آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی 95-94

مشخصات کتاب

سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312

عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی95-94 عبدالله جوادی آملی.

به همراه صوت دروس

منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1396.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع: خارج تفسیر

تفسیر آیات 19 تا 20 سوره شوری 94/07/05

موضوع: تفسیر آیات 19 تا 20 سوره شوری

﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (19) مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِن نَصِیبٍ (20)﴾

تأمین رزق موجودات با چهار اسم از اسمای الهی

بعد از بیان بخشی از مسائل توحید _ چه اینکه در آیه 21 به بعد هم باز مسائل توحید مطرح است _ می فرماید رزق مردم _ چه رزق مادّی و چه رزق معنوی _ به دست خدای سبحانی است که به چهار اسم از «اسماء حسنیٰ» در این دو آیه معرّفی شدند: لطیف بودن اوست، رازق بودن اوست، قوی بودن اوست و یکی هم عزیز بودن اوست. خدای سبحان نسبت به بندگانش مهربان است، احسان دارد، غفور و رحیم است؛ امّا همه این برکات لطیفانه است. لطف عبارت از آن دقّت و رقّت مطلب است که اصل مطلب را انسان ادراک می کند؛ امّا راه آن را نمی بیند، این همان ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ (1) است که آن را در سوره «طلاق» وعده داد. خدا می خواهد بشر را موحّدانه که براساس علم به غیب و ایمان به غیب زندگی می کنند اداره کند. در سوره مبارکه «هود» فرمود که هیچ موجودی نیست، مگر اینکه عائلهٴ خداست: ﴿مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾ (2) که بحث آن در سوره «هود» گذشت؛ یعنی تمام مار و عقرب های عالَم عائله خدا هستند، هیچ موجودی _ حرام گوشت یا حلال گوشت، دریایی یا صحرایی _ نیست، مگر اینکه عائلهٴ خداست؛ با «عَلیٰ» هم یاد کرده که خدا متعهّد است روزی آنها را تأمین کند: ﴿مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾.

ص: 1


1- طلاق/سوره65، آیه3.
2- هود/سوره11، آیه6.

تفاوت مؤمن و غیر مؤمن در بهره مندی از رزق الهی

امّا مؤمن و مردان باتقوا با دیگر «مرزوقین» فرق دارند. فرمود افراد و موجودات دیگر روزی های خود را از راه حس دریافت می کنند و خیال می کنند که همین امر محسوس مجرای رزق آنهاست؛ امّا مؤمن را ما از راهی که گمان نمی کند تأمین می کنیم، او یک وظیفه به عنوان کسب و کار دارد که کار خود را انجام می دهد، امّا روزی او را از راه کارِ او ما تأمین نمی کنیم، ﴿وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾، (1) نه «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»! یعنی کسی که کشاورز است، دامدار و پیشه ور است، آن شخص اگر باتقوا باشد، به طریقی ما او را تأمین می کنیم که او می فهمد این از راه مغازه نیست، از راه زمین و از راه دام نیست، از کجاست؟ نمی داند، تا به غیب سر بسپارد. ما حیوانات را تأمین می کنیم، امّا «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»؛ حیوان فکر می کند که از آن راه تأمین می شود، به سراغ چَرا می رود، چَرایش را هم می کند و «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» تأمین می شود؛ لذا جز در مدار مادّه به چیزی نمی اندیشد، اما مؤمنِ باتقوا را ما طوری تأمین می کنیم که او می فهمد از راه زمین نیست، از راه دام نیست، از راه مغازه و پیشه و حرفه و صنعت نیست، امّا از کجاست را نمی داند، ﴿وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾؛ این خصیصهٴ ایمان است که همیشه با غیب رابطه داشته باشد نه با شهادت! خدا ﴿عَالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَهِ﴾ (2) است و خیلی ها با «عالم الشَّهاده» کار دارند، امّا مؤمن با «عالم الغیب» کار دارد؛ لذا هرگز نمی ماند، چرا؟ چون تا الآن روزی و مشکلات او را «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» تأمین نکرد، بلکه ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ تأمین کرد؛ لذا هر خطری پیش بیاید او سرافراز است، می گوید مگر تا الآن براساس «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» بود؟! تنها چیزی که مشکل مؤمن را حل می کند، اعتماد به ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ است؛ آن «قدرت» غیبی است، «لطیفانه» کار می کند، «رازقانه» روزی می دهد، «قوی و مقتدر» است و «عزّتمندانه» اداره می کند، با چهار اسم خود را معرفی کرده است. فرق مردان باتقوا و بی تقوا در این است که هر دو روزی می خورند؛ منتها بی تقوا خیال می کند که دامداری و کشاورزی و اقتصاد و امثال آنها او را تأمین می کند، امّا مؤمن باتقوا می بیند که از راه غیب دارد روزی می خورد.

ص: 2


1- طلاق/سوره65، آیه2 و 3 .
2- انعام/سوره6، آیه73.

مقصود از «لطیف» بودن در تأمین رزق مؤمنین

این معنای ﴿لَطِیفٌ﴾ است. «لطیف»، یعنی طرزی خدای سبحان این رزق را به شخص می دهد که شخص مسبَّب را می بیند، سبب را نمی بیند؛ اگر متّقی نباشد، «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» می اندیشد و اگر متّقی باشد ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ فکر می کند؛ اگر متّقی نباشد، به عالم شهادت وابسته است و اگر متّقی باشد به عالم غیب گرایش دارد. آن که به عالم شهادت گرایش دارد گاهی می ماند، چون اثر حسّی نمی بیند و آن که با عالم غیب گرایش دارد، هرگز نمی ماند! این بیان لطیفی که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی در هنگام بدرقهٴ اباذر(رضوان الله علیه) نقل می کند (1) که وجود مبارک حضرت امیر، امام حسن، امام حسین(سلام الله علیهم اجمعین) و بعضی از خواص اصحاب در بدرقهٴ اباذر هنگام تبعید تا مرز مدینه رفتند _ با اینکه حکومت عصر و وقت گفت در تودیع اباذر هیچ کس حق رفتن ندارد و این ذوات قدسی رفتند _ حرف هایی از طرف حضرت امیر، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) گفته شد، اباذر هم حرفی زد. حضرت به این مضمون فرمود که من معتقدم اگر تمام روی زمین مثل مس گداخته شود که هیچ علفی در روی زمین سبز نشود و قطرهٴ بارانی از آسمان و فضا و جوّ نبارد، معتقدم که خدا می تواند ما را تأمین کند. (2) با این عقیده اباذر رفت ربذه و خوشنام شد. این اعتقاد به غیب در تلخ ترین حادثه به دادِ آدم می رسد، مشکل آدم را حل می کند و هرگز آدم ناامید نمی شود. اینکه یأس از رحمت خدا کفر است، برای همین است! مؤمن هرگز ناامید نخواهد شد، برای اینکه ذات اقدس الهی همیشه او را به غیب سرگرم کرده است. فرمود همه را من روزی می دهم، امّا مؤمن را ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ روزی می دهم! نه یعنی مؤمن اهل کشاورزی و دامداری و پیشه و صنعت نیست، او این کارها را می کند؛ اما برایش روشن می شود که از باغ و راغ نان درنمی آید، از جای دیگر نان درمی آید، آن جای دیگر کجاست روشن نیست. کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ٭٭٭ این قَدَر هست که بانگ جَرسی می آید این مقدار می فهمد که یک دست غیبی دارد او را تأمین می کند، این معنای ﴿لَطِیفٌ﴾ است، ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾؛ طوری انسان را اداره می کند که انسان نمی فهمد که از کجا اداره شده است، تا به قدرت خودش تکیه نکند! این متن قضیه است، این آیه اولیٰ بود.

ص: 3


1- الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص207، ط اسلامی.
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج8، ص252.

تبیین تفاوت نتیجه کار برای خدا و برای رسیدن به دنیا

آیه دوم شرح این و تفصیل بعد از اجمال است؛ یعنی شرح بعد از متن است. فرمود بندگان خدا دو قسم می باشند: بعضی ها فقط برای دنیا تلاش و کوشش می کنند، لطف خدا نسبت به آنها محدود و مشخص است، برخی ها برای آخرت تلاش و کوشش می کنند، خدا هم دنیای آنها را تأمین می کند، هم درباره آخرت چندین کار نسبت به آنها می کند که یکی از آنها را نسبت به اهل دنیا نکرده است. اهل دنیا که فقط برای دنیا می خواهند کار کنند، مفهوماً و منطوقاً این مطالب را بیان کرده که آنها سهمی از آخرت ندارند، یک: ﴿وَ مَا لَهُ فِی الآخِرَهِ مِنْ خَلاَقٍ﴾ (1) که در سوره مبارکه «بقره» است، این جا هم مفهوماً معلوم می شود که در آخرت سهمی ندارند و هر کسی هم که برای دنیا کار کرده در آخرت سهمی ندارد، برای اینکه در سوره مبارکه «بقره» فرمود: ﴿وَ مِنْهُمْ مَن یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا﴾، (2) همین! ولی ﴿وَ مَا لَهُ فِی الآخِرَهِ مِنْ خَلاَقٍ﴾، این جا مفهوماً فهماند که سهمی از آخرت ندارد، چون غرض او دنیا بود.

محدودیت بهره وری از تلاش و کوشش در صورت انجام آن برای دنیا

امّا در رسیدن به دنیا هر اندازه که ما می خواهیم به او می دهیم، نه هر اندازه که او خودش بخواهد! فرمود: ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا﴾ نه «نؤته ایّاها»؛ این «مِن»، «مِن» تبعیضیه است؛ بعضی از آن مقداری که ما مصلحت می دانیم به او می دهیم، همه را نمی دهیم؛ چه اینکه در آیه هجده سوره مبارکه «اسراء» به صورت شفّاف روشن کرده است که اگر کسی برای دنیا بخواهد کار کند: ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَهَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ﴾، یک؛ ﴿لِمَن نُّرِیدُ﴾، دو؛ دو حدّ زده است: فرمود آن اندازه که ما بخواهیم و به هر شخصی که ما بخواهیم. خیلی ها هستند که برای دنیا کار می کنند و به جایی نمی رسند؛ خیلی ها هستند برای دنیا کار می کنند، ولی به آن اندازه که طمع دارند نمی رسند. پس هر کس برای دنیا تلاش و کوشش کند، این دو محدودیت را دارد: ﴿عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ﴾، نه «مَا یَشاء»! آنکه ما بخواهیم، نه آنکه خودش بخواهد، این یک؛ ﴿لِمَن نُّرِیدُ﴾؛ به آن کسی که ما بخواهیم، نه هر کسی که خودش بخواهد، این دو. این چنین باشد که هر کس به طرف دنیا رفت چیزی گیرش بیاید نیست، این موجبهٴ کلیه نیست و اینکه هر اندازه بخواهد نصیبش شود، این موجبهٴ کلیه هم نیست. این دو موجبهٴ کلیه به دو موجبهٴ جزئیه تبدیل شده است: ﴿عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ﴾ نه «مَا یَشاء»! ﴿لِمَن نُّرِیدُ﴾ نه «لِمَن أرادَ»! پس این دو قید آن موجبه کلیه ها را موجبهٴ جزئیه کرده است.

ص: 4


1- بقره/سوره2، آیه200.
2- بقره/سوره2، آیه201.

دو شرط مضاعف شدن نتیجه تلاش و کوشش انسان

امّا درباره کسی که «حَرث» آخرت را اراده می کند: ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ﴾؛ هر کس قصد آخرت کرد و هر اندازه که قصد آخرت کرد _ این دو موجبهٴ کلیه محفوظ _ ما می دهیم، امّا چیزی را هم ما اضافه می کنیم ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ﴾، این دو موجبهٴ کلیه محفوظ است؛ یعنی هر کس به هر اندازه که قصد آخرت کند محفوظ هست، ﴿نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ﴾؛ ما در کِشت و کار او افزایش قائل هستیم. مستحضرید که این سه بخشی که قبلاً هم بازگو شد و فرمود: ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا﴾ (1) که رقم مشخص نکرد، این یک؛ طایفه دوم: ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ (2) که رقم مشخص کرد، این دو؛ طایفه سوم هم همان است که در بخش های پایانی سوره مبارکه «بقره» آمده است که ﴿مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِاْئَهُ حَبَّهٍ﴾ آن وقت می شود 700 تا، ﴿وَ اللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ﴾ می شود 1400 تا، ﴿وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ﴾ (3) که دیگر رقم ندارد. پس گاهی ممکن است که یک عمل به میلیون ها برابر پاداش داده شود؛ البته تا اخلاص و موقعیت چقدر باشد؛ اما عمده آن است که نفرمود کسی کار خیر بکند، فرمود روز محکمه دستش باشد و بیاورد، نه «مَن فَعَلَ الْحَسَنَه»، بلکه ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ﴾. گاهی ممکن است که انسان کار خیری کند و _ معاذالله _ آن را به هم بزند، اگر _ خدای ناکرده _ کار خیر را به هم زد، دیگر ﴿جَاءَ﴾ نیست، «فَعَلَ» است؛ یعنی قیامت وقتی به محکمه می آید دست او پُر باشد ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ﴾ نه «مَن فَعَلَ الْحَسَنَه». اگر با دست پُر آمد ما بهتر از او را می دهیم، یک؛ ده برابر او را می دهیم، دو؛ 1400 برابر او را می دهیم، سه؛ ﴿وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ﴾ را اضافه می کنیم، چهار؛ امّا ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ﴾.

ص: 5


1- نمل/سوره27، آیه89.
2- انعام/سوره6، آیه160.
3- بقره/سوره2، آیه261.

ضرورت توجه به محدودیت نقش انسان در کار و باروری آن به دست خدا

عمده آن است که در تمام این موارد فرمود حواس شما جمع باشد، شما «حارث» هستید نه «زارع»! کار به عهدهٴ «زارع» است. ما یک «حرث» داریم و یک «زرع»؛ «حرث» آن است که آن کشاورز و آن باغدار، این بذرها را از انبار منتقل کند، زمین را شیار کند و به دل خاک بسپارد، این می شود «حرث»؛ امّا اینکه بتواند این حبّهٴ مرده را زنده کند، به او ریشه و خوشه و شاخه بدهد کار کشاورز نیست، این را می گویند «زرع»؛ لذا در سوره مبارکهٴ «واقعه» فرمود شما «حارث» هستید نه «زارع»! «زارع» آن است که به یک مرده جان بدهد، شما که این کار را نمی کنید. شما فقط یک کار مادّی انجام می دهید: زمین را شیار می کنید، یک؛ این بذر را از انبار به مزرعه منتقل می کنید، دو؛ زیر خاک می سپارید، سه؛ همه این کارها کار مادّی است، امّا بتوانید این بذر مرده را زنده کنید، یک قسمت آن را در دلِ خاک تبدیل به ریشه کنید و یک قسمت آن را بالای خاک تبدیل به خوشه کنید، این کار شما نیست! ﴿أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾؛ (1) زارع ما هستیم! چه اینکه در بخش خلقت هم فرمود کار پدر إمناست نه خلقت! ﴿أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ﴾، (2) آن که پدر انجام می دهد إمناست، آن که این مرده را زنده می کند و یک قطرهٴ آب را به این صورت «لؤلؤ لالا» درمی آورد فرمود ما هستیم. پس «خالق» خداست و «مُمنِی» والد است؛ «زارع» خداست و «حارث» باغدار است. فرمود این چنین است و در کارهای آخرت هم همین طور است، این طور نیست که شما آن قدرت را داشته باشید که این «صوم و صلاه» خودتان را به عرصهٴ قیامت کبریٰ بیاورید! شما خودتان، همین که مُردید یادتان نیست که چه کار کردید! خیلی ها هستند که هنگام احتضار حرفشان این است: «آنها که خوانده ام همه از یاد من برفت»، این طور است! کم هستند کسانی که «عند الاحتضار» یادشان باشد. فرمود شما اصلاً یادتان نیست که چه کار کردید! ما هستیم که این «صوم و صلاه» را به آن صورت در می آوریم! در حقیقت شما بذرافشانی کردید، امّا روح دادنِ به نماز و این نماز را زنده کردن کار ماست! شما این روایاتی که جزء روایات نورانی ما هم هست را ملاحظه بفرمایید که شش فرشته در قبر حاضر می شوند و جان این شخص را نجات می دهند؛ یکی دست راست، یکی دست چپ، یکی روبه رو، یکی پشت سر، یکی پایین و یکی بالای سر که این شش فرشته از هر طرف این شخص را حفظ می کنند؛ یکی نماز است، یکی زکات است، یکی روزه است، یکی حج است، یکی عمره است، یکی خوبی هایی که او در حق برادر مسلمانش انجام می داد است و بالاتر از همه ولایت است که از هر طرفی بخواهند به این مرده بیچاره حمله کنند اینها دفاع می کنند. (3) این فرشته را چه کسی آفریده؟ نماز را چه کسی به صورت فرشته درآورده؟ این از روایات نورانی ماست که روشن تر و شفاف تر از همه اینها ولایت است که بالای سر اینهاست؛ به اینها می فرماید که شما کارهایتان را انجام بدهید، اگر کاری از دست شما ساخته نشد من دفاع می کنم؛ به نماز او دستور می دهد، به روزه او دستور می دهد. چه کسی این نماز را به این صورت درمی آورد؟ همان طوری که ذات اقدس الهی یک حبّه را به صورت خوشهٴ زنده درمی آورد که این را می گویند «زرع» و کار کشاورز «حرث» است، در جریان «صوم و صلاه» و عبادات هم این چنین است. فرمود کار شما نماز خواندن است، اما نماز را به صورت فرشته تبدیل کند کار من است. ما «زارع» هستیم و شما «حارث» می باشید؛ چه در مسائل دنیا چه در مسائل آخرت، از انسان بیش از «حرث» و کشاورزی کاری ساخته نیست و اینکه گفته شد «الدُّنْیَا مَزْرَعَهُ الْآخِرَه» (4) از همین جاها گرفته شده است.

ص: 6


1- واقعه/سوره56، آیه63 و 64.
2- واقعه/سوره56، آیه58 و 59.
3- المحاسن، احمدبن محمدخالدبن خالدالبرقی، ج1، ص228.
4- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهورالاحسانی، ج 1، ص267.

صبغه الهی دادن به تلاش و کوشش زمینه نتیجه بخشی آن

پس فرمود: ﴿یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ﴾ که با فعل مضارع یاد کرد؛ یعنی این طور نباشد که «قضیهٌ فِی الواقعه» باشد، مستقیماً و دائماً در فکر آخرت باشد و هر کاری که می کند صبغهٴ اخروی داشته باشد، اصل آن را حفظ می کنیم؛ اینکه فرمود: ﴿نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ﴾، یعنی اصل آن را حفظ می کنیم و به آن اضافه هم می دهیم! حالا چقدر اضافه می دهیم، برابر آن سه طایفه آیات مشخص می شود؛ ولی اگر کسی دنیا را بخواهد ﴿وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا﴾، این دو موجبه کلیه او را به دو موجبه جزئیه تبدیل کرده است ﴿نُوْتِهِ مِنْهَا﴾، برابر آن آیه سوره مبارکه «اسراء» دو موجبهٴ کلیه، دو موجبهٴ جزئیه شده است؛ فرمود: ﴿وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِن نَصِیبٍ﴾، چه اینکه در سوره مبارکه «بقره» هم فرمود: ﴿وَ مَا لَهُ فِی الآخِرَهِ مِنْ خَلاَقٍ﴾ که بهره ای ندارد.

لطف الهی زمینه ساز توجه بیشتر به او در ناامیدی ها

اینکه فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾؛ او لطف دارد، روشن می کند که راه را برای انسان به آن عالم غیب همیشه باز می کند. یکی از بیانات نورانی که مرحوم ابن بابویه قمی که در کتاب شریف امالی نقل کرده است _ در جوامع روایی دیگر هم هست _ حضرت فرمود «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو»؛ (1) ما به امید زنده ایم! این اصل، اصلِ خوبی است که انسان به امید زنده است؛ یعنی باید امیدوار باشد؛ امّا به چیزی که امید نداری، نسبت به چیزی که امید داری امیدوارتر باش! این یک اصل توحیدی است: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو»؛ یعنی او «عالِم الغیب» و «عالِم الشَّهاده» هست؛ ولی شما به «عالِم الغیب»ی او بیشتر تکیه کن، چون در خیلی از موارد است که انسان دچار مشکل می شود، به کجا تکیه کند؟ اما به «قویِّ عزیز» که همیشه وابسته باشد، هرگز ناامید نیست.

ص: 7


1- الامالی، الشیخ الصدوق، ص178.

نمونه قرآنی گشایش بعد از ناامیدی ها

آن وقت حضرت در آن روایت سه مورد استدلال دارد. فرمود: موسای کلیم(سلام الله علیه) در آن شب سرد که ﴿آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً﴾؛ (1) او «نار» دید و به عائله خود گفت که بایستید و صبر کنید ﴿لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ﴾؛ بروم بلکه مقداری آتش بیاورم تا شما گرم بشوید: ﴿أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدی﴾، (2) او «نار» دید و به امید «نار» رفت؛ ولی نور نصیب او شد. او که به فکر نور نبود! او که به فکر وحی و نبوّت نبود! فرمود از راهی که امید نداری و به چیزی که امید نداری امیدوارتر باشد، این یک نمونه بود. نمونهٴ دیگر جریان ملکهٴ صبا بود که این ملکهٴ یمن به امید مسئلهٴ حکومت و سیاست به حضور سلیمان(سلام الله علیه) مشرّف شد؛ ولی اسلام نصیبش شد؛ او که به امید اسلام نرفت، بلکه بعد گفت: ﴿أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾. (3) نمونهٴ سوم هم «سحرهٴ» فرعون بودند که اینها به امید جایزه آمدند که با موسیٰ(سلام الله علیه) مبارزه کنند، امّا ایمان و توحید نصیب آنها شد و گفتند: ﴿آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِیلَ﴾، (4) ﴿آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَ مُوسَی﴾. (5) اینها به امید جایزه دنیا رفتند، ولی توحید و ایمان و اسلام نصیب آنها شد. این سه نمونه را امام(سلام الله علیه) در آن حدیثی که مرحوم ابن بابویه قمی در امالی و دیگران در جوامع روایی خودشان نقل کردند، فرمود همیشه بشر باید امیدوار باشد، امّا از راهی که امید ندارد امیدوارتر باشد؛ این معنای توحید است. اصرار سوره «طلاق» این است که درست که خدا «رازق» است، امّا شما به «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» فکر نکن، به ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ فکر کن، چون «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب» دست شماست و شاید از بین برود؛ امّا ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ که از بین رفتنی نیست! اگر به مخزن غیبی تکیه کردی که از بین رفتنی نیست! اگر به مزرعه دل بستی، ممکن است سیل بیاید، زلزله بیاید، آفت و آسیب بیاید و آن را از بین ببرد، پس این از بین رفتنی است: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو»، این یک اصل توحیدی است؛ آیه ﴿وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ اصل توحیدی است؛ آیهٴ ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾ هم یک اصل توحیدی است. انسان موحّد هرگز نمی ماند و اگر به جایی تکیه کرده است، او در معرض آسیب است؛ اگر آسیب دید، آن وقت انسان چه کار می کند؟ در این صورت مضطرب می شود.

ص: 8


1- قصص/سوره28، آیه29.
2- طه/سوره20، آیه10.
3- نمل/سوره27، آیه44.
4- یونس/سوره10، آیه90.
5- طه/سوره20، آیه70.

وابستگی رزق انسان به چهار اسم از اسمای الهی

بنابراین اصل کلّی را به عنوان ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾ بیان فرمود که در آیه نوزده هست، ﴿یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ﴾ و چون قدرت دارد هرگز عجز نخواهد داشت، پس خودش قوی است و نفوذناپذیر هم هست که از راه علل و عوامل و حوادث دیگر نمی شود او را از پا درآورد؛ خودش که قوی است، پس ذاتاً این قدرت را داراست و از راه دیگر هم آسیب پذیر نیست؛ عزّت یعنی نفوذناپذیری. اگر به هیچ وجه نمی شود در او نفوذ کرد، پس او «عزیزِ مطلق» است، این «عزیزِ مطلق» عهده دار روزی ماست، ما به این «عزیزِ مطلق» به این «قویِّ مطلق» به این «لَطیفِ مطلق» به این «رازقِ مطلق» وابسته ایم که امیدواریم همگان مشمول عنایت ویژهٴ ذات اقدس الهی باشند.

تفسیر آیات 19 تا 22 سوره شوری 94/07/06

موضوع: تفسیر آیات 19 تا 22 سوره شوری

﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (19) مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِن نَصِیبٍ (20) أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ وَ لَوْلاَ کَلِمَهُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (21) تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (22)﴾

تکلیف گرایی و اعتماد به غیب دو اصل حرکت توحیدی

ذات اقدس الهی نظام را براساس توحید ربوبی اداره می کند و بشر را هم هدایت کرده است که براساس توحید ربوبی حرکت کند. فرمود بشر روزی می خواهد، اشتیاق به کسب و کار هم دارد، موظف به کوشش هم است؛ لکن اعتماد به غیب باید بیش از اعتماد او بر شهادت باشد. اینکه می بینید یک سال تَرسالی است، یک سال خشکسالی است، یک عدّه پیشمان، یک عدّه پژمرده و یک عدّه نگران هستند، برای اینکه اینها به کارشان تکیه کردند. فرمودند دو اصل است: یکی اینکه انسان موظف به کار است، دوم اینکه به کار تکیه نکند، بلکه به غیب تکیه کند.

آرامش فردی، ثمره عمل به دو اصل تکلیف گرایی و اعتماد به غیب

ص: 10

اینکه فرمود: ﴿وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾، (1) برای این است که انسان همیشه امیدوار باشد و آرام زندگی کند. این ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ (2) از بهترین نعمت هاست. ما باور کنیم که او دارد ما را اداره می کند و وظیفه ما هم کار کردن است؛ چه باران بیاید و چه نیاید، چه خشکسالی و چه تَرسالی.

در این جا دو مطلب است: ما وظیفه مان چیست؟ و اینکه لطف خدا چیست؟ وظیفه ما کار کردن است، امّا لطف خدا بیشتر از جُرم ماست! اگر کسی به لطف خدا زنده باشد ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ و همیشه آرام است؛ خوب غذا می خورد، خوب زندگی می کند، خوب می خوابد و خوب آرام است! فرمود: ﴿وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾، نه «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»! فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾ که یک مسئلهٴ توحیدی است.

تبیین علت استناد صفت رزاقیّت به غیر خدا

در خیلی از موارد «رزق» را طوری قرآن کریم معنا کرده است که به غیر خدا هم اسناد داده می شود؛ زیرا از آن جایی که فرمود خدا ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾ (3) است، معلوم می شود یک عدهٴ دیگر «رازق» هستند و خدا ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾ است. در بحث های توحیدی قبلاً گذشت که قرآن کریم در مقام ذات که منطقهٴ ممنوعه است، شریکی برای خدا قائل نیست؛ در صفات ذات که منطقهٴ ممنوعه است، شریکی برای خدا قائل نیست؛ امّا در مقام فعل که منطقهٴ امکان است، خیلی از اوصاف را قرآن هم به خدا و هم به غیر خدا اسناد می دهد؛ می فرماید: او ﴿خَیْرُ الْفَاصِلِینَ﴾ (4) است، او ﴿خَیْرُ الْحَاکِمِینَ﴾ (5) است یا او ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾ است؛ این ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾، ﴿خَیْرُ الْحَاکِمِینَ﴾ و ﴿خَیْرُ الْفَاصِلِینَ﴾؛ یعنی «فاصل» و «رازق» در عالَم زیاد است و خدا بهترین آنهاست. امّا همین قرآنی که اوصاف فعلی را که منطقهٴ سوم هست نه منطقهٴ اول و دوم، در موارد خاص جمع بندی می کند و می فرماید درست است که ما می گوییم خدا ﴿خَیْرُ الْحَاکِمِینَ﴾ است، امّا ﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ﴾ دیگران حکم او را دارند می گویند. درست است که خدا ﴿خَیْرُ الْفَاصِلِینَ﴾ است، امّا ﴿کَلِمَهُ الْفَصْلِ﴾ «بید الله» است و دیگران حرف او را می زنند. درست است که خدا ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾ است، امّا کلمه فصل این است که دیگران رزق او را تقسیم می کنند. در بخش پایانی سوره مبارکه «ذاریات» دارد که ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّهِ﴾، (6) این کلمه «هو» که ضمیر فصل است، با معرفه بودن خبر که با «الف» و «لام» ذکر شده است، مفید حصر است، ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّهِ الْمَتِینُ﴾، پس دیگران روزی او را تقسیم می کنند. بنابراین درست است که رزق در مواردی به غیر خدا اسناد داده شد، اما دیگران مجاری رزق هستند و روزی او را دارند تقسیم می کنند.

ص: 11


1- طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
2- الرعد/سوره13، آیه28.
3- مائده/سوره5، آیه114.
4- انعام/سوره6، آیه57.
5- اعراف/سوره7، آیه87.
6- ذاریات/سوره51، آیه58.

آرامش جامعه در گرو عمل به دو اصل توحیدی

چه زندگی ای بهتر از آرامش است!؟ ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ که این ﴿بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾؛ یعنی آیا با گفتنِ «لا اله الا الله» دل آرام می شود و انسان، آرام می خوابد و آرام مطالعه می کند یا نه، باید مؤمن باشد؟ ما یک وظیفه ای داریم بنام کار، او هم که دارد ما را اداره می کند. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهج البلاغه هم هست که حضرت فرمود: کارها تقسیم شده است: «تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَل»؛ فرمود رازق خداست و خدا فرمود شما عائلهٴ من هستید، روزی شما را ذات اقدس الهی تأمین کرده و به عهده گرفته است، ما موظف هستیم که کار کنیم. حالا اگر کسی کارمند مؤسسه ای بود، سود و زیان آن مؤسسه به او مربوط نیست، او فقط موظف بود کارش را انجام دهد و آخر ماه حقوق خود را بگیرد. در خطبه 114 نهج البلاغه فرمود: «قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ فَلَا یَکُونَنَّ الْمَضْمُونُ لَکُمْ طَلَبُهُ أَوْلَی بِکُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَیْکُمْ عَمَلُه»؛ شما باید کارتان را بکنید، شما چه کار دارید که حالا باران می آید یا نمی آید؟ چه کار دارید پشت سَد از آب پُر است یا پُر نیست؟ شما کار حلالتان را انجام دهید. این ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ جامعه را آرام می کند. ما هم آرامش می خواهیم که این آرامش به این نیست که بگوییم: «لا اله الا الله»، بلکه باید باور کنیم که ما کارمند هستیم و به ما گفتند که کشاورزی کن، دامداری کن، دَرس خود را بخوان، کار علمی کن، کار فرهنگی انجام بده، اینها را به ما گفتند و ما هم هر کدام یک گوشهٴ کار را گرفتیم؛ اما فرمود شما عائلهٴ من هستید، «قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ»، آن وقت یک چنین جامعه ای آرام است و دیگر به دنبال حرام نمی رود و زد و خوردی ندارد. بنابراین، این ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾؛ یعنی یاد خدا در دل، نه نام خدا بر لب. آن نام، یک ثواب لفظی دارد؛ امّا آنکه اثر دارد و جان را آرام می کند، یاد خداست. فرمود: «تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَل». یک بیان نورانی مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در همین جلد هشت کافی دارد که روضه کافی است و از بهترین مجلّدات کافی است، آنجا وجود مبارک امام(سلام الله علیه) به یکی از اصحاب می فرماید که من اگر به شما بگویم شما کارتان را انجام دهید و تأمین هزینه شما به عهدهٴ من باشد، آیا آرام می شوید؟ عرض کرد: بله، معصوم پسر معصوم، امام پسر امام وقتی بگوید که من عائله شما را تأمین می کنم شما کارتان را بکن، البته ما هم آرام می شویم. حضرت فرمود: ما که هر چه داریم، از ذات اقدس الهی است، همین وعده را خدا به شما داد، پس چرا آرام نمی شوید؟ این استدلالی است که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود امام نقل می کند. این می شود جامعه آرام و جامعه توحیدی جامعه آرامی است.

ص: 12

تأمین رزق موجودات از راه غیب، معنای لطافت خدای سبحان

فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ﴾، لطافتش هم در آن آیه سوره مبارکه «طلاق» مشخص است که ﴿یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾. اگر ﴿یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ است، به ما هم که گفتند کسب واجب است، ما هم داریم کار می کنیم و هر کسی کار خودش را انجام می دهد، بیکار که نیس_تیم. بر ما واجب است کار کنیم و هر کسی کار خودش را انجام می دهد؛ یک کسی کار فرهنگی می کند، یک کسی کار دامداری می کند؛ امّا آن که سفره را پهن می کند و ما را اداره می کند، دیگری است، در این صورت است که آدم آرام می شود، ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾. فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ﴾. آیه اوّل به منزلهٴ متن است که ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾ و آیه دوم به منزلهٴ شرح است که ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا﴾ حکمش این است، ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ﴾ حکمش این است و در نهج البلاغه می فرماید که اکنون که این چنین است، شما حواستان جمع باشد. اگر می بینید که سعدی و امثال سعدی می گویند: حاجت موری به علم غیب بداند ٭٭٭ در بن چاهی به زیر صخرهٴ صما این از بیانات نورانی حضرت امیر است که در خطبهٴ 185 می فرماید: تمام این حیوانات، با رقم و نام و مشخصاتشان روزی دارند. خطبه 185 این است: «فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ دَعَا کُلَّ طَائِرٍ بِاسْمِهِ وَ کَفَلَ لَهُ بِرِزْقِه»؛ چه حلال گوشت چه حرام گوشت، چه دریایی و چه صحرایی، تک تک اینها را اسم بُرد و روزی اینها را مشخص کرد. اینها عائلهٴ خدا هستند و این خداست، اگر این خدا عقاب و غراب را رها نکرده، ما را یقیناً رها نمی کند؛ منتها «قَد تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَل». آن گاه در خطبه دیگر فرمود: حالا که این چنین است، بیایید باغدار قرآن کریم باشید. در خطبهٴ 176 فرمود: «وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ صُدِّقَ عَلَیْهِ فَإِنَّهُ یُنَادِی مُنَادٍ یَوْمَ الْقِیَامَه»؛ در قیامت سخنگوی خدا ندا می دهد: «أَلَا إِنَّ کُلَّ حَارِثٍ مُبْتَلًی فِی حَرْثِهِ وَ عَاقِبَهِ عَمَلِهِ غَیْرَ حَرَثَهِ الْقُرْآنِ فَکُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَ اسْتَدِلُّوهُ عَلَی رَبِّکُمْ وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَی أَنْفُسِکُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَیْهِ آرَاءَکُم»؛ بیایید جزء کشاورزان قرآن کریم باشیم، اگر چیزی به ذهن و عقل شما نیامد، عقل خود را متّهم کنید نه قرآن را، برای اینکه او از گذشته و آینده و از غیب و شهادت خبر می دهد، ولی شما از همه جا بی خبر هستید. اگر چیزی به عقلتان نیامد، عقل خود را متّهم کنید، ذهن خود را متّهم کنید نه قرآن را. برای اینکه شما یک گوشه را می بینید؛ ولی او همه جهان را می بیند. «وَ اتَّهِمُوا عَلَیْهِ آرَاءَکُمْ وَ اسْتَغِشُّوا فِیهِ أَهْوَاءَکُم». بنابراین اگر عُقاب و غُراب، اگر حَمام و نَعام و اگر پرنده و چرنده و خزنده همه حساب شده روزی دارند، ما نگران چیزی نیستیم. ما این دو تا اصل را نباید فراموش کنیم: بر ما تکلیفاً واجب است که کار خودمان را انجام بدهیم، حالا هر کسی کار خودش را انجام دهد؛ ولی اعتماد ما به غیب بیش از اعتماد ما به شهادت باشد، آن وقت راحت زندگی می کنیم و می شود ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾. در اینجا هم فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾. این ﴿لَطِیفٌ﴾ یعنی از راه غیب شما را تأمین می کند؛ همان «کُن لِمَا لا تَرجُو أَرجی مِنکَ لِمَا تَرجُوا». (1) ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ﴾، آن گاه این متن را شرح می دهد و می فرماید: ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ﴾؛ نه تنها کم نمی کنیم، بلکه زیاد می کنیم. ﴿وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا﴾ که اشاره شد، به بعضی از آن خواسته هایش می رسد؛ امّا ﴿وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِن نَصِیبٍ﴾.

ص: 13


1- المیزان فی تفسیر القرآن، ج15، ص371.

حسابرسیِ جعل شریعت بت پرستان در برابر شریعت الهی در قیامت

بعد وارد اصل مسئلهٴ توحید می شوند که سوره مبارکه «شوری» در آن مصاف حرکت می کرد. فرمود: ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ﴾، در آیهٴ سیزده همین سوره مبارکه «شوریٰ» قبلاً گذشت که خداوند انبیا را فرستاد و شریعتی برای انسان ها مشخص کرد: ﴿شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی وَ عِیسَی﴾ که پنج پیامبر از پیامبران بزرگ الهی؛ یعنی اولواالعزم(علیهم السلام) را نام می برد، انبیای دیگر هم حافظان شریعت این پنج پیامبر اولواالعزم اند. فرمود ما برای اینها شریعت مشخص کردیم و آنها به شما جهانیان ابلاغ کردند. شما که بُت را می پرستید _ لابد شریعتی دارید، قانونی دارید، یک حساب و کتابی دارید _ اینها بدون اذن خدا برای شما شریعت درست کردند: ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ﴾؛ اینها افترا بستند، قانون گذاشتند، در برابر شریعت الهی قانونی وضع کردند و ما اگر قیامتی نبود و فقط دنیا بود، حساب آنها را در همین جا رسیدگی می کردیم؛ امّا اینجا جای اختیار است، جای عمل است، جای امتحان است، ولی صحنهٴ معاد صحنهٴ بررسی و دادخواهی و کیفر و پاداش است و اگر نبود ﴿کَلِمَهُ الْفَصْلِ﴾ که برای «یوم القیامه» است، ما هم اکنون به حسابشان می رسیدیم؛ امّا یک روز فصلی هست، چه عجله ای است؟ آن روز، روز فصل است و هر کسی در آن روز با اعمال خاص خودش محشور خواهد شد و عده ای تعجّب می کنند که ﴿مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَهً وَ لاَ کَبِیرَهً إِلاّ أَحْصَاهَا﴾. (1) ﴿وَ لَوْلاَ کَلِمَهُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ﴾؛ ما هم اکنون بین اینها داوری می کردیم، امّا یک روز فصلی هست، یک حساب و کتابی هست، چه عجله ای است؟! در روایات ما هست که ذات اقدس الهی شتابان کار نمی کند، برای اینکه کسی شتابزده کار می کند که می ترسد از دستش دَر برود، کسی عجله می کند که خوف فوت دارد؛ امّا ذات اقدس الهی که ﴿لَبِالْمِرْصَادِ﴾ (2) است و همه چیز نزد او حاضر است، هراسی ندارد، بنابراین چه عجله ای است؟ لذا فرمود: ﴿وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ﴾؛ الآن در دنیا زمان مهلت است؛ امّا ﴿إِنَّ الظَّالِمِینَ﴾ که ظلم، شرک عظیم است، ﴿وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾.

ص: 14


1- کهف/سوره18، آیه49.
2- فجر/سوره89، آیه14.

چگونگی امکان اتحاد مسئله ظلم و ظالم در نفس واحد

یکی از بحث های دقیق قرآن کریم که به معرفت شناسی برمی گردد، این است که در خیلی از موارد دارد که ما به آنها ستم نکردیم، بلکه آنها به خودشان ستم می کنند. اینها به خودشان ستم می کنند یعنی چه؟ ما به دیگری ستم می کنیم که معنایش معلوم است؛ امّا به خودمان ستم می کنیم یعنی چه؟ بعضی از مفاهیم هستند که الّا و لابد تعدّد در آنها شرط است، مسئلهٴ عالِم و معلوم ممکن است یکجا جمع شود، عاقل و معقول ممکن است یکجا جمع شود، مُحبّ و محبوب ممکن است یکجا جمع شود، اینها مفاهیم متعدّدی هستند که در موضوع واحد امکان اجتماع دارند؛ امّا خالق و مخلوق، محرّک و متحرّک و ظالم و مظلوم، اینها دو تا مفهومی هستند که الّا و لابد دو تا مصداق می خواهند، ظالم یعنی چه؟ ظالم یعنی کسی که از محدودهٴ خودش تجاوز کرده و به حریم دیگری رسیده و حق دیگری را ضایع کرده است، این معنی ظلم است. پس در مسئلهٴ ظالم و مظلوم، الّا و لابد دو شیء مطرح است: یک «الف» و دیگری «باء»؛ امّا فرض ندارد بگوییم که «الف» به خودش ظلم کرده است، «الف» به خودش ظلم کرده یعنی چه!؟ «الف» هر حقی که دارد همان است و دیگر از حق خودش که نمی تواند بیرون بیاید. تا «باء» نباشد «الف» ظالم نمی شود و «باء» مظلوم نمی شود.

تبیین مراتب نفس انسان به خودِ حیوانی، نفسانی و ملکوتی

در تعبیرات قرآن کریم دارد که ما به آنها ظلم نکردیم، بلکه اینها به خودشان ظلم کردند، معلوم می شود که در لفّافه ها و لایه های درونیِ ما یک خودِ حیوانی داریم، یک خود میانی داریم و یک خود برتر داریم که آن خود برتر به عنوان امانت نزد ماست، ما مالک آن نیستیم. ما این خود حیوانی را مالک هستیم و خود نفسانی را هم تا حدودی مالک هستیم؛ امّا آن خود ملکوتی به عنوان امانت به ما داده شد، این «یاء» یائی نیست که به ما داده باشد: ﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾، این ظهور یای الهی است که در ما پیدا شده است، ما مالک آن نیستیم. ما اگر بیراهه برویم و توحید را انکار کنیم، ظالم هستیم به آن خودی که نزد ما امانت است و ما مالک آن نیستیم، اگر مالک آن بودیم، بالأخره خودمان آزاد و رها بودیم، معلوم می شود آنکه به ما دادند، برای ما نیست، به عنوان امانت به ما سپردند، آن وقت ما در امانت الهی داریم دخالت می کنیم. این خود سوم که خود ملکوتی است، این «یاء» که فرمود: ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾، این «یاء» را به عنوان امانت به ما دادند، نه اینکه به ما تملیک کرده باشند. آنجایی که ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ (1) و مانند آن، آن مائیم که می شویم ظالم؛ اما این «یاء»یی که فرمود: ﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾، این «یاء» یای ملکوتی است، این را به عنوان امانت به ما سپردند که ما از آن بهره ببریم، چراغی به دست ما دادند و ما داریم این چراغ را خاموش می کنیم، این چراغ را ملک ما نکردند. فرمود: ﴿مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾، این تعبیر در قرآن کم نیست، اینها به خودشان ظلم کردند. ما یک خود حیوانی داریم که فرمود: ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾؛ خیلی ها به فکر خودشان هستند. اینها که جبهه و جنگ را به خاطر مسئلهٴ نفاق حاضر نشدند تقویت کنند، در قرآن دارد که هر وقت سخن از جنگ بود، اینها ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾؛ فقط به فکر خودشان هستند، این خودِ حیوانی است. در سوره مبارکه «حشر» هم فرمود: اینها خودشان را فراموش کردند، این کدام خود است؟ ﴿لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾؛ (2) اینها خودشان را فراموش کردند. اینها که همیشه به فکر خودشان بودند، ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾، چطور خودشان را فراموش کردند؟ این ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾ همان خود حیوانی است که اینها به فکر خوردن و نوشیدن هستند. این ﴿وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾، خود انسانی ماست؛ امّا آن خود ملکوتی که ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ این چراغی است که به ما داده شده به عنوان امانت، مِلک ما نکرد. فرمود: شما به این چراغ ستم کردید، ﴿مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾؛ شما به این خود سوم ستم کردید. اینکه فرمود: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (3) برای همین است، شما اگر این «یاء» را بشناسید، این «یاء» به من وصل است، چرا بیراهه می روید؟ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ».

ص: 15


1- مؤمنون/سوره23، آیه14.
2- حشر/سوره59، آیه19.
3- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج2، ص32.

اثبات امکان معرفت ربّ و نفس و ردّ بر محال بودن آن

برخی از اهل معرفت می گویند که این «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» تعلیق به محال است، برای اینکه چون معرفت ربّ محال است، معرفت نفس هم محال است. عده ای از بزرگان از جمله سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) می فرماید که نه، روایات دیگری هم هست که نشان می دهد که این ترغیب می کند که شما بشناسید، برای اینکه دارد که «أَعْرَفُکُمْ بِرَبِّه أَعْرَفُکُمْ بِنَفْسِهِ»، (1) معلوم می شود راه امکانی است؛ ولی بالأخره دشوار است. اینکه فرمود ما به آنها ستم نکردیم آنها به خودشان ستم کردند، این نفس ملکوتی و خود سوم است. فرمود شما به این خود سوم دارید ظلم می کنید، شیشهٴ این چراغ را دارید می شکنید و تاریک می کنید، ما این چراغ را به دست شما دادیم و شما ظلم کردید: ﴿إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ﴾. بعد می فرماید: ما به اینها ظلم نکردیم، ﴿لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾. ﴿إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾، چه وقت؟ ﴿تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا﴾؛ اینها هراسناک اند، اینها خائف محشور می شوند، از چهرهٴ اینها خوف و ترس و اضطراب پیداست. توی پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیه و الثناء) می بینی، دیگران هم در صحنهٴ معاد می بینند، ﴿تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ﴾؛ اینها می ترسند عذاب الهی بیاید، ولی عذاب الهی می آید و اینها را فرا می گیرد و فرو می برد و مانند آن.

تفاوت درجات مؤمنین در بهشت

امّا ﴿وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾، در آیهٴ بیست فرمود: بعضی ها دنیا را آباد می کنند بعضی ها آخرت را؛ آنهایی که دنیا را آباد می کنند همین است که فرمود: ﴿تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ﴾ امّا آنها که ﴿یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ﴾، کسانی هستند که ﴿وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ اینها ﴿فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ﴾ هستند. البته اینها جزء مؤمنان میانی اند، اینها در بوستان های بهشت به سر می برند. آنکه مشترک بین همه مؤمنین است، همین ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ است؛ امّا آنکه برای اوحدی اهل ایمان است، در بخش پایانی سوره مبارکه «قمر» مشخص شد؛ در آن بخش پایانی فرمود: ﴿إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ (2) دیگر بدون «واو» آن جا ذکر کرده است. فرمود این اوحدی هم ﴿جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ را دارند که مشترک است، هم «عند الله»ی هستند و ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ هستند، این ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ که نصیب هر کس نیست. این برای مؤمنین متوسط و قدر مشترک همه است. ﴿وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ﴾ اینها هر چه بخواهند حاضر است، اراده مهم ترین عامل آن جاست، آن جا دیگر باغداری و کشاورزی و اینها نیست؛ ولی همهٴ میوه ها دائماً حاضر هستند ﴿أُکُلُهَا دَائِمٌ﴾، (3) «اُکُل» یعنی خوراکی، نه یعنی خوردن، خوردن را «أکل» می گویند. میوه های بهشت که از آن به «اُکُل» یاد می شود دائمی است و چهار فصل است؛ این طور نیست که میوه های تابستانی و زمستانی داشته باشد، دائماً این درخت میوه می دهد، اما به اراده اینها وابسته است؛ یعنی اراده همه کارها را انجام می دهد. درباره ذات اقدس الهی هست که ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ﴾؛ (4) مؤمنین در بهشت مظهر این وصف الهی هستند، خدای سبحان اگر بخواهد چیزی را ایجاد کند ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ﴾، مؤمن هم اگر بخواهد در بهشت چیزی را ایجاد کند با اراده ایجاد می کند، این طور نیست که آن جا یک باغ و بوستانی باشد، کشاورزی باشد و انسان تابع آن جا باشد. ذیل این آیه ﴿یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً﴾ (5) مرحوم امین الاسلام(رضوان الله علیه) نقل می کند که مؤمن هر جایی را که با دست اشاره کرد و خط کشید، همان جا چشمه می جوشد، نه اینکه یک چشمه مثل دنیا باشد که مؤمن تابع چشمه باشد و آن جا برود خیمه بزند. هر جا او بخواهد چشمه منفجر می شود ﴿یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً﴾، مفجّر این عیون خود مؤمنین هستند؛ (6) این جا هم فرمود: ﴿لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ﴾ این فضل کبیر است. بعد در دنبال این می فرماید این چیزی است که خدای سبحان بندگانش را بشارت می دهد. پرسش: ...؟ پاسخ: آن توحید تام است؛ عمل مشترک بین اوحدی و متوسط است. آن توحید تام است ﴿لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَ لاَ شُکُوراً﴾ (7) و امثال آن است که تقوا به ذات اقدس الهی می رسد. در جریان قربانی فرمود: ﴿لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ﴾؛ (8) اگر کسی قربانی خالص داشت تقوای قربانی به «الله» می رسد، «دَم» و «لَحم» که به «الله» نمی رسد. اگر تقوا به «الله» می رسد، تقوا وصف است، وصف که بی موصوف به «الله» نمی رسد، پس این موصوف می شود «مقرَّب الهی» و جزء مقربان است. وقتی جزء مقربان الهی شد می شود ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾؛ ولی اگر کسی همین قربانی را «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّهِ» (9) انجام دارد، این می شود ﴿إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾، امّا اگر کسی گفت: ﴿وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی﴾ (10) و کار ابراهیم خلیل را انجام داد _ منتها درباره گوسفند _ ﴿وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ﴾ که هیچی از شما نمی خواهم ﴿حَنِیفاً مُسْلِماً﴾ و کذا و کذا، این می شود قربانی با تقوا. فرمود شما وقتی قربانی کردید گوشت قربانی را به در و دیوار کعبه آویزان نکنید _ کار جاهلیت همین بود _ خون قربانی را به در و دیوار کعبه نمالید، چون در جاهلیت این کار را می کردند فرمود: ﴿لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ﴾، این نیل بالاتر از آیه ﴿إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ﴾ (11) است. صعود یک مرحله است و نیل بالاتر از صعود است؛ فرمود اگر تقوا به «الله» می رسد، یقیناً به متّقی می رسد، این می شود جزء مقرّبین «الی اللهی» و می شود «عند اللهی»، اگر «عند اللهی» شد می شود ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾. بنابراین اینها که قربانی می کنند، بعضی ها «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، برای اینکه بر آنها واجب است که انجام بدهند و اگر نباشد عذاب است، بعضی «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّهِ» است که اینها جزء اوساط اهل ایمان هستند. بعضی ها «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّهِ» نیست ﴿حُبّاً لِلَّهِ﴾ (12) است «شُکراً لِلَّهِ» است که بیان نورانی حضرت امیر فرمود که «فَتِلکَ عِبادَهُ الأحرَارِ»، (13) این جا هم فرمود: ﴿ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾.

ص: 16


1- الامامه الالهیه، الشیخ محمدالسند، ج1، ص298.
2- قمر/سوره54، آیه54 و 55.
3- الرعد/سوره13، آیه35.
4- یس/سوره36، آیه82.
5- انسان/سوره76، آیه6.
6- بوارق القهرفی تفسیرسوره الدهر، حبیب الله الشریف الکاشانی، ج1، ص125.
7- انسان/سوره76، آیه9.
8- حج/سوره22، آیه37.
9- علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
10- انعام/سوره6، آیه79.
11- فاطر/سوره35، آیه10.
12- بقره/سوره2، آیه165.
13- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص68.

حُسن فعلی و حُسن فاعلی دو شرط رسیدن به مقام والا

باز همین مطلب را بازگو کرد که اگر کسی بخواهد به آن مقام والا بار یابد، این حُسن فاعلی و فعلی؛ یعنی آدم خوب باشد و کار خوب بکند، آدم خوب باشد ﴿الَّذِینَ آمَنُوا﴾؛ مؤمن طهارت روح دارد و حُسن فاعلی دارد، ﴿وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾؛ حُسن فعلی دارد، کار خوب می کند، واجباتش را انجام می دهد و محرّماتش را ترک می کند. اگر کسی جامع این دو کمال بود؛ یعنی گوهر ذاتش خوب بود و عقیده طیّب و طاهر داشت، از نظر جوارح هم به وظیفه انجام داد و ﴿وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ شد، این کسی است که خدا به او بشارت می دهد؛ ارادهٴ او منشأ پیدایش هر کاری است، وگرنه تمام نعمت های بهشت فراهم است؛ ولی هیچ کدامشان با کشاورزی و دامداری آماده نمی شود ﴿لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا﴾. در بخش هایی از قرآن کریم فرمود که انسان هر چه بخواهد خدا به او عطا می کند؛ منتها چون مظهر مشیئت الهی است، در آن جا جزاف و گزاف و باطل نمی خواهد، هرگز مؤمن در بهشت چیز باطل نمی خواهد ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ﴾ (1) این نفی جنس است، منتها چون تکرار شده، اسم رفع پیدا کرده است. اصلاً در بهشت بدی نیست و هیچ کس به فکر بدی نیست، در صحنهٴ بهشت جا برای بدی نیست ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ﴾، بنابراین جز طیّب و طاهر چیزی در بهشت نیست؛ امّا هر کاری، هر چه و هر نعمتی را که انسان بخواهد برای او فقط خواستن است، این جا فرمود: ﴿لَهُم مَا یَشَاؤُنَ عِندَ رَبِّهِمْ﴾، در آیات دیگر فرمود: ﴿لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا﴾؛ (2) اما فرمود تنها این نیست، بعضی از چیزهاست که بالاتر از اراده و مشیئت و مانند اینهاست! در بحث های قبل هم این آیه گذشت که مشیئت و ارادهٴ ما به مقدار معرفت ماست، ما هر اندازه می فهمیم اراده می کنیم، چیزی که بیش از ادراک ما باشد که مشیئت نداریم؛ این نمونه هم قبلاً ذکر شد که یک کشاورز یا دامدار در تمام مدت عمر، هرگز آرزو نمی کرد که ای کاش من نسخهٴ خطی تهذیب شیخ طوسی را داشتم! او تهذیب نشنید تا آرزو بکند! آرزوی هر کسی به مقدار معرفت اوست، ما خیلی از چیزها را نمی دانیم تا آرزو کنیم! فرمود هر چه بخواهی حاصل است، این یک مطلب؛ چیزهایی هم هست که شما نمی خواهید؛ نمی خواهید، نه یعنی دلتان نمی خواهد، نمی دانید تا آنها را بخواهید، مثل همین نمونه؛ در تمام مدت عمر هیچ کشاورز، هیچ دامدار و هیچ پیشه وری این آرزو می کرد که ای کاش من نسخهٴ خطی تهذیب شیخ طوسی را می داشتم؟! اصلاً او نامی از شیخ طوسی و تهذیب را نشنید تا آرزوی آن را بکند. فرمود چیزهایی در بهشت است که شما اصلاً آرزوی آن را هم نمی کنید، برای اینکه آرزو به منطقهٴ ادراک شما وابسته است، شما وقتی نمی دانید آن جا چه خبر است، چه چیزی را آرزو بکنید؟ فرمود: ﴿لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا﴾، امّا ﴿وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ﴾، بیش از مشیئت شما چیزهایی هم ما آن جا داریم؛ لذا فرمود: ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّهٍ أَعْیُنٍ﴾ (3) نمونه هایش را که شما در دنیا ندیدید تا بگویید چه چیزی می خواهید؟ شما نمونه اش را باید در دنیا ببینید که بگویید بیشتر از این یا کمتر از این یا همین محدوده. این هم نکره در سیاق نفی است: ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ﴾ در ذیل این آیه بخش نماز شب است و این برای نماز شب خوان هاست ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّهٍ أَعْیُنٍ﴾. بنابراین ما یک حدّ خاصی از معرفت را داریم و بیش از آن را نمی فهمیم تا آرزو کنیم. پس برخی ها آرزوهایشان محدود است. این دعاهای تعقیبات نماز را می بینید که چه کسانی چه چیزی را انتخاب می کنند؛ طلب مغفرت برای خودشان، پدرشان و شفای بیماری که _ ان شاء الله _ مشکل حل است؛ امّا آن دعای علمی امام صادق را کم می خوانند؛ وقتی زراره به حضرت عرض می کند که من در عصر غیبت چکار کنم؟ فرمود این دعا را بخوان: «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی»، (4) شما صد تا نماز بخوانی این دعا را کمتر می خوانید؛ در این دعا بُعد علمی، یعنی برهان لمّی در آن است. فرمود طرزی دعا بخوان که بفهمی که بین غدیر و سقیفه فرق است! شما اگر بخواهی بفهمی که بین غدیر و سقیفه فرق است راهش چیست؟ با «اللَّهُمَّ ﴿اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ﴾ (5) » (6) که حل نمی شود. تا آدم «الله» نشناسد «رسول الله» را نمی شناسد، برای اینکه معرفت خلیفه فرع بر معرفت «مستخلف عنه» است، مگر «رسول الله» وکیل ماست؟ «رسول الله» خلیفهٴ «الله» است، تا کسی «الله» را، اوصاف الهی و کمالات الهی را که «مستخلف عنه» است نشناسد رسالت را نمی شناسد. مگر وجود مبارک حضرت امیر وکیل ماست یا خلیفهٴ رسول خداست؟ این فرق اساسی غدیر و سقیفه است! این با این دعای علمی مشخص می شود، این دعا را شما در نوبَر پیدا می کنید که کسی بخواند؛ اما دعا خدایا حضرت را سالم بدار! خدایا پدر و مادر ما را بیامرز! این دعاها را خیلی ها می خوانند، امّا این دعای زندهٴ علمی روح بخش که خدایا من اگر بخواهم علی و اولاد علی را بشناسم باید پیغمبر را بشناسم، برای اینکه من غدیری هستم، من که سقیفی نیستم! من که نمی خواهم بگویم امام نائب و وکیل من است! می خواهم بگویم امام خلیفهٴ رسول است! اگر من رسول را که «مستخلف عنه» است نشناسم، رسالت را نشناسم، عصمت و معجزه را نشناسم که خلیفهٴ او را نمی شناسم «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ»، آن گاه «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی». این فرق غدیر و سقیفه است! این دعا را شما می بینید که خیلی کم می خوانند. بنابراین تمام مؤمنین هم یکسان نیستند و بر فرض هم اگر ما مؤمنین کامل داشته باشیم، مَرز آن محدود است و دَرک آن هم محدود است؛ چون دَرک آن محدود است، خدای سبحان فرمود که از این حدّ بیشتر هم هست که اوحدی اهل ایمان هم نمی دانند آن جا چه خبر است؟ ﴿فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّهٍ أَعْیُنٍ﴾ یک، ﴿لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا﴾ ولی ﴿وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ﴾ که _ إن شاءالله _ نصیب همه شود!

ص: 17


1- طور/سوره52، آیه23.
2- ق/سوره50، آیه35.
3- سجده/سوره32، آیه17.
4- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص337، ط اسلامی.
5- ابراهیم/سوره14، آیه41.
6- الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص530، ط اسلامی.

تفسیر آیات 20 تا 23 سوره شوری 94/07/07

موضوع: تفسیر آیات 20 تا 23 سوره شوری

﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِن نَصِیبٍ (20) أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ وَ لَوْلاَ کَلِمَهُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (21) تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (22) ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23)﴾

ص: 18

کافی نبودن آرزوی محض برای رسیدن به اهداف دنیوی و اخروی

انسان برای اینکه به مقصد برسد، چه مقصدهای دنیایی و چه مقصدهای اخروی، چاره ای جز عمل و کوشش و فعالیت برای او نیست؛ فرمود: ﴿لَیْسَ بِأَمَانِیِّکُمْ﴾، (1) کار با «اُمنیِّه» و آرزو پیش نمی رود، کار با اعتقاد و عمل صالح به سامان می رسد، پس با «اُمنیِّه»، آرزو و با تمنّی محض کسی به مقصد نمی رسد، این مطلب اول.

کار فنی و علمی عمیق: راه رسیدن به اهداف دنیوی و اخروی

مطلب دوم آن است که برای رسیدن به مقاصد دنیایی یا اُخروی، نه تنها کار لازم است، بلکه کار دشوار و حساب شده لازم است که از آن به «حَرثْ» یاد کردند؛ نظیر کشاورزی که تا یک جان تازه ای پیدا نشود ثمر نمی دهد. بنابراین چه کار دنیا و چه کار آخرت، شبیه کشاورزی است که کار فنّی و عمیق علمی است.

تفضّلی بودن پاداش الهی برای بهشتیان

مطلب سوم آن است که اگر کسی در اثر سیئات گرفتار عِقاب شد، این به عدل الهی است و اگر به فیض ثواب رسید، این به فضل الهی است؛ این طور نیست که انسان استحقاق ثواب داشته باشد، چون «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنْک»، (2) این دعا که گاهی در قنوت ها خوانده می شود یا به عنوان تعقیبات خوانده می شود، محصول آن آیه قرآنی است که ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾، (3) چون «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنْک» پس پاداشی که بهشتی ها از خدای سبحان دریافت می کنند، این به فضل الهی است و نه به استحقاق؛ لذا در آیه 22 همین سوره مبارکه فرمود: ﴿وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ﴾.

ص: 19


1- نساء/سوره4، آیه123.
2- مناسک جامع حج، ناصرمکارم شیرازی، ج 1، ص419.
3- نحل/سوره16، آیه53.

تفاوت نظام علّی و معلولیِ دنیا و آخرت

مطلب چهارم آن است که نظام «عِلّی» هم در دنیا حاکم است و هم در آخرت؛ یعنی هیچ گاه حادثه ای بدون سبب _ چه در دنیا و چه در آخرت _ پیدا نمی شود؛ منتها در دنیا که ما کار دنیایی یا کار اُخروی می کنیم، نیازمند به «حَرثْ» و کشاورزی است؛ یعنی همان طوری که دربارهٴ کار دنیایی «حَرثْ» و کشاروزی است، دربارهٴ کار آخرت هم «حَرثْ» و کشاورزی است؛ ولی در قیامت که روز پاداش است، پاداش ها را هم بخواهیم دریافت بکنیم، این هم براساس نظام «عِلّی» است؛ لکن آن روز دیگر جا برای کشاورزی نیست، آن روز ارادهٴ مؤمن جزء علل و مبادی پیدایش آن کار است. اینکه تعبیر فرمود: ﴿لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ﴾ یا ﴿لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ﴾ (1) و تعبیرات دیگری هم در قرآن کریم است که بهشتی ها هر چه بخواهند حاصل است؛ یعنی ارادهٴ اهل بهشت جزء مبادی و علل پیدایش آن شیء، میوه و مانند آن در بهشت است. پس چه در دنیا چه در آخرت، کار لازم است؛ منتها در دنیا کار است برای بردنِ ثواب و در آخرت کار است برای دریافت ثواب. کار آخرت اراده است؛ زیرا انسان در آخرت مظهر ذات اقدس الهی است و خداوند با اراده کار می کند «إنَّمَا قَوْلُهُ فِعْلَه»، ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ﴾، (2) در بهشت هم مؤمنین با اراده هر چه را که بخواهند حاصل می شود. پس نظام «عِلّی و معلولی» هم در دنیا محفوظ است و هم در آخرت، منتها علّت در دنیا با علّت در آخرت فرق می کند، کار در دنیا با کار در آخرت فرق می کند. اگر کسی بخواهد بهرهٴ اخروی ببرد، باید در دنیا کار آخرت را کشاورزی کند؛ لذا از او به عنوان «حَرثْ» یاد کرده است.

ص: 20


1- نحل/سوره16، آیه31.
2- یس/سوره36، آیه82.

انحصار مهندسی شریعت در خدای سبحان

در مطلب پنجم فرمود شریعت را ذات اقدس الهی به وسیلهٴ انبیا به شما اعلام کرد و تنها شارع جهان خداست. «شِرعَه» یعنی آن آبراه و آن شیب نرم که می شود از طریق آن به آب رسید و شریعهٴ فرات که می گویند برای همین علت است، چون در رودهای بزرگِ تُند از هر جای آن نمی شود آب گرفت، بعضی از جاها که «گُدار» است؛ یعنی شیب ملایم و نرم دارد که انسان می تواند به آن رودخانه برسد، آن را می گویند شریعه، شریعه فرات یعنی چنین جایی. الآن این رودخانه هایی که دو طرف آن تند است، از هر جایی که نمی شود آب گرفت؛ جایی که شیب نرم دارد و قافله ها می توانند به آن آب راه پیدا کنند و از آن راه بروند، آن جا را می گویند شریعهٴ فرات. آن جا بود که عدهٴ زیادی از تیراندازها حافظ بودند که کسی آب به خیام حسینی(سلام الله علیه) نرساند. شریعت یعنی آبراه و به خیابان می گویند شارع، این راه را در حقیقت ذات اقدس الهی مهندسی کرد و مهندسی می کند، هیچ کس مهندس راه نیست؛ یعنی مهندس شریعت نیست، مگر خدا! آن وقت دلیل عقلی و دلیل نقلی، چراغی هستند که این راه را به ما نشان می دهند. عقل و نقل دو سراج و دو چراغ می باشند که صراط و راه، یعنی دین را به ما نشان می دهند. این است که در اصول می گویند دلیل عقلی و دلیل نقلی برای کشف شریعت داریم. فرمود شَرع تنها برای ذات اقدس الهی است، بُت و بُت پرستی و امثال آنها که در برابر شریعت الهی قرار گرفتند، مأذون نیستند. در آیهٴ سیزده همین سوره مبارکه «شوریٰ» قبلاً گذشت که فرمود: ﴿شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً﴾ و انبیای بعدی؛ یعنی شارع و مهندس و راه ساز، خدای سبحان است. در این آیه، یعنی آیه21 سوره مبارکه «شوریٰ» فرمود: ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن﴾؛ بُت هایی برای اینها هست که اینها برای پیروانشان _ بت پرست ها _ شریعت ساختند؛ یعنی راه ساختند که مأذون الهی نبودند، این می شود «فِریه». فرمود این راه دروغین که به جایی نمی رسد، این به وسیلهٴ بت ها تأمین شده است، ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ﴾. این کار، یعنی بت پرستی و بت شدن از سیئات کبیره است و اگر ذات اقدس الهی قیامت را برای کار به عنوان ﴿یَوْمُ الْفَصْلِ﴾ (1) قرار نمی داد، در همین دنیا به حیات آنها خاتمه می بخشید، ﴿وَ لَوْلاَ کَلِمَهُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ﴾، ﴿کَلِمَهُ الْفَصْل﴾ برای ﴿یَوْمُ الْفَصْلِ﴾ و «یَوْمَ النُّشُور» است که ﴿یَوْمَ الْقِیَامَه﴾ (2) است؛ اگر آن روز به عنوان محکمه انتخاب نشده بود، در همین دنیا ذات اقدس الهی، کیفر اینها را به اینها می چشاند، امّا چون آن روز به عنوان ﴿یَوْمُ الْفَصْلِ﴾ مطرح است، در آن روز شما می بینید ظالمین گرفتار عذاب ألیم می شوند.

ص: 21


1- صافات/سوره37، آیه21.
2- بقره/سوره2، آیه85.

مشاهده تجسم اعمال بت پرستان و مؤمنین در قیامت توسط پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)

به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم خطاب کرد و فرمود: ﴿تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ﴾، البته دیدن مخصوص آن حضرت نیست، چون حضرت مخاطب این ندا بود، خدا به او فرمود: تو می بینی، وگرنه همه اهل قیامت به اذن خدا می توانند ببینند. ﴿تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا﴾ و آنچه را اینها کسب کردند همان کار ﴿وَاقِعٌ بِهِمْ﴾، این به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) تجسّم اعمال را نشان می دهد. (1) نفرمود به اینکه ما جَزای اینها را به اینها می دهیم، فرمود خود آنچه را اینها کسب کردند دامن گیرشان می شود؛ یعنی خودِ عمل به صورت دیگری درمی آید که دامن گیر اینها می شود. ﴿تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ﴾؛ یعنی «خائفین» ﴿مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ﴾؛ یعنی همین ﴿مِمَّا کَسَبُوا﴾ که ﴿وَاقِعٌ بِهِمْ﴾، پس چیز دیگری نیست؛ عمل به یک صورت دیگری درمی آید که اینها از آن صورت عمل رنج می برند؛ مثل اینکه یک وقت انسان گرفتار غدّه ای می شود، این غدّه چیست؟ غذای مسمومی که خورد، این وقتی در کارگاه بدن قرار بگیرد، بعد به صورت غدّه ای درمی آید، این غدّهٴ بدخیم محصول همان غذاست و چیز دیگری نیست! کاری کرده است که این کار به صورت غدّهٴ بدخیم درآمده است، این همتا و نظیر آن است، چیز دیگری که نیست و از جای دیگری هم به این بدن وارد نشده است. این جا هم می فرماید آنچه را اینها کسب کرده اند ﴿وَاقِعٌ بِهِمْ﴾؛ ولی در برابر ظالمین که به دنبال بت و بت پرستی می باشند، موحّدانی هستند که در مَدار توحید حرکت می کنند، اعتقاداً و عملاً مسیر توحید را طی می کنند: ﴿وَ الَّذِینَ آمَنُوا﴾ که حُسن فاعلی است، ﴿وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ که حُسن فعلی است؛ آدم طیّب و طاهر هستند، چون عقیده آنها سالم است؛ کار خوب انجام می دهند، چون مطابق با شریعت کار می کنند؛ این گروه در بوستان های بهشت به سر می برند و هر چه بخواهند برای آنها حاصل است، این قدر مشترک بین همه مؤمنین است؛ امّا آنها که برابر آیه پایانی سوره مبارکه «قمر»، گذشته از ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾، (2) ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ حضور پیدا می کنند، جزء اوحدی از اهل ایمان هستند. ﴿إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾، (3) این ﴿مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ برای اوحدی از اهل ایمان است و آنچه مشترک بین همه مؤمنان است، همین است که فرمود: ﴿فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ﴾، اگر جزء اوحدی بودند ﴿عِندَ رَبِّهِمْ﴾ هستند و اگر چنین نبود، آن مقام را ادراک نمی کنند و اگر ﴿عِندَ رَبِّهِمْ﴾ شدند ﴿ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ﴾.

ص: 22


1- المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج18، ص42.
2- بقره/سوره2، آیه25.
3- قمر/سوره54، آیه54 و 55.

مدیریت عالم، بر محور رحمتِ رحیمیه و رحمانیهٴ خدای سبحان

مطلب ششم آن است که دین را چه چیزی اداره می کند؟ درست است که گاهی مسئلهٴ ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ﴾، (1) امّا این در حدّ ضرورت و نهایت است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که دین جهنّم دارد، عذاب دارد، بگیر و ببند دارد، امّا بگیر و ببند نه در خطّ مقدّم است، نه هم سطح رحمت رحیمیّه است. رحمت رحمانیّه نقشه کشی می کند که کجا عذاب شود. اینکه گفته شد رحمت خدا بیشتر از غضب خداست، این سخن درست است؛ امّا روایات یک مطلب دقیق تری می گویند؛ لطف خدا بیشتر از جرم ماست ٭٭٭ نکته سربسته چه دانی خموش نه تنها لطف خدا بیشتر از غضب خداست، بلکه لطف خدا پیشتر از غضب اوست، این مهم است! یعنی چه که پیشتر است؟ یعنی مهندسیِ کار خدا را رحمت او اداره می کند. نقشهٴ جهان به دست کیست؟ به دست غضب خداست یا به دست رحمت خدا؟ آیا غضب خدا در ردیف رحمت خداست که خدا هم رحمت دارد و هم غضب که گاهی غضب نقشه می کشد و گاهی رحمت؟ یا نه، رحمت مقابل ندارد؟ آن رحمت رحمانیّه که «وَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ» (2) و در قرآن هم آمده است که ﴿وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾، (3) این مقابل ندارد، این «الرَّحْمٰن» مقابل ندارد. نقشهٴ کارهای جهان به دست «الرَّحْمٰن» است و عالَم را «الرَّحْمٰن» دارد اداره می کند. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه» (4) همین را دارد تفسیر می کند؛ یعنی مهندسی عالَم به دست رحمت است و نقشهٴ راه را رحمت ترسیم می کند؛ این رحمت ترسیم می کند که کجا جای عفو باشد، کجا جای انتقام باشد؛ آن جا که جای انتقام است برابر رحمت است، رحمت الهی اقتضا می کند که یک بگیر و ببندی هم باشد تا حق مظلوم از ظالم گرفته شود. این چنین نیست که خدا رحمت و غضبی دارد، این چنین نیست که ما هم ﴿أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ﴾ (5) خیر! ما ﴿أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ﴾ یک، ﴿رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ﴾ دو، آن عقل که رحمت رحمانیّهٴ الهی را نشان می دهد، آن رهبری می کند و نقشهٴ راه تنظیم می کند که کجا ﴿أَشِدَّاءُ﴾ و کجا ﴿رُحَمَاءُ﴾؛ این چنین نیست که اینها در مقابل هم باشند یا «عِدل» و همتای هم باشند. این دو، دو کفهٴ ترازویی هستند که به رهبری یک شاهین عمل می کنند و آن شاهین، شاهین رحمت است، آن دیگر مقابل ندارد؛ این از لطایف بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است که فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»، این مهندس نقشه می کشد که کجا غضب باشد و کجا رحمت؛ مثل مهندسی که دارد نقشهٴ ساختمان طرّاحی می کند، کجا اتاق مطالعه باشد؟ کجا جای پذیرایی باشد؟ کجا جای استراحت باشد و کجای جای دستشویی؟ این نقشه راه را علم تنظیم می کند، این طور نیست که دستشویی در کنار اتاق مطالعه «عِدل» هم باشند، نقشهٴ مهندس به دست کیست؟ نقشهٴ این ساختمان را چه کسی دارد تنظیم می کند؟ علم دارد تنظیم می کند، این طور نیست که دستشویی در قبال اتاق مطالعه باشد، آن علم است که می گوید کجا دستشویی باشد و کجا جای استراحت باشد. رحمت خدا دارد عالَم را تنظیم می کند، رحمت خدا پیش از غضب اوست، نه بیش از غضب او! نه اینکه خدا رحمت و غضبی دارد و رحمتش بیشتر از غضب اوست، این هست! رحمت او بیشتر از غضب اوست! اما آنکه مهم تر از همه است این است که هر دو مأموم می باشند؛ رحمت رحیمیّه مأموم است؛ غضب و انتقام الهی که فرمود: ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ﴾ مأموم است؛ این دو مأموم، دو صف از نماز جماعت هستند که به امامت رحمت مطلقه کار می کنند. «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»، چقدر این سخن شیرین است؟! این است که ما این کلام را می بوسیم! فرمود قبل از اینکه او بگوید بگیر و ببند، «رحمت» امام است، آن امام دستور می دهد که کجا ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾ و کجا بگویید: ﴿ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِینَ﴾. (6) نقشهٴ راه را رحمتی که ﴿وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ به عهده می گیرد، بنابراین چیزی به عنوان غضب در عالَم نیست، رحمت است که دارد جهان را اداره می کند.

ص: 23


1- حاقه/سوره69، آیه30 و 31.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص72، ط اسلامی.
3- اعراف/سوره7، آیه156.
4- نشریه معرفت(174)، معرفت، ج1، ص3.
5- فتح/سوره48، آیه29.
6- حجر/سوره15، آیه46.

مأموریت پیامبر بر اداره جامعه با محوریت غدیر

اگر این رحمت بخواهد پیاده شود، به پیغمبر(صلی الله علی و آله و سلم) می فرماید غدیری درست کن که با مودّت جامعه اسلامی اداره شود، من از شما مزد می خواهم و مزد من هم دوستی است که دوستی غدیر است. خیلی این حرف شیرین است! ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾.

ولایت، بارزترین، کاملترین و شفاف ترین مصداق حسنه

این مودّت ﴿فِی الْقُرْبَی﴾ هم حَسنه است. ما هر جا تشویق کردیم و گفتیم حسنات داشته باشید و گفتیم: ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ (1) یا ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا﴾، (2) بارزترین، کامل ترین و شفّاف ترین مصداق حسنه، ولایت است. فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً﴾، از این شفّاف تر شما چه می خواهید؟! این دیگر جدا که نیست تا بگوییم تفسیر به رأی است یا با روایت مشخص شده است! فرمود مودّت اهل بیت اجر است و اگر کسی حَسنه بیاورد ما بیشتر از این به او می دهیم و این حَسنه هم مصداق بارزش همان ولایت است.

محبت و مودّت به اهل بیت راه رسیدن به جامعه متحد

پس ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً﴾، آن مزد رسالت که قدر مشترک بین میلیون ها مسلمان هاست دوستی اهل بیت است، این می تواند جامعه را متّحد کند! اگر هفته وحدت است، ایّام وحدت است، سال وحدت است، ماه و روز وحدت است، تنها راه، این محبّت است که وحدت می آورد و این دوستی است که محبّت می آورد، وگرنه «کُلٌّ یجرُّ النّار إلی قُرصه» (3) که مودّت نمی آورد! شما ببینید که عالَم دارد با مودّت اداره می شود! این «حدیث کساء» (4) را شما زیارت کنید و مطالعه کنید _ بالاخره می خوانید _ هر مشکلی که انسان دارد و این حدیث کساء را بخواند، در آن مجلس این مشکل حل می شود. شما ببینید اول و وسط و آخر، آخر و وسط و اول این «حدیث کساء» محبّت است؛ فرمود من به محبّت اینها آسمان و زمین را خلق کردم و به محبّت اینها «سَماَّءً مَبْنِیَّهً» آفریدم! اگر در «حدیث کساء» است سخن از مودّت است، اگر در آیه سوره «شوریٰ» سخن از محبّت است، عالَم را دوستی اداره می کند! این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که قبلاً طرح شده بود همین است، فرمود: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا»؛ (5) فرمود شما شیعه های ما هستید، یکدیگر را ترک نکنید و جلسات داشته باشید، شما که شیعیان ما هستید و جلساتی دارید، حرف چه کسی را نقل می کنید؟ حرف ما را نقل می کنید! «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا» و خاصیت احادیث ما این است «وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض»؛ این احادیث ما درس محبّت و مودّت و عاطفه می آورد. همه ما شنیدیم که می گوییم سنگ روی سنگ بند نمی شود که حرف حقی هم هست، چون سنگ روی سنگ که بند نمی شود! در این بُرج های بزرگی که دارند می سازند، سنگ که روی سنگ بند نمی شود، یک ملات نرمی اینها را نگه می دارند، فرمود حرف های ما، مودّت ما، محبّت و راهنمایی ما، آن ملات نرم است که این سنگ ها را نگه می دارد که این می شود ساختمان و بُرج! اگر این ملات نرم نباشد که سنگ روی سنگ بند نمی شود. فرمود ما آن نرمش را می آوریم، آن گذشت را می آوریم، آن عاطفه را می آوریم، آن دوستی را می آوریم، آن محبّت را می آوریم، آن وقت است که سنگ روی سنگ بند می شود! فرمود: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِی زِیَارَتِکُمْ إِحْیَاءً لِقُلُوبِکُمْ وَ ذِکْراً لِأَحَادِیثِنَا وَ أَحَادِیثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْض».

ص: 24


1- انعام/سوره6، آیه160.
2- نمل/سوره27، آیه89.
3- الامثال المولده، الخوارزمی، ابوبکر، ص353.
4- نشریه معرفت(143)، معرفت، ج1، ص9.
5- الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص186، ط اسلامی.

چگونگی «طبیب دوّار» بودن پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام)

گاهی هم فشاری هست، امّا این فشار نظیر کار همان جرّاحی است که گاهی رَگزَن است و گاهی هم مَرهم نِه است. این بیان نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه که پیغمبر و اهل بیتش و خودش(علیهم الصلاه و علیهم السلام) را در حقیقت معرفی می کند که وصف ممتاز برای پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، فرمود: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه»، (1) نه یعنی طبیب دوره گرد! نه یعنی طبیبی که سفر استانی دارد! این «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» که طبّش را دور می دهد، نه خودش دوره گرد است و سری به افراد می زند! این طبّش دوره گرد است. طبّ یک جا دستور به مَرهم می دهد و یک جا هم دستور به رَگزَنی می دهد؛ این بیان را حضرت در ذیل همان جمله که فرمود «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» استدلال کرده است، گفت یک جا باید مرهم بدهد، یک جا باید داغ بکند، این دور می زند که کجا جای داغ است و کجا جای مرهم دادن است. یک پزشک جرّاح هم همین کار را می کند، اوّل قطع می کند و جایی را می برّد بعد مرهم می دهد، این را می گویند دور طب، نه طبیب، دوره گرد است! «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» که طبّ خودش را دور می دهد، چگونه دور می دهد؟ «أَحْکَمَ مَرَاهِمَه»، این مرهم با «هاء» هوّز، همین داروست، این مرهم همان است، اینکه از رحمت نیست که با «حاء» جیمی باشد، او دارد این مرهم را بعد از جرّاحی می زند؛ در نهج البلاغه این مرهم، همین مرهمی است که با «هاء» هوّز است؛ یعنی در نهایت پمادی می دهد؛ اوّل رَگزَنی می کند و خون می آورد، بعد پماد می زند که این را می گویند: «طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه»، نه اینکه خودش دوره گرد است. بنابراین نقشه راه این است؛ اگر «حدیث کساء» است، سخن از محبّت است که فرمود به محبّت اینها ما عالَم را آفریدیم؛ اگر آیه است که می فرماید اجر رسالت این است.

ص: 25


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج7، ص183.

ردّ تفسیر نادرست برخی از آیهٴ (مودّت فی القربی)

آنها که نخواستند اهل بیت را خوب ادراک کنند و غدیری فکر کنند، خیال کردند که منظور آیه این است که اجر من این است که قریش با من هماهنگ باشد، قریش کافر را که خداوند اجر نمی دهد! این برای مؤمنین است! اگر کسی مؤمن شد و ایمان آورد به قرآن و عترت، اجر پیغمبر را هم داده است. هیچ کدام از انبیا نیامدند اجر بخواهند، اینها هم در حقیقت اجر نخواستند! انبیا همه آمدند براساس ﴿إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ (1) اسلام را به مردم عرضه کردند، وجود مبارک حضرت هم همان کار را کردند. انبیا هرکدام آمدند حرف سابقی را تصدیق کردند ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ﴾، (2) به استثنای آنکه ﴿لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهَاجاً﴾، (3) هر دینی شریعه ، منهاج و فروعات جزئی دارد، به استثنای فروعات جرئی، خطوط کلّی دین در توحید و وحی و نبوت و معاد، اینها مشترک هستند؛ لذا فرمود: ﴿إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ از یک سو، ﴿مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ﴾ از سوی دیگر. همه انبیا آمدند گفتند: ﴿لاَأَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾. امّا آن که خاتم انبیاست، برای اینکه دین بماند، در نهایت امامت را جانشینیِ رسالت قرار داد، فرمود با این امامت رابطه دوستانه داشته باشید، نه رابطه تکلیفی! بلکه رابطه تشریعی! دوست اینها باشید و اگر دوست اینها بودید اجر ما را ادا کردید: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، نه اینکه با ارحام خود خوب باشید یا به قریش بفرمایید با من خوب باشید، این قریشِ مشرک که کاری نکرده و دینی نیاورده تا اجری خداوند به آنها عطا بکند! بنابراین اساس کار محبّت و مودّت می شود. مودّت هم مثل رحمت رحمانیّه و رحمت رحیمیّه دو قسم است؛ با آن رحمت عقلانی ما می گوییم: ﴿أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ﴾ یک جا و ﴿رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ﴾ جای دیگر؛ یعنی این دو در تحت امامت عقلانیت جامعه هستند، آن عقلانیت جامعه می گوید که کجا ﴿أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ﴾ باش و کجا ﴿رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ﴾ باش؛ مثل اینکه ذات اقدس الهی براساس آن رحمانیّت مطلقه، طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود رحمت خدا پیش از غضب اوست، رحمت رحیمیّه و غضب را تعدیل و تنظیم می کند و نقشه راه می کشد که کجا جهنّم باشد و کجا بهشت. پس قبل از جهنّم و بهشت، یک مهندسی هست یک هندسه راه و نقشه راه هست که خدا ترسیم کرده است. آیه 23 این است: ﴿ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾، این بشارت خدایی است. بعد فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، بازگشت این برابر آیات دیگر این است که آنچه را ما خواستیم _ مُزد _ به ما برنمی گردد، بلکه به شما برمی گردد ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾، (4) بنابراین این چنین نیست که ما بگوییم انبیای دیگری چیزی نخواستند و وجود مبارک پیغمبر چیزی خواست؛ آنها گفتند: ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ﴾، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ بعد توضیح داد که این مودّت به سود شماست ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾، چیزی که به من برنمی گردد، پس این حرف ایشان هم حرف سایر انبیاست که ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ﴾، این طور نیست که حالا حضرت چیزی برای خودش خواسته باشد یا برای قوم و خویش خودش خواسته باشد. فرمود اگر دوست غدیر شدید، به سود خود شماست! ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾، من که چیزی نمی خواهم! پس این چنین که ما بگوییم با انبیای دیگری فرق دارند، انبیا همه آمدند گفتند: ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ﴾، ولی پیغمبر اجر خواست! درست است این جا پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی تبیین کرد، امّا بازگو کرد به سود من نیست؛ یعنی اجر من نیست، اجر من ﴿أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللَّهِ﴾، ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾ این به سود خود شماست، در این صورت بیراهه نمی روید. من این را برای اهمیّت مسئله گفتم که اجر رسالت است، چون اینها جانشین رسول هستند و حرمت اینها حرمت رسول خواهد بود. اگر کسی جانشین رسول بود، احترام به او و مودّت به او، مودّت رسول محسوب می شود و مودّت رسول به سود خود این افراد است. پرسش: «ذی القربیٰ» با «قربیٰ» چه فرقی می کند؟ پاسخ: «قربیٰ» یعنی نزدیکی، انسان هایی که دارای این سِمَت می باشند «ذی القربیٰ» هستند. درباره اینها فضیلت هست که برای مبالغه می گویند مودّت اینها را داشته باشید، «لاَ أَسْأَلُکُمْ مَوَدَّهَ» مگر درباره «قربیٰ». «قریب» یعنی نزدیک، «قربیٰ» یعنی طایفه «قربیٰ»، ملت «قربیٰ»، جمعیت «قربیٰ»، اینهایی که نزدیک هستند برای ما و این حَسَنه است و شما از این حَسنه دارید استفاده می کنید. درست است که این انحصار را نمی رساند، امّا مصداق کاملش به قرینه سیاق همین است.

ص: 26


1- آل عمران/سوره3، آیه19.
2- بقره/سوره2، آیه97.
3- مائده/سوره5، آیه48.
4- سبأ/سوره34، آیه47.

تبیین معنای افزایش عطای الهی در صورت بخشش او

﴿وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً﴾، حالا ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا﴾ هم شاملش می شود، ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ هم شاملش می شود، این جا ﴿نَّزِدْ لَهُ﴾ برای اینکه امر آخرت است، درباره «حَرثٰ» آخرت فرمود: ﴿مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ﴾، این ﴿یَزِیدُ اللَّه﴾ (1) از همین سنخ است؛ منتها یک بیان نورانی در این دعای ماه مبارک رمضان است که «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَهُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»، (2) این هم از بیانات عمیق این ادعیه است. یک وقت است که می گوییم خدا اضافه می کند، بله خدا اضافه می کند؛ یک وقت می گوییم خدا اگر اضافه بکند، چیزی از مخزن خدا کم نمی شود که این را هم می فهمیم، برای اینکه مخزن او نامتناهی است؛ امّا این مطلب سوم فهمش آسان نیست، این مطلب سوم این است که خدا اگر چیزی به کسی بدهد عطای او بیشتر می شود، «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَهُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»، اگر بیشتر بدهد جُود او بیشتر می شود، این یعنی چه؟ یک وقت است می گوییم اگر هر چه بدهد و بیشتر هم بدهد از مخزن او کم نمی شود، این قابل فهم است، چون مخزن نامتناهی است ﴿إِن مِّن شَیْ ءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ﴾، (3) بله خزینهٴ او به اراده اوست و نامتناهی است، هر چه بدهد کم نمی شود و این درست است؛ امّا اگر هر چه داد بیشتر می شود، یعنی چه؟ «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَهُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»؛ هر چه بیشتر بدهد، بیشتر می شود، چرا؟ این بیان نورانی حضرت امیر که در پایان نهج البلاغه است، شرح این جمله است، فرمود: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»؛ (4) فرمود ظرف علم با ظروف دیگر فرق دارد، اگر چیزی ظرف آب یا ظرف شیر بود، اگر ظرفی ظرفیت ده لیتر شیر را داشت، شما وقتی پنج لیتر شیر در آن ریختی، مقداری از ظرفیت آن اشغال می شود، این دیگر ظرفیت ده لیتر را ندارد، این ظرفیت پنج لیتر را دارد؛ هر مظروفی وقتی به جایی رفت، به اندازهٴ خودش آن ظرفیت را اشغال می کند و ظرفیت ظرف را محدود می کند تا پُر شود، امّا علم مظروفی است که وقتی جایی رفت ظرف را توسعه می دهد: «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»! الآن یک طلبه یا یک دانشجو، ظرفیت فهمیدن ده مطلب را دارد، این ده مطلب را وقتی شما به او فهماندی، الآن دیگر ظرفیت بیست مطلب را پیدا می کند؛ این علم وقتی وارد دل شد، دل را توسعه می دهد. قبلاً این طلبه یا دانشجو بیش از ده مطلب نمی توانست بفهمد، حالا که این ده مطلب را فهمید، الآن بیست مطلب را می فهمد. خاصیت علم این است که جای کسی را پُر نمی کند یک، به دیگران هم جا می دهد دو. علم خاصیتش این است که دل را توسعه می دهد و این می شود شرح صدر! «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِه»؛ با آمدن علم، این ظرف وسعت پیدا می کند. حالا اگر ذات اقدس الهی علمی عطا کرد، فضل و محبّتی عطا کرد، انسان ظرفیت پیدا می کند که بیشتر دریافت کند، وقتی مطلب بیشتر و فیض بیشتری دریافت، کرد ظرفیتش توسعه پیدا می کند که می شود شرح صدر، وقتی «مشروح الصدر» شد ظرفیت آن را دارد، لیاقت و قابلیت آن را دارد که صد مطلب را بفهمد، وقتی صد مطلب را فهمید ظرفیت آن را دارد که دویست مطلب را بفهمد، پس «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَهُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً»، نه اینکه از مخزن او کم نمی شود «کما هو الواضح»، بلکه جُودش بیشتر می شود و چون این شخص ظرفیت پیدا کرد، ذات اقدس الهی به اندازه ظرفیت فرمود ما فیض می رسانیم؛ خدا مَثلی می زند، این سیلی که راه می افتد ﴿فَسَالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِهَا﴾؛ (5) هر درّه ای به اندازه خودش آب می گیرد! اگر شرح صدر پیدا شد، ظرفیت بیشتر می شود؛ وقتی ظرفیت پیدا شد، مظروف بیشتری هم عطا می کند. پس «لَا تَزِیدُهُ کَثْرَهُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ کَرَماً».

ص: 27


1- مریم/سوره19، آیه76.
2- تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج3، ص109.
3- حجر/سوره15، آیه21.
4- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص25.
5- الرعد/سوره13، آیه17.

تفسیر آیات 19 تا 23 سوره شوری 94/07/08

موضوع: تفسیر آیات 19 تا 23 سوره شوری

﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ (19) مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِن نَصِیبٍ (20) أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ وَ لَوْلاَ کَلِمَهُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (21) تَرَی الظَّالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا وَ هُوَ وَاقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی رَوْضَاتِ الْجَنَّاتِ لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ (22) ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23)﴾

ص: 28

ادبیات قرآن کریم عبارت از آن است که همان الفاظ و کلمات و جمله های رایج در بین قوم عرب را تلطیف، تسطیح و شفّاف می کند، بعد درباره خدا و اسمای خدا به کار می برد؛ لفظ جدید و کلمهٴ تازه ای وضع نمی کند، همان لغت عرب را به کار می برد؛ منتها لغت عرب که قبل از نزول قرآن به کار می رفت، مثل همین سنگ های معدنی بود که با تضاریس و دندانه ها و ناهمواری ها و پَستی بلندی ها به کار می رفت، در منطقه ای که مهندس و دستگاه تنظیم و تلطیف «أحجار» نیست، همان سنگ های معدنی را از دل کوه می گیرند، مختصری چَکُّش به آن می زنند و لای دیوار می گذارند، این دیواری که در روستاها قبلاً ساخته می شد همین طور بود؛ ولی با پیشرفت هنر و صنعت، این سنگ های معدنی که ناهموار است تا کارخانه آورده می شوند و به صورت یک تابلوی زرّین برلیانی درمی آیند که مثلاً می شود سنگ مرمر ایتالیا، این همان سنگ معدنی ناصاف بود. این سنگ «مُضَلّع» ناصاف را مثلاً کارگاهی در ایتالیا به این صورت مرمر شفّاف درمی آورد. وقتی آن سنگ های «مُضَلّع» ناصاف را لای دیوار بگذاری، با یک تکان دیوار می ریزد؛ ولی آن سنگ هایی که به صورت برلیان درآمده، شفّاف و تابلو شده، مُحکم هستند. قرآن کریم این الفاظ را تراشیده، آن ناصافی ها را صاف کرده، «مُضَلّع» بودن اینها را تسطیح کرده، به صورت برلیان و شفّاف و بلور درآورده و درباره ذات اقدس الهی به کار برد؛ این کلمه «یَدْ» همین طور است، کلمه «إصبَعْ» همین طور است کلمه «أنَامِل» همین طور است، کلمه «جَنبْ» همین طور است، کلمه «لطیف بودن» همین طور است، اینها را که قرآن جعل نکرده، این کلمات «لُطفْ»، «لَطیفْ»، «یَدْ»، «قَلبْ» و «جَنبْ» را که جعل نکرده است، تمام این کلمات قبلاً در بین عرب بود؛ این ﴿فِی جَنْبِ اللَّهِ﴾ (1) است، این ﴿یَدُ اللَّه﴾ (2) است و امثال آنها را قرآن تسطیح و تلطیف کرده، آن ناهمواری هایش را گرفته، شفّاف کرده و به خدا اسناد داد. این «قوی» قبلاً بود، «عزیز» قبلاً بود، «لطیف» قبلاً بود، مردم این «قوی» و «عزیز» و «لطیف» را درباره خودشان به کار می بردند؛ یک شیء نازک و ظریف را لطیف می گفتند، امّا درباره معانی مجرّد که عرب این حرف ها را به کار نمی برد! عرب که فرشته ها و «اسماء حسنیٰ» و قداست عالَم تجرّد را که درک نمی کرد. همین کلمات را، مثل همین قلوه سنگ هایی که از معدن درمی آید ناصاف به کار می برد، قرآن آمد اینها را تسطیح کرده و به کار برده، این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ (3) را مثل پُتکی است که در کنار همهٴ کلمات به کار برد؛ خداوند فلان صفت را دارد ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾، خداوند به فلان وصف موصوف است ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾، این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ یک کارگاه و کارخانه تلطیف مَرمَردُرست کُنی است، با این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ تمام این کلمات ناصاف را صاف کرد؛ جریان «لطیف» بودن هم همین طور است. یک وقت خدا می فرماید: ﴿مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾، (4) چرا؟ چون او رازق و قدیر مطلق است، آن جا دیگر سخن از «لطیف» نیست. چرا ﴿مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾؟ برای اینکه او خالق است، «ربّ» است و «ربّ» باید «مربوب» خودش را بپروراند، امّا جا برای «لطیف» نیست؛ امّا موحّد را بخواهد بپروراند، می فرماید تو را «لطیف» اداره می کند نه «رازق»، ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ﴾؛ شما بنده باش، او تو را اداره می کند، چه کار داری که از چه راهی اداره می کند؟! این ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾، سند است برای ﴿یَرْزُقُ﴾، او قوی است و می تواند اداره کند، او اگر چیزی را اراده کرد نفوذناپذیر است؛ امّا چگونه اداره می کند را تو چه کار داری؟ چگونه اداره می کند که تو نمی توانی اَدا کنی! ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ﴾! این آیه سوره مبارکه «طلاق» که فرمود: ﴿مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ (5) از قوی ترین آیات توحید است. خدا هر موجودی را اداره می کند، چگونه اداره می کند وظیفه ما نیست! اگر یک سال باران کم بیاید و متوسط بیاید ما وظیفه داریم نماز «استسقاء» بخوانیم و مانند آن، امّا نگران نباشیم، برای اینکه او ﴿مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ اداره می کند، نه «مِنْ حَیْثُ یَحْتَسِب»؛ لذا فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾، آن جاهایی که جای لطف است، می فرماید او شما را می بیند و شما او را نمی بینید. او شما را می بیند، چون خبیر است و شما او را نمی بینید، چون «لطیف» است، فرمود: ﴿لَا تُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ﴾، (6) چون خبیر است، چشم های شما را می بیند؛ چون لطیف است، چشم های شما او را نمی بیند؛ این کلمه را شفّاف و صاف کرد و مثل یک تابلو درآورد، بعد به کار برد. این کارها، کارهای اعجازی قرآن کریم است.

ص: 29


1- زمر/سوره39، آیه56.
2- مائده/سوره5، آیه64.
3- شوری/سوره42، آیه11.
4- هود/سوره11، آیه6.
5- طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
6- انعام/سوره6، آیه103.

در تعبیرات روایی هم ائمه(علیهم السلام) همین کلمات را به کار بردند؛ یک وقت کسی بنّاست یا کارگر کارخانه آهن سازی و مانند اینهاست، او با تمام دست کار می کند که این جا، جای «یَدْ» است؛ امّا یک وقت کسی در کتابخانه دارد صفحات کتاب را ورق می زند، اینکه با دست ورق نمی زند، او با انگشت کار می کند؛ یک وقت کسی زرگر است، کار لطیف انجام می دهد، او که با دست کار نمی کند و کارگری در آهنگری که نیست. آن جایی که انگشتر سازی و طلاکاری است، او با انگشت کار می کند و آن جا که ورق زدن صفحات کتاب است، با انگشت ورق می زند؛ امّا آن جا که کار بنّایی و امثال آن است، کار با «یَدْ» است. کارهای مهم را ذات اقدس الهی می گوید که ﴿یَدُ اللَّه﴾ است، امّا قلب را که زیرورو می کند، می گوید قلب مؤمن «بَیْنَ إِصْبَعَیْنِ مِنْ أَصَابِعِ الرَّحْمَن» (1) است، نمی گوید با دست خدا قلب را زیرورو می کند، چون کار با قلب به وسیله دست نیست، کار انگشت است. آن ظرافت هایی را که قرآن یا روایت باید اعمال کند، همین کارها را انجام می دهد. بنابراین لطافت آن جایی است که ظریف کاری است، ریزکاری و دقیق کاری است؛ یعنی کارِ تجرّد و غیب است، امّا اصل قوّت و عزّت سرجای خود محفوظ است. این مراحل را گذرانده، بعد چندین جا حرف انبیا را نقل می کند که انبیا فرمودند: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾، (2) به شخص پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾؛ (3) تو که مزدی نمی خواهی، بدون برهان! در بعضی از آیات برهان مسئله را هم ذکر می کند، می گوید یک مطلب جهانی است که اختصاصی به عرب و عجم ندارد، شما با دیگران سهیم هستید! تازی و فارسی سهیم هستند، حق اجر ندارید! ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾، چرا؟ ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ﴾، یک حرف جهان شمول است؛ دو اصل کلّی و همگانی و همیشگی: کلّیّت و دوام، همگانی و همیشگی، برای همه مردم و در همه زمان. اگر برای همه مردم و جهان شمول است و اگر دائمی و «الی یوم القیامه» است، یک حرف تازه ای که نیست، حرف این مردم نیست و از هیچ کسی که اجر نمی خواهی! ﴿وَ مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾، چرا؟ چون ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ﴾، پس سه بیان را قرآن کریم تاکنون ذکر کرد: یکی اینکه حرف همه انبیا این است و حرف تو هم این است؛ یکی هم «بالصراحه» می گوید: ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾، آن حرف انبیا که ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ در کلمات تو هم هست، من هم مستقیماً بگویم که ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾ و برهان مسئله هم این است که ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾، چرا؟ ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ﴾. حرف انبیا یکی است، تو هم همان حرف را داری و من هم مستقیماً به تو می گویم ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾؛ یعنی اجر نخواه و نمی خواهی و در بخش سوم هم برهان مسئله است. کلّیت و دوام، یعنی برای جمیع افراد، یک؛ «الی یوم القیامه»، دو؛ چه باشی چه نباشی! حرف، حرفِ جهان شمولی است! آن وقت از چه کسی می خواهی مزد بگیری؟ نسل بعدی هم همین حرف را دارند، از چه کسی می خواهی مزد بگیری؟ بنابراین مزدخواهی راه ندارد. می ماند این مسئله که فرمود: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، همین را در آیات دیگر توضیح داد که ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾؛ (4) من چیزی هم از شما نمی خواهم، امّا نفرمود «مودّهُ القربیٰ»، به پنج _ شش وجه آمدند گفتند؛ یکی اینکه _ همه آنها ممکن است _ إن شاءالله _ در جلسات بعد مطرح شود _ که ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾؛ یعنی قبیله تو _ قریش _ تو را دوست داشته باشند، آنها که مشرک هستند، چه چیزی را دوست داشته باشند؟ و ثانیاً آیه که نگفت شما مرا دوست داشته باشید، آیه می گوید که اجر رسالت من این است، آنها که رسالت را قبول ندارند، می گویند تو «مُفتَری» هستی! بنابراین هیچ وجهی ندارد که ما بگوییم ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، یعنی اینکه قریش او را دوست داشته باشند و هیچ وجه هم ندارد بگوییم انصار او را دوست داشته باشند، اصولاً انصار شیفتهٴ او بودند و شیفتهٴ مسلمان هایی بودند که از مکّه به مدینه مهاجرت می کردند، مردم مدینه فخرشان این بود که قرآن آنها را به عظمت معرفی کرد، فرمود: اهل مدینه ﴿یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾، (5) این فخر آنهاست که قرآن کریم مردم مدینه را به عنوان دوستان مهاجران معرفی کرد، فرمود مردم مدینه کسانی هستند که مهاجران را دوست دارند، نه کمک می کنند: ﴿یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾ و همچنین مسئله «ایثار» هست، مسئله «خصاصه» هست ﴿وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ﴾ که آنها کمک مالی می کنند؛ «خصاصه»، یعنی «ما یختص به»؛ یعنی آنچه برای خود اینها ضروری است، این را به دیگری می دهند. این ﴿یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ﴾ این عرب «مُستَأثِر» را قرآن «مُوثِر» کرد. «مُستَأثِر» یعنی خود را بر دیگری ترجیح دهد، این «إستیثار» است. این عربی که کارش و خوی او «إستیثار» بود، قرآن آمد اینها «مُوثِر» کرد؛ یعنی غیر را بر خود ترجیح می داد: ﴿وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ﴾. این عربی که از سوسمار نمی گذشت، این عرب را طوری تربیت کرد که فرمود: ﴿لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْ ءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمَاحُکُمْ﴾؛ (6) این آهوهایی که بالای کوه بودند، ما اینها را سرازیر می کنیم تا در تیررس و در دسترس شما قرار بگیرد، این عربی که از سوسمار نمی گذشت، «فی الإحرام و الحرم» از آهو صرف نظر می کرد! فرمود ما شما را به این صورت درآوردیم ﴿لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْ ءٍ مِنَ الصَّیْدِ﴾ که ﴿تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمَاحُکُمْ﴾؛ با دست می توانستید این صیدها را بگیرید، ولی نمی گیرید. این عرب «مُستأثِر» غارتگر را «مُوثِر» کرد که ﴿وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ﴾، اما بالاتر از همه فرمود اینها دوست مهاجرین هستند: ﴿وَ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾، پس اینکه وجود مبارک حضرت از اینها اجر بخواهد معنا ندارد؛ نه نسبت به مردم مکه این درست است و نه نسبت به مردم مدینه این درست است. بالاتر از همه فرمود من مودّتی می خواهم که جایگاه مستقری دارد، نفرمود من می خواهم به اهل بیت من علاقه مند باشید، نفرمود «مَودَّه القُربیٰ»، اگر می فرمود: «مَودَّهَ القُربیٰ»، این مضاف و مضاف الیه بود و مشخص، یعنی آنها را دوست داشته باشید؛ امّا فرمود: ﴿إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، این ﴿فِی الْقُرْبَی﴾ مفعول واسطه برای مودّت نیست؛ این ظرف، ظرفِ لغو نیست؛ این ظرف، ظرفِ مُستَقَر است، متعلق به آن «کائن» محفوظ است؛ من اجر رسالتم را دوستی شما قرار می دهم، این دوستی معدنش کجاست؟ کجا باید مستقر شود؟ این دوستی باید در اهل بیت مستقر شود، نه اینکه اهل بیتم را دوست داشته باشید! این دوستی جایش آن جاست! اگر ظرف، ظرفِ لغو بود، یعنی آنها را دوست داشته باشید؛ اما ظرف، ظرفِ مُستَقَر است و متعلق به «کائن» است؛ یعنی دوستی شما در معدن اهل بیت است و فقط همان جاست، جای دیگر نیست! اگر گفتند این جا جایِ نفت است، این جا جایِ گاز است و این جا معدن آب است، یعنی همین جا جایش است و جای دیگری نیست! اگر بخواهد به جای دیگر برسد، باید از این جا سرایت بکند و این دوستی باید آن جا مستقر شود! اگر خواستید غیر علی و اولاد علی را دوست داشته باشید، باید از این جا سرچشمه بگیرد. پس معدن محبّت، قرارگاه محبّت، خاستگاه محبّت، جایگاه محبّت و اصل محبّت، علی و اولاد علی است! نه اینکه اینها را دوست داشته باشید که بشود ظرف، ظرفِ لغو، این ظرف، ظرفِ مُستَقَر است. پس «الّا المَودَّهَ المُسْتَقرهَ الْکائنهَ فِی علیٍ و اولادِه»، من اینها را می خواهم! برای اینکه ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾، اگر حسنه باشد، اینها حسنه است؛ ما چیزی از شما نخواستیم مگر آنچه به نفع خود شماست. بنابراین نه مودّت قریش منظور است، نه مودّت انصار منظور است، نه مودّت عرب منظور است، نه مودّت عجم منظور است و نه مودت اینها به عنوان اینکه اینها محلّ علاقه هستند منظور است. خدا علاقه ٴ به اعضا و خانواده و برادر و اینها را که در سوره مبارک «توبه» محکوم کرد؛ فرمود: ﴿قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ﴾؛ (7) ما شما را دعوت نمی کنیم به اینکه به اعضای منزلتان علاقه مند باشید، بلکه شما را دعوت می کنیم به اسلام، آنها اگر مسلمان بودند، البته صله رحم کنید. این چنین نیست که علاقهٴ به اعضای منزل اصل باشد. امّا علاقهٴ به اهل بیت اصل دین است و این علاقه هم آن جا مستقر است؛ از هر جا بخواهد علاقه ظهور کند، باید از آن جا بیرون بیاید؛ از جای دیگر، از کجا می خواهی بیرون بیاید؟! جای دیگر مستقر نیست! اگر جایی چشمه ٴ آبی بود، حالا می خواهید لوله کشی بکنید، باید بالاخره آب از این جا بیرون بیاید، از جای دیگر که نیست. اگر مودّت مستقر در علی و اولاد علی بود، به هر چیزی و به هر کسی بخواهید علاقه داشته باشید، باید با این جا را رابطه داشته باشد، وگرنه برای این دو محبّت در جای دیگر که چشمه ای ندارد. مودّت شما یک جا و چشمه آن هم یک جاست؛ اگر در جایی بخواهد این مودّت ظهور کند، باید از همین جا سرچشمه بگیرد.

ص: 30


1- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج1، ص48.
2- انبیاء/سوره21، آیه90.
3- یوسف/سوره12، آیه104.
4- سبأ/سوره34، آیه47.
5- حشر/سوره59، آیه9.
6- مائده/سوره5، آیه94.
7- توبه/سوره9، آیه24.

بنابراین «المَوَدَّه القُربیٰ» نفرمود، ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ گفت که این ﴿فِی الْقُرْبَی﴾ مفعول واسطه برای مودّت نیست تا بشود ظرفِ لغو، این متعلق است به «الکائن، المستقر، الحاصل» که فعل ظرفِ مُستَقَر است؛ یعنی من از شما مودّتی می خواهم که در خاندان علی و اولاد علی مستقر باشد، همین! هر جا و حتی به خودت! به خودت هم اگر بخواهی علاقه مند باشی، باید از این جا ارتباط بگیری، چون این مودّت آن جاست و جای دیگر نیست! ما که نگفتیم آنها را دوست باش، ما گفتیم مودّتی که چشمه اش آن جاست! اگر به خودت خواستی علاقه مند باشی باید از آن جا ارتباط بگیری! ببین آیا آنها گفتند به خودت علاقه مند باش، به کارت علاقه مند باش یا نه، آن وقت این می شود شیعه خالص، این می شود ولایت و حسنهٴ کامل هم همین است. بنابراین اینکه فرمود: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، با آن سه طایفه آیات هماهنگ است؛ آن آیات بخشی در سوره مبارکه «انعام» است، بخشی در سوره مبارکه «یوسف» است و بخشی هم در سوره مبارکه «یس»؛ در سوره مبارکه «یس» برهان مسئله است که قبلاً گذشت، حرف انبیا این است که از شما مزد نمی خواهیم. آن کسی که از اقصای مدینه آمد، گفت حرف این مدّعی نبوّت را قبول بکنید، برای اینکه این دو عنصر اصیل به همراه اوست: یکی اینکه خوب حرف می زند و یکی اینکه طمع ندارد؛ این برهان مسئله در سوره مبارکه «یس» گذشت. (1) پرسش: ...؟ پاسخ: بله، اما تسطیح و تلطیف کرد، این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ یک دستگاه صاف کننده ای است. شما می بینید که کارگر و بنّای محلّی، همین سنگ هایی که از معدن درآمده را چند چکش به آن می زند و لای دیوار می گذارد، امّا وقتی به کارگاه سنگ تراشی ایتالیا می روید، همان سنگ را مَرمَر درست می کند؛ مثل برلیان! پرسش: ...؟ پاسخ: چرا! ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ همین است! یعنی اگر ما گفتیم قوی است، مبادا خیال کنید شبیه قوای دیگر است ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾؛ اگر گفتیم عزیز است، مبادا خیال بکنید شبیه عزت های دیگر است ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾، این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ یک کارگاه صاف کردنی است. پرسش: یعنی دیگر از متشابهات نیست؟ پاسخ: ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ از محکم ترین محکمات است. این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ که متشابهات نیست! گفتند محکم ترین محکمات قرآن کریم این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ است. هر جا ما لَنگ شدیم، اگر وصفی را برای خدای سبحان ثابت کردند و نمی دانیم چیست، این قَدَر هست که ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾، این جزء محکم ترین محکمات ماست؛ این تمام کلمات را صاف کرده است؛ نقص های ماده، نقص های حاجت، نقص های امکان و نقص های فقر را زدوده و صاف کرده و به خدا اسناد داده است، وگرنه می گفتیم که به یحیی فرمود: ﴿یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّهٍ﴾، (2) به بنی اسرائیل فرمود: ﴿خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّهٍ﴾، (3) به نظامیان فرمود: ﴿وَ أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّهٍ﴾، (4) امّا می گوییم خدا هم ﴿ذُو الْقُوَّهِ الْمَتِینُ﴾ (5) است و این قوّه را به همه اسناد داد، امّا ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾! آن کارگاه مَرمَر صاف کُنی است که تلطیف می کند و تمام نقص های امکان ماهوی، امکان فقری، امکان حدوث و همه را صاف می کند و به خدا اسناد می دهد، این ﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ﴾ برای همان است.

ص: 31


1- یس/سوره36، آیه20 و 21.
2- مریم/سوره19، آیه12.
3- بقره/سوره2، آیه63.
4- انفال/سوره8، آیه60.
5- ذاریات/سوره51، آیه58.

سوره مبارکه «انعام» آیه نود این است: ﴿أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾؛ حرف انبیا حرفِ هدایت آوری است و تو هم همان حرف را می زنی؛ تابع انبیا نیستی، تابع آن هدایت مشترکی هستی که به همه آنها دادیم. نفرمود «فَبِهُم اقْتَدِهْ» که بحث آن در سوره مبارکه «انعام» گذشت، فرمود: ﴿فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾؛ نفرمود به انبیا اقتدا کن، فرمود به دین انبیا اقتدا کن و دین انبیا هم همان اسلام است که من آوردم. اگر فرموده بود «فَبِهُم اقْتَدِهْ»، این می شد تابع؛ امّا فرمود ﴿فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾؛ یعنی به آن دینشان اقتدا بکن که دینشان را هم من آوردم. پرسش: دین کامل چگونه می شود ناقص باشد؟ پاسخ: اصل تبعیت و اقتدا نیست، چه رسد به کامل یا ناقص بودن! فرمود دین است و ﴿إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾، سلسله انبیا از آدم تا وجود مبارک عیسای مسیح، این سلسله انبیا(علیهم السلام) می باشند، فرمود به اینها اقتدا نکنی، به دین اینها اقتدا بکن!

بعد از اینکه اسم انبیا را برد، ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾، چرا؟ ﴿إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرَی لِلْعَالَمِینَ﴾ (1) که کلی و دائم است؛ یعنی برای همه مردم «الی یوم القیامه» جهان شمول است. چیزی است که برای همه مردم است، حتی برای تو و اهل بیت تو! وقتی «الی یوم القیامه» است، دیگر شما حق اجری نداری! این در سوره مبارکه «انعام» بود.

در سوره مبارکه «یوسف» آیه 104 این است: ﴿وَ مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِین﴾ این یاد و نام خداست، اجربردار نیست!

برهان مسئله در سوره مبارکه «یس» گذشت؛ در سوره مبارکه «یس» آیه بیست به بعد که فرمود: ﴿وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَهِ رَجُلٌ یَسْعَی﴾ _ خیلی حرف بلند و علمی زد _ ﴿قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ﴾، چرا تابع باشید؟ برای اینکه اینها حرف خوب می زنند که غرضی ندارند و عوض هم نمی خواهند. اگر کسی برلیانی را رایگان به شما می دهد، چرا قبول نکنید!؟ این دو اصل را ذکر کرد: ﴿یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ﴾، چرا؟ این ﴿اتَّبِعُوا﴾ را تکرار کرد: ﴿اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً﴾؛ عوض نمی خواهند، ﴿وَ هُم مَّهْتَدُونَ﴾؛ (2) راه راست را دارند می روند. اگر کسی کار خوب می کند، خدمت خوب می کند و هیچ چیزی هم نمی خواهد آدم باید آن را قبول کند! این دو قید که حدِّ وسط ضرورت اتّباع است، این ﴿جَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَهِ﴾ ذکر کرد؛ فرمود اینها حرف های صحیح دارند و چیزی هم از شما نمی خواهند؛ نه غرضی دارند، نه عوضی می خواهند و نه به دنبال مرید جمع کردن هستند، اینها را نمی خواهند. اگر کسی هیچ چیز از ما نخواهد و خدمت خوبی هم به ما بکند، ما باید بپذیریم. حرف تمام انبیا هم همین است! کلمه ﴿الْمُرْسَلِینَ﴾ را که جمع محلّیٰ به «الف» و «لام» است ذکر کردند، اختصاصی به این دو سه نفر هم ندارد، گرچه ممکن است این ﴿الْمُرْسَلِینَ﴾ «الف» و «لام» آن اشاره باشد و عهد باشد؛ ولی حرف همه انبیا، به دلیل همان سوره مبارکه «انعام» که فرمود به هدایت اینها اقتدا بکن این است و حرف وجود پیغمبر هم همین است؛ فرمود ما حرف های عالمانه آوردیم و چیزی هم از شما نمی خواهیم؛ نام ما را ببرید، بازی دربیاورید، دنبال ما راه بیفتید! وجود مبارک حضرت امیر فرمود با من کار دارید یا نه؟! عرض کردند: نه! فرمود پس بروید تا من تنها بروم! ما نیامدیم که مرید جمع کنیم! فرمود: ﴿اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُم مَّهْتَدُونَ﴾، این برهان مسئله است؛ این برهانی است که همه انبیا هم همین را گفتند. آن گاه در این مسئله به حسب ظاهر ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ را می خواهد، بعد این ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ را هم در آیات دیگر تبیین می کند؛ به اینکه این چیزی نیست که به سود ما باشد، به سود خود شما است، در غیر این صورت ما با هم هستیم! یک وقت وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در بهشت شجره ای است که اصل آن در خانه من است، در حدیث و جای دیگر فرمود در بهشت شجره ای است که اصل آن در خانه علی(سلام الله علیه) است، عرض کردند یا «رسول الله»! شما یک وقت فرمودید که اصل این درخت در خانه من است و الآن می فرمایید که اصل آن در خانه علی(سلام الله علیه) است؟ فرمود «دَارِی وَ دَارَ عَلِیٍّ وَاحِدَهٌ»؛ (3) ما یک خانه داریم! این «دَارِی وَ دَارَ عَلِیٍّ وَاحِدَهٌ»؛ یعنی جایگاه ما آن جاست! امّا اینکه گفته می شود انسان از لذایذ دنیا صرف نظر کند تا در آخرت لذت ببرد، این طور نیست! در دنیا انسان از لذایذ و شهوات صرف نظر می کند، برای اینکه لهو و لغو است!

ص: 32


1- انعام/سوره6، آیه90.
2- یس/سوره36، آیه21.
3- تفسیر فرات الکوفی، فرات بن ابراهیم الکوفی ص209.

یک بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد که فرمود هیچ ظرفی بدتر از ظرف شکم پُر نشد، برای اینکه بالا بیاید «عَفِن» است، پایین بیاید «عَفِن» است، چنین ظرفی است! «مَا مَلَأَ آدَمِیٌّ وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِه»، (1) اگر این ساک و کیف را که شما زیاد پُر کردی، در نهایت زیپ آن پاره می شود، مشکل دیگری که ندارد! امّا این شکم که پُر شد جلوی فهم را می گیرد! مگر آدم پرخور خوش فهم درمی آید؟ آدمی که تا آروغ نزده از کنار سفره بیرون نمی رود، او درس می فهمد؟ به اندازه ضرورت باید باشد، این می شود پیغمبر! در ساک، چمدان، جامدان و مانند اینها اگر زیاد وسایل بریزی پاره می شود و مشکل دیگری ندارد، در نهایت یک ساک دیگر؛ امّا هیچ ظرفی بدتر از شکم پُر نشد، این در دنیاست و آخرت هم همین طور است! آخرت را به صورت نفی جنس یاد کرد، فرمود: ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ﴾، (2) نه اینکه انسان این جا نمی خورد که آن جا بخورد؛ آن جا میوه اش تسبیح گوی حق هست، میوه خورش تسبیح گوی حق است، به مقداری که زائد باشد اصلاً نمی خورد، به مقداری که نافع باشد می خورد و دفع ندارد، نه بالا و نه پایین؛ چنین عالمی است! این تازه حداقل آن است که مربوط به خوردن و اینهاست، نه اینکه این جا نمی خورد تا آن جا بخورد! شما می بینید در خیلی از تعبیرات دارد که هیچ موجودی نیست مگر اینکه تسبیح گوی حق است، (3) بهشتی ها تسبیح این موجودات را می شنوند، سبّوح و قدّوس این میوه ها را می شنوند، این میوه ها با سبّوح و قدّوس ساخته می شوند، نه با کود و بذرافشانی و آبیاری، میوه های او با سبّوح و قدّوس پدید می آید، نه با کود و آب و امثال آنها.

ص: 33


1- المجازات النبویه، السیدالشریف الرضی، ص393.
2- طور/سوره52، آیه23.
3- اسراء/سوره17، آیه44.

بنابراین اصلاً به عنوان نفی جنس فرمود: ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ﴾، به این صورت است؛ حتی گفتند: ﴿حُورٌ مَقْصُورَاتٌ﴾، (1) «مقصورات» یعنی مژه کوتاه هستند، کوتاهی مژه که نشانهٴ زیبایی نیست! گفتند اصلاً ممکن نیست که حوری غیر همسر خود را ببیند. این مژه کوتاهی، کوته مژه ای و کوته نظری، یعنی غیر همسر خودش را اصلاً نمی بیند! یک چنین آدمی است، ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَ لاَ تَأْثِیمٌ﴾. این برهانی که در سوره مبارکه «یس» است، نشان می دهد که چنین است، فرمود: ﴿اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُم مَّهْتَدُونَ﴾، اگر کسی دارد خدمات صادقانه و خالصانه انجام می دهد و هیچ چیزی هم از ما نمی خواهد، این ﴿أَجْراً﴾ که می گویند، فرمود: ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾ این هم در برنامه های شماست. بنابراین این برهانی که در سوره مبارکه «یس» است، سند آن مطلب های قبلی است. آیه محل بحث هم که آن را شاهد بیان می کنند، فرمود: «﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ﴾ الحَاصِلَهَ الکائِنَهَ المُستَقَرهَ الّتی فِی القُربیٰ»؛ آن وقت اگر کسی بخواهد بچه خود را دوست داشته باشد، باید از این جا ارتباط گیری کند که آیا راضی هستند یا راضی نیستند. این طور نیست که مودّت در خودش باشد و بدهد به اهل بیت! نه، کلّ مودّت خود را باید به آن جا بسپارد، این مودّت آن جا مستقر است؛ این مودّت که در آن جا مستقر است، حتی اگر خواست خودش را دوست داشته باشد، باید از آن جا ارتباط بگیرد. این چنین نیست که ما باید دوست آنها باشیم! بله دوست آنها هستیم، امّا دوستی ما آن جاست! به خودمان هم اگر بخواهیم علاقه مند باشیم، باید از آن جا ارتباط بگیریم، چون وقتی چشمه مودّت مُستَقَر در آن جا شد، جای دیگر که نیست! آن آیات سوره مبارکه «توبه» و مانند آن حالا این جا خودش را نشان می دهد؛ فرمود اگر خودتان را دوست دارید یا مالتان را دوست دارید: ﴿قُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ﴾، از اینها معلوم می شود که خودشان را دوست دارند! بله، هر کسی خودش را دوست دارد، امّا آیا این دوستی صحیح است یا نه؟ خودش را دوست دارد، بچه هایش را دوست دارد، مالش را دوست دارد، در سوره مبارکه «توبه» فرمود اگر خودتان، مالتان و فرزندتان ﴿أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ﴾، پس معلوم می شود ما دوستی ای داریم که باید در اهل بیت مُستقر باشد، هر کسی و هر چیزی را که بخواهیم دوست داشته باشیم، باید از آن جا ارتباط بگیریم.

ص: 34


1- الرحمن/سوره55، آیه72.

تفسیر آیات 23 تا 24 سوره شوری 94/07/11

موضوع: تفسیر آیات 23 تا 24 سوره شوری

﴿ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (2٤)﴾

مأذون بودن انبیا در شرایع عام

بعد از اینکه در این سوره مبارکه «شوریٰ» معارف توحیدی و بخشی از مسائل وحی و نبوّت را ذکر فرمود، اثر ایمان و کفر را هم که بیان فرمود، قبل از جریان «حَرثْ» دنیا و «حَرثْ» آخرت، فرمود انبیا(علیهم السلام) به اذن خدا شریعت عام را آوردند: ﴿شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَی وَ عِیسَی﴾ که ﴿أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ﴾، (1) آن گاه در آیه 21 فرمود: ﴿أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُم مِنَ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَن بِهِ اللَّهُ﴾؛ (2) آیا بت هایی هستند که راه قیامت را و راه مستقیم در دنیا را برای آنها تشریع کرده باشند؟ چنین چیزی که نیست! آنها که از مسیر توحید منحرف شدند، هم به خود ظلم کردند و هم به دین، در قیامت آثار هراس در چهرهٴ اینها مشهود است که نه تنها تو ای پیامبر _ صلی الله علیه و آله و سلم _ بلکه هر بیننده ای این صحنه را می بیند.

ص: 35


1- شوری/سوره42، آیه13.
2- شوری/سوره42، آیه21.

امامت، تضمین کننده کلیّت و دوام دین

آن گاه برای تتمیم مسئله جریان ولایت را ذکر فرمود؛ فرمود از آن جهت که شریعت اسلام همگانی و همیشگی است؛ یعنی کلّی و دائم است؛ یعنی برای «کُلّ أحد و فی کُلّ زمان» است؛ یعنی «الی یَوم القیامه» است و از طرفی وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عمر جاودانه ندارد ﴿إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم مَیِّتُونَ﴾، (1) ﴿وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ﴾؛ (2) لذا برای حفظ این دو اصل _ کلیت و دوام دین _ امامت و خلافت لازم است.

راز اجر رسالت قرار گرفتن مودّت اهل بیت(علیهم السلام)

لذا فرمود تنها اجر تو نگهبانی و نگهداری کسانی است که این شریعت را حفظ می کنند که آنها هم اهل بیت(علیهم الصلاه و علیهم السلام) هستند، من مودّت اینها را از شما به عنوان اجر رسالت می خواهم. اینکه فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾، این حرف همه انبیاست؛ یعنی قصهٴ بسیاری از انبیا(علیهم السلام) را هم که قرآن کریم ذکر فرمود، آنها هم به امت های خودشان فرمودند: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾. (3) برهان مسئله هم در همان اوایل سوره مبارکهٴ «یس» گذشت که همه اینها مردم را به حق دعوت می کنند، یک؛ ادّعای صادقانه دارند که می گویند ما پیامبریم، دو؛ چیزی هم طلب نمی کنند اجر و عوضی نمی خواهند و غرضی هم ندارند، سه: ﴿اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُم مَّهْتَدُونَ﴾؛ (4) براساس این دو اصل که اینها هم حرف خوب دارند، هم غرض و عوضی نمی خواهند، وجود مبارک پیغمبر اسلام هم همین طور است. اما اینکه فرمود: ﴿إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، این استثنا، استثنای متصل باید باشد، نه منقطع و اگر هم قدری منقطع باشد، باید رابطه داشته باشد، وگرنه حرف بیگانه زدند که مطابق با ادبیات گفتاری نیست. فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾.

ص: 36


1- زمر/سوره39، آیه30.
2- انبیاء/سوره21، آیه34.
3- انعام/سوره6، آیه90.
4- یس/سوره36، آیه21.

اقسام «ذی القُربیٰ» در قرآن و تعیین مصداق آن در روایات

در قرآن کریم گاهی «ذی القُربیٰ» و گاهی هم «قُربیٰ» مطرح است. «ذی القُربیٰ» در مسئله خمس مطرح است، در مسئله انفال مطرح است، کسانی که به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک هستند و قَرابتی دارند، سه گروه می باشند: گروهی که دشمنان آن حضرت هستند که با ﴿تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ﴾ (1) محکوم می باشند؛ عموی پیغمبر است و آن آیه نفرین درباره او نازل شده است! پس این «قُربیٰ»، قُربایی نیست که مورد اجر حضرت باشد؛ این نه جزء «قُربیٰ» است نه جزء «ذی القُربیٰ». افراد دیگر که به خاندان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منسوب هستند و از مسائل سهم سادات برخوردارند، از آنها تعبیر به «ذی القُربیٰ» شده است که در سوره مبارکه «انفال» آیه 41 به این صورت بیان شده است: ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا﴾ _ متأسفانه حالا «انَّ مَا» با هم نوشته شده _ ﴿وَ اعْلَمُوا أَنّ مَا غَنِمْتُم مِن شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبَی﴾ که این برای سادات است و اختصاصی به اهل بیت(علیهم السلام) که معصوم هستند ندارد. در بخشی از سوره مبارکه «حشر» _ آن جا که جریان انفال مطرح است _ آن جا هم از «ذی القُربیٰ» سخنی به میان آمده است؛ آیه هفت سوره مبارکه «حشر» این است: ﴿مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبَی وَ الْیَتَامَی وَ الْمَسَاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ﴾، این دو گروه. پس یک گروه که جزء دشمنان حضرت هستند، اینها محکوم به نفرین الهی هستند؛ مثل ﴿تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ﴾، گروه دوم که سادات متوسط می باشند _ اعم از معصوم و غیر معصوم _ اینها مشمول آیه سوره مبارکه «انفال» و سوره مبارکه «حشر» هستند، امّا آنچه مربوط به امامت و ولایت و متمّم بودن شریعت و امثال آنهاست، آن در همین آیه 23 سوره مبارکه «شوریٰ» مطرح است که سخن از «ذی القُربیٰ» نیست، سخن از «قُربیٰ» است که حتماً چیزی محذوف است، چون «قربیٰ» وصف کسی نیست، نه مفرد است و نه جمع، این به معنی «قَرابت» است؛ منتها از «قَرابت» لطیف تر است و دقیق تر است. «قَرابت» با «قُربیٰ» از جهت معنا سهیم و شریک می باشند، لکن لطافتی که در «قُربیٰ» است در «القَرَابَه» نیست، بنابراین این «ذی القُربیٰ» گروه خاصی خواهند بود. همان طوری که اصل صوم و صلات در قرآن آمده است، ولی خصوصیت نماز و روزه را روایات مشخص کرده، خصوصیت «قربیٰ» را هم روایات مشخص کرده است. ما از صوم و صلات و حج و زکات که دیگر مهم تر در اسلام نداریم؛ بسیاری از مسائل توحید هست که در روایات بیان شده و بسیاری از مسائل وحی و نبوت هم هست که در روایات مشخص شده است، پس این بیان که فرمود: ﴿إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ باید مشخص شود.

ص: 37


1- مسد/سوره111، آیه1.

نقد دیدگاه بعضی از مفسّرین در مقصود از مودّت ﴿ فِی الْقُرْبَی﴾

برخی ها بر این عقیده هستند که منظور از ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ این است که قریش نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) علاقه مند شوند؛ این «بیّن الغی» است، برای اینکه قریشی که «اعدیٰ عدوّ» اوست، در صدد تبعید کردن او بودند، درصدد اعدام آن حضرت بودند و در صدد لشکرکشی بودند؛ منتها در مکه به یک صورت و در مدینه به صورت دیگر، چگونه ذات اقدس الهی به قریش که «اعدیٰ عدوّ» حضرت هستند، می فرماید که اجر رسالت مودّت است؟! اینها رسالت را که «فِریه» می دانند و رسالتی را قبول ندارند تا در برابر آن اجر بدهکار باشند، پس منظور از اینکه من از شما اجر می خواهم، این نیست که از قریش بخواهد که شما علاقه مند به پیغمبر باشید و به عنوان اجر رسالت به حضرت بدهید، اینها که رسالت حضرت را قبول نکردند! گفتند یا شاعری یا کاهنی یا ساحری یا متأسفانه محجوری و مانند آن، پس منظور این نیست. جریان صله رحم و امثال آن هم نیست، برای اینکه خودش جزء احکام دین است! مسئلهٴ صله رحم، نظیر مسئله صوم و صلات جزء فروع دین است که خداوند در موارد فراوانی فرمود صله رحم واجب است و کسانی که ﴿وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ﴾ (1) مورد لعن ذات اقدس الهی است و مانند آن، اینها جزء برنامه های دینی است و این نمی تواند اجر رسالت باشد.

تبیین مصداق «قُربیٰ» از روایات

پس اگر به افراد خاص من علاقه مند شوید این روایت باید آن را مشخص کند: ابن عباس با سند معتبر و مفصّل می گوید وقتی این آیه نازل شد، ما از حضرت سؤال کردیم منظور شما از «قُربیٰ» چیست؟ فرمود وجود مبارک علی بن ابی طالب است فاطمه است فرزندان اینها(علیهم الصلاه و علیهم السلام) هستند؛ (2) روایات خاصه که ائمه(علیهم السلام) فرمودند مفصّل است، امّا آنکه از ابن عباس و امثال ابن عباس نقل شده است هم همین است. سَرایندگان و شعرا _ چه کمیت و چه غیر کمیت _ همین را گفتند که آنچه در «حم» آمده است که محبّت شما را ذات اقدس الهی معیار قرار داده است و برای ما کافی است. (3) این سَرایندگان که این گونه گفتند، آن محدّثان عامه که آن گونه گفتند، خاصه که اهل بیت هستند که مرتّب فرمودند منظور از «قُربیٰ» مائیم، در سخنان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست که فرمود خداوند در قرآن کریم محبّت ما و مودّت ما را اجر رسالت قرار داده است. (4) بنابراین از اینکه منظور از «قُربیٰ» صفت است؛ یعنی نظیر قَرابت است، نه مفرد است و نه جمع، برای اینکه به معنی قَریب نیست، همان معنای «قَرابت» را دارد، منتها از آن «قَرابت» لطیف تر است حرفی در آن نیست و برابر روایاتی که چه عامه و چه خاصه نقل کردند که منظور اهل بیت(علیهم الصلاه و علیهم السلام) هستند، حرفی نیست؛ آن لطیفهٴ بحث جلسه گذشته که این ظرف، ظرف مُستَقَر است و نه ظرف لغو هم سر جایش محفوظ است؛ یعنی اجر رسالت محبّتی است که کانون آن اهل بیت می باشند و محبّت این جا مستقر است؛ به هر کسی که بخواهید علاقه مند شوید حتی به خودتان، باید از آن جا مُنشعب بشود؛ لذا در روایات دارد که مؤمن وقتی مؤمن است که پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) نزد او محبوب تر از خود او باشند، چه رسد به اینکه محبوب تر از فرزندان او! آن تهدید که هست: ﴿قُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا﴾، (5) می ماند مطلب بعدی که چگونه اجر رسالت این است؟

ص: 38


1- بقره/سوره2، آیه27.
2- نفحات الأزهار فی خلاصه عبقات الأنوار، السیدعلی الحسینی المیلانی، ج 20، ص140.
3- تفسیر الطبری جامع البیان ت شاکر، الطبری، ابوجعفر، ج 21، ص348.
4- شواهد التنزیل، الحاکم الحسکانی، ج 2، ص205.
5- توبه/سوره9، آیه24.

بی ثمر شدن رسالت با نبود ولایت و تلاش ائمه(علیهم السلام) در حفظ آن

قرآن کریم مسئلهٴ ولایت را متمّم و مکمّل رسالت و نبوّت می داند. می ببینید در سوره مبارکه «مائده» دو تعبیر دارد که نشان می دهد که «لولا الولایه، لولا الامامه» و مانند آن، رسالت بی ثمر خواهد بود؛ (1) برای اینکه طولی نکشید که اینها آن را با سقیفه حل کردند؛ اگر نبود مسئله «غدیر»، اگر نبود صبر و بردباری ائمه(علیهم السلام) و اگر نبود فداکاری حسین بن علی، اینها در واقع رفتند تا غدیر را حفظ کردند! در همان دروازهٴ شام وقتی از وجود مبارک امام سجاد کسی سؤال می کند که «مَنْ غَلَب» در این صحنه نبرد چه کسی غالب شد؟ فرمود ما رفتیم پیروز شدیم و برگشتیم، صریح! با اینکه زنجیر به گردن حضرت بود فرمود: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاهِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِم»؛ (2) وقتی دم دروازه شام از حضرت سؤال کردند در این جنگ چه کسی پیروز شد؟ فرمود ما، اگر می خواهی بفهمی که چه کسی پیروز شد، موقع نماز اذان و اقامه بگو، ببین نام چه کسی را می بری! ما رفتیم این نام را حفظ کردیم و برگشتیم! در کمال شهامت! در حالی که زنجیر بر گردن حضرت است! فرمود ما پیروز شدیم، ما رفتیم که این نام را حفظ کنیم و برگردیم! حالا هزینه سنگینی هم دادیم؛ ولی به هر حال پیروز شدیم. آن سخنرانی زینب کبریٰ این طور بود، سخنرانی امام سجاد(سلام الله علیهما) این طور بود، اینها غدیر را حفظ کردند! بنابراین اینها متمّم و مکمّل دین هستند.

ص: 39


1- مائده/سوره5، آیه3 و 67.
2- الامالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی(الشیخ الطائفه)، ص677.

تبیین جایگاه ولایت در سوره «مائده»

در سوره مبارکه «مائده» این دو آیه را ملاحظه بفرمایید که جایگاه ولایت و امامت را چگونه قرآن کریم مشخص کرده است. در سوره مبارکهٴ «مائده» آیه سوم چند حکم فقهی است که قبلاً هم نازل شده بود: ﴿الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ﴾، (1) تنها یک جا نیست، پس این مطلبی نیست که خدا درباره آن بفرماید: ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ﴾، به دو دلیل: یکی اینکه این حرمت و این چند حکم فقهی قبلاً هم آمده بود. دوم اینکه با چند حکم فقهی که دین کامل نمی شود و دشمن ناامید نمی شود، در ادامه فرمود: ﴿الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ﴾؛ امروز همه کفّار ناامید شدند، برای اینکه ما میته را حرام کردیم؟! اولاً این تحریم «میته» قبلاً هم آمده بود، ثانیاً با تحریم «میته» که کفّار از مسلمان ها ناامید نمی شوند، معلوم می شود که خبر رهبری در کار هست! ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ﴾، پس معلوم می شود که اینها نیست، ﴿الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ﴾؛ امروز دشمنان اسلام ناامید شدند، برای چه؟ معلوم می شود که خبری است! آنها گفتند بعد از رحلت حضرت ما دیگر بر مسلمین می تازیم، وقتی مشخص شد که جریان «غدیر» حق است و وجود مبارک حضرت امیر جای پیغمبر(علیهم الصلاه و علیهم السلام) می نشیند، آیه نازل شد که امروز دیگر کفّار ناامید شدند، دیدند که علی کار همان پیغمبر(علیهم السلام) را دارد می کند، وگرنه با حکم حرمت «میته» که کفّار ناامید نمی شوند؛ زیرا هم قبلاً این حکم آمده بود و هم اینکه این حکم و مسئله فقهی که باعث ناامیدی کافر نیست. جانشینی حضرت؛ یعنی «غدیر» کاری کرده که ﴿یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ﴾.

ص: 40


1- بقره/سوره2، آیه173.

رابطه ابلاغ ولایت با اکمال دین

حالا وقتی که جایگاه امامت، خلافت و غدیر روشن شد چیست، دو مطلب مشخص می شود: یکی اینکه در همان سوره مبارکه «مائده» آیه 67 فرمود: اگر جریان ولایت حضرت را ابلاغ نکنی هیچ کاری نکردی! یکی هم جریان اجر رسالت است؛ این دو عنصر محوری که یکی در آیه 67 سوره مبارکه «مائده» است و یکی هم محل بحث سوره مبارکه «شوریٰ» است باید به هم مرتبط باشند. در آیه 67 سوره مبارکه «مائده» فرمود: ﴿یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَ إِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾؛ تو اگر جریان ولایت حضرت علی(سلام الله علیه) را ابلاغ نکنی، اصل رسالت را انجام ندادی! نه اینکه رسالت یا مأموریت خود را در این زمینه انجام ندادی! وگرنه این اتحاد مقدم و تالی می شود؛ مثل اینکه کسی بگوید اگر زید نیامد، زید نیامد؛ این کلام لَغوی است. ﴿إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾ «فی الولایه»، اینکه اتحاد مقدم و تالی است! تو اگر جریان ولایت حضرت علی را ابلاغ نکردی، ولایت حضرت امیر را ابلاغ نکردی؟! این مقدم و تالی یکی می شود که این می شود لَغو؛ مثل اینکه کسی بگوید اگر زید نیامد، زید نیامد. وقتی این کلام معنا پیدا می کند که تالی غیر از مقدم باشد «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَ الله» را، در غیر این صورت اصل رسالت را انجام ندادی! برای اینکه اینها با رحلت تو مسئله سقیفه را درست می کنند که در آن کلّ مسئله دین حل می شود! اگر تو این را اعلام نکنی، اصل رسالت خدا را ابلاغ نکردی، چون رسالتی باقی نمی ماند! الآن هم این برادران اهل سنّت باید بدانند اگر دینی هم مانده است به برکت غدیر است، ولو اینها باور نکنند! فرمود تو باید کاری بکنی که این قرآن بماند، قرآن را اینها نگه داشتند! پس این ضمیر به «الله» برمی گردد، یک؛ مقدم غیر از تالی و تالی غیر از مقدم است، دو؛ اگر غدیر را به پا نکنی، اصل رسالت خدا را ابلاغ نکردی، برای اینکه ما تو را برای چند روز که به عنوان نبیّ نفرستادیم، تو را برای این دو مطلب کلّی و جهانی _ یعنی همگانی و همیشگی _ برای «یوم القیامه» فرستادیم. تنها عاملی که می تواند تا «یوم القیامه» دین را نگه بدارد امامت است، پس ﴿وَ إِن لَمْ تَفْعَلْ﴾؛ یعنی اگر جریان «غدیر» را اعلام نکنی، اصل رسالت را اعلام نکردی، برای اینکه دین ناقص را زود از بین می برند.

ص: 41

مقصود از وعده حفظ پیامبر بعد از ابلاغ ولایت

می ماند یک مسئله مهم دیگر و آن این است که فرمود: ﴿وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ﴾، (1) این آیه در «حجه الوداع» نازل شد و بعد از جریان فتح مکه است، بعد از اینکه همه «صنادید» قریش خلع سلاح شدند، حالا «أَسْلَمُوا» یا «اسْتَسْلَمُوا»، بعد از جریان فتح مکه است و بعد از پیروزی مطلق پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر «جزیره العرب» است که حضرت از کسی هراس ندارد، این چیست که فرمود: ﴿وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ﴾؛ خدا تو را از مردم حفظ می کند، از کدام مردم؟ مردمی که خلع سلاح شدند؟ مردمی که همه تسلیم شدند؟ این برمی گردد به مشکل سیاسی، نه مشکل نظامی! فرمود اگر یک وقت بخواهند تهمت بزنند، اگر یک وقت بخواهند دسیسه ای کنند و اگر یک وقت بگویند که داماد و پسرعمویش را به جای خودش نشانده، ما این را حل می کنیم: ﴿وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ﴾، وگرنه مشکل نظامی نبود! آن وقتی که هم تنها بود نمی ترسید! فرمود: ﴿لاَ تُکَلَّفُ إِلاّ نَفْسَکَ﴾، (2) پیغمبر که تقیّه نمی کند! حضرت علی(علیه السلام) فرمود: در بحبوحهٴ جنگ ها، مخصوصاً در جنگ اُحُد که خیلی ها هراسان بودند، ترسیدند و فرار کردند: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّه»، (3) درست است که حضرت امیر شجاع بود؛ امّا پیغمبر از او «أشجع» بود؛ حضرت فرمود هر وقت ما در نائرهٴ جنگ، وقتی جنگ خیلی داغ می شد، احساس هراس می کردیم، همین که نزدیک پیغمبر می شدیم آرام می گرفتیم: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّه»، «مَلاذ» ما او بود، پس حضرت آن وقتی هم که تنها بود نمی ترسید، حالا که فاتح «جزیره العرب» شد، همه خلع سلاح شدند و همه گفتند: «آمَنَّا»، یا «أَسْلَمُوا» یا «اسْتَسْلَمُوا»، دشمنی در «جزیره العرب» نبود تا وجود مبارک حضرت از آنها هراسان باشد! اینکه فرمود ﴿وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ﴾، این همان هراس سیاسی بود که مبادا دیگران فتنه کنند و بگویند پسرعمو یا دامادش را جانشین گذاشته، ما این مسائل را حلّ می کنیم.

ص: 42


1- مائده/سوره5، آیه67.
2- نساء/سوره4، آیه84.
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص116.

بیان ارتباط ولایت با اجر رسالت قرارگرفتن آن

پس در سوره مبارکه «مائده» فرمود اگر جریان «غدیر» را به راه نمی انداختی، اصل رسالت را عمل نکردی! نه اینکه رسالت ما را دربارهٴ حضرت امیر بیان نکردی که در این صورت مقدم و تالی یکی می شود، هیچ ادیبی این گونه حرف نمی زند! هیچ عاقلی این گونه حرف نمی زند که اگر شما این جریان را نگفتی، این جریان را نگفتی. اگر شما جریان حضرت امیر را نگفتی، اصل رسالت را نگفتی! حالا معلوم می شود که اصل رسالت می شود اجر، برای اینکه تتمیم و تکمیل دین به این است! اصلِ ولایت حافظ و نگهبان دین «الی یوم القیامه» است! منتها ائمه(علیهم السلام) یکی پس از دیگری «کُلَّمَا غَابَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ»، (1) این روایت را مرحوم کلینی نقل کرد که فرمود هر وقت یکی از ائمه(علیهم السلام) رحلت بکنند و این ستاره غروب کند، یک ستاره دیگری طلوع می کند: «کُلَّمَا غَابَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ»، تا به وجود مبارک حضرت برسد. بنابراین اگر ولایت این پایگاه را دارد، آن وقت به خوبی روشن می شود که اجر رسالت است؛ به دلیل اینکه اگر این نباشد، اصل رسالت نیست. این آیه 67 سوره مبارکه «مائده» می گوید که اگر جریان «غدیر» را نگفتی اصل رسالت را نگفتی: ﴿إن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾، پس این عظمت برای ولایت و امامت است که می تواند اجر رسالت باشد، مزد رسالت همین است!

اجر رسالت قرارگرفتن ولایت و رسول خدا اولین پرداخت کننده آن

بعد هم فرمود مزد مادی نیست که به ما برگردد، خود من هم اجر رسالت را باید بدهم! من مگر نباید اجر رسالت را بدهم؟ مگر رسالت یک نعمت شخصی است که خدا به من داد؟ مگر این مسکن است که به من داد؟ مگر زمین و زمان است که به من داد؟ این مأموریتی است که به من داد، پس من هم باید اجر رسالت را بدهم؛ لذا ﴿آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ﴾، (2) اول کسی که به غدیر ایمان آورد خود وجود مبارک پیغمبر بود، مگر او معتقد نشد که دوازده امام داریم؟ مگر معتقد نشد که امام اول علی(علیه السلام) است؟ خود پیغمبر هم باید اجر این رسالت را بدهد؛ لذا فرمود ما که چیزی از شما نخواستیم ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾. (3) اگر مسئلهٴ رسالت است، مسئلهٴ ولایت هست و مسائل دیگر است، اول کسی که به ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ﴾ ایمان آورده خود پیغمبر است. ﴿آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ بنابراین فرمود ما چیزی از شما نخواستیم ﴿مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ﴾.

ص: 43


1- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص338، ط اسلامی.
2- بقره/سوره2، آیه285.
3- سبأ/سوره34، آیه47.

توطئه سیاسی سرّ تأخیر ابلاغ ولایت توسط رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)

پرسش: ﴿وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ﴾ که منظور منافقین هست، چطور کفّار را هم شامل می شود؟ پاسخ: چون کافر و منافق و همه اینها می خواهند دسیسه کنند که داماد و پسرعمویش را گذاشته، فرمود ما این را جبران می کنیم. این «ناس»ی که یا در اثر نفاق یا در اثر کفر بخواهند توطئه کنند _ توطئه سیاسی کنند، نه توطئه نظامی _ ما تو را حفظ می کنیم. وجود مبارک حضرت از جهت نظامی هیچ مشکلی نداشت، چون غدیر در «حجه الوداع» بود و «حجه الوداع» بعد از فتح مکه است، همه آن مسلح ها خلع سلاح شدند، حالا یا اسلام بود یا «إسْتِسْلَام»، طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا»؛ اینها منافقانه زندگی کردند، حالا چه این گروه چه گروه دیگر، فرمود اینها نمی توانند توطئه سیاسی کنند، ما تو را حفظ می کنیم، چه اینکه حفظ هم کرده است و هیچ کسی هم نتوانست در قبال این جریان غدیر مقاومت کند! پرسش: آیه 41 سوره مبارکه مائده دارد که محزون نکنند تو را کسانی که قبلاً ﴿یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْر﴾، می توانیم بگوییم که حزن پیامبر از بابت ﴿یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْر﴾ امت بوده است؟ پاسخ: غرض این است که در محدودهٴ ولایت حضرت هیچ مشکلی نداشت، یک؛ و ولایت هم آن قدر مهم است که اول کسی که به او ایمان می آورد خود پیغمبر است، دو؛ و آن قدر مهم است که اگر آن نباشد اجر رسالت و اصل رسالت در کار نیست، سه؛ چند بار در این ابلاغ تأخیر شده است، حضرت منتظر آن دلگرمی نهایی بود که مبادا توطئه ای شود، مبادا فریبی شود، مبادا یک عدّه را به طرف خودشان بگردانند، فرمود ما همه جهات را تکمیل می کنیم؛ لذا در آن صحنه غدیر هیچ حادثه ای پیش نیامد و هیچ کسی نتوانست اعتراضی کند. پرسش: پس روایتی که دارد «ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ النَّبِی...»، (1) منظور ارتداد واقعی بوده؟ پاسخ: ارتداد «عَنِ الوِلایَه» بود نه ارتداد «عَنِ الإسلامْ»، وگرنه اینها حکم مسلمان داشتند، به اینها زن می دادند، از اینها زن می گرفتند، اینها را طاهر می دانستند و با اینها زندگی می کردند. این «ارْتَدُّ عَنِ الوِلایَه» است نه «ارْتَدُّ عَنِ الإسلامْ»؛ البته وقتی دَرِ سقیفه باز شود و دَرِ غدیر بسته شود، همین است. بنابراین ارتداد «عَنِ الإسلامْ» نبود، برای اینکه همه مسلمان ها به اینها زن می دادند از اینها زن می گرفتند و با اینها غذا می خوردند، اینها ارتداد «عَنِ الوِلایَه» بود. در این جا هم فرمود _ آیه 67 _ اگر این کار را نکنی اصل رسالت را انجام ندادی، پس آن قدر مسئلهٴ ولایت مهم است که می تواند اجر رسالت باشد؛ رسالت که یک کار شخصی نیست، یک وقت وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای کسی کاری انجام می دهد که این اجر می خواهد، امّا رسالت که کار او نبود، یک مأموریت الهی بود و این مأموریت الهی اجر هم می خواهد، اول کسی که این اجر را می دهد خود پیغمبر است! «شکراً لله» را انجام می دهد! اول کسی که به جریان غدیر ایمان آورد خود پیغمبر است، بعد اهل بیت(علیهم السلام) هستند. بنابراین این قدر جریان امامت آن عظمت و ابّهت و جلال و شکوه دارد که در آیه محلّ بحث به عنوان اجر رسالت قرار می گیرد ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ که خود من هم باید این اجر را بدهم.

ص: 44


1- الاختصاص، الشیخ المفید، ص6.

تفاوت ﴿فِی الْقُرْبَی﴾ با «ذی القُربیٰ» و حفظ دین در گرو ولایت آنان

پس ما أقربایی داریم نظیر «ابی لهب» که ﴿تَبَّتْ یَدَا﴾ برای او هست؛ «ذی القُربیٰ» داریم که آیه سوره مبارکه «انفال» درباره خمس به آنها می رسد؛ «ذی القُربیٰ» داریم که «فیء» و «انفال» به آنها می رسد؛ «قُربیٰ»ای داریم که البته این هم در حقیقت «ذی القُربیٰ» است، امّا این مسئله تنها در مسئله «خمس» یا مسئله «انفال» نیست، این امامت به اینها می رسد که این جانشینی رسالت است که اگر این نباشد اصل رسالت نیست و واقع آن هم همین طور است! اگر نباشد مسئله «غدیر»، همان جریان خاصی که امویین وقتی روی کار آمدند، آن کار را انجام می دادند که ابوریحان بیرونی نقل کرد _ ابوریحان یک آدم معمولی نیست، حکیمی است همسان و همسطح تقریباً مرحوم بوعلی _ ایشان در کتاب تحقق ماللهند نوشته، بعد از اینکه بخشی از مغرب زمین فتح شد؛ البته آنها بت پرست بودند و سلاطین آنها بت های قیمتی داشتند، همین معاویه این بت های زرّین قیمتی سلاطین غرب را بازسازی کرد و به وسیله کشتی به هند صادر می کرد، چون در هند بت پرستی بود و درآمد سنگینی از راه بت فروشی همین معاویه درآمد پیدا می کرد، (1) اینها این گونه بودند! این را محدّثی نظیر مرحوم آقا شیخ عباس نقل نمی کند، این را قبل از هزار سال جناب ابوریحان بیرونی در تحقیق ماللهند نقل می کند، همین معاویه! غیر از ابوریحان بیرونی یک حکیم بزرگوار دیگری که در همان عصر می زیست، او هم نقل کرده است؛ این بود بت فروشی! دیگر چیزی نمی ماند! حالا آن شعر «لَیْتَ أَشْیاخِی» یا «لَعِبَتْ هاشِمُ» (2) نیّات آنان را نشان می دهد. وجود مبارک سید الشهداء آمده «غدیر» را زنده کرده، فرمود ما رفتیم دین را زنده کردیم و برگشتیم؛ حالا مصیبت بر ما وارد شد و گریه می کنیم مطلب دیگری است؛ ولی ما پیروز شدیم! «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاهِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِم»، اینها دین را زنده کردند، اگر اینها نبودند که دینی نمی ماند! بنابراین جریان رسالت منهای ولایت، یعنی رسالت منهای رسالت! پس اگر در آیه 67 سوره «مائده» فرمود اگر شما غدیر را اعلام نکردی، اصل رسالت را اعلام نکردی، یا در سوره مبارکه «شوریٰ» می فرماید اجر رسالت این است، برای همین است که ﴿الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ﴾. الآن اگر بخواهند اسلام را معرفی کنند، به وسیله غدیر معرفی می شود!

ص: 45


1- تحقیق ماللهندمن مقوله مقبوله فی العقل اومرذوله، البیرونی، ص87.
2- معالم المدرستین، السیدمرتضی العسکری، ج 3، ص161.

نمونه ای از فضل علی(علیه السلام) در برابر همه صحابه از دیدگاه علامه طباطبایی(ره)

خدا سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را غریق رحمت کند! ایشان بارها می فرمود که این اُسدالغابه فی معرفه الصحابه و غیر اُسد الغابه، حداقل هفت هزار نفر _ بیش از اینها هستند _ اصحاب را شناسایی کردند که اینها خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند، حالا یا یک روز یا تمام عمر؛ این هفت هزار نفر یک طرف، وجود مبارک حضرت امیر یک طرف! بعضی ها عمری با پیغمبر بودند! سخنانی، خطبه ای، بیانی یا حدیثی که بتواند معادل گوشه ای از سخنان حضرت امیر باشد ندارند، این یک نفر در برابر آن هفت هزار نفر آمده و گفته «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»، (1) هیچ کسی این جرأت را می کند؟! می فرماید هر چه از من می خواهید بپرسید، این حافظ دین است! بالاخره آدم چه قدر عالم است؟ چه قدر می تواند از غیب خبر بدهد؟ با شهامت در برابر دوست و دشمن! بعضی ها خواستند تقلیداً این حرف را بزنند که زود رسوا شدند، این چنین کسی زیر آسمان فقط علی است! بگوید هر چه از من بخواهید من بلدم! «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض»، این است که دین را نگه می دارد! «الیوم» هم دیگران به برکت علی(سلام الله علیه) متدیّن هستند، حالا نمی دانند که دین از کجا به اینها رسیده است. بنابراین اگر خدا دارد که اجر رسالت این است و اگر در آیه 67 «مائده» دارد که اگر غدیر نبود اصل دین نبود، کاملاً حق است.

تفسیر آیات 23 تا 24 سوره شوری 94/07/13

موضوع: تفسیر آیات 23 تا 24 سوره شوری

﴿ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (2٤)﴾

مراحل مودّت اهل بیت در اجر رسالت و طریق حبّی نقطه اوج آن

قرآن کریم در بیان اجر رسالت فرمود: مودّت اهل بیت(علیهم السلام) اجر رسالت است. مستحضرید که قرآن کریم از سه راه جامعه را به بندگی دعوت می کند: یکی راه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، یکی «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» (2) است و یکی هم راه محبّت و شکر است. در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست (3) که فرمودند بندگی سه قسم است یا بندگان سه قسم هستند. از این سه طایفه آیات قرآنی استفاده شد که یا «إنذار»، یا «تبشیر» و یا «تحبیب». در بعضی از آیات هست که اگر کسی معصیت کرد، به عذاب الهی گرفتار می شود؛ (4) در برخی از آیات هست که اگر کسی معصیت نکرده و اطاعت کرد ﴿جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ (5) نصیب اوست؛ در بخشی از آیات هست که اگر کسی معصیت نکرد و اطاعت کرد ﴿عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ﴾ (6) هست؛ این سه بخش برای سه گروه است، از این سه طایفه آیات وجود مبارک حضرت امیر استفاده کردند که بندگی سه قسم است: یا «خَوْفاً مِنَ النَّار» است یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» یا «حُبّاً لله»؛ این درباره ذات اقدس الهی بود. امّا همین قرآنی که می فرماید: ﴿أَطِیعُوا اللّهَ﴾، همین قرآن دارد که ﴿وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِمِنْکُمْ﴾، (7) اطاعت رسول و اطاعت اهل بیت(علیهم السلام) هم همین سه قسم است و اطاعت کنندگان هم همین سه گروه می باشند؛ بعضی ها از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت می کنند او اگر معصیت کردند، چون اینها امام «مفترض الطاعه» هستند به عذاب الهی گرفتار می شوند، پس «خَوْفاً مِنَ النَّار» از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت می کنند؛ برخی ها هم «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» اطاعت می کنند که اگر کسی مطیع اینها بود، ﴿جَنَّات تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ نصیب او می شود و برخی ها هم «حُبّاً» اطاعت می کنند. این ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ﴾ هر سه بخش را شامل می شود؛ ولی مهم ترین بخش، بخش محبّت است. آنها که «حبّاً لله» عبادت می کنند، طریق ولایت را طی می کنند، ولیِّ خدا کسی است که «حبّاً لله» اطاعت بکند. اصرار سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این است که در اسلام اول کسی که خط ولایت را ترسیم کرده است وجود مبارک حضرت امیر بود؛ یعنی ولی ّپروری کرد، البته اول کس پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ ولی او جزء امت نیست. فرمایش ایشان این است که در امت اسلامی اول کسی که خط ولایت را تعلیم داد، ترسیم کرد و اصرار کرد وجود مبارک حضرت امیر بود، چون غیر از آن حضرت، از هیچ کسی این «تثلیث» نقل نشده که بفرماید بعضی «رَهْبَهً» خدا را اطاعت می کنند، بعضی «رَغْبَهً» و بعضی «شُکْراً» و من آن راه را دارم طی می کنم، چون دوست خدایم هرگز معصیت نمی کنم. این اصل کلّی از جریان اطاعت خدا به اطاعت رسول و به اطاعت اهل بیت هم آمده است. پس ولیّ خدا کسی است که خدا را «حُبّاً لَهُ» اطاعت کند و ولیّ خدا کسی است که سنّت پیغمبر را هم «حُبّاً لِلرَّسول» اطاعت کند و همچنین ولیّ خدا کسی است که دستور امامِ «مفترض الطاعه» از اهل بیت(علیهم السلام) را «حُبّاً لَهُم» اطاعت کند، این همان ﴿إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ است که از این آیه برمی آید. اگر کسی فرمان این اهل بیت را اطاعت نکرد، جهنّم می رود و اگر کسی اطاعت کرد، بهشت می رود؛ امّا آن دو گروه جزء اوساط مؤمنان هستند، اوحدی اهل ایمان کسی است که چون دوست این خاندان است، حرف اینها را گوش می دهد. بنابراین این طریق محبّت، طریق ولایت است؛ هر ولیّ ای مؤمن هست، امّا هر مؤمنی ولیّ نیست. آن که عبادت «أجیر» یا عبادت تاجر را دارد، او «ولیّ الله» نیست، او «مؤمن بالله» است. بنابراین همان طوری که ﴿أَطِیعُوا اللّهَ﴾ سه گروه را شامل می شود، ﴿أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ﴾ که برای پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) است هم سه گروه را شامل می شود؛ آن دو گروه مشخص هستند، زیرا اکثری مردم این چنین می باشند که دستور ائمه(علیهم السلام) را یا «خَوْفاً مِنَ النَّار» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» اطاعت می کنند، اما گروه کمی هستند که مودّت داشته باشند و براساس دوستی حرف اینها را گوش بدهند.

ص: 47


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج12، ص202.
2- علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص68.
4- الرعد/سوره13، آیه34.
5- بقره/سوره2، آیه25.
6- قمر/سوره54، آیه55.
7- نساء/سوره4، آیه59.

اطاعت حبّی از پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) شرط محبوب خدا شدن انسان

قرآن کریم هم سعی می کند براساس دوستی، آفرینش عالم و آدم را تبیین کند. در جریان آفرینش، آن حدیث قدسی معروف است که فرمود: «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِاعْرَف»، این حدیث نشان می دهد که اصل خلقت بر اساس محبّت صادر شده است. این حدیث نورانی «کساء» را ملاحظه بفرمایید، در «حدیث کساء» دارد که من آسمان و زمین را با محبّت اینها آفریدم! (1) پس آفرینش بر اساس محبّت است، نه براساس «خوف» یا براساس «شوق». در سوره مبارکه «آل عمران» هم فرمود: اگر شما دوست دار خدا هستید، پیرو محبوب خدا باشید تا در مدار محبّت او، از محبّ بودن به محبوب بودن برسید، کاری کنید که خدا هم دوستتان داشته باشد: ﴿قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ﴾؛ (2) شما دوست خدا که هستید، «خَوْفاً» و «شَوْقاً» که نیست، «حُبّاً» هست؛ این ﴿أَطِیعُوا اللّهَ﴾ اگر «حُبّاً» هست، ﴿أَطِیعُوا الرَّسُولَ﴾ و «أَطِیعُوا أُولِی الأمْر» هم باید «حُبّاً» باشد! پیرو حبیب خدا باشید، یعنی در مدار محبّت حرکت کنید تا از محبّ بودن به محبوب بودن منتقل شوید، «حدِّ وسط» این انتقال هم پیرو حبیب خداست. شما که محبّ «الله» هستید، برای اینکه همه نیازهای شما را او تأمین می کند؛ شما اگر دوست او نیستید، پس دوست چه کسی هستید؟! چون اصلِ «کانَ تامّه»، «کانَ ناقصه»، اصل هستی و نعمت ها، همه از اوست، یقیناً خدا را دوست دارید! این دوستی خدا، یعنی شما محبّ هستید و «الله» محبوب است، برای اینکه شما از محبّ بودن خدا به محبوب بودن «الله» منتقل شوید، باید در مدار حبیب خدا حرکت کنید: ﴿إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی﴾، چرا؟ چون من حبیب او هستم! ﴿فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ﴾، پس انتقال از محبّ بودن به محبوب بودن «حدّ وسط» می خواهد؛ «حدّ وسط»، حلقهٴ ارتباطی و رابطه اتصالی آن پیرو حبیب خداست، پس شما پیرو حبیب خدا باشید. این تعلیق حکم بر وصف مُشعر به علیّت است، نه اینکه اگر از من اطاعت نکردید جهنّم می روید یا بهشت نمی روید، البته اگر آن کار را کنید جهنّم نمی روید و به بهشت می روید؛ ولی «حبیب الله» نخواهید بود! اگر بخواهید حبیب «الله» شوید، باید «حدّ وسط» شما پیروی از محبّت «الله» باشد، آن وقت مسئله قُرب فرائض و قُرب نوافل و امثال آنها که در مدار محبّت تنظیم می شود، شامل حالتان خواهد شد. پرسش: از ﴿أَسْأَلُکُمْ﴾ وجوب فهمیده می شود؟ پاسخ: بله. پرسش: اگر وجوب فهمیده می شود ؟ پاسخ: واجب هست، منتها فرد أفضل واجب است. نماز اول وقت مستحب است یا واجب؟ واجب است، منتها «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است، نه اینکه نماز اول وقت مستحب باشد! نماز جماعت مستحب نیست، «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است. فرق است بین نافله و نماز اول وقت؛ فرق است بین نافله و نماز جماعت؛ نافله مستحب است، امّا نماز اول وقت که مستحب نیست! نماز اول وقت «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است، نماز جماعت «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است. پس ما یک مستحب داریم به نام نافله، یک نماز اول وقت و یک نماز جماعت داریم، ما یک اطاعت داریم که بر همه واجب است حالا یا «خَوْفاً» یا «شَوْقاً» یا «حُبّاً»، «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» آن است که «حُبّاً لله» و «حُبّاً لِلرَّسولْ» باشد. پرسش: ... ترک واجب کرده؟ پاسخ: ترک «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» کردید، چون فردهای دیگر سر جای خودشان محفوظ هستند. بنابراین ما یک مستحب داریم به نام نافله، یک «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» داریم به نام نماز جماعت، به نام نماز اول وقت و مانند آن؛ أفضلِ افرادِ اطاعت «حُبّاً» است و «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب» است، درباره «الله» هم همین طور است، درباره «رسول الله» هم همین طور است و درباره اهل بیت(علیهم السلام) هم همین طور است. شما به این «حدیث کساء» که نگاه می کنید، صدر و ساقهٴ آن بر اساس مدار محبّت دور می زند. فرمود من براساس محبّت اینها کار کردم؛ یعنی شما هم براساس محبّت اینها، از اینها اطاعت کنید. پس ﴿أَطِیعُوا اللّهَ﴾ «حُبّاً لَهُ»، ﴿الرَّسُولَ﴾ «حُبّاً لَهُ»، ﴿وَ أُولِی الأمْرِ﴾ «حُبّاً لَهُ» که اینها أفضل افراد واجب است و اگر چنین نکردید، لااقل آن افراد دیگر را انجام دهید. بنابراین اگر «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً» است، در مدار محبّت است و اگر «حدیث کساء» است، در مدار محبّت است و اگر آیه سوره مبارکه «آل عمران» است که ﴿إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ﴾ در مدار محبّت است.

ص: 48


1- کلمات الامام الحسین، الشیخ الشریفی، ج1، ص53.
2- آل عمران/سوره3، آیه31.

دعوت به حیا نمونه ای از تربیت حبّی انسان

اساس کار بر این است که انسان را به آن فرد أعلیٰ تربیت کند. در بحث های قبل هم داشتیم که اولین کار اسلام این است که انسان را به آن قلّه دعوت می کند؛ حالا اگر نشد، مراحل میانی و وسطی. در این چند آیه اول سوره «علق»، مشهور بین اهل تفسیر «اوّلُ مَا نَزَل» است، فرمود: ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾، (1) بعد از این ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الأکْرَمُ﴾، می رسد به اینکه ﴿أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی﴾، (2) این جا سخن از جهنّم نیست، سخن از ﴿جَنَّات تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ نیست، سخن از حیا است! آیات دیگر دارد اگر کسی معصیت کرد «فَلَهُ ﴿عَذَابُ جَهَنَّمَ﴾» (3) یا اگر اطاعت کرد «فَلَهُ ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾»، امّا این جا که سخن از بهشت و جهنّم نیست! این جا سخن از حیا است! آیا انسان حیا نمی کند که در محضر خداست؟! این عالی ترین مرحله و «أفضَلُ المَرحله» است. أفضل افراد واجب این است که انسان مشاهده کند که در مَشهَد و محضر خداست! در آیه 61 سوره مبارکه «یونس» همین گذشت، فرمود هر کاری که می خواهید وارد شوید در مَشهَد و محضر ما هستید: ﴿وَ مَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ﴾؛ همین که می خواهید وارد شوید، مَشهَد مائید! اینها سخن از بهشت و جهنّم نیست، این سخن از «خَوْفاً مِنَ النَّار» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» نیست، سخن از حیاست! اینها أفضل افراد واجب می باشند.

ص: 49


1- علق/سوره96، آیه3 و 4.
2- علق/سوره96، آیه14.
3- ملک/سوره67، آیه6.

طریق حبّی افضل افراد واجب در اطاعت خدا و رسول

بنابراین ما ﴿أَطِیعُوا اللّهَ﴾ داریم، ﴿أَطِیعُوا الرَّسُولَ﴾ داریم، «أَطِیعُوا أُولِی الأمْر» داریم، «اُعبُدوا الله» داریم و مانند آن که هر سه بخش آنها واجب است: «خَوْفاً مِنَ النَّار» فرد واجب است «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» فرد واجب است، «حَیائاً و حُبّاً» هم فرد واجب است؛ ولی ما را به أفضل افراد واجب دعوت کردند! اگر این اثر نکرد، آن گاه به افراد متوسط دعوت می کند، وگرنه در سوره مبارکه «علق» که «اوّلُ مَا نَزَل» است که سخن از بهشت و جهنّم به این صورت نیست، ﴿أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی﴾؛ انسان نمی داند که در مَشهَد خداست؟! این چقدر شیرین است! این کلام بوئیدن دارد، بوسیدن دارد و بالای سر گذاشتن دارد! همین کار را درباره پیغمبر فرمود و همین کار را هم درباره علی و اولاد علی فرمود؛ فرمود من می خواهم دوست اینها باشید، نه اینکه اگر فرمایش اینها را گوش ندادید جهنّم می روید. این می شود مکتب عالی! در کنار آن ﴿وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً﴾ است.

تبیین جفای جامعه اسلامی در حق قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)

حال می بینید با این قرآن و روایات چه کردند؟! البته دنیا جای بَدَل سازی است و خیلی نباید نگران بود، فرمود: ﴿وَ مَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ﴾. (1) روز پنج شنبه 24 «ذی الحجه» روز مباهله است که از پُربرکت ترین ایام سال است! هیچ در ذهن شما خطور می کند که کسی منکر باشد که علی(سلام الله علیه) در مباهله بود؟! این را صریحاً آمدند انکار کردند که علی نبود. اینکه می گویند این روزها را گرامی بدارید، برای همین است! این را چه کسی نقل می کند؟ مرحوم سید مرتضی علم الهدی در کتاب الشافی فی الإمامه و ابطال حجج العامه از قاضی عبدالجباری که صاحب المغنی است و از بزرگ ترین متکلّمان اهل سنّت است نقل می کند که او می گوید: «و فی شیوخنا من ذکر عن اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله»، (2) او اصلاً روز را گفته که شب است و خیلی ها هم گفتند درست گفتی! این است که آدم باید این روزها را گرامی بدارد و بازگو کند. این جریان مباهله که مخفیانه و در یک گوشه ای که نبود، در مدینه و علنی بود؛ همین پنج نفر آمدند، آنها هم که کنار رفتند. وقتی چنین صحنه ای، آن هم قاضی عبد الجبار، آن هم در مهم ترین کتاب کلامی اهل سنت بگوید: «و فی شیوخنا من ذکر عن اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله»، پس این ﴿وَ أَنْفُسَنَا﴾ کیست؟ فرمود: ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ﴾، (3) این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ کیست؟ می گوید علی نبود! دنیا جای چنین چیزی است! یا انکار است یا بدلی سازی، یا «لیس تامّه» است یا «لیس ناقصه»، یا می گویند نبود یا می گویند بود؛ ولی منظور این شخص نبود، شخص دیگری بود. وجود مبارک پیغمبر اصلاً اصرار دارد که بگوید علی جان من است! (4) یکی از اصحاب در جلسه رسمی سؤال کردند که صحابه شما چطور هستند؟ حضرت درباره صحابه سخن گفت، بعد گفتند یا رسول الله چرا از علی حرف نزدی! فرمود شما از صحابه و اصحاب من سؤال کردی، از خود من که سؤال نکردی! علی خود من است! این گونه روشن کرد. در حضور جمع، از حضرت سؤال کردند اصحاب شما چگونه می باشند؟ حضرت شرح داد، همین شخص گفت پس از علی چرا اسم نبردی؟ فرمود آخر شما سؤالتان از اصحاب من بود، از خود من که نبود! علی نفس من است! این گونه بود، آن وقت این را آمدند انکار کردند! (5) این است که این روزها گفتند ذکر و دعا مستحب است؛ اگر این کارها و احیای شما بزرگواران نباشد، فراموش می شود! اصلاً دنیا جای بدلی سازی است، این جا بازار بدلی سازی است، از توحید گرفته تا ایمان؛ یکی می گوید من خدایم: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾. (6) یکی می گوید من پیغمبرم، آمار متنبّیان کمتر از انبیا نیست! یکی می گوید من امامم که سقیفه را به جای غدیر می نشاند. یکی می گوید من عالمم، جزء مشایخ سوء است و جزء علما قرار می گیرد. یکی منافق است و می گوید من مؤمن هستم. این دنیا کارگاه بدلی سازی است؛ لذا آدم باید حواسش جمع باشد. بنابراین فرمود درست است که باید از اهل بیت از «اولوا الامر» اطاعت کنید، امّا قلّه آن این است که براساس دوستی اینها باشد.

ص: 50


1- انعام/سوره6، آیه32.
2- نفحات الازهار فی خلاصه عبقات الانوار، السیدعلی الحسینی المیلانی، ج20، ص268.
3- آل عمران/سوره3، آیه61.
4- الامالی، الشیخ الصدوق، ص95.
5- مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص58.
6- قصص/سوره28، آیه38.

توصیه قرآن به «اصل» بودن محبت اهل بیت در میان محبوب های انسان

در بخشی از آیات دارد که مؤمنان کسانی هستند که با غیر مؤمن رابطه دوستی ندارند؛ در سوره مبارکه «مجادله» هست و بخشی دیگر هم در سوره مبارکه «توبه» هست. در سوره «مجادله» فرمود: ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ﴾ (1) این وضع و معنایش روشن و تا حدودی واضح است؛ امّا در سوره مبارکه «توبه» آیه 24 فرمود شما دوستتان باید مشخص باشد که کیست: ﴿قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَ أَبْنَاؤُکُمْ وَ إِخْوَانُکُمْ وَ أَزْوَاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْکُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا﴾؛ شما محبوب هایی دارید، زن و فرزند و زندگیتان نزد شما محبوب است، باید پیغمبر محبوب تر باشد! کسانی که نظیر پیغمبر هستند؛ یعنی اهل بیت باید محبوب تر باشند؛ یعنی آدم علی و اولاد علی را بیشتر از خودش دوست داشته باشد؛ این همان بحث تحلیلی است که ظرف این کلمهٴ «فی»، ظرف مستقر است، نه ظرف لغو «الا المودّه الکائنَه المستقره فی علیٍ و اولاده»؛ ظرف، ظرف لغو نیست که برای مودّت مفعول با واسطه باشد، پس «الا المودّه الکائنه المستقره فی اهل البیت»، نه «الا المودّه فی اهل البیت» که مفعول مع الواسطه شود. اگر این مودّت و دوستی آن جا مستقر است و چشمه آن جاست، اگر کسی بخواهد به خودش علاقه مند باشد باید از آن جا ارتباط بگیرد، پس معلوم می شود آن اصل است. این آیه فرمود که شما خودتان را، زن و بچه تان را، مال و مسکن خود را دوست دارید، اینها را بیشتر دوست دارید یا علی و اولاد علی را ؟ یا خدا و پیغمبر را؟ آن باید اصل باشد! اگر آن اصل است، این می شود فرع، زیرا ما دو اصل که نداریم؛ آن می شود اصل و این می شود فرع؛ اگر به خودت علاقه مندی، از آن جهت که بنده او هستی به او علاقه مندی، همین! اگر به زن و بچه ات، اگر به مال و زندگی خود علاقه مندی، چون حلال تهیه شده و در راه اوست، به او علاقه مند هستی. در بعضی از روایات دارد و «بالصراحه» هم همین را تصریح کردند که شما باید حواستان باشد، خودتان را بهتر دوست دارید یا پیغمبر را؟ خودت را بهتر دوست داری یا علی و اولاد علی را؟ نمی شود گفت که این دو همتای هم هستند، زیرا دو چشمه که نداریم! «الاّ الموده فی القربیٰ، الاّ الموده فی النفس»، این گونه که نیست. یک مودّت است و جایش هم مستقر است؛ یک چشمه است و جایش هم مستقر است، این را باید حواسمان جمع باشد! اگر هم به این جا نرسیدیم، چند قطره اشک بریزیم که چرا به این جا نرسیدیم!؟ ولی از نظر علمی حرف این است که ما دو اصل نداریم که هم به خودمان علاقه مند باشیم و هم به علی و اولاد علی، این نمی شود؛ یک محبّت داریم! خدا فرمود نه انسان دو دل دارد، نه در یک دل دو تا محبّت جا می گیرد؛ بخشی از این را در سوره مبارکه «احزاب» فرمود: ﴿مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ﴾؛ (2) ما برای انسان که دو دل نیافریدیم؛ یعنی دو چشمه و دو منبع نیست: ﴿مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ﴾، یک قلب و منبع دارد که این جا هم جای علی و اولاد علی است، آن وقت این می تواند شعبه های فرعی پیدا کند؛ به خودش علاقه مند شود، به زن و بچه اش علاقه مند شود، برای اینکه در راه آنها هستند. غرض این است که یک وقت می فرماید: ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ﴾، این یک راه و اصل کلّی است که شامل سه قسمت است: یک قسمت می فرماید اطاعت اینها باید در مدار مودّت و محبّت باشد؛ اطاعت از ذات اقدس الهی هم همین طور است؛ یک اصل کلّی است که خدا را اطاعت کنید، بعد این اصل کلّی زیر مجموعه آن سه قسم است، یک عدّه «خَوْفاً مِنَ النَّار» یک عدّه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّه» «و یک عدّه هم «حبّاً»، گاهی می فرماید: ﴿اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ﴾ (3) که این یک راه است؛ گاهی می فرماید: ﴿فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ﴾ (4) نه ﴿نِعْمَتِیَ﴾! این آیه با آن آیه خیلی فرق دارد، آن جمله ای که می گوید: ﴿اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ﴾، این یا خوف زوال است یا شوق به بقا، این دو گروه است. امّا ﴿فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ﴾، نه اینکه شما شاکر باشید تا من نعمت شما را اضافه کنم؛ به یاد من باشید، من به یاد شما هستم! این مرحله سوم است این می شود «أَفْضَلُ فَرْدَیِ الْوَاجِب».

ص: 51


1- مجادله/سوره58، آیه22.
2- احزاب/سوره33، آیه4.
3- بقره/سوره2، آیه40.
4- بقره/سوره2، آیه152.

سرّ «اصیل» بودن محبت اهل بیت در میان محبوب های دیگر

پرسش: آیا انسان می تواند قدر متوسط را داشته باشد؟ پاسخ: نه، این دارد که کدام «أحب» است؟ گرچه در تعبیرات ﴿مَنْ أَظْلَمُ﴾ گذشت که نفی «أظلم» بودن مستلزم اثبات «أظلم» بودن نیست، در این آیه دارد: ﴿مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ﴾، (1) چه کسی از این شخصی که جلوی معبد مردم را می گیرد «أظلم» است؟ قبلاً تفسیر شده بود که این آیه درصدد «أظلم» بودن این شخص نیست، بلکه در صدد نفی «أظلم» بودن غیر است؛ یعنی غیر از این کسی که جلوی مسجد را می گیرد «أظلم» نیست، ممکن است مساوی این باشد؛ ولی بزرگان دیگر می گویند، اصلاً این جمله برای همین گفته شد که ثابت کند این «أظلم» است: ﴿مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ﴾؛ یعنی این شخص «أظلم» است، این جا هم دارد که اگر این «أحب» باشد، خطر شما را تعقیب می کند؛ یعنی این نباید «أحب» باشد، بلکه «أحب» دیگری است؛ محبوب تر از همه، خدا و پیغمبر و اهل بیت هستند و این «اصل» است، برای اینکه نه ما دو قلب داریم و نه در یک قلب دو محبّت «بالاصل» می گنجد. محبّت «بالاصل»، یعنی این «بالذات» اصیل است. «بالذات» اصیل است یعنی چه؟ یعنی کاری به خدا و پیغمبر ندارد، این ذاتاً محبوب است و این را قرآن یقیناً نفی می کند. این چنین نیست که ما «بالاصاله» به خودمان علاقه مند باشیم و به علی و اولاد علی هم «بالاصاله» علاقه مند باشیم. آن وقت دو «بالاصل» یعنی چه؟ اینکه با توحید سازگار نیست! ما باید در عبادت خدا موحّد باشیم، در اطاعت از پیغمبر موحّد باشیم و در اطاعت از اهل بیت هم موحّد باشیم؛ هم خودمان و هم علی و اولاد علی «بالاصل» باشد که فرض ندارد. بنابراین این آیه سوره مبارکه «توبه» می گوید دو «بالاصل» نداریم و آیه محل بحث دارد که دو «بالاصل» نیست، یک اصل است و یک تبع، آن وقت این درست است و اصلاً امامت معنایش همین است! معنای امامت این نیست که جلو بایستد و ما پشت سر او باشیم! محبّت ما باید پشت سر او باشد، ولایت ما باید پشت سر او باشد، اخلاق ما باید پشت سر او باشد، اعمال ما باید پشت سر او باشید و خود ما هم باید پشت سر او باشیم، اصلاً معنای امامت همین است! نه اینکه ما در مسئله علاقه به خودمان، اصیل و امام خودمان هستیم و در کارها به دنبال او راه می افتیم، این که نیست.

ص: 52


1- بقره/سوره2، آیه114.

وجود بارقه هایی از محبت اهل بیت در اهل سنّت و نمونه آن

مسئلهٴ محبّت که اساس کار است _ و البته اگر کسی در این وادی قدم بگذارد «قُرب فرائض» یا «قُرب نوافل» نصیب او می شود، _ این را به هیچ وجه نمی توانستند انکار کنند، گوشه ها و رقیقه های محبّتی که شیعه ها دارند، نصیب اهل سنّت هم شده است. یک حرف لطیفی زمخشری در کشّاف (1) دارد، همان حرف را فخر رازی نقل کرده، بعد می گوید امام ما شافعی هم در همین وادی ها حرکت می کند که آن مسئله حُبّ است. اینها اطاعت و ولایت و امامت به آن معنا را متأسفانه محروم هستند؛ ولی محبّت علی و اولاد علی را اصل می دانند. گرچه زمخشری در کشّاف حرف او اصل است یعنی امام رازی از او نقل می کند، ولی چون فخر رازی اضافاتی بر فرمایشات جناب زمخشری دارد، ما این عبارت ها را تبرّکاً که مربوط به اهل بیت(علیهم السلام) است از روی کتاب فخر رازی می خوانیم، چون ایشان می گوید این حرف هایی که زمخشری گفته را ما هم می گوییم و چون خود امام رازی از نظر کلامی اشعری و از نظر فقهی شافعی است و امام اینها هم شافعی است؛ امام ما شافعی هم همین حرف را دارد، بعد می گوید اگر محبّت علی و اولاد علی «رَفض» است من رافضی هستم و معتقدم که در تشهّد همان طوری که درود بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، درود بر اهل بیت هم باید باشد. فخر رازی در مجلّد ششم _ این مجلّد سه جلد را به همراه دارد _ صفحه 595 در ذیل آیه «شوری» که آیه محل بحث است، این ﴿إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ را از زمخشری به این صورت نقل می کند: «نقل صاحب الکشاف عن النبی صلی اللّه علیه و سلّم أنه قال: من مات علی حب آل محمد مات شهیدا ألا و من مات علی حب آل محمد مات مغفورا له ألا و من مات علی حب آل محمد مات تائبا، ألا و من مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الإیمان، ألا و من مات علی حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنه ثم منکر و نکیر ألا و من مات علی حب آل محمد یزف إلی الجنه کما تزف العروس إلی بیت زوجها، ألا و من مات علی حب آل محمد فتح له فی قبره بابان إلی الجنه، ألا و من مات علی حب آل محمد جعل اللّه قبره مزار ملائکه الرحمه»، تنها این نیست که حالا مؤمنین به وادی می روند، ملائکه رحمت به زیارت قبر مؤمن می آیند، اینها را دشمن دارد نقل می کند! «ألا و من مات علی حب آل محمد مات علی السنه و الجماعه، ألا و من مات علی بغض آل محمد جاء یوم القیامه مکتوبا بین عینیه آیس من رحمه اللّه، ألا و من مات علی بغض آل محمد مات کافرا، ألا و من مات علی بغض آل محمد لم یشم رائحه الجنه »؛ بوی بهشت را دشمن علی و اولاد علی استشمام نمی کند: «هذا هو الذی رواه صاحب الکشّاف»، در کشّاف است هم که مطالعه کنید، همین حرف ها را دارد.

ص: 53


1- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص220.

اجتهاد فخر رازی از روایت بر آل پیامبر بودن علی و فاطمه و حسنین(علیهم السلام)

فخر رازی می گوید: «و أنا أقول: آل محمد صلی اللّه علیه و سلّم هم الذین یؤول أمرهم إلیه فکل من کان أمرهم إلیه أشد و أکمل کانوا هم الآل»، حالا از این به بعد اجتهاد در مقابل نص است «و لا شک أن فاطمه و علیا و الحسن و الحسین کان التعلق بینهم و بین رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلّم أشد التعلقات و هذا کالمعلوم بالنقل المتواتر فوجب أن یکونوا هم الآل» تا این جا هم حرف صحیحی است. «و أیضا اختلف الناس فی الآل فقیل هم الأقارب و قیل هم أمته، فإن حملناه علی القرابه فهم الآل»، اگر منظور از آل «أقربا» باشد، یقیناً علی و اولاد علی جزء آل هستند، برای اینکه «أَقْرَبَ النَّاس» هستند. «و إن حملناه علی الأمه الذین قبلوا دعوته فهم أیضا آل»، اگر بگوییم منظور از «آل» امت پیغمبر است، اینها هم امت پیغمبر هستند و یقیناً «آل» هستند، پس علی و اولاد علی یقیناً «آل» هستند. «فثبت علی جمیع التقدیرات هم الآل»، به هر تفصیلی که ما «آل» را معنا کنیم، علی و اولاد علی داخل هستند. «و أما غیرهم فهل یدخلون تحت لفظ الآل فمختلف فیه و روی صاحب الکشّاف: أنه لما نزلت هذه الآیه قیل یا رسول اللّه من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودّتهم»؟ اینها چه کسانی هستند؟ «فقال علی و فاطمه و ابناهما». این سؤال و آن هم پاسخ ها.

نتیجه گیری فخر رازی از روایت بر وجوب محبت به اهل بیت(علیهم السلام)

«فثبت أن هؤلاء الأربعه أقارب النبی صلی اللّه علیه و سلّم و إذا ثبت هذا وجب أن یکونوا مخصوصین بمزید التعظیم و یدل علیه وجوه: الأول: قوله تعالی: ﴿إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی﴾ و وجه الاستدلال به ما سبق، الثانی: لا شک أن النبی صلی اللّه علیه و سلّم کان یحب فاطمه علیها السلام، قال صلی اللّه علیه و سلّم: فاطمه بضعه منّی یؤذینی ما یؤذیها و ثبت بالنقل المتواتر عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم أنه کان یحب علیا و الحسن و الحسین و إذا ثبت ذلک وجب علی کل الأمه مثله لقوله»، چرا؟ «لقوله ﴿وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ﴾ و لقوله تعالی: ﴿فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ﴾ و لقوله ﴿قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ﴾ و لقوله سبحانه ﴿لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ﴾، الثالث: أن الدعاء للآل منصب عظیم و لذلک جعل هذا الدعاء خاتمه التشهد فی الصلاه و هو قوله»؛ در نماز باید این گونه بگوییم: «اللّهم صل علی محمد و علی آل محمد و أرحم محمدا و آل محمد»، بعد دارد: «و هذا التعظیم لم یوجد فی حق غیر الآل، فکل ذلک یدل علی أن حب آل محمد واجب»، بعد خودش چون شافعی است، می گوید: «و قال الشافعی رضی اللّه عنه»: یا راکبا قف بالمحصب من منی ٭٭٭ و اهتف بساکن خیفها و الناهض سحرا إذا فاض الحجیج إلی منی ٭٭٭ فیضا کما نظم الفرات الفائض إن کان رفضا حب آل محمد ٭٭٭ فلیشهد الثقلان أنی رافضی.

ص: 54

تفسیر آیات 23 تا 26 سوره شوری 94/07/14

موضوع: تفسیر آیات 23 تا 26 سوره شوری

﴿ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (2٤) وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (25) وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ یَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ وَ الْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ (26)﴾

سؤال در آیهٴ اجر رسالت، تألیفی از درخواست و توبیخ

در سوره مبارکه «شوریٰ» که سخن از مودّت اهل بیت(علیهم السلام) مطرح شد، تأویل به سؤال در آیه مأخوذ شد که ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾. در بحث های سابق ملاحظه فرمودید که سؤال سه قسم است: یک قسم استفهامی است که کسی سؤال می کند و مطلبی را می خواهد بفهمد؛ مانند ﴿فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ﴾ (1) و ﴿وَ اسْأَلِ الْقَرْیَهَ﴾ (2) که از سنخ سؤال استفهامی است؛ سائل مطلبی را از مسئول می پرسد تا چیزی را بفهمد؛ این سؤال، سؤال استفهامی است. قسم دوم: سؤال استعطائی است که سائل نیازمند است و کمبودی دارد، چیزی را از مسئول طلب می کند و عطا می خواهد؛ نظیر اینکه فرمود: ﴿فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ﴾؛ (3) به سائلان چیزی عطا کنید و مردم متّقی کسانی هستند که سائل ها در اموال اینها حقّی دارند که این سؤال استعطائی است؛ مثل ﴿یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾؛ (4) تمام موجودات آسمان و زمین از خدا درخواست دارند که این سؤال، سؤال استعطائی است. قسم سوم: سؤال توبیخی است که فرمود: ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ﴾؛ (5) اینها را بازداشت کنید، چون اینها زیر سؤال می باشند. یا در سوره مبارکه «اعراف» و مانند آن فرمود: ﴿فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ﴾؛ (6) همه مسئول می باشند! مسئول هستند، یعنی سؤال توبیخی! از اینها سؤال می کنیم؛ منتها درباره «مُرسلین» سبک دیگری است و درباره افراد عادی هم سبکی دیگر. این ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ﴾ سؤال توبیخی است، اینکه می گویند فلان وزیر مورد سؤال قرار گرفت؛ یعنی سؤال توبیخی و سؤال اعتراض آمیز. این بیان سه قسم سؤال بود. اینکه فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، از آن جهت که درخواست است، یک سؤال استعطائی است و از آن جهت با استحقاق همراه است که اگر به این سؤال پاسخ مثبت ندهند مورد توبیخ هستند، این سؤال می شود سؤالِ توبیخی. بنابراین این ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ از سنخ ﴿فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ﴾ نیست، از سنخ ﴿یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ نیست، از سنخ ﴿فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ﴾ نیست یا از سنخ ﴿وَ اسْأَلِ الْقَرْیَهَ﴾ نیست، سؤالی مؤلَّفِ از درخواست و توبیخ است، برای اینکه أجر است؛ وقتی که فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾؛ یعنی شما بدهکارید، حقی از ما بر عهدهٴ شماست که باید اَدا کنید. بنابراین این یک سؤال تألیفی و ترکیبی است که از آن قسم چهارمی از سؤال به دست می آید.

ص: 55


1- نحل/سوره16، آیه43.
2- یوسف/سوره12، آیه82.
3- معارج/سوره70، آیه24 و 25.
4- الرحمن/سوره55، آیه29.
5- صافات/سوره37، آیه24.
6- اعراف/سوره7، آیه6.

چگونگی تحقق مودّت به اهل بیت با توجه به امر قلبی بودن آن

عمده آن است که فرمود مودّت اینها را ما می خواهیم و مستحضرید که مودّت یک امر قلبی است؛ اگر یک امر قلبی مورد تکلیف قرار گرفت؛ یعنی مبادی آن را باید فراهم کنیم. یک وقت است که تکلیف به خود مال هست، پس اعطای مال فعل است: ﴿فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ٭ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ﴾ که در این صورت باید مال را اعطا کنید. دربارهٴ زکات و خمس فرمود إعطا کنید، زیرا «سائلین» و «ابن سبیل» و مانند اینها در مال شما حق دارند، پس باید اعطا کنید؛ اینها فعل است و فعل هم فعل اختیاری است که انسانِ مختار می تواند این کار را انجام بدهد؛ امّا مودّت یک امر قلبی است و امر قلبی هم مبادی می خواهد که قرآن کریم مبادی و ادلّه آن را فراهم کرده، فرمود شما باید به اینها علاقه مند باشید و راه علاقه مند شدن به اینها هم معرفت به اینهاست. اگر کسی به اینها دل ببندد و معرفت اینها را پیدا کند یقیناً علاقه مند می شود، برای اینکه اینها عدل و عقل را به جهان عرضه کردند؛ وقتی خود عقلانیت و عدل مورد علاقه باشد، مبدأ عقلانیت و عدالت یقیناً محبوب انسان هستند، آن گاه برخی ها کار انجام می دهند تا اینها را بشناسند، برخی ها اینها را می شناسند و کار را بر اساس محبّت انجام می دهند؛ همین سؤال درباره توحید هم هست. درباره توحید الهی که شما خدا را دوست دارید، خدا را باید دوست داشته باشید و خدا را باید «حُبّاً» عبادت کنید، این سؤال آن جا هم هست که محبّت یک امر نفسانی است و در اختیار انسان نیست! پاسخ این است که امر نفسانی است، چون مبادی ارادی دارد در اختیار انسان است و انسان می تواند این محبّت را کسب کند. در اوایل امر، انسان اطاعت می کند تا به محبّت برسد، در پایان امر چون محبّت دارد، محبّانه این کار را انجام می دهد و توقعی هم ندارد؛ اول این کارها را انجام می دهد و یک اجر میانی طلب می کند، وقتی به مقام محبّت رسیده است، از آن به بعد محبّانه کار انجام می دهد. وقتی به وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند که خدای سبحان این همه محبّت و نعمت را نسبت به شما روا داشت، چرا این قدر بی تابانه عبادت می کنید؟ فرمود: «أَ لَا أَکُونُ عَبْداً شَکُورا»؛ (1) درست است که خدا محبّت کرده است؛ ولی من نباید بنده شاکر باشم! از آن به بعد «شاکراً» عبادت می کند، نه اینکه أجر طلب کند، وقتی اطاعت برای او ملکه شد، براساس محبّت و شکر اطاعت می کند.

ص: 56


1- الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص95، ط اسلامی.

أجر امامت، بدهکاری دوم مؤمنین به اهل بیت(علیهم السلام)

مطلب بعدی آن است که درباره اهل بیت(علیهم السلام) ما دو أجر بدهکاریم: یکی أجر نبوّت و دیگری أجر امامت است. به همان دلیلی که ما در برابر پیامبر أجر رسالت باید بپردازیم، به همان دلیل درباره ائمه(علیهم السلام) هم أجر امامت باید بپردازیم. ما چرا درباره پیغمبر باید أجر بپردازیم؟ برای اینکه او معلم کتاب و حکمت است، مربی نفوس است، مزکّی نفوس است، ما را به حقیقت آشنا می کند و صراط مستقیم را نشان می دهد که همین کارها را «باذن الله» بعد از او جانشینان او هم انجام می دهند، گرچه او اصل است و جانشینان او به تبع او هستند، امّا خود پیغمبر هم اصل نیست؛ اصل هدایت الهی، توحید الهی و توفیق الهی است. اگر ذات اقدس الهی اصل است و خلیفه او از ما أجر می خواهد، پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم اصل است و خلیفه او هم از ما أجر می خواهد؛ لذا فرمود شما بدهکارید!

تبیین دو گونه پاداش الهی به مؤمنین دارای کار خیر

مطلب دیگر این است که اگر کسی به راه بیفتد؛ در محکمه، خدای سبحان یک حکم با او دارد و در حین عمل یک حکم دیگر. اگر کسی در محکمه عمل خیر را بیاورد ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ﴾ (1) _ نه «مَنْ فَعَلَ الْحَسَنَه» _ در محکمه دست او پُر باشد. یک وقت است که کسی کار خَیر انجام می دهد، بعد اوضاع را به هم می زند، این شخص نه، چون او حُسن عاقبت ندارد؛ امّا یک وقت است که کسی کار خیر انجام می دهد و آن را هم حفظ می کند، آن را به کسی نگفت، کار خیر را پژمرده هم نکرد و در قیامت وقتی به محکمه می رسد، با دست پُر می آید: ﴿جَاءَ بِالْحَسَنَهِ﴾، نه «فَعَلَ الْحَسَنَه»! گفتند اگر کسی کار خیر انجام داد _ معاذ الله _ ریا بود که این خیر نیست، اول آن «وقع باطلاً». بعداً این عمل را بازگو کرد و از آن لذّت برد، نه «تشویقاً للغیر»، بلکه برای لذّت بردن بازگو کرد، در روایات دارد که چرا کار خیری که انجام دادید این قدر می گویید؟ اگر برای تشویق و هدایت مردم است که خیر روی خیر است؛ اگر چنین نیست، برای این است که خودتان لذّت ببرید، ولو عمل را باطل نمی کند، تعبیر روایت این است؛ مثل اینکه شما یک گُل را هر بار دست به آن بزنید، چند بار که این برگ گل را دست زدید پژمرده می شود، چه داعی دارید که بگویید؟ یک وقت است که می خواهید این راه را به دیگران یاد بدهید، آن حسنه روی حسنه است؛ امّا یک وقت است که می خواهید از این کارتان لذّت ببرید، این مثل آن است که این برگ گل را شما برای لذّت دست می زنید، هر بار که لذّت بردید و دست زدید یک مقدار پژمردگی دامن گیر آن می شود، تا اینکه تبدیل به زباله می شود، عمل خیر هم همین طور است! پرسش: ...؟ پاسخ: چرا! أجر را مطرح کرده است، فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ﴾. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، به دستور ذات اقدس الهی، پیغمبر به مردم اعلام کرد؛ خدا فرمود به مردم بگو که من از شما أجر نمی خواهم، مگر مودّت اهل بیت! مودّت هم مبادی اختیاری دارد. پس یک وقت است که کسی کار خیر انجام می دهد و در محکمه الهی آن کار خیر را می آورد، آیات ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ نصیب او می شود؛ امّا یک وقت قبل از اینکه به محکمه برسد، خدا می فرماید همین جا ما توفیق بیشتر عطا می کنیم ﴿مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً﴾؛ «إقْتَرَفَ»، یعنی «إکْتَسَبَ». اگر کسی حَسنه ای را کسب کرد، ما هم اکنون این را چند برابر می کنیم؛ توفیقی می دهیم، وسایل آن را فراهم می کنیم و امکانات بیشتری به او می دهیم. پس دو کار را ذات اقدس الهی می کند: یکی اینکه در محکمه پاداش و کیفر، چند برابر پاداش می دهد که این برای قیامت است: ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾؛ امّا یک وقت است که کسی وارد کار خیر شد، در همین میدان کار خیر خدا توفیقاتی فراهم می کند که حُسن آن کار بیشتر شود، پس ﴿مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً﴾، خواه در متن کار که توفیق می دهیم آن کار شکوفاتر می شود و هم در مسئله میزان و پاداش ما به او چند برابر پاداش می دهیم.

ص: 57


1- انعام/سوره6، آیه160.

ضرورت مباحث کلامی در حوزه ها به خاطر تحریف آیات ولایت و نمونه آن

ذیل این جمله ﴿مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً﴾ در کتاب های تفسیری اهل سنّت آمده است که این مربوط به خلیفهٴ اول است. (1) سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم علامه امینی را خدا غریق رحمت کند! اینها همشهری بودند، در نجف هر دو با هم تحصیل می کردند و مأنوس هم بودند، ایشان فرمودند که یک وقت مرحوم آقای امینی(رضوان الله تعالی علیه) آمده منزل به من گفت فلانی! من هر وقت فضیلتی درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) به وسیله روایات معتبر پیدا کردم، اطمینان دارم که چنین روایتی هم درباره دیگران هست، طولی هم نمی کشد که پیدا می کنم. هر فضیلتی که واقعاً برای حضرت امیر(علیه السلام) بود، برای دیگران هم جعل کردند. در چنین فضایی، الآن گروهی که متکلم هستند، کار کلامی انجام می دهند و پژوهش کلامی دارند، رسالت سنگین تری دارند.

طرح مباحث کلامی در روز مباهله وظیفه اختصاصی حوزویان

پنج شنبه روز مباهله است، در این روز مباهله یک وظیفه مشترکی همهٴ ما داریم که اگر توفیقی داشته باشیم انجام می دهیم؛ روزه گرفتن هست، آن دعای شریفی که شبیه دعای سحر هست هم در روز مباهله است: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ»، (2) مقداری از دعای سحر بیشتر و لطیف تر هست، ترجیع بندی در دعای مباهله، یعنی روز بیست و چهارم «ذی الحجه» است که آن ترجیع بند در دعای سحر نیست. این دعایی که برای روز بیست و چهارم است که _ إن شاءالله _ می خوانید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلَالِکَ بِأَجَلِّهِ وَ کُلُّ جَلَالِکَ جَلِیلٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِجَلَالِکَ کُلِّهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَمَالِکَ بِأَجْمَلِهِ وَ کُلُّ جَمَالِکَ جَمِیلٌ» که تا آخر هست، بعضی از کلمات اضافه هست و یک ترجیع بند لطیفی در دعای بیست و چهارم «ذی الحجه» هست که در دعای سحر نیست؛ اینها کارهای عادی است و خیلی مهم نیست؛ امّا اساس مباهله که یک کار کلامی است، ولایت و عظمت حضرت امیر را ثابت می کند. روز روشن بود! این نصارای نجران یک طرف و طرف دیگر وجود مبارک حضرت پیغمبر، حضرت امیر را، حضرت زهرا(سلام الله علیهما) با امام حسن و امام حسین(علیهم الصلاه و علیهم السلام) را، روز روشن این چند نفر را آوردند! یکی از مهم ترین یا مهم ترین کتاب کلامیِ اهل سنّت که فعلاً در دسترس است همان المغنی قاضی عبدالجبار است که این بیست جلد است؛ منتها شش جلد آن در دسترس نیست و مابقی هم مکرّر چاپ شده است، جلد بیستم آن مربوط به امامت، جریان حضرت امیر، جریان سقیفه و امثال آنهاست. قاضی عبد الجبار یک انسان شاخصی است، کتاب المغنی هم جزء مهم ترین کتاب های کلامی اهل سنت است که کتاب شاخصی است. همین قاضی عبدالجبار، در همین المغنی می گوید: بعضی از شیوخ ما «بالصراحه» گفته اند که علی در مباهله نبود، مشکل ما این است. این را متکلمین ما و پژوهشگاه هایی که مربوط به بحث های کلامی است، باید در این زمینه بیشتر کار کنند. اگر چنین کسی یک چنین حرفی می زند و اکثریت اهل اسلام هم با آنها هستند و ما بیست درصد هستیم و آنها هشتاد درصد می باشند، کتاب های اصلی آنها هم می گویند علی نبود، به هر حال این بحث ها باید در کتاب های کلامی بیاید. کلام باید به عنوان یک درس رسمی در حوزه ها مطرح شود! این جلد بیستم المغنی صفحه 142 که دلیل قرآنی را به عنوان ولایت ذکر می کند، قاضی عبدالجبار می گوید: «و ربما تعلق بآیات المباهله و أنها لما نزلت جَمَع» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «علیا و فاطمه و الحسن و الحسین و ان ذلک یدل علی انه الافضل»؛ وجود مبارک حضرت امیر أفضل است، «و ذلک یقتضی انه بالامامه أحق و لابد ان یکون المراد بقوله ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُم﴾» که حضرت امیر باشد «و لا یجوز ان نجعله من نفسه و الا یطلبه من فضله»، این عین آن حضرت نیست، «تالی تلو» آن حضرت نیست، البته نسبت به دیگران أفضل است. این حرفی بود که به عنوان استدلال از شیعه ها نقل می کند، بعد خود قاضی عبدالجبار می گوید: «و هذا مثل اول» است «و انه کلام فی التفصیل و نحن نبین ان الامامه قد تکون فی من لیس بافضل»؛ ممکن است دو نفر باشند که یکی أفضل باشد و دیگری غیر أفضل و آن غیر أفضل امام باشد. پس دو مطلب است یکی اینکه این مربوط به امامت نیست، مربوط به فضیلت است؛ دوم اینکه فضیلت غیر از امامت است، ممکن است دو نفر باشند که یکی أفضل و دیگری غیر أفضل و آن که غیر أفضل است امام شود، برای اینکه همان حُسن و قُبح عقلی به آن معنا را درک نکردند. بعد دارد که «و فی شیوخنا من ذکر ان اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله»؛ (3) یعنی چه؟! پس این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ برای کیست؟! وجود مبارک زهرا(سلام الله علیها) هست که ﴿نِسَاءَنَا﴾ شامل ایشان می شود، حسنین(سلام الله علیهما) هستند که ﴿أَبْنَاءَنَا﴾ شامل آنها می شود، این ﴿أَنْفُسَنَا﴾ کیست؟ ما با چنین دردی روبه رو هستیم! او گفته و میلیون ها نفر هم قبول کردند. آن علمی که باید در حوزه شکوفا شود و شکوفا کند و این حرف ها را تبیین کند علم کلام است که متأسّفانه کم است. بنابراین این چیزی نیست که آدم بگوید برای ما روشن است و برای آنها هم روشن باشد، آنها صریحاً انکار می کنند! اصلاً دنیا جای این کارهاست!

ص: 58


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص596.
2- اقبال الاعمال(ط-القدیمه)، السیدبن طاووس، ج 1، ص33.
3- نفحات الازهار فی خلاصه عبقات الانوار، السیدعلی الحسینی المیلانی، ج20، ص268.

عاِلم به زمان بودن راز ماندگاری شیخ طوسی ها

از آن طرف شما نگاه کنید، مانند مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) که می بینید اینها هزار سال می مانند، برای این است که مرد روز هستند و آن روز فهمیدند که چه کار باید کنند! هم فقه کار کردند، هم اصول کار کردند، هم تفسیر کار کردند، هم کلام کار کردند و هم حدیث کار کردند. دو کتاب از «کتب أربعه» را همین شیخ طوسی نوشته است، تفسیر چند جلدی را هم که نوشته، حدیث هم که همان دو «کتب أربعه» بود و نوشته، فقه هم نوشته، کلام این تلخیص الشافی را او نوشته است. اینکه می بینید اینها هزار سال می مانند به این علت است! روزی حداقل ده هزار نفر می گویند: «قال الشیخ رحمه الله»، این کم نیست! درباره شیخ طوسی آنها که بحث تفسیری دارند، آنها که بحث در تهذیب و استبصار دارند، آنها که بحث مبسوط و نهایه دارند، آنها که بحث های ذریعه و عُدّه و اینها دارند، می گویند: «قال الشیخ رحمه الله»، حداقل ده هزار نفر در روز در حوزه های علمی شیعه می گویند شیخ طوسی(رحمه الله) چنین گفت، این اوج فضیلت است، این کم نیست! خیلی ها در زمان حیاتشان مُردند! بر فرض کسی بمیرد، سال اول یا سال دوم فاتحه ای بخوانند، امّا کسی هزار سال بمیرد و در هر روز هم ده هزار نفر بگویند: «رحمه الله» چنین فرمود؟! این شدنی است! اینها که نه امام بودند و نه امامزاده. ما و شما آقایان باید بدانیم باسواد شدن گناه کبیره نیست و این هم که در دسترس خیلی ها هست، این را هم نمی گویند سواد! اگر کسی حرف تازه نیاورد که باسواد نیست! این چیزی که در دسترس همه هست، این فضل و سواد نیست! آن چیزی که گفته نشد را باید آدم بگوید و آن هم برای شما مقدور است. بنابراین اگر ما این را فریاد نزنیم اینها صریحاً در کتابشان می گویند که علی نبود!

ص: 59

فریاد شیخ طوسی ها بر عظمت و ولایت علی(علیه السلام) و نمونه آن

ما این جا باید فریاد بزنیم تا دیگران بشنوند، این فریاد را شیخ طوسی زد. شیخ طوسی در همان تلخیص الشافی عظمت و جلال حضرت امیر را ذکر کرد. آنجا دارد یک وقت در محضر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عدّه ای بودند، یکی از اصحاب یا دیگری، از این سرشناس های معروف _ که حالا لازم نیست اسم او برده شود _ به حضرت عرض کرد اصحاب شما در چه حالتی هستند؟ نظر شما درباره صحابه چیست؟ وجود مبارک پیغمبر نظرشان را درباره صحابه ذکر کردند. این شخص اصرار داشت و تعمدی داشت که ببیند نظر حضرت درباره حضرت علی(علیه السلام) چیست، به پیغمبر عرض کرد که چطور نام علی را نبردی؟ فرمود آخر سؤال تو درباره اصحاب بود، سؤال تو درباره نفس من که نبود، علی نفس من است، تو سؤال خود را عوض بکن، من هم جواب می دهم، حالا جا دارد که ما بگوییم شیخ طوسی(سلام الله علیه)! این إحیا کرد! فرمود تو درباره اصحاب سؤال کردی، تو درباره نفس من که سؤال نکردی، علی نفس من است! این منظور داشت که ببیند پیغمبر درباره حضرت امیر چه می گوید، پیغمبر هم این طور جواب داد. عمداً نام علی را نبرد تا او بپرسد که من که گفتم نظر شما درباره اصحاب چیست، بگوید که چرا درباره علی سخن نگفتی؟ حضرت فرمود تو از اصحاب سؤال کردی، تو از نفس من که سؤال نکردی، علی نفس من است! همین شیخ طوسی این حدیث را در بحث مباهله تلخیص الشافی نقل کرده است. (1)

ص: 60


1- مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص58.

فریاد ولایت علی زدن وظیفه اختصاصی حوزویان در روز مباهله

بنابراین اگر گفتند بیست و چهارم «ذی الحجّه» روز مباهله است، ما هم روزه بگیریم و عوام هم روزه بگیرد، این که کار حوزه نشد! ما باید فریاد بزنیم که علی در مباهله بود، باید فریاد بزنیم اینکه می گوید: «شیوخنا من ذکر عن اصحاب الآثار أن علیا علیه السلام لم یکن فی المباهله» دروغ است، کار امینی را باید انجام بدهیم! پرسش: چرا علما ساکت شدند؟ پاسخ: ساکت نشدند، اینها گفتند! حالا یا زندان رفتند یا کشته شدند یا شهید شدند؛ شهید اول شد، شهید دوم شد و شهید سوم شد! به وسیله اینها به ما رسید. این شیخ طوسی ها، این علامه حلی ها! حتی یک عدّه درباره علامه آن همه اهانت ها را کردند! به وسیله همین ها به ما رسید! کتابخانه اینها را آتش زدند و اینها را از بغداد فراری دادند! همین شیخ طوسی، کتابخانه او را مگر آتش نزدند؟ بعد از هزار سال، وقتی کنگره هزاره شیخ طوسی را در مشهد گرفتند، برخی از علمای سنّت گفتند به شما پیشنهاد می دهیم که درباره شیخ طوسی نگویید: «شیخ الطایفه»، وقتی می گویید: «شیخ الطایفه» یعنی «شیخ الطایفه الامامیه»، بگویید «شیخ الاسلام» که ما هم در این فضیلت شریک باشیم، آن هم بعد از هزار سال! کتابخانه او را آتش زدند، او را از بغداد وادار کردند که فرار کند بیاید نجف، این خطرها بود. بنابراین حرف تازه در عالم فراوان است، مگر علم همین است که تمام شد؟! حرف تازه فراوان است! علم فراوان است! این قدر علوم ریخته است که حدّ و حصر ندارد! ما اگر گفته های دیگران را بخواهیم بازخوانی کنیم، این سواد نیست! حداقل حق اهل بیت را باید اَدا کنیم و آن حداقل این است که علی در مباهله بود، به منزله نفس پیغمبر است، (1) پیغمبر که نمی تواند خودش را دعوت کند! ﴿نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُم﴾؛ یعنی ما خودمان را دعوت کنیم؟ یا کسانی را دعوت کنیم که به منزلهٴ خود ماست؟ این یقیناً می شود حضرت امیر!

ص: 61


1- الامالی، الشیخ الصدوق، ص95.

ضرورت برپایی همایش ها در پاسداشت آیات ولایت از تحریف

بنابراین اگر گفتند روز مباهله یک کنگره لازم است، یک همایش لازم است، یک جشن لازم است، یک برهان علمی لازم است، یک مقالت لازم است، یک سخنرانی لازم است که معلوم شود که ما بدهکاریم! فرمود شما بدهکارید و من اجرم را از شما می خواهم: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾. ما بخواهیم أجرمان را بدهیم، چه کار کنیم؟ یعنی همان لیالی قدر عزاداری کنیم؟ این أجر حضرت است؟ یا دو أجر را بدهکاریم؟! فرمود أجرمان را باید بدهید! اینها محبوب ما هستند، ما اول اطاعت می کنیم تا به حُبّ آنها برسیم، بعد وقتی به حُبّ آنها رسیدیم، براساس حُبّ عملِ صالح از ما صادر می شود، وگرنه دیر بجنبید همین ﴿وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً﴾ را می گویند درباره خلیفه اول است و دیر بجنبید می گویند: ﴿أَنْفُسَنَا﴾ علی(علیه السلام) را شامل نمی شود. هر دو را گفتند! این قضیه، قضیه جزئی نبود، شب تار نبود، یک روز روشن بود، صحنه مدینه بود و همه هم دیدند که آنها آمدند و وجود مبارک هم با همین چهار نفر بود که جمعاً پنج نفر شدند؛ قرار قبلی هم بود، آنها آمدند برای مبارزه و مناظره و برای گفتگو آمده بودند، همه شان حضور داشتند، یک چیز مخفی نبود که در منزل پیغمبر باشد، جریان علنی بود. وقتی جریان علنی باشد، در یک چنین کتابی؛ یعنی قاضی عبدالجبار بگوید بعضی از مشایخ ما می گویند که علی(علیه السلام) نبود، آن بیچاره ها که دسترسی به این مبانی ندارند، چه درمی آید؟ قدرت هم که در دست اینها بود.

تحلیل علامه طباطبایی(ره) بر نقش منافقین مدینه در تحریف آیات ولایت

ص: 62

این بیانی حضرت امیر را سیدنا الاستاد خوب شرح کرد. وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا»، (1) این در نهج البلاغه هست؛ یعنی هر جا قدرت است، مردم هم آن جا حضور دارند. این حرفی که جناب سعدی دارد که «النّاس عَلیٰ دِین مُلُوکِهِم» این برگرفته از بیانات نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه است که فرمود: «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا». تحلیل دقیقی که سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی در المیزان دارد، این است که بخش وسیعی از مردم مدینه منافق بودند، به دلیل اینکه در جریان جنگ اُحُد که تقریباً هزار سرباز و نیروی مسلّح حرکت کردند که بیایند در اُحُد، سیصد و اندی در حضور پیغمبر برگشتند! پس یک سوم مردم مدینه منافق بودند! بخش هایی از آیات قرآن کریم درباره نفاق و کوبیدن نفاق است، این منافقین هم دست از هیچ کاری برنداشتند تا توانستند با بیگانه ها رابطه داشتند یا با یهودی های مدینه یا با مشرکان مکه که نامه می نوشتند، پیام می دادند، گزارش می دادند و جاسوسی می کردند؛ در جریان «لیله العقبه» آن جا کمین کردند که شتر حضرت را بِرَمانند که _ خدای ناکرده _ حضرت در درّه بیفتد، تا آن جا هم که این کار را کردند که برقی جهید و حذیفه بود و حضرت فرمود دیدی؟ اینها راشناختی؟ گفت بله شناختم. پَست ترین کار هم که جریان «إفک» بود که اینها دریغ نداشتند؛ یعنی آیه یازدهم به بعد سوره مبارکه «نور»، از این پَست تر و رذل تر که دیگر نیست! اینها خواستند به ناموس پیغمبر اهانت کنند! از این کار هم دست برنداشتند. پس جرم سیاسی کردند، بی عفّتی کردند، خیانت و جاسوسی کردند، این کارها را کردند. تحلیل مرحوم علامه این است که وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت کرد، همه این کارشکنی ها یکجا از بین رفت، دیگر بعد از جریان سقیفه سخن از منافقین نبود! (2) آیا این یک سوم دفعتاً مُردند؟ این طور که نیست، یا همه برگشتند و توبه کردند و مانند سلمان و اباذر شدند، این گونه هم که نیست یا با سقیفه ساخت و سوز کردند «کَما هُوَ الحَق»، چنین شد! بعد از جریان سقیفه ما دیگر در مدینه منافق نداشتیم، کسی با اوّلی درنیفتاد! کسی با دومی در نیفتاد! کسی با سومی در نیفتاد! همه اینها سر کار بودند، «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا».

ص: 63


1- العده، الشیخ الطوسی، ج1، ص90.
2- المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج 19، ص287 و 288.

فریادگری ولایت علی(علیه السلام) بخشی از ادای اجر رسالت

اگر شما فریاد نزنید، برهان اقامه نکنید، این آیه مباهله را تشریح نکنید و فقط به روزه گرفتن و دعاهای روز مباهله اکتفا کنید که این أجر نشد! ما هم واقعاً بدهکاریم! ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، مهم ترین بحث، بحثِ کلامی است و این کارهایی که حداقل مرحوم شیخ طوسی و امثال شیخ کردند، اینها را ما لااقل مطرح کنیم تا در خلال این گفتگوها _ إن شاءالله _ به مطالب برتر برسیم، راه ولایت علی و اولاد علی راه نجات است و راه علم!

تفسیر آیات 23 تا 25 سوره شوری 94/07/15

موضوع: تفسیر آیات 23 تا 25 سوره شوری

﴿ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی وَ مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23) أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (2٤) وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (25)﴾

ص: 64

ناتمامی تفسیر مودّت قربیٰ بر اجرخواهی پیامبر از مشرکان و مردم مدینه

در جریان اجرخواهی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم)، وجوهی در این آیهٴ ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ گفته شد که قسمت مهم آنها در بحث های قبل گذشت؛ برخی ها بر این باور بودند که منظور از مودّت ِ قربیٰ این است که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مشرکان حجاز و قبیله قریش فرمود أجر رسالت من این است که نسبت به اهل بیت من علاقه مند باشید. اشاره شد که این باور تام نیست، برای اینکه اینها مشرک بودند و جزء دشمنان خاندان پیغمبر بودند و دین را قبول نکردند تا أجر بدهکار باشند؛ اگر کافر هستند که دین را نپذیرفتند تا خود را بدهکار ببینند، اگر مسلمان شدند که یقیناً به پیغمبر و اهل پیغمبر ارادتمندند و مودّت دارند، پس درخواست مودّت از مشرکان وجهی ندارد. اگر منظور انصار باشند، قبل از نزول این آیه و مانند آن، انصار محبّت، ارادت و مودّت خود را اعلام کردند، به محضر حضرت رسیدند و از حضرت دعوت کردند که وارد مدینه شود و قرآن کریم هم بر این مطلب صِحّه گذاشته و از مردان مدینه به عظمت یاد کرده است؛ فرمود اینها ﴿یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ﴾؛ اینها علاقه مند به هجرت مهاجران هستند و مهاجران را دوست دارند، چه رسد به شخص پیغمبر! اینها کسانی بودند که ﴿وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ﴾؛ (1) خودشان نیازمند بودند، ولی مهاجران مکّی را بر خودشان مقدم می داشتند، اینها امتحانات خوبی دادند، اینها کسانی بودند که «خصاصهٴ» خود؛ یعنی آنچه مختصات اینها بود و مورد نیاز اینها بود را ایثار می کردند و به مردم مهاجر مکه می دادند، پس نسبت به اینها درست نیست. اگر منظور این باشد که جامعه اسلامی نسبت به أرحام خودشان مودّت داشته باشند، بله صله رحم واجب است؛ ولی این جزء احکام دین هست، این أجر رسالت نیست! همان طوری که نماز واجب است، روزه واجب است، حج و زکات واجب است، صله رحم هم واجب است، این را قبلاً واجب کرده بود، اینکه نمی تواند أجر باشد!

ص: 65


1- حشر/سوره59، آیه9.

تبیین اختلاف شیخ مفید با شیخ صدوق در نوع استثنای آیه مودّت

یک نزاع معروفی بین مرحوم شیخ صدوق و شیخ مفید(رضوان الله تعالی علیهما) هست.

الف: استثنای متصل بودن اجرخواهی پیامبر نزد شیخ صدوق

مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیه) «وفاقاً لعده من الاعلام» نظر شریفشان این است که این استثنا، استثنای متصل است و معنای آیه این است که أجر رسالت من مودّت اهل بیت است؛ یعنی من هیچ أجری نمی خواهم، مگر همین یک أجر. (1)

ب: نقد شیخ مفید بر شیخ صدوق و منقطع دانستن استثنای در آیه

مرحوم شیخ مفید که نقدهای فراوانی را بر فرمایشات مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیهما) دارد، می فرماید این بیان درست نیست، برای اینکه یک عمل عبادی أجر آن فقط «تَقَرَّبَ إِلَی اللّه» است، از مردم أجر بخواهند یعنی چه؟ این اشکال اول. (2) اشکال دوم آن است که خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت حصر، هم خودش فرمود و هم خدا امضا کرد که ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾؛ (3) خدا فرمود به پیغمبر که شما که أجر نمی خواهی و خود پیغمبر در جای دیگر فرمود: ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾، (4) پس خود پیغمبر در آیاتی دیگر فرمود من اجری نمی خواهم، ذات اقدس الهی در سوره «یوسف» و مانند آن به پیغمبر فرمود که تو أجر طلب نداری، آن وقت این جا وجود مبارک پیغمبر از مردم أجر بخواهد، این تناقض در آیات است. (5) این دو اشکال را مرحوم شیخ مفید بر صدوق(رضوان الله علیهما) دارد: اشکال اول این است که عمل عبادی و قُربی أجرپذیر نیست، برای اینکه «قربه الی الله» باید انجام بپذیرد. نقد دوم آن است که در خود قرآن آیاتی هست که دارد وجود مبارک پیغمبر أجر نمی خواهد؛ از زبان خود حضرت دارد که ﴿لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ هم در سوره «یوسف» و مانند آن، خدا هم به پیغمبر می فرماید که ﴿مَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ﴾، پس این استثنا باید استثنای منقطع باشد.

ص: 66


1- الاعتقادات، الشیخ الصدوق، ص41.
2- تصحیح اعتقادات الامامیه، الشیخ المفید، ج1، ص140.
3- یوسف/سوره12، آیه104.
4- انعام/سوره6، آیه90.
5- اهل البیت سماتهم و حقوقهم فی القرآن الکریم، الشیخ جعفرالسبحانی، ج1، ص146.

نمونه هایی از استثنای منقطع در قرآن

شواهدی هم ایشان ذکر می کند که استثنای منقطع در قرآن کریم راه دارد؛ در جریان ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاّ إِبْلِیسَ﴾، (1) با اینکه صریح قرآن این است که ﴿إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ﴾، (2) وقتی جن است که در «مستثنیٰ منه» داخل نیست! پس اگر قرآن یک جا تصریح می کند که شیطان ﴿کَانَ مِنَ الْجِنِّ﴾ است و بعد جای دیگر می فرماید: ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاّ إِبْلِیسَ﴾، معلوم می شود که استثنا منقطع است. در سوره مبارکه «شعراء» که سخن از عداوت است، در آیات 76 و 77 وجود مبارک ابراهیم خلیل می فرماید: ﴿أَنتُمْ وَ آبَاؤُکُمُ الأقْدَمُونَ ٭ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّ رَبَّ الْعَالَمِینَ﴾؛ فرمود اینها دشمنان من هستند، مگر پروردگار! پروردگار که مستثناست و داخل در «مستثنیٰ منه» نیست، معلوم می شود که این گونه از استثناها، استثنای منقطع است؛ هم در ﴿فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ٭ إِلاّ إِبْلِیسَ﴾ استثنا منقطع است، هم در ﴿فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّ رَبَّ الْعَالَمِینَ﴾ استثنا منقطع است؛ طبق این گونه از شواهد و تحلیل خود آیه، فرمایش مرحوم شیخ مفید نسبت به مرحوم صدوق(رضوان الله علیهما) این است که استثنا منقطع است.

ناتمامی دیدگاه شیخ مفید بر اجرت ناپذیری عمل عبادی

لکن «و الّذی ینبغی أن یقال» این است که در فرمایش مرحوم شیخ مفید آمده است عمل قُربی و عبادی أجرپذیر نیست، برای اینکه باید «قُرْبَهً إِلَی اللَّه» باشد؛ این همان بحث معروف در فقه هست که آیا اُجرت در عبادات و امور قُربی راه دارد یا ندارد؟ برخی با تصویر داعی بر داعی انجام دادند و راه را باز کردند، بعضی هم راه های دیگر نشان دادند که ممکن است کسی عمل قُربی «قُرْبَهً إِلَی اللَّه» انجام بدهد و أجر بگیرد؛ مانند اینکه به نیابت از کسی نمازش را بخواند، و روزه اش را بگیرد و حج او را انجام بدهد و مانند آن، پس می شود یک عمل عبادی را انسان انجام بدهد و أجر بگیرد. آنکه مقوّم اُجرت و جریان اجاره هست، این است که این مؤجر؛ یعنی این شخصی که عمل می کند، چیزی را به مستأجر تملیک کند یا از ذمّهٴ مستأجر خارج کند، در نهایت خدمتی به مستأجر کند. اگر هیچ کاری مؤجر برای مستأجر انجام ندهد، _ نه نفعی به او برساند و نه بار او را کم کند _ این «أکل»، «أکل» مال به باطل است؛ چه این کار واجب باشد و چه واجب نباشد، چه قُربی باشد و چه قُربی نباشد، اگر مُؤجر نفعی به مستأجر نمی رساند، یا خطری را از او دور نمی کند یا باری را از عهده اش نمی گیرد، آن وقت این کار را انجام بدهد و از او پول بگیرد، این «أکل» مال به باطل می شود. سرّ بطلان اجاره در این گونه از موارد این نیست که این امر امر عبادی است، چون آدم ممکن است امر عبادی را انجام بدهد، حالا یا تصویر داعی بر داعی است یا راه های دیگر است؛ مثلاً نماز کسی را، روزه کسی را یا حجّ کسی را که نیابت پذیر است انجام بدهد، مسئولیتی از مسئولیت او را کم کند، خدمتی به او کند و چیزی هم از او بگیرد، اجاره معنایش این است! تسلیط کسی بر مال در قبال اُجرت _ چه در قبال اُجرت و چه در قبال اجاره _ مُؤجر باید خدمتی را برای مستأجر انجام بدهد. بنابراین اگر أجر در این گونه از موارد نیست، نه برای آن است که این عمل، عمل عبادی است، چون گرفتن اُجرت برای عمل عبادی در صورتی که مُؤجر _ یعنی اجیر _ خدمتی را برای مستأجر انجام بدهد، این أجر صحیح است. سرّ اینکه در کار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) اُجرت راه ندارد، آن است که این کار بر او واجب عینی است، نه چون عبادی است! البته در غیر عبادی هم همین طور است! اگر بر زید کاری واجب عینی بود، او چیزی را که به دیگری تملیک نمی کند، او بار را از دوش خود برمی دارد، دیگری «بالعرض» استفاده می کند مطلب دیگری است. اگر کاری بر زید واجب عینی بود، او دارد وظیفه خودش را انجام می دهد! او چیزی را به غیر نمی دهد، باری را از دوش غیر برنمی دارد و تملیک نمی کند! در قبالِ مالی که انسان از کسی می گیرد یا باید «عین» به او بدهد که می شود «بیع»، یا «منفعت» به او بدهد که می شود «اجاره»، یا لااقل «انتفاع» به او بدهد که می شود بخشی از حقوق دیگر مانند «عاریه»، اگر زید به عمرو، نه «عین» می دهد، نه «منفعت» می دهد و نه «انتفاع» می دهد، چه مالی را از او بگیرد؟ این نه نظیر «عاریه» است که «انتفاع» می دهد، نه نظیر «اجاره» است که «منفعت» می دهد و نه نظیر «بیع» است که «عین» می دهد؛ آن وقت در قبال هیچ اگر مالی بگیرد «أکل» مال به باطل می شود. این بیان لطیف مرحوم شیخ مفید که فرمود چون امر عبادی است اُجرت پذیر نیست، تام نیست، چون می شود انسان یک امر عبادی را انجام بدهد و اُجرت بگیرد. این جا چون واجب عینی است، مُؤجر و أجیر کاری را برای او انجام ندادند، وظیفه خودش را انجام داده؛ البته او استفاده می برد. اگر کسی به دیگری نه «عین» داد، نه «منفعت» داد و نه «انتفاع» داد، چه مالی از او بگیرد؟

ص: 67


1- حجر/سوره15، آیه30 و 31.
2- کهف/سوره18، آیه50.

تشویقی بودن اجر، دلیل دیگر بر ناتمامی دیدگاه شیخ مفید(ره)

مطلب دیگر آن است که تعبیر أجر در این گونه از موارد، تعبیر تشویقی است. شما یک قدم جلوتر بروید، می بینید همین کار را خدای سبحان با بندگان خود دارد. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با امت همین کار را دارد، بالاتر از همه ذات اقدس الهی هم نسبت به مردم و مخلوقات همین کار را دارد. بر مخلوقات واجب است که نمازشان را بخوانند که واجب عینی است؛ روزه شان را بگیرند که واجب عینی است. خدا تعبیر کرده و فرمود که شما نمازت را بخوان، اجرت به عهدهٴ من، این یعنی چه؟ ما که نه «عین» می دهیم، نه «منفعت» می دهیم و نه «انتفاع» می دهیم، با اینکه او «غنیّ بالذات» است، کاری برای او انجام نمی دهیم! نماز کاری است که بر ما واجب عینی است! پس تعبیر أجر، تعبیر تشویقی است؛ تعبیر بیع، تعبیر تشویقی است: ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم﴾، (1) اولاً ما مالک چیزی نیستیم تا به ذات اقدس الهی بفروشیم، برای اینکه «بالصراحه» قرآن کریم روشن کرد که چشم و گوش شما مال من است: ﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ﴾ (2) که بحث آن قبلاً گذشت؛ این «أم» منقطعه است، در ردیف ﴿أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ﴾ (3) که است، «أم» یعنی «بل»؛ آن کسی که «مُضطر» را درمی یابد و مشکل او را حل می کند، خداست! آن کسی که مالک چشم است، خداست! آن که مالک گوش است، خداست! ﴿أَمَّن یَمْلِکُ﴾؛ یعنی «بل»، «من یملک السمع» خداست! «من یملک الابصار» خداست! پس او اگر مالک چشم و گوش ما بود _ چه اینکه هست _ ما چیزی نداریم تا به او بفروشیم! اینکه فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی﴾ تشویقی است، ﴿فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم﴾ تشویقی است، ﴿هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَهٍ تُنجِیکُم﴾ (4) تشویقی است؛ البته از هر نظر تشویقی است. در بحث های قبل هم گذشت که اگر کسی با خدا معامله کرد، خدا عوض و معوّض هر دو را به او می دهد، نه اینکه چیزی را می گیرد و چیزی را می دهد، چه اینکه اگر کسی _ خدای ناکرده _ با ابلیس معامله کرد، او عوض و معوّض هر دو را می گیرد، نه اینکه چیزی به انسان بدهد و چیزی بگیرد! خرید و فروش با شیطان؛ یعنی جمع عوض و معوّض در تحت سلطه او؛ خرید و فروش با «الله»؛ یعنی جمع عوض و معوّض با هبهٴ الهی در اختیار انسان! اینها «بیع» نیست، اینها «شراء» نیست، اینها «اُجرت» نیست، اینها «أجر» نیست. این همه آیات است که خدا می فرماید که اگر کسی این کار را کند اجر او با من است، این تشویقی است! پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید که من از شما أجر نمی خواهم مگر این، این تشویقی است وگرنه اصلاً أجر در این جا تصوّر ندارد تا اینکه کسی بگوید استثنا منقطع است یا کسی بگوید استثنا متصل است! اگر بر پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) کاری واجب عینی بود؛ نه «بیع» راه دارد، نه «اجاره» راه دارد و نه «عاریه» راه دارد، او که برای مردم کاری نکرده، حالا مردم نفعی می برند مطلب دیگری است. بنابراین حتماً باید این آیه به زبان ترغیب و تشویق معنا شود.

ص: 68


1- توبه/سوره9، آیه111.
2- یونس/سوره10، آیه31.
3- نمل/سوره27، آیه62.
4- صف/سوره61، آیه10.

توصیه پیامبر به دریافت فهم قرآن از خاندان رسالت با درخواست اجر

آن گاه فرمود من این کاری که کردم و این کتابی را که آوردم، شما باید این کتاب را بخوانید و بفهمید! این کتاب مفسّر دارد، معلّم دارد، مرجع تحقیق و پژوهشگر دارد، من این کتاب را آوردم، اگر بخواهید با این کتاب آشنا شوید، بروید درِ خانه علی و اولاد علی! شما فقط کتابی را می بینید، امّا آن گوینده چگونه گفت و این شنونده چگونه شنید را چه کسی می فهمد؟ مگر با کتاب به تنهایی کسی کلّ حرف نویسنده را می فهمد؟ الآن ما این جا حرف می زنیم و می گوییم: «جاءَ زیدٌ»، این «جاءَ زیدٌ» جمله خبریه است که ده _ دوازده گونه ممکن است این «جاءَ زیدٌ» را گوینده بگوید؛ امّا آن که حاضر در مجلس است می فهمد که گوینده چگونه گفته است. این قرآن را جبرئیل از طرف ذات اقدس الهی آورده و بعضی از کلمات آن را ذات اقدس الهی بلاواسطه فرموده است؛ امّا آهنگ صدا چگونه بود، چگونه بیان کرده، چگونه انشاء کرده و چگونه گفته را خدا می داند و آن کسی که رفته! الآن ما می گوییم: «جاءَ زیدٌ» این «جاءَ زیدٌ» ده _ دوازده گونه معنا دارد؛ یک وقت انسان می گوید: «جاءَ زیدٌ»؟ یعنی چرا آمده؟ یک وقت می گوییم «جاءَ زیدٌ»؛ یعنی بیچاره آمده، کمکش کن! یک وقت می گوییم «جاءَ زیدٌ»؛ یعنی مواظب باش، این جاسوس است! ده _ دوازده نحوه این «جاءَ زیدٌ» را این گوینده می گوید، آن که شنونده است که می فهمد منظور چیست! وجود مبارک امام باقر به قُتاده فرمود تو چه می دانی قرآن چگونه است؟ ما این صداها را شنیدیم. این است که بدون روایات اهل بیت اصلاً قرآن فهمیدنی نیست، اینها بودند که شنیدند! پیغمبر بود که جبرئیل گفت و ایشان شنید! شما هر گوینده ای را در نظر بگیرید هر حرفی که می زند، ده _ دوازده گونه ممکن است که معنا داشته باشد. الآن همین «جاءَ زیدٌ» را می شود ده _ دوازده گونه گفت یا نه؟ یک وقت می گوییم زید فقیر است و کمکش کن، «جاءَ زیدٌ»، مواظبش باش! یا یک وقت می گوییم که جاسوس است.

ص: 69

ناتمامی اجر رسالت دانستن ادای خمس و زکات

پرسش: پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مانند پیامبران دیگر اجری نخواستند ؟ پاسخ: این تعبیری که فرمود: ﴿إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾، آیا استثنای متصل است که مرحوم صدوق می فرماید یا استثنای منقطع است که مرحوم شیخ مفید می فرماید؟ یا نه، سخن از استثنای متصل و منقطع نیست، یک تحلیل، روش و منظر دیگری است که درباره قرآن باید نظر داد؟! تعبیر أجر درباره خمس اصلاً درست نیست، تا کسی بگوید که این خمس و اینها را که خواسته، أجر نیست؟ چون خمس و زکات و انفال و اینها چیزی را از مردم خواستن نیست. در جریان خمس، در جریان انفال، در جریان فیء، در جریان زکات و مانند اینها، مستحضرید که ذات اقدس الهی به مردم نمی فرماید شما این مقدار مال را به عنوان خمس یا به عنوان زکات بدهید، زیرا این مقدار از مال برای مردم و مالکیت مردم نیست! اصل مِلک برای خداست که ﴿لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، (1) یک؛ دین اصل مالکیت اشخاص را برخلاف اصل بُلشویکی امضا کرده است و فرمود: «اموالهم، اموالکم»، مالکیت را امضا کرد، دو؛ امّا در اصل امضای مالکیت، در جریان «درآمد» آن چهار پنجم را مِلک کرد، آن یک پنجم را که مِلک شخصی نکرد! این کسی که خمس می دهد مال خودش را نمی دهد، این برای او نیست! اصل ملک که برای خداست، تملیک هم به عنایت الهی است که اصل مالکیت را امضا کرده است، این پنج پنجم را که ملک او نکرده تا بگوید یک پنجم را بده، این در اصل چهار پنجم را ملک کرده، فرمود یک پنجم را شما شریکی! روایات زکات و خمس را ملاحظه بفرمایید، (2) این اموال را فرمود شما شریک هستید و خدا شریک است، این یک پنجم برای شما نیست؛ لذا می شود غصب! این طور نیست که بر آدم واجب عبادی باشد که از مال خودش چیزی را بدهد، برای او نیست اصلاً! نه اینکه یک پنجم را به عنوان حق الزحمهٴ ما بدهید، اصلاً مال برای او نیست! این آیهٴ ﴿شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ﴾ (3) را هم بعضی از نصوص تطبیق کردند که اگر کسی مال غیر مخمّس را _ ذمّه نه، «عین» _ «عین» مالِ غیر مخمّس را مهریه زن قرار بدهد، گرفتار ﴿وَ شَارِکْهُمْ فِی الأمْوَالِ وَ الأوْلاَدِ﴾ می شود، آن وقت آن بچه حلال زاده درنمی آید. بنابراین مسئله خمس و زکات این طور است، زیرا برای اینها نیست، فرمود بدهید!

ص: 70


1- آل عمران/سوره3، آیه189.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج3، ص545، ط اسلامی.
3- اسراء/سوره17، آیه64.

ناقص بودن فهم قرآن در صورت شعار «حسبنا کتاب الله»

پس اصل «أجر» را مرحوم شیخ مفید باید تحلیل می کرد، این جا سخن از أجر نیست؛ زبان، زبان تشویقی است؛ زبان، زبان ترغیب است. بازگشت آن به هر سمتی که باشد، فرمود من این کتاب را آوردم و این کتاب «الی یوم القیامه» می ماند. کتاب که کتاب من نیست! آن که گفته، شما نبودید تا بشنوید که چگونه گفته! لذا هیچ ممکن نیست که کسی بگوید: «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه»، (1) ما خودمان عرب هستیم می فهمیم. وجود مبارک امام باقر به قُتاده فرمود من شنیدم فتوا می دهی؟ عرض کرد بله، فرمود به چه چیزی فتوا می دهی؟ عرض کرد به قرآن، فرمود تو نبودی در آن صحنه که بشنوی جبرئیل چگونه خوانده و چگونه گفته!! یک حرف را تو نشنیدی، تو «علم الدراسه» داری، امّا «علم الوراثه» که نداری! شما این کتاب را می بینی و خیال می کنی که یک آدم عادی این کتاب را نوشته، آن که این را فرموده، آن جبرئیلی که آمده چگونه گفته، با چه لحنی گفته، اینها را ما می دانیم؛ لذا بعضی از روایات هست که انسان می بیند با ظاهر آیه هماهنگ درنمی آید. حضرت می فرماید که این لسان، لسانِ تعجّب است یا این آیه، آیهٴ تحقیر است یا این آیه، آیهٴ بیان جاسوسی است یا این آیه، آیهٴ ترحیم است. اگر کسی بگوید: «جاءَ زیدٌ»، یعنی مواظب باشد جاسوس آمد، دیگری که این «جاءَ زیدٌ» را ببیند، می گوید این جملهٴ خبریه است؛ یعنی زید آمد. اگر کسی نبوده و حرف جبرئیل را نشنیده، حرف خدا را نشنیده، چگونه می تواند معنا بکند!؟ این است که در بعضی از روایات دارد که «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه». (2) فرمود آنکه گفته خدا بوده، آنکه آورده جبرئیل بوده، آنکه شنیده پیغمبر بوده، اینها شنیدند که چگونه گفته است؛ اینکه این لسان، لسانِ مسخره است یا لسانِ تحقیر است یا لسانِ تحقیق است یا لسانِ جاسوسی است یا لسانِ ترحیم است. الآن ما که با ترحّم می گوییم، می گوییم زید آمده؛ یعنی بیچاره کمک می خواهد، چیزی به او بدهید برود، در حالی که این را هم با «جاءَ زیدٌ» و جمله خبریه می گوییم.

ص: 71


1- الامالی، الشیخ المفید، ص36.
2- الکافی الشیخ الکلینی، ج8، ص311 و 312، ط اسلامی.

لازمه فهم قرآن داشتن علم الوراثه و انحصار آن در خاندان رسالت

بنابراین حضرت می فرماید: «إِنَّمَا یَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِه» و سرّ اینکه فرمود من اجرم مودّت قُربیٰ است؛ یعنی من مفسّر آوردم، اینها مفسرّ هستند! خدا هم فرمود: ﴿کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ﴾، (1) ﴿لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾. (2) اینها عرب بودند، خوش فهم هم بودند، بسیاری از خطبه های نهج البلاغه را می ببینید که حضرت امیر برای همین مردم می خواند، شرح که نمی کرد؛ چه در نماز جمعه و چه در موارد دیگر دارد «قَامَ خَطِیباً»، حضرت این را خوانده. در بیانات نورانی حضرت امیر اینها دو قسمت است: یک قسمت خطبه است و یک قسمت هم خطابه است. خطبه را خیلی ها را نمی فهمیدند، برای اینکه خطبه حرف بنده است با مولا؛ خدا این است و...، شاید خیلی ها نفهمند و نفهمیدن هم ضرر ندارد، امّا خطابه حرف امام با مأموم است، حضرت اینها را که گفته، آنها می فهمیدند یا نمی فهمیدند؟ حضرت خطبه های نهج البلاغه را برای چه کسی می خواند؟ برای همین مردم می خواند، اینها این فهم ادبی عربی را داشتند که ظاهر فرمایشات حضرت امیر را بفهمند، آن خطبه ها از بحث بیرون است؛ امّا خطابه ها را می فهمیدند، چون در محضر حضرت بودند و هم لحن حضرت بودند؛ امّا وجود مبارک امام باقر به قُتاده می گوید تو که اصلاً در آن صحنه نبودی! تو «علم الدراسه» داری، مگر قرآن را با «علم الدراسه» می شود خواند؟! «علم الوراثه» لازم است، در «علم الوراثه» انسان باید با او پیوند داشته باشد، نه اینکه درس بخواند! آدم ممکن است درس اقتصاد بخواند، تجارت کند و مال پیدا کند، امّا با درس خواندن که ارث نمی برد، ارث پیوند می خواهد! فرمود یک رابطه پیوند بندگی با ذات اقدس الهی لازم است که شما آن را نداری، این را خاندان ما دارند! ما که اینها را با درس به دست نیاوردیم، اینها با ارث گیرمان آمد، تو هم که ارث نمی بری؛ لذا براساس چه چیزی فتوا می دهی؟

ص: 72


1- ابراهیم/سوره14، آیه1.
2- نحل/سوره16، آیه44.

بنابراین اینکه فرمود: ﴿الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾؛ یعنی من مفسّر آوردم، من زحمت کشیدم و این کتاب را که به شما دادم، این کتاب بدون مفسّر نمی شود، همین! این را به زبان أجر بیان کرد.

ناتمامی معنای اصطلاحی «اجر» در آیه و اشعار آن به مفسران واقعی قرآن

نتیجه اینکه اصلاً تعبیر أجر در این گونه از موارد تام نیست، چه استثنای منقطع باشد که شیخ مفید می گوید و چه استثنای متصل باشد که شیخ صدوق می گوید. این زبان، زبانِ ترغیب است؛ این زبان، زبانِ تشویق است؛ یعنی من زحمت کشیدم این کتاب را برای شما آوردم، مفسّر آن هم هست، کسی هست که برای شما معنا بکند، همین! اینها هم مصباح، هم أعلام هدایت و هم نجوم هستند. دریایی فکر کنید، اینها «سفینه» نجات می باشند؛ آسمانی فکر کنید، اینها «مصباح الهدایه» می باشند و زمینی فکر بکنی «سفینه النجاه» می باشند. بازگشت تعبیرات آسمان و زمینی به این است که من این کتابی را که آوردم یک مفسّر می خواهد؛ این کتاب، کتابِ بشری نیست که شما بگویید «جاءَ زیدٌ» یعنی زید آمد؛ آن که گفته، چگونه گفته و آن که شنیده، چگونه شنیده، در این کتاب نیست؛ آن که شنیده مائیم که به اهل بیت گفتیم. اینکه وجود مبارک حضرت امیر دارد که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با اشاره ای یک دَر به روی من باز کرد که از آن دَر هزار دَر و از هر دَری هزار دَر؛ (1) یعنی یک میلیون مطلب را حضرت به من فهماند از این قبیل است. اگر یک روایت معتبری _ البته روایت باید معتبر باشد _ آمده دلالت کرده که معنای آیه این است، ما هم که ظاهر آن را نمی فهمیم و قبول می کنیم، برای اینکه این لفظ را چگونه گفتند که نبودیم تا بشنویم، ما ظاهر همین جملهٴ خبریه را می بینیم.

ص: 73


1- الخصال، الشیخ الصدوق، ج1، ص572.

بنابراین اصل چیز دیگری است، آن گاه به نِطاق آیه می رسیم؛ حالا بر فرض شما به آیه اشکال داشته باشی، به این همه روایات چگونه می توانید اشکال داشته باشید؟! معیار این است که این کتاب بدون مفسّر نمی شود، همین! این دین بدون مبیّن نمی شود، همین! سخن از أجر گفتن و مزد خواستن و اینها نیست، چه اینکه در مسئلهٴ خمس و زکات و اینها سخن از مزد خواستن و اینها نیست. حالا این آخرین بحث ماست که _ إن شاء الله _ امیدواریم همه شما در محرّم و صفر مخصوصاً دهه پُربرکت محرّم، نام مبارک ابی عبدالله را که بهترین راه برای تبیین آیات قرآن کریم است، در همین مسیر تفسیر قرآن و عترت حفظ کنید. «وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیَارَتِکُمْ». (1)

تفسیر آیات 24 تا 26 سوره شوری 94/08/09

موضوع: تفسیر آیات 24 تا 26 سوره شوری

﴿أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (2٤)وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (25)وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ وَالْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ (26)﴾

محور اصلی سوره مبارکه «شوریٰ» تبیین وحیمی باشد که آغاز آن از وحی شروع شد:﴿کَذلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ﴾ (2) و در اثنای این سوره هم بخش های فراوانی درباره وحیهست، آیه هفده هم چنین است:﴿اللَّهُ الَّذِی أَنزَلَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِیزَانَ وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَهَ قَرِیبٌ﴾.

پاسخ قرآن به اتّهام افترا بر اجر رسالت بودن مودّت اهل بیت

بعد از جریان ولایت که مودّت اهل بیت(علیهم السلام) اجر رسالت شد، برخی ها درباره خصوص این مطلب یا کل جریان وحیو تهمت افتراء زدند و گفتند ذات اقدس الهی_ معاذ الله _ نگفته و پیامبر افتراء بسته است. پیامبر را _ معاذ الله _ گاهی به عنوان شاعر، ساحر، کاهن و مانند آن معرفی می کردند. قرآن کریم راجع به افتراء دو پاسخ دارد: یکی اینکه این کتاب، کتاب افترایی نیست: ﴿مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی﴾. (3) افتراء و دروغ این است که انسان بَدَلی جعل کند؛یک حرف بَدَلیرا که برای این شخص نیست، به این شخص اسناد دهد. خدا می فرماید قرآن چنین کتابی نیست که کسی بتواند بَدَلی جعل کند، مثل این بیاورد و بعد بگوید این برای خداست،﴿مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی﴾؛ مثل اینکه کسی بخواهد بَدَل آفتاب را جعل کند. بله! می تواند یک شئ مصنوعییا یک فرش مصنوعی را بَدَلی بسازد یا ببافد؛ امّا یک آفتاب جعلی درست کند؛ یعنی چه؟ آفتاب قابل جعل نیست! فرمود:﴿مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی﴾،اصلاً آیات قرآن قابل جعل نیست!درباره وجود مبارک پیامبر هم که فرمود:﴿وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی﴾. (4) بنابراین نه فاعل که وجود مبارک حضرت هست، اهل افتراء است و نه قرآن قابل جعل است که کسی آیه ای ببافد وبنامِ خدا نسبت دهد، این گونه نیست. خواه درباره جریان مودّت در قُربیٰ، خواه در جریان اصل وحی، فرمود: ﴿أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً﴾. ﴿کَذِباً﴾مفعول مطلق برای افتراء است؛منتها از ماده آن فعل نیست؛ مثل «قَعَدتُ جُلُوسَاً» که مفعول مطلق نوعی است و تکرار همان فعل است؛ منتها مادّه آن با ماده فعل فرق می کند، این کِذب هم ماده آن با ماده افتراء فرق می کند؛ ولی مفعول مطلق افترا است:﴿أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً﴾. بنابراین هم از نظر مبدأ فاعلیو هم از نظر مبدأ فعلی این سخن آنها باطل است؛ چه درباره مَودّت در قُربیٰ باشد که بعضی از روایات آمده است _ مانند آنچه که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) نقل شد درباره خصوص مودّت قربیٰ است (5) _ یا درباره کل آیه باشد. بعد فرمود: ﴿فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ﴾؛ اصلاً ذات اقدس الهی اجازه نمی دهد که کسی به نام قرآن چیزی را جعل کند و به نامِ خدا اسناد دهد. در سوره مبارکه «حاقَّه» مشابه این مطلب آمده است، آیه چهل سوره «حاقَّه» این است:﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ﴾ که البته حرف ما را او می گوید! رسول «بما أنه رسول» حرفی جز حرف «مُرسِل» ندارد!یک وقت می گوییم که این سخن را فلان پیامبر گفت، وصف پیامبر را نمی بریم، بلکه اسم او را می بریم و می گوییم ابراهیم یا موسییا عیسی(علیهم السلام) این را گفتند؛ امّایک وقتی می گوییم رسول خدا، رسول «بما انه رسول» جز حرف «مُرسِل» حرف دیگری ندارد!﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ﴾؛ لذا با اینکه قرآن «کلام الله» هست، فرمود قول رسول است، نه قول حضرت پیامبر! رسول «بما انه رسول» حرف «مُرسِل» را می زند. یک وقت می گوییم این حرف ابراهیم است، این می شودحدیث دیگر قرآن نیست؛یک وقت می گوییم حرف موسی است،این می شود حدیث و قرآن نیست؛یک وقت می گوییم حرف عیسی است، این می شود حدیث و قرآن نیست، گرچه آنها هم ریشه وحیانی دارند؛ امّا اگر گفتیم این قول رسول است، رسول «بما انه رسول» حرف «مُرسِل» را می زند، نه حرف دیگری را!﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ٭ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ﴾؛این شاعرانه نیست!﴿قَلِیلاً مَا تُؤْمِنُونَ ٭ وَلاَ بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ﴾. (6)

ص: 75


1- کامل الزیارات، ابن قولویه القمی، ص196.
2- شوری/سوره42، آیه3.
3- یوسف/سوره12، آیه111.
4- نجم/سوره53، آیه3 و 4.
5- عیون اخبار الرضا(ع)، الشیخ الصدوق، ج1، ص236.
6- حاقه/سوره69، آیه41 و 42.

تفاوت احادیث قدسی با قرآن و روایات

پرسش: حدیث قدسی هم هست، قول؟ پاسخ: نه، تعبیر رسول «بما انه رسول» که گفته شد؛ یعنی می شود قرآن؛ امّا می گوییم وجود مبارک پیامبر فرمود، از پیامبر(صل الله علیه و اله و سلّم)و امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل می کنیم، اینها مُجاز هستند که این مطلب را بگویند، نه اینکه این الفاظ معجزه باشد. یک وقت است که مطلب با لفظ معجزه ای وارد می شود که می شود قرآن؛ یک وقت است مطلب با لفظ غیر اعجازی وارد می شود، می شود حدیث قدسی؛ یک وقتی خود مطلب القا می شود که مثل روایت های معمولی است. این روایاتی که در جوامع روایی ما هست و اهل بیت فرمودند، اینها هم وحی است! اینها که حرف خودشان نیست؛ منتها اصل مطلب چنین است و انتخاب لفظ به وسیله خود معصوم(سلام الله علیهم) است که با حدیث قدسی فرق می کند.﴿وَلاَ بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ٭ تَنزِیلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الأقَاوِیلِ ٭ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ﴾؛ (1) اگر _ معاذ الله _ او چیزی به نام ما افترا ببندد، ما رگ حیاتی او را قطع می کنیم و قدرت او را هم می گیریم. برخی ها خواستند بگویند به اینکه این ﴿فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ﴾شبیه آن است؛ ولی شاید مراد این باشد که اگر او بخواهد افترا ببندد، ما راه وحی را قطع می کنیم؛ وقتی راه وحی را قطع کردیم، او چگونه می تواند این حرف ها را به ما اسناد دهد؟ ﴿فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ﴾.

حق بودن آفرینش جهان و عدم راه یابی باطل در آن

ص: 76


1- حاقه/سوره69، آیه42 و 46.

بعد فرمود به اینکه هر گونه باطلی را ذات اقدس الهی به عنوان فعل مضارع که مفید استمرار است، عطف می کند: ﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾؛ یعنی ﴿فَإِن یَشَإِ اللَّهُ﴾ ﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾،یک؛﴿وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ﴾،دو؛ اگر الفاظ و کلمات باطل گفتند، قرآن کریم با کلمات خودش اینها را از بین می برد و اگر افعال باطل داشتند، با کلمات تکوینی از بین می برد. در عالَم جا برای باطل نیست؛ البته ممکن است چند روزی باطل جولانی داشته باشد؛ ولی فرمود ما این نظام را به حق آفریدیم. بارها این آیات گفته شد که فرمود: ﴿مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأرْضَ﴾ که ﴿بَاطِلاً﴾ (1) یا ﴿إِلاّ بِالْحَقِّ﴾؛ (2) یعنی اگر از قرآن سؤال بکنید که شما آسمان و زمین را با کدام مصالح ساختید؟ اگر از یک مهندس سؤال کنند که شما این بِنا و این مسجد را با چه چیزی ساختید؟ او از این مصالح اولیه خبر می دهد. از قرآن بپرسیم که این نظام سپهری با کدام مصالح ساخته شد؟ می گوید با حق ساخته شد؛ لذا باطل را نمی پذیرد، ﴿مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلاّ بِالْحَقِّ﴾یا ﴿مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً﴾یا ﴿وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِین﴾؛ (3) ما اهل بازیگری نیستیم، این نظام بازیچه و نظام باطل نیست، اینها قضایای سلبی است که به آن قضیه موجبه برمی گردد؛ یعنی مصالح ساختمانی عالَم حق است. همان طوری که انسان با حق و صحیح آفریده شد،یک مختصر غذای سمّی اگر وارد معده انسان شود، بالا می آورد، برای اینکه دستگاه گوارش غذای آلوده را قبول نمی کند!یک وقت است که تُنگ خالی است، شما چه سم بریزید و چه عسل بریزید، تُنگ آن را نگه می دارد؛ امّا دستگاه بدن این باطل و بدی را قبول نمی کند، بالا می آورد. فطرت هم همین طور است! جهان هم همین طور است! اگر یک کار باطلی را انسان در جهان انجام دهد، بالا می آورد؛ یعنی خود آن شخص را از بین می برد، کارهایش را هم از بین می برد وآنچه که می ماند حق است.

ص: 77


1- ص/سوره38، آیه27.
2- احقاف/سوره46، آیه3.
3- انبیاء/سوره21، آیه16.

محو شدن کلمات باطل با حق و عاقبت از آن پرهیزکاران

کل جهان خیر است! در هر پاراگراف تاریخی﴿وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ﴾ می باشد، نه ﴿وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ﴾؛ یعنی در بهشت! آن یک گوشه ای از جریان است. در هر صحنه و در هر بازی﴿وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ﴾ است. در هر پاراگراف تاریخی، در هر حکومتی و در هر جریانی آن که برنده است تقوا است.﴿وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ﴾نه یعنی همه دنیا که برچیده شد و به قیامت که رسیدیم، اهل تقوا را وارد می کنند، آن یک گوشه است! در هر صحنه ای _ چون شما تاریخ ها را که ورق می زنید، از زمان حضرت آدم تا زمان کنونی_ در هر داستانیسرانجام حق پیروز است واین طور نیست که حق شکست بخورد. در این جا هم به صورت فعل مضارع فرمود: ﴿وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ﴾؛ یعنی ﴿وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾ که این به نحو تنازع مفعول با واسطه برای هر دو است؛ «وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ بِکَلِمَاتِهِوَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ»؛ اگر حرف های باطل گفته شد، خدا با حرف های حق آنها را از بین می برد و اگر کارهای باطل انجام شد، با کلمات تکوینیآنها را از بین می برد، چه اینکه از عیسای مسیح به عنوان کلمه یاد کرده است، (1) اینها کلمه هستند. در زیارت نورانی جامعه کبیره هم از اهل بیت به عنوان کلمات «تامّات»یاد شده است.

علم الهی به اسرار انسان و توانایی بر به هم زدن بساط آن

﴿إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ﴾؛ نه ذات اقدس الهیاز قلب های شما باخبر است، آنچه که در قلب های شما هم به عنوان دفینهٴ قلبی و راز و رمز قلبیهست، باخبر است. در سه مقطع خدا حضور دارد که شما در بخشی از آنها حضور دارید؛ شما در بخش های عادی خودتان حضور دارید:﴿إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ﴾، (2) خدا می داند و شما هم می دانید؛ برخی از اسرارتان را که خودتان می دانید و دیگران نمی دانند، خدا می داند؛ رازِ راز را که در درونِ درون شما نهفته است و خودتان باخبر نیستید، خدا می داند و شما نمی دانید ﴿إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ ٭ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ﴾، وقتی سرّ را می داند «جَهر» را به طریق اولیٰ می داند!﴿إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ ٭ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ﴾؛ یعنی «یَعْلَمُ الجَهرَ و السِّر». ﴿وَأَخْفَی﴾، اخفای از سرّ را هم که خود شما نمی دانید! وقتی ما کالبدشکافی کردیم،سرّ درونتان را درآوردیم و به شما نشان دادیم، آن گاه می فهمید که در درون شما چنین فتنه ای بود.بنابراین نه اینکه خدا «صدور» را می داند، «ذات الصدور» را هم می داند؛ یعنی آن اسراری که در سینه هستند و صاحب سینه می باشند را هم می داند، پس قبل از اینکه شما آنها را به ظاهر بیاورید، خدا می داند و بساط آن را بهم می زند:﴿إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ﴾.

ص: 78


1- آل عمران/سوره3، آیه45.
2- طه/سوره20، آیه7.

نکته أدبی دال بر عام بودن توبه پذیری خدای سبحان

بعد فرمود راه برای همگان باز است:﴿وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ﴾، گرچه قبول با «مِن» هم استعمال شده است، وقتی گفتند:﴿إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ﴾، (1) این آن نکته زائد را ندارد؛ ولی وقتی با «عَن» ذکر شود، چون «عَن» مفید تجاوز است؛ یعنی گاهی ممکن است که توبه کمبودی هم داشته باشد؛ آن توبه علوی که در نهج گفته شده است، ممکن هست به آن صورت نباشد و کمبودی هم داشته باشد. قبول آن مقداری که صحیح است،یک؛ گذشت و تجاوز از آن مقداری که باید بیاید و نیامده، دو؛ این با کلمه «عَن» ادا می شود. یک وقت می گوییم: «یقبل التوبه منه»، «تقبل منه»،«یتقبل الله من المتقین»؛ یعنی هر چه داد، خدا می گیرد، امّا وقتی با کلمه «عَن» بکار می رود که مفید تجاوز است: «یقبل التوبه متجاوزاً عمّا بقی علیه مما لم یَتُب»، این ﴿یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ﴾می شود. این در بحث سوره مبارکه «توبه» گذشت که ﴿هُوَ یَقْبَلُ التَّوبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ﴾، (2) این بحث گذشت که «أخذ صدقه» و قبول «عَن عباده»، نه «مِن عباده»، بعد ﴿وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ﴾؛ خدا، خداست! فرمود بی توبه هم ما می پذیریم؛ منتها ﴿یَقْبَلُ التَّوبَهَ﴾به نحو موجبهٴ کلیه است، از هر تائبی خدا قبول می کند!این ﴿وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ﴾ اینها هیچ کدام صور موجبه کلیه ندارد، جمیع عباد ندارد! اینها همه شان «فی الجمله» است، قضیه مهمله است که به اصطلاح در زمره قضیه جزئیه است،سیئات را از چه کسی قبول می کند؟ سیئات جمع محلاّ به الف و لام است؛ امّا از چه کسی قبول می کند؟ این ﴿لِمَن یَشَاءُ﴾ (3) است.

ص: 79


1- مائده/سوره5، آیه27.
2- توبه/سوره9، آیه104.
3- نساء/سوره4، آیه48.

فرق بین شرک و غیر آن در بخشش الهی

در سوره مبارکه «نساء» این آیات گذشت که فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ﴾؛خدا شرک را نمی آمرزد، شرک حتماً توبه می خواهد!﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ﴾،یک قضیه؛﴿وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ﴾ مادون شرک را، البته بی توبه، چون شرک را هم با توبه قبول می کند، این همه مشرکین صدر اسلام بودند که توبه کردند و سلمان و اباذر شدند. ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ﴾؛ یعنی بی توبه، ﴿وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ﴾؛ یعنی بی توبه؛ امّا ﴿لِمَن یَشَاءُ﴾،این به نحو موجبهٴ جزئیه است که قضیهٴ مهمله است، چه کسی هست؟ از چه کسی؟ پدر شهیدی، برادر شهیدی یا پدر طیّب و روحانی؟ از چه کسی معلوم نیست؛ لذا قضیه موجبهٴ جزئیه است و انسان بین امید و خوف به سر می برد، شاید خداوند قبول کند و شاید قبول نکند. ﴿وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ﴾؛ امّا آنچه آمده است که ﴿لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً﴾، (1) این برای توبه است، چون بعد آن دارد _ سیأتی إن شاء الله _﴿وَأَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا﴾. (2) «فتحصل» شِرک بی توبه اصلاً قبول نمی شود، غیر شرک بی توبه قبول می شود؛ امّا ﴿لِمَن یَشَاءُ﴾ و مشیت او هم حکیمانه است. با توبه همه گناهان بخشوده می شود،زیرا «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، (3) ﴿لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً﴾؛همه گناه ها با توبه بخشوده می شود، چون بعد دارد که ﴿وَأَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا﴾، این جا هم ﴿وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ﴾ به نحو قضیه موجبهٴ جزئیه است، از چه کسی؟ بی توبه البته! چون توبه که در جملهٴ قبل بود، بی توبه خدا قبول می کند؛ ولی بالاخره یک راهی باید باشد که انسان با ذات اقدس الهی پیوند داشته باشد.

ص: 80


1- زمر/سوره39، آیه53.
2- زمر/سوره39، آیه54.
3- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهورالاحسانی، ج2، ص54.

تبیین نظریه مختار در وجوب پذیرش توبه توسط خدای سبحان

قبول توبه را _ متأسفانه _ معتزله واجب «علی الله» می دانند و اشاعره که منکر حُسن و قبح عقلی هستند، فخر رازی می گوید ما می گوییم کهقبول توبه به عهدهٴ خداست، می خواهد بپذیرد و می خواهد نپذیرد. ما امامیه می گوییم قبول توبه واجب هست؛ امّا نه آن گونه که معتزله می گوید، ما نمی گوییم که واجب «عَلَی الله» است که قانونی بر خدا حاکم باشد، می گوییم واجب «عَنِ الله» هست؛ یعنی ذات اقدس الهییقیناً این کار را می کند، نه یقیناً باید بکند! چیزی بَر خدا حاکم نیست! ما یقین داریم خدا مؤمنان را به جهنّم نمی برد، نه اینکه قانونیاست که حاکم بر خداست؛ این قانونی که حاکم بر خدا باشد باید امر وجودی باشد،یک؛کارِ خدا هم نباشد، دو؛ این عین شرک است، سه؛زیرادر این صورت چیزی بیرون از حیطه قدرت الهی باید باشد و بر خدا حکومت کند.پرسش: اگر قانونی باشد که حتماً بر علیه خداست؟ پاسخ: نه، قانونی است «عَن الله»، فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ﴾. (1) بله، ما یقین داریم خدا دروغ نمی گوید، خدا خُلف وعده نمی کند، این را یقین داریم؛ امّا نه «یَجِبُ عَلَی الله» است، بلکه «یَجِبُ عَنِ الله» است. فرق ما امامیه با معتزله و اشاعره مشخص شد؛ اشاعره که منکر حُسن و قبح عقلی هستند، می گویند خدا توبه را می خواهد بپذیرد یا نپذیرد و معتزله می گوید بر خدا واجب است که توبه را قبول بکند، ما می گوییم یقیناً خدا توبه را قبول می کند،«یَجِبُ عَنِ الله» است، نه «یَجِبُ عَلَی الله»! این بخش ها را جناب فخر رازی بیان کرده که تتمیم آن با این وضع بیان شد. (2)

ص: 81


1- الرعد/سوره13، آیه31.
2- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج13، ص513.

فرق فقه و کلام در معصیت بودن افکار پلید

﴿وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ﴾ چه با فعل قلبی، چه با فعل قالبی، فرمود:﴿إِن تُبْدُوا مَا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبَکُم بِهِ اللّهُ﴾. (1) ممکن است که در فقه آن نیت های پلید قبل از ظهور معصیت تلقّی نشود، هَمِّ به گناه، گناه نباشد، امّا همان طوری که در بحث های تجرّی و مانند آن مستحضرید،نیّت پلید از خُبث سریره حکایت می کند و کیفر معاد دارد.

دیدگاه علامه طباطبایی در مشروط بودن استحباب دعای مومن به عمل صالح

﴿وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾،کفر و کفّار حکمشان آن است؛ امّا ایمان و عمل صالح را خدا استجابت می کند. برخی ها خواستند بگویند که مؤمن که عقیده «طیّب و طاهر» دارد و «عمل صالح» دارد؛ یعنی حُسن فاعلی و فعلی هر دو ضمیمهٴ هم است، اگر دعا کند خدا دعای او را مستجاب می کند، ﴿وَیَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِ﴾و مانند آن؛ امّا تعبیر سیدنا الاستاد این است که خود ایمان خواستن است و خود «عمل صالح» دعاست؛ ایمان و عمل صالح را خدا اجابت می کند. ما وقتی که مؤمن شدیم، وقتی که «عمل صالح» داریم انجام می دهیم، با خدایمان گفتگو می کنیم که این گفتگو را خدا اجابت می کند.﴿وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾؛ آنچه که اینها گفتند را ذات اقدس الهی پاسخ مثبت می دهد، گذشته از این﴿وَیَزِیدُهُمْ مِن فَضْلِهِ﴾در برابر ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾، (2) در قبال مؤمنان، کافران هستند که خدا جوابی ندارد، چون اینها دعا و خواسته ای ندارند و از فضل خدا هم محروم می باشند، بلکه عذاب شدید دامن گیر اینها خواهد بود.«فتحصل» که نه قرآن جعلی و بَدَلی پذیر است و نه صاحب قرآن و هر دعایی هم با پاسخ مثبت همراه است.

ص: 82


1- بقره/سوره2، آیه284.
2- انعام/سوره6، آیه160.

تفسیر آیات 24 تا 28 سوره شوری 94/08/10

موضوع: تفسیر آیات 24 تا 28 سوره شوری

﴿أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (2٤)وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ (25)وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ وَالْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ (26)وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ (27)وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ (28)﴾

مراتب سه گانه قبولی عامل و عمل و درجه عالی آن

قبول مراتبی دارد: مرتبه ضعیف و متوسط و قوی که مترتّب بر آن عمل است؛ عملِ ضعیف قبولِ ضعیف دارد، عملِ متوسط قبولِ متوسط دارد و عملِ قوی هم قبول کامل دارد. اینکه فرمود: ﴿إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ﴾، (1) این طور نیست که اگر کسی متّقی نبود و نماز و روزه ایرا انجام داد خدا قبول نکند؛ شرط قبول عمل، تقوا و عدل نیست، تقوا بالاتر از عدل است،«التُّقَی رَئِیسُ الْأَخْلَاق». (2) این چنین نیست که شرط صحّت عمل، تقوایا عدل باشد،آن شرط صحت امامتِ امام و امثال آن است، وگرنه عمل _ نماز و روزه _ که واجد شرایط و فاقد موانع باشد نماز و روزه مقبول است؛ امّا همراه با«إِنَّمَا» کهفرمود:﴿إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ﴾،تقوای در متنِ عمل است که واجد شرایط باشد و فاقد موانع باشد لازم است؛امّا تقوای عامل در غیر حوزه عمل لازم نیست، این شخص باید در نماز دارای تقوا باشد؛ یعنی واجد شرایط و فاقد موانع، امّا بیرون نماز اگر معصیت کرده، کاری به صحّت نمازو قبولی نماز ندارد؛ ولی اگر آن مرحله کاملهٴ قبول بخواهد نصیب این نمازگرار و روزه گیر شود، باید با تقوا باشد.این یک مطلب.

ص: 83


1- مائده/سوره5، آیه27.
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص47.

مطلب دیگر این است که گاهیخدا عمل را قبول می کند و گاهی عامل را قبول می کند؛ عمل را که قبول کند، به عامل پاداش می دهد و عامل را که قبول کرد، تحت ولایت خود قرار می دهد و ولیّ اومی شود که ﴿اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَآمَنُوا﴾. (1) وجود مبارک حضرت مریم(سلام الله علیها) را خدا قبول کرد، نه عمل او را! ﴿فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً﴾، (2) وقتییک گوهر انسانی را خدا قبول کند، او دیگر تحت ولایت اوست و خدا ولیّ اوست.

بیانات نورانی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برابر این آیه هست که ﴿إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ﴾؛ (3) خدا ولیّ مؤمن نیست،خدا ولیّ«الذّین عملوا الصّالحات» نیست، ولیّ﴿الصَّالِحِینَ﴾ است؛ تا گوهر ذات صالح نباشد، تحت ولایت «الله»قرار نمی گیرد، فرمود:﴿إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ﴾، نه «یتولی الّذین آمنوا و عملوا الصالحات»!

بنابراین قبول مراتبی دارد که مرحلهٴ عُلیای قبول،پذیرش گوهر ذات عامل است، چه اینکه مریم را خدا قبول کرد؛ وقتی مریم را قبول کرد، کارهای اورا هم به عهده گرفت؛ وقتی کارهای او را به عهده گرفت، ﴿فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا﴾ می شود،﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً﴾ (4) و مانند آن می شود. بنابراین اگر کسی بخواهد عمل او مقبول شود، قبول مراتبی دارد و تا مادامیاست که در حوزه﴿الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ (5) به سر می برد. اگر بخواهد گوهر ذات اومقبول حقشودکه تحت ولایت «الله» قرار بگیرد، باید گوهر ذات او صالح باشد. خدا تنها عمل خوب راقبول نمی کند و عمل خوب به آن بالا نمی رسد، اگر گوهر ذات طوری شد که «لاَ رَیْبَ فِیهِ» شد، او تحت ولایت «الله»قرار می گیرد.پرسش:... چگونه معنا می کنیم؟پاسخ: بله، چون مشخص کرد. قرآن کریم وقتی که ولایت ذات اقدس الهی نسبت به رسولش(صلی الله علیه و آله و سلم)را مشخص کرد، برهان را با آن ذکر کرد، فرمود: ﴿إِنَّوَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ﴾، دوبرهان در این مسئله است:یکی اینکه او صاحب کتاب است و کتاب عامل صلاح است و خدا هم متولّی هرکسی نیست، متولّی﴿الصَّالِحِینَ﴾ است، نه «الذین عملوا الصالحات».آن جا که گفته شد:﴿اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا﴾، دیگر«عملوا الصالحات» در آن نیست، این گوهر ذات وقتی پاک شد، تحت ولایت «الله» است، آن وقت ذات اقدس الهیبرابر قُرب نوافل (6) و امثال آن با زبان او حرف می زند.

ص: 84


1- بقره/سوره2، آیه257.
2- آل عمران/سوره3، آیه37.
3- اعراف/سوره7، آیه196.
4- مریم/سوره19، آیه17.
5- بقره/سوره2، آیه5.
6- الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص352، ط اسلامی.

فتحصّل که قبول سه مرحله دارد،یک؛ قبول گوهر ذات خارج از مراحل سه گانه است، دو؛ اگر کسی بخواهد تحت ولایت «الله» قرار بگیرد که خدا کارهای اورا به عهده بگیرد، باید گوهر ذات او صالح شود، سه.پرسش: حضرت مریم موردی است و لفظ قبول برای اعمال آدم هاست؟ پاسخ : بله، اگر آن شخص عمل صالح نمی داشت، صلاح به گوهر ذات او نمی رسید! این برهانی که وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اقامه می کند، این است که خدا متولّی«صالحین» است. مریم(سلام الله علیها) «من الصالحات» است، نه «الّذین عملوا الصالحات». تازه در بحث های آیه مربوط به حضرت ابراهیم گفته شد: ﴿وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ﴾ تازه در قیامت «صالحین» تعبیر شده به اهل بیت(علیهم السلام). (1) این طور نیست که هر کسی صالح شود، گوهر ذات هر کسی به صلاح راه پیدا کند،یعنی ذاتش طوری است که هیچ چیزی در آن جز توحید حق نیست، چنین آدمی مصداق کامل آن اهل بیت می باشند و آن روایت هم در ذیل همین آیه ﴿وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ﴾ است.

بنابراین وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) از بس موحّدانه عبادت کرد صالح شد، آن گاه ذات اقدس الهی او را قبول کرد. برهان پیغمبر هم این است که ﴿إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتَابَ﴾، چون اگر کسی بخواهد گوهر ذاتش صالح شود، از راه ایمان به کتاب و عمل به کتاب است: ﴿نَزَّلَ الْکِتَابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ﴾، نه «یتولّی الّذین آمنوا و عملوا الصالحات»! آنهایی که کار خوب انجام می دهند، در مراحل وُسطی قرار دارند یا حداکثر در مراحل عالیه،در بحث قبول فعل قرار دارند؛ امّا اگر گوهر ذاتش بخواهد قبول شود، باید ذات صالح باشد و ذات هم وقتی صالح است که در آن هیچ چیزی جز توحید نباشد.پرسش: حدیث قرب نوافل شامل نوافل نماز می شود یا کلّ نوافل را در برمی گیرد؟پاسخ: نوافل مطلقا نوافل است، گاهی می بینید که پیغمبری را خدا نافله می داند. نافله یعنی زائد بر فریضه که فرمود ابراهیم فرزند می خواست به او اسحاق دادیم که پیغمبری در آینده خواهد بود: ﴿وَیَعْقُوبَ نَافِلَهً﴾، (2) آن فرزند دیگر که پیغمبر بعدی است نافله است؛ او از ما فرزند می خواست، ما به او هم فرزند دادیم و هم نوه دادیم،یک پیغمبر می شود فریضه و یک پیغمبر می شود نافله.

ص: 85


1- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج36، ص151 و 152.
2- انبیاء/سوره21، آیه72.

تبیین شمول بخشی الهی بر گناه صغیره و کبیره

فرمود: ﴿وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ﴾،در قرآن کریم سیئه دو قسم است:یک وقت می گویند سیئه در قبال کبیره قرار می گیرد، منظور از سیئه گناه صغیره است که فرمود: ﴿إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم﴾، (1) این تقابل نشان می دهد که سیئات در مقابل کبیره است، اگر کسی در طول عمر موفق شد و گناه کبیره را مرتکب نشد و گاهی به صغائر مبتلا شد، خدا وعده بخشش داده است؛یک وقت است که در مقابل کبیره نیست، خود «السیئات» با الف و لام بازگو شد، هر دو را شامل می شود، البته عفو از سیئات اگر با توبه باشد که داخل در جمله قبل است و اگر نباشد که قضیه «فی الجمله» است و نه «بالجمله»، چون ذات اقدس الهی برخی از گناهان کبیره را هم بی توبه می بخشد، امّا﴿لِمَن یَشَاءُ﴾، (2) مشیت الهی هم به علم ذاتی اوست و برابر حکمت هم عمل می کند، این بیان نورانی امام سجاد که فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل» همین است؛یعنی با هیچ توسلی، با هیچ وسیله ای و با هیچ کاری نمی شود که از خدا بخواهیم یک کار غیر حکیمانه انجام دهد و هیچ وسیله ای این سِمَت را ندارد که از خدا کار غیر حکیمانه ای را صادر کند. این از غُُرَر بیانات حضرت در صحیفهاست:«یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»؛امّا﴿وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ﴾هشداری است. فرمود هر چه که شما عمل می کنید خدا می داند، در آن اضلاع سه گانه مشخص شد که جَهرتان را خدا می داند، سرّتان را که خود شما هم می دانید می داند، اَخفای از سرّ را که در درونِ درون شماست و از شما مخفی است و در قیامت زمانی که از درون شما کالبدشکافی کردیم آن وقت می فهمیدکه خدا هم می داند،﴿وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی﴾؛ (3) اخفای از سرّ را هم می داند. فرمود: ﴿وَیَسْتَجِیبُ ﴿الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَات﴾یا به تعبیر جناب زمخشری در کشّاف (4) و همفکران اویک «لام» در این جا تقدیر است؛یعنی «یَسْتَجِیبُ للّذِینَآمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَات» این هم یک معنا.یا به تعبیر سیدنا الاستاد که «لام» نخواهد، (5) ایمان و عمل صالح خودش درخواست است و ذات اقدس الهی این درخواست را پاسخ می دهد و قبول می کند. جناب زمخشری می فرمایند: ﴿وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ﴾ نشان می دهد که استجابت برای خود ایمان و عمل صالح است، نه اگر «الذین آمنوا و عملوا الصالحات اذا دعا الله یستجیب لهم»، «و یستجیب للذین آمنوا و عملوا الصالحات اذا دعاه»، آن چیزیکه زمخشری و همفکران او گفتند این طور است. سیدنا الاستاد می فرماید که خود ایمان و عمل صالح درخواست است و خدا هم این را به قرینه ﴿وَیَزِیدُهُم مِن فَضْلِهِ﴾جواب می دهد؛ هم عمل صالحشان را می پذیرد، هم بیش از آن مقداری که اینها استحقاق دارند از فضل خود به اینها عطا می کند که ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾، (6) امّا ﴿وَالْکَافِرُونَ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ﴾ عذاب شدید متعلق به اینهاست، برای اینکه اینها نه ایمان دارند و نه عمل صالح.

ص: 86


1- نساء/سوره4، آیه31.
2- بقره/سوره2، آیه284.
3- طه/سوره20، آیه7.
4- تفسیرالزمخشری الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص223.
5- المیزان فی تفسیر القرآن، العلامه الطباطبائی، ج 18، ص51.
6- انعام/سوره6، آیه160.

رسم الخط قرآنی بودن حذف «واو» در بعضی از کلمات

در آن آیه قبل که فرمود: ﴿وَیَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾،طبق ظاهر آن باید که کلمه حرف «واو» ذکر می شد، ولی این جا در نوشتن نیامده است؛ «یَمْحُوا» باید نوشته می شد که وجهی ندارد، چون مجزوم نیست که «واو» افتاده باشد و همچنین عطف بر ﴿یَخْتِمْ﴾هم نیست، آن جا _ ﴿فَإِن یَشَإِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ﴾_ اگر عطف بر ﴿یَخْتِمْ﴾ بود، «واو» به جزم ساقط می شد؛ ولی عطف بر آن نیست، عطف بر جمله ﴿فَإِن یَشَإِ﴾است؛ لذا حذف این «واو» براساس کتابت خطی، قرآنی و امثال آنهاست. در چند جای قرآن کریم هم «واو» بدون اینکه نکته ادبی داشته باشد حذف شده است؛یکی در سوره مبارکه «اسراء» آیه یازده است که آن جا فرمود: ﴿وَیَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُبِالْخَیْرِ﴾، آن جا «واو» ندارد، با اینکه باید «واو» داشته باشد.یا در بخش های پایانی سوره مبارکه «علق» که سجده واجب بعد از آن است، آن جا دارد که ﴿فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ﴾، (1) این امر غایب و مجزوم است که «واو» افتاد، امّا در ﴿سَنَدْعُ الزَّبَانِیَهَ﴾ (2) این جا «واو» دلیلی ندارد که افتاده باشد. حذف «واو» در ﴿سَنَدْعُ﴾، حذف «واو» در ﴿یَدْعُ الْإِنسَانُ﴾، با حذف «واو» در ﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾ به کتابت قرآنی برمی گردد، نه نکته ادبی.

وعده الهی به نحو باطل با جریان امواج «حق» در عالَم

اینکه فرمود:﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ﴾، این آیه نمی رساند که با چه چیزی باطل را محو می کند، فقط دارد که باطل را محو می کند و حق را تحقیق و تثبیت می کند؛ ولی در سوره مبارکه «انبیاء» مشخص کرده که با همان حق باطل را سرکوب می کند. سوره مبارکه «انبیاء» آیه هجدهچنین است:﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ﴾؛ دِماغ و مغز باطل را به وسیله حق درمی آوریم، نه اینکه باطل مغز دارد و ما مغزکوب می کنیم؛ وقتی حق خودش را نشان دهد، بی مغزیِ باطل روشن می شود. در جریان ﴿فَسَالَتْ أَوْدِیَهُ بِقَدَرِهَا﴾، (3) آن جایی که مثال ذکر می کند روی این سیل «زَبَد» هست _ «زَبَد» همان کَف روی آب است، این کَف و حباب، بی مغز است،درونش چیزی نیست _ لذا فرمود: ﴿فَیَذْهَبُ جُفَاءً﴾، «جُفَا»یعنیآب بُرد؛ کسی کاری به این کَف ندارد،در همین سیل که در حرکت است این کَف ها از بین می روند. فرمود امواج حق در عالَم جاری است، باطل یک سلسله کَف هایی هستند که روی این آب می آیند، کسی کاری با آنها ندارد! این سیل خروشان در حال خروش خود این کَف ها را از بین می برد،﴿فَیَذْهَبُ جُفَاءً﴾؛ لذا آیه سوره مبارکه «انبیاء» که دارد با حقّ باطل را سرکوب می کند، این ارشاد به نفی موضوع است، نه اینکه باطل مغزی دارد و مغزش با حق کوبیده می شود، بلکه بی مغزی او روشن خواهد شد. ﴿فَیَدْمَغُهُ﴾یعنی «یظهر أن لادماغ له»؛یعنی ظاهر می شود که مغزی ندارد. پس این آیه محل بحث که دارد ﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ﴾ روشن می شود که با حق، بی مغزی آن باطل را خدا روشن خواهد کرد:﴿وَ یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَیُحِقُّ الْحَقَّ﴾؛ حق را با رحمت واسعه خودش تثبیت می کند ﴿بِکَلِمَاتِهِ﴾، البته ممکن است این ﴿بِکَلِمَاتِهِ﴾ مفعول واسطه به نحو تنازع باشد، البته هم برای فعل ﴿یَمْحُ﴾و هم برای فعل ﴿یُحِقُّ﴾.

ص: 87


1- علق/سوره96، آیه17.
2- علق/سوره96، آیه18.
3- الرعد/سوره13، آیه17.

تبیین لطافت تأمین ارزاق مؤمنان

در بحث های قبلی_ آیه نوزده_ فرمود: ﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ﴾، خدای سبحان به همه روزی می دهد، بارها به عرض شما رسید که تمام مار و عقرب ها عائله او هستند؛ حالا کسی نباید بگوید که آن خرس قطبی«نجس العین» است یا حرام گوشت است! فرمود این خرس عائله من است، آن مار و عقرب عائله من است، همه اینها پرونده دارند و من مسئول روزی اینها هستم! در سوره مبارکه «هود» دارد که ﴿وَمَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾، (1) با «عَلی» تعبیر کرده! فرمود من موظف هستم! خودم را موظف می دانم که به این مارها، به این عقرب ها و به این خِرس ها غذا برسانم،شما به اینها اصلاً کار نداشته باش! این پُر کردن شکم برای آنها هم هست؛ ولی برای شما مؤمنان یک چیز دیگری است. هر کس دامدار است، کشاورز است، مدرّس است، کارمند و کارگر است درآمدی دارد، فرمود من نمی خواهم که چشمش به این درآمد باشد، من می خواهم چشمش به دست من باشد! چقدر این آیه شیرین است! در سوره مبارکه «طلاق» فرمود: ﴿وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾، (2) مؤمن آن است که چشمش به پیشه، به دامداری، به شغل، به شهریه، به تبلیغش و سخنرانی اش نباشد!البته ما وظیفه داریم که کار کنیم،فرمود تو وظیفه ات این است که کار بکنی!لکن هرگز چشمت به درآمدت نباشد، تو ببین من چه چیزی به تو می دهم! این می شود: ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾، (3) چقدر این آیه شیرین است خدا می داند! فرمود: ﴿وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾؛اگر براساس شکم بخواهید حساب کنید،شکم تمام مار و عقرب ها را من سیر می کنم، آن خرس قطبی را هم سیر می کنم. شما کار دارید و باید هم کار کنید _ حالا یا این کارهایی که ما می کنیم یا واجب عینی است یا واجب کفایی _ فرمود چشمت به این درآمد نباشد، آن وقت مؤمن همیشه راحت است! دیگر تَرسالی و خشکسالی برای او فرق نمی کند و به این فکر نیست که امسال چه شد، فلان چیز تحریم شد و فلان چیز تحریم نشد، راحتِ راحت است! برای اینکه فرمود من تأمین می کنم و تو فقط چشمت به دست من باشد، نه اینکه چشمت به مزرعه و درآمدت باشد، این می شود:﴿أَلاَبِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾، نه اینکه آدمییک «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّه» بگوید و آرام باشد. اینکه فرمود:﴿وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾،یعنیاین!در آیه نوزده هم کهفرمود:﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾؛ او از راه مستور و راهی که هیچ کسی پیش بینی نکرد و نمی داند بندگان خودش را تأمین می کند. الآن این جا هم فرمود خیلی ها علاقه مندند که سِعهٴ رزق داشته باشند،خیلی از کسانی که سِعهٴ رزق دارند را دیدید که به فساد مبتلا شدند:﴿کَلاَّ إِنَّ الْإِنسَانَ لَیَطْغَی ٭أَن رَآهُ اسْتَغْنَی﴾، (4) اگر خود را در اثر مال بی نیاز از «الله» ببیند گرفتار طغیان خواهد شد. قبلاً هم مکرّر این آیه را شنیدید که خیلی از ماها اسلامی حرف می زنیم و قارونی فکر می کنیم؛مانند اینکه می گوییم ما خودمان زحمت کشیدیم، مگر قارون غیر از این گفت؟! گفت: ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾. (5) بسیاری از ماها گرفتار این خطر هستیم،مثلاً می گوییم ما سی_ چهل سال درس خواندیم و عالِم شدیم، مگر آن محروم غیر از این می گفت؟ گفت من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم، گفتند در نماز و در تعقیبات نماز بگویید:«اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنْک»، (6) این تعقیبات نماز خیلی راهگشاست! هرگز دهن باز نکنیم و نگوییم ما سی _ چهل سال زحمت کشیدیم و درس خواندیم ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾، خیلی ها آمدند و نشد!بنابراین آن کریمه ای که فرمود: ﴿وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾،با این آیه نوزده سوره مبارکه «شوری» که محل بحث است:﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾هماهنگ است.یک وقت است ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّهِ الْمَتِینُ﴾، (7) بله این با آیه شش سوره مبارکه «هود» هماهنگ است ﴿وَمَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾. این هم را عنایت کردید این همایش هایی که دانشمندان ما سالانه برای تشخیص بیماری های مشترک بین انسان و دام برگزار می کنند، یک کار علمیو محققانه است، امّا ما تنها چنین همایشیرا نمی خواهیم که در آن مشترکات بین انسان و دام مشخص شود، همایش ها و کنگره هاییمی خواهیم که برای تبیین مشترکات انسان و فرشته است جایش خالی است. ما با فرشته ها مشترکاتی داریم! ما آن نیستیم که تمام جواب بیماری های ما از آزمایشگاه موش دربیاید، ما مشکلاتی هم داریم که جواب آنها از آزمایشگاه فرشته ها درمی آید! قرآن کریم ما را دعوت کرده به اموری که آنها اوصاف فرشتگان هستند؛ فرشته کریمه است، فرشته عادل است، فرشته معصوم و عفیف است. فرمود:«لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلَائِکَه»، این بیان نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه است. ما مشترکات بین انسان و فرشته داریم، برای اینکه اینها فرّاشان ما هستند!«إِنَّ الْمَلَائِکَهَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِه» (8) همین است! آنها فرّاش ما هستند که چه چیزیاز ما بگیرند؟ بگویند که شما با ما مشترکات دارید، «اُولوا أجنحه» شوید و شما هم پَر در بیاورید! این بیان نورانی حضرت امیر استکه _ در نهج البلاغه _در جواب دربار اموی فرمود: به ما گفتند خودستایی نکنید و ما هم می گوییم چشم! فرمود اگر نبود این نهی حضرت که نهی کرد که «وَ لَوْ لَا مَا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَهِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ»، (9) ما می گفتیم که چه کسانیهستیم، امّا دهان ما بسته است و نمی توانیم بگوییم که ما چه کسانیهستیم؛ ولیای معاویه اجمالاً بدان، خیلی ها می روند جبهه شهید می شوند، ما اگر شهید دادیم می شود سید الشهداء، این عموی من است! خیلی ها می روند جبهه جانباز می شوند و دست می دهند، ولی برادرم جعفر وقتی که رفت در موته و دست هایش را داد، دو بال خدا به او داد که شده جعفر طیار، طیار کجاست؟ (10) این﴿أُولِی أَجْنِحَهٍ مَثْنَی وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ﴾این جناح ها این بال ها را پهن می کنند:«لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ». پس فرّاشی طالبان علوم الهی را اینها به عهده می گیرند، اینها به ما می گویند روی پَر ما نشسته اید، تو هم پَر دربیار! وقتی پر درآوردی پرواز می کنی، نه مثل این پرنده ها که به طمع تالاب از شمال به جنوب و از جنوب به شمال حرکت کنند، اگر کسی پَر درآورد و شده جعفر طیار، از جهت حرکت می کند نه در جهت! او قطب جنوب و مانند اینها نمی خواهد، از شش جهت به درمی آید.بعداز این، نوربه آفاق دهم ازدل خویش ٭٭٭ که به خورشید رسیدیم و غبار آخرشد سفر و سخن آخر شد، این راه است! فرمود من نمی خواهم شما مثل حیوانات دیگر چشمتان به مزرع و مرتع تان باشد یا به درآمد و شهریه تان باشد:﴿اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ﴾،﴿یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ﴾، آن جا هم که فرمود مؤمن کسی است که ﴿وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ﴾ این است!این پرورش قرآنی است! این هم ولیّ پرور است!

ص: 88


1- هود/سوره11، آیه6.
2- طلاق/سوره65، آیه2 و 3.
3- الرعد/سوره13، آیه28.
4- علق/سوره96، آیه6 و 7.
5- قصص/سوره28، آیه78.
6- مناسک جامع حج، ناصرمکارم شیرازی، ج 1، ص419.
7- ذاریات/سوره51، آیه58.
8- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص34، ط اسلامی.
9- تفسیرنمونه، ناصرمکارم شیرازی، ج22، ص552.
10- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج15، ص182.

حکیمانه بودن تأمین ارزاق مادّی و معنوی انسان

فرمود که خدا ﴿یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ﴾،﴿وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا﴾، ﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ﴾می دانید که مختصر مالی خدا به بعضی از افراد داد چگونه فساد می کنند؟! ﴿ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ﴾ (1) اگر این مال دست خیلی ها باشد آن وقت چگونه خواهد شد؟ ﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ﴾، این را بعضی از بزرگان گفتند که علوم و معارف هم همین طور است! ببینید برخی ها یک چند کلاس درس یا چند مطلب یاد گرفتند این سینه را وجب می کنند و می گویند یک وجب سینه این همه علم! چه مشکلاتی برای خودشان و دیگران ایجاد می کنند! فرمود ما سواد و علم را هم به هر کس نمی دهیم؛ مثل مال و روزی ظاهری. برخی ها چهار کلمه بیشتر یاد بگیرند:﴿لَبَغَوْا فِی الأرْضِ﴾، داعیه های فراوانیدارند، هتک حرمتی دارند و حرمت دیگران را رعایت نمی کنند؛ روزی هم همین طور است، روزی ظاهر این طور است و روزی باطنی هم این طور است، چاره ای برای ما جز پذیرش «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنْک» و راضی به قضای الهی بودن نیست.﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ﴾؛اولاً فرمود تمام کارهای من حساب شده است،﴿کُلُّ شَی ءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ﴾، (2) یک؛﴿إِنَّا کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ﴾، (3) دو؛﴿وَإِن مِّن شَیْ ءٍ إِلاّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾، (4) سه؛ هر چیزی حسابی دارد، امّا به برخی ها نه علم زائد می دهیم و نه مال زائد می دهیم؛ علم زائد بدهیم داعیه پیدا می کند و نشانه اش فلان شخصاست؛ مال زائد بدهیم طغیان می کند و نشانه اش فلانشخصاست،بعضی ها را نشان می دهد، فرمود شما خیلی اصرار نداشته باشید به اینکه آنچه شما می خواهید بگیرید، اصرار داشته باشید که به قضای الهی راضی باشید،ما هم طبق مصلحت شما آبروی شما را حفظ می کنیم. ﴿وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُإِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ﴾؛اواهل خُبره است، بصیر است و می داند چه چیزی مصلحت دارد و چه چیزی مصلحت ندارد.

ص: 89


1- روم/سوره30، آیه41.
2- الرعد/سوره13، آیه8.
3- قمر/سوره54، آیه49.
4- حجر/سوره15، آیه21.

رضای به قضای الهی بهترین راه آرام بخشی انسان

بنابراین بهترین راه خواستن رضای الهی است که «رِضَی اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْت»، (1) این بیان نورانی سیدالشهداء در قتلگاه بود! بهترین راه این است و آدم راحت زندگی می کند؛زیرا او ﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾ (2) است!﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾یعنی چه؟ آیا فرض دارد که ما نسبت به خودمان «ارحم» از خدا نسبت به خودمان باشیم؟ پس این _ معاذ الله _ چنین می شود که او «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین» مطلق نیست، اگر او «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین» مطلق است _ کما هو الحق _ پس خدا از خود ما به ما مهربان تر است! اگر او به ما از خود ما مهربان تر است، پس گِله برای چیست؟! اگر کسی_ خدای ناکرده _ خیال کند که رحم او به خودش، بیش از رحم خدا به اوست این مشکل توحیدی دارد. خدای سبحان «أَرْحَمُ الرَّاحِمِین بِالقُول المطلق» است؛یعنی رحم خدا به ما از رحم خود ما به ما بیشتر است، رحم خدا به کودک از رحم مادر به کودک بیشتر است. این می شود:﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾ مطلق، آن وقت می شود: ﴿أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾که آدم راحت است.

به کار بردن ﴿غیث﴾ برای باران از لطیف ترین تعبیرات قرآنی

﴿وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ یَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾، چقدر این کتاب شیرین است!همین باران کهدر فارسی و تازی ما می گوییم باران و آنها می گویند «مطر»؛ امّا شما تفاوت یک مهندس را با یک بنّای عادی و سنّتی ببینید! این سنگ هایی که از دل کوه درمی آید، این قلوه سنگ ناصاف است،«کثیر الاضلاح» غیر منتظم است، این بنّا با چهار روش سنّتی چکش به دور و اطرافش می زند و این را لای دیوار می گذارد و این هم با یک تکان از بین می رود؛ ولیوقتی همین سنگ معدِنی را شما به مهندسین ایتالیا دادید این می شود مرمر شفاف و صاف، این هم زیور و زینت است، هم وقتی لای دیوار رفت مستحکم است. قرآن کریم لغت تراشی کرده، این کلمات را تراشیده، ناصافی هایش را صاف کرده و این را جایی به کار برده که هنری است.«غیاث»یعنی پناهندگی، باران را که قیاس نمی گویند! فرمود مشکل شما را این آب حلّ می کند؛ لذا ما از آن به عنوان «غیث»یاد می کنیم:﴿یُنَزِّلُ الْغَیْثَ﴾، تعبیر به «مطر» نیست. مگر شما «یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ أَغِثْنِی» (3) نگفتی ؟ ما برای شما «غیث» فرستادیم مگر شما نخواستید مشکل اقتصادی شما با اقتصاد مقاومتی حلّشود؟ ما برای شما «غیث» فرستادیم. او «غیث» می فرستد ببینید چقدر این لغت را تراشیده و مثل مرمر ایتالیا منظم کرده! در فقیر همین طور است! ما در فارسی می گوییم گدا، عرب هم اگر کسی چیزی نداشته باشد می گوید «فاقد» ، امّا قرآن کریم آمده این را تراشیده و به صورت مَرمَر زیبا درآورده، گفته ملتی که جیبش خالی است کیفش خالی است فقیر است، فقیر نه یعنی گدا، فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است، او قدرت مقاومت ندارد. ملتی که ویلچری است چه مقاومتی است؟ آن قدر این کلمات را تراشیده، زیبا کرده، هنری کرده و در نهایت دلپذیر کرده است. مسکین هم همین طور دارد؟! مسکین؛یعنی زمین گیر. ما که این تعبیرات را نداریم، با اینکه فرهنگ ما تا حدودی فرهنگ غنی است، عرب هم آن قدر قوی و هنرمند نبود! این فخر رازییک بیان لطیفی دارد که قبلاً در ذیل آیه ﴿لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَهِ﴾ (4) گذشت، حرف، بسیار حرف لطیفی است! بعضی اشکال کردند که «تهلکه» یعنی «تفعله»، ما در ثلاثی مجرد مصدری داشته باشیم بر وزن «تفعله» نداریم، این ﴿لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَهِ﴾ را که مصدر ثلاثی مجرد است چگونه توجیهکنیم؟ نقد جناب فخر رازی به جوابش این است که مگر شما قبل از قرآن یک کتاب مدوّن ادب عربی نحو و صرف داشتید که حالا طلبکارانه حرف می زنید؟ (5) این قرآن آمد به شما نحو و صرف یاد داد. شما چهار تا «سبعهٴ معلقه» داشتید درباره شتر و امثال آن زایمان شتر و شیر خوردن شتر و اینها بود، شما حرف های آسمانی نداشتید! حرف های انسانی نداشتید کتاب لغت نداشتید!در کلّ مکه نویسنده هایتان محدود بود، چرا طلبکارانه حرف می زنید که ما ثلاثی مجرد بیش از اینها نداریم؟ چه کسی گفت نداریم؟ تو ببین قرآن به کار برد یا نبرد؟ این حرف خیلی حرف شیرینی است! این چنین نیست که حالا منتظر باشیم ببنیم که عرب چه گفته؟ قرآن آمده عرب و عربی را احیا کرده، لغت تراشیده زیبا کرده و مرمری حرف زده، نگو«فاقد»، بگو «فقیر»! نگو «فاقد»، بگو «مسکین»! این جا گفت نگو «مطر»، بگو «غیث»! برای اینکه پناه اقتصادی ملت است ﴿وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُإِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ﴾.

ص: 90


1- اللهوف علی قتلی الطفوف، السیدبن طاووس، ص38.
2- اعراف/سوره7، آیه151.
3- إقبال الأعمال (ط _ القدیمه)، السیدبن الطاووس، ج 1، ص220.
4- بقره/سوره2، آیه195.
5- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج 5، ص294.

تفسیر آیات 27 تا 30 سوره شوری 94/08/11

موضوع: تفسیر آیات 27 تا 30 سوره شوری

﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ (27) وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ (28)وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِنْ دَابَّهٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ(29) وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (30)﴾

خوف پیامبر بر فریب خوردن امّت از شکوفه های دنیا و علّت آن

بیانی از وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید که«إِنَّمَا أَخَاف عَلَیْکُمْ مَا یُخْرِج اللَّه تَعَالَی مِنْ زَهْرَه الْحَیَاه الدُّنْیَا»؛ (1) بدترین چیزی که من برای شما از آن هراسناک هستم، همین حالت شکوفه های دنیاست. در قرآن کریم ذات اقدس الهی به رسول خود فرمود: ﴿وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا﴾، (2) این «زهر» یا «زهره» مثل «تمر» و «تمره» یکی برایجنس است ویکیهم برای فرد؛یک خرما را می گویند «تمره» و جنس خرما را می گویند «تمر»، «زهر» و «زهره» همین طور است؛یعنی شکوفه وزهر الربیع که نام کتابی است به همین معناست؛یعنی شکوفه، پس جنس آن مراد است. فرمود دنیا برای هیچ کس میوه نمی شود، حواستان جمع باشد! هر کسی باغی درست کرد و درختی کاشت، حداکثر این درخت ها شکوفه می دهد، همین که این شکوفه می خواهد به ثمر برسد، نوبت اینها تمام می شود و رخت برمی بندد، اگر کسی بخواهد از درخت دنیا میوه بچیند این چنین نیست،میوه ها در عالَم دیگر است؛ لذا فرمود: ﴿وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا﴾. وجود مبارک حضرت هم به ما فرمود:«إِنَّمَا أَخَاف عَلَیْکُمْ مَا یُخْرِج اللَّه تَعَالَی مِنْ زَهْرَه الْحَیَاه الدُّنْیَا»، درست است که درخت غَرس کردید، آبیاری کردید، سبز شد، برگ پیدا کرد، خوشه و شاخه پیدا کرد و شکوفه نشان داد، امّا سرمای زودرس این شکوفه ها را از بین می برد. شما مستحضرید که در منطقه های سرد درخت میوه به عمل نمی آید، برای اینکه تا این شکوفه می خواهد باز شود، سرمای زودرس می آید و به حیات آن خاتمه می دهد. فرمود دنیا جایی نیست که کسی بتواند از درخت آن میوه بچیند، این در حدّ شکوفه است و آنچه من برای شما هراسناک هستم از همین شکوفه های دنیاست، این بیان از وجود مبارک حضرت است.

ص: 92


1- تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، ج 4، ص124.
2- طه/سوره20، آیه131.

سرّ عدم استجابت دعای بعضی مؤمنان

در جریان ﴿وَیَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا﴾ (1) این مطرح است که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شد که چرا با اینکه فرمود:﴿وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ﴾ (2) ما دعا می کنیم و خدا جواب نمی دهد؟ فرمود: «لِأَنَّکُمْ تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُون»؛ (3) شما اصلاً نمی دانید که با چه کسی گفتگو می کنید و از چه کسی دارید چیزی می خواهید؟! این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) در سرّ عدم استجابت «بعض الادعیه»است. امّا زمخشری در کشّاف از اِبْراهیمِ اَدْهَم نقل می کند که از او سؤال کردند چرا برخی از دعاهای ما مستجاب نمی شود، فرمود خدا دعوت کرد و شما اجابت نکردید، شما هم دعوت و دعا می کنید خدا اجابت نمی کند. (4) برخی ها وقتی این سخن اِبْراهیمِ اَدْهَم را _ کهکشّاف نقل می کند _ شنیدند، گفتند که پس این آیه که فرمود:﴿وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ﴾،﴿وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ﴾ این «ارجاء» آیه قرآن کریم است، برای اینکه به انسان امید داد.

مطابق حکمت بودن اختلاف طبقاتی بر محور عدل

مطلب دیگر همان فرق بین بسط عمومی و بسط خصوصی است. بسط عمومی مشکل ایجاد می کند؛یعنی اگر قدرت، همگانی باشد ابتدای نزاع است. قدرت گاهی با مال است، گاهی با علم است و گاهی با عناوین دیگر است. اگر قدرت همه جایی و همگانی باشد منشأ فساد و اوّل درگیری است؛ لذا فرمود:﴿وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ﴾.اختلاف طبقاتی را که بر محور عدل و داد باشد _ هر کسی برابر استعداد خود، آزادانه بتواند از مواهب الهی برخوردار باشد _ هیچ کس مخالف آن نیست، آنچه مورد مخالفت هست این است که برخی ها استعداد بهره برداری از مواهب الهی را دارند، ولی راه آنها بسته است؛ وگرنه اگر در نظامی باشد که هر کسی برابر استعدادی که خدا به او داد بتواند از مواهب الهیبهره بگیرد، این اختلاف محمود و ممدوح است و همه راضی می باشند. اگر همه انسان ها در یک حدّ از استعداد و یک نظام عامّ از قدرت و سلطه برخوردار باشند، این نظام در امور نمی ماند. در سوره مبارکه «زخرف» آن جا راز اختلاف را مشخص کرده است که اگر همهٴ مردم در یک حدّی از نعمت برخوردار باشند، این منشأ فساد است؛ لذا اختلاف را ذات اقدس الهی تنظیم کرده است تا اینها یکدیگر را تسخیر کنند، این تسخیر متقابل منشأ نعمت است. آیه 32 سوره مبارکهٴ «زخرف» این است:﴿أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا﴾.حالا که شما تقسیم کردید، چرا یکسان تقسیم نکردید؟ فرمود ما به طور اختلاف این کار را کردیم، نه به طور تساوی!یعنی اصل حاکم بر تمدّن، اختلاف طبقات است، نه تساوی طبقات، چون تساوی طبقات باعث فروپاشی نظام است؛ اگر همه طبیب باشند، همه مهندس باشند یا همه روحانی باشند این نظام پا برجا نمی ماند؛یکی باید روحانی باشد،یکی باید طبیب باشد،یکی باید کارگر باشد،یکی باید کارفرما باشد؛ امّا حالا چرا این شخص کارگر شد و آن کارفرما، این دیگر به خصوصیت استعدادهای شخصی و استعداد و امثال آن برمی گردد. اگر آن کارفرما شود کارگر و این کارگر شود کارفرما، باز هم اشکال هست. آنچه ضروری و لازم است، اختلاف افراد است؛ خصوصیت این افراد بر خصوصیت استعدادها،خصوصیت خانوادگیو کوشش افراد و مانند آن برمی گردد. در آیه 32 سوره مبارکه «زخرف» فرمود: ﴿نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ﴾، چرا؟ ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾، نه «سِخریّا»! نه اینکه مسخره کنند، بلکه تسخیر کنند،یک؛ تسخیر هم متقابل باشد، دو؛ یعنی اگر طبیبی از اتومبیل خودش پیاده شد و ساک او را یک کارگر گرفت، این کارگر هم وقتی بیمار شد، آن طبیب لباس طبّی خود را می پوشد و به درمان او می پردازد و آنچه باید در آزمایشگاه کوشش کند، آزمایش می کند، پس او هم در خدمت این است؛ باید خون او را آزمایش کند، می گوید چشم! او ساک اینشخص را برمی دارد،این شخص خون او را آزمایش می کند! این یک تسخیر متقابلی است! مسخره کردن نیست،یک؛ تسخیر است، دو؛ آن هم متقابل، نه یک جانبه، سه؛ این می شود نظام أحسن! امّا حالا چرا این کارگر شد و آن پزشک شد، این دیگر به تربیت خانوادگی و استعدادهای شخصی برمی گردد، اگر به عکس هم شود باز این سؤال سر جایش محفوظ است؛ یعنی اگر آن طبیب شود کارگر و این کارگر شود طبیب، باز این سؤال محفوظ است.بنابراین بعضی از امور است که به استعدادهای شخصی برمی گردد که مرحوم کلینی در جلد هشتکافینقل کرد که«النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ»، هم معدن طلا و نقره لازم است، هم معدن ذغال سنگ لازم است و هم معدن سنگ های معدنی لازم است؛ امّا حالا چرا این ذغال سنگ شد و آن طلا؟ اگر به عکس هم شود باز این سؤال محفوظ است. غرض این است که اصل اختلاف باعث استحکام نظام است و این در صورتی است که برای رشد افراد و شکوفا کردن استعدادشان هیچ مانعی نباشد؛ لذا همه می پذیرند. پس اختلاف طبقات برای تسخیر است نه مسخره کردن، آن هم تسخیر دو جانبه و متقابل نه یکجانبه و اینکه راه برای رشد همگان باز است و هر کسی برابر استعداد خودش ترقّی می کند؛ منتها آنکه برخوردار است باید شاکر باشد، نه اینکه فخر فروشی کند؛ لذا می شود تسخیر متقابل.در آیه محل بحث هم فرمود:﴿وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ﴾،رزق هم مستحضرید که گاهی رزق خوردن، پوشیدن، نوشیدن، ساختمان و امثال آن است و گاهیهم علم، قدرت و معنویت است؛ اگر همه سطح بالای علمی داشته باشند،آن وقت دیگر کسی، کسی را قبول ندارد؛اگر همه در سطح بالایی از قدرت باشند، کسی، کسی را تحمّل نمی کند. رزق چه مادیو چه معنوی باید «فی الجمله» باشد، نه اینکه «بالجمله» باشد. اگر رزق گسترده باشد، تازه اول فساد است.

ص: 93


1- شوری/سوره42، آیه26.
2- بقره/سوره2، آیه186.
3- فلاح السائل و نجاح المسائل، السیدبن الطاووس، ص107.
4- تفسیرالزمخشری الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص223.

تقیید عبارت تأمین رزق به ﴿لعباده﴾ دال بر مهربانانه بودن آن

ذات اقدس الهی در این کریمه لطف خود را درباره بندگان بیان می کند؛ مدام می گوید بندگان من، با اینکه یک اسم ظاهر آورد و جای دیگر می توانست ضمیر بیاورد، امّا مدام می گوید بندگان من؛ یعنی من مهربانانه دارم اینها را اداره می کنم:﴿وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ﴾، دیگر نفرمود «إنّهُ بِهِم»، با اینکه اگر «بِهِم» می فرمود کافی بود؛ یعنی آن مولا دارد بنده خود را به خوبی اداره می کند.

امتحان بودن بهره مندی انسان از مال و قدرت

در سوره مبارک «مؤمنون» هم هشدار داد، فرمود مبادا فکر کنید این قدرت های مالی را که دارید برای شما خیر است، اینها آزمون است. آیه 55 به بعد سوره مبارکه «مؤمنون» این است:﴿أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا﴾_ حالا متأسفانه در این گونه از موارد «أَنَّمَا» متّصل نوشته شده است؛ ولیدر معنا «أنّ ما» است _﴿أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ بَل لاَّ یَشْعُرُونَ﴾، (1) اصلاً نمی داند که اینها آزمون است! ﴿إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَهِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ ٭ وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَهٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ﴾، (2) وگرنه داشتن مال و قدرت که کمال نیست، کمال در جای دیگر است.بنابراین اگر به همه یکسان قدرت مالی، استعداد، کمال و علم یکسان بدهد اوّل فساد است و این گونه از موارد هم برای آزمون است، البته برای برخی ها هم به عنوان پاداش خواهد بود؛ لذا اگر برای عباد خود همه را گسترده و نعمت عطا کند ﴿لَبَغَوْا فِی الأرْضِ﴾.

ص: 94


1- مؤمنون/سوره23، آیه55 و 56.
2- مؤمنون/سوره23، آیه57 و 61.

امتحان بودن بهره مندی از علم و راه درونی تشخیص قبولی آن

علم باطن هم همین طور است! خیلی کم هستند افرادی که ذات اقدس الهی به آنها علم بدهد و علم به معنای حقیقی باشد که نور است. ما برای اینکه بفهمیم عالِم شدیم یا نه دو راه دارد:یک راه بیرونی که کتاب می نویسیم، امتحان می دهیم و در امتحانات شرکت می کنیمکه به ما نمره می دهند و معلوم می شود که این مقداریرا که خواندیم فهمیدیم، این به درد نمی خورد، چون راه بیرونی است.یک راه درونی است که اگر فهمیدیم واقعاً متواضع و خاضع تر شدیم، از حدّی که خود ما خیال می کردیم خودمان را تنزّل دادیم، نور شد و «فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» (1) شد، خدا را شاکر باشیم که خدا به ما علم دادو ما عالِم شدیم. علم آن است که انسان را متواضع،خاضع و خاشع کند، چون نور است و خاصیت نور این است که آدم راه خودش را ببیند و به دیگری هم نور دهد. این بیان نورانی امام حسن(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرد همین است؛ فرمود ظرف دانش باشید ودستتان هم چراغ باشد، این دانشتان هم چراغ باشد که هم راه خودتان را ببینید و هم راه کسی را نبندید؛ این «کُونُوا أَوْعِیَهَ الْعِلْمِ وَ مَصَابِیحَ الْهُدَی» (2) همین است! حالا «اِنَّ الْحُسین ... مِصْبَاحُ هُدًی» است،«وَ سَفِینَهُ نَجَاهٍ» (3) است اینها در قله هستند، وگرنه شاگردان آنها،دستورهای آنها هم باید چراغ باشند. فرمود علمی پیدا کنید که راه خودتان را پیدا کنید و راه دیگران را هم نبندید،یک؛ به دیگران هم راه بدهید، دو؛«کُونُوا أَوْعِیَهَ الْعِلْم»، جای خالینداشته باشید! تا جان دارید درس بخوانید، چون وقتی آدم «وعاء» باشد،یعنی همین! ظرف باشید، ظرفیتتان برای علم باشد و از این ظرفیت هم حداکثر بهره را ببرید، بعد هم چراغ مردم باشید:«کُونُوا أَوْعِیَهَ الْعِلْمِ وَ مَصَابِیحَ الْهُدَی»، نگویید«اِنَّ الْحُسین ... مِصْبَاحُ هُدًی»، بله او مِصباح جهانی است، شما بشوید مِصباح شهر و مِصباح محله خودتان، آن وقت انسان خدا را شاکر می شود که عالم شد. عالم شدن به این نیست که از ما امتحان بگیرند و در امتحان و پایان نامه نویسی موفق باشیم، آن علم نیست، چون ما خودمان باید بفهمیم که عالم شدیم یا نه؟ علم را معرفی کردند که «نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء»؛ این جا هم فرمود اگر رزق را خدای سبحان به خیلی از بندگان عطا کند، اوّل دعوا، بَغی و ستم است. هر جا قدرت باشد درگیری است و این را به بعضی افراد هم که می دهند برای آزمون است که بگویید اینها این طور هستند و شما هم اگر داشته باشید همین هستید:﴿لَبَغَوْا فِی الأرْضِ وَ لکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ﴾ و دیگر نفرمود «إنّهُ بِهِم».«فتحصل» اصل اختلاف لازم است، برای تسخیر است و نه مسخره کردن، آن هم تسخیر دو جانبه، نه یکجانبه و هر کسیهم تلاش و کوشش کند بهره خودش را می برد، هیچ کس راه کسی را نباید ببندد.

ص: 95


1- مصباح الشریعه، المنسوب للامام الصادق ع، ص16.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص301، ط اسلامی.
3- عیون أخبار الرضا(ع)، الشیخ الصدوق، ج 1، ص60.

تفاوت به کار بردن واژه «مَطَر» و «غَیث» در قرآن برای باران

گاهی می فرماید ما «مَطَر»می فرستیم، این «مَطَر» گاهی سیل را به همراه دارد، گاهی سودآور است، گاهی زیان بخش است و مانند آن و گاهیهم «غَیث»می فرستد؛«غَیث» آن است که مشکل مردم را حل کند، پناهی باشد برای مردم و ضرری هم نداشته باشد. اصلاً «غیاث»را به همین می گویند!یک ملت تشنه، مزرعه تشنه، مرتع و دام تشنه «غَیث» می خواهد، نه «مَطَر» بخواهد که گاهی سیل باشد و جایی را ببرد و گاهی چند نفر را بکشد. باید انسان از ذات اقدس الهی«غَیث»درخواست کند، فرمود اوست که به شما «غَیث» می دهد. خیلی باران نخواهید، بلکه«غَیث» بخواهید. در بحث های قبلی هم داشتیم که کار قرآن کریم این است که این واژه ها، فرهنگ ها و لغت ها را مثل سنگ مَرمَر می تراشد، شفّاف می کند، صاف می کند و بجا به کار می برد؛ کجا بگوید «مَطَر»؟ کجا بگوید «غَیث»؟ چگونه بگوید «غَیث»؟ و به چه کسی اسناد بدهد؟ گاهی همینآب را به ابر نسبت می دهد،گاهی به باد نسبت می دهد،﴿وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ﴾ (1) می گوید، امّا آن جا که پناه یک ملت است و آن پناه را بخواهد بیان کند می گوید خودم این کار را می کنم:﴿هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ﴾،وگرنه نزول باران را در چند آیه شما ملاحظه می کنید که گاهی به ابر نسبت می دهد و گاهی به باد نسبت می دهد، این ﴿وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ﴾ این است، این سحاب می بارد این است، باد اینها را برای شما تحمیل می کند این است؛ امّا وقتی می خواهد بگوید من برای شما پناهگاه می فرستم تا پناهگاهی باشد برای مرتع شما، مزرع شما، دام شما و خود شما، کار، کارِ من است!اوست که ﴿یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا﴾؛ اگر ناامید شدید آن کار را می کند. این نماز استسقاء، این دعای نورانی امام سجاد _ دعای باران _ همین است که «غَیث» بخواهید. (2) حالا «أَغِثْنِی» (3) اختصاصیبه مراحل دیگر ندارد، جریان آمدن باران مناسب را هم در بَر دارد.﴿وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ﴾،این درباره بادها هم آمده که آن ناشر رحمت است؛ (4) یعنی این ابرهایی که باردار هستند و می خواهند ببارند او نشر می دهد؛یعنی آن بادها مژده رحمت می دهند.﴿وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾؛ ولیّ مطلق اوست که جامعه را تحت ولایت خود اداره می کند،«حَمید» هم به معنای محمود است و هم به معنای حامد، اوّل کس و بهترین کسی که خدا را حمد می کند خود خداست که ﴿الْحَمْدُ لِلَّه﴾ (5) دارد، بعد محمود است که ﴿إِن مِن شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾؛ (6) سراسر جهان دارند می گویند﴿الْحَمْدُ لِلَّه﴾، هیچ موجودی نیست که خدا را حمد نکند، مگر انسان کافر، وگرنه ﴿إِن مِن شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾، البته در بعضی از روایات دارد که کافر خدا را حمد نمی کند؛ ولی سجدهٴ او خدا را شکر می کند کهیک امر تکوینی است. درباره «ظِل» کافر هم گفتند که بدن او سایه ای دارد و این سایه او می گوید خدا! خدا! خدا!البته خود کافر ممکن است که این کار را نکند. او «بالقول المطلق»ولیّ است و حمید هم «بالقول المطلق» است.

ص: 96


1- حجر/سوره15، آیه22.
2- ابراهیم بن علی کفعمی عاملی
3- بحار الانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج92، ص253.
4- اعراف/سوره7، آیه57.
5- فاتحه/سوره1، آیه2.
6- اسراء/سوره17، آیه44.

طرح مباحث توحیدی به خاطر مکّی بودن سوره «شوریٰ»

بعد از این آیات که به بحث توحیدی می رسند، چون سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکّه نازل شد، عناصر محوری این سوره همین اصول دین است، ضمناً برخی از خطوط کلّی فقه و اخلاق و حقوق را هم ذکر می کند؛ اساس بحث های سُور مکّی همان اصول دین است.﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾است،یک؛﴿وَمَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ﴾، دو؛ ﴿وَهُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ﴾،این سه. آسمان و زمین را با نظم آفرید،از این جهت تمام نیازهای بشر با منظومه شمسیحل خواهد شد. در آسمان و زمین هم جنبنده ها زیاد هستند.

نقد بر دیدگاه فخر رازی در معنا نمودن «دابّه» به مَلَک

فخر رازی فکر کرده که این «دابّه» مَلک هست، گفت که ملائکه را هم می گویند «دابّه»، تعبیر هم دارد که چون «دبیب»به معنای حرکت کردن است و جنبنده را می گویند «دابّه»، می گوید ملائکه هم حرکت دارند؛ (1) غافل از اینکه در اصطلاح قرآن کریم هرگز عنوان «دابّه» بر فرشته ها حمل نشده است، فرشته هایی که در مورد آنها دارد:﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ﴾ (2) وارد قلب پیغمبر می شوند و وحی را در قلب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) القا می کنند، این که نمی تواند «دابّه» باشد یا پر و بال آن چنانی داشته باشد؛ اگر ﴿أُوْلِی أَجْنِحَهٍ مَّثْنَی وَ ثُلاَثَ﴾ (3) که در اوّل سوره مبارکه «فاطر» بیان شده دارد، آن برای مرحله نازله فرشته هاست، نه مرحله عالیه آنها، یا برای بخشی از فرشته هاست، نه برای همه آنها؛ ولی بالاخره ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ﴾؛ فرمود این فرشته آمد و آمد تا در دل تو نشست و این حرف ها را در دل تو گذاشت و رفت؛ ورودش در قلب توست، خروجش از قلب توست، تو در قلبت فرشته را می بینی، با او گفتگو داریو حرف او را گوش می دهی،﴿نَزَلَ بِهِ﴾؛یعنی «أنزله» که این «باء» برای تعدیه است.﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ﴾، درباره بدرقه کردن سوره مبارکه «انعام» دارد هفت هزار یا هفتاد هزار (4) _ حالا برخی از این روایات ممکن است خالی از ضعف نباشد _در هر حال چند هزار فرشته این سوره را بدرقه کردند تا وارد قلب مطهّر پیغمبر شد. این که گاهی به آن حضرت حالتی دست می داد که غیر قابل تحمّل بود برای این بود یا «ذَاکَ إِذَا تَجَلَّی اللَّهُ [سبحانه و تعالی] لَهُ» (5) بود.

ص: 97


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج27، ص599.
2- شعراء/سوره26، آیه193 و 194.
3- فاطر/سوره35، آیه1.
4- ثواب الأعمال، الشیخ الصدوق، ص105.
5- التوحید، الشیخ الصدوق، ص115.

مقصود از «دابّه» در زمین و آسمان و تشبیه آنها به جامعه انسانی

به هر تقدیر فرمود که در آسمان و زمین «دابّه»هست؛ این «دابّه»ای که در زمین است، با «دابّه»ایکه در آسمان است باید به یک معنا باشد، حیوانات فراوانی آن جا هست و هنوز خیلی از چیزها در این نظام سپهری کشف نشده است. فرمود ما اینها را پهن کردیم و روزی هم اگر بخواهیم اینها را جمع می کنیم، چون در سوره مبارکه «انعام» فرمود اینها هم مثل شما امتی هستند؛ در سوره مبارکه «انعام» آیه 38 فرمود: ﴿وَ مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ وَ لاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ﴾.وقتی می فرماید که این اجرام سنگین امثال عقاب و مانند آن را چه کسی در آسمان نگه می دارد؟ بالاخره اگر جاذبه زمین هست، این را باید به پایین بکشد؛ سنگینی خود آنهاست، باید به زمین بکشد؛ دفع هواست، باید به زمین بیندازد، در هر حال جسمی که از بالا به پایین می آید، از دیرزمان تاکنون سه مبنا برای آن داشتند؛حالا امروز یک مبنا رایج تر است که جاذبه زمین است، وگرنه تا بشر درباره اینکه این جرم سنگین که از بالا به پایین می آید فکر می کرد، سه مکتب بود که بعضی ها در بعضی از عصر و مصر قوی تر و بعضیهم ضعیف تر بودند:یکی مسئله جاذبه بود که زمین جذب می کند،یکی مسئله دافعه بود که هوا جرم مخالف خود را از محدوده خودش طرد می کند،یکی هم میل طبیعی به سنگینی بود که حکمت مشاء و فلسفه طبیعیات مشائیبراساس آن حرکت می کرد که این جرم سنگین می افتد در این مرکز. بالاخره این جسم باید بیفتد روی زمین، امّا اینکه گاهی فاصله دو هزار کیلومترییا سه هزار کیلومترییا بیش از این را طی می کنند، از همین راه است. ارسطو می گوید به اینکه این کرکس ها دورترین نقطه ها را می توانند بو بکشند، بعد می گفت که نشانه اش این است که در فلان منطقه اصلاً ما چنین کرکسینداشتیم، اینها در دویست فرسخییا سیصد فرسخی بودند، وقتی این جا جنگی شد و کشتاری شد و مرده ها و مردار پیدا شد، بو کشیدند و از فاصله دویست فرسخییا کمتر یا بیشتر آمدند؛یک رقم زیادی را ایشان نقل می کند. غرض این است که فرمود اینها مثل امت و جامعه ایمثل شما هستند:﴿وَ مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ وَ لاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْ ءٍ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ﴾،اینها بالاخره نابود نمی شوند، بعد از مرگ کجا می روند، خدا می داند و خدا با آنها چگونه رفتار می کند، خدا می داند،«این قدر هست که بانگ جرسی می آید». در سوره مبارکه «انعام» فرمود:﴿إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ﴾ (1) و در این جا فرمود:﴿وَهُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ﴾،مستحضرید که کلمه «قدیر» «بالقول المطلق» بر کسی اطلاق نمی شود، مگر بر خدا! اگر درباره غیر خدا کلمه «قدیر» به کار رفت حتماً پسوند یا پیشوندی دارد که او«قدیر»نسبت به فلان کار است یا او نسبت به فلان عمل قدرت دارد، «قدیر»«بالقول المطلق» جزء مختصات الهی است؛ امّا قدرت به آن معنا نیست که مرحوم صدوق در بعضی از نوشته هایش نقل کرده یا دیگران پذیرفتند که قدرت و سایر کمالات الهی به معنی سَلب عجز برمی گردد و «قدیر» است،یعنی «لیس بعاجز»؛«علیم» است،یعنی«لیس بجاهل». هرگز اسمای کمالی و صفات ثبوتی خدا به امر عدمی برنمی گردد! قدرت به معنای نفی عجز نیست، علم به معنای نفی جهل نیست، اینها یک مَلَکات و کمالات وجودی است که جهل و عجز را طرد می کند ﴿إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ﴾.

ص: 98


1- انعام/سوره6، آیه38.

چگونگی جمع رحمت مهربانانه خدا به بندگان با درد و رنج آنان

بعد می فرماید: او که نسبت به عبادش لطیف است و نسبت به بندگانش رحمت دارد، پس این رنج ها و بیماری ها و مشکلات چیست؟ فرمود:﴿وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾،این یا مسئله جمعی است یا مسئله فردی و جمعی است؛ اگر مسئله جمعی باشد، انبیا و اولیا هم در آن جامعه هستند، درباره این جامعه صادق است _ جامعه ای که در بین آن انبیا، اولیا، مؤمنین و اتقیا هستند _ ای جامعه! هر حادثه تلخی که دامن گیرتان می شود در اثر بدرفتاری شماست! این درست هم هست و این معنایش جمیع نیست، بلکه مربوط به مجموع است. اگر در جامعه ای که در آن جامعه انبیا، اولیا، اتقیا و ائمه(علیهم الصلوات و علیهم الرحمه) هستند، چنین تعبیری است که ای جامعه! هر بلایی که به سر شما بیاید در اثر بدرفتاری شماست! این خطاب به مجموع است، نه به جمیع! لذا عیب ندارد که در این جامعه انبیا و اولیا باشند؛امّا اگر خطاب به جمیع باشد، نسبت به غیر انبیا و اولیا به عنوان کیفر است و نسبت به انبیا و اولیا به عنوان امتحال الهی است، ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾ دیگر نیست؛ حتماً طبق دلیل خارج،نسبت به آنها به عنوان ابتلا و امتحان است. ﴿وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾،پس این آیه مربوط به مجموع «من حیث المجموع» است که جامعه اگر گرفتار مصیبت می شود، در اثر سیئاتی است که انجام داده است.﴿وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾، این دعای لطیف که می گوییم: «یَا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثِیرِ» (1) از همین آیه نورانی گرفته شده است؛ خدا از بسیاری از لغزش ها عفو می کند و گاهی هم یک گوشمالی می دهد که نسبت به انبیا و اولیا البته آزمون است ﴿وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ﴾، (2) امّا نسبت به دیگران کیفر خواهد بود، فرمود: ﴿وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾. مدار طغیان چون این است و این اختصاصی به علم ظاهر و علم باطن هم ندارد، اگر برخی ها یک علم باطنی هم پیدا کنند، مشکل پیدا می کنند؛ لذا فرمود که قدرت _ چه قدرت علمی، چه قدرت مالی و چه قدرت های دیگر _ اگر به دست همه برسد طغیان می آورد، حتی علم به باطن! لذا اگر می بینید بعضی از افراد داعیهٴ نبوّت پیدا کردند که سلسله متنبّیان کمتر از سلسله انبیا نیست، در اثر این است که نتوانستند آن مطلبی را که ذات اقدس الهی به اینها عطا کرده است تحمّل کنند.

ص: 99


1- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج 1، ص132.
2- بقره/سوره2، آیه155.

تفسیر آیات 28 تا 31 سوره شوری 94/08/12

موضوع: تفسیر آیات 28 تا 31 سوره شوری

﴿وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیث مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ یَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ (28)وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ (29) وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (30) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَ لاَ نَصِیرٍ (31)﴾

سوره مبارکه «شوریٰ» از آن جهت که در مکّه نازل شد و عناصر محوری سُور مکّی اصول دین است مسئله توحید در ولایت، توحید در مَحمدت و توحید در نصرت جزء مطالب این سوره خواهد بود.

تفاوت ولیّ با ناصر و محرومیت ظالمین از ولایت و نصرت الهی

در آیه هشت همین سوره مبارکه «شوریٰ» _ که قبلاً گذشت _ فرمود: ظالمین ولیّ و نصیری ندارند، بعد در آیه نُه به نحو مطلق با ضمیر فصل و معرفه بودن خبر، حصر را ثابت کرد و فرمود: ﴿فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی﴾، پس ولیّ مطلق نظام هستی، ذات اقدس الهی است. ولیّ با ناصر فرق جوهری شان در این است که ولیّ تمام شئون «مُوَلّیٰ علیه» را بر عهده دارد، ولی ناصر بخشی را که منصور مانده است تأمین می کند. در نصرت شخص منصور بخشی از کارها را به عهده می گیرد، آن کمبود را از کمک ناصر ترمیم می کند، این می شود نصرت. فرزند انسان، وقتی که کودک و نوزاد است، او فقط ولیّ می خواهد، چون هیچ کاری از او ساخته نیست، مگر اینکه پدر و مادر نیازهای او را تأمین کنند، در چنین حالتی پدر و مادر ولیّ او هستند، امّا وقتی که رشد کرد، نوجوان و جوان شد، بخشی از کارها را خودش به عهده می گیرد، کمبود را پدر و مادر تأمین می کنند، در این جا پدر و مادر ناصر هستند، پس ولایت آن است که تمام شئون «مُوَلّیٰ علیه» را ولیّ به عهده دارد و نصرت به این است که بخشی از کارهای منصور را ناصر به عهده می گیرد. فرمود گرچه واقعاً خدا ولیّ است و همه کارهایی که شما می کنید ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ (1) است _ منتها حالا یا با واسطه یا بی واسطه _ گاهی خدای سبحان به وسیله فرشته ها کارهای شما را انجام می دهد و گاهی هم به وسیله اعضا و جوارح شما کارهای شما را انجام می دهد، شما خیال می کنید که خودتان انجام دادید و حال آن که اگر تحلیل کنید، می بینید که جز ولایتِ الهی چیز دیگری نیست؛ اگر هم تحلیل دقیق نکنید، می بینید در هر حال نصرت در آن هست. تحلیل دقیق آن در آیه نُه آمده است که به صورت حصر ذکر کرد، فرمود: ﴿فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی﴾، آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود شما آشنا باشید و بدانید که اگر کاری را با دستتان انجام می دهید، کارهای خیر را با فکرتان، با قلبتان، با دستتان و با بدنتان انجام می دهید، شما اعضا و جوارحتان مجاری فیض خداست و ابزار کار اوست: «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه»؛ (2) [2]این دست شما سرباز خداست! آن جایی که بیراهه می روید، این را از سربازی رد کردی، آن جا که خدمتی انجام می دهی و کار خوبی انجام می دهی این دستتان سرباز خداست، دیگر نگویید من این کار را کردم! «أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه». بنابراین براساس این دید نهایی ﴿فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی﴾، این طور نیست که ما بگوییم کاری یا بخشی از کاری را ما انجام دادیم و بخشی را خدا! از این توحید ناب که مقداری فاصله بگیریم که اوحدی از موحّدان در این زمینه به سر می برند، اگر تنزّل کنیم خدا ناصر است؛ یعنی تمام کمبودهای ما را او جبران می کند. پس آیه هشت که فرمود ولیّ و ناصر خداست، این برای بخش های میانی است، امّا آیه نُه که می فرماید: ﴿فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی﴾، بخش کامل است. مسئله ولایت و نصرت در همین آیات 28 به بعد هم مطرح است که فرمود او «غَیث» می فرستد؛ گاهی «مَطر» است که سیل و خرابی را هم به همراه دارد، سود و زیانش مخلوط هم است؛ گاهی فقط «غَیث» است، «غَیث» دیگر خطری ندارد پناه آدم است، ما وقتی مشکل داریم می گوییم: «أَغِثْنِی یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ»، (3) [3]او که «غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ» است برای ما «غَیث» می فرستد؛ غیث هم نه سیل به همراه دارد، نه ویرانی و خطر دارد. ما اگر از ذات اقدس الهی باران می خواهیم و نماز استسقاء می خوانیم یا دعای استسقای صحیفه سجادیه (4) را می خوانیم، از خدا «غَیث» طلب کنیم، نه «مَطَر» که گاهی با سیل همراه باشد. فرمود او «غَیث» می فرستد، منتها حالا شما نخواستید یا نمی خواهید.

ص: 101


1- نحل/سوره16، آیه53.
2- میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص282.
3- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج92، ص253.
4- المصباح-جنه الامان الواقیه وجنه الایمان الباقیه، ابراهیم بن علی کفعمی عاملی، ج1، ص417.

سرّ تاکید بر مظهر ولیّ و حمید شدن انسان

در پایان هم دارد: ﴿وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾. یک بیان نورانی از امّام سجاد(سلام لله علیه) در همین اوّلین دعای صحیفه سجادیه است، اینها انسان را معرّفی کردند. ما معمولاً از انسان همین حیوان ناطق را یاد داریم. در سوره مبارکه «یس» گذشت که انسان حیوان ناطق نیست، حیوانی نیست که حرف بزند و یک جانور حرف زننده نیست. در فرهنگ قرآن، انسان «هو الحیّ المتألّه» است؛ «حیّ» است، برای اینکه ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾ (1) [5]و «متألّه» است، برای اینکه در سوره «یس» انسانی که در سایه رهبری انبیا حرکت کند، در قبال کافر قرار گرفته است و کافر را قرآن «مرده» می داند، فرمود: ﴿لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ﴾، (2) [6]این «صنعت احتباک» که آن را در مطوّل ملاحظه کردید، این مثلاً صنعت چهار ضلعی است؛ در صنعت چهار ضلعی به جای اینکه متکلّم اضلاع چهارگانه را ذکر کند، یکی در میان ذکر می کند تا آن دو موردی که حذف شده را مخاطب بفهمد؛ انسان یا زنده است یا مرده، انسان زنده یا مؤمن است یا کافر که این می شود چهار ضلع؛ ولی سوره «یس» که چهار ضلع را ذکر نکرده است، فرمود انسان یا زنده است یا کافر؛ یعنی آن دو قسم دیگر را بفهم! پس بنا بر سوره «یس» انسان آن کسی است که زنده باشد و زندگی او هم به وسیله سوره «انفال» باید تأمین شود، البته انسان زنده ای که در قبال کافر هست، نه زنده مانند حیوان ناطق! این بخش از سوره که دارد ﴿وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾؛ یعنی او حمیدپرور است. این دعای نورانی صحیفه سجادیه دعای اوّل _ دعای حمد است _ عرض می کند خدایا اگر راهنمایی تو نبود، حمد و رهبری تو نسبت به حمد و شکر نبود و انسان اینها را نمی فهمید و حمد نمی کرد: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّهِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّهِ»؛ اگر حمد نباشد اینها انسان نیستند! این دعاهای حضرت هم حکمت است، هم تفسیر است، هم فقه است و هم اخلاق، وگرنه این دعاهای معمولی مانند «اللّهم اغفر لی و لوالدیه» که آن طور بار علمی ندارد. این دعای اوّل صحیفه سجادیه می گوید جامعه ای که اهل حمد نیستند: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّهِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّهِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِه ﴿إِنْ هُمْ إِلاّ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾»، (3) [8] این حکمت است به زبان دعا! پس از امام سجاد(سلام الله علیه) اگر سؤال کنیم که «الانسان ماهو»؟ می گوید: «هو الحیّ المتألّه الحمید»، حمید فصل اخیر انسان است که اگر کسی«الله» را حمد نکند، دیگر انسان نیست. این جا هم که می فرماید: ﴿وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾؛ یعنی بکوشید که شما مظهر ولیّ شوید، یک؛ مظهر حمید شوید، دو.

ص: 102


1- انفال/سوره8، آیه24.
2- یس/سوره36، آیه70.
3- فرقان/سوره25، آیه44.

اقامه دو برهان بر اثبات ربوبیت الهی از راه خالقیت

دوباره برمی گردند به مسئله خالقیت و ربوبیّت که او آفریدگار است و پروردگار. درباره آفریدگار بودن، مشرکان حجاز مشکلی نداشتند، می گفتند که خدا آفرید: ﴿لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ﴾، (1) [9] آنها مشکلی نداشند. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، توفیق شناخت خدا و توفیق تکلّم با او حمد می خواهد. پرسش: ...؟ پاسخ: ﴿إِن مِن شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ (2) [10] تکوینی است، در بحث های قبل هم بود که سایه کافر با اینکه وجود ضعیف دارد موحّد است ﴿إِن مِن شَیْ ءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،کَلب و خنزیر هم در نظام تکوین حمد دارند، هیچ موجودی نیست که تکویناً خدا را حمد نکند. فرمود: ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، خالقیت را مشرکان حجاز می پذیرفتند، امّا ربوبیت را نمی پذیرفتند ﴿وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ﴾؛ ولی دو برهان در قرآن کریم برای اثبات ربوبیّت از راه خالقیت هست؛ یعنی ممکن نیست کسی «ربّ» باشد و خالق نباشد، بنابراین ربوبیت صَنم و وَثَن مستحیل است، چرا؟ چون ربوبیّت یا به خلقت برمی گردد یا مستلزم خلقت است، برای اینکه ربوبیت و تدبیر و تربیب است، نه تربیت! تربیت جزء لوازم فرعی ربوبیت است؛ این «ربّ» مضاعَف است ناقص نیست، باب تفعیل آن تربیب است نه تربیت، او «ربّ» است و بعد از اینکه نقص ها و عجزها را برطرف کرده است می پروراند، او «ربّ» است. «ربّ» چه کار می کند؟ «ربّ» کان ناقصه عطا می کند، یا علم می دهد یا مال می دهد یا حیات می دهد یا آب می دهد یا نان می دهد یا «غَیث» می دهد، سرانجام چیزی عطا می کند. اعطای چیزی کان ناقصه است و کان ناقصه عبارت از آفریدنِ چیزی است، یک؛ دادنِ او به «مربوب» است، دو؛ پس ربوبیت «عند التحلیل» به خلقت برمی گردد. ممکن نیست کسی «ربّ» باشد و چیزی را نیافریند، وقتی «ربّ» است، یعنی شیئی را می آفریند و به این «مربوب» می دهد. پس ربوبیت «عند التحلیل» به خالقیت برمی گردد؛ این حد وسط یک برهان اول است. حد وسط برهان دوّم آن است که اگر کسی خواست موجودی را تدبیر کند، «ربّ» او باشد و او را بپروراند، باید از هویّت او باخبر باشد، تا اینکه بداند چه چیزی برای او نافع است، چه چیزی برای او ضارّ است و چگونه او را بپروراند، تنها کسی که از هویت اشیاء باخبر است خالق آنهاست، کسی که چیزی را نیافریده چگونه او را بپروراند؟! پس اگر شما قبول دارید «الله» خالق است، باید بپذیرید تنها کسی که «ربّ» اشیاء است، همان خالق اشیاء است، برای اینکه بدون آشنایی به هویت شیء چگونه او را می پروراند؟

ص: 103


1- لقمان/سوره31، آیه25.
2- اسراء/سوره17، آیه44.

نشانه توحید ربوبی بودن خلقت آسمان و زمین و جمع کردن آن

این دو برهان که در اثر تعدّد حدّ وسط دو برهان می شود، در بسیاری از آیات قرآن کریم هست. در این آیاتی که قرائت شد، می فرماید خالقیت و ربوبیت برای اوست: ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، این برای کان تامّه است؛ ﴿وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ﴾ که منظور از این ﴿دَابَّهٍ﴾ جنبنده است، نه یعنی ملائکه که فخر رازی این سهو قلم و این سخن ناصواب را دارد که فرشتگان چون حرکت می کنند و «دبیب» دارند، آنها هم ﴿دَابَّهٍ﴾ هستند. (1) ﴿دَابَّهٍ﴾ یعنی جنبنده، ما که از کهکشان راه شیری و از مجموعه نظام سپهری خبر چندانی نداریم، تازه گوشه ای از ستاره شناسی کشف شده است، بسیاری از آن چیزها که وجود دارد هنوز کشف نشده است. آن که آفرید فرمود در اینها حیوانات و جنبنده هست! منظور از ﴿السَّماوَاتِ﴾ نظام جوّ و فضا و هوا نیست که ما می گوییم این پرنده هایی که در فضا هستند، چون در قرآن کریم کلمه ﴿السَّماوَاتِ﴾ در برابر کلمه «أرض» برای مجموعه نظام سپهری است، این فضا را ﴿السَّماءِ﴾ می گویند امّا ﴿السَّماوَاتِ﴾ نمی گویند. فرمود ما این باران را از ﴿السَّماءِ﴾ برای شما نازل می کنیم یا ﴿وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا﴾ (2) که در سوره مبارکه «نور» بود، برای شما باران نازل می کنیم. کوه هایی که در ﴿السَّماءِ﴾ است، نه در ﴿السَّماوَاتِ﴾! کوه های ﴿السَّماءِ﴾ همین ابرهاست، ما از ابرهایی که در فضا و هواست، برای شما باران نازل می کنیم؛ امّا از فضا، از جوّ و از هوا به عنوان ﴿السَّماوَاتِ﴾ یاد شود، در قرآن معهود نیست. ﴿السَّماوَاتِ﴾ همان «سماوات» مصطلح است که فرمود: ﴿ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخَانٌ﴾، (3) ﴿فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ﴾ (4) [14] و مانند آن. فرمود آسمان ها را او خلق کرد، زمین را او خلق کرد، جنبنده هایی که در آسمان هاست را او آفرید و جنبنده هایی که در زمین است هم او آفرید. این ﴿بَثَّ﴾ یعنی گسترش و در کنار این ﴿بَثَّ﴾ مسئله جمع هم مطرح است که جریان معاد را مطرح می کند: ﴿وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ﴾،این سفره خلقت را پهن کرد دوباره جمع می کند. این تعبیر ﴿یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ﴾ (5) [15] که در قرآن کریم آمده است، می تواند مؤیّد این مطلب باشد؛ فرمود که شما یک صفحه ، کاغذ یا پارچه ای را می نویسید و امضا می کنید، وقتی که این صفحه و کاغذ را امضا کردید، این مکتوب است؛ امّا وقتی که لوله کردید، تا کردید و به صورت بسته ای خاص درآوردید، این طومار و «سِجِلّ» می شود، فرمود ما الآن آسمان و زمین را پهن کردیم: ﴿یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ﴾، «سِجِلّ» یعنی طومار، این صفحاتی که مردم می نویسند امضا می گیرند این طومار نیست، این پارچه های طولانی طومار نیست، امّا وقتی که لوله کردند می شود طومار؛ فرمود الآن این آسمان و زمین باز است، بعد لوله آنها را می کنیم: ﴿یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ﴾؛ این طومار، آن مکتوبات و امضاها را در درون خود دارد، ما وقتی این آسمان ها را لوله کردیم، آنچه در آسمان و زمین است در این لوله می مانند، ما این را جمع می کنیم و دوباره در صحنه قیامت پهن می کنیم.

ص: 104


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج 27، ص599.
2- نور/سوره24، آیه43.
3- فصلت/سوره41، آیه11.
4- بقره/سوره2، آیه29.
5- انبیاء/سوره21، آیه104.

هشدار بر ضرورت آمادگی در برابر توطئه های سخت افزاری و نرم افزاری استکبار

حالا فردا که روز سیزده آبان است، مستحضرید ما باید یادمان باشد که قرآن دو مطلب را به ما آموخت: یکی آن کارهای سخت افزار و دیگری نرم افزار؛ آن سخت افزار عموماً برای آن نیروهای نظامی است و برای غیر نظامی است «مع الواسطه». فرمود آن قدر ستبر و قوی باشید که هیچ بیگانه ای در شما طمع نکند! این ﴿وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً﴾ (1) [16]که بحث آن گذشت، امر غایب است و این امر غایب ضمیرش به کفّار برمی گردد؛ آنها که به مبدأ و معاد و به نظام اسلامی معتقد نیستند که به این امر عمل کنند، حتماً آنها باید احساس کنند! این یعنی چه؟ یعنی آن قدر قوی باشید که آنها بترسند به شما حمله کنند. هیچ آدم عاقلی با بیل و کلنگ به جنگ کوه هیمالیا یا سلسله جبال البرز نمی رود، فرمود شما این طور باشید. این برای نیروی نظامی ما که _ الحمد لله _ در صدد این کار هستند و باید هم روزافزون باشد. در آن مطلب نرم افزاری هم فرمود: ﴿خُذُوا حِذْرَکُمْ﴾؛ (2) [17] باهوش باشید، دشمن که دست بردار نیست! چه از راه نفوذ سیاسی یا نفوذ اقتصادی ﴿خُذُوا حِذْرَکُمْ﴾، این هوشمندی را داشته باشید و محکم بگیرید! اگر آن روایت نورانی را که در ذیل آیه ﴿خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّهٍ﴾ (3) [18] آمده ملاحظه فرمودید، آن روایت هم همین را می گوید؛ وقتی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند که ﴿خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّهٍ﴾ یعنی چه؟ اینکه مانند شعار ﴿أَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعْتُم مِن قُوَّهٍ﴾ (4) [19] قرار گرفته، در ذیل آیه ﴿خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّهٍ﴾ از حضرت سؤال کردند که «أَ قُوَّهٌ فِی الْأَبْدَانِ أَمْ قُوَّهٌ فِی الْقُلُوب» نرم افزار یا سخت افزار؟ فرمود هر دو، هم «قُوَّهٌ فِی الْقُلُوب» و هم «قُوَّهٌ فِی الْأَبْدَانِ». (5) [20]غرض آن است که ذات اقدس الهی فرمود تدبیر برای خداست، خلقت هم برای خداست، الآن ما سفره خلقت را پهن کردیم، بعد جمع می کنیم. به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این جمع در قبال آن ﴿بَثَّ﴾ است که فرمود: ﴿وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا﴾، در قبال آن فرمود: ﴿وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ﴾، یک وقت بساط آن را جمع می کند. این کاغذ یا آن پارچه نوشته را اوّل پهن می کند، بعد لوله اش می کند و جمع می کند که ﴿یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ﴾. پرسش: ...؟ پاسخ: او را هم شامل می شود؛ یعنی هر دو حق است قرآن چون جزء «جَوَامِعُ الْکَلِم» (6) است، هم شامل زمین و زمینی ها می شود و هم شامل «سماء» و «سماوات» می شود، آنچه کشف شده مشمول این «جامِعُ الْکَلِم» است و آنچه کشف نشده را هم مشمول است.

ص: 105


1- توبه/سوره9، آیه123.
2- نساء/سوره4، آیه71.
3- بقره/سوره2، آیه63.
4- انفال/سوره8، آیه60.
5- تفسیر العیاشی، محمدبن مسعودالعیاشی، ج1، ص45.
6- الأمالی، ابی جعفرمحمدبن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی (الشیخ الطائفه)، ص484.

عرفی بودن انحصار اسناد بلاها به دستِ انسان

مطلب بعدی آن است که اینکه در آیه فرمود آنچه دامن گیرتان شد: ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾ هست، لطیفه ای مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) در تصحیح عقاید مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیهما) دارد که اسناد این کارها به «یَد» یک اسناد رایجی است، گرچه آدم حرفی را با زبان می زند یا کاری را با چشم انجام می دهد یا کاری را با پا انجام می دهد، ولی اسناد کار به دست یک چیز رایجی است، آن وقت از آن مَثل معروف «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ» (1) [22]یاد می کنند. مرحوم شیخ مفید در تفسیر این آیه، می گوید اسناد کار به دست براساس آن شهرتی است که بین عرب رواج داشت است (2) که «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ»، این یک مَثل معروف بین عرب هاست. قبلاً که بَلَم و ترّاده و لِنج و امثال آنها نبود، برای عبور از یک طرف شط به طرف دیگر آن، این مَشک ها را پُر از آب می کردند و دهنه آن را محکم می بستند، با این مَشک ها از یک طرف به طرف دیگر عبور می کردند؛ کسی که شتابزده بود کم دمید و دهنه مَشک را هم محکم نبست و وسط این آب رسید داشت غرق می شد که یک نگاه منتظرانه ای هم به افراد ساحل کرد، آنها که در ساحل بودند گفتند: «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ»؛ یعنی دهان تو دمید و دستان تو بست، می خواستی بیشتر بدمی، حالا که داری غرق می شوی ما چه کنیم! این «یَداک أَوْکَتا و فُوکَ نَفَخَ» جزء مَثل های رایج شد. مرحوم شیخ مفید می فرماید که این آیاتی که فرمود: ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾، اسناد فعل به دست، برای این است که انسان بیشترین کار را با دست انجام می دهد، وگرنه کاری که انسان به جایی با پا رفته یا با زبان چیزی را گفته هم مشمول این مطلب است.

ص: 106


1- لسان العرب، ابن منظور، ج15، ص425.
2- تصحیح اعتقادات الإمامیه، الشیخ المفید، ص34.

ناتمامی استفاده قائلین به تناسخ از آیه ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾ بر اثبات آن

مطلب دیگر سخن ناصوابی است که جناب فخر رازی از بعضی ها نقل کرده و آن این است که این حادثه های تلخی که برای جامعه اتفاق می افتد در تحلیل گذشته اشاره شد که یا مجموع است یا «جمیع»، یا «فی الجمله» است یا «بالجمله»، یا برای تک تک افراد است یا برای مجموع امت؛ اگر برای مجموع امت باشد، این ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾هیچ مشکلی ندارد؛ در این مجموع انبیا هستند، اولیا هستند، اتقیا هستند و دیگران هم هستند، به این امت می فرماید که اگر مشکلی پیش آمد تقصیر خود شماست، برای اینکه حرف انبیایتان را گوش ندادید! ولی اگر ناظر به «جمیع» باشد، باید به این سؤال پاسخ داد. در این «جمیع»، در امت انبیا هستند، اولیا هستند، اتقیا و صلحا هستند، چرا این طوری؟ پاسخی که در بحث گذشته گفته شد، این است که اگر «جمیع» مراد باشد نسبت به انبیا و اولیا ﴿وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِ﴾ هست و امّا نسبت به دیگران کیفر هست. حادثه ای که پیش بیاید ممکن است نسبت به بعضی ها آزمون باشد و نسبت به بعضی کیفر. تا این جا بحث گذشته بود، امّا آنچه امروز از فخر رازی _ البته ایشان نقل کرده _ هست، این است که اگر یک حادثه تلخی نسبت به یک جامعه پیش بیاید، تناسخی ها بر این پندار باطل هستند که این حادثه تناسخ را می خواهد تثبیت کند، چرا؟ برای اینکه هر حادثه ای که پیش می آید ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾. اگر بزرگسالان معصیت کردند معلوم می شود که ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾ تنبیه آنهاست، خردسالان چه مشکلی دارند؟ معلوم می شود که قبل از اینکه ارواح از ابدان تبهکاران گذشته به این نشئه بیاید، ظالمانه زندگی کردند، یک؛ بعد از مرگ به ابدان کودکان به نحو تناسخ تعلق گرفتند، دو؛ این کودکی که امروز گرفتار عذاب است دیروز زنده بود و ظالم بود، پس این ﴿فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾ ناظر به آن است. (1) غافل از اینکه تناسخ از چیزهای «بیّن الغی» است که برهان عقلی و نقلی بر استحاله آن هست. گاهی کودک رنج می برد و این تنبیه پدر و مادر است یا امتحان و آزمون پدر و مادر است؟ این ﴿وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِ﴾ همین است! گاهی این اولاد که آسیب می بینند، مستقیماً بعد از مرگ در روح و ریحان الهی هستند، حتی در بعضی از روایات دارد که در تحت تدبیر و تربیت وجود مبارک خلیل حق(سلام الله علیه) هستند، یک چند لحظه ای رنج می برند و بعد تأمین می شوند؛ ولی عمده یا امتحان است برای پدر و مادر که ﴿وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِ﴾یا تنبیه اینهاست. بنابراین سخن از تناسخ و شبهه تناسخ و امثال آن اصلاً مطرح نیست.

ص: 107


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی،فخرالدین، ج 27، ص 600 و 601.

قید ﴿یَعْفُوا عَن الکَثِیرٍ﴾ دال بر بیشتر و پیشتر بودن رحمت از غضب

امّا اینکه فرمود: ﴿وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾، این ﴿یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾ برای این است که رحمت او بیش از غضب اوست، همان طوری که پیش از غضب او هم هست. در سوره مبارکه «مائده» از عفو فراوان سخن به میان آمده است. آیه پانزده سوره مبارکه «مائده» این است: ﴿یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَابِ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾، این دعای معروف «یَا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثِیرِ» (1) [26]از این آیات سوره مبارکه «مائده» و «شوریٰ» و امثال آنها استفاده شده است.

ناتوانی انسان در جلوگیری از تقدیر الهی و سبقت از آن

امّا فرمود آسمان بروید، حکم همین است! زمین بیایید، حکم همین است! ﴿وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ لاَ فِی السَّماءِ﴾؛ (2) [27]شما بتوانید کاری انجام دهید که جلوی فرمان و تدبیر و قضا و قدر الهی را بگیرید که شما قدرتتان جلو بیفتد و قدرت «الله» _ معاذ الله _ به دنبال بیفتد، این چنین نیست. فرمود: ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ﴾؛ (3) [28] هیچ کسی نمی تواند از ما جلو بیفتد! در سوره مبارکه «واقعه» فرمود هیچ کس نمی تواند جلو بیفتد، ما همیشه سابق هستیم ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ﴾ که «معجزین» نفی شده، کسی بخواهد ما را عاجز کند و دور بزند این ممکن نیست. فرمود آسمان بروید، حکم همین است؛ زمین باشید، حکم همین است؛ زیرا ﴿وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ﴾، (4) [29] چون غالباًَ محور، محورِ زمین است و جریان آسمان کمتر مطرح است، لذا در بعضی از آیات دارد که ﴿وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ﴾، اگر در سوره مبارکه «عنکبوت» از «أرض» بودن سخن به میان می آید، به همین مناسبت است؛ در سوره مبارکه «عنکبوت» از «أرض و سماء» سخن به میان آمده و در سوره «شوریٰ» از خصوص «أرض». در سوره «عنکبوت» آیه 22 این است: ﴿وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ لاَ فِی السَّماءِ﴾ امّا آیه محل بحث سوره مبارکه «شوریٰ» این است که فرمود: ﴿وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ﴾؛به هر تقدیر اگر آسمان بروید و آن جا هم ترمینال و زندگی درست کنید ﴿وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ﴾، اگر بخواهید کاری انجام دهید، هیچ کاری از دست شما ساخته نیست. در سوره مبارکه «واقعه» _ کما سیأتی _ فرمود در کشاورزی هایتان کار اصلی را ما انجام می دهیم، شما فقط این بذرهای مرده را از انبار به دل خاک می سپارید، همین! کارتان جابه جایی اموات است! آن که این بذر را زنده می کند ما هستیم، کار شما «حَرث» است، نه «زَرع»! گندم را از انبار به زیر خاک بردن این «حَرث» است، امّا این گندمِ مرده را زنده کردن و خوشه و ریشه و شاخه دادن «زَرع» است، ﴿أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾؛ (5) [30]«زارع» ما هستیم و ما هستیم که زنده می کنیم، شما کارتان جابه جایی مرده هاست. درباره پدر و مادر هم همین را فرمود، فرمود: ﴿أَ فَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ﴾، کار پدر امناء و نقل منی است «من موضع الی موضع آخر»، همین است! امّا منی را انسان کردن که کار شما نیست، فرمود: ﴿أَ فَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ﴾ (6) [31] و به کشاورزان هم می فرماید: ﴿أَ فَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾. (7) [32]

ص: 108


1- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج 1، ص132.
2- عنکبوت/سوره29، آیه22.
3- واقعه/سوره56، آیه60.
4- زخرف/سوره43، آیه84.
5- واقعه/سوره56، آیه63.
6- واقعه/سوره56، آیه58.
7- واقعه/سوره56، آیه63.

تفسیر آیات 29 تا 33 سوره شوری 94/08/13

موضوع: تفسیر آیات 29 تا 33 سوره شوری

﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ (29) وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (30) وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ وَ مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِیٍّ وَ لاَ نَصِیرٍ (31) وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ (32) إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (33)﴾

امروز از آن جهت که سیزده آبان است، مسائلی مربوط به استکبارستیزی لازم است. جلسه گذشته تا حدودی برابر آیات قرآن کریم مشخص شد که دو عنصر محوری برای استکبارستیزی لازم است: یکی تقویت بنیه نظامی و دوّم هم هوشیاری و هوشمندی دولت و ملت بود. امیدواریم که _ إن شاءالله _ همه ما به این دو آیه قرآن عمل کنیم تا ﴿وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَهً﴾ (1) عملی شود.

ص: 110


1- توبه/سوره9، آیه123.

در جریان این آیات اخیر، یک کلمه ﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾ (1) بود که اشاره شد «واو» در این جا حذف شده، حذف «واو» در این آیه ﴿یَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ﴾ یا ﴿یَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیْرِ﴾ (2) یا ﴿سَنَدْعُ الزَّبَانِیَهَ﴾ (3) و مانند آن، البته برای التقای ساکنین است. برای رفع این محذور در التقای ساکنین، گاهی یکی از دو ساکن را حرکت می دهند و محذور برطرف می شود و گاهی هم یکی از دو ساکن را حذف می کنند که محذور برطرف شود.

امّا مطلب اساسی این است که فرمود یکی از نشانه های قدرت، خالقیت و ربوبیت الهی این است که دو کار درباره نظام سپهری انجام داد: یکی کان تامّه و دیگری کان ناقصه است؛ یکی خالقیت و دیگری ربوبیت است؛ یکی آفرینش و دیگری پرورش است، ﴿خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ﴾ و منظور از این ﴿دَابَّهٍ﴾ فرشته نیست که جناب فخر رازی چنین پنداری داشت. (4) ﴿دَابَّهٍ﴾ همان جنبنده است که حیوان و امثال آن است. زمخشری که متفطّن این نکته شد، گفت که این به لحاظ «مجموع» است نه به لحاظ «جمیع»، این ﴿وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ﴾؛ یعنی در «مجموع» آسمان و زمین جنبنده هست، نه در آسمان جنبنده است و در زمین جنبنده که این ﴿دَابَّهٍ﴾ به «کلّ واحد»، یعنی به جمیع برگردد، بلکه به «مجموع» برمی گردد؛ مثل اینکه می گویند در قبیله «بنو تمیم» شاعر هست، قبیله «بنی تمیم» زن دارد، مرد دارد، کودک دارد، نوجوان دارد، جوان دارد، پیر و فرتوت دارد، این طور نیست که همه اینها شاعر باشند، در این «مجموع» شاعر وجود دارد؛ در «مجموع» آسمان و زمین ﴿دَابَّهٍ﴾ وجود دارد، شاهد قرآنی که ایشان ذکر می کند این است که خدای سبحان می فرماید: ﴿مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ﴾ (5) که ﴿بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ﴾، (6) یکی ﴿مِلْحٌ أُجَاجٌ﴾ است و دیگری ﴿عَذْبٌ فُرَاتٌ﴾ (7) و گوارا که ﴿یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ﴾، (8) ایشان می گوید که طبق آزمایش، لؤلؤ در آب شور است نه در آب شیرین، (9) با اینکه قرآن کریم دارد که ﴿الْبَحْرَیْنِ﴾، یعنی بحر شور و بحر شیرین را ذات اقدس الهی آفرید، به طوری که ﴿بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ﴾؛ نه آب شیرین وارد مرز آب شور می شود و نه آب شور وارد محدوده آب شیرین می شود و این یک قدرت غیبی الهی است که بین اینها حاجز ایجاد کرد، با توجه به آن می فرماید: ﴿یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ﴾، در حالی که لؤلؤ و مرجان از دریای شور است و نه دریای شیرین، پس «مجموع» مراد است نه «جمیع». این توجیه بهتر از آن توهّمی است که در تفسیر فخر رازی آمده که منظور فرشتگان هستند، برای اینکه مثلاً آنها ﴿دَابَّهٍ﴾ می باشند، ﴿وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّهٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ﴾ که بحث آن گذشت. بعد فرمود: ﴿وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾، در این جا ﴿مَا أَصَابَکُم﴾ خطاب به «مجموع» است نه خطاب به «جمیع»؛ اگر خطاب به مجموع باشد، «مجموع» جامعه ممکن است که در اثر معصیت گرفتار کیفر شوند و اگر منظور «جمیع» باشد برای اولیا و انبیا و اتقیا ابتلا و آزمون است و برای دیگران کیفر. امّا در هیچ جای قرآن ندارد که «مَا أَصَابَکَ مِن مُصِیبَهٍ» که خطاب به شخص حضرت باشد. مصیبت نیست، ﴿مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَهٍ﴾ (10) است؛ این ﴿سَیِّئَهٍ﴾ که در سوره مبارکه «نساء» مبسوطاً مطرح شد، خطاب «بما انّه انسان» به انسان است، نه خطاب به شخص حضرت باشد. در سوره مبارکه «نساء» که جزء مشکل ترین آیات آن سوره بود _ مسئله جبر را باطل کرد، تفویض را باطل کرد و «امر بین الامرین» را ثابت کرد _ در آیه 78 و 79 سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿وَ إِن تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ﴾؛ اگر نعمت، صفا و لطفی نصیب آنها شود، اینها می گویند که از نزد خداست، ﴿وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ﴾؛ اگر یک ناکامی دامن گیر اینها شود، اینها تطیّر و تشؤّم دارند و می گویند بدقدمی توست. ﴿قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ﴾؛ هم حسنات ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ و هم سیئات ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است، این موجبه کلیه. ﴿فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً﴾؛ اینها چرا این مطالب دقیق را که ما تکرار کردیم و به کمک سنّت حضرت تبیین کردیم و آیات آن را فرستادیم متوجّه نمی شوند؟ آن گاه جمع بندی نهایی آن در آیه 79 است: ﴿مَا أَصَابَکَ﴾، «أیها الانسان»! خطاب به شخص پیغمبر نیست، چون آنها درباره اصل کلّی حرف داشتند _ در مورد جبر و تفویض در نظام کیانی حرف داشتند _ اختصاصی به پیغمبر نداشت. ﴿مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللّهِ﴾، پس موجبه کلیه این است که هر چیزی که باشد ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است، برای اینکه «ممکن الوجود» است و «ممکن الوجود» مبدأ واجب می خواهد، نه تصادفی در عالَم هست و نه مبدأیی غیر از خداست! پس ﴿کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ﴾، این ﴿کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ یعنی مبدأ اصلی هر چیزی خداست؛ ولی حَسنات و سیئات باید مشخص شود؛ اطاعات و معاصی باید مشخص شود. ﴿مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللّهِ﴾؛ حسنات و نعمت ها و نیکی ها براساس آن اصل کلّی که ﴿کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ﴾، هم ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است و هم براساس این تصریحی که فرمود: ﴿مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللّهِ﴾، ﴿مِنَ اللّهِ﴾ است؛ امّا ﴿سَیِّئَهٍ﴾ و مصیبت که ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست! ﴿وَ مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَهٍ فَمِن نَفْسِکَ﴾، ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ هست، امّا ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست. فرق ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ که ثابت شده و ﴿مِنَ اللّهِ﴾ که نفی شده، چند روز در سوره مبارکه «نساء» بحث شد که سیئات و بدبختی ها ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست، بلکه ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است. ذات اقدس الهی خیر و رحمت و برکت می دهد؛ مثلاً این نسیم و باد صبا می وزد، حالا اگر به گُل وزید، بوی خوش از آن صادر می شود؛ بر قاذوره وزید، بوی بد از آن صادر می شود، این بوی بد ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست، گرچه ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است. خدا فرمود ما باد را آفریدیم، یک؛ باد رسالت ما و مأموریت ما را به عهده دارد، دو؛ ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ﴾، (11) باد در نظام تکوین رسول خداست، نه خود ساخته است و نه بی گُدار به آب می زند ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ﴾؛ این را ما فرستادیم، برای اینکه عقد ازدواج بین گیاهان بخواند، تلقیح کند و نر و ماده را به هم جفت کند، خیلی از کارها را این باد با مأموریتی که دارد انجام می دهد؛ امّا وقتی می وزد به گُل بوی خوب منتشر می شود، وقتی می وزد به قاذورات بوی بد منتشر می شود؛ این ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ هست، ولی ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست؛ این بالا نمی رود، این بوی بد دو قدم که آمد به همین قاذوره برمی گردد و دیگر از قاذوره بالاتر نمی رود؛ امّا آن حَسنه که لطف و توفیق و صبغه وجودی و برکات و امثال آن دارد، هم ﴿مِنَ اللّهِ﴾ است و هم ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾.

ص: 111


1- شوری/سوره42، آیه24.
2- اسراء/سوره17، آیه11.
3- علق/سوره96، آیه18.
4- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج 27، ص599.
5- الرحمن/سوره55، آیه19.
6- الرحمن/سوره55، آیه20.
7- فرقان/سوره25، آیه53.
8- الرحمن/سوره55، آیه22.
9- تفسیرالزمخشری الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص224 و 225.
10- نساء/سوره4، آیه79.
11- حجر/سوره15، آیه22.

بنابراین در سوره مبارکه «نساء» سخن از مصیبت نیست، بلکه سخن از ﴿سَیِّئَهٍ﴾ است و خطاب به پیغمبر نیست، بلکه خطاب به انسان «بما أنّهُ انسانٌ» است؛ زیرا اینها در صدر و ساقه این بحث می گفتند که حسنات ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است و ﴿سَیِّئَهٍ﴾ _ معاذ الله _ از طرف خود پیغمبر است که نحس هست. خدای سبحان فرمود: نه، هر حادثه ای که رخ می دهد ریشه اصلی آن از خداست؛ یعنی اصل هستی از آن جاست، وقتی این جا که آمد رنگ می گیرد. این آفتاب وقتی که می تابد رنگی ندارد؛ امّا بر شیشه رنگی که تابید، رنگ قرمز و سبز و زرد می گیرد. این نور ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است، امّا رنگ ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست، رنگ از شیشه است؛ یعنی ذات اقدس الهی نور شمس را به عنوان یک فیض دامن گیر گسترده به جهان می تاباند؛ هر جا که رفت رنگ همان جا را می گیرد، این طور نیست که بگوییم آفتاب نور زرد دارد، نور سفید دارد یا نور قرمز دارد، این نور برای شیشه هاست. پس اگر خیر بود هم ﴿مِنَ اللّهِ﴾ است و هم ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾، اگر نقص بود ریشه اصلی آن که همان نور است یا «ریح» است ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است، ولی صبغه خاص آن ﴿مِن نَفْسِکَ﴾ است، ﴿مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللّهِ﴾ کما اینکه ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ است؛ امّا ﴿وَ مَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَهٍ فَمِن نَفْسِکَ﴾، گرچه ﴿مِنْ عِندِ اللّهِ﴾ هست، امّا ﴿مِنَ اللّهِ﴾ نیست ﴿وَ أَرْسَلْنَاکَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ کَفَی بِاللّهِ شَهِیداً﴾.

در بخش های دیگر هم لقمان و مانند ایشان نصیحت کردند و گفتند که مواظب اعمالتان باشید که گاهی نقمت به عنوان آزمون داده می شود و گاهی نعمت، لقمان به فرزند خود در آیه هفده سوره مبارکه «لقمان» می فرماید: ﴿یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَهَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾؛ آنچه پیش می آید، حالا تلخ یا شیرین یا سیئه یا حَسَنه در هر حال امتحان است، انسان تا زنده است باید امتحان بدهد؛ گاهی نشاط و نعمت است و گاهی اندوه و نقمت، هم در آن جا باید شکر کند و هم در این جا باید صبر کند؛ زیرا چیزی در جهان پیدا نمی شود که صبغه آزمونی نداشته باشد. فرمود موفقیت در امتحان ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾ است. ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾ یعنی چه؟ یعنی «من الامور التی یجب ان یعزم علیها»، یعنی چه؟ مگر می شود ما کاری را بدون عزم و اراده انجام دهیم؟ هیچ کاری بدون اراده نمی شود؛ یعنی انسان اگر بخواهد یک عمل بی اراده ای را انجام دهد محال است؛ مثل اینکه دو دوتا پنج تا محال است، انسان بخواهد طنز بگوید، جوک بگوید و شوخی هم بکند باید قصد کند، انسان کارِ بی اراده انجام دهد مستحیل است، چون فاعل، مرید، مختار و متحرّک خلق شده است؛ اگر دست کسی را بگیرند از جایی به جایی ببرند این مورد فعل است نه مصدر فعل، او کاری نکرده است! همان طوری که لباس او جابه جا شد، خود او هم جابه جا شد؛ او مورد فعل است، نه فاعل فعل، پس از بحث بیرون است؛ اگر بخواهد کاری انجام دهد، محال است که بی اراده باشد. انسان حتماً با اراده کار می کند؛ هیچ کاری بی اراده نیست، نفس کشیدن ما هم با اراده است، امّا یک وقت به ما می گویند که طبیب می گوید فعلاً نفس نکش، می بینیم نفس در اختیار ماست! می گوید نفس تُند بکش، می بینیم نفس در اختیار ماست! کارِ بی اراده از انسان محال است، چون انسان مرید است و فاعل مختار است؛ امّا اینکه فرمود: ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾؛ یعنی این کار جزء کارهای عادی نیست، ما قدم هایی را که برمی داریم، نفس هایی که می کشیم و حرفی که می زنیم همه شان با اراده است؛ امّا کسی بخواهد ازدواج کند یا خانه تهیه کند مدت ها فکر می کند، ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾ یعنی از اموری است که «یجب عن یعزم علیها» و «ینبغی عن یعزم علیها» است؛ یعنی فکر کردن، تأمّل کردن، تدبیر کردن، صدر و ساقه آن را بررسی کردن، متن و حاشیه های آن را دیدن و آن وقت تصمیم گرفتن. فرمود موفقیت در آزمون ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾ است؛ «أی من الامور التی ینبغی»، یک؛ «أو یجب»، دو؛ «ینبغی أو یجب عن یعزم علیها»، باید جداً تصمیم بگیرید که بی مطالعه نمی شود؛ این مربوط به آزمون است و هر دو هم امتحان است.

ص: 112

در سوره مبارکه «فجر» امتحان های دو جانبه را ذکر کرد و فرمود چیزی ما در عالَم نمی دهیم که پاداش نهایی باشد؛ پاداش نهایی در «یوم الجزاء» است که خدا ﴿مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ﴾؛ (1) یعنی مالک روز جزاست. امّا آنچه در دنیا هست گرچه «فی الجمله» ممکن است که صبغه پاداشی داشته باشد یا «فی الجمله» ممکن است که صبغه کیفری داشته باشد، ولی همه اینها آزمون است. در سوره مبارکه «فجر» آیه پانزده به بعد این است: ﴿فَامّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ﴾؛ ما اگر کسی را مبتلا به ثروت کردیم، مبتلا به سلامت کردیم و مبتلا به علم کردیم، او می گوید خدا مرا گرامی داشت، در حالی که بداند او مبتلا به سواد است، مبتلا به ثروت است و مبتلا به سلامت است، ﴿وَ امّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ﴾؛ (2) اگر کسی گرفتار فقر و بیماری و مشکلات شود، می گوید خدا مرا اهانت کرده، ﴿کَلَّا﴾؛ (3) نه آن سخن درست است، نه این سخن درست است. انسان های سالم مبتلای به سلامت هستند و بیمارانِ بیمارستانی مبتلای به مرض می باشند، مبتلا یعنی «ممتحَن». خدا افراد سالم را با سلامت می آزماید و افراد بیمار را با مرض می آزماید تا روشن شود که درون افراد چیست؟ هیچ کسی از نقمت یا نعمت سخن نمی گوید، مگر در کلاس امتحان! فرمود هر دو امتحان است، «الْغِنَی وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»؛ (4) جمع بندی آن جاست! بنابراین اگر کسی قدر سلامت خودش را ندانست در امتحان ردّ شد؛ مثل اینکه کسی که قدر فرصت بیماری خود را ندانست در امتحان مردود شد، هر دو امتحان است! یک بیان نورانی را زمخشری از وجود مبارک حضرت امیر در ذیل همین آیه ﴿یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾ نقل می کند که در این آیات بعدی هم همان ظهور را دارد. این تعبیری که ایشان نقل می کند این است که می گوید این آیه بر وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) خوانده شد، حضرت فرمود اگر ذات اقدس الهی کسی را در دنیا عذاب کرد، او اکرم از آن است که دوباره او را عذاب کند و اگر از سیئه کسی گذشت، کریم تر از آن است که بعد از عفو، کیفر بدهد، پس «هذه أرجی آیه»؛ (5) این کلمه را ما قبلاً هم نقل کردیم، منتها فخر رازی (6) گونه ای این جمله را نقل نکرد که معلوم شود که از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است؛ ولی زمخشری در کشّاف «بالصراحه» روشن کرد که این جمله نورانی از حضرت امیر است؛ یعنی «هذه أرجی آیهٍ للمؤمنین فی القرآن»؛ از امیدبخش ترین آیات قرآن کریم همین است که خدا از بسیاری لغزش ها می گذرد و اگر گذشت دوباره دیگر به رُخ کسی نمی کشد و آنچه را که بخواهد عفو کند، عفو کرده است و اگر از معصیتی نگذشت در قیامت ممکن است پاداش دهد؛ این طور نیست که اگر در دنیا کیفری داد دوباره بخواهد کیفر دهد، این طور نیست. پس هر دو جمله از وجود مبارک حضرت امیر است؛ هم آن جمله ای که خدا اکرم از آن است تا از چیزی که گذشت دوباره عذاب کند و اکرم از آن است تا چیزی را که اکرام کرده دوباره صرف نظر کند و دوباره به حساب بیاورد و کیفر دهد، این طور نیست؛ وقتی بخشید، بخشید و چیزی که آنها دادند برنمی گردند، دیگر فیض خدای سبحان طوری است که دوباره ذات اقدس الهی آن را به حساب نمی آورد. جمله دوم این است که «هذه أرجی آیه للمؤمنین فی القرآن»، این هم جمله نورانی وجود مبارک حضرت امیر است. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، آن گذشت، چون آنها گفتند که شک دارد، وگرنه وجود مبارک پیغمبر «علی یقین من ربک» بودند و هیچ تردیدی نداشت، با یقین سخن می گفت، با جزم سخن می گفت و هیچ شکی نداشت آنها نسبت به شک دادند که حضرت هم پاسخ مثبت داد یا در جریان «فاسئل ما ارسلنا»، آن جا این آیه گذشت که اگر شک دارید از انبیای قبلی سؤال کن، چند روایت است که فرمود این آیات از قبیل «إِیَّاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یَا جَارَه» (7) نازل شده است. فرمود: ﴿وَ مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾، که گفتیم ﴿یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾ این است، ﴿وَ مَا أَصَابَکُم﴾ این است، بعد فرمود: ﴿وَ مَا أَنتُم بِمُعْجِزِینَ فِی الأرْضِ﴾، چند قضیه را در این آیه 31 بیان کرده است؛ فرمود شما نمی توانید جلوی اراده و تصمیم خدا را بگیرید، هیچ کاری از شما ساخته نیست. در جریان بسط رزق و روزی ها، فرمود مبادا شما خیال کنید شما رازق هستید یا شما مالک می باشید و شما دارید به فقرا می دهید؛ ما دو کار به شما گفتیم: یکی اینکه ما فقر اقتصادی در عالَم نداریم و دوم اینکه این عالَم، عالم طبیعت است و فقر طبیعی، یک امر طبیعی است. «بیان الفرق بین الاقتصادین» این است که فرمود ما برای هر کسی روزی معین کردیم: ﴿مَا مِن دَابَّهٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾؛ (8) منتها چه حیوان و چه انسان باید تلاش و کوشش کنند! فرمود: ﴿فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها﴾، (9) ﴿وَ ابْتَغُوا﴾؛ (10) بر روی دوش زمین سوار بشوید، از «مِنکب» و دوش زمین کمک بگیرید، روزیتان هست و ما روزیتان را فراهم کردیم! این فقر اقتصادی است که برای هیچ کسی فراموشی سهو و نسیان نیست که کسی بی روزی خلق شده باشد، پس فقر اقتصادی در نظام هستی نیست. امّا فقر طبیعی لازمه عالم طبیعت است؛ یکی کودک و نوزاد است، یکی سالمندِ فرتوت است، یکی مریض است، یکی تصادفی است و نمی تواند به ﴿فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها﴾ و ﴿وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَهَ﴾ عمل کند، این یک امر طبیعی است. ما دنیا داشته باشیم که در آن کودک نباشد، پیرزن نباشد، پیرمرد نباشد، افتاده و تصادفی نباشد، اینکه دیگر دنیا نیست، می شود آخرت! دنیا اینها را دارد. امّا اینها که زمین گیر شدند یا خردسال هستند یا سالمند می باشند، فرمود ما سهمیه اینها را در اموال اغنیا قرار دادیم، هیچ غنی ای مال خودش را به مستمند نمی دهد! «مُست» یعنی فقر و «مستمند» یعنی صاحب فقر، غنی باید بداند که او شریک دارد! در قرآن فرمود شما مال خودتان را نمی دهید، مال من هست که سهمیه این فقرای طبیعی است و در مال شما گذاشتم، شما را به حفظ امّانت امر کردم و می آزمایم: ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾، (11) نه مال شماست! این «مال الله» است که به دست شما دادیم، شما حق خودتان و مال خودتان را که به فقیر نمی دهید! این خمس را اگر گفتیم که برای شما نیست، این یک دهم زکات یا یک بیستمی را که گفتیم که برای شما نیست. چرا اگر کسی خمس نداد، لباس غصبی است و نماز باطل است؟ برای اینکه یک پنجم آن مال برای او نیست! فرمود برای شما نیست! برای من هست که سهمیه فقراست، آن را برای آزمون در مال شما گذاشتم! آن کسی که حالا یا کودک است یا بیمار است یا سالمند است که توان کسب را ندارد، من روزی او را آن جا قرار دادم، برای خود من هست، در مال شما گذاشتم و گفتم بدهید. هم ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ﴾ _ نه «مِن مالِکُم» _ ﴿مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾ یک، هم ﴿وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفِینَ﴾، دو؛ شما نماینده من هستید! یا «مُستخلَف» از اقوام گذشته هستید که آنها هم این گونه می باشند یا «مُستخلَف»، جانشین، خلیفه و نماینده های من هستید، شما که مال خودتان را نمی دهید! اگر کسی خمس یا زکات نداد، سرّ بطلان صوم و صلات و سرّ حرمت زندگی او برای این است که شریک دارد. در باب زکات دارد که «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ» (12) و مانند آن، درباره خمس هم که دارد که ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ﴾، (13) این یک پنجم اصلاً مال آن آقا نیست! اگر برای آن آقا بود، یا در ذمّه او بود و به منزله دَین بود، اگر کسی خمس نداده بود که نماز و روزه و حجّ او که درست بود! برای اینکه ذمّه او بدهکار است نه عین! این به عین تعلق می گیرد، یک؛ به نحو کسر مشاع است، دو؛ نه «کلّی فی المعین»! هر جزئی را که دست می زند، یک پنجم آن مال برای او نیست. بنابراین این طور نیست که غنی برابر آن توهّمی که برخی ها در سوره مبارکه «یس» داشتند، بگویند که ﴿أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ﴾؛ اگر خدا می خواست به او می داد! بله، خدا خواست و به او داد، منتها مال او در مال شماست و امانت است و به شما می گوید که مال مردم را بدهید، مال مردم را نخورید. چرا می گویید: ﴿أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ﴾؟ بله، «شاءَ الله و أَطْعَمَهُ» و راهش این است که او مال نمی تواند کسب کند، ولی مال نقد را به او داد! به شما که مال نقد نداد! به شما گفت بروید کسب کنید، قدرت به شما داد و می روید کسب می کنید؛ او که قدرت کسب ندارد، مال نقد به او داد و آن مال نقد همین است که یک پنجم آن را در مال شما گذاشته است.

ص: 113


1- فاتحه/سوره1، آیه4.
2- فجر/سوره89، آیه16.
3- فجر/سوره89، آیه17.
4- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص152.
5- تفسیرالزمخشری الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص226.
6- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب او التفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج 27، ص601.
7- میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج9، ص372.
8- هود/سوره11، آیه6.
9- ملک/سوره67، آیه15.
10- مائده/سوره5، آیه35.
11- نور/سوره24، آیه33.
12- الکافی، الشیخ الکلینی، ج3، ص498، ط اسلامی.
13- انفال/سوره8، آیه41.

بنابراین توهّمی که در سوره مبارکه «یس» برای برخی ها پیش آمد که گفتند: ﴿أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ﴾، خیال کردند که خدای سبحان سهمیه ای را برای فقرا قرار نداد. آیه 47 سوره مبارکه «یس» برابر توهّم آنها این است: ﴿وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ﴾؛ شما می خواهید بگویید که این باطل است، پس او سهمی ندارد. خیر! «شاءَ الله»، یک؛ «أطعَمَه»، دو؛ مال او را گذاشته در مال شما، سه؛ شما امین هستید نه مالک، چهار؛ باید امانت را بدهید و خیانت نکنید، پنج.

بنابراین آنچه در سوره مبارکه «حدید» ذکر شده است، گاهی تعبیر به انفاق دارد که شما خلیفه هستید؛ در سوره «حدید» آیه هفت فرمود: ﴿آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُم مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ﴾، حالا یا «مُستخلف» اقوام قبلی هستید که آنها هم این چنین هستند، یک؛ یا خلیفه خدا و جانشین او هستید، دو؛ اصلاً مال شما نیست! در سوره مبارکه «نور» به تعبیر دیگر فرمود: ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾، اگر ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾، کسی حق ندارد بگوید که ﴿أَنُطْعِمُ مَن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ﴾، در حالی که این طور نیست. فرمود آنچه را که ذات اقدس الهی به شما داد، مال خداست که در اختیار شما گذاشته و باید به فقرا بپردازید؛ آیه 33 سوره مبارکه «نور» _ درباره بردگان و امثال آن که ﴿فَکَاتِبُوهُمْ﴾، ﴿کَاتِبُوهُمْ﴾؛ یعنی با اینها مکاتبه کنید، مکاتبه را در کتاب عِتق ملاحظه فرمودید، یکی از احکام تجاری بین مولا و عبد است _ چنین است: ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾ مال شما که نیست. بنابراین ما فقر اقتصادی در جهان هستی نداریم، فقر طبیعی هست که هر کسی بالاخره باید امانت پیش خودش را برگرداند و به صاحب مال آن بپردازد. پرسش: ...؟ پاسخ: بله، اگر به ذمّه باشد، تصرف در مال غصبی نیست. پرسش: ...؟ پاسخ: خیلی ها ممکن است که این چنین نگفته باشند، خمس به معنای کسر مشاع است و در روایات زکات هم دارد که «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ لِلْفُقَرَاءِ»، نه «فی ذمَمِهم» نه اینکه در ذمّه آنهاست، در مال آنها سهمی برای فقرا قرار داده است. بعد فرمود اگر خدا می دانست این مقدار کافی نیست، بیشتر جعل می کرد؛ امّا حالا بعضی ها براساس نصوص تحلیل و مانند آن «منهً علی العباد» ممکن است چنین فتوایی داده باشند؛ ولی فتوای بیّن و روشن این است که در خود مال تعلّق می گیرد، یک؛ به نحو کسر مشاع است نه به نحو «کلّی فی المعین»، دو؛ بعضی ها خیال می کنند به نحو «کلّی فی المعین» است، می گویند ما خمس نداده می رویم مکّه بعد می آییم و اصلاح می کنیم؛ تعیین آن به عهده ماست و ظاهر آیه خمس هم به نحو کسر مشاع است.

ص: 114

بنابراین ما فقر طبیعی نخواهیم داشت و اینکه فرمود آزمون است، البته برای طرفین آزمون است که برای یکی آزمون صبر است و برای یکی آزمون شکر.

تفسیر آیات 32 تا 39 سوره شوری 94/08/16

موضوع: تفسیر آیات 32 تا 39 سوره شوری

﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ (32) إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (33) أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا وَ یَعْفُ عَن کَثِیرٍ (3٤) وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا مَا لَهُم مِن مَحِیصٍ (35) فَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (36) وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (37) وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (38) وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ (39)﴾

ص: 115

سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکّه نازل شد و عناصر محوری آن اصول دین است، بعد از بیان توحید و نبوّت، گاهی به مسئله ربوبیت و آیات الهی می پردازد. از آیه 29 به بعد که فرمود: ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، به بخشی از خالقیت و ربوبیتِ الهی اشاره شد. در آیه 32 می فرماید: ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ﴾؛ از نشانه های ربوبیت ذات اقدس الهی، کشتی است که در دریا در اثر راهنمایی ها و کمک باد حرکت می کند.

خداوند جهان را براساس نظام علّی و معلولی خلق کرده است و مصالح ساختمانی عالَم هم حق است؛ این دو مطلب را قرآن کریم با آیات متفاوت بیان می کند. آن مطلب اوّل را که جهان براساس نظام علّی و معلولی است، در سوره مبارکه «قمر» (1) و مانند آن بحث می کند که _ إن شاءالله _ خواهد آمد، ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْ ءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ﴾؛ (2) امّا اینکه نظام عالَم بر حق استوار است و مصالح ساختمانی جهان، حقیقت است، آن را زیاد بیان می کند؛ گاهی به صورت موجبه، گاهی به صورت سالبه، گاهی به عنوان نفی باطل و گاهی به عنوان اثبات حق که ما عالَم را به حق خلق کردیم، همان حق «مخلوق به» است که در بعضی از کتاب های اهل معرفت است، همین است. حقّی هم مربوط به خود خدای سبحان است: ﴿ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ﴾ (3) که آن حق مقابل ندارد و اگر در برابر آن حق چیزی به عنوان باطل یاد شد، آن باطل به معنی عدم است، چون حق به معنای «الله» مقابل ندارد؛ زیرا هستی محض تنها چیزی که مقابل اوست عدم است، امّا حقِّی که عالَم با او ساخته شد، آن مقابل دارد و آن باطل هست. فرمود ما عالَم را به حق خلق کردیم، یک؛ باطل در کار نیست، دو؛ لهو و لعب و بازیچه در کار نیست، سه؛ ما هم بازیگر نیستیم «مَا کُنّا لاَعِبِینَ»، (4) چهار؛ این نظام حق است و چون این نظام حق است، اگر کسی کار باطلی انجام دهد این نظام پَس می زند؛ یعنی همان طوری که دستگاه گوارش انسان براساس سلامت است و اگر غذای مسمومی وارد دستگاه گوارش شد، این معده و روده و امثال آن اینها را بالا می آورند، این نظام هستی هم حق باطل را پَس می زند. در هر پاراگراف تاریخی سرانجام حق پیروز است و باطل جایی در عالَم ندارد.

ص: 116


1- بقره/سوره2، آیه49.
2- طور/سوره52، آیه35.
3- حج/سوره22، آیه62.
4- انبیاء/سوره21، آیه16.

قرآن کریم آن مسئله علّیت را به زبان های گوناگون بیان می کند. در روایتی امام صادق(علیه السلام)، فرمود: «أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَاب»؛ (1) هیچ چیزی در عالَم جاری نمی شود، مگر از راه نظم علّی و معلولی. اگر شیئی صادر اوّل بود، علّت آن خودِ خداست و اگر چیزی جزء صوادر میانی و پایانی بود، عللِ او موجودات قبلی هستند. اگر گفته شده که خدای سبحان برابر بعضی از آیات این پرنده ها را در هوا نگه می دارد ﴿مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلاّ الرَّحْمنُ﴾، (2) معنایش این نیست که پرنده ها را از راه غیب بدون واسطه نگه می دارد، امساک پرنده ها که از سنخ صادر اوّل نیست که خدای سبحان آنها را بلاواسطه نگه بدارد! آن ارواح مطهّر انبیا و روح مطهّر عقل کلّ این چنین است که اینها را خدا بلاواسطه انجام می دهد، امّا همه مجاری امور را با واسطه انجام می دهد؛ منتها علل فاعلی، یک؛ علل قابلی، دو؛ پیوند فاعل ها، سه؛ پیوند قابل ها، چهار؛ تحکیم رابطه بین فاعل و قابل، پنج؛ همه اینها نظم عمیق علمی است که ناظم آن «الله» است. به طریقی جاذبه را آفرید که با فشار خاصی از هوا تحت قَهر قرار می گیرد؛ به طریقی هوا را آفرید که فشارپذیر است؛ به طریقی پرنده ها را آفرید و هدایت می کند که اینها با بال زدن ها، بخشی از هواها را پایین ببرند تا نیرو بگیرند در اثر این فشار متقابل و حرکت را ادامه بدهند.

جمله کوتاه که وجود مبارک موسای کلیم در سوره «طه» دارد، به سه نظام از نظام های عقلی اشاره کرده است، وقتی فرعون گفت خدای شما کیست؟ فرمود: ﴿قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی﴾؛ (3) خدای ما آن است که این سه نظام را آفرید: ﴿أَعْطَی کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ کانَ تامّهٴ آنها، یک؛ خلق آنها را، هماهنگ کردنِ آنها را و اسباب رشد آنها را به آنها داد که نظام داخلی است، دو. ﴿أَعْطَی کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ﴾؛ یعنی «خَلَقَهُ و أعطَی خَلْقَهُ»؛ هر چیزی هستی او و کانَ تامّهٴ او را خدا داد، یک؛ ساختار داخلی او را هماهنگ کرده که بتواند به مقصد برسد، دو؛ راه را هم نشان داد که با پیمودنِ آن راه به مقصد برسد، سه؛ ﴿أَعْطَی کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی﴾؛ یعنی «هَدیَ کلُّ شَیء إلی مَقصَدِه و غایَتِه»، این جمله کوتاه نظام فاعلی و داخلی و غائی را بیان کرده است.

ص: 117


1- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج2، ص90.
2- ملک/سوره67، آیه19.
3- طه/سوره20، آیه50.

بنابراین اگر در جریان کشتی هاست، سطح آب را طوری تنظیم کرده که کشتی پذیر است و بادها را هم مشخص کرده که از کجا برخیزد؛ این اوّل یک نسیم است، بعد این را می پروراند و به صورت باد درمی آورد، بعد تُندباد می کند، بعد ابر تولید می کند، بعد ابر را رهبری می کند، ابر را تلقیح می کند، ازدواج این ابرها صورت می گیرد، باردار می شوند، از بالا این ابرها را به وسیله باد که رسالت الهی را به عهده دارند رهبری می کند: ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ﴾ (1) که بادها برای تلقیح گیاه ها و ابرها سهم مؤثّری دارند، این از برنامه های رسمی بادها در فضاست؛ امّا در دریا آب را به شیوه ای خلق کرد که کِشتی پذیر است و هواها را به طریقی خلق و هدایت کرد که کشتی ها را از جایی به جای دیگر رهبری کند. یک وقت است که قهر الهی تعلّق می گیرد که ﴿أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ﴾؛ (2) از هر جایی خدای سبحان اینها را گرفتار تُندباد کند که حرف دیگری است؛ ولی نظم اساسی این است که این بادها از جایی شروع می شود و این چنین نیست که گاهی از شرق، گاهی از غرب، گاهی از شمال و گاهی از جنوب باشد؛ این راه ها را از قبل شروع می کند، بعد وقتی اینها کامل شدند، رهبری ابرها را در آسمان و راهنمایی کشتی ها را در دریا به عهده می گیرد که فرمود یکی از نشانه های تدبیر الهی جریان کشتی ها در دریاست. آن روز که مسئله موتور و برق و امثال آنها نبود، اینها با یک راهنماهای آسمانی که ﴿وَ عَلامّاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ﴾، (3) اصلاً بهترین وسیله برای شناسایی سفرهای دریایی و صحرایی همین ستاره ها بودند! اینها با ستاره ها راه ها تشخیص می دادند، الآن هم با همین ستاره ها تشخیص می دهند که چقدر به قطب نزدیک هستند، چقدر از قطب دور هستند، چقدر به استوا نزدیک هستند یا چقدر از استوا دور می باشند، این چراغ ها را منظّم در آسمان ها ردیف کرد و این بادها را هم منظّم، این کشتی ها را هم منظّم و این آب ها را هم منظّم که این می شود: «أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَاب» و این عامل غیبی است، این براساس گزاف و گُتره نیست، این براساس نظم دقیق فیزیکی و ریاضی است. یک رهبری متافیزیکی این فیزیک و ریاضی را تنظیم می کند؛ لذا فرمود ما هستیم که پرنده ها را در آسمان نگه می داریم، ما هستیم که کشتی ها را در دریا نگه می داریم. این نظم عمیق و عَریق علمی که صدها دانشمند بعد از گذشت صدها سال تازه گوشه ای از اسرار کشتیرانی یا پرنده های هوا را کشف کردند. فرمود: ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ﴾ همین کشتی هاست که جاری در «بَحر» هستند و مثل کوه و «أَعْلاَم» می باشند؛ علامت هایی هستند که روی دریا قرار دارند. در قرآن از ابرها به عنوان کوه یاد کرده است؛ در سوره مبارکه «نور» گذشت که ما از کوه هایی که در آسمان است _ آسمان نه، «سماوات» آن جا تعبیر ندارد، «سماء» دارد و «سماء» یعنی فضا، از کوه هایی که در آسمان هست نه آسمان ها! از فضا و هوا به «سماوات» تعبیر نمی کند، بلکه به «سماء» تعبیر می کند «مَا عَلاک فَهُو السّماء» _ از آسمان شما ما باران نازل می کنیم که ﴿وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ﴾؛ (4) این تگرگ ها و مانند اینها را ما از همان آسمان های شما، یعنی فضای «سماوی» شما نازل می کنیم. از این ابرها تعبیر به «جبال»، کوه و «عَلَم» می کند؛ کشتی تعبیر به «عَلَم» شده که «أَعْلاَم» است، مثل کوه هاست و مثل علامت هاست که برجستگی دارد، ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ﴾.

ص: 118


1- حجر/سوره15، آیه22.
2- بقره/سوره2، آیه81.
3- نحل/سوره16، آیه16.
4- نور/سوره24، آیه43.

رهبری این کشتی ها را چه کسی به عهده می گیرد؟ باد، باد رسالت الهی را به عهده دارد، این چنین نیست که خودبه خود به دنیا پیدا شود، یک؛ یا خودبه خود حرکت کند، دو؛ این نظم دقیق ریاضی که بشر بعد از گذشت قرون تازه به گوشه ای از آنها راه پیدا کردند، باد آن چیزی نیست که بفهمد، گنجشک آن موجودی نیست که بفهمد چقدر پر بزند چقدر هواها را پایین فشار دهد تا نیروی عکس العملی بگیرد و چقدر حرکت بکند، این ﴿قَدَّرَ فَهَدَی﴾ (1) اوست! فرمود هر چیزی را او آفرید و هر چیزی را او دارد رهبری می کند. اگر یک چیز ساده ای بود، با گذشت صدها سال چرا گوشه ای از این راز و رمز را تازه بشر فهمید؟! معلوم می شود که یک نظم دقیق علمی است که ﴿مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلاّ الرَّحْمنُ﴾، این جا هم فرمود که هیچ کسی این کشتی ها و رهبری کشتی ها را به وسیله باد که رسالت الهی را به عهده دارند به عهده نمی گیرد، مگر خدا!

اگر خدا بخواهد که به کسی آسیب برساند، یعنی او را تنبیه کند ﴿یُسْکِنِ الرِّیحَ﴾، چون این «رِیح» و باد رسالت الهی را به همراه دارد و اگر رسول خداست، هرگز بدون اذن «مُرسِل» خود حرکت نمی کند. ﴿إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ﴾؛ یعنی «إِن یَشَأْ سُکونَه الرِّیح» را، این بادها آرام می شوند و وقتی آرام شدند ﴿فَیَظْلَلْنَ﴾؛ یعنی «یَصَرنَ»، «ظَلَّ» یعنی «صَارَ». ﴿فَیَظْلَلْنَ﴾ این «جواریح» و کشتی ها، ﴿رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ﴾؛ ساکن و آرام روی همین آب می مانند. بین این کشتی، فضای کشتی، حجم کشتی و وزن کشتی چقدر باید باشد که فرو نرود؟ چون اگر بیشتر بود فرو می رود و کمتر بود فرو نمی رود و مانند آن. در این حال که باد ساکن شد، این کشتی ها روی دریا می مانند، ﴿فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ﴾؛ یعنی «بَحر». فرمود: ﴿إِنَّ فِی ذلِکَ﴾؛ یعنی نظم دقیق ریاضی نشانه خردمندان است؛ لذا آنها اگر فیض الهی را دیدند شاکر هستند و اگر نشانه قَهر را دیدند صابر می باشند: ﴿إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ﴾، در حالی که دارند نشانه عذاب را می بینند و ﴿شَکُورٍ﴾، در حالی که دارند نشانه نعمت را می بینند. این ﴿صَبَّارٍ﴾ بودن و ﴿شَکُورٍ﴾ بودن، در اثر آن رخدادهای سنگین است؛ اگر حادثه خیلی سخت باشد، می گویند باید ﴿صَبَّارٍ﴾ باشی یا نعمت خیلی زیاد باشد، می گویند باید ﴿شَکُورٍ﴾ باشی یا اگر عادی باشد که می گویند «صابر» و «شاکر» باشید. وجود مبارک موسای کلیم وقتی آن کار سنگین را می خواست انجام دهد، در همان اوّل سوره مبارکه «ابراهیم» دارد که موسی فرمود این کار را انجام بدهید: ﴿إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ﴾. (2)

ص: 119


1- اعلی/سوره87، آیه3.
2- ابراهیم/سوره14، آیه5.

اگر خدای سبحان بخواهد که نعمتی برساند ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ﴾، این بخش نعمت؛ اگر بخواهد امتحان کند که ﴿إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ﴾؛ اگر بخواهد تنبیه کند و انتقام بگیرد ﴿أَوْ یُوبِقْهُنَّ﴾؛ «اُوبَق» یعنی «أهلَکَ»، یا این کشتی ها را در هم می کوبد و غرق می کند، چرا؟ ﴿بِمَا کَسَبُوا﴾، این سرنشینان تبهکارشان که مثلاً دزدان دریایی هستند، در اثر سیئاتی که کسب کردند «بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیهِمْ»، خدا «ایباق» می کند؛ یعنی «إهلاک» می کند و این کشتی ها را غرق می کند، امّا ﴿وَ یَعْفُ عَن کَثِیرٍ﴾؛ از بسیاری از لغزش ها ذات اقدس الهی می گذرد و عفو می کند. این کلمه ﴿یَعْفُ﴾ در این قسمت ها چند بار تکرار شده است که در بعضی از قسمت ها مجزوم است و در بعضی از قسمت ها مرفوع می باشد. پرسش: اگر کشتی ها مسیرشان در یک جهت باشد، باد اینها را می برد؛ اگر در مقابل هم باشند؟ پاسخ: اینها سعی می کنند بشناسند که باد چه زمانی از شرق به غرب می آید و چه زمانی از غرب به شرق می آید یا «بالعکس»، این چنین نیست که اینها نشناخته حرکت کنند، کشتیرانی یک آزمون دریانوردی می خواهد که می دانند چه روزهایی و چه علامتی با چه نشانه هایی باد از غرب حرکت می کند و چه روزهایی از شرق حرکت می کند، این هم یک فنّ است. در آیه مبارکه 25 در آن جا ﴿یَعْفُو﴾ مرفوع است و در آیه سی هم ﴿یَعْفُو﴾ مرفوع است؛ امّا در این جا ﴿یَعْفُ﴾ مجزوم است، برای اینکه عطف بر «یُوبِقْ» است: ﴿أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا وَ یَعْفُ﴾، این ﴿إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ﴾ که مجزوم است «إِن یَشَأْ یُوبِقْ» که مجزوم است و «إِن یَشَأْ یَعْفُ» که مجزوم است، این جا _ آیه 34 _ ﴿یَعْفُ﴾ مجزوم است و در آن دو آیه مرفوع است. ﴿وَ یَعْفُ عَن کَثِیرٍ﴾؛ از بسیاری از لغزش ها ذات اقدس الهی عفو می کند. چرا این کارها را می کند؟ ﴿وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا﴾، این عطف بر محذوف است؛ یعنی «لیَنتَقِمَ الله سبحانه و تعالی من بعض» تا خدا امتحان بگیرد و تا دیگران بفهمند که حسابی در عالَم هست! ﴿وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا مَا لَهُم مِن مَحِیصٍ﴾؛ اینها هیچ پناهگاه و ملجأیی ندارند! یک قدرت در عالَم دارد اداره می کند، گرچه از بسیاری از لغزش های اینها صرف نظر می کند. پس این ﴿یَعْلَمَ﴾ که منصوب است معطوف است بر «لیَنتَقِمَ» و مانند آن که محذوف است «لیَنتَقِمَ الله کذا و کذا» ﴿وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا مَا لَهُم مِن مَحِیصٍ﴾؛ هیچ پناهگاهی ندارند. بعد خطاب می کند که آنچه نزد شماست یک امر دنیایی است، عمده آن است که شما باید بدانید که بشر مهاجر است و هرگز با مرگ از بین نمی رود: ﴿فَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا﴾، این تمتّع و لذّت و بهره زودگذر دنیایی است و شما در مسافرخانه هستید، امّا ﴿وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ﴾. در سوره مبارکه «نحل» فرمود: ﴿مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ﴾؛ (1) چیزی که نزد شماست از بین می رود، چیزی که «عنداللّهی» است ثابت است و شما در هجرت خود به «عنداللّهی» بودن می رسید؛ «الی الله» رجوع می کنید، به مقام قُرب الهی یا سرانجام به محکمه الهی رجوع می کنید و می مانید، اگر «عنداللّهی» شدید می مانید! همه قافله های بشری در قیامت به مَشهد و محضر ذات اقدس الهی رجوع می کنند که این می شود «عنداللّهی»؛ لذا مرگ در آن جا راه ندارد. ﴿فَمَا أُوتِیتُم﴾، این «ما» چون شرط در او تضمین شده است، جزای او با «فاء» آمده است: ﴿فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا﴾؛ امّا ﴿وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ﴾، این تقابل نشان می دهد آنچه نزد شماست خَیر نیست، اینها وسیله آزمون است! ﴿وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی﴾، ﴿أَبْقَی﴾ بودنش از سوره مبارکه «نحل» استفاده شد که ﴿مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ﴾، امّا خَیر بودن آن هم از این آیه استفاده می شود. ﴿أَبْقَی﴾ و خیر برای چه کسی است؟ در برابر ﴿یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا﴾ آن تنبیه بود، امّا در برابر ﴿لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾ که اوصافی را برای مؤمنین ذکر می کند، این ﴿مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی﴾ برای کسی است که واجد این شرایط می باشد. آن وقت جامعهٴ متمدّن اسلامی را شرح می دهد که چه کسانی هستند و چگونه این جامعه را سامان بخشیدند. ﴿لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾ که حُسن فاعلی است و عقیده مند هستند، ﴿وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ﴾ که حُسن فعلی است متوکّل بر خدا هستند، تکیه گاهشان خداست و اساساً معنایش این نیست که یک بخشی را خودشان را انجام می دهند و بخشی را «الله» که تلفیقی از توحید و شرک باشد، در همه کارها متوکّل هستند و این طور نیست که خودشان را مستقل ببینند و بگویند بخش توسّل برای ما و بخش توکّل را ما با خدا قسمت می کنیم، نه خیر! کلّ این مجموعه را ذات اقدس الهی دارد تدبیر می کند، منتها برخی به صورت توسل برخی به صورت توکّل، همه اینها مجاری فیض ذات اقدس الهی هستند. ﴿لِلَّذِینَ آمَنُوا﴾ باید عقیده طیّب و طاهر داشته باشند، یک؛ ﴿وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ﴾ در همه امور، دو؛ ﴿وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ﴾ معصیت های بزرگ نمی کنند، سه؛ حالا اکثری مردم این طور نیست که عادل باشند، همین که گناهان کبیره را _ إن شاءالله _ ترک کنند، از گناهان صغیرهٴ اینها ذات اقدس الهی می گذرد؛ زیرا وعده داد که ﴿إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم﴾. (2) سیّئه اگر مطلق ذکر شود، هم کبیره را شامل می شود و هم صغیره را؛ امّا چون تفصیل قاطع شرکت است، اگر در مقابل کبیره قرار بگیرد، منظور از این سیّئه، سیّئهٴ صغیره است ﴿إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم﴾. این جا سیئات حتماً صغیره است، برای اینکه کبیره را خود آنها ترک کردند، پس براساس وعدهٴ الهی سیئات صغیره در صورت ترک سیئات کبیره بخشوده می شود. این جا هم فرمود: ﴿وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ﴾، «فواحش» هم جزء ذکر خاص بعد از عام است و این هم چون گناهی است خیلی عریق، عمیق و زشت از آن به فواحش یاد شده است و اینها کسانی هستند که ﴿وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ﴾؛ اینها در هنگام غضب عفو و مغفرت را مقدّم می دارند.

ص: 120


1- نحل/سوره16، آیه96.
2- نساء/سوره4، آیه31.

در بحث های قبلی آیاتی گذشت که جامعه اسلامی و متمدّنان دینی اینها کسانی هستند که قدرت انتقام خودشان را برای برون مرزی دارند، در درون مرز اگر بین خود شیعه ها، بین خود مسلمان ها و بین خود مؤمنین اختلافی باشد، اینها با دشمنشان نمی جنگند، بلکه با دشمنی می جنگند؛ بَد را از پا درنمی آورند، بلکه بدی را از پا درمی آورند ﴿وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾، (1) نه «یدرءون السیّئ»، نه دوست بد، رفیق بد و مؤمن بد را از پا دربیاورند، اینها سعی می کنند با اخلاق زندگی کنند. در برابر بیگانه ها فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»؛ (2) _ این بیان نورانی حضرت امیر است _ فرمود: هر سنگی که چه از شرق و چه از غرب آمد آن را به همان جا برگردانید! یک ملت ستم پذیر نباشید! عفو و اینها جای خاص خودش را دارد، عفو برای درون مرزی است، در برون مرزی اگر کسی تجاوزی به گوشه ای از مرزهای شما کرد، «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»؛ فرمود: مبادا گوشه ای از گوشه های مملکت شما سنگی بیاید و شما آرام باشید! عفو و احسان و مانند اینها برای برون مرزی نیست، در کشورتان باید با عزّت و استقلال زندگی کنید، امّا در درون مرز با بدی بجنگید، نه با بد! ﴿وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾، نه «السیّئ»! نه آدم بد! بدی را بردارید! ﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾، این آیه غیر از آن آیه اوّلی است، دستوری هست که شما با خوبی بدی و اختلاف را برطرف کن، نه طرف مختلِف را! طرفی که با شما اختلاف دارد، سعی می کنید او را از پا دربیاورید؟! اینکه کار اسلامی نیست! سعی بکن اختلاف را از بین ببر! ﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾، آن وقت ﴿فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ﴾؛ (3) آن وقت آن دوست خوبی برای شما خواهد شد! دوبار که شما گذشت کنید، او دوست «حَمِیم» خواهد شد! «حَمِیم» مثل «حمّام»؛ یعنی دوست گرم، «صَمیم» یعنی پُر، این سنگ سخت را که سبک نیست می گویند صخرهٴ صمّاء، کسی که «ثقل سامعه» پیدا کرده و چیزی در گوش او نفوذ ندارد را می گویند «أصم»، دوست صمیمی یعنی دوستی که درون پُر است و چیز خلاف در او نیست. فرمود اگر شما بدی را از پا درآوردید، ﴿فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ﴾، قبلاً «عَدُو» بود، الآن می شود «وَلِیّ»، «حَمِیم» هم هست، «حمّام» هم هست، گرم هم هست و دوست گرمی می شود.

ص: 121


1- الرعد/سوره13، آیه22.
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص221.
3- فصلت/سوره41، آیه34.

پس وظیفه ما در درون مرزی برداشتن اختلاف و بدی است و رسالت ما در برون مرزی دفاع است. بین «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء» و بین ﴿وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾، همان فرق بین درون مرزی و برون مرزی است. آن بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «لَا یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیل» (1) همین است! «ضَیم» یعنی ستم پذیری، هیچ ملت آزاده و عزیزی ستم پذیر نیست! فقط ملتِ ذلیل و زبون است که زیر بار ظلم می رود. پرسش: آیا مرزهای جغرافیایی منظور است یا مرزهای اعتقادی؟ پاسخ: بله، مرزهای دشمنی، اسلام که با اسلام مرز ندارد، اسلام با بیگانه مرز دارد. ممکن است کشوری مثل آل سعود به ظاهر مسلمان باشد و یک کشور مسلمان مظلومی را مثل یمن را در هم بکوبد، پس اسلام شناسنامه ای نه! کشوری که واقعاً یک کشور اسلامی باشد، دیگر مرزی نیست. ﴿وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ﴾ که این برای درون مرزی است. ﴿وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ﴾؛ دعوت ها و ندای الهی را پاسخ مثبت می دهند: ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾؛ (2) مردان الهی و جامعه ایمانی دستور الهی را لبّیک می گویند. ﴿وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ﴾؛ این ذکر اعمال مهم است بعد از ذکر اصل اعتقاد، ﴿وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾؛ امر جامعه اسلامی و متمدّن با مشورت پیش می رود، مستحضرید که نفرمود «أَمْرُ اللهِ شُوریَ بَیْنَهُمْ»، ﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ﴾ (3) باید از طرف خدا بیاید، احکام شرعی، مسائل اعتقادی و مانند اینها «أَمْرُ اللهِ است که ﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ﴾، امّا امر مردم که چگونه شهرشان را بسازند، کجا خیابان کشی کنند، کجا یکطرفه شود، کجا دوطرفه شود، کجا بلوار شود و کجا فلان بیمارستان قرار بگیرد، اینها «امر النّاس» است و «امر النّاس» با مشورت باید انجام شود؛ امّا «امر الله» با مشورت و استخاره و مانند اینها نیست، «امر الله» یعنی احکام شرعی و احکام شرعی هم منحصراً از ذات اقدس الهی است. پس «امر الله» براساس ﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ﴾ فقط از ناحیه وحی است، امّا امر مردم که چگونه کشور خود را اداره کنند که به موضوعات برمی گردد و نه به احکام، این با مشورت حل می شود؛ احترام گذاشتن به افکار جامعه باعث نیّت خوب و وِداد ملّی است. ﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾، احترام گذاشتن به افکار دیگران، باعث انسجام و وحدت است؛ بی اعتنایی به افکار و آرای دیگران سرانجام جامعه را می رنجاند. ﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾، قبلاً هم بیان شد که ما فقر اقتصادی در اسلام نداریم، امّا فقر طبیعی یک امر طبیعی است! مادامی که ما در دنیا زندگی می کنیم فقر طبیعی داریم؛ کودک داریم، بیمار داریم، فرتوت و تصادفی داریم، ما یک دنیایی داشته باشیم که اینها در آن نباشد که دیگر دنیا نیست! پس فقر طبیعی امر قطعی است، امّا فقر اقتصادی نداریم، چون برای همه بودجه مشخص شده است! آن که خدای سبحان به دیگری داد _ در آیات سوره مبارکه «نور» بود خواندیم _ فرمود: ﴿آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾؛ (4) حواستان جمع باشد! ما به شما دادیم، این «مال الله» است! این «مال الله» را که به شما دادیم را به این مستمندان بپردازید.

ص: 122


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج2، ص111.
2- انفال/سوره8، آیه24.
3- انعام/سوره6، آیه57.
4- نور/سوره24، آیه33.

یک بیان نورانی از حضرت امیر است که فرمود: «إِذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَه»؛ (1) فرمود اگر شما یک وقت گرفتار شدید، دَینی دارید و مشکل مالی دارید، صدقه بدهید که این ده برابر می آید! ما اینها را باور نکردیم که کار به دست دیگری است. فرمود هر وقت کمبودی دارید و وضع شما قدری ضعیف شد، فوراً صدقه بدهید. صدقه غیر از هدیه است، صدقه غیر از هبه است، صدقه غیر از بخشش رایگان است، صدقه عقد است! ایجاب دارد، قبول دارد، قصد قربت دارد و مثل نماز است! صدقه نظیر مال دادن و کمک کردنی که فلانی بیچاره است، از آن سنخ نیست و تا قصد قربت نشود، صدقه نیست؛ مثل نماز، تا در نماز قصد قربت نشود که نماز نیست! صدقه عقد «واجب الوفاء» است و گرفتن جایز نیست، این نظیر هبه نیست که بشود پس گرفت. صدقه عقد است، یک؛ عقد لازم هم هست، دو؛ مثل هبه نیست که عقد جایز باشد، سه؛ در هبه قصد قربت شرط نیست، چهار؛ این عبادت است و مثل نماز است؛ خدایا! به فرمان تو و «قُرْبَهٌ إِلَی اللَّه» دارم صدقه می دهم. شما گفتی صدقه بده، من هم می گویم چشم! این می شود صدقه! وجود مبارک حضرت امیر فرمود: ««إِذَا أَمْلَقْتُمْ»؛ وقتی مشکل مالی پیدا کردید، مگر نمی خواهید تجارت کنید و سود ببرید؟! بهترین تجارت، تجارت با خداست «فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَه». این نهج البلاغه باید حداقل در کفِ دست ما باشد، حالا آن شروح دقیق آن از خیلی ها توقع نیست؛ ولی یک دور نهج البلاغه باشد در دست همه ما باشد، چون آداب زندگی به ما یاد می دهد! فرمود این کار را بکنید، ما هم باید بگوییم چشم! این جا هم فرمود ما به شما دادیم، ما در مال شما سهمیه برای دیگران قرار گذاشتیم. بنابراین ﴿وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ٭ وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾؛ آنها یک ملت سلطه پذیر و ستم پذیرِ مظلوم نیستند. این بیان نورانی سیدالشهداء چقدر آن بیان استدلالی است! فرمود من از جدّم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که فرمود: «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّهِ رَسُولِ اللَّه» که او را با قول و فعل سر جایش ننشاند «حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛ _ این را به صورت رسمی در آن سفر اعلام کرد _ فرمود من از پیغمبر شنیدم که فرمود ملت ستم پذیر را خدا با هیأت حاکمه ستمگر یک جا به آتش می برد! این کدام ملت مظلوم است؟ حالا اگر شد _ إن شاءالله _ فرصتی بود عرض می کنیم که ما دو «استضعاف» داریم، گرچه گذشت (2) ملتی که «استضعاف» عمدی دارد، مثل استکبار است.

ص: 123


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص101.
2- نساء/سوره4، آیه97.

تفسیر آیات 36 تا 42 سوره شوری 94/08/18

موضوع: تفسیر آیات 36 تا 42 سوره شوری

﴿فَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی لِلَّذِینَ آمَنُوا وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (36)وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (37)وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَهَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (38)وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ (39)وَجَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ (٤0)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ (٤1)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (٤2)﴾

در این سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، عناصر محوری آن را که اصول دین بود بیان فرمودند.

آیتِ الهی بودن حرکت کشتی ها در دریا و نعمت بودن آن

در بخش اخیر فرمودند این کشتی ها که در دریا حرکت می کنند، هم نعمت هستند برای شما و هم آیت الهی می باشند؛ هم بهره های سفر و تجارت و اقتصاد را تأمین می کنند و هم از نظر کلامی آیه الهی هستند. گاهی تعبیر به نعمت می کند، نظیر آنچه در سوره مبارکه «الرحمن» بیان فرمود؛ فرمود این کشتی هایی که در دریا حرکت می کنند﴿آلاَءِ﴾الهی هستند،آیه 24 به بعدِ سورهٴ مبارکه «الرحمن» این است:﴿وَ لَهُ الْجَوَارِ الْمُنشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ﴾؛عَلَم دریا همین کشتی هاهستند که روی دریا شبیه کوه می باشند و از آنها به «أعلام» یاد می کنند:﴿وَ لَهُ الْجَوَارِ الْمُنشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالأعْلاَمِ﴾؛ این کشتی هایی که جاری هستند و مثل کوه دارند روی دریا حرکت می کنند، اینها نعمت های الهی می باشند ﴿فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ﴾. (1) قرآن ابرهای بزرگِ فضا رابه عنوان کوه یاد می کند که در سوره مبارکه «نور» فرمود خداوند از کوه هایی که در آسمان است، برای شما باران و تگرگ نازل می کند. منظور از این «سماء» جزء «سماوات» (2) نیست، منظور همین فضا و جوّ است و منظور از کوه هایی که در فضاست همین ابرهاست، از جبالی که ﴿فِیهَا مِن بَرَدٍ﴾؛ (3) یعنیتگرگ برای شما نازل می کند. پس این کشتی هایی که روی دریا حرکت می کنند شبیه کوه هستند و آن ابرهایی هم که در فضا حرکت می کنند شبیه کوه می باشند که از آنها تگرگ و باران نازل می کند و از اینها هم بهره های تجاری و مانند آن می برید، بعد فرمود:﴿فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ﴾، لکن در سوره مبارکه «جاثیه» _ نظیر آیه محل بحث سوره «شوریٰ» _ از اینها به عنوان «آیات»یاد می کند،در آیه دوازده و سیزدهم سوره «جاثیه» فرمود: ﴿اللَّهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ٭وَسَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ﴾، پس گاهی از اینها به عنوان «نعمت»و گاهی از آنها به عنوان «آیت»یاد می کند.

ص: 124


1- الرحمن/سوره55، آیه25.
2- شوری/سوره42، آیه29.
3- نور/سوره24، آیه43.

تقسیم آیت های الهی به دو قسم و تفاوت آن

آیت الهی دو قسم است:یک قسمت آیه ای است که نشانه قدرت اوست و صبغهٴ فلسفی و کلامی دارد، این می تواند برای فراگیری معیار باشد که صنعت شبیه این «آیت» و «طبیعت» ساخته شود، چون آنچه در آسمان و زمین است آیه الهی است و همه اینها معیار تکامل صنعت شد که این صنایع از این طبایع گرفته شده است. هر چیزی که در نظام هستییافت می شود، بشر راهنمایی می شود که مشابه آن را بسازد، این یعنی صنعت و بخشی از آیات الهیهم به عنوان معجزه است که راه فکری ندارد. پس اگر حرکتِ پرنده هاست در فضا، اینها معجزه نیست، بلکه اینها«آیتِ» کلامی است؛ لذا ساخت و ساز هواپیما و امثال آنها آسان است. جریان کشتی که با باد حرکت می کرد و نه با صنایع موتور و مانند آن، اینها جزء «آیت» است که راه کلامی و فلسفی است و راه فکری دارد؛ لذا بشر کشتی درست می کند که براساس باد حرکت نمی کند، بلکهقدرت موتور و برق و مانند آن حرکت می کند، اینها «آیات» الهی هستند که راه فکری دارند، چون آیهٴ فلسفی و کلامی می باشند.امّایک وقت است چیزی در دریا قرار می گیرد که آیهٴ الهی است و راه فکری ندارد؛ یعنی راه فلسفی و کلامی ندارد؛ نظیر آنچه به مادر موسیفرمود که ما به تو دستور می دهیم این بچه را در جعبه ایبگذار و این جعبه را بینداز در آب، تو کار نداشته باش که به کجا می رود! ما گفتیم:﴿أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ﴾، (1) آن وقت «یَم» هر کاریرا که می خواهد انجام دهد ما دستور می دهیم، این دیگر راه فکری ندارد که آدم بنشیند فکر بکند، کودکی را بگذارد درون جعبه و بیندازد در دریا کهاین دریا هر جا می خواهد ببرد؛ این دیگر معجزه است و راه فکری ندارد،از طریق مدرسه و حوزه و دانشگاه نیست که کسی درس بخواند معجزه بیاورد، فقط به قداست روح آن پیغمبر وابسته است؛ او اگر خواست این چنین برود که می رود و اگر نخواست، نخواست!این آیت اگر از سنخِ علم بود و راه فکری داشت، آدم می توانست مثل آن را بیاورد؛امّاراه فکری تمام معجزات بسته است؛ خواه معجزه آدم، خواه معجزه خاتم! آن جریانی که صالح(سلام الله علیه) آورد یا معجزاتی که انبیای دیگر آوردند، هرگز راهی نیست که انسان با درس خواندن بفهمد که چگونه از دلِ این سنگِ«صمّاء» شتریهمراه با بچه دربیاورد، این راه علمی ندارد. فقط روح اگر قداست پیدا کرد و ولیّ خدا بود، با اراده انجام می شود، نه با تصوّر و تصدیق و قیاس و استدلال! چون راه فکری ندارد، راه علمیهم ندارد و چون راه علمی ندارد، راه حوزه و دانشگاه بسته است که انسان درس بخواند معجزه بیاورد.بنابراین آیاتی که در عالَم هست چند قسم است: بعضی آیات فلسفیو کلامی هستند که راه فکری دارند؛ لذا ساخت صنعتِ مُشابه آن آسان است؛ ساخت هواپیما که مشابه پرنده های فضاست، آسان است؛ ساخت کشتی های برقی و موتوری که شبیه کشتی های بادی است، ممکن است، اینها راه های فکری دارد؛ امّا کودکی را انسان در دریا بیاندازد تا در امّان خدا و به اراده او حرکت کند، این راه فکری ندارد. پس آن آیه ای که ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ اینها امر غایب است، فرمود تو بینداز در دریا، به دریا هم امر کردیم که این را ببرد جای امن ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ این امر غایب است؛ یعنی دریا مأمور است که این را ببرد جای امن، این راه فکری ندارد!بنابراین گاهی آیات به عنوان معجزه است نظیر آنچه ﴿فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً﴾، (2) حالا آدم درس بخواند که چگونه با عصا بتواند این دریای روان را جاده خاکی درست کند! این راه فکری و علمی ندارد؛ یعنی راه مفهومی و تصور و تصدیق ندارد، این فقط به قداست روح وابسته است. پس آن کاری که برای کلیم خدا در دوران کودکی کردند، آیه است و راه فکری ندارد؛ آن کاری که کلیم خدا در دوران نبوّتش کرد، آیه است و راه فکری ندارد؛ اینها جزء آیات معجزه ای هستند. امّا این آیاتی که محل بحث است _ در سوره مبارکه «شوری» و مانند آن _ اینها یک آیات تکوینی هستند که راه فلسفی و کلامی دارند و انسان می تواند راز و رمز آن را بفهمد و مثل آن را بسازد که اگر این آیات نبود، هرگز انسان نمی توانست بسازد! نمی دانست که تناسب وزن و حجم باید محفوظ باشد؛ آن کشتی با آن حجم زیاد، وزنِ معادل و مناسب خود را باید داشته باشد تا روی آب بماند و غرق نشود، امّا یک تکّه سنگ که وزنش هرگز قابل قیاس با آن کشتی های بزرگ نیست، این در آب فرو می رود؛ این وزن و حجمش تناسب خودش را دارد، فرو می رود و آن دیگری وزن و حجمش تناسب خودش را دارد،فرو نمی رود.بنابراین آیات از این نظر چند قسم هستند؛ در سوره مبارکه «جاثیه» از جریان کشتی به عنوان «آیه» یاد می کند، چه اینکه در بسیاری از بخش ها نظیر سوره «قصص» و اینها از جریان حضرت موسای کلیم خواه در﴿فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً﴾ و خواه در ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَ عَدُوٌّ لَهُ﴾ به عنوان «آیه» یاد می کند.

ص: 125


1- طه/سوره20، آیه39.
2- طه/سوره20، آیه77.

اوصاف اعتقادی و اخلاقی مردانِ الهی در بهره مندی از برکات آیت های او

در این جا فرمود که این جواری آیات الهی هستند و برکاتی را برای گروه فراوانی به همراه دارند که خصوصیت این گروه را ذکر می کند؛ این گروه هم در مسائل اعتقادی مؤمن هستند، هم در مسائل عملی و اخلاق متخلّق می باشند و حُسن فعلی دارند.

توکل و توسل یکی از اوصاف مردان الهی

مسئله توکّل را هرگز اینها در برابر توسّل قرار نمی دهند، نمی گویند این محدوده، محدودهٴ ماست و بقیه را توکّل می کنیم که بشود شرکیا این محدوده، محدودهٴ توسّل است و بقیه را توکّل می کنیم که بشود شرک، توکّل قیّم بر همهٴ امور است؛ یعنی من حتی در این ایمانی که می آورم، در حرفی که می زنم و در اینکه می گویم:﴿تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ﴾ (1) متوکّل هستم، برای اینکه باید به جایی تکیه کنم. انسانی که ﴿أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ﴾ (2) است،چگونه می تواند توسّل کند؟ بحث فقیر را قبلاً ملاحظه فرمودید، این «فعیل» به معنی مفعول است، فقیر نه یعنی گدا، فقیر نه یعنی نَدار، فقیر یعنی ویلچری! کسی که ستون فقرات او شکسته است، آن که گداست و ندارد را می گویند فاقد مال است. اگر قرآن کریم از ملّتی که جیبو کیف او خالی است تعبیر به فقیر می کند، برای اینکه ملتی که کیف و جیب او خالی است مقاوم نیست، ویلچری است! فرمود فقر این است! در روایات هم ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «مَا ضُرِبَ الْعِبَادُ بِسَوْطٍ أَوَجَعَ مِنَ الْفَقْرِ»؛ (3) _ «سوط» با «سین» و «طاء مألّف»یعنی تازیانه _ هیچ تازیانه ای دردناک تر از فقر نیست که ملّتی را ذات اقدس الهی مبتلا نکند!بنابراین فرمود شما فقرا هستید، بشر فقیری که ویلچری است و در جمیع امور ستون فقرات او شکسته است، او چگونه می تواند توسّل کند و چگونه می تواند بگوید «آمنتُ»؟ او در همین «آمنتُ» گفتن و همین توسّل کردن هم معتمدِ بر خداست، پس او در جمیع امور متوکّل است، نه اینکه مرزی است و بگوید این بخش برای خود من و بقیه را توکّل می کنم، این می شود شرک!یا بگوید این بخش برای توسّل و بقیه بشود توکّل، این می شود شرک! انسان حتی در توسل و حتی در قیام و قعود خود، متوکّل «علی الله» است. این جمله نورانی که در نماز می گوییم:«بِحَوْلِ اللَّهِ [تَعَالَی] وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد» (4) همین است؛یعنی تمام برخاستن و نشستن ما به قدرت الهی است. وقتی از امّام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا در نماز می شود به دیگری بد گفت؟ فرمود بله، عرض کرد چطور؟ فرمود: شما این «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد»که می گویید، هم دارید اشاعره و هم دارید معتزله را نفی می کنید؛ معتزله که قائل به تفویض است می گوید: «لا حول و لاقوه لله»، چون از نظر آنها _ معاذ الله _ تمام کارها برای عبد است و اشاعره که گرفتار جبر است می گوید: «لا حول و لا قوه الا لله»،چونتمام کارها برای خداست _ معاذ الله _ جبر است؛ امّاامّامیه که قائل «بین الامرین» است می گوید: «لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ إِلا بِاللهِ»؛ (5) یعنی انسان حَول و قُوّه دارد، منتها به برکت الهی! حالا چون این چنین است، هم حرف اشاعره نفی می شود که می گویند: «لا حول و لا قوه الا لله» و هم حرف معتزله نفی می شود که می گویند: «لا حول و لا قوه لله»، حرف اهل بیت ثابت می شود که «لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ إِلا بِاللهِ».در این قیام و قعود _ نه تنها قیام و قعود نماز _ این یک اصل کلامی برای جمیع شئون ماست که در نماز یادمان دادند؛ نه اینکه در این رکعات که قیام و قعود داریم، این «بِحَوْلِ اللَّه» است، جمیع کارهای ما! حرف ما، سکوت ما، قیام ما، خوابیدن و بیدار شدن ما «بِالله» است؛ اگر این چنین شد، این «توسّلتُ» هم بعد از «توکّلتُ» است، آن وقت این آیه ﴿إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ (6) معنای خودش را پیدا می کند،چون همه اینها مِلک اوست. اگر ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ﴾ انسان در برابر خدا «بالقول المطلق» ویلچری است، هر کاری که بکند باید تکیه گاه داشته باشد؛ لذا با «علیٰ» هم استعمال می شود که ﴿تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ﴾، ﴿عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ﴾؛ (7) تمام کارهای ما به اعتماد به ذات اقدس الهی است که بر این ستون تکیه می کنیم. این گروه چندین فضایل دیگر هم دارند، ﴿وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ﴾که در بحث قبل گذشت؛ یعنی گناهان کبیره را ترک می کنند. انسان مبتلا به لغزش می شود، اگر از گناهان بزرگ _ إن شاء الله _ صرف نظر کرد، در آن لغزش های جزئی امید مغفرت هست.

ص: 126


1- هود/سوره11، آیه56.
2- فاطر/سوره35، آیه15.
3- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص301.
4- الکافی، الشیخ الکلینی، ج3، ص338، ط اسلامی.
5- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج11، ص205.
6- انعام/سوره6، آیه162.
7- انفال/سوره8، آیه2.

مالکیت بر نفس هنگام غضب از اوصاف دیگر مردان الهی

﴿وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ﴾ که این برای درون مرزی است،امّادر مورد برون مرزی جدا بود؛ فرمود نسبت به یکدیگر که مشکلی پیدا کردید و عصبانی شدید، چه در کار منزل _امور خانوادگی _ چه در جامعه _ در مسائل سیاسی اجتماعی _ هنگام غضب می بخشند؛ این قرآن کریم که فرمود هنگام غضب می بخشند، نه اینکه وقتی عصبانی شدند هر چه دلشان خواست بگویند، بعدها کم کم به این فکر باشند که از طرف صَرف نظر کنند، نه! حین غضب آن قدر قدرت داشته باشند که بر غضب مسلّط باشند!مگرنمی گویند اگر سگی به شما حمله کرده است، شما که بنشینی کاری با شما ندارد؟!مثلاً اگر کسی رفت در رمه سرا _ در این دام داری ها _ وقتی سگِآن دام دار حمله کرد،اگر انسانبنشیند کاری با او ندارد، برای اینکه می فهمد او قصدی ندارد؛ گفتند اگر عصبانی شدید بنشینید، این نشستن یعنی این سگ نفس دیگر کاری با شما ندارد یا اگر نشسته اید دراز بکشید تا از دست او محفوظ باشید. (1) یک وقت انسان بعد از عصبانی شدن کم کم به این فکر می افتد و می بخشد، این هنر نیست! هنر آن است که در هنگام غضب خودش را کنترل کند. می ببینید که قرآن کریم گاهی می گوید این کاری که کردند بعداً جبران می کنند،این هست؛ ولیبرای افراد عادی است، امّا مردان الهی کسانی هستند که در حین غضب می توانند کنترل کنند! این تعبیر که ﴿وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ﴾ (2) همین است. صابرین ﴿حِینَ الْبَأْسِ﴾برای مجاهدانیاست که در خطّ مقدّم جبهه می باشند، این هم﴿حِینَ الْبَأْسِ﴾ است، در آن وقت دارند تحمّل می کنند.یک وقت است که حادثهٴ سخت گذشت، آثار و ترک و رنج های آن هست، این ممکن است که صبر کند؛ امّادر ﴿حِینَ الْبَأْسِ﴾ صبر کردن است و صحنه را ترک نمی کند، ﴿وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ﴾؛یعنی در خطّ مقدّم که هست صابر است. این جا هم همین طور است، مغفرت دارد ﴿إِذَا مَا غَضِبُوا﴾؛یعنی «حین الغضب». آن «حین الغضب» خیلی مهم است! در سوره مبارکه «نور» وقتی اوصاف اولیای الهی را بازگو می کند، می فرماید: ﴿رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَ لاَ بَیْعٌ﴾، (3) اینکه تکرار نیست! ما یک تجارت داریم و یک بیع، تجارت آن حرفه است؛ آن آقا که مغازه باز کرده و پیشهٴ خرید و فروش را انتخاب کرده تاجر است؛ امّا وقتی مشتری آمد درِ مغازه او، او دارد پارچه متر می کند و می فروشد، این بیع است. فرمود نه آن پیشه و شغل مانع یاد خداست، نه این زمانی که دارد سود می برد،﴿رِجَالٌ﴾ که ﴿لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ﴾؛نه این پیشه و حرفه ای که در مغازه دارد مانع یاد خداست، نه این خرید و فروشی که الآن مشتری آمده و او دارد سود می برد؛ بیع هم این طور است، در جریانات دیگر هم همین طور است. در جریان معاد فرمود حادثه به قدری دشوار است که نه تنها مادر از کودک شیری خود غفلت می کند، بلکه آن وقتی که آن کودک در دامن اوست و پستان مادر در دهن اوست که عالی ترین مرحله عاطفه است، از آن هم غفلت می کند!﴿یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَهٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا﴾؛ (4) هر بارداری بارش را از فشار آن درد و حادثه دردناک به زمین می گذارد و هر زنِ مُرْضِعه ای هم از کودک شیری خود صرف نظر می کند. زن را که نمی گویند ﴿مُرْضِعَهٍ﴾!این «تاء»،«لِلفَرق»؛یعنی برای فرق بین زن و مرد است، زن و مرد هر دو می توانند «کاتب» باشند؛ لذا یکی را می گویند «کاتب» ودیگری را می گویند «کاتبه»، امّا دیگر «طالقه» که نمی گویند،«حائضه» که نمی گویند، اصلاً «تاء» برای فرق است، آن وصفی که مخصوص زن است که دیگر «تاء» نمی خواهد! می گویند زن «حائض» است یا «طالق» است.﴿مُرْضِعَهٍ﴾ هم این چنین است،﴿مُرْضِعَهٍ﴾ دیگر «تاء» نمی خواهد، باید بگویند «مرضع»، برای اینکه مرد که شیر نمی دهد؛ ولی زن در عین حال که بدون «تاء» «مرضع» است، آن لحظه ای که کودک در آغوش اوست و این پستان را در کام او می گذارد، در این لحظه به این زن می گویند ﴿مُرْضِعَهٍ﴾، فرمود این لحظه که حسّاس ترین لحظات عاطفی مادر نسبت به فرزند است، وقتی جریان قیامت پیدا می شود دیگر از این کودک غفلت می کند.بنابراین ﴿إِذَا مَا غَضِبُوا﴾،یعنی «حین الغضب»؛هنر این است که انسان حین غضب زبان خودش را کنترل کند، نه اینکه حین غضب هر چه دلش خواست بگوید، بعدها که حادثه آرام شد صرف نظر کند. ﴿وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ﴾؛یعنی «حین الغضب»، وگرنه در حین غضب هر چه دلش خواست بگوید وبعدها عفو کند این کار مردان الهی نیست.

ص: 127


1- میزان الحکمه، محمدمحمدی ری شهری، ج8، ص444.
2- بقره/سوره2، آیه177.
3- نور/سوره24، آیه37.
4- حج/سوره22، آیه2.

مردان الهی، اجابت کنندگان دعوت پروردگار و رسول او

﴿وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ﴾،در سوره مبارکه «انفال» و مانند آن فرمود:﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ﴾، (1) ﴿اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم﴾ (2) که اینها هم «أجبنا» و «أطعنا» گفتند. ﴿وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ﴾ و در اثر اینکه نماز عمود دین است، اینها ﴿وَأَقَامُوا الصَّلاَهَ﴾دارند. چندین بار در این آیات گذشت که هرگز ما نداریم نماز بخوانید، برای اینکه دینی که نماز را عمود می داند و می گوید:«الصَّلَاهُ عَمُودُ الدِّینِ»، اگر چنین دینی بگوید نماز بخوانید، معلوم می شود حکیمانه حرف نزده است، چون ستون را نمی خوانند، ستون را به پا می دارند.در قرآن همه جا سخن از ﴿أَقِیمُوا الْصَّلاَهَ﴾ (3) ﴿یُقِیمُوا الصَّلاهَ﴾ (4) ﴿یُقِیمُونَ الصَّلاهَ﴾ (5) و مانند آن است، آن جا هم که دارد ﴿یُصَلِّی﴾ (6) و ﴿مُصَلًّی﴾، (7) آن هم یعنی﴿یُقِیمُونَ الصَّلاهَ﴾؛ اگر لفظ بود، مسئله «تلاوت» و «قرائت» و «إقرأ» و امثال آنها جا داشت،امّا وقتی شما گفتید نماز ستون دین است، باید مواظب حرف خودتان باشید و دیگر نگویید نماز بخوان! باید همه جا بگویید: ﴿أَقِیمُوا﴾!برای اینکه اوّل گفتید نماز ستون است، «الصلاه ما هی»؟ شما «صلات» را به ستون دین تعریف کردید، پس سایر احکام و حِکم تان هم باید مطابق با ستون بودنِ دین تان باشد؛ لذا اینجا تعبیر به ﴿أَقَامُوا الصَّلاَهَ﴾دارد.

مشورت در امور مردم از اوصاف مردان الهی

در سوره مبارکه «آل عمران» به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ﴾، (8) این «الف» و «لام» چه امری است؟ «الف و لام» مطلق است؟یعنی «فی أیّ امرٍ» یا عوض از «مضاف الیه» است؟ آیا «امرُالله» را با اینها مشورت بکن؟ احکام فقهی را با اینها مشورت بکنیا احکام فقهی_﴿لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ﴾؛ (9) تا وحی نیاید تو چیزینگو، ﴿مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحَی﴾ (10) _ «امر الله» و «حکم الله» فقط از ناحیه خداست؟! پس این «الف و لام»، «الف و لام» جنس نیست، این «الف و لام» عوض از «مضاف الیه» است، ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ﴾ «أیّ فی أمرهم» یعنی «امرُ الناس» و «امرُ الناس» هم همین مسائل عادی است. به قرینه آیه سوره مبارکه «شوریٰ»،یعنی آیه 38 فرمود:﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾،نه «امرُ الله». در احکام فقهی، در مسائل فقهی، در آیات الهی، در مسئله بهشت و جهنّم و گذشته و آینده که به قضا و قدر برمی گردد، اینها «امرُ الله» است، «امرُ الله» که با مشورت بشر حلّ نمی شود. ﴿أَمْرُهُمْ﴾ چگونه؟ ما اقتصاد کشور را چگونه حل کنیم؟ بر پایهٴ کشاورزی حل کنیم،براساس صنعت حل بکنیم یا تقسیم کار کنیم؟ چگونه مردم را آرام کنیم؟ چگونه شغل ایجاد بکنیم؟ اینها «امرُ النّاس» است، در «امرُ الناس» با مردم مشورت بکن، ولی تصمیم نهایی به عهده توست:﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ﴾، نه اینکه «إذا عَزَمُوا» تصمیم نهایی با پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است.پرسش: ...؟ پاسخ: مطلق است، «امرُ الناس» هم به امر اقتصاد است هم امر ازدواج است هم امر مدیریت است و... .پرسش: ...در امور مردم که دخالت نمی کردند؟ پاسخ: امور شخصی دخالت نمی کرد،امّا امور دولتی که دخالت می کرد! این کشور را چگونه اداره بکنیم ما؟ این اختصاصی به زید و عمرو ندارد، این با مشورت کارشناسان جامعه باید حل شود.پرسش: ...؟ پاسخ: موضوعات می شود؛ موضوعات که «امرُ الناس» است مشورتی است، امّا «امرُ الله» که حکم است، این حکم را ما چگونه بفهمیم؟ حکم خدا در این زمینه چیست؟ حکم این موضوع چیست؟ اینها را ذات اقدس الهی باید بیان کند، موضوعات را که کاملاً کار مردم است باید مشورت شود.پس آن «الف و لام»ی که در سوره مبارکه «آل عمران» آمده است، «الف و لام» جنس نیست، بلکه عوض از «مضاف الیه» می تواند باشد﴿وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ﴾؛یعنی «فی امر النّاس»، وگرنه خود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در احکام الهی تا دستور نمی آمد حرف و سخنی نداشت.پرسش: قانون گذاری چگونه است؟ پاسخ: قانون گذاری تطبیق کلیات شرعی بر موضوعات است، قانون شناسی است. اگر شما آن وقتی که تازه انقلاب به ثمر رسید، آن مناظره ایکه شورای عالی قضایی با سران توده ای داشت _ خدا مرحوم شهید بهشتی را غریق رحمت کند و حضرت آیت الله موسوی اردبیلی را حفظ کند!_ اگر یادتان باشد در آن صحنه مناظره ای که با کمونیست ها داشتند، آنها می گفتند که شما این شورای نگهبان را برای چه می خواهید؟ یا قانون را برای چه می خواهید؟ شما که قانون نوشته دارید؟ لایحه قصاص آن وقت مطرح بود، در آن مناظره به این توده ای ها گفته می شد که ما قانون گذاری نداریم، بلکه قانون شناسی داریم، قانون را ذات اقدس الهی معین کرده است؛ در مجلس، شورای عالی قضاییو در شورای نگهبان اگر سخنی هست همه برای قانون شناسی است! چه اینکه کار حوزه ها هم همین است، نه قانون گذاری!امّا در موضوعات که چگونه ترافیک را حلّ کنیم؟ خیابان ها چگونه باشد؟ کدام یکطرفه باشد؟ جریان زوج و فرد و مانند آن، اینها موضوعات است و اینها می شود «امرُ الناس» که در «امرُ الناس» ﴿شُورَی بَیْنَهُمْ﴾.

ص: 128


1- انفال/سوره8، آیه24.
2- شوری/سوره42، آیه47.
3- بقره/سوره2، آیه43.
4- ابراهیم/سوره14، آیه31.
5- بقره/سوره2، آیه3.
6- آل عمران/سوره3، آیه39.
7- بقره/سوره2، آیه125.
8- آل عمران/سوره3، آیه159.
9- قیامه/سوره75، آیه16.
10- نجم/سوره53، آیه3 و 4.

5.انفاق یکی دیگر از اوصاف مردان الهی

﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾،این ﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾ هم نه افراط باید باشد و نه تفریط. در سورهٴ مبارکه «فرقان» خصوصیت های اخلاقی مردان الهی را فراوان ذکر کرده است؛ آیه 67 سوره مبارکه «فرقان» این است: ﴿وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَامّا﴾؛ نه تُند، نه کُند؛ نه اسراف، نه تقتیر و تبذیر، انفاق شما بین اسراف و تبذیر و امثال آن است. این جا هم﴿مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ﴾ است تا انسان بداند که مال خودش نیست. اصل مالکیت را ذات اقدس الهی امضا کرده است،به بیان ﴿أَمْوَالُهُمْ﴾، (1) ﴿أَمْوَالُکُمْ﴾ (2) و ﴿مَالُهُ﴾ (3) اینها را امضا کرده است، امّا وقتی ما جامعه، افراد و بشر را نسبت به یکدیگر می سنجیم، اصل مالکیت را برخلاف اصول بُلشویکی امضا کرده است کهانسان مالک است؛ امّا وقتی که نسبت به ذات اقدس الهی می سنجیم، نباید بگوییم ما مالک هستیم، ببینیم او چه دستوری می دهد؛ اگر _ خدای ناکرده _ خود را در برابر «الله» مالک دانستیم، این همان خطر اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است، مشکل قارون هم همین بود، گفت:﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾، (4) امّایک موحّد هرگز قارونی فکر نمی کند و حرف نمی زند، نمی گوید من خودم زحمت کشیدم و پیدا کردم، تمام این نعمت های علمی و غیر علمی و عملی همه اینها به عنایت الهی است، پس ما می شویم «أمینُ الله»! در آیاتی که سوره مبارکه «نمل» و امثال «نمل» است، فرمود: حواستان جمع باشد، نه تنها آنچه در خارج از شماست شما امین هستید، آنچه که در درون شما هم هست شما امین هستید﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ﴾، (5) این «أم»، «أم» منقطعه است،با «میم» «مَن» که متصل شد می شود ﴿أَمَّن﴾،این «أم» منقطعه به معنای «بل» هست؛ مثل ﴿أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ﴾؛ (6) «أم» یعنی «بل»؛«بل»آن کسی که می تواند مشکل مضطر را حل کند خداست. خیلی از مضطرها هستند که دیگران اصلاً از آنها خبر ندارند؛ این زیردریایی که در دریا غرق شود، اصلاً کسی خبر ندارد تا به داد آنها برسد، امّا ﴿وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الأرْضِ إِلهٌ﴾، (7) آن کسی که هیچ جا جای خالی او نیست، او خداست! کسی که هیچ مشکلی نمی تواند او را از پای دربیاورد، او خداست!﴿أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ﴾، او خداست!﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ﴾،او خداست! مالک چشم و گوش اوست! اگر کسی نباشد که در حال احتضار وقتی که بدن گرم است،چشم آدم را ببندد وانسان با همان باز بمیرد، منظره هولناک و بدی دارد. به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند، چرا شما این قدر در ذکر بی تاب هستید؟ فرمود چون من این هستم که نمی دانم آیا این چشم را می بندم و می میرم یا نه! بنابراین در برابر ذات اقدس الهی کسی واقعاً مالک نیست، پس اصل مالکیت را برخلاف حرف ها و مبادی «بین الغیّ» بُلشویکی امضا کرده است ﴿أَمْوَالُکُمْ﴾ گفت، ﴿أَمْوَالُهُمْ﴾ گفت، «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَهِ نَفْسٍ مِنْهُ» (8) فرمود و مانند آن، در صورتی که انسان روابط اجتماعی را معلوم می کند که کسی نسبت به کسی می گوید این برای من است؛ امّا در برابر ذات الهی بگوید این مال برای من است، این درست نیست. وقتی که چشم و گوش ما برای او باشد، دیگر مال ما هم یقیناً برای اوست.

ص: 129


1- بقره/سوره2، آیه261.
2- بقره/سوره2، آیه188.
3- بقره/سوره2، آیه264.
4- قصص/سوره28، آیه78.
5- یونس/سوره10، آیه31.
6- نمل/سوره27، آیه62.
7- زخرف/سوره43، آیه84.
8- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 14، ص572، ابواب المزاروما یناسبه، باب90، ط آل البیت.

انتقام از ظالمین از خصوصیات اولیای الهی

فرمود:از این ﴿وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾ _ بنا شد که آن بیان نورانی سیدالشهداء(سلام الله علیه) معنا شود _ ببینید در آن بیان بلند وجود مبارک سیدالشهداء فرمود من از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِرا کذا و کذا و کذا» آرام بنشیند «حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛ (1) فرمود شما الآن می دانید که حکومت اموی چه کاری می کند، این بیان رسمی پیغمبر است که من شنیدم، فرمود اگر ملتی بنشیند و بشنود که یک هیأت حاکمه ای دارد ستم می کند و آرام باشد، این حاکم و محکوم «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، چرا؟ «حَقِیقاًعَلَی اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ»؛آن مستضعف ستم پذیر، در حکم مستکبر است که «کِلَاهُمَا فِی النَّار»، سرّش این است که در جهنّم مستضعفین می گویند: خدایا! ﴿رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ ٭ رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَیِنِ مِنَالْعَذَابِ﴾؛ (2) عذاب آنها را دو برابر کن! خدا هم در پاسخ می فرماید:﴿لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ﴾؛ (3) شما هم مستکبرید، آنها هم مستکبرند؛ آنها دو گناه کردند، شما هم دو گناه کردید. آنها دو گناه کردند: خودشان بیراهه رفتند و شما را هم تشویق و ترغیب کردند به بیراهه. شما هم دو گناه کردید: یکی اینکه بیراهه رفتید و دیگر اینکه درِ خانه ما را بستید! اگر شما به آن جا نرفته بودید و ما را یاری می کردید،ما اولیای شما می شدیم! فرمود: ﴿لِکُلٍّ ضِعْفٌ﴾، این استدلال خدا برای جهنّمیو در جهنّم است! فرمود: ﴿لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِن لاَ تَعْلَمُونَ﴾؛ شما هم مستکبر هستید و دو گناه کردید! آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که به آن مرد شامی گفت اگر شماها نرفته بودید که درِ خانه ما بسته نمی شد، شما اموی و مروانی را تقویت کردید. (4) این جا فرمود مردان الهی کسانی هستند که اهل «إنتصار» هستند،«إنتصار» یعنی انتقام، نه یعنی نصرت خواهی از دیگری! فرمود خدا می تواند «إنتصار» کند،«إنتَصَرَ» یعنی «إنتَقَمَ». در سوره مبارکه که به نام پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هست، در آن جا فرمود خدای سبحان اگر می خواست از آنها «إنتصار» می گرفت؛ یعنی انتقام می گرفت. در سوره مبارکه ای که به نام حضرت است در آیه چهارم فرمود: ﴿وَ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ﴾؛اگر خدا می خواست از ظالمین انتقام می گرفت؛ ولی می خواست شما را بیازماید و ببیند شما ملت زیر سلطه و ستم پذیری هستید یا نه؟ ﴿وَ لکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ﴾، ولی ﴿وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾، (5) پس «إنتَصَرَ» یعنی «إنتَقَمَ»؛ یعنی زیر بار ظلم نرفت، همان بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»، (6) چقدر این بیان نورانی است! فرمود سنگ پذیر نباشید، اگر سنگی آمد فوراً از آن جایی که آمد برگردانید، مثل دفاع هشت ساله، به کسی سنگ نزنید، ولی سنگ آمده را برگردانید:«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاء»،اینکه ما آن کلمات را می بوسیم برای همین است. فرمود ذلت پذیر نباشید، زیر بار ظلم نروید «لَا یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیل»، (7) این جا هم همین است! مردان الهی کسانی هستند که اهل انتقام می باشند، نه حمله کنند! ولی اجازه حمله هم نمی دهند. امیدواریم این نظام تا ظهور صاحب اصلی آن محفوظ بماند

ص: 130


1- بحارالانوار-ط وسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج44، ص382.
2- احزاب/سوره33، آیه67 و 68.
3- اعراف/سوره7، آیه38.
4- الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص106، ط اسلامی.
5- محمد/سوره47، آیه4.
6- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص221.
7- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج2، ص111.

تفسیر آیات 38 تا 44 سوره شوری 94/08/19

موضوع: تفسیر آیات 38 تا 44 سوره شوری

ص: 131

﴿وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَهَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (38)وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ (39)وَجَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ (٤0)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ (٤1)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (٤2)وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (٤3)وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)﴾

در اثنای بحث سخن از معجزه و امثال آن به میان آمده است؛ معجزه _ همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید_ به قداست روحِ آن ولیّ الهی برمی گردد، یک راه علمی و فکری و حصولی ندارد که کسی درس بخواند و معجزه بیاورد یا بفهمد از راه مفهوم که معجزه چیست. معجزه برای اثبات حقِ نبوّت، رسالت، ولایت، خلافت، امامت و این گونه از منصب های الهی است و تلازمی هم بین معجزه و آن سِمَت ادّعایی وجود دارد؛ یعنی اگر کسی مدّعی نبوّت بود و معجزه آورد، برهان اقامه شده است بر تلازم بین معجزه و بین صِدق دعوای او _ که در جای خود روشن شد_ و این تلازم باید ثابت شود. غیر از کسی که از طرف خدا سِمَتی دارد، اگر کار خارق العاده انجام دهد، این کرامت نامیده می شود،معجزه نیست؛ معجزه در آن جایی است که کسی سِمتی از سِمت های الهی مثل نبوّت، رسالت، خلافت، ولایت و امامتکه از پُست های کلیدیاست دارد و ادّعا می کند که من از طرف خدا منصوب هستم، باید چنین چیزیرا بیاورد و برای غیر اینها از افراد بزرگوار که از اولیای الهی هستند، آنچه به عنوان خارِق عادت انجام می دهند، اینها کرامت است.

ص: 132

امّا درباره اینکه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِه ِوَسَلَّم) گاهی در جریان حَفر خندق پیشنهاد سلمان(رضوان الله علیه) را قبول کرد، معنایش این نیست که در امر دینی،یعنی در حکم خدا، با غیر خدا،یعنی با مردم مشورت کرد. اصل جهاد حکم خداست، امّا حالا ما بیرون شهر بجنگیم، درون شهر بجنگیم، خندق حفر کنیم، کجا خندق حفر کنیم وچگونه خندق حفر کنیم، اینها جزء «امرُ الناس» است و جزء «امرُ الله» نیست؛ لذا می شود که پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِه ِوَسَلَّم) دربارهیکی از اینها مشورت بکند.

مطلب دیگر آن است که این ذوات قدسی گرچه به اسرار عالَم آشنا هستند _ در بحث های قبلی هم گذشت _ ولی اینها مأمور نیستند که به علم غیب خود در احکام شرعی عمل کنند، این را براساس اصول باید بحث کرد!یکی از نواقص اصول این است که در باب «قطع» و در باب «علم» که بحث می کنند قطع حجّت است یا علم حجّت است، باید حرف مرحوم کاشف الغطاء را که از کشف الغطاء در سال گذشته خواندیم بیان شود که علم غیبسند فقهی کسی نیست، (1) انسان مأمور است که با همین أمارات و ادلّه عمل کند. گاهی برای اثبات معجزه یا واقعیت به علم غیب عمل می کند،امّا علم غیب و قطع به غیبسند حکم فقهی نیست؛ لذا وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّم) صریحاً اعلام کرد که من محکمهٴ قضا دارم و خودمقاضی هستم،امّا با حصر بیان کرد: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان»؛ (2) من فقط در محکمهٴ قضا با شاهد و قَسَم حکم می کنم، بعد هم اعلام کرد در همین قضیه «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان» حکم کرد و بیان فرمود که اگر کسی شاهد دروغ یا قَسَم دروغ در محکمهٴ من ارائه کرده است و من به سود او حکم کردم و او مال را از دست من گرفته است، «فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَهً مِنَ النَّار»؛یک شعله آتش دارد می برد! مبادا بگوید که من در محکمهٴ قضا از دست خود پیغمبر گرفتم! آن علم غیبِ ما در قیامت ظهور می کند، ما هم برابر ﴿قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ﴾، (3) عمل می کنیم، یعنی هر کاری که می کنید در مَشهد و محضر ما هست! در دو آیهٴ سوره مبارکه «توبه» فرمود هر کاری که می کنید خدا می بیند و پیغمبر هم می بیند! این «سین» تأکید است، نه «سین» تسویف! این «سین»، در کنار «سوف» نیست که اگر کاریرا انجام دهید بعدها خدا می بیند، ﴿قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ﴾؛یعنی «تحقیقاً»و الآن!﴿فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُوَالْمُؤْمِنُونَ﴾،﴿وَالْمُؤْمِنُون﴾ را که در آیه دارد، در روایت است که اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند منظور ما هستیم. (4) پس ما هر کاری که می کنیم در برابر ذات اقدس الهی است که خدا می بیند و پیغمبر هم می بیند، نه می فهمد! ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَام)،وجود مبارک حضرتحجت(عج) می بیند، نه تنها با علم غیب تصور کلّی داشته باشد!پرسش: ...؟ پاسخ: بله، بعد خدای سبحان فرمود: ﴿تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ﴾؛ (5) یعنی آن کسی که ذاتاً عالِم غیب است خداست؛امّا می فرماید: ﴿تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ﴾؛ اخبار غیبی را ما به شما می رسانیم؛ لذا در بخش های دیگر ذات اقدس الهی اوّل «تثلیث» است، بعد «تثنیه» است و بعد توحید؛ اوّل نام خدا و پیغمبر و ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَام) است، بعد نام خدا و پیغمبر مطرح است و بعد نام خدا، تا معلوم شود که «ما بالعرض» به «ما بالذّات» منتهی می شود. می فرماید: ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ﴾_ این «تثلیث» است _﴿فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ﴾، (6) دیگر سخن از ﴿أُولِی الأمْرِ﴾ نیست، برای اینکه اگر شما در مورد خود ﴿أُولِی الأمْرِ﴾اختلاف کردید به چه کسی مراجعه می کنید؟ به «الله» و «رسول»، اگر در مورد رسول خدا هم مشکل داشتید چه کار می کنید؟﴿إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الآخِرِ﴾ که دیگر سخن از پیغمبر نیست، این «بالعرض» را به «بالذّات» منتهی کردن و «بالتبع» را به «بالاصل» منتهی کردن کار قرآن است؛ اوّل نام سه نفر را می برد، بعد نام دو نفر را می برد و بعد نام «الله» را، تا معلوم شود که آنها هر چه داشتند از ذات اقدس الهی است، خیلی از جاها اگر می فرماید که تو عالِم به غیب نیستی، خیلی از جاها هم می فرماید:﴿تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ﴾؛ ما اسرار غیب را داریم می دهیم! قبلاً هم این آیات را ملاحظه فرمودید،مثل اینکه کسی در همین قم و در اطراف حَرم می نشیند،این خیابان های شرق و غرب و شمال و جنوب حرم و این کوچه ها در دست اوست، وقتی به این مسافر یا رفیق خود می خواهد آدرس بدهد،تمام کوچه پس کوچه ها را بَلَد است. ذات اقدس الهی این کوچه و پس کوچه های جهان غیب را دارد به پیغمبر خبر می دهد، می گوید تو در زمان وجود مبارک موسی که به«طور»رفته بود نبودی:﴿وَ مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ﴾، (7) ولی قصه از این قبیل است!﴿مَا کُنتَبِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ﴾، (8) ولی قصه از این قبیل است!﴿مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ﴾، (9) ولی قصه از این قبیل است!﴿مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ﴾، (10) ولی قصه از این قبیل است! کلّ این کوچه پس کوچه های جهان غیب را دارد آدرس می دهد، در دست خداست! این مثل این است که کسی اطراف حرم را بَلَد است و دارد آدرس می دهد. آن اسرار کوه طور، آن جریان حضرت مریم و آن مناجات حضرت موسی را در کف دست او گذاشته، بعد می فرماید: البته ذاتاً نمی دانی، بله! ذاتاً نمی دانند، تنها کسی که می داند «الله» است.بنابراین در آیه ﴿أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ﴾ اوّل «تثلیث» است؛یعنی خدا را اطاعت کنید، پیغمبر را اطاعت کنید و ائمه را اطاعت کنید؛ بعد «تثنیه» است:﴿فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ﴾، اگر درباره امامت کسی اختلاف کردید، دیگر به خود امام مراجعه نمی کنید، بلکه به خدا و پیغمبر مراجعه می کنید:﴿فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ﴾و اگر درباره خود رسول هم مشکل داشتید:﴿إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ﴾، اوّل خدا و آخر هم خدا.

ص: 133


1- کشف الغطاء عن مبهمات الشریعه الغراء(ط _ الحدیثه)، کاشف الغطاء، ج 3، ص113 و 114.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج7، ص414، ط اسلامی.
3- توبه/سوره9، آیه105.
4- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص219، ط اسلامی.
5- هود/سوره11، آیه49.
6- نساء/سوره4، آیه59.
7- قصص/سوره28، آیه46.
8- قصص/سوره28، آیه44.
9- قصص/سوره28، آیه45.
10- آل عمران/سوره3، آیه44.

بنابراین علم غیب ذاتاً مثل تمام امور برای خداست، آنچه لازمهٴ تدبیر است را به وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت داده است، بعد به اینها هم فرمود که این اسرار غیب؛ نظیر فقه و اصول یکمرجع نیست که سند فقهی باشد، اینها امانت های الهیو اسرار است، شما برابر با ظواهر عمل بکن، اگر برابر با علم غیب عمل کنی که مردم مجبور می شوند آدم خوبی باشند؛ شما باید پرده پوشی کنی! آن جا که اسرار و پرده کنار می رود درباره قیامت است که من حساب آن را بررسی می کنم؛ امّا اگر همه بفهمند که تو برابر علم غیب عمل می کنی، در این صورت از ترس؛ چه در خانه، چه در غیب وچه در حضور آدم خوبیخواهند بود؛ لذا فرمود بگو:«إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان». اصول باید ثابت کند که «قطع»و«علم» حجّت است،امّا نه علم غیب! علم غیب سند فقهی نیست، بلکه خود ائمه(عَلَیْهِمُ السَّلَامُ) هر جا که مصلحت می دانند برابر آیات الهی و حکم خدا عمل می کنند، وگرنه ﴿قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ﴾؛ هر کاری که می کنید خدا می بیند، پیغمبر می بیند و اهل بیت، وجود مبارک حضرت می بیند.پرسش: همه ترساندن ها به غیب است؟پاسخ: به غیب است و می داند؛ زیرا بداند کمال استکه انسان را مؤدّب و باحیا می کند؛ آدم بداند که در حضور کیست مؤدّبمی شود، دیگر نفرمود که بگیر و ببند دارد! در همان سوره مبارکه «علق» که بخش اوّل آن جزء «عتایق سور» است، فرمود: ﴿أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی﴾؛ (1) انسان نمی داند که خدا می بیند؟!این آیه ما را به «حیا» دعوت کرده است. مسئله بگیر و ببند و بهشت و جهنّم بعدها پیدا شد، اوّل که نگفتند می گیریم و می زنیم! اوّل گفتند با حیا باشید:﴿أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی﴾، از این شیرین تر و شیواتر! آن گاه که اثر نکرد، فرمود سرانجام عذابی هست، بهشت و جهنّمی است، وگرنه اوّلین سوره ای که در این بخش های اوّلینازل شده ما را به «حیا» دعوت کرده است، این آیه هم ما را به «حیا»دعوت می کند، نگفتند که اینها بگیر و ببند دارند.

ص: 134


1- علق/سوره96، آیه14.

بنابراین علم غیب آنها سند فقهی برای ما نیست، خودشان هر وقتی ضرورت داشتند البته عمل می کنند، وگرنه «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان»؛امّا در امور عادی مشورت می کنند، نهاینکه برابر علم غیب عمل کنند. پس اگر در جریان حفر خندق، وجود مبارک حضرت پیشنهاد سلمان را قبول کرد، نه برای این است که _ معاذ الله _ «کأحد من النّاس» است و رأی او را می شود برگرداند! شاید همین صبر و آزمون و میدان دادنِ به اصحاب، دعوت به حرّیت و آزادی باشد! این هم یک مطلب.

مطلب دیگر درباره «جواری» است،«جواری» گاهیصفت و موصوف باهم ذکر می شود که می گوییم: «السُّفن الجَواری»؛ یعنی سفینه های جاری روی دریا، یا«الحیوان الطائر»؛ گاهی صفت ذکر می شود و موصوف ذکر نمی شود؛ مثل «الجواری» یا «الطائرات» و مانند آن؛ یعنی حیوانات «طائر»یا کشتی های«جاری». در این آیه محل بحث موصوف ذکر نشده، فرمود:﴿وَمِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِی الْبَحْرِ﴾؛ (1) یعنی «السُّفن الجاریه». فرمود اینها که سوار کشتی می شوند، مثل سوار بر هواپیمایا مثل سوار بر اتومبیل یا وسیله دیگر، سه حالت دارد: یا در اثر سوابق خوبی که داشتند یا عنایتی که خدا به اینها دارد مشمول لطف الهی هستند، این می شود:﴿إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَفَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ﴾؛یا «جاریه» هستند، بخش اوّل این است که با بادهای ملایم و موسمی این کشتی ها را می راند، این می شود «جواری» که نعمت است، باعث سیر کشتی است، به مقصد رسیدن اینها و سالماً پیاده شدن است. در بخش دوم؛یک وقت است برای آزمون، این بادها آرام می شوند و در دریا می مانند که فرمود:﴿إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ﴾،یعنی «یَسَرنَ» ﴿رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ﴾؛راکد هستند که روی آب می مانند و اگر بخواهد اینها را تنبیه کند، آن بادهای تُند و«عاصف» تُندباد از هر جهت می آید ﴿أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا﴾. (2) پس سرنشینان کشتی، سرنشینان هواپیما و سرنشینان ماشین سه حالت دارند: یا براساس مصالحی به سلامت به مقصد می رسند،یا براساس مصالحی توقف چند لحظه ای در بین راه دارند،یا براساس تنبیه گرفتار عذاب وآتش سوزی و سقوط هواپیما و فرورفتن کشتی می شوند، این سه حالت را ذات اقدس الهی در قرآن کریم بیان کرده است و جریان کشتی هم تمثیل است نه تعیین؛یعنی این طور نیست که هواپیما و اتومبیل را شامل نشود. فرمود: ﴿وَ مِنْ آیَاتِهِ الْجَوَارِ فِیالْبَحْرِ﴾،یک؛﴿إِن یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ عَلَی ظَهْرِهِ﴾،دو؛ ﴿أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمَا کَسَبُوا﴾، سه؛ این سه حالت هم در دریا هست، هم در صحرا هست و هم در فضا.پرسش: «جوار» در لغت به معنی قعر دریا هست، موج ها و منشئات مثل کوه هاست ؟ پاسخ: مُنشئات آن بله، امّا اینکه «جواری»﴿فِی الْبَحْرِ﴾ است ﴿کَالأعْلاَمِ﴾،این «أعلام»مثل «جَبَل» است، این مثل پرچمِ نصب شده است؛ مثل کوه است، این «أعلام»یعنی«جِبال»، نظیر آن ابرهای در فضاست که در سوره «نور» فرمود: ﴿وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ﴾؛ (3) از کوه های آسمان برای شما تگرگ و باران نازل می کند، منظور از این «سماء» جزء «سماوات» نیست، یعنی فضاو ﴿مِن جِبَالٍ فِیهَا﴾؛یعنی همین ابرهایی که شبیه کوه هستند، این جا هم این کشتی ها روی آب شبیه کوه می باشند؛ این سه حالت هم برای کشتی هست، هم برای هواپیما هست هم برای اتومبیل هست و هم برای وسایل دیگر.

ص: 135


1- شوری/سوره42، آیه32.
2- شوری/سوره42، آیه34.
3- نور/سوره24، آیه43.

عمده این است که فرمود آنچه نزد شماست _ چون آیات الهی که مسئله کلامی است را با مسئله اخلاقی هماهنگ کرده است، فرمود: ﴿وَ مَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَ زِینَتُهَا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَی﴾، برای کسانی که این کارها را دارند _ این کارها هم مسائل شخصی، هم مسائل اقتصادی و هم مسائل سیاسی است. درباره مسائل سیاسی فرمود: ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾؛ البته این ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَی﴾ بخشی از آن سیاسی است، بخشی از آن اقتصادی، بخشی از آن هم اجتماعی و بخشی از آن هم فرهنگی است؛ اگر کسی بخواهد کار فرهنگیکند، با همفکران خود مشورت می کند؛ کار اقتصادیکند، با همفکران خود و با متخصصان این رشته مشورت می کند و در قسمت مهم اگر بخواهد کار سیاسیکند ﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾.

در جریان﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾ که ملاحظه فرمودید، فرمود: ﴿أَمْرُهُمْ﴾، نه «امرُ الله». ما یک «امرُ الله» داریم و یک «امرُ الناس»، تقسیم این بر اساس نظام توحیدی روشن است؛ امّا دیگران که موحّدانه فکر نمی کنند، چیزی جز «امرُ الناس» ندارند.بیان مطلب این است ما که بشر هستیم درهر حالباید با قانون زندگی کنیم، این قانون به صورت یک سلسله موادّ جزیی مشخص روشنی باید در دست مردم باشد، این مواد قانونی است، این قدم اوّل؛ این موادّ قانونی را از یک مبانی علمی می گیرند، آن مبانی علمی در حوزه ها و دانشگاه ها تبیین می شود که به استناد آن مبانی این مواد را استخراج می کنند و به مردم می دهند و اجرا می شود؛ نظیر عدالت، پرهیز از ظلم، مواسات، مساوات، خدمت به جامعه، عاطفه و احسان کردنِ به دیگری، گذشت از دیگری، صبر کردن، بردبار بودن، کمک کردن، اینها یک سلسله مبانی اخلاقی و حقوقی است که از این مبانی، آن مواد استخراج می شود؛ این شیوهٴ قانون گذاری مردم دنیاست. شما اگر در شرق و غرب عالَم بروید همین است، بالاخرهموادّی دارند که برای عمل،به مردم می دهند، در تهیه این مواد از مبانی استفاده می شود؛ وطن دوستی هست، به هر حال هر حزب و مکتبی مرامی دارد، طبق آن مبانی این مواد را استخراج می کنند و شاه کلید این مبانی و مهم ترین مبنا در بین این مبانی«عدل» است. مواسات و مساوات و هم زیستی و رعایت فضای سالم و امثال آنهازیر مجموعه «عدل»هستند و همه اینها باید مطابق با عدل باشند. پس حرف اوّل را در مبانی _ نه مواد _ عدل می زند. این چیزی است که همه هم قبول دارند؛ یعنی شما از واشنگتن تا تاشکند و از تاشکند تا واشنگتن، از شرق تا غرب که بروید، می بینید که این حرف ها را قبول دارند که کار باید با توجه به محیط زیست باشد، مسالمت آمیز باشد،طبق حُسن همجواری باشد، مساوات و مواسات باشد که همه اینها زیر مجموعه «عدل» است و این را همهقبول دارند؛امّا یک کلمه سه حرفی است از «عین» و «دال» و «لام»، لفظ آن مشخص است و مفهوم آن هم چیز روشنی است. عدل یعنی «وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه»؛ (1) هر چیزی را سر جای خود بگذاریم، تا این جا بین هیچ کسی اختلاف نیست.

ص: 136


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص85.

امّا تمام اختلاف بین موحّد و غیر موحّد این است:«عدل» که به معنی«وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه» است، جای اشیاء و اشخاص کجاست؟ موحّد می گوید جای اشیاء را اشیاء آفرین می داند و جای اشخاص را اشخاص آفرین می داند. شما می گویید هر چه که از بدن انسان خارج شده است _ خواه بول و خواه عرق _ یک حکم دارد یا هر چه که از زمین روییده می شود _ خواه حلال باشد و خواه حرام باشد _ یک حکم دارد، اینکه عدل نشد! شما نه اشیا را آفریدید، نه اشخاص را آفریدید و نه از اسرار عالَم باخبر هستید! هیچ صبغهٴ علمی برای قوانین بشری نیست، خواه به صورت حقوق بشر باشد و خواه به صورت قوانین سازمان بین الملل باشد، مجامع بین المللی همین است! عدل را خودشان معنا می کنند و این ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی﴾ (1) ملاک در قانون گذاری اینها هست! اینها اداره جوامع بشری را «امرُ الناس» می دانند! انسان را اداره می کنند، در حالی که انسان مسافری است از یک جای ناشناخته آمده و به جای ناشناخته ای می رود، اینها نمی دانند انسان از کجا آمده، به کجا می رود و بعد چه خواهد شد؟ برای انسان دارند قانون وضع می کنند،درحالی که کلّ دنیا را بین مرگ و حیات می دانند،درباره انسان هم می گویند با مرگ می پوسد و خودشان را مالک جهان می دانند، می گویند ما هستیم که می فهمیم اشیا را کجا سرجایش بگذاریم و اشخاص را کجا سرجایش بگذاریم. انبیا آمدند گفتند که عدل که چیز خوبی است و معنای آن را هم که می فهمید، حقیقت آننزد کسی غیر از اشیاآفرین نیست. شما می گویید بالاخره این انگور است این خرماست انواع و اقسام بهره ها را از این انگور می برید، بله!امّا وقتی که شراب شد می گویند حرام است و نجس، خرما هم این گونه است، شما چه می دانید که چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام است؟ اگر شما اشیا را آفریده باشید، جای اشیا را می دانید؛ اشخاص را آفریده باشید، جایش را می دانید. بنابراین هیچ صبغهٴ علمی برای قوانین بشری نیست؛امّا وقتی به حوزه های علمی می آیید، می گوید ما موادی داریم که در رساله های عملیه ما هست؛یک مبانی داریم که در فنّ اصول برای ما مشخص می شود؛یک منابع داریم که این مبانی از آنها گفته می شود که آن گفته خداست و راه آن را هم انبیا و اهل بیت آوردند؛ این حرف عالمانه است. فرق غدیر و سقیفه این است که اینها خیال می کنند خلافت «امرُ الناس» است و بشر را فکر بشر اداره می کند،امّا آنها آمدند گفتند نه! بشر را «الله»که بشر را آفرید اداره می کند. شما چه می دانید که چه چیزی حلال است، چه چیزی حرام است، چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است؟ محدودهٴ «امرُ الناس» مشخص است و موضوعات در اختیار خود شماست، شما در امور خانوادگی با اعضای خانواده مشورت می کنید و در کارهای فرهنگی، در حوزه متخصصان فرهنگی مشورت می کنید،هر کاری که هر کسی در هر نهاد و ارگانی هست، با همان ها مشورت می کنید که چیز خوبی هم هست؛امّا اصل نظام را براساس کدام معیار باید اداره کنید؟ اصل نظام را براساس کدام قانون باید اداره کنید؟ اصل جامعه بشری را با کدام اصول باید اداره کنید؟ شما که منبع ندارید! اینکه فرمود دیگران ابتر هستند، هم «منقطع الاوّل» می باشند و هم «منقطع الآخر»! کسی که منبع ندارد، همان ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی﴾ است؛یعنی من می دانم عدل یعنی چه و من جای اشیا را می دانم. تو که اشیا را نیافریدی! تو که اشخاص را نیافریدی! چگونه جای اشیا را می دانی؟! چگونه جایاشخاص را می دانی؟ منبع که ندارند دستشان خالی است؛ لذا قرآن کریم از اینها گاهی به جهل علمی و گاهی به جهالت عملییاد می کند، فرمود: ﴿فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ﴾؛ (2) کجا می روید؟! وقتی که وجود مبارک پیغمبر دارد آدرس می دهد، مثل اینکه کوچه پس کوچه هاییک روستا را دارد آدرس می دهد! اسرار غیب را دارد می گوید که کوه «طور» این طور بود، جانب «أیمن» وادی این طور بود، جریان حضرت «مریم» این چنین بود، جریان «مَدین» برایحضرت شعیب این چنین بود؛ مثل اینکه مسافری آمده اطراف حرم را می گردد و کسی که در همین اطراف حرم زندگی می کند کوچه پس کوچه و خیابان ها را دارد به او آدرس می دهد، این قدر قرآن کریم شفّاف با پیغمبر سخن گفته!﴿مَا کُنتَ﴾، ﴿مَا کُنتَ﴾؛ ولی قصه این است! چنین کسی باید انسان را اداره کند.بنابراین یک وقت است سخن از﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ﴾ (3) است و یک وقت سخن در این است که توی پیغمبر بدون وحی زبان مطهّر خود را حرکت نده:﴿لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ﴾، (4) بگذار وحی بیاید بعد بگو،﴿لَیْسَ لَکَ مِنَ الأمْرِ شَیْ ءٌ﴾ (5) با اینکه عقل کلّ هستیو همه چیز را ما به تو دادیم،امّا بگذار ما به تو بگوییم، بعد به مردم ابلاغ بکنی؛ امّا اگر «امرُ الناس» شد، بله.

ص: 137


1- نازعات/سوره79، آیه24.
2- تکویر/سوره81، آیه26.
3- انعام/سوره6، آیه57.
4- قیامه/سوره75، آیه16.
5- آل عمران/سوره3، آیه128.

این بیان نورانی حضرت امیر(سَلَامُ اللهِ عَلَیْه) در همان عهدنامه مالک چنین است که فرمود مالک! «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَار»، (1) «زوجه» و «ابو الزوجه» هر دو آمدند سقیفه را تشکیل دادند؛لذا فرهنگ و سیاست را یک جا به اسارت بردند، این طور نبود که حالا فقط سیاسیون جمع شده باشند و فرهنگ مانده باشد، فرهنگ را در کنار سیاست در سقیفه دفن کردند:«فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً»که نمونه آن را الآن شما در «خادم الحرمین» می بینید.یمن یک کشور اسلامی مظلومی است، شما مدّعی اسلام هستید،در روز روشن «عَلیٰ رُؤُوسِ الأَشْهادِ» ریختید در آن کشور و دارید می کُشید «فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا».بنابراین بین غدیر و سقیفه و بین «امرُ الله» و «امرُ النّاس» فرق است، بین «منبع داری» و «غیر منبع داری» فرق است، فرمود ما آمدیم این کار را کردیم!امورات مردم را به هر وسیله ای می شود گرداند! اینکه گفتند شما وقتی مسافرت می کنید، جایی می خواهید بروید، ولو مدت کوتاهیدر شهرییا روستایی می خواهید زندگی کنید ببینید یک محقق یا عالِمییا دانشمندی آن جا هست یا نیست؛ اگر جایی که محقق و دانشمند نباشد، علم و تحقیق نباشد مردم را به هر سَمتی می شود بُرد. فرمود این کار را کردند! برای اینکه این دین را به اسارت بکشند، به دست سیاسیون که ندادند و تنها طلحه و زبیر را که نیاوردند، هم «أم المؤمنین» آمد و هم پدر «أم المؤمنین» آمد که رنگ دینی پیدا کند! سقیفه را رنگ دینی دادند! حضرت فرمود من دستم خالی است،چون اگر من بخواهم با دین حرف بزنم، اینها هر دو را در سقیفه آوردند، ما چه بگوییم به اینها؟بنابراین ﴿أَمْرُهُمْ﴾ غیر از «امرُ الله» است،در ﴿أَمْرُهُمْ﴾ البته ﴿شُورَی بَیْنَهُمْ﴾هست، این را تحلیل کرد و فرمود:﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾که مسئله انفاق هم در بخش پایانی سوره مبارکه «فرقان» (2) مشخص شد و هم در آیات سوره مبارکه «اسراء» که در آیه سی سوره «اسراء» به وجود مبارک پیغمبر فرمود:﴿إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَ یَقْدِرُ﴾ و شما ﴿وَ لاَ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلَی عُنُقِکَ وَ لاَ تَبْسُطْهَا کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحْسُوراً﴾ که در آیه29 سوره «اسراء» است؛یعنی در بخشیدن معتدل باش. فرق است که انسان می خواهد معتدل ببخشد؛یعنی بیاید در سر راه ویک وقت هم داخل راه مستقیم است؛یعنی در متن عدل و اعتدال است، از این به بعد کسی که در متن اعتدال است، می گویند:﴿سَابِقُوا﴾، (3) ﴿سَارِعُوا﴾ (4) هر چه تُندتر و بیشتر، در حالی که شما در متن صراطی و نه افراط داری و نه تفریط!«الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّه» (5) دو طرف بد است و شما هم دو طرف نیستید، بلکه در متن صراطی، حالا که در متن صراطی هر چه بیشتر بهتر!به این جهت است که وجود مبارک امام مجتبیٰ(علیه السلام)چند بار کلّ زندگی خود را داده است و در بعضی از موارد هم زندگی خودرا تقسیم کرده است! فرق است بین کسی که در متن صراط است و کسی که در متن صراط نیست. کسی که در متن صراط نیست باید مواظب باشد و کاری انجام دهدکه از اعتدال نگذرد، امّا وقتی که در متن صراط است، هم ﴿سَارِعُوا﴾دارد و هم ﴿سَابِقُوا﴾دارد!از باده مغز تَر کن و آن یار نغز جو ٭٭٭ تا سر رود به سر رو و تا پا به پا بپو اگر در متن راه باشد، هر چه بیشتر بهتر! جریان کربلا همین طور است، اسراف نیست! جریان کربلا همین طور است، تبذیر نیست! کسی که در متن صراط است مثل امام مجتبیٰ(علیه السلام) گاهی کلّ مال خود را می دهد، این جا حتماً مصلحت است! گاهی مال خود را تقسیم می کند، حتماً مصلحت است و دیگر اسراف نیست!أحدی نقل کرده که کار وجود مبارک امام مجتبیٰ(علیه السلام) که کلّ مال خود را داده یا مالش را چند بار تقسیم کرده، مثلاً _ خدای ناکرده _ از اعتدال بیرون رفته یا برابر آیه سوره مبارکه «اسراء» عمل نکرده است. تمام تلاش و کوشش برای ماها است که در متن صراط نیستیم، اینها خودشان صراط هستند! ما به حضرت امیر چه می گوییم؟ می گوییم: «وَ سَلَام عَلَی مِیزَانِ الْأَعْمَال» (6) در زیارت «جامعه کبیره» چه می گوییم؟ اینها «صراط أقوم» (7) هستند،در نتیجه خود صراط مستقیم هر چه تُندتر بهتر! دیگر انسان در صراط مستقیم معطل چه باشد؟ اگر کسی در متن صراط است و خودش صراط است، دیگر تُندی و کُندیمعنا ندارد! اسراف و تبذیر معنا ندارد! ما که در متن صراط هستیم، به ما می گویند مواظب باشد و برابر این صراط عمل بکن!امّا کسی که خودش صراط است و متن صراط است، دیگر تُند و کُند معنا ندارد، اسراف و تبذیر معنا ندارد.پرسش: ...قبلاً فرمود: ﴿وَ لاَ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلَی عُنُقِکَ﴾؟پاسخ: بله، همین آیه 29 سوره «اسراء» بود که خواندیم و این برای تعلیم دیگران است؛ امّا وقتی که خودش عین صراط باشد که ما در زیارت «جامعه»می گوییم: «أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم»، دیگر به راه راست نمی گویند که آقا شما راست باش! به امام مجتبیٰ نمی گویند آقا این همه را برای چه دادی؟ همه آنها همین طور هستند! به امام مجتبیٰ کسی اعتراض نکرد که این همه بخشیدی برای چه بود؟ چون چند بار حضرت کلّ مال خود را تقسیم کرد که در بعضی موارد همه آنها را داده، به صراط مستقیم که نمی گویند آقا تو تُند شدی یا کُند شدی یا کج شدی، او «لا اختلاف فیه و لاتخلّف»، اگر به این ذوات قدسی عرض می کنیم: «وَ سَلَام عَلَی مِیزَانِ الْأَعْمَال» یا در زیارت «جامعه» عرض می کنیم:«أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَم» همین است.

ص: 138


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج17، ص59.
2- فرقان/سوره25، آیه68.
3- حدید/سوره57، آیه21.
4- آل عمران/سوره3، آیه133.
5- الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص68، ط اسلامی.
6- المزار الکبیر، الشیخ ابوعبدالله محمدبن جعفر المشهدی، ص184.
7- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج2، ص184.

تفسیر آیات 38 تا 44 سوره شوری 94/08/20

`موضوع: تفسیر آیات 38 تا 44 سوره شوری

﴿وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْوَأَقَامُوا الصَّلاَهَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (38)وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ(39)وَجَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَافَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَفَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِإِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ (٤0)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ (٤1)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (٤2)وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (٤3)وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)﴾

ص: 139

مطلب اوّل اینکه بعضی از نکاتی که مربوط به آیات قبل بود، باید عنایت شود. در آیه سی همین سوره فرمود: ﴿وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾،گرچه بعضی از روایاتی که در ذیل این آیه آمده است، نشان اختصاص آن به کفّار است؛ لکن هر دو گروه مسلمان و کافر را شامل می شود.

مطلب دوّم این است که مؤمنین درجاتی دارند، برخی از مؤمنان اصلاً در اثر ایمان و عدل و عمل به این آیاتی که وارد شده است، چه در دنیا و چه در آخرت معذّب نیستند، یک مؤمن عادل حَسنهٴ دنیا و حَسنهٴ آخرت دارد، راحت است و مشمول ﴿رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً وَفِی الْآخِرَهِ حَسَنَهً﴾ (1) است،این آیه درباره آنهاست و مشکلی ندارند. برخی ها که لغزش هایی دارند، در دنیا مقداری آسیب می بینند،امّا در برزخ و قیامت راحت هستند؛ آنها که لغزش های بیشتری دارند، در برزخ آسیب می بینند و در قیامت راحت می باشند؛ آنهایی که گرفتار لغزش های بیشتری هستند، هم در برزخ و هم در قیامت مشکل دارند؛ ولی سرانجام در اثر ایمان و اعتقاد به وحدانیت خدای سبحان،«مخلّد» در نار نخواهند بود و اهل بهشت هستند؛ امّا اگر کسی مشرک باشد، در چند آیه از قرآن دارد که اینها در جهنّم می مانند.

مطلب بعدی آن است که اگر نقشهٴ عالَم به وسیله رحمت رحمانیه حق است، «کما هو الحق»؛ یعنی رحمت رحمانیه ای که ﴿وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾، (2) آن نقشهٴ دنیا و آخرت را می کشد، پس بهشت هم رحمت است و جهنّم هم رحمت! این رحمت یعنیحکمت که در برابر انتقام نیست، آن رحمت رحیمیه است که در برابر عذاب و انتقام است. خدا یک رحمت رحمانیه دارد که مقابل ندارد، فرمود: ﴿وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾، این در آیه است و در دعاها هم می گوییم: «وَ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ» (3) که این رحمت رحمانیه مقابل ندارد، آن رحمت رحیمیه است که مقابل آن غضب و انتقام الهی است. نقشهٴ عالَم به دست رحمت رحمانیه است، آن رحمت به معنای عاطفه و گذشت و مهربانی و امثال آنها نیست، آن رحمت معادل با حکمت است. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»، (4) نه یعنی رحمت خدا بیش از غضب خداست، آن را از ادلّه دیگر می شود استفاده کرد؛ آنچه از این بیان نورانی استفاده می شود، این است که رحمت خدا پیش از غضب خداست، مهندسی جهان به دست رحمت است و این رحمت یعنی حکمت! حکمتِ الهی نقشه می کشد که کجا زندان باشد، کجا پارک باشد، کجا گلستان باشد، کجا گورستان باشد، کجا بهشت و جهنّم باشد. آن رحمت رحمانیه که معادلِ حکمت است، آن نقشه و هندسهٴ عالَم را به عهده دارد، «وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»؛یعنی قبل از اینکه خدا کسی را تنبیه کند، پیشاپیش او بنا بر رحمت نظر می دهد؛ رحمت نظر می دهد که این جا باید تنبیه شود یا آن جا باید مورد عفو قرار بگیرد، پس آن رحمت که رحمت رحمانیه است و معادلِ حکمت است و مهندس عالَم است، آن دستور می دهد و راهنمایی می کند که کجا جهنّم باشد و کجا بهشت، معنایش این نیست که چون رحمت رحمانیه قائد و مهندس است، پس بساط جهنّم برچیده می شود،«خلود» در کار نیست و مانند آن، بلکه «خلود» هم مصداق رحمت است؛یعنی مصداق حکمت.بنابراین رحمت رحیمیه مقابل دارد که مقابل آن غضب است، لکن رحمت رحمانیه مقابل ندارد. این از لطیف ترین بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است:«وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه»؛یعنی قبل از اینکه خدا غضب کند، هندسه، اندازه، نقشه و خطوط کلّیعالَم را رحمت ترسیم می کند؛پس آن رحمت رحمانیه ای که ﴿وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾، معادل با حکمت است.

ص: 140


1- بقره/سوره2، آیه201.
2- اعراف/سوره7، آیه156.
3- روضه المتقین، محمدتقی مجلسی، ج 3، ص284.
4- نشریه معرفت(174)، معرفت، ج1، ص3.

مطلب دیگر آن است که فرمود این خَیرات که «عند الله» است، نصیب کسی می شود که از نظر عقیده مؤمن باشد و از نظر عمل، این امور را داشته باشد: ﴿وَ الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ﴾ که گذشت،﴿وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ﴾ که بیان شد،﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾، این ﴿أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾ نشان می دهد که هیچ کسی نمی تواند بگوید من دخالتی در سیاست ندارم، دخالتیدر کارهای اجتماعی ندارم، من در انتخابات بی رأی هستم یا من در فلان امر اجتماعی بی تفاوت هستم؛ فرمود این امر شماست و شما باید حتماً در مشورت دخالت کنید! پس هم از نظر عبادی باید مؤمن بود و صوم و صلات را داشت و هم کارها را با مشورت انجام داد، در مشورت شرکت کند و رأی خاص خودش را بدهد؛ حالا هر کسی را که قبول کرد!امّا اینکه فاصله بگیرد از جامعه و دخالت در امور اجتماعی نکند، این آیه آن را روا نمی دارد. فرمود این امرتان را با مشورت انجام بدهید:﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾؛یعنی حتماً در مشورت شرکت می کنند. در بحث های قبل هم اشاره شد که فرق بین سقیفه و غدیر این است که اینها «امرُ الله» را با «امرُ الناس» اشتباه گرفتند، خیال کردند حکومت بر مردم و تدبیر امور مردم جزء «امرُ الناس» است که با مشورت حلّ می شود. بنابراین هیچ کسی حق ندارد که در کارهای جامعه بگوید به من چه! یا به تو چه! هم به من چه و هم به تو چه!یعنی همه باید شرکت کنند، کارهای جامعهٴ اسلامی این طور است. منتها در سوره مبارکهٴ «آل عمران» فرمود که تصمیم نهایی را پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) می گیرد که فرمود:﴿وَ شَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ﴾،امّا ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ﴾، (1) در پایان همان آیه هم فرمود تصمیم نهایی با توست؛ ولی آرای مردم محترم است، مردم را در مشورت شرکت بدهید، هم در این آیه می فرماید مردم شرکت می کنند و هم در آیه سوره «آل عمران» گذشت که وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) موظف بود که آرای مردم را محترم بشمارد.

ص: 141


1- آل عمران/سوره3، آیه159.

در حکومت ها هم _ در بحث گذشته همبیان شد _ کلید تمام آن مبانی عدل است؛یعنی اگر می گویند مواسات، مساوات، محیط زیست، زندگی مسالمت آمیز، حفظ هم جواریو عدم دخول در شئون دیگری، همه این امور که جزء مبانی حقوقی است و مورد قبول هست، کلید همه اینها عدل است و عدل هم یعنی«وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه»، (1) اینها تا عدل موافق هستند،امّا از این به بعد دستشان خالی است؛ اینها کسانی می باشند که _ معاذ الله _ خودشان را به جای«الله» می نشانند؛یعنی تفکر فرعونی و «تفرعن» در همه اینها هست که عدل را خودشان تفسیر و تطبیق می کنند؛ جای اشیاو اشخاص را خودشان معین می کنند؛ چه کسی تروریست است را خودشان مشخص می کنند، چه کسی تروریست نیست را هم خودشان مشخص می کنند، معنای تروریست چیست را خودشان مشخص می کنند، معنای تروریست چه چیزی نیست را هم خودشان مشخص می کنند؛ یعنی این «تفرعنی» که در آنهاست ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی﴾ (2) این کاری می کند که کار الهیرا؛یعنی«وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِه»؛ را خودش تفسیر و تطبیق می کند، با اینکه عدل را که «وَضْعُ کُلُّ شَئٍ فِی مُوضِعِهوَ مَقْطَعِهِ» است، باید خالق و آفریدگار اشیابیان کند و در این جهت هیچ فرقی نیست که حکومت استبدادی باشد، سلطنتی باشد، جمهوری باشد، مشروطه باشد یا مطلقه باشد، در همه موارد منبعی می خواهیم که آن منبع مورد استفادهٴآن مبانی باشد؛ مثل اینکه فقه ما یک مواد دارد که در رساله عملیه است،یک مبانی دارد که در فنّ اصول هست ویک منبع دارد که کتاب و سنّت است، بالاخره باید از منبع این مبانی را استفاده کرد؛ لذا فرمود امر آنها غیر از «امرُ الله» است، «امرُ الله» را براساس﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ﴾ با مشورت نمی شود حلّ کرد، ولی هرگونه حکومتی باشد _ درباره موضوعات _ با مشورت انجام می شود و اینها غیر از «امرُ الله» است ﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ﴾.

ص: 142


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص85.
2- نازعات/سوره79، آیه24.

یک بیان نورانی از حضرت امیر(سَلَامُ اللهِ عَلَیْه) است که هیچ کسی نمی تواند از جامعه جدا شود:«فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب»، (1) این بیان نورانی در نهج البلاغه حضرت امیر هست؛ فرمود همان طوری که گوسفند تَک چَر و تَک رو طعمهٴ گرگ می شود، انسانی که بگوید به من چه! به تو چه! هم به دیگری می گوید چرا شرکت می کنی و هم خودش شرکت نمی کند، این انسان طعمهٴ شیطان است:«فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْب»،این کسی که «شذوذ» فکری دارد و از جامعه جدا می شود، این مشکل را دارد. پرسش: از جهت عقلانی واقعاً ... .؟ پاسخ: حکم شرعیِ مشخص است. ما یک حکم داریم ویک موضوع، این شهر را یا کشور را باید برابر تقویت صنعت اداره کرد، کشاورزی را تقویت کرد یا دامداری را، برابر امکانات ماست که این را متخصّصین تشخیص می دهند و این «امرُ الناس» است.پرسش: ...؟ پاسخ: غرض این است که امام باید معصوم باشد؛ زیرا از گذشته باید باخبر باشد، از آینده باید باخبر باشد، سرنوشت ما را او از طرف خدا باید اعلام کند، ما با ابدیت سر و کار داریم! این اشتباه که جامعه را به محرومیت ابد مبتلا کردن قابل بخشش نیست!پس کسی باید باشد که از اَبَد خبر داشته باشد. ما بالاخره این چند روزی که هستیم مسافریم و بعد هم داریم می رویم، نه ما می دانیم کجا می رویم و نه امثال ما، کسی باید باشد که بداند کجا می رویم! راهنما،راهبر و رهبر یعنی کسی که باید بداند ما کجا می رویم. وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم)می فرماید: «أَنَا أَوَّلُ وَافِد»؛ (2) من پیشگام هستم! فرمود: «إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ». (3) «رائد» را مستحضرید _ قبلاً این طور بود _ قافله که حرکت می کرد یک پیشرو داشت، الآن هم همین طور است، این پیشرو را می گویند «رائد»؛ قافله که حرکت می کرد، چند نفر پیشرو بودند تا ببینند کجا امن است، کجا آب دارد، کجا هوا مناسب است و کجا می توانند بیتوته کنند، می رفتند آن جا بعد این قافله را باخبر می کردند که فلان جا بارانداز کنید،اینها را می گفتند «رائد». وجود مبارک پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) فرمود:«إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ»؛من «رائد» هستم؛یعنی من پیش تر رفتم و از آن جا خبر دارم که کجا می خواهید بروید، من می دانم شما را کجا باید ببرم، ما چنین کسی را می خواهیم! این کسی که در جریان معراج همه این صحنه ها را دید، او فرمود من آن جا رفتم و خبر دارم، همراه من بیایید! ما چنین کسی را می خواهیم، برای اینکه باید بدانیم کجا داریم می رویم؟پرسش: ...؟پاسخ: نه، عدل این است که هر چیزی را ما در جای خود قرار دهیم؛ لذا هر چیزی حکمی دارد. مگر ممکن است که حادثه و شیئی حکم شرعی نداشته باشد!؟ حکم شرعی آن را براساس ﴿إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ﴾ از شرع می گیریم، این «امرُ الناس» را که کشور را چگونه اداره کنیم، آیا با صنعت اداره کنیم؟ با دامداری اداره کنیم؟ با کشاورزی اداره کنیم که یک گوشه از آن است یا با راه های دیگر اداره کنیم، این با مشورت متخصصان حلّ می شود؛امّا آنچه حکم شرعی است، حضرت فرمود من «رائد» هستم، ما از جای دیگر آمدیم، ما را بردند و نشان دادند، ما دروغ نمی گوییم!«إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ»،«رائد»یعنی کسی که پیش تر می رود، باخبر است که کجا داریم می رویم، بعد قافله را می برد؛ ما چنین کسیرا می خواهیم،این شخص باید معصوم باشد و علم غیب هم داشته باشد. در مسائل عادی مثل «الْأَیْمَان»که فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَان»؛ (4) غالباً همین طور است. در بحث های قبلی هم اشاره شد که گاهی برای اثبات معجزه اینها از علم غیب استفاده می کنند،امّا بنا بر این نیست که با علم غیب کار فقهی را انجام بدهند تا کسی بگوید وقتی که وجود مبارک امام مجتبی(علیه السلام) می داند این کاسه یا کوزه آب آن مسموم است چرا می خورد؟ یا وجود مبارک سید الشهداء این حوادث را می داند!بله او می داند که«کَأَنِّی وَ أَوْصَالِی یَتَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَات»، (5) امّا علم غیب بالاتر از آن است که تکلیف بیاورد! تکلیف یک امر مردمی است که با این جریان علم عادی حلّ می شود، البته گاهی برای اثبات معجزه و در هنگام ضرورت از علم غیب کمک می گیرند. خدا مرحوم کاشف الغطاء را غریق رحمت کند! این کتاب او را سال گذشته این جا آوردیم و خواندیم، ایشان این نکته را دارد: اصول ما که در باب قطع باید به این مطلب بپردازد که قطع حجّت است،منظور قطع متعارف است؛یعنی قطعی که مردم دارند،قطعی که همه ما طبق علامات و امارات و شواهد داریم؛امّا قطعی که از راه غیب بیاید،آن بزرگ تر و برجسته تر از آن است که سند فقهی قرار بگیرد.فرمود: ﴿وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾، قبلاً هم گذشت که مشکلاتِ درونی و داخلی ما باید دوستانه حلّشود، فرمود:﴿وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾، (6) ﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾، (7) این چند آیه نشان می دهد که مشکلات داخلی خود را با دوستی و گذشت حلّ کنید و مردان باایمان مشکل داخلی خود را دامن نمی زنند،امّا نسبت به خارج «متحد الکلمه» هستند که«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»، (8) اگر ستمیبه اینها شد اهل «إنتصار» هستند، «إنتصار»یعنی انتقام، انتقام می گیرند! در سوره مبارکه ای که به نام پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم)و قبلاً خوانده شد،در آیه چهارم فرمود: ﴿لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ﴾؛یعنی اگر ذات اقدس الهی می خواست از اینها انتقام می گرفت«إنتصر» یعنی «إنتقم»، ﴿وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ﴾ناظر به همین قسمت است؛ فرمود اگر خدای سبحان لازم می دانست از اینها انتقام می گرفت.در آن آیه چهارم فرمود:﴿فَامّا مَنَّاً بَعْدُ وَامّا فِدَاءً حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ذلِکَ وَلَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ﴾؛ اگر خدا بخواهد برابر ارادهٴ تکوینی از کفار و استکبار و صهیونیست انتقام می گیرد، ولی می خواهد شما را بیازماید:﴿وَلَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ﴾، «إنتصر» یعنی «إنتقم» که غیر از «إسنتصار» است؛البته ممکن است که گاهی به معنی«إسنتصار» بیاید؛ ولی در این گونه از موارد «إنتصر» یعنی «إنتقم»، پس می شود «لانتقم منهم».﴿وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ وَالَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَن یُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ﴾، (9) این جا هم فرمود مردان الهی کسانی هستند که اگر به کشور و آب و خاک آنها تجاوز شده، اهل انتقام می باشند و ما هم کمکشان می کنیم:﴿وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾، چرا؟ چون ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود:«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» همین است، شما بی خود به کسی سنگ نزنید؛امّا سنگی که آمده آن را برگردانید به آن منطقه ای که آمد. هیچ حملهٴ بی جایی نکنید، مزاحم کسی نباشید و حُسن هم جواری را رعایت کنید تا در ایمان رغبت کنند،امّا اگر سنگی آمد برگردانید: ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾؛ بدی را با بدی باید پاسخ داد؛ البته به دو جهت آنها «سیئه» هست؛ یعنی «یسوء الانسان» چون حمله کردند،یک؛ از نظر شریعت هم معصیت است، این جهت دوم؛امّا پاسخ اینها «سیئه» هست، به لحاظ اینکه به نسبت به آنها دردآور است؛ ولی به حسب شریعت حَسَنه است، چون کیفر تبهکار عدل است و این عدل حَسَنه است. پس اگر در تعبیر دوّم که آمده است ﴿سَیِّئَهٌ﴾ کلمهٴ«سیّئه» به کار رفت، اگر منظور «ما یسوء الانسان» باشد، این «سیّئه» معنای خودش را دارد؛امّا اگر این کار «سیّئه» باشد، این به اصل مُشاکله گفته شده است، وگرنه این کار حسنه است و این کار، کارِ«سیّئه»نیست؛یعنی تنبیه متجاوز ولو مثل قصاص به قتل باشد، این قصاص حسنه است؛ این قصاص که «سیّئه» نیست، این حکم شرعی است. بنابراین تعبیر از «جزاء» به عنوان «سیّئه»یا به معنای «یسوء الانسان» است که معنای لغویآن است، این درست است و اگر معنایدیگر داشته باشد، به جهت مُشاکله است.

ص: 143


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج8، ص112.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص600، ط اسلامی.
3- اعتقادات الإمامیه، الشیخ الصدوق، ص64.
4- الکافی، الشیخ الکلینی، ج7، ص414، ط اسلامی.
5- مثیر الاحزان، ابن نما الحلی، ص41.
6- الرعد/سوره13، آیه22.
7- مؤمنون/سوره23، آیه96.
8- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص221.
9- محمد/سوره47، آیه4.

یک بیان لطیفی مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه)، در برابر تندروی های صاحب حدائق که أخباری است دارد. نمی دانم با این کتاب مأنوس هستید یا نه؟ خیلی تعبیرات تُندی ایشان نسبت به بزرگان فقهی ما، مخصوصاً نسبت به علامه و مانند اینها دارد. تُندِ تُند می گوید این کار «خروج من الدین»، (1) مثل آب روان! این کار را بگویید «یوجب» این در کتاب حدائق «الخروج من هذا الدین، الخروج من هذا الدین» در تعبیرات ایشان فراوان است. مرحوم صاحب جواهر در یک جا دارد که این قلم، قلم قدرتمندی است و می تواند دفاع بکند! (2) می دانید غالب فقها را ما به اسم آنها می بریم، می گوییم شیخ انصاری، آخوند خراسانی، محقق و علامه، امّا صاحب جواهر را به کتاب ایشان اسم می برند، نمی گویند شیخ محمد حسن، می گویند صاحب جواهر، از بس این کتاب غنی و قوی است؛ این سلطان فقه است، این قطب فرهنگی فقه است، حشر او با علی و اولاد علی! این کار، کار آسانی نیست، یک نفر این دوره عظیم فقهی را مثل سُرب بریزد در قالب، خیلی کار است و این خدا همان خداست! بالاخره از شماهاهم باید مانند این ساخته شود، حالا در یکی از فنون، اگر بخواهید هست!این همان چشمهٴخورشید جهان افروزست ٭٭٭ که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود دیگر نمی گویند محمد حسن، مثل اینکه شیخ انصارییا آخوند خراسانییا محقق، ایشان را به نام کتابش نام می برند، از بس این کتاب قطب فقهی است. ایشان را خدا غریق رحمتش کند، می گوید این قلم قدرتمند است می تواند پاسخ شما را دهد،این جا هم می فرماید: ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾،امّا ﴿فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ﴾؛ حالا از قصاص بگذرد یا تخفیف دهد عفو کند و مانند آن، ﴿فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ﴾،امّا بدانید که ﴿إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ﴾؛ هیچ ستمکاری را خدا دوست ندارد و این ضمن اینکه فرمود دوست ندارد،یک «إنذار» ضمنی هم به همراه دارد، بعد اصل موضوع را باز بازگو می کند،فرمود: ﴿وَ لَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾، ما که گفتیم اگر عفو کنید، نمی گوییم که حتماً عفو کنید، گفتیم اگر عفو بکنید اجرتان با خداست؛ ولی اگر نخواستید عفو بکنید، خواستید «إنتصار» کنید و انتقام بگیرید حق مسلّم شماست:﴿وَ لَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾؛ هیچ حرجی بر شما نیست، راه نفوذ گناه و یا عِقاب به طرف شما بسته است، هیچ کار خلافی نکردید؛ منتها ما می گوییم:﴿إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ﴾،یک؛﴿وَالْإِحْسَانِ﴾، (3) دو؛ این احسان بالاتر از عدل است. اگر حق مسلّم خود را گرفتید این عدل است، امّا اگر گذشت کردید احسان است. احسان عبادییک معنا دارد، احسان اجتماعییا حقوقی معنای دیگر دارد؛یعنی مصداق ها فرق می کند.

ص: 144


1- الحدائق الناضره، الشیخ یوسف البحرانی(صاحب الحدائق )، ج 3، ص330.
2- جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج 23، ص346.
3- نحل/سوره16، آیه90.

از وجود مبارک پیغمبر(صَلّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) سؤال کردند که احسان یعنی چه؟ فرمود این احسان مقام است.یک وقت می گوییم احسان؛یعنی کار خیر نسبت به دیگری کرده، به او وام داده و مشکل او را حلّ کرده است؛یک وقتی می گوییم «أحسنَ» یعنی «أتی بفعلٍ حَسَن»؛ اما احسان؛یعنی «أحسن» به معنی فعل حَسَن نیست، این احسان یعنی نسبت به غیر محبّت کردن نیست، این مقام و منزلت است. پیغمبر(صَلَّیاللهُ عَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) فرمود: «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاک»؛ (1) احسان این است که انسان به این مقام برسد، وقتی عبادت می کند و می گوید:﴿إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾، (2) طوری این کلمات را ادا می کند که گویا خدا را با چشم جان دارد می بیند و اگر به این مقام بار نیافت این را ادراک بکند که در مَشهد و محضر خداست و خدا او را می بیند. «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ» این مقام «کأنّ» است،آن مقام «أنّ»برای حضرت امیر و امثال حضرت امیر است که فرمود:«مَا کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه»، (3) آن مقام «أنّ» است که مقدور افراد عادی نیست؛ امّا این مقام «کأنّ» است _این را هم شیعه ها نقل کردند و هم سنّی ها _«الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاک»؛ بدانیم که خدا دارد می بیند! این مصداق سوّمی است برای احسان؛ ولیبه هر حال فرمود اگر کسی انتقام بگیرد:﴿فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾، پس «سبیل» بر کیست؟ ﴿إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾،این ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾یک وصف تأکیدی است. «بغی» یعنی ظلم، ظلم معلوم است که ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ است؛ مثل اینکه فرمود: ﴿یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾، (4) ﴿وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ﴾، (5) در آن دو تا آیه این﴿بِغَیْرِ حَقٍّ﴾ برای تأکید است و این آیه هم که آیه سوّم و در قبال آنهاست، این هم برای تأکید است ﴿یَبْغُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾،این ﴿لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾برای اینهاست و آنها خودشان کسب کردند؛ مثل اینکه در دنیا ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾، (6) ﴿لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ﴾؛ (7) زن، مرد هر که کار کرد، نتیجه کاربرای خودش است، این جا هم که دارد ﴿لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾ این نتیجه کارشان است که کسب کردند. یک وقت است که مسائل مالی است، می فرماید: ﴿لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ﴾،امّا یک وقت مسائل حقوقی و اخلاقی و اعتقادی است، می فرماید: ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾،این جا می فرماید: ﴿لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾همین است، منتها این ﴿لَهُمْ﴾ «لام» برای اختصاص است و نه برای منفعت. گاهی «لام» برای منفعت است می گوییم فلان کار ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾ که این «لام» در قبال «علیٰ» است؛یک وقت «لام» لام اختصاص است نه لام منفعت، چون «لام» لام اختصاص است؛ لذا حلال و حرام، بهشت و جهنّم، سیّئه و حسنه هر دو با «لام» گفته می شود. اینکه در سوره مبارکه «اسراء» دارد:﴿إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا﴾ (8) این برای مُشاکله نیست، وگرنه نظیر ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾ با «علیٰ» گفته می شد، این برای آن است که بفهماند عمل برای عامل است، حالا چه بد، چه خوب، این «لام» لام اختصاص است؛ این جا هم «لام»، لام نفی نیست، مُشاکله هم که در کار نیست، ما جمله دیگر نداشتیم که مُشاکل آن باشد، پس این «لام» لام اختصاص است؛زیرا خودش کسب کرده وبرای خودش است:﴿لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾؛ ولی﴿وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾؛ اگر کسی بردبار بود، از جا درنیامد و لغزش دیگران را بخشید، این قسمت ها جریان داخلی خود حوزه اسلامی است، ﴿إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾ آنکه لقمان به فرزندش گفت:﴿وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾، (9) ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾؛یعنی «من الامور التیینبغیأن یُعزم علیها»، همه کارهای ما عزمی است و ما کار بی عزم نداریم!یعنی انسان اگر بخواهد کاری را بدون اراده انجام دهد محال است،؛ چه طنز و چه جِدّ، چه هَزل و چه جِدّ، حتماً بااراده است. اگر دست انسان را بگیرند و از جایی به جایی ببرند، انسان مورد فعل است، نه مصدر فعل؛ ولی اگر مصدر فعل شد، کاری به او اسناد داده شد که او آن کار را انجام داد،«بالضروره» با اراده و عزم است. محال است که انسان کاری را بدون اراده انجام دهد، اگر بی اراده انجام گرفت، آن کار او نیست، او مورد فعل است، نه مصدر فعل؛امّا درباره کارهای حسّاس، ما می نشینیم فکر می کنیم، مشورت می کنیم و تصمیم می گیریم،﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾؛یعنی «من الامور التیینبغیأن یُعزم علیها»؛ مثل اینکه می خواهد ازدواج کند یا مثل اینکه می خواهد خانه بخرد که این ﴿مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾ است؛امّا حالا خواست یک تکه نان تهیه کند،مقداری سیب زمین تهیه کند یاقدری پیاز بخرد، حالا بنشیند مدت ها فکر کند و مشورت بکند که من سیب زمین را از کجا بخرم، اینها چیزهانیست. وقتی فرمود: ﴿وَ اصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ﴾؛یعنی از اموری است که شما باید تصمیم بگیرید، این جا هم صبر و بردباری این است: ﴿وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَ تَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾.

ص: 145


1- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج67، ص196.
2- فاتحه/سوره1، آیه5.
3- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص98، ط اسلامی.
4- بقره/سوره2، آیه61.
5- آل عمران/سوره3، آیه181.
6- بقره/سوره2، آیه286.
7- نساء/سوره4، آیه32.
8- اسراء/سوره17، آیه7.
9- لقمان/سوره31، آیه17.

تفسیر آیات 39 تا 45 سوره شوری 94/08/23

موضوع: تفسیر آیات 39 تا 45 سوره شوری

﴿وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ (39)وَجَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَافَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَفَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِإِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ(٤0)وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ(٤1)إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الأرْضِبِغَیْرِ الْحَقِّأُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ(٤2)وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (٤3)وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)وَتَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَاخَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّیَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ وَقَالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍ مُقِیمٍ (٤5)﴾

ص: 146

سورهٴ مبارکه «شوریٰ» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُور مکی اصول دین است، گاهی به خطوط کلّی فقه و اخلاق و حقوق هم اشاره می کند. در این بخش که فرمود مؤمنان در نجات هستند و ظالمین در عذاب می باشند، فرمودند ظلم پذیر نباشید و اگر مظلوم شدید از خودتان دفاع کنید؛ اولاً طوری باشد که کسی بر شما مسلّط نباشد تا ظلمی بکند و اگر ظلمی کرد کاملاً مجاز هستید که دفاع کنید. مستحضرید که جریان دفاع رسمی و دولتی در مکه نبود، بعدها آیه سوره مبارکه «حج» نازل شد که ﴿أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا﴾، (1) از آن به بعد بود که مسئله جهاد و جنگ مسلّحانه و مانند اینها تشریع شد، چون حکومت اسلامی تشکیل شد و قدرتی پیدا کردند؛ ولیدر صورت اقتدار اصل دفاع فردی و مانند آن در مکه بود. فرمودند مؤمنان در امان و رفاه الهی هستند، اوصافی که برای مؤمنان ذکر کردند، گذشته از استجابت دعوت پروردگار، اقامه نماز، شورایی بودن امر آنها و انفاق کردن روزی های الهی، مسئله دفاع هم مطرح بود، فرمود: ﴿وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾؛ مؤمن کسی است که اگر به او ستم شود، از خود دفاع می کند؛ یعنی ایمان با سلطه پذیری سازگار نیست. این «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»، (2) از دستورهای رسمی اسلام است؛ فرمود مؤمنین کسانی هستند که اگر «بَغی» و ستمی به آنها شود، هرگز ستم پذیر نیستند تا با پذیرش ستم، استکبارِ مستکبران را تأیید کنند:﴿وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾، این انتصار همان طوری که در سورهٴ مبارکه 47 _ محمد_ مشخص شد که به معنی انتقام است، در سوره مبارکه «انفال» هم به معنی استنصار خواهد بود که در آیه 72 سوره مبارکه «انفال» فرمود: ﴿وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْر﴾؛ اگر آنها «إنتصار» کردند _ «انتصر» به معنای «استنصر» هم آمده است _و از شما کمک خواستند، بر شما لازم است که آنها را یاری کنید: ﴿وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ﴾.یک وقت است که اختلاف دینی نیست، اختلاف مالی و مانند آن است که آن ازاساس حساب دیگریدارد؛ امّا اگر در مسائل دینی اختلاف کردند و یکی مظلوم شد و از شما کمک خواست:﴿وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْر إِلاّ عَلَی قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِیثَاقٌ﴾؛اگر با حکومتی شما پیمان عدم دخالت بستید، آن جا حساب دیگری دارد که باید پیمانتان را عمل کنید، امّا اگر با کشوری چنین پیمانی نبستید وآن کشوریک عمل ضدّ دینی دارد انجام می دهد، علیه مظلومان باید قیام کنید و آن ظالم را سر جایش بنشانید؛ این جا که فرمود انتصار می کنند چنین است و خدای سبحان هم در سوره مبارکه 47 _ محمد _ آیه چهارم فرمود:﴿لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ﴾؛اگر خدا می خواست انتقام می گرفت. آن جا «إنتصر» به معنای«إستنصر» نیست،«إنتصر»یعنی«إنتقم»﴿وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ﴾؛ (3) خدا می خواهد که شما را بیازماید وببیند که ملت مبارز و مجاهد هستید و از سرزمین خود دفاع می کنید یا نه؟ پس «إنتصار» یعنی انتقام.﴿وَالَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾؛آمادگی را هم باید حفظکنید، برای اینکه انتقام گرفتن بدون آمادگی نیست. بعد فرمود حالا که خواستید انتقام بگیرید ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾، این یک اصل جامع و کلّی است؛ از نظر کلامی معنای آن این است: کسی که معصیتی کرده است، در قیامت نسبت به عقوبت آن «یَسوئه»؛یعنی بدش می آید؛ ولی عقوبت الهی«حَسَنه» است و نسبت به او «سیّئه» به حساب می آید، چون از نظر مسئله کلامی «یَسوئه» هست، این است که می فرماید:﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾،گرچه آن عقوبت «حَسَنه» است،چون عدل است. اینمطلب اول.

ص: 147


1- حج/سوره22، آیه39.
2- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص221.
3- محمد/سوره47، آیه4.

مطلب دوّم اینکه اگر نسبت به دنیا باشد، این ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ آن طوری که به ذهن می آید، دوّمی هم مثل اوّلی «سیّئه» است که «یَسوءُ الانسان»، امّا آن طوری که فخر رازی و امثال ایشان معنا کردند، این حکم حقوقی است؛یعنی دوّمیکه کیفر هست مثل اوّلی است و نه بیشتر از آن،به عبارتی دیگر «تَماثُل» در کیفر هست که مسئله حقوقی است، گرچه فخر رازی در ذیل ﴿مِثْلُهَا﴾دارد که نه کمتر است و نه بیشتر؛ امّا مستحضرید که این اگر در مقام تحدید است، نسبت به نفی زائد، حدّ دارد، نه نسبت به ناقص. اینکه فرمود:﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾؛یعنی زائد نباشد، نه اینکه کمتر نباشد، چون عفو را در همین آیات تجویز کرده، بلکه ترغیب نموده است؛ تخفیف و عفو جایز است، پس اگر منظور از این مثل «تَماثُل» حقوقی باشد و نه اخلاقی، نسبت به نفی زائد مفهوم داردنه نفی ناقص، برای اینکه نفی ناقص را خودش فرمود اگر عفو کنید برای شما بهتر است، پس ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾.دَه مسئله از مسائل فقهی را جناب فخر رازی ذیل این آیه ذکر کرده است که «تَماثُل» بین کیفر و آن سیّئه باید باشد؛ (1) البته آیاتی که در سوره مبارکه «بقره» (2) یا «مائده» آمده است که ﴿النَّفْسَ بِالنَّفْسِ﴾،﴿الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ﴾،﴿السِّنَّ بِالسِّنِّ﴾ (3) و مانند آن، نشان می دهد که «تَماثُل» حقوقی در آن جاها مطرح است.

مطلب بعدی آن است که این «تَماثُل» باید در مسئله قصاص باشد نه در مسئله حدود، برای اینکه حدود «تَماثُل» ندارد، اگر کسی«قَذف» کرده، این «مقذوف» حق ندارد که نسبت به «قاذف» او را هم «قَذف» کند، برای این حدّی است که آن «قاذف» را حدّ می زنند؛ اگر او نسبت به مَحارم او حرف بدی زده است یا تعدّی کرده است، این شخص نمی تواند تأدّیکند، حرف بدی بزند و «قَذف» کند، این «تَماثُل» در مسائل قصاص است و نه در مسائل حدود؛ اینکه فرمود: ﴿سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾،آن جایی است که مثل قصاص تعیین به دست مظلوم است که حقّ اوست، امّا آن جا که تعیین به دست خدای سبحان است نه به دست مظلوم، یعنی خدا آن رامثل حدود به دست مظلوم نداد، تعیین آن هم به عهده ذات اقدس الهی است. پس اگر ﴿سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ناظر به مسئله حقوقی باشد، فقط درباره مسئله قصاص و امثال قصاص است که «حق النّاس» است، نه مسئله حدود که «حق الله» است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که وجود انسان چند لایه دارد:یک بخش حیوانی دارد که همه می دانند؛ در سوره «نساء» و مانند آن فرمود وقتی صحبت از جبهه و جنگ و دفاع از مرز اسلامی شد:﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾؛ (4) اینها فقط به فکر خودشان هستند، این همان خودِ حیوانی است. در سورهٴ مبارکه «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش کردند،یک عدّه هستند که به خودفراموشی مبتلا هستند:﴿وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾؛ (5) خدا اینها را از یاد خودشان برده؛این آن خودِ عقلانی و خودِ ملکوتی است که اینها خودِ حیوانییادشان است و برابر ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیَّهِ﴾؛امّا خودِ ملکوتی که خودِ واقعی است را فراموش کردند.

ص: 148


1- تفسیرالرازی مفاتیح الغیب اوالتفسیرالکبیر، الرازی، فخرالدین، ج 27، ص604 و 607.
2- بقره/سوره2، آیه178.
3- مائده/سوره5، آیه45.
4- آل عمران/سوره3، آیه154.
5- حشر/سوره59، آیه19.

لایه بعدییک خودی است که ما امین آن هستیم،نه مالک آن؛ در قرآن آیاتی که نسبت به ظلم و به خیانت دارد، نشان می دهد که در لایه های ذات ما گوهری است که ما مالک آن نیستیم، بلکه ما امین آن هستیم و باید آن را حفظ کنیم، برای اینکه در آن لایهٴ بعدی، آیات دارد که اینها به خودشان ظلم کرده اند، به خودشان ظلم کرده اند یعنی چه؟ یعنی این ظالم محدوده ای دارد،یک؛ مظلوم قلمروی دارد، دو؛ این ظالم از محدودهٴ خود تعدّی کرده و وارد حوزه مظلوم شده است، سه؛ تا ظلم تحقق پیدا کند، چهار. اگر ما مالک تمام لایه های خود باشیم، دیگر ظلم فرض ندارد و اگر تمام لایه های ما در اختیار خودِ ما باشد که خیانت فرض ندارد، اینکه فرمود خدا می داند:﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾؛ (1) شما به خودتان خیانت کردید، به کدام خود؟ خودِ حیوانی که خائن است، این خودِ عادی که با نقشه و حیله و مکر زمینه خیانت را فراهم می کند، آن خودی که مورد خیانت است، کدام خود است؟ یا آن خودی که مورد ظلم است، کدام خود است؟ ﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾، (2) این تعبیر ظلم که ما به خود ستم کرده ایم،نشان از یک لایه دیگری است؛ این تعبیر خیانت که ﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾،معلوم می شود یک نفس دیگریهست که آن را ذات اقدس الهی به عنوان امانت به ما داده است نه تملیک! در بخش هایی از قرآن که فرمود: ﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ﴾ (3) نشان می دهد که مالک حقیقی ذات اقدس الهی است، حتی در مسئله «سمع» و «بصر»!

ص: 149


1- بقره/سوره2، آیه187.
2- آل عمران/سوره3، آیه117.
3- یونس/سوره10، آیه31.

بنابراین ما در مسئله حدود نمی توانیم «تَماثُل» در کیفر را قائل شویم، حداکثر در مسئله قصاص است که «تَماثُل» را در آن جا دین اجازه داده است. «فتحصّل» که ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾یا این «تَماثُل»،«تَماثُل» ادبی است؛یعنی کیفر هم مثل ظلم «سیّئه» استکه «یَسوءُ الانسان»؛ البته این صبغهٴ حقوقیو فقهی ندارد؛ امّا اگر ناظر به حقوق و مباحث فقهی باشد؛یعنی کیفر باید مثل خودِ ستم باشد و چون در مقام تحدید است مفهوم دارد؛ ولی به قرینه قبل و بعد، مفهوم آن ناظر به نفی زائد است، نه نفی طرفین که در تفسیر فخر رازی آمده است، پایین تر از آن جایز است، چون تخفیف و عفو جایز است! عفو را در این جا بیان کرده است و تخفیف را در درباره قصاص و مانند آندر جای دیگری بیان کرده است.

بنابراین مفهوم داشتن آن ناظر به نفی زائد است؛یعنی اگر کسی مورد ظلم واقع شد، بیش از اندازه ای که ستم دیده است حق کیفر دادن ندارد؛ لذا فرمود: ﴿وَ مَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً فَلا یُسْرِف فِی الْقَتْلِ﴾، (1) این شخص در کیفر تعدّی نکند، وگرنه می شود ظالم. پس ﴿سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ اگر مفهوم داشته باشد، ناظر به نفی زائد استنه نفیأقل و اگر ناظر به مسئله حقوقی باشد، در خصوص مسئله قصاص است نه مسئله حدود، چون مسئله حدود در اختیار انسان نیست؛ حیثیتِ آدم، ناموسِ آدم، حریمِ آدم و حرمِ آدم، اینها امانت های الهی است،برای ما نیست؛ این مثل خون و مال نیست که خدا به ما داده باشد، این امانت الهی است که انسان موظف است ان را حفظ کند؛ لذا اگر به حریم خانمی تعدّی شده، او و همه بستگان هم بخواهند رضایت بدهند، پرونده هم چنان باز است، برای اینکه این ناموس زن «حق الله» است، نه حق شوهر، نه حق پدر، نه حق برادر و نه حق فرزند؛ با رضایت آنها مسئله تجاوز به عنف حلّ نمی شود، این جزء حدود استنه جزء قصاص؛ لذا فرمود: ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾.

ص: 150


1- اسراء/سوره17، آیه33.

در بخش هایی از روایات آمده است که«اقْرَأْ وَ ارْق»؛ (1) بخوان و بالا برو، این هم ناظر به مطالب علمی است که قرآن درجات و مراتبی داردو انسان می تواند از هر مرتبه ای به مرتبه بالاتر برود. در ذیل آیه ﴿ن وَالْقَلَمِ﴾ (2) در تفسیر شریف نور الثقلینهست که برخی ها خدمت امام صادق(سلام الله علیه) شرفیاب شدند و عرض کردند «نون» و «قلم» چیست؟ فرمود دو نهر از نهرهای بهشت است، عرض کردند: «زِدْنِی بَیَاناً»؛ باز بفرمایید چیست؟ فرمود: اینها دو فرشته از فرشته های الهی هستند، عرض کردند:«زِدْنِی بَیَاناً»، فرمود دیگر بلند شوید، از این به بعد جمعیتی دارند می آیند که من نمی توانم در برابر آنها این آیه را برای شما معنا کنم. (3) هرکدام از اینها مراحلی دارد! اگر معصوم(سلام الله علیه) بخشی از اینها را به ما ارائه داد، اینها کلیدی است که می شود از اینها بهره های فراوانی برد؛ آن گاه «اقْرَأْ وَ ارْق»! «ارْقَأْ وَ اقْرَأ» (4) هم هست، امّا در مسائل عملی آن هم «اقْرَأْ وَ ارْق»می باشد؛یعنی بخوان و بالا برو! در مرحله اوّل فرمود: ﴿وَ لَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُوْلِی الألْبَابِ﴾ (5) یا فرمود: ﴿وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُهُمْ یَنتَصِرُونَ﴾؛ اگر کسی مورد ظلم قرار گرفت، حق انتقام دارد؛ امّا «اقْرَأْ وَ ارْق»، از این بالاتر هم مقام هست! در سوره «نحل» فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ﴾، (6) اگر کسی به مقام «عدل» رسید، تازه در مرحله اوّل کمال است و اگر به «عدل» نرسید که به کمال نرسید!پس اگر به «عدل» رسید در مرحله اولِ کمال است و﴿وَالْإِحْسَانِ﴾هم بالاتر از «عدل» است. اینکه فرمود:﴿وَ أَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلْتَّقْوَی﴾، (7) یا این جا می فرماید: ﴿فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ﴾؛ بالاتر از «انتقام»،«عفو» است و بالاتر از «انتقام»،«اصلاح» است، این «اقْرَأْ وَ ارْق» خواهد بود. پس هم در مقام علمی به ما گفتند بخوان و بالاتر را هم درک کن، در مقام عملی هم به ما گفتند به این مرحله که رسیدید، سعی کنید به مرحله بالاتر هم بار یابید که﴿فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ﴾. در بخش های داخلی فرمودند:﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ﴾، (8) مگر شما نمی خواهید خوب زندگی کنید؟ مگر نمی خواهید دوست فراوانی داشته باشید؟ مگر نمی خواهید «حامی» داشته باشید؟ «حمیم» داشته باشید؟ «صمیم» داشته باشید؟ اگر نسبت به شما بداخلاقی شد، شما اگر بگذرید همان کسی که نسبت به شما بداخلاقی کرد، دوستِ«حمیم» و «صمیم» شما می شود، چه بهتر که این کار را انجام دهید! پس ﴿یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ (9) از یک طرف، ﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾ (10) از طرف دیگر، ﴿فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ﴾؛ این «اقْرَأْ وَ ارْق»، در مسائل اجتماعی و درون مرزی است.

ص: 151


1- الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص606، ط اسلامی.
2- قلم/سوره68، آیه1.
3- تفسیر نور الثقلین، الشیخ الحویزی، ج 5، ص38.
4- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج89، ص22.
5- بقره/سوره2، آیه179.
6- نحل/سوره16، آیه90.
7- بقره/سوره2، آیه237.
8- فصلت/سوره41، آیه34.
9- الرعد/سوره13، آیه22.
10- مؤمنون/سوره23، آیه96.

در بخش های برون مرزی چنین دستوری داده نشده،در برون مرزی همان«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»است. فرمود اگر شما نسبت به مشکلات درون مرزی عفو کردید، دو فایده دارد: یکی فایده مردمی دارد که﴿فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ﴾،فایده دوم هماینکه کمک و فیض الهی دارد، فرمود: ﴿فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ﴾. مستحضرید تعبیر «أجر» و «اُجور» و مانند آن که در قرآن آمده، تعبیر تشویقی است.«أجر» آن است که انسان برای مستأجر کار بکند و چیزی از مستأجر بگیرد یا این کسی که خودش را اجاره می دهد _ این شخصی که کار می کند این مؤجَر و اجیر است _ کار خودش را در اختیار آن صاحب کار که مستأجر است قرار می دهد و برای مستأجر کار می کند؛یعنی برای صاحب کار که کارفرما است کار می کند و از اومزد می گیرد؛ امّا نسبت به ذات اقدس الهی ما کاری انجام نمی دهیم که به سود او باشد تا «أجر» بگیریم؛ تعبیر «أجر»که در آیات ﴿أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ﴾ (1) یا تعبیر «اشتراء» در﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم﴾ (2) همهٴ اینها تشویقی است. فرمود: ﴿فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ﴾.

بعد برای اینکهامر مشتبه نشود،چون به مظلوم نمی خواهد بگوید که انتقام یک چیز بدی است؛ مبادا شما از آن ﴿وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾خیال کنید که کیفر دادن هم مثل ستم کردن چیز بدی است، نه منظور این نیست!بلکه هم ظالم را سرزنش می کند و هم مظلوم را می ستاید، تکرار می کند که مبادا امر بر مظلوم مشتبه شود؛ لذا می فرماید:﴿إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ﴾،﴿وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ﴾؛اگر کسی انتقام بگیرد؛ یعنی درست است ما گفتیم:﴿وَ جَزاءُسَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾؛امّا معنای آن این نیست که کیفر دادن بد است! معنایش این است که در کیفر دادن، نسبت به آن کسی که متعلّق کیفر است و بدش می آید، وگرنه این کیفر «عدل» است و عدل که چیز بدی نیست!﴿وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾؛اگر جمعیتی ستم دیدند یا فردی ستم دید و انتقام گرفت، هیچ «سَبیلی» بر او نیست:﴿إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ﴾؛سبیل و حقّ انتقام بر کسی تحمیل می شود که ظالم باشد؛ یعنی آنهایی که ﴿یَظْلِمُونَ النَّاسَ﴾ هستند،﴿وَ یَبْغُونَ فِی الأرْضِبِغَیْرِ الْحَقِّ﴾هستند و این﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ تأکید «بَغی» است، چون «بَغی» نمی تواند «بِالحقّ» باشد؛ نظیر ﴿یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾؛ (3) نظیر ﴿وَقَتْلَهُمُ الأنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ﴾، (4) این ﴿بِغَیْرِ حَقٍّ﴾ در این گونه از آیات برای تأکید است،﴿أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾.بنابراین اگر ما می گوییم عفو کنید، معنایش این نیست که انتقام گرفتن چیز بدی است، نه! انتقام گرفتن عدل است و عدل هم «حَسَن» است؛ منتها بالاتر از عدل «احسان» است. ﴿وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ﴾، ﴿عَزْمِ الْأُمُورِ﴾یعنی «مِن الاُمور الّتییَنبغی عَن یُعزم عَلیها»، باید براساس آن تصمیم گرفت و محکم کاری کرد.

ص: 152


1- زمر/سوره39، آیه10.
2- توبه/سوره9، آیه111.
3- بقره/سوره2، آیه61.
4- آل عمران/سوره3، آیه181.

بعد فرمود آنهایی که ظالم هستند راه را گم کردند، حالا بحث های کلامی را مطرح می کند:﴿وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِوَ تَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾؛اگر کسی ظلم کرد گمراه است و اگر کسی گمراه شد و خدا او را گمراه کرد، تحت ولایت هیچ کسی نیست. این ﴿فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ﴾، این نکره در سیاق نفی است، چون در همین سوره مبارکه «شوریٰ» به نحو حصر آیه 28 این بود: ﴿وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾؛ ولیِّ مطلق خداست. اگر کسی عمداً راه الهی را رها کرده است، هیچ کس او را تحت ولایت خود نگه نمی دارد، زیرا ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، (1) یک؛ «جُند» بدون فرمانده کار نمی کند، دو؛ فرمانده هم برابر آیه 28 همین سوره «شوریٰ» منحصر به فرد است، سه؛ فرمود: ﴿وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ﴾، این «الف» و «لام» که در ﴿الْوَلِیُّ﴾ است، با آن ﴿هُوَ﴾_ گرچه ﴿هُوَ﴾در این جا به صورت مبتدا آمده و نه ضمیر فصل _ اینها مفید حصر است، چون لسان، لسانِ حصر است. اگر ولیِّ محض ذات اقدس الهی است و این شخص راه الهی را گم کرده است و بیراهه می رود، معلوم می شود﴿فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّمِنْ بَعْدِهِ وَ تَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾، تازه کیفر دنیایی آنها این است؛ امّا در کیفر اخروی وقتی که عذاب الهی را می بینند،از ترس مثل «مصبور» نگران هستند؛«مصبور»یعنی کسی که به «قتل صَبر» دارند او را می کُشند. به تعبیر جناب زمخشری در کشّاف، می گوید «مصبور»یعنی کسی که به «قتل صَبر» دارند او را می کُشند و دست و پای او را بستند، این شخص با گوشهٴ چشم آن شمشیر را نگاه می کند، هم هراسناک است و هم چشم را بسته است. (2) مستحضرید که «قتل صَبر» در اسلام محکوم است، گفتند اسیر را هم اگر در جنگ گرفتید و خواستید بکشید، با «قتل صَبر»نکشید.

ص: 153


1- فتح/سوره48، آیه4 و 7.
2- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص607.

وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود: «أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»؛ (1) این فخر ماست که شما پدر ما را با قتل «صَبر» کشتید؛یعنی محاصره کردید و کُشتید، اگر محاصره نبود نمی توانستید بکُشید و اگر دست و پای او را نمی بستید، تمام راه ها را نمی بستید و ورود را ممنوع را نمی کردید، هرگز به هیچ طریقی نمی توانستید فاتح شوید:«أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا». آن جریان تیر زدن و کشتن و سربریدن و اینها را حضرت به عنوان ستم ذکر می کند، امّا نمی فرماید «وَکَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»، این کلمهٴ«أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»برای این است، چون از دستورهای ابن زیاد ملعونبه حُر گفته اطن است که«فَجَعْجِعْبِالْحُسَیْنِ»، (2) این «فَجَعْجِعْبِالْحُسَیْنِ»؛یعنی سخت بگیر! هیچ کمک مردمی، طبیعی، عادی و غیر عادی نباشد! نه راه کمک مردمی باشد که کسی بیاید و به او کمک کند، نه کمک طبیعی داشته باشد، وگرنه مطلع هستید که یک مسافر با زن و بچه وقتی می خواهد خیمه بزند کنار نهر خیمه می زند، اجازه ندادند حضرت کنار نهر خیمه بزند! این رود پُر آبی که در شمال شرقی کربلا در جریان است، اجازه ندادند آن جا چادر بزند! برای اینکه هر وقت خواستند بتوانند بین حضرت و بین آب جدایی بیندازند، وگرنه قافله ای که با زن و بچه می آید نزدیک و کنار آب و کنار درخت خیمه می زند، در وسط آفتاب که خیمه نمی زند! دستور رسمی ابن زیاد ملعون این بود که «فَجَعْجِعْبِالْحُسَیْنِ»، حُر هم اصرار داشته که وجود مبارک سیدالشهداء در آفتاب آن بیابان سوزان خیمه بزند.

ص: 154


1- مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص261.
2- الارشاد، الشیخ المفید، ج2، ص83.

فرمود کسی که ظالم هست، مثل چنین آدمی است که دست و پای او را بستند و بخواهند اعدامش کنند، این شخص زیر چشمی، هولناک و هراسناک به شمشیر نگاه می کند، می گویند آیا ممکن است که ما آزاد شویم، دوباره برگردیم یا نه؟! ﴿وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا﴾؛ اینها را بر آتش عرضه می کنند، در حالی که اینها ﴿خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ﴾ هستند،به علتعذاب جهنم؛ ذلیل، ذلّت هراسناک، خاضع و خاشع می باشند که﴿یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾؛آرام و با گوشه چشم جهنّم را نگاه می کنند؛ مثل کسی که بخواهند او را اعدام کنند، این شخص با گوشهٴ چشم هراسناک به شمشیر می نگرد:﴿یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾. این که گفتند:﴿هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾؛ آیا راهیهست یا نهکه ما برگردیم؟! کسی باید به اینها جواب بدهد، ﴿وَ قَالَ الَّذِینَ آمَنُوا﴾، البته به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) هر مؤمنی در آن روز قدرت حرف زدن ندارد، مستحضرید که آن روز روزی نیست که کسی بتواند حرف بزند، روزی است که ﴿لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً﴾؛ (1) اوحدیِ از انسان ها مجاز هستند حرف بزنند که اهل بیت(علیهم السلام) و فرشتگان ممتاز جزء اینها هستند، وگرنه هیچ کسی حق حرف ندارد!دهان بسته است و نمی توانند حرف بزنند:﴿لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً﴾، اهل بیت مأذون هستند! در جریان سوره «اعراف» هم همین طور بود؛ اوّلین و آخرین جمع می باشند، میلیاردها میلیارد انسان هستند و هیچ کس حق حرف ندارد، مگر این خاندان!﴿وَ قَالَ الَّذِینَ آمَنُواإِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِم﴾؛اینها سرمایه های خودشان را باختند، سرمایه های فرزندان خود را هم باختند، در حالی که می توانستند از فرزندانشان بهره های خوبی ببرند! این «وَلَدٍ صَالِحٍ یَدْعُو لَه» (2) همین است،اینها نه بچه های خوبی تربیت کردند و نه خودشان خوب تربیت شدند؛ هم خودشان را از دست دادند و هم بچه های خودشان را از دست دادند:﴿خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍ مُقِیمٍ﴾.

ص: 155


1- نبأ/سوره78، آیه38.
2- منیه المرید، الشهیدالثانی، ص103.

تفسیر آیات 49 تا 53 سوره شوری 94/08/24

موضوع: تفسیر آیات 44 تا 48 سوره شوری

﴿وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ وَتَرَی الظَّالِمِینَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ (٤٤)وَتَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَاخَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّیَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ وَقَالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍ مُقِیمٍ (٤5)وَمَا کَانَ لَهُم مِنْ أَوْلِیَاءَ یَنصُرُونَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن سَبِیلٍ (٤6)اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَالَکُم مِن مَلْجَأٍ یَوْمَئِذٍ وَمَا لَکُم مِن نَکِیرٍ (٤7)فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً فَرِحَ بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (٤8)﴾

ص: 156

در این سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، بعد از تبیین عناصر محوری _یعنی اصول دین _ به این نکته می پردازند که «اموال»،«اعراض» و «انفس» با دو دید و نظر مطرح هستند: یک نظر آن است که «اموال» را نسبت به هم، «نفوس» را نسبت به هم، «اعراض» و آبروها را نسبت به هم می سنجند، در این نگاه قرآن کریم «مال» را به اشخاص نسبت می دهد،«نفس» و آبرو را هم به اشخاص نسبت می دهد، می گوید:﴿أَمْوَالُکُمْ﴾، (1) ﴿أَمْوَالَهُم﴾، (2) ﴿لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ﴾ (3) و مانند آن. در جریان قصاص می گوید که اگر کسی کشته شد حق آنبرای ولیِّ دَم است و ولیِّ دَم می تواند عفو کند، قصاص کند و مانند آن. در نگاه دقیق تر، وقتی اینها را به ذات اقدس الهی اسناد می دهند، دیگر اینها مالک نیستند؛ درست است که قرآن کریم﴿أَمْوَالُکُمْ﴾،﴿وَ أَمْوَالَهُم﴾ فراوان دارد؛ امّا وقتی که نسبت به ذات اقدس الهی سنجیده می شوند، می فرماید: ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾، (4) این طور نیست که انسان در برابر خدا مالک مال باشد و بتواند حرف قارونی بزند و بگوید: ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾؛ (5) من خودم زحمت کشیدم و پیدا کردم. پس اصل مالکیت را اسلام امضا کرده است، امّا نسبت به افراد جامعه! امّا افراد نسبت به ذات اقدس الهی نمی توانند بگویند ما مالک هستیم و این را نمی دهیم. در جریان «نفس» و «عِرض» و مانند اینها هم همین طور است؛ در جریان «نفس» فرمود شما مالک هستید،«أنفس»و«نفوس» شماست و اگر کسی، کسی را کُشت، حق قصاص برای ولیِّ دَم است و مانند آن؛ ولی آن لایه سوّم غیر از نفسِ حیوانی﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾ (6) است که منافقین دارند و غیر از این نفس های میانیاست که فرمود: ﴿وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾؛ (7) اینها خودشان را فراموش کردند، همین ها که فقط به فکر خودشان هستند، خودشان را فراموش کردند! پس معلوم می شود که دوتا خود هست: یکی«مَذکور»و دیگری«مَنسیّ»؛ آن خودِ«مَذکور» که به یاد او هستند، آن خود حیوانی است که ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾، به این فکر هستند که غذا بخورند و استراحت کنند؛ آن خودی که آن را فراموش کردند، خودِ میانی است که ﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾، اینها را به حسب ظاهر و در ارتباطات اجتماعی مِلک انسان می دانند، می گوید نفس انسان است؛ امّا آن لایه سوّم که لایهٴ فطرت است، فقط به عنوان امانت است؛اینها هم وقتی نسبت به ذات اقدس الهی سنجیده شوند، مِلک آدم نیستند؛ فرمود: ﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ﴾ (8) درست است که ما در روابط فردیو اجتماعی برای تنظیم امور می گوییم که چشم هر کسیبرای اوست، اگر به چشم او آسیب رساندند:﴿أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَالجُرُوحَ قِصَاصٌ﴾. (9) امّا همین چشم و گوشی که ما می گوییم برای مردم است، وقتی نسبت به ذات اقدس الهی سنجیده شوند مِلک آنها نیست،چون فرمود: ﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ﴾،که این «أم» منقطعه است و به معنای «بل» می باشد؛یعنی آنها خدا نیستند، کسی که مالک چشم و گوش است خداست! پس به حسب ظاهر چشم و گوش و این «مال» و این «نفس» با دو اعتبار معامله شد: یکیبه اعتبار روابط فردی و اجتماعیِ خود ماست که خدا این را مِلک ما می داند که اگر کسی به چشم یا گوش آسیب رساند، ما حق قصاص داریم؛دوم اینکه وقتی همین ها را نسبت به ذات اقدس الهی می سنجیم، خدا مالک هست و ما مالک نیستیم، امّا آن لایه سوّم را هرگز مِلک ما نکرد! اینها چون دروغ می گویند و ظلم می کنند، اینها را از یک نظر به ما اسناد داد، امّا آن لایه ای که لایهٴ فطرت است و شاگرد مستقیم خداست که﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾، (10) او فقط می تواند مظلوم باشد،ولی ظالم نیست؛ او می تواند مورد خیانت قرار بگیرد، ولی خائن نیست. اینکه فرمود:﴿عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾، (11) این خودِ اوّلی و خودِ میانی هم می توانند ظالم باشند و هم می توانند خائن باشند که فرمود: ﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾، (12) ﴿عَلِمَ اللّهُ﴾ که ﴿أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾؛ آن که خائن است این خودِ اوّل و خودِ میانی است و این که ظالم است، خودِ اوّل و خودِ میانی است؛ امّا آن خودِ ملکوتی اعلیٰ نه خائن و نه ظالم است. اینکه گفتند ما ظلم نکردیم ﴿وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾ یا ﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾،در بحث های قبلی روشن شد که بعضی از مفاهیم هستند که حتماً تعدّد مصداق می خواهند؛یعنی دو لفظ، دو مفهوم دارد که الّا و لابد مثل علت و معلول، محرّک و متحرّک،مصداق ها باید متعدّد باشند؛ ظالم و مظلوم از همین قبیل است؛ ممکن نیست که ظالم و مظلوم مثل عالم و معلوم یکجا جمع شوند، در عالم و معلوم دو لفظ و دو مفهوم است؛ ولییک مصداق دارند؛یعنی کسی که به خودش عالِم است و علم دارد به نفس خودش «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» (13) نصیب او شده است،او عالم و معلوم است که دو لفظ و دو مفهوم است بر مصداق واحد؛ امّا در ظالم و مظلوم فرض ندارددو لفظ که دو مفهوم هستند، مصداق آن واحد باشد، زیرا ظالم کسی است که محدودهٴ خاص دارد و از محدوده خودش تجاوز می کند، مظلوم کسی است که مرز و حوزهٴ خاص دارد، این ظالم وارد محدودهٴ او می شود و چنین می شود که این ظالم به او ستم کرده است؛ اگر شیء واحد باشد که شیء واحد دو محدوده ندارد! بنابراین ظلم به نفس و خیانت به نفس فرض ندارد، معلوم می شود یک نفس ملکوتی است،﴿وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا ٭فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ (14) است که خدا آن را به عنوان امانت به ما داده است، حتی نسبت به روابط فردی و اجتماعی او را مِلک ما نکرده است، او را قیّم، نگهبان، نگهدار، حافظ و برای تربیت ما در اختیار ما به عنوان امانت قرار داد، در حالی که ما داریم به آن ظلم می کنیم. در «مال» ما چنین چیزی نداریم،«مال» فقط دو لحاظ دارد؛ امّا در «نفس» این سه مرحله هست که آن لایه نهایی را ذات اقدس الهی به ما نداد؛ ما هر معصیتی که می کنیم، داریم به او ستم می کنیم و هر خیانتی که می کنیم،در واقع داریم به او خیانت می کنیم؛به این علت است که بین نفس و مال فرق است.پرسش: چشم و گوش هم خیانت می کنند یا نه؟پاسخ: اینها خیانت می کنند، اینها خائن هستند.«النَّظْرَهُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ» (15) چشمی که گناه می کند و گوشی که گناه می شنود خائن و ظالم می باشند.پرسش: با این اوصاف چطورشهادت اینها در روز قیامت قبول می شود؟ پاسخ: برای اینکه معلوم شود که اینها گناه نکردند، البته نفس گناه می کند و اینها شهادت می دهند. در بحث های همین سوره مبارکه «فصّلت» (16) و مانند آن که اعضا شهادت می دهند گذشت که در حقیقت گناه را نفس می کند؛حالایا نفس ابتدایییا نفس میانی، اعضا و جوارح ابزار گناه هستند و آنها گناه نمی کنند؛ لذا آنها وقتی که حرف می زنند، تعبیر قرآن این است که اینها شهادت می دهند نه اقرار! چشمی که نگاه حرام کرد که «النَّظْرَهُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِیسَ»، این چشم ابزار گناه است و نفس گناه می کند نه چشم! دستی که مال مردم را می گیرد،«نفس» غصب می کند نه دست! لذا دست که حرف می زند، می گویند شهادت داد و خودِ انسان که حرف می زند می گویند اقرار کرد.پرسش: پس نباید اینها خائن باشند!پاسخ: مگر دست را عِقاب می کنند؟ نفس را عِقاب می کنند و کیفیت عِقاب شخص به این است که دستش را بسوزانند، این دست چه بسوزد و چه نسوزد عذاب نمی بیند، عذاب برای آن روح است؛ لذا وقتی انسان را می برند در اتاق عمل «ارباً ارباً» می کنند ودست او را قطع می کنند یا پای او را قطع می کنند و عمل می کنند، دست درک نمی کند! درک برای نفس است، وقتی نفس را تخدیر کردند و لامسه را از آن گرفتند و این عضو را تکه تکه می کنند درد نمی آید.

ص: 157


1- بقره/سوره2، آیه188.
2- توبه/سوره9، آیه111.
3- نساء/سوره4، آیه32.
4- نور/سوره24، آیه33.
5- قصص/سوره28، آیه78.
6- آل عمران/سوره3، آیه154.
7- حشر/سوره59، آیه19.
8- یونس/سوره10، آیه31.
9- مائده/سوره5، آیه45.
10- شمس/سوره91، آیه8.
11- بقره/سوره2، آیه187.
12- آل عمران/سوره3، آیه117.
13- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص102.
14- شمس/سوره91، آیه7 و 8.
15- من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج 4، ص18.
16- فصلت/سوره41، آیه20 و 21.

غرض این است که ما دو حساب داریم:یک حساب مال داریم که «بَعضُها» نسبت به «بَعض» است و کُل نسبت به «الله» است که دو مکتب است ویکی هم درباره نفس داریم که سه مکتب است: یک نفس منافقانه و خائنانه و حیوانی داریم که ﴿إِنْ هُمْ إِلاّ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾، (1) اینها را فرمود: ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾؛ فقط به فکر خودشان هستند؛قسم دوم نفس میانی داریم که اخلاق و تربیت برای اوست، فرمود: ﴿وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾و در قسم سوم نفس ملکوتی داریم که شاگرد مستقیم خداست که فرمود: ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾؛ فرمود _ خود خدا _ همه اینها را یاد او دادیم، او به عنوان نگهبان و نگهدار و قیّم و ملکوتی ما حافظ ماست، ما داریم به او ستم و خیانت می کنیم، نه اینکه او هم مثل نفس میانییا نفس ابتدایی دست به خیانت بزند، اینها که دست به خیانت می زنند به ما منسوب هستند. پس مسئله ظلم که ﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾، آن نفسی که ﴿وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا ٭فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ به آن داریم ستم می کنیم. ظالم این نفس حیوانییا نفس میانی است، مظلوم آن نفسی است که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾.

مطلب بعدی در جریان خلافت است؛گذشت که خلافت «امرُ الله» است، نه «امرُ الناس». خلافت را باید غدیر تعیین کند، نه سقیفه!یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است که حضرت دارد به شورا استدلال می کند؛ آن نامه راحضرت در جواب دربار اموی نوشت که آن نامه باید توجیه شود که این یعنی چه؟ در نامه هایی که بین دربار اموی پلید و وجود مبارک حضرت امیر هست، حضرت در نامه ششمی که در نهج البلاغه هست فرمود شما که شورا را قبول دارید، شورای مهاجر و انصار مرا به عنوان ولیّ مسلمین و به عنوان خلیفه انتخاب کردند، شما که غایب هستید حق اظهار نظر ندارید! آنها که اصحاب بودند و در مدینه بودند _ مهاجر و انصار _ همه به من رأی دادند، تو ای معاویه که غایب بودی چه اعتراضی داری؟! حضرت در این نامه ششم به شورا استدلال می کند، آیا شورا مشروعیتی در مسئله خلافت و امامت دارد؟ با اینکه قبلاً گذشت:﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَی﴾؛ (2) یعنی «امرُهم شوریٰ»،نه «امرُ الله شوریٰ»! اگر خلیفهٴ مسلمین وکیل مسلمین باشد، بله وکالت حقّ موکّل است و این امر شورایی است؛ امّا خلیفهٴ مسلمین ولیّ مسلمین است، نه وکیل مسلمین و از طرف ذات اقدس الهی تعیین می شود، پس «امرُ الله» است، نه «امرُ الناس»! اگر «امرُ الله» است باید با غدیر و با نصب حل شود، چگونه حضرت امیر(سلام الله علیه) برابر نامه ششمی که در نهج البلاغه است به این جریان شورا استدلال می کند؟

ص: 158


1- فرقان/سوره25، آیه44.
2- شوری/سوره42، آیه38.

در خطبه سوّمِ نهج البلاغه که حضرت از شورا می نالد:«فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی»، امّا در نامهٴ ششمحضرت به شورا استدلال می کند؛ در نامه ای که وجود مبارک حضرت امیر برای معاویه می نویسد _ این نامه ها را مرحوم سید رضی(رضوان الله علیه) تقطیع می کند و آن حمد و ثنا و اینها را ذکر نمی کند _ این است:«إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَهٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّی وَ لَعَمْرِی یَا مُعَاوِیَهُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَهٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّیفَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَ السَّلَام»؛فرمود با شورا خلافت پیش رفت، شما که شورایی هستیدو شورا هم در مدینه برای اصحاب حضرت اعم از مهاجر و انصار است، همان مردمی که دربارهٴ ابابکر و عمر و عثمان به نظر شما اتفاق کردند، همان مردم به من رأی دادند! آن وقت شما که غایب هستید چه اعتراضی دارید؟! اگر اعتراضیبکنید، مسلمانان شما را سر جایتان می نشانند! این عصارهٴ نامه ششم وجود مبارک حضرت امیر است. مستحضرید که بعضی از این استدلال ها برابر آیات قرآنی است که فرمود: ﴿ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾، (1) بخشی از این استدلال ها، استدلال های جدالی است و نه استدلال برهانی؛ یعنی شما که شورا را قبول دارید و اگر شورا مقبول شما هست که تاکنون روی این سه خلیفه براساس شورا کار کردید، همین مردم به من رأی دادند! شما چه اعتراضی دارید؟! این تمسّک به شورا نیست که حضرت شورا را امضا کرده باشد، مضافاً به اینکه اوّلی به حسب ظاهر شورا بود، دوّمی که به نصب بود و شورا نبود! در خلافت عمر، ابابکر گفت این خلیفه است و مردم هم قبول کردند، شورایی در کار نبود!

ص: 159


1- نحل/سوره16، آیه125.

بنابراین استدلال وجود مبارک حضرت از راه برهان و قرآن نیست، از راه جدال است که قرآن فرمود با اینها جدال کنید: ﴿وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾، وگرنه حضرت در خطبهٴسوم که به «شقشقیه»معروف است از شورا می نالد:«فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی»، این جمله هم هست که «فَکَیْفَ بِهَذَا وَ الْمُشِیرُونَ غُیَّب»؛ ما و بزرگان بنی هاشم که نبودند، چه شورایی شما تشکیل دادید؟! بنابراین این نامه مخالف با آیه نیست،آیه نمی گوید شورای خلافت «امرُ الناس» است، بلکه آیه می گوید این «امرُ الله» است که الّا و لابد باید با غدیر حل شود، با سقیفه حل نمی شود؛ حالا بر فرض اگر شورا را شما قبول کردید، باید امامت من را هم بپذیرید. معاویه که اهل غدیر نیست، اهل سقیفه است، حضرت فرمود که شما که سقفی هستید نه غدیری، بالاخره باید ما را قبول کرده باشید و در بخش های دیگری هم از کلمات قصار آن حضرت مسئله شورا را به یک سبک دیگری معرفی کردند؛ در حکمت 190 آن جا هم تعبیر دیگری درباره شورا دارند که سید رضی(رضوان الله علیه) از آن جا یک تعبیر دیگری دارد. پرسش: قبلاً فرمودید که «جدال أحسن» یعنی مقدمه ای که؟ پاسخ: بله، از طرفی معقول حق است، چون خلافت او در غدیر ثابت شده است و خلافت حضرت «بیّن الرشد» است؛ منتها این راهی که شما طی کردید ما حرف خلاف نمی زنیم، نه اینکه حالا چون اینها ما را خلیفه کردند ما خلیفه هستیم، ما «خلیفه الله» هستیم «بالغدیر»! شما حالا چون غدیری نیستید و سقفی هستید، اگر سقفی هستید باید برابر سقفیحرف ما را قبول کنید. یک وقت است که انسان بخواهد با رأی طرف مقابل باطلی را ثابت کند، این «جدال أحسن» نیست؛ امّا چیزی که حق است،«بیّن الرشد» است، با دلیل قرآنیو غدیری ثابت شده است، دنبال وسیله ای می گردند، فرمود شما که شورا را قبول دارید، برابر شورا باید مرا امام بدانید! این نه برای آن است که خلافت «امرُ النّاس» است، خلافت «امرُ الله» است؛ این نامه ششم دلیل نیست بر اینکه خلافت «امرُ الناس» است و شورایی است، خلافت «امرُ الله» است که الّا و لابد با غدیر باید حلّ شود.

ص: 160

بنابراین مسئلهٴ ارتباط «اموال» در دو جهت بحث شده، مسئلهٴ«نفوس» در دو جهت بحث شده و مسئلهٴ«خلافت»هم در دو جهت بحث شده، حالا به مسئلهٴ«إضلال»می رسیم؛ این هم «قد تقدّم غیر مرّه» که «إضلال» ذات اقدس الهی کیفری استنه ابتدایی،یک؛ امر وجودی نیست، بلکه امر عدمی است، دو؛«إضلال» چیزی نیست که ذات اقدس الهی به کسیبه نام «ضلالت» بدهد، همین که فیض خودش را از شخص بگیرد، این شخص می افتد! این «رَبِّ لَا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَهَ عَیْن» (1) همین است. آغاز سورهٴ مبارکه «فاطر» شارح این مطلب است که خدا دو کار دارد:یکی انجام کار دارد و یکی هم ترک کار، ﴿مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ﴾؛دری را که خدا از روی رحمت باز کند کسی نمی تواند ببندد،﴿وَ مَا یُمْسِکْ﴾؛یعنی فیضش را بردارد﴿وَ مَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ﴾، (2) این طور نیست که ذات اقدس الهی چیزی به عنوان ضلالت دامن گیر کسی بکند، فیض خودش را که بردارد این بیچاره می افتد. اگر ﴿أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ﴾ (3) است و هیچ پناهگاهی برای این شخص نیست و تنها کسی که او را نگه می دارد فیض الهی است، فرمود: ﴿وَ مَا لَکُم مِن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیَاءَ﴾؛ (4) غیر از خدا ولیّ برای اینها نیست، چرا؟ برای اینکه صدر و ساقه عالم سپاه و ستاد الهی هستند ﴿وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾. (5) اگر خدا فیض خود را از زید بردارد، آن وقت چه کسی به زید کمک می کند؟! چون همه موجودات سپاه و ستاد الهی هستند﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، مگر جُند الهی به غیر دستور الهی کار انجام می دهد؟! لذا آغاز سوره مبارکه «فاطر» یک بیان جامعیبرای تبیین این گونه از مسائل است.یا فیض الهی به کسی می رسد:﴿مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ﴾؛ دری که خدا روی رحمت باز کند، کسی نمی تواند ببندد!یا می بینیم که چندین بار به این شخص فیض رسانده، کمک کرده، اغماض و عفو کرده،ولی این شخص بیراهه می رود ﴿وَ مَا یُمْسِکْ﴾؛ فیض خود را از این به بعد به او نمی دهد،﴿وَ مَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ﴾؛ آن وقت می افتد. «إضلال» ذات اقدس الهی ابتدایی نیست،یک؛ کیفری است، دو؛ بازگشت «إضلال» کیفری به امساک فیض است و نه اعطای«ضلالت» که چیزی به کسیبه عنوان «ضلالت» دهد، سه؛ پس این بخش از آیه 44 که فرمود: ﴿وَ مَن یُضْلِلِ﴾؛کسی را که خدا گمراه کند هیچ پناهگاهی نداردکهاین مضمون چند بار در همین سوره «شوریٰ» تکرار شد، همین است:﴿وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِیٍّ مِن بَعْدِهِ﴾.

ص: 161


1- الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص581، ط اسلامی.
2- فاطر/سوره35، آیه2.
3- فاطر/سوره35، آیه15.
4- هود/سوره11، آیه113.
5- فتح/سوره48، آیه4 و 7.

بخشدیگر این است که ذات اقدس الهی جریان قیامت را خوب ترسیم می کند؛یکی اینکه همگان به حضور خدا می رسند:﴿یُعْرَضُونَ عَلَی رَبِّهِمْ﴾ (1) که سانِ عمومی است،﴿إِنَّ الأوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾، (2) این سانِ عمومی است که ﴿یُعْرَضُونَ عَلَی رَبِّهِمْ﴾.دوم اینکه مؤمنان با بهشت روبه رو می شوند؛البته یک بحث خاص دارد.سوم اینکه منافقان و کافران با جهنّم روبه رو می شوند که این را هم در برزخ مشخص فرمود و هم در قیامت از دو جهت مشخص کرد؛ در برزخ فرمود آلِ فرعون کسانی هستند که ﴿النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَ عَشِیّاً﴾؛ (3) بامداد و شامگاه، چون بامداد و شامگاه برای برزخ است، در قیامت که بامداد و شامگاه نیست، چون بساط آسمان و زمین که برچیده شد ما شب و روزی نداریم. در برزخ این تمثلات بامداد و شامگاه هست که ﴿النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَ عَشِیّاً﴾، این ﴿غُدُوّاً وَ عَشِیّاً﴾یا به معنای بامداد و شامگاه است یا کنایه از استمرار می باشد. کانالی از جهنّم به قبر این آلِ فرعون کشیده می شود و اینها از دور آن شعله ها را می بینند که عَرض از دور است. وقتی صحنه قیامت شد، هم آتش آنها را می بیند و هم آنها آتش را می بینند؛آنها وقتی آتش را می بینند، همین آیاتی است که بخشی از اینها _ در بحث دیروز _ گذشت که﴿وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾؛اینها وقتی آتش را دیدند، به جای اینکه در دنیا خشوع عزیزانه داشته باشند که کار مؤمنان است _﴿إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ (4) خشیت دارند،یک؛ مؤمنان کسانی هستند که﴿هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ﴾، (5) دو_ نه خشیت دارند و نه خشوع در دنیا، در قیامت هم خشیت دارند و هم خشوع؛ مؤمنین در دنیا در نماز عزیزانه خاشع هستند، چون ﴿وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِین﴾ (6) و کفّار در قیامت هنگام دیدن جهنّم ذلیلانه خشوع دارند که فرمود:﴿وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ﴾، اگر کسی در دنیا خشوع عزیزانه را رها کرد، در قیامت گرفتار خشوع ذلیلانه خواهد شد.﴿یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾؛ زیر چشم و با نگاه نیمه باز، از ترس این جهنّم را نگاه می کنند. پس وقتی اینها به سراغ جهنّم می روند، نزدیک جهنّم می روند و جهنّم را می بینند وضع آنهاچنین است: هم خشوع، هم ذلّت و هم ﴿مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾است؛ امّا از آن طرف، آتش از فاصله دور که اینها را می بیند نعره می زند:﴿وَ تَرَاهُمْ﴾. در سورهٴ مبارکه «فرقان» آیهٴ دوازده فرمود وقتی آتش اینها را از دور می بیند: ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً﴾، (7) در بخش های دیگر دارد که ﴿تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ﴾. (8)

ص: 162


1- هود/سوره11، آیه18.
2- واقعه/سوره56، آیه49 و 50.
3- غافر/سوره40، آیه46.
4- فاطر/سوره35، آیه28.
5- مؤمنون/سوره23، آیه2.
6- منافقون/سوره63، آیه8.
7- فرقان/سوره25، آیه12.
8- ملک/سوره67، آیه8.

درباره پلنگ می گویند که این پلنگ از حیوانات دیگر خشمناک تر و عصبانی تر است. این «تَنَمُّر»یک وصف پلنگ منشی است که حالا یا افسانه است یا شبیه واقعیت است، می گویند این حیوان گاهی از شدّت غضب تکه تکه می شود، این حالت «تَنَمُّر» است. هیچ حیوانی در غضب و خشم به اندازه «نَمِر» و پلنگ نیست،«تَنَمُّر» چنین خویی است؛ این است که سعدی می گوید: «پلنگان رها کرده خوی پلنگی» به آن حد اعلیٰ مثال می زند که این حالت «تَنَمُّر» است. این حالت تنمّر در جهنّم برای آتش هست، ﴿تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ﴾؛وقتی کفّار را از دور می بیند از شدّت عصبانیت دارد تکه تکه می شود، نه اینکه کفّار جهنّم را می بینند! آنکه ﴿یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا﴾، ﴿یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾ و مانند آن است. آتش قیامت عاقل است، عالِم است، آگاه است، می فهمد و«قسیم» آن هم وجود مبارک حضرت امیر است «قَسِیمَ الْجَنَّهِ وَ النَّار»، (1) می فهمد چه کسی را بگیرد و چه کسی را نگیرد و می شناسد افراد را! می بینید که در آیه «رؤیت» را به «نار» اسناد داد: ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً﴾؛عصبانیمی شود و نعره می زند، چنین آتشی است. این آتش، آتشی است که خود انسان آن را افروخته است! این کسی که باهوش و حیله و نقشه دارد معصیت می کند، این کارعملی عالمانه است که به صورت جهنّم درمی آید؛ این عالِم است! بارها این مباحث را ملاحظه کردید، آن جا که از جنگل هیزم نیاوردند، فرمود: ﴿وَ امّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾؛ (2) هیزم آن جا خود ظالم است. وقتی هیزم خود ظالم شد می فهمد، چون خودِ این ظالم دارد گُر می گیرد، همین ظلمظالم به آن صورت درمی آید،﴿إِذَا رَأَتْهُم﴾که رؤیت را به «نار» اسناد داد، ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِنمَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً﴾. پس کفّار وقتی آتش را می بینند، می گویند: ﴿هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾و آتش وقتی کفّار را می بیندنعره می زند:﴿سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً﴾که در بخش های دیگر دارد:﴿تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ﴾،اینها می گویند آیا راه فرار هست؟ جواب می دهند که راه فرار نیست، راه «ضلالت» هست که الآن به صورت جهنّم درآمده است؛ ولی راه فرار نیست،شما می گویید آیا راه فرار هست یا نه؟ راه فرار نیست. در بخش های دیگر همین عرضه کفّار به جهنّم، گفتگویی بین اینها هست، آیهٴبیست سوره مبارکه «احقاف» این است: ﴿و َیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا و اسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَالْیَوْمَ تجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْتَسْتَکْبِرُونَ فِی الأرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ و بِمَا کُنتُمْ تَفْسُقُونَ﴾؛دیروز عزیزِ بی جهت بودید، امروز ذلیلِ باجهت هستید.یک انسان تبهکار ربوی، عزیزِ بی جهت است، چون عزّت را قرآن مشخص کرده است:﴿وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِین﴾، آن وقت کافر و منافق اگر عزّتی دارند عزیزِ بی جهت هستند. هر کس عزیزِ بی جهت بود در قیامت ذلیلِ باجهت است که به او می گویند امروز﴿أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَاتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا﴾؛ شما تمام زیبایی ها و خوشی های خودتان را از دست دادید، این جا جز «نار» خبر دیگری نیست. تعبیر دیگری در قرآن کریم هنگام «عَرض» هست که آیه 34 همین سوره مبارکه «احقاف» است: ﴿وَیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَ لَیْسَ هذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلَی وَ رَبِّنَا قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنتُمْ تَکْفُرُونَ﴾،«فتحصل» که «عَرض» گاهی مثل﴿النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا﴾در برزخ است و گاهی در قیامت؛ در قیامت «عَرضُ الإنسانِ عَلیَ النّار» است که یک حکم دارد، «عَرضُ النّارِ عَلَی الإنسان» است که حکم دیگر دارد.

ص: 163


1- الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص570، ط اسلامی.
2- جن/سوره72، آیه15.

تفسیر آیات 45 تا 48 سوره شوری 94/08/25

موضوع: تفسیر آیات 45 تا 48 سوره شوری

﴿وَ تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ وَ قَالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَلاَ إِنَّ الظَّالِمِینَ فِی عَذَابٍمُقِیمٍ (45) وَمَا کَانَ لَهُم مِنْ أَوْلِیَاءَ یَنصُرُونَهُم مِن دُونِ اللَّهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن سَبِیلٍ (٤6)اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَالَکُم مِن مَلْجَأٍ یَوْمَئِذٍ وَمَا لَکُم مِن نَکِیرٍ (٤7)فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً فَرِحَ بِهَا وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (٤8)﴾

ص: 164

برخی از نکاتی که مربوط به مسائل قبلی است، این است که در جدال _«جدال أحسن» مراد است _﴿ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَالْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾ (1) این است که انسان یک مطلب حقّی را که برهان بر آن اقامه شده، آن را با مبنای دیگری که مورد قبول طرف مقابل است ثابت کند؛ خواه آن مبنای مقبول طرف مقابل، مورد قبول مُستَدِلّ باشد یا نباشد. در جریان ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) بخشی به صورت جدال نیست، به صورت قیاس استثنایی است که «لو کان الکوکب» مثل شمس یا قمر «ربَّاًلما کان آفلاً لکنّه آفلٌ فلیس بربٍ»، به صورت قیاس استثنایی است و به صورت قیاس خُلف در این جا نیست که نتیجه خلاف گرفته شود. در جریان استدلال وجود مبارک حضرت امیر در نامهٴ ششم به معاویه، می فرماید خلافت ما که حق است، برای اینکه به غدیر و به آیه استدلال کردند که آن «بیّن الرشد» است؛ ولی از نظر شما که «شورا» را حجّت می دانید، مهاجر و انصار «بالاتفاق» به من رأی دادند، شما دلیلیبر مخالفت ندارید! شما که می گویید «شورا» حق است و در تعیین خلیفه شورا حجّت است، همان شورایی که برای دیگران به زعم شما پیش آمد، قوی تر از آن برای من پیش آمد، چرا نمی پذیرید؟! بنابراین مطلب حق است،از مبنایی که مورد استفاده دیگری است _ ولو مُستَدِلّآن را نمی پذیرد _ بخواهند آن را اثبات کنند، این می تواند جدال باشد.

مطلب بعدی در جریان این کلمهٴ«سَبِیل» است که فرمود یک جا «سَبِیل» نفی شده است ویک جای دیگر فرمود اینها «سَبِیل» ندارند، در آیه 44 فرمود: اینها وقتی عذاب را دیدند می گویند:﴿هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾؛یعنی راه نجات هست یا نه؟ در بخش های دیگر فرمود:﴿فَأُولئِکَ مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾؛ (2) یعنی کسی که از ظالم انتقام می گیرد، بر او سَبیلی نیست؛«سَبِیل»یعنی سلطه و اینکه گفته می شود:﴿وَ لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً﴾؛ (3) یعنی راه نفوذ و تسلّط؛ کافر بر مسلمان سلطه و نفوذی ندارد. این جا که فرمود:﴿مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾؛ یعنی راه سلطه ای بر افراد و ملت انتقام گیرنده نیست. این ملت مظلوم می خواهد انتقام بگیرد _ «إنتصر» یعنی «إنتقم» _ دیگر بر اینها سَبیلی نیست؛یعنی سلطه ای نیست. پس همان طوری که در آیه ﴿وَ لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً﴾؛یعنی سلطه و نفوذی نیست، این جا هم ﴿مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾؛یعنی راه نفوذی بر ملت ستمدیده که در صدد انتقام است نیست. پس «سَبِیل» گاهی به معنای راه نجات است؛ مانند اینکه فرمود کسانی که تبهکار هستند و در قیامت گرفتار کیفر الهی شدند، اینها سَبیلی ندارند؛یعنی راه نجات ندارند؛ ولی درباره ملت مظلومی که در صدد انتقام است فرمود:﴿مَا عَلَیْهِم مِن سَبِیلٍ﴾؛یعنی سلطه ای بر اینها نیست و اینها حق انتقام دارند.

ص: 165


1- نحل/سوره16، آیه125.
2- شوری/سوره42، آیه41.
3- نساء/سوره4، آیه141.

مطلب دیگر این است که کلمه «هُمْ» در بعضی از جاها اضافه شده؛ نظیر آیه 37 که فرمود: ﴿وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ﴾ و در آیه 39 که فرمود: ﴿وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنتَصِرُونَ﴾ که اگر این «هُمْ»نبود مطلب روشن بود: «وَ إِذَا مَا غَضِبُوا یَغْفِرُون» اگر «هُمْ»نبود معنا معلوم بود: «وَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْیُ یَنتَصِرُون»، امّا اضافه «هُمْ» برایإفاده اختصاص است؛ یعنی اینها متخصّص این کار هستند که در بحبوحه غضب می بخشند و در بحبوحه مظلومیت در صدد انتقام هستند، اضافهٴضمیر «هُمْ» برایإفادهٴ این مطلب است.

جناب زمخشری در کشّاف در ذیل آیه﴿یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ﴾ مطلبی داشتند آن طوری که «مصبور» به شمشیر نگاه می کند، آن طور اینها در قیامت به آتش نگاه می کنند. (1) «مصبور»یعنی کسی که محکوم به قتل صَبر است؛ مثلاً دست و پای او را برای اعدام بستند، او زیر چشم با نگاه خفی و ذلیلانه به این شمشیر نگاه می کند. حرف جناب زمخشری در کشّاف این است که کفّار در قیامت ذلیلانه و با نگاه مخفی و ضعیف به شعله آتش نگاه می کنند. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد 21 جواهر که حکم قتل صبر را ذکر می کند، آن جا مشخص می شود که قتل صبر چیست. عمده آن است که استدلال وجود مبارک امام سجاد(علیه السلام)این است:«أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً وَ کَفَی بِذَلِکَ فَخْرا»؛ (2) طوری باید قتل صبر را معنا کرد که با افتخار همراه باشد! مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد بیست و یکم صفحه 131 و 132 این مطلب را بیان کردند. مرحوم محقق در متن شرایع دارد که اگر کسی را در جبهه اسیر گرفتند، با «قتل صبر» او را بکشند مکروه است: «و یُکره قتلُه صبراً» (3) این متن شرایع است. شرح سخنان مرحوم صاحب جواهر این است که «کما صرّح به غیر واحد»، بلکه «لا أجد فیه خلافاً لما فی صحیح الحلبی عن الصادق(علیه السلام)» که «لَمْ یَقْتُلْ رَسُولُ اللَّهِ(صَلَّیاللهُعَلَیهِوَآلِهِوَسَلَّم) رَجُلًا صَبْراً»، (4) غیر از یک مورد که آن هم استثنای خاص داشت، بعد می فرماید: «و المراد بالقتل صبرا أن یقید یداه و رجلاه مثلاً حال قتله» که دست و پای او را ببندند «و حینئذ فإذا أرید عدم الکراهه أطلقه و قتله»؛ (5) اگر گفتند که این کار مکروه است،یعنی دست و پای او را باز کنند و بعد بکشند. استدلال وجود مبارک امام سجاد این است:طوری پدرم را شهید کردند که برای ما فخر بود. دست و پای حضرت را که نبستند، حالا آب ندادند، تشنه و گرسنه بودند و مانند آن،البته از گرسنگی سخنی نیامده است، امّا از تشنگی سخن به میان آمده است. اگر کسی را آب ندهند و بکشند، این دیگر فخر نیست! چون بر فرض آب هم بدهند کاری از او ساخته نیست. اگر کسی را نان ندهند و بکشند، این فخر نیست! چون بر فرض نان هم بدهند کاری از او ساخته نیست؛ امّا اگر کسی را محاصره بکنند بین او و بین ملت، جامعه و امت فاصله بیندازند،این راه آب را ببندند که روستایی ها از راه آب نیایند، نه تنها برای این بود که آب را نبرند! برای دو منظور پلید این راه آب را بستند، چون این شطّ عظیم که از شمال شرقی کربلا عبور می کند، از هر جایی نمی شود آب گرفت، جایی که شیب نرم دارد را می گویند شریعه که می شود آب گرفت، وگرنه این نهرهای بزرگ که فاصله زیادی با آب دارد، آن جا که جای آب گیری نیست. شریعه یعنی «مورد الشاربه»، آن جا که یک شیب نرم دارد، می روند آب می گیرند و می آیند را می گویند شریعه، آن جا را چند صد نفر تیرانداز نگه داشتند که کسی رفت و آمد نکند، نه تنها برای اینکه آب نبرند! برای اینکه انصار، منادیان، دوستان و آشنایانی که روستاهای اطراف هستند، از راه آب خودشان را به سیدالشهداء نرسانند. فرمود شما تمام راه زمینی را بستید،راه آب را بستید، راه خشکی را بستید و پدر ما را شهید کردید، این برای ما فخر است!بنابراین آن قتل صَبری که وجود مبارک امام سجاد به آن استدلال کرده که این برای ما فخر است، طوری بود که اگر «قتل صَبر» نبود ما پیروز می شدیم یا لااقل شما مسلّط نمی شدید. این بیان نورانی امام سجاد(علیه السلام)را باید طوری معنا کرد که با فخر بسازد و این همان است که پدر ما را محاصره کردید و شهید کردید.

ص: 166


1- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص607.
2- مناقب آل أبی طالب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص261.
3- شرائع الاسلام فی المسائل الحلال و الحرام(ط-اسماعیلیان)، المحقق الحلی، ج 1، ص289.
4- تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج6، ص173.
5- جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج 21، ص132.

اما مطالبی که مربوط به بخشی از بحث جمله های قبلی است، فرمود اینها «مَرَدّ»ی ندارند که «مَرَدّ» معنا شد، این کلمه «مَرَدّ» چند بار تکرار شد؛یکی در آیه 44 است که فرمود: ﴿هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾؛یعنی راه نجات هست یا نه که ما به دنیا برگردیم؛دیگری هم درباره اصل معاد است که روزی می رسد که ﴿لاَ مَرَدَّ لَهُ﴾،این هم ناظر به «کَانَ تامّه» می تواند باشد و هم «کَانَ ناقصه»، هم «لَیْسَ تامّه» باشد و هم «لَیْسَ ناقصه»؛ یعنیبخواهند اصل این روز را بردارند، این ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که اصطلاح ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ در قرآن، می تواند معادل «بالضروره» در منطق باشد؛ وقتی ما در منطق می گوییم: «الانسانُ ناطقٌ» یا «الانسانُ حیوانٌ»، جهت قضیه ضرورت است «الانسانُ ناطقٌ بِالضّروره» یا «الاربعهُ زوجٌ بالضّروره»، این قضیه موجّهه وقتی جهت آن ضرورت بود،یعنی انفکاک محمول از موضوع محال است؛ جریان حق بودن قرآن این طور است، جریان حق بودن پیغمبر این طور است، جریان حق بودن معاد این طور است. این تعبیر ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ در قرآن به منزله «بالضروره» در منطق است. ﴿إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾؛ (1) خدایا تو مردم را برای روز قیامت دعوت می کنی که تردیدی در آن نیست یا ﴿ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾. (2) این جریان ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ با ﴿لاَ مَرَدَّ لَهُ﴾ می تواند شبیه هم باشند؛ فرمود روزی فرا می رسد که﴿اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ﴾؛یعنی «یَوْملاَ رَیْبَ فِیهِ»؛یعنی «بِالضَّرورَه»، این «بِالضَّرورَه» در اصل تحقق آن هست؛یعنی «المعادُ حقٌّ بِالضَّرورَه» و هم می تواند درباره «کَانَ ناقصه» باشد که تقدیم و تأخیر آن هم ﴿لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ و﴿لاَ مَرَدَّ لَهُ﴾ که زودتر اتفاق بیفتد یا دیرتر اتفاق بیفتد؛ نظیر «أجل مسمّیٰ» که می گویند در «أجل مسمّیٰ» نه زودتر ممکن است و نه دیرتر که دارد:﴿فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَهً وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ﴾، (3) یک جمله آن روشن است که ﴿فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ﴾، امّا جمله دیگر یعنی چه؟ وقتی مرگ آنها فرا رسید جلوتر ممکن نیست، مرگ که جلوتر نیامده! جمله دوّم معنای آن روشن است که ﴿فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَهً﴾معنای آن معلوم است، امّا ﴿وَ لاَ یَسْتَقْدِمُونَ﴾یعنی چه؟ یعنی وقتی که نوبت آنها رسید، جلو نمی افتند؛ جلوتر نمی افتند یعنی چه؟

ص: 167


1- آل عمران/سوره3، آیه9.
2- بقره/سوره2، آیه2.
3- اعراف/سوره7، آیه34.

بیان مطلب این است که در این گونه از موارد جلو افتادن محال است،چون تا به حال که وقت او نبود، الآن که وقت او آمده جلوتر فرض ندارد! می فرماید همان طوری که جلوتر فرض ندارد و محال است، دنبال تر بودن او هم این چنین است و محال است. برای شدّت استحاله از تأخیر این تقدیم را ذکر کردند، وگرنه تقدیم معنا ندارد! تازه نوبت رسیده، قبلاً نوبت نبود! تازه وقت او آمده، قبلاً که وقت او نبود! حالا که وقت او نبود چه مرگی اتفاق بیفتد؟ می گویند همان طوری که تقدیم در این فرض مستحیل است، تأخیر هم در این فرض مستحیل است. در جریان معاد هم همین طور است، نه اصل آن قابل زوال است و نه تقدیم و تأخیر آن؛ لذا فرمود این روزی که فرا می رسد ﴿لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ﴾، دیگران که بخواهند معاد را عوض کنند مقدورشان نیست،چون دیگران که رخت بربستند و کسی نیست که بتواند درباره معاد تصمیم بگیرد. معاد آن چنان مهم است که هیچ کسی تحمّل آن را ندارد.

به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود که اینها درباره معاد از تو سؤال می کنند، چگونه درباره معاد سؤال می کنند که تو اصلاً در آن لحظه نیستی؟! اینها خیال می کنند که ﴿کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا﴾ (1) «وَ هُوَ ثَقیْلٌ عَلَیْکَ»؛ تو با آمدنِ معاد کلاً رخت برمی بندی و از بین می روی، تویی در کار نیستی تا اینکه درباره معاد اظهار نظر بکنی! خیال می کنند که تو مسلّط بر معاد و آشنای به معاد هستی، معاد تحت علم هیچ کسی نیست، چون همه آنها زیر پوشش مرگ عمومی و همگانی هستند، تنها کسی که می تواند درباره معاد تصمیم بگیرد ذات اقدس الهی است؛ لذا فرمود از طرف خدای سبحان که نه در «کَانَ تامّه» او تصمیم جدیدی است و نه در «کَانَ ناقصه» او، نه در اصل آمدن او تصمیم است که او را بردارد و نه در تقدیم و تأخیر او تصمیمی است که جلو یا عقب بیندازد، ﴿اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ﴾ که ﴿لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ﴾؛در آن روز شما هیچ ملجأیی ندارید،یک؛ هیچ قدرتی برای انکار ندارید، دو؛ اگر به گناه خود اعتراف کنید، راه نجات نیست و اگر هم بخواهید انکار کنید، راه برای انکار نیست، چون متن عمل حاضر است! اگر ﴿یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً﴾ (2) و اگر احضار آن به دست خود شماست؛یعنی از درون شما برخواست ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾، (3) اعمال را ما از جای دیگر نیاوردیم تا شما بگویید کم و زیاد شد، از درون شما در آمد، چه چیزی را می خواهید انکار کنید!؟ یک وقت است که می گوییم هر کسی کاری کرد:﴿فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ﴾؛ (4) این یک مرحله است که با ابهام فراوان همراه است، چه کسی می آورد؟ چگونه آدممی میرد؟ در بخش های دیگر نظیر سوره مبارکه «آل عمران» و اینها فرمود:﴿یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً﴾ که ابهام آن قدری کمتر شد؛ این عمل را حاضر می کنند، چه کسی حاضر می کند؟ شاید انسان بتواند بگوید که مثلاً این آقا کم و زیاد کرده، اّما در این بخش سوم و طایفهٴ سوم از آیات راهی برای این کار نیست ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾، خود انسان به همراه خودش دارد و از درون خود درمی آورد و می گوید من این هستم! آن وقت جا برای انکار نیست! اگر کسییک غذای سمّی خورد و او را کالبد شکافی کردند و از درون او غذای سمی را درآوردند، اوچگونه می تواند انکار کند که من این غذا را نخوردم!؟ ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ﴾ که در این جا با اینکه لسان، لسانِ موجبه است، مفید کلّیت است:﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾،پس ما یک قافله ای هستیم که داریم حرکت می کنیم، این طور نیست که جاییو در دفتری نوشته باشند! البته آن دفترِ﴿وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ﴾ (5) سر جای خود محفوظ است، امّا تمام اعمال و عقاید ما در مجموعهٴ جان ما هست و ما با این قافله حرکت می کنیم؛ مثل پرنده ای که از آشیانه پَر می کشد:﴿اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً﴾. (6) پرسش: این نشان می دهد که جلوه قدرت خدا باز است؟ پاسخ: بله، ولی همان خدا فرمود که ما این را مقرر کردیم، تقدیم و تأخیر نیست، بلکهبه «أحسن وجه» است.پرسش: ...؟ پاسخ نه خیر! خودش به «أحسن وجه» این کار را کرده است، چون از این زیباتر ممکن نیست؛ این کار را فرمود ضروری است،یعنیکیفر و پاداش،یک؛ به «أحسن وجه» هم انجام شد، دو؛ لذا به صورت نفی جنس فرمود: ﴿لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾، (7) چرا به صورت نفی جنس فرمود؟ فرمود از غیر خدا که ساخته نیست و خود خدا هم تغییر نمی دهد، چون به «أحسن وجه» خلق کرده است، اگر به «أحسن وجه» خلق کرده چه چیزی را عوض بکند؟ ﴿لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾، ﴿لَن تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلاً﴾؛ (8) دیگری نمی تواند دست به کاری کند، چون عاجز است و خود ذات اقدس الهیهم عوض نمی کند، چون به «أحسن وجه» خلق کرده است:﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾؛ (9) لذا با لای نفی جنس فرمود:﴿لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾جریان معاد هم همین طور است، برای اینکه روز عدل است و باید حساب افراد مشخص شود؛ امّا انسان یک مجموعه و قافله ای است، انسان از درون خود همه این حرف ها را درمی آورد، پس معلوم می شود چند لایه است! این است که بعضی ها گفتند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (10) خیلی مشکل است! ما این لایه های اولی و دومی را می شناسیم؛ یعنی همین لایه های حیوانی و لایه های مثلاً اجتماعیِ انسانیِ مصطلح را می شناسیم، امّا آن لایه هایبعدی برای خیلی از افراد شناخته نیست.

ص: 168


1- اعراف/سوره7، آیه187.
2- آل عمران/سوره3، آیه30.
3- تکویر/سوره81، آیه14.
4- زلزال/سوره99، آیه7 و 8.
5- انفطار/سوره82، آیه10 و 11.
6- اسراء/سوره17، آیه14.
7- روم/سوره30، آیه30.
8- احزاب/سوره33، آیه62.
9- تین/سوره95، آیه4.
10- عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج4، ص102.

مطلب بعدی آن است که آن لایه های بعدی را مِلک ما نکردند. در جریان «مال» دو مرحله بود، در مرحلهٴ«نفس» انسانی هم دو مرحله است. در مرحلهٴ«مال» ملاحظه فرمودید که ذات اقدس الهی در مورد اموالی که انسان کسب می کند فرمود: ﴿لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ﴾؛ (1) هر کسیکه کار کرد برای خودش است؛ روابط اجتماعی، خانوادگی و مسائل سیاسی، حقوقیو اخلاقی، اینها با اصول مالکیت است که اسلام امضا کرد؛ یعنی هر فردی در مقابل فرد دیگر کاری که کرده است، نسبت به آن مالک است:﴿لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ﴾، امّا انسان را وقتی نسبت به ذات اقدس الهی مقایسه کنند، آیا باز هم مالک است؟ می تواند در برابر خدا بگوید که من خودم زحمت کشیدم؟ حرف قارون را بزندو بگوید: ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ (2) یا انسان در برابر خدا مالک نیست؟! ذات اقدس الهی فرمود که من اصول مالکیت را بین شما امضا کردم، امّا شما نسبت به من مالک نیستید، برای اینکه ﴿وَ آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ﴾؛ (3) این مال من است که به شما دادم!

در جریان نفس هم همین طور است؛یعنیدر قوای ما، بدن ما، شئون و روابط اجتماعی ما هر کسی مالک است؛ اگر کسی به کسی ستم کرده است، او می تواند قصاص کند:﴿النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الأنْفَ بِالأنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الجُرُوحَ قِصَاصٌ﴾؛ (4) امّا بعضی از امور هستند که در آن موارد جای قصاص نیست، بلکه جای حدّ است؛ مثل تجاوز به عنف و ناموس کسی، این مثل خون نیست که کسی بگوید من صَرف نظر کردهو عفو کردم؛تمام اولیای این زن بیایند در محکمه الهی و بگویند که ما صَرف نظر کردیم، حدّ هم چنان باقی است؛ این مثل خون نیست که خدا تملیک کرده باشد. فرمود ناموسِ زن برای خداست، زن امین است و باید این امانت را حفظ بکند؛ ناموسِ مرد هم برای خداست، مرد امین است و مالک نیست؛ لذا با رضایت مردو با رضایت زن حلّ نمی شود. در بعضی از بخش ها معلوم می شود که انسان امین است و مالک نیست؛ لذا در آن بخشی که مربوط به صوم و امثال صوم بود، فرمود خدا می داند که ﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾. (5) ما یک خائن داریم و یک مالک، معلوم می شود که دو حوزه است؛یک مالک داریم که مال خود را به امین _ به وَدَعی_ می دهد ویک وَدَعیهم داریم که مال این مالک را خیانت می کند. فرمود شما به خودتان خیانت کردید! معلوم می شود که آن لایه برای ما نیست، آن لایه نه قوای ظاهری ماست و نه این خودِ میانی ماست. آن لایه ای که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ (6) است و شاگرد مستقیم خدای سبحان است، ما داریم به آن خیانت می کنیم؛ ظلم هم همین طور است! هرگز نمی شود ظالم و مظلوم را در حیطهٴ نفس و قوای نفس پیاده کرد، برای اینکه معنای ظلم این است که ما ظالمی داریم که محدوده ای دارد و مظلومی داریم که حوزه ای دارد،این ظالم از محدوده خود بیرون می آید و وارد حریم مظلوم می شود؛ این دو هویت می خواهد، اگر یک هویت مثل نفس و قوای نفس باشد، این دیگر دو هویت نیست که ظلم فرض شود!در جریان قوا، این قوا را عذاب نمی کنند! دست و پا هرگز احساسی ندارند، نفس را عذاب می کنند؛ اگر بخواهند نفس را عذاب بکنند دست و پا را می سوزانند، وگرنه در دست و پا اگر احساس نفس نباشد،در اتاق عمل آنها را قطعه قطعه می کنند و درد احساس نمی کنند، درد برای نفس است! اگر نفس تخدیر شد یا به جای دیگر توجه پیدا کرد، مثل اینکه آن تیر را از پای مبارک حضرت امیر کشیدند و حضرت احساس نکرد، یا از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) سؤال کردند که شهدای کربلا چه احساسی داشتند؟ امام فرمودند: «لَا یَجِدُونَ أَلَمَ مَسِّ الْحَدِید»، (7) در روایتی وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) فرمود اگر با دو انگشت، شما مقداری گوشت انگشت دیگر را کمی فشار بدهید، چقدر درد احساس می کنید، شهدای کربلا همین قدر درد را احساس می کردند! این برایآن است که حواسشان جای دیگر بود و نفس جای دیگر است، اگر نفس توجه به جای دیگر داشته باشد،به بدن توجه نمی کند.

ص: 169


1- نساء/سوره4، آیه32.
2- قصص/سوره28، آیه78.
3- نور/سوره24، آیه33.
4- مائده/سوره5، آیه45.
5- بقره/سوره2، آیه187.
6- شمس/سوره91، آیه8.
7- الخرائج و الجرائح، ابن هبه الله الراوندی، ج 2، ص848.

بنابراین در ظلم حتماً ما باید دو محدوده داشته باشیم:یکی محدوده ظالم و دیگری محدوده مظلوم تا ظالم از محدوده و حریم خود تعدّیکند و به محدوده مظلوم برسد. اینکه می گویند «غیرت» از بهترین فضایل و کمالات انسانی است، برای همین است! هیچ معنایی نمی تواند «غیرت» را سامان ببخشد، مگر سه عنصر اصلی؛ این سه عنصر اصلی وقتی دست به هم دادند، این کلمه پُربرکت «غیرت» به دست می آید.«غیرت»؛یعنی غیر زدایی و این غیر زداییبه این سه اصل وابسته است: اینکه انسان هویت خودش را بشناسد، وقتی هویت خود را شناخت نه وارد حریم غیر می شود و نه غیر را اجازه می دهد که وارد حریم او شوند. آن که غیر را وارد حریم خود می کند،«دیاثت» است و آن که خودش وارد حریم غیر می شود «زناست». این بیان نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه که فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطَّ» (1) همین است؛ کسی که دارد زنا می کند، وارد حریم دیگری شده است! فرمود هیچ انسان باغیرتی زنا نمی کند؛ حالا یا زنای چشم!یا زنای گوش!یا زنای دست!یا زنای لب!«مَا زَنَی غَیُورٌ قَطَّ»؛ هیچ غیرتمندی از مرز خود بیرون نمی رود،یک؛ هیچ غیرتمندی اجازه نمی دهد که استکبار وارد مرز او شود، دو و این دو،یعنی غیرزدایی فرع بر شناخت هویت خود انسان است، سه؛ پس معرفت هویت از یک سو، طرد غیر از سوی دیگر، عدم ورود به حریم غیر از سوی سوم، این سه فضیلت و عنصر اصلی این کلمه پُربرکت غیرت را معنا می کند. فرمود در چنین موردی ظلم تصویر می شود و ما باید آنحریم مظلوم را توجه داشته باشیم. چرا ذات اقدس الهی به ما فرمود اگر به ناموس شما و به خود شما تجاوز شد رضایت شما کارساز نیست، برای اینکه ناموس زن و ناموس مرد مثل خون نیست، فرمود خون را من مِلک شما کردم؛ لذا می توانید دیه بگیرید، قصاص کنید، کم کنید یا زیاد کنید، امّا ناموس شما برای خداست؛ لذاکسی اگر مورد تجاوز قرار گرفت،جای حدّ است و نه جای قصاص! رضایت آن «مَجنی» اثر نمی گذارد، بعد فرمود طبع انسان این طور است؛ انسان فطرتی دارد که بالنده است،﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ است که خیلی اثر دارد، طبیعتی است که فرسوده است، نزدیک به شصت مورد ذات اقدس الهی انسان را مذمّت کرده است؛ انسان «ظَلوم» (2) است،«جهول» است، (3) «قتور» است، (4) «ممسک» است (5) و مانند آن، تمام این مذمت هایپنجاه _ شصت موردی به طبیعت انسان برمی گردد؛ امّا فطرت انسان که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾، اینها محمود، ممدوح و خویِ فرشتگی است.

ص: 170


1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص211.
2- ابراهیم/سوره14، آیه34.
3- احزاب/سوره33، آیه72.
4- اسراء/سوره17، آیه100.
5- فاطر/سوره35، آیه2.

فرمود انسان طبعاً این طور است،﴿فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً﴾؛تو که قیّم اینها نیستی، اینها کودک نیستند که تو اینها را سرپرستی کنی، اینها بالغ و عاقل هستند و خودشان باید تصمیم بگیرند؛ شما فقط باید که به «أسهل وجه» و به «أبین وجه» معارف الهی را به قلب اینها برسانی که ﴿وَ قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً﴾، (1) نه «فی آذانهم»! حرف را به جانشان برسانید! حالا از آن به بعد یا قبول است ویا نکول، تو که مسئول حفظ آنها نیستی!﴿إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ﴾ اما بلاغی که ﴿وَ قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً﴾، نه اینکه سخنرانی بکنی که چه گوش بدهند و چه گوش ندهندیا فقط به گوش آنها برسانی! حرف را به هر وسیله ایکه هست باید به جان مردم برسانی که حجّت خدا بر اینها تمام بشودو طبع انسان ها هم این است.﴿وَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً﴾؛هر نعمتی به انسان می رسد از ناحیه ماست، ما کمی لب او را تَر کنیم بدمَستی می کند، امّا کمی که فشار ببیند فریادش بلند است.﴿وَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا﴾ همین که بچشانیم، نه او بنوشد، بلکه بچشد! همین که «ذق» بکند ﴿وَ إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً فَرِحَ بِهَا﴾.امّا ﴿وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ﴾؛ در اثر سیّئات و کارهای بد قبلی او ﴿بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ﴾،در این گونه از موارد جا برای ضمیر بود، امّا مدام با «الانسان» اسم ظاهر می آورد تا روشن شود که طبع انسان این است! کدام انسان است که باید این انسانِ«کفورِ»«ظلومِ»«جهولِ»«قتور» را رام کند؟ همان انسان ملکوتی است که به او دارد ظلم می شود که انسان حرف او را گوش نمی دهد، آن لایهٴ درونی ماست و آن امانت الهی است که فرمود شما دارید به آن ظلم می کنید: ﴿وَ لکِنْ کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾ و مانند آن.

ص: 171


1- نساء/سوره4، آیه63.

تفسیر آیات 47 تا 50 سوره شوری 94/08/26

موضوع: تفسیر آیات 47 تا 50 سوره شوری

﴿اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَالَکُم مِن مَلْجَأٍ یَوْمَئِذٍ وَمَا لَکُم مِن نَکِیرٍ (٤7)فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ وَإِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً فَرِحَ بِهَاوَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنسَانَ کَفُورٌ (٤8)لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ (٤9)أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (50)﴾

ص: 172

سوره مبارکه «شوریٰ» که در مکه نازل شد، ضمن تبیین عناصر محوری دین، به بخشی از اصول معرفت شناسی و مانند آن هم اشاره می کند، می فرماید انسانی که گرفتار حسّ و تجربه حسّی است، بیش از محسوس را درک نمی کند و چون جهان غیب و آفریدگار محسوس نیستند، او از آفریدگار و از جهان غیب غفلت دارد و هر چه را که می اندیشد، محسوس و تجربه حسّی اوست و درباره هر چه همتصمیم می گیرد، همین دو محدوده است؛ لذا از انسان به عنوان کسی که از قلمرو حسّ بیرون نمی رود،یاد می کند. نزدیک به شصت مورد در قرآن کریم از انسان حس گرا که گرفتار تجربه حسّی است، به مذمت یاد می کند؛ آن انسان عقل مدار که با عقلانیّت حرکت می کند، هم ظاهر را می بیند و هم باطن راو هر دو را هم «من الله» می داند؛ هم دنیا را می بیند و هم آخرت را و هر دو را «من الله» می داند و حساب شده کار می کند. فرمود روزی فرا می رسد که حق برای شما روشن می شود و قابل انکار هم نیست، چون همه عقاید و اخلاق و اعمال از درون شما بیرون می آید که﴿طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ﴾، (1) می گوییم:﴿اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً﴾، (2) آن شخص هم تعجّب می کند و می گوید: ﴿یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَهً وَ لاَ کَبِیرَهً إِلاّ أَحْصَاهَا﴾؛ (3) تمام کارهای ریز و دُرشت مرا این جا می شمارند و می بینم که هستند؛ لذا انکارپذیر نیست و پناهگاهی هم غیر از لطف الهی نیست؛ فرمود نه پناهگاه دارید و نه قابل انکار است، به فکر آن روز باشید. انسان گرفتار حِسّکه آن روز را نمی بیند _ چون آن روز محسوس نیست _ درک نمی کند، چون این مایه عقلی ندارد؛ لذا بدون پناهگاه وارد آن روز می شود و می گوید:﴿هَلْ إِلَی مَرَدٍّ مِن سَبِیلٍ﴾ (4) راه فرار چیست؟ راه بازگشت چیست؟ اصلاً در دنیا برای او حلّ نشد که آخرت راه بازگشتی به دنیا ندارد، کلّ دنیا که بساط آن برچیده شد، تازه آخرت ظهور می کند و دنیایی نیست که او از آخرتبه دنیا برگردد، چون راه عقلی را در دنیا بسته است، آن جا هم که رفته حسّی فکر می کند و می گوید راه دنیا کجاست؟ دنیایی که نیست! اگر ﴿یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ﴾ (5) شد، اگر ﴿وَ الأرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ﴾ (6) شد، اگر ﴿وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ﴾ (7) شد، کلّ این نظام سپهری برچیده می شود، او کجا می خواهد بیاید؟ او اصلاً نمی داند که تا دنیا برچیده نشود آخرت ظهور نمی کند، آن روز هم به این فکر هست که «فَارْجِعُونی»؛ ما را برگردان به دنیا، دنیایی نیست تا شما را برگردانند! می فرماید که این خطر حسّ گرایی ومحدودهٴ حیات را به تجربه حسّی بَند کردن است.

ص: 173


1- اسراء/سوره17، آیه13.
2- اسراء/سوره17، آیه14.
3- کهف/سوره18، آیه49.
4- شوری/سوره42، آیه44.
5- انبیاء/سوره21، آیه104.
6- زمر/سوره39، آیه67.
7- زمر/سوره39، آیه67.

﴿اسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ یَوْمٌ﴾ که ﴿لاَ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ﴾؛ خدا بخواهد برگرداند که چنین چیزی نیست و شما نه پناهگاه دارید نه راه برای انکار هست. بعد به وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) تسلّی می دهد که اگر نپذیرفتند شما مسئول نیستید. حجّت الهی بر اینها بالغ شده است، حالا یا قبول می کنندیا نکول، شما نگران نباش. ﴿فَإِن أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً﴾؛تو که رسول «حفیظ» نیستی، تو رسول «بلیغ» هستی، تو مبلّغ می باشی، باید ابلاغ بکنی و کردی و حرف را هم باید به جان اینها برسانی که ﴿وَ قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً﴾ (1) و تو هم این کار را کردی، این طور نبود که فقط برای مردم سخنرانیکنیو به گوش آنها برسانی، بلکه حرف را تبیین کردی. اصلاً ذات اقدس الهی پیامبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)را به عنوان مبیّن فرستاد، فرمود: ﴿بِالْبَیِّنَاتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾؛ (2) باید بیان کنی و بیان هم یعنی شفّاف و روشن. بیان را از آن جهت بیان گفتند، چون هر مطلبی مرز آن جداست و مخلوط نیست.«بینونت»یعنی جدایی، «بائن»یعنی جدا، این مطلب اوّل را کاملاً می بندد و مرز آن بسته می شود که دیگر خَلط مبحث نشود و بعد مطلب دوم شروع می شود؛ آن کسی که درهم حرف می زند بیان ندارد و این بیان از قرآن نشأت می گیرد. ببینید در سوره مبارکه «الرحمن» قبل از اینکه از بیان سخن به میان بیاورد از تعلیم قرآن سخن گفته است: ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ﴾، (3) «بیان» در مرحله چهارم است؛ تا کسی انسان نباشد، سخن او «بیان» نیست که می شود «بهیمه» و تا قرآن نباشد کسی انسان نیست، چه کسی انسان است؟ کسی که این معارف را بفهمد و معتقد باشد. پس معلّم الهی اوّل قرآن را یاد داد، اینها که قرآن را یاد گرفتند، شدند انسان و وقتی که انسان شدند، دهان که باز می کنند می شود «بیان»، وگرنه مبهم است.«بهیمه» را چرا «بهیمه» می گویند؟ برای اینکه روشن نیست که چه می گوید. پس «بیان»؛یعنی تمام مطالب محدوده آنها مشخص است، خَلط مبحث نیست، تا چیزی را تمام نکرده از آن جا جدا نمی شود و مطلب دیگر را در اثنای این ذکر نمی کند که ذهن شنونده را پَرت کند، این می شود «بیان»؛ وگرنه این می شود سخنرانی، اینکه بیان نیست. تا حق مطلب اَدا نشد، تا این بسته نشد، هر بیگانه در این مرز راه پیدا نکرد و آشنا از این جا خارج نشد، این بیان نیست. فرمود: ﴿أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ﴾، نه اینکه سخنرانی بکنی، باید «بیان» بکنی و«بیان» هم کرد. فرمود تو که بیان کردیو روشن شد، چون تو بیان کردیو تبیین کردی﴿قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾؛ (4) مرز «رُشد» مشخص شد، مرز «غَی» مشخص شد، مرز «ضلالت» مشخص شد، مرز «هدایت» مشخص شد، مرز «کفر» مشخص شد، مرز «ایمان» مشخص شد، مرز «حق» مشخص شد، مرز باطل مشخص شد؛﴿تَبَیَّنَ﴾ چرا؟ چون تو مبیّن هستی، وقتی مبیّن بودی«بائن» ایجاد می کنی، یعنی آن محدوده از این محدوده بینونت دارد، این محدوده از آن محدوده بینونت دارد و همه از هم جدا هستند،حالا که ﴿قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾، ﴿فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ﴾، (5) پس ﴿فَمَا أَرْسَلَنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ﴾؛این تبیین را به گوش مردم هم برسانی کافی نیست، باید به جان مردم برسانی که رساندی و از آن به بعد تصمیم گیری با خود مردم است:﴿إِنْ عَلَیْکَ إِلاّ الْبَلاَغُ﴾. بعد طبع انسان را می فرماید که ذکر می کنم؛ انسان که به دنیا آمده اول چیزی که می بیند همین آسمان و زمین است، همین خوراک است و پوشاک و امثال اینها، این انسان که در محدودهٴ حسّ و تجربه حسّی به سر می برد،هم در بخش اندیشه به خود آسیب می رساند که حسّ گراست و هم در بخش انگیزه خودش را مسلوب می کند که از عقاید حق و اخلاق حق و حقوق حق محروم می شود. فرمود: ﴿إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً فَرِحَ بِهَا﴾،به جای اینکه شکر کند و بگوید: ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾خوشحال می شود. اینکه گفتند در تعقیبات نماز این مضمون قرآنی را بخوانید که «اللَّهُمَّ مَا بِنَا مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنْک»، (6) چون در قرآن آمده است: ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾، شما در تعقیبات نماز یادتان باشد، هر نعمتی که دارید از خداست و هرگز به خودتان اسناد ندهید، چون خودتان، فکرتان و قوای بدنی تان هم «نِعَم» الهی است. شما چرا نعمت را به نعمت اسناد می دهید!؟ نعمت را به مُنعم اسناد دهید! اینکه می گوید:﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾؛ (7) من خودم زحمت کشیدم، این شخص در راه است و راه به راه نسبت می دهد، نعمت را به نعمت نسبت می دهد، تو را چه کسی آفرید؟ فکرت را چه کسی داد؟ قدرت را چه کسی به تو داد؟ راهنمایی تو از کجاست؟ چرا به خودت اسناد می دهی؟ ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾؛لذا فرمود توده مردم این چنین هستند که ﴿إِنَّا إِذَا أَذَقْنَا الْإِنسَانَ مِنَّا رَحْمَهً فَرِحَ بِهَا﴾.

ص: 174


1- نساء/سوره4، آیه63.
2- نحل/سوره16، آیه44.
3- الرحمن/سوره55، آیه1 و 4.
4- بقره/سوره2، آیه256.
5- کهف/سوره18، آیه29.
6- البلدالامین والدرع الحصین، ابراهیم بن علی کفعمی عاملی، ج 1، ص31.
7- قصص/سوره28، آیه78.

رحمت دو قسم است، امّا سیّئه و نقمت یک قسم است؛ رحمت هم ابتدایی است و هم پاداشی. نعمت را ذات اقدس الهی رایگان می دهد، اگر کسی شکرگزار بود و این نعمت را عملاً به جا مصرف کرد، معتقد بود قلباً که از ذات اقدس الهی است و گفت «الحمد لله لساناً»، این شکر است و باعث افزایش نعمت است که ﴿لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ﴾. (1) آن مزید نعمت، نعمت ثانیه است که پاداشی است و این نعمت هم نعمت اوّلی است. فرمود اگر ما به انسان نعمت عطا کردیم خوشحال می شود، در حالی که نباید خوشحال شود، باید که شاکر باشد و چون شاکر نیست، خوشحال است و متعلق به خود می داند، این را بی جا مصرف می کندو به سیّئه گرفتار می شود و چون در راه سیّئه گرفتار می شود، مصیبت دامن گیر او خواهد شد:﴿وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ﴾رحمت را معلّق نکرد که﴿بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ﴾،انسان کاری نکرده که مستحق رحمت باشد، رحمت ابتدایی است. در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که دارد «مِنَّتُکَ ابْتِدَاء» (2) همین آیه ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ است.به حضرت عرض می کند تمام آنچه تو می بخشی ابتدایی است، ما کاری نکردیم که استحقاق داشته باشیم «مِنَّتُکَ ابْتِدَاء»،پس اصل نعمت از ناحیه ذات اقدس الهی است، توفیق شکرگزاری هم «مِنَ الله» است، اگر کسی از این توفیق طَرفی بست باعث مزید نعمت می شود که می شود نعمت پاداشی، همان طوری که هدایت دو قسم است و إضلال یک قسم، رحمت دو قسم است و غضب یک قسم، نعمت دو قسم است و نقمت یک قسم و مانند آن. فرمود: ﴿وَ إِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ﴾،اما درباره رحمت نفرمود ﴿بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ﴾،چون رحمت ابتدایی است؛ به جای اینکه ضمیر بیاورد _ چون آن جاها همیشه ضمیر بود _ می فرماید: ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ﴾؛ (3) طبع انسان این است وانسان به مقتضای طبیعت گرفتار این مسائل است، امّا به مقتضای فطرت که آن فطرت متأسفانه خاموش کرده است، بهره های فراوانی می تواند ببرد، ولی از فطرت استفاده نمی کند ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ﴾.

ص: 175


1- ابراهیم/سوره14، آیه7.
2- دانش نامه عقایداسلامی، محمدمحمدی ری شهری، ج6، ص402.
3- حج/سوره22، آیه66.

در جریان طبیعت و فطرت ملاحظه فرمودید که قرآن کریم گاهی انسان را در حدّ حیات حیوانی می داند؛ می فرماید این منافقین و کفّار وقتیزمان جبهه و جنگ شد، اینها فقط به فکر خودشان هستند:﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾، (1) این نفس که نفس ملکوتی نیست! اگر کسی دارای نفس ملکوتی بود و به فکر نفس ملکوتی بود که مجاهد است! چون آن را فراموش کره و فقط حیوانیت خود را به یاد دارد،چنین است که﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾.

در سوره مبارکه «حشر» فرمود:﴿وَ لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾؛ (2) آنها که نام و یاد خدا را فراموش کردند خدا «إنساء» می کند، این توفیق را از آنها می گیرد که به یاد خودشان باشند. این نفس «مَنسیّ» غیر از آن نفس «مذکور» و «مهتمّ» است. آن که فرمود:﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾؛یعنی اینها فقط به فکر خودشان هستند؛یعنی خودِ حیوانی! این نفس «مَنسیّ» که فرمود خودشان را فراموش کردند، نفس انسانی و ملکوتی است. در بحث های اخیر به این نتیجه رسیدیم که« معصیت»،«اسراف»،«ذَنب»،«عصیان» و«سیّئه» اینها یک سلسله واژه هاییهستند که تعدّد نمی طلبند؛ می گوییم انسان معصیت کرد، گناه کرد و مرتکب«ذَنب»شد، امّا عنوان ظلم و عنوان خیانت که قرآن به انسان اسناد می دهد، تعدّد می طلبد. فرمود: ﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾؛ (3) شما به خودتان خیانت کردید. خائن و مالک باید دو شیء باشند و دو وجود داشته باشند. اگر ما فقط «الف» داشته باشیم، نمی گوییم «الف» به خودش خیانت کرد! اگر «الف» داشته باشیم و «باء»، می گوییم «الف» به «باء» خیانت کرد، «الف» به «باء» ظلم کرد. این تعبیر ظلمی که در قرآن به ما اسناد داده شد از چه نظر است؟ که فرمود: ﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾ (4) یا فرمود درباره روزه که مبادا خیانت کنید ﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾،معلوم می شود که یک مرحله برای ما نیست و آن مرحله ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ (5) است که چراغ ماست؛ آن را در اختیار ما قرار نداد که هر کاری می خواهیم انجام دهیم، چون در اختیار ما قرار نداد، اگر این فتیله را پایین کشیدیم ظلم کردیم؛ چون وارد محدودهٴ آن امانت الهی شدیم؛ اگر این فتیله را پایین کشیدیم خیانت کردیم، چون آن را به ما نداد که مِلک ما باشد، امّا اینها را به حسب ظاهر به ما داد تا در عالَم طبیعت مِلک ما باشد، گرچه در جمع بندی نهایی می فرماید آنچه من مِلک شما کردم تفویض نیست که از خودم گرفته باشم و به شما داده باشم، بلکه هم اکنون هم مِلک من است ﴿أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأبْصَارَ﴾؛ (6) الآن بخواهیم جلوی نفس کشیدن را بگیرم، می توانم؛ جلوی نگاه شما را بگیرم، می توانم. اینکه وجود مبارک پیغمبر(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم)می فرمودکه به من می گویید چرا این قدر بیتاب هستم، برای اینکه من آن قدر قدرت ندارم که بتوانم این چشم خود را ببندم و بمیرم! فرمود «أم» که منقطعه است ﴿أَمَّن﴾؛یعنی «بل»، آن کسی که مالک چشم و گوش است او خداست.

ص: 176


1- آل عمران/سوره3، آیه154.
2- حشر/سوره59، آیه19.
3- بقره/سوره2، آیه187.
4- آل عمران/سوره3، آیه117.
5- شمس/سوره91، آیه8.
6- یونس/سوره10، آیه31.

پس چند تا نظر است:یک نظر تحلیلی است که ذات اقدس الهی مرحله حیوانیو مرحله میانی را به ما داد بدون تفویض و مرحله نهایی را اصلاً به ما نداد! چراغی است که روشن کرده﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ودر درون ما گذاشته است. فرمود اینکه «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَهِ قُلُوبُهُم»؛ (1) من مهمان هستم و میزبان من آن شخص است!مگر نفرمود در هر دل شکسته ای حضور دارم؟!نزد﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾می نشیند؟یا نزد نفس میانی می نشیند؟یا نزد شاگرد خود می نشیند؟ اینکه فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾، (2) فرمود من نزد شاگردم می نشینم! البته اینها مقام فعل است، نه مقام ذات یا وصف ذات، نقش سوم است.«أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَهِ قُلُوبُهُم»، فرمود شما مهمان من هستید و من هم مهمان شما هستم. شما در حج و عمره و ماه مبارک رمضان و اینها جزء «ضیوف الرّحمن» (3) هستید و من از شما پذیرایی می کنم؛ من را هم اگر دعوت کنید می آیم، منتها چه کسی از من دعوت می کند؟ آن شاگرد من که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ را به بار نشاند و شکست «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَهِ قُلُوبُهُم»، من مهمان او هستم. پس معلوم می شود آن دستگاه دیگری است، او آن را به ما نداد که هر بلایی به سرش در بیاوریم؛ اگر یک وقت طبق دستور او عمل نکردیم می شود ظلم که فرمود اینها ظلم کردند و اگر به دستور او عمل نکردیم می شود خیانت؛ این خیانت به نفس حیوانی نیست، این ظلم به آن مرحله میانی نیست، چون این نفس حیوانی خودش خائن است و نه مورد خیانت! این نفس میانیظالم است و نه مظلوم! آن که مظلوم است، آن مرحله نهایی است؛ دوباره در جمع بندی نهایی به ما می فرماید: این چیزی را که من به شما دادم تفویض نکردم، این مِلک من است و هر وقت خواستم می گیرم؛ آن نفس میانی هم که به شما دادم تفویض نکردم،بلکه هر وقت خواستم مِلک من است و می گیرم.

ص: 177


1- منیه المرید، الشهید الثانی، ج1، ص123.
2- شمس/سوره91، آیه7 و 8.
3- الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص189، ط اسلامی.

بنابراین چند اعتبار است؛ ما مادامی که این عناوین آیات قرآن را حفظ می کنیم، با ظاهر قرآن مأنوس هستیم، امّا حالا باطن قرآن هر چه که هست، در دسترس خیلی ها نیست. پس عنوان «ظلم»و «خیانت» تحلیل عقلی می طلبد، امّا عنوان «ذَنب»،«معصیت»،«سیّئه»و عناوین دیگر تعدّد نمی طلبند. این شخص گناه کرد؛یعنی به قانون الهی عمل نکرد، قانون الهی جداست و این گناهکار هم جداست.«سیّئه»،«ذنب» و«اسراف»یعنی قانون الهی را رعایت نکرده است؛ انسان طبعاً اگر گرفتار حس بشود، در این محدوده ها به سر می برد.پرسش: ...؟ پاسخ: دو حرف است:یک وقت است که دستور شرع را رعایت نکرده، این ظلم به قرآن است و ظلم به عترت است این درست است؛ امّایک وقت آیه می گوید به خودشان ظلم کردند:﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾. (1) ما در محدوده جان انسان باید یک ظالم داشته باشیم و یک مظلوم، یک وقت است می گویند به دین ظلم کرده، بله! به دین بی اعتنایی کرده، بله! آن جا «ظالم» و «مظلوم» مشخص است،«هاتک» و «مهتوک» مشخص است و مانند آن، امّا می فرماید به خودشان ظلم کردند و به خودشان خیانت کردند:﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾، (2) ﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾،ما باید در محدوده نفس او یک ظالم پیدا کنیم و یک مظلوم، یک خائن پیدا کنیم و یک مالک، این مطلب به آن تحلیل نیازمند است.

فرمود اگر این کار را کردید:﴿إنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ﴾،بعد برای اینکه آیات بعدی را منسجم کند و آیات قبلی را تبیین کند، می فرماید شما «کَان تامّه» و «کَان ناقصه» جهان را که بنگرید،برای خداست؛ هم خدا خالق و آفریدگار است:﴿اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ (3) این موجبه کلیه استثنا پذیر نیست، گاهی می فرماید:﴿خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ﴾، (4) گاهی جامع همه اینها و ماسوای اینها را ذکر می کند که﴿اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾؛یعنی «کلّ ماصدق علیه عنوان شیءفهو مخلوق الله سبحانه و تعالیٰ» که این «کَان تامّه» است. این برای آفریدگار بودن خدا بود؛ امّا در پروردگار بودن، می فرماید او﴿رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ (5) است،«تربیب» دارد که لازمه ربوبیت و «تربیب» تربیت است، نه اینکه «ربّ» به معنای تربیت باشد، آن مضاعف است و این ناقص است. او ﴿رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ است، او «مُربّب» است، و لازمه «تربیب» تربیت است؛ لذا پروردگار جهان است، همه را آفرید و همه را هم می پرورد. چه در آفرینش چه در پرورش او با مشیّئت حکیمانه کار می کند. این از بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفهاست، فرمود نه تنها او با حکمت کار می کند، با هیچ وسیله ای نمی شود مسیر حکمت او را عوض کرد! برای بعضی ها اصلاً فرزند داشتن مصلحت نیست، او نمی تواند فرزند خوب تربیت کند و بلای جان او می شود؛ برای بعضی ها ثروت اصلاً مصلحت نیست و بلای جان او می شود. (6) فرمود با توسل و با دعا کسی بخواهد _ معاذ الله _ مسیر حکمت الهی را تغییر بدهد ممکن نیست:«یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِل»؛ (7) ای خدایی که با هیچ وسیله ای نمی شود حکمت تو را تغییر داد.

ص: 178


1- آل عمران/سوره3، آیه117.
2- بقره/سوره2، آیه187.
3- الرعد/سوره13، آیه16.
4- بقره/سوره2، آیه164.
5- اعراف/سوره7، آیه54.
6- التوحید، الشیخ الصدوق، ص400.
7- نهج الدعا، محمدالریشهری، ج1، ص262.

پس مشیئت او حکیمانه است، آفرینش و پرورش او حکیمانه است و براساس حکمت «عالَم» را آفرید، آسمان را آفرید، زمین را آفرید و دارد تدبیر می کند؛ در همین محدوده به انسان ها می فرماید زندگی تشکیل دهید، من که شما را آفریدم می دانم که زندگی شما در ازدواج و نکاح و تشکیل خانواده است و من که شما آفریدم می دانم که هیچ بلاییو هیچ غُدهٴ بدخیمی بدتر از طلاق نیست. شما این روایات طلاق را نگاه کنید، فرمود خانه ای که با طلاق خراب شد به هیچ وجه به این آسانی ها آباد نمی شود! (1) این بیگانه چه کار کرد که _ متأسفانه _ طلاق را رواج داد! فرمود خانه ای که با طلاق ویران شد، هم آن زن بیچاره برای همیشه افسرده است و هم آن مرد افسرده برای همیشه بیچاره است. فرمود هیچ خانه ای_ معاذ الله _ اگر با طلاق خراب شد به این آسانی ها آباد نمی شود. بروید به سراغ ازدواج، بروید به سراغ تشکیل خانوده، بروید پدر شوید، مادر شوید و فرزند داشته باشید، مگر شما نمی خواهید برای همیشه بمانید؟! این «وَلَدٌ صَالِحٌ یَدْعُو لَه» (2) شما را برای همیشه نگه می دارد. خدای سبحان مشیّئت حکیمانه او تعلق گرفته که براساس اصول خانواده، جامعه را حفظ بکند. پرسش: ...؟پاسخ: ما می خواهیم که ما را در مسیر حکمت خودت قرار دهی.پرسش: ...؟پاسخ: نه، فرمود:﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ﴾، (3) شما بخواهید! شما را اختیار وآداب داد، انسان که سنگ و چدن و مانند اینها نیست! انسان یک فاعل مختار است که از راه اراده و تکلیف کار می کند، فرمود شما این راه را بروید ﴿اسْتَجِیبُوا لِلّهِ﴾ تا برابر حکمت، نعمت نصیب شما شود«کژ روی جف القلم کژ آیدت». مرحوم حکیم فردوسی که از بزرگان شیعه است حشر او با اولیا! آن روزی که نام اهل بیت جز مرگ اثری دیگر نداشت صریحاً در شاهنامه گفت:که من شهر علمم علی ام در است ٭٭٭ درست این سخن قول پیغمبرست مگر آن روز نام مبارک حضرت امیر را به آسانیکسی می گفت؟ حالا چون فردوسی بود از او گذشتند. به هر تقدیر این فردوسی ابیات فراوانی دارد که غزالی می گوید که من چهل سال زحمت کشیدم و سخنرانی کردم، وقتی به این بیت فردوسی رسیدم دیدم که خلاصه حرف های مرا او در این بیت گفته که:اگر بار خار است خود کِشته ای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رِشته ای انسان یا مشغول تیغ کاری است یا پرنیان و ابریشم بافی است.

ص: 179


1- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص30، ابواب الخیار، باب16، ط آل البیت.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج7، ص56، ط اسلامی.
3- انفال/سوره8، آیه24.

در این روزنامه و در آن مجلّهبه این تیغ بزن به آن تیغ بزن، آبروی این شخص را ببر، آبروی آن شخص را ببر، در این مجلس در آن مجلس، این تیغ زدن است! این تیغ زدن ها مثل آن است که انسان درخت «قَتاد» را در منزل خود«غَرس» کند و هر روز آبیاری کند.«قَتاد»یک درخت جنگلی است که هیچ محصولی جز تیغ ندارد، این مَثل معروف که می گویند این «أهون من خرط القتاد» (1) است که مرحوم شیخ انصاری در بعضی از بحث های فقهی این مَثل را ذکر کرده که «دونه خرط القتاد»، (2) «قتاد» این است که این خوشه ای که اول تا آخر آن تیغ های تیز و تُند جنگلی است، کسی دست بگذارد بالا و از بالا تا پایین بخواهد این تیغ ها را بکشد، مثل اینکه دست بگذارد روی شاخهٴ توت و برگ ها را که نرم است می کشد، این دیگر تیغیندارد! این را «من خرط» است؛ یعنی از بالا به پایین کشیدن و برگ ها را جدا کردن است؛ اگر این کار بخواهد نسبت به آن تیغ انجام بگیرد، دستی نمی ماند!به این دلیل استکه عرب می گوید این «اهون من خرط القتاد» است که مرحوم شیخ هم دارد «دونه خرط القتاد». حرف فردوسی این است که انسان یا درخت «قتاد»را در خانه خود کاشته و هر روز دارد آبیاری می کند که محصول آن جز تیغ چیز دیگری نیست یا کارگاه ابریشم بافی دارد که دارد نرم و لیّن و پرنیان و اطلس می بافد:اگر بار خار است خود کِشته ای ٭٭٭ وگر پرنیان است خود رِشته ایتمام اینها برابر حکمت الهی است! دعای ما یعنی پَرنیان بافی و معصیت ما یعنی آب دادن به پای درخت تیغ؛ لذا انسان وقتیدر قیامت رفته و تیغ ها را دارد می خورد می گوید اینها همه اعمال من است و هیچ راهی برای انکار ندارد! اینکه فرمود:﴿وَ مَا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ﴾نه اینکه نمی خواهد انکار بکند، نمی تواند انکار بکند! حالا از جیب کسی مواد منفجره درآوردند، این چگونه می تواند انکار کند!؟ می فرماید ما از جای دیگر که نیاوردیم! این ﴿کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ کِتَاباً یَلْقَاهُ﴾؛ (3) از درون او درمی آوریم، چگونه می خواهد انکار کند؟ ما از جای دیگر که نمی کشیم بیاوریم، از درون همه حرف ها را درمی آوریم ؛ لذا قابل انکار نیست، نه اینکه او نمی خواهد انکار کند؛ می خواهد انکار کند؛ ولی راهی نیست.

ص: 180


1- ربیع الابرار و نصوص الاخیار، الزمخشری، ج4، ص160.
2- کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج 3، ص553.
3- اسراء/سوره17، آیه13.

تفسیر آیات 49 تا 51 سوره شوری 94/08/27

موضوع: تفسیر آیات 49 تا 51 سوره شوری

﴿لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ (٤9)أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (50)وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُإِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (51)﴾

در بحث اینکه چگونه انسان به خود ستم می کندیا به خود خیانت می کند، ناچار تعدّدی_ حالا یا در مراحل نفس یا شئون نفس _ باید قائل بود، وگرنه اتحاد «ظالم» و «مظلوم»، اتحاد «خائن» و «مالک»، اتحاد «داسّ» و «مدسوس» ممکن نیست. بعضی از الفاظ هستند که حتماً تعدّد می طلبند و برخی از الفاظ می باشند که مفاهیم آنها ممکن است باهم جمع شوند؛ مثل اتحاد «عاقل و معقول» و«عالم و معلوم» که انسان به خودش علم دارد؛ دو لفظ با دو مفهوم که مصداق واحد است، لکن «ظالم» و «مظلوم» این چنین ممکن نیست و همچنین «خائن» و «مالک» هم ممکن نیست که یکی باشند. در جریان ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ (1) نشان می دهد که بعضی از شئون نفس _ آن نفسی که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ (2) _ آن را «مدسوس» می کنند، دفینه است و آن را دفن می کنند؛ آن که لوّامه است و انسان را در برابر زشتی ملامت می کند، آن که پیام الهی را در اثر الهام ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾دریافت کرده است، آن که اصیل است، به آن ستم و خیانت می شود و آن را دفن می کنند:﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾؛ حالا یا مراحل نفوس مختلف است یا شئون نفوس مختلف است، این «نفس لوّامه» که در کنار قیامت ذکر شده است: ﴿لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَهِ ٭ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ﴾، (3) انسان را سرزنش می کند که چرا این کار را کردی؟ پس جهتی در انسان است که از گناه لذّت می برد و جهتی هم هست که انسان را ملامت می کند که چرا این کار را کردی؟ نمی شود آن «نفس لوّامه» همین نفس حیوانی باشد که از گناه لذّت می برد. آن نفسی که «مُلهَمه» است، نمی شود همین نفسیباشد که ظالم است، پسیا به تعدّد مراتب باید قائل شد،یا به تعدّد شئون باید قائل شد؛ آن چیزی که برای ما نیست و امانت است و «مُلهَمه» است، به آن ظلم می شود، به آن خیانت می شود و آن را «تدسیس» می کنند، چون فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ٭ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ٭ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾. (4)

ص: 182


1- شمس/سوره91، آیه10.
2- شمس/سوره91، آیه8.
3- قیامه/سوره75، آیه1 و 2.
4- شمس/سوره91، آیه7 و 10.

مطلب بعدی در جریان مُلک الهی است؛مُلک در برابر ملکوت است، عالَم ظاهری دارد که آسمان و زمین است و بشر می تواند درک کند، حقیقتی دارد که برابر آن حقیقت تسبیح گوی و تحمیدگوی حق هستند، ساجدو مطیع می باشند؛ این پنج _ شش طایفهٴ آیات که از تسبیح «ما سوا»، تحمید «ماسوا»، سجدهٴ«ما سوا» و از اطاعت «ما سوا» که ﴿قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ﴾ (1) سخن می گویند،این به آن چهره ملکوتی هر شیء وابسته است که فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾. (2) یک مُلک داریم که ظاهر است، می فرماید: ﴿لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ﴾که جمع بندی اینها در آیه ﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ (3) است ویک ملکوت داریم که موجودات با ملکوت خود تسبیح گوی حق می باشند. در بخش پایانی سوره مبارکه «یس» گذشت، فرمود: ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾؛این ملکوت با تسبیح حق همراه است:﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی﴾ که از «نزاهت» الهی سخن می گوید و آن مُلک با «تبارک» همراه است که ﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ که بوی حسّی بودن و محسوس بودن و مادّی بودن می دهد.پرسش: موردی داریم که در یک بدن دوتا نفس باشد؟پاسخ: نه، دو مرحله یا دو شأن را داریم، برای اینکه فرمود یک مرحله نفس است که لذّت می برد ویک مرحله است که ملامت می کند. آن مرحله از نفس که گناه می کند و از گناه خود لذّت می برد، عین همین مرحله که او را ملامت نمی کند! بلکهیک مرحله و یک شأن و جهت دیگر است که او را ملامت می کند. آن شأن از نفس که گناه می کند ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾که نیست!ببینید این نفس را ذات اقدس الهی برای ما قرار نداد! این نفس هم اگر بتوانیم بگوییم _ معاذ الله _ شبیه انزال قرآن است؛ فرمود:﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾، (4) این «نَفْخ» که دمیدن نیست، این افاضه است! افاضه آن طوری نیست که ذات اقدس الهی چیزی را به کسی بدهد و زِمام آن را رها کند و کلّ این موجود را در اختیار دیگریبگذارد و خودش را «خلع ید» کند. در ﴿رُّوحِی﴾ این «یاء» همیشه محفوظ است:﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾؛این نفس ما همیشه یک جنبه ارتباطی با «الله» دارد که ﴿رُّوحِی﴾یعنی روح من، این همان است که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾؛ این همان است که ما را ملامت می کند؛ این همان است که ما به او ظلم می کنیم؛ این همان است که ما به او خیانت می کنیم؛ این همان است که ما آن را «تَدسیس» می کنیم، وگرنه یک شیءدر یک مرحله فرض ندارد که هم «خائن» باشد و هم «مالک»، هم «ظالم باشد و هم «مظلوم»، هم «داسّ» باشد و هم «مدسوس»، اینکه فرض ندارد.بنابراین، این ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ امانت الهی است که خدای سبحان برای ما چراغی را روشن کردهو ما فتیلهٴ این چراغ را را پایین می کشیم. این «تَدسیس»_ هم قبلاً ملاحظه فرمودید _ که از باب «تفعیل» است، سه تا «سین» دارد؛ دو «سین» آن برای ثلاثی مجرد است، «دسّ» یعنی دسیسه کرد:﴿أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ﴾ (5) این است که انسان این خاک ها را کنار ببرد، چیزی را درون خاک بگذارد و این خاک ها را بگذارد روی آن، این رامی گویند دسیسه کرده است:﴿أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ﴾ که در سوره «نحل» بود، همین است که این دسیسه می شود. اگر انسان مطلبی را بین اغراض و غرائز بد خود دفن کند، می گویند دسیسه کرده است؛ اگر خیلیبدکاره،«دسّاس» و فتنه گر باشد، این ثلاثی مجرد می شود ثلاثی مزید و می شود «دسَّسَ» کهیکی از این سه «سین» تبدیل به «یاء» می شود، بعد تبدیل به «الف» می شود که می شود﴿دَسَّاهَا﴾،این ﴿دَسَّاهَا﴾ اصل آن «دسَّسَها» بود. پس یک مرحله است که «خائن» است و این نفس «مُلهَمه» را زنده به گور می کند، این هست! وقتی که خاک و خاشاک کنار رفت، این مُرده ها را دارند زنده می کنند و آن دفن شده ها را دارند درمی آورند، انسان در حال احتضار متوجه می شود.چرا در حال احتضار تقاضای برگشت می کندو می گوید: ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾، (6) برای اینکه آن دیگر زنده شده و فهمیده و همه کارها را تقبیح کرده است. گاهی انسان این «نفس مُلهَمه»را با رشوه یا «تدسیس» خاموش و خفه می کند، طوری که اگر گناه کرد دیگر خودش را ملامت نمی کند و خیلی خوشحال است که من این گناه را انجام دادم، این «فَرح» و امثال آن برای او هست.

ص: 183


1- فصلت/سوره41، آیه11.
2- یس/سوره36، آیه83.
3- ملک/سوره67، آیه1.
4- حجر/سوره15، آیه29.
5- نحل/سوره16، آیه59.
6- مؤمنون/سوره23، آیه99.

بنابراین ما ناچاریم تعدّد مراتب یا تعدّد شئون را بپذیریم و این «یاء»در﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ برای همیشه محفوظ است، این چنین نیست که این را به ما داده باشد و ارتباط آن قطع شده باشد؛ این «یاء» خیانت نمی کند، اینکه به «الله»مرتبط است خیانت نمی کند، گوشه ای از آن که به طبیعت وابسته است،تمام سیئات و مانند اینها از آن است، وگرنه حلّ ﴿تَخْتَانُونَ أَنْفُسَکُمْ﴾ (1) دشوار است،حلّ ﴿وَ مَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾ دشوار است،حلّ «نفس لوّامه» دشوار است وحلّ ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ هم دشوار است. این «یاء» همیشه سر جای خود محفوظ است، پاک هم هست، منزّه هم هست، خیانت هم نمی کند و سرزنش می کند. این جنبه ملکوتی ماست و بقیه جنبه مُلکی است، برای هر موجودی هم این صِبغه هست، منتها ضعیف تر است؛ آنچه در انسان است، در آنها نیست. وقتی سخن از ملکوت «کلّ شیء»می شود، با سبّوح بودن و سبحان خدا همراه است:﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾، امّا وقتی سخن از مُلک است، دارد:﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾، تبارک از اسمای خداست و این جا که می گویند اسم، نه اینکه در برابر فعل باشد. در همین اصول کافی، مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) وقتیاز ائمه(علیهم السلام) «اسماء الله» را ذکر می کند، امام می فرماید که تبارک و تعالیٰ از اسمای خداست، اسم در برابر فعل نیست. (2) آن جا که سخن از مُلک است، فرمود: ﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾و آن جا که سخن از ملکوت است می فرماید: ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾، پس معلوم می شود که هر چیزی ملکوتی دارد و هر شیء در اثر آن ملکوت تسبیح گوی و تقدیس گوی اوست! هم ﴿یَسْجُدُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ﴾، (3) هم ﴿یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَ مَا فِی الأرْضِ﴾، (4) هم ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، (5) هم ﴿قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ﴾که تمام اینها به آن صبغهٴ ملکوتی اشیا است.فرمود:﴿لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ﴾؛همه چیز را با مشیّئت اداره می کند و در امور خانوادگی هم فرمود که امورات خانوادگی را با اصل محبّت و مهربانی تشکیل بدهید و اساس کار هم همین است و جلسهٴ گذشته هم به عرض شما رسید که در روایات ما ائمه فرمودند آن خانه ای که با طلاق خراب شده است به این آسانی آباد نمی شود! (6) بازسازی هر ویرانه ای آسان یا نیمه دشوار است؛ ولی بازسازی خانه ای که در آن _ معاذ الله _ طلاق راه پیدا کرده به این آسانی ممکن نیست؛ هم آن زن بیچاره برای همیشه افسرده است و هم آن مرد محروم همیشه افسرده است.

ص: 184


1- بقره/سوره2، آیه187.
2- الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص116 و 117، ط اسلامی.
3- نحل/سوره16، آیه49.
4- جمعه/سوره62، آیه1.
5- آل عمران/سوره3، آیه83.
6- وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص30، ابواب الخیار، باب16، ط آل البیت.

فرمود ما این کارها را انجام دادیم:﴿یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ﴾ که همبرای امور خانوادگیاست و هم مسائل آسمان و زمین این طور است:﴿لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ﴾؛ در همین مجموعه نظام سپهری، فرمود به بعضی ها دختر می دهد. این جا همان تفکّر قبلی ها مطرح است _ امثال زمخشری ها (1) هم به این راه افتادند _ که چرا «إناث» را قبل از «ذکور» ذکر کرده است؟ قبلاً هم به عرض شما رسید که اینها خیال می کنند قرآن مثل بارانی است که نازل شده است؛ می گویند عمق دارد، می گویند نامتناهی است و می گویند اقیانوس است، امّا بالا نمی روند! اگر کسی بخواهد در عمق و باطن قرآن سخن بگوید، زمخشری و فخر رازی درمی آید که به هر حال حرف هایشان بوی آب و خاک می دهد. اگر کسیبه دریا رود و غواصی می کند،ممکن است فلز گیر او بیاید؛ ولیدر نهایت حرف های او بوی آب و خاک می دهد. قرآن شبیه باران نیست که خدا نازل کرده باشد و به زمین انداخته باشد، قرآن نظیر آن «حبل متین» است که آن را به زمین آویخت، نه اینکه انداخت! لذا آنهایی که مثل علامه طباطباییهستند حرف های دقیق می زنند؛ ولی برخیکه سخنان آنهااز عمق اقیانوس است، بوی آب و خاک می دهد.کسانیکهسخنان آنها کهبلند و آسمانی است، بوی ولایت، امامت، نبوّت و بوی کرامت می دهد!در آن جا آن موارد هم از باطن قرآن است یا دقیق است؛ امّا دقیق مانند کشّاف زمخشری و تفسیر فخر رازی نیست که بوی آب و خاک بدهد؛ اینها چون خیال کردند که قرآن مثل بارانی است که به زمین نازل شده است، حرف های آنهاگرچه اقیانوس عمیق تشکیل دادهاست؛ امّا سرانجام بوی آب و خاک می دهد.پرسش: آیا ما می توانیم آیات قرآن را بر طبق نظر خودمان تاویل کنیم؟پاسخ: فرستادیم، امّا چگونه فرستادیم؟ انداختیم یا آویختیم؟ فرمود این «حَبْل» است و«حَبْل» را که نمی اندازند،«حَبْل» را می آویزانند! این طناب انداخته شده در گوشهٴ مغازه مشکل خودش را حلّ نمی کند! اینکه می فرماید:﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً﴾، (2) اگر این طناب گوشه ای افتاده باشد ما چگونه «اعتصام» کنیم؟ این خودش که افتاده است! این «حَبْل» باید به جای بلندی بسته باشد که آدم بگیرد و مصون بماند!پس آویخت نه انداخت! صدها مفسّر در طی قرون آمدند؛ امّا خیال کردند که قرآن را خدا نازل کرده است؛یعنی به زمین انداخت، عمق آن هم عمق اقیانوسی است که سرانجام بوی آب و خاک می دهد؛ امّا آن جا که می فرماید: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾؛ (3) فرمود یک طرف آن عربی است که دست شماست،یک طرف آن در ﴿أُمِّ الْکِتَاب﴾نزد ماست که آن نه عربی است و نه عبری؛ اگر ما نزول قرآن را این چنین ادراک کنیم، هم می توانیم سخنان اقیانوسی بزنیم که بوی آب و خاک می دهد و هم می توانیم سخن عَرشی بزنیم که«أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن». (4) اینکه اهل حکمت در کتاب های خود _ یک مطلب دقیق را می گفتند«حکمه العرشیه»، (5) نه چون علمی هست حکمت عرشی است،بلکه آن حرف عمیقی که برای خود انسان باشد و به قلب انسان راه داشته باشد، از باب اینکه «أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن»، به آن می گفتند حکمت َعرشی، بعد رواج پیدا کرده هر مطلب علمی را عرشی می گویند، آن مطلبی را که برای خود آدم هست عرشی است! آن مطلبی که به قلب انسان القا شده است و از باب«أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن»، بله «حکمه العرشیه»؛ امّا حرف هایکفایه و امثال آن که حکمت عرشی نیست، این بنای عقلا و فهم عرف است، این کجا با عرشی بودن سازگار است؟! بنابراین ما یک طناب داریم و یک باران؛ باران را می اندازند و طناب را می آویزانند! قرآن طناب آویخته است که فرمود:﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً﴾،در طول این طناب، ولایت و عترت هم هست که «لَنْ یَفْتَرِقَا». (6)

ص: 185


1- تفسیرالزمخشری الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، الزمخشری، ج 4، ص232.
2- آل عمران/سوره3، آیه103.
3- زخرف/سوره43، آیه3 و 4.
4- بحارالانوار-ط موسسه الوفاء، العلامه المجلسی، ج55، ص39.
5- المباحثات، ابن سینا، ص49 و 50.
6- دعائم الاسلام، قاضی نعمان مغربی، ج1، ص28.

بنابراین دیگر حرف های زمخشری و امثال زمخشری که چرا «إناث» مقدم بر «ذکور» شد، این حرف ها حرف هایقرآنی نیست! فرمود چه مذکر چه مؤنث! این چنین نیست که حالا اگر کسیمذکّر شد اشرف از مؤنث باشد، کارها تقسیم شده است، کمال برای جان انسان است!﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾برای آن «یاء» است و آن «یاء» نه مذکر است نه مؤنث! وقتی انسان یک مقدار بالاتر آمد و از تجرّد نفس سر درآورد می فهمد، مگر موجود مجرّد، زن و مرد دارد؟! این بدن است که یا این چنین ساخته شده یا آن چنان، وگرنه روح نه مذکّر است و نه مؤنث، چون این روح را که خلیفه اوست _ ﴿وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾_ هم درباره آدم(سلام الله علیه) است و هم درباره حوّا(سلام الله علیها) است، این طور نیست که حالا روح مذکر و مؤنث داشته باشد و قرآن هم آمده برای پرورش روح ما، تربیت وتکمیل روح ما؛ پس این روح، نه مذکّر است نه مؤنث؛ لذا فرمود:﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ﴾