آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی92-91

مشخصات کتاب

سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312

عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی92-91 /عبدالله جوادی آملی.

به همراه صوت دروس

منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1396.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع: خارج تفسیر

آیات 1 تا 5 سوره قصص 91/07/01

﴿طسم (1) تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (4) وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (5)﴾

سورهٴ مبارکهٴ «قصص» در مکه نازل شد شاهد نزول این سوره در مکه, عناصر محوری این سوره است چون سوَر مکّی ناظر به اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد از یک سو, و خطوط کلی فقه و حقوق و اخلاق بدون تفصیل از سوی دیگر است و بخشی از قصص انبیا(علیهم السلام) هم در این سوَر است. در این سورهٴ مبارکهٴ «قصص» از مسائل فقهی مبسوط نظیر جهاد, نظیر صوم, نظیر خمس, نظیر بخش های تفصیلی صلات سخنی به میان نیامده.

مطلب دیگر آن است که فضای مکه در زمان نزول این سورهٴ مبارکه یک فضای خفقان و اختناق بود یک گروه کمی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آوردند و صنادید قریش, سران کفر هم با دعوت پیغمبر مخالف بودن هم با دعوای او, دعوت حضرت به توحید و نبوت و معاد بود, دعوای آن حضرت هم ادّعای رسالت بود او مدعی بود که من رسولم, پیامش هم توحیدی بود مشرکان مکه هم با دعوت حضرت مخالف بودند هم با دعوای او و این گروه اندکی که به حضرت ایمان آوردند تحت فشار و ظلم مشرکان قریش بودند در چنین فضایی ذات اقدس الهی هم برهان بر سنّت خود اقامه کرد که دأب الهی چیست و هم قصّه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) را در بخش خفقان مصر ذکر کرد که در زمان خفقان مصر خدای سبحان کودکی را به دنیا آورد در همان مصر این را پروراند، فشار فرعون بر پیروان وجود مبارک موسای کلیم زیاد بود اینها مجبور به مهاجرت شدند سرانجام فرعون مصر به هلاکت رسید و همین بنی اسرائیل مستضعف دوباره وارث زمین شدند و در مصر حکومت کردند این بخش را ذات اقدس الهی برای تأیید مسلمان های صدر اسلام در مکه نازل کرد.

ص: 1

کلمه قصص هم مفرد است جمع نیست اینکه فرمود: ﴿نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ (1) نه «أحسن القِصص» سرّش آن است که این مفعول مطلق نوعی است «نحن نقصّ علیک قصصاً أحسن» که این ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ مثل «جلستُ أحسن الجلوس» مفعول مطلق نوعی است «قعدت أحسن القعود» نه اینکه «أحسن القِصص» باشد جریان وجود مبارک یوسف از بهترین قصه های قرآنی باشد ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ است نه «أحسن القِصص». در جریان وجود مبارک پیغمبر هم همین طور است فرمود ما قَصص حق داریم این مفرد است جمع نیست در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» آیه 62 به این صورت بود ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ﴾ این یک داستان سرایی حق است باطل در آن نیست، گزاف در آن نیست، کم و زیاد در آن نیست. هم قَصص حقّ خبری است، هم حقّ مُخبری. هم خود این قصص و داستان حق است، هم گوینده مُحق است؛ همان طوری که در گزارش ها و در خبرها دو عنصر لازم است یکی صِدق خبری، یکی صِدق مخبری؛ یعنی گزارشگر اگر دروغگو باشد انسان به خبر او اطمینان پیدا نمی کند ولو خبرش در خصوص این مورد راست باشد ولی او مورد وثوق نیست در اینجا هم قَصص حق است هم آن قَصّاص مُحق است خدا این قصص حق را برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تبیین می کند.

می فرماید این آیات قرآن کریم مقام و منزلتش والاست از آن آیات به ﴿تِلْکَ﴾ اشاره کرد با اینکه آیات حاضرند نظیر ﴿ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ﴾ (2) که این اشاره به بُعد منزلت و مقام است وگرنه «هذه الآیات» است نه «تلک الآیات»، ثانیا این کتاب خودش روشن است و روشنگر؛ هم حق را بیان می کند هم به وضوح بیان می کند تلاوت آیات این کتاب هم به عهده خداست هم خدای سبحان بالحق تلاوت می کند چون ﴿وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً﴾ (3) ، هم شنونده بالحق تلقّی می کند چون ﴿سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی﴾. (4) نه مستمع کم و زیاد می کند چون اهل نسیان و فراموشی نیست، نه گوینده کم و زیاد می کند چون اهل نسیان و سهو و فراموشی نیست اگر در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: ﴿بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ﴾ (5) سرّش آن است که هم گوینده حقّ محض است هم شنونده انسانِ کامل معصوم هم آورنده ها فرشته های امین اند ﴿بِأَیْدِی سَفَرَهٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَهٍ﴾ (6) اینها فرشتگان امین اند امین وحی الهی اند لذا هم تالی بالحق تلاوت می کند هم شنونده بالحق دریافت می کند اگر سخن از تلاوت است صدر و ساقه اش حق است اگر سخن از قَصص است صدر و ساقه اش حق است اگر سخن از نبأ است مُخبر و خبر, صدق و حق است لذا فرمود: ﴿تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ٭ نَتْلُوا﴾ یعنی «نتلوها» ﴿عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ﴾ کلّ قصص حق است؛ اما در خصوص این سورهٴ «قصص» ما از جریان نوح و امثال آنها فعلاً نقل نمی کنیم چون در جریان نوح و امثال نوح یک عدّه کفر ورزیدند اما یک حاکم طاغی ﴿عَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ مفسد فی الأرض و امثال ذلک نبود مثل فرعون, در جریان مکه یک سلسله کفار و مشرکان طاغی فی الأرض بودند لذا قصّه موسی و هارون(علیهما السلام) را در این فضای خصوصی مکه ما برای شما نقل می کنیم ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ﴾.

ص: 2


1- (1) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 3.
2- (2) . سورهٴ بقره، آیهٴ 2.
3- (3) . سورهٴ مریم، آیهٴ 64.
4- (4) . سورهٴ اعلی، آیهٴ 6.
5- (5) . سورهٴ اسراء، آیهٴ 105.
6- (6) . سورهٴ عبس، آیات 15و16 .

البته اخبار موسی و هارون(سلام الله علیهما) سه قسمت است یک قسمت مسائل جزئی تاریخی است موسی در کدام زمان بود چند سال قبل از میلاد بود چه روزی بود اینها بحث های تاریخی است که اصلاً در قرآن کریم مطرح نیست چون قرآن کتاب تاریخ و قصه و اینها نیست. قسمت دوم مبارزات وجود مبارک موسای کلیم بود در بخش های گوناگون همه آنها را در این سوره نقل نمی کند در این سوره قسمت سوم را نقل می کند که یک گروه مستضعفی صبر کردند و هجرت کردند و پیروز شدند و به حکومت رسیدند همین بخش را نقل می کند یعنی شما مسلمان ها و مؤمنان مکه الآن در استضعافید بعد هجرت می کنید بعد به حکومت می رسید بعد برمی گردید مکه را اداره می کنید همان کاری که مستضعفان پیرو وجود مبارک موسای کلیم این کار را کردند اینها مستضعف بودند مجبور شدند مصر را ترک کنند بعد به حکومت رسیدند برگشتند مصر, مصر را هم اداره کردند. در زمان داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) اینها در مصر بودند قبلاً اینها در مصر زندگی نمی کردند وقتی وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) به مقام وزارت اقتصاد مصر رسید که فرمود: ﴿اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ﴾ (1) حضرت از کنعان، از منطقه فلسطین که به مصر آمد بر اساس همان چاه و زندانی و خریداری و اینها بالأخره در مصر به سِمت رسید برادرانش و پدر بزرگوارش و اینها هم از کنعان آمدند به مصر آنها که آمدند دست اول و طبقه اول رحلت کردند فرزندان آنها در مصر زندگی کردند تکثیر شدند و جمعیّت زیادی از بنی اسرائیل در مصر به سر بردند وجود مبارک موسای کلیم که آمد همین بنی اسرائیل را سامان بخشید عدّه ای از قِبطی ها هم به وجود مبارک موسای کلیم ایمان آوردند فرعونی که حاکم ظلم مدار بود هم بنی اسرائیل را تحت ستم قرار داد هم پیروان غیر بنی اسرائیلی را که به اینها ملحق شدند. قبلاً از این بنی اسرائیل به عنوان یک مهاجر بهره های کارگری می بردند پُست های کلیدی را به اینها نمی دادند کارگری را بر اینها تحمیل می کردند اینها یک گروه مستضعفی بودند و به اینها هم اجازه نمی دادند اینها بروند سرزمین اصلی شان وجود مبارک موسای کلیم که قیام کرد بعد از اینکه اینها را به توحید دعوت کرد و دعوای رسالتش را ابلاغ کرد معجزه خودش را نشان داد اوّلین حرفی که زد گفت: ﴿فأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ﴾ (2) اینها را آزاد کن اینها هر جا می خواهند بروند, بروند و اینها هم در این کشور اگر زندگی می کنند در این منطقه اگر زندگی می کنند یک سهمی از زندگی طیّب و طاهر داشته باشند ﴿فأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ﴾ (3) اینها را آزاد کن حالا ریشه اینکه ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ﴾ چیست آیا قصّه کاهن و منجّم است یا نه, نسل کشی اصولاً کار فرعون بود آن یک بحث خاصّ خودش را دارد بالأخره فرزندان اگر پسر بودند می کشتند دخترها را نگه می داشتند این وضع بنی اسرائیل در مصر بود که اولاً اینها گروه مهاجر بودند و چون یک اقلیّت ستم پذیری هم بودند کسی نداشتند از اینها حمایت بکند تحت سلطه ظالمانه فرعون بودند و کارهای دشوار را بر اینها تحمیل می کردند پُست های کلیدی هم به اینها نمی دادند اینها یک گروه مستضعفی بودند وجود مبارک موسای کلیم که آمد اینها را احیا کرد که اوّلین حرفش این بود که ﴿فأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرَائِیلَ﴾ بعد هم اینها به مقصد رسیدند (4) که شبیه چنین جریانی هم برای مسلمان ها در صدر اسلام در مکه بود که بعد فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ﴾ (5) شما فعلاً در رنجید بعد مهاجرت می کنید بعد حکومت تشکیل می دهید بعد برمی گردید مکه و اینها را از بین می برید همین طور هم شد با این سنّت الهی وجود مبارک پیامبر مسلمان ها را راضی کرد قانع کرد صابر کرد به مقصد رسیدند.

ص: 3


1- (7) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.
2- (8) . سورهٴ شعرا، آیهٴ 17.
3- (9) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 105.
4- (10) . ر.ک: سورهٴ اعراف، آیهٴ 137.
5- (11) . سورهٴ قصص، آیهٴ 85.

فرمود آیات الهی مقام و منزلتش بالاست که در دسترس هر کس نیست ما آن را تنزّل دادیم به صورت کتاب مبین در اختیار شما قرار دادیم ما این آیات را بر تو تلاوت می کنیم مستحضرید که گرچه در مسائل علمیِ محض می گویند «اُنظر الی ما قال و لا تنظره الی مَن قال» (1) ولی کتاب الهی را نمی شود فقط گفت «اُنظر الی ما قال» این تنها عربی مبین نیست که آدم بگوید ما کار نداریم گوینده کیست شنونده کیست در تفسیر قرآن هم «اُنظر الی ما قال» هم «اُنظر الی مَن قال» هم «اُنظر الی مَن استمع» هم ببین چه کسی شنیده هم ببین چه کسی گفته هم ببین این لفظ چیست این طور نیست که انسان این را به عنوان یک عربی مبین نظیر سبعه معلّقه یا قصّه های دیگر بتواند معنا بکند این باید بداند گوینده اش کیست این باید بداند شنونده اش کیست این باید بداند فضای صدر و ساقه اش چیست چه کسی این را آورده چطور آورده بنابراین یک کتاب عربی روشنی باشد که دیگری بتواند آن را ترجمه کند نیست بعضی ها گفتند که ترجمه قرآن به خود عربی بسیار سخت است چه رسد به زبان های دیگر واقعاً هم همین طور است یعنی کسی که بخواهد قرآن را ترجمه کند ولو به لغت عرب بسیار سخت است این حروفی که در این آیات به کار رفته کجا الف و لام برای عهد است کجا الف و لام برای جنس است کجا «مِن» برای تبعیض است کجا «مِن» برای جنس است رعایت اینها با خود زبان عربی دشوار است چه رسد به زبان فارسی! فرمود شما هم بخواهید قرآن را تفسیر کنید باید این سه عنصر را کاملاً رعایت کنید قواعد عربی و ادبی کاملاً باید محفوظ باشد که «اُنظر الی ما قال» باید بدانید که این را چه کسی گفته این حرف اگر از ذات اقدس الهی نازل شده تا چه اندازه بُرد دارد و چه کسی شنیده چون گوینده مشخص است شنونده مشخص است مثل آبشاری که از بالا می ریزد روی سنگ سِتبری که بتواند آن را تحمل بکند مگر این قرآن بر کس دیگری می توانست نازل بشود ﴿إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً﴾ (2) تازه وقتی حضرت می شنید به زحمت می افتاد این آبشارهای بلند را دیدید که از بالای کوه با فشار می آید این هر جا بریزد آن را لِه می کند یک سنگ ستبر صخره صمّا لازم است که این را تحمل بکند مگر این آبشار روی هر خاکی یا هر درختی یا هر تپّه و تلّی می تواند بریزد این ﴿إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً﴾ این است بعد ترشّحات این آبشار به دیگری می رسید افراد عادی واقعاً نمی توانند این کتاب را تحمل بکنند. ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ﴾ آن هم ﴿مِن﴾ ما می گوییم خبر خب آنها خبر دارند نبأ دارند عربی با این زبان ها خیلی فرق می کند از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) رسیده است که عربی مبین یعنی چه؟ فرمود «یُبین الألسن و لا تُبینه الألسن» (3) عربی می تواند هر زبانی را بیان بکند ترجمه خوبی بکند اما زبان های دیگر نمی توانند عربی را ترجمه بکنند می بینید ما کمبود فراوانی در فارسی داریم با اینکه فارسی یک فرهنگ وسیعی است ما در عربی برای یک نفر لفظ داریم برای دو نفر لفظ داریم برای سه نفر لفظ داریم برای مرد لفظ داریم برای زن لفظ داریم برای یک نفر می گوییم «أنت» دو نفر می گوییم «أنتما» سه نفر می گوییم «أنتم» برای مرد می گوییم «أنتَ» برای زن می گوییم «أنتِ» خب شما اینها را بخواهید با فارسی بیان کنید می بینید برای یک نفر داریم برای دو نفر نداریم دو نفر و سه نفر هر دو را می گویید شما ما تثنیه در فارسی نداریم زن و مرد هر دو می گوییم «تو» مؤنث و مذکر ما یکی است خب یک فرهنگی یک لغتی یک زبانی با همه گسترشی که در فارسی هست می بینید خیلی از جاها کمبود داریم خب ما چطور می توانیم ترجمه کنیم ناچاریم که چند لفظ بیاوریم تا بگوییم که منظور دو نفر است ما به یک نفر می گوییم «تو» به دو نفر و بیش از دو نفر می گوییم «شما» به یک نفر چه مرد باشد چه زن باشد می گوییم «تو» ولی عربی این طور نیست. از نظر اشاره هم همین طور است ما در فارسی از این کمبودها فراوان داریم ما در عربی اگر مکان نزدیک باشد می گوییم «هذا»، متوسط باشد می گوییم «ذاک»، دور باشد می گوییم «ذلک» ولی در فارسی همین که نزدیک باشد می گوییم اینجا همین که نزدیک نباشد می گوییم آنجا متوسط هم باشد می گوییم آنجا دور هم باشد می گوییم آنجا. این کمبودها در این الفاظ عادی فراوان است چه رسد به آن معارف خب یک فرهنگ این چنینی در واقع توان آن را ندارد که عربی را بتواند ترجمه کند بخش های دیگر هم همین طور است ما هر دو را می گوییم خبر اما عربی وقتی گزارش مهم باشد که نمی گوید خبر می گوید نبأ ﴿عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ ٭ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ﴾ (4) آن عظیم تازه برای تأکید گزارش مهم است نبأ آن خبر مهم است هر خبری را نمی گویند نبأ.

ص: 4


1- (12) . غررالحکم و دررالکلم, ص58, ح612.
2- (13) . سورهٴ مزمل، آیهٴ5 .
3- (14) . کافی، ج2، ص632.
4- (15) . سورهٴ نبأ، آیات 1و2 .

اینجا فرمود: ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ﴾ یعنی گزارش مهمّی است ما داریم برای شما می گوییم خب شما ببینید یک قدرت توانمند چندین ساله مصر را همه اینها ما جمع بکنیم بریزیم در دریا این یک کار مهم است با یک چوب دستی مسئله قدرت فرعون را زیر و رو بکنیم اینها کار مهم است دیگر ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ﴾ بالحق ما گزارش می دهیم کم و زیاد نمی کنیم چون این سنّت ماست نه قضیه فی واقعه در جریان شما هم هست ما که گزارش خبری نداریم ما سنّت را نقل می کنیم آنچه واقع شده حق است نه تنها ما حق می گوییم نه تنها تو حق می شنوی نه تنها آورنده حق می گویند چهارم ما داریم حقیقتی را بیان می کنیم یعنی سنّت. این چنین نیست که این قضیه فی واقعه, گذشته باشد, بله یک قضیه ای را ممکن است مخبر درست بگوید خبر درست باشد گزارشگر و رابط درست باشد اما قضیه فی واقعه بعدها هم چنین چیزی اتفاق می افتد یا نه آن از این خبر به دست نمی آید اما خدای سبحان می فرماید ما داریم حق را می گوییم یعنی آنچه اتفاق افتاد حق بود و حق همیشه پیروز است نه اینکه ما داریم درست نقل می کنیم خب اینها که در فارسی نمی آید اینها که در ترجمه نمی آید «نتلوا علیک بالحق» اینکه در آیه 62 سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» بود ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ﴾ یعنی این داستان, حق است نه گزارشش حق است یعنی این جریان حق است خب جریان الهی وقتی حق باشد همیشه هست دیگر پس این سنّت الهی که حق است برای شما هم که در مکه الآن در فشارید همین طور خواهد بود. ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ﴾ منتها ﴿لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ﴾ این آفتاب بالأخره روشن است دیگر اما کسی که چشم دارد بهره می برد وگرنه آفتاب در روشنی و نورافشانی اش که کوتاهی ندارد در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم بود که ﴿الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ﴾ (1) این ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ است ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ﴾, (2) ﴿ذِکْرَی لِلْبَشَرِ﴾, (3) جهانی است منتها آنها که بهره می برد مردان طیّب القلب و طاهرالصدرند اینجا هم ﴿لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ﴾ نه ما برای اینها نازل کردیم اینها بهره می برند.

ص: 5


1- (16) . سورهٴ بقره، آیات 1و2 .
2- (17) . سورهٴ بقره، آیهٴ 185.
3- (18) . سورهٴ مدثر، آیهٴ 31.

اصل جریان از اینجا شروع می شود فرعون نام آن سلطان مصر بود مثل اینکه لقب سلطان ایران را می گفتند شاه این قرن های اخیر، در گذشته دور می گفتند کِسرا این کِسرا که در گذشته لقب شاهان ایران بود و کلمه شاه که در این سال ها و قرن های اخیر لقب مسئول ایران بود اسم کسی نبود فرعون هم همین طور است قیصر هم همین طور است خاقان هم همین طور است این لقب سلطان مصر بود نام شخصی او نبود چون قرآن کاری به این ندارد که حالا اسمش چه بود ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ این ﴿الْأَرْضِ﴾ الف و لامش الف و لام عهد است بر اساس قرینه سیاق یک وقت است می گوییم ﴿إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشَاءُ﴾ (1) معلوم می شود الف و لامش برای جنس است اما اینجا به قرینه سیاقی که دارد الف و لامش برای عهد است ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً﴾ چندین کار در مصر انجام گرفت یکی اینکه اهل مصر را چه مصری و چه مهاجر, چه قِبطی و چه نِبطی اینها را شیعه شیعه, گروه گروه قرار داد که وحدتی بین اینها نباشد اتحادی نباشد انسجامی نباشد همه را شیعه خود قرار داد شیعه یعنی پیرو و تابع، همه شیعه او بودند (یک) هر گروهی شیعه و پیرو یک رهبر بودند (دو) پس جمعیت مصر نمی توانستند از حکومت مرکزی علیه فرعون استفاده کنند چون شیع بودند اختلافی در کار بود احزابی در کار بود هر گروهی از یک نفر حمایت می کردند ولی همه اینها شیعه او بودند یعنی پیرو او بودند ﴿وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً﴾.

ص: 6


1- (19) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 128.

اینها را از حکومت خود یکسان برخوردار نکرده بود از مزایای کشوری یکسان برخوردار نکرده بود ﴿یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ﴾ این طائفه همان طائفه مهاجر بودند که از زمان وجود مبارک یوسف از سرزمین کنعان و فلسطین آمده بودند مصر کم کم زاد و ولد کردند و تکثیر شدند و شده بنی اسرائیل ﴿یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ﴾ حالا منشأ اینکه اینها را ضعیف قرار داده بودند ستم را بر اینها روا می داشتند فشار کار را بر اینها تحمیل می کردند آیا آن جریان کاهن و منجّم و امثال ذلک است یا از سابق بود که اینها مهاجرین را مزاحم خود می دانستند مطلب دیگر است ﴿یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ﴾ چون این ﴿یُذبِّحُ﴾ به منزله تفصیل آن اجمال است و تبیین آن مجمل است دیگر عطف نشده با واو ذکر نشده این ﴿یُذبِّحُ﴾ تفصیل همان ﴿یَسْتَضْعِفُ﴾ است تبیین همان﴿یَسْتَضْعِفُ﴾ است ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ﴾ این نسل کشی بود که اینها دیگر رشدی نکنند ﴿وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ﴾ دختران اینها را زنده نگه می داشتند برای کارگری و امثال آن, پسرانشان را می کشتند ﴿إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ﴾ استمرار افسادش از ﴿کَانَ﴾ برمی آید کلمه «مفسد» هم اسم فاعل باب افعال نیست صفت مشبهه ای است به وزن اسم فاعل یعنی رشته و مَلکه و شیوه او این بود.

چرا ما این قصّه را برای شما نقل می کنیم برای اینکه شما هم در چنین وضعی هستید ما آنها را چطور نجات دادیم؟ ما کاری که قبلاً کردیم درباره شما هم می خواهیم بکنیم لذا اراده ما در گذشته و حال و آینده بر اساس همین جریان حق مستقر است ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ﴾ این ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ﴾ نه یعنی از این به بعد می خواهیم اراده کردیم چنین کاری بکنیم ما این طور هستیم خداییِ خدا اقتضا می کند که مستضعف را بر مستکبر پیروز کند به شرط استعانت او به خدا و تکیه کردن او به قدرت الهی چون این چنین نیست که غیر خدا در جهان حاکم باشد و این چنین نیست که قدرت به دست غیر خدا باشد قدرت فقط در اختیار خداست به ما گفتند اگر شما نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید بر هر ظالمی پیروزید این هست این اراده الهی هم تکوینی است هم بیان سنّت است نه تشریعی است و نه مربوط به گذشته است و زمان بردار، فعلی که مربوط به ذات اقدس الهی است زمان بردار نیست که در زمانی در زمینی این چنین شده باشد مگر اینکه قرینه ای باشد بر اینکه این قضیه فی واقعه مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان نقل می کند که گروهی این را درباره ظهور وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) تطبیق کردند (1) این هست منتها بیان مصداق کامل است این چنین نیست که مخصوص زمان حضرت باشد از زمان انبیای گذشته بود در زمان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود و ظهور کاملش مربوط به حضرت حجت(سلام الله علیه) است.

ص: 7


1- (20) . تبیان، ج8، ص129.

﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ ٭ وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ﴾ (1) اما با کدام شرایط؟ شرایطش هم بعد ذکر می کند فرمود ما تصمیمان جدّی است ما تصمیمان این است که به ظالم مهلت ندهیم این چنین نیست که حالا هر کسی دهنش باز باشد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اهانت بکند ما تحمّل بکنیم حالا چطور خدا بخواهد این آمریکا و صهیونیسم را به ذلّت بکشاند گرچه وظیفه همه ما مبارزه کردن است جواب دادن است و مقاومت کردن است اما کار به دست کسی است که ﴿بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ (2) کلاً اینها را جمع می کند می ریزد در دریا فرمود ما این طور نیست که حالا تحمل بکنیم یک بار, دو بار, سه بار اینها به وجود مبارک پیغمبر ما اهانت بکنند ما ساکت باشیم این نیست شما دیدید یک سونامی کمی این دریا را تکان داد شما یک کاسه را که تکان دادید خب آب هایش می ریزد دیگر این اقیانوس به این عظمت نزد ذات اقدس الهی مثل یک کاسه کوچک است کمی تکان داد این شده سونامی.

﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً﴾ اول انسان خیال می کند که کاری از او ساخته است خدا معین است خدا معاون است خدا ناصر است قدری که بالاتر آمد می فهمد خدا ولیّ است نه ناصر ما اوایل خیال می کنیم خدا کمک می کند با ما به زبان ما حرف می زنند می گویند از خدا کمک بگیرید ﴿إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ﴾ (3) قدری جلوتر رفتیم می بینیم که نه, سخن از نصرت نیست سخن از ولایت است فرق جوهری نصرت و ولایت این است که این طفل مادامی که شیرخوار است تحت ولایت پدر و مادر است پدر و مادر که ناصر او نیستند او را کمک بکنند او هیچ کاره است طفل چطوری می تواند خودش را اداره کند تمام کارهای این کودک شیری را پدر و مادر انجام می دهند بعد وقتی نوجوان شد یا جوان شد قدری کار از او ساخته است بقیه کارها را پدر و مادر انجام می دهند می شود نصرت ما مثل نوجوان و جوان نیستیم که قدری کارها را ما انجام بدهیم قدری کارها را خدا انجام بدهد تا خدا بشود ناصر ما به زبان ما با ما سخن می گوید ﴿إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ﴾ بعد وقتی جلوتر رفتیم می بینیم نه, همه اش ولایت است نه نصرت. می بینید کسی که قرآنی زندگی می کند با ماها خیلی فرق می کند ما مسلمانیم قرآن تلاوت می کنیم نماز می خوانیم اما قرآنی زندگی نمی کنیم قرآن در زندگی ما نیست دین در زندگی ما نیست ما اهل نمازیم اهل روزه ایم اهل حج و عمره ایم اهل زیارتیم اهل اعتکافیم اما اینها در گوشه زندگی ماست زندگی هم می کنیم! می بینید ما در حرف زدن ها چطور حرف می زنیم ما اگر کسی یک ظرف میوه ای برای ما بیاورد دو سؤال می کنیم می گوییم این چیست؟ می گویند این میوه است, می گوییم چه کسی داد می گویند زید, یک چیز دیگر به ما بدهد مثلاً پارچه بدهد می گوییم این چیست می گویند پارچه است؟ می گوییم چه کسی داد؟ می گویند عمرو. این زندگی همه ماست ما این طور حرف می زنیم و این راه, راه قرآنی نیست آن که قرآنی زندگی می کند سه حرف می زند می گوید این چیست؟ می گویند این میوه است, می گوید این را چه کسی آورد؟ می گویند فلان باغبان, چه کسی داد؟ خدا, این سومی مفروغ عنه است این معنی زندگی قرآنی است این معنی زندگی توحیدی است چه کسی داد را ما خیال می کنیم این باغبان داد این باغدار داد فلان پارچه فروش داد همین! اما کسی که قرآنی زندگی می کند مواظب زبانش است هرگز نمی گوید چه کسی داد چون دهنده خداست ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ (4) می گوید چه کسی آوردنه چه کسی داد, اگر آن باشد دین در زندگی ما هست چنین انسانی اگر شب برخیزد دعا کند اثری از صهیونیسم و اوباما نمی ماند آن دعا یقیناً مستجاب است ما اگر این طور دعا کردیم یقیناً بساط آنها برچیده می شود اگر آن طور دعا نکردیم خیال می کنیم ما کاری می کنیم خدا هم ما را کمک می کند این طور نیست فرمود مگر ما نگفتیم ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ چرا می گویید فلان کس داد مگر ما نگفتیم ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ (5) او به حرف در می آورد در درس ها هم همین طور است می گوییم این مطلب چیست مثلاً این حکم فقهی این حکم اصولی این حکم تفسیری این حکم فلسفی و کلامی چیست می گوییم فلان, می گوییم چه کسی گفت, می گوییم فلان استاد گفت دیگر جلوتر نمی رویم چه کسی گویا کرد اصلاً مطرح نیست ما به جای اینکه بگوییم خدا گویا کرد از زبان فلان شخص شنیدیم می گوییم او به ما آموخت خیال می کنیم علم برای استاد است ما در همین دو مقطع می مانیم حالا روشن شد که دین در زندگی ما نیست ما مسلمانیم متدّینیم قرآن می خوانیم نماز می خوانیم اما یک گوشه کارمان دین است یک گوشه کار ما زندگی, دین در زندگی ما نیست لذا همیشه ما می گوییم چه کسی داد چه کسی گفت خب این شخص را چه کسی به زبان آورد ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ این است ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ این است. [مگر] نگفتند یکی از تعقیبات نماز ظهر و عصر و امثال ذلک این است «اللهمّ ما بنا من نعمه فمنک» (6) این را به ما گفتند بعد از نماز بخوانید تا _ ان شاءالله _ زندگی ما زندگی دینی باشد.

ص: 8


1- (21) . سورهٴ قصص, آیات 5 و 6.
2- (22) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 88; سورهٴ یس, آیهٴ 83.
3- (23) . سورهٴ محمد، آیهٴ 7.
4- (24) . سورهٴ نحل، آیهٴ 53.
5- (25) . سورهٴ فصلت، آیهٴ 21.
6- (26) . مصباح المتهجّد, ص63, 75, 102, 111 و 217.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 3 تا 8 سوره قصص 91/07/02

﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (3) إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (4) وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (5) وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ (6) وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ (8)﴾

الهی بودن الفاظ و معانی قرآن

چون سورهٴ مبارکهٴ «قصص» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و طرح قصص انبیا سهم تعیین کننده ای در این معارف دارد لذا جریان موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) را بازگو فرمود و برای اینکه روشن بشود این مطالب معنیً همان است که خدا اراده کرد, لفظاً همان است که خدا ایجاد کرد این چنین نیست که مطالب را فقط به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) القا کرده باشد و الفاظ از خود پیامبر باشد بلکه معنیً و لفظاً از خداست فرمود ما جریان موسی و فرعون را برای تو تلاوت می کنیم یعنی معنا, تعلیم; لفظ, تلاوت ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ﴾ نه «نُعلّمُ» تا توهّم بشود که مطالب از خداست ولی _ معاذ الله _ لفظ ها از پیامبر است فرمود: ﴿نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ﴾.

ص: 9

سرّ تعبیر مکرر به متکلّم مع الغیر در آیات محلّ بحث

مطلب بعدی آن است که چون بیان سنّت الهی است و قضایای تاریخی و شخصی سهمی ندارد از جریان فرعون و هامان به عنوان یک اصل کلی و از جریان موسی و هارون(سلام الله علیهما) به عنوان اصل کلی یاد می کند و به صورت فعل مضارع، شش بار ضمیر متکلّم مع الغیر را ذکر می کند تا معلوم بشود این سنّت, سنّت الهی است گذشته و حال و آینده را در برمی گیرد فرمود: ﴿وَنُرِیدُ﴾ (یک) ﴿أَن نَّمُنَّ﴾ (دو) که اینها همان متکلّم مع الغیر است ﴿وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً﴾ (سه) ﴿وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ﴾ (چهار) ﴿وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ (پنج) ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ﴾ (شش)؛ شش بار از این مطلب به صورت متکلّم مع الغیر یاد می کند تا هم عظمت و جلال و شکوه ربوبیّت را تفهیم کند، هم در کار بودن مدبّرات امر را تفهیم کند، هم بفهماند که حال و گذشته و آینده یکی است. تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که آنها که این جریان ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ﴾ را بر وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) تطبیق کردند از این تعبیر فعل مضارع خیلی کمک می گیرند چون جریان فرعون و هامان که گذشت, از اینکه به فعل مضارع یاد می کند معلوم می شود این نسبت به آینده تطبیق می شود (1) البته این سخن فی الجمله تام است لکن بیان سنّت الهی است سنّت الهی گذشته و حال و آینده را در برمی گیرد و آینده مربوط به وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) است.

استضعاف مؤمنان در زمین و عظمت آنان در ملکوت

ص: 10


1- (1) . التبیان فی تفسیر القرآن، ج8، ص131.

مطلب دیگر اینکه فرمود ما مستضعفین فی الأرض را به امامت می رسانیم این کلمه ﴿فِی الْأَرْضِ﴾ نشان می دهد که اینها گرچه مستضعف فی الأرض اند ولی «فی السماء» دیگر مستضعف نیستند در ملکوت عالَم اینها مستضعف نیستند همین روایتی که مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد مضمون کلام نورانی آن حضرت این است که اگر کسی برای رضای خدا عالِم بشود و برای رضای خدا به علمش عمل بکند و برای رضای خدا از علمِ عمل کرده استفاده کند و آن را تعلیم بدهد و دیگران را عالِم کند «مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً» (1) این را در ملکوت عالم فرشته ها می گویند آیت الله العظمی این در هر حدّی که باشد این کلمه «لله» در حدیثی که مرحوم کلینی نقل کرده یک بار ذکر شده این به نحو تنازع, مفعول واسطه است برای هر سه فعل برای «تَعلَّم» و «عَمِل» و «عَلَّم»؛ این «لله» شاهد است در درون او و بیرون که متعلّق به خصوص اخیر نیست این نظیر اینکه «و هذا شهر عَظَّمْتَهُ و کَرَّمته و شرّفته و فضّلته علی الشهور» (2) این «علی الشهور» مفعول واسطه است برای هر چهار فعل علی التنازع نه اینکه این وسط ها قطع بشود این «لله» هم همین طور است اگر کسی برای رضای خدا عالِم شد و برای رضای خدا به علمش عمل کرد و برای رضای خدا این علم را به جامعه منتقل کرد این آیت الله عظماست نزد ملائکه، «دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً» این ﴿فِی الْأَرْضِ﴾ نشان می دهد که اینها مستضعفِ مطلق نیستند اینها مستضعف فی الأرض اند و مُستَعظَم فی السماء.

ص: 11


1- (2) . کافی، ج1، ص35.
2- (3) . اقبال الأعمال, ص24.

قرائن عظمت ملکوتی مستضعفان زمین

پرسش: استضعاف در زمین بالضروره کمال در آسمان را ثابت نمی کند.

پاسخ: نه نمی کند خدای سبحان برای اینها این سِمت ها را که قرار داده است معلوم می شود اینها فقط در زمین مستضعفاند [نه اینکه در آسمان و ملکوت هم مستضعف باشند] برای اینکه اینها ائمه اند به جعل الهی و وارثان اند به جعل الهی. آن که مستعظَم در ملکوت نباشد که به امامت نمی رسد از صِرف ﴿اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ﴾ استفاده نمی شود لکن از این چهار فعل بعدی که فرمود: ﴿نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً﴾, ﴿نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ﴾, ﴿وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾, ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ﴾ از اینها استفاده می شود که اینها نزد فرشته ها مستعظم اند.

عدم اختصاص آیات محل بحث به معصومان

پرسش:...

پاسخ: نه, عصمت که از آن در نمی آید مصداق کاملش البته آنها هستند وگرنه آنچه در زمان سابق گذشت این طور نبود وعده الهی هم این است که ﴿أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ﴾ (1) مصداق کاملش از آن باب است یک سلسله آیاتی است که طبق شواهد فراوانی که هست حصر دارد غیر معصوم را شامل نمی شود مثل آیه تطهیر, (2) آیه مباهله, (3) آیه ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ﴾ (4) آنها قرائن خاصّ خودشان را دارند اما بعضی از آیات که مطلق است غیر معصوم را هم شامل می شود منتها فرد کاملش معصوم است اگر ما قرینه ای نظیر آیه مباهله, آیه تطهیر، آیه ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ﴾, ﴿الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ﴾ (5) از اینها داشتیم بله اینها منحصراً برای معصوم است.

ص: 12


1- (4) . سورهٴ انبیا، آیهٴ 105.
2- (5) . سورهٴ احزاب، آیهٴ 33.
3- (6) . سورهٴ آل عمران، آیهٴ 61.
4- (7) . سورهٴ مائده، آیهٴ 55.
5- (8) . سورهٴ مائده، آیهٴ 3.

مؤمنان, مصداقِ وارثان در آیه محل بحث

پرسش: اگر مراد از مستضعفین, کل بنی اسرائیل باشد دلیل بر این می شود که ائمه فقط ائمه خیر هم نیست ائمه شرّ را هم شامل می شود.

پاسخ: نه برای اینکه به قرائن چهارگانه ای که هست معلوم می شود مؤمنان آنها مرادند وگرنه آنهایی که روزی به دنبال وجود مبارک موسای کلیم رفتند روزی هم گفتند: ﴿یَا مُوسَی اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَهٌ﴾ (1) به دنبال سامری راه افتادند آنها را که نمی گوید.

پاسخ: فرمود ما وارث قرار می دهیم, معلوم می شود که منظور مؤمنان بنی اسرائیل اند وارث یعنی وارث, کافر که وارث خدا نیست فرمود ما اینها را وارث قرار می دهیم ﴿أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ﴾ نه این است که اینها وارث فرعون باشند. فرمایش مرحوم شیخ طوسی که در تبیان از آن گروه نقل می کند این است که آنها گفتند این ضمیر ﴿مِنْهُمْ﴾ به انصار حضرت حجّت برمی گردد «و نُرِیَ فرعون و هامانَ و جنودهما مِن انصار الحجه» به دلیل اینکه این ﴿نُرِیدُ﴾ فعل مضارع است و مربوط به آینده پس منظور, فرعون و هامان این عصرند و منظور از ﴿مِّنْهُمْ﴾ انصار حضرت حجّت اند (2) این البته تطبیق است این سخن درست است اما اصلش که مربوط به زمان بنی اسرائیل بود آن بنی اسرائیل مؤمن را می خواهد بگوید, آینده انصار حضرت حجت اند, گذشته مؤمنان حضرت موسی بودند اما آنهایی که روزی به دنبال حضرت موسی هستند روزی هم به دنبال سامری آنهایی که مثل خود فرعون اند به عذاب الیم گرفتار می شوند که ﴿یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ﴾. (3)

ص: 13


1- (9) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 138.
2- (10) . التبیان فی تفسیر القرآن ، ج8، ص131.
3- (11) . سورهٴ مائده، آیهٴ 26.

پرسش: قدرت را در زمین به ارث ببرند کمال حساب نمی شود؟

پاسخ: نه, قدرت را اگر خدا ارث بدهد کمال است وگرنه قوم عاد و ثمود بعد از قوم فرعون وارث قدرت آنها شدند اما خدا ایراث نکرد اگر اینها وارثان الهی باشند حتماً آدم های صالحی اند و خدا اینها را ائمه قرار می دهد.

پرسش:...

پاسخ: آنکه ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ﴾ نیست آن که خود فرعون است آ نجا که ائمه است به ما فرمود: ﴿فَقَاتِلُوا أَئِمَّهَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ﴾ (1) اما اینجا می فرماید: ﴿وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً﴾ (یک) فرعون و هامان عصر را به وسیله اینها ما سر جایشان می نشانیم (دو) معلوم می شود آدم های صالحی اند حالا یا زمان حضرت موسی بود یا به تعبیری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان از بعضی ها نقل می کند به انصارالحجّه برمی گردد بالأخره اینها کسانی اند که یا با فرعون و هامان گذشته درگیرند یا با فرعون و همان عصر کنونی درگیرند بالأخره مردان صالحی اند اگر جزء ائمه کفر باشند که خدای سبحان به مؤمنین دستور می دهد ﴿فَقَاتِلُوا أَئِمَّهَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ﴾.

مؤمنان, واسطه خذلان و شکست ظالمان

پرسش: ...

پاسخ: امامتی که خدا رار می دهد که در برابر فرعون عصر بایستد امامت صالحان است یک وقت است که امامت طالحان است به ما می فرماید: این امامت طالحان دیگر فرعون و هامان را سر جایشان نمی نشاند خودشان فرعون و هامان اند آنکه فرعون و هامان را چه در گذشته چه در آینده سر جایشان می نشاند انسان های صالح اند.

فرمود: ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ﴾ چه فرعون و هامان اعصار گذشته که در زمان حضرت موسی(سلام الله علیه) بودند چه فرعون و هامان آینده به تعبیر تبیان شیخ طوسی که انصارالحجّه آنها را سر جایشان می نشانند ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ﴾ آنچه این فراعنه می ترسیدند به وسیله مردان الهی عملی می شود ولی ما این کار را می کنیم به دست اینها نظیر آنچه فرمود: ﴿قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدیکُم ﴾ (2) فرمود با آنها مبارزه کنید خدا با دست شما آنها را سر جایشان می نشاند ﴿قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدیکُم ﴾ فرمود ما نشان می دهیم اما به دست شما ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم﴾ یعنی از این ائمه ای که وارثان زمین اند مستضعفانی که به امامت رسیدند ﴿مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ﴾.

ص: 14


1- (12) . سورهٴ توبه، آیهٴ 12.
2- (13) . سورهٴ توبه، آیهٴ 14.

پیروزی صالحان در سایه رهبری پیشوایان معصوم

مطلب دیگر اینکه یک وقت است ذات اقدس الهی معصومین را اراده می کند این معلوم می شود که برچین کرده جِبایه یعنی برچین اگر دست فروشی این میوه ها را روی طبق چید شما دارید آن درشت ها و سالم ها را انتخاب می کنید می گویید برچین کرده این برچین را می گویند جِبایه, مُجتبیٰ یعنی جبایه شده برچین شده مثل مصطفاست اگر خدای سبحان بخواهد از معصومین سخن بگوید سخن از اجتباست سخن از اصطفاست که فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ﴾ (1) اینها معصومین اند اما یک وقت است که نه, اعم از معصومین است منتها اینها زیر پوشش معصومین به کمال هم می رسند این می شود مردم سالاری دینی که اگر یک وقت حکومتی حاصل شد زیر پوشش معصوم بود یا به امر معصوم بود گرچه سخن از اصطفا نیست نظیر ﴿إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً﴾ و مانند آن, اما سخن از مستضعفان فی الأرض و مستعظمان فی السماست که فرمود ما این کار را کردیم بعد هم فرمود ما به وسیله اینها فرعون و هامان هر عصری را دفن می کنیم به خاک ذلّت می نشانیم البته در گذشته به رهبری وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) بود در آینده هم _ ان شاءالله _ به رهبری وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه).

منّت الهی بر مؤمنان و تمکّن آنان در زمین

اینکه فرمود: ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ﴾ گذشت که منّت «هی النعمه العظمیٰ» هر نعمتی را منّت نمی گویند آن نعمت بزرگ را می گویند منّت ﴿لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً﴾ (2) مسئله حکومت, مسئله امامت, مسئله ظلم ستیزی, مسئله استقلال و عدل و قِسط اینها جزء نعمت های بزرگ خداست از این نعمت بزرگ به عنوان منّت یاد می کند آن هم به صورت فعل مضارع که نشانه استمرار و بیان سنّت الهی است ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ ٭ وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ خب ﴿نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ کسانی اند که ﴿الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَهَ وَآتَوُا الزَّکَاهَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَهُ الْأُمُورِ﴾ (3) خب چه کسانی متمکّن در زمین اند؟ کسانی که این اوصاف را داشته باشند این چنین نیست که اگر کسی با زورگویی بر زمین مسلّط شد جزء ﴿نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ بشود آنها کسانی اند که ﴿إِذَا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّهَ أَهْلِهَا أَذِلَّهً﴾ (4) اما اینکه فرمود: ﴿الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ این چند کار را می کنند الآن هم فرمود: ﴿وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ بعد ﴿وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم﴾ از اینها ﴿مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ﴾ پس اینها در مقابل فرعون و هامان هر عصر و مصری اند.

ص: 15


1- (14) . سورهٴ آل عمران، آیهٴ 33.
2- (15) . سورهٴ آل عمران، آیهٴ 164.
3- (16) . سورهٴ حج، آیهٴ 41.
4- (17) . سورهٴ نمل، آیهٴ 34.

وحی الهی به مادر حضرت موسی(علیهما السلام)

قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء», «نمل», «طه» بخش هایی از قصّه حضرت موسی را ذکر فرمود برخورد حضرت موسی با آ ن قبس و گرفتن نور به جای نار و دریافت وحی در کوه طور و اینها را ذکر کرد مبارزه با فرعون را ذکر فرمود مبارزه با سَحره را ذکر فرمود اینها در سورهٴ مبارکهٴ «طه» و مانند آن گذشت. قصه حضرت موسی از کودکی گوشه ای از این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» اشاره شده و بخشی هم در این سورهٴ مبارکهٴ «قصص». از کودکی حضرت موسی(سلام الله علیه) شروع می کند می فرماید ما برای براندازی نظام سلطه کودکانی را زیر پوشش خود داریم تا به مقصد برسانیم ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ عصر هم مستحضرید عصر خفقان بود که ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ﴾ در چنین عصری که نسل کشی بود پسرکشی بود مادر موسی(سلام الله علیهما) باردار شد وقتی این کودک به دنیا آمد معلوم شد پسر است خدا می فرماید ما به مادر موسی وحی فرستادیم این امور را از راه وحی به او القا کردیم ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ به او این مطالب را القا کردیم ﴿أَنْ أَرْضِعِیهِ﴾ تا آنجا که ممکن است این کودک را شیر بده ﴿فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ﴾ وقتی ترسیدی که مبادا مأموران فرعون اطلاع پیدا کنند و این کودک را بگیرند ﴿فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ﴾ این را بینداز در دریا.

از دریا نترس چون به ما دادی اگر از مأموران فرعون می ترسی این یک امر عادی است برای اینکه اینها ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ﴾ (1) رسمشان بود ولی دریا حرف ما را گوش می دهد گرچه فرعون حرف ما را گوش نمی دهد ﴿فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ﴾ منظور آن بحر احمر و دریای سرخ نیست که در شرق مصر است از آنجا بگذری وارد شام و اینها می شوی منظور همین رود نیل است که از وسط شهر مصر می گذرد ﴿فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ﴾؛ اما ﴿وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی﴾ خوف نسبت به آینده است حُزن نسبت به از دست دادن چیزی در گذشته فرمود شما این بچه را که در صندوقچه قرار دادی انداختی دریا غمگین مباش چون چیزی را از دست ندادی, نترس برای اینکه چیزی را از دست نمی دهی چون به ما سپردی ما هم این را کامل می کنیم به تو برمی گردانیم ﴿وَلاَ تَخَافِی﴾ نسبت به آینده ﴿وَلاَ تَحْزَنِی﴾ نسبت به گذشته, چرا؟ چون ﴿إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ ما او را سالم نگه می داریم (یک) به تو برمی گردانیم (دو) به مقامات والای رسالت می رسانیم (سه) که اینجا دو امر یکی ﴿أَرْضِعِیهِ﴾ یکی ﴿فأَلْقِیهِ﴾ دو نهی یکی ﴿لاَ تَخَافِی﴾ یکی ﴿وَلاَ تَحْزَنِی﴾ دو بشارت یکی ﴿إِنَّا رَادُّوهُ﴾ یکی ﴿جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ دو به دو قرین هم شش امر را بیان فرمود.

ص: 16


1- (18) . سورهٴ بقره، آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 6.

وحی علمی خداوند به مؤمنان

قبلاً این بحث را در ذیل آیه ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ﴾ (1) بیان کردیم که ذات اقدس الهی چند گونه وحی دارد آن وحی تشریعی که شریعت و احکام است آن مخصوص انبیاست که دیگران سهمی ندارند آن از بحث خارج است اما وحی هایی که مربوط به علم غیب باشد ملاحم باشد تصمیم گیری های خوب باشد اینها برای مؤمنین هم هست بخشی از این وحی ها به صورت الهام علمی است مثل اینکه انسان دارد مطالعه می کند چون باتقواست بر اساس ﴿اتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللّهُ﴾ (2) مطلب خوبی را خدا به او یاد می دهد فقها, حکما, متکلّمین این بزرگواران نوآوری هایی که داشتند دیگر از خودشان که نداشتند برای اینکه خدای سبحان انسان را آفرید ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾ (3) در کتاب های دیگر هم که نبود این علم نورانیّتی است وجودی است این وجود یک مبدأ فاعلی می خواهد انسان قابل علم است نه فاعل علم حتماً یک معلّم بیرونی می خواهد اگر انسان از جای دیگر یاد نگرفت اگر در کتابی ندید از هم بحثش استفاده نکرد لابد کسی به او یاد داد دیگر اتفاقی که نیست کسی بگوید من خودم یاد گرفتم این حرف غیر معقولی است آخر فاعل و قابل که یکی نخواهد بود انسانی که جاهل است بگوید من خودم یاد گرفتم! حتماً کسی به او یاد داد حالا یا قبلاً شنید در گوشه ذهنش بایگانی شده بود الآن خودش را نشان می دهد یک وقت شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی(رضوان الله علیه) همین مطلب را فرمودند که گاهی انسان بیست سال قبل, سی سال قبل در مجلسی مطلبی را از کسی شنیده بعد این مطلب در گوشه ذهنش بایگانی شده چون تکرار نکرده بود آنجا مانده بعد از بیست سال, سی سال حالا که دارد مرور می کند مطالعه می کند کتاب هایی که دم دست اوست مطالعه می کند دفعتاً آن مطلب سی سال قبل خودش را نشان می دهد این بنده خدا خیال می کند که این جزء ابتکارات اوست برای اینکه سی سال قبل که یادش نیست الآن هم که در کتاب ها ندیده می گوید ابتکارات من است این جزء فرمایشات ایشان بود بالأخره محال است که کسی مطلبی را از خود بفهمد, از خود بفهمد یعنی چه؟ یعنی علم که یک مطلب وجودی است خودبه خود پیدا شده فاعل ندارد خب تو که قابل بودی قابل که نمی تواند فاعل باشد تو پذیرا بودی بنابراین ممکن نیست مطلبی علمی پیدا بشود الاّ اینکه معلم دارد اگر حق باشد که فرشتگان الهی اند اگر جزء مغالطات باشد که ﴿إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ﴾ (4) این سیزده قسم مغالطه با همه زیرمجموعه ذاتی و عرضی همه اینها این القائات شیطان است که ﴿إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ﴾ تمام مغالطات به وسیله وساوس علمی شیطان است. بنابراین خدای سبحان مطلب علمی را اگر حق باشد یا به وسیله استاد یا به وسیله هم بحث یا گاهی به وسیله شاگرد به انسان منتقل می کند اینها مربوط به علم است.

ص: 17


1- (19) . سورهٴ انبیا، آیهٴ 73.
2- (20) . سورهٴ بقره، آیهٴ 282.
3- (21) . سورهٴ نحل، آیهٴ 78.
4- (22) . سورهٴ انعام، آیهٴ 121.

مشکل اساسی اهل علم

گاهی مطلب عملی را القا می کند در بحث های قبل این قسمت گذشت که مشکل ما مُعمّمین مشکل علمی نیست مشکل ما مشکل عملی است یعنی ما اگر واقعاً آدم صالح و سالمی باشیم جامعه, جامعه نورانی خواهد بود جامعه معطّر بشود آنچه به مردم می گوییم عمل بکنیم, آنچه گفتیم عمل کرده باشیم, تا عمل نکنیم نگوییم, بر خلاف گفته عمل نکنیم, چون به خلوت می رسیم کار دیگر نکنیم ما اگر این چنین باشیم می شویم فرشته ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ﴾ (1) چند هزار فرشته در ایران زندگی کنند ایران می شود معطّر ما مشکل اساسی مان آن کمبود عمل است این عمل که ما عالِم بی عمل می شویم نه برای آن است که ما مشکل علمی داریم ما مطلب را خوب بیان می کنیم سخنرانی هم می کنیم ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ﴾ (2) را هم می گوییم نامحرم را هم نگاه می کنیم این برای چیست؟

تبیین جدایی قوای علمی و عملی انسان

چندین بار در بحث های سابق گذشت که متولّی علم, غیر از متولّی عمل است ما یک دستگاه علمی داریم که حوزه و دانشگاه متولّی این کار است یک دستگاه عملی داریم که متولّی ندارد آن فنّ اخلاق است نه اخلاق نظری بلکه اخلاق عملی یعنی کسی که ما را بپروراند آن متولّی ندارد حالا گوشه, کنار چهارتا آدم صالح پیدا می شود حرف دیگر است آن طوری که علم متولّی دارد عمل که متولّی ندارد آن طوری که فقه و اصول و فلسفه متولّی دارد اخلاق که متولّی ندارد در بیرون ما چهار قسم وجود دارد؛ اگر هر روز هم ما این حرف را تکرار بکنیم برای ما سودمند است درون ما هم این چهار گروه است ما در بیرون یک سلسله قوا و تشکیلاتی داریم که مسئول و متولّی درک اند یک سلسله قوایی داریم که مسئول و متولّی عمل و حرکت اند ما چشم داریم گوش داریم تا با اینها ادراک بکنیم دست داریم پا داریم تا با اینها کار کنیم این متولّی ها همه از هم جدا هستند انسان از نظر بیرون چهار گروه است بعضی ها هستند که هم مجاری ادراکی شان سالم است هم مجاری تحریکی شان سالم است هم خوب می شنوند خوب می بینند هم دست و پا دارند خوب می توانند بدوند این یک گروه, گروه دیگر کسانی اند که چشم و گوششان سالم است خوب می بینند خوب می شنوند ولی دست و پایشان فلج است سوم به عکس است دست و پایشان فعال است ولی چشم و گوششان بسته است چهارم از هر دو جهت محروم اند این از نظر بیرونی, اقسام چهارگانه بیرونی نشان می دهد اگر کسی با چشم و گوشش صدای عقرب را شنیده یا خود مار و عقرب را دیده چون شنیده یا دیده, دست و پای او هم سالم است یا دفاع می کند یا فرار می کند اما اگر کسی دست و پایش فلج باشد این مار و عقرب را می بیند ولی قدرت فرار ندارد شما مرتب به او اعتراض بکن که چرا فرار نکردی چرا سنگ نزدی خب چشم که سنگ نمی زند چشم که فرار نمی کند آنکه فرار می کند که بسته است شما مرتب به او تلسکوپ بده میکرسکوپ بده دوربین بده نزدیک بین بده عینک بده او مشکل دید ندارد این مشکل عمل دارد چون دست و پایش فلج است نمی تواند فرار کند یا دفاع کند گروه سوم کسانی اند که دست و پایشان باز است ولی چشم و گوششان کر و کور است خب این هم مار و عقرب را نمی تواند دفع کند خب باید ببیند که فرار کند گروه چهارم کسانی اند که هم از نظر چشم و گوش نابینا و کورند هم از نظر دست و پا فلج اند؛ این اقسام چهارگانه در بیرون.

ص: 18


1- (23) . سورهٴ انعام، آیهٴ 122.
2- (24) . سورهٴ نور، آیهٴ 30.

ما باید باور کنیم از نظر معرفت نفس درون ما هم همین طور است ما یک سلسله نیروهایی خدا به ما داد که متولّی اندیشه است آن عقل نظری است که جزم و تصدیق و مظنّه و احتمال و شک کار اینهاست یک سلسله نیروهایی داریم که مسئولیت اراده و اخلاص و عزم و نیّت و اینها را به عهده دارند جزم یعنی جزم, عزم یعنی عزم بین جزم و عزم مثل آسمان و زمین فرق است جزم چیز دیگر است عزم چیز دیگر است علم چیز دیگر است اندیشه چیز دیگر است انگیزه چیز دیگر است مسئول هایش فرق می کند متولّیانش فرق می کند اخلاق با بخش طلب کار می کند با بخش عزم کار می کند با بخش اخلاص کار می کند با بخش اراده کار می کند این اول در اثر مکروهات و معاصی صغیره و معاصی کبیره طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) «کَم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (1) فلج شده, شیطان این را به بند کشیده عقل عملی او که باید تصمیم بگیرد اراده کند اخلاص داشته باشد این زنجیری است حالا شما مرتب نصیحت بکن این شخص مشکل علمی ندارد خودش استاد است این آیه را تدریس کرده اما نامحرم نگاه می کند غیبت هم می کند دروغ هم می گوید رشوه هم می گیرد چون آنکه باید عمل بکند فلج است الآن این معتادان مشکل علمی دارند؟! اینها که بیش از دیگران و پیش از دیگران این خطر را می بینند شما مرتب نصیحت بکن, نصیحت بکن که چی؟ او را عالِم بکنی؟ در اینجا از علم کاری ساخته نیست علم کار اندیشه را دارد انجام می دهد کار جزم و تصور و تصدیق و سخنرانی و مقاله نویسی و درس گفتن حوزه و دانشگاه را این انجام می دهد اما اراده و اخلاص و نیّت برای عقل عملی است که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (2) که ائمه(علیهم السلام) این مرزها را جدا کردند این عقل عملی اگر به اسارت وسوسه و شیطنت در آمده است «کَم من عقل أسیرٍ تحت هوی امیر» از این کاری ساخته نیست.

ص: 19


1- (25) . نهجالبلاغه، حکمت 211
2- (26) . کافی، ج1، ص11.

ماهیت و عظمت وحی عملی الهی و شرط نیل به آن

خدای سبحان اگر ببیند شخصی آنچه فهمید درست عمل می کند ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ (1) شامل اینها هم می شود گاهی همان طوری که مسئله علم را بالا می برد کسی را بحرالعلوم می کند کسی را علامه می کند این بخش عملی, اراده, طلب, اخلاص, این را می برد بالا این را مادر موسی می کند به مادر موسی علم نیاموخت به مادر موسی عزم و اراده القا کرد بینداز در دریا گفت چشم, این بینداز اراده می خواهد این ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ﴾ (2) نه «أن احْکُم کذا» فرمود ما به عدّه ای فعل و انجام دادن کار را وحی می فرستیم این وحی با درس های حوزه و دانشگاه فرق دارد این سلطان است این هر جا آمد کلّ فضا را روشن می کند اگر این وحی, وحی علمی باشد هم حوزه اندیشه را روشن می کند هم قلمرو اراده را فعال می کند اگر وارد قلمرو اراده بشود هم حوزه اراده و اخلاص را فعال می کند هم حوزه اندیشه را چون سلطان است.

فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ﴾ اینجا هم ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ بینداز دریا گفت چشم! این علم نیست این کار برای همه هست مادر موسی(سلام الله علیهما) نه پیغمبر بود نه امام بود چیزی از امامت و نبوّت و رسالت سهمیه آن بانو نبود اخلاص داشت و ذات اقدس الهی در حوزه اراده او وحی فرستاد و به صورت کلی هم وعده داد فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَهِ﴾ ما به آنها نگفتیم نماز واجب است نماز را به پیغمبر گفتیم به آنها گفتیم بلند شوید نمازتان را بخوانید می بینید بعضی ها بی تاب اند مرتب ساعت نگاه می کنند که نماز اول وقت چه وقت است بخوانند, بعضی ها بی تاب اند منتظرند به استقبال ماه مبارک رمضان بروند اینها وحی فعل است مگر می شود آدم بچه اش را بیندازد در دریا فرمود ما وحی فرستادیم سلطنت وحی کلّ فضای قلب مادر موسی را روشن کرد او در کمال طمأنینه بچه را انداخت دریا ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ که بینداز در دریا بعد به دریا هم گفتیم این امانت ماست می بینید دو امر است یکی امر حاضر است یکی امر غایب؛ ﴿فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ﴾ این امر حاضر است بعد ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ (3) این امر غایب است تو بینداز (یک) دریا ببرد سالم تحویل بدهد (دو) این تکوین است دیگر هم این امر حاضر تکوینی است تشریع که نیست هم آن امر غایب تکوینی است ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ این وحی فعل است این برای همه است.

ص: 20


1- (27) . سورهٴ انعام، آیهٴ 160.
2- (28) . سورهٴ انبیا، آیهٴ 73.
3- (29) . سورهٴ طه، آیهٴ 39.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 5 تا 9 سوره قصص 91/07/03

﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (5) وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ (6) وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ (8) وَقَالَتِ امْرَأَهُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (9) ﴾

تدبیرات الهی جهت استقرار عقل و عدل در عالم

تدبیر الهی بر این است که در جهان, عقل و عدل را مستقر کند از چند راه این تدبیر را اجرا می کند اولاً بشر را با عقل و عدل خواهی مجهّز می کند که با فطرت عقل مداری و عدل خواهی خلق می کند ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ (1) این طور نیست که لوح نفس نانوشته باشد فجور و تقوای او را از راه الهام به او آموخت بنابراین هر کسی وقتی به دنیا می آید گرچه از علوم حصولی بیرون بی خبر است حتی نمی داند آتش گرم است و یخ سرد است از راه تجربه اینها را می فهمد اما عدل خوب است ظلم بد است تقوا خوب است فجور بد است اینها را کاملاً می فهمد راستی خوب است دروغ بد است اینها فطریات اوست که با اینها خدا او را خلق کرده است پس اوّلین راه برای عقل مداری جامعه و عدل محوری جامعه همان سرمایه هایی است که خدای سبحان به انسان داد.

ص: 21


1- (1) . سورهٴ شمس، آیهٴ 8.

دومین راه که مکمّل راه اول است و نوآوری هایی هم دارد راه انبیا و اولیای الهی است که خدا اینها را مبعوث کرده «یثیروا لهم دفائن العقول» (1) چراغی در بیرون روشن کردند (یک) آن چراغ درونی را هم افروخته تر کردند (دو) تا او بیراهه نرود و راه کسی را هم نبندد (سه) راه های بعدی آن است که اگر کسی با داشتن این راه های فطری و وحیانی بیراهه رفت خدا راه توبه و انابه و بازگشت را باز گذاشت سالیان متمادی مهلت می دهد و اگر نشد از راه تنبیه و مؤاخذه آنها را سر جایشان می نشاند که این جریان فرعون و آل فرعون از همین قبیل است.

تطبیق آیات محل بحث بر پیشوایان معصوم(علیهم السلام)

در ذیل این آیه, روایاتی که در کنزالدقائق و سایر تفسیرهای روایی نقل شده است ملاحظه فرمودید که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) کودکی بود حرکت می کرد وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) فرمود: «هذا من الذین قال الله عزّ وجل: ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ﴾» (2) و خدا می خواهد اینها را جزء ائمه قرار بدهد و مانند آن. از این سنخ روایات در تفسیر روایی ما کم نیست منتها در همین روایات آمده «فهذه الآیه جاریهٌ فینا إلی یوم القیامه» (3) یعنی از باب جَرْی است از باب تطبیق است در تفسیر شریف المیزان در خیلی از موارد شما می بینید ایشان می فرمایند این «مِن الجَرْی» است. (4) یعنی این تفسیر مفهومی نیست که این آیه را این چنین معنا کرده باشد این آیه بیان سنّت الهی است این سنّت الهی در عصر موسای کلیم بود در عصر عیسای مسیح بود در عصر ابراهیم خلیل بود در عصر نوح(سلام الله علیهم اجمعین) بود و در عصر قرآن و عترت هم هست این را می گویند تطبیق این را می گویند جری.

ص: 22


1- (2) . نهجالبلاغه، خطبه 1.
2- (3) . الکافی، ج1، ص306; تفسیر کنزالدقائق، ج10، ص 32 .
3- (4) . معانی الأخبار, ص79; تفسیر کنزالدقائق، ج10، ص 33.
4- (5) . المیزان, ج1, ص46 و 216 و... .

آسیبهای پیشروی علم حصولی

فرمود ما می خواهیم بساط ظلم را از راه تنبیه برداریم چه کار کردیم؟ به مادر موسی وحی فرستادیم یک وقت است علم حصولی است این علم حصولی شاید به عمل منتهی نشود (یک) بر فرض به عمل منتهی بشود راه جدایی دارد که انسان بعد از جزم علمی, عزم عملی پیدا کند (دو) اینکه می بینیم گاهی علم از عمل فاصله دارد ما عالِم بی عمل داریم برای آن است که علم حوزه و دانشگاه علمی نیست که ذاتاً اراده و عزم را به همراه بیاورد در حدّ شأنیت است می تواند اراده و عزم را به دنبال داشته باشد از آن طرف هم اگر کسی در جبهه جهاد اخلاقی شکست خورد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» (1) خیلی از علما هستند که کُشته جهلشان هستند این جهل در مقابل عقل است نه در مقابل علم، این از نظر تصور و تصدیق و استدلال و قیاس و قضایا و سخنرانی و سخن خوانی خوب حرف می زند خوب بحث می کند اما کشته جهل است این جهل در مقابل عقل است.

تقابل جهل با عقل و عدم تقابل آن با علم

بارها ملاحظه فرمودید اینکه مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) اوّلین کتابش «کتاب العقل و الجهل» است دوم «کتاب فضل العلم» است علم مقابل ندارد علم یعنی سواد خب این سواد کاری نمی کند آنکه کار می کند یا به جهنم می برد یا به بهشت عقل است و جهل, جهل انسان را مستقیم به جهنم می برد و عقل مستقیم آدم را به بهشت می آورد آن عقل است که مقابل دارد نه علم, علم فنّی است ممکن است ما بگوییم باسواد و بی سواد اما می بینید مرحوم کلینی وقتی کافی را تنظیم کرده کتاب دومش کتاب العلم است علم دیگر مقابل ندارد انسان باسواد است خب باسواد است اما عقل است که مقابل دارد انسان یا اهل بهشت است یا اهل جهنم, جهنمی ها یا درس خوانده اند یا نیستند همین! این دیگر مقابل ندارد اگر اهل عقل بود که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجِنان» (2) این اهل بهشت است جهل در مقابل عقل اهل جهنم است انسان یا عاقل است که بهشتی است یا جاهل است که جهنمی است این جهنمی یا درس خوانده است یا درس نخوانده این است که کتاب العلم مقابل ندارد کتاب العقل مقابل دارد. اگر علم, علم حوزوی و دانشگاهی باشد این ممکن است با جهل در مقابل عقل هم بسازد لذا حضرت فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ»علم با جهل جمع می شود چون آن جهل در مقابل علم نیست در مقابل عقل است چون در مقابل عقل است ممکن است علمی باشد عین جهل یعنی همین سواد را در راه باطل پیاده کند بنابراین این علم ها فی الجمله کمک می کند نه بالجمله.

ص: 23


1- (6) . نهجالبلاغه، حکمت 107.
2- (7) . الکافی، ج1, ص11.

آثار وحی الهی در حوزه علم و عمل

اما وحی و الهام الهی نورِ محض است این اگر در حوزه علم بتابد مستقیماً خدای سبحان کسی را عالِم بکند بالوحی أو الالهام کلّ زمینه این جان آدم و نفس آدم و سینه آدم مشروح می شود هم بخش علمی اش تأمین می شود انسان جازم می شود هم بخش عملی اش تضمین می شود انسان عازم می شود علمی است که عمل را به همراه دارد علمی نیست که گاهی با عمل باشد گاهی با عمل نباشد چون کلّ فضا را این روشن کرده است این می شود جزء ﴿جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ﴾ (1) اگر مَصبّ و جای ریزش این وحی و الهام, عمل باشد اراده باشد عزم باشد نیّت باشد این مستقیماً فضای عقل عملی را سنگین و وزین می کند و فضای عقل نظری اندیشه را هم شفاف می کند کمبود علم را هم تأمین می کند مثل آبشار بلندی که وقتی مستقیماً به یک جا ریزش کرد اطرافش هم شفاف و روشن و سرسبز خواهد شد.

تبیین و گسترهٴ وحی الهی

آن وحی تشریعی مخصوص انبیاست به احدی هم نمی رسد چون نبوّت است رسالت است که مربوط به احکام است که دین این است حکم این است فلان شیء واجب است فلان چیز حرام است اینها مخصوص انبیاست اما وحی هایی مربوط به علم غیب, مَلاحم, وقایع گذشته, آینده, بهشت, جهنم, اسمای حسنای الهی اینها دیگر وحیی است به علم غیب برمی گردد اینها هم برای انبیا(علیهم السلام) است هم برای ائمه(علیهم السلام) این وحی ها آن قلّه اش آن مراحل بالایش برای اولیای الهی است مراحل وسطایش هم یا ضعیفش هم برای مؤمنین است که خدای سبحان برای مؤمنین هم این الهام ها را مشخص کرده است که ﴿الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَهُ﴾ (2) این ملائکه ای نیستند که وحی تشریعی بیاورند و مخصوص انبیا باشند این ملائکه ای هستند که مأموران الهی اند وارد حوزه دل می شوند یا بخشی از مشکلات علمی یک شخص را حل می کنند وقتی مشکل علمی او حل شد فضای درون او روشن می شود عمل یعنی آن عقل عملی هم به راه می افتد, اگر به بخش عملی او اینها فرود بیایند که ﴿أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ﴾ (3) امید می آورند نشاط می آورند استقامت می آورند پایداری می آورند آن گاه شعاعش آن بخش های علمی را هم روشن می کند بحث هایی که مربوط به ﴿أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَهِ﴾ (4) گذشت ناظر به این قسم دوم است یک وقت وحی می آید که نماز واجب است فلان نماز مستحب است فلان نماز چهار رکعت است این وحی تشریعی است و مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است یک وقت وحی می آید که بلندشو نمازت را اول وقت بخوان این گرایشی که می بینید برخی ها بی صبرانه منتظرند که چه وقت نماز می شود اول وقت نمازشان را بخوانند از همین قبیل است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرتب مواظب بود ببیند که چه وقت ظهر می شود به بلال بگوید: «أرِحْنا یا بلال» (5) بلندشو ما را از دنیا راحت بکن چند لحظه ای با خدایمان مناجات کنیم اینها وحی فعل است اینها گرایش است اینها کشش است این کشش, کوشش ها را به دنبال دارد این کارهای عملی است.

ص: 24


1- (8) . سورهٴ انعام، آیهٴ 122.
2- (9) . سورهٴ فصلت، آیهٴ 30.
3- (10) . سورهٴ فصلت، آیهٴ 30.
4- (11) . سورهٴ انبیا، آیهٴ 73.
5- (12) . مفتاح الفلاح, ص182.

وحی الهی به جمادات

در جریان مادر حضرت موسی(سلام الله علیهما) فرمود ما مستقیماً به او وحی فرستادیم چه اینکه به دریا دستور دادیم چه اینکه به زمین هم گاهی دستور می دهیم ﴿یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ٭ بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا﴾ (1) این وحی به زمین هم می رسد برای اینکه بر اساس آن پنج طایفه آیات الهی همه موجودات آگاه اند بنده خدایند مطیع خدایند ساجد خدایند مُسلِم و منقادند مسبّح اند یک سلسله آیاتی است که از اسلامِ موجودات دم می زند طایفه دوم آیاتی بودند که از تسبیح موجودات سخن می گویند طایفه سوم آیات سجده اند که ﴿لِلَّهِ یَسْجُدُ مَا فِی السَّماوَاتِ﴾ (2) طایفه چهارم آیه تسبیح همراه با تحمید است که ﴿إِن مِن شَیْ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ﴾ (3) طایفه پنجم طایفه اطاعت و فرمانبرداری است که ﴿فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ﴾ (4) خب این طوایف خمسه نشان می دهد که هر موجودی مسلم است و مسبّح است و ساجد است و منقاد است و مطیع چنین موجودی صلاحیّت آن را دارد در حدّ خود که وحی الهی که مناسب با اوست دریافت کند فرمود: ﴿بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا﴾ (5) این نازل ترین مرحله وحی است که به جمادات هم می رسد حالا آن ﴿وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ﴾ (6) در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت.

ص: 25


1- (13) . سورهٴ زلزال، آیات 4و5.
2- (14) . سورهٴ نحل، آیهٴ 49.
3- (15) . سورهٴ اسرا، آیهٴ 44.
4- (16) . سورهٴ فصلت، آیهٴ 11.
5- (17) . سورهٴ زلزال، آیهٴ 5.
6- (18) . سورهٴ نحل، آیهٴ 68.

تاثیر وحی الهی در مادر حضرت موسی(علیهماالسلام)

اما این وحی برتر است که به مادر موسی(سلام الله علیهما) رسید هم بخش عملی او را بالاصاله تأمین کرد هم بخش آگاهی او را تأمین کرد و طوری فضای نفس او را روشن کرده است که سهمگین ترین خطر را با مِیل خود استقبال کرده است خب چه کسی است که آن بچه نازپرورده خودش را بیندازد در دریا برای اینکه به دست دشمن نیفتد فرمود ما گفتیم او هم گفت چشم! بدون معطّلی این کار را کرد دیگر فکر نکرد که دریا انداختن یعنی چه ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ﴾ تا آنجا که ممکن است بچه را شیر بدهد همین که احساس خطر کردی احساس کردی که مأموران آل فرعون در راهند ﴿فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ﴾ این را بینداز در صندوق بینداز در دریا تو بینداز به دریا این امر حاضر, دریا باید بیندازد به ساحل, آن امر غایب, آل فرعون باید بگیرند, آ ن هم یک مأموریت, این مجموعه را خدای سبحان مرتب دارد امر و نهی می کند این آن کار را بکند او آن کار را بکند در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت که ﴿فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ﴾ این امر حاضر, ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ تو این کار را بکن او این کار را بکند خب این امر غایب به چه کسی متوجه است؟ در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که ملاحظه فرمودید این بود ﴿إِذْ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّکَ ما یُوحی ٭ أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ (1) تو این کار را بکن دریا این کار را بکند خب اینها امر و نهی است این امر و نهی از طرف ذات اقدس الهی یک امر تشریعی که نیست این امر از راه وحی وقتی وارد صحنه قلب مادر موسی(علیهما السلام) شد هم فضای عزم و اراده و طلب و نیّت و اخلاص او را تقویت کرد هم بخش های علمی او را.

ص: 26


1- (19) . سورهٴ طه، آیات 38و39.

بشارت دادن مربوط به عقل عملی است که انسان خوشحال می شود آرام می شود مصمّم می شود مطمئن می شود اینها بخش های عملی نفس است آن بخش های تصور و تصدیق و ادراک و جزم و قطع و یقین و اینها بخش های علمی است یک وقت است که نوری به این بدن بیمار افاضه می شود که این هم چشم و گوشش را درمان می کند هم دست و پای فلج را، مگر معجزه این طور نیست؟! این با یک اشاره با یک دعا با یک حمد با یک ﴿نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ﴾ (1) هم چشم نابینا, بینا می شود که مجرای ادراک است هم دست فلج به کار می افتد که مجرای حرکت است کاری در صحنه روح انجام می شود که هم مشکل علمی حل می شود انسان آگاه می شود هم مشکل تصمیم و عمل و اراده و عزم حل می شود انسان می شود مصمّم این دو کار را فرمود ما درباره مادر موسی(سلام الله علیهما) انجام دادیم.

تفاوت تاثیر علم حصولی و علم الهی در انگیزه انسان

پرسش:...

پاسخ: اگر تعلیم الهی باشد آن هم همین طور است عمل را به همراه دارد اگر تعلیم مدرسه و امثال ذلک باشد این گاهی با عمل همراه است گاهی نیست اما وقتی تعلیم الهی باشد ذات اقدس الهی بخواهد به وسیله فرشته ها یا علل و عوامل غیبی دیگر کسی را عالِم کند آن علم کلّ فضا را روشن می کند هم دست و پای عقل عملی را باز می کند انسان به آسانی تصمیم می گیرد هم مطلب برایش روشن است این طمأنینه این آرامش این آسایش مربوط به عقل عملی است. ما یک شک داریم یک تردید, شک مربوط به اندیشه است که آیا این محمول برای این موضوع است یا نه؛ تردید مربوط به انگیزه است که این کار را بکنم یا این کار را نکنم منافقان گرفتار تردید عملی اند مسئله برای آ نها روشن شد اما در عزم تردید دارند ﴿فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ﴾ (2) تردید آن ردّ مکرّر است می بینید یک انسان نابینا وقتی که می خواهد از اتاقی بیرون برود چون در خروجی را بلد نیست به دیوار شرقی می رود می بیند راه بسته است به دیوار غربی برمی گردد راه بسته است این می شود تردید, تردید یعنی ردّ مکرّر یعنی راه خروج ندارد منافق این طور است عالِم فاسق, عالم بی عمل این طور است ﴿فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ﴾ این رِیْب به معنای شکّ علمی نیست برای اینکه مسئله برایشان روشن شد همین جریانی که وجود مبارک موسای کلیم به فرعون ملعون گفت تو یقین داری ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ (3) برای تو هیچ شکّی نمانده که کارِ من معجزه است کار دیگران سِحر است تو چه مشکل علمی داری؟! خب می بینید انسان ممکن است تفسیر را بخواند تفسیر هم بنویسد سخنرانی هم بکند اما وقتی رومیزی و زیرمیزی دید بگیرد این معلوم می شود که علم حوزوی و دانشگاهی آن هنر را ندارد که عزم را بسازد اما علم وحیانی, علم الهامی اگر فرشته ای همین مطلب را در قلب کسی بیاورد کلّ فضا را روشن می کند هم آن بخش های عزم و اراده را فعال می کند هم آن بخش های جزم و تصور و تصدیق را آگاه می کند. این کار را خدا نسبت به مادر موسی کرد همین کار را هم ذات اقدس الهی وعده داد که فرشته ها برای مؤمنانی که مقداری امتحان بدهند می کند ﴿تَتَنَزَّلُ﴾ اینها که مخصوص انبیا و مخصوص اهل بیت نیست آ ن قلّه های علمی مخصوص آنهاست اما ﴿الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَهُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا﴾ که این را درباره مؤمنین هم تطبیق کردند معلوم می شود این آیات برای مؤمنان دیگر [غیر از معصومان(علیهم السلام)] هم هست این فرشته ها برای مؤمنین هم هستند.

ص: 27


1- (20) . سورهٴ اسرا، آیهٴ 82.
2- (21) . سورهٴ توبه، آیهٴ 45.
3- (22) . سورهٴ اسرا، آیهٴ 102.

محتوای الهام الهی به مادر حضرت موسی(علیهماالسلام)

﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ خب چه کار بکن اینها کارهای عملی است تصمیم گیری است ﴿أَنْ أَرْضِعِیهِ﴾ این کودک را شیر بده ﴿فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ﴾ بینداز در دریا این دریا هم بحر احمر نیست که در مشرق مصر است و بین مصر و شام و امثال اینهاست این همان رود نیل است که در وسط مصر می گذرد ﴿فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی﴾ آن وحی, خوف را برمی دارد حزن را برمی دارد طمأنینه می آورد آرامش و آسایش می آورد اینها همه فعل است همه وصف نفسانی است چرا؟ این ﴿إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ﴾ یک اِخبار غیب است شعاع آن وحی این علم غیب را هم به همراه آورده ﴿إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ آن وقت این مادر در کمال طمأنینه این را گذاشت در صندوقچه و انداخت در دریا, دریا هم فرمان الهی را کاملاً اطاعت کرده این امانت را برده به صاحبش داده ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ ببر در کنار دست دشمن قرار بده.

سرانجام حضور حضرت موسی در کاخ فرعون

وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) در این صندوقچه قرار گرفت و افتاد در دریا این را که انداخت در دریا در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قبلاً گذشت که ﴿فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ دریا هم موظف است که این را ببرد یک جای مشخص این مأمور پُست است باید ببرد آنجا و برد وقتی برد کنار قصر فرعون این لُقطه را _ بین لَقیط و ضال مستحضرید در کتاب فقه فرق است یک چیز گمشده انسان باشد می شود ضالّه اگر کودکی گُم بشود می گویند لَقیط این لقیط از سنخ لقطه است منتها درباره خود انسان _ ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ﴾ اما آل فرعون نمی دانستند که پایان این کودک چیست سرگذشت این کودک چیست این لام, لام عاقبت است نه لام هدف آنها برای اینکه این کودک دشمن اینها بشود و بساط اینها را براندازد نگرفتند اما پایان کار وجود مبارک موسی [در باطه با فرعونیان] این است ﴿لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾.

ص: 28

لطیفه ادبی آیه هشتم

زمخشری اصراری دارد که این جمله معترضه برای آشنایان به لطایف ادبی و عربی شگفت انگیز است (1) بین معطوف و معطوف علیه این جمله، این یک سطر فاصله است معطوف علیه چیست؟ این است که ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾ وقتی گرفتند ﴿وَقَالَتِ امْرَأَهُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ﴾ این معطوف است آن هم معطوف علیه ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ﴾ بعد از التقاط چه شد؟ ﴿وَقَالَتِ امْرَأَهُ فِرْعَوْنَ﴾ بعد از اینکه گرفتند, همسر فرعون گفت که این کودک را نکش برای اینکه یا به حال ما نافع است یا اگر نافع هم نباشد فرزندخوانده ماست گفت این جمله معترضه که بین معطوف و معطوف علیه است برای آشنایان به صنایع و ظرایف ادبی معلوم می شود که چقدر اثرگذار است که اینها اصلاً بیراهه دارند می روند خاطیء اند خاطیء غیر از مُخطیء است مُخطیء نظیر اینکه «للمصیب أجران وللمخطیء أجرٌ واحد» (2) اینها که تلاش و کوشش می کنند در راه استنباط احکام بالأخره روشمندانه بررسی می کنند سالیان متمادی فقه و اصول خواندند علوم عقلی و نقلی را فرا گرفتند تا بتوانند احکام الهی را استنباط کنند اینها روشمندانه احکام الهی را استنباط می کنند منتها بعضی مُصیب اند بعضی مخطیء, مصیب آن است که روشمندانه استنباط می کند به مقصد می رسد مخطیء آن است که روشمندانه استنباط می کند ولی خب اشتباه می کند این می شود مخطی, اما خاطی کسی است که بی گدار به آب می زند روشمندانه کار نمی کند اهل راه نیست حرف زمخشری این است که اینها خاطیء اند اصلاً بیراهه می روند چیزی را گرفتند که برای براندازی آنها تلاش و کوشش می کند چه چیزهایی زمخشری فهمید که می گوید اگر کسی آشنا به قواعد ادب باشد از محاسن ادبی اطلاعی داشته باشد آن گاه می فهمد که این جمله معترضه چقدر شیرین است ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ﴾ نه مُخطئین این جمله معترضه, معطوف بر معطوف علیه این است ﴿وَقَالَتِ امْرَأَهُ فِرْعَوْنَ﴾ معطوف علیه این است که ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾ این را التقاط کردند.

ص: 29


1- (23) . الکشاف، ج 3، ص395.
2- (24) . ر.ک: مرآه العقول، ج 1، ص200; ر.ک: فقه الإمام الصادق(علیه السلام) (محمدجواد مغنیه)، ج 6، ص67

معنای «قره العین»

حالا که گرفتند چه حادثه اتفاق افتاد؟ چه گفتگویی به میان آمد؟ گفتگو این است همسر فرعون گفت: ﴿قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ﴾ این قرّهالعین است در بحث های قبل هم کلمه قرّهالعین گذشت, قُرّه یعنی خنکی, هوای سرد را می گویند قارّ در برابر هوای حارّ هوای سرد را می گویند قارّ, انسان دو بار اشک می ریزد یک بار در حال غم و اندوه و حزن که می گویند این اشک, اشک گرم است یک بار وقتی که دوستش از سفر بیاید چشمش روشن می شود اشک شوق می ریزد می گویند این اشک, اشک خنک است و اشک سرد است وقتی می گویند «قَرّتَ الأعین» یعنی چشم های شما اشک خنک بریزد یعنی حادثه خوبی به شما برسد خوشحال بشوید اشک شوق بریزید که آن اشک, اشک سرد است از این جهت حوادث زیبا و خوشایند را یا میلاد کودک را می گویند قرّهالعین یعنی انسان از دیدن اینها اشک شوق می ریزد و این اشک, اشک سرد است.

سرّ اشتیاق پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نماز و تبیین معنای احسان

همین معنا درباره آن حدیث نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست که فرمود: «حُبّب إلیّ من الدنیا ثلاث» که سومی اش این است که فرمود: «وَ قُرّه عینی فی الصلاه» (1) نماز قرّهالعین من است برای اینکه من در نماز محبوبم را زیارت می کنم اشک شوق می ریزم خود حضرت به دیگران سفارش کرده که عبادت شما در حدّ احسان باشد از حضرت سؤال کردند که احسان چیست؟ البته احسان یک معنای لازم دارد لازم در حوزه خودش ولو مفعول می گیرد یعنی «فَعَل فعلاً حَسنا» یک کار خوبی کرده شخصی که نماز خوانده روزه گرفته نماز شب خوانده اهل توجه بود اهل ذکر بود می گویند «أحسن» یعنی «فَعَل فعلاً حَسنا» قسم دوم احسان به غیر است که «أحسن» یعنی مشکل دیگری را حل کرده از دیگری عفو کرده دِیْن دیگری را ادا کرده این احسان به غیر است اینها فعل است اما آن احسانی که از حضرت سؤال کردند «ما الإحسان» آن مقام است این را فریقین نقل کردند هم ما نقل کردیم هم آقایان اهل سنّت از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کردند «الإحسان أن تَعبد الله کأنّک تراه فإن لم تکن تراه فإنّه یراک» (2) احسان, مقام است منزلت است فلان کس به مقام احسان رسید یعنی طرزی می گوید ﴿إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ﴾ (3) که گویا خدا را می بیند این مقام «کأنّ» است از این بالاتر که دیگر آن مقام احسان نیست بالاتر از مقام احسان است دیگر مقام «کأنّ» نیست مقام «أنّ» است آن برای اهل بیت(علیهم السلام) است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» (4) , این دیگر مقام «کأنّ» نیست مقام «أنّ» است البته این برای ربوبیّت است نه هویّت مطلقه, هویّت مطلقه همان طوری که غالب عرفا فرمودند نه معقول هیچ حکیم است نه مفهوم هیچ متکلّم است و نه مشهود هیچ عارف نه نبی نه ولیّ آن مقام را احدی درک نمی کند چون یک حقیقت خارجی است (یک) و بسیط است (دو) و نامتناهی است (سه) دیگر تجزیه بردار نیست که ما بگوییم هر کسی به اندازه خودش آ ن را درک می کند اگر بسیط محض بود و نامتناهی بود یا همه یا هیچ چون همه محال است پس هیچ ضروری است مقام ذات را احدی دسترسی ندارد البته مفهوماً چرا کاملاً درک می کنیم. در اینجا وجود مبارک پیغمبر از آن جهت که محبوب خود را در مقام اسمای حسنا مشاهده می کرد چشمش روشن می شد و اشک شوق می ریخت خیلی ها در نماز گریه می کنند «خوفاً من العقاب» برخی ها گریه می کنند «شوقاً الی الثواب» برخی ها اشک می ریزند به عنوان قرّهالعین فرمود: «قُرّه عینی فی الصلاه».

ص: 30


1- (25) . بحارالأنوار, ج73, ص141.
2- (26) . ر.ک: بحارالأنوار, ج67, ص196 و 219; الصحیح (البخاری)، ج6، ص20.
3- (27) . سورهٴ فاتحهالکتاب، آیهٴ 5.
4- (28) . الکافی، ج1، ص98 و 138.

گوشه ای از نادانی فرعونیان در جریان حضرت موسی(علیهالسلام)

به هر تقدیر همسر فرعون گفت: ﴿قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً﴾ خدای سبحان همان ﴿کَانُوا خَاطِئِینَ﴾ را اینجا به صورت دیگر بازگو کرد فرمود: ﴿وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ﴾ اصلاً نمی فهمند ما چطور تصمیم گرفتیم آنها دارند چه فکر می کنند ﴿کَانُوا خَاطِئِینَ﴾ آنها که دشمن اینها نبودند برانداز نبودند کُشتند اینکه برانداز است نکشتند نمی فهمند چه کار بکنند خیلی از کودکان را ﴿یُذَبِّحُونَ﴾ (1) که کاری از آنها ساخته نبود اینکه کاری از او ساخته است به این کاری نمی توانند داشته باشند هم ﴿کَانُوا خَاطِئِینَ﴾ از یک سو, هم ﴿وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ﴾ از سوی دیگر.

«و الحمد لله ربّ العالمین»


1- (29) . سورهٴ بقره، آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 6.

آیات 7 تا 12 سوره قصص 91/07/04

﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (7) فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاًوَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ (8) وَقَالَتِ امْرَأَهُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (9) وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (10) وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (11) وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ (12)﴾

آثار وحی الهی به مادر حضرت موسی

رسالت انبیا(علیهم السلام) گاهی در آغاز پیدایش آنها با معجزه همراه است گاهی در اثنای رسالت جریان حضرت مسیح این طور است جریان حضرت موسای کلیم این طور است میلاد مسیح(سلام الله علیه) از یک نظر با اعجاز همراه بود میلاد موسای کلیم(علیهما السلام) از نظر دیگر با معجزه همراه بود در جریان میلاد وجود مبارک موسای کلیم وحی ویژه ای که ذات اقدس الهی به مادرش فرستاد در سورهٴ مبارکهٴ طه گذشت که از عظمت و جلال آن وحی این چنین یاد کرد آیه 38 سورهٴ طه این بود ﴿إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی﴾ یعنی یک وحی ویژه ای ما به مادر موسی ایحا کردیم این وحیی که کلّ فضای قلب آن بانو را علماً و عملاً روشن کرده است نه مشکل علمی برای او ماند نه مشکل عملی, هم در بخش اندیشه به نصاب رسید که فهمید این سالم برمی گردد هم در بخش عزم و اراده مطمئن بود که این کار را باید انجام بدهد این تعبیر آیه 38 سورهٴ طه نشان عظمت آن وحی است ﴿إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی﴾.

ص: 31

عذاب سهمگین الهی

گاهی مِهر الهی وقتی به جایی رسید کلّ فضا را روشن می کند گاهی قهر الهی به جایی رسید کلّ فضا را خاکستر می کند در جریان زمین در سورهٴ مبارکهٴ یونس آنجا مشابه این آیه گذشت که وقتی زمین سرسبز و خرّم شد ﴿حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ یونس, فرمود گاهی ما زمین را مشمول قَهرمان می بینیم وقتی بخواهیم عذاب بکنیم کلّ آن زمین که روشن شد شفاف شد باران آمد سرزمین ها را رویش داد و همه خیال می کردند که این سال تَرسالی است نه خشکسالی و به سود آنهاست قهر ما که آمد کلّ این بساط ها را برمی چیند آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ یونس این است ﴿حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا﴾ حالا یا شب دستور ما می رسد یا روز ﴿فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ کلّ این صحنه را طرزی ما برمی چینیم که گویا دیروز در اینجا نبودند بالأخره شما می بینید خانه ها هست, درخت ها هست, مزرعه هست, باغ هست, راغ هست اینها وقتی خراب شد آثاری می ماند دیگر این ﴿لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ که در سورهٴ مبارکهٴ یونس بحثش گذشت این است که طرزی ما اینها را ریشه کن می کنیم که گویا اصلاً دیروز اینجا نبودند ﴿لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ یعنی گویا دیروز اینجا نبود.

فرمود ما آثار پهلوی و امثال پهلوی را طوری برمی داریم که گویا اصلاً دیروز اینجا نبودند وقتی یک سرزمین مورد قهر خدا بشود ﴿أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً﴾ این حصید فَعیل به معنی مفعول است محصود یعنی دروشده «یوم حصاد» (1) یعنی یوم درو کردن این را ما حصید قرار می دهیم مثل قتیل به معنی مقتول این محصود ماست دروشده است ریشه کن شده است طرزی ریشه کن می کنیم ﴿کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ﴾ یعنی گویا دیروز اصلاً اینجا نبود. همان طوری که قهر الهی این طور است هیچ اثری از گذشته نمی ماند مِهر الهی هم همین طور است فضای قلب مادر موسی(سلام الله علیهما) پر از غم و اندوه بود خب آن ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْْ﴾ (2) که سنّت سیّئه آل فرعون بود این کودک هم که محبوب مادر است خب این خوفی دارد از یک سو, حزنی دارد از سوی دیگر, قلب او پر از خوف و حزن است طرزی این وحی الهی در فضای دل اثر کرد که این دل فارغ البال شد ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾.

ص: 32


1- (1) . ر.ک: سورهٴ انعام، آیهٴ 141.
2- (2) . سورهٴ بقره، آیهٴ 49 و سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 6.

دو وجه در تفیسر کریمه ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾

می بینید برخی از مفسّرین مثل مرحوم شیخ طوسی سه وجه ذکر می کنند بدون داوری که کدام یک از این وجوه صحیح است (1) گاهی به ترتیب ذکر می کنند که بی میل نیستند که یکی از این وجوه صحیح باشد اینها گاهی این چنین معنی می کنند می گویند ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ یعنی دل مادر موسی خالی شد نظیر آیه سورهٴ ابراهیم که ﴿وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ (2) یک انسان مضطرب می گویند دلش خالی شد می گویند فلان کس دل ما را خالی کرد یعنی خبر تلخی آورد که ما اصلاً راه تصمیم گیری نداریم این دل ما را خالی کرد یعنی ما را مضطرب کرد ﴿أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ یعنی دل اینها خالی است هر چیزی شما در این دل بیندازی باعث اضطراب اینهاست آنها گفتند: ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ یعنی «فارغاً من العلم و العزم و الاراده» از بس هول و هراس در این دل بود این دل نمی توانست تصمیم بگیرد (3) و ما به وسیله وحی این را برطرف کردیم یک وجه این است یک وجه این است که نه, ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ یعنی قلب مادر موسی بعد از آن ﴿أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ این دیگر فارغ البال شد غمی در او نبود حزنی در او نبود ما به چه کسی می گوییم «فارغ البال» یک وقت است که می گوییم ﴿أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ یک وقت می گوییم فلان شخص فارغ البال است یعنی هیچ مزاحمی نداری هیچ شغل شاغلی نداری که حواس شما را پرت کند کاملاً مطمئنی.

ص: 33


1- (3) . التبیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 133 و کشاف، ج3، ص 395.
2- (4) . سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 43.
3- (5) . الکشاف, ج3, ص395.

دیدگاه علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾

سیدناالاستاد دیگر کاملاً به میدان آمده گفت راه این است آن وجوه هیچ کدام اعتباری به آن نیست مرحوم شیخ طوسی سه وجه در تبیان نقل کرد جناب زمخشری دو وجه نقل کرد (1) بعد از مرحوم شیخ طوسی, مفسّران شیعه که این راه را طی می کنند اینها هم دو, سه وجه نقل کردند بعد از زمخشری, مفسّران اهل سنّت هم آنها هم این دو وجه را نقل کردند اما یک راه شفافی ارائه کنند که بالأخره این وجه درست است یا آن وجه درست است در کلمات این بزرگان کمتر دیده می شود اما آنچه در المیزان آمده این است که این دیگر فارغ البال شد (2) چرا؟ برای اینکه با آمدن وحی الهی جا برای نگرانی و خوف و حزن نیست این کلّ صحنه قلب مطهّر مادر موسی(سلام الله علیهما) شفاف شد مطمئن شد نه مشکل علمی دارد نه مشکل عملی دارد هم در مسئله جزم, بی شک جازم بود هم در مسئله عزم, بی تردید عازم بود فارغ البال بود فارغ القلب بود گفت بینداز دریا گفت چشم! به دریا دستور داد بینداز ساحل دریا گفت چشم! به دشمن هم گفت بگیر آنها هم گفتند چشم! فرمود: ﴿وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی﴾ (3) من تو را محبوب قرار دادم وقتی من تو را محبوب قرار دادم وقتی در خانه دشمن مشترک ورود کردی به عنوان محبوب از تو پذیرایی می کنند مگر دل به دست دل آفرین نیست «مقلّبَ القلوب» (4) مقلّب دل ها نیست؟! فرمود من دل ها را به سمت تو گرایش دادم ﴿وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی﴾ از ناحیه من, من تو را محبوب قرار دادم آن امرئه فرعون آن طور حرف می زند آن فرعون خشمناک خشن بدمشرب آن حرف را می زند آل فرعون که کار آنها ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ﴾ بود آن حرف را می زنند این کودک به عنوان محبوب همگان در بیت فرعون نزول اجلال کرد.

ص: 34


1- (6) . الکشاف، ج3، ص 395.
2- (7) . المیزان، ج 16، ص 12.
3- (8) . سورهٴ طه، آیهٴ 39.
4- (9) . تهذیب الأحکام, ج2, ص74.

دلیل نگرانیهای حضرت مریم هنگام ولادت حضرت عیسی(علیهماالسلام)

پرسش:...

پاسخ: آنجا به مادر عیسی(سلام الله علیهما) وحی نیامده اگر وحی آمده بود او هم آرام بود منتها مادر عیسی(سلام الله علیهما) در برابر تهمت مردم خب مردمی که گفتند: ﴿مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً﴾ (1) در برابر این مردم خب بگوید ﴿یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً﴾ (2) خب اگر می بینید صدیقه کبرا(سلام الله علیها) هم آن فشار را می بیند می گوید «عجّل وفاتی» (3) این از دست مردم به ستوه در می آیند تقاضای مرگ می کنند نه اینکه اضطرابی در قلبش باشد _ خدای ناکرده _ در حقانیّت خودش شک بکند آن هم این طور نبود اما تهمت های ناروا را که شنیدند گفتند: ﴿یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً﴾ بنابراین این فضای مطهّر قلب کلاً روشن شد علماً و عملاً ایشان فارغ البال شد.

تشابه و تفاوت و تعبیر قرآن در جریان مادر موسی و داستان حضرت یوسف(علیهم السلام)

خدای سبحان درباره یوسف(سلام الله علیه) یک تعبیری دارد درباره مادر موسی(سلام الله علیهما) یک تعبیر دیگر دارد درباره یوسف(سلام الله علیه) فرمود: ﴿وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾ آیه 24 سورهٴ مبارکهٴ یوسف که قبلاً گذشت این بود ﴿وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾ جریان آن زن با جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) به این صورت بود که آن زن اهتمام ورزید ﴿لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ﴾ قصد کرد که با او نزدیک بشود این برای این, درباره یوسف(سلام الله علیه) که نزدیکی انجام نشد قصد هم انجام نشد برای اینکه خدا فرمود: ﴿وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی﴾ این ﴿لَوْلاَ﴾ برای امتناع است دیگر, اگر برهان الهی را مشاهده نمی کرد او هم قصد می کرد اما چون برهان الهی را مشاهده کرد همان طوری که فعل واقع نشده قصد هم واقع نشده پس قصدی در کار نبود در فضای قلب مطهّر یوسف(سلام الله علیه) هیچ اراده خلافی نبود اینجا هم می فرماید: ﴿لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا﴾ اگر ما قلب مادر موسی را به خودمان مرتبط نمی کردیم این هم ممکن بود سخنی بگوید ولی هیچ حرفی نزد فارغ البال بود قلبش فارغ بود غم و اندوهی نداشت حزنی نداشت درباره بچه اش هیچ حرفی نزد برای اینکه ما قلبش را به خودمان مرتبط کردیم.

ص: 35


1- (10) . سورهٴ مریم، آیهٴ 28.
2- (11) . سورهٴ مریم، آیهٴ 23.
3- (12) . بحارالانوار، ج43، ص177.

پس قلب اگر به دست «مقلّب القلوب» باشد هم در خطر فحشا انسان معصوم و مصون می ماند هم در خطر قتل و خونریزی و هلاکت فرزند و دل به دریا زدن مصون می ماند فرق آنجا و اینجا این است که آنجا فرمود یوسف دید اینجا فرمود ما پیوند زدیم بالأخره ما ربط دادیم از طرف ما بود آن هم از طرف خدا بود چون ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ (1) اگر کسی آن صحنه را ببیند آرام می شود چون آن صحنه کلّ فضا و جان را روشن می کند علماً و عملاً اگر علماً روشن کرد انسان اهل ظن و خیال و قیاس و گمان و وهم نیست اهل جزم است اگر عملاً روشن کرد اهل تردید و دودلی و اضطراب و نوسان و اینها نیست اهل عزم است اگر این صحنه روشن شد هم بخش اندیشه به جزم می رسد هم بخش انگیزه به عزم می رسد آنجا فرمود: ﴿هَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾ اینجا هم می فرماید: ﴿إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا﴾ این قلب را که ذات اقدس الهی به خود مرتبط کرد هیچ جا برای شک نمی ماند.

عدم راهیابی شک و تردید در علم وحیانی و اولیّات

ما گرچه به وضوحِ علم شهودی و وحیانی نداریم ولی در مسائل عادی و عرفی ما یک سلسله بدیهیات داریم بدیهی یعنی بدیهی یعنی برهان دارد ولی لازم نیست مثل دو دوتا چهارتا, دو دوتا چهارتا یک صغرا دارد یک کبرا دارد یک قیاس منطقی دارد ولی نیازی نیست کسی برهانی اقامه کند معلوم است دو دوتا چهارتاست اوّلی یعنی محال است کسی برای او برهان اقامه کند او برهان پذیر نیست مثل جمع نقیضین, جمع نقیضین را کسی قدرت برهان ندارد ولی تا می خواهد برود فکر بکند فکر کردن با فکر نکردن دوتاست جمع نمی شود استدلال با لااستدلال جمع نمی شود صغرا با لاصغرا جمع نمی شود کبرا با لاکبرا جمع نمی شود قدم به قدم انسان تا بخواهد حرکت کند مهمان اصل تناقض است اصل تناقض را می گویند اوّلی, اوّلی یعنی برهان پذیر نیست بدیهی یعنی برهان پذیر است ولی نیازی به برهان ندارد ما در قضیّه اوّلی تردیدی نداریم وحی برای معصومان الهی در علم شهودی اگر قوی تر از اوّلی _ نه بدیهی _ اگر قوی تر از اوّلی نباشد همتای اوّلی است لذا هیچ تردیدی ندارند.

ص: 36


1- (13) . سورهٴ نحل، آیهٴ 53.

عدم راهیابی شک و تردید در علوم شهودی

علوم شهودی انسان

ما اگر بخواهیم از آن سنخ علمی داشته باشیم به این معناست مثلاً اگر کسی دندانش درد می کند این ممکن است شک بکند که آیا دندانم درد می کند یا دستم درد می کند یا پایم درد می کند؟! این دندانش درد می کند این اصلاً فرصت ندارد که حرف شما را گوش بدهد این درد دندان دارد می کِشد شما می گویید آقا دندانت درد می کند یا دستت درد می کند دندانت درد می کند یا دندانت درد نمی کند او ناله می کند از درد دندان این درد دندان را که حسّ حصولی ندارد حسّ شهودی دارد یک وقت است درختی است در خارج یا عابری است در خارج ما می بینیم عکسش در مردمک چشم ماست ما به او علم حصولی داریم نه علم حضوری اما این درد را که انسان احساس می کند اینکه درد حصولی نیست که وقتی می خواهد به طبیب بگوید بله منتقل می کند می گوید من دندانم درد می کند این الفاظ, مفاهیمی دارد که در ذیلش ترسیم می کند به ذهن طبیب منتقل می کند این می شود علم حصولی اما آن ناله ای که دارد و دردی که دارد آن دیگر علم حصولی نیست آن دیگر علم شهودی است خب کسی که دندانش درد می کند با علم شهودی این شک دارد که دندانش درد می کند می گوید از کجا شک داری از کجا دستت درد نکنه یا می گوید من فرصت جواب دادن به این طرهّات را ندارم ما مشابه این بدیهیات شهودی را هم هر روز داریم گرسنه می شویم تشنه می شویم درد داریم نشاط داریم ما اصلاً با علم شهودی زندگی می کنیم این علم حصولی ما, بازده و گزارشگر این علم شهودی ماست خب انسان وقتی که غذا می خواهد انسانی که تشنه است انسانی که سیراب است انسانی که خسته است همه این مجموعه دائرهالمعارفی را که صدها دانش است ما با علم شهودی داریم زندگی می کنیم وقتی می خواهیم به دیگری سخن بگوییم بله می شود علم حصولی وقتی می خواهیم از اوضاع دیگران باخبر بشویم می شود علم حصولی وگرنه ما با علم شهودی زندگی می کنیم اینکه می گویند اگر کسی به خودش بپردازد اهل معرفت نفس بشود خیلی راه برایش روشن است برای همین جهت است خب بالأخره ما خاطراتی داریم رفت و آمدی داریم چه کسی وارد می شود چه کسی خارج می شود این خاطره کجا نشسته چه وقت پرواز کرده چون غافلیم, تلاش و کوشش ما این است که از حوزه و دانشگاه چیزی گیرمان بیاید ولی اگر به درون خودمان بپردازیم «او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد» (1) آن کسی که با ما هست در درون ما هست «أقرب إلینا من حبل الورید» (2) است با او سر و کار داریم او را می بینیم با او حرف می زنیم حرف او را می شنویم در مقام سوم یعنی مقام سوم نه مقام هویّت مطلقه که منطقه ممنوعه است نه مقام اوصاف ذات که مقام منطقه ممنوعه است مقام فعل او, وجه او, فیض او اصلاً با فیض او کار داریم منتها دنبال بیگانه ها می گردیم اگر کسی اهل این شهود باشد جا برای تردید نمی ماند. همان طوری که ما نه در علم اوّلیمان شک داریم نه در علم شهودیمان این فضا را آن چنان روشن می کند که جا برای عزم خلاف هم نیست ﴿لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ﴾ این بالقول المطلق است معلّق به چیزی نیست اما ﴿وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾ چون برهان رب را دید قصد هم نکرد پس او معصوم بود علماً و عملاً و قصداً و نیّتاً.

ص: 37


1- (14) . دیوان حافظ, غزل 143.
2- (15) . ر.ک: سورهٴ ق, آیهٴ 16.

طمأنینه مادر حضرت موسی(علیهما السلام)

در جریان مادر موسی(سلام الله علیهما) این هم همین طور بود برای اینکه وقتی ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ این هم در کمال طمأنینه این بچه را گذاشت در صندوقچه و انداخت در دریا ﴿أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ﴾ (1) این با تردید و به امید و اینها که نبود جزماً و عزماً؛ علماً جزماً عملاً عزماً انداخت این بچه را در صندوقچه, صندوقچه را هم انداخت در دریا منتها بعد می خواهد ببیند چه می شود این مطمئن بود که برمی گردد وگرنه رود نیل که جای کشتیرانی است که دریای روانی است آدم دخترش را نمی فرستد که ببین کجا رفته این معلوم می شود به جایی می خواست برود به دخترش یعنی خواهر موسی(سلام الله علیه) گفته بود برو به دنبالش ببین کجا می رود ﴿وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ﴾ اگر چیزی را کسی فرستاد دریای روان مثل نیل که جای کشتیرانی است این دیگر منتظر نیست که این رفته که برود اما نه, گفت این جایی باید برود جایی باید برود که به من دسترسی داشته باشد بعد به من برگردد با این طمأنینه دخترش را فرستاد.

فارغ القلب بودن مادر حضرت موسی(علیهماالسلام)

معنای ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ نه یعنی او واله و سرگردان بود دلش خالی شد از غصّه نمی دانست چه کار بکند بلکه او فارغ البال بود همّی نداشت غمّی نداشت آنچه در سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم آمده که ﴿وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ یعنی آیه 43 سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم ﴿مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ﴾ در صحنه قیامت از شدّت اضطراب اینها تهی دل اند با آنچه در اینجا هست کاملاً فرق دارد آن یعنی از بس اضطراب و نوسان و خوف و هراس صحنه دل را پر کرده او قدرت تصمیم ندارد دلش خالی شد اما فارغ البال یعنی شاغل ندارد چیزی مزاحم او نیست می گویند فلان شخص فارغ است فراغت پیدا کرده یعنی مزاحم ندارد خب اگر دل مشغول خوف و هراس باشد که انسان فارغ نیست انسان مشحون است نه فارغ اما اینجا فرمود: ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ این کاملاً فارغ البال بود بال یعنی دل, قلبش فارغ بود از شاغل, دلش فارغ بود از شاغل اگر ما ربط نکرده بودیم دل را به خودمان ﴿إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ﴾ این ﴿إِن﴾ مخفّف مثقّله است یعنی «إنّها» آن مرئه ﴿کَادَتْ﴾ نزدیک بود که بگوید پسرم رفت بروید ببینید چه خبر است یا نگرانم از او از این حرف ها اما هیچ از این حرف ها نداشت و نام موسی را هم نبرد برای اینکه ما قلب او را به خودمان مرتبط کردیم و فضای قلب او هم کاملاً شفاف و روشن شد.

ص: 38


1- (16) . سورهٴ طه، آیهٴ 39.

فرمود: ﴿لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ خب قلبی که مرتبط به عنایت الهی باشد به ولایت الهی باشد به الهام و وحی الهی باشد این دیگر مضطرب نیست.

همراهی خواهر حضرت موسی با صندوقچه

﴿وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ﴾ مادر موسی(سلام الله علیهما) به دخترش _ خواهر موسی(علیه السلام) _ فرمود به دنبال این صندوقچه برو ببین چه خبر است قصّه را که قصّه می گویند چون پیاپی و به دنبال هم یک جریان بازگو می شود قِصاص را هم که قصاص می گویند برای اینکه به دنبال آن جنایت است قَصّ یعنی پیگیری کرد قصّ یقصّ امر حاضرش می شود قُص این هم چون مؤنث است فرمود: ﴿قُصِّیهِ﴾ یعنی پیروی کن به دنبال این صندوقچه برو ببین کجا می رود ﴿قُصِّیهِ﴾ بعد خواهر موسی(سلام الله علیه) حرکت کرد چون این رود عظیم نیل مأمور نبود که این صندوقچه را به آ ن سمت رود یا وسط رود ببرد باید همین کرانه و کناره ها حرکت بدهد که بیاید در خانه فرعون. ﴿فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ﴾ این در جانبی بود در یک پهلو بود پهلو گرفت مواظب بود که این صندوقچه کجا می رود این خواهر فهمید که این صندوقچه مسیرش برگشت دارد می رود کنار قصر فرعون ولی آنها متوجه نبودند این متوجه شد اینکه می گویند از گناه اجتناب بکنید یعنی شما در یک جانب قرار بگیرید گناه در جانب دیگر قرار بگیرد آ ن طرفی که گناه است آ ن طرف نروید این معنی اجتناب است اگر کسی در همان طرف برود نمی گویند اجتناب کرده برای اینکه در جانب دیگر نرفته به همان جانب رفته «اجتنب, تَجَنَّب» یعنی جانب دیگر گرفته موضع دیگر گرفته اینجا هم یک موضع خاص گرفتند که کسی او را نبیند آنها متوجّه نشوند که خواهر موسی دارد این صندوق را بدرقه می کند ببیند صندوق کجا می رود این صندوق آمده تا درِ قصر فرعون.

ص: 39

محبّت فرعونیان به حضرت موسی در نوزادی و خردسالی حضرت

﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾ و این آل فرعون که گرفتند با محبّت برخورد کردند در اثر اینکه ﴿وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی﴾ حالا این کودک است به عنوان یک مائده غیبی برای آل فرعون رسیده که آن بانو _ زن فرعون _ نه تنها به فرعون گفت دست به کُشتن این نزن بلکه به صورت جمع خطاب کرد که ﴿لاَ تَقْتُلُوهُ﴾ یعنی مأمورانی که موظف بودند کودک کُشی کنند دست به قتل این کودک نزنند نگفت «لا تقتله» گفت: ﴿لاَ تَقْتُلُوهُ﴾.

آنجا که گفت: ﴿قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ﴾ خدای سبحان می فرماید نه خیر, قرّهالعین برای آنها نیست ما این کودک را به مادرش برگرداندیم ﴿کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا﴾ که آیه سیزده همین سورهٴ مبار که است تا قرّهالعین بشود برای مادرش وگرنه برای آل فرعون قرّهالعین نخواهد بود.

خب اینها در اثر القا محبّت الهی با این کودک مهربانانه برخورد کردند و این خواهر دید که اینها با مِهر و محبّت این کودک را از این صندوقچه درآوردند و این کودک محتاج به شیر است و گریه می کند و هیچ پستانی را هم قبول نمی کند همان خدایی که به دریا می گوید بگیر این امانت را سالم تحویل بده همان خدا به این لبان مطهّر موسای کلیم می گوید نمک هیچ چیزی را نمی مَکید فرمود: ﴿وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ﴾ گریه هم می کرد خب همه هم می دانستند کودک است شیرخواهر هم است محبوب هم است ماندند که چه کار کنند.

بررسی ادبی واژه ﴿الْمَرَاضِعَ﴾

﴿وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ﴾ این یا جمع مُرضِع است مُرضع یعنی زن شیرده چون این وصف مخصوص زن هاست دیگر تاء تأنیث برنمی دارند نمی گویند مرضعه مثل اینکه طالقه نمی گویند حائضه نمی گویند چون صفت مخصوص اینهاست با اینکه مرضعه نمی گویند تفاوتی هست بین مرضع و مرضعه هر دو صفت زن است مرضع یعنی زن شیرده, مرضعه یعنی زن در حالی که پستانش را در کام کودک گذاشته الآن اینجا این مراضع یا جمع مُرضِع است یا جمع مَرضَع, مَرضع یعنی جای شیر خوردن اینکه لبان مطهّر موسای کلیم باشد بالأخره نه مادرها توانستند پستانشان را در کام موسی(علیه السلام) بگذارند نه لبان مطهّر موسی(علیه السلام) پستان پذیر بود.

ص: 40

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 10 تا 14 سوره قصص 91/07/05

﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (10) وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (11) وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ (12) فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (13) وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (14)﴾

منّت های الهی بر حضرت موسی (علیه السلام)

در جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) برای استقرار حکومت عقل و عدل فرمود ما به طور مستمر بر این گونه افراد مستضعف منّت روا می داریم منّت یعنی نعمت عُظما ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ﴾ (1) و این منّت یعنی نعمت عظما از دوران شیرخوارگی وجود مبارک موسی(علیه السلام) شروع شد به دلیل اینکه در بخش های دیگر فرمود: ﴿وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّهً أُخْرَی ٭ إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ﴾ (2) آن وقتی که به مادرت وحی فرستادیم آغاز منّت بود پس کسی را که بخواهد بپروراند از همان دوران شیرخوارگی مورد نعمت عظما قرار می دهد.

تبیین قول صحیح در تفسیر﴿ فَارِغاً﴾

مطلب بعدی آن است که بسیاری از این مفسّران مخصوصاً اهل سنّت این ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ را به همین معنا ذکر کردند یعنی قلب مادر موسی واله بود تهی بود از حیرت و دهشت و هراس و ترس ، مطابق آیه سورهٴ «ابراهیم» معنا می کردند که ﴿وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ (3) یا همین وجه را انتخاب کردند یا این را وجه اول قرار دادند شما می بینید در جامع قرطبی و مانند آن می گویند اگر کسی این فارغ را به معنای فارغ البال بگیرد یعنی قلبش فارغ از غم و غصه بود این تفسیر، نارواست و صحیح نیست (4) قبلاً دلش با یک سلسله براهین و ادله آرام بخش پر بود الآن دلش را خالی کردند فقط سرگردان شد اما چون بعد از ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ (5) است و آن وحی چند مطلب را در برداشت یکی اینکه بچه را بینداز به دریا خب آن با طمأنینه و آرامش با قلب فارغ به صورت فارغ البال بچه را انداخت به دریا , معلوم می شود این وحی, انسان را فارغ البال می کند نه واله و سرگردان حالا که با طمأنینه بچه را به دریا انداخت نگران چه باشد این با چه مطمئن شد آن با همان وحی مطمئن شد فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقیهِ فِی الْیَمِّ﴾ این هم گفت چشم! اگر کسی بچه را در صندوق می گذارد و صندوق را به دریا پرت می کند با آرامش پرت می کند این نگران چیست اگر ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی﴾ بعد از جریان ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ است معلوم می شود که تفسیر صحیح این است که قلب مادر موسی فارغ البال بود.

ص: 41


1- (1) . سورهٴ قصص، آیهٴ 5.
2- (2) . سورهٴ طه، آیات 37و38 .
3- (3) . (سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 43) الکشاف ، ج 3، ص 395 .
4- (4) . الجامع لأحکام القرآن، ج 14، ص 255.
5- (5) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.

بله, اگر ما این فارغ را به معنای تهی شدن بگیریم نظیر ﴿وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ آن گاه این ﴿فَارِغاً﴾ با ﴿إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ﴾ این دوتا می تواند مرتبط باشد به ﴿لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا﴾ یعنی اگر ما قلبش را به خودمان مرتبط نمی کردیم دو حادثه اتفاق می افتاد یکی اینکه این تهی دل می شد دلش خالی می شد و سرگردان بود واله بود راهی برای تصمیم گیری نداشت دوم اینکه نزدیک بود قصّه موسی را افشا کند اما چون ﴿فَارِغاً﴾ به معنای فارغ البال بودن است هرگز با این ﴿إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ﴾ هماهنگ نیست این یک جمله جداست ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ چون وحی فرستادیم بعد دوباره درباره اصل قصّه بحث می کند که اگر ما قلب مادر موسی را به خود مرتبط نمی کردیم این ممکن بود داستان موسی را افشا کند لذا چون بین فراغت به معنای فارغ البال بودن با ﴿إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ﴾ هیچ رابطه نیست این ﴿لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا﴾ نمی تواند دلیل هر دو باشد ما آن وحی را فرستادیم که غمگین مباش محزون مباش بچه را به دریا بینداز به ما بسپار ما او را سالماً تحویلت می دهیم این هم باور کرده شروع کرده به فعالیت لذا ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ ولی اگر ما قلبش را به خود مرتبط نمی کردیم این نزدیک بود داستان موسی را افشا کند لذا ﴿لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا﴾ به خصوص ﴿إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ﴾ برمی گردد.

بله, اگر این ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی﴾ قبل از جریان ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ﴾ (1) بود در آغاز قصّه بود ممکن بود که این فارغ بودن نظیر همان آیه 43 سورهٴ «ابراهیم» معنا بشود که ﴿وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ یعنی دل آنها خالی است اگر کسی راهی برای تصمیم گیری نداشته باشد سرگردان است و متزلزل این برای قبل از وحی است اما بعد از وحی این وحی, علم حصولی که نیست شهود مادر موساست و آرام بخش است آسایش می آورد آرامش می آورد طمأنینه می آورد و مانند آن. ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ برای اینکه ﴿وَأَوَحَیْنَا﴾ هیچ کسی نمی توانست به او اعتراض بکند که بچه را به دریا دادی برای چه چرا با دست خودت بچه را از بین می بری هیچ کس چنین حرفی نمی زد و خودش هم چنین احتمال نمی داد.

ص: 42


1- (6) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.

تثبیت الهی پیامبر اکرم

بعد فرمود: ﴿لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا﴾ در بحث دیروز یک نمونه ذکر شد و آن جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) بود که ﴿وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ﴾ (1) اما آنچه در این نوبت مطرح است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» درباره خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطرح است در آنجا فرمود: ﴿وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً ٭ وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً﴾ (2) فرمود رسول من! اینها توطئه های فراوانی کردند حالا یا دسیسه های سیاسی بود یا اجتماعی بود یا رشوه بود یا قوم و خویش بازی بود به هر وسیله بود خواستند نفوذ پیدا کنند که شما بعضی از آیات را عوض کنید مخالف توحید _ معاذ الله _ سخن بگویید موافق شرک _ معاذ الله _ سخن بگویید خواستند این کارها را بکنی اگر _ معاذ الله _ مشرکانه سخن می گفتی آیات توحید را تغییر می دادی دیگر نزاع بین کفر و ایمان برداشته می شد تلاش و کوشش آنها این بود ﴿وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ﴾ آنها خواستند فریب بدهند با ترفند تو را از وحی و ایحای ما جدا کنند ﴿لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ﴾ غیر آنچه ما گفتیم به عنوان افترا _ معاذ الله _ به ما نسبت بدهی تلاش و کوشش اینها این بود اگر چنین کاری می کردی ﴿وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً﴾ آن وقت اینها دوست تو می شدند تصمیم مشئوم اینها این بود اما ﴿وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً﴾ بحث مبسوطش آنجا گذشت پیام این آیه 74 این است که ما موقعیّت تو را تثبیت کردیم تو را ثابت نگه داشتیم اگر تثبیت الهی نبود تو نزدیک بود که اندک مِیلی نسبت به اینها بکنی. فهاهنا امور اربعه نه تنها کار نبود یعنی افترا نبود نه تنها میل نبود نه تنها اندک میل نبود نزدیک به میل اندک هم نبود برای اینکه فرمود: ﴿لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ﴾ کادَ یعنی قَرُبَ, رَکَنَ یعنی مالَ میلاً قلیلا این می شود حرم امن این می شود وحی محض فرمود ما تثبیت کردیم تو به هیچ نحو به این بهانه و ترفند اینها بها ندادی ﴿لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً﴾

ص: 43


1- (7) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 24.
2- (8) . سورهٴ اسرا، آیات 73و74 .

فاعلیت خداوند در هدایت و تثبیت اولیای الهی

این کار درباره مادر موسی هم اتفاق افتاد درباره حضرت یوسف(سلام الله علیهم اجمعین) هم اتفاق افتاد منتها گاهی خدای سبحان به مبدأ قابلی نسبت می دهد گاهی به مبدأ فاعلی نسبت می دهد گاهی می فرماید ما این کار را کردیم گاهی می فرماید او فیض ما را دید برای اینکه روشن بشود آن جایی که به مبدأ قابلی اسناد داده شد و فرمود او فیض ما را دید از خودش ندید ما نشانش دادیم در آیه دیگر فرمود: ﴿لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ﴾ (1) ما نگذاشتیم فتنه به طرف او برود درست است او به طرف فتنه حرکت نکرد ولی ما یقه فتنه را گرفتیم پس کشیدیم نفرمود «لنصرفه عن السوء» نفرمود ما نگذاشتیم یوسف به طرف بدی برود فرمود: ﴿لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ﴾ ما بدی را اجازه ندادیم به طرف او برود معلوم می شود اگر او دید, به فیض ما بود و به افاضه ما بود, اگر مادر موسی با فارغ البال بودن بچه را به دریا انداخت به ایحای ما بود اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خودتان را به زحمت نیندازید آفتاب را دست راست من, ماه را دست چپ من بدهید من کمی تغییر بدهم شدنی نیست (2) این هم به تثبیت ما بود.

آرامش قلب مادر حضرت موسی در پرتو وحی الهی

خب بعد از اینکه فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ جا برای اینکه قلب مادر موسی تهی شده, لرزان شده, پر از اندوه شده, وقتی شنید این بچه به دست فرعون افتاد غمگین شده اینها نیست آن که دریا را با امر می گوید ببر در خانه فرعون دریا می گوید چشم! همان جا هم فرمود من این را بردم تا با دست دشمن, دوست خودم را بپرورانم اینجا دیگر جای ناآرامی نیست بنابراین ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً﴾ فارغ البال بود, چرا؟ برای اینکه ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ بله, اگر ما این وحی را نفرستاده بودیم ممکن بود آن داستان موسی را افشا کند و مانند آ ن اما بعد از اینکه فرمود﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ و او در کمال درایت و آرامش، بچه را در صندوق انداخت و صندوق را هم انداخت به دریا این دیگر نگران چه باشد.

ص: 44


1- (9) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 24.
2- (10) . تفسیر القمی، ج2، ص 228؛ المناقب ، ج 1، ص 58.

سرّ همراهی صندوقچه توسط خواهر حضرت موسی

آن قدر این مادر مطمئن است که دخترش را می فرستد بگوید برو ببین کجا رفت مگر آدم بچه را میفرستد در دریای روان، نیل یک دریای روانی است که در آن کشتیرانی می شود بچه کجا رفت یعنی چه؟! خب این دریای خروشان بچه را می برد دیگر این مادر مطمئن است خیر, از محدوده این کوچه و پس کوچه بچه بیرون نمی رود همین جاها می ماند به دخترش گفت برو ببین کجا رفته این با طمأنینه این کار را کرده مگر کسی چیزی را بیندازد در دریا کسی را می فرستد می گوید برو ببین کجا رفته خب رفته رفته دیگر این مطمئن بود این می رود یکی از این خانه ها آنجا می ماند وقتی به دخترش گفته ﴿قُصِّیهِ﴾ برو ببین کجا می رود معلوم می شود هدفی دارد این صندوقچه هدفی دارد مأموریتی دارد باید جایی در همین خانه ها برود اگر مأموریت نداشته باشد به دلخواه دریا می رود نه به دلخواه خودش اینکه به دخترش گفت برو ببین این صندوقچه کجا می رود معلوم می شود مأموریت دارد دیگر معلوم می شود جای آرامی می خواهد برود یکی از این خانه ها می خواهد سرکشی کند همین! با این آرامش این کار را کرده خب هیچ نگران هم نبود.

ضرورت تلاش انسان در ضمن امدادهای غیبی الهی

مطلب مهم آن است که ما تا در دنیا نفس می کشیم نباید بگوییم همه کارها از راه غیب باید حل بشود برای اینکه دنیا دار عمل است در بحث های مادر عیسی(سلام الله علیهما) آنجا هم گذشت که خدای سبحان به مریم(سلام الله علیها) از راه های غیب نعمت های فراوانی دارد خب ﴿کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً﴾ (1) این بود, از راه غیب ﴿فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً﴾ (2) بود, از راه غیب مادر شد، بود از راه غیب ﴿فاجاءها المخاض الی جذع النخله﴾ (3) این هم بود , حالا که همه اینها قدم به قدم از راه غیب بود این جذع نخله این درخت خشک خرما به هر وسیله ای که هست حالا پر بار شد اینجا دیگر خدای سبحان به مادر عیسی(سلام الله علیهما) می گوید تو هم دستی دراز کن این شاخه را تکان بده این خرما بریزد ﴿وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً﴾ (4) خب همه آن کارهای مهم را خدا از راه غیب کرده اگر این جذع را پرمیوه کرد این شاخه و خوشه را نمی تواند کمی پایین بیاورد در دسترس مادر قرار بدهد! فرمود تو هم بالأخره دستی تکان بده تو هم کاری بکن انسان تا زنده است ولو انبیا, اولیا, ائمه(علیهم السلام) باشند مسئولیتی دارد بالأخره فرمود: ﴿وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً﴾ اهتزاز یعنی به جنبش در آوردن, تکان دادن تو هم تکان بده میوه بریزد این کار لازم است.

ص: 45


1- (11) . سورهٴ آل عمران، آیهٴ 37.
2- (12) . سورهٴ مریم، آیهٴ 17.
3- (13) . سورهٴ مریم، آیهٴ 23.
4- (14) . سورهٴ مریم، آیهٴ 25.

خب این خدایی که با امر حاضر به مادر موسی می گوید بینداز در دریا به امر غایب به خود دریا می گوید ببر درِ خانه فرعون (1) خب از این به بعد نمی تواند از راه غیب بدون زحمت خواهر و مادر، این بچه را به مادر برگردد؟ خب یقیناً می تواند اما مادر هم باید تلاش و کوششی بکند به دخترش بگوید برو ببین این صندوقچه کجا رفته این مثل اینکه منتظر است بچه برگردد یک بهانه می خواهد خدای سبحان ﴿حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ﴾ کرده, ﴿وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّهً مِنِّی﴾ (2) کرده, اعدا عدوّ فرعون نسبت به او گرایش پیدا کرده بیت فرعون ملعون خدمتگزار او شده اند منتها الآ ن یک بهانه می خواهد که این پسر به مادر برگردد خب این را بالأخره یک تلاش و کوششی باید کرد مادر تلاش و کوشش کرد خواهر تلاش و کوشش کرد بالأخره این فرزند به مادر برگشت تا زنده ایم یک کار باید از طرف ما باشد این چنین نیست که انسان دست روی دست بگذارد ولو پیغمبر هم که است همه کارها از راه غیب باشد این طور نیست هر اندازه کاری از انسان ساخته است باید آن را انجام بدهد.

اراده تکوینی الهی در امتناع حضرت موسی از نوشیدن شیر

﴿وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ﴾ یعنی مادر موسی(سلام الله علیهما) به خواهر موسی فرمود: ﴿قُصِّیهِ﴾ یعنی به دنبال این جعبه برو ببین چه خبر است ﴿فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ﴾ این خواهر جعبه را دید منتها جانباً مُجتنباً مجانباً در جانبی قرار گرفت که آنها نبینند این خواهر به دنبال کودک است ﴿وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ﴾ خب حالا محبت این کودک را خدای سبحان در دل آنها انداخت آنها هم گرفتند گفتند: ﴿قُرَّتُ عَیْنٍ لی وَ لَکَ لا تَقْتُلُوهُ عَسی أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً﴾ (3) این بچه است بچه هم شیر می خواهد و گریه می کند هر پستانی هم به او دادند نپذیرفت. نپذیرفت یعنی همان خدایی که به دریا می گوید دست به این جعبه نزن سالم تحویل بده به لبان مطهّر موسی(سلام الله علیه) هم دستور می دهد نمک، هیچ پستانی را امتصاص نکن نگیر قبول نکن فقط گریه کن معلوم می شود گاهی گریه وسیله است ﴿وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ﴾ این تحریم تشریعی که نیست این تحریم تکوینی است مثل ﴿إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا﴾ (4) ما تکویناً حرام کردیم نگذاشتیم که این پستانی را قبول کند شیری را قبول کند غذایی را قبول کند ﴿وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ﴾ ما از قبل همه اینها را برنامه ریزی کردیم خب به چه چیزی امر کردیم از چه چیزی نهی کردیم چه چیزی را تحلیل کردیم چه چیزی را تحریم کردیم اینها استمرار منّت الهی است آن فعل مضارع است که مفید استمرار است ﴿وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ﴾ (5) این کارهای مستمرّ الهی است معلوم می شود گاهی با گریه، آدم باید مشکل را حل کند این «سلاحه البکاء» (6) که در دعای «کمیل» آمده یکی از مواردش همین است خب اگر این گریه نمی کرد اگر آرام بود اگر درباریان فرعون را بی تاب نمی کرد اینها به دنبال دایه نمی گشتند.

ص: 46


1- (15) . ر.ک: سورهٴ طه، آیهٴ 39.
2- (16) . سورهٴ طه، آیهٴ 39.
3- (17) . سورهٴ قصص، آیهٴ 9.
4- (18) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 50.
5- (19) . سورهٴ قصص، آیهٴ 5.
6- (20) . مصباح المتهجد، ص 850 .

پیشنهاد خواهر حضرت موسی(علیهالسلام) به فرعونیان

خواهر موسی(سلام الله علیه) وقتی این صحنه را دید خودش را به آنجا نزدیک کرد گفت من خانواده ای نه مادر, اسم مادر را نبرد خانواده ای را می شناسم که علاقه مندند یعنی نمی خواهند شما در زحمت باشید تنها مهربانی آن خانواده نسبت به این کودک مطرح نیست این خانواده برای شما دایگی می کند که شما راحت باشید شما که این بچه علاقه مندید محبت این بچه در دل شما هست حالا که مورد علاقه شماست من خانواده ای را می شناسم که به سود شما کار می کنند این بچه را هم خوب پذیرایی می کنند خوب نگهداری می کنند هم نسبت به بچه، خالصانه او را پذیرایی می کنند هم خیرخواه شما هستند ﴿هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ﴾ آ نها برای شما می خواهند این بچه را بپرورانند نسبت به این بچه هم کاملاً این بچه را خوب نگهداری می کنند ﴿وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ﴾ خب این حرف پذیرفته شده است.

پاسخ مادر حضرت موسی در برابر شک فرعون

آن گاه آنها قبول کردند گفتند ما به عنوان امتحان می آزماییم ببینیم هست یا نه, مادر موسی(سلام الله علیهما) این بچه را پذیرفت آنها دیدند که این بچه ای که هیچ پستانی را نمی مکید پستان او را قبول کرد. سؤال کردند, البته این در بحث های روایی و تاریخی و اینهاست که چطوری این بچه که هیچ پستانی را قبول نمی کرد فقط از شما شیر می مکد؟ گفتند نه ما وضع ما این طور است که طیّب الرائحه ایم شیر ما پاک است تنها این نیست هر بچه ای هم که به ما بدهند شیر ما را قبول می کند (1) با این وضع از شرّ فرعون نجات پیدا کرد .

ص: 47


1- (21) . مجمع البیان، ج 7، ص381.

تحقق وعدههای الهی به مادر حضرت موسی

﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ﴾ ما به وعده مان وفا کردیم, گفتیم دریا به شما برمی گرداند برگرداند, سالم می ماند سالم ماند, به شما برمی گردانیم برگرداندیم, خوف و حزن شما باید برطرف بشود و شده, مانده یک وعده دیگر و آن رسالت است که آن زمان می برد ما گفتیم ﴿وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ (1) تا اینجا که عمل شده اما آن ﴿وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ زمان می برد که آن هم در فرصتش انجام می دهیم ﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا﴾ قرّهالعین بشود او خوشحال بشود اشک شوق بریزد این کار شده ﴿وَلاَ تَحْزَنَ﴾ چون چیزی را از دست نداد که غمگین بشود نه اینکه حزنِ آمده را ما برداشتیم این دفع است نه رفع، نگذاشتیم او غمگین بشود برای اینکه از همان اول وحی ما این زمینه را فراهم کرده است ﴿وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ﴾ علمِ مزید بشود ما وعده دادیم که به تو برمی گردانیم برگرداندیم, وعده دادیم خوف او را برطرف کنیم کردیم, وعده دادیم حزن او را برطرف بکنیم کردیم, لکن خیلی ها نمی دانند که وعده الهی حق است این ﴿إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ﴾ (2) برای همیشه است می ماند آن وعده دیگر فرمود آن زمان می برد ما گفتیم: ﴿وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ آن قدری زمان می برد ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً﴾ به آن هم عمل کردیم الآن آنکه این مادر می خواست این بود که بچه سالماً به او برگردد و برگشت در حضور او دیدیم که اعدا عدوّ او تسلیم شد آن دریای قهّار تسلیم شد کار ناشدنی, شدنی شد مانده مسئله بعدی که مسئله رسالت باشد که زمان می برد﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾

ص: 48


1- (22) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.
2- (23) . سورهٴ محمد ، آیهٴ 7.

وعده الهی به نصرت مؤمنان

حالا لازم نیست افراد دیگر دوران شیرخوارگی شان باشد به دریا بیفتند و بشوند پیغمبر، این وعده الهی است هر کس راه صحیح برود دستور الهی را انجام بدهد خوفش برطرف می شود حزنش برطرف می شود به مقامی می رسد می بینید این ﴿وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾ نه یعنی شما را پیغمبر می کنیم, شما را هم از تحریم در می آوریم شما را از این فشار در می آوریم شما را از این مشکلات در می آوریم این طور نیست که ایران اسلامی اگر مقاومت بکند _ معاذ الله _ خدا به وعده اش وفا نکند این ﴿وَکَذلِکَ﴾ اصل کلی قرآنی است نسبت به همه بندگان صالح, مبادا _ خدای ناکرده _ کسی در این تحریم ها بلرزد این طور نیست فرمود اگر شما ثابت قدم باشید من همه نیازهای شما را تأمین می کنم.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 14 تا 19 سوره قصص 91/07/08

﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (14) وَدَخَلَ الْمَدِینَهَ عَلَی حِینِ غَفْلَهٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ قَالَ هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌ مُبِینٌ (15) قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (16) قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (17) فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَهِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَی إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ (19)﴾

ص: 49

بهره مندی نیکان و محسنان از فیض الهی

جریان موسی(سلام الله علیه) که مطرح می شود بخشی مربوط به زمان وحی و نبوّت آن حضرت است که این با سلسلهٴ انبیا و مرسلین در ارتباط است، بخشی مربوط به قبل از وحی و نبوّت است که در آن باره می فرماید: ﴿وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾ هر کس راه صحیح و احسان را طی کند همانند موسای کلیم از لطف الهی برخوردار می شود اما این مادون النبوّه و الرساله است، البته اصل فیض که خدای سبحان به بندگان صالح عطا می کند چون مراتب و درجاتی دارد اگر به انبیا آن درجه برتر و عالی رسید برای افراد عادی آن درجات میانی و نازل فرض دارد لذا بعد از اینکه فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ﴾ می فرماید: ﴿کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾. (1)

دو وجه در تفسیر آیه چهاردهم

بخش اول قصّه وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) یعنی کودکی او و شیرخوارگی او و دریارفتن او و برگشتش به مادر این تمام شد که در آیه سیزده همین سورهٴ «قصص» فرمود: ﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ اما اینکه فرمود: ﴿إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ (2) آن را بعد از رجوع از مدین به طرف مصر وقتی به کوه طور رسید محقق کرد آنجا که ﴿وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی﴾ (3) و مانند آن. اما آنچه در آیه چهارده آمد که فرمود: ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً﴾ اگر ناظر به تتمّه آن وعده باشد یعنی در آینده، وجود مبارک کلیم الهی به این مقام می رسد ولی فعلاً از نبوّت و رسالت آن حضرت خبری نیست و اگر ناظر به اصل معرفت و علم و حکمت و امثال ذلک باشد این نشان آن است که حضرت قبل از اینکه از مصر به طرف مدین مسافرت کند از حکمت الهی از حکم الهی از علم الهی برخوردار بود منتها این فیض به حدّ نبوّت و رسالت نرسیده است.

ص: 50


1- (1) . سورهٴ صافات، آیات 120 و 121..
2- (2) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.
3- (3) . سورهٴ طه، آیهٴ 13.

آگاه شدن حضرت موسی(علیهالسّلام) از شرایط سیاسی و اجتماعی مصر

در قرآن کریم درباره دوران پرورش وجود مبارک موسی در دربار فرعون چیزی نیامده که حضرت چطور زندگی می کرد؟ چه کسی او را می پروراند؟ دو سالگی, سه سالگی, چهار سالگی اش تا جوانی اش چه حوادثی در خانه فرعون اتفاق افتاد اینجا نقل نمی کند ولی این مقدار هست وقتی کاملاً رشد کرد از فضای سیاسی مصر باخبر شد از رذایل سیاسی, اجتماعی, فرهنگی و اخلاقی آل فرعون باخبر شد از انشعاب مردم به قبطی و نِبطی باخبر شد از مظلومیّت بنی اسرائیل باخبر شد این امور را از نزدیک بررسی کرد از تعبیر آیه پانزده که فرمود: ﴿وَدَخَلَ الْمَدِینَهَ عَلَی حِینِ غَفْلَهٍ﴾ برمی آید که ظاهر این مدینه همان مصر است معلوم می شود قصر فرعون در داخل شهر نبود چه اینکه سلاطین، قصرها را در کنار شهر جای آرام و خوش آب و هوا معمولاً انتخاب می کردند قصر فرعون هم بیرون مدینه بود که جای وسیع تری باشد بازتری باشد که از شهر فاصله داشت وجود مبارک موسای کلیم از قصر فرعون وارد شهر مدینه شد تعبیر قرآن این است ﴿وَدَخَلَ الْمَدِینَهَ﴾ وارد این شهر شد, چه وقت وارد شهر شد ﴿عَلَی حِینِ غَفْلَهٍ مِنْ أَهْلِهَا﴾ مردم از ورود موسای کلیم و آمدنش باخبر نبودند او را نمی دیدند او هم مردم را نمی دید حالا یا نیمه شب بود یا نیمه روز بود یا در روز تعطیل بود روز عید بود بالأخره در وقتی که شهر خلوت بود حضرت وارد شد، خلوت بودن شهر هم علل و عوامل فراوانی دارد که به بعضی از اینها اشاره شد ﴿عَلَی حِینِ غَفْلَهٍ مِنْ أَهْلِهَا﴾ پس معلوم می شود که قصر فرعون در خود مصر نبود در کنار مصر بود که امر عادی است و وجود مبارک موسای کلیم هم آنجا به سر می برد و کلاً از وضع سیاسی مصر باخبر شد یعنی این چند امری که در اول سورهٴ «قصص» آمده ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ او باخبر شد از ﴿جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً﴾ باخبر شد از ﴿یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِنْهُم﴾ مستحضر شد از ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ﴾ باخبر شد و ﴿إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ﴾ (1) را فهمید اینها فضای سیاسی, اجتماعی بود که حاکم در مصر بود وجود مبارک موسای کلیم آگاه شد.

ص: 51


1- (4) . سورهٴ قصص، آیهٴ 4.

یاریطلبی موحدی مظلوم از حضرت موسی(علیهالسّلام)

وقتی که شهر خلوت بود وارد شهر شد حالا در چه فرصتی از روز یا شب, روز تعطیلی یا نیم روز آن دیگر روشن نیست وقتی که وارد شد دید یکی از همین بنی اسرائیل پیروان وجود مبارک حضرت یعقوب که بالأخره وجود مبارک موسای کلیم از همان نسل بود اینها تحت استعمار و استثمار همین قبطی ها و آل فرعون بودند هیزم کشی و کارهای سخت و کارهای نازل را به اینها می دادند این پیرو دین ابراهیمی هم کیش و هم دین وجود مبارک موسای کلیم بود منتها پیرو فکر او بود نه پیرو خود او چون حضرت هنوز به مقام رسالت نرسیده.

﴿یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ﴾ در این گونه از موقعیت ها تعبیر می کنند «أحدهما من شیعته والآخر من عدوه» ولی وقتی بخواهند آن صحنه گذشته را ترسیم کنند حاضر کنند احضار ماضی به صورت فعل حاضر یا وصف حاضر است به جای اینکه بفرمایند یکی از شیعیان بود دیگری از دشمنان بود می فرماید: ﴿هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ﴾ این احضار صحنه گذشته است و اگر از سنخ احضار صحنه گذشته نبود می فرمود «أحدهما کذا و الآخر کذا» ﴿هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه﴾ پناه خواست، کمک خواست به موسای کلیم گفت این قبطی به من زور می گوید این استعمارگر است استثمارگر است کارگری از من طلب می کند هیزم کشی از من طلب می کند زور هم می گوید ظلم هم می کند ﴿فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه﴾ به وجود مبارک موسای کلیم گفت به داد من برس.

ص: 52

ضرورت حمایت از مظلوم

موسای کلیم چون حمایت از مظلوم جزء برنامه های بین المللی اسلام است اختصاصی به حوزه اسلامی ندارد یعنی بر یک مسلمان لازم است وقتی می بیند یکی ظالم است دیگری مظلوم از مظلوم حمایت کند خواه آن ظالم و مظلوم هر دو مسلمان باشند یا هر دو کافر باشند یا یکی کافر یکی مسلمان, حالا کافری دارد به کافر ظلم می کند به انسان پناهنده شد و مقدور انسان هم است که از مظلوم حمایت کند خب بر او واجب است حمایت از مظلوم جزء دستورهای بین المللی اسلام است اختصاصی به حوزه اسلامی ندارد.

خطئی بودن قتل ظالم قبطی توسط حضرت موسی(علیه السلام)

﴿فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه﴾ وجود مبارک موسای کلیم هم به حمایت از مظلوم ظالم را سر جایش نشاند مُشتی به سینه ظالم زد این را می گویند وَکز این مُشت زدن، این کار طبعاً و نوعاً کشنده نیست (یک) وجود مبارک موسای کلیم هم قصد قتل نداشت (دو) پس نه فعل, کشنده است؛ نه ضارب و فاعل قصد کشتن دارد این می شود خطأ محض وقتی خطأ محض شد دیگر جُرم نیست ﴿فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ﴾ دیگر اجل مقضیّ او فرا رسید و مُرد.

سخنان حضرت موسی(علیهالسّلام) پس از کشتهشدن ظالم قبطی

این مضروب که مُرد وجود مبارک موسای کلیم سه حرف زد سه بار کلمه ﴿قَالَ﴾ در اینجا تکرار شد حرف اولش این است که وجود مبارک حضرت فرمود: ﴿هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ﴾, ﴿هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ﴾ یعنی این درگیری شما که باعث قتل این شد این عمل شیطان است وگرنه حمایت از مظلوم که عمل شیطان نیست. کاری که زمینه قتل کسی را فراهم می کند این عمل شیطان است زیرا شیطان دشمن انسان است (یک) گمراه کننده است (دو) هم عداوتش شفاف و روشن است هم اضلال او شفاف و روشن است عدوّ مبین است مُضلّ مبین است (سه) این کلمه ﴿مُبِینٌ﴾ هم می تواند مربوط به هر دو باشد هم می تواند مربوط به اخیر؛ گرچه قدر متیقّنش اخیر است این ﴿قَالَ﴾ اول, ﴿قَالَ﴾ دوم با خدای خود گفتگو کرد چون از حکم الهی از علم الهی برخوردار بود و موحد بود ﴿قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی﴾ به او ظلم نکردم برای اینکه او استحقاق این را داشت که من او را طرد کنم ولی به خودم ظلم کردم که کار خطا از من صادر شده است البته این قبل از وحی و نبوّت است با توجه به این دو امر یکی اینکه این فعل, کشنده نبود یکی اینکه ضارب هم قصد کشتن نداشت ﴿قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی﴾ برای مردان الهی همین نقص محسوب می شود ﴿فَاغْفِرْ لِی﴾ مرا بیامرز این دعا مستجاب شد اگر حقّی از کسی ضایع شده بود خدا می فرمود بالأخره یا قصاص است یا حدود است یا دیه است یا تعزیر است باید حقّ دیگری را ادا کنی صرف استغفار که باعث بخشودن نیست از اینکه بخشود معلوم می شود او استحقاق این کار را داشت ﴿فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ﴾ این ﴿قَالَ﴾ دوم.

ص: 53

﴿قَالَ﴾ سوم عرض کرد خدایا من از این کار پشیمان نیستم تو به من نعمت علم دادی، نعمت حکمت دادی، نعمت قدرت دادی، نعمت های دیگر به من عطا کردی چون به من نعمت عطا کردی و من جزء مُنعَم علیهم هستم این نعمتت را به جا صرف می کنم بی جا صرف نمی کنم ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ﴾ که اگر این «باء» سوگند باشد یعنی به همین نعمت تو قسم یا به انعام تو قسم من جزء منعم علیه هستم همین نعمتی که به من دادی حالا یا علم و حکمت است که در آیه چهارده فرمود: ﴿آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً﴾ یا نِعم دیگر است عرض کرد خدایا ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ این «لن» مستحضرید که برای نفی تأکید است نه تأبید چون اگر چیزی ابدی باشد دیگر غایت ندارد در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» گذشت ﴿فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی﴾ (1) اگر ﴿لَنْ﴾ برای نفی ابد باشد ابد دیگر «حتی» و «إلی» و امثال ذلک ندارد نمی شود گفت ابداً این کار را نمی کنم تا آن وقت, این تا آن وقت یا مگر فلان، این با ابدیّت سازگار نیست از اینکه فرمود: ﴿حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ﴾ (2) یا ﴿حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی﴾ در این گونه از موارد که با ﴿حَتَّی﴾ مغیّا شد معلوم می شود ﴿لَنْ﴾ برای تأکید نفی است نه تأبید. ﴿فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ من یقیناً پشتوانه و پشتیبان افراد مجرم نیستم. این سه ﴿قَالَ﴾ در برابر مُشتی که وجود مبارک موسای کلیم زد که این مربوط به قبل از نبوّت است فعل, کشنده نبود فاعل قصد کشتن نداشت مضروب هم استحقاق این کتک خوردن را داشت همه اینها سر جایش محفوظ.

ص: 54


1- (5) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 80.
2- (6) . سورهٴ اعراف ، آیهٴ 40.

مسئلت توفیق یاری نکردن مجرمان, در نمازها

ما در نمازها به ذات اقدس الهی عرض می کنیم ﴿اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ﴾ (1) صراط مستقیم راهی است که سالکان این راه چه کسانی اند ﴿صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ﴾ (2) راهی است که منعم علیهم راهیان این راه اند، منعم علیه را هم که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مشخص کرد فرمود اگر کسی مطیع خدا و پیامبر باشد ﴿مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً﴾ (3) اینها منعم علیهم اند به صورت کلی, موارد دیگری هم ذات اقدس الهی نام انبیا را برده فرمود: ﴿أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم﴾ (4) . این آیه هفده هم به صورت شفاف وجود مبارک موسای کلیم را منعم علیه می داند ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ﴾. پس اینکه ما در نماز از خدا می خواهیم راه منعم علیهم را به ما نشان بده و کمک بکن که ما این راه را طی کنیم یعنی راه انبیا که نمونه اش هم وجود مبارک موسای کلیم(علیهم السلام) است راه آنها هم این است که ما از ظالم حمایت نکنیم ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ معلوم می شود که ما در تمام نمازها از خدا می خواهیم خدایا آن توفیق را به ملّت ما بده که از ظالم حمایت نکند این نماز می شود نماز سیاسی این نماز می شود نماز اجتماعی این نماز می شود نمازی که تدیّن ما باعث تمدّن ماست این ﴿صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ﴾ یعنی خدایا هم راه را به ما نشان بده هم کمک کن که ما راهی این راه باشیم و این راه این است که ما از هیچ مجرمی حمایت نکنیم.

ص: 55


1- (7) . سورهٴ فاتحهالکتاب، آیهٴ 6.
2- (8) . سورهٴ فاتحهالکتاب، آیهٴ 7.
3- (9) . سورهٴ نسا، آیهٴ 69.
4- (10) . سورهٴ مریم، آیهٴ 58.

پرسش: این را در حالت عادی که نگفت...

پاسخ: نه, اصل کلی است دیگر اصل کلی این است که با خدای خود دارد عهد می بندد ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ منطق وجود مبارک موسای کلیم این است که خدایا نعمتی که به من دادی به شکرانه این نعمت من از هیچ مجرم و تبهکاری حمایت نکنم.

نقش سازنده حمایت نکردن از ظالمان و مجرمان

این کافی نیست برای یک تمدّن اساسی؟! این کافی نیست برای سعادت سیاسی؟! این در متن زندگی ماست در متن بندگی ماست در متن دین ماست ما هر روز از خدا می خواهیم خدایا راه ﴿أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ﴾ را هم به ما بفهمان و ما را به آن هدایت کن هم تأیید کن که ما همین راه را برویم و آن راهشان همین است آن وقت معلوم می شود که چرا نماز ستون دین است (1) این طور نیست که نماز خارج از دین باشد ما در متن نماز در هر نمازی حداقل دو بار به خدای سبحان عرض می کنیم خدایا آن توفیقی که دادی ما مسلمان شدیم هر قدرتی پیدا کردیم ولو یک قدرت محلّی یک قدرت اندک این قدرت را به عنوان صرف در حمایت از مجرمین استفاده نکنیم ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ ما هم از خدا می خواهیم ﴿صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ﴾ آن وقت این نماز می شود ستون دین این نماز می شود سازنده این نماز می شود ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ (2) واقعاً اگر کسی از خدای خود در هر رکعتی این دو مطلب را بخواهد معرفت صراط و استعانت پیمودن این صراط آن وقت جامعه می شود جامعه عقل و عدل دیگر. ﴿قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ حالا مجرم، اختصاصی به کافر ندارد هر کسی مجرم باشد من از او حمایت نکنم این عصارهٴ رفتار وجود مبارک موسای کلیم تا این مقطع بود.

ص: 56


1- (11) . الکافی, ج2, ص19; الامالی (شیخ طوسی), ص529.
2- (12) . سورهٴ عنکبوت، آیهٴ 45.

علت عدم بازگشت حضرت موسی(علیه السلام) به قصر فرعون

چون حضرت موسی(علیه السلام) کسی را کُشت و این هم وابسته به قبطی ها بود و مرز قبطی ها از بنی اسرائیل جدا بود این خبر قطعاً به کاخ فرعون رسید وجود مبارک موسای کلیم دیگر برنگشت به قصر فرعون همان طور در شهر ماند ﴿فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَهِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ﴾ بالأخره از مظلوم حمایت کرد قتلی هم اتفاق افتاده و گزارش هم به قصر فرعون رسیده و بعد معلوم شد که وجود مبارک موسای کلیم از بنی اسرائیل است و آن وقت فرعون هم احساس خطر کرد دیگر وجود مبارک موسای کلیم برنگشت ﴿فَأَصْبَحَ﴾ وجود مبارک موسای کلیم _ همه ضمیرها به حضرت موسی برمی گردد _ ﴿فِی الْمَدِینَهِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ﴾.

پاسخ حضرت موسی(علیه السلام) به نصرت طلبی مجدد مظلوم بنی اسرائیلی

فردا که شد ﴿فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ﴾ فردا که شد, همین بنی اسرائیلی مظلومِ رنج دیده باز از وجود مبارک موسای کلیم کمک خواست که فلان قبطی دارد مرا آزار می کند آن گاه وجود مبارک موسای کلیم فرمود: ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾ همیشه دعوا راه می اندازی بالأخره حسابی دارد صبری دارد. صبر از بهترین فضایل الهی است درست است که خدای سبحان حامی مظلوم است و ظالم را سر جایش می نشاند اما هر چیزی حسابی دارد «الْأُمُورُ مَرْهُونَهٌ بِأَوْقَاتِهَا» (1) تلاش و کوششی می خواهد زمانی می خواهد آزمونی می خواهد امتحانی می خواهد یک بلوغ حجّت می خواهد یک نصاب حجیّت می خواهد اینجا صبر, راهگشاست بالأخره از بهترین وسایلی که خدا به ما دستور داد به آنها توسل بجوییم صبر است ﴿وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَهِ﴾ (2) این چنین نیست که حالا وجود مبارک موسای کلیم هنوز به مقام نبوّت نرسیده بساط آل فرعون را بردارد این طور که نیست فرمود: ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾.

ص: 57


1- (13) . سورهٴ بقره، آیهٴ 45.
2- (14) . بحارالانوار، ج74، ص 167.

ضرورت حمایت از مظلومان و ایستادگی در برابر ظالمان

بالأخره اهل غوایتی اهل ضلالتی این طور نیست که هر روز دعوا راه بیندازی یک مقدار باید صبر کرد ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾ بعد به او نصیحت کرد اما این چنین نگفت که حالا بگذار این ظالم بزند این طور نبود، قبطی دیگری که دوباره می خواست همین مظلومِ بنی اسرائیل را مورد ضرب و شتم قرار بدهد گرچه حضرت به او فرمود یک مقدار تحمّل کن اما این چنین نبود که ساکت باشد یکی از بیانات نورانی که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی نقل کرد که وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) از حضرت مسیح(سلام الله علیه) نقل کرد این است که «إنّ التارکَ شفاءَ المجروح مِن جُرحه شریکٌ لِجارحِهِ» (1) اگر کسی زخم خورده ای را ببیند و برای درمان آن زخم تلاش و کوشش نکند این شریک جرم جارح است هر جارحی که این شخص را مجروح کرد جُرمی مرتکب شد اگر کسی توانایی داشته باشد که زخم او را درمان کند ولی زخم و جراحت او را رها کند این شریک جرم آن جارح است این حرف همه انبیاست البته, گرچه وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) این حرف را فرمود.

پرسش:...

پاسخ: نه, یعنی هر روز دعوا راه بیندازی بی صبری کنی نه, تا آنجا که ممکن است مقاومت اما هر روز دعوا راه بیندازی خب نمی شود دیگر ولی خود حضرت آمده از او حمایت کرده فرمود: ﴿فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی﴾ حضرت آمده که جلوی این ظالم را بگیرد درست است که به مظلوم سفارش کرده نصیحت کرده که یک مقدار بردبار باش اما جلوی ظالم را هم گرفته است.

ص: 58


1- (15) . الکافی، ج 8، ص 345.

سخن فرد قبطی در برابر غضب حضرت موسی(علیه السلام)

وقتی حضرت خواست دوباره مشتی به ظالم بزند بطش داشته باشد غضب داشته باشد ﴿فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ﴾ موسای کلیم علیه السلام ﴿أَن یَبْطِشَ﴾ به آن قبطی که ﴿عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ هم دشمن وجود مبارک موسای کلیم بود هم دشمن آن بنی اسرائیلی مستضعف ﴿قَالَ یَا مُوسَی﴾ آن شخص به وجود مبارک موسای کلیم گفت: ﴿أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ﴾ قصد کشتن مرا داری همان طوری که دیروز کسی را کشتی؟ این معلوم می شود اینکه دعوایی دیروز اتفاق افتاده و وجود مبارک موسای کلیم مشتی زده و یک قبطی را به هلاکت رسانده این در شهر پیچید و خیلی ها فهمیدند این گزارش هم به قصر فرعون رسید اینکه ﴿خَائِفاً یَتَرَقَّبُ﴾ است در همین زمینه است ﴿أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴾ تو این روشی که داشتی مَنشی که داشتی نشانه صلاح نفسیِ تو و اصلاح غیری تو بود هم خودت صالح معرفی شدی هم به عنوان مصلح شناخته شدی ولی این آدم کشی باعث می شود که تو دیگر جزء مصلحان نباشی _ معاذ الله _ قصد ستمگری و مانند آن داری ﴿أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ﴾ الف و لام ارض هم الف و لام عهد است نه در مطلق زمین در همین محدوده مصر و امثال مصر ﴿وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴾ نه تنها مصلح نیستی بلکه جبّاری، برخی ها هستند که توفیق آن را دارند که در جامعه دیگران اصلاح کنند که جزء مصلحان جامعه هستند بعضی ها آن توفیق را ندارند جزء افراد عادی اند بعضی گذشته از اینکه جزء مصلحان جامعه نیستند جزء افراد عادی هم نیستند ﴿أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ﴾ آ ن سابقه دعوای دیروز و آدم کشی نشان می دهد که قصد داری که با جبّاریت در زمین زندگی کنی. آن شخص گفته: ﴿إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴾ در حالی که وجود مبارک موسای کلیم به عنوان یکی از مصلحان جامعه مطرح بود.

ص: 59

تصمیم شوم فرعونیان و اطلاع یافتن حضرت موسی(علیه السلام)

در چنین فضایی فرعون تصمیم گرفته که با این شخص چه کنیم شورای امنیتی تشکیل شده در آن شورای امنیت تصمیم گرفته شد که موسی را بگیرند. کسی که از نزدیکان همان قصر بود از همان محلّه آمده در شهر نبود از راه دور آمده همان جا که محلّه فرعون بود قصر فرعون بود فرعونیان تردّد می کردند از آنجا آمده ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ یَسْعَی﴾ مردی با سعی و تلاش و کوشش و به سرعت، خودش را از همان محلّه فرعون نشین رسانده به وجود مبارک موسای کلیم که جای تو در مصر امن نیست از شهر بیرون برو قصد کشتن تو را دارند. از اینکه اول فرمود: ﴿وَدَخَلَ الْمَدِینَهَ﴾ معلوم می شود قصر فرعون در شهر نبود از اینکه در این آیه بیستم می فرماید کسی از اقصای مدینه آمده از آنجا خبر آورده این هم نشان می دهد که کاخ فرعون در وسط شهر نبود در کناری بود که وسیع تر باشد و جادارتر باشد و از شلوغی شهر مصون باشد.

﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ یَسْعَی﴾ با سعی و کوشش ﴿قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ﴾ (1) درباریان فرعون چون هم فرعون بود هم ملأ فرعون بود و هم مأموران اجرایی، تصمیم گیری مربوط به آن ملأ بود که با مشورت فرعون نظر می دادند اینها ائتمار کردند. این ائتمار که باب افتعال است گاهی معنای باب مفاعله را می دهد اینکه می گویند در فلان مؤتمر, مؤتمر فلان یعنی جایی که مؤامره می کنند ﴿یَأْتَمِرُونَ﴾ این است «مؤتمر» از همین باب است مثل اینکه می گویند اختلاف این اختلاف، باب افتعال است ولی کار مخالفت را می کند دو نفر وقتی با هم اختلاف نظر داشته باشند در حقیقت مخالف یکدیگر باشد می گویند اختلاف کردند اینجا باب افتعال کار همان مفاعله را می کند اینجا هم ائتمار کار آن مؤامره را می کند مؤتمر این است ﴿یَأْتَمِرُونَ﴾ این است گفت که ملأ ائتمار کردند در آن شورای امنیت نشستند مؤامره کردند امر یکدیگر را خواستند نظر یکدیگر را خواستند که درباره تو چه تصمیم بگیرند به این نتیجه رسیدند که تو را بکشند ﴿إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ﴾ فوراً از شهر بیرون برو.

ص: 60


1- (16) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.

خروج حضرت موسی(علیهالسّلام) از مصر

وجود مبارک موسای کلیم از مصر بیرون رفت. مستحضرید که نیل که بالأخره به منزله دریای روان است از وسط مصر می گذرد ولی آن بحر احمر دریای سرخ است که از شرق مصر می گذرد که مرز بین مصر است و شامات آنجا جای کشتیرانی رسمی است که وجود مبارک خضر سوار کشتی شد و آن کشتی را سوراخ کرد و امثال ذلک موسای کلیم هم اگر بخواهد از مصر خارج شود باید از همان بحر احمر و امثال اینها عبور کند مدین هم آن طرف بحر احمر و دریای سرخ است یعنی طرف شرق این بحر است باید عبور کند حالا راه خشکی دارد راه دریایی دارد وجود مبارک موسای کلیم بالأخره این راه را طی کرده حالا یا از راه کشتی یا از راه خشکی اگر داشت خودش را رسانده به مدین که آن طرف آب است در شرق بحر احمر و دریای سرخ است. این شخص که از اقصای مدینه آمد گفت: ﴿یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ﴾ (1) من غرضی ندارم اطلاع من هم اطلاع صحیح است وجود مبارک موسای کلیم هم که اوضاع را از نزدیک دیده بود آن شش امری که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از نزدیک بررسی کرد یعنی ﴿عَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ را دید, ﴿یَسْتَضْعِفُ﴾ را دید, ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ﴾ را دید, ﴿وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ﴾ را دید ﴿کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ﴾ را دید, در چنین فضایی دیگر نمی تواند دوباره برگردد قصر فرعون با اینکه دو نفر را تنبیه کرد یکی را با وکز و دیگری را هم با اراده بطش ﴿إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ﴾.

ص: 61


1- (17) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.

حالات و سخنان موسای کلیم هنگام خروج از مصر

﴿فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ﴾ (1) این همان است که وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در هنگام خروج از مدینه تلاوت فرمود (2) ﴿فَخَرَجَ مِنْهَا﴾ یعنی از مدینه مصر ﴿خَائِفاً﴾ اما ﴿یَتَرَقَبُ﴾ مواظب بود رَقبه می کشید مراقب بود, رقیب بود قبلاً هم ملاحظه فرمودید می گویند سرکشی کرده, سرکشی کرده که ببیند چه کسی در چه حالت است اگر کسی سرش خم باشد گردنش خم باشد اینکه نمی بیند این باید گردن بکشد سر بکشد رقیب باشد یعنی رقبه اش را به کار بگیرد تا بفهمد مثلاً اینها در امتحانات تقلّب می کنند یا نه, اگر کسی مراقب خود نباشد یا مراقب دیگری نباشد رقبه نکشد گردن نکشد نمی بیند این حالت را می گویند حالت ترقّب ﴿خَائِفاً یَتَرَقَبُ﴾. بعد عرض کرد ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ (3) در همه کارها این طور است می بینید این راهی که ذات اقدس الهی فرمود اگر کسی راه موسای کلیم را رفت ما چنین به او جزا می دهیم (4) در همه موارد سخن از ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ است یا ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ است این معنای موحّدانه به سر بردن است ﴿قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ تنها سخن از فرعون و امثال فرعون نیست. چه کار بکند به کدام طرف برود در هر جای مصر باشد که فرعون حرف اش این است که ﴿أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ﴾ (5) هر جا برود مِلک و مُلک فرعون است پس در محدوده مصر ممکن نیست چه این طرف نیل چه آن طرف نیل ناچار است به طرف مدین حرکت کند یعنی از بحر احمر بگذرد حالا یا راه خشکی دارد یا راه دریایی دارد ولی بالأخره متوجه شرق این دریای سرخ شد ﴿وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ﴾. (6)

ص: 62


1- (18) . سورهٴ قصص, آیهٴ 21.
2- (19) . الارشاد (شیخ مفید)، ج2، ص35.
3- (20) . سورهٴ قصص، آیهٴ 21.
4- (21) . ر.ک: سورهٴ قصص، آیهٴ 14 و ر.ک: سورهٴ صافات, آیهٴ 121.
5- (22) . سورهٴ زخرف، آیهٴ 51.
6- (23) . سورهٴ قصص، آیهٴ 22.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 17 تا 21 سوره قصص 91/07/09

﴿قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (17) فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَهِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَی إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ (19) وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ (20) فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (21)﴾

آرامش کامل مادر حضرت موسی(علیهماالسّلام)

نکاتی که مربوط به بحث های اخیر بود یکی این است که وقتی ذات اقدس الهی به مادر موسی وحی فرستاد آغاز و انجام جریان موسای کلیم(علیه السلام) را به صورت اجمال به او فرمود, فرمود این کودک را به دریا بینداز هیچ ترسی نداشته باش هیچ غمی نداشته باش ما او را به تو برمی گردانیم و جزء انبیا قرار می دهیم. جریان ﴿وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ (1) یک بشارت بعدی است اما آنچه مربوط به این مادر و فرزند است با این وحی تأمین شده است نفرمود من او را از دریا نجات می دهم تا کسی بگوید که مادر موسی از القای این کودک به دریا نگران نبود اما از اینکه این جعبه به قصر فرعون رفت ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ﴾ (2) این باعث نگرانی مادر موسی شد زیرا وعده الهی تنها درباره صیانت موسی(علیه السلام) از دریا نبود گفت از آغاز این جریان تا روزی که به تو برگردد تحت الحمایه ماست ما به تو برمی گردانیم دیگر معنا ندارد که ما بگوییم خدای سبحان او را نسبت به دریا وعده داد اما وقتی مادر موسی فهمید ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ﴾ غمگین شد بنابراین هیچ غمی در محدوده قلب مادر موسی نبود.

ص: 63


1- (1) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.
2- (2) . سورهٴ قصص، آیهٴ 8.

تفسیر صحیح کریمه ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فارِغاً﴾

این ﴿وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فارِغاً﴾ (1) گرچه وجوه فراوانی مخصوصاً در تفسیر فخررازی ذکر شد (2) تنها وجهی که می تواند تام باشد این است که بعد از وحی الهی, قلب مطهّر مادر موسی فارغ البال شد چرا؟ چون آنکه علم حصولی نبود علم شهودی و وحی الهی بود فضای قلب را هم در بخش اندیشه روشن کرد هم در بخش انگیزه آرام کرد هم درباره دریا آرام کرد هم درباره دربار فرعون آرام کرد گفت بچه را بینداز ما سالم تحویلت می دهیم دیگر معنا ندارد ما بگوییم مادر موسی از قسمت دریا آرام شد ولی از قسمت ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ﴾ نگران بود چه نگرانی چون خدا که نفرمود ما فقط او را از دریا حفظ می کنیم فرمود او را ما سالم تحویل تو می دهیم همین. ﴿إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ﴾ (3) لذا قلبش فارغ البال شد این وحی که نصیحت نیست این وحی که موعظه عادی نیست که با هراس بعدی بسازد هر جا این وحی رفت کار تکوین را کرد به کودک گفت نمک گفت چشم, هیچ پستانی را قبول نکرد به مادر گفت آرام باش گفت چشم! مگر او دست از گریه برمی داشت این کودک مرتب گریه می کرد گرسنه بود مرتب غذا می خواست و هیچ پستانی را هم قبول نمی کرد تا کودک به مادر نرسد گریه می کند گرسنه است و گرسنگی را تحمل می کند هیچ غذایی را قبول نمی کند مادر هم تا بچه را نگیرد آرام است برای اینکه خدا قلب او را آرام کرده است.

ص: 64


1- (3) . سورهٴ قصص، آیهٴ 10.
2- (4) . التفسیر الکبیر،ج 24، ص 581.
3- (5) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.

دو نمونه قرآنی در تأیید تفسیر مذکور

تأیید این مسئله دو قصّه بود یکی مربوط به حضرت یوسف(سلام الله علیه) است یکی هم مربوط به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان یوسف(سلام الله علیه) فرمود: ﴿وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾ (1) دیگر هیچ گوشه ای نلغزید این طور نبود که در گوشه ای بلغزد در گوشه ای آرام باشد چون برهان رب را دید هرگز قلب مطهّرش نلغزید ﴿وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾ آنکه درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است در سورهٴ «اسراء» فرمود: ﴿وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً﴾ (2) ما تثبیت کردیم قلبت را, موقعیت قلبت را آرام نگه داشتیم لذا ذرّه ای در وسط, اول, آخر به حرف قوم گرایش نداشت این دو قصه.

سرّ حزن و اندوه حضرت یعقوب و یوسف(علیهماالسّلام)

در جریان حضرت یعقوب و جریان حضرت یوسف که غمگین بودن وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) همچنان ادامه داشت ﴿إِنَّمَا أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ﴾ (3) محزون بود برای آن است که نه در حدوث جریان یوسف خدای سبحان چنین بشارتی داد نه در مرحله بقا به یعقوب چنین بشارتی دارد هر دو در حال آزمون بودند نه به یوسف(سلام الله علیه) فرمود برو در چاه, برو در زندان ما حفظت می کنیم که بر او وحی فرستاده باشد قصّه نبوّت وجود مبارک یوسف در سورهٴ «یوسف» نیست در جای دیگر است فقط یک گوشه وحی در موقع چاه انداختن به حضرت یوسف گفته شد که ﴿وَأَوَحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هذَا﴾ (4) وقتی می خواستند این را در چاه بیندازند وحی ای آمده که روزی فرا می رسد که این جریان را به برادرانت می گویی اما دیگر حالا وحی تسدیدی و توحیدی که خوفی نباشد حزنی نباشد به حضرت یوسف چنین بشارتی نرسیده بود.

ص: 65


1- (6) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 24.
2- (7) . سورهٴ اسراء، آیهٴ 74.
3- (8) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 86.
4- (9) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 15.

وعده ای از طرف خدا به یوسف(سلام الله علیه) برسد که تو حزنی نداشته باش خوفی نداشته باش بالأخره سرانجام به مقصد می رسی چنین وعده ای نبود مخصوصاً درباره یعقوب(سلام الله علیه) این اصلاً آزمون الهی است خب یعقوب(سلام الله علیه) برای اینکه به آن مقام والا برسد آن شامّه ملکوتی اش باز بشود امتحانی باید بدهد همان طوری که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) آزمون شد و امتحان داد بعد ﴿قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا﴾ (1) شد, بعد ﴿إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ (2) شد این هم همین طور است یعقوب(سلام الله علیه) در همان چند قدمی کنعان وقتی این بچه را به چاه می انداختند که خبر نداشت بنا نبود خبر داشته باشد اما وقتی که صبر کرد امتحان داد گفت ﴿إِنَّمَا أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ﴾ از آزمون, سرفراز به در آمد آن وقت از فاصله هشتاد فرسخی بوی یوسف را می شنود این چنین نیست که سعدی و امثال سعدی بگویند که گاهی بر طارم اعلا می نشینیم و گاهی پشت پا را نمی بینیم؛ (3) آن گاه هم حساب دارد این گاه هم حساب دارد رایگان خدا چیزی را به کسی نمی دهد این باید چندین سال امتحان ببیند بعد برسد به جایی که حالا شامّه ملکوتی اش باز بشود بگوید ﴿إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ﴾ (4) وگرنه رایگان خدا هر کسی را به هر جایی برساند که نیست.

ص: 66


1- (10) . سورهٴ صافات، آیهٴ 105.
2- (11) . سورهٴ بقره، آیهٴ 124.
3- (12) . ر.ک: گلستان سعدی, باب دوم, حکایت دهم.
4- (13) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 94.

سرّ تعبیر به ﴿هذَا﴾ در آیه پانزدهم

وجود مبارک موسای کلیم همین که به حدّ رشد رسید دید دربار فرعون دربار شرک است گاهی هم اعتراض می کرد و کم کم یک نگرانی بین دربار فرعون و وجود مبارک موسای کلیم حاصل شد اینکه فرمود: ﴿وَدَخَلَ الْمَدِینَهَ﴾ این روشن می شود که قصر فرعون و کاخ فرعون کنار مصر بود و خارج از مدینه بود چه اینکه رسم هم همین است آنها یک جای بازتری یک کاخ و باغ و راغ بازتری دارند حضرت موسی(سلام الله علیه) از آنجا وارد مصر شد و این صحنه را دید. مطلب دیگر این است که گاهی برای ترسیم و تصویر قضایای گذشته به صورت حال ذکر می کنند هذا کذا و ذلک کذا با اینکه قصّه گذشته بود و به حسب ظاهر باید گفته می شود أحدهما کذا و الآخر کذا اما اینکه فرمود: ﴿هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ﴾ (1) این ترسیم قصّه گذشته است به صورت حال که این حرف های ادیبانه ادباست. اما از جهتی که ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می تواند نسبت به وقایع گذشته شهود داشته باشد آن دیگر راه ادبی کافی نیست آن راهگشا نیست آن یک راه دیگری لازم است و آن این است که تمام اعمال ما در ملکوت ما حاضر است اگر در صحنه قیامت ﴿فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ﴾ (2) کلّ اعمال در ملکوت این عالَم حاضر است و موجود اگر وحی الهی نسبت به انسان کامل معصوم ناظر به آن ملکوت اشیا باشد می شود گفت این و آن هذا و ذاک پس برای خود حضرت که می تواند اشیای گذشته را در ملکوتشان ببینند نه در مُلک, برای اینکه در مُلک زمان بود و گذشت هذا و ذاک معنا دارد برای ماها که دسترسی به ملکوت اشیا نداریم این همان نکته ادبی است که گاهی گذشته ها را به صورت حال ترسیم می کنند به جای اینکه بگویند یکی این چنین بود دیگری آن چنان می گویند این این چنین بود آن آن چنان.

ص: 67


1- (14) . سورهٴ قصص، آیهٴ 15.
2- (15) . سورهٴ زلزال، آیات 7و8.

مراد حضرت موسی(علیهالسّلام) از تعبیر ﴿ظَلَمْتُ نَفسی﴾

مطلب بعدی آن است که وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد ﴿رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی﴾ (1) در بحث های سابق داشتیم که ظلم به معنای نقص هم می آید نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت در سورهٴ «کهف» آیه 33 این بود که دو باغ بود برای یک فرد متمکّن و مالدار ﴿کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً﴾ اُکُل یعنی خوراکی نه خوردن, اینکه می گویند بهشت ﴿أُکُلُهَا دَائِمٌ﴾ (2) یعنی هر وقتی بخواهی حاضر است دیگر این چنین نیست که زمستان و تابستان داشته باشد میوه تابستان در زمستان پیدا نشود اُکل یعنی ما یؤکل یعنی خوراکیِ درخت های بهشت, دوازده ماهه است حالا گاهی بهشتی میل می کند گاهی نمی کند ﴿أُکُلُهَا دَائِمٌ﴾ آیه 33 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این است که این درخت ها نسبت به اُکل شان ظلم نکردند ﴿لَمْ تَظْلِم﴾ یعنی لم تَنقص هیچ کدام کم نیاوردند هر درختی میوه خودش را آورد پس ظَلم یعنی نَقَص ﴿ظَلَمْتُ نَفْسِی﴾ یعنی کاری کردم که از نظر خودم اظهار نقص می کنم نه یعنی گناه کردم چون این درخت که معنای ظلم و عدل در او راه ندارد که بگوییم این درخت عادل است و ظالم نیست گناه کرد یا گناه نکرد «ظَلَم» به این معنا یعنی «نَقص».

در بحث های قبل داشتیم که اگر ترکی اُولیٰ باشد برای این است که وجود مبارک موسای کلیم کاری کرد که بهتر از آن هم ممکن بود این هم البته مربوط به قبل از نبوّت بود، اما از طرف دیگر خب آن یک کافر حربی بود آل فرعون کسانی بودند که این بنی اسرائیل مستضعف را کودکانشان را سر می بریدند این از همان گروه بود حالا اگر وجود مبارک موسای کلیم یک دانه از این قبطی های آدم کش قاتل کذا و کذا را از پا در بیاورد که مشکلی نیست منتها حالا در مقام اثبات اینجا جایش بود یا نبود یا بهتر از این راهی داشت یا نداشت وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد ﴿ظَلَمْتُ نَفْسِی﴾ استغفار هم کرد و خدا هم فرمود بخشودم و مشکلی نداری.

ص: 68


1- (16) . سورهٴ قصص، آیهٴ 16.
2- (17) . سورهٴ رعد، آیهٴ 35.

نصرت طلبی مجدد قبطی مظلوم از حضرت موسی(علیه السلام)

فردای آن روز _ این قبطی ها هر کدام از این اسرائیلی ها را گیر می آوردند بر اساس آن استعمار بود استثمار بود هر چه بود اینها را تحمیل می کردند _ باز یکی از همین فرعونی ها همان شخص بنی اسرائیل را در تحت فشار قرار داد داشت آزار می کرد یا می زد و اینها باز همان شخص از وجود مبارک موسای کلیم استصراخ کرده یعنی استعانت کرده کمک طلبیده وجود مبارک موسای کلیم به او گفت تو هم هر روز دعوا راه می اندازی آخر تو که می دانی در برابر اینها نمی توانی بایستی خب بالأخره تو هم مقداری تحمل بکن ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾.

روایتی از امام رضا(علیه السلام) در تفسیر آیات محلّ بحث

در برخی از روایات آمده مثل عیون الأخبار و اینها که وجود مبارک موسای کلیم حرفی زد کاری می خواست بکند حرفی که زد این است که تو هر روز دعوا راه می اندازی آخر تو که قدرت آنها را نداری تو هم مثل سایر افراد مستضعف تحمل بکن مدتی باید صبر کرد ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾ بعد ﴿أَرَادَ أَن یَبْطِشَ﴾ به همین بنی اسرائیلی که تو چه کار داری می کنی دیروز مشکلی دست ما دادی امروز هم می خواهی همان کار را بکنی این ﴿یَبْطِشَ﴾ را به این شخص اسناد دادند یعنی حضرت موسی(سلام الله علیه) خواست نسبت به این بنی اسرائیلی غضب بکند و بطش بکند آن وقت این بنی اسرائیلی دید که وجود مبارک موسی غضبناک شد گفت: ﴿أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ﴾ می خواهی با یک مُشت مرا هم از پا در بیاوری همین کاری که دیروز کردی. (1)

ص: 69


1- (18) . عیون اخبارالرضا ، ج1، ص 199.

پرسش:...

پاسخ: بله این ﴿عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ را در عیون و امثال عیون تعبیر کردند به اینکه این بنی اسرائیل هم عدوّ قبطی است هم عدوّ موسی شد برای اینکه به موسی گفت: ﴿إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴾.

آثار تأسف بار مهجوریت اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)

مستحضرید که این روایت ها آن چنان نیست که انسان بتواند با آرامی به اینها سر بسپارد خدا این دودمان اموی و مروانی و عباسی را به عذاب الیم گرفتار کند از زمان امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) فقه ما زنده شد روایات تفسیری زنده شد روایات اخلاقی زنده شد حدود یک قرن تفسیر قرآن, فقه قرآن, اخلاق قرآن, تاریخ اسلامی همه دست اینها بود حوزه علمیه مکه را چه کسی اداره می کرد؟ ابن عباس, حوزه علمیه مدینه را چه کسی اداره می کرد؟ ابی بن کعب, حوزه علمیه عراق را چه کسی اداره می کرد؟ عبدالله بن مسعود امام حسن چه کاره بود؟ مسموم شد, سیّدالشهداء(سلام الله علیه) چه کاره بود؟ کربلا رفت, امام سجاد چه کاره بود, مشغول دعا خواندن بود این درد این است خب بالأخره این صد سال مکه مَهد حوزه علمیه شد, زعیم حوزه علمیه مکه چه کسی بود زعیم حوزه علمیه مدینه چه کسی بود زعیم حوزه علمیه عراق در این صد سال چه کسی بود؟! حالا تنها فقه و اصول این نیست که درش بسته شد تفسیر درش واقعاً بسته بود فراغتی که درباره فقه شده به لطف الهی که حشر اینها و اجر اینها با اولیای الهی باشد خیلی است در فقه دست انسان تقریباً یا تحقیقاً باز است خیلی زحمت کشیدند در رجال و درایه و همه اینها مشخص شد اما در روایات تفسیری ما مشکل جدّی داریم در روایات اخلاقی مشکل جدّی داریم در مقتل مشکل جدّی داریم در تاریخ مشکل جدّی داریم مگر حوزه علمیه مکه از اهل بیت کمک می گرفتند؟ مگر حوزه علمیه مدینه از اهل بیت کمک می گرفتند؟ مگر حوزه علمیه عراق که دست پرورده ذات مقدس حضرت امیر بود از اهل بیت کمک می گرفتند؟

ص: 70

اشاره به نقش روایات در تفسیر قرآن

به هر تقدیر انسان باید با جان کندن خود مطلب را از قرآن در بیاورد بعد روایات هم تأیید بکند البته روایت صحیح و معتبر که پیدا شد این می تواند مخصّص باشد, شارح باشد, مبیّن باشد, مفسّر باشد همه این کارها از روایت صحیح برمی آید اما حالا شما این روایت عیون را نگاه کنید سیدناالاستاد این را هم در المیزان نقل کرده (1) خب چقدر انسان باید مایه بگذارد که ﴿هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ را برگرداند به این بنی اسرائیلی که این هم عدوّ موسی است هم دشمن قبطی است بالأخره استظهاری می خواهد اُنسی می خواهد عقلی می خواهد نقلی می خواهد که اینها را جمع و جور کند.

اشک عاقلانه در مصائب اهلبیت(علیهمالسّلام)

غرض این است که ما در روضه که گریه می کنیم بخش مهمّ گریه ما برای اینهاست حالا فلان جا زدند فلان جا از این زد و خورد در عالم زیاد است از این زدن ها و اینها ما برای اینها کمتر گریه می کنیم ما که در روضه می رویم گریه می کنیم قسمت مهمّ گریه ما برای همین است حالا فلان کس را زدند فلان کس را زنجیر کردند اینها البته گریه عاطفی دارد اما گریه عقلی برای این است شما دلتان می خواهد مکه می روید مدینه می روید به آسانی مرام اهل بیت را پیاده کنید خب الآن همین ظلم است دیگر شما وقتی می خواهید به دستور امام صادق(سلام الله علیه) حجّتان, عمره تات را انجام بدهید می بینید راهش بسته است انسان برای این گریه می کند آدم دینش را می خواهد در کنار حرم پیاده کند نمی تواند.

ص: 71


1- (19) .المیزان، ج 16، ص 22و23.

نقد روایت منسوب به امام رضا(علیه السلام)

غرض این است که وضع تفسیر این است, بنابراین باید تلاش و کوشش کرد آن عناصر محوری را از خود قرآن به دست آورد روایت اگر معتبر بود که می تواند در تمام این جهات سهم تعیین کننده داشته باشد اگر معتبر نبود می تواند در حدّ تأیید مطرح شود.

﴿إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّاراً فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ﴾ خب این زبان, زبان آن بنی اسرائیلی نیست که هم فکر موسای کلیم است و موسای کلیم هم برای نجات اینها تلاش و کوشش می کند بگوید تو می خواهی جبّار فی الأرض باشی این لسان هم لسان آن بنی اسرائیلی نیست.

پرسش:...

پاسخ: بله خب این حق داشت برای اینکه تو هر روز دعوا راه می اندازی بالأخره الآن که می دانی قدرت با آنهاست «التقیّه دینی و دین آبائی» (1) این حرف همه انبیاست شما که قدرت نداری آخر به چه مناسبت دعوا راه می اندازی دیروز آمدی مزاحمت فراهم کردی مشکلی برای ما پیش آوردی من که نمی توانم در برابر مظلوم بودن تو ساکت بنشینم.

در مصداق ﴿رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ﴾

حالا در چنین وضعی ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ﴾ این ﴿اقْصَی الْمَدِینَهِ﴾ همان قصر فرعون است در دستگاه فرعون همان طوری که آسیه بود که اهل ایمان بود برخی افراد هم اهل ایمان بودند در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» که سور ه «مؤمن» هم نامیده می شود آیه 28 این است ﴿قَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَکُم بِالْبَیِّنَاتِ مِن رَبِّکُمْ﴾ قبل از این جریان, وجود مبارک موسای کلیم وقتی وارد شد و دعوت به توحید کرد و ادعای رسالت داشت فرعون گفت: ﴿ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسَی وَلْیَدْعُ رَبَّهُ﴾ (2) کسی که در دستگاه آنها بود و مؤمن بود و ایمانش را کتمان می کرد و در حال تقیّه بود به فرعون گفت آخر چرا شما می خواهید موسی را بکشید این کاری به شما ندارد, این موحد است و شاهد هم آورد ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً﴾ که این رجل حرفش این است ﴿یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءَکُم بِالْبَیِّنَاتِ﴾ معلوم می شود در دستگاه فرعون برخی از مؤمنانی اهل تقیّه بودند این ﴿وَجَاءَ رجلٌ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَهِ﴾ محتمل است همان رجل باشد ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ یَسْعَی﴾ فوراً خودش را به وجود مبارک موسای کلیم رساند گفت ﴿یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ﴾.

ص: 72


1- (20) . جامع الأخبار, ص95; دعائم الاسلام, ج1, ص110 و 160 و ج2, ص132.
2- (21) . سورهٴ غافر، آیهٴ 26.

مراد از ﴿یأتَمرون﴾ در آیه محلّ بحث

ائتمار در سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» آیه شش به صورت مشورت مطرح شده است فرمود: ﴿وَأْتَمِرُوا بَیْنَکُم﴾ ائتمار کنید یعنی مؤامره کنید مؤتمری تشکیل بدهید مشورت کنید که چگونه حل کنیم مؤتمر یعنی سالن همایش و مشورت, اینجا هم ﴿إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ﴾ یعنی اینها مشورت کردند به این نتیجه رسیدند که با شما مبارزه کنند و شما را از پا در بیاورند که البته موفق نشدند.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 20 تا 23 سوره قصص 91/07/10

﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ (20) فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (21) وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ (22) وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّهً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ (23)﴾

مقاطع سهگانه زندگی حضرت موسی(علیه السّلام) در سوره «قصص»

بخشی از نکاتی که مربوط به بحث های قبل بود این است که تاکنون دو مقطع از مقاطع سیره مبارکهٴ موسای کلیم(سلام الله علیه) گذشت مقطع اول دوران کودکی آن حضرت بود که نحوه شیرخوارگی او, به دریا افتادن او, برگشتش به مادر, اینها کرامت های الهی بود که گذشت, مقطع دوم بعد از اینکه رشد پیدا کرد و وارد شهر شده بود و آن دو قضیه اتفاق افتاد که یکی را با مشت از پا در آورد و فردای آن روز دوباره همان شخصی که کمک می خواست از او کمک طلبید و حضرت فرمود: ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾ (1) و ﴿أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾, (2) مقطع سوم جریان خروج وجود مبارک موسای کلیم از مصر و مهاجرتش به طرف مدین برای نجات از آل فرعون بود. نکاتی که مربوط به بخش اول و دوم بود غالباً گذشت اما برخی از نکات که مفسّران ذکر کردند یا خالی از نقد نیست یا خالی از تأیید نیست آنها باید مطرح بشود.

ص: 73


1- (1) . سورهٴ قصص، آیهٴ 18.
2- (2) . سورهٴ قصص، آیهٴ 19.

تحلیل ادبی و حِکمی کریمه ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾

در جریان ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾, (1) باید اشاره کنیم که معمولاً در این کتاب های ادبی می گویند لام دو قسم است یا برای تعلیل است یا برای عاقبت, لام عاقبت را مثال می زنند به ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾ یعنی مأموران فرعون این جعبه را گرفتند این کودک را گرفتند تا اینکه این کودک, دشمن آنها باشد اینجا گفتند آنها برای اینکه دشمن پروری کنند نگرفتند آنها به این امید که ﴿قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ﴾ (2) و مانند آن گرفتند لکن چون عاقبت این کار به همان منتهی می شود که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) عدوّ آنها می شود از این جهت فرمود: ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ﴾ این لام عاقبت با لام غایت در کتاب های ادبی مطرح است اما راه اساسی اش این است که هیچ چیزی در عالَم بی هدف نیست همان طوری که هیچ چیزی در عالم بدون سبب فاعلی نیست شانس, اتفاق, بخت و مانند آن جزء خرافات و موهومات است شانس یعنی بدون مبدأ فاعلی یا بدون مبدأ غایی بدون نظم فاعلی و غایی, شیئی پیدا بشود بخت و اتفاق و شانس جزء خرافات است. عالَم مطابق با نظم ریاضی خلق شده هر فعلی فاعلی دارد (یک) و به جایی هم ختم می شود منظماً (دو) هر حرکتی, هدفی دارد چه اینکه هر متحرّک هم هدفی دارد گاهی متحرّک به هدف نمی رسد ولی حرکت الاّ ولابد به هدف می رسد یعنی این حرکت, جهتی دارد گزاف و گُتره نیست به جایی می رود آنجا هدف اوست این چنین نیست که این حرکت که شروع شده نسبتش به همه جهات علی السواء باشد پس ما یک غایهالحرکه داریم یک غایهالمتحرّک، این غایهالحرکه و غایت الفعل را ادیب می گوید لام عاقبت، آن غایت فاعل را هم ادیب هم حکیم هر دو می گویند لام غایت است و لام هدف است اینکه فرمود: ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾ این غایت حرکت است یعنی این کار, پایانش دشمنی وجود مبارک موسی(علیه السلام) با آل فرعون است وقتی که وارد آن دستگاه می شود کفر و عناد و بت پرستی آنها را می بیند دشمن آنها خواهد شد پس پایان این کار چه اینکه از قبل هم ترسیم شده بود این بود که وجود مبارک موسای کلیم عدوّ شرک و بت پرستی و ظلم و امثال ذلک است پس غایت فعل سر جایش محفوظ است منتها آنها که این صندوقچه را گرفتند آگاه نبودند به عنوان ﴿قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ﴾ گرفتند آنها به مقصد نرسیدند غایت فاعل گاهی حاصل می شود و گاهی حاصل نمی شود اما غایت فعل همیشه حاصل است.

ص: 74


1- (3) . سورهٴ قصص، آیهٴ 8.
2- (4) . سورهٴ قصص، آیهٴ9 .

هدفداری همه افعال

مطلب دیگر آن است که فعل بدون غایت ممکن نیست البته بعضی از افعال است که هدف عقلانی ندارد چون هدف عقلی ندارد کار خیالی است این کار را نسبت به عقل می سنجیم می گوییم کاری است بی هدف وگرنه کار بی هدف محال است, علت غایی از علل چهارگانه است مثل علت فاعلی همان طوری که فعل بی فاعل محال است فعل بی غایت هم محال است منتها حالا این فعل اگر فعل عقلانی باشد غایت معقول دارد فعل خیالی خب غایت خیالی دارد دیگر, کسی که اهل بازی است نباید شما توقع داشته باشید که آثار عقلانیّت بر آن بار باشد فعل خیالی, غایت خیالی دارد اینکه با تسبیح بازی می کند یا با محاسن بازی می کند همین است این «یلیق ان نذب عن أمر العبث» (1) همین طور است فعل بدون فاعل محال است فعل بدون غایت محال است منتها حالا این شخصی که با ریشش بازی می کند یا آن که با تسبیح بازی می کند یا آن که با خودکار دستش بازی می کند منشأ این فعل آن تخیّل است از این کار لذّت می برد این لذّت خیالی باعث می شود که آن کار را انجام بدهد تا به آن تخیّلش برسد لذّت عادی همین طور است چون برابر عادت عمل می کند به مقصد می رسد وگرنه فعل بدون هدف صادر نمی شود مثل فعل بی فاعل. بنابراین اگر می گویند این فعل, هدفمند نیست یعنی هدف عقلانی ندارد نه اینکه فعل, هدف ندارد چون منشأ فعلش هم تخیّل است دیگر عادت است دیگر, دیگر برهان که نیست این شخص برابر آیات و روایات که حرکت نکرده که با محاسنش بازی کند یا با تسبیح دستش بازی کند این در اثر آن لذّت خیالی شروع کرده به لعب با لِحیه یا لعب با تسبیح لذّت خیالی هم می برد. بنابراین همیشه لام برای غایت است یا غایت فعل است یا غایت فاعل منتها افراد گاهی آن مقصد اصلی را می دانند گاهی مقصد اصلی را نمی دانند.

ص: 75


1- (5) . شرح المنظومه, ج2, ص422.

عدم تنافی آیات بیان کننده هدف آفرینش

در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» فرمود ما انسان ها را برای عبادت خلق کردیم ﴿مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ﴾ (1) این کار ماست ما این کار را کردیم چون خواستیم با اختیار, اینها بهشت بروند اینها را خلق کردیم راهنمایی هم کردیم اما راهی که اینها طی کردند به جهنم ختم می شود لذا فرمود: ﴿وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ﴾ (2) ما خیلی ها را برای جهنم خلق کردیم خب هرگز خدا غرض اوّلیه اش این نبود که کسی را برای جهنم خلق کند اینکه فرمود: ﴿وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ﴾, ﴿ذَرَأْنَا﴾ یعنی «خَلقنا» ما خیلی ها را برای جهنم خلق کردیم با اینکه هرگز خدا کسی را برای جهنم خلق نکرد خدا همه را ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ خلق کرد هم غرض علمی را در پایان سورهٴ مبارکهٴ طلاق فرمود, فرمود ما شما را خلق کردیم برای اینکه دانشمند بشوید ﴿اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَی ءٍ عِلْمَاً﴾ (3) ما اصلاً شما را برای اینکه عالِم بشوید خلق کردیم این مربوط به معرفت و علم, آن بخش عملی را هم در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» بیان کرده که فرمود: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ﴾ دیگر نیازی نیست که ما بگوییم ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ یعنی «لیعرفون», ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ یعنی ﴿لِیَعْبُدُونِ﴾ عملِ عبادی را این آیه, عمل علمی و معرفتی را آن آیه سورهٴ طلاق مشخص کرده فرمود ما شما را برای عالِم شدن شما را برای عابد شدن خلق کردیم. اگر غرض الهی باشد این است اما شما مطابق خیالتان به طرف جهنم می روید ﴿وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا﴾ (4) ما گفتیم برای علم خلق کردیم اینها به دنبال علم نرفتند, گفتیم برای عبادت خلق کردیم به دنبال عبادت نرفتند پس این لام ﴿لِجَهَنَّمَ﴾ درست است که لام عاقبت است مطابق حرف هایی که در کتاب های نحوی است اما یک راه علمی ندارد فعل, هدف دارد این فعل شما به جهنم ختم می شود این کار سر از جهنم در می آورد پایان این کار جهنم است اینجا هم فرمود: ﴿فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً﴾ پایان این کار, مبارزه موسای کلیم(سلام الله علیه) است حالا آنها چون نمی دانند, خیال می کنند این برای آنها قرّه العین می شود.

ص: 76


1- (6) . سورهٴ ذاریات، آیهٴ 56.
2- (7) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 179.
3- (8) . سورهٴ طلاق، آیهٴ 12.
4- (9) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 179.

دو مورد از فواید بازگشت حضرت موسی(علیه السّلام) به دامان مادر

نکته دیگر آن است که خدای سبحان بعد از اینکه به موسای کلیم تکویناً امر کرد و برای او تحریم کرد مَکیدن پستان هر دایه ای را هیچ دایه ای را نباید قبول می کرد ﴿وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ﴾ (1) این کودک به دامن مادر برگشت اما وقتی که خدای سبحان می خواهد فواید برگشت کودک به مادر را ذکر بکند سه مطلب را ذکر می کند که یکی اصیل است و دوتا فرعی, آن که فرعی است فرمود: ﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ﴾ ما این کودک را به مادرش برگرداندیم برای سه نکته ﴿کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا﴾ (2) تا چشمش روشن بشود ما گفتیم که این کار را نکن خوفت برطرف می شود حزنت برطرف می شود بینداز دریا ما سالم تحویلت می دهیم ما الآن سالم تحویل دادیم تا قرّهالعین بشود (یک) و حزن او برطرف بشود (دو).

عاطفی بودن حزن مادر حضرت موسی(علیهما السّلام)

خوفش مطرح نیست در آن آغاز که فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی﴾ فرمود این کار را بکن ﴿وَلاَ تَخَافِی﴾ با همین کار, خوفش برطرف شد دیگر به هیچ وجه نترسید و حزنِ به این معنا که احتمال بدهد او بمیرد یا آسیب ببیند این هم نبود خوفِ غرق و مرگ و امثال ذلک بالکلّ رخت بربست (یک) حزن و اندوه اینکه او آسیب ببیند این هم بالکلّ رخت بربست (دو) آن ﴿وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی﴾ (3) جای خودش را گرفته مطابق آن وحی, یک حزن عاطفی مانده بالأخره مادر بچه اش را می خواهد ببیند از فراق او رنج می برد فرمود ما این بچه را به مادر برگرداندیم برای اینکه چشمش روشن بشود (یک) حزنش که در اثر فراق دامنگیر او بود این حزن هم برطرف بشود (دو) نه آن حزنی که احتمال می داد او از بین برود نه خیر آن حزن دیگر در کار نیست اما بالأخره انسان نوزاد خودش را می خواهد ببیند دیگر, پس این حزنی که حزن عاطفی بود و وجود مبارک موسی مدتی نزد مادر نبود این مادر محزون بود حالا می خواهد این حزن برطرف بشود و شد.

ص: 77


1- (10) . سورهٴ قصص، آیهٴ 12.
2- (11) . سورهٴ قصص، آیهٴ13 .
3- (12) . سورهٴ قصص، آیهٴ 7.

برجسته ترین فایده بازگشت حضرت موسی به دامان مادر(علیهما السّلام)

اما آن نکته اساسی آن است که ما این کارها را کردیم تا توحید روشن بشود که وعده ما حق است این عالم را مدیری دارد اداره می کند می بینید دریا تابع ما بود دشمن تابع ما بود درست است دشمن, دشمنی تشریعی دارد ولی وقتی ما بخواهیم همین دوستمان را در دست دشمن می پرورانیم این کار ماست ﴿وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ﴾ (1) درباره این سومی فرمود: ﴿وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ (2) خیلی ها نمی دانند که کار را خدا دارد اداره می کند حتی مادر موسی هم باید بفهمد که ما که وعده دادیم عمل می کنیم یک وقت وعده عادی است مثل اینکه می گویند شما بروید کار بکنید خدا روزیتان را تأمین می کند یک کار عادی است اما یک وقت می گویند بچه را بینداز دریا ما تحویلت می دهیم خب این دیگر کرامت است این معجزه است یا بچه را به اعدی عدوّ او بده ما همین بچه را در دربار اعدا عدوّ او سالم می پرورانیم ﴿وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ الآن هم همین طور است اکثر مردم از این وعده های الهی باخبر نیستند.

طهارت اموال دربار فرعون برای حضرت موسی(علیه السّلام)

پرسش:...

پاسخ: آنها که برای وجود مبارک موسای کلیم طیّب و طاهر بود مثل جوایزی که معاویه می داد و اهل بیت می گرفتند کاری که بنی العباس می کردند و وجود مبارک امام باقر و صادق می گرفتند این مال طیّب و طاهر بود مال اینها را به اینها می دادند گوشه ای از مال اینها را به اینها می دادند مال دیگری را که به اینها نمی دادند آنها خودشان غاصبانه زندگی می کردند و آنچه حقّ مسلّم ولیّ خدا بود گوشه ای از این حقوق را تقدیم حضرت می کردند.

ص: 78


1- (13) . سورهٴ قصص، آیهٴ13 .
2- (14) . سورهٴ قصص، آیهٴ13 .

پس خوف که بالکل مرتفع شد (یک) حزن به معنای اندوه احتمالی از خطر مرگ آن هم که بالکل با وحی الهی از بین رفته بود (دو) این حزن مادرانه که مادر, کودک را ندیده بود این با برگشت موسای کلیم برطرف شد (سه).

دلیل گناهکار نبودن حضرت موسی(علیه السّلام) در قتل قبطی ظالم

مقطع دوم زندگی موسای کلیم با همان برخورد بود که یکی از پیروان فکری موسای کلیم(سلام الله علیه) بود یکی هم از قبطی ها که جزء ظالمین بود کُشتن آن قبطی این گناه نبود به دلیل اینکه خود وجود مبارک موسای کلیم وقتی شنید که شورای امنیتی تشکیل دادند مؤتمری تشکیل دادند و نتیجه آن مؤتمر و خروجی این ائتمار, تصمیم بر قتل موسای کلیم بود حضرت به ذات اقدس الهی عرض کرد ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ تنها سخن از فرعون نبود فرمود اینها ظالم اند پس یکی از ظالمین را وجود مبارک موسای کلیم از پا در آورد این چنین نبود که آن قتل, معصیت باشد گناه باشد حالا ممکن است در اثر اینکه زمان, تأخیر و تقدّمش دخیل باشد حضرت ترک اُولایی را قبل از نبوّت کرده باشد ولی کار «وَقع مِن أهله و صَدَر فی محلّه» اینها ﴿مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ بودند.

سرّ معتبر نبودن بسیاری از نقل ها و روایات

حالا این روایات دیگر متأسفانه معتبر نیست گفتند این _ همین مقتول _ جزء مأموران طبخ غذای فرعون بود و این بنی اسرائیلی بیچاره را برای هیزم کشی وادار می کردند که برود بیرون شهر یا درون شهر بوته و خار و اینها را برای هیزم بیاورد (1) خب می دانید این تاریخ ها که انسان بتواند به آن اعتماد بکند کم است حدود صد سال در خانه اهل بیت(علیهم السلام) را بستند بسیاری از حرف های که زمخشری نقل می کند مختصّ به ثعلبی است ثعلبی هم از آن قصص و داستا هایی که سیره نویسان نقل کردند گرفته آنها هم در همان یک قرنی که در خانه اهل بیت کلاً بسته بود حرف ها را نقل کردند شما می بینید وقتی اسلام ظهور کرد مردم تشنه اسلام و قرآن و حرف های پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هستند این صد سال اول دیدید که اثری از اهل بیت نبود در بحث دیروز گذشت سه حوزه علمیه در مکه و مدینه و عراق بود آن حوزه علمیه مکه را ابن عباس اداره می کرد حوزه علمیه مدینه را ابی بن کعب اداره می کرد حوزه علمیه عراق را عبدالله بن مسعود اداره می کرد دیگر سخنی از اهل بیت نبود اگر کسی بخواهد از لابه لای روایاتی که بعد از یک قرن از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است [مطلبی را بیابد] این تلاش و کوشش می خواهد اگر قرآن در حوزه ها متروک باشد این مقدار شواهد و قرائن هم باز کافی نخواهد بود.

ص: 79


1- (15) . الکشاف, ج3, ص398.

عدم معصیت حضرت موسی(علیه السّلام) در کشتن قبطی ظالم

به هر تقدیر مقطع دوم قصه حضرت موسای کلیم که شروع شد حضرت هم فرمود: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ آنجا هم استغفار کرده ﴿فَغَفَرَ لَهُ﴾ (1) اگر این حقّ الناس بود و اگر این جای قصاص بود خب با صِرف استغفار که حل نمی شود بالأخره یا قصاص است یا دیه است و مانند آ ن, هیچ چیزی را قرآن کریم نقل نکرده که وجود مبارک موسای کلیم بدهکار شده باشد.

خروج حضرت موسی(علیه السّلام) از قلمرو نفوذ فرعون

حالا این شخصی که از ﴿اقْصَی الْمَدِینَهِ﴾ آمده ظاهراً همان مؤمن آل فرعون است که ﴿یَکْتُمُ إِیمَانَهُ﴾ (2) او آمده گزارش داده که شورای تأمینی تشکیل شد و قصد کشتن تو را دارند از قلمرو قدرت فرعون برو بیرون از مدینه برو بیرون یعنی از حوزه اقتدار و سلطنت فرعون برو بیرون هر جا باشی که حکومت فرعون آنجا حضور و ظهور دارد دستگیرت می کنند ﴿وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَهِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ﴾ یعنی از حوزه استحفاظی اینها برو بیرون لذا موسای کلیم هم همین کار را کرد.

حالا از مصر می خواهد برود بیرون کجا برود؟ جایی که قدرت فرعون نباشد (یک) جایی که هم فکران فرعون هم نباشند (دو) لذا مدین را انتخاب کرد که آل ابراهیم در آنجا به سر می بردند شعیب(سلام الله علیه) در آنجا به سر می برد (سه) نام مدین آمده ولی نام مبارک شعیب نیامده ﴿فَخَرَجَ مِنْهَا﴾ وجود مبارک موسای کلیم از همین مدینه مصر یعنی از حوزه استحفاظی فرعون خارج شد ﴿خَائِفاً یَتَرَقَبُ﴾.

ص: 80


1- (16) . سورهٴ قصص، آیهٴ 16.
2- (17) . سورهٴ غافر، آیهٴ 28.

تفاوت خوف با خشیت

خوف غیر از خشیت است اینها از غیر خدا خشیتی ندارند اما خوف یعنی ترتیب اثر عملی یک مار آمد یک عقرب آمد یک اتومبیل سریع دارد می آید این چنین نیست بگویند حالا چون پیغمبر است از مار و عقرب نمی ترسد خیر, بالأخره فاصله می گیرد اما خشیت البته فقط منحصراً برای خداست برای اینکه آن تأثّر قلبی که منشأ اعتقادی داشته باشد و فرد بداند که اثر از کیست البته آن مخصوص خدای سبحان است.

افراد عادی هم از غیر خدا خوف دارند هم از غیر خدا خشیت دارند اما افراد الهی از غیر خدا خوف دارند اما از غیر خدا خشیت ندارند ﴿الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ﴾ (1) اینها در خشیت، موحّدند اما ﴿خَشْیَهَ إِمْلاَقٍ﴾ (2) و خشیت های دیگر برای افراد عادی هست اینها نسبت به غیر خدا هم خوف دارند هم خشیت دارند.

اشاره آیه چهاردهم به مقامات پیش از نبوّت موسای کلیم

وجود مبارک موسای کلیم هنوز به مقام نبوّت نرسیده اما درایتی, حکمتی, علمی, معرفتی را خدای سبحان به او داد که هم چند روزی که بعد از رشد در دربار فرعون زندگی می کرد با آنها محاجّه لفظی داشت که آنها فهمیدند که وجود مبارک موسای کلیم با روش و منش آنها موافق نیست و هم وقتی وارد شهر شد سخنانی مثل ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ (3) را داشت هم حمایت از مظلوم داشت هم اینکه راه و روش ما پرهیز از حمایت از مجرمین است این همان نتیجه علم و حکمتی بود که در آیه چهارده خدا فرمود ما به او دادیم ﴿وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً﴾ این دیگر هنوز نبوّت نیست چرا نبوّت نیست برای اینکه در پایانش دارد ﴿وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ﴾ کسانی که اهل احسان اند کار خوب می کنند نسبت به دیگران محسن اند ما این چنین به آنها جزا می دهیم خب اگر ﴿وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً﴾ این نبوّت باشد که خدای سبحان به افراد محسن به عنوان جزا که نبوّت نمی دهد آن ﴿ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ﴾, (4) ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾ (5) مگر می شود انسان با درس و بحث, با کار خوب, با احسان به غیر به پیغمبری برسد به امامت برسد اینها که کسبی نیست اما آنجا فرمود هر کس راه احسان را طی کند ما علم و حکمت به او عطا می کنیم معلوم می شود آن حکم و علم, معرفت است عبادت است اخلاق است و مانند آن, شواهد دیگرش هم این است که وقتی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از مدین با عائله به طرف مصر برمی گشت ﴿آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً﴾ (6) آنجا دیگر مسئله نبوّت نصیبش شد.

ص: 81


1- (18) . سورهٴ احزاب، آیهٴ 39.
2- (19) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 31.
3- (20) . سورهٴ قصص، آیهٴ 17.
4- (21) . سورهٴ مائده، آیهٴ 54.
5- (22) . سورهٴ انعام، آیهٴ 124.
6- (23) . سورهٴ قصص، آیهٴ 29.

معنای واژه «أشُد»

کلمه أشُد مستحضرید که جمع است غیر از أشَد است یک وقت است می گویند أشَد, أقوا, أحکم اینها افعل تفضیل است و مفرد است اما یک وقت می گویند أشُد، این أشد جمعی است که گفتند مفرد ندارد که می گویند وقتی جوان برومندی و برازندگی اش به سن نزدیک های بیست برسد این اشُد اوست یعنی به شدیدترین مرحله کمال خود رسیده است از آن به بعد دیگر متوقف می شود، بالأخره غالباً رشد اینها تا بیست سالگی است لذا گفتند أشُدّ جمعی است که مفرد ندارد (1) ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی﴾ دیگر از این به بعد همین را دارد و حفظ می کند دیگر از این به بعد قد نمی کشد قد کشیدنش مثلاً تا همین بیست سالگی است ﴿آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً﴾.

خدای سبحان وجود مبارک موسای کلیم وقتی به أشُدّش رسید به استوا رسید از حکم و علم او را متنعّم کرد برخوردار کرد که بالأخره او موحّد شد حقایق را درک کرد مسائل اخلاقی را درک کرد در همین حد اما سخن از وحی و نبوّت و اینها هنوز نرسیده.

خروج حضرت موسی(علیه السلام) از مصر به سوی مدین

اینجا که آن مؤمن آل فرعون گفت: ﴿فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ﴾ وجود مبارک موسای کلیم ﴿فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ﴾ و از حوزه استحفاظی و اقتداری و سیاسی فرعون خارج شد کدام طرف رفت؟ فرمود: ﴿وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ﴾ وقتی به طرف مدین حرکت کرد یعنی به طرف شرق مصر همان که به دیار شامات منتهی می شود حرکت کرد برای اینکه آل ابراهیم در آن دیار زندگی می کردند ﴿وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ﴾ پس هدفش مشخص بود منتها راه بلد نبود و همراه هم نداشت ﴿قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ﴾ هدفم مدین است اما راه را نمی دانم امیدوارم ذات اقدس الهی آن راه مستقیم مدین را به من نشان بدهد، بالأخره خدای سبحان که راهنمای کل است او را به هر وسیله ای بود راهنمایی کرد به مدین رسید حالا با چه گرسنگی با چه تشنگی با چه خستگی با چه کوفتگی بالأخره رسید.

ص: 82


1- (24) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج6, ص117.

ضرورت مدیریت صحیح اقتصادی

﴿وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ﴾ وقتی وارد منطقه مدین شد خب قبلاً این طور بود این دامدارها این دام ها را اطراف شهر اطراف روستا اداره می کردند، بالأخره باید کشاورزی طوری باشد که حالا اگر مدرن شد این روستاها طوری تأمین بشود که انسان برای علوفه دیگر ارز ندهد و برای علوفه شیر و ماست گران نشود داد مردم در نیاید این یک مدیریت می خواهد این به تحریم برنمی گردد این نفرین علی(صلوات الله و سلامه علیه) است فرمود شما آب دارید خاک دارید این روستاها را خراب کردید ویران کردید برای علوفه شما باید از خارج وارد بکنید «مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه » (1) فرمود کسی آب دارد زمین دارد مع ذلک محصولات کشاورزی اش را بخواهد از جای دیگر وارد کند خدا او را از رحمت دور کند ما چه توقع داریم ما این تلویزیون را بردیم فوتبال را نشان دادیم این جوان ها را از روستاها آوردیم شهر گفتیم سیگارفروشی کنید واکس زنی کنید روستاها ویران بشود ما علوفه وارد می کنیم حالا اگر تحریم شد علوفه به ما ندادند این شیر دو برابر می شود ماست دو برابر می شود عقل یعنی عقل, خب مگر علی(سلام الله علیه) این را نگفته این تنها روایت اخلاقی نیست روایت فقهی است مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) این حدیث را در کتاب وسائل نقل کرده «مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه » درست است ما بخشی از زمین هایمان کویر است اما آب به اندازه کافی داریم روستاهای ما کاملاً می تواند علوفه را تأمین کند خب آدم وقتی مدیریت نکند همین می شود دیگر, باید اعتراض کرد باید راهنمایی کرد اما مبادا _ خدای ناکرده _ حرفی بزنیم که نظام آسیب ببیند این راهی است که ما خودمان رفتیم باید کاری بکنیم که هم کشور ما روی پای خودش بایستد ارزانی بیاید توقع نداشته باشیم که این قیمت های ارز و دلار بالا رفته این شیر ارزان بشود آخر چه چیزی ارزان بشود چه کسی این را ارزان کند شما علوفه تحویل اینها بدهید شیر ارزان بخواهید علوفه را که باید با دلار تأمین کنند دلار هم که دو برابر شد غرض این است که ما حواسمان جمع باشد هم مدیریت صحیح, هم ذرّه ای حرفی نزنیم که _ خدای ناکرده _ خون های پاک شهدا آسیب ببیند دشمن هم که در کمین است.

ص: 83


1- (25) . قرب الإسناد, ص55; وسائل الشیعه، ج 17، ص 41.

رخداد سرنوشت ساز پس از ورود حضرت موسی به مدین

فرمود وقتی وجود مبارک موسای کلیم آمد دید که چاهی است اطراف مدین این گوسفندها را می آورند از این چاه به آنها آب می دهند خب این کار عادی بود هر کسی می آمد این رمه اش را می آورد از این چاه به گوسفندان آب می داد اینها سیراب می شدند می رفتند دید دوتا دخترخانم آنجا هستند اینها نمی گذارند گوسفندهایشان بیایند آب بخورند ﴿وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ﴾ دو چیز را یکی ﴿أُمَّهً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ﴾ یک عدّه گروه گروه به نوبت می آیند یا آب می برند یا این دام هایشان را آب می دهند و کارشان را راه می اندازند این یکی, ﴿وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ﴾ دید دو خانم کنار هستند اینها هم چندتا گوسفند دارند ﴿تَذُودَانِ﴾ مرتب جلوی این گوسفندها را می گیرند که نیایند نزدیک چاه, نیایند نزدیک آب «ذادَ» یعنی «مَنع».

اهل بیت عصمت و طهارت, آینه تمام نمای الهی

شما این دعای نورانی رجب را خواندید آن دعایی که «اللهمّ إنّی أسئلک بمعانی جمیع ما یدعوک», تا وقتی می رسد به اهل بیت(علیهم السلام) می فرماید: «لا فَرْقَ بَیْنَکَ وَبَیْنَها اِلاَّ اَنَّهُمْ عِبادُکَ وَخَلْقُکَ فَتْقُها وَرَتْقُها بِیَدِکَ بَدْؤُها مِنْکَ وَعَوْدُها اِلَیْکَ اَعْضادٌ واَشْهادٌ ومُناهٌ واَذْوادٌ وَحَفَظَهٌ وَرُوَّادٌ فَبِهمْ مَلَأْتَ سَمآئَکَ وَاَرْضَکَ حَتّی ظَهَرَ اَنْ لا اِلهَ إلاَّ اَنْتَ» (1) آسمان و زمین را ولایت اهل بیت پر کرده اینها اسمای تو هستند این حرف ها با فقه و اصول حل نمی شود با ادبیات حل نمی شود یک فلسفه می خواهد یک کلام می خواهد یک عرفان می خواهد این مثل «لا تنقضِ الیقین أبداً بالشک» (2) نیست که با پنج, شش سال درس خواندن حل بشود خیلی از بزرگان هم وقتی به اینها نمی رسند می گویند این احادیث جعلی است (3) این کتاب الأحادیث الدخیله را که خواندید گفتند این جعلی است بعضی از مراجع فعلی(حفظه الله) فوراً جوابش را دادند خیر اینها جعلی نیست خب در اینجا دارد که فرقی بین اهل بیت و خدا نیست مگر اینکه او خالق است این مخلوق, او معبود است این عبد, هر چه در جهان امکان برای یک موجودِ ممکن باشد اینها دارند «لا فَرْقَ بَیْنَکَ وَبَیْنَها اِلاَّ اَنَّهُمْ عِبادُکَ وَخَلْقُکَ فَتْقُها وَرَتْقُها بِیَدِکَ بَدْؤُها مِنْکَ وَعَوْدُها اِلَیْکَ اَعْضادٌ واَشْهادٌ ومُناهٌ واَذْوادٌ وَحَفَظَهٌ وَرُوَّادٌ فَبِهمْ مَلَأْتَ سَمآئَکَ وَاَرْضَکَ حَتّی ظَهَرَ اَنْ لا اِلهَ إلاَّ اَنْتَ» اینها آینه ای هستند که آسمان و زمین را پر کردند هر جای این آینه را می بینی, می بینی نوشته «لا اله الاّ الله» اینها چه کسانی اند اینها چه چیزی هستند؟! ترجمه اش برای خیلی ها سخت است چه رسد به تفسیرش. در اینجا آمده است که اهل بیت چه کاره اند اعضادند اینها عَضدند کارهایی که انسان با دست انجام می دهد گاهی با پنجه ها و این مراحل ابتدایی انجام می دهد گاهی با بین مچ و آرنج انجام می دهد که این بین مچ و آرنج را می گویند ساعد اگر کارها را چند نفر با ساعد انجام بدهند می گویند مساعده, برخی از کارها از ساعد برنمی آید از عضد برمی آید فاصله بین آرنج و دوش را می گویند عضد، بازو را می گویند عضد اگر چند نفر بازو به بازوی هم بدهند و کاری را حل کنند می گویند معاضدت, یکی معاضدت است یکی مساعدت است فرمود اینها اعضاد عالم اند بازوان الهی اند «اَعْضادٌ واَشْهادٌ ومُناهٌ واَذْوادٌ» این أذواد یعنی اینها مانع اند حرم الهی, حریم الهی, دین الهی بخواهد مورد تجاوز قرار بگیرد اهل بیت «یَذودون» أذوادند.

ص: 84


1- (26) . مصباح المتهجد، ص 803 و 804.
2- (27) . وسائل الشیعه، ج1، ص 245
3- (28) . الأخبار الدخیله, ص263 _ 265.

گفتگوی حضرت موسی با فرزندان حضرت شعیب (علیهما السّلام)

این ﴿تَذُودَانِ﴾ یعنی تَمنعان یعنی اینها جلوی این گوسفندانشان را می گرفتند که نوبت اینها برسد موسای کلیم(سلام الله علیه) دید که همه می آیند آب می خورند آب می برند به گوسفندانشان آب می دهند این دو بانو این دو خانم آنجا هستند جلوی گوسفندانشان را می گیرند ﴿وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ﴾ بعد از آنها سؤال کرد که چرا شما جلوی گوسفندانتان را می گیرید؟ گفتند بالأخره آنها نامحر م اند ما سعی می کنیم نوبت ما برسد وقتی که خلوت شد ما می رویم آب می گیریم آب می خوریم گوسفندان را هم آب می دهیم ﴿قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ﴾ رعاء جمع راعی است راعی یعنی چوپان ها, این چوپان ها بروند نوبت ما برسد ما می رویم ما پدری پیری داریم ﴿وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ﴾ که از اینجا طلیعه رسیدن وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) به محضر شعیب(سلام الله علیهما) است.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 22 تا 24 سوره قصص 91/07/11

﴿وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ (22) وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّهً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ (23) فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24)﴾

نعمت های دنیوی, زمینه آزمون الهی

مقطع سوم از مقاطع سیره وجود مبارک موسای کلیم از مهاجرت آن حضرت به طرف مدین شروع می شود. بعد از آن جریان برخوردی که در مصر داشت و متوجه شد که شورای تأمین مصر درصدد قتل اوست بنا شد از مصر مهاجرت کند به سرزمینی که آل ابراهیم در آن سرزمین بودند و آن مدین بود. مطالبی که مربوط به مقطع اول و دوم است غالباً بیان شد اما برخی از آن نکات مانده است و آن این است که هر نعمتی را که خدای سبحان در دنیا به کسی می دهد در عین حال که ممکن است پاداش اعمال گذشته باشد نسبت به آینده آزمون است کاری در دنیا انجام نمی شود که با مسئولیت همراه نباشد تنها نعمت های بهشتی در بهشت است که مسئولیت را به عنوان امتحان الهی به همراه ندارد آنچه به مادر موسی(علیهما السلام) داده شد در عین حال که حالا یا ارهاص است یا کرامت خود مادر به هر تقدیر امتحان الهی است نسبت به قدردانی و حق شناسی از این نعمت این چنین نیست که چیزی را خدای سبحان به کسی عطا کند و هیچ مسئولیتی او را همراهی نکند. پس اجلال و تکریم و امثال ذلک با امتحان هماهنگ است.

ص: 85

استحاله فریب دادن خدای سبحان

مطلب دوم مربوط به مقطع دوم است هرگز نمی شود خدا را فریب داد آن اسرائیلی که به وجود مبارک موسای کلیم پناهنده شد استنصار کرد استغاثه کرد درصدد فریب دادن خدا یا پیامبر نبود اگر در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آنجا سخن از فریب است یعنی آیه نُه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در آنجا فرمود منافقین درصدد فریب دادن هستند ولی اینها خودشان را فریب می دهند و نمی فهمند که خدا فریب نمی خورد ﴿یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ﴾ این چنین نیست که واقعاً خدا را کسی بتواند فریب بدهد زیرا ﴿وَعِندَ اللَّهِ مَکْرُهُمْ﴾ (1) کسی مکری دارد نقشه ای می کشد خدای سبحان نسبت به آن ماکِر آن مکر و آن محیط مکر کاملاً حضور علمی دارد فرمود: ﴿وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ﴾ (2) بنابراین فریب دادن ذات اقدس الهی مستحیل است.

مرجع ضمیر در عبارت شریفه ﴿هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾

مطلب بعدی آن است که این ﴿هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ (3) ظاهرش به همان قبطی برمی گردد نه به اسرائیلی زیرا اگر به آن اسرائیلی برمی گشت دیگر لازم نبود بفرماید: ﴿هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ عبارت آیه این است که ﴿فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَهِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ﴾ (4) آن مردی که دیروز از وجود مبارک موسای کلیم کمک خواست و حضرت آن قبطی را مشت زد و آن قبطی از پا در آمد فردا همان شخص وجود مبارک موسای کلیم را دید از حضرت کمک خواست نسبت به قبطی دیگر ﴿فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ﴾ آن گاه وجود مبارک موسای کلیم به او فرمود: ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾ اگر منظور آیه این بود که بخواهد بفرماید وجود مبارک موسای کلیم این اسرائیلی را مورد بطش قرار داد دیگر به همین جمله اکتفا می کرد می فرمود «فلما أن أراد أن یبطش به» برای اینکه قبلاً اسم همین شخص برده شد و آن این بود که ﴿إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ﴾ (5) اما از اینکه فرمود: ﴿أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ (6) معلوم می شود که مقصود, این اسرائیلی نیست مقصود آن قبطی است که عدوّ موسای کلیم است و عدوّ همین اسرائیلی بنابراین ظاهراً این ﴿هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا﴾ به همان قبطی برمی گردد.

ص: 86


1- (1) . سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 46.
2- (2) . سورهٴ فاطر، آیهٴ 43.
3- (3) . سورهٴ قصص، آیهٴ 19.
4- (4) . سورهٴ قصص، آیهٴ 18.
5- (5) . سورهٴ قصص، آیهٴ 18.
6- (6) . سورهٴ قصص، آیهٴ 19.

توانمندی بدنی حضرت موسی(علیه السلام) و حمایت آن حضرت از مستضعفان

مطلب بعدی آن است که موسای کلیم(سلام الله علیه) از روشش پیدا بود که هم قدرت بدنی داشت هم حامی مظلوم و مستضعف بود اما قدرت بدنی داشت برای اینکه توانست با یک مشت آن قبطی را از پا در بیاورد هم توان آن را داشت که به تنهایی از مصر به طرف مدین حرکت کند آن هم مهاجرت هراسناکی که عدّه ای در تعقیب بودند شورای تأمین مصر در تعقیب او بود ﴿إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ﴾ (1) خب کسی که جرأت می کند به تنهایی از مصر به مدین بیاید معلوم می شود توانی دارد وقتی هم که وارد مدین شد آن چوپان ها هر کدام با کمک دیگری گوسفندهایشان را آب می دادند از چاه آب می کشیدند وجود مبارک موسای کلیم به تنهایی آمده از چاه آب کشیده و گوسفندان این دو بانو را سیراب کرده اینها همه نشان توانمندی وجود مبارک موسای کلیم است اما حمایتش از مظلوم و مستضعف هم که کاملاً پیداست از آن اسرائیلی حمایت کرده آن قبطی را از پا در آورده از این دو بانو حمایت کرده گوسفندان اینها را سیراب کرده هم حامی مظلوم و مستضعف بود و هم توانمند بود.

تجلی توحید در حیات طیّبه حضرت موسی(علیه السّلام)

بخش سوم خصیصه وجود مبارک موسای کلیم موحّد بودنش است لحظه به لحظه می گوید خدایا, خدایا چون پیرو دین ابراهیمی بود هنوز که به مقام نبوّت نرسیده.

پرسش:...

پاسخ: چون ظاهر مأموریتش از همان طور شروع شده ﴿وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی﴾ (2) آن حُکم و علم, مراحل کمالی است البته, اما نبوت و رسالت از آن در نمی آید جریان نبوّت و رسالت از کوه طور شروع شد به همان مناسبت حکم و علمی که از آیه چهارده به دست می آید در آیه پانزده فرمود اینکه انسان کاری انجام بدهد که باعث قتل کسی بشود ﴿مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ﴾ (3) است در آیه شانزده عرض کرد ﴿رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ﴾ در آیه هفده عرض کرد: ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ مرتب ﴿رَبِّ﴾, ﴿رَبِّ﴾ این معلوم می شود موحّدانه دارد زندگی می کند بعد وقتی هم که خواست از مصر به طرف مدین بیاید عرض کرد ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ (4) عرض کرد من کار بدی نکردم برای اینکه آنها قوم ظالم بودند من ظالمی را سر جایش نشاندم ولی تو باید ما را از دست اینها نجات بدهی وقتی آمده مدین, نیاز آن دو بانو را برطرف کرده گوسفندان آنها را سیراب کرده ﴿تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ﴾ باز این چنین گفته ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ مرتب ﴿رَبِّ﴾, ﴿رَبِّ﴾ در تمام امور به ذات اقدس الهی پناهنده می شد و از خدای سبحان کمک می گرفت و به او هم کمک می شد این برکت همان ﴿آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً﴾ (5) است که او را موحّدانه تأمین می کند.

ص: 87


1- (7) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.
2- (8) . سورهٴ طه، آیهٴ 13.
3- (9) . سورهٴ قصص، آیهٴ 15.
4- (10) . سورهٴ قصص، آیهٴ 21.
5- (11) . سورهٴ قصص، آیهٴ 14.

رخداد سرنوشت ساز پس از ورود حضرت موسی(علیه السّلام) به مدین

مطلب بعدی آن است که وقتی وارد این ماء مدین شد خوب نگاه کرد دید که این رعاء که جمع راعی است یعنی چوپان است اینها بالأخره حالا یا قدرتی دارند نوبتی دارند سهمیه ای دارند از چاه آب می گیرند خودشان را سیراب می کنند گوسفندانشان را سیراب می کنند دیگر رعایت نمی کنند که این دو بانو که آنجا هستند اینها هم بالأخره سهمی دارند آن دو بانو که آن کنار بودند هم خودشان جلو نمی آمدند هم جلوی گوسفندانشان را می گرفتند ﴿تَذُودَانِ﴾ یعنی «تمنعان» خب گوسفند که تشنه باشد به طرف آب می رود اینها جلوی گوسفندان را می گرفتند هم خودشان پرهیز کردند از اینکه محرم و نامحرم کنار هم جمع بشوند هم جلوی گوسفندان را گرفتند که مزاحمتی برای آنها نباشد که ﴿تَذُودَانِ﴾ هم «تمتنعان» هم «تمنعان» هم خودشان امتناع می کردند از اینکه اختلاط بشود بین زن و مرد هم جلوی این گوسفندها را می گرفتند که گوسفندها با هم مخلوط نشوند که مزاحم دیگری نشود این کار را می کردند.

وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از آنها سؤال کرد ﴿مَا خَطْبُکُمَا﴾ این خَطب به معنی مخطوب است مثل «ما شأنکما» یعنی «ما مشئونکما» کارتان چیست چرا اینجا هستید آنها هم گفتند پدری داریم پیر و غیر از ما کسی را ندارد یعنی اگر ما آمدیم اینجا داریم دامداری می کنیم این ننگ نیست که کسی دامدار باشد اما اختلاط, ننگ است ما هرگز با نامحرم کنار هم جمع نمی شویم ولی چوپان بودن, دامداری کردن اینها ننگ نیست پدر ما هم غیر از ما کسی را ندارد نشانه اش این بود که گفتند: ﴿وَأَبُونَا شَیْخٌ﴾ پیرمرد است خب اگر پسری داشته بود برادری داشته بود کمک کاری داشته بود که ما را به دامداری راهنمایی نمی کرد ما آمدیم اینجا هم دامداری می کنیم یک کسب حلالی است و هم از اختلاط زن و مرد پرهیز می کنیم حضرت جلو رفت و به هر وسیله ای بود _ حالا آن قسمت های تاریخی شاید خیلی معتبر نباشد _ به تنهایی در اسرع وقت اینها را آب داد حالا چگونه نوبت گرفت با آنها گفتگو کرده یا گفته حقّ اینها را به اینها بدهید چرا اینها را محروم کردید این دیگر در آیات نیست ولی بالأخره رفت جلو و آن طناب را گرفت و دلو را گرفت و بالأخره به اینها آب داد حالا چگونه با آنها تفاهم کرد یک مطلب دیگر است با جِدّ تفاهم کرد که چرا شما جلوی نوبت اینها را گرفتید یا با خواهش بالأخره از چاه آب در آورد و اینها را تأمین کرد. بعد برای اینکه کنار آنها نباشد به سایه ای پناهنده شد سایه درختی یا هر چه بود _ معلوم می شود در هوای گرم بود _ ﴿ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ﴾ بعد با خدای خود راز و نیاز کرد ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ آنچه شما دادی به نام برکت, نان و مانند آن این خیر است من فقیرِ «لِ»آن هستم که لام به معنی الی است «رب انی إلی ما أنزلت و تنزل فقیر» یعنی نیاز به آن دارم.

ص: 88

تأثیر سوء فقر اقتصادی

این را بارها ملاحظه فرمودید که فقیر به معنای ندار نیست فقیر به معنای کسی است که ستون فقراتش شکسته است شما به کتاب لغت که مراجعه می کنید مثل مجمع البحرین و اینها که اساسی فکر می کنند می گویند به آن کسی که فقار ظَهْرش شکسته است می گویند فقیر, (1) ملتی که گرسنه باشد مشکل اقتصادی داشته باشد نتواند خودش را تأمین کند قدرت مقاومت ندارد وقتی قدرت مقاومت نداشت ستون فقرات این ملت شکسته است چون ستون فقرات این ملت شکسته است به آن می گویند فقیر وگرنه «فَقَرَ» به معنای نداری نیست آن ندار را می گویند فاقد, «فَقَدَ» یعنی ندارد این کریمه ای که دارد ﴿تَظُنُّ أَن یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَهٌ﴾ (2) هیمن است حادثه کمرشکن را می گویند فاقره آن حادثه کمرشکن وقتی ملتی را گرفتار کرد این ملت می شود فقیر این فقیر, فعیل به معنی مفعول است مثل قَتیل به معنی مقتول, فقیر یعنی کسی که مفقور است یعنی ستون فقراتش شکسته است حالا شما با چه وسیله ای می خواهی این ملت را به مقاومت وادار کنی آن دیگر معلوم نیست اگر کسی گرسنه باشد توان ایستادگی ندارد ولو ایستاده باشد! اگر کسی قدرت ایستادگی نداشت می شود فاقرهالظهر حادثه تلخ مخصوصاً گرانی, کمرشکن است وقتی کمر شکست دیگر ملت قدرت مقاومت ندارد «أعاذنا الله من الفقر»!

معنای فقر انسان

وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد: ﴿إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ اما من فقیر به تو هستم به احدی احتیاج ندارم. در بحث های سال های گذشته داشتیم که اسناد فقیر به انسان که ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ﴾ (3) این از سنخ عرض مفارق نیست نظیر اینکه انسان ابیض است یا احمر است یا کذا و کذا که گاهی باشد گاهی نباشد عرض مفارق نیست (یک) دوم: «الانسان فقیر» نظیر زوجیت اربعه نیست که لازمه ذات باشد زیرا لازم در مقام ملزوم نیست زوجیّت در مرتبه عدد نیست عدد در مقوله کمّ است زوجیّت کیفِ مخصوص به کمّ است این بیگانه است و خارج از ذات است و هر لازمی از مرتبه ملزوم جداست متأخّر از مرتبه ملزوم است اگر فقر برای انسان از سنخ زوجیّت اربعه باشد معنایش آن است که انسان در مقام ذات فقیر نیست سه: اگر گفته می شود «الانسان فقیر» نظیر «الانسان ناطق» هم نیست زیرا ناطقٌ ذاتی انسان است اما ذاتی ماهیّت اوست نه ذاتی هویّت او چون هویّت و هستی, اصل است و از هویّت اصیل, ماهیت برمی آید پس ناطقیّت و حیوانیّت که ذاتی انسان است یک مرتبه از هویّت او فاصله دارد اگر گفته شد «زیدٌ فقیر» یا «الانسان فقیر» از قضیه اول نیست از قضیه دوم نیست از قضیه سوم نیست قضیه چهارم است و آن این است که اگر بگویند «الانسان فقیر» این مثل «الانسان موجود» است هستیِ او وابسته به الله است این کمرشکسته است چه چیزی دارد؟! اگر چیزی سایه شد این سایه آن شمس است ذاتاً افتاده است چون او غنی است می شود قیّوم چون این فقیر است چون مُفتقر است, «لَا یَمْلِکُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لَا ضَرّاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَیَاهً وَ لَا نُشُورا» (4) چیزی که تمام هویّتش بسته به آن غنیّ قیّوم است این است دیگر, اگر گفتیم «الانسان فقیر» این از سنخ قضیه چهارم است نه آن قضایای سه گانه، آن وقت انسان می فهمد که این دعا یعنی چه «مولای یا مولای أنت الغنیّ و أنا الفقیر» (5) اگر کسی بفهمد معنای فقر چیست آن مناجاتش دلپذیر است.

ص: 89


1- (12) . مجمع البحرین، ج 3، ص 441.
2- (13) . سورهٴ قیامت، آیهٴ 25.
3- (14) . سورهٴ فاطر، آیهٴ 15.
4- (15) . مصباح المتهجد، ص 75 و 156.
5- (16) . بحارالأنوار, ج91, ص110 و ج97, ص419.

به هر تقدیر وجود مبارک موسای کلیم گفت: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ فقیر هم هستم اما به طرف تو. ما به هیچ کدام از آنها بها ندادیم و نمی دهیم ولی فقیر تو هستیم تو اگر دست ما را نگیری ما قدرت قیام نداریم.

مراد از ﴿شیخُ کبیر﴾

این را وجود مبارک موسای کلیم فرمود اما حالا آن دو بانو شنیدند یا نشنیدند یک مطلب دیگر است وقتی این دو بانو با آن گوسفندانشان زودتر به منزل رفتند آن پدر پیر دید اینها زودتر آمدند در قرآن ندارد که این شعیب بود دارد پدر پیر روایات مطلب دیگری است اما در آیه ندارد این شعیب بود. اگر پدرشان حضرت شعیب(سلام الله علیه) باشد که بار معنوی این آیات خیلی بالاست که روایات هم همین را تأیید می کند اما در آیه ندارد که پدرشان شعیب بود.

پیشنهاد دختران چوپان به پدر

وجود مبارک موسای کلیم به احدی مراجعه نکرد با خدایش مناجات می کرد ﴿رَبِّ﴾, ﴿رَبِّ﴾ آنجایی که شورای تأمین مصر داشتند تعقیب می کردند ﴿رَبِّ﴾ (1) الآن هم که فقیرانه آنجا دارد زندگی می کند این مسافت سنگین را هم پشت سر گذاشته آمده اینجا میگوید﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ اینها رفتند به پدر پیرشان گفتند پدر پیرشان دید که اینها زودتر آمدند گفت چه خبر است؟ گفتند کسی آمده نیرومند هم بود برای اینکه توانسته به تنهایی گوسفندهایمان را تأمین کند به تنهایی از چاه آب بکشد چه بهتر که این را شما اجیر کنید ما هم که بالأخره زن هستیم شما هم که فرزند ندارید گوسفندان هم که یک چوپان می خواهند ﴿یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ﴾ چرا؟ برای اینکه ﴿إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾.

ص: 90


1- (17) . سورهٴ قصص، آیهٴ 21.

عناصر محوری مدیریت اسلامی

حالا ملاحظه بفرمایید مدیریت اسلامی را قرآن چگونه تأمین می کند چه در این بخش چه در بخش سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» فرمود مدیر اسلامی, مسئول در یک نظام اسلامی گذشته از آن اوصاف عامه که باید اهل نماز باشد اهل روزه باشد معصیت نکند آنها که جزء وظایف عامّه هر مسلمان است از نظر مسئولیت مدیریتی دو عنصر را باید داشته باشد یکی اینکه مدیر خوب باشد درایت خوبی داشته باشد در کار خودش, یکی اینکه پاک باشد اگر کسی در رشته ای تخصص نداشت یا اینکه در آن رشته متخصّص بود ولی طاهر نبود او در نظام اسلامی مدیر نیست این هم باید امین باشد پاک باشد هم باید نیرومند باشد اهل درایت و مدیریت باشد این کار را خوب پیش ببرد ﴿إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ آنها شرایط عامّه است که باید داشته باشد اهل نماز باشد اهل روزه باشد چشمش پاک باشد گوشش پاک باشد آنها وظایف دیگر است اما این وظیفه خصوصی مدیران آن است که در هر رشته ای که سِمت پذیرفتند باید نیرومند باشند در همان رشته مدیریت داشته باشند و تدبیر خوب داشته باشند و از طرفی هم امین باشند پاک باشند ولو موسی باشد, ولو موسای کلیم اگر بخواهد شبانی را به عهده بگیرد باید ﴿الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ باشد در جریان یوسف صدیق(سلام الله علیه) در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» گذشت ﴿اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ﴾ (1) وزیر باید اهل درایت و مدیریت خوب و طهارت خوب, چوپان باید اهل درایت و مدیریت خوب و طهارت خوب و بینهما هم مراتب. اگر کسی خواست رُفتگر باشد پیک بهداشت باشد در کارش باید متخصّص باشد و پاک, کسی خواست وزیر باشد در کارش باید متخصّص باشد و پاک این می شود مدیریت اسلامی این می شود نظام اسلامی این می شود اداره اسلامی, پاک بودن و مدیریت, اگر این چنین باشد دیگر مشکلی پیش نمی آید.

ص: 91


1- (18) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.

تربیت نیکوی دختران چوپان, در داستان حضرت موسی(علیه السلام)

پرسش:...

پاسخ: در قرآن ندارد که پدر اینها شعیب بود ولی بالأخره این تربیت, تربیت صحیح است حالا یا از حضرت شعیب(سلام الله علیه) یا از خاندان شعیب تربیت خوبی است که قرآ ن کریم نقل کرده دیگر, قرآن این تربیت را می پذیرد منشأ تربیت اگر شعیب است خب بر همه ما لازم است که راه انبیا را برویم دیگر, اگر غیر شعیب بود خب آن غیر شعیب از خود شعیب(سلام الله علیه) استفاده کرده بالأخره محصول تربیت انبیاست دیگر.

ضرورت پرهیز از لهو و لعب

پرسش:...

پاسخ: نه, الآن کسانی که در روستاها زندگی می کنند عادی است می بینید این دامداری این کشاورزی این درو کردن الآن هم شما می بینید رسانه ها دارند نشان می دهند هیزمبری در روستاها این کار را می کنند این کار عادی است اینکه ما آمدیم تمام این رسانه های ما شده نشان دادن این بازی این جوان ها را از روستاها آوردیم اینها یا سیگار فروش اند یا واکسی اند بازی در درجه پنجم و ششم زندگی است مگر ما چقدر ورزش می خواهیم برای تأمین سلامت, روزی یک ساعت ورزش کردن چیز بسیار خوبی است پیاده روی چیز بسیار خوبی است.

پرسش:...

پاسخ: خب دیگر درست نیست این, دنیا را دیگران دارند می گردانند ما باید یک پیام جهانی داشته باشیم حرف جهانی داشته باشیم.

نزاهت ائمه هدی(علیهم السلام) از لهو و لعب

از وجود مبارک امام صادق(صلوات الله و سلامه علیه) سؤال کردند بعد از شما چه کسی به مقام امامت می رسد؟ فرمود: «لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَب » نفرمود کسی که علم غیب دارد آن را به خواص می فرمودند کسی بعد از ماست نام مبارکش چیست علم غیب دارد وارث انبیاست جفر جامع نزد اوست اینها را به خواص می فرمودند. فرمود: «لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَب » کسی که اهل بازی و بازیگری نیست طولی نکشید که وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) کودک چند ساله ای بود برّه ای هم حضرت برایش تهیه کرده بود این با این برّه وارد شد به این برّه گفت « اسْجُدِی لِرَبِّکِ» فوراً امام صادق(سلام الله علیه) این کودک را در بغل گرفت فرمود: «بِأَبِی وَ أُمِّی مَنْ لَا یَلْهُو وَ لَا یَلْعَب » (1) به آن فرد فرمود اینها امام اند بازی حدّی دارد دیگر.

ص: 92


1- (19) . الکافی، ج 1، ص 311.

بیانی لطیف در توصیف منحرفان و تبهکاران

چقدر این کتاب شیرین است فرمود یک عدّه ﴿اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً﴾ (1) بعضی دین را بازی قرار دادند مثل همین وضعی که شما گاهی می بینید با حِیَل شرعی آبروی نظام را می برند دین را بازیچه قرار دادند ﴿اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً﴾ این یک معنا, گروه دیگری بازی را دین قرار دادند ﴿اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً﴾ یعنی «اتّخذوا اللهو دینا أو اتّخذوا الدین لهوا» آن که با بازیگری و با ریش گذاشتن و با مقدس نمایی آبروی نظام را می برد با اختلاس سه هزاری, دین را نظام را به بازی گرفته آن که وارد مسائل سیاسی نیست اما به بازی, بیش از نماز و روزه اهمیت می دهد این بازی را دین خود قرار داده ﴿اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَلَعِباً﴾ برای گروه اول, یا «اتّخذوا اللهو و اللعب دینا» برای گروه دوم, بازی چیز خوبی است ورزش چیز خوبی است روزی یک ساعت اما نه این طوری که دنیا به آن سَمت رفته و ایران را دارد می گرداند ایران یک حرف جهانی دارد حرف الهی دارد پیام تازه دارد این پیام تازه را باید به گوش جهانیان رساند.

تجلی عناصر محوری مدیریت اسلامی در بیان قرآن و روایات

به هر تقدیر فرمود اگر چوپانی است این دو عنصر را باید داشته باشد وزارت است این دو عنصر را باید داشته باشد شرح مبسوطش آن عهدنامه وجود مبارک حضرت امیر است که تفسیر این آیات است از این شفاف تر از این روشن تر از این بیان واضح تر که مسئول در نظام اسلامی باید درایت تام و مدیریت خوب داشته باشد از یک سو, پاک بودن از سوی دیگر این دو شرط است حالا آنها که جزء شرایط عامّه است که انسان چه مسئول باشد چه مسئول نباشد باید اهل نماز و روزه باشد چه زن چه مرد, چه پیرمرد چه جوان آنها که جزء شرایط عامّه است.

ص: 93


1- (20) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 51.

پس اگر وزارت است شرطش این است اگر دامداری و چوپانی است شرطش این است و بینهما هم مراتب اگر گفتند نظام اسلامی, مدیریت اسلامی, مدیریت قرآنی یعنی این عملش منتها دشوار است.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 24 تا 28 سوره قصص 91/07/12

﴿فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24) فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (25) قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ (26) قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (27) قَالَ ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ (28)﴾

اشاره به مقاطع سه گانه حیات حضرت موسی(علیه السّلام)

این بخش پایانی مقطع سوم سیره و زندگی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) است بخش اوّلش مربوط به دوران کودکی و شیرخوارگی بود که گذشت, بخش دوم مربوط به جوانی بود که آن دو حادثه پیش آمد, سوم حرکت ایشان و مهاجرت ایشان از مصر به طرف مدین بود که وارد مدین شد و دختران آن پیرمرد را دید. در جریان مقطع دوم ظاهراً آن ضمیر به آن قبطی برمی گردد نه به اسرائیلی آن قبطی گفت که ﴿أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ﴾ (1) برای اینکه وقتی کسی از آل فرعون از قبطی ها کشته بشود فوراً گزارش می رسد به همان دلیل که ﴿إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ﴾ (2) معلوم می شود که فوراً گزارش رسید شورای تأمین تشکیل شد و قصد کردند که موسی(علیه السلام) را شهید کنند نمی شود گفت که آن قبطی از کجا فهمید.

ص: 94


1- (1) . سورهٴ قصص، آیهٴ 19.
2- (2) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.

گفتگوی حضرت موسی و دختران چوپان

اما حالا وقتی که وارد مدین شد به بچه های آن پیرمرد که حالا ظاهراً شعیب(سلام الله علیه) بود فرمود: ﴿مَا خَطْبُکُمَا﴾ یعنی شما یک مشکل جدّی دارید خَطْب آن کار مهم را می گویند هر سخنرانی را نمی گویند خطبه آن سخنرانی که مطالب مُعظَم در آن هست آن را می گویند خطبه خطیب جمعه چنین گفت یعنی مطالب مهمی را در نماز جمعه بیان کرد اگر یک امر عادی باشد و سهل باشد نمی گویند خطب کار مهم و مشکل را می گویند خطب. فرمود: ﴿مَا خَطْبُکُمَا﴾ مشکل جدّی شما چیست که در این گرما اینجا ایستادید چون از ﴿ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ﴾ معلوم می شود هوا گرم بود ﴿قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ﴾ (1) مشکل ما این است پدر پیری داریم ما مسئول این دام ها هستیم این دام ها را باید بپرورانیم آبشان بدهیم و مانند آن و اینها هم نامحرم اند و نمی توانیم با آنها در کنار این چاه یکجا به سر ببریم این مشکل ماست و کار جدّی ماست وجود مبارک موسای کلیم آمده این گوسفندها را سیراب کرده و رفته در سایه ای و خواسته ای با ذات اقدس الهی در میان گذاشت که من نیازمند به مسائل مالی ام البته «خیر» در قرآن کریم بر مال حلال هم اطلاق شده است (2) بر اصل مال هم اطلاق شده است ﴿إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ﴾. (3)

دلیل حمایت حضرت موسی(علیه السّلام) از دختران چوپان

ص: 95


1- (3) . سورهٴ قصص، آیهٴ 23.
2- (4) . سورهٴ هود, آیهٴ 86.
3- (5) . سورهٴ عادیات، آیهٴ 8.

پرسش:...

پاسخ: چون کسی که متعهّد است حامی مظلوم باشد خود را مسئول می داند اگر گفت: ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ (1) اگر کسی ببیند مظلومی, محرومی یک گوشه افتاده است و این به حمایت او برنخیزد همان روایتی را که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که عیسای مسیح(سلام الله علیه) فرمود: «إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ» (2) همین است اگر کسی مظلومی را ببیند و به داد او نرسد و او را کمک نکند این شریک جرم آن جارح و ظالم است حالا اینجا سخن از ظلم نبود سخن از یک محرومیّت و استضعاف بود وجود مبارک موسای کلیم آن تعهّد را با خدای سبحان داشت که ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ کسی که در کنار سفره احسان الهی نشسته است خود را مسئول می بیند حالا این سه, چهارتا مشکل داشت این مشکلات یکی پس از دیگری حل شد و برخی هم دارد حل می شود عرض کرد: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ خب.

دو پاداش برای حضرت موسی(علیه السّلام)

در چنین وضعی که به سایه درختی یا سایه جایی پناهنده شد ﴿فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا﴾ یکی از این دو دختران آن پیرمرد حالا شاید شعیب(سلام الله علیه) بود از منزل برگشتند گفتند پدرم می خواهد اجرت کار شما را بدهد یک مطلب مربوط به اجرت آب دادن است، یک مطلب مربوط به عقد اجاره هشت یا ده ساله است اینها کاملاً از هم جدا هستند یک درآمد موقّتی است مربوط به این کار، یک درآمد سالانه است مربوط به آن اجاره هشت سال یا ده ساله ﴿فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا﴾ که این مربوط به آن اجاره هشت یا ده ساله نیست این اجرت این کار موقّت است فوراً دعای موسای کلیم مستجاب شد عرض کرد: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ طولی نکشید که آن دختر از راه رسیده گفت بیا اجرت را بگیر این استجابت دعاست سریعاً در یک شهر غربت.

ص: 96


1- (6) . سورهٴ قصص، آیهٴ 17.
2- (7) . الکافی، ج 8، ص 345.

تأکید همه انبیا و ادیان الهی بر حیا

﴿فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ﴾ خب این حیا اختصاصی به شریعت حضرت خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در دین موسی این طور بود در دین عیسی این طور بود در دین ابراهیم خلیل این طور بود اصولاً انبیا این حیا و عفّت را آوردند می بینید مسیحیت الآن با این وضع عریان و نیمه عریان دارد به سر می برد با اینکه وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) گفت: ﴿یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً﴾ (1) _ خب این منطق مسیحیّت اصیل است _ ای کاش من قبلاً می مردم و از خاطره تاریخ رخت برمی بستم و این حرف ها را نمی شنیدم اما الآن معاشرت آزاد و مباشرت آزاد برای آنها یک تمدن است قبلاً هم به عرضتان رسید که مشکل مسیحیّت این است که امام ندارند الآن مشکل مسیحیّت نداشتن امام است همین! دین, مکتب, حرف وجود مبارک مسیح همان حرف انبیای قبلی و بعدی است.

اجابت شدن دعاهای حضرت موسی(علیه السّلام)

﴿قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا﴾ این کار مربوط به اجاره هشت سال یا نه ساله نیست ﴿فَلَمَّا جَاءَهُ﴾ وجود مبارک موسای کلیم آمده نزد این پدر پیر حالا یا شعیب(سلام الله علیه) بود یا دیگری مرحوم شیخ طوسی در تبیان وجوهی که نقل کرد یکی از آن اقوال و وجوه این است که حضرت شعیب(سلام الله علیه) قبلاً رحلت کرده بود برخی ها می گویند این پیرمرد همان حضرت شعیب(سلام الله علیه) است (2) فرمود: ﴿فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ﴾ قَصص قبلاً هم بحثش گذشت که مفرد است ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ (3) همین است ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ﴾ (4) همین است قَصص است و مفرد است یعنی اصل داستان, داستان را وجود مبارک موسای کلیم برای این پیرمرد بیان کرد آن پیرمرد فرمود همه مشکلاتت حل شد و تمام خواسته هایت برآورده شد از اینکه گفتی: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ که آیه 21 بود ﴿لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ برای اینکه اینجا حوزه اقتدار فرعون نیست یک مملکت جدا و مستقلی است اصلاً در تحت نفوذ آل فرعون نیست اینجا سلطنت ندارد شما از خدا خواستید گفتی: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾, ﴿لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ این یکی, و گفتی: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ این هم اجاره نقدت که به فرزندانم کمک کردی حالا یک درآمد مستمرّی هم برای شما ما در نظر گرفتیم هم تشکیل خانواده بده و هم اینکه یک درآمد مستمر داشته باشی دو پیشنهاد هست آنجایی که وجود مبارک موسای کلیم می خواست از مصر به طرف مدین مهاجرت کند گفت: ﴿عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ﴾ (5) آن دعا هم که مستجاب شد بالأخره راه را گُم نکرده از مصر به شرق مصر رفته بالأخره در کمال سلامت به این منطقه رسیده پس اگر عرض کرد: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ این دعا مستجاب شد, اگر گفت: ﴿عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ﴾ این هدایت هم حاصل شد اگر گفت: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ این دعا هم مستجاب شد حالا مانده تشکیل خانواده و درآمد مستمر, وجود مبارک شعیب اگر این پیرمرد آن حضرت باشد فرمود شما می توانید با یکی از فرزندانم ازدواج کنی و هشت سال یا ده سال اجیر ما باشی.

ص: 97


1- (8) . سورهٴ مریم، آیهٴ 23.
2- (9) . التبیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 143.
3- (10) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 3.
4- (11) . سورهٴ آل عمران، آیهٴ 62.
5- (12) . سورهٴ قصص، آیهٴ 22.

عناصر محوری مدیریت, در بیان قرآن کریم

﴿قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ یکی از این دو دختر به آن پدر پیر پیشنهاد دادند که این را برای حفظ رمه ما یا تأمین شئون زندگی ما اجیر بکن برای اینکه بهترین اجیر آن است که هم در کار خودش درایت و مدیریت داشته باشد هم از امانت و طهارت برخوردار باشد ما رفتار او را, گفتار او را آزمودیم او پاک است مدیریت هم که دارد و قدرت هم دارد ﴿قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ همان طوری که در جریان یوسف(سلام الله علیه) گذشت ﴿اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ﴾ (1) و در جریان طالوت هم مشابه این گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» وقتی که طالوت به زعامت مبعوث شد و ذات اقدس الهی او را به عنوان زعیم مبعوث کرد آیه 247 سورهٴ «بقره» این بود که پیامبر آن عصر به مردم آن عصر فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً قَالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ﴾ در مسائل نظامی هم اگر مطرح است فرماندهی که هم درایت و مدیریت نظامی دارد هم توانمند اجراست خب اینها سه نمونه است در اسلام و در قرآن کریم یکی مربوط به صدارت و وزارت است یکی مربوط به مسئله جنگ و امور نظامی است یکی هم مربوط به مسائل اجرایی است در جریان حضرت موسی کارهای اجرایی و کارهای عادی است, در جریان حضرت یوسف آن صدارت و وزارت است در جریان طالوت راجع به فرماندهی جنگ است

ص: 98


1- (13) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.

گفتگوی قبل از عقد پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السلام)

در این قسمت وجود مبارک شعیب _ بنا بر اینکه آن پیرمرد شعیب باشد _ بعد از پذیرش پیشنهاد دخترش که گفت: ﴿یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ فرمود: ﴿إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ﴾ پیشنهاد از طرف آن پیرمرد بود نه از طرف حضرت موسی(سلام الله علیه) گفت من می خواهم یکی از این دو دختر را به عقد شما در بیاورم این گفتگوست عقد نیست تا گفته بشود که این با ابهام سازگار نیست این مقاوله قبل العقد است لذا از چند جهت با ابهام همراه است یکی معلوم نیست که کدام یک از این دو دختر باشد در حالی که در عقد باید زوجه مشخص باشد, یکی اینکه مهریه باید معین باشد در مهرالمسمّی اینجا مشخص نیست که مهرالمسمّی اجاره هشت ساله است یا اجاره ده ساله اینها گفتگوهای قبل العقد است که حین العقد مشخص بشود.

چون مقاوله قبل العقد است این ابهام ها ضرر ندارد.

وجه تسمیه سال به «حِجّه»

بعد فرمود هشت حِجّه در روایاتی که ذیل این آیه است ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا قبل از اسلام مکه می رفتند یا نه؟ فرمود حج چیز رایجی بود و به همین آیه استدلال کردند چون هر سال یک بار مکه می رفتند به جای اینکه بگویند هشت سال می گفتند هشت حِجّه, حِجّه یعنی یک بار حج رفتن, چون سالی یک بار حج می روند اگر گفتند هشت حِجج یعنی هشت سال اگر گفتند ده حِجج یعنی ده سال این استدلال وجود مبارک حضرت است. (1) فرمود: ﴿عَلی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ﴾ هشت حجّه یعنی هشت سالی که هر سال یک بار حج می شود ﴿فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً﴾ اگر این هشت سال به ده سال رسید این از طرف شماست از طرف ما هم مانعی نیست می خواهد ده ساله باشد عیب ندارد اینها گفتگوهای قبل العقد است.

ص: 99


1- (14) . تفسیر العیاشی، ج 1، ص 60; تفسیر کنز الدقائق، ج 10، ص 60

سخنان پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السّلام)

﴿فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ﴾ بعد هم فرمود ما نه کارِ سخت از شما می خواهیم نه یک مستأجر سخت گیریم که موجر را در زحمت بیندازیم اگر اجاره به عین تعلّق بگیرد این شخصی که خانه ندارد می شود مستأجر آ ن مالک خانه می شود موجر اگر محور اجاره, کار باشد آن صاحب کار می شود مستأجر این کارگر می شود موجر این کارگر خودش را اجاره می دهد در برابر اجرتی می گیرد آن صاحب کار که این شخص را اجیر کرده می شود مستأجر این شخص می شود موجر. وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) بنا بر اینکه این پیرمرد شعیب باشد فرمود سه مسئله را من باید در میان بگذارم نه کار ما کار سخت است (یک) نه خود ما سختگیریم (دو) سوم اینکه ما نمی گوییم صالح واقعی هستیم, صَلاح واقعی را البته داشت, شما امیدواریم در این برخورد چند ساله احساس کنی که ما جزء صالحینیم ﴿سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ﴾ که تو می فهمی من انسان صالحم خب با اینکه فی نفسه «کان من الصالحین» اما عمده آن است که این اجیر در نحوه برخورد با صاحب کار صلاح او را احراز کند این سه مطلب را وجود مبارک شعیب با او در میان گذاشت فرمود: ﴿وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ﴾ فی أمرین نه اصلِ کار شاقّ است نه ما کارفرمای سختگیری هستیم هیچ کدام و برخورد ما هم برخورد صالحانه است.

پرسش: گوسفندان را به چرا بردن کار سختی است.

پاسخ: خب فرق می کند یک وقت است که کمک می گیرد یک وقت است که غذای خوب می دهد یک وقت اصرار می کند که شما باید راه دور ببری که پر علف باشد, تا چه اندازه باشد.

ص: 100

اهمیت کار و نهی از مزدوری در اسلام

مستحضرید که کار در اسلام از پربرکت ترین امور است افرادی که حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشرّف می شدند معرفی می کردند که فلان شخص کارش این است فلان شخص کارش این است اگر نوبت به کسی می رسید بیکار بود از چشمان حضرت میافتاد دیگر حضرت با احترام او را نگاه نمی کرد البته در صورتی که کار داشته باشد و کار نکند پس اصلِ کار, فضیلت است روایات فراوانی است دوم اینکه آن قصّه معروف که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست کارگر را بوسید (1) آن هم نشانه عظمت کار و کارگری است.

کاری که محترم است آن است که هر کسی برای خودش کار بکند نه مزدوری شما در کتاب اجاره بارها به عرضتان رسید این کتاب اجاره را ملاحظه بفرمایید روایاتی که مرحوم صاحب وسائل یا سایر محدّثان در مبحث اجاره نقل کردند غالباً این روایات را آوردند که مزدوری یعنی مزدوری, مزدوری مکروه است بلکه نه اینکه مکروه باشد مَنهی است این نهی را فقها حمل بر کراهت کردند جمعاً بین الأدلّه ظاهر نهی, خیلی تند و تیز است که آدم برای دیگری کار کند خب این می شود کرامت جامعه انسانی اگر ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ (2) است اینکه با مزدوری سازگار نیست حتماً یعنی حتماً وگرنه این درس نیست حتماً این روایات باب اجاره وسائل را می خوانید شما که به لطف الهی امکانات را دارید چند روایت هست ظاهر روایات چیست چرا فقها جمع کردند و حمل بر کراهت کردند گفتند این نهی تنزیهی است مشخص بشود تا ما بدانیم که در مملکت کار باید باشد (یک) مزدوری نباشد (دو) یعنی هر کسی برای خودش کار بکند این می شود کرامت جامعه.

ص: 101


1- (15) . اسد الغابه، ج2، ص185; الاصابه, ج3, ص72.
2- (16) . سورهٴ اسرا، آیهٴ 70.

ضرورت حفظ کرامت انسان

اینکه ما بی صبرانه منتظر ظهور آن حضرتیم برای اینکه جامعه را با کرامت اداره می کند خب اگر کسی مزدور دیگری باشد به دیگری نگاه می کند آن نان دیگر نان کریمانه نیست خدا نمی خواهد جامعه با اطعام اداره بشود شما الآ ن مهمان نزدتان آمد شما این را اطعام می کنید یا اکرام می کنید؟ یک مختصر غذا می دهید دستش یک میوه می دهید دستش یا بالأخره یک ظرف میوه می آورید مگر او چقدر میوه می خورد چقدر غذا می خورد شما با اکرام از او پذیرایی می کنید نه با اطعام خدای سبحان هرگز نمی خواهد امّت اسلامی اطعام بشود یعنی شکمشان سیر بشود اگر فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ می خواهد جامعه را با اکرام اداره کند با آبرومندی اداره کند اگر این روایات را ببینید آن وقت برای شما روشن می شود که چرا مزدوری در اسلام مکروه است حالا آنها که فتوا به حرمت دادند باید جواب بگویند ولی بالأخره ظاهر نهی خیلی تند و تیز است ما آبرویمان و حیثیتمان در اختیار خودمان نیست که هر کاری را انجام بدهید حالا مجبوریم مطلب دیگر است اداره جامعه اسلامی باید با کرامت باشد با اکرام باشد نه با اطعام.

جواز تسخیر متقابل

پرسش: در سورهٴ «زخرف» فرمود: ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾ (1) ؟

پاسخ: آن تسخیر متقابل است تسخیر متقابل جایز است کارگری است در خیابان ایستاده طبیبی است از سفر برگشته این ساکش را چمدانش را جابه جا می کند پس فردا که این کارگر مریض شد آن طبیب هم لباس محترم پزشکی را می پوشد و او را درمان می کند این یک تسخیر متقابل است این تسخیر متقابل را سورهٴ «زخرف» امضا کرده ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾ نه «سِخریا» باید یکدیگر را تسخیر کنید جامعه هم با همین دارد سامان می پذیرد خب آن طبیب که از سفر برگشته اینکه نمی تواند بار خودش را جابه جا کند کارگری می خواهد این کارگر هم وقتی بیمار شد کسی نمی تواند آزمایش بکند آن طبیب آزمایش می کند جامعه با این دارد اداره می شود.

ص: 102


1- (17) . سورهٴ زخرف، آیهٴ 32.

عقلانیت جامعه پس از ظهور ولیّ عصر(ارواحنا فداه)

غرض این است که جامعه با کرامت باید اداره بشود ما واقعاً متحیّریم که وجود مبارک حضرت ظهور کرده چگونه جهان را اداره می کند یقیناً با کشتار فراوان نیست در روایات دارد که وقتی حضرت ظهور می کند «وَضَعَ الله یَدَهُ عَلَی رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ» (1) عقل مردم بالا می آید این واقعاً از هر شقّ القمری حیرت انگیزتر است, الآن اگر این هفت میلیارد عاقل باشند و حضرت 313 شاگرد هم مثل امام داشته باشد به خوبی اداره می کند اگر جامعه عاقل بود مردم عاقل بودند اداره افراد عاقل سخت نیست اما تمام حیرت ما در این است که حضرت چگونه مردم را عاقل می کند این عظمت او, جلال او, شکوه او چگونه است خدا می داند!.

تأکید اسلام بر کرامت انسان

یک وقت است آدم می گوید ما در فشاریم خدا این استکبار و صهیونیسم را به عذاب الیم گرفتار بکند مخذول و منکوب بکند جلوی پیشرفت ما را گرفتند خب این عذری است مقبول اما یک وقت می خواهد نظام اسلامی را معرفی بکند نظام اسلامی با اطعام اداره نمی شود با اکرام اداره می شود «الاسلام ما هو؟ النظام الاسلامی ما هو؟» این یک جواب دارد یک وقت است که خب خدا اینها را به عذاب الیم گرفتار کند راه ها را بسته اند آن یک راه دیگر دارد اما اصلِ اسلام با اکرام همراه است آن وقت اشخاص هم باید بدانند که فروتنی غیر از فرومایگی است همه ما موظفیم فروتن باشیم متواضع باشیم اما موظف هستیم که خود را مزدور دیگری نکنیم به درایت و مدیریت برسیم که خودمان, خودمان را تأمین کنیم.

ص: 103


1- (18) . الکافی, ج1, ص25.

پاسخ حضرت موسی(علیه السّلام)

موسای کلیم در پاسخ فرمود: ﴿ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ﴾ بسیار خوب حالا یا ده سال یا هشت سال بعد تصمیم می گیریم عقد اجاره را می بندیم ولی اگر هشت سال شد شما دیگر توقّع نداشته باش اصرار بکنی که من دوسال دیگر بمانم یا اگر من پذیرفتم ده سال بمانم دیگر شما اعتراض نکنید که چرا بیش از هشت سال ماندید. هر کدام را پذیرفتم بعد دیگر کسی حقّ اعتراض ندارد اگر هشت سال عقد بستیم هشت سال و اگر ده سال بستیم ده سال ﴿وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ﴾ خدا را وکیل می گیریم که هم شاهد اوست هم حاکم اوست و هم مسئول اجرا اوست.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 29 تا 32 سوره قصص 91/07/15

﴿سَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (24) فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (25) قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ (26) قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (27) قَالَ ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ (28)﴾

اشاره به مقاطع سه گانه حیات حضرت موسی(علیه السّلام)

این بخش پایانی مقطع سوم سیره و زندگی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) است بخش اوّلش مربوط به دوران کودکی و شیرخوارگی بود که گذشت, بخش دوم مربوط به جوانی بود که آن دو حادثه پیش آمد, سوم حرکت ایشان و مهاجرت ایشان از مصر به طرف مدین بود که وارد مدین شد و دختران آن پیرمرد را دید. در جریان مقطع دوم ظاهراً آن ضمیر به آن قبطی برمی گردد نه به اسرائیلی آن قبطی گفت که ﴿أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ﴾ (1) برای اینکه وقتی کسی از آل فرعون از قبطی ها کشته بشود فوراً گزارش می رسد به همان دلیل که ﴿إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ﴾ (2) معلوم می شود که فوراً گزارش رسید شورای تأمین تشکیل شد و قصد کردند که موسی(علیه السلام) را شهید کنند نمی شود گفت که آن قبطی از کجا فهمید.

ص: 104


1- (1) . سورهٴ قصص، آیهٴ 19.
2- (2) . سورهٴ قصص، آیهٴ 20.

گفتگوی حضرت موسی و دختران چوپان

اما حالا وقتی که وارد مدین شد به بچه های آن پیرمرد که حالا ظاهراً شعیب(سلام الله علیه) بود فرمود: ﴿مَا خَطْبُکُمَا﴾ یعنی شما یک مشکل جدّی دارید خَطْب آن کار مهم را می گویند هر سخنرانی را نمی گویند خطبه آن سخنرانی که مطالب مُعظَم در آن هست آن را می گویند خطبه خطیب جمعه چنین گفت یعنی مطالب مهمی را در نماز جمعه بیان کرد اگر یک امر عادی باشد و سهل باشد نمی گویند خطب کار مهم و مشکل را می گویند خطب. فرمود: ﴿مَا خَطْبُکُمَا﴾ مشکل جدّی شما چیست که در این گرما اینجا ایستادید چون از ﴿ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ﴾ معلوم می شود هوا گرم بود ﴿قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ﴾ (1) مشکل ما این است پدر پیری داریم ما مسئول این دام ها هستیم این دام ها را باید بپرورانیم آبشان بدهیم و مانند آن و اینها هم نامحرم اند و نمی توانیم با آنها در کنار این چاه یکجا به سر ببریم این مشکل ماست و کار جدّی ماست وجود مبارک موسای کلیم آمده این گوسفندها را سیراب کرده و رفته در سایه ای و خواسته ای با ذات اقدس الهی در میان گذاشت که من نیازمند به مسائل مالی ام البته «خیر» در قرآن کریم بر مال حلال هم اطلاق شده است (2) بر اصل مال هم اطلاق شده است ﴿إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ﴾. (3)

دلیل حمایت حضرت موسی(علیه السّلام) از دختران چوپان

ص: 105


1- (3) . سورهٴ قصص، آیهٴ 23.
2- (4) . سورهٴ هود, آیهٴ 86.
3- (5) . سورهٴ عادیات، آیهٴ 8.

پرسش:...

پاسخ: چون کسی که متعهّد است حامی مظلوم باشد خود را مسئول می داند اگر گفت: ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ (1) اگر کسی ببیند مظلومی, محرومی یک گوشه افتاده است و این به حمایت او برنخیزد همان روایتی را که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که عیسای مسیح(سلام الله علیه) فرمود: «إِنَّ التَّارِکَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِیکٌ لِجَارِحِهِ» (2) همین است اگر کسی مظلومی را ببیند و به داد او نرسد و او را کمک نکند این شریک جرم آن جارح و ظالم است حالا اینجا سخن از ظلم نبود سخن از یک محرومیّت و استضعاف بود وجود مبارک موسای کلیم آن تعهّد را با خدای سبحان داشت که ﴿رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ﴾ کسی که در کنار سفره احسان الهی نشسته است خود را مسئول می بیند حالا این سه, چهارتا مشکل داشت این مشکلات یکی پس از دیگری حل شد و برخی هم دارد حل می شود عرض کرد: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ خب.

دو پاداش برای حضرت موسی(علیه السّلام)

در چنین وضعی که به سایه درختی یا سایه جایی پناهنده شد ﴿فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا﴾ یکی از این دو دختران آن پیرمرد حالا شاید شعیب(سلام الله علیه) بود از منزل برگشتند گفتند پدرم می خواهد اجرت کار شما را بدهد یک مطلب مربوط به اجرت آب دادن است، یک مطلب مربوط به عقد اجاره هشت یا ده ساله است اینها کاملاً از هم جدا هستند یک درآمد موقّتی است مربوط به این کار، یک درآمد سالانه است مربوط به آن اجاره هشت سال یا ده ساله ﴿فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا﴾ که این مربوط به آن اجاره هشت یا ده ساله نیست این اجرت این کار موقّت است فوراً دعای موسای کلیم مستجاب شد عرض کرد: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ طولی نکشید که آن دختر از راه رسیده گفت بیا اجرت را بگیر این استجابت دعاست سریعاً در یک شهر غربت.

ص: 106


1- (6) . سورهٴ قصص، آیهٴ 17.
2- (7) . الکافی، ج 8، ص 345.

تأکید همه انبیا و ادیان الهی بر حیا

﴿فَجاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَاءٍ﴾ خب این حیا اختصاصی به شریعت حضرت خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در دین موسی این طور بود در دین عیسی این طور بود در دین ابراهیم خلیل این طور بود اصولاً انبیا این حیا و عفّت را آوردند می بینید مسیحیت الآن با این وضع عریان و نیمه عریان دارد به سر می برد با اینکه وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) گفت: ﴿یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً﴾ (1) _ خب این منطق مسیحیّت اصیل است _ ای کاش من قبلاً می مردم و از خاطره تاریخ رخت برمی بستم و این حرف ها را نمی شنیدم اما الآن معاشرت آزاد و مباشرت آزاد برای آنها یک تمدن است قبلاً هم به عرضتان رسید که مشکل مسیحیّت این است که امام ندارند الآن مشکل مسیحیّت نداشتن امام است همین! دین, مکتب, حرف وجود مبارک مسیح همان حرف انبیای قبلی و بعدی است.

اجابت شدن دعاهای حضرت موسی(علیه السّلام)

﴿قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا﴾ این کار مربوط به اجاره هشت سال یا نه ساله نیست ﴿فَلَمَّا جَاءَهُ﴾ وجود مبارک موسای کلیم آمده نزد این پدر پیر حالا یا شعیب(سلام الله علیه) بود یا دیگری مرحوم شیخ طوسی در تبیان وجوهی که نقل کرد یکی از آن اقوال و وجوه این است که حضرت شعیب(سلام الله علیه) قبلاً رحلت کرده بود برخی ها می گویند این پیرمرد همان حضرت شعیب(سلام الله علیه) است (2) فرمود: ﴿فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ﴾ قَصص قبلاً هم بحثش گذشت که مفرد است ﴿أَحْسَنَ الْقَصَصِ﴾ (3) همین است ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ﴾ (4) همین است قَصص است و مفرد است یعنی اصل داستان, داستان را وجود مبارک موسای کلیم برای این پیرمرد بیان کرد آن پیرمرد فرمود همه مشکلاتت حل شد و تمام خواسته هایت برآورده شد از اینکه گفتی: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ که آیه 21 بود ﴿لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ برای اینکه اینجا حوزه اقتدار فرعون نیست یک مملکت جدا و مستقلی است اصلاً در تحت نفوذ آل فرعون نیست اینجا سلطنت ندارد شما از خدا خواستید گفتی: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾, ﴿لاَ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ این یکی, و گفتی: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ این هم اجاره نقدت که به فرزندانم کمک کردی حالا یک درآمد مستمرّی هم برای شما ما در نظر گرفتیم هم تشکیل خانواده بده و هم اینکه یک درآمد مستمر داشته باشی دو پیشنهاد هست آنجایی که وجود مبارک موسای کلیم می خواست از مصر به طرف مدین مهاجرت کند گفت: ﴿عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ﴾ (5) آن دعا هم که مستجاب شد بالأخره راه را گُم نکرده از مصر به شرق مصر رفته بالأخره در کمال سلامت به این منطقه رسیده پس اگر عرض کرد: ﴿رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾ این دعا مستجاب شد, اگر گفت: ﴿عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ﴾ این هدایت هم حاصل شد اگر گفت: ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ این دعا هم مستجاب شد حالا مانده تشکیل خانواده و درآمد مستمر, وجود مبارک شعیب اگر این پیرمرد آن حضرت باشد فرمود شما می توانید با یکی از فرزندانم ازدواج کنی و هشت سال یا ده سال اجیر ما باشی.

ص: 107


1- (8) . سورهٴ مریم، آیهٴ 23.
2- (9) . التبیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 143.
3- (10) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 3.
4- (11) . سورهٴ آل عمران، آیهٴ 62.
5- (12) . سورهٴ قصص، آیهٴ 22.

عناصر محوری مدیریت, در بیان قرآن کریم

﴿قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ یکی از این دو دختر به آن پدر پیر پیشنهاد دادند که این را برای حفظ رمه ما یا تأمین شئون زندگی ما اجیر بکن برای اینکه بهترین اجیر آن است که هم در کار خودش درایت و مدیریت داشته باشد هم از امانت و طهارت برخوردار باشد ما رفتار او را, گفتار او را آزمودیم او پاک است مدیریت هم که دارد و قدرت هم دارد ﴿قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ همان طوری که در جریان یوسف(سلام الله علیه) گذشت ﴿اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ﴾ (1) و در جریان طالوت هم مشابه این گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» وقتی که طالوت به زعامت مبعوث شد و ذات اقدس الهی او را به عنوان زعیم مبعوث کرد آیه 247 سورهٴ «بقره» این بود که پیامبر آن عصر به مردم آن عصر فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً قَالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ﴾ در مسائل نظامی هم اگر مطرح است فرماندهی که هم درایت و مدیریت نظامی دارد هم توانمند اجراست خب اینها سه نمونه است در اسلام و در قرآن کریم یکی مربوط به صدارت و وزارت است یکی مربوط به مسئله جنگ و امور نظامی است یکی هم مربوط به مسائل اجرایی است در جریان حضرت موسی کارهای اجرایی و کارهای عادی است, در جریان حضرت یوسف آن صدارت و وزارت است در جریان طالوت راجع به فرماندهی جنگ است

ص: 108


1- (13) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 55.

گفتگوی قبل از عقد پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السلام)

در این قسمت وجود مبارک شعیب _ بنا بر اینکه آن پیرمرد شعیب باشد _ بعد از پذیرش پیشنهاد دخترش که گفت: ﴿یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ فرمود: ﴿إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ﴾ پیشنهاد از طرف آن پیرمرد بود نه از طرف حضرت موسی(سلام الله علیه) گفت من می خواهم یکی از این دو دختر را به عقد شما در بیاورم این گفتگوست عقد نیست تا گفته بشود که این با ابهام سازگار نیست این مقاوله قبل العقد است لذا از چند جهت با ابهام همراه است یکی معلوم نیست که کدام یک از این دو دختر باشد در حالی که در عقد باید زوجه مشخص باشد, یکی اینکه مهریه باید معین باشد در مهرالمسمّی اینجا مشخص نیست که مهرالمسمّی اجاره هشت ساله است یا اجاره ده ساله اینها گفتگوهای قبل العقد است که حین العقد مشخص بشود.

چون مقاوله قبل العقد است این ابهام ها ضرر ندارد.

وجه تسمیه سال به «حِجّه»

بعد فرمود هشت حِجّه در روایاتی که ذیل این آیه است ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که آیا قبل از اسلام مکه می رفتند یا نه؟ فرمود حج چیز رایجی بود و به همین آیه استدلال کردند چون هر سال یک بار مکه می رفتند به جای اینکه بگویند هشت سال می گفتند هشت حِجّه, حِجّه یعنی یک بار حج رفتن, چون سالی یک بار حج می روند اگر گفتند هشت حِجج یعنی هشت سال اگر گفتند ده حِجج یعنی ده سال این استدلال وجود مبارک حضرت است. (1) فرمود: ﴿عَلی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ﴾ هشت حجّه یعنی هشت سالی که هر سال یک بار حج می شود ﴿فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً﴾ اگر این هشت سال به ده سال رسید این از طرف شماست از طرف ما هم مانعی نیست می خواهد ده ساله باشد عیب ندارد اینها گفتگوهای قبل العقد است.

ص: 109


1- (14) . تفسیر العیاشی، ج 1، ص 60; تفسیر کنز الدقائق، ج 10، ص 60

سخنان پدر دختران چوپان با حضرت موسی(علیه السّلام)

﴿فَإِنْ اتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِندِکَ﴾ بعد هم فرمود ما نه کارِ سخت از شما می خواهیم نه یک مستأجر سخت گیریم که موجر را در زحمت بیندازیم اگر اجاره به عین تعلّق بگیرد این شخصی که خانه ندارد می شود مستأجر آ ن مالک خانه می شود موجر اگر محور اجاره, کار باشد آن صاحب کار می شود مستأجر این کارگر می شود موجر این کارگر خودش را اجاره می دهد در برابر اجرتی می گیرد آن صاحب کار که این شخص را اجیر کرده می شود مستأجر این شخص می شود موجر. وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) بنا بر اینکه این پیرمرد شعیب باشد فرمود سه مسئله را من باید در میان بگذارم نه کار ما کار سخت است (یک) نه خود ما سختگیریم (دو) سوم اینکه ما نمی گوییم صالح واقعی هستیم, صَلاح واقعی را البته داشت, شما امیدواریم در این برخورد چند ساله احساس کنی که ما جزء صالحینیم ﴿سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ﴾ که تو می فهمی من انسان صالحم خب با اینکه فی نفسه «کان من الصالحین» اما عمده آن است که این اجیر در نحوه برخورد با صاحب کار صلاح او را احراز کند این سه مطلب را وجود مبارک شعیب با او در میان گذاشت فرمود: ﴿وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ﴾ فی أمرین نه اصلِ کار شاقّ است نه ما کارفرمای سختگیری هستیم هیچ کدام و برخورد ما هم برخورد صالحانه است.

پرسش: گوسفندان را به چرا بردن کار سختی است.

پاسخ: خب فرق می کند یک وقت است که کمک می گیرد یک وقت است که غذای خوب می دهد یک وقت اصرار می کند که شما باید راه دور ببری که پر علف باشد, تا چه اندازه باشد.

ص: 110

اهمیت کار و نهی از مزدوری در اسلام

مستحضرید که کار در اسلام از پربرکت ترین امور است افرادی که حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشرّف می شدند معرفی می کردند که فلان شخص کارش این است فلان شخص کارش این است اگر نوبت به کسی می رسید بیکار بود از چشمان حضرت میافتاد دیگر حضرت با احترام او را نگاه نمی کرد البته در صورتی که کار داشته باشد و کار نکند پس اصلِ کار, فضیلت است روایات فراوانی است دوم اینکه آن قصّه معروف که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست کارگر را بوسید (1) آن هم نشانه عظمت کار و کارگری است.

کاری که محترم است آن است که هر کسی برای خودش کار بکند نه مزدوری شما در کتاب اجاره بارها به عرضتان رسید این کتاب اجاره را ملاحظه بفرمایید روایاتی که مرحوم صاحب وسائل یا سایر محدّثان در مبحث اجاره نقل کردند غالباً این روایات را آوردند که مزدوری یعنی مزدوری, مزدوری مکروه است بلکه نه اینکه مکروه باشد مَنهی است این نهی را فقها حمل بر کراهت کردند جمعاً بین الأدلّه ظاهر نهی, خیلی تند و تیز است که آدم برای دیگری کار کند خب این می شود کرامت جامعه انسانی اگر ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ (2) است اینکه با مزدوری سازگار نیست حتماً یعنی حتماً وگرنه این درس نیست حتماً این روایات باب اجاره وسائل را می خوانید شما که به لطف الهی امکانات را دارید چند روایت هست ظاهر روایات چیست چرا فقها جمع کردند و حمل بر کراهت کردند گفتند این نهی تنزیهی است مشخص بشود تا ما بدانیم که در مملکت کار باید باشد (یک) مزدوری نباشد (دو) یعنی هر کسی برای خودش کار بکند این می شود کرامت جامعه.

ص: 111


1- (15) . اسد الغابه، ج2، ص185; الاصابه, ج3, ص72.
2- (16) . سورهٴ اسرا، آیهٴ 70.

ضرورت حفظ کرامت انسان

اینکه ما بی صبرانه منتظر ظهور آن حضرتیم برای اینکه جامعه را با کرامت اداره می کند خب اگر کسی مزدور دیگری باشد به دیگری نگاه می کند آن نان دیگر نان کریمانه نیست خدا نمی خواهد جامعه با اطعام اداره بشود شما الآ ن مهمان نزدتان آمد شما این را اطعام می کنید یا اکرام می کنید؟ یک مختصر غذا می دهید دستش یک میوه می دهید دستش یا بالأخره یک ظرف میوه می آورید مگر او چقدر میوه می خورد چقدر غذا می خورد شما با اکرام از او پذیرایی می کنید نه با اطعام خدای سبحان هرگز نمی خواهد امّت اسلامی اطعام بشود یعنی شکمشان سیر بشود اگر فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ می خواهد جامعه را با اکرام اداره کند با آبرومندی اداره کند اگر این روایات را ببینید آن وقت برای شما روشن می شود که چرا مزدوری در اسلام مکروه است حالا آنها که فتوا به حرمت دادند باید جواب بگویند ولی بالأخره ظاهر نهی خیلی تند و تیز است ما آبرویمان و حیثیتمان در اختیار خودمان نیست که هر کاری را انجام بدهید حالا مجبوریم مطلب دیگر است اداره جامعه اسلامی باید با کرامت باشد با اکرام باشد نه با اطعام.

جواز تسخیر متقابل

پرسش: در سورهٴ «زخرف» فرمود: ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾ (1) ؟

پاسخ: آن تسخیر متقابل است تسخیر متقابل جایز است کارگری است در خیابان ایستاده طبیبی است از سفر برگشته این ساکش را چمدانش را جابه جا می کند پس فردا که این کارگر مریض شد آن طبیب هم لباس محترم پزشکی را می پوشد و او را درمان می کند این یک تسخیر متقابل است این تسخیر متقابل را سورهٴ «زخرف» امضا کرده ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾ نه «سِخریا» باید یکدیگر را تسخیر کنید جامعه هم با همین دارد سامان می پذیرد خب آن طبیب که از سفر برگشته اینکه نمی تواند بار خودش را جابه جا کند کارگری می خواهد این کارگر هم وقتی بیمار شد کسی نمی تواند آزمایش بکند آن طبیب آزمایش می کند جامعه با این دارد اداره می شود.

ص: 112


1- (17) . سورهٴ زخرف، آیهٴ 32.

عقلانیت جامعه پس از ظهور ولیّ عصر(ارواحنا فداه)

غرض این است که جامعه با کرامت باید اداره بشود ما واقعاً متحیّریم که وجود مبارک حضرت ظهور کرده چگونه جهان را اداره می کند یقیناً با کشتار فراوان نیست در روایات دارد که وقتی حضرت ظهور می کند «وَضَعَ الله یَدَهُ عَلَی رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ» (1) عقل مردم بالا می آید این واقعاً از هر شقّ القمری حیرت انگیزتر است, الآن اگر این هفت میلیارد عاقل باشند و حضرت 313 شاگرد هم مثل امام داشته باشد به خوبی اداره می کند اگر جامعه عاقل بود مردم عاقل بودند اداره افراد عاقل سخت نیست اما تمام حیرت ما در این است که حضرت چگونه مردم را عاقل می کند این عظمت او, جلال او, شکوه او چگونه است خدا می داند!.

تأکید اسلام بر کرامت انسان

یک وقت است آدم می گوید ما در فشاریم خدا این استکبار و صهیونیسم را به عذاب الیم گرفتار بکند مخذول و منکوب بکند جلوی پیشرفت ما را گرفتند خب این عذری است مقبول اما یک وقت می خواهد نظام اسلامی را معرفی بکند نظام اسلامی با اطعام اداره نمی شود با اکرام اداره می شود «الاسلام ما هو؟ النظام الاسلامی ما هو؟» این یک جواب دارد یک وقت است که خب خدا اینها را به عذاب الیم گرفتار کند راه ها را بسته اند آن یک راه دیگر دارد اما اصلِ اسلام با اکرام همراه است آن وقت اشخاص هم باید بدانند که فروتنی غیر از فرومایگی است همه ما موظفیم فروتن باشیم متواضع باشیم اما موظف هستیم که خود را مزدور دیگری نکنیم به درایت و مدیریت برسیم که خودمان, خودمان را تأمین کنیم.

ص: 113


1- (18) . الکافی, ج1, ص25.

پاسخ حضرت موسی(علیه السّلام)

موسای کلیم در پاسخ فرمود: ﴿ذلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاَ عُدْوَانَ عَلَیَّ﴾ بسیار خوب حالا یا ده سال یا هشت سال بعد تصمیم می گیریم عقد اجاره را می بندیم ولی اگر هشت سال شد شما دیگر توقّع نداشته باش اصرار بکنی که من دوسال دیگر بمانم یا اگر من پذیرفتم ده سال بمانم دیگر شما اعتراض نکنید که چرا بیش از هشت سال ماندید. هر کدام را پذیرفتم بعد دیگر کسی حقّ اعتراض ندارد اگر هشت سال عقد بستیم هشت سال و اگر ده سال بستیم ده سال ﴿وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ﴾ خدا را وکیل می گیریم که هم شاهد اوست هم حاکم اوست و هم مسئول اجرا اوست.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 30 تا 35 سوره قصص 91/07/16

﴿فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (29) فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَن یَا مُوسَی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (30) وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی أَقْبِلْ وَلاَ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ (31) اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِکَ بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (32)﴾

چگونگی آگاهی دختران چوپان از امانت داری حضرت موسی

نکاتی که مربوط به مطالب گذشته است عبارت از این است که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) برای دختران شعیب و تأمین آب گوسفندان آنها از چاه مدین آب کشید سؤال این است که از کجا آنها به امین بودن موسای کلیم پی بردند از قدرت او باخبر شدند اما از امانت او از کجا باخبر شدند که گفتند: ﴿إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾ (1) پاسخش این است که وجود مبارک موسای کلیم را خدا به عنوان حکیمِ علیم معرفی کرد که در آیه چهارده فرمود: ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَویٰ آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً﴾ کسی که از حکم و حکمت الهی برخوردار است از علم الهی برخوردار است آثار حکمت و علم او در روش و منش و گفتار و رفتار او پیداست و دختران شعیب هم تربیت شده بیت وحی و نبوّت اند آنها هم بر اساس«اتقوا فراسه المؤمن فإنّه یَنظر بنور الله عزّ وجلّ» (2) از فِطانت برتری برخوردارند وجود مبارک موسای کلیم در عین حال که سعی کرد مسئله حجاب و عفّت محفوظ بماند مسئله پرهیز از اختلاط نامحرم ها محفوظ بماند مسئله نوبت محفوظ بماند, با رعایت همه این کارها در سریع ترین وقت نیاز دختران شعیب را برطرف کرد و دیگر با آنها حرف نزد و رفت کناری در سایه ای نشست ﴿ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ﴾ با خدا مناجات کرد ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ (3) این منش نشان داد که او گذشته از قدرت بدنی, از قداست روحی هم برخوردار است لذا دختر شعیب گفت: ﴿إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾.

ص: 114


1- (1) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 26.
2- (2) . الکافی, ج1, ص218.
3- (3) . سورهٴ قصص, آیهٴ 24.

تشابه مقاطعی از زندگی حضرت موسی با داستان حضرت موسی و خضر

مطلب دوم آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این داستان مبسوطاً گذشت که وجود مبارک موسای کلیم با خضر(سلام الله علیهما) سه جریان سؤال برانگیز داشتند سؤال اول این بود که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) دید خضر(سلام الله علیه) آن کشتی را سوراخ کرده است ایشان سؤال کرد کشتی که شما سوراخ کردید آب نفوذ می کند و کشتی را غرق می کند اهلش را غرق می کند این چه کاری بود که شما کردید در جریان کشتن آن جوان هم خضر(سلام الله علیه) که یکی از جوان ها را در آن حادثه کشت وجود مبارک موسی(سلام الله علیهما) سؤال کرد ﴿أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّهً بِغَیْرِ نَفْسٍ﴾ (1) در جریان ﴿فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ﴾ (2) وجود مبارک موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) گفت: ﴿لَوْ شِئْتَ لأتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ (3) ای کاش اجری می گرفتی رایگان این دیوار را بنا می کنی برای چیست این سه جریان که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» مبسوطاً گذشت برخی از تفطّن های مفسّران گذشته هم بازگو شد که همین سه جریان برای خود موسای کلیم اتفاق افتاد ولی موسای کلیم از آنها سخنی به میان نیاورده و نمی آورد. در جریان دریا خود موسای کلیم در دوران کودکی بر اثر اینکه خدا به مادر موسی(علیهما السلام) وحی فرستاد که این را در صندوقچه بینداز ﴿أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ﴾ (4) این صحنه را عملاً آزمود یعنی یک کشتی به دریای روان نیل فرستاده شد و سالماً برگشت خب کسی که این قدرت را از ذات اقدس الهی می بیند و این معجزه را از نزدیک، خودش احساس می کند چگونه از خضری که عبد صالح خداست سؤالی دارد درباره اینکه این کشتی را سوراخ کردی و ممکن است غرق بشود با اینکه خودش در دریا افتاد و نجات پیدا کرد. در جریان کشتن آن جوان هم که خودش هم جوانی را ﴿فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ﴾ (5) این هم کشته شد در جریان ﴿لَوْ شِئْتَ لأتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ خودش هم که رایگان برای دختران شعیب آب کشید در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» مبسوطاً بیان شد که آنچه بین موسی و خضر(علیهما السلام) رخ داد برای خود موسی(سلام الله علیه) به تنهایی رخ داد و راز و رمزش هم در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت.

ص: 115


1- (4) . سورهٴ کهف, آیهٴ 74.
2- (5) . سورهٴ کهف, آیهٴ 77.
3- (6) . سورهٴ کهف, آیهٴ 77.
4- (7) . سورهٴ طه, آیهٴ 39.
5- (8) . سورهٴ قصص, آیهٴ 15.

درخواست غذا از خداوند توسط حضرت موسی(علیه السّلام)

مطلب بعدی آن است که لابد این روایاتی که ذیل آیه است ملاحظه می فرمایید چند روایت دارد که ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ حضرت در آنجا سؤال کرد که مشکل مالی دارم, (1) از راه رسیدم اینجا هم غریبم و گرسنه هم هستم البته خیرِ فراوانی را که مردان الهی می خواهند سر جایش محفوظ است اما قدر متیقّن از خیر در اینجا مسئله مال است از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در ذیل این آیه, روایتی است که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) چند بار تقاضای غذا کرد یکی در آن سفر بود که فرمود: ﴿آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً﴾ (2) یکی هم خودش وقتی به وجود مبارک خضر(سلام الله علیهما) می گوید اینجا به عنوان مهمان ما را نپذیرفتند ﴿فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا﴾ (3) تَضییف یعنی ضیف پذیری؛ موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) فرمود ما مهمان مردم این شهریم آنها حاضر نشدند ما را به عنوان مهمان قبول کنند آن وقت شما آمدید کارگری می کنی یک کار ساده انجام می دهی آخر اجری بگیر که ما مشکل غذایمان حل بشود این بار دوم, بار سوم هم همین جریان است که ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾ (4) این بیان نورانی است که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) ذیل این آیه نقل شده است که وجود مبارک موسی(علیه السلام) سه بار راجع به غذا خواستن و تأمین نیاز بدنی سخن گفته است یکی ﴿آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً﴾ یکی هم ﴿لأتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً﴾ یکی هم ﴿رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ﴾.

ص: 116


1- (9) . تفسیر نورالثقلین, ج4, ص121 و 122.
2- (10) . سورهٴ کهف, آیهٴ 62.
3- (11) . سورهٴ کهف, آیهٴ 77.
4- (12) . تفسیر العیاشی, ج2, ص335; تفسیر نورالثقلین, ج4, ص121.

سرّ تعبیر از سال به «حجه» در آیه 27

در جریان ﴿ثَمَانِیَ حِجَجٍ﴾ (1) سال ها حوادث فراوانی دارد در قرآن کریم چند جا و چند بار سخن از سَنه و سنین و اینها به میان آمد حوادث عادی می گویند چند سال, وقتی در جریان وجود مبارک یوسف صدیق بود ﴿فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ﴾ (2) چند سال حضرت در زندان بود جریان قحطی دستور داد که شما هفت سال کشاورزی کنید ﴿سَبْعَ سِنِینَ﴾ (3) در این گونه از موارد سخن از سَنه است و سنین و امثال ذلک اما وقتی قصّه موسی و شعیب(سلام الله علیهما) مطرح است نمی فرماید «ثمانی سنین» می فرماید: ﴿ثَمَانِیَ حِجَجٍ﴾ چون مهم ترین حادثه ای که در سال اتفاق می افتد همان مسئله حج است حِجّه واحده یعنی یک سال, دو حجّه یعنی دو سال, هشت حجّه یعنی هشت سال چون سالی یک بار حج می شود اینجا آن سال را به نام مهم ترین رخداد عبادی ذکر می کنند اما در جریان زندان خب «لبث فی السجن بضع حجج» که نمی شود گفت آخر آنجا تناسبی ندارد بین زندانی شدن و حج کردن یا بین کشاورزی و حج کردن اما بین یک پیامبر بالفعل و یک پیامبر بالقوّه که روابط معنوی هست سال را به آن مهم ترین حادثه آن سال یاد می کنند لذا در جریان حضرت موسی و شعیب(سلام الله علیهما) از سال به عنوان حجج یاد شده است.

مفاد روایات پیرامون اجیر شدن انسان

ص: 117


1- (13) . سورهٴ قصص, آیهٴ 27.
2- (14) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 42.
3- (15) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 47.

مطلب بعدی آن است که در جریان اجاره این روایات را به طور اجمال بخوانیم بعد تفصیلش را شما خودتان ملاحظه بفرمایید. بخشی از این روایات اجاره در کتاب اجاره وسائل هست اما بخشی از آنها در جلد هفدهم وسائل طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) صفحه 238 به بعد هست, باب 66 از ابواب «ما یُکتسب به» عنوان باب هم این است «باب کراهه اجاره الإنسان نفسه و عدم تحریمها» این باب برای این منعقد شد که کسی بخواهد مزدور دیگری بشود این کار مکروه است حرام نیست چرا حرام نیست برای اینکه روایات جواز داریم چرا مکروه است برای اینکه روایات منع داریم چون روایات دو طایفه است یک طایفه نهی کرده یک طایفه تجویز کرده این روایات تجویز, نصّ در جواز است آن روایات منع, ظاهر در حرمت است این نص بر آن ظاهر مقدم است لذا روایات ناهیه حمل بر کراهت می شود روایات تنصیص بر جواز هم که جواز دارد.

این روایات را مشایخ ثلاث نقل کردند یعنی مرحوم کلینی نقل کرده مرحوم صدوق شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم نقل کرده آن روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده است روایت اول باب 66 از ابواب «ما یُکتسب به» این است: «محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد عن محمد بن اسماعیل بن بزیع عن منصور بن یونس عن المفضّل بن عمر قال سمعت أبا عبدالله(علیه السلام) یقول: مَن آجر نفسه فقد حَظَر نفسَه الرزق» این سود اقتصادی نمی برد تمام درآمدهایش را صاحب کار می برد خب چرا شما چنین کاری می کنید؟! اگر کسی مزدور دیگری شد اجیر دیگری شد تمام منافع کارِ او را صاحب کار می برد اجرتی هم به او می دهد «و فی روایه اُخریٰ و کیف لا یَحظره و ما أصابَ و فیه فهو لربّه الذی آجَرَه» همین روایت را که مسنداً مرحوم کلینی نقل کرد مرسلاً مرحوم صدوق نقل کرد باز روایت دیگری را مرحوم کلینی که دلالت بر جواز می کند همین جریان حضرت موسی و خضر(سلام الله علیهما) این را نقل می کند این روایت دوم را باز مرحوم صدوق نقل کرده روایت سومی هم نقل می کند که عمار ساباطی می گوید من به امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم «الرجل یَتّجر فإن هو آجر نفسه أعطیَ ما یُصیب فی تجارته فقال: لا یؤاجر نفسَه و لکن یسترزق الله جلّ و عزّ و یتّجر فإنّه إذا آجرَ نفسَه فقد حَظَر علی نفسه الرزق» خودش را اجاره ندهد اجیر نکند خودش برای خودش کار بکند برای اینکه هر درآمدی که دارد برای خودش است اما در آنجا محصول کار او را دیگری می برد چیزی هم به عنوان اجرت به او می دهد. این روایتی که مرحوم کلینی نقل کرد مرحوم صدوق هم نقل کرد شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم این را نقل کرده. روایت چهارم هم باز این است که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) است «مَن آجر نفسه فقد حَظَرَ علیها الرزق فکیف لا یحظر علیه الرزق و ما أصابه فهو لربّ آجره». روایت پنجم این باب هم از عبد صالح(سلام الله علیه) نقل شده است «سألتُه عن الرجل یستأجر الرجل بأجر معلومٍ فیبعثه فی ضیعته فیعطیه رجلٌ آخر دراهم فیقول اشتر لی کذا و کذا و ما ربحت فبینی و بینک قال إذا أذن له استأجَرَه فلیسَ علیه بأس» می گوید در ضمن اجاره اگر با دیگری عقدی ببندد اگر به اذن آن مستأجر قبلی باشد عیبی ندارد. مشابه این روایات هم در کتاب اجاره هست غرض این است که کار کردن در اسلام چیز بسیار خوبی است اما اجیر شدن, مزدور شدن تشویق نشده هر کسی باید برای خودش کار بکند حالا در جریان حضرت موسی یکی از ادلّه جواز همین است که در روایات این قصّه حضرت موسی را ذکر می کنند برخی ها هم می گویند این مربوط به شریعت قبل است ولی بالأخره اگر در شریعت ما, نهی تحریمی روی آن نشده باشد بالأخره اصل جوازش باقی است. به هر تقدیر این مطلبی است که هر کسی باید کار بکند اما باید برای خودش کار بکند.

ص: 118

رؤیت آتش در کوه طور توسط حضرت موسی(علیه السّلام)

می ماند این بخش بعدی, این بخش بعدی که فرمود: ﴿فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً﴾ این مقطع چهارم از مقاطع سیره زندگی وجود مبارک موسای کلیم است مقطع اول مربوط به دوران شیرخوارگی بود مقطع دوم مربوط به اینکه از خانه فرعون درآمده در مصر آن دو حادثه اتفاق افتاد, مقطع سوم مهاجرت ایشان بود از مصر به طرف شرق مصر یعنی مدین و گذراندن آن دوران هشت سال یا ده سال حالا مقطع چهارم این است که با عائله از مدین به طرف مصر یعنی از شرق مصر به طرف خود مصر حرکت کرده معلوم می شود که شب بوده راه را گُم کرده از این جریان که ﴿أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً﴾ که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قصّه اش گذشت معلوم می شود که شبانه بود (یک) راه را گُم کرد (دو) خب شب باشد و سرما باشد و همسفر داشته باشد ناری از دور ببیند به همراهانش فرمود شما بایستید من بروم یا آتش بیاورم یا ببینم که راه کجاست ﴿فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً﴾ آتشی را دید این قصّه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» به این صورت گذشت ﴿وَهَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ مُوسَی ٭ إِذْ رَأی نَاراً فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوْا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً﴾ (1) این ﴿أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً﴾ روشن می شود که آنجا بالأخره کسانی هستند که آتش روشن کردند راه را از آنها سؤال می کنم راه بلدی هست راهنماییمان می کند این هدایت نشانه همان راهنمایی طریق است. در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» بازتر گذشت سورهٴ مبارکهٴ «نمل» آیه هفت این بود که ﴿إِذْ قَالَ مُوسَی لأَهِلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَاراً سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ﴾ من گزارش این راه را می آورم یا بالأخره مقداری آتش می آورم که شما گرم بشوید اینجا هم فرمود وقتی که نار را دید ﴿قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ﴾ یعنی «أبصرت» ﴿ناراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ﴾ که بالأخره راه را آشنا می شویم ﴿أَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النَّارِ﴾ اگر کسی بود که از او راه سؤال می کنیم اگر هم نبود که بالأخره یک مقدار آتش می آوریم که در این هوای سرد, گرم بشویم ﴿لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ﴾ گرم بشویم.

ص: 119


1- (16) . سورهٴ طه, آیات 9 و 10.

شنیدن ندای الهی توسط حضرت موسی از ورای حجاب

﴿فَلَمَّا أَتَاهَا﴾ وقتی آمد کنار آتش ﴿نُودِیَ﴾ اینجاها دیگر فعل, فعل مجهول است ﴿نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَن یَا مُوسَی﴾ وقتی که آمد کنار آتش صدایی شنید این صدا در همین محدوده بود این بُقعه, بقعه بابرکت بود (یک) در این بقعه در این مکان درختی بود (دو) از این درخت شنید و این درخت شد حجاب این چنین نیست که از شاخه اش, از تنه اش, از ساقه اش, از برگش شنیده باشد او از این درخت شنید بدون اینکه درخت سخن بگوید درخت شده حجاب, درخت حرف نزد از حجاب درخت شنید.

موقعیت مکانی خطاب الهی به موسای کلیم

این ﴿فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ﴾ برای آن مکان است این ندا از کجا شد ترسیم کنید یک سرزمین بابرکتی باشد درّه ای هم باشد درّه بالأخره دو جانب دارد این وادی را می گویند درّه آنجا که آب ریزش می کند اودیه یعنی درّه ها, وادی یعنی درّه این درّه دو جناح دارد دو جانب دارد یک دشت پهن دیگر دو جانب دارد مگر اینکه شما این را تقسیم کنید وقتی سخن از وادی مطرح شد باید معلوم بشود که کدام طرف وادی طرف راست وادی, طرف چپ وادی فرمود از جانب راست وادی شاطیء یعنی جانب, أیمن وصف شاطیء است نه وصف وادی ما وادی أیمن نداریم جانبِ أیمن وادی نه وادی أیمن, جانب غربی وادی که در آیات دیگر جانب غربی آمده (1) ﴿مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ﴾ أی مِن الشاطیء الأیمن للوادی یعنی طرف راست این درّه, البته گاهی ممکن است در ادبیات انسان به عنوان وادی ایمن یاد بکند آن محضوری ندارد ولی این دیگر برداشت قرآنی نیست از طرف راست این درّه; این چه شنید؟ از شجره شنید که شجره سخن گفت؟ نه خیر, کلّ این شجره شده حجاب, چه چیزی شنید ﴿یَا مُوسَی﴾, ﴿نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ﴾ پس بقعه باید باشد وادی باید باشد جانب راست وادی باید باشد درختی در جانب راست وادی باید باشد از این درخت به عنوان حجاب شنید بدون اینکه درخت هیچ حرفی بزند حجاب بود یعنی خودش حرف نمی زد از ناحیه حجاب این شجره شنید ﴿یَا مُوسَی﴾.

ص: 120


1- (17) . سورهٴ قصص, آیهٴ 44.

موقعیت مکانی خطاب الهی به موسای کلیم

خب این صدا شک بردار نیست ما الآن در علم حصولی, علم های نظری داریم علم های بدیهی داریم, یک علم اوّلی آن اوّلی یعنی اصل تناقض است که اصلاً شک بردار نیست حتی جمع بین شک و لاشک را که می گویند محال است به برکت همان اصل تناقض است اینها علم حصولی است قوی تر از علم حصولی, علم شهودی است ما اصلاً غرق علم شهودی هستیم قبل از اینکه از علم حصولی یعنی از تصوّر و تصدیق و قضیه و قیاس اقترانی و استثنایی سخن به میان بیاوریم با علم حضوری کار داریم خودمان را درک می کنیم گرسنگی مان را درک می کنیم سیری مان را درک می کنیم دردمان را درک می کنیم درمانمان را درک می کنیم صدها علم داریم که همه اش حضوری و شهودی است دست ما خورد به جایی درد احساس می کنیم تشنه ایم تشنگی احساس می کنیم اینها همه علم حضوری است اگر بخواهیم به یک طبیب بگوییم که ما مشکل داریم از این دردی که مشهود ماست الفاظی انتخاب می کنیم مفاهیمی انتخاب می کنیم این مفاهیم را با آن الفاظ به طبیب منتقل می کنیم آن طبیب، علم حصولی پیدا می کند که ما درد داریم اما خودمان درد را درد دست را درد پا را درد دندان را درد سر را همه را با علم شهودی درک می کنیم ما اصلاً شب و روز با علم حضوری داریم زندگی می کنیم وقتی با بیگانه ها حرف می زنیم با مفهوم و اینها کار داریم ما علم شهودی داریم این علم شهودی ما شک بردار نیست هر کسی می داند خودش, خودش است اگر دندانش درد می کند مگر او شک می کند که دندانش درد می کند بگوید دستم درد می کند این یعنی چه؟! این دستش درد می کند که می فهمد دستش درد می کند دندانش درد می کند که می فهمد دندانش درد می کند, اگر گرسنه است که می فهمد گرسنه است اگر تشنه است می فهمد تشنه است این دیگر شک بردار نیست چون ما خود واقع را می بینیم نه اینکه صورتی از واقع را ببینیم علم شهودی, تصور ندارد تصدیق ندارد قضیه ندارد تصور و تصدیق و قضیه اینها همه برای مفاهیم علم حصولی است. از همه اینها قوی تر آن وقتی است که ولیّ ای از اولیای الهی کلام خدا را می شنود از درون می شنود نه از بیرون لذا وجود مبارک موسای کلیم از شش طرف می شنید ﴿یَا مُوسَی﴾ این طور نبود که علم حصولی باشد که از راه این گوش بشنود این گوش هم اگر بسته بود باز ﴿یَا مُوسَی﴾ را می شنید لذا شک پذیر نیست مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل می کند که از کجا انبیا می فهمند که این صدایی که شنیدند وحی الهی است حضرت فرمود: «یُوَفَّقُ لذلک» این وِفق با حقیقت است این تردیدپذیر نیست.

ص: 121

اقسام خطاب الهی

موسای کلیم(سلام الله علیه) این صدا را شنیده این صدا صدایی نبود که کسی را مدهوش کند از این صداها برای انبیا فراوان هست در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» یعنی آیه 51 فرمود خدا با سه راه و سه قسم با بندگانش سخن می گوید؛ آیه 51 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» این است ﴿وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً﴾ که بلاواسطه است ﴿أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ﴾ که نظیر جریان حضرت موسی است ﴿أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً﴾ نظیر اینکه فرشته ها به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وحی را می رساند و پیامبر هم همان وحی را به امّت اسلامی بدون کم و زیاد ابلاغ می کند ﴿فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾.

مدهوشی حضرت موسی در برابر تجلی الهی

در جریان طور هراسی برای وجود مبارک موسای کلیم پیش آمد نه از ناحیه شنیدن آن کلام, آن کلام آرام بخش است از اینکه فرمود: ﴿أَلْقِ عَصَاکَ﴾ عصا را انداخت و به صورت مار در آمد یک قصّه دیگری است که باز هم گذشت این گونه از وحی ها کسی را مدهوش نمی کند چندین بار وجود مبارک موسای کلیم با خدا گفتگو کرد مناجات کرد کلام او را شنید ﴿وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً﴾ (1) هیچ کدام از آنها صَعقه را به همراه نداشت اما وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) عرض می کند: ﴿رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ﴾ (2) آن قوس بالا و قدرت بالا را طلب می کند که بخواهد خدا را مشاهده کند آن گاه تجلّی می شود و در آن صعقه و در آن مدهوشی بالأخره مطالبی برای وجود مبارک موسای کلیم به قدر قوّه بشریه روشن می شود که به برکت آن صعقه به عنایت موسای کلیم کوه متلاشی شد نه در اثر متلاشی شدن کوه موسی صعقه پیدا کرده باشد این انسان کامل است که کوه را متلاشی می کند نه تلاشیِ کوه انسان را مدهوش کرده باشد.

ص: 122


1- (18) . سورهٴ نساء, آیهٴ 164.
2- (19) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 143.

به هر تقدیر آ نچه در سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» آیه 51 آمده است ﴿أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ﴾ می تواند بر جریان موسای کلیم منطبق بشود و حضرت موسی «من وراء حجاب شجره» این صدا را شنید خب این صدا آرام بخش بود.

ضرورت تقدم معرفت خداوند بر شناخت صفات الهی

شنید ﴿إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ در بحث های سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آنجا گذشت که امام صادق(سلام الله علیه) فرمود انسان خدا را اول باید بشناسد بعد از ذات او پی به صفت ببرد که انسان یک موجود حاضر را اول خودش را می شناسد بعد به اوصافش پی می برد مثل اینکه برادران یوسف گفتند تو یوسفی؛ از «أنتَ» پی به یوسف بردند نه از یوسف به «أنت», نگفتند یوسف تویی, گفتند تو که تو را می بینیم برای ما مشهودی تو یوسفی (1) وجود مبارک امام صادق فرمود باید اول خدا را دید بعد گفت تو ربّ العالمینی تو الله هستی اینجا هم وجود مبارک موسای کلیم در اثر کلام الهی شنید که خدا می فرماید من را که می بینی _ حالا چگونه دید مطلب دیگر است _ من خدایم نه خدا منم این را نباید به زمخشری و ابن هشام و اینها داد که چرا گاهی أنا مقدم است الله مؤخّر است گاهی الله مقدم است أنا مؤخّر است ﴿إِنِّی﴾ من را که می بینی ﴿إِنِّی أَنَا﴾, ﴿اللَّهُ﴾ هستم نه اینکه الله منم آن اللّهی که شنیدی آن الله را بر من تطبیق بکن نه خیر, من را که می بینی من خدایم. وجود مبارک امام صادق فرمود شما خدا را که حاضر است با چیز دیگر نشناسید این از غرر احادیث ماست فرمود معرفت شاهد قبل از معرفت اسما و اوصاف اوست نگوییم الله اوست نگوییم ربّ العالمین اوست بگوییم این که می بینیم این ربّ العالمین است این الله است گفت برادران یوسف نگفتند یوسف تویی گفتند جناب عالی که تو را می بینیم کاملاً برای ما مشهودی یوسف هستی؟ او هم در جواب گفت بله, من یوسفم نه یوسف منم اینجا هم ذات اقدس الهی به وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) می فرماید مرا که می بینی من که برای تو معلومم من خدایم ﴿إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ حالا که این چنین است عصایت را بینداز ﴿وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ﴾.

ص: 123


1- (20) . تحف العقول, ص327 و 328.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 33 تا 37 سوره قصص 91/07/17

﴿فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَن یَا مُوسَی إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (30) وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی أَقْبِلْ وَلاَ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ (31) اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِکَ بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (32) قَالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (33) وَأَخِی هَارُون هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (34) قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ (35)﴾

مفاد محور وحی به حضرت موسی(علیه السّلام) در کوه طور

وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) بعد از گذراندن آن دوران هشت یا ده سال در خدمت شعیب، از مدین به طرف غرب مدین یعنی مصر حرکت کردند و خب ظاهراً شب بود راه را هم آشنا نبودند هوا هم سرد بود از بالای یک درّه، نوری دیدند به همراهانش فرمود شما اینجا بمانید من بروم اگر کسی هست که راه بلد باشد از او راهنمایی بگیرم اگر راه بلدی آنجا نیافتم از آتش مقداری بیاورم شما گرم بشوید که بحثش گذشت. وقتی که به این منطقه آمد آن بقعه, بقعه مبارک بود وادی بود یعنی درّه در آن درّه که بقعه ای داشت که آن بقعه مبارک بود درختی بود در قسمت راست این وادی از حجاب درخت, اصول دین را شنید که اجمالش در سورهٴ «قصص» است تفصیلش در سورهٴ «طه» گذشت آنچه در این سور ه یعنی سورهٴ «قصص» به طور اجمال بیان شد این است که ندایی که به موسای کلیم(سلام الله علیه) داده شد این بود که ﴿إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾ اما در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که مبسوطاً گذشت این اصول بیان شده آیه یازده به بعد سورهٴ «طه» این بود فرمود: ﴿فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَی ٭ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی ٭ وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی ٭ إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاَهَ لِذِکْرِی ٭ إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَی﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «طه» اصول کلی دین و جریان نماز مطرح شد توحید مطرح شد وحی و نبوّت مطرح شد ﴿إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا﴾ مطرح شد ﴿فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاَهَ لِذِکْرِی﴾ اما آنچه در این سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آمده است فقط اصل توحید است که فرمود: ﴿إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ﴾.

ص: 124

تفاوت تعبیر سور طه و قصص درباره معجزات حضرت موسی(علیه السّلام)

آنچه درباره دو معجزه عصای موسی و ید بیضا در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت اینجا همان دو مطلب با یک عبارت دیگری بیان شده در سورهٴ مبارکهٴ «طه» به صورت سؤال و جواب بیان شده که ﴿وَمَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی ٭ قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمِی﴾ (1) وقتی فرمود: ﴿أَلْقِهَا یَا مُوسَی﴾, ﴿فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّهٌ تَسْعَی﴾ (2) در سورهٴ «قصص» سخن از سؤال و جواب نیست مستقیماً فرمود: ﴿وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ﴾, ﴿فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ﴾ یک مقدار فاصله گرفت و برنگشت که جلوی این مار بیاید و دست به مار بزند ما به موسای کلیم گفتیم خدا به موسای کلیم فرمود: ﴿أَقْبِلْ﴾ پس رو برنگردان ﴿لاَ تَخَفْ﴾ نترس برای اینکه تو از هر نظر در امنیتی، این یک معجزه است, آنجا که فرمود: ﴿سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی﴾ (3) به صورت مبسوط در سورهٴ «طه» بود و اینجا آن قسمت ذکر نشد.

معجزه ید بیضا

معجزه دیگر این بود که به موسای کلیم فرمود: ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ﴾ دست را در بغل بگذار این دست وقتی از بغل و کنار صدر مشروحت وقتی بیرون می آید خیلی شفاف و روشن می شود ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ﴾ گاهی ممکن است دست در اثر بیماری برص و مانند آن سفید بشود فرمود این چنین نیست این بیماری نیست این کرامتی است نظیر آنچه درباره وجود مبارک زکریا گذشت که زبان مطهّرش سه روز بند آمد ﴿آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ﴾ اما ﴿سَوِیّاً﴾ (4) یک وقت است انسان زبانش در اثر بیماری ها بند می آید یک وقت در اثر کرامت و معجزه است فرمود اینکه زبانت بند می آید نمی توانی حرف بزنی ﴿أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ﴾ اما ﴿سَوِیّاً﴾ تو مستوی هستی سالم هستی صحیح هستی ولی نمی توانی حرف بزنی به دلیل اینکه ذکر می گویی عبادت می کنی با خدا مناجات می کنی ولی با مردم نمی توانی حرف بزنی این معلوم می شود بر اساس کرامت است.

ص: 125


1- (1) . سورهٴ طه, آیات 17 و 18.
2- (2) . سورهٴ طه, آیات 19 و 20.
3- (3) . سورهٴ طه, آیهٴ 21.
4- (4) . سورهٴ مریم, آیهٴ 10.

دیدگاه زمخشری در تفسیر کریمه﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾

مطلب مهم این است که این ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ این یعنی چه این به چه چیزی برمی گردد؟ چند قول در مسئله است که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بعد از نقل آنها هیچ کدام از آنها را نپذیرفت. (1) زمخشری در کشاف مطلبی دارد که فخررازی در تفسیر کبیر می گوید این أحسن و بهترین تأویلی است در تفسیر این آیه (2) آنچه آنها معنا کردند این است که وقتی وجود مبارک موسای کلیم این عصا را انداخت عصا به صورت مار در آمد حضرت دستش را این چنین کرد که علامت ترس بود انسانی که از چیزی می ترسد این دست ها را باز می کند وحی الهی این است که ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ﴾ این دست ها را جمع بکن نترس این مار کاری به تو ندارد پس حضرت دست را به خاطر ترس باز کرده بود خدا فرمود دستت را جمع بکن. (3) تفاوتی که بین سورهٴ مبارکهٴ «طه» و «قصص» است این است که در سورهٴ «طه» آیه 22 به این صورت است ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ﴾ دستت را به طرف جناحت ضمیمه بکن, ببر، این جناح چیست مضموم چیست مضموم إلیه چیست، مضموم اینجا ید است به تعبیر زمخشری منظور دست راست است ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ﴾ یعنی دست راستت را به طرف جناح ببر در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که محلّ بحث است فرمود: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ﴾ جناحت را به این طرف بیاور جناح را ایشان به قرینه آن ید, دست چپ گرفته و ید را دست راست گرفته دست راستت را به دست چپ, دست چپ را به دست راست یعنی این طور بغل بزن, (4) آرام باش این طور نکن دستت را باز بکنی علامت ترس که از مار بترسی و نگران باشی. پس منظور از ید در سورهٴ «طه» دست راست است منظور از جناح در سورهٴ «قصص» دست چپ است یعنی این دست چپ را ضمیمه دست راست بکن دست راست را ضمیمه دست چپ بکن این طور باش که نشانه آرامش است نه این دست ها را باز کنی که نشانه ترس است.

ص: 126


1- (5) . المیزان, ج16, ص33 و 34.
2- (6) . ر.ک: التفسیر الکبیر, ج24, ص595.
3- (7) . الکشاف, ج3, ص408; التفسیر الکبیر, ج24, ص595.
4- (8) . الکشاف, ج3, ص409.

نقد علامه طباطبایی(ره) بر تفسیر زمخشری

این تعبیری که جناب زمخشری در کشاف دارد و مورد پذیرش سیدناالاستاد نیست و مورد پذیرش فخررازی در تفسیر کبیر است آیا این تام است یا تام نیست؟ چرا سیدناالاستاد نقد می کنند می گویند این نمی تواند مراد باشد فرمایش سیدناالاستاد این است که اگر این ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ مربوط به جریان مار شدن عصا باشد که وجود مبارک موسای کلیم وقتی دید این عصا به صورت مار در آمد دست ها را باز کرده علامت ترس بود این نباید فاصله باشد باید بلافاصله بعد از جریان مار شدن این قسمت ضَمّ ید باشد در حالی که اینجا فاصله شد یعنی قسمت مار شدن گذشت نوبت ید بیضا رسید بعد از ید بیضا می فرماید: ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ﴾ (1) آنچه در محلّ بحث است در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این است آیه 31 این است ﴿وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ﴾ که این علامت ترس بود ﴿یا موسیٰ أَقْبِلْ وَلاَ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ﴾ پس جریان هراسان شدن موسای کلیم تمام شد برای اینکه خدا وحی فرستاد نترس تو در امنیّت و امانی. بعد در آیه 32 قسمت ید بیضا مطرح شد ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ﴾ بعد از این فرمود: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ جریان ید بیضا که رعب آور نیست جریان مار شدن عصا که رعب آور است گذشت اگر این ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ﴾ بعد از آن جریان مار شدن و قبل از جریان ید بیضا ذکر می شد ممکن بود توجیه زمخشری و مانند آن درست باشد اما وقتی بعد از جریان ید بیضا ذکر شد فاصله این ید بیضا نمی گذارد که این ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ﴾ به قسمت مار شدن تماس بگیرد باید معنای دیگر برای آن ذکر کرد. این عصاره نقد سیدناالاستاد است نسبت به آنها.

ص: 127


1- (9) . المیزان, ج16, ص34.

عدم ارتباط کریمه ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ با هراس حضرت موسی

لکن این ضمّ جناح گرچه این جا ﴿مِنَ الرَّهْبِ﴾ آمده ولی در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آن برای هراس از مار نیست فرمود دستت را به جناح، به بغل بگذار تا روشن برگردد شفاف در آید آیه 22 سورهٴ «طه» ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ آن اصلاً کاری به این ندارد یک وقت است انسان می گوید وقتی وجود مبارک موسای کلیم دید عصا مار شد دست ها را بیرون آورد این طور علامت ترس بود بعد آیه آمد که شما دست را ضمیمه خودت بکن نترس اما در سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود دستت را به جناحت بگذار تا بیضا و شفاف بیرون بیاید این کاری به جریان ترس از مار ندارد فرمود دستت را به بغل بگذار ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ آن وقت این جناح یعنی پهلو ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾.

نقدی دیگر بر کلام زمخشری

آن که زمخشری معنا کرده گفته ما یک مضموم داریم یک مضموم إلیه؛ مضموم دست راست است مضموم الیه دست چپ است (1) جناح یعنی بال, دست انسان هم به منزله بال اوست پرنده جناح دارد انسان دست, کاری که پرنده با بال می کند انسان با دست می کند این تعبیری که جناب زمخشری ذکر کرد این نمی تواند تام باشد برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» دارد ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ معلوم می شود جناح یعنی پهلو همین تعبیری که در سورهٴ «قصص» آمده ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ﴾ منظور از این جناح همان جَیْب است یعنی پهلو, دستت را به پهلو بگذار بیضا در می آید دستت را بگذار بغلت ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ اینکه بعدها بزرگان گفتند دست را به جِیب ببری چیزی به دستت نمی آید دست را به جَیب ببری می شود ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ از جِیب کسی از کیف کسی دست روشن نمی شود اگر جَیب و صدر مشروح پیدا کردی دست به جَیب زدی ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ به هر تقدیر کوشش و سعی جناب زمخشری به جایی نمی رسد برای اینکه اینها دو مسئله جدای از هم است در سورهٴ «طه» که دارد ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ﴾, ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ مطرح است سخن از خوف نیست نفرمود دستت را به دست دیگر بگذار این طور باش تا علامت آرامش باشد فرمود دستت را به جناحت بگذار ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ آن جناح که نمی تواند به معنی دست باشد برای اینکه با آیه سورهٴ مبارکهٴ «قصص» سازگار نیست آیه سورهٴ «قصص» این است که ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ﴾ ما این جناح را باید به معنی پهلو بگیریم که با جَیب هماهنگ باشد.

ص: 128


1- (10) . الکشاف, ج3, ص409.

بیان لطیف شیخ طوسی در تفسیر کریمه ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾

عمده آن است که در محلّ بحث این جمله آمده فرمود: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ این نشان می دهد که به جریان ترس وابسته است یعنی به همان قصّه مار وابسته است در این صحنه این ضمّ ید به جناح ﴿مِنَ الرَّهْبِ﴾ نشان آن است که این دست ها را به پهلو بگذار یا به هم بگذار که نترسی این کنایه است تعبیر لطیف شیخ طوسی(رضوان الله علیه) دارد که این منظور این نیست که دست ها را روی هم بگذار بلکه همان طوری که در بخش بعدی یعنی آیه 35 همین سورهٴ «قصص» فرمود: ﴿سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ﴾ ما بازویت را به وسیله برادرت تقویت می کنیم که این یک امر کنایی است نه امر فیزیکی, جریان ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ هم یک امر غیر فیزیکی است یعنی دلت را نزد خودت بیاور جناح یعنی پهلو یعنی قلب یعنی سینه اینکه قلبت, سینه ات, پهلویت مثل اینکه از تو فاصله گرفته این را به خودت بیاور آرام باش (1) این چنین نیست که منظور یک کار فیزیکی باشد که حالا دست را به پهلو بگذار و مانند آن, آنکه دست را به پهلو می گذاری یا به سینه می گذاری ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ آن امر ظاهری است درست است اما اینکه فرمود: ﴿سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ﴾ کنایه است سیدناالاستاد می فرماید اینکه فرمود: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ این معنای کنایی است همان طوری که ﴿وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ (2) آمده منظور این نیست که بال پهن کن منظور آن است که متواضع باش یک انسان متکبّر متبختر باد به غبغب می کند دست ها را باز می کند با این وضع حرکت می کند یک انسان متواضع دست ها را جمع می کند به خودش می چسباند فرمود آن طور نباش که مثل انسان متکبّر متبختر دست ها را فاصله بدهی حرکت کنی بلکه ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ یعنی متواضعانه زندگی کن متواضعانه حرکت کن (3) پس سخن از آن کار فیزیکی نیست آنچه زمخشری گفت آن نمی تواند باشد آنچه فخررازی تحسین کرده آن نمی تواند باشد.

ص: 129


1- (11) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص149.
2- (12) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 215.
3- (13) . المیزان, ج16, ص34.

تفسیر صحیح کریمه ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾

بنابراین اینکه فرمود: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ این می تواند یک امر کنایی باشد یعنی هم ترس شما برطرف می شود هم ضعف شما برطرف می شود ضعف شما به وسیله داشتن یک وزیر و معاون خوب برطرف می شود, ترس شما به وسیله اینکه ید بیضا پیدا کردی و اینکه آن مار شدن عصا و برگشتنش در اختیار شما هست برطرف می شود که ﴿سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی﴾ خب این می تواند یک معنای کنایی باشد ترس را از یک راه برطرف می کند ضعف را از راه دیگر برطرف می کند ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِکَ بُرْهَانَان﴾ این معلوم می شود که به هر دو رابطه دارد این طور نیست که یک چیز بیگانه باشد یعنی ما ترس زدایی کردیم هم قدرت ید بیضا به تو دادیم هم قدرت اینکه عصا را مار کنی دوباره به حالت اوّلی برگردانی به تو دادیم ﴿فَذَانِکَ﴾ یعنی این دو ﴿بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ﴾ برهان اعم از حضوری و حصولی, ذهنی و عینی اینها خواهد بود اینها را بگیر ﴿إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ﴾ این دو معجزه را بگیر, مأموریتی داری که برای هدایت فرعون و ملأ او حرکت کنی ﴿إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ﴾.

مشکلات حضرت موسی جهت رویارویی با فرعون

وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد من چند مشکل دارم یکی اینکه سابقه قتل دارم آنها که مرا به عنوان یک رهبر مذهبی نمی پذیرند چون ﴿فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ﴾ (1) آن سابقه قتل قِبطی باعث می شود که آل فرعون علیه من بشورند ثانیاً اینکه با اژدها نمی شود مردم را هدایت کرد با اژدها مردم را ساکت می کنند اما ساکن نمی کنند آنچه مردم را ساکن می کند بیانات علمی است من حرف های خوب می زنم اما برادرم یعنی هارون ﴿أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ من تا چه وقت می توانم با اژدها مردم را ساکت کنم اصلاً مگر می شود با ترس جامعه را آرام کرد با ترس هرگز جامعه ساکن نمی شود ساکت می شود فرمود من حالا بر فرض، ید بیضا نشان دادم بر فرض اژدها آوردم مگر ممی شود جامعه را با ترس اداره کرد من اگر بخواهم در افکار جامعه, علوم جامعه, اخلاق جامعه اثر بکنم باید حرف های عالمانه بزنم حرف های عالمانه هم طوری باشد که مردم را خسته نکند برادرم ﴿أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ این هنر ادبی است که می تواند جامعه را اداره کند این سخن است این گفتار است این نوشتار است این نثر خوب است این نظم خوب است که می تواند جامعه را هم ساکن کند هم ساکت کند اینها را وجود مبارک موسای کلیم پیشنهاد داد و خدای سبحان فرمود بله حق با توست من اینها را هم تأمین می کنم ﴿وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ من آن طور نیستم که نتوانم سخن بگویم اصل فصاحت را دارایم اما می دانید کسی بخواهد مسیر فکر کشوری را عوض بکند یک ادبیات شفاف و روشن می خواهد یک هنر خوبی می خواهد هنر گفتاری, هنر نوشتاری و مانند آن ﴿هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی﴾ این کمک من باشد مرا تصدیق کند حرف های مرا به جامعه منتقل کند حرف های جامعه را به من منتقل کند اگر مناظره است حضور پیدا کند اگر مباحثه است حضور پیدا کند اگر همایش و سخنرانی است حضور پیدا کند چون قدرت بیان او خوب است از من افصح است این کسی که پشت سر آدم می نشیند این دو ترکه می نشینند این را می گویند رِدء ﴿فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً﴾ یعنی دنبال من باشد کمک من باشد اینها که دو ترکه می نشینند می گویند این ردء اوست رِدف هم می گویند ﴿رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ﴾ برای اینکه سابقه قتل هم که دارم از طرفی هم سوابق فراوانی، اینها در بت پرستی دارند قدرت هم دست اینهاست ثروت هم دست اینهاست آن جاهلیّت هم که دامنگیر اینها شده خب من چطور اوضاع اینها را عوض کنم اما کسی داشته باشم که عالِم باشد حکیم باشد مؤمن باشد متّقی باشد حرف مرا تصدیق کند حرف مرا به جامعه منتقل کند سؤال های جامعه را به من منتقل کند این خیلی کمک می کند شرح صدر هم که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» از خدا خواست ﴿رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ٭ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِن لِسَانِی ٭ یَفْقَهُوا قَوْلِی﴾ (2) هم مشکل مرا حل کن هم برای من ردء و کمک و معاون و وزیر قرار بده در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت وزیر آن کسی که وِزْر و ثِقل و بار سنگین مملکت به دوش اوست او را می گویند وزیر اگر بار سنگین مملکت را او نتواند حمل بکند دیگر وزیر نیست ﴿وَزِیراً مِنْ أَهْلِی﴾ باشد همین طور است آنجا وجود مبارک هارون را واجد این اوصاف معرفی کرد که هارون برادر من است ﴿اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ٭ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ (3) این ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ یعنی در مسئله وحی و نبوّت و رسالت و مکتبِ من, شریک من قرار بده.

ص: 130


1- (14) . سورهٴ قصص, آیهٴ 15.
2- (15) . سورهٴ طه, آیات 25 _ 28.
3- (16) . سورهٴ طه, آیات 31 و 32.

سر تعبیر از اهل بیت(علیهم السّلام) به شریک قرآن

اینکه ما به اهل بیت عرض می کنیم «السلامُ علیک یا شریک القرآن» (1) به همین مناسبت است منهای مسئله وحی تشریعی و نبوّت و رسالت، اینها عِدل قرآن اند وقتی عِدل قرآن شدند «انت منّی بمنزله هارون مِن موسی» درست در می آید هارون چه سِمتی و چه نقشی نسبت به وجود مبارک موسای کلیم داشت؟ حضرت موسی به خدا عرض کرد که ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ آن نبوّت که خود وجود مبارک هارون هم نبوّت داشت اگر وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «أنت منّی بمنزله هارون مِن موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی» (2) منهای مسئله نبوّت و رسالت وجود مبارک حضرت امیر می شود شریک وجود مبارک پیغمبر اگر شریک پیغمبر است «فی غیر النبوّه و الرساله» صحیح است که به ائمه(علیهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت بگوییم «السلامُ علیک یا شریک القرآن» چون آنجا با قرینه همراه است اگر حضرت امیر به منزله هارون است که است اگر هارون شریک موساست که است پس حضرت امیر شریک پیغمبر است شریک قرآن است «السلام علیک یا شریک القرآن» می ماند مسئله وحی تشریعی و نبوّت و اینها که خب یقیناً استثنا شده فرمود: «إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی».

«و الحمد لله ربّ العالمین»


1- (17) . این تعبیر در یکی از زیارت های حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) آمده است: اقبال الأعمال, ص712.
2- (18) . الکافی, ج8, ص107.

آیات 34 تا 37 سوره قصص 91/07/18

﴿قَالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (33) وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (34) قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ (35) فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَری وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (36) وَقَالَ مُوسَی رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِندِهِ وَمَن تَکُونُ لَهُ عَاقِبَهُ الدَّارِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْظَّالِمُونَ(37)﴾

ص: 131

تاسیسی بودن تمامی معارف عقلی و نقلی و اشاره به ماهیت اجاره

در جریان اجاره هشت سال مستحضرید که اجاره جزء امور عقلایی است که شارع مقدس امضا کرده است تأسیسی نیست البته همه امور تأسیس الهی است منتها خداوند برخی را با عقل, برخی را با نقل بیان می کند این چنین نیست که بشر از خودش یک قاعده و اصلی داشته باشد بگوییم این قاعده، بشری است و شارع آن را امضا کرده بشر همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» وضعش بیان شده که ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾ (1) این نکره هم در سیاق نفی است پس فاقد همه علوم است بعد هم بر اساس ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ﴾ (2) یک سلسله حقایقی را خدای سبحان از درون انسان به انسان آگاه کرده این چراغ درون به نام فطرت و عقل را روشن کرد و چیزهایی را به او آموخت اینها هم تعلیم الهی است اگر خود عقل با این چراغ الهی به مطلبی پی برد نقل می شود تأیید و امضا و اگر عقل به آن دسترسی پیدا نکرد نقل می شود تأسیس ولی به هر حال آنچه بشر دارد تأسیس الهی است این طور نیست که بشر یک سلسله اموری را از خودش دارد و دین امضا کرده دین در نقل خلاصه نمی شود دین در قرآن و روایات خلاصه نمی شود هر مطلب برهانی خواه عقل به آن رسیده باشد خواه نقل، این دینی است منتها عقل را باید از مسئله قیاس و خیال و گمان و وهم جدا کرد برهان عقلی همان برهانی که با آن می شود خدا را ثابت کرد وحدانیّت خدا را, یگانگی و یکتایی خدا را, وحی و نبوّت را آنها همه دلیل شرعی است دیگر، این طور نیست که دلیل بشری باشد بنابراین آنچه خدای سبحان به عنوان عقل به انسان مرحمت کرده است این هم تأسیس شارع است معاملات که اجاره است همین قبیل است جزء اصول عقلایی است که شارع مقدس از راه عقل این امور را به بشر آموخت عبادات را از راه نقل که چگونه نماز بخوانید چگونه روزه بگیرید. اجاره از اصولی است که خدای سبحان در نهان و نهاد بشر نهادینه کرده است این چنین نیست که در شرع قبل بوده و در شرع فعلی استصحاب کردیم یا نکردیم این قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست در حوزه غیر مسلمین هست این جزء امضائیات شارع مقدس است این راجع به اجاره.

ص: 132


1- (1) . سورهٴ نحل, آیهٴ 78.
2- (2) . سورهٴ علق, آیهٴ 5.

فقر مطلق انسان در برابر خدای سبحان

پرسش: «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» پس چطور است؟

پاسخ: بله این باید روشن بشود که آیا خود این عقلی است یا نقلی است این قاعده را خود عقل اگر گفته باید ثابت کند که هر چه من گفتم شرع می گوید این معنایش آن است که اگر چیزی را واقعاً عقل فهمید کشفِ حکم شرعی است عقل یک چیز ابداعی و تأسیسی ندارد عقل چراغ است حکم شرع را می فهمد عقل هیچ _ به نحو سالبه کلیه _ چیزی از خودش ندارد خدای سبحان این چراغ را به انسان داد و واقعیّت را گاهی با چراغ عقل و گاهی هم با چراغ نقل به انسان تفهیم می کند آن سالبه کلیه سر جایش محفوظ است یعنی اگر کسی خواست انسان را بشناسد با این دو, سه آیه انسان شناسنامه اش روشن می شود یکی در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» است که ﴿أَلَمْ یَکُ نُطْفَهً مِن مَنیٍّ یُمْنَی﴾ (1) انسان همان است یکی هم در سورهٴ «نحل» است که ﴿وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾ این هم به صورت نکره در سیاق نفی, یکی هم در بخش های دیگر فرمود در پایان عمر فرتوتی و فرسودگی و کهنسالگی دامنگیرتان می شود ﴿وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً﴾ (2) آن هم نکره در سیاق نفی است انسان یعنی این سه سلب, ﴿لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً﴾ (3) است (یک) قبلاً هم که به دنیا آمده بدیهی ترین بدیهیات را نمی فهمید (دو) خیلی ها هستند که در آخر عمر هم از بدیهی ترین بدیهیات خبری ندارند که نکره باز هم در سیاق نفی است ﴿لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً﴾ (سه) انسان این سه سلب است پس این وسط ها هر چه دارد بر اساس ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ (4) دارد دیگر.

ص: 133


1- (3) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 37.
2- (4) . سورهٴ حج, آیهٴ 5.
3- (5) . سورهٴ انسان, آیهٴ 1.
4- (6) . سورهٴ نحل, آیهٴ 53.

نقصان عدم حضور دین در زندگی انسان

در بحث های قبل هم عرض کردیم که ما مسلمانیم موحّدیم اما توحید در زندگی ما نیست در نماز و روزه ما هست در حج و عمره ما هست اما در زندگی ما نیست ما موحّدانه زندگی نمی کنیم نشانه اش آن است که مواظب حرف هایمان نیستیم اگر یک سبد میوه به ما برسد می گویید این چیست؟ می گویند این میوه است می گوییم چه کسی داد؟ می گویند فلان باغبان همین! ما به جای اینکه بگوییم چه کسی آورد بگوییم چه کسی داد این در فرهنگ ماست یا فلان بسته چیست؟ پارچه است این را چه کسی داد؟ فلان آقا داد اصلاً نمی دانیم چطور حرف بزنیم باید بگوییم چه کسی آورد یک موحّد که نمی گوید چه کسی داد. دین و توحید در زندگی ما نیست یک عدّه معتقدند که دین از سیاست جداست ما عملاً متأسفانه معتقدیم که دین از زندگی جداست ما در نماز و روزه بله خدا را عبادت می کنیم اما باید بدانیم درست نیست ما به جای چه کسی آورد بگوییم چه کسی داد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که بارها خوانده شد فرمود: «إنّ المسکینَ رسولُ الله» (1) یعنی این نیازمندی که آمد درِ خانه شما خودش نیامد این را فرستادند مسکین, رسولِ الله است این نیازمند را فرستاده در خانه شما, در خانه ما ببیند ما چه کار می کنیم خب اگر «المسکین رسولُ الله» المعطی هم رسول الله, الباذل هم رسول الله نمی دانم شما برخورد کردید با مردان الهی و اوحدی از انسان ها یا نه، آنها در حرف هایشان واقعاً موحّد بودند نمی خواستند مقدس مآبانه زندگی کنند می خواستند موحّدانه زندگی کنند ما از آ ن بزرگان نشنیدیم که یک وقت بگویند فلان کس به ما چیز داد می گفتند فلان کس آورد فلان کس این زحمت را کشید.

ص: 134


1- (7) . نهج البلاغه, حکمت 304.

توفیقات انسان،مرهون عنایات الهی

غرض این است که در همه موارد همین طور است در علوم هم همین طور است این حرف قارونی است که بارها اینجا مطرح شد که می گوییم ما خودمان چهل سال, پنجاه سال زحمت کشیدیم عالِم شدیم این اصطلاح ناروای دود چراغ خوردن همین است قارون هم که بیش از این نگفته بود و نمی گفت, می گفت: ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ (1) من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم بسیاری از ماها اسلامی حرف می زنیم و قارونی فکر می کنیم مگر او غیر از این گفت او گفت من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم ما هم خیال می کنیم خودمان زحمت کشیدیم خیلی ها آمدند حوزه و چیزی نشدند خیلی ها رفتند دانشگاه و چیزی نشدند خیلی ها رفتند بازار و چیزی نشدند این طور نیست که هر کسی برود جایی چیز گیرش بیاید بگوییم ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ این همان اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است باید بگوییم «ما بنا من نعمه فمنک» دین یعنی ادلّه نقلی که کم نیاورد هم در قرآن هست ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ هم اهل بیت(علیهم السلام) دستور دادند در تعقیبات نماز بگویید «اللهمّ ما بنا من نعمهٍ فمنک» (2) این برای این نیست که ثواب ببریم تنها ثواب بردن نیست ثواب را بالأخره می دهند.

آثار حضور دین در متن زندگی

عمده آن است که این دین در زندگی ما بیاید وقتی در زندگی ما آمد ما راحتیم نه از گرانی می رنجیم نه از تحریم می رنجیم چون او دارد ما را اداره می کند واقعاً اگر ما باور کردیم که تمام مار و عقرب عالَم نزد خدا روزی دارند در پرونده خدا روزی دارند شرق و غرب عالَم بخواهند ایران را تحریم بکنند اثر ندارد ما این حرف ها را باور نکردیم مگر آنها رازق اند؟! خدا در قرآن به صورت ﴿عَلَی﴾ فرمود: ﴿مَا مِن دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا﴾ (3) فرمود تمام مارها تمام عقرب ها عایله من هستند من عهده دار روزی آنهایم این خداست! چون دین در زندگی ما نیست اگر شنیدیم یک مخذول منکوب ملعون ازل و ابد درصدد تحریم است می رنجیم می گوییم چه خواهد شد هیچ نخواهد شد فرمود اگر شما به راه باشید ﴿لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالأرْضِ﴾ (4) غرض آن است که ما مسلمانیم بر اساس این عقیده که دین از زندگی جداست عدّه ای می گویند دین از سیاست جداست ولی روش ما این است که دین در زندگی ما نیست دین در نماز و روزه ما هست زندگی ما امر عادی است.

ص: 135


1- (8) . سورهٴ قصص, آیهٴ 78.
2- (9) . مصباح المتهجّد, ص63, 75, 102, 111 و 217.
3- (10) . سورهٴ هود, آیهٴ 6.
4- (11) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 96.

مراد از امضای مطلب عقلی، توسط شارع مقدس

این هم که می بینید گاهی گفته می شود این مطلب عقلایی است بشری است دین امضا کرده این هم گوشه ای از همان مکتب نارواست این چنین نیست که واقعاً بشر از خودش چیزی داشته باشد و دلیل نقلی آن را امضا کرده باشد.

اگر گاهی گفته می شود _ در کلمات فقهای ما(رضوان الله علیهم) هم همین هست _ که این مطلب، بشری است و شارع امضا کرده است یعنی قبلاً خدای سبحان به وسیله چراغ عقل و فطرت این مطلب را به بشر آموخت به وسیله چراغ نقل به ما فرموده است که من قبلاً به بشر گفته ام و همان را امضا می کند.

سر مسئلت موسای کلیم از خداوند جهت همراهی جناب هارون

به هر تقدیر وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد ما چنین سابقه ای داریم ﴿إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً﴾ (1) از این جهت می ترسم, از طرفی من بخواهم حرف بزنم یک سخنگو می خواهم من نمی خواهم کسی فقط بگوید موسی راست می گوید این ﴿یُصَدِّقُنِی﴾ معنایش این نیست که من حرف بزنم دو مطلب داشته باشم یکی دعوا یکی دعوت, دعوا داشته باشم بگویم «إنّی رسول الله» دعوت داشته باشم بگویم «لا إله إلاّ الله» جامعه را به توحید دعوت کنم و خودم مدّعی رسالت باشم بعد برادرم بگوید بله راست می گوید, من این طور نمی خواهم اگر این باشد که دیگر ﴿هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ نمی خواهد من سخنگو می خواهم اگر غرض این باشد که برادرم بگوید که آقا راست می گوید خب دیگر ﴿هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ نمی خواهد من کسی را می خواهم که حرف های مرا به جامعه منتقل کند خودم هم سخنرانی می کنم اما ﴿هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ این نشان آن است که هنر سهم تعیین کننده ای در تبلیغ دارد حالا هنر لفظی باشد هنر خطّی باشد هنرهای دیگر باشد یکی از اقسام همین است ﴿هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ بنابراین منظور وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از اینکه عرض کرد: ﴿وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی﴾ یعنی معیناً معاوناً مصدّقاً تنها این نیست که برادرم بگوید آقا راست می گوید خب این دیگر ﴿أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ نمی خواهد من کسی را می خواهم که حرف های مرا در جامعه خوب تبیین کند که دعوت به چیست دعوا به چیست من ادّعای چه چیزی دارم و جامعه را به چه چیزی دعوت می کنم و این برادرم این کار از او برمی آید و این گذشته از اینکه ﴿أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً﴾ است از خاندان من است گذشته از اینکه عقلاً هماهنگیم از جهت عاطفه هم هماهنگیم نسبت به من مهربان است, رئوف است این خصوصیت ندارد که انسان بستگان خودش را بیاورد ولی اگر کسی فداکار بود اگر برادرش سر و صورت او را گرفت او می گوید: ﴿یَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلاَ بِرَأْسِی﴾ من داشتم فرمان تو را اطاعت می کردم چنین برادری شایسته است که وزیر باشد که تمام سفارش ها و عتاب های وجود مبارک موسای کلیم را تحمل کند تا آنجا هم حاضر باشد هیچ حرف نزند نگوید من هم پیغمبر هستم خب این چنین مقامی می خواهد وگرنه صِرف اینکه برادر باشد این سهمی ندارد ﴿هَارُونَ أَخِی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی﴾ (2) این کسی است که تا آخرش ایستاده است و مرا به عنوان امام قبول دارد من چنین کسی را می خواهم کم کاری نکرد وجود مبارک موسای کلیم در حضور مردم نسبت به هارون فرمود: ﴿لاَ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلاَ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ﴾ (3) وجود مبارک موسای کلیم تنها عتاب نکرد تنها اعتراض نکرد دست به سر و صورت برد. فرمود: ﴿وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً﴾ رِدیء یعنی معاون, کمک ﴿یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ﴾ می ترسم آنها تکذیب بکنند من برای خودم نگران نیستم از این نگرانم که پیام شما را نپذیرند وگرنه ما همه جا حاضریم.

ص: 136


1- (12) . سورهٴ قصص, آیهٴ 33.
2- (13) . سورهٴ طه, آیات 30 و 31.
3- (14) . سورهٴ طه, آیهٴ 94.

امدادهای الهی نسبت به حضرت موسی و هارون(علیهماالسّلام)

﴿قَالَ﴾ خدای سبحان فرمود: ﴿سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ﴾ که این برای تأکید است تسویف نیست قبلاً فرق بین مساعدت و معاضدت و مرافقت گذشت کجا را می گویند مرافقت کجا را می گویند مساعدت کجا را می گویند معاضدت, آنجا که مرفق ها با هم اند می شود مرافقت, آنجا که ساعدها با هم اند می شود مساعدت, آنجا که عضدها با هم اند می شود معاضدت ولی مطلق اینها به معنی کمک خواهد بود. فرمود ما این کار را می کنیم ﴿وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً﴾ شما را مسلّط می کنیم این وعده الهی است ﴿فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا﴾ شما با همه سوابقی که در مصر دیدید و دارید آن قتل قبطی را در کارنامه تان دارید آن ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ﴾ که سالیان متمادی دیدید پس خشن تر از فرعون کسی نیست شما هم که سابقه قتل قبطی را در کارنامه تان دارید ولی ﴿نَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا﴾ اینها به شما دسترسی پیدا نمی کنند شما حرف هایتان را می زنید و به جامعه منتقل می کنید.

سر تعبیر﴿بِآیَاتِنَا﴾ در آیه 36

﴿بِآیَاتِنَا﴾ در طلیعه امر بیش از این دو آیه نبود یکی ید بیضا بود یکی آن عصا که خودش به صورت تثنیه فرمود: ﴿فَذَانِکَ بُرْهَانَان مِن رَّبِّکَ﴾ تثنیه است نه جمع آیا چون کلّ واحد اینها به چند آیه منحل می شود از این جهت تعبیر به جمع آورد برای اینکه دست ساده که به جَیب و گریبان می رود نورانی می شود دوباره به حالت اول برمی گردد این دو آیت است هم نورانی شدن آیت است هم نورانی امر عادی بشود آیت است عصا به صورت مار در بیاید معجزه است مار به صورت عصا مبدّل بشود معجزه است آیا چون هر کدام از اینها به چند معجزه و آیت منحل می شوند جمع آورد یا راه دیگری دارد که به لحاظ قرینه بعدی است در بخش هایی از سورهٴ مبارکهٴ «نمل» فرمود من چندین آیه به شما دادم با این آیات ما سفر کنید؛ آیه دوازده سورهٴ مبارکهٴ «نمل» این بود ﴿وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیَاتٍ﴾ معلوم می شود اینجا که آیات جمع آورد برای آن نیست که خود عصا به چند آیه منحل می شود یا ید بیضا به چند آیه منحل می شود منظور همان آیات نُه گانه است که فرمود: ﴿فِی تِسْعِ آیَاتٍ﴾ منتها بعضی بالقوّه است بعضی بالفعل, بعضی ها را نقد نشان داد بعضی ها را هم وعده داد که اگر یک وقت جریان طوفان شد جریان دم شد جریان ضفدع شد جریان قُمّل شد این آیات هم شما را تأیید می کند اگر این باشد خبر داد که شما با نُه معجزه می توانی بساط فرعون را به هم بزنی; مربوط به این جمع آوردنش. ﴿فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ﴾ شما و بنی اسرائیل پیروزید قبطی ها را ما از بین می بریم این گوشه ای از آن وعده های الهی.

ص: 137

نقد دو وجه در تفسیر کریمه﴿وَ اضْمُمْ إِلَیْکَ جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾

در جریان رَهب برخی ها گفتند رهب یعنی آستین، جناب زمخشری می فرماید: «و مِن بدع التفاسیر» این است که برخی ها کلمه رهب را به معنی آستین گرفتند این آخر ریشه لغوی ندارد (1) رهب یعنی ترسیدن, مشکل خود جناب زمخشری که خیلی زحمت کشیده و فخررازی هم می گوید که این احسن ما قیل است (2) این است که ایشان خیال کرده هر جا جناح است به معنای دست است گفت جناح در پرنده ها آن بال است در انسان دست است انسان دو جناح دارد یک جناح راست یک جناح چپ یعنی دست راست و دست چپ آنجا که فرمود ید مضموم باشد یعنی جناح راست, آنجا که مضمومٌ الیه است جناح چپ (3) در حالی که در بخش هایی از همین سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود: ﴿وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَی جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ﴾ جناح یعنی جیب یعنی گریبان دستت را به جناحت ببر تا بیضا بشود خب جناح به معنی بال نیست جناح به معنی دست نیست مگر دست را به دست می مالید تا بیضا می شد ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ﴾ اینجا جناحی که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آمده همان جَیْبی است که در سایر سوَر آمده پس گاهی جناح ممکن است به معنی دست باشد گاهی هم جناح یعنی گریبان و بغل، دستت را به بغل بگذار, اگر کسی ترسید خب دو دستش را طبیعی است دیگر بالا می برد اما اگر کسی در آغوش گرفته احساس امنیّت می کند این را که سیدناالاستاد فرمود این دست در آغوش بگذار یعنی خودت را جمع بکن کنایه از تواضع است (4) این یکی از وجوه معقول است که می تواند مورد قبول باشد.

ص: 138


1- (15) . الکشاف، ج3،ص409.
2- (16) . ر.ک: التفسیر الکبیر, ج24, ص595.
3- (17) . الکشاف, ج3, ص408 و 409.
4- (18) . المیزان, ج16, ص34.

حالا وقتی که وجود مبارک موسای کلیم با هارون(سلام الله علیهما) با این معجزات آمدند که بعضی بالفعل, بعضی بالقوّه القریبه من الفعل است برخورد آل فرعون را ببینیم که چه بود ﴿فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ﴾.

سر تعبیر به lt; ایمن gt; در آیه سی ام

مستحضرید که در جریان کوه طور فرمود از طرف راست این درّه؛ طرف راست و چپ و جلو و دنبال برای انسان است این شش جهتی که فرض دارد یکی بالا یکی پایین یکی طرف راست یکی طرف چپ یکی جلو یکی دنبال, درباره انسان مشخص است درباره موجودات دیگر مثلاً الآن این ستون طرف راست و طرف چپ و جلو و دنبال ندارد این جهات چهارگانه را انسان مشخص می کند انسان دست راستی دارد دست چپی دارد چهره ای دارد قفایی دارد این جهات چهارگانه با انسان سامان می پذیرد می شود امور اعتباری اما بالا و پایین را گفتند دیگر اعتباری نیست انسان اگر سر به زیر باشد پا هوا باشد بالأخره پا بالاست سر زمین است این چنین نیست که هر جا سر باشد بالا باشد طرف آسمان بالاست و طرف زمین پایین است این دو جهت را می گویند اعتباری نیست اما یمین و یسار و اَمام و خلف با اعتبار خود انسان عوض می شود انسان وقتی وارد کوه شد درّه ای دارد بُقعه ای دارد درختی دارد این کوه این درّه طرف راست و چپ ندارد اما وقتی انسان رفت جلو اگر می گویند طرف راست یعنی طرف راست انسان, طرف چپ یعنی طرف چپ انسان وقتی وجود مبارک موسای کلیم روی این بقعه مبارکه آمد طرف دست راست وجود مبارک موسی شجره ای بود از آنجا این صدا را شنید وگرنه خود درّه خود کوه طرف راست داشته باشد طرف چپ داشته باشد این چنین نیست.

ص: 139

پرسش: با توجه به روایت شیخ در تهذیب (1) ممکن است منظور از بقعه مبارکه کربلای معلّی باشد؟

پاسخ: باطنش آن است ولی ظاهرش محفوظ است اینها باطناً از همان فیض اهل بیت استفاده کردند نظیر اینکه آنچه وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) تلقّی کرد نام اهل بیت(علیهم السلام) بود این ظاهرش سر جایش محفوظ است آن باطنش هم سر جایش محفوظ است آن باطنِ باطن هم سر جایش محفوظ است.

سخنان سه گانه فرعونیان در برابر دعوت حضرت موسی(علیه السّلام)

وقتی که وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) آمدند و حرف هایشان را بیان کردند ﴿فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ﴾ فرعونیان چند حرف زدند گفتند این سِحر است (یک) شما با نیرنگ این را به خدا افترا بستی (دو) ما ساحر فراوان داریم اما هیچ کدام آنها اهل افترا نیستند پس تو دو کار کردی یکی اینکه آنچه را که آوردی عصا اژدها شد سِحر است یکی اینکه این سِحر را هم _ معاذ الله _ به صورت معجزه به خدا اسناد دادی ﴿قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ﴾ (یک) ﴿مُفْتَری﴾ (دو) ما ساحر زیاد داریم آنها چنین کاری نکردند تو گذشته از اینکه سِحر داری, جعل هم کردی به نام خدا اسناد دادی سوم: معیار تصدیق و تکذیب ما هم مشخص است ما اگر چیزی را بخواهیم تصدیق بکنیم باید بگوییم ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ (2) چیزی را بخواهیم تکذیب بکنیم می گوییم ﴿مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ معیار اثبات و نفی ما, فعل و ترک نیاکان ماست آنها اگر کاری کردند ما می گوییم این کار حق است از ما بپرسی چرا حق است می گوییم: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ آنها اگر کاری نکردند می گوییم این کار باطل است از ما بپرسی چرا, می گوییم: ﴿مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ این تقلید محض در هویّت آل فرعون رخنه کرده است که اثبات و نفی شان این است.

ص: 140


1- (19) . تهذیب الأحکام, ج6, ص38.
2- (20) . سورهٴ زخرف, آیات 22 و 23.

لزوم عالمانه بودن تصدیق و تکذیب انسان

این روایت جزء غرر روایات ماست حضرت فرمود امّت اسلامی یا تصدیق دارد یا تکذیب, اگر خواست تصدیق کند بگوید آری, باید برهان داشته باشد, اگر خواست تکذیب کند بگوید نه, باید برهان داشته باشد بدون برهان نه می گوید آری نه می گوید نه «إنّ الله خَصَّ» یا «حصَّنَ» یا «حضَّ» طبق سه نسخه در این روایت «عباده فی بآیتین من کتابه» با دو آیه مرزبندی کرده فرمود حرف خواستی بزنی فتوا خواستی بدهی دلیل خواستی بیاوری دهن باز نکن هر چه از دهنت در آمد بگویی تا برهان نداشته باشی یا حکیمانه یا فقیهانه حرف نزن خواست چیزی را نفی بکنی باید برهان داشته باشی یا حکیمانه یا فقیهانه (1) آن وقت این می شود جامعه علمی, فلان کس چنین گفته است گمانم این است این می شود با هوس زندگی کردن همان جاهلیّت است به صورت دیگر.

تقلید کورکورانه، محور تصدیق و تکذیب جاهلان

اگر در جاهلیّت چیزی را می خواستند اثبات کنند می گفتند: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ اگر بخواهند چیزی را نفی کنند می گویند: ﴿مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ خب حالا نشنیدی ما حرف تازه آوردیم چرا حرف باطلی است نیاکان شما این حرف را نداشتند موسای کلیم با معجزه آمد این حرف را دارد نفی و اثبات فرعونی به تقلید باطل است نفی و اثبات جاهلی به تقلید باطل است تا می خواهی حرف بزنی چیزی را اثبات کنی می گوید: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ تا می خواهی نفی کنی می گوید دیگران که نگفتند خب انبیا آمدند حرف های جدیدی آوردند حرف های تازه ای آوردند بنابراین این سه مطلبی را که فرعون گفت هر سه بیّن الغی است اینکه معجزه را سِحر دانست بیّن الغی است اینکه حق را فِریه تلقّی کرد بیّن الغی است اینکه معیار معرفت شناسی خود را و تصدیق را حرف های نیاکان قرار داد این هم بیّن الغی است ﴿وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ آن گاه وجود مبارک موسای کلیم فرمود من هدایت آوردم.

ص: 141


1- (21) . الکافی, ج1, ص43; بحارالأنوار, ج2, ص186; الحاشیه علی اصول الکافی (رفیع الدین محمد بن حیدر النائینی), ص136.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 36 تا 40 سوره قصص 91/07/19

﴿فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَریً وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (36) وَقَالَ مُوسَی رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِندِهِ وَمَن تَکُونُ لَهُ عَاقِبَهُ الدَّارِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (37) وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (38) وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الظَّالِمِینَ (40)﴾

چگونگی وحی الهی به موسای کلیم در کوه طور

نکاتی که مربوط به بحث های قبل بود عبارت از این است که کلام خدا همان طوری که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» آمده است سه قسم بود که ﴿مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً﴾ (1) این آیه هم قبلاً خوانده شد و آنچه وجود مبارک موسای کلیم در جریان طلیعه وحی دریافت کرد ظاهرش ﴿مِن وَرَاءِ حِجَابٍ﴾ بود که از ورای درخت شنید صدا از درخت نبود در حقیقت از ذات اقدس الهی بود ولی وجود مبارک موسای کلیم از ناحیه درخت می شنید پس وحی بلاواسطه نبود وحی از راه فرستادن جبرئیل(سلام الله علیه) و مانند آن هم نبود بلکه ﴿مِن وَرَاءِ حِجَابٍ﴾ بود.

مسئلت والای حضرت موسی و مدهوشی آن حضرت

ص: 142


1- (1) . سورهٴ شوریٰ, آیهٴ 51.

مطلب دیگر اینکه مشاهده نار الهی یا نور الهی یک قسم, شنیدن کلام الهی قسم دیگر, اینها همه به مقامات فعل خدا برمی گردد آنچه را وجود مبارک موسای کلیم در اربعین طلب می کرد مقام برتر و بالاتر بود که عرض کرد: ﴿رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ﴾ بعد جواب آمد که ﴿لَنْ تَرَانِی﴾ (1) آن قداست موسای کلیم(سلام الله علیه) باعث شد که یک تجلّی از طرف خدا نصیبش شد که به برکت تجلّی ای که خدا برای موسی کرد خود موسی(علیه السلام) مدهوش شد و کوه متلاشی شد نه اینکه مدهوشیِ موسی به وسیله اندکاک کوه باشد بلکه امر به عکس, این طور نیست که کوه مجرای الهی باشد و وجود مبارک کلیم الهی بالتبع استفاده کند بلکه خدای سبحان برای موسای کلیم تجلّی کرد کوه متلاشی شد و موسی مدهوش که آن را در آیه دیگر باید مطرح کرد.

نقد نظر قرطبی در تفسیر کریمه﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ﴾

مسئله بعدی جریان این ضمّ جناح است تاکنون روشن شد که دست گاهی به عصا می رسد به اذن خدا, عصا مار می شود دوباره همین دست به مار می رسد ﴿سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی﴾ (2) به صورت عصا در می آید. همین دست به بغل می رود به اذن خدا ﴿تَخْرُجْ بَیْضَاءَ﴾ (3) این هم به عنایت الهی است جناب قرطبی در تفسیر الجامع لأحکام القرآن گفتند ﴿اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ﴾ منظور از این دست, دست راست است برای اینکه جناح در طرف چپ بدن است ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ این جناح چون طرف چپ است بنابراین منظور از این دست, دست راست است دلیلی نیاوردند که جناح, قسمت چپ را می گویند (4) جناح یعنی پهلو حالا گاهی راست گاهی چپ, از کجا استفاده می شود که جناح آن پهلوی چپ است این برهان ندارد برای اینکه جیب یعنی یقه, در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت که ﴿وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ﴾ (5) یعنی این زن ها روسری را که به سر می گذارند باید ادامه داشته باشد تا یقه اینها را بگیرد نه «ولیضربنّ بخمرهنّ علی جیودهنّ» که با دال باشد یعنی گردن را بپوشاند بلکه جَیب را بپوشانند یعنی از پشت، گردن, از جلو، سینه پوشیده بشود ﴿وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ﴾ خِمار و روسری را که روی سر می گذارند سر پوشیده، جَیْد گردن، از پشت پوشیده, جیب یقه از جلو پوشیده. جَیب یعنی یقه این قسمت جلو یعنی سینه آن وقت از کجا معلوم می شود که منظور از این دست, دست راست است چون جَیب به معنای پهلوی چپ است این سخن ایشان ظاهراً مستدل نیست.

ص: 143


1- (2) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 143.
2- (3) . سورهٴ طه, آیهٴ 21.
3- (4) . سورهٴ طه, آیهٴ 22; سورهٴ نمل, آیهٴ 12; سورهٴ قصص, آیهٴ 32.
4- (5) . الجامع لأحکام القرآن, ج14, ص285.
5- (6) . سورهٴ نور, آیهٴ 31.

نقد بیان علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾

می ماند این ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ (1) چند وجهی را ملاحظه فرمودید سیدناالاستاد ذکر کردند نپذیرفتند خودشان این وجه را قبول کردند که ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ در قبال راه رفتن متبختران است افراد متبختر کسانی که با فخرفروشی حرکت می کنند دو طرف دستشان پهلویشان باز است با این وضع حرکت می کنند متبخترانه اگر کسی خواست متواضعانه حرکت کند این دست ها را به پهلو می چسباند این طور نیست که بخواهد متبخترانه حرکت کند (2) این سخن درست است می تواند کنایه از تواضع باشد ولی ﴿مِنَ الرَّهْبِ﴾ با آن سازگار نیست این ﴿مِنَ الرَّهْبِ﴾ نشان آن است که برای اینکه از ترس نجات پیدا کنی چنین کاری بکن در آنجا که فرمود: ﴿وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ﴾ این نشانه تواضع است یا وقتی به پسر و دختر می گوید در برابر پدر و مادر پیر ﴿وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ﴾ (3) این نشانه پر پهن کردن است و تواضع و فروتنی.

آرای گوناگون در تفسیر کریمه﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ و بیان قول صائب

اما اینجا می فرماید: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ این نشان آن است که حادثه های غیر مترقّب و سهمگینی برای وجود مبارک موسای کلیم در آن شب تار پیش آمد یکی اینکه عصا بالأخره اژدها شد و اژدها به حالت اول برگشت یکی اینکه دست در بغل گذاشت و بیضا شد این تحوّلاتی که در بدن ایجاد می کند ترهیبی, تخویفی, در انسان ایجاد می کند فرمود جناحت را به خودت نه اینکه جناح راست را به چپ یا جناح چپ را به راست ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ یعنی خودت را جمع بکن دیگر نترس این ترس مربوط به خصوص آن عصا نیست بعد از جریان ید بیضاست این تحوّل بالأخره هراسی می آورد که این چه وضعی است فرمود: ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ با همین گفتن, این ایجاد می شود این دستور تشریعی نیست که مولایی به عبدش بگوید نترس تکلیف بکند همین افاضهٴ تکوینی است که با این خوف برطرف می شود اینکه گفته می شود اولیای الهی خوف و ترس ندارند این دو بخش است یک بخش به عنایت الهی است که وعده خداست که اولیای الهی هراسی ندارند ترسی ندارند برای اینکه _ ان شاءالله _ از جهنم نجات پیدا می کنند از بهشت برخوردارند از شکست مصون اند پیروزی نصیب آنها می شود ﴿کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی﴾ (4) و مانند آن اما وظیفه ای برای خود این ولیّ الهی است این همواره بین الخوف و الرجا باید به سر ببرد وعده الهی این است که اینها در معاد ترسی ندارند (یک) در دنیا پیروزند (دو) اما وظیفه شخص مؤمن و ولیّ آن است که همیشه بین الخوف و الرجا به سر ببرد این طور نیست که مطمئن باشد چون هر لحظه ممکن است اوضاع عوض بشود پس ﴿أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ﴾ (5) این خبر نیست که گزارش بدهد که اولیا این طور نیستند این جمله خبریه ای است که به داعی انشا القا شده و وعده است که اینها نباید هراس داشته باشند برای اینکه خطری اینها را تهدید نمی کند و اما روایات فراوانی هست بخشی از آیات هم همین را تأیید می کند که مؤمن لا یزال، بین خوف و رجا به سر می برد انسان که اطمینان ندارد. این ﴿وَاضْمُمْ إِلَیْکَ جَنَاحَکَ مِنَ الرَّهْبِ﴾ می تواند این معنا باشد این معنا نه آن است که در المیزان آمده نه آن است که مرحوم شیخ طوسی در تبیان فرموده (6) نه آن سه وجهی است که مرحوم سیدناالاستاد ذکر کردند و رد کردند این تحوّلی که در تو پیدا شد خودت را جمع کن جناح راست را به چپ یا جناح چپ را به راست نیست جناح خودت را به خودت منضم بکن یعنی خودت را جمع بکن چه هراسی داری؟! این ضمیمه کردن تعبیر دیگری از طمأنینه داشتن است یک انسان مطمئن, آرام است یک انسان مضطرب, شناور و لرزان است این لرزه این اضطراب این پراکندگی این نشانه جمع نبودن است حواسش جمع نیست فکرش پریشان است فرمود این کار را نکن خودت را جمع بکن هیچ هراسی هم نداشته باش.

ص: 144


1- (7) . سورهٴ قصص, آیهٴ 32.
2- (8) . المیزان, ج16, ص34.
3- (9) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 24.
4- (10) . سورهٴ مجادله, آیهٴ 21.
5- (11) . سورهٴ یونس, آیهٴ 62.
6- (12) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص149.

مضطرب نباش آرام باش مطمئن باش این تحوّلی که پیدا کردی, حقیقتی است به سود تو, به سود دین و مانند آن, اینکه می بینی دستت وقتی از بغل در آوردی روشن می شود دوباره عادی می شود اینها نگرانت نکند حواست جمع باشد مطمئن باش با این طمأنینه حرکت کن لذا وجود مبارک موسای کلیم در کمال طمأنینه در کمال شهامت, حرف هایش را زده که در بحث دیروز حرف هایش گذشت.

استدلالهای متقابل فرعونیان و حضرت موسی(علیه السّلام)

فرعون آمده گفته که این سِحر است یعنی آل فرعون, ملأ, همه اینها گفتند این سِحر است (یک) در این مملکت ساحر کم نیست دو: فرق تو با ساحران آن است که آنها راست می گویند تو _ معاذ الله _ دروغ می گویی آنها می گویند سِحر است تو می گویی معجزه است فِریه ای را روی این سِحر گذاشتی ﴿مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ﴾ (یک) ﴿مُفْتَریً﴾ (دو) بعد هم گفت ما این حرف ها را از گذشته ها به یاد نداریم معیار ما در قبول و نکول, در تصدیق و تکذیب، حرفِ گذشتگان است اگر آنها چیزی را گفتند ما می پذیریم چون ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ (1) چیزی را نگفتند ما نمی پذیریم می گوییم ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ یک سَلفیّت مذمومی هم اینها داشتند موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود نه ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ درست است نه ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ درست است شما ببینید برهان چیست حرف اول را ذات اقدس الهی می زند (یک) خدا می داند که من از طرف او برای هدایت شما آمدم (دو) نشانه, اینکه, گواهی او و خطّ او و نامه او و پیام او به دست من است (سه) این دو پیام هم نقد است یکی عصا یکی ید بیضا (چهار) من از طرف او آمدم به همین دو نشانه.

ص: 145


1- (13) . سورهٴ زخرف, آیات 22 و 23.

مراد از﴿شَهِیداً﴾ در استدلال نبی اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)

وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من از طرف او آمدم برای اینکه امضای او نزد من است خطّ او نزد من است نامه او نزد من است ﴿وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً﴾ (1) نه ﴿شَهِیداً﴾ یعنی «علیما» چون اگر کسی بگوید خدا می داند, اینکه دعوا را تمام نمی کند کسی می گوید من پیغمبر, یکی می گوید دروغ می گویی, بگوید خدا می داند, خب خدا می داند او می گوید خدا نمی داند, این نیست, اینکه برهان نشد اینکه دلیل نشد ﴿شَهِیداً﴾ نه یعنی «علیماً» ﴿شَهِیداً﴾ یعنی گواه, خدا گواهی می دهد که من از طرف او آمدم برای اینکه کتاب او دست من است نامه او دست من است امضای او دست من است خط او دست من است ﴿کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً﴾ اگر کسی بگوید خدا می داند که من عالِمم این معنایش ترک مخاصمه است کفایت مذاکرات آن هم می گوید نه, خدا نیست اینکه احتجاج نیست احتجاج وقتی تام است که آنها که می گویند: ﴿لَسْتَ مُرْسَلاً﴾ این بگوید نه, من رسولم ﴿کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً﴾ خدا گواه است نه خدا علیم است به چه دلیل گواه است؟ برای اینکه نامه او نزد من است خب این می شود حجّت بالغه.

مقصود از عالم بودن خداوند ، در برهان موسای کلیم

وجود مبارک موسای کلیم هم فرمود خدا می داند, خدا می داند یعنی در اینجا داوری کرده این محکمه را خدا اداره کرده برای اینکه کارِ او به دست من است معجزه کارِ اوست دیگر منتها به دست ولیّ او ظاهر می شود فرمود پروردگار من ﴿أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِنْدَهُ﴾ او می داند چه کسی از طرف او آمده و شهادت هم داده آنها گفتند نه, این _ معاذ الله _ سِحر است و اینها.

ص: 146


1- (14) . سورهٴ رعد, آیهٴ 43.

عصاره سخنان حضرت موسی(علیه السّلام) با فرعونیان

﴿قَالَ مُوسَی رَبِّی أَعْلَمُ بِمَن جَاءَ بِالْهُدَی مِنْ عِندِهِ﴾ (یک) بعد هم خیال نکنید یک مسئله علمی باشد من بگویم پیامبر هستم شما بگویید پیامبر نیستید مسئله خاتمه پیدا کند ما با شما کار داریم با جامعه شما با حکومت شما با سیاست شما با وضع زندگی شما کار داریم و سرانجام ما هم پیروزیم و سرانجام شما هم شکست می خورید این سه, چهار مطلب را با همین جمله بیان کرده خدا أعلم است داور محکمه است برای اینکه گواهی را به دست من داده علامتش را به دست من داده و من هم با شما کار دارم و در این صحنه ما پیروزیم و شما هم شکست می خورید این سه, چهار جمله را گفته فرمود: ﴿وَمَن تَکُونُ لَهُ عَاقِبَهُ الدَّارِ﴾ چه در دنیا چه در آخرت چه مجموع دارین پیروزی برای مردان مُحق است ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ﴾ این عصاره فرمایش حضرت موسی(سلام الله علیه).

مراد فرعون از ادعای ربوبیّت

کاری که فرعون کرد در جریان آن مسابقه و اینها مطلب دیگر است فرعون ادّعایی دارد می گوید که من ربّم منظور از این رب, آفریدگار یعنی خالق آسمان و زمین نیست منظور از رب, ربّ العالمین یعنی کسی که کلّ جهان را دارد اداره می کند نیست چون آنها می دانند که آسمان و زمین قبل از فرعون بود بعد از فرعون هست منظور از رب یعنی پرورنده این جامعه, این جامعه را من باید اداره کنم فکر من, اندیشه من همان است که جامعه را می تواند اداره کند ﴿مَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ﴾ (1) بیش از این ادّعایی نداشت اینکه می گوید من ربّم یعنی پرورش شما با قانون من است با فکر من است همین نه اینکه من شما را خلق کردم یا من آسمان و زمین را خلق کردم خودش هم که بت پرست بود که در آیات قبل خواندیم به فرعون گفتند که اگر موسی(سلام الله علیه) را رها کنی ﴿یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ﴾ (2) اینکه می گفت: ﴿إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ﴾ (3) اینکه می گفت: ﴿مَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ﴾ یعنی سعادت شما در این است که مطابق فکر من کشورتان را اداره کنید, همین! از من اطاعت کنی.

ص: 147


1- (15) . سورهٴ غافر, آیهٴ 29.
2- (16) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 127.
3- (17) . سورهٴ غافر, آیهٴ 26.

وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه این حرف را زد او آمده یک مطلب میانه روی را مطرح کرده بعد آن داعیه اصلی خود را از یاد نبرده این نه تنها گفته دین شما را من باید تنظیم کنم دین یعنی قانون اداره مملکت, من باید اداره کنم ﴿إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ﴾ می گفت غیر از من کس دیگری نیست ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ من غیر از خود الهی نمی بینم این ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ یعنی «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» من که نمی بینم یعنی نیست دیگر, گرچه سیدناالاستاد این را نپذیرفتند (1) ولی این قابل قبول است.

عدم سریان قاعده «عدم الوجدان لایدلّ علی عدم الوجود» درباره خدای سبحان

یک وقت است که ما می گوییم «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» خب حالا شما نیافتی این دلیل نیست که وجود ندارد این جریان «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» این یک چیز حقّی است اما در حوزه امکان یعنی یک موجود محدود ممکن اگر چیزی را نیابد دلیل نیست که آن نیست زیرا ممکن است این شیء در جای دیگر باشد و این امر محدود نتواند به آن دسترسی پیدا کند پس «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» ولی اگر این حرف برای کسی بود که محیط مطلق بود مثل خدا, خدا اگر بفرماید من نیافتم یعنی نیست, من نمی دانم یعنی نیست چون خدا ﴿بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ﴾ (2) است معدومِ محض که شیء نیست این معدومِ محض لفظی است که مفهومش در ذهن ترسیم می شود اما زیرش خالی است اگر کسی بگوید خدا آیا می داند یا نه باید بگوییم چه چیزی را می داند باید شیئی باشد که خدا آن را بداند علم یعنی ظهور علم یعنی کشف چیزی را روشن بکند لا شیء محض را که نمی شود روشن کرد لذا ذات اقدس الهی در چند قسمت از آیات قرآن دارد که این شرکی که اینها می گویند برای خدا شریک قائل شدند خدا نمی داند ﴿أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ این مضمون هم در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» است هم در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» (3) یعنی شما مشرکین حرفی دارید می زنید که خدا نمی داند, خدا نمی داند یعنی نیست اگر سخن از عدم الوجدان الهی است این قطعاً یدلّ علی عدم الوجود همین حرف بلند را فرعون دارد ادّعا می کند در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آیه هجده به این صورت است ﴿وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ شما دارید مطلبی را گزارش می دهید که خدا نمی داند شما می گویید بت ها شریک الهی اند شما می گویید اینها ارباب ما هستند خب این را خدا نمی داند یعنی نیست این همان است که فرمود: ﴿إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا﴾ (4) اگر شما کلمه رب را بر این صنم و وثن اطلاق کردید ﴿إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا﴾ اسمِ بی مسمّاست یعنی کلمه رب این راء و باء مضاعف این لفظ این مفهوم جایش خالی است شما هر چه در خارج بگردید صنم و وثن رب نیستند اسم بی مسمّا هستند و خدا ربوبیّت این صنم و وثن را نمی داند یعنی این نیست پس عدم الوجدان درباره ممکنات «لا یدلّ علی عدم الوجود» ولی درباره ذات اقدس الهی «یدلّ علی عدم الوجود» این خاصیّت محیط بودن, چنین ادّعای بلندی را فرعون دارد می گوید من غیر از خودم خدایی نمی دانم ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾.

ص: 148


1- (18) . المیزان, ج16, ص38.
2- (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 29.
3- (20) . سورهٴ رعد, آیهٴ 33.
4- (21) . سورهٴ نجم, آیهٴ 23.

مشابه تعبیری که در سورهٴ «یونس» هست در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» هم هست؛ در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» به این صورت بیان شده آیه 33 این است ﴿أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلَی کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ﴾ ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ أَم بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ﴾ شما چیزی را دارید در برابر خدا می گویید که خدا نمی داند یعنی نیست, معدوم مطلق است چنین ادّعای تندی را فرعون دارد می گوید: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾. بنابراین ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ یعنی غیر از من کس دیگری نیست گاهی از راه انصاف بخواهد محکمه را به سود خود بگرداند بگوید من نمی دانم, چنین اطلاعی ندارم.

نقد دیدگاه علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾

سیدناالاستاد می فرماید این معنا با ذیل آیه سازگار نیست (1) برای اینکه در ذیل آیه نشان می دهد که او شک دارد لذا به هامان گفته است که قصری درست کن که ما برویم بالای قصر ببینیم در آسمان ها خبری هست یا خبری نیست چون ذیل آیه نشانهٴ شکّ فرعون است پس این ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ معنایش این نیست که یقیناً غیر از من کس دیگری نیست خب فراز و نشیب های فراوانی در گفته ها هست آن کسی که می گوید: ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی﴾ (2) این وقتی گفت ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم﴾ یعنی غیر از این کس دیگری نیست وقتی وجود مبارک موسای کلیم هم گفت من از طرف ربّ العالمین آمدم در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» این مضمون گذشت که فرعون گفت این حرف, حرف آدم های دیوانه است (3) مگر غیر از من کس دیگری رب است؟! کسی که موسای کلیم را _ معاذ الله _ به جنون متّهم می کند می گوید این حرف, حرف دیوانه هاست یعنی من یقین دارم غیر از من کس دیگری نیست آن وقت اگر در جمله های بعدی یعنی در ذیل آیه آن سخن را دارد این برای آن است که در محکمه عمومی در انظار عمومی که سخن از ملأ است انحای گوناگون احتجاجات رد و بدل می شود اینجایی که گفت: ﴿إِنِّی لَأَظُنُّهُ﴾ معنایش این نیست که من قدری احتمال می دهم او درست بگوید این صد درصد او را کاذب می داند برای اینکه گفت تو مجنونی اینکه گفت این سِحر است به گمانِ خود یقین داشت اینکه گفت تو مجنون هستی به گمان خود یقین داشت اینکه گفت اینها توطئه کردند می خواهند ما را از وطنمان آواره کنند (4) به گمان خود یقین داشت اینکه گفت: ﴿إِنِّی لَأَظُنُّهُ﴾ من گمانم این است یعنی من یقین دارم.

ص: 149


1- (22) . المیزان, ج16, ص38.
2- (23) . سورهٴ نازعات, آیهٴ 24.
3- (24) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 27.
4- (25) . ر.ک: سورهٴ طه, آیهٴ 57.

درخواست متوهمانه فرعون جهت رویت خداوند

پس اینکه وجود مبارک موسای کلیم این مطلب را گفت او گفت این کار را انجام بدهید من می خواهم تحقیق بیشتری بکنم ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ بعد به هامان که وزیر او بود دستور داد ﴿فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ سطح فکر آنها در معرفت شناسی همین حس و تجربه بود گفت کوره ای فراهم کن که ما این خشت ها را به صورت آجر در بیاوریم تا بتوانیم قصر رفیع بسازیم آن قصر اگر شیشه ای باشد نظیر آنچه وجود مبارک سلیمان داشت و می گفتند صرح, صرح یعنی شفاف و روشن می گویند این مطلب را تصریح کرده یعنی روشن کرده آن قصری که درون و بیرونش شیشه ای است پیداست صرح ممرّد است اگر یک برج بلندی باشد که بالای آن خیلی شفاف و روشن باشد انسان بتواند فضای دید بهتری داشته باشد می گویند صرح یعنی بالای آن تصریح می کند شفاف می کند روشن می کند گفت یک برج محکم مُتقن صرح گونه بساز که من بروم پشت بام ببینم خدا هست یا نیست اینها بر اساس ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَهً﴾ (1) که معرفت حسّی و تجربی است که کف دانش است سخن می گفتند علم و دانش از معرفت حسّی و تجربی پایین تر ما نداریم ضعیف ترین, پایین ترین علم, علم تجربی است بعد نیمه تجربی است بعد تجریدی فلسفه و کلام است بعد تجریدی عرفان است بعد شهودی است چون در علوم تجربی مستحضرید که یقین بسیار کم است برهان در ریاضیات است و بالاتر از ریاضی، اینها در کف دانش بودند حرف های بنی اسرائیل این بود که ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَهً﴾ یا می گفتند: ﴿أَرِنَا اللّهَ جَهْرَهً﴾ (2) همین فکر غالب در مصر برای فرعون هم بود فرعون هم گفت صرحی بساز برجی بساز که بالایش خیلی شفاف و روشن باشد من ببینم آنجا کسی هست به نام خدا یا نه یا آنجا رصدخانه درست کنیم ﴿لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ ٭ أَسْبَابَ السَّماوَاتِ﴾ (3) ببینیم در آسمان ها خدایی هست یا نه, بالأخره از محدوده حس و تجربه نمی توانم بگذرم بعد پاسخ متقنش را وجود مبارک موسای کلیم می دهد.

ص: 150


1- (26) . سورهٴ بقره, آیهٴ 55.
2- (27) . سورهٴ نساء, آیهٴ 153.
3- (28) . سورهٴ غافر, آیات 36 و 37.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 38 تا 41 سوره قصص 91/07/22

﴿وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (38) وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الظَّالِمِینَ (40) وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ لاَ یُنصَرُونَ (41)﴾

سخنان فرعون در برابر ادعا و دعوت حضرت موسی(علیه السّلام)

بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) دعوای خود و دعوت خود را مطرح کرد یعنی فرمود من رسول ربّ العالمین هستم این ادّعای او, دعوت او هم توحید بود که غیر از خدا معبودی نیست فرعون نسبت به دعوا و دعوت او نقدی داشت نسبت به دعوای او نقدی داشت گفت دلیلی نداری برای اینکه آنچه آوردی سِحر است در این مملکت سِحر فراوان است این سِحر را معجزه پنداشتی این فِریه است و توطئه هم کردی که مردم را از این سرزمین بیرون کنی و مانند آن که آن مسابقه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» و «شعراء» و اینها گذشت. فرعون چند حرف داشت یکی اینکه خالق آسمان و زمین بله خداست, یکی اینکه اله عالَم هم خداست ما کاری به عالَم نداریم اما اله مصر و خدای مردم مصر فقط منم وقتی وجود مبارک موسای کلیم توحید مطلق را مطرح کرد که انسان و جهان مربوب خدایند مردم مصر هم باید موحّد باشند و خدا را بپرستند فرعون چند حرف داشت یکی اینکه اله مردم مصر منم در این تردیدی ندارم و منظورش از اله این بود که کشور را رأی من و اندیشه من باید اداره کند دین مردم همان قانون است و مقنِّن آن قانون هم منم معنایش این نبود که باید مرا بپرستند و عبادت کنند چون خودش بت می پرستید که ﴿یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ﴾ (1) پس اصل اوّلی که او داشت و برای او مسلّم بود و نیازی به فحص نداشت این بود که اله مردم مصر فرعون است این امر قطعی است ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ معنایش این نیست که «ما علمتُ للعالَم الهاً غیری» یا «ما علمت لموسی الهاً غیری» نه خیر, اله مصر منم این مفروغ عنه است می ماند اینکه موسی الهی را ادّعا می کند من باید فحص بکنم من گمانم این است که _ معاذ الله _ او دروغ می گوید. قصری بنا کنید که من بالای این قصر مثلاً رصدخانه ای تأمین کنم ببینم کسی در جهان, آسمان, زمین هست که اله موسی باشد یا نه

ص: 151


1- (1) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 127.

یقین فرعون به الوهیت خویش و فحص او درباره خدای موسای کلیم

پس سخن فرعون این نبود که من شک دارم که آیا اله مردمم یا نه, نسبت به آن اظهار یقین کرد گفت: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ از جاهایی که خیلی ادّعای بلند و پرفروغ داشت یکی همین جاست آنجا که گفت: ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی﴾ (1) از همین قبیل است اینجا هم که می گوید: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ همین است یعنی عدم الوجدانِ من «یدلّ علی عدم الوجود» این حرف کسی است که محیط باشد اصلِ این را ذات اقدس الهی چه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» (2) چه در غیر سورهٴ «یونس» (3) فرمود, خب آن درست است عدم الوجدان نسبت به وجود محدود «لا یدلّ علی عدم الوجود» یعنی اگر موجود محدودی بگوید من نیافتم این دلیل نیست که آن وجود ندارد ولی اگر یک موجود مطلقی یعنی ذات اقدس الهی بفرماید من نیافتم یعنی یقیناً نیست اینکه در چند جای قرآن خدا فرمود شما از شرک که سخن می گویید, خدا شرک را نمی داند یعنی نیست چون او ﴿بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ﴾ (4) است اگر چیزی شیء باشد معلومِ خداست اما اگر لاشیء باشد یعنی معدومِ محض باشد خب آن تحت علم نمی آید علم یعنی کشف یعنی ظهور، فرمود شما چیزی را می گویید که خدا نمی داند یعنی نیست این درباره خدا درست است خدا وقتی بفرماید من چیزی را نمی دانم پس نیست این درست است چون محیط است اما فرعون چنین حرفی دارد گفت برای شما الهی غیر از این من نمی بینم سیدناالاستاد می فرماید این تعبیر درست نیست برای اینکه با ذیل آیه سازگار نیست (5) خب ذیل آیه که درباره مطلب دیگر است ذیل آیه درباره این است که شما قصری, برجی درست کنید که صرح باشد یعنی اشیا نزد آن مُصرّح و روشن باشند منطقه دیدش وسیع باشد هر جا را بخواهیم ببینیم بتوانیم چنین کاخی را می گویند صَرْح این مصرّح است این صریح است یعنی شفاف است صرحی درست کنید که من فحص کنم ببینم موسی الهی دارد یا ندارد آنکه او می خواهد فحص کند اله موساست آنکه می گوید من غیر از او نیافتم اله مصر است یعنی برای مردم مصر غیر از من الهی نیست من اگر به هامان می گویم صرحی درست کن رصدخانه درست کن من فحص کنم نه برای اینکه ببینم برای مردم مصر غیر از من الهی هست یا نه, آن امر یقینی است.

ص: 152


1- (2) . سورهٴ نازعات, آیهٴ 24.
2- (3) . سورهٴ یونس, آیهٴ 18.
3- (4) . سورهٴ رعد, آیهٴ 33.
4- (5) . سورهٴ بقره, آیهٴ 29.
5- (6) . المیزان, ج16, ص38.

حس زدگی متفرعنان و مستکبران

مشکل فرعون و امثال فرعون و متفرعن های کنونی این است که نازل ترین درجه علم در دست آنهاست که از این پایین تر دیگر دانشی نیست و آن معرفت حسّی و تجربی است که این کف سواد است از این پایین تر دیگر علمی نیست کسی که سرمایه شناخت او حس و تجربه حسّی است این نازل ترین سرمایه معرفتی را دارد بعد از این, معرفت نیمه تجربی است بعد از این بالاترش آن مسئله ریاضی محض است بالاتر از آن تجریدی است که کاری به تجربه و حس و اینها ندارد فقط برهان محض است که آن در فلسفه و کلام است از آن بالاتر آن تجرید ناب است که در عرفان نظری است از آن بالاتر, معرفت شهودی است شهودی هم درجاتی دارد پس از معرفت حسّی و تجربی ما پایین تر نداریم اینها گرفتار این حدّ از معرفت بودند آن بنی اسرائیل هم که می گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَهً﴾, (1) گاهی می گفتند: ﴿أَرِنَا اللّهَ جَهْرَهً﴾ (2) این قبطی ها هم که حرفشان این است که من اگر بخواهم ببینم موسی(سلام الله علیه) الهی دارد باید برجی بسازم رصدخانه درست کنم فحص کنم ببینم که می شود پیدا کرد یا نه. همین گروه می گویند عقلانیّت, مدرن, پُست مدرن اینها عقلی حرف می زنند ولی حسّی فکر می کنند وقتی اینها می گویند مطلب عقلی است مطلب معقول است بر اساس عقلانیّت باید زندگی کرد یعنی بر اساس حس و تجربه, کسی که انسان را تا مرگ خلاصه می داند و درباره بعد از مرگ هیچ چیزی را نمی پذیرد و کسی که فرشته ها و خدا و وحی و نبوّت و عصمت و ولایت را قبول ندارد این هر چه بگوید عقلی این عقلی حرف می زند ولی حسّی فکر می کند این «حساسٌ متحرّکٌ بالاراده» همین! مشکل اکثری مستکبران جهان این است اینکه قرآن کریم جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) را مکرّر ذکر کرد برای اینکه موسی و فرعون الآن در عصر ما هستند آنچه فعلاً هست و در بسیاری از اعصار بود همین جریان تفکّر حسّی فرعونی است.

ص: 153


1- (7) . سورهٴ بقره, آیهٴ 55.
2- (8) . سورهٴ نساء, آیهٴ 153.

نقد کلام علامه طباطبایی(ره) در تفسیر کریمه﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾

پس هاهنا امور امر اول این است که اله مردم مصر چه کسی است آن که منم یعنی دین اینها همین قانون است و لاغیر و قانون با اندیشه من باید تصویب بشود و لاغیر, نگفت «ما علمت للعالَم, ما علمت لموسی و هارون» گفت: ﴿یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِن إلٰه غَیری﴾ این امر اول. امر ثانی اینکه آیا موسی(سلام الله علیه) هم غیر از فرعون الهی دارد یا نه آن را گفت یک رصدخانه درست کنیم بررسی کنیم ببینیم دارد یا ندارد می دانید این فرمایش سیدناالاستاد که فرمود با ذیل سازگار نیست ذیلش درباره مطلب دیگر است اگر ذیل درباره این بود که صرحی بساز رصدی بکنیم ببینیم که برای شما یک اله دیگری هست یا نه, بله این با آن سازگار نبود اما آن رصد برای اله موساست این اوّلی اش مقطوع به فرعون است که ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ اینجا دیگر رصد و صرح و قصر و برج نمی خواهد من یقین می دانم شما غیر از من الهی ندارید.

سر ادعای الوهیت فرعون در عین بتپرستی

این تفکیک دین از سیاست از دیرزمان بود یک پرستش عبادی, دعا, نیایش, تضرّع و زاری برای بت ها بود که خود فرعون هم داشت یکی اینکه قانونی که کشور را اداره می کند چیست این قانون, دین مردم است اگر کسی قیام و قعودشان, معاملاتشان, تجاراتشان, عقودشان بر اساس یک اندیشه باشد خب دین همان خواهد بود گفت کارهای معاملاتی شما, روابط خانوادگی شما, روابط محلّی شما, روابط منطقه ای شما, روابط بین المللی شما با اندیشه من تنظیم می شود اینکه گفت: ﴿إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ﴾ (1) همین است.

ص: 154


1- (9) . سورهٴ غافر, آیهٴ 26.

چگونگی تفحص فرعون درباره خدای حضرت موسی(علیه السّلام)

برای فرعون قطعی بود که الهی برای مردم مصر غیر از او نیست ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ اما موسی(سلام الله علیه) که یک دعوا و دعوتی دارد که من از جای دیگر آمدم از خدا سخن گفتم که حرف او را باید اطاعت کنیم من باید جستجو کنم صرحی, قصری, رصدخانه ای بسازم بررسی کنم ببینم که آیا برای موسی الهی هست یا نیست خب پس آن ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ مربوط به اله مصر است این ﴿یَا هَامَانُ فَأجْعَل لِی صَرْحاً﴾ برای فحص و بررسی الهی موسی است اما آن بقیه افسانه است که رفت بالای برج تیر زد و امثال ذلک یا قصری بسازد که بالای قصر جستجو کند این همه جبال شاهق هست کسی بخواهد روی مکان مرتفع برود که دیگر برج لازم نیست خب روی آن قلّه ها می تواند فحص کند (1) این ظاهرش همان رصدخانه سازی است که در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» آیه 36 و 37 به آن اشاره شده _ سورهٴ «غافر» یعنی همان سورهٴ «مؤمن» _ در آن سور ه آمده است ﴿وَقَالَ فِرْعَونُ یَا هَامَانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ ٭ أَسْبَابَ السَّماوَاتِ فَأَطَّلِعَ إِلی إِلهِ مُوسَی﴾ اینجا هم یعنی سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم که محلّ بحث است در آیه 38 فرمود فرعون گفته: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ این تمام شد ﴿فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی﴾ این برای من مشکوک است اینکه ایشان ادّعا می کنم من یک اله دیگری دارم ما باید بررسی کنیم ببینیم دارد یا ندارد خب این تفکّر همان تفکّر حسّی و تجربی است هر چه صاحبان هم این مکتب از عقلانیّت سخن بگویند اینها عقلی حرف می زنند و حسّی فکر می کنند از این پایین تر دیگر درجه علمی نیست آن وقت کسی بخواهد اینها را هدایت کند باید اول یک معرفت شناسی روشن و مُتقنی ارائه کند که اینکه شما دارید کف دانش است.

ص: 155


1- (10) . التفسیر الکبیر, ج24, ص599 و 600.

آگاهی فرعون به ربوبیّت الهی پس از مشاهده معجزات

پرسش:...

پاسخ: بله همین است او بعد از اینکه معجزات را دید برهان برای او یقینی شد دیگر فهمید که نه خودش اله است نه دیگری اله است بعد آن غرور نگذاشت در جریان وجود مبارک موسای کلیم فرمود وقتی که گفتند خدای تو کیست گفت ربّ من ﴿رَبِّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ است (1) از طرف او آمدم یعنی خدایی که آسمان و زمین را آفریده و بعد او گفته که نگاه کنید این حرف هایی که او می زند این _ معاذ الله _ حرف های یک انسان غیر عاقل است (2) بعد از اینکه این معجزات برایش روشن شد آیات بیّن جریان عصا جریان ید بیضا خوب برایش روشن شد در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که وجود مبارک موسای کلیم در آن بخش پایانی فرمود حالا برای تو صد درصد روشن شد حق با من است ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ (3) برای تو روشن شد فهمیدی ربّ السماواتی هست ربّ الأرضی هست این معجزات به دست اوست چوب را اژدها می کند اژدها را چوب می کند ید عادی را بیضا می کند ید بیضا را ید عادی می کند برای تو صد درصد روشن شد.

سر لغزش عملی انسان در عین علم و آگاهی

غیر از معصومین و غیر از اوحدی از افراد عادل, تفرعنی در درون ما هست یعنی ما چیزی را می دانیم که گناه است ولی می کنیم حالا از غیبت و تهمت و اینها شروع کرده تا نگاه به نامحرم با اینکه می دانیم مسئله زیرمیزی و رومیزی پوست زندگی آدم را می کَند اینکه قرآن فرمود رشوه سُحت است (4) به چه چیزی می گویند سُحت این نهالی که تازه کاشتند این پوستش را اگر یک گوسفند, یک بز بِکَند خب این خشک می شود فرمود پوستتان را می کَند بی آبرو می کند خشک می کند خب همه ما این را فهمیدیم معتقد هم هستیم اما وقتی رومیزی و زیرمیزی شد دستمان دراز است سُحت کارش پوست کَنی است ولی خب مع ذلک دست ما به طرف حرام دراز است چرا؟ این را اگر ما هر روز بگوییم باز جا دارد چون هم محلّ ابتلای علمی ماست هم محلّ ابتلای عملی ماست هر روز اگر هم این بحث بشود جا دارد سرّش این است که آنکه می فهمد یک چیز است آنکه تصمیم می گیرد و انجام می دهد و اجرا می کند چیز دیگر است بعضی ها چشم و گوششان سالم و دست و پایشان سالم اینها کسانی اند که وقتی مار و عقرب را دیدند خب فرار می کنند چون دستش باز است پایش فلج نیست یک گروه دیگر هستند که چشم و گوششان سالم است مار را می بینند عقرب را می بینند اما دستشان بسته است پایشان فلج است خب این چطور فرار بکند اگر این نیش خورد مرتب به او اعتراض بکنند مگر مار را ندیدی مگر عقرب را ندیدی به این اشکال کننده نقد وارد است آخر مگر چشم فرار می کند مگر گوش فرار می کند دست و پا فرار می کند که فلج است مرتب شما آیه و روایت بخوان به او بگویی مگر نمی دانستی مگر ندیدی تو که این آیه را خودت سخنرانی کردی خب مگر عقل نظری مشکل را حل می کند مگر سواد مشکل را حل می کند مگر فهمیدن مشکل را حل می کند مگر جزم مشکل را حل می کند جزم یک متولّی دارد به نام عقل نظری کار به دست اراده و عزم و نیّت است این فلج است حضرت امیر فرمود: «کَم مِن عقل أسیرٍ تحت هوی أمیر» در جبهه جهاد او با سواد ما کار ندارد این سواد در مملکت فراوان است که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است اینها که همه هم می دانیم آن مشکلات و دقایق است که خواص می دانند اینکه مملکت را آباد می کند همه ما می دانیم پس مشکل علمی نداریم همین رساله عملیه عمل بشود ایران می شود بهشت مشکل عملی داریم یعنی وقتی می خواهیم تصمیم بگیریم اراده کنیم نیّت کنیم طبق بیان نورانی حضرت امیر «کم مِن عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (5) خب آن نیرویی که اهل عزم و اراده و نیّت است فلج است آن را به بند کشیدند اگر آن را به بند کشیده باشند شما مرتب آیه بخوان فایده ندارد اگر پای کسی فلج باشد دستش بسته باشد مرتب تلسکوپ بده, میکروسکوپ بده, دوربین بده, عینک بده او در دیدن مار و عقرب مشکلی ندارد خیلی هم خوب می بیند اما پا باید فرار کند که فلج است ما مشکل عملی داریم وجود مبارک موسای کلیم فرمود تو که صد درصد برایت روشن شده قرآن می فرماید: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا﴾ اما ﴿وَاسْتَیْقَنَتْهَا أنْفُسُهُمْ﴾ (6) مُستیقِن یعنی کسی که صد درصد یقین دارد.

ص: 156


1- (11) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 24.
2- (12) . ر.ک: سورهٴ شعراء, آیهٴ 27.
3- (13) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 102.
4- (14) . سورهٴ مائده, آیهٴ 42.
5- (15) . نهج البلاغه, حکمت 211.
6- (16) . سورهٴ نمل, آیهٴ 14.

تمرد عملی فرعون در عین علم به ربوبیّت الهی

وجود مبارک موسای کلیم فرمود من آیات بیّن و شفاف آوردم آفتابی، تردیدی برایت نمانده خب چرا نمی پذیری؟! فرمود: ﴿وَجَحَدُوا بِهَا﴾ اما ﴿وَاسْتَیْقَنَتْهَا أنْفُسُهُمْ﴾ یعنی آن بخش اندیشه شان صد درصد می داند بخش انگیزه شان صد درصد فلج است اعتراض وجود مبارک موسای کلیم آن است که فرعون برای تو هیچ تردیدی نمانده ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ او مشکل علمی دارد استدلال وجود مبارک موسای کلیم این بود که شما هیچ مشکل علمی ندارید هیچ بهانه ای ندارید من معجزه ام پیچیده نیست در قرآن کریم چند جا از معجزات وجود مبارک موسای کلیم به عنوان آیات بیّن یاد کرد. (1)

غفلت عملی ، نقصان غالب انسانها

پرسش:...

پاسخ: بله, اما علمی که با عمل همراه باشد نگاه کنید هر جا علم است کنارش یک عمل صالح مطرح است وگرنه در بیانات نورانی حضرت امیر هست که «رُبّ عالِم قَد قَتَلَهُ جَهْلُه» (2) فرمود این عالِم است و کُشته جهل است بعد هم حضرت در روایت دیگر فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا» (3) این را به ماها گفته, غرض این است که ما شبانه روز باید مراقب باشیم اینها تمرین می خواهد بعد آدم راحت می شود این طور نیست که سخت باشد خیلی به راحتی انسان چیزی را که عالِم شده عمل می کند آن وقت ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ﴾. (4)

ص: 157


1- (17) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 101; سورهٴ قصص, آیهٴ 36.
2- (18) . نهج البلاغه, حکمت 107.
3- (19) . نهج البلاغه, حکمت 274.
4- (20) . سورهٴ انعام, آیهٴ 122.

پرسش:...

پاسخ: مشکل علمی که با درس و بحث حل است ما مشکل علمی نداریم از ما کسی نخواست شما حالا شبهه ابن کمونه را حل کنی یا اصالهالوجود را حل کنی آن برای خواص است الآن همین رساله عملیه اگر عمل بشود ایران می شود بهشت ما نه بیراهه برویم نه راه کسی را ببندیم همین! حالا آنها خیال می کنند مسئله تحریم راه گشاست به خدا قسم اشتباه می کنند مگر روزی به دست اینهاست؟! ﴿لَهُ مَقَالِیدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ (1) فرمود: ﴿یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ﴾ (2) فرعون همین است این قصص قرآنی «حیٌّ لا یموت» حرف روز است آنها هم اگر می گویند عقلی یعنی حس و تجربه, اگر می گویند حرف ما باید باشد یعنی ادّعای الوهیّت دارند ممکن است کسی داعیه ترسا و مسیحیّت داشته باشد اما مسیحیّتی است که فقط در ذهن است و بیرون از زندگی این را که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) نیاورد.

لزوم مراقبت عملی در پرتو فرامین دین

پرسش:...

پاسخ: خب همین تمرین عملی است همین عبادت ها, همین دعاها, همین نیایش ها که هر روز به ما گفتند مواظب باشید مراقب باشید «حاسبوا أنفسکم» (3) مراقب باشید یعنی رقبه بکشید گردن بکشید ببینید که دارید خلاف می کنید یا نمی کنید اینکه به ما گفتند هر کاری می کنید «بسم الله الرحمن الرحیم» بگویید البته «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتن ثواب دارد ولی این یک قرنطینه است یعنی هر کاری که می کنید باید بتوانید بگویید خدایا به نام تو این قرنطینه است خب کارهای حرام و مکروه را که نمی شود گفت خدایا به نام تو, این کار یا مستحب است یا واجب مگر به ما نگفتند هر کاری می کنید بگویید «بسم الله الرحمن الرحیم» کفش می خواهی بپوشی بگو «بسم الله الرحمن الرحیم» ببین پا در کفش خودت می کنی یا پا در کفش دیگری! مگر می شود انسان مکروه را یا حرام را بگوید خدایا به نام تو؟! غرض این است که آن تفرعنی که در فرعون بود در بسیاری از ماها _ معاذ الله _ ممکن است خودش را نشان بدهد.

ص: 158


1- (21) . سورهٴ زمر, آیهٴ 63; سورهٴ شوریٰ, آیهٴ 12.
2- (22) . سورهٴ بقره, آیهٴ 212; سورهٴ آل عمران, آیهٴ 37; سورهٴ نور, آیهٴ 38.
3- (23) . غررالحکم و دررالکلم, ص236, ح4738, 4740 و 4741.

استکبار و غفلت فرعونیان از معاد

در این کریمه فرمود اگر الهی باشد برای موسی من باید با رصد حل کنم ﴿فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی﴾ نه «الی الهکم» شما فقط یک اله دارید ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾, من به دنبال الهی موسی هستم ﴿وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ بعد فرمود: ﴿وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ مستحضرید این ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ تأکیدی است [مثل ﴿یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ (1) مگر قتل نبی می شود به حق باشد خب یقیناً قتل نبی ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ است] استکبار مگر می شود به حق باشد استکبار یقیناً ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ است این اوصاف, اوصاف توضیحی است برای تأکید ﴿وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ و مهم ترین مشکلشان این بود که مرگ, پایان زندگی است ﴿وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ﴾ ما هم اینها همه را جمع کردیم ریختیم دریا.

«و الحمد لله ربّ العالمین»


1- (24) . سورهٴ بقره, آیهٴ 61.

آیات 38 تا 43 سوره قصص 91/07/23

﴿وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی فَأَوْقِدْ لِی یَا هامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ (38) وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لاَ یُرْجَعُونَ (39) فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الظَّالِمِینَ (40) وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ لاَ یُنصَرُونَ (41) وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ (42) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی بَصَائِرَ لِلنَّاسِ وَهُدیً وَرَحْمَهً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (43)﴾

ص: 159

چگونگی ادعای فرعون درباره الوهیت خویش

در این بخش از قصه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود فرعون بر اساس آن معرفت حسّی و تجربی که راهی برای اثبات واقع غیر از حس و تجربه نداشت اگر چیزی را نمی دید نمی پذیرفت چه اینکه فکر غالب بر بنی اسرائیل آن عصر هم همین بود آنها که می گفتند: ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَهً﴾ (1) یا می گفتند: ﴿أَرِنَا اللّهَ جَهْرَهً﴾ (2) تنها معیار معرفت شناسی آنها حس و تجربه بود براهین تجریدی برای آنها مطرح نبود چون این چنین بود فرعون می گفت مردم مصر غیر از من الهی ندارند اینکه گفت: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ من برای شما غیر از خودم نمی دانم یعنی الهی برای شما غیر از من نیست اگر کسی محیط بود بر شیئی احاطه کامل داشت وقتی او چیزی را نیابد دلیل نبودن است آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» (3) و غیر «یونس» (4) درباره خدای سبحان آمده است که خداوند بعد از بیان شرک مشرکان می فرماید شما که مشرک هستید حرفی می زنید که خدا نمی داند ﴿أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لا یَعْلَمُ﴾ (5) اگر چیزی را خدا نمی داند یعنی نیست عدم وجدانِ خدا یقیناً دلیل عدم وجود است چون خدا محیط مطلق است اگر چیزی را نیافت یعنی نیست. مسئله «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» در حیطه آن شیء محدود است اگر شیئی محاط بود و محدود بود و نیافت دلیل نیست که آن شیئی که یافته نشده وجود ندارد ولی اگر آن نیابنده, محیط مطلق باشد خب عدمِ وجدان او یقیناً دلیل بر عدم وجود است. فرعون ادّعای الوهیّت می کرد در محدوده مصر نه اله عالَم نه اله مشرق و مغرب می گفت اله این مردم منم اینکه گفت: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ شبیه ﴿أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لا یَعْلَمُ﴾ است که این را زمخشری در کشاف گفته (6) گرچه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نقدی کردند. (7)

ص: 160


1- (1) . سورهٴ بقره, آیهٴ 55.
2- (2) . سورهٴ نساء, آیهٴ 153.
3- (3) . سورهٴ یونس, آیهٴ 18.
4- (4) . سورهٴ رعد, آیهٴ 33.
5- (5) . سورهٴ یونس, آیهٴ 18.
6- (6) . الکشاف, ج3, ص413.
7- (7) . المیزان, ج16, ص38.

نحوه تفحص فرعون درباره خدای حضرت موسی(علیه السّلام)

این می گوید که غیر از من برای شما مردم مصر اله دیگر نیست حالا جهان، الهی دارد یا نه از حیطه بحث من خارج است موسی هم در همین سرزمین رشد کرد او الآن ادّعا می کند که غیر از من الهی دارد من باید اله او را ببینم در مصر که نیست یک برج روشن و شفاف و رفیعی بسازید که صَرْح باشد یعنی منطقه وسیعی را بالصراحه نشان بدهد یک بنای کوچک صرح نیست یک خانه محدود صرح نیست قصری که گرچه بلند باشد ولی اطرافش بسته است صرح نیست آن برجی که هم از نظر رفعت، مانع درونی ندارد هم از لحاظ مجاورها مانع بیرونی ندارد این صرح است یعنی فضا را صریحاً نشان می دهد بعد حرف فرعون این نبود که من بخواهم از راه علم بررسی کنم او می خواهد اطلاع پیدا کند اصلِ اطلاع به معنای معرفت نیست «طَلَع» یعنی «صَعَد» وقتی می گوییم آفتاب طلوع کرد یعنی از این زیر کرانه افق سر بر آورد اینکه گفت: ﴿أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی﴾ یعنی برسم به او نه معرفت پیدا کنم از راه رصد «طلع» و «اطّلع» به معنای «صَعد» است نه به معنای «عَلِمَ» و نشان آن هم استعمال کلمه «الی» است بعد از اطلاع, ﴿أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی﴾ نه اینکه «عرفته» و «عَلِمته» و امثال ذلک باشد می خواهم به او دسترسی پیدا کنم ببینم هست یا نیست.

غفلت از معاد ، عامل طغیان انسان

خب این جز بر اساس معرفت حسّی و تجربی هماهنگ در نمی آید و اگر کسی هم در همین حدّ از معرفت حسی و تجربی باشد ولی قیامت را باور کند بالأخره مواظب گفتار و رفتار خودش است برای اینکه در برابر کار خودش احساس مسئولیت می کند. در سورهٴ مبارکهٴ «ص» فرمود منشأ مشکلات اینها این است که ﴿بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ﴾ (1) اینها چون روز حساب را فراموش کردند خودشان را مسئول نمی دانند اگر کسی خود را مسئول ندانست خب جلوی خودش باز است آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» است هم همین است فرمود اینها شهوت عملی دارند ﴿بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ (2) اَمام یعنی پیش رو، این می خواهد فجور کند فسق کند جلویش باز باشد کسی که قیامت را باور نکرده است این جلوی بازی می خواهد ﴿بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ جلویش باز باشد هیچ کسی جلوی او را نگیرد این بر اساس نسیان قیامت است هم ﴿بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ﴾ سورهٴ مبارکهٴ «ص» هم ﴿بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» نشان می دهد که اینها می خواهند جلویشان باز باشد فرعون هم در اثر اینکه قیامت را باور نداشت دست به این کارها می زد قدرت باشد بعد از مرگ _ معاذ الله _ حسابی هم نباشد همین فساد در می آید. فرمود اینها حرفشان این بود ﴿فَاجْعَل لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَطَّلِعُ﴾ یعنی «أصعد» ﴿إِلَی إِلهِ مُوسَی وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ ٭ وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ این ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ برای تأکید آمده وگرنه استکبار در برابر ذات اقدس الهی که نمی شود دو قسم باشد یکی بالحق باشد یکی بغیر الحق تا ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ بشود برای احتراز.

ص: 161


1- (8) . سورهٴ ص, آیهٴ 26.
2- (9) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 5.

سهولت عذاب تبهکاران برای خداوند

﴿فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ﴾ همه اینها را ریختیم دریا. این همه اینها را ریختیم دریا برای آن است که نشان بدهد اینها مقدور الهی اند نظیر آیه چهارده سورهٴ مبارکهٴ «حاقه» که دارد ﴿وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّهً وَاحِدَهً﴾ زمین و کوه این پَستی و بلندی ها همه را یکجا گرفت و کوبید و نَرم کرد وقتی که سؤال کردند این جبال چطور می شود ﴿یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ﴾ فرمود: ﴿فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً﴾ (1) اینها را پودر می کند این درّه ها را پر می کند زمین می شود مسطّح ﴿یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً﴾ آن گاه طرزی تسطیح می کند که ﴿لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً﴾ (2) عِوَج, کجی, اَمْت, پستی و بلندی و انحراف در سطح زمین دیگر نیست همه یک دست می شود این جبال، کوبیده می شود درّه ها پر می شوند آن گاه هیچ کسی در صحنه قیامت نمی تواند خودش را مخفی کند الآن شرمنده ممکن است پشت دیوار و پشت کوه و درخت خودش را پنهان کند ﴿فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الظَّالِمِینَ﴾.

اضلال کیفری الهی نسبت به فرعون

حالا از فرعون و امثال فرعون به عنوان رهبران کفر یاد می کند می فرماید اینها اول گرفتار مکروهات بعد معاصی صغیره بعد معاصی کبیره و مانند آن شدند بعد خدای سبحان اینها را مؤاخذه کرده کیفر اینها را که اضلال کیفری است و نه اضلال ابتدایی فرمود ما اینها را رهبران کفر قرار دادیم که این اضلال کیفری است که خدا اگر بخواهد کسی را بگیرد این است که نه تنها او را گمراه می کند بلکه او را رهبر کفار و منافقین قرار می دهد. بیان ذلک این است که خدای سبحان چراغی در درون, چراغی در بیرون به انسان داد که انسان با داشتن این چراغ راه را پیدا کند و به مقصد برسد هم عقل و فطرت را در درون, هم وحی و نبوّت و امامت را از بیرون که اینها دو کار می کنند هم راهنمایی می کنند چراغ دستشان است می گویند «إنّ الحسین مصباح الهدیٰ», (3) «کلّ امامٍ مصباح الهدیٰ», «کلّ معصومٍ مصباح الهدیٰ» این هست از طرف دیگر هم این فتیله درون اینها را بالا می کشند فطرت اینها را عقل اینها را بالا می کشند می شود «یثیروا لهم دفائن العقول» (4) هم چراغ دستشان است هم چراغ درون را افروخته نگه می دارند حالا اگر کسی با داشتن همه این راه های هدایت بیراهه رفت خدای سبحان چندین بار مهلت می دهد راه توبه را باز می کند راه برگشت را باز می کند اگر او عمداً درهای رحمت را به روی خود بست به جایی رسید که دیگر قابل هدایت نیست از آن به بعد ذات اقدس الهی اینها را می گیرد این یک مطلب. می گیرد یعنی چه؟ ﴿وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ﴾ (5) که منحصراً اضلال خدا برای فاسقین است.

ص: 162


1- (10) . سورهٴ طه, آیهٴ 105.
2- (11) . سورهٴ طه, آیهٴ 107.
3- (12) . مدینه المعاجز, ج4, ص52.
4- (13) . نهج البلاغه, خطبه 1.
5- (14) . سورهٴ بقره, آیهٴ 26.

تبیین اضلال کیفری خداوند

اضلال می کند یعنی چه؟ یعنی _ معاذ الله _ اینها را گمراه می کند چنین چیزی که نیست, عقل را از اینها می گیرد که نیست, انبیا, اولیا, علما تا آخرین نفس اینها را هدایت می کنند اضلال ابتدایی که محال بود اضلال کیفری هم امر وجودی نیست که خدا کسی را گمراه بکند بلکه آن توفیق و هدایت و رحمت ویژه ای که تا حالا داشت آن را سلب می کند او را به حال خودش رها می کند در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» بود که ﴿مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ﴾ (1) کار خدا یا فتح است یا اِمساک یا می دهد یا نمی دهد چیزی به نام اضلال کیفری، یک امر وجودی باشد مثلاً ظلمتی, گناهی چیزی به کسی بدهد نیست آن لطف الهی را که تا حالا می داد حالا نمی دهد همین! نه اینکه _ معاذ الله _ چیزی به کفار بدهد به نام امامت کفار ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً﴾ یعنی اینها را به حال خودشان رها کردیم اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض می کرد: «اللهمّ و لا تَکِلْنی إلی نفسی طَرفهَ عَین أبدا» (2) همین است یک لحظه انسان را به حال خودش رها بکنند انسان پایگاهی ندارد این نه تنها بیراهه می رود خیلی ها را هم به طرف بیراهه می کشاند این می شود امامت باطل کافرانهٴ کافر این جعل, جعل ابتدایی نیست جعل کیفری است (اولاً) و جعل امامت هم امر وجودی نیست امر عدمی است (ثانیاً) عدمی بودن این است که اینها را به حال خودشان رها می کنیم (ثالثاً) خب اگر انسان به حال خود رها شد آن نفس امّاره آن شهوت و غضب در بخش عمل, آن وهم و خیال در بخش اندیشه، آخر چه چیزی برای انسان می ماند؟! می شود همین ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾.

ص: 163


1- (15) . سورهٴ فاطر, آیهٴ 2.
2- (16) . تفسیر القمی, ج2, ص75.

جایگاه رفیع امامت حق

وگرنه امامت حق, عهد الهی است این عهد الهی آن قدر با جلال و شکوه و جبروت است که هرگز کسی که اهل ستم باشد ولو در دوران گذشته امامت حق آنجا پرواز نمی کند ﴿لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ﴾ وقتی وجود مبارک ابراهیم عرض کرد ﴿وَمِن ذُرِّیَّتِی﴾, ﴿قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ﴾ (1) انسان می تواند درس بخواند بشود مرجع, حکیم, فقیه, فیلسوف و مانند آن اما امامت, درس خواندنی نیست امامت دست یافتنی نیست امامت یک مرغ ملکوتی است که باید پرواز بکند و امامت است که باید بنشیند نفرمود کسی به امامت نمی رسد مگر به اذن من, فرمود امامتِ من باید برسد امامت من به همه نمی رسد این فاعل ﴿یَنَالُ﴾, ﴿عَهْدِی﴾ است این ﴿عَهْدِی﴾ مرفوع است تا فاعل ﴿یَنَالُ﴾ باشد ﴿لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ﴾ امامت باید برسد نه مردم دسترسی پیدا کنند درس بخوانند امام بشوند هیچ ممکن نیست کسی با ریاضت با درس با بحث بشود پیغمبر, بشود امام, این طور نیست امامت باید برسد امامت به همه نمی رسد شما دیدید آن بلبل های خوش طبع همه جا نمی خوانند اگر باغی کثیف باشد نمی خوانند امامت باید برسد این به همه نمی رسد نفرمود «لا ینال عهدی الظالمون» ظالمون به عهد من نمی رسند عالمون هم نمی رسند, عادلون هم نمی رسند هیچ کس به امامت نمی رسد امامت باید برسد لذا فرمود امامت به ظالمین نمی رسد ﴿لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ﴾ که این ﴿عَهْدِی﴾ فاعل است ﴿الظَّالِمِینَ﴾ اگر امامت یک مرغ ملکوتی است هر جا پرواز نمی کند امامت یقیناً درباره فرعون از این قبیل نیست.

ص: 164


1- (17) . سورهٴ بقره, آیهٴ 124.

عدمی بودن اضلال کیفری

فتحصّل که امامت آنها نسبت به کفار و منافقین از سنخ عدمی است نه وجودی و بازگشتش هم به امساک فیض است خدا چیزی به نام امامتِ باطل به کسی نمی دهد چیزی به نام ضلالت و کفر و نفاق به کسی نمی دهد همین که فیض را برداشت او می افتد اگر مادر دست از پذیرایی و پرستاری این کودک بردارد این کودک را رها کند می افتد.

اگر موجودی فقیر محض بود قیام نداشت کسی که تا حال او را سرپرستی می کرد فیضش را بردارد خب می افتد این چنین نیست که امری باشد به نام ظلمت و ظلمانی را ما به آنها بدهیم نه خیر, وقتی که چراغ را خودش خاموش کرده ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ (1) و چیزی برای او نمانده مگر وهم و خیال در بخش فکر و اندیشه و شهوت و غضب در بخش انگیزه, چیزی دیگر برایش نمی ماند لذا فرمود: ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾.

درجات قرآن کریم و مراتب تفسیر آیات شریفه

این ﴿یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾ خب خیلی ها این طور معنا کردند و به حسب ظاهر هم همین است که ﴿یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾ یعنی «یدعون الی المعاصی الّتی یوجب ارتکابها دخول النار» (2) این معنایی است که غالباً می کنند, درست هم است اما قرآن درجاتی دارد قرآن حبل متین است طناب آویخته است نه انداخته و معنای انزال قرآن کریم هم این است که این حبل متین را خدا آویخت طبق آن حدیث معروف ثقلین که «طرفه بید الله» (3) است پس این حبل متین را ذات اقدس الهی آویخت به طوری که یک طرف این طناب به دست اوست یک طرفش به دست مردم است این را نینداخت به زمین, طنابِ انداخته به زمین مشکل خودش را حل نمی کند چه رسد به اینکه کسی با اعتصام به آن نجات پیدا کند طنابی اعتصام به او نافع است که به جای بلند بسته باشد این «اقرأ و ارقَ» (4) هم همین است لذا در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد: ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾ (5) یعنی قرآن یک طرفش عربی مبین است که شما در خدمت آن هستید یک طرفش علیّ حکیم است آنکه علیّ حکیم است بالای قرآن است لدی الله است اینکه عربی مبین است پایین قرآن است و لدی الناس است شما می توانید از عربی مبین به علیّ حکیم حرکت کنید و هجرت کنید «اقرأ و ارق» لذا ظاهر, باطنی دارد باطن, باطنی دارد و هر کدام از اینها زمینه صعود به مرحله بالاتر است شما وقتی ظاهر این را می گیرید و این معنایی که غالب مفسّرین کردند این درست است ﴿یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾ یعنی «یدعون الی المعاصی الّتی یوجب ارتکابها دخول النار» قدری که جلوتر همین طبقه ظالمین در جهنم گُر می گیرند که هیزم جهنم خود ظالم است.

ص: 165


1- (18) . سورهٴ شمس, آیهٴ 10.
2- (19) . ر.ک: التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص155; ر.ک: مجمع البیان, ج7, ص398; ر.ک: التفسیر الکبیر, ج24, ص601.
3- (20) . الامالی (شیخ مفید), ص135.
4- (21) . الکافی, ج2, ص606.
5- (22) . سورهٴ زخرف, آیات 3 و 4.

ارکان سه گانه برافروختگی دوزخ

خود ظالم وقتی بخواهد گُر بگیرد آتشش از کجاست؟ ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَهُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَهِ﴾ (1) آتشش از درون در می آید کلّ این شخص را می سوزاند و گر می گیرد الآن ما اگر بخواهیم کوره ای درست کنیم چیزی را آب کنیم چه کار می کنیم یک موادّ اولیه فراهم می کنیم حالا یا هیزم است یا زغال سنگ است یا گازوئیل است یا نفت است یا بنزین است چیزی است که مواد اولیه سوخت و سوز است بعد یک مادّه انفجاری هم به آن می زنیم آن گر می گیرد بعد آن مواد را هم در آن می ریزیم می جوشانیم قرآن می فرماید ما هر سه این را در جهنم داریم اما هر سه خود انسان است آن موادّ اولیه سوخت و سوز که هیزم است که خود ظالمین است قاسِط از قَسط است قَسط یعنی جور و ظلم قِسط یعنی عدل اما قَسط یعنی جور ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ اینها هیزم اند این هیزم ها را در جهنم ریختیم اینها موادّ اولیه سوخت و سوز است آن مادّه انفجاری که اینها را گُر می دهد چیست آن رهبران کفرند که از آنها به عنوان ﴿وَقُودُ النَّارِ﴾ یاد می کند وقود, ما توقد به النار است فرمود آل فرعون این طور است در بخش های دیگر فرمود: ﴿فأتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَهُ﴾ پس آن مادّه انفجاری آنکه دیگر اشیا را گُر می دهد آن رهبران کفر است آنها را که انداختند این گُر می گیرد وقتی گر گرفت افرادی را که باید بسوزانند ﴿فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ﴾ (2) این سه طایفه آیات مشخص می کند که مواد اوّلیه سوخت و سوز، ظالمین اند آن مادّه انفجاری که دیگران را در دنیا می سوزاند مشتعل می کرد در آخرت هم مشتعل می کند سران کفرند وقتی جهنم افروخته شد افرادی را که باید عذاب بکنند می برند داخل آن.

ص: 166


1- (23) . سورهٴ همزه, آیات 6 و 7.
2- (24) . سورهٴ غافر, آیهٴ 72.

حقیقت و باطن گناه

اگر این دید را آیات دیگر برای ما تشریح می کند ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾ درست است دیگر مضافی در تقدیر نیست «الی المعاصی التی یوجب ارتکابها دخول النار» نه خیر نار است دیگر در قصّه وجود مبارک حضرت امیر در جریان ذیل قصّه عقیل که فرمود مگر رشوه را یک آدم عاقل می خورد برای اینکه این قی کرده افعی است (1) یعنی این واقعاً سم است تشبیه نیست حضرت _ معاذ الله _ نخواست که اغراق و مبالغه و اینها بکند فرمود این سم است یک وقت که اشیا باطنشان معلوم می شود آن وقت معلوم می شود رشوه واقعاً ظاهرش رشوه است و باطنش سم است بر اساس این تحلیل که آیات دیگر تأیید می کند ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ﴾ ظاهرش محفوظ است.

موجود بودن فعلی بهشت و دوزخ

پرسش:...

پاسخ: در دنیا وجود ندارد جهنم در جای خودش وجود دارد الآن موجود است الآن جهنم و بهشت و اینها همه موجودند وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) فرمود از ما نیست کسی که بگوید بهشت و جهنم خلق نشده (2) الآن جهنم موجود است الآن بهشت موجود است و عدّه ای هم می بینند غرض این است که اگر بر اساس آن آیات باشد این دیگر احتیاجی به حذف مضاف و امثال ذلک نیست.

«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»

ص: 167


1- (25) . ر.ک: نهج البلاغه, خطبه 224; «... کَأَنَّما عُجِنَتْ بِرِیقِ حَیَّهٍ أَوْ قَیْئِها».
2- (26) . عیون اخبار الرضا, ج1, ص116.

آیات 41 تا 46 سوره قصص 91/07/24

﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ لاَ یُنصَرُونَ (41) وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ (42) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی بَصَائِرَ لِلنَّاسِ وَهُدیً وَرَحْمَهً لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (43) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ (44) وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَلکِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (45) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَلکِن رَّحْمَهً مِن رَّبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (46)﴾

در جریان فرعون فرمود آیات الهی بر او آمد عقل و فطرت را هم ما به او دادیم او بر اثر خودخواهی و غرور همه این معارف درون و بیرون را زیر پا نهاد و در برابر وحی الهی ایستاد و داعی ربوبیّت داشت لذا هم خودش را به آتش کشاند هم عدّه زیادی را. در قیامت هم همین طور است ﴿یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ﴾ (1) این جعلی که خدای سبحان نسبت به امامت کفار ذکر فرمود یعنی اینها را ما به حال خود رها کردیم اینها به صورت رهبران کفر در آمدند عدّه ای خواستند این ﴿جَعَلْنَا﴾ را به «عرّفنا» معنا کنند یعنی ما اینها را این چنین به شما معرفی کردیم (2) یا خواستند نظیر ﴿وَجَعَلُوا الْمَلاَئِکَهَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ﴾ (3) قرار بدهند (4) هیچ کدام از آنها ظاهراً درست نیست یعنی ما اینها را به حال خودشان رها کردیم اضلال کیفری ملاحظه فرمودید که امر عدمی است یعنی کسی را که خدای سبحان گمراه می کند بر اساس اضلال کیفری این طور نیست که دست او را بگیرد بیراهه ببرد بلکه فیض خود را از او قطع می کند سلب توفیق است آن عنایتی که خدای سبحان نسبت به مؤمنین دارد نسبت به اینها ندارد قدر مشترک هدایت را ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ (5) به همه عطا کرده است چه درباره کتاب های تشریع چه درباره کتاب های تکوین آن ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ (6) را به همه داد قرآن را هم که ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ است ﴿ذِکْرَی لِلْبَشَرِ﴾ (7) است برای همه قرار داد این هدایت ابتدایی است و هدایت تکوینی و تشریعی است که خدای سبحان نسبت به همه اعمال کرده است اما اگر کسی ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ (8) با داشتن همه این راه های هدایت, کج راهه برود بیراهه برود راه دیگران را هم ببندد خدای سبحان مدّت ها به او مهلت می دهد دعوت می کند راه توبه و انابه و بازگشت را باز می گذارد بلکه برگردد اگر این تمام صحنه قلب خود را سیاه کرد و هیچ راهی برای توبه باز نگذاشت و درِ توبه را عمداً به روی خود بست با آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَهَ» (9) خب این در دو لنگه اش را به روی بندگان باز کرد ولی عمداً کسی هر دو لنگه در را ببندد و راه توبه را ببندد از آن به بعد برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ فاطر با او عمل می شود در آیه دوم سورهٴ مبارکهٴ فاطر به این صورت آمد ﴿مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ﴾ ما نسبت به عدّه ای که عقلشان, فطرتشان, وحی و نبوّت را محترم شمردند به راه آمدند یک فیض جدیدی اِعمال می کنیم درِ رحمت را به روی اینها باز می کنیم هیچ کس هم نمی تواند ببندد اما کسی که با داشتن همه حجّت های درون و بیرون تمام راه ها را به روی خود بست ما هم درِ توبه را به روی او باز کردیم او عمداً به سوء اختیار خود بست ما دیگر فیضمان را از او می گیریم ﴿وَمَا یُمْسِکْ﴾ ما کاری نمی کنیم او را به جهنم هُل نمی دهیم او را از راه مستقیم بیرون نمی بریم ما کاری به او نداریم فقط فیض خاصّمان را می گیریم او را به حال خودش رها می کنیم انسان اگر به حال خود رها بشود می ماند شهوت و غضب در بخش عمل, وهم و خیال در بخش نظر, چنین انسانی خب سقوط می کند فرمود: ﴿وَمَا یُمْسِکْ﴾ ما این چنین نیست که کسی را گمراه بکنیم فیضمان را می گیریم این در دعاهاست که «اللهمّ لا تَکِلْنا اِلی أنْفُسِنا طَرْفَهَ عَیْنٍ» (10) یا «لا تنزع منّی صالح ما أعطیتنی» (11) همین است خدایا آنچه را به ما دادید از ما نگیر خب اگر فیض را گرفت انسان می ماند و هوا و هوس او این معنای ﴿یُضِلُّ مَن یَشَاءُ﴾ (12) است این طور نیست که اضلال یعنی خدای سبحان _ معاذ الله _ کسی را به طرف فساد و گناه تشویق بکند ترغیب بکند این طور که نیست همه راه ها هست تا آخرین لحظه هم دستور شریعت هست انسان تا نفس می کشد راه توبه باز است چه کسی است که توبه بکند توبه او قبول نباشد حتی مرتدها حتی مرتدّ فطری بله, احکام فقهی سر جایش هست اما حکم کلامی اش قبول توبه است دیگر اهل جهنم نیست بنابراین تا آخرین لحظه که نفس می کشد در صورتی که به حال احتضار نیاید راه باز است راه کلامی باز است هیچ وقت راه توبه بسته نیست اما اگر کسی مدّت ها بیراهه رفت دیگر خدا فیض را از او می گیرد حالا اگر اضلال شده امر عدمی چگونه اینها تفاوت هایی دارد برخی ها «أشدّ کفراً» هستند برخی ها «أشدّ نفاقاً» هستند و مانند آن. فیض خدا حقیقتی است میزانی است به نام صراط مستقیم, خدای سبحان این لطف خاصّ خود را از کفار و منافقینی که عمداً راه توبه را بستند سلب می کند این دیگر تفاوت ندارد اما این شخص چون هر روز دارد از صراط مستقیم دورتر می رود لذا بعضی ها کفرشان کمتر است بعضی بیشتر, بعضی نفاقشان کمتر است بعضی نفاقشان بیشتر تا برسند به آن منافق عنود لدود که ﴿فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾ (13) است آن که در طبقه زیرین قرار گرفته برای اینکه فاصله اش از صراط مستقیم به سوء اختیار خودش بیشتر شده نه اینکه این عدم, کم و زیاد داشته باشد این عدم همان عدم است خدا توفیق را از اینها گرفته اینها را به حال خود رها کرده اینها کسانی اند که ﴿فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ﴾ (14) بنابراین تفاوت درکات برای کفار و منافقین سر جایش محفوظ است اما ذات اقدس الهی که توفیق را گرفته این سلب توفیق دیگر درکات ندارد تشکیکی نیست اما درکات کفر, درکات نفاق کم و زیاد دارد که بعضی ها ﴿فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾ هستند جریان فرعون این طور بود این نه تنها بیراهه رفت بلکه سنّت باطل هم گذاشت لذا فرمود: ﴿وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ﴾.

ص: 168


1- (1) . سورهٴ هود, آیهٴ 98.
2- (2) . ر.ک: التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص154.
3- (3) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 19.
4- (4) . التفسیر الکبیر, ج24, ص601.
5- (5) . سورهٴ بقره, آیهٴ 185.
6- (6) . سورهٴ شمس, آیات 7 و 8.
7- (7) . سورهٴ مدثر, آیهٴ 31.
8- (8) . سورهٴ شمس, آیهٴ 10.
9- (9) . الصحیفه السجادیه, دعای 45; مصباح المتهجّد, ص642.
10- (10) . البلد الأمین, ص351.
11- (11) . تفسیر القمی, ج2, ص75.
12- (12) . سورهٴ رعد, آیهٴ 27; سورهٴ نحل, آیهٴ 93; سورهٴ فاطر, آیهٴ 8.
13- (13) . سورهٴ نساء, آیهٴ 145.
14- (14) . سورهٴ توبه, آیهٴ 125.

دین ما را به نوآوری, فن آوری اعتقادی, اخلاقی, عملی دعوت کرده است قبلاً هم این بحث گذشت که ما دو اجتهاد داریم یک اجتهاد فقهی و اصولی و امثال ذلک داریم که عدّه ای از مراجعشان تقلید می کنند, اجتهادی داریم درباره سنّت گذاری این را دین به ما آموخت تشویقمان کرد آن اوّلی را هم از امام صادق(سلام الله علیه) است هم امام رضا(سلام الله علیهما) که هر دو را مرحوم صاحب وسائل در کتاب قضا نقل کرده این برای اجتهادپروری در فقه و اصول و امثال اینهاست در علوم عقلی و نقلی, یکی در مسائل اجتماعی و اداره جامعه و مدیریت جامعه و امثال ذلک است فرمود: «مَن سَنّ سنّه حسنه کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامه و مَن سَنَّ سنّه سیئه کان علیه وِزرها و وزر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامه» (1) این «مَن سنّ سنه حسنه» یعنی اجتهاد بکند ببیند در شرایط کنونی جامعه به چه چیزی نیاز دارد چطور ما جامعه را اداره کنیم که از فقر و گرانی نجات پیدا کنیم یک مدیریت صحیح یک تدبیر صحیح یک عقل صحیح یک درایت صحیح این سنّت صحیح می خواهد ما چه کار کنیم این کشور را به سَمت کشاورزی ببریم به سمت صنعت ببریم با داشتن همه نِعَم الهی چرا گرانی هست چرا فقر هست اگر کسی درایتی داشت مدیریتی داشت یک روش و مَنش خوبی ایجاد کرد مجتهد اقتصادی بود یک سنّت خوبی را در جامعه طرح کرد و جامعه را به این سَمت کشاند می شود «مَن سَنّ سنّه حسنه کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها» نمونه خیلی ضعیف و امر عادی همین درخت کاری هاست که می گویند همه جمع بشویم درخت بکاریم یا سنّت گذاری که فلان جا درخت بگذاریم حرم تا حرم اینها کارهای عادی و غیر علمی است اما یک سنّت خوبی است که ما هر سال جمع بشویم یک روزی درخت بکاریم اما آنکه دین ترغیب کرده مدیریت صحیح جامعه است که جامعه را به سَمتی ببرد که این گرانی و فقر نباشد با داشتن همه امکانات «مَن سَنّ سنّه حسنه کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامه» این کشور را با امور کشاورزی از فقر برهاند که اگر بیگانه ای یک روز درِ کشورها را بست تحریم کرد ما از هر نظر خودکفا باشیم دیگر علوفه را وارد نکنیم با اینکه این کشور از این جهت با داشتن دریا با داشتن جنگل با داشتن منابع با داشتن هوای ملایم در بخش وسیعی از ایران زمین این می تواند بالأخره علوفه و دامداری و شیر خودش را تأمین بکند خب این می شود سنّت حسنه این را دین ترغیب کرده فرمود این کار را بکنید یک مجتهد اقتصادی می خواهد که سنّت حسنه بگذارد «مَن سَنّ سنّه حسنه کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامه» این اجتهاد است در امور سیاسی, اجتماعی, اقتصادی که مربوط به فقه و اصول نیست آن فقه و اصول و عقاید و اخلاق و اینها آن دو روایت نورانی است که هر دو را صاحب وسائل در کتاب قضا یکی از امام صادق یکی از امام رضا(صلوات الله و سلامه علیهما) نقل کرده اما این مسائل مدیریت است «مَن سَنّ سُنه حسنه کان له أجرها و أجر مَن عَمِلَ بها» این است فرعون آمده سنّت سیّئه گذاشته مردم را به خود دعوت کرده بت پرستی یعنی هواپرستی یعنی زعیم پرستی را ترویج کرده این سنّت سیّئه است چون سنّت سیّئه است هم وِزر خود را دارد هم وِزر پیروان خود را دارد لذا فرمود: ﴿وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً﴾ چرا؟ برای اینکه اینها یک عدّه را گمراه کردند دو کار کردند یکی ضلالت فی نفس بود یکی اضلال غیر بود، غیر که گمراه شدند آنها هم بار خودشان را باید بکشند اما اینها دو بار دارند ﴿وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾ (2) نه اثقال الأتباع, اثقال اتباع را خود اتباع می کشند اینها دو بار را باید حمل کنند یکی بار ضلالت خود یکی بار اضلال پیروان اما بار ضلالت پیروان را خود پیروان می کشند این طور نیست که بار پیرو را آن راهنما بکشد نفرمود «ولیحملنّ أثقالهم و أثقال من اتّبعهم» فرمود: ﴿وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ﴾ که بار ضلالت را می کشند ﴿وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾ یعنی بار اضلال را می کشند لذا فرمود: ﴿وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً﴾ بر اساس همان که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ یس است ﴿وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ﴾ (3) آثار خوب باشد خدا می نویسد «مَن سنّ سنه حسنه» آثار بد باشد «مَن سنّ سنه سیّئه» آن هم می نویسد ﴿وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ﴾ بنابراین در دنیا لعنت اینها ادامه دارد کسی هم به نصرت اینها برنمی خیزد در قیامت هم به صورت زشت طرزی محشور می شوند که همه از اینها متنفّرند ﴿وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ﴾ این صفت مشبهه هست مَقبوح یعنی قبیح یعنی زشت منظر طوری که همگان از اینها متنفّرند حتی در دوزخ, دوزخیان هم از اینها منزجرند ﴿وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ هُم مِنَ الْمَقْبُوحِینَ﴾ بعد فرمود حالا اینکه قصّه فرعون و آل فرعون و ملأ فرعون و بت پرست ها و هوامدارهاست اما آنچه ما به موسای کلیم عطا کردیم چیست؟ در جریان موسای کلیم فرمود شما پیروزید حالا پیروزی تنها به این نیست که فرعون و جنود فرعون را خدا بریزد به دریا و موسی زنده باشد پیروزی موسی(سلام الله علیه) به این است که آن مکتبش آن دینش زنده باشد در آیه 35 فرمود: ﴿سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِآیَاتِنَا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَالِبُونَ﴾ آن معجزاتی که ما دادیم باعث می شود آنها به شما دسترسی ندارند شما و پیروانتان پیروزید. در آنجا که خوانده شد می شود روی ﴿إِلَیْکُمَا﴾ هم وقف کرد روی ﴿بِآیَاتِنَا﴾ هم می شود وقف کرد اما اگر ما روی ﴿بِآیَاتِنَا﴾ وقف بکنیم بهتر است برای اینکه اگر روی ﴿بِآیَاتِنَا﴾ وقف نکنیم روی ﴿إِلَیْکُمَا﴾ وقف بکنیم لازمه اش این است که این ﴿بِآیَاتِنَا﴾ که متعلّق است قبل از این مبتدا واقع بشود و باید نکته ای داشته باشد که این متعلّق قبل از مبتدا قرار بگیرد اما اگر ﴿بِآیَاتِنَا﴾ را به قبل وصل بکنیم اُولاست دیگر تقدیم متعلّق بر مبتدا بلا وجهٍ نمی ماند. آن صحنه ای که به وجود مبارک موسای کلیم تورات داده شد آن صحنه را ذکر می کند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با کتاب آمده وقتی کوه حرا ﴿اقْرَأْ﴾ شنیده شد یعنی با وحی و کتاب, نبوّت و رسالت آن حضرت آغاز شد با کتاب الهی آمده به طرف مردم برای هدایت اما وجود مبارک موسای کلیم بعدها کتاب نصیبش شده اول اصلِ پیام نصیبش شده بعدها وقتی که میقات طور مطرح شد تورات نصیب آن حضرت شد حالا مسئله نزول تورات را دارند طرح می کنند فرمود: ﴿وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ﴾ این ﴿الْکِتَابَ﴾ الف و لامش هم عهد است یعنی آن تورات را به او دادیم ﴿مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی﴾ ما اول این مانع را سر راه برداشتیم یعنی فرعون و جنودش را ریختیم در دریا کشور را آماده کردیم برای پذیرش کتاب الهی ﴿مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولَی﴾ این کتاب, بصائر مردمی است هدایت مردمی است رحمت مردمی است بصیرت است چشمِ دل را باز می کند انسان بسیاری از معارف را می فهمد وقتی که دید, به راه می افتد می شود هدایت وقتی که راه افتاد از رحمت و برکت الهی متنعّم می شود برخوردار می شود پس این هم بصیرت است هم هدایت است هم رحمت اما اختیار با مردم است برای این اهداف کتاب نازل کردیم ولی اینها می خواهند متذکّر باشند یا متذکّر نباشند مختارند ولی ما این کار را کردیم که شاید اینها متذکِّر باشند آن گاه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ما صحنه انبیا را قدم به قدم برای شما ترسیم می کنیم تو در آن صحنه ها نبودی ولی گویا حضور داشتی می بینید طرزی صحنه های گذشته انبیا(علیهم السلام) را برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ترسیم می کند که گویا حضرت آنجا حضور داشت فرمود تو در جریان کوه طور که نبودی ﴿وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ﴾ که وضع این شد ﴿مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ﴾ ولی وضع این بود ﴿مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ﴾ ولی وضع این بود ﴿مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ﴾ در جریان قصّه حضرت مریم ﴿إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ﴾ ولی قصّه این است تو در آن صحنه نبودی ولی جریان این است آن صحنه نبودی, آ ن صحنه نبودی ولی این صحنه ها را ما برای تو ترسیم می کنی این ﴿مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ﴾, ﴿مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ﴾, ﴿مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ﴾, ﴿مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ﴾ (4) یعنی آن صحنه ها نبودی ولی وضع این است آن گاه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از جریان قرعه زدن برای کفالت مریم باخبر بود از جریان جانب غربی باخبر بود از کوه طور باخبر بود از قصّه شعیب در مدین باخبر بود فرمود هیچ کدام از این صحنه ها را تو نبودی ولی صحنه این است.

ص: 169


1- (15) . الفصول المختاره (شیخ مفید), ص136.
2- (16) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 13.
3- (17) . سورهٴ یس, آیهٴ 12.
4- (18) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 44.

مطلب دیگر درباره جانب غربی و شرقی طور است بحثی قبلاً گذشت چه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که الآن محلّ بحث است چه در قسمت های دیگر که فرمود وادی ایمن یا جانب ایمن, یمین و یسار, أیمن و أیسر به لحاظ خود شخص است ما جایی به نام طرف راست و طرف چپ نداریم بالا و پایین داریم اما طرف راست و طرف چپ و جلو و پشت سر را انسان تعیین می کند اما غربی و شرقی داریم اینکه فرمود: ﴿مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ﴾ (1) یعنی جانب راست درّه آن راست و چپ به لحاظ خود شخصی است که وارد شده اگر انسان به بالای کوه برسد یا به درّه ای برسد می شود گفت طرف راست و طرف چپ و اگر کسی نباشد که طرف راست و چپ ندارد, جلو و دنبال ندارد اما غربی و شرقی دارد مدین در شرق مصر است وجود مبارک موسای کلیم بار اول از غرب به شرق رفت بار دوم که از مدین به مصر می آمد از شرق به غرب آمد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می فرماید تو در جانب غربی نبودی که ما با موسای کلیم چه گفتگویی کردیم ﴿وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ﴾ که اضافه موضوف به صفت است ﴿إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ﴾ تو نزد موسی نبودی که گفتگوی ما را بشنوی (یک) و جزء شاهدان هم نبودی که ﴿وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً﴾ (2) که آنها را آورد تا شهادت بدهند جزء آنها هم نبودی (این دو) ولی متن جریان این است ﴿وَلکِنَّا﴾ این «ولکنّ» اگر با «إنّا» و «أنا» و اینها ضمیمه بشود آن وقت مدّی روی آن می آید می شود «لکنّا» خب ﴿وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً﴾ مدت ها و قرن ها فاصله شد و چون قرن ها فاصله شد از جریان حضرت موسی تا شما ﴿فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ﴾ عمر طولانی شد قرن ها گذشت آن خاطره های اعجازآمیز وجود مبارک موسای کلیم از ذهن ها رخت بربست اینها دیگر به جاهلیت مبتلا شدند ما دوباره وحی را تازه کردیم پیامبر جدید فرستادیم تا اینها احتجاج نکنند این احتجاج عقلی را ملاحظه بفرمایید قرآن روی آن خیلی تکیه می کند عقل را حجّت می داند فرمود ما انبیا فرستادیم هر از چند گاهی تکرار کردیم تجدید کردیم تا اینها در قیامت علیه خدا استدلال نکنند نگویند خدایا ما که نمی دانستیم بعد از مرگ چنین جایی هست تو که می دانستی ما با مردن نابود نمی شویم می دانستی بعد از مرگ چنین جایی می آییم می دانستی بعد از مرگ یک حساب و کتاب و سؤال و جوابی هست چرا راهنما نفرستادی این استدلال عقلی است خدا بر این استدلال عقلی صحّه گذاشت فرمود ما انبیا فرستادیم هر از چند گاهی تجدید کردیم تا اینها در قیامت علیه ما استدلال نکنند اصلش در سورهٴ مبارکهٴ نساء گذشت که چند بار آن آیه به مناسبت هایی مطرح شد آیه 165 سورهٴ مبارکهٴ نساء است که برای نبوّت عامه است فرمود: ﴿رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ گرچه ﴿بَعْدَ﴾ ظرف است (یک) ظرف مفهوم ندارد (دو) ولی ظرفی که در مقام تحدید باشد مفهوم دارد (سه) اینجا مفهوم دارد یعنی بعد الرّسل دیگر حجّتی نیست حجّت الهی تمام است اگر ما انبیا نفرستادیم بله شما حجّت دارید به خدا در قیامت می گویید ما که نمی دانستیم بعد از مرگ چه خبر است تو که می دانستی بعد از مرگ ما را چنین جایی می آورند چرا راهنما نفرستادی؟! ما انبیا فرستادیم تا بشر بر اساس عقل خدادادی که دارد علیه خدا در قیامت احتجاج نکند ﴿لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ اگر ﴿بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ باشد دیگر حجّت نیست مشابه همین مضمون در سورهٴ مبارکهٴ مائده هم آمده در سورهٴ مبارکهٴ مائده آیه نوزده این است ﴿یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَی فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُوا﴾ یعنی مبادا ﴿أَن تَقُولُوا﴾ نظیر ﴿أَن تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهَالَهٍ﴾, (3) ﴿أَن تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِنْ بَشِیرٍ وَلاَ نَذِیرٍ فَقَدْ جَاءَکُمْ بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ وَاللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ﴾ مبادا یک وقت بگویید که نذیر نیامده در جهنم هم فرشتگان جهنم استدلال می کنند می گویند ﴿أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ﴾ (4) مگر انبیا نیامدند مگر ائمه نیامدند مگر این روحانیون نیامدند به شما بگویند نمازی هست روزه ای هست این ﴿أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ﴾ اختصاصی به پیغمبر ندارد مگر زمان انبیا درِ خانه هر کسی هم پیغمبر می رفت همین علما که می رفتند حرف های پیغمبر را می زدند به این جهنمی ها می گویند مگر شما روحانی نداشتید مگر امام جماعت نداشتید مگر واعظ نداشتید اینها که به شما گفتند, این ﴿أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ﴾ معنایش این نیست که مگر پیغمبر درِ خانه شما نیامده هیچ وقت پیغمبر درِ خانه تک تک افراد جامعه نمی رود این شدنی نیست هر کسی حرف پیغمبر را به مردم برساند این سفیران هدایت همین است این طرح هجرت همین است این ایام تبلیغ همین است این عزاداری سیّدالشهداء همین است این ﴿أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ﴾ است اینها _ معاذ الله _ حرف های خودشان را که نمی زنند حرف های خدا و پیغمبر را می گویند خب این حجّت بالغه الهی است اگر کسی پای منبر بنشیند و حرف های انبیا را به وسیله علما بشنود در آنجا حرفی برای گفتن ندارد فرشتگان دوزخ, ملائکه النار(سلام الله علیهم) می گویند: ﴿أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ﴾ مگر حرف دین به شما نرسیده اینکه گفته شد علما وارث انبیایند (5) بخشی از آن هم به همین معنا برمی گردد در جریان همین قسمت سورهٴ قصص که گفته شد ما این کار را کردیم ﴿فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ﴾ برای همین است مدت ها طول کشیده آن وقت ممکن است اینها بگویند که برای ما انبیایی نیامده رسلی نیامده فرمود ما این کار را کردیم که دیگر آنها نگویند انبیایی نیامده ﴿فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ﴾ ما این کار را کردیم که اینها دیگر هیچ حجّتی نداشته باشند ﴿وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً﴾ ثاوی یعنی مکان گیر, مثوی یعنی مکان تو که در مدین نبودی ﴿وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ﴾ اما ﴿تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا﴾ ما این حقایق را لحظه به لحظه, قدم به قدم برای شما گفتیم شما ﴿عَلَی بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ﴾ (6) شدید به صورت یقین این حرف ها را عالِمی که به مردم ابلاغ بکنی.

ص: 170


1- (19) . سورهٴ قصص, آیهٴ 30.
2- (20) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 155.
3- (21) . سورهٴ حجرات, آیهٴ 6.
4- (22) . سورهٴ ملک, آیهٴ 8.
5- (23) . الکافی, ج1, ص32 و 34.
6- (24) . سورهٴ هود, آیهٴ 17; سورهٴ محمد, آیهٴ 14.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 44 تا 46 سوره قصص 91/07/26

﴿وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ (44) وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَلکِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ (45) وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَلکِن رَّحْمَهً مِن رَّبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أَتَاهُم مِن نَّذِیرٍ مِن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (46)﴾

بطلان استکبار فرعون

در مقطع بعدی داستان وحی یابی وجود مبارک موسای کلیم(علیه السلام) را ذکر می فرماید. جریان فرعون به این صورت پایان پذیرفت که او هم ادّعای الوهیّت داشت هم ادّعای ربوبیّت این دو واژه مترادف نیستند ولی قابل اجتماع اند خدا هم اله است هم رب و فرق این دو در بحث های قبل گذشت فرعون هم ادّعای الوهیّت داشت می گفت: ﴿مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ (1) هم داعیه ربوبیّت داشت می گفت: ﴿أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی﴾ (2) این دو ادّعا کنار هم جمع شد و هر دو بی دلیل بود و باطل بود آن ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ﴾ (3) را هم که داشت این دو ادّعا را هم که داشت بنابراین استکبار او, استکبار باطل خواهد بود و لاغیر. ممکن است کلمه تکبّر در مورد حق هم به کار برود مثل اینکه خدا متکبّر است کبریایی برای خداست و کبریایی مؤمنان به برکت کبریایی الهی است و مانند آن اما استکبار معمولاً بغیر حق است بر فرض استکبار دو قسم باشد در خصوص فرعون که ادّعای الوهیّت داشت, ادّعای ربوبیّت داشت, ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ﴾ (4) بود, ﴿یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ﴾ (5) بود, ﴿وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً﴾ (6) بود همه این فجایع اعتقادی و اخلاقی و عملی را که خدا ذکر کرد فرمود این فرعون و آل فرعون ﴿وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ (7) این استکبار یقیناً بغیر حق است درست است ممکن است که استکبار فرضاً دو قسم باشد آن تکبّر است که دو قسم است بر فرض استکبار دو قسم باشد با شواهد موردی, این استکبار یقیناً بغیر حق است لذا کلمه ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ درباره استکبار فرعون می شود قید توضیحی و تأکیدی نظیر ﴿یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾. (8)

ص: 171


1- (1) . سورهٴ قصص, آیهٴ 38.
2- (2) . سورهٴ نازعات, آیهٴ 24.
3- (3) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
4- (4) . سورهٴ بقره, آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 6.
5- (5) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
6- (6) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
7- (7) . سورهٴ قصص, آیهٴ 39.
8- (8) . سورهٴ بقره, آیهٴ 61.

سر تداوم لعنت فرعونیان

اما اینکه فرمود: ﴿وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً﴾ (1) برای آن سنّت سیّئه ای است که گذاشت, ربوبیّت و الوهیّت را ادّعا کردن, ستم به مستضعفان کردن, جامعه را فرقه فرقه کردن اینها سنّت سیّئه فرعونی است این سنّت سیّئه باعث تداوم لعن است لذا فرمود: ﴿وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا لَعْنَهً﴾ بعد از غرق, چون سنّت سیّئه اینها همچنان مانده است در اثر این سنّت سیّئه که «مَن سَنَّ سنّه سیئه کان علیه وِزرها و وزر مَن عَمِلَ بها إلی یوم القیامه» (2) اینها همچنان ملعون اند و در یوم القیامه ﴿مِنَ الْمَقْبُوحِینَ﴾ (3) اند.

مراد فرعون از ادعای الوهیّت و ربوبیّت

پرسش:...

پاسخ: بله این نسبت به جامعه بود یعنی جامعه را فکر ما و اندیشه ما باید اداره کند این بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) بود که این ایام, ایام شهادت و رحلت آن حضرت است «مَن أصغیٰ إلی ناطقٍ فقد عَبَدَه» اگر کسی گوش به حرف دیگری بدهد دارد او را عبادت می کند یک وقت است که اعتقاد دارد او خالق است و اعتقاد دارد او محیی و ممیت است این مطلب دیگر است یک وقت او را دارد اطاعت می کند اطاعت, مرحله ای از پرستش است «مَن أصقیٰ إلی ناطقٍ فقد عَبَدَه فإن کان الناطق عن الله فقد عبد الله و إن کان الناطق ینطق عن لسان ابلیس فقد عبد ابلیس» (4) این از غرر فرمایشات امام جواد(سلام الله علیه) است هر ملّتی که گوش به حرف کسی می دهد و قانون او را محترم می شمارد و حرف او و اندیشه او را عمل می کند دارد او را عبادت می کند این در مقام عمل است یک وقت عبادت اعتقادی است که او شایسته پرستش است یک وقت نه, عملاً دارد قانون او را عمل می کند فرعون هم که می گفت: ﴿إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ﴾ (5) یعنی همین دینی که رایج است ﴿مَا أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشَادِ﴾ (6) یعنی قانون سعادت بخش مملکت برابر اندیشه من است خودش هم که بت پرست بود ﴿یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ﴾ (7) این ادعای الوهیّت و ربوبیّتی که داشت نسبت به قانون گذاری بود که من مقنّنم من هادی ام اندیشه من سعادت بخش است و مانند آن. این باعث شد که استکبار او بغیر حق باشد (اولاً) و غرق بشود (ثانیاً) و این سنّت سیّئه او که مانده است باعث تداوم لعنت اوست (ثالثاً).

ص: 172


1- (9) . سورهٴ قصص, آیهٴ 42.
2- (10) . الفصول المختاره (شیخ مفید), ص136.
3- (11) . سورهٴ قصص, آیهٴ 42.
4- (12) . تحف العقول, ص456.
5- (13) . سورهٴ غافر, آیهٴ 26.
6- (14) . سورهٴ غافر, آیهٴ 29.
7- (15) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 127.

تعابیر دوگانه قرآن کریم درباره علم غیب پیامبر اکرم

بعد از جریان فرعون نوبت به وحی یابی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) رسید وحیی که برای موسای کلیم(سلام الله علیه) رسید در مقاطع گوناگون بود خداوند آن وحی را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منتقل کرد چه اینکه وحی انبیای دیگر را هم به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منتقل کرد لکن در انتقال وحی انبیا به پیامبر یا علومی که مستقیماً به وجود مبارک حضرت افاضه می کند تعبیرات قرآن دو قسم است یعنی آیات الهی در این زمینه دو طایفه است یک طایفه این است که شما این مطلب را قبلاً نمی دانستید ما به وسیله وحی به شما گفتیم, از هیچ کسی هم استفاده نکردی فقط از راه وحی باخبر شدی یک طایفه این است که شما در آن صحنه نبودی ولی قصّه از این قرار است این طایفه ثانیه هم تعلیمِ الهی را می رساند اما نمی گوید تو قبلاً نمی دانستی می گوید قبلاً آنجا حضور نداشتی اینکه می فرماید قبلاً حضور نداشتی مُشعر به این معناست که طرزی ما آن صحنه را برای شما تبیین می کنیم که گویا حاضر بودی مطالب علمی را می فرماید قبلاً نمی دانستی ما به شما گفتیم اما قصّه هایی که واقع شده می فرماید شما در آن صحنه نبودی ولی طرزی ما آن صحنه را برای تو تبیین می کنیم که گویا حضور داشتی آیات در این زمینه ملاحظه می فرمایید دو قسم است یک بخش مربوط به این است که شما این را قبلاً نمی دانستی ما این را به شما آموختیم آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» این است: ﴿وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ﴾ تو قبلاً نمی دانستی قرآن چیست, قبلاً نمی دانستی ایمان چیست, علم تو که ذاتی نبود.

ص: 173

پیامبر اکرم ، برترین مخلوق الهی

درست است وجود مبارک آن حضرت صادر اول است طبق روایاتی که فرمودند: «أوّل ما خلق الله نور نبیّنا» (1) و درست است که در جهان امکان، موجودی بالاتر از روح مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست برای اینکه بالاتر از صادر اوّل چیزی باشد خب همان می شود صادر اول, اگر «أوّل ما خلق الله نور نبیّنا» است پس از وجود مبارک پیامبر بالاتر در جهان امکان کسی نیست اگر بود, او می شود صادر اول ولی همه اینها کمالاتی است که ذات اقدس الهی به آن حضرت عطا کرده است.

ذاتی نبودن علوم و معارف رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )

فرمود تو از ذات خودت چیزی نمی دانستی و از ذات خودت قدرت نداشتی لذا در بخش های دیگر فرمود: ﴿لَیْسَ لَکَ مِنَ الأمْرِ شَیء﴾ (2) چون ذاتاً خب یک موجود ممکن, فقیر است اما در همین آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» فرمود: ﴿وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ﴾ تو آن نیستی که از ذات خود اینها را بدانی با همه نبوغ و استعدادی که ما به تو دادیم این معارف در دسترس فرد عادی و غیر راه وحیانی نیست حتی فرمود: ﴿وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ﴾ (3) نه «ما لا تعلم» فرمود اینها مطالبی است که نه تنها تو نمی دانستی, نمی توانستی هم یاد بگیری ولو صدها سال درس می خواندی برای اینکه این غیب است نفرمود ما به تو چیزی یاد دادیم که تو نمی دانستی, فرمود به تو چیزی آموختیم که تو آن نبودی که یاد بگیری ﴿وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ﴾ اینجا فرمود: ﴿مَا کُنتَ تَدْرِی﴾ تو آن نبودی که بدانی ولو صادر اوّلی, ولو از تو بالاتر در جهان امکان کسی نیست ولو مثل تو هم در جهان امکان کسی نیست.

ص: 174


1- (16) . ر.ک: بحارالأنوار, ج15, ص24; ر.ک: کشف الخفاء (عجلونی), ج1, ص265.
2- (17) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 128.
3- (18) . سورهٴ نساء, آیهٴ 113.

معارف ناب و بی بدیل انبیا، در پرتو وحی الهی

درباره انسان هم همین طور است فرمود انبیا یک حرف جدیدی آوردند حرفی نیاوردند که انسان بتواند با فناوری و پیشرفت و ترقّی و امثال ذلک یاد بگیرد فرمود: ﴿وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمونَ﴾ (1) نه «ما لا تعلمون» به جامعه بشری می فرماید ما حرف هایی آوردیم که اصلاً در قدرت بشر نیست یاد بگیرد این کجا را می خواهد یاد بگیرد این در آسمان نیست در زمین نیست عمق زمین نیست اوج مریخ نیست این غیب است غیب یعنی غیب ﴿وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمونَ﴾ نه «ما لا تعلمون» همین تعبیر را نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود, فرمود: ﴿وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ﴾ نه «ما لم تعلم» خب ما چه می دانیم بهشت چه خبر است قیامت چه خبر است انسان بعد از مرگ کجا می رود نه راه تجربه است نه راه های دیگر است, آن را هم که خبر شد خبری باز نیامد (2) ما دسترسی نداریم چیزهایی وحی به آدم می گوید که اصلاً مقدور بشر نیست فرمود ما این چیزهایی که به تو یاد دادیم این چیزهایی نبود که تو نزد خودت یاد بگیری چه اینکه چیزهایی هم که برای بشر در قوانین الهی آوردیم این چیزی نیست که بشر با علم خودش بتواند کشف بکند, درک بکند تجربی نیست که با پیشرفت تجربی حل بشود در دسترس کسی نیست.

ص: 175


1- (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 151.
2- (20) . ر.ک: دیباچه گلستان سعدی, «این مدعیان در طلبش بی خبران اند٭٭٭ کان را که خبر شد خبری باز نیامد».

طوایف دوگانه آیات قرآن، درباره آگاهیهای غیبی نبی اکرم(صلی الله علیه و آله)

پس طایفه اُولیٰ این است که ما حرف هایی آوردیم که تو نه تنها نمی دانستی, ممکن هم نبود بدانی نه «ما لم تعلم» بلکه ﴿مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ﴾ مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» هم هست فرمود ما چیزهایی آوردیم که مقدور شما نیست ﴿وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ﴾ (1) پس طایفه اُولیٰ این است که ما چیزهایی گفتیم که شما نمی دانستید و مقدورتان هم نبود که یاد بگیرید طایفه دیگر آیاتی است که می گوید تو در آن صحنه نبودی, نه نمی دانستی, تو در آن صحنه نبودی ما هم داریم می گوییم این تو در آن صحنه نبودی ما هم داریم می گوییم یک بار مثبت بهتری داد یعنی طرزی بیان می کنیم که گویا بودی.

پرسش: واقعاً هم بودند؟

پاسخ: در عالَم معنا بوده اند اما در نشئه مُلکی نبودند برای اینکه حضرت به دنیا نیامده بود.

فرمود ما طرزی این صحنه را بیان می کنیم که گویا شما بودید در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» در قصّه حضرت مریم که عدّه ای قرعه انداختند که کفالت مریم(سلام الله علیها) را به عهده بگیرند در آیه 44 سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» فرمود: ﴿ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ﴾ نمی فرماید تو نمی دانستی خب نمی دانستی معلوم بود, فرمود در آن صحنه حضور نداشتی اینها مخاصمه می کردند نزاع کردند که چه کسی تکفّل کند سرپرستی مریم(سلام الله علیها) را به عهده بگیرد بعد هم نوبت به قرعه زدن رسید تو در صحنه قرعه حضور نداشتی که قرعه به نام چه کسی در می آید ولی کلّ این صحنه را ما داریم برای شما ترسیم می کنیم ﴿مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ﴾ مراسم قرعه زنی, ﴿وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ﴾ قبل از قرعه زدن این ﴿مَا کُنْتَ﴾ یعنی آ نجا نبودی ولی قضیه این طور است ما طرزی برای شما ترسیم می کنیم که گویا آنجا حضور داشتی.

ص: 176


1- (21) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 48.

بعد از جریان سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» نوبت می رسد به سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آیه 102 این است ﴿ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ﴾ تو در بالای چاه نبودی تو در آن مرتع اطراف کنعان نبودی که این برادرها چگونه نشستند مشورت کردند نظر نهایی شان به این رسید که یوسف را به چاه بیندازند ولی عین آن صحنه را ما داریم برای تو ترسیم می کنیم.

فرمود: ﴿وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ﴾ تو آنجا حضور نداشتی نفرمود تو نمی دانستی; یعنی طرزی ما قصّه وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) را تبیین می کنیم که گویا آنجا حضور داشتی. در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هم مشابه این تعبیرات هست (1) مهم تر از همه همین آیات محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است که طایفه ثانیه را اینها تکمیل می کنند فرمود تو در جانب غربی نبودی ﴿وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ﴾ و تو در مدین نبودی ﴿وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ﴾ آنجا مثوا نداشتی مکان نداشتی ﴿وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَلکِن رَّحْمَهً مِن رَّبِّکَ﴾ در همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیه ای هست که مربوط به آن طایفه اُولیٰ بود که می فرماید آ نجا شما حضور نداشتید همین سورهٴ «قصص» آیه 86 این است ﴿وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَهً مِن رَبِّکَ﴾ نه تنها این حرف ها را نمی دانستی, امیدش هم نداشتی آخر یک امر غیر عادی است یک وقت است کسی من امیدوارم که با تحصیلاتم به فلان درجه برسم اما کسی بگوید من امیدوارم پیامبر بشوم چنین چیزی در ذهن کسی رسوخ نمی کند فرمود امید این کارها را هم نداشتی در جامعه شما چنین چیزی هم نبود که کسی بعد از چند سال بشود پیغمبر شما امید این کار را نداشتی ﴿وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَهً مِن رَبِّکَ﴾ این آیه 86 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» به آن طایفه اُولیٰ نزدیک تر از طایفه ثانیه است این طایفه ثانیه می فرماید تو در این صحنه ها نبودی ما کلّ این صحنه را برای تو ترسیم کردیم این ﴿مَا کُنتَ﴾ غیر از «لم تعلم» است غیر از ﴿مَا کُنْتَ تَدْرِی﴾ است یک وقت است می فرماید تو نمی دانستی یک وقت می فرماید تو در این صحنه نبودی.

ص: 177


1- (22) . سورهٴ هود, آیهٴ 44.

آگاهی پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) از حوادث گذشته، در پرتو وحی الهی

انسان اگر بخواهد از حادثه ای باخبر باشد یا باید در متن حادثه خودش ببیند یا آن نزدیک ها باشد یا از دیگران بشنود فرمود هیچ کدام از این سه برای تو حاصل نبود تو در قصّه حضرت موسی(سلام الله علیه) نه در کنار موسی ایستاده بودی که متن جریان را مشاهده کنی نه نظیر ﴿وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً﴾ (1) بودی که ولو در متن جریان نبودند آن صحنه را شهود نکردند لکن حاضر بودند ﴿وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً﴾ آنها حضور داشتند نه شهود, هر که شاهد باشد یقیناً حاضر است اما هر که حاضر باشد این چنین نیست که شاهد باشد در همین آیات محلّ بحث فرمود: ﴿وَمَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَی مُوسَی الْأَمْرَ وَمَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ﴾ نه جزء آ ن هفتاد نفر بودی که ﴿وَاخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً﴾ نه مانند خود موسی(سلام الله علیه) شاهد صحنه بودی, می ماند امر سوم, امر سوم این است که از کسی باید بشنوی خب خود موسی(سلام الله علیه) را هم که ادراک نکردی آنها هم که در آن صحنه بودند ادراک نکردی چون چند قرن گذشت لذا فرمود: ﴿وَلکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُوناً فَتَطَاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ﴾ پس کلاً رابطه تو با طور قطع است فقط ما از راه وحی این مراحل را به تو ابلاغ می کنیم برای اینکه نه در کنار یوسف بودی نه در کنار آ ن هفتاد نفر بودی نه بعد از کسی شنیدی برای اینکه چندین قرن گذشت خبرها منقطع شد رابطه ای نیست تاریخ مدوّنی نیست از کجا خبردار باشی ولی ما این صحنه را برای تو ترسیم کردیم.

ص: 178


1- (23) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 155.

تو ﴿عَلَی بَیِّنَهٍ مِن رَبِّهِ﴾ (1) هستی یقین داری که در کوه طور چه گذشت قسمت غربی چه بود قسمت طرف راست وجود مبارک موسای کلیم چه بود همه را می دانی.

مراد از تعبیر قرآن در برخورداری حضرت موسی از « سلطان»

مطلب دیگر اینکه وجود مبارک موسای کلیم در اثر وعده الهی مثل سایر انبیا بر دشمن مسلّط شد اینکه فرمود: ﴿کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی﴾ (2) اینها مسلّط بر اعدای خودشان خواهند بود این معجزات و اینها گرچه گاهی بر برهان, گاهی بر معجزه, سلطان اطلاق می شود ولی مسلّط شدن بر دشمن با ابزار برهان یا ابزار معجزه شدنی است اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» فرمود ما سلطان قرار دادیم آیه 35 ﴿وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً﴾ یعنی شما مسلّط می شوید از چه راه مسلّط می شوید از راه معجزات ما چه اینکه در آن صحنه مناظره و مسابقه با سَحره فرمود تو پیروزی عصا را بینداز تا پیروزی ات روشن بشود بعد از اینکه فرمود: ﴿فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَهً مُّوسَی﴾ (3) یعنی «فأوجس موسی فی نفسه خیفه» موسی(سلام الله علیه) طبق تفسیری که وجود مبارک حضرت امیر فرمود, ترسید که اگر مردم تماشاچی در اثر جهلشان نتوانند بین معجزه موسی و سِحر ساحران فرق بگذارند آن گاه موسی چه کند (4) خب موسی(سلام الله علیه) هم عصا را بیندازد بشود مار آنها هم که طناب ها و چوب ها را انداختند شده مار ﴿فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَهً مُّوسَی﴾ که این هراس, از مار و عقرب نبود از جهل مردم بود طبق استدلالی که وجود مبارک حضرت امیر دارد و آیه هم همین را تأیید می کند بعد خدا فرمود یا موسی ما به موسی گفتیم ﴿لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی﴾ (5) تو پیروزی نترس چرا پیروزی برای اینکه اینکه در دست توست معجزه است و معجزه سِحر را باطل می کند این اجازه نمی دهد که سحر ساحران همچنان باشد. استدلال آیه این است که تو پیروزی چون معجزه داری معجزه, آیه است سلطان نیست سلطنت تو, علوّ تو به استناد این معجزه است ﴿لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی﴾ پس ﴿أَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ﴾ (6) اینجا هم ﴿وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً﴾ این سلطنت شما, پیروزی شما به وسیله آیات ماست لذا سلطان با آیات می شود دوتا. در اینجا فرمود همه آن قصّه ها را ما برای شما تبیین کردیم که گویا در آن صحنه بودی مثل جریان حضرت مریم(سلام الله علیها) که گویا در آن صحنه بودی بعد از اینکه این حرف ها را فرمود, فرمود هیچ راهی برای کشف این حقیقت نیست مگر از راه وحی.

ص: 179


1- (24) . سورهٴ هود, آیهٴ 17; سورهٴ محمد, آیهٴ 14.
2- (25) . سورهٴ مجادله, آیهٴ 21.
3- (26) . سورهٴ طه, آیهٴ 67.
4- (27) . نهج البلاغه, خطبه 4.
5- (28) . سورهٴ طه, آیهٴ 68.
6- (29) . سورهٴ طه, آیهٴ 69.

بهانه جویی کافران و پاسخ قاطعانه قرآن کریم

بخشی از اینها در تورات موسی هست صنادید قریش گفتند اگر شما پیامبرید باید معجزاتی مثل معجزات وجود مبارک موسای کلیم بیاوری آیه نازل شد که همین شما مشرکین حجاز قبلاً با اهل کتاب تماس گرفتید معجزه موسای کلیم(سلام الله علیه) را شنیدید از تورات او باخبر شدید به او کفر ورزیدید الآن به من می گویید چرا مثل موسای کلیم کتاب نمی آوری یا معجزه نمی آوری مگر شما نبودید که به همان کفر ورزیدید من هم همان حرف ها را آوردم به هر دو کفر ورزیدید شما مگر قبلاً نگفتید که هر دو سِحرند ﴿قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا﴾ (1) مگر شما نگفتید ما هم به تورات کافریم هم به قرآن کافریم.

حجیّت عقل و سر ارسال رسل در بیان قرآن

مطلب بعدی آن است که حجیّت عقل را قرآن کریم در موارد فراوان بیان کرده مطابق آن حجیّت عقل هر جا اندیشه است باید وحی باشد هر جا فکر است و کار اختیاری است معصیت ممکن هست وحی لازم است چه در آسمان چه در زمین چه در شرق چه در غرب این آیات فراوانی که بخشی از اینها خوانده شد بخش دیگر هم امروز اشاره می شود ناظر به همین است آن آیه معروف که در کتب اصول آمده است آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» است ﴿مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً﴾ که محقّقین بر این هستند که این دلیل برائت نیست این ناظر به قصّه های زمینی است یعنی ما اگر بخواهیم امّتی را مورد عذاب قرار بدهیم بعد از وحی است و بعد از ارسال رُسل است و بعد از انزال کتب است این ناظر به برائت اصولی نیست به هر تقدیر حجیّت عقل را در این زمینه ثابت می کند فرمود: ﴿وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً ٭ وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِکَ قَرْیَهً﴾ کذا که آیه پانزده و شانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» است در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طه» هم مشابه این آمده است آن آیه 134 سورهٴ «طه» است ﴿وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ مِن قَبْلِ أَن نَذِلَّ وَنَخْزَی﴾ ما اگر قبل از انبیا کسی را به عذاب الهی گرفتار بکنیم اینها احتجاج می کنند می گویند خدایا چرا راهنما نفرستادی پیامبر نفرستادی قانون نفرستادی که ما اطاعت کنیم این همان مضمون ﴿وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً﴾ است آیه 165 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که در دیروز خوانده شد آن درباره قیامت است که دنیا را هم البته شامل می شود آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «قصص» یعنی آیه 47 هم ناظر به همین مطلب است ﴿وَلَوْلاَ أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ فتحصّل که آیاتی که مربوط به علم غیب حضرت است دو طایفه است یک طایفه این است که تو از ذات خود نمی دانستی ما گفتیم, یک طایفه این است که تو در آن صحنه ها حضور نداشتی ولی ترسیم آنها از این قبیل است. مطلب بعدی آن است که عقل حجیّتش چه درباره دنیا چه درباره آخرت مورد امضای قرآن کریم است و جایی که یک موجود اندیشمند مختار متفکّر باشد که راه اطاعت و عصیان داشته باشد راه تکامل داشته باشد حتماً خدا برای آنها پیامبر می فرستد برای اینکه آنها را می خواهد هدایت کند.

ص: 180


1- (30) . سورهٴ قصص, آیهٴ 48.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 47 تا 50 سوره قصص 91/07/29

﴿وَلَوْلاَ أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (47) فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی أَوَلَمْ یَکْفُرُوا بِمَا أُوتِیَ مُوسَی مِن قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَقَالُوا إِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ (48) قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (49) فَإِن لَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (50)﴾

ضرورت وحی و نبوّت

بعد از بیان نبوّت خاص وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) و بخشی از خصوصیات هارون(سلام الله علیه) به اصل نبوّت عام پرداختند فرمودند وجود نبوّت ضروری است یعنی در عالَم, نبوّت حق است «النبوّه حقٌّ» همان طوری که توحید, حقّ بالاصاله است نبوّت حق است در سایه توحید یعنی امر ضروری است نه اینکه نبوّت چیز خوبی است فضیلت است بلکه ضروری است و حتمی است در عین حال که عقل لازم است عقل کافی نیست خود عقل می گوید من بسیاری از امور را نمی دانم و حتماً راهنما می خواهم مهم ترین دلیل ضرورت وحی و نبوّت را حکما اقامه کردند. برهانی که در این قسمت هست گوشه ای از آن برهان نبوّت عام است اصل نبوّت عام را با دو تقریب که یکی مربوط به دنیاست یکی مربوط به آخرت می شود بیان کرد.

کیفیت استنباط مواد از مبانی و منابع

در جریان دنیا انسان چه در مسائل اخلاقی چه در مسائل حقوقی چه در مسائل اقتصادی یا در مسائل سیاسی یا فرهنگی بالأخره نیازمند به قانون است یعنی باید یک سلسله اصول کلی و مبانی را پذیرفت از آن اصول کلی و مبانی, مواد را استخراج کرد همان طوری که در فقه این کار انجام می شود در اخلاق, در حقوق, در سیاست, در اقتصاد, در فرهنگ هم باید بشود الآن شما مستحضرید که کار رسمی حوزه ها همین استنباط فقهی است در فقه، این رساله های عملی چه فارسی چه عربی که تدوین می شود اینها سه بخش دارند بخشی به عنوان موادّ فقهی است که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است چه چیزی مستحب و مکروه و مباح است چه چیزی صحیح است چه چیزی باطل است کجا اعاده است کجا قضاست اینها مواد فقهی است این مواد را از یک مبانی می گیرند که آن مبانی یا به صورت قواعد اصولی است یا به صورت قواعد فقهی از آن مبانی این مواد را استنباط می کنند و در کتاب ها می نویسند آن مبانی نظیر قاعده «لا ضرر» است قاعده «تجاوز» آست قاعده «فراغ» است استصحاب در شکّ در مقتضی هست یا نیست, استصحاب در شکّ در مانع هست یا نیست اینها مبانی است که در اصول تنظیم می شود به استناد این مبانی, این مواد را استخراج می کنند و ارائه می کنند. آن مبانی را از منابع می گیرند یعنی این قواعد اصولی این قواعد فقهی که مبنای استنباط است یک منبع, این مبانی را از چه چیزی می گیرند از کتاب و سنّت و عقل می گیرند آنها می شود منبع، این وسطی می شود مبنا آنچه در رساله ها و کتاب های فقهی آمده می شود موادّ فقهی, فروع فقهی همین سه کار در اخلاق هست در حقوق هست در اقتصاد هست در سیاست هست در سایر مسائل فرهنگی و مانند آن هست اگر بخواهد مجتهدانه باشد.

ص: 181

نقص مبانی حقوق بشر

در همه اینها مخصوصاً در مسائل سیاسی و اجتماعی آن مواد سیاسی یا اجتماعی را از مبانی می گیرند مثل حریّت مثل استقلال مثل امنیّت مثل امانت مثل عدالت مثل مواسات مثل مساوات، اینها مبانی است از این مبانی آن مواد را استنباط می کنند تا اینجا درست است یعنی بر مبنای عدل بر مبنای مساوات بر مبنای مواسات یک سلسله موادّ حقوقی را استنباط می کنند می شود حقوق بشر یا حقوق محلّی یا منطقه ای یا بین المللی تا اینجا درست است. مهم ترین مبنا در بین این مبانی که حرف اول را می زند و از همه مهم تر است مسئله عدل است عدل هم مفهومش خیلی شفاف و روشن است عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» شما از شرقی و غربی سؤال کنید عدل یعنی چه اینها می دانند عدل در حکمت عملی مثل دو دوتا چهارتا در حکمت نظری است دو دوتا چهارتا یک مفهوم روشنی دارد عدل هم یک مفهوم روشنی دارد عدل یعنی هر چیزی را سر جایش قرار دادن, این مفهومش مِن أظهر الأشیاست اما کُنهش فی غایه الخفاست عدل یعنی هر چیزی را سر جایش قرار دادن خب جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست زن جایش کجاست مرد جایش کجاست, میراث جایش کجاست, سرکه و شراب جایشان کجاست, گوسفند و خنزیر جایشان کجاست این اولِ جهل است آنچه به عنوان حقوق بشر مطرح است صبغهٴ علمی ندارد عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» آن وقت جای اشیا را به جای اینکه خالق معیّن کند خودشان معیّن می کنند این چه علمی است؟! می گویند زن و مرد مساوی است می گویند سرکه و شراب مساوی است می گویند گوسفند و خنزیر مساوی است هر دو حلال است خب این عین ظلم است جای اشیا را جای اشخاص را جای امور دیگر را کسی باید معیّن کند که آفرید و آن خداست اینها بدون منبع, مبنا دارند ناچار مبنا را از وهم و خیال خود می گیرند این می شود ﴿أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾ (1) خب بله, عدل یک چیز خوبی است همه قبول دارند عدل هم معنایش این است که «وضع کلّ شیء فی موضعه» اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست خب آن که آفرید باید از راه وحی مشخص کند که جای اشیا کجاست عقل گوشه ای از اشیا و اسرار عالَم را می فهمد و بسیاری از مسائل را نمی فهمد و می گوید الاّ ولابد من راهنما می خواهم بنابراین تا منبع نباشد مبنا هوایی است مبنای هوایی قانون می شود هوایی دیگر الآن این حقوق بشری که در سازمان ملل است مبنای علمی ندارد شما این مبانی را از کجا می خواهید بگیرید از عادات می خواهید بگیرید از آداب می خواهید بگیرید از رسوم می خواهید بگیرید این هفت میلیارد که عادات و آداب و رسوم مشترک ندارند یک فطرت مشترکی دارند که فطرت آفرین می داند جهان هم یک قدر مشترکی دارد که جهان آفرین می داند آن را که گذاشتید کنار، اینکه شما می بینید گاهی اینها دفاع از سرزمین را ترور می دانند و گاهی ترور را دفاع می دانند همین است یعنی اینها باورشان شده که مقاومت, ترور است باورشان شده که ترور کردن برای این منافقین, دفاع است چون عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» اینها که اشیا و اشخاص را به خدا نسپردند به دست خودشان است اگر به دست خودشان است منبع ندارند وقتی منبع نداشتند مبنا هم نخواهند داشت و این قوانین می شود غیر علمی. این برهان را قرآن کریم در موارد گوناگون ارائه می کند می فرماید بالأخره شما منبع را که رها کردید به میل خودت با خودتان عمل کردید با جهان عمل کردید با دیگری عمل کردید کلّ اوضاع را به هم زدید ﴿إِذَا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّهَ أَهْلِهَا أَذِلَّهً﴾ (2) خب این فساد دامنگیر شما هم می شود ﴿ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ﴾ (3) این برای دنیا.

ص: 182


1- (1) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 23.
2- (2) . سورهٴ نمل, آیهٴ 34.
3- (3) . سورهٴ روم, آیهٴ 41.

سر اهمیت ویژه آخرت

در جریان آخرت که قسمت مهمّ کار ما با آخرت است برای اینکه ما در دنیا حدّاکثر مثلاً هشتاد یا صد سال بمانیم اما بعد از مرگ, ابدی هستیم و اگر نبود اصرار کتاب و سنّت بر ابدیّت انسان کمتر کسی ابدیّت را قبول می کرد می گفت مگر می شود یک موجود ممکن, ابدی باشد به دلیل اینکه ازلی را قبول نمی کنند بهشت هست و ابدی, بهشتی ها هستند و ابدی, ابدانشان ابدی, ارواحشان ابدی, نعمت های بهشت ابدی, درباره جهنم برخی ها اختلاف کردند اما درباره بهشت احدی اختلاف نکرد انسان ابدی است که ابدی است! ابدی معنایش این است که سال و ماه ندارد چون خود زمان و زمین بساطش برچیده شد خب آدم عاقل تمام همّش را می گذارد برای ابدیّت.

همراهی دو آسانی با هر دشواری دنیوی

این وضع که در دنیاست به هر صورتی که باشد می گذرد آن هم چطور می گذرد آن قدر خدای مهربان وعده داد فرمود من جهان را بدون سختی نیافریدم جهان با سختی خلق شده ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾ (1) اما این طور نیست که قدری صبر کنید بعد از سختی, آسانی است این طور نیست صبر معنایش این نیست که

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر٭٭٭ بار دیگر روزگار چون شکر آید (2)

معنای صبر این نیست چون قرآن نفرمود «إنّ بعد العُسر یُسرا» فرمود: ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً﴾ (3) در درون هر مشکلی, آسانی هست نه بعد از دشواری, چقدر این کتاب شیرین است اگر فرموده بود بعد از تحریم, تحلیل هست بعد از فشار, آسایش است می گفتیم صبر بکنید ما خیلی ها که می گوییم صبر بکنید, خیال می کنیم صبر بکنید یعنی این دوران سختی باید بگذرد بعد روزگار چون شکر آید این طور نیست نفرمود «إنّ بعد العُسر یسرا» فرمود: ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً﴾ جا دارد آدم, این کتاب را بالای سر بگذارد یا نه؟! فرمود در درون هر سختی دو آسانی است نه یک آسانی که این بارها از زمخشری و سایر ادبای تفسیری نقل شده که کلمه «عُسر» تکرار شده با الف و لام, کلمه «یُسر» تکرار شده بی الف و لام, این معرفه ها عین هم اند این نکره ها غیر هم اند آن عُسر دومی همین عُسر اوّلی است آن یُسر دومی غیر از یُسر اوّلی است یعنی با هر دشواری دو آسانی هست (4) بگرد پیدا کن این صبر برای جستجوست نه اینکه بگذار این بگذرد روزگار چون شکر آید. این وضع دنیا; اما در جریان آخرت این طور نیست «ان العسر عسرٌ» آن طور نیست که اگر کسی _ خدای ناکرده _ به عذاب الهی گرفتار شد یُسری هم در کنارش باشد اساس کار آنجاست.

ص: 183


1- (4) . سورهٴ بلد, آیهٴ 4.
2- (5) . دیوان حافظ (تصحیح انجوی شیرازی), ص54.
3- (6) . سورهٴ انشراح, آیهٴ 6.
4- (7) . الکشاف, ج4, ص771.

ضرورت وحی از منظر حیات دنیوی و اخروی

اگر _ معاذ الله _ نبوّتی نبود وحی و رسالتی نبود دو گروه می توانستند استدلال کنند هم خوش طینتان هم پَست فطرتان, خوش طینتان می توانستند بگویند خدایا تو که می دانستی ما بعد از مرگ به چنین جایی سفر می کنیم و اگر انبیا آمده بودند و به مقام ولایت می رسیدیم از اولیا می شدیم از مؤمنین می شدیم از بهشت استفاده می کردیم همتای فرشته ها می شدیم چرا پیامبر نفرستادی اعتراض می کردند که چرا ما از خیر محروم شدیم, تبهکاران می گویند اگر پیامبر می آمد ما دیگر گرفتار سوخت و سوز نبودیم بالأخره هر دو گروه می توانند استدلال کنند بنابراین مسئله ضرورت وحی و نبوّت هم برهانی مربوط به دنیا دارد که اگر کسی بخواهد [در دنیا] متمدّنانه زندگی کند هم مربوط به آخرت است که اگر کسی بخواهد [در دنیا] مؤمنانه و موّحدانه به سر ببرد فرمود اگر ما انبیا نمی فرستادیم وحی نبود اینها گرفتار مصائبی می شدند بعد اعتراض می کردند البته این واجب مِن الله است نه علی الله یعنی یقیناً خدای مختار حکیم چنین کاری می کند نه خدا باید چنین کاری بکند که ما یک قانون پیش نوشته ای _ معاذ الله _ داشته باشیم که آن قانون بر خدا حاکم باشد چون غیر از خدا هر چه هست عدمِ محض است چیزی در عالَم نیست که خدا کارش را مطابق با آن قانون انجام بدهد.

مراد از فیض منبسط الهی و تکثر عالم خلقت

و اگر فیض خدا می گویند فیض مُنبسط است وقتی نگاه عمومی و جمعی می کنند می گویند این یک واحد است «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» (1) وقتی تقطیع می کنند می شود صادر اول و دوم و سوم و چهارم وقتی یک جا نظر می کنند می گویند فیض منبسط آن فیض منبسط اوّلی است که دومی ندارد چون از ازل تا ابد «یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد» این طور نیست که کثیر باشد بر اساس آن فیض, یکی بیش نیست, وقتی به طور تفصیل نگاه می کنند بله عالَم عقول هست عالم نفوس هست ملائکه هستند حَمله عرش هستند صادر اول وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ارواح ائمه(علیهم السلام) است که مقدم اند (اینها به طور تفصیل) بنابراین از دو منظر می شود ضرورت وحی و نبوّت را اثبات کرد که در این بخش فرمود ضروری است حالا که ضروری است بر اساس این مبنا که «الوحی حقٌّ النبوّه حقٌّ الرساله حقٌّ» شما درباه تورات که آن حرف را زدید درباره قرآن که این حرف را می زنید یک کتاب بهتر بیاورید نمی توانید بگویید ما کتابی نمی خواهیم بشر بدون کتاب مثل اینکه بدون هوا بخواهد زندگی کند دیگر زندگی انسانی نیست فرمود درباره تورات موسی که آن حرف را زدید درباره قرآن هم که این حرف را می زنید اصلِ وحی و نبوّت هم که ضروری است پس یک کتاب بهتر بیاورید.

ص: 184


1- (8) . دیوان حافظ, غزل 111.

خطر هواپرستی عالمان و اندیشمندان

پرسش: جناب استاد! اگر مبانی کفار و غربی ها هوایی است چطور در آباد کردن دنیا توفیق زیادی داشتند؟

پاسخ: اینها دنیا را آباد کردند به خاطر داشتن آن عقلی که ذات اقدس الهی به همه داده است ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ﴾ (1) این را داد بعد خدا فرمود من امکانات فراوانی به شما دادم شما روی دوش زمین سوار بشوید و از آن کمک بگیرید می دانید روی دوش این اسب های وحشی سوار شدن چقدر سخت است فرمود: ﴿فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها﴾ (2) مِنْکَب یعنی دوش این کوه ها دوش زمین است این تپّه ها دوش زمین است انسان باید برود آنجا معدن ها را کشف بکند روزی صحیح به دست بیاورد این علمی است که خدای سبحان به انسان داده است آن هوا باعث شد که این محصول علم را اینها بی جا مصرف کنند ﴿إِذَا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوهَا﴾ ثروت دست یک گروه خاصی است صنعت هم دست گروه خاصی است بودجه هم صرف آدم کشی است خدای سبحان کم نداد اینها اگر عقل می داشتند که بالأخره بودجه ها صرف آدم کشی نبود اگر کسی بخواهد رئیس جمهور بشود در آمریکا این کارخانه دارهای اسلحه سازی می بینند که طرز تفکّر او حمله کردن است یا نه, اگر ببینند او اهل جنگ است و به طبل جنگ می کوبد به او رأی می دهند و برای او تبلیغ می کنند برای اینکه اسلحه را بفروشند این است که فرمود: ﴿أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾. (3)

ص: 185


1- (9) . سورهٴ علق, آیهٴ 5.
2- (10) . سورهٴ ملک, آیهٴ 15.
3- (11) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 179.

این استدلال قرآن کریم در آیه 47 به این صورت بود ﴿وَلَوْلاَ أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَهٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت (1) در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت (2) در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» جامع تر از همه اینها گذشت (3) که الوحی ضروریٌّ الرساله ضروریٌّ الدین ضروریٌّ برای حفظ دنیا طبق آن برهان مربوط به عدل, برای حفظ آخرت برای اینکه ما از آخرت بدون راهنما خبری نداریم.

بهانه جویی مشرکان حجاز و پاسخ قرآن کریم

فرمود حالا که این شد «فإذا ثَبَت أن النبوّه حقٌّ» ما تورات فرستادیم اینها گفتند سِحر است موسی و هارون را گفتند ﴿سِحْرَانِ تَظَاهَرَا﴾ تورات و قرآن را هم _ معاذ الله _ گفتند اینها ﴿سِحْرَانِ تَظَاهَرَا﴾ اصل نبوّت هم که ضروری است این دو را هم که قبول نداشتید پس یک کتاب بهتر بیاورید اینکه می فرماید یک کتاب بهتر بیاورید بر اساس این مبناست که الوحی حقٌّ النبوّه ضروریٌّ وگرنه آنها می گویند اصلاً وحی و نبوّت برای چه اینکه قرآن می فرماید اگر شما درباره تورات و قرآن حرف دارید یک کتاب بهتر بیاورید بر اساس آن مبناست که «النبوّه حقٌّ و الدین ضروریٌّ» ﴿فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا﴾ وقتی وحی الهی آمد قرآن و اینها آمد ﴿قَالُوا لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی﴾ شما یک معجزه بیّن و شفاف و حسّی بیاور مثل اژدها, یک کتاب جامع و دفعی بیاور مثل تورات موسی آیات متفرّقه نازل می شود این مثل تورات نیست معجزه ات قرآن کریم است این نظیر اژدها نیست ﴿لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی﴾ می فرماید مگر پدرانتان به حرف موسی کفر نورزیدند و شما قبل از اینکه قرآن نازل بشود مگر نسبت به موسی و عیسی کفر نورزیدید شما دنبال بهانه می گردید ﴿أَوَلَمْ یَکْفُرُوا بِمَا أُوتِیَ مُوسَی مِن قَبْلُ﴾ مگر شما درباره موسی و هارون(علیهما السلام) نگفتید این ﴿سِحْرَانِ تَظَاهَرَا﴾ مگر اینکه قرآن که نازل شده درباره تورات و قرآن هم همین حرف را نزدید نگفتید ﴿سِحْرَانِ تَظَاهَرَا﴾ گفتید دیگر! تکرار ﴿قَالُوا﴾ برای این است که مقول ها فرق می کند ﴿قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا﴾ (یک) ﴿وَقَالُوا إِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ﴾.

ص: 186


1- (12) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 15.
2- (13) . سورهٴ طه, آیهٴ 134.
3- (14) . سورهٴ نساء, آیهٴ 165.

نقد سخن علامه طباطبایی(ره) در تفسیر آیه 48 و بیان قول صحیح

اگر ﴿إِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ﴾ آن طوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند مربوط به اصل نبوّت باشد (1) آن وقت ﴿قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ﴾ پایگاهی نخواهد داشت برای اینکه اینها می گویند ما اصلاً وحی را قبول نداریم آن وقت شما بگویید کتابی بهتر از اینها بیاورید اصلاً کتابی بهتر از اینها نیست اصلاً اینها _ معاذ الله _ سحرند هر چه هم بیاید سِحر است می شود گفت مقول این است که ما نه تنها به این دو پیامبر بلکه به خیلی از انبیای دیگر هم کفر می ورزیم نه به اصل وحی و نبوّت چون اصل وحی و نبوّت محور بحث نیست.

دو وجه در تفسیر واژه ﴿أَهْدَی﴾

آن گاه ﴿قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا﴾ این ﴿أَهْدَی﴾ بودن اگر اینها سِحر باشد _ معاذ الله _ این ﴿أَهْدَی﴾ افعل تعیینی است نه تفضیلی نظیر ﴿أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ﴾ (2) و اگر نه, به نظر خود وجود مبارک پیامبر باشد رهبران الهی باشد کما هو الحق که اینها هادی اند این ﴿أَهْدَی﴾ می تواند ﴿أَهْدَی﴾ تفضیلی باشد بنابراین اگر کسی آنها را _ معاذ الله _ سحر دانست که آنها هدایت نیستند افسانه اند این ﴿أَهْدَی﴾ می شود ﴿أَهْدَی﴾ تعیینی نظیر ﴿أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ﴾ اما اگر فی الجمله به هدایت گیری آنها معتقد بود یا طبق نظر گوینده آنها هدایت و نور الهی اند این ﴿أَهْدَی﴾ می تواند ﴿أَهْدَی﴾ تفضیلی باشد ﴿قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ﴾ اگر راست می گویید به دنبال هدایت هستید به دنبال حق هستید یک کتاب بهتر بیاورید.

ص: 187


1- (15) . المیزان, ج16, ص52.
2- (16) . سورهٴ انفال, آیهٴ 75; سورهٴ احزاب, آیهٴ 6.

پایان تلخ ظلم و هوازدگی

بعد ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿فَإِن لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ﴾ اینها در مقام عمل پیرو میل اند اینکه می بینید بعضی ها می گویند ما هر چه می خواهیم می کنیم هر چه می خواهیم می گوییم این مصداق روشن ﴿أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾ بالأخره بشر یک منبع قانونی می خواهد اگر هدایت الهی نبود, هوای نفسانی است ﴿فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ﴾ این صغرا, ﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً﴾ این هم کبرا خب این ﴿بِغَیْرِ هُدیً﴾ این وصف تأکیدی است [نظیر ﴿فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ یا ﴿یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾] بالأخره هوا که نمی تواند هدایت باشد این ﴿بِغَیْرِ الْحَقِّ﴾ یک وصف توضیحی است ﴿وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ﴾ اگر این راه را انتخاب کرد دیگر حالا «بگذار تا بیفتد و بیند جزای خویش», (1) دیگر کسی به دنبال او نمی رود او را به حال خودش رها کرده این ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ﴾ نفرمود «إنّ الله لا یهدیهم» این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است یعنی «هولاء الظالمون» ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ﴾ چرا؟ «لظلمهم» ظالم بما أنّه ظالم را خدا هدایت نمی کند هدایت نمی کند یعنی گرایش قلبی, توفیق قلبی, لطف الهی شامل حال او نمی شود فقط آن هدایت تشریعی است که ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ (2) است.

«و الحمد لله ربّ العالمین»


1- (17) . دیوان سعدی. مواعظ, غزل 38.
2- (18) . سورهٴ بقره, آیهٴ 185.

آیات 51 تا 56 سوره قصص 91/07/30

ص: 188

﴿وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (51) الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یُؤْمِنُونَ (52) وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ (53) أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (54) وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ (55) إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56)﴾

فرازهای سه گانه آیه 38 و تبیین ادعای ربوبیّت فرعون

برخی از نکاتی که مربوط به آیات قبل است این است که در آیه 38 فرعون چند حرف زد یکی به ملأ و درباریان و قوم خود خطاب کرد یکی هم به هامان خطاب کرد یکی هم به موسی(علیه السلام) آنچه به ملأ و قوم خود خطاب کرد این بود ﴿یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی﴾ به قبطی ها به ملأ خود به وابستگان به دربار گفت من الهی برای شما غیر از خودم نمی دانم این نفی علم برای آن است که معلومی غیر از این نیست ادّعایش این بود که این «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» تفاوتی که بین قول فرعون با ذات اقدس الهی است که قبلاً گذشت این بود خداوند در آیه هجده سورهٴ مبارکهٴ «یونس» فرمود در کلّ جهان خدایی غیر از خودم نمی دانم ﴿وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ﴾ تا می رسد به اینجا ﴿قُلْ أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ﴾ مشرکان حرفی می زنند که خدا آن را نمی داند اگر چیزی را دیگری نداند دلیلِ نبودن نیست «عدم العلم لا یدلّ علی عدم المعلوم», «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» اما اگر چیزی را آن قدیر مطلق و علیم مطلق نداند یعنی نیست, اگر چیزی باشد شیء است و اگر نباشد تحت علم نیست نمی شود سؤال کرد که آیا خدا می داند خب از ما سؤال بکنند چه چیزی را؟ می گویم نمی دانم, علم, کشف است ظهور است اگر چیزی معدومِ محض است تحت علم قرار نمی گیرد اگر به ممتنعات ذات اقدس الهی علم دارد ممتنع علی فرضِ وجود معلومِ حق است که از روایت امام رضا(علیه السلام) برمی آید و به آیه سورهٴ «انعام» استدلال کردند که ﴿لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ﴾ (1) پس آنچه از آیه هجده سورهٴ «یونس» برمی آید این است که خدا فرمود در کلّ جهان غیر از خودم خدایی نمی دانم یعنی نیست و فرعون چنین ادّعایی درباره کلّ جهان نکرد درباره کلّ افرادی که در مصر زندگی می کنند نکرد درباره ملأ خودش چنین ادّعایی کرد گفت: ﴿یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ﴾ درباره اله موسی تأمّلی دارد گرچه می گوید: ﴿وَإِنِّی لَأَظُنُّهُ مِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ (2) لذا به هامان دستور داد قصری, برجی شفاف و روشنی بسازد که مثلاً بالای آن رصدخانه ای ترسیم بکند بعد اله موسی را کشف بکند پس ادّعای فرعون این بود که ﴿یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ﴾ نه اینکه «ما علمت الهاً غیری فی العالم».

ص: 189


1- (1) . (سورهٴ انعام, آیهٴ 28) التوحید (شیخ صدوق), ص136 و 137.
2- (2) . سورهٴ قصص, آیهٴ 38.

عکسالعمل مردم مصر در برابر ادعای ربوبیّت فرعون

مطلب دوم اینکه مردم مصر این را نپذیرفته بودند بر اساس ﴿یُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ﴾, (1) ﴿یَسْتَحْیی نِسَاءَهُمْ﴾, (2) ﴿جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعاً﴾, (3) ﴿یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً﴾ (4) مجبور به سکوت بودند دیگر نمی شود گفت که مردم مصر که به عالِم بودن او به نحو اطلاق عالِم بودند چگونه او را نمی پرستیدند مردم بر اساس قهر, قانون او را اطاعت می کردند (یک) بت پرست بودند مثل خود فرعون (دو) و تفاوت اساسی مطلق و مقیّد است بین آنچه در سورهٴ «یونس» است و آنچه در سورهٴ «قصص» از فرعون نقل شده (سه).

آگاهی فرعون به وجود رب العالمین ، پس از معجزات موسای کلیم

پرسش:...

پاسخ: بعد از معجزاتی که وجود مبارک موسای کلیم اقامه کرد وگرنه قبلاً چنین چیزهایی نبود بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم بیّنات و آیات شفاف ارائه کرد به فرعون فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ﴾ (5) با این معجزات روشن شد که ربّ العالمینی هست و اینها را ربّ العالمین فرستاد وگرنه قبلاً وجود مبارک موسای کلیم فرمود من از طرف ربّ العالمین آمدم گفت اگر دست برنداری ﴿لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ﴾ (6) بعد از ارائه آن معجزات، مسئله ﴿جَحَدُوا بِهَا﴾ (7) نازل شد مسئله ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ نازل شد.

ص: 190


1- (3) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
2- (4) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
3- (5) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
4- (6) . سورهٴ قصص, آیهٴ 4.
5- (7) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 102.
6- (8) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 29.
7- (9) . سورهٴ نمل، آیهٴ14.

محدوده و رسالت عقل نظری و عقل عملی

پرسش:...

پاسخ: نه یک یقین است یقین برای عقل نظری است برای او روشن شد که اینها معجزات الهی اند و از طرف خدا چون قبلاً گذشت که ما دو عقد داریم یک عقد بین موضوع و محمول است که قضیه را به این مناسبت عقد می گویند که «تُسمّی القضیه عقدا» آن گِرهی که بین موضوع و محمول می خورد در فارسی به صورت «است» در عربی به صورت «هو» می گوییم زید ایستاده است این «است» گِرهی است که موضوع را به محمول بند می کند یا در «زیدٌ هو قائمٌ», «هو» گِرهی است که موضوع و محمول را به هم مرتبط می کند ما یک نخ را گِره می زنیم چه کار بکنیم [این گِره زدن ما] عُقده ای ایجاد می کند که دو طرف این نخ به هم وصل می شوند این را می گویند عقد, گِره زدن این در قضیه هست کار عقل نظری است با برهان بین موضوع و محمول گِره می زنند این کارِ علم است اما ایمان یک عقد مستأ نف است باید عصاره آن قضیه را به جان خود گِره بزند تا بشود عقیده یعنی باور کند آدم ممکن است چیزی را صد درصد بداند حق است و باور نکند اینکه معتاد است یقین دارد این ضرر دارد در ضرر داشتن آن شکّی نیست اما باید به جان خود گِره بزند دستش لرزان است باید با اراده گِره بزند با اندیشه که مشکل حل نمی شود با انگیزه حل می شود نیّت, اراده, اخلاص, عزم این فلج است خب اگر دست عزم, دست اراده فلج بود چطوری گِره بزند عقد را علم به عهده می گیرد, عقیده را ایمان به عهده می گیرد آدم ممکن است مطلبی را صد درصد بفهمد صحیح است ولی باور نکند آن تصدیقِ علمی, گِره بین موضوع و محمول است این تصدیق ایمانی که «آمنّا و صدّقنا» گره زدن آن عصاره علم است به جان، آن را با انگشت اندیشه گِره می زنند آن فلج نیست این را با انگشت انگیزه گِره می زنند این فلج است این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَم من عقلٍ أسیر تحت هوی أمیر» (1) همین است که این انگیزه یعنی عزم, اراده, نیّت این بخش که باید علم را به جان گره بزند آدم باور بکند این فلج است لذا با اینکه عالِم است عمل نمی کند با اینکه عالِم است باور ندارد.

ص: 191


1- (10) . نهج البلاغه, حکمت 211.

پیوستگی وحی الهی و تواتر سلسله جلیله انبیا

مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: ﴿وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ﴾ این وصل کردن گرچه برخی ها می گویند این مخصوص قرآن کریم است که آیاتش به هم مرتبط, سوَرش به هم مرتبط, قصص انبیا مرتبط, قصص اُمم مرتبط, وعده و وعیدش مرتبط, اخبار و انشایش به هم مرتبط, جریان بهشت و جهنم مرتبط, ایمان و کفرش پشت سر هم می آید تا مطلب برای مردم تسجیل بشود اما نظر دیگران که جامع تر است این است که ذات اقدس الهی می فرماید ما بشر را بدون راهنما رها نکردیم از نظر کتاب, پشت سر هم کتاب های آسمانی آمده صحف آسمانی آمده تا بشر بدون کتاب مدوّن نباشد از نظر مفسّر, انبیا آمدند راهنمایان آمدند هیچ وقت سلسله نبوّت قطع نشد گرچه فاصله ای بین نبیّ قبلی و نبیّ بعدی بود اما جانشینان آن نبی, علمای آن مکتب, آن مکتب را حفظ کردند گرچه بین یک پیامبر تا پیامبر دیگر(علیهم السلام) یک مقدار فاصله بود ولی علمای او, جانشینان او, رهبران فکری او, آن مکتب را حفظ می کردند پس ﴿وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ﴾ چه اینکه درباره انبیا فرمود: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا﴾, (1) ﴿تَتْرَا﴾ یعنی متواتر, اصلش وَتَرَ است تک تک وقتی که جمع شد می شود متواتر, هزار خبر واحد وقتی کنار هم چیده شد می شود خبر متواتر، همه اینها وَتْرند تک تک اینها وترند این وترها وقتی جمع شد می شود متواتر این تَتْرا اصلش وَترا بود فرمود: ﴿ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا﴾ یعنی متواتر پس انبیا سلسله شان متواتر است صُحف، سلسله شان متواتر است اقوال ذات اقدس الهی هم سلسله اش متواتر است چه تواتر بیرونی چه تواتر درونی درباره خصوص قرآن کریم هم فرمود ما هر از گاهی مرتب سور ه نازل کردیم آیه نازل کردیم وعده دادیم وعید دادیم امر کردیم نهی کردیم خبر دادیم انشا کردیم قصّه خوبان را گفتیم قصّه بدان را گفتیم چیزی قطع نشد ﴿وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ﴾ این طور نیست که ما قدری گفته باشیم بعد قدری فاصله باشد یا بخشی را گفته باشیم بخش دیگر را نگفته باشیم هر چه لازم بود گفتیم این می شود وصلِ اقوال چه در علوم و معارف چه در اخلاق و اعمال و مانند آن, خرافات خرافاتیان را گفتیم بطلانش هم گفتیم, حقّ حق طلبان را گفتیم صحّت آنها را گفتیم همه این قسمت ها را در ضمن قصص یا غیر قصص بازگو کردیم تا اینها متذکّر بشوند.

ص: 192


1- (11) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 44.

سرّ ایمان مومنان اهل کتاب به نبی خاتم

اما ﴿الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ﴾ قرآن کریم در عین حال که درباره تبهکاران اقوام گذشته کوتاه نیامده و کم نگذاشت, نسبت به پرهیزکاران امم گذشته هم جانب آنها را رعایت کرده آنجا که فرمود: ﴿مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّهٌ قَائِمَهٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ﴾ (1) همان یهودی هایی که پاک طینت بودند همان مسیحی هایی که پاک طینت بودن و ناله های شبانه داشتند قرآن از آنها به عظمت و نیکی یاد کرده اینجا هم می فرماید: ﴿الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ﴾ قبل از قرآن, ﴿هُم بِهِ﴾ به این قرآن ﴿یُؤْمِنُونَ﴾ برخی ها خواستند این دو ضمیر یکی ﴿مِن قَبْلِهِ﴾, یکی ﴿بِهِ﴾ به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برگردانند (2) آن هم درست است ولی ظاهرش این است که به قرآن برمی گردد فرمود اینهایی که جزء امم قبلی بودند و اهل ایمان بودند وقتی آیات قرآنی بر اینها تلاوت می شود ﴿إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ﴾ یعنی ﴿یُتْلَی﴾ این قرآن ﴿عَلَیْهِمْ﴾ به همین مناسبت می گویند آن دو ضمیر به قرآن برگردد اُولاست ﴿قَالُوا آمَنَّا بِهِ﴾ ما این حرف ها را قبول داریم, چرا؟ ﴿إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا﴾ هر چه از طرف پروردگار باشد حق است و هر چه حق باشد ما به آن ایمان داریم ﴿إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ﴾ ما قبل از اینکه این آیات قرآن نازل بشود مسلمان بودیم یعنی چه مسلمان بودیم؟ آنچه را انبیا می آورند از نظر اصول اوّلیه اسلام است که ﴿إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ (3) دین به معنای اسلام تثنیه پذیر نیست چه رسد به جمع بگوییم ادیان, دین یکی است اما ﴿لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَمِنْهَاجاً﴾ (4) هر پیامبری که آمد یک شریعت خاص دارد چند رکعت نماز بخوانند به کدام سمت نماز بخوانند چند روز روزه بگیرند چه ماهی روزه بگیرند اینها جزئیاتی است که در شرایع و مناهج انبیا فرق می کند اما خطوط کلی بیش از یکی نیست و آن خطوط کلی باعث اتّصاف آن معتقد است به اسلام لذا فرمود ما قبلاً مسلمان بودیم همین یهودی ها همین مسیحی ها می گویند ما قبل از اینکه این آیات نازل بشود مسلمان بودیم برای اینکه مسلمان یعنی کسی که خطوط کلی دین را بپذیرد ما هم پذیرفته بودیم لذا در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت درباره حضرت ابراهیم آمده است ﴿مِّلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ﴾ (5) این ﴿مِّلَّهَ أَبِیکُمْ﴾ منصوب به اغراست یعنی «خذوا ملّه أبیکم» شما یک شناسنامه دارید پدرتان مشخص است فرزندان ابراهیم اید شما که فرزندان ابراهیم اید دین پدرتان را بگیرید همه مسلمان ها فرزندان ابراهیم اند این چنین نیست که حالا «أنا و علیّ أبوا هذه الامّه» (6) مخصوص اسلام باشد نه, وجود مبارک ابراهیم هم «أبو هذه الامّه» است. فرمود: ﴿مِّلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا﴾ خب شما پدری دارید دین پدرتان را بگیرید اگر هم بنا شد تقلید کنید خب از پدرتان تقلید کنید چرا از بیگانه تقلید می کنید او شما را قبل از این مسلمان نامید و خدا هم شما را قبل از این قرآن و قبل از این مکتب به عنوان مسلمان معرفی کرد لذا این اهل کتاب از دو منظر خودشان را مسلمان می دانند یکی اینکه خطوط کلی اسلام یکی است چه وجود مبارک موسی آورده باشد چه وجود مبارک عیسی چه وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاه و علیهم السلام) یکی هم به سبب تبشیری که انبیای قبلی به وجود مبارک رسول خدا داده بودند.

ص: 193


1- (12) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 113.
2- (13) . جامع البیان فی تفسیر القرآن, ج20, ص56.
3- (14) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 19.
4- (15) . سورهٴ مائده, آیهٴ 48.
5- (16) . سورهٴ حج, آیهٴ 78.
6- (17) . عیون اخبار الرضا, ج2, ص85.

پاداش الهی اهل کتاب مؤمن به نبی خاتم

خدا می فرماید این گروه که آیات الهی وقتی برای آنها خوانده می شود این آیات الهی را می پذیرند بعد می گویند اینها حق است چون از طرف خداست اینها را قبول داریم آنچه موسی(علیه السلام) آورد حق است چون از طرف خداست آنچه عیسی(علیه السلام) آورد حق است چون از طرف خداست ما اینها را قبول داریم این گروه ﴿یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ﴾ هم اجر ایمان به انبیای قبلی را داشتند هم اجر ایمان به وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاه و علیهم السلام) را دارند ﴿وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ﴾ چرا؟ برای اینکه ﴿إِنَّهُ الْحَقُّ﴾ است چرا؟ چون ﴿مِن رَبِّنَا﴾ هر کدام از اینها دلیل است برای تعبیر قبلی, ما به اینها ایمان آوردیم چرا؟ چون ﴿إِنَّهُ الْحَقُّ﴾ چرا حق است؟ چون ﴿مِن رَبِّنَا﴾ است خدا هر چه فرمود حق است ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّکَ﴾ بعد فرمود: ﴿إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ﴾ ما قبل از قرآن مسلمان بودیم حالا که این است خدا می فرماید: ﴿أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ﴾ اینها دو پاداش دارند هم قبل از قرآن آن دین قبلی را پذیرفته بودند خب پاداش الهی دارند بعد از نزول قرآن تعصّب نورزیدند دینِ قرآنی را قبول کردند پاداش جدید دارند نظیر ﴿یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ﴾ که در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» به این صورت آمده است آیه 28 سورهٴ مبارکهٴ «حدید» این است ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ﴾ که مصادیق فراوانی برای ﴿کِفْلَیْنِ﴾ ذکر شده است (1) یکی از آن مصادیق همین است که بخشی از رحمت مربوط به دین قبلی بود بخشی از رحمت مربوط به دین بعدی است (2) و شما در هر دو بخش صابرانه موفق بودید ﴿یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا﴾ این یک کار, از نظر اعتقاد.

ص: 194


1- (18) . تفسیر القمی, ج2, ص352; الجامع لأحکام القرآن, ج18, ص266 و 267.
2- (19) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج9, ص537; الکشاف, ج4, ص482.

فرهنگ دینی در برخورد با بیگانگان و اختلافات داخلی

از نظر عمل ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ انسان یک دشمن بیرونی دارد که مهاجم است این دشمن را باید سرکوب کند از مرز خود بیرون کند بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم این است که «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ» (1) سنگی اگر از بیرون به داخل کشور شما عالماً عامداً پرت شد این سنگ را به جایش برگردانید ظلم پذیر نباشید «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ» اینجاست که ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ (2) اما نسبت به داخل در جامعه اسلامی به این صورت نباشید که بگویید ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ در مسائل خانوادگی در مسائل اجتماعی در مسائل همسایگی در مسائل همشهری اگر کسی نسبت به شما بد کرد فوراً درصدد انتقام برنیایید نگویید ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ بلکه ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ با خوبی, بدی را بردارید نه بد را. در جریان اول فرمود بد را از سر راهتان بردارید «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ» بد را از سرِ راهتان بردارید اما اینجا فرمود بدی را بردارید نه بد را, آن هم بدی را با خوبی بردارید نه با بدی ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ آن وقت این می شود جامعه عقلی این جامعه می شود الهی این می شود جامعه منتظر آن وقتی که حضرت(سلام الله علیه) ظهور کرد این ﴿یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ ظهور می کند اگر جامعه این چنین باشد اداره این چند میلیارد بشری که روی کُره زمین است خیلی سهل است اگر ﴿یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾.

ص: 195


1- (20) . نهج البلاغه, حکمت 314.
2- (21) . سورهٴ شوریٰ, آیهٴ 40.

چگونگی دفع و رفع سیئات با حسنات

این ﴿یَدْرَءُونَ﴾ دفع کردن در قبال رفع نیست اولاً انسان در درون خود تا مشکل خودش را حل نکند مشکل جامعه حل نمی شود در حلّ مشکل خود سیّئه را با حسنه دفع می کند چطور دفع می کند؟ اگر قصد گناه کرد که سیّئه است این با استعاذه چون ﴿وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ﴾ (1) با استعاذه با پناه بردن به ذات اقدس الهی با رفتن در پناهگاه «کلمه لا اله الاّ الله حِصنی» (2) با دفع, جلوی سیّئه را می گیرد خودش را حفظ می کند آلوده نمی شود و اگر _ خدای ناکرده _ آلوده شد با رفع یعنی با توبه و انابه آن سیّئه را برطرف می کند که این می شود ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ دفعاً أو رفعاً این برای شخص, در محیط خانواده همین طور است در محیط همسایه همین طور است در محیط جامعه هم همین طور است وقتی مشکل خودش را دفعاً و رفعاً از راه حسنه حل کرد مشکل جامعه هم دفعاً أو رفعاً از راه حسنه حل می شود ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ اما وقتی به مقام قضا رسید یک قاضی باید حکم بکند وقتی مقام دشمن بیرونی رسیده است آنجا ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾.

منشئیت الهی کمالات انسان

﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ این گروه تنها معتقدِ محض نیستند گذشته از اعتقاد, صابرند و گذشته از صبر, جلوی سیّئه را می گیرند دفعاً أو رفعاً و نه تنها کارِ بد نمی کند بلکه آنچه ما به آنها دادیم آن هم در راه خدا انفاق می کنند ﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾ هرگز نمی گویند این مال خود من است ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ (3) این نکته بارها گذشت که بسیاری از ماها اسلامی حرف می زنیم ولی قارونی فکر می کنیم اسلامی حرف می زنیم یعنی می گوییم ما مسلمانیم قارونی فکر می کنیم چون هر چه دست ماست می گوییم ما خودمان زحمت کشیدیم پیدا کردیم ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ آن وقت خودمان را مالک مطلق می دانیم در حسنات شرکت نمی کنیم در خیرات شرکت نمی کنیم در ارزان کردن ارزاق شرکت نمی کنیم در کمک کردن به نیازمندان شرکت نمی کنیم همیشه همین طور بود بسیاری از ماها اسلامی حرف می زنیم و قارونی فکر می کنیم در علم هم همین طور است بعضی از ماها می گوییم ما سی, چهل سال خودمان زحمت کشیدیم عالِم شدیم خب خیلی ها آمدند به جایی نرسیدند این طور نیست که هر که رفته باشد حوزه یا دانشگاه به جایی برسد یا خیلی ها می خواهند بروند به سراغ علم ولی نصیبشان نمی شود این طور نیست که ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ﴾ (4) را ما مجازیم نبینیم ما مجاز نیستیم که بگوییم ما خودمان چهل سال زحمت کشیدیم به جایی رسیدیم وگرنه آن قارون هم که غیر از این نگفته بود, گفت من خودم زحمت کشیدم مال پیدا کردم صاحب اختیارم.

ص: 196


1- (22) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 200.
2- (23) . کشف الغمّه, ج2, ص308.
3- (24) . سورهٴ قصص, آیهٴ 78.
4- (25) . سورهٴ علق, آیهٴ 5.

ضرورت حضور دین در متن زندگی

ولی بیان قرآن این است که هیچ وقت نگویید من این کار را کردم اعضا و جوارح شما سربازان او هستند ما اعتزالی فکر نکنیم تفویضی فکر نکنیم نگوییم خدا خلق کرد و در قیامت از ما بازخواست می خواهد خیر, الآن هم او دارد اداره می کند ما اگر بدانیم اعضا و جوارح ما سربازان الهی اند هرگز نمی گوییم ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾ نمونه دیگر همان حرف هایی بود که ماها چطور عادت کردیم زندگی کنیم آن اوحدیّ از موحّدان چطور. همان طوری که قبلاً عرض شد دین در زندگی عادی ما نیست اگر یک سبد میوه ای به منزل ما برسد می گوییم این چیست؟ می گویند این میوه است, می گوییم چه کسی داد؟ می گویند فلان باغبان همین! اما آن موحّدین هرگز این طور حرف نمی زنند می گویند این چیست؟ می گویند میوه است, می گویند چه کسی آورد؟ می گویند فلان باغبان, چه کسی داد؟ معلوم است چه کسی داد دیگر; ما بین آن که می آورد با آن که داده فرق نمی گذاریم این در زندگی ماست حرف ماست فرهنگ ماست ما خیال می کنیم این داد خب آنکه در نهج البلاغه است وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «إنّ المسکینَ رسول الله» (1) یعنی چه؟ یعنی اگر کسی در خانه شما آمد این را خدا فرستاد اگر نیازمندی به شما مراجعه کرد این رسول خداست «إنّ المسکینَ رسول الله» این بیان نورانی حضرت است در نهج البلاغه حتماً این جمله ها را به نهج البلاغه مراجعه کنید به خاطر بسپارید و اینها کافی نیست این چون برنامه زندگی روزانه ماست فرمود: «إنّ المسکینَ رسول الله» چرا وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) هنگام صدقه دادن دست خودش را می بوسد, (2) برای اینکه «إنّ المسکینَ رسول الله» وقتی صدقه را به دست او می دهد می بیند به دست رسول الله رسید این باور کردند دست خودشان را می بوسند می بویند این است خب اگر «إنّ المسکینَ رسول الله» است المعطی هم رسول الله است آن که آمده حاجت خودش را با ما در میان می گذارد فرستاده خداست آن هم که سبد میوه آورده آن هم رسول خداست لذا ما نباید بگوییم چه کسی داد باید بگوییم چه کسی آورد آن که داد خداست.

ص: 197


1- (26) . نهج البلاغه, حکمت 304.
2- (27) . عدّهالداعی, ص68.

ایمان به آخرت؛ منشأ انفاق مؤمنان

فرمود: ﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾ ما آنچه به اینها دادیم اینها انفاق می کنند برای اینکه با دست خالی که نمی شود سفر کرد اینها باور کردند آن طرف مرگ, انسان زنده است بدن دارد روح دارد مسکن می خواهد لباس می خواهد غذا می خواهد و هیچ خبری از روابط و ضوابط نیست نه آ نجا بازار است برای فروش, نه رحامت و نسب است که از راه رابطه مشکل حل بشود خب اگر نه ضابطه است نه رابطه, فقر هم هست باید از اینجا برد آن طور نیست که آن طرف مرگ انسان غذا نخواهد مسکن نخواهد لباس نخواهد آن طرف مرگ نه ضابطه است ﴿لاَ بَیْعٌ فِیهِ﴾ نه رابطه است ﴿وَلاَ خُلَّهٌ﴾ (1) ما این طرف مرگ مشکلاتمان یا با ضابطه حل می شود اگر چیزی را احتیاج داریم می خریم یا با رابطه حل می شود اگر چیزی را احتیاج داریم پدر داریم, پسر داریم, برادر داریم, مادر داریم, خواهر داریم اینها حل می کنند آن طرف مرگ نه خبر از تجارت و ضوابط اقتصادی است ﴿لاَ بَیْعٌ فِیهِ﴾ این بیع, نماد تجارت و اقتصاد است نه خُلّت و خلیل و حبیب و دوستی در کار است همه از خاک برمی خیزند کسی پدر کسی نیست, کسی پسر کسی نیست ﴿فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ (2) اینها باور کردند که با دست خالی نمی شود سفر کرد و اگر این باور باشد جامعه ما کاملاً تأمین است چون همه چیز دارد.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

ص: 198


1- (28) . سورهٴ بقره, آیهٴ 254.
2- (29) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 101.

آیات 52 تا 56 سوره قصص 91/08/01

﴿الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یُؤْمِنُونَ (52) وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ (53) أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (54) وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ (55) إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56)﴾

سرّ ایمان اهل کتاب به نبیّ خاتم

بعد از اینکه جریان وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) را در چند مقطع ذکر فرمود به وضع داخلی حجاز پرداخت فرمود گروهی از همین مردم حجاز به تورات وجود مبارک موسای کلیم ایمان نیاوردند هم موسی و هارون(علیهما السلام) را به ساحر بودن متّهم کردند و هم تورات را و نیز قرآن کریم را که اخیراً عرضه شد به سِحر بودن متّهم کردند اینها ایمان نیاوردند ولی گروهی از همان مردم اهل کتاب آنها در گذشته به کتاب آسمانی قبلی ایمان آورده بودند در شرایط کنونی که قرآن کریم نازل شد به قرآن ایمان آوردند برهان آنها این بود که قرآن «من عند الله» است هر چه «من عند الله» است حق است ما به آن ایمان داریم این برهان آنها، فرمود: ﴿الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ﴾ قبل قرآن, ﴿هُم بِهِ﴾ به این قرآن ﴿یُؤْمِنُونَ﴾ طوری است که ﴿وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ﴾ همین آیات الهی و کتاب الهی یعنی قرآن ﴿قَالُوا آمَنَّا بِهِ﴾ دلیل آنها این است که این حق است چرا حق است چون ﴿مِن رَّبِّنَا﴾ است و هر چه ﴿مِن رَّبِّنَا﴾ باشد حق است ﴿إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ﴾ ما آنچه از طرف خدا آمده چه بشارت هایی که در کتاب انبیای قبلی راجع به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دادند ایمان داریم الآن که آن بشارت به فعلیّت رسید هم به آن ایمان داریم.

ص: 199

تکریم اهل کتابِ مؤمن به رسول اکرم, در بیان قرآن کریم

در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» از ایمان این گروه با اجلال و تکریم یاد شده است؛ آیه 83 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این بود همین گروه اهل کتاب ﴿وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاکْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ ٭ وَمَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللّهِ وَمَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَن یُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ ٭ فَأَثَابَهُمُ اللّهُ بِمَا قَالُوا جَنَّاتٍ﴾ (1) فرمود اینها کسانی اند که بی صبرانه منتظر نزول قرآن کریم اند وقتی آیات الهی به وسیله وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر اینها تلاوت می شد اینها کاملاً می فهمیدند, باور می کردند و اشک شوق از چشمانشان می ریخت که اینها مخاطب خدا قرار گرفتند خدا با اینها دارد حرف می زند کلام خدا را دارند تلقّی می کنند می گویند به جایی رسیدیم که آفریدگار عالَم با ما سخن می گوید اشک شوق از چشمانشان جاری می شود ﴿تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾ در ذیل این آیه در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» قبلاً گذشت که یک وقت انسان اشک می ریزد, گریه می کند «سلاحه البکاء» است یک وقت است که اشک های فراوانی می ریزد که این اشک های چشم او دیگر این طور نیست که با دستمال چشمش را پاک کند بلکه کلّ این اشک ها بر گونه او می ریزد که از این اشکِ ریزان به عَبَرات یاد می کنند که اینها عبور می کند که وجود مبارک حضرت فرمود: «أنا قَتیل العبره» (2) یعنی این طور اشک که عبور بکند ریزش بکند مثل آبشار, یک وقت است که آن قدر اشک, چشم را پر می کند که نمی شود گفت اشک می ریزد بلکه باید گفت چشم می ریزد برای اینکه آدم چشم را که نمی بیند این اشک ها که در چشم پر شده انسان فقط این اشک را می بیند و خیال می کند این چشم است در چنین موقعیّتی وقتی این اشک ها می ریزد مثل اینکه چشم می ریزد نفرمود «تری دموعهم تفیض» فرمود: ﴿تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ﴾ نفرمود اشک هایشان می ریزد فرمود چشمشان می ریزد برای اینکه چشمشان را شما الآن نمی بینید هر چه می بینید اشک است همین ها دارند پایین می آیند مثل اینکه چشمشان دارد پایین می آید درباره کسانی هم که در زمان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می خواستند به جبهه بروند هم این تعبیر آمده (3) ﴿تَرَی أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ﴾ حق برایشان روشن شد اینها دلبسته حق بودند اشک شوق می ریختند آنهایی هم که عازم جهاد بودند وقتی حضور مبارک حضرت می آمدند می گفتند ما را به جبهه اعزام بکنید حضرت می فرمود امکان اعزام نیست آنها اشک حسرت می ریختند که ﴿أَلاَّ یَجِدُوا مَا یُنفِقُونَ﴾. (4)

ص: 200


1- (1) . سورهٴ مائده, آیات 83 _ 85.
2- (2) . الامالی (شیخ صدوق), ص137.
3- (3) . سورهٴ توبه, آیهٴ 92.
4- (4) . سورهٴ توبه, آیهٴ 92.

ویژگی های اهل کتاب مؤمن به پیامبر اکرم و پاداش آنان

فرمود این گروه که در برابر آیات الهی این قدر شاهقانه اشک می ریختند و حرفشان این بود که این کلام خداست و حق است ﴿فَأَثَابَهُمُ اللّهُ بِمَا قَالُوا﴾ ثواب اینها را ذات اقدس الهی به اینها خواهد داد ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَذلِکَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِینَ﴾. (1) در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که محلّ بحث است از همین گروه به این صورت یاد کرده است فرمود: ﴿وَإِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ٭ أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ﴾ اینها هم اجرِ حَسنه دارند چون خوب فهمیدند, باور کردند, متخلّق شدند و عمل کردند هم اجر دفع السیّئه بالحسنه دارند که آثار سوء, نیش دیگران را, بدگویی دیگران را تحمل کردند با حِلم پاسخ دادند نه با جوابِ تند هم بر اساس آن ایمانی که آوردند اجر دارند هم بر اساس این صبری که کردند اجر دارند هم بر اساس ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ اجر دارند لذا فرمود: ﴿أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ﴾ نه تنها «بما آمنوا» بلکه ﴿بِمَا صَبَرُوا﴾ برای اینکه اینها در برابر بیگانگان این طعن ها را داشتند اولاً آن طعن ها و دشنام ها و تحقیرها را که سیّئه بود با حسنه جواب دادند ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ که «إدْرَؤُا الحدودَ بالشبهات» (2) یعنی دفع کنید ﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾ در ذیل این آیه برخی از مفسران مثل قرطبی گفتند این انفاق اختصاصی به مسائل مالی ندارد آن که روزه مستحبی می گیرد آن که نماز مستحبی می خواند یا واجب این انفاق بدنی می کند (3) بالأخره سلامت و قدرت, روزی الهی است چه بهتر که انسان این روزی را در راه خدا صرف بکند گفتند زمستان «ربیع المؤمن» است برای اینکه روزهایش کوتاه است برای روزه گرفتن آماده است و شب هایش بلند است برای شب زنده داری و احیاءاللیل مناسب است (4) (لذا «ربیع المؤمن» است) اگر کسی از استراحت خود بکاهد به عبادت بپردازد این ﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾ است که جریان انفاق، اختصاصی به مسائل مالی ندارد.

ص: 201


1- (5) . سورهٴ مائده, آیهٴ 85.
2- (6) . من لا یحضره الفقیه, ج4, ص74.
3- (7) . الجامع لأحکام القرآن, ج14, ص298.
4- (8) . الامالی (شیخ صدوق), ص237.

پرسش:...

پاسخ: ایمان آوردن چه در آن مقطع چه در این مقطع, صبر را به همراه داشت هم آنجا اهانت می شدند هم اینجا, هم آنجا ﴿یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ هم اینجا, هم آنجا ﴿مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ﴾ هم اینجا, لذا این مجموعه با این امور همراه است دلیلی که می آورد به صبر و دریء سیّئه به حسنه و انفاق یاد می کند.

ثمره دلپذیر عفو و گذشت

این گروه وقتی با تحقیر دیگران برخورد می کردند از راه صبر و بردباری، سیّئه را دفع می کردند که در بحث دیروز گذشت یک وقت است که در جریان حکم قضاست خب وقتی به دستگاه قضا رسیده است آن ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ اما جامعه را باید با ﴿یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ اداره کرد با گذشت با اغماض با صرف نظر کردن, اگر چنین کاری بشود آن کسی که بد گفته ولی مورد عفو قرار گرفته در کمال آرامش و درخواست گذشت برمی گردد ولیّ حمیم می شود (1) فرمود مبادا نسبت به همه تا آخرین مرحله دشمنی بکنید مقداری راه را برای دوستی بگذارید آن که بد کرد و شما گذشت کردید او ولیّ حمیم شما می شود دوست گرم و صمیمی می شود این سنگی که درونش خالی نیست پر است می گویند صمّا انسانی که نسبت به دیگری کم نمی گذارد می گویند دوست صمیمی اوست حمیم بودن این است صمیم بودن این است فرمود مقداری که شما گذشت بکنید آن دیگری که بد کرد و گذشت شما را بر اساس کرامت شما دید می شود ولیّ حمیم, جامعه را با این می شود اداره کرد.

ص: 202


1- (9) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 34.

مصونیت اولیای الهی در برابر لغو و لهو

بزرگانی که در برابر تلخ رفتاری و گفتاری دیگران قرار دارند قرآن کریم در چند مقطع از آنها به نیکی یاد می کند فرمود: ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ﴾ این گونه از بزرگان نسبت به لغو دو کار دارند نسبت به لهو هم دو کار دارند یک وقت است انسان عمداً به طرف لغو نمی رود دهنش باز نیست که هر چیزی بگوید ولی گاهی بالأخره لغو به طرف او می رود او را سرگرم می کند لهو و بازی هم این چنین است برخی ها به طرف لَعْب نمی روند یا به طرف لهو نمی روند ولی گاهی لهو و لعب به طرف آنها می رود اینها را سرگرم می کند مردان الهی و موحّدان ناب نه به طرف لغو می روند نه لغو به طرف آنها, نه به طرف لعب و لهو می روند نه لعب و لهو آن قدرت را دارد که به طرف اینها برود. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» وقتی این گونه از مردان الهی را نام می برد می فرماید مردان الهی کسانی اند که﴿عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾؛ ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾ (1) اینها کار لغو نمی کنند در محلّ بحث می فرماید اگر کسی کار لغو کرد حرف لغو زد این لغو نمی تواند آنها را سرگرم کند که آنها پاسخ لغو را به لغو بدهند ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ﴾ پس خودشان ابتدائاً به طرف لغو بروند این چنین نیست اگر لغو آمده اینها را تعقیب کرده به اینها نمی رسد اینها مصون عن اللغوند در لهو هم همین طور است یک وقت بعضی ها اهل بازی اند یک وقت است نه, گاهی در اثر مهمانی یا جشن ها و مانند آن بازی به سراغ اینها می رود اینها را چند لحظه سرگرم می کند مردان الهی نه به طرف بازی می روند نه بازی به سراغ اینها می آید اما به طرف بازی نمی روند برای اینکه بازی هم در حکم کار لغو است و آیه سه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» شامل حال اینها می شود که فرمود: ﴿وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾ اما لغو به سراغ اینها نمی رود لعب و بازی و لهو و سرگرمی به طرف اینها نمی رود همان آیه معروف سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که ﴿رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ﴾ (2) هیچ چیزی اینها را سرگرم نمی کند آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» ندارد که مردان الهی به طرف لهو نمی روند فرمود چیزی آنها را سرگرم نمی کند ﴿لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ﴾ نه تنها لهو, بلکه تجارت هم آنها را سرگرم نمی کند تجارت برای آنها لهو است مگر اینکه کسی کسب حلال بکند برای تأمین رزق خود، آن می شود کوثر دیگر تکاثر نیست آن تجارتی که منتظر است چه وقت ارز گران می شود چه وقت ارز فلان می شود بازار سیاه درست کند مسلمان ها را گرفتار بکند این تکاثر است ﴿أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ﴾ (3) هیچ گاه مردان الهی به فکر این طور درآمد نیستند ﴿رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ﴾ چیزی اینها را سرگرم نمی کند نه اینکه بازی، اینها را سرگرم نمی کند شب ببینند که چه کسی می برد چه کسی گُل می زند اینکه هیچ, تجارت هم اینها را سرگرم نمی کند تجارت می کنند تجارت اینها لهو نیست کسب دارند کسب حلال دارند لهو نیست اینها را سرگرم نمی کند نه اینکه بازی اینها را سرگرم نمی کند اینها که اصلاً اهل بازی نیستند تجارت هم که برای عدّه ای بازی است اینها را سرگرم نمی کند.

ص: 203


1- (10) . سورهٴ مؤمنون, آیات 1 _ 3.
2- (11) . سورهٴ نور, آیهٴ 37.
3- (12) . سورهٴ تکاثر, آیهٴ 1.

بی اعتنایی اولیای حق به گستاخی تبهکاران

پس مردان الهی نه به طرف لغو می روند نه لغو می تواند به اینها برسد نه به طرف لهو می روند نه لهو می تواند به اینها برسد مصون از لغو و لعب و لهوند لذا فرمود اگر هم چند نفر نسبت به اینها لغو گفتند اینها اعتنا نمی کنند چیزی نیست حالا غصه بخورند که به ما بد گفتند به ما اهانت کردند همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که آن مرد بددهن که گفت: «لک أقول» حضرت هم فرمود: «و عنک اُعرض» (1) همین است گفت آقا این فحش ها را به شما گفتم, فرمود من هم از شما گذشتم.

فرمود ﴿وَإِذَا سَمِعُوا﴾ لغو را, اعراض می کنند چون لغو کوچک تر و کمتر از آن است که بتواند به سراغ اینها برود ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» هم مشابه این گذشت آیه 63 سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این بود ﴿وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ لغو را هم که در آیه 72 اشاره کرد ﴿وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً﴾ چه درباره خود چه درباره دیگران در صحنه بازی نیستند در صحنه لغو نیستند خب خیلی هنر می خواهد که انسان به جایی برسد که نه تنها به لغو, لعب و لهو این امور سه گانه نظر مثبت ندارد اینها هم نمی توانند به گردش برسند پس معلوم می شود جای دیگر هست.

سرّ مصونیت مخلَصین از وسوسه های شیطان

بعضی ها به طرف گناه نمی روند خب اینها عادل اند بعضی ها به قدری والا هستند که اصلاً گناه به طرف اینها نمی رود خب گناه وسوسه شیطان است شیطان نه آن قدرت را دارد نه آن جرأت را، چرا گفته من نسبت به مخلَصین کار ندارم برای اینکه مخلَصین چیزی می خواهند که ابزارش در دست شیطان نیست شیطان چیزهایی دارد که مطلوب آنها نیست شیطان مقام دارد, دنیا دارد این چیزها را دارد که بدلیِ آنهاست آنها اصلش را نمی خواهند چه رسد به بدلی! آن چیزی که آنها طلب می کنند شیطان اصلاً نمی فهمد برای اینکه سطح تجرّد شیطان معلوم است تا کجاست این چنین نیست که بفهمد مخلَصین به دنبال چه چیزی هستند و آنها را به سبب محبّت یا لطف یا علاقه رها بکند چیزهایی آنها می طلبند که اصلاً شیطان نمی فهمد تا بدلی اش را بسازد شیطان همین چهار ابزار را دارد یک ابزارش جماد است یک ابزارش نبات است یک ابزارش حیوان است یک ابزارش انسان که در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» گذشت ﴿زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّهِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ﴾ این سرمایه فروشگاه و نمایشگاه شیطان است یا جمادات را عرضه می کند که قناطیر مُقنطَره است یا نباتات را عرضه می کند که کشاورزی و باغداری است یا دامداری را حیوانات را عرضه می کند یا از انسان ابزار می سازد ﴿مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ﴾ غیر از این که او چیزی ندارد در نمایشگاه شیطنت شیطان همین چهار رقم است آنها که از همه اینها گذشتند چیزی می طلبند که شیطان نمی فهمد چیزی می خواهند که در نمایشگاه شیطنت نیست خب چه کار می تواند بکند؟! اینکه گفت: ﴿لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ﴾ (2) یعنی آنها در دسترس من نیستند من در نمایشگاهم همین چهار رقم را دارم آنها هم که اهل این چهار رقم نیستند من چگونه آنها را فریب بدهم.

ص: 204


1- (13) . مجموعه ورّام, ج2, ص16.
2- (14) . سورهٴ حجر, آیات 39 و 40; سورهٴ ص, آیات 82 و 83.

نزاهت مخلَصین از گناه و دوری گناه از آنان

اگر کسی به آن مقام رسید نه تنها خودش به طرف گناه نمی رود گناه هم جرأت ندارد به طرف آنها برود لذا درباره مخلَصین فرمود گناه به طرف آنها نمی رود یعنی عرضه آن را ندارد گناه برای شیطنت شیطان است نمایشگاه شیطان هم مشخص است چیست فرمود: ﴿لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ﴾ (1) نفرمود ما نگذاشتیم یوسف به طرف گناه برود, به گناه اجازه ندادیم به طرف یوسف برود گناه را چه کسی انجام می دهد؟ شیطان انجام می دهد, وسوسه می کند دیگر، نمایشگاه شیطان چیست؟ همین چهار رقم است این چهار رقم برای مخلَصین جاذبه ندارند ﴿لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ﴾ نه «لنصرفه عن السوء و الفحشاء» این معنای مخلَصین است لغو و لعب و لهو هم همین طور است این ﴿رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ﴾ از همین قبیل است یعنی «نَصرف اللهو و اللغو و اللعب عن هؤلاء الرجال» آن وقت راحت اند دیگر گرفتار جهاد اوسط نیستند اینها وارد محدوده جهاد اکبرند.

محدوده جهاد اکبر و جهاد اوسط

اگر کسی خواست آدم خوب بشود باتقوا بشود بهشتی بشود در حدّ شیخ انصاری بشود این در جهاد اوسط است یعنی بخواهد تهذیب بکند آدم خوب بشود کسی از این مرحله گذشته وارد مرحله بحرالعلوم شده یا ابن طاووس شده یا دیگران, وارد حوزه جهاد اکبر است جهاد اکبر این است که همه آن اوصاف و فضایل اخلاقی را دارد آدم خوب و عادلی است اما به دنبال این است که بهشت را ببیند جهنم را ببیند اولیای الهی را مشاهده کند او اهل رؤیت است به دنبال آن دارد می گردد نه اینکه می خواهد بهشت برود می خواهد بهشت را ببیند این می شود جهاد اکبر چون این در دسترس غالب ماها نیست در آن روایت معروف از جهاد اوسط به جهاد اکبر یاد شده (2) و آن اکبرِ نسبی است نه نفسی، جهاد اکبر برای مرحله عقل و قلب است نه مرحله عقل و نفس آنجا که انسان می خواهد مشاهده کند. پس اینجا وجود مبارک یوسف را که خدا جزء مخلَصین معرفی کرد فرمود: ﴿لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ﴾ پس اینها نه به طرف سوء و فحشا می روند نه سوء و فحشا آن قدرت را دارد به طرف اینها برود لهو این طور است.

ص: 205


1- (15) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 24.
2- (16) . الکافی, ج5, ص12.

سهولت اعراض مؤمنان از لغو و لهو

لغو این طور است لَعْب این طور است اینها کسانی اند که ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ﴾ بی اعتنایی می کنند برای آنها هم آسان است نه اینکه حالا غصّه بخورند شب بنشینند فکر بکنند خوابشان نبرد که به ما اهانت کردند در فلان روزنامه این طور نوشتند در فلان مقاله این طور گفتند به ما هتک حرمت شده اینها نیست اصلاً در این بازی ها نیستند آمدنش برای اینها فضیلت نیست چه رسد به اینکه رفتنش برای اینها رنج باشد اینها راحت زندگی می کنند اینها روح و ریحان دارند فرمود: ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که بحثش قبلاً گذشت اگر آیه 63 فرمود: ﴿وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً﴾ حرف سلامت آمیز می زدند و در آیه 72 همان سوره فرمود: ﴿وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً﴾ در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم فرمود: ﴿وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ﴾ مثل اینکه آدم در طبقه بالاست یکی به او سنگ بزند خب به او نمی رسد این خیال کرده سنگ به او رسید ولی او این سنگ را اصلاً ندیده گرفته ﴿قَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ﴾ این سلام تودیع است ﴿لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ﴾ ما با افرادی که جهلِ علمی دارند (یک) جهالت عملی دارند (دو) کاری نداریم مبارزه ای نمی کنیم مناظره ای نمی کنیم گفتگو نمی کنیم برای اینکه حرف ما در شما اثر ندارد گفته شما هم که برای ما سودآور نیست.

مراد از واجب «من الله» بودن ارسال رسل

مطلب بعدی آن است که در بخش های قبلی ذیل آیه 47 مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) می فرماید این دلیل بر وجوب لطف است (1) لطف که در کلام مطرح است نیازی به تتمیم و ترمیم دارد برهان اساسی اش که در حکمت عملی مطرح است عدل است عدل واجب است اما «مِن الله» نه «علی الله» آنها که منکر حُسن و قبح عقلی اند مثل اشاعره فتوا به وجوب نمی دهند آنها که قائل به حُسن و قبح عقلی اند فتوا به وجوب می دهند مثل معتزله منتها آنها نمی دانند که چیزی بر خدا واجب نیست ولی اینها صریحاً می گویند «یَجب علی الله» که این کار را بکند بر خدا واجب است که انبیا و اولیا و مؤمنین را به بهشت ببرد اما امامیه طبق رهنمود عقلی و نقلی ائمه(علیهم السلام) می فرمایند خدا محکومِ هیچ حکمی نیست اینکه مؤمنین را خدا به بهشت می برد یقینی است اینکه خدا به وعده خود عمل می کند یقینی است اینکه انبیا و دین و مکتب خود را حفظ می کند یقینی است اما آیا «یَجب علی الله» است یا «یَجب عن الله» آیا _ معاذ الله _ چیزی بر خدا واجب است که ما قانون پیش نوشته داشته باشیم پیش فرض داشته باشیم از خارج، آن قانون بر خدا حکم بکند _ چنین چیزی نیست _ یا نه, خدایی که عالِم است قدیر است مختار است دارای قدرت ذاتی است یقیناً این کار را می کند این «یجب عن الله» است نه «یجب علی الله» ما یقین داریم خدا به وعده اش وفا می کند یقین داریم خدا عادلانه رفتار می کند نه باید عادلانه رفتار کند چون آن قانون, جدای از فعل خدا نیست ما چیزی در خارج جدای از فعل خدا داشته باشیم به نام قانون که آن قانون بر خدا حکم بکند این طور نیست کلّ جهان معدومِ محض بود و خدا نقشه کشید و به نظام احسن جهان را آفرید چیزی در جهان جدای از فعل خدا نیست که بر فعل خدا حاکم باشد لذا در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که اصلاً خدا زیر سؤال نمی رود ﴿لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ﴾ (2) یعنی از چه چیزی می خواهید سؤال کنید؟! یک وقت است از فاعلی سؤال می کنید آقا چه کسی وادارت کرده که این کار را بکنی این سؤال معقول است او هم جواب می دهد, سؤال می کنند که برای چه این کار را کردی؟ این سؤال معقول است این جواب می دهد که من به فلان مطلب نیاز داشتم این کار را کردم که به مقصد برسم یک وقت سؤال می کنند مبدأ مادی اش چه بود از چه چیزی این کار را ساختی؟ این جواب می دهد که از فلان مصالح, به چه صورت ساختی؟ به فلان صورتی که قبلاً در ذهنم بود سؤال در همین چهار محور است درباره ذات اقدس الهی که خداست و لاغیر نمی شود گفت چه کسی وادارت کرد چه کسی در کار نبود برای چه این کار را کردی خودش هدفِ محض است با چه چیزی عالَم را ساختی چیزی نبود بر اساس کدام الگو و مدل ساختی, الگو و مدلی نبود ﴿لاَ یُسْئَلُ﴾ یعنی ﴿لاَ یُسْئَلُ﴾ اصلاً سؤال فرض ندارد.

ص: 206


1- (17) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج8, ص159.
2- (18) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 23.

پرسش: جناب استاد وقتی در سؤال ملائکه می فرمایند: ﴿أتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ﴾. (1)

پاسخ: خب در این محدوده است یعنی سماواتی هست ارضی هست بشر که زمینی باشد فساد می کند این سؤالِ داخلی است درون مرزی است اما اگر نسبت به کلّ عالَم کسی بخواهد سؤال بکند سؤال فرض ندارد نه سؤال بد است اصلاً سؤال به ذهن نمی آید لذا ﴿لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ﴾.

کیفیت استدلال آیه 49 در برابر مشرکان

اگر کسی ملحد محض باشد بگوید: ﴿إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا﴾ (2) با آن راجع به وحی و نبوّت یک طور دیگر استدلال می کنند اما اگر کسی خدا را قبول دارد ولو معاد را هم قبول نداشته باشد می شود به او گفت که شما اگر خدا را قبول دارید این خدا که جهان را آفرید بشر را آفرید باید قانون بفرستد او را هدایت کند حرف مشرکان این است که بشر نمی تواند از طرف خدا پیام بیاورد لذا هر بشری که پیام را ادّعا کند این افتراست این بر اساس مبنای خودشان قابل قبول است اما می گویند اگر خدا پیامی دارد باید به وسیله فرشته باشد پس خدا را قبول دارند رسالت بشر را محال می دانند هر کتابی که بشر بیاورد و ادّعا کند از طرف خداست این را فِریه می پندارند در چنین فضایی انبیا استدلال کردند بسیار خب, شما که خدا را قبول دارید خدا که جهان را آفرید باید بپروراند, پرورش انسان هم بر اساس قانون است کتاب است یک موجود متفکّر مختار را با قانون اداره می کنند اگر تورات را قبول ندارید اگر قرآن را قبول ندارید کتابی بهتر از این بیاورید حالا یا از راه فرشته است یا هر راه دیگر اگر بگویید خدا بشر را همین طور رها کرده اینکه با ربوبیّت او سازگار نیست وقتی می گویید بشر هر کاری بکند فریه است برای اینکه بشر نمی تواند پیامبر باشد شما کتابی بیاورید که بهتر از این باشد چون اگر مثل این باشد که خب مثل این است شما این را قبول ندارید باید _ معاذ الله _ بهتر از قرآن باشد باید _ معاذ الله _ بهتر از تورات باشد چون اگر مثل تورات یا مثل قرآن باشد که خب همین هاست شما که اینها را قبول ندارید شما ﴿فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِندِ اللَّهِ﴾ که ﴿هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا﴾ (3) در چنین فضایی این مناظره جدال احسن فرض دارد اما اگر کسی ملحد محض بود خدا را قبول نداشت یا اصلِ رسالت را چه برای فرشته چه برای انسان مستحیل می دانست این جدال احسن راه نداشت آنهایی که تا حدودی می پذیرند بشر ممکن است پیامبر بشود منتها می گویند یک انسان فقیری که از خانواده محروم برخاست او نمی تواند پیامبر بشود ﴿لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ﴾ (4) باید بالأخره یکی از این سرمایه دارها و اشراف, رسول بشود بالأخره او باید کتابی بیاورد نمی شود گفت خدا جهان را آفرید و رها کرد این می شود جدال احسن اگر ﴿هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا﴾ در چنین فضایی تقریر بشود قابل قبول است.

ص: 207


1- (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 30.
2- (20) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 37.
3- (21) . سورهٴ قصص, آیهٴ 49.
4- (22) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 31.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 56 تا 59 سوره قصص 91/08/03

﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56) وَقَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ رِزْقاً مِن لَدُنَّا وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (57) وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَهٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ (58) وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَی إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ (59)﴾

تأکید قرآن بر امنیت و اقتصاد مطلوب مکه، در پاسخ بهانه جویی مشرکان

بعد از اینکه بهانه های مشرکان مکه را ذکر فرمود که چرا شما کتابی همانند کتاب موسی(علیه السلام) یکجا نمی آورید و چرا معجزات حسّی همانند معجزات وجود مبارک موسای کلیم(علیه السلام) نمی آورید ﴿لَوْلاَ أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَی﴾ (1) بعد از اینکه ذات اقدس الهی پاسخ آنها را داد و از مسائل اعتقادی و کلامی فاصله گرفتند به مسائل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی بهانه جستند گفتند ما اگر به شما ایمان بیاوریم مشرکین مکه هم از نظر اقتصاد ما را در زحمت قرار می دهند هم از نظر امنیّت, اینها غارتگرند اسلحه دست اینهاست قدرت دست اینهاست اینها جلوی امنیّت ما را می گیرند جلوی رزق ما را می گیرند این حرف آنها بود. آن گاه ذات اقدس الهی چندین جواب داد فرمود اصل در زندگی, اعتقاد است نه اقتصاد, اقتصاد با هر فراز و نشیبی گذراست آنچه باعث حیات و سعادت دنیا و آخرت انسان است اعتقاد است این یک, ثانیاً شما در مکه زندگی می کنید مکه دو عنصر اساسی را از راه غیب در خود دارد یکی اقتصاد سالم و فراوان, یکی امنیت سالم و کامل ﴿فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ﴾ (2) فرمود شما الآن به برکت کعبه در معجزه زندگی می کنید در سورهٴ مبارکهٴ «قریش» که فرمود: ﴿لاِیلاَفِ قُرَیشٍ ٭ إِیلاَفِهِمْ رِحْلَهَ الشِّتَاءِ وَالصَّیْفِ﴾ (3) فرمود: ﴿فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ﴾ که به برکت این بیت, خدا هم اقتصاد اینها را تأمین کرده هم امنیت اینها را تأمین کرده ﴿فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ﴾.

ص: 208


1- (1) . سورهٴ قصص, آیهٴ 48.
2- (2) . سورهٴ قریش, آیات 3 و 4.
3- (3) . سورهٴ قریش, آیات 1 و 2.

غیر ذی زرع بودن مکه

مستحضرید که مکه نه جای صنعت بود نه جای دامداری بود نه جای کشاورزی, وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) هم به خدا عرض کرد ﴿رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمحَرَّمِ﴾ (1) خدایا من به دستور تو همسرم و فرزندم را در جایی قرار دادم که دایر نیست (یک) بایر نیست (دو) «لم یزرع» نیست (سه) ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ است (چهار) زمین یا دایر است مثل زمین های کشاورزی یا بایر است ولی با آبیاری دایر می شود (دو) یا «لم یزرع» است این «لم یزرع» عدم مَلکه است یعنی لیاقت و شأنیّت آن را دارد که کِشت و زرع بشود ولی کسی نیست اینجا کشاورزی کند این «لم یزرع» است قسم چهارم ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ است ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ یعنی بایر نیست «لم یزرع» نیست بلکه قابل کشت و زرع نیست خب مستحضرید مکه قبل از جریان کنونی در کنار کوه ابوقبیس یک مشت سنگلاخ بود جای دامداری و کشاورزی هم که نبود این را می گویند ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾.

عرض کرد ﴿رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ این یک درّه است سنگلاخ ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ است ولی تو هر کاری بخواهی می توانی این ایمانِ وجود مبارک ابراهیم خلیل بود.

عنایت الهی در تأمین اقتصاد سالم و امنیت مکه

خدای سبحان هم به برکت این کعبه همه چیز را به اینها داد فرمود: ﴿فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ﴾ کسی در مکه گرسنه نمی ماند همه نعمت در همه فصول فراوان است و کسی در مکه در معرض خطر و آدم ربایی و غارتگری و جنگ نیست همه این غارتگری ها و رهزنی ها برای بیرون مکه است به احترام این کعبه این سرزمین را خدای سبحان حفظ کرده فرمود مگر اینها غیر از اقتصاد و غیر از امنیت چیز دیگری می خواهند ما هر دو را که تأمین کردیم. اینها کافرند (یک) بت در کعبه فراوان است (دو) شراب در کنار زمزم فراوان است (سه) کعبه هم جای قمار قماربازان صنادید قریش است (چهار) تولیت کعبه هم در این قمارها رد و بدل می شود (پنج) بعضی از همین متولیّان کعبه کلیددار کعبه بودند این حقّ التولیه را در پشت بام کعبه با مَشک شراب در قمار باختند (2) با کعبه این طور بازی کردند با همه این شرایط خدا به احترام کعبه این دو عنصر را به آن سرزمین داد فرمود شما چه مشکلی دارید اگر ایمان بیاورید همه این رذایل به فضایل تبدیل می شود آن کفر و شرکتان به توحید تبدیل می شود این بتکده بودن به مطاف و قبله شدن تبدیل می شود کعبه قبله است کعبه مطاف است نه بتکده, کنار زمزم دیگر سخن از می گساری نیست کعبه دیگر سخن از قماربازی نیست حقّ التولیه کعبه دیگر ﴿إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ﴾ قابل قماربازی نیست اگر این رذایل چندگانه ای که شمرده شده به فضایل تبدیل بشود خدا چه می کند؟! بنابراین اگر بهانه تان این است که اگر ایمان بیاورید در خطر آدم ربایی هستید امنیت تان, اقتصادتان آسیب می بیند یقیناً اشتباه می کنید چند برهان ذات اقدس الهی ذکر کرده که یکی پس از دیگری _ ان شاءالله _ آن براهین خوانده می شود.

ص: 209


1- (4) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 37.
2- (5) . تاریخ الیعقوبی, ج1, ص239.

علاقه پیامبراکرم به هدایت قوم خویش و پاسخ الهی

قبل از این, آن جریان هست که وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) علاقه مند بود قومش ایمان بیاورند چون بالأخره یک علاقه مطلوبی است که انسان دلش می خواهد قبیله او, قوم او, همشهری او, هم ملیّت او موفق باشد و اصرار هم داشت که ﴿فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً﴾ (1) هم در همین زمینه نازل شد ﴿فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ﴾ (2) در همین زمینه نازل شد فرمود شما فقط کاری که می کنید این است که برهان اقامه می کنید ﴿ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَالْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ﴾ (3) از راه استدلال از راه موعظه از راه نصیحت و از راه تمثیل و مانند آن اینها را راهنمایی می کنید اما حالا چه کسی اهل قبول است چه کسی اهل نکول به دست تو نیست آن به دست «مقلّبَ القلوب» (4) است شما کارتان همین است البته گاهی به وساطت شما فیض خاصّی نصیب دیگری می شود ولی نظام عالم بر این نیست که هر که را شما بخواهی هدایت کنی در بخش های دیگر فرمود: ﴿لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْ ءٌ﴾ (5) خب بالأخره انسانِ کامل معصوم, خلیفه خداست خلیفه به اذن مستخلف عنه کار می کند خدای سبحان فرمود شما کارتان هدایت کردن یعنی راهنمایی کردن و ارائه طریق است اما کِشش قلبی, گرایش درونی, کوشش نفسانی اینها یک سلسله فیض های خاصّی است که خدا می داند به چه کسی بدهد به بعضی ها عطا می کند چون می داند حُسن عاقبت دارند به بعضی ها نمی دهد همان هدایت ها و براهین اوّلیه است.

ص: 210


1- (6) . سورهٴ کهف, آیهٴ 6.
2- (7) . سورهٴ فاطر, آیهٴ 8.
3- (8) . سورهٴ نحل, آیهٴ 125.
4- (9) . تهذیب الأحکام, ج2, ص74.
5- (10) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 128.

ذاتی نبودن علوم معصومان(علیهم السّلام)

پرسش:...

پاسخ: ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیامبر یکی پس از دیگری این فیض را می فرستد و او آگاه می شود تا این فیض نیاید او طبق جریان عادی علاقه مند است که قومش ایمان بیاورند و تلاش و کوشش می کند که گویا دارد جان می دهد خصوصیّت رهبری همین است اگر کسی هادی امّت شد پیامبر امّت شد امام امّت شد ولیّ امّت شد رسول امّت شد علاقه مند است که قومش هدایت بشوند این طبع اوّلی است یک چیز خوبی هم است اما لحظه به لحظه که فیض می آید که شما تا اینجا وظیفه داری از اینجا به بعد وظیفه نداری او دیگر آرام می شود این طور نیست که حالا اگر کسی معصوم شد علوم اوّلین و آخرین را بذاته بداند, اگر علوم فراوانی دارد «متی أراد أن یعلم یعلم» با تعلیم الهی است وگرنه خدا نمی فرمود: ﴿مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ﴾ (1) تو نمی دانستی ولی ما به تو گفتیم ﴿تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ﴾ (2) اینها گزارش های غیبی است که ما لحظه به لحظه به شما اطلاع می دهیم.

اینکه فرمود: ﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ این ناظر به قوم خودش است نه ناظر به ابوطالب(سلام الله علیه).

قول صحیح در شان نزول کریمه ﴿إِنَّکَ لَا تهَدِی مَنْ أَحْبَبْت ﴾

زمخشری و سایر مفسّران اهل سنّت متأسفانه این را درباره ابوطالب(سلام الله علیه و رضوان الله علیه) تطبیق کردند (3) روایات اهل بیت(علیهم السلام) این است که ابوطالب(سلام الله علیه و رضوان الله علیه) مؤمناً رحلت کرده است آن حمایت بی دریغی که از وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشت آن اشعار فراوانی که مشحون به حق بودن نبوّت و رسالت است همه نشان می دهد که او مؤمناً رحلت کرده است هم روایات اهل بیت(علیهم السلام) دارد که او مؤمناً رحلت کرده است هم اشعاری که دلالت می کند بر حقانیّت قرآن, حقانیّت اسلام در کلمات ابوطالب فراوان است.

ص: 211


1- (11) . سورهٴ شوریٰ, آیهٴ 52.
2- (12) . سورهٴ هود, آیهٴ 49.
3- (13) . جامع البیان فی تفسیر القرآن, ج20, ص59; الکشاف, ج3, ص422; التفسیر الکبیر, ج25، ص5.

حکیمانه بودن برخورداری از هدایت ویژه و رحمت خاص خدای سبحان

﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ این ﴿یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ همان هدایت به معنای ایصال به مطلوب است چون ذات اقدس الهی دو رحمت دارد یکی رحمت عمومی است که ﴿رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ یک رحمت خاصّه است که ﴿فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ﴾ (1) هدایت هم همین طور است یک هدایت عام است که ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ (2) است ﴿ذِکْری لِلْبَشر﴾ (3) است و مانند آن,یکی هدایت خاصّه است که به معنای ایصال به مطلوب است گرایش است می بینید بعضی ها همین که نزدیک اول وقت می شود با تلاش و کوشش سعی می کنند خودشان را به نماز اول وقت برسانند بعضی ها هم نماز می خوانند حالا هر وقتی شد, شد! این گرایش و علاقه یک چیز دیگر است به دست «مقلّبَ القلوب» است بعضی ها در علم این طورند بعضی در اقتصاد این طورند بعضی در تولید این طورند بعضی در فنّاوری این طورند یک نعمت خاصّی یک موهبت مخصوصی است ذات اقدس الهی عطا می کند و کارهای الهی هم بر اساس مشیئت اوست و مشیئت او هم حکیمانه است این از اصول مُتقن امامیه است که وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در همان صحیفه سجادیه دارد که «یا مَن لا تبدِّل حکمته الوسائل» (4) ای خدایی که تمام کارهای تو حکیمانه است اگر کسی بخواهد وسیله بیاورد توسّلی کند دعا و ناله کند که شما کاری را بدون حکمت انجام بدهید شدنی نیست «یا مَن لا تبدِّل حکمته الوسائل» با هیچ وسیله ای نمی شود به خدا عرض کرد که شما این کار غیر حکیمانه را بکن.

ص: 212


1- (14) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 156.
2- (15) . سورهٴ بقره, آیهٴ 185.
3- (16) . سورهٴ مدثر, آیهٴ 31.
4- (17) . الصحیفه السجادیه, دعای 13.

هیچ وسیله ای نمی تواند مسیر حکمت او را عوض کند اینجا هم فرمود: ﴿یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ خب ﴿یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ حکیمانه است دیگر, رحمت خاصّه اش هم همین است در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 105 فرمود: ﴿وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ﴾ این کدام رحمت است آن رحمتی که ﴿رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ آن را که به همه عطا کرده همه را دعوت کرده همه را عقل داده همه را فطرت داده همه را هدایت کرده اما اینکه فرمود: ﴿وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ﴾ دید که این شخصی که ما به او نعمت دادیم قدر این نعمت را می داند هر اندازه که به او نعمت دادیم تلاش و کوشش می کند این نعمت را بجا مصرف کند خب ﴿لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ﴾ (1) دیگری با بی اعتنایی به نعمت ما برخورد می کند ما او را دیگر یک نعمت زایدی عطا نمی کنیم اینکه آنجا فرمود: ﴿یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ در آیه 105 سورهٴ «بقره» فرمود: ﴿وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ﴾, ﴿مَنْ یَشَاءُ﴾ حکیمانه است وقتی چند بار خدا دید این نعمت را این استعداد را این فروغ را این امکانات را به او داد ولی او هدر می دهد خب او را به حال خودش رها می کند اما اگر کسی از همین نعمت ها حداکثر بهره را ببرد ﴿وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ﴾.

پاسخ خداوند به بهانه جویی امنیتی مشرکان حجاز

برهانی که آنها آوردند گفتند ﴿إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا﴾ ذات اقدس الهی کاملاً پاسخ می دهد ﴿أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً﴾ امنیت برای اهل حرم است و این ظرف را و این مکان را اگر گفتند امنیت دارد به لحاظ اهل است فرمود اینجا سرزمین امن است همه قدّاره بندها بیرون مکه راهزنی می کنند این کعبه را همه احترام می کنند در مکه کسی راهزنی نمی کند آدم ربایی نمی کند مزاحم کسی نیست ﴿أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً﴾ پس اگر امنیت می خواهند در مکه هست.

ص: 213


1- (18) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 7.

مراد از ﴿کُلِّ﴾ در آیه 57

اگر اقتصاد می خواهند ﴿یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ این ﴿کُلِّ﴾ به معنی کثرت است نه عمومیت چون همه میوه های عالَم که آنجا نیست بسیاری از میوه های جهان در فصول گوناگون در مکه فراوان هست نعمت های دیگر آنجا فراوان هست با اینکه از خودش هیچ ندارد این معنی معجزه است.

عنایت الهی در تأمین امنیت مکه

در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» در بخش های پایانی یعنی آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» این است ﴿أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَهِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ﴾ مگر شما نمی بینید اینجا با اینکه بتکده است چون بالأخره بِنا, بنای خلیل خداست آن دو پیامبر بزرگوار(سلام الله علیهما) هنگام ساختن این کعبه با زمزمه ﴿رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا﴾ ساختند ﴿وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا﴾ (1) تک تک این سنگ ها این گِل ها همه را که خواستند روی هم بگذارند با این زمزمه ﴿رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا﴾ این دو پیغمبر ساختند ولو چهارتا بت هم شما آنجا بردید ما به احترام این کعبه, این سرزمین را مهد اقتصاد سالم و امنیت کامل قرار دادیم شما ببینید همه جا ناامن است اینجا امن است با اینکه همه اینها مشرک اند چون این چنین است اگر کسی _ خدای ناکرده _ در همین مکه دست به ظلم بزند ﴿وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِن عَذابٍ ألِیمٍ﴾ (2) این آل سعود و امثال آل سعود باید از عاقبت خودشان بهراسند اگر کسی _ خدای ناکرده _ اینجا بخواهد جلوی امنیّت زائران را بگیرد فرمود اینجا ما به کسی مهلت نمی دهیم این خصوصیت مکه است متولیّان مکه هم باید مردان باتقوا باشند ﴿إِنْ أَوْلِیاؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ﴾ (3) پس این استدلال آنها که اگر ما ایمان بیاوریم آسیب می بینیم این درست نیست چرا؟ برای اینکه ﴿أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً﴾.

ص: 214


1- (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 127.
2- (20) . سورهٴ حج, آیهٴ 25.
3- (21) . سورهٴ انفال, آیهٴ 34.

پاسخ خداوند به بهانهجویی اقتصادی مشرکان حجاز

اقتصاد هم تأمین است که ﴿یُجْبَی﴾ جِبایه یعنی برچین کردن, جمع کردن, مجتبی هم یعنی کسی است که در بین افراد دیگر برچین شده نظیر مصطفاست ﴿یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ و این ﴿رِزْقاً مِن لَدُنَّا﴾ است تولید مردم نیست آنجا جای کشاورزی نیست جای دامداری نیست هیچ چیزی نیست ﴿رِزْقاً مِن لَدُنَّا﴾ است ﴿وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ پس اگر امنیّت باشد ما تأمین کردیم, اقتصاد باشد ما تأمین کردیم با اینکه این رذایل خمسه هست اگر این رذایل خمسه به فضایل خمسه تبدیل بشود چه خواهد شد!

پایان شوم تبهکاران

می ماند مطلب دیگر, شما برای اقتصاد و مسائل مالی, مشکل اعتقادی را تحمل کردید خیلی ها بودند که زندگی خوبی داشتند و بدعاقبت مُردند ﴿وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَهٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا﴾ این منصوب به نزع خافض است اَشِر بودند بَطر بودند خودکامه بودند با داشتن همه نعمت ها با عیش و نوش گذراندند ولی چیزی گیرشان نیامده ﴿بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً﴾ خانه هایی ساختند قصرهایی ساختند خودشان منقرض شدند چند صباحی هم بچه هایشان بودند کلاً ریشه کن شدند که در بعضی از آیات دارد ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ﴾, (1) ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ﴾ یعنی الآن نام اینها فقط در کتاب های تاریخ دفن شده یک مورّخ باید نبش قبر بکند این تاریخ ها را ببیند ورق بزند اسم اینها را از لابه لای کتاب تاریخ در بیاورد فرمود ما این را حدیث قرار دادیم, تاریخ قرار دادیم ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ﴾ که می گویند روزی در این سرزمین پهلوی بود, روزی در این سرزمین قجر بود ما اینها را به این صورت در آوردیم ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ﴾.

ص: 215


1- (22) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 44.

بقای عالمان الهی

اما «العلماء باقون ما بَقی الدهر» (1) این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که دارد «العلماء باقون ما بقی الدهر» از همان آیه گرفته شده که خدای سبحان از عالمان دین به عنوان ﴿أُولُوا بَقِیَّهٍ﴾ (2) یاد می کنند این کلمه طیّبه «بقیّهالله» مخصوص وجود مبارک ولیّ عصر(سلام الله علیه) نیست البته آن اوجش مخصوص حضرت است عالمان دین که راهیان راه حضرت اند هم بقیّهالله اند فرمود عالمان دین ﴿أُولُوا بَقِیَّهٍ﴾ هستند می توانند بمانند خب آدم وقتی می تواند بماند چرا بپوسد؟! آن با علم است (یک) با عمل صالح است (دو) آدم می تواند سالیان متمادی بماند الآن شما می بینید روزانه در حوزه های علمیه قم و نجف و مشهد و جاهای دیگر حداقل ده هزار نفر می گویند قال الشهید(رحمه الله), قال العلامه(رحمه الله) این کم, کمال نیست روزی هزارها نفر بگویند شهید(رحمه الله) چنین فرمود, علامه(رحمه الله) چنین فرمود, فخری بالاتر از این بعد از ائمه هست؟! این برای علمای دین است اگر ﴿أُولُوا بَقِیَّهٍ﴾ عالمان دین اند و اگر «العلماء باقون ما بقی الدهر», به اینها هم فرمود شما خب به این سمت بروید چرا به سمتی می روید که ﴿مَساکِنُهُم لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً﴾ چند صباحی خودشان بودند چند روزی هم بچه هایشان بودند چیزی هم از آنها فعلاً روی زمین نمانده ﴿لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ﴾.

سرّ نزول عذاب الهی

بعد هم می فرماید ما اگر اینها را خاک کردیم بی جهت نبود عقل دادیم, نقل دادیم, فطرت دادیم, موعظه کردیم, اثر نکرد بعد اینها را خاک کردیم ﴿وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا﴾ آیات الهی را تلاوت بکند با علم و برهان و ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ﴾ (3) باشد, ﴿وَیُزَکِّیهِمْ﴾ (4) باشد حالا اگر کسی به سوء اختیار خودش نپذیرفت مسئول خودش, خودش خواهد بود اگر این حسنات را به سیّئه تبدیل کرد دیگر گرفتار عذاب الهی می شود.

ص: 216


1- (23) . نهج البلاغه, حکمت 147.
2- (24) . سورهٴ هود، آیهٴ 116.
3- (25) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آل عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
4- (26) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آل عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.

اهمیت روز عرفه

فردا که عرفه است چون الآن دیگر روزها کوتاه است و شب ها بلند آن کسی که قدرت بدنی دارد _ ان شاءالله _ این روزه فردا را فراموش نکند چون زمستان که روزها کوتاه است در روایات ما هست که «ربیع المؤمن» است یعنی روز برای روزه گرفتن و شب برای شب زنده داری (1) این دعای پربرکت عرفه را امشب _ ان شاءالله _ مطالعه می فرمایید اگر شد فردا صبح مباحثه کنید بعدازظهر هم این را _ ان شاءالله _ کاملاً تلاوت بفرمایید و قرائت بفرمایید چون بیش از هر چیزی ما نیازمند به دعاییم اگر فعلاً در کشور از نظر اقتصاد مشکلی داریم امنیت ما به لطف الهی تأمین است سعی بکنیم هم _ ان شاءالله _ اقتصادمان صد درصد سالم بشود هم امنیّتمان سالم بشود این کشور ولیّ عصر که با این خون های طیّب و طاهر تأمین شده است _ ان شاءالله _ آسیب نبیند.

«و الحمد لله ربّ العالمین»


1- (27) . الامالی (شیخ صدوق), ص237.

آیات 56 تا 62 سوره قصص 91/08/06

﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (56) وَقَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ رِزْقاً مِن لَدُنَّا وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (57) وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَهٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ (58) وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَی إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ (59) وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (60) أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ کَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ (61) وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ (62)﴾

ص: 217

بیان الهی در پاسخ به علاقه شدید پیامبر به هدایت قوم خویش

بعد از بیان آن مقاطع گوناگون جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) به اصل مطلبی که سورهٴ مبارکهٴ «قصص» درباره آن است پرداخت و آن عناصر محوری اصول دین است توحید, وحی و نبوّت و مانند آن. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خیلی علاقه مند بود که قوم او ایمان بیاورند یک امر مطلوب و مرغوبی است که انسان علاقه مند است همشهریان او و قبیله او, هم ملّیت او موفق و مؤیّد باشند یک نعمت خوبی است. فرمود شما آن کسانی را که دوست دارید نمی توانید هدایت کنید هدایت تشریعی به معنای ارائه طریق که برای همگان هست این قرآن ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ (1) است ﴿ذِکْریٰ لِلْبَشر﴾ (2) است, تو هم رحمهٌ للعالمین هستی (3) همه این آیات اشاره شده ناظر به این است که قرآن برای هدایت همه مردم آمده و وجود مبارک حضرت هم همین کارها را می کرد تبلیغ می کرد با فعلش با قولش مردم را هدایت می کرد اما آن گرایشی که شما دارید که بتوانید در قلب اینها نورانیّتی ایجاد کنید که اینها این دین را بپذیرند آن کار شما نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «شوری» این چنین فرمود: ﴿وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ﴾ تو کارت هدایت کردن است راهنمایی کردن است و این کار را هم می کنی پس هدایت به معنای ارائه طریق از راه تعلیم کتاب و حکمت این هم وظیفه حضرت است هم برنامه رسمی او, خدای سبحان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به عنوان اینکه تالی کتاب خداست به عنوان اینکه معلّم حکمت است به عنوان اینکه معلّم کتاب است معرفی کرد بالصراحه هم در آیه 52 سورهٴ «شوری» فرمود _ با جمله اسمیه با تأکید «إنّ» _ ﴿وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ﴾ اما تو بخواهی کسی که قلبش مُرده است قلبش را زنده کنی قلب تاریک را نورانی کنی آن یک فیض خاص می خواهد آن دیگر به عنایت الهی است آن نه مأموریت شماست و نه مقدور شما, آری, اگر ذات اقدس الهی اراده بفرماید شما وسیله خیر باشید آن را می توانید انجام بدهید آیه 122 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» ناظر به این بخش است فرمود: ﴿أَوَمَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا﴾.

ص: 218


1- (1) . سورهٴ بقره, آیهٴ 185.
2- (2) . سورهٴ مدثر, آیهٴ 31.
3- (3) . ر.ک: سورهٴ انبیاء, آیهٴ 107.

مراتب حیات انسان

برخی ها حیات گیاهی دارند که فقط تغذیه می کنند بالنده اند و جامه خوب می پوشند اینها نامیِ بالفعل اند و حیوانِ بالقوّه به فکر عواطف و پدر و مادر و قبیله و مسائل خانوادگی و اینها غالباً نیستند اینها نامیِ بالفعل اند, حیوان بالقوّه مقداری که رشد کردند مسائل عاطفی و همسرداری و فرزندداری و اینها پیدا شد همین کاری که حیوان ها هم دارند این حیوان بالفعل است و انسان بالقوّه اگر در همین حد ماند که این حیوان می میرد اگر از این حد بالاتر آمد آن انسان بالفعل است و مَلک بالقوّه اگر از این مرحله هم بار دیگر مقرّب شد و پرّان شد و رفت این هم مَلک بالفعل است و هم حامل عرش و الآن دیگر آنجا قوّه ای در کار نیست فرمود عدّه ای مُرده اند ما به اینها حیات می دهیم عدّه ای بعد از حیات در ظلمت اند ما به اینها نور می دهیم اینها روشن می شوند ﴿جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ﴾ مؤمن می شوند این کارِ خداست اگر ذات اقدس الهی اراده اش تعلّق گرفت که شما مجرای این فیض باشید بله این کار به وسیله شما انجام می شود به اذن الله بنابراین این هدایتی که در قلب نورانیّتی پیدا بشود گرایشی پیدا بشود تلاش و کوشش بکنند یک حیات نورانی حیات قلبی پیدا بشود این در اختیار ذات اقدس الهی است ﴿أَوَمَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَاکَانُوا یَعْمَلُونَ﴾ این برای ﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ﴾ است برای اینکه او ﴿أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ﴾ است فضل الهی هم مطابق با حکمت است اگر بداند کسی از این فضل بهره می برد آن کار را خواهد کرد اما اگر بداند این هدر دادن یک فضل زاید است به او عطا نمی کند.

ص: 219

بهانه های علمی و عملی کفار و مشرکان

مطلب بعدی آن است که مشرکین, کفار, منحرفین اینها یک راه های علمی داشتند یک راه های عملی, آن راه های علمی شان این بود که معیار حق و باطل, معیار معرفت شناسی ما در قبول و نکول, فعل و ترک نیاکان ماست اگر چیزی را آنها گفتند ما می پذیریم ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾ (1) اگر مکتبی را آنها نپذیرفتند ما هم رد می کنیم می گوییم ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾ (2) پس تصدیق و تکذیب ما, قبول و نکول ما به فعل و ترک نیاکان ماست این از نظر بحث های علمی که داشتند و این راه هم البته ابطال شد اما راه های عملی می گویند حرفی نداریم شما دعوت صحیح دارید و مثلاً توحید حق است و شرک باطل است و اینها ولی ما اگر مسلمان بشویم مؤمن بشویم موحّد بشویم اینجا جای اختطاف و آدم ربایی است ما امنیت نداریم مشکل مالی داریم مشکل جانی داریم امنیّت نداریم در امان نیستیم در اقتصاد سالم نیستیم اینها بهانه های اینها بود. در بخش های علمی آن شبهات را قرآن قبلاً گفت و رد کرد در بخش های عملی پنج, شش جواب به این شبهه عملی می دهد می فرماید اینجا امنیت تأمین است اقتصاد هم تأمین است ﴿فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ﴾ (3) هم اقتصاد مردم مکّه تأمین است هم امنیّت اینها، در زمان جاهلیّت همه جا ناامن بود اختطاف و آدم ربایی بود جنگ و خونریزی و راهزنی بود مکه به احترام کعبه امن بود پس شما در مکه مشکلی ندارید اگر مشکلتان از نظر امنیت است اینجا پنج, شش جواب در کنار هم آمده. فرمود: ﴿قَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا﴾ ما را از سرزمینمان بیرون می کنند تبعید می کنند و مهاجرتمان ضروری است یا آدم ربایی ضروری است چندین پاسخ می دهد یک: ﴿أَوَ لَمْ نُمَکِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً﴾ اینجا امن است محلّ امن است حیوانات در امنیّت اند چه رسد به شماها اینجا کسی رهزنی ندارد آدم کشی ندارد از نظر مسائل اقتصادی هم همان طوری که در سورهٴ «قریش» فرمود: ﴿أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ﴾ اینجا هم می فرماید: ﴿یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾, ﴿کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ به معنای عموم نیست به معنای کثرت است در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گذشت که وقتی آن ملکه سبا را خواستند معرفی کنند فرمودند: ﴿أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ (4) نه اینکه او همه چیز را داراست این ﴿کُلِّ﴾ ناظر به کثرت است نه ناظر به تعمیم، ناظر به عمومیّت نیست نظیر «کلّ نار حارّه» بلکه ناظر به کثرت است یعنی او اشیای فراوانی دارد اینجا هم ناظر به کثرت است ناظر به عموم نیست ﴿کُلِّ﴾ در اینجا معنی کثرت را به همراه دارد ﴿یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ﴾ اکثر میوه ها, اکثر بهره ها و نتایج در مکه هست, این ﴿رِزْقاً مِن لَدُنَّا﴾ اینها نمی فهمند از کجا سرزمینی که نه تنها دایر نیست, بایر نیست, موات نیست, لم یُزرع نیست, ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ است که قسم پنجم است [این همه برکت در آن هست] ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ به آن زمین موات نمی گویند چون موات قابل احیاست «مَن احیی ارضا میته فهی له», «لَم یزرع» هم عدم مَلکه است یعنی شأنیت کِشت و زرع دارد ولی کسی نیست کشت و زرع بکند, ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ نه یعنی موات, نه یعنی «لم یزرع» یعنی شما نمی توانی احیا کنی برای اینکه نه آب دارد نه خاک یک مُشت سنگلاخ بیش نیست وجود مبارک ابراهیم عرض کرد ﴿رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ (5) خب چه کسی باید اینجا را آباد بکند آنها که از نزدیک رفتند می دانند اولاً خود کعبه در تَه درّه است یعنی بالای کوه های مکه اگر کسی برود می بیند این از هر طرف این شیارها می آید تَه درّه مکه است از این پایین تر دیگر نیست وادی یعنی درّه, تَه این وادی است که چندین بار سیل هم آمده کعبه را ویران کرده این وادی هست ﴿غَیْرِ ذِی زَرْعٍ﴾ هم است یک مشت سنگلاخ جا برای کشاورزی نیست فرمود خیلی ها نمی دانند که چطوری در تمام مدّت سال نعمت اینجا فراوان است این را خیلی ها نمی دانند اینجا ﴿لاَ یَعْلَمُونَ﴾ است نه «لا یعقلون» ﴿وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ بعد می فرماید برهان دیگر خب شما برای دنیا می گویید, خیلی ها بودند که وضع مالی شان خوب بود همه این خانه ها و بساط هایی که داشتند ویران شده بخش ضعیفی از این خانه ها مانده فرمود: ﴿وَکَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَهٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا﴾ این منصوب به نزع خافض است یعنی «بطرت فی معیشتها» خودکام و عیّاش را می گویند «بَطِر» ﴿فَتِلْکَ مَساکِنُهُمْ لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً﴾ این ﴿إِلّا قَلیلاً﴾ یعنی قسمت مهمّ این روستا یا این شهر یا این منطقه ویران شده بخش ضعیفی از آن خانه ها مانده برخی ها می گویند ﴿لَمْ تُسْکَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلّا قَلیلاً﴾ به لحاظ ساکن است نه به لحاظ مسکن یعنی کسی اینجا به طور رسمی سکونت نمی کند مگر عابرین و مسافرینی که اینجا را به عنوان کاروانسرا انتخاب بکنند شبی در اینجا بیتوته بکنند (6) ولی ظاهرش همان است که قسمت مهمّ این بناها ویران شده مختصری از آثار خرابه مانده ﴿وَکُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ﴾ ما ارث بردیم این ﴿کُنّا نَحْنُ الْوَارِثِینَ﴾ برای آن است که مالک حقیقی خدا بود قبلاً, مالک حقیقی خداست بعداً, مالک حقیقی خداست فعلاً, چون این مِلک اعتباری آمده این پرده ای شده نمی گذارد ما آن مالک حقیقی را ببینیم می فرماید این مِلک اعتباری که به وسیله هلاکتِ ساکنان رخت بربست آن وارث بودن ما روشن شد وگرنه در تمام این سه مقطع مالک حقیقی ما بودیم.

ص: 220


1- (4) . سورهٴ زخرف, آیات 22 و 23.
2- (5) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 24; سورهٴ قصص, آیهٴ 36.
3- (6) . سورهٴ قریش, آیات 3 و 4.
4- (7) . سورهٴ نمل, آیهٴ 23.
5- (8) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 37.
6- (9) . ر.ک: الکشاف, ج3, ص423.

فرمود: ﴿وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً﴾ این ﴿مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً﴾ (1) و آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طه» آمده; (2) چه آیه سورهٴ «اسراء» چه آیه سورهٴ «طه» چه این آیه، همین معنای مشترک را می رساند لذا می بینید محقّقین از اصول می گویند ﴿مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ﴾ دلیل برائت نقلی نیست این درصدد این است که اگر خدا بخواهد ملّتی را عذاب بکند بعد از اتمام حجّت است این کاری به مسئله کلامی دارد نه مسئله اصولی اینجا هم می فرماید: ﴿وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی﴾ هرگز خدای سبحان اهل قریه ای را, شهر و روستایی را به هلاکت محکوم نمی کند مگر اینکه در آن هسته مرکزی آن منطقه به اصطلاح پایتخت یا تعبیر دیگر, در آن اُمّ القرا راهنمایی را مبعوث بکند که حرفش از آنجا به همه مردم آن منطقه برسد ﴿وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا﴾ یعنی امِّ آن قریٰ ﴿رَسُولاً﴾ که این رسول این کار را می کند ﴿یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا﴾ خب این ﴿یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا﴾ همان هدایت است اگر تلاوت باشد گاهی تلاوت در مقابل تعلیم و تزکیه است آنجا چون تفصیل, قاطع شرکت است جداگانه ذکر می فرماید: ﴿یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ﴾ (3) اما وقتی تقابلی نباشد تفصیلی نباشد که قاطع شرکت است منظور از ﴿یَتْلُوا﴾ هم تلاوت است هم تعلیم کتاب است هم تعلیم حکمت است هم تزکیه, لذا اگر در اینجا فرمود: ﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ﴾ یعنی آ ن هدایت تکوینی, آن ایصال به مطلوب و مانند آن مقدور تو نیست اینجا هم فرمود در تمام قُرا ما بالأخره در آن هسته مرکزی کسی را می فرستیم که آیات ما را تلاوت کند تفسیر کند تعلیم بدهد کتاب و حکمت را و مانند آن, بعد تکرار فرمود: ﴿وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَی إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ﴾ در اثر ظلم اعتقادی, ظلم عملی ما اینها را به هلاکت محکوم کردیم اینها یکی پس از دیگری جواب همین بهانه گیرهاست که بالأخره این خطر هست شما را خدا هلاک می کند آنجا تبشیر است اینجا انذار, در کنار این انذارها تبشیر هم ذکر می کند جواب دیگر: می فرماید اینکه شما الآن می گویید دین حق است ولی ما اگر بپذیریم آسیب می بینیم معنایش این است که ما دینی که حق است را رها کردیم برای دنیا, خلاصه حرفتان این است; فرمود: ﴿وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا﴾ پس اگر یک وقت حرف علمی داشته باشید که معیار حق و باطل, حرف نیاکان است آن را در جای دیگر نقل کرد و ابطال فرمود اگر حرف عملی داشته باشید شما هیچ بهانه ای ندارید اینجا سرزمین امن است مهد امن است اقتصاد تأمین, امنیت تأمین و اگر این حرف را دیگران بگویند باید بدانند که چیزی که از بین رفتنی است در اثر اطاعت نکردن فرمان ذات اقدس الهی, به هلاکت گرفتار می شود ﴿خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَهَ﴾ (4) و می دانید خلاصه حرفتان چیست, خلاصه حرفتان این است که دین را ما فهمیدیم حق است عالماً عامداً آن را قبول نمی کنیم برای اینکه دنیای ما در خطر است خلاصه حرفتان این است, بر اساس این خلاصه, چند جواب داده شد یکی از جواب ها همین آیه شصت است ﴿وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا﴾ اینها زینت شما نیست اگر کسی زمینی پیدا کرده باغ و راغی درست کرده و ساختمانی درست کرده آن زمین را مزیّن کرده نه خود را, زینهالأرض است نه زینهالانسان زینت انسان را در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» مشخص کرد که فرمود خدای سبحان ﴿حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ﴾ (5) زینت انسان عقل است و فطرت است و ایمان است و عدل آن زمین و راغ و باغ زینهالأرض است نه زینهالإنسان اگر آنچه خارج از جان انسان است زینت دنیاست نه زینت انسان ﴿فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا﴾ آنچه در درون انسان هست آن می شود زینهالانسان شما آنچه عندالحیاه الدنیاست را مقدّم داشتید بر آنچه عند الله سبحانه و تعالی است ﴿أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ خب یک آدم عاقل که این کار را نمی کند آنجا که فرمود مکه که جای امن است و امنیت است و رزق فراوان یک مسئله علمی است که کسی باید بررسی کند که چطور همه جا ناامن است اینجا امن کم کم پی می برد که به برکت کعبه است و امثال ذلک لذا آنجا فرمود: ﴿أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ اینجا که خطاب رو در رو با آنهاست اینها می گویند ما فهمیدیم دین حق است ولی اگر بپذیریم دنیای ما در خطر است می فرماید شما عاقل نیستید برای اینکه العقل «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (6) شما آمدید زینت حیات دنیا را بر زینت انسان مقدّم داشتید خب این عقل نیست.

ص: 221


1- (10) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 15.
2- (11) . سورهٴ طه, آیهٴ 134.
3- (12) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
4- (13) . سورهٴ حج, آیهٴ 11.
5- (14) . سورهٴ حجرات, آیهٴ 7.
6- (15) . الکافی, ج1, ص11.

پرسش:...

پاسخ: این مشکلات که برای همه است در همه شرایط، این فشارها این طور نیست که برای دیگران نباشد آن که ما را آفرید یعنی ذات اقدس الهی سوگند یاد کرد فرمود شرق بروی غرب بروی انسان در فشار است ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾ (1) کَبد یعنی رنج, مُکابده یعنی رنج لام, لام قسم است خب اگر کسی که ما را آفرید قسم خورد که من این را در رنج دارم اداره می کنم خب هر جا برویم همین رنج است این طور نیست که حالا اگر کسی غرب رفت یا شرق رفت رنج نباشد آ نها رنجشان یا مثل ماست یا بیشتر از ما منتها رنج ها فرق می کند این زد و خوردها این دعواها این همه جا هست این طور نیست که حالا اگر کسی کافر بود در امنیّت است او یک رنج بیشتری دارد اینجا جای آسایش نیست اینجا جای آزمون است خب انسان در کلاس آزمون با دلهره نشسته است منتها آزمون هشتاد سال یا صد سال این لام, لام قسم است آن که ما را آفرید فرمود قسم یاد می کنم که انسان روی آسایش را نمی بیند آسایش جای دیگر است اینجا جای امتحان است آدم هشتاد سال در کلاس امتحان همه اش نشسته, همه اش اضطراب منتها حالا ما غافلیم چون غافلیم خیال نمی کنیم این امتحان است بعد یک وقت بیدار می شویم می بینیم که تمام فضا را درد گرفته این زن نامحرم را خدا فرستاده دارد ما را امتحان می کند از یک طرف به حاجی و معتمر می گوید وقتی که احرام بستی صید حرام است از طرفی که به این آهوهایی که بالا دارند می چرند می گویند قدری پایین تر بیا در تیررس قرار بگیر در دسترس قرار بگیر ببنیم اینها چه می کنند ﴿لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْ ءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ﴾ (2) از آن طرف می گوید ﴿قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ﴾ (3) از یک طرف بدحجابی یا بی حجابی را از کنار چشم عبور می دهد از یک طرف می گوید ﴿أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾ (4) رومیزی, زیرمیزی, حرام بیّن الهی است از آن طرف یک راشی را به سراغ آدم می فرستد. هیچ به نحو سالبه کلیه هیچ لحظه ای نیست در طیّ این هشتاد سال که ما در کلاس امتحان نباشیم منتها آنها که غافل اند خب ورق سفید می دهند فرمود من انسان را با درد خلق کردم برای اینکه کار ابد با او داریم این یک موجود ابدی است یک میلیارد سال و دو میلیارد سال و هزار میلیارد سال نیست ابد را او باید بسازد بنابراین این مقدار فشار همه جا هست آن مقداری که آ نها می خواستند راه باز بود ممکن بود ایمان بیاورند و تقیّه کنند خب تقیّه را فرمود شما قبول داشته باشید وقتی قدرت شد اظهار کنید اینها حاضر نبودند اگر واقعاً کسی بخواهد اظهار کند در زحمت است خب دین فرموده اظهار نکن اگر بین خود و خدای خود, خدا را قبول کردی و در منزلت نماز خواندی کسی هم نفهمید هم دنیایت تأمین است هم آخرت اما بهانه آنها این است که ﴿نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا﴾ فرمود اولاً شما چیزی را عالِم نیستید دوم اینکه نسبت به چیزی عاقل نیستید, عالِم نیستید برای اینکه نمی دانید که همه جا ناامن است مگر مکه به برکت بیت ما این کار را کردیم ﴿لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ عاقل نیستید برای اینکه دنیا را بر آخرت ترجیح دادید ﴿وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ تازه برای در راه است یعنی اگر کسی اهل راه است می خواهد بهشت برود این آیه برای بهشتی هاست نه برای جنّت اللقائی ها آنجا که برای جنّت اللقاست نمی فرماید ﴿وَالْآخِرَهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ (5) یا ﴿وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ می فرماید: ﴿وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ (6) برای ماها که گرفتار زاد و توشه هستیم آدمی که در راه است رهتوشه می خواهد وقتی به مقصد رسید مقصود می خواهد نه زادراه آن آیه دیگر به ماها نمی گوید ﴿وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ آن برای اوحدی از مؤمنان است فرمود شما در این [بهره] حداقلی هستید این حداقلی باید بفهمد عاقل باشد که ﴿مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ چرا این عقل است برای اینکه آن چند روز زرق و برق است بعد سوخت و سوز شما چند روز یک مختصر رنج است بعد نیاز و ناز خب خیلی فرق دارد دیگر این چنین نیست که اینها که اینجا راحت اند بعد مُحضر نباشند ما اینها را کشان کشان دعوت می کنیم برای عذاب این اولاً زینت حیات دنیاست (یک) زودگذر هم است (دو) ملحوق به احضار است (سه) شما خیر و ابقا را دارید (یک) بعد دیگر ملحوق به احضار نیست (دو) لقاء الله را هم دارید (سه) خب آدم آن اوّلی را بر دومی ترجیح بدهد بی عقلی است دیگر, این می شود تحلیل قرآنی فرمود: ﴿وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْ ءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا﴾ در طرف مقابل ﴿وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ نه ﴿وَاللَّهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی﴾ آن برای اوحدی است برای ماها نیست ﴿أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾ در بحث های قبلی که فرمود: ﴿یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ﴾ آیه 54 این ناظر به آن است که اینها که قبلاً یهودی بودند ده ها کار داشتند ده ها اجر دارند وقتی مسلمان شدند ده ها کار دارند ده ها اجر دارند این دو نوع است این ﴿مَرَّتَیْنِ﴾ به معنی مرّتین است نه به معنی بیش از دو بار آنجا ده ها کار خیر کردند همه آ نها زیرمجموعه یهودیّت راستین اجر دارد اینجا ده ها کار خیر کردند صبر علی الطاعه, صبر عن المعصیه, صبر علی المصیبه, صدها و ده ها کار خیر کردند اینجا هم اجر دارند این برای آن ﴿مَرَّتَیْنِ﴾ اما اینجا فرمود شما بررسی کنید آن سه تا را با این سه تا آن زینت حیات دنیاست زودگذر است بعدش هم عذاب این ﴿مَا عِندَ اللَّهِ﴾ است دیرپاست بعدش هم لقاء الله خب بی عقلی است که انسان آن سه تا را بر این سه تا مقدم بدارد لذا فرمود: ﴿أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ کَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ﴾ سخن در این نیست که متاع دنیا بهتر است یا متاع آخرت متاع دنیا زودگذر است ملحوق به احضار است احضار در فرهنگ قرآن برای کسانی است که کشان کشان می برند در جهنم، مؤمنین را نمی گویند احضار کردیم این جلب برای تبهکاران است فرمود آخرتش این است اما کسی که مؤمن باشد وعده دارد وعده حَسن دارد در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» فرمود وَعد خدا حق است؛ آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این است که ﴿أَلاَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ﴾ آگاه باشد این ثابت است دیگر تغییرناپذیر است ﴿أَلاَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ﴾ اینجا فرمود: ﴿أفَلاَ یَعْقِلُونَ﴾ برای اینکه ترجیح مرجوح بر راجح است ﴿ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ﴾.

ص: 222


1- (16) . سورهٴ بلد, آیهٴ 4.
2- (17) . سورهٴ مائده, آیهٴ 94.
3- (18) . سورهٴ نور, آیهٴ 30.
4- (19) . سورهٴ مائده, آیهٴ 42.
5- (20) . سورهٴ اعلی, آیهٴ 17.
6- (21) . سورهٴ طه, آیهٴ 73.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 62 تا 67 سوره قصص 91/08/07

﴿وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ أَیْنَ شرَکَائِیَ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ (62) قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنَا هؤُلاَءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (63) وَقِیلَ ادْعُوا شُرَکَاءَکُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَرَأَوُا الْعَذَابَ لَوْ أَنَّهُمْ کَانُوا یَهْتَدُونَ (64) وَیَوْمَ یُنَادِیهِمْ فَیَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِینَ (65) فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْبَاءُ یَوْمَئِذٍ فَهُمْ لاَ یَتَسَاءَلُونَ (66) فَأَمَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَعَسَی أَن یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ (67)﴾

همراهی دو آسانی، با هر دشواری

نکاتی که مربوط به بحث های قبل بود یکی جریان یُسر بعد العسر است. در بحث های قبل اشاره شد که هر دشواری در عالَم باشد آسانی در کنار اوست (اولاً) دو برابر آن است (ثانیاً) از او جدا نیست بلکه با اوست (ثالثاً) چنین کاری باعث این خواهد بود که حجّت الهی بالغ است یعنی در هر امتحانی که انسان با سختی روبه روست بیان قرآن کریم این است که اگر یک امتحان سختی برای بشر پیش بیاید آسانی در کنار آن سختی هست (یک) دو برابر آن است (دو) با اوست جدا نیست بیگانه نیست (سه).

این حرف قبلی بود که از قرآن کریم برمی آید از کجای قرآن برمی آید از اینکه فرمود: ﴿فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً﴾ (1) این کلمه «عُسر» تکرار شده «یُسر» هم تکرار شده منتها عُسر با الف و لام تکرار شده یُسر بی الف و لام تکرار شده آن عُسری که با الف و لام تکرار شده دومی عین اوّلی است معرفه است این یُسری که بی الف و لام است نکره است دومی غیر از اوّلی است ﴿فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً﴾ یعنی با هر دشواری یک آسانی است (این یک) ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ﴾ این عُسر دومی همان عسر اوّلی است ﴿یُسْراً﴾ این یُسر دیگر است این مطلب اول.

ص: 223


1- (1) . سورهٴ انشراح, آیات 5 و 6.

مطلب دوم این است که اگر یک دشواری هست دو آسانی هست. مطلب سوم این است این آسانی با دشواری است نه بعد از دشواری است نفرمود «إنّ بعد العُسر یسراً» فرمود: ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً﴾.

ظهور آسانی پس از دشواری

می ماند آیه سورهٴ «طلاق» در آیه سورهٴ «طلاق» یعنی آیه هفت آنجا این چنین فرمود: ﴿وَمَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ لاَ یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً﴾ این برای مقام ظهور است جعلِ اظهاری است یعنی این یُسر در کنار عُسر است منتها تا خودش را نشان بدهد یا تا شما آن را ببینید ممکن است زمان ببرد ولی آنجا وجود دارد جعلِ ظهوری و جعلِ اظهاری اش بعد از عُسر است وگرنه اگر کسی درون بین باشد می بیند که در کنار هر دشواری دو آسانی آنجا هستند روایات را حتماً باید مراجعه کرد گرچه بعد از خطوط کلی قرآن باید مراجعه کرد برای اینکه روایات را باید بر قرآن عرضه کنیم روایات در آن جعل هست و مانند آن باید خطوط کلی قرآن مشخص بشود به عنوان یک ترازو بعد روایات را بر این ترازو عرضه کنیم و بهره برداری کنیم در روایات دارد که «لو کان العسر فی کوّه» اگر دشواری مثل ماری باشد که خودش را در سوراخ کرده باشد «لجاء یسران فأخرجاه» (1) دو برابر آن, یُسر می آیند آن را از آن سوراخ در می آورند آن گاه ظهورش ممکن است زمان ببرد اگر کسی اهل درون بینی بود هم اکنون آن آسانی را در کنار این دشواری می بیند.

ص: 224


1- (2) . الفرج بعد الشده, ج1, ص43.

هدایت شدن مستمر و ویژه پیامبر اکرم و انسانهای کامل

مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی همه را آفرید و به همه انسان ها به اندازه استحقاقشان کمال داد درباره انسان های کامل مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لحظه به لحظه اینها را کمک می کند و تأیید می کند درباره وجود مبارک نوح فرمود شما این کار را انجام بدهید ﴿بِأَعْیُنِنَا﴾ (1) شما در دیدِ ما هستید خب همه انسان ها در دیدند اما یک دید خاصّی که خدای سبحان نسبت به انسان های کامل مثل انبیا و ائمه(علیهم السلام) دارد نسبت به دیگران ندارد نسبت به بعضی ها فرمود اصلاً خدا اینها را نگاه نمی کند با اینکه ﴿إِنَّهُ بِکُلِّ شَی ءٍ بَصِیرٌ﴾ (2) است او ﴿عَلَی کُلِّ شَی ءٍ شَهِیدٌ﴾ (3) است ﴿بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیمٌ﴾ (4) است اما ﴿لاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ﴾ (5) در قیامت که شد بعضی ها را اصلاً نگاه نمی کند با بعضی ها حرف نمی زند این نظر تشریفی است کلام تشریفی است و مانند آن. درباره انسان های کامل مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لحظه به لحظه ذات اقدس الهی برنامه ریزی می کند او را تدبیر می کند وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) آن طوری که در نهج البلاغه هست فرمود وجود مبارک رسول خدا در دوران کودکی تحت کفالت و تدبیر و مراقبت و مواظبت فرشته بزرگ الهی بود «مِن لدن أن کان فَطیماً» (6) این یک اصل.

ص: 225


1- (3) . سورهٴ هود, آیهٴ 37; سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 27.
2- (4) . سورهٴ ملک, آیهٴ 19.
3- (5) . سورهٴ مائده, آیهٴ 117.
4- (6) . سورهٴ بقره, آیهٴ 29.
5- (7) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 77.
6- (8) . نهج البلاغه, خطبه 192.

رهنمودهای هادیانه خداوند به پیامبر و محدوده هدایتگری حضرت

اما قرآن کریم برنامه ها را هم مشخص کرده لحظه به لحظه به او گفته, وقتی که به مقام رسالت رسید ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ﴾ (1) و امثال ذلک شروع شد دعوت خیلی علنی و شفاف و رسمی نبود بعد از گذشت مدتی دستور آمد که حالا دعوت را رسمی کن ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾ (2) برای اینکه ﴿إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ﴾ (3) آنها که تو را مسخره می کردند برای آنها این حرف آشنا نبود ما آنها را طرد کردیم از این به بعد تو صادع باش یعنی صریح و شفاف دعوت کن. قدم به قدم دستور می داد چه در مکه چه در مدینه دستور می داد بعد فرمود هدایت دو قسم است یک هدایت تشریعی است یک هدایت تکوینی است هدایت تشریعی یعنی دعوت داشتن, دعوا داشتن تو ادّعا داشته باش بگو ﴿إِنِّی رَسُولُ اللّهِ﴾ (4) دعوت هم داشته باش به توحید دعوت بکن به معاد دعوت بکن و مانند آن اما بخواهی در قلب اینها گرایش ایجاد بکنی علاقه ایجاد بکنی که اینها از شرک دست بردارند موحّد بشوند آن دیگر در اختیار تو نیست.

نقد سخن فخررازی در تفسیر کریمه ﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ﴾

فخررازی این دو هدایت را یکی می داند یعنی اینجایی که خدا فرمود: ﴿إِنَّکَ لاَ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ﴾ (5) با آیه 52 سورهٴ «شوری» که خدا فرمود: ﴿إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ﴾ هر دو را بر اساس تفکّر اشعری و جبری یکی می داند (6) که این درست نیست آنکه در آیه 52 سورهٴ مبارکهٴ «شوری» است ﴿إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ﴾ همان هدایت تشریعی است که دعوت کردن, راهنمایی کردن, ﴿یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ﴾ (7) است, ﴿وَیُزَکِّیهِمْ﴾ (8) است, ﴿وَیُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ﴾ (9) است اینها راه تعلیم و تربیت است که اختیار را حفظ کرده اما بخواهد در قلب گرایشی ایجاد کند که آنها مشتاقانه دین را بپذیرند این در اختیار رسول خدا نیست لحظه به لحظه ذات اقدس الهی این دستورها را می دهد.

ص: 226


1- (9) . سورهٴ علق, آیهٴ 1.
2- (10) . سورهٴ حجر, آیهٴ 94.
3- (11) . سورهٴ حجر, آیهٴ 95.
4- (12) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 158.
5- (13) . سورهٴ قصص, آیهٴ 56.
6- (14) . التفسیر الکبیر, ج25, ص5.
7- (15) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
8- (16) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آل عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
9- (17) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آل عمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.

نمونه هایی از اوامر هدایتگرانه خداوند به رسول اکرم

در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» گذشت که خدای سبحان به وجود مبارک پیغمبر فرمود در نظام تکوین شما مسئولیّت نداری اگر فیضی بخواهد به وسیله شما به دیگران برسد آن سرِ جایش محفوظ است آن شفاعت است وسیله بودن است و امثال ذلک اما اگر در مواردی دیگر بخواهی دخالت بکنی اینجا روا نیست