.

(217/بقره)، یعنی: پیوسته با شما جنگ می کنند. (تکرار: 2).

814 زینَت:

زینت سه گونه است: زینت باطنی مثل علم و اعتقادات خوب، زینت بدنی مثل نیرومندی، زینت خارجی مثل زیور و مال (استفاده از مفردات). «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الاَْرْضِ زینَهً لَها» (7/کهف)، یعنی: ما آن چه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم. «اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زینَهُ الْحَیوهِ الدُّنْیا …» (46/کهف)، یعنی: مال و فرزندان، زینت حیات دنیا هستند. «وَ لکِنّا حُمِّلْنا اَوْزارا مِنْ زینَهِ الْقَوْمِ» (87 / طه)، یعنی: ولی ما مقداری از زینت آلات قوم خود را که با خود داشتیم افکندیم. زینت در این آیات در زیور و مال و وسایل زندگی به کار رفته که گسترده تر از معنای «زیور» فارسی است. «وَ لکِنَّ اللّه حَبَّبَ اِلَیْکُمُ الاْیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ …»

(7/حجرات)، یعنی: ولی خداوند ایمان را

ص:495

محبوب شما قرار داده و آن را در دل هایتان زینت بخشیده. زینت در این آیه و نظیر آنها زینت باطنی است. زینت در قرآن به خدا نسبت داده شده چنان که گذشت و مثل «زَیَّنا لَهُمْ اَعْمالَهُمْ» (4/نمل)، یعنی: اعمال (سوء) آنها را برای آنان زینت می دهیم، «زَیَّنَا السَّماءَالدُّنْیا» (6 / صافات)، یعنی: ما آسمان پایین را تزیین کردیم. و نیز به شیطان نسبت داده شده است مثل «اَفَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ کَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ» (14 / محمد). یعنی: آیا کسی که دلیل روشنی از سوی پروردگارش دارد، همانند کسی است که زشتی اعمالش در نظرش تزیین شده و از هوای نفس پیروی

می کند؟ (تکرار: 19).

ص:496

س (139 لغت)

815 سین:

حرف 15 از الفبای فارسی و 12 از الفبای عربی است. سین مفرده حرفی است مخصوص مضارع و چون مانند جزء آن است در آن عمل نمی کند و مضارع که میان حال و استقبال مشترک است با دخول سین مخصوص استقبال می شود و مدّت استقبال با سین تنگ تر از مدّت آن با سَوْفَ است (اقرب). نگارنده: احتمال قوی می دهم که سین در بسیاری از جاها برای تأکید باشد نه استقبال زیرا در آیاتی نظیر «سَاُرْهِقُهُ صَعُودا» (17/مدثّر)، یعنی: به زودی او را مجبور می کنم که از قلّه زندگی بالا رود. و آیات بسیاری نظیر این ها، نمی شود گفت سین فقط برای استقبال و خروج مضارع از اشتراک است بلکه می شود

یقین کرد که سین برای تأکید است و معنای «حتما» می دهد. زمخشری در ذیل آیه

ص:497

«فَسَیَکْفیکَهُمُ اللّه…» (137/بقره)، یعنی: و خداوند دفع شرّ آنها را از شما می کند. گوید: معنای سین آن است که این لا محاله خواهد بود هر چند مدّتی طول بکشد و در ذیل آیه «اُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّه…» (71 / توبه)، یعنی: خداوند به زودی آنها را مورد رحمت خویش قرار می دهد، گفته: سین رحمت حتمی را افاده می کند.

816 سُؤال:

طلب، خواستن، (اقرب)، سؤال کردن. مثل «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ …» (85/اسراء)، یعنی: درباره روح از تو می پرسند. سُؤْل به معنی خواسته است (قاموس). «قالَ قَدْ اُوتیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی»

(36/طه)، یعنی: فرمود: ای موسی خواسته تو داده شد. موسی از خدا خواست که هارون را کمک و یار و شریک وی قراردهد آیه فوق در جواب آن است. این کلمه با مشتقات آن

ص:498

132 بار در قرآن آمده است.

817 سَأْم:

ملالت و دلتنگی. «وَ لا تَسْئَمُوا اَنْ تَکْتُبُوهُ …» (282 / بقره)، یعنی: از نوشتن قرض ملول نباشید. «لا یَسْئَمُ الاِْنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَیْرِ …» (49 / فصّلت)، یعنی: انسان هرگز از تقاضای نیکی (و نعمت) خسته نمی شود … (تکرار: 3).

818 سَبَأْ:

نام قومی بود که سلیمان به دیارشان لشکر کشید و در اثر نافرمانی از دستور پیامبران سدّشان شکست و خانه هایشان ویران شد. از آیات قرآن به

دست می آید که قوم سَبَأْ دارای حکومت بودند و زنی بر آنها سلطنت می کرد و نیز آفتاب پرست بوده اند و ساز و برگ قوی داشته و ملکه ایشان به دست حضرت سلیمان ایمان آورده است.

ناگفته نماند: اهل سدّی که شکست و مردمی که سلیمان به

ص:499

دیارشان لشکر کشید هر دو از قوم سباءاند ولی ظاهرا غیر هم بوده اند و دو قضیّه در دو زمان متفاوت اتفاق افتاده است. «لَقَدْ کانَ لِسَبَأٍ فی مَسْکَنِهِمْ آیَهٌ …» (15/سباء)، یعنی: برای قوم سبأ در محل سکونتشان نشانه ای (از قدرت الهی) بود. «وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَأٍ بِنَبَأٍ یَقینٍ» (22/نمل)، یعنی: من از سرزمین سبأ یک خبر قطعی برای تو آورده ام. (تکرار: 2).

819 سَبّ:

دشنام. «وَ لا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدْعُونَ

مِنْ دُونِ اللّه فَیَسُبُّوا اللّه عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمِ …» (108 / انعام)، یعنی: (معبود) کسانی را که غیر خدا را می خوانند دشنام ندهید مبادا آنها (نیز) از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند. مراد از «الّذین» معبودها و فاعل «یَدْعُونَ» مشرکان است یعنی معبودهای مشرکان را دشنام نگوئید زیرا آنها هم از روی جهل خدا را که معبود شما است دشنام

ص:500

گویند. قید «فَیَسُّبُوا اللّهَ» روشن می کند که غرض سبِّ آشکار است وگرنه در صورت نهان بودن که اطلاّع ندارند تا مقابله بمثل کنند، بلامانع به نظر می رسد. در کافی بابی تحت عنوان (سابّ) هست که از سَبّ مؤمنین و سَبّ آشکار مؤمن و غیر مؤمن نهی می کند و درباره مشرکان مقتول بدر نقل شده که

حضرت فرمود: به این جنازه ها دشنام نگوئید چیزی از دشنام شما به اینها نمی رسد ولی زندگان را اذیّت می کنید. (تکرار: 2).

820 سَبَب:

وسیله.

راغب گوید: سبب ریسمانی است که با آن از درخت خرما بالا می روند و جمع آن اَسْباب می باشد. ابن اثیر گوید: سبب ریسمانی است که با آن آب می کشند و به طور استعاره به هر وسیله سبب گفته شده است. «وَ آتَیْناهُ مِنْ کُلِّ

ص:501

شَیْءٍ سَبَبا. فَاَتْبَعَ سَبَبا» (84 85 / کهف)، یعنی: ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم. او از این اسباب پیروی (و استفاده) کرد. (تکرار: 9).

821 سَبْت:

قطع، بریدن (مفردات). «وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتا» (9 / نباء)، یعنی: خوابتان را برای شما مایه آرامش قرار دادیم. سُبات در آیه آرامش و استراحت است و آن نوعی قطع عمل است. (تکرار: 9).

822 سَبْح:

شنا. اعمّ از آن که در آب باشد یا در هوا. «وَ السّابِحاتِ سَبْحا» (3 / نازعات)، یعنی: قسم به شناگران که به طرز مخصوصی شنا می کنند. ظاهرا مراد ابرها است که در هوا راه می روند. «اِنَّ لَکَ فِی النَّهار سَبْحا طَویلاً» (7/مُزَّمِّل)، یعنی: که در روز تلاش بسیار خواهی داشت. فراغت خاطر و

ص:502

عبادت عالی در شب میسّرتر است. به نظر می آید مراد از آیه همان تلاش و کوشش باشد آیات ماقبل درباره عبادت شب است.

(تکرار: 3).

تَسبیح: تنزیه خدا از هر بدی و نالایق (مجمع). سُبْحانَ اللّه و سُبْحانَکَ گاهی برای تعجّب آید. مثل «قُلْ سُبْحانَ رَبّی هَلْ کُنْتُ اِلاّ بَشَرا رَسُولاً» (93 / اسراء)، یعنی: بگو منزه است پروردگارم (از این سخنان بی ارزش) مگر من جز بشری هستم که فرستاده خداست؟ (تکرار: 2).

823 سَبْط:

به فتح (س) انبساط یافتن به آسانی و به کسر (سین) نوه و فرزند فرزند است. مفردات و صحاح و قاموس و اقرب آن را وَلَدُ الْوَلَدِ گفته اند. «اَلْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سِبْطا رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله». جمع سِبْط اَسْباط است. «وَ ما اُنْزِلَ اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ …» (136/بقره)، یعنی: و

آن چه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و

ص:503

یعقوب و پیامبران اسباط بنی اسرائیل نازل گردید. این کلمه 5 بار در قرآن مجید آمده و همه درباره بنی اسرائیل است.

824 سَبْع:

هفت. «لَها سَبْعَهُ اَبْوابٍ» (44/حجر)، یعنی: هفت در دارد. سَبْعُون: هفتاد. «اِنْ تَسْتَغْفِر لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّهً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّه لَهُمْ …» (80 / توبه)، یعنی: (حتی) اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی، هرگز خداوند آنها را نمی آمرزد. مراد از سَبْعین کثرت است نه این که اگر بیشتر از 70 بار استغفار کنی خواهد بخشود. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.

825 سَبُع:

درنده.

راغب گوید گفته اند: به علّت تمام قوی بودن سَبُع خوانده شده

که سبع از اعداد تامّه است. «وَ ما اَکَلَ السَّبُعُ

ص:504

اِلاّ ما ذَکَیّْتُمْ …» (3 / مائده)، یعنی: و باقیمانده صید حیوان درنده، مگر آن که (به موقع بر آن حیوان برسید و) آن را سر ببرید … (تکرار: 1).

826 سَبَغ:

وسعت و تمام. «وَ اَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَهً وَ باطِنَهً …» (20 / لقمان)، یعنی: نعمت های ظاهری و باطنی خویش را بر شما فراوان بخشید و تمام کرد. «اَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ …» (11 / سباء)، یعنی: (و دستور دادیم) زره های کامل و فراخ بساز و حلقه ها را به اندازه و متناسب کن. «دِرْعٌ سابِغٌ» زرهی است که وسیع و کامل باشد. آیه دستور است به داود نبی که زره های وسیع و کامل بساز و در بافتن آنها اندازه نگهدار. از این مادّه فقط دو کلمه فوق در قرآن یافته است.

827 سَبْق:

تقدّم. پیش افتادن و به طور استعاره در احراز فضیلت به کار می رود.

ص:505

«وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ» ، یعنی: آنان که به وسیله اعمال صالحه به رحمت و جنّت خدا پیشی گرفته اند. استباق به معنی مسابقه و پیشی گرفتن بر یکدیگر است. این کلمه با مشتقات آن 37 بار در قرآن آمده است.

مَسْبُوق: مغلوب و عاجز. «وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ. عَلی اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَکُمْ» (6160/واقعه). یعنی: و هرگز کسی بر ما پیشی نمی گیرد. به این منظور که گروهی را به جای گروه دیگری بیاوریم. «اَ تَأْتُونَ الْفاحِشَهَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ اَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ» (80/اعراف)، یعنی: آیا عمل شنیعی انجام

می دهید که احدی از جهانیان پیش از شما انجام نداده است؟ این آیه و آیه 28 عنکبوت درباره قوم لوط است و روشن می کند که لواط اوّلین بار در قوم لوط پیدا شده است.

828 سَبیل:

راه، اعم از آن که راه هدایت

ص:506

باشد. مثل «فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ …» (12/مائده)، یعنی: از راه راست منحرف گردیده است. و یا راه ضلالت، به صورت مذکّر و مؤنّث هر دو آمده است. «قُلْ هذِهِ سَبیلی اَدْعُوا اِلَی اللّه…» (108 / یوسف)، یعنی: بگو: این راه من است که به سوی خدا دعوت می کنیم. که مؤنث به کار رفته است. گاهی از سبیل تعدّی و تجاوز قصد می شود که در واقع راه تجاوز است. مثل «فَاُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبیلٍ» (41/شوری)، یعنی:

ایرادی بر او نیست. (تکرار: 166).

سُبُل: جمع سبیل است. مثل «فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً …» (69 / نحل)، یعنی: راه هایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما.

829 سِتَّه:

شش. «خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ فی سِتَّهِ اَیّامٍ …» (54/اعراف)، یعنی: آسمان ها و زمین را در شش روز (شش دوران) آفرید،

ص:507

سِتّین: 60 «فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَأِطْعامُ سِتّینَ مِسْکینا …» (4/مجادله)، یعنی: و کسی که توانایی این را هم نداشته باشد، شصت مسکین را اطعام کند. (تکرار: 7).

830 سَتْر:

پوشاندن و به کسر (س) پرده و پوشش (اقرب). «لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونَها سِتْرا» (90 / کهف)، یعنی: بر آنها جز آفتاب پوششی قرار نداده بودیم. استتار اختفا و

مخفی شدن است. (تکرار: 3).

831 سَجْدَه:

سجود در لغت به معنی تذلّل، خضوع و اظهار فروتنی است.

طبرسی فرموده: سجود در لغت خضوع و تذلّل است و در شرع عبارت است از گذاشتن پیشانی بر زمین. در شریعت اسلام سجده بر غیر خدا حرام است و آن گذاشتن اعضاء 7 گانه (پیشانی، کف دست ها، زانوها و سرانگشتان بزرگ دو پا) بر زمین است و

ص:508

اهمّ آنها گذاشتن پیشانی است. سُجُود هم به صورت مصدر (1) و هم به عنوان ساجد آمده است. مثل «سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ …» (29 / فتح)، یعنی: نشانه آنها در

صورتشان از اثر سجده نمایان است. رُکَّع جمع راکع و سُجُود جمع ساجِد است. چنان که سُجَّد نیز جمع ساجد است. «وَالَّذینَ یَبیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدا وَ قِیاما» (64/فرقان)، یعنی: آنها کسانی هستند که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام می کنند. مسجد اسم مکان است یعنی محل سجده و عبادت. «فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ …» (144/بقره)، یعنی: روی خود را به جانب مسجدالحرام کن. جمع مسجد مساجد است. این کلمه با مشتقات آن 92 بار در قرآن آمده است.

ص:509


1- سجده کردن.

832 سَجْر:

افروختن آتش، پرکردن و راغب آن را تشدید آتش گفته. اصل آن بنا به قول مجمع انداختن در آتش است. «ثُمَّ فِی النّارِ یُسْجَرُونَ» (72 / غافر)، معنی آیه یکی از این

سه تا است: سپس در آتش انداخته می شوند. سپس پر کرده می شوند در آتش. سپس در آتش سوخته می شوند. (تکرار: 3).

833 سِجِلّ:

راغب گوید: گفته شده سِجِلّ سنگی است که در آن چیزی نوشته شود سپس صحیفه را سِجِلّ نامیده اند. «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلّ لِلْکُتُبِ …» (104 / انبیاء)، یعنی: در آن روز آسمان را همچون طومار درهم می پیچیم. «وَ اَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَهً مِنْ سِجّیلٍ مَنْضُودٍ» (82/هود)، یعنی: و بارانی از سنگ و گل های متراکم بر روی هم بر آنها نازل نمودیم. (تکرار: 3).

834 سِجْن:

زندان. «رَبِ السِّجْنُ اَحَبُ اِلَیَّ

ص:510

مِمّا یَدْعُونَنی اِلَیْهِ …» (33/ یوسف)، پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از

آنچه این ها مرا به سوی آن می خوانند … (تکرار: 12).

835 سِجّین:

مکانی در جهنّم. «کَلاّ اِنَّ کِتابَ الْفُجّارِ لَفی سِجّینٍ وَ ما اَدْراکَ ما سِجّینٌ. کِتابٌ مَرْقُومٌ» (7 9 / مطفّفین)، یعنی: چنین نیست که آنها (درباره قیامت خیال می کنند) مسلمّا نامه اعمال فاجران در سجّین است. تو چه می دانی سجّین چیست؟ نامه ای است رقم زده شده و سرنوشتی است حتمی. از این سه آیه به دست می آید که سجّین هم ظرف کتاب فاجران و هم کتاب مرقومی است. این سخن بنا بر تجسّم عمل چنین است: اعمال گناه کاران مجسّم شده در محلّی قرار می گیرد و سجّین از آن اعمال تشکیل می شود و لذا می شود گفت که

ص:511

سجّین همان جهنّم است و چون اعمال خود سِجْنِی برای مجرمین است بدین جهت سِجّین نامیده شده و زیادت حروف در آن روشن کننده شدّت زندان است چنان که گفته اند. (تکرار: 2).

836 سَجْو:

سکون. «وَ الضُّحی. وَ اللَّیْلِ اِذا سَجی» (1 و 2/ضحی)، یعنی: قسم به روشنی روز و قسم به شب آن گاه که آرام شود. در اوّل شب نور با ظلمت به هم آمیخته است و چون مقداری از شب گذشت تاریکی مطلق است که گویی ظلمت ساکن شده و آرام گرفته است. (تکرار: 1).

837 سَحْب:

کشیدن، سَحاب را از آن جهت ابر می گویند که باد آن را می کشد و یا چون ابر، آن آب را می کشد (مفردات). «یَوْمَ

یُسْحَبُونَ فِی النّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ» (48 / قمر)، روزی که بر رویشان در آتش کشیده شوند.

ص:512

این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.

838 سَحاب:

ابرها. اسم جنس جمعی است واحد آن سَحابَه و جمع آن سُحُب و سَحائِب است. «وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ» (164 / بقره)، یعنی: و ابرهایی که در میان زمین و آسمان معلّقند. ابرها در حقیقت هوای مرطوب هستند که از سطح دریاها و اقیانوس ها در اثر حرارت خورشید تبخیر شده و در هوا متکاثف (1) گردیده به وسیله بادها به طرف خشکی ها روی می آورند و مانند دریائی بالدار در آسمان

شناورند و حامل رحمت پروردگار می باشند. باد در نقل و انتقال ابرها نقش عمده ای دارد، لذا قرآن بادها را بشارت دهنده باران نام می برد. «یُرْسِلُ

ص:513


1- درهم رفتن و حالت نیمه انجماد.

الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ …» (57 / اعراف)، یعنی: بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش می فرستد. (تکرار: 9).

839 سَحْت:

استیصال، از بین بردن. «لا تَفْتَرُوا عَلَی اللّه کَذِبا فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ …» (61/طه)، به خدا دروغ نبندید وگرنه شما را با عذاب مخصوصی مُسْتَأْصَل و ریشه کن می کند. (تکرار: 1).

سُحْت: حرام، اسم مصدر و شیء مُسْتَأْصَل شونده(1)است. راغب آن را پوستی که

مستأصل شود گفته است. «سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ اَکّالُونَ لِلسُّحْتِ …». (42 / مائده)، آنها بسیار به سخنان تو گوش می دهند تا آن را تکذیب کنند مال حرام فراوان می خورند … مراد از سُحْت در آیات فوق حرام است. راغب علّت

ص:514


1- یعنی چیز حرام شده.

تسمیه را چنین گوید: گویی حرام دین و مروّت شخص را از بین می برد. از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده سُحت رشوه گرفتن در قضاوت است و نیز به قیمت سگ، اجرت زانیه، قیمت مشروب، اکل مال یتیم و ربا اطلاق شده به مجمع البیان ذیل آیه فوق و تفسیر عَیّاشی رجوع کنید. (تکرار: 3).

840 سِحْر:

جادو، راغب گوید: سحر به چند معنی گفته می شود: اوّل حیله ها و

تخیّلات بی حقیقت است که شعبده باز با تردستی چشم شخص را از کاری که می کند منحرف می نماید … طبرسی فرموده: سحر و کهانت و حیله نظیر هم هستند از جمله سحر تصرّفی است که در چشم واقع می شود تا گمان کند کار همان طور است که می بیند حال آن که آن طور نیست. دقّت در آیات قرآن نشان می دهد که اثر سحر فقط

ص:515

در چشم و ذهن طرف است نه تصرّف در صورت و جنس شیء. به عبارت دیگر ساحر در چشم و خیال بیننده تصرّف می کند که ریسمان را مار گمان کند نه این که ریسمان را به حرکت درمی آورد آن گاه که انسان به محل تاریک نگاه می کند و قیافه مخوفی در نظرش مجسّم می شود چشم او

اشتباه می کند نه این که فلان درخت مثلاً به آن صورت درآمده است. قرآن فرماید: «فَلَمّا اَلْقَوْا سَحَرُوا اَعْیُنَ النّاسِ وَ اسْتَرهَبُوهُمْ …» (116/اعراف)، یعنی: و هنگامی که (وسایل سِحر خود را) افکندند، مردم را چشم بندی کردند … آیه صریح است در این که در چشم ها تصرّف کرده اند نه این که واقعا ریسمان ها را به حرکت آورده باشند. ایضا آیه «فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ …» (102/بقره)، یعنی: ولی آنها از

ص:516

آن دو فرشته مطالبی را می آموختند که بتوان به وسیله آن، میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند. نشان می دهد که در اذهان تصرّف کرده زوج را به زوجه دشمن می کردند نه این که در زوجه تصرّف کرده باشند. با این بیان فرق سحر و معجزه روشن می شود زیرا معجزه انقلاب حقیقی خارج و واقعیّت است مثلاً در قضیّه عصای موسی و آتش ابراهیم و شکافتن دریا برای بنی اسرائیل، در خارج عصا مار و دریا شکافته و آتش سرد شده بود. (تکرار: 28).

841 ساحِر:

سحر کننده، جمع آن در قرآن ساحِرُون (77 / یونس) و سَحَرَه (70 / طه) آمده است. سَحّار صیغه مبالغه است. «یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحّارٍ عَلیمٍ» (37/شعراء)، یعنی: تا هر ساحر ماهری را نزد تو آورند. مجموعه کلمات بالا 23 بار در قرآن ذکر

ص:517

شده است.

842 سَحَر:

نزدیک صبح. «وَ الْقانِتینَ وَ الْمُنْفِقینَ وَ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ»

(17/آل عمران)، یعنی: (در برابر خدا) خضوع و (در راه او) انفاق می کنند و در سحرگاهان استغفار می نمایند. اَسْحار جمع سَحَر است آیه از استغفار در سحرگاه حکایت می کند که بهترین وقت برای یاد خدا است. مفرد این کلمه 1 بار و جمع آن 2 بار در قرآن آمده است.

843 سُحْق:

دور، دوری. «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعیرِ» (11 / ملک)، یعنی: این جا است که به گناه خود اعتراف می کنند، دور باشند دوزخیان از رحمت خدا. سحیق به معنی مسحوق و مکان دور است. «وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّه فَکَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ اَوْ تَهْوی بِهِ الرّیحُ فی مَکانٍ سَحیقٍ» (31/حج)، یعنی: هر که به خدا شرک ورزد گویی از آسمان افتاده و مرغ (لشخوار) او را

ص:518

به سرعت می گیرد و یا باد به مکان دورش می برد یعنی رشته اش از خدا بریده و به خود واگذاشته است. (تکرار: 2).

اِسْحق علیه السلام: فرزند حضرت ابراهیم و از پیامبران مشهور. آیه «وَ اَوْحَیْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ …» (163/نساء). مقام رسالت وی را روشن می کند. (تکرار: 17).

844 ساحِل:

کنار دریا. «فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ …» (39 / طه)، یعنی: او را در دریا رها کن تا دریا او را به کنار اندازد. (تکرار: 1).

845 سَخْر:

ریشخند زدن، مسخره کردن. «اِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَاِنّا نَسْخَرُمِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ» (38/هود)، اگر ما را مسخره کنید ما هم شما را مسخره و ریشخند خواهیم کرد. (تکرار: 11).

تَسْخیر: یعنی وادار کردن به عمل با قهر و اجبار.

طبرسی آن را رام کردن گوید که

ص:519

عبارت اخرای سوق به قهر است. «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ …» (2 / رعد)، یعنی: خورشید و ماه را رام کرد و به حرکت و نظم مقهور نمود. (تکرار: 31).

سُِخْرِیّ: به ضم سین و کسر آن به معنی مسخره شده یا تسخیر شده است. «اَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیّا اَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الاَْبْصارُ» (63/ص)، یعنی: آیا ما آنها را به سخریه گرفتیم یا (به اندازه ای حقیر بودند که) چشم ها آنها را نمی دید؟ (تکرار: 3).

846 سَخَط:

غضب شدید که مقتضی عقوبت است. «اَفَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللّه کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّهِ» (162 / آل عمران)، یعنی: آیا

سپس کسی که رضایت خدا را پیروی کرد مانند کسی است که برخوردار شد بخششی از طرف خدا. (تکرار: 4).

ص:520

847 سَدّ:

بستن و اصلاح کردن. (تکرار: 4).

سَدید: یعنی قول صواب و محکم که باطل را در آن راهی نیست و از ورود باطل بسته شده است. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیدا» (70 / احزاب)، ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا بپرهیزید و سخن حق و درست بگویید. (تکرار: 2).

848 سِدْر:

درخت کُنار. برهان قاطع ذیل لغت کُنار می گوید: میوه ای است سرخ رنگ شبیه به عُنّاب لیکن از عنّاب بزرگ تر است. به عربی آن را سدر گویند. در فرهنگ عمید

ذیل لغت سدر شکل آن را کشیده و گوید: سدر درخت کُنار، شَجَرُ النَّبْق، درختی است تناور و خاردار بلندیش تا 40 متر می رسد می گویند تا 2000 سال عمر می کند، میوه آن به شکل سنجد و بعد از رسیدن سرخ یا زرد رنگ و شیرین می شود. ثمر آن در طبّ به کار می رود و برگ آن را پس از خشک کردن

ص:521

می سایند و در حمام بدن خود را با آن شستشو می دهند. ناگفته نماند کُنار غیر از درخت چنار معروف است. «فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ. وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» (28 و 29 / واقعه)، یعنی: آنها در سایه درختان سدر بی خار قرار دارند. و در سایه درخت موز پر برگ به سر می برند. «خَضِد» به معنی خم شده و یا بی خار است در این صورت سِدر مَخْضُود

درخت بی خار یا درختی است که شاخه هایش از کثرت میوه خم شده. آیه درباره بهشت و سِدر نکره است یعنی سِدر بخصوصی که نمی شود آن را با سدر دنیا مقایسه کرد. (تکرار: 4).

849 سُدُس:

یک ششم. «فَاِنْ کانَ لَهُ اِخْوَهٌ فَلاُِمِّهِ السُّدُسُ …» (11 / نساء)، اگر برای میّت برادرانی باشد برای مادر او است یک ششم … (تکرار: 3).

ص:522

سادِس: ششم. «وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ …» (22 / کهف)، و گروهی می گویند پنج نفر بودند که ششمین آنها سگشان بود. (تکرار: 2).

850 سُدی:

مُهْمَل: رها. چنان که در مجمع آمده. «اَ یَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدیً»

(36 / قیامت)، یعنی: آیا انسان گمان می کند که مهمل و بدون تکلیف و بدون ثواب و عقاب گذاشته می شود. (تکرار: 1).

851 سَرَب:

رفتن در سرازیری و نیز محل سرازیر چنان که راغب گفته است. «نَسِیا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبا» (61/کهف). ماهیِ خود را فراموش کردند پس راه خویش را سرازیر به طرف دریا پیش گرفت. (تکرار: 1).

852 سَراب:

شیء بی حقیقت، چیز کاذب. اهل لغت گویند: زمین شوره زارکه در

ص:523

آفتاب می درخشد و از دور به نظر می رسد سراب است. «وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّْمآنُ ماءً …» (39/نور)، یعنی: آنان که کافر شدند اعمالشان مانند

سرابی است که در بیابان، فرد تشنه آن را آب پندارد … «وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا» (20 / نباء)، یعنی: و کوه ها به حرکت درمی آید و به صورت سرابی می شود. از این آیه به دست می آید که روز قیامت کوه ها در نظر بیننده کوه اند ولی اگر به نزدیک آنها رود می بیند غبار هستند که کوه می نمایند که به حکم «وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» (5/قارعه)، به صورت پشم رنگین حلاّجی شده درآمده اند. (تکرار: 2).

853 سَرْبَلَ:

سِرْبال به معنی پیراهن است (مجمع). جمع آن سَرابیل است. «وَ جَعَلَ لَکُمْ

ص:524

سَرابیلَ تَقیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرابیلَ تَقیکُمْ بِأْسَکُمْ …» (81/نحل)، یعنی: و برای شما پیراهن هایی

آفریده که شما را از گرما (و سرما) حفظ می کند و پیراهن هایی که حافظ شما به هنگام جنگ است. سرابیل اوّل پیراهن ها و دوم زره های جنگی است در جواب این که لازم بود بفرماید: شما را از سرما حفظ می کند پس چرا فرموده از گرما حفظ می کند؟ باید گفت: حفظ کردن از سرما روشن و آشکار است و چون لباس از گرما هم نگه می دارد لذا فایده مخفی را فرموده است. در مجمع گوید: نگفت از سرما حفظ می کند زیرا آنچه از گرما حفظ می کند از سرما نیز حافظ است و چرا گرما را گفت حال آن که حفظ لباس از سرما بیشتر است؟ زیرا «مخاطب» این کلام اهل گرمسیر هستند

ص:525

احتیاج آنها به آنچه از گرما حفظ کند

بیشتر است. این مطلب از عطا نقل شده است. سَرابیل فقط 3 بار در قرآن مجید آمده است.

854 سِراج:

چراغ، آنچه با فتیله و روغن روشن می شود و از هر چیز نورانی سراج تعبیر می شود (مفردات). «وَ جَعَلَ فیها سِراجا وَ قَمَرا مُنیرا» (61 / فرقان)، یعنی: و در میان آن چراغ روشن (خورشید) و ماه نوربخشی آفرید. سراج 4 بار در قرآن آمده است 3 تا درباره خورشید است، چهارمی درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله است که فرموده: «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ اِنّا اَرْسَلْناکَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذیرا وَ داعِیا اِلَی اللّه بِاِذْنِهِ وَ سِراجا مُنیرا» (45 و 46/احزاب)، یعنی: ای پیامبر! ما تو را به عنوان گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده و تو را دعوت کننده به سوی اللّه

به فرمان او قرار دادیم و چراغ روشنی بخش.

ص:526

اوصافی که در این دو آیه برای آن حضرت نقل شده عبارت اند از: شاهد، مژده رسان، انذارکننده، داعی به سوی خدا و چراغ نور دهنده. در بسیاری از آیات، قرآن و شریعت نور نامیده شده. مثل «قَدْ جائَکُمْ مِنَ اللّه نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ» (15/مائده)، یعنی: از طرف خدا نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد. قرآن و شریعت که نور بخصوص هستند از وجود حضرت رسول صلی الله علیه و آله ظاهر می شود پس در این صورت آن حضرت چراغ آفرین است و قرآن و شریعت نور و روشنایی او می باشد. (تکرار: 4).

855 سَرْح:

رهاکردن. «وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ» (6/نحل)، شما را

در چهارپایان زینتی است آن گاه که آنها را به آغل بر می گردانید و آن گاه که در چَراگاه رها می کنید. (تکرار: 7).

ص:527

856 سَرْد:

بافتن. «اَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صالِحا …» (11/سبأ)، یعنی: (و دستور دادیم) زره هایی کامل و فراخ بساز و حلقه ها را به اندازه و متناسب کن و عمل صالح به جا آورید. (تکرار: 1).

857 سُرادِق:

سراپرده، خیمه.

طبرسی گوید: آن خیمه ای است محیط به آنچه در آن است و گویند: سرادق چادری است که به اطراف خیمه می کشند. سرادق مُعَرَّب سراپرده (1) است جمع آن سُرادِقات

است. «اِنّا اَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ نارا اَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها …» (29 / کهف)، یعنی: برای ستمکاران آتشی مهیّا کرده ایم که سراپرده اش آنها را در میان گرفته است. (تکرار: 1).

ص:528


1- پرده سرتاسری.

858 سِرّ:

نهان، امر پوشیده. «فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا …» (75 / نحل)، و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده انفاق می کند. این کلمه با مشتقات آن 31 بار در قرآن آمده است.

اِسْرار: نهان کردن است. «ثُمَّ اِنّی اَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ اَسْرَرْتُ لَهُمْ اِسْرارا (9/نوح)، دعوت خود را هم آشکار و هم نهان برایشان رساندم. «وَ اللّه یَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ» (26 / محمد)، اسرار را به فتح همزه و کسر آن هر دو خوانده اند و

در قرآن به کسر همزه است یعنی: خدا رازهای آنها و یا پنهان داشتنشان را می داند. البتّه اِسْرار مصدر باب افعال یعنی پنهان داشتن و اَسْرار جمع سِرّ به معنی رازها است. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.

859 سَریرَه:

مثل سِرّ به معنی امر پوشیده است. جمع آن سَرائِر می باشد (صحاح).

ص:529

«یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ. فَما لَهُ مِنْ قُوَّهٍ وَ لا ناصِرٍ» (9 و 10 / طارق)، در آن روز که اسرار پنهان آشکار می شود و برای او هیچ نیرو و یاوری نیست.

860 سُرُور:

شادی. راغب آن را شادی مکتوم در قلب گفته است. در این صورت معنای سِرَّ در آن ملحوظ است «فَوَقیهُمُ اللّهُ

شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَ لَقّیهُمْ نَضْرَهً وَ سُروُرا» (11/انسان)، یعنی: از این رو خداوند آنها را از شرّ آن روز نگه می دارد و از آنها استقبال می کند، در حالی که شادمان و مسرورند. (تکرار: 3).

861 سَریر:

تخت. سرور و شادی در آن ملحوظ است. سریر به صورت مفرد در قرآن مجید نیامده است ولی سُرُر که جمع آن است 5 بار درباره بهشت و 1 بار درباره تخت های دنیا آمده است. بدین ترتیب

ص:530

«فی جَنّاتِ النَّعیمِ عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ» (43 و 44 طور)، در باغ های پر نعمت بهشت بر تخت ها روبروی یکدیگر تکیه زده اند. 47/حجر 20/طور 15/واقعه 13/غاشیه. «وَ لِبُیُوتِهِمْ اَبْوابا وَ سُرُرا عَلَیْها یَتَّکِئُونَ» ،

(34/زخرف)، و برای خانه های آنها درها و تخت هایی (زیبا و نقره گون) قرار می دادیم که بر آن تکیه کنند.

862 سَرّاء:

مسرّت و وسعت زندگی است چنانکه ضرّاء خلاف آن است. «قَدْ مَسَّ آبائَنَا الضَّرّاءُ وَ السَّرّاءُ …» (95/اعراف)، (تنها ما نبودیم که گرفتار این مشکلات شدیم) به پدران ما نیز ناراحتی های جسمی و مالی رسید. (تکرار: 2).

863 سَرْع:

سُرْعَت به معنی شتاب است. سریع: شتابنده. «اِنَّ اللّه سَریعُ الْحِسابِ» (17/غافر)، خداوند سریع الحساب است.

ص:531

سِراع جمع سریع است. مثل «یَوْم یَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ سِراعا …» (43/معارج)، یعنی: روزی که شتابان از قبرها خارج

می شوند. مُسارَعَه در بیشتر آیات قرآن به معنی تکثیر و مبالغه است. مثل «اَ یَحْسَبُونَ اَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ …» (55 و 56 / مؤمنون)، یعنی: آنها گمان می کنند اموال و فرزندانی که به آنان داده ایم … برای این است که درهای خیرات را به روی آنها بگشاییم؟ «وَ سارِعُوا اِلی مَغْفِرَهٍ مِنْ رِبِّکُمْ …» (133/آل عمران)، یعنی: به سوی آمرزش خدا بیشتر عجله کنید. این هم ظاهرا برای مبالغه است. این کلمه با مشتقات آن 23 بار در قرآن آمده است.

864 سَریعُ الْحِساب:

از اسماء حُسْنی است. «اِنَّ اللّه سَریعُ الْحِسابِ» (51/ابراهیم)، چرا

ص:532

که خدا سریع الحساب است. مراد آن است

که ثواب و عقاب خدا چون وقتش رسد فوری است و معطلّی ندارد. مرحوم طبرسی در چند جا «سَریعُ الْحِساب» را سریع المجازاه گفته است. (تکرار: 8).

865 سَرَف:

تجاوز از حدّ. در اقرب گفته: آن ضدّ میانه روی و تجاوز از حدّ و اعتدال است. استعمال آن در قرآن همه جا از باب افعال است. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّه…» (53 / زمر)، یعنی: بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید از رحمت خدا نومید نشوید. «وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ» (31/اعراف)، یعنی: و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که خداوند

ص:533

مسرفان را دوست ندارد. دو امر اباحی (1) و

یک نهی تحریمی (2)است، به خوردن و آشامیدن اجازه داده و از تعدّی در آن دو نهی می کند. (تکرار: 23).

866 سَرْق:

دزدی. «وَ السّارِقُ وَ السّارِقَهُ فَاقْطَعُوا اَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا …» (38/مائده)، یعنی: دست مرد دزد و زن دزد را به کیفر عملی که انجام داده اند قطع کنید … به حکم این آیه دست دزد چه مرد باشد چه زن باید بریده شود ولی این حکم دارای شرایط بسیاری است که در فقه اسلامی مذکور است. بعضی ها از راه عاطفه این حکم را نعوذ باللّه ظالمانه خوانده اند حال آن که احکام تابع واقعیّات است نه احساسات

ص:534


1- یعنی افاده جواز می کند.
2- یعنی اِفاده حرمت می کند.

زودگذر. برای راحتی جامعه باید فرد مفسد فدا شود، جنایت کاران غرب به نام حفظ آزادی و منافع خود سینه هزاران بی گناه را سوراخ می کنند. روزی نیست که قسمتی از دنیا را به خاک و خون نکشند ولی این حکم را غیر قابل اجرا می خوانند. (تکرار: 9).

867 سَرْمَد:

دائم، همیشگی. «قُلْ اَرَأَیْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّه عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَدا اِلی یَوْمِ الْقِیامَهِ مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّه یَأْتیکُمْ بِضِیاءٍ …» (71/قصص)، بگو: خبر دهید اگر خدا شب را برای شما دائمی کند کیست معبودی غیر از خدا که روشنایی برای شما بیاورد. (تکرار: 2).

868 سَری:

رفتن در شب. اَسْری نیز مثل سَری است و گویند: اَسْری برای اوّل شب و سری برای آخر آن است. اِسْراء در تمام

قرآن با «با» تعدیه شده است. «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی

ص:535

الْمَسْجِدِ الاَْقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ» (1 / اِسراء)، یعنی: پاک و منزه است خدایی که بنده اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی که گرداگردش را پربرکت ساختیم برد، تا آیات خود را به او نشان دهیم او شنوا و بینا است. مراد از مسجدالحرام مسجد مکّه و از مسجد اقصی کلیسای بیت المقدس است و چون سرزمین فلسطین پرآب و علف است و محصول فراوان دارد. لذا «بارَکْنا حَوْلَهُ» آمده است. (تکرار: 6).

869 سَطْح:

گستردن. «وَ اِلَی الاَْرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ» (20 / غاشیه)، و به زمین که چگونه مسطح گشته؟ (تکرار: 1).

870 سَطْرْ:

نوشتن، خطّ، صفّ. «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» (1 / قلم)، یعنی: ن، سوگند به قلم و آنچه را با قلم می نویسند. این کلمه

ص:536

با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.

871 سَیْطَرَ:

ابوعبیده گوید: مصیطرون در اصل با سین است و هر سین که ما بعد آن طاء باشد جایز است به صاد تبدیل شود. اصل مسیطر از سطر به معنی مراقب و مسلّط و احوال نویس است. جمع آن مُصَیْطِرون (مسیطرون) است. «اَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَبِّکَ اَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ» (37 / طور)، یعنی: آیا خزائن پروردگارت نزد آنها است؟ یا بر همه چیز عالم سیطره دارند؟

872 سَطْو:

حمله و گرفتن به شدّت.

«تَعْرِفُ فی وُجُوهِ الَّذینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ یَکادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیاتِنا …» (72/حج)، یعنی: چون آیات صریح و روشن ما بر آنها تلاوت شود در چهره کفّار آثار انکار و خشم نمایان می شود آن چنان که هرلحظه امکان دارد به تلاوت کنندگان آیات

ص:537

ما حمله ببرند. (تکرار: 1).

873 سَعْد:

سَعْد و سَعادت به معنی نیک بختی است. ضدّ آن شِقاوت است: «یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّبِاِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ … وَ اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّهِ خالِدینَ فیها …» (105-108/هود)، یعنی: آن روز که (قیامت) فرا رسد هیچ کس جز به اجازه او سخن نمی گوید گروهی از آنها شقاوتمندند و گروهی سعادتمند … اما آن ها

که سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود … (تکرار: 2).

874 سَعْر:

فروزان شدن آتش و فروزاندن آن. «وَ اِذَا الْجَحیمُ سُعِّرَتْ» (12 / تکویر)، یعنی: و در آن هنگام که دوزخ شعله ور گردد. سَعیر از نام های جهنّم است و این به واسطه افروخته شدن آن است. (تکرار: 16).

875 سُعُر:

جمع سعیر به معنای شعله های

ص:538

آتش است. «اِنَّ الْمُجْرِمینَ فی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ» (47/قمر)، یعنی: مجرمان در گمراهی و شعله های آتشند (تکرار: 2).

876 سَعْی:

تند رفتن، کوشش. در قرآن مجید به معنی تند رفتن و دویدن و به معنی تلاش و کوشش به کار رفته است. «وَ جاءَ مِنْ اَقصَی الْمَدینَهِ رَجُلٌ یَسْعی …»

(20 / یس)، یعنی: مردی از آخر شهر شتابان یا در حالی که می دوید آمد … (تکرار: 30).

877 سَغْب:

گرسنگی، همچنین است مَسْغَبَه که مصدر میمی (1) است. «اَوْ اِطْعامٌ فی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَهٍ. یَتیما ذا مَقْرَبَهٍ» (14 و 15/بلد)، یعنی: یا اطعامی در روز گرسنگی به یتیمی که دارای قرابت است. (تکرار: 1).

878 سَفْح:

ریختن، جاری کردن، جاری

ص:539


1- یعنی مصدر فعل که با حرف میم آغاز می شود.

شدن. «لا اَجِدُ فیما اُوحِیَ اِلَیَّ مُحَرَّما عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ اِلاّ اَنْ یَکُونَ مَیْتَهً اَوْ دَما مَسْفُوحا …» (145/انعام)، یعنی: در آن چه بر من وحی شده، هیچ حرامی بر کسی که غذایی می خورد، نمی یابم به جز این که مردار باشد

یا خونی که (از بدن حیوان) بیرون ریخته. دم مسفوح به معنای خون ریخته شده است قید مسفوح برای آن است که خون باقی مانده در گوشت پس از رفتن خون متعارف مباح است (مجمع). مسافحه و سِفاح به معنی زنا است. «وَ اُحِلَّ لَکُمْ ماوَراءَ ذلِکُمْ اَنْ تَبْتَغُوا بِاَمْوالِکُمْ مُحْصِنینَ غَیْرَ مُسافِحینَ …» (24 /نساء)، یعنی: غیر از زنانی که گفته شد دیگران بر شما حلال اند که با اموال خود بخواهید در حالی که عفیفند و زناکار نیستند. (تکرار: 4).

879 سَفْر:

پرده برداشتن و آشکار کردن.

ص:540

مسافرت را از آن جهت سَفَر گویند که اخلاق مردم در آن آشکار می شود طوری که در غیرآن آشکار نمی شود. (مجمع، ذیل آیه

184 بقره). «فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضا اَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ اَیّامٍ اُخَرَ …» (184/بقره)، یعنی: کسانی از شما که بیمار یا مسافر باشند، روزهای دیگری را (به جای آن روزه بگیرند). جمع سَفَر اَسْفار است. مثل «فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ اَسْفارِنا …» (19/سباء)، یعنی: ولی (این ناسپاس مردم) گفتند: پروردگارا میان سفرهای ما دوری بیفکن. (تکرار: 12).

سِفْر: کتاب و نامه است که حقایق و مطالب را روشن و آشکار می کند جمع آن اَسْفار است. «کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفارا» (5/جمعه)، مانند درازگوشی هستند که کتاب هایی را حمل می کنند. چنان که راغب گفته است، طبرسی نیز علّت تسمیه را چنین بیان فرموده است.

ص:541

سفیر: فرستاده و نماینده است. ظاهرا علت تسمیه (1) اظهار و کشف مطالب است که سفیر مطالب را آشکار می کند. جمع آن سُفَراء است. مثل فقیه و فُقَهاء و آن را مصلح میان قوم نیز گفته اند.

سافِر: به معنی کاتب و نویسنده است جمع آن سَفَرَه. مثل «بِاَیْدی سَفَرَهٍ کِرامٍ بَرَرَهٍ» (15 و 16 / عبس)، به دست نویسندگانی است، والامقام و فرمانبردار و نیکوکار.

اِسْفار: روشن شدن و آشکار گشتن است. «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌ ضاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ» (39/عبس)، چهره هایی در آن روز روشن، خندان و شادمان هستند. «اَللّهُ مَّ اَجَعَلْنا مِنْهُمْ».

880 سَفْع:

گرفتن. «کَلاّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعا بِالنّاصِیَهِ» (15 / علق)، نه چنین است اگر بس

ص:542


1- نامگذاری.

نکنید حتما او را از موی پیشانی می گیریم. (تکرار: 1).

881 سَفْک:

ریختن، خواه ریختن خون باشد یا اشک یا شیء مذاب. «اَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ …» (30 / بقره)، یعنی: (پروردگارا) آیا کسی را در زمین قرار می دهی که فساد و خونریزی کند؟ ناگفته نماند در قرآن و نهج البلاغه همه جا در ریختن خون به کار رفته است. به نظر می آید که سفک مخصوص خون ریختن است برخلاف «سَفْح» که گذشت و در ریختن خون و غیره استعمال شده است. (تکرار: 2).

882 سِفْل:

پائینی، پستی. این کلمه با مشتقات آن 10 بار در قرآن آمده است.

سافِل: پائین. «جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها …» (82 / هود)، بالای آن را پائین آن

ص:543

گردانیدیم یعنی زیر و رو کردیم.

اَسْفَل: پائین تر. «اِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسفَلِ مِنَ النّارِ …» (145 / نساء)، یعنی: (زیرا) منافقان در پائین ترین مرحله دوزخ قرار دارند … جمع آن اَسْفَلُون وَ اَسْفَلینَ است. «فَجَعَلْناهُمُ الاَْسْفَلینَ» (98/صافات)، یعنی: ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم. سُفْلی مؤنث اَسْفَل است. «وَ جَعَلَ کَلِمَهَ الَّذینَ کَفَرُوا السُّفْلی …» (40/توبه)، سپس او را به پائین تر پائین ها برگرداندیم. کلمه سُفْلی 1 بار در قرآن مجید آمده است.

883 سَفْن:

تراشیدن، مثل تراشیدن چوب و پوست و تراشیدن خاک روی زمین توسط باد. کشتی را به اعتبار آنکه سطح آب را می تراشد سَفینَه گفته اند (راغب). «فَانْطَلَقا حَتّی اِذا رَکِبا فِی السَّفینَهِ خَرَقَها …» (71/کهف)، یعنی: آنها به راه افتادند تا این که سوار

ص:544

کشتی شدند و او کشتی را سوراخ کرد. (تکرار: 4).

884 سَفَه:

حماقت، قاموس آن را جهالت گفته است. «قَدْ خَسِرَ الَّذینَ قَتَلُوا اَوْلادَهُمْ سَفَها بِغَیْرِ عِلْمٍ …» (140 / انعام)، یعنی: مسلما آنها که فرزندان خود را از روی سفاهت و نادانی کشتند زیان دیدند. «بِغَیْرِ عِلْمٍ». قرینه است که سَفَه به معنی جهالت است. (تکرار: 11).

سَفاهَه: مثل سَفَه است. «اِنّا لَنَراکَ فی سَفاهَهٍ …» (66 / اعراف)، ما تو را در سفاهت (نادانی و سبک مغزی) می بینیم.

سَفیه: احمق. «کانَ یَقُولُ سَفیهُنا عَلَی اللّه شَطَطا» (4 / جنّ)، سفیهان ما درباره خداوند سخنان ناروا می گفتند. جمع آن سُفَهاء است. «قالُوا اَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ …» (13/بقره)، یعنی: گفتند: آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟

ص:545

885 سَقَر:

دوزخ. «سَاُصْلیهِ سَقَرَ» (26/مدثر)، یعنی: او را در آتش دوزخ در افکندیم.

طبرسی گوید: اصل آن تغییر رنگ است و آن از نامهای جهنّم است و علّت این تسمیه ظاهرا آن است که جهنّم می سوزاند و رنگ پوست را تغییر می دهد.

(تکرار: 4).

886 سَقَطَ:

سُقُوط: افتادن. «اَلا فِی الْفِتْنَهِ سَقَطُوا …» (49 / توبه)، یعنی: آگاه باش که آنها خود به فتنه در افتادند. اِسْقاط ساقط کردن است. «اَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفا …» (92 / اسراء)، یعنی: یا آسمان را چنان که پنداشته ای پاره پاره روی ما بیافکنی. (تکرار: 8).

887 سَقْف:

پوشش اطاق. «فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ …» (26 / نحل)، سقف از بالا بر رویشان افتاد … جمع آن سُقُف است. (تکرار: 4).

ص:546

888 سُقْم:

راغب گوید: سقم مرض بدن است. اما «مرض» گاهی در بدن و گاهی در قلب عارض می شود. (تکرار: 2).

سَقیم: مریض و پریشان حال. «فَنَظَرَ نَظْرَهً فِی النُّجُومِ. فَقالَ اِنّی سَقیمٌ» (88 و 89/صافات)، (سپس) او نگاهی به ستارگان افکند و گفت: من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمی آیم). (تکرار: 2).

889 سَقْی:

آب دادن (راغب). «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا» (21/انسان)، و پروردگارشان شراب طهور به آنها می نوشاند. (تکرار: 25).

اِسْتِسْقا: طلب آب کردن. «وَ اِذِ اسْتَسْقا مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ …» (60 / بقره)، و (به خاطر بیاورید) زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد، به او دستور دادیم: عصای خود را بر سنگ مخصوص بزن.

ص:547

سِقایَه: ظرفی که با آن آب می دهند (مشربه). «فَلَمّا جَهَزَّهُمْ بِجَهازِهُمْ جَعَلَ السِّقایَهَ فی رَحْلِ اَخیهِ …» (70 / یوسف)، و هنگامی که بارهای آنها را بست ظرف آب خوری ملک را در بار برادرش قرار داد. سِقایَه برای مصدر به معنای آب دادن نیز آمده است. مثل «اَ جَعَلْتُمْ سِقایَهَ الْحاجِّ وَ عِمارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّه…» (19/توبه)، آیا آب دادن حاجیان و تعمیر مسجد الحرام را مانند آن کس می دانید که به خدا ایمان آورده است.

890 سَکْب:

ریختن و ریخته شدن. «وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ» (30 و 31 / واقعه)، یعنی: اصحاب یمین در سایه و همیشه و در کنار آب روان هستند در المیزان آمده:

گفته اند ظِلِّ مَمْدُود سایه ای است که آفتاب آن را نبرد و باقی و پیوسته است. ماء

ص:548

مسکوب آبی است که پیوسته جاری باشد. (تکرار: 1).

891 سَکْت:

سُکُوت به معنی ترک سخن است و چون سکوت توأم با نوعی سکون و آرامش است به طور استعاره در این معنا نیز به کار می رود. «وَ لَمّا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ …» (154/اعراف)، چون خشم موسی فرو نشست. (تکرار: 1).

892 سُکْر:

مستی، شراب و چیز مست کننده (راغب) و چون غفلت و بی خبری نوعی از مستی است لذا به آن سَکْرَه گفته شده. «لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ» (72/حجر)، یعنی: به جان تو که آنها در غفلت خود سرگردان بودند و شاید مراد از آن گمراهی است که آن هم شعبه ای از مستی است. این کلمه با مشتقات آن 7 بار در قرآن آمده است.

ص:549

سَکْرَهُ المَوْت: مستی مرگ همان شدّت مرگ است که بر عقل غالب می شود و هوش از سرمی رود. «وَ جائَتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ» (19 / ق)، و سرانجام سکرات مرگ حقیقت را (پیش چشم او) می آورد و (گفته می شود) این همان چیزی است که تو از آن فرار می کردی.

893 سَکْران:

مست. جمع آن سُکاری است «لا تَقْرَبُوا الصَّلوهَ وَ اَنْتُمْ سُکاری …» (43/نساء)، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید …».

894 سَکَن:

سُکُون و آرام گرفتن بعد از حرکت است. «مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّه یَأْتیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فیهِ …» (72 / قصص)، یعنی: کدام معبود غیر از اللّه است که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟ در وطن گرفتن و سکونت نیز به کار می رود.

ص:550

«وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا اَنْفُسهُمْ …» (45/ابراهیم)، یعنی: (شماها نبودید که) در منازل (و کاخ های) کسانی که به خویشتن ستم کردند سکنی گزیدید … به معنی آرامش باطن و اُنْس نیز آمده است. «وَ مِنْ آیاتِه اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسکُمْ اَزْواجا لِتَسْکُنوا اِلَیْها …» (21 / روم)، یعنی: و از نشانه های او این که همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید …

زوج نسبت به زوج مایه آرامش و اُنْس است. سَکَن همچنین به معنی آرامش و محل آرامش است. «وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ اِنَّ صَلوتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ …» (103/توبه)، یعنی: به آنها دعا کن زیرا دعای تو برای آنها آرامش و اطمینان خاطر است. (تکرار: 2).

اِسْکان: سکونت دادن. «رَبَّنا اِنّی اَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتی بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ …» (37 / ابراهیم)،

ص:551

یعنی: خدایا من بعضی از خانواده خود را به درّه غیر قابل کشت سکونت دادم. مسکن اسم مکان و جمع آن مساکن می باشد. «وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ» (45 / ابراهیم)، یعنی: (شماها نبودید که) در منازل (و کاخ های) کسانی که به خویشتن ستم کردند سکنی گزیدید؟

سَکینَه: آرامش قلب و اطمینان خاطر. «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ السَّکینَهَ فی قُلُوب الْمُؤْمِنینَ لِیَزْدادُوا ایمانا …» (4 / فتح)، یعنی: او کسی است که سکینه و آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد تا ایمانشان افزوده شود … این کلمه 6 بار در قرآن آمده و همه درباره آرامش قلبند که سبب ثبات و آرامش ظاهری است.

مَسْکَنَه: درماندگی. «وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ وَ الْمَسْکَنَهُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّه ذلِکَ بِاَنَّهُمْ

ص:552

کانُوا یَکْفُرُونَ بِایاتِ اللّه وَ یَقْتُلُونَ النَّبِییّنَ بِغَیْرِ الْحَقِّ …» (61 / بقره)، یعنی: خداوند (مهر) ذلّت و نیاز بر پیشانی آنها زد و مجددا گرفتار غضب الهی شدند، چرا که آنها نسبت به آیات الهی، کفر می ورزیدند و

پیامبران را به ناحق می کشتند … مسکنت از سکون است و آن درماندگی به خصوصی است که از ذلّت و خواری ناشی می شود و شخص پیش خود شرمنده می شود. این کلمه 2 بار در قرآن آمده و هر دو درباره یهود است.

مِسْکین: درمانده. بعضی ها گفته اند: مسکین آن است که هیچ چیز نداشته باشد و آن از فقیر شدیدتر است ولی دقّت در قرآن آن را تأیید نمی کند که در آیه «اَمَّا السَّفینَهُ فَکانَتْ لِمَساکینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ …» (79/کهف)، یعنی: اما آن کشتی متعلق به

ص:553

گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می کردند … مساکین به صاحب کشتی اطلاق شده است. فقر در لغت به معنی

حاجت است، فقیر یعنی حاجتمند و مستمند. مسکین از سکون است یعنی درمانده. درماندگی ممکن است در اثر فقر باشد و یا از مرض، فلج، نقص عضو و دوری از مال و اهل و غیره. بنابراین مسکین از فقیر اعمّ است. زیرا هر فقیر از لحاظ حاجت مسکین و درمانده است ولی بعضی از مسکین ها فقیر نیستند مثل مساکین سوره کهف که صاحب کشتی بودند که بعضی از آنها نقص عضو داشتند. کلمه مساکین 23 بار در قرآن مجید آمده است.

سِکّین: کارد. «وَ آتَتَ کُلَّ واحِدَهٍ مِنْهُنَّ سِکّینا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ …» (31/یوسف)، به هر یک از آنان کاردی داد و به یوسف گفت نزد

ص:554

ایشان برو. (تکرار: 1).

895 سَلْب:

گرفتن با قهر. «وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْفِذُوهُ مِنْهُ …» (73/حج)، یعنی: اگر مگس چیزی از آنها برباید باز گرفتن از آن نتوانند. (تکرار: 1).

896 سِلَح:

سِلاح هر چیزی است که با آن بجنگند. جمع آن اَسْلِحَه است. «وَدَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِکُمْ وَ اَمْتِعَتِکُمْ …» (102/نساء)، یعنی: کافران دوست دارند که شما از سلاح ها و متاع های خود غافل شوید … (تکرار: 4).

897 سَلْخ:

کندن پوست حیوان. تمام شدن و گذشتن ماه را به طور استعاره (1) سلخ و انسلاخ گفته اند. «وَ آیَهٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَاِذاهُمْ مُظْلِمُونَ» (37/یس)، یعنی: شب

ص:555


1- عاریه گرفتن لغتی برای معنائی.

برای آنها (نیز) نشانه ای است (از عظمت خدا) ما روز را از آن بر می گیریم، ناگهان تاریکی آنها را فرا می گیرد. کندن روز از شب ظاهرا بردن نور از مکان شب است و می شود گفت ذرّات هوا در ذات خود ظلمانی است نور آفتاب در آنها نفوذ می کند و پیوسته تبدیل به امواج حرارت شده و در ذرّات هوا و زمین جذب می شود و چون وقت غروب دیگر نور نرسید، روشنایی به طور کلّی از ذرّات کنده شده آنگاه مردم در ظلمت قرار می گیرند. (تکرار: 3).

898 سَلْسَبیل:

این کلمه بر اساس ظاهر آیه نام چشمه ای است در بهشت. «عَیْنا فیها تُسَمّی سَلْسَبیلاً» (18 / انسان)، از چشمه ای در بهشت که نامش سلسبیل است. (تکرار: 1).

899 سِلْسِلَه:

زنجیر. جمع آن سَلاسِل است. «اِذِ الاَْغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ

ص:556

یُسْحَبُونَ» (71/غافر). آن گاه که غل ها و زنجیرها در گردنشان باشد، کشیده شوند. (تکرار: 3).

900 سَلِطَ:

سُلْطَه به معنی قدرت است. «وَ لَوْ شاءَ اللّه لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ …» (90/نساء)، اگر خدا می خواست آنها را بر شما مسلَّط و غالب می کرد. (تکرار: 39).

901 سُلْطان:

دلیل و غلبه که عبارت اخرای تسلّط است. «اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ» (42/حجر)، بر بندگانم تسلّط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی می کنند. دلیل و حجّت را از آن جهت سلطان گویند که سبب

غلبه و تسلّط است. دقّت در موارد استعمال سلطان نشان می دهد که در قرآن مجید فقط در معنای تسلّط و دلیل به کار رفته است. سلطان گاهی در معجزه به کار رفته به

ص:557

عنوان آن که سبب تسلّط است. «ثُمَّ اَرْسَلْنا مُوسی وَ اَخاهُ هارُونَ بِایاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ» (45 / مؤمنون)، سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم. (تکرار: 37).

902 سَلَف:

گذشته، گذشتن. «وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ …» (22/نساء)، اگر در گذشته زنان پدرانتان را نکاح کرده بودید برای شما گناهی نیست دیگر این کار را نکنید. (تکرار: 6).

اِسْلاف: گذراندن و پیش فرستادن است.

«هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ ما اَسْلَفَتْ …» (30/یونس)، در آن هنگام (و در آن جا) هر کس عملی را که قبلاً انجام داده است، می آزماید. (تکرار: 2).

903 سَلْق:

اذیّت کردن. «فَاِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِاَلْسِنَهٍ حِدادٍ اَشِّحَهً عَلَی الْخَیْرِ …»

ص:558

(19/احزاب)، یعنی: چون ترس برود با زبان های تیز شما را اذیّت می کنند و به خشونت سخن گویند و بر غنیمت حریص باشند. (تکرار: 1).

904 سَلْک:

داخل شدن و داخل کردن. «ما سَلَکَکُمْ فی سَقَرَ» (42 / مدّثّر)، چه چیز شما را داخل جهنّم کرد. (تکرار: 12).

905 سَلَل:

کشیدن. در اقرب گوید: آن انتزاع و خارج کردن است با نرمی مثل کشیدن

تیغ از غلاف و مو از خمیر. «قَدْ یَعْلَمُ اللّه الَّذینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذا …» (63 / نور). لِواذ به معنای بهم دیگر پناه بردن است. تَسَلُّل خروج پنهانی است (مجمع). یعنی: خدا دانا است به آنها که در پناه یکدیگر پنهانی از محضر رسول او خارج می شوند. آن گاه که حضرت رسول صلی الله علیه و آله مردم را به جهاد و مانند آن دعوت می کرد بعضی ها در پشت سر

ص:559

دیگران پنهانی از مسجد خارج می گشتند. آیه درباره آنها است.

سُلالَه: چکیده و صاف شده، فرزند را سُلاله و سَلیله و سَلیل گفته اند زیرا چکیده پدر است. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاَْنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طینٍ» (12/مؤمنون)، یعنی: ما انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم. «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ

سُلالَهٍ مِنْ ماءِ مَهینٍ» (8 / سجده)، یعنی: سپس نسل او را از عصاره ای از آب ناچیز و بی قدر خلق کرد. مراد از سُلالَه در آیه دوم بنا بر علم امروز سلول مرد (اسپرماتوزئید) است که چکیده منی و به وجود آمده درآن و صاف شده از آن است. (تکرار: 5).

906 سَلْم:

سلامت و سلام یعنی کنار بودن از آفات ظاهری و باطنی (راغب). مثل «اِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ» (84 / صافات)، یعنی: به خاطر بیاورید هنگامی را که با قلب سلیم

ص:560

به پیشگاه پروردگارش آمد. که درباره سلامت باطن است. قلب سلیم آن است که از شک و حسد و کفر و غیره سالم و کنار باشد. این کلمه با مشتقات آن 39 بار در قرآن آمده است.

سَلام: یک دفعه سلام خارجی است

به معنی سلامت. مثل «وَ ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ» (34 / ق)، یعنی: به سلامت وارد بهشت شوید. آن روز خلود است. سلام بودن آتش بی حرارت و بی سوزش بودن آن است نسبت به ابراهیم علیه السلام. یک دفعه سلام قولی است. مثل «وَ اِذا جائَکَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ …» سلام قولی در اسلام همین است و آن دعا و خواستن سلامت از خداوند به شخص است. «فَسَلِّمُوا عَلی اَنْفُسکُمْ تَحِیِّهً مِنْ عِنْدِ اللّه مُبارَکَهً طَیِّبَهً …» (61/نور)، یعنی: بر خویشتن سلام کنید، سلام و حیتی از سوی خداوند، سلام و

ص:561

تحیتی پربرکت و پاکیزه. این سلام قولی از جانب خداوند است که به اهل بهشت اعلام می شود و می دانند که پیوسته در سلامت و امن خواهند بود. (تکرار: 42).

سِلْم: صلح. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کافَّهً …» (208 / بقره)، ای کسانی که ایمان آورده اید، همگی در صلح و آشتی درآیید. آیه ماقبل و ذیل آیه شاهد است که آن به معنی تسلیم شدن به فرمان حقّ و در اخبار شیعه به معنی ورود به ولایت اهل بیت تفسیر شده است.

سَلَم: به معنی اطاعت و انقیاد است. «وَ اَلْقُوا اِلَی اللّه یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ …» (87 / نحل)، یعنی: آن روز به خدا تسلیم و منقاد می شوند. (تکرار: 4).

سُلَّم: نردبان. «وَ اِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکَ اِعْراضُهُمْ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ تَبْغِیَ نَفَقا فِی

ص:562

الاَْرْضِ اَوْ سُلَّما فِی السَّماءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَهٍ …»

(35/انعام)، یعنی: و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنانچه بتوانی نقبی در زمین بزن یا نردبانی به آسمان بگذار تا آیه برای آنها بیاوری (ولی بدان این لجوجان ایمان نمی آورند) … (تکرار: 2).

تَسلیم: سلام کردن. «فَاِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتا فَسَلِّمُوا عَلی اَنْفُسکُمْ تَحِیَّهً مِنْ عِنْدِ اللّه مُبارَکَهً طَیِّبَهً …» (61/نور)، هنگامی که داخل خانه ای شدید، بر خویشتن سلام کنید، سلام و تحیتی از سوی خداوند، سلام و تحیتی پربرکت و پاکیزه.

اِسْلام: انقیاد و تسلیم شدن. «وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ …» (83/آل عمران)، یعنی: آنها که در آسمان ها و زمین اند به او منقاد و مطیع هستند. اسلام هر چند مخصوص شریعت حضرت رسول صلی الله علیه و آله

ص:563

شده ولی تمام ادیان اسلام هستند و پیامبران از مردم جز تسلیم شدن به خدا و انقیاد، چیزی نخواسته اند. این کلمه با مشتقات آن 75 بار در قرآن مجید آمده است.

907 سُلَیْمان:

از انبیاء معروف بنی اسرائیل و پسر داود نبی است. «وَ اَوْحَیْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ وَ عیسی وَ اَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُورا» (163/نساء)، به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و (نیز) به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط (بنی اسرائیل) و عیسی و ایّوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم و به داود زبور دادیم. (تکرار: 17).

سَلْوی: بلدرچین. «وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ اَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی …» (57 / بقره) یعنی: و ابر را بر شما سایبان ساختیم و با «مَنّ» (شیره مخصوص و لذیذ درختان) و «سَلْوی» (مرغان مخصوص شبیه کبوتر) از

ص:564

شما پذیرایی به عمل آوردیم … (تکرار: 3)

908 سَمَدَ:

سُمُود را لهو و سربلند کردن از روی تکبّر گفته اند. «وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ. وَ اَنْتُمْ سامِدُونَ» (60 و 61/نجم)، می خندید و گریه نمی کنید و شما متکبرید یا غافلید. (تکرار: 1).

909 سَمْر:

گفتگو در شب. «مُسْتَکْبِرینَ بِهِ سامِرا تَهْجُرُونَ» (67 / مؤمنون). هَجْر به معنی کناره گیری کردن و افسانه سرائی است. یعنی: متکبّر و از حق منحرف می شدید و شبانه درباره آن (قرآن یا رسول اکرم) به عیب گویی می پرداختید. (تکرار: 1).

910 سامِرِیّ:

سامری همان یهودی از قوم موسی است که گوساله را ساخت و بنی اسرائیل را به پرستش آن دعوت کرد. «وَ اَضَلَّهُمُ السّامِریُّ» (85/طه)، یعنی: و سامری آنها را گمراه کرد. (تکرار: 3).

911 سَمْع:

قوّه شنوایی، شنیدن، گوش. «اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ» (212 / شعراء)،

ص:565

آنها از استراق سمع (و شنیدن اخبار آسمان ها) برکنارند. (تکرار: 22).

اِسْماع: شنواندن. «اِنَّکَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ …» (80 / نمل)، تو مردگان را شنواندن یا فهماندن نتوانی.

اِسْتِماع: گوش دادن. «قُلْ اُوحِیَ اِلَیَّ اَ نَّهُ

اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ …» (1 / جنّ)، بگو: به من وحی شده است که جمعی از «جن» به سخنانم گوش فراداده اند.

سَمّاع: مبالغه در شنیدن است. «وَ مِنَ الَّذینَ هادُوا سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرینَ لَمْ یأْتُوکَ …» (41 / مائده)، یعنی: بسیار گوش گیر و گوش فرا ده هستند برای این که بشنوند و درباره تو دروغ گویند و گوشگیر و جاسوس هستند برای قوم دیگر که پیش تو نیامده اند. (تکرار: 3).

912 سَمیع:

شنوا، از اسماء حسنی است

ص:566

و همه درباره خداوند است جز در آیه «مَثَلُ الْفَریقَیْنِ کَالاَْعْمی وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ …» (24/هود)، یعنی: حال این دو گروه (مؤمنان و منکران) حال «نابینا و کر»

و «بینا و شنوا» است … و در اغلب آنها با کلمه علیم و در بعضی با کلمه قریب همراه است و آن از صیغ مبالغه (1)است مثل رحیم و عظیم. (تکرار: 47).

913 سَمْک:

سقف، ارتفاع. «ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمِ السَّماءُ بَناها. رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها» (27 و 28/نازعات)، آیا آفرینش شما (بعد از مرگ) مشکل تر است یا آفرینش آسمانی که خداوند بنا نهاد؟ سقف آن را برافراشته و آن را منظم ساخت. (تکرار: 1).

914 سَمَمَ:

سُمّ (بضم اول و فتح آن) به

ص:567


1- الفاظی که زیادی انجام فعلی را می رسانند.

معنی سوراخ است. «وَ اَصْحابُ الشِّمالِ ما اَصْحابُ الشِّمالِ. فی سَمُومٍ وَ حَمیمٍ»

(41 و 42/واقعه). مراد از سَموم در آیه عذاب نافذ است. یعنی: و «اصحاب شمال» ، چه اصحابی شمالی؟ (که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده می شود). آنها در میان بادهای کشیده و آب سوزان قرار دارند. (تکرار: 4).

915 سَمِنَ:

سَمانَه یعنی چاق شدن. «لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ» (7 / غاشیه). نه فربه می کند و نه سیر. (تکرار: 4).

سَمین: چاق. «فَراغَ اِلی اَهْلِه فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ» (26 / ذاریات)، آهسته پیش اهلش رفت و گوساله چاقی آورد. سِمان جمع سَمین است. «وَ قالَ الْمَلِکُ اِنّی اَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ …» (43 / یوسف). عِجاف جمع اَعْجَف و عَجْفاء است به معنی

ص:568

نازک و لاغر یعنی: پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو چاق را می بینم که هفت گاو لاغر آنها را می خورند.

916 اِسْم:

نام و آن لفظی است که بر چیزی گذاشته شود تا از دیگر چیزها متمایز گردد. «وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَهً وَ اَصیلاً» (25/انسان)، و نام پروردگارت را هر صبح و شام به یادآور (تکرار: 139).

تَسْمِیَه: نام گذاشتن. «وَ اِنّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ» (36 / آل عمران)، و من نام او را مریم نهادم.

مُسَمّی: نام گذاری شده. معنای تعیین نیز می دهد که نام گذاری تعیین به خصوصی است. «ثُمَّ قَضی اَجَلاً وَ اَجَلٌ مُسَمّیً عِنْدَهُ» (2/انعام). سپس مدّتی مقرّر داشت و مدّت تعیین شده نزد اوست. (تکرار: 4).

سَمِیّ: هم نام و همتا. «نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّا» (7/مریم)،

ص:569

یعنی: تو را به فرزندی بشارت می دهیم که نامش یحیی است، پسری هم نامش پیش از این نبوده است. «وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَکاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ …» (33 / رعد). ظاهرا مراد از «سَمُّوهُمْ» چنان که در المیزان فرموده توصیف است یعنی: برای خدا شریکانی قائل شدند. بگو آنها را توصیف کنید و ببینید آیا می شود به آنها رب، خالق، رازق، رحیم و رحمن و غیره گفت؟ چون توصیف واقعیّت هر چیز را روشن می کند در این صورت خواهند دانست که آنها شریک خدا نیستند. «وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَهً وَ اَصیلاً» (25/انسان)، یعنی: و نام پروردگارت را هر

صبح و شام به یاد آور. «وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّه فَصَلّی» (15/اعلی)، یعنی: و نام پروردگارش را به یاد آورد و نماز بخواند. در این گونه آیات مراد ذکر خداوند است

ص:570

و قید اسم ظاهرا برای آن است که خدا را فقط با قلب یاد نکنید بلکه با زبان و ذکر نام های حُسْنای او هم یاد نمائید. (تکرار: 2).

917 سَماء:

اصل آن از سُمُوّ به معنی رفعت و بلندی است.

راغب گوید: سماء هر چیز، بالای آن است.

طبرسی فرموده: سماء معروف است و هر آنچه بالای تو باشد و بر تو سایه افکند سماء است و سماء بیت، سقف آن است. به باران نیز سماء گویند. «یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ» (8 / معارج)، روزی که آسمان همچون فلز گداخته شود.

این کلمه 120 بار و جمع آن سَماوات 190 بار در کلام اللّه مجید آمده است(المعجم المفهرس).

918 سُنْبُل:

خوشه. «کَمَثَلِ حَبَّهٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِأَهُ حَبَّهٍ …» (261/بقره)، یعنی: مانند دانه ای است که از یک دانه هفت خوشه بروید، در هر خوشه

ص:571

صدا دانه باشد. جمع آن سَنابِل و سُنْبُلات است. مثل «وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ» (43/یوسف)، یعنی: و هفت خوشه سبز. سُنْبُلَه برای مفرد و سُنْبُل برای جمع و مفرد است. این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.

919 سَنَد:

«وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ» (4 / منافقون). سَنَد به معنی تکیه گاه است مثل دیوار و ستون. مُسَنَّدَه: تکیه داده شده یعنی: اگر چیزی گویند به

سخن آنها گوش فرا دهی گویی آنها چوب های تکیه داده به دیوارند، علّت این تشبیه در «خُشُب» گذشت. (تکرار: 1).

920 سُنْدُس:

پارچه ابریشمی نازک و اِسْتَبْرَق را پارچه ابریشمی ضخیم برّاق گفته اند. «وَ یَلْبَسُونَ ثِیابا خُضْرا مِنْ سُنْدُسٍ وَ اَسْتَبْرَقٍ …» (31/کهف)، یعنی: و لباس های (فاخری) به رنگ سبز از حریر نازک و

ص:572

ضخیم در بر می کنند. (تکرار: 3).

921 سَنَمَ:

تسنیم در اصل به معنی بالا بردن است و آن نام چشمه ای است. در جوامع الجامع گفته: علّت این تسمیه آن است که آن بالاترین شراب بهشت است و یا این که از فوق جاری می شود (مثل آبشار). «وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ. عَیْنا یَشْرَبُ بِهَا

الْمُقَرَّبُونَ» (27 و 28/مطففین)، این شراب (طهور) ممزوج با تسنیم است. همان چشمه ای که مقربان از آن می نوشند. (تکرار: 1).

922 سِنّ:

دندان. «وَ الاُْذُنَ بِالاُْذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ» (45 / مائده)، یعنی: گوش در مقابل گوش و دندان دربرابر دندان. در اقرب گوید: سنّ استخوانی است که در دهان حیوان می روید ولی امروزی ها می گویند: سنِّ چهار دندان مقدّم است سپس ناب و آن گاه

ص:573

اضراس است. (تکرار: 2).

923 سُنّه:

طریقه، رویّه.

طبرسی گوید: سنّت و طریقه و سیره نظیر هم اند. سنّت رسول طریقه اوست. جمع سنّت سُنَن است. «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسیرُوا فِی

الاَْرْضِ» (137 / آل عمران)، یعنی: پیش از شما، سنّت هایی وجود داشت، (و هر قوم، طبق اعمال و صفات خود، سرنوشت هایی داشتند که شما نیز، همانند آن را دارید) پس در روی زمین، گردش کنید. این کلمه با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.

924 مَسْنُون:

گِل خشکیده و مصوَّر. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَا مَسْنُونٍ» (26/حجر)، ما انسان را از گل خشکیده ای که از گِل بد بوی (تیره رنگی) گرفته شده بود آفریدیم. (تکرار: 3).

925 سَنَه:

سال جمع آن سَنَوات است

ص:574

(اقرب). «وَ لَقَدْ اَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ …» (130/اعراف)، یعنی: آل فرعون را با سال های سخت که پراز

قحطی و فشار بود و با نقص ثمرات مؤاخذه کردیم. همچنین به معنای تغییر یافته می باشد. «فَانْظُرْ اِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَّنه …» (259 / بقره)، یعنی: طعام و شراب خودت را ببین که متغیّر نشده است … این کلمه با مشتقات آن 19 بار در قرآن آمده است.

926 سَنا:

روشنی. «یَکادُ سَنا بَرْقِه یَذْهَبُ بِالاَْبْصارِ (43 / نور)، یعنی: نزدیک است روشنایی برقش چشم ها را از بین ببرد.

(تکرار: 1).

927 سَهَر:

روی زمین، بیابان خشک و هموار، شب بیداری. «فَاِذا هُمْ بِالسّاهِرَهِ» (14/نازعات)، ناگهان همگی بر عرصه زمین ظاهر می شوند. کلمه ساهِرَه 1 بار در قرآن آمده است.

ص:575

928 سَهْل:

همواری و آسانی مثل زمین هموار و کار آسان. «تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُورا وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُیُوتا» (74/اعراف). سُهُول جمع سَهْل است. یعنی: در دشت ها و هموارهای زمین کاخ ها می سازید و از کوه ها خانه ها می تراشید. (تکرار: 1).

929 سَهْم:

تیر معروف و تیر قرعه. «فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ» (141/ صافات). مُساهَمَه قرعه انداختن با یکدیگر است یعنی: یونس قرعه انداخت یا در قرعه شرکت کرد و از مغلوبان شد. (تکرار: 1).

930 سَهْو:

غفلت (صحاح). «قُتِلَ الْخَرّاصُونَ الَّذینَهُمْ فی غَمْرَهٍ ساهُونَ». (10 و 11 / ذاریات)، یعنی: کشته شوند دروغگویان (و مرگ بر آن ها). همان ها که در جهل و غفلت فرو

رفته اند. خَرّاص کسی است که با ظنّ و تخمین سخن می گوید. غمره آب بزرگی

ص:576

است که محل خود را می پوشاند و آن مثل است بر کثرت و وسعت جهالت یعنی خرّاصون نابود شدند همان کسانی که در ورطه جهالت غافل مانده اند و از خبرهای قیامت بی خبرند. (تکرار: 2).

931 سُوء:

بد. «اِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ». (169 / بقره)، او شما را فقط به بدی ها و انحرافات فرمان می دهد. (تکرار: 60).

932 سَوْء:

بدی، و در قرآن کریم 9 بار آمده است. «اِنَّهُمْ کانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقینَ». (74/انبیاء)، یعنی: چرا که آنها مردم بد و فاسقی بودند. سُوأی مؤنث اَسْوَء است مانند حُسْنی مؤنث اَحْسَن و یا مصدر است مثل

بُشْری (اقرب). «ثُمَّ کانَ عاقِبَهَ الَّذینَ اَساؤُا السُّوای أَنْ اَنْ کَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ» (10 / روم)، یعنی: سپس نتیجه بدتر و حالت رسوخ کفر، عاقبت بدکاران شد زیرا که آیات خدا را

ص:577

تکذیب کردند. این کلمه 1 بار در قرآن آمده است. سَیِء وصف است به معنی بد و قبیح. «وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّیءُ اِلاّ بِاَهْلِه» (43/فاطر)، یعنی: حیله بد نمی گیرد مگر حیله گر را. سَیِّئَه مؤنث سَیِّئ است و آن پیوسته وصف آید مثل خصلت سیّئه و عادت سیّئه. اگر آن را لازم گرفتیم به معنی بد و قبیح است و اگر متعدی دانستیم معنای بدآور و محزون کننده می دهد. جمع آن در قرآن سَیِّئات است. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَهِ فَلا یُجْزی اِلاّ مِثْلَها» (160 / انعام)،

یعنی: هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر کس کار بدی بیاورد، جز به مقدار آن کیفر نخواهد دید. سَیِّئَه در آیه کار بد و گناه است و آن در قرآن به معنی آثار گناه و گناه و شفاعت بد و عذاب و غیره آمده است.

ص:578

933 سَوْءَه:

چیزی که ظهورش ناپسند است (المَنار). لذا به طور کنایه به فَرَج و آلت رجولیّت و جسد میّت و غیره گفته شده. در صحاح و قاموس آن را عورت و فاحشه (کار بد) ذکر نموده است. در نهایه گوید: سَوْأَه در اصل به معنی فَرَج و سپس به هر چه ظهورش شرم آور است گفته شده. «فَبَعَثَ اللّه غُرابا یَبْحَثُ فِی الاَْرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْأَهَ اَخیهِ …» (31 / مائده). مراد از سَوْأَه در

اینجا جسد میّت است، یعنی: خدا کلاغی فرستاد که زمین را می کاوید تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را زیرزمین پنهان کند. (تکرار: 7).

934 سَوَحَ:

ساحت به معنی ناحیه و فضای خالی میان خانه های قبیله است (اقرب - قاموس) راغب آن را مکان واسع گفته است. «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ

ص:579

الْمُنْذَرینَ» (177 / صافات)، یعنی: امّا هنگامی که عذاب ما در آستانه خانه هایشان فرودآید، انذارشدگان صبحگاه بدی خواهند داشت. «ساء» در آیه به جای «بئس» است. (تکرار: 1).

935 سُود:

سواد به معنی سیاهی است. «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ»

(106/آل عمران)، یعنی: (آن عذاب عظیم) روزی خواهد بود که چهره هایی سفید و چهره هایی سیاه می گردد. ظاهرا مراد از بیاض وجه، شادی و از سواد آن اندوه است. سیّد به معنی رئیس و آقاست.

راغب گوید: به جماعت کثیره سَواد گویند مثل عَلَیْکُمْ بِالسَّوادِ الاَْعْظَم. سَیِّد آن است که متولی سواد اعظم باشد مثل سَیِّدُ الْقَوْمِ. و چون شرط متولّی پاک نفس بودن است لذا به هر فاضل سیّد گفته شده. «وَ سَیِّدا وَ حَصُورا» (39 / آل عمران)، یعنی: و پیشوا و پارسا.

ص:580

چون سیاست و تدبیر زوجه در دست زوج است لذا سیّد خوانده شده. مانند: «وَ اَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ» (25/یوسف)، یعنی: در آن حال شوهر آن زن را بر در منزل یافتند.

جمع سَیِّد در قرآن سادات آمده. (تکرار: 10).

936 سَوْر:

بالا رفتن با جهش. همچنین است تَسَوُّر. «وَ هَلْ اَتاکَ نَبَؤُا الْخَصْمِ اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْراب» (21/ص)، یعنی: آیا داستان خصم را دانسته ای که از محراب بالا رفتند؟. سُور دیوار شهر را گفته اند (حصار). «فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ» (13/حدید)، یعنی: میانشان دیواری و حائلی که درب دارد زده شد. آن به معنی میهمانی نیز آمده و فارسی است. سِوار دستبند و به قول راغب آن مُعَرَّب (1) دستوار است جمع

ص:581


1- کلمه فارسی عربی شده.

آن اَسْوِرَه و اَساوِر است. «یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ …» (31/کهف)، یعنی: در آن جا با دستبندهایی از طلا آراسته اند … (تکرار: 1).

937 سَوْط:

شلاّق که از پوست بافند. سَوْط به معنی نصیب و شدّت نیز آمده است. «فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ» (13/فجر)، یعنی: پروردگار تو تازیانه عذاب را بر سرشان فرود آورد. گوئی به ملاحظه پی درپی بودن عذاب «صَبَّ» آمده است وگرنه لازم بود بگوید «جَعَلَ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ». (تکرار: 1).

938 ساعَه:

جزئی است از اجزاء زمان (راغب). در قرآن به معنی مطلق وقت آمده خواه بسیار جزئی باشد. مثل «فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» (34/اعراف)، یعنی: هر امتی را مدت عمری

ص:582

است. چون اجلشان برسد یک ساعت پیش و پس نخواهد شد. و یا همان ساعت متعارف(1) مثل «… اَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَهِ الْعُسْرَهِ» (117/توبه)، یعنی: … کسانی که در ساعت سختی (غزوه تبوک) همراه پیامبر بودند. و نیز قیامت با این تعبیر نامگذاری شده. مثل «وَ اَنَّ السّاعَهَ آتِیَهٌ لا رَیْبَ فیها» (7/حج)، یعنی: و نیز قیامت خواهد آمد، شکی در آن نیست. در بعضی از آیات مراد از آن وقت مرگ است. مثل «حَتّی اِذا رَأَوْا ما یُوعَدُونَ اِمَّا الْعَذابَ وَ اِمَّا السّاعَهَ» (75/مریم)، یعنی: تا آن گاه که آنچه را به او وعده داده شده است بنگرد، یا عذاب و یا قیامت. ساعت آن گاه که در قیامت و مرگ

ص:583


1- آنچه از زمان می فهمیم.

به کار رفته پیوسته با الف و لام عهد آمده (1)و در غیر آن نکره(2) استعمال شده است. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَهِ اَیّانَ مُرْساها» (42/نازعات)، یعنی: از تو درباره قیامت می پرسند که چه وقت واقع خواهد شد؟ (تکرار: 9).

939 سُواع:

طبرسی از ابن عباس و قَتادَه نقل کرده که بتهای پنجگانه را قوم نوح می پرستیدند سپس عرب به پرستش آنها برخاست. و نیز گفته: به قولی این نام ها نام پنج نفر مرد نیکوکار بود در زمان میان آدم و نوح، بعدها مجسمه آنها را ساختند و به

تدریج در نسل های بعدی مورد پرستش

ص:584


1- یعنی قبل از آن ذکر شده و الف و لام آن را تداعی می کند.
2- یعنی علامت شناختی از قبل و بعدش ندارد.

واقع شدند. و به قولی در طوفان زیر خاک ها ماندند سپس به دست عرب ها افتادند. «وَ لا تَذَرُنَّ وَدّا وَ لا سُواعا وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْرا» (23 / نوح)، یعنی: مخصوصا «ودّ» و «سُواع» و «یغُوث» و «یَعوق» و «نَسر» را رها نکنید. (تکرار: 1).

940 سَوْغ:

فرو رفتن از حلق به آسانی. «هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ» (12/فاطر)، این گوارا و شیرین و خوش نوش است و این شور تلخ. (تکرار: 1).

941 سَوْفَ:

حرف استقبال است که افعال مضارع را از حال بودن خارج کرده و به استقبال مخصوص می کند. «وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ عُدْوانا وَ ظُلْما فَسَوْفَ نُصْلیهِ نارا»

(30/نساء)، یعنی: و هر که این کارها را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، او را در آتش خواهیم افکند. زمان آینده در آن از

ص:585

سین طولانی تر است. (تکرار: 42).

942 سَوْق:

راندن. «وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّهِ زُمَرا» (73 / زمر)، و آنان را که از پروردگارشان ترسیده اند (تقوا پیشه کرده اند) گروه گروه به بهشت می برند. (تکرار: 17).

مَساق: مصدر میمی است به معنای راندن. «اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ» (30 / قیامه). آن روز، روز راندن او به سوی پروردگار تو است.

ساق: ما بین کعب پا و زانو است. «فَطَفِقَ مَسْحا بِالسُّوقِ وَ الاَْعْناقِ» (33/ص)، یعنی: شروع کرد دست کشیدن به ساق ها و

گردن های اسبان. هم چنین سوق به معنی بازار است جمع آن اسواق می یاید. «وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولُ یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشی فِی الاَْسْواقِ» (7/فرقان)، یعنی: و گفتند این پیامبر چیست که غذا می خورد و در بازارها

ص:586

راه می رود. «وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ» (29/قیامه)، یعنی: ساق به ساق پیچید، آن روز رانده شدن به سوی خداست. ساق را شدّت معنی کرده اند. آیه فوق درباره وقت مرگ است، مراد از آن ظاهرا رسیدن دو شدّت به همدیگر است شاید غرض شدّت جدائی از دنیا و شدّت مشاهده عالم برزخ باشد.

943 سَوَل:

راغب گوید: تسویل به معنی تزیین نفس است. «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ اَنْفُسکُمْ

اَمْرا» (18/یوسف)، گفت بلکه ضمیرتان چیزی را که کرده اید بر شما نیک نشان داده است. (تکرار: 4).

944 سَوْم:

تحمیل کردن. «یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ» (49 / بقره)، عذاب بد را به شما تحمیل و وارد می کردند. (تکرار: 5).

سیما: علامت و هیئت. «تَعْرِفُهُمْ

ص:587

بِسیماهُمْ» (273 / بقره)، آنها را با علامتشان می شناسی. «مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ» (14 / آل عمران)، یعنی اسبان داغ نهاده و نشان دار.

945 سَوِی:

مساوات به معنی برابری است در کیل یا وزن یا غیره گوییم: این لباس با آن مساوی است. «حَتّی اِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قالَ انْفُخُوا» (96 / کهف)، یعنی: تا چون میان

دو حاشیه کوه را برابر کرد گفت: بدمید. ذوالقرنین میان شکاف کوه پاره های آهن را گذاشت تا شکاف را پر کرد و دو لبه کوه را با هم برابر نمود.

تسویه: برابر کردن، مرتب گردانیدن. «ثُمَّ کانَ عَلَقَهً فَخَلَقَ فَسَوّی» (38/قیامت)، سپس علقه شد پس او را اندازه گرفت و متعادل کرد.

اِسْتِواء: برابری. «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الاَْعْمی وَ

ص:588

الْبَصیرُ اَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُماتُ وَ النُّورُ» (16/رعد)، بگو: آیا نابینا و بینا یکسان است؟ یا ظلمت و نور برابرند. استواء چون با «علی» متعدّی شود معنی استقرار یافتن و برقرار شدن می دهد. مثل «وَ قُضِیَ الاَْمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» (44/هود)، یعنی: کار

به پایان رسید و کشتی بر کوه جودی نشست و در آن قرار گرفت و چون با «الی» متعدی گردد معنی توجّه و قصد و رو کردن می دهد. «ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ» (11 / فصّلت)، سپس اراده آفرینش آسمان فرمود، در حالی که به صورت دود بود. استوی به معنی توجّه و قصد است گاهی به معنی اعتدال و استقرار است. مثل «وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْما وَ عِلْما» (14/قصص)، یعنی: چون موسی قوی شد و در زندگی استقرار یافت به او درک و علم دادیم.

ص:589

946 سُوی:

سُِوی به کسر و ضم سین خوانده شده و معنی آن عدل و وسط است. «لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا اَنْتَ مَکانا سُوی» (58/طه)، یعنی: میان ما و شما وقتی معین کن در مکانی که مسافت آن نسبت به هر دو طرف مساوی است.

947 سَوِیّ:

آن است که از افراط و تفریط در اندازه و کیفیت، به دور باشد (راغب) و آن با تمام و راست و مستقیم یکی است. «قالَ آیَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلثَ لَیالٍ سَوِیّا» (10/مریم)، یعنی: گفت: نشانه تو آن است که سه شب نتوانی با مردم سخن گوئی حال آنکه سالم و صحیح هستی.

948 سَواء:

در اصل مصدر است به معنی برابری و به معنی مساوی و وسط به کار می رود (راغب). مثل «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَءَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» (6 / بقره)، یعنی:

ص:590

برای آنها تفاوت نمی کند که آنان را (از عذاب خداوند) بترسانی یا نترسانی، ایمان

نخواهند آورد. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.

949 سائِبَه:

شتری که نذر می کردند تا در صورت آمدن مسافر یا شفای مریض، آن را رها کنند. «ما جَعَلَ اللّه مِنْ بَحیرَهٍ وَ لا سائِبَهٍ» (103 / مائده)، خداوند هیچ گونه «بحیره» و «سائبه» قرار نداده است. (تکرار: 1).

950 سَیْح:

جریان و سیر. «فَسیحُوا فِی الاَْرْضِ اَرْبَعَهَ اَشْهُرٍ» (2 / توبه)، 4 ماه در این سرزمین بگردید و مهلت دارید. (تکرار: 3).

951 سَیْر:

راه رفتن. «وَ تَسیرُ الْجِبالُ سَیْرا» (10 / طور)، و کوه ها از جا کنده و متحرک می شوند. (تکرار: 23).

سیرَت: حالت و وضع طبیعی است. «قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعیدُها سیرَتَهَا

ص:591

الاُْولی» (21 / طه). عصا را بگیر و نترس حتما آن را به حالت اول بر می گردانیم.

سَیّارَه: مؤنث سَیّار است به معنی جماعت مسافر نیز آید (قافله). «وَ أَلْقُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَهِ» ، یعنی: و او را در عمق چاه بیفکنید تا کاروانی او را برگیرد. (تکرار: 3).

952 سَیْل:

جاری شدن. «فَاَعْرَضُوا فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ» (16 / سباء)، اما آنها (از خدا) روی گردان شدند و ما سیل ویران گر را بر آنها فرستادیم. (تکرار: 4).

اِسالَه: ذوب کردن. «وَ اَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» (12 / سبأ). قِطْر را مس گفته اند، یعنی: چشمه و معدن مس را برای او ذوب کردیم. اِسالَه حالتی است که در چیز مذاب بعد از ذوب شدن پیدا می شود.

953 سَیْناء:

شبه جزیره ای است ما بین

ص:592

دریای مدیترانه و کانال سوئز و فلسطین و خلیج عقبه و نیز کوهی است در آن شبه جزیره به نام حُوریث (اعلام المنجد) در دعای سمات هست: و سخن گفتی به وسیله آن با بنده ات موسی … در طور سیناء و در کوه «حُوریث». از این فراز دعا به نظر می آید این دو کوه غیر هم اند و یکی محل بعث موسی و دیگری جای آمدن الواح تورات. «وَ شَجَرَهً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ …» (20 / مؤمنون)، و نیز درختی که از طور سینا می روید. (تکرار: 1).

ش (67 لغت)

954 شین:

حرف شانزدهم از الفبای فارسی و حرف سیزدهم از الفبای عربی است. جزء کلمه واقع می شود، به تنهایی معنایی ندارد.

955 شَئْم:

شُؤْم و مَشْئَمَه هر دو مصدرند به معنی نامبارکی (و شقاوت) چنان که یُمْن

ص:593

و مَیْمَنَه مصدرند به معنی مبارکی (و سعادت). «فَاَصْحابُ الْمَیْمَنَهِ ما اَصْحابُ الْمَیْمَنَهِ وَ اَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ ما اَصْحابُ الْمَشْئَمَهِ» (8 9 / واقعه). اصحاب مشئمه یعنی یاران شومی و کسانی که پیوسته با شومی و شقاوت توأمند. معنی آیه چنین است: یاران برکت و سعادت چه یاران بابرکت و سعادتی و یاران بدبختی چه یاران بدبختی!! (تکرار: 3).

956 شأن:

کار، حال. «یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ»

(29/رحمن)، یعنی: تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند، از او تقاضا می کنند و او هر روز در شان و کاری است. آیه صریح است که در آسمان ها موجودات زنده و ذی شعور وجود دارد که مثل مردم زمین از خدا رفع حوائج خویش را

ص:594

می خواهند گرچه به طور فطری باشد و نیز روشن می کند که خداوند هر روز در یک نحو کاری است و کارهای او مکرّر نمی شود چون خداوند رَبُ الْعالَمین است. معنای تربیت آن است که مربّی هر روز در یک کار به خصوصی باشد مثل بنّاء که در ساختن عمارت هر روز در عمل بخصوصی است تا ساختمان به انجام رسد. (تکرار: 4).

957 شِبْه:

(بر وزن عِلْم و فَرَس) مثل و نظیر.

همچنین است شبیه و متشابه. شُبْهَه آن است که دو چیز در اثر مشابهت از همدیگر تشخیص داده نشوند. «وَ ما قَتَلَوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ» (157/نساء)، یعنی: عیسی را نکشتند و به دار نزدند لیکن کار بر آنها مشتبه شد. (تکرار: 12).

958 شَتَت:

شَتّ و شَتات و شَتیت پراکنده کردن و پراکنده شدن است. شتّ و شتیت

ص:595

وصف نیز آمده اند به معنی متفرّق. جمع اوّلی اَشْتات و دوّمی شَتّی است مثل مریض و مَرْضی (اقرب). «یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتا لِیُرَوْا اَعْمالَهُمْ» (6 / زلزله)، یعنی: آن روز مردم متفرّق و مختلف ظاهر می شوند تا کارهای خویش را ببینند. (تکرار: 5).

شِتاء: زمستان. «ایلافِهِمْ رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ

الصَّیْفِ» (2 / قریش)، الفت آنها در سفرهای زمستانه و تابستانه است.

959 شَجَر:

درخت، اهل لغت گفته اند هرچه از روئیدنیها تنه دارد شجر است و آنچه تنه ندارد نَجْم و عَشَب و حَشیش نامیده می شود. «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ» (6 / رحمن)، یعنی: علف و درخت سجده می کنند. شجر را مطلق و واحد آن را شجره گفته اند. «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمینَ» (35 / بقره)، یعنی: و نزدیک این

ص:596

درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.

960 شُحّ:

بخل، حرص. «وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاوُلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (9 / حشر)، (16/تغابن)، کسانی که از بخل نفس

بازداشته شوند (محفوظ مانند) رستگارند. این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.

شَحیح: بخیل و حریص جمع آن در قرآن اَشِحَّه است. «وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ اِلاّ قَلیلاً. اَشِحَّهً عَلَیْکُمْ …» (18 و 19 / احزاب)، جز اندکی به جنگ نیایند و در یاری شما بخیل اند …

961 شَحْم:

پیه. «وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما اَوِ الْحَوایا اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِبَغْیِهِمْ وَ اِنّا لَصادِقُونَ» (146 / انعام)، یعنی: و از گاو و گوسفند، پیه و چربی شان را تحریم

ص:597

نمودیم مگر چربی هایی که بر پشت این ها قرار دارد و یا در لا به لای امعاء و دو طرف پهلوها و یا آنها که با استخوان آمیخته

است، این را به خاطر ظلم و ستمی که می کردند، به آنها کیفر دادیم و ما راست می گوییم. آیه صریح است در این که پیه گاو و گوسفند بر یهود در اثر تجاوز و عصیانشان حرام گردیده است مگر آن پیه که بر پشت آن دو بوده یا در روده ها یا به استخوان آمیخته بود. (تکرار: 1).

962 شَحْن:

پر کردن. «فَانْجَیْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ» (119 / شعراء)، یعنی: نوح و کسانی را که با او بودند در کشتی پر شده نجات دادیم. مشحون 3 بار در قرآن آمده است: 119/شعراء، 41/یس، 140/صافات. اولی درباره کشتی نوح، دومی مطلق کشتی، سومی کشتی یونس است.

ص:598

963 شَخْص:

شُخُوص چشم، خیره شدن

آن است و آن این است که چشم گشاده بماند و برهم نیاید. «اِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الاَْبْصارُ» (42 / ابراهیم)، آنها را برای روزی که چشم ها خیره می شود به تأخیر می اندازد و آن کنایه است از هول و شدّت قیامت است. (تکرار: 2).

964 شَدَدَ:

شَدّ یعنی محکم بستن. «کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ» (18/ابراهیم)، مانند خاکستری که باد در روز طوفانی بر آن سخت ورزیده است. (تکرار: 102).

شَدید: سخت، محکم. جمع آن شِداد و اَشِدّاء است. مثل «وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعا شِدادا» (12 / نباء)، یعنی: بالای سر آنها هفت آسمان محکم را بنا کردیم. اَشَدّ اسم تفضیل است: قوی تر، محکمتر. «وَ قالُوا مَنْ اَشَدُّ مِنّا

ص:599

قُوَّهً» (15/فصلت)، یعنی: و گفتند چه کسی از ما قدرتش بیشتر است. (تکرار: 52).

اَشُدّ: جمع شَدّ است. به معنی قوه و مراد از اَشُدّ استحکام نیروی جوانی و سنّ است. (مجمع) در صحاح و اقرب آن را از هیجده تا سی سالگی گفته است. به هرحال منظور از بلوغ اَشُدّ رسیدن به رشد و تعقّل و استحکام جوانی است. «وَ لا تَقْربُوا مالَ الْیَتیمِ اِلاّ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ» (34/اسراء)، یعنی: و به مال یتیم، جز به طریقی که بهترین طریق است، نزدیک نشوید تا به سرحد بلوغ برسد. این کلمه 7 بار در قرآن مجید آمده و همه توأم با فعل بلوغ است.

965 شُرْب:

نوشیدن.

راغب گوید:

آن نوشیدن هر مایع است آب باشد یا غیر آن. «فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهیمِ» (55 / واقعه)، می نوشند مثل نوشیدن شتر عطشان. این

ص:600

کلمه با مشتقات 39 بار در قرآن آمده است.

شِرْب: سهم آب. «وَ نَبِّئْهُمْ اَنَ الْماءَ قِسْمَهٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ» (28 / قمر)، آگاهشان کن که آب میان مردم و شتر تقسیم گردیده و سهم هر کدام حاضر شده است.

شَراب: نوشیدنی. «اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ» (10 / نحل)، یعنی: از آسمان آبی فرستاد که شرب شما از آن است. (تکرار: 11).

966 شَرْح:

بسط و وسعت دادن. «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری» (25 / طه)، یعنی: عرض کرد: پروردگارا سینه مرا گشاده دار. سِعَه صدر از جمله الطاف خداوند است که

شخص را قوی، صبور و توانا می کند تا در خواسته های خود موفّق شود. خداوند در مقام امتنان به حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرماید: «اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ» (1/انشراح)، آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم؟ (تکرار: 5).

ص:601

967 شَرْد:

بیرون رفتن.

تشرید: راندن و طرد کردن. «فَاِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» (57 / انفال)، اگر کفّار پیمان شکن را در میدان جنگ بیابی، آن چنان به آنها حمله کن که جمعیت هایی که پشت سر آنها هستند، پراکنده شوند، شاید عبرت گیرند. (تکرار: 1).

968 شِرْذِمَه:

جماعت قلیله ولی راغب آن را جماعت منقطع یعنی جماعتی که دنباله و

طرفدار ندارند گفته است. «اِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَهٌ قَلیلُونَ» (54 / شعراء)، یعنی: این ها جماعتی بی طرفدار و در عین حال قلیلند. (تکرار: 1).

969 شَرّ:

بد و ضرر. راغب گفته: شرّ آن است که همه از آن اعراض می کنند چنان که خیر آن است که همه به آن مایل می شوند. «قالَ اَنْتُمْ شَرٌّ مَکانا …» (77/یوسف)، یعنی:

ص:602

گفت شما در وضعی بدتر هستید. (تکرار: 29).

شَریر: مضرّ، مفسد، ظالم. جمع آن اَشْرار است. «وَ قالُوا ما لَنا لا نَری رِجالاً کُنّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الاَْشْرارِ» (62 / ص)، یعنی: آنها می گویند: چرا مردانی را که ما از اشرار می شمردیم (در این جا در آتش دوزخ) نمی بینیم. شَرارُ النّار شَرارَه و جرقه آتش است که از آن جستن می کند. «اِنَّها تَرْمی

بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ» (32/مرسلات)، یعنی: آتش شراره هائی به بزرگی کاخ یا درخت بزرگ می افکند.

970 شَرَط:

علامت. جمع آن اَشْراط است. امّا شَرْط جمع آن شروط و شرایط است. «فَهَلْ یَنْظُرُونَ اِلاَّ السّاعَهَ اَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَهً فَقَدْ جاءَ اَشْراطُها» (18 / محمد)، آیا جز به ساعت منتظرند که ناگهان آید و حقّا که علائم آن آمده است. (تکرار: 1).

ص:603

971 شَرْع:

راه آشکار. شرع در اصل مصدر است سپس اسم شده به راه آشکار و به آن شرع (به فتح و کسر اول) و شریعت گفته شده و به طور استعاره به «طریقه خدایی» اطلاق شده است (راغب). در مجمع فرموده: شِرْعَه و شَریعَت هر دو یکی

است و آن طریقه واضحه است و اصل آن به معنی ظهور می باشد. «ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَریعَهٍ مِنَ الاَْمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواءَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ» (18/جاثیه)، یعنی: سپس تو را در راه آشکاری از امر دین قرار دادیم از آن پیروی کن و از هواهای نادانان پیروی نکن. (تکرار: 5).

972 شَرَق و شُرُوق:

طلوع آفتاب. (تکرار: 17).

اِشْراق: روشن شدن (مجمع مفردات). «وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها» (69/زمر)، یعنی: زمین به نور پروردگارش روشن شد.

ص:604

کلمه اَشْرَقَت 1 بار در قرآن مجید به کار رفته است.

مَشْرِق: اسم مکان است یعنی محل طلوع. «قالَ اِبْراهیمُ فَاِنَّ اللّه یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ

الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ» (258/بقره)، یعنی: ابراهیم گفت: خدا خورشید را از مشرق بر می آورد تو آن را از مغرب برآور. شرقیّ چیزی است که منسوب به شرق می باشد (ناحیه شرقی طرف شرقی). «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ» (35 / نور)، یعنی: آن را از درخت زیتون که نه شرقی و نه غربی است، افروخته باشد.

مُشْرِقْ: کسی است که وارد وقت طلوع شود. «فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُشْرِقینَ» (37/حجر)، در حالی که به وقت طلوع آفتاب داخل می شدند عذاب آنها را گرفت.

ص:605

973 شِرْک:

و شِرکت و مشارَکت به معنی شریک شدن است. این کلمه با مشتقات آن

168 بار در قرآن آمده است.

اِشْراک: شریک کردن. «اُشْدُدْ بِهِ اَزْری. وَ اَشْرِکْهُ فی اَمْری» (31 و 32/طه)، به وسیله او پشتم را محکم کن و او را درکار من شریک گردان.

شَریک: کسی که در کاری یا در چیزی با دیگری سهیم است. «وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْکِ» (2 / فرقان). در حکومت و تدبیر عالم شریکی نداشته است. مراد از آن شریک مستقل است وگرنه خدا برای تدبیر عالم واسطه هائی از فرشته و غیر آن آفریده است.

شِرْک: اسم است یعنی عمل شرک. «یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّه اِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ» (13/لقمان)، یعنی: پسرم! چیزی را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمی است.

ص:606

مُشْرِک کسی است که برای خدا شریک قرار بدهد چنین شخصی قابل آمرزش نیست مگر آنکه در دنیا توبه کند. «اِنَّ اللّه لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ» (48 و 116 / نساء)، یعنی: خداوند (هرگز) شرک را نمی بخشد و پایین تر از آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) می بخشد. کلمه مُشْرِک 49 بار در قرآن مجید آمده است.

974 شِری:

خریدن، فروختن. در مجمع ذیل آیه 207 / بقره فرموده: شِراء از اضداد است و در خریدن و فروختن هر دو به کار رود. (تکرار: 25).

اِشْتِراء: به معنی خریدن و فروختن است. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» (20 / یوسف)، یعنی: او را به قیمت ناچیزی فروختند. ایضا

«وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاهِ اللّهِ» (207/ بقره)، یعنی: از مردم کسانی هستند

ص:607

که برای کسب خشنودی خدا جان خویش را فدا می کنند. اِشْتِراء در آیه فوق به معنی فروختن است و آن در لیله المبیت درباره علی علیه السلام نازل شده است (تفسیر عَیّاشی).

975 شَطْأ:

شاخه کوچک (جوانه). «وَ مَثَلُهُمْ فِی الاِْنْجیلِ کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ» (29 / فتح)، یعنی: و توصیف آنها در انجیل همانند زراعتی است که جوانه های خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است. منظور از آن شاخه های کوچک و جوانه هاست که برای اولین بار از زمین یا از شاخه می رویند

یعنی مَثَل یاران محمد صلی الله علیه و آله در انجیل مانند زرعی است که شاخک و جوانه خود را رویانید و نیرومند کرد تا سخت شد و بر ساقه های خود ایستاد. (تکرار: 2).

ص:608

شاطِیء: جانب، حاشیه. «نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الاَْیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ اَنْ یا مُوسی» (30 / قصص). یعنی: از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت ندا داده شد که: ای موسی. (تکرار: 1).

976 شَطْر:

این کلمه را نصف، وسط، جهت و بعض معنی کرده اند. «فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَهً تَرْضیها فَوَلِّ وَجْهِکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ …» (144/بقره). اگر آن را به معنی طرف بگیریم

چنان که در مجمع و المَنار گفته آنوقت قبله مسجدالحرام است نه فقط کعبه و اگر بعض معنی کنیم شامل قسمتی از مسجدالحرام، از جمله کعبه خواهد شد. (تکرار: 5).

977 شَطَط:

تجاوز از حدّ و اندازه (اقرب). «فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ»

ص:609

(22/ص)، میان ما به حقّ داوری کن و حکم به جور نکن و از حقّ دوری منما. (تکرار: 3).

978 شَیْطان:

دور شده، متمرّد. «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ» (268/بقره)، یعنی: شیطان شما را (به هنگام انفاق)، وعده فقر و تهی دستی می دهد و به فحشاء (و زشتی ها) امر می کند. حدود تسلّط شیطان و شیاطین فقط وسوسه قلبی و بهتر نمایاندن بدی ها و بالعکس است و جز این

تسلّطی ندارند و در قرآن مجید هرچه در کار آنها گفته شده برگشتِ همه بر این اصل است. چنان که شیطان خود در روز قیامت به مردم خواهد گفت: «ما کانَ لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی …» (22/ابراهیم). یعنی: من بر شما تسلّطی نداشتم جز آن که شما را خواندم و از من قبول کردید. این کلمه به صورت مفرد

ص:610

70 بار و به صورت جمع (شیاطین) 18 بار در قرآن مجید آمده است (المعجم المفهرس).

979 شُعَیْب:

یکی از پیامبران نامی است. او به مردم مَدْیَن مبعوث شده بود. «وَ اِلی مَدْیَنَ اَخاهُمْ شُعَیْبا» (85 / اعراف)، یعنی: و به سوی مدین، برادرشان «شعیب» را فرستادیم. پس از تبلیغات طاقت فرسا عدّه ای به شعیب ایمان آوردند و دیگران او را تکذیب کردند، سرانجام او و مؤمنان از عذاب نجات یافته و دیگران به خشم خدا گرفتار گردیدند. (تکرار: 11).

980 شَعَر:

مو. «وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلیحینٍ» (80/نحل)، صُوف در گوسفند وَبَر در شتر و شَعَر در بز است. یعنی: از پشم ها و کرک ها و موهای چهارپایان اثاث خانه و متاع تهیّه می کنید تا وقتی که در دنیا هستید. (تکرار: 1).

ص:611

981 شِعْر:

دانستن، زیرکی و در نزد اهل لغت کلامی است که وزن و قافیه داشته باشد (اقرب الموارد). شاعر گوینده چنین کلامی است. «بَلْ اَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ» (154/بقره)، یعنی: بلکه آنها زندگانند، ولی

شما نمی فهمید. «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ» (41/حاقّه)، یعنی: و گفته شاعری نیست. (تکرار: 6).

شَعائِر: جمع شَعیرَه است به معنی علامت و نشانه. «اِنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» (158/ بقره)، یعنی: صفا و مروه از شعائر و نشانه های خدا است. بنابراین صفا و مروه دو محل و دو معبدند که خدا را به یاد می آورند و مکان عبادت اند.

مَشْعَر: بیابان معروفی است مابین مِنی و عَرَفات، آن را مَشْعَر گفته اند زیرا محل معین و معلومی است برای قسمتی از اعمال حج

ص:612

که مبیت، نماز، دعا و غیره باشد. «فَاِذا اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللّه عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ» (198/بقره)، یعنی: و هنگامی که از «عرفات» کوچ کردید، خدا را نزد «مشعرالحرام» یاد کنید.

982 شِعْری:

شِعْرای یمانی ستاره درخشنده ای است واقع در صورت فلکی کَلْب اکبر که درخشنده ترین ستارگان ثوابت است، نوعا در ماه های تابستان در جنوب دیده می شود. «وَ اِنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْری» (49/نجم)، یعنی: و این که او است پروردگار «ستاره شِعری». (تکرار: 1).

983 شَعْل:

افروخته شدن آتش و «اشتعال رأس» تشبیه است به اشتعال آتش از حیث رنگ و به معنای سفیدی موی سر است. «قالَ رَبِّ اِنّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبا» (4 / مریم)، یعنی: گفت خدایا من استخوانم سست شده و سرم از

ص:613

پیری سفید گشته است. (تکرار: 1).

984 شَغَف:

شَغاف غلاف قلب است. «اِمْرَأَهُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبّا» (30/یوسف). یعنی محبّت جوان غلاف قلب زن را پاره کرده و در جوفش نشسته، اشاره است به حبّ شدید و جاگرفته در قلب. معنی آیه: زن عزیز مصر از غلامش کام می خواهد که عشق غلام در دلش نشسته است. (تکرار: 1).

985 شَغَلَ:

شُغُلْ را (بر وزن عُنُق و قُفْل) خوانده اند. هر دو به معنی مشغولیّتند. «شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا» (11 / فتح). اموال و اهل و عیال مشغول و گرفتارمان کرد. (تکرار: 2).

986 شَفَعَ:

شَفْع و شَفاعَت هر دو مصدرند به معنی منضم کردن چیزی به چیز دیگر.

«وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ. وَ اللَّیْلِ اِذا یَسْرِ» (3 و 4/ فجر).

ص:614

شفع در اینجا اسم است به معنی جفت چنان که وَتْر به معنی تک است یعنی: قسم به جفت و تک و قسم به شب آن گاه که می رود. ظاهرا شفاعت را از آن جهت شفاعت گوئیم که شفیع خواهش خویش را به ایمان و عمل ناقص طرف منضم می کند و هر دو مجموعا پیش خدا اثر می کنند، البته با در نظر گرفتن این که انگیزاننده شفیع، خداست و او دستور داده چنین خواهشی بکند. (تکرار: 31).

987 شَفَق:

سرخی مغرب پس از غروب آفتاب. «فَلا اُقْسِمُ بِالشَّفَقِ. وَ اللَّیْلِ وَ ما وَسَقَ» (16 و 17/انشقاق)، یعنی: سوگند به شفق. و سوگند به شب و آنچه را جمع آوری می کند. (تکرار: 11).

988 شَفَه:

لب. «اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ. وَ لِسانا وَ شَفَتَیْنِ» (8 و 9/ بلد)، آیا برای او دو چشم، یک زبان و دو لب قرار ندادیم؟ (تکرار: 1).

ص:615

989 شَفا:

کنار. «وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَکُمْ مِنْها» (103 / آل عمران)، یعنی: در کنار گودالی از آتش بودید از آن نجاتتان داد. غرض از کنار آتش هلاکت است. این کلمه با مشتقات آن 8 بار در قرآن آمده است.

شِفاء: به معنی صحّت و سلامت است.

راغب گوید: اَلشِّفاءُ مِنَ الْمَرَضِ رسیدن به کنار سلامتی است و آن اسم قرار داده شده برای صحّت. «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ اِلاّ خَسارا» (82/اسراء)، یعنی: آنچه شفا و رحمت برای مؤمنان است نازل می کنیم و

آن قرآن است و به ظالمان جز زیان نمی افزاید. به نظر می آید مراد از شفاء صحت قلب است چنان که فرموده: «قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ» (57/یونس)، یعنی: اندرزی از سوی پروردگارتان برای

ص:616

شما آمده و درمان آن چیزی است که درون سینه های شما می باشد. مرض تنها مرض بدن نیست بلکه قرآن از مرض قلب نیز نام می برد که از مرض بدن شدیدتر و صعب العلاج است. «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» (10/بقره)، یعنی: در دل های آنها یک نوع بیماری است. قلب مریض 12 بار در قرآن آمده است (المعجم المفهرس). قرآن شفا و دوای دردهای قلوب است. شک، حقد (کینه)، حسد، شرک، کفر، نفاق که امراض قلوب اند

به وسیله قرآن زدوده می شوند. از طرف دیگر معرفت، ایمان، عاطفه، انصاف و غیره به وسیله آن وارد قلوب می شوند و آنها عبارت اخرای رحمت اند. لذا در زدودن بیمارهای قلبی شفاء و در وارد کردن فضائل به قلب رحمت است. (تکرار: 4).

990 شَقَق:

شَقّ به معنی شکافتن و شکاف

ص:617

است. (اقرب) «ثُمَّ شَقَقْنَا الاَْرْضَ شَقّا» (26/عبس)، یعنی: سپس زمین را از هم شکافتیم. این کلمه با مشتقات آن 28 بار در قرآن آمده است.

شِقّ: به معنی مشقّت و زحمت است که به بدن و نفس عارض بشود. «لَمْ تَکُونُوا بالِغِیهِ اِلاّ بِشِقِّ الاَْنْفُسِ» (7 / نحل)، یعنی: جز با مشقّت زیاد به آن نمی رسی. (به آن

سرزمین نمی رسیدند مگر با مشقّت نفوس). گوئی در رنج و زحمت، بدن و قلب می شکند.

شُقَّه: ناحیه و محلی که با مشقّت به آن می رسند. «وَ لکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَهُ» (42/توبه)، به معنی سفر و مسافت نیز آمده است (مجمع) که توأم با مشقّت است یعنی: لیکن این مسافت یا سفر بر آنها دور آمد.

شِقاق: مخالفت و جدائی. «ذلِکَ بِاَنَّهُمْ شاقُّوا اللّه وَ رَسُولَهُ» (13 / انفال)، یعنی: آن

ص:618

بدین جهت بود که با خدا و رسول مخالفت کردند.

اِنْشِقاق: شکافته شدن. «وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَهٌ» (16 / حاقّه)، آسمان ها از هم می شکافند و سست می گردند و فرومی ریزند.

991 شَقْو:

شَقاوَت: بدبختی، خلاف سَعادَت. «فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ» (105/هود)،

یعنی: گروهی از آنها شقاوتمندند و گروهی سعادتمند. در المیزان ذیل این آیه فرموده: سعادت هر شیء آن است که به خیری که سبب کمال و لذّت است برسد و آن در انسان که از روح و جسم مرکّب می باشد آن است که به حسب قوای بدنی و روحی به خیر برسد و ملتذّ گردد و شقاوتش آن است که خیر فوق را فاقد باشد و از آن محروم گردد. (تکرار: 12).

992 شَقاء:

در قاموس و اقرب به معنی سختی و عُسرت آمده است. «طه. ما اَنْزَلْنا

ص:619

عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی. اِلاّ تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشی» (31/طه)، ما قرآن را به تو نازل نکرده ایم تا در تبلیغ مردم به زحمت افتی یا خودت را به زحمت افکنی، آن فقط به اهل خشیت یادآوری است. (تکرار: 11).

993 شُکْر:

ثناگویی در مقابل نعمت. در مجمع فرموده: شکر اعتراف به نعمت است توأم با نوعی تعظیم. رُمّانِی گفته: شکر اظهار نعمت است.

راغب گوید: شکر یادآوری نعمت و اظهار آن است … ضدّ آن کفر به معنی نسیان و پوشاندن نعمت است … شکر بر سه نوع است: شکر قلب و آن یادآوری نعمت است. شکر زبان و آن ثناگوئی در مقابل نعمت است. شکر سایر جوارح و آن بکارگیری نعمت در مسیر خودش به قدر قدرت است. «وَ اشْکُرُوا نِعْمَهَ اللّهِ» (114/ نحل)، یعنی: و شکر نعمت خدا را به

ص:620

جا آرید. روایت شده: چون سر ابن زیاد را به مدینه آوردند حضرت سجّاد علیه السلام به

شکرانه آن قدری میوه بر اهل مدینه تقسیم فرمود. شکر سبب مزید نعمت است چنان که فرموده: «وَاِذْ تَأْذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزیدَنَّکُمْ» (7/ابراهیم)، یعنی: (همچنین) به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت که اگر شکرگزاری کنید (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود. در تفسیر عَیّاشی از حضرت امام صادق علیه السلام نقل است هر بنده ای که خدا به او نعمتی بدهد در قلبش آن را بداند و در روایتی با قلبش به آن اقرار کند و با زبان خدا را حمد نماید سخن او به آخر نمی رسد تا خدا به زیادت آن فرمان دهد. (تکرار: 75).

994 شَکَس:

شَکاسَه: بد خلقی(مجمع) شَکِس: بدخلق. تَشاکُس به معنی تَشاجُر و

ص:621

منازعه است در اثر بد خلقی چنان که راغب گفته «ضَرَبَ اللّه مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ …» (29 / زمر)، یعنی: خدا مردی را مثل زده که درباره او شریکان متخاصم بد خلق وجود دارد. (تکرار: 1).

995 شَکّ:

آن است که شخص به هیچ یک از دو طرف قضیه یقین نکند ترجیح هم ندهد بلکه بود و نبود در نظر وی مساوی باشد برخلاف ظنّ که یکی از دو طرف را ترجیح می دهد «بَلْ هُمْ فی شَکٍ یَلْعَبُونَ» (9/دخان)، یعنی: ولی آنها در شکّند و (با حقایق) بازی می کنند. (تکرار: 15).

996 شَکْل:

مثل، شبیه. «هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسّاقٌ. وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ اَزْواجٌ» (57 و 58/ص)، یعنی: این آب جوشان و چرک

است بچشید آن را و برای آنها عذاب دیگری است مثل آن که انواعی از عذابند

ص:622

«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» (84 / اسراء)، یعنی: عمل آدمی هم شکل طبیعت اوست. شاکله را سجیّه و طبیعت گفته اند. هر کس روی عوامل مخصوصی استعدادی و طبیعتی کسب می کند اعمال و کارهایش مطابق همان طبیعت از وی صادر می شوند. عوض کردن آن گرچه بسیار مشکل است ولی سلب اختیار نمی کند. احتمال قوی آن است که این کلمه به معنی مثل و شبیه است. (تکرار: 2).

997 شَکْو:

و شِکایَت و شَکْوی و شَکاه: اظهار اندوه است چنان که راغب گفته به عبارت دیگر: توصیف گرفتاری. «قالَ

اِنَّما اَشْکُو بَثّی وَ حُزْنی اِلَی اللّهِ» (86/ یوسف)، یعنی: گفت: من تنها غم و اندوهم را به خدا می گویم. «مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فی زُجاجَهٍ» (35/نور)، یعنی: مَثَل

ص:623

نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابی قرارگیرد. مِشْکاه را بهتر است محفظه و چراغدان گفت. المنجد گوید: آن هر روزنه غیرقابل نفوذ است. مجاهد می گوید: مشکاه چراغ است و مصباح فتیله آن. مِشکاه مثل قلب مؤمن است که نور ایمان در آن می باشد. (تکرار: 3).

998 شَمِت:

شَمات و شَماتَت: شاد شدن به بلای دشمن (راغب). «فَلا تُشْمِتْ بِیَ الاَْعْداءَ» (150 / اعراف)، یعنی: بنابراین کاری نکن که

دشمنان مرا شماتت کنند. هارون به موسی گفت: دشمنان را به جهت من شادمان مکن که آنها ببینند تو مرا عتاب و مؤاخذه می کنی و از گرفتاری من شاد شوند. (تکرار: 1).

999 شَمْخ:

بلند شدن.

شامخ: بلند. جمع آن شامخات و شوامخ

ص:624

است. «وَ جَعَلْنا فیها رَواسِیَ شامِخاتٍ وَ اَسْقَیْناکُمْ ماءً فُراتا» (27 / مرسلات)، در زمین کوه های ثابت و بلند قرار دادیم و شما را آب شیرین نوشاندیم. (تکرار: 1).

1000 شَمْز:

تنفّر. «وَ اِذا ذُکِرَ اللّه وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَهِ» (45/زمر)، چون خدا به وحدانیّت خوانده شود دل های آنان که به قیامت ایمان ندارند رمیده و متنفّر شود. (تکرار: 1).

1001 شَمْس:

خورشید. این کلمه در قرآن مجید پیوسته با الف و لام عهد ذکر شده مگر در آیه «لا یَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لا زَمْهَریرا» (13/انسان)، یعنی: نه آفتاب را در آن جا می بینند، نه سرما را. (تکرار: 33).

1002 شِمال:

چپ، ضدّ یَمین است. «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ» (18/کهف)، یعنی: و ما آنها را به سمت راست و چپ

ص:625

می گرداندیم. جمع آن اَشْمُل و شَمُل و شَمائِل می آید، در قرآن فقط شمائل به کار رفته. ناگفته نماند: شمال یکی از جهات اربع و مقابل جنوب است ولی در قرآن کریم در این معنی به کار نرفته و در نهج البلاغه خطبه 117 فرموده: «فَلا اَطْلُبُکُمْ مَا اخْتَلَفَ جَنُوبٌ وَ شَمالٌ» که مراد باد جنوب و شمال

است. (تکرار: 9).

1003 شُمُول:

فراگرفتن، احاطه. «قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ اَمِ الاُْنْثَیَیْنِ اَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ اَرْحامُ الاُْنْثَیَیْنِ» (143 و 144 / انعام)، یعنی: بگو: آیا آن دو نر را حرام کرده یا آن دو ماده را؟! یا آن بچه ای را که رحم های آن دو ماده در برگرفته؟! اشتمال فقط در 2 آیه فوق آمده است.

1004 شَنْأ:

شَنَئان: بغض و کینه. «وَ لا

ص:626

یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلی اَلاّ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا …» (8/مائده)، یعنی: بغض و عداوت هیچ قومی شما را به بی عدالتی وادار نکند، عدالت کنید. (تکرار: 3).

شانِئْ: کینه ور، دشمن. «اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ» (3 / کوثر)، مسلما دشمن تو ابتر و بلاعقب است.

1005 شِهاب:

تکّه آتش (مجمع). «سَآتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ آتیکُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ» (7/نمل)، یعنی: به زودی از آن آتش به شما خبری و یا تکّه ای از آن می آورم. همچنین شهاب شعله های مخصوص آسمان است که از سوختن سنگ های آسمانی به صورت تیر شهاب دیده می شوند. قرآن درباره راندن شیاطین از آسمان کلمه شهاب آورده مثل «اِلاّمَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ» (18/حجر)، یعنی: مگر آنها که استراق

ص:627

سمع کنند که «شهاب مبین» آنان را تعقیب می کند. (تکرار: 5).

1006 شَهِدَ:

شهود و شهادت به معنی حضور است. «فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ

فَلْیَصُمْهُ …» (185 / بقره)، یعنی: پس آن کس که در ماه رمضان در حذر باشد روزه بدارد. شهادت که به معنی حضور و دیدن است گاهی به معنی خبر قاطع آید چنان که در صحاح و قاموس گفته. ظاهرا مراد از آن در آیه «وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَهً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ» (140 / بقره)، خبر قاطع باشد یعنی: و چه کسی ستمگرتر از آن است که گواهی و شهادت الهی را که نزد او است، کتمان کند. و گاهی به معنی آشکار آید مثل «عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ الْکَبیرُ الْمُتَعالِ» (9/رعد)، یعنی: او از غیب و شهود آگاه است و بزرگ و متعالی است. ایضا به معنی اقرار، حکم و علم آید که

ص:628

همه از شعبه های حضور و دیدن اند. «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِها» (26 / یوسف)، یعنی: و در

این هنگام شاهدی از خانواده آن زن شهادت داد. راغب آن را در آیه به معنی حکم گفته است. در آیه «وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ» (86/آل عمران)، یعنی: و گواهی به حقانیت رسول و آمدن نشانه های روشن برای آن ها. ظاهرا به معنی علم است. شُهُود جمع شاهِد نیز آمده «وَ لا تَعْلَمُونَ مِنْ عَمَلٍ اِلاّ کُنّا عَلَیْکُمْ شُهُودا اِذْ تُفیضُونَ فیهِ» (61/یونس)، یعنی: و هیچ عملی را انجام نمی دهید مگر این که ما ناظر بر شما هستیم، در آن هنگام که وارد آن می شوید. ایضا به عنوان جمع، اَشْهاد می آید «وَ یَوْمَ یَقُومُ الاَْشْهادُ» ، یعنی: روزی که گواهان به پا می خیزند. (51 / غافر). (تکرار: 160).

شَهید: به معنی شاهداست. «وَ اَشْهِدُوا اِذا

ص:629

تَبایَعْتُمْ وَ لا یُضارَّ کاتِبٌ وَ لا شَهیدٌ» (282/بقره)، یعنی: ولی هنگامی که خرید و فروش (نقدی) می کنید، شاهد بگیرید و نباید به نویسنده و شاهد (به خاطر حقّ گویی) زیانی برسد. و آن گاه که به خداوند سبحان اطلاق شود به معنی حاضر، بیننده و حافظ است. شهید به معنی مقتول در راه خدا در قرآن نیامده است مگر بنا بر بعضی از احادیث ولی در اصطلاح و روایات بسیار هست در قرآن فقط فی سَبیلِ اللّه به کار رفته است.

مَشْهَد: اسم مکان است (محل حضور). «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظیمٍ» (37/مریم)، یعنی: وای بر کفّار از حضور روز بزرگ. ظاهرا آن در آیه مصدر میمی است چنان که در مجمع فرموده.

1007 شَهْر:

ماه و آن با رؤیت هِلال شروع شده و با رؤیت مجدّد منقضی می شود. جمع

ص:630

قِلَّه(1) آن اَشْهُر و جمع کَثْرَه (2)آن شُهُور است. مثل «اَلْحَجُّ اَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» (197/بقره)، یعنی: حجّ در ماه های معیّنی است. مراد از اَشْهُر چنان که روایات بیان می کنند شوّال، ذوالقعده و ذوالحجّه است. «اِنَّ عِدَّهَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّه اثْنی عَشَرَ شَهْرا فی کِتابِ اللّه یَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (36/توبه)، یعنی: تعداد ماه ها نزد خداوند در کتاب (آفرینش) الهی از آن روز که آسمان ها و زمین را آفریده دوازده ماه است.

این آیه روشن می کند که خداوند خود چنین اراده فرموده که از روز خلقت آسمان ها و زمین ماه های تمام کننده سال 12 باشد. مراد از کتاب شاید کتاب تکوین و

ص:631


1- جمع تا زیر ده عدد.
2- تا بالای ده عدد.

دنیا و شاید لوح محفوظ باشد. (تکرار: 19).

1008 شَهَق:

شَهیق به درون کشیدن نفس می باشد (دم) چنان که زفیر خارج کردن آن (بازدم) است. «فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ» (106/هود)، یعنی: اما آنها که شقاوتمند شدند در آتش اند و برای آنها زفیر و شهیق (ناله های طولانی دم و بازدم) است. زفیر و شهیق هر دو اسم صوت و صدای مردم اندوهناک است که هنگام نفس کشیدن و بازدم شنیده می شود (مجمع از زَجّاج). (تکرار: 2).

1009 شَهْوَه:

دوست داشتن، میل کردن. «وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الاَْنْفُسُ وَ تَلَّذُ الاَْعْیُنُ» (71/زخرف)، یعنی: آنچه دل ها می خواهد و چشم ها لذّت می برد در بهشت وجود دارد. در اسلام فقط مشتهیات کاذب و منحرف کننده حرام است نه مطلق

ص:632

خواهش های نفس. (تکرار: 2).

1010 شَوْب:

آمیختن. در نهج البلاغه خطبه 101 فرموده: «سُرُورُها مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ» شادی دنیا آمیخته با اندوه است. «ثُمَّ اِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْبا مِنْ حَمیمٍ» (67 / صافات)، یعنی: سپس روی آن مخلوطی از آب جوشان دارند. گویا مراد آن است که در جهنّم آب جوشان با زقّوم در شکم اهل جهنّم مخلوط می گردد. (تکرار: 1).

1011 شَوْر:

بیرون آوردن. مَشْوَرَه و مُشاوِرَه و تُشاوُر استخراج رأی است با مراجعه بعضی به بعضی. «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ» (159/آل عمران)، یعنی: پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب و در کارها، با آنان مشورت کن. آیه خطاب به حضرت رسول صلی الله علیه و آله است که در نحوه اجرای کارها

ص:633

با مردم مشورت کند. (تکرار: 4).

1012 شَوْظ:

و شُواظ به معنای شعله و زبانه آتش است که دود ندارد. (راغب) «یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» (35 / رحمن)، یعنی: بر شما زبانه ای از آتش و دود فرستاده می شود، یکدیگر را در دفع آن یاری نتوانید کرد.

طبرسی فرموده: شَواظ زبانه سبزی است که از آتش جدا می شود. نُحاس را دُخان و مس مذاب گفته اند ضمیر «عَلَیْکُما» به ثقلان (جنّ و انس) راجع است. (تکرار: 1).

1013 شَوْکَه:

شَوْک به معنی خار است.

راغب گوید: به اسلحه و سختی نیز اطلاق می شود. نیش عقرب را به جهت تشبیه به خار شَوْک گفته اند. «وَ اِذْ یَعِدُکُمُ اللّه اِحْدَی الطّائِفَتَیْنِ اَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَهِ تَکُونُ لَکُمْ» (7 / انفال)، یعنی: خداوند

ص:634

به مسلمانان وعده داد که یکی از دو طائفه (کاروان ابوسفیان یا لشکر قریش) نصیبشان خواهد شد. آنها دوست داشتند کاروان که قدرت و سلاح نداشت نصیب آنها باشد. مراد از طائفه ذاتُ الشَّوْکَه

لشکریان قریش است. شوکت در آن به معنی قدرت یا سلاح است. آیه شریفه در بیان همان وعده است. (تکرار: 1).

1014 شَوی:

بریان کردن. «وَ اِنْ تَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یُشْوِی الْوُجُوهُ» (29/کهف)، یعنی: اگر فریادرسی بخواهند به آبی چون مس گداخته کمکشان دهند که چهره ها را می سوزاند و بریان می کند. «کَلاّ اِنَّها لَظی نَزّاعَهً لِلشَّوی» (15 و 16 / معارج)، یعنی: اما هرگز چنین نیست شعله های سوزان آتش است. دست و پا و پوست سر را می کند و می برد. شَوی را اطراف بدن

ص:635

گفته اند مثل دست و پا و سر و پوست سر. واحد آن شَواه است. (تکرار: 2).

1015 شَیْء:

مصدر است به معنی

خواستن و اراده کردن. «وَ لَوْ شاءَاللّه لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ» (20 / بقره)، اگر خدا اراده می کرد گوش و چشم های آنها را از کار می انداخت.

طبرسی در ذیل این آیه مَشِیَّت را اراده معنی کرده است. «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لاَ آمَنَ مَنْ فِی الاَْرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعا» (99/یونس)، یعنی: و اگر پروردگارت می خواست تمام آنها را که در روی زمین هستند، همگی (از روی اجبار) ایمان می آوردند. شاء در این آیه و نظائر آن به معنی مشیت جبری است. «فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلاً وَ ما تَشاؤُنَ اِلاّ اَنْ یَشاءَ اللّه اِنَّ اللّه کانَ عَلیما حَکیما» (29 و 30 / انسان)، یعنی: و هر کس بخواهد (با استفاده از آن)

ص:636

راهی به سوی پروردگارش انتخاب می کند.

و شما چیزی را نمی خواهید مگر این که خدا بخواهد، خداوند عالِم و حکیم است. ظاهرا مراد از «یَشاءَ اللّه» در این آیه و نظیر آن ها، فراهم آوردن اسباب و توفیق در کارها است، پر واضح است که اگر خداوند اسباب را فراهم نکند انسان کاری نتواند کرد هر چند که فاعل مختار است این که خداوند اسباب بی شمار را از قبیل آفتاب، ماه، ستارگان، زمین، هوا، آب، ارزاق، بدن، سلامتی، فهم، اراده و … فراهم آورده است اینها همه مشیّت خدا است که ما کار شایسته را اراده و انجام دهیم و اگر خداوند این اسباب را جور نمی آورد اراده کار نیک یا بد از ما مقدور نبود. (تکرار: 279).

1016 شَیْء:

هر چیزی که علم به آن تعلّق

گیرد و از آن خبر داده می شود. لفظ آن

ص:637

مذکّر است ولی بر مذکّر و مؤنث اطلاق می شود. جمع آن اَشْیاء است (اقرب). «قُلْ اَیُّ شَیْءٍ اَکْبَرُ شَهادَهً قُلِ اللّه شَهیدٌ بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ» (19 / انعام)، یعنی: بگو بالاترین گواهی، گواهی کیست؟ بگو خداوند گواه میان من و شماست. «شیء» مجموعا 284 بار در قرآن مجید به کار رفته و «اشیاء» 4 بار (المعجم المفهرس).

1017 شَیْب:

سفید شدن موی. «ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّهً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّهٍ ضَعْفا وَ شَیْبَهً» (54 / روم)، یعنی: سپس از بعد ضعف طفولیّت قدرت و نیروی جوانی داد، آن گاه بعد از جوانی ناتوانی و پیری قرارداد. (تکرار: 3).

1018 شَیْخ:

پیر. «یا اَیُّهَا الْعَزیزُ اِنَّ لَهُ اَبا شَیْخا کَبیرا» (78 / یوسف)، یعنی: ای عزیز او پدر پیری دارد. جمع آن در قرآن شیوخ

ص:638

آمده «ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخا» (67 / غافر)، یعنی: بعد از آن که پیر می شوید. (تکرار: 4).

1019 شَیْد:

گچ کاری کردن، بالا بردن. «اَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ» (78 / نساء)، هر کجا باشید مرگ شما را می گیرد اگرچه در برج های محکم باشید. بُرُوجٌ مُشَیَّدَهٌ یعنی برج های مرتفع. (تکرار: 2).

1020 شَیْع:

آشکار شدن. «اِنَّ الَّذینَ یُحِبُّونَ اَنْ تَشیعَ الْفاحِشَهُ فِی الَّذینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» (19/نور)، یعنی: آنان که دوست دارند فحشاء در میان مؤمنین شایع و آشکار شود آنها را عذابی است دردناک. (تکرار: 12).

شِیاع: پیروی کردن. «فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ» (15/قصص)، یعنی: موسی در شهر دو مرد را دید که باهم مشاجره و زد و خورد

ص:639

می کردند یکی از پیروان و دیگری از دشمنانش بود.

شِیَع: جمع شیعَه به معنی فرقه هاست. «وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی شِیَعِ الاَْوَّلینَ» (10/حجر)، یعنی: رسولانی قبل از تو در فرقه های اولیه و در امم گذشته فرستادیم. مجمع در ذیل آیه فوق گوید: اصل آن از مشایعت به معنی متابعت است گویند: شایَعَ فُلانٌ فُلانا عَلی اَمْرِه یعنی در کارش از او پیروی کرد. از آن است شیعه علی علیه السلام.

آن ها کسانی اند که در کار آن حضرت از وی متابعت نموده و به امامتش گردن نهاده اند.

ص:640

ص (81 لغت)

1021 صاد:

حرف هفدهم از الفبای فارسی و چهاردهم از الفبای عربی است. در حساب ابجد بجای 90 است جزء کلمه واقع می شود به تنهائی معنایی ندارد.

1022 ص:

از حروف مقطّعه قرآن. «ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ. بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّهٍ وَ شِقاقٍ» (1 و 2 / ص)، یعنی: ص، سوگند به قرآنی که متضمن ذکر است (که این کتاب اعجاز الهی است). ولی کافران گرفتار غرور و اختلافند. راجع به حروف مقطعه رجوع شود به «عسق».

1023 صابِئ:

صابِئان در اصل اهل توحید بوده و در ردیف یهود و نصاری هستند و نیز در عصر نزول قرآن قومی مشهور و دارای افراد کثیر بوده اند وگرنه قرآن

اعتنایی به آنها نمی کرد و آنها را در ردیف یهود و نصاری نمی شمرد. به نظر صاحب

ص:641

قاموس قرآن، دین صابئان مانند دین یهود و نصاری دین توحید بوده و آنها پیغمبری و شریعتی داشته و پس از پیامبرشان به تدریج به بت پرستی و پرستش کواکب گرائیده اند. پیامبرشان از جمله پیامبرانی است که در قرآن مجید نامی از او به میان نیامده ولی به آنها اشاره شده است «مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ» (78 / غافر)، یعنی: گروهی از آنان سرگذشتشان را برای تو بازگو کرده ایم و گروهی را برای تو بازگو نکرده ایم. «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصّابِئُونَ وَ النَّصاری مَنْ آمَنَ بِاللّه وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» (69/مائده)، یعنی: آنها که ایمان آورده اند و یهودیان و صابئان و مسیحیان هرگاه ایمان به خداوند یگانه و روز جزا بیاورند و عمل

ص:642

صالح انجام دهند نه ترسی بر آنها است و نه غمگین خواهند شد. این کلمه به صورت جمع 3 بار در قرآن مجید یادشده و هر 3 در ردیف صاحبان سایر ادیان.

1024 صَبَّ:

ریختن. «اِنّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبّا» (25 / عبس)، یعنی: ما آب فراوانی را از آسمان فروریختیم. (تکرار: 5).

1025 صُبْح:

فجر، اوّل روز. «وَ الصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ» (18 / تکویر)، یعنی: سوگند به صبح آنگاه که وسعت گیرد. «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَبا