آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی91-90

مشخصات کتاب

سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312

عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی91-90/عبدالله جوادی آملی.

به همراه صوت دروس

منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهتs

مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1396.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع: خارج فقه

خیارات مبحث بیع

یکی از خیارات خیار عیب است و امور متعددی در خیار عیب مطرح است از قبیل اینکه «العیب ما هو؟» که این امر اول است.

امر دوم آن است که آیا خرید و فروش کالای معیب اصلاً صحیح است، بدون شرط صحت یا نه این معامله فاسد است؟ اگر معامله فاسد بود خیاری نیست زیرا خیار از احکام بیع صحیح است بیع فاسد که خیار ندارد.

مسئله خیاری بودن به لزوم و جواز معامله برمی گردد و لزوم و جواز معامله متفرع بر صحت معامله است.

اگر معامله ای باطل بود نه لازم است و نه جایز. معامله اگر صحیح بود یا لازم است یا جایز چون خیار در بحث جواز و لزوم است و جواز و لزوم متفرع بر صحت معامله است، پس باید ثابت بشود که این معامله صحیح است اولاً تا بحث بشود ثانیاً که آیا لازم است یا خیاری و جایز است.

بنابراین بعد از اینکه روشن بشود «العیب ما هو؟» باید بحث بشود که خرید و فروش کالای معیب صحیح است یا نه؟ یک وقت است که شرط صحت می کنند شرط برائت از عیب می کنند خب این معامله صحیح است اما یک وقت است بدون شرط صحت و بدون شرط برائت از عیب کالایی را می فروشند و خریدار هم نمی داند که این صحیح است یا معیب.

ص: 1

آیا این معامله غرری است و باطل است یا نه با همین جهل می شود صحیح؟ پس بعد از بیان اینکه «العیب ما هو؟» و بعد از بیان اینکه خرید و فروش معیب صحیح است نوبت به مسئله سوم و مقام سوم می رسد که آیا خیار هست یا نه؟ دلیل این خیار چیست؟ فرق خیار عیب با خیارهای دیگر چیست؟ آیا تنها فرقشان این است که در خیار دیگر ذو الخیار مخیر بین فسخ و امضاست ولی در خیار عیب بین امور سه گانه مخیر است یا فسخ بکند یا امضا بکند بی ارش یا امضا بکند با ارش اینها فروع و مقاماتی است که یکی پس از دیگری باید مطرح بشود.

امر اول روشن است که عیب کاهش یا افزایش احد الطرفین است به طوری که در قیمت اثر بگذارد یک وقت است که مبیع معیب است یک وقتی ثمن معیب است آن روزی که با طلا و نقره معامله می کردند و خود ثمن یک کالا بود یا احد النقدین بود این یا سالم بود یا معیب در خیار عیب فرقی بین معیب بودن مبیع یا ثمن نیست گاهی بایع خیار عیب پیدا می کند گاهی مشتری به هر تقدیر عیب افزایش یا کاهش از آن خلقت اصلی است طوری که تفاوت فاحش در قیمت بیاورد مقام ثانی این است که یک وقت است که شرط سلامت می کنند یک وقت است که برائت از عیب را مطرح می کنند خب این معامله صحیح است یک وقت است بدون شرط سلامت و بدون برائت از عیب اقدام به خرید و فروش می کنند با اینکه نمی دانند سالم است یا معیب.

ص: 2

اینجا این معامله غرری است چطور شد که در سایر موارد اگر معامله غرری بود فتوا به بطلان می دادید اما اینجا فتوا به بطلان نمی دهید؟ عناصر اصلی معامله سه رکن است: یکی عقد است، یکی عاقد است، یکی معقود علیه.

سه فصل را کتاب بیع به عهده دارد یکی اینکه عقد چیست شرایط صحت عقد چیست باید انشا باشد موالات باشد ترتیب بین ایجاب و قبول باشد و مانند آن.

عاقد کیست؟ باید بالغ باشد عاقل باشد قاصد باشد اگر مجنون بود سفیه بود قصد نداشت قصد انشا نداشت انشا بلد نبود این معامله باطل است برای اینکه عاقد شرایط را فاقد است.

اگر مالک نبود معامله صحیح است و لکن فضولی است محتاج به اذن مالک است.

فصل سوم درباره معقود علیه است شرایط عوضین چیست، باید اعیان نجسه نباشد منفعت محلله عقلایی داشته باشد و مانند آن.

اگر کسی اقدام کرد به خرید و فروش در حالی که یکی از این ارکان ثلاثه شرایط خودشان را نداشتند خب این معامله می شود باطل یا به خاطر غرر باطل است یا به خاطر جهات دیگر.

اگر به احد العوضین برگردد منشأ بطلان غرر است یعنی کسی که قیمت را نداند نمی داند که دارد چقدر می خرد و کسی که وزن مبیع را نداند نمی داند که اینکه دارد می خرد چند کیلوست همه موارد غرری است و معامله باطل است اگر غرری بود و معامله باطل بود جا برای خیار و بحث از لزوم و جواز نیست در مقام ما هم بشرح ایضاً [همچنین] اگر کسی نمی داند که این کالا صحیح است یا فاسد خب همین طور دارد می خرد این میوه نمی داند درونش فاسد است یا صحیح همین طور دارد می خرد با جهل به صحت و عیب این معامله می شود غرری اگر درون این میوه فاسد بود خب باید برود در سطل و این معامله می شود غرری شرط سلامت هم نکرده.

ص: 3

در موارد دیگر برای رفع غرر ناچار باید که ثمن مشخص بشود مثمن مشخص بشود تا غرر رفع بشود. اما در مسئله سلامت از عیب می گویند نه شرط سلامت لازم است یا نه برائت از عیب لازم است هیچ چیز لازم نیست می توانند بخرند خب غرر را با چه چیز می خواهید رفع کنید؟ می گویند در مسئله نرخ و قیمت ما اصلی نداریم که به اعتماد آن اصل اقدام بکنیم به خرید و فروش لذا اگر شرط نکنیم تعیین نکنیم غرری است در مسئله اوزان مبیع ما اصلی نداریم که احراز بکند لذا تا وزن مبیع مشخص نشود ولو با اخبار بایع معامله می شود غرری.

ولی در مسئله سلامت از عیب ما یک اصل داریم و آن این است که اصل سلامت اشیاء است از عیب و بقای اشیاء است به آن خلقت اولی ممکن است یک مقداری در درجات کمال تفاوت باشد ولی اصل اولی سلامت از عیب است.

همین اصل تکیه گاه ابتناء طرفین است یعنی بایع که چیز می فروشد به استناد اصالت ثمن می فروشد مشتری که چیز می خرد به استناد اصالت سلامت مثمن می خرد این اصل زیربنای عقلایی است که طرفین به این اصل تکیه می کنند و بدون شرط سلامت می خرند ولی او را غرر هم نمی دانند چون مسئله غرر نه حقیقت شرعیه است نه حقیقت متشرعه غرر یک امر عرفی است و شارع هم او را امضا کرده که غرر این است و در مورد غرر هم معامله باطل است.

مردم در معاملاتشان اگر چیزی را بخرند و ثمن معلوم نباشد این را غرری می دانند باید ثمن را معین کنند مثمن وزنش روشن نباشد این را غرری می دانند باید که وزنش معین باشد.

ص: 4

اما مبیع سالم هست یا معیب این اگر ندانند نمی گویند غرری است چرا؟ برای اینکه در آن امور ما یک اصلی نداریم که به استناد آن اصل تکیه کنند و خرید و فروش مستقر بشود ولی در مسئله سلامت از عیب یک اصلی داریم و آن این است که اصل اولی اشیاء سلامت است و همین اصل تکیه گاه معاملات مردمی است مردم به استناد اصالت سلامت می خرند و به استناد این اصل غرر برطرف می شود چون به استناد این اصل غرر برطرف می شود آن وقت نوبت به مقام ثالث بحث است که آیا این معامله صحیح لازم است یا خیاری؟

بنابراین درست است که سلامت سهم تعیین کننده ای در صحت معامله دارد.

درست است که طرفین همان طور که قیمت را، ثمن را باید بدانند سلامت را باید بدانند درست است همان طور که طرفین وزن مبیع را باید بدانند می دانند باید سلامتش را هم بدانند، منتها برای تعیین قیمت ما اصل عقلایی نداریم که اصل این است که این کالا اینقدر می ارزد چنین اصلی نیست.

یا در تعیین اوزان ما یک اصل عقلایی نداریم که اصل این است که هندوانه بر این وزن است چنین اصلی نداریم اما در سلامت چرا اصل عقلایی این است که کالا سالم است و همین اصل عقلایی تکیه گاه عقلاست در خرید و فروش.

پرسش: ...

پاسخ: نه خب این صنایع آکبندی این طور است دیگر الآن این چیزی که بسته است می فروشند اصل سلامت است دیگر این یخچال، این تلویزیون، این رادیو، اینها که آکبندی می فروشند همین طور است دیگر که اگر باز کنند معلوم می شود سالم است یا نه چه آزمایش بکنند چه آزمایش نکنند چه صنایع دستی باشد چه غیر دستی باشد چه به آزمایش نیاز داشته باشد نداشته باشد همین طور می خرند.

ص: 5

در موارد دیگر ما اصل تعیین کننده نداریم اما اینجا اصل تعیین کننده داریم پس به استناد این اصل می توانند خرید و فروش بکنند غرر نیست آن وقت نوبت به مقام ثالث می رسد خب.

پرسش: ...

پاسخ: نه آن شیرینی، سلامت نیست آن شرط کمال است.

پرسش: ...

پاسخ: نه دو تا حرف است باید سالم باشد آن شیرینی یک وصف کمال است و گرانتر خریدن برای آن کمال است یک وقت پوسیده است که باید بریزند در سطل این فاسد است یک وقت است سالم است منتها شیرین نیست یا شیرین تر باشد نیست آن یک وصف کمال است و ارزش زائد دارد به هر تقدیر بدون احراز سلامت از عیب معامله غرری است مثل اینکه بدون احراز تعیین قیمت بدون احراز وزن کالا همه موارد غرری است منتها در آن موارد ما اصل محرز نداریم اصلی که تکیه گاه عقلا باشد نداریم اینجا اصلی که تکیه گاه عقلا باشد داریم.

پرسش: ...

پاسخ: قیمت سوقیه اش چقدر است؟ در بازار مشخص است پیش این آقا که مشخص نیست این باید بداند دیگر این تازه وارد شهر شده این تازه وارد شهر شده اگر در مسئله غبن گذشت در مسئله غبن هم همین تحقیق بود که فرق بین غبن و غرر چیست.

در مسئله غبن آنجا روشن شد که بایع می گوید که قیمتش این است مشتری با اطمینان به احتمال اینکه به استناد اینکه حرف بایع مطابق با قیمت سوقیه است می خرد و به این اعتماد معامله از غرری بودن می افتد دیگر غرری نیست می شود صحیح بعد وقتی معلوم شد بین ثمن و قیمت تفاوت بود او خیار غبن دارد. اما اگر ثمن مشخص نشود این می شود غرری.

ص: 6

یک وقت است که طرفین معاملات رایج دارند دست فروشند مرتب در جریان قیمت سوقیه هستند مرتب می خرند مرتب می فروشند اینجا قضیه شخصیه است و طرفین عالمند همین که گفتند این چند کیلوست دیگر قیمتش را مشخص نمی کنند چون طرفین می دانند و هر کدام هم از علم دیگری باخبر است اینجا خب غرری در کار نیست چون طرفین می دانند و هر کدام هم می دانند که طرف دیگر می داند اما در غالب موارد اصلی که تعیین کننده قیمت باشد وجود ندارد اصلی که تعیین کننده اوزان باشد وجود ندارد.

اما اصلی که تعیین کننده سلامت از عیب باشد وجود دارد. این است که اصرار مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) و همکاران او همفکرانشان این است که ثابت بکنند این معامله در درجه اول صحیح است بعد وارد مقام ثالث بحث بشود حالا که این معامله صحیح است خیاری است یا خیاری نیست.

یک نقدی مرحوم آقای خوئی(رضوان الله علیه) دارند و آن این است که اینکه شما می فرمایید صحت و فساد را باید در رتبه سابق احراز کرد و جواز و لزوم در رتبه لاحقه است بعد از احراز صحت معامله است و معامله غرری را نمی شود خیاری دانست این برای آن خیارهای ابتکار شرعی است نظیر خیار مجلس نظیر خیار حیوان و مانند آن.

خیار مجلس که شارع فرمود: «البیّعان بالخیار ما لم یفترقا» این در کدام بیع است در بیع صحیح است دیگر چرا؟ چون شارع مقدس فرض کرده که طرفین بیّع اند و اصل بیع حاصل شده است بعد فرمود: «البیّعان بالخیار ما لم یفترقا» اما اگر ما در اصل صحت بیع شک کردیم و صحت بیع را احراز نکردیم چگونه می توانیم به این حدیث و امثال این حدیث تمسک کنیم یا در مسئله خیار حیوان فرمود اگر خرید و فروشی شد و حیوان مبیع شد «صاحب الحیوان بالخیار» خب ما اصل صحت این بیع را باید در درجه اولیٰ احراز بکنیم که بیعی واقع شده، کسی صاحب حیوان شده بعد بگوییم «صاحب الحیوان بالخیار». اما اگر در صحت بیع شک کردیم با چه احراز کنیم؟ در این گونه از موارد خیار فرع بر صحت معامله است اما در مواردی که خیار با شرط حاصل می شود شرط خیار می کنند یا خیار تخلف شرط است یک وقتی شرط الخیار است یک وقتی خیار تخلف شرط. شرط الخیار این است که طرفین یا احد الطرفین می گویند ما این معامله را می کنیم به این شرط که تا فلان مدت خیار داشته باشیم یا من خیار داشته باشم یا فلان کارشناس خیار داشته باشد.

ص: 7

این شرط الخیار است خیار تخلف شرط این است که احد الطرفین می گویند که اگر این فاقد آن وصف بود یا فاقد آن کمال بود من خیار داشته باشم و اگر این وصف حاصل نشد این خیار تخلف شرط دارد.

در این گونه از خیارهایی که به جعل احد الطرفین ثابت می شود در این گونه از موارد لازم نیست ما قبلاً غرر را با برخی از اصول برطرف بکنیم بعد خیار ثابت بشود با همین جعل خیار غرر برطرف می شود.

بنابراین اینکه شما می فرمایید خیار فرع بر صحت معامله است ما در رتبه سابقه باید صحت معامله را احراز بکنیم بعد معامله بشود خیاری و با جعل خیار نمی شود معامله را صحیح کرد این مربوط به آن خیارهای مجعول شرعی است یعنی وقتی خیار مجلس هست که معامله صحیح باشد. وقتی خیار حیوان هست که معامله صحیح باشد.

وقتی خیار تأخیر هست که معامله صحیح باشد. این خیارهایی که مجعول شرعی است. اما خیاری که مجعول خود طرفین است لازم نیست که قبلاً صحت معامله احراز شده باشد بلکه صحت معامله با همین جعل خیار حل می شود. آیا این نقد وارد است یا مرحوم شیخ و امثال شیخ هم به این نکته توجه داشتند.

در این گونه از مواردی که ایشان فرمودند فرق است درست است که فرق است ولی بازگشت اش باز به همان فرمایش مرحوم شیخ و امثال شیخ می شود چرا؟ برای اینکه این شرط سلامت که می کند یعنی آن اصالت السلامه ای که مورد ارتکاز است آن را تصریح دارند اینها گرچه لفظاً در کنار هم ذکر شدند ولی لباً در طول هم اند.

ص: 8

اینکه می گویند اگر سالم نبود من خیار دارم معنایش آن است که در رتبه اول تعهدمان بر همان اصالت السلامه است که اگر هم ما تصریح نکنیم آن تکیه گاه حرف ماست و آنچه را که الآن تصریح می کنیم لازمه آن تکیه گاه است یعنی آن شرط ضمنی را داریم تصریح می کنیم، آن تلویحی را داریم تصریح می کنیم که اگر آن اصل محفوظ نبود ما خیار داریم.

پس بنابراین این مطلب به دو جمله منحل می شود یکی اینکه ما می خریم به اینکه سالم باشد.

پس بنابراین غرر برطرف شده است که اگر نگوییم شرط تلویحی و ضمنی ماست بعد جمله دوم اضافه می کنیم که اگر فاقد این شرط بود ما خیار داریم که اگر هم نگوییم شرط ضمنی ماست آنچه را که ما در ضمن در طول دو مطلب را داشتیم حالا داریم تصریح می کنیم اگر کسی حرف نزند یک میوه ای را بخرد این میوه فاسد در بیاید این معامله صحیح است اولاً و خیاری است ثانیاً چرا؟ زیرا شرط ضمنی که طرفین به او متعهدند این است که این معامله این کالا صحیح است پس غرری در کار نیست اگر فاقد صحت بود خیار داریم پس بنابراین غبنی در کار نیست و ضرری در کار نیست و مانند آن. همین دو امری که اگر نگوییم حاصل است با گفتن همین را داریم تصریح می کنیم چیز زائدی نیست شما نتوانستید ثابت کنید که خیاری بودن و صحیح بودن در عرض هم است می خواهید چه بگویید؟ ناچارید بپذیرید که خیار از احکام بیع صحیح است یا شما می خواهید بگویید که نه معامله چه صحیح باشد چه فاسد باشد خیاری است.

ص: 9

این را که نمی خواهید بگویید حتماً می خواهید بگویید که خیار از احکام بیع صحیح است. آیا این دو در عرض هم اند یا در طول هم اند؟ یقیناً خواهید گفت در طول هم اند چون معامله اگر صحیح نباشد معامله فاسد باشد دیگر نیازی به به هم زدن ندارد این به هم خورده است. بنابراین حتماً این را می پذیرید که دو امر است یکی صحت معامله یکی خیاری بودن معامله این را می پذیرید دو: حتماً می پذیرید اینها در عرض هم نیست در طول هم است یعنی معامله اگر صحیح نباشد جا برای خیار نیست. اگر صحیح بود جا برای لزوم و جواز هست.

سوم: این معنا گاهی با شرط ضمنی و تلویحی و ارتکاز غرائز عقلا حاصل است گاهی با تصریح طرفین شما چه فرمایش تازه آوردید؟ اینکه دارید فرمایش مرحوم شیخ را نقد می کنید می فرمایید که این در خیاراتی که مجعول شرع است درست است ولی مجعول عرف باشد این سخن ناصواب است چه فرمایش تازه آوردید؟ چه مجعول شرعی باشد چه مجعول عرفی این سه امر را ناچارید بپذیرید، یک: تا معامله صحیح نباشد جا برای خیار نیست. دو: اینها در عرض هم نیستند. سه: یکی که مقدم است و دیگری متأخر و مترتب آنکه مقدم است صحت معامله است شما این را گاهی بالصراحه می گویید گاهی هم حرف نمی زنید می روید پول می دهید یک میوه تهیه می کنید اینکه یک میوه تهیه می کنید بعد اگر فاسد درآمد حق پس دادن دارید و خیاری است سرّش آن است که آن دو تا امر ارتکازی است در طول هم است این دو تا امر ارتکازی که در طول هم است تلویحی است شما تصریح می کنید.

ص: 10

بنابراین مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) کاملاً محققانه وارد شده که مرحوم شیخ نظرش این است ما در مقام اول باید ثابت بکنیم بعد از احراز اینکه «العیب ما هو؟» در مقام اول باید ثابت بکنیم این معامله صحیح است یا نه؟ در مقام ثانی باید ثابت بکنیم که عامل معامله خیاری است یا خیاری نیست.

خب حالا که خیاری شد یک وقت است که خیاری که در مسئله خیار عیب مطرح است جای ارش گیری هم هست یک وقت است که معامله کلاً این هندوانه فاسد درآمد این صورتاً صحیح بود باطناً باطل کشف از بطلان کرده است این کشف از خیاری بودن نیست کشف از بطلان معامله است چون این اکل مال به باطل است.

خیار عیب در جایی است که معیب یک ارزشی داشته باشد صحیح یک ارزشی داشته باشد اینها را قیمت می کنند نسبت را می سنجند طبق این نسبت از ثمن کم می کنند اما اگر معیب را باید بیندازد در سطل اصلاً قیمت نداشت این کشف از بطلان معامله است نه کشف از خیاری.

پس بحث در جایی است که آن مبیع آن معیب قیمتی دارد صحیح قیمتی دارد ما به التفاوت را می سنجند بعد از ثمن کسر می کنند بالنسبت نه خود ما به التفاوت را. پس بنابراین باید که معیب قیمت داشته باشد تفاوت اصلی که بین خیار عیب و خیار غبن و مانند آن است همین ارش است که این را شارع مقدس مشخص کرده تعبدی هم هست. ارش یک امر تعبدی است چرا؟ برای اینکه در مسئله خیار غبن گذشت که اگر کسی مغبون شد این یا قبول یا نکول.

ص: 11

بگوید من ما به التفاوت می گیرم حق ندارد چرا؟ همان طور که محقق ثانی در جامع المقاصد گفته و خیلی از بزرگان این را پذیرفتند حتی مرحوم شیخ هم روی آن صحه گذاشته در مسئله غبن آن مغبون حق ندارد ما به التفاوت طلب کند یک وقتی مصالحه می کند می گوید این حقی که من دارم به نام خیار که می توانم معامله را به هم بزنم این حق را مصالحه می کنم با دریافت ما به التفاوت این یک معامله جدید است وگرنه اگر او ما به التفاوت بخواهد آن غابن می تواند بگوید من ما به التفاوت نمی دهم یا معامله را قبول بکن یا نه چرا؟ برای اینکه یک معامله واقع شده است بین ثمن و مثمن.

غابن هیچ بدهکار نیست مگر اینکه مثمن را باید تحویل بدهد و تحویل داد مغبون وقتی می بیند این کمتر از آن مقدار می ارزد می گوید من پس می دهم بسیار خب خیار غبن دارد و پس می دهد اگر مغبون بگوید من ما به التفاوت را از تو می طلبم ذمه تو به تأدیه آن ما به التفاوت مشغول است این سند می خواهد.

غابن به هیچ وجه ضامن نیست چرا؟ برای اینکه ضمان در اسلام یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید. انسان که ضامن می شود مال مردم را یا به استناد قاعده من اتلف، قاعده علی الید این گونه از قواعد ضمان ید را ثابت می کند که این ید می شود ید ضمانی یا ضمان معاوضه است که در معاملات اگر احد العوضین را گرفت عوض دیگر را باید بپردازد.

ما دیگر ضمان سومی که نداریم که اگر کسی بخواهد مال مردم را ضامن باشد ذمه او مشغول به مال مردم باشد این یا به استناد ضمان ید است یا ضمان معاوضه.

ص: 12

در اینجا یک معامله ای بین غابن و مغبون اتفاق افتاد غابن گرانفروشی کرد باید این مثمن را تحویل می داد داد.

مغبون باید ثمن را تحویل می داد داد هر کدام اینها به ضمان معاوضه محکوم بودند و برابر ضمانشان عمل کردند.

چیزی در ذمه غابن نیست غابن مال کسی را تلف نکرده نه علی الید است نه «من اتلف مال الغیر» است مغبون می گوید این معادل با قیمت سوقیه نیست خب غابن می گوید بسیار خب پس بده همین. مغبون به هیچ وجه حق ندارد پیشنهاد بدهد که شما ما به التفاوت بده. حتی اگر غابن حاضر شد ما به التفاوت بدهد مغبون می تواند قبول نکند می گوید من پس می دهم برای اینکه مغبون که ما به التفاوت طلب ندارد غابن که ما به التفاوت بدهکار نیست اینها یک ضمان معاوضه داشتند عمل کردند لذا مغبون می تواند بگوید الا و لابد من پس می دهم یا اگر مغبون پیشنهاد داد که ما به التفاوت بدهد غابن بگوید خیر یا پس بده یا نگیر اینها را پس بده به هیچ وجه ذمه مغبون بدهکار نیست.

اما در مسئله خیار عیب این طور نیست شارع مقدس فرمود ارش باید بدهد. بنابراین ما باید سند این ارش گیری را مشخص بکنیم که روایت دلالت دارد و معنای ارش مشخص بشود تا تفاوت جوهری بین خیار عیب و خیارات دیگر مشخص بشود ان شاء الله امروز که یوم الشروع بود به همین مقدار بس است.

«والحمد لله رب العالمین»

خیارات مبحث بیع

در جریان خیار عیب در مسئله اولیٰ چند مطلب را مرحوم شیخ مطرح کردند.

ص: 13

در اینکه اگر کالایی فروخته شده و معیب درآمد خریدار خیار دارد به نام خیار عیب این مورد اتفاق فقهاست.

اما در دلیل این خیار بحث است اولاً و در تفاوت جوهری خیار عیب با خیار شرط و سایر خیارات بحث دیگری است زیرا در سایر خیارات ذو الخیار مخیر بین فسخ و امضاست ولی در خیار عیب مخیر بین فسخ و امضای بی ارش و امضای با ارش است مسئله ارش گیری در خیار عیب مطرح است این باید یک فرق جوهری با خیارات دیگر داشته باشد برای اینکه خیارات دیگر دو ضلعی اند و این سه ضلعی.

برای اثبات آن مطلب اول که اصلاً خیار عیب هست دو تا راه بیان شده یکی اطلاق عقد و دیگری اطلاق معقود علیه آن راهی را که مرحوم شیخ و بسیاری از فقها مطرح کردند اطلاق عقد است راهی که دیگران طی کردند بی نقد نیست. بیان ذلک این است که عقد گاهی مطلق است و گاهی مشروط اینکه می گویند شرط در ضمن عقد یعنی این عقد دیگر مطلق نیست اگر شرطی در ضمن عقد بود این عقد می شود مشروط و مقید می گویند فروختم یا خریدم به شرط اینکه این چنین باشد این شرط در ضمن عقد، عقد را از اطلاق می اندازد یک وقت است عقد مطلق است می گوید خریدم این میوه را او می گوید فروختم این میوه را یا این فرش را فروختم یا آن ظرف را فروختم و مانند آن.

راهی را که مرحوم شیخ و امثال شیخ طی کردند این است که اطلاق عقد اقتضا می کند که معقود علیه سالم باشد اطلاق عقد راهی که دیگران طی کردند این است که اطلاق معقود علیه منصرف به فرد صحیح است وقتی میوه را فروخت گفت من میوه را فروختم این میوه منصرف می شود به میوه سالم.

ص: 14

وقتی گفت ظرف را فروختم این ظرف منصرف می شود به فرد سالم. وقتی گفت فرش را فروختم این فرش منصرف می شود به فرد سالم از عیب.

چون منصرف می شود به سالم اگر معیب را تحویل داد خریدار خیار دارد خب دلیل خیار عیب آیا اطلاق عقد است یا اطلاق معقود علیه؟ چون در ضمن عقد شرطی نشده است این مقتضای این اطلاق سلامت مبیع است یا نه چون مبیع را مقید نکردند این مبیع منصرف می شود به فرد سالم؟ مرحوم شیخ و همفکرانشان فرمودند اطلاق عقد چون شرطی در ضمن عقد نشده یک وقت است تصریح می شود به تعمیم.

یک وقت است که تصریح می شود به معیب می گوید که این میوه های آن جعبه زده است یک مقداری پوسیده است آنها قیمت اش این مقدار است خب این تصریح به عیب است. یک وقتی می گوید من میوه های این جعبه را فروختم چه سالم چه معیب این تعمیم به سلامت و عیب است یک وقت است نه عقد مطلق است.

اطلاق عقد اقتضا می کند که این مبیع سالم باشد.

مستحضرید که منظور از معیب آن فاسدی که باید بریزند در سطل نیست وگرنه آن مالیّت ندارد آن معامله باطل است آن کشف از بطلان شده اگر میوه ای آنچنان فاسد بود که سطلی بود آن معامله باطل است کشف از بطلان معامله می کند نه اینکه معامله صحیح است و خیاری است اما اگر نه یک گوشه اش زده بود که قیمت دارد ارزش دارد منتها کمتر بحث در خیار عیب در این گونه از موارد است یک فرشی است یک گوشه اش آسیب دید یک ظرفی است یک گوشه اش آسیب دید و مالیّت دارد قیمت دارد خریدار دارد و مانند آن.

ص: 15

خب مرحوم شیخ می فرمایند که اطلاق عقد اقتضا می کند که این مبیع سالم باشد چرا؟ برای اصالت السلامه این اصالت السلامه یک اصل عقلایی است و مورد ابتلای عملی مردم هم هست حالا یا به معنای این است که اصل در اشیاء این است که سالم باشد اصل در اشیاء این است که به خلقت اولی باشند.

غالب اشیاء این است که سالم باشند به هر نحوی که باشد این اصل به معنای غلبه وجودی یا اصل در خلقت و مانند آن است و این هم وجود خارجی دارد این اصل چون غالباً این طورند و هم تکیه گاه بنای مردمی است لذا نیازی به تصریح نیست و اگر گفتند به شرط سلامت این شرط، این تصریح مؤید آن اطلاق است شرط جدید نیست، چون شرط جدید نیست اگر شرط سلامت از عیب کردند این خیار عیب را به خیار شرط منتقل نمی کند چون این شرط مطلب جدیدی را نیاورده.

این شرط همان اصل ارتکازی را تبیین کرده نه مطلب جدیدی آورده باشد لذا اگر تصریح هم کرده باشند بگویند ما این کالا را می خریم به شرط سلامت این نظیر به شرط شیرینی نیست که شرط کمال باشد.

اگر گفتند به شرط سلامت باز هم خیار شرط نیست اگر فاسد درآمد خیار عیب دارد.

چون این شرط حرف جدیدی نیاورد همان اصل عقلایی را تأکید کرده است پس اطلاق عقد اقتضا دارد که این کالا صحیح باشد و بنای طرفین هم در معاملات بر همین اصل سلامت است و اگر سالم نشد این شخص خیار دارد اگر ما بودیم و نص خاص نبود بازگشت همین به خیار شرط بود ولی چون نص خاص است مسئله ارش را تأمین می کند که در مسائل بعدی مطرح می شود این خلاصه فرمایش مرحوم شیخ.

ص: 16

اما عده ای آمدند گفتند که سند خیار عیب انصراف مبیع است نه اطلاق بیع.

انصراف معقود علیه است، نه انصراف عقد.

عقد مطلق است بله و تأثیری هم ندارد اما وقتی شما گفتید این میوه را فروختم یا این فرش را فروختم یا این ظرف را فروختم این میوه منصرف می شود به میوه سالم و اگر شما معیب تحویل دادید خریدار خیار دارد پس منشأ خیار عیب انصراف معقود علیه است نه اطلاق عقد.

این معقود علیه که مبیع است منصرف می شود به فرد سالم.

مرحوم شیخ می فرماید که این راه نیست اولاً سه تا اشکال بر این شده که این سه تا اشکال براساس مبنای ما قابل حل است ولی براساس مبنای آنها قابل دفاع نیست.

اشکال اول این است که انصراف این کالا و این مبیع به سالم را ما قبول نداریم نشانه اش این است که اگر کسی گفت من قسم یاد کردم چون حالا این میوه برایم خوب نیست قسم یاد کردم که از این میوه نخورم خب حالا این میوه اگر فاسد بود آن قسمت فاسد را انداخت دور قسمت سالم را خورد آیا حنث قسم کرد یا نکرد در أیمان در نذورات چرا منصرف نمی شود به فرد سالم؟ اگر طبیب به او گفته که خربزه برای شما خوب نیست نخور این هم برای اینکه تعهد شرعی داشته باشد نذر کرده که خربزه نخورد چون برایش خوب نیست حالا خربزه زده و خربزه معیبی که اگر می خرید خیار عیب داشت حالا او را دارد می خورد می گوید من که گفتم خربزه نخورم خربزه منصرف می شود به فرد سالم یا می گوید نه انصراف ندارد؟ چرا در أیمان چرا در نذورات منصرف به فرد سالم نیست معلوم می شود که این طبیعت هر دو را شامل می شود البته آنها دفاع کردند گفتند که منظور ما از انصراف در مسائل حقوقی است نه در مسائل فقهی نه در مسائل احکام در مسائل حقوقی که کاملاً مرزش از مرزهای فقهی و احکامی جداست در مسائل حقوقی منصرف می شود به فرد سالم ما همه جا نگفتیم.

ص: 17

به هر تقدیر این شبهه هست اشکال اول هست.

اشکال دوم این است که ممکن است این حرف شما در مبیع کلی درست باشد اما الآن بحث ما در عین شخصی خارجی است این خربزه هایی که در این طبق هست این میوه هایی که در این طبق هست این ظرفهایی که در قفسه هست این را مشتری دیده دارد می خرد اینها اعیان خارجیه اند اعیان خارجی کلی نیستند تا منصرف باشند به فرد سالم.

شما شخص خارجی را که می خرید شخص خارجی را که می فروشید که کلی نیست اگر صرف

و سلم باشد اگر کلی فروشی باشد کلی در ذمه باشد بله جا برای احتمال بر انصراف هست. اما عین خارجی را که شما می خرید عین خارجی را می فروشید اینکه منصرف به فرد کلی این خودش فرد است این یا واجد است یا فاقد دیگر منصرف بشود به فرد سالم یعنی چه؟

اشکال سوم این است که بسیار خب اگر ما انصراف را پذیرفتیم و معقود علیه منصرف شد به فرد سالم آن فرد معیب اصلاً تحت عقد نیست و اگر معیب را تحویل داد یک بیگانه را تحویل داد و این می گوید باید این را پس بدهد بگوید من این را که خریدم این نبود شما می گویید منصرف می شود به فرد سالم دیگر پس معیب اصلاً فرد نیست اگر اطلاق معقود علیه اطلاق مبیع منصرف می شود به فرد سالم، فرد معیب اصلاً فرد نیست اگر فروشنده یک معیبی را تحویل خریدار داد در حقیقت تسلیم نکرد به عقد وفا نکرد مشتری می گوید که ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾ هنوز مانده شما که وفا نکردید اینکه دادی آن نیست مثل اینکه او سیب می خواست این گوجه فرنگی به او داد خب این وفا به عقد نکرد. این سه تا اشکال.

ص: 18

این اشکالهای سه گانه گرچه قابل حل است ولی مرحوم شیخ فرمود ما از این راه وارد نشدیم تا شما این اشکالات سه گانه را مطرح بکنید آنکه ما وارد شدیم این است که بنای خریدار و فروشنده بر فروختن و خریدن فرد سالم است غرر هم به استناد اصالت السلامه دفع می شود اگر اینها شرط می کردند چگونه مشکل حل می شد؟ این شرط، شرط در ضمن عقد است و عقد را مقید می کند درست است که وصف معقود علیه است ولی شرط در ضمن عقد است عقد را از اطلاق می اندازد.

اگر تصریح به شرط می کردند هیچ کدام از این اشکالات نبود که الآن هم که تصریح به شرط نکردند هیچ اشکالی نیست برای اینکه آن امر یک امر ارتکازی است آنجا هم که تصریح

به شرط می کنند تأکید همان امر ارتکازی است.

یک وقت است یک شرط زائدی است مثلاً به شرط شیرین بودن یا به شرط خوش رنگ بودن اینها شرط کمال است اینها تأسیسی است تأکیدی نیست.

اما شرط سلامت تأسیس نیست تأکید است اصل بر این است که میوه سالم باشد اینکه شرط نمی کنند برای اینکه امر ارتکازی است و اگر شرط کردند حرف جدیدی نیاوردند همان امر ارتکازی تأیید شده است.

بنابراین بر خلاف مسئله خوش رنگ بودن یا شیرین بودن یا مثلاً پر آب بودن اینها بله اینها شرط کمال است و تأسیسی هم هست. بنابراین هم غرر به آن اصل رفع می شود هم خیار عیب به اتکای آن اصل می آید و ما اصلاً درباره این امور سه گانه بحث نمی کنیم چرا؟ برای اینکه ما درباره اطلاق عقد بحث کردیم نه اطلاق معقود علیه.

ص: 19

منتها چیزی که بر مرحوم شیخ وارد است این است که بعضی از این اشکالها مشترک است بعضی از این اشکالها مشترک بین مبنای شما و مبنای دیگران است چرا؟ و آن این است که شمایی که می فرمایید اطلاق عقد اقتضا می کند که مبیع سالم باشد این به منزله انصراف است دیگر.

پس اصلاً اگر آن فردی که سالم نیست اطلاق عقد او را نگرفته وقتی اطلاق عقد فرد معیب را نگرفته فروشنده اگر فرد معیب را تحویل داد به عقد وفا نکرد همان اشکال سومی که بر مبنای دیگران وارد است بر مبنای شما هم وارد است.

اشکال سوم آن مبنا این بود که اطلاق مبیع منصرف می شود به فرد سالم اشکالش این بود که خب اگر منصرف می شود به فرد سالم فرد معیب اصلاً فرد نیست و اگر فروشنده یک میوه عیبناکی را تحویل خریدار داد وفا نکرد به عقد وفا نکرد چرا؟ چون این کلی منصرف شد به فرد سالم پس فرد غیر سالم مشمول این کلی نیست وقتی مشمول این کلی نشد این شخص وفا نکرد این اشکال بر شما هم وارد است.

این اشکال سوم که اشکال دقیقی است بر فرمایش شما هم وارد است مگر

شما نمی گویید اطلاق عقد مقتضی فرد سالم است خب اگر اطلاق مقتضی فرد سالم است به منزله انصراف است. فرد غیر سالم اصلاً تحت پوشش عقد نیست یک وقتی می توانید بگویید اطلاق که هر دو را بگیرد اینها لفظاً اطلاق است یعنی خریدار و فروشنده یکی گفت «بعت» یکی گفت «اشتریت» این عقد مطلق است شما گفتید اطلاق عقد اقتضا می کند که فرد سالم باشد پس فرد معیب اصلاً تحت اطلاق عقد نیست عقد او را نگرفته.

ص: 20

پرسش: ...

پاسخ: اگر مبیع عین خارجی باشد اطلاق ندارد تا شما تقیید کنید این اشکال دومشان بود کلی در ذمه ممکن است یا کلی فی المعین هم تا حدودی ممکن است اما عین خارجی و عین شخصی اطلاق ندارد تا شما تقیید کنید یا بگویید اطلاقش منصرف به فرد سالم است.

این عین خارجی یا واجد است یا فاقد. یا این وصف را دارد یا ندارد شما بگویید «بعتک هذه العین» این را فروختم آن وقت این مطلق نیست تا شما بگویید منصرف می شود به فرد سالم.

پرسش: ...

پاسخ: آن یک شرط جدیدی است نه اینکه اطلاق منصرف بشود به فرد سالم این کلی نیست تا منصرف بشود این دو تا فرد ندارد که یکی را شامل بشود یکی را شامل نشود.

پرسش: ...

پاسخ: بله آن کلی در ذمه است یک، احیاناً کلی فی المعین را هم شاید شامل بشود دو، اما عین خارجی کلی طبیعت نیست.

پرسش: ...

پاسخ: بله اینکه آکبند است و بسته است در جعبه که ندیدند که یا این میوه ای که هست عین خارجی است درونش را که ندیدند که این وقتی خربزه را شکافتند معلوم شده گوشه اش زده است عین خارجی که به جمیع اجزائها مشهود نیست اگر یک ظرفی باشد بله یک ظرف پشت و رویش مشخص است اما یک میوه در بسته درونش مشخص نیست.

پرسش: ...

پاسخ: چرا اگر عین خارجی باشد خیار عیب هم هست دیگر اگر همین گفته این خربزه بعد معلوم شده گوشه اش زده است این هندوانه بعد یک گوشه اش زده بود خب خیار عیب دارد دیگر.

ص: 21

پرسش: ...

پاسخ: نه این اشاره می کند به این عین خارجی این کلی در ذمه که نیست آن مفهوم در ذهن است آن مفهوم ارتکازی که قابل خرید و فروش نیست این میوه که دستش است این میوه را دارد می فروشد می گوید هر کدام را خودت انتخاب کردی این هم یک خب انتخاب کرده گفت این را وزن کن بگوید همین را به شرط سلامت. یک وقت می گوید به شرط شیرینی این یک وصف زائدی است خیار تخلف شرط است اما یک وقت نمی گویند به شرط سلامت چون سلامت یک امر ارتکازی است و هر دو هم مبنیاً علی السلامه می خرند و اگر هم گفتند به شرط سلامت این تأکید همان امر ارتکازی است خب اشکالی که بر دیگران وارد بود بر مرحوم شیخ هم وارد است و آن این است که اگر اطلاق عقد مقتضی است که فرد سالم باشد آن وقت فرد ناسالم از پوشش اطلاق عقد بیرون می آید و اگر مبیع عیبناک بود و فروشنده تحویل داد در حقیقت به عقد وفا نکرد چون آنکه معقود علیه است فرد سالم است این اشکال سومی که بر دیگران وارد بود بر فرمایش مرحوم شیخ هم وارد است.

پرسش: ...

پاسخ: نه این مقتضی است اقتضا دارد که فرد سالم باشد غیر از این خارج از حوزه اقتضای عقد است عقد اقتضایش همین است.

اما والذی ینبغی أن یقال این است که هم اشکال نسبت به مبنای دیگران قابل دفع است هم براساس مبنای مرحوم شیخ و آن این است که انصراف گاهی به نحو وحدت مطلوب است گاهی به نحو تعدد مطلوب در این گونه از موارد اقتضا، انصراف اینها یک امر ارتکازی و غریزه عقلاست اینها هیچکدام حقیقت شرعیه نیستند حقیقت متشرعه نیستند مخصوصاً در بخش حقوق و در بحث معاملات شارع مقدس غالباً عقلی را که خدای سبحان به مردم داده است که به استناد آن عقل دارند مسائل حقوقی شان را اداره می کنند از باب «یثیروا لهم دفائن العقول» همان را شکوفا کرده، امضا کرده در بخش عبادات و احکام تعبدیات فراوانی هست اما در بخش معاملات و حقوق غالباً تأیید بنای عقلاست نه یعنی شارع تابع عقلاست _ معاذ الله _ یک، نه یعنی شارع همسان عقلاست _ معاذ الله _ دو، شارع مقدس با یک دست چراغی در درون دلهای مردم و افکار مردم روشن کرد یک، با دستی دیگر چراغی آورد به نام نقل دو، هر دو چراغ شریعت اند سه، هیچ کس حق ندارد بگوید این بشری است و آن شرعی است و این تعبیر از ناسزاوارترین تعبیرات است که ما بگوییم این مطلب عقلی است یا شرعی.

ص: 22

بشر چیزی از خود ندارد تا بگوید این مطلب را من فهمیدم آن مطلب را شارع آورده خیر، این فطرت را او روشن کرده این

﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾ را او روشن کرده این سراج منیر را او داده آن شریعت را هم آن دلیل نقلی را هم که سراج منیر است آن را هم او داده و انسان در هر دو جا در کنار سفره خدا نشسته حق ندارد بگوید این را ما خودمان فهمیدیم او را شریعت به ما می دهد نه خیر، شریعت یک چراغی در درون روشن کرده یک چراغی هم در بیرون در بخشهای معاملات که زندگی مردم با آن می گردد با همان چراغ درونی دارد اداره می کند.

شما می بینید در کشورهایی که کثرت ملی در آن هست پنج شش گروه در آن ذبح می کنند در این میدان فروش میوه یا آن مغازه های رسمی که خرید و فروش عمومی مطرح است یک ملحد حضور دارد یک مشرک حضور دارد، یک یهودی حضور دارد، یک مسیحی حضور دارد یک زرتشتی حضور دارد، یک مسلمان اعم از شیعه و سنی حضور دارد این هفت گروه می آیند چیز می خرند اینها یک جور می خرند و یک جور هم می فروشند معلوم می شود یک فطرت مشترک دارند این را از نقل نگرفتند از چراغ عقل گرفتند این بارها به عرضتان رسید اگر کسی بگوید این بشری است این اسلامی حرف زده و قارونی فکر کرده قارون هم همین حرف را می زند می گفت ﴿ إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی﴾ من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم این هم که می بینید گاهی از دهان بعضیها درمی آید که ما سی چهل سال دود چراغ خوردیم خیال می کنند که خودشان فهمیدند خیال می کنند که زحمت خودشان است هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه کلیه بشر چیزی از خود ندارد.

ص: 23

اگر اوهام و خیالات و قیاس و گمان و وهم بود بله مال خودش است اینکه حجت نیست اگر عقل بود و حجت بود ودیعه شریعت است شارع مقدس با یک دستی چراغ عقل را فطرت را فتیله اش را بالا کشید روشن کرد مردم فهمیدند چطور معامله کنند با دست دیگر که نقل است همان را تأیید کرده خب آن والذی ینبغی ان یقال چه شد؟ والذی ینبغی ان یقال این است که ما چه از راه اطلاق

عقد سخن بگوییم چه از راه اطلاق معقود علیه سخن بگوییم این گاهی به نحو وحدت مطلوب است گاهی به نحو تعدد مطلوب.

می گویید نه، به بازار مراجعه کنید اگر این کالا طوری بود که وقتی این میوه را باز کردند باید بریزند در سطل زباله این درجه از سلامت این به عنوان وحدت مطلوب است یعنی اصلاً میوه ای که کلاً فاسد است این مبیع نیست. اما اگر نه، یک گوشه ای از این میوه زده است این به نحو تعدد مطلوب مطرح است نه به نحو وحدت مطلوب نظیر بخشی از مستحبات.

بخشی از مستحبات است که وحدت مطلوب است دیگر نمی شود کم و زیاد کرد بخشی از مستحبات و نوافل است که به کثرت مطلوب است تعدد مطلوب است یعنی اگر شما این صد لعن را صد صلوات را آوردید صواب بیشتری می برید یک بار گفتید صواب کمتری می برید نه اینکه صواب زیارت عاشورا را نمی برید اگر این چنین شد می شود تعدد مطلوب اگر نظیر قسم اول شد می شود وحدت مطلوب ما برای اینکه ببینیم این اصالت السلامه که مقتضی سالم بودن کالاست به نحو وحدت مطلوب است یا به نحو تعدد مطلوب به عرف مراجعه می کنیم می بینیم عرف وقتی ببیند این میوه فاسد است کلاً این را می ریزد در سطل زباله و خداحافظی می کند می رود خرید و فروشی در کار نیست.

ص: 24

اما اگر نه میوه سالم باشد یک گوشه اش زده باشد می گوید که این گوشه زده است حالا یا پس می دهد یا ارش می گیرد سر جایش محفوظ است این بنای عقلاست معلوم می شود که آن اصالت السلامه ای که تکیه گاه این گونه از مسائل حقوقی است به نحو تعدد مطلوب است نه به نحو وحدت مطلوب آن وقت هم این اشکال سومی که مرحوم شیخ نسبت به دیگران گفته برطرف می شود یک، و هم خود این اشکال بر فرمایش مرحوم شیخ وارد می شود که اصلاً تعرض نکرده دو، و اشکالی که بر دیگران وارد شد و حل شد بر مرحوم شیخ وارد می شود و حل می شود سه، بر اساس تعدد مطلوب درست است که این

اصل اقتضا دارد که سالم باشد ولی اقتضای سلامت به نحو تعدد مطلوب است نشانه اش این است که شما همه خیار قائلید دیگر خیار قائلید یعنی چه؟ یعنی معامله صحیح است یک، و لازم نیست دو، جایز است و خیاری است دو، خب اینکه می گویید معامله خیاری است دو تا حرف زدید یکی اینکه این معامله صحیح است یکی اینکه لازم نیست و خیاری است یک حرف که نیست.

اگر شما گفتید که این نماز نماز احتیاط دارد باید شک سه و چهار عملش را انجام بدهید دو تا حرف زدید یعنی این نماز صحیح است یک، نماز احتیاط دارد دو.

اما اگر نماز دو رکعتی بود شک کردید دفعاً می گویید باطل است نمی گویید نماز احتیاط دارد که اگر گفتید نماز احتیاط دارد دو تا حرف زدید یکی اینکه اصل صلات صحیح است یکی اینکه نماز احتیاط دارد اینجا هم وقتی گفتید خیار دارد دو تا حرف زدید یعنی اصل معامله صحیح است و معامله خیاری است وگرنه معامله باطل که خیاری نیست.

ص: 25

پس بنابراین این اشکال سومی که مرحوم شیخ وارد کردند یا دیگران گفتند و ایشان نقل کردند همان طور که بر انصراف معقودٌ علیه وارد است و قابل دفع، بر اطلاق عقد هم وارد است و قابل دفع خب براساس تعدد مطلوب تعدد مطلوب هم مسئله حقوقی است.

می ماند روایتی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) ذکر کردند آن روایت را مرحوم شیخ در مسئله اولیٰ ذکر می کنند تفسیرش البته در مسائل بعدی است که به عنوان اخبار مستفیضه خیار عیب ذکر می کنند و آن این است که در این روایت دارد که گرچه این روایت ضعیف است ولی مورد عمل است و در باب خیار عیب چندین روایت است که اخبار مستفیضه تعبیر کردند در این روایت دارد که اگر کسی کالایی بخرد «به عیبٌ او عوار» این کلمه

عوار را مراجعه کنید که اصلاً ما کلمه عوار استعمال شده است یا عور و اینها استعمال شده یک عُوّاری استعمال شده بر وزن رمّان اما عوار با «الف» یعنی «عین» و «واو» و «الف» استعمال شده اصلاً در لغت یا نه بعضی از لغویین که نقل نکردند عور هست می گویند فلان شخص اعور است یعنی یک چشمش این آفت را دارد بالأخره عیبٌ او عورٌ یا عیبٌ او عوارٌ آنکه اینها نقل می کنند عوار است ملاحظه بفرمایید عوار هست یا نه؟ ولی این روایت البته ضعیف است لکن اخبار خیار عیب مستفیضه است تنها یکی دو تا روایت نیست عمده اثبات أرش است که ان شاء الله باید روشن بشود.

«والحمد لله رب العالمین»

ص: 26

خیارات مبحث بیع

تاکنون روشن شد که خیار عیب در فضایی است که غرر نباشد زیرا غرر باعث بطلان معامله است و خیار اعم از خیار عیب یا خیارات دیگر از فروعات معامله صحیح است چون معامله باطل که خیار ندارد خودش منفسخ است.

جریان وصف صحت سهم تعیین کننده ای در قیمت آن کالا دارد اگر خریدار نداند که این کالا صحیح است یا معیب و اقدام بکند اقدامش غرری است با اصالت السلامه غرر برطرف نمی شود زیرا ممکن است جهل برطرف بشود ولی آن خطر را چگونه باید تضمین کرد تأمین کرد.

اگر این سالم درنیامد بر خلاف اصل شد این ضرر به عهده کیست؟ اگر غرر به معنای جهل باشد با اصالت السلامه تا حدودی می توان این جهل را مرتفع کرد و غرر را از بین برد که خیلیها بر این [عقیده]اند اما اگر غرر به معنای خطر باشد کما هو الحق نه به معنای جهل باشد آن خطر که ضرر هست با چه دفع می شود؟ اگر خریدار به اعتماد اصالت السلامه یک کالایی را خرید بعد این کالا معیب درآمد گرچه جهل خریدار به استناد اصالت السلامه برطرف می شود ولی این خطری که پیدا شد این خطر را چه کسی تأمین می کند؟ این اصالت السلامه مشکل جهل را برطرف می کند اما مشکل آن خطر و ضرر را برطرف نمی کند.

مگر همین راهی را که مرحوم شیخ و سایر فقها(رضوان الله علیهم) طی کردند که این اصالت السلامه تکیه گاه فروشنده و خریدار است یک، هر دو و زیر پوشش تعهد طرفین است دو.

طرفین متعهدند که ثمن و مثمن سالمی را تحویل یکدیگر بدهند این تعهد که همان شرط ضمنی است غرر به معنای خطر را برطرف می کند زیرا اگر این کالا معیب درآمد جبران پذیر است اگر آن ثمن آسیب دیده بود جبران پذیر است. بنابراین خطری در کار نیست یک بیانی سیدنا الاستاد امام دارد یک بیانی مرحوم آقای خوئی(رضوان الله علیه).

ص: 27

مرحوم آقای خوئی(رضوان الله علیه) می فرمایند که با این اشتراط، اشتراط صریح مشکل حل نمی شود چه رسد به اشتراط ضمنی.

سیدنا الاستاد هم از راه دیگر اشکال می کند امام(رضوان الله علیه) می فرمایند آن جهل را شما با شرط نمی توانید تأمین کنید برای اینکه حالا بر فرض او متعهد شد که سالم تحویل بدهد اما این سالم هست یا نه؟ غرر به معنای جهل با شرط صریح برطرف نمی شود چه رسد به شرط ضمنی.

غرر به معنای جهل را باید طمأنینه حل بکند مرحوم آقای خوئی(رضوان الله علیه) راه دیگری را طی می کنند می فرمایند که آن خطر با اصالت السلامه چگونه برطرف می شود؟ نتیجه اینکه غرری که در اینجا منهی است به معنای خطر است یک، نه به معنای جهل و این خطر با آن شرط ضمنی حل می شود چه رسد به شرط صریح زیرا طرفین مطمئن اند وقتی کالا یا ثمن معیب درآمد ضررشان جبران شده است حالا یا هست یا نیست مهم نیست اگر جهل آسیب می رساند برای آن خطر و ضرری است که جزء پیامد جهل است وگرنه نه علم شرط است و نه جهل مانع.

چرا انسان باید بداند که این کالا وزن اش چقدر است قیمت اش چقدر است؟ برای اینکه ضرر و خطر در کار است پس شرطیت علم یا مانعیت جهل به لحاظ آن خطر و ضرری است که در کنار اوست اگر خطر و ضرر با آن شرط چه صریح چه ضمنی برطرف بشود دیگر خطری در کار نیست.

امام(رضوان الله علیه) غرر را به معنای جهل گرفتند و گفتند که اشتراط صریح مشکل را حل نمی کند چه رسد به اشتراط ضمنی.

ص: 28

این سخن ناصواب است برای اینکه ما جهل به معنای ندانستن مانع نیست علم به معنای دانستن شرط نیست. اگر علم را شرط دانستند یا جهل را مانع دانستند برای آن خطری است که در پی است وقتی خطر برطرف شد خب بر فرض نداند که این میوه صحیح است یا صحیح نیست.

بر فرض نداند که این ظرفی که در یک کارتن بسته است صحیح است یا صحیح نیست.

خب بالأخره عاقلانه اقدام کرده است معامله اش هم سفهی نیست خب پس غرر به معنای خطر هست یک، شرط ضمنی آن خطر را برطرف می کند چه رسد به شرط صریح این دو، اصالت السلامه به منزله آن شرط ضمنی است این سه، زیرا طرفین به استناد اصالت السلامه دارند می فروشند و می خرند این چهار، خب پس مسئله خیار عیب از این جهت محذوری ندارد.

پرسش: ...

پاسخ: نه ادعای حضرت امام این است که این جهل را از بین نمی برد ما هم قبول داریم ولی خب نبرد.

اینکه تعبدی نیست نظیر رمی جمره این با غرائز و ارتکازات عقلا حل است عقلا هم همین طور معامله می کنند اما تمام این کالاهای آکبند شده در بسته را که می خرند و می فروشند به اعتماد اصالت السلامه یک، که این اصالت السلامه زیر پوشش تعهد ضمنی یا صریح است دو، و خطر با آن خیار آینده جبران می شود سه، عقلا دارند این طور می خرند این طور می فروشند دیگر.

میوه ها را این طور می خرند این طور می فروشند این ظروف آکبند شده را این طور می خرند این طور می فروشند همین طور است دیگر.

ص: 29

پرسش: سیره عقلا دلیل است برای این؟

پاسخ: چون امر عقلایی است اصولاً مسائل حقوقی و معاملاتی خود امام(رضوان الله علیه) هم بارها این را فرمودند که تعبدیات در معاملات بسیار کم است خب.

مطلب دوم آن است که بین کم فروشی، گران فروشی، معیب فروشی، فرق فقهی است سه تا فرع جدای از هم که احکام سه گانه دارند اگر کسی گرانفروشی کرد معامله صحیح است منتها خیار غبن دارد اگر کم فروشی کرد معامله صحیح است منتها خیار تبعض صفقه.

تبعض صفقه یعنی تبعض صفقه کاری به غبن ندارد واگر معیب فروشی کرد معامله صحیح است منتها خیار عیب دارد خیار عیب جوهرش با خیار غبن و خیار تبعض صفقه فرق دارد فرق جوهری با آن خیارات دیگر این است که در آن خیارات شخص مخیر بین قبول و نکول است یا رد می کند یا می پذیرد ولی در خیار عیب گذشته از قبول و نکول حق أرش گیری دارد حق دارد قبول بکند بلا أرش حق دارد قبول بکند مع الأرش حق دارد رد کند این خصیصه خیار عیب است.

در مسئله گران فروشی با کم فروشی فرق روشن است زیرا در مسئله گران فروشی کالا با همان وزنی است که تعهد کردند یعنی اگر بنا شد این ده کیلو باشد این کالا ده کیلو هست منتها قیمتش این نیست قیمتش کمتر است و ثمن بیش از قیمت است این شخص گران فروشی کرده ولی کم فروشی آن است که به جای ده کیلو نه کیلو داد خب فرق جوهری کم فروشی و گران فروشی آن است که در گران فروشی خیار، خیار غبن است و در کم فروشی خیار، خیار تبعض صفقه است خیار تبعض صفقه یعنی مشتری می گوید که برخی از صفقه و کالا را به من ندادی اگر بایع آن یک کیلویی که نداد بپردازد دیگر جا برای خیار نیست این می شود تبعض صفقه و اگر مشتری خواست ردّ کند یا کل را رد می کند یا اگر این بعض را پذیرفت می تواند بگوید ثمن آن یک کیلو را به من برگردان عین آن ثمن.

ص: 30

عین آن ثمن یعنی عین آن ثمن زیرا آن ثمن یک کیلو هنوز از ملک فروشنده به ملک خریدار منتقل نشد فروشنده ده کیلو میوه بنا بود تحویل بدهد نه کیلو تحویل داد.

پول آن یک کیلو را مالک نیست چون نداد عین آن پول همچنان به ملک خریدار باقی است لذا خریدار می تواند کل معامله را به هم بزند با خیار تبعض صفقه یا بعض معامله را قبول بکند و بگوید ثمن یک کیلو را به من بده نه قیمت یک کیلو را عین ثمن را می تواند مطالبه بکند یک وقت است می گوید خب حالا عین ثمن را ندادی معادلش را بده ولی در مسئله گران فروشی حق ندارد عین ثمن را مطالبه کند.

یک ضرری است که متوجه فروشنده شد از ناحیه خریدار این شخصی که گران خرید حق ندارد بگوید که عین آن ثمن را مقداری از ثمن را برگردان می گوید آن ما به التفاوت را باید به من بدهی فروشنده ما به التفاوت را از کیسه خود از پول دیگر می تواند بپردازد زیرا کل ثمن را مالک شد کل ثمن در گران فروشی ملک فروشنده شد چون کل ثمن ملک فروشنده شد خریدار حق ندارد که بگوید مقداری از این ثمن را باید به من برگردانی حق دارد بگوید که این ضرر مرا باید جبران بکنی حالا یا فروشنده از تأدیه مقداری از ثمن ضرر را ترمیم می کند یا از راه دیگر.

پرسش: ...

پاسخ: نه حالا أرش چون تعبد شرع است حکم خاص خودش را دارد حالا می رسیم به أرش پس بین گران فروشی و کم فروشی یک فرق عمیق فقهی است.

ص: 31

اما این دو با معیب فروشی هم فرق دارند معیب فروشی این است که شخص فروشنده تمام کالا را تحویل داد یعنی اگر بنا شد ده کیلو میوه تحویل بدهد ده کیلو تحویل داد کم نفروخت یک، گران نفروخت دو، لکن این کالا فاقد برخی از اوصاف است که وصف صحت باشد این سه.

در گران فروشی کالا فاقد وصف نیست در کم فروشی کالا فاقد جزء است نه فاقد وصف ولی در معیب فروشی کالا فاقد وصف است چون فاقد وصف است شارع مقدس فرمود که شما باید أرش بگیرید بنای عقلا در این گونه از موارد سخن از أرش به آن معنایی که تفاوت صحیح و معیب را به بسنجند و همین تفاوت به این نسبت را از ثمن کم بکنند این تعهد تعبد شرعی است و در فضای عرف عقلا نیست.

خب این را باید از روایات استفاده کرد روایات فی الجمله نه بالجمله دلالت دارد بر اینکه اگر کسی معیب فروخت یا معیب خرید می تواند ردّ کند می تواند أرش بگیرد اما آیا أرش عدل ردّ است یا نه در صورتی که ردّ ممکن نباشد أرش بگیرد در اینکه فی الجمله مسئله أرش ثابت است حرفی در او نیست اما آیا ذو الخیار مستقیماً بین رد و أرش مخیر است یا بین قبول و نکول مخیر است و اگر خواست قبول کند می تواند با أرش باشد و اگر تصرف کرد و رد ساقط شد و توان رد نداشت و رد ساقط شد بالتصرف آن گاه می تواند أرش بگیرد.

دو مطلب است یکی اینکه روایات فی الجلمه أرش را ثابت می کنند.

ص: 32

دوم اینکه روایات از اثبات ردّ بالجمله عاجز است یعنی بگوید که شما مطلقا می توانید أرش بگیرید و أرش هم در مقابل رد است. اثبات اینکه أرش در مقابل رد است عدل رد است و مختار می تواند یا رد کند یا أرش در همه امور این سخت است.

پس اصل أرش را روایات فی الجمله ثابت می کند یک، و حق الرد را روایات کاملاً ثابت می کند صریح این دو.

اما آیا أرش گیری معادل رد است که در همه موارد ذو الخیار مخیر بین رد و أرش است؟ اثبات این مشکل است.

از فقه الرضا این معادل بودن برمی آید ولی او اعتباری سندی ندارد اثبات اینکه این رد این أرش عدل رد است از روایات کاری است صعب به تعبیر مرحوم شیخ. اصعب از این اثبات اینکه این أرش عدل رد است به مقتضای قواعد اولیه این را می گویند خیلی اصعب است.

پس روایتی که دلالت بکند بر اینکه أرش عدل رد است مطلقا یک چنین استفاده ای از روایات صعب است. اصعب از این، این است که این را مقتضای قاعده ما بدانیم آنها که این را مقتضای قاعده تلقی کردند باید حرف آنها مشخص بشود بعد رد بشود.

برخیها گفتند که این أرش گیری مقتضای قاعده است یعنی وزان معیب فروشی وزان کم فروشی است درست است کم فروشی با گران فروشی فرق فقهی دارد اما معیب فروشی با کم فروشی فرق فقهی ندارد چرا؟ در کم فروشی جزئی از اجزای مبیع پرداخت نشد در معیب فروشی وصف الصحه به منزله جزء است این صغرا و در هر معامله ای که جزء به دست خریدار نرسد آن خیار، خیار تبعض صفقه است آن کم فروشی است و احکام کم فروشی را دارد این دو، پس معیب فروشی حکم کم فروشی دارد این نتیجه «لأن الوصف بمنزله الجزء» این یکی و اگر جزء فوت بشود همان کم فروشی است و خیار تبعض صفقه است این دو، پس اگر وصف صحت فوت بشود به منزله کم فروشی است و خیار تبعض صفقه دارد و می تواند معادلش را طلب کند این سه، چون معادلش را می تواند طلب کند پس أرش مطلقا ثابت است.

ص: 33

اثبات این مطلب به تعبیر مرحوم شیخ اصعب از استفاده آن مطلب است از روایات یعنی ما بخواهیم از روایات استفاده کنیم که معیب فروشی مثل کم فروشی است این خیلی سخت است یا معیب فروشی مثل گران فروشی است این خیلی سخت است که أرش مطلقا ثابت می شود بلکه از بعضی روایات برمی آید به صورت روشن که وقتی می توان أرش گرفت که رد ممکن نباشد اما این قاعده صغراً ممنوع است ولو کبراً سر جایش محفوظ است کبرای کلی این است که هرگاه جزئی از اجزای کالا تحویل داده نشد این خیار تبعض صفقه است بله ما این را قبول داریم.

اما این تنزیل این صغرا که وصف الصحه به منزله جزء است این تنزیل را از چه درآوردید؟ اینکه نظیر رضا نیست که به منزله نسب باشد «الرضا ... حکم النسب» این تنزل از کجا درآوردید؟ بروید به سراغ غرائز عقل ببینید غرائز عقلا چنین پاسخی را به شما می دهد؟ از روایات که نتوانستیم یا نمی توانیم کما سیأتی استفاده کنیم که أرش عدل رد است شخص مطلقا می تواند أرش بگیرد اگر خواستید بگویید این مقتضای قاعده است، قاعده را قاعده عقلایی را باید از ارتکازات مردمی به دست آورد یک وقت است یک کسی بازار می رود چیزی می خرد چیزی می فروشد این تماشاگر بازار است این اطلاعاتی بازار است نه محقق بازار، این می بیند مردم چیز می خرند چیز می فروشند اما یک وقتی یک کسی دقیقاً وارد غریزه مردمی و ارتکاز مردمی می شود خودش هم همسان آنها می داند این غریزه را باز شکافی می کند در درون خود و در درون دیگران راه پیدا می کند مطلب فقهی درمی آورد این کار یک فقیه نامی است شما اگر خواستید بگویید أرش عدل رد است و مطلقا در خیار عیب أرش رواست نه مختص به صورت تعذر رد، از روایات که نمی شود استفاده کرد کما سیأتی باید از غرائز مردمی دست بیاوریم شما کبرای کلی بله ما قبول داریم که اگر جزء فوت بشود باید معادلش را بپردازد آن طرف اما حالا وصف الصحه به منزله الجزء است این تنزیل را که شارع مقدس نگفته باید از غرائز مردمی دربیاورید بعد بگویید مورد امضای شارع است غرائز مردمی بین اینها خیلی فرق می گذارند.

ص: 34

پرسش: وصف الصحه مالیت دارد یا نه؟

پاسخ: وصف الصحه حالا عرض می کنیم وصف الصحه در افزایش و کاهش مالیت دخیل است نه اینکه جزئی از ثمن در قبال او باشد

پرسش: جزء مثمن که نبوده

پاسخ: بسیار خب بله این منزله می شود تشبیه از تشبیه ادبی و محاوراتی که حکم دقیق فقهی در نمی آید اگر شارع مقدس این را تنزیل کرده باشد آثار منزّل علیه بر منزل بار است نظیر «الطواف بالبیت صلاهٌ» اما وقتی شارع تنزیل نکرده ما برای تقریب ذهن یک چنین حرفی می زنیم در حد تشبیه است وقتی ما به سراغ غرائز عقلا می رویم می بینیم غریزه و ارتکاز مردمی این است که جزء سهم تعیین کننده ای دارد در افزایش ثمن یک، و خودش هم شریک سایر اجزاست در سهم بری دو، این دو تا کار برای جزء است یعنی اگر این کالا ده کیلو باشد قیمت اش بیشتر است نه کیلو باشد قیمتش کمتر این یک، این کیلوی دهم اگر آمد مانند کیلوهای دیگر سهم بر است این دو، این حرف جزء است فرش ده متری با فرش دوازده متری این فرق را دارد که آن دو متر اگر باشد قیمت فرش اضافه است اگر نباشد قیمت فرش اضافه نیست این یک.

اگر این دو متر آمد این دو متر در عین حال که قیمت فرش را اضافه می کند سهم بر است می گوید آن قیمت افزوده برای من است این دو، این دو تا حرف را جزء می زند.

اما وصف وصف فقط یک حرف دارد خانه ای که بر خیابان است خانه ای که رو به قبله است خانه ای که آفتابگیر است خانه ای که مشرف ندارد این بله این قیمتش زائد است خانه ای که ته کوچه است بر خیابان نیست رو به قبله نیست آفتابگیر نیست قیمتش کم است در این جهت بین جزء و وصف فرقی نیست یعنی اگر این وصف باشد قیمت خانه بیشتر است اگر این وصف نباشد قیمت خانه کمتر.

ص: 35

اما خانه سه خوابه و چهار خوابه دو تا حرف دارد یکی اینکه خانه چهار خوابه قیمتش بیشتر است یک، دوم اینکه آن اتاق چهارم می گوید من که آمدم سهمی می برم آن افزایش برای من است این دو، اما برِ خیابان بودن سهم نمی برد رو به قبله بودن سهم نمی برد رو به آفتاب بودن سهم نمی برد وصف در افزایش قیمت دخیل است اما سهم بر نیست که بگوید مقداری از ثمن برای من است این نظر عقلاست وقتی غریزه عقلا را باز می کنید می بینید جوابی که ارتکاز عقلا می دهند این است که در جزء دو حکم است و در وصف یک حکم.

جزء دو تا پیام دارد یکی اینکه من اگر باشم قیمت این کالا بیشتر است یک، من اگر باشم سهم برم آن افزایش برای من است این دو.

اما وصف یک حرف دارد می گوید من اگر باشم قیمت این کالا بیشتر است یک، اگر باشم کالا قیمتش بیشتر است نه اینکه سهمی به من می رسد لذا بین معیب فروشی و بین کم فروشی یک فرق فقهی جوهری است او را گفتند خیار تبعض صفقه است این را گفتند خیار عیب است در خیار تبعض صفقه مشتری می تواند بگوید الا و لابد آن پول من را باید به من برگردانی حق مسلم اش است دیگر.

برای اینکه اینکه فرش ده متری را به او تحویل دادند به جای دوازده متری پول آن دو متر همچنان ملک خریدار است اصلاً منتقل نشد به فروشنده او می تواند عین ثمن را طلب بکند اما در گران فروشی این طور نیست در معیب فروشی این طور نیست چون وصف صحه به منزله جزء است در افزایش و کاهش قیمت نه اینکه سهم بر باشد.

ص: 36

پرسش: ...

پاسخ: خب نه آنکه از بین برود که در بحث دیروز اشاره شد که رأساً آنکه فاسد شد که می ریزند در سطل زباله که معامله فاسد است.

پرسش: ...

پاسخ: فرق نمی کند اگر قیمت دارد بالأخره معامله صحیح است منتها خیار عیب دارد اگر کلاً باید بریزند دور یا به منزله دور ریختن است خب آن معامله فاسد است دیگر یعنی اصلاً کالا را تحویل نداد خب چون باید منفعت محلله عقلایی داشته باشد و این اکل مال به باطل است.

بنابراین اثبات اینکه در خیار عیب آن ذو الخیار می تواند عین ثمن را برگرداند یا أرش گیری او مطلقا و بالجمله ثابت است نه فی الجمله این اثباتش بنا بر قواعد بسیار مشکل است.

کلمات اصحاب خب روشن است اینها ذو الخیار مخیر بین ردّ است و أرش اما آیا اصحاب هم همین طور به طور مطلق می فرمایند یا برابر نصوص هم باید نصوص خوانده بشود هم کلمات اصحاب بررسی بشود و سرانجام معیار نصوص است برای اینکه ما آنجا نص تعبدی داریم ولو اصحاب برخیها مثلاً نظر دیگر بدهند.

فتحصل که غرر به معنای جهل ولو برطرف نشود ضرر ندارد غرر به معنای خطر و ضرر الا و لابد باید برطرف بشود و اگر جهل مضر و مزاحم است برای اینکه خطر ضرر را در پی دارد و با شرط ضمنی خطر و غرر برطرف می شود چه رسد به شرط صریح و اصالت السلامه پایه گذار همین تعهد ضمنی است این اصالت السلامه در معاملات می آید زیر پوشش انشاء نه اغراض نه اهداف چون اگر زیر پوشش غرض و هدف باشد تعهد طرفینی نمی آورد.

ص: 37

اما زیر پوشش تعهد و انشا که بیاید تعهد طرفین را به همراه دارد این معامله می شود صحیح. دوم این بود که بین گران فروشی و کم فروشی و معیب فروشی فرق است.

سوم اینکه از روایات اثبات اینکه در معیب فروشی بین أرش و بین رد تعادل هست که هر جا بتواند رد کند می تواند أرش بگیرد اثبات این مطلب دشوار است گرچه از کلمات بعضی اصحاب به خوبی این تعادل برمی آید اثبات این عدل بودن از روایات مشکل است مشکلتر و دشوارتر از آن این است که ما بخواهیم مطلب را روی قواعد عقلایی پیاده کنیم بنای عقلا را برای او تعیین بکنیم بعد بگوییم قاعده اولی این است یا بنای عقلا آن است اگر قاعده اولی این بود که نیازی به امضا ندارد اگر بنای عقلا بود که با تکمیل امضا تأمین می شود اینها مشکل است حرف اساسی را روایات باب می زنند.

در پایان بحث دیروز این روایت یونس اشاره شده مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این روایت یونس را که در معیب فروشی خیار عیب هست این را به عنوان مؤید نقل کردند اشاره شد در بحث دیروز که این روایت در اثر ضعفی که دارد به عنوان دلیل ذکر نمی شود به عنوان مؤید ذکر می شود آن روایتی که مرحوم شیخ به عنوان مؤید ذکر کرده اند نه به عنوان دلیل همین است روایت یک باب شش از ابواب احکام العیوب وسائل طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) جلد هجده صفحه 108 باب شش از ابواب احکام العیوب حدیث اول «محمد بن یعقوب عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن اسماعیل بن مرار عن یونس» تا اینجا روایت مشکلی ندارد اما از این به بعد نامی از امام معصوم(علیه السلام) نیست معلوم نیست این حرف کیست آیا یونس از امامی شنید یا فتوای خود اوست «عن یونس فی رجلٍ اشتری جاریهً علی انّها عذرا فلم یجدها عذرا قال» این قال به چه کسی برمی گردد؟ نامی از وجود مبارک امام معصوم(سلام الله علیه) در این حدیث نیست «قال یُرد علیه فضل القیمه اذا علم انه صادقٌ» یا «یَرد» آن بایع «علیه فضل القیمه اذا علم انه صادقٌ» اگر معلوم شد که این مشتری راست می گوید و این عذرا نبود در حالی که به شرط عذرا خرید و فروش شد آن جاریه پس معیب بود باید آن تفاوت را بپردازند این دلالت بر أرش گیری دارد بله اما اگر نامی از امام معصوم(سلام الله علیه) برده می شد این می شد دلیل.

ص: 38

چون فقط از یونس نقل شده بعد معلوم نیست که ضمیر «قال» به چه کسی برمی گردد اگر به امام برمی گشت می شد مضمره اما اصلاً معلوم نیست لذا در حد تأیید مرحوم شیخ این را ذکر کرده این بزرگان این را به حساب روایات آوردند.

مرحوم کلینی این را نقل کرده و سایر محدثان هم از کلینی نقل کردند تا نوبت رسید به مرحوم شیخ حر عاملی در وسائل(رضوان الله علیه) اینها این را به عنوان روایت تلقی کردند در همین حد که این کأرشناسان حدیثی این را به عنوان روایت تلقی کردند.

مرحوم صاحب وسائل هم این را نقل کرد مرحوم شیخ می فرماید این مؤید است وگرنه اگر یک کسی همین روایت را در غیر کافی می دید چون نامی از امام معصوم(علیه السلام) نیست این اصلاً روایت نیست نه مرسل است نه مضمر است داخل در هیچ از اقسام روایات نیست به احترام نقل محدثان مرحوم شیخ می فرماید این در حد تأیید است این ناظر به بحث پایانی دیروز حالا ان شاء الله تتمه بحث برای فردا.

«والحمد لله رب العالمین»

آیات 91 تا 98 سوره مومنون 90/07/06

﴿مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ﴿91﴾ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ ﴿92﴾ قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ ﴿93﴾ رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿94﴾ وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ﴿95﴾ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ ﴿96﴾ وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ﴿97﴾ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ ﴿98﴾

ص: 39

در جریان توحید ملاحظه فرمودید که تفویض قدرت طبق دو برهان مستحیل است تعدّد برهان به تعدّد حدّ وسط است یکی اینکه خدای سبحان مغلول الید بشود مستحیل است زیرا قدرت ذاتی اوست و نامتناهی قدرتِ نامتناهی و ذاتی را نمی شود محدود کرد. دوم اینکه موجود ممکن ذاتاً فقیر است مثل معنایِ حرفی, معنای حرفی هرگز استقلال پذیر نیست نمی شود هستیِ او را شئون او را به او واگذار کرد چه رسد به شئون دیگری بر فرض که تفویض محال نباشد هیچ کدام از این سه برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» و «انبیاء» و «مؤمنین» است تام نیست اگر خدای سبحان کارها را به این بتها واگذار بکند یا به ملائکه واگذار کند _ معاذ الله _ چون کارها را حکیمانه توزیع می کند و با هماهنگِ هم توزیع می کند فسادی در روی زمین نیست در آسمان نیست بین الأرض و السماء نیست این دو مطلب.

سوم اینکه آنچه مورد ابتلای وثنیین حجاز بود این بود که این بتها را مستقل می پنداشتند چون بتها را مستقل می پنداشتند نه جریان تفویض در کار بود نه جریان اذن در کار بود این سه برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» و «انبیاء» و «مؤمنون» آمده تام است چون هر الهی مستقل است چون ذات جدایی دارد علمش جداست و قدرتش جداست قهراً چند اله چند هویّت دارند چند علم دارند چند قدرت دارند هر کدام برابر علم خود عمل می کند آن گاه هم ﴿لَفَسَدَتَا﴾

آیات 93 تا 100سوره مومنون 90/07/09

﴿قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ ﴿93﴾ رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿94﴾ وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ﴿95﴾ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ ﴿96﴾ وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ﴿97﴾ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ ﴿98﴾ حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿99﴾ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ﴿100﴾

ص: 40

در بحثهای قبل روشن شد که مؤمنان یک درجه نیستند طبق آیه سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» و آیه سورهٴ مبارکهٴ «انفال» مؤمنان دارای درجات متعدّدند گاهی هم درجه برای آنها به صورت حال است گاهی از این بالاتر ملکه است گاهی به نظر فصل مقوّم است که اگر مثلاً دربارهٴ عمار گفته شد که عمار ایمان در هستی او راه پیدا کرده «مِن قرْنه الی قدمه» این از همین قبیل قسم سوم خواهد بود لذا با تفاوتی سورهٴ «آل عمران» و سورهٴ «انفال» درباره مؤمنان دو تعبیر دارد یکی اینکه ﴿لَهُ دَرَجَاتٌ﴾

یکی اینکه ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ﴾

این مطلب اول. چون مؤمنان دارای درجات اند معارف توحیدی آنها ادراک آنها هم دارای مراتب است مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرد که کسی آمده حضور امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «ما التوحید» توحید چیست؟ فرمود: «هو الذی أنتم علیه» همین است که دارید دیگر خدا واحد است «لا شریک له» خب این یک مؤمن عادی است که حضرت می فرماید توحید «هو الذی أنتم علیه» یک وقت است هشام حضور حضرت شرفیاب می شود کما مرّ غیر مرّ خود حضرت از هشام سؤال می کند که «أتنحته تعالی» آیا خدا را وصف می کنی؟ عرض کرد آری, فرمود «هات» ببینم خدا را چطور وصف می کنی؟ گفت «هو السمیع العلیم» حضرت نقض کرد فرمود: «هذه صفهٌ یشترک فیه المخلوقون

» خب غیر خدا هم سمیع است غیر خدا هم علیم است عرض کرد پس من خدا را چطور وصف بکنم؟ فرمود نگو علیم است بگو «علمٌ لا جهل فیه, نورٌ لا ظلمه فیه حیاتٌ لا

ص: 41

» او علم است نه علیم تا کسی بحث بکند که ذات در مشتق معتبر است یا نه. علمِ محض است قدرت محض است خب این یک درجه است آن درجهٴ دیگر اگر در بحث تکبیر دو طایفه از نصوص داشتیم یکی در جوشن کبیر و در ادعیه دیگر است که «الله أکبر مِن کلّ کبیرٍ» این برای اوساط از مؤمنین است یک وقت آن دو روایتی است که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب ذکر صلات کتاب الصلات در ذکر سؤال می کند که حضرت از یکی از صحابی سؤال می کند که «الله اکبر» یعنی چه؟ عرض کرد «اکبر مِن کلّ شیء» فرمود مگر چیزی در عالَم است که خدا از او بزرگ تر باشد؟ عرض کرد پس معنای «الله اکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف

» خب آن برای اوحدی از اهل توحید است اینها برای اوساط از موحّدان اند نظیر همان دو برداشت توحیدی و تفسیری توحیدی که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده این هم یک مطلب.

مطلب دیگر دربارهٴ ﴿لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ﴾

سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» ﴿إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً﴾

در سورهٴ «اسراء» ﴿لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾

در سورهٴ «مؤمنون» که محلّ بحث است در کتابهای عقلی اعم از فلسفه و کلام بحث این است که واجب نمی توانند متعدّد باشد خالق نمی تواند متعدّد باشد ولی در فضای شرک آلود حجاز آنها گرچه قائل بودند که واجب یکی است و خالق یکی است و ربّ الأرباب یکی است اما ارباب متفرّقه هر کدام یک گوشهٴ عالَم را دارند اداره می کنند بالاستقلال نه بالتفویض نه اینکه از خدا اذن بگیرند خب اینها ذوات مختلف اند وجودات مختلف اند اگر بالاستقلال دارد زمین را اداره می کند از هوا و فضا خبر ندارد موجودی هوا و فضا را اداره می کند از زمین خبر ندارد خب اینها دو گونه تصمیم می گیرند دو گونه تدبیر دارند دو گونه اداره می کنند این چنین نیست که هماهنگ باشند بدانند که چه کسی در گوشهٴ دیگر دارد جهان را اداره می کند الآن دورترین ستاره دربارهٴ زمین بی اثر نیست عمیق ترین معدن از دورترین ستاره کمک می گیرد بالأخره یک واحد هماهنگ کننده باید باشد که اگر تفویض بود که این محال است طبق دو برهان, این قابل هماهنگی بود یعنی خدای سبحان کارها را منظّماً به اینها واگذار کرده است ولی اینها قائل به استقلال اند ارتباطشان را از خدا قطع می دانند در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» روشن شد که خدای سبحان می فرماید اینها نه ذرّه ای را بالاستقلال مالک اند نه در شرکت مستقل اند نه در مظاهره مستقل اند شفاعت صحیح است و خدا به اینها شفاعت نداد به انبیا و اولیا اذن شفاعت می دهد بنابراین اگر آلهه متعدّد بودند چون در تدبیر مستقل اند و هر کدام از دیگری بی خبر است قطعاً برابر علم خودش عمل می کند می شود ﴿لَفَسَدَتَا﴾

ص: 42

این هم ناظر به آن بحثهای گذشته.

اما آنچه مربوط به وعیدی است که ذات اقدس الهی به اینها داده است فرمود اینها دست از شرک برنمی دارند ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ﴾

اینها این حرفها را می زنند و گرفتار عذاب هم خواهند شد حالا یا در دنیا یا در آخرت. شما به ذات اقدس الهی بگو که در هنگام عذاب در جمع اینها نباشی و از عذاب اینها متأثّر نشوی ﴿قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ ٭ رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ﴾

بعد فرمود ما برای اینکه این وعیدهایی که دادیم این وعیدها را عمل بکنیم توانایی اش را داریم حالا اگر در دنیا اینها معذّب نشدند که غالباً گرفتار عذاب می شوند در حین مرگ از حین مرگ عذاب اینها شروع می شود شما خودت و امّت اسلامی را از وسوسه و دسیسه شیطان در امان بدان با پناه بردن به خدا ﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ﴾

که در سه فصل بحث احکام (یک) بحث حقوق و قوانین (دو) بحث اخلاق (سه) گذشت ﴿ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ﴾

برای نجات از وسوسه ها و دسیسه های شیطان پناه ببر ﴿وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ﴾

مستحضرید این آیه بحثهای قبلی اش هم نشان می دهد که وقتی خدا می فرماید پناه بر ﴿أَعُوذُ بِاللّهِ﴾

یا ﴿وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ﴾

به خدا پناه ببر نه یعنی بگو «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» البته این استعاذه لفظی, لفظی است و ثواب خاصّ خودش را دارد اما شما در جریان این دفاع مقدس بودید وقتی می گفتند آژیر خطر را شنیدید بروید پناهگاه معنای بروید پناهگاه این نیست که در خیابان بایستید بگویید که من می خواهم بروم به پناهگاه که فرمود آژیر خطر را شنیدید فوراً پناهنده بشوید ﴿وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ﴾

ص: 43

اگر دیدید وسوسهٴ نگاه به نامحرم است وسوسهٴ غیبت و تهمت و دروغ است, وسوسه ﴿أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾

است گرفتن مال حرام است توجیه حرام است اگر چنین وسوسه ای در خودتان احساس کردید این آژیر خطر است فوراً پناهنده بشوید انسان باید تنش بلرزد رنگش زرد بشود به خدا متوسّل بشود مثل اینکه کسی را بخواهند در اتاق عمل ببرند از بستگان او این چطوری ﴿أَمَّن یُجِیبُ﴾

می خواند در آن حال که دیگر نمی گوید خدایا پدرم را شفا بده که این ﴿أَمَّن یُجِیبُ﴾

را با اضطرار می خواند این ﴿إِمَّا یَنزَغَنَّکَ﴾

یعنی وقتی دیدید دارید گرفتار می شوید واقعاً با اضطرار بروید در پناهگاه دیگر ﴿إِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ﴾

نَزْغ آن فشاری است که این مسئولین مرکوبها به این مرکوبها فشار می دهند تا بیشتر بار ببرند و بیشتر بدوَند و بیشتر حرکت کنند آن کاری که آن سیخی که دست این چاروادار است به این حمار می زند این را می گویند نزغ کرده یعنی فشار داده یعنی سیخ داده, فرمود اگر سیخی به شما داد فوراً بروید پناهگاه این پناهگاه من «کلمه لا اله الله حِصْنی

» موحّدانه این پناهگاه همه جا هست اگر دیدید احساس خطر می کنید دارید به گناه می روید همان طوری که ﴿أَمَّن یُجِیبُ﴾

می خوانید مضطرّانه بگویید «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» این استعاذه است و اگر گفته شد ﴿فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾

یک وقت است کسی می گوید «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» این ذکرِ لفظی ثواب خاصّ خودش را دارد اما این در پناهگاه نرفته اگر بخواهد وارد پناهگاه بشود که برداشتش از برداشت لفظی نباشد بعد از اینکه فهمید قرآن حجّت له باشد نه حجّت علیه باید در پناهگاه برود اینکه دستور به حضرت داد بگو من پناهنده می شوم یعنی پناه ببر ﴿فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾

ص: 44

خب انسان وقتی که مضطرّانه پناهنده بشود پناهگاه همه جا هست دیگر ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ﴾

او که باید پناه بدهد در هر حالی با ما هست بنابراین گفتن «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بدون پناهندگی مثل اینکه در حال حمله دشمن آژیر خطر را انسان از رسانه ها بشنود و همین طور در خیابانها حرکت کند و بگوید من می خواهم بروم پناهگاه خب این, او را حفظ نمی کند از خطر.

پرسش:...

پاسخ: بله, قرآن الآن حبل الله است خب وقتی که انسان این حبل خدا را می گیرد دیگر نباید بلرزد که, انسان وقتی که یک طناب مستحکمی که به سقف بسته است گرفت دیگر لرزش ندارد که آن لرزش معلوم می شود که تمسّک نکرده به قرآن دیگر به عترت تمسّک نکرده «فاعتصوما بهما» نشده ﴿وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ﴾

در بحث قبل روشن شد که همزه با الف فرق دارد اینکه با شدّت ادا می شود, می شود همزه حرکت دارد این فشاری که دارند این را می گویند هَمْز این سیخی که به او می زنند می گویند «نزغ» به آن می گویند «اَزّ» که ﴿أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً﴾

که در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» بحثش گذشت در سورهٴ «مریم» آیهٴ 83 این بود ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً﴾

این فشاری که می دهد این نزغی که دارد سیخی که می زند می گوید حتماً این کار را بکن این ازّ شیطان است این هَمْز شیطان است این نَزْغ شیطان است در چنین حالی آدم فوراً باید برود پناهگاه آن طوری که ﴿أَمَّن یُجِیبُ﴾

ص: 45

می خواند آن طور باید به خدا پناهنده بشود تا فقط استعاذبه باشد به خدای سبحان دیگر خب پس این خطر همیشه هست.

مطلب بعدی آن است که شیطان آن طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» و «نساء» و «آل عمران» در بخشهای گوناگون این تهدیدها را کرده گفته ﴿لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ﴾

من از چهار طرف می آیم گاهی از طرف راست گاهی از طرف چپ اینها می آیم ﴿لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَلْأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ﴾

این کارها را می کنم ولی از چند طرف می آیم حالا یا خودش به تنهایی در اَزمنه و امکنه متعدّد از چهار طرف می آید یا ﴿إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ﴾

آن شیاطین زیرمجموعهٴ او کارها را تقسیم می کنند بعضی از طرف راست می آیند بعضی از طرف چپ می آیند بعضی از پشت سر می آیند که اینها می شود شیاطین یک وقت می بینید که چند نفر به سراغ یک نفر می روند برای گمراه کردن او اینها جزء ﴿شَیَاطِینَ الْإِنْسِ﴾

هستند یکی از این راه وسوسه می کند یکی تهدید می کند یکی تحبیب می کند یکی وعده می دهد یکی وعید می دهد تا او را به دام بیندازند اینها هم جمع همزه است می شود همزات یا جمع شیطان است شده شیاطین اینکه گفت ﴿رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ٭ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ﴾

این نشان می دهد که حالا یا ابلیس خودش با قبیله ﴿إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ﴾

حمله می کنند یا نه, قَبیلِ او کارها را تقسیم می کنند و حمله می کنند لذا می بینید یک شخص در اثر اینکه از چند طرف دسیسه به او حمله کرده است دفعتاً به دام می افتد. ﴿وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ٭ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ﴾

ص: 46

اینها از هر طرف می آیند یکی بر اثر تقسیم کار ﴿لَأُزَیِّنَنَّ﴾

می کند یکی ﴿لْأُغْوِیَنَّهُمْ﴾

می کند یکی ﴿لَأُمَنِّیَنَّهُمْ﴾

می کند یکی ﴿لْأَمُرَنَّهُمْ﴾

می کند مصداق اوست کارها را تقسیم می کنند دفعتاً می بینید این شخص محاط شد به دسائس به همزات به حضور شیاطین.

پرسش:...

پاسخ: بله خب دیگر, یا جهات وعد و وعید و تحبیب و تهدید است یا نه, همین ازمنه و مکان است خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) را یک وقت که مسئولین رفتند خدمتشان من دیدم به ما می گوید که اینکه شیطان می فرماید من از طرف راست و از طرف چپ و از جلو می آیم اینکه الآن شما می بینید از چهار طرف اسکورت می کنند و تجلیلتان می کنند و تکریمتان می کنند و از هر طرف نگهبانان اینها همانها هستند این را اوایل انقلاب فرمود. این ایام سالگرد سال قمری ایشان است بعضی از مراجع(رضوان الله تعالی علیهم) بیوتاتشان پربرکت اند که هم سال قمری و هم سال شمسی را گرامی می دارند این دربارهٴ امام(رضوان الله علیه) همان سالهای شمسی گرامی داشته می شود ولی شاگردان او بالأخره طلب مغفرت کنند آیاتی روایاتی در فضیلت این کار ثوابش را به نثار روح شریفشان اهدا کنند. غرض این است که او در مجلس خصوصی این را فرمود گرچه در جمع عموم نفرمود ولی ما هفت هشت نفر بیشتر شاید نبودیم فرمود این همان است. خب این یک طور است گاهی نه گفتند که ﴿مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ﴾

یکی اینکه دربارهٴ فرزندان شما می گویند که شما بین بچه هایتان باشید در آینده که اینها خَلْف شما زندگی می کنند چیزی برای اینها بگذارید این یک نمونه ﴿وَمِنْ خَلْفِهِمْ﴾

ص: 47

است. خب فرمود فعلاً اینها این اوصاف را دارند ﴿نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ﴾

آن وقت این جمله ها را گفتند معترضه است ﴿حَتَّی إِذَا﴾

اینها فعلاً حرفهایشان همین است که ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی﴾

یا ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا﴾

این حرفها را دارند این حرفهای شرک آلود را دارند, دارند, دارند تا زمان مرگ وقتی زمان مرگ فرا رسید مشکلاتشان عبارت از اینهاست.

پرسش:...

پاسخ: بله ممکن است, ولی بالأخره یا در ازمنه گوناگون آنکه مُتیقّن است یا در امکنه متعدّد یا بر اساس ﴿إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ﴾

کارها را توزیع می کند.

خب فرمود اینها دربارهٴ توحید سخنان باطل دارند حرفهای شرک آمیز دارند ﴿نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ... حَتّی﴾

در دنیا که هستند می گویند: ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا﴾

یا مسئله معاد را اسطوره می دانند می گویند ﴿ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ﴾

یا مسئله توحید را سخن ناصواب می دانند می گویند ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾

ما قبلاً چنین چیزهایی را نشنیدیم معیار صدق و کذب و حق و باطل اینها هم اعمال نیاکان و تبار و نیای اینهاست چیزی را که نیاکان اینها کرده بودند می شود حق چیزی را که نیاکان اینها نکرده بودند می شود باطل وقتی می خواهند بگویند این مطلب حق است می گویند ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾

وقتی می خواهند بگویند فلان مطلب باطل است می گویند ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾

آنها که نکردند یعنی باطل است آنها کردند معلوم می شود حق است معیار سلب و ایجاب, نفی و اثبات, تصدیق و تکذیب و بالأخره حق و باطل همین دو قضیه است چیزی را که آنها کردند حق است ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ﴾

ص: 48

چیزی را که آنها نکردند باطل است ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾

این ﴿مَا سَمِعْنَا﴾

استدلال است و نه استبعاد می گویند چون آنها نکردند باطل است دیگر خب کسی که تقلیدمحور است تصدیق و تکذیبش هم در مدار همان قلاّده است دیگر. این ﴿مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ﴾

همین بود این حرفها را داشتند داشتند تا زمان مرگ اما زمان مرگ کلاً اوضاع عوض می شود. در لحظهٴ مرگ خیلی از مسائل برای انسان روشن می شود علم هست ولی ایمان نیست یعنی این جناب علم آن بخش خیال این بخش حس آن بخش عقل نظری اگر بود اینها همه فعّال اند انسان در زمان مرگ هیچ کدام از این نیروهای علمی را از دست نمی دهد خوب برای او روشن می شود تمام خطر این است که این نیروهای عملی را از دست می دهد یعنی عقل عملی که متولّی عزم, اراده, نیّت, اخلاص, تصمیم و مانند آن است این قفل می شود مشکل کفّار و تبهکاران این است که در زمان مرگ حق را مثل آفتاب روشن می بینند اما می خواهند ایمان بیاورند نمی توانند زیرا بین علم و بین نفس, اراده فاصله نیست کسی بگوید من نمی خواهم بفهمم البته می تواند بگوید من نمی خواهم فکر بکنم می خواهم مطالعه نکنم نمی خواهم درس بخوانم اینها چون فعل است اما اگر کسی استدلال کرد صغرا و کبرا مقدّمات را فراهم کرد به او نشان داد او دیگر نمی تواند بگوید من نمی خواهم بفهمم همین که مقدمات ضروری شد این می شود مضطر, مضطر یعنی کسی که در برابر ضروری قرار گرفته این یقیناً می فهمد اما حالا می خواهد اقرار بکند یا نه, بین نفس و بین اقرار کردن اراده فاصله است ممکن است چیزی را صد درصد حق بداند ولی زیر بار نرود انکار بکند ﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ﴾

ص: 49

بین نفس و قبول, ایمان پذیرش اراده فاصله است آنها فعل است اختیاری است و ارادهٴ انسان است این هنگام مرگ قفل می شود دیگر باز نخواهد شد لذا در حال مرگ انسان همهٴ اهل بیت را ممکن است ببیند ولی نمی تواند به ولایت اینها اقرار بکند جهنم را می بیند ولو جهنم برزخی ولی نمی تواند اقرار بکند آنجا جای اقرار نیست نمی تواند ایمان بیاورد لذا در تمام این موارد از مرگ گرفته تا برزخ تا صحنهٴ قیامت همه اش می گوید خدایا! مرا برگردان که من ایمان بیاورم اینجا جای ایمان نیست تنها جای ایمان دنیاست که هم بخش اندیشه راهش باز است هم بخش انگیزه, هم علم راهش باز است هم عمل راهش باز است ولی در حال احتضار این بخشهای عملی قفل می شود انسان امام را می بیند ولی نمی تواند به او ایمان بیاورد تمام خطر این است این جریان ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

﴿فَارْجِعْنا﴾

یا ﴿لَیْتَنَا﴾

که در سورهٴ «انفال» در سورهٴ «سجده» در این سورهٴ «مؤمنون» آمده سه جا همه برای این است که این قفل شده است و خطر در این است که انسان جهنم را می بیند می گوید ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾

اما ﴿آمَنَّا بِهِ﴾

در آن نیست ایمان فقط در دنیاست و لاغیر این از غرر روایات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهج البلاغه هم همین بیان را از حضرت نقل کرده که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حساب و لا عمل

» عمل نیست کسی بتواند کاری انجام بدهد توبه ای بکند حسنه ای پیدا کند عیبی را از بین ببرد کلاً تعطیل شده است خب.

ص: 50

پرسش:...

پاسخ: بله, این درخواست می کند که برگردد به دنیا جبران بکند حالا خدای سبحان پاسخ به او می دهد غرض این است که آنجا جای ایمان نیست.

پرسش:...

پاسخ: چون وقتی خطر را دید دیگر حق برایش روشن شد دیگر قبلاً می گفت اسطوره است اساطیر اوّلین است خرافات است ﴿مَا هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ﴾

اما دیگر حالا حق شد خدا در قیامت جهنم را به او نشان می دهد ﴿أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ﴾

شما می گفتید _ معاذ الله _ پیامبر ساحر است این جهنم و این شعله این سِحر است یا نمی بینید اینها می گویند ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾

اما ﴿آمَنَّا بِهِ﴾

نمی توانند بگویند می گویند ﴿فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً﴾

غرض این است که از لحظهٴ احتضار به بعد دیگر آن بخش تصمیم گیری مُرده است الی الأبد به هیچ وجه جا برای تصمیم و عزم و اراده و اخلاص و ایمان نیست که نیست.

پرسش:...

پاسخ: برای کفّار هیچ اثر ندارد اثر سوء دارد برای مؤمنین چرا, خیلیها هستند که می میرند و نمی دانند که مُرده اند دفعتاً می بینند نشئه عوض شد آنهایی که قبلاً می دیدند الآن نمی بینند این صحنه هایی که الآن می بینند که قبلاً نمی دیدند برای خیلیها روشن نیست که مرده اند در تلقین به او می گویند این حالتی که برای تو پیش آمد این حالت, حالت مرگ است تو مُردی و بدان نشئه عوض شد ما هم به دنبال تو خواهیم آمد بعد هم «أنّ الموت حق» عدّه ای هم می آیند از تو سؤال می کنند اینها در او اثر دارد چون قبلاً فراهم کرده همان فراهم کرده را الآن به یادش می آورند یک چیز جدیدی نیست لذا برای کفار هیچ اثری ندارد خب.

ص: 51

﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

همین مشرکین که هیچ اثری از ایمان در اینها نبود هنگام مرگ حق را می بینند می خواهد به حق ایمان بیاورند می بینند که این قفل شده است نمی توانند به جای دیگر باید برگردند. این جمع ﴿ارْجِعُونِ﴾

وجوهی برای او گفته شد که برخی از این وجوه ناتمام است یکی از آن وجوه آن است که اینها به خدای سبحان می گویند: ﴿

رب ارجعن﴾

, «ارجعنی»,«ارجعنی» «ارجعنی» به جای سه بار «ارجعنی» جمع آمده که ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

که اقل جمع سه بار است حالا شاید بیشتر بگویند تکرار فعل امر به صورت جمع ذکر شده است ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

این یک وجه که این اثبات می خواهد آیا در کلمات ادبا و فصحا چنین جمعی داریم یا نداریم خلیل که خب ادیب نامور ادب بود از او سؤال کردند که این چیست؟ گفت خدا گفته او اعلم است من نمی دانم نکته چیست که «استحسنوا الناس منهم» مردم از او خوششان آمد و گفتند وقتی انسان چیزی را نمی داند اظهار عجز بکند برکت است. وجه دوم آن است که این برای تعظیم است یک بار به خدای سبحان گفتند ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

همان طوری که ما در فارسی به یک نفر به جای اینکه بگوییم تو گفتی می گوییم شما فرمودی این شما که یک واژه جمع است برای مفرد به کار می رود تعظیماً این هم چون مطوّل مستحضرید لابد خواندید که جمع آوردن برای تکریم مخاطب این فرهنگ مولّدین است ادبای کهن ادبای اصیل چنین فرهنگی ندارند لذا شما می بینید در زیارت ائمه(علیهم السلام) در زیارت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ما نمی گوییم «السلام علیکم یا رسول الله» یا «السلام علیکم یا امیرالمؤمنین» می گوییم «السلامُ علیک یا رسول الله! السلام علیک یا امیرالمؤمنین!» در لغت عرب چنین چیزی نیست که برای تعظیم مخاطب جمع بیاورند فقط در متکلّم مع الغیر است ﴿إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ﴾

ص: 52

آنجا استعمال شده ولی در مخاطب می گویند استعمال نشده این از کلمات و تعبیرات مولّدین است به تعبیر صاحب مطوّل.

پرسش:...

پاسخ: خب آن خطاب به خود اهل بیت است نه به شخص.

وجه سوم آن است که اینها در درجه اول به خدا متوسّل می شوند ولی اینها با ملائکه روبه رو هستند اینها که خدا را نمی بینند ﴿کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾

مشرک هرگز الله را به آن معنا نخواهد دید و جانِ اینها را فرشته ها که تحت تدبیر و زیرمجموعه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) هستند می گیرند اینها خدا را مشاهده نمی کنند تا با خدا سخن بگویند ولی استغاثه شان به الله هست البته ولی مخاطبشان ملائکه است ملائکه ای که ﴿یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ﴾

هست ملائکه ای که به اینها می گویند ﴿بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ﴾

هست ﴿وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِکَهُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ﴾

آن فرشتگان عذاب را می بینند به آنها می گویند ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

این وجه سوم اقر ببه نظر می رسد و آن دو وجه اثبات می خواهد خب.

پرسش:...

پاسخ: خب ضعیفش صادق است دیگر.

پرسش:...

پاسخ: این گفته شد جمله معترضه است کلّ بحث درباره مشرکان و احوال و آدابشان بود که این ﴿حَتَّی﴾

به آن ﴿یَصِفُونَ﴾

می خورد فرمود: ﴿فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ﴾

بعد فرمود: ﴿مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ٭ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ.. حَتّی﴾

گفتند این ﴿حَتّی﴾

متعلّق به آن ﴿یَصِفُونَ﴾

است این جمله در وسط جملهٴ معترضه است برای تشویق حضرت و ترغیب حضرت به استعاذه و پناهندگی.

ص: 53

خب ﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾

البته این استغاثه و درخواست را ممکن است خیلیها بکنند اما جواب ﴿

کلا انها کلمه﴾

نمی شنوند ممکن است بعضی از مؤمنان آن حالت را که رسیدند درخواست بکنند که برگردند برخی از سیّئات خودشان را جبران بکنند یا نه برگردند حسناتشان را اضافه کنند ما هیچ دلیلی نداریم که این حرف فقط مخصوص آنهاست ممکن است دیگران برای ترفیع درجه و مزید حسنات از خدای سبحان درخواست رجوع بکنند آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» است شاید همین معنا را تأیید کند در سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» آیهٴ ده به بعد این است: ﴿وَأَنفِقُوا مِن مَا رَزَقْنَاکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْلاَ أَخَّرْتَنِی إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَکُن مِنَ الصَّالِحِینَ﴾

خب خیلیها هستند که از مالشان بهرهٴ صحیح را نبردند خیال کردند که مال باید بماند در حالی که فرمود: ﴿وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ﴾

این در حال احتضار به خدا عرض می کند خدایا! مرا برگردان که من صدقه بدهم ﴿فَأَصَّدَّقَ﴾

یعنی صدقه بدهم اینکه کفر ندارد اینکه شرک ندارد که این کمبود صدقه دارد البته «عون الضعیف صدقه

» راهنمایی کردن صدقه است هدایت صدقه است همهٴ اینها صدقه است دیگر ﴿وَأَکُن مِنَ الصَّالِحِینَ﴾

بعد می فرماید: ﴿وَلَن یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا﴾

خب فرمود این کار را بکنید ﴿لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ﴾

پاسخش این است ﴿کَلَّا﴾

رجوع ممکن نیست چون ﴿إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یَستَقْدِمُونَ﴾

ص: 54

اما ﴿إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾

یعنی چه؟ یعنی وقتی اینها به آن حد رسیدند حتماً چنین حرفی می زنند یعنی اینهایی که می گویند ﴿ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ﴾

و از قیامت هیچ خبری را ندارند و ایمان نمی آورند اینها وقتی به حالت احتضار رسیدند حتماً چنین حرفی می زنند (این یک) دو ﴿کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾

درست است قائل که لقب یا وصف است مفهوم ندارد ولی در این گونه از موارد که در سیاق تهدید است مفهوم دارد یعنی «هو قائلها لا فاعلها» ما برگردانیم دیگر باز همان است در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ 27 و 28 این بود ﴿وَلَوْ تَرَی إِذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقَالُوا یَالَیْتَنَا نُرَدُّ وَلاَ نُکَذِّبَ بِآیَاتِ رَبِّنَا وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ٭ بَلْ بَدَا لَهُم مَا کَانُوا یُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ﴾

نه خیر این یک تمنّی دروغی است اُمنیه باطل است اینها به دنیا برگردند هم باز همان کفر را دارند پس «هو قائلها لا فاعلها» وجه سوم این است که این حرفی است بی جواب قولی است سخنی است که جواب ندارد ﴿کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾

بلا جوابٍ یعنی «قولٌ بلا جواب».

«اعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 99 تا 102 سوره مومنون 90/07/10

﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿99﴾ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ﴿100﴾ فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ ﴿101﴾ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿102﴾ وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ﴿103﴾

ص: 55

چون سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و جریان برزخ و معاد از مهم ترین اصول اسلامی است لذا در این قسمت از سور ه بعد از بیان مسئلهٴ توحید و وحی و نبوّت به جریان برزخ و معاد می رسند.

فرمود اینها مشرکانه حرفهایشان را دربارهٴ بت پرستی ادامه می دهند تا زمان مرگ، زمان مرگ که فرا رسید دیگر این تعبیرها را که ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ یا ﴿مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی﴾ این گونه از کلمات و مانند آن را ندارند ﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ آن گاه حق برایشان روشن می شود و می خواهند حق را بپذیرند نمی توانند چون ظرف عمل تمام شد اراده قفل می شود تصمیم و نیّت و امثال ذلک بسته می شود اگر گفته شد ﴿الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ﴾ در جریان مرگ به بعد بر اراده و تصمیم و امثال ذلک خَتم نهاده می شود مُهر الهی زده می شود انسان در زمان احتضار به بعد خیلی از چیزها برای او روشن می شود اما هیچ کاری از او ساخته نیست یعنی ایمان بیاورد توبه کند ذکری بگوید که با فعل به کمال برسد این چنین نیست این قفل شدنِ اراده برای آن است که اینها در دنیا کلید اراده دست خودشان بود می توانستند ایمان بیاورند ولی به سوء اختیار خود این در را قفل کردند ایمان نیاوردند عمل صالح انجام ندادند و مانند آن.

این کلید از زمان احتضار به بعد از دست اینها گرفته می شود اینها می فهمند ولی نمی توانند ایمان بیاورند. نمودار ضعیفی از جریان احتضار و برزخ همین جریان رؤیاست خیلی از افرادند که در عالَم خواب و در رؤیا مطالبی برایشان روشن می شود ولی وقتی که بیدار شدند می گویند ای کاش ما این مطلب را سؤال می کردیم ای کاش این چنین می گفتیم.

ص: 56

در خواب ارادهٴ انسان قفل است تابع عقاید و اخلاق و اعمال گذشتهٴ اوست وقتی بیدار شد اهل آرزوست که ای کاش این مطلب را می پرسیدم ای کاش فلان مطلب را طرح می کردم اما اگر در زمان بیداری یک ارادهٴ شفافی داشته باشد که با آن بتواند عقاید خوب و اخلاق خوب و اعمال خوب انجام بدهد رؤیای مبشّره هم دارد همهٴ ما تجربه کردیم که در عالَم خواب اگر رؤیایی نصیب ما بشود آن رؤیا در اختیار ما نیست بلکه در اختیار عقاید و اخلاق ماست این نموداری از جریان مرگ است برای اینکه خود خواب مرحلهٴ ضعیف از توفّی است که ﴿اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا﴾ بخشی از جریان مرگ در همین رؤیا برای ما مطرح است آن دو روایت نورانی که مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در قسمت بَعْث وافی نقل کرد یکی از آن دو روایت را مرحوم کلینی قبلاً در روضه کافی نقل کرده بود همین بود که مسئلهٴ رؤیا گوشه ای از جریان برزخ را به ما نشان می دهد.

خب ﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ مطلب بعدی آن است که این «لیت» و «لعلّ» که در حال احتضار یا در قیامت مطرح است گاهی به لحاظ تمنّی اصلِ رجوع به دنیاست می گویند ای کاش ما به دنیا برمی گشتیم گاهی به لحاظ عمل صالح بعد از رجوع است می گویند اگر ما به دنیا برگردیم شاید امیدواریم که کار صالح انجام بدهیم این «لیت» و «لعلّ» گاهی به اصل رجوع برمی گردد گاهی به عمل صالح بعد از رجوع.

در جریان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که در بحث دیروز اشاره شد آن تمنّی برای اصل رجوع بود آیهٴ 27 سورهٴ «انعام» این بود ﴿وَلَوْ تَرَی إِذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقَالُوا یَا لَیْتَنَا نُرَدُّ﴾ ای کاش برگردیم و تکذیب نکنیم دین خدا را که این «لیت» قبل از «رد» ذکر شده است که هم اصل رجوع مورد رجاست و هم عدم تکذیب و انجام عمل صالح ولی در محلّ بحث اصل رجوع محلّ رجا نیست برای اینکه محلّ درخواست است می گویند: ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً﴾ سخن در این نیست که ای کاش ما برگردیم سخن در این است که ما را برگردان شاید به امید اینکه عمل صالح انجام بدهیم البته خود این درخواست ﴿رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ مصداقی از مصادیق تمنّی و امید است.

ص: 57

پرسش:...

پاسخ: نه، اینها از وضع خودشان کاملاً باخبر نیستند که در چه نشئه آمدند اینها که از آیات الهی و وحی ربّانی مستحضر نبودند که بساط دنیا برچیده می شود البته بساط دنیا که برچیده می شود حتی نسبت به کسانی که اهل آیات اند و می دانند قیامت بساطش برچیده شده است اینها هم در حال احتضار تمنّی رجوع دارند که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» که در بحث دیروز خواندیم این بود خیلیها هستند که کمبودی دارند از نظر عمل صالح در آخر عمر می گویند ای کاش ما برگردیم! درست است که بساط دنیا برچیده می شود اما عند ظهور قیامت ولی الآن که بساط دنیا برچیده نشد الآن خیلیها در دنیا هستند و عمل صالح انجام می دهند.

﴿قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ﴾ در بعضی از روایات ذیل این آمده است که من آن زکاتی که ندادم اَدا کنم و تأیید این هم همان آیات ذیل سورهٴ «منافقون» است که گفت ﴿أَصَّدَّقَ﴾ صدقه بدهم که ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ﴾ که مصارف هشت گانه سورهٴ «توبه» بود.

برابر ذیل سورهٴ «منافقون» که درخواست کردند این کاش ما برگردیم ﴿أَصَّدَّقَ﴾ یعنی صدقه بدهیم روایتی که در ذیل این آیه آمده است که ﴿فِیَما تَرَکْتُ﴾ یعنی من زکات را بدهم این با او هماهنگ است لکن این تطبیق است و نه تعیین که منحصر باشد (یک) و مؤیّد این هم آن است که دربارهٴ تَرَکه سخن می گوید که گفت ﴿لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ﴾ که دربارهٴ ترکه آن کارها را انجام بدهم این معلوم می شود که زکات در صدقه و امثال ذلک است.

ص: 58

اما اگر ﴿تَرَکْتُ﴾ ناظر به تَرکه نباشد یعنی کاری که من نکردم آنچه باید می کردم ترک کردم آن دیگر مطلق عمل صالح را شامل می شود البته مطلق مراد است و منتها تطبیقش برای آن است که یا فرد غالب است یا فرد مهم است و مانند آن.

﴿کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا﴾ که سه وجه در این ﴿هُوَ قَائِلُهَا﴾ بود که بحثش در دیروز گذشت بعد می فرماید: ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ اینها چون در حال احتضارند در دالان ورودی به برزخ اند هنوز در دنیا کاملاً جدا نشدند وقتی از دنیا جدا شدند وارد برزخ می شوند لذا فرمود وَرای اینها یعنی پیش روی اینها برزخ است.

تعبیر از اَمام و پیش رو به وَرا برای آن است که این پیش رویی است که محیط به انسان است و انسان را در خود فرو می برد پیش رویی نیست که در اختیار انسان باشد انسان به استقبال او برود بلکه او انسان را جزم می کند نظیر ﴿وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَهٍ غَصْباً﴾ که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت.

﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ منظور از برزخ هم همان عالَم قبر به بعد است وقتی از امام(علیه السلام) سؤال می کنند که برزخ از چه موقع شروع می شود؟ «قال(علیه السلام) مُنذ القبر» دیگر ما چهار عالَم نداریم عالَم دنیا، عالَم قبر، عالَم برزخ، عالَم قیامت این سه عالَم است دنیاست و برزخ است و قیامت. برزخ همان عالَم قبر است حالا کسی که در قبرستانی دفن شد او خودش احساس می کن که وضع لحدش چگونه است؟ چه کسی به سراغ او می آید؟ او می بیند که چند نفر در همین قبر آمدند سؤال کردند قبر به او فشار می دهد یا قبر وسیع می شود «مَدّ البصر» وسیع می شود «روضهٌ مِن ریاض الجَنّه» می شود یا «حُفره مِن حُفَر النیران» می شود.

ص: 59

او می بیند (یک) و همین جا که دفن شد اینجا را می بیند (دو) و حق می بیند و نه خیال (سه) ولی دیگران یک گور و چاله ای می بینند (چهار) همین جا را او می بیند و حق هم می بیند.

آن دو روایت از آن برجسته ترین روایاتی است که مرحوم فیض نقل کرده که یکی از آن دو روایت را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در روضه کافی نقل کرد که عصاره اش این بود که بشر اوّلی گرچه می خوابید ولی رؤیایی نداشت حرف انبیا را هم نمی پذیرفت بعد به انبیا می گفتند خب حالا اگر ما حرفهای شما را اطاعت کنیم چه می شود؟ آنها جواب می دادند گذشته از اینکه در دنیا راحتید بعد از مرگ جزای خودتان را می بینید.

انکار آنها بیشتر می شد می گفتند بعد از مرگ که خبری نیست انسان وقتی که مُرد می پوسد انبیا می گفتند که خیر، انسان که می میرد از پوست به در می آید نه بپوسد و شما برای همیشه زنده اید.

انکار اینها بیشتر می شد تا رؤیا را خدای سبحان نصیب بشر اوّلی کرد که اینها وقتی می خوابیدند چیزهایی را در عالم رؤیا می دیدند بعد به حضور انبیایشان می رفتند می گفتند اینها چیست که ما در عالَم خواب می بینیم؟ آنها می فرمودند آنچه را شما در رؤیا می بینید نمونه ای از آن حرفهایی است که ما می زنیم این از لطیف ترین روایات ماست که این را مرحوم کلینی در جلد هشت کافی در روضه کافی نقل کرد روایتی هم مشابه این است که مجموع این دو روایت را مرحوم فیض در بحث بَعْث و قیامت وافی نقل کرد.

خب این خیلی شرح می کند تبیین می کند که مسئلهٴ برزخ چگونه است البته مسئلهٴ برزخ غیر از مسئلهٴ معاد است حالا در مسئله معاد دوباره آن بدن برمی گردد مطلب دیگر است ولی در برزخ انسان قبرش یا «روضهٌ مِن ریاض الجَنّه» است یا «حُفره مِن حُفَر النیران» اگر کسی کافر بود در دریا هم غرق بشود می رود مستقیم در آتش در جریان قوم نوح دارد که وقتی طوفان آمد و آب فراگیر شد ﴿أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً﴾ نه «ثمّ ادخلوا» اینها رفتند در آب مستقیماً رفتند در آتش یعنی آتشی است که در آب هم هست خب آن آتشِ برزخی در آب هم هست اگر آتش دنیایی باشد دیگر در آب نیست اگر عبارت این بود که «اغرقوا ثمّ ادخلوا نارا» یعنی بعد از غرق که زمین خشک شده بود اینها دوباره مثلاً سوخت و سوز داشتند اما با «فاء» است که فاصله در کار نیست ترتیب بلافصل است یعنی اینها همین که وارد آب شدند غرق شدند مستقیماً رفتند در آتش خب این می شود برزخ.

ص: 60

ظاهر آیه با آن دو روایت لطیف وضع برزخ را روشن می کند که «إمّا حُفره مِن حُفَرِ النیران أو روضهٌ مِن ریاض الجَنّه».

پرسش:...

پاسخ: نه واقعیت است کاملاً می بیند دیگر.

پرسش:...

پاسخ: نه با جسم و جان هر دو در برزخ هستند منتها جسمی که مناسب برزخ باشد انسان در هیچ نشئه بی جسم نیست در هیچ نشئه ای انسان بی جسم نیست در دنیا که معلوم است در معاد هم که معلوم است که مثل دنیاست در برزخ با بدن برزخی محشور است دیگر.

فرمود: ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾. مطلب دیگر اینکه این گونه از مطالب که برزخ چیست و سرنوشت و سرشت همه ما با این امور مأنوس است اما ما دسترسی نداریم یک وقت است کسی می گوید «آن را که خبر شد خبری باز نیامد» یعنی راه بسته است این سخن ناصواب است یک وقت آیات و روایات مسئلهٴ برزخ را مبسوطاً مطرح می کنند و راه هم نشان می دهند که انسان بفهمد آنجا چه خبر است می بینید خود وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در جریان مراجعت از جنگ صفین که آمده در آن وادی السلام آن کسی که در خدمت حضرت بود گفت من دیدم حضرت مرتب ایستاده مشغول دعاست من خسته شدم نشستم دوباره برخاستم دیدم حضرت مشغول دعاست این حالت برای من بود که خسته می شدم می نشستم ولی حضرت مرتب مشغول بود بعد فرمود اگر تو می دیدی که اینها چگونه روی این قبرها نشسته اند من با آنها سخن گفتم سخنان مرا شنیدند و جوابی می خواستند بدهند مثلاً حکمش این بود همهٴ این حرفها را حضرت امیر گفت و شنید و برای این شخص که در خدمتش بود شرح داد به ما هم گفتند شما این راه را می توانید طی کنید این مخصوص امام و پیغمبر نیست روایاتی که آیاتی که دربارهٴ برزخ و قبور آمده فراوان است اما به ما گفتند بروید زیارت قبور خیلی از بزرگان بودند که در مدرسهٴ قبرستان به جایی رسیدند در درس و بحث همین حرفهاست که می بینید دیگر ولی در حرمها در زیارتها در نماز شبها در زیارت قبور چیزهایی هست که در درس و بحث نیست این دستور نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که وقتی زیارت قبور می روید (یک) حالا عرض ادب می کنید قرآن می خوانید حمد و سور ه می خوانید آنها سرِ جایش محفوظ ولی درس بگیرید، درس بگیرید یعنی درس بگیرید این اموات را بعد از ادب و احترام، قسم بدهید به خدا بگویید شما را به خدا قسم آنجا چه خبر است به ما بگویید «اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ یا اَهْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ» شما را به «لا إله الاّ الله» قسم بگویید آنجا چه خبر است؟ خب این کار طلبهٴ عادی نیست این طلبهٴ عادی همان طوری که بعضیها پیش نماز می شود یا روضه خوان می شود یا مدرّس می شود همین، اگر کسی بخواهد راه قاضی و علامه طباطبایی و امام خمینی و اینها را طی کند یک راه قبرستانی هم هست خب بیان نورانی حضرت امیر است ما قبرستان می رویم برای ثواب فاتحه و اموات همین ولی حضرت فرمود اینها مدرسه است آنها را قسم بدهید به خدا بگویید چه گذشت آنجا چه خبر است آنجا با شما چطور رفتار کردند آنها یا در عالم رؤیا به ما چیز می گویند یا اگر شاگردانی هم نظیر شیخناالاستاد مرحوم آقا شیخ محمدتقی آملی که از شاگردان مرحوم آقای قاضی بود این برای دیگران هم این قصّه را نقل کرد برای ما هم فرمود که یک روز عاشورایی بود من در قم بودم روز عاشورایی بود زیارت حضرت و در عزاداری شرک کردم بعد خسته شدم آمدم همین قبرستان شیخان دیدم خیلی خسته شدم در حالت استراحت بودم خیلی از این اموات را دیدم که روی قبرشان نشستند دارند گفتگو می کنند خب این دیگر همان کاری که وجود مبارک حضرت امیر دید منتها آن حضرت در قلّه بود اینها شاگردانشان بودند در دامنه هستند.

ص: 61

این راه باز است، باز است یعنی برای همه باز است. فرمود قسم بدهید اینها را بگویید آ نجا چه خبر است با شما چه کار کردند چه خواستند از شما؟ شما چطور جواب دادید؟ پس راه باز است دیگر اگر راه باز نبود که این دعاها _ معاذ الله _ می شد لقلقه لسان و لغو که.

این راه باز است برخیها گفتند تنها راه، راه حسّی است بله این راه، راه حسّی حق است «مَن فقدَ حسّاً فقدْ فقدَ علماً» این راه حق است علوم تجربی حق است حس از مراحل معرفت شناسی است اما تنها راه معرفت شناسی، حس و تجربه حسّی نیست دین آمده گفته درست است «مَن فقدَ حسّاً فقدْ فقدَ علماً» اینها که از راه عقل ما به شما آموختیم اما یک مطلب تازه ای را ما خودمان آوردیم و آن این است که «من فقدَ تقواً فقدَ علما» این حرف تازه است، تازه است یعنی تازه است حرفِ دین است.

آ نها می گویند این اسطوره است این افسانه و خرافات است دین می گوید هم «مَن فقدَ حسّاً فقدْ فقدَ علماً» که این را از راه عقل به بشر آموخت هم «من فقدَ تقواً فقدَ علما» فرمود: ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً﴾ یا ﴿وَاتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمْ اللّهُ﴾ خب اگر ﴿إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً﴾ «من فقدَ تقواً فقدْ فقدَ فرقاناً بین الحق و الباطل» این راه، راه دین است این راه راه قبرستان است راه نماز شب است راه طهارت روح است نه انسان بیراهه برود نه راه کسی را ببندد این راه را وجود مبارک حضرت امیر به ما آموخت، بنابراین ما وقتی به زیارت قبور می رویم البته عرض ادب باید بکنیم فاتحه می خوانیم ثواب می بریم و نثار گذشتگان ثواب را اهدا می کنیم همهٴ این راهها درست است اما آنکه یک روحانی یک عالِم قبرستان می رود برای اینکه چیز بفهمد خب این طور انسان با ناله و تضرّع آ نها را به خدا قسم بدهد بگوید چه خبر است آنجا؟ چطور شد آنجا به ما خبر بدهید این راه علمی است دیگر پس معلوم می شود راه باز است. فرمود: ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ خب آدم اگر بفهمد آنجا چه خبر است با دست پر برمی گردد دیگر.

ص: 62

پرسش:...

پاسخ: بله، منتها بعضی سریع طی می کنند بعضی بطیء طی می کنند برزخ فاصلهٴ بین دنیا و قیامت است دیگر بعضیها سریعاً طی می کنند بعضی بطیئاً طی می کنند مثل خود قیامت است دیگر در خود قیامت که پنجاه هزار سال است در همان منزل زیدبن ارقم که محفل تفسیری بود از وجود مبارک حضرت سؤال کردند که «ما أطول هذا الیوم» چه روز طولانی است که یک روز پنجاه هزار سال است فرمود: «والذی نفسی بیده» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست این روز قیامت برای برخیها «کصلاه مکتوبه» مثل به اندازهٴ نماز واجب است حداکثر نماز واجب همان نماز ظهر و عصر است دیگر مگر نماز ظهر بیش از پنج، شش دقیقه طول می کشد حداکثر ده دقیقه فرمود این به اندازه یک نماز واجب برای برخیها بیش از این طول نمی کشد برزخ هم طولانی است ﴿إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ است اما برای برخیها خیلی سریع است.

خب حالا وقتی که صحنهٴ برزخ به پایان رسید آن نفخ صور اوّلی که همه مدهوش می شوند وقتی که ﴿نفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ﴾ این هیچ. اما نفخ دوم، نفخ دوم برای بیدار کردن است حالا این نفخ این صور شاخی است نظیر شیپور که در او می دمند یا نفخ ارواح است در صوَر ابدان که برخیها این چنین قرائت کردند یا راز و رمز دیگری است به هر تقدیر یک علامت عمومی است که همه باید بیدار بشوند و همه بیدار می شوند.

﴿فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ﴾ چون همه از خاک برمی خیزند دیگر ﴿فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ دیگر بعضی والد و بعضی وَلَد و بعضی برادر و بعضی خواهر این طور نیست که همه از خاک اند دیگر.

ص: 63

در صحنهٴ قیامت نَسَب در کار نیست چون همه از خاک اند نسبت به دنیا البته انساب سرِ جایش محفوظ بود و افراد یکدیگر را کاملاً می شناسند در قیامت هر کسی دیگری را ببیند کاملاً می شناسد آن وقت اگر گفته شد برادر هست، پدر هست، خواهر هست به لحاظ علاقهٴ ما کان بود که «انقضی عنه المبدأ» است نه اینکه الآن برادرند چون الآن همه از خاک اند کسی از کسی متولّد نشده اگر دارد برادر از برادر فرار می کند یعنی کسانی که در دنیا برادر هم بودند و الآن یکدیگر را می شناسند در اثر اینکه ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ﴾ از شدّت حادثه از یکدیگر می گریزند. خب ﴿فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ یک بیان نورانی از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که هر نَسب و سببی قطع می شود مگر نسب و سبب من. این معنایش این نیست که آنجا سیادت و اینها هم محفوظ است کسی از دیگری متولّد می شود بلکه معنایش آن است که برکت سیادت باعث می شود که یک عدّه اعمال صالح دارند و به ما مرتبط می شوند به لحاظ علاقهٴ ما کان است و از طرفی هم وقتی فرمود: «أنا و علیّ أبوا هذه الامّه» آن یک نسب معنوی است آن قطع نمی شود البته.

پرسش:...

پاسخ: بله دیگر، می شناسند به لحاظ ما کان یعنی کسانی که در دنیا پدر بودند مادر بودند از آنها شفاعت می کنند وگرنه در قیامت کسی پدر کسی، کسی فرزند کسی نیست چون ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَهً أُخْرَی﴾ همه از خاک برمی خیزند دیگر چون همه از خاک برمی خیزند دیگر والد و ولدی در کار نیست حالا آن جریان را هم در سورهٴ مبارکهٴ «معارج» هست که کسی افراد از برادرشان، خواهرشان، فامیلهایشان فرار می کنند یعنی به علاقهٴ ما کان می شناسند اینها که در دنیا برادرشان بودند امروز مشکلشان را حل نمی کنند.

ص: 64

فرمود: ﴿فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ﴾ اینها مسائله ای ندارند از یکدیگر حالی بپرسند تعارفی داشته باشند مشکل یکدیگر را حل بکنند به یکدیگر مراجعه بکنند این گونه از تسائل منتفی است.

پرسش:...

پاسخ: برای اینکه او کمک نخواهد برای اینکه مشکل کار خودش را انجام می دهد او بخواهد ببیند کمک بخواهد به او مراجعه کند این از او می گریزد برای اینکه مشکل خودش را حل کند.

در این قسمت فرمود تسائل نیست در جریان تسائل و تعارف آیات چند طایفه است بعضی آیات تسائل را نفی می کند مثل همین که اصلاً تسائلی در کار نیست بعضی آیات تعارف را اثبات می کند و تسائل را ثابت می کند آیاتی که تسائل را ثابت می کند در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» است در سورهٴ «صافات» فرمود هم جهنّمیها از یکدیگر سؤال می کنند هم بهشتیها از یکدیگر سؤال می کنند در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» آیهٴ 25 و همچنین آیهٴ پنجاه به این صورت است در سورهٴ «صافات» آیهٴ 25 به بعد این است ﴿بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ ٭ وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ﴾ در جهنم یک گفتمانی یک گفتگویی دارند یکی می گویند تو باعث شدی آ ن یکی می گویند تو باعث شدی چنین مسائله این چنینی دارند یکدیگر را هم لعنت می کنند ﴿کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا﴾ و مستکبرین با مستضعفان درگیری دارند مستضعفان به مستکبران می گویند شما باعث شدی که ما به این روز سیاه مبتلا شدیم مستکبران به مستضعفان می گویند شما عمداً مقصّرید انبیا آمدند اولیا آمدند رهبران الهی آمدند می خواستید حرف آنها را گوش بدهید چرا می گویید: ﴿إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا﴾ که مثلاً عذاب آنها را مضاعف کنید خدا هم می فرماید: ﴿لِکُلٍّ ضِعْفٌ﴾ این یک مسائلهٴ مشئوم و مذمومی است که بین دوزخیان است.

ص: 65

مسائله ای بین بهشتیهاست که در آیهٴ پنجاه سورهٴ مبارکهٴ «صافات» است ﴿وَعِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِینٌ ٭ کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ ٭ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ ٭ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ إِنِّی کَانَ لِی قَرِینٌ﴾ یک گفتگو و گفتمان لطیف و ظریفی بین بهشتیهاست که می گفتند ما قرینی داشتیم حرفهای ما را خرافه می دانست شما از او خبر دارید یا نه، تا اینکه برمی گردد می بیند این در وسط دوزخ است. پس یک سلسله مسائله ای بین بهشتیان هست بعد از استقرار در بهشت، یک سلسله مسائله ای برای دوزخیان است بعد از استقرار در جهنم اما در صحنهٴ قیامت که صحنهٴ درگیری است و هنوز وضع روشن نشد که چه کسی اهل ثواب است چه کسی اهل عِقاب هر کسی گرفتار کار خودش است این یک راه حل.

راه حلّ دیگری که هم زمخشری در کشّاف به آن اشاره کرده هم مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که این آیات که بعضیها مسائله را ثابت می کند بعضی مسائله را نفی می کند مربوط به تعدّد مواقف قیامت است در موقفی که درگیری زیاد است و فشار و شتاب زیاد است جای تسائل نیست در جایی که به رفاه رسیدند جای تسائل هست این را از ابن عباس هم مشابه این نقل شده است این دو راه.

اما آن راهی که جناب زمخشری به خودش اختصاص داده که در تبیان این نیست این است که در نفخهٴ اُولیٰ جا برای تسائل نیست ولی در نفخهٴ دوم جا برای تسائل هست که این نفی و اثبات مسائله را به نفختین برگرداندند.

این ناصواب است برای اینکه در نفخهٴ اُولیٰ کسی نیست ﴿صَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ مگر این ﴿مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ این ﴿مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ حالا چه کسانی هستند روشن نیست ولی برخیها می گویند

ص: 66

ما زنده به ذکر دوست باشیم ٭٭٭ دیگر حیوان به نفخهٴ صور

یک عدّه را با بوق و کَرنا باید بیدار کنند ما به نام حق زنده ایم این یک راه است ولی بالأخره گروهی را ﴿مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ را که قهراً اهل بیت مصداق کامل آنها هستند را استثنا کردند این راه، راه صوابی نیست که جناب زمخشری طی کرده است آن راهی اول را که مرحوم شیخ طوسی به آن اشاره کرده تا حدودی راه پذیرفتنی است لکن اصل آیات ما را نیازمند آن راه نمی کند چون این دو آیهٴ سورهٴ «صافات» که راجع به مسائله است ناظر به بعد از استقرار جهنّمیها در جهنم و بهشتیها در بهشت است این آیه ای که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است و محلّ بحث است و مسائله را نفی می کند برای صحنهٴ قیامت است تعارضی در کار نیست. خب فرمود ما اینها را در صحنهٴ قیامت می آوریم اینها تسائل نمی کنند.

در سورهٴ مبارکهٴ «معارج» فرمود اینها اصلاً هر کدام از دیگری فرار می کنند آیهٴ ده به بعد سورهٴ مبارکهٴ «معارج» این است که ﴿یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ ٭ وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ ٭ وَلاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً﴾ حَمیم یعنی دوست گرم دوستِ حمیمی همان دوست صمیمی است صمیم یعنی تو پُر که می گویند از صمیم قلب یعنی از قلبِ پُر، صخرهٴ صمّا آن سنگ تو پُر را می گویند دوست صمیمی دوستی که در او خللی نباشد در دوستی او چنین دوستی را می گویند دوست صمیمی.

حَمیم یعنی دوست گرم، حمام را هم که می گویند حمام برای اینکه منشأ گرمی است دوستِ گرم را می گویند حمیم. هیچ دوست گرمی از دوست گرمش سؤال نمی کند چون ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ﴾ برای اینکه هر کسی فرار می کند ﴿یُبَصَّرُونَهُمْ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئذٍ بِبَنِیهِ﴾ نه «یومئذٍ» ﴿یَوْمِئذٍ﴾ که مضاف الیه عذاب است ﴿یَوْمِئذٍ بِبَنِیهِ ٭ وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِیهِ ٭ وَفَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْویه﴾ هر کسی گرفتار کار خودش است می گوید ای کاش من فرزندانم را قربانی می کردم تا خودم را نجات بدهم. خب پس این صحنه، صحنهٴ درگیری و شدّت عذاب و امثال ذلک است که هیچ دوست حمیمی به فکر دوست حمیم دیگر نیست دوستی و امثال ذلک همه به لحاظ علاقه ما کان است وگرنه دفعتاً واحده همه از خاک سر برمی دارند در آنجا کسی دوست کسی نمی شود فرزند کسی یا پدر کسی نمی شود همهٴ اینها به لحاظ علاقهٴ ما کان است.

ص: 67

مطلب بعدی دربارهٴ جریان وزن اعمال است که فرمود: ﴿فَمَن ثَقُلَتْ﴾ چون این آیات در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» مبسوطاً گذشت دیگر اینجا بحث مبسوط نداریم.

آیاتی که مربوط به میزان است پنج بخش دارد: بخش اول این است که ما میزان وزن می کنیم و ظلمی در او نیست که ﴿وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَهِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً﴾ دیگر تقسیم بکنند افراد را که بعضیها اهل حَسن اند بعضیها اهل سیّء اند نیست فقط دارد ما میزان وزن می کنیم.

این طایفه در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آمده که ما این کار را انجام می دهیم بدون اینکه افراد را به دو قِسم تقسیم بکنند آیهٴ 47 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود ﴿وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَهِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ﴾ میزان هست، میزان عدل است، چیزی کم نیست، چیزی اضافه نیست، حق است، این میزان.

اما حالا افراد چند قسم اند و وزن چیست؟ موزون چیست؟ اینها در آن مطرح نیست فقط اصلِ میزان یعنی اصل ترازو. طایفهٴ ثانیه آیه ای است که دلالت می کند بر اینکه این میزان سه ضلع دارد یکی اصل ترازوست در یک کفّه وزن می گذارند در کفّه دیگر موزون مثل همین ترازوهایی که در دنیا رایج است کسی می خواهد نانی تهیّه کند ترازویی هست در یک کفّه وزن را یعنی آن سنگ را می گذارند در کفّه دیگر نان را که موزون است می گذارند این خاصیّت میزان است حالا میزانهای دقیق هست میزان دماسنج هست میزان فشار آب هست میزان فشار هوا هست بالأخره از همین میزانها به کمال رسیده وگرنه میزان اوّلی همین سه ضلع را دارد میزان است و وزن است و موزون.

ص: 68

در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آن وزن را مشخص کرده که ما با چه چیزی می سنجیم در سورهٴ «اعراف» آیه هشت این است ﴿وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾ که مکرّر بحث شد یعنی ما با سنگ و متر و دماسنج و امثال ذلک عقیده و اخلاق و اعمال نمی سنجیم ما با حق می سنجیم نماز را یک طرف می گذاریم حق را یک طرف، روزه را یک طرف می گذاریم حق را یک طرف، عقیده و اخلاق و اعمال این شخص را یک طرف می گذاریم حق را یک طرف ﴿وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾ نه «والوزن حقّ» نه اینکه وزنی هست نه خیر اینکه در کفّهٴ ترازو به صورت وزن است حقیقت را ما اینجا می گذاریم آن وقت نماز را در کفّهٴ دیگر در دنیا سنگ وزن است نان موزون در آخرت حق وزن است نماز، موزون عقیده موزون، عمل موزون «والوزن حقّ» نیست ﴿وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾ پس ما یک موزون داریم (یک) یک وزن داریم (دو) این دو طایفه.

طایفهٴ ثالثه می فرماید ما برای بعضیها ترازو نمی آوریم برای اینکه او چیزی ندارد ما بسنجیم که حالا اگر کسی دستش خالی بود نان نداشت خب برای او ترازو وضع نمی کنند که خب سنگ را گذاشتند این آقا که دستش خالی است چه چیزی را بسنجند بعضیها هستند که یا در اثر الحاد یا در اثر شرک ﴿وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً﴾ دستش خالی است این مثقال ذرّه ای هم ندارد تا بسنجند وقتی دستش خالی است ما ترازو برای چه پهن بکنیم فرشتگان را بیاوریم مأمور چه باشند؟! آن را در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آورد که بحث آن هم قبلاً گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیهٴ 105 فرمود: ﴿أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَزْناً﴾ خب ما ترازو را بیاوریم و یک وزن حق بگذاریم آنجا که چه چیزی را بسنجیم؟ البته درکات او را با ترازوی دیگر می سنجند که این اگر منافق بود ﴿فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾ است اگر کمتر بود که کمتر، اما درجات ندارد بسنجیم این طایفهٴ ثالثه.

ص: 69

طایفهٴ رابعه و خامسه این است بعضی از آیات اند که از وزن خبر می دهند دیگر تقسیم افراد در کار نیست نظیر همان سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که گذشت فرمود ما ترازو نصب می کنیم بعضی از آیات اند که از توزیع افراد سخن به میان می آورند ولی از ترازو نام نمی برند برای اینکه «وَ حذف ما یُعلم مِنه جائز» آ نچه در سورهٴ مبارکهٴ «قارعه» آمده از همین قبیل است در سورهٴ «قارعه» آیهٴ شش به بعد این است بدون اینکه نام موزون و میزان و وزن را ببرد فرمود: ﴿فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَهٍ رَاضِیَهٍ﴾ خب شما نام ترازو را نبردی که، فرمود ما چندین جا گفتیم اینجا دیگر لازم نبود بگوییم ﴿فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَهٍ رَاضِیَهٍ ٭ وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَأُمُّهُ هَاوِیَهٌ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَاهِیَهْ ٭ نَارٌ حَامِیَهٌ﴾ اینجا سخن از توزیع افراد است بدون اینکه نام ترازو برده بشود در سورهٴ «انبیاء» سخن از ترازوست بدون اینکه نام افراد برده بشود جامع ترین آیه همان سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» است که بحثش قبلاً مبسوطاً گذشت و آن این است که هم نام میزان و وزن را می برد هم نام افراد را آیهٴ هشت به بعد فرمود: ﴿وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ٭ وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا کَانُوا بِآیَاتِنَا یَظْلِمُونَ﴾ و آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مثل سورهٴ «قارعه» است که بدون اینکه نام وزن و میزان را ببرد فقط از توزیع افراد سخن به میان می آید فرمود: ﴿فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ﴾ یعنی آیه 102 و 103 سورهٴ «مؤمنون» که محل بحث است سخن از میزان نیست سخن از وزن نیست فقط سخن از توزیع و دو سنخ بودن افراد است.

ص: 70

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 99 تا 108سوره مومنون 90/07/11

﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿99﴾ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ﴿100﴾ فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ ﴿101﴾ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿102﴾ وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿103﴾ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ ﴿104﴾ أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ ﴿105﴾ قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ ﴿106﴾ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿107﴾ قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ ﴿108﴾

بعد از براهین توحید و وحی و معاد خطر منکران دین را ذکر کرد فرمود اینها که بعد از اقامهٴ همه براهین از حق رو برگردان اند در هنگام مرگ حق برایشان روشن می شود.

مطلب دوم آن است که در حین احتضار اراده قفل می شود یعنی بین نفس و بین افعال ارادی قفل می شود انسان نمی تواند کاری انجام بدهد لکن در بخش اندیشه و علم این در همچنان باز است خیلی از چیزها را می شنود خیلی از چیزها را می بیند اما بخواهد جزم کند یا دفع کند تولّی کند یا تبرّی کند مقدورش نیست چون همهٴ اینها افعال اند فعل با اراده صادر می شود و ارادهٴ اینها قفل شده است چون مرگ که رسید نصاب عمل تمام می شود که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» دیگر ظرف عمل تمام می شود.

اینها استغاثه می کنند استغاثه اینها را ذات اقدس الهی در موارد فراوانی از قرآن کریم ذکر می کند که زمخشری شش موردش را از ابن عباس و دیگران نقل کرده است در همهٴ موارد قرآن کریم استغاثه آنها را ذکر می کند بعد پاسخ منفی می دهد یکی از آن موارد همین محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است استغاثه اینها از زمان احتضار شروع می شود تا استقرار در جهنم آنجا هم که هستند استغاثه می کنند وقتی از خروج از جهنم ناامید شدند از برگشت به دنیا ناامید شدند درخواست مرگ می کنند جواب می آید که مرگ، مُرده است این چنین نیست که مرگ در کار باشد وقتی قیامت می رسد خود موت می میرد یعنی تغیّری دگرگونی انتقالی نیست که می گویند ﴿یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ﴾ جواب می آید خیر، اینها ﴿لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَی﴾ این شش مورد را البته مطالعه می کنید بعضی از آن موارد را هم ممکن است در این نوبت مطرح کنیم خب.

ص: 71

پرسش:...

پاسخ: بله، نه زندگیِ آرام بخش و مطمئن و مرفّه دارند نه می میرند تا راحت باشند ﴿ثم لا یموت فیها حتّی یستریح و لا یحیی حیاه طیبه﴾ خب.

﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ موت مستحضرید اینکه در کتابهای ادبی می گویند که مثلاً «مات زیدٌ»، «مات» فعل و «زید» فاعل این به تعبیر بزرگان «او ز روی لفظ نحوی فاعل است» به تعبیر بعضی از سراینده ها «ورنه آن مفعول و فعلش قاتل است» در همان اوایل تعلیم جامع المقدمات به این طلاب می گفتند که این «مات زید» نزد ادیب «مات» فعل است و «زید» فاعل وگرنه عندالتحقیق «مات زید» «زید اگر فاعل بدی کی ز مرگ خویشتن غافل بدی» این «مات زید» یک وقت «مات» فعل است و «زید» است فاعل که موت، موت اختیاری باشد نه موت طبیعی یعنی اگر کسی خواست به دستور حضرت که فرمود: «موتوا قبل أن تموتوا حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا و زنوا قبل أن توزنوا» به این سه دستور عمل بکند خود را قبل از اینکه صحنه قیامت برسد و او را وزن بکنند خودش را وزن بکند ببیند که چقدر با حق است.

قبل از اینکه «یوم الحساب» فرا برسد خودش را به حساب بکِشد و قبل از اینکه به مرگ طبیعی بمیرد به مرگ ارادی رخت بربندد اگر «حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا» اگر «زنوا قبل أن توزنوا» اگر «موتوا قبل أن تموتوا» را رعایت کرد با موت ارادی مُرد «مات زیدٌ» «زید اگر فاعل بدی» اما این مرگ طبیعی اینجا گفتند «مات زیدٌ» زید اگر فاعل باشد، لیک فاعل نیست کاو عاطل بود او ز روی لفظ نحوی فاعل است وگرنه در حقیقت مورد فعل است اینجا هم فرمود: ﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ یعنی موت، فعل انسان نیست انسان مورد فعل است آن موت ارادی البته فعل انسان است.

ص: 72

﴿حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ﴾ این نام مبارک ربّ برای استغاثه آمده است در خیلی از موارد می بینید که گرچه کلمهٴ مبارک «یا الله» مطرح است اما غالباً در این ادعیه و استغاثه ها کلمهٴ «ربّ» مطرح است «ربّ، ربّ، ربّ» اول ده بار با «یاء» گفته می شود «یا ربّ» بعد این «یاء» حذف می شود می گویند «ربّ» این نه برای آن است که واقعاً این منادای محذوف الیاء باشد یا حذف شده باشد جا برای یاء نیست این به مناجات نزدیک می شود از منادات به مناجات می آید دیگر جا برای یاء نیست نه اینکه آن ده بار اول که می گویند «یا ربّ» بعد که می گویند ربّ اینجا منادای محذوف است اینجا جا برای ندا نیست این برابر همان دستوری که در مناجات پربرکت شعبانیه که دارد اول منادات است بعد کم کم مناجات است «إذا ناجیتک» بعد بالاتر از مناجات طوری است که انسان ساکت می شود و مخاطب می شود و ذات اقدس الهی با او مناجات می کند «وَاجْعَلْنی مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ» به جایی برسم که تو با او مناجات کنی نه من با تو مناجات کنم پس اول «یا ربّ» است بعد «ربّ» است بعد سکوت محض که از برخیها سؤال کردند که ما چه ذکری بگوییم گفتند ذکر سکوت، همهٴ ذکرها حرف زدن نیست برخی از ذکرها سکوت است آدم باید به جایی برسد که فقط گوش باشد «وَاجْعَلْنی مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ» به جایی برسم که فقط گوش باشم ببینم تو چه می گویی.

خب این کلمهٴ «ربّ» در استغاثه سهم تعیین کننده ای دارد این ﴿ارْجِعُونِ﴾ که بحثش گذشت ﴿لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً﴾ باز هم سخن از ترجّی است این طور نیست که انسان جزم داشته باشد که عمل صالح کند ﴿فِیَما تَرَکْتُ﴾ «ترک» هم که دو احتمال داشت که گذشت.

ص: 73

کلمهٴ «کلاّ» مثل کلمهٴ «هیهات» برای تبعید است یعنی این چنین نیست دور است گاهی کلمهٴ «هیهات» به کار گرفته می شود گاهی کلمهٴ «کلاّ» مثل سورهٴ مبارکهٴ «فجر» ﴿کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکّاً دَکّاً﴾ یا ﴿کَلَّا بَلْ لَا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ ٭ وَلاَ تَحَاضُّونَ عَلَی طَعَامِ الْمِسْکِینِ ٭ وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلاً لَمّاً ٭ وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً﴾ و مانند آن، ﴿کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ برزخ آن حاجز و حائلی است که مانع برخورد دو طرف است دنیا مراتب فراوانی دارد (یک) آخرت مراحل فراوانی دارد (دو) بین مراتب دنیا تناسبی هست بین مراحل آخرت تناسبی هست اما بین مراتب دنیا و مراحل آخرت تناسبی نیست لذا حاجزی، حائلی به نام برزخ مطرح است دنیا موجودی از جماد حرکت می کند این غذا کم کم نطفه می شود کم کم به مرحلهٴ نباتی می رسد کم کم به صورت حیوانی می رسد کم کم می شود انسان که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» و بخش مهمّش در همین سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که این نطفه بود علقه شد مضغه شد جنین شد ﴿ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ این مراتب که از جمادی به نباتی می آید از نباتی می میرد حیوان می شود از حیوانی می میرد انسان می شود و گاهی هم از انسان برتر این مراتب بینش تناسبی هست.

در صحنهٴ آخرت از صحنهٴ برزخ که یا «روضهٌ مِن ریاض الجَنّه» یا «حُفره مِن حُفَر النیران»(1) تا ساحرهٴ قیامت تا مسئله صراط و تطایر کتب و عندالمیزان و عندالمحاسبه و امثال ذلک تا برسد به بهشت _ ان شاءالله _ همهٴ این مراحل نسبتی با هم دارند اما نظام حاکم در برزخ و قیامت که شبیه هم اند با نظام حاکم در دنیا تناسبی ندارند لذا بین این دو عالَم حاجزی و برزخی قرار گرفته نظیر آنچه فرمود: ﴿بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ﴾ برزخ به همین معنا می گویند گرچه با دید کلّی یک تناسب جامعی هست که انسان از صفر شروع می کند تا به لقاء الله برسد به آن معنا تناسبی هست لذا فرمود برزخ است ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾.

ص: 74


1- (1) . الامالی (شیخ طوسی), ص28.

عرض کنم در این تفسیر شریک کنزالدقائق روایات فراوانی دربارهٴ برزخ است هم آن خطبه نورانی حضرت امیر هست هم روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده هست هم روایاتی که دیگران نقل کردند دربارهٴ برزخ هست هم برخی از روایاتی که در روزهای قبل نقل شده ایشان نقل می کنند که از امام(سلام الله علیه) سؤال می کنند برزخ از چه موقع شروع می شود؟ «منذ القبر»(1) البته همین که این شخص مُرد حالت احتضارش تمام شد مُرد این وارد برزخ می شود ولو هنوز در سردخانه است هنوز دفنش نکردند ولی وارد برزخ شد این نشئهٴ برزخ یا «روضهٌ مِن ریاض الجَنّه» یا «حُفره مِن حُفَر النیران»(2) برابر روایات فراوانی است که ائمه فرمودند شما برزخ را دریابید برای اینکه به ما دسترسی ندارید اینکه در روایات فراوانی هست که بخشی از اینها در تفسیر کنزالدقائق آمده نه یعنی ما دسترسی نداریم بلکه شما به ما نمی توانید دسترسی پیدا کنید چون شفاعت اینها به اذن خداست هر وقت ذات اقدس الهی اذن داد شفاعت می شود اگر خدای سبحان در برزخ هم اذن بدهد برای اهل بیت(علیهم السلام) شفاعت آسان است این مربوط به اذن الهی است اگر خدا مقرّر فرمود که در برزخ اذن ندهد تا افراد در برزخ شستشو بشوند و پاک بشوند خب در برزخ طبق این روایات شفاعتی نیست فرمود به ما دسترسی ندارید شما برزختان را دریابید عرض کردند برزخ چه موقع است؟ فرمود: «منذ القبر» قبر هم نه یعنی اینکه در گورستان دفن می کنند اگر کسی مُرد وارد قبر شد وارد برزخ شد و صحنهٴ برزخ برای او هست.

ص: 75


1- (2) . الکافی, ج3, ص242.
2- (3) . الامالی (شیخ طوسی), ص28.

آن بحثهای فقهی خودمان را دارد ما قبرستان می رویم زیارت می کنیم نماز شب مربوط به لیلهالدفن است ما که در دنیاییم احکام دنیا را باید رعایت بکنیم قبر کجاست تشریع کجاست نماز لیلهالدفن کجاست و اینها نه اینکه مدّتی در سردخانه بعضیها یک هفته منتظرند تا صاحبش پیدا بشود این یک هفته معلوم نیست که این کجاست یک هفته در برزخ است دیگر، دیگر ما چهار عالَم نداریم یکی دنیا یکی سردخانه یا قبر یکی هم برزخ یکی هم معاد، همین که انسان مُرد وارد برزخ می شود.

پرسش:...

پاسخ: احتضار قبل از برزخ است. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرد که چهارده معصوم(سلام الله علیه) را مؤمن در حال احتضار می بیند هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازهٴ لذّت مرگ نیست یک مؤمن اگر هشتاد سال نود سال زندگی کرده و لذّتهای فراوانی را پشت سر گذاشت و تجربه کرد هیچ لذّتی به اندازهٴ لذّت مردن برای مؤمن نیست برای اینکه چهارده.

پرسش:...

پاسخ: بله اینها احکام فقهی است که ما موظّفیم چون در دنیا هستیم اما او سرگردان نیست او الآن وارد برزخ خودش شده او همان جریانها که بعد از ورود برزخ دارد که چه چیزی می بینند چه چیزی نمی بینند یا عذاب است یا رفاه است _ ان شاءالله _ همه را او می بیند.

﴿وَمِن وَرَائِهِم﴾ این سه چهار صفحه است یا سه چهار ورق است روایات نورانی هم هست این را حتماً ببینید اگر بعضی از روایات احتیاج به توضیح و شرح داشت اینها را _ ان شاءالله _ امیدواریم شرح بکنیم ولی این روایات را حتماً ببینید.

ص: 76

﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ اینکه درخواست کردند خدای سبحان غالباً در چند مورد آن طوری که زمخشری نقل کرد پنج شش مورد نقل می کند که اینها درخواست تأخیر دارند درخواست ترخیص دارند درخواست تخفیف دارند هیچ کدام از این درخواستها عملی نمی شود در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آیهٴ 44 این است ﴿فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَکَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ﴾ ما را صبر کنید جان ما را نگیرید اجازه بدهید مدّتی ما بمانیم حرف انبیا را گوش می دهیم پاسخش این است ﴿أَوَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُم مِن قَبْلُ مَا لَکُم مِن زَوَالٍ ٭ وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ وَتَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَضَرَبْنَا لَکُمُ الْأَمْثَالَ﴾ ما سالیان متمادی به شما مهلت دادیم نصاب حجّیت به کمال رسید و شما متنبّه نشدید.

در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» آنجا هم درخواست تأخیر هست آیهٴ دوازده و سیزده سورهٴ مبارکهٴ «سجده» این است که ﴿وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ﴾ می گویند: ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ ٭ وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ﴾ ما تمام مهلتها و اتمام حجّتها را برای شما مقرّر کردیم الآن دیگر به جایی رسید که ﴿حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ﴾.

در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیهٴ 37 به این صورت است ﴿وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ﴾ جواب: ﴿أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ﴾ شما چندین بار مبتلا شدید عذرخواهی کردید ما عمر طولانی به شما دادیم که برای تذکره و موعظه کافی بود ﴿وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ﴾ هم انبیا آمدند هم شاگردان انبیا آمدند جانشینان انبیا آمدند ما هم به شما مهلت دادیم دیگر حالا نوبت شما تمام شده مهلت به پایان رسید.

ص: 77

در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» آیهٴ دوازده و سیزده به این صورت است وقتی اینها درخواست می کنند آیهٴ یازده ﴿قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَأَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَی خُرُوجٍ مِن سَبِیلٍ﴾ جواب: ﴿ذلِکُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِیَ اللَّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَإِن یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ﴾ سالیان متمادی هر وقت سخن از توحید می شد شما اظهار انزجار می کردید هر وقت سخن از شرک می شد اظهار رضایت می کردید دیگر نوبت شما گذشت و به پایان رسید.

پرسش:...

پاسخ: حالا آن _ ان شاءالله _ در جای خودش باید بحث بشود که این ﴿أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ﴾ چه موتینی است و اینکه دارد ﴿لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَهَ الْأُولَی﴾ کدام است این دو طایفه را چگونه باید جمع کرد.

در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» آیهٴ 76 به بعد این است ﴿وَنَادَوْا یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ﴾ اینها بعد از اینکه در جهنم ناامید شدند که نه تخفیفی هست نه ترخیصی هست نه استجابتی که اینها را خارج بکنند به مالک می گویند خودشان آن قدرت را ندارند به مالک دوزخ(سلام الله علیه) می گویند از خدایت بخواه که جان ما را بگیرد که ما راحت بشویم ﴿یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّاکِثُونَ ٭ لَقَدْ جِئْنَاکُم بِالْحَقِّ وَلکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ ٭ أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ٭ أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم بَلَی وَرُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ﴾ ما سالیان متمادی غفلت کردید صرف نظر کردیم درخواست کردید مهلت دادیم توبه نکردید ایمان نیاوردید شده ﴿لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَهٍ﴾ دیگر جا برای مرگ شما در جهنم نیست چه رسد به خروج شما از جهنم.

ص: 78

این موارد شش گانه ای که زمخشری در کشاف از ابن عباس نقل کرد نمونه ای از آن موارد فراوانی است که درخواست تبهکاران از زمان مرگ شروع می شود تا در استقرار در دوزخ و در همهٴ موارد ذات اقدس الهی می فرماید حجّت خدا بر شما تمام شد، پس بنابراین جا برای برگشت نیست.

﴿فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ نفخ صور همان طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» هست این نفخ در صوَر بعید است باید این علامت شیپورباشی است حالا یا حقیقی است یا کنایی است این شیپور زدن اعلان عمومی با یک اعلان عمومی همه خاموش می شوند ﴿وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ﴾ سورهٴ مبارکهٴ «زمر» آیهٴ 68 و 69 با یک اعلان عمومی با یک فرمان همه رخت برمی بندند ﴿إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ که حالا گفتند اهل بیت(علیهم السلام) ﴿ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ﴾ حالا این فوت کردن حقیقی است یا کنایه از آن فوت کردن است که از بعضی از روایات همان مسئلهٴ شیپور و اعلان عمومی در می آید بالأخره آن خصوصیّتش را انسان نمی داند لکن با یک فرمان عمومی همه رخت برمی بندند با فرمان دیگر همه زنده می شوند بنابراین نفخ صور نمی تواند نفخ فی الصوَر باشد یعنی ارواح را در صوَر اجسام می دمند برای اینکه این نفخ صور است هم دربارهٴ نفخ اول آمده هم دربارهٴ نفخ دوم آمده همان طوری که در مَثل و در تشبیه با یک فوت کردن این آتش خاموش می شود با فوت کردن دیگر آتش مشتعل می شود دو گونه فوت کردن است این در مثال است ممثّل دو گونه فرمان است با فرمان ﴿مُوتُوا﴾ همه رخت برمی بندند با فرمان حیات بخش همه زنده می شوند این اجمال را می شود فهمید که در نفخه صور با یک فرمان همه رخت برمی بندند ﴿إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ﴾ با فرمان دیگر همه زنده می شوند حالا که زنده شدند فرمود: ﴿فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ این تکویناً انساب نیست برای اینکه همه از خاک برخاستند دیگر والد و ولدی نیست اگر ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَهً أُخْرَی﴾ خب چه نسبتی بین اینهایی است که از خاک برخاستند دیگر کسی والد نیست کسی ولد نیست این برای این.

ص: 79

می ماند به لحاظ ما کان یعنی در دنیا این شخص فرزندان فلان شخص بود که یکدیگر را هم می شناسند اگر دارد که روزی است که ﴿یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ﴾ نه اینکه در آخرت یکی والد است دیگری ولد بلکه کسانی که در دنیا والد و ولد بودند و در آخرت همانها زنده شدند و یکدیگر را می شناسند می شود ﴿یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ﴾ وگرنه در آخرت سخن از والد و ولد نیست این دو. در نظام آخرت گرچه در سورهٴ «واقعه» فرمود نظام، نظام جمعی است ولی نظام اجتماعی نیست.

باین ذلک این است که همه حاضرند اما هر کدام جداگانه حاضر است ﴿إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾ اما ﴿وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فَرْداً﴾ هر کسی کار خودش را انجام می دهد لذا اینکه ایستاده است ممکن است مؤمن باشد یک فضای شفاف و روشنی داشته باشد که «نوره یسعی من بین یدیه» و کسی که در کنار او ایستاده است ﴿ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ﴾ و ذات اقدس الهی با این شخص گفتگوهای فراوانی دارد او اصلاً نمی شنود با اینکه کنار هم اند. نظام آخرت نظام اجتماعی نیست گرچه جمع اند ولی نظام، نظام فردی است چون نظام فردی است نه تعاطفی در کار است نه تراحمی در کار است و نه تفاخری.

در دنیا چون نظام، نظام اجتماعی بود بعضیها مشکل بعضی را حل می کردند این با عاطفه و تعارف و تعاطی و تعاون بعضیها هم به بعضی افتخار می کردند به آبائشان به اجدادشان افتخار می کردند ﴿اولئن آبائی وجئنی بمثله﴾ نه جا برای تفاخر است نه جا برای تعاطف است نه جا برای تعاون است چون نظام، نظام فردی است در آخرت.

ص: 80

پرسش:...

پاسخ: نه، شناختن که می شناسند آیه ﴿یَتَعَارَفُونَ﴾ را خواندیم اما کمک بکنند ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ﴾ هر کسی گرفتار کار خودش است البته به جایی می رسند که مؤمن حق شفاعت دارد عالِم حقّ شفاعت دارد به او می گویند «قِفْ تَشْفَعْ تُشفّع» یکدیگر را می شناسند برابر آیه ﴿یَتَعَارَفُونَ﴾ که قبلاً خواندیم حق است لا ریب فیه اما نظیر نظام دنیایی باشد که مشکل یکدیگر را حل بکنند این چنین نیست.

پرسش:...

پاسخ: بله خب، اگر بخواهد شفاعت بکند اگر بخواهد مشکل او را حل بکند می تواند اما نظام، نظامی نیست که کسی بتواند مشکل دیگری را بدون اذن خدا حل کند.

در دنیا انسان مشکلات خودش را یا با ضوابط حل می کند یا با روابط حل می کند یا با مجموع امرین. ضوابط این است که کسی مشکلی دارد با خرید و فروش با اجاره با عقود اسلامی زمینی تهیه می کند خانه ای تهیه می کند مایحتاج خودش را با خرید و فروش تأمین می کند این ضوابط است.

روابط آن است که پدری هست پسری هست برادری هست قوم و خویشی هست عاطفه ای هست دوستی هست پدر مشکل پسر را حل می کند و مانند آن.

در بحث قیامت نه ضوابط حاکم است نه روابط ضوابط خاصّ خودش حاکم است لذا فرمود: ﴿لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّهٌ﴾ این بیع کنایه از مطلق داد و ستد است مثل اینکه فرمود: ﴿إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَهِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ﴾ این بیع در قبال عقود دیگر نیست کلّ عقد، کلّ داد و ستد چه اجاره باشد چه مضاربه باشد هنگام نماز جمعه ترک کنید به سراغ نماز جمعه بروید چون مهم ترین کار خرید و فروش است لذا بیع را ذکر فرمود.

ص: 81

فرمود: ﴿وَذَرُوا الْبَیْعَ﴾ در قیامت هم ﴿لاَ بَیْعٌ فِیهِ﴾ اصلاً جا برای عقود نیست که کسی چیزی بفروشد چیزی بخرد این طور نیست می ماند روابط ﴿وَلاَ خُلَّهٌ﴾ خلیل و حبیب و دوست و امثال ذلکی در کار نیست که مشکل آدم را حل کند نظام، نظام فردی است هر کسی بار خودش را می برد هر کسی مهمان سفره خودش است و مانند آن.

دیگران ممکن است حقّ شفاعت داشته باشند یکدیگر را هم البته می شناسند قریب حقّ خود را از قارِن می گیرد و مانند آن، اما بخواهد تعاطفی کند مشکل دیگری را حل کند ﴿وَلاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً﴾ پس در نظام تکوین ﴿لاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ چون همه از خاک برخاستند در نظام اعتبار نظام آخرت مثل نظام دنیا نیست که با ضوابط و روابط دنیایی حل بشود بلکه ﴿وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فَرْداً﴾ چون این چنین است هر کسی مشکل کار خودش را باید انجام بدهد.

پرسش:...

پاسخ: آ نجا که جای شفاعت است آنجا را می گویند: «قِفْ تَشْفَعْ تُشفّع» جایی است که جای شفاعت است چون پنجاه هزار سال است پنجاه موقف دارد و مانند آ ن در جایی که جای شفاعت است به عدّه ای اجازهٴ شفاعت می دهند اما صحنهٴ قیامت که هر کسی باید کار خودش را بررسی بکند کسی به دیگری بگوید که مشکل مرا حل کن دیگر این چنین نیست ﴿یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ﴾، ﴿لاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً﴾ حمیم و حمّام و گرم و صمیمی مشکل دیگری ر نمی تواند حل کند مسئله شفاعت جداست موقف خاصّ خودش را هم دارد شفعاء هم به اذن خدا معلوم اند که چه گروهی اند خب.

ص: 82

پرسش:...

پاسخ: تناسخ که مستحیل بود قبلاً گذشت تناسخ رجوع انسان به دنیا نیست که روح کسی که از این بدن فارغ شده به بدن دیگر تعلّق بگیرد چون آن روح محصول رشد خود بدن است اگر روحی که برای بدن زید بود به حدّی از کمالات رسید بخواهد به بدن نوزاد دیگر تعلّق بگیرد مثل اینکه میوهٴ این درخت را کسی بخواهد بچسباند به نهالی که تازه آمده روح نتیجه و میوه درخت خود شخص است مگر می شود میوهٴ این درخت را به آن درخت چسباند بشود میوهٴ او، آن درخت باید خودش رشد پیدا کند به حدّ باردار شدن و میوه دار شدن برسد روح نتیجهٴ بدن است همین اوایل سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» خواندیم که ﴿ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾ هم او را بالا آوردیم روح پیدایشش این طور است روح که برای زید بود تعلّق بگیرد به بدن نوزاد که این مستحیل بود بحثش در سال قبل هم گذشت در طیّ این آیات هم گذشت خب.

بنابراین فرمود: ﴿فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ﴾ از چند جهت ﴿وَلاَ یَتَساءَلُونَ﴾. ﴿فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ﴾ مسئلهٴ میزان پنج طایفه از آیات بود که در بحث دیروز گذشت. فرمود: ﴿فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ معمولاً چون این بخشها صبغهٴ انذار بیش از صبغهٴ تبشیر است جریان کسانی که میزانشان سبک است سبک مغزند تهی قلب اند که ﴿أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ یعنی فؤاد اینها مغز اینها جان اینها خالی است زیرا آنچه را که پر کردند از متاع دنیا که در آنجا خریدار ندارد آنچه باید پر می کردند که شرح صدر پیدا کنند اینها تهیه نکردند فرمود قبل اینها خالی است خب ظرف خالی آدم چه چیزی را بسنجند لذا در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود: ﴿فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَزْناً﴾ خب یک کفّه که حق است ما یک کفّه را حق بگذاریم آن کفّه دیگر چه چیزی را بسنجیم؟ باطل را که نمی شود با حق سنجید اگر گروهی ﴿أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾ شدند می شوند خفیف المیزان یعنی این کفّه ای که حق در آن هست سنگین است پایین، آن کفّه ای که عقاید و اخلاق و اعمال اینها باید باشد در آن خالی است می رود بالا.

ص: 83

دربارهٴ این گروه غالباً آنهایی که ﴿خَفَّتْ مَوَازِینُهُ﴾ خطرهای آنها را بیشتر از بشارتهای مؤمنین ذکر می کند برای اینکه غالباً این آیات در سیاق آیات کفر و نفاق و امثال ذلک است در اینجا فرمود: ﴿فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ همین یک جمله، اما ﴿وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ﴾ (یک) ﴿فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ﴾ (دو) ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ﴾ (سه ﴿وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ﴾ (چهار).

یک روسوزی است یک درون سوزی، یک ﴿یَصْلَی النَّارَ الْکُبْرَی﴾ است یکی ﴿تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ﴾ است که باب تفعیل بالاتر از باب ثلاثی مجرّد پیام خاص دارد بعضیها روسوزی جهنم دارند آنهایی که هستند معاصی شان کمتر است بعضیها درون سوزی دارند که ﴿تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ﴾ نه ﴿یَصْلَی النَّارَ الْکُبْرَی﴾ وقتی درون و بیرون را می سوزانند این هم کالح می شود برشته می شود بریان می شود گاهی می فرماید: ﴿یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً﴾ در ذیل آن آیه آمده است که هنوز اینکه تشنه است همین که این حمیم جهنم را می خواهند به او برسانند هنوز به لب نرسیده این پوستهای لب می ریزد «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» باطن گناه این است یک وقت انسان می خواهد بگوید که معصیت کردن حرام است این می شود بحث فقهی یک وقت می خواهد اخلاق بگوید و خودش متخلِّق بشود نباید بگوید این کار حرام است فلان کار واجب است اینکه می شود فقه، باید بگوید این سمّ است باید باور کرد درونش آتش است زرورقی از لذّت به آن زدند این کالح کردن بریان کردن مَشوی یعنی بریان شده دیگر درون سوزی و برون سوزی که کاملاً سوخته می شود، می شود ﴿تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ﴾ خب اگر کالح می شود اگر پوست می ریزد اگر ﴿یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً﴾ است اگر اول فرمود: ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ﴾ نار صورتشان را سیاه می کند روسوزی می کند بعد درون سوزی می کند اینها می شود اخلاق اینها تشبیه نیست اینها تنزیل نیست اینها شاعرانه نیست _ معاذ الله _ که اغراقی باشد باطنش هم این است باطن گناه زباله است باطن گناه سمّ است باطن گناه آتش است اینکه فرمود: ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ اگر کسی خواست بگوید ظلم حرام است که دیگر درس اخلاق نیست می شود فقه، اما اگر بگوید ظلم، هیزم جهنم است و خود ظالم گُر می گیرد این می شود اخلاق این را باید ثابت بکنند که جهنمی هست و هیزمی هست حالا خیلی از اسرار است که ما نمی فهمیم ولی این را که می فهمیم این هیزم نقد است فرمود کسی که ظالم است خودش گُر می گیرد این هیزم جهنم است ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ حالا یا هیزم را می آورند ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَهُ﴾ است یک حرفهای دیگر است آنها هم سر جایش محفوظ اما اینکه فرمود: ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَهُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَهِ﴾ این آتشی است اول از درون گُر می گیرد بعد بیرون را می سوزاند بر خلاف آتش دنیا که اول برون سوز است و بعد درون سوز فرمود این سرخ می کند می سوزاند پوست را می ریزد بریان می کند بعد اینها چنین ناله ای که داشتند خدا می فرماید: ﴿أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ﴾ این برای احتجاج است دیگر این همه انبیا این همه اولیا این همه اهل بیت این همه سخنان آمده و شما مرتب تکذیب کردید گفتید اینها فسون است و فسانه خب ما شما را چنین باید می کردیم دیگر اینکه افسانه نیست که باطن گناه همینهاست ﴿فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ﴾ حالا اینها دارند عذرخواهی می کنند می گویند: ﴿رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا﴾ حالا ببینیم این عذرخواهی شان درست است یا نه؟

ص: 84

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 102تا 111سوره مومنون 90/07/12

﴿فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿102﴾ وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ﴿103﴾ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ ﴿104﴾ أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ ﴿105﴾ قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ ﴿106﴾ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿107﴾ قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ ﴿108﴾ إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ﴿109﴾ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً حَتَّی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ ﴿110﴾ إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿111﴾

بعد از بیان عناصر اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت ثمرهٴ تلخ الحاد و انکار را از یک طرف و میوهٴ شیرین اقرار و اعتراف را از طرف دیگر ذکر می کنند.

می فرماید ما در صحنهٴ قیامت تنها سخن از گفتگو و محاجّه نیست که سخنی بگوییم آنها پاسخ بدهند سخن از محاکمهٴ دنیایی و شبیه محاکم دنیا نیست متن عمل را حاضر می کنند ﴿فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ﴾ (این یک).

ترازویی از سنخ همان وزن و میزان حاضر می کنند (این دو) وزن را حق تشکیل می دهد آنها حق را مشاهده می کنند چون روز, روز حق است ﴿یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ﴾ آن روز, روز حق است که اصلاً باطل در آنجا راه ندارد شک در آنجا راه ندارد روز, روز حق است اگر روز, روز حق است میزان, میزان قِسط است وزن, حق است دیگر جا برای انکار نمی ماند و انسان هم اعمال خود را پرونده خود را به همراه می آورد این طور نیست که پرونده را دیگران از جای دیگر بیاورند تا این شخص بگوید شما در پرونده دست کاری کردید این طور نیست برای اینکه درست است که در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» فرمود: ﴿یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَبَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً﴾ اما چه کسی پرونده را می آورد فرشته ها پرونده را می آورند تا _ معاذ الله _ این شخص بگوید فرشته ها کم و زیاد کردند یا خود شخص می آورد؟ فرمود: ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾ خب اگر پرونده همراه خود آدم است هیچ کسی در این پرونده دخل و تصرّف ندارد آن وقت آن روز می شود روز حق.

ص: 85

درست است که همهٴ فرشته ها به اذن خدا اعمال ما را می دانند آن کرام کاتبین می داند اما وقتی پرونده با خود آدم است تمام سطور پرونده را انسان به همراه خود می آورد ﴿اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً﴾ آن وقت جا برای شک و تردید و اعتراض نیست که همه صحنه حق است ترازو حق است وزن حق است پرونده را خود انسان به همراه می آورد ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾ آن وقت آن روز می شود حق, چاره جز اعتراف نیست.

مطلب بعدی آن است که این گفتگوهای بعدی در قبال آن صحنه یک وضع مضاعفی است که اینها حتی توهّمِ عذرخواهی هم نکنند اینکه اینها اعتراف می کنند ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ﴾ این اعتراف و این اقرار در دنیا وسیلهٴ خوبی است نعمت خوبی است توسّل به اقرار هم از بهترین توسّلات است در ادعیه هم به ما آموختند بگویید خدایا! «وجعلتُ الاقرار بذنبه إلیک وسیلتی» گاهی «توسّلت الیک بربوبیّتک» من خداییِ تو را وسیله قرار می دهم ولایت اهل بیت را وسیله قرار می دهم عظمت قرآن را وسیله قرار می دهم اینکه «توسّلت الیک بربوبیّتک» از قوی ترین وسیله شروع می کند تا به وسایل بعدی بعد می فرماید: «وجعلتُ الاقرار بذنبه إلیک وسیلتی» خب من اقرار می کنم شما فرمودید: ﴿وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَهَ﴾ من هم یکی از بهترین وسایل من این است که من اقرار می کنم بعداً خب این در دنیا حسنه است قابل بخشش است خدا می پذیرد این اقرار است این اعتراف است «وَ کَفیٰ بالندْم التوبه» اما وقتی بین انسان و عمل این اراده قفل شد آن اقرار ظهور همین مَلکات کاذبهٴ دنیاست ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ﴾ اما ﴿فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ﴾ این چه اقراری است امروز در محکمه آدم دارد می کند وقتی حین محکمه شد که اقرار فایده ای ندارد که بنابراین اقرارهایی که در این گونه از آیات مطرح است یک اقرار ثمربخش نیست فرمود در صحنهٴ قیامت جا برای انکار و شکّ و شبهه و اعتراض نیست برای اینکه خود روز, روز حق است همان طوری که فرمود: ﴿لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ﴾ این نفی جنس است اصلاً آن روز, روز ظلم نیست چون روز عدل است روز, روز باطل نیست روز حق است گذشته از این همهٴ مجاری پرونده را خود شخص می آورد اصلاً کسی کار ندارد با او چه کسی به درون انسان می زند جاسازی می کند بله بیرون باشد ممکن است دست کاری بشود اما در درون که باشد ﴿وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُور﴾ خب این کتاب را از کجا خارج می کنند از کتابخانه می آورند از بایگانی پرونده ها می آورند یا به خود انسان می گویند آن پرونده ها را از درون خودت در بیاور ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ﴾, ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾, ﴿تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ﴾ همه پرونده ها را خودش دارد به همراه خودش می آورد بنابراین این صحنه جا برای انکار نیست خدای سبحان می فرماید این گروه که همه مجاری حق برایشان روشن شد اینها سالیان متمادی یاوه گفتند و بیهوده خوردند و بیهوده رفتند چنین افرادی که ﴿خَفَّتْ مَوَازِینُهُ﴾ اینها سه چهار خطر را باید ادراک کنند: (یک) ﴿خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ﴾ سرمایه را باختند (دو) در جهنم مخلّدند (سه) ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ﴾ آتش مثل این تیغ های شمشیر به طرف صورتهایشان حمله می کند خب این اگر تیغه های تند شمشیر به صورت بخورد این صورت را برش برش می دهد و می سوزاند صورت را آتش چنین کاری می کند با صورت تبهکاران ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ﴾ گروهی هستند که صورتهای اینها برشته شده داغ شده بریده بریده شده که راهی برای درمانش نیست هم کالح اند هم این نار ﴿لا تُبقی ولا تزر﴾ است آن گاه در صحنه قیامت این احتجاج است ذات اقدس الهی به اینها می فرماید شما چند کار کردید هم خودتان بیراهه رفتید (یک) هم عدّه ای را به بیراهه کشاندید (دو) هم آنها که در راه بودند مسخره کردید (سه) این اشتغال دائم شما به مسخره کردن طوری بود که شما را از یاد من هم برد اصلاً به فکر من نبودید (چهار) ﴿أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ﴾ شما که خودتان تکذیب می کردید.

ص: 86

در بخشهای دیگر فرمود: ﴿وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ﴾ اینها هم نائی اند هم ناهی, نائی یعنی دور اینکه می گویند حجّ تمتّع برای نائی است حجّ قِران و اِفراد برای کسانی که نزدیک باشند همین است یعنی کسانی که از مکّه دورند منطقه های دورتر زندگی می کنند حجّ تمتّع باید انجام بدهند نائی یعنی دور «نَآء» یعنی «بَعُدَ» ﴿وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ وَإِن یُهْلِکُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ﴾ یعنی هم دورند هم دور نگه می دارند دیگران را از معروف نهی می کنند که اینها هم نائی اند هم ناهی این گروه همان بودند خب.

بعد عدّه ای هم که مردان الهی بودند و راه حق را طی می کردند اینها آنها را مسخره می کردند که فرمود عدّه ای بودند آنها می گفتند: ﴿رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً﴾ شما اینها را ابزار دست قرار دادید اصلاً سِخریّ یعنی مسخره کردن, سُخریّ یعنی مسخَّر کردن گرچه برخیها هر دو را به یک معنا دانستند لکن آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» هست سُخری است یعنی آیه 32 سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این است ﴿أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾ ما برای اینکه نظام جامعه به کمال خود برسد همه را یکسان خلق نکردیم خب اگر همه عالِم بودند یا همه مهندس بودند یا همه طبیب بودند یا همه کشاورز بودند که زندگی فلج می شد باید شئون گوناگون داشته باشند این مطلب اول. حالا اگر کسی بگوید چرا زید در فلان حدّ قرار گرفت عمرو در فلان حد بسیار خب, اگر ما به عکس بکنیم باز هم این سؤال است عمرو در حدّ زید باشد زید در حدّ عمرو.

ص: 87

می ماند مطلب سوم و آن این است که خصوصیات افراد یا مربوط به اصول خانوادگی است یا مربوط به اوضاع اجتماعی است یا مربوط به قَهر و مِهر سرمایه داران و امثال ذلک است و مانند آن, امور جزئی قابل تغییر و تبدیل است ولی آن دو اصل کلّی تغییرناپذیر است و حق است یعنی حتماً باید افراد مختلف باشند و دوم اینکه حالا اگر کسی بگوید چرا زید این سِمت را دارد عمرو آن سِمت را می گوییم بسیار خب, اگر عکس بشود هم باز همین سؤال است.

سوم خصوصیت اینها به امور داخلی برمی گردد فرمود ما این کار را کردیم افراد را در شئون گوناگون آفریدیم استعدادها فرق می کند گرایشها فرق می کند همهٴ علوم لازم است همه یک رشته را نمی پذیرند این ذات اقدس الهی با نظم خلق کرده رشته های مختلف لازم است (یک) استعدادهای افراد هم متفاوت است (دو) این استعدادهای متفاوت برای آن رشته های گوناگون است (سه) این می شود نظم الهی اما حالا چرا زید این نظم را دارد استعداد را دارد عمرو آنها را اینها امور خانوادگی, تربیت محیط و مانند آن است. فرمود ما این کار را کردیم برای اینکه ﴿لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً﴾ برخی بعضی را مسخَّر کنند آن گروه این گروه را در رشته خودشان مسخّر می کنند این گروه آن گروه را در رشته خودشان تسخیر می کنند و نظام می گردد مسخّر کردن, تسخیر متقابل نعمت و رحمت است اما تسخیر یک جانبه یک عدّه مستکبر یک عدّه مستضعف یک عدّه کارفرما یک عدّه کارگر برای همیشه آنها اینها را مسخّر بکنند این تسخیر متقابل نیست تسخیری محمود و ممدوح است که متقابل باشد اما این سِخری است یعنی این گروه مؤمنین را برای مسخره کردن ابزار دست قرار دادن اتّخاذ کردند به قدری این کار برای آنها حرفه شده است که حتی ﴿أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ﴾ شما در محفلهایتان اینها را به بازی می گرفتید مسخره می کردید می خندید آن قدر این مسخره کردنِ آنها برای شما شغلِ شاغل شد که اصلاً خدا را فراموش کردید اینها گفتگویی است که در صحنهٴ قیامت با همین تبهکارانی که ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ﴾ در میان می آید اما آنچه می گویند آنها در پاسخ عرض می کنند که ﴿رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا﴾ نه شَقا و شقاوت بر ما پیروز شد شقاوتِ ما بر ما پیروز شد ما قبول داریم که این شقاوت برای خود ما بود ما کسب کردیم نه اینکه شقاوتی هست و این شقاوت بر ما غالب شد که بشود جبر نه خیر, در اثر سوء اختیار ما, ما خودمان به طرف شقاوت رفتیم و شقی شدیم این شقوت و شقاوت در هنگام تصمیم گیری بر ما غالب شد ما به طرف تباهی رفتیم.

ص: 88

﴿رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا﴾ (یک) ﴿وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ﴾ ما هم گُم کرده بودیم گُم شده بودیم این را می پذیریم که گُم شده بودیم و راه را گُم کردیم (این دو) الآن خواستهٴ ما این است که ما را برگردانی به دنیا تا عمل صالح انجام بدهیم اگر دوباره مثل وضع فعلی بود معلوم می شود ما ظالمیم (این سه) ﴿رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا﴾ از این نار ما را خارج کنی ﴿فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ﴾ پس اقرار دارند که اگر این خلاف را بکنند ظالم اند اقرار دارند که ضالّین و گمراه بودند اقرار دارند که این شقاوت اینها بر اینها مسلّط شده است نه شقاوت مطلق اینها اهل شقاوت بودند در تصمیم گیری آن جبههٴ شقاوتشان بر اینها غالب شد. آن گاه ذات اقدس الهی در جواب این گروه می فرماید: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ این طوایف شش گانه ای که برخیها مخصوصاً زمخشری نقل کردند و بخش قابل توجّهی از اینها در بحث دیروز گذشت که اینها درخواست تأخیر می کنند درخواست ترخیص می کنند درخواست تخفیف می کنند در همهٴ این موارد شش گانه پاسخ منفی می شنوند این آخرین پاسخ است آنکه مرحوم شیخ طوسی در تبیان نقل می کند از برخیها می گویند این آخرین مرحله است که خدا فرمود خاموش باشید دیگر حرف نزنید دیگر از آن به بعد کسی حرف نزند ﴿اخْسَئُوا فِیهَا﴾ این «إخْسأ» را به کلب می گویند که این تَبعید با توهین است یک وقت کسی را می رانند دور می کنند یک وقت با اهانت دور می کنند این کلمهٴ «إخسأ» در عربی به کلب گفته می شود لأمرین: یکی برای دور داشتن او یکی هم برای تحقیر او این «اخسأ» این بار را دارد.

ص: 89

در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در جریان آن اسرائیلیهای تبهکار آیهٴ 65 به این صورت آمده بود که این مضمون آنجا هم گذشت آیهٴ 65 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود ﴿وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَهً خَاسِئِینَ﴾ آن خاسیء سورهٴ مبارکهٴ «علق» با همین ﴿اخْسَئُوا﴾ سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» از یک خانواده است خب ﴿قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ دیگر با من حرف نزنید خب درست است خدای سبحان با کسی سخن نمی گوید در قیامت مگر تشریفاً و تکریماً ولی عدّه ای می گویند: ﴿رَبَّنَا﴾ حالا یا اثر دارد یا اثر ندارد می گویند: ﴿رَبَّنَا﴾ درخواست می کنند این گروه حقّ ﴿رَبَّنَا﴾ گفتن هم ندارند.

در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» فرمود خدا با یک عدّه حرف نمی زند یک عدّه را هم نگاه نمی کند آیهٴ 77 سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» این بود فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَأَیْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِی الآخِرَهِ﴾ بهره ای در قیامت ندارند ﴿وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ﴾ این ﴿لاَ یُکَلِّمُهُمُ﴾ کلام تشریفی است که خدا با آنها سخن نمی گوید البته با عدّه ای از اهل قیامت که مؤمن اند سخن می گوید و آنها را نگاه نمی کند با اینکه خدا «بکلّ شیء بصیر» است چطور می شود آنها را نگاه نکند این نظر, نظر تشریفی است با تکریم و با اجلال خدا به اینها نمی نگرد و با اینها هم حرف نمی زند از اینکه فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ این گفتند آخرین تَشری بود که ذات اقدس الهی به اینها زده اینها دیگر از این به بعد ساکت شدند.

استدلال حق تعالی این است که شما تکذیب می کردید (یک) خودتان اقرار دارید به شقاوت (دو) اقرار دارید به ضلالت (سه) اقرار دارید که اگر برگردید دوباره این کار را انجام بدهید این کار ظلم است (چهار) و عدّه ای از بندگان صالح مرا هم مرتّب مسخره می کردید ﴿إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً﴾ ذات اقدس الهی ﴿خَیْرُ الرَّاحِمِینَ﴾ است ﴿أَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ﴾ است ﴿خَیْرُ الْفَاصِلِینَ﴾ است ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾ است اما در مسئلهٴ انتقام «أشدّ المعاقبین» در روایات, در دعای افتتاح آمده ولی در آیه ای از آیات قرآن بگوید که او مثلاً «اشدّ الباطشین» است «أشدّ المنتقمین» است اینها نیامده از آن طرف ﴿خَیْرُ الرَّاحِمِینَ﴾ است ﴿خَیْرُ الرَّازِقِینَ﴾ است در رحمت آمده اگر در جایی از جاهای جهان امکان رحمت می بینید خدا ﴿خَیْرُ الرَّاحِمِینَ﴾ است ﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾ است در طرف فضایل اثباتی کلمهٴ خیر و افعل تفضیل به کار رفته ولی در طرف عذاب و انتقام و بَطش اینها به کار نرفته فقط فرمود: ﴿إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ﴾ در دعای افتتاح البته آمده که «أشدّ المعاقبین فی موضع النّکال والنقمه» و مانند آن.

ص: 90

خب پس این اعترافها برای آنها از سنخ اعتراف دنیا نیست نظیر اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که اینها دروغ می گویند اما سنخ دروغ آنها از سنخ ظهور ملکات دنیای اینهاست در صحنهٴ قیامت همین مشرکینی که اهل بت پرستی بودند اینها می گویند که ما بت پرست نبودیم خدای سبحان می فرماید: ﴿انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیهٴ 22 به بعد این است که ﴿وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکَاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ ٭ ثُمَّ لَمْ تَکُن فِتْنَتُهُمْ إِلَّا أَن قَالُوا وَاللّهِ رَبِّنَا مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ﴾ سوگند هم یاد می کنند آن گاه ذات اقدس الهی به رسولش می فرماید: ﴿انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾ اینها با اینکه متن عمل را به همراه آوردند پروندهٴ شرک آلود را به همراه آوردند و خودشان می دانند که در دنیا مشرک بودند الآن دارند دروغ می گویند این یک دروغ عمدی نیست.

پرسش:...

پاسخ: بله دیگر الآ ن همین بحث می کردیم این ظهور ملکات دنیاست در دنیا اینها چه کار می کردند؟ هر وقت گیر می افتادند دروغ می گفتند الآن همان ملکات در قیامت ظهور می کند می بینید آدم بددهنِ فحّاش در خواب هم که حرف می زند فحش می دهد اینکه در خواب فحش می دهد اینکه فعل اختیاری نیست که معصیت باشد که این ظهور ملکات بیداری اوست حالا اگر در عالم خواب کسی حرف می زند و دارد فحش می دهد این چنین نیست که سیّئه ای به حال او بنویسند که اینکه فعل اختیاری نیست این ظهور ملکات بیداری اوست در آخرت هم بشرح ایضاً این مبسوطاً در همان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که ظهور ملکات دنیاست وگرنه آنجا صدق و کذب راه ندارد برای اینکه متن عمل را مشاهده می کنند نه تنها اینها دروغ نمی گویند اصلاً دروغ گفتن ممکن نیست جِدّ کسی به کذبِ مُخبری و خبری مُتمشّی نمی شود در دنیا هم همین طور است در دنیا الآن در این مسجد اینجا که دیگر الآن در این فصل بخاری روشن نیست ما بخواهیم یکی از ماها به دیگری خبر دروغ بدهیم بگوییم که در مسجد اعظم فلان روز بخاری روشن بود این جِدّ ما متمشّی نمی شود برای اینکه او خودش می داند که بخاری نیست یعنی چه؟! در صحنهٴ آخرت وقتی کلّ اعمال و عقاید و اخلاق برای همگان حاضر شده است خود عمل ﴿مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ﴾ این شرک را می بیند پرونده را خودش آورده ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾, ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ﴾ همه می بینند که این چه چیزی آورده این چگونه می تواند دروغ بگوید که شرکی نبود جِدّ متمشّی نمی شود منتها ظهور ملکات دنیاست در دنیا کار او هر وقت گیر می کرد دروغ می گفت الآن همین طور است مثل آدم نائم این آدم نائمی که در بیداری به فحّاشی اُنس گرفته در خواب هم که حرف می زند بد و بیراه می گوید این حرف بد و بیراه او روی جدّ که نیست معصیت نیست در سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» هم مشابه همین مطلب است آیهٴ هجده سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» هم همین است ﴿یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمَا یَحْلِفُونَ لَکُمْ﴾ در قیامت برای او سوگند یاد می کنند همان طور که در دنیا برای شما سوگند می خورند این سوگند دنیا مَلکه کاذبه است که ظهورش در آخرت روشن می شود وگرنه در آخرت جِدّ کسی متمشّی نمی شود که دروغ بگوید بله اگر کسی حالا از این سالن یا از این شبستان مسجد بیرون رفت نسبت به دیگری که در صحنه نبود این ممکن است کذب خبری داشته باشد البته کذب مُخبری همچنان اشکالش باقی است این می تواند به او بگوید که در فلان روز در مسجد اعظم مثلاً بخاری روشن بود این می تواند چنین دروغی بگوید اما در حضور یکدیگر دروغ ممکن نیست در آنجا هم کذب خبری ممکن است ولی کذب مخبری هم نیست اصلاً چگونه کذب مخبری شکل می گیرد بحثی است که در اصول از مرحوم آقا شیخ عبدالکریم(رضوان الله علیه) دیگران هم داشتند منتها ایشان به صورت تَجَزُّم نه جزم یک تجزّم جعلی را ایشان تصویر کردند ولی بالأخره کذب خبری آنجا ممکن است لکن در صحنهٴ حضور و شهود طرفین نه کذب خبری ممکن است نه کذب مخبری.

ص: 91

پرسش:...

پاسخ: همان ظهور ملکات نفس است مثل آدم نائم دیگر آدم نائم که فحش می دهد چه کار می کند ظهور ملکات است دیگر.

﴿یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمَا یَحْلِفُونَ لَکُمْ وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلَی شَی ءٍ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْکَاذِبُونَ ٭ اسْتَحْوَذَ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» داشت که ﴿لَمْ تَکُن فِتْنَتُهُمْ﴾ اصلاً ترفند آنها این است خب پس در اینجا با این محاجّه فرمود شما از چند جهت استحقاق این کیفر تلخ را دارید لذا جا برای عذرخواهی شما هم نیست و باید این عذاب را تحمل بکنید ﴿قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا ...٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً حَتَّی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ﴾ اما آن مؤمنون که جزء ﴿مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ﴾ هستند ﴿إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ﴾ آنهایی که ﴿مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ﴾ هستند به فوز می رسند و شما که جزء ﴿خَفَّتْ مَوَازِینُهُ﴾ هستید به ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ﴾ گرفتار می شوید حالا چند روایت از روایات نورانی این کتاب شریف کنزالدقائق بخوانیم تشبیه چون ایشان شاگرد مرحوم فیض بود بعد از مرحوم فیض بود غالب مطالب صافی مرحوم فیض در این تفسیر هست اگر جایی یک مطلب علمی دارد قبلاً مرحوم فیض گفته عین آن عبارت مرحوم فیض در این کنزالدقائق آمده لکن خصوصیّت این کتاب این است که روایات فراوانی را جمع کرده از نورالثقلین خیلی بیشتر است از صافی که خیلی بیشتر است روایات فراوانی جمع کرده ما چند روایت را تبرّکا بخوانیم این را حتماً یعنی حتماً تقریباً هجده نوزده صفحه است این را مطالعه بفرمایید برای اینکه این روایات برای همه ما آموزنده است با سرشت و سرنوشت ما کار دارد ما روزانه به این طرف داریم می رویم چه بخواهیم چه نخواهیم اگر نرفتیم ما را می برند بالأخره.

ص: 92

برای جریان علمیِ او نیست برای اینکه علمی او بالأخره در بحثهای دیگر بود و در آیات دیگر است اما برای جنبهٴ عملی اوست که این هر روز بالأخره با ما جدّی حرف می زند اینها _ معاذ الله _ افسانه نیست تشبیه نیست هر روز آن قبرِ انسان سه بار می گوید «أنا بیت الوحشه, أنا بیت الغربه» خب گفتند شیخ بهایی در قبرستان این صدا را شنیده عدّه ای می شنوند بالأخره اینها نه بیراهه می روند نه راه کسی را می بندند یک سر و گردن هم از دیگران بلندترند و می دانند اینجا جای رفاه نیست آن کسی که اینجا را ساخته قسم خورده که اینجا جای سختی است حالا اگر کسی جایی را بسازد او حکیم باشد عالِم باشد عاقل باشد معصوم باشد همهٴ این کارها دست او باشد و او که اینجا را ساخته قسم خورده که اینجا جای بدی است و آن خداست فرمود این ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ﴾ این «لام», «لام» قسم است دیگر فرمود قسم یاد می کنم که انسان در فشار و در منگنه است بالأخره همین, کسی خیال بکند که اینجا جای راحتی است یا فلان سِمت را پیدا کند راحت می شود خیر هر روز امتحان الهی است دیگر تا ما زنده ایم در کلاس آزمونیم اگر این جریان کنکور برای دانشگاهها دائمی بود همیشه در استرس بودند دیگر ما هم همیشه همین طوریم منتها کسانی که غافل اند آینده را فراموش می کنند به دنبال یک رفاه نسبی اند بنابراین اینجا جای آسایش نیست اینجا جای امتحان است هر لحظه هم جای آزمون است چیزی را به عنوان پاداش به ما نمی دهند اگر یک وقت یک جا گفتند صلّ علیٰ این امتحان است اگر جایی برای کسی صلوات فرستادند این امتحان است همه اش آزمون است آنکه اصل است این است که سه بار قبر هر کسی به انسان می گوید: «أنا بیت الوحده, أنا بیت الغربه, أنا بیت التربه» این صدا را باید بشنویم حالا کجا ما را دفن می کنند که روشن نیست ما لااقل صدای قبر دیگران را بشنویم اینکه نمی گوید من برای زیدم که هر جا که قبر کسی است او همیشه این سه حرف را دارد حالا اگر قبر ما بود, بود قبر دیگری بود, بود بالأخره این صدا را باید بشنویم دیگر این «أنا بیت الوحده, أنا بیت الغربه, أنا بیت التربه» چند روایت نورانی است که ایشان در این قسمتها نقل کردند یعنی جلد نهم صفحهٴ 212 تا صفحهٴ 230 این هجده صفحه همین روایات نورانی را دارد تفسیر کنزالدقائق مشهدی است.

ص: 93

خب در روایت دارد که ﴿إِنَّهَا کَلِمَهٌ﴾ که خب بعضی از روایات را در بحث دیروز خواندیم. از وجود مبارک امام سجاد هست که قبر «إمّا روضهٌ مِن ریاض الجَنّه أو حُفره مِن حُفَرِ النیران».(1)

در همان جا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل شد که «البرزخ القبر» ما دیگر چهار عالم داشته باشیم دنیا قبر برزخ قیامت نیست دنیا برزخ قیامت, قبر در روایات ما در آیات ما همان برزخ است برزخ همان قبر است اینکه فرمود: ﴿أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ﴾ خدا اِماته کرده حیات را گرفته و او را به قبر برده یعنی وارد برزخ کرده بحثهای فقهی ما جداست که فلان قبرستان است فلان جا باید برویم قبر را باید به این صورت این خاک را باید به این صورت تنظیم بکنیم اینها دستورات فقهی ماست وگرنه قبر, عالَم قبر همین عالم برزخ است.

پرسش: جناب استاد ببخشید عالَم زر محسوب نمی شود جزء عوالم؟

پاسخ: آن برای قبل است, قبل از این دنیاست ما از این به بعد سه عالم را در پیش داریم عوالم فراوانی را پشت سر گذاشتیم البته.

خب فرمود: ﴿وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾ فرمود این «هو القبر» است این روایت دیگری است البته و همین آیه را حضرت قرائت فرمود.

اما مطلب دیگر که جزء بشارتهاست اینها غالب اینها را از مرحوم کلینی نقل کرده غالب این روایات را بعد راوی از حضرت سؤال می کند که از وجود مبارک امام صادق سؤال می کند که برزخ چه موقع است؟ فرمود: «القبر مُنذ حین موته إلی یوم القیامه» در همین روایت که مرحوم کلینی نقل کرده راوی به امام صادق(سلام الله علیه) عرض می کند که من شنیدم که شما گفتید همهٴ شیعیان ما در بهشت اند فرمود بله, این کسی به شما گزارش داد درست است من گفتم که همهٴ شیعیان ما در بهشت اند «کُلُّهم وَالله فی الجنّه» سائل عرض می کند که «إنّ الذُنُبَ کثیرهٌ» خیلیها گناهان بد دارند گناهان بزرگ دارند شما چگونه می فرمایید همهٴ اینها در بهشت اند فرمود: «أمّا فی القیامه فَکُلُّکم فی الجنّه» همه شیعیان در بهشت اند البته «بشفاعه النبیّ المطاع أو وصیّ النبیّ(علیهم الصلاه و علیهم السلام) و لکنّنی أتخوّف علیکم فی البرزخ» تا پاک نشوید در قیامت وارد بهشت می شوید البته, آن جهنمِ محض که ﴿تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ﴾ جای شیعه نیست اما خطر در برزخ است برزخ «حُفره مِن حُفَر النیران» حالا چند سال طول می کشد این را خدا می داند یک لحظه اش قابل تحمل نیست.

ص: 94


1- (1) . بحارالأنوار, ج6, ص275.

«أمّا فی القیامه فَکُلُّکم فی الجنّه. قلت و ما البرزخ؟ فقال القبر مُنذ حین موته إلی یوم القیامه و لکنّنی أتخوّف علیکم فی البرزخ» حالا چون دارند اذان می گویند ما این روایات را به خود شما آقایان ارجاع می دهیم ولی این روایت را تبرّکاً بخوانیم که نور چشم همهٴ ماست و آن روایت که در صفحهٴ 221 آمده از مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) است این است که به یونس می فرماید: «إذا کان ذلک» هنگام احتضار که شد «أطافُ محمّدٌ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علیٌّ(علیه السلام) و فاطمه(علیها السلام)» در بعضی از نصوص همان طوری که مرحوم کلینی نقل کرد فرمود این قسمت را برای همه نقل نکنید برای اینکه آنها که متوجه نیستند که آن عالم چه حکمی دارد که بعد ممکن است سؤال بکنند اشکال بکنند که خب اینها که می آیند فاطمه زهرا(صلوات الله علیها) می آید و این حضرت را می بینند این نامحرم است چطور می بینند فرمود این را برای افرادی که آگاه نیست نقل نکنید خیال می کنند آن صحنه هم مثل صحنهٴ دنیاست این مرحوم کلینی در بعضی از روایاتش هست حضرت می آید «والحسن والحسین» الآن تمام فخر ما این است که یک گوشه ای از تربت را ببینیم چه رسد به حالا خود حضرت بیاید این است که مرحوم کلینی در آن بخش که جلد پنج کافی است که فرمود هیچ یعنی هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازه لذّت مرگ نیست خب اینها می آیند به بالین آدم دیگر چطور می شود این ما که تمام شرفمان این است که آن قبر را زیارت بکنیم گوشه ای از تربیت را ببینم خود حضرت می آید بالای سر آدم خب یعنی چه؟ «و الحسن و الحسین و الملائکه المقرّبون(علیهم السلام) فإذا قَبَضه الله عزّ و جلّ سَیَّرت الکرّ فی القالبٍ کقالبه فی الدنیا» ان شاءالله او را وارد بهشت برزخی بکنند.

ص: 95

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 107 تا 115 سوره مومنون 90/07/13

﴿رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿107﴾ قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ ﴿108﴾ إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ﴿109﴾ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً حَتَّی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ ﴿110﴾ إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿111﴾ قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ﴿112﴾ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ ﴿113﴾ قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ ﴿114﴾ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴿115﴾

چون قرآن کریم هم حکمت است و هم موعظه و هم جدال احسن بعد از آن حکمت و اقامهٴ براهین برای اصول دین از راه موعظه آنها را هدایت کرده است که راه تبشیر و انذار بود.

در جریان انذار مسئلهٴ مرگ را مطرح فرمود مسئلهٴ برزخ را مطرح فرمود و جریان قیامت را اشاره کرد.

فرمود مرگ، انتقال از دنیا به برزخ است گرچه مرگ در عُرف مردم همان است که دستگاه بدن از کار بیفتد قلب و مغز از کار بیفتد و پزشک حاذق اجازهٴ دفن بدهد و این شخص در عرف مرده است ولی در فرهنگ قرآن کسی مرده است که از دنیا وارد برزخ بشود حساب برزخ جداست چون «تَنْتَقِلونَ مِن دارٍ إلی دارٍ» این شخص که آدم تبهکاری بود یا آدم مؤمنی بود ولی علاقهٴ شدیدی به مال و فرزند و امثال اینها داشت گرچه مال و فرزند و تعلّقات را رها کرد ولی آنها این شخص را رها نمی کنند.

ص: 96

مرگ عبارت از انتقال از دنیا به برزخ است وقتی این شخص وارد برزخ می شود که تعلّقات دنیایی از او گرفته بشود چون او قبل از مرگ این تعلّقات را رها نکرد هنگام مرگ متعلَّق را رها می کند ولی تعلّق را به همراه دارد تعلّق بدون متعلّق دردآور است تا این تعلّقها قطع نشد او در زحمت است این فشار جان دادن است کسی که علاقهٴ شدیدی به مال و فرزند و دنیا دارد ولو حلال با مرگ مورد علاقه را از او می گیرند (یک) تعلّق می ماند (دو) تعلّق بدون متعلّق دردآور است (سه) اگر آدم معتاد را گرفتند چرا دردش و فریادش بلند است برای اینکه آن مواد که متعلَّق اعتیااد اوست از او گرفتند (یک) اعتیاد همچنان باقی است (دو) اعتیاد بدون موادّ مورد تعلّق دردآور است (این سه) همه جا همین طور است اگر کسی خواست راحت بمیرد همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که گاهی در نماز جمعه گاهی در غیر نماز جمعه این خطبه خوانده می شد که «إرفضوا هذه الدنیا الدنیّه التارکه لکم قبل أن تترکها» فرمود قبل از اینکه او شما را رها کند شما او را رها کنید تا راحت بمیرید این عذاب به معنای کیفر و محاسبهٴ برزخی و اینها نیست این عذاب تعلّق است.

پرسش: عرض حضرتعالی این می شود که قبض روح صورت می گیرد ولی...

پاسخ: بله دیگر این شخص قبض روح شده به حسب ظاهر این را دفن کردند ولی آن تعلّقاتش همچنان دردآور است این برای انتقال از دنیا به برزخ.

وقتی وارد برزخ شد اعمال او را بررسی می کنند البته جنّت برزخی یا جهنّم برزخی مقطعی است محدود است نسبت به قیامت کبرا کوچک است و از او گاهی به عنوان قیامت صغرا یاد می کنند حساب و کتاب برزخی اش جداگانه است ممکن است مؤمن باشد و وارد بهشت برزخی بشود و عذاب نبیند ولی این تعلّقات دردآور است بالأخره این یک مطلب که مسئلهٴ مرگ در فرهنگ طب غیر از مرگ در فرهنگ قرآن است این شخص علاقهٴ شدید به دنیا دارد ولو حلال اگر با فُجعه ای با یک ایست قلبی مُرد معنایش این نیست که فشار مرگ ندارد سختی مرگ را تحمل نمی کند نه، سختی مرگ را تحمل می کند به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) می فرمودند نقطه مقابلش هم هست ممکن است شهیدی در اثر اصابت گلوله در میدان جنگ در خونش دست و پا می زند دیگران که از حال او بی خبرند خیال می کنند این فشار جان دادن دارد در حالی که اگر او می توانست با ما سخن بگوید یا ما می توانستیم حرف او را بشنویم این دست و پا زدن او مثل آن است که انسانی در هوای گرم وارد استخر خنک شد دارد شنا می کند او هیچ رنجی نمی برد در حالی که ما می بینیم خون از بدنش بیرون می جهد و او دارد دست و پا می زند فشار جان دادن برای اینها نیست این فشار گلوله و امثال گلوله است که چند لحظه است و بعد رخت برمی بندد این مطلب اول.

ص: 97

مطلب دوم که مربوط به برزخ است برزخ هم یا بهشت برزخی است یا جهنم برزخی و این جهنم است حقیقتاً و آن هم بهشت است حقیقتاً منتها بهشت کوچک یا محدود و یا جهنم محدود این طور نیست که اگر در روایات دیروز خواندیم که شیعیان در قیامت وارد بهشت می شوند یک کار آسانی باشد مگر در جریان برزخ حساب پس دادن و در سوخت و سوز ماندن کار آسانی است گذشته از اینکه یکی از محکماتی که در روایات ما هست همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که با سوگند گاهی بی سوگند این روایات نقل می شود که بهشت برای بندگان مطیع خلق شده است «خُلق الجنّه لِمَن أطاع الله ولو کان عبداً حبشیّا خُلقتَ النار لِمَن عَصی الله و لو کان سیّداً قرشیّا» اگر ابولهب باشد بالأخره قرشی است ولی اهل جهنم است و اگر بلال حبشی باشد اهل بهشت است این را حضرت با سوگند یاد کرده اینها جزء محکمات است بنابراین اگر یک شیعه معصیت کاری در برزخ پاک نشد با سوخت و سوز جهنم باید پاک بشود این حساب سر جایش محفوظ است البته از آن جهت که موحّد است مسلمان است قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) را قبول دارد یقیناً مخلّد در نار نیست مثل کافر، اما جریان رنجی که مؤمنان از تبهکاران چشیدند در قیامت گاهی این به عکس می شود رنج اینها درمان بشود در دنیا عدّه ای مؤمنین را مسخره می کردند و می خندیدند در قیامت مشابه این کار برای مؤمنین پیش می آید که مؤمنین از کفّار می خندند ﴿فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا﴾ اینها کسانی هستند که ﴿مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ﴾ که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مطففین» آمده است در آنجا از آیهٴ 29 به بعد سورهٴ «مطففین» این است ﴿إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ ٭ وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ ٭ وَإِذَا انقَلَبُوا إِلَی أَهْلِهِمُ انقَلَبُوا فَکِهِینَ ٭ وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هؤُلاءِ لَضَالُّونَ ٭ وَمَا أُرْسِلُوا عَلَیْهِمْ حَافِظِینَ﴾ این همان است که در این بخشهای سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آمده است که ﴿کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً﴾ شما مسخره می کردید می خندیدید و اینها.

ص: 98

همین آیات در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مطففین» به این صورت آمده ولی در قبال فرمود: ﴿فَالْیَوْمَ﴾ یعنی قیامت ﴿الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ ٭ عَلَی الْأَرَائِکِ یَنظُرُونَ﴾ اینها هم در قیامت جبران می کنند منتها در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این بخش نیامده فقط آمده کفاری که مؤمنین را مسخره می کردند ما مؤمنین را در بهشت مستقر کردیم آنها به فوز الهی رسیدند و کفّار در رنج و عذاب می سوزند این.

پرسش:...

پاسخ: نظیر ﴿یَشْوِی الْوُجُوهَ﴾ است یک نوع ترمیم است ترمیم قلب مؤمنین است که امروز ﴿یَشْوِی الْوُجُوهَ﴾ به این صورت است البته عکس العمل کار آنها هم خواهد بود.

پس مسئله مرگ روشن شد مسئلهٴ برزخ تا حدودی روشن شد و اینکه شیعه اگر تبهکار بود در برزخ اگر پاک نشد بالأخره در سوخت و سوز قیامت گرفتار می شود ولی خب بعید است که در برزخ پاک نشود مگر برزخ کار آسانی است مگر جهنم برزخی یک چیز کوچکی است یک چیز کمی است بالأخره او قابل تطهیر است.

مطلب بعدی آن است که آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آمده که ما برای کفار وزن اقامه نمی کنیم ﴿فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَزْناً﴾ در همان سورهٴ مبارکهٴ «کهف» (یک) در طیّ این بحثهایی که روزهای اخیر مطرح شده (دو) در هر دو مقطع اشاره شده که آن ترازویی که وزنش حق است موضوعش باید درجات باشد چنین ترازویی برای کفار نیست اما کفار درست است که درجات ندارند ولی گرفتار درکات اند درکات آنها را با ترازو باید تشخیص داد اگر کسی موافق بود ﴿إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾ پس ترازویی است برای تشخیص درکات آن ترازو یقیناً برای کفار و منافقان و ملحدان هست این ترازویی که وزنش حق است و موزونش درجات چنین ترازویی برای کفار وزن نمی کنند برای اینکه ترازویی که برای سنجش حق است در یک کفّه حق گذاشتند در کفّه دیگر چه چیزی بگذارند کسی که ﴿خَفَّتْ مَوَازِینُهُ﴾ او باری ندارند ﴿قَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً﴾ اینها هباء را که نمی شود بسنجند که لذا ترازو برای اینها وضع نمی شود برای اینکه اینها درجات ندارند منتها معیار درکات اینها با یک ترازوی جداگانه باید مطرح بشود.

ص: 99

پرسش:...

پاسخ: بالأخره آنها درکاتی دارند دیگر یک عدّه جزء ائمه کفرند که ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَهُ﴾ هستند یک عدّه پیروان آنها هستند آنها که ﴿یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ﴾ دربارهٴ ﴿فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ﴾ آن روز فرعون با یک گنهکار عادی که یکسان نیست که یک عدّه جزء ائمه کفرند دیگر یک عدّه جزء حطب جهنّم اند یک عدّه جزء وقودند آنهایی که وقودند آتش زنه یا آتش گیره هستند آنها بیشتر سوخت و سوز دارند دیگر بالأخره درکات باید مشخص باشد نشانه اش آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» و اینها دربارهٴ منافق فرمود این منافق تَه است ﴿إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ﴾ پس معلوم می شود درکاتی هست که یکی اسفل است یکی میانی.

پرسش:...

پاسخ: برنمی گردند که، رجعت به معنای رجوع از برزخ نیست اینها رجعت از برزخ رجوع نمی کنند البته بزرگانی که رحلت کرده اند برمی گردند اما کفار را مهلت نمی دهند برای ترمیم حسناتشان اینها درخواست می کنند که ما را برگردانید به دنیا که جبران بکنیم می گویند این ممنوع است حالا ممکن است صحنه ای باشد که اینها را برای تنبیه و عِقاب بیاورند اما اینکه گفتند ﴿رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ﴾ ما برویم عمل صالح انجام بدهیم اینجا می فرماید: ﴿کَلّا﴾.

خب مطلب دیگر این است که در جریان مرگ اینها که گرفتار مرگ مغزی شدند هنوز کاملاً نمردند آن رگهٴ ضعیفی از حیات همچنان هست بنابراین اینها را نمی گویند مرده نه طب اینها را مرده می داند نه دین اینها را مرده می داند لذا اجازه دفن و امثال ذلک نمی دهند آن مرحلهٴ رقیقه حیات همچنان هست البته.

ص: 100

خب مطلب بعدی که به تناسخ برمی گردد تناسخ با جریان معاد کاملاً فرق دارد تناسخ این است که این روحی که قبلاً در بدن کسی بود حالا به کمالی رسیده در بخشی از بخشها حالا یا در فلاح یا در فساد بالأخره به فعلیّتی رسیده این از فعلیّت به قوّه برگردد به بدن یک کودک تعلّق بگیرد که ﴿لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً﴾ این مثل آن است که میوهٴ درختی که این میوه رسیده است این را بچسبانند به نهالی این درست نیست، اما در قیامت یا آنهایی که دوباره در خود دنیا زنده شدند طبق کاری که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) کرد این شخص با همهٴ فعلیّتی که دارد بدنی را قبول کرده و بدن را دارد اداره می کند این از قوّه به فعلیّت نیامده این مثل آن است که میوهٴ همین درخت که این درخت حالا خشک شده با معجزه خدای سبحان همین درخت سرسبز بشود خب این درخت میوهٴ خودش را می گیرد دیگر بنابراین این با تناسخ فرق جوهری دارد و از طرفی هم روح گرچه در حدوث پیرو بدن بود ولی در بقا بدن پیرو روح است و بدن را روح می سازد الآن بدن ما در طیّ هفت، هشت سال کلاً تغییرپذیر است یعنی کسی که هشتاد سال یا نود سال زندگی کرده چندین بار اجزای بدن او عوض شده آنکه این وحدت را تأمین می کند و حفظ می کند همان روح است دیگر.

تمام گوشتها، پوستها، رگ و پِی و پیوندها چندین بار عوض شده نظیر همان عکس رودخانه است که بارها مثال زده شد اگر کسی در شب مهتاب کنار رودخانه ای بنشیند که این رودخانه موجی ندارد و خروشی ندارد و حرکت آرامی دارد یک ساعت کنار رودخانه می نشیند عکس ماه را در این رودخانه یکسان می بیند این خیال می کند این عکس یک ساعت اینجا ثابت بود در حالی که دهها بار این عکس عوض شده هر لحظه ای که یک بخشی از آب می آید عکس جدیدی به ما نشان می دهد این آب می رود آب دیگر می آید عکس جدید را اگر گفتند:

ص: 101

شد مبدّل آب این جوی چند بار٭٭٭ عکس ماه و عکس اختر برقرار

ناظر به آن است که چون حرکتش رقیق و لطیف است کسی احساس نمی کند وگرنه انسان که دست خودش را نگاه می کند و اگر خالی روی یکی از انگشتان پشت دستش باشد خیال می کند این خال همان خال دوران کودکی است در حالی که دهها بار عوض شده است یا هفت هشت بار عوض شده است بدن را هم روح می سازد همان طوری که در دنیاست همین وضع بعد از موت هم می تواند پیش بیاید بنابراین با مسئلهٴ تناسخ یک فرق جوهری دارد.

حالا در این بخش فرمود ما اینها را در قیامت مؤمنین را پاداش می دهیم و کفار را به کیفرشان می رسانیم وقتی که وارد صحنهٴ قیامت شدند خدا از اینها سؤال می کند چقدر در زمین ماندید؟ ﴿قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ﴾ اگر منظور از این ارض خصوص دنیا باشد این سؤال و جواب وضع روشنی دارد از آنها سؤال می کند که چقدر در دنیا ماندی؟ چند سال ماندی؟ اینها وقتی عظمت و ابدیّت قیامت را مشاهده می کنند عرض می کنند که ﴿لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ﴾ یک روز یا نصف روز یعنی کلّ دار دنیا این هفتاد هشتاد سال که اینها زندگی می کنند وقتی ابدیّت را مشاهده می کنند مثل یک روز یا نصف روز، اما اگر منظور از این ارض، صحنهٴ برزخ باشد گرچه صحنهٴ برزخ خیلی طولانی تر از صحنهٴ دنیاست برای افراد، لکن نسبت به ابدیّتِ قیامت باز هم خیلی اندک است چون قلّت و کثرت در این گونه از موارد یک امر اضافی است نسبت به قیامت و ساهرهٴ قیامت که ابدیّت را انسان مشاهده می کند می بیند آنچه در برزخ مانده است یک روز یا یک نصف روز ساعه یا کمتر از ساعه.

ص: 102

مشابه این قبلاً هم باز این آیات مطرح شد لکن در سورهٴ مبارکهٴ «روم» به این صورت آمده است آیهٴ 55 سورهٴ مبارکهٴ «روم» این است ﴿وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَهٍ﴾ اینها که تبهکارند سوگند می خورند می گویند ما یک لحظه ماندیم یک ساعت ماندیم در برزخ نسبت به ابدیت لکن این سؤال می ماند که بالأخره اینها گرفتار عذاب اند در برزخ، در مدّت عذاب هر اندازه که عذاب سخت باشد انسان طولانی تر احساس می کند چگونه اینها زمان عذاب را کم می بینند آخر اینها می گویند ما یک روز یا نصف روز ماندیم در حالی که به اینها خیلی سخت گذشت.

به دو وجه این قلّت و کثرت که امر اضافی است قابل تبیین است هم از نظر امتداد زمانی یا تمثّل زمان وقتی ابدیّت قیامت را مشاهده می کنند این یوم یا بعض یوم است هم از نظر عذاب وقتی عذاب قیامت را نگاه می کنند این یوم یا بعض یوم است عذاب قیامت طوری است که جهنّم به فاصلهٴ پانصد فرسخی نعره می زند چه اینکه بهشت به فاصلهٴ پانصد فرسخی بوی طیّب و طاهری برای بهشتی می فرستد جهنم طوری نیست که نظیر جهنم دنیا باشد انسان تا وارد نشود گرفتار زفیر و شهیقش نشود در قرآن جهنم را یک موجود مُدرِک می داند دارد ﴿إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً﴾ مثل گرگها که از دور که می بینند حمله می کنند فرمود همین که جهنم از دور جهنّمیها را دید دارد حمله می کند یا نعره می زند خب ﴿إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ﴾ گرچه هر موجودی در سهم خود اهل ادراک است ولی آغاز و انجام قیامت با ادراک همراه است چیزی در قیامت نیست که نفهمد و آگاه نباشد.

ص: 103

پرسش: استماع مخصوص کفار است؟

پاسخ: بله دیگر، ﴿إِذَا رَأَتْهُم﴾ نه اینجا در ﴿یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ﴾ مخصوص کفار است اینکه دارد ﴿إِذَا رَأَتْهُم﴾ یعنی جهنم تبهکاران را ببیند نعره می زند ﴿سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً﴾ آن قدر جهنم عصبانی است که ﴿تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ﴾ از شدّت عصبانیّت دارد تکّه تکّه می شود این را می گویند در بین حیوانات خشن پلنگ این چنین است که گاهی از شدّت غضبانیّت تکّه تکّه می شود اینکه سعدی دارد «پلنگان رها کرده خوی پلنگی» برای همین جهت است این حالت را می گویند حالت تَنمّر، تنمّر یعنی مثل نَمِر بودن مثل پنلگ بودن که غضب پلنگ از غضب شیر و گرگ و اینها بیشتر است او عصبانی تر از سایر حیوانات است گرچه شیر از او شجاع تر است ولی پلنگ از شیر عصبانی تر و غضبناک تر است تنمّر چنین خویی است ﴿تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ﴾ یعنی جهنّم گویا از شدّت عصبانیّت می خواهد تکّه تکّه بشود این طور است.

خب چنین جهنّمی را می بینند آن عذابی را که در برزخ دیدند نسبت به این خروش پانصد فرسخی که فریاد می زند می شود ﴿لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ﴾ پس این قلّت و کثرتی که به تعبیر مرحوم شیخ در تبیان امر اضافی است این هم از نظر زمان می تواند اضافی باشد هم از نظر شدّت و ضعف عذاب می شود اضافی باشد.

پرسش: ﴿لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ﴾ در مورد اصحاب کهف هم داریم که در آ نجا...

پاسخ: بله آنها نسبت به بیداری که شدند آنها برای آن است که در بحث سورهٴ «کهف» گذشت اینها وقتی که آمدند خوابیدند وقتی که آمدند آفتاب یک بخش از این کهف را گرفته بود وقتی که بیدار شدند دیدند که آفتاب یک گوشهٴ دیگر کهف را گرفته گفتند که همان روزی که ما خوابیدیم بعد از یکی دو ساعت بیدار شدیم که آفتاب همان آفتاب است منتها قدری جلوتر آمده یا نه، آفتاب فرداست اینها از کجا بفهمند سیصد سال شمسی و سیصد و نه سال قمری خوابیدند از کجا بفهمند گفتند: ﴿لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ﴾.

ص: 104

بنابراین اگر این اصحاب که کهف بخواهند تشخیص بدهند با همین آفتاب باید تشخیص بدهند از کجا بفهمند یک آدم خوابیده سیصد سال خوابید اینکه امر عادی نیست که، که بگویند ما سیصد سال خوابیدیم از کجا بفهمیم بعد هم گفتند که خدا می داند که چقدر خوابیدیم و امثال ذلک خب آنها بر اساس همین معیار عادی بود.

در جریان برزخ اینها عذاب طولانی را تجربه کردند یا در دنیا هفتاد، هشتاد سال به سر بردند چگونه می گویند: ﴿یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ﴾ برای گذشته است از گذشته سؤال می کنند که شما چقدر در زمین بودید در جریان برزخ هم عذاب باعث احساس طولانی بودن است که به اینها خوش نگذشت که بگویند یک لحظه بود که اگر از مؤمنان سؤال بکنند ممکن است در اثر اینکه به اینها خوش گذشته است خیلی زمان را کم احساس بکنند اما از تبهکاران سؤال می کنند که چقدر ماندی اینها باید آن عذاب و طولانی مدت بودن را احساس بکنند ولی به هر تقدیر چه به لحاظ مدّت باشد چه به لحاظ کیفیت و شدّت باشد وقتی ابدیّتِ قیامت را از یک سو، آن جهنمِ خروشان را از سوی دیگر می بینند اینها می گویند که ﴿یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ﴾ که می شود اضافی باشد و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «روم» می آید به خواست خدا هم در بعضی از آیات دیگر گذشت.

این اگر به لحاظ دنیا باشد که فی الأرض است و اگر به لحاظ برزخ باشد چون انسان وقتی در دنیاست برزخ جزء آخرت به حساب می آید وقتی وارد قیامت شد برزخ جزء دنیا به حساب می آید برزخ این طرف قرار می گیرد و این شخص آن طرف برزخ واقع می شود اگر کسی در دنیا باشد یعنی در این طرف باشد برزخ را جزء آخرت می بیند وقتی از برزخ عبور کرد وارد صحنهٴ قیامت شد برزخ را جزء محدوده ارض می بیند لذا قابل توجیه است.

ص: 105

می ماند این مطلب که خدای سبحان از امری که نسبت به درازمدت است به عنوان کوتاه مدت یاد می کند در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که فرمود: ﴿اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ﴾ این اِقتراب قوی تر از قَرِب است مثل اینکه اقتدار قوی تر از قَدَر است این زیادیِ موانع که تدلّ علی زیاده المعانی در این گونه از کلمات خودش را نشان می دهد ما اگر خواستیم بگوییم این شخص تواناست می گوییم قادر است اگر خواستیم بگوییم خیلی قدرت دارد می گوییم مقتدر است اقتدار با قدرت این فرق را دارد اقتراب با قُرب همین فرق را دارد ﴿اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ﴾ یعنی خیلی نزدیک شد با اینکه حسابهای خیلی دور است به این آسانی به این زودیها نمی آید البته اگر به لحاظ برزخ باشد خب بالأخره وقتی انسان مُرد حساب برزخی اش نزدیک است ولی باز این قدر نیست که انسان در حدّ ﴿اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ﴾ تعبیر بکند منتها در برابر ذات اقدس الهی که کلّ این صحنه نسبت به قیامت بسیار اندک است تعبیر به ﴿اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ﴾ می شود چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» هم دارد که ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ﴾ این هم همین است.

مطلب دیگر اینکه در صحنهٴ قیامت یک تبهکار بخواهد عذرخواهی بکنند گرچه عذر او را نمی پذیرند ولی یک مقدار تشفّی و آرامش قلب و سبک شدن هست در آیات قیامت دارد که به این تبهکاران اجازهٴ عذرخواهی هم داده نمی شود آن لحظاتی که احیاناً می خواهند عذرخواهی بکنند یا درخواست بکنند آن اوایل امر است اما آنجا که فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ از آن به بعد دیگر اجازهٴ عذرخواهی هم به آنها داده نمی شود در سورهٴ مبارکهٴ «مرسلات» آیهٴ 35 به بعد آمده است که ﴿هذَا یَوْمُ لاَ یَنطِقُونَ ٭ وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ﴾ در این موقف در این روز بعد از اینکه خدا فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ دیگر کسی حقّ حرف ندارد حتی اجازهٴ عذرخواهی هم ندارند که یک مقدار از نظر روانی سبک تر بشوند پس آیهٴ 35 و 36 سورهٴ مبارکهٴ «مرسلات» اجازهٴ عذرخواهی هم به اینها داده نمی شود چه اینکه در بخشهای دیگر هم فرمود: ﴿فَیَعْتَذِرُونَ﴾ یا ﴿یُسْتَعْتَبُونَ﴾ که مقداری به وسیلهٴ این کار سبک بشوند آن هم به اینها اجازه داده نمی شود در بخشهای پایانی قرآن که فرمود به آنها اجازه داده نمی شود ﴿لاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ﴾ که سبک بشوند به وسیلهٴ عذرخواهی خب حالا منشأ همهٴ این مشکلات چیست؟ منشأ همهٴ مشکلات این است که اینها فکر می کردند که جریان قیامت اسطوره است و فسون است و فسانه انسان که می میرد تمام می شود و می پوسد دین آمده که بگوید شما با مردن از پوست به در می آیید نه بپوسید و برای ابد زنده اید اگر معادی نبود این عالَم می شد افسانه برای اینکه هر کس بیاید هر کاری انجام بدهد هر ظالمی بیاید هر مظلومی برود هیچ حساب و کتابی نباشد خب می شود باطل و عاطل و یا لهو و لعب و لغو و کار عبث دیگر.

ص: 106

اینکه در همین قسمت از سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» فرمود: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ برای همین است کارِ بی هدف را می گویند عبث اگر عالَم قیامتی نداشت هر کسی در دنیا هر کاری می کرد یَله و رها بود می شد عبث و بی هدف دیگر در حالی که خدای سبحان در چند جای قرآن هم به صورت نفی هم به صورت اثبات مسئله معاد را مطرح کرد.

به صورت اثبات فرمود عالم به حق خلق شده است ﴿خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ﴾ به صورت نفی فرمود: ﴿مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً﴾ اینکه می گویند حقّ مخلوقٌ به یعنی این نظام پیچیدهٴ به حق یا در صحبت حق است این باء ﴿بِالْحَقِّ﴾ یا باء ملابسه است یا باء مصاحبه فرمود ما آسمان و زمین را به حق پیچیدیم یا در صحبت حق قرار دادیم مصاحب حق قرار دادیم چون حق است به مقصد می رسد البته عالَم هدفمند است گرچه ذات اقدس الهی بی نیاز است او هدف ندارد چون خود هدف، هدف ندارد هر چیزی برای نِیل به کمال است اگر مبدأیی کمال نامتناهی بود خودش می شود هدف که همه او را می طلبند ﴿أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ﴾ دیگر فرض ندارد یعنی این فرض محال است که یک کمال مطلق و نامتناهی این کمال مطلقِ نامتناهی کاری انجام بدهد که به وسیلهٴ این کار بخواهد به مقصدی برسد خب معلوم می شود که کمالش محدود است دیگر متناهی است نه نامتناهی، اگر کمالی نامتناهی شد چون کمال است کار از او صادر می شود نه کار انجام می دهد که به کمال برسد یعنی ذات اقدس الهی عالَم را خلق نکرد تا سودی ببرد ذات اقدس الهی عالَم را خلق نکرد تا جودی بکند او نه تا سود کار می کند نه تا جود کار می کند بلکه جوادِ محض است دیگران که کار می کنند یا برای سود است یا برای جود یا این ساخت و ساز را می کند برای اینکه بهره ببرد یا نه می خواهد ثواب ببرد این بیمارستان را می سازد آن مسکن را می سازد برای طبقهٴ محروم که می خواهد به وصف جود برسد به یک ثواب برسد این دوتا.

ص: 107

چون این سازنده کمالش محدود است نه نامتناهی یا می خواهد سودی را که ندارد ببرد یا جودی را که نداشت با این می خواهد ثابت کند ثواب ببرد و مانند آن، لذا کارِ غیر خدا تا بردار است یعنی می شود گفت فلان موجود این کار را کرده است تا به فلان مقصد برسد چه نبیّ چه ولیّ اما خدای سبحان که کمالش نامتناهی است چیزی را فاقد نیست تا با کار او را به دست بیاورد که اگر کار نکند فیضی نرساند به وصف جود متّصف نیست اگر این فیض را برساند به وصف جود متّصف می شود خب این کمالش می شود محدود این می شود ممکن _ معاذ الله _ دیگر واجب نیست، بنابراین از آن جهت که غنیّ محض است خودش منزّه از آن است که هدف داشته باشد هدف داشتن خدا نقص است و از آن جهت که حکیم است صدر و ساقهٴ فعل او با حکمت و منفعت و هدف و امثال ذلک است فعل، هدف دارد که به مقصد می رسد و مقصود خود را در آن مقصد می یابد فاعل، منزّه از مقصد داشتن است لذا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» به زبان موسای کلیم فرمود به جهانیان اعلام بکن ﴿قَالَ مُوسَی إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ﴾ حالا همهٴ مردم کافر بشوند این طور نیست که بر دامن کبریایی او گَردی بنشیند او به مقصد نرسیده باشد که او خودش مقصد است.

بنابراین فرمود کارِ ما عبث نیست چون کار حکیمانه است ما منزّه از آن هستیم که مقصد داشته باشیم چون غنیّ حمیدیم ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ پس هدف این نیست که ما به جامعه خدمت بکنیم هدف این نیست که ما عالِم بشویم اینها در راه است چه به جامعه خدمت کردن چه عالِم شدن اینها ابزار در راه است خب به جامعه خدمت بکنیم که چه بشود که بعد از مرگ یک جواب نقد داشته باشیم عالِم بشویم که چه بشود بعد از مرگ جواب نقد داشته باشیم یوم الحساب باید دستمان پُر باشد پس بنابراین هیچ کاری در دنیا هدف نهایی نیست اینها کمالات میانی است برای آن هدف نهایی.

ص: 108

پرسش: جناب استاد ببخشید مگر بسیاری از افعال خداوند برای رحمت نیست؟

پاسخ: برای رحمت رساندن خداست چون خدا حکیم است کارهای او رحمت است، حکمت است، نعمت است، احسان است و مانند آن اما چون غنیّ محض است این کارها را نمی کند که خودش سود ببرد (یک) یا خودش به کمال جود برسد (دو) که اگر این کار را نکند جواد نیست این نقص را دارد _ معاذ الله _ و این کار را می کند که به جود برسد بنابراین آن شعر یک شعر میانی است

من نکردم خلق تو سودی برم ٭٭٭ من نکردم خلق تا جودی کنم

نه جود هدف خداست نه سود بلکه چون حکیمانه است صدر و ساقهٴ فعلش عین رحمت است برکت است حکمت است همه دارند استفاده می کنند او چون کمالِ نامتناهی است جود از او صادر می شود نه کار می کند تا نقصی را برطرف کند که قبلاً سَخی نبود حالا می خواهد بشود سخی چون کمالات او هم بالذّات است هم نامتناهی.

در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» هم فرمود: ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ انسان خیال می کند که رهاست یاوه است هیچ خبری نیست هیچ حسابی نیست هر کسی هر چه کرد، کرد خب این همه ظلمی که ظالمان و طاغیان کردند این همه رنجی که محرومان کشیدند حساب و کتابی نباشد خب می شود عالَم لغو دیگر.

اینکه فرمود: ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ سُدی یعنی یاوه.

می بینید اینها که کارهای یدی انجام می دهند یا با پا یا با دست کار انجام می دهند زمزمه هایی زیر لب دارند برای رفع خستگی آنها که اهل معنا نیستند حالا یا سوت می کشند یا تصنیف و ترانه می خوانند برای رفع خستگی آنها که عاقل و خردمندند اذکار الهی دارند برای رفع خستگی.

ص: 109

وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) در آن کارگری و معماری و مهندسی خانهٴ کعبه زمزمه زیر لبشان ﴿رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا﴾ بود ﴿وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا﴾ آجر بیاور خِشت بیاور سنگ بیاور مرتّب این گِل بیار و سنگ بیار و خشت بیار با ﴿رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا﴾ اداره می شد وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هم آن طوری که امین الاسلام(رضوان الله علیه) نقل می کنند وقتی این پای مبارک را روی دوش بیل فشار می دادند و این باغ را شیار می کردند این جمله ها را می خواندند ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ برای رفع خستگی.

اینکه گفتند: ﴿اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً﴾ همه اش «لا إله الاّ الله» و «سبحان الله» نیست هر کسی در هر کاری که مشغول است زمزمهٴ زیر لبش آیه مناسب آن کار باید باشد ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ انسان خیال کرد که همین طور یَله و رهاست همین که وارد خاک شد می پوسد خیر وارد خاک شد روزی سر برمی دارد مثل همهٴ آن خوشه ها و شاخه ها بالأخره یک روز یک بذر و یک حبّه و یک هسته ای رفته در دل خاک و بعد سر در آورده اینکه در روایات آمده ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «إذا رأیتموا الرّبیع فاذکروا النشور» همین است این هم ذکر خداست اگر فرمود: ﴿اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً﴾ یعنی در هر جایی ذکر مناسب آنجا را بگویید.

فرمود وقتی بهار را دیدید به یاد معاد باشید این چنین نیست که شما بروید در خاک و سر برنیاورید این طور نیست ﴿أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾ خب حضرت این آیات را می خواند ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ انسان خیال می کند که یَله و رهاست که حساب و کتابی در کار نیست.

ص: 110

مستحضرید که یاد معاد از بهترین فضایل است خدا این یاد را بر همهٴ ما لازم کرده اما به همه جایزه نداده که تذکره داشته باشیم فراموشمان نشود فقط به یک گروه جایزه داد فرمود من به ابراهیم، اسحاق، یعقوب اینها که بندگان خاصّ من هستند به اینها یک جایزه دادم ﴿إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَهٍ﴾ سؤال: «ما تلک الخالصه»؟ جواب: ﴿ذِکْرَی الدَّارِ﴾ آدم خانهٴ خودش را که فراموش بکند خب سرگردان در خیابان و بیابان است دیگر ولی وقتی خانه اش یادش باشد مرتب به فکر است که چیزی برای خانه تهیه کند خانهٴ ما قیامت است فرمود یاد خانه را من به عنوان جایزه خالصه به اینها دادم با جمله اسمیه و با «إنّ» و با ضمیر متکلّم مع الغیر ﴿إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَهٍ﴾ سؤال: «ما تلک الخالصه»؟ جواب: ﴿ذِکْرَی الدَّارِ﴾.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 112 تا 118 سوره مومنون 90/07/16

﴿قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ﴿112﴾ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ ﴿113﴾ قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ ﴿114﴾ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴿115﴾ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ ﴿116﴾ وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ ﴿117﴾ وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ﴿118﴾

بعد از اینکه عناصر محوری سور ه را مشخص کرد یعنی جریان اصول دین را تبیین فرمود, کسانی که منکر این اصول اند آنها را به کیفر تلخ تهدید کرد یکی از مسائل تهدیدی آن است که شما مؤمنان را تحقیر می کردید مسخره می کردید امروز عظمت مؤمنان روشن شد و وهن و حقارت شما هم معلوم شد آیا مسخره کردن مؤمن چنین خطری را به همراه دارد ولو برای مؤمن دیگر یا نه کفار, مؤمن را به جهت ایمان مسخره می کردند لذا به آن کیفر تلخ محکوم شدند که خدا فرمود: ﴿إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ فاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً﴾ پس اگر مؤمنی مؤمن دیگر را مسخره کند معصیت کرده است ولی مشمول این آیات نیست این آیات ناظر به کافرانی است که مؤمن را لإیمانه مسخره می کردند نه مؤمن را برای اینکه اندام او لباس او راه رفتن او مثلاً مورد خوشایند این شخص نیست پس مسخره کردن مؤمن گرچه معصیت است ولی مشمول این آیه نیست نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ نساء و امثال آن گذشت که ﴿مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا﴾ اگر کسی مؤمنی را عمداً بکُشد مخلَّد در نار است خلود در نار برای هر کسی نیست برای هر معصیت کاری نیست برای کسی است که کافر باشد و مانند آن. در آن دارد که اگر کسی مؤمنی را بکُشد مخلَّد در نار است که این تعلیق حکم بر وصف گفتند مشعر به علیّت است یعنی «وَ مَن یقتل مؤمناً لإیمانه فجزائه جهنّم خالداً» وگرنه اگر کسی مؤمن را در اثر زد و خورد مالی و مانند آن از پا در بیاورد که مخلَّد نیست حکم قتل را دارد دیگر. مسخره کردن مؤمن هم همین طور است اگر لإیمانه مسخره بکند کیفر تلخش همین است که بیان شد اگر برای مسائل عادی باشد حکمش این نیست.

ص: 111

مطلب دیگر آن است که افرادی که در برزخ هستند گاهی موقّتاً وارد برزخ می شوند و قضا و قدر اینها این است که دوباره برگردند نظیر آنچه را که وجود مبارک عیسای مسیح زنده می کرد یا نظیر کسی ﴿مَرَّ عَلَی قَرْیَهٍ﴾ که دید عدّه ای مردند گفت: ﴿أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ﴾ که خدا سبحانه و تعالی ﴿فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَهَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ﴾ اما آنها که وارد در برزخ شدند و مستقر شدند دیگر برنمی گردند.

مطلب بعدی آن است که در آیهٴ 108 خدای سبحان به کافران فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ ساکت باشید و دیگر حرف نزنید اینها دیگر حرف نزدند, اما خدا نفرمود من با شما سخن نمی گوید ولو به صورت عِتاب شما حقّ حرف ندارید اینها فقط مستمِع بودند خدای سبحان کلام خود را در توبیخ و توهین اینها ادامه داد سه چهار آیه بعد هم دربارهٴ همین است پس اینکه فرمود: ﴿وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ یعنی شما حقّ حرف ندارید ولو عذرخواهی نه اینکه من دیگر از این به بعد عِتاب هم نمی کنم این عتابِ بعدی ادامهٴ کلام الله است نه ادامهٴ تکلّم آن کفّار.

پرسش: حاج آقا ببخشید ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ بعد از ﴿اخْسَئُوا﴾ برای تأکید است یا معنای خاصّ خودش را دارد؟

پاسخ: ﴿اخْسَئُوا﴾ به معنای «ابعدوا» است نه یعنی ساکت باشید معنای تأسیسی دارد نه تأکیدی «إخسأ» یعنی دور شو نه ساکت باش این کلبها را برای راندن با تحقیر می گویند «إخسأ» یعنی «إبعد» دور باش نه یعنی «اُسکُتْ» اما ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ معنای خاصّ خودش را دارد که تأسیس است.

آن گاه مطلب از سؤال و جواب است که از این برزخیان سؤال می کنند شما چقدر ماندید؟ اینها می گویند یک روز یا نصف روز ما که نمی دانیم از عادّین بپرسید. دربارهٴ عادّین یعنی کسانی که عدددان اند اهل شمارش اند مثل فرشتگان و مانند آن چند قرائت شده است که بخشی از اینها را زمخشری در کشّاف نقل کرد ﴿فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آیا قرائت همین مشدّد است یعنی کسانی که عدد و رقم به دست آنهاست یا «فَسْأَلِ الْعَادِینَ» آنها که ظالم اند اهل تعدّی اند که بی تشدید خوانده بشود یا «عادیین» یعنی از قبیله معمّرین عاد و ثمود سؤال کنید این قرائتهای سه گانه را زمخشری نقل کرده است ولی به هر تقدیر آنها می گویند ما نمی دانیم اینکه گفتند ما نمی دانیم برای آن است که یا فراموش کردند یا صحنه به قدری صحنهٴ آشفته و آشوبی است که اینها مضطرب اند به هر تقدیر می گویند ما نمی دانیم ما یک روز یا نصف روز ماندیم با اینکه اینها هم مدّت طولانی را در برزخ پشت سر گذاشتند شاید برای این باشد که آنچه را که در برزخ پشت سر گذاشتند فعلاً یادشان نیست اگر یادشان نباشد می گویند یک روز یا نصف روز یا نه, یادشان است وقتی جریان ابدیّت قیامت را مشاهده می کنند آنچه را که در برزخ گذراندند یا در دنیا پشت سر گذاشتند نسبت به ابدیّت معاد یک روز یا نصف روز است قابل قیاس نیست گاهی هم در تعبیرات روایی این است که این دنیای شما نسبت به ملکوت الهی «کحلقهٍ فی فلات» این تشبیه معقول به محسوس و مانند آن است. خب بالأخره اینها می گویند ما یک روز یا نصف روز ماندیم ما نمی دانیم از عادّین بپرسید خدای سبحان می فرماید شما در درازمدّت در برزخ ماندید تا نوبت شما رسید که وارد صحنهٴ معاد بشوید و امروز وارد صحنهٴ معاد شدید ﴿قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آن گاه خود خدای سبحان در پاسخ می فرماید: ﴿إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ﴾. جریان برزخ جریانی است که با درس و بحث و امثال ذلک حل نمی شود یک راه سومی قرآن کریم و دین به ما آموخت آن راه مشاهده است راه اول همان راه تجربه عمومی است که راه حس و معرفت شناسی حسّی و تجربی است که همه بشر دارند راه دوم راه تجرید, تجرید یعنی تجرید کاری به تجربه ندارد آن راه فلسفه و کلام و براهین عقلی است که آن راه هم کتاب و سنّت در اختیار گذاشت. راه سوم راه مشاهده است این راه مشاهده از راه تهذیب نفس و تطهیر قلب و امثال ذلک است که فرمود: «مَن أخلص لله أربعین صباحاً» آن وقت «تَنفجر یَنابیع الحکمه مِن قلبه علی لسانه» این راههای فراوانی دارد گاهی به ما می گویند روزهٴ مستحبّی بگیرید گاهی می گویند نماز شب بخوانید گاهی می گویند مواظب حلال و حرام باشید گاهی هم می گویند بروید مدرسهٴ قبرستان, مدرسهٴ قبرستان یعنی مدرسهٴ قبرستان یک وقت آدم می رود قبرستان زیارت می کند فاتحه می خواند خب البته ثواب دارد برای طلب آمرزش خودش و پدر و مادرش یک وقت می رود چیز یاد بگیرد خب این دعاهایی که در قبرستان است چند قسم است یک قسمت دعای مدرسه ای است یعنی ما وقتی وارد قبرستان شدیم عرض ادب می کنیم عرض احترام می کنیم سلام عرض می کنیم اینها را قسم می دهیم به خدا می گوییم شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است «اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ یا اَهْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ» شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است با شما چه کار کردند خب این لغو است _ معاذ الله _ این درخواست یا راه حل دارد یقیناً راه حل دارد راه حلّش این نیست که آنها از راه درس و بحث به ما یاد بدهند که از آنها گذشت راه حلّش یا ارائه است یا رؤیت است یا رؤیا یا کشف و شهود است در حالت بیداری یا خوابهای خوبی که نصیب انسان می شود ممکن است مسائلی از راه مفاهیم عقلی به یاد آدم بیاورند اما راه رسمی که اموات با ما دارند همین دو راه است دیگر یا در بیداری حالت منامیه انسان آنها را مشاهده می کند نظیر آن که وجود مبارک حضرت امیر در بعضی از جریان صفّین وقتی به قبرستان وادی السلام آن قسمت رسید ایستاد و حرف زد آن کسی که در خدمت حضرت بود گفت من خسته شدم نشستم دوباره بلند شدم دوباره نشستم ولی حضرت همچنان مرتب حرف می زد به حضرت عرض کردم با چه کسی حرف می زنی؟ فرمود تو اگر چشم داشتی می دیدی اینها حلقه حلقه روی قبر نشستند عرض کردم ارواح اند یا اجساد؟ فرمود اینها ارواح اند خب اگر کسی به آن حد برسد آنها را کاملاً می بیند نرسید شاگرد آنها بود بالأخره مقام احسان است که گویا آنها را می بیند و اگر این مرحله هم نشد در حالت رؤیا بالأخره رؤیاهای خوبی نصیب اینها می شود شما شرح حال بسیاری از علمای نجف و اصفهان و اینها را که می خوانید می بینید اینها شاگرد قبرستان بودند یعنی این وادی السلام زیاد می رفتند این تخت فولاد زیاد می رفتند الآن این ایام بزرگداشت صدمین سال مرحوم آقا نجفی(رضوان الله تعالی علیه) است شما کتابهایش را بخوانید بخش وسیعی از علمش را می گوید من از قبرستان تخت فولاد دارم چندین بار رفتم زیارت کردم دعا خواندم این حرف, این مطلب برای من کشف شد دین ما بخش وسیعش راه شهود است این را می گویند علم نافع حالا اگر کسی خوابی را دید یک خواب خوبی را دید اثر آن بهتر از پنج شش سال درس خواندن است یا نیست؟ چه رسد به اینکه در بیداری ما اگر یک خواب خوبی ببینیم یکی از مراجع را یکی از اولیا را یکی از شهدا را مدّتها می بینید وضع ما عوض شده است اساس راه این است این راه آسانی که ما طی می کنیم راه حوزه و دانشگاه نتیجه اش همین اندک است که می بینید وگرنه این طور ما را وادار بکنند بگویند شما این اموات را قسم بدهید بگویید شما را به خدا قسم آنجا چه خبر است این معلوم می شود راه دارد دیگر راه آنها هم یا رؤیت است یا رؤیا. خود آنها اگر مؤمن بودند جواب دیگری می دادند حالا ذات اقدس الهی از غیر مؤمنین سؤال کرده ﴿کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ﴾ آنها گفتند: ﴿بَعْضَ یَوْمٍ﴾ یا ﴿فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾ آن عادّین ملائکه اند مؤمنین راستین اند آنها می دانند در برزخ چه خبر است خب.

ص: 112

پرسش:...

پاسخ: آن در قیامت است نه در برزخ.

پرسش:...

پاسخ: این در برزخ است آن ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾ در معاد است که ﴿وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ﴾ آن آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ نساء و اینها بود خواندیم که خدا در قیامت با آنها سخن نمی گوید. این گفتگو که ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾ حرف نزنید این تحقیر است و دیگر اینها عذرخواهی نمی کنند چون عذرخواهی کردن است دیگر اما آن سؤال و جواب که بودید آن تحقیر روی تحقیر است این عذاب روی عذاب است به آنها اجازهٴ عذرخواهی هم نداد که آیاتش هم خواندیم ﴿وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ﴾ برای اینکه انسان که عذرخواهی بکند از نظر روانی یک مقدار سبک تر می شود به آنها اذن عذرخواهی هم داده نمی شود.

خب, بعد می فرماید: ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً﴾ این گرچه دنبالهٴ آن بحثهاست ولی این ناظر به اصل کلّی است یعنی به همهٴ بشرهای منکر معاد می فرماید شما خیال کردید عالَم یاوه خلق شده و هدفی ندارد. در سورهٴ مبارکهٴ القیامه هم بود که ﴿أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی﴾ یعنی رهاست انسان با مردن می پوسد یا با مردن از پوست به در می آید ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً﴾ یعنی بی هدف یعنی هر کسی هر کاری کرد رهاست این خیال باطلی است خب پس عبس نیست, عبس نیست یعنی چه؟ یعنی هدف دارد هدف چیست؟ ﴿وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ معنای عبس بودن است پس ﴿إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ﴾ معنای هدف دار بودن است. ﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ﴾ آن گاه چند برهان اقامه می کند که هر کدام از این براهین ثمربخش است برای نفی عبس و آن این است که خدای سحبان خالق این عالَم است چه اینکه شما هم قبول دارید مشرکان می پذیرفتند که الله خالق عالَم است ﴿وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ﴾ خب الله ای که خالق است یک موجود متعالیِ برجسته است یک موجود متعالیِ برجسته اگر کاری انجام می دهد کار عبس و لغو نیست (این یک) دو: مَلِک است کسی که مَلک است گذشته از اینکه مالک ارض و سماست ﴿تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ﴾ هم هست هم ﴿لله مِلک السلماوات﴾ هم ﴿لِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ هم بدنهٴ عالَم مِلک اوست هم نفوذ در جهان در اختیار اوست خدا هم مالک است کلّ جهان مِلک اوست هم مَلِک است فرمانروای کلّ عالَم است هم مالک یوم الدین است هم مَلِک یوم الدین هم مالک دنیاست هم مَلک دنیا خب اگر مَلک مقتدرِ عادلِ حکیم که کاری را انجام داد کار عبس می کند (این دو) هر کدام از این اسمای حسنا حدّ وسط است برای این برهان. سه: الحق است خب خدایی که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ آیا حق, کار باطل می کند عبس کار باطلی است دیگر بی هدف بودن کار باطلی است دیگر هم اثبات می کند که نظام با حق خلق شده است که ﴿خلقنا الارض والسماء بالحق﴾ یا ﴿مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ﴾ هم بطلان را نفی می کند که ﴿ما خلقناهما باطلا﴾ که هر دو بخش این مضمون دو طایفه از آیات است که در روزهای قبل گذشت هم به صورت اثبات هم به صورت نفی گاهی می فرماید ما عالَم را به حق خلق کردیم حالا یا باء مصاحبه است یا باء ملابسه یعنی این نظام هستی پیچیده به حق است یا پوشیده به حق است جامه حق در برکرده است یا پیچیده به حق است حق را نمی شود از او گرفت این ﴿بِالْحَقِّ﴾ خلق شده است اینکه می گویند حقّ مخلوق به این حق است نه حقّی که ﴿ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ خب خدایی که حق است کار باطل نمی کند. چهار: ﴿لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ هیچ مبدأیی غیر از او نیست خب حالا هیچ مبدأیی که غیر از او نیست شما به چه کسی دارید پناهنده می شوید و برای چه دارید کار می کنید اگر مبدأیی غیر از او نیست همه کارها باید به سَمت او و برای او باشد چرا؟ برای اینکه او ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ است که این یا می تواند تتمّه برهان چهارم باشد یا می تواند برهان پنجم باشد. خدا روی عرش کریم فرمانروایی می کند عرش آن مقام فرمانروایی است خب برخیها گفتند که این اتّصاف عرش به کَرَم از سنخ اتّصاف وصف به حال متعلّق موصوف است نه به حال خود موصوف چون ممکن است که عرش یعنی مقام فرمانروایی رفیع باشد عظیم باشد اما کریم بودن به لحاظ آن متعلّق است چون کرامت وصف یک موجود عاقل است به مقام نمی گویند کریم می گویند عظیم مقام رفیع اما مقام کریم این چنین نمی گویند البته کرامت به مفهوم عام بر اجرام و احجار هم اطلاق می شود که می گویند ذَهَب و فضّه مثلاً اینها احجار کریمه اند این را می گویند اما قرآن کریم کرامت را به معنای خاص وصف خدا می داند که ﴿رب الکریم﴾ وصف قرآن می داند ﴿والقرآن الکریم﴾ وصف رسول وحی می داند ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ﴾ اما همین کَرَم را با همین معیارها وصف حجر و نبات و اینها بداند نیست آن یک مصداق دیگری یک رقیقهٴ دیگری است که برای گیاهان هم قرآن کریم دارد ﴿من ازواج کریم﴾ یا ﴿زَوْجٍ کَرِیمٍ﴾, ﴿نبات کریم﴾ این کرامت را به آنها هم اسناد داد بنابراین اگر به فلزّات گران قیمت می گویند احجار کریم یا گیاهان می گویند ﴿نبات کریم﴾ یا ﴿زَوْجٍ کَرِیمٍ﴾ این درست است که می تواند مشترک معنوی باشد ولی آن قدر این تشکیک مرتبه اش ضعیف است که شبیه مشترک لفظی است اینکه حقیقت تشکیکی را می گویند مشکِّک برای همین است که بیننده را به شک می اندازد که آیا این متّحدالمفهوم است یا مختلف المفهوم از بس این مصادیق با هم اختلاف دارند که گویا این لفظ دارای چند مفهوم است که بیننده را به شک می اندازد که آیا یک مفهوم است یا چند مفهوم مشترک معنوی است یا مشترک لفظی. به هر تقدیر کرامت را خدا وصف خود می داند وصف قرآن می داند وصف رسول وحی می داند و وصف عرش این عرش که کریم است معلوم می شود تخت و امثال ذلک نیست این مقام, مقام کریم است چون کرامت از این مقام می آید رحمت از این مقام می آید و اگر «قلب المؤمن عرش الرحمن» شد انسان را کرامت دارد که انسان را که فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ چنین انسانی است که کرامت برای عرش اوست اگر گفته شد «قلب المؤمن عرش الرحمن» باعث کرامت اینهاست قبلاً در این کتابهای عقلی و بعضی از کتابهای همراه آنها آن مطلبی را که خیلی دقیق بود می گفتند: «مطلبٌ عرشیّ» این مطلب عرشی نه یعنی این مطلبی است علمیِ دقیقِ رقیق بلکه مطلبی است که مخصوص خود مؤلّف بود این مؤلف از باب اینکه «قلب المؤمن عرش الرحمن» (یک) و آنچه ذات اقدس الهی در این قلب اِلقا کرده می شود حکمتِ عرشی (دو) این در کتاب می نوشت حکمت عرشی (سه) بعد کم کم هر مطلبی را می گویند مطلب عرشی ولو برای دیگری باشد این چنین نیست که دأب سابقیها این بود که هر مطلب عمیقی را از هر گوینده ای که باشد این آقا در کتابش بنویسد مطلبٌ عرشی و حکمت عرشی, حکمت عرشی برای کسی است که خود مؤلف در قلب خود یافته باشد و چون قلب مؤمن عرش الرحمن است مجاز بود که از آن مطلب عمیق به عنوان حکمت عرشی یاد بکند. به هر تقدیر عرش خدا کریم است و نیازی نیست که ما بگوییم وصف به حال متعلّق موصوف است برای اینکه, اینکه تخت نیست اینکه جِرم نیست مقام فرمانروایی است که خدای سبحان روی این مقام فرمانروایی مستقرّ است ﴿اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ﴾ خب اگر عرش این است که کریم است از مقام کرامت کارِ عبس ممکن نیست بالأخره عالَم را خدای سبحانی که روی عرش کریم فرمانروایی می کند انجام داد خب کسی که با کرامت کار می کند که کار لغو و عبس و امثال ذلک نمی کند پس این ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ یا تتمّه ﴿لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ است یا برهان مستقل بنابراین یا چهار حدّ وسط است یا پنج حدّ وسط خب اگر خالق این اوصاف را دارد ممکن نیست کار عبس کرده باشد ﴿فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ معمولاً اسمای حسنایی که در پایان مبحث یا پایان آیه قرار داد دلیل محتوای آن بخش از آیات است بعد می فرماید کسی که غیر خدا را بخواند این دلیلی ندارد البته به فلاح هم نمی رسد هم برهان اقامه می کند بر نفی حق بودن دعوای او هم او را تهدید می کند به عدم فلاح ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ یک وقت است کسی در بینش جهان بینی باطل خودش گرفتار ثنویّت است خدا در ابطال آن حرف می فرماید دومی یعنی شریک خدا باشد او دلیل ندارد که حالا آن جهتش هم عرض می کنیم. یعنی با خدا مبدأ دیگر را بخواند که ثنوی باشد خیرات را مثلاً به خدا, شرور را به آن شریکش اسناد بدهد این می شود ﴿یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ اما آنچه مربوط به فضای حجاز بود که مشرکان الله را نمی خواندند ارباب متفرّقه اصنام و اوثان را می خواندند اینها را عبادت می کردند للتقریب والشفاعه نه اینکه خدا را عبادت می کردند خدا را که نمی خواندند که می گفتند ما به او دسترسی نداریم اینها ﴿هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ﴾ فقط یعنی فقط این بتها را می خواندند لذا سیدناالاستاد می فرماید معنای ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ﴾ این است که کسی که با بودِ خدا دیگری را بخواند حکمه کذا و کذا. یک وقت است می گوییم با خدا دیگری را بخواند نظیر ثنویّه یک وقت می گوییم نه با بودِ خدا به سراغ دیگری برود و به سراغ خدا نرود حکمه کذا و کذا که مشرکین این چنین بودند مشرکین که اصلاً خدا را عبادت نمی کردند نه اینکه قدری خدا را عبادت می کردند قدری وثن و صنم را اینها فقط وثن و صنم را می پرستیدند للتقریب والشفاعه به هر تقدیر چه معنای ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این باشد که کسی ثنوی فکر کنم ثنوی عمل کند خدا و غیر خدا را عبادت کند یا نه مثل مشرکان باشد که با بودِ خدا غیر خدا را عبادت کند به هر تقدیر این برهان هر دو را نفی می کند می فرماید: ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾ این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾ بین دو خط کوچک قرار می گیرد که این وصف لازم و ضروری اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنج تا که برهان ندارد اینکه برهان ندارد وصف ضروری و لازم دو دوتا پنج تاست دو دوتا پنج تا برهان پذیر نیست یعنی بیّن الغی است دیگر اله آخر برهان پذیر نیست زیرا یک خدای نامتناهی دیگر جا برای غیر نمی گذارد که, اگر _ معاذ الله _ خدا محدود بود جا برای غیر بود اما اگر «لا حدّ له» شد که براهین فراوانی در نهج البلاغه است که اگر کسی خدا را وصف کرد چه کرد چه کرد «و مَن حدّه فقد عدّه» این خدا می شود نامتناهی اگر حقیقت نامتناهی شد خلئی نیست تا خدای دیگر را پر کند لذا خدا دیگر و اله دیگر برهان پذیر نیست این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ وصف ضروری و ذاتی اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنج تا که برهان ندارد حکمه کذا و کذا ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ این ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾ جمله ای است در محلّ نصب تا صفت باشد برای اله آخر اصلاً اله آخر برهان پذیر نیست ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ خب.

ص: 113

گاهی می فرماید دلیل بر بطلان شرک است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ انبیاء سورهٴ اسراء سورهٴ مؤمنون گذشت که ﴿لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾ (یک) ﴿إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً﴾ (دو) ﴿لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ﴾ (سه) یکی در سورهٴ انبیاء بود یکی در سورهٴ اسراء بود یکی هم در سورهٴ مؤمنون که هر سه بحثش گذشت اینها براهین سه گانه بود برای استحاله شرک و تعدّد الوهیّت گذشته از اینکه برهان ندارد بلکه برهان بر خلاف اوست اگر چنین کاری بکند ﴿فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ﴾ خب چنین کسی به فلاح و رستگاری نمی رسد ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ این سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون با بیان اثباتی ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ شروع شد با بیان نفی ﴿لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ خاتمه پیدا کرد یعنی مؤمن اهل فلاح است و کافر اهل خسارت و طلاح و عدم فلاح ﴿إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ﴾ زمخشری و دیگران نقل کردند که اگر کسی به آیات اول سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون عمل کند و از بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون مُتّعِظ بشود این سعادت را فراهم کرده است و اهل نجات است «فقد نجیٰ و أفلح» آغاز و انجام این سور ه سبب فلاح است و اوّلش هم ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ﴾ است آخرش هم که از کُنوز عرش الهی سخن به میان آمده که خدا ﴿رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ﴾ است و در قرآن کریم گرچه کریم مکرّر ذکر شد ولی تنها جایی که عرش به کرامت متّصف شد همین آیه است در سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون در جای دیگر عرش به کرامت متّصف نشد گرچه خداوند رسول خود را قرآن خود را عرش خود را به کرامت وصف کرد اما اینها کرامتهای بالتّبع اند که به بالأصل ختم می شود یا بالعرش اند که به بالذّات ختم می شود یا بالمجازند که بالحقیقه ختم می شود بر اساس سه مبنا و سه مسلکی که این آیات توجیه می شود. بخش نهایی آن است که در سورهٴ مبارکهٴ علق خدا را به عنوان اَکرم معرّفی کرده است که در آیه سه سورهٴ علق فرمود: ﴿اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ﴾ در آن سور ه مشخص کرد که معیار کرامت چیست پس اگر در سورهٴ اسراء فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾ یا در موارد دیگری انسان را به کرامت وعده داد راه کریم شدن و نِیل به مقام کرامت را هم در سورهٴ علق مشخص کرد فرمود: ﴿اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ خب یک وقت است که خدا اگر گفتند در فلان مسجد یا فلان کلاس یا فلان کوی فلان مهندس تدریس می کند یعنی درس هندسه می دهد فلان طبیب تدریس می کند یعنی درس طب می دهد فلان فقیه تدریس می کند یعنی درس فقاهت می دهد فلان حکیم تدریس می کند یعنی درس حکمت می دهد اگر گفتند اکرم تدریس می کند خب این درس کرامت می دهد اگر ربّ اکرم معلّم شد چه درس می دهد درس کرامت می دهد دیگر, اگر بخواهد درس رامت بدهد راهش هم علمِ کریمانه است ﴿الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ معلوم می شود آن علمی که کرامت را به همراه نداشته باشد و عالِم را کریم نکند آن علمی نیست که خدای سبحان به آثار قلمیِ آن عالِم سوگند یاد بکند خدا به قلم و به نوشته ها و به مکتوبات عدّه ای سوگند یاد کرد فرمود: ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ﴾ قسم به قلم و قسم به مسطورات و مکتوبات اهل قلم خب کدام قلم است که خدا به او قسم خورد (یک) کدام کتاب و رساله و مقاله و سخنان علمی است که خدا به او قسم خورد (دو) اگر کسی در مکتب ﴿رَبُّکَ الْأَکْرَمُ﴾ باشد ﴿الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ﴾ باشد کریمانه عالِم بشود و کتاب او درس کرامت بدهد مورد سوگند خدای سبحان است وگرنه ﴿وویل لهم مما یکتبون﴾.

ص: 114

«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»

آیات 115 تا 118 سوره مومنون 90/07/17

امروز که یازده ذیقعده 1390 است مصادف با سالروز میلاد وجود مبارک ثامن الحجج علی بن موسی(علیهما آلاف التحیّه و الثناء) است سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» تمام شد فکر می کردیم که سورهٴ مبارکهٴ «نور» را شروع می کنیم ولی یکی دو نکته مربوط به سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مطرح است آن را مطرح می کنیم و امروز تبرّکاً برخی از روایاتی که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) رسیده است آنها را محور بحث قرار می دهیم ثواب همه این بحثها به روح مطهّر ثامن الحج(صلوات الله و سلامه علیه).

﴿أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴿115﴾ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ ﴿116﴾ وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ ﴿117﴾ وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ﴿118﴾

در آیهٴ 108 همین سور ه ذات اقدس الهی در پایان گفتگو با کفّار فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾

که البته این نهی تکوینی است و نه تشریعی. دیگر از آن به بعد سخنی از کفار شنیده نشد اما آنچه در آیهٴ 113 به بعد همین سور ه است ﴿قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ﴾

این سؤال و جواب برای قبل از آن صحنهٴ ﴿اخْسَئُوا﴾

است همین که اینها از برزخ وارد صحنهٴ قیامت شدند این گفتگو و سؤال و جواب برای آن طلیعه است که ذات اقدس الهی از آنها سؤال می کند چقدر در زمین ماندید یا چقدر در برزخ ماندید آنها می گویند: ﴿یَوْماً أَوْ بَعْضَ﴾

ص: 115

نه اینکه بعد از اینکه فرمود: ﴿اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ﴾

این صحنه رخ داده باشد تا گفته بشود که چگونه بعد از ﴿لاَ تُکَلِّمُونِ﴾

اینها به سخن آمدند (یک) یا گفته بشود که این کلام و سؤال و جواب با مؤمنین است نه با کفار (دو) هیچ کدام از اینها جا ندارد زیرا این برای طلیعهٴ ورودشان به صحنهٴ قیامت است آن مربوط به بخش پایانی یا در جهنم بودن و مانند آن است.

مطلب دیگر آن است که کفار فکر می کردند که زندگی جز دنیا چیز دیگر نیست و چون غافل بودند از مرگ خیال می کردند که با مال و با قدرتهای مادّی می توانند جاودانه زندگی کنند ﴿جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ ٭ یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ﴾

در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت که گروهی وقتی وارد باغشان می شدند می گفتند که این مِلکِ نَمیر است ﴿أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً﴾

بادَ یعنی هَلَک یَبیدُ یعنی یَهلِکُ گمانش این بود که این باغ از بین نمی رود تفکّر جاهلی هم این بود که زمین را می گفتند مِلکِ نَمیر است در حالی که زمان و زمین همه در بستر تحول و انقلاب اند این چنین نیست که چیزی جاودانه باشد ﴿أَظُنُّ﴾

این سخن درست نیست. این گروهی که ﴿یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ﴾

گرفتارشان کرد ﴿أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً﴾

گرفتارشان می کرد از این گروه سؤال می کنند که ﴿کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ﴾

وقتی عظمت و جلال قیامت و ابدیّت را می بینند می گویند ﴿لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ﴾

.

مطلب بعدی آن است که این تعبیر که فرمود: ﴿وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ﴾

ص: 116

که منزلهٴ وصف تأکید است مشابه این تعبیرها در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» گذشت. در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» آیهٴ 151 این بود: ﴿سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَکُوا بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً﴾

این ﴿مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً﴾

وصف لازم شرک است شرک اصولاً دلیل ندارد انزالِ سلطان گاهی به نقل است گاهی به عقل خدای سبحان گاهی به صورت آیه یا روایت مطلبی را به بشر از راه پیغمبر و امام منتقل می کند این ﴿أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً﴾

گاهی ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ﴾

مطلبی را در عقل کسی القا می کند این ﴿أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً﴾

هیچ کس حق ندارد بگوید که من خودم زحمت کشیدم فهمیدم بارها به عرضتان رسید این تفکّر, تفکّر قارونی است که کسی اسلامی حرف بزند و قارونی فکر بکند بگوید من چهل سال دود چراغ خوردم خودم زحمت کشیدم در حوزه یا دانشگاه عالِم شدم هرگز مبدأ قابلی به تنهایی نمی تواند به کمال برسد هر متحرّکی محرّک می خواهد هر قابلی فاعل می خواهد هر متعلِّمی معلّم می خواهد ﴿أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً﴾

گاهی نقل است گاهی عقل پس این چنین نیست که اگر کسی در اثنای مطالعه به مطلبی رسید خود این مطالعه خود این فکر خود این حرکتِ درونی کمالِ علمی بیافریند این زمینه را فراهم می کند تا ذات اقدس الهی فیضی را به مستفیض عطا کند پس آ نچه در آیهٴ 151 سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» آمده است به منزلهٴ وصفِ لازم شرک است یعنی اصلاً شرک دلیل بردار نیست خواه دلیل عقلی باشد خواه دلیل نقلی نظیر این تعبیر که البته مربوط به توحید و مسئله نفی شرک و امثال ذلک نیست نظیر اینکه گاهی جمله ای وصف لازم یک مفرد قرار می گیرد آیهٴ 38 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است که فرمود: ﴿وَمَا مِن دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ﴾

ص: 117

این ﴿یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ﴾

این جمله در محلّ جرّ است تا صفت باشد برای طائر خب اصولاً طائرً ﴿یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ﴾

اگر جناحیه نباشد طائر با چه چیزی پرواز می کند با پا که پرواز نمی کند که با بال پرواز می کند اگر گفتند طائر معنایش این است که دو بال دارد با آن پرواز می کند خب اگر در کنار طائر این جملهٴ ﴿یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ﴾

را ذکر فرمود این وصفِ تأکیدی است دیگر ﴿وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ﴾

این وصف توضیحی است قید احترازی که نیست چون طائر که دیگر به غیر بال پرواز نمی کند که ﴿یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ﴾

وصف لازم طائر است ﴿لاَ بُرْهَانَ لَهُ﴾

وصف لازم شرک است و مانند آن پایان هم به وجود مبارک حضرت دستور داد که پروردگارا! مغفرت کن معمولاً غفران قبل از رحمت است چون غفران, گردگیری لکّه گیری شستشوست بعد رنگ آمیزی اول ستّاری هست اول گردگیری هست اول غبارروبی هست بعد نقشه رحمت خاصّه را روی آن شیء منقوش کردن است ﴿قُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ﴾

با اینکه ﴿خَیْرُ الْغَافِرِینَ﴾

هم است اما ﴿خَیْرُ الرَّاحِمِینَ﴾

است این ﴿خَیْرُ الرَّاحِمِینَ﴾

نظیر ﴿أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾

, ﴿أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ﴾

آیات 1 تا 2 سوره نور 90/07/18

﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ(2)﴾

سورهٴ مبارکهٴ «نور» در مدینه نازل شد سور ه هایی که در مدینه نازل شد گذشته از اشتمالش بر اصول دین بخش وسیعی از احکام و حقوق فقهی و اخلاقی در آنها مطرح می شد چه اینکه جریان جهاد هم در سوَر مدنی مطرح می شد. کلمهٴ «سور ه» که یک اصطلاح قرآنی است به مجموعه آیاتی گفته می شود که مشتمل بر هدف واحد است (یک) و با ﴿بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ﴾

ص: 118

هم شروع می شود (دو) مگر سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که در عین اشتمال بر هدف واحد با «بسم الله» شروع نشده آن هم لکنهٍ خاصّه.

درباره سورهٴ مبارکهٴ «نور» خدا تعبیر به «سور ه» فرمود در بعضی از سوَر نظیر سورهٴ مبارکهٴ «هود» و امثال آنها فرمود: ﴿أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَا﴾

شما در مقام تحدّی فرمود اگر نتوانستید مثل قرآن بیاورید ده سور ه مثل قرآن بیاورید و اگر نشد ده سو ره فرمود: ﴿إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِن مِثْلِهِ﴾

در این گونه از موارد کلمه سور ه بر مجموعه آیاتی که با «بسم الله» شروع می شود و هدف واحدی را در بردارد اطلاق شده است. شاید هماهنگ باشد با «سور البلد» آن دیواری که شهر را احاطه کرده و یک مجموعه واحدی را در بردارد بی ارتباط با او نیست و جریان ﴿إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ﴾

هم که در جریان داود(سلام الله علیه) مطرح شده است بی ارتباط با سورِ بلد و دیوار و اینها نیست ﴿سُورَهٌ﴾

یعنی «هذه سورهٌ» که این خبر باشد برای مبتدای محذوف ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا﴾

که ما این را نازل کردیم ﴿وَفَرَضْنَاهَا﴾

این سور ه را واجب کردیم.

پرسش:... پاسخ: بله گاهی برای اشتمال بعضی از سوَر لنکتهٍ نظیر آیهٴ نور که در اینجا آمده تعبیر به سور ه فرمود گرچه در سورهٴ «هود» فرمود ده سور ه مثل این یا در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» همهٴ این بخشها را سور ه نامید دیگر فرمود: ﴿فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِن مِثْلِهِ﴾

بنابراین این چنین نیست که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» که وارد شده ﴿سُورَهٌ﴾

ص: 119

مخصوص سورهٴ «نور» باشد و آن 113 سور ه را شامل نشود دربارهٴ همه آنها اطلاق ﴿فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِن مِثْلِهِ﴾

شامل آن می شود دیگر.

﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا﴾

در طلیعه سور ه اهمیت آن را بیان فرمود و واجب بودن عمل به محتوای آنها را هم بیان فرمود. فرض یعنی لزوم الزام گاهی به معنای انزال استعمال می شود نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ 86 آمده که ﴿إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ﴾

آنجا گفته شد که ﴿فَرَضَ﴾

یعنی «أنزل» اما اینجا ﴿فَرَضْنَاهَا﴾

به معنی «أنزلنا» نخواهد بود چگون کلمهٴ «أنزلنا» قبلاً آمده فرض همان حکم قطعی است یعنی احکامی که در این سور ه است قطعاً باید امتثال بشود به معنای وجوب نیست زیرا حکم تحریمی هم فرض الله است لذا بخش وسیعی از احکامی که در سورهٴ «نور» آمده حکمِ تحریمی است نظیر زنا نظیر نگاه به نامحرم و مانند آن. بنابراین فرض یعنی حکمِ قطع, حکم قطعی گاهی به صورت وجوب است گاهی به صورت تحریم ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا﴾

یعنی فرضنا أحکامِ او را. خب بعد برای اهمیت دادن به این مسئله فرمود: ﴿وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾

ما در این سور ه آیات شفاف و روشنی را نازل کردیم همه اینها برای آن محتوایی است که در این سور ه است همه آیات روشن و شفاف است اصلاً آیه یعنی علامت, اگر بیّن نباشد و شفاف نباشد که علامت نیست لکن تأکید وصف آیات به بیّنات برای اهتمام به این آیات است نظیر اینکه از معجزات وجود مبارک موسای کلیم به عنوان آیات بیّن ﴿تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ﴾

ص: 120

تعبیر شده است و نظیر آنچه در جریان سرزمین وحی در مکه مطرح است فرمود: ﴿فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ﴾

آنجا آیات یعنی معجزات و نشانه های قدرت الهی خود کعبه حجرالأسود حِجر زمزم و سایر مشاهد و مواقفی که در سرزمین وحی است همه اینها آیات و علامتهای شفاف اعجاز الهی اند.

در این قسمت که فرمود ﴿آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾

اختصاصی به یک آیه خاص ندارد لکن اظهر مصادیقش همان آیه نور است و آیاتی که در حریم آیات نور این عظمت را در بردارد وگرنه همه آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هست آیات بیّن است. فرمود اگر بخواهید اهل تذکّر باشید ما به شما تذکّر دادیم اگر مؤمنید باید به مقتضای ایمانتان عمل بکنید برای اهمیّت مطالبی که در این سور ه است هم این سور ه را با عظمت و جلال نام می برد (یک) هم مخاطبان را به تذکّر دعوت می کند (دو) و هم آنها را به عمل به مقتضای ایمانشان هدایت می کند (سه) که می فرماید: ﴿إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ﴾

اینها اهمیّت محتوای این سور ه را در بردارد. خب تمام این اهتمام برای چیست برای اینکه به انسان بفهماند نظم جامعه و تمدّن جامعه در وفای به عهد و رعایت امانت است رعایت امانت از بهترین اصولی است که جامعه را به آن مرز والای تمدّن می رساند این اصل اول بعد از آن مقدمه.

اصل دوم آن است که قرآن کریم فرمود ما حرفهایی داریم حرفهای تازه است که این حرفها را در شما کتابهای بشری نمی خوانید و نمی توانید هم به آن حرفها برسید این چهار قیدی که در آیات قبل بود که فرمود: ﴿یُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ﴾

ص: 121

(یک) ﴿وَالْحِکْمَهَ﴾

(دو) ﴿وَیُزَکِّیهِمْ﴾

(سه) ﴿وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ﴾

(چهار) که این چهارمی عنصری ترین محور پیام وحی است یعنی وحی حرفِ تازه ای دارد که نه تنها نمی دانید نزد کسی هم نیست نه تنها شما نمی دانید نزد کسی هم نیست هر چه هم فکر بکنید نمی توانید به آن برسید ﴿وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ﴾

به جامعه بشری خطاب می کند نه ﴿مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾

حتی به وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) فرمود: ﴿وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ﴾

چیزهایی به تو یاد دادیم که تو آن نبودی که با نبوغی که داری یاد بگیری این حرفها مخصوص وحی است نمونه هایی از این را قرآن کریم در جای جای خاصّ خودش به ما نشان می دهد چیزهایی هست که اصلاً بشر به آنها دسترسی ندارد و خدای سبحان آنها را به یاد بشر می اندازد یکی از آن چیزهایی که هرگز بشر به او دسترسی نداشت و نمی تواند بدون وحی بفهمد همان دو لایه بودن نفس انسانی است که در روزهای قبل گذشت که انسان یک خودِ حیوانی دارد که ﴿یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ﴾

شهوت دارد غضب دارد وهم دارد خیال دارد اینها را خدای سبحان به انسان داد و تا حدودی در نشئه دنیا تملیکشان کرده است بلا تفویضٍ یک خودِ انسانی به او داد که فطرت اوست همان ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا﴾

همان نفسی که ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾

که آن مُلهم به فجور است ملهم به تقواست این را خدا به انسان داد و انسان را امین این لفظ قرار داد نه مالک. انسان باید تمام تلاش و کوشش را بکند که این امانت الهی را سالم تحویل خدا بدهد این در فکر هیچ کس نیست در خود خواصّ از مؤمنین هم اصلاً متوجه نمی شوند که آن برای ما نیست ولی وقتی به آیات می رسیم می بینیم آیات می گوید که اینها به خودشان ظلم کردند چندین بار گذشت که ظالم و مظلوم دو مفهوم است که کثرت مصداق می طلبد این نظیر عالِم و معلوم نیست نظیر عاقل و معقول نیست اتحاد عالم و معلوم ممکن است عاقل و معقول ممکن است انسانی به خودش علم دارد دو لفظ است دو مفهوم ولی یک مصداق انسان خودش را تعقّل می کند دو لفظ است دو مفهوم و یک مصداق. بعضی از مفاهیم اند که حتماً کثرت می طلبند مثل خالق و مخلوق علّت و معلول محرّک و متحرّک و ظالم و مظلوم از این قبیل است این دو لفظ یعنی ظالم و مظلوم دو مفهوم دارد که حتماً دو مصداق می خواهند چرا؟ زیرا ظلم معنایش این است که ظالم از حدّ خود تجاوز بکند به مرز دیگری برسد مظلوم معنایش این است که بیگانه وارد حریم او شد این معنی ظالم و مظلوم است الف بخواهد به خودش ظلم بکند فرض ندارد الف مرزی دارد و در مرز خودش است دیگر اما الف می تواند خودش را تعقّل کند به خودش عالِم بشود اتحاد عالم و معلوم ممکن است اتحاد عاقل و معقول ممکن است اما اتحاد ظالم و مظلوم که ممکن نیست این بازگشتش به نقیضین است.

ص: 122

پرسش:... پاسخ: بله همین است دیگر. در این آیات در روایات فراوان است که اینها به خودشان ظلم کردند.

این تأمّل می طلبد که انسان به خودش ظلم می کند یعنی چه؟ انسان می تواند عالِم به نفس باشد می تواند عاقل به خود باشد این لفظ عالم و معلوم عاقل و معقول اینها کثرت مصداق نمی طلبند اما علت و معلول محرّک و متحرّک مُعطی و آخذ اینها کثرت مصداق می طلبند مسئلهٴ ظلم از این قبیل است. در قرآن آیات فراوانی است که دارد اینها به کسی ظلم نکردند اینها که شرک ورزیدند ﴿وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾

یا ﴿ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ﴾

اینها به خودشان ظلم کردند, اینها به خودشان ظلم کردند یعنی چه؟ چه کسی ظالم است چه کسی مظلوم است. در تحلیلهایی که از این طایفه از آیات برمی آید روشن شده است که این شهوت و غضب که بخش تحریکی و عملِ شئون نفس است آن بخش وهم و خیال که بخش اندیشه و ادراکی نفس است اینها مرزی دارند عقل که با فطرت الهی آمیخته است و آن عقلِ عملی که خدا او را مُلهم کرده به فجور و تقوا این نورانیّتی است در درون انسان یک موجود مجرّدی است در درون انسان که خدا این را به ما تملیک نکرد این را امانت به ما داد که ما از این چراغ استفاده کنیم مثل اینکه چراغی را دیگری به زید می دهد می گوید آقا این چراغ را بگیر و این راه را برو دیگر تملیک نکرده این چراغ را به او به عنوان امانت داده حالا اگر او این شیشه چراغ را بشکند یا این شیشه را غبارآلود کند که نور این چراغ به جایی نرسد خب به این چراغ ظلم کرده به صاحب چراغ ظلم کرده حقّ دیگری را برده. آن ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا﴾

ص: 123

مِلک ما نیست آن ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾

امانت الله است مِلک ما نیست اگر کسی در بخش اندیشه به آن عقل اهانت کند ظلم کرد به آن خودی که لایه دوم است و امانت الهی است, اگر در بخش انگیزه شهوت و غضب به آن عقلی که «به عُبد الرحمن

» تعدّی بکنند او را به بند بکشند خودشان امینِ قافله بشوند به آن خود ظلم کردند. چون ما دو خود داریم یک خودی است که امانت الله است یک خود داریم که به حسب ظاهر مِلک ماست در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» و در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» و «نساء» بین این دو خود فرق گذاشته در سورهٴ «حشر» فرمود اینها چون خدا را فراموش کردند خدا اینها را از یاد خودشان برد اینها خودشان را فراموش کردند ﴿لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾

اینها خودشان را فراموش کردند درباره همین افرادی که خودشان را فراموش کردند فرمود هر وقت صحبت جبهه و جهاد می شود اینها فقط به فکر خودشان اند ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾

خب چطور می شود که فرمود اینها خودشان را فراموش کردند بعد فرمود اینها فقط به فکر خودشان اند این کدام خود است که انسانِ معصیتکار به فکر اوست و آن کدام خود است که انسان تبهکار او را فراموش کرده این اصل کلّی بود که چند بار گذشت. زیرمجموعه آن اصل این است که خدای سبحان اجازه داد ما از راه حلال مالی فراهم بکنیم (یک) این خود حیوانی را هم به ما داد که ما با او نفس می کشیم زندگی می کنیم (دو) آن خود انسانی اوصافی دارد مَلکاتی دارد حقوقی دارد که ما امینِ آن هستیم که باید امانت خدا را حفظ بکنیم نشانه اش در همین مسئله زناست که اینجا مطرح شده و قتل است که قتل و زنا هم در سورهٴ «اسراء» کنار هم مطرح شد که گذشت هم در سورهٴ «فرقان» به خواست خدا خواهد آمد اگر کسی, کسی را مجروح کرد قصاص طرف دارد ﴿وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالجُرُوحَ قِصَاصٌ﴾

ص: 124

چشم کسی را کور کرد گوش کسی را قطع کرد دست کسی را قطع کرد عمداً این ﴿الجُرُوحَ قِصَاصٌ﴾

که قصاص طرف است خود شخص را کُشت این قصاص است قصاص حقّ خود شخص است در قصاصِ طرف شخص می تواند عفو کند شخص می تواند ترمیم کند در قصاص نفس ولیّ دم می توانند اعمال حق کنند می توانند ببخشند اما بعضی از حقوق است که نه برای خود انسان است نه برای ولیّ او _ معاذ الله _ اگر به زنی تجاوز شده یا به مردی تجاوز شده این ناموس و عفّت آیا حقّ الناس است یا حقّ الله اگر به زنی تجاوز شده این زن می تواند بگوید من گذشتم اگر به مردی تجاوز شده این مرد می تواند بگوید من گذشتم این مثل خون است که حقّ اوست یا عِفاف است که حقّ الله است چرا زن اگر بگذرد باز پرونده هست که ﴿فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا﴾

هست معلوم می شود عفّت و ناموس جزء آن خود دوم است که حقّ الله است ما امینیم این آیات الهی است. خب کدام فقه است کجا فقه است کدام فقیه است که می تواند فتوا بدهد که اگر زن بگذرد حدّ زنا و حدّ رَجم و امثال ذلک ساقط است _ معاذ الله _ معلوم می شود این حقّ الله است این حقّ الله برای آن امانت الله است این همان لایه دومی است این همان خودی است که ما امین اوییم نه مالک او که اگر کسی عفافش را از دست داد حجابش را از دست داد به خود ظلم کرد یعنی آن خود دوم آن خودی که امانت اوست برای او نیست اینکه می گوید من خودم آزادم این آمده امانت الهی را انکار کرده مِلک خود گرفته و غاصبانه دارد زندگی می کند و خود را مالک آن می داند این می شود ﴿أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾

ص: 125

خدایِ او همان هوس اوست برای اینکه مالکِ آن نفس خداست مالک عفّت و ناموس خداست اگر کسی بگوید من صاحب اختیار خودم هستم همین می شود ﴿أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾

لذا می بینید این سور ه را با جلال و شکوه شروع کرده ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾

تا به ما بفهماند که شما یک مُلک دارید یک ملکوت آن ملکوت برای شما نیست آ ن یک چراغ شفاف و روشن و نورافکن قوی است ما به شما دادیم که راهتان را ببینید این چراغ را سیاه نکنید این شیشه را نشکنید این را غبارآلود نکنید این برای ماست, اگر گفته شد این در جلد دوم کافی هست مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده که اگر کسی مؤمنی را برنجاند آبروی او را برنجاند «فقد حاربَنی» اگر کسی ولیّ ای از اولیای الهی را هتک کند هتک الله را در بردارد این برای آن است وگرنه به خودِ حیوانی کسی آسیب برساند که هتک الله نیست. کم نیست این روایاتی که دارد حرمت مؤمن کمتر از حرمت کعبه نیست کم نیست این روایاتی که دارد اگر کسی مؤمنی را برنجاند و آزار کند الله را متأذّی کرده است خب مؤمن یعنی چه یعنی به خود حیوانی او یعنی مال او را بگیرد یا آن حیثیت ایمانی او که امانت الله است به او آسیب برسانند, بنابراین هم روایات دو طایفه است هم آیات دو طایفه لذا در بخشهایی از قرآن کریم فرمود ما حرفهای تازه داریم ما چیزهایی می گوییم که اصلاً بشر نمی تواند به او برسد شما الآن در این هفت میلیارد بشر به استثنای مؤمنینی که از فرهنگ قرآن باخبرند بپرسید که انسان می تواند اگر کسی به او تجاوز شده از حقّش بگذرد یا نه؟ می گوید خب بله, اما این دین است که می گوید نمی تواند بگذرد برای اینکه این امانت است مال کسی را بردند ما بگذریم یعنی چه فرمود در همین آیات است در خود قرآن کریم بعد از اینکه جریان قتل را مطرح کرده فرمود درست است ﴿وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاهٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ﴾

ص: 126

ولی اگر عفو کردید اگر تخفیف کردید این احسانی است یک راه خوبی است گاهی می بینید که عفو کردن و قصاص نکردن زمینهٴ خضوع عدّه ای را فراهم می کند اما در اینجا فرمود: ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾

جامعه را حجاب و عفاف متمدّن می کند اگر بخواهد جامعه ملکوتی باشد وقتی به حریم الهی تعدّی شد آن وقت چه امنیتی می ماند. آنچه را که طهارت جامعه و قداست جامعه را فراهم کرده است همین چشمِ پاک گوش پاک زبان پاک لسان پاک و امثال ذلک است گفتند خلوت اجنبیّه با اجنبی در جایی جایز نیست و نماز هم بی اشکال نیست برای اینکه این به حریم خدا دارد تعدّی می کند هر اشکالی در جامعه پیدا شده بر اثر رعایت نکردن مسئله حجاب و مسئله عفاف و رعایت نکردن آداب چشم و گوش است وگرنه خطرهای مهم پیش نمی آمد بر اساس این جهات است که این سور ه را با آن هِیمنه شروع کرده با آن جلال و شکوه شروع کرده چون این یک حرف تازه ای است دیگر. شما الآن در مجامع بین المللی آنهایی که به فرهنگ وحی آشنا نیستند وقتی بخواهید این حرف را بزنید می بینید این حرف برای اینها مأنوس نیست پس قرآن که فرمود ما یک حرف تازه داریم ﴿وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ﴾

این است و ما هم همیشه باید مواظب امانت الهی باشیم اگر می گوییم ﴿ظَلَمْتُ نَفْسِی﴾

یعنی خدایا! من به امانت تو و به حقّ تو تعدّی کردم و این حق برای توست کاری بکن که من اصلاح بشوم خب.

پرسش:... پاسخ: بدن انسان را خدای سبحان موقّتاً تملیک کرده به دلیل اینکه فرمود اگر کسی به شما آسیب رساند می توانید عفو بکنید در اختیار شماست مِلک شماست چیزی را خدای سبحان تفویض نکرده در خلال حرف هم اشاره شد که تفویض نشده که انسان بشود مالکِ مطلق لذا به بدن خودش هم نمی تواند آسیب برساند تفویض نکرده لکن اگر کسی به بدن او آسیب رساند قصاص طرف می خواهد بکند ولی اگر نکرد حقّ مشروع اوست می تواند عفو کند چه قصاص طرف چه قصاص نفس اما مسئله حجاب این طور نیست مسئله عفاف این طور نیست.

ص: 127

پرسش:... پاسخ: بله چون ذات اقدس الهی تعبیر تشویقی دارد در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بحث گذشت که ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ﴾

آنجا گذشت که این تعبیر تشویقی است مثل اجر ﴿یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ﴾

اینها همه تعبیر تشویقی و ترغیبی قرآن کریم است معمولاً اجر اجاره استیجار برای آن است که یا عین را موجر در اختیار مستأجر قرار بدهد یا کار را اجیر در اختیار مستأجر قرار بدهد اجیر کارِ خود را تملیک می کند به مستأجر, موجر منفعت عینِ مستأجره را تملیک می کند به مستأجر اما بالأخره آن مستأجر طَرْفی می بندد بهره ای می برد اما خدا به ما اجر می دهد یعنی چه یعنی ما کاری را کردیم _ معاذ الله _ که خدا نفع برد ما شدیم اجیر او ما برای خودمان کار می کنیم از خدا مُزد می گیریم این تعبیر تشویقی است خدا اینکه در سورهٴ «توبه» فرمود: ﴿فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ﴾

یا ﴿مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ﴾

برای آن است که اگر کسی با خدا معامله کرد عوض و معوّض هر دو را می برد و اگر با شیطان معامله کرد عوض و معوّض هر دو را می بازد اگر ما با خدا معامله کردیم این طور نیست که چیزی بدهیم چیزی بگیریم این چیزی که داریم همین را کامل می کنیم عوض و معوّض هر دو برای ماست اگر _ معاذ الله _ با شیطان معامله کردیم هر دو را به او می سپاریم نه اینکه چیزی به شیطان بدهیم چیزی بگیریم خودمان را در اختیارش قرار می دهیم او از ما سواری می گیرد اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بحثش گذشت که او به خدا عرض کرد ﴿لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ﴾

ص: 128

من احتناک می کنم حَنک اینها تحت حنک اینها را می گیرم سوار می شوم شما دیدید این اسب سوارها آنها که سوارکارند حنک اسب و تحت حنک اسب را می گیرند دیگر گفت من این کار را می کنم من سواری می خواهم این طور نیست که اگر کسی با شیطان معامله کرده چیزی از او بگیرد که عوض و معوّض هر دو را در اختیار او قرار می دهد ﴿لَأَحْتَنِکَنَّ﴾

من احتناک می کنم همین کار را می کند اما ذات اقدس الهی عوض و معوّض هر دو را به ما برمی گرداند و اگر تعبیری کرد که ﴿لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ﴾

یا ﴿یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ﴾

همه اینها تعبیر ترغیبی و تشویقی است برای اینکه ما کاری را به سود او نمی کنیم در اجاره معنایش همین است دیگر که سودی را آن مستأجر می برد بنابراین این سور ه با این جلال و شکوه شروع شده ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾

همهٴ آیاتش این چنین است مخصوصاً آیه نور ﴿لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ﴾

این ﴿لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ﴾

یعنی آ ن نَفْسی که برای من است مِلک طلق من است و این چراغ را من در درون شما روشن کردم به شما امانت دادم ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾

هست خیلی از چیزها را به او یاد دادم او بلد است بگذارید او حرف بزند وقتی با او گفتگو کردیم این می شود تذکره ما حرف جدیدی اینجا نداریم در درون شما چیزی را گذاشتیم که اگر شما ساکت بشوید حرف او را گوش بدهید می بینید او هم همین حرفها را به شما می زند این می شود تذکره ﴿وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ﴾

ص: 129

ما تذکره آوردیم یادآوری آوردیم این حرفها درست است حرفهای تازه است ولی قبلاً به شما گفتیم حالا یا عالَم میثاق بود یا عوالم دیگر.

پرسش:... پاسخ: مؤمن محدوده خاص دارد اگر به این گونه از ناموسی برسد نه, آن محدوده ای که به مسائل پایین برمی گردد آن را ذات اقدس الهی اجازه داده معلوم می شود در آن مقدار امانت نیست اما آن محدوده مرز محدوده ای که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشخص کرد آن منطقه ممنوعه است یک منطقه الفراغی هم گذاشته. ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ﴾

چه زنِ تبهکار چه مردِ بزهکار هر دو را اگر ثابت بشود در محکمهٴ شرع حاکم شرع اسلامی صد تازیانه می زند. در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» دربارهٴ زن فرمود حبس کنید تا حکمش برسد دربارهٴ مرد فرمود آزار کنید تا حکمش برسد آیهٴ پانزده و شانزده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است ﴿وَاللَّاتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَهَ مِن نِسَائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَهً مِنکُمْ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ﴾

که می شد حبس ابد ﴿أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً﴾

که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» سبیل را مشخص کرده که دیگر جا برای حبس ابد نیست آن حکم موقّت بود و حکم اصیل همان صد تازیانه است در صورتی که شیخ الشیخه نباشد در صورتی که مُحصن و محصنه نباشد و مانند آن در بعضی از موارد جَلْد است در بعضی از موارد رجم است در بعضی از موارد جمع بین جلد و رجم _ معاذ الله _ اگر شیخ یا شیخه ای در حال احصان به این آلودگی تن در دادند بین جلْد و رجم گفتند جمع است. خب آن برای زنها بود ﴿وَاللَّذَانِ یَأْتِیَانِهَا مِنْکُمْ فَآذُوهُمَا﴾

ص: 130

دیگر آنجا ندارد ﴿أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً﴾

, ﴿فَإِن تَابَا وَأَصْلَحَا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمَا﴾

و اینها. اگر این سورهٴ مبارکهٴ «نور» را در کنار آن بگذاریم این می شود مفسّر او و روشن می کند که ﴿أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً﴾

آن راهی که خدای سبحان مشخص کرده است همین تازیانه است دربارهٴ این حکم زنا. دربارهٴ تقدیم و تأخیر این لفظ که چطور زانیه بر زانی مقدّم شد این را وجوهی گفتند اگر این واو ترتیب را نمی رساند گرچه نمی رساند ولی تقدیم ذکری زانیه بر زانی شاید نکته ای داشته باشد آن نکته آن است که معمولاً جاذبه و گرایش و دعوت به فساد و بزهکاری از روی زن است از این طرف شروع می شود بر خلاف مسئلهٴ سرقت که در آیه 38 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» قبلاً گذشت چون سرقت غالباً از طرف مردهاست اینها از اینجا شروع می شود در سورهٴ «مائده» آیهٴ 38 سارق را بر سارقه مقدّم داشت فرمود: ﴿وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَهُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا﴾

از طرف دیگر در فضای عرف شنائتِ بزهکاری زن بدتر از شنائت بزهکاری مرد است این را در یک گوشه از بیانات سیّدناالاستاد نه در این قسمت در قسمتهای دیگر دارد که این تفکّری است که حالا شاید رسوبات جاهلی باشد یا زمینه های دیگر داشته باشد بالأخره در جامعه این طور است که اگر زنی از خانواده بزهکار شد آن خانواده می شود مسلوب الحیثیّه ولی اگر جوان آن خانواده پسر آن خانواده بزهکار شد آن طور مسلوب الحیثیه نمی شود این همان غیرتِ کاذبه دوران جاهلی است وگرنه فرق ندارد این چنین نیست که این عفاف و حجاب مخصوص زن باشد الآن متأسفانه این بازوهای لخت این از چه موقع در آمده از کجا در آمده چرا اینها بازوهایشان لخت است این طور نیست که این کارها روا باشد که هم برای اینها نارواست هم برای آنها ناروا اما اینکه می بینید زن اگر بزهکار شد آن خانواده مسلوب الحیثیه است آیا این فضای شریعت است یا رسوباتی از افکار دیگر است درست است که اگر زنی از خانواده بی عفاف شد آن خانواده احساس می کند که مسلوب الحیثیه شد ولی همین احساس را نسبت به پسرش هم باید داشته باشد فرق نمی کند اگر پسر زانی شد آن خانواده باید احساس بکند مسلوب الحیثیه است ولی احساس ندارد.

ص: 131

پرسش:... پاسخ: نه, آنکه نکته اول بود نکته دوم این است که در فضای شریعت این ناموس امانت خداست هم زن امینِ خداست هم مرد امین خداست چرا آن زن اگر آلوده شد خانواده احساس مسلوب الحیثیه می کند گاهی از آن محلّه حرکت می کند یا گاهی از آن شهر بیرون می رود ولی پسرش اگر آلوده شد این احساس را ندارد باید داشته باشد دیگر, هر دو به امانت الهی اهانت کردند این حجاب را این عفاف را هم مرد باید داشته باشد هم زن آیا این یک امر شرعی است که شارع مقدس راضی است _ معاذ الله _ این جوانها با آستینهای لخت بیایند بیرون یا نه, این جزء رسوبات جاهلی است فرق نمی کند در عفاف, فرق نمی کند در حجاب.

پرسش:... پاسخ: آن نکته اول است که جاذبهٴ او بیشتر است لذا مقدّم شد ولی در فضای شریعت آیا گناه فرق می کند نه, جهنّمها فرق می کند نه, تازیانه ها فرق می کند نه, امانت خدایی فرق می کند نه, این چه رسوبی است که اگر خانواده ای زنش آلوده شد او بالأخره فراری و متواری می شود ولی پسرش اگر آلوده شد به زنا این کارها را نمی کنند.

پرسش:... پاسخ: آن برای نکته اول است که آن چون جاذبه بیشتری دارد از این جهت است ولی آن جاذبه دارد دیگر, بر اساس اینکه جاذبه دارد فرمود: ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی﴾

اما مسئولیت چیست حکم شرعی چیست؟ حکم شرعی فرق می کند یعنی این زن آن به استثنای آن جاذبه این رعایت حجاب نگاه به نامحرم و امثال ذلک بین زن و مرد فرق است یا هیچ فرقی نیست اگر جهنّم است که برای هر دو است اگر تازیانه است که برای هر دو است.

ص: 132

پرسش:... پاسخ: نه دو حرف است در فضایی که تنها هستند باید لباس نازک بپوشند آنها که چادر دارند در زحمت اند انسان اجازه داد که دستش وقتی در اتاقش است در محلّ کارش است بله, حالا یک وقت است کسی کارگر است خب بله او دیگر دستش آستینش بالا باشد با گِل و لای او محذوری ندارد.

پرسش:... پاسخ: خب بله اینکه اشکال ندارد همین صحبت آن است که چرا اشکال ندارد یک وقت است که هیچ اثر ندارد بله, اگر هیچ اثر ندارد نه از این طرف نه از آن طرف اثر سوئی مترتّب نیست بله, اما اگر آثار سوء مترتّب شد چطور؟

بنابراین سرّ تقدیم سارق بر سارقه در سورهٴ «مائده» و سرّ تقدیم زانیه بر زانی در محلّ بحث مشخص شد چیست بر اساس دو نکته ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾

این را دربارهٴ قصاص طرف یا دربارهٴ قصاص نفس نفرمود آنجا اگر رأفتی باشد انسان تخفیف بدهد که ممدوح است ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ﴾

اگر به خدا و قیامت ایمان دارید دست از این کار بردارید و خلاف نکنید.

مطلب دیگر اینکه, اینکه فرمود: ﴿إِن کُنتُمْ﴾

یعنی به لازمهٴ ایمانتان عمل بکنید. حالا نکته ای درباره این طایفه است طایفه را به گروهی گفتند که بالأخره در مداری در محوری طواف می کنند که یعنی مقصدی دارند دور چیزی جمع می شوند این را می گویند طائف و طائفه برخیها گفتند اقلّش سه تاست برخی گفتند چهارتاست بعضی گفتند دوتاست روایتی از وجود مبارک ابی جعفر(علیهما السلام) رسیده است که بر یک نفر هم اطلاق می شود حالا شاید در مقام شهادت که یک حکم استثنایی است برای مشاهدهٴ حد آنها حضور یک نفر کافی باشد.

ص: 133

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 1 تا 3 سوره نور 90/07/19

﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3)﴾

سورهٴ مبارکهٴ «نور» که در مدینه نازل شد قسمت مهمّ مطالبش را دربارهٴ تأمین خانواده های اصیل و راه پرورش اولاد صحیح و مانند آن قرار داد البته آیهٴ نور که از غرر آیات این سور ه است هم در این سور ه قرار گرفت. جامعه را خانواده های اصیل تشکیل می دهند و عنصر محوری خانواده عفاف است که فرمود: ﴿وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّهً وَرَحْمَهً﴾

اگر کسی این حریمِ عفاف را رعایت نکرد اهل غیرت نیست در بحثهای سابق داشتیم که از برجسته ترین اوصاف الهی غیرت است که خدا غیور است. غیرت حقیقتی است که سه عنصر محوری را در بردارد یکی معرفتِ هویّت خود دوم عدم دخالت در امور غیر سوم اجازه ندادن دخالت غیر در امور او آن غیرزدایی را می گویند غیرت اگر کسی بخواهد در حریم دیگری وارد نشود و اگر کسی بخواهد دیگری را در حریم خود راه ندهد که چنین انسانی را می گویند غیور این فرع بر آن عنصر اول است که هویّت خودش را بشناسد اگر کسی انسانیّت خودش را شناخت قلمرو هویّت خودش را شناخت توان مرزبندی را دارد نه از مرز خود بیرون می رود نه اجازه می دهد کسی وارد مرز او بشود نه خانهٴ کسی را نگاه می کند نه اجازه می دهد کسی خانهٴ او را نگاه کند نه نامحرمی را نگاه می کند نه اجازه می دهد نامحرمِ او را نگاه کنند. غیرت تنها این نیست که انسان غیر را به حریم خود راه ندهد وگرنه گرفتار دیاسَت خواهد شد دیّوس یعنی چنین مردی. غیور آن است که به حریم دیگری هم راه پیدا نکند این از بیانات نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) است که در نهج البلاغه آمده فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ

ص: 134

» هرگز یک انسان غیرتمند زنا نمی کند وارد حریم دیگری نمی شود اگر جامعه بخواهد به امنیّت برسد جامعه غیور باشد باید خانواده را درست تأسیس کند (این یک) به همین مناسبت وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) فرمود هیچ بِنایی در اسلام به عظمت بنای نکاح و ازدواج نیست بعد در حدیث دیگر که وجود مبارک امام صادق از آن حضرت(علیهما السلام) نقل می کند فرمود: «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه

» یک وقت زندگی, زندگی حیوانی است خیال می کنند نکاح برای ارضای غریزهٴ شهوت و جوانی است این زندگی, زندگی حیوانی است انسانی نیست چه رسد به اسلامی یک وقت است که نه, نکاح را به عنوان ما که فرشته نیستیم دائماً بمانیم برای اینکه نسل بماند انسانیّت محفوظ بماند نکاح می شود فرمود: «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه

» این نگاه کجا آن نگاه کجا فرمود پنجاه درصد حفظ دین جامعه به وسیلهٴ ازدواج است این نگاه به نکاح یک نگاه ملکوتی است این می خواهد خانوادهٴ دینی بسازد که بعد جامعهٴ متمدّن را تشکیل بدهد لذا مسئلهٴ زنا را با غیرت به غیور بودن مباین می داند خب اگر زنا چندین درجه دارد زنای عین هست زنای گوش هست زنای لامسه هست زنای باصره هست و مانند آن درجات فراوانی دارد بعضی گناه صغیرند بعضی گناه کبیرند و مانند آن. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ

» قهراً هیچ انسان غیرتمندی هم به نامحرم نگاه نمی کند خب این دین می تواند جامعه را بپروراند اگر بخواهد جامعه زندگی انسانی داشته باشد. خب لذا مسئلهٴ آدم کُشی مسئله شرک این گونه از گناهان بزرگ را ذکر می کند در کنارش مسئلهٴ زنا را ذکر می کند در سورهٴ مبارکهٴ اسراء که بحثش قبلاً گذشت در آیهٴ 22 به بعد این معارف شروع می شود که فرمود: ﴿لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَّخْذُولاً﴾

ص: 135

از این توحید و نفی شرک شروع می کند تا به مسئله قتل و آدم کُشی می رسد و همچنین فرزندکُشی ﴿وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَهَ إِمْلاَقٍ﴾

بعد فرمود: ﴿وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَهً وَسَاءَ سَبِیلاً﴾

بعد ﴿وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ﴾

بعد ﴿وَأَوْفُوا الْکَیْلَ﴾

بعد ﴿وَلاَ تَقْفُ﴾

آن گاه فرمود: ﴿ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَهِ﴾

این حکمتی که خدای سبحان به بشر یاد می دهد ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ﴾

در ذیل این آیات بیست گانه که صدرش توحید است و ذیلش این حکمت عملی تشکیل می دهد فرمود حکمتی که ما می گوییم اینهاست ﴿ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَهِ﴾

بعد دوباره به مسئلهٴ توحید که اهمّ معارف است می پردازد ﴿وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾

که بحثش مبسوطاً در سورهٴ مبارکهٴ اسراء گذشت. چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ فرقان هم به عنایت الهی خواهد آمد در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ فرقان که از آیهٴ 63 به بعد شروع می شود عباد الرحمن را که معرفی می کند اینها کسانی اند که ﴿یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً﴾

و بسیاری از معارف و احکام و حِکم را ذکر می کند فرمود اینها موحّدند اینها قتل نفس ندارند و اینها کسانی اند که چشمشان پاک است و اعضا و جوارحشان پاک است و کسانی اند که اهل زنا نیستند ﴿وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ﴾

مشرک نیستند ﴿وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ﴾

که قتل نفس ندارند ﴿وَلاَ یَزْنُونَ﴾

خب اینها را قرآن از اوصاف عبادالرحمن می دانند اینها را جزء حکمت می دانند و وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ازدواج را حفظ نصف دین می داند اساس دین این است منتها کسی که دستش بسته است پایش بسته است دهنش بسته است گوشش بسته است فلج است و زمین گیر است این در مکتب قرآن جزء معلولین است بله خب این نمی تواند ازدواج بکند ولی خودش دست خودش را بست چشم خودش را بست گوش خودش را بست خودش را فلج کرد معلول کرد خب این تشریفات و قیودی که برای زندگی است که فلان کس از سفر آمده ما باید کادو بدهیم بچه پیدا کرده ما باید کادو بدهیم می خواهد مکه برود کادو بدهیم اینها برای چیست این تشریفات برای چیست اول زندگی انسان هر چه ساده تر, راحت تر. در آن خطبه نورانی حضرت امیر که چند سال قبل آن خطبه را خواندیم حضرت بررسی کرده خب عاقل ترین مرد بعد از پیغمبر دیگر دومی خدا خلق نکرد یعنی الآن اگر هفت میلیارد جمع بشوند بخواهند سور ه ای مثل قرآن بیاورند محال است این هفت میلیارد جمع بشوند همه شان بخواهند عنصری مثل علی بن ابی طالب تحویل بدهند آن هم محال است فرقی نیست یعنی فرقی نیست بین امام و قرآن این همه امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) در نهج البلاغه تبیین کرده فرمود داشتن و مرفّه بودن درست است خدا تحریم نکرده ولی کسانی که زندگی مرفّه دارند باید بدانند که ضمناً از تحقیری هم رنج می برند آن وقت تبیین کرد فرمود داشتن و مرفّه بودن آیا کمال است یا کمال نیست اگر بگویید کمال است خب انبیای الهی که این را نداشتند وضع وجود مبارک عیسای مسیح را, موسی را, داود را همه اینها را حضرت ذکر کرد فرمود وضع داود را برای شما بگویم وضع عیسی را بگویم وضع موسی را بگویم وجود مبارک پیغمبر هم که قصّه اش معلوم بود فرمود اینها همه شان ندار بودند یعنی امکانات داشتند اما «قرار بر کف آزادگان نگیرد مال» آن سلیمان(سلام الله علیه) با آن جلال با همان زنبیل سازی و زنبیل فروشی و اینها ارتزاق می کرد فرمود خیال نکنید که حالا سلیمان که سلطنت داشت بر باد مسخّر بود سفرهٴ رنگین داشت من برای شما شرح بدهم که غذای او چه بود. حضرت مثل اینکه همسفر و هم سفرهٴ سلیمان بود آن قصّه را در نهج البلاغه شرح داد زره بافی و زره فروشی داود را شرح داد با اینکه رهبر انقلاب بود ﴿وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ﴾

ص: 136

رهبری انقلاب را قتل جالوت را به عهده داشت اما فرمود این با زنبیل فروشی ارتزاق می کرد مثل اینکه وجود مبارک حضرت با آن حضرت بود با موسی بود. بعد فرمود اگر این چنین است اگر این کمال است باید متلزم بشوید که خدا این کمال را به بهترین انسانها که انبیا هستند نداد این را که نمی شود گفت که این کمال است و خدا این کمال را به انبیا نداد ناچارید بگویید این کمال نیست و هو الحق بعد آن عبارت را دارد فرمود این کسی که وضع مالی اش خوب است سفرهٴ رنگینی دارد ضمناً این مقدار را لااقل بفهمد که خدا دارد او را توهین می کند این بیان نورانی حضرت است در نهج البلاغه خواندیم حالا خیلی از ماها گرفتار این وهن و حقارتیم, اگر داریم خب بسیار خب حرام نیست اما اگر نداریم مخصوصاً در اوایل زندگی بسازیم با این غالب بزرگان وضع زندگی شان در اوایل همین طور بود این عِسْر این غُل این زنجیری که ذات اقدس الهی فرمود پیغمبر از دست و پای مردم باز می کند یعنی واقعاً مردم حجاز در زنجیر بودند همه شان برده بودند در زنجیری یا این عادات این آداب این رسوب این رسوم غلط زنجیر است دیگر. در سورهٴ مبارکهٴ اعراف که این قسمت گذشت آیهٴ 156 به بعد پیامبر را در کتابهای آسمانی پیشین معرفی می کند می فرماید آن حضرت ﴿الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاهِ وَالْإِنْجِیلِ﴾

ما شناسنامه حضرت را در تورات گفتیم در انجیل گفتیم, گفتیم پیامبر کسی است که ﴿یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ﴾

ص: 137

آن غُل را آن زنجیر را آن دست و پا گیر را از اینها گرفت اینها را آزاد کرد خب یعنی همه مردم اینها برده بودند و زنجیری در زندان بودند یا این عادات و رسوب غلط, زنجیر است اگر ما این عادات و رسوب غلط را بگذاریم کنار خیلی افرادند با همین زندگی ساده با همین شهریه می توانند همسر داشته باشند مخصوصاً همسرانی که آنها هم به لطف الهی به برکت قرآن و عترت با این معارف آشنا شدند بنابراین از بهترین راههای زندگی سرعت در ازدواج است سنّ ازدواج بالا برود یا _ خدای ناکرده _ طلاق بعد از ازدواج پدید بیاید این اساس خانواده را به هم می زند.

پرسش:...

پاسخ: خیلیها با اجاره زندگی می کردند ما دلمان می خواهد اتاق خوابمان اتاق پذیراییمان حالِ بی حالمان همه جدا باشد این نیست, نیست یعنی نیست ما خودمان چهار سال در اول ازدواج تنها در حجره زندگی می کردیم این راه شدنی است مثل ما هم فراوان بودند شش ماه از یکدیگر خبر نداشتیم اول مهر می آمدیم آخر تعطیلات فروردین هم برمی گشتیم مثل ما هم خیلی بودند این زنجیر را اینکه واقع ما حرم می رویم البته حرم می رویم برای ثواب هم است اما قسمت مهمّی که در و دیوار این حرم را می بوسیم این است که اینها ما را عاقل کردند این حرفها را اینها آوردند عقل, عقل, عقل, تنها چیزی که جامعه را اداره می کند عقل است خب اگر کسی بخواهد عاقلانه زندگی کند همین شهریه برایش کافی است ما دلمان می خواهد که هر کس هر کاری کرده کادویی بدهیم خب برای چه این تشریفات برای چیست فرمود اینها ﴿یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ﴾

ص: 138

زنجیر را پیغمبر گرفته آن دهن بند را گرفته آن چشم بند را گرفته آدم می بیند جهان چه خبر است خب به سلامتی رفته به سلامتی آمده زیارتش هم مقبول دعایش هم مستجاب حالا حتماً ما باید کادو بدهیم اینها برای چیست؟ مگر این اجاره نشینی قبلاً رسم نبود و فراوان نبود غرض این است که دین به ما آموخت چطوری زندگی کنیم آ ن وقت لذّت ساده زیستی را انسان از لذّت پرخوری و بدخوری بهتر می داند این بیان نورانی حضرت امیر است ما که زیارت می کنیم می گوییم «کلامکم نور

» یعنی چه؟ نور همین است دیگر در زیارت جامعه هست در سایر زیارات هست وقتی مشاهد مشرّفه شرفیاب شدیم عرض بکنیم که «و کلامکم نور

» خب اینها نور است دیگر فرمود اگر کسی بخواهد مرفّه زندگی کند ضمناً این مقدار شعور را داشته باشد که «حَقَّره الله» این تحقیری است. خب خاورمیانه در اختیار حضرت امیر بود در زمان حکومت دیگر دو امپراطوری در خاورمیانه بود یکی امپراطوری ایران بود یکی امپراطوری روم هر دو تسلیم جزیرهالعرب شدند و همه هم مالیات می دادند و طلا و نقره هم سرازیر حجاز شده بود با اینکه خاورمیانه در اختیار حضرت بود حضرت به عسل نگاه کرد فرمود خوش رنگی ولی من نمی دانم مزه ات چطور است حالا لازم نیست ما آن راه را برویم نه می توانیم نه لازم است ولی عاقلانه زندگی کردن ممکن است فرمود: «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه

» نصف دین در ازدواج و نکاح است مهریه گران که گفتند که زنی مشئومه است با شئامت است که مهریه اش زیاد باشد خب برای چه خب بالأخره اینها دین است دیگر. خدا غریق رحمت کند مرحوم مدرّس را اینکه می گفت سیاست ما عین دیانت ماست حرف صحیحی است زندگی ما هم عین دیانت ماست ما واقعاً سکولار زندگی می کنیم یعنی مرز دین ما از مرز زندگی ما جداست ما یک نماز و روزه ای داریم بله اما یک ازدواج داریم خرید و فروش داریم خورد و خواب داریم در این زندگی نیست دین ما فقط در نماز و روزه است یعنی جدایی دین از سیاست یک مرحله, جدایی دین از زندگی ما نمی گوییم جدایی دین از سیاست ولی می گوییم جدایی دین از زندگی خب آثار دخالت دین در زندگی همین است دیگر اگر دین در زندگی رهایت کند می شود «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه

ص: 139

» ساده ترین مردم, نزدیک ترین مردم به انبیا هستند کسی که وضع مالی اش در رفاه است ضمناً این را بفهمد که «حقّره الله» حتماً یعنی حتماً این را مجدّداً به نهج البلاغه در ذیل کلمهٴ «بَسَط» مراجعه بفرمایید که حضرت فرمود آنهایی که سفره رنگین دارد بدانند که خدای سبحان دارد آنها را اهانت می کند حالا ما به آن حد نرسیدیم لااقل این ساده زیستی را یک سر و گردن از دیگری بلندتر باشیم خجل نباشیم آنها که نیست این مسئلهٴ زنا پیش می آید از نگاه پیش می آید تا مراحل دیگر خب.

پرسش:...

پاسخ: دیگر حالا اگر ازدواج دائم باشد نوبت به او نمی رسد ما دربارهٴ ازدواج دائم چون مشکل ایجاد کردیم دست و پای خودمان را بستیم گرفتار آن ازدواج موقّتیم اگر ازدواج موقّت برابر آنکه رسول خدا گفت ثبت بشود ولد مشخص بشود نفقهٴ فرزند مشخص بشود آن هم حکم نکاح دارد دیگر آن باید ثبت بشود دیگر.

خب پس در سورهٴ مبارکهٴ اسراء مسئله زنا در کنار شرک و قتل قرار گرفت. در سورهٴ مبارکهٴ فرقان مسئله زنا در کنار قتل و در کنار شرک قرار گرفت و اگر در موارد دیگر غیبت گفته شد «اشدّ من الزنا» است باید دید کدام غیبت و چه درجه ای از غیبت نسبت به چه درجه ای از زنا نگاه به نامحرم هم زنای عین است کدام غیبت از کدام زنا اشدّ است باید جداگانه بحث بشود. حالا در این قسمت فرمود: ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ﴾

خطاب به مردم و امّت اسلامی است ولی مجریان حدود الهی ائمه مردم اند که از طرف خدای سبحان به وسیلهٴ پیامبر و به وسیله خود ائمه(علیهم السلام) منصوب شدند ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾

ص: 140

بخواهید شفاعت کنید وساطت کنید وسیله بشوید برای تخفیف یا برای ترک این کار را نکنید ﴿مَن یَشْفَعْ شَفَاعَهً حَسَنَهً﴾

حکمش این است ﴿مَن یَشْفَعْ شَفَاعَهً سَیِّئَهً﴾

حکمش این است که همهٴ اینها شفاعت سیّئه و شفاعت حسنه در سورهٴ مبارکهٴ نساء و امثال ذلک آمد نه شفاعت کنید نه در زدن این تازیانه را دست را محکم ببرید ولی شُل بیاورید پایین این کار هم نکنید که رأفت کاذب داشته باشید بگذارید این دردناک باشد.

مطلب بعدی دو عنصر محوری را ذکر کرده فرمود عدّه ای بیایند ببیند این عدّه کفار نباشد برای اینکه وقتی کافر این صحنه را ببیند خیال می کند دین, دین خشونت است اما مؤمن که ببیند دو فایده اصیل دارد این را به صورت امر غایب ذکر کرده فرمود: ﴿وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

یک عدّه می بینند خدا را شکر که تبهکاران دارند به کیفرشان می رسند یکی اینکه عبرت می گیرند خودشان مبتلا نمی شوند لذا فرمود: ﴿وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

نه «طائفه من الناس» چرا اجرای حدود الهی در عرض عدو روا نیست؟ برای اینکه آنها توهّم همان اسلام هراسی و خشونت باری اسلام را مطرح می کنند اینها که نمی دانند این یک عدل مقدّس یک خشونت مقدّس است که گفتند اجرای حدود در عرض کفار نباشد (یک) در هنگام اجرای حدود کافران حضور نداشته باشند (دو) برای اینکه اینها خیال می کنند اسلام دینِ خشونت است مؤمنین حاضر باشند برای چند فایده یکی برای عبرت گیری یکی اینکه خوشحال باشند که حدود الهی دارد اجرا می شود این جریان سوء استفاده یا تعبیرات دیگری که حالا در رسانه ها هست حالا یا اختلاس است یا سوء استفاده است یا فساد اقتصادی است مؤمنین باید حضور داشته باشند بفهمند که دین دارد جاری می شود این یک حکم نیست که «قضیه فی واقعه شخصیّه» مخصوص زنا باشد نه قتل هم همین طور است فساد مالی هم همین طور است مسائل دیگر هم همین طور است تا جامعه اسلامی بفهمد حکم الهی اجراشدنی است وقتی فهمید, مقتدر می شود هم عبرت می گیرد هم مقتدر می شود و خدا را شکر می کند که حدود الهی دارد اجرا می شود درباره قتل هم همین طور است درباره مسائل دیگر هم همین طور است این طور نیست که یواش پرونده بیاید و یواش برود نه خیر جامعه باید بفهمد ﴿وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

ص: 141

خب.

در سورهٴ مبارکهٴ نساء فرمود اگر زنهایی به بزهکاری آلوده شدند آیهٴ پانزده سورهٴ مبارکهٴ نساء این بود ﴿وَاللَّاتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَهَ مِن نِسَائِکُمْ﴾

بعد از استشهاد چهار نفر و ثابت شدن ﴿فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَهً مِنکُمْ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً﴾

در سورهٴ مبارکهٴ نساء هنگام بحث از این آیه این احتمالات و شُعب احتمالات گذشت که آیا این ناظر به مساهقه است برای اینکه دارد ﴿وَاللَّاتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَهَ مِن نِسَائِکُمْ﴾

زنهایی که این چنین اند سخن از مرد نیست یا نه مساهقه نیست زنا را هم می گیرد آیا این مربوط به مُحصنه است به شهادت اینکه دارد ﴿مِن نِسَائِکُمْ﴾

وگرنه می فرمود «مِن النساء» اینکه دارد از زنهای شما یعنی زنهای همسردارند این هم دو احتمال. آیا این ﴿فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ﴾

ناظر به حبس ابد است یا نه, نگذارید اینها از خانه بیرون بیایند کار را که مرد انجام می دهد اینها مواظب باشید در خانه باشند که دیگر مشابه این کار نشود این توبیخی باشد برای اینها صیانتی باشد برای اینها. وجوه و احتمالات فراوانی بود که نظر نهایی در ذیل آیه پانزده گذشت ﴿أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً﴾

که همین آیه سورهٴ مبارکهٴ نساء گفته شد سبیل راهی است که آن مسئله حد را در بردارد. در آیه شانزده همان سور ه فرمود: ﴿وَاللَّذَانِ یَأْتِیَانِهَا مِنْکُمْ﴾

این ﴿وَاللَّذَانِ﴾

است نه «والذی» با «الّتی» نه «اللّاتی» ﴿اللَّذَانِ﴾

است این ﴿اللَّذَانِ﴾

برای دو مذکّر است آیا این ناظر به همان خلافی است که بین مردها اتفاق می افتد یا نه تقلیباً یکی مرد است دیگری زن به جای اینکه یکی مذکّر و دیگری مؤنّث هر دو را مذکّر آورده که اکثر مفسّرین این دومی را پذیرفتند یعنی دو نفر که یکی مرد است و یکی زن اگر گرفتار آن فاحشه شدند ﴿فَآذُوهُمَا﴾

ص: 142

این اذیّت با آن ﴿فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ﴾

دو چیز است آنجا احتمال اینکه مواظب باشید از خانه بیرون نرود دیگر آلوده نشود این یکی, اینجا ﴿فَآذُوهُمَا﴾

اگر اذیت باشد به معنی زدن و امثال ذلک باشد بعد با حدّ بعدی نسخ می شود که فرمود: ﴿مِائَهَ جَلْدَهٍ﴾

اما اگر ناظر به استخفاف و تحقیر و طرد اجتماعی و بی حرمتی باشد این همیشه هست تا اینکه توبه بکنند اگر توبه کرد و انسان شایسته شد که خب یک فرد عادی است از مزایای حقوقی فرد عادی برخوردار است عمده آیه بعد است که فرمود: ﴿الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾

نظم طبیعی اقتضا می کرد به حسب ظاهر انسان خیال می کند که این طوری باید گفته می شد «الزّانی لا یَنکح الاّ زانیهً أو مشرکهً و الزّانیهُ لا تَنکحُ إلاّ زانیاً أو مشرکا» اما در جمله دوم نفرمود «والزانیه لا تنکح» بلکه فرمود: ﴿وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا﴾

این برای آن است که خب معمولاً خواستگاری و خُطْوه از طرف مرد شروع می شود از این جهت معمولاً نکاح از طرف مرد آغاز می شود لذا فرمود: ﴿وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا﴾

.

عمده این تهافت بین صدر و ذیل است صدر آیه جملهٴ خبریه است این جملهٴ خبریه که زانی ﴿لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾

خب این چنین نیست که خیلی افرادند که زانی اند ولی با فرد عادی ازدواج می کنند گاهی ممکن است کسی زانیه باشد یک فرد عادی و غیر زانی با او ازدواج بکند اگر این خبر است که مطابق با واقع نیست اگر به داعی انشاء القا شده است معنایش این است که این کار حرام است و ذیل با صدر هماهنگ است در ذیل حرمت تشریعی را فهماند فرمود: ﴿وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ﴾

ص: 143

خب این جزء محرّمات است یعنی اگر کسی زانی بود الاّ ولابد باید بگردد زانیه را پیدا کند با او ازدواج کند و اگر کسی زانیه شد الاّ ولابد باید همسر زانی بشود یا مشرک این حکم تشریعی است یا حکم تشریعی نیست. روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) در این ذیل رسیده است حدود را مشخص کرده فرمود اگر کسی مُشتهَر به زنا شد (یک) حدود الهی درباره او اجرا شد (دو) این دیگر همه می دانند که این حدّ زنا خورد و توبه هم نکرد (سه) چنین انسانی حق ندارد با زنِ پاک ازدواج کند و اگر زنی به زنا آلوده شد شهرت پیدا کرد که آلوده است (یک) حدّ زنا بر او جاری شد (دو) توبه هم نکرد (سه) چنین کسی را نمی شود یک انسان طاهری بگیرد فقط هم نوع خود می گیرد اینها که می گویند ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی﴾

جمله خبریه است می فرمایند این به لسان غایب هست نه به لسان دائم نظیر اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ نور در آیات بعد یعنی آیهٴ 26 به این صورت است که ﴿الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ﴾

که این حکم هم جاری مجرای غالب است آن حکم هم جاری مجرای غالب است پس خبر است نه اینکه به داعی انشاء القا شده باشد اولاً و به صورت غلبه است نه دوما ثانیاً یعنی میل طبیعی تبهکاران با یکدیگر است یک انسان بزهکار طبعاً می خواهد با کسی مثل خودش ازدواج کند این طور.

پرسش:...

پاسخ: بالأخره شهرت پیدا می کند این یکی می گوید من دیدم.

ص: 144

پرسش:...

پاسخ: بله, حدّاقلش این است لااقل دسترسی ندارید که دیگران بفهمند لااقل یک نفر بفهمد که به دیگران بگویند وگرنه طائفه است دیگر طائفه به آن گروهی می گویند که در مدار یک مقصد خاصّی طوف دارند حرکت دارند این می گویند طِیْف خاص همین است دیگر می گویند فلان گروه طیف خاصّ اند یعنی طایفه مخصوص اند حداقلّش عندالضروره یک نفر می شود خب.

در همین سورهٴ مبارکهٴ نور آیهٴ 32 به این صورت است که ﴿وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ﴾

بالأخره این دختر خانم یک روزی دارد تا خانهٴ پدر است رزق او از آن مجرا به او می رسد وقتی به خانه شوهر آمد این مجرا عوض می شود فرمود اگر شما وضع مالی تان خوب نیست خدا شما را بی نیاز می کند با ازدواج چه موقع ما باید به این حرفها ایمان بیاوریم تا عاقل نشدیم زندگی همین است عقل, عقل حالا سفارشی از مرحوم بوعلی بخوانیم که حدیثی را ایشان در آن معراج کتاب نوشته معراج نامه که وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) دستوری می دهد وقتی می خواهد از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تعریف بکند حکیمانه پیغمبر را معرفی می کند وقتی می خواهد علی بن ابی طالب را معرف بکند حکیمانه معرفی می کند من هیچ, هیچ یعنی هیچ تعبیری از هیچ کسی ندیدم که به عظمت تعبیر مرحوم بوعلی از وجود مبارک حضرت امیر باشد وقتی تعریف از وجود مبارک حالا می خواهد نقل کند که حدیث را چه کسی به چه کسی گفته پیغمبری که از آن انبیاء است چه هست چه هست چه هست به علی بن ابی طالب که علی بن ابی طالب در بین خلق «کالعقل بین الحواسّ» است یعنی الآن که هفت میلیارد بشر روی زمین زندگی می کند علی عقل است این هفت میلیارد دست و پا و چشم و گوش با اینکه خود مرحوم بوعلی و فارابی و ابوریحان جزء برجسته ترین افرادند فرمود دیگران به منزلهٴ چشم و گوش اند که عقل اینها را هدایت می کند چشم که قدرت تصدیق ندارد گوش که قدرت تصدیق ندارد همه اینها را عقل اداره می کند فرمود او در بین خلق مثل عقل است در بین حواس در حاشیه الهیّات شفا همین معنا ترجمه شده به یک ترجمه رقیق که گویا نیست آنکه در حاشیه الهیات شفاست این است که ابن سینا گفته که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) «بین الأصحاب کالمعقول بین المحسوس» یعنی اوّلی و دومی و سومی و سایر صحابه اینها به منزله چشم و گوش اند و علی عقل است اما آنکه در اصل کتاب هست دارد علی(سلام الله علیه) در بین خلق «کالمعقول بین المحسوس» او عقلِ محض است به حضرت امیر چه گفت؟ گفت اگر مردم به عبادتها مشغول اند تو به تفکّر عقلی مشغول باشد جلو می زنی آنچه جامعه را دور می کند همین مشکل است این آیه کسی عاقل است که حرف آفریدگارش را گوش بدهد دیگر چون «العقل ما عبد به الرحمن» فرمود اگر ازدواج کردی در صورتی که طرفین عاقل بودید گرفتار مهریه زیاد جهیزیه زیاد کادوهای بیجا نبودید «إن یکونوا فقراء یُغنهم الله من فضله» همه را خدا روزی می دهد ولی کسانی که عاقلانه نکاح می کنند خدای سبحان آنها را تأمین می کند خب برخیها خیال کردند این آیه ناسخ آن آیه است خب این آیه عام است ناسخ آن آیه است خب این آیه عام است ولو بعد نازل شده عام که مخصّص خاص نیست او درباره خصوص زانی و زانیّه است این دربارهٴ اَیاما و اَیّم یعنی بی همسر اگر کسی بی همسر شد شما به او همسر بدهید خب این عام چگونه می تواند مخصّص آن باشد. پس آن به همین عموم به همین اطلاق خودش باقی است منتها حالا این روایات را شاید امروز نخوانیم ولی شما حتماً به این کتاب حالا شاید به خود روایات به وسائل نتوانید مراجعه کنید این روایات را صاحب کنزالدقائق ذیل همین آیه ذکر کرده و آن چند روایت است.

ص: 145

پرسش:...

پاسخ: ساده تر باشد راحت تر است دیگر. حرام نیست ولی اگر کسی نداشت ازدواج را تأخیر بیندازد برای اینکه من جهیزیه سنگین ندارم.

پرسش:...

پاسخ: کاملاً پیدا می شود اگر عقل باشد مصادیق فراوان است.

در جلد نهم صفحهٴ 245 این است که وجود مبارک امام صادق در جواب این آیه فرمود: «هنّ نساءٌ مشهوراتٌ بالزّنا و رجالٌ مشهورون بالزّنا شُهور به» (یک) «و عُرفوا به و الناس الیوم بذلک المنزل فمن اُقیم علیه حدّ الزنا أو متّهمٌ بالزّنا لم ینبغ لأحدٍ أن یناکحه حتّی یعرف منه التوبه» پس اگر کسی معروف بود به این بزهکار حدّ الهی بر او جاری شد و توبه نکرد این سه قید را داشت مشمول آیه است چند روایت است که در صفحهٴ 245 آمده.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 1 تا 3 سوره نور 90/07/20

﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3)﴾

تاکنون روشن شد که برای تعظیم این سور ه چندین عبارت را خدای سبحان رعایت فرمود یکی اینکه در آغاز فرمود: ﴿سُورَهٌ﴾

یعنی «هذه سورهٌ» دوم اینکه به صورت متکلّم مع الغیر نه به صورت متکلّم وحده نه به صورت فعل مجهول بلکه به صورت فعل معلوم به عنوان متکلّم مع الغیر تعبیر کرد فرمود: ﴿أَنزَلْنَاهَا﴾

ص: 146

و همین معنا را تأیید کرد با ﴿فَرَضْنَاهَا﴾

و برای بار سوم فرمود ما آیات بیّن و شفّاف و روشنی را در این سور ه نازل کردیم که نیازی به توجیه و تأویل و امثال ذلک ندارد برای آن است که اجرای حدود که مسئولش دستگاه قضایی است گاهی ممکن است با تسامح با تساهل همراه بشود در آغاز جلوی این تساهل و تسامح را گرفت و خانواده های متّهم هم ممکن است نگران بشوند جلوی نگرانی آنها را هم گرفت افرادی هم در جامعه ممکن است شفاعت سیّئه کنند جلوی اینها را هم گرفت که ﴿مَن یَشْفَعْ شَفَاعَهً سَیِّئَهً﴾

حکمش چیست. در آغاز برای اینکه این حدود الهی با اهمیّت خاص اجرا بشود در صدر سور ه این مطالب را بیان کرد قبلاً هم گذشت که انذار آیات انزال سُوَر و خود قرآن به صورت تجلّی است نه به صورت تجافی یعنی آن طوری که خداوند باران را نازل کرد تگرگ و برف را نازل می کند آن طور قرآن را نازل نکرد که به صورت انداختن و القا باشد بلکه قرآن را آویخت نه انداخت لذا می شود حبل الله در همان حدیث متواتر که فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین

» کتاب خدا و عترت رسول(علیهم الصلاه و علیهم السلام) فرمود یکی شان ثِقل اکبر است و «أحد طرفیه بید الله سبحانه و تعالی

» این حبل متین یک طرفش به دست خداست یک طرفش به دست جامعه بشری لذا بشر اگر عنایت بیشتری کند می تواند این حبل را بگیرد نجات پیدا کند (اولاً) و تدبّر کند و بالا برود (ثانیاً) «اقرأ وارقی

ص: 147

» ناظر به همین است وگرنه حبل یعنی طنابِ انداخته یک گوشه مشکل خودش را حل نمی کند چه رسد به اینکه مشکل معتصمان را حل کند. در مقابل انزال قرآن, صعود کلمات طیّبه است اگر بعضی از مشایخ سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیهم اجمعین) فرمودند دعا, قرآن صاعد است این تا حدودی برگرفته از آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» است در آنجا فرمود: ﴿إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ﴾

عقاید طیّب براهین طیّب افکار طیّب مطالب علمی طیّب اخلاق طیّب اعمال طیّب به طرف خدا صاعد است صعود عقاید طیّب مطالب علمی طیّب گفتار و نوشتار طیّب به طرف خدا نظیر صعود دود و بخار و دخان نیست همان طوری که نزول قرآن شبیه نزول باران و تگرگ نیست صعود عقاید و مطالب علمیِ طیّب به طرف خدا هم شبیه صعود بخار و دخان نیست که تجافی باشد یک بخار یا یک دخان وقتی در کف زمین است صاعد نیست وقتی به فضا رفت دیگر در کف زمین نیست رفتنِ او هم به نحو تجافی است نه به نحو تجلّی اگر کسی صاحب عقیدهٴ طیّب شد فکر طیّب شد خُلق طیّب شد عمل طیّب شد این از زمین تا بالا نظیر نردبان صاعد است همان طوری که قرآن نظیر حبلِ متین آویخته است نه انداخته عقاید علمی هم که بالا می رود نظیر نردبانِ بالا رفته است نه نظیر دود و دخانِ بالا رفته هم ﴿إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ﴾

به نحو تجلّی است هم ﴿أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾

به نحو تجلّی است پس راه دو طرفه باز است و اگر خوب بنگریم می بینیم این کلمهٴ طیّب از همان راهی که آمده است بالا می رود نه دو راه باشد در همان مسیری که قرآن آمده بالا می رود یعنی قرآن از آن مقام لدی اللّهی که فرمود: ﴿وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾

ص: 148

از مقام علیّ حکیم آمده نازل شده, شده عربیّ مبین که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این مضمون هست ﴿إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ﴾

یعنی این قرآن یک طرفش علیّ حکیم است یک طرفش عربیّ مبین شما که با عربی مبین کار دارید اگر دارای علمِ طیّب و اخلاق و عمل صالحِ طیّب بودید به آن علیّ حکیم می رسید چون شما دارید بالا می روید و اگر کلمهٴ طیّب بالا می رود و بالا رفتنش به نحو تجلّی است نه به نحو تجافی و کلمهٴ طیّب وصف انسانِ صالحِ عالِم است پس خود انسان بالا می رود که وصف بدون موصوف که بالا نمی رود این طور نیست که بالا رفتنش نظیر دود باشد (یک) این طور نیست که از مغز و قلب و هویّت انسان بکِنند این را بالا ببرند (دو) پس خود انسان بالا می رود این انسانی که می گوید ﴿إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ﴾

خودش دارد بالا می رود این می شود انسانِ الهی اگر انسان الهی شد همان بیانی که دشمنان درباره امام صادق(سلام الله علیه) گفتند صادق است که ابن ابی العوجا و دیگران آن طوری که در احتجاج مرحوم طبرسی آمده در کنار کعبه وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نشسته بود فرمود اگر در بین بشر یک فرشتهٴ فرودآمده ای که به صورت بشر متجسّم شده است باشد این همان مرد است حالا این حرف را از چه کسی شنیده و چگونه گفته ولی حرف, حرف حقّی است فرشته ای است که نازل شده است نزولش هم به نحو تجلّی است این راه برای همه باز است منتها آن ذوات قدسی در قلّه اند شاگردانشان در دامنه و دشت اند دارند حرکت می کنند غرض آن است که انزال سور ه یک راه خاص دارد که اگر کسی فهمید و باور کرد و متخلِّق شد و عمل کرد و منتشر کرد این هم همین راه را بالا می رود منتها اینجا یک وقت است زبانش سلمان فارسی است و می شود سلمان فارسی وقتی بالا رفت به علیّ حکیم نزدیک می شود آن اباذر غفاری است زبانش عربی مبین است وقتی بالا رفت نزدیک علیّ حکیم می شود آنجا یکدیگر را می بینند. خب ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ﴾

ص: 149

دربارهٴ زانیه و زنا مستحضرید که این گونه از افعال یا اوصاف اگر مذکّر هم ذکر می شد چون شامل جنس بود زن و مرد هر دو را شامل می شد وقتی می گویند مؤمن این چنین است مؤمنه را هم شامل می شود وقتی بگویند مُسلم کسی است که دیگران از دست و زبان او سالم باشند زن و مرد را شامل می شود وقتی می گویند «طلب العلم فریضهٌ علی کلّ مسلمٍ» لازم نیست مسلمه را هم بگویند هر دو را شامل می شود اینجا اگر می فرمود «الزانی فاجلدوه» شامل هر دو هم می شود ولی برای اهمیّت طرفین را ذکر کرد این یک. سرّ تقدیم زانیه بر زانی در اینجا و سرّ تقدیم سارق بر سارقه که عکس اینجاست در اینجا این دو نکته در بحثهای قبل روشن شد ولی در مسئلهٴ زنا چون جاذبه و منشأ فساد از خودنمایی و بی حجابی او شروع می شود اول زانیه ذکر شده ولی در مسئلهٴ نکاح چون رغبت و خِطْوه و خواستگاری از طرف مرد شروع می شود مرد را مقدّم داشت که فرمود: ﴿الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً﴾

و در قسمتی هم که باز نسبت به زانیه رسید باز مرد را مقدّم داشت برای اینکه فرمود: ﴿الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً﴾

به حسب ظاهر انسان فکر می کرد که باید این طور گفته می شود «الزّانی لا ینکح الاّ زانیهً أو مشرکه و الزّانیه لا تنکح إلاّ زانیّاً أو مشرکا» ولی این چنین نفرمود یعنی گذشته از اینکه زانیه را مؤخّر ذکر کرد در مسئله نکاح هم او را مفعول دانست نه فاعل در مسئله زنا که جاذبه از طرف اوست او را مقدم ذکر کرد ولی در مسئله نکاح با دو فنّ ادبی او را مؤخّر ذکر کرد یکی اینکه او را لفظاً مؤخّر ذکر کرد برای اینکه فرمود: ﴿أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾

ص: 150

که این را مؤخّر ذکر کرد دوم اینکه حالا هم که او را مؤخّر ذکر کرد او را فاعل ندانست نفرمود «و الزانیه لا تنکحوا» فرمود: ﴿وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾

باز هم او مؤخّر داشت برای اینکه در خِطْوه و نکاح و ازدواج او مؤخّر است ﴿وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ﴾

ظاهرش این است که این حرمت تشریعی است به زحمت افتادند که ببینند چگونه این هست. یک تلاش و کوشش برای آن است که آن جمله خبریه را حل کنند لذا برخیها آن را به صورت نهی قرائت کردند نه به صورت نفی گفتند «الزانی لا ینکِحْ» برای اینکه مشکل را حل کنند چون می بینند جامعه آنچه در خارج اتفاق افتاده این طور نیست گاهی طیّبی با خبیثی گاهی خبیثی با طیّبی ازدواج می کند یکی این کار را کردند یکی آمدند گفتند که نه این خبر است ولی به لحاظ اغلب است نه به لحاظ دائم این دربارهٴ صدر این جمله. درباره ذیل جمله که انشاست حالا یا گفتند که حرمتِ غلیظ دارد یا گفتند با شرایط خاص می شود محرّم وگرنه محقّق نیست و اینها. لکن نصوص و روایاتی که در ذیل این آمده این سه شرط را ذکر کرد که برخی از این نصوص در پایان بحث دیروز خوانده شد. در پایان بحث دیروز این روایتها که بخشی در کنزالدقائق آمده خوانده شد و آن این است که اگر کسی این سه شرط را داشته باشد نکاح با او حرام است یعنی عادت کرده این کار برای او حرفه شده و مشهور به این کار است (یک) حدود الهی دربارهٴ او اجرا شد که جامعه او را به عنوان محدوده می شناسد (دو) و توبه هم نکرد (سه) در چنین شرایطی تعبیر به «لا ینبغی» شد در بعضی از روایات و تعبیر به منع شده است یعنی صیغهٴ نهی آمده در بعضی روایات دیگر. در این تفسیر کنزالدقائق جلد نه صفحهٴ 245 این روایات آمده یکی اش این است که از زراره از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال می کند که ﴿الزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾

ص: 151

این یعنی چه این مربوط به چیست؟ فرمود: «هنّ نساءٌ مشهوراتٌ بالزّنا

» (یک) «و رجالٌ مشهورٌ بالزّنا

» که «شُهروا به و عُرفوا به و الناس الیوم بذلک المنزل فَمَن اُقیم علیه حدّ الزنا أو متّهم مِن زنا لم یَنبغ لأحدٍ أن ینکاحه حتّی یُعرف منه التوبه

» از این روایت زراره سه قید برمی آید خب وجود مبارک امام صادق هم قرآن ناطق است اگر حضرت فرمایشی فرمود مثل یک آیه قرآنی است در برابر آیه قرآنی دیگر چون اینها همان هستند که در احکام الهی ﴿وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی﴾

هستند دیگر. حضرت فرمود منظور این است که اگر کسی شهرت به این بزهکاری دارد حدّ الهی دربارهٴ او جاری شد توبه هم نکرد مشمول این آیه است. روایت دیگری هم که باز ابی الصبا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال می کند فرمود: «کُنّ نِسوهً مشهوراتٍ بالزّنا

» و در آنجا «رجالٌ مشهورٌ بالزّنا قد عُرفوا بذلک فَمَن اُقیم علیه حدّ الزّنا أو شُهّر به لم یَنبغ لأحدٍ أن ینکاحه حتّی یُعرف منه التوبه

» این هم حدود سه گانه را در روایت ابی الصبا ذکر کرده. روایت دیگری که محمدبن مسلم عن أبی جعفر(علیهما السلام) ذکر می کند این است که «هم رجالٌ و نساءٌ کانوا علی عهد رسول الله (علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) مشهورین بالزّنا فَنهی الله عن اولئک الرجال و النساء

» الیوم هم حکم همین است که اگر کسی مشهور شد حکم همین است اگر کسی این چنین شد «أو اُقیم علیه الحدّ فلا تزوّجه حتّی تُعرف توبه

ص: 152

» این نهی است دیگر «لا ینبغی» نیست گرچه «لا ینبغی» در روایات ظهور در کراهت ندارد بر خلاف تعبیرات فقهی در کتابهای فقهی «لا ینبغی» ظهور در حرمت ندارد اگر کسی فتوا داد «لا ینبغی» نمی شود از آن حرمت فهمید اما در تعبیرات قرآن کریم و نصوص کلمهٴ «لا ینبغی» آن منعِ حاد را در بردارد ﴿لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ﴾

نه اینکه برای شمس مکروه است او اصلاً حق ندارد در نظام تکوین این منعِ قطعی را می گویند و منع بَطّی را می گویند «لا ینبغی» خب.

پرسش:...

پاسخ: بالأخره روایات اصطلاحش اصطلاح فقهی نیست..ممکن است

از «لا ینبغی» نمی شود کراهت فهمید. در این روایت محمدبن مسلم که صریحاً نهی کرد فرمود: «فلا تزوّجه

» روایت بعدی که باز حکم بن حکیم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است فرمود: «الزانیهُ لا ینکحها الاّ زانٍ أو مشرک إنّما ذلک فی الجَهر ثمّ قال لو أنّ الاإنسان زَنا ثمّ تابَ تزوّج حیث جاء

» خب این روایات شارح آن آیات است که حرمت برداشته می شود در صورت توبه و روایات دیگری هم هست که باز در این ذیل مراجعه فرمایید.

اما در جریان ازدواج که اهمیّت ازدواج را قرآن کریم مشخص کرد و روایات معیّن می کند مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در جلد بیست وسائل صفحهٴ چهارده و پانزده این روایت را از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل می کند که حضرت فرمود وجود مبارک رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) فرمود: «ما بُنِیَ بِناءٌ فی الإسلام أحبّ إلی الله عزّ و جلّ مِن التزویج

ص: 153

» بعد مطلب دیگر باز وجود مبارک حضرت فرمود: «اتّخذوا العهد فإنّه أقضه لکم

» این همان تفسیر ﴿إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ﴾

است این در صورتی است که آن عِسْر و غُل و زنجیر و رسوم و رسوبات باطل را انسان از دست و پای جامعه باز کند که ﴿یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ﴾

اگر آن رسوبات جاهلی دست و پا گیر شد همین سنّ ازدواج متأسفانه تأخیر می افتد که این مرضیّ خدا و پیامبر نیست ما موظّفیم دین را در زندگی «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه

» قرار بدهیم یعنی در همهٴ امور دینی زندگی کنیم ولی متأسفانه دینمان در نماز و روزه و مسجد و حج و عمره و تمتّع و زیارات و ادعیه هست زندگی, زندگی دینی نیست لذا در شهرهایی که ملل مختلف زندگی می کنند خیلی فرقی بین مسلم و غیر مسلم دیده نمی شود.

خب مطلب بعدی دربارهٴ این تعبیر است که فرمود: ﴿وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

این طائفه چند جا در قرآن کریم ذکر شد یکی در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بود همان آیه نَفْر آیهٴ 122 که فرمود: ﴿وَمَا کَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طَائِفَهٌ﴾

حالا اگر از روستایی یا شهری یک نفر هم قیام بکند به این آیه عمل کرده است گفتند طائفه جمع نیست که بگوییم اقلّش ثلاثه است و ما فوقش آن بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود واحد و ما فوقش را شامل می شود همین است یک نفر هم طائف است طائفه است «یطوفه إلی المقصد الی المقصود».

ص: 154

پرسش:...

پاسخ: طائفه به معنی قبیله نیست.

پرسش:...

پاسخ: نه فرمود: ﴿مِن کُلِّ فِرْقَهٍ﴾

حالا اگر از شهری از روستایی یک نفر طلبه شد به این آیه عمل کرد دیگر. در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» هم مشابه این آمده آنجا هم که طائفه بر یک نفر می تواند اطلاق بشود و یک نفر را هم شامل می شود در آیهٴ نُه سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» این است که ﴿وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا﴾

آنجا هم گفتند که چه دو قبیله چه دو گروه چه دو نفر اگر دو نفر به قتال یکدیگر پرداختند مشمول این آیه است این طور نیست که ما باید صبر بکنیم نزاع دسته جمعی بشود بعد تا اقدام بکنیم ﴿فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا﴾

این طور نیست ﴿وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا﴾

اگر این طائفه با این طایفه حالا یک نفر با یک نفر یا دو نفر با دو نفر یا نزاع دسته جمعی چند نفر با چند نفر همه مشمول این است لذا به استناد این دو شاهد گفتند که ﴿وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

شامل یک نفر هم می شود البته حضور همه اگر بود خب یک عُسْر و حرجی بود که همه نمی توانند در آن مراسم حاضر بشوند که یک عدّه که حاضر بشوند کافی است منتها باید مؤمن باشند لوجهین یکی اینکه عبرت بگیرند یکی بدانند حدود الهی دارد اجرا می شود که پشتوانه داشته باشند قدرت پیدا کنند اما کفّار اگر حضور پیدا کنند دهن کجی می کنند تبلیغ اسلام هراسی می کنند دین را _ معاذ الله _ به خشونت معرّفی می کنند و مانند آن, لذا فرمود: ﴿وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

ص: 155

.

پرسش:...

پاسخ: خب بالأخره شهود غیر از خبر است اخبار کاذب هم کم نیست اگر ارتباطات ما قوی است بخش وسیعی از ارتباطاتمان را ارتباطات سیّئه و کاذب تشکیل می دهد کم نیست اخبار دروغ شما شاید اخبار راست را کم پیدا کنید خب.

پرسش:...

پاسخ: یک نفر را شامل می شود دیگر, اگر در روستایی یا شهری یک نفر قیام کرد آمد وارد حوزه علمیه شد به این آیه عمل کرد دیگر.

پرسش:...

پاسخ: نه, ﴿طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ﴾

که آورد معلوم می شود که نمی خواهد کفّار حضور پیدا کنند برای اینکه آنها اگر حضور پیدا می کردند اسلام را به عنوان دین خشونت معرفی می کردند. چرا گفتند در فقه فتوا دادند که حدود الهی را فی ارض العدوّ جاری نکنید خب حالا اگر بنا شد که این حدّ ﴿فَاجْلِدُوا﴾

را اجرا بکنند چرا در فقه, فقه یعنی فقه شما به غالب متون فقهی مراجعه کنید می بینید که حالا یا نهیِ تحریمی است یا نهیِ تنزیهی است که حدود را فی ارض العدو جاری نکنید بگذارید بیاید در ارض آشنا چرا؟ همین حرفِ اسلام هراسی را تبلیغ سوئی که اسلام دین خشونت است را راه اندازی می کنند دیگر همان خطر در داخل هم برای دشمنان داخلی هست.

مطلب بعدی آن است که فرمود دینِ خدا جای تساهل و تسامح نیست در نوبتهای قبل گذشت که ما در سه منطقه باید زندگی کنیم منطقه ای است که حکمش «ردّوا الحجر من حیث جاء» است منطقه ای است که جایش ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾

ص: 156

است منطقه ای جایش ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾

است دربارهٴ دین خدا دربارهٴ اسلام دربارهٴ نظام اسلامی کسی حقّ معامله و تساهل و تسامح ندارد همان «ردّوا الحجر من حیث جاء» نشانه اش هم همین دفاع مقدس هشت ساله بود. در مسائل حقوقی خب اگر کسی به ما ستم کرده حقّ ماست که ما هم برابر عدل انتقام بگیرید ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾

﴿مَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ﴾

یا ﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ﴾

نه «علیه» این هست اما قانون هرگز نمی تواند به تنهایی کشور را متمدّن کند در تتمیم این کار و تکمیل این کار, اخلاق را خدای سبحان مقدّر فرمود, فرمود شما اگر ستمی به شما شد نسبت به شما بدرفتاری شد در منطقه ای هستید که حکم اصلی اش این است ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾

چه اینکه در جهنم هم همین طور است ولی با همین ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾

کشور به مقصد می رسد یا نه مؤمنین باید رعایت کنند ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾

اگر ﴿یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾

نبود همین پرونده هفت هشت میلیونی است که در دستگاه قضایی هست خب کسی حقّ او گرفته شده یا در رانندگی یا در اجاره یا در چِک دادن و مانند آن این حقّ قانونی اش را می بیند که باید برود شکایت بکند خب می رود شکایت می کند نتیجه اش هفت میلیون پرونده در دست مانده است دین را تنها ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾

پیش بینی نکرده دین این را پیش بینی نکرده فرمود برای تکمیل ترمیم آن خدای سبحان ترمیم بکند شما به رفاه می رسید ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾

ص: 157

ما در سه منطقه داریم زندگی می کنیم اخلاق کار خودش را دارد قانون کار خودش را دارد دین خدا هم حکم خودش را دارد دین خدا به معنی جامع شامل هر سه منطقه است اما اینکه فرمود: ﴿لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾

یعنی اصول دین یعنی فروع دین یعنی احکام, دربارهٴ احکام که جا برای تساهل یا تسامح نیست که خب.

پرسش:...

پاسخ: البته, همان طوری که کمّ اش مشخص شد صدتا باید باشد نه بیشتر بعضی از خلفا که حدود را جاری می کردند گفتند «تحت اِبط» پیدا نشود اِبط یعنی زیر بغل دست را این قدر بالا ببرید تا فشار پیدا کند که زیر بغل پیدا بشود فرمود این کار را نکن این در نصوص اجرای حدود هست حدّش مشخص است همان طوری که عدد مشخص است کیفیّتش هم مشخص است صورت را نزن سر را نزن پشت را بزن این قدر «لا ترفع یدک حتّی یظهر ابتک» این زیر بغل پیدا بشود نه خب قدری دست را می بری بعد می آوری پایین, ببری که فشار بیشتری بیاوری که زیر بغلش پیدا بشود این کار را نکن خب این را گفتند دیگر خب اینها در فقه مشخص است همه یعنی همهٴ این ریز و درشتش در فقه ما آمده که چقدر بزن کجا را بزن چطور بزن زن را چطور مرد را چطور آمده اما حالا اگر کسی خواست در اصل حد وساطت کند شفاعت کند فرمود اینجا حکم خداست دیگر جا برای تسامح و تساهل نیست.

مطلب دیگر اینکه در جریان نعمت که در بحث دیروز مطرح شد خود نعمت یعنی مال زمین اینها آیات الهی است و برکت است فی ذاتها, اما اینها مثل قرآن نیست قرآن نوری است که اگر به جایی آمده آدم را روشن می کند مگر کسی چشمش را ببندد ولی مال مثل قرآن نیست که اگر یک جا آمده آدم را روشن بکند این طور نیست مال هر جا که آمده غالبش این است که انسان را مُترف و مُسرِف می کند با رفاه زندگی می کند دربارهٴ قرآن ذات اقدس الهی فرمود این نور است ﴿لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ﴾

ص: 158

یا ﴿أَنْزَلْنَا﴾

کذا و کذا فرمود ما قرآن نازل کردیم تا شما را نورانی کنیم اما دربارهٴ نعمت فرمود شما حواستان جمع باشد آنچه را ما آفریدیم برای آیات الهی است زمین آب میوه درخت اینها آیات الهی است اما وقتی که ما به شما دادیم حواستان جمع باشد کسی که وضع مالی اش خوب است این مبتلای به ثروت است مبتلا یعنی مبتلا, اگر کسی ندارد مبتلای به فقر است آن کس هم که دارد مبتلای به ثروت است ما او را آزمودیم در بخشهای سورهٴ مبارکهٴ «فجر» از وسطهایش این قسمت شروع می شود ﴿فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ﴾

یعنی «أهانَنِ» فرمود: ﴿کَلَّا﴾

در هر دو ابتلاست بعضیها مبتلا به ثروت اند بعضیها مبتلا به فقر که ما هر دو را آزمودیم این از بیانات نورانی است که در پایان شرح نهج البلاغه ابن حدید از وجود مبارک حضرت امیر نقل شده است فرمود: «إنّ الغنیٰ والفقر بعد العرض علی الله

» چه کسی توانگر است چه کسی تهیدست در یوم الحساب روشن می شود اما همه الآن سرِ کنکور نشستند این هیچ شرفی نیست بارها از وجود مبارک حضرت امیر نقل شد که وظیفه ما دو چیز است سعی در تولید قناعت در مصرف چنین جامعه ای می تواند روی پای خود بایستد سعی در تولید یعنی هیچ کس نگوید من بازنشسته ام آخر آدم دهن باز می کند می گوید من بازنشستم اگر عالِم و روحانی و مُعَمَّم است تا نفس می کشد دستش باید با قلم باشد وگرنه بیکاره است مگر می شود یک روحانی دهن باز بکند بگوید من فارغ التحصیلم تا نفس هست فهم قلم خواندن نوشتن گفتن و اگر روحانی نیست اهل حوزه و دانشگاه نیست او هم تا نفس می کشد کار حالا قبلاً هشت ساعت کار می کرد الآن یک ساعت کار بکند سعی در تولید قناعت در مصرف این جامعه را خودکفا می کند ذات اقدس الهی فرمود من همان طور که پیغمبر را معرفی کرده ام در تورات و انجیل مسلمانها را هم معرفی کردم پیغمبر را در تورات و انجیل معرفی کرده طبق آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بود که این روزها خوانده شد که ﴿یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ﴾

ص: 159

کذا و کذا که آیاتش در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بود دیروز خوانده شد اما مسلمانها را فرمود رسول خدا و همراهانشان کسانی اند که این چنین اند در تورات این چنین اند و در انجیل این چنین اند ﴿مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ﴾

کذا و کذا و کذا ﴿کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ﴾

الآن به برکت خونهای پاک شهدا و تلاش و کوشش جانبازان و سعی امام راحل(رضوان الله علیه) این کشور روی پای خودش است چرا برای اینکه شاگرد قرآن است باز چرا برای اینکه قرآن مسلمانها را در چندین قرن قبل معرفی کرده که مسلمان مثل شاخهٴ گندم است این شاخهٴ گندم نیازی ندارد که چوبی کنارش بگذاری این خشک نشود یا این نشکند این خودش کمربند درست می کند فرمود این شاخهٴ گندم را من چطور تربیت می کنم این اولاً جوانه می زند ﴿أَخْرَجَ شَطْأَهُ﴾

وقتی شَطأ زد جوانه زد اَزیر و وزیر را از خود درست می کند اَزیر و وزیر به یک معناست هر دو به این معناست که بار سنگین و وِزر روی دوش آنهاست ﴿أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ﴾

اَزیر را از خود وزیر را از خود با یک کمربند محکم جای خودش را محکم می کند روی پای خودش می ایستد وقتی که اَزیر گرفت وزیر گرفت غلیظ شد ﴿فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ﴾

روی ساق خودش می ایستد می شود خودکفا, اگر ملّتی این چنین شد می شود ملّت مسلمان ما تمام درد ما این است که داریم سکولار زندگی می کنیم یعنی دینِ ما در زندگی ما نیست ما سینه خوب می زنیم عزاداری خوب می کنیم نماز خوب می خوانیم اعتکاف داریم نماز جماعتمان مثل اینکه وضع دین از زندگی خداست این آیه فرمود من مسلمانها را چندین سال قبل معرفی کردم در تورات و انجیل که مسلمانها این طورند روی پای خودشان می ایستند وقتی اَزیر از خود وزیر از خود غلیظ شدند ساق و ساقه پیدا کردند ﴿فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ﴾

ص: 160

روی پای خودش می ایستد آن وقت دنیا بخواهد تحریم بکند خب بکند این فکر را اگر _ خدای ناکرده _ کسی فکر خوبی خدا به او داد این ناشناسی کرد حق ناشناسی کرد از این مملکت بخواهد جای دیگر برود هر جا برود دیگر خدا به او راه نمی دهد شما بالأخره آب و خاک این مملکتید از این مملکت رشد کردید این خونهای پاک شهدا این سرزمین را طیّب و طاهر کرد فرمود: «طِبْتُم و طابت الأرض الّتی فیها دُفِنْتُم» این کشور شده طیّب و طاهر حالا از اینجا فرار می کنید کجا می خواهید بروید برای چه می خواهید بروید غرض آن است که مسلمان آن است که روی پای خودش بایستد مبادا خیال بکند که داشتن کمال است داشتن کمال نیست داشتن آزمون است مثل قرآن نیست که داشتنش کمال باشد.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 1 تا 3 سوره نور 90/07/23

﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3)﴾

آنچه از این بخش سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشخص شد این بود که قرآن کریم مسئلهٴ نکاح را ترغیب می کند و از سفاه کاملاً منع می کند و برای حفظ عفّت عمومی نکاح را مستحب قرار داد و از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد که نکاح سنّت من است و اگر کسی ازدواج کرد نصف دینش را حفظ کرده «مَن تزوّج فقد أحرز نصف دینه» این نگاه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مسئلهٴ ازدواج است پس برای تأمین غریزه و مانند آن نیست بلکه برای حفظ دین است.

ص: 161

پرسش:...

پاسخ: بالأخره بخش وسیعی از دین به وسیلهٴ ازدواج تأمین می شود لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد.

مطلب دیگر آن است که این تشریفات در زندگی چه در جهیزیه چه در مهریه اینها مانع ازدواج می شود و اینها قیود و زنجیره هایی است که خودِ جامعه بر دست و پای خود بسته است و رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همهٴ این بندها را باز می کند چه بندهای اجتماعی سیاسی و مانند آن چه بندهای خانوادگی که ﴿وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ﴾ و اشاره شد که این قیودی نظیر دادن هدایای فراوان و متقابل به یکدیگر جزء قیود و زنجیره هایی است که دست و پاگیر است.

هدیه دادن در اسلام محمود است و ممدوح گاهی با احوالپرسی است گاهی با سلام است خود سلام, تحیّت و هدیه است و مانند آن.

اگر کسی امکانات مالی داشت در حدّ متعارف ممکن است هدایایی اهدا کند ولی اگر کسی نداشت, خودش را به زحمت بیندازد در اثر نداشتنِ این امکانات هدیه ای از ازدواج محروم بشود این نارواست.

پرسش:...

پاسخ: بله دیگر, لذا مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) این «صبّحکم الله» و «مساءکم الله» که هست احتیاط واجب داشتند در حاشیه عروه که احتیاط واجب این است که اگر کسی سلام کرد و گفت «صبّحکم الله» یا کسی به انسان گفت «صبّحکم الله» احتیاط واجب این است که انسان جواب او را هم بدهد او هم بگوید «صبّحکم الله» یا «رحمکم الله» و مانند آن این فتوای مرحوم آقای بروجردی بود در ذیل مسئله وجوب ردّ سلام به همین آیه هم استشهاد می کردند که ﴿إِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا﴾ می گفتند این «مساءکم الله» و «صبّحکم الله» اینها همه تحیّه است و جواب می طلبد.

ص: 162

به هر تقدیر آن است که ما باید باور کنیم دین در زندگیِ ما حضور دارد و دین, داشتن را فخر نمی داند تلاش در توحید فخر است قناعتِ در مصرف هم فخر است انسان کاملاً شبانه روز به مقدار مقدور بکوشد تا تولید کند و مشکل جامعه را حل کند عبادت است «الکاسب فی سبیل الله» آن قصّه ای که مربوط به باغبان وجود مبارک حضرت امیر بود بارها به عرضتان رسید که در اطراف مدینه باغی در آن قسمت ینبوع و اینها داشتند چندین بار حضرت با بیل و کلنگ و اینها حفّاری می کردند که چشمه ای, چاهی بجوشد باغبان حضرت می گوید که یک روز حضرت بالأخره آمد در ادامه آن کَند و کاو قبلی آن مِعوَل یعنی کلنگ را گرفت و شروع کرد به کند و کاو بالأخره به سنگی رسید آن سنگ را با عرق ریختن از زمین برداشت و زیر سنگ آب جوشید من دیدم خب منطقهٴ حجاز باغی که از خودش چشمه داشته باشد بالأخره ارزنده است من دیدم همین که آب جوشید حضرت صیغهٴ مبارکهٴ وقف را جاری کرد فرمود: «هذه صدقهٌ جاریه» خب این را می گویند کارِ اهل بیت این را می گویند حضور دین در زندگی تلاش هست تولید هست باغداری و کشاورزی هست برای تأمین نیاز جامعه و قناعت در مصرف.

ما باید بدانیم داشتن فخر نیست (یک) و سفرهٴ رنگین داشتن یک نوبه توهین هم هست (دو) لذا انسان در نماز در دعا در گریه بالأخره این را هم به یادش می آورد که خدایا! این برکات فراوانی که به من دادی که من در کنار سفره رنگین نشستم و دیگران ندارند این توهینی است که شما به من می کنی من هم این توهین را متأسفانه فخر تلقّی کردم یک راه حلّی به ما نشان بدهید این را چند بار, چند بار یعنی چند بار از نهج البلاغه حضرت خواندیم ما باید بدانیم که داشتن سفرهٴ رنگین یک ننگ است نه یک فخر این استدلالی است که حضرت امیر کرده حالا یک وقت است که داشتن, نعمت خوبی است که آدم نیاز به غیر نداشته باشد این بسیار خوب است اما قناعت در مصرف, تلاش در تولید.

ص: 163

پرسش:...

پاسخ: خب بالأخره معلوم است امر نسبی است یک وقت است که آن حدّاقلش طوری که یک زندگی آبرومندانه داشته باشد انسان فرزندان خودش را سخت نگیرد این دیگر سفره رنگین نیست اما حالا آنکه در خطبهٴ 109 و همچنین در خطبهٴ 160 آمده این دو بخش را که چندین بار خواندیم باز هم بخوانیم.

در خطبهٴ 109 که در بیان قدرت ذات اقدس الهی است اول خطبه این است «کُلُّ شَیْ ءٍ خَاشِعٌ لَهُ وَ کُلُّ شَیْ ءٍ قَائِمٌ بِهِ غِنَی کُلِ ّ فَقِیرٍ» تا این بحث توحید که تمام شد می رسند به بخش مربوط به نبوّت در ادامه بخش مسئلهٴ نبوّت و اینها فرمود: «و مِنْهَا فِی ذِکْرِ النَّبِیِ( ّصلی الله علیه وآله وسلم) قَدْ حَقَّرَ الدُّنْیَا وَ صَغَّرَهَا» یعنی وجود مبارک پیامبر دنیا را تحقیر کرده تصغیر کرده کوچک شمرده یعنی «نَسبه إلی الحقاره و الصغاره» «وَ أَهْوَنَ بِهَا وَ هَوَّنَهَا» او را موهون و هیّن تلقّی کرده اهانت کرده و نسبت هون و سبک بالی به او داده «وَ عَلِمَ أنَّ اللَّهَ زَوَاهَا عَنْهُ اخْتِیَاراً» فهمید که خدای سبحان این سفرهٴ رنگین دنیا را از پیامبر گرفت برای اینکه او جزء خِیَره الله است «وَ بَسَطَهَا لِغَیْرِهِ احْتَقَاراً» این سفرهٴ رنگین را در منزل برخی پهن کرد برای تحقیر آنها این سفرهٴ رنگین را از منزل پیغمبر گرفت چون او خیره الله است «زَوَاهَا» یعنی این را منزوی کرده این سفرهٴ رنگین دنیا را «عَنْهُ اخْتِیَاراً» یعنی «لجعله خیرهً» «وَ بَسَطَهَا لِغَیْرِهِ احْتَقَاراً» دیگری را چون تحقیر کرده این سفرهٴ رنگین را داده.

ما حالا این را تحقیر نکنیم ولی بدانیم داشتن, کمال نیست همین, اگر حوزه ها بدانند که داشتن کمال نیست آن وقت در اینها علمای بزرگ و فقهای بزرگ و حکمای بزرگ و عرفای بزرگ و محدّثین بزرگ تربیت می شوند اما اگر بدانند که نه داشتن کمال است این نهالهای زودرس اینها هنوز نشاء شده اند اینها باید بارور بشوند فوراً نهال فروشی می شود تا یک کلمه آشنا شد و می تواند بارور بشود و آینده خوبی برای حوزه داشته باشد فوراً به این سمت یا به آن سمت به کار مشغول می شود.

ص: 164

فرمود این چنین است چون پیغمبر این را فهمید «فَأَعْرَضَ عَنْ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَن عَیْنِهِ لِکَیْلا یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیاشاً أَوْ یَرْجُوَ فِیهَا مَقَاماً بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَی الْجَنَّهِ مُبَشِّراً وَ خَوَّفَ مِنَ النَّارِ مُحَذِّراً» با یک دست و پای باز شروع کرد مردم را هدایت کردن این در خطبهٴ 109 بود که دارد «نَحْنُ شَجَرَهُ النُّبُوَّهِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَهِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائِکَهِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ یَنَابِیعُ الْحُکْمِ» بعد از این ساده زیستی «نَاصِرُنا وَ مُحِبُّنَا یَنْتَظِرُ الرَّحْمَهَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا یَنْتَظِرُ السَّطْوَهَ واللعنه».

اما در خطبهٴ مبارک 160 در آنجا با برهان این مطلب را ثابت کرد اول وضع ساده زیستی انبیا را ذکر می کند فرمود: «وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم کافٍ لَکَ فِی الْأُسْوَهِ وَ دَلِیلٌ لَکَ عَلَی ذَمِّ الدُّنْیَا وَ عَیْبِهَا وَ کَثْرَهِ مَخَازِیها وَ مَسَاوِیهَا إذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا» بعد قسمت رسول خدا که تمام شد فرمود: «وَ إِنَ ْ شِئْتَ ثَنَّیْتُ بِمُوسَی کَلِیمِ اللَّهِ» اگر خواستی من جریان ساده زیستی موسای پیامبر را بگویم خب همهٴ اینها قدرت آن منطقه در اختیارشان بود موسای کلیم بعد از اینکه جریان فراعنه رخت بربست ﴿فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ﴾ اینها به جایی رسیدند که قرآن می فرماید ما ﴿وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا﴾ آن منطقه وسیع مصر و کانال مصر و همه را در اختیار این گروه قرار دادیم ﴿وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا﴾ برای همینهاست دیگر فرمود اگر خواستید من جریان ساده زیستی موسی را ذکر کنم که گفت: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» وَ اللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلاَّ خُبْزاً یَأْکُلُهُ» تا آن بخش پایانی.

ص: 165

بعد می فرماید اگر اینها کم است من تثلیث کنم بعد از رسول خدا و بعد از جریان حضرت موسی قصّه داوود را بگویم «وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوُدَصلی الله علیه وآله وسلم صَاحِبِ الْمَزَامِیرِ وَ قَارِی ءِ أَهْلِ الْجَنَّهِ» او خواننده بهشتیهاست قرآن را در بهشت داوود برای بهشتیان می خواند آن وقت این چه آهنگی است! «وَ قَارِی ءِ أَهْلِ الْجَنَّهِ فَلَقَدْ کَانَ یَعْمَلُ سَفَائِفَ» با اینکه رهبر انقلاب بود و پیروز شد و قدرت حکومتی پیدا کرد مُلک عظیم داشت فرمود این از زنبیل بافی استفاده می کرد «فَلَقَدْ کَانَ» با «لام» قسم «فَلَقَدْ کَانَ یَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِ بِیَدِهِ وَ یَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَیُّکُمْ یَکْفِینی بَیْعَهَا وَ یَأْکُلُ قُرْصَ الشَّعِیرِ مِنْ ثَمَنِهَا» این برای داوود.

بعد فرمود: «وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِی عِیسَی بْنِ مَرْیَمَ» حالا چهارمی را بگویم نمونه چهارم را بگویم قصّه حضرت عیسی را ذکر کرد این شده چهارم بعد برهان اقامه می کند در ذیل.

فرمود خود رسول خدا که ساده زیست بود و آن جریان شِعب ابی طالب و اینها را ذکر می کند بعد برهان اقامه می کند می فرماید: «فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ» شما که دیدید این انبیا با زندگی ساده به سر بردند حالا متفکّری با عقل خود داور باشد نظریه پردازی کند «فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بِذلِکَ أَمْ أَهَانَهُ» همان بیرون است, اینکه آن سفرهٴ رنگین دنیا را از پیامبر گرفت آیا پیامبر را اکرام کرد یا اهانت کرد؟ «أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً بِذلِکَ أَمْ أَهَانَهُ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ» اگر آن متفکّر آن کسی که با عقل خود بنا شد نظر کند و فتوا بدهد بگوید _ معاذ الله _ فقر, اهانت است و فقیر, موهون و مهان است و خدا اهانت کرده به حضرت «فَقَدْ کَذَبَ - وَ اللَّهِ الْعَظِیمِ - بِالْإِفْکِ الْعَظِیمِ» قسم به خدای عظیم این اِفک عظیم است «وَ إِنْ قَالَ: أَکْرَمَهُ» اگر به این نتیجه رسید که خدای سبحان در اثر ساده زیستی پیامبر او را گرامی داشت پس «فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ» خدا کسی را که سفرهٴ رنگین داد ضمناً تحقیر کرده اهانت کرده منتها او حالیش نیست.

ص: 166

ما اینها را باید بفهمیم که داشتن, فخر نیست حالا در ماها که کسی سفرهٴ رنگین به آن معنا ندارد ولی نگران این باشیم که چرا نداریم و این نگرانی نگذارد ما مانند فقها و حکمای دیگر بشویم این نقص است برای ما, نهال فروشی کردن همین که انسان همین که از سطوح عالیه را خوانده دو سه سال خارج رفته تازه اول درس خواندن اوست این سطوح را که یاد گرفته که ترجمه حرفهای بعدی است این را که نمی گویند سواد تازه اول درس خواندن اوست اگر مانعی نداشته باشد و بفهمد که ساده زیستن فخر است و سفرهٴ رنگین داشتن توهین است آن وقت به دنبال راه می رود و حوزهٴ علمیه و قم و مشهد و نجف و سایر حوزه ها آماده است برای پرورش فقها و حکما و محدّثان و اینها.

پرسش:...

پاسخ: آنکه عذابِ الیم است اما همین داشتنی که انسان را از کمال باز می دارد دیگر «کفی بذلک وهناً» دیگر, این برای اینکه سفره رنگین پیدا کند خانهٴ بهتر اتومبیل بهتر لباس بهتر همین که یک مختصر درس خوانده رها می کند.

پرسش:...

پاسخ: خب البته, ولی آن مقداری که مقدور ماست ما باید بدانیم که دیگران که دارند این داشتن کمال نیست ما که سفرهٴ رنگین نداریم این توهین نیست در بحث روز قبل هم خواندید روز چهارشنبه که در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود بعضی مبتلا به ثروت اند بعضی مبتلا به فقر ما داشتن ثروت را ابتلا نمی دانیم نداشتن را ابتلا می دانیم می گوییم مبتلا به فقر است ﴿فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلَّا﴾ ما هر دو را مبتلا کردیم ما خیال می کنیم آن اوّلی کمال است دومی ابتلاست و همین مانع پیشرفت ماست.

ص: 167

پرسش:...

پاسخ: بله, یک وقت است که آن شخص نظیر بزرگان دیگری است که «قرار بر کف آزادگان نگیرد مال» اینها بهر جود و بخشش اند این اهانت نیست آن جود است و سخاست که مظهر سخای الهی است و بهشت, درختی دارد به نام سخا شاخه های آن در دنیا در خانهٴ اسخیاست هر کسی اهل جود و سخا بود شاخه ای از شاخه های بهشت در خانهٴ اوست که در روایات ماست با گرفتن همین شاخه به بهشت می رسد که این در روایات است.

صِرف داشتن, دادنِ خدا امتحان است اما فخرفروشی به این نعمت, تحقیر است فرمود خدای سبحان «فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ» بعد خودش هم در پایان می فرماید خب این حرفها را حضرت چه موقع می زند؟ آن وقتی که خانه نشین بود و کشاورزی می کرد یا آن وقتی که خاورمیانه در اختیارش بود این خطبه ها برای زمان حکومت است دیگر آن وقتی که کلّ خاورمیانه در اختیار حضرت بود قسم یاد کرد فرمود قسم به خدا این لباس را من چند بار دادم به خیّاط که رفو کند «وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ», «رقّعتُ» یعنی دادم به راقع, دادم به پینه زن «وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتی هذِهِ حَتَّی اسْتَحَیَیْتُ مِنْ رَاقِعِها» این نهج البلاغه سیّدرضی(رضوان الله علیه) مسبوق است به الغارات آن بزرگوار الغارات تقریباً صد سال قبل از نهج البلاغه نوشته شده یکی از منابع روایی نهج البلاغه است آن بزرگوار غارتهایی که در زمان حکومت حضرت امیر به وسیلهٴ امویان شام انجام می شد ردّ و بدل نامه ها و اعتراضها را در آنجا نوشت در بخشی از جریان الغارات کسی که مثل کمیل(رضوان الله علیه) خب او اهل دعا و مناجات و صفا بود ولی مدیر نبود حضرت نامه ٴ اعتراض آمیزی به کمیل نوشته که آخر تو چه می کردی اینها آمدند انبار را غارت کردند زدند بردند تو نتوانستی اداره بکنی! بعضیها برای دعای کمیل خوب اند برای مدیریت خوب نیستند همین اعتراض حضرت امیر است در نهج البلاغه به کمیل.

ص: 168

حِیط منطقه ای است اینها دیگر تاریخ بیهقی و ناسخ التواریخ و اینها که نیست اینها بیان شفاف حضرت است در نهج البلاغه حیط منطقه ای بود تحت حکومت حضرت امیر مدیریتش را داده بود به کمیل آنها آمدند زدند بردند و کمیل نتوانست مقاومت کند خب حالا اگر کسی جزء اصحاب سرّ حضرت بود این به درد حوزه می خورد این دیگر به درد حکومت نمی خورد که حضرت اعتراض کرد اعتراضش هم در نهج البلاغه هست.

الغارات قبل از نهج البلاغه است در حدود صد سال که غارتهای امویان را آنجا نوشته خب اینکه عرض می کردیم این برای زمان خانه نشینی حضرت نبود زمان حکومت حضرت بود این بود که خب نماز جمعه را حضرت می خواندند قبل از نماز خطبه ای ایراد می کردند همین مؤلف این کتاب می گوید من دوران کودکی ام از بعضی از مشایخش نقل می کند که او می گوید من دوران کودکی به همراه پدرم رفتم مسجد جامع کوفه گفتند امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) خطبه می خواند من کودک بودم پدرم «أجلسنی علی عُنُقه» مرا قلم دوش روی دوش خودش نشاند در زمان خطبه که خب جمعیّت زیاد بود هم من آسیب نبینم هم جای دیگران را تنگ نکنم من روی دوش پدرم نشسته بودم و دیدم امیرالمؤمنین دارد خطبه می خواند این را ایشان از بعضی از مشایخش نقل کرد بعد من که متوجّه نبودم چیست که من دیدم امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) هنگام ایراد خطبه این آستینش را تکان می دهد من به پدرم گفتم جمعیّت زیاد است هوا گرم است علی بن ابی طالب عرق کرده این کار را می کند؟ فرمود نه, امیرالمؤمنین همین یک دانه پیرهن دارد این را صبح شسته هنوز خشک نشده واشور نداشت این را پوشیده آمده دارد خطبه می خواند این کار را می کند که پیرهن خشک بشود این علی, حالا ما نه این طور می توانیم نه بر ما این طور لازم است ولی اگر این کمال بود او می کرد دیگر می دانید جریان اوراق بهادار که بعد پیدا شد سکّه هم به دست وجود مبارک امام باقر در زمان عمربن عبدالعزیز زده شد گرچه سکّه در ایران قبل از اسلام بود اما بعد از اسلام به راهنمایی امام باقر(سلام الله علیه) سکّه زده شد آن روز پول رایج همین شمش طلا و نقره بود آن سرمایه دارها در انبال منزلشان این طلاها و شمشها پر بود نظیر این هیزمهایی که الآن در روستاها هست این است که یعقوبی و غیر یعقوبی در تاریخ نقل می کنند که عمرعاص که به هلاکت رسید ورثهٴ او با تبر طلاها را تقسیم کردند مثل اینکه یک روستایی می میرد ورثهٴ او آن هیزمها را با تبر تقسیم می کند سرّش همین است از ایران و روم این طلاها رسیده بود به حجاز با قدرت مرکزی حضرت امیر(سلام الله علیه) این طور زندگی کرد.

ص: 169

غرض این است که نداشتن, اهانت نیست و سفرهٴ رنگین داشتن فخر نیست که اگر کسی به آن نرسید حالا نگران باشد پس بنابراین انسان می تواند با ساده زیستی به مقاماتی برسد منظور این است و این جلوی ازدواج را نگیرد چه در پسرها و چه در دخترها مخصوصاً آنهایی که در فضای دینی دارند زندگی می کنند با علوم اسلامی زندگی می کنند بهترین زیستن همان ساده بودن منتها با عقل است دیگر چیزی را نگاه بکنی و او ندارد و حسرت بخورد نیست.

می ماند مطلب بعدی که فرمود: ﴿الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾ تاکنون چند وجه گفته شد یکی اینکه این آیه برابر با همان آیه دیگری در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که فرمود: ﴿الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ﴾ که این تجانس است امر طبیعی است قهراً این می شود خبر نه انشاء جملهٴ خبریه ای است که به داعی اخبار القاء شده نه جمله خبریه که به داعی انشاء القاء شده باشد یعنی تبعاً افراد تبهکار به سراغ زنان آلوده می روند یا به زنان غیر مسلمان و همچنین غیر مسلمان هم چون مقیّد نیستند به دنبال طرفهای بزهکار و تبهکار می روند این قهراً می شود خبر و حکم انشائی را در برندارد این یک احتمال بود.

اما احتمال دیگر که این آیه به قرینهٴ ذیل که حکم انشائی را به همراه دارد که فرمود: ﴿وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ﴾ این خبری است به داعی انشاء القا شده اگر خبری است به داعی انشاء القا شده به اطلاقش گرفته می شود مگر مواردی که تخصیص خورده.

ص: 170

از نظر فقهی مرحوم شیخ طوسی مرحوم شیخ مفید و عدّه ای از بزرگان و قدما اینها برابر این ظاهر آیه فتوا دادند که مرد اگر بخواهد با زانیه ازدواج کند حرام است.

دربارهٴ مرد فتوا نداند به وسیله نصوص خارج شده ولی درباره زن فتوا دادند.

نتیجهٴ آن فتوا هم همین روایاتی بود که در روزهای سه شنبه و چهارشنبه خوانده شد اگر کسی مشهورهٴ به آلودگی است و حدّ بر او جاری شد و توبه نکرد با حفظ این سه قید گفتند ازدواج با او حرام است.

این را شیخ مفید و شیخ طوسی و عدّه ای از قدما فتوا دادند.

به فقهای میانی نظیر صاحب کنزالعرفان و مرحوم مقدسی اردبیلی در آن احکامش به اینها که رسید اینها بی میل نبودند که فتوا به منع بدهند اما با تأمّل گذشتند که «فتأمّل» این «فتأمّل» هم در فرمایش صاحب کنزالعرفان است هم در فرمایش مقدّس اردبیلی(رضوان الله علیهما) بعد کم کم به فقهای بعدی رسید صاحب جواهر رسید که صاحب جواهر تقریباً تریبون شهرت است لسان شهرت است به تعبیر سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) ایشان بررسی کرده دید فقها(رضوان الله علیهم) غالب این روایات را حمل بر تنزیه و کراهت کردند گفتند یا ظاهر روایت حمل بر کراهت می شود یا چون فقهایی نظیر احمد حنبل و دیگران مایل به حرمت بودند اینها روایات منع حمل بر تقیّه می شود لذا مسیر این روایات برگشت و غالباً فتوا به کراهت دادند نه منع.

بعد از مرحوم صاحب جواهر نوبت به مرحوم آقا سیّد محمدکاظم که رسید این صریحاً فتوا به کراهت می دهد غالب فقها فتوا به کراهت می دهند منتها بعضیها احتیاط وجوبی می کنند بخشی از اینها مثل مرحوم آقای خویی مثل مرحوم آقای گلپایگانی(رضوان الله علیهما) مرحوم آقا ضیاء می فرماید منشأ احتیاط هم این است که این روایات مقیّده خیلی قدرت ندارند و اِعراض مشهور, اعراض مشهور باعث شده است که این روایات مانعه, حرمت نفهمند آنچه را که مرحوم آقای خویی گفته تقریباً بخش وسیعی از فرمایشات مرحوم صاحب جواهر است که هم در نوشته های مرحوم آقای خویی آمده مبسوطاً هم در نوشته های مرحوم آقا سیّد عبدالأعلی سبزواری(رضوان الله علیهما) آمده مبسوطاً این هر دو بزرگوار راه مرحوم صاحب جواهر را طی کردند مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد 29 جواهر از صفحهٴ 439 شروع می کند که فرمایش محقّق این است «مَن زنیٰ بإمرأه لم یَحرُم علیه نکاحها» آنجا فرمایش مرحوم شیخ را نقل می کند گرچه معروف بین متأخّرین کراهت است اما «خلافاً للشیخین و جماعه بل فی مَحکی غنیه الإجماع علیه» که آنها می گفتند حرام است «فاشترط التوبه» گفتند بدون توبه حرام است «لظاهر الآیه» به ظاهر آیه عمل کردند و گفتند آن صدر هم به قرینهٴ ذیل می تواند حکم تشریعی داشته باشد ظاهر آیه مضافاً إلی اطلاق روایات فراوان چون روایات سه طایفه است تقریباً همه روایات باب یازده و دوازده و سیزده که صاحب وسائل در بحث ازدواج با ذات العِدّه و مانند آن نقل کرد مطالعه شد این روایات سه طایفه است یک طایفه منع می کند یک طایفه جواز است یک طایفه هم تفصیل قائل است بین قبل التوبه و بعد التوبه, اگر مرحوم آقای خویی اگر مرحوم گلپایگانی(رضوان الله علیهما) احتیاط می کنند احتیاط وجوبی که حق با این دو بزرگوار است به استناد این طایفه ثالثه است که تفصیل می دهد بین قبل التوبه و بعد التوبه.

ص: 171

مرحوم صاحب جواهر بعد از نقل روایات حرمت می فرماید در صفحهٴ 440 جلد 29 «قاصره عن ذلک بالشهره علی خلافها و بموافقتها لإبن حنبل و قتاده» و این را اصول باید ثابت کند که صرف موافقت با عامّه این باعث می شود که ما دست از روایات برداریم با اینکه ما مشترکات فراوان داریم (یک) با اینکه به ولایت و نبوّت و خلافت و امثال ذلک برنمی گردد (دو) با اینکه مطابق با ظاهر آیه است (سه) صرف اینکه چون عامّه گفتند ما روایات را حمل بر تقیّه بکنیم این را اصول یعنی اصول باید متولّی این کار باشد صرف موافقت با عامّه باعث سقوط از حجّیت است یا نه.

بعد می فرماید: «فالمرتجع» در پایان صفحه 440 «حمل هذه النصوص علی القیّه أو الکراهه» لذا غالب فقهایی که بعد از مرحوم آقا سیّد محمدکاظم روی عروه شان تعلیقه دارند همه اینها حمل بر کراهت کردند منتها بعضیها احتیاط وجوبی دارند بعضیها احتیاط استحبابی که مرحوم آقای گلپایگانی در بخش اینکه اگر کسی همسرش آلوده شد آیا با او زندگی اش را ادامه بدهد یا نه, اینجا احتیاط وجوبی دارند می فرمایند بقا هم مثل حدوث است.

در صفحهٴ 442 فرمودند آیه ظاهراً خبری است که به داعی اخبار نقل شده نه به داعی انشاء همه این فرمایش آمده در تقریرات مرحوم آقای خویی برخیها خواستند بگویند که این آیه مثلاً نسخ شده است و آن ظاهر نیست اُولیٰ این است که بر ضربی از تنزیل حمل بشود ولی اولیٰ این است که قبل از توبه, احتیاط واجب این است که ازدواج نشود.

ص: 172

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 1 تا 5 سوره نور 90/07/24

﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1) الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَهَ جَلْدَهٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَهٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3) وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (4) إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (5)﴾

در طلیعهٴ این سور ه کلمهٴ ﴿سُورَهٌ﴾ به عنوان نکره ذکر شده است قوانین ادبی برخی قراردادی است برخی ریشه عقلانی دارد تعبیراتی نظیر اینکه اسم حروف مشبهه بالفعل باید منصوب باشد خبرش باید مرفوع باشد اینها قراردادی است اما ابتدای به نکره جایز نیست این اختصاصی به عِبری یا عربی یا تازی و فارسی ندارد یک ریشه عقلانی دارد برای اینکه مُخبِر وقتی درصدد اِخبار سودمند است باید از یک معرفه خبر بدهد نکره سودمند نیست بنابراین اینکه گفته شد «لا یجوز افتراق نکره» اختصاصی به عربی ندارد عِبری همین طور است فارسی همین طور است و مانند آن.

اگر تلاش مفسّران بر این است که بگویند «هذه سوره» و مانند آن برای اینکه این یک ریشه عقلانی دارد.

مطلب دیگر آن است که اینکه فرمود: ﴿فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾ گرچه به وسیله تبیین الهی مُبیّن است ولی در این سور ه ما متشابهاتی نداریم که نیازی به تأویل داشته باشد و قابل استنباط و اجتهاد نباشد یا عمومات است یا مطلقات است و اگر عموم و مطلق بود به عموم و اطلاقش استدلال می شود مگر تقیید و تخصیص که از خارج او را همراهی کند بنابراین آیاتش بیّن و شفاف است متشابهی در او نیست.

ص: 173

مطلب بعدی آن است که بین زنا و بغا فرق است که ﴿وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً﴾ گفتند اگر صرف علاقه طرفین باشد بدون اجرت این همان زناست و اگر اجیر باشد ﴿هن مستأجرات﴾ و پرچمهایی که در جاهلیّت نصب می شد در کار باشد می شد بغا که فرمود: ﴿وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً﴾ باغیه با زانیه فرقشان مطلق و مقیّد است یعنی آن که در قبال این کار نامشروع مزدی دریافت می کند و در جاهلیّت این امر رواج داشت و جایز بود زیرا منشأش صرف علاقهٴ طرفین بود ولی اگر کسی آ ن ذانیه ذات البعل می بود در اثر عِرق همسرداری این را روا نمی دانستند لکن اگر ذات البعل نبود یک کار جایزی بود نظیر آنچه متأسفانه در بعضی از گوشه های جهان هست, پس فرق است بین زنا و بَغی.

مطلب دیگر بر اساس اهمیّت این مطلب یا سوداً عن الاشتباه در سورهٴ مبارکهٴ مائده راجع به سرقت تعبیر این چنین بود آیهٴ 38 سورهٴ مبارکهٴ مائده این است ﴿وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَهُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا﴾ نفرمود «فاقطعوا أیدی کلّ واحدٍ منهما» اما اینجا برای اینکه اشتباه نشود یا برای اهمیت مطلب کلمهٴ «کلّ» را اضافه کرد فرمود: ﴿فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا﴾ اگر می فرمود «فاجلدوهما» فهمیده می شد اما تعبیر ﴿فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا﴾ برای اهمیّت مطلب است.

مطلب بعدی جریان رأفت است که رأفت یک امر نفسانی است نظیر ملامت که یک امر نفسانی است نظیر عزّت که امر نفسانی است اینها اگر محمود و ممدوح باشد انسان باید با تمرین سعی کند به اینها برسد و اگر مقدوح و مذموم باشد باید کوشش بکند که گرفتار اینها نشود ﴿أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالإِثْمِ﴾ انسان باید پرهیز کند که مبتلا نشود رأفت و رقّت یک امر نفسانی است اگر در نسبت به محرومان و مستضعفان و ایتام و اینها باشد هم محمود است هم انسان باید تلاش و کوشش کند که به آن برسد و اگر درباره اجرای حدود الهی باشد مذموم است باید سعی کند که به آن نرسد و به هر حال این امر نفسانی که تحت اختیار نیست این مورد تکلیف نیست اینکه فرمود: ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾ یعنی مبادا کاری بکنید که این رقّت کاذب در اجرای حدود الهی اثر بگذارد یا گرفتار شفاعت سیّئه بشوید ﴿وَمَن یَشْفَعْ شَفَاعَهً سَیِّئَهً﴾ یا در اجرای حدود نقصی را روا بدارید به هر وسیله است ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾ بنابراین اگر صرف رقّت یک امر نفسانی بود پدید آمد این معصیت نیست ولی اگر این رقّت نفسانی ضمیمه عدم اجرای حدود الهی باشد آن مشکل دارد.

ص: 174

مطلب دیگر اینکه در بحثهای پایانی سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون روشن شد که فصل فقه و احکام الهی جدای از فصل قانون حقّ الناسی است و این دو جدای از مسئله اخلاق اند.

در مسئلهٴ حکم خدا ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾ هست حدود الهی باید جاری بشود جا برای تساهل نیست جا برای تسامح نیست این دین خداست که «ردّوا الحجر مِن حیث جاء» اما در مسئله قانون که خب حقّ الناس است بر اساس ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ عمل می شود چه اینکه ذات اقدس الهی در قیامت بر همین اساس می تواند حکم بکند ولی بخش سوم و فصل سوم که مسئلهٴ اخلاق بود آنچه در محور اخلاق مطرح است ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ است آنچه در بحث دیروز و امثال دیروز گذشت که کسی که دارای سفره رنگین است این یک تحقیر است این داخل در فصل اول نیست داخل در فصل دوم نیست بلکه داخل در فصل سوم است یعنی کسی بخواهد افتخار کند که من سفرهٴ رنگین دارم این چنین نیست کسی بخواهد ببالد تفاخری کند که یا نازپرورانه به سر ببرد که این نعمتها را خدا به من داد من نزد او مُکرَّم و مُکرِمم این چنین نیست این منافات ندارد که این حلال باشد خدای سبحان مالِ حلال را حرام نکرده اصلاً ﴿مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ﴾ اما داشتنِ سفرهٴ رنگین, کمال نیست (یک) تحقیر ضمنی است (دو) اینها به فصل سوم برمی گردد (چهار) این مرزها باید کاملاً مشخص باشد که در اخلاقیّات در اوصاف نفسانی در تفاخر و امثال ذلک ما باید مواظب باشیم که چه چیزی حقارت است و چه چیزی کرامت.

ص: 175

مطلب بعدی آن است که کلمهٴ «جَلْد» نفرمود «فاضربوهما» فرمود: ﴿فاجلدو فَاجْلِدُوهُمْ هما﴾ اگر ضرب به جِلد باشد می گویند «جَلَده» اگر ضرب به جبهه باشد می گویند «جبهَهُ» اگر ضرب به شکم باشد می گویند «بَطَنه» اگر ضرب به پشت باشد می گویند «ظهره» این ﴿فَاجْلِدُوهُمْ﴾ یعنی به پوست بزنید زمخشری و امثال زمخشری استظهارشان این است که این ضرب نباید طوری باشد که گوشت درد بیاید یا استخوان درد بیاید همان دردی که مربوط به پوست است قسمت مهم آن سلب حیثیّت است قسمت مهم آن است که این شناخته بشود که تبهکار است بنابراین اینکه در بعضی از روزها اشاره شد که به آن ضارب گفتند آ ن قدر دستت را بالا نبر که تحت اِبتت یعنی زیر بغلت پیدا بشود که با فشار بزنی بر اساس همین جهت است «جلده» یعنی «ضرب جلده» «آلَمَم جلده» اَلم و درد را به پوستش وارد کرده است خب.

پرسش:...

پاسخ: چرا, نیروی لمس در تمام جِرم بدن مفروش است اینکه استخوان درد می گیرند پوست دردی ندارد گاهی درد در استخوان است گاهی درد در پوست است البته اگر از بیرون شروع بشود پوست نیروی لمسش قوی تر است خدای سبحان این نیروی لمس را در پوست بیشتر قرار داد چون حافظ بدن باشد و اگر انسان درد را احساس نکند که دفاع نمی کند که خب.

پرسش:...

پاسخ: بالأخره همین که او در برابر دین خدا هتک حرمت کرده است همین سبب است دیگر.

پرسش:...

پاسخ: آن را در روایات مشخص کردند که صوت یعنی با تازیانه بزنید حدودش را مشخص کردند روایات دیگر. اینکه گفتند زیر بغلت پیدا نشود تا اینجایش را گفتند آن بقیه اش را هم گفتند دیگر خب.

ص: 176

فرمودند: ﴿الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ﴾ این صدرش طبق شواهد داخلی و خارجی نمی تواند حکم شرعی باشد برای اینکه خدای سبحان که حکم شرعی مشرک را مشخص نمی کند مشرک که با این احکام حالا بر فرض این کار را کرده حلال نمی شود اما ذیلش که ﴿وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ﴾ ظاهرش هم حکم شرعی است و همان طوری که گفته شد احتیاط واجب در ترک است که بحثش گذشت.

این اهمیت جریان حفظ ناموس باعث شده است که جریان قَسْو را و رَمْی را مقدمتاً ذکر بکنند تا بخش مهمّ این سورهٴ مبارکهٴ نور که قصّه اِفک یکی از همسران رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) است ذکر بکنند جریان اِفک بعضی از همسران.

فرمود: ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ کسانی که مُحصَن اند حالا البته چون غالباً به اینها تهمت می زنند محصنات اند وگرنه مُحصَن هم یکی است چه مردِ محصن چه زن محصنه این قَسو دربارهٴ هر دو هست ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ کسانی که رَمْی می کنند زنان پاکدامن را به بی عفّتی یعنی به زنا رَمی می کنند خب اینها گاهی ممکن است عادل باشند و صادق باشند دیگر نمی شود گفت که اینها کارِ معصیتی کردند منتها آیا حقّ رَمی یعنی واقع نشده و دروغ می گویند اما آیا اینها مجازند یا نه؟ با چند آیه جلوی این کار را گرفت فرمود اولاً شما تجسّس نکنید در مسائل داخلی مردم (یک) بر فرض تجسّس کردید و برای شما روشن شد یا ناآگاهانه برای شما روشن شد فضای جامعه را آلوده نکنید (دو) اگر این دو کار را متأسفانه انجام دادید و فضای جامعه را آلوده کردید به محکمهٴ حاکم شرع که رسید اگر خود طرف اقرار کرد چهار بار که این شخصِ قاذِف تبرئه می شود و اگر اقرار نکرد این شخص قاذف باید چند شاهد بیاورد یا چهار مرد یا سه مرد و دو زن یا دو مرد و چهار زن بالأخره باید در محکمه اقامهٴ شهود بکند ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ را, در روایات و اطلاقات ادلّه محصَن را هم مثل محصنه می دانند یعنی اگر کسی یک مرد پاکدامنی را به بی عفّتی متّهم کند این هم قذف است دیگر ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ اگر آن طرف مقذوفه اقرار کرد که این قاذف را تبرئه می کنند و اگر او اقرار نکرد قاذف باید چهار شاهد بیاورد ﴿ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ﴾ چند حکم بر آن بار است یک: ﴿فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ هفتاد تازیانه به قاذف می زنند دو: ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ دیگر در هیچ محکمه ای شهادت او پذیرفته نمی شود ولو عادل هست ولو راست گفته ولو دیده منتها حالا شاهد ندارد ولو راست گفته باشد و عادل باشد در اثر اینکه مواظب زبانش نبود دیگر شهادت او در محکمه ای از محاکم پذیرفته نمی شود ﴿فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ (یک) ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ (دو) ﴿وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾ نمی توانند امام جمعه و جماعت بشوند (سه) در موارد دیگر اگر شهادت یک عدل واحد دربارهٴ رؤیت هلال و مانند آن مسموع بود شهادت او مسموع نیست (چهار) بالأخره او فاسق است.

ص: 177

گذشته از اینکه لعن خدا دامنگیر اوست که در همین سورهٴ مبارکهٴ نور آیه 23 این چنین فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾ (یک), ﴿وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ﴾ (دو) این دو به ضمیمه آن سه حکم (پنج) برای اینکه فضای جامعه طاهر و طیّب بماند ولو این شخص راست گفته ولو این شخص عادل است کاذب نیست مسئله واقع شده ولی نباید فضای جامعه را آلوده کرد.

در همین سورهٴ مبارکهٴ نور فرمود شما هرگز نگذارید فضای جامعه تان به تیرگی آلوده شود آیهٴ نوزده همین سورهٴ نور این است که ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ خب ذات اقدس الهی می داند در صحنه دیر هم که نشده چیزی هم که فوت نمی شود فرمود چه چیزی فوت می شود از چه چیزی می ترسی زود یا دیر محکمهٴ عدل الهی برقرار می شود و هر کسی به کیفر عملش می رسد اما شما این چند روزی که در دنیا هستید این فضا را آلوده نکنید اگر فضا طیّب و طاهر باشد شما بهتر زندگی می کنید شما اصرار نکنید که پرده دری کنید ولی ذات اقدس الهی به همه اینها می رسد ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ جامعه را با طهارت باید حفظ کرد.

در سورهٴ مبارکهٴ حجرات آیه دوازده فرمود: ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاَ تَجَسَّسُوا﴾ شما پرده دری نکنید اسرار مردم را فاش نکنید اصولاً مرده ها را زیر خاک می کنند تا روشن نشود اینها چه می چشند بالأخره احکام الهی هیچ فوت نمی شود ذات اقدس الهی ﴿إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾ مگر چیزی فوت شدنی است مگر چیزی از بین رفتنی است محکمه است محکمهٴ عدل و ذات اقدس الهی به حساب همه می رسد ولی شما در فضای امن و آرام و طیّب و طاهر به سر ببرید وگرنه جامعه را نمی شود اداره کرد خب اگر سورهٴ مبارکهٴ حجرات سات می گوید مواظب زبانتان باشید اگر سورهٴ مبارکهٴ نور است در سه چهار آیه در موارد گوناگون ما باید مواظب زبانتان باشیم و اگر کسی صادق بود عادل بود منتها عاقل نبود و جلوی دهنش را نگه نداشت این اگر کسی را متّهم کرد و نتوانست شاهد اقامه کند هشتاد تازیانه می خورد (اولاً) دیگر شهادت او در هیچ محکمه ای پذیرفته نیست محرومیّت اجتماعی دارد (ثانیاً) محرومیّت عبادی هم دارد (ثالثاً) نمی تواند امام جمعه و جماعت و جای دیگر بشود ملعون ذات اقدس الهی است (رابعاً) عذاب الهی هم دامنگیر او می شود (خامساً) و تشنیعِ الهی که در همین بخش اخیر آیه سورهٴ مبارکهٴ نور بود دامنگیرش می شود (سادساً) جهتش این است که فرمود: ﴿وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ حالا این حکمش گرچه مربوط به قذفِ زناست ولی بالأخره آن تعمیمِ تألیف تعمیمِ حکم می خواهد جامعه را آرام بکند خب اگر جامعه در آن تهمت باشد دروغ باشد ولو راست شما چیزی را که دارید این امر به معروف و نهی از منکر که حق است و فضیلت است و صدر و ساقه اش نعمت است ما این را گذاشتیم کنار, در غیاب یکدیگر حرفی می زنیم که بی اثر است بلکه اثر سوء دارد آنکه اثر صحیح دارد و بر ما واجب است که به خودش بگوییم و جلوی او را بگیریم باید جلوی منکر را گرفت و حرفی در آن نیست اما بهترین راه نهی از منکر است و با خود او درمیان گذاشتن است.

ص: 178

پرسش:...

پاسخ: خدا نفرمود که «لعنه الله و» گاهی می فرماید: ﴿عَلَیْهِمْ لَعْنَهُ اللّهِ وَالْمَلاَئِکَهِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ﴾ وقتی خدا کسی را لعن می کند انبیا و اولیا و فرشتگان الهی هم لعن می کنند لعنِ الهی یعنی دور از رحمت.

پرسش:...

پاسخ: خب چرا, مصلحت فرد که جدای از مصالح جامعه نیست خود شخص این پنج شش حکم برای خود شخص است دیگر یعنی اینکه حد جاری می شود اینکه دیگر مقبول الشهاده نیست دیگر محکوم به فسق است دیگر ملعون است اینها همه برای شخص است دیگر.

پرسش:...

پاسخ: خب البته, مصلحت شخص هم هست منتها نهی از منکر باید باشد که دیگر آلوده نشود و دیگران هم آلوده نکند دیگر آن امر به معروف و نهی از منکر که از بین نمی رود که آن واجب است دیگر و هیچ ملّتی با داشتن امر به معروف و نهی از منکر خسارت نمی بیند می شود به او گفت که دوباره آلوده نشود او هم می فهمد که دیگران فهمیدند.

پرسش:...

پاسخ: نه آنها مجموعه قرائن است که برای علمِ حاکم باشد اگر علم حاکم در حقّ الله مثلاً جاری بشود چون قاضی و حاکم شرع علمش در بعضی از حقوق نافذ است در بعضی از حقوق نافذ نیست در حقّ الناس مشخص است در حقّ الله هم مشخص است اگر معیار, علمِ حاکم باشد ممکن است از آن ادلّه و شواهد آدم استفاده بکند تا قاضی علم پیدا کند وگرنه عکس و اینها نه خیر, حجّت شرعی نیست.

﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ این برای حد ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ این برای محرومیّت اجتماعی ﴿وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾ این محرومیّت عبادی ﴿إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ﴾ مگر اینکه بعد از این رمی و اتّهام توبه کند.

ص: 179

خب این ﴿إِلَّا الَّذِینَ﴾ ناظر به آن است که چون توبه کردند و اصلاح کردند چون بعضی از امور است که انسان توبه بکند بین خود و خدای خود حل بشود نمازی را تأخیر انداخت یا تخفیف کرد روزه ای را تأخیر انداخت توبه می کند بعد قضایش را انجام می دهد قضای نماز و قضای روزه انجام می دهد این توبه بین خود و خدای خود است یک وقت است که نه, حیثیت کسی را آسیب رساند این گذشته از اینکه باید توبه کند بین خود و خدای خود باید آن حیثیت آسیب دیده را هم ترمیم کند این ﴿إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا﴾ باید ترمیم بکند.

یک وقت است که فضای جامعه را با یک فرهنگ باطل آلوده کرد مقاله ای نوشت یک سخنرانی کرد بحثی را کرد و شبهه ای را دامن زد بعد حالا فهمید که این کار, کار بدی بود کرده حالا بین خود و خدای خود توبه کند و اشک بریزد کافی نیست این قدم اول است این باید آن محیطی را که افرادی را که آلوده کرد اصلاح کند بعد یک مقاله علمی بنویسد کتاب علمی بنویسد سخنرانی علمی بنویسد این شبهه را ابطال کند که در بخشهای دیگر در سورهٴ مبارکهٴ بقره و مانند آن فرمود نه دربارهٴ رمی دربارهٴ مطالب دیگر فرمود: ﴿إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَیَّنُوا فَأُولئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِیمُ﴾ تنها جایی که ذات اقدس الهی فیض خاصّ خودش را به میدان می آورد می فرماید من بر آنها توبه نازل می کنم و می پذیرم همان آیه است البته کار سنگینی هم است ﴿إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَیَّنُوا﴾ حالا بعضیها آمدند فکر باطل, شبهه باطل را در جامعه به صورت یک سمّ پاشیدند این بخواهد توبه کند اشک بریزد و مانند آن کافی نیست این قدم اول است هم باید آن فسادها را اصلاح کند هم باید به خوبی تبیین کند اینجا هم دو قسمت را فرمود ﴿إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ﴾ عمده آن است که این استثنای واقع عَقیب جُمَل متعدّده به چه چیزی برمی گردد اینجا سه مسئله است: یکی اینکه برخیها گفتند چون ترجیح بین این جُمَل نیست به همه برمی گردد برخیها گفتند که به خصوص اخیر برمی گردد برخیها که نظر دقیق دارند و هو الحق این است که این استثنای اخیر ذاتاً صلاحیّت دارد که برای همه یا برای بعض باشد (یک) تعیین کل یا بعض به وسیله قرینه خارجیه است (دو) قدر متیقّنش جملهٴ اخیر است (سه) این چنین نیست که اگر گفته شد به جملهٴ اخیر برگردد یعنی استثنای بار عقیب جمل متعدّده برای جملهٴ اخیر است این برای قدر متیقّن گیری است لذا اگر قرینه ای اقامه شده که به هر سه برمی گردد یا به دوتا برمی گردد این مزاحم با آن قدر متیقّن گیری نیست در اینجا قدر متیقّن گیری اش این است که به اخیر برمی گردد.

ص: 180

مطلب دیگر این است که اگر به اخیر برگشت به دومی هم برمی گردد چرا چون منشأ ﴿لاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ همان فِسق است دیگر خب اگر این عادل باشد چرا شهادتش در محاکم قضایی قبول نشود پس اگر به فسق برگشت یعنی ﴿إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا﴾ این دیگر فاسق نیست معلوم می شود دیگر مردودالشهاده هم نخواهد بود برای اینکه وجهی ندارد کسی که عادل است شهادتش در محکمه پذیرفته نشود.

پرسش:...

پاسخ: ابدا همان دیگر یعنی «لو لا التوبه» الآن در خود موارد دیگری که دارد قاتل, مشرک اینها حکم اصلی شان این است که دائماً در جهنم باشند حالا اگر مشرکی توبه کرده است دیگر حکم برمی گردد دیگر, حکم اوّلی مشرک این است که این مخلَّد در نار است ابداً باید در نار باشد حالا این مشرک آمده توبه کرد و مسلمان شده این حکم برمی گردد دیگر خب.

پرسش:...

پاسخ: اجرای حد دیگر اگر شاهدی آوردیم که توبه کرده اجرای حد ساقط می شود, ساقط می شود دیگر این استثنا صلاحیّت دارد به هر سه برگردد این گفت من توبه کردم اشتباه کردم و اصلاح هم کرده گفت ببخشید من اشتباه کردم و نباید این حرف را می زدم خب اگر توبه کرده و اصلاح کرده آن مقذوفه هم پذیرفته چون حقّ او هم دخالت است اصلاح کرده فرض در این است که صلاح او را هم طلب کرده اگر قرینه ای اقامه شده که به اوّلی هم برمی گردد حد هم ساقط است غرض آن است که استثنای واقعِ عقیب جمل متعدّده هم صلاحیّت دارد به کل برگردد هم صلاحیّت دارد به بعض برگردد و اینها قرینه می طلبد قدر متیقّنش جملهٴ اخیر است در خصوص مقام اگر به اخیر برگردد می شود عادل دیگر فاسق نیست وقتی عادل شد قهراً آن حکم دومی هم به تلازم عقلی برمی گردد دیگر خدای سبحان که انسان عادل را نمی گوید او مردود الشهاده است سرّ اینکه فرمود: ﴿لاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ برای اینکه معصیتی کرده حالا توبه کرده حقّ الله و حقّ الناس همه را اصلاح کرده خب.

ص: 181

پرسش:...

پاسخ: ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ یعنی مادامی که این وصف را دارد همین است دیگر, فاسق مادامی که فاسق است ابدا مقبول الشهاده نیست حالا موضوع برگشت خَمر بما أنّه خمر حرمت ابدی دارد دیگر حالا برگشت و خِل شد و سرکه شد دیگر خمر نیست این مزاحم با آن ابدیّت نیست مگر خمر حرمت موقّت دارد خب خمر حرمت دائمی دارد دیگر خمر بما أنّه خمر حرامٌ ابدا حالا آمده سرکه شده کلب بما أنّه کلبٌ نجسٌ ابدا حالا در نمک زار رفت صار مِلحاً دیگر کلب نیست غرض آن است که وقتی موضوع عوض شده است منافاتی با نفی ابدیّت ندارد برای اینکه موضوع عوض شده خب.

فرمود: ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ﴾ اینها که رمی می کنند رامی گاهی مذکّر است گاهی مؤنث است گاهی عبد است گاهی اَمه است گاهی غلام است و مانند آن.

اطلاق ﴿وَالَّذِینَ﴾ همه را می گیرد مثل اینکه اطلاق ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی﴾ همه را می گیرد لکن در خصوص عبد و امه آن استثنا قائل شدند چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ نساء که بحثش قبلاً گذشت آیهٴ 25 این بود که اگر عبد یا اَمه اگر اَمه به این بزهکاری آلوده شد آن نصف حد دارد یعنی اگر دیگران را آزاد را مثلاً صد تازیانه می زنند به او پنجاه تازیانه می زنند آیهٴ 25 سورهٴ مبارکهٴ نساء این بود ﴿فَإِذَا أُحْصِنَّ﴾ دربارهٴ عبید و اِما ﴿وَمَن لَم یَسْتَطِعْ مِنکُمْ طَوْلاً أَن یَنکِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِکُم مِن فَتَیَاتِکُمُ الْمُؤْمِنَاتِ﴾ دربارهٴ فَتیات مؤمنات فرمود: ﴿فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفَاحِشَهٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَی الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ﴾ اگر مُحصَن و محصنه نباشند پنجاه تازیانه و اگر محصن و محصنه باشند آن یک بحث دقیق فقهی دارد که نصف رجم چگونه ترسیم می شود چنین استثنایی دربارهٴ عبد و اَما آمده است ولی دربارهٴ قذف چنین استثنایی نیامده بنابراین اطلاق ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ﴾ شامل همه اینها خواهد شد چه عبد چه اَمه و مانند آن.

ص: 182

بنابراین اگر عبد یا امه این کار را کردند آن طور است دربارهٴ محصنات ظاهر آیه شامل نمی شود مردها را اما نصوص وارده می فرماید آن مقذوف چه مردِ آبرومند باشد چه زن آبرومند حکم قذف همین است منتها چون غالباً قذف را دربارهٴ زنها اِعمال می کردند محصنات یاد شده است حالا اگر این قاذف نسبت به مقذوف زن و شوهر بودند آن وقت ان آیه شش شروع می شود که فرمود: ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلَّا أَنفُسُهُمْ﴾ که _ ان شاءالله _ روز بعد مطرح می شود.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 4 تا 10 سوره نور 90/07/25

﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (4) إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (5) وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَهُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ (6) وَالْخَامِسَهُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (7) وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ (8) وَالْخَامِسَهَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ (9) وَلَوْ لاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَکِیمٌ (10)﴾

در این سور ه که بخش مهمّ آن مربوط به مسئله حجاب و عفاف و امثال اینهاست بعد از اینکه مسئلهٴ زنا و حکم صد تازیانه را ذکر فرمود, جریان قذف را ذکر کرد فرمود کسانی که زنان عفیف را رَمْی می کنند رمی گاهی به سرقت است گاهی به زناست گاهی به گناهان دیگر است لکن در اینجا چون محفوف به چند قرینه است مقصود رمی به زناست زیرا در آیه قبل که سخن از ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی﴾ بود در دو آیه سیاق آیات مسئله زناست (این یک) تعبیر به محصَنات یعنی عفیف بودن ناظر به مسئلهٴ زناست برای اینکه این کاری به سرقت و امثال ذلک ندارد.

ص: 183

قرینه سوم آن است که گفتند چهار شاهد بیاورید این شهود چهارگانه برای مسئله زناست در مسئله سرقت یا سایر گناهان مسئلهٴ چهار شاهد مطرح نیست این سه قرینه نشان می دهد که منظور از رمی, رمی به زناست.

﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ بعد فرمود وقتی شاهد نداشتند سه حکمِ الهی بر اینها مترتّب است: یکی آن ﴿فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ است یکی اینکه هرگز شهادتهای اینها پذیرفته نمی شود در محاکم قضایی یکی اینکه اینها فاسق اند و کارهای مشروط به عدالت به اینها واگذار نمی شود گرچه دربارهٴ زانیه و زانی هم این مسائل مطرح است شهادت اینها مقبول نیست اینها هم فاسق اند هم صد تازیانه مطرح است هم عدم قبول شهادت هم حکم به فِسق.

دربارهٴ زانیه و زانی این سه حکم را مترتّب نکرد همان مسئلهٴ حد را مطرح کرد ولی دربارهٴ قذف این سختگیری به عمل آمده.

در اینکه این مقدّم است برای داستان اِفک که یکی از همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) _ معاذ الله _ را متّهم کردند این کار تنها یک کار عادی نیست برای اهمیّت به چنین کاری از طلیعهٴ امر این احکام سه گانه را بار کردند.

فرمود: ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ این ﴿وَالَّذِینَ﴾ با عموم بیان شده ﴿الزَّانِیَهُ وَالزَّانِی﴾ با اطلاق بیان شده هر دو حجّت اند آن موارد فراوان را و مصادیق را با اطلاق می گیرد این با عموم شامل می شود فرقی از این جهت نیست هر دو حجّت اند یا بالاطلاق یا بالعموم.

﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ (یک) ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ﴾ این «لام» برای آن اضافه شده «و لا تقبل» در حالی که «الشهاده حاصله لهم» قبلاً اینها مقبول الشهاده بودند شهادتی که برای اینها حاصل بود دیگر از این به بعد نپذیرید اگر می فرمود «و لا تقبل شهادتهم» این معنا را ثابت نمی کرد که قبلاً اینها مقبول الشهاده بودند الآن مردود الشهاده اند اما این «لام» نشان می دهد که «الشهاده الحاصله لهم» در حالی که برای اینها شهادت حاصل بود «شهادهً حاصلهً لهم» این شهادتی که مقبول بود الآن مردود است به این مناسبت این کلمهٴ «لام» را اضافه کرده خب.

ص: 184

فرمود اینها فاسق اند البته اختصاصی به مسئله قذف ندارد احکام دیگر هم برایشان بار است.

اینکه فرمود: ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ﴾ در باب رَجْم وقتی گفتند اگر کسی محصَن و محصَنه است این یعنی همسردار است ولی در باب قذف وقتی گفته شد محصنات یعنی عفیف اعم از اینکه ذات بعل باشد همسردار باشد یا نباشد اگر دربارهٴ مریم(سلام الله علیها) گفته شد ﴿وَالَّتِی أَحْصَنَتْ﴾ معلوم می شود این محصنه است با اینکه ذات بعل نیست کسی که عفیف است این محصنه است ﴿وَالَّتِی أَحْصَنَتْ﴾ بنابراین احصانی که در مسئلهٴ رجم مطرح است به همسر داشتن برمی گردد احصانی که در مسئلهٴ قذف مطرح است به عفیف بودن برمی گردد خواه این عفیف همسر داشته باشد خواه نداشته باشد.

﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ که حکمش گذشت اگر کسی توبه کرد چه در مسئلهٴ زنا چه در مسائل دیگر توبه برمی گرداند منتها همان لحظهٴ توبه شاید شهادت بعدیِ او پذیرفته نشود بالأخره مدّتی باید بگذرد که تمرینِ عملی داشته باشد لذا فرمود: ﴿إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا﴾ بالأخره انسان باید آن مَلکه را یا حُسن ظاهر کاشف از مَلکه را تحصیل کند.

اگر این قذف بین دو بیگانه باشد حکمش همین است اما اگر بین زن و شوهر بود یعنی شوهر, زنش را قذف کرده است ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ﴾ مستحضرید که زوجه خیلی فصیح نیست هم مرد را می گویند زوج هم زن را می گویند زوج, زن را نمی گویند زوجه در لغت فصیح لذا در قرآن کریم زوجه و زوجات به کار نرفته ازواج به کار رفته به وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) گفته شد ﴿اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّهَ﴾ چون با او دو نفر می شوند جفت.

ص: 185

غرض این است که در لغت فصیح به زن نمی گویند زوجه می گویند زوج همان طوری که به مرد می گویند زوج لذا در قرآن کریم عنوان زوجه یا زوجات استعمال نشد.

خب فرمود: ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ﴾ مردهایی که زنهایشان را به زنا رمی می کنند اینها هم حکم آن قذف عمومی را دارند که در محکمه باید چهار شاهد اقامه کنند حالا اگر چهار شاهد اقامه نکردند در صورتی که فرد عادی باشد شوهر نباشد حدّ قذف بر قاذف و رامی ثابت است اما اگر شوهر باشد و چهار شاهد نتواند اقامه کند لِعان مطرح می شود این سوگندهای پنج گانه در حکم شهادت چهار شاهد است ﴿وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلَّا أَنفُسُهُمْ﴾ حادثه ای در منزل پیش آمد و اینکه نمی توانست چهار شاهد را احضار کند گاهی هم می آمدند حضور پیامبر عرض می کردند که اگر ما حادثه ای را در منزل با بیگانه دیدیم که نمی توانیم چهار شاهد حاضر کنیم که فرمود حکم همین است برای اثبات همان اربعه شهود لازم است ولی اگر مردی زن خود را رمی کرده به آلودگی این باید چهار شاهد داشته باشد اگر چهار شاهد نداشت خودش فقط حاضر بود باید چهار سوگند یاد کند قبل از آن سوگند پنجم.

این سوگندهای چهارگانه به منزلهٴ شهادتهای چهارگانهٴ چهار شاهدند این قسمها کار شهادتهای چهار شاهد را می کنند این قدر مهم است این مسئلهٴ قسم لذا از او به شهادت تعبیر شده است هم بر اساس قرینه مشاکله و هم اینکه کارِ قسم را انجام می دهد اگر گفته شد «البیّنه علی المدّعی و الیمین علی مَن أنکر» این یمینِ منکر کار همان بیّنه را انجام می دهد یمین یک امر آسانی نیست این «تزر الدیار بلاغه» در نصوص یمینِ کاذب مراجعه می فرمایید مَثلی است در عرف می گویند وقتی که می خواهند کسی را نفرین بکنند یا کسی را بگویند این خانه خراب شده می گویند خانهٴ او دیگر حالا سبزی می کارند یعنی دیگر ویرانه شده به صورت باغ و راغ در آمده این «تزر الدیار بلاغه» یعنی خانه را ویران می کند سرزمین صاف می کند خانهٴ انسان را ویران خواهد کرد قسم دروغ این طور است این طور نیست که حالا کسی بگوید الفاظی را ما گفتیم.

ص: 186

پس قسم در اسلام کار بیّنه را می کند «الیمین علی مَن الدّعیٰ و الیمین علی مَن أنکر» در جریان لعان اگر بیگانه قذف کرد باید چهار شاهد بیاورد و اگر شوهر قذف کرد و چهار شاهد نداشت چهار بار قسم یاد می کند که این قسمهای چهارگانه به منزلهٴ شهادتهای چهار شاهد است ﴿إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَهُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ﴾ و نکتهٴ دیگری که از سوگند به شهادت تعبیر شده است این است که او می گوید «اُشهد الله» خدا را شاهد می گیرم که من خودم در صحنه بودم این صحنه اتفاق افتاده است ﴿فَشَهَادَهُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ﴾ چهار بار سوگند یاد می کند که من راست می گویم یعنی من خودم این صحنه را مثلاً دیدم ﴿وَالْخَامِسَهُ﴾ یعنی شهادت پنجمش این است ﴿أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ پس چهار بار می گوید «اُشهد الله» که «إنّی مِن الصادقین, إنّی صادقٌ» در بار پنجم می گوید ﴿لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ﴾ آنجا می گوید بر من ﴿إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ اگر دروغ بگویم لعنت خدا بر من.

پرسش:...

پاسخ: الآن تعبیر غایب است دیگر.

پرسش:...

پاسخ: خدای سبحان دارد می فرماید این چهار بار همه اش ضمیر غایب است دیگر ﴿فَشَهَادَهُ أَحَدِهِمْ﴾ که ﴿إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ﴾ خدای سبحان دارد دربارهٴ این شخص مُلاعِن که دارد لعان می کند درباره این شاهد می فرماید یکی از اینها چهار بار شهادت بدهد که او ﴿مِنَ الصَّادِقِینَ﴾ است اینجا حتماً باید ضمیر غایب باشد دیگر.

خب, ﴿وَالْخَامِسَهُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ﴾ اینجا هم حتماً باید ضمیر غایب باشد منتها وقتی آن شوهر دارد سوگند یاد می کند در هر بار می گوید «إنّی» یعنی آن چهار بار «إنّی مِن الصادقین» در سوگند پنجم می گوید «علیّ» دیگر ضمیر غایب نمی آورد خب ﴿وَالْخَامِسَهُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ این لعان است.

ص: 187

وقتی این لعان حاصل شد شوهر تبرئه می شود (یک) اگر لعان نکرد نه شاهد داشت و نه سوگند ایراد کرد حدّ قذف بر این شوهر است و اگر شاهد ارائه کرد یا پنج بار سوگند یاد کرد حدّ قذف از این شوهر گرفته می شود این یک حکم.

حدّ زنا بر زن ثابت می شود این دو.

آنچه حدّ زنا را از زن درأ و دفع می کند لعانِ متقابل زن است که اگر زن هم سوگند یاد کرد عذاب و حدّ از او برداشته می شود این لعانِ متقابل را می گویند بِهال یک مباهله داخلی است در جریان مباهله آن است که خدا را می خواستند می گفتند ﴿لَعْنَهَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ﴾ آن هم لعنت است علی الکاذب این یک بِهال یک مباهلهٴ خانوادگی است بین زن و شوهر که «اللعان بهالٌ, الملاعنه مباهلهٌ خاصّه» هم به خدا سوگند یاد می کنند هم لعنت طلب می کنند خب.

پرسش:...

پاسخ: دیگر حالا عذاب الهی را چه کار خواهد کرد در جریان تازیانه و امثال ذلک اینها عذاب دنیایی است اما عذاب الهی که ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ﴾ که از بین نمی رود که خب.

وقتی شوهر بِهال کرد لعان کرد پنج بار سوگند یاد کرد این زن مستحقّ حدّ زناست این عذاب برای او شأنیّت دارد یعنی او استحقاق این عذاب را پیدا کرده است اگر بخواهد این عذاب و حدّ زنا را از خود دفع کند باید این کار را بکند ﴿وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ﴾ یعنی شهادتِ این زن عذاب را از این زن درأ و دفع می کند که «اردؤا الحدود بالشبهات» یا «تُدرؤأ الشهود بالشبهات» درأ یعنی دفع ﴿وَیَدْرَؤُا﴾ یعنی «یدفع» یدفع از زن عذاب حد و عذاب زنا را ﴿أَن تَشْهَدَ﴾ که فاعل ﴿یَدْرَؤُا﴾ است اگر شهادت بدهد بعد از تأویل مصدر این ﴿أَن تَشْهَدَ﴾ بعد از تأویل مصدر فاعل ﴿یَدْرَؤُا﴾ خواهد بود ﴿أَن تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ﴾ چهار بار باید خدا را شاهد بگیرد بگوید «اُشهد الله إنّه من الکاذبین» این شوهر دروغ می گوید ﴿وَالْخَامِسَهَ﴾ یعنی همان طوری که أربع منصوب است این خامسه هم منصوب است ﴿وَالْخَامِسَهَ﴾ یعنی «تَشهد شهاده خامسه» ﴿وَالْخَامِسَهَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ﴾ خدا را شاهد می گیرد که اگر این شوهر صادق باشد او مستحقّ غضب الهی و عذاب الهی باشد این بِهال و لعانِ متقابل زن عذاب حدّ زنا را از او برمی دارد خب.

ص: 188

اینها باید با همین الفاظ باشد (یک) با همین ترتیب باشد (دو) در محکمهٴ حاکم شرع باشد (سه) وقتی در محکمه حاکم شرع این بِهال متقابل این لعان متقابل انجام شد این حکم طلاق را دارد با اضافه که این حرمت ابدی می آورد دیگر لازم نیست حاکم بگوید «حَکَمْتُ» اینها در محکمه حاکم شرع اگر بهال کردند لعان کردند زن و شوهر از یکدیگر جدا می شوند ابدا.

این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «المُتلعان لا یَجتمعان» یعنی زن و شوهری که بهال کردند لعان کردند مباهله کردند ملاعنه کردند دیگر کنار هم جمع نخواهند شد.

خب پس بنابراین این نظیر صیغهٴ طلاق لفظش مخصوص ترتیبش مخصوص در محکمه حاکم شرع انجام بگیرد وگرنه الفاظش غیر از این الفاظ قرآنی باشد ترتیبش غیر از ترتیب قرآن باشد نزد حاکم شرع نباشد دیگر بهال و لعان نیست و حکم طلاق را ندارد خب.

پرسش:...

پاسخ: خب بله این برای کسی که ﴿إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ﴾.

پرسش:...

پاسخ: بله خدای سبحان فرمود اول همین سور ه این است که ﴿إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ﴾.

﴿إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾ یک چند روزی است این هفتاد هشتاد سال نسبت به مسئله برزخ و ساهره قیامت و جریان دوزخ اینها قابل قیاس نیست تمام نشد دنیا که خدای سبحان می فرماید کسی عجله می کند که بترسد آن طرف از دستش در می رود «انما یعجل» یا کسی که «یخاف الفوت» اما وقتی کسی در محضر اوست و دارد مرتّب در مسیر ادامه می کند حالا یا زود یا دیر خدای سبحان چه عجله ای دارد برای این کار خب.

ص: 189

پرسش:...

پاسخ: نه دیگر آن برای سه طلاقه است این حرمت ابدی می آورد.

﴿وَالْخَامِسَهَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ﴾ یعنی اگر این شوهر درست بگوید این عذاب خدا بر او باشد.

پرسش:...

پاسخ: بالأخره این شخص اصول خانواده را باید چیزی حفظ بکند دیگر گاهی خدای سبحان پرده را برمی دارد معجزاتی نشان می دهد آن لضروره المقام است وگرنه مردم با همین وضع با پرده پوشی دارند زندگی می کنند و در قیامت که شد بالأخره به حساب رسیدگی می شود الآن آنچه حاکم بر مردم است حجاب است و پرده داری و رازداری همین وگرنه زندگی سامان نمی پذیرد در بعضی از نصوص دارد که اگر اسرار کشف بشود شما حاضر نیستید خیلی از مرده هایتان را دفن کنید در این روایات مربوط به حفظ اسرار ببینید فرمود اگر باطن بعضیها کشف بشود شما حاضر نیستید «لأبین من الدفن» فعلاً باید این طور باشد دیگر آنکه خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است دست به اسرار مردم نمی زند با اینکه دو آیه به صورت شفاف و روشن در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بحثش گذشت که ﴿قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾ این همه روایاتی که مسئله عرض اعمال را دارد در کنار این دو آیه قرآنی فرمود هر کاری که می کنید پیغمبر می بیند این سین, سین تحقیق است و نه تسویف ﴿فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾ اگر خدا می بیند دیگر سین تسویف که نیست که خدا بعداً می بیند که با یک جمله هم ذکر شد نفرمود «فیری الله فسیری رسوله» که ﴿فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾ خب ائمه هم همین طورند انسان در محضر خداست و گناه می کند خدا یقیناً می بیند پیغمبر یقیناً می بیند اهل بیت یقیناً می بینند خب همین پیغمبری که همه اعمال را می بیند خدا غریق حرمت کند کاشف الغطاء را این از فقهای نامی ماست این بالصراحه در همان کشف الغطاء که از کتابهای قیّم فقهی ماست می فرماید درست است پیغمبر می بیند امام می بیند ولی علم دو قسم است یک علم عادی است که اگر حاکم علم پیدا کرده در بخشی از محاکم قضایی و حقوق قضایی که بین حقّ الله و حقّ الناس فرق است حاکم می تواند مثلاً به علم خود عمل بکند اما علمِ ملکوتی و علم غیبی سند فقهی نیست بارها به عرضتان رسید دیگر نمی شود گفت به علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) شما که می دانستی آن شب ابن ملجم می آید چرا رفتی یا به امام مجتبی(سلام الله علیه) عرض کرد شما که می دانستی این سمّ دارد چرا خوردی علمِ ملکوتی بالاتر و شریف تر و عزیزتر و عظیم تر است که نظیر علم فقهی بیاید که سند فقه باشد آن چیز دیگر است این فرمایش بلند مرحوم کاشف الغطاء است این است که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با حصر فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» همین است فرمود مردم! ما بنا نداریم با علم ملکوتی محکمه را اداره کنیم ما با یمین و بیّنه محکمه اداره می کنیم و اگر کسی قسمِ دروغ خورد یا شاهد زور آورد در محکمهٴ منِ پیغمبر من برابر سوگند یا بیّنهٴ او مال را به او دادم مبادا بگوید من مال را از دست خود پیغمبر گرفتم از محکمه پیغمبر گرفتم این «قطعهٌ مِن النار» را دارد می برد ما بنایمان بر این نیست که اسرار را فاش کنیم بنای محاکم هم این نیست که به علم غیب عمل بکند حیف علم غیب نیست که در سطح فقه عمل بشود این یک امور اعتباری است گاهی برای حفظ اعجاز از آن علم ملکوتی استفاده می کنند اما علم ملکوتی کجا فقه و اصول کجا فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» گاهی پرده را کنار می برند این در جرجی جرداق هست فعلاً یادم نیست کجا دیدم ولی آنجا هست که کسی در جبهه های جنگ کشته شد و شهید شد عدّه ای آمدند به حضور حضرت عرض کردند که ما تبریک بگوییم یا تسلیت تبریک بگوییم که جوانی را طرزی تربیت کردی که جزء افسران شما شدند در جبهه جنگ شربت شهادت نوشیدند تسلیت بگوییم که یک نیروی فعّالی را از دست دادید فرمود نه, به من تسلیت بگویید آن طوری که من خواستم او تربیت نشد چرا «کلاّ إنّ الشمله الّتی أخذها مِن غنائم خیبر لتشتعل علیه نارا» در جنگ خیبر او یک سابقه سوئی دارد سرقتی کرده الآن آن سرقتی در کنار قبر همین شهید شعله دارد این پیغمبر است خب گاهی اسرار را کنار می برند از قبر خبر می دهند از سرقت چند سال قبل خبر می دهند اما بنا بر این نیست که جهان را با علم غیب اداره کنند اگر جهان را با علم غیب اداره می کردند ائمه(علیهم السلام) که دیگر کسی دست به خلاف نمی زد که باید مردم آزاد باشند ﴿قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ﴾ خب در جراین امام باقر هم این قصّه بارها به عرضتان رسید کسی وارد منزل شد کنیزک رفت دم در در را باز کند او نگاه نامحرمانه کرد وقتی کنیز در را باز کرد و این شخص آمد در درون حیاط گفت آیا هست یا نه گفت بله بیا, وجود مبارک امام باقر از اندرون با صدای بلند فرمود: «اُدخل لا اُمّ لک» ای کاش مادر تو را نمی زایید این چه کار بود کردی «أزعمت أن هذه الجُدران یحجب بین أبصارنا» تو خیال کردی این دیوار نمی گذارد ما پشت دیوار را ببینیم این چه کار بود کردی؟! خب گاهی این طور می کنند که بالأخره برای تعلیم و تربیت باشد گاهی هم نه, اسرار را حفظ می کنند

ص: 190

ز پیر راه گفتم چیست طریق نجات ٭٭٭و خواست جام مِی و گفت راز پوشیدن

اسرار مردم را حفظ کردن راز مردم را حفظ کردن اینها را به خدا سپردن باعث امنیّت جامعه است پرده دری صدها مکافات دارد خدای سبحان آخر ما برای چه کسی می خواهیم این کار را بکنیم حکم خداست خدا خودش انجام می دهد دیگر دیر هم نشده فوت هم نشده.

پرسش:...

پاسخ: بله خب آن در مسئله قیامت است چون أرحم الرّاحمین است دیگر خب.

پرسش:...

پاسخ: خب برای اینکه عصر ظهور ثمربخشی جهان بشریّت است دیگر. بشریّت تاکنون میوه داد اما میوهٴ کامل و شاداب و پربار نداد این همه انبیا و اولیا آمدند و این شجرهٴ طیّب را بارور کردند آبیاری کردند تا جامعه انسانی میوهٴ عقل و عدل بدهد تاکنون نداد «أکثرهم کذا» ولی حضرت که ظهور می کند عقل مردم بالا می آید به برکت حضرت حالا «وضع الله سبحانه و تعال یده علی رئوس العباد فیکمل بها أحملامهم و عقولهم» آن گاه برای اینکه دیگر از این به بعد به سراغ آلودگی نروند گاهی هم اسرار روشن می شود.

غرض این است که بنا بر این نیست که پرده دری بشود.

پرسش:...

پاسخ: نه, اجرای کامل وگرنه همیشه .. ﴿قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ﴾ این همه مردان صالح که هستند پس چیست؟

پرسش:...

پاسخ: حالا مسئلهٴ لعانی که فعلاً اینجا مطرح است مسئلهٴ قذف بالزناست مسئله نفی ولد مطلب دیگر است در آیات دیگر چون لعان دو بخش دارد یک بخش اش مربوط به قدف به زناست که در سورهٴ «نور» مطرح است یک بخش اش مربوط به نفی ولد است که مربوط به آیات دیگر و روایات دیگر است که ان شاءالله به لعان نفی ولد رسیدیم حکم او جداگانه خواهد بود اما لعان مسئله قذف و حدّ زنا در این آیه مطرح است خب.

ص: 191

فرمود اگر این کار را کرد ﴿وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ﴾ این زن ﴿أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ﴾ بگوید «اُشهد الله» خدا را شاهد می گیرم که این مرد دروغ می گوید ﴿إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ﴾, ﴿وَالْخَامِسَهَ﴾ یعنی «تَشهد» شهادت پنجمی می گوید «اُشهد الله» ﴿أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ﴾ با این خصوصیات یعنی الفاظ مخصوص ترتیب مخصوص در محکمه حاکم شرع به قصد انشاء این بهال و لعان محقّق می شود و حکم خاصّش که به منزله طلاق است لکن حرمت ابدی را به همراه دارد مترتّب می شود.

فرمود اینها راههایی است که می تواند جامعه را نجات بدهد ﴿وَلَوْ لاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَکِیمٌ﴾ اگر این فضل و عنایت الهی نبود هرج و مرج راه پیدا می کرد درباره عدّه ای فرمود: ﴿فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ﴾ یعنی اینها در هرج و مرج دارند زندگی می کنند بالأخره نظمی, حسابی, یک محکمه عدل این چنین نیست آنها ﴿فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ﴾ هستند اما در دنیا که نشئه اعتبار است ذات اقدس الهی با این وضع جامعه را آرام کرده است.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 11 تا 18 سوره نور 90/07/26

﴿إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنکُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ (11) لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً وَقَالُوا هذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ (12) لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ (13) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ (15) وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ (17) وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18)﴾

ص: 192

یکی از نکاتی که در صدر این سور ه تعبیر شده است که ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ﴾ اهمیت همین جریان اِفک است که مربوط به حریم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رخ داد.

مستحضرید که طبق نقل مفسّران و مورّخان شیعه و سنّی وجود مبارک حضرت به یکی از این غزوه ها و سفرها مسافرت کردند و قرعه ای برقرار می کردند در انتخاب همسر و همراه در این سفر برخیها گفتند عایشه خدمت حضرت بودند وقتی پیروزمندانه حضرت از سفر برگشتند در بین راه خب در شب تار عایشه یا همسر دیگر برای قضای حاجت فاصله گرفت و موقع برگشتن چیزی را گُم کرده بود برای پیدا کردن آن گم شده شبِ تار بود رفت به سراغ آن, قافله هم حرکت کرد طبق این نقل.

وقتی که او برگشت گم شده اش را پیدا کرد برگشت دید قافله رفت یکی از اعضای قافله که پشت سر این قافله بود رسید و او را شناخت و سوار بر مرکب کرد و او را به قافله رساند از اینکه او عایشه بود یا امّ ماریه بین مورّخان اختلاف است.

به هر تقدیر آن اصلِ مشترک این است که به حریم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رابطه داشت.

منافقان که گروهی دسیسه باز بودند از این فرصت سوء استفاده کردند کسی تهمتی را جعل کرد عدّه ای هم این را رواج دادند اینها گروهی بودند که در جریان ترور رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ناکام ماندند در کوشش و سعی فراوانی خواستند نظام اسلامی به مقصد نرسد که در جنگ احد یک سوم جمعیّت تقریباً منافقانه برگشتند و حضرت را همراهی نکردند در هیچ کدام از این صحنه ها موفق نشدند اخیراً به پَست ترین وصف انسانی دست زدند و آن متّهم کردن حریم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود اینها گروهی بودند که قرآن از اینها به عنوان عُصْبِه یاد می کند و اینها مسئولی داشتند و زیرمجموعه ای آن زیرمجموعه دارای درکات گوناگون بودند آن مسئول که متولّی کِبر و بزرگی این اتّهام و برترین قسمت اتّهام را به عهده داشت او عذاب الیم دامنگیرش می شد آنها که درکات میانی یا نازل داشتند هر کدام گرفتار گناه خاصّ خودشان شدند این گروه سعی کردند که حریم حضرت را مسلوب الحیثیه کنند بعد از جریان قذف خدای سبحان این داستان را ذکر کرد قذف اگر بین زن و شوهر باشد که حکمش لِعان و بهال بود که گذشت و اگر بین زن و شوهر نباشد آن مقذوفه سه حال دارد یا مُحصَنه است که حکمش همان ﴿ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ است حکم قاذف که گذشت یا غیر محصَنه و غیر عفیفه است غیر عفیفه دو گروه اند برخیها عفیف نیستند ولی مشهور به بزهکاری هم نیستند آنها که غیر عفیفه اند ولی مشهور به بزهکاری نیستند حد برای قذف آنها نیست فقط تعزیر است آنها که مشهوره به بزهکاری اند باکشان نیست از گفتن و شنیدن این حرفها اگر کسی قذفی کرد آنها را متّهم کرد به بزهکاری نه حد دارد و نه تعزیر, پس آن مقذوفه یا عفیفه است یا غیر عفیفه, غیر عفیفه هم دو گروه اند اگر محصنه بود و عفیف بود که حدّ قذف همان ﴿ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ است و اگر غیر عفیف بود ولی مشهوره به بزهکاری نبود قذف با تعزیر همراه است سومی که غیر عفیفه است و مشهوره به بزهکاری است قذفش نه حد دارد و نه تعزیر. پس این مسائل چهارگانه که یکی مربوط به لعان است بین زن و شوهر و آن سه مسئله مربوط به قذف غیر زن و شوهر است اینها همه مقدمه بود برای مسئله اِفک.

ص: 193

در جریان افک قرآن کریم این آیات فراوان را برای تبرئه حریم نبوّت ذکر کرده چون انبیا با آبرو زندگی می کنند ممکن است همسر پیغمبر کافره باشد ولی کفرِ همسر باعث مسلوب الحیثیه شدن آن خاندان نیست جریان نوح این طور بود جریان لوط این طور بود ﴿ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَهَ نُوحٍ وَامْرَأَهَ لُوطٍ﴾ که ﴿کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ﴾ و هر دو هم کافره بودند قرآن بالصراحه می گوید همسر نوح کافره بود همسر لوط کافره بود و این ننگ نیست برای اینکه حرف در او اثر نکرد اما اگر آلوده باشد این به حریم نبوّت و اصول خانوادگی آسیب می رساند هیچ پیامبری گرفتار حریم آلوده نبوده و نخواهد بود خب.

لذا این مسئلهٴ آلودگی را این گروهی به دامن زدند لذا قرآن فرمود اینها گروهی بودند که این کار را کردند آنکه متولّی کبر و بزرگی این اتّهام بود عذاب الیم دارد آنهایی که مسئولیّت میانی را قبول کردند عذاب میانی دارند آنها که مسئولیت ضعیف تری را قبول کردند عذاب کمتری دارند.

بعد از این جریان وجود مبارک پیامبر نقل کردند که عدّه ای را حدّ قذف زده است.

مهم ترین حادثه ای که وجود مبارک حضرت امیر این را به اجمال بیان می کند و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در یکی از مجلّدات گذشته المیزان این را باز کرد و تشریح کرد این است که در صدر اسلام منافقین حضور فعّال داشتند و عدد اینها کم نبود زیرا در جریان جنگ احد تقریباً یک سوم جمعیّت برگشتند اینها همانهایی بودند که با نفاق زندگی می کردند یعنی هزار نفر که برای مبارزه با مشرکین در جنگ احد شرکت کردند سیصد و اندی در راه برگشتند حاضر نشدند که به صحنه احد بیایند خب.

ص: 194

این گروه پس رقمشان کم نبود سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» هم درباره اینهاست که اینها کارشکنی می کردند تحریم می کردند می گفتند: ﴿

لا تنفوا عند رسول الله ینفذ﴾

خدای سبحان فرمود تحریم اینها اثر ندارد ﴿وَلِلّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ و مخازن الهی نامتناهی است و مانند آن.

پس رقم اینها کم نبود (یک) توطئه نظامی و جنگ علیه اسلام و کفر را اینها نقشه می کشیدند (دو) رابطه مرموزانه با مشرکان مکه هم داشتند (سه) در جریان ترور و رماندن شتر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن شب سهم بسزایی داشتند ولی موفق نشدند (این چهار) آخرین فتنه و بدنامی اینها همان جریان اِفک بود (پنج).

تحلیلی وجود مبارک حضرت امیر دارد آن تحلیل، متن است آن متن را سیدناالاستاد در یکی از مجلّدات تفسیریشان شرح کرده حضرت فرمود اینها با شرح سیدناالاستاد این است که این گروه کجا رفتند رقمشان که کم نبود یک سوم مردم مدینه بودند توطئه ترور هم که توطئه مشئوم و سنگینی بود داشتند آخرین توطئه هم که آلوده کردن حریم حضرت بود هم که اِبا نداشتند اینها با پیغمبر نساختند در سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» هم برای افشاگری آمده بعد فرمود وقتی حضرت امیر را خانه نشین کردند غدیر را پوشاندند و سقیفه را به بار آوردند همه اینها دیگر دست از کارشکنی برداشتند دیگر منافعی نداشتند.

کار از این سه حال بیرون نیست یا همه این جمعیت یک دفعه مُردند اینکه نبود یا همه اینها برگشتند مثل سلمان و اباذر توبه کردند این هم که نبود یا با حکومت سقفی ساختند «و هو الحق» این تحلیل است منتها حضرت امیر متنش را ذکر کرده سیدناالاستاد در یکی از مجلّدات المیزان که بحثهای سابق گذشت این را باز کرده و شرح کرده خب بالأخره یک سوم مردم مدینه این کاره بودند دیگر چطور وقتی سقیفه تشکیل شد هیچ سخن از کارشکنی نبود هیچ منافقی حضور نداشت هیچ کارشکنی نبود آن را وجود مبارک حضرت امیر در خطبه 210 بعد از اینکه کسی از حضرت سؤال کرد احادیث بدأ و ما فیه أیدی الناس من اختلاف چیست؟ حضرت فرمود: «إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً وَصِدْقاً وَ کَذِباً و نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَعَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً» که اینها را باید با اجتهاد بررسی کرد بعد فرمود: «رَجُلٌ مُنَافِقُ مُظْهِرٌ لِلْإِیمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلاَمِ لاَ یَتَأَثَّمُ وَ لاَ یَتَحَرَّجُ یَکْذِبُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم مُتَعَمِّداً» علناً دروغ به پیغمبر می بندند «فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کاذِبٌ لَمْ یَقْبَلُوا مِنْهُ» اگر مردم بدانند که او منافق است که حرفش را نمی پذیرند «وَ لَمْ یُصَدِّقُوا قَوْلَهُ وَ لکِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَیَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ» اینها می گویند خب این شخص پیغمبر را دید در زمان پیغمبر بود از او نقل می کند لابد راست می گوید تا به اینجا می رسد می فرماید اینها یک عدّه که روی کار آمدند اینها را ابزار خودشان قرار دادند «فَأَکَلُوا بِهِمُ الدُّنْیَا وَ إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا» آن ادیبی که گفت «الناس علی دین ملوکهم» را از همین جمله حضرت امیر گرفته فرمود: «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ» مگر کسی خدا او را حفظ بکند وگرنه مردم اکثریشان به دنبال دنیایند این متن را سیدناالاستاد به صورت دقیق شرح کرده که منافق یک نفر و دو نفر هم نبودند یک سوم مردم مدینه بودند و کارهای اینها در همهٴ مواقع روشن بود که دارند چه کار می کنند و آن تحریم اقتصادی و امثال ذلک هم که مشخص بود در رماندن شتر پیامبر که حزیفه و امثال حزیفه آگاه شده بودند به تعلیم رسول خدا اینها دست داشتند.

ص: 195

آخرین بار هم مسلوب الحیثیه کردن حریم حضرت بود که بدترین و پَست ترین کار انسانی است چنین گروهی است.

بعد از اینکه حضرت امیر خانه نشین شد همهٴ اینها فروکش کردند.

تحلیل سیدناالاستاد این است که یکی از این سه حال باید باشد یا باید بگوییم همه اینها از بین رفتند اینکه نیست یا همه اینها برگشتند مثل سلمان و اباذر شدند آدم صالح شدند که نیست یا با حکومت وقت ساختند «کما هو الحق» «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا».

پرسش:...

پاسخ: دو سوم دیگر که بودند دو سوم دیگر ضعیف الایمان بودند یک عدّه هم که یا تبعید شدند یا کشته شدند آن دو سوم دیگر مثل اباذر و اینها بودند که تبعید شدند تا آخر ایستادند دیگر.

پرسش:...

پاسخ: بله خب یک عدّه زیادی تبعید شدند یک عدّه زیادی هم ضعیف الایمان بودند.

این هم چندین بار گفته شد که این مجموعه کنزالقواعد کراجکی این رساله هست این رساله را آن بزرگوار نوشته رساله عنوان العجب یا التّعجّب است یعنی همان طوری که قوانین مرحوم میرزا قانون دارد یا فصول صاحب فصول فصلٌ فصلٌ دارد این کتاب عجبٌ عجبٌ دارد یک سلسله مطالب را نقل می کند بعد می گوید عجبٌ یا التّعجب.

فصلهای او معلّق به عجب است این رساله به نام التّعجب یا عجب است.

می گوید دختر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که به عظمت او همه آگاهی داشتند چندین شب و روز عدّهٴ زیادی را دعوت کرد و در خانه آنها می رفت که بیایید علی بن ابی طالب را یاری کنید این یک زن بود یک زن دیگری از همین مدینه برخاست عدّه ای را دعوت کرد برای کشتن علی بن ابی طالب صدها نفر یا هزاران نفر صف کشیدند «عجبا» اصلاً این رساله به نام رساله عجب است همان طوری که فصلٌ فصلٌ یا اصلٌ اصلٌ دارد این تعجّب است که چطور دختر پیغمبر(صلوات الله علیهما) دعوت می کند نمی آیند، زنی مردم را برای کشتن وجود مبارک حضرت امیر دعوت می کند صدها نفر صف می کشند «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا» قلیل از آنها جزء اوحدی از مسلمانها بودند آنها یا تبعید می شدند یا محرومیّت داشتند یا شلاق خوردند و مانند آن.

ص: 196

بنابراین آنها کارشکن نبودند گرچه کارگشا نبودند ولی اینها که کارشکن بودند بعد از جریان سقیفه همه آرام شدند «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا».

پرسش:...

پاسخ: بله ساخته دیگر همانهایی که فهیم شدند شاهکار حضرت بود اما آنها که مشرک بودند همچنان به سوء اوّلیه شان باقی بودند دیگر نشانه اش هم همین است دیگر طوری نکشید که غدیر را به سقیفه تغییر کردند.

اینکه در صدر این سور ه با این هیمنه وارد شد ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾ این است خب.

اما اینکه گفته شد که در جریان آن آیه قبلی که ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ چون مستحضرید «تأبید کلّ شیء بحسبه» اگر گفتند ابدا یعنی مادامی که این عنوان است این با اوست مثلاً درباره زمین گفتند این زمین وقف است خب وقف عبارت از حبس ابد است دیگر «تحبیس الأصل و تسبیل الثمره» حالا اگر این زمین در اثر رانش کوه و اینها از بین رفت خب وقفش هم از بین می رود یا خانه ای خراب شد خانه را می شود وقف کرد درخت را می شود وقف کرد یک عصا را می شود وقف کرد ابدیّت کلّ شیء بحسبه در این روستاها و اینها وقف درخت گردو و امثال اینها اصلاً رواج داشت فلان درخت گردو را وقف می کردند چه اینکه وقف خانه هم است با اینکه وقف، حبس ابدی است ابدیّت کلّ شیء بحسبه در اینجا که فرمود: ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً﴾ یعنی «مادام کونهم فسّاقا» چند روایت هست که وقتی اگر کسی حد خورد و عادل شد و توبه کرد و اصلاح کرد شهادت او مقبول است بعضیها از ائمه(علیهم السلام) نقل کردند حکم فقهی اینها که جمع بندی آیات و روایات بود از یک سو، نظر فقها بود از سوی دیگر طبق بیان مرحوم صاحب جواهر خوانده شد که فقهای بعدی هم همان راه را رفتند.

ص: 197

در تفسیر کنزالدقائق جلد نُه صفحهٴ 251 این دو روایت هست وقتی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال می شود که اگر کسی قذف کرد و حدّ قذف بر او جاری شد و توبه کرد «ولا یُعلم منه الا خیرا أتجول شهادته جواز نفوس» آیا شهادت او نافذ است «قال(علیه السلام) نعم» بعد فرمود: «ما یُقال عندکم» نزد شما آنها چه می گویند فقهای دیگر چه می گویند «قلتُ یقولون توبته فیما بینه و بین الله و لا تُقبل شهادته ابدا» اینها می گویند توبهٴ او عذاب اخروی را برطرف می کند ولی این حکم فقهی همچنان باز است شهادت او مقبول نیست «فقال(علیه السلام) بئس ما قالوا» چه حرفی است می زنند؟! پدرم یعنی امام باقر می فرمود: «إذا تالوا و لم یُعلم منه الاّ خیرا جازت شهادته» یعنی ما اهل بیت می گوییم شهادت او مقبول است.

حدیث دوم که از مجمع البیان مرحوم طبرسی است در ذیل ﴿وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَهً أَبَداً وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ٭ إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا﴾ این چنین آمده است اینجا دو وجه است این استثنا دو وجه است یکی اینکه «یرجع إلی الفسق» دوم اینکه استثنای «یرجع الی الأمرین: فإذا تاب قُبلت شهادته حُدّ أم لم یُحد عن ابن عباس إلی قومه و هو قول أبی جعفرٍ(علیهما السلام) و أبی عبدالله(علیه السلام)» قول امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) این است که اگر کسی توبه کرده همین قاذف شهادت او نافذ است پس بنابراین ابدیّت کلّ شیء بحسب عنوان آن شیء است وقتی عنوان عوض شد ابدیّت هم رخت برمی بندد و کسی که حدّ قذف بر او جاری شده او هم توبه کرده و ﴿أَصْلَحُوا﴾ هم شامل حال او بود این توبهٴ او مقبول است «بینه و بین الله» این حکم کلامی، حکم فقهی هم این است که شهادت او نافذ است.

ص: 198

همه این بحثها مقدمه بود برای جریان افک که فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنکُمْ﴾ یک نفر این توطئه را راه نینداخت ولی بدانید این یک آزمون الهی است این کار، کار خیر است وضع نفاق و منافق روشن می شود آنها رسوا خواهند شد طهارت همسران پیغمبر مشخص می شود حدّ الهی نسبت به قاذفین جاری می شود شما نفاق و منافق را می شناسید که نفاق یعنی چه؟ منافقان یعنی چه؟ تا کجا حاضرند اینها هتّاکی کنند ﴿لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ﴾ همان ﴿عَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ﴾ است مبادا شما این را شرّ تلقّی کنید برای شما خیر است آن گاه فضای اجتماع را در ضمن این آیات مشخص می کند که جامعه اسلامی یک فضای امنیّتی دارد نه تنها امنیّت نظامی و مالی، امنیّت حیثیتی دارد همه باید آبروی یکدیگر را حفظ بکنند چیزی را که شنیدند فوراً منتشر نکنند و چیزی را که شنیدند تا می توانند کتمان کنند و اصلاح کنند تا امنیّت حیثیت و آبروی مردم در جامعه محفوظ بماند کارِ خدا را به خدا واگذار کنید دیر هم نشده ﴿إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾ آتش جهنّم هم منتظر تبهکاران است ولی در دنیا که زندگی می کنید با یک خیال جمع و آبروی حفظ شده زندگی کنید محکمه ای هست هیچ چیزی هم فوت نمی شود روزی است که بر خدا چیزی مخفی نخواهد بود چه اینکه امروز هم مخفی نیست.

بعد فرمود اینها گروهی اند اینها دو سه درکه دارند دو سه مرتبه دارند ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ﴾ هر کدام از اینها درکه بندی است یا درجه بندی است گناه خاصّ خودشان را دارند این «لام»، «لام» اختصاص است نه «لام» منفعت لذا با آن آیه ﴿لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ﴾ معارض نیست آنجا «لام»، «لام» ضرر است که در مقابل هم است فرمود: ﴿تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَلَکُم مَا کَسَبْتُمْ﴾ آنجا لام در برابر علیٰ است اینجا که می فرماید: ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ﴾ لام لام اختصاص است نظیر آ نچه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که ﴿إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا﴾ این لها برای مشاکله نیست چون لام در این گونه از موارد وقتی اختصاص است یعنی عمل مخصوص عامل است چه زشت چه زیبا نه اینکه برای مشاکله گفته شد ﴿وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا﴾ اینجا با اینکه سخن از مشاکله نیست فرمود: ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ﴾ یعنی هر گناهی مختصّ به خود گناه است اما ﴿وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ﴾ آنکه بزرگ ترین این توطئه را به عهده گرفته گذشته از اینکه حدّ قذف و امثال ذلک دامنگیر اوست ﴿لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ﴾ اینها کسانی بودند که ﴿یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ﴾ که آیه نوزده همین سوره است که خواهد آمد اینها جعل کردند در بین چند نفر منتشر کردند به جامعه منتقل کردند چون ﴿یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ﴾ اینها این طور بودند.

ص: 199

پرسش:...

پاسخ: اینها خیر نیستند یعنی این کار، این توطئه به سود شماست برای اینکه آنها رسوا می شوند طهارت حریم پیغمبر مشخص می شود برای آنها خیر نیست چون فرمود: ﴿لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ﴾ و برای رهبر آنها هم عذاب عظیم است چه اینکه عذاب اخروی را هم مشخص کرده در آیه 23 همین سوره که فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ﴾ می بینید عذاب دنیا را دارد مکرّر دارد طردشان می کند حدّ قذف برایشان بار می کند مسلوب الحیثیه شان می کند اهل اِثم می داند تقریباً یک صفحه و نصف این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «نور» در همین زمینه است تا امنیت اجتماعی حفظ بشود و آبرو (یک) و حریم نبوّت هم مصون بماند (دو).

پرسش:...

پاسخ: تساهل و تسامح مرزش گذشت اصل بر ستّار بودن است حُسن ظن است نه تسامح، تسامح آن است که در احکام خدا شما مسامحه کنید که بحثش گذشت که ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾ سه فصل بود در دین خدا و احکام خدا جا برای تساهل و تسامح نیست ﴿وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ﴾ در حقوق متقابل قانون بر اساس عدل است ﴿جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُهَا﴾ فصل سوم یعنی فصل سوم، فصل سوم مسئله اخلاق بود که متمّم قانون است که انسان بالاتر از عدل عمل کند یعنی بالاتر از عدل که احسان است جامعه را اداره کند اینجاست که فرمود: ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ اگر ﴿وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ﴾ باشد دیگر پرونده ها این قدر انباشته نمی شود اگر ﴿فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ﴾ باشد قانون است عدل است ولی وضع همین است که می بینید خب.

ص: 200

فرمود: ﴿وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ ٭ لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ شما یک روحید نفرمود نسبت به دیگر فرمود یک روز مثل ﴿لاَ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ﴾ یا ﴿فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ﴾ اصلش در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» به این صورت آمده است آیه ده سورهٴ «حجرات» ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ﴾ از این بالاتر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که ﴿سَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ تَحِیَّهً مِّنْ عِندِ اللَّهِ﴾ گرچه در بعضی از نصوص وارد شده که اگر کسی وارد اتاق شد وارد منزل شد کسی در منزل نبود بگوید «السلام علینا و رحمه الله و برکاته» ولی اگر بود سلام بکند این سلام بر دیگری را سلام بر خود می داند جامعه یک روح است در حقیقت اگر جامعه یک روح است فرمود زنها و مردها چرا نسبت به خودشان حُسن ظن ندارند نسبت به خودشان یعنی آبروی دیگری آبروی شماست آبروی شما آبروی دیگری است به منزلهٴ برادرید در یک مرحله، به منزله نفس واحدید در مرحلهٴ دیگر.

فرمود چرا یا کار را نکردند با اینکه اینها یک نفس اند ﴿لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ﴾ آن افک را افک یعنی از حق به باطل رفتن، از صدق به کذب رفتن، از خیر به شرّ رفتن، از حسن به قبیح رفتند مصروف داشتن بیجا را می گویند افک فرمود چرا اینها وقتی این افک را شنیدند به خودشان حسن ظن نداشتند یعنی آبروی دیگری آبروی شماست چرا نسبت به خودتان حسن ظن ندارید نفرمود نسبت به دیگری ﴿لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ مثل ﴿سَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ﴾ شما یک روحید اگر یک روحید خب به خودتان سلام بکنید وقتی وارد اتاق شدید با اینکه انسان دارد به دیگری سلام می کند و چرا نگفتید این افکِ مُبین است چرا جلوی این تهمت را نگرفتید ﴿لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ﴾ اینها که تهمت زدند چرا چهار شاهد نیاوردند ﴿فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ﴾ اینها نزد خدا دروغگویند برای تأمین حیثیت جامعه اگر کسی واقعاً آگاه بود ولی چهار شاهد نداشت حق ندارد کسی را متّهم بکند برای اینکه این شخص ولو در مقام ثبوت صادق است ولی در مقام اثبات چون توان اثبات ندارد حدّ قذف بر او جاری می شود کاذب است با اینکه عادل است و درست گفته دیده ولی امنیّت حیثی جامعه باید محفوظ بماند و کار خدا را باید به خدا واگذار کرد ﴿فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ ٭ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ﴾.

ص: 201

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 11 تا 20 سوره نور 90/07/27

﴿إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنکُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ (11) لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً وَقَالُوا هذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ (12) لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ (13) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ (15) وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ (17) وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18) إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (19) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (20)﴾

بعد از اینکه در صدر این سور ه به عفاف دعوت کرد و از آلودگی و بزهکاری پرهیز داشت و جریان قذف را در چهار مورد مطرح کرد که اگر مردی زن خود را قذف کرد جریان بِهال و لعان مطرح است و حکم لعان هم مشخص شد که در محکمه حاکم شرع باید باشد و بعد تفرقه و حرمت ابدی می آید و اگر این قاذف با مقذوف نسبت زوجیّت نداشتند آن مقذوفه سه حال دارد یا محصنه است عفیفه است یا غیر عفیفه, غیر عفیفه یا مشهوره به بزهکاری است یا نیست اگر آن مقذوفه, مُحصنه بود که حدّ قذف بر قاذف جاری است و اگر محصنه نبود ولی شهرتی به زنا نداشت حکم به تعزیر می شود و اگر شهرتی به زنا داشت باکی از این حرفها نداشت دیگر نه حدّ قذف است و نه تعزیر.

ص: 202

آنها یعنی جریان تحریم زنا و دعوت به عفاف و حجاب و حکم چهارگانه قذف و اینها زمینه است برای آن داستان تلخی که در صدر اسلام اتفاق افتاد.

عدّه ای اِفک یعنی دروغ را بافتند به تعبیر جناب زمخشری افک از کذب و افترا بدتر است یعنی آن درجه کامل تر دروغ و فریه را می گویند اِفک. دروغ گاهی نسبت به خود حادثه است نسبت به فردی که متعلّق حادثه است و مانند آن.

گاهی انسان یک امر عادی را دروغ می گوید این دیگر کذب است و کاذب می شود این شخص می شود کاذب آن هم کارش کذب است.

یک وقت است یک ادّعای سنگینی می کند با اینکه این یک کار باطل است این می شود کذّاب در جریان جعفر کذّاب گفتند او دروغگوی سابقه دار نبود شهرت به کذب هم نداشت اما همین ادّعای امامت که یک ادّعای سنگینی است او را کذّاب کرده است گاهی ممکن است یک خبر دروغ خیلی مهم باشد که این شخص می شود کذّاب.

جریان افّاک هم همین طور است گاهی انسان یک افک و فریه و کذبی را به کسی اسناد می دهد که این خیلی مهم نیست گاهی ممکن است یک حادثه سخت و تلخی را به همراه داشته باشد این با اینکه یک دروغ است این شخص می شود کذّاب یا می شود افّاک بر چنین گروهی شیطان سلطه دارد ﴿أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ ٭ تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ﴾ کسی که به خودش جرأت می دهد به حرمِ امن نبوی(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) جسارت کند این می شود افّاک این گروه این را ساختند اِفک را ساختند دست باف و دست ساخت اینها بود که فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنکُمْ﴾ اینها بیگانه نبودند اینها از دشمنان داخلی نظام اسلامی بودند از خود داخل ساخته شدند (این یک) و این هم برای تمیّز زشت و زیبا و حق و باطل و صدق و کذب و خیر و شرّ است لذا یک چیز خوبی است ﴿لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم﴾ برای اینکه خیر است پایانش خیر است عدّه ای رسوا می شوند آنها را می شناسید کارها را به آنها واگذار نمی کنید از خطر آنها محفوظ می شوید ﴿لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ﴾ برای اینکه این گروهی که این افک را بافتند و ساختند هر کدام از اینها یک گناه مخصوصی دامنگیر اینها می شود (یک) ﴿وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ﴾ عذاب عظیم دامنگیر او می شود (دو).

ص: 203

اگر چنین حادثه ای پیدا شد عدّه ای دروغی را جعل کردند و منتشر کردند وظیفهٴ جامعه اسلامی این است فرمود: ﴿لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ شما وقتی چنین حادثه تلخی شنیدید فوراً از خطاب به غیبت و از ضمیر به اسم ظاهر التفات پیدا شده فرمود: ﴿لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ﴾ دیگر نفرمود «ظَنَنْتم» که همان خطاب محفوظ باشد با ضمیر هم مطلب را اَدا نکرد هیچ کدام از این دو کار نشده التفات از خطاب به غیبت شده التفات از ضمیر به اسم ظاهر شده فرمود شما که مردانتان مؤمن اند زنانتان مؤمن هستید شما که در یک جامعه زندگی می کنید یکدیگر به منزلهٴ جان یکدیگرید چرا به خودتان گمان خیر نداشته و ندارید.

فرمود: ﴿لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ این بالاتر از آن آیه سورهٴ «حجرات» است که ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ﴾ اینجا مثل اینکه فرموده باشد «إنّما المؤمنون نفسٌ واحدٌ» خودتان نظیر همان آیه ﴿سَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ﴾ وقتی وارد خانه ای شدید به خودتان سلام بکنید برای اینکه شما مؤمنین و مؤمنات به منزله نفس واحدید این ضمیری که آمده ﴿بِأَنفُسِهِمْ﴾ ناظر به وحدت امّت اسلامی است.

خب پس اسم ظاهر آورده (یک) عدول از خطاب به غیبت شده (دو) و جامعه اسلامی را عین یکدیگر و ذات یکدیگر دانسته نه برادران یکدیگرند بلکه ذات یکدیگرند خود یکدیگرند ﴿بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ اولاً باید گمان خیر داشته باشید (یک) بعد این گمانتان را هم به لفظ در بیاورید و اظهار کنید و بگویید ﴿هذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ﴾ (دو) این وظیفه شماست چرا این کار را نکردید.

ص: 204

آنها که افک آوردند اگر چهار شاهد عادل ارائه نکردند و اقامه نکردند باید بدانند که در فضای شریعت محکوم به کذب مخبری اند «إنّ الغنیٰ والفقر بعد العرض علی الله» چه چیزی حق است چه چیزی باطل است چه چیزی خیر است چه چیزی شرّ است در محکمه قیامت معلوم می شود ولی در دنیا حساب و کتابی دارد در فضای شریعت کسی که این حرف را زده است نزد خدا در فضای شریعت کاذب است ولو راست هم گفته باشد اگر راست گفته باشد در قیامت معلوم می شود او نباید چیزی را در جامعه منتشر کند که توان اثباتش را ندارد نفرمود این واقعاً کاذب است چه کذب مخبری چه کذب خبری این مخبر, مخبر کاذب است ولو کذب خبری نباشد فرمود: ﴿لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَهِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ﴾ این گروه افک آور در فضای شریعت کاذبِ مخبرند نه اینکه گزارش ایشان کذب خبری است ممکن است در بعضی از این قضایای اتفاق افتاده به معصومین می گفتند که اگر کسی مثلاً دید در منزلش بیگانه ای آمده خودش دید چه کار بکند و اینها فرمود خب باید شاهد اقامه بکند.

غرض آن است که ممکن است خبر دروغ نباشد ولی مخبر در فضای شریعت دروغگوست که بین کذب خبری و کذب مخبری در این گونه از مسائل کاملاً فرق است ﴿فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ﴾ در فضای شریعت محکوم به کاذب اند و حد جاری می شود.

این کلمهٴ ﴿وَلَوْلاَ﴾ سه بار در همین بخش تکرار شده یکی آیه ده یکی آیه چهارده و یکی هم آیه بیست برای اهمیت مطلب فرمود اگر فضل الهی نبود خدای سبحان در برابر این سیّئه سنگین به شما مهلت نمی داد ﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾ که او هم رحمانِ دنیاست هم رحمان آخرت هم رحیم دنیاست هم رحیم آخرت اگر این فضل خدا نبود ﴿لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ﴾ شما که وارد می شوید «ثم افیض من حیث أفاض الناس» یعنی ورود و فوض در یکی افاضه در یکی یعنی خُذ در یکی «أفوضت» یعنی «خذت» اینکه در آن وارد شدی چون آگاهانه نبود دلیل هم نداشتی اگر فضل خدا نبود عذاب عظیم دامنگیرتان می شد هم عذاب دنیا هم عذاب آخرت.

ص: 205

چرا اگر فضل الهی نبود عذاب عظیم دامنگیرتان می شد؟ برای اینکه شما سه گناه سنگین کردید یک: ﴿إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ﴾ هر کسی که دیدید می گویید چه خبر او هم همین را منتشر می کند ملاقایتان با همین است لقای یکدیگر نشرتان همین است خب این یکی که بگوید چه خبر آ ن دیگر این حرف را نباید بزند که چنین حادثه صفوان دیده و در بین راه اتفاده افتاده پس اوّلین گناهتان این است که وقتی به یکدیگر رسیدید بگویید چه خبر او هم جریان افک را بازگو می کند.

دوم ﴿وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ﴾ دین آمده جلوی این دهن را بست و برخی از بزرگان گفتند به ما ذکر دستور بدهید فرمود دستورمان این است که ذکر سکوت داشته باشید مگر آدم همیشه دهنش را باز می کند هر حرفی را می زند.

خب این ذکر سکوت معنایش این نیست که ساکت باشید معنایش این است که از باطل گویی ساکت باشید در بحثهای قبل هم داشتیم که انسان یا نفی می کند یا اثبات یا تصدیق می کند یا تکذیب در این دو طرف دو سیم خاردار از نظر قرآن کشیده شده که انسان نه به طرف باطل برو بی برهان که چیزی را تکذیب بکند نه در تصدیق و باور و قبول به طرف باطل برود چیزی را بی برهان بپذیرد اگر دین آمده دو طرف را سیم خاردار کشید خب انسان تربیت می شود دیگر فرمود ما به اینها گفتیم که شما بی برهان حرف نزنید ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾ می خواهی تصدیق کنی باور کنی قبول کنی مرزش مشخص است بی برهان نپذیر می خواهی نکول کنی تکذیب کنی نفی کنی بی برهان نفی نکن ما به شما گفتیم.

ص: 206

اینها چون برهان نداشتند آمدند تکذیب کردند و ذات اقدس الهی اینها را مذمّت کرد ﴿بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ﴾ اینها را مذمّت کرد پس هم او را تحریم کرده هم این را تحریم کرده هم تکذیبِ غیر محقّقانه را تحریم کرده هم تصدیق غیر پژوهشگری را تحریم کرده خب انسان وقتی تصدیق و تکذیبش مهار شده باشد می شود آدم عاقل دیگر این می شود دین با این دو آیه مرزبندی کرده سی خاردار کشیده گفت نه آن طرف برو نه این طرف برو.

بخواهی تکذیب بکنی دلیل بیاور بخواهی تصدیق کنی دلیل بیاور آنهایی که تکذیب کردند بی برهان مشمول این طرزدند ﴿بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ﴾ آنها که تصدیق کردند بی برهان مشمول آیه سورهٴ «اسراء» هستند که ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾ خب آدم وقتی دو طرفش سیم خاردار باشد یک آدم محقّق در می آید دیگر.

فرمود شما که آن کار را نکردید لااقل اینجا ساکت باشید ﴿وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ﴾ این ﴿مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ﴾ تقریباً وصف تأکیدی دهن است خب آدم با دهن حرف می زند دیگر مگر با چشم حرف می زند اینکه فرمود: ﴿یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم﴾ یعنی فقط این فوه است این دهن است قلب با او همراه نیست در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» آیهٴ 167 به این صورت گذشت فرمود این منافقین ﴿هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْیمَانِ یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ﴾ چیزی که در دلشان نیست می گویند خب یا معتقد نیستند می گویند یا عالِم نیستند می گویند اینه هم ﴿تَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ﴾ چیزی که نمی دانید می گویید آنها هم چیزی که باور نداشتند می گویند اگر قلب با قالب مطابق نباشد این فقط دهنی حرف می زند وگرنه خب همه با دهن حرف می زنند دیگر.

ص: 207

پس دوم این است که ﴿وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ﴾ سوم این است که این گناه عظیم را که عند الله عظیم است شما این را هیّن شمردید ﴿وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ﴾ تحقیرِ معصیت کبیره خودش معصیهٌ این سه گناه را شما مرتکب شدید اگر فضل الهی نبود عذاب عظیم دامنگیر شما می شد.

خب پس تکلیف جامعه اسلامی در این گونه از گزارشها چیست فرمود: ﴿وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم﴾ اینجا دیگر جا برای التفات نبود در آن آیه دوازده التفات از تکلّم به غیبت بود التفات از ضمیر به اسم ظاهر بود و حکم را گذراند اینجا دیگر التفاتی به عمل نیامده فرمود: ﴿وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ﴾ چرا شما نگفتید این بهتان بزرگ است چرا خودتان را تبرئه نکردید چرا جامعه را تطهیر نکردید ﴿یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً﴾ خدا موعظه می کند شما را.

در بحثهای سابق هم داشتید که وَعظ «جذب الخلق إلی الحق» است سخنرانی یا کسی مقاله ای نوشته سخن خوانی بکند این را نمی گویند موعظه اگر حرف کسی توانست جاذبه ای در مخاطب ایجاد کند خلق را به خالق جذب کند این را می گویند وعظ «الوعظ جذب الخلق الی الخالق» نه گوش مردم را با حرف پر کردن خدا فرمود من واعظم ﴿إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَهٍ﴾ یا اینجا ﴿یَعِظُکُمُ اللَّهُ﴾ یا به رسول خودش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ﴿ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَالْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ﴾ سخنرانی, سخن خوانی و امثال ذلک فراوان است اما وعظ کم است فرمود: ﴿یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ﴾.

ص: 208

برای تبیین این مطلب فرمود ما جزئیات را وصف فعل را وصف فاعل را همه را برای شما تبیین کردیم ﴿وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ﴾ لذا فرمود: ﴿فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ﴾ در اول این سور ه فرمود مسائل شفاف و روشن و محکم در این سور ه است چیزی متشابه نیست پیچیده نیست دو پهلو نیست و مانند آن ﴿وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ﴾ این گروهی که به یکدیگر می گفتند چه خبر یا می گفتند چه خبر او گزارش می داد یا همین که برخورد می کردند می گفتند شنیدی صفوان چه کار کرد ﴿إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ﴾ یا آن سائل اول سؤال می کرد چه خبر این گزارش افکی می داد یا آن افّاک اثیم از همان اول وقتی کسی را می دید می گفت شنیدی صفوان چه کرد در بین راه این ﴿یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ﴾ است فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾ عذاب الیم دنیا گاهی به صورت حدّ قذف است گاهی به صورتهای دیگر عذاب الیم آخرت هم که مشخص است ﴿وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ که اسرار را باید حفظ کرد امنیّت حیثیّتی جامعه را باید حفظ کرد جامعه نباید مسلوب الحیثیه باشد کارِ آخرت را باید به آخرت سپرد وگرنه بسیاری از خطرات به دنبال این اشاعه فحشاست ﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ﴾ این آیه بیست مانند آیه ده محذوف الجواب است و آنچه در آیه چهارده آمده می تواند جواب باشد و قرینه باشد بر آن جواب محذوفی که در آیه ده و در آیه بیست است این گزارش کوتاهی از جریان افک.

اما آنچه کتباً سؤال شده که در جریان وجود مبارک حضرت امیر که اگر مثلاً نسبی در کار بود همه تمکین می کردند به صورت یک اِجماع مرکّبی حاصل شده است برای اینکه _ معاذ الله _ نسبی برای حضرت نشد برای اینکه مهاجرین می گفتند «منّا امیر» انصار می گفتند «منّا امیر» دیگر اجماع مرکّبی بود که تو نباش! خب مستحضرید که الآن ما در فضایی زندگی می کنیم همیشه این طور بود مخصوصاً در شرایط کنونی که بیش از هر چیزی نیازمند به وحدتیم این وحدت ما برادرانه محفوظ است نه تنها ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ﴾ بلکه ﴿بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ نه بالاتر از وحدت که در سورهٴ «حجرات» است بلکه ﴿بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ که در این سور ه است ما نه تنها برادریم بلکه جان یکدیگریم این وظیفه ما نسبت به دیگری.

ص: 209

هیچ فرقی بین ما اهل ولایت و اهل بیت و برادران اهل سنّت نیست اینکه قرآن در صدر اسلام نازل شده است تنها سورهٴ «حجرات» نیست که بگوید ﴿إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ﴾ بالاتر و برتر و عمیق تر و دقیق تر از سورهٴ «حجرات» این سورهٴ «نور» است که فرمود: ﴿بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ امّت اسلامی یک نورند نه برادرند ما یک روحیم هر دو شهید دادیم هر دو این کشور را باید حفظ بکنیم و مانند آن اما بحثهای کلامی البته سر جایش محفوظ است.

پرسش: ایمان در روایات...

پاسخ: بله, اما آن یک مرحلهٴ اخروی است که حساب بهشت و امثال ذلک چیست, مرحله ای است در همین مسائل دنیا در مسائل دنیا ما وقتی که سورهٴ مبارکهٴ «نور» نازل شده است همین حرفها بود دیگر فرمود: ﴿بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً﴾ خب.

ما یک روحیم بالأخره در این کشور یک کشور داریم و یک دین داریم و یک مکتب داریم همه ما باید آن را حفظ بکنیم این مسئله سیاسی و اجتماعی اما مسئله کلامی البته همچنان محفوظ است.

درباره مسئله کلامی من خواهشم این است کسی می خواهد در حوزه بماند مثل ما خب این خیلی اگر با قرآن و روایات سر و کار نداشتیم با همین فقه و اصول سر و کار داشتیم کارِ حوزوی می گردد اما خیلی از شما آقایان امامت جمعه امامت جماعت روحانیّت منطقه تبلیغ را داریم حتما یک دوره قرآن را کاملاً مسلّط باشید که در دست شما باشد حتماً حتماً یک دوره نهج البلاغه را مباحثه کنید که در دستتان باشد نهج البلاغه مثل کفایه و اینها نیست که با هفت هشت سال درس خواندن حل بشود آن خطبه های نفس گیر باشد شما بخواهید با آن خطبه ها همراه بشوید سنگین است وقتی قدری جلو رفتید خسته می شوید رها می کنید آن طور لازم نیست نه مردم از شما آن را می خواهند نه جامعه کنونی نیازمند آن معالی والاست سطوح متوسّط نهج البلاغه را دو نفر دو نفر با هم بحث کنید یک ترجمه کوتاهی یک شرح کوتاهی که هر جای نهج البلاغه را باز کردید اولاً بدانید چند خطبه دارد چند نامه دارد چند کلمه قصار دارد هر جا باز کردید یک کتاب شفافی باشد برای شما در دستتان باشد برای اینکه اینها ابزار هدایت مردم است.

ص: 210

در نهج البلاغه متأسفانه خود سیّدرضی(رضوان الله علیه) نتوانست همه فرمایشات حضرت امیر را نقل کند این کتاب شریف تمام نهج البلاغه را هم داشته باشید این نکته را در پرانتز عرض کنم شما با کافی مرحوم کلینی آشنا هستید ایشان خیلی کم حرف است محدّث است حدیث دارد شرحی ندارد ولی در همان جلد اول وقتی که در کتاب الحجّه خطبه های حضرت امیر را نقل می کند آن خطبه ای که حضرت در جریان استنحاض مجدّد سربازانش برای صفّین شروع کرده به خطبه خواندن خیلی آ ن خطبه با خطبه های دیگر فرق دارد ایشان می گوید که بعد از اینکه خطبه را نقل کرد این را کلینی در همان جلد اول کافی دارد اگر تمام جن و انس جمع بشوند و در بین اینها پیغمبر و امام نباشد و بخواهد خطبه ای ایراد کند مانند خطبه کسی که «بأبی و اُمّی» پدر و مادر من فدای او نمی تواند آن وقت این خطبه را نقل می کند می گوید پدر و مادرم فدای علی اگر همه بشر جمع بشوند ولی در آنها پیغمبر نباشد بخواهند مثل این خطبه ایراد کنند نمی توانند خب می دانید کلینی از فحول علمای ماست و آن خطبه عرض کردم خطبه ای نیست که کسی با هفت هشت سال درس که کفایه را می فهمد مکاسب را می فهمد آن را بفهمد این حواستان جمع باشد.

مرحوم صدرالمتألّهین حاشیه ای دارد در شرح همین بخش از اصول کافی می فرماید شمایی که گفتید اگر همه جن و انس جمع بشوند و در آنها پیغمبر نباشد این مطلق نیست باید مقیّد کنید پیغمبرِ مُرسَل نباشد یعنی پیغمبر غیر مرسل هم نمی تواند مثل علی حرف بزند بعد مجلسی اول مجلس دوم محدّثین دیگر هم همین راه را رفتند خب اینها کارشناس اند اینها کسانی اند که با ارسطوها و افلاطونها و اینها درگیرند نقد فراوان دارند آنجا ارسطو اشتباه کرده آنجا افلاطون اشتباه کرده آنجا فارابی اشتباه کرده آنجا بوعلی سینا اشتباه کرده این هر روز دست به یقه است با این فحول یونان و غیر یونان اما وقتی در برابر این نامه حضرت امیر خطبه حضرت امیر می رسد این طور ذلیلانه خاضع است می گوید پیغمبران دیگر هم خب حرفهایشان در قرآن آمده شما بگو اگر انبیای مرسل نباشد نمی توانند مثل این حرف بزنند خب این وضع حضرت امیر(سلام الله علیه) بود کسی توقّع ندارد شماها بدون درس آنها را بفهمید ولی بالأخره آنکه به درد مردم می خورد این است.

ص: 211

مطلب دیگر سیّدرضی(رضوان الله علیه) ابتکاری کرده که نهج البلاغه همه جا رفته اکثر شارحان نهج البلاغه علمای اهل سنّت اند هفتاد هشتاد شرح آنها کردند در ماها هم البته ما شارحان داریم ولی اکثری شروح برای آ نهاست سرّش این است که سیّد رضی خیلی عاقل بود مثل سیّد مرتضی وجود مبارک حضرت امیر گِله های فراوان داشت آن بخشهای گزندهٴ گله آور تفرقه افکن را اصلاً نقل نکرد در نهج البلاغه سرّ ماندگاری نهج البلاغه و اینکه اکثر شرّاحش علمای اهل سنّت اند همین است ولی این تمام نهج البلاغه همه حرفهای حضرت امیر را آورده این روشن می نکد که مردم با غدیر چه کردند با سقیفه چه کردند گوشه ای که خود حضرت امیر بالصراحه ذکر می کند مرحوم سیّد رضی آمده به کنایه ذکر کرده حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها إبن أبی قحافه» ایشان آورده ابن فلان که مبادا تنش ایجاد بکند سرّ ماندگاری نهج البلاغه همین است.

خب در آنجا فرمود: «وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها فُلانٌ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی» من قطب سیاست مملکتم او هم می داند اما اجماع مرکّبی در کار نیست آن که می گفت «منّا امیر» این هم گفت «منّا امیر» وجود مبارک حضرت امیر جزء مهاجریان بود دیگر اگر مهاجرین می گفتند که «منّا امیر» آنها هم می گفتند بسیار خب از شما امیر شما یکی را انتخاب بکنید خب اینها ممکن بود حضرت امیر را انتخاب بکنند این را نمی گویند اجماع مرکّب.

در بخشهای دیگر وجود مبارک حضرت امیر می دانید مبادا کسی بگوید این همه مسلمانها چه کار کردند شما جریان بیت فاطمه(سلام الله علیها) را که شنیده اید همین مردم بودند جریان کربلایی که می دانیم همین مردم بودند در جریان کربلا وجود مبارک سیّدالشهداء خودش را معرفی کرده فرمود امروز در شرق و غرب عالَم پسر و دختر پیغمبر غیر از من نیست گفتند «بغضاً لأبیک» اینها هم از شام نیامدند اینها هم از کوفه آمدند پامنبر حضرت امیر بودند آن زنها هم در مجلس زنانه تفسیر حضرت زینب(سلام الله علیها) حضور داشتند اینها بیگانه نبودند اینها برای ثواب آخرت آمدند می شود مردم را شوراند می شود مردم را غافل کرد می شود مردم را خواباند.

ص: 212

وجود مبارک حضرت امام سجاد دارد «کلّ یتقرّب إلی الله بِدَم أبیه» اینها برای بهشت آمدند به اینها که کسی جایزه نداد اینها یک توبره جو گرفتند که به اسبهایشان بدهند اینها قربه الی الله آمدند خب پس اینها را می شود شوراند اینها را با شوراندن.

گفتند یک آخوندزاده ای را ما بفرستیم کربلا که قداست کربلا محفوظ باشد خیلیها ابن زیاد و اینها را می گفتند لیاقت کربلا را ندارد یک بچه آخوندی که از خانواده روحانی است او باید برود کربلا که نماز پنج وقت را به جماعت بخواند عمرسعد این طور بود صبح و ظهرین و مغربین را به نماز جماعت می خواند مردم را با این وضع فریب دادند وجود مبارک سیّدالشهداء آن بیان نورانی که دارد فرمود: «النّاس عَبید الدنیا والدین لَعِقٌ علی ألسنتهم» لَعِق و لعوق سابقاً در دوران کودکی ما چیزی بود به نام مَستکیّ الآن به عنوان آدامس است بعضی آدامسی مسلمان اند مسلمانِ آدامسی اند سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فرمود اینکه در دهن می گردانند که امروز می گویند آدامس تا مختصری مزه دارد می گردانند «یحیطون به ما دَرّت به معائشهم فإذا مُحسوا بالبلاغ قلّت دیّانه» وقتی به صورت پوست در آمده تُف می کنند می اندازند دور اکثریشان فرمود این طورند خب مسلمانِ آدامس جمع می شود کربلا برای اینکه بهشت برود حسین بن علی را می کُشد جمع می شود بیت فاطمه(سلام الله علیها) برای اینکه بهشت برود آتش می آورد جمع می شود برای اینکه بهشت برود علی(سلام الله علیه) را با طناب می بندد می برد وگرنه جریان غدیر خدا رحمت کند این شهریار را در وصف مرحوم امینی را که الغدیر را خواست بستاید گفت

ص: 213

لا قلم إلاّ أمین را رقم الاّ قدیر٭٭٭ بازویش از لا فتیٰ منطقش از هل أتیٰاین امینی این الغدیر را نوشته مگر الغدیر کار کمی است بیش از صد هزار نفر حضور داشتند همه انکار کردند چیز مخفی نبود می شود این مردم را با تهدید و تحبیب شوراند شما این نامه وجود مبارک حضرت امیر را وقتی که مالک اشتر را به مصر اعزام می کرد بخوانید در آن نامه به مالک اشتر فرمود مالک! ماییم و قرآن و عترت شما می دانی با این دین چه کردند ما انقلاب نکردیم من نیامدم که کارهای دیگر انجام بدهم من آمدم دست و پای این دینِ زنجیری را باز کنم یا مالک! در همین عهدنامه حضرت است فرمود: «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» این در زمان چه کسی بود؟ اوّلی و دومی و سومی فرمود قرآن بود نماز جماعت بود حج بود حجّ اسیر قرآن اسیر نماز اسیر روزهٴ اسیر این دین اسیر بود من زنجیر را از دست و پای این دین باز کردم «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» خب این علی و آن هم وضع.

مردم اکثریشان آدامسی مسلمان اند اگر جریان بیت فاطمه باشد هورا می کشند اگر جریان کربلا باشد هورا می کشند اگر کتمان غدیر باشد هورا می کشند یک علی می خواهد که بگوید من زنجیر را از دست و پای این دین برداشتم.

در خطبهٴ دیگری که متأسفانه سیّدرضی آن بخش را نقل نکرده در خطبهٴ 197 آنجا می گوید که چه کسی از من به پیغمبر نزدیک تر است همه کارهای پیغمبر را من می کردم زمان حیات او رهبری او را پذیرفتم پرچمدار رسمی او بودم هر جا پیروزی بود نام علی بود این جمله را دارد در خطبهٴ 197 «فَمَن ذا أحقّ بِهِ مِنّی حیّاً و میّتا» این هست, بعد از این یک جمله نورانی دارد که در این تمام نهج البلاغه هست در مصادرش در مصانیدش هست ولی سیّد رضی نقل نکرده آن جمله این است که «و أیم الله» قسم به خدا! «ما اختلف امّه قطّ بعد نبیّها الاّ ظَهَر أهل باطلها علی أهل حقّها» قسم به خدا بعد از هر پیغمبری که اختلاف رخنه کرد و درگیری داخلی پیش آمد باطل بر حق پیروز شد این حرفِ علی است خب این معصومِ مطلق است مطهّر مطلق است دیگر سخن از اینکه چه شد و _ معاذ الله _ او اگر حق داشت چندین بار خودش استدلال کرد هم به غدیر استدلال کرد به حدیث طیر مشوی استدلال کرد به حدیث منزله استدلال کرد و اینهاست بنابراین مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ولی سخن غیر از اینهایی است که می توان گفت.

ص: 214

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 14 تا 21 سوره نور 90/07/30

﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ (15) وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ (17) وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18) إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (19) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (20) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21)﴾

یکی از نکاتی که باعث شد این سور ه را به عنوان ﴿سُورَهٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾ معرفی کند آن است که امنیّت اجتماعی از بهترین نعمتهای الهی است که افراد جامعه و امّت اسلامی احساس امنیّت بکنند یعنی بدانند آبروی آنها محفوظ است. در جریان اِفکی که اتفاق افتاده است فرمود این یک بهتان عظیمی است شما دارید به حریم نبوی اهانت می کنید این یک چیز روشن و بیّن الغی است چرا نباید شما مواظب زبانتان باشید. چند نکته مربوط به مسائل گذشته است که توجه آنها بی اثر نیست. در جریان قذف زوج و زوجه که از او با لعان یاد شده است تعبیری که درباره مرد هست آن است که او چهار بار باید سوگند یاد کند و خدا را شاهد بگیرد بار پنجم بگوید لعنت خدا بر او اگر او دروغ می گوید ولی دربارهٴ زن فرمود چهار بار خدا را شاهد بگیرد و سوگند یاد کند که مرد دروغ می گوید بار پنجم بگوید که غضب خدا بر او اگر مرد صادق باشد. تفاوتی که در سوگندهای پنج گانه مرد و زن هست این است که دربارهٴ مرد فرمود: ﴿وَالْخَامِسَهُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ﴾ دربارهٴ زن فرمود: ﴿وَالْخَامِسَهَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا﴾ گرچه غضب و لعنت مفهوماً متفاوت اند و مترادف نیستند ولی گاهی ممکن است اتّحاد مصداقی داشته باشند ظاهراً در اینجا غضب برتر از لعنت است آن لعنِ خاص است زیرا این زن است که منشأ فتنه شده بیگانه را طمع انداخته و شوهر را در رِیْب و شک گرفتار کرده است لذا تعبیر غضب دربارهٴ زن شده است تعبیر لعنت دربارهٴ مرد.

ص: 215

پرسش:...مهریه چطور می شود؟

پاسخ: حکم لعان از نظر قذف در این آیه مطرح است از نظر مهریه و از نظر نفی ولد اشاره شد که دو فرع جدا دارد حکم طلاق وقتی شد مهریه اگر طلاقِ باین باشد که حکم خاصّ خود را دارد طلاق رجعی باشد که حکم خاصّ خودش را دارد طلاق مبارات باشد که حکم خاصّ خودش را دارد حکم مهریه و حکم نفی ولد دو فرع جداست که در دو بخش دیگر آیات مطرح است فعلاً دربارهٴ اصل بینونت بین الزوج و الزوجه است.

درباره سوگند پنجم فرمود: ﴿وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ﴾ این عذاب را با الف و لام ذکر کرده که ظاهراً ناظر است به همان الف و لام عهد ذکری که قبلاً فرمود: ﴿فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا﴾ که حدّ زناست این حدّ زنا که عذاب معهود است از او با الف و لام یاد کرده است زیرا زن اگر سوگند یاد نکند و مرد با آن پنج بار سوگند خود را ادا کند بر زن حدّ زنا اجرا می شود و اگر زن سوگندهای پنج گانه یاد کند آن عذاب معهود را از خود دفع می کند. این نکتهٴ تفاوت مرد و زن که یک جا لعنت است یک جا غضب و اینکه چرا درباره زن با الف و لام ذکر شده است.

مطلب بعدی آن است که برای حفظ آبروی جامعه گفتند اگر کسی علاقه داشته باشد در بین مؤمنین فحشا رواج پیدا کند همین محبّت, عذاب عظیم الهی را به همراه دارد ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾ مستحضرید که در فقه می گویند صرف علاقه گناه نیست (یک) از علاقه وقتی به اراده رسید به همّت رسید جلوتر آمد قصد گناه, همّت گناه هم گناه نیست (این دو) وقتی به فعل خارجی رسید می شود معصیت اگر کسی اراده کرد که معصیت کند ولی یا پشیمان شد یا موفق نشد معصیت می گویند نیست. خب مسئله کلامی سرِ جایش محفوظ است که کشف از سوء سریره می کند نظیر تجرّی, کشف از خبث باطن می کند از صفای درون او می کاهد اینها سر جایش محفوظ است اما تهدید به عذاب در این گونه از مسائل اخلاقی مطرح نیست اما اینکه فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ﴾ به تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان هنوز به اراده و تصمیم نرسیده این شخص گرفتار عذاب الیم است معلوم می شود یک نحوه عصیان است چون خدای سبحان تهدید کرده به عذاب الیم برای حفظ امنیّت جامعه و آبروی مردم دو مرحله قبل از عمل را گناه شمرده یکی صِرف علاقهٴ گسترش فحشا در جامعه که این علاقه است هنوز به اراده و تصمیم نرسیده یکی اینکه از علاقه جلوتر آمده در صدد اجرای این مورد علاقه است اراده کرده همّت گماشته که این فحشا را گسترش بدهد خب اگر صَرف علاقه باعث عذاب الیم است اراده به طریق اُولیٰ بر خلاف اینکه انسان قصد کرده که فلان کار را انجام بدهد اراده کرده که دروغ بگوید ولی خب یا پشیمان شده یا مخاطب نداشت می گویند صِرف اراده, معصیت نیست اما در این گونه از موارد که با حیثیت امّت اسلامی در ارتباط است این مرحله را خدای سبحان به عذاب الیم تهدید کرده و اگر صِرف محبّت, عذاب الیم را به همراه دارد یقیناً اراده به طریق اُولیٰ.

ص: 216

پرسش: اینکه فعل مضارع به کار برده نمی رساند که کسانی هستند اصلاً اینها کارشان این است که اشاعه فحشا بکنند.

پاسخ: بله خب, یک وقت است جریان اِفک بود او تعبیر فرمود که ﴿عُصْبَهٌ مِنکُمْ﴾ اما حالا این چنین نیست که یک گروه مخصوصی باشند نه هر گروهی حالا, هر کسی که ﴿یُحِبُّونَ﴾ صِرف حبّ این امر نفسانی حالا استمرار داشته باشد گناه بشود مستمر اگر مقطعی باشد گناه می شود مقطعی آنها که عذاب بیشتری دامنگیرشان می شود در اثر استمرار این محبّت است که این فعل مضارع کشف از استمرار می کند آنها که نه, یک بار علاقه پیدا کردند که این فحشا در جامعه گسترش پیدا کند وِزر کمتری دارند ولی اصلش محفوظ است خب.

مطلب بعدی آن است که دربارهٴ فضل الهی با رحمت الهی که تفاوت یاد شده است این است که هر فضلی رحمت است ولی هر رحمتی فضل نیست اگر کسی یک اندازه استحقاق داشت و ذات اقدس الهی بر اساس آن رحمتِ مطلقه اش به استحقاق او عنایت کرد و پاسخ مثبت داد این رحمت است ولی فضل نیست چون زائد بر مقدار استحقاق نیست ولی از منظر دیگر فضل است برای اینکه تمام عنایتهای الهی تفضّل است انسان استحقاق چیزی ندارد هر خدمتی که انسان انجام می دهد عبادتی که انجام می دهد در برابر نعمتهایی که دریافت کرده است به حساب آنها هم کوتاهی کرده چه رسد به اینکه استحقاق دریافت نعمت جدید داشته باشد این همه ﴿مَا بِکُم مِّن نِّعْمَهٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است که «مِننک ابتداء» همه نعمتهای تو ابتدایی است هیچ کدام مسبوق به استحقاق نیست که مثلاً ما بگوییم فلان شخص استحقاق این کار را داشته است و خدای سبحان به او عطا کرده نه, همهٴ نعمتهای الهی ابتدایی است «منّتک ابتداء» بنابراین انسان استحقاق هیچ اجری را ندارد بر اساس این منظر تمام عنایتهای الهی فضل است تفضّلی دارد ولی اگر برابر وعده های خدا باشد که خدای سبحان وعده داده که در برابر فلان کار خیر فلان عمل واجب فلان مقدار ثواب عطا کند اگر به همان مقدار ثواب عطا کرده خب این رحمت است ولی فضل نیست و اگر بیش از آن مقدار عطا کرده می شود فضل گرچه تمام پاداشهای الهی فضل است ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا﴾ هست ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ هست تا برسد به هفتصد و هزار و چهارصدی که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بود.

ص: 217

پرسش: ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾ فرق انبیا و رسالت.....

پاسخ: خب حالا عدل الهی ذات اقدس الهی بر خلاف عدل نمی کند یعنی عدل, کفِ برنامه های الهی است نه سقف او بالاتر از عدل دارد که احسان است فرمود: ﴿مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾ که عدل است و کفِ برنامه های الهی است اما ﴿وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾ این دعای معروف که «یا مَن یقبل الیسیر و یعفوا عن الکثیر» از همین آیه گرفته شده دیگر این ﴿وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾ می شود احسان در برابر انبیا و اولیا سِمتهایی که عطا می کند این بر اساس اینکه ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾ ولی خدای سبحان غالباً بر محور احسان بشر را اداره می کند گاهی به صورت عدل, فقط در کیفرهاست که عدل است و کمتر از استحقاق, عذاب می کند ولی بیشتر از استحقاق هرگز عذاب نمی کند ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾ ناظر به همین است خب.

این تفاوت بین فضل و رحمت از یک سو, تفاوت بین لعنت و غضب از سوی دیگر, تفاوت بین معرفه و نکره آوردن ﴿الْعَذَابَ﴾ از سوی دیگر, تفاوت اینکه چرا محبّت شیوع, عذاب الیم را دارد چه رسد به اراده با محبّتهای دیگر از این لحاظ است که حفظ امنیّت عِرضی و آبرویی جامعه نزد خدای سبحان خیلی معتبر و محترم است. اینکه فرمود: ﴿هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ﴾ برای اینکه شما باید مسئله رسالت و نبوّت را می شناختید حریم نبوّت را می شناختید گرچه این قصّه با قصّه خزیمهبن ثابت خیلی فرق دارد ولی بالأخره اگر کسی پیامبر را بشناسد حرم و حریم او را بشناسد می داند که این گونه نسبتها بهتان عظیم است بهتان را هم بهتان گفتند برای اینکه انسان کاری که نکرده به او اسناد بدهند او را مبهوت می کند دیگر, اگر باعث مبهوت شدن است از این جهت به آن می گویند بهتان کاری را کسی نکرده فوراً به او اسناد بدهند خب این باعث مبهوت شدن اوست. جریان خزیمهبن ثابت که مستحضرید آن اوایل کسی پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) را با آن جلال و شکوه نمی شناختند یا برخیها نمی شناختند دربارهٴ شتری کسی ادّعا کرد که این شتر برای من است حضرت فرمود من این شتر را خریدم برای من است از دور خزیمهبن ثابت داشت می آمد حضرت به این شخص مدّعی فرمود آیا حاضری ما به شهادت و گواهی خزیمهبن ثابت اکتفا کنیم و این نزاع فیصله پیدا کند گفت بله من خزیمه را به عنوان یک کارشناس صادق می شناسم. خزیمه که رسید حضرت اصل قصّه را مطرح کرد به خزیمه فرمود این شتر برای من است یا برای او من می گویم برای من است او می گوید برای او, عرض کرد یا رسول الله برای شماست آن شخص هم پذیرفت و این نزاع فیصله پیدا کرد. قصّه که گذشت حضرت به خزیمه فرمود تو در جریان بودی عرض کرد نه فرمود تو نمی دانستی این شتر برای من است عرض کرد نه من از کجا اطلاع داشتم فرمود چطور پس فیصله دادی و شهادت دادی عرض کرد من تو را به عنوان رسول خدا شناختم تو از آسمانها خبر می دهی از غیب خبر می دهی از گذشته خبر می دهی از آینده خبر می دهی من ایمان دارم تو دربارهٴ شتر اشتباه می کنی؟! یقیناً درست گفتی. از این به بعد بر اساس فهم خزیمهبن ثابت حضرت به او جایزه داد که او شده ذوالشهادتین یعنی در محاکم اسلامی که باید دو شاهد بیایند شهادت بدهند اگر خزیمه یک نفره می آمد شهادت می داد کار دو شاهد عادل را می کرد این مربوط به فهم اوست این مربوط به آن دین شناسی او نبوّت نشاسی او امامت شناسی اوست مگر می شود او اشتباه بکند خب آن قصّه اِفک مثل این نیست ولی خب باید بدانند که حریم نبوی محفوظ از آفتهای عِرضی است لذا فرمود شما همین که شنیدید درباره پیامبر است باید بگویید ﴿هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ﴾ مسئله کفر و ارتداد و امثال ذلک ننگ نیست جزء مُنفّرات نیست شما در کتابهای کلامی مستحضرید که می فرمایند نبیّ و وصیّ نبیّ(علیهم الصلاه و علیهم السلام) باید از منفّرات مصون بمانند خب حالا همسر پیامبری کفر ورزید و ارتداد پیدا کرد عذاب الیم دامنگیر اوست ولی این ننگی برای پیغمبر نیست ولی مسئله عِرضی ننگ است لذا فرمود در اینجا شما می گفتید که ﴿هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ﴾.

ص: 218

پرسش:...

پاسخ: چرا حرمت دارند ولی دربارهٴ دیگران باید تحقیق کنند دربارهٴ رسول خدا همین که شنیدند باید بفهمند این دروغ است.

پرسش: طبق آیه ﴿رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ رحمت, وسیله است نزد خداوند سبحان.

پاسخ: رحمت نه, گاهی خدای سبحان تعهّد می کند که رحمت کند وگرنه ذات اقدس الهی چه تعهّدی دارد.

پرسش: ﴿رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾.

پاسخ: بله آن رحمت رحمانیه است در جهنم هم هست اما این رحمت رحیمیه ای که در جهنم نیست این رحمت رحیمیه همه جا نیست آنکه حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهج البلاغه دارد وقتی جهنم را معرفی می کند می فرماید: «دارٌ لیس فیها رحمه» این بیان نورانی حضرت است در نهج البلاغه یعنی در جهنم هیچ رحمتی نیست «دارٌ لیس فیها رحمه» اما آن ﴿رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾ رحمت رحمانیه است که قبلاً هم این حدیث شریف که از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) رسیده است معنا شده رحمت خدا بیش از غضب خداست (یک) و پیش از غضب خداست (دو) این «رحمته سَبَقَت غضبه» معنایش این نیست که رحمت خدا بیشتر از غضب اوست معنایش این است که رحمت خدا پیش از غضب اوست نه بیش از غضب او, البته رحمت خدا بیش از غضب اوست بهشت هشت در دارند گفتند جهنم هفت در دارد و مانند آن. اما بیان نورانی امام سجاد این است که «یا مَن تَسعیٰ رحمته أمامَ غضبه» این معنای «یا مَن سبقت رحمته غضبه» را تشریح می کند یعنی مهندس کارهای الهی رحمت است جناب رحمت نقشه می کشد که کجا مِهر باشد و کجا قَهر اگر خدای سبحان جای قهرآمیزی به نام جهنم دارد این برابر نقشه مهندسانه رحمت است که آن رحمت مطلقه می گوید اینجا باید قهر و غضب باشد آنجا باید بهشت باشد سوزاندن تبهکار در جهنم رحمت به نظام الهی است حفظ نظام است برخورداری مؤمنان از شفای صدر به وسیلهٴ تعذیب کافران است این چنین نیست که یک جا را غضب کنند جهنم کنند یک جا را نعمت بدهند بهشت کنند بر اساس کدام مهندسی است وجود مبارک امام سجاد فرمود مهندسِ غضب و رحمتِ متقابل آن رحمتی است که مقابل ندارد «یا مَن تسعیٰ رحمته أمام غضبه» آن مهندس که رحمت مطلقه است جایی را جهنم می داند جایی را بهشت می داند ترسیم می کند جهنم هم رحمت است بهشت هم رحمت است شما وقتی سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» را تلاوت می کنید می بینید که این به به و چه چه که به صورت ﴿فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ﴾ مطرح است هم دربارهٴ بهشت است هم دربارهٴ جهنم فرمود: ﴿مُدْهَامَّتَانِ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ﴾ یا در آن بخش ﴿یُرْسَلُ عَلَیْکُمَا شُوَاظٌ مِن نَارٍ وَنُحَاسٌ فَلاَ تَنتَصِرَانِ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ﴾ به به هم دربارهٴ جهنم است هم دربارهٴ بهشت است جهنم را که وصف می کند به به چه جای خوبی است خب اگر جهنم نباشد مگر می شود بشر را اداره کرد اکثری مردم «خوفاً مِن النار» دست و پایشان خطا نمی کند بنابراین رحمت خدا هم بیش از غضب خداست و هم پیش از غضب او که رهبری غضب را, نقشه غضب را رحمت به عهده دارد.

ص: 219

پرسش: کافر شدن بدتر از فحشاست اگر کافر شدن را احتیاط دارد.. اگر کافر بشود ننگ بر پیغمبر می شود.

پاسخ: بله خب این ننگ است و این ننگ دربارهٴ حریم حضرت جزء منفّرات است جامعه جدا می شوند از او, جزء منفّرات است برای خود شخص کفر بدتر از فحشاست عذاب الهی و خلود را در بردارد ولی آنچه مربوط به حریم نبوی است منفّر جامعه بودن است ننگ اجتماعی داشتن است.

فرمود: ﴿لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾ فضل الهی مشخص است ﴿لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ﴾ و این کار هم سه گناه سنگین دارد که در بحثهای قبل مطرح شد بعد فرمود شما که چنین چیزی شنیدید باید بدانید حریم نبوی محفوظ است و این بهتانِ عظیم است و خدای سبحان شما را موعظه می کند. در برخی از تفسیرها نظیر جامع قرطبی و امثال این آمده است که آیا می شود خدا را واعظ دانست برای اینکه فرمود: ﴿یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً﴾ بعد گفتند نه, خدا را نمی شود به عنوان واعظ یا به عنوان معلّم نام برد به استناد اینکه فرمود: ﴿عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ﴾ یا ﴿یَعِظُکُمُ اللَّهُ﴾ مستحضرید که بین تسمیه و وصف فرق است اسمای الهی البته گفتند توقیفی است گرچه برهان کامل در مسئله نیست ولی ادبِ دینی و احتیاط اقتضا می کند که انسان اسمی که در کتاب و سنّت اهل بیت(علیهم السلام) نیامده بر خدا اطلاق نکند اما وصف غیر از اسم است شما می بینید در تمام این مباحث عقلی و استدلالی می گویند خدا واجب الوجود است یا نه, ما واجب الوجودی داریم یا نه, اوّل الأوائل داریم یا نه, علّه العلل داریم یا نه, مرتّب این کلمات را بر زبان جاری می کنند به عنوان اوصاف نه به عنوان اسما که در دعا و غیر دعا از اینها استفاده کنند. این تحلیلی که مرحوم میرداماد کرده است تحلیل خوبی است که بین تسمیه و وصف فرق است در تسمیه ادبِ دینی اقتضا می کند که چیزی که وارد نشده ما دربارهٴ خدای سبحان اطلاق نکنیم اما وصف کردن و تعبیر کردن در فارسی و تازی به الفاظ گوناگون رواست. اینجا هم واعظ را اگر کسی بخواهد از اسمای حسنای الهی بداند بعید است اما به عنوان وصف و امثال ذلک عیب ندارد مخصوصاً قرآن کریم هم وعظ را به کار برد هم تعلیم را به کار برد ﴿یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ﴾ در تبیین این مطلب هم فرمود هیچ ابهامی در آن نیست جزء متشابهات نیست خدایِ علیم حکیم این امور را برای شما تبیین کرده و بدانید حرمت جامعه و تأمین امنیت جامعه به قدری حساس است که صِرف محبّت شیوع فحشا, عذاب الیم را در بردارد محبّت ناامنی فرق نمی کند حالا این خصوص فحشا می شود القا خصوصیت کرد چیزی که در همین حد است یا بدتر او. ایجاد وحشت کردن شایعه پراکنی کردن امنیت جامعه را به هم زدن کاری کردن که جامعه از آن امنیت بیفتد امّت اسلامی در هراس باشند این عذاب الهی را به همراه دارد.

ص: 220

پرسش: محبّت طبق نظام غیر درونی نیست طبعاً عملکرد خودش است.

پاسخ: نه خب اگر عملکرد باشد که یقیناً معصیت فقهی هم هست یک وقت است که انسان محبّت دارد چیزی را که خوب نیست اما این گناه نیست ﴿تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً﴾ خیلی حریصی این دیگر نمی گویند عذاب الیم دارد مگر اینکه انسان به دنبال مال حرام باشد.

پرسش: همین طور که فرمودید کافره و.. یا نمی شود حمل بکنیم که مَلکه بشوند کسی که ملکه اش افشا بشود...

پاسخ: خب البته, این همان طوری که ایشان سؤال کردند گناه بیشتری دارد دیگر کسی که مَلکه اش این است اما اگر حالا کسی ملکه نبود این طور نیست که هیچ اثر سوء بر او بار نباشد که. خلاصه امنیت جامعه چه امنیت عِرضی چه امنیتهای اقتصادی چه امنیتهای نظامی کسی علاقه مند باشد که این جامعه همیشه لرزان باشد خب این عذاب الیم الهی دارد دیگر این امّت اسلامی همیشه در هراس باشند این عذاب الیم را در بردارد دیگر.

﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ﴾ یک وقت است که دربارهٴ یک شخص است حالا ممکن است که کسی او را مصداق عذاب الیم نداند اما می خواهد جامعه را بلرزاند امّت اسلامی را بلرزاند نظام اسلامی را همیشه در وحشت قرار بدهد خب این درست نیست دیگر. ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾ شما نمی دانید که به هم زدن امنیت جامعه چه پیامدهای تلخی را دارد خب. این دربارهٴ قصّه ای که برخیها نقل کردند که وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عدّه ای را حد زده برخیها هم از اهل تفسیر انکار کردند که وجود مبارک پیامبر کسی از این افّاکین را حد نزده ولی بالأخره حکم آنها مشخص است.

ص: 221

پرسش: در آیهٴ 105... پیامبر جزء مؤمنات بوده

پاسخ: خب بله دیگر در فضای دنیایی جزء مؤمنات اند آخرت اند که ﴿وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾ (یک) ﴿یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ﴾ (دو) وگرنه در فضای دنیا کسی که ظاهراً این کار را کردند جزء مؤمنین و مؤمنات اند دیگر, در فضای دنیا انسان برابر احکام اسلامی عمل می کند خب. وجود مبارک حضرت هم کسی را به حسب ظاهر حد نزده آن حدّ قذف دربارهٴ دیگران اجرا شده ولی دربارهٴ قصّه پیامبر اجرا نشده.

مطلب دیگر اینکه فرمود: ﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ﴾ این سه بار تکرار شد این قسمت که اگر فضل الهی نباشد گذشت الهی نباشد رحمت الهی نباشد هم آن عذاب دنیایی که عذاب قذف است دامنگیر شما می شود هم مشکلات دیگر در دنیا هم عذاب آخرت اما راه توبه باز است راه همان اجرای حد خود لعان و سوگند یاد کردن باز است این راهها باعث رفع عذاب است نه حدّ ﴿مِائَهَ جَلْدَهٍ﴾ وارد می شود نه حدّ ﴿ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾ وارد می شود و نه عذاب قیامت اینها با توبه با اِنابه حل می شود.

پرسش:...

پاسخ: یا آن به محکمه نرسیده آن بزرگوارانی که می گویند حد جاری کرده است برای اینکه ثابت شده که اینها تهمت زدند برخی از مفسّران متأخّر که می گویند شخصاً حد نزده می گویند محکمه ای تشکیل نشده برای این کار.

پرسش: استاد با توجه به قرینه سیاق اینجا اوضاع خاص است یا مطلق.. آن فاحشه مطلق هوس است؟...

پاسخ: قدر متیقّن در مقام تخاطب همین فحشای عِرضی و جنسی است لکن خصوصیّتی برای این نیست برای اینکه آن امنیتها مثل آن گناهانی که مثل این است یا بدتر از این است مشمول این آیه است اما آنها که پایین تر است نیست غرض این است که ظاهر این فاحشه الف و لامش الف و لام عهد است ناظر به تتمّه قصّه افک است و اما اینها غالباً تمثیل است نه تعیین گناهانی که در همین حد یا بالاتر از این حدّند مشمول این آیه است. بعد فرمود این راه شیطنت است که اینها اداره می کنند ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾ این آیه 21 که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» است با آیه ای که قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بحث شد یعنی آیه 208 هماهنگ است که مسائلی که مربوط به این آیه است در ذیل آیه 208 سورهٴ «بقره» گذشت آن آیه این است ﴿یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیَطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ﴾ خُطْوه, گام غیر از قدم است از پاشنهٴ پا تا سرانگشت را می گویند قدم, قدم اول قدم دوم قدم راست قدم چپ بین این دو قدم این فاصله را می گویند خطوه, گام اینکه می گویند یک قدم بر خویشتن نه وان دگر در کوی دوست چون خدای سبحان قریب المرحله است «إن الراحل الیک قریب المسافه» بین عبدِ تائب و بین ورود در رحمت الهی بیش از دو قدم نیست یک قدم روی خویشتن می نهد توبه می کند آن قدم یعنی آن پا را در کوی دوست می گذارد غرض آن است که بین قدم و خطوه فرق است از پاشنه پا تا سرانگشت راست را می گویند قدم راست و همچنین دربارهٴ قدم چپ از پاشنه پا تا سرانگشت را می گویند قدم چپ یک شخص که قدم می زند این پای راست را جلو می گذارد پای چپ را دنبال بین این دو قدم را می گویند گام, خطوه. فرمود خطوه و گام شیطان مقتدای شما نباشد آنجایی که او پا می گذارد آنجایی که او راه می رود خطّ مشی شما نباشد.

ص: 222

خب این جریان در آیه 208 گذشت ﴿وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیَطانِ﴾ در آن آیه 208 آمده است که این عدوّ مبین است در آیه محلّ بحث فرمود این عدوّ مبین بودنش به این است که امر به منکر می کند و نهی از معروف در قبال عبادت خدا یعنی نماز که ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ شیطنتِ شیطان در امر منکر و نهی از معروف است ﴿فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾ بعد فرمود: ﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً﴾ شما با داشتن غرایز جنسی شهوت و غضب از یک سو و غالب شما هم در مرحلهٴ وهم و خیال به سر می برید از لحاظ اندیشه از سوی دیگر, اگر با این سرمایه اندک انگیزه و اندیشه یعنی شهوت و غضبِ انگیزه ای از یک سو, وهم و خیال اندیشه ای از سوی دیگر که دارید به سر می برید راه نجات برای شما سخت است آن عقل است که «بِه عُبِد الرحمن» که آن را فراهم نکردید اگر فضل الهی نباشد اکثری شما در زحمتید گرچه آن اوحدی و اقلّی هم به لطف الهی به مقصد می رسند ﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ﴾ تزکیه الهی گاهی با تعلیم است نظیر ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُزَکِّیهِمْ﴾ گاهی با فعل است مستحضرید که وحی دو قسم است یک وحی علمی است که برای انبیا و اولیاست که خدای سبحان احکام را به انبیا از راه وحی می رساند یا به ائمه(علیهم السلام) علوم غیبی را افاضه می کند اما بخش دیگری که مخصوص انبیا نیست برای دیگران هم هست آن وحیِ فعل است این وحی فعل این است که انسان از صالح و سالم باشد یک قلب طیّب و طاهر داشته باشد می بیند دفعتاً در او گرایشی پیدا می شود تصمیمی پیدا می شود اراده ای پیدا می شود که فلان کار را انجام بدهد این وحی الفعل است نه وحی علم فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ﴾ می بینید در چند نفر نشستند دفعتاً کسی می گوید صدای اذان است بلند بشویم نمازمان را اول وقت بخوانیم این فعل است این فعل را کسی القا کرده دیگر همان طوری که وسوسه فعل است کسی القا کرده ﴿یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ﴾ گرایشی ایجاد بکند که انسان بد بگوید یا بد ببیند تصمیم کار خیر هم این شخص تصمیم می گیرد نماز شب بخواند این فعل است اراده است اینکه علم نیست فرمود: ﴿وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ﴾ اینکه فرمود: ﴿جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ﴾ این گرایشها همان تزکیهٴ عملی است فرمود اگر این تزکیه های عملی نباشد هیچ کدام شما نجات پیدا نمی کنید. مستحضرید در جریان قذف این نکته هم باید ملحوظ باشد که گروهی از دیرزمان سعی می کردند که حریم اهل وحی را حالا یا در خاندان موسی یا در خاندان عیسی یا در خاندان رسول خدا(علیهم الصلاه و علیهم السلام) در اثر تهمت اینها را منکوب کنند در جریان حضرت مریم در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» گذشت که آنها گرچه بالصراحه نگفتند که تو آلوده ای گفتند: ﴿مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً﴾ خب این تصریح به قذف نیست ولی تَکنیه است کنایه است اینکه گفتند: ﴿مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً﴾ یعنی _ معاذ الله _ تو با آنها هماهنگ نیستی این آلودگی دامنگیر تو شد قذف بود در دوران حضرت عیسی بود دوران حضرت موسی بود گاهی بالتصریح گاهی بالکنایه که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».

ص: 223

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 21 تا 26 سوره نور 90/08/01

﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21) وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَهِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (22) إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ (23) یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)﴾

این بخش مبسوط ظاهراً مرتبط به همین قصّه افک است قصّه طولانی و مبسوطی است در این قصّه ذات اقدس الهی برای پاسداشت حرمت حریم نبویاز هر نظر آیات را متقن و محکم نازل کرد که فرمود: ﴿أَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ﴾

بعد از اصل قصّه افک و هنوز به پایان نرساندند فرمود دو راه است یک راه منکر یک راه معروف, راه منکر همان است که شیطان پیروانش را به آن راه فرا می خواند راه معروف راهی است که ذات اقدس الهی جامعه بشری را به آن فرا می خواند (اولاً) و کسانی که صلاحیّت و استحقاق و استعداد داشته باشند آنها را تزکیه می کند (ثانیاً) و چون خدای سبحان برابر مشیئت و اراده خود کار می کند و اراده او حکیمانه است بی حکمت کار نمی کند (ثالثاً) تشخیص موارد استحقاق هم در اثر اینکه خدای سبحان سمیع است و علیم (رابعاً) خطا راه پیدا نمی کند. منکر چیزی است که نزد عقل و نزد نقل نکره باشد اگر چیزی نزد عقل و نزد نقل نکره بود معلوم می شود نزد شریعت نکره است و اگر نزد شریعت نکره بود معلوم می شود نزد خدای سبحان ناشناخته است یعنی خدا او را به رسمیّت نمی شناسد منکر معنایش مجهول نیست معنایش آن است که عقل او را به رسمیّت نمی شناسد نقل او را به رسمیّت نمی شناسد دلیل عقل و دلیل نقل که دو چراغ تشخیص صراط اند معلوم می شود شریعت او را به رسمیّت نمی شناسد چنین چیزی می شود منکر. معروف یعنی چیزی که عقل او را به رسمیّت می شناسد نقل او را به رسمیّت می شناسد عقل و نقل که دو چراغ کاشف از صراط شریعت اند روشن می کنند که نزد شریعت این به رسمیّت شناخته می شود وقتی نزد شریعت به رسمیّت شناخته شد معلوم می شود ذات اقدس الهی او را به رسمیّت می شناسد این معنای منکر آن هم معنای معروف. شیطان انسان را به سَمت منکر دعوت می کند یعنی جایی که عقل و نقل او را به رسمیّت نمی شناسد ذات اقدس الهی به معروف دعوت می کند و تزکیه می کند برابر مشیئت خودش مستحضرید که در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه دارد که خدای سبحان برابر با حکمت کار می کند و هیچ توسّل و وسیله ای مسیر حکمت خدا را عوض نمی کند «یا مَن لا تُبدّل حکمته الوسائل

ص: 224

» کسی بخواهد وسیله بگیرد تقرّبی دعایی ناله ای که خدا _ معاذ الله _ کاری را بر خلاف حکمت انجام بدهد هرگز این چنین نیست «یا مَن لا تُبدّل حکمته الوسائل

» پس او حکیمانه کار می کند برای اینکه روشن بشود چه کسی استحقاق دارد چه کسی استحقاق ندارد کجا صلاحیّت هست کجا صلاحیّت نیست فرمود: ﴿وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾

او اسرار را آگاه است اقوال را آگاه است درون را می داند بیرون را می داند گذشته را می داند آینده را می داند لذا می داند که کجا مصلحت است و کجا مصلحت نیست فرمود: ﴿لاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ﴾

که بین گام و خطوه هم فرق بود که گذشت ﴿وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ﴾

این هنوز عِقاب را ذکر نکرده است راز این نهی را ذکر می کند چرا ﴿لاَ تَتَّبِعُوا﴾

برای اینکه او امر به منکر می کند در حقیقت شما به دنبال منکر نباید حرکت کنید ﴿وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾

در قبال نماز که ﴿تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾

است شیطان ﴿یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ﴾

و خدای سبحان با همین هدایتهای قولی از یک سو با هدایتهای فعلی از سوی دیگر که گرایشی علاقه ای در قلب نسبت به معروف ایجاد می کند فضل خود را و رحمت خود را شامل این گروه می کند ﴿وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً﴾

چون انسانها غالباً هم گرفتار دشمن درون اند به نام شهوت و غضب و از طرفی وهم و خیال و هم مبتلا به دشمن بیرون اند که خود شیطان سوگند یاد کرد و خدا هم اعلام کرد که این عدوّ مبین است برای شما و سوگندش هم این بود که ﴿فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ﴾

ص: 225

اما رحمت خدا و فضل خدا دو قسم است: آن فضل ابتدایی که عام است ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾

است همگان را هدایت کرده به همگان جانِ آگاه داده که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾

هم درون همه را با چراغِ نفس ملهمه روشن کرد ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾

در درون هیچ کسی تاریکی روا نداشت و در درون همه چراغ نفس ملهمه را روشن کرد در بیرون هم چراغ را برای همه روشن نگه داشت فرمود: ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ﴾

اگر کعبه ساخت ﴿قِیَاماً لِلنَّاسِ﴾

است و اگر قرآن نازل کرد ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾

است برای همگان از درون و بیرون چراغ روشن کرده است پس فضل عمومی است. اما انی فضل خاص که پاداش و عنایت است آن دیگر برای همه نیست اگر کسی دستورهای الهی را اعتنا کرده چند قدم با دین رفته و عمل کرده از آن به بعد نسبت به او این مراحل دین آسان می شود ﴿فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی﴾

این به آسانی نماز شب می خواند به آسانی نماز اول وقت می خواند به آسانی نماز با طمأنینه می خواند به آسانی از نامحرم می گذرد برای او سخت نیست ﴿فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی﴾

اما او هم ﴿وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَی ٭ وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَی﴾

این به جان کَندن به زحمت بخواهد خودش را از نامحرم حفظ بکند یا از مال حرام حفظ بکند می بیند خیلی سخت است برای او عقبهٴ کعود است برای اینکه راه را نرفته خب این پاداشی که ذات اقدس الهی عطا می کند برابر مشیئت اوست و مشیئت او طبق حکمت است و هیچ عاملی حکمت او را دگرگون نمی کند و او هم تشخیص می دهد چون سمیعِ علیم است کجا مصلحت حکیمانه است ﴿وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ﴾

ص: 226

.

در جریان اِفک چند حادثه پیش آمد یکی دربارهٴ قصّه معروف همین دربارهٴ عایشه بود یکی هم درباره پدر عایشه آن کسی که این اِفک را دامن زد از بستگان ابی بکر بود (یک) جزء مهاجرین بود (دو) جزء فقرا و نیازمندان بود (سه) و این طوری که این مورّخین و یا برخی از مفسّرین نقل کردند مورد اعتنای ابی بکر بود ابی بکر به او کمک می کرد و احسان می کرد (چهار). بعد از این جریان افک ابی بکر تصمیم گرفت یا سوگند یاد کرد که احسانش را قطع کند به او کمک نکند طبق نظر بسیاری از مفسّران اهل سنّت آیه نازل شد که اولواالفضل ایتلا نکند ائتلا یعنی سوگند یاد کرد یا تقصیر کرد یا طرد کرد به هر سه معنایی که برای ائتلا که باب افتعال است اینجا می تواند روا باشد «لا یأتلوا» مجزوم فعل مضارع همین ایتلاست یعنی قسم نخورد ترک نکند تقصیر نکند آن کسی که دارای فضل مالی است اینکه گذشت کند احسان کند فقیر را دریابد و مانند آن ﴿وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَهِ﴾

آنها که اهل بخشش بودند (یک) وضع مالی شان خوب بود (دو) اینها کوتاهی نکنند که ایتا کنند بدهند برسانند ﴿أُولِی الْقُرْبَی﴾

را, مساکین را مهاجرین را. این کسی که در این قصّه اِفک دستی داشت از بستگان ابی بکر بود و نیازمند بود و جزء مهاجرین. ﴿أُولِی الْقُرْبَی﴾

او را شامل می شود ﴿الْمَسَاکِینَ﴾

او را شامل می شود ﴿الْمُهَاجِرِینَ﴾

او را شامل می شود. در این آیه فرمود آنها که اهل فضل اند یعنی تفضّلی دارند گذشتی می کنند (یک) و اولواالسّعه هستند وضع مالی آنها خوب است گشاددست اند توانگرند (دو) اینها سوگند یاد نکنند کوتاهی نکنند ترک نکنند که ایتاء کنند برسانند بدهند مالی را به کسانی که جزء اولواالقربای آنها هستند کسانی که جزء مساکین اند کسانی که جزء مهاجرین اند البته فی سبیل الله این کار در راه خدا باشد ﴿وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا﴾

ص: 227

از لغزشهای اینها عفو کنند و صَفْح کنند که بالاتر از عفو است یک وقت انسان می گذرد یک وقت صفحه خاطرات را برمی گرداند اصولاً در این صفحه چیز دیگر نیست که صفح بالاتر از عفو است. خب چرا اینها کوتاهی نکنند برای اینکه اگر شما نسبت به دیگران احسان کردید ایتاء کردید عفو کردید صفح کردید, صفح روا داشتید ذات اقدس الهی لغزشهای شما را هم می بخشد ﴿أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ﴾

این دو صفت ممتاز برای خدا هست خدای سبحان اگر بخواهد از لغزشهای شما بگذرد شما هم از لغزشهای دیگران بگذرید بسیاری از مفسّران اهل سنّت گفتند این دربارهٴ ابی بکر نازل شده است ابی بکر هم از این به بعد گفت من دوست دارم خدای سبحان نسبت به ما محبت و لطف روا بدارد من هم از این بسته ما که در این قصّه افک دستی داشت گذشتم نسبت به او آن کمکهایی که روا می داشتم الآن روا می دارم.

دو نکته حسّاس و مهم است یکی اینکه در این بخشها ملاحظه فرمودید آیاتی هم که بعد می آید از همین قبیل است این ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ﴾

هم همین طور است یکی درباره عایشه است یکی دربارهٴ ابی بکر همه این تعبیرات جمع که گفته شد که فرمود محصنات را افک می کنند از آیات قبل داشتیم این آیه بعد هم داریم یا دربارهٴ ﴿لاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ﴾

که دربارهٴ ابی بکر است این دو جریان آیاتی است که با جمع مذکّر سالم دربارهٴ ابی بکر آمده با جمع مؤنث سالم دربارهٴ عایشه آمده. لفظ جمع, مفهوم جمع دارد (یک) معنای جمع در آن معنا و مفهوم جامع به کار می رود (این دو) این هیئت جمع الف و لامش این هیئت جمعش در آن مفهوم, لفظ در مفهوم استعمال می شود این دو بعد از اینکه لفظ در مفهوم استعمال شد بر مصداق منطبق می شود و مصداق تحت او مندرج می شود لفظ در مصداق خارجی استعمال نمی شود (این سه) خب همه اینها جمع است جریان ابی بکر یک نفر بود جریان افک عایشه یک نفر است اینجا که شد اشکال نمی کنند که چگونه جمع آورده اما آیه ولایت و آیه زکات مکرّر اشکال می کنند که خب ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ﴾

ص: 228

اینها جمع است در حالی که علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) یک نفر بود آنجا مرتب اشکال می کنند اما آنجا دو مورد, دو مورد یعنی دو مورد شما اینجا چطور حل می کنید شما می گویید درباره ابی بکر نازل شد ما هم قبول می کنیم شم می گویید دربارهٴ عایشه نازل شد ما هم قبول می کنیم اما همه اش جمع است مگر لفظ در مصداق خارجی استعمال می شود تا شما اشکال بکنید لفظ در مفهوم جامع استعمال می شود حالا مصداق قَلّ أو کَثُر یکی بود یکی نبود یک مصداق داشت یکی کم مصداق بود یکی بیشتر مصداق داشت در جریان افک غیر از عایشه کس دیگری نبود در جریان ﴿وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ﴾

غیر از حضرت امیر کس دیگری نبود در جریان قسم خوردن اینکه دیگر چیزی به این شخصی که افک را دامن می زد غیر از ابی بکر کس دیگر نبود خب ما که حرفی نداریم لفظ در مفهوم استعمال می شود نه در مصداق خارجی چه مصداق داشته باشد چه نداشته باشد حالا که مصداق دارد چه کم چه زیاد اگر شما در این مورد اشکال ندارید چه اینکه ما هم اشکال نداریم آنجا هم نباید اشکال کرد برای اینکه جا برای اشکال ادبی نیست اگر لفظ در مصداق استعمال می شد که مطلب بیّن الغیّ ای است خب اشکال شما وارد ما هم می پذیریم اما لفظ در مفهوم استعمال می شود می خواهد مصداق داشته باشد می خواهد نداشته باشد می خواهد مصداقش کم باشد می خواهد زیاد باشد خب این همه که ﴿الْمُؤْمِنَاتِ﴾

است ﴿الْمُحْصَنَاتِ﴾

است ﴿الْغَافِلاَتِ﴾

است همه اینها درباره عایشه است این هفت هشت جمعی که در ﴿لاَ یَأْتَلِ﴾

ص: 229

آمده همه اش دربارهٴ ابی بکر است ﴿أُولُوا﴾

یک، ﴿یُؤْتُوا﴾

دو، ﴿وَلْیَعْفُوا﴾

سه، ﴿وَلْیَصْفَحُوا﴾

چهار، ﴿تُحِبُّونَ﴾

پنج، ﴿لَکُمْ﴾

شش، خب شش ضمیر جمع اعم از ظاهر و غایب درباره ابی بکر آمده درباره آن کسی که این افک را دامن می زد او هم چند جمع آمده ﴿أُولِی الْقُرْبَی﴾

آمده یک، ﴿الْمَسَاکِینَ﴾

آمده دو، ﴿الْمُهَاجِرِینَ﴾

آمده سه او هم یک نفر بود خب چطور آنجاها شما دهنتان بسته است اینجا می آیید درباره ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ﴾

اشکال می کنید غرض آن است که هر دو جا درست است حالا برای ما فرق نمی کند که این شأن نزولی که شما گفتید فلان شخص بود یا نبود ما هم داعی نداریم بگوییم که نبود خب جزء بستگان او بود و این هم احساس کرد که این جزء اولواالقربای اوست جزء بستگان اوست چرا درباره دخترش چنین کاری کرده جای گِله هم داشته البته این دو مطلب مهمّی است که باید در اذهان شریفتان باشد.

پرسش: ابی بکر جزء اولواالفضل آورده چیست؟

پاسخ: فضل است نه فضیلت، از این فضلها زیاد است دیگر اولواالفضل یعنی مازاد.

پرسش:...

پاسخ: بله خب، یعنی کسانی که می بخشیدند دیگر.

پرسش:...

پاسخ: آن برای خدای سبحان است ﴿وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ﴾

این دربارهٴ خدای سبحان است با وصف عظمت هم معروف شده با رحمت هم همراه است خب.

این سوگند یاد کرده که دیگر چیزی به این فامیلش ندهد فرمود شما مگر نمی خواهید خدا از لغزشهای شما بگذرد خب شما هم از لغزشهای او بگذرید اینکه فضیلت نیست این فضل است اولواالفضل والسّعه یک وقت است رحمت با فضل همراه است یک وقت سِعه با فضل همراه است آنها که وضع مالی شان خوب است سفرهٴ پهنی دارند اینها محروم نکنند بستگان فقیرشان را اینکه فضلیت نیست.

ص: 230

پرسش:...

پاسخ: بله خب کسی که گناهی کرده بعد توبه کرده ذات اقدس الهی از او می گذرد وگرنه وجود مبارک حضرت نسبت به او حد جاری می کرد به آن حد نرسیده بود او چیزی شنیده گفته و ابابکر از فامیلش توقّع نداشت که چیزی را که شنیده بگوید او که دسیسه اوّلی را نداشت دسیسه اوّلی یک عدّه منافقین بودند این می گوید جزء بستگان شماست این منتها غفلت کرده آگاه نبوده مواظب زبانش نبوده چیزی را شنیده او هم گفته شما حالا چرا با او درگیر می شوید مگر نمی خواهید خدا از لغزشهای شما بگذرد اگر می خواهید از لغزشهای شما بگذرد شما هم از لغزشهای آنها بگذرید اما حالا آنهایی که دامن زنان این فتنه بودند ملاحظه بکنید خدا لعنت دنیا و لعنت آخرت را بر آنها کرده این معلوم می شود اینکه از بستگان ابی بکر بود جزء آن گروه نبود. ملاحظه فرمودید فرمود آنهایی که قذف کردند حدّ شرعیشان این است عذاب دنیویشان این است این یک. بعد هم فرمود اینها ﴿لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ﴾

این عذاب کلامی حکم کلامی شان این است حکم فقهی شان هم آن است چیزی را فروگذار نکرده حالا اگر در بین این جمعیت یک نفر هم مواظب زبانش نبود این آن طور نباید ابی بکر و امثال ابی بکر او را گرسنه بگذارند خب.

بنابراین این قسمتها کاملاً از هم جداست. مطلب دیگر اینکه دربارهٴ این حد که آیا وجود مبارک حضرت حد جاری کرد یا نه بعضی می گویند جاری کرد بعضی می گویند جاری نکرد اگر واقعاً این تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) احکام قذف قبلاً نازل شده بود خب چطور وجود مبارک پیغمبر این حد را جاری نکرد اینها که قذف کردند باید در محکمه چهار شاهد بیاورند اگر نیاوردند لعان مربوط به زن و شوهر است نه مربوط به قذف بیگانه باید حد جاری بشود دیگر لذا اگر در بعضی از روایات دارد که قذف حد جاری نشده شاید برای همین باشد که این آیات حدّ قذف بعداً نازل شده همان طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» گذشت که ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ﴾

ص: 231

در اوایل سورهٴ «مائده» است ﴿یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ﴾

در اواسط این سوره است در حالی که این ﴿بَلِّغْ﴾

خیلی قبل از ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ﴾

نازل شده ترتیب آیات به ترتیب نزول نیست چه اینکه ترتیب سوَر هم به ترتیب نزول نیست اگر حدّ قذف قبلاً نازل شده بود خب وجود مبارک پیامبر حد جاری می کرد چه اینکه برخیها نقل کردند که حضرت عدّه ای را حد زده اما آنهایی که می گویند رسول خدا حد جاری نکرد برای آن است که آیه قذف و حدّ قذف بعد از جریان افک نازل شده.

مطلب دیگر اینکه در آیه چهارم همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: ﴿أُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾

ممکن است که کسی درست باشد یعنی کسی دیده ولی چهار شاهد نبود و نمی دانست که باید چهار شاهد بیاورد این قذف را کرده و از ارائه چهار شاهد مانده است این فاسق است ولو واقعاً صادق باشد منتها در فضای شریعت محکوم به قِسط است برای اینکه باید مواظب زبانش بود با آبروی افراد بی جهت بازی نکند اما در جریان افک چون واقعاً دروغ بود لذا فرمود اینها کاذب اند قدر متیقّن در مقام تخاطب هم همین بود که اینها کاذب بودند هم کذب خبری بود هم کذب مُخبری لذا فرمود: ﴿أُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ﴾

تفاوت آیه سیزده و آیه چهارده هم در همین بخش است. خب فرمود: ﴿وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَهِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ﴾

ص: 232

این را چه درباره ابی بکر باشد چه درباره غیر ابی بکر باشد مطلبی است حق فضیلتی برای آنها نیست خب.

پرسش:...

پاسخ: نه خب دیگر، غفران درجاتی دارد اصلِ خود غفران یعنی پوشاندن این مِغْفَر را کلاه خود را که می گویند مغفر برای اینکه سر را می پوشاند آن مسئله بخشش نهایی با مغفرت حاصل نیست ستّار بودنِ خدا به یک مرحله است غفّار بودن خدا به یک مرحله است عفوّ بودن خدا به یک مرحله است و ذوالفضل بودن او به مرحله دیگر این طور نیست که همهٴ مراحل برای همه افراد باشد البته تا تمام این مراحل به پایان نرسد کسی وارد بهشت نمی شود حالا یا در برزخ مشکلاتش حل می شود یا در ساهره قیامت یا در دالان ورودی بالأخره بعد از اینکه تطهیر کامل شد وارد بهشت می شود آنجا ﴿لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ﴾

آنجا ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ﴾

آنجا هیچ یادی از گناه نیست الآن ما یعنی بشر هر قدر توانمند باشد نمی تواند کاری بکند که لغزشهای تائب برطرف بشود اگر کسی نسبت به یک انسان کامل و شریفی بد کرده باشد او حدّاکثر می تواند عفو کند صفح کند کاری به او نداشته باشد گِله ای هم نکند نام او را به زشتی نبرد (یک) بعد نسبت به او احسان هم بکند او را در کنار سفره اش بنشاند (دو) همین کارها را می کند اما هر چه احسان این شخص بیشتر می شود او در درون خود شرمنده تر خواهد شد این شخصی که نسبت به او بد شده بخواهد آن مشکل درونی آن تبهکار را برطرف کند مقدورش نیست چه کار بکند اما ذات اقدس الهی این کار را می کند یعنی صفحه قلب را شستشو می کند کسی که تبهکار بود توبه کرد مشرک بود بت پرست بود توبه کرد و در صدر اسلام مشرکین توبه می کردند و موحد می شدند اصلاً اینها یادشان نیست که در برابر بت سجده می کردند وگرنه شرمنده بودند در بهشت جا برای شرمندگی نیست.

ص: 233

پرسش:...

پاسخ: حضرت حرّ(سلام الله علیه) یادش نیست که آن جنایت را کرده وگرنه بدترین عذاب بود برای او، او اصلاً در بهشت یادش نیست که این کار خلاف را کرده اگر یادش باشد که عذاب الیم است برای او این کار فقط از خدا برمی آید این مقلّب القلوب است شستشو می کند انساء می کندگاهی، تذکره دارد گاهی، صحنهٴ قلب را آن قدر تطهیر می کند که اصلاً یک تبهکار یادش نیست گناه می کرد آن بت پرست یادش نیست بت فروشی و بت سازی و بتکده را رواج می داد وگرنه در بهشت در عذاب الیم بود اگر ﴿نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ﴾

است «نزعنا ما فی صدورهم» از خاطرات بد از افکار بد از نیّات بد از سابقهٴ بد این تطهیر کامل می شود وارد بهشت خواهد شد اگر هم سخت باشد مشکلاتش را باید تحمل کند حالا یا در برزخ است یا در ساهره قیامت است این پنجاه هزار سال بودن به همین مناسبت است دیگر.

پرسش:...

پاسخ: بله دیگر هیچ حزنی ما نداریم الآن اینجا هیچ حزنی نداریم.

پرسش:...

پاسخ: بله، گذشته که در دنیا چه کردیم هست اما الآن یادش نیست که چه خلافی کردند الآن اینجا هیچ حزنی نداریم آن هم در طلیعه ورود می گویند حزنش این بود که آیا وارد بهشت می شوند یا نمی شوند بعد دارد ﴿نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّهِ حَیْثُ نَشَاءُ﴾

ما نگران بودیم که آیا بهشت می رویم یا نمی رویم این حزن را از ما برداشت ما را وارد بهشت کرد هر جا بخواهیم جایمان می دهند کنار آن جمله این جمله است دیگر ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّهِ حَیْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ﴾

ص: 234

ما اول غمگین بودیم نمی دانستیم بالأخره می آییم اینجا یا نه، این غم را از ما برداشت ما را راه داد هر جا بخواهیم جایمان است نه اینکه فلان خاطره یادشان باشد بعد بگویند آن خاطره از ما گرفته شد اصلاً هیچ خاطره تلخی در ذهن بهشتیها نیست خب.

پرسش:...

پاسخ: حالیتان بشود غبطه برای اینجا نیست مثل سمع و بصر ده بار یعنی ده بار این مسائل گفته شد فرشته ها درجاتی دارد ﴿وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾

هیچ یعنی هیچ فرشته ای غصّه ندارد که چرا فرشته است مگر گوش ما غصّه می خورد که چرا ما کار چشم را انجام نمی دهیم همه اینها طیّب و طاهر می شوند همه یعنی همه خیلی از کارهاست که از چشم برمی آید از گوش برنمی آید مؤمنان در بهشت به منزلهٴ شئون نفسی یک نفس کامل اند به منزلهٴ فرشتگان بهشت اند هیچ فرشته ای غبطه فرشته دیگر را نمی خورد ﴿وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ﴾

مگر اینها غصّه می خورند که چرا درجه آنها را ندارند مگر شئون نفس ما غصّه می خورد که چرا من فاقد شأن دیگری ام چنین طهارتی برای بهشتیها حاصل می شود خب.

﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ﴾

اینها همه درباره عایشه است این جمع است در جمع استعمال شده منتها مصداقش یکی است البته مصادیق دیگری هم پیدا بشود همین طور است ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ﴾

یک, ﴿الْغَافِلاَتِ﴾

دو, ﴿الْمُؤْمِنَاتِ﴾

سه. دو مطلب است که زمخشری در کشاف دارد یک مطلبش این است که شما چند بار قرآن را دور بزنید هیچ جایی به عظمت قصّه افک ذات اقدس الهی تهدید نکرده چندین آیه پشت سر هم لعن دنیا لعن آخرت حدّ قذف همه اینها را ذکر کرده این برای آن است که حریم نبوی را حفظ بکند این ادّعا می کند که من در هیچ بخشی از بخشهای قرآن کریم درباره ملحدان, مشرکان, کفار, منافقین این طور ده دوازده آیه پشت سر هم ببینم که بخواهد عدّه ای را بکوبد نسبت به دنیا نسبت به آخرت تعبیرات فراوان داشته باشد برای اینکه حریم پیغمبر محفوظ بماند این یک تعبیر ایشان است در کشاف تعبیر دیگر همان مطلب لطیفی است که مرحوم خواجه طوسی در شرح اشارات بوعلی هم دارد که «أکثر أهل الجنّه البُهْل» نه البلهاء بُهل جمع أبله است «أکثر اهل الجنّه البهل» بهل نه یعنی سفیه نه یعنی کم خِرَد یعنی انسان سلیم الصدر انسانی که اصلاً به فکر دسیسه و وسوسه و کینه و فتنه و دغل بازی و این بازیگریها نیست یک انسان وارسته و خردمدار و عاقلی است این را می گویند ابله, ابله یعنی سلیم الصدر نه یعنی نابخرد این تفسیر مرحوم خواجه است در اشارات و تنبیهات در آ ن نمط نهم و اینها قبل از مرحوم خواجه جناب زمخشری در کشاف دارد همین این ﴿الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ﴾

ص: 235

یعنی کسانی که در این فضاها نیستند اصلاً به فکر گناه نیستند این یک غفلتِ محمود و ممدوحی است اصلاً در فکر بازی نیست منظور از بُهل این است.

پرسش:...

پاسخ: اکثر اهل الجنّه این طور هستند اقلّشان کسانی اند که می توانند اما سعی می کنند خودشان را حفظ بکنند اما اکثر کسانی هستند که اصلاً به فکر اینها نیستند.

پرسش:...

پاسخ: سلیم الصدرند نه اینکه ﴿إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ﴾

حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) اصلاً به فکر گناه نیست مشغول کار خودش است اینها را می گویند سلیم الصدر کسانی که به فکر بازی نیستند نه به این فکرند که راه کسی را ببندند نه به این فکرند که بیراهه بروند کار خودشان را انجام می دهند اینها آدمهای سلیم الصدری اند یک وقت است که نه, کم و بیش به این فکر هستند منتها با زحمت و تلاش می گویند حالا چرا این کار را بکنیم بد است اما آنها اصلاً به این فکر نیستند که راه کسی را ببندند یا بیراهه بروند خب.

﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ﴾

را, اگر کسی محصنه ای را رَمْی بکند نشان مظلومیّت اوست دو ﴿الْغَافِلاَتِ﴾

کسی که سلیم الصدر است اصلاً در این فضاها نیست که بگوید من فلان کار را بکنم بعد بگوید «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» اصلاً در این فضاها نیست ﴿الْمُؤْمِنَاتِ﴾

با ایمان اند خب این سه وصف بر عایشه یا یک همسر دیگر پیامبر قابل تطبیق است این سه دلیل بر مظلومیّت است کسانی که این گروه را قذف می کنند گذشته از آن جریان حدّ قذف که مسئله فقهی است مسئله کلامی شان این است که ﴿لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ﴾

ص: 236

از اینکه چطور درباره عایشه که یک نفر است جمع آورده شده زمخشری می گوید این درباره ازواج نبی(علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) است لذا جمع آوردند یا عایشه چون اُمّ المؤمنین و المؤمنات است به این مناسبت جمع آورده شده ولی نیازی به هیچ کدام از آن جواب نیست جواب اساسی آن است که لفظ در معنای جامع خود به کار می رود مصداقش قلّ أو کَثُرَ. بعد فرمود تمام نشده هنوز قصّه افک اینها در محکمه الهی محکمه دنیا که حکمش حدّ قذف بود مشخص است ﴿ثَمَانِینَ جَلْدَهً﴾

در محکمه الهی اینها اعضا و جوارحشان علیه اینها شهادت می دهد تا می روند انکار بکنند حرفی که زدند زبان شهادت می دهد کاری که کردند دست شهادت می دهد جایی که نباید می رفتند رفتند پا شهادت می دهد این دو تعبیر قرآنی نشان می دهد که مسئول, جان آدم است نه تن آدم یکی اینکه این اعضا و جوارح را شاهد معرفی می کند نه معترِف و مُقرّ اگر تبهکاری کاری را کرده باشد و آن کار را پذیرفته باشد می گویند اقرار کرد نمی گویند شهادت داد اگر دستی که سیلی زد زبانی که دروغ گفت یا قذف کرد پایی که به جایی رفت که نباید می رفت اگر پا گناه کرده باشد دست گناه کرده باشد دست گناه کرده باشد زبان گناه کرده باشد باید گفته می شد که اینها اقرار کردند در حالی که دارد اینها شهادت می دهند شهادت برای بیگانه است یعنی آن گنهکار کسی است شاهد دیگری است معلوم می شود اعضا و جوارح ابزار کارند فاعل و آن عامل و آن مسئول نفس است این یک قرینه, قرینه دیگر هم بالصراحه فرمود: ﴿بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾

ص: 237

یعنی عمل برای خود شخص است زبان او, دست او, پای او ابزار کار اوست او با زبان دروغ گفت ولی او دروغ گفت نه زبان او با دست سیلی زد یا حرام گرفت ولی او حرام گرفت نه دست اگر دست گناه کرده بود می فرمود دست اقرار کرده اگر زبان گناه کرده بود می فرمود زبان اقرار کرده در حالی که دارد زبان شهادت می دهد دست شهادت می دهد پا شهادت می دهد معلوم می شود گنهکار نفسِ انسانی است گذشته از اینکه بالصراحه فرمود: ﴿یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ﴾

علیه اینها شهادت می دهند ﴿أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾

این دو یعنی دو مطلب و قرینه جداست حالا گاهی در بعضی از آیات دارد که ما دهن اینها را مُهر می کنیم ﴿نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ﴾

که با این باید جمع بشود چگونه دهنِ مُهرشده حرف می زند آیا موقف فرق می کند یا راهی را که امین الاسلام و دیگران ارائه کردند آن راه رفتنی است.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 21 تا 26 سوره نور 90/08/02

﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21) وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَهِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (22) إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ (23) یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)﴾

ص: 238

در طلیعهٴ بحث اِفک دو نظر بود که اشاره شد اهل سنّت بر آن اند که قصّهٴ افک مربوط به عایشه است معروف بین مفسّران و علمای شیعه این است که قصّه افک مربوط به ماریهٴ قِبطیه مادر ابراهیم است که این دو جریان در طلیعه بحث گذشت. به استناد این دو جریان ﴿إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ﴾

به نظر علمای شیعه ناظر به ماریه قِبطیه است به نظر اهل سنّت ناظر به عایشه است بنابراین اطلاق ﴿الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ﴾

و انطباقش بر عایشه به نظر اهل سنّت است و انطباقش بر ماریه قبطیه به نظر ماست که این دو جریان در طلیعه بحث مبسوطاً گذشت بنابراین منافاتی هم با جریان سورهٴ «تحریم» ندارد برای اینکه «کلٌّ علی رأیه».

مطلب دوم آن است که اینکه فرمود فضل و رحمت الهی اگر نبود هیچ کس وارسته نمی شد برای آن است که فضل خدای سبحان و رحمت الهی دو قِسم است: یک فضل ابتدایی یک فضل پاداشی گرچه همه فضلهای الهی ابتدایی است آن فضل الهی و رحمت الهی که ابتدایی است عقل داده است فطرت داده است قرآن نازل کرد انبیا آورد که همه اینها فضلهای ابتدایی است به وسیلهٴ این عقل از درون و وحی از بیرون بشر را هدایت کرد که فرمود: ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾

این هدایت تشریعی و هدایت ابتدایی است که عام است. گروهی گوش به این هدایت می دهند و چند قدم همراه انبیا می روند هم از نظر اعتقاد عقیدهٴ صحیح دارند هم از نظر اخلاق متخلِّق می شوند هم از نظر اعمال دارای عدل اند این گروه که مقداری اطاعت کردند پاداش دریافت می کنند پاداش الهی همان هدایت پاداشی است که گرایش است تَیسیر امور است توفیق است که فرمود: ﴿فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی﴾

ص: 239

یا در سورهٴ مبارکهٴ «تغابن» این چنین فرمود: ﴿وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ﴾

خب این اگر هدایت ابتدایی باشد که اتحاد مقدّم و تالی است این هدایت پاداشی است یعنی اگر کسی ایمان بیاورد متخلّق بشود عمل صالح داشته باشد به آن هدایت ابتدایی خدای سبحان بها بدهد خداوند پاداشی به او عطا می کند و آن هدایت پاداشی است ﴿وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ﴾

این گرایش و اهتدا و علاقه و محبّت که نسبت به اطاعت پیدا می کند این پاداشی است خدای سبحان به او داده این تزکیهٴ پاداشی است پس تزکیه فضل رحمت اینها به دو قسم تقسیم می شود یکی ابتدایی که عموم است خدای سبحان همه را هدایت کرد همه را از نفس ملهمه برخوردار کرد همه را با وحی و نبوّت و رسالت آشنا کرد که ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾

است اگر کسی به این هدایت ابتدایی بها داد و اطاعت کرد خدا به او پاداش عطا می کند پاداشش این است ﴿وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ﴾

اگر کسی ایمان آورد خدای سبحان گذشته از جریان بهشت, قلب او را هم هدایت می کند توفیق عطا می کند رفیق خوب استاد خوب شاگرد خوب هم بحث خوب هم حجره خوب همسایه خوب همه اینها جزء توفیقات الهی است که خدا فراهم می کند آن گرایش دورنی را هم تأمین می کند که فرمود: ﴿وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ﴾

این هدایت پاداشی.

اما اِضلال قبلاً هم بحثش گذشت که اضلال ابتدایی اصلاً نیست که _ معاذ الله _ ابتدائاً خدای سبحان کسی را گمراه کرده باشد آنچه هست هدایت است اگر کسی با داشتن عقل و فطرت از درون, وحی و نبوّت از بیرون بیراهه رفت معصیت کرد و خدای سبحان به او مهلت داد راه توبه را باز کرد «أنت الّذی فَتَحْتَ باباً إلی عبدک و سَمَّیته التوبه

ص: 240

» این عمداً به سوء اختیار خود این درِ توبه را هم به روی خود بست مهلت خدا را هم با بی اعتنایی گذراند از آن به بعد خدا سبحان او را گمراه می کند این گمراهی اضلالِ کیفری است (اولاً) و امر وجودی نیست (ثانیاً) یعنی چیزی خدا در قلب او ایجاد بکند چیزی بر او وارد بکند به عنوان اِضلال نیست بلکه امر عدمی است و آن این است که توفیقش را برمی دارد او را به حال خود رها می کند (ثالثاً) این همان است که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آمده که فرمود یک وقت خدای سبحان فردی را برابر حکمت مصلحت می بیند که درِ رحمت را به روی او باز کند ﴿مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا﴾

دری را که خدای سبحان به عنوان رحمت به روی فرد یا امّتی باز کرد هیچ کس نمی تواند آن در را ببندد ﴿فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا﴾

اما ﴿وَمَا یُمْسِکْ﴾

دری را که خدا باز نکرد لطفی را که خدا نداد ﴿فَلاَ مُرْسِلَ﴾

خدا اگر فرمود کسی را گمراه می کند نه یعنی _ معاذ الله _ او را به سَمت فساد می کشاند لطفش را برمی دارد توفیقش را برمی دارد این همان است که وجود مبارک حضرت بارها عرض می کرد «إلهی لا تَکلنی إلی نفسی طرفه عین ابدا

» این یک امر وجودی نیست اضلال کیفری امر وجودی نیست فقط سلب توفیق است لطفی که تاکنون می داد حالا نمی دهد فرمود: ﴿وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ﴾

دری را که خدا تا حال باز می کرد حالا باز نمی کند شخص را به حال خودش رها می کند خب این شخص مثل کودکی است که در آغوش پدر و مادر است اگر کسی او را رها بکند می افتد دیگر این چنین نیست که این کودک بتواند خودش را حفظ بکند انسان بتواند خودش را حفظ بکند که این قهراً می افتد در چاه پس بنابراین هدایت دو قسم است: ابتدایی و پاداشی هر دو به فضل و رحمت خداست اضلال یک قسم, یک قسم یعنی یک قسم فقط کیفری است اضلال ابتدایی نیست این دو مطلب اضلال هم امر عدمی است نه امر وجودی این سه مطلب که این مطالب سه گانه در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» مبسوطاً گذشت یعنی آیهٴ 26 سورهٴ «بقره» این بود که ﴿یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ﴾

ص: 241

خدای سبحان هدایت ابتدایی دارد (یک) هدایت پاداشی دارد (دو) اضلال کیفری دارد نه اضلال ابتدایی (سه) این اضلال کیفری فقط دامنگیر فاسقان و منحرفان از دین است (چهار). بنابراین اینکه فرمود: ﴿لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ﴾

معنای خاصّ خودش را پیدا می کند که فضل و رحمت و تزکیه الهی دو قسم است هم ابتدایی هم پاداشی ولی اضلال ذات اقدس الهی یک قسم است و آن اضلال کیفری است دیگر نه سخن از جبر است نه سخن از تفویض بلکه امرٌ بین الأمرین.

پرسش:...

پاسخ: عدمی است دیگر برای اینکه کلّ صفحه دل را خود شخص پر کرده و سیاه کرده نامه را چه موقع مُهر می کنند آن وقتی که تمام حرفها در نامه نوشته شده و مطلبی جا نمانده آن وقت ختم می کنند یعنی مُهر می کنند صحنهٴ دل صفحه شفاف است نویسنده خود شخص است اگر خود شخص کلّ صحنه را سیاه کرد راهی هم بود به عنوان آبِ توبه این آبِ توبه یعنی خود توبه آبِ شستشوست نه یعنی بروی نزد کسی یک دَم بزند شما بخوری آن خب یک آداب و مستحبّات آن یک حرف دیگر است ولی خود توبه آب است که شستشو می دهد. این آبِ توبه این اضافه وصف به موصوف است آب, توبه ای که آب است نه یعنی آن آبِ استکان را می گویند آبِ توبه خود توبه آبی است شستشو می کند خب این را طبق بیان نورانی امام سجاد فرمود این در باز است دیگر «أنت الّذی فتحت باباً إلی عبدک و سمّیته التوبه

» فرمود این توبه این هم آبِ توبه این را بخور شستشو بکن با توبه کردن کلّ صحنه را شستشو می کنی شفاف می کنی نکرد نکرد نکرد تا به آن آخر رسید دیگر بعد خدا مُهر می کند دیگر از آن به بعد دیگر خودشان می گویند ﴿سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ﴾

ص: 242

و خدا هم تصدیق می کند ﴿سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ﴾

اینها که صریحاً به پیامبرشان می گفتند چه بگویی چه نگویی برای ما فرق نمی کند ﴿سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ﴾

نه «أم لم تَعِظ» اصلاً می خواهیم جزء وعّاظ نباشیم خب چنین آدمی وقتی که کلّ صحنه را سیاه کرده فقط یک امضاء می ماند یک مُهر می ماند خدا مُهر می کند دیگر, بنابراین کلّ صحنه به دست خود انسان است بعد فرمود: ﴿وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ﴾

پس بنابراین نظر شیعه مشخص شد نظر اهل سنّت مشخص شد در جریان اِفک وقتی جریان اِفک نظر شیعه ها مشخص شد دیگر آن قصّه ﴿وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ﴾

مشخص می شود که مربوط به ابی بکر نمی تواند باشد.

پرسش:...

پاسخ: اینها دفع بود دیگر نه رفع قد مرّ مراراً دعای اینها نالهٴ اینها ضجّه اینها استغفار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روزی هفتاد بار اینها دفع است یک وقت ماها استغفار می کنیم رفع است یعنی گناهِ آمده غبارِ آمده را می خواهیم شستشو کنیم یک وقت آنها دفع می کنند اینها مثل اینکه بادبزن مرتّب دستشان است که حشرات و مگس نیاید اینها مادامی که انسان اند مکلّف اند در حوزه شریعت اند با دیگران از نظر شریعت و تکلیف فرقی ندارند اینها مرتّب در کمین اند که مبادا خدای ناکرده غفلتی بشود و برای همیشه هم محفوظ ماندند استغفار آنها ناله آنها گریه آنها دفع غبار است نه رفع غبارِ آمده. بنابراین این ﴿لاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ﴾

وضعش مشخص می شود که به نظر اهل شیعه چه گروهی است به نظر اهل سنّت چه گروهی است.

ص: 243

﴿وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَهِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ﴾

خب حالا اگر هم بنا بر اهل سنّت باشد و این شامل آن شخص باشد هر آیه ای هر پاداشی را که به همراه دارد حیثی است یعنی اگر کسی در این جهت از این لحاظ این کار خیر را انجام داده است برکت این کار خیر را می برد نه جمیع خیرات شامل حال او می شود (یک) نه اینکه بعداً هر خطا و خطیئه ای را مرتکب بشود بخشوده می شود (دو) خب این چه کار دارد با «ارتدّ الناس بعد النبیّ

» این چه کار دارد به حوادث سقیفه. هر آیه ای بر فرض اطلاق داشته باشد اطلاقش حیثی است یعنی در آن چیزی که در صدد مقام بیان است آن را مشخص می کند نه کارهای دیگر یعنی اگر کسی گفت روزه گرفت یا نماز خواند یا احسان کرد یا فلان کار خیر را انجام داد «فله الجنه» یعنی در همین محدوده نه اینکه بعداً هم اگر خلافی بکند باز «فله الجنه» بر فرض هم آن شأن نزول قصّه افک مربوط به آن بانو باشد ﴿وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ﴾

هم مربوط به ابی بکر باشد اطلاقش حیثی است نه عمومی که نسبت به جمیع جهات باشد (یک) و بعد از رحلت هم حادثه سقیفه پیش بیاید هم باز «فله الجنّه» (دو).

پرسش:...

پاسخ: اگر باشد توبه بکند بله دیگر, اگر هر کسی این همه مشرکین صدر اسلام بودند که توبه کردند عملشان قبول شد دیگر یک وقت است کسی بازی می کند خب این در حقیقت ایمان نیاورد دیگر اما اگر کسی واقعاً ایمان بیاورد توبه بکند این همه مشرکان و بت پرستان صدر اسلام بودند که ایمان آوردند و اهل بهشت شدند دیگر اما اگر کسی بخواهد بازی کند منافقانه سخن بگوید نه هیچ ضرورتی ندارد بلکه همین سیّئه ای است به سیّئات او. خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد را می فرماید بعضیها می گویند فلان کار را می کنیم حالا بعد استغفار می کنیم این دو گناه کرده یکی اینکه گناه فعلی را مرتکب شده یکی اینکه استغفار را به بازی گرفته این اهانت به استغفار است حالا این معصیت را می کنیم بعد استغفار می کنیم خب این بازی گرفتن استغفار است دیگر این دو گناه است به تعبیر ایشان.

ص: 244

خب فرمود اینها خطر دنیایی شان مشخص شد عمده آن است که فرمود این گروه ﴿لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ ﴾

خب چه موقع عذاب عظیم دامنگیر آنها می شود ﴿یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾

در بحث دیروز اشاره شد که این دو قرینه است دو دلیل است که اعضا و جوارح گناه نمی کنند گناه برای نفس است چرا؟ برای اینکه اگر در محکمهٴ عدل الهی زبانی که غیبت کرده یا دروغ گفته این گناه, گناه زبان باشد عامل زبان باشد مسئول خود زبان باشد باید گفته می شد زبان اقرار می کند نه شهادت می دهد دستی که سیلی زده یا رشوه داده یا رشوه گرفته اگر این دست عامل باشد این دست معصیت کرده است و اگر این دست در قیامت سخن بگوید باید گفته می شد اعتراف کرده است نه شهادت داد مثل اینکه خود نفس وقتی سخن می گوید اقرار است ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ﴾

خود نفس, اما اعضا و جوارح که حرف می زند تعبیر قرآن این است که اینها شهادت می دهند معلوم می شود اینها مجرم نیستند اینها ابزار کارند مثل اینکه انسان با قلمی کار باطل می کند حرف باطل می زند ابزار کارند منتها آن مصنوعی است این طبیعی.

شاهد دوم و قرینه دوم ﴿بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾

که عمل را ذات اقدس الهی به اشخاص اسناد می دهد نه به اعضا و جوارح وگرنه می فرمود «بما عَمِلت» در بخشهای دیگر هم ﴿بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ﴾

امثال ذلک است در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آیه 65 این است که ﴿الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ﴾

ص: 245

این دو قرینه در آیه 65 سورهٴ مبارکهٴ «یس» هم هست منتها حالا یک شاهد جمعی جداگانه باید ارائه بشود که چگونه زبان شهادت می دهد در حالی که دهن بسته است آیا این راهی که امین الاسلام(رضوان الله علیه) و دیگران رفتند این راه تام است که خدای سبحان زبان را از فضای کام بیرون می آورد (یک) این کام را می بندد (دو) زبان در بیرون فضای دهن حرف می زند (سه) تا جمع بشود بین شهادت زبان و بسته شدن دهن که فرمود: ﴿الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ﴾

خب اگر افواه, فوه, دهن بسته شد چگونه زبان شهادت می دهد آیا راه این است یا موقفها فرق می کند در بعضی از مواقف دهن باز است و زبان شهادت می دهد در موقف دیگر دهن بسته است و اعضا و جوارح شهادت می دهند بالأخره باید در سورهٴ مبارکهٴ «یس» رسیدیم این جمع و راه حل جمع بین آیات مشخص بشود. پس طبق این دو قرینه اعضا و جوارح ابزار کارند منتها اینها آن فهم را شاید نداشته باشند یعنی اثبات اینکه اینها می فهمند به وسیله این آیات آسان نیست اینها کاری که کردند شهادت می دهند یعنی در قیامت دست شهادت می دهد که من این پول را دادم یا این پول را گرفتم اما این رشوه است این حلال است این حرام است شاید نداند آیا این اعضا و جوارح شهادت به عصیان می دهند یا شهادت به عمل می دهند محکمه الهی برگزار می شود می گویند چرا فلان حرف را زدی؟ این انکار می کند که من نگفتم زبان را خدای سبحان به حرف در می آورد زبان می گوید بله من این حرف را گفتم اما حالا این حرف اهانت است یا کذب است یا فِریه است این را شاید نداند البته کسی بگوید زبان نمی داند جرأت می طلبد ولی اثباتش دلیل می خواهد آن مقداری که از این آیات برمی آید این است که متن عمل را زبان می فهمد یعنی زبان می فهمد که این شخص دارد این حرف را می زند این دست می فهمد که این شخص در فلان روز دارد این پول را می دهد یا می گیرد این را کاملاً می فهمد این فرش را می برد یا می گذارد اما این سرقت است این بیع است این شراء است این را شاید نداند یعنی اثبات معرفت طاعت و عصیان با این آیات آسان نیست اصل فعل را می بیند و شهادت هم می دهد از این آیات بیش از این مقدار برنمی آید البته از ادلّه دیگر که همه اینها آگاه اند سمیع اند بصیرند این شاید بتوان تشخیص داد آن وقت اگر اینها طاعت و عصیان را بفهمند قهراً خود اینها هم زیر سؤال می روند که شما که می دانستید این اطاعت است چرا انجام ندادید فلان کار معصیت است چرا انجام دادید؟

ص: 246

پرسش: جرأت نداشت انجام بدهد.

پاسخ: بسیار خب, این می توانست چون همان خدایی که به او علم داد همان خدا از خدا می خواهد چرا مرا فلج نکردی نگرفتی تو مسئولی ولی اثبات اینکه اینها عالِم به معصیت اند کار آسانی نیست از خود این آیات برنمی آید.

پرسش:...

پاسخ: المعرفه حق است دیگر خدا را می شناسند تسبیح گوی خدایند اما حالا فلان کار معصیت است فلان کار این به نیّت وابسته است چون دادن و گرفتن این به نیّت وابسته است یک وقت کسی جلوی دیگری بلند می شود برای اینکه او مؤمن است احترام مؤمن فضیلت دارد بلند می شود یک وقت برای مسخره بلند می شود این می شود معصیتِ کبیر خب حالا این معصیت است یا اطاعت است این را این زانوها شاید نفهمند اما زانو و پا و مچ اینها می فهمند که فلان شخص در فلان مجلس در برابر فلان کس بلند شد اما حالا برای مسخره بود یا برای احترام مؤمن بود شاید نتواند تشخیص بدهد اما حکم به اینکه نمی فهمد هم کار آسانی نیست آن مقداری که از این آیات برمی آید این است.

مطلب مهم این است که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» ما با معمّایی روبه رو بودیم این تفسیر ﴿الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾

اینها که علم نیست آنجا که علم است فقط باید گوش داد بعد مطالعه کرد بعد نقل کرد یک سؤال عمیق علمی ما آرزویمان شد که شاید گیرمان بیاید این معلوم می شود که شما خیال می کنید این همین درس عادی است یک سؤال عمیق علمی آرزویمان شد. ما در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» با معمّایی روبه رو بودیم و آن معمّا این بود که خدای سبحان در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود همه اعضا و جوارح در قیامت مورد سؤال اند خب سائل مشخص است مسئول هم مشخص است مسئول عنه هم مشخص اما در تشخیص و تطبیق مسئول و مسئول عنه ما با یک معمّا روبه رو بودیم آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این است آیهٴ 36 سورهٴ «اسراء» ﴿وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ﴾

ص: 247

چیزی که علم نداری به دنبالش نرو محقّقانه و عالمانه سخن بگو عالمانه قیام کن عالمانه قعود کن و مانند آن چرا ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾

آنهایی که در این بحثها حضور داشتند می دانستند ما با فشاری رد شدیم چرا برای اینکه ظاهر آیه این است که بدون علم کاری نکن زیرا سمع بصر قلب همهٴ اینها مسئول عنه اند خیلی از مفسّرین همین طور یعنی همین طور گذشتند خب ببینید مراجعه کنید تفسیر را این «کان» به چه کسی برمی گردد این «عنه» به چه کسی برمی گردد ما در فارسی اینها عربی قرآن عربی است کتابهای تفسیر هم عربی است اینها عربی حرف می زنند و فارسی فکر می کنند ما در فارسی می گوییم از فلان شخص بپرس این کلمه از را روی آن شخص می آوریم در عربی چنین تعبیری نیست این کلمه «عنه» که از او به «از» ترجمه می شود روی مطلب در می آید نه روی شخص ﴿یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ﴾

, ﴿یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّهِ﴾

, ﴿یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ﴾

شخص, مسئول است آن مطلب, مسئول عنه ولی در فارسی می گوییم از آقا بپرس خب اینکه فرمود: ﴿کَانَ عَنْهُ﴾

یقیناً «عنه» به انسان برنمی گردد برای اینکه انسان مسئول است نه مسئول عنه سائل خداست و فرشتگان اداره کنندهٴ محکمه معاد مسئول انسان است مسئول عنه اعضا و جوارح او از انسان سؤال می کنند گوش را چه کردی از انسان سؤال می کنند چشم را چه کردی اینها را ما می فهمیم اما از انسان سؤال بکنند دلت را چه کردی قلبت را چه کردی فؤاد همان حقیقت انسان است آیا فؤاد مسئول است یا مسئول عنه از اعضا و جوارح انسان که سؤال نمی کنند برای اینکه اینها مسئول عنه اند مسئول خود انسان است نه سر انسان نه دست انسان نه چشم و گوش انسان نه اعضا و جوارح ریه و روده انسان خود انسان است خود انسان همان فؤاد اوست خب اگر خود انسان مسئول است دیگر نمی تواند مسئول عنه باشد که از خود انسان سؤال می کنند خودت را چه کردی این است معنایش یا ما دوتا خود داریم یک خود حیوانی داریم که با او داریم زندگی می کنیم یک خود الهی داریم که ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾

ص: 248

این ضمیر متکلّم وحده ﴿رُّوحِی﴾

برای خداست این روح به آنجا برمی گردد این خودِ حیوانی ما که وهم و خیال است حیوانات هم دارند شهوت و غضب است حیوانات هم دارند این سیرک بازیها و تمرینهای طنزآمیزی که بعضی از انسانها دارند قوی ترش را شما می بینید درباره حیوانات به کار می برند آنها هم قابل تعلیم و تربیت این چنینی هستند ما یک خود حیوانی داریم که در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» و نساء مشخص شد فرمود هر وقت صحبت جبهه و جنگ و حفظ نظام می شود اینها فقط به فکر خودشان اند ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾

همینهایی که قرآن می فرماید اینها فقط به فکر خودشان اند در سورهٴ «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش کردند ﴿لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾

معلوم می شود ما دوتا خود داریم یک خود الهی داریم که امانت خداست برای ما نیست یک خود حیوانی داریم که ماییم و مکلّف اینکه در تعبیرات قرآن کریم آمده است اینها به خودشان ظلم کردند در بحثهای قبل هم داشتیم که ظالم و مظلوم دو لفظ است دو مفهوم است الاّ ولابد دو مصداق می خواهد عالِم و معلوم دو لفظ است دو مفهوم است ممکن است یک مصداق بخواهد شخص به خودش عالم باشد اما شخص به خودش ظالم باشد مستحیل است زیرا ظالم حدّی دارد مظلوم محدوده ای دارد هر کس از حدّ خودش پا درازتر کند وارد گلیم مظلوم بشود این را می گویند ظلم تجاوز از حد است ما دو خود داریم یک خود حیوانی که همین عادی است و درک می کنیم و تکلیف هم با همین است یک خود الهی داریم که امانت الله است برای ما نیست آن چراغی است که خدا به ما داد تا ما با او راه را ببینیم چاه را تشخیص بدهیم اگر بر خلاف دستور الهی انجام دادیم به او ظلم کردیم و اگر بر خلاف دستور الهی انجام دادیم در قیامت ما را به محکمه می آورند می گویند با او چه کردی این فؤادی که من به تو دادم با او چه کردی؟ «کان الإنسان عن السمع مسئولا, عن البصر مسئولا, عن الفؤاد مسئولا» گاهی انسان به فؤاد ظلم می کن می شود ﴿وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ﴾

ص: 249

گاهی باید پاسخ بدهد که این ﴿رُّوحِی﴾

این یایی که به «روح» اضافه شده روحی که به یا اضافه شده این روح الله است روح الله را به ما تملیک نکردند به ما امانت دادند این چراغ را خدا روشن کرد که ما با این چراغ راه را ببینیم و راه را طی کنیم به ما می گویند چرا این فتیله را پایین کشیدی ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾

به ما می گویند چرا این چراغ را دفن کردی ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾

به ما می گویند چرا از نورش استفاده نکردی ﴿کُلُّ أُوْلئِکَ﴾

یعنی «کلّ واحد من السمع و البصر و الفؤاد یکون مسئولٌ عنه و یسیر الانسان مسئولاً عن السمع عن البصر عن الفؤاد» حالا روشن شد که ما هر کاری که انجام می دهیم گذشته از اینکه اعضا و جوارح شاهدند داریم به آن روحی که روح الله است خیانت می کنیم ظلم می کنیم آن وقت از ما سؤال می کنند که این روح را چه کار کردی این می شود قرآن این می شود تفسیر قرآن این را شما دیگر در تبیان و مجمع البیان و امثال ذلک این حرفها که پیدا نمی کنید تفسیر قرآن برای همینهاست نه برای آن چهارتا حرفهای منبری که اگر کسی ایمان آورد عمل صالح کرد «فله الجنه» اینکه درس نمی خواهد اینکه درس نمی خواهد خیال کردند تفسیر همینهاست در همین جا فرمود شما مشکلتان این است که گاهی خلوت می روید که کسی شما را نبیند شما با انبوهی از شاهد حاضرید در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» فرمود شما می خواهید جایی پنهان بروید بسیار خب بروید ما حرفی نداریم جایی پنهان بروید ولی کجا جای پنهان است در سورهٴ «فصلت» آیهٴ نوزده به بعد این است که ﴿وَیَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلَی النَّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾

ص: 250

همین دو قرینه است که اینها شهادت است (یک) عمل را به افراد نسبت می دهند (دو) ﴿وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ﴾

نه «أعلمنا» ما را به حرف آورد ما آن روز هم می دیدیم تو داری چه کار می کنی آن روز نتوانستیم حرف بزنیم امروز می توانیم حرف بزنیم اگر آن روز «أعلمنا الله» باشد که در محکمه شهادت پذیرفته نیست این شخص می گوید خدایا تو به اینها گفتی اینها که نمی دانستند که خدا اعلام نمی کند تعلیم نمی دهد خدا اِنطاق می کند به نطق در می آورد عالِم آگاه را اینها می گویند خدا ما را به حرف آورد نه خدا به ما فهماند ﴿قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ وَهُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ﴾

فرمود: ﴿وَمَا کُنتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَن یَشْهَدَ﴾

شما چرا نرفتید جایی که کسی شما را نبیند آنکه ممکن نبود که حالا چون دارند اذان می گویند تتمّه این آیه ان شاءالله برای فردا.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 24 تا 26 سوره نور 90/08/03

﴿یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)﴾

بحثهایی که مربوط به جریان اِفک بود مطالبی را در کنار خود داشت در این مجموعهٴ چند آیه ای ذات اقدس الهی جریان محبّت شیوع فساد در امّت اسلامی را جزء گناهان بزرگ شمرد یک وقت است انسان علاقه مند است که فلان شخص آسیب ببیند مسلوب الحیثیه بشود و مانند آن. آن شخص اگر محقون العِرض بود یعنی آبرویش محترم بود چنین علاقه ای کشف از فساد درون می کند از نظر کلامی مشکل دارد ممکن است از جهت فقهی معصیت نباشد نظیر تجرّی که مستحضرید گفتند تجرّی, کشف از سوء سریره می کند ولو معصیت نباشد اگر کسی علاقه داشته باشد که فلان شخصی که آبروی او در اسلام محترم است این مسلوب الحیثیه بشود ممکن است معصیت نباشد چون فعلِ خارجی نیست ولی کشف از سوء سریره می کند اما اگر علاقه اش این بود که در نظام اسلامی در امّت اسلامی فسادی رخنه پیدا کند از آن جهت که این نظام, نظام اسلامی است یا این امّت, امّت اسلامی است این گذشته از آن محذوری کلامی, محذور فقهی را هم به همراه دارد اینکه در آیه نوزده همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾

ص: 251

این جزء گناهان کبیره است این غیر از آن است که انسان علاقه داشته باشد شخصی مثلاً مسلوب الحیثیه بشود اگر _ معاذ الله _ کسی در درون او این علاقه بود که نظام اسلامی آسیب ببیند امّت اسلامی مسلوب الحیثیه بشود این گناه بزرگ است عذاب الیم را در بردارد.

مطلب سوم آن است که این وصف که به سند حکم قرار گرفت تعلیق حکم به وصف شد مشعر به علیّت است ممکن است همین علاقه را انسان نسبت به یک امّت دیگر داشته باشد ولی این وعید الهی که ﴿لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ﴾

را به همراه نداشته باشد تعلیق حکم بر وصف گفتند مشعر به علیّت است ﴿إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَهُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا﴾

که قصّه افک از همین قبیل بود خواه آن طوری که اهل سنّت می گویند یا آن طوری که ما شیعه ها می گوییم که مربوط به ماریه قبطیه بود به هر تقدیر این منافقان سعی شان این بود که امّت اسلامی و حریم نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آسیب ببیند این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است فرمود در امّت اسلامی. مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اگر کسی برادر مسلمان را در اثر اختلاف میراث اختلاف مالی اختلاف حقوقی بکُشد خب قتل جزء گناهان بزرگ است (یک) قصاص دارد (دو) بخشی از کفّارات را هم به همراه دارد (سه) این حکم قتل عمد است و اگر توبه نکند عذاب جهنم را دارد (چهار) اما مخلّد در نار نیست چون بالأخره کافر که نیست مشرک که نیست این به اندازه جرمش در آتش می سوزد اما در آن آیه دارد که ﴿وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً﴾

ص: 252

این اِشعار به علیّت دارد یعنی اگر کسی مؤمن را لإیمانه بکُشد خب البته این می شود مخلّد دیگر بنابراین این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است اگر کسی علاقه اش این بود نظام آسیب ببیند یا امّت اسلامی مسلوب الحیثیه بشود این عذاب الیم را دارد چه اینکه قصّه افک از همین قبیل بود.

پرسش:...

پاسخ: آنجا هم در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم در سورهٴ «حج» روشن شد که عملی در فرهنگ قرآن صالح است که مطابق با حجّت آن عصر باشد امروز عمل یهود عمل مسیحی کجا می تواند صالح باشد عملی را قرآن کریم صالح می داند که مطابق با دستور حجّت عصر باشد حالا اگر کسی به طرف شرق نماز خواند این را قرآن عمل صالح می داند یا الیوم به طرف قدس نماز خواند این را قرآن عمل صالح می داند این چنین که نیست فرمود هر کس به خدا که مبدأ است به قیامت که معاد است اعتقاد داشته باشد (دو) و عمل صالح کند این عمل صالح دو نکته را در بردارد یکی اعتقاد به وحی و نبوّت آن پیامبری است که در آن عصر زندگی می کند یکی هم به دستور او عمل بکند چنین کسی در هر عصر و مصری باشد موفق است وگرنه الآن اگر کسی به شریعت و منهاج نسخ شده عمل بکند که قرآن کریم آن را عمل صالح نمی داند لذا در بخشهای دیگر فرمود: ﴿فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا﴾

نه اینکه به شریعتِ منسوخه عمل بکند خب.

مطلب دیگر اینکه گاهی ممکن است از بعضی از آیاتی که صِرف محبّت را منشأ عذاب می داند استدلال بشود در حالی که این چنین نیست البته از نظر کلامی مشکل جدّی دارد کشف از سوء سریره می کند ولی مشکل فقهی داشته باشد نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «آل عمران» آیهٴ 188 این است ﴿لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُوا بِمَا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَهٍ مِنَ الْعَذَابِ﴾

ص: 253

ممکن است گفته شود ظاهر این آیه این است که اگر کسی علاقه مند است محبّت دارد در برابر کارِ نکرده از او حمایت بشود او مورد حمد و ثنا و ستایش قرار بگیرد این گرفتار عذاب الیم است ولی این چنین نیست این آیه 188 بعد از آیه 187 و 186 است در آیه 186 جریان فساد اعتقادی و امثال ذلک مطرح شد در آیهٴ 187 فرمود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ﴾

از علمای اهل کتاب پیمان گرفته شد که شما باید معارف تورات و انجیل را برای مردم تفسیر کنید بازگو کنید بشارت تورات و انجیل را به مردم ارائه بدهید ولی شما کتمان کردید تحریف کردید ﴿وَلاَ تَکْتُمُونَهُ﴾

ولی ﴿فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ﴾

این را پشت سر انداختند (یک) ﴿وَاشْتَرَوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً﴾

معامله کردند (دو) با دین فروشی ثمن بَخسی را گرفتند ﴿وَاشْتَرَوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً﴾

آن گاه فرمود: ﴿لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُوا بِمَا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَهٍ مِنَ الْعَذَابِ﴾

اینها نسبت به آن تحریف و دسیسه کردند خوشحال اند نسبت به آن کارهایی که باید می کردند نکردند علاقه مندند که آنها را اِجلال کنند سپاسگزاری کنند شکوهی برای آنها قائل بشوند آن وقت فرمود اینها معذّب اند پس این چنین نیست که صِرف محبّت اینکه خلافی داشته باشد بر اساس همین محبّت عذاب بشود.

فتحصّل که محبّت گناه از نظر کلامی کشف از سوء سریره می کند دو: از نظر فقهی معصیت نیست اگر کسی همّت کرد که گناهی بکند اراده کرد گناهی انجام بدهد ولی ابزارش موفق نشد از نظر فقهی معصیت نیست ولی از نظر کلامی کشف از سوء سریره می کند (دو) سوم اینکه گاهی خود این محبّت, معصیت فقهی است گذشته از تجرّی کلامی و آن این است که اگر علاقه مند است که نظام الهی آسیب ببیند علاقه مند است که امّت اسلامی مسلوب الحیثیه بشود چنین چیزی جزء گناهان کبیره است قصّه افک از این قبیل بود. اما مسئله ﴿لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً﴾

ص: 254

در سوره.

پرسش:...

پاسخ: بله دیگر بعض نه کل, بعضی شان این طور می شود گناهی که بسیاری از مشکلات را به همراه دارد خب این البته اِثم است دیگر نه کلّ ظن بعضی ظن منطبق بر همین معاصی می شود دیگر.

پرسش:...

پاسخ: نه خب فرق می کند دیگر یک وقت است که همان جریان آیه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است که یک وقت برادر مسلمان را مؤمن را می کشد چون اختلاف در ارث دارند اختلاف در مال دارند این بله قصاص باید بشود کفّاره باید بدهد در قیامت جهنّم می رود ولی مخلّد نیست اما اگر کسی برادر مؤمن را لإیمانه بکُشد این می شود ﴿مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً﴾

بنابراین این خیلی فرق می کند در اثر نیّت در اثر سوء سریره اگر کسی بخواهد امّت اسلامی مسلوب الحیثیه باشد.

اما جریان فضل خدا همه نعمتها به فضل الهی است البته, اما اضلال اشاره شد که اضلال ابتدایی نیست (یک) اضلال کیفری است (دو) اضلال کیفری هم به این معنا نیست که خدای سبحان کسی را عمداً بیراهه ببرد که بشود جبر بلکه اضلال الهی این است که فیض خاصّ خودش را می گیرد وقتی فیض خاصّ خودش را گرفت آن فیض عمومی سرِ جایش محفوظ است فطرت را هرگز نمی گیرد فرمود: ﴿لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾

به صورت لا نفی جنس به بهترین وجه انسان را آفرید ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾

فرمود هیچ کس این فطرت را عوض نمی کند نه خدا نه غیر خدا, غیر خدا عوض نمی کند چون قدرت ندارد خدا عوض نمی کند چون ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾

ص: 255

به بهترین وجه آفرید از این بهتر که دیگر ممکن نیست اگر از این بهتر ممکن نیست عوض نمی کند.

پرسش:...

پاسخ: فطرت را نه, فطرت محفوظ است خود شخص این فتیله را پایین می کِشد یا دفن می کند این را از بین نمی برد این فطرت همچنان هست در درون انسان یک سیر خاموش دارد یک سیر کم نور دارد اما از بین نمی رود خاموشی به معنای از بین رفتن نیست ﴿لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾

به عنوان لا نفی جنس. دیگری بخواهد عوض کند که قدرت ندارد خود ذات اقدس الهی هم عوض نمی کند چون فرمود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ﴾

از آن طرف هم ﴿فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾

از این بهتر دیگر ممکن نیست این چراغ قوی این فطرت قوی این عقل قوی این طهارت روح قوی این نفس ملهمه قوی همه این چراغها را ذات اقدس الهی در درون انسان روشن نگه داشت. اگر کسی با داشتن دو حجّت از درون و بیرون بیراهه رفت ذات اقدس الهی بارها به او مهلت داد راه توبه راه انابه همه را باز گذاشت او عمداً بست برابر این می شود آیه سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیه دوم که فرمود: ﴿مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ﴾

از آن به بعد دیگر رحمت الهی را از او می گیرد همان رحمت رحمانیه و فیض عام است همان فطرت است همان عقل است همان هوش است اما این فیض خاصّ و گرایش مخصوص و دادن رفیق خوب و استاد خوب و شاگرد خوب و امکانات خوب که اینها توفیقات جنگی است اینها را برمی دارد شخص را به حال خود رها می کند وقتی به حال خود رها کرد او می شود و نفس مسوّله او و نفس امّاره او این نفس مسوّله اول زشتیها را زیبا, زیباییها را زشت به چشم نشان می دهد او را می فریبد وقتی فریب داد او را در جبهه جهاد درونی به اسارت می گیرد وقتی طبق بیان نورانی حضرت امیر «و کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر

ص: 256

» اسیر شد از آن به بعد هوس و هوا آمرانه و عالمانه بر او فرمانروایی می کنند می شود امّاره بالسّوء ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهُ بِالسُّوءِ﴾

وگرنه اول که امیر نبود تا انسان اسیر نشود هوس امیر نخواهد شد اگر «و کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر

» دامنگیرش شد از آن به بعد ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهُ بِالسُّوءِ﴾

از آن به بعد عالماً عامداً گناه می کند چنین آدمی که عالماً عامداً در برابر دین می ایستد از آن به بعد ذات اقدس الهی شیطان را که به عنوان کلب معلَّم است برای گاز گرفتن و گزیدن او ارسال می کند در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت که ﴿إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ﴾

در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» آن هم گذشت که ﴿أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً﴾

شیطان رسالت ما را دارد کلب معلّم است شیطان ولایتی که ما برای او قرار دادیم اِعمال می کند در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» هم فرمود: ﴿وَمَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ﴾

این کلب معلّم را می فرستد اما این کلب معلّم فقط می تواند گاز بگیرد کاری بیش از این ساخته نیست نه او را مسلوب الاختیار می کند نه مسلوب الاراده می کند احتجاج این کلب معلّم با انسان تبهکار هم در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت در آن سور ه وقتی صحنه معاد برگزار شد آیه 22 سورهٴ «ابراهیم» این است که ﴿وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ﴾

خدا وعده داد با انبیا با مرسلین با اهل بیت(علیهم السلام) با عقل با فطرت نامه دعوت نوشت این قرآن نامه دعوت است در حقیقت دیگر این همه روایات نامه دعوت است کارت دعوت است من هم کارت دعوت دادم خب می خواستی نیایی ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ﴾

ص: 257

من وعدهٴ خلاف دادم او وعدهٴ وِفاق می داد او وعده می داد و عمل می کرد من وعده می دادم و خلاف می کردم خب می خواستی آنجا بروی ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ﴾

یعنی وعده می داد و عمل می کرد من وعده می دادم و عمل نمی کردم هر دو را هم شما دیدید هر دو یعنی چهارتا را دیدید وعدهٴ خدا را دیدید انجاز وعدهٴ او را دیدید وعدهٴ مرا دیدید خلف وعدهٴ مرا هم دیدید چندین بار این چهار امر را آزمودید خب می خواستید نیایید ﴿إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ﴾

یعنی «وَعَدَ و أنْجَز», «أنجز وعده» که هنگام پیروزی اسلام, پیروان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در صدر اسلام می گفتند همین بود ﴿وَوَعَدتُّکُمْ﴾

(سه) ﴿فَأَخْلَفْتُکُمْ﴾

این چهارتا را دیدید من که شما را مجبور نکردم خب می خواستید نیایید ﴿وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی﴾

من یک سوت کشیدم آمدید خب می خواستید نیایید ﴿فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ﴾

امروز نه من صریخم نه شما نه من به داد شما می رسم نه شما به داد من می رسید هر دو گرفتار جهنمیم ﴿فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ﴾

بنابراین شیطان بیش از کلب معلّم در نظام هستی کاری نمی کند اصل وجودش برکت است نسبت به کلّ نظام برای اینکه هر کس به هر مقامی رسید در اثر مجاهده نفس رسید مراقبت نفس رسید یعنی وسوسه بود این با وسوسه نبرد کرد و پیروز شد و ﴿الَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا﴾

ص: 258

شد ﴿لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾

نصیبش شد وگرنه اگر جهاد نباشد و وسوسه نباشد و مبارزه نفس نباشد دیگر کسی به کمال نمی رسد که می شود یک زندگی حیوانی.

مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود ذات اقدس الهی این اعضا شهادت می دهند ظاهر شهادت اگر حمل بر مجاز نشود این است که اینها آگاه اند اینها عالِم اند برای اینکه شهادت تنها به فعل نمی دهند شهادت به عصیان می دهند. اگر نزاع تبهکاران در قیامت این باشد که ما این کار را نکردیم چشم و گوش می گویند ما دیدیم او کار کرد دست و پا می گویند راست می گوید من مطیع او بودم انجام شد لذا در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» این انسان بزهکار و آلوده به جلود یعنی به دست و پا و این اعضا و جوارح نه به چشم و گوش به اینها می گوید شما چرا حرف زدید ﴿قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا﴾

با اینکه هر سه شهادت دادند یعنی چشم و گوش و جلود اینها با اینکه هر سه شهادت دادند ولی این تبهکاران فقط به جلودشان می گویند سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» آیه بیست این است ﴿حَتَّی إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴾

آن گاه اینها ﴿وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ﴾

چشم و گوش می گویند ما دیدیم این فلان کار را کرده دست می گوید راست می گویند البته این بنا بر غالب است چون برخی از گناهان با خود چشم و گوش است گوش دادن غیبت گوش دادن آهنگ محرّم برای گوش است نگاه به نامحرم که حرام است برای چشم است این چنین نیست که آنجا دست و پا سهمی داشته باشند خود این چشم و گوش گاهی عامل عصیان اند ولی غالباً کار با اعضا و جوارح انجام می گیرد اینکه در بخشی از آیات فرمود: ﴿بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ﴾

ص: 259

برای غلبه است وگرنه همه گناهان که با دست و پا نیست برخی از گناهان برای چشم و گوش است دیگر. خب پس بنابراین ظاهر این شهادت که اگر حمل بر مجاز نکنیم این است که اینها شهادت می دهند به آن عملِ معصیتی نه اینکه به عمل مشترک و عصیان را شهادت ندهند و شهادت هم در این آیات مربوط به اَداست نه مربوط به تحمّل. شهادتِ شاهدی مسموع است که این در ظرف حادثه حضور داشته باشد و عالمانه بفهمد و فراموش نکند به خاطر بسپارد و در محکمه آنچه را دید و به خاطر سپرد بدون کم و زیاد بیان کند. معلوم می شود چشم و گوش و اعضا و جوارح الآن در صحنه حاضرند و درک می کنند ما چه می کنیم و کاملاً به خاطر می سپارند و در محکمه اَدا می کنند چون اَدای شهادت در محکمه مسبوق به تحمّل شهادتِ شاهد است در متن حادثه اگر در متن حادثه تحمّل نکنند که در هنگام محکمه نمی توانند عمل بکنند که آن وقت خود متّهم می گوید که خدا به شما گفته ولی اینها می گویند نه, ما در متن حادثه حاضر بودیم تو این کار را کردی.

پرسش:...

پاسخ: عذاب به نفس وارد می شود به عضو اصلاً وارد نمی شود عضو عذاب درک نمی کند در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اینها که سوخت و سوز دامنگیرشان شد پوستهایشان سوخت پوست جدید می رویانیم تا اینها عذاب را احساس کنند ﴿کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ﴾

چون گرچه نیروی لامسه که از شئون نفس است در همه بدن حضور دارد ولی حضور نیروی لامسه در پوست از جای دیگر قوی تر است در گوش این نیروی لمس حضور دارد در استخوان هم این نیروی لمس حضور دارد درد استخوان را مشخص می کند درد گوش را مشخص می کند ولی قسمت مهمّ دردها در پوست است ذات اقدس الهی این پوست را حساس تر از گوشت و استخوان قرار داد تا انسان ناملایم را احساس کند و خودش را نجات بدهد این از بهترین نعمتهای الهی است فرمود وقتی پوستشان خاکستر شد ما پوست دیگر می رویانیم تا اینها عذاب بچشند نه پوست ﴿کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا﴾

ص: 260

نه «لتذقوا» نه اینکه این جلود و این اعضا عذاب بچشند نفس عذاب می چشد عذاب برای نفس است اگر شأن نفس که نیروی لمس باشد و ادراک باشد این را از عضو بگیرند این شخصی که در اتاق عمل رفته او را ارباً اربا می کنند قطعه قطعه می کنند دردی احساس نمی کند درد برای نفس است برای شئون نفس است برای نیروی لامسه است نه برای دست و پا وقتی این نیروی لامسه تخدیر شد این بیمار را در اتاق عمل که ارباً اربا می کنند اصلاً دردی احساس نمی کند همین که به هوش آمد و نیروی لمس به جایش برگشت تازه درد شروع می شود. غرض آن است که درد برای نفس است کار برای نفس است اینها اعضا و جوارح اند.

مطلب دیگر اینکه شهود تنها اعضا و جوارح نیستند ﴿إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ﴾

فرشته ها هم شهادت می دهند در ذیل این آیاتی که فرشتگان شهادت می دهند روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است ملاحظه بفرمایید در آنجا از حضرت سؤال می کنند که ملائکه از کجا می فهمند این نگاهی که کرده این شخص حلال بود یا حرام گاهی انسان کسی را نگاه تحقیری می کند گاهی نگاه تکریمی می کند آن یک نگاه معصیت است یک نگاه عبادت است گفتند «النظر إلی وجه کذا عبادت» خب اگر همین را گاهی به صورت مسخره بکند می شود عصیان اگر همین را به عنوان احترام دینی نگاه کرد می شود عبادت. این نگاه با آن دو نیّت فرق می کند از حضرت سؤال کردند چگونه ملائکه می فهمند که این شخص معصیت کرده یا اطاعت, حضرت فرمود آیا بوی کَنیف و بوی روضه, روضه یعنی گلستان آیا بوی کنیف چاه و بوی گُل یکی است؟ عرض کرد نه, فرمود کار هم همین طور است نیّت هم همین طور است آنها از بو تشخیص می دهند که این شخص قصد بد داشت یا قصد خوب. اینکه از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است «تعطّروا بالاستغفار لا تفضحنّکم روائح الذنوب

ص: 261

» همین است فرمود خودتان را با استغفار معطّر کنید حالا یا دفعاً یا رفعاً وگرنه گناه شما را مسلوب الحیثیه می کند بی آبرو می کند خب یک عدّه شامّه شان بسته است اما یک عدّه که شامّه شان باز است به نام فرشتگان و امثال فرشتگان همان فرشته هایی که بالها را پهن می کنند برای تکریم عالمان خب همانها حسّ بویایی خاص هم دارند دیگر. غرض این است که وقتی از امام(علیه السلام) سؤال می کنند که ملائکه از کجا گناه و اطاعت را که امر قلبی و نیّت است می فهمند فرمود آیا بوی کنیف و بوی روضه یکی است؟ عرض کرد نه, فرمود آنها از بو تشخیص می دهند بنابراین خود انسان با همه آن صحنه ها گذشته از اینکه ﴿عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ﴾

می آید.

می ماند مسئله ظالم و مظلوم, عالم و معلوم, سائل و مسئول, مسئول و مسئول عنه اینها همه متعدّدند. عالم و معلوم تعدّدشان فقط مفهومی است ممکن است یک نفس در همان مرحله که عالم است به خودش علم داشته باشد نه به مرحله دیگر اگر به مرحله دیگر علم داشته باشد از بحث کنونی بیرون است هر مرحله از نفس به خودش عالم است این اتحاد عالم و معلوم ولی در مسئله ظالم و مظلوم الاّ ولابد ظالم باید مرزش جدا و مظلوم باید مرزش جدا باشد هرگز مسئله ظالم و مظلوم مثل عالم و معلوم نیست مسئول و مسئول عنه هم همین طور است مسئول یعنی بازخواست شده چون این در ذیل سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که سؤال سه قِسم است یک سؤال استفهامی است که فرمود علم در خزینه ای است مخازنی دارد کلیدش سؤال است سؤال کنید چند نفر مأجور می شوند هم خود سائل هم کسی که جواب می دهد هم کسی که مستمِع است این یک سؤال است که فضیلت است و عبادت این سؤال استفهامی است یک سؤال استعطایی است در قبال استفهام مثل اینکه فرمود: ﴿وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ﴾

ص: 262

از خدا سؤال کنید استعطا کنید عطا طلب کنید درخواست کنید چیزی به شما عطا کند این سؤال استعطایی است که خوب است یک سؤال استیضاحی و توبیخی است که می گویند فلان شخص را سؤال کردند مجلس, فلان وزیر را زیر سؤال برد از او سؤال کرد این سؤال نه سؤال استفهامی است نه سؤال استعطایی بلکه سؤال می کنند یعنی چرا این کار را کردی این همان است که فرمود: ﴿وَقِفُوهُمْ﴾

«قفوهم» یعنی اینها را بازداشت کنید ﴿وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ﴾

در قیامت عدّه ای را بازداشت می کنند تا سؤال بکنند یعنی زیر سؤال رفته این زیر سؤال رفته یعنی سؤال اعتراضی. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: ﴿کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾

سؤال استفهامی نیست سؤال استعطایی نیست زیر سؤال بردن است همه افراد زیر سؤال می روند خب از آنها سؤال می کنند مورد استیضاحش چیست موادّ استیضاحش چیست؟ می گویند چشم را چه کردی گوش را چه کردی فؤاد را چه کردی فؤاد یعنی قلب این قلب همان حقیقت ماست این مسئول چه کسی است این مسئول عنه چه کسی است ﴿لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ﴾

یعنی کان الانسان ﴿عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾

انسان مسئول است سمع و بصر و فؤاد مسئول عنه اند در ذیل آن آیه گذشت که سمع مسئول عنه باشد مشخّص است از انسان سؤال می کنند گوش ات را در چه راه صرف کردی از انسان سؤال می کنند که چشمت را در چه راه صرف کردی از انسان سؤال می کنند که خودت را در چه راه صرف کردی چون حقیقت انسان, قلب اوست دیگر این قلبی که فرمود: ﴿فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾

ص: 263

این قلب غیر از این قلبی است که در کنار قسمت چپ بدن انسان است و همه انسانها دارند منافق را ممکن است یک متخصّص قلب عکس برداری کند همه کارهای متخصّص قلب انجام بدهد ببیند این دل سالم است فشاری ندارد ضربانی ندارد زائد بر حدّ و مانند آن, اما قرآن می گوید این قلب مریض است این قلبِ مریض یا ممکن است کسی بیماری قلبی داشته باشد ولی چون مؤمن صالح است ﴿مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ﴾

باشد قرآن بگوید قلب او سالم است معلوم می شود قلب همان حقیقت انسان است و هویّت انسان است اینجاست که باید بررسی بشود مسئول کیست است مسئول عنه کیست ما دو لایه ایم نفسی است به ما دادند با او کار بکنیم به حسب ظاهر خود ماییم حتی البته قتل او را هم نداریم لذا انتحار جزء معاصی بزرگ است نفسی هم مرحله برین و برتر است که چراغ راه ماست این نفس که امانت الهی است ما نباید به او ظلم بکنیم این نفس که چراغ ماست این چراغ را باید در تشخیص صراط به کار ببریم نه چاه نه اینکه این چراغ را به ما دادند ببینیم چاه کجاست برویم در چاه این چراغ را به ما دادند ببینیم راه کجاست برویم این راه. بنابراین ما آن امانت الهی را باید سالم تحویل بدهیم ما مالک او نیستیم اگر _ خدای ناکرده _ گناه کردیم به او ظلم کردیم این فتیله چراغ را عمداً آوردیم پایین نباید بیاوریم پایین دروغ گفتیم به او ستم کردیم آن وقت از ما سؤال می کنند این چراغ نیّری که ما به شما دادیم این را چه کار کردی.

ص: 264

«و الحمد لله ربّ العالمین»

آیات 24 تا 26 سوره نور 90/08/04

﴿یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)﴾

تاکنون روشن شد که انسان موجودی است متفکّر و مختار هم جبر باطل است هم تفویض که این مطلب اول.

مطلب دوم اینکه ذات اقدس الهی انسان را با سرمایه های الهی آفرید صحنهٴ قلب او یک لوح نانوشته نیست بلکه او را با نفس ملهمه آفرید که ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾

به او فطرت داد نفس ملهمه داد در نهان او این چراغ را روشن کرد که بفهمد چه چیزی بد است چه چیزی خوب.

مطلب سوم آن است که انسان بالأخره در خانواده ای زندگی می کند از غذای حلال یا حرام آن خانواده استفاده می کند از رفتار و گفتار پدر و مادر طرْفی می بندد از دوستان نوجوانش نقشی می گیرد همه اینها در ساختن شاکلهٴ او سهمی دارد. وقتی که مکلّف شد اگر مراقب او نبودند این به آسانی گناه می کند و اگر مراقب او بودند به آسانی به طرف خیر می رود ولی در همه حالات اختیار از آن مسئول سلب نیست مسئولیّت او هست. برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» بود حرف شیطان را در روز قیامت مشخص کرد که از شیطان و از هر عامل دیگری جز تهیّه مقدّمات و دعوت نامه کاری ساخته نیست تصمیم نهایی به عهده خود انسان است اینکه بعضی به طرف خیر می روند بعضی به طرف شرّ هر دو مختارانه می روند هیچ کدام مجبور نیستند منتها یکی آسان تر یکی سخت تر و دشوارتر.

ص: 265

مطلب بعدی آن است که انسان یک واحدِ عددی نیست نظیر چهار پنج یک واحد شخصیِ تشکیکی است یعنی روحی دارد بدنی دارد اینها دو حقیقت جدا نیستند که انسان دو حقیقت باشد بلکه یک حقیقت ذات مراتب است آن مرحله عالیه اش عقل است و فطرت مراحل میانی اش خیال است و وهم و شهوت و غضب مراحل نازلش حس است و جوارح حسّی. این حقیقت گسترده به نام انسان است لکن هر کدام از این مراتب حکم خاصّی دارد آن مرتبهٴ عالیه را به عنوان چراغ راه ذات اقدس الهی به ما عطا کرده به عنوان اینکه امینِ ما باشد مراقب ما باشد معلّم ما باشد و نمایندهٴ خدا باشد به اصطلاح صبغهٴ خلافتی داشته باشد که خلیفه الله است. از آیات قرآن کریم چند عنوان برمی آید که از این عناوین متعدّد استفاده می شود که همهٴ مراحل انسانی مِلک انسان نیست گرچه چیزی مِلک حقیقی انسان نخواهد بود ولی این مِلکهایی که ذات اقدس الهی به عنوان عاریه عطا می کند برخی را به عنوان مِلک عاریه ای عطا می کند بعضی را به عنوان معلّم و مربّی و چراغ راه آن مرحلهٴ بالا که مرحلهٴ فطرت است نفس ملهمه است که صبغهٴ خلافت الهی را داراست آن را به عنوان مراقب ما معلّم ما چراغ راه ما به ما امانت دادند ما امینیم نه مُستَعیر یک وقت چیزی را به شخصی به عنوان عاریه می دهند یک وقت به عنوان امانت می دهند یک وقت به عنوان ملکِ هبه ای موقّتاً می دهند و مانند آن. آن مرحله عالیه مِلک طلق ما نیست آن را به عنوان امانت, چراغ راه به ما عطا کردند. تعبیرهای قرآن کریم یکی اش این است که انسان گاهی به خود ظالم می شود ظلم به نفس دارد پس ما یک ظالم داریم یک مظلوم و این حتماً باید دو مرتبه باشد مذکور و مَنسی داریم که گاهی انسان به یاد خودش است گاهی به یاد خودش نیست آن انسانی که به یاد خودش است آن خودی که مذکور است که در سورهٴ «آل عمران» یا «نساء» آمده است که ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾

ص: 266

اینها وقتی که جبهه و جنگ و مسائل اسلامی شد فقط به فکر خودشان اند و همینها نفس مَنسی دارند که در سورهٴ «حشر» فرمود: ﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾

پس یکی مَنسی است و دیگر مذکور, یکی مذکور است و دیگری ظالم, یکی مسئول است و دیگری مسئول عنه که در سورهٴ «اسراء» داشتیم که فرمود: ﴿إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً﴾

یکی خلیفه الله است یکی ﴿أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ﴾

این چهار طایفه از آیات نشان می دهد که یک بخش از مراحل والای ما که خلیفهٴ الهی است که فطرت الله است که چراغ راه است که نفس ملهمه است او برای ما نیست او امانت به ما داده شد ما داریم به او ظلم می کنیم ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾

تدسیس او و تدسیهٴ او مُدسِّس و مدسّی غیر از مدسّا و مدسَّس است اینها انسان است که دارد این فتیله را پایین می کشد و او را دارد به تاریکی فرو می برد این هم طایفهٴ پنجم. پس اینکه فرمود اینها فقط به فکر خودشان اند اینها خودشان را فراموش کردند اینها به خودشان ظلم می کنند اینها خودشان را تدسیس و تدسیه دارند همینها ظالم اند همینها مظلوم همینها مسئول اند همینها مسئول عنه نشان می دهد که آن مرحله والا برای ما نیست که ما هر کاری خواستیم به سرمان در بیاوریم این یک مرحله و آن می شود امانت الهی. اینکه فرمود: ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾

آنکه روح الله است و به اضافه تشریفی و اشراقی به ذات اقدس الهی استناد دارد آن دیگر به عنوان چراغ راه به ما داده شد برای ما نیست این مرحله ای که فرمود: ﴿فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً﴾

ص: 267

بعد فرمود: ﴿ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ﴾

آن بخشهایی که مربوط به حیات حیوانی است آن را به حسب ظاهر مِلک ما کردند اما آنکه روح الله است و خلیفه الله است و ﴿إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَهً﴾

آن مِلک ما نیست آن نمایندهٴ خداست که ما را حفظ بکند اگر ما حرف نماینده الهی را گوش ندادیم دیگر انسان گرفتار ﴿أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ﴾

می شود در بحثهای قبل مخصوصاً در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که گرچه خدای سبحان فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾

ولی این آغاز یا میانه راه است چرا انسان مُکرَّم است برای اینکه خلیفه الله است خب خلیفه الله یعنی چه یعنی کسی که حرف خدا را می زند حرف مستخلف عنه را می زند اگر کسی در کنار سفرهٴ کرامت بنشیند کریم بشود محترم باشد حرف خودش را بزند که دیگر خلیفه الله نیست چنین انسانی را که حرف خودشان را می زنند ﴿أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾

فرمود: ﴿أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾

خب اگر کسی قائم مقام یک مدیرکل بود قائم مقام یک مسئول محترم بود قائم مقام یک وزیر در وزارتخانه بود باید حرف او را بزند کار او را بکند قائم مقام زید باشد آن احترام قائم مقامی را داشته باشد ولی کار خودش را بکند این می شود ﴿کَالْأَنْعَامِ﴾

پس اگر در سورهٴ «اسراء» فرمود: ﴿لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾

این حرفِ آخر نیست سند کرامت او خلافت اوست و کسی خلیفه است که کار مستخلف عنه را بکند حرف مستخلف عنه را بزند دستور مستخلف عنه را انجام بدهد اگر کسی نان خلافت را بخورد دستور خودش را انجام بدهد که این می شود ﴿کَالْأَنْعَامِ﴾

ص: 268

پس یک مرحله عالیه است که خلیفه الله است یک مرحله است که اگر کسی حرف خلیفه الله را گوش ندهد می شود ﴿أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ﴾

قهراً مسئول غیر از مسئول عنه است مسئول عنه آن امانت الهی است و آن خود ماییم یعنی خودِ میانی ماییم که حیات ظاهری داریم و درکهای ظاهری داریم و مانند آن.

پرسش:...

پاسخ: بدن را که ذات اقدس الهی ابزار کار قرار داد او نه معصیت می کند نه اطاعت ابزار کار است ابزار کار به تبع صاحب کار احترام می شود این بدن چیزی نیست این بدن را خدای سبحان به حیوانات هم داد در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که همهٴ کارهایی که دربارهٴ انسان صورت پذیرفت دربارهٴ حیوان هم پذیرفته یعنی اگر انسان نطفه بود عَلَقه شد عِظام شد ﴿فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً﴾

شد جنین شد همهٴ این مراحل در گاو و گوسفند هم هست اما وقتی جثم انشا خلقا آخر﴾

شد ﴿فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾

می آید وقتی ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی﴾

محقّق شد ﴿فَتَبَارَکَ اللَّهُ﴾

می آید وگرنه تا آن بخش که مشترک بین انسان و دام بود.

این بخشها را ما ملاحظه بکنیم معلوم می شود انسان یک حقیقتِ ذات مراتبی است که آن مراحل عالیه اش مِلک طلق ما نیست امانت خداست و ما نسبت به آنها ظلم می کنیم و مسئولیم و در قیامت آنها مسئول عنه اند ما مسئولیم از ما سؤال می کنند به سؤال توبیخی که چرا حرف آن خلیفه الله را گوش ندادی چرا حرف نفس ملهمه را گوش ندادی چرا او را تدسیس و تدسیه کردی ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾

ص: 269

کردی و مانند آ ن.

بخش بعدی مربوط به شهادت است در جریان شهادت

پرسش:...

پاسخ: بله آنها پنج روح دارند که سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» دارد که ﴿وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾

چون انسان آن حقیقت والایش قابل شمارش نیست دیگران دارای ارواح اربعه هستند در ذیل همین ﴿وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾

آنهایی هستند که ﴿کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾

در ذیل آن آیه سورهٴ «مجادله» روایاتی است که اهل بیت(علیهم السلام) دارای روح خامس اند آنها برتر از همه هستند و در همه موارد خلیفه الله اند لذا آنچه را که وجود مبارک ابراهیم فرمود همه اهل بیت می توانند بگویند و شایسته اند که ﴿إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾

حیاتشان مماتشان به دستور ذات اقدس الهی تأمین می شود.

اما در جریان شهادت فرمود این اعضا و جوارح که شهادت می دهند ظاهراً این تمثیل است نه تعیین یعنی این چنین نیست که شهود در صحنهٴ قیامت همین سه عضو باشند یعنی زبان باشد و دست و پا باشد این چنین نیست ﴿تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم﴾

اینها باشد بلکه ظاهرش این است که هر عضوی از اعضای بدن که کاری با او انجام گرفت شخص بخواهد انکار کند آن عضو شهادت می دهد حالا اگر گوش بود سمع بود بصر بود شامّه بود لامسه بود ذائقه بود همه بود اینهاست اگر کسی بخواهد انکار کند یک مطلب ذوقی را ذائقه شهادت می دهد یک مطلب لمسی را لامسه شهادت می دهد یک مطلب سمعی و بصری را سامعه و باصره شهادت می دهند این حصر نیست که ﴿تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم﴾

ص: 270

أعینهم همین طور است أسماعهم همین طور است اگر او بخواهد بگوید من این غیبت را گوش ندادم سامعه شهادت می دهد بگوید من آن نامحرم را نگاه نکردم باصره شهادت می دهد این طور نیست که فقط لسان شهادت بدهد کارهایی که مربوط به زبان است این است. اگر این شد آن بخشهایی که مربوط به نیّت است که آیا اخلاص بود یا ریا و سِمعه بود این را آن بخشی که عهده دار تصمیم است و اخلاص و نیّت او شهادت می دهد که اینجا قصد ریا داشت یا قصد سُمعه داشت و مانند آن و اگر گوهر خود ذات سخن بگوید آن می شود اعتراف که ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ﴾

اینکه در دو جای سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آمده و به تعبیر شهادت ﴿عَلَی أَنْفُسِهِمْ﴾

است آیهٴ 130 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» ﴿قَالُوا شَهِدْنَا عَلَی أَنْفُسِنَا﴾

چون بالأخره اعضا و جوارح از نفس جدا نیستند انسان یک حقیقت است که این اعضا و جوارح را دارد یعنی «قالوا بألسنتهم شهدنا بألسنتهم علی أنفسنا» بنابراین شاهد غیر از مشهودعلیه است این ﴿قَالُوا﴾

یعنی بألسنتهم آن ﴿شَهِدْنَا﴾

هم همین طور است و اگر جایی این قرینه نباشد آنجا شهادت به معنی اقرار است وفاقاً لقوله سبحانه و تعالی ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ﴾

خب. پس انسان طبق این تعبیرهای چهار پنج گانه ای که در قرآن کریم است که یکی اش مذکور است دیگری مَنسی یکی مظلوم است دیگری ظالم یکی مسئول است دیگری مسئول عنه یکی خلیفه است دیگری مستخلف علیه اینها نشان می دهد که انسان حقیقت ذات مراتب است البته آنهایی که به ولایت کامله رسیدند مثل اهل بیت(علیهم السلام) می توانند به مقام ﴿دَنَا فَتَدَلَّی﴾

ص: 271

هم راه پیدا کنند که فوق این مراحل است وگرنه افراد میانی تا المستفاد و امثال ذلک راه پیدا می کنند و فرشتگان هم که شاهدند و آخرین شاهد هم ذات اقدس الهی است که طبق بیان نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه فرمود: «اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللَّهِ فِی الْخَلَوَاتِ فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ

» از گناه در خلوت بپرهیزید برای اینکه آن کسی که امروز می بیند داورِ فردا هم اوست کسی حاکم است که خودش در صحنه بود و نمی شود در برابر او انکار کرد و خود انسان هم که بالأخره شهادت می دهد.

مطلب دیگر اینکه بخشی از شهادت مربوط به خود متن عمل است نه نیّت عمل مثل اینکه زمین شهادت می دهد مسجد شهادت می دهد فلان مکانی که حادثه در او اتفاق افتاده معصیت یا اطاعت شهادت می دهند اگر مکان شهادت می دهد نسبت به اصلِ فعل شهادت می دهد حالا بعید است که از آن اعماق فعل هم که نیّت و اخلاص است باخبر باشد گرچه نمی شود نفی کرد که اینها عالِم نیستند ولی اگر مدارِ قبول و نکول, اصل فعل باشد زمین شهادت می دهد مسجد شهادت می دهد یا شکایت می کند اما اگر مدار, نیّت و اخلاص و اینها باشد ممکن است درون هم شهادت بدهند جوانح هم مثل جوارح شهادت بدهند که این شخص با اخلاص بود یا نبود قصد ریا و سِمعه داشت یا نداشت.

مطلب بعدی دربارهٴ ﴿أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ﴾

بود که ﴿أَلاَ﴾

به معنی همان همزه استفهام و نفی معنا شده نه به معنای حرف تنبیه و امثال ذلک به این طور معنا نشده اصلاً.

ص: 272

مطلب بعدی آن است که هر موجودی البته مظهری از آیات الهی است آیتی از آیات الهی است هیچ شیئی نیست که مظهر نباشد آیت نباشد به تعبیر قرآن کریم لکن انسان بخشی آیت اسمای نازله اند بخشی آیت اسمای میانی اند بخشی هم دربارهٴ انسانهای کامل مظهر و آیت اسم عظیم اند بعضیها هم مثل وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) مظهر اسم اعظم اند شما می بینید در این زیارت جامعه که تقریباً چهارده زیارت جامعه را مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) به برکت چهارده معصوم نقل کرد آن زیارت هفتمش دارد که خدایا! اینها مظاهر اسمای تو هستند این عنوان مظاهر در آن زیارت جامعه هفتم هست خب اینها مظهر اسم اعظم اند و مانند آن برخیها مظاهر اسمای ضعیف ترند مثلاً اسم «شافی» زیرمجموعه اسم «رازق» است این دیگر اسم اعظم نیست رازق هم اسم اعظم نیست زیرمجموعه اسم خالق است خالق هم اسم اعظم نیست زیرمجموعه قادر است قادر هم اسم اعظم نیست زیرمجموعه الله است که می گویند الله اسم اعظم است. بنابراین هر موجودی مظهری از اسمای خدای سبحان است شیطان اگر مظهر مُضلّ باشد کاری در عالَم انجام نمی دهد فقط جز دعوت این برهان سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» یک برهان تامّی بود در قیامت او می گوید که من جز دعوت کاری از من ساخته نبود آن هم مقداری که امر وجودی است اضلال نیست آنکه اضلال است امر وجودی نیست. بیان ذلک این است که ذات اقدس الهی برابر همان آیه دوم و سوم سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» فرمود گاهی ما لطفمان را برمی داریم ﴿مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَهٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ﴾

ص: 273

گاهی خدا فیض را برمی دارد وقتی فیض را برداشت انسانی که معنای حرفی است فقیر بالذّات است به چه چیزی تکیه می کند قبلاً هم معنای فقیر روشن شد در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آن کسی که وضع مالی اش بد است مال ندارد به او نمی گویند فقیر او فاقد است لغتاً فقیر این لطیفه از خیلیهاست یکی هم مرحوم شیخ بهایی فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است و قدرت قیام ندارد چون کسی که گرفتار مسائل اقتصادی است قدرت مقاومت و ایستادگی نه ایستادنِ فیزیکی, قدرت ایستادگی ندارد به او گفتند فقیر مثل اینکه مسکین هم همین طور است زمین گیر است وگرنه مسکین که به معنی ندار نیست اگر کسی که مال ندارد به او می گویند مسکین لمناسبتٍ است به او می گویند فقیر لمناسبتٍ است کسی که نمی تواند بایستد او فقیر است ستون فقراتش شکسته است فرمود: ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ﴾

خب اگر ذات اقدس الهی دست آدم را نگیرد این فیض را قطع کند و انسان را به حال خود رها کند می افتد دیگر ﴿فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ﴾

.

پرسش:...

پاسخ: بله این هم مسلّح است این همه انبیا و اولیا را آوردند اگر به ما پناهگاهی ذات اقدس الهی داد فرمود این پناهگاه در دستت است در کنار دلت است اگر یک وقت دیدی شیطان حمله کرد ﴿وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾

آن ایّامی که مناطق مسکونی را بمباران می کردند این آژیر خطر که می کشیدند معنایش این بود که بروید در پناهگاه هر وقت انسان احساس خطر کرد که دارد حالا گناه می کند او می گوید این نامحرم را نگاه کن یا این غیبت را گوش بده یا این مال حرام را بگیر خب چطور یکی از نزدیک ترین افراد خانواده انسان می خواهند در اتاق عمل ببرند چطور «أمّن یجیب» می خوانیم ما؟ مضطرّانه «أمّن یجیب» می خوانیم دیگر. اگر کسی دیدید الآن در معرض امتحان است بین بهشت و جهنم است مکرّر شیطان می گوید این گناه را بکن این مال را بگیر این زیرمیزی را بگیر این رومیزی را بگیر این دروغ را بگو این تهمت را بزن فرمود فوراً برو در پناهگاه یک «أمّن یجیب» بخوان چطور «أمّن یجیب» می خوانیم ما وقتی که مریض داریم ﴿وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ﴾

ص: 274

یعنی پناه ببر نه بگو «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» ما وقتی آژیر خطر را می شنیدیم در خیابان می ایستادیم می گفتیم من می خواهم بروم پناهگاه! یا می دویدیم می رفتیم پناهگاه فرمود اگر وسوسه شد فوراً بگو «یا الله» با جزع بگو من همان جا نجاتت می دهم این کلمهٴ «لا إله الاّ الله» حِصن من است دیگر حِصن یعنی پناهگاه من هم دژبان این حِصنم. آن طوری که مریض داری می گویی «یا الله» آن طور بگو «یا الله» من فوراً به دادت می رسد چه کسی می تواند بگوید من بی پناهگاهم این طور نیست که.

بنابراین تا آنجا که امر وجودی است اضلال نیست دعوت است آنجا که اضلال است امر وجودی نیست امر عدمی است خدا لطف خودش را برمی دارد بنابراین تا آخرین مرحله انسان مختار است. شهادتها هم مشخص است پس آ نجا که احتیاج دارد به شهادت بر ریا و سُمعه و امثال ذلک یا خود اعضا جوانحی شهادت می دهند یا فرشته ها شهادت می دهند یا «فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ

» شهادت می دهد یا خود انسان اعتراف می کند که ﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ﴾

چون در آن روز کلّ حقیقت روشن می شود که فرمود: ﴿یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ﴾

هیچ وقت اختیار از انسان سلب نمی شود. در جریان بدن البته در برزخ با بدنِ برزخی همراهیم اما در معاد با همین بدن همراهیم به هر تقدیر بدن آن است که نفس او را بپذیرد همان طوری که در دنیا در هر شش هفت سال کلّ ذرّات بدن عوض می شود و ما همانیم که بودیم در قیامت هم بشرح ایضاً مثل دنیاست در دنیا اگر کسی سرقت بکند محکمهٴ عدل اسلامی او را محکوم بکند که دستش باید قطع بشود ولی این شخص فرار کرده بیست سال یا بیش از بیست سال گریخته بود در طیّ این سالها چندین بار تصادف کرده دست او قطع شده پیوند دستی زدند پای او قطع شده پیوند پایی زدند قلب او را, کلیه او را کلاً عوض کردند این شخص بعد از بیست سال که گرفتار شد محکمه عدل الهی بخواهد دستش را قطع کند اینکه نمی تواند بگوید این دست من آن دست نبود که می گویند دست توست هر چه را که نفست بپذیرد و با او کار کند این دست توست و این محکمه عدل اسلامی هم دستش را قطع می کند این دیگر نمی تواند بگوید آقا این دست آن دست نیست که دستی دست آدم است که نفس او را بپذیرد الآن این دست ما که مثلاً پنجاه سال زندگی می کنیم پنج بار عوض شده حداقل کسی که هفتاد سال زندگی می کند هفت بار یقیناً تمام ذرّات بدن او عوض شده ما همانیم که هستیم بنابراین همان طور که در دنیا هست آخرت هم می تواند همان طور باشد دیگر.

ص: 275

وضع بعدی آن است که این تمثیل, تعیین آور نیست که اعضا و جوارح شهادت می دهند آن گاه فرمود کلّ این حقیقتهایی که قرآ ن کریم گفته در قیامت وضعش روشن می شود. چه موقع شهادت می دهند ﴿یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ﴾

اگر دین به معنای جزا باشد بعد از اینکه محکمه پایان رسید شهود شهادت دادند و شخص هم اقرار کرد محکمه او را محکوم کرد ذات اقدس الهی دین یعنی جزای حقیقی او را خواهد داد که «دنّاهم کما دانوا» دانَ یعنی جزا داد دین یعنی جزا که می گوییم ﴿مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ﴾

یعنی مالک یوم جزا یا نه, معنای دقیق تر و جامع تری دارد آن دین حقیقی روشن می شود بالأخره مکتبها مختلف است آرا مختلف است جنگ 72 ملت کنار می رود حقانیّت اهل بیت روشن می شود این دین حقیقی آن روز روشن می شود خب وقتی دین روشن شد معنای قرآن روشن شد در بخشهای دیگر هم خدا فرمود این قرآن تفسیری دارد تعبیری دارد که ائمه(علیهم السلام) برای شما می گویند که ﴿وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾

تو مُبیّنی قرآن و عترت مبیّن یکدیگرند خب ﴿لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾

.

تأویلی دارد تأویل از سنخ تفسیر نیست در قبال تنزیل است تفسیر به باطن است نه تأویل ﴿یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ﴾

یعنی تأویل قرآن قول قرآن بازگشت قرآن در قیامت می آید از سنخ لفظ نیست از سنخ مفهوم نیست از سنخ ماهیّت نیست از سنخ عین خارجی است این قرآن تفسیری دارد که در کتابهای تفسیری است و در گفتگوهای عادی است یک تأویلی دارد فرمود تأویل قرآ ن فردا می آید فرمود وقتی دینِ حقیقی آمد حقیقت قرآن حقیقت عترت فردا روشن می شود بالاتر از همه اینها همگان می فهمند اینکه کلّ جهان را روشن کرده است خداست ﴿یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ﴾

ص: 276

اینجاست که سیدناالاستاد می فرماید این جزء غرر آیات است که خدا روشن ترین روشنهاست. یک روایت نورانی را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول اصول کافی نقل کرده در باب نسبت چون اصول کافی چند چاپ شده در این چاپی که مکتب صدوق چاپ کرده صفحهٴ 91 عنوان باب هم باب النسبه است اوایل جلد اول اصول کافی هم هست که یهود به محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شرفیاب شدند گفتند نَسَب خدا را برای ما معین کن بیان کن سه روز صبر کرد جوابی نیامد تا که سورهٴ مبارکهٴ «توحید» آمد بعد از وجود مبارک ابی عبدالله نقل کردند که از حضرت سؤال کردند ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾

یعنی چه؟ فرمود: «قل هو الله أحدٌ فقال» این ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾

«نسبهُ الله إلی خلقه» است «أحداً صمداً ازلیاً صمدیاً لا ضلّ له یُمسکه و هو یُمسک الأشیاء بأضلّتها» تا به این جمله «عارفٌ بالمجهول» هر چه نزد دیگران غایب است و مجهول است خدا او را عالِم است «و معروفٌ عند کلّ جاهل

» هر ملحدی خداشناس است منتها نمی فهمد علم به علم ندارد هر مشرکی خداشناس است هر جاهلی خداشناس است منتها بیچاره نمی فهمد که به سراغ چه کسی دارد می رود علم به علم ندارد وقتی قیامت قیام کرد می فهمد ای! این همین بود که من قبولش داشتم عالَم بی حقیقت نیست این حقیقت همان خداست منتها این خیال می کند _ معاذ الله _ طبیعت است در حالی که کلّ صحنه خلقت مخلوق ذات اقدس الهی است.

«و الحمد لله ربّ العالمین»

ص: 277

آیات 25 تا 29 سوره نمل 90/08/07

﴿یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (27) فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً فَلاَ تَدْخُلُوهَا حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (28) لَّیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَهٍ فِیهَا مَتَاعٌ لَّکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ (29)﴾

در اثنای آیاتی که مربوط به دعوت به حجاب و عفاف بود و طرح مسئلهٴ اِفک فرمود خدای سبحان حقّی است که زوال پذیر نیست (یک) جهل پذیر نیست (دو) چون ﴿الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ﴾ است پس زوال پذیر نیست چون ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ است جهل پذیر نیست اگر عدّه ای درباره ذات اقدس الهی شناختی ندارند این به نفی علمِ به علم برمی گردد نه اصلِ علم, اصلِ علم ذاتیِ هر موجودی است نسبت به ذات اقدس الهی برای اینکه هر موجودی را خدای سبحان آیت خود قرار داد در بحثهای قبل این مطلب روشن شد که آیت یعنی علامت و نشانه گاهی اعتباری است گاهی حقیقی. علامتهای اعتباری از بحث بیرون است مثل اینکه پرچم فلان کشور علامت خاص دارد و درجهٴ فلان ارتشی یک علامت مخصوص دارد و مانند آن اینها علامتهای قراردادی است. اما اگر گفتند چمن علامت آب است یا دود علامت آتش است یعنی قراردادی نیست پس آیت و علامت بودن دو قسم است: یک آیت اعتباری و قراردادی که به اختلاف قراردادِ قرارداددارندگان فرق می کند یک علامت تکوینی و حقیقی است که در هر زمان و زمینی باشد راهنماست و نشان می دهد. جهان آیت و علامت وجود ذات اقدس الهی است یعنی قراردادی نیستند تکوینی اند آن طوری که درخت علامت آب است چمن علامت آب است و مانند آن. اما این علامت بودن جهان که نشان خدای سبحان است به عنوان عرضِ قریب نیست که گاهی باشد گاهی نباشد به عنوان عرضِ ذاتی هم نیست که همیشه باشد ولی متأخّر از ذات باشد نظیر زوجیّت اربعه از این قبیل هم نیست زیرا گرچه زوجیّت اربعه عرض ذاتی و عرض لازم است و هرگز از اربعه جدا نمی شود ولی در حریم ذات اربعه نیست بالأخره لازمِ ذات است لازم از ملزوم جداست اربعه در مقولهٴ کمّ است و زوجیّت در مقولهٴ کیف از کیفیّات مختصّ به کمیّات است زوجیّت, فردیّت و مانند آن و هیچ لازمی در مرتبهٴ ذات ملزوم نیست اگر آیت بودنِ ممکن نسبت به ذات اقدس الهی از قبیل زوجیّت اربعه باشد معنایش این است که در مقام ذات موجود امکانی آیت حق نیست همچنین آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آمده است ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ﴾ فقر الی الله نه عرض قریب است نه عرض ذاتی وگرنه لازمه اش این بود که در حریم ذات راه نداشته باشد. وقتی آیت بودن و فقیر بودن عرضِ ذاتی نیست باید بدانیم که ذاتی است ذاتی هم دو مرحله دارد: یک ذاتی به معنای جنس و فصل ماهیّت یک ذاتی به معنای هویّت. آیت بودن ممکنات برای ذات اقدس الهی از قبیل حیوان ناطق بودن انسان هم نیست فقیر بودن موجودات نسبت به ذات اقدس الهی از قبیل حیوان ناطق بودن انسان نیست که ذاتی به معنای ماهیّت باشد زیرا ماهیّت چون امر اعتباری است و بعد از وجود است در رتبهٴ وجود که اصیل و حقیقت دارد نیست ذات اقدس الهی هستی عطا می کند و از حریم این هستی ماهیّت انتزاع می شود آنچه حاکی از این هستی است ماهیّت است و حاکی در مرتبهٴ مَحکی نیست اگر حاکی در مرتبه محکی نباشد پس ناطقیّت و حیوانیّت که ذاتیِ باب ایساغوجی به اصطلاح ذاتی ماهو ی اند در آن حرمِ امن هویّت راه ندارند در متن وجود راه ندارند برای اینکه تابع وجودند. آیت بودن و فقیر بودنِ موجودات امکانی نسبت به ذات اقدس الهی از سنخ حیوان و ناطق انسان هم نیست که تابع هویّت باشد. می ماند مرحله چهارم, پس عرض قریب نیست عرض ذاتی نیست ذاتی باب ایساغوجی نیست می شود ذاتی به معنی هویّت خب اگر عین هویّت موجودی نشانِ آن بی نشان باشد ممکن نیست که از او آگاه نباشد و عالِم نباشد هیچ موجودی نیست که خدا را نشناسد این روایت نورانی که روز چهارشنبه از جلد اول کافی مرحوم کلینی خواندیم که وجود مبارک امام(سلام الله علیه) فرمود خداوند «عارفٌ بکلّ مجهول و معروفٌ عند کلّ جاهل» همین است هیچ ممکن نیست کسی خدا را نشناسد هیچ ملحدی هیچ مشرکی منتها در اثر آن رسوبات و غفلتها علم به علم ندارند وقتی این پرده ها و غفلتها کنار رفت این ﴿یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ﴾ در سورهٴ مبارکهٴ «ق» فرمود ما تو را عالِم نکردیم بلکه پرده را برداشتیم (این یک) پرده را از روی اسرار عالم برنداشتیم از جلوی چشم تو برداشتیم (دو). این دو کار از سورهٴ مبارکهٴ «ق» به خوبی برمی آید آیهٴ 22 سورهٴ مبارکهٴ «ق» این است که ما چیزی در قیامت به شما نفهماندیم که شما را عالم بکنیم چیزی به شما تعلیم بکنیم نبود و از واقعیّت و حقیقت اشیاء پرده را برنداشتیم زیرا اشیاء بی پرده خلق شدند پرده ای روی اسرار عالم نیست فقط یک مطلب سومی است که ما در قیامت انجام دادیم و آن این است که پرده ای که خودت جلوی چشم خودت آویختی ما این پرده را کنار زدیم ﴿لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هذَا﴾ غفلت برای آن است که شیئی موجود باشد انسان به او توجه نداشته باشد فرمود فقط بی توجهی است نه بی علمی. این معلوم, موجود بود (یک) علم, موجود بود (دو) تو علم به علم نداشتی غافل بودی (سه) ما این پرده را از جلوی چشم تو برداشتیم الآن فهمیدی ﴿أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ﴾ (چهار). ﴿لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ﴾ نه «عنّا غطائنا» یا «عن الواقع غطائه» واقع بی پرده است خدا هم ﴿نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ است ﴿عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ﴾ امروز چشم ات حِدّت دارد تیزبین است خیلی از جاها را می بیند.

ص: 278

بنابراین در معاد برای همه روشن می شود آن حقیقتی که می دانستند ولی از او غفلت داشتند آن کیست و چیست ﴿یعلمون ان الله.مبنی﴾ ذات اقدس الهی در معاد با این دو اسمِ حَسَن تجلّی دارد یکی حق بودن او در بین اسمای حسنای الهی یکی حق است یکی مبین بودن او مبین یعنی آشکار بر خلاف مُبیّن است که آشکارکننده است مبین است یعنی شفاف است ﴿وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ﴾.

بعد فرمود جامعه باید مواظب باشند هم خودشان را بشناسند هم دیگران را بشناسند محفلی که مناسب آنها نیست نروند برنامه هایی که مناسب آنها نیست گوش ندهند برای اینکه ﴿الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ﴾ این ارشاد به آن غرایز مردمی است در درون هر کسی یک گرایش و جاذبه ای هست فرمود خدای سبحان به شما توفیق طهارت داد خودتان را هر جا نبرید که آلوده بشوید آنهایی که آلوده شدند و حرف ما را گوش ندادند ﴿الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ﴾ حرفهای طیّب و طاهر برای مردان و زنان طیّب و طاهر, حرفها و کارهای ناپاک برای مردان و زنان ناپاک شما که طیّب و طاهرید حریمتان را حفظ بکنید ﴿الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ﴾ بعد فرمود: ﴿وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ﴾ از جریان افک و امثال افک مبرّا هستند (یک) رزق کریم دارند (دو) که این کرامت یک وصف ممتازی است که ذات اقدس الهی به بندگان خاصّش عطا می کند. بعد برای حضور دین در جامعه این دستورها را می دهد مستحضرید که جامعه ما یک جامعه مسلمان است یعنی حسینیه و مسجد نماز و روزه حج و عمره همه سر جایش محفوظ است ولی آن طوری که دین باید در متن زندگی حضور داشته باشد کم رنگ است حضور دارد ولی کم رنگ است خیلی از چیزها را با اینکه برنامهٴ رسمی دین ماست در متن دین ما حضور ندارد. یک تعبیر لطیفی زمخشری در کشّاف ذیل همین آیه دارد که می گوید گویا بعضی از این امور جزء دین ما نیستند یا جزء شریعت منسوخه هستند در حالی که این چنین نیست به عنوان نمونه این دید و بازدیدهای ما رفت و آمدهای ما اذن و عدم اذن ما را قرآن کریم در این سور ه مبسوطاً ذکر کرده بسیاری از مسائل مربوط به نماز و روزه را به وسیله روایات به ما فهمانده اما اینها که مسائل زندگی ماست در متن زندگی حضور دارد خودش عهده دار شده. می فرماید اولاً شما بدون وقت قبلی خانه کسی نروید دفتر کسی نروید منزل کسی نروید بدون وقت قبلی و با قرار قبلی با اذن قبلی نروید حالا یک وقت بدون وقت قبلی رفتید در زدید صاحب خانه بود ولی کار داشت فرصت ملاقات نداشت به شما گفت برگردید, برگردید به شما برنخورد این در زندگی ما نیست یعنی اگر ما رفتیم در خانه دوستمان کوبه را کوباندیم زنگ را زدیم صاحب خانه بود گفت ببخشید من الآن فرصت ملاقات ندارم ما هرگز تحمّل نمی کنیم این کتاب که آمده فرمود: ﴿وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُزَکِّیهِمْ﴾ فرمود تزکیهٴ شما طهارت جامعه در این است که اگر صاحب خانه بدون وقت قبلی رفتید وقت ملاقات نگرفتید او فرصت نداشت گفت ﴿ارْجِعُوا فَارْجِعُوا﴾ به شما برنخورد ولی به ما برمی خورد سرّش این است که دین در زندگی ما نیامده یعنی نماز می خوانیم روزه می گیریم ممکن است نماز شب هم بخوانیم حج و عمره مستحب هم داشته باشیم ولی این طوری که دین به عنوان یک گلاب در برگ گُلِ زندگی بیاید این طور نیست ﴿وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا﴾ خب او که قرار قبلی که نداشتید وقت ملاقات هم که نگرفتید او هم خب کاری دارد بالأخره, فرصتی دارد یا حالش مناسب نیست اینها را در سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشخص کرد فرمود اینها را به زنها بیاموزید به خانواده هایتان بیاموزید.

ص: 279

پرسش: زیارت مؤمن که در روایت وارد شده که اگر کسی جلوی راه زیارت مؤمن اصلاً بحث اینکه اجازه بگیرد و وقت قبلی اصلاً از کجای آیه معلوم است؟

پاسخ: بله الآن همین آیه که می خوانیم معلوم می شود وقتی می خواهیم مؤمن را زیارت کنیم در اماکن عمومی زیارت می کنیم در محافل عمومی زیارت می کنیم با وقت قبلی زیارت می کنیم و مانند آن.

﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ﴾ این چرا ﴿غَیْرَ بُیُوتِکُمْ﴾ دارد این ﴿غَیْرَ﴾, ﴿غَیْرَ﴾ توضیحی است یک وقت انسان خانه است یک وقت اتاق است ممکن است در خانه ای چند اتاق داشته باشد هر اتاقی کسی زندگی کند که قبلاً این چنین بود فرمود در اتاق خاصّ خودتان مختارید که کلید در اختیار شماست و حتی در اتاق خاصّتان وقتی از بیرون هستید یک تَنحنهی در بعضی از تعبیرات مفسّران آمده است ذکری, تنحنهی و امثال ذلک بکنید. زمخشری نقل می کند کسی در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد که این دستور هست که ما وقتی وارد خانه ای می شویم اذن بگیریم من خانه ای دارم اتاقی دارم که فقط من هستم و مادرم باید استیذان کنم؟ فرمود بله. عرض کرد «لیس لها خادمٌ غیری» تنها خدمتگزار مادرم خود من هستم من هر وقت از بیرون می آیم باید اذن بگیرم اطلاع بدهم؟ فرمود بله, برای اینکه ممکن است او گرما و سرما داشته باشد بخواهد لباسش را عوض کند جامه اش را عوض کند دوست ندارد شما او را در حال تعویض لباس ببینید شما باید اذن بگیرید خب این دین است که مادر هست و خادمی هم غیر از پسرش ندارد فرمود بالأخره وارد حوزهٴ مسائل شخصی انسان نشوید ﴿لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا﴾ این استیناس را به استیذان معنا کردند چه اینکه در موارد دیگری تعبیر به استیذان شده مثل اینکه دربارهٴ منزل شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آمده فرمود شما آیهٴ 53 سورهٴ «احزاب» ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ﴾ بدون اذن نروید یا وقت قبلی و ملاقات قبلی یا اگر رفتید دمِ در اذن بگیرید بعد اگر به شما اذن دادند وارد بشوید اینجا هم استیناس یعنی استیذان چه اینکه درباره فرزندان هم تعبیر کردند فرمودند پدر و مادر موظّف اند حالا در همان آیات بعدی همین سور ه است که طرزی در منزل زندگی کنند که اگر آن اتاق مشترک است که خب زن هست و شوهر هست و فرزندان اما اگر یک اتاق مختصّی است مربوط به پدر و مادر, فرزندها را یاد بدهید که بدون اینکه دقّ الباب کنند کوبهٴ در را بزنند زنگ بزنند اذن بگیرند وارد اتاق شما نشوند که مبادا شما را در یک لباس آزاد ببینند این آیات هم در همین سور ه است می خوانیم. ﴿حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا﴾ بعد ﴿وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا﴾ این ادبِ اجتماعی را رعایت کنید سلام تحیّت درخواست سلامت از طرف ذات اقدس الهی این را هدیه کنید ﴿ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ﴾ تا به دستورات الهی آشنا بشوید. ﴿فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً﴾ اگر آمدید دیدید کسی در خانه نیست در این اتاق نیست ﴿فَلاَ تَدْخُلُوهَا﴾ تا به وسیله اطلاع قبلی پیامی غیر پیامی به شما اذن بدهند تا وارد آن خانه بشوید ﴿فَلاَ تَدْخُلُوهَا حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ﴾ اگر به شما گفتند که نه, الآن ما وقت ملاقات نداریم یا الآن شما نمی توانید وارد آن اتاق بشوید ﴿وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ﴾ این دین که آمده ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیُزَکِّیهِمْ﴾ مهم ترین و برجسته ترین راه تزکیه این است که این غرور و خودخواهی را از ما بگیرد خب چه دلیل دارد که اگر ما بدون وقت قبلی بدون اذن قبلی بدون دعوت قبلی رفتیم خانه کسی دق ّالباب کردیم او کار داشت گفت ببخشید وقت دیگر, ما بدمان بیاید هیچ دلیلی نیست مگر خودخواهی این ﴿وَیُزَکِّیهِمْ﴾ برای رفع این خودخواهیهاست همان طوری که ما مال را خیلی دوست داریم ﴿تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً﴾ این غرور ما هم محبوب ماست این جریان حبّ مال را در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» ملاحظه فرمودید که فرمود با دادنِ زکات خودتان را تطهیر کنید آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بود که ﴿خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا﴾ اگر گفته شد دین ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ﴾ است ﴿وَیُزَکِّیهِمْ﴾ است بهترین راه تزکیه این است که این ﴿تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً﴾ را تعدیل بکند خب وقتی انسان حقوقِ واجب را داد خود شخص پاک می شود نه مال را پاک می کند اینکه گاهی می گویند ما رفتیم نزد فلان مرجع مال را پاک کردیم این تعبیر صحیحی نیست باید گفت ما رفتیم نزد امام یا نایب امام خودمان را تطهیر کردیم این تعبیر قرآن این نیست که «تطهّرها» فرمود: ﴿تُطَهِّرُهُمْ﴾, ﴿خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَهً﴾ که صدقه مال را پاک نمی کند خود شخصی که باید وجوهات بدهد آلوده است پاک می شود ﴿صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ﴾ که این جمله ﴿تُطَهِّرُهُمْ﴾ در محل نصب است تا صفت باشد برای ﴿صَدَقَهً﴾ این وجوهات خود شخص را پاک می کند خود شخص را تزکیه می کند نه مال را پاک بکند مال طیّب و طاهر است نقصی ندارد که قدری اش برای امام است قدری اش برای خود شخص. خب پس خود شخص پاک می شود این ﴿یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ﴾ به اشخاص برمی گردد ﴿وَیُزَکِّیهِمْ﴾ به اشخاص برمی گردد پرداخت وجوه شخصیه خود اشخاص را پاک می کند این غرورشکنی خود اشخاص را پاک می کند فرمود: ﴿فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ﴾ برگردید به شما برنخورد بگذارید دین در متن زندگی شما راه پیدا کند و اگر خواستید وارد بشوید حتماً با اذن باشد.

ص: 280

اگر وسط این بحث آمد که فرمود: ﴿هُوَ أَزْکَی لَکُمْ﴾ این برای شما باعث طهارت است معلوم می شود کسی که پرتوقّع است و مغرور است یک انسان خبیثی است حالا لازم نیست که انسان حتماً در مسائل جنسی جزء خبیثات باشد آدمی که وجوه نمی دهد جزء خبیثات است کسی که بگوید به من برخورد ما رفتیم دمِ در راهمان نداد جزء خبیثون است خبیث و طیّب مقابل هم اند مزکّا و غیر مزکّا