تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیه السلام

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور: تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیه السلام / جعفر مرتضی عاملی، 1944- م ترجمه محمد سپهری .

وضعیت ویراست: ویراست 2.

مشخصات نشر: قم : بوستان کتاب قم(انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم) ‫، 1384.

مشخصات ظاهری: ‫256 ص.

فروست: بوستان کتاب قم ‫ ‫؛ 555 . اهل بیت علیهم السلام ‫؛ 34 . تاریخ ‫؛ 75.

شابک: ‫21500 ریال : ‫ 964-371-823-9

یادداشت: ص. ع. لاتینی شده: ... Ja'far Mortada Ameli: Tahlili az Zendegani -ye siyasi-ye Imam Hasan Mojtaba(a.s)=[An Analysis

یادداشت: چاپ قبلی: حوزه علمیه قم ، دفتر تبلیغات اسلامی ، مرکز انتشارات ، 1382(فروست متفاوت).

یادداشت: چاپ چهارم.

یادداشت: کتابنامه : ص . [243] - 256؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع: حسن بن علی (ع)، امام دوم ، ‫3 - 50ق.

موضوع: اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا 50ق.

شناسه افزوده: سپهری ، محمد، ‫ 1344 - ، مترجم

شناسه افزوده: حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم

رده بندی کنگره: ‫ BP40 ‫ /ع2ح9041 1384

رده بندی دیویی: ‫ 297/952

شماره کتابشناسی ملی: 2098296

یادداشت مترجم بر چاپ سوم

کتاب تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیه السلام تاکنون دوباره چاپ شده است؛ چاپ اول در سال 1369 و چاپ دوم در سال 1372؛ اینک چاپ سوم کتاب را با تجدید نظر و تحریر نو و حروفچینی دوباره تقدیم خوانندگان ارجمند می کنم.

ترجمه ی کتاب در سال 1374 از سوی جهاد دانشگاهی کشور در دومین دوره ی انتخاب سال دانشجویی در بخش ترجمه به عنوان کتاب برگزیده ی دانشجویی معرفی شد.

امیدوارم چاپ جدید کتاب، مورد پسند خوانندگان ارجمند قرار گیرد و مترجم را از ارشادها و راهنمایی های ارزنده ی خود محروم نسازند.

15 رمضان 1416 ه.ق.

میلاد مسعود امام حسن مجتبی علیه السلام

تهران، محمد سپهری

مقدمه ی مترجم

سیره نویسان و تاریخ نگاران معمولا در کتاب های خود به نقل حوادث و تاریخ وقایع و زندگی بزرگان و اقوام بسنده کرده اند و کمتر مایل بودند به تجزیه و تحلیل آن بپردازند، و به جرأت می توان گفت که اصولا به این مسأله توجهی نداشته اند، مگر عده ای انگشت شمار که در لابه لای بحث های خویش گاه و بی گاه بدان پرداخته و از بعد دیگری به مسأله نگریسته اند.

مشهور آن است که اولین سیره ی رسول اکرم صلی الله علیه و آله را محمد بن اسحاق (م 150 ه. ق.) از نسل سوم تدوین کنندگان مغازی و سیر در مدینه، نوشت و پس از او عبدالملک بن هشام (م 213 یا 218 ه. ق.) با حذف ها و زیادت هایی آن را تذهیب کرد. وی در کتاب خود تنها به ذکر وقایع و حوادث اکتفا کرد؛سیره نویسان بعدی هم همین راه را ادامه دادند و بر مطالب وی چیزهایی اضافه کردند. آنچه مسلم است این که

کمتر به تجزیه و تحلیل محتوا و بررسی وقایع پرداختند و اصولا میل نداشتند تحقیق کنند که چرا فلان واقعه رخ داد و چرا فلان حادثه به وقوع پیوست، و یا چه علل و اسبابی باعث گردید تا فلان خاندان روی کار آید، و یا چه عواملی موجب شد تا فلان سلسله

[صفحه 12]

منقرض شود، و یا چه مسائلی سبب گردید تا مسلمانان با اهل بیت پیامبر علیهم السلام چنان برخوردی داشته باشند که در تاریخ مشهور است؛ البته در این باره در کتاب های کلامی شیعه تا حدودی بحث شده است، اما در کتب تاریخی بدان نپرداخته اند.

به هر حال باید در یک کلمه گفت که برای پاسخ به پرسش «چرا»، روی خوش نشان ندادند و از کنار مسائل به سادگی و با اغماض گذشتند؛ شاید هم بنا به دلایلی که فعلا از دید ما پنهان است، چنین چیزی برایشان اهمیت نداشته است، آن طور که امروزه ما اهمیت آنرا به شدت احساس می کنیم، و یا از اهمیت چندانی برخوردار نبوده است؛ همین برایشان مهم بود که حوادث تاریخی را یکی پس از دیگری برشمارند و برای آیندگان - بدون کم و کاست، همان طور که به آنان رسیده - به ارث گذارند، تا امروز ما به این میراث فرهنگی افتخار کنیم. این جدای از سیره نویسان درباری و مزد بگیران سلاطین است که تنها به نقل وقایع اکتفا نکردند، بلکه آن طور که امرا و ملوک خواستند نوشتند و تنها یک سوی مسأله را دیدند؛ این تاریخ نگاران بی صلاحیت طوری تاریخ را به تصویر کشیدند که باید با کمال تأسف بگویم: آنچه تحت این نام در اختیار ما

قرار گرفت، تنها و تنها تاریخ فرمانروایان و شاهانی است که یکی پس از دیگری بر اریکه ی قدرت تکیه زدند؛ از این رو نمی توان به صراحت حکم کرد که این قلم به دستان، بی طرفانه و با کمال امانت داری، تصویری حقیقی حتی از زندگانی همین فرمانروایان به دست داده باشند، تا چه رسد به این که حقایق را آن طور که بوده برای نسل های بعدی بیان کرده باشند؛ شاید هم برای بیان حقایق، آزادی نداشتند و عواملی موجب گردید تا چنین شیوه ای را پیش گیرند که فعلا بر ما پوشیده است.

به قول مؤلف محترم، چندان تعجب آور نیست اگر می بینیم که تاریخ نگار به امور پست و ناچیز می پردازد و در وصف مجلس میگساری یا ندیمان خلیفه

[صفحه 13]

و سلطان، داد سخن می دهد و نکته ای را فروگذار نمی کند، یا حوادثی را که جز در عالم خیال و پندار نبوده، جعل و نقل می کند، یا از کسانی سخن می گوید که قابل ذکر نیستند و یا اصلا وجود نداشته اند.

در عین حال می بینیم شخصیت هایی را که در تاریخ اهمیت و قدر و منزلت خاصی داشتند به کلی از یاد می برد، یا در بیان نقش تاریخی آنان خود را به نادانی می زند و حوادث با اهمیتی را که از همان فرمانروا یا دیگران سرزده و در سرنوشت امت و آینده ی آنان نقش مهمی داشته و تأثیر به سزایی در تغییر مسیر تاریخ ایفا نموده است، فرو می گذارد و یا آشفته و مبهم بیان می کند و در پرده ای از کتمان و ابهام در می پیچد.

کتاب حاضر از دو جهت اهمیت ویژه دارد:

1. در این تألیف، نویسنده ی گرانمایه با دیدی محققانه به تجزیه و تحلیل وقایعی

همت گمارده است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم با زندگانی امام حسن علیه السلام ارتباط دارد و در مواردی آن حضرت نقش فعالی در تکوین آن بر عهده داشته است، مثل داستان مباهله و بیعت رضوان.

2. بر خلاف تاریخ نگاران و سیره نویسان، به نقل حوادث و تاریخچه ی زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام نپرداخته، بلکه زندگانی سیاسی آن جناب را به طور دقیق تجزیه و تحلیل کرده است.

البته همه ی شؤون زندگی امامان علیهم السلام در رابطه ی تنگاتنگ با مسائل سیاسی - اجتماعی جامعه بوده و هیچ کدام به عنوان امام و رهبر معنوی امت اسلامی نمی توانستند از سیر حوادث و امور جاری مسلمانان برکنار باشند، مگر این که مصلحت اقتضا کرده باشد که مدتی در موضوع خاصی غیر از امامت به تقیه پرداخته باشند، که همین هم به نظر ما یک موضع گیری سیاسی مهم است و نباید از نقش و اهمیت مهم آن کاسته شود.

[صفحه 14]

با این حال، مؤلف گرانقدر به بررسی جنبه هایی از زندگی امام علیه السلام پرداخته که کاملا و به طور صریح، رنگ و بوی سیاسی دارد و با نظر دقیق و تفکر عمیق - که از ویژگی های علمی ایشان است - نکاتی جالب و در عین حال مهم و حساس برای خوانندگان، تجزیه و تحلیل کرده است چه بسا تا کنون به ذهن کسی خطور نکرده است.

این همان چیزی است که ما از فقدان آن در کتاب های تاریخی خود رنج می بریم و تأسف می خوریم که چرا باید تاریخ 1400 ساله ی اسلام، تنها نقل حوادث باشد، آن هم نقلی که شاید بتوان با اطمینان گفت: نمی توان به آسانی به صحت و سقم آن پی

برد، البته همین نقل حوادث هم در جای خود اهمیت خاصی دارد که ما از این جهت از گذشتگان خویش ممنون هستیم.

شایان ذکر است که مؤلف ارجمند در این کتاب، تنها به بررسی و تحلیل زندگانی سیاسی حضرت مجتبی علیه السلام در روزگار رسول اکرم صلی الله علیه و آله و خلفای سه گانه می پردازد و به مطالعه ی زندگانی حضرت در روزگار خلافت ظاهری امیر المؤمنین علیه السلام و سپس دوران امامت خود آن حضرت علیه السلام نپرداخته است. ایشان علت را کمبود فرصت و مشغله های فراوان ذکر کرده است، که ما امیدواریم به تحلیل این بخش از زندگانی سبط اکبر علیه السلام و به روشنگری در مورد وقایع این دوره نیز اقدام نمایند، خصوصا این که حادثه ای مثل با شکوه ترین نرمش قهرمانانه ی تاریخ، یعنی صلح با معاویه مواجه هستیم. البته ایشان معتقد است که قضیه صلح امام حسن علیه السلام مورد بحث پژوهشگران واقع شده و دانشمندان و تاریخ نگاران بدان اهتمام ورزیده اند و ابعاد بسیاری از شرایط و جوانب آن را بررسی کرده اند، لکن ما معتقدیم که هر چند کتاب های ارزشمندی همچون صلح الحسن علیه السلام از مرحوم شیخ راضی آل یاسین و صلح الحسن علیه السلام از سید محمد جواد فاضل الله، درباره ی این حادثه ی مهم تاریخ اسلام در دست داریم، با این حال از

[صفحه 15]

تحلیل های محققانه ی ایشان بی نیاز نیستیم و آرزوی ما این است که هر چه زودتر این خواسته، جامه ی عمل بپوشد، ان شاء الله.

شکر و سپاس بی کران به درگاه ایزد منان که توفیق ترجمه ی این اثر ارزنده را به این بنده ی ناچیز ارزانی داشت؛ و ما توفیقی الا بالله.

دوم اردیبهشت ماه 1368 ه. ش.

پانزدهم رمضان 1409 ه.

ق.

ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام

تهران، محمد سپهری

[صفحه 17]

سپاس پروردگار جهانیان را،

و درود و سلام بر محمد و خاندان پاکش،

و لعنت و نفرین بر همه ی دشمنانشان

از نخستین تا آخرین، تا برپایی روز جزا!

[صفحه 19]

پیشگفتار

زندگانی امام حسن علیه السلام ارتباطی تنگاتنگ با زندگانی برادرش سید الشهدا، امام حسین علیه السلام دارد و حتی هر کدام عضوی از دیگری به شمار می رود؛ خصوصا زندگانی سیاسی آن دو، زیرا هر دو در وقوع حوادث و نیز تأثیرگذاری بر آن ها - چه در مرحله موضع گیری و چه در مرحله نتایج و آثار - با هم شریکند.

این ارتباط منحصر نیست به دوره ای که به عنوان امام، مسؤولیت رهبری و هدایت امت اسلامی را بر عهده داشتند، بلکه سراسر زندگانی آن دو، حتی آن موقع را که در دامان پر مهر و محبت جد بزرگوارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سر می بردند در بر می گیرد، تا چه رسد به تحولاتی که در روزگار خلفای ثلاثه و دوران امامت ظاهری پدرشان امیر المؤمنین علی علیه السلام در جامعه ی اسلامی روی داد.

ما آثار مستقیم موضع گیری امام حسن علیه السلام را - حتی پس از شهادتش - در تمامی موضع گیری ها و حوادث دوران امام حسن علیه السلام مشاهده می کنیم، چه امام به طور مستقیم مسؤولیت آن را بر عهده داشت و چه به طور غیر مستقیم در آن نفوذ و تأثیر گذاشت. [1].

[صفحه 20]

این مسأله نه تنها به این دلیل است که نقش هر کدام از آن دو به عنوان امام می بایست تداوم بخش دیگری باشد، بلکه علاوه بر آن، از سویی معلول شرایطی است که در آن مقطع زمانی با زندگانی آنان همراه بود، از

سوی دیگر به دلیل مسؤولیت های خاصی بود که در آن موقع می بایست بر عهده بگیرند.

از این رو بر کسی که می خواهد زندگانی سیاسی یکی از آن دو را مورد مطالعه و بررسی قرار دهد، لازم است که زندگانی دیگری را نادیده نگیرد و مواضع وی را در نظر داشته باشد، و بلکه اگر می خواهد از مسائل مؤثر در فهم عمیق تر چیزی که در صدد مطالعه ی آن است و برای شناخت علل و اسباب و نتایج و آثار آن تلاش می کند استفاده نماید، باید در ارتباط نزدیک و تنگاتنگ با آن حرکت کند.

ما در این بحث مختصر، هر چند به دلیل نداشتن فرصت کافی و کثرت گرفتاری ها نتوانستیم - ولو تا حدودی - در این مسیر گام برداریم، با این وصف، خیلی از آن فاصله نگرفته ایم و اگر بگوییم که آثار و نشانه های این حرکت در بحث ما کاملا از بین نرفته و تا حدودی در آن نمایان است، سخنی به گزاف نگفته ایم.

در پایان متذکر می شوم، این تحلیل و بررسی کوتاه خواهد توانست تا حدودی سیمای روشنی از زندگانی سیاسی حضرت مجتبی علیه السلام را ترسیم نماید و ما را در رسیدن به تصوری هر چند محدود از بعضی جریان های سیاسی در آن برهه ی زمانی کمک نماید.

20 / 1 / 1404 ه. ق.

5 / 8 / 1362 ه. ش.

جعفر مرتضی عاملی

[صفحه 21]

سیاست چیست؟

گویند: کسی از حضرت امام حسن علیه السلام درباره ی سیاست پرسید، حضرت علیه السلام فرمود:

«هی ان تراعی حقوق الله و حقوق الاحیاء و حقوق الاموات فاما حقوق الله فاذا ما طلب و الاجتناب عما نهی و اما حقوق الاحیاء فهی أن تقوم بواجبک نحو اخوانک و لا

تتأخر عن خدمه أمتک و أن تخلص لولی الامر ما أخلص لامته. و أن ترفع عقیرتک فی وجهه اذا حاد عن الطریق السوی و أما حقوق الأموات، فهی أن تذکر خیراتهم، و تتغاضی عن مساوئهم، فان لهم ربا یحاسبهم [2]؛

آن [سیاست] رعایت حقوق خداوند و حقوق زندگان و حقوق مردگان است: اما

[صفحه 22]

حقوق خدا عبارت است از: انجام دادن آنچه امر فرموده و اجتناب از آنچه نهی نموده است؛ حقوق زندگان عبارت است از: ایفای وظیفه در قبال برادران دینی و درنگ نکردن در خدمت به همکیشان و اخلاص نسبت به ولی امر، مادامی که نسبت به مردم اخلاص دارد و آن گاه که از راه راست منحرف شود، فریادت را در برابرش بلند کنی؛ اما حقوق مردگان عبارت است از: ذکر خوبی های ایشان و خودداری از بیان گناه و لغزش های آنان، زیرا آنان را خدایی است که به اعمال آنان رسیدگی خواهد کرد.»

[صفحه 23]

زندگانی سیاسی امام حسن علیه السلام در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

اشاره

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«لو کان العقل رجلا لکان الحسن [3]؛

اگر قرار بود عقل به صورت انسانی مجسم شود، همانا به صورت حسن جلوه می کرد.»

[صفحه 25]

سرآغاز

بنابر قول مشهور، امام حسن علیه السلام در پانزدهم ماه مبارک رمضان، سال سوم هجری در دوران زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله متولد شد و هفت سال از عمر شریفش را در دامان پرمهر و محبت جدش سپری کرد. این سال ها اگر چه بسیار اندک بود، اما کافی بود تا سیمای کوچکی از شخصیت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله را در امام متبلور سازد و آن حضرت را شایسته ی نشان افتخاری نماید که جدش بدو بخشید، آن گاه که بر حسب روایت، خطاب به امام حسن علیه السلام فرمود:

«أشبهت خلقی و خلقی؛ [4].

تو از لحاظ آفرینش و خلق و خوی (صورت و سیرت) مانند من هستی.»

[صفحه 26]

علامه پژوهشگر، علی احمدی می گوید:

اضافه می کنم، مصاحبت و همنشینی با بزرگان، اثر روحی عظیمی بر انسان دارد؛ کسی که با بزرگی معاشرت کند و با شخصیت عظیمی مصاحبت داشته باشد، آن قدر از نورش بر او می تابد و چنان عطر معنوی اش او را در برمی گیرد که موجب عنای نفس و تعالی ذات است.

احادیث فراوانی که درباره ی معاشرت و انتخاب دوست وارد شده، بر این معنا اشاره دارد. امیر المؤمنین علیه السلام در خطبه ی قاصعه در مورد همنشینی و مصاحبت خود با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:

«و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء...» [5].

اضافه می کنم: رسول اکرم صلی الله علیه

و آله نحله ی ارزشمندی به حسنین علیهم السلام عطا کرد، آن گاه که فرمود: «اما الحسن فان له هیبتی و سؤددی و أما الحسین فله جودی و شجاعتی [6]؛ هیبت و سیادت من از برای حسن است، و بخشش و شجاعتم از آن حسین.»

پیامبر اکرم و آینده ی امت اسلامی

اشاره

رسول اکرم صلی الله علیه و آله مسؤولیت هدایت و سرپرستی امت را بر عهده دارد و مسؤول

[صفحه 27]

تبلیغ و حمایت از آینده ی رسالت و نیز وضع ضمانت های لازم در این زمینه است.

هموست که از طریق وحی از آینده ی این مولود جدید آگاهی دارد، و هموست که از همین راه می داند که نقش رهبری مهمی در انتظار امام حسن علیه السلام است و از سویی از جهت این که نماینده ی اراده ی الهی در پرورش و آماده سازی وی برای ایفای این نقش مهم و حساس است، مأموریت دارد تا خود شخصا در پرورش حضرت شرکت کند و دست به کار تربیت و پرورش او شود، چه در جهت ساخت شخصیت این نوزاد به عنوان یک انسان کامل که ویژگی های انسانی خاص خود را داشته باشد، و چه در جهت آماده کردن وی متناسب با مسؤولیت های بزرگی که در زمینه ی هدایت و رهبری امت بر عهده خواهد گرفت.

از آن جایی که این مسؤولیت ها همان مسؤولیت هایی است که پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله بر عهده داشت، طبیعی می نماید که باید آن کس که جانشین وی می گردد، همان صفات و صلاحیت هایی را داشته باشد که در شخصیت مبارک آن حضرت متجلی بود.

بدین گونه باید رسول اکرم صلی الله علیه و آله به امام حسن علیه السلام را که فرمود: «تو از لحاظ آفرینش

و خلق و خوی (صورت و سیرت) مانند من هستی» نشان لیاقت و شایستگی برای احراز از این منصب الهی، یعنی وراثت و خلافت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و جانشینی وصی او، علی بن ابی طالب علیه السلام تلقی کرد.

آری فرق نمی کند، چه این مسأله در ارتباط با ساخت شخصیت این نوزاد، متناسب با مسؤولیت های سنگینی که باید در زمینه ی هدایت، سرپرستی و رهبری امت بر عهده گیرد، و چه مربوط باشد به ایجاد فضای روحی و روانی، مناسب در میان امت اسلامی، که می بایست تسلیم تلاش های بعضی از جناح ها در ربودن حق قانونی و مشروع امت در حفظ رهبری الهی خویش نگردد، یا حداقل تحت تأثیر تحریف ها، هوچیگری ها و شایعات و حتی فعالیت هایی

[صفحه 28]

قرار نگیرد که برای از بین بردن مبانی و اصول اساسی بینش اعتقادی و سیاسی امت مسلمان صورت می گیرد، و از سویی اسلام سعی دارد آن را در اندیشه و شعور امت اسلامی تعمیق و ترسیخ کند.

از این جاست که درمی یابیم چه رازی در این مطلب نهفته است و پیامبر صلی الله علیه و آله چه هدفی را دنبال می کند که با تأکیدات مکرر خویش، گاهی به صراحت و گاهی به اشارت، بر نقشی که امام حسن و برادرش امام حسین علیهم السلام در آینده در رهبری امت اسلامی ایفا خواهند کرد تأکید داشت و آن دو را برای مسؤولیت های بزرگی آماده می کرد، تا بدان جا که آشکار فرمود:

«الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا.» [13].

حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.

همچنین

خطاب به آن دو فرمود:

«أنتما الامامان و لا مکما الشفاعه [14]؛

شما هر دو امامید و پیشوا، و مادرتان را حق شفاعت است.»

در کتاب موده القربی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله به امام حسن علیه السلام فرمود:

انت سید، ابن سید، أخو سید، و انت امام، ابن امام، أخو امام، و انت حجه

[صفحه 29]

ابن حجه، أخو حجه و أنت ابو حجج تسعه، تاسعهم قائمهم [9]؛

تو بزرگوار، پسر بزرگوار و برادر بزرگوار، و تو امام، و پسر امام و برادر امامی؛ و تو حجت خدا، پسر حجت خدا و پدر حجت های خدایی که نه نفرند و آخرینشان قائمشان است.»

همچنین در روایتی درباره ی امام حسن علیه السلام فرمود:

«و هو سید شباب اهل الجنه و حجه الله علی الامه، أمره امری و قوله قولی، من تبعه منی و من عصاه فانه لیس منی... [10]؛

و او سرور جوانان اهل بهشت است و حجت خدا در میان امت، فرمان او فرمان من است و گفتارش گفتار من، هر کس او را پیروی کند از من است و هر کس از او نافرمانی کند از من نیست...»

روایات و احادیث زیاد دیگری نیز هست که بیانگر امامت این دو تن و نه تن از فرزندان امام حسین علیه السلام می باشد، طالبان بدان جا مراجعه کنند. [11] آری تمام آنچه گذشت بدین معناست که رسول اکرم صلی الله علیه و آله بدین منظور علوم سودمند و حکمت های درخشان زیادی را در حسنین علیهم السلام دمید و شایستگی های کافی را در آن دو پرورش داد که آنان را برای تصدی منصب خلافت و هدایت امت، پس از خویش آماده کند. از طرفی ملاحظه

می کنیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله سعی دارد تا امور مربوط به آن دو را از لحاظ عقیدتی و تشریعی و حتی از نظر

[صفحه 30]

عاطفی و وجدانی به شخص خویش مربوط سازد، از این رو فرمود:

«انا سلم لمن سالمتم و حرب لمن حاربتم» [12].

بدین معنا احادیث زیادی وارد شده که فعلا مجال تتبع و استقصای آن نیست.

در روایت دیگری از انس بن مالک است که گفت: روزی حسن بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد، خواستم او را از پیامبر دور سازم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

«ویحک یا أنس، دع ابنی، و ثمره فؤادی، فان من آذی هذا فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی الله [13]؛

وای بر تو ای انس، فرزند و میوه ی دلم را رها کن! هر کس این کودک را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا اذیت کند، خدا را آزرده است.»

رسول اکرم صلی الله علیه و آله مردم را از آنچه بر امام حسن علیه السلام خواهد گذشت خبر داد و آن طور که روایت شده فرمود:

«ان ابنی هذا سید، و سیصلح الله علی یدیه بین فئتین عظیمتین [14]؛

[صفحه 31]

این پسرم سید است و امید است خداوند به دست او میان دو گروه بزرگ، صلح برقرار کند.»

پیشگویی های حضرت صلی الله علیه و آله در مورد سبط شهید، امام حسین علیه السلام نیز بسیار است که در اینجا نمی توانیم متعرض آن ها گردیم، ان شاء الله در جای خود خواهد آمد.

علاوه بر این، می بینیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دهان امام حسن علیه السلام و گلوی امام حسین علیه السلام را می بوسد؛

این اشاره ی صریحی است به سبب شهادت آن دو بزرگوار و اعلام همدردی با آن ها و نیز تأییدی است بر موضع گیری ها و مسائل مربوط به آن دو.

اضافه بر این، احادیث زیادی هست که از نقش ائمه و موقعیت آن ها در میان امت اسلامی به طور عام بحث می کند، مثل حدیث «باب حطه» و حدیثی که می فرماید: «اینان دانشمندان الهی امتند» و نیز این که «معدن علم» می باشند و یکی از «ثقلین» ؛ علاوه بر این ها نیز احادیثی آمده است که به مصائبی که

[صفحه 32]

از سوی امت متوجه آنان خواهد شد اشاره دارد و فعلا مجال تتبع و استقصای آن نیست.

به هر حال، شواهد زیادی موجود است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اهتمام زیادی داشت تا مبانی و اصولی را که برای تشکیل بینش اعتقادی و سیاسی صحیح و کامل در قبال نقش آینده ی حسنین علیهماالسلام لازم و ضروری است و از طرفی بیانگر ضمانت های کافی و دژ محکم و نفوذ ناپذیری برای وجدان امت اسلامی در قبال هرگونه تحریف و تفسیر باشد، کاملا بیان و روشن کند؛ شواهد آن قدر زیاد است که فعلا مجال استقصای آن ها نیست.

علاوه بر مطالبی که بیان شد، بر امور زیر تأکید می کنیم:

عاطفه ی پیامبر بیانگر موضع اوست

امام حسن علیه السلام محبوب ترین مردم نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود [15]؛ محبت حضرت نسبت به امام حسن و برادرش امام حسین علیهماالسلام به حدی بود که خطبه ی خود را در مسجد قطع کرد و از منبر فرود آمد تا آن دو را در آغوش گرم خود بگیرد.

علاوه بر احادیث و اخباری که در این باره گذشت، روایات دیگری نیز وارد شده که

در مباحث آتی خواهیم آورد؛ باید بگوییم که استقصای تمام آن ها در این فرصت کوتاه ممکن نیست.

همه می دانند رسول خدا صلی الله علیه و آله در موضع گیری ها و تمام کارهایی که انجام می داد و یا از انجام دادن آن ها اجتناب می ورزید، بر اساس منافع شخصی و خواسته های نفسانی یا تحت تأثیر احساسات و عواطف گام برنمی داشت، بلکه با تمام وجود و عواطف و احساسات و جمیع افکار و نیروها و امکانات خود، فانی

[صفحه 33]

در خدا بود؛ از این رو آن حضرت از خدا بود و به خاطر دین و رسالت الهی زندگی می کرد و در راه محبت خدا و در حال لقای پروردگارش رحلت فرمود؛ پس «خدای سبحان اول بود و استمرار بود و پایان» ؛ بدین معنا که هر موضعی، از هر نوع و هر اندازه که باشد، اگر قدمی در راه خدمت به دین خدا و اعتلای کلمه ی الهی نباشد، ممکن نیست که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله صادر شود، نه بدین معنا که آن حضرت از عواطف و احساسات انسانی نوع بشر برخوردار نبود، یا این که به عواطف و احساسات خویش میدان نمی داد تا آن طور که حق طبیعی آن هاست، در زندگی تأثیر مثبت داشته باشد یا حتی از آنها استفاده ی مباح نمی کرد، بلکه می خواهیم بگوییم: هرگاه این عواطف و احساسات به صورت موضع گیری های علنی و آشکار جلوه کند و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در اظهار آن در ملأ عام و حتی گاهی اوقات بر روی منبر اصرار داشته باشد، می بایست در خدمت رسالت و برای رسیدن به اهداف عالیه ی رسول خدا صلی الله

علیه و آله باشد، حتی آن جا که حضرت از احساسات و عواطف خود در امور شخصی صرف استفاده می کند، آن عبادتی سرشار از بخشش و عطا و غنی از مواهب می سازد که بدو توان افزون داده و حضرتش را به قرب الهی نزدیک سازد.

آری آنچه ذکر نمودیم، روایات و اخبار فراوانی را تفسیر و تبیین می نماید که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله در مورد علاقه و محبت آن حضرت نسبت به حسنین علیهماالسلام وارد شده است؛ مثلا، حضرت در مورد امام حسن علیه السلام فرمود:

«اللهم ان هذا ابنی و أنا أحبه، و أحب من یحبه [16]؛

خدایا این کودک، پسر من است و من او را دوست می دارم، او را دوست بدار و نیز هر کس او را دوست می دارد، دوست بدار!»

[صفحه 34]

همچنین فرمود:

«أحب اهل بیتی الی الحسن و الحسین... [17]؛

محبوب ترین افراد از خاندانم نزد من، حسن است و حسین...»

در این باره روایات بسیاری وارد شده است.

این موضع متمایز رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام و آن پرورش و تربیت بی نظیر، بدون شک از دلالت ها و اشارت های مهم و فراوانی سرشار است که ما به گوشه ای از آن اشاره کردیم.

سزاوار است در این جا موضع گیری و گفتار و رفتار رسول اکرم صلی الله علیه و آله را هنگام تولد آن دو بیان کنیم تا مطلب بهتر روشن شود.

هنگامی که مژده ی ولادت امام حسن علیه السلام به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، به خانه ی دخترش زهرای بتول علیهاالسلام آمد و فرمود:

«یا أسماء هاتی ابنی؛ ای اسماء: فرزندم را بیاور!» و یا فرمود: «هاتی ابنی [18]؛ فرزندم

را بیاور!»

همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در نامگذاری این مولود مبارک بر پروردگارش پیشی نگرفت، تا این که وحی الهی نازل شد و به پیامبر خبر داد: «خداوند متعال این نوزاد را حسن نامید» . سپس حضرت گوسفندی را قربانی کرد و خود شخصا موی سرش را تراشید و به اندازه ی وزن آن، نقره صدقه داد و با دست مبارک بر سر او

[صفحه 35]

نوعی عطر مخلوط موسوم به «خلوق» مالید و نافش را برید، و کارهای دیگری که در این باره نقل شده است و ما در این جا بدان نمی پردازیم. [19].

این که حضرت فرمود: «ای اسماء، فرزندم را بیاور!»، آن هم در اولین روز ولادت آن حضرت، بیانگر معنایی ژرف و هدفی والاست که در داستان مباهله بدان اشاره خواهیم کرد.

داستان مباهله

اشاره

از مسائل مربوط به زندگانی امام حسن علیه السلام در روزگار جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله داستان «مباهله» است. به نظر مرحوم علامه ی طباطبایی، این مسأله در سال ششم هجرت یا قبل از آن بوده است. [20].

خلاصه این قضیه آن طور که در تفسیر قمی آمده چنین است:

گروهی از شخصیت ها و علمای عیسوی مذهب نجران به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و درباره ی عیسی با وی مناظره کردند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله بر آنان اقامه ی حجت کرد، اما آنان نپذیرفتند. پس با هم قرار گذاشتند که در پیشگاه خدا به مباهله بپردازند و نفرین همیشگی و خشم فوری خدا را بر دروغگویان بخواهند.

خداوند می فرماید:

«ان عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون - الحق من ربک فلا

تکن من الممترین - فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و أنفسکم ثم نبتهل

[صفحه 36]

فتجعل لعنه الله علی الکاذبین؛ [21].

به طور محقق، مثل عیسی نزد خدا نظیر مثل آدم است که خدا او را از خاک خلق کرد و سپس فرمان داد: باش! و او وجود یافت. حق همه اش از ناحیه پروردگار توست، پس مبادا از دو دلان مردد باشی؛ پس هر کس با تو درباره ی بندگی و رسالت عیسی مجادله کرد، بعد از این مطلب آگاه شدی، به ایشان بگو: بیایید ما فرزندان خود و شما فرزندان خود را، ما زنان خود و شما زنان خود را، ما نفس خود را و شما نفس خود را بخوانیم و سپس مباهله کنیم و دوری از رحمت خدا را برای دروغگویان درخواست کنیم.»

وقتی برگشتند، رؤسای نجران (سید و عاقب و اهتم) گفتند: اگر قومش را برای مباهله ی ما بیاورد، مباهله می کنیم، چون می فهمیم که او پیغمبر نیست، و اگر با نزدیکانش بیاید، مباهله نمی کنیم، چون هیچ کس علیه زن و بچه ی خود اقدامی نمی کند، مگر این که در ادعایش صادق باشد.

در روز مقرر، پیغمبر صلی الله علیه و آله با علی و فاطمه و حسنین علیهماالسلام برای مباهله بیرون آمد. نصارا از مردم پرسیدند: اینان چه کسانی هستند؟ گفتند: این مرد، پسر عمو و وصی و داماد او، علی بن ابی طالب است، و این زن، دختر او فاطمه، و این دو کودک، پسرانش حسن و حسین هستند. نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا عرضه داشتند: ما حاضریم

تو را راضی کنیم، ما را از مباهله معاف دار! رسول خدا صلی الله علیه و آله با اینان به جزیه مصالحه کرد و نصارا به دیار خود برگشتند.

این، خلاصه ای بود از آنچه در تفسیر قمی آمده است.

در بعضی از متون آمده: نصارا به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: چرا با اصحاب بزرگوار و

[صفحه 37]

یاران و پیروان گرانمایه و شایسته ات با ما مباهله نمی کنی؟!

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

«اجل! أباهلکم بهؤلاء خیر اهل الأرض و أفضل الخلق؛

شگفتا! من با بهترین مردم روی کره ی زمین و نیکوترین آفریده های خدا با شما مباهله می کنم.»

اسقف مسیحی به همکیشان خود گفت:

من چهره هایی می بینم که اگر از خدا بخواهند که کوهی را از جا بکند، خواهد کند... آیا خورشید را نمی بینید که رنگش دگرگون شده و افق را نگاه نمی کنید که ابرهای سیاه آن را دربر گرفته، بادهای سیاه و سرخ وزیدن گرفته و از کوه ها دودی به هوا برخاسته است؟! عذاب به سوی ما روان شده است. به مرغان بنگرید که آنچه را در سینه دارند قی می کنند و به درختان نگاه کنید که چگونه برگ هایشان می ریزد و به زمین بنگرید که چگونه در زیر پای ما لرزان است. [22].

[صفحه 39]

طبرسی در مجمع البیان می گوید: «مفسران اجماع دارند که مراد از «ابناءنا» حسن و حسین است.» [23].

زمخشری می گوید: «در این مسأله دلیلی است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیل دیگری از آن قوی تر نیست.» [24].

ما در این فرصت کوتاه نمی توانیم تمامی جوانب را در داستان مباهله آن طور که باید و شاید مورد بحث قرار دهیم، چه خود نیازمند تألیف جداگانه ای است؛ در این

جا تنها به چند نکته آن اکتفا می کنیم:

نمونه ی زنده

این که پیامبر صلی الله علیه و آله امام حسن و حسین علیهماالسلام را برای مباهله به همراه خود بیرون برد، یک مسأله ی عادی و اتفاقی نبود، بلکه کاملا در ارتباط با معانی و مضامین مهمی که به شخصیت آن دو مربوط می شد. حسنین علیهماالسلام آن مصداق حقیقی و مثل

[صفحه 40]

اعلی و میوه ی برتری بودند که اسلام اهتمام زیادی در حفظ و نگهداری آن داشت و می کوشید تا آن را به عنوان یگانه نمونه ی عالی سازندگی خلاق معرفی کند که به بالاترین درجات رشد و کمال رسیده است، و حتی اسلام می توانست پس از ناتوانی تمامی ادله و براهین، با تمام وضوح و روشنی و قاطعیت، در کاستن از حقد و کینه ی دشمنان، آن را به عنوان عزیزترین و گرانبها ترین چیزی معرفی کند که می توان پس از این مرحله در اثبات حقانیت و صداقت خویش تقدیم داشت؛ این مسأله، یک نمونه ی زنده در اثبات حقانیت اسلام است.

امکان ندارد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دعوی خویش دروغگو باشد، زیرا آمادگی دارد تا خود و کسانی را در راه اثبات این مدعا قربانی سازد، که علاوه بر این نزدیک ترین مردم به اویند، در قله ی نضج و کمال دینی قرار دارند؛ همان طور که دیدیم، رؤسای نصارای نجران نیز بدین امر اعتراف داشتند، زیرا اگر چه محبت نزدیکان، خود یک امر طبیعی است و انسان را وادار می کند تا هر آنچه را که در کف دارد فدا کند، اما فکر از دست دادن آنها را به خود راه ندهد، لیکن چیزی که این محبت را دو

چندان می کند و آن را تحکیم می نماید و بسیاری از احتمالات فدا ساختن خانواده و نزدیکان را از بین می برد، این است که علاوه بر عامل قرابت نسبی، نزدیکان از یک شخصیت متمایز با امتیازات، کمالات و فضیلت هایی برخوردار باشد که دیگران فاقد آن هستند. [25].

اگر انسان آماده باشد تا چنین افرادی را از خانواده ی خویش فدا سازد، این خود بهترین دلیل در صدق مدعا و بارزترین گواه است که این فرد در دین، به طور

[صفحه 41]

کامل فانی است، و به خوبی بیان می کند که هدفش دنیای فانی و مالی و منالی پست نیست.

آری، این همان نتیجه ای است که از داستان مباهله که نزاع اصلی در آن، پیرامون حضرت عیسی علیه السلام دور می زد به دست آمد.

برنامه ریزی در خدمت رسالت

از سوی دیگر، ممکن است بعضی تصور کنند، این که ما این کودک و برادرش را مثل اعلی و یگانه نمونه ی خلاقیت و سازندگی اسلام شمردیم، ناشی از پیروی کورکورانه و غیر مسؤولانه از عواطف و احساسات متأثر از تعصب مذهبی است که خود بر اثر لجاجت دشمنان برانگیخته شده است؛ اما حقیقت کاملا برعکس است؛ آنچه ما ذکر کردیم، ناشی از شعور سلیم اعتقادی که ادله و براهین، ما را بدان ملزم کرده است؛ این دلایل تأکید دارد که پیشوایان و امامان ما، حتی در سنین طفولیت هم در سطح بالایی از شایستگی و لیاقت برای پذیرفتن امانت الهی و رهبری حکیمانه و آگاهانه امت اسلامی قرار داشتند؛ همان طور که می دانید، وضع در مورد امام جواد علیه السلام و امام مهدی (عج) - که اراده ی الهی تعلق گرفت تا مسؤولیت رهبری امت را در سال های اول زندگی عهده دار

شوند - چنین بود، درست مانند پیامبر خدا، عیسی علیه السلام که کاملا وضع او نیز همین حال بود؛ خدای متعال درباره اش می گوید:

«فأشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا - قال انی عبدالله آتینی الکتاب و جعلنی نبیا [26]؛

به فرزند اشاره کرد گفتند: ما چگونه با طفلی که در گهواره است سخن گوییم؟

[صفحه 42]

طفل گفت: همانا من بنده ی خدایم که به من کتاب آسمانی عطا کرد و مرا پیامبر خود قرار داد.»

در مورد پیامبر خدا، یحیی علیه السلام نیز وضع همین گونه بود؛ خدای سبحان درباره اش می فرماید:

«یا یحیی خذ الکتاب بقوه و آتیناه الحکم صبیا؛ [27].

ای یحیی، کتاب را به نیرومندی بگیر! و در کودکی به او دانایی عطا کردیم.»

آری، حسنین علیهماالسلام در ایام طفولیت در سطح بالایی از رشد و کمال انسانی قرار داشتند و تمامی صلاحیت ها و شایستگی ها را دارا بودند؛ شایستگی هایی که موجب می شد مورد عنایت پروردگار و شایسته ی نشان های افتخار زیادی باشند که اسلام بر زبان پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله به آن ها بخشیده است؛ از سویی این ویژگی ها بود که آن دو را قادر می ساخت تا بتوانند مسؤولیت های سنگینی را در زمینه ی رهبری حکیمانه امت به عهده گیرند. آری می بایست این صفات و ویژگی ها را دارا باشند تا شرکت دادن آنها در دعوی و مباهله ی برای اثبات آن درست باشد.

آن طور که علامه ی طباطبایی و استاد مظفر - قدس الله سرهما - اشاره کرده اند، مراد از این آیه که می فرماید: «فنجعل لعنه الله علی الکاذبین» این است که کاذبین کسانی هستند که در یک مباهله قرار دارند و اگر دعوی و مباهله بر سر

آن، بین شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سید و عاقب و اهتم بود، لازم بود در آیه تعبیری بیاورد که قابل انطباق بر مفرد و جمع هر دو باشد؛ مثلا بگوید: «فنجعل لعنه الله علی الکاذب» یا «علی من کان کاذبا»، ولی از آنچه در آیه آمده است معلوم می شود دروغگویی که نفرین شامل حالش می شود، جمعیتی است که در یک

[صفحه 43]

طرف این محاجه قرار گرفته، حال یا در طرف رسول خدا یا در طرف نصارا. این مطلب می رساند که هر کس برای مباهله حضور یافت، در دعوی شریک است، زیرا کذب جز در آن نیست؛ بنابراین، علی، فاطمه و حسنین علیهم السلام در دعوی و دعوت برای مباهله بر سر آن شریک بودند؛ این از بالاترین مناقبی است که خدای تعالی اهل بیت پیامبرش را بدان اختصاص داده است. [28].

همان طور که گذشت، زمخشری می گوید: «در این مسأله دلیل است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیل دیگری از آن قوی تر نیست.»

طبرسی و دیگران گفته اند:

«ابن ابی علان که یکی از پیشوایان معتزلی است می گوید: این آیه می رساند که حسنین در آن حال مکلف بوده اند، زیرا مباهله جز با فرد بالغ جایز نیست. اصحاب ما (شیعه ی امامیه) می گویند: کمی سن از حد بلوغ، منافاتی با کمال عقل ندارد و احتلام که در شرع مقدس حد بلوغ شناخته شده، فقط برای احکام شرعی است (واضح است که عامه ی مردم مد نظرند). سن حسنین در حال مباهله به حدی بوده که مانع از کمال عقل آن ها نیست؛ علاوه بر این، ما معتقدیم که جایز است در مورد ائمه خرق عادت شود و چیزهایی به اینان

داده شود که به دیگران داده نشده است، و اگر سن کودکی ایشان در آن موقع طوری است که معمولا موقع کمال عقل در انسان نیست، ممکن است به خاطر امتیازهایی که دارند، به طور استثنایی و خرق عادت، به آنان کمال عقل داده شده باشد، چه اینان نزد پروردگار از جایگاه و موقعیت خاصی برخوردارند و امتیازهایی دارند که سایر افراد بشر ندارند. مؤید این مطلب فرموده ی رسول اکرم صلی الله علیه و آله است که در اوان کودکی آن دو را فرمود: این دو پسرم، حسن و حسین، امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت

[صفحه 44]

و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.» [29].

اضافه می کنم: از مطالبی که مؤید نظر علامه طباطبایی و علامه ی مظفر و دیگران است، «سوره هل أتی» است که در شأن اهل کساء نازل شده است و خدا در آن، همه ی آن ها را به بهشت وعده می دهد و از جمله اهل کساء، حسن و حسین علیهماالسلام هستند.

همچنین شرکت در بیعت رضوان؛ گواهی گرفتن آن دو در قضیه ی فدک توسط حضرت زهرا و سایر اقوال و موضع گیری های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مناسبت های مختلف، مؤید این مدعاست.

تمامی این مسائل بدین خاطر بود که اکرم صلی الله علیه و آله می خواست مردم را از نظر روحی و وجدانی برای پذیرش امامت ائمه علیهم السلام - هر چند از سن کمی برخوردار باشند - آماده سازد؛ مثلا در مورد امام جواد و امام مهدی علیهماالسلام وضع چنین بود.

سیاست های شوم
اشاره

در آن زمان، سیاست های منحرفی عرض اندام می شود که لازم بود با آن مقابله نمود و

در برابر آن ایستاد و موضع گیری کرد. ما در این جا به چند مورد اشاره می کنیم:

الف) آوردن زن، آن هم شخصیتی مثل حضرت زهرا علیهاالسلام که نمونه ی عالی و منحصر به فرد زن مسلمان است، در یک چنین امر دینی خطیر و سرنوشت سازی بدین منظور بود که برداشت تنفرآور جاهلیت از زن را محو سازد، چه آنان برای زن هیچ گونه ارزش و منزلت حائز اهمیتی قائل نبودند، بلکه بر عکس، زن را منبع

[صفحه 45]

شقاوت و بدبختی می دانستند که برای قبیله ی خود ننگ و عار به همراه دارد و مظنه ی خیانت است؛ [30] از این رو احدی تصور نمی کرد روزی شاهد باشد که زن در مسأله حساس و سرنوشت ساز و حتی مقدسی مثل مباهله شرکت داشته باشد، چه رسد به این که شریک در مدعا و شریک در دعوت برای اثبات آن باشد. [31].

ب)آوردن حسنین علیهماالسلام برای مباهله با نصارای نجران به عنوان پسران

[صفحه 46]

رسول اکرم صلی الله علیه و آله با این که آن دو حضرت، فرزندان صدیقه ی طاهره، دخت گرانقدر پیامبر بودند، آن چنان که خواهیم دید، از دلالتی مهم و معنایی ژرف و عمیق برخوردار است.

یک اشکال و پاسخ آن

قبل از پرداختن به این مطلب و بیان مفاد آن، لازم دیدیم به اشکال یکی از محققان (سید مهدی روحانی) پاسخ دهیم که می گوید:

«این آیا، تنها دلالتی که دارد این است که آوردن فرزندان «اصحاب» این دعوت جدید مطلوب است و بیشتر از این چیزی نمی گوید، چنان که فرمود: «ابناءنا» و نفرمود: «ابنائی»، و در آیه چیزی که بر لزوم آوردن فرزندان شخص صاحب دعوت دلالت کند وجود ندارد و همین که

فرزندان یکی از اصحاب دعوت باشند، در صدق امتثال کافی است؛ پس آیه نمی رساند که حسنین فرزندان رسول خدایند.»

در پاسخ می گوییم:

1) امام علی علیه السلام در روز شورا به این آیه ی مبارکه استدلال کرد که خداوند او را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن آن حضرت قرار داده است. امام کاظم علیه السلام نیز با این آیه بر هارون الرشید احتجاج کرد و یحیی بن یعمر و نیز سعید بن جبیر - چنان که خواهد آمد - بر حجاج استدلال نمودند. این استدلال و احتجاج به واسطه ی یک امر تعبدی صرف نبود، بلکه به ظهور آیه ی مبارکه بود که دشمن راهی جز تسلیم و خضوع در برابرش نیافت و مجبور به پذیرش آن شد.

2) اگر مراد از «ابناءنا» مطلق فرزندان اصحاب دعوت بود، باید مقصود از «أنفسنا» تمامی مردانی باشد که این دین را پذیرفته بودند، نه فقط شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله؛ بنابراین مناسب تر این بود که به جای «أنفسنا» می فرمود: «و رجالنا و رجالکم.» به علاوه مناسب نیست که مقصود از «أنفس» شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله

[صفحه 47]

باشد و مراد از «أبناء» و «نساء»، فرزندان و زنان دیگران، زیرا ظاهر این است که فرزندان و زنان همان کسانی مورد نظر است که در لفظ «انفسنا» منظور است، زیرا اگر منظور از «انفسنا» شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد و مراد از «ابناءنا» فرزندان دیگران، مثل این بود که بگوییم: «اگر ادعای من نادرست باشد، فرزندان فلانی بمیرند.»

3) گذشته از این، می بینیم کلمات «أنفسنا»، «أبناءنا»

و «نساءنا» به صیغه ی جمع آمده است، پس چرا باید از «انفس» به دو تن و از «أبناء» نیز به دو تن و از «نساء» به یک تن اکتفا شود؟! این خود دلالت می کند که افرادی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله با خود آورد، خصوصیت ویژه ای داشتند.

اگر مقصود، مجرد آوردن افرادی به عنوان نمونه بود، پس چرا از هر کدام به یک تن اکتفا نکرد؟ و اگر اختصاص یک گروه خاص به شرف معینی منظور است تا بیان شود که تنها اینان هستند که به قله ی فنای در این دعوت که مباهله بر سر آن است رسیده اند، پس صحیح خواهد بود اگر گفته شود: این آیه بر وجود فضیلتی در اصحاب کساء دلالت می کند که هیچ فضیلتی بالاتر از آن نیست، خصوصا با توجه به مطلبی که از دو علامه ی بزرگوار، طباطبایی و مظفر در این باره گذشت؛ آن جا که گفتند: اینان در دعوی و در دعوت برای مباهله برای اثبات آن با رسول اکرم صلی الله علیه و آله شریکند.

بدین ترتیب روشن می شود که این ادعا که آیه بر چیزی بیشتر از امر به آوردن نمونه ای از فرزندان اصحاب این دعوت دلالت نمی کند، قابل قبول نبوده و به هیچ عنوان نمی توان بدان اعتماد کرد.

بازگشت به آغاز

اشکالی بود که مناسب دیدیم بدان اشاره کنیم و بعضی از پاسخ هایی که

[صفحه 48]

می توان در رد آن داد. در این جا می خواهیم اشاره کنیم که آوردن حسنین علیهماالسلام برای مباهله به این عنوان بود که آن دو، فرزندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله هستند - هر چند فرزند دخت گرانقدر آن حضرت بودند -

تا دیگر مجالی برای انکار یا شک و تردید برای احدی باقی نماند.

اینان خود اقرار دارند که «این آیه دلالت دارد که هر چند حسنین فرزندان دخت پیامبر بودند، با این حال می توان گفت: آن دو پسران رسول اکرم صلی الله علیه و آله بودند، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داده بود که فرزندان خود را بخواند و آن دو را خواند.» [32].

این اقدام رسول اکرم صلی الله علیه و آله معانی و مفاهیم مهمی دربرداشت، زیرا علاوه بر آنچه در فوق بدان اشاره کردیم و همان طور که قبلا متذکر شدیم، هدف رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که برداشت تنفرآمیز جاهلیت را در مورد فرزندان زایل سازد که معتقد بودند: «در حقیقت، فرزندان پسر، فرزند فرد محسوب می شوند نه فرزندان دختر» . این عقیده موجب مشکلات فراوان روانی، اجتماعی و غیره می شد و منطقی جز منطق جاهلیت و تعصبات کور نداشت.

آنچه باعث می گردد که انسان نسبت به وضع مسلمانان اندوهگین باشد، این است که می بینیم پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله اصرار ورزیدند که بر همان برداشت جاهلی از فرزند باقی بمانند، چنان که در آرا و فتاوای فقهی آنان کاملا منعکس شد؛ از این رو آیه ی قرآنی ذیل را مختص فرزندان پسر دانستند، بدون این که برای فرزندان دختر سهمی قائل باشند؛ این آیه می فرماید:

«یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین؛ [33].

[صفحه 49]

حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران، دو برابر دختران ارث برند.»

ابن کثیر گوید: «گفته اند: اگر انسان چیزی را به فرزندان خویش هبه یا وقف کند، تنها

فرزندان بلافصل و یا فرزندان پسرانش می توانند از آن بهره مند شوند، و در این باره به قول شاعر استدلال کرده اند که گفت:

بنونا بنو آبنائنا و بناتنا

بنوهن ابناء الرجال الاباعد [34].

«فرزندان ما، فرزندان پسران مایند، اما فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانه اند.»

عینی گفته است: «دانشمندان قواعد دستوری عرب، این فراز از شعر را گواه گرفته اند بر جواز تقدیم خبر بر مبتدا، و کارشناسان مسائل ارث، آن را هم دلیل بر این گرفته اند که تنها پسران پسر می توانند از مال ارث ببرند و هم این که پیوند مردمان به یکدیگر، از طریق پدران است؛ فقها نیز در باب وصیت از آن استفاده کرده و علمای معانی و بیان در بحث تشبیه آن را کار برده اند.» [35].

قرطبی در تفسیر خود نقل می کند که: «مالک بن انس، فرزندان دختر را در چیزی که وقف فرزند یا فرزند فرزند شده، سهیم نمی دانست.» [36].

مالک، همان فردی است که اهتمام عباسیان درباره اش به جایی رسید که می خواستند مردم را به زور وادار سازند که به کتاب او (موطأ) عمل کنند [37] آنگاه که منصور اموال عبدالله بن حسن را گرفت و فروخت و در بیت المال

[صفحه 50]

مدینه گذاشت، مالک بن أنس مخارج خود را از عین این اموال برداشت. [38].

هر گاه منصور می خواست کسی را والی مدینه کند، ابتدا با مالک مشورت می کرد. [39].

آری این مالک با این خصوصیات است که چنین نظری دارد و از آن دفاع می کند.

محمد بن حسن شیبانی می گوید:

«اگر کسی برای فرزند فلان کس وصیت کرد و آن کس، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصیت از آن فرزند پسر است نه فرزند دختر.» [40].

آری، خدای

بزرگ این مفهوم منفور جاهلی را لغو کرد، اما اینان به پیروی از جو سیاسی و در جهت اجرای اهداف حاکمان عباسی و اموی، که در صدد تثبیت این مفهوم بودند، گام برداشتند و آن را همچنان حفظ کردند و تا جایی پیش رفتند که آن را در نظرهای فقهی خود نیز منعکس کردند.

از طرف دیگر، لازم بود تا فرصت از کینه توزان و منحرفان - که در آینده ی نزدیک از این مفهوم منفور برای رسیدن به مقاصد سیاسی در ارتباط با موضوع امامت و خلافت و رهبری پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و درست در ارتباط با شخص کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را در قضیه ی مباهله با خود بیرون برد و در حدیث کسا و آیه ی تطهیر و دیگر مواردی که فعلا مجال ذکر آن نیست، به اکرام و گرامیداشت آنان پرداخت، بهره برداری و سوء استفاده خواهند کرد - گرفته شود، زیرا کسانی که پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خواهان خلافت بودند، در سقیفه چنین احتجاج کردند که ما اولیا و عشیره ی رسول خداییم و نیز ما عترت پیامبریم و با رسول خدا در پیوند

[صفحه 51]

خویشاوندی از دیگران نزدیک تریم. [41].

امویان که روی کار آمدند، همین روش را پیمودند؛ طرح جهنمی آنان و هم دیگران در جهت تضعیف اهل بیت علیهم السلام و برکناری آنان از صحنه ی سیاسی و زعامت اسلامی و در نهایت، نابودی تبلیغاتی، سیاسی، اجتماعی و روانی و حتی جسمانی آنان حرکت می کرد و نوک تیز حملات آنان اولا و بالذات متوجه کسانی بود که خدای سبحان تطهیر کرده

و رسولش آنان را برای مباهله با اهل کفر و لجاج با خود بیرون برده است.

از بین بردن اهل بیت علیهم السلام به نحوی که بیان کردیم، برایشان کاری مشکل و سخت و از سویی از هر چیز مهم تر بود، زیرا امت اسلامی مطالب فراوانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره ی آنان شنیده بودند و کاملا آگاه بودند که آیات قرآنی فراوانی در شأن آنان نازل شده است که بیانگر فضایل آنان است، تا چه رسد به موضع گیری های بسیار پیامبر صلی الله علیه و آله که هیچ کس نمی توانست آن را نادیده گرفته یا لااقل تحریف و دگرگون جلوه دادن آن به سادگی امکان پذیر نبود.

آری، برای همین بود که امویان تلاش داشتند تا وانمود کنند که تنها آنان نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت اویند، تا جایی که ده تن از بزرگان اهل شام در برابر سفاح سوگند خوردند که تا زمانی که مروان کشته شد، جز بنی امیه نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، سراغ نداشتند. [42].

[صفحه 52]

اروی، دختر عبدالمطلب، این مسأله را برای معاویه، گوشزد کرد و گفت: «پیامبر ما بود که پیروز شد و نصرت و فیروزی از آن او شد، اما پس از او شما بر ما مسلط شدید و احتجاج کردید که با رسوب خدا قرابت و خویشاوندی دارید...» [43].

کمیت، شاعر اهل بیت، چنین می سراید:

و قالوا ورثناها أبانا و امنا

و لا ورثتهم ذاک ام و لا أب

«گفتند که آن را پدر و مادرمان برای ما به ارث گذاشته اند، در حالی که آن را نه مادری برایشان به ارث گذارده بود

و نه پدری.»

ابراهیم بن مهاجر می گوید:

أیها الناس اسمعوا أخبرکم

عجبا زاد علی کل عجب...

عجبا من عبد شمس انهم

فتحوا للناس أبواب الکذب

ورثوا احمد فیما زعموا

دون عباس بن عبدالمطلب

کذبوا و الله ما نعلمه

یحرز المیراث الا من قرب [44].

«ای مردم! گوش فرادهید تا شگفتی را که از همه ی شگفتی ها بالاتر است برای شما بیان کنم؛ عجب از بنی عبد شمس که در دروغگویی را بر روی مردم گشوده اند و مدعی اند که آنان تنها وارث پیامبر بوده اند، نه عباس بن عبدالمطلب؛ به خدا دروغ گفته اند و آنچه ما می دانیم، ارث به خویشاوند نزدیک می رسد نه خویشاوند دور.»

رسول اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام تقسیم خمس بنی نضیر با خبیر، بنی عبد شمس را از جمله ی نزدیکان خود خارج کرد، و چون عثمان و جبیر بن مطعم اعتراض کردند و

[صفحه 53]

گفتند: نزدیکی بنی عبد شمس و بنی هاشم به یک اندازه است، حضرت از آنان نپذیرفت. این داستان در تاریخ معروف است و به تواتر نقل شده است [45].

سپس عباسیان روی کار آمدند و همین روش را در پیش گرفتند و وانمود کردند که آنان نزدیکان محمد صلی الله علیه و آله پیامبر خدایند، تا بدین ترتیب حکومت خویش را شرعی جلوه دهند؛ حتی هارون بر مزار پیامبر حاضر شد و عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک یا ابن عم» . در مقابل، امام کاظم علیه السلام پیش رفت و فرمود: «السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک با ابه» . چهره ی هارون در هم شد و خشم و غضب بر او مستولی گشت [46].

عباسیان در ابتدای روی کار آمدن، رشته ی وصایت و دعوت خویش را به

امیر المؤمنین علیه السلام پیوند دادند و در استفاده از عواطف و احساسات جریحه دار

[صفحه 54]

مردم، از ظلم و ستم و دردهایی که علویان و اهل بیت علیه السلام از سوی گذشتگان آنها (امویان) تحمل کرده بودند، سود جستند، اما دیدند اگر بخواهند حکومت خویش را تحکیم بخشند، دیگر نمی توانند به وجود کسانی که با علی علیه السلام پیوند خویشاوندی نزدیکتری از آنان دارند، به پیوند دادن خود با امیر المؤمنین علیه السلام ادامه دهند؛ از این رو بعضی از اصول و پایه های فکری و عقیدتی مردم را به بازی گرفتند. مهدی عباسی (آن طور که به نظر می رسد، مبتکر و صاحب اصلی این فکر باید پدرش منصور باشد) فرقه ای تأسیس کرد که ادعا نمود:

«امامت بعد از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عباس بن عبدالمطلب، سپس به پسرش عبدالله و سپس به فرزندش علی رسید، و همچنین تا این سلسله به عباسیان منتهی شد. بیعت با علی بن ابی طالب علیه السلام را صحیح و معتبر می شمردند، زیرا عباس، خود، آن بیعت را صحیح و نافذ دانسته بود، و نیز ادعا می کردند که ارث مال عموست، نه دختر، و از این رو حق خلافت از طریق فاطمه علیهاالسلام به حسن و حسین نمی رسد و در اظهار و تثبیت این ادعا کوشش فراوانی کردند.»

تا جایی که شاعر بنی عباس چنین سروده است:

أنی یکون و لیس ذاک بکائن

لبنی البنات وراثه الاعمام

«چگونه می شود که میراث عموها برای دختر زادگان باشد، در حالی که چنین نیست و نخواهد شد.»

او با این بیت به پول فراوانی دست یافت.

این مطلب، موضوع گسترده و پر شاخ و برگی است و تا حدودی درباره ی آن

در کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا علیه السلام به طور مشروح بحث کرده ایم، طالبان بدانجا رجوع کنند. [47].

[صفحه 55]

مقابله و مبارزه با توطئه زشت

اگر چه این جریان سیاسی از حمایت و پشتیبانی زیاد و اصرار فراوان حکام و دار و دسته ی آنان برخوردار بود، به گونه ای که تمامی نیروها و امکانات مادی و معنوی خود را در راه تأکید و تثبیت آن بسیج کردند، لیکن جریانی را در پیش روی خویش داشتند که همچون کوهی مقاوم در مقابل آنان ایستاده بود و مانع موفقیت آنها در تحریف حقایق و تزویر تاریخ می شد. این جریان، وجود اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود که قوی ترین حجت ها و بزرگ ترین شواهد و قرائن را از قرآن و اخبار متواتر و موضع گیری های پشت در پشت نبوی، از آن خود داشت و بسیاری از صحابه ی رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را می دانستند و از پیامبر صلی الله علیه و آله دیده و شنیده و تابعان از آنها و دیگران از تابعان شنیده بودند.

از جمله ی این شواهد و دلایل دندان شکن غیر قابل انکار «آیه مباهله» است. امویان و عباسیان در مواضع گوناگون تلاش فراوانی از خود به خرج دادند، تا فرزندی حسنین علیهماالسلام را انکار کنند؛ از این رو از سوی اهل بیت علیهم السلام و شیعیان آنها و دیگر افراد منصف، با احتجاجات و استدلالهای قوی و شکننده ای مواجه شدند و موجب گردید تا کوشش های آنان به ضرر خودشان تمام شود که: «چاه کن خود به چاه است.»

خوب متوجه شدند که اسلوب احتجاج و منطق، حق را نمایان می کند؛ یعنی همان چیزی را که آن ها تلاش می کردند تا آن

را مخفی نگهدارند و تحریف کنند؛ از این رو سعی کردند تا از راه ارهاب و اکراه و اجبار، ائمه ی معصومین علیهم السلام و شیعیان مخلص آنان را از میدان به در کنند و از انظار مردم دور نگه دارند، و آن گاه که متوجه شدند این روش نیز کارساز نیست، در صدد برآمدند تا از راه سم یا با شمشیر، آنها را از میان بردارند.

[صفحه 56]

نمونه های تاریخی مهم

در این جا نمونه هایی را ذکر می کنیم که بیانگر تلاش و کوشش مخالفان برای انکار فرزندی حسنین علیهم السلام و در برگیرنده ی استدلال و احتجاجات ائمه علیهم السلام در این زمینه است. بعضی از آنها متضمن استدلال به آیه ی مباهله است:

1. ذکوان، غلام معاویه گوید:

معاویه گفت، مبادا بفهمم که احدی این دو کودک را فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله می نامند، بگویید: فرزندان علی علیه السلام.

مدتی پس از آن، معاویه مرا امر کرد که فرزندان را به ترتیت شرافت بنویسم. پس فرزندان وی و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش را رها کردم. نوشته را برایش آوردم، نگاهی به آن انداخت و گفت: وای بر تو! بزرگان فرزندانم را فراموش کرده ای؟ گفتم: کی؟ گفت: آیا فرزندان فلان دخترم فرزندانم نیستند؟ آیا فرزندان فلان دخترم فرزندانم به شمار نمی روند؟ گفتم: خدایا آیا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند، اما فرزندان فاطمه فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستند؟! گفت: تو را چه شده؟ خدا تو را بکشد! احدی این سخن را از تو نشنود.» [48].

2. امام حسن علیه السلام چنین با معاویه احتجاج فرمود:

«فأخرج رسول الله صلی الله علیه و آله من الأنفس معه أبی، و من البنین أنا و

أخی، و من النساء فاطمه أمی، من الناس جمیعا، فنحن أهله، و لحمه و دمه، و نفسه، و نحن منه و هو منا؛ [49].

از میان همه ی مردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله از «أنفس»، پدرم، و از فرزندان، من و

[صفحه 57]

برادرم، و از زنان، فاطمه مادرم را با خود برد. پس ما اهل بیت او و گوشت و خون او و نفس او هستیم، ما از اوییم و او از ماست.»

3. رازی در تفسیر آیه ی شریفه ی:

«و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف... و زکریا و یحیی و عیسی» [50].

بعد از بیان این که آیه ی فوق بر فرزندی حسنین علیهماالسلام دلالت دارد، می گوید:

«گویند: ابوجعفر باقر در نزد حجاج بن یوسف به این آیه استدلال کرد.» [51].

4. امیر المؤمنین علیه السلام در روز شورا بر اعضای آن استدلال کرد که خدای متعال او را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن او قرار داده است. [52].

5. شعبی گوید:

نزد حجاج بودم که یحیی بن یعمر، فقیه خراسان، را از بلخ - در حالی که با آهن بسته شده بود - به پیش او آوردند. حجاج به وی گفت: تو می گویی حسن و حسین فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله هستند؟ گفت: بلی. حجاج گفت: باید دلیل آن را به طور روشن و آشکار از کتاب خدا برایم بیاوری، وگرنه اعضای بدنت را یکی یکی قطع خواهم کرد. گفت ای حجاج! آن را به طور واضح و آشکار از کتاب خدا می آورم. شعبی گوید: از جرأت یحیی که گفت: «ای حجاج» تعجب کردم. حجاج

گفت: این آیه را برایم نیاوری که می گوید: ندع ابناءنا و ابناءکم. گفت: آن را به طور واضح و آشکار از کتاب خدا می آورم و آن، این آیه است که می فرماید: «و نوحا هدینا من قبل، و من ذریته داود و سلیمان... - و زکریا و یحیی و عیسی» .

[صفحه 58]

پدر عیسی کیست و حال این که خدا او را به اولاد نوح ملحق کرده است؟! شعبی گوید: حجاج سرش را مدتی به زیر انداخت، سپس بالا آورد و گفت: گویا من این آیه را در کتاب خدا نخوانده بودم، او را رها سازید.» [53].

در کتاب نور القبس آمده: حجاج از او خواست تا دیگر آن را بیان نکند.

6. سعید بن جبیر نیز داستانی شبیه به داستان یحیی بن یعمر با حجاج دارد؛ از این رو کلام را با بیان آن طولانی نمی کنیم. [54].

7. روزی هارون الرشید امام کاظم علیه السلام را خواست و به آن جناب عرضه داشت: چگونه می گویید ما ذریه رسول خداییم، با این که رسول خدا صلی الله علیه و آله پسر نداشت؟ و ذریه و نسل هر انسانی از فرزند پسر باقی می ماند، نه فرزند دختر و شما فرزندان دخترید، پس ذریه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستید؟ امام کاظم علیه السلام از او خواست که مرا از پاسخ به این سؤال معاف بدار، اما هارون نپذیرفت. حضرت چنین استدلال کرد که قرآن در سوره ی انعام، عیسی را از ذریه ی ابراهیم می داند با این که نسبت عیسی از طرف مادر به ابراهیم می رسد. آن گاه امام کاظم علیه السلام به آیه ی مباهله که می فرماید: «ابناءنا» استدلال کرد [55].

8. عمرو بن عاص

کسی را نزد امیر المؤمنین علیه السلام فرستاد و چند چیز را بر او عیب گرفت. از جمله گفت: تو حسن و حسین را فرزندان رسول خدا می نامی؟ حضرت علیه السلام به فرستاده عمرو گفت:

[صفحه 59]

«قل للشانی ء ابن الشانی ء لو لم یکونا ولدیه لکان ابتر کما زعم ابوک؛ [56].

به بدخواه پسر بدخواه بگو: اگر حسن و حسین فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله نبودند، آن طور که پدرت پنداشت، ابتر و دم بریده بود.»

9. امام حسین علیه السلام در کربلا عرض کرد:

«اللهم انا اهل بیت نبیک، و ذریته و قرابته، فاقصم من ظلمنا، و غصبنا حقنا، انک سمیع قریب؛

خدایا! ما اهل بیت پیامبر تو ذریه و نزدیکان او هستیم؛ پس کسانی را که بر ما ظلم کرده اند و حق ما را غصب نموده اند نابود کن! به راستی که تویی شنونده ی نزدیک.»

محمد بن اشعث گفت: چه قرابتی بین تو و محمد است؟!

امام حسین علیه السلام عرضه داشت:

«اللهم ان محمد بن الأشعث یقول: لیس بینی و بین محمد قرابه، اللهم أرنی فیه هذا الیوم ذلا عاجلا؛

خدایا! محمد بن أشعث می گوید: بین من و محمد قرابتی نیست؛ خدایا! در این روز هر چه زودتر او را ذلیل و خوار به من نشان ده!» پس خدا نفرین امام حسین علیه السلام را اجابت فرمود. [57].

از سوی دیگر، ائمه علیهم السلام احتجاجات دیگری نیز به «آیه ی مباهله» درباره ی خلافت امیر المؤمنین و برتری آن جناب و غیره دارند که فعلا مجال ذکر آنها نیست. [58].

[صفحه 60]

بعضی از موضع گیری های امام حسن

آری، ائمه علیهم السلام در مخالفت با کینه توزان و مغرضان و در ایستادگی با صلابت و محکم در مقابل سیاست های آنان، تنها به موضع گیری های استدلالی خویش اکتفا نکردند،

بلکه آن را به دیگر مناسبت ها نیز کشاندند و در اعلان آن در ملأ عام استمرار و تداوم بخشیدند و در مناسبت ها و مواضع حساس زیادی بر آن تأکید نمودند و طوری بطلان ادعاهای پوچ و واهی آنان را برملا کردند که جای هیچ گونه شک و شبهه ای باقی نماند.

امام حسن علیه السلام نیز مخالفت خود را در مناسبت ها و مواضع مختلفی بیان می کرد و فقط به اظهار و بیان این که فرزند رسول خداست اکتفا نکرد، بلکه تأکید می ورزید که امامت و خلافت فقط و فقط حق اوست و با وجود او نوبت به کسانی مثل معاویه نمی رسد، زیرا معاویه نه تنها صفات و ویژگی های ضروری و لازم برای امامت و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله را ندارد، بلکه برعکس، به صفاتی متصف است که اساسا با خلافت و امامت در تضاد و تناقض است.

ما در اینجا به بعضی از موارد اشاره می کنیم:

1. امام حسن علیه السلام بلافاصله پس از شهادت پدرش علی علیه السلام برای مردم خطبه ای خواند و در آن فرمود:

«ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی، فأنا الحسن بن علی، أنا ابن النبی و أنا ابن الوصی؛ [59].

ای مردم! هر کس مرا شناخت که شناخت، هر کس مرا نشناخت، پس بداند که منم

[صفحه 61]

حسن پسر علی، منم پسر پیامبر و منم پسر وصی پیامبر.»

به کلمه «وصی» در عبارت اخیر دقت کنید.

در متن دیگری آمده که حضرت فرمود: «پس منم حسن پسر محمد صلی الله علیه و آله» و در مقتل خوارزمی آمده: «منم فرزند پیامبر خدا» . [60].

همچین امام حسن علیه السلام آن روز فرمود:

«انا ابن البشیر النذیر،

أنا ابن الداعی الی الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا ابن من أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت افترض الله طاعتهم فی کتابه؛ [61].

منم فرزند بشیر، منم فرزند نذیر، منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوی او می خواند، منم پسر چراغ تابناک، من از خاندانی هستم که خدای تعالی پلیدی را از ایشان دور کرده و به خوبی پاکیزه شان فرموده، من از خاندانی هستم که

[صفحه 62]

خداوند طاعت ایشان را در کتاب خود واجب کرده است.»

ابن عباس برخاست و گفت: «این، پسر دختر پیامبر شما و وصی امامتان است، پس با او بیعت کنید!.»

در متن دیگری دارد که امام حسن علیه السلام در آن هنگام فرمود:

«و عنده نحتسب عزانا فی خیر الآباء رسول الله؛ [62].

ما سوگواری خود را در عزای بهترین پدرها، یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله به حساب خدا موکول می کنیم.»

2. در مناسبت دیگری در شام، معاویه به اشاره ی عمرو بن عاص از حضرت خواهش کرد که بالای منبر رفته و خطبه بخواند، به این امید که شاید درمانده شود، پس حضرت بالای منبر رفت و حمد و ثنای الهی را به جای آورد. سپس خطبه ی مهمی ایراد کرد که مطالبی را که گذشت در برداشت و در آن مطالب بسیار دیگری نیز بیان فرمود.

راوی گوید:

«طولی نکشید که دنیا بر معاویه تیره و تار شد و آن عده از مردم شام و دیگران که امام حسن علیه السلام را نمی شناختند، او را شناختند» .

سپس آن جناب از منبر پایین آمد. معاویه به حضرت گفت: «ای حسن! تو امیدوار بودی که خلیفه

باشی، اما شایستگی آن را نداری!»

امام حسن علیه السلام فرمود:

«اما الخلیفه فمن سار بسیره رسول الله صلی الله علیه و آله و عمل بطاعه الله عزوجل. و لیس الخلیفه من سار بالجور و عطل السنن و اتخذ الدنیا اما و أبا، و عباد الله خولا، و ماله دولا، و لکن ذلک امر ملک اصاب ملکا، فتمتع منه قلیلا، و کأن

[صفحه 63]

قد انقطع عنه... [63]؛

خلیفه آن کس است که به روش پیامبر صلی الله علیه و آله سیر کند و به طاعت خدای عزوجل عمل نماید. خلیفه آن کس نیست که با مردم به جور رفتار کند و سنت را تعطیل نماید و دنیا را پدر و مادر خویش بگیرد و بندگان خدا را برده، و مال او را دولت خود [پندارد] زیرا این، وضعیت پادشاهی است که به سلطنت رسیده و مدت کمی از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است...»

همین قضیه پس از ماجرای صلح با معاویه، در کوفه بین حضرت و معاویه روی داده است، اما در مقتل خوارزمی آمده که مسأله در مدینه اتفاق افتاد. [64].

این مسأله مؤید گفته ی برخی است که می گویند: معاویه امام حسن علیه السلام را مسموم کرد، زیرا آن حضرت برای رفتن به شام و مبارزه ی با او آماده می شد. [65].

3. در متن دیگری آمده: معاویه از امام خواست که بر فراز منبر رفته و برای مردم خطبه بخواند. حضرت بالای منبر رفت و خطبه خواند. از جمله فرمود:

منم پسر... منم پسر... تا جایی که فرمود:

«لو طلبتم ابنا لنبیکم ما بین لابتیها لم تجدوا غیری و غیر أخی؛ [66].

[صفحه 64]

اگر همه جا را بگردید تا

برای پیامبرتان پسری پیدا کنید، بدانید که غیر از من و برادرم، کسی نخواهید یافت» .

4. در نص دیگری دارد: معاویه از امام حسن علیه السلام خواست تا بالای منبر رفته و نسب خود را بیان کند. امام بالای منبر رفت و فرمود:

«بلدتی مکه و منی، و أنا ابن المروه و الصفا، و انا ابن النبی المصطفی...؛

شهر من مکه و منی است و منم فرزند مروه و صفا و منم پسر پیامبر برگزیده ی خدا...»

تا این که مؤذن اذان گفت و بدین جا رسید: «أشهد أن محمدا رسول الله» ؛ حضرت رو به معاویه کرد و فرمود:

«أمحمد ابی أم أبوک؟! فان قلت بأبی، کفرت و ان قلت: نعم، فقد أقررت... أصبحت العجم تعرف حق العرب بأن محمدا منها، یطلبون حقنا و لا یردون الینا حقنا [67]؛

آیا محمد پدر من است یا پدر تو؟! اگر بگویی که پدرم نیست کفر ورزیده ای و اگر بگویی: آری، پس اقرار کرده ای که من پسر او هستم... اقوام غیر عرب، حقوق عرب را در این که محمد صلی الله علیه و آله از اینان است به رسمیت شناختند؛ اینان حق ما را خواستارند، اما به ما بر نمی گردانند.»

5. در مناسبت دیگری معاویه از آن حضرت علیه السلام خواست که خطبه بخواند و آنان را موعظه کند. پس حضرت خطبه ای ایراد کرد و از جمله فرمود:

«أنا ابن رسول الله، انا ابن صاحب الفضایل، انا ابن صاحب المعجزات و الدلایل، انا ابن امیرالمؤمنین، أنا المدفوع عن حقی... انا امام خلق الله و ابن

[صفحه 65]

محمد رسول الله [68]؛

منم پسر رسول خدا، منم پسر صاحب فضایل، منم پسر صاحب معجزات و دلایل، منم پسر امیرمؤمنان،

منم که از حق خود بر کنارم... منم امام خلق خدا و منم پسر محمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله.»

معاویه ترسید که مبادا حضرت چیزی بگوید که از گفتارش میان مردم شورشی پدید آید، گفت: آنچه گفتید بس است. پس آن حضرت از منبر فرود آمد.

6. حتی معاویه را می بینیم که به این مسأله اعتراف دارد و روزی به امام عرضه داشت: «خصوصا تو ای ابومحمد! تو پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سرور جوانان بهشتی.» [69].

فرموده ی امام حسن علیه السلام به ابوبکر و نیز گفته ی امام حسین علیه السلام به عمر که «از منبر پدرم فرود آی!»، اگر مقصود از پدرم (ابی) رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد، در همین زمینه داخل است، و آن طور که از اعتراف آن دو (ابوبکر و عمر) برمی آید، منظور، رسول اکرم صلی الله علیه و آله است (آن طور که خواهد آمد)، و در صورتی که منظور از «أبی» پدرشان امیر المؤمنین باشد - آن طور که محقق پژوهشگر، سید مهدی روحانی، احتمال داده است - در زمینه ی احتجاجاتی داخل است که در برتری علی علیه السلام بر دیگران در مسأله ی خلافت انجام داده اند، و بدین صورت از ابوبکر و عمر در این زمینه، اعتراف صریح و مهمی گرفته اند.

موضع گیری های دیگری از ائمه و ذریه ی طاهرین آنها

امام حسین علیه السلام برای مردم خطبه خواند و فرمود:

«اقررتم بالطاعه، و آمنتم بالرسول محمد صلی الله علیه و آله ثم انکم زحفتم الی ذریته و عترته

[صفحه 66]

تریدون قتلهم... ألست أنا ابن بنت نبیکم، و ابن وصیه، و ابن عمه [70]؛

به اطاعت و فرمانبرداری اعتراف کردید و به رسول خدا محمد صلی الله علیه

و آله ایمان آوردید؛ سپس بر ذریه و عترت او یورش بردید و می خواهید آنان را به قتل برسانید! آیا من دخترزاده ی پیامبر شما و فرزند وصی و پسر عمویش نیستم؟!

درجای دیگر، آن گاه که اوضاع جنگ بحرانی شد، فرمود:

«و نحن عتره نبیک، و ولد حبیبک محمد صلی الله علیه و آله؟ الذی اصطفیته بالرساله... [71]؛

و ما عترت پیامبر تو فرزند حبیب تو محمد صلی الله علیه و آله هستیم که او را به رسالت برگزیدی.»

در روز عاشورا، در وصف لشکر یزید فرمود:

«فانما أنتم طواغیت الأمه... و قتله اولاد الانبیاء و مبیری عتره الاوصیا [72]؛

یقینا شما طاغوت های امت اسلامی هستید... شمایید قاتلان فرزندان پیامبران و نابود کنندگان عترت اوصیا...»

آن گاه که آنان را به خدا سوگند داد و فرمود:

«أنشدکم الله، هل تعرفونی؟؛ شما را به خدا سوگند می دهم، آیا مرا می شناسید؟» اعتراف کردند و گفتند: «آری، تو فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و دخترزاده او هستی.» [73].

امام سجاد علیه السلام نیز آنگاه که خطبه غرای خود را در شام ایراد کرد، موضع مهمی اتخاذ کرد. در آن جا فرمود:

[صفحه 67]

«أیها الناس! انا ابن مکه و منی، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الرداء... انا من حمل علی البراق و بلغ و به جبرئیل سدره المنتهی...؛

ای مردم! منم فرزند مکه و منی، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آن کس که حجر الأسود را در وسط ردای خود گذاشت و به مردم فرمان داد تا بردارند و خود با دستان خویش بر محل آن گذاشت... منم فرزند آن کس که او را بر براق حمل کردند

و جبرئیل او را به سدره المنتهی رساند...»

نتیجه ی این خطبه چنان شد که مردم فریاد گریه برآوردند و یزید ترسید که فتنه و آشوبی برپا شود؛ پس به مؤذن دستور داد که برای اقامه ی نماز اذان بگوید، اما حضرت سجاد علیه السلام خطبه ی خود را ادامه داد و احتجاجات دندان شکن خود را علیه یزید دنبال کرد؛ مردم پراکنده شدند و در آن روز نمازشان به هم ریخت. [74].

عقیله ی بنی هاشم، زینب علیهاالسلام را می بینیم که در مقابل یزید به پا می خیزد تا بگوید:

«أمن العدل یا ابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و اماءک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟... و استأصلت الشأفه باراقتک دماء ذریه رسول الله صلی الله علیه و آله... و لتردن علی رسول الله بما تحملت من سفک دماء ذریته و انتهکت من حرمته و لحمته [75]؛

ای پسر آزاد شده! این عدالت است که زنان و دختران و کنیزکان تو در پس پرده بنشینند و تو دختران پیغمبر را به عنوان اسیر، این سو و آن سو ببری؟ تو با ریختن

[صفحه 68]

خون فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله ریشه را از بن کندی... با باری که از ریختن خون دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله و شکستن حرمت عترت و پاره های تن او بر دوش می کشی، به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد خواهی شد.»

او در خطبه ای که برای مردم کوفه ایراد کرد، فرمود:

«الحمد لله و الصلاه علی أبی، محمد و آله الطیبین الأخیار.»

در متن دیگری چنین است:

«و الصلاه علی أبی، رسول الله.» [76].

فاطمه علیهاالسلام، دختر امام حسین علیه السلام نیز در خطبه ای که برای مردم کوفه بیان کرد،

گفت:

«و أن محمدا عبده و رسوله و أن اولاده ذبحوا بشط الفرات؛ [77].

و شهادت می دهم که محمد بنده و فرستاده ی خداست و فرزندانش در کنار شط فرات کشته شدند.»

قدم به قدم به دنبال رسول خدا

این موضع گیری ائمه علیهم السلام و ذریه ی طاهرینشان جز به پیروی از رسول خدا صلی الله علیه و آله - که به جهان غیب می نگریست و آینده را به عیان می دید - نبود. اخبار و احادیث زیادی از پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده که بیان می کند: پیامبر صلی الله علیه و آله اصرار زیادی داشت تا قضیه ی فرزندی حسنین علیهماالسلام را آن چنان در وجدان امت اسلامی تثبیت کند که مجالی برای شک و شبهه باقی نماند؛ به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می کنیم:

[صفحه 69]

1. رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«هذا ابنای من أحبهما فقد أحبنی؛ [78].

این دو، پسران من هستند؛ هر کس آن دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است.»

در متن دیگری آمده:

«هذان ابنای، و ابنا ابنتی؛ اللهم انی أحبهما و أحب من یحبهما؛ [79].

این دو، پسران من و پسران دخترم هستند؛ خدایا! من آن دو را دوست دارم و نیز هر کس را که آن دو را دوست بدارد، دوست می دارم.»

در روایت دیگری از عایشه آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله حسن را در آغوش می گرفت و به سینه اش می چسباند و می فرمود:

«اللهم ان هذا ابنی و انا أحبه فأحببه و أحب من یحبه؛ [80].

پروردگارا! این کودک، پسر من است و من او را دوست می دارم؛ پس او را دوست بدار و هر کس که او را دوست می دارد، دوست بدار!»

2. رسول اکرم

صلی الله علیه و آله به محض تولد یکی از آن دو [امام حسن و امام حسین] به اسماء فرمود:

[صفحه 70]

«یا اسماء هاتی ابنی؛ ای اسما، فرزندم را بیاور!»

3. حضرت می فرمود:

«هذا ابنی سید؛ [81] این پسرم سید و سرور است.»

4. پیامبر صلی الله علیه و آله در مسجد می نشست و می فرمود:

«دعوا ابنی لی؛فرزندم را برایم بخوانید.»

راوی گوید: حسن دوان دوان آمد و پیامبر او را در آغوش گرفت... پیامبر صلی الله علیه و آله دهانش را بر دهان او گذارد و گفت: «پروردگارا! من او را دوست می دارم، تو نیز او را دوست بدار و کسی که او را دوست دارد نیز دوست بدار!» پیامبر این جمله را سه بار تکرار فرمود. [82].

5. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

«کل ابن آدم ینتسبون الی عصبه أبیهم الأولد فاطمه فانی أنا أبوهم، و أنا عصبتهم؛ [83].

هر یک از فرزندان آدم به خانواده ی پدرش نسبت می برد، جز فرزندان فاطمه که من پدرشان هستم و خانواده ی آنهایم.»

همین اندازه در این باره کافی است، چه استقصای جمیع روایات با ذکر منابع، کار مشکل و بلکه غیر ممکنی است و می بایست برای مباحث آینده به اندازه ی کافی وقت و مجال داشته باشیم.

[صفحه 71]

کسانی که متون بیشتری دال بر فرزندی حسنین علیهماالسلام می خواهند، به الغدیر (ج 7، ص 129 - 124) مراجعه کنند. [84].

گواهی حسنین و نوشته ی ثقیف

می بینیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله به هیأتی که از طائف به مدینه آمدند، نوشته ای داد و علی و حسنین علیهم السلام را بر آن شاهد گرفت.

ابو عبید می گوید:

«از این حدیث، مطالبی استفاده می شود، از جمله: نوشتن امضای حسنین علیهماالسلام با

این که کم سن و سال بودند. بعضی از علمای تابعین قبول داشتند که امضای بچه ها قبول می شود و از نسب آنان سؤال می شود. پس این کار پسندیده ای است و در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله هم آمده است.» [85].

کتانی می گوید:

«از این حدیث معلوم می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از لحاظ فقهی، شهادت کودکان و نوشتن نام آنان را در قراردادها قبل از رسیدن به سن بلوغ پذیرفته، با این که شهادت آنان در صورتی پذیرفته می شود که پس از بلوغ ادا نماید. همین طور از این ماجرا می فهمیم که شهادت پدر و پسر بر عقد واحد پذیرفته می شود و اشکالی ندارد. این مطلب در نور النبراس نقل شده است.» [86].

[صفحه 72]

محمد خلیل هراس در پاورقی خود بر الاموال می نویسد: «نمی توان گفت که این عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله خصوصیتی را برای حسنین - رضی الله عنهما - اثبات می کند، زیرا اولا: دلیلی بر این مطلب نداریم؛ ثانیا: مادامی که طفل ممیز است، می بایست شهادتش را معتبر دانست، چه گاهی اوقات بدان احتیاج پیدا می شود.» [87].

ما از وی می پرسیم: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله غیر از این دو کودک کسی را از صحابه ی خود پیدا نکرد که بر این مسأله خطیر - که مربوط است به سرنوشت عده ی کثیری - گواهی دهد؟! مگر آن موقع که هیأت نمایندگی ثقیف به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شرفیاب شد، آن حضرت تک و تنها بود؟ آیا آنگاه که آن ها با هم به توافق رسیدند و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و

آله معاهده را نوشت، کسی آن جا نبود که بتواند شهادت دهد که حضرت دو کودک خردسال را که هنوز به سن پنج سالگی نرسیده بودند به گواهی نگیرد؟! کوچک ترین مراجعه ای به متون تاریخی، این احتمال را بسیار بعید می گرداند، زیرا این متون به صراحت بیان می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای اعضای هیأت نمایندگی ثقیف در حیاط مسجد خیمه ای زد تا قرآن را بشنوند و مردم را در موقع نماز ببینند. از این گذشته، خالد بن سعید بن عاص در آن جلسه حضور داشت و خالد بن ولید، منشی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای نوشتن قرارداد بود و با این وصف، شهادت ندادند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن دو را به گواهی نگرفت! ابن رشد اندلسی در کتاب خود بدایه المجتهد تأکید دارد که به اجماع مسلمین، شاهد باید عادل باشد.

[صفحه 73]

او می گوید: «مسلمین اتفاق دارند که هر جا عدالت شرط است، بلوغ هم شرط است، اما در این که آیا کودکان می توانند در مورد جراحت و قتل، علیه همدیگر شهادت دهند، اختلاف نظر دارند. جمهور فقهای بلاد را نظر بر این است که چنین شهادتی پذیرفته نیست، زیرا همان طور که گفتیم: مسلمین اجماع دارند که از جمله شروط شهادت، عدالت شاهد است، و نیز یکی از شروط عدالت، بلوغ می باشد؛ پس کودکان نمی توانند شهادت بدهند و برای همین، در حقیقت چنین چیزی نزد مالک، شهادت نیست، بلکه قرینه ی حالیه است.» [88].

بدین ترتیب می فهمیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با این کار می خواست امتیازی را برای حسنین علیهماالسلام اثبات

کند، و از طرف دیگر، آن دو در این سن بسیار کم در حد بالایی از تمیز و تعقل بودند و شایستگی داشتند تا مسؤولیت های سنگینی را حتی در معاهده های مهم سیاسی - مانند همین معاهده ای که بین رسول صلی الله علیه و آله و هیأت نمایندگی ثقیف به امضا رسید، بالاخص این که این قبیله به دشمنی شدید با اسلام و مسلمین معروف بودند - بر عهده بگیرند.

بیعت رضوان

1. شیخ مفید (ره) در مورد حسنین علیهماالسلام می گوید: «از نشانه های روشن بر کمال ایشان و اختصاص خداوند به آن دو - صرف نظر از آنچه در داستان مباهله گذشت - این است که پیامبر صلی الله علیه و آله با آن دو بیعت کرد و در ظاهر با هیچ کودکی جز آن دو بیعت ننمود، و دیگر آن که قرآن پاداش بهشت را در برابر کردار نیکشان قرار داد، با این که آن دو به ظاهر کودک بودند و درباره کودکان

[صفحه 74]

دیگر که مانند آنان بودند، چنین آیه ای نازل نشد. خدای تعالی می فرماید: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا.» [89].

2. مأمون، خلیفه ی عباسی، در ضمن احتجاجات خود بر خاندانش، در مورد امام جواد علیه السلام گفت: «وای بر شما! این خانواده از میان همه مردم به فضیلتی مختص شده اند که می بینید کودکی و خردسالی مانع ایشان از کمال نیست. آیا نمی دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله دعوت خویش را با خواندن امیر المؤمنین علی علیه السلام شروع کرد؟ در حالی که علی علیه السلام در آن هنگام، کودکی ده ساله بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله اسلام

او را پذیرفت و بدان حکم کرد و کس دیگری غیر از او را در آن سن به دین اسلام دعوت نفرمود؛ و نیز با حسنین علیهماالسلام با این که کمتر از شش سال داشتند بیعت کرد و جز آن دو با هیچ کودکی در آن سن بیعت نکرد. آیا هم اکنون به فضیلتی که خداوند نصیب این خانواده کرده است آشنایی ندارید، و نمی دانید که ایشان نژادی هستند که یکی از دیگری است و درباره ی آخرینشان همان جاری است که درباره ی اولین آنها؟...» [90].

امام صادق علیه السلام نیز فرمود: «لم یبابع النبی صلی الله علیه و آله من لم یحتلم الا الحسن و الحسین، و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس رضی الله عنهم؛ پیامبر صلی الله علیه و آله جز حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس (رضی الله عنهم) با کودکی که به سن احتلام (بلوغ)نرسیده بود بیعت نکرد.»

[صفحه 75]

همچنین فرمود: «و لم یبایع صغیرا الا منا؛ [91].

پیامبر صلی الله علیه و آله با کودک خردسالی جز از خاندان ما بیعت نکرد.» گفته ی مأمون و شیخ مفید می رساند که عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس را راویان اضافه کرده اند، زیرا مأمون و نیز شیخ مفید قاطعانه منکرند که پیامبر صلی الله علیه و آله با کودکی جز حسنین علیهماالسلام بیعت کرده باشد و این که آن را در مقام احتجاج و استدلال آورده اند، دلیل بر این است که این مسأله در آن زمان مسلم و قطعی بوده و آنچه که در روایت اخیر آمده، بعدها اضافه شده است. روشن است که اگر بیعت چنان است که

برای طرف مقابل تعهدآور باشد و مسؤولیت های معینی را در ارتباط با آینده ی دعوت و جامعه و نجات مردم از آسیب های آتی بر عهده اش می گذارد، چنان که در بیعت رضوان بود، معلوم می گردد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حسنین علیهماالسلام لیاقت و توان پذیرش این مسؤولیت های سنگین را سراغ داشت و می دانست که به تعهدات خویش در این باره عمل خواهند کرد. ممکن است بعضی بگویند که تکلیف در آن موقع مشروط به رشد و تمیز بوده است؛ لذا بیعت با آن دو، بیانگر هیچ نوع امتیازی برایشان نیست، بلکه تنها می رساند که در آن زمان از قوه ی تمیز و تشخیص برخوردار بوده اند و به تبع آن تکلیف متوجه آنها شده بود.

[صفحه 76]

پاسخ ما این است: اولا: این که گویند: تکلیف منوط به تمیز بود، باید دانست که مهلت آن مدت ها پیش و درست در عام الخندق (سال چهارم یا پنجم هجری)در مسأله پذیرش پسر عمر در جنگ به پایان رسید و از آن زمان، تکلیف مشروط به سن شد. [92].

ثانیا: بر فرض که در آن موقع تکلیف منوط به تمیز بوده باشد، این سؤال مطرح است که چرا این مسأله از میان تمام مردم به حسنین علیهماالسلام اختصاص یافت؟ آیا معقول است که بگوییم: در آن جا کسی ممیز نبود؟ حتی در سن دوازده یا سیزده سالگی و امثال این ها؟ بدون شک این جریان بیانگر امتیازی خاص برای حسنین علیهماالسلام است که احدی از خلق خدا را در آن شریک نیست، همان طور که شیخ مفید (ره) و مأمون گفته اند. ثالثا: در بسیاری از اوقات، صرف تکلیف و تمیز کافی

نیست، زیرا طبیعت مسؤولیت مورد نظر اقتضا می کند که باید در شخصی که بدین منظور آماده می شود، توانایی ها، ملکات و امکانات ایمانی و فکری معینی وجود داشته باشد، و مورد بیعت رضوان نیز از این قبیل موارد است. آنچه این مطلب را روشن می کند، این است که می بینیم بسیاری از کسانی که آمادگی خود را در این مسؤولیت ها اعلام کردند و بیعت آنان پذیرفته شد - چنان که در بیعت با امیر المؤمنین علیه السلام در روز غدیر و آنگاه که خلیفه شد و... وضع بدین منوال بود - به بیعت خود وفا نکردند و روشن گردید که آنها توانایی هایی را که می بایست در فردی که تعهدی بدو سپرده می شود و یا مسؤولیت های بزرگی را در ارتباط با رسالت و دین بر عهده می گیرد، به وفور یافت شود دارا نبودند.

[صفحه 77]

حسن و حسین امامند و پیشوا

حالا معنا و مفهوم عمیق این گفته ی پیامبر صلی الله علیه و آله را می فهمیم که فرمود: «الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا.» حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود. یا دیگر گفته های آن حضرت که این معنا را بیان می کند، با این که عمرشان در آن زمان از عدد انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد. امام حسن علیه السلام بر کسانی که به دلیل صلحش با معاویه به وی اعتراض می کردند به همین گفته ی پیامبر صلی الله علیه و آله استدلال می کرد. [93].

بعضی مایلند ادعا کنند که خلافت امام حسن علیه السلام با انتخاب و بیعت مسلمین با آن حضرت بود، نه به وصیت کسی، حتی پدرش. [94].

اما گفته ی

پیامبر و سایر مطالبی که در این باره گذشت، این ادعا را تکذیب می نماید. ما روایات زیادی داریم که می گوید: امیر المؤمنین علیه السلام به خلافت امام حسن علیه السلام بعد از خود وصیت کرده است. می توان موارد زیر را در این جا برشمرد: 1. امام حسن علیه السلام در نامه ای به معاویه نوشت: «و بعد، فان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب لما نزل به الموت و لانی هذا الامر بعده؛ [95].

[صفحه 78]

و بعد [از حمد و سپاس خدا]، آن گاه که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب در آستانه ی رحلت بود، امر خلافت را به من سپرد.» در بعضی از منابع آمده: «مسلمین خلافت را به من سپردند.»

2. ابن عباس پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام گفت: «این دختر زاده ی پیامبر شما و وصی امامتان است، پس با او بیعت کنید!» [96].

3. هیثم بن عدی گفت: «بسیاری از مشایخی که درک کردم، برایم حدیث کردند که علی بن ابی طالب علیه السلام خلافت را به حسن سپرد.» [97].

4. ابن ابی الحدید معتزلی حنفی درباره ی خلافت می گوید: «علی در هنگام مرگ برای حسن پیمان گرفت.» [98].

5. گفته اند: «جند بن عبدالله بر علی علیه السلام وارد شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر تو را از دست دادیم - خدا کند از دست ندهیم - با حسن بیعت کنیم؟ فرمود: آری.» [99].

6. ابن کثیر گوید: «بنابر نص حدیث سفینه، خلافت خلفای چهارگانه، ابوبکر، عمر، عثمان و

[صفحه 79]

علی، تحقق یافت، زیرا حدیث سفینه می گوید: خلافت پس از من سی سال به طول می انجامد، سپس نوبت به حسن بن علی می رسد، و همین طور هم شد. چرا که علی علیه السلام به

خلافت وی پس از خود وصیت کرد و مردم عراق با او بیعت نمودند.» [100].

7. به نظر ابوالفرج و دیگران، هنگامی که خبر رحلت امیر المؤمنین و بیعت مردم با امام حسن علیه السلام به ابوالاسود رسید، برخاست و خطبه خواند؛ از جمله گفت: «و به امامت فرزند رسول خدا و فرزند خودش و سلاله و شبیه پیامبر از لحاظ خلق و خوی (صورت و سیرت)وصیت کرد.» [101].

8. مسعودی معتقد است که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «من به خلافت حسن و حسین سفارش می کنم؛ پس سخن آنان را گوش دهید و فرمانشان را اطاعت کنید.» [102].

بسیاری از مؤلفان، سفارش امام علی علیه السلام به خلافت فرزندش، امام حسن علیه السلام را در کتب خود آورده اند؛ [برای اطلاع بیشتر، می توانید] به آنها رجوع کنید. [103].

9. این ها علاوه بر دیگر اقوالی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله در این باره آمده است؛ از جمله این که:

[صفحه 80]

«شما هر دو امامید و پیشوا و مادرتان را حق شفاعت است.» همچنین این گفته ی حضرت صلی الله علیه و آله که فرمود: «حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایط حاصل نشود.» علاوه بر این، احادیث بسیاری است که امامان را با اسامی آنان ذکر می کند [104].

به علاوه نصوص زیادی است که از طریق اهل بیت و شیعیان آنها به ما رسیده است و فعلا مجال ذکر آن ها نیست. 10. آن گاه امیر المؤمنین علیه السلام رحلت کرد، مردم نزد امام حسن علیه السلام آمدند و عرضه داشتند: «تو خلیفه و جانشین پدرت و وصی او هستی.» [105].

11.

مسعودی گوید: «گروهی از مردم گفته اند: علی (رض) به دو فرزندش حسن و حسین وصیت کرد که هر دو در آیه ی تطهیر شریک وی بودند و این گفتار بسیاری از کسانی است که قائل به تعیین و نصب امام بوده اند.» [106].

12. علی علیه السلام فرمود: «انت یا حسن وصیی، و القائم بالأمر بعدی؛ [107].

ای حسن! تو وصی و خلیفه ی پس از من هستی.» در نص دیگری آمده:

[صفحه 81]

«یا بنی، أنت ولی الامر و ولی الدم؛ [108].

ای پسرم! تو صاحب امر امامت و صاحب خون هستی.» در نص دیگری فرمود: «الحسن الحسین فی عترتی، و اوصیائی، و خلفائی؛ [109].

حسن و حسین از خاندان و اوصیا و جانشینان من هستند.» 13. شیعیان اتفاق نظر دارند که «علی بر امامت پسرش حسن تصریح کرده است.» [110].

همچنین دیگر اخبار و احادیثی که در این جا مجال تتبع و استقصای آن نیست. در آغاز این فصل، بعضی از روایاتی که بر این مطلب دلالت دارد بیان شد. آنچه درباره ی زندگانی سیاسی امام حسن علیه السلام در عهد رسول اکرم صلی الله علیه و آله بیان کردیم کافی است و در این فرصت کوتاه، بیش از این امکان پذیر نیست. در فصل آینده به بررسی زندگانی آن حضرت در روزگار «شیخین» می پردازیم.

[صفحه 85]

زندگانی سیاسی امام حسن علیه السلام در عهد شیخین

حسنین و فدک

پیامبر عظیم الشأن اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت فرمود. بعد از او شد آن چه نباید می شد. ابوبکر به ناحق بر مسند خلافت تکیه زد و علی علیه السلام - که خدای سبحان او را شایسته و لایق خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامت امت اسلامی قرار داده بود - خانه نشین شد.

میراث حضرت زهرا علیهاالسلام دخت گرامی پیامبر حق - که از پدر به ارث برده بود - غضب گردید و تمام مایملک او را که پیامبر صلی الله علیه و آله خود در زمان حیاتش به تملک دخترش در آورده بود و از جمله «فدک» توسط غاصبان خلافت مصادره شد. بین فاطمه علیهاالسلام و ابوبکر مشاجراتی درگرفت. ابوبکر از حضرت خواست که در اثبات مدعای خویش شاهد بیاورد! حضرتش، امیر المؤمنین علیه السلام، حسنین علیهماالسلام و ام ایمن را گواه گرفت، اما همان طور که معروف است، ابوبکر شهود فاطمه را رد کرد و حقش را به وی بازنگرداند. شریف مکه سرود:

ثم قالت: فنحله لی من وا

لدی المصطفی، فلم ینحلاها

[صفحه 86]

فأقامت بها شهودا، فقالوا

بعلها شاهد لها و ابناها [111].

«سپس فاطمه فرمود: پس فدک را که عطایی پدرم مصطفی است، به من بازگردانید، اما ابوبکر و عمر آن را به حضرت ندادند، گواهانی اقامه کرد؛ پس گفتند: شوهرش گواه اوست و فرزندانش.» بدین گونه حضرت زهرا علیهاالسلام که به حکم آیه ی مبارکه ی تطهیر و دیگر آیات قرآنی، معصوم بود و طوری نبود که چیزی را بیان کند، مگر این که کاملا با احکام شرع مقدس اسلام سازگار باشد، در برابر چشم و گوش و حتی با رضایت و تأیید سرور اوصیا، امیرمؤمنان علیه السلام، حسنین علیهماالسلام را به گواهی گرفت. از این مسأله می توان چنین نتیجه گرفت که امیر المؤمنین و حضرت زهرا علیهماالسلام در حسنین با این وجود که عمرشان از هفت سال تجاوز نمی کرد - شایستگی و لیاقت ادای شهادت را در چنین مسأله ی حساسی می دیدند و این که نقش بارز و مهمی را در مسأله ای چنین

خطیر و سرنوشت ساز به آن دو واگذار کردند، یک اتفاق تصادفی و جدای از ضوابطی که مواضع اهل بیت علیهم السلام را تنظیم می کرد نبود، بلکه برعکس، تداوم و استمرار مواضع رسول خدا صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام در زمینه تربیت و آماده سازی و قرار دادن آن دو در منصب قیادت و رهبری امت بود.

[صفحه 87]

از طرف دیگر نمی بایست از ارزش و اهمیت این مسأله بکاهیم، به این اعتبار که به یک حق مالی مربوط می شود و از عقودی نیست که مانند بیعت، بلوغ در آن شرط باشد؛ علی الخصوص که آن دو بزرگوار در هنگام ادای شهادت از نظر سنی بزرگتر بودند تا هنگام بیعت رضوان [112]، نه ابدا نمی بایست چنین پنداشت، بلکه در شهادت دادن نیز بلوغ و عقل شرط است. با این حال - همان طور که گفتیم - عمرشان در هنگام ادای شهادت به هشت سال نمی رسید. به علاوه گواه گرفتن علی و حسنین و ام ایمن - که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره اش فرمود: «اهل بهشت است» - از سوی حضرت زهرا، همان طور که مرحوم هاشم معروف الحسنی می گوید، برای این بود که «حضرت می خواست رد صریحی از این قوم بر تصریحات رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره ی علی علیه السلام و فرزندانش ثبت کند. گذشته از این، اگر حضرت زهرا بیست شاهد از بهترین اصحاب رسول خدا حاضر می کرد، باز اینان حاضر نبودند که خواسته ی حضرت را برآورده کنند، بلکه آن طور که از سیر حوادث برمی آید، حاضر بودند که در قبال شهود حضرت، ده ها شاهد به عنوان معارضه و برای رد ادعای

آن حضرت اقامه کنند، همان طور که شهادت علی و ام ایمن را با شهادت عمرو عبد الرحمن بن عوف - آن طور که ابن ابی الحدید می گوید - مورد معارضه قرار دادند.» [113].

مرحوم حسنی کاملا درست می گوید که روایت منقول از عمر، مؤید فرموده ی وی و بلکه دلیل آن است. عمر می گوید: «آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد، من و ابوبکر پیش علی رفتیم و گفتیم:

[صفحه 88]

درباره ی ماترک رسول خدا صلی الله علیه و آله چه می گویی؟ - ما از تمامی مردم نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله سزاوارتریم. - در مورد آنچه در خیبر است؟ - آن نیز... - آن چه در فدک است؟ - آن هم همین طور. -به خدا قسم! اگر گردنمان را با اره جدا کنید به شما نخواهیم داد [114].

نقشه ی شگفت انگیز

پس از آن که علی علیه السلام از خلافت اسلامی کنار گذاشته شد و خانه نشین گردید، حوادثی پیش آمد که در تاریخ معروف و مشهور است. سیاست نظام حاکم و کسانی که بعد از آنان روی کار آمدند، امامت را از دو جهت هدف قرار داد:

1. دمیدن روح یأس و نومیدی در مخالفان، خصوصا شخص امیرمؤمنان علیه السلام که وی را نیرومندترین و حتی یگانه رقیب و مزاحم خویش می دیدند و در نتیجه در همه ی بنی هاشم، و محو تمامی آثار تمایل و رغبت برای رسیدن به خلافت، زیرا بر اساس فهم ناقص و معادلات اشتباه خود گمان می کردند که مسأله ی امامت چیزی نیست مگر یک مسأله ی شخصی مربوط به علی علیه السلام و یک میل و رغبت درونی و سرکش در آن حضرت، که

رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را با تصریحات و تأکیدات و موضع گیری های مکرر خود به منظور تثبیت و تحکیم این مسأله به نفع او روشن و شعله ور ساخته است. درست است که بنا بر تعبیر عمر، رسول اکرم در این باره چیزهایی گفته و نیز تصریحات زیادی از سوی آن حضرت وارد شده، اما تا زمانی

[صفحه 89]

که پیامبر - بنابر تعبیر اینان [115] - تنها یک همردیف آنان به شمار می رود، چه چیز می تواند مانع از مخالفت با او باشد؟! آری می توان آن میل درونی را به فراموشی سپرد و از آن چشم پوشیده و با گذشت روزگار و درست آن موقع که دیگران بر حکومت مسلط شده و خود را نیرومند و قوی کرده اند، از رسیدن به آن مأیوس و ناامید شد. شاهد مطلب ما پرسش عمر از ابن عباس است که پرسید: «- پسر عمویت را در چه حالی ترک گفتی؟ - گمان کردم که منظورش عبدالله بن جعفر است؛ گفتم او را در حالی ترک گفتم که با همسالانش بازی می کرد. - منظورم او نبود، منظورم بزرگ شما اهل بیت است. - وقتی که او ترک گفتم، از چاه برای نخلهای فلانی آب می کشید و قرآن می خواند. - ای عبدالله! بر تو باد قربانی شتران، اگر این مطلب را از من پنهان بداری: آیا از تمایل رسیدن به خلافت چیزی در دلش باقی مانده است؟ - آری. - آیا گمان می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به خلافت او تصریح کرده است؟ - آری، برایت بگویم که درباره ی ادعایش از پدرم سؤال کردم، گفت:

[صفحه 90]

راست می گوید.

- رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره ی خلافت او چیزهایی گفته که چیزی را اثبات و عذری را برطرف نمی سازد. گاهی اوقات برایش زمینه سازی می کرد. در بستر مرگ هم می خواست اسم او را به صراحت بیان کند، اما من به منظور حفظ اسلام و دلسوزی برای آن مانع شدم. به خدای کعبه سوگند که ابدا قریش در مورد خلافت علی اتفاق نمی کند.» [116].

در این داستان نکات مهمی نهفته است که لازم است روی آن قدری توقف کنیم و به طور عمیق و با واقع نگری آن را بشکافیم و مورد بررسی قرار دهیم. خصوصا این قسمت سخن او را که گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره ی خلافت او چیزهایی گفته که چیزی را اثبات و عذری را برطرف نمی سازد.» . باید به وی گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روشهای مختلف بیانی، از قبیل: تصریح، تلمیح، کنایه، مجاز، حقیقت، قول و فعل را برای تثبیت و تأکید مسأله ی امات و خلافت علی علیه السلام به کار برد و حتی در غدیر خم از مسلمانان حاضر برای او بیعت گرفت، و اگر بخواهیم تمامی سخنان و مواضع رسول خدا صلی الله علیه و آله را در این باره جمع آوری کنیم، چندین مجلد را در بر خواهد گرفت و مدت درازی هم از عهده ی انجام آن بر نخواهیم آمد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بستر بیماری خواست آن را بر روی کاغذ بیاورد تا در تاریخ ثبت شود و دیگر قابل خدشه نباشد، و با این عمل خود ریشه ی اختلافات بعدی را

[صفحه 91]

- که ممکن بود پس از حضرت

صلی الله علیه و آله در میان امت به وقوع پیوندد - بخشکاند و آن را ریشه کن سازد، اما اتهام پیامبر صلی الله علیه و آله به هذیان گویی از طرف شخص عمر، مانع عملی شدن چنین خواسته ای شد و آن را بی اثر و بلافایده گذاشت و حتی موجب شد تا اختلافات و مشاجرات و جدایی هایی را به دنبال داشته باشد و امت مسلمان به هم پشت نموده و از هم روی گردان شوند. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله چاره را در این دید که از نوشتن آن صرف نظر کند. [117].

عمر خود با صراحت هر چه تمام به ابن عباس گفت: «پیامبر می خواست در آن نوشته، به نام علی علیه السلام تصریح کند، اما خدا چیز دیگری را اراده کرد و اراده ی خدا به وقوع پیوست، ولی منظور رسولش برآورده نشد. آیا هر آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله اراده کند، باید حتما عملی گردد؟!» [118].

او مدعی شد که برای حفظ اسلام، پیامبر صلی الله علیه و آله را از نوشتن آن منع کرده است. [119] واقعا جای بسی شگفتی است! آیا صحیح است که بگوییم: عمر برای دلسوزی و حفظ اسلام از انجام خواسته ی رسول خدا ممانعت کرد؟ یا این که واقعا زیر کاسه نیم کاسه ای بود؟! چگونه این ادعای عمر در حفظ اسلام با استناد آن به اراده ی الهی و این گفته اش که: «آیا هر آنچه رسول خدا اراده کند، باید حتما عملی گردد؟» با همدیگر سازگار است؟ آیا می توان تصدیق کرد که غیرت عمر نسبت له حفظ اسلام از غیرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و

آله بیشتر بود؟! یا این که وی با رأی ثاقب و فکر جوشانش چیزی را درک نمود که «سرور بنی آدم» و «امام کل» و «عقل کل» و «مدبر کل» نتوانست آن را درک

[صفحه 92]

نماید و فهم کند؟! و آیا غیرت او بر اسلام می تواند توجیه گر اتهام پیامبر صلی الله علیه و آله به هذیان گویی باشد؟ و دیگر پرسش هایی که فعلا مجال طرح آن نیست. روایتی را که عبدالرزاق صنعانی در ذیل نقل می کند، دال بر این است که جهت گیری سیاست حاکم در دور ساختن علی علیه السلام از صحنه سیاسی جامعه بود، طوری که مردم کاملا آن را درک می کردند و اطمینان داشتند که نظام حاکم می خواهد علی علیه السلام را از منصب خلافت دور سازد، به گونه ای که وی را از نامزدهای خلافت نمی دانستند. عبدالرزاق چنین روایت می کند: «عمر به یکی از انصار گفت: مردم چه کسی را بعد از من خلیفه می دانند؟ او نام چند تن از مهاجرین را برشمرد، اما از علی علیه السلام ذکری به میان نیاورد. عمر گفت: چرا ابوالحسن را مطرح نمی کنند؟ به خدا سوگند که وی بهترین ایشان است و اگر مقام رهبری امت قرار گیرد، آنان را به راه حق هدایت می کند.» [120].

عمر در توجیه عمل خود در مورد تهیه ی مقدمات روی کار آمدن بنی امیه و ترتیب دادن شورا استدلال می کند که قریش در مورد علی متفق الرأی نیستند، یا این که قومش از وی روی گردان شده و اطاعتش نمی کنند. [121].

اما چرا قریش و قوم علی علیه السلام درباره ی خلافتش اتفاق رأی ندارند؟ چرا و چگونه درباره ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک رأی بودند، با این که

وی علت اول و آخر تمامی چیزهایی بود که علی علیه السلام بر سرشان آورد؟ اگر اهل ایمان و اسلام باشند، چرا به حکم اسلام گردن ننهند و آن را نپذیرند؟ و اگر پیرو اسلام و قرآن نباشند، مخالفتشان می تواند چه کار کند و چه ضرری برای علی علیه السلام دارد که با وی مخالف

[صفحه 93]

باشند؟ و در این صورت چه چیز مانع علی علیه السلام خواهد شد که در مقابلشان بایستد و با آنها مبارزه و جهاد کند، همان طور که پیش از آن پیامبر صلی الله علیه و آله با آنان جنگید و علی علیه السلام بعدا به جهاد با آنان برخاست؟ در این جا می خواهیم به پرسش عمر از ابن عباس استشهاد کنیم که چندی پیش گذشت. گفته ی عمر مطالبی را که بیان کردیم تأیید می نماید؛ یعنی هیأت حاکمه تلاش می کرد تا در نهایت علی علیه السلام مسأله ی امامت و خلافت را به فراموشی سپرده و از رسیدن به خلافت ناامید شود و از آن قطع امید کند. آنان فراموش کرده بودند که تصدی خلافت از سوی علی علیه السلام و فرزندانش، تنها یک مسؤولیت شرعی و یک تکلیف الهی است که مانند سایر تکالیف شرعی، تساهل و تسامح در آن جایز نیست و از پذیرش آن نمی توان شانه خالی کرد و بلکه هیچ اختیاری در این مورد از خود نداشتند. از سوی دیگر، خلافت یک مسأله ی مهم و خطیر است که در مرتبه ی بالاتری از دیگر تکالیف شرعی قرار دارد. 2. زمینه سازی برای تحکیم و تثبیت حکومت و خلافت به نفع افراد مورد نظر و ایجاد عوامل و شرایطی که به امیرمؤمنان و سایر اهل بیت علیهم السلام

در آینده ی دور و نزدیک، مجال روی کار آمدن ندهد. این هدفشان در تدابیر سیاسی چندی نمود پیدا کرد که می توانست به آنان اطمینان دهد که کم کم به اهداف خویش می رسند؛ برای مثال چند مورد را ذکر می کنیم: الف)در زمینه ی سیاسی: گذشته از این که هوا داران علی علیه السلام را از مراکز حساس و پست های کلیدی دور ساختند، [122] مثل خالد بن سعید بن عاص و محروم

[صفحه 94]

ساختن انصار هوادار علی و اهل بیت علیهم السلام از راه یافتن به مراکز نفوذ و نیز برخورداری از کوچک ترین حقوق اجتماعی خود [123]، و گذشته از این زر و سیم را برای بستن دهان مخالفان به خدمت گرفتند؛ چنان که مشهور است:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ابوسفیان را برای جمع آوری زکات به منطقه ای اعزام کرده بود. پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با مقادیری مال الزکات به مدینه آمد. عمر به ابوبکر گفت:

«ابوسفیان از مأموریت بازگشته است و ما از شرش در امان نیستیم؛ به نظر من هر آنچه را با خود آورده به او واگذار کن! ابوبکر همان کرد که عمر گفت. ابوسفیان نیز راضی و خشنود گردید.» [124].

آن گاه که ابوسفیان در اوج خشم و عصیان علیه آنان بود، بدو خبر دادند که ابوبکر پسرش را کارگزار خلافت کرده است؛ فی الفور گفت:

«خدایا! همان طور که او خویشاوندی را به جای آورد، دیگران نیز درباره اش حق خویشاوندی را رعایت کنند!» [125].

«چون مردم با ابوبکر بیعت کردند، اموال بیت المال را بینشان تقسیم کرد. سهم پیرزنی از قبیله ی بنی عدی بن نجار را با زید بن ثابت فرستاد. پیرزن گفت: این چیست؟ زید

گفت: سهمی است که ابوبکر برای زنان اختصاص داده است. گفت: آیا می خواهید با این مال دین مرا بخرید؟ گفتند: خیر» . روایت می گوید که زن مال را نپذیرفت و از قبول آن سر باز زد. [126].

[صفحه 95]

امام علی علیه السلام در اشاره ی صریحی به این مطلب فرمود:

«خذوا العطاء ما کان طعمه، فاذا کان عن دینکم فارفضوه أشد الرفض؛ [127].

سهم بیت المال را تا جایی که به دینتان مربوط نمی شود بپذیرید، اما همین که در قبال خرید دین شما بود، آن را به شدت رد کنید.»

برای اطلاع از تلاش های هیأت حاکمه که به منظور دادن رشوه به ابوذر انجام شد، رجوع کنید به کتاب ما «دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام» (ج 1، بحث ابوذر، مسلمان یا سوسیالیست).

آری، علاوه بر موارد فوق، نظام حاکم پس از جریان سقیفه در صدد بود تا کار خود را محکم نماید و به هیچ گونه مانوری - از هر نوع و از جانب هر کس که باشد - مجال خودنمایی و اظهار وجود ندهد.

ابوبکر برای خلافت پس از خود به نفع عمر وصیت کرد. برای روی کار آمدن بنی امیه به زمینه سازی و مقدمه چینی پرداخت. وقتی ابوبکر در مرض موت بود، عثمان را خواست تا وصیت نامه اش را بنویسد. در همین حال ابوبکر به اغما فرو رفت و بی هوش شد. عثمان نام عمر را نوشت. [128] چون ابوبکر به هوش آمد و از کار عثمان آگاه شد، گفت: «اگر عمر را وا می گذاشتم، از تو چشم نمی پوشیدم.» [129].

[صفحه 96]

گفت: «به خدا سوگند! تو نیز شایستگی خلافت را داری» . به تعبیر مصعب زبیری: «خدایت بیامرزد! کار درستی کردی. اگر

اسم خودت را می نوشتی، شایسته ی آن بودی.» [130].

می توان از این حادثه قدری تفاهم فیمابین ابوبکر و عثمان را دریافت، اما تفاهم ابوبکر و عمر از وضوح و روشنی بیشتری برخوردار است تا تفاهم ابوبکر و عثمان. شواهد دال بر این ادعا بسیار زیاد است. حتی ابوبکر آن گاه که در مورد خلافت عمر با عبدالرحمن بن عوف مشورت کرد، بدان تصریح کرد واو خشونت عمر را به وی گوشزد کرد. ابوبکر گفت:

«این خشونت از آن جهت است که مرا نرم می بیند؛ اگر کار به دست او افتد، بسیاری از خویهای خود را رها می کند. من در رفتارش دقت کرده ام، هر گاه در پیشامدی به فردی خشم گرفته ام، او نرمش خود را درباره ی او به من نشان داده، و چون نرمی کرده ام، سخت گیری خود را به من نمایانده است.» [131].

چون خلافت به عمر رسید، همین روش را در پیش گرفت و به مقدمه چینی برای روی کار آمدن بنی امیه پرداخت و جاده صاف کن آنان شد؛ به طور مثال، اندیشه دقیق و برنامه ی حساب شده اش را در مورد شورا بیان می کنیم:

عمر چنان بر اساس محاسبات دقیق، شورا را برنامه ریزی کرده بود، که کاملا مطمئن بود تنها فردی که از شورا پیروز در خواهد آمد، عثمان است

[صفحه 97]

و بس. اگر به فرض بپذیریم که عثمان هم به خلافت برگزیده نمی شد، باز هم قطعا علی نمی توانست پیروز شود، حضرت هم بدون شک این مطلب را می دانست. همان طور که خود به محض خروج از شورا، با صراحت به ابن عباس گفت. [132].

از دیگر شواهد دال بر اهتمام عمر در این باره این است که: در زمان خلافت وی، فرشی را در

جلوی خانه اش پهن می کردند که احدی روی آن نمی نشست، مگر عباس ین عبدالمطلب [133] و ابوسفیان بن حرب.

مبرد افزود: «آن گاه عمر می گفت: این یکی عموی پیامبر است و آن یکی شیخ قریش.» [134].

عمر در مدینه زمینی را به سعید بن عاص بخشید. سعید فزونی خواست؛ عمر گفت: همین تو را کافی است، نزد خودت باشد، به زودی کسی پس از من به خلافت می رسد که با تو خویشاوندی نزدیکی دارد و به تو احسان خواهد کرد. سعید می گوید: خلافت عمر به پایان رسید و عثمان جانشین او شد و خلافت را از راه شورا و رضایت به دست گرفت، به من احسان و نیکی کرد و خواسته ام را برآورده ساخت. [135].

ابوظبیان ازدی گوید:

«عمر به من گفت: ای ابوظبیان! چقدر مال از بیت المال می گیری؟ گفتم: دو هزار. گفت: با این پول گوسفند و شتری خریداری کن، چه بسا به زودی کسانی از

[صفحه 98]

قریش روی کار می آیند که چنین مالی را از شما دریغ می دارند.» [136].

حتی در مورد عمر و عاص می گفت: «روا نباشد که عمرو بر روی زمین قدم گذارد، مگر اینکه امیر باشد.» [137].

روزی معاویه به ابن حصین گفت:

«تنها چیزی که صفوف مسلمین را از هم پاشید و آنان را متفرق ساخت و اختلاف تمایلات آنان را به دنبال داشت، شورایی بود که عمر آن را به شش تن محدود کرد مردی در میان اعضای آن نبود، مگر این که خلافت را برای خود می خواست و قومش آرزوی خلافت او را داشتند و خود نیز به سوی آن گردن دراز کرده بود.» [138].

می بینیم عمر با کعب الاحبار یهودی مشورت می کند که پس از

وی - آن طور که در کتاب هایشان آمده - چه کسی خلافت می کند؟ کعب گفت: خلافت به علی و اولادش نمی رسد و تأکید کرد که خلافت پس از شیخین به بنی امیه منتقل می شود. عمر گفته ی او را تصدیق کرد و در این باره به روایتی استشهاد کرد که درباره ی بنی امیه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کردند. [139].

ب)از سوی خلیفه ی دوم تأکیدهای خاصی درباره ی معاویه صورت می گرفت و علی رغم این که وی طلقا (آزادشدگان پیامبر در صلح حدیبیه [140]) بود، همت

[صفحه 99]

گماشت تا او را برای تصاحب خلافت آماده سازد و مقدمات روی کار آمدنش را مهیا کرد. کافی است متذکر شویم که:

«عمر، معاویه را سالیان درازی در پست ولایت شام نگه داشت، بدون این که آن حسابرسی های دقیق همه ساله را نسبت به سایر کارگزارانش اعمال می کرد [141]، و حتی گاهی اوقات به حد اهانت می رسید، در حق وی اعمال کند، و از سوی دیگر سایر کارگزاران خود را بیش از دو سال در این مقام باقی نمی گذاشت.» [142].

آن گاه معاوبه از وی خواست که «اوامری صادر کن تا بر اساس آن حرکت کنم، گفت: نه تو را به چیزی فرمان می دهم و نه از چیزی بازمی دارم.» [143].

این ها، گذشته از موارد خلافی بود که عمر از وی سراغ داشت، اما با اغماض از آن می گذشت، مثل رباخواری و غیره. (درباره ی تظاهر معاویه به اعمال خلاف و ناشایست، رجوع شود به دلائل الصدق مرحوم مظفر) [144].

روزی معاویه نزد عمر مورد مذمت و سرزنش قرار گرفت. عمر گفت:

[صفحه 100]

«جوانمرد قریش را نزد ما ملامت نکنید! جوانمردی که در حال خشم، خندان است.»

[145].

عمر هر ماه هزار دینار از بیت المال به معاویه می داد. در نقل دیگری دارد: در سال، ده هزار دینار. با وجود این، عده ای ادعا می کنند که عمر در سال دهم خلافت خود حج به جای آورد و مخارجش شانزده دینار شد، گفت: «در این مال اسراف کردیم.» [146].

عمر درباره ی معاویه می گفت:

«از آدم قریش (آدم: فردی که رنگش متمایل به سیاهی است) و فرزند بزرگوارش پرهیز کنید! کسی که با حال رضا به خواب می رود و در حال خشم، خندان است.» [147].

عمر یک بار به معاویه نگریست و گفت: «این کسرای عرب است.» [148].

یک بار به همنشینان خود گفت: «آیا با این که معاویه در میان شماست، از کسرا و قیصر و سیاست و کیاست آن دو سخن می گویید» ؟! [149].

وی تلاش داشت که تمایل و اشتهای معاویه را در رسیدن به خلافت شعله ور سازد؛ لذا گفت: «بپرهیزید از این که پس از من متفرق شوید! اگر جدایی پیشه کنید، بدانید که معاویه در شام است، و اگر به خود واگذار شوید، بنگرید که چگونه آن را از چنگ شما می رباید»، یا «خواهید دانست که اگر درباره ی خلافت

[صفحه 101]

به خود واگذار شوید، چگونه آنرا از چنگ شما می رباید.» [150].

عمر به اعضای شورا گفت:

«اگر بر هم حسادت کردید و در انتحاب خلیفه سستی ورزیدید و به هم پشت نمودید و بر یکدیگر خشم گرفتید، معاویه بن ابوسفیان خلافت را از چنگ شما خواهد ربود» . معاویه در این زمان از سوی عمر والی شام بود. [151].

در متن دیگری دارد:

«عمر به اعضای شورا گفت: اگر بر سر خلافت اختلاف کردید، بدانید که معاویه از شام وارد خواهد

شد و عبدالله بن ابی ربیعه از یمن و برای شما جز سابقه ی اسلام، فضیلتی قائل نخواهند شد.» [152].

از طرف دیگر آن موقع که امیر المؤمنین از عثمان خواست تا معاویه را عزل کند، عثمان احتجاج کرد که عمر او را به امارت گمارده است. [153] همچنین شخص معاویه، بر صعصعه و عده ای از صلحای کوفه احتجاج کرد که عمر او را به ولایت شام گمارده است. [154] این سخن بدین معناست که گفتار عمر همچون شرع مقدس لازم الاتباع شده است.

[صفحه 102]

کعب الاحبار نیز در زمان عثمان به خلافت معاویه اشاره می کند. [155] معاویه به صراحت گفت که برای خلافت از روزگار عمر زمینه سازی کرده است. [156].

ج)سیاست تبعیض نژادی: این سیاست را حاکمان ناشایست زمان رواج دادند. از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کردند که قریش بر دیگران برتری دارد و خلافت اسلام مال قریش است و بنی هاشم را به بهانه ی این که خلافت و نبوت (امامت و پیامبری) در یک خاندان جمع نمی شود، از این حکم استثنا کردند، در حالی که مسأله کاملا برعکس بود و حتی خود عمر این قاعده را با شرکت دادن علی علیه السلام در شورای شش نفره نقض کرد.

این سیاست را در سهم بندی بیت المال و برتری دادن عرب بر عجم، در مستمری مجاهدان تعمیم دادند و به دنبال آن در مسائلی از قبیل، ارث، ازدواج، آزادی بندگان، نماز و مسائل دیگری که فعلا مجال تتبع آن نمی باشد، تبعیض را تداوم بخشیدند. [157].

[صفحه 103]

شاید به واسطه ی همین سیاست عمر در سهم بندی بیت المال بر اساس تبعیض نژادی بود که عدالت خویش را ستود، تا جایی که گفت:

«من عدالت را از کسرا آموخته ام»، آن گاه خشیت و خداترسی و سیره اش را برشمرد. [158].

اگر این نقل درست باشد، این پرسش مطرح می شود که چرا عمر عدالت را از کسرا آموخت، و چرا از پیامبر عظیم الشأن اسلام عدالت نیاموخت، و اساسا کسرا چه خشیتی داشت، و چه سیره ای از کسرا عمر را شگفت زده کرده بود که سیاست خود را با آن مقایسه می کرد؟!

اما سیاست امیر المؤمنین علیه السلام کاملا برعکس سیاست خلفای پیشین بود. علی علیه السلام اولین کسی بود که برای ضعیفان سهمی از بیت المال تعیین کرد [159].

[صفحه 104]

و احدی را بر دیگری مقدم نداشت، چرا که اصولا برای فرزندان اسماعیل، فضلی بر فرزندان اسحاق قائل نبود [160]، و نه در سهم بندی بیت المال میان افراد تفاوت قائل بود و نه در موارد دیگر. به حضرت پیشنهاد چنین عملی شد، اما آن را نپذیرفت و رد کرد؛ زیرا وی کسی نبود که برای دستیابی به پیروزی از ظلم و جور استعانت جوید. [161].

حضرت علی علیه السلام در مناسبت دیگری در استدلال بر این مطلب که در میان مردم به روش اسلام رفتار می کند فرمود:

«أرأیتم لو انی غبت عن الناس من کان یسیر فیهم بهذه السیره؛ [162].

آیا شما فکر می کنید که اگر من از میان مردم غایب شوم، کسی خواهد آمد که به روش من با آنان رفتار کند؟!»

ابن عباس در نامه ای به امام حسن علیه السلام نوشت:

«این را می دانی که از آن جهت مردم از پدرت علی علیه السلام روی گردانیدند و به معاویه روی آوردند، که او همه مردم را برابر می شمرد و در تقسیم غنیمت ها و درآمدهای دولتی بین همگان به تساوی رفتار می کرد

و این عدالت بر مردم گران آمد.» [163].

[صفحه 105]

مردی به ابوعبدالرحمن سلمی گفت:

«تو را به خدا سوگند! چه وقت بغض و دشمنی علی را به دل گرفتی؟ آیا آن موقع نبود که در کوفه مالی را تقسیم کرد و تو و خانواده ات را چیزی نداد؟ گفت: حالا که مرا سوگند دادی، چرا.» [164].

به هر حال سیاست عادلانه ی علی علیه السلام در تقسیم درآمدها، مهم ترین علتی بود که مردم با وی به مخالفت برخاستند و در این مورد، روایات بسیار زیاد است. [165].

همین سیاست علی علیه السلام در درازمدت، پیامدهای مثبت بزرگی به دنبال داشت. حتی می بینیم که سیاهان از محمد بن حنفیه و بنی هاشم طرفداری و علیه عبدالله بن زبیر قیام می کنند.

عیسی بن یزید کنانی گوید:

«شنیدم که مشایخ می گویند: آن گاه که مسأله ی ابن حنفیه مطرح بود، گروهی از سیاهان به طرفداری از او و علیه ابن زبیر در مدینه تجمع کردند. عبدالله بن عمر یکی از غلامان خود را در میان آنها دید که شمشیرش را از غلاف کشیده است؛ به او گفت: رباح! غلام گفت: رباح، به خدای سوگند! ما خروج کرده ایم تا شما را از راه باطلی که در پیش دارید به راه حق بازگردانیم، پس عبدالله گریه ای کرد و گفت: خدایا این از گناهان ماست.» [166].

یاران مختار نیز از بردگان و موالی بودند و همین امر موجب گردید تا اعراب از یاری وی دست بکشند و او را تک و تنها رها کنند.

د)از مسائلی که موجب گردید نام و آوازه ی عده ای شهره ی آفاق شود و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شوند و ذکری از آنها به میان نیاید، این بود که اعراب از

[صفحه

106]

فتوحاتی که در عهد علمای سه گانه (ابوبکر، عمر و عثمان) نصیب آنان شد، در توسعه و رفاه مادی و ارضای احساسات قومی و گروهی خود، استفاده های بسیاری کردند. سیاستی در کار بود که اهتمام زیادی در تحکیم این اعتقاد داشت که والیان و امرا باعث این فتوحات شده اند. علاوه بر سیاست تبعیض نژادی، این مسأله یاد شده نیز به وابستگی و علاقه ی مردم به حکام و امرا کمک کرد و موجب گردید تا مردم تداوم حکومت و سلطنت آنان را خواستار باشند و تمایلی برای تغییر نظام حاکم - هر چند به مصلحت اصول و ارزش های اسلامی باشد - از خود نشان ندهند.

به علاوه، خلیفه ی اول و دوم اظهار زهد و روی گردانی از دنیا می کردند. این خود موجب شد تا عده ای شهره ی آفاق گردند و عده ای دیگر به فراموشخانه ی تاریخ سپرده شوند و دیگر یادی و ذکری از آنها بر زبان ها جاری نگردد. امیر المؤمنین در اشاره به این مطلب فرمود:

«ان اول ما انتقصنا بعده، ابطال حقنا فی الخمس، فلما رق امرنا طمعت رعیان البهم من قریش فینا؛ [167].

همانا نخستین چیزی که پس از حضرت [یا پس از غصب خلافت] از حقمان کاسته و ضایع شد، ابطال حق ما در خمس بود. پس چون کار ما سست شد،چوپانانی از قریش در ما طمع ورزیدند.»

در جای دیگر فرمود:

«ان العرب کرهت امر محمد صلی الله علیه و آله و حسدته علی ما اتاه الله من فضله، و استطالت أیامه... حتی قذفت زوجته، و نفرت به ناقته، مع عظیم احسانه الیها، و جسیم مننه عندها و أجمعت مذکان حیا علی صرف الأمر عن أهل بیته

[صفحه 107]

بعد

موته

و لو لا ان قریشا جعلت اسمه ذریعه الی الریاسه، و سلما الی العز و الامره، لما عبدت الله بعد موته یوما واحدا، و لا ارتدت فی حافرتها، و عاد قارحها حذعا، و بازلها بکرا.

ثم فتح الله علیها الفتوح. فأثرت بعد الفاقه، و تمولت بعد الجهد و الخمصه، فحسن فی عیونها من الاسلام ما کان سمجا، و ثبت فی قلوب کثیر منها من الدین ما کان مضطربا. و قالت: لو لا انه حق لما کان کذا...

ثم نسبت تلک الفتوح الی آراء ولاتها، و حسن تدبیر الامراء القائمین بها، فتأکد عند الناس نباهه قوم، و خمول آخرین، فکنا نحن ممن خمل ذکره، و خبت ناره، و انقطع صوته وصیته، حتی اکل الدهر علینا و شرب، و مضت السنون و الاحقاب بما فیها، و مات کثیر ممن یعرف، و نشأ کثیر ممن لا یعرف؛ [168].

اعراب از آنچه محمد صلی الله علیه و آله آورد ناخشنود بودند و به خاطر فضیلتی که خدا بدو بخشیده بود، به وی حسد ورزیدند و ایامش را طولانی دیدند و بر آنان سخت گذشت. همسرش را متهم کرده و با فراری دادن شتری که بر آن سوار بود، نقشه ی قتل او را کشیدند، با این که با آنان احسان و نیکویی فراوان کرد و حق بزرگی بر گردن آنان داشت. از همان زمانی که در قید حیات بود، متفق الرأی شدند تا خلافت را پس از مرگش از اهل بیت به نفع خویش بگردانند.

اگر قریش نام او را دستاویزی برای رسیدن به دنیا و نردبانی برای عزت و سرافرازی و حکومت قرار نمی داد، خداوند را یک روز هم پرستش نمی کرد و خود

را در همان چاله ای گرفتار می کرد که پیش از این در آن قرار داشت.

[صفحه 108]

پس از آن خداوند فتوحاتی را نصیبشان کرد و پس از فقر به ثروت و پس از تنگدستی و گرسنگی به مال اندوزی رسیدند. چیزهایی که از اسلام برایشان خوشایند نبود، در چشمانشان نیک آمد و آنچه که از دین نزدشان مضطرب و متزلزل بود، در قلبشان جا گرفت و گفتند: اگر این دین بر حق نبود، چنین وضعی پیش نمی آمد.

سپس این فتوحات را به آرا و به نظر والیان و حسن تدبیر فرماندهان خود نسبت دادند: از این رو گروهی بلندآوازه و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شدند. ما از آن گروهی بودیم که نام و آوازه مان به فراموشی سپرده شد و آتشمان به خاموشی گرایید. نه اسمی از ما باقی ماند و نه شهرتی و به طور کلی از بین رفتیم. روزگار گذشت و سالیان سال با همه ی فراز و نشیب هایی که داشت سپری شد و خیلی از کسانی که قضایا را می دانند مردند و بسیاری از کسانی که چیزی نمی دانستند بزرگ شدند.»

علاوه بر این، بخشی از سیاست نظام حاکم این بود که اهل بیت علیهم السلام را نابود سازد و کاری کند که دیگر احدی از مردم نامی از آنان نبرد. در جنگ صفین، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبدالله بن جعفر اقدام به جنگ کردند. در این موقع امیر المؤمنین علیه السلام فرمود که اگر امویان می توانستند، از بنی هاشم دمنده ی آتشی را بر روی زمین باقی نمی گذاشتند.

عمر بن عثمان بن عفان به امام حسن علیه السلام گفت:

«مثل امروز نشنیدم که پس از قتل خلیفه (عثمان) احدی از

فرزندان عبدالمطلب بر روی زمین باقی بماند... ننگ و نفرین بر من که حسن و سایر فرزندان عبدالمطلب که عثمان را کشتند، زنده باشند و بر روی زمین گام نهند.»

سپس روایت بیان می کند که عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه، امیر المؤمنین علیه السلام را متهم کردند که می خواست پیامبر صلی الله علیه و آله را به قتل برساند و هم او

[صفحه 109]

بود که ابوبکر را مسموم کرد و در قتل عمر و عثمان شرکت داشتند. [169].

«پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام عدی بن حاتم بر معاویه وارد شد. معاویه در مورد محبت علی علیه السلام - که هنوز روزگار، آن را در دل باقی گذاشته است - پرسید. عدی گفت: هنوز همه ی محبت و عشق علی علیه السلام در سینه ام جای دارد و هر گاه ذکرش به میان می آید بر آن افزوده می شود. معاویه گفت: من چیزی جز از بین بردن یاد او نمی خواهم. عدی گفت: معاویه! دلهای ما به دست تو نیست.» [170].

عمرو بن عاص، ولید بن عقبه و مغیره بن شعبه و دیگران نزد معاویه گرد آمده و به او گفتند:

«حسن یاد پدرش را زنده کرده است. هر چه گفت، مردم او را تصدیق کردند و هر فرمانی که داد، اطاعتش کردند و به دنبالش به راه افتادند و اگر ادامه پیدا کند، عظمت بیشتری به او خواهد داد. سپس از وی درخواست کردند که حضرت را احضار کند تا او را تحقیر کنند...» [171].

شواهد تاریخی پیروزی در این باره بسیار است.

نشانه های پیروزی این سیاست در قبال اهل بیت علیهم السلام به زودی نمایان شد. همان طور که دیدیم، عمر پرسید که چه کسی را

مردم پس از وی خلیفه می دانند، اما در پاسخ، یادی از علی علیه السلام نشنید.

ه)استفاده از بعضی از اعتقادات جاهلیت و عقاید اهل کتاب، به منظور تثبیت

[صفحه 110]

پایه های حکومت به نفع غاصبان خلافت و در هم کوبیدن منابع و عوامل گوناگون مخالفت و معارض - که ائمه علیهم السلام با تمام توان و قدرت در مقابل این اعتقادات جبهه گرفته و به تکذیب آن پرداختند - به طور مثال، چند نمونه از این اعتقادات را برمی شماریم:

- تثبیت اعتقادات به لزوم خضوع در مقابل حاکم و سلطان، هر چند ظالم، جبار و ستمگر باشد. این عقیده بنابر تصریح انجیل [172]، از مسیحیت گرفته شده است. اینان برای تأیید عقیده ی خود احادیث زیادی از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله جعل کردند. [173].

- اصرار بر اعتقاد به جبر که از بقایای عقاید مشرکان و اهل کتاب بود؛ [174] بدین

[صفحه 111]

معنا مادامی که انسان بر انجام هر گونه حرکتی مجبور و در اتخاذ هر موضعی آلت دست دیگری است و از خود اراده ای ندارد، هر فعالیتی را که بر ضد حاکمان جور انجام دهد، بی ثمر و بیهوده خواهد بود.

- با وجود ایمان، معصیت و گناه ضرری ندارد و ایمان عبارت است از

[صفحه 112]

اعتقاد قلبی و منافاتی ندارد که انسان خود را ظاهرا کافر معرفی کند. بدین منظور گفتند:

«ایمان، اعتقاد قلبی است، هر چند که انسان بدون تقیه اعلان کفر نماید و بت پرستی پیشه کند، یا در بلاد اسلامی به دین یهودیت و نصرانیت باقی بماند و صلیب به گردن آویزد و در بلاد اسلامی اعلان تثلیث (عقیده به خدایان سه گانه: اب، ابن و روح القدس) نماید و بر

همین [سیره] باشد تا از دنیا برود.» [175].

هر چند این اعتقاد مختص فرقه ی «مرجئه» بود، اما در میان مردم آن زمان چنین عقیده ای رواج داشت، چرا که هنوز مذهب اعتقادی اهل سنت شایع و غالب نشده بود.

معنای این عقیده این بود که حکام و سلاطین مؤمن هستند، هر چند جنایات و گناهان بزرگی مرتکب شوند.

می گویند: یزید بن عبد الملک در صدد برآمد که به روش و سیره عمر بن عبدالعزیز عمل کند. چهل تن از بزرگان جمع شدند و سوگندها خوردند که برای خلیفه نه حسابی است و نه عذابی؛ [176] و آن موقع که ولید از حجاج دعوت کرد تا با وی شراب بنوشد، حجاج گفت: «ای امیرمؤمنان! حلال همان است که تو حلال کرده ای.» [177].

حجاج مدعی است که از طرف حضرت حق تعالی به او وحی می شود و جز بر اساس وحی الهی کاری انجام نمی دهد؛ [178] همین طور مدعی است که به خلیفه

[صفحه 113]

هم وحی می شود. [179].

و)سیاست حاکمان این بود که هر طور شده از احترام و قداست رسول اکرم صلی الله علیه و آله در نزد مسلمین بکاهند و خلیفه را بر حضرتش برتری دهند و حتی حضرت را عاری از عصمت جلوه داده و وانمود کنند که معصوم نبوده است. تا جایی که قریش - در حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله - در تلاش برای منع عبدالله بن عمرو بن عاص از نوشتن احادیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله گفتند: او بشری است که خشنود می شود و غضب و خشم می گیرد. [180] کوشیدند تا از نام گذاری کودکان به نام مبارک حضرت جلوگیری کنند و تا

حدودی در این کار توفیق یافتند. [181].

معاویه نیز افسوس می خورد که اسم پیامبر در اذان بیان می شود و سوگند یاد کرد که آن را از بین ببرد. [182].

از این گونه وقایع، شواهد زیادی در تاریخ وجود دارد که ما تعدادی را در پیشگفتار کتاب خود، الصحیح من سیره النبی الأعظم صلی الله علیه و آله آورده ایم. هر کس خواست، بدان مراجعه کند.

شاید هدفشان از امور یاد شده این بود که میدان را برای کارهای خلاف و ناشایستی که ممکن بود از سوی هیأت حاکمه سرزند، باز کرده و اقوال و مواضع

[صفحه 114]

منفی حضرت را در قبال بعضی از ارکان آن یا کسانی که هیأت حاکمه آنان را برای بر عهده گرفتن مناصب مهم حکومتی در آینده آماده می کرد، کم اهمیت جلوه داده و اثر آن اقوال را نابود سازند؛ و از سوی دیگر، مواضع مثبت حضرت را در قبال مخالفان هیأت حاکمه یا کسانی که به دیده ی رقیب به آنان می نگریستند، بی ارزش و کم اهمیت سازند.

ز)اعتقاد به جواز تولیت و رهبری مفضول با بودن فاضل، از دیگر رشته ها و فروع این سیاست شوم بود. این اعتقاد ابوبکر بود [183] که بعدها به عنوان عقیده ی معتزله مطرح شد. آن گاه که همه ی تلاشهای آنها در جهت رفعت شأن خلفای غاصب حق علی علیه السلام خنثی شد و کوشش های آنان در پایین آوردن مقام و منزلت علی علیه السلام و جعل احادیث باطل در مذمت وی، و تلاش آنان در جهت به فراموشی سپردن فضائل و کرامات علی علیه السلام از سوی مردم با شکست مواجه گردید. [184] آن موقع همه ی بافته های خود را پنبه دیدند و تمام تلاشهای نا جوانمردانه ی خود

را بر باد رفته.

ح)سیاست تجهیل که از طرف حاکمان ناشایست درباره ی امت مسلمان، خصوصا مردم شام اعمال می شد. تنها کافی است که بدانیم، شخصی از یکی از رهبران و صاحب نظران و اندیشمندان شام پرسید: این ابوتراب که امام مسجد بالای منبر او را لعن می کند کیست؟ در پاسخ گفت: فکر می کنم یکی از دزدان و راهزنان فتنه گر باشد. [185].

در جنگ صفین، هاشم مرقال از یکی از سپاهیان معاویه پرسید که چرا در

[صفحه 115]

جنگ شرکت کرده ای؟ گفت: به من خبر داده اند که علی نماز نمی خواند. [186].

به معاویه خبر رسید که عده ای از اهالی شام با مالک اشتر و دوستانش می نشینند و به بحث و استقاضه می پردازند. به عثمان نوشت:

«کسانی را پیش من فرستاده ای که شهر و دیار خود را فاسد کرده و شورانده اند. خاطرم هیچ آسوده نیست که مردم تحت فرمانم را به نافرمانی واندارند و چیزهایی به آنها نیاموزند که هنوز نمی دانند و در نتیجه به افراد یاغی و سرکش تبدیل شوند و امنیت موجود، جای خود را به شورش بدهد.» [187].

یکی از اهالی حمص، عثمان را نصیحت کرد و گفت:

«مؤمن را به ایمانش وامگذار! بلکه او را مالی ده که او را به صلاح دارد (بتواند مخارجش را برآورده کند)؛ امین را بر امانت وامگذار! بلکه او را در کار خویش مورد بازخواست قرار ده! و بیمار را پیش سالم نفرست تا او را سلامت بخشد، بسا خدا به بیمار شفا دهد، اما بیمار، سالم را علیل گرداند. عثمان به او گفت: تو جز خیر مرا نمی خواهی، و بر اثر این نصیحت، زید بن صوحان و دوستانش را بازگردانید.» [188].

جمعی از فرماندهان لشکری و

کشوری شام در برابر سفاح (سرسلسله ی عباسیان) سوگند یاد کردند که تا زمانی که مروان کشته شد، نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، جز بنی امیه سراغ نداشته اند.

[صفحه 116]

آن طور که می گویند: مردم شام پذیرفتند که معاویه در راه صفین، نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه کند. [189].

در وصیت معاویه به یزید آمده:

«به اهل شام توجه کن! اینان رازدار تو باشند. هر گاه دشمنان تو سر بلند کنند و تو را نگران سازند، از اهل شام یاری بخواه، و اگر دشمن را شکست دادند، باز آنان را به محل خود برگردان! زیرا اگر در بلاد دیگر اقامت کنند، اخلاقشان تغییر کند.» [190].

آن گاه که ابوذر در مقابل طغیان معاویه و تصاحب اموال مسلمانان در شام ایستاد، حبیب بن مسلمه به معاویه گفت:

«ابوذر نظر مردم را درباره ی شما تباه نمود، اگر نیازی به آن داری، مردم را دریاب!» [191].

بر حسب یک متن دیگر گفت:

«ابوذر با این سخنان خود، نظر مردم را درباره ی تو خراب نموده و آنان را علیه تو می شوراند. پس معاویه این مطلب را به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ نگاشت: او را به سوی من گسیل دار! چون ابوذر به مدینه رسید، عثمان او را به ربذه تبعید کرد.» [192].

آن گاه که اهالی مصر به مدینه آمدند تا از عمر درباره ی علت عمل نکردن به بعضی از احکام قرآن از او بازخواست کنند، در پاسخ گفت:

«مادر عمر در عزایش گریه کند، آیا او را وادار می کنید که مردم را بر اساس کتاب

[صفحه 117]

خدا به پای دارد و حال این که خدای ما می دانست ما گناهانی خواهیم داشت؟ وی

آن گاه این آیه را تلاوت کرد:

«ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما؛

اگر از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کرده ایم دوری گزینید، ما از گناهان دیگر شما درمی گذریم و شما را به مقامی بلند و نیکو می رسانیم.»

آیا مردم مدینه می دانند که برای چه آمده اید؟ گفتند: نه. گفت: اگر می دانستند که برای چه آمده اید، شما را چنان عقوبت می کردم که دیگران عبرت بگیرند.

عمر وقتی مطلب را به آنان گفت که از آنان اقرار گرفت که نه قرآن را حفظ دارند و نه الفاظ آن را و نه روایاتی را که درباره ی قرآن وارد شده می دانند.» [193].

پس از سخنانی که بین معاویه و عکرشه (دختر اطرش بن رواحه) ردوبدل شد، معاویه بدو گفت:

«هیهات ای مردم عراق! علی بن ابی طالب شما را بیدار کرده است. ما قدرت تحمل شما را نداریم.» [194].

سپس دستور داد تا صدقات آنان را با خودشان برگردانند و با وی به انصاف رفتار کنند.

جای بسی شگفتی است که می بینیم عمر بن خطاب اصرار فراوانی دارد که همدانی ها به شام نروند و می بایست به عراق عزیمت کنند! [195] همین مطلب درباره ی قبیله ی بجیله نیز اتفاق افتاد. [196].

[صفحه 118]

آن گاه که سلیمان ابن عبدالملک به پدرش گفت که می خواهد کتابی در سیره و جنگ های پیامبر صلی الله علیه و آله و مقام و منزلت انصار در عقبه ی اول و دوم بنویسد، عبدالملک گفت: «چه لزومی دارد کتابی بنویسی که در آن فضیلتی برای ما نباشد و چیزهایی را به مردم شام بیاموزی که نمی خواهیم آن را بدانند؟» بعدا سلیمان به او خبر داد که آنچه

را که نوشته بود پاره کرده است. عبدالملک گفت: کار درستی کردی. [197].

آن گاه که از معاویه خواستند از سعب و لعن علی دست بردارد، گفت: «به خدا سوگند! از این کار دست بر ندارم تا بر آن، کودکان بزرگ شوند و بزرگان پیر. و احدی از مردم فضیلتی برای علی بر زبان نیاورد.» [198].

علی علیه السلام نامه ای به معاویه نوشت که در آن آمده بود:

محمد النبی أخی و صهری

و حمزه سید الشهداء عمی

«محمد، پیغمبر خدا، برادر و پدر زن من است و حمزه ی سید الشهدا عموی من.»

معاویه گفت: «آن را پنهان کنید! تا مردم شام آن را نخوانند، مبادا به علی متمایل شوند. [199].

در این زمینه به سخنان مدائنی - که بسیار مهم است - مراجعه کنید. [200].

امیر المؤمنین علی علیه السلام با تمام نیرو و توان خویش، در جهت نشر معارف اسلامی در میان مردم و نجات آنان از ظلمات جهل به سوی نور علم کوشید.

[صفحه 119]

آن حضرت فرمود:

«و رکزت فیکم رأیه الایمان و وقفتکم علی معالم الحلال و الحرام؛ [201].

و پرچم ایمان را در میان شما استوار ساختم [تا گمراه نشوید] و شما را بر نشانه های حلال و حرام واقف ساختم.»

این جدای از شعور و بینش اسلامی است که آن حضرت و فرزندانش در نشر آن همت گماشتند.

ط)برنامه ی دقیق و حساب شده ای طرح کردند که می توانست امت را از اطلاع بر بسیاری از راهنمایی ها و اقوال و موضع گیری های پیامبر عظیم الشأن اسلام محروم گرداند. این برنامه ی خطرناک در قالب منع نقل احادیث پیامبر به طور مطلق و یا بر اساس بینه، ظهور یافت و حتی با ضرب و حبس و تهدید به

قتل، از نقل آن جلو گیری کردند؛ سپس کتابت احادیث نبوی را ممنوع کرده و هر چه را توانستند، در عرض یک ماه از آنچه که صحابه نوشته بودند جمع آوری کرده و سوزاندند. [202].

[صفحه 120]

در مرحله ی بعدی، قصه پردازان را به نقل اسرائیلیات تشویق کردند و احادیث فراوانی در تأیید آن ساختند. [203] آن گاه به افراد معینی اجازه دادند که روایت نقل کنند. [204] و حتی ابوموسی هم از نقل حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله خودداری کرد،

[صفحه 121]

تا نظر جدید خلیفه ی دوم را در این باره بداند. [205].

به علاوه، بزرگان صحابه را در مدینه حبس کردند و آنان را از رسیدن به مناصب مهم محروم کردند، تا مبادا به نشر احادیث پرداخته و از این راه، خلافت را از آنان گرفته و به قبضه ی خود درآورند. [206] سپس مقرر کردند که تنها امرا و حاکمان، حق فتوا دارند. روایت کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است! «برای مرد مؤمن باایمان در امارت خیری نیست.» [207].

حذیفه به عمر گفت: تو از افراد فاجر کمک می گیری. عمر گفت: من به آنان پست و مقام می دهم تا از نیروی آنان استفاده کنم و در ضمن مراقبشان

[صفحه 122]

هم هستم.

عمر گفت: اهالی کوفه بر من چیره شده اند، فرد مؤمنی را بر آنان می گمارم، قدرت و توان کاری ندارد؛ انسان فاجری را به کار می گمارم، فسق و فجور می کند. [208].

بدین گونه کسانی که اجازه ی فتوا و روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و بنی اسرائیل داشتند، فرصت یافتند تا آنچه می خواهند به امت تزریق کنند و ملت مسلمان را با افکار و معارف، اقوال

و مواضع حقیقی یا ساختگی خود دمساز کنند، و نیز به تحریف و حتی نابودی بسیاری از حقایقی بپردازند که آن را مخالف اهداف خویش می دیدند. آن طور که متون بسیاری تأکید دارد، بخش معظم نشانه های دین از بین رفت و احکام شریعت مقدس محمدی محو و نابود گردید. [209].

می گویند: بیش از پانصد حدیث در اصول احکام و همین اندازه در اصول سنن به امت اسلامی نرسید. [210] این امر موجب شد تا پرده ی سنگینی از شک و تردید بر ده ها و بلکه صدها هزار و حتی میلیون ها [211] حدیث - که می گفتند: نزد حافظان است یا هنوز هم در میان کتاب ها محفوظ است - کشیده شود.

[صفحه 123]

از این رو می بینیم که به کذب و ساختگی بودن ده ها و بلکه صدها هزار حدیث حکم می کنند. [212] جهل و نادانی مردم به جایی رسید که سپاه کامل نمی دانستند اگر کسی محدث نشود، نباید دوباره وضو بگیرد و وضویش نقض نشده است!

«ابوموسی به منادی فرمان داد که فریاد برآرد: بدانید که جز بر کسی که محدث شده، بر فرد دیگری وضو واجب نیست. راوی گوید: نزدیک بود علم از بین برود و جهل و نادانی جای آن را بگیرد و انسان از نادانی، مادرش با شمشیر بکشد.» [213] حتی «بسیاری از صحابه موافقت کردند که بسیاری از نصوص را رها کنند، زیرا مصلحت خود را در آن دیدند.» [214].

ابن ابی الحدید معتزلی درباره ی علی علیه السلام می گوید:

«دشمنانش گفتند: او اهل رأی و نظر نیست، زیرا وی به شرع مقدس اسلام مقید بود و خلاف آن را روا نمی دانست و به چیزی که دین را تحریم می کرد، عمل نمی کرد.

خودش گفته است: اگر دین و تقوا جلوی مرا نمی گرفت، من زیرک ترین عرب بودم، اما خلفای دیگر بر اساس مصلحت خود و موافق خواسته های درونی خویش عمل می کردند، خواه مطابق احکام شرع باشد و خواه نباشد. تردیدی نیست که هر کس بر اساس اجتهاد خود عمل کند و به معیارها و ضوابطی پای بند نباشد که مانع از انجام کارهایی می شود که آن را به مصلحت خود

[صفحه 124]

می بینید، احوال دنیوی او به سامان نزدیکتر است، و هر کس خلاف این باشد، اوضاع او به آشفتگی و گسیختگی نزدیکتر.» [215].

شاید موضعی که عمر در قبال مصری های معترض اتخاذ کرد، به همین امر اشاره داشته باشد. همین طور «بسیاری از فقها را بر نص ترجیح دادند، تا جایی که شریعت اسلامی دگرگون شد و اصحاب قیاس، شریعت جدیدی آوردند.» [216].

ابوایوب انصاری نیز جرأت نداشت به سنت رسول خدا عمل کند، زیرا عمر هر کس را که به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل می کرد. مورد ضرب و شتم قرار می داد. [217].

مالک بن انس در مورد مسلمانان خارج از مدینه تصریح می کند: «درباره ی مردم خارج از مدینه بر اساس احکام صادره از سوی شاهان عمل می شود.» [218].

درباره ی اصرار خلفا و دیگران، از قبیل مروان حکم و حجاج بن یوسف در مخالفت با احکام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آینده مطالب بیشتری بیان خواهیم کرد.

حکام و امرایی که از طرف خلیفه ی دوم، تنها به آنان اجازه ی فتوا داده شد، فرصت یافتند تا ندانسته و بلکه دانسته و آگاهانه مخالف روایات سرور جهانیان، رسول اکرم صلی الله علیه و آله فتوا دهند، زیرا از غائله ی

اعتراض کسانی که حق را می دانستند در امان بوده و از آشکار شدن آن برای دیگران که چیزی از حق نمی دانستند، هراسی نداشتند، و اگر واقع مطلب روشن می شد، از مقام و منزلت آنان کاسته و مرکزیتشان در موضع قرار می گرفت و احکام و دستورات صادره از سوی

[صفحه 125]

آنان کارآیی کمتری می داشت، و آنان چنین چیزی را خوش نداشتند. همین طور زمینه را آماده ساختند تا هر کس هر چه می خواهد ادعا کند و در تأیید و یا تکذیب و تنفیذ آن، احادیث مناسبی را جعل نماید.

از این غائله نیز در امان بودند که مبادا بسیاری از اقوال و افعال و مواضع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و وقایع ثابتی که به مرکزیت و شخصیت کسانی ضربه نمی زند که می خواهند آنان را بالا ببرند و در جهت اعتلای مقام و منزلت آنان کوشش می کردند، آشکار شود. فضائل و جایگاه و منزلت اهل بیت و خصوصا سرور و بزرگشان امیر المؤمنین علی علیه السلام و افرادی که بر اساس افکار آگاه و وجدان های بیدار با حضرت و اهل بیت در ارتباط بودند و هوادارشان، و یا نظری مثبت و حقیقی درباره ی آنان داشتند مطرح نمی شد.

به علاوه، این سیاست در قبال حدیث و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با آرای بعضی از فرقه های یهودی - که پیروان آنان نفوذ فراوانی در دربار حاکمان آن زمان داشتند - کاملا هماهنگ و منسجم بود. [219].

سفارش علی

علی علیه السلام و شیعیانش و نیز دیگر افراد آگاه و دوراندیش امت اسلامی در مقابل این توطئه ی پلید، با صلابت و استواری هر چه تمام جبهه گرفتند. آن گاه که

عبدالرحمن بن عوف در نشست شورا خلافت را بر حضرت عرضه داشت، مشروط بر این که به سیره ی شیخین رفتار کند، امام آن را نپذیرفت و شدیدا رد کرد. حضرت قصه پردازان معرکه گیر را از مساجد بیرون راند و منع تحمیلی نقل احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را لغو کرد. [220].

[صفحه 126]

روایت کرده اند که امام فرمود: «قیدوا العلم، قیدوا العلم»، [221] و این جمله را دو بار تکرار کرد.

همچنین روزی فرمود:

«من یشتری منا علما بدرهم؟؛

کیست که علم و دانش زیادی از ما به یک درهم بخرد؟»

حارث اعور می گوید: «من رفتم و چند صفحه به یک درهم خریدم و آوردم» .در بعضی متون دارد: «حارث چند صفحه به یک درهم خرید و آن را به نزد علی علیه السلام آورد؛ پس علی علیه السلام دانش زیادی برایش نوشت.» [222].

علی علیه السلام فرمود:

«تزاوروا و تذاکروا الحدیث و لا تترکوه یدرس؛ [223].

همدیگر را زیارت کنید و درباره ی حدیث با هم به مذاکره بپردازید و نگذارید که حدیث مندرس شود!»

همچنین فرمود:

«اذا کتبتم الحدیث فاکتبوه باسناده، فان یک حقا کنتم شرکاء فی الاجر، و ان یک باطلا کان وزره علیه؛ [224].

هر گاه احادیث را می نویسید، حتما سندش را هم ذکر نمایید! اگر حق بود، شما هم در اجر و پاداش آن شریک هستید و اگر باطل بود، مسؤولیتش بر عهده ی گوینده اش

[صفحه 127]

است و بر شما چیزی نیست.»

در این باره از امیر المؤمنین علیه السلام روایات زیادی نقل شده است. [225].

وصیت امام حسن

درباره ی اقدامات امام حسن علیه السلام برای نابود ساختن این توطئه پلید، در قبال علم و حدیث و نیز در هم شکستن این طوق تحمیلی، یک متن تاریخی می گوید: حسن

بن علی فرزندان خود و برادرش را جمع کرد و گفت:

«یا بنی، و بنی اخی، انکم صغار قوم یوشک أن تکونوا کبار آخرین فتعلموا العلم فمن لم یستطع منکم أن یرویه، فلیکتبه و لیضعه فی بیته [226]؛

ای فرزندان و برادر زادگانم، امروز شما کودکان قومی هستید که به زودی بزرگان نسل بعدی خواهید بود؛ پس دانش را بیاموزید و هر کدام از شما نمی تواند روایت نقل کند، آن را بنویسد و در خانه اش نگه دارد.»

خطیب، قریب به همین مضمون از حسین بن علی علیهماالسلام روایتی نقل کرده و می گوید: «جمعی گفته اند: حسین بن علی. به نظر ما -همان طور که در ابتدا بیان شد - حسن درست است؛ و الله اعلم.» [227].

ما در این جا در صدد بیان تفصیلی این مطلب نیستیم. از خدا می خواهم که در فرصت دیگری، توفیق انجام این پژوهش را به ما عطا کند؛ ان شاء الله.

[صفحه 128]

تشریع کنندگان جدید، یا پیغمبران کوچک

گفتیم: سیاست نظام حاکم اقتضا می کرد که از ارزش و احترام پیامبر صلی الله علیه و آله در نظر امت کاسته می شود و گروهی مورد تکریم و ستایش قرار گیرند و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شوند. آن گاه که نیاز جامعه، احکام اسلامی و تعالیم دینی بیشتری را می طلبد، طبیعی است که اقوال صحابه و خصوصا خلیفه اول و دوم، در ردیف سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و حتی بالاتر از آن مطرح شود. حکام غاصب - برای رسیدن به مقاصدی که داشتند - خود بدین امر کمک کردند. به عنوان نمونه ای دال بر مدعا و دال بر نقشه های حکام در این باره، علاوه بر گفته ی عمر که گفت: «انا

زمیل محمد؛ من هم ردیف محمد هستم»، به موارد ذیل اشاره می کنیم:

1. شهاب هیثمی در شرح همزیه، در شرح گفته ی بوصیری درباره ی صحابه که: «تمامی آنها نسبت به احکام الهی، صاحب نظر و مجتهد هستند»، می گوید: یعنی خطا نمی کنند. [228].

2. شافعی گفت:

«نمی توانی حکمی را بیان کنی، مگر بر اساس یک اصل فقهی یا قیاس بر یک اصل. اصل عبارت است از: کتاب یا سنت یا گفتار بعضی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و یا اجماع مردم.» [229].

3. بعضی درباره ی شافعیه می گویند:

«جای تعجب است که برخی از اینان، مخالفت با شافعی را در یک مسأله به خاطر نص دیگری از وی که مخالف با نص دومی است اجازه می دهند، اما مخالفت با

[صفحه 129]

وی را به خاطر نص رسول خدا صلی الله علیه و آله جایز نمی دانند.» [230].

4. ابوزهره راجع به فتاوی صحابه می گوید:

«... مالک به اعتبار این که فتوای صحابه جزء سنت است، به آن عمل می کرد و اگر احادیث نبوی با فتوای یکی از آنان تعارض می داشت، قواعد و احکام باب تعارض را اجرا می کرد؛ این عمل مالک تمامی احادیث پیامبر، حتی احادیث صحیح را در بر می گرفت.» [231].

بد نیست به سخنان شوکانی در این زمینه رجوع کنید. [232].

5. بعضی از مؤلفان اصول، در کتاب خود بابی گشوده اند تحت عنوان: ؛اقوال صحابه در مسائلی که می توان در آن نظر داد، نسبت به اقوال دیگران به سنت ملحق است. گفته شده: این مطلب، مختص قول ابوبکر و عمر است.» [233].

6. آن گاه که عمر را از قضاوت پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد زنی که زن دیگری را به ضرب چوبی

کشته بود، باخبر کردند، «تکبیر گفت و بر اساس آن قضاوت نمود و گفت: اگر این را نشنیده بودم درباره اش حکم دیگری می کردم.» [234].

7. علی رغم این که عمر را از فرموده ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد زنی که بعد از افاضه، حیض می شود خبر دادند، بر نظر خویش اصرار ورزید. [235].

8. در داستان کنیه گذاری از ابو عیسی، علی رغم این که به عمر خبر دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داده و خودش نیز آنان را تصدیق می کرد، نه تنها از رأی خود

[صفحه 130]

برنگشت، بلکه این عمل را گناه بخشوده ی رسول خدا صلی الله علیه و آله خواند. [236].

9. عمر بن عبدالعزیز گفت: «آگاه باشید! آنچه ابوبکر و عمر سنت کرده اند، دین است؛ ما به آن عمل کرده و مردم را به انجام آن دعوت می کنیم.» متقی هندی اضافه، کرده: «آنچه را دیگران سنت کرده اند به خدا واگذار می کنیم.» [237].

در کنز العمال دارد: «فتوای عمر سنت است.»

10. در حادثه ی دیگری عمر از مخالفت با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برنگشت، تا این که مردی به این آیه ی شریفه استدلال کرد:

«لقد کان لکم فی رسول الله أسوه.» [238].

11. روایت! کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بر شما باد عمل به سنت من و سنت خلفای راشدین!» [239] شافعی در حجیت اقوال ابوبکر و عمر، به این روایت استدلال کرده است.

12. عثمان بن عفان گوید: «سنت، تنها سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سنت دو یارش (ابوبکر و عمر) است!» [240].

[صفحه 131]

13. عبدالرحمن بن عوف بر امیر المؤمنین عرضه داشت: با

تو بیعت می کنم که به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیرت شیخین، ابوبکر و عمر، عمل کنی. حضرت از پذیرش آن سر باز زد، اما عثمان پذیرفت و در نتیجه خلافت را به دست گرفت و از شورا پیروز در آمد.

14. آن گاه که خلافت با عثمان بیعت کردند، خطبه ای خواند و گفت: «پس از عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله، سه حق بر گردن من دارید: پیروی از کسانی که قبل از من بودند، در آنچه بر آن اجماع دارید و وآن را سنت قرار داده اید، و عمل به آنچه که شما سنت نکرده اید، اما مردم خیر آن را با مشورت با بزرگان شما سنت قرار می دهند.» [241].

15. امویان اصرار داشتند که معاویه در منا نماز عثمان را بخواند. عثمان نماز را تمام به جای آورده بود. با این که خود معترف بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله در منا نماز را قصر به جای می آورد، از تداوم آن جلوگیری کردند.

عثمان خودش نیز در مقابل سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر تحقق یافتن رأی و نظر خویش اصرار داشت و می گفت: «این اندیشه ای است که به ذهنم رسیده است.» [242].

عثمان از امیرالمؤمنبن علیه السلام خواست که در منا نماز را اقامه کند. حضرت از پذیرش سر باز زد، مگر این که نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله را اقامه کند، اما عثمان نپذیرفت و حضرت نماز را اقامه نکرد. «از آن پس حکام و امرا در منا نماز عثمان

[صفحه 132]

را اقامه می کردند!» [243].

16. ربیعه بن شداد راضی نشد با علی

علیه السلام بر کتاب خدا و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کند، بلکه گفت: با تو بر سنت ابوبکر و عمر بیعت می کنم. امام به او فرمود:

«و یلک، لو أن ابوبکر و عمر عملا بغیر کتاب الله و سنه رسوله لم یکونا علی شی ء؛ [244].

وای بر تو! اگر ابوبکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله عمل کرده باشند، ارزشی ندارند.»

17. معاویه به نظر خویش اصرار ورزید و حکم رسول اکرم صلی الله علیه و آله را با صراحت رد کرد. [245].

18. آن گاه که ابودرداء مخالفت خود را با بعضی از کارهای خلاف و ناشایست معاویه اعلام کرد و گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله از این اعمال نهی کرده، معاویه گفت: من در انجام آن اشکالی نمی بینم. [246].

19. عطا در مورد عمری به قضاوت رسول خدا صلی الله علیه و آله استدلال کرد. مردی - که به تصریح بعضی از روایات، زهری بوده - اعتراض کرد: «اما عبدالملک بن مروان به آن حکم نکرد»، یا گفت: «خلفا بدان قضاوت نمی کنند» . عطا گفت:

[صفحه 133]

«بلکه عبدالملک در مورد بنی فلان بر اساس آن قضاوت کرد.» [247].

20. کسی به مروان اعتراض کرد که چرا منبر را بیرون برده است، در حالی که کسی از پیشینیان آن را بیرون نمی برد، و چرا قبل از نماز خطبه را شروع و در اثنای آن جلوس کرده است؟ مروان به او گفت: «آن سنت متروک شده است.» [248].

21. کار به جایی رسید که بعضی مدعی شدند: هر کس با حجاج مخالفت کند، با اسلام مخالفت کرده

است. [249].

هنچنین مطالبی از این قبیل که فعلا مجال تتبع آن نیست. [250].

از طرف دیگر ادعا کردند: بر خلیفه وحی نازل می شود، خلیفه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله افضل است، بر حجاج و خلفا وحی نازب می شود و...

چه راست فرمود امیر المؤمنین علیه السلام آن گاه که در نامه ی خود به مالک اشتر نوشت:

«فان هذا الدین کان أسیر فی أیدی الأشرار، یعمل فیه بالهوی، تطلب به الدنیا؛ [251].

این در دست بد کرداران گرفتار بود، در آن، بر پایه هوا و خواهش نفس کار می کردند و به نام دین، دنیا را می خوردند.»

مبارزه ائمه با توطئه ی شوم

روش هایی که پیشوایان ما در راه مبارزه با این توطئه شوم و پلید در پیش

[صفحه 134]

گرفتند، بسیار متنوع و خیلی زیاد است. ما در این جا تا حدودی از این موضوع بحث خواهیم کرد که به مواضع امام حسن علیه السلام مربوط می شود.

در مباحث قبلی، مطالبی راجع به موضع گیری های ائمه علیهم السلام در قبال تبعیض نژادی و نیز گوشه هایی از مواضع امیر المؤمنین و دیگر ائمه علیهم السلام و از جمله امام حسن علیه السلام - درباره ی مسأله ی نقل احادیث و اخبار رسول خدا صلی الله علیه و آله - از نظرتان گذشت.

از آن جایی که در چنین فرصت کوتاهی نمی توانیم همه ی مسائل را درباره ی مواضع ائمه علیهم السلام به منظور از بین بردن این توطئه، مورد بحث و بررسی قرار دهیم و چنین امری تألیف جداگانه ای در چندین مجلد می طلبد، و نیز از آن جایی که مهم ترین عنصری که هدف این توطئه قرار گرفته، عنصر امامت و خلافت و نیز احقیت ائمه علیهم السلام به خلافت است و به موضع گیری صحیح در قبال آن مربوط

می شود و دیگر مسأله ی قابل ذکر و با اهمیتی در این باره باقی نمی ماند، بدین منظور در این جا تنها به اشاره ای مختصر به گوشه هایی از موضع گیری های ائمه علیهم السلام بالأخص امام مجتبی علیه السلام اکتفا خواهیم کرد.

پیامدهای خطرناکی که چنین سیاستی - که گوشه هایی از بعضی رشته ها و فقرات آن به طور گذرا و سریع گذشت - در آینده به دنبال خواهد داشت، بر کسی پوشیده نیست، حال فرق نمی کند که این خطرها بر پیکر اسلام وارد آید، یا مسلمین را هدف حمله های خود قرار دهد؛ نیز، در حال حاضر به وقوع پیوندد، یا در آینده و بلکه خطرهای آینده عظیم تر و سخت تر است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث معروفی فرمود: «در هر نسلی افراد عادل و شایسته ای هستند که تحریف غلات و منحرفان را از اسلام دور کنند.»

ائمه علیهم السلام به ما نشان داده اند که همواره از نزدیک، حوادث را زیر نظر گذاشته و مسائل را به دقت دنبال می کنند و همواره در عمق جریانات به سر می برند،

[صفحه 135]

تا جایی که هر کس در تاریخ مطالعاتی داشته باشد، به خوبی درمی یابد که مسائل اهل بیت علیهم السلام به طور عام و مسأله ی امامت و حقانیت آنان بر خلاف به طور خاص، همواره پویایی و عمق خود را در وجدان و شعور امت اسلامی حفظ کرده است و هر گونه نزاع و درگیری در جامعه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، با مسأله ی امامت ارتباط دارد و شهرستانی با صراحت می گوید:

«و اعظم خلاف بین الأمه خلاف الامامه، اذ ما سل سیف فی الاسلام علی قاعده دینیه مثل ما سل علی الامامه فی کل زمان؛

[252].

بزرگ ترین اختلاف در میان امت مسلمان، اختلاف بر سر امامت بود. چرا که در هیچ عصری در اسلام به خاطر یک قاعده ی دینی شمشیری چون شمشیری که به خاطر امامت کشیده شد، از غلاف بیرون نیامد.»

همان طور که دیدیم، این نقشه ی شیطانی - که بدان اشاره شد - در درجه اول امامت را هدف قرار داده بود. دشمنان دریافته بودند که امامت، خطرهای بزرگی را در درازمدت بر ایشان به دنبال خواهد داشت و تمامی نقشه های آنان را یکی پس از دیگری نقش بر آب خواهد کرد.

از سوی دیگر، ملاحظه می شود که ائمه علیهم السلام همواره در صحنه حضور دارند و با دقت و آگاهی کامل، حوادث را دنبال می کنند و مسؤولیت الهی و انسانی خود را در قبال سیاستی که کیان اسلام و سرنوشت مسلمین را در درازمدت تهدید می کند، به خوبی حس می کنند. برای همین بود که راهی جز مقابله با این سیاست و تلاش برای نابودی آن در پیش نگرفتند. امامان این کار را یک واجب شرعی و مسؤولیت الهی دانستند که به هیچ وجه نمی توان در آن کوتاهی و سهل انگاری کرد و در این باره شک وتردید به خود راه داد. به تعبیر بنده ی شایسته ی خدا،

[صفحه 136]

حجر بن عدی کندی:

«ان هذا الامر لا یصلح الا فی آل علی بن ابی طالب.» [253].

تمامی این فداکاری ها بدین خاطر بود که به نظر ائمه علیهم السلام مسأله ی امامت، مسأله ی اصلی اسلام بوده. بر اساس اعتقاد به این اصل است که مسیر انسان و خط فکری، سیاسی و حتی اجتماعی اش در زندگی مشخص می گردد. پس سنگ زیرین و اساسی همه مفاهیم و اعتقادات و مسائلی که به

آنها اعتقاد و ایمان دارد و موضعی که اتخاذ می کند و سرانجامی که به آن منتهی می شود، «اعتقاد به امامت» است. بر این اساس است که - بنابر تعبیر امام حسین علیه السلام [254] به هنگام به خاک سپاری برادرش امام مجتبی علیه السلام - ائمه علیهم السلام می توانند عنصر مثبت و سازنده ی تقیه را به خدمت گیرند و برای دفع گروه باطل گرایان، با تفکری ژرف و مبارزه ای درونی راه خدا را انتخاب کنند. [255].

امامان علیهم السلام در همه ی مسائل جز امامت و مسائل آن، از عنصر سازنده ی تقیه استفاده کردند، زیرا به خوبی می دانستند که تقیه همه ی مسائل را می تواند حفظ کند، مگر امامت و احقیت آنان به خلافت را که ممکن است موجب تضییع

[صفحه 137]

و نابودی آن گردد.

از این رو به منظور دفع خطری که کیان اسلام و اساس آن را تهدید می کرد، ضرورت داشت که جان خود را فدا نمایند و به خطرات و مشکلات تن در دهند، تا «یحق الله الحق بکلماته و لو کره المجرمون» . [256].

موضع امام کاظم علیه السلام در قبال هارون الرشید در کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها یکی از شواهد زیادی است که می توان در این باره ذکر کرد. موضوع از این قرار بود که هارون در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله حضور یافت و برای این که وانمود کند خلافتش به خاطر ارتباط نسبی با پیامبر صلی الله علیه و آله - چون پسر عموی حضرت بود - شرعی و قانونی است، عرضه داشت: «السلام علیک یا ابن عم» . امام کاظم علیه السلام در مقابل فرمود: «السلام علیک یا ابه» . آری

همین موضع امام، موجب دست گیری و زندانی شدن حضرت گردید. امام در زندان، شکنجه ها شد و با صبر و پایداری و در حال توکل به خدای خویش به شهادت رسید.

حتی آن موقع که امام حسن علیه السلام برای اطاعت از امر خدا در گروه باطل گرایان و در موقعیت تقیه، ناچار شد با معاویه صلح کند، با تفکری عمیق و اندیشه ای ژرف آن را برگزید و کوشید تا نه از مسأله ی امامت دست بردارد - اگر چه ابن قتیبه چنین نظری دارد -و نه خلافت را به فراموشی سپارد - آن طور که دیگران گمان کرده اند - بلکه از حکومت ظاهری کناره گیری کرد. [257] منظور معاویه از «امر»، امارت و پادشاهی بود؛ چرا که او نجنگیده بود تا روزه بگیرند و نماز بخوانند، «بلکه جنگید تا بر آنان حکومت کند و زمام امور را به دست گیرد.» [258].

[صفحه 138]

معاویه پس از صلح با امام حسن علیه السلام گفت: «رضینا بها ملکا.» [259].

وی و دیگران در مناسبت های مختلف، از این تفکر خویش پرده برداشته اند. [260]. معاویه درباره ی خود گفت: «أنا اول الملوک.» [261] پس امام، نه خلافت را به آنان سپرد و نه امامت را.

همچنین سعد بن ابی وقاص به معاویه می گفت: «السلام علیک أیها الملک.» [262].

امام حسن علیه السلام فرمود:

«لیس الخلیفه من سار بالجور، ذلک ملک ملکا یتمتع به قلیلا، ثم ینقطع لذته و تبقی تبعته؛

خلیفه کسی نیست که با جور و ظلم عمل کند؛ چنین کسی پادشاهی است که به سلطنت رسیده و مدت کمی از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است، اما باید درباره اش حساب پس دهد.»

از سوی دیگر، از جمله

شرایط صلح این بود که معاویه حق ندارد، نه خود را امیر المؤمنین بنامد و نه امام حسن بن علی نزد او شهادتی اقامه کند. [263] این ماده به طور قاطع همان مطلبی را بیان کردیم تأیید می نماید.

این موضع امام و تعبیر حضرت به کلمه ی امر و نیز گنجانیدن ماده ی فوق در صلح نامه، همانند تعبیری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از حکمران روم و قبط

[صفحه 139]

و ایران کرد؛ یعنی برای هر کدام به جای ملک، عظیم اطلاق فرمود، بدین صورت: «عظیم الروم»، «عظیم القبط» [264] و «عظیم فارس» [265]؛ نفرمود: «ملک الروم» یا «ملک فارس» تا تأییدی بر پادشاهی آنان باشد.

در سخنان امیر المؤمنین و ائمه ی معصومین علیهم السلام در این باره مطالب زیادی است که فعلا مجال تتبع آن نیست.

پس معلوم است که امام حسن علیه السلام در امر امامت تقیه نکرد، بلکه حکومت دنیوی را که در آیه ی مبارکه ی «و شاورهم فی الأمر» بدان اشاره شده، به معاویه تسلیم کرد و او را حاکم و پادشاه و سلطان صرف نامید، ولی امامت دینی و بیعت و خلافت شرعی او را به رسمیت نشناخت. [266].

از سوی دیگر، امام حسن علیه السلام در نامه ها و خطبه های خود به صراحت بیان فرمود که معاویه را برای خلافت شایسته نمی داند و به منظور حفظ خون مسلمین و نجات جان شیعیان امیر المؤمنین با وی صلح کرده است؛ حتی بلافاصله پس از تسلیم حکومت بدو، طی خطبه ای فرمود:

ان معاویه بن صخر زعم انی رأیته للخلافه أهلا و لم أرنفسی لها أهلا، فکذب معاویه و أیم الله، لأنا أولی الناس بالناس فی کتاب الله و علی لسان رسول الله

صلی الله علیه و آله، غیر انا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین، مضطهدین، منذ قبض رسول الله صلی الله علیه و آله فالله بیننا و بین من ظلمنا حقنا...؛ [267].

معاویه، پسر صخر، می گوید که من او را شایسته ی خلافت می دانم و خود را لایق

[صفحه 140]

این امر نمی بینم، ولی معاویه دروغ می گوید. به خدا سوگند! که من از هر کس نسبت به مردم و رهبری آنها شایسته ترم، هم در کتاب خدا و هم در زبان پیغمبر خدا، جز این که از آن موقع که پیامبر رحلت فرمود، همواره ما اهل بیت او مورد ظلم و ستم بوده ایم و در حالت اضطراب و وحشت روزگار گذرانده ایم؛ پس خدا بین ما و کسانی که در حق ما ظلم کرده اند...»

حضرت بلافاصله پس از بیعت مردم، به معاویه نوشت:

«فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویه علی امر لست من أهله؛ [268].

امروز ای معاویه! جای شگفتی است که تو به کاری دست زده ای که به هیچ وجه شایستگی آن را نداری!» از این قبیل فرمایشات از حضرت زیاد است.

از طرف دیگر - همان طور که گذشت - برادرش امام حسین علیه السلام او را به خاطر به کارگیری عنصر سازنده ی تقیه و تفکر صحیح و درست ستود.

هنگامی که به حسین علیه السلام گفتند: امام حسن علیه السلام کسانی را که پس از صلح، از وی برای رهبری انقلاب بر ضد معاویه دعوت کردند، رد نموده است، فرمود:

«صدق ابومحمد، فلیکن کل رجل منکم من احلاس بیته، مادام هذا الانسان حیا؛ [269].

ابومحمد راست و درست می گوید، تا زمانی که معاویه زنده است، باید هر کدام از شما خانه نشینی پیشه کند.»

همچنین پس از شهادت برادرش،

امام حسن علیه السلام، طی نامه ای به مردم کوفه، از موضع حضرت در قضیه ی صلح دفاع کرد و به آنان دستور داد، تا زمانی که معاویه

[صفحه 141]

در قید حیات است، هیچ گونه تحرکی نداشته باشند. [270].

امام حسن علیه السلام خودش هم صلح با معاویه را از هزار ماه بهتر می دانست. یک بار که از حضرت درباره ی علت صلح سؤال شد، فرمود:

«لیله القدر خیر من الف شهر.» [271].

این دفاع از صلح امام حسن علیه السلام تنها برای این بود که امویان و شخص معاویه را رسوا کرد و او را وادار ساخت تا اهداف شوم خود را علنی کند، و نیز فرصت نابودی اسلام و از بین بردن اهل بیت و شیعیان را از امویان گرفت و راه را برای قیام و انقلاب امام حسین علیه السلام و نابودی حکومت پلید امویان و محو آن از صفحه ی روزگار برای همیشه هموار کرد. [272].

مواضع مهم

مواردی از تأکیدات و تصریحات امام حسن علیه السلام مبنی بر این که وی فرزند پیغمبر است و از اهل بیت او - که خدا طاعتشان را واجب کرده، - بیان شد. امام حسن علیه السلام با این تصریحات می خواست توطئه شوم و پلید دشمنان اهل بیت را خنثی سازد و مسأله ی امامت و اهل بیت علیهم السلام را در وجدان و شعور امت مسلمان زنده نگه دارد.

از موارد دیگر، وصیت امام حسن علیه السلام است که فرمود وی را در کنار جد بزرگوارش دفن کنند. هر چند امام - همان طور که خود در همین وصیت اشاره کرده و حوادث آینده را تصدیق کرد [273] - کاملا می دانست که عایشه و بنی امیه

[صفحه 142]

بدین امر راضی نمی شوند، با این وجود وصیت

فرمود که وی را در کنار پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله دفن نمایند. باشد که مسأله ی امامت و اهل بیت علیهم السلام پویایی خود را در جامعه حفظ کند. همین مسأله موجب گردید تا دور قبر پیامبر صلی الله علیه و آله دیواری کشیدند. [274].

این وصیت امام تنها برای اظهار همین ارتباط حضرت با پیامبر بود، ارتباطی که امویان و دار و دسته ی آنان می کوشیدند آن را از بین ببرند. از سوی دیگر، امام می خواست با این وصیت تأکید نماید که اینان کسانی هستند مظلوم و ستم دیده که عده ای ظالم حقوقشان را غصب کرده و میراثشان را به تاراج برده اند، همان طور که پدرش فرمود:

«أری تراثی نهبا؛ [275].

[صفحه 143]

میراث خود را تاراج رفته می بینم.»

امام می خواست کینه و کراهت درونی حکام اموی و دار و دسته ی آنان از اهل بیت نبوت علیهم السلام را که خدا و رسولش بارها و بارها نه تنها به محبت آنان، بلکه به مودتشان نیز امر کرده بود، [276]، برای مردم روشن کند.

از منبر پدرم فرود آی!

در این باب، امام حسن علیه السلام موضع بسیار مهم دیگری نیز دارد. این موضع گیری در قبال ابوبکر است. بدین صورت که روزی امام خود را به مسجد رسول خدا رساند و ابوبکر را که در جایگاه پیغمبر خدا نشسته بود و خطبه می خواند، مخاطب ساخت و فرمود: «انزل عن منبر ابی؛ از منبر پدرم فرود آی.»

ابوبکر در پاسخ گفت: راست گفتی، به خدا سوگند!.که این منبر پدر توست، نه پدر من. پس امیر المؤمنین علیه السلام کسی نزد ابوبکر فرستاد و گفت: او کودک خردسالی است و ما به وی فرمان ندادیم. ابوبکر گفت:

ما نیز تو را متهم نمی کنیم. [277] باید در این فرمایش امیر المؤمنین که «ما او را فرمان ندادیم» دقت کرد. این مطلب نمی رساند که حضرت می خواست امام حسن علیه السلام را تکذیب کند

[صفحه 144]

و یا اینکه موضع او را محکوم نماید.

امیر المؤمنین راست می فرماید؛ چه امام حسن علیه السلام کسی نبود که نیاز به فرمان گرفتن از کسی داشته باشد. به فضل الهی و با احساس قوی و فکر ثاقب خویش متوجه نقشه ی دشمنان شده بود و از طرفی از نزدیک با حوادث آشنایی داشت و بلکه در عمق آن می زیست؛ از این رو طبیعی است که بداند مسؤول است که توطئه را نقش بر آب کند و حقوق اهل بیت علیهم السلام را در وجدان و شعور امت زنده نگه دارد، و از طرفی نیز بر وصی پیامبر لازم بود که مواظب باشد تا تشنجات و مسائل حادی پیش نیاید که به مصلحت اهل بیت و اسلام نباشد.

موضع امام حسین

جای هیچ گونه شگفتی نیست اگر می بینیم که سید الشهداء، حسین بن علی علیهماالسلام موضعی کاملا مشابه موضع برادرش، منتها در قبال خلیفه ی دوم، عمر بن خطاب، اتخاذ می کند. عمر او را گرفت و با خود به خانه برد و تلاش کرد تا از حضرت اقرار بگیرد که آیا پدرش به او دستور داده یا خودش چنین تصمیمی گرفته است. حضرت به عمر جواب منفی داد و به او فهماند که خود اقدام به اتخاذ چنین موضعی کرده است. بعضی از روایات می گوید که عمر در همان جا این سؤال را از امام پرسید و امام جواب منفی داد. آن گاه گفت: به خدا سوگند! که منبر

پدر توست و آیا ما نعمتی غیر از برکت وجود شما داریم؟ حتی موی سرمان نیز به برکت شما می روید. [278].

[صفحه 145]

ابوبکر مصلحت ندید که امیر المؤمنین را در مورد موضع امام حسن متهم کند، اما عمر اکنون که خود را در حکمرانی قوی و نیرومند احساس می کند و اکنون که این موضع در زمینه ی سیاسی به نفع کسانی غیر از اهل بیت علیهم السلام تثبیت شده، تلاش دارد تا منبع و سرچشمه ی این مخالفت ها را شناسایی کند و قبل از این که فرصت از دست برود و مادامی که به نظر خودش قدرت انجام چنین عملی را دارد، آن را نابود کند. این موضع گیری های حسنین علیهماالسلام مبارزه طلبی عمیقی برای سلطه ی حاکم به شمار می رفت، آن هم در دقیق ترین و خطیرترین مسأله ای که حکومت سعی داشت امور مربوط به آن را به نفع خویش تثبیت کند؛ یعنی مسأله ی امامت، و از طرفی متوجه شد که تا حد زیادی در اهداف خویش موفق بوده است. حال که این موضع گیری های حسنین به وقوع می پیوندند، تمامی معادلات خدشه ناپذیر خود را بر هم زده می بیند.

حسنین علیهماالسلام دو شاخه از نهال امامت و درخت رسالت بودند که به خوبی شرایط حاکم بر جامعه ی خود را درک و به طور صحیح و دقیقی آن را ارزیابی می کردند و بر این اساس به عنوان یک وظیفه ی شرعی و یک مسؤولیت الهی موضع گیری می کردند، اما تکلیف شرعی و موضع پدرشان اگر چه در ظاهر امر با موضع این دو تفاوت داشت، بدون شک - همان طور که بدان اشاره کردیم - در

[صفحه 146]

خدمت همین اهداف بود و در همین راستا گام برمی داشت.

حسنین و اذان بلال

شاید

راه دوری نرفته باشیم، اگر بگوییم که داستان اذان بلال هم - چنان که در ذیل می آید - در خدمت همین اهداف قرار داشت و در مسیری حرکت می کرد که مواضع آن دو در قبال ابوبکر و عمر در آن سیر می کرد.

خلاصه ی داستان بدین قرار است: پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بلال دیگر در مدینه نماند و در شام به سر می برد. به خاطر خوابی که دیده بود، روزی برای زیارت قبر رسول اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه آمد. در حالی که بر سر قبر پیامبر مناجات می کرد، حسنین به منظور زیارت قبر جد و مادرشان متوجه قبر رسول اکرم شدند. چون بلال آن دو را دید، غم و اندوه او تجدید شد. فورا به سوی آن دو شتافت و آنان را بغل گرفت و به سینه چسبانید و گفت: «کأنی بکما رسول الله؛ گویا با دیدن شما، رسول خدا صلی الله علیه و آله را می بینم.»

به او گفتند:

«اذا رأیناک صوتک و أنت تؤذن لرسول الله و نشتهی أن نسمعه الآن بعد غیابک الطویل؛

چون تو را دیدیم به یاد صدایت افتادیم که برای رسول خدا اذان می گفتی. میل داریم که صدایت را پس از مدت مدیدی که آن را نشنیده ایم بشنویم.»

بلافاصله بلال بر بام مسجد رفت و شروع به گریستن کرد. صدایش از مسجد به سوی خانه های مدینه روانه شد: «الله اکبر»، «لااله الا الله»، «محمد رسول الله» ؛ عواطف و احساسات مردم تحریک شد و صدای گریه و شیون شهر مدینه را فرا گرفت.

ذهبی در کتاب خود، سیر اعلام النبلاء، می گوید: چون بلال گفت:

«اشهد ان

[صفحه 147]

محمدا رسول الله»، زنان از خانه های خود بیرون ریختند و مردم گمان کردند که رسول خدا از قبر بیرون آمده است. دیده نشده که مردان و زنان مدینه به حدی که آن روز گریه کردند، گریه کرده باشند. [279].

این غیر از اذانی است که بلال به درخواست فاطمه ی زهرا علیهاالسلام گفت، زیرا همان طور که روایت فوق به صراحت بیان می کند، اذان بلال در پاسخ به دعوت حسنین علیهماالسلام بعد از وفات حضرت زهرا علیهاالسلام بود. [280].

امام حسن و پرسش های مرد بیابانگرد

امامت بر دو رکن و اصلی و اساسی استوار است: 1. نصر؛ 2. علم. از این روست که می بینیم ائمه علیهم السلام علی الدوام می کوشیدند تا نص بر امامت را بیان و تثبیت نماید. دیدیم که امام حسن علیه السلام در بسیاری از اقوال و مواضع خود به این مسأله توجه داشت و بدان اهتمام می ورزید. در یکی از خطبه هایش فرمود:

«ما هستیم که خدا اطاعت ما را واجب کرده، و ما هستیم یکی از دو یادگار گرانبهای رسول خدا صلی الله علیه و آله، و در این مورد به حدیث غدیر و اعلمیت و غیره استدلال فرمود.» [281].

این شیوه ی عمومی ائمه علیهم السلام و شیعیان آزاده ی آنان بود. امیر المؤمنین علی علیه السلام در راه کوفه و در مواضع دیگر، مردم را بر حدیث غدیر به گواهی گرفت.

امام حسین علیه السلام در منی مردم را بر حدیث غدیر گواه گرفت، و دیگر مواضعی

[صفحه 148]

که فعلا مجال تتبع آن نیست. [282].

در مورد رکن دوم امامت، یعنی علم نیز وضع به همین منوال است. ائمه علیهم السلام همواره بر این مطلب تأکید داشتند که تنها اینان وارثان علم رسول خدایند و جفر و جامعه

و غیر ذلک پیش آنهاست. [283].

از طرفی امیر المؤمنین علی علیه السلام را دیدیم که سعی داشت از همان اوان کودکی امام حسن علیه السلام، صفت علم امامت را در او اثبات کند، تا آگاهی اش از علومی که دیگران به ذره ای از آن نرسیده اند، دلیلی بر امامت و رهبری حضرت باشد.

ملاحظه می شود که امیر المؤمنین اهتمام می ورزیدند تا علم امام را برای کسانی که خلافت را به دست گرفته اند و صاحبان اصلی آن را از حق خدادادی آنان محروم کرده وبه کناری زده اند اظهار کند، و در نتیجه به آنان و امت مسلمان بفهماند که اینان شایستگی را که در دست گرفته اند ندارند، چه رسد به این که کوچکترین حقی در آن داشته باشند.

در این باره، آن حضرت اسلوبی در پیش گرفت که موجب گردید مردم آن را برای یکدیگر نقل کنند و در مجالس خود از آن به عنوان یکی از نوادر نام ببرند. چرا که پاسخ کودکی که هنوز به سن ده سالگی نرسیده به پرسش های مشکل و غامض، چیزی است که موجب دهشت و شگفتی مردم شده، توجه آنان

[صفحه 149]

را به خود جلب می کند.

قاضی نعمان در کتاب شرح الاخبار به سند خود از عباده بن صامت و جماعتی از دیگران نقل می کند که مرد بیابانگردی نزد ابوبکر آمده و گفت:

من در حال احرام چند تخم شتر مرغ را پخته و خورده ام؛ اکنون بگو تکلیف من چیست و چه چیز بر من واجب است؟

ابوبکر که نتوانست پاسخ او را بدهد گفت:

قضاوت در این مسأله بر من مشکل است، و او را به سوی عمر راهنمایی کرد. عمر نیز او را به عبدالرحمن معرفی کرد و او

نیز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگی درمانده شدند، آن مرد را به امیر المؤمنین راهنمایی کردند و چون به نزد امیر المؤمنین آمد، حضرت به حسنین اشاره کرده فرمود:

«سل أی الغلامین شئت؛ از این دو پسر، از هر کدام خواستی سؤال کن!»

حسن فرمود:

«یا اعرابی! ألک ابل؟؛ ای اعرابی! آیا شتر داری؟»

گفت: آری.

فرمود:

فاعمد الی عدد ما أکلت من البیض نوقا، فاضربهن بالفحول، فما فصل منها فأهده الی بیت الله العتیق الذی حججت الیه؛

به عدد تخم هایی که خورده ای، شترهای ماده را با شترهای نر وادار جفت گیری کن و هر بچه شتری که متولد شد به خانه ی خدا که در آن حج به جای آوردی هدیه کن!»

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:

«ان من النوق السلوب و منها ما یزلق؛

[پسر جان!] شتران گاهی بچه می اندازند و گاهی هم بچه مرده به دنیا می آورند.

[صفحه 150]

حسن علیه السلام فرمود:

«ان یکن من النوق السلوب و ما یزلق، فان من البیض ما یمرق؛

[پدر جان!] اگر شتران گاهی بچه می اندازند و یا بچه ی مرده به دنیا می آورند، تخم گاهی فاسد و بی خاصیت می شود.»

در این وقت، حاضران صدایی را شنیدند که می گفت:

«ایها الناس ان الذی هذا الغلام هو الذی فهمه سلیمان بن داوود؛

ای مردم! کسی که به این پسرک فهمانید، همان کسی بود که به [حضرت] سلیمان فهمانید. [284].

در این جا داستان دیگری نیز هست و آن داستان کسی است که چون دید فر بی گناهی کشته می شود، اقرار کرد که قاتل واقعی من هستم. امیر المؤمنین حکم کرد که قصاص از این مرد برداشته شود، زیرا اگر او انسانی را کشته، انسان دیگری را زنده کرده است و هر کس را

زنده کند، بر او قصاص نیست.

ابن شهر آشوب گوید:

«در کافی و تهذیب از امام باقر علیه السلام روایت شده که آن حضرت فرمود: امیر المؤمنین علیه السلام فتوای این قضاوت را از فرزندش حسن جویا شد و او در پاسخ

[صفحه 151]

گفت: هر دو این ها باید آزاد شوند و خونبهای مقتول از بیت المال پرداخت شود! علی علیه السلام پرسید: چرا؟ امام عرض کرد: چون خدای تعالی فرموده:

«من احیاها فکأنما احیا الناس جمیعا؛ [285].

هر کس انسانی را زنده کند، گویا همه ی مردم را زنده کرده است.»

پرسش های دیگری نیز هست که امیر المؤمنین علیه السلام در مورد سداد، شرف و مروت و نیز دیگر صفات از فرزندش امام حسن علیه السلام پرسیده و امام علیه السلام به یکایک آنها پاسخ فرموده است. [286].

مردی پرسش هایی درباره ی ناس، اشباه الناس و نسناس از امام پرسید، که حضرت او را به امام حسن علیه السلام راهنمایی کرد و آن حضرت به آنها پاسخ داد. [287].

از دیگر سوی، امیر المؤمنین از فرزندش امام حسن علیه السلام پرسید:

«بین ایمان و یقین چقدر فاصله است؟ فرمود: چهار انگشت. فرمود چگونه؟ امام حسن علیه السلام فرمود: ایمان آن است که با گوش خود می شنوی.» [288].

مردی خدمت امیر المؤمنین علیه السلام شرفیاب شد و پرسش هایی از او کرد؛ از جمله سؤال کرد: وقتی انسان می خوابد، روحش به کجا می رود؟ چگونه انسان چیزی را به خاطر می آورد و چیزی را از یاد می برد، و چگونه افرادی به دایی یا عموی خود شباهت پیدا می کنند؟

[صفحه 152]

این مرد در نظر گرفته بود که اگر حضرت به این پرسش ها پاسخ دهد، بدان معناست که کسانی که حقش را غصب کرده اند، اهل ایمان نیستند و اگر از پاسخ آنها درماند،

وی و دیگران در یک سطح بوده و با هم برابرند.

در آن موقع امیر المؤمنین و فرزندش امام حسن علیهماالسلام و سلمان (ره) در مسجد الحرام بودند. امیر المؤمنین آن مرد را به امام حسن علیه السلام هدایت کرد. امام حسن علیه السلام طوری پاسخ داد که آن مرد قانع شد. امیر المؤمنین خبر داد که او خضر است. [289].

معاویه کسی را نزد امیر المؤمنین فرستاد تا از حضرت بپرسد: «فاصله ی میان حق و باطل چه اندازه است؟ قوس و قزح و نیز مؤنث چیست؟ آن ده چیز که برخی سخت تر از برخی دیگر است کدام است؟» امیر المؤمنین علیه السلام او را به امام حسن علیه السلام راهنمایی کرد و حضرت به همه ی آنها پاسخ فرمود. [290].

پادشاه روم مسائلی را برای معاویه فرستاده و از او پاسخ خواست، اما معاویه در پاسخ آنها درماند. مسائل را برای امام حسن علیه السلام فرستاد تا حضرت بدان پاسخ گوید. [291].

در بعضی از نصوص آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسش هایی را به امام حسن علیه السلام ارجاع می داد تا بدانها پاسخ گوید. [292].

روزی امیر المؤمنین علیه السلام از فرزندش حسن علیه السلام خواست که نامه ای به

[صفحه 153]

عبدالله بن جندب بنویسد؛ حضرت نوشت:

«ان محمدا کان امین الله فی أرضه، فلما ان قبض محمدا کنا اهل بیته، فنحن امناء الله فی أرضه عندنا علم البلایا و المنایا و انساب العرب و مولد الاسلام و انا لنعرف الرجل اذا رأیناه بحقیقه الایمان و بحقیقه النفاق؛

محمد، امین خدا بر روی زمین بود، و چون قبض روح شد، ما که اهل بیت او هستیم، امنای الهی بر روی زمین می باشیم. علم منایا و بلایا، انساب عرب

و ظهور اسلام نزد ماست، و چون کسی را ببینیم، به حقیقت ایمان یا نفاق او پی می بریم.»

پس به ذکر فضائل اهل بیت علیهم السلام پرداخت و فرمود:

«و نحن افراط الانبیاء و نحن ابناء الاوصیاء (و نحن خلفاء الارض)؛ [293].

و ما هستیم سلاله ی انبیا و ابنای اوصیا (و ماییم خلفای زمین).

سپس به ذکر منزلت اهل بیت و لزوم ولایت امیر المؤمنین پرداخت این نامه، نامه ی بسیار مهمی است؛ بد نیست به آن مراجعه نمایید. [294].

ابن عباس نقل می کند که گاو ماده ای از کنار حسن بن علی علیه السلام گذشت. حسن فرمود:

«هذه حبلی بعجله انثی، لها غره فی جبهتها و رأس ذنبها أبیض؛

این گاو، گوساله ی ماده ای در شکم دارد، پیشانی سفید است و سر دمش نیز سفید است.»

به همراه قصاب به راه افتادیم، تا گاو را کشت. گوساله را به همان ترتیب یافتیم که حسن علیه السلام توصیف کرده بود. به او عرضه داشتیم: مگر خدا نمی فرماید:

[صفحه 154]

«و یعلم ما فی الأرحام»، چگونه آن را دانستی؟ فرمود:

«انا نعلم المخزون المکتوم الذی لم یطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل، غیر محمد و ذریته؛ [295].

ما مخزون مکتوب را که نه ملک مقرب از آن مطلع است و نه پیامبر مرسل، جز محمد و ذریه ی پاکیزه اش، می دانیم.»

تفصیل این مطلب و سایر پرسش ها، در منابع مذکور در پاورقی موجود است، بدان جا ارجاع کنید. از جمله آنچه که حضرت درباره ی نوشته های روی بال ملخ بیان کرده و ابن عباس آن را از علم می داند، در آن جا آمده است. [296].

سهم بندی بیت المال

عمر در سهم بندی بیت المال سیاست خاصی را دنبال کرد که در میان توده ی مردم و جامعه ی اسلامی پیامدهای

بدی به دنبال داشت و آثار سوئی از خود به جای گذاشت، سیاستی مبتنی بر تعصبات جاهلی که امتیازات مادی و نژادی [297] کاملا در آن مشهود بود، در حالی که اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سعی زیادی در نابودی و ریشه کن کردن آن امتیازات داشتند. اهل بیت علیهم السلام و در رأس آنها امیر المؤمنین علیه السلام به شدت این سیاست عمر را محکوم می کردند. به همین خاطر، قریش کینه ی

[صفحه 155]

حضرت را به دل گرفتند و برای جنگ با او لشکرها بسیج کردند و شمشیرها کشیدند. چه حضرت آنان را از امتیازاتی که عمر به آنها بخشیده بود و مهم ترین آنها امتیاز سهمیه بندی بیت المال بود، محروم ساخت. [298].

این سیاست غلط در جهتی سیر کرد و چیزی را پایه گذاری نمود که خلفا و دار و دسته ی آنها فکرش را نکرده بودند و اصولا مایل نبودند چنین مسأله ای پیش آید، و اگر هم متوجه آن بودند، دیگر راه فراری از آن نداشتند. این مسأله یک امر واقعی بود که می بایست آن را محافظت کرد و به نحوی به آن توجه نمود، یعنی اعتراف ضمنی بلکه صریحی از جانب هیأت حاکمه و در رأس آنها عمر بن خطاب، شخصیت قدرتمند و با نفوذ عرب، به فضائل حسنین علیهماالسلام زیرا عمر آن دو را به رزمندگان بدر ملحق کرد تا مردم را به مقام ممتازی که داشتند و کسی نمی توانست آن را نادیده بگیرد، یا خود را در مورد آن به نادانی بزند، آگاه نماید.

روزی عمر مالی را تقسیم کرد و به این دو، بیست هزار درهم بخشید و به پسرش عبدالله هزار درهم.

پسرش او را ملامت کرد و گفت: تو هجرت و سابقه ی مرا در اسلام می دانی و با این حال بین من و این دو کودک فرق می گذاری و آنان را بر من مقدم می داری. (معلوم می شود این مسأله در اوایل خلافت عمر اتفاق افتاده است.) عمر گفت: «وای بر تو! جدی مثل جد آن دو برایم بیاور تا به تو هم به اندازه ی آنان بدهم.» [299].

[صفحه 156]

امام حسن در شورا

آن گاه که عمر بن خطاب مورد ضرب ابولؤلو قرار گرفت، شورایی برای تعیین خلیفه ی پس از خویش تعیین کرد به نحوی که در تاریخ معروف است. سپس به اعضای شورا گفت:

«بعضی از شیوخ انصار را در شورا داخل کنید، اما کسی از آنان در خلافت سهیم نیست و حسن بن علی و عبدالله بن عباس هم به خاطر خویشاوندی با پیامبر در شورا حاضر شوند، باشد که از وجود آن دو در شورا برکتی نصیب شما گردد، اما در خلافت با شما شرکت ندارند، فرزندم عبدالله نیز به عنوان مشاور در شورا حضور می یابد، اما سهمی در خلافت ندارد.»

سپس اینان در شورا حضور یافتند. [300].

به نظر می رسد پس از وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله یعنی بعد از بیعت رضوان و بعد از قضیه ی فدک که حضرت زهرا، حسنین علیهماالسلام را به گواهی گرفت - به نحوی که گذشت - این اولین باری بود که امام حسن علیه السلام به طور رسمی در یک مسأله ی سیاسی - که از نظر دیگران رسمیت داشت - شرکت می کرد.

ملاحظه می شود که عمر تنها به ذکر امام حسن علیه السلام بسنده کرد، ولی نامی از امام حسین علیه السلام به میان

نیاورد. شاید مسأله ای که بین آن دو به وقوع پیوست و امام حسین علیه السلام فرمود: از منبر پدرم فرود آی، هنوز از یاد خلیفه ی دوم نرفته و هنوز کینه ی او را به دل داشت و همین موجب گردید که حسین علیه السلام را در شورا شرکت ندهد.

عبدالله بن عباس را که مورد احترام و اهتمامش بود، نام برد، شاید برای تلافی و جبران موضعی که پدرش عباس در قبال آنان اتخاذ کرده بود. چه اگر

[صفحه 157]

نگوییم عباس در بسیاری از اوقات از شدت بحران بین علی علیه السلام و آنان می کاست - چنان که در بیعت با ابوبکر و مسأله ی ازدواج عمر با ام کلثوم، دختر امیر المؤمنین علیه السلام پیش آمد - لااقل باید گفت که وی هرگز متعرض سلطنت و حکومت آنان نشد، و از همه بالاتر این که عباس در قتل سران قریش در جنگ بدر شرکت نداشت؛ از این رو می بایست خدمات عباس را طوری جبران کرد، و برای همین بود که فرزندش را به عنوان ناظر در شورای تعیین خلیفه شرکت داد.

از سوی دیگر، عمر می خواست کسانی را به عنوان همتای امام حسن علیه السلام مطرح کند و با شرکت دادن ابن عباس و پسر خود در شورا می خواست بگوید: درست است که حسن علیه السلام امتیازات خاصی دارد، اما دیگران هم تمامی امتیازات را از دست نداده اند و مانند وی از آن بهره ای دارند.

از طرفی می بینیم که عمر در این مسأله نقش مهمی به پسرش عبدالله واگذار کرد. عبدالله پدرش را اسوه و الگویی می دانست که باید از او فرمان برد و اوامرش را اطاعت کرد و در برابر نظرها و خواسته های او تسلیم بود

و از آن تعدی نکرد.

طبعا عمر می دانست که شخصیت و شکوه وی تا چه اندازه در فرزندش تأثیر داشته و کاملا اطمینان داشت که وی خواهد کوشید مأموریت محوله را کاملا اجرا کند. با این وجود می بایست کاری کرد که جلو بسیاری از پرسش های مردم در این باره گرفته شود و دیگر کسی نپرسد که چرا عمر فرزندش را در شورا شرکت داد واو را ناظر بر کار اعضای آن و بلکه مشاور قرار داد.

هدف عمر از شرکت دادن امام حسن علیه السلام و ابن عباس در شورا - به نحوی که آرزو می کرد از حضور آنان در شورا برکتی نصیب اعضا شود - این بود که خود را در طرح این نقشه، یک فرد باورع و تقوا جلوه دهد، و از طرفی بسیاری از

[صفحه 158]

اتهامات و شک و تردیدهای افراد شکاک را از خود دور ساخته و یا حداقل از شدت آنها بکاهد.

این بود چیزی که می توانستیم در این فرصت کوتاه از حادثه ی فوق، به طور اختصار برای شما بیان کنیم.

موضع امیر المؤمنین علیه السلام در شورا و سوگندهای حضرت به مواضع و فضائل خود در اقوال پیامبر درباره اش، هر گونه دوراندیشی عمر را باطل کرد و موجب تثبیت همان شک و تردیدهایی گردید که عمر از آن بیم داشت، و حتی آن را شعله ور گردانید.

چرا امام حسن علیه السلام حضور در شورا را پذیرفت؟ باید متذکر شد که این نیز درست مانند حضور علی علیه السلام در این شورا بود. چه امیر المؤمنین علیه السلام در شورا شرکت کرد تا علامت سؤال بزرگی در مقابل نظر عمر قرار دهد که گفته بود: نبوت و امامت ابدا در یک خاندان

جمع نمی شود؛ یعنی حضرت می خواست بفهماند که اگر امامت و نبوت قابل جمع در یک خانواده نیست، پس چرا خود وی علی علیه السلام را کاندید خلافت کرده است؟! از طرف دیگر، امام علیه السلام قصد داشت که نگذارد مسأله ی امامت به فراموشی سپرده شود؛ از این رو لازم دانست با شرکت خود در شورای کذایی، این مسأله را در وجدان و شعور امت اسلامی زنده نگه دارد.

حضور امام حسن علیه السلام نیز در این شورا، بدین معنا بود که از عمر اعتراف بگیرد که وی از کسانی است که حق دارد در امور سیاسی و حتی بزرگ ترین و خطرناک ترین مسأله ای که امت پیش روی دارد، مشارکت داشته باشد، و همین که مردم نظاره گر شرکت حضرت در این شورا باشند، به حضرت امکان خواهد داد که در آینده در قضایای سرنوشت ساز، نظر خویش را اعلام کند، هر چند از وی پذیرفته نشود. از سوی دیگر می خواست به مردم نشان دهد که می توان گفت:

[صفحه 159]

«نه» و میل داشت طواغیت این کلمه را به گوش خود بشنوند و تنها به این دلیل که یک نفر هاشمی گفته، نتوانند آن را رد کنند. چه، حالا حضرت می تواند بگوید که عمر (همان کسی که تنها و تنها گفته های وی برایشان قابل قبول است) شرکت بنی هاشم را در قضایای مهم و سرنوشت ساز سیاسی و حتی در همین مسأله پذیرفته است.

آری، همه ی این مطالب می تواند توجیه گر و بلکه دلیلی بر رجحان و حتی حتمی بودن مشارکت امام حسن علیه السلام در شورا و اجابت خواسته ی عمر در این زمینه باشد.

همچنین امام حسن علیه السلام با این عمل خود از عمر اعتراف گرفت که وی کسی است

که باید مردم با نظر تقدس به وی بنگرند و در این حد با حضرتش معامله کنند. این چیزی جز نتیجه ی اقوال و مواضع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام نمی باشد، که عمر و دیگر صحابه از حضرت دیده و شنیده بودند.

بنابراین هر کس با آن دو طور دیگری رفتار کند - هر چند از طرف عمر نصب شده و به او اطمینان داده باشد و مورد محبت و احترام او نیز باشد - متعدی و ظالم است؛ حتی خط و رأی کسی که بر مردم حکمرانی دارد و علاقه و ارتباط خود را با وی به رخ دیگران می کشد، در این باره، با این نظر عمر اختلاف دارد.

آری، همان طور که دیدیم امام رضا علیه السلام فرمود:

«ان الذی دعاه للدخول فی ولایه العهد، هو نفس الذی دعا امیر المؤمنین للدخول فی الشوری» [301].

آنچه مورد پذیرش ولایت عهدی از سوی حضرت شد، همان چیزی است که

[صفحه 160]

امیر المؤمنین علیه السلام را وادار کرد تا در شورا شرکت کند.»

ما این مطالب را در این کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا علیه السلام توضیح داده ایم، بدان جا رجوع کنید.

[صفحه 163]

زندگانی سیاسی امام حسن علیه السلام در عهد عثمان

امام حسن در وداع با ابوذر

«یا عماه!

لو لا انه ینبغی للمودع أن یسکت، و للمشیع أن ینصرف، لقصر الکلام، و ان طال الأسف و قد أتی من القوم ما تری، فضع عنک الدنیا بتذکر فراغها، و شده ما اشتد منها بر جاء ما بعدها، و اصبر حتی تلقی نبیک صلی الله علیه و آله و هو عنک راض؛ [302].

ای عمو جان! از آن جایی که برای وداع کننده شایسته است که سکوت کند و بدرقه کننده خوب است که بازگردد

سخن کوتاه خواهد بود، اگر چه تأسف طولانی و دراز است. این مردم با تو کردند آنچه که خود مشاهده می کنی، پس دنیا را با یادآوری جدایی از آن، از خود واگذار، و سختی دشواری ها و ناکامی های آن را به امید روزهای پس از آن، بر خود هموار کن، و شکیبایی و صبر پیشه کن تا این که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در حالی دیدار کنی که وی از تو خشنود و راضی باشد.»

[صفحه 164]

این بود کلماتی که امام حسن علیه السلام خطاب به ابوذر بر زبان آورد، آن گاه که با پدر و برادر و عمویش عقیل و پسر عمویش، عبدالله بن جعفر، و ابن عباس با وی تودیع می کرد. آری، ابوذر همان صحابی جلیل القدری که در راه دین و حقیقت به مبارزه و جهاد بی امان غاصبان خلافت و حاکمان ستمگر پرداخت و در این مسیر هر گونه ظلم و شکنجه و توهین را به جان خرید و سرانجام در تبعیدگاه خود (ربذه) تنها و غریب به دیار معشوق شتافت.

این سخنان حضرت، نمایانگر موضع قوی و نیرومندش در قبال دخل و تصرفات و اعمال خلاف شرع و ناروای هیأت حاکمه بود. موضعی که مبتنی بود بر حق و حقیقت و عقیده ی استوار.

امام حسن علیه السلام با این کلمات خود، در تحقق اهداف عالی ابوذر سهیم است، چرا که در آن اوضاع و احوال لازم بود برای بیداری امت مسلمان از خواب غفلت و آگاهی مسلمین از وقایعی که می گذشت و حوادثی که به وقوع می پیوست، فریادی برآورد و به آنان تفهیم نمود که چنین نیست که همواره باید حاکم مؤاخذه نشود.

حاکم، بر قانون تفوق و برتری ندارد، بلکه باید پشتیبان و مدافع قانون باشد و هر گاه مرتکب اعمال خلاف گردید یا مقام و منصب را در خدمت هواهای نفسانی و منافع خصوصی خود قرار داد، هر کس حق دارد در مقابل او موضع گیری کند و از حق دفاع نماید و از هیچ تلاش و کوششی در راه زدودن ظلم یا حیف و میلی که از وی سرزده دریغ نورزد.

از طرف دیگر، از آن جایی که شرایط و اوضاع و احوال چنان است که به امیر المؤمنین و فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام و پیروان مخلص آنان فرصت اتخاذ چنین موضعی را - آن طور که ابوذر کرد - نمی دهد، لااقل باید نظر خویش را که همان نظر اسلام حقیقی است، در مورد ابوذر و موضع بر حق اعلان نمایند. این کار می تواند به موضع ابوذر ابعاد عظیم تبلیغاتی، فکری و سیاسی داده، از آثاری

[صفحه 165]

که در آینده را به دنبال خواهد داشت حمایت کند. از این رو علی رغم ممانعت عثمان از بدرقه ی ابوذر، امیر المؤمنین علیه السلام دست دو فرزندش حسن و حسین علیهماالسلام را گرفت و همراه برادرش عقیل و برادرزاده اش عبدالله بن جعفر و ابن عباس باری تودیع وی بیرون آمد. آن گاه برخورد حضرت با مروان پیش آمد و منجر به ماجرای دیگری شد که بین آنان و خلیفه به وقوع پیوست. به این حوادث، مورخان زیادی اشاره کرده اند. [303] امیر المؤمنین علیه السلام اقدامات دیگری نیز انجام داد که فعلا مجال بررسی آن نیست.

اگر به دقت در سخنان حضرت مجتبی علیه السلام در وداع با ابوذر بنگریم، خواهیم دید که حاوی موارد زیر

بود:

تأسف عمیق از رفتار هیأت حاکمه با ابوذر، تشویق وی به ادامه ی مبارزه، رضایت پروردگار و خشنودی رسول اکرم صلی الله علیه و آله از این عمل.

از طرفی امام علیه السلام کوشید تا تحمل این ظلم عظیم و جنایت بزرگ را بر دوش ابوذر آسان کند و بینشی به او بدهد که از شدت سختی بکاهد و رویارویی با سختی هایی را که از این به بعد در انتظار اوست، برایش قابل تحمل سازد؛ از این رو فر مود:

«دنیا را با یادآوری جدایی آن، از خود واگذار و سختی و دشواری ها و ناکامی های آن را به امید روزهای پس از آن بر خود هموار کن!»

این گفته های حضرت، بیانگر راز حقیقی (بینش توحیدی نسبت به دنیا و آخرت) است که می تواند شخصیت فرد مسلمان را از هر سلاح و قدرتی که در دست طغیانگران و اشرار است، قوی تر و مستحکم تر نماید، و از سوی دیگر

[صفحه 166]

قادر است انسان مسلمان را طوری بار آورد که با رضایت و اطمینان تمام هر آنچه در اختیار دارد و حتی جان خویش را در کف اخلاص گذاشته، در این راه فدا کند، و بالاتر از آن، وی را آن چنان سازد که با احساس مالامال از سرور و خوشحالی و بلکه سرشار از شادمانی و سعادت، چنین از جان گذشتگی کند.

[صفحه 167]

شرکت امام حسن در فتوحات

اشاره

1. گویند: طبرستان به دست سعید بن عاص، سرکرده ی مجاهدان مسلمان، در سال 30 ه. فتح شد.

پیش از آن، مردم طبرستان با سوید بن مقرن در زمان عمر به پرداخت خراج مصالحه کرده بودند، ولی در زمان عثمان، سعید بن عاص به آن جا لشکر کشید. حسن و حسین

و ابن عباس از افراد سپاه سعید بن عاص بودند. [304].

درباره ی شرکت امام حسن علیه السلام ابونعیم می گوید:

«حسن به عنوان رزمنده وارد اصفهان شد و از آن جا به عزم ملحق شدن به مبارزان گرگان عبور کرد.» [305].

بنابر عقیده ی، امام حسن علیه السلام و برادرش امام حسین علیه السلام از کسانی بودند

[صفحه 168]

که وارد گرگان شدند. [306].

2. درباره ی فتح آفریقا می گویند:

عثمان به سال 26 سال هجری ارتشی را برای فتح آفریقا بسیج کرد. سرداری سپاه را به عبدالله بن ابی سرح سپرد. در میان جنگجویان سپاه تنی چند از صحابه بودند، از جمله: [عبدالله] بن عباس، پسر ابن عمر، پسر عمرو بن عاص، [عبدالله] بن جعفر، حسن، حسین و [عبدالله] بن زبیر. [307].

تفسیر و توجیه

بعضی سعی کرده اند شرکت امام حسن علیه السلام در فتوحات را چنین توجیه کنند:

حضرت محتبی علاقه داشت دامنه ی نفوذ اسلام گسترش یابد، و از آن جایی که این فتوحات را در خدمت دین و در جهت گسترش نفوذ اسلام می دید، به صفوف مجاهدان پیوست و وارد میدان کارزار گردید که: «الجهاد باب من ابواب الجنه» و اندوهی را که به خاطر تضییع حق پدرش به دل داشت، برای نشر حقایق اسلامی در پرده ی مصلحت فرو پوشید، زیرا آنچه برای اهل بیت علیهم السلام اهمیت خاص داشت، اسلام بود و فدا شدن در راه آن و نه چیز دیگری. [308].

به تعبیر مرحوم حسنی:

بعید نیست که علی بن ابی طالب و فرزندانش علیهم السلام در راه نشر اسلام و اعتلای عقیده ی توحیدی، همه ی امکانات و نیروهای خود را بسیج کنند، و اگر حق خود را

[صفحه 169]

در خلافت مطالبه می کنند، به خاطر نشر اسلام و تعالیم رهایی بخش آن است. از این

رو اگر اسلام در مسیر اصلی خود قرار گیرد، چه مانعی دارد که آنان نیز سربازانی باشند در خدمت اسلام و مسلمانی؛ حتی اگر در این راه، آزار و ایذایی نیز به آنها برسد، با جان و دل می پذیرند. براستی که امیر المؤمنین بارها فرمود: «و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا علی خاصه.» [309].

مرحوم حسنی، عدم شرکت حسنین علیهماالسلام در معرکه های نبرد اسلامی در روزگار عمر بن خطاب را علی رغم این که درگیری با مشرکان در مناطق مختلف به شدت ادامه داشت و فتوحات یکی پس از دیگری نصیب مسلمین می شد و غنایم بسیار زیادی از اکناف و اطراف به سوی مدینه سرازیر بود و با وجود این که امام حسن علیه السلام در سالیان پایانی خلافت عمر، به سن بیست سالگی رسیده بود و معمولا این سن برای جنگیدند در میدان های نبردی که پیر و جوان مسلمین برای شرکت در آن سبقت می گرفتند، کاملا مناسب است، چنین توجیه می کند:

«شاید علت عدم شرکت آن دو در جنگ های دوره ی عمر این بود که امیر المؤمنین علیه السلام از دخالت در امور دولتی و سیاسی کناره گیری کرده یود. ما شک نداریم که عدم شرکت امام در جنگ ها و فتوحات اسلامی، به خاطر شانه خالی کردن از بار مسؤولیت و تمایل به حفظ جان نبود، بلکه آن طور که بیشتر راویان گفته اند، برای این بود که عمر به خاطر مصالح سیاسیی که بیشتر به نفع خود وی بود تا اسلام، بسیاری از بزرگان صحابه را ممنوع الخروج نموده و تقریبا چیزی شبیه زندگی اجباری در مدینه بر آنان تحمیل کرده بود. امام حسن

علیه السلام نیز به منظور خدمت به اسلام و نشر تعالیم آن و نیز برای حل مشکلاتی که برای مسلمین پیش می آمد، در

[صفحه 170]

کنار پدرش باقی ماند و از مدینه خارج نشد.» [310].

نظر درست

اشاره

ما نیز نمی توانیم این توجیه را بپذیریم و اعتقاد داریم که حسنین علیهماالسلام در هیچ کدام از فتوحات روزگار خلفا شرکت نداشتند، و نیز معتقدیم که این فتوحات عموما به نفع اسلام نبوده، بلکه برعکس ضربه ای بود بر پیکر اسلام. ما نظر خود را به صورت ذیل خلاصه می کنیم:

آثار فتوحات بر مردمی که سرزمینشان فتح می شد

واضح است که به دنبال این فتوحات، از طرف هیأت حاکمه هیچ گونه اهتمامی در جهت ارشاد، آموزش و پرورش و تربیت صحیح اسلامی مردم صورت نگرفت، تا عقیده ی اسلامی در درون آنان رسوخ کرده و به صورت یک نیروی عقیدتی درآید که بتواند وجدان و ضمیر انسانی را با معانی اصیل بارور سازد، و از آن جا بر کلیه ی حرکات و سکنات افراد سایه افکند و روح آنان را با مفاهیم و خصایص اسلامی انسانی عالی غنا بخشیده، در سازندگی انسان مؤثر افتد و نقش خویش را در تبلور ویژگی ها و خصایص اخلاقی بر اساس همان مفاهیمی که اعتقاد اسلامی را در وجدان و درون آنها شکوفا نموده، به منصه ی ظهور رساند.

آری، در خلال بیست سال، دامنه ی نفوذ اسلام به طوری گسترش یافت که چندین برابر فتوحات اسلامی در عهد پیامبر عظیم الشأن اسلام گردید، اما اختلاف این و آن از زمین تا آسمان بود.

[صفحه 171]

رسول اکرم صلی الله علیه و آله به اظهار مسلمانی بیان شهادتین و انجام بعضی از شعائر و ظواهر اسلامی، به طور سطحی قناعت نمی کرد، بلکه برای مردم آن بلاد معلمان و مربیانی اعزام می کرد تا ضمن آموزش کتاب خدا و حکمت و احکام دینی، آنان را ارشاد و موعظه کنند. [311].

اما از آن طرف، فتوحات انجام شده در روزگار خلفا

و امویان، هیچ گونه تعلیم و تربیت و آموزش و پرورشی را به همراه نداشت و کادرهای ورزیده ای که

[صفحه 172]

مأموریت های آموزشی مهم را در قلمرو وسیع با ساکنان زیاد انجام دهند، وجود نداشت. خلفا و فاتحان نیز به این امر مهم و حیاتی اهمیت نمی دادند.

از تسلیم شدگان تنها خواسته می شد که به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شهادت داده، بعضی از تکالیف و شعائر اسلامی را به صورت ظاهری و خالی از محتوای اعتقادی و بدون رسوخ در درون وجدان به جای آورند؛ از این روست که می بینیم در بعضی از کتاب های تاریخ آمده است: بسیاری از مناطق توسط سپاهیان مسلمان فتح می شد، اما پس از زمان اندکی به کفر و عصیان برمی گشتند و برای بار دوم توسط مسلمین گشوده می شد. [312].

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از سوی خداوند مأمور بود که از مردم، هم اسلام بخواهد و هم ایمان:

«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا أسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم.» [313].

خلفا و کشور گشایان مسلمان فقط ظاهر مسلمانی را از مردم می خواستند و بس؛ ما این سهل انگاری را در میان قریش و دیگران به عیان می بینیم، حتی بسیاری از صحابه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز همین روش را در پیش گرفته بودند. موسی بن یسار گوید:

«اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بیابانگرد های خشنی بودند؛ ما ایرانیان که آمدیم، دین اسلام را خالص گردانیدیم.» [314].

[صفحه 173]

بدین ترتیب مردمی که سرزمینشان پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله فتح شد، بر همان آداب و رسوم و

مفاهیم جاهلی حاکم بر حرکات و سکنات و روابط و مناسبات اجتماعی خود به طور عام باقی ماندند، و اسلام نه در جانشان جای گرفت و نه در ضمیرشان ریشه دوانید، چه رسد به این که در اسلام ذوب شوند و اسلام بر آنان حکمفرما باشد و در میانشان حرکت ایجاد کند. آثار و عواقب طولانی این پدیده، بسیار تأسف آور بود، زیرا در نظر آنانی که از آن بهره برداری می کردند و از اسلام جز اسمی و از دین جز رسمی سراغ نداشتند، این آداب و رسوم و مفاهیم جاهلی و انحرافات و روابط و مناسبات قبیله ای و طمع ورزی های شخصی و دیگر کارهای غیر انسانیی که به دنبال داشت، اگر نگوییم به نظرشان برگرفته از اسلام بود، باید حداقل بگوییم که آن را مخالفت و معارض اسلام نمی دیدند و در نظرشان هیچ گونه تضاد و تعارضی با هم نداشت، و کار را به جایی رساندند که اسلام به عنوان حافظ آن مطرح شد و این مفاهیم و آداب و رسوم لباس اسلام به تن کرد و رنگ دین به خود گرفت؛ از این رو در پوشش اسلام و در زیر چتر حمایتی آن در امن وامان به سر بردند.

اسلام در نفوس بسیاری از حاکمان و اعوان و انصارشان که به خاطر مصاحبت پیامبر صلی الله علیه و آله و رؤیت آن حضرت در میان توده ی مردم مکان و منزلتی داشتند، چندان رسوخ نکرده بود و بر انحرفات، مفاهیم و آداب و رسوم جاهلیت باقی بودند و از مقام و موقعیت خود در راه ثبت آن ها از هیچ کوششی فروگذار نکردند، حتی از راه جعل حدیث

و انتساب آن به رسول خدا صلی الله علیه و آله در این راه کوشیدند. در تبعیض نژادی و برتری دادن اعراب بر عجم و موارد دیگری که بدان اشارت رفت، وضع به همین منوال بود.

خلاصه این که گسترش اسلام و نشر تعالیم عالی آن، به هیچ وجه مورد اهتمام و کوشش زمامداران نبود.

[صفحه 174]

هر گاه اسلام ظاهری و بدون بعد عقیدتی و عاری از هر گونه اصول و قواعد علمی و فرهنگی باشد و روح و روان و عقل و وجدان انسان طوری جایگزین نشود که به صورت یک محرک وجدانی و درونی درآید، به تدریج متلاشی خواهد شد و در حرکات و مواضع انسان اثری از خود به جای نخواهد گذاشت. از طرف دیگر، مردم به چنین اسلامی عادت خواهند کرد و اسلام به صورتی در نظرشان جلوه خواهد کرد که هیچ منافاتی با انواع انحرافات و جنایات غیر انسانی نداشته باشد. اگر نگوییم که چنین اسلامی، به کالبد شکافی های بسیار دقیق و عمیقی نیازمند است که خیلی از نیروها و امکانات را به تحلیل برده و بخش عظیمی از آن را به هدر خواهد داد، حداقل باید بگوییم: هدایت این مردم به سوی اسلام اصیل در درازمدت، کاری مشکل و طاقت فرسا خواهد بود، در حالی که می توانستند با پیروی و تأسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و حرکت در خط پیامبر عظیم الشأن جلو بسیاری از این مصائب و مشکلات را بگیرند و واقعه را قبل از وقوع علاج کنند.

از سوی دیگر، چنین جامعه ای از امنیت و مصونیت کافی برخوردار نخواهد بود، تا آن را از گزند حوادث و

دستبرد اشرار و بیگانگان و حتی کسانی که آن را وسیله ای برای انهدام و ضربه زدن به اسلام حقیقی قرار داده اند، نگهداری کند. اسلامی که مانع رسیدن آنها به انحرافات و خواسته ها و امیال نفسانی می شود. با مراجعه به تاریخ درمی یابیم که این مسأله خصوصا در زمان امویان و پس از آن تحقق یافت.

یک متن تاریخی درباره ی جامعه ی عراق در عصر امام حسن علیه السلام می گوید:

«گروه های گوناگون از مردم با آن حضرت بودند. برخی از شیعیان او و پدرش، برخی از خوارج که هدفشان تنها جنگ با معاویه بود و می خواستند از هر راهی شده با معاویه بجنگند و برخی از آنان مردمانی فتنه جو و حریص به غنیمت های

[صفحه 175]

جنگی که دین و ایمان نداشتند، برخی نیز افراد دو دول بودند که عقیده و ایمان محکمی به آن حضرت نداشتند و برخی دیگر روی غیرت و عصبیت قومی و پیروی از سران قبایل خود به سوی اسلام آمده بودند و دین و ایمانی نداشتند.» [315].

علی رغم این که عراق نزدیکترین منطقه به مرکز خلافت اسلامی بود، و علی رغم این که از سوی هیأت حاکمه نسبت به عراق که مرکز هدایت سپاهیان مسلمان برای فتح مناطق شرقی بود، عنایت خاصی مبذول می شد، می بینیم جامعه ی عراق در روزگار امام حسن علیه السلام چنین وضعی داشت، تا چه رسد به مناطق دیگر که یا دور از مرکز خلافت بود یا به دلایلی بدانها اهمیتی داده نمی شد. در مورد این جامعه، در بحث خود درباره ی خوارج به طور مفصل صحبت کرده ایم. امیدواریم که در آینده ی نزدیک بتوانیم این بحث را به پایان برسانیم، ان شاء الله.

در متن فوق، این قسمت قابل ملاحظه است

که می گوید: «برخی از شیعیان او و پدرش بودند...» چرا که ما معتقدیم این عده آن قدر زیاد نبودند که بتوان آنها را در برابر سایرین مذکور در این نص قرار داد و به حدی نبودند که بتوانند در مقابل آنان عرض اندام کنند.

«زیرا مردم در مورد علی علیه السلام اکراه داشتند و در دل شک و تردید. دل به دنیا بسته بودند، افراد مخلص در میانشان کم بودند، مردم بصره با او مخالف بوده و کینه اش را به دل داشتند. اکثر کوفیان و قاریان آن در مقابل او بودند و مردم شام و اکثر قریش هم از حضرت دل خوشی نداشتند.» [316].

کسی از امام باقر علیه السلام روایت کرده که حضرت فرمود:

[صفحه 176]

«کان علی بن ابی طالب علیه السلام عندکم بالعراق، یقاتل عدوه و معه اصحابه و ما کان منهم خمسون رجلا یعرفونه حق معرفته و حق معرفه امامته؛ [317]؛

علی بن ابی طالب با شما در عراق بود. با اصحاب خود علیه دشمنش می جنگید، منتها در میان آنها پنجاه نفر که حق حضرت و امامتش را چنان که باید بشناسند، یافت نمی شد.»

در جنگ صفین علی علیه السلام به عدی بن حاتم فرمود:

«پیش بیا! عدی آن قدر نزدیک شد که گوشش در مقابل بینی علی علیه السلام قرار گرفت. حضرت فرمود: وای بر تو، عموم کسانی که امروز با من هستند، بر من عصیان می ورزند و نافرمانی ام می کنند، اما معاویه در میان کسانی است که از او اطاعت می کنند و فرمان می برند.» [318].

از طرفی در آن زمان، رفتار حکام با مردم عموما اسلامی نبود. نگاهی گذرا به چگونگی برخورد آنان با مردم برای تبیین این وضعیت کافی است. به

عنوان نمونه به مطلب زیر توجه فرمایید:

«اهالی افریقا نسبت به سایر ممالک، بسیار مطیع و آرام و فرمانبردار بودند، تا این که در زمان هشام بن عبدالملک اعیان و مبلغان عراقی در افریقا رخنه کردند. آنها با مشورت و تبلیغ عراقیان دست به عصیان زدند و پراکنده شدند که تا به امروز (زمان مؤلف) این وضعیت ادامه دارد. آنها می گفتند: به سبب جرم و جنایت عمال هرگز با اولیای امور خود مخالفت نمی کنیم. مبلغان عراقی به آنها گفتند: این عمال و حکام تبهکار به امر و اراده ی پیشوایان منصوب می شوند و آنها مقصر و مسؤول هستند. اهالی افریقا گفتند: باید آنها را امتحان کنیم.

عده ای حدود بیست و چند مرد به نمایندگی از مردم افریقا، به دیدار هشام آمدند.

[صفحه 177]

اما به آنها اجازه ملاقات داده نشد. ناگزیر بر «ابرش» وارد شدند و به او گفتند: به امیر المؤمنین بگو که امیر ما با لشکری که از ما و سربازان خود تشکیل داده به جنگ می رود، چون غنایمی به دست می آوریم ما را محروم کرده، آن را به لشکر خاص خود اختصاص می دهد. آن گاه می گوید: شما در این حرمان بیشتر ثواب می برید، و چون بخواهیم یک شهر و قلعه را فتح کنیم، او ما را بر سایران مقدم می دارد که سپر لشکر او شویم. آن گاه می گوید: اجر و ثواب شما در این جانفشانی بیشتر است. از این گذشته، لشکریان شکم گوسفندان را زنده زنده می شکافند و بره ها را از شکم آنها بیرون آوده و پوست می کنند و می گویند: از این پوست برای خلیفه پوستین تهیه می کنیم. برای یک پوست هزار میش را می کشند

و ما این کارها را تحمل می کنیم. سپس آنان ما را دچار گرفتاری دیگری کردند و آن، این که هر دوشیزه ی زیبایی را از میان ما می ربودند. ما پس از این ظلم و تجاوز اعتراض کرده گفتیم: ما در کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله ندیده ایم که چنین امری جایز باشد. ما هم مسلمان هستیم. اکنون آمده ایم بدانیم آیا این کارها به دستور امیر المؤمنین انجام می گیرد یا نه.

آن ها مدتی در آنجا بدون نتیجه اقامت کردند، تا این که زاد و راحله ی آنان تمام شد و ناامید شدند. آن گاه صورتی از اسامی خود را نوشته به وزرا دادند و گفتند: اگر امیر المؤمنین راجع به ما پرسید، خبر دهید که ما از آفریقا آمدیم و ناامید برگشتیم. آن گاه به سوی آفریقا رهسپار شدند. اول کاری که کردند، عامل هشام را کشتند و پرچم تمرد و عصیان برافراشتند و بر افریقا مستولی شدند. خبر شورش به هشام رسید. وضع و حال نمایندگان را پرسید. اسامی را به او دادند، دانست که این عده همان کسانی هستند که بر ضد او قیام کرده اند.» [319].

[صفحه 178]

یک متن تاریخی دیگر می گوید:

«قتیبه بن مسلم بر اهل طالقان وارد شد. عده ی زیادی از مردم آن جا را کشت، که در تاریخ نظیر آن شنیده نشده بود. در مسافت چهار فرسنگ از دو طرف، چوبه های دار نصب کرده، عده ی بسیاری را در دو جانب جاده به دار کشید که همه به یک نسق به هم پیوسته بودند.» [320].

یکی از فرماندهان در فتح گرگان، به اهالی شهر امان داد، به شرط این که حتی یک تن

از آنها کشته نشود. اما حصار را که گشود، به جز یک تن، تمام آنها را کشت. [321].

فرمانده دیگری با اهالی قنسرین مصالحه کرد. یکی از شرایط صلح این بود که قلعه و دیوار شهر را ویران کند و چنین هم کرد. [322].

والی خراسان از اهل ذمه ی سمرقند و ماوراء النهر خواست که اسلام آورند و گفت: در صورتی که مسلمان شوند و دعوتش را بپذیرند، از آنان جزیه نخواهد گرفت. آنان دعوتش را پذیرفته و اسلام آوردند، اما وی از آنان مطالبه ی جزیه کرد؛ آنان نیز اعلان جنگ کردند و با وی به نبرد پرداختند. [323].

هنگامی که عقبه بن نافع، والی معاویه بن ابی سفیان، به افریقا وارد شد، مردم را از دم شمشیر گذراند، زیرا وقتی امیری وارد می شد، از وی اطاعت می کردند و بعضی هم اظهار اسلام می نمودند، اما همین که امیر از آن جا برمی گشت، پیمان می شکستند و از اسلام برمی گشتند. [324].

[صفحه 179]

ابن اثیر می گوید:

«چون ایرانیان هجوم اعراب و غارت آنها را در سواد دیدند، به رستم و فیروزان - که هر دو از فرمانروایان ایرانی بودند - گفتند: اختلاف و کشمکش شما دو سردار به جایی رسیده که ایران را تباه و ایرانیان را خوار نموده اید.» [325].

امثال این مطالب آن قدر زیاد است که مجال تتبع و استقصای آن نیست. به همین خاطر بود که مقاومت مردم در سرزمین های فتح شده شدیدتر شد و بسیاری از آنان پیمان شکستند، به نحوی که مسلمین مجبور شدند بسیاری از مناطق را بیش از یک بار فتح کنند. (در گذشته اشاره ای به این مطلب داشتیم).

آثار فتوحات بر فاتحان

سیاست های تبعیض در سهمیه بندی بیت المال و برتری

بخشیدن عرب بر عجم و اقامت اجباری بزرگان صحابه در مدینه و سپردن پست های مهم و فرماندهی سپاهیان به گروهی خاص، غالبا بر اساس مقرارت و معیارهای اسلامی نبود، بلکه معیار اصلی این بود: برخورداری از حمایت هیأت حاکمه، یا ملاقات پیامبر صلی الله علیه و آله در برهه ای کوتاه و بالاخره قریشی بودن.

همین سیاست ها بود که از این ملت پیروز، ملت مغرور و خودپسندی به وجود آورد که حد و مرزی برای خود نمی شناخت و طبقه ای از ثروتمندان به وجود آورد که مال و ثروت منکوبشان کرد و نعمت های فراوان مسرورشان ساخت و در این راه هیچ گونه مانع و رادعی از طرف دین و وجدان سد راهشان نبود. اکثر آنان از فرزندان و اعضای هیأت حاکمه و خویشان و نزدیکانشان و به ویژه قریش بودند. امت مسلمان هر جنایتی از اینان دید. توسط همین ها بود که

[صفحه 180]

اسلام به ورطه ی هلاک افتاد.

آری، مناصب، مقهورشان ساخت و فتوحات به لحاظ غنایم و اسیرانی که به همراه داشت و موجب گسترش نفوذشان گردید، دهانشان را آب انداخت. هر یک به خود غره شد و دیگران را کوچک شمرد، خود را بزرگ دید و تکبر پیشه کرد. چه با واقعیات موجود، بر اساس تفکر جاهلیت برخورد می کردند که قبیله را اساس هر چیزی می دانست و به امت بهایی نمی داد. از طرفی فرد را مقیاس هر چیز و منشأ تمامی برخوردها و مناسبات و تمامی مواضع و تحرکات خود می دانست، نه گروه را آنان شدیدا به تقویت و تثبیت سلطنت و حکومت خود همت گماردند و با پول و رشوه، و وعده ی پست و مقام، انصار را در

اطراف خود جمع کردند؛ سپس با ازدواجهای قبیله ای سعی نمودند خود را با سران قبایل و طوایف قدرتمند نزدیک کنند. برای نیل به اهداف مورد نظر، سیاست های دیگری نیز در پیش گرفتند که بسیاری از اوقات، خشونت و ارعاب، و قتل و کشتار، تنها یکی از آن ها بود. [326] همچنین به گسترش نفوذ و حکومت خود [در مناطق مختلف] به این اعتبار که در درجه اول، ملک شخصی و قبیله ای آنان است، ادامه دادند. [327].

اگر ابوبکر و عمر نمی دانستند که خلیفه اند یا پادشاه [328]، معاویه، پسر ابوسفیان، خود را پادشاه بالفعل نامید. عده ی دیگری نیز خود را پادشاه

[صفحه 181]

می دانستند. عمر هم خود را در بعضی از مناسبت ها پادشاه می خواند. [329].

معاویه و امویان - و حتی بسیاری از مردم - آنان را ملوک قیصری می دانستند و در نظرشان اسلام و مسلمانی، تنها شعاری بود که در خدمت این پادشاهی قرار داشت و به تقویت آن کمک می کرد؛ از این رو اگر تشخیص می دادند که روزی مانع آنان از رسیدن به آمال و آرزوها و اهدافشان خواهد شد، آن را در هم کوبیده از ریشه نابود می کردند.

پس استفاده کنندگان اصلی فتوحات - خصوصا در درازمدت - همین قشر خاص بودند و هم اینان بودند که اشیای نفیس مرا ربودند و زمین های بزرگ، طلا و غنائم خالصی را برای خود برداشتند، و نیز زنان زیبا - زنانی را که به عنوان اسیر و کنیز به اسارت درآورده بودند - مختص خود می دانستند. در روزگار خلفای سه گانه، ثروت اینان به ارقام افسانه ای رسیده بود. متون تاریخی این مطلب را تأیید می کند. [330] در زمان حکومت امویان، این ارقام افزایش

یافت و چند برابر شد. حکومت اموی حد و مرزی برای خود قایل نبود. این حکومت اشرافی، دین و ایمان چندانی نداشت. خالد قسری، حقوق سالانه اش به بیست میلیون درهم می رسید. این در حالی بود که اموال اختلاسی وی از صد میلیون تجاوز می کرد. [331].

می بینیم عمر بن خطاب که گفته می شود از زاهدترین مردم بود و حتی

[صفحه 182]

می گویند: چون از دنیا رفت، مالی از خود بر جای نگذاشت [332]، آن طور که بعضی از نصوص بیان می کند، از بیت المال ارتزاق می کرد و بر خود بسیار سخت می گرفت، زمانی که دچار مخمصه و گرفتاری شدیدی شد. با یارانش در این باره مشورت کرد، آنان رأی دادند که به اندازه ی قوت خود از بیت المال بخورد. [333].

همین عمر که این چنین درباره اش گفته می شود، چهل هزار درهم صداق و مهریه ی یکی از همسرانش کرد، [334] و یکی از دامادهایش که از مکه بر او وارد شده بود، ده هزار درهم از اصل مال خود هبه کرد. [335].

می گویند: یکی از فرزندان عمر، سهم الارث خود را به عبدالله بن عمر، به صد هزار درهم فروخت. [336].

مؤید این مطلب، گفته ی ابویوسف است که می گوید:

«عمر چهار هزار اسب نشان دار در راه خدا داشت. به هر کس که سهمش اندک بود یا نیازی داشت، یکی از آن ها را می داد و به او گوشزد می کرد که اگر آن را خسته کنی یا علف و آب ندهی تا لاغر شود، ضامن هستی، اما اگر با آن به جهاد رفتی و زخمی برداشت یا تو خود آن را زخمی کردی، بر عهده ی تو چیزی نیست.» [337].

چنان که به نظر می آید، این اسب ها از آن

خود عمر بود. وی این عمل را به قصد نزدیکی به خدا انجام می داد و اگر درست باشد که ارث یکی از فرزندان او

[صفحه 183]

صد هزار درهم بود، این هم بعید نمی نماید.

این در زمانی بود که بسیاری از مردم در سخت ترین شرایطی که یک انسان می تواند زندگی کند، روزگار می گذراندند و بسیاری از آنان تنها دو تکه پارچه داشتند که با یکی عورت و وبا دیگری عقبشان را می پوشاندند.

شاید به همین خاطر و برای دفاع از جنبه ی زاهد مآبانه خلیفه است که حسن بصری تلاش دارد [338] تا از خلیفه ی دوم در این باره دفاع کند. وی ضمن تکذیب کسی که می گفت: «عمر به ثلث مالش - چهل هزار - وصیت کرد»، کوشید تا آن را چنین توجیه نماید:

«به خدا سوگند چنین نیست! مال عمر کمتر از این بود که ثلث آن چهل هزار باشد. شاید وی به این مال سفارش کرده و بازماندگانش آن را اجازه داده اند.» [339].

به هر حال می توان شواهد و ادله ی فراوانی مبنی بر اهتمام شدید حکام و دار و دسته ی آن ها در جمع آوری مال و ثروت و رسیدن به غنیمت - به حق یا به ناحق - جمع آوری کرد. کافی است که بدانیم: زیاد، حکم بن عمر غفاری را به خراسان فرستاد. حکم، غنائم زیادی به دست آورد. زیاد به او نوشت:

«امیرمؤمنان مرقوم داشته است که سفید و سرخ را برای او انتخاب کنیم و ذره ای طلا و نقره بین مسلمانان تقسیم نشود.» حکم از اجرای این فرمان سر باز زد و آن را در میان مسلمین تقسیم نمود. معاویه کسی را فرستاد که او را دست بند زد و به زندان

انداخت، تا این که با همان قید و بندها جان داد و دفن گردید. او می گفت: «همانا من مخاصم هستم.» [340].

[صفحه 184]

از زمان خلیفه ی دوم آزار و اذیت مردم برای گرفتن خراج شروع شد. [341].

همان طور که دیدیم اینان از اهل ذمه که مسلمان می شدند نیز خراج می گرفتند و دلیل می آوردند که خراج در حقیقت به منزله ی مالیات سرانه ی بندگان است و اسلام آوردن بنده، مالیات را از وی ساقط نمی کند. عمر بن عبدالعزیز این سیاست را ادامه نداد و مالیات فوق را از ذمیانی که مسلمان می شدند نمی گرفت. [342]. عمر بن خطاب تلاش کرد تا از مردی که اسلام آورده بود جزیه بگیرد. چه در نظر وی، این مرد مسلمان شده بود تا در پناه اسلام باشد. آن مرد در پاسخ عمر گفت: اسلام، خودش پناه است. عمر نیز گفت: راست گفتی، اسلام خودش پناه است. [343].

داستان چند برابر کردن خراج نصارای تغلب، توسط عمر بن خطاب نیز معروف و مشهور است و نیازی به بیان ندارد. [344].

خالد بن ولید در حالی که لشکریان خویش را مخاطب ساخته بود و آنان را برای فتح سرزمین سواد تشویق می کرد، چنین گفت:

«آیا نمی نگرید که چگونه غلات این دیار همچون کوه بر روی هم قرار گرفته است؟ به خدا سوگند! اگر جهاد در راه خدا و دعوت مردم به سوی او هم بر ما واجب و چیزی جز معاش زندگی بر ما لازم نبود، باز هم نظر ما این بود که با مردم این سرزمین بجنگیم، تا از دیگران نسبت به آن سزاوارتر باشیم و گرسنگی و فقر را

[صفحه 185]

برای کسانی واگذار کنیم که در فقر و

تنگدستی به سر می برند و راهی را که شما در پیش گرفته اید و جهادی را که شما انجام می دهید رها کرده اند.» [345].

در فتح «شاهرتا» بعضی از بردگان مسلمان به اهالی شهر امان می دادند، اما مسلمانان از این امر ناخشنود بودند، تا این که مسأله را با عمر بن خطاب در میان گذاشتند. عمر نوشت: «برده ی مسلمان از مسلمانان است و امان او امان آنها.»

راوی می گوید: «با این بیان عمر، غنایمی که بر آن اشراف پیدا کرده بودیم، از دست دادیم.» [346].

یکی از شعرا در هنگام مرگ مهلب سرود:

الا ذهب الغزو المقریب للغنی

و مات الندی و الجود بعد المهلب

پس از مهلب، هم جنگ هایی که مردم را به پولداری نزدیک می ساخت از بین رفت و هم جود و کرم در میان مردم به خاموشی گرایید.

آری، این فتوحات برای پر کردن جیب جنگجویان و احیانا تقویت بنیه ی نظامی آنان برای پیروزی بر خصم بود.

آنچه خالد بن ولید بیان کرد، تمام حقیقت نیست، زیرا آنچه به طبقه ی مستضعف سپاه می رسید، تنها بخش بسیار اندکی از غنایم بود که برای رفع نیاز و سد جوع آنها کافی نبود و آن قدر کم بود که بلافاصله تمام می شد، در حالی که اینان جلوداران سپاه و طلایه داران فتح و پیروزی بودند. بسا که بسیاری از آنان کسانی بودند که روز پیش سرزمینشان فتح شده بود. همان طور که درباره ی مردم افریقا گذشت (کسانی که نزد هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، آمدند تا از رفتار کارگزاران شکایت کنند) همین افراد از بسیاری از امتیازات محروم می شدند،

[صفحه 186]

اما اکثرشان در این جنگ ها منبعی برای عیش و نوش خویش فراهم دیده و از این

راه به مال و ثروتی هر چند نا چیز و اندک دست یافتند. همین امر موجب شد تا اگر هم در میانشان کسی کم ترین اطلاعی از احکام اسلامی داشت، از تمامی اعمال و کردار شیطانی و غیر اسلامی حاکمان چشم پوشی کرده، آن را نادیده بگیرد.

بعضی از نهضت ها که علیه نظام حاکم شروع می شد، گر چه گاهی نتایجی به همراه داشت، اما چیزی نمی گذشت که در برابر ضربات خرد کننده و کوبنده ی نظام حاکم از پای درمی آمد و به پایان می رسید.

به هر حال، جنگ برای به دست آوردن مال و غنیمت، صفت مشخصه ی این فتوحات بود. آن چنان که در نظر دارم - اگر چه علی رغم بررسی زیاد نتوانستم فعلا آن را پیدا کنم - در بعضی از معرکه ها طرف مقابل، اسلام خویش را اعلام می کرد، اما چون فاتحان در اموال و زنانشان طمع داشتند، به آن وقعی نمی نهادند و حتی آنان را دروغگو قلمداد کرده و آن را نادیده می گرفتند. [347].

در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز آثار این پدیده را می بینیم، زیرا در آن موقع هنوز مسلمانان به مرحله ی نضج و کمال نرسیده بودند و با اسلام و احکام آن به نحو مطلوب و شایسته ای تعامل نداشتند و تمایلات جاهلی و طمع ورزی های دنیوی هنوز هم در میان آنها دیده می شد. حارث بن مسلم تمیمی - که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وی را به همراه عده ای برای شرکت در سریه ای اعزام کرده بود - می گوید:

«چون به مغار رسیدیم، اسبم را حرکت دادم و از همراهانم پیشی گرفتم. مردم قبیله با آه و ناله به استقبال ما آمدند.

به آنان گفتم: بگویید: «لا اله الا الله» تا در امان باشید. آنان نیز تهلیل به جای آوردند. همین که همراهانم از راه رسیدند، مرا

[صفحه 187]

بر این کار توبیخ و سرنش کردند و گفتند: ما را از غنیمتی محروم کردی که به ما روی کرده بود. وقتی برگشتیم، ماجرا را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم. حضرت در حق من دعا کرد و مرا بر این کار تحسین و آفرین گفت. آن گاه فرمود: خداوند در ازای هر نفر از آنان برایت فلان و فلان مقدار ثواب و پاداش نوشته است.» [348].

ابن ابی الحدید معتزلی در مقام اصرار بر لزوم وارد شدن علی علیه السلام در شورای شش نفره به دلیل کینه و بغض شدید قریش و عرب نسبت به او، می گوید:

«اما اسلام بسیاری از اعراب چنین نبود، چه گروهی از آنان به پیروی از سران قبایل خود اسلام آوردند و گروهی به طمع در غنائم، عده ای به خاطر ترس از شمشیر مسلمان شدند و گروهی هم بنابر غیرت و عصبیت قومی و برای پیروز شدن بر دیگر قبایل، گروهی هم اسلام پذیرفتند، زیرا با دشمنان و مخالفان اسلام، عداوت و دشمنی داشتند.» [349].

از همه ی این ها گذشته، طبیعی می نماید که زندگی همراه با تنعم و رفاه هیأت حاکمه و اطرافیان آنان و نیز کام جویی از زنان زیبا و کنیزکان دلفریب، موجب گردد که بذر رفاه طلبی و سلامت خواهی و تن پروری در دل ها افشانده شود و سبب شود که دیگران خود را به خطر انداخته و در راه کسب امتیازات بیشتر و حفظ آن، قربانی نمایند.

از طرف دیگر، همین کنیزکانی که به جرگه ی مسلمین درنیامده

بودند، یا هنوز اسلام و مسلمانی در قلوب آنان ریشه دوانیده بود، در میان جامعه ی اسلامی به سر می بردند و تربیت و پرورش نوزادان مسلمان را بر عهده داشتند، چه این که این کودکان، فرزندان خود کنیزکان بوده باشند یا فرزند مادران آزاده.

از این رو می بینیم که بسیاری از اشراف و رؤسای آنان از مادرانی به دنیا

[صفحه 188]

آمده اند که نصرانی بودند، مثل:

1. حارث بن ابی ربیعه ی مخزومی؛

2. خالد قسری؛

3. عبیده ی سلمی؛

4. ابواعور سلمی؛

5. حنظله بن صفوان؛

6. عبدالله بن ولید بن عبدالملک؛

7. یزید بن اسید؛

8. عثمان بن عنبسه بن ابی سفیان؛

9. عباس بن ولید بن عبدالملک؛

10. مالک بن ضب کلبی؛

11. شقیق بن سلمه، ابووائل؛

12. عبدالله بن ابی عمرو بن حفص بن مغیره ی مخزومی؛ [350].

13. عمر بن ابی ربیعه؛ [351].

14. ابوسلمه بن عبدالرحمن [352]؛

15. یوسف بن عمرو. [353].

طلحه نیز در زمان عمر با یک زن یهودی ازدواج کرد، [354] و با وجود این که عمر خود یک غلام نصرانی داشت که مسلمان نشده بود و در زمان وفات خود

[صفحه 189]

آزادش کرد [355]، به ابوموسی که منشی اش یک برده ی نصرانی بود اعتراض کرد! [356] معلم فرزندان سعد بن ابی وقاص نیز نصرانی بود. [357].

اگر بخواهیم تمامی موارد را در این جا برشماریم، بحث به درازا خواهد کشید.

به هر حال، تربیت و پرورش نوزادان توسط این کنیزکان، می توانست از میزان پای بندی دینی مردم بکاهد و التزام این کودکان را به احکام اسلامی به شدت کاهش دهد و طبیعتا خطری جدید برای اسلام و مسلمانان به همراه آورد؛ از این روست که می بینیم امامان بزرگوار شیعه علیهم السلام می کوشیدند تا بردگان و کنیزکان را با تعلیمات اسلامی شایسته ای تربیت کنند و آنان

را در راه خدا آزاد سازند. [358].

اسلام به طور وسیع و گسترده ای آزادی بردگان را تشویق کرده، برای این کار، وسایل اجباری و اختیاری زیادی قرار داده است که خود می تواند مسأله ی بردگی را از اساس از بین ببرد. دین اسلام، آزادی بردگان را امری راجح و شایسته قرار داده که هیچ وسیله ای نیاز ندارد.

از سوی دیگر می بینیم آن موقع که حکام در صدد پرورش جوانان برای مناصب و مقامات عالیه و نیز شکوفایی شخصیت آنان برمی آیند، از فتوحات اسلامی در زمینه ی ارضای خواسته ها و اشباع غرور جوانی آنان بهره برداری می کنند، حتی معاویه، پسرش یزید را وادار می کرد که فرماندهی سپاهی را که

[صفحه 190]

برای فتح منطقه ای اعزام می شد، بر عهده بگیرد. [359].

به علاوه، فتوحات اسلامی در جهت دور ساختن معترضان و نیز کسانی استفاده می نمودند که از اعمال و دخل و تصرفات نابجای حکام و اطرافیان آنان ناراضی بودند و صدا به اعتراض می گشودند؛ برای نمونه و به عنوان شاهدی بر مدعا، یک مورد را متذکر می شویم:

آن گاه خشم و تنفر عمومی از عثمان به اوج خود رسید و اوضاع وخیم گردید، مشاوران و کارگزاران خود را خواست و برای رویارویی و مقابله با تنفر و انزجار عمومی و خواسته های مردم که می گفتند: باید عثمان عمال خود را عوض کند و افراد بهتری به جای آنان به کار گمارد، با آنان به مشورت پرداخت و نظر آنان را جویا شد. [360] این کارگزاران عبارت بودند از: معاویه، عمرو بن عاص، عبدالله بن سعد بن ابی سرح، سعید بن عاص و عبدالله بن عامر. [361].

عبدالله بن عامر نظر خود را چنین اعلام کرد:

«ای امیرمؤمنان! رأی من

این است که به آنان دستور جهاد دهی تا بدین طریق مشغول بوده و کاری به کار تو نداشته باشند و آنان را در جنگ ها زیاد بداری تا در برابرت نرم و رام شوند و همه به خود پرداخته و اندیشه ای جز زخم پشت مرکوب خود و شپش پوستین خویش نداشته باشند.»

[صفحه 191]

در متن دیگری اضافه می کند:

«عثمان عاملان خویش را به محل کارشان پس فرستاد و گفت: با کسانی که آن جا هستند سختی کنند و آنان را امر کرد که مردم را در سپاه های اعزام شده، زیاد نگه دارند و نیز تصمیم گرفت مقرری آن ها را لغو کنند، تا این مطیع شوند و به او نیاز پیدا کنند.» [362].

هنگامی که مردم مسلمان برخی از کارهای عثمان را مورد انتقاد قرار دادند، معاویه نظر داد که علی و طلحه و زبیر را بکشد و او رد کرد. معاویه گفت:

پس راه دوم را انتخاب کن!

- کدام راه؟

- آنان را از هم جدا کن تا دو تن با هم در یک شهر نباشند و آنان را در سپاه ها و لشکرها به جاهای دور دست اعزام کن، تا این که زخم مرکوب هر کدام برایش از نماز مهم تر باشد.

- شگفتا! بزرگان انصار و مهاجرین و کبار صحابه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سایر اعضای شورا را از دیارشان اخراج کنم و بین آنان و خانواده شان جدایی افکنم! [363].

یعقوبی درباره ی معاویه می گوید:

«هر گاه از کسی چیزی به وی می رسید که آن را خوش نمی داشت، با بذل و بخشش دهانش را می بست و چه بسا که او را سر به نیست می کرد یا همراه سپاهیان به

جنگ روانه می کرد و او را جلو می انداخت. بیشتر کار معاویه را مکر و خدعه تشکیل می داد.» [364].

[صفحه 192]

چیزهای زیاد دیگری نیز در این باره هست که در این فرصت کوتاه، مجال تتبع و استقصای آن نیست.

ائمه و فتوحات اسلامی

الف) با توجه به مطالبی که گذشت روشن می شود که چرا امیر المؤمنین علیه السلام حتی در زمان خلافت خود، قدمی در جهت این فتوحات و گسترش بلاد اسلامی برنداشت، بلکه سعی در تثبیت اصول عقاید و ارزش های والا و اصیل اسلامی و نشر تفکر قرآنی ناب محمدی صلی الله علیه و آله و دادن خط صحیح اسلام به امت و متصدیان اداره ی امور مملکت داشت، چه در زمینه ی افکار و اندیشه ها و چه در زمینه ی برخوردها و موضع گیری ها و بلکه در زمینه ی تربیت و ترکیه نفس.

حضرت علیه السلام در خطبه ای به این مطلب اشاره کرده می فرماید:

«و رکزت فیکم رأیه الایمان، و وقفتکم علی حدود الحلال و الحرام؛ [365].

و پرچم ایمان را در میان شما نصب نمودم [تا گمراه نشوید] و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم.»

از طرف دیگر، امیر المؤمنین علیه السلام در ایام خلافت و زمامداری خود به پاکسازی و تصفیه ی جبهه ی داخلی از لوث وجود عناصر فاسدی پرداخت که هنوز با مفاهیم جاهلی می زیستند و می خواستند بر امت مسلمان زورگویی نموده و مقدرات مسلمین را به بازی بگیرند و در راه رسیدن به اهداف شوم غیر انسانی خود، از آن استفاده کنند.

ب) مسأله ی مهم دیگری که باید در این جا بدان اشاره کنیم، این است که در جهاد ابتدایی اجازه ی امام عادل شرط است و تا امام عادل اجازه ندهد، نمی توان به

[صفحه 193]

جهاد

ابتدایی اقدام کرد. [366] ما عقیده داریم که پیشوایان حق، این فتوحات و شرکت در آن را به مصلحت اسلام و مسلمانان نمی دیدند.

روایت شده که حضرت صادق علیه السلام به عبدالملک بن عمرو فرمود:

یا عبدالملک، مالی لا اراک تخرج الی هذه المواضع التی یخرج الیها اهل بلادک؟

- قلت: و أین؟

- حده، و عبادان، و المصیصه، و قزوین!

- انتظارا لاکرکم و الاقتداء بکم.

- ای و الله، لو کان خیرا ما سبقونا الیه. [367].

- چه شده که می بینم با همشهری هایت هدایت به سوی مناطقی که می روند خارج نمی شوی؟

- کجا؟

- حده، آبادان، مصیصه و قزوین!

- منتظر فرمان شما هستم و به شما اقتدا نموده ام.

- به خدا سوگند؛ اگر خیری در آن بود، هرگز از ما پیشی نمی گرفتند.

روایاتی داریم دال بر این که ائمه علیهم السلام نه تنها شیعیان خود را برای شرکت در این جنگ ها ترغیب نمی کردند، بلکه برعکس، آنان را از چنین اقدامی باز می داشتند و حتی اجازه ی مرزداری به آنها نمی دادند و کمک مالی آنان را در این مورد، ولو این که نذر کرده باشند، قبول نمی کردند. [368].

[صفحه 194]

آری، درست است که اگر دشمن به بلاد مسلمین هجوم آورد، بر همگان است که برای دفاع از اساس اسلام به دفع تجاوز اقدام نمایند، اما نه به خاطر دفاع از حکام و سلاطین. [369].

حضرت علی علیه السلام در روایتی می فرماید:

«لا یخرج المسلم فی الجهاد مع من لا یؤمن علی الحکم و لا ینفذ فی الفی ء امر الله عزوجل؛ [370].

مسلمان حق ندارد با کسی که به حکم اسلام ایمان ندارد و در مورد غنائم، امر خدا را اجرا نمی کند، برای جهاد خارج شود.»

ماجرای زیر مؤید این مطلب است:

«روزی عثمان، بزرگان

صحابه، مثل: علی علیه السلام، طلحه، زبیر، سعید بن زید و سعد بن ابی وقاص را در مسجد رسول اکرم صلی الله علیه و آله جمع کرد و در مورد فتح افریقا با آنان مشورت کرد. اکثریت رأی دادند که مصلحت ایجاب می کند که افریقا به دست غرض ورزان و هواپرستان و منحرفان نیفتد.» [371].

ائمه علیهم السلام بدون شک میل داشتند که دامنه ی نفوذ اسلام گسترش یابد و اسلام در سراسر گیتی منتشر شود، اما آن طور که نصوص تاریخی بیان می کند، راه و روشی را که خلفا برای انجام آن در پیش گرفته بودند، اشتباه و خطرناک می دانستند.

به هر حال، مطالبی که گذشت، برای القای شک و تردید در صحت آنچه که به امام حسن و امام حسین علیهم السلام نسبت داده می شود - که در فتح گرگان و یا فتح

[صفحه 195]

افریقا شرکت داشته اند - کافی است. با وجود این، بسیاری از کتب تاریخی که اسامی شخصیت های شرکت کننده در فتح افریقا را ذکر کرده اند، نامی از این دو نبرده اند. درصورتی که حسنین علیهماالسلام از شخصیت هایی بودند که ذکرشان در مناسبت هایی این چنین، برای سیاست حاکم اهمیت به سزایی داشت.

این مطلب به ما می فهماند که زیر کاسه، نیم کاسه ای بوده و اطمینان به آنچه گفته می شود، بدون تحقیق و کاوش، کار خوبی نیست و بلکه ظلم به تاریخ و حقیقت است.

ج)مؤید مدعای ما در عدم شرکت حسنین علیهماالسلام در فتوحات، مطلبی است که علامه پژوهشگر، سید مهدی روحانی، بیان کرده است. او می گوید:

«علی علیه السلام دو فرزندش، حسن و حسین علیهماالسلام را از شرکت در معرکه های جنگ صفین بازداشت. در یکی از روزها امیر المؤمنین علیه السلام متوجه شد که فرزندش

حسن علیه السلام خود را آماده شرکت در کارزار کرده است، بلافاصله فرمود:

املکوا عنی هذا الغلام لا یهدنی، فاننی أنفس بهذین علی الموت، لئلا ینقطع بهما نسل رسول الله صلی الله علیه و آله؛ [372].

جلو این پسر را بگیرید تا با مرگ خود پشت مرا نشکند که من از آمدن این دو (حسن و حسین علیهماالسلام)به میدان کارزار دریغ دارم. مبادا با مرگ آنها نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله قطع شود.»

این در زمانی است که امام حسن علیه السلام اولاد زیادی دارد. حال چگونه ممکن است آن دو را اجازه فرمود باشد که همراه یک فرمانده اموی یا غیر اموی از مدینه خارج شوند، آن هم در زمانی که یا فرزندی نداشت و اگر هم داشت

[صفحه 196]

بسیار کم بود؟!

این مطالب برای ما روشن می کند که آنچه به بعضی از بزرگان نسبت داده می شود، مبنی بر شرکت حسنین علیهماالسلام در فتح گرگان و افریقا قبول دارد، غیر قابل اعتماد است و نمی توان آن را پذیرفت.

شاید هدف از طرح چنین مسائلی، دادن وجهه ی شرعی به خلافت عثمان و بیان این مطلب باشد که حتی اهل بیت علیهم السلام نیز آن را قبول داشته اند، تا بدین وسیله مردم را به قبول آن وادار نمایند. در موارد زیادی دار و دسته ی اموی و هواداران عثمانی چنین کرده اند.

د) اگر بخواهم بر این نظر خویش اصرار ورزیده، آن را در توجیه شرکت حسنین علیهم السلام در فتوحات زمان خلفا - آن طور که عده ای گمان کرده اند - معتبر بدانیم، باید متذکر شوم که بدون شک، جهاد و گسترش نفوذ اسلام، امری است پسندیده و مورد رضای شرع مقدس اسلام، اما این

بدان معنا نیست که فتوحاتی که در زمان خلفا با آن وضع خاص صورت گرفته، مورد رضای اسلام و ائمه علیهم السلام بوده است، و گرنه چرا امیر المؤمنین علیه السلام این جهاد مقدس را ترک نمود و مدت 25 سال در گوشه ی خانه نشست و دست روی دست گذاشت؟ آیا جز همین علی علیه السلام نبود که طی سالیان دراز در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله جنگ هایی را به انجام رساند و به مبارزه با هماوردان قریش پرداخت؟ مگر نه این است که در آن موقع هیچ جنگی بر پا نمی شد، مگر این که علی علیه السلام پرچمدار آن بود و قهرمانان عرب را به خاک مذلت می نشاند؟ آیا معقول است که بگوییم: علی علیه السلام در این مدت دراز)25 سال) به زهد و پرهیزگاری پرداخت و در انجام واجبات شرعی خود کوتاهی کرد و تعلل ورزید؟!

یا نه، مسأله چیز دیگری است و آن این که حکام تمایل نداشتند که علی علیه السلام در آن فتوحات و در هر آنچه تحت سیطره ی خود داشتند، شرکت داشته باشد،

[صفحه 197]

و خودشان حضرت را همچون سایر بزرگان صحابه در مدینه محبوس کرده بودند.

البته اعتذار علامه ی مرحوم، هاشم معروف الحسنی، در این باره همین است. [373].

تاریخ، تمامی این نظرها را رد می کند و تصریح دارد که آنان می خواستند علی علیه السلام با آن ها همراه باشد، خود حضرت از آن امتناع می ورزید.

مسعودی می گوید:

«آن گاه که عمر با عثمان بن عفان در مورد جنگ با ایرانیان به شور و مشورت پرداخت، عثمان چیزهایی به وی گفت. از جمله گفت: سپاه اعزام کن و هر کدام را با سپاه بعدی تقویت نما و مردی را بفرست

که در کار جنگ، تجربه و بصیرت کافی داشته باشد!

عمر گفت: او کیست؟

-علی بن ابی طالب.

[صفحه 198]

-پس او را ببین و با وی گفتکو کن! بنگر که آیا به این کار راغب است یا نه؟!

عثمان بیرون شد و علی را ملاقات کرد و با او به مذاکره پرداخت، اما علی علیه السلام این را خوش نداشت و رد کرد. عثمان به نزد عمر آمد و جریان را به اطلاع او رساند.» [374].

بلاذری نیز این مسأله را به اختصار بیان کرده است؛ و می گوید:

«عمر از علی علیه السلام خواست برای فرماندهی سپاه اسلام به قادسیه عزیمت کند؛ علی علیه السلام خواهش عمر را رد کرد؛ از این رو عمر، سعد بن ابی وقاص را اعزام کرد.» [375].

در داستان دیگری می بینیم: آن هنگام که ابوبکر در مورد اعزام امیر المؤمنین علیه السلام برای جنگ با اشعث بن قیس، با عمر مشورت کرد و گفت:

«تصمیم گرفته ام علی بن ابی طالب را فرمانده گروه کنم، زیرا وی فرد عادلی است که به جهت فضل و دانش و شجاعت و قرابتی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد، مورد رضای اکثریت مردم است.» [376].

عمر گفت:

«راست گفتی ای خلیفه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله! به درستی که علی همان طور است که گفتی و بلکه بالاتر از آن است که تو وصف کردی، لکن من از یک خصلت او بر تو خوف دارم.

- آن چه خصلتی است؟

- می ترسم علی از جنگ با این قوم خودداری کند و با آنان جهاد نکند، که اگر چنین

[صفحه 199]

کرد، هیچ کس به طرف آنان حرکت نخواهد نمود، مگر از روی اکراه و اجبار. [377]

نظر من این است که علی علیه السلام را در کنارت در مدینه نگه داری، چه از او بی نیاز نیستی و لازم است در امور مملکت با وی مشورت کنی، به جای وی عکرمه را بفرست!» [378].

به علاوه، در شام عمر از علی علیه السلام به ابن عباس شکایت کرد و گفت:

«از عموزاده ات به تو شکایت می کنم. از او خواهش کردم که با من از مدینه خارج شود، اما او خواهش مرا رد کرد، اما من هنوز هم او را سزاوار می دانم.» [379].

از طرفی برای آنان خیلی بهتر بود که مردم علی علیه السلام را به عنوان فرمانده نظامی تحت امر حکومت بشناسند، تا یک رقیب توانا و قدرتمند که با گفته های رسول خدا علیه السلام با آنان محاجه و استدلال می کند. [380].

اما چرا علی علیه السلام آن موقع که عمر درباره ی جنگ با ایرانیان با حضرت مشورت کرد، نظر مساعد داشت؟ باید در پاسخ به این سؤال بگوییم: همان طور که از متن کلام علی علیه السلام در این باره معلوم است، هدف حضرت حفظ اساس و اصل اسلام

[صفحه 200]

بود. (علاقه مندان در این باره به گفتار حضرت علیه السلام در منابع تاریخی مراجعه کنند).

با توجه به مطالبی که گذشت، می توان اطمینان و بلکه قطع و یقین پیدا کرد که حسنین علیهماالسلام در جنگ های آن دوره شرکت نداشته اند و آنچه در این باره به آن دو نسبت داده می شود، از اساس باطل است.

سهمی در کتاب تاریخ گرگان گوید:

«عباس بن عبدالرحمن مروزی در کتاب خود، تاریخ جرجان گفته است: حسن بن علی و عبدالله بن زبیر در مسیر خود به گرگان، از اصفهان گذر کردند. اگر این گفته درست باشد، معلوم می شود که این حادثه در

زمان خلافت امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب - رضی الله عنه - بوده است.» [381].

در مورد شرکت بعضی از بزرگان و مخلصان صحابه در این فتوحات، باید متذکر شد که ظاهرا از حقیقت امر غافل بوده و منظورشان خدمت به دین خدا و یاری اسلام و مسلمین بوده است، و از طرفی آن طور که برمی آید، از نظر پیشوایان معصوم درباره ی این فتوحات بی اطلاع بوده اند، زیرا همان طور که دیدیم، آشکارا تلاش می شد که مردم نظر علی علیه السلام را در این باره ندانند و چه بسا هیأت حاکمه، آنان را با اعمال فشار در چنین کارهای مهمی اعزام می کردند.

[صفحه 201]

امام حسن و محاصره ی عثمان

مورخان می گویند: هنگامی که انقلابیان، عثمان را به محاصره ی خود درآوردند، علی علیه السلام دو فرزندش، حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان به خانه اش فرستاد. طلحه و زبیر نیز هر کدام فرزند خود را بدین منظور فرستادند.

می گویند: بر اثر سنگ هایی که مردم به طرف خانه ی عثمان پرتاب می کردند، امام حسین علیه السلام در کنار در خانه ی عثمان مجروح شد و خون بر صورتش جاری گردید. آن گاه انقلابیان از دیوار خانه بالا رفته و عثمان را کشتند. امیر المؤمنین علیه السلام چون آشفته ای غمین از راه رسید و یک دست خود را بلند کرد به صورت حسن زد و دست دیگرش را به سینه ی حسین، و دیگران را ملامت کرد و ناسزا گفت که چگونه امیر المؤمنین کشته شد و شما در خانه حاضر بودید؟! [382].

[صفحه 202]

بعضی این گفته را بعید دانسته اند، زیرا رفتار ناهنجار عثمان نسبت به امام و فرزندانش، چنین اقدامی را بعید می گرداند؛ به علاوه، امام و فرزندانش نمی توانستند از مهاجرین و انصار

و یاران شایسته ی رسول خدا صلی الله علیه و آله فاصله بگیرند و با آنان به مخالفت بپردازند. اگر بخواهیم بر این گفته صحه بگذاریم، باید بگوییم: حضور حسن علیه السلام در جبهه ی دفاع از عثمان، صرفا برای این بود که کسی نتواند امام و فرزندانش را به شرکت در انقلاب علیه عثمان متهم نماید و آنان را شریک قتل او بداند. [383].

از گفتار سید مرتضی (ره) چنین برمی آید که وی نیز در این که امیرالمؤمنین، علی علیه السلام فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان فرستاده، شک و تردید دارد. او می گوید:

«اگر حضرت آن دو را فرستاده باشد، برای این بوده که مانع هتک حرمت و قتل عمد عثمان شوند و از منع خانواده و زنان عثمان از آب و غذا جلوگیری کنند، نه این که مانع خلع وی توسط انقلابیان گردند.» [384].

[صفحه 203]

محقق دیگری می گوید:

«خلیفه به دلیل بدرفتاری با مسلمین مستحق قتل بود. قاتلان وی کسانی که بدان راضی بودند، جمهور صحابه ی بزرگوار بودند و اصلا معقول نبود که حسنین علیهماالسلام در مقابل اینان ایستاده باشند.» [385].

گوییم:

1. این که می گویند: قاتل عثمان، بزرگان صحابه بودند یا لااقل بدین عمل رضایت داشتند، صحیح، اما بدون تردید کسانی مثل و طلحه و زبیر نیز در میان انقلابیان بودند و آنان تنها برای رسیدن به منافع دنیوی به پا خاسته بودند، تا یاری و پیروزی حق و مظلومان.

2. این که روایت می گوید: طلحه و زبیر نیز فرزندانشان را برای دفاع از عثمان فرستادند، از نظر ما شکی در بطلان آن نیست. بنابر منابع موثق، طلحه، زبیر، عایشه و دیگران از سر سخت ترین دشمنان عثمان بودند.

نیازی به ذکر منابع دیده نمی شود، چه این مسأله از مسلمات تاریخ است.

3. این که می گویند: امیر المؤمنین علیه السلام به صورت حسن علیه السلام سیلی زد و با دست دیگرش به سینه ی حسین علیه السلام کوبید، این نیز نادرست است، زیرا امام بارها تکرار کرده بود که: «از قتل عثمان نه مسرور گردید و نه غمگین.» [386] همچنین امام علی علیه السلام کسی نبود که حسنین علیهماالسلام را به سستی و کاهلی در اجرای فرامین خود متهم کند، چه آن دو از کسانی بودند که خداوند در قرآن کریم به طهارت آنان تصریح کرده است، و از سوی دیگر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مواضع گوناگون بر مجد و فضیلت آن دو و عشق و محبت خویش به آنان

[صفحه 204]

تأکید کرده است.

4. در مورد دفاع حضرت از عثمان، نظر دیگری نیز هست که قابل تقدیر و شایسته است که آن را تفسیری صحیح و موضعی واقع بینانه و منطقی در قبال موضع امیر المؤمنین در این مسأله بدانیم، نه صرف ایراد اتهام به آن حضرت.

خلاصه، آنچه می توان در توجیه دفاع حضرت از عثمان کافی دانست، این است:

اگر چه امیر المؤمنین خلافت عثمان را از اساس نامشروع می دانست و بر همه ی کارهای خلاف و تعدی هایی که از سوی هیأت حاکمه به طور مستمر سرمی زد، کاملا واقف بود و به عیان ملاحظه می کرد که فساد آنان به اوج رسیده و خطر آن جدی شده و دیگر قابل تحمل و اغماض نیست، با این حال، راه چاره را در این روش انفعالی خشن نمی دانست و علاج واقعه را بدین طریق مصلحت نمی دید.

حضرت در مورد عثمان فرمود:

«انه استأثر الأثره و

جزعوا فأساؤوا الجزع...» [387].

عثمان خلافت را برای خود اختیار کرد و در آن استبداد به خرج داد، خود سری نمود؛ پس بد کرد که چنین امری را اختیار نموده و در آن استبداد به کار برد و اینان بی تابی کرده، در این بی تابی بد کردند.»

امام علی علیه السلام چنین موضعی اتخاذ کرد، چرا که روش انقلابیان در قتل عثمان در آن شرایط و با آن وضع خاص نمی توانست به مصلحت اسلام باشد، بلکه برعکس باعث می شد تا ضربه ی بزرگ و جبران ناپذیری بر پیکر اسلام وارد آید، زیرا چنین عملی به منفعت طلبان و هواپرستانی که مترصد فرصت و موقعیت

[صفحه 205]

مناسب بودند، فرصت می داد که با توجه به آثاری که سیاست حاکم در مفاهیم، تفکرات، نظرها و عقاید مردم به جای گذاشته، از جهل و ضعف و شرایط حاکم بر زندگی آنان سود جسته، به مطامع خویش دست یابند و شعار خون خواهی عثمان سرداده، آن را دستاویزی برای موضع گیری در مقابل اسلام - که در شخص امیر المؤمنین علیه السلام عینیت و تجسم یافته - قرار دهند و در مقابل آن حضرت با وقاحت تمام بایستند و شبهات و تشکیکاتی را در مورد حضرت و اصحاب مخلص وی القا نمایند. از همین مسأله بود که جنگ های جمل، صفین و نهروان - آن طور در تاریخ ثبت شده - نشأت گرفت و به وقوع پیوست.

امیر المؤمنین علیه السلام کاملا این مطلب را درک می کرد و بر آن وقوف داشت؛ تا جایی که آن موقع اهالی یمن برای تبریک خلافت به خدمت حضرت مشرف شدند، به آنان فرمود:

«انکم صنادید الیمن و ساداتها، فلیت شعری، ان دهمنا امر من الأمور کیف صبرکم

علی ضرب الطلا و طعن الکلا [388]؛

شاید ریش سفیدان و بزرگان یمن هستید، ای کاش می دانستم اگر روزی مسأله ای برایمان پیش آید و حادثه ای اتفاق بیفتد، قدرت جنگی شما چقدر است و تا چه اندازه می توانید صبر و پایداری داشته باشید و در مقابل دشمن استقامت کنید!»

یعنی حضرت از همان موقع، جنگ هایی را انتظار داشت که می بایست علیه طمع ورزان و منحرفان صورت گیرد.

این مسائل در آن موقع وبال اسلام و مسلمین بود و مصائب و مشکلات بسیاری به دنبال داشت که هنوز اسلام و مسلمین از آثار آن رنج می برند و در زحمت هستند.

[صفحه 206]

اگر امیر المؤمنین علی علیه السلام میل نداشت که عثمان به آن کیفیت نامطلوب کشته شود، و اگر فرزندانش، حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از او فرستاد و در دفاع از عثمان آن قدر کوشید که حتی مروان اعتراف کرد و گفت: «به قدری که علی علیه السلام از عثمان دفاع کرد، کسی از او دفاع ننمود. گفتند: پس چرا او را بر روی منبرها لعن می کنید؟ گفت: حکومت ما جز با این کار استوار نمی گردد.» [389].

اگر علی علیه السلام خود فرمود:

«و الله، لقد دفعت عنه حتی خشیت أن أکون اثما؛ [390].

به خدا سوگند آن قدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم.»

با این وجود، حضرت نمی خواست که دفاع او از عثمان موجب فهم غلط موضع حضرت در قبال عثمان و خطا کاری های او باشد؛ از این رو خلاف کاری های عثمان را تلویحا و تصریحا بیان می کرد. همچنین جواب کسانی را که نظر حضرت را درباره ی عثمان جویا می شدند، گاهی صریح و گاهی مبهم می داد، یا لااقل اجازه نمی داد که

غرض ورزان و فرصت طلبان از آن بهره برداری کرده، آن را در راه رسیدن به مطامع خویش به کار گیرند. [391].

دفاع حضرت از عثمان و تلاش در دفع قتل او، بدین معنا نیست که حضرت از خلاف کاری های شنیع عثمان و دار و دسته ی اموی سکوت کرده و دم فروبسته بود، یا خطری که اسلام را تهدید می کرد و کیان اسلام را هدف قرار داده بود، نادیده گرفت، بلکه به طور مستمر و علی الدوام فریاد خویش را در مقابل آن بلند کرده، خطاهای آنان را گوشزد می کرد. در مناسبت های چندی سعی نمود که

[صفحه 207]

عثمان را به راه راست نصیحت کند، تا جایی که عثمان بر حضرت تنگ گرفت و امر کرد که مدینه را به قصد ینبع ترک گوید. [392].

عثمان رو به امام حسن علیه السلام کرد و گفت که میل ندارد به نصایح پدرش گوش فرادهد، زیرا:

«هر موقع که مردم از دست عثمان به علی علیه السلام شکایت می بردند، حضرت، فرزندش حسن علیه السلام را به نزد او می فرستاد. وقتی که این فرستادن ها زیاد شد، عثمان گفت: پدرت گمان می کند که آنچه او می داند، احدی نمی داند. ما به آنچه می کنیم از او آگاه تر هستیم؛ پس دیگر مزاحم ما نشود. از آن موقع به بعد، دیگر علی علیه السلام فرزندش را برای کاری نزد عثمان نفرستاد.» [393].

بدین ترتیب روشن می شود که یاری عثمان از سوی حسنین علیهماالسلام که به اشارت و فرمان پدرشان صورت گرفت، کاملا با خط آنان که همان خط اسلام ناب و اسلام صحیح بود، منسجم و هماهنگ است و در شمار قربانی های فراوانی است که در راه دین خدا و به منظور اعتلای کلمه ی حق

تقدیم کردند و خود دلیل واضحی است بر دوراندیشی و عمق تفکرشان.

[صفحه 208]

معاویه، قاتل عثمان

راه دوری نرفته ایم اگر بگوییم که معاویه از ابتدا دریافته بود، قتل عثمان به مصلحت و در خدمت اهداف اوست و نیز تمایل داشت بر سر عثمان آن بیاید که آمد؛ چه عثمان از وی یاری خواست، اما معاویه در کمک رسانی بدو تأخیر رواداشت و پیوسته چشم انتظار وقوع حوادث نامطلوبی برای او بود و آرزوی مرگش را داشت، و آن گاه که نیرویی بسیج کرد و به سوی مدینه گسیل داشت، دستور داد که در ذی خشب توقف کند و از آن جا جلوتر نرود و فرمانده را بر حذر داشت که مبادا بگوید:

«حاضر چیزی را می بیند که غایب نمی بیند، چه در حقیقت حاضر در آن جا منم و غایب تو. گوید: سپاه معاویه مدتی در ذی خشب ماند تا این که عثمان کشته شد و آن گاه معاویه دستور داد به شام بازگردند. پس سپاهی را که معاویه با وی فرستاده بود، به شام بازگرداند. هدف معاویه این بود که عثمان کشته شود و آن گاه به دعوی خون خواهی وی، مردم را به سوی خود بخواند.» [394].

[صفحه 209]

علی علیه السلام در نامه ای به معاویه نوشت:

«و لعمری، ما قتله غیرک و لا خذله سواک لقد تربصت به الدوائر و تمنیت له الأمانی؛ [395].

به جان خودم سوگند! جز تو کسی او را نکشت و جز تو احدی او را خوار و بی دفاع نگذاشت. پیوسته چشم انتظار حوادث بد برایش بودی و آرزوی مرگش را داشتی.»

در نامه ی دیگری به معاویه چنین نوشت:

«انک انما نصرت عثمان حینما کان النصر لک، و خذلته حینما

کان النصر له؛ [396].

حقیقت این است که وقتی پشتیبانی از عثمان به نفع تو بود، به یاری اش برخاستی و آن گاه که به نفع او بود، او را بی یار و ناتوان گذاشتی.»

ابوایوب انصاری به معاویه نوشت:

«ما را چه به قاتلان عثمان؟ آن کس که چشم انتظار قتل او بود و مردم شام را از یاری رساندن به او بازداشت، تو بودی.» [397].

شبث بن ربعی برای معاویه نوشت:

«تو برای گمراه کردن و جلب آرا و تمایلاتشان و برای این که آنان را به زیر فرمان خود درآوری، هیچ وسیله ای نداری جز این که گفته ای: پیشوایتان به ناحق

[صفحه 210]

و مظلومانه کشته شد و ما به خون خواهی او برخاسته ایم. در نتیجه فرومایگان و افراد نادان برگرد تو فراهم آمده اند، در حالی که برای مسلم است که تو در یاری او کوتاهی کردی. دلت می خواست او کشته شود تا به این جا برسی و دعوی خون خواهی او کنی.» [398].

طبری گوید:

«همین که نامه ی عثمان برای درخواست کمک به معاویه رسید، وی چشم به قتل عثمان دوخت و اظهار مخالفت خود با اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را نیز خوش نداشت؛ چرا که می دانست آن ها بر خلع یا قتل عثمان اجماع کرده اند و آن گاه در یاری عثمان کوتاهی کرد و کندی پیشه ساخت.» [399].

ابن عباس به معاویه نوشت:

«به خدا سوگند که تو چشم انتظار قتل عثمان بودی و مشتاق مرگش، و با این که وضعش کاملا برایت روشن بود، نگذاشتی مردم تحت فرمان تو از او دفاع کنند، در حالی که نامه سراسر استمداد و استغاثه اش به تو رسید و تو اعتنایی به آن ننمودی، تا این

که همان طور که مقصود تو بود، به قتل رسید... اگر او به ناحق و مظلومانه کشته شد، تو نیز ستمکارترین ستمکاران هستی.» [400].

ابن عباس نامه ی دیگری نیز با همین عبارت به معاویه نوشت. [401].

[صفحه 211]

منقری می گوید:

«وقتی خبر مرگ عثمان به معاویه رسید، سخت دلتنگ شد و از این که عثمان را خوار و بی دفاع گذاشته، اظهار پشیمانی و ندامت کرد و طی اشعاری گفت:

ندمت علی ما کان تبعی الهوی

و قصری فیه حسره و عویل [402].

من پشیمانم از این که تابع هوا گشتم و همین کافی است که مرا به افسوس و شیون وادارد.»

در گفتگویی که بین معاویه و ابوطفیل کتانی صورت گرفت، معاویه پرسید:

«چرا از عثمان دفاع نکردی، در حالی که وظیفه داشتی از او دفاع کنی؟ ابوطفیل گفت: به دلیل همان چیزی که تو را از یاری او منع کرد و تو در شام ماندی و مرگش را انتظار بردی. معاویه گفت: مگر همین که به خون خواهی او برخاسته ام، یاری او نیست؟ ابوطفیل خنده ای کرد و گفت: وضع تو با عثمان چنان است که جعدی شاعر گفته:

لا ألفینک بعد الموت تندبنی

و فی حیاتی ما زودتنی زادا [403].

تو را پس از مرگ خواهم دید که برایم نوحه سر داده ای، در حالی که در زندگیم هیچ کمکی به من نکردی.

یعقوبی نیز گفته است:

«معاویه به سپاه خود دستور داد تا در اوایل شام توقف کنند و در جای خود بمانند،

[صفحه 212]

تا این که نزد عثمان رفته و از صحت و سقم امر آگاه شود. آن گاه معاویه نزد عثمان آمد و از مدت محاصره ی وی پرسید و گفت: خدمت تو رسیدم تا نظرت را جویا شوم

و به نزد سپاهیان برگردم و سپس آنان را به پیش تو بیاورم. عثمان گفت: به خدا سوگند، تو می خواستی که من کشته شوم، آن گاه بگویی که من ولی دَم هستم، برگرد و مردم را برای یاری من بیاور. وی برگشت و دیگر به نزد عثمان نرفت تا این که به قتل رسید.» [404].

معاویه در سخنانی که به حجاج بن خزیمه گفت، اعتراف کرد که به فریادرسی عثمان قیام نکرد و در حالی که عثمان از وی خواسته بود، به وی جواب مثبت نداد و در این باره ابیاتی چند سروده است. [405] این ابیات همان ابیات لامیه ای است که قبلا به آن اشاره کردیم.

شهرستانی به صراحت می گوید:

«همه عمال و کارگزاران عثمان، یعنی معاویه، سعد بن ابی وقاص، ولید بن عقبه، عبدالله بن عامر و عبدالله بن سعد بن ابی سرح از یاری او دست کشیدند و ترک او گفتند، تا این که کشته شد.» [406].

آن موقع که معاویه بنی هاشم را در مدینه به قتل عثمان متهم کرد، ابن عباس به او گفت:

«تو عثمان را کشتی، سپس حرکت کردی و برای مردم به دروغ گفتی که خون خواه او هستی. پس معاویه درماند و دم فروبست.» [407].

محمد بن مسلمه به معاویه نوشت:

[صفحه 213]

«معاویه! به جانم سوگند که تو جز دنیا نمی خواهی و جز از هوای نفس پیروی نمی کنی و اگر عثمان را پس از مرگش پشتیبانی می کنی، در زمان حیاتش او را خوار و بی دفاع گذاشتی.» [408].

امیر المؤمنین در نامه ای به معاویه نوشت:

«اما بعد، فو الله ما قتل ابن عمک غیرک و انی لأرجو أن الحقک به علی مثل ذنبه و اعظم من خطیئته؛ [409].

اما پس

از حمد و ثنای الهی و درود و سلام بر رسول گرامی او، به خدا سوگند! عمو زاده ات را کسی جز تو نکشت و من امیدوارم که تو را به خاطر گناهی همانند او یا بزرگ تر از آن، به وی ملحق سازم.»

اصغ بن نباته نیز با همین عباراتی که از دیگران نقل کردیم، با معاویه روبه رو شد. [410].

امام حسن علیه السلام نیز به او گفت:

«ثم و لاک عثمان فتربصت علیه؛ [411].

عثمان تو را ولایت شام داد، اما تو چشم انتظار حوادث بد برای او بودی و آرزوی مرگش را داشتی.

معاویه به عمرو بن عاص گفت:

«راست گفتی، با آنچه در دست ماست با او می جنگیم و را وادار می کنیم تا مسؤولیت قتل عثمان را بر عهده بگیرد. عمرو گفت: واعجبا! کسی باید ادعای خون خواهی عثمان کند که از همه ی مردم احق است، نه من و تو. گفت: وای بر

[صفحه 214]

تو، ما چرا [خون خواهی نکنیم]؟ عمرو گفت: زیرا تو او را تنها گذاشتی و با این که مردم شام با تو بودند، دست از یاری اش کشیدی، تا این که از یزید بن اسد بجلی کمک خواست و او جواب مثبت داد و سویش حرکت کرد، اما من نیز او را آشکارا رها کردم و به فلسطین گریختم. معاویه گفت: فعلا برایم از این حرفها نزن.» [412].

چون نامه ی عثمان - که در آن از معاویه کمک خواسته بود - به دست وی رسید، مسور بن مخرمه بدو گفت:

«ای معاویه! عثمان کشته خواهد شد، اکنون بنگر که به تو چه نوشته است. معاویه گفت: ای مسور! من فاش می گویم که عثمان در آغاز بدانچه خدا و رسول دوست داشتند

عمل کرد و خدا نیز از وی راضی بود، ولی بعدا روش خود را تغییر داد و خدا نیز نظر خود را از او گرداند. آیا من می توانم چیزی را که خدا تغییر داده برگردانم؟» [413].

می بینید که معاویه چگونه برای توجیه کوتاهی و سهل انگاری خویش در کمک و یاری عثمان به جبر استدلال می کند.

[صفحه 215]

زخمی شدن امام حسن در دفاع از عثمان

ما در صحت محتوای روایتی که می گفت: امام حسن علیه السلام در دفاع از عثمان زخمی شد، شک و تردید داریم، زیرا گر چه ممکن است امام علی علیه السلام دو فرزندش یا تنها امام حسن علیه السلام را برای دفاع از عثمان فرستاده باشد و آن دو نیز به نزد عثمان آمده و مأموریت محوله از جانب پدر را به اطلاع او رسانده باشند، اما ظاهرا عثمان آن دو را رد کرد و دفاع آن دو را نپذیرفت؛ نصوص زیر این مطلب را روشن می کند:

1. «علی پسرش حسن را خواست و به او گفت: پسرم! به نزد عثمان برو و به او بگو: پدرم می گوید: آیا میل داری که تو را یاری کنم؟ حسن پیام پدرش را به عثمان رساند. عثمان بدو گفت: نه، من یاری او را نمی خواهم، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم... حسن سکوت کرد و به نزد پدر بازگشت و پاسخ عثمان را برایش بازگفت...» [414].

2. «وقتی مردم خانه ی عثمان را به محاصره ی خود درآوردند او روزه داشت... عثمان

[صفحه 216]

به حسن بن علی که در کنارش نشسته بود رو کرد و گفت: برادرزاده! تو را به خدا سوگند، به من بگو که چرا از این محل خارج نشدی؟ زیرا من می دانم که پدرت چقدر

به تو علاقه دارد. پس حسن بیرون رفت و به دنبالش عبدالله بن عمر نیز خارج شد.» [415].

3. «هر گاه مردم از حکومت عثمان به علی علیه السلام شکایت می بردند، علی فرزندش حسن را به نزد عثمان می فرستاد. چون این کار زیاد تکرار شد، به او گفت: پدرت می پندارد هیچ کس نیست که آنچه را او می داند بداند، حال آن که ما بهتر از او می دانیم که چه می کنیم؛ باید دست از ما بردارد. دیگر علی علیه السلام پسرش را بدین منظور نزد او نفرستاد.» [416].

ابن قتیبه گوید:

«سپس حسن بن علی داخل شد و گفت: مرا به هر چه می خواهی فرمان ده که من در اختیار توام. پس عثمان به او گفت: ای برادرزاده! برگرد و در خانه ات بنشین تا این که فرمانی از جانب خداوند برسد.» [417].

4. گروهی از مردم، از جمله سعد بن مالک و ابوهریره و زید بن ثابت و حسن بن علی همت کردند و جان بر کف آماده شدند تا از عثمان دفاع کنند. عثمان کس به نزدشان فرستاد و آنان را از تصمیم خود آگاه کرد و از آنان خواست که پراکنده شوند، آنان هم منصرف شدند. [418].

5. «عثمان کس به نزد علی بن ابی طالب فرستاد که به نزد من بیا. علی پسرش

[صفحه 217]

حسین را فرستاد. عثمان به او گفت: ای برادر زاده! آیا می توانی از من در مقابل مردم دفاع کنی؟ حسین گفت: خیر. عثمان گفت: پس به پدرت بگو که نزد من آید. حسن به نزد پدر آمد و سفارش عثمان را به او رساند. علی برخاست تا نزد عثمان رود، پسرش محمد بن حنفیه به سویش شتافت و

مانع از رفتن پدر شد... در همین اثنا فریاد برآمد عثمان کشته شد.» [419].

6. ابومخنف گوید:

«مروان حکم نگاهی به حسین بن علی کرده و گفت: چه چیز تو را به این جا آورده است؟ حسین گفت: وفای به عهد و بیعتی که با خلیفه دارم. گفت: از نزد ما برو! پدرت مردم را علیه ما جمع کرده و تو در این جا با ما هستی؟ برو که میل به جنگ ندارم و بدان امر نمی کنم.» [420].

آنچه گذشت، بیان می کند که عثمان یاری حسن یا حسنین علیهماالسلام را نپذیرفت و آن دو در جنگ، علیه انقلابیان شرکت نکردند. شاید این عمل بارها تکرار شد و حضرت خود را برای دفاع از عثمان بر او عرضه کرد، اما هر دفعه عثمان او را رد کرد. همین موجب شک و تردید در روایتی است که می گوید: امام حسن علیه السلام در این قضیه مجروح شد. همچنین عدم صحت روایتی را می رساند که برخورد امام علی علیه السلام را با حسنین علیهماالسلام بیان می کرد و ما آن را مردود و نادرست خواندیم.

ممکن است امام حسن علیه السلام به خاطر احترام خاصی که در میان دیگران داشت و بدون این که در جنگ دخالتی داشته باشد، برای نجات برخی از افراد، به آنها کمک کرده باشد. در سخنانی که بین حضرت و مروان حکم رد و بدل شد،

[صفحه 218]

حضرت به او فرمود:

«افلا أرقت دم من وثب علی عثمان فی الدار، فذبحه کما یذبح الجمل، و أنت تثغوثغاء النعجه و تنادی بالویل و الثبور. کالأمه اللکعاء. ألا دفعت عنه بید؟ أو ناضلت عنه بسهم؟ لقد ارتعدت فرائصک و غشی بصرک فاستغثت بی کما یستغیث

العبد بربه، فأنجیتک من القتل و منعتک منه ثم تحت معاویه علی قتلی؟! ولو رام ذالک لذبح کما ذبح ابن عفان؛ [421].

چرا کسی را که در خانه ی عثمان بر او یورش برد و او را آن چنان که شتران را می کشند، به قتل رساند، نکشتی و خونش را بر زمین جاری نکردی؟ تو در آن موقع همچون گوسفندان صدایت را بلند کرده و همانند کنیزکان فرومایه و پست آه و واویلا سر داده بودی، چرا به کمک عثمان نشتافتی؟ چرا برای دفاع از او تیری رها نکردی؟ آن هنگام بدنت سخت به لرزه آمده بود و پریشانی بر تو غالب بود. از من کمک خواستی و مرا به فریادرسی طلبیدی، چنان که بنده از اربابش کمک می خواهد و خود را در پناه او می گیرد، من تو را از مرگ نجات دادم و مانع قتل تو شدم. بی انصاف! اکنون معاویه را بر قتل من ترغیب می کنی؟! بدان اگر چنین مسأله ای پیش آید، او همانند پسر عفان کشته خواهد شد (و از تو کاری ساخته نخواهد بود).»

موضع قوی و نیرومند امام حسن

از طرف دیگر، نص فوق به طور کاملا آشکاری موضع بسیار نیرومند امام حسن علیه السلام را بیان می کند، و دلالت دارد که موضع حضرت علیه السلام چقدر قوی و نیرومند بوده است.

[صفحه 219]

سخن پسر عاص گذشت که به معاویه گفت:

«مردم به دنبالش راه افتادند. فرمان داد، اطاعت کردند، سخن گفت، تصدیق نمودند. این دو، کار را به جاهای باریک تری خواهند کشاند. چه خوب بود که کسی را به دنبالش می فرستادی تا او و پدرش را لعن می کردیم و دشنام می گفتیم و ارزش هر دو را در پیش دیگران پایین می آوردیم...»

سفیان بن لیلی به امام حسن علیه السلام گفت:

«خدا مردم را درباره ی تو هم صدا کرده است.» [422].

ابوجعفر روایت کرده که ابن عباس گفت:

«اولین خواری و ذلت عرب، مرگ حسن علیه السلام بود.» [423].

ابوالفرج گوید:

«... به ابواسحاق سبیعی گفته شد: چه هنگامی مردم خوار و ذلیل شدند؟ گفت: آن موقع که حسن رحلت کرد، زیاد پسر ابوسفیان خوانده شد و حجر بن عدی به قتل رسید.» [424].

معاویه نیز اقرار دارد:

«حسن علیه السلام کسی نیست که بتوان او را دست کم گرفت...» [425].

در این باره نصوص بسیاری وجود دارد که در این مختصر مجال تتبع آن نیست.

شاید بتوان عواملی را که موجب گردید موضع امام حسن علیه السلام در قبال معاویه و امویان قدرت و اثر بیشتر و عظیم تری داشته باشد، در موارد ذیل

[صفحه 220]

خلاصه کرد:

یاری و نصرت عثمان توسط امام، عدم شرکت حضرت در قتل مشرکان قریش و دیگران (زیرا امام در آن موقع کودک خردسالی بود که نمی توانست در جنگ های رسول خدا صلی الله علیه و آله علیه مشرکان شرکت جوید)، مردم، سخنان و مواضع رسول اکرم صلی الله علیه و آله را در خصوص آن حضرت دیده و شنیده بودند. از طرف دیگر، تمامی مردم می دانستند که آیات قرآنی زیادی در مورد فضل و دانش آن حضرت نازل شده و خصلت های کریمانه اش را ستوده و تأکید دارد که مقام رهبری آینده ی امت مسلمان را خداوند برای وی آماده و مهیا کرده است و نیز جای هیچ گونه دستاویزی برای تضعیف مرکزیت و قدرت امام علیه السلام باقی نبود تا دشمنان بدان تمسک جویند، و از طرفی حضرت با مسأله ای مثل حکمیت - که قبلا پدرش از سوی معاویه و

بنی امیه گرفتارش شده بود - مواجه نگردید.

آری، او فرزند کسی است که قریش را تار و مار کرد و قهرمانان عرب را از پای درآورد، آن هایی که می خواستند با همه ی حیله و وسایلی که در اختیار داشتند، نور خدا را خاموش کنند. ضعف استدلال معاویه در مقابل امام حسن علیه السلام وقتی روشن خواهد شد که گفته ها و سخنان شخص معاویه را ملاحظه کنیم. او برای تصدی پست خلافت، چیزی که بتواند بدان استدلال کند نداشت، مگر این که بگوید: ولایتش طولانی تر، تجربه اش بیشتر، سیاستش قوی تر و سنش از امام حسن علیه السلام بزرگتر است. [426].

بعضی از پژوهش گران مسائل تاریخی می گویند:

«بدین ترتیب معیارهای خلافت به صورت معیارهای مدل لباس و زیبایی اندام،

[صفحه 221]

طولانی تر، بزرگ تر، قدیم تر و بیشتر بودن درآمد.» [427].

آنچه موجب تضعیف موضع امام حسن علیه السلام و تقویت شوکت و جلال معاویه شد، مسائل مربوط به سپاه امام علیه السلام و شرایط خاص حاکم بر جامعه ی اسلامی، علی الخصوص مردم عراق، و نیز مسائل عقیدتی و اجتماعی و مسائل دیگر بود. اگر چه آن طور که به نظر می رسد عامل زمان در دراز مدت به نفع امام حسن علیه السلام تمام شد، خصوصا بعد از تحول مختصری که بر اثر تلاش های امیر المؤمنین در جامعه ی عراق در قبال اهل بیت علیهم السلام به وقوع پیوست.

درباره ی جامعه ی عراق، در بحث دیگری در باب «خوارج» مطالبی بیان کرده ایم. در همین بحث نیز اشاراتی داشتیم که شاید مفید باشد، اما فعلا مورد بحث ما نیست، چرا که مربوط است به شرط صلح امام حسن علیه السلام و باید در جای خود مورد بحث و بررسی قرار گیرد.

[صفحه 222]

آیا امام حسن عثمانی بود؟!

عده ای می کوشند تا بگویند: امام

حسن علیه السلام به معنای دقیق کلمه عثمانی بود؛ می گویند:

«احتمالا حسن علیه السلام در گرایش به عثمان غلو کرده باشد، تا جایی که روزی چیزی را که خوش نداشت به پدرش گفت. راویان نقل کرده اند: روزی علی علیه السلام از کنار پسرش حسن عبور می کرد و او در حال وضو گرفتن بود. به او گفت:

حسن! وضویت را کامل کن! حسن با این سخن تلخ، پاسخ پدر را داد: دیشب مردی را کشتید که وضوی کامل می گرفت. علی گفت: خداوند اندوه تو را درباره ی عثمان طولانی کند.»

در نص بلاذری آمده:

«مردی را کشتی که وضوی کامل می گرفت.» [428].

در داستان دیگری می گویند: [حسن علیه السلام گفت: ]

[صفحه 223]

«ای امیرمؤمنان! من نمی توانم با شما سخن بگویم. آن گاه گریست. پس علی فرمود: حرف بزن و همچون زن نوحه مکن! حسن گفت:

مردم عثمان را محاصره کردند؛ به تو امر کردم که از آنان فاصله بگیر و به مکه برو، تا این که مردم به هوش آمده، بیدار شوند، اما تو سرپیچی کردی. مردم او را کشتند، به تو امر کردم که از آنان کناره بگیر... امروز به تو امر کردم که به عراق نرو، زیرا می ترسم که در آن دیار غریب، گمنام کشته شوی. پس علی فرمود...» [429].

روایات دیگری نیز هست که همین معنا را می رساند و فعلا مجالی برای ذکر آن نیست. [430].

از نظر ما همه ی این گفته ها مردود است، زیرا:

اولا: چگونه می توان بین این حدیث و حدیث سابق جمع کرد که می گفت: امیر المؤمنین فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان فرستاد، و یا آن گاه که از واقعه باخبر شد، چون آشفته ای حزین از راه رسید

و حسن را که خون بر صورتش جاری بود، سیلی زد و با دست دیگرش به سینه ی حسین کوبید، به این گمان که آن دو در مأموریت خود کوتاهی کرده اند؟ چگونه می توان تهافت و تناقض بین این دو حدیث را بر طرف نمود؟!

ثانیا: هر که از مواضع و زندگانی امام حسن علیه السلام تتبع و بررسی کند، درمی یابد که امام همواره با اصرار فراوان، یاریگر پدر و مدافع حق غصب شده اش بود و در دفع استدلال های دشمنانش کوشش فراوان داشت. حتی در جنگ های نبرد جمل و صفین، خود را در این راه در معرض خطرهای بزرگ قرار داد، تا

[صفحه 224]

جایی که - همان طور که دیدید - پدرش فرمود: «جلو این پسر را بگیرید!»

در مورد دفاع امام حسن علیه السلام از اهل بیت علیهم السلام و حقانیت آنان به خلافت، مواضع و اقوال آن حضرت آن قدر زیاد است که در این فرصت کوتاه نمی توان همه ی آن را بیان کرد، لیکن به نمونه ای از آن ها اکتفا می کنیم:

1. امام حسن علیه السلام فرمود:

«ان ابابکر و عمر عمدا الی هذا الامر و هو لنا کله فاخذاه دوننا و جعلا لنا فیه سهما کسهم الجده اما و الله لتهمنهما أنفسهما یوم یطلب الناس فیه شفاعتنا؛ [431].

راستی که ابوبکر و عمر تمام توجه خود را به امر خلافت مبذول داشتند و آن را از چنگ ما ربودند، و حال آن که همه ی اختیارات آن مال ما بود. پس بدون مشارکت دادن ما، آن را به دست گرفتند و برای ما سهمی همچون سهم جده قرار دادند. هان به خدا سوگند! آن روزی که مردم شفاعت ما را طلب کنند، آن دو شدیدا

درگیر نجات خود از غم و اندوهی هستند که آنها را احاطه کرده است.»

شوشتری می گوید:

«ظاهرا مراد حضرت از این که فرمود: مانند سهم جده، این است که آن دو از خلافت و باقی حقوق اهل بیت علیهم السلام تنها به قدر بخور و نمیر به آنها می دادند، همان طور که والدین با جده رفتار می کنند.! [432].

2. امام حسن علیه السلام در خطبه ای فرمود:

«ولولا محمد صلی الله علیه و آله و اوصیاؤه، کنتم حیاری لا تعرفون فرضا من الفرائض...؛ [433].

[صفحه 225]

اگر محمد صلی الله علیه و آله و اوصیای او نبودند، شما در بیابان جهل و ضلالت، سرگردان و حیران بودید و فریضه ای از فرایض الهی را نمی شناختید...» این مطلب را حضرت پس از بیان فرایض و تکالیف الهی فرمود. از جمله ی این فرایض، ولایت اهل بیت علیهم السلام بود.

3. بعد از بیعت مردم با امام حسن علیه السلام حضرت خطبه ای ایراد کرد و طی آن فرمود:

«پس، از ما اطاعت کنید که اطاعت ما واجب است، چرا که به طاعت خدای عزوجل و رسولش صلی الله علیه و آله مقرون گشته است. خدا می فرماید:

یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شی ء فردوه الی الله و الرسول.» [434].

4. اربلی می گوید:

«بین معاویه و امام حسن علیه السلام نامه هایی مبادله شد. حسن علیه السلام در این نامه ها بر استحقاق خود به خلافت احتجاج کرد و بر کسانی که بر پدرش پیشی گرفتند و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به زور از چنگ آنان ربودند یورش برد.» [435].

امام حسن علیه السلام در نامه ای به معاویه، بعد از این که مجاهده ی قریش پس از

رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله را با اهل بیت علیهم السلام گوشزد کرده، چنین می نویسد:

«و قد تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فی حقنا و سلطان نبینا صلی الله علیه و آله... فأمسکنا عن منازعتهم مخافه علی الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب بذلک مغمزا یثلمونه به... و بعد فان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام لما نزل به الموت

[صفحه 226]

و لانی الامر بعد؛

ما به راستی در شگفتیم از کسانی که در ربودن حقمان بر ما یورش برده و خلافت پیامبرش را که حق مسلم ماست، از چنگ ما ربودند... ما دیدیم اگر در گرفتن خق خویش به منازعه با ایشان بپردازیم، ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین، وسیله ای برای خراب کاری و رخنه ی در دین به دست آورند و نیت های فاسد خود را عملی سازند، پس دم فروبستیم... همانا امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب علیه السلام چون مرگ به سراغش آمد، امر خلافت پس از خود را به من واگذار کرد.» [436].

5. کافی است بگوییم که پدرش او را به کوفه فرستاد. حضرت، ابوموسی اشعری را که مانع حمایت مردم کوفه از امیر المؤمنین علیه السلام می شد از کار گزاری آن جا خلع کرد. امام حسن علیه السلام پس از سفر به کوفه با ده هزار جنگجو به خدمت پدر رسید. در این قضیه، حوادث مهم و مهیجی به وقوع پیوست که بیانگر فنای مطلق امام حسن علیه السلام در مسأله ی پدرش که در نظر امام، مسأله ی اسلام و ایمان بود، می باشد. حضرت جان به کف آماده بود تا برای دفاع از پدر، بهای سنگینی بپردازد. [437].

6. امام حسن علیه السلام با موضع قدرتمندی که داشت، احتجاجات

معترضان به مسأله ی حکمیت را درهم کوبید و استدلال های مهمی ایراد کرد که قابل

[صفحه 227]

بحث و مطالعه بوده، بیانگر عمق تفکر و اندیشه ی ژرف و آگاهی عمیق حضرت نسبت به همه ی امور و مسائل می باشد. (در این باره به منابع مربوطه مراجعه فرمایید.) [438].

7. امام حسن علیه السلام فرمود:

«نحن اولی الناس بالناس فی کتاب الله و علی لسان نبیه؛ [439].

ما در کتاب خدا وسنت رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به مردم از خودشان سزاوارتریم.»

8. امام در خطبه ای فرمود:

«ان علیا باب من دخله کان مؤمنا و من خرج عنه کان کافرا؛ [440].

علی علیه السلام دری است که هر کس از آن وارد شود، مؤمن و هر کس از آن خارج شود، کافر است.»

9. آن حضرت علیه السلام به حبیب بن مسلمه فرمود:

«رب مسیر لک فی غیر طاعه الله؛

چه بسا مسیری را بپیمایی که در طاعت خدا نباشد.»

حبیب گفت: اما مسیر من به سوی پدرت از این قبیل نیست.

حضرت فرمود:

«بلی و الله! و لکنک اطعت معاویه علی دنیا قلیله زائله فلئن قام بک فی دنیاک لقد قعد بک فی آخرتک و لو کنت اذ فعلت شرا قلت خیرا...؛ [441].

[صفحه 228]

به خدا سوگند که چنین است! لکن تو به خاطر مقدار کمی از دنیای زودگذر از معاویه پیروی کردی. اگر معاویه دنیایت را ساخت، آخرتت را ویران کرد؛ اگر کار بدی کردی، سخن خوبی گفتی...»

10. امام حسن علیه السلام در خطبه ای این اتهام را که وی معاویه را سزاوار خلافت می دانسته، رد کرده است. ما این خطبه را در بحث «مبارزه ی ائمه علیهم السلام با این توطئه» با ذکر منابع آورده ایم.

فعلا به همین اندازه بسنده می کنیم. از

طرفی نیز قصد نداریم که در این باره به تفصیل سخن بگوییم، بلکه منظور ما این است که نمونه هایی از این مطلب را بیان کنیم. راغبان می توانند به کتب تاریخ و حدیث مراجعه کنند.

ثالثا: مطالب و کلماتی را که به امام حسن علیه السلام نسبت می دهند که وی آنها را به پدرش گفته است، نه تنها با ساده ترین اصول ادب اسلامی و اخلاق نیکوی انسانی منافات دارد، بلکه با این مطلب که خداوند سبحان وی را تطهیر کرده و نیز با گفته های پیامبر صلی الله علیه و آله در حق حضرت و همچنین با اخلاق و سجایای ارزشمندی که از او سراغ داریم، در تضاد و تنافی است، خصوصا این که ادعا می کنند حضرت این سخنان را به پدرش علی علیه السلام گفته است، در حالی که وی قبل از هر کسی می داند که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد علی علیه السلام گفته است: «انه مع الحق و الحق معه یدور معه حیث دار.» [442].

چگونه می توان پذیرفت که چنین سخنانی را امام مجتبی علیه السلام بر زبان جاری کرده باشد، در حالی که مردم کوچه و بازار عار دارند که آن را بر زبان آورند، چه رسد به رابع اهل کساء و فردی که از نظر اخلاق و خوی و سیادت و رفتار و سلوک، شبیه ترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟!

[صفحه 229]

رابعا: از همه ی این ها گذشته، آیا معقول است که بگوییم: امام حسن علیه السلام نمی توانست خوب و کامل وضو بگیرد؟ در حالی که در کنار جدش، رسول خدا صلی الله علیه و آله و پدر بزرگوارش، علی علیه السلام روزگاری را سپری کرده

بود و دریایی بی پایان از علم و فضیلت بود و از آغاز طفولیت به همه ی پرسش هایی که از سوی جد گرامی اش، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و پدرش، امیر المؤمنین علیه السلام در مناسبت های مختلف به وی حواله می شد، پاسخ می داد. [443].

خامسا: اگر - آن طور که طه حسین می پندارد - امام حسن علیه السلام به معنای دقیق کلمه عثمانی بود، پس حتما حضرت با تصرفات و اعمال ناشایست و خلاف شرع عثمان که با کتاب و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله سازگار نبود، موافق بوده است! و حال این که چنین احتمالی در حق حضرت مجتبی کاملا مردود است؛ [444] چرا که خود در تعریف سیاست فرمود:

«از جمله حقوق زندگان، این است که مادامی که زمامدار با تو با درستی رفتار کند، تو نیز با وی به درستی و اخلاص عمل نمایی، و آن گاه که از راه راست منحرف شود، فریادت را در برابر او بلند کنی...» .

و واضح است - همان طور که طه حسین نیز قبول دارد - عثمان و کار گزارانش از مصادیق بارز این فرمایش امام بودند.

سادسا: در مورد روایت دیگر می گوییم: این که در این روایت آمده که حسن علیه السلام به پدرش گفت مدینه را ترک کند، به نظر ما نمی تواند درست باشد؛ چرا که طلحه و زبیر و دیگر دنیا خواهان و فرصت طلبان در کمین چنین موقعیتی بودند، تا به اهداف شوم خود برسند. ابن ابی الحدید پس از رد این نظر که

[صفحه 230]

امیر المؤمنین می بایست از مردم فاصله می گرفت و یا از مدینه به مزرعه اش (ینبع) می رفت و در شورا شرکت نمی کرد،

تا آن ها وی را دعوت می کردند و کسی را به دنبالش می فرستادند، می گوید:

«به نظر من این رأی، رأی درستی نیست، زیرا اگر علی علیه السلام چنین می کرد آنها عثمان یا یکی را از میان خود برای خلافت انتخاب می کردند و آن قدر به علی علیه السلام تمایل و رغبت نداشتند تا او را دعوت کنند، بلکه برعکس، کناره گیری او از شورا خواسته ی دیرین آن ها بود؛ چرا که قریش شدیدا کینه علی علیه السلام را به دل داشت و از او در غضب بود. من، اعراب و بالأخص قریش را در این باره و در مورد انحرافشان از علی علیه السلام ملامت نمی کنم، زیرا علی علیه السلام بود که آنان را تارومار کرد و خونشان را بر زمین ریخت... حتی اگر اسلام آنان هم درست باشد، باز بغض و کینه ها باقی است...؛ اما اسلام اعراب چنین نبود. چه گروهی از آنان به پیروی از سران قبایل خود مسلمان شده بودند و گروهی نیز به طمع غنائم، عده ای به خاطر ترس از شمشیر اسلام و گروهی هم بر اثر غیرت و عصبیت قومی و برای پیروزی بر دیگر قبایل. عده ای دیگر مسلمانی را انتخاب کردند، چون با دشمنان و مخالفان اسلام دشمنی داشتند.» [445].

مردم نمی توانستند در این شرایط بحرانی به علی علیه السلام اجازه دهند که از مدینه خارج شود و از طرفی نیز همین مردم بودند که مدتها به دنبال حضرت روان بودند تا با وی بیعت کنند.

اما در این که روایت فوق می گوید: «حسن علیه السلام به پدرش گفت: منتظر باش تا اهالی شهرهای دیگر هم برای بیعت بیایند»، باید بگویم: امام حسن علیه السلام خود پس از شهادت پدرش چون مردم با او

بیعت کردند، بیعتشان را پذیرفت و منتظر نماند

[صفحه 231]

تا اهالی دیگر شهرها با وی بیعت کنند.

حضرت مجتبی علیه السلام آن هنگام که درباره ی حکمیت سخت می گفت، در مورد ابن عمر فرمود:

«و ثالثه: انه لم یجتمع علیه المهاجرون و الانصار، الذین یعقدون الاماره، و یحکمون بها علی الناس؛ [446].

و سوم: مهاجرین و انصار که منعقد کننده ی امارت هستند و از راه امارت بر مردم حکومت دارند، در مورد وی (ابن عمر) اجماع و اتفاق نکردند.»

از سوی دیگر، آیا غیبت امام علی علیه السلام و خروج وی از مدینه می توانست جلو بنی امیه و دیگر افراد بیمار و کوردل را بگیرد و نگذارد که وی را به تحریک و تشویق مردم علیه عثمان متهم کنند و نگویند که مردم را برای محاصره ی عثمان گرد آورده است؟!

آری، همان طور که گذشت، حضرت به مزرعه ی خود (ینبع) رفت، اما این کار نتوانست جلو آنان را بگیرد که حضرت را متهم نکنند و بر او افترا نبندند.

این که می گوید امام حسن علیه السلام با جنگ پدرش با طلحه و زبیر مخالف بود، این هم درست نیست. چرا که وی خود به کوفه رفت و ابوموسی را عزل کرد و مردم را برای پیوستن به امیر المؤمنین علیه السلام ترغیب کرد تا پدرش بتواند به کمک آنان با عایشه و طلحه و زبیر بجنگد و بالاتر از این که خود امام حسن علیه السلام در این جنگ شرکت داشت. شاید منظور از نقل این روایات، این باشد که امام علی علیه السلام را به دشمنی با عثمان و قتل او متهم کنند یا حداقل وانمود کنند که حضرت، مردم را به قتل خلیفه ترغیب کرده است؛ سپس اشکال

کنند که مسلمین در مورد خلافت علی علیه السلام اجماع نکردند و از سویی موضع کسانی را توجیه کنند که دست از یاری

[صفحه 232]

امام کشیدند و او را تنها گذاردند. [447].

از سوی دیگر، ملاحظاتی به چشم می خورد که باید متذکر شویم:

1. ظاهرا کسی که امام علی علیه السلام را از ماندن در مدینه منع کرد، اسامه بن زید بود، اما بعدها این عمل با کمی تعدیل و تغییر به امام حسن علیه السلام نسبت داده شد. روایت می گوید:

«اسامه به علی علیه السلام گفت: ای اباالحسن! به خدا سوگند، تو از چشم و گوشم برایم عزیزتری. من تو را آگاه می کنم که این مرد کشته خواهد شد؛ پس از مدینه خارج شو و به مزرعه ی خود (ینبع) برو!. زیرا اگر وی کشته شود و تو در مدینه شاهد ماجرا باشی، مردم تو را به قتل او متهم خواهند کرد، اما اگر کشته شد و تو حضور نداشتی، احدی از مردم بعد از این از تو کناره گیری نخواهند کرد.

علی علیه السلام به او گفت:

«و یحک، و الله انک لتعلم انی ما کنت فی هذا الامر الا کالاخذ بذنب الأسد و ما کان لی فیه من امر و لا نهی؛

وای بر تو! به خدا سوگند، تو خوب می دانی که من در این امر همچون کسی هستم که از دم شیر گرفته است، نه بدان امر کردم و نه از آن نهی نمودم.» [448].

2. درباره ی روایت وضو، در بعضی از کتاب ها آن را با کمی اختلاف به حسن بصری - که دو سال قبل از پایان خلافت عمر متولد شد [449] - نسبت می دهند. ابن ابی الحدید می گوید:

«از چیزهایی که گفته شده، یکی این

است که ابوسعید، حسن بن بصری با علی علیه السلام کینه داشت و او را مذمت می کرد... از وی نقل شده که گفت: روزی علی علیه السلام او

[صفحه 233]

را دید که وضو می گرفت. در وضو گرفتن وسواس به خرج می داد؛ از این رو آب زیادی ریخت. علی علیه السلام به او گفت: حسن! آب زیادی ریختی! گفت: امیرالمومنین! از خون های مسلمانان که بیشتر ریخته نشد. علی علیه السلام گفت: آیا تو را ناراحت کرده است؟ گفت: آری. علی علیه السلام فرمود: پس همواره غمگین و محزون باش! گویند: از آن پس حسن بصری عبوس و محزون بود، تا از دنیا رفت.» [450].

در روایت دیگری [حسن بصری] می گوید:

«چون امیر المؤمنین علیه السلام به شهر ما (بصره) وارد شد، عبورش بر من افتاد که وضو می گرفتم. فرمود: ای جوان! نیکو وضو ساز تا خدا با تو نیکویی کند. سپس از پیش من رفت. به دنبال او روان شدم. برگشت و به من نگریست و فرمود: ای جوان! حاجتی داری؟ عرض کردم: آری، به من سخنی بیاموز که برایم سودمند باشد.» [451].

حسن بصری سخنان علی علیه السلام را نقل می کند، اما جواب خود را بیان نمی کند، بلکه تلاش دارد تا فضیلتی برای خود دست و پا کند که شبهه ی انحراف وی از علی علیه السلام را مستبعد گرداند. در صورتی که روایت ابن ابی الحدید، انحراف وی از حضرت علیه السلام را به صراحت بیان می کند. شاید روایتی نیز که می گوید: امیر المؤمنین علیه السلام وی را از مسجد بیرون کرد و نگذاشت که سخن بگوید، به انحراف وی از حضرت علیه السلام اشاره داشته باشد. [452].

حسن بصری هر جا می نشست، اگر موقعیت را مناسب می دید به یادآوری

[صفحه

234]

عثمان می پرداخت و سه مرتبه بر او رحمت می فرستاد و سه مرتبه نیز قاتلانش را لعن کرده و می گفت: اگر ما آنان را لعن نکنیم، دیگران ما را لعن خواهند کرد. آن گاه ذکر علی را به میان می آورد و می گفت: امیر المؤمنین -صلوات الله علیه - همواره از جانب خداوند مؤید و پیروز بود تا این که حکمیت را پذیرفت. سپس می گفت: اگر حق با توست، پس چرا حکمیت را می پذیری؟ ای بی پدر! چرا یک قدم پیش نمی روی؟ [453].

بغض و کینه ی حسن بصری نسبت به امیر المؤمنین مشهور است. مردی نزد او آمد و گفت: اباسعید! مردم فکر می کنند که تو با علی علیه السلام کینه داری. حسن گریست. روایت می گوید: وی خود را از این اتهام تبرئه و امیر المؤمنین را تمجید و ستایش کرد. [454].

در نص دیگری دارد: آن مرد به وی گفت:

«به خبر رسیده که می گویی: اگر علی در مدینه می ماند و از خرمای خشک آن (نان خشک نیز آمده) می خورد، برایش بهتر بود از کاری که کرد. حسن به او گفت...» [455].

3. این روایت ساختگی که برای هدف پست سیاسی جعل شده، ما را به یاد روایت های ساختگی دیگری می اندازد که برای هیمن منظور ساخته شده اند. از این قبیل است روایتی که داستان ازدواج ام کلثوم، دختر امیر المؤمنین علیه السلام با عمر بن خطاب را بیان می کند. در این روایت آمده:

«امیر المؤمنین به فرزندانش گفت: عمویتان [عمر] را داماد کنید! گفتند: ام کلثوم زن است و اختیارش به دست خود اوست، هر کس را بخواهد انتخاب می کند.

[صفحه 235]

سپس علی علیه السلام در حالی که خشم گرفته بود، برخاست (گفت) تا بیرون رود، اما حسن

دامان پدر را گرفت و عرض کرد: ای پدر جان! طاقت هجران تو را ندارم. علی گفت: پس خواهرتان را به ازدواج او [عمر] درآورید.» [456].

هدف اصلی از جعل این روایت این است که بگویند: علی علیه السلام اهتمام زیادی به ازدواج دخترش با عمر داشت، در حالی که حقیقت کاملا برعکس است و نصوص تاریخی نیز بر همین امر دلالت دارد. [457].

امام صادق علیه السلام نیز در این مورد فرمود: «این ناموسی بود که به زور و غصب از ما گرفته شد.» [458].

4. روایت دیگری می گوید:

«امیر المؤمنین علیه السلام فرزندش امام حسن علیه السلام را چنین توصیف کرد: حسن اهل خورد و خوراک و یکی از جوانان قریش است. آن هنگام که درگیری شدیدی پیش آید، شما را در جنگ از چیزی کفایت نمی کند.» [459].

در صورتی که امام حسن علیه السلام خود می فرماید:

«لم یکن معاویه بأصبر عند اللقاء و لا أثبت عند الحرب منی؛ [460].

معاویه در مواجهه ی با دشمن از من صبورتر و در جنگ از من با ثبات تر نبود.»

از سوی دیگر، حملات قهرمانانه ی حضرتش در دو نبرد جمل و صفین معروف و مشهور است، تا جایی که امیر المؤمنین علیه السلام - همان طور که قبلا اشاره کردیم - از مردم خواست که این پسر را نگهدارند. [461].

[صفحه 236]

از طرف دیگر وقتی به معاویه خبر رسید که زیاد بر امام حسن علیه السلام جرأت پیدا کرده و جری شده است، ابیاتی برایش نوشت و فرستاد. (این ابیات در سخنان علامه احمدی نقل خواهد شد.)

5. مدائنی گفته:

«امام حسن علیه السلام از دختر مردی خواستگاری کرد. آن مرد با ازدواج دخترش با حضرت موافقت کرد، اما گفت: من دخترم را به همسری

تو درمی آورم، اما بدان که تو مردی تهی دست، کثیر الطلاق و افسرده و دل تنگ هستی، لکن از نظر حسب و نسب از همه ی مردم بهتر و از لحاظ جد و پدر از همه بالاتری.»

از نظر ما جای هیچ گونه شک و تردیدی نیست که این روایت هم ساختگی و مجعول است؛ چرا که امام حسن علیه السلام آدم فقیر و بی بضاعتی نبود که وی از حضرت به لفظ «ملق» [تهی دست] تعبیر کند و از طرفی بخشش ها و جود و کرم حضرت چیزی نیست که بتوان منکر آن شد. (طالبان به کتب تاریخ و حدیث مراجعه کنند.)

در مورد کثرت طلاق و ازدواج حضرت علیه السلام دانشمندان و پژوهشگران به قدر کافی بحث کرده اند؛ از این رو نیازی به بحث مجدد آن نمی بینیم و فعلا معترض آن نمی شویم؛ به طور مثال به کتاب های زیر رجوع شود:

الف) صلح الحسن علیه السلام، علامه سید محمد فضل الله (ره)؛

ب) حیاه الحسن بن علی علیه السلام، باقر شریف القرشی.

در مورد این که آن مرد گفت: تو آدم افسرده و دل تنگی هستی، ابن ابی الحدید می گوید:

«ما نمی توانیم آن را قبول کنیم، زیرا غلق به معنای [فرد] بسیار دل تنگ است و حال این که امام حسن علیه السلام در میان مردم، از همه سعه ی صدر بیشتری داشت و اخلاقش

[صفحه 237]

از همه نیکوتر بود.» [462].

آری، مخالف و موافق اقرار دارند که امام حسن علیه السلام در خلق و خوی و خلقت و سایر خصلت های کریمانه و افعال نیکو به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شبیه بود.

معلوم است که منظور از جعل روایت فوق این بوده که وانمود کنند امام حسن علیه السلام به خودی خود شخصیت مهمی نبوده،

بلکه عمده ی فضیلتش این است که جدش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و پدرش علی بن ابی طالب علیه السلام... و بالاتر این که بگویند: جز یافتن زنان زیبا و دل فریب و کام جویی از آنان و سپس واگذاری شان به دیگران، هم و غم دیگری نداشته است؛ پس چرا باید یزید دائم الخمر و فاجر، به خاطر کارهای ناشایست خود مورد ملامت و سرزنش قرار گیرد؟ زیرا اگر چه وی نیز به دنبال خوش گذرانی و کام جویی از زنان است، اما صفاتی را که حسن داشت، ندارد؛ نه کثیر الطلاق است و نه تنگ دست و نه افسرده و دل تنگ؛ همچنان که در مورد دیگران نیز وضع به همین منوال است. ضرب المثل عربی است که می گوید:

«ما عشت اراک الدهر عجبا؛

اگر عمر طولانی کنی، چیزهای عجیب بینی.»

در پایان به عنوان حسن ختام، گفتار علامه احمدی را نقل می کنیم که می گوید:

جای شگفتی نیست که سخنان دروغ و اکاذیب بی اساسی به حسنین علیهم السلام نسبت دهند. همین ها می گویند: حسن علیه السلام که دید در آن وضع بحرانی و خطرناک، پدرش قصد دارد خلافت را بپذیرد، به پدر گفت:

عقیده ی من این است که طلحه و زبیر به قبول خلافت شما وادار نشوند و مردم را نیز

[صفحه 238]

همچنان به حال خود وانگذاری تا در این کار به مشورت با هم بپردازند، هر چند که یک سال به طول می انجامد. به خدا قسم! اگر یک سال به مشاوره مشغول باشند، باز از شما دست بردار نخواهند بود و بالاخره خلافت مال شماست و چاره ای جز قبول خلافت شما ندارند، و نیز بیعت طلحه و زبیر را به خودشان واگذار! زیرا من در

چهره ی آنان آثار کراهت و پیمان شکنی و مکر و خدعه را نمایان می بینم.» [463].

سخنان دیگری نیز به حضرت مجتبی علیه السلام نسبت داده اند که همین مضمون را می رساند

به رغم تناقض گویی این متون، متذکر می شویم که این روایت به نفع طلحه و زبیر ساخته شده، تا اظهار نماید که بیعت آن دو از روی اکراه و اجبار بوده و بیعت مردم هم از روی دوراندیشی و مشاوره نبوده است. می پرسیم: مگر امام حسن علیه السلام سرپیچی پدرش را از قبول بیعت نمی دید، و مگر با گوش خود نشنید که پدرش می گفت: «دعونی و التمسوا غیری؛ مرا وامگذارید و به دنبال دیگری بروید؟!» آیا اصرار شدید علی علیه السلام را در رد تقاضای مردم نمی دید؟

مگر امام حسن علیه السلام ندید که چگونه مردم برای بیعت با علی علیه السلام همچون یال کفتار، زنجیروار به خانه ی حضرت هجوم آوردند، طوری که نزدیک بود حسنین علیهماالسلام زیر دست و پای مردم پایمال شوند؟

آیا حسن علیه السلام ندید که همه ی مردم، حتی کودکان و پیران نیز از بیعت خود با علی علیه السلام مسرور و شادمان بودند؟

آیا مشاهده نکرد که شخصیت های اسلامی آن روز اصرار می کردند که حضرت بیعت را بپذیرد؟ آیا ندید که شخص طلحه و زبیر پیشاپیش جمعیت بیعت کننده حرکت می کردند؟ سخنان مردم در آن روز، بهترین گواه بر مدعای ماست.

[صفحه 239]

آیا حسن علیه السلام نمی دید که دشمن اموی ستمکار، مترصد فرصتی است که بر پیکر اسلام و مسلمین ضربه وارد کند و باقی مانده ی صحابه را از بین ببرد و نابود سازد؟

آیا امام حسن علیه السلام نمی دانست که با وجود یاور، بر عالم فرض است که قیام کند و خلافت را بپذیرد؟

آری، امام حسن علیه السلام

همه ی آن مسائل را می دید و هم می دانست و کلمات جاودانه اش در مناسبت های مختلف، دلیل قاطعی است که با سیاست های پدر در بیعت و جنگ و سایر مواضع و مواقف کاملا موافق بوده، و حضرتش را در گفتار و کردار و قول و عمل تأیید می کرده است. مگر حسن علیه السلام نبود که مردم کوفه را برای جهاد در رکاب علی علیه السلام و علیه ناکثین تحریک و تشویق کرد، و مگر همو نبود که در جنگ آن قدر غرق شده بود که پدرش فریاد برآورد: این پسر را نگهدارید؟!

دروغ دیگری هم به امام مجتبی نسبت داده اند که در ربذه - در حالی که گریان بود - به پدرش گفت:

«امرتک فعصیتنی، فأنت الیوم تقتل بمضیعه لاناصر لک!؛

تو را فرمان دادم، اما سرپیچی کردی. امروز در دیار غربت بدون یاور کشته می شوی!»

امیر المؤمنین فرمود:

«ما لک تحن حنین المرأه؟ ما الذی امرتنی فعصیتک؟؛

تو را چه شده است که مانند زنان نوحه می کنی؟ مرا به چه فرمان دادی که اطاعت نکردم.» [464].

ابن قتیبه نیز مطالبی نقل می کند که امام مجتبی علیه السلام از همان اول قصد داشت خلافت را به معاویه واگذارد.

[صفحه 240]

اقوال و سخنان امام حسن علیه السلام همه ی این گفته ها را تکذیب می کند و از اساس باطل می گرداند. چه، این ها به طمع مال و مقام آن ها را ساختند و در میان مردم شایع کردند که بگویند: امام علیه السلام آدم ضعیفی بود و نه مرد سیاست و قاطعیت و تصمیم و شجاعت.

اما سایر مواضع و احتجاجات حضرت علیه السلام را در قبال معاویه و دار و دسته اموی و نیز خطبه ها، نامه ها و مواضع وی را در جنگ ها فراموش کرده یا از

یاد برده اند و خود را به فراموشی زده اند! گویی به گوششان نخورده که امام علی علیه السلام از مردم خواست که مانع رفتن حسن به میدان نبرد شوند، آن جا که فرمود: «املکوا عنی عذا الغلام لا یهدنی» . [465] حتی معاویه درباره ی حضرت به زیاد نوشت:

اما حسن فابن الذی کان قبله

اذا سار سار الموت حیث یسیر

و هل یلد الرئبال الا نظیره

و ذا حسن شبه له و نظیر

و لکنه لو یوزن الحلم و الحجی

بأمر لقالوا: یذبل، و ثبیر [466].

«حسن فرزند همان کسی است که هر جا می رفت، مرگ نیز پا به پای او قدم برمی داشت. بچه ی شیر همانند شیر است و حسن نیز همانند پدر خویش است. اگر حلم و درایت او را بتوان سنجید، باید گفت هموزن یذیل و ثبیر (نام دو کوه) است.»

از این گذشته، امامت به معنای حقیقی اش نزد اهل بیت علیهم السلام از مسلمات بود، اما خدا بکشد آن هایی را که به خاطر تعصبات قومی و نژادی، حق آنان را غصب کردند و به خاطر رسیدن به دنیا همانند سگان به همدیگر یورش بردند.

ما کاملا می دانیم که تا چه اندازه این گفته ی آنان به صحت نزدیک است که:

[صفحه 241]

وی خون ریزی را خوش نداشت. منظورشان این بوده که پدرش علی علیه السلام و برادرش حسین علیه السلام را مورد طعن و عیب جویی قرار دهند.

افسانه های ساختگی دیگری از قبیل این که امام علی علیه السلام درباره ی حسن فرمود: در میدان نبرد و کارزار، حسن کارایی ندارد و نمی تواند جای چیزی را بگیرد؛ یا گفته ی معاویه - که آن گاه که مقداری پول به حسنین و جعفر داد و گفت: حسن با این پول برای دخترانش، عطر خواهد

خرید - برای این ساخته شد که حرمت و احترام حضرت هتک نمایند و او را متهم نمایند که وی دل باخته ی زنان بود، تا بدین وسیله سرپوشی بر فسق و فجور یزید بگذارند.

همچنین این داستان را ساختند که حسین علیه السلام مخالف صلح حسن علیه السلام با معاویه بود و از آن خشنود نبود؛ از این رو به حسن اعتراض مرد و او نیز آن گونه جوابش داد که هرگز شایسته ی مقام امامت نیست. در حالی که حسین علیه السلام در هنگام دفن امام حسن علیه السلام او را به خاطر صلحش با معاویه مورد تمجید و ستایش قرار داد. در کتاب شریف کافی روایت شده که امام حسین علیه السلام به منظور رعایت ادب هیچ گاه در مجلسی که برادرش حسن حضور داشت سخن نمی گفت.

از طرفی می بینیم که امام حسین علیه السلام پس از برادرش، تا معاویه زنده بود، پیمان صلح را به هم نزد و با او به جنگ برنخاست؛ در حالی که مردم کوفه به حضرت نامه نوشته و او را برای جنگ با معاویه دعوت کردند.

و الحمد لله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلاته و سلامه علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطاهرین!

سخن پایانی

آنچه گذشت، اشاره ای بود مختصر، به زندگانی سیاسی امام حسن علیه السلام در روزگار پیامبر عظیم الشأن اسلام و در عهد خلفای سه گانه. در نظر داشتیم که این

[صفحه 242]

تحلیل و بررسی را تا زمان امامت و رهبری حضرت علیه السلام و سپس شهادتش تکمیل کنیم، اما اوضاع و احوال، مانع از تحقق چنین خواسته ای شد. با این حال:

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

در این جا مقداری

از بحث را که به انجام رسیده، در اختیار خوانندگان گرامی قرار می دهیم، باشد که خدای تعالی در فرصت دیگری، توفیق اتمام بحث را به ما عطا کند، ان شاء الله.

متذکر می شویم که ما در این بررسی و تحلیل، عمدا آن قسمت از زندگانی امام حسن علیه السلام را مورد مطالعه قرار داده ایم که پژوهشگران به ندرت در کتاب های خود متعرض آن شده اند.

در بعضی از مسائل ضرورت ایجاب کرده که مطلب را با تفصیل بیشتری ارائه کنیم. چرا که اگر بخواهیم موضع سیاسیی را که حضرت با آن درگیر بود و برخورد داشت و با توجه به اوضاع و احوال مختلف، در قبال آن موضع گیری می کرد، با وضوح و روشنی بیشتری بررسی کنیم، چاره ای نداریم جز این که به این تفصیل تن در دهیم.

به هر حال بعضی از مطالب ارائه شده با نظرگاه های خوانندگان محترم یا با مطالبی که به طور معمول و بدون بحث و تحقیق، شایع و رایج است مطابقت ندارد، از آنان پوزش می طلبم.

در پایان، امیدوارم که خوانندگان گرامی، راهنمایی ها و دیدگاه های خود را همچون تحفه ای ارجمند به نویسنده مرحمت کنند؛ از آنان تشکر و قدردانی می کنم.

جعفر مرتضی عاملی

19 / 9 / 1404 ه ق.

3 / 1 / 1363 ه ش.

پاورقی

[1] مانند: تربیت تنی چند از شخصیت های بزرگ؛ سخنان و خطبه های القا شده در مناسبت های گوناگون؛ صلح با معاویه برای حفظ کیان شیعه و رسوایی امویان و منافقان و برملا ساختن نیات شوم آنان که از راه القای سخنرانی و انجام دادن اعمال غیر انسانی و غیر اسلامی در صدد ضربه زدن به شیعه و اسلام حقیقی بودند.

[2] باقر شریف القرشی، حیاه

الحسن علیه السلام، ج 1، ص 143، (به نقل از: مجله ی عرفان، ج 4، جزء 3، و نیز به نقل از: التذکره المعلوفیه، ج 9)؛ علی محمد دخیل، الامام الحسن بن علی، ص 52 و 53؛ سیره ی ائمه اثنی عشر، ج 1، ص 525.

بعضی از محققان و پژوهشگران را عقیده بر آن است که این خبر، نقل به معناست یا هم از اساس باطل، لیکن من متوجه راز این حرف نشدم.

[3] فرائد السمطین، ج 2، ص 68؛ خوارزمی، مقتل الحسین.

[4] حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 29؛ سیره الأئمه الاثنی عشر، ج 1، ص 513؛ صلح الامام الحسن علیه السلام، ص 15، (نقل از: غزالی، احیاء العلوم).

در این باره رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 226، بحارالانوار، ج 10؛ اعیان الشیعه، ج 9. علامه ی محقق، علی احمدی این مطلب را از مراجع ذیل نقل کرده است:

کشف الغمه، ص 154؛ الفصول المهمه؛ الاصابه، ص 328؛ کفایه الطالب، ص 267؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 202؛ ینابیع الموده، ص 137؛ تاریخ الخلفاء، ص 126 و 127؛ التنبیه و الاشراف، ص 261؛ بحارالانوار (نقل از: ارشاد مفید؛ روضه ی کافی؛ اعلام الوری؛ عکبری؛ ترمذی؛ شرف النبوه).

[5] «من همچون سایه ای به دنبال آن حضرت حرکت می کردم و او هر روز نکته ای تازه از اخلاق نیک برای من آشکار می ساخت و مرا فرمان می داد که به او اقتدا کنم» . (نهج البلاغه، خطبه ی 190).

[6] ر. ک: روضه الواعظین؛ کفایه الطالب، ص 277؛ حیله الاولیاء؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 214؛ کشف الغمه، ص 154؛ ینابیع الموده، ص 259؛ بحارالانوار (نقل از: قرب الاسناد)؛ اسعاف الراغبین در پاورقی نور الابصار،

ص 116... هنگامی که این بحث را بر علامه ی احمدی عرضه کردم، در حاشیه، این منابع را نوشت.

[7] اهل البیت، ص 307؛ ارشاد مفید، ص 220؛ مجمع البیان، ج 2، ص 453؛ کشف الغمه، ج 2، ص 159؛ روضه الواعظین، ص 156؛ حیاه الحسن، ج 1، ص 42؛ بحارالانوار، ج 44، ص 2؛ علل الشرایع، ج 1، ص 211؛ اثبات الهداه، ج 5، ص 137، 135 و 142؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 367 (آن را خبر مشهور می داند و در صفحه ی 394 می گوید: «اهل قبله اجماع دارند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود...» )؛ سیره الاثنی عشر، ج 1، ص 544 و 554 و گوید: «به اجماع محدثان» .

[8] نزهه المجالس، ج 2، ص 184؛ حیاه الحسن، ج 1، ص 42؛ نقل از: نزهه المجالس؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص 129؛ اثبات الهداه، ج 5، ص 52.

[9] ینابیع الموده، ص 168، و ر. ک: منهاج السنه، ج 4، ص 209؛ اثبات الهداه، ج 5، ص 129.

[10] فرائد السمطین، ج 2، ص 35؛ امالی صدوق، ص 101؛ پیرامون اثبات امامت حضرت امام حسن علیه السلام ر. ک: ینابیع الموده، ص 443 - 441 و 487، نقل از: مناقب ابن شهر آشوب؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 153، 140، 134 و 259 و در پاورقی از: غایه المرام، ص 39؛ کفایه الاثر، ص 289؛ عیون اخبار الرضا، باب 6، ص 32؛ بحارالانوار، ج 3، ص 303 و نیز ج 36، ص 283 و نیز ج 43، ص 248؛ امالی صدوق، ص 359.

[11] ر. ک: ینابیع الموده، ص 399 - 369؛ اثبات الهداه، ج

5، ص 132.

[12] ر. ک: سنن ترمذی، ج 5 ص 699؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 52؛ ینابیع الموده، ص 165، نقل از: ترمذی و ابن ماجه، و ص 261، 230 و 370 از جامع الاصول و دیگر کتاب ها؛ روضه الواعظین، ص 158؛ ذخائر العقبی، ص 25؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 5 و 61؛ ترجمه ی امام حسن از تاریخ ابن عساکر به تحقیق محمودی، ص 97 و 98؛ ترجمه ی امام حسین از تاریخ ابن عساکر، ص 100؛ الصواعق المحرقه، ص 142؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 211؛ أسد الغابه، ج 5، ص 523؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 169؛ مناقب خوارزمی، ص 91 و 211؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 149؛ ابن مغازلی، مناقب امام علی، ص 63؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 205؛ تاریخ بغداد، ج 7، ص 137؛ مسند احمد، ج 1، ص 442؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 38 و 40 و در پاورقی از: الریاض النضره، ج 2، ص 189؛ المعجم الصغیر طبرانی، ج 2، ص 3؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 30؛ سمط النجوم، ج 2، ص 488؛ تهذیب الکمال.

[13] اهل البیت، ص 274؛ ر. ک: سنن ابن ماجه، ج 1، ص 51.

[14] اسد الغابه، ج 2، ص 12؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 238؛ دلائل الامامه، ص 64؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 658، در مورد این روایت می گوید: این یک روایت حسن و صحیحی است؛ و از سنن ابی داوود، ص 219 و 520، در بسیاری از مصادر این حدیث، یک جمله به دنبال حدیث اضافه شده و این تعبیر آمده

که «... فئتین من المسلمین» یا «... من المؤمنین» دو گروه بزرگ از مسلمانان یا از مؤمنان، گمان ما آن است که این جمله به وسیله ی راویان حدیث به منظور سیاسی خاصی اضافه شده است که همان اثبات ایمان و اسلام برای کسانی که بر ضد امام زمان خود قیام کرده بودند می باشد، و شاید نخستین کسی که این جمله را به دنبال حدیث افزوده است، خود معاویه بوده، چنان که داستانی را که مسعودی در مروج الذهب، ج 2، ص 430 نقل کرده، دلیل و گواه بر این مطلب است، وی می گوید:

«زمانی که پیک صلح امام حسن علیه السلام به نزد معاویه آمد، تکبیر گفت. زن معاویه سبب تکبیر را پرسید. معاویه گفت: صلح حسن نزد من آمد و من به یاد این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله افتادم که فرمود: ان ابنی هذا سید اهل الجنه و سیصلح به بین فئتین عظیمتین من المؤمنین، و سپاس خدای را که گروه مرا یکی از این دو گروه قرار داد.»

[15] نسب قریش، ص 33 - 25.

[16] تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 207 - 205؛ الغدیر، ج 7 ص 124.

[17] ر. ک: تهذیب ابن عساکر، ج 4، ص 207 - 205 و 210؛ الغدیر، ج 7، ص 129 - 124 و نیز ج 10؛ سیرتنا و سنتنا، ص 15 - 11؛ فضائل الخمسه؛ فرائد السمطین؛ ترجمه ی امام حسن و ترجمه ی امام حسین از تاریخ ابن عساکر، تحقیق محمودی؛ الفصول المهمه ی مالکی؛ ترجمه ی امام حسن از انساب الاشراف؛ نور الابصار؛ الصواعق المحرقه؛ بحارالانوار، ج 43 و 44؛ ارشاد مفید؛ اسد الغابه؛ الاصابه؛

الاستیعاب (ترجمه ی حسنین)؛ حیاه الحسن علیه السلام.

[18] ر. ک: بحارالانوار (شرح حال امام حسن علیه السلام) و منابع پیشین.

[19] تاریخ الخمیس، ج 1، ص 418؛ آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 16 و 17؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 28 - 24، نقل از منابع پیشین و دیگر منابع درباره ی زندگی امام حسن علیه السلام.

[20] المیزان، ج 3، ص 368.

[21] آل عمران (3) آیه ی 61 - 59.

[22] ر. ک: تفسیر قمی، ج 1، ص 104؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 51 - 49. عده ی زیادی از حافظان و مفسران، مسأله ی مباهله را به اختصار و تفصیل بیان کرده اند؛ در این جا به بعضی اشاره می کنیم:

تفسیر عیاشی، ج 1، ص 177 - 76؛ مجمع البیان، ج 2، ص 452 و 453؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 370 و 371؛ تفسیر طبری، ج 3، ص 213 - 211، در این تفسیر آمده:

جریر گوید: «گفت: به مغیره گفتم: مردم در حدیث نصارای نجران روایت می کنند که علی علیه السلام در میان همراهان رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود. سپس گفت: اما شعبی آن را نگفته است. نمی دانم به خاطر بدبینی به امویان نسبت به علی علیه السلام بوده است با اصلا در حدیث نبوده.»

ما می گوییم: احتمال اول درست است، زیرا نام علی علیه السلام در حدیث به طور متواتر آمده و شکی در آن نیست؛ چنان که دیدیم و در بحث های آینده نیز خواهد آمد.

ر. ک: تفسیر نیشابوری، ج 3، ص 213 و 214؛ تفسیر فخر رازی، ج 8، ص 80. رازی پس از بیان حدیث عایشه که می گوید: رسول اکرم صلی الله علیه و آله

اهل بیت را برای مباهله با خود برد و آنان را زیر پارچه ای سیاه جمع کرد و آیه ی تطهیر را تلاوت کرد، می گوید: «مفسران و محدثان در صحت این روایت اتفاق نظر دارند» ؛ التفسیر الحدیث، ج 8، ص 108، نقل از: التاج الجامع للاصول، ج 3، ص 296، نقل از: مسلم و ترمذی؛ کشاف زخمشری، ج 1، ص 370 - 368؛ ارشاد مفید، ص 97؛ الصواعق المحرقه، ص 153 و 154؛ واحدی، اسباب النزول، ص، ص 58 و 59؛ صحیح مسلم ج 7 ص، ص 120 و 121 البدایه و النهایه ج 5، ص 54؛ حیاه الصحابه، ج 2 ص 492؛ حقائق التأویل، ص 112 - 110؛ صحیح ترمذی، ج 638، 5؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 ص 370 - 368، نقل از: افراد بسیار زیاد؛ ینابیع الموده، ص 52 و 232 و 479؛ دلائل النبوه ابونعیم، ص 298 و 299؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 378 و نیز ج 2، ص 24 - 23؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 123 و 124 و 126 و نیز ج 2، ص 20؛ المسترشد فی الامامه، ص 60؛ ترجمه الامام علی علیه السلام از تاریخ دمشق، ج 1 ص 206 (چاپ اول) و ص 225 (چاپ دوم) محمودی؛ مناقب خوارزمی، ص 59 و 60؛ کشف الغمه، ج 1 ص 232 و 233؛ الاصابه، ج 2 ص 503؛ معرفه علوم الحدیث حاکم، ص 50؛ تفسیر فرات، ص 117- 16 - 14؛ امالی طوسی، ج 2، ص 172 و نیز ج 1، ص 265؛ الجوهره فی نسب علی علیه السلام، ص 69؛ ذخائر العقبی، ص 25؛ روضه الواعظین، ص

164؛ ابن الحکم، ما نزل من القرآن فی اهل البیت، ص 50؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ص 110؛ مستدرک الحاکم، ج 3، ص 150؛ اسد الغابه، ج 4، ص 26؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 63؛ مسند احمد، ج 1 ص 185؛ ابن مغازلی، مناقب امام علی علیه السلام ص 263؛ و در پاورقی نقل از: نزول القرآن ابونعیم (مخطوط)؛ در المنثور، ج 2 ص 40 - 38؛ از مصادر پیشین و بیهقی در الذلائل، ابن مردودیه، ابن ابی شیبه، سعید بن منصور، عبد بن حمید، ابن منذر؛ و تفسیر برهان، ج 1، ص 290 - 286 از بعضی مصادر پیشین و از مقاتل و کلبی؛ تفسیر المیزان، نقل از: بسیاری مصادر پیشین و از: عیون اخبار الرضا؛ اعلام الوری؛ الخرائج و الجرائح حلیه الاولیاء و طیالسی؛ فتح القدیر، ج 1، ص 347 و 348؛ تفسیر تبیان، ج 2، ص 485؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 290 - 288 از بعضی از منابع پیشین و از خصال، روضه ی کافی و دیگران؛ و نیز از نور الابصار، ص 100؛ المنتقی، باب 38؛ در تفسیر المیزان، ج 3، ص 235 گوید:

«ابن طاووس در کتاب سعد السعود گفته: من در کتاب ما نزل القرآن فی النبی و اهل بیته نوشته ی محمد بن عباس بن مروان دیدم نوشته بود: خبر مباهله از 51 طریق نقل شده، و بعضی از افراد را که طریق و روایت به او منتهی می شود، از صحابه دانسته است، از جمله: حسن بن علی علیهماالسلام، عثمان بن عفان، سعد بن ابی وقاص، بکر بن سمال، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، عبدالله بن عباس، ابورافع (غلام رسول

خدا صلی الله علیه و آله)، جابر بن عبدالله، براء بن عازب و انس بن مالک را شمرد.»

ابن شهر آشوب در مناقب، ج 3، ص 368 و 369 افراد زیر را اضافه کرده است: ابوالفتح محمد بن احمد بن ابوالفوارس، ابن البیع در کتاب معرفه علوم الحدیث، احمد در الفضائل، ابن بطه در الابانه و اشفهی در کتاب اعتقاد اهل السنه، خرگوشی در شرف النبی، محمد بن اسحاق، قتیبه ابن سعید، حسن بصری، قاضی ابویوسف، قاضی معتمد ابوالعباس، ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی از افراد بسیار زیاد؛ و در پاورقی حقائق التأویل، ص 110 از منابع پیشین؛ و از تاریخ الخلفاء سیوطی، 65؛ و از کامل ابن اثیر، ج 2، ص 112؛ و از کنز العمال، ج 6، ص 407؛ و از تفسیر خازن و در پاورقی از تفسیر البغوی.

منابع زیاد دیگری در مورد داستان مباهله وجود دارد که در کتاب مکاتیب الرسول، ج 1، ص 180 و 181 ذکر شده است.

[23] مجمع البیان، ج 2 ص 452؛ ر. ک: تبیان طوسی، ج 2، ص 485؛ تفسیر فخر رازی، ج 8، ص 80؛ حقائق التأویل، ج 114، در این کتاب آمده: دانشمندان اجماع دارند.

[24] کشاف، ج 1، ص 370؛ ر. ک: الصواعق المحرقه، ص 153، نقل از: کشاف؛ ارشاد مفید، ص 99؛ المیزان، ج 3، ص 238.

[25] علامه محقق، احمدی معتقد است: امکان دارد زمانی که عباس، حسنین علیهماالسلام را برای استسقا (نماز باران) با خود بیرون برد و مانع از الحاق عمر به آن دو گردید، و موقعی که عمر به آنان تبرک جست، به او گفت: دیگری را جز ما، با ما همراه

مکن! (دیگران را با ما در هم میامیز!) به رسول اکرم اقتدا کرده باشد. «ر. ک: تبرک الصحابه و التابعین، ص 287 - 283» .

[26] مریم (19) آیه ی 29 و 30.

[27] همان، آیه ی 12.

[28] ر. ک: المیزان، ج 3، ص 224؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 84.

[29] مجمع البیان، ج 2، ص 453. 452؛ ر. ک: مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 368، گفتار ابن ابی علان در تبیان، ج 2 ص 485 نیز موجود است. ر. ک: ارشاد مفید؛ بحارالانوار، بحثی دارد پیرامون ایمان علی علیه السلام در حالی که به احتلام نرسیده بود.

[30] ر. ک: الصحیح من سیره النبی و الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 1 ص 47 - 45.

[31] محقق پژوهشگر، سید مهدی روحانی، معتقد است:

این که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از بین سایر زنان، حضرت زهرا را برای مباهله با نصارای نجران بیرون برد، در صورتی که آیه ی مباکه عام است و با تعبیر «نساءنا» از آن نام می برد و نیز زنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله بارزترین مصادیق این تعبیر قرآنی بودند، تا حدود زیادی همان مفهومی را در بردارد که ارسال ابوبکر برای ابلاغ آیات سوره ی برائت و سپس عزل وی با استناد به قول جبرئیل که «لا یبلغ عنک الا انت او رجل منک» دربرداشت!

در مورد عموم کلمه ی «أنفسنا» که حضرت تنها امیر المؤمنین را با خود برد، و عموم کلمه ی «ابناءنا» که فقط حسنین علیهماالسلام را بدین منظور به همراه برد، همان را می گوییم که در مورد «نساءنا» گفتیم.

در پاسخ می گوییم:

اولا: بعضی از زنان رسول اکرم صلی الله علیه و

آله مانند ام سلمه، نباید مورد تعرض قرار گیرد، چه وی از بهترین و با فضیلت ترین زنان بود.

ثانیا: مقصود از «نساءنا» همسران نمی باشند، اگر چه در بعضی از آیات قرآنی بر آنان لفظ «نساء» اطلاق شده است. در اینجا منظور از «نساء» زنانی است که به فرد منسوب می باشند و دختر از این قبیل است و بر روی لفظ «نساء» اطلاق می گردد.

ثالثا: آنچه وی در اینجا گفته است، با مطلبی که خودش در جای دیگر بیان کرده تناقض دارد، چه در آن جا می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه را از میان زنان شوهردار این امت، به عنوان «زن مسلمان» برای مباهله با خود بیرون برد، نه به عنوان این که وی از زنان اوست، اما در این جا چیز دیگری فرموده است.

البته همان طور که خواهد آمد، به نظر ما این سخن اخیر وی نیز نامقبول است، با این حال با آنچه در این جا بیان کرده تناقض دارد.

[32] تفسیر فخر رازی، ج 8، ص 81؛ فتح القدیر، ج 1، ص 347؛ تفسیر نیشابوری در پاورقی تفسیر طبری، ج 3، ص 214؛ تبیان، ج 2، ص 485؛ از ابوبکر رازی (غیر از فخر رازی)؛ مجمع البیان، ج 2، ص 452؛ الغدیر، ج 7، ص 122، نقل از: مجمع البیان و تفسیر قرطبی، ج 4، ص 104.

[33] نساء (4) آیه ی 11.

[34] تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 155؛ الغدیر، ج 7، ص 121، به نقل از آن.

[35] الغدیر، ج 7، ص 122، نقل از: خزانه الادب، ج 1، ص 300.

[36] الغدیر، ج 7، ص 123، نقل از: تفسیر قرطبی، ج 7، ص 31.

[37]

جامع البیان العلم، ج 1، ص 160؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 165؛ اضواء علی السنه المحمدیه، ص 298، نقل از: الانتفاء، ص 41 و از شافعی.

[38] انساب الاشراف، ج 3، ص 88.

[39] الامام الصادق علیه السلام و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 164 و 165 و 507 - 494.

[40] حقائق التأویل، ص 115.

[41] ر. ک: نهایه الارب، ج 8، ص 168؛ عیون الاخبار، ج 2، ص 233؛ العقد الفرید، ج 4، ص 258؛ تاریخ طبری، ج 3 ص 220؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 14 و 15؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 11 - 7؛ الادب فی ظل التشیع، ص 24، نقل از: علایلی، البیان و التبین جاحظ و الامام الحسین، ص 186 و 190 و دیگران؛ زندگانی سیاسی امام رضا علیه السلام از منابع پیشین، ص 53.

[42] النزاع و التخاصم، ص 28؛ مروج الذهب، ج 3، ص 33؛ فتوح ابن اعثم، ج 8؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 159؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 159.

[43] العقد الفرید، ج 2، ص 120؛ ر. ک: الغدیر، ج 10، ص 167.

[44] مروج الذهب، ج 3، ص 33؛ النزاع و التخاصم، ص 28.

[45] السیره الحلبیه، ج 2، ص 209؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 341، نقل از: احمد؛ نیل الاوطار، ج 8، ص 228، نقل از: احمد، بخاری، نسائی، ابن ماجه، ابی داوود و برقانی؛ سنن ابی داوود، ج 3، ص 145 و 146، سنن ابن ماجه ج 2 ص 961؛ مغازی واقدی، ج 2، ص 696؛ الاصابه، ج 1، ص 226؛ بدایه المجتهد، ج 1، ص 402؛ الخراج،

ابویوسف، ص 21؛ البدایه و النهایه، ج 4، ص 200، نقل از: بخاری؛ مسند احمد، ج 4، ص 85 - 81؛ شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 284؛ تشیید المطاعن، ج 2، ص 818 و 819، نقل از: زاد المعاد؛ سنن بیهقی، ج 6، ص 342 - 340؛ الدر المنثور، ج 3، ص 186، نقل از ابی شیبه؛ البحر الرائق، ج 5، ص 98؛ تبیین الحقایق؛ ج 3، ص 257؛ نصب الرأیه، ج 3، ص 425 - 26 از افراد بسیار زیاد؛ مصابیح السنه، ج 2، ص 70؛ صحیح بخاری، ج 4، ص 111 و نیز ج 6، ص 186؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 312؛ فتح القدیر، ج 2، ص 310؛ تفسیر خازن، ج 2، ص 185؛ و النسفی در پاورقی خازن، ج 2، ص 186؛ تفسیر طبری، ج 10، ص 5؛ کشاف، ج 2، ص 221؛ سنن نسائی، ج 7، ص 130 و 131؛ مقدمه ی مرآه العقول، ج 1، ص 118 بعضی از محققان از منابع ذیل نقل کرده اند:

الاموال ابوعبید، ص 461 و 462؛ تفسیر قرطبی، ج 7، ص 12؛ فتح الباری، ج 7، ص 174 و نیز ج 6: ص 150؛ تفسیر المنار، ج 10، ص 7؛ ترتیب مسند شافعی، ج 2، ص 125 و 126؛ ارشاد الساری، ج 5، ص 202؛ المحلی، ج 7، ص 328.

[46] کشف الغمه، ج 3، ص 20.

[47] ص 73 - 66.

[48] همان، ج 2، ص 176.

[49] ینابیع الموده، ص 479، نقل از: زرندی مدنی و نیز ص 52 و 482؛ تفسیر برهان، ج 1 ص 286؛ امالی طوسی، ج 2، ص 172.

[50] انعام (6) آیه ی 84

و 85.

[51] تفسیر رازی، ج 13، ص 66؛ فضائل الخمسه، ج 1، ص 247، (نقل از: رازی).

[52] ینابیع الموده، ص 266، نقل از: دار قطنی و الصواعق المحرقه، ص 154؛ فضائل الخمسه، ج 1، ص 250؛ حیاه امیرالمؤمنین، ص 205، (نقل از: الصواعق المحرقه).

[53] تفسیر رازی، ج 2، ص 194؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 164؛ فضائل الخمسه، ج 2، ص 148 و 247؛ الدر المنثور، ج 3، ص 28، نقل از: ابن ابی حاتم، ابوالشیخ، حاکم و بیهقی؛ الغدیر، ج 7، ص 123، نقل از: تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 155؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 89؛ ر. ک: العقد الفرید، ج 5، ص 20؛ نور القبس، ص 21 و 22.

[54] مقتل خوارزمی، ج 1، ص 89 و 90.

[55] نور الابصار، ص 148 و 149؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 84 و 85؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 289 و 290؛ تفسیر المیزان، ج 3، ص 230؛ تفسیر برهان، ج 1، ص 289.

[56] شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 334.

[57] مقتل خوارزمی، ج 1 ص 249 و مقتل مقرم، ص 278، (نقل از: خوارزمی).

[58] ر. ک: بحارالانوار، ج 49، ص 188؛ المیزان، ج 3، ص 229 و 230؛ تفسیر برهان، ج 1، ص 286 و 287 و غیره.

[59] مستدرک حاکم، ج 3، ص 172؛ ذخائر العقبی، ص 138، (نقل از: دولابی)؛ کشف الغمه، ج 2، ص 173 (نقل از: جنابذی).

[60] مقتال الطالبیین، ص 52؛ تفسیر فرات، ص 72 و 70؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ حیاه الصحابه، ج 3، ص 526؛ مجمع الزواید، ج 9، ص 146. وی گوید: این حدیث

را احمد با اختصار زیاد نقل کرده و اسناد احمد و بعضی از طرق بزار و طبرانی در کتاب الکبیر حسان موجود است.

تفسیر المطالب، ص 179، نقل از، امالی طوسی، ص 169؛ ارشاد مفید؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 25 و از جمهره الخطب، ج 2 ص 7.

[61] ر. ک: مالکی، الفصول المهمه، ص 146: تفسیر فرات، ص 70 و 72؛ کشف الغمه، ج 2، ص 159؛ ینابیع الموده، ص 482 - 479 - 302 - 270 - 225، نقل از: ابوسعد، شرف النبوه؛ الکبیر، طبرانی؛ بزار؛ زرندی، مدنی و دیگران؛ ارشاد مفید، ص 207؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 120؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 172؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 46؛ حیاه الصحابه، ج 3، ص 526؛ ذخائر العقبی، ص 138 و 140، نقل از: دولابی، الذریه الطاهره؛ نزهه المجالس، ج 2، ص 186؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 132 و 133؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 11 و 12؛ احتجاج طبرسی، ج 1، ص 419؛ بحارالانوار، ج 44؛ امالی طوسی، ص 121؛ اعلام الوری، ص 208؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 30.

[62] بحارالانوار، ج 43، ص 363.

[63] احتجاج طبرسی، ج 1، ص 419؛ الخرائج و الجرائح، ص 218؛ ذخائر العقبی، ص 140، نقل از: ابوسعد؛ ر. ک: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ بحارالانوار، ج 44، ص 122؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 133؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 49؛ مقاتل الطالبیین، ص 73؛ آل یاسین، الحسن بن علی، ص 110 و 114؛ تحف العقول، ص 164.

[64] دخائر العقبی، ص 140، نقل از، ابوسعد؛ ر. ک: مقتل

خوارزمی، ج 1، ص 126؛ بحارالانوار، ج 44، ص 122؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 133؛ شرح نهج البلاغه: ج 16، ص 49؛ مقاتل الطالبیین، ص 73؛ آل یاسین، الحسن بن علی، ص 110 و 114؛ تحف العقول، ص 164.

[65] الغدیر، ج 11، ص 8، (نقل از: طبقات ابن سعد).

[66] مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 12، نقل از: العقد الفرید و مدائنی؛ ر. ک، مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ بحارالانوار، ج 43، ص 355 و 356؛ ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 2، ص 172.

[67] مناقب، ج 4، ص 12؛ بحارالانوار، ج 43، ص 356، و نیز ج 44، ص 121 و 122، نقل از: تحف العقول، ص 232؛ الخرائج و الجرائح، ص 217 و 218.

[68] امالی صدوق، ص 158.

[69] المحاسن و المساوی، ج 1، ص 122.

[70] مقتل مقرم، ص 274، (نقل از: مقتل محمد بن ابی طالب حائری).

[71] همان جا، نقل از: اقبال؛ مصباح المتهجد، و از آن دو در کتاب مزار بحارالانوار، ص 107، باب «زیارته یوم ولادته» .

[72] مقتل خوارزمی، ج 2، ص 7؛ ر. ک: مقتل مقرم، ص 282.

[73] امالی صدوق، ص 140.

[74] ر. ک: مقتل خوارزمی، ج 2، ص 69 و 70؛ مقتل مقرم، ص 442 و 443 از خوارزمی و نفس المهموم، ص 242.

[75] بلاغات النساء، ص 35 و 36؛ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 64 و 65؛ مقتل مقرم، ح 2، ص 450 و 451.

[76] ر. ک: امالی طوسی، ج 1، ص 90؛ مقتل مقرم، نقل از: امالی طوسی و امالی فرزندش و کتاب لهوف، ابن نما، ابن شهر آشوب و احتجاج طبرسی.

[77] مقتل مقرم، ص

390.

[78] ذخائر العقبی، ص 124؛ صفه الصفوه، ج 1، ص 763؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 206؛ کنز العمال، ج 6 ص 221؛ الغدیر، ج 124، 7، (نقل از: مستدرک حاکم، ج 3، ص 166(، (نقل از: ترمذی).

[79] ینابیع الموده، ص 165، نقل از، ترمذی؛ نسائی، خصائص امام علی، ص 124؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 180؛ ر. ک مستدرک حاکم، ج 3، ص 166 و 171؛ ذخائر العقبی، ص 124؛ خصائص امام علی (پاورقی)، نقل از: کفایه الطالب، ص 200؛ کنز العمال، ج 6، ص 220؛ ترمذی، ج 2، ص 240.

[80] کنز العمال، ج 16، ص 262؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 176؛ تاریخ ابن عساکر (ترجمه الامام الحسن علیه السلام)، ص 56 و در پاورقی آن از طبرانی، معجم کبیر، ج 1، ص 20.

[81] مصادر این روایت بسیار زیاد است و تقریبا نیست کتابی که آن را ذکر نکرده باشد.

[82] دخائر العقبی، ص 122، (نقل از: حافظ سلفی).

[83] الصواعق المحرقه، ص 154؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 164؛ تاریخ بغداد، ج 11، ص 285؛ ینابیع الموده، ص 261، فرائد السمطین، ج 2، ص 69؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 68؛ احقاق الحق، ج 9، ص 644 و 645، نقل از: مصادر بسیار زیادی؛ ذخائر العقبی، ص 121؛ فضائل الخمسه، ج 3، ص 149، نقل از: کنز العمال، ج 6، ص 215 و 216؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 172.

[84] ر. ک: منابعی که علامه ی احمدی بیان کرده، که عبارتند از: ینابیع الموده، ص 182 - 146 - 138 - 136 و 221- 214 - 183 و 258 - 255 - 250 - 222

و 331 - 259؛ اسعاف الراغبین، ص 132 و 133؛ کفایه الطالب، ص 237 - 235؛ الفصول المهمه، ص 158 و 159؛ تاریخ الخلفاء، ص 126؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 152 و 203 و 204.

[85] الاموال، ص 279 و 280؛ ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 1، ص 274؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 273؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 33.

[86] التراتیب الاداریه، ج 1، ص 274.

[87] الاموال (پاورقی)، ص 280.

[88] بدایه المجتهد، ج 2، ص 457.

[89] ارشاد مفید، 219؛ قزوینی، فدک (پاورقی)، ص 16،(نقل از: ارشاد).

[90] احتجاج طبرسی، ج 2، ص 245؛ بحارالانوار، ج 50، ص 78، نقل از: طبرسی؛ ارشاد مفید، ص 363؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 184 و 185. انساب الاشراف، ج 4، ص 36؛ الحیاه السیاسیه للامام الجواد علیه السلام(بحث: تزویج المأمون ابنته له).

[91] ینابیع الموده، ص 375، نقل از، فصل الخطاب، بخاری و نووی؛ ابن عساکر (ترجمه ی امام حسین علیه السلام)، ص 150، و در پاورقی، نقل از، معجم کبیر طبرانی؛ ترجمه ی امام حسین علیه السلام، حدیث 77؛ حیاه الصحابه، ج 1، ص 250؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 40، نقل از طبرانی که گوید: این روایت مرسل است و رجال آن، افراد ثقه می باشند. العقد الفرید، ج 4، ث 384 (بدون ذکر نام ابن عباس).

[92] ر. ک، حدیث الافک، ص 99 - 96.

[93] ر. ک: علل الشرایع، ج 1، ص 211.

[94] المجتمع الکویتیه (مجله)؛ مجروح الذهب، ج 2، ص 414: امیر المؤمنین علیه السلام برای وی پیمان نگرفت. ر. ک: انساب الاشراف، ج 3، ص 31.

[95] ر. ک: مقاتل الطالبیین، ص 55 و 56؛ فتوح ابن اعثم، ج 4، ص

151؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 31؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 40 - 36؛ بحارالانوار، ج 44، ص 64، نقل از: کشف الغمه؛ قرشی، حیاه الحسن علیه السلام، ج 2، ص 29.

[96] الفصول المهمه، ص 46؛ اعلام الوری، ص 209؛ ارشاد مفید، ص 207؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 30؛ کشف الغمه، ج 2، ص 164؛ مقاتل الطالبیین، ص 34 و 52؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 2، ص 10، نقل از: اثبات الهداه، ج 5، ص 139 - 134؛ بحار (نقل از: ابن مخنف).

[97] العقد الفرید، ج 4، ص 474 - 475.

[98] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 57.

[99] مناقب خوارزمی، ص 278.

[100] البدایه و النهایه، ج 249، 6.

[101] ر. ک: تیسیر المطالب، ص 179؛ قاموس الرجال، ج 5، ص 172؛ اغانی، ج 6، ص 121؛ الخرائج و الجرائح، قریب به همین مظمون.

[102] اثبات الوصیه، ص 152.

[103] ر. ک: بحارالانوار، ج 10، ص 89؛ اثبات الهداه، ج 5، ص 121 و 143 - 140؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 504 - 502؛ آل یاسین، صلح الحسن علیه السلام؛ اصول کافی، ج 300 - 297، 1.

[104] ر. ک: منتخب الاثر، حدیث سفینه، حدیث ثقلین و احادیث دیگر.

[105] همان، ص 135؛ بحارالانوار، ج 10، باب مصالحه ی حسن علیه السلام (نقل از: الخرائج و الجرائح).

[106] مروج الذهب، ج 2، ص 413.

[107] اثبات الهداه، ج 5، ص 140.

[108] همان، ص 126؛ کشف الغمه؛ اصول کافی، ج 1، ص 299؛ صلح الحسن، ج 1، ص 520، (نقل از: کافی).

[109] اثبات الهداه، ج 5، ص 139.

[110] اثبات الهداه، ج 5، ص 133 و

138، نقل از: سید مرتضی، شافی؛ کشف الغمه؛ اعلام الوری.

[111] ر. ک: المسترشد فی امامه علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 105 و 108؛ مروج الذهب، ج 3، ص 237؛ الصواعق المحرقه، ص 35؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 469؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1 ص 129 و 130، نقل از: الصواعق المحرقه و شرح المواقف؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 38، نقل از: المواقف؛ قزوینی، فدک، ص 16 و 17؛ مکاتیب الرسول، ج 2، ص 579، نقل از: مسعودی، حلبی و ابن ابی الحدید؛ مالکیت خصوصی، ص 132، نقل از: منابع پیشین و نیز از جامع احادیث الشیعه، ج 8، ص 606؛ التهذیب؛ بحارالانوار، ج 8، ص 108، (نقل از: کشکول علامه). ما در این جا تنها منابعی را ذکر نمودیم که حسنین را در این مسأله آورده اند و الا منابع اصل نزاع بین حضرت زهرا (س) و بین ابوبکر و هیأت حاکمه آن قدر زیاد است که فعلا مجال ذکر آن ها نیست.

[112] ر. ک: فدک، ص 16 و 17.

[113] سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 130.

[114] مجمع الزوائد، ج 9، ص 40.

[115] هنگامی که به عمر خبر دادند که مردم وی را سرزنش می کنند که رعیت را آزار و اذیت می کند و در بعضی از احکام دخل و تصرف می نماید؛ گفت: «من همتای محمد هستم» . (ر. ک: تاریخ طبری، ح 3، ص 291)؛ ر. ک: الفائق، ج 2، ص 11. تفسیر مطلب به این که: وی با پیامبر در غزوه ی قرقره الکدر همراه بوده است، با طبع موضع و نیز با آنچه عمر می خواهد در این باره و در رد اعتراضات

مردم اظهار کند نمی سازد، و خواهد آمد که اینان حق تغییر بعضی از احکام و حتی حق تشریع را برای خود محفوظ می دانستند.

[116] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 12، ص 49؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 398 و نیز ج 7، ص 188؛ ناسخ التواریخ (جلد مربوط به خلفا)، ص 80 - 72؛ مکاتیب الرسول، ج 2، ص 620؛ بهج الصباغه، ج 6، ص 244 و نیز ج 4، ص 381؛ بحارالانوار، ج 6، ص 213 و 266 و 292؛ علامه ی محقق، علی احمدی میانجی، مشاجرات عمر با ابن عباس را در کتاب ارزشمند خود به نام مواقف الشیعه مع خصومهم آورده است.

[117] ر. ک: بعضی از منابع در مکاتیب الرسول، ج 2، ص 626 - 618؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 70 - 63؛ النص و الاجتهاد، ص 165 - 155؛ المراجعات، ص 245 - 241.

[118] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 12، ص 78 و 79.

[119] همان جا.

[120] المصنف، ج 5، ص 446.

[121] ر. ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 12، ص 86 - 80.

[122] تهذیب تاریخ دمشق، ج 5، ص 51؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 133؛ المصنف، ج 5، ص 454؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 20 و 21؛ طبقات ابن سعد، ج 4، ص 70.

[123] ر. ک: الصحیح من سیره النبی الأعظم (از همین مؤلف)، ج 3، ص 155 - 150 و 217 و 218. درباره ی تلاش عثمان برای رشوه دادن به ابن ابو حذیفه، ر. ک: انساب الاشراف، ج 3، ص 388.

[124] ابن ابی الحدید، ج 2، ص 44؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 39، (نقل از:

تاریخ طبری).

[125] تاریخ طبری، ج 2، ص 449؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 39، (نقل از: تاریخ طبری).

[126] حیاه الصحابه، ج 1، ص 420، (نقل از: کنز المعال، ج 3، ص 130).

[127] کنز المعال، ج 4، ص 382.

[128] احدی را پیدا نکردیم که در صحت خلافت عمر اعتراض کرده باشد که نام وی زمانی نوشته شد که ابوبکر در حالت اغما بود، اما این کار موجب اختلاف و فتنه نگردید. در حالی که خود می گویند: کاری که عمر کرد و در بستر مرگ رسول اکرم صلی الله علیه و آله وی را به هذیان گویی متهم کرد و مانع از نوشتن وصیت رسول صلی الله علیه و آله گردید، کاملا به جا بود، زیرا اگر آن نوشته بر روی کاغذ می آمد، در آینده موجب اختلاف و فتنه انگیزی می شد. سبحان الله! چگونه می توان چنین ادعایی در حق رسول اکرم صلی الله علیه و آله کرد؟! «ر. ک: المراجعات؛ دلائل الصدق؛ نص و الاجتهاد.» .

[129] ر. ک: تاریخ طبری، ج 2، ص 618؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 425؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 164؛ سیره ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 356؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 25، (نقل از: طبقات ابن سعد و کنز العمال، ج 3، ص 145).

[130] ر. ک: نسب قریش، ص 104؛ کنز العمال، ج 5، ص 398 و 399، نقل از: لالکائی، ابن سعد، حسن بن سفیان و ابن کثیر. وی آن را صحیح دانسته است.

[131] شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 164؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 613.

[132] بحارالانوار، ج 8، ص 330؛ ر. ک: شرح نهج البلاغه ابن

ابی الحدید، ج 1.

[133] شاید عمر می خواست با این کار خود شخصیت هایی از بنی هاشم در مقابل علی علیه السلام بسازد که هیچ گونه خطری برای حکومت نداشته باشند.

[134] ر. ک: عقد الفرید، ج 2، ص 289؛ کامل مبرد، ج 1، ص 319.

[135] طبقات ابن سعد، ج 5، ص 21؛ منتخب کنز العمال در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 390 - 389.

[136] جامع البیان العلم، ج 2، ص 18.

[137] فتوح مصر و اخبارها، ص 180؛ الاصابه، ج 3، ص 2.

[138] عقد الفرید، ج 2، ص 281.

[139] ر. ک: شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 12، ص 81؛ فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 87 و 88؛ چرا که مسأله ی بسیار مهمی است.

[140] مؤلف محترم معتقد است که طلقا کسانی هستند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنان را در صلح حدیبیه آزاد کرد. استدلال ایشان چنین است: ابن عبدالبر تصریح دارد که در صلح حدیبیه، هشتاد تن از قریش به هنگام مذاکرات صلح قصد داشتند به سپاه اسلام تعرض کنند، اما با هوشیاری مسلمین همگی اسیر شدند. ابوسفیان و معاویه نیز جزء آنان بودند. پیامبر همگی را آزاد کرد و از بردگی رهانید، چه آنان که کافر بودن و طبق شریعت اسلامی باید برده ی مسلمانان باشند. مشهور آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله در فتح مکه به اسیران فرمود: «اذهبوا أنتم الطلقاء» ؛ لذا می گویند طلقاء، آزادشدگان فتح مکه اند. به نظر ما گفته ی اول ارجح است.

[141] دلائل الصدق، ج 3، ص 209 و 211؛ ر. ک: النص و الاجتهاد، ص 271.

[142] التراتیب الاداریه، ج 1، ص 269.

[143] دلائل الصدق، ج 3،

ص 212، نقل از: طبری، ج 6، ص 184 و الاستیعاب؛ ر. ک: عقد الفرید، ج 1، ص 14.

[144] دلائل الصدق، ج 3، ص 212 و 213، نقل از: مسند احمد، ج 5، ص 347؛ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 60.

[145] الاستیعاب (در پاورقی الاصابه)، ج 3، ص 397؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 211.

[146] دلائل الصدق، ج 3، ص 212، نقل از: تاریخ الخلفاء؛ الصواعق المحرقه (در سیره ی عمر).

[147] ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 1، ص 9.

[148] الاستیعاب (در پاورقی الاصابه)، ج 3، ص 396 و 397. در این کتاب آمده است: عمر هر گاه وارد شام می شد یا به او نگاه می کرد، می گفت: «هذا کسری العرب» ؛ الاصابه، ج 3، ص 434؛ اسد الغابه، ج 5، ص 386؛ الغدیر، ج 10، ص 226، نقل از: منابع قبل؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 212.

[149] الفخری فی الآداب السلطانیه، ص 105.

[150] الاصابه، ج 3، ص 434؛ البدایه و النهایه.

[151] ر. ک شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 187؛ النص و الاجتهاد (پاورقی)، ص 281، (نقل از: شرح نهج البلاغه).

[152] کنز العمال، ج 5، ص 436، (نقل از: ابن سعد).

[153] انساب الاشراف، ج 5، ص 60؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 143؛ الغدیر، ج 1، ص 160، نقل از: دو منبع پیش و تاریخ طبری، ج 5، ص 97 و کامل ابن اثیر، ج 3، ص 63 و تاریخ ابوالفداء، ج 1، ص 168؛ النصائح الکافیه، ص 174، (نقل از: طبری).

[154] الغدیر، ج 9، ص 35 از منابع زیر:

تاریخ طبری، ج 5، ص 90 - 88؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 60 - 57؛ شرح نهج البلاغه ی

ابن ابی الحدید، ج 1، ص 160 - 158؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 389 - 387؛ ابوالفداء، ج 1، ص 168.

[155] البدایه و النهایه، ج 8، ص 127.

[156] ابن جوزی، الاذکیاء، ص 28.

[157] در مورد برتری قریش و عرب و سیاست زشت تبعیض نژادی، ر. ک: لطف التدبیر، ص 199؛ المسترشد فی الامامه، ص 115؛ الفائق زمخشری، ج 2، ص 353؛ تلخیص الشافعی، ج 4، ص 14؛ المعرفه و التاریخ، ج 2 ص 483؛ محاضرات راغب، ج 1، ص 351 و نیز ج 3، ص 208؛ ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 1، ص 268 و 269 و 330؛ المحاسن و المساوی، ج 2، ص 278؛ تاریخ جرجان ص 486؛ الالمام، ج 1، ص 186؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 20 و 21 و 313 و نیز ج 1، ص 205 و 207 و 208 و 225و 331 و 444؛ الخراج، ص 24؛ طبقات، ج 2، ص 338 و نیز ج 3، ص 293 و 337 و 338و 345 و 349؛ المنار المنیف، ص 59 و 109؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 230، الایضاح، ص 187؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 141؛ عقد الفرید، ج 3، ص 418 - 412 و نیز ج 2، ص 233؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 402 و 796 و 810؛ الاوائل، ج 2، ص 61؛ مالک، الموطأ (مطبوع با تنویر الحوالک)، ج 2، ص 60؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153 و 154؛ الهدی الی دین المصطفی، ج 2، ص 316 و 317؛ لسان المیزان، ج 1، ص 354 و 406؛ ابن طیفور، کتاب بغداد، ص 38؛ کشف

الاستار، ج 1، ص 51 و نیز ج 161، 2 و 227 و 295 - 292؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 192 و 275 و نیز ج 1، ص 89 و نیز ج 10، ص 32؛ مسند احمد، ج 4، ص 475؛ المجروحون، ج 1، ص 129؛ ابویوسف الخراج، ص 50 - 45؛ الغدیر، ج 6، ص 187؛ الحیاه الصحابه، ج 2، ص 82 و 233 - 230 و 413 و 415 و 447 و 753 و 754 و 801 و نیز ج 3، ص 488، نقل از: طبری، ج 5، ص 19، و 23 و کنز العمال، ج 3 ص 148 و نیز ج 2، ص 215 و 219 و بیهقی، ج 6، ص 349 و 350 و ابن سعد، ج 3، ص 122 و 212 و 216 و از مصادیر دیگر.

شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 109؛ بهج الصباغه، ج 12، ص 204؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 273 و نیز ج 2، ص 549؛ المنصف، ج 1، ص 411 و نیز ج 4، ص 485 و نیز ج 5، ص 441 و 474 و 476 و 496 و 497 و نیز ج 6، ص 47 و نیز ج 7، ص 278 و 279 و نیز ج 8، ص 380 و نیز ج 10 و ص 103 و 104 و 302 - 300 و نیز ج 11، ص 55 و 56 و 58 و 86 و 325 و 439 و همچنین در پاورقی ها از منابع گوناگون.

کنز العمال، ص 206؛ طبقات ابن سعد، ج 4، ص 117 و نیز ج 3، ص 219؛ شوشتری، قضاء

امیرالمؤمنین، ص 265 - 263 و همچنین کتب دیگری که به این بحث و بحث قومیت و قومیت گرایی پرداخته اند.

[158] احسن التقاسیم، ص 18.

[159] الاعلاق النفیسه، ص 199.

[160] الغارت، ج 1، ص 77 - 74؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 141؛ سنن بیقی، ج 6، ص 349؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 112، نقل از: بیهقی؛ الغدیر، ج 8، ص 240 و بهج الصباغه، ج 12، ص 207 - 197؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 183؛ روضه ی کافی، ص 69.

[161] امالی مفید، ص 175 و 176؛ امالی طوسی، ج 1 ص 197 و 198؛ الغارات، ج 1، ص 75؛ بهج الصباغه، ج 12، ص 196؛ نهج البلاغه ی عبده، ج 2، ص 10؛ شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 197؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 153؛ تحف العقول، ص 126؛ اصول کافی، ج 4، ص 31؛ بحارالانوار، ج 8، باب نوادر؛ وسائل الشیعه، ج 11، ص 82.

[162] المصنف، ج 10، ص 124.

[163] فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 149؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 23؛ حیاه الحسن بن علی، ج 2، ص 26 و نقل از: جمهره رسائل العرب، ج 2، ص 1.

[164] بهج الصباغه، ج 12، ص 197؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 7، ص 39.

[165] ر. ک: بهج الصباغه، ج 12، ص 207 - 197؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 41.

[166] انساب الاشراف، ج 3، ص 295.

[167] امالی مفید، ص 224.

[168] شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 298 و 299.

[169] احتجاج طبرسی، ج 1، ص 403؛ بحارالانوار، ج 44، ص 71.

[170] فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 134.

[171] شرح نهج البلاغه، ج 6، ص

285: احتجاج طبرسی، ص 402؛ بحارالانوار، ج 44، ص 70؛ الغدیر، ج 2، ص 133، نقل از: ابن ابی الحدید و زبیر بن بکار، المفاخرات و جمهره الخطب، ج 2، ص 12 شرح نهج البلاغه آملی، ج 18 ص 288 و اعیان الشیعه، ج 4، ص 67.

[172] ر. ک: رساله ی پولس به مردم روم؛ الهدی الی دین المصطفی، ج 2، ص 316.

[173] ر. ک: سنن بیهقی، ج 8، ص 157 و 159 و 164 و نیز ج 4، ص 115 و نیز ج 6، ص 310 و صحیح مسلم، ج 6، ص 17 و 20 و نیز ج 2، ص 119 و 122؛ کنز العمال، ج 3، ص 170 - 167 و نیز ج 5، ص 465؛ عقد الفرید، ج 1، ص 9، 8؛ المصنف، ج 11، ص 329 و 335 و 339 و 344؛ الباب الآداب، ص 260؛ در المنثور، ج 2، ص 178 - 176؛ مقدمه ی ابن خلدون، ص 194؛ الاسرائیلیات فی التفسیر و الحدیث؛ نظریه الامامه، ص 471 و صفحات قبل و بعد؛ تاریخ بغداد، ج 5، ص 274؛ طبقات الحنابله، ج 3، ص 58 - 56؛ الابانه، ص 9؛ مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 323؛ مسند احمد، ج 2، ص 28 و نیز ج 4، ص 382 و 383؛ البدایه و النهایه، ج 4 ص 226 و 249؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 224 و 229؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 72 - 68 و نیز ج 1 ص 12؛ الاصابه، ج 2، ص 296؛ الکنی و الالقاب، ج 1، ص 167؛ الاذکیاء، ص 142؛ الغدیر، ج 6، ص 117 و 128

و نیز ج 7، ص 146 - 136 و نیز ج 8، ص 256 و نیز ج 9، ص 393 و نیز ج 10 ص 46 و 302؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 290 و 513؛ السنه قبل التدوین، ص 467؛ نهایه الارب، ج 6، ص 12 و 13؛ لسان المیزان، ج 3، ص 387 و نیز ج 6، ص 226 از ابودرداء مرفوعا: «صلوا خلف کل امام و قاتلوا مع کل امیر» و ر. ک: المجروحون، ج 2، ص 102؛ زندگانی سیاسی امام رضا (متن و پاورقی)، ص 312.

[174] ر. ک: الکفایه فی علم الروایه، ص 166؛ جامع البیان العلم، ج 2، ص 150 - 148؛ ضحی الاسلام، ج 3، ص 81؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 340 و نیز ج 12، ص 79 - 78؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 36؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 183؛ الغدیر، ج 5، ص 365 و نیز ج 7، ص 147 و نیز ج 8، ص 132 و نیز ج 9، ص 34 و 95 و 192 و نیز ج 10، ص 245 و 249 و 333؛ اخبار الدخلیه (المستدرک)، ج 1، ص 193 و 197؛ مقارنه الادیان، ص 249 و 271؛ انیس الاعلام، ج 1، ص 257 و 279؛ التوحید و اثبات صفات الرب، ص 82 - 80؛ مقدمه ی ابن خلدون، ص 144 - 143؛ ابوالفرج، الاغانی، ج 3، ص 76؛ تأویل مختلف الحدیث، ص 35؛ عقد الفرید، ج 1، ص 206 و نیز ج 2، ص 112؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 445؛ بحوث مع اهل السنه و السلفیه، ص 49 - 43

از منابع زیادی؛ المغازی و اقدی، ص 904؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 821؛ الموطأ ج 3، ص 92 و 93؛ مصابیح السنه، ج 2، ص 67؛ مناقب شافعی، ج 1، ص 17؛ بخاری، ج 8، ص 208؛ در کتاب خطط مقریزی، ج 3، ص 297 آمده است: تنها (جهم) قائل به جواز خروج بر سلطان جائر بود...؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 12 و 94 و 95 و 330 و نیز ج 3، ص 229 و 487 و 492 و 501 و 529، نقل از مصادر زیر:

کنز العمال، ج 3، ص 138 و 139 و نیز ج 8، ص 208 و نیز ج 1، ص 86؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 86؛ ابوداوود، ج 2، ص 16؛ طبقات، ج 7، ص 417 و نیز ج 5، ص 148؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 83 و 84 و 265؛ ترمذی، ج 1، ص 202؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 209؛ سنن بیهقی، ج 6، ص 349 و نیز ج 9 ص 50؛ مسند احمد، ج 5، ص 245؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 135 و نیز ج 6، ص 3؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 281 و نیز ج 4، ص 124؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 79.

المعتزله، ص 7 و 39 و 40 و 87 و 91 و 201 و 265، نقل از منابع: المنیه و الامل، ص 12 و خطط مقریزی، ج 4، ص 181 و 182 و 186 و الملل و النحل، ج 1، ص 97 و 98 و العقائد النسفیه، ص 85 و فیات الاعیان، ص 494 و الامام

الصادق و المذاهب الاربعه، ج 3، ص 45، نقل از: طبری، ج 3، ص 207 و نیز ج 6، ص 33 و ترمذی، ص 508 در نامه ی عمر بن عبدالعزیز... تصریح به این مطلب در کتاب های کلامی و کتب اهل سنت، آن قدر زیاد است که تقریبا قابل شمارش نیست. این جانب سابقا مطالبی را از تورات، پیرامون این موضوع جمع آوری کرده بودم؛ از خداوند می خواهم که مرا به تکمیل آن موفق بدارد.

[175] الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، ج 4، ص 204.

[176] البدایه و النهایه، ج 9، ص 232؛ ر. ک: تاریخ الخلفاء، ص 223 و 246.

[177] تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 70.

[178] همان، ص 73؛ ر. ک: الامام الصادق علیه السلام و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 115.

[179] تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 72.

[180] ر. ک: سنن دارمی، ج 1، ص 125؛ جامع البیان العلم، ج 1، ص 85 و نیز ج 2، ص 62 و 63؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 104 و 105 و تلخیص مستدرک ذهبی در پاورقی آن؛ سنن ابوداوود، ج 3، ص 318؛ الزهد و الرقائق، ص 315؛ الغدیر، ج 6، ص 308 و 309 و نیز ج 11، ص 91؛ المصنف، ج 7، ص 34 و 35 و نیز ج 11، ص 237؛ احیاء العلوم غزالی، ج 3، ص 171؛ الصحیح من سیره النبی الاعظم (مقدمه).

[181] الغدیر، ج 6، ص 309، (نقل از: عمده القاری، ج 7، ص 143).

[182] الموفقیات، ص 577؛ مروج الذهب، ج 3، ص 454؛ شرح نهج البلاغه، ج 5، ص 129 و 130؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 20.

[183] الغدیر، ج 7،

ص 131، نقل از: سیره ی حلبی، ج 3، ص 386 و التمهید باقلانی، ص 195.

[184] ر. ک: اغانی، ج 19، ص 59.

[185] مروج الذهب، ج 3، ص 38.

[186] تاریخ طبری، ج 4، ص 30؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 313؛ فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 196؛ نصر بن مزاحم، وقعه الصفین، ص 354؛ شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 36؛ الغدیر، ج 10، ص 122 و 290؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 184؛ اب عساکر، ترجمه ی امام علی علیه السلام، ج 3، ص 99 و محمودی، نقل از: ابن عساکر، ج 38، ح 1139؛ المعیار و الموازنه، ص 160.

[187] انساب الاشراف، ج 5، ص 43؛ الغدیر، ج 9، ص 32؛ ر. ک: البدایه و النهایه، ج 7، ص 165.

[188] المصنف، ج 11، ص 334.

[189] مروج الذهب، ج 3، ص 32؛ الغدیر، ج 10، ص 196، (نقل از: مروج الذهب).

[190] الفخری فی الآداب السلطانیه، ص 112؛ عقد الفرید، ج 4، ص 373 (با اندکی تفاوت).

[191] الغدیر، ج 8، ص 304 (نقل از: ابن ابی الحدید).

[192] امالی مفید، ص 122.

[193] حیاه الصحابه، ج 3، ص 260، نقل از: کنز العمال، ج 1، ص 228، (نقل از: ابن جریر).

[194] عقد الفرید، ج 2، ص 112؛ بلاغات النساء، ص 104؛ ر. ک: صبح الاعشی.

[195] المصنف، ج 11، ص 50.

[196] الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 441.

[197] اخبار الموفقیات، ص 334 - 332؛ ر. ک: اغانی، ج 19، ص 59 (در یک قضیه ی دیگری).

[198] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 57؛ آل یاسین، امام حسن بن علی علیه السلام، ص 125؛ النصائح الکافیه، ص 72.

[199] البدایه و النهایه، ج

8، ص 8 و 9.

[200] النصائح الکافیه، ص 74 - 72.

[201] نهج البلاغه، خطبه ی 18.

[202] در این باره و در مورد محدودیت و تقلیل روایت احادیث، ر. ک: جامع بیان العلم، ج 1، ص 42 و 65 و 77 و نیز ج 2، ص 135 و 141 و 147 و 159 و 173 و 174 و 203؛ المصنف، ج 10، ص 381 و نیز ج 11، ص 258 و 262 و 325 و 377؛ السنه قبل التدوین، ص 91 و 92 و 97 و 98 و 103 و 104 و 113؛ تذکره الحفاظ، ج 1، ص 8 - 3؛ شرف اصحاب الحدیث، ص 93 - 87؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 273؛ کنز العمال، ج 5، ص 406، نقل از: بیهقی و نیز ج 10، ص 174 و 179 و 180؛ مجمع الزوائد ج 1، ص 149؛ تأویل مختلف الحدیث، ص 48؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 432 - 427؛ طبقات، ج 6، ص 2 و نیز ج 4، ص 13 و 14 و نیز ج 3، ص 306 و نیز ج 5، ص 70 و 140 و 173 و نیز ج 2، ص 100؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 12؛ سنن دارمی، ج 1، ص 85 و نیز ج 2، ص 274؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 61؛ اضواء علی السنه المحمدیه، ص 47 و 54 و 55؛ منتخب کنز العمال، در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 64 - 61؛ کشف الاستار عن مسند البزار، ج 2، ص 196؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 82 و 569 و 570 و نیز ج 3، ص

259 - 252 و 272 و 273 و 630 (از منابع مختلف)؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 106 و 107؛ تقیید العلم، ص 53 - 50؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و 110؛ تاریخ الخلفاء، ص 138، نقل از: السلفی فی الطیورات؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 501 - 499؛ مسنداحمد، ج 2، ص 157 و نیز ج 4، ص 99 و 370 و نیز ج 3، ص 19؛ در المنثور، ج 4، ص 159؛ وفاء الوفاؤ، ج 1، ص 483 و 488؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 6، ص 114؛ حلیه الاولیاء، ج 1، ص 160؛ مآثر الانافه؛ الغدیر، ج 6، ص 158 و 265 - 263 و 302 - 264 و نیز ج 10، ص 351 و 352 از منابع: کامل ابن اثیر، ج 2، ص 227؛ ابن الشحنه، در پاورقی کامل، ج 7، ص 176؛ فتوح البلدان، ص 53؛ صحیح بخاری، ج 3، ص 837؛ سنن ابوداوود، ج 2، ص 340؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 234. النص و الاجتهاد، ص 151 از این منابع: کنز العمال، ج 5، ص 239، شماره ی 4845 و 4860 و ن 4865 و ن 4861 و 4862؛ کتاب الأم؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 120؛ المعتصر من المختصر، ج 1، ص 459؛ ابن کثیر در مسند الصدیق و صفین، ص 248؛ التاج المکلل التاج المکمل، 265؛ شرح صحیح مسلم از نووی، ج 7، ص 127؛ از این منابع نیز نقل شده است: قبول الاخبار بلخی، ص 29؛ المحدث الفاضل، ص 133؛ بخاری در حاشیه ی السندی، ج 4، ص 88؛ صحیح مسلم،

ج 3، ص 1311 و 1694؛ الموطأ، ج 2، ص 964؛ رساله ی شافعی، ص 435؛ مختصر جامع البیان العلم، ص 32 و 33 و منابع بسیار زیاد دیگر که مجال تتبع آن نمی باشد؛ المجروحون، ج 1، ص 36؛ احراق ما کتب فی التاریخ الخلفاء، ص 138.

[203] ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 2، ص 227 - 224 و 238 و 325 و 327 و 345؛ اضواء علی السنه المحمدیه، ص 126 - 124 و 192 - 145؛ شرف اصحاب الحدیث، ص 17 - 14؛ فجر الاسلام، ص 162 - 158؛ بحوث فی تاریخ السنه المشرفه، ص 37 - 34؛ الزهد و الرقائق، ص 17 و 508؛ تقیید العلم، ص 34 و در پاورقی از حسن التنبیه، ص 192 و از مسند احمد، ج 3، ص 12 و 13 و 56 و نیز ر. ک: جامع بیان العلم، ج 2، ص 50 و 53؛ محمع الزوائد، ج 1، ص 150 و 151 و 189 و 191و 192؛ المنصف، ج 6 و 109 و 110 و پاورقی های آن؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 40، و 41؛ البدایه و النهایه، ج 1، ص 6، و نیز ج 2، ص 132 و 134؛ کشف الاستار، ج 1، ص 108 و 109 و 120 و 122؛ حیاه الصحابه ج 3 ص 286؛ المجروحون، ج 1، ص 6؛ ذکر اخبار اصفهان، ج 1، ص 149.

[204] ر. ک: الصحیح من سیره النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 1، ص 26.

حتی به احدی غیر از امرا اجازه ی فتوا ندادند. ر. ک: جامع بیان العلم، ج 2، ص 174 و 175 و 194

و 203؛ منتخب کنز العمال، در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 62؛ سنن دارمی، ج 1، ص 61؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 367 و 368؛ طبقات ابن سعد، ج 6، ص 179؛ کنز العمال، ج 10، ص 185، از افراد زیاد و دینوری در کتاب المجالسه؛ المصنف، ج 8، ص 301 و در پاورقی از اخبار القضاه وکیع، ج 1، ص 83.

عثمان مردی را تهدید کرد که اگر از کسی جز او استفتا کند، کشته خواهد شد. ر. ک: تهذیب تاریخ دمشق، ج 1، ص 54؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 390 و 391 از تاریخ دمشق.

[205] مسند احمد، ج 4، ص 393 و در صفحه ی 372 می گوید: انس ممنوع الراویه شد.

[206] ر. ک: تاریخ طبری، ج 3، ص 426؛ مروج الذهب، ج 2، ص 321 و 322؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 110 و نیز ج 3، ص 120؛ کنز العمال، ج 10، ص 180؛ تذکره الحفاظ، ج 1، ص 7؛ شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 20؛ سیره ی ائمه اثنی عشر، ج 1، ص 317 و 334 و 365؛ التاریخ الاسلامی و المذهب المادی فی التفسیر، ص 208 و 209؛ الفتنه الکبری، ص 17 و 46 و 77؛ شرف اصحاب الحدیث، ص 87؛ مجمع الزوائد، ج 1 ص 149، طبقات ابن سعد، ج 2، ص 100 و 112 و نیز ج 4، ص 135؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 40 و 41 و نیز ج 3، ص 272 و 273، نقل از: طبری، ج 5، ص 134 و کنز العمال، ج 7، ص 139 و نیز ج 5، ص 239؛ در منبع

اخیر از ابن عساکر نقل می کند که وی صحابه را از گوشه و کنار جمع کرد و آنان را به خاطر نشر احادیث نبوی نکوهش و توبیخ کرد.

[207] البدایه و النهایه، ج 5، ص 83؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 204، نقل از طبرانی؛ حیاه الصحابه، ج 1، ص 198 و 199 (نقل از: دو منبع فوق و کنز العمال، ج 7، ص 38 و ابن عساکر و دیگران).

[208] الفائق زمخشری، ج 2، ص 445 و نیز ج 3، ص 215؛ النصائح الکافیه، ص 175؛ لسان العرب، ج 11، ص 452 و نیز ج 13، ص 346؛ الاشتقاق، ص 179.

[209] ر. ک: الصحیح من سیره النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 1، ص 30 - 27؛ المصنف، ج 2، ص 63؛ مسند ابوعوانه، ج 2، ص 105؛ البحر الزخار، ج 2، ص 254؛ کشف الاستار عن مسند البزار، ج 1، ص 260؛ مسند احمد، ج 4، ص 428 و 429 و 432 و 441 و 444؛ الغدیر، ج 8، ص 166؛ مروج الذهب، ج 3، ص 85؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 62.

[210] مناقب شافعی، ج 1، ص 419؛ رشید رضا، الوحی المحمدی، ص 243.

[211] ر. ک: الکنی و الالقاب، ج 1، ص 414؛ لسان المیزان، ج 3، ص 405؛ تذکره الحفاظ، ج 2، ص 430 و 434 و 641 و نیز ج 1، ص 254 و 276 (این کتاب، پر است از این ارقام، هر کس خواست بدانجا مراجعه کند). التراتیب الاداریه، ج 2، ص 208 - 202 و 407 و 408.

[212] تاریخ الخلفاء، ص 293؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 96؛

میزان الاعتدال، ج 1، ص 12 و 17 و 108 و 148 و 316 و 321 و 406 و 509 و 572 ر. ک: لسان المیزان، ج 3، ص 405 و نیز ج 5، ص 228؛ الفوائد المجموعه، ص 426 و 427 و سایر کتبی که از این موضوعات درباره ی اخبار بحث می کند و نیز ر. ک: المجروحون، ج 1، ص 185، 156، 155، 142، 96، 65، 63(پیرامون حدیث سازی برای شاهان) و نیز ج 2، ص 138 و 163 و 189 و نیز ج 3، ص 39 و 63.

[213] حیاه الصحابه، ج 1، ص 505، نقل از: کنز العمال، ج 5، ص 114 و معانی الآثار، ج 1، ص 27.

[214] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 12، ص 83.

[215] همان، ج 1، ص 28.

[216] همان، ج 12، ص 84.

[217] المصنف، ج 2، ص 433.

[218] جامع بیان العلم، ج 2، ص 194.

[219] ر. ک: الصحیح من سیره النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 1، ص 26 و 27.

[220] سرگذشت حدیث (پاورقی)، ص 28؛ ر. ک: کنز العمال، ج 10، ص 122 و 171 و 172.

[221] تقیید العلم، ص 89 و 90. در پاورقی گوید: «در مورد سهم علی در حدیث نویسی نگاه کن!»

(امین عاملی، معادن الجوهر، ج 1، ص 3).

[222] التراتیب الاداریه، ج 2، ص 259؛ طبقات، ج 6، ص 116؛ تاریخ بغداد، ج 8، ص 357؛ کنز العمال، ج 10، ص 156؛ تقیید العلم، ص 90 و در پاورقی از منابع پیشین و کتاب العلم ابن ابی خیثمه، و المحدث الفاصل، ج 4، ص 3.

[223] کنز العمال، ج 10، ص 189.

[224] همان، ص

129 با این رمز آورده: «ک و ابونعیم و ابن عساکر.» .

[225] ر. ک: همان، کتاب العلم.

[226] تقیید العلم، ص 91؛ انوار الابصار، ص 122، کنز العمال، ج 10، ص 153؛ سنن دارمی، ج 1، ص 130؛ جامع بیان العلم، ج 1، ص 99؛ العلل و معرفه الرجال، ج 1، ص 412؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 277 و در پاورقی تقیید العلم از منابع پیشین و از تاریخ بغداد، ج 6، ص 399 (من نیافتم) و از ربیع الابرار 12 از علی علیه السلام و ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 2، ص 246 و 247، نقل از: ابن عساکر و بیهقی در المدخل.

[227] تقیید العلم، ص 91.

[228] التراتیب الاداریه، ج 2، ص 366.

[229] مناقب شافعی، ج 1، ص 367 و 450.

[230] مجموعه المسائل المنیریه، ص 32.

[231] ابن حنبل از ابوزهره، ص 251 و 255، و مالک از ابوزهره، ص 290.

[232] ابن حنبل از ابوزهره، ص 254 و 255، (نقل از: ارشاد الفحول، ص 214).

[233] فواتح الرحموت فی شرح مسلم الثبوت، ج 2، ص 186؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 366 و 367.

[234] المصنف، ج 10، ص 57.

[235] الغدیر، ج 6، ص 111 و 112 از چندین منبع.

[236] ر. ک: سنن ابی داوود، ج 4، ص 291؛ سنن بیهقی، ج 9، ص 310؛ تیسیر الوصول، ج 1، ص 25؛ نهایه ی ابن اثیر، ج 1، ص 283؛ الاصابه، ج 3، ص 388؛ الغدیر، ج 6، ص 310 و 319 (نقل از: منابع پیشین و الاسماء و الکنی، ج 1، ص 85).

[237] کنز العمال، ج 1، ص 332 با رمز «کر» ؛ کشف الغمه، ج 1، ص 6.

در نامه ی عمر بن عبدالعزیز به ابوبکر و محمد بن عمرو بن حزم آمده است: «برای من احادیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بنویس که نزد تو به ثبوت رسیده و نیز احادیث عمر را...» ؛ سنن دارمی، ج 1، ص 126؛ در تقیید العلم، ص 105 و 106 و پاورقی های آن آمده است: «یا حدیث عمره بنت عبدالرحمن» . وی یکی از زنان انصار است که بیشتر احادیثی که نقل می کند از عایشه است. ر. ک: تاریخ الخفاء، ص 241.

[238] المصنف، ج 1، ص 382.

[239] ر. ک: الثقات، ج 1، ص 4؛ حیاه الصحابه، ج 1، ص 12؛ شعرانی، کشف الغمه، ج 1، ص 6.

[240] سنن بیهقی، ج 1، ص 144؛ الغدیر، ج 8، ص 100، نقل از: بیهقی. برای دیدن روایت صالح بن کیسان و زهری، ر. ک: تقیید العلم، ص 106 و 107 و نیز طبقات، ج 2، ص 135.

[241] حیاه الصحابه، ج 3، ص 505، نقل از، تاریخ طبری، ج 3، ص 446.

[242] ر. ک: البدایه و النهایه، ج 7، ص 154؛ حیاه الصحابه، ج 3، ص 507 و 508، نقل از: کنز العمال، ج 4، ص 239 از ابن عساکر و بیهقی؛ الغدیر، ج 8، ص 101 و 102، نقل از منابع زیر:

انساب الاشراف، ج 5، ص 39؛ تاریخ طبری، ج 5، ص 56؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 42؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 154؛ ابن خلدون، ج 2، ص 386.

[243] ر. ک: اصول کافی، ج 4، ص 518 و 519؛ وسائل الشیعه، ج 5، ص 500 و 501؛ حاشیه ی ابن ترکمان در ذیل

سننن بیهقی، ج 3، ص 144 و 145؛ الغدیر، ج 8، ص 100، نقل از: بیهقی و المحلی، ج 4، ص 270 و الغدیر، ج 8، ص 116 - 98.

[244] بهج الصباغه ج 12، ص 203.

[245] ر. ک: المصنف، ج 11، ص 201.

[246] ر. ک، شرح نهج البلاغه، ج 5، ص 130؛ موطأ (مطبوع با تنویر الحوالک)، ج 2، ص 135؛ سنن بیهقی، ج 5، ص 280؛ سنن نسائی، ج 7، ص 277؛ شافعی، اختلاف الحدیث (در پاورقی الأم)، ج 7، ص 23؛ الغدیر، ج 10، ص 184 از بعضی از این منابع.

[247] المصنف، ج 9، ص 188؛ سنن بیهقی، ج 6، ص 174.

[248] المصنف، ج 3، ص 388.

[249] لسان المیزان، ج 6، ص 89.

[250] المصنف، ج 11، ص 258 و 259؛ و نیز ج 9، ص 88 و 475 و 476؛ طبقات، ج 2، ص 136 - 134.

[251] نهج البلاغه عبده، نامه ی 53.

[252] المال و النحل، ج 1، ص 24.

[253] البدایه و النهایه، ج 8، ص 51.

[254] سخنان امام حسین علیه السلام در کنار قبر برادرش، بنا بر نقل ابن قتیبه چنین است:

«ای ابامحمد، خدایت رحمت کند! این تو بودی که حقیقت را دیدی و شناختی و در مقابل گروه باطل گرایان با تفکری ژرف و مبارزه ای درونی راه خدا را برگزیدی، به دنیا و زیبایی ها و ناگواری هایش به دیده ی تحقیر نگریستی و با دستی پاک و خاندانی پاکیزه در دنیا زیستی و از آن گذشتی و فریبکاری ها و خیانت دشمنانت را به آسانی رد کردی و پاسخ گفتی و این مایه ی شگفتی نیست، چه تو از دودمان رسالتی و از پستان حکمت نوشیده ای و اکنون به

سوی روح و ریحان و بهشت پر نعمت پرواز کردی، خدای پاداش تو و ما را در این سوگ و مصیبت، بزرگ دارد و به ما شکیبایی عنایت فرماید!» .

[255] ر. ک: تهذیب تاریخ، ج 4، ص 123؛ عیون الاخبار، ج 2، ص 314؛ حیاه الحسن بن علی علیهماالسلام، ج 1، ص 439 از عیون الاخبار؛ پیرامون تقیه ر. ک: الصحیح من سیره النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 46 - 40.

[256] یونس (10) آیه ی 82.

[257] آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 108؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 22، نقل از: الامامه و السیاسه، ج 1، ص 156 - 150 و الصواعق المحرقه، ص 81.

[258] ر. ک: شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 15 و 46؛ مقاتل الطالبیین.

[259] البدایه و النهایه، ج 6، ص 200.

[260] آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 114 - 110، از منابع زیر:

تاریخ طبری، ج 5، ص 534 و 536 و 537؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 205؛ البدایه و النهایه، ج 6، ص 220 و 221؛ تاریخ ابوالفداء ج 1، ص 183؛ مروج الذهب، ج 2، ص 340.

[261] تاریخ بعقوبی، ج 2، ص 232.

[262] المصنف، ج 1، ص 291.

[263] بجار الانوار، ج 44، ص 2؛ ر. ک: سخنان صدوق (ره) در بحارالانوار، ج 44، ص 19 - 2 و علل الشرائع، ج 1، ص 212 به بعد.

[264] ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 1، ص 142.

[265] کنز العمال، ج 4، ص 274.

[266] ر. ک: آل یاسین، الامام الحسن، بن علی علیهماالسلام، ص 110 و 114 و شرح نهج البلاغه.

[267] امالی طوسی، ج 2، ص

172؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 8؛ بحارالانوار، ج 44، ص 22 و 63 و نیز ج 10، ص 142؛ بهج الصباغه، ج 3، ص 448.

[268] ر. ک: شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 34؛ بقیه ی منابع، در آینده در گفتاری تحت عنوان: آیا امام حسن علیه السلام عثمانی بود؟ در نمونه ی شماره ی چهار از شواهد دال بر این که وی از حق پدرش دفاع می کرد، خواهد آمد.

[269] اخبار الطوال، ص 220 و 221.

[270] همان، ص 222.

[271] آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 149.

[272] اخبار الطوال، ص 220 و 221؛ بحارالانوار، ج 44، ص 2.

[273] ر. ک: بحارالانوار، ج 44، ص 143 - 141 و 156 - 151، (نقل از؛ عیون المعجزات، معتزلی، کافی، علل الشرائع، امالی مفید، الخرائج و الجرائح و دیگران)؛ فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 207 و 208؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 44؛ امالی طوسی، ج 1، ص 161؛ علل الشرائع، ج 1، ص 225؛ الخرائج و الجرائح، ص 223؛ تذکره الخواص، ص 213؛ مقاتل الطالبیین، ص 74 و 75؛ اخبار الطوال، ص 221؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 14 و 15 و 51 - 50؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 225؛ ابن حماد، الفتن، ص 40؛ تهذیب تاریخ، ج 4، ص 229 و 230؛ الجوهره فی نسب الامام علی و آله، ص 32؛ وفاء الوفاء، ج 2، ص 48؛ آل یاسین، صلح الحسن، ص 32؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 187؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 139؛ کشف الغمه ی اربلی، ج 2، ص 211 و 212؛ ارشاد مفید، ص 212 و 213، حلیم اهل البیت الامام الحسن

بن علی، ص 252؛ ذخائر العقبی، ص 142؛ اثبات الوصیه، ص 160؛ الاستیعاب در پاورقی الاصابه، ج 1، ص 377؛ انصاب الاشراف، ج 3، ص 65 - 61، (نقل از: تاریخ ابن عساکر، ج 12، ص 63 و نیز ج 4، ص 99)؛ و از اثبات الهداه، ج 5، ص 170؛ از اصول کافی، ج 1، ص 304 و از الخرائج و از نظم دررالسمطین، ص 203؛ الغدیر، ج 11، ص 14؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 61.

[274] وفاء الوفاء، ج 2، ص 548، نقل از: کازرونی، شارح المصابیح. وی می گوید: این مطلب را از گروهی از دانشمندان سؤال کرده و عده ای این پاسخ را به او داده اند.

[275] نهج البلاغه، خطبه ی شقشقیه.

[276] ر. ک: در اسارت و بحوث فی التاریخ و الاسلام، ج 2، بحث: الحب فی التشریع الاسلامی؛ و تاریخ بغداد، ج 1، ص 141 و تاریخ الخلفاء، ص 143.

[277] ر. ک: تاریخ الخلفاء، ص 80، نقل از: ابونعیم و دیگران؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 26 و 27؛ الصواعق المحرقه، ص 175، نقل از: دار قطنی؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 40، نقل از: فضائل سمعانی، ابوالسعادت و تاریخ خطیب؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 529؛ اسعاف الراغبین، در پاورقی نور الابصار، ص 123، نقل از: دار قطنی؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 42 و 43؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 93؛ ینابیع الموده، ص 306؛ حیاه الصحابه، ج 394، 2، نقل از؛ کنز العمال و ابوسعد و ابونعیم و حابری؛ الغدیر، ج 7، ص 126، نقل از: سیوطی، ریاض النضره، ج 1، ص 139، کنز العمال، ج 3، ص

132؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 84.

[278] ر. ک: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 145؛ الاصابه، ج 1، ص 333؛ امالی طوسی، ج 2، ص 313 و 314؛ اسعاف الراغبین، در پاورقی نور الابصار، ص 123؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 495 از کنز العمال، ج 7، ص 105 از ابن کثیر و ابن عساکر و ابن سعد و ابن راهویه و خطیب؛ الصواعق المحرقه، ص 175، نقل از ابن سعد و دیگران؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 13؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 40؛ تاریخ بغداد، ج 1، ص 141؛ کشف الغمه ی اربلی، ج 2، ص 42؛ حیاه الحسن، ج 1، ص 84؛ الامام الحسین، از علایلی، ص 305، نقل از: الاصابه؛ ینابیع الموده، ص 168؛ تذکره الخواص، 235؛ سیره ی ائمه اثنی عشر، ج 2، ص 15؛ کفایه الطالب، ص 224، نقل از: مسند احمد و ابن سعد؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 324؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 346 (وی آن را صحیح دانسته است)؛ فضائل الخمسه، ج 3، ص 369؛ انساب الاشراف (پاورقی)، ج 3، ص 27، نقل از: تاریخ ابن عساکر، ج 13، ص 15 یا 110 با اسناد متعددی؛ ترجمه ی امام حسین از تاریخ ابن عساکر، ص 141 و 142 و در پاورقی از ابن سعد، ج 8، و از کنز العمال، ج 7، ص 105، نقل از: ابن راهویه و دیگران؛ الغدیر، ج 7، ص 126، نقل از ابن عساکر.

[279] سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 352 و 531؛ ر. ک: اسد الغابه، ج 1، ص 208؛ قاموس الرجال، ج 2، ص 239؛

تاریخ دمشق، ج 2، ص 259 و سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 258.

[280] ر. ک: قاموس الرجال، ج 2، ص 239 و 240.

[281] ر. ک: الغدیر، ج 1، ص 198، نقل از: ابن عقده؛ مروج الذهب، ج 2، ص 431 و 432؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 11 و 12؛ ینابیع الموده، ص 482.

[282] ر. ک: الغدیر، ج 1؛ دلائل الصدق، ج 3 و منابع دیگر.

[283] ر. ک: مکاتیب الرسول، ج 1، ص 89 - 59. در این کتاب، پیرامون کتاب های «جفر» و «جامعه» و غیره استشهادات ائمه علیهم السلام به آن ها، به طور مفصل بحث شده است. جالب این جاست که بنی عباس تلاش می کردند که بگویند: صحیفه ی دولت نزد آنان است، لکن این صحیفه به محمد بن حنفیه و سپس به علی علیه السلام می رسد. ما به این مطلب در کتاب زندگانی سیاسی امام رضا علیه السلام اشاره کردیم. امویان هم تلاش کردند تا چنین ادعایی داشته باشند. ر. ک: المحاضرات، ج 2، ص 343.

[284] مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 10؛ بحارالانوار، ج 43، ص 335 و 354 و 335، نقل از: مناقب؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 86 و 87.

منابع ذیل، این قضیه را نقل کرده اند، بدون این که محول شدن سؤال به امام حسن علیه السلام را بیان کنند:

ذخائر العقبی، ج ص 82؛ احقاق الحق، ج 8، ص 207؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 342 و 343؛ الغدیر، ج 6، ص 43 از بعضی از منابع مذکور و از کفایه الشنقیطی، ص 57؛ الریاض النضره، ج 2، ص 50 و 194؛ ابن عساکر، ترجمه ی امیر المؤمنین علیه السلام (پاورقی)، ج 3، ص

42 و 43، نقل از: بعضی از منابع مذکور و از تاریخ ابن عساکر، ترجمه ی محمد بن زبیر، ج 49، ص 83 یا 498.

[285] مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 11؛ مائده (5) آیه ی 34.

[286] ر. ک: نورالابصار، ص 121؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 220 و 221؛ حیله الاولیاء، ج 2، ص 36؛ البدایه و النهایه، ج 8، ص 39؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 140 - 138؛ کشف الغمه، ج 2، ص 194 و 195؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، ص 144؛ معانی الاخبار، ص 243 و 245؛ تحف العقول، ص 158 و 159، نقل از: شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 250 و از بحارالانوار، ح 17 و دیلمی، ارشاد القلوب، ج 1، ص 116 و از مطالب السؤل.

[287] تفسیر فرات، ص 8؛ بحارالانوار، ج 7، ص 150.

[288] عقد الفرید، ج 6، ص 268؛ ر. ک: بحارالانوار، ج 43، ص 357.

[289] اثبات الوصیه، ص 157 و 158؛ احمدی از بحارالانوار، ج 14، ص 396؛ احتجاج طبرسی به طور مرسل و نیز از المحاسن و علی بن ابراهیم.

[290] بحارالانوار، ج 43، ص 335؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 66؛ تحف العقول، ص 162 - 160، نقل از: ابن ابی الحدید، ج 10، ص 131 - 129؛ ظاهرا در بیان ارقام اشتباهی صورت گرفته است.

[291] ر. ک: ربیع الابرار، ج 1، ص 722.

[292] بحارالانوار، ج 43، ص 335.

[293] نسخه بدل.

[294] احمدی از بحارالانوار، ج 7، ص 99 - 96، نقل از: فرات و کنز الفوائد؛ معادن الحکمه، ج 2، ص 173، (نقل از: کافی و بصائر الدرجات).

[295] بحارالانوار، ج 43،

ص 328 و 337.

[296] همان، ج 48، ص 337؛ الخرائج و الجرائح، ص 221.

روایاتی وجود دارد که بر این موضوع دلالت می کند؛ به طور مثال، ر. ک: بحارالانوار، ج 44، ص 100 و 101، نقل از: احتجاج طبرسی از سلیم بن قیس.

[297] در مورد سیاست عمر در بذل و بخشش، به منابعی که در مورد تبعیض نژاد گذشت رجوع کنید، و نیز ر. ک: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153 و 154؛ تهذیب تاریخ، ج 4، ص 321؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 533؛ عبدالله علایلی، الامام الحسین علیه السلام، ص 309؛ شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 111؛ فتوح البلدان، ص 566 - 548 و منابع دیگر.

[298] به منابعی رجوع کنید که در مورد تبعیض نژادی بیان شد.

[299] الامام الحسین علیه السلام (پاورقی)، ص 309، (نقل از: تذکره الخواص). علامه ی احمدی معتقد است که این تعلیل عمر در مورد عملش، ممکن است اشاره به این باشد که کاری که کرده، به خاطر انتساب آن دو به رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، نه به خاطر صفات و خصوصیاتی که خود دارند. شاید او می خواست انظار عمومی را از آن منحرف کند. به نظر ما اگر چه ممکن است منظور عمر این باشد، ولی با این وجود نمی توانست آن دو بزرگوار را نادیده بگیرد.

[300] الامامه و السیامه، ج 1، ص 24 و 25.

[301] مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 364؛ معادن الحکمه، ص 192؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 140؛ بحارالانوار، ج 49، ص 140 و 141؛ الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص 306، نقل از آنان.

[302] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی

الحدید، ج 8، ص 253؛ الغدیر، ج 8، ص 301، نقل از: شرح نهج البلاغه و وافی، ج 3، ص 107 و بحارالانوار، ج 22، ص 412 و 436؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 172؛ ر. ک: روضه ی کافی، ج 8، ص 207.

[303] ر. ک: مروج الذهب، ج 2، ص 342 - 339؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 8، ص 255 - 252؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 172 و 173؛ فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 159 و 160.

[304] الفتوحات الاسلامیه، ج 1، ص 175؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 109؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 323؛ فتوح البلدان، ص 411؛ تاریخ ابن خلدون ج 2، ص 135؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 154؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 96؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 356 و نیز ج 2، ص 17 (نقل از: ابن خلدون و طبری).

[305] ذکر اخبار اصفهان، ج 1، ص 44 و نیز ر. ک: ص 43 و 47.

[306] تاریخ جرجان، ص 7.

[307] تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 128؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 95؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 2، ص 18 - 16 و نیز ج 1، ص 535، (نقل از: ابن خلدون و الاستقصاء فی اخبار المغرب الاقصی، ج 1، ص 39).

[308] ر. ک: حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 95 و 96؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1 و 2، ص 28 - 16.

[309] سیره ی اثنی عشر، ج 1، ص 36 و نیز ر. ک: ص 317.

[310] همان، ص 534 و نیز ر. ک: ص 317.

[311] ر. ک: التراتیب

الاداریه، ج 1، ص 477 - 248. رسول اکرم صلی الله علیه و آله مصعب بن عمیر را به مدینه فرستاد که اهل آن جا را تعلیم دهد. در عهدنامه ی عمرو بن حزم، حضرت صلی الله علیه و آله وی را به تعلیم آنان امر می کند. «ر. ک: مکاتیب الرسول، نامه ی رسول اکرم صلی الله علیه و آله به عمرو بن حزم.»

در التراتیب الادرایه، ج 1، ص 41 آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله کسانی را که همسایگان خود را تعلیم نمی دادند تهدید کرد. در صحیح بخاری، پاورقی فتح الباری، ج 1، ص 166، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به نمایندگان عبدالقیس فرمود: «برگردید به سوی اهل خودتان و آنان را تعلیم دهید!.»

در غزوه ی بئر معونه ده ها تن از افرادی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای تعلیم احکام دین به سوی مردم فرستاده بود، کشته شدند. «به قضیه ی غزوه ی رجیع و دیگر قضایا نیز رجوع کنید.»

بعضی از محققان می گویند: بخش عظیمی از فتوحات اسلامی در ایران بود و ما بسیاری از دانشمندان و دین داران را در زمان تابعین از ایرانی ها می بینیم. این تنها از راه تعلیم و تربیت و ارشاد آنان توسط صحابه و تابعین و مردم مدینه امکان پذیر بود، و این همه تعالیم و ارشادهای نقل شده، نمی تواند دلیل بر عدم آن باشد.

گوییم: آن چه اینان گفته اند، ده ها سال پس از فتوحات بوده. همین طور تعداد دانشمندان و دین داران مورد نظر، با حجم فتوحات اسلامی در ایران تناسب ندارد. همچنین متعبدان کسانی بودند که در مناطق نزدیک به سرزمین های اسلامی سکونت داشتند و در

مناطق دور دست، چنین دین دارانی سراغ نداریم.

به هر حال، علاوه بر این که تعداد چنین افرادی در حد مطلوب نبود و در مناطق دوردست، افراد دین دار و دانشمندی وجود نداشت و علاوه بر این که پس از گذشت یک یا چند نسل به وقوع پیوست، باید دانست که این امر در نتیجه ی تلاش های هیأت حاکمه نبود، بلکه بر اثر زحمات افراد خاصی بود که احساس مسؤولیت می کردند. علی الخصوص امیر المؤمنین در دوره ی حکومت خود و امامان بعد و نیز صحابه ی مخلص، این زحمات را متحمل شدند.

[312] به طور مثال ر. ک: تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 133 - 131؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 156 - 121؛ فتوح ابن اعثم (فارسی) ص 85؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 465؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 325؛ دحلان، الفتوحات الاسلامیه، ج 1، (موارد زیادی را ذکر کرده است)؛ المختصر فی اخبار البشر، ج 1، ص 186.

[313] حجرات (49) آیه ی 14.

[314] لسان المیزان، ج 6، ص 136؛ میزان الاعتدال، ج 4، ص 227.

[315] کشف الغمه ی اربلی، ج 2، ص 165؛ ارشاد مفید، ص 193؛ اعیان الشیعه، ج 4، ص 15 و 50.

[316] الغارات، ج 2، ص 552.

[317] اختیار معرفه الرجال، ص 6.

[318] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 8، ص 77.

[319] کامل ابن اثیر، ج 3، ص 93، 92؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 313.

[320] البدایه و النهایه، ج 9، ص 81 - 78؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 545.

[321] تاریخ طبری، ج 3، ص 324؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 110؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 154.

[322] الفتوحات الاسلامیه، ج 3،

ص 53؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 493؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 98.

[323] البدایه و النهایه، ج 9، ص 259 و 260.

[324] کامل ابن اثیر، ج 3، ص 465.

[325] همان، ج 2، ص 448.

[326] مانند ماجرای ابوذر، ابن مسعود، عمار و دیگران... خصوصا در زمان معاویه و بعد از او.

[327] این داستان نیز معروف است که «سواد را بوستان قریش» می دانستند.

[328] ر. ک: طبقات، ج 3، ص 221؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 66؛ منتخب کنز العمال در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 389 - 383؛ حیاه الصحابه، ج 3، ص 476 و نیز ج 2، ص 36 و 37 و 256؛ التراتیب الاداریه، ج 1، ص 13؛ کنز العمال ج 3، ص 454 و نیز ج 2، ص 317 و نعیم بن حماد در الفتن؛ تاریخ الخلفاء، ص 140؛ طبقات، ج 3، ص 306.

[329] الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 290؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 256، نقل از: کنز العمال، ج 2، ص 137؛ طبقات، ج 3، ص 219 و از ابن جریر و ابن عساکر.

[330] ر. ک: مشاکله الناس لزمانهم، ص 18 - 12؛ الغدیر ج 8 و 9؛ جامع بیان العلم، ج 2، ص 16 و 17؛ البدایه و النهایه، ج 7، ص 164؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 830؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 435 - 24؛ عقد الفرید، ج 4، ص 324 - 322؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 250 - 241 و دیگران.

[331] السیاده العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات، ص 24 و 25 و 32. «درآمد سالیانه ی خالد قسری، ده میلیون دینار بود»

. (البدایه و النهایه، ج 9، ص 325).

[332] ر. ک: طبقات، ج 3، ص 221 و 222. جامع بیان العلم، ج 2، ص 301.

[333] منتخب کنز العمال در پاورقی مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 411.

[334] الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 55؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 405؛ البحر الزخار، ج 4، ص 100. گفته اند: ده هزار، انساب الاشراف، ج 2، ص 190.

[335] طبقات، ج 3، ص 219؛ الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 390؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 256، نقل از: ابن سعد و کنز العمال، ج 2، ص 317 و ابن جریر و ابن عساکر؛ تاریخ الخلفاء، ص 120.

[336] جامع بیان العلم، ج 2، ص 17.

[337] الخراج، ص 51؛ پیرامون اموال عمر ر. ک: انساب الاشراف، ج 2، ص 190.

[338] المصنف، ج 6، ص 268 و 267؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 209.

[339] جامع بیان العلم، ج 2، ص 17.

[340] مستدرک حاکم، ج 3، ص 442 و 443؛ تلخیص مستدرک ذهبی؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 80 و 81، نقل از: مستدرک و ر. ک: الاستیعاب، ج 1، ص 316؛ الاصابه، ج 1، ص 347.

[341] المصنف، ج 11، ص 245 و اما بعد؛ ر. ک: تاریخ جرجان، ص 107 و 108.

[342] ر. ک: تاریخ الدوله العربیه، ص 235؛ تاریخ تمدن اسلامی، ج 1، ص 273 و نیز ج 2، ص 360، نقل از: ابن اثیر، ج 4، ص 68 و 225 و 261 و نیز ج 5، ص 24 و 48 و 111؛ ابن خلکان، ج 2، ص 277؛ العراق فی العصر الاموی، ص 66، نقل از: ابوعبید، الاموال، ص 48؛ و

الفتوحات الاسلامیه، ج 1، ص 249؛ فجر الاسلام، ص 96، نقل از: کامل ابن اثیر، ج 4، ص 179.

[343] المصنف، ج 6، ص 94؛ ر. ک: السیاده العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات، ص 56 - 26.

[344] سنن بیهقی، ج 9، ص 216؛ المصنف، ج 6، ص 50.

[345] العراق فی العصر الاموی، ص 11، نقل از: تاریخ طبری، ج 4، ص 9؛ ر. ک: کامل ابن اثیر، ج 2، ص 488.

[346] المصنف، ج 5، ص 223. 222؛ سنن بیهقی، ج 9، ص 94.

[347] گویا مؤلف به جریان خالد بن ولید و اسلام مالک بن نویره نظر داشته اند. بنگرید به تاریخ طبری و کامل ابن اثیر در وقایع دوره ی ابوبکر و جنگهای مرسوم به رده.

[348] کنز العمال، ج 15، ص 330، از ابن نعیم و حسن بن سفیان.

[349] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 13، ص 300.

[350] المحبر، ص 305 و 306؛ ر. ک: الاعلاق النفیسه، ص 213؛ نسب قریش، ص 319؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 328.

[351] الشعرا و الشعراء، ص 349.

[352] حیاه الصحابه، ج 1، ص 104؛ الاصابه، ج 1، ص 108.

[353] انساب الاشراف، ج 3، ص 88.

[354] المصنف، ج 7، ص 177 و 178.

[355] التراتیب الاداریه، ج 1، ص 102، نقل از: ابن سعد، ج 2، ص 109؛ حیله اولیاء، ج 9، ص 34 و از کنز العمال، ج 5، ص 50 از ابن سعد، و سعید بن منصور و ابن المنذر و ابن ابی شیبه و ابن ابی حاتم.

[356] ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 1، ص 43؛ در المنثور، ج 2، ص 291، نقل از: ابن ابی حاتم و بیهقی در شعب الایمان.

[357]

انساب الاشراف، ج 2، ص 292.

[358] ر. ک: دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام، ج 1، بحث: «الامام السجاد باعث الاسلام.» .

[359] ر. ک: المحاسن و المساوی، ج 2، ص 222؛ نسب قریش، ص 129 و 130؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 229.

[360] ملاحظه می شود که همگی به استثنای عمرو بن عاص که در آن موقع معزول بود، از کارگزاران وی بودند.

[361] جالب است که عثمان با کسانی در مورد عزل کارگزارانش مشورت می کند که مردم خواستار برکناری آنان بودند.

[362] تاریخ طبری، ج 3، ص 373؛ ر. ک: فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 179؛ مروج الذهب، ج 2، ص 337؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 89؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 149.

[363] النصایح الکافیه، ص 86؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 31.

[364] تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 238.

[365] نهج البلاغه ی عبده، ج 1، ص 153.

[366] ر. ک: وسائل الشیعه، ج 11، ص 32 به بعد؛ فروع کافی، ج 5، ص 20؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 134 به بعد.

[367] تهذیب الاحکام، ج 6، ص 127؛ فروع کافی، ج 5، ص 19؛ وسائل الشیعه، ج 11، ص 32.

[368] ر. ک: وسائل الشیعه، ج 11، ص 22، نقل از: قرب الاسناد، ص 150؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 125 و 134؛ فروع کافی، ج 5، ص 121.

[369] وسائل الشیعه، ج 11، ص 22، نقل از: قرب الاسناد، ص 150؛ فروع کافی، ج 5، ص 21؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 125.

[370] وسائل الشیعه، ج 11، ص 34، نقل از: علل الشرایع، ص 159 و خصال صدوق، ج 1، ص 163.

[371] فتوح ابن اعثم (فارسی)،

ص 126.

[372] نهج البلاغه ی عبده، ج 2، ص 212؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 440؛ الفصول المهمه، ص 82؛ اختصاص، ص 179؛ تذکره الخواص، ص 324؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 244؛ ر. ک: المعیار و الموازنه، ص 151.

[373] سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 317 و 534. محقق پژوهشگر، سید مهدی روحانی نیز همین علت را ذکر کرده است. خلاصه ی بیان وی چنین است:

«آنان از حضرت علیه السلام خوف داشتند؛ چرا که اگر آن بزرگوار با شایستگی ها و صفات تام و تمام، از قبیل: دانش بسیار، قدرت بیان، سیاست، قرابت و نزدیکی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و شهادت اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه و آله به سبقت وی در هر فضیلتی و با تمامی سوابق خوب و ارزشمندی که داشت به جای سعد بن ابی وقاص می بود، آیا باز می توان اطمینان داشت که وی با سپاه خود یا با طائفه ی عظیمی به مرکز خلافت نخواهد آمد و خلیفه را از کار برکنار نخواهد کرد و حکم خدا را آن طور که خود می داند، درباره ی او اجرا نخواهد نمود؟!»

گوییم: شاید آنان چنین فکری می کردند، اما علی علیه السلام کسی نبود که چنین کاری انجام دهد؛ چرا که در چنین اقدامی خطر نابودی اسلام بود، و از طرفی می دانستند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از وی پیمان گرفته است که به چنین اقدامی مبادرت نکند.

[374] مروج الذهب، ج 2، ص 309 و 310.

[375] فتوح البلدان، ص 313.

[376] این شهادت، ادعای مغرضان را که می گویند: «وی بینش سیاسی نداشت» رد می کند.

[377] این سخنان دلالت می کند که امیر

المؤمنین تا چه اندازه در نزد مردم از احترام و محبوبیت برخوردار بود، طوری که اگر او نمی جنگید، احدی از مردم به جنگ نمی رفت، اگر چه ممکن است در کنار او نمی جنگیدند.

[378] فتوح ابن اعثم، ج 1، ص 72.

[379] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 12، ص 78.

[380] محقق پژوهشگر، شیخ علی احمدی میانجی می نویسد:

«آیا می توان پذیرفت که خلیفه ای که خالد بن سعید بن عاص را از فرماندهی سپاه عزل کرد، به این خاطر که او به علی علیه السلام تمایل دارد، می خواهد که علی علیه السلام در این پست فرمانده باشد؟! مگر این که بگوییم: آن ها برنامه ای داشتند که فرماندهی سپاه را به علی علیه السلام پیشنهاد کنند، و اگر پذیرفت، در حکم تأیید خلافت آنان است، و پس از آن، وی را عزل نمایند و به مردم بگویند که علی علیه السلام کفایت این مقام را نداشت و در هر دو حال برنده خواهند بود. یا این که بگوییم: شرایط زمان ابوبکر با شرایط دوره ی عمر اختلاف داشت.» .

[381] تاریخ جرجان، ص 9.

[382] ر. ک: الصواعق المحرقه، ص 115 و 116؛ مروج الذهب، ج 2، ص 344 و 345؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 44 - 42؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 95 - 69؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 206؛ تاریخ مختصر الدول، ص 105؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 540 - 527 از ابن کثیر؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 418 و 419؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 193، نقل از: بعضی از منابع پیشین و از ابن اثیر و ابن عبد البر؛ الفخری فی الآداب السلطانیه، ص 98، در این کتاب

آمده: «ان الحسن قاتل قتالا شدیدا حتی کان یستکفه و هو یقاتل عنه و یبذل نفسه دونه» ؛ عقد الفرید، ج 4، ص 290 و 291.

[383] ر. ک: حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 115 و 116.

[384] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 8.

[385] آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیه السلام، ص 50 و 51.

[386] ر. ک: الغدیر، ج 9، ص 77 - 69، نقل از منابع زیاد.

[387] نهج البلاغه ی عبده، ج 1، ص 72.

[388] فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 255.

[389] الصواعق المحرقه، ص 53؛ النصائح الکافیه، ص 88، (نقل از: دار قطنی).

[390] نهج البلاغه ی عبده، ج 2، ص 261؛ مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 189 از منابع بسیار؛ بهج الصباغه، ج 6، ص 79، (نقل از طبری و در آن آمده: «و الله ما زلت أذب عنه انی لا ستحیی...).

[391] ر. ک: الغدیر، ج 9، ص 77 - 69.

[392] نهج البلاغه ی عبده، ج 2، ص 261؛ بهج الصباغه، ج 6، ص 79 از طبری؛ مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 189 از منابع مختلف؛ الغدیر، ج 9، ص 69 - 60 از منابع دیگر.

[393] الغدیر، ج 9، ص 71، نقل از: عقد الفرید، ج 2، ص 274 و از الامامه و السیاسه، ج 1، ص 30.

[394] شرح نهج الباغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 154؛ النصائح الکافیه، ص 20 از بلاذری؛ الامام علی بن ابی طالب سیره و تاریخ، ص 166.

[395] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 411؛ الغدیر، ج 9، ص 150؛ النصایح الکافیه، ص 20 از کامل ابن اثیر و بیهقی، المحاسن و المساوی؛ الامام بن ابی طالب سیره و تاریخ،

ص 167 از شرح نهج البلاغه.

[396] ر. ک: نهج البلاغه ی عبده، ج 3، ص 70؛ النصایح الکافیه، ص 20؛ شرح نهج البلاغه ی بحرانی، ج 5، ص 81؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 4، ص 57.

[397] الامامه و السیاسه، ج 1، ص 109 و 110؛ الغدیر، ج 9، ص 151 از آن و از شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 260.

[398] وقعه صفین، ص 187 و 188؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 570؛ الغدیر، ج 9، ص 151، نقل از آن دو و از کامل ابن اثیر، ج 3، ص 123 و شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 342.

[399] تاریخ طبری، ج 3، ص 402.

[400] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 155؛ الامام علی بن ابی طالب سیره و تاریخ، ص 167 از شرح نهج البلاغه.

[401] فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 256؛ مناقب خوارزمی، ص 181؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 113؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 8، ص 66؛ الغدیر، ج 10، ص 325.

[402] وقعه صفین، ص 79؛ الامام علی بن ابی طالب سیره و تاریخ، ص 166 و 167؛ الغدیر، ج 9، ص 151؛ فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 266.

[403] مروج الذهب، ج 7 3 ص؟؛ النصایح الکافیه، ص 21؛ عقد الفرید، ج 4، ص 30، نقل از: تاریخ الخلفاء؛ الامام علی ابن ابی طالب سیره و تاریخ ص 168 و الغدیر، ج 9، ص 139 و 140،، نقل از: تاریخ الخلفا، ص 33 و تاریخ ابن عساکر، ج 7، ص 201 و الاستیعاب در الکنی؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 151 و مسعودی.

[404] تاریخ

یعقوبی، ج 2، ص 175.

[405] فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 265.

[406] الملل و النحل، ج 1، ص 26؛ الشیعه فی التاریخ (پاورقی)، ص 142.

[407] تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 223.

[408] الامامه و السیاسه، ج 1، ص 101؛ الغدیر، ج 10، ص 333.

[409] الغدیر، ج 9، ص 76؛ عقد الفرید، ج 4، ص 334.

[410] تذکره الخواص، ص 85؛ مناقب خوارزمی، ص 134 و 135.

[411] تذکره الخواص، ص 201.

[412] تاریخ بعقوبی، ج 2، ص 186؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 98.

[413] فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 228.

[414] همان جا.

[415] همان، ص 230.

[416] منابع این مطلب قبلا بیان شد.

[417] الامامه و السیاسه، ج 2، ص 39؛ حیاه الصحابه، ج 2، ص 134، نقل از: الریاض النضره، ج 2، ص 269.

[418] تاریخ طبری، ج 3، ص 389.

[419] انساب الاشراف، ج 5، ص 94.

[420] همان، ص 78.

[421] المحاسن و المساوی، ج 1، ص 135 و در پاورقی از: جاحظ، المحاسن و الاضداد.

[422] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 46.

[423] همان، ص 10.

[424] مقاتل الطالبیین، ص 76؛ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 51.

[425] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 195.

[426] مقاتل الطالبیین، ص 58؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 36؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 2، ص 33 و 35.

[427] محمد حسن آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 85.

[428] ر. ک: الفتنه الکبری (بخش علی و بنوه)، ص 176؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 12 و نیز ج 5، ص 81؛ محمد حسن آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 50؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 543.

[429]

انساب الاشراف، ج 2، ص 216؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 474؛ ر. ک: شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 226 و نیز ج 19، ص 117؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 543.

[430] ر. ک: سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 542 و 544 و منابع دیگر.

[431] امالی مفید، ص 49؛ بهج الصباغه، ج 4، ص 569.

[432] بهج الصباغه، ج 4، ص 569.

[433] ینابیع الموده، ص 480؛ امالی طوسی، ص 56.

[434] ینابیع الموده، ص 21؛ امالی مفید، ص 349؛ مروج الذهب، ج 2، ص 432؛ حیاه الحسن، ج 1، ص 153؛ امالی طوسی، ج 1، ص 121؛ آل یاسین، صلح الحسن علیه السلام، ص 59؛ جمهره الخطب، ج 2، ص 17 از مسعودی.

[435] کشف الغمه، ج 2، ص 165.

[436] ر. ک: مروج الذهب، ج 2، ص 432؛ شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 34؛ مقاتل الطالبیین، ص 55 و 56 فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 151؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 31؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 2، ص 29؛ بحارالانوار، ج 44، ص 54؛ آل یاسین، صلح الحسن علیه السلام، ص 82؛ احمدی از ناسخ التواریخ، ج 5، ص 84 و جمهره رسائل العرب، ج 2، ص 9 و مکاتیب الائمه، ص 3 و 4 و 7.

در بعضی از منابع آمده: «و لانی المسلمون الامر بعده» . (ر. ک: الغدیر، ج 10، ص 159).

[437] ر. ک: حیاه الحسن علیه السلام؛ سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 548 - 546.

[438] عقد الفرید، ج 4، ص 350؛ بحارالانوار، ح 8، ص 564؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 138؛

مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 193؛ حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 261؛ جمهره خطب العرب، ج 1، ص 392.

[439] علامه ی احمدی، نقل از: نواسخ التواریخ، ج 1، ص 101 و بحارالانوار، باب احتجاجات حضرت علیه السلام.

[440] کشف الغمه، ج 2، ص 198؛ بحارالانوار، ج 43، ص 350 از تفسیر فرات و از ناسخ التواریخ، ج 5.

[441] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 18.

[442] ر. ک: کشف الغمه، ج 1، ص 148 - 143.

[443] سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 544.

[444] همان، ص 545.

[445] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 13، ص 299 و 300.

[446] منابع این مسأله چندی پیش گذشت، لکن نص مسأله را بیان نکردیم.

[447] ر. ک: سید محمد جواد فضل الله، صلح الحسن علیه السلام، ص 219 - 211.

[448] فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 227؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 77.

[449] وفیات الاعیان، ج 1، ص 129.

[450] ر. ک: شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 4، ص 95؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 135.

[451] امالی مفید، ص 119، بحارالانوار ج 77، ص 424 و نیز ج 80، ص 310؛ تیسیر المطالب، ص 177 و 178.

[452] ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 2، ص 272.

[453] عقد الفرید، ج 2، ص 235؛ کامل مبرد، ج 3، ص 216.

[454] عقد الفرید، ج 2، ص 229 و در پاورقی از امالی، ج 3، ص 194.

[455] البیان و التبیین، ج 1، ص 108.

[456] حیاه الصحابه، ج 2، ص 527 از کنز العمال، ج 8، ص 296.

[457] ر. ک: الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 455 و 456 و منابع دیگر.

[458] فروع کافی، ج 5، ص

346؛ ر. ک: قاموس الرجال، ج 10، ص 406.

[459] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 11.

[460] همان، ص 15.

[461] ر. ک: سیره ی ائمه ی اثنی عشر، ج 1، ص 546 و 549.

[462] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 21.

[463] حیاه الحسن علیه السلام، ج 1، ص 163 و 164، (نقل از: الامامه و السیاسه، ج 1، ص 49).

[464] تاریخ طبری، ص 3107 و 3108.

[465] نهج البلاغه و تذکره الخواص؛ تاریخ طبری؛ وقعه صفین؛ بهج الصباغه، ج 3، ص 216 و 217 از آنان.

[466] شرح نهج البلاغه ی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 195؛ آل یاسین، صلح الحسن، ص 202.

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109