الدر النظیم فی لغات القرآن العظیم

مشخصات کتاب

سرشناسه : قمی، عباس،1254 - 1319.

عنوان و نام پدیدآور : الدر النظیم فی لغات القرآن العظیم/عباس القمی ؛ حققه و صححه رضا استادی .

مشخصات نشر : مشهد: مجمع البحوث الاسلامیه، 1386.

مشخصات ظاهری : 232 ص.

شابک : 978-964-971-107-2

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : عربی

موضوع : قرآن -- واژه نامه ها.

شناسه افزوده : استادی، رضا، 1316 - ،مصحح

شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی

رده بندی کنگره : BP68/ق8د4 1386

رده بندی دیویی : 297/13

شماره کتابشناسی ملی : 1068137

ص:1

اشاره

ص:2

الدرّ النظیم

فی

لغات القرآن العظیم

الحاج الشیخ عباس القمّیّ رحمه الله

حقّقه و صحّحه

الشیخ رضا أُستادی

با ترجمه فارسی از

سیّد محمّد صادق عارف

ص:3

ص:4

فهرست

پیش گفتار محقّق ···

7

نگاهی به زندگی مؤلّف ··· 9

منابع ··· 11

پیش گفتار مؤلّف ··· 13

واژه نامه ··· 17

ص:5

ص:6

پیش گفتار محقّق

پیش گفتار محقّق

این کتاب جلوه ای است از خدمات بزرگی، که محدّث سترگ «شیخ عباس قمی» در زمینه معارف اسلامی به انجام رسانده است، چه، آن را برای شرح معانی بسیاری از واژگان قرآنی تألیف کرده تا کار برای آنکه خواهان آشنایی با دلالتهای کتاب پروردگار است، ساده گردد و به آسانی به مراد خویش رسد.

«الدرالنظیم» با کوشش شیخ رضا مختاری، شیخ علی اکبر زمانی نژاد و سیّد علی شریفی و با اشراف آیه اللّه شیخ رضا استادی، پس از تصحیح، ضبط و تکمیل عبارتهای نقل شده در کتاب و ارجاع آن به منابع و مآخذ مورد استفاده مؤلف (تخریج) به سال 1407 در قم چاپ شد.

از آن رو که کتاب در موضوع خود، جایگاهی دارد و مؤلف آن، محدثی داناست و در معارف اسلامی،

ید طولایی دارد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، پس از نایاب شدن نسخه های نخست، چاپ دیگرباره آن را برعهده گرفت. بنیاد پژوهشها، مرتب کردن داده های کتاب را بر دوش آقای ناصر نجفی (یکی از پژوهشگران گروه قرآن بنیاد) نهاد و ایشان نیز کتاب را پس از آنکه بر اساس حرف اول و سوم و سپس دوم، ترتیب یافته بود، بر پایه نظام الفبایی متداول در فرهنگنامه های

نوین، سامان داده است.

همچنین این پژوهشگر، برخی واژگانی را که با واژگان همسان خود، درآمیخته بود، جدا ساخته، مستقلاً در جای مناسب خود عرضه کرده است و واژگان غیر عربی را که مانند دیگر واژگان زیر مادّه لغوی جای گرفته بودند، به شکل کامل خود در ترتیب الفبایی آورده است و برای کامل نمودن فواید کتاب، واژگان جدیدی را به همراه شرحی کوتاه همانند روش مؤلف، بر آن افزوده است که ما آنها و افزودنیهای دیگر را در میان دو پرانتز آورده ایم و ایشان را برای تلاشهای بسیارش، سپاس گزارده، ستایش می کنیم.

ص:7

همچنین تلاشهای آقای سیّد رضا سیادت در نمونه خوانی و تصحیح کتاب را ارج نهاده، از تمامی کسانی که در راه آماده سازی و عرضه این کتاب به ویژه آقای علی برهانی، سهمی دارا بوده اند، تشکر می کنیم.

در پایان آقای سیّد محمّد صادق عارف را برای کوششهایی که در راه ترجمه این کتاب داشته اند،

سپاس می گوییم و تلاشهای او را ارج می نهیم و از پروردگار می خواهیم که این کار را پذیرا شود و ما را در خدمت شایسته به قرآن، کامیاب گرداند.

ص:8

نگاهی به زندگی مؤلّف

نگاهی به زندگی مؤلّف

او شیخ عبّاس فرزند محمّدرضا فرزند ابوالقاسم قمی است. وی دانشوری محدّث و تاریخ نگاری

فاضل بوده؛ در سال هزار و دویست و نود و اندی در شهر قم به دنیا آمده و در همان جا با شیفتگی به علم و عالمان پرورش یافته است. مقدّمات علوم و سطوح فقه و اصول را نزد شماری از علما و فضلای قم، مانند میرزا محمّد ارباب و جز او فراگرفته و در سال1316ه ق به نجف اشرف مهاجرت کرده است. در آن جا پیوسته در حلقه درس علما حاضر می شده و استفاده می کرده است، لیکن ملازمت محدّث

بزرگ، مرحوم حاج میرزاحسین نوری را برگزیده و بیشتر اوقات خود را با او به استنساخ مؤلّفات و مقابله برخی از کتابهایش صرف می کرده است.

در سال 1318 به زیارت خانه خدا مشرّف شده و پس از بازگشت به ایران به دیدار زادگاه خود قم شتافته و سپس به نجف بازگشته و به ملازمت خود با شیخ نوری ادامه داده و از او اجازه روایت گرفته تا آنگاه که استادش در سال 1320 وفات کرده است.

در سال 1322 به ایران بازگشته و در قم رحل اقامت افکنده و با ادامه فعالیّتهای علمی به

پژوهش و تألیف پرداخته است. در سال 1329 برای بار دوم به زیارت خانه خدا رفته و در سال1331

مرقد مطهّر حضرت رضا(ع) را در خراسان زیارت کرده و مشهد مقدّس را مقرّ دایمی خود قرار داده است.

آن مرحوم پیوسته به نگارش و تدوین و پژوهش اشتغال و به این امور شیفتگی بسیار داشته و هیچ چیزی او را از این کارها منصرف نمی کرده است. با این حال در خلال این فعالیتها برای زیارت عتبات عالیات رفت و آمد می کرده و برای بار سوم به زیات خانه خدا نایل شده است.

ص:9

هنگامی که علاّمه حایری بنیانگذار حوزه علمیّه قم در این شهر اقامت گزید آن مرحوم از یاران و نزدیکان علاّمه حایری بوده است.

وی در سال 1359ه ق در نجف اشرف به رحمت ایزدی پیوست و در صحن شریف در همان ایوانی که شیخ، نوری مدفون است در نزدیکی او به خاک سپرده شد(1).

آثار مؤلّف

آن مرحوم مجموعه ای گوناگون و ارزشمند در موضوعات و دانشهای مختلف از خود به جا گذاشته

است که همه گویای منزلت والای علمی و گستردگی آگاهیهای اوست این آثار به عربی و فارسی

نگارش یافته و برخی از آنها تاکنون به چاپ نرسیده است، و ما در این جا به ذکر تألیفات عربی چاپ شده او بسنده می کنیم:

1 - الأنوار البهیّه فی تواریخ الحجج الألهیّه، بارها چاپ شده است.

2 - بیت الأحزان فی مصائب سیّده النّسوان، بارها به چاپ رسیده است.

3 - الدرّالنّظیم فی لغات القرآن العظیم، و آن همین کتاب است که برای نخستین بار موفّق به چاپ آن شده ایم.

4 - سفینه البحار و مدینه الحِکَم و الآثار، این کتاب از مشهورترین و سودمندترین آثار اوست.

5 - شرح الوجیزه فی الدّرایه، تألیف شیخ بهائی، به خواست خدا بزودی چاپ خواهد شد.

6 - الفصل و الوصل فی استدراک کتاب بدایه الهدایه تألیف شیخ حرّ عاملی که اخیراً در قم به چاپ رسیده است.

7 - الفوائد الرّجبیّه فیما یتعلّق بالشّهور العربیّه که در سال 1315 به چاپ رسیده و به خطّ مؤلّف

بوده است.

8 - کحل البصر فی سیره سیّد البشر، در قم و بیروت چاپ شده است.

9 - الکنی والألقاب در شرح احوال کسانی که به کنیه و لقب مشهورند، بارها به چاپ رسیده است.

10 - مختصر الشّمائل المحمدیّه، اخیراً در قم چاپ شده است.

11 - نفثه المصدور که گویا متمّم نفس المهموم است و بارها به چاپ شده است.

12 - نفس المهموم فی مصیبه سیّدنا الحسین المظلوم(ع) بارها چاپ شده است.

ص:10


1- اعلام الشّیعه علاّمه تهرانی با تلخیص.

منابع

منابع

چنان که پوشیده نیست مؤلّف مرحوم در گردآوری این کتاب ارزشمند از شماری کتاب استفاده کرده لیکن عمده اعتماد و استفاده او از کتب مشروحه زیر بوده است:

1 - مختارالصّحاح تألیف محمّد بن ابی بکر بن عبدالقادر رازی متوفّا به سال 666. مؤلّف در ذیل واژه زَرَبَ به این که کتاب مزبور از مآخذ او بوده اشاره کرده است.

2 - الإتقان فی علوم القرآن تألیف جلال الدّین سیوطی متوفّای سال 911، مؤلّف تنها از یکی از بابهای این کتاب که تلخیص یکی از کتابهای سیوطی به نام: المهذّب فیما وقع فیالقرآن من المعرّب می باشد استفاده کرده است. مؤلّف مرحوم در ذیل مادّه اخ ر اشاره کرده که این کتاب از مآخذ او بوده است.

3 - مجمع البحرین تألیف شیخ فخرالدّین طریحی متوفّای سال 1085، مؤلّف در بسیاری جاها به این که کتاب مذکور از مآخذ او می باشد اشاره کرده است.

4 - مقدّمه تفسیر مرآه الأنوار تألیف شریف ابوالحسن عاملی اصفهانی متوفّای سال 1138 جدّ مؤلف کتاب گرانقدر جواهر، مؤلّف در ذیل ماده ح ب ط اشاره کرده که آن کتاب از مآخذ او بوده است.

منابع تحقیق

1 - الإتقان سیوطی چاپ سوم به سال 1370.

2 - اساس البلاغه زمخشری چاپ بیروت به سال 1385.

3 - اعتقادات صدوق چاپ سنگی به سال 1292.

4 - بحارالأنوار علاّمه مجلسی چاپ تهران.

ص:11

5 - تفسیر ابوالفتوح رازی چاپ اسلامیّه.

6 - تفسیر بیضاوی چاپ مصر به سال 1388.

7 - تفسیر صافی تألیف مرحوم فیض کاشانی چاپ کتابفروشی اسلامی.

8 - تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی چاپ نجف.

9 - توحید صدوق چاپ غفّاری.

10 - صحاح اللّغه جوهری چاپ بیروت به سال 1399 ه ق.

11 - علل الشّرایع صدوق چاپ قم.

12 - قاموس فیروزآبادی چاپ بیروت در 4 مجلّد.

13 - کافی کلینی چاپ آخوندی.

14 - کتاب العین خلیل بن احمد چاپ قم.

15 - کشّاف زمخشری چاپ بیروت به سال 1366.

16 - لسان العرب چاپ قم.

17 - مجمع البحرین طریحی چاپ تهران در 6 مجلّد.

18 - مجمع البیان طبرسی چاپ شرکت معارف اسلامی به سال 1379 قمری.

19 - مختارالصّحاح رازی چاپ بیروت به سال 1967 م.

20 - مرآه الأنوار تألیف جدّ صاحب جواهر چاپ تهران به سال 1374.

21 - المزهر فی علوم اللّغه تألیف سیوطی چاپ مصر در دو مجلّد، چاپ چهارم.

22 - مستدرک سفینه البحار نمازی.

23 - مصباح المنیر فیّومی چاپ قم.

24 - مطوّل تفتازانی چاپ سنگی (عبدالرّحیم).

25 - معانی الأخبار صدوق چاپ غفّاری.

26 - المعجم المفهرس قرآن کریم.

27 - مغنی اللّبیب ابن هشام چاپ سنگی (عبدالرّحیم).

28 - مفتاح الفلاح شیخ بهائی چاپ سنگی به سال 1317.

29 - مفردات راغب چاپ کتابفروشی مرتضوی.

30 - مقامات حریری چاپ سنگی و چاپ کتابخانه ملّی بیروت.

31 - المنجد چاپ بیستم.

32 - نورالثّقلین تألیف شیخ عبد علی حویزی چاپ قم.

ص:12

پیش گفتار مؤلّف

پیش گفتار مؤلّف

به نام خداوند بخشنده مهربان که تنها تکیه گاهم اوست، ستایش ویژه خداوندی است که بر بنده اش قرآن را نازل فرمود، و آن را برای سینه ها درمان و برای تورات و انجیل و زبور نگهبان قرار داد، و درود و صلوات فراوان بر آن که قرآن بر او نازل شده است؛ یعنی پیامبر، محمّد(ص) که در هنگامی که آدم ابوالبشر خمیر مایه ای از گل بود و باد از هر سو بر او می وزید وی منصب پیامبری داشت و نیز بر خاندان او باد، آنانی که چراغ هدایت مردم در تاریکیهای سرای فریب، و راسخین در علم، و کلید خزانه دانشهایی هستند که دررقّ منشور (صفحه گسترده / اشاره به آیه 3 سوره طور) نوشته شده است.

و بعد، این مجرم گنهکار، عبّاس بن محمّدرضا قمی که خداوند او را در زمره پناه آورندگان به درگاهش و چنگ زنندگان به ریسمان ولایت عترت پاک پیامبرش و متمسّکان به کتابش قرار دهد،

می گوید:

این مختصری ارزشمند و کتابی دلپسند است که آن را در توضیح لغات قرآن شریف در نهایت ایجاز و اختصار گردآورده ام تا طالبان بتوانند بآسانی آن را به دست آورند، و همراه داشتن و نقل و انتقال آن برای آنان دشوار نباشد، و آن را «الدرّالنّظیم فیلغات القرآن العظیم» نام نهادم، و آن را به ترتیب حروف تهجّی و به روش لغت نامه ها که حرف اوّل و آخر هر واژه و پس از آن حرف دوم آن در نظر گرفته می شود مرتّب ساختم و آنچه مورد ملاحظه قرار گرفته حروف اصلی واژه است. از صاحبان صفات پسندیده و دارندگان اخلاق فاضله کریمه امیدوارم که اگر در آن خلل و لغزشی بیابند با اصلاح آن و زدودن خلل بر من منّت گذارند و اجر آنها با خدا خواهد بود، چه او پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند، و توفیق با خداست، به او توکّل می کنم و از او کمک می جویم.

ص:13

نسخه رامبوریه «ر»

صفحه اوّل

ص:14

نسخه رامبوریه «ر»

صفحه اوّل

ص:15

ص:16

واژه نامه

اشاره

واژه نامه

ص:17

ص:18

أ

أباریق

أباریقُ: مفردش ابریق است، گفته شده آن معرّب آبریز است [«بِاَکْوَابٍ وَ اَبَاریقَ»

واقعه:18].

أ ب ب

أبّ: چراگاه [«وَ فَاکِهَهً وَ اَبّا ...» عبس:31 ... و چراگاه].

[أ ب د]

[أبَدًا: ظرف زمان برای آینده است و دلالت بر استمرار دارد گاهی به صورت مثبت به کار می رود مانند: «خَالِدینَ فیهَآ اَبَداً» نساء:57؛ همیشه در آن خواهند ماند، و زمانی به صورت منفی مانند: «وَلَنْ یَتَمَنَّوْهُ اَبَداً» بقره:95؛ هرگز آن را آرزو نمی کنند].

أ ب ق

[إباق: به ویژه برای فرار بَرده به کار می رود] أبِق العبد: بنده گریخت.[«اِذْ اَبَقَ اِلَی الْفُلْکِ

الْمَشْحُونِ» صافّات:140؛ هنگامی که به سوی کشتی از جمعیّت گریخت].

[أ ب ل]

[اِبِل: شتر نر و ماده، جمعی است که مفرد از لفظ آن نرسیده است «وَمِنَ الاِْبِلِ اثْنَیْنِ»

انعام:144، «اَفَلاَ یَنْظُرُونَ اِلَی الاِْبِلِ» غاشیه:17.

ابابیل: دسته ها و جمعی است که مفرد ندارد «طَیْرا اَبَابیلَ» فیل:3].

أ ب و

أب: اصل آن أبَو به فتح با بوده، چه، تثنیه آن أبَوان و جمع آن آباء است، و گاهی عرب به عمّ اَبْ و به خاله اُمّ اطلاق می کند.[مثال اوّل: «وَ اِلهَ ابَآئِکَ اِبْرهیمَ وَ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ»

بقره:133؛ و پروردگار پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، در این آیه اسماعیل پدر یعقوب شمرده شده در حالی که عموی اوست.

ص:19

مثال دوم: «وَ رَفَعَ اَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» یوسف:100؛ و پدر و مادرش را بر تخت نشاند، در حالی که آنها پدر و خاله اش بودند].

[أ ب ی]

[إباء: به معنای امتناع و ناخشنودی است، أبی: سر باز زد و از باب «ذَهَبَ» است، «اِلاَّ

اِبْلیسَ اَبی» طه:116؛ جز ابلیس که سرباز زد].

أ ت ی

إتْیَان: آمدن، خداوند فرموده است: «وَعْدُهُ

مَاْتِیّا» مریم:61 یعنی آمدنی است، چنان که فرموده است: «حِجَاباً مَسْتُوراً» اسراء:45 که به معنای ساتر و پوشاننده است.

أ ث ث

أثاث در سوره (نحل/80) و (مریم/74) ذکر شده و معنای آن چنان که در قاموس(1) آمده: «وسایل خانه است و مفرد ندارد. یا به معنای همه اموال است که در این صورت مفرد آن اثاثه است».

قمّی می گوید: مقصود اموال پوشیدنی و خوردنی و آشامیدنی است. و در روایتی اثاث به معنای متاع است(2).

أ ث ر

أثر: آن باقیمانده هر چیزی است و از اثر به جا مانده از پا، پس از راه رفتن مأخوذ است از این رو واژه آثار بر نشانه ها و اشیای باقیمانده از قدیم اطلاق می شود، مانند علوم و سنّتها و بدعتها و امثال آنها. در آیه: «قَبْضَهً مِنْ اَثَرِ الرَّسُولِ» طه:96 به معنای مِنْ أثَر فَرَسِ الرَّسُول است اثر پای اسب رسول.

و قول حقّ تعالی: « اثَرَکَ اللّه ُ عَلَیْنَا»

یوسف:91 به معنای فَضَّلَکَ اللّه ُ عَلَیْنَا می باشد، یعنی خدا تو را بر ما برتری داد. و آثَرَهُ عَلَی نَفْسِهِ: او را بر خود برگزید، و این از مصدر إیثار است. و «اَثَارَهٍ مِنْ عِلْمٍ» أحقاف:4 به معنای بقیه ای از علم است.

أ ث ل

أثْل: در سوره (سبأ/16) نام درخت گز و از جمله درختان نکوهیده است که بنابر آنچه در اخبار آمده ولایت اهل بیت علیهم السلام را نپذیرفته است(3).

ص:20


1- قاموس 1/161.
2- تفسیر قمی 2/52 ، در آن آمده است: در روایت ابوالجارود از ابوجعفر امام باقر علیه السلام روایت است که اثاث عبارت از متاع است.
3- مرآه الأنوار 1/78.

أ ث م

إثْم: گناه، و آثَمَهُ: او را گنهکار کرد؛ أثَام به

معنای کیفر گناه است. خداوند فرموده است: «یَلْقَ اَثَاماً» فرقان:68 و نیز: «طَعَامُ الاْ َثیمِ»

دخان:44 گفته شده: أثیم در این جا به معنای کافر است.

أ ج ج

اُجاج (در سوره فرقان/53، فاطر/12 و واقعه/70) به معنای بسیار شور و تلخ. ماء اجاج: آب شور و تلخ و این مَثَل است برای منافقان، به عکس ماء عَذْب فرات که به معنای آب گوارا و شیرین است.

أ ج ر

أجْر: ثواب [«لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ اَجرٌ کَبیرٌ» هود:11؛ برای آنها آمرزش و پاداش بزرگی است].

و نیز به معنای پاداش کار است [«فَمَا

سَاَلْتُکُمْ مِنْ اَجرٍ» یونس:72]؛ من از شما هیچ پاداشی نخواهم. و اجرت به معنی اجیر شدن، گفته می شود: استأجرتُ الرّجل یعنی: آن مرد أجیر من گردید [«یَآ اَبَتِ اسْتَاْجِرْهُ»]؛ ای پدرم او را اجیر کن [و اجرتُ الرجل]، فهو یأجرنی:

اجیر و مزدورم می شود. [«تَاْجُرَنی ثَمَانِیَ حِجَجٍ» قصص:27]؛ هشت سال برای من کار کنی. یعنی اجیر من باشی.

أ ج ل

أَجَل: مدّت هر چیز و پایان وقت آن. [«اِذَا

تَدَایَنْتُم بِدَیْنٍ اِلی اَجَلٍ» بقره:282؛ هنگامی که بدهی مدت داری به یکدیگر پیدا کنید ]تأجیل: تعیین مدّت. [«وَ بَلَغْنَآ اَجَلَنَا الَّذی اَجَّلْتَ لَنَا» انعام:128؛ و به اجلی که برای ما مقرر داشته بودی رسیدیم].

أ ح د

أحد: به معنای واحد است. گفته شده اَحَدْ در قول حقّ تعالی: «قُلْ هُوَ اللّه ُ اَحَدٌ» توحید:1 بدل از اللّه است، چه، نکره گاهی بدل از معرفه می شود مانند آیه: «لَنَسْفَعاً باص لنَّاصِیَهِ * نَاصِیَهٍ کَاذِبَهٍ خَاطِئَهٍ» علق:15 و 16؛ البتّه خواهیم گرفت به پیشانی....

أ خ ذ

اتّخاذ: باب افتعال از أخذ است جز این که پس از تلیین همزه و ابدال آن به تا، در تای بعدی ادغام شده است، و چون استعمال اَخَذَ در باب افتعال زیاد است تصوّر کرده اند که تای آن اصلی است و از آن فعل تَخَذَ یَتْخَذُ بنا کرده اند و این آیه را: «لَتَخَذْتَ عَلَیْهِ اَجْراً» کهف: 77

ص:21

قراءت کرده اند.

أ خ ر

[آخره] «فِی الْمِلَّهِ الاْخِرَهِ» ص:7 و آن کیش عیسی علیه السلام است، زیرا آن آخرین کیشی

است که پیش از آیین پیامبر ما صلی الله علیه و آله وجود داشته است.

سیوطی در الإتقان می گوید: شیذله گفته است: «الْجَاهِلِیَّهِ الاُْولی» احزاب:33 یعنی جاهلیّت آخرین «وَفِی الْمِلَّهِ الاْخِرَهِ»، یعنی در آیین نخستین، و این تعبیر قبطی است، چه، قبط آخِر را اوّل و اوّل را آخِر می نامد. و این مطلب را زرکشی در برهان نقل کرده است. پایان گفتار سیوطی(1).

أ خ و

أخ: اصل آن أخَو بر قیاس أب بوده، واژه أخ در قرآن وارد شده، و گفته می شود: که به هر یک از افراد قوم و قبیله انسان گفته می شود هر چند برادر دینی آنها نباشد(2). [«وَاِلی عَادٍ اَخَاهُم هُوداً» اعراف:65].

أ د د

إِدُّ و إدَّه، به کسر و تشدید در هر دو واژه به معنای مصیبت و بلا و امر فجیع است. و در قول خداوند: «شَیًْٔ اِدّاً» مریم:89 به همین معناست. و گفته شده یعنی: زشت و بزرگ.

[أ د و]

[أداء: رسانیدن و اداکردن، گفته می شود: أدّی دَیْنَهُ تأدِیهً، وام خود را به نیکی ادا کرد. و هو آدی للأمَانه منکَ، او از تو امانت دار تراست «اِنّ اللّه َ یاْمُرُکُمْ اَنْ تُؤدُّوا الاَْمَانَاتِ» نساء:58].

أ ذ ن

أذن: به معنای عَلِمَ و از باب طَرِبَ است، آذَنهُ بِالشّی ء: او را آگاه کرد. گفته شده: آذن و تأذّن مانند أیْقَنَ و تَیَقَّنَ به یک معناست مانند: «وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّکَ» اعراف:167. أذِن لَهُ: شنید، و به این معنی است گفتار خداوند: «وَ اَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَ حُقَّتْ» انشقاق:2.

أ ر ب

إرْبه: نیاز، «وَلِیَ فیهَا مَارِبُ اُخْری»

طه:18؛ مآرب اُخری به معنای نیازهای دیگر، و مآرب جمع مأربه است که حرف سوّم آن راء و به معنای نیاز است. گفته شده إربه در قول خداوند: «غَیْرِ اُولِی الاِْرْبَهِ مِنَ الرِّجَالِ» نور:31 به معنای خِرَد و خوش فهمی است. و نیز گفته اند: مراد از غَیْرِ اُولی الإرْبهِ من الرّجال .

ص:22


1- الإتقان سیوطی 1/131.
2- تفسیر عیاشی 2/20.

بی تمیزان و سبکسرانی است که از امور زنان چیزی نمی دانند. و از سعید بن جبیر نقل شده که مقصود سفیهان و سبک مغزانند.(1)

أ ر ض

ارض: به قرآن، دین، ائمّه علیهم السلام و شیعیان آنها و دلهایی که جایگاه علم و قرارگاه آن است و به اخبار امتهای گذشته تأویل شده(2) و نیز به معنای

مناسب آن استعمال می شود. [امّا آنچه به معنای قرآن وارد شده: «اَوَ لَمْ یَسیرُوا فِی الاَْرْضِ» فاطر:44. به معنای دین(3): «اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللّه ِ وَاسِعَهً» نساء:97. به معنای ائمّه علیهم السلام(4): «فَاص نْتَشِرُوا فِی الاَْرْضِ» جمعه:10. به معنای اخبار امتها(5): «اَوَ لَمْ یَسیرُوا فِی الاَْرْضِ» فاطر:44. به معنای متعارف(6): «وَ مِنْ ایَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَآءُ وَ الاَْرْضُ بِاَمْرِهِ» روم:25].

أ ر ک

أرائک: جمع أریکه به معنای تخت و بستر یا هر چیزی است که بر آن تکیه می کنند، اعمّ از تخت، صندلی و بستر و یا تختی آراسته در زیر گنبدی یا در خانه ای [«عَلَی الاَْرَآئِکَ یَنْظُرُونَ»

مطففین:23 و 35].

إ ر م

خداوند فرموده است: «اَلَمْ تَرَکَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ * اِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» فجر:6 و 7، اِرَمْ مانند عِنَبْ غیر منصرف است، کسی که آن را نام قبیله ای دانسته گفته است: آن عطف بیان برای عاد است، و کسی که آن را نام شهری دانسته که باغ ارم در آن قرار داشته آن را به صورت اضافه خوانده و به عادِ أهل ارم تقدیر کرده است.

آ ز ر

و آزر: نام اعجمی است. [و او عازر مربّی ابراهیم و خدمتکار و سرپرست خانه اش بوده است(7)].

ص:23


1- جوهری در صحاح از او نقل کرده است 1/87 طبرسی در تفسیر این آیه گفته است: در معنای آن اختلاف است، گفته شده است مراد پیروی است که برای به دست آوردن خوراک خود از تو متابعت می کند و به زن نیازی ندارد و او ابلهی است که سرپرستی او را به عهده داری، این سخن از ابن عبّاس، قتاده، سعیدبن جبیر نقل و از ابی عبداللّه امام صادق علیه السلام روایت شده است. به مجمع البیان 7/138 مراجعه شود.
2- تفسیر قمی 2/210.
3- تفسیر قمی 2/210.
4- اختصاص 129.
5- تفسیر قمی 2/210.
6- تفسیر قمی 2/154.
7- ر.ک: المعجم فی فقه لغه القرآن 1/61 و مصنف مادّه أزر را به دنبال آن آورده است.

أ ز ر

أزْر: نیرو. «اُشْدُدْ بِهِ اَزْری» طه:31؛ یعنی پشت من. آزَرَه: او را کمک کرد.

أ ز ز

أزّ: تهییج کردن و برانگیختن، و به همین معناست قول حق تعالی: «تَؤزُّهُمْ اَزّاً»

مریم:83؛ آنها را به ارتکاب گناه وا می دارد(1).

أ ز ف

[أُزوف: نزدیک شدن] أزِفَ الرَّحیل:

کوچ کردن نزدیک شده است، و آن از باب طَرِبَ است.

و مراد از آزِفه در آیه «اَزِفَتِ الاْزِفَهُ»

نجم:57؛ قیامت است.

استَبْرَق

استَبْرَق: دیبای کلفت است، و سُنْدُسْ: دیبای نازک و دیباج جامه ای است که از ابریشم بافته می شود و معرّب دیباست که فارسی است. [«مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ» کهف:31].

اسحاق(2)

اسحاق نام پیامبر مشهور برادر اسماعیل است و اسماعیل پنج سال و برخی گفته اند چهارده سال از او بزرگتر بوده است. [«وَهَبَ لی عَلَی الْکِبَرِ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ» ابراهیم:39].

أ س ر

[ أَسْر: محکم کردن آفرینش] [«وَشَدَدْنَآ اَسْرَهُمْ» انسان:28]؛ آفرینش آنها را قوی کردیم. چه هر یک از خلایق به دیگری وابسته است، تا سست نشوند.

و أَسْر در اصل به معنای بستن و زندانی کردن است، از این رو به زندانی اسیر گفته می شود، جمع آن أَسْری و أُسَاری است که در اوّلی همزه مفتوح و در دومی مضموم است.

أ س س

اُسّ به شالوده بنا، گفته می شود. أسّس البناء: شالوده ساختمان را بنا کرد، [«لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَی التَّقْوی» توبه:108، «اَفَمَنْ اَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّه ِ وَ رِضْوَانٍ خَیْرٌ اَمْ مَنْ اَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ» توبه:109].

أ س ف

أسَفْ: شدیدترین اندوه. و گفته شده: بسیاری حزن و غضب است که هر دو از باب

ص:24


1- همچنین در مختارالصّحاح 3/864 و در مجمع البحرین 4/6: «علی المعاصی است»، خ ل.
2- نگارنده آن را پس از مادّه س ح ق آورده ولی شایسته آن بود که آن را در حرف الف می آورد، زیرا بر اساس نظر صحیح آن اعجمی است.

طَرِبَ می باشند، [مثال برای حزن شدید: «وَ قَالَ یَآ اَسَفی عَلی یُوسُفَ» یوسف:84]. و مثال برای غضب آیه: «غَضْبَانَ اَسِفاً»

اعراف:150 و نیز: «فَلَمَّآ اسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ»

زخرف:55؛ است.

إسماعیل

دو تن به نام اسماعیل در قرآن ذکر شده است(1)، یکی از آن دو فرزند ابراهیم خلیل جدّ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و بناکننده خانه کعبه و آبادکننده مکّه است و او همان ذبیحی است که داستان او

در سوره صافات ذکر شده است، و دیگری اسماعیل بن حزقیل است که در سوره مریم از او یادشده و خداوند او را با جمله: «کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ» مریم:54؛ توصیف فرموده است.

أ س ن

اَسِنَ المَاءُ: هرگاه آب دگرگون و گندیده شود. [«مِنْ مَآءٍ غَیْرِ اسِنٍ» محمّد:15].

أ س و

أسَی: اندوه. و اُِسْوَه به کسر همزه و ضمّ آن به معنای الگو و نمونه ای که به آن اقتدا و از آن پیروی می شود. گفته: تأسَّی به: از عمل او پیروی و به او اقتدا کرد. [«لِکَیْلاَ تَاْسَوْا عَلی مَا فَاتَکُمْ» حدید:23؛ یعنی اندوهگین نشوید، «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ»

احزاب:21؛ یعنی الگو و نمونه].

أ ش ر

أَشَر: ناسپاسی و از باب طَرِبَ می باشد، و فاعل آن أشِر است. خداوند فرموده است: «مَنِ

الْکَذَّابُ الاَْشِرُ» قمر:26؛ به کسر شین. گفته شده به معنای شادی انسان ناسپاس است، چه، او می خواهد کفران نعمت کند و شکر آن را به جا نیاورد.

أ ص ر

إصر: سنگینی و به معنای پیمان و گناه نیز آمده است. در آیه: «وَ اَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ اِصْری» آل عمران:81؛ به معنای پیمان من است، و بر گناه نیز حمل شده است؛ در گفتار خداوند: «وَ لاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَآ اِصْراً» بقره:286؛ یعنی گناهی که ما را به مشقّت و سختی اندازد، و گفته شده است: پیمانی که ما از اجرای آن ناتوان باشیم.

أ ص ل

أصیل: وقت پس از عصر تا مغرب، جمع آن آصال و جز آن است. [«وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَهً

ص:25


1- مرآه الأنوار، 1/186.

واَصیلاً» انسان:25، «بِاص لْغُدُوِّ وَ الاْصَالِ»

اعراف:205].

أ ف ف

اُفّ: گفته شده از اصوات است، هنگامی که انسان آن را می گوید دانسته می شود که او دلتنگ و بیزار است؛ و معنای اصلی آن. بیزاری و دلتنگی است، و در آن شش لهجه است و برخی گفته اند: نُه لهجه است و فصیحترین آنها همان است که در قرآن مجید آمده است. [«فَلاَ تَقُلْ لَهُمَآ اُفٍّ» اسراء:23].

أ ف ق

افق: ناحیه، این واژه مانند عُسْر و عُسُر

است. [«وَ هُوَ بِاص لاُْفُقِ الاَْعْلی» نجم:7؛ و جمع آن آفاق است «سَنُریهِمْ ایَاتِنَا فِی الاْفَاقِ»

فصّلت:53].

أ ف ک

إفْک و مؤلفکه: أفَکَ و أفِکَ مانند ضَرَبَ و عَلِمَ با فتح و کسر به معنای دروغ است، چنان که در قاموس(1) و در اساس اللّغه(2) آمده است: أفَکَهُ

عَنْ رَأیِهِ: او را از رأی خود منصرف کرد. مثال برای معنای اوّل: «اَفَّاکٍ اَثیمٍ» شعراء:222؛ است که به معنای بسیار دروغگوست. و مثال برای معنای دومّ جمله «اَجِئْتَنَا لِتَاْفِکَنَا»

أحقاف:22؛ است. تا ما را منصرف کنی.

مؤَفِکَات: شهرهایی متعلّق به قوم لوط علیه السلام بوده که خداوند آنها را زیر و زبر کرده و نیز به معنای بادهایی است که از جهات مختلف بوزد.

از ائمّه علیهم السلام روایت است که دشمنان آنها اهل افک اند(3) و امام صادق علیه السلام درباره آیه:

«والْمُؤْتَفِکَهَ اَهْوی» نجم:53 فرموده است:

آنها اهل بصره اند(4)، و نیز: «وَالْمُؤتَفِکَاتِ اَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ» توبه:70 آنان قوم لوط اند(5).

أ ف ل

اُفُوْل: غروب. [«فَلَمَّآ اَفَلَ قَالَ لاَ اُحِبُّ

الاْفِلینَ» انعام:76؛ یعنی: غروب کنندگان].

أ ک ل

اُکُل: میوه نخل و هر درخت دیگر، و به هر خوردنی اُکُل گفته می شود، و از این جمله است قول حق تعالی: «اُکُلُهَا دَآئِمٌ» رعد:35؛ گفته شده: روزی آن، و این به معنای اخیر

ص:26


1- قاموس 3/302.
2- اساس البلاغه زمخشری: 8 .
3- در تفسیر مرآه الأنوار 1/77 آمده: از ائمّه علیهم السلامروایت است که دشمنان آنها اهل افک اند.
4- کافی 8/180؛ مرآه الأنوار 1/77.
5- کافی 8/180 و در آن آمده که گفتم: والمؤلفکات.

بازگشت دارد.

أ ل ت

[ألْت: کاستن] ألَتَهُ حَقّه: حقّ او را کاست، خداوند فرموده است: «وَمَآ اَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ» طور:21.

أ ل ف

[اُلفْ: به معنای جمع و گرد هم آمدن است] أَ لَّفَ بَیْنَهُمَا: هرگاه میان آن دو أُلفت برقرار کنند، و أُلفت اسمی مشتق از ائتلاف است و آن به معنای انس گرفتن و گرد هم آمدن و دوستی کردن است [«اِذْ کُنْتُمْ اَعْدَآءً فَاَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ» آل عمران:103]. و «اَلْفِ شَهْرٍ» قدر:3؛ برابر با هشتاد و سه سال وچهار ماه است. خداوند فرموده است: «لاِیلاَفِ قُرَیْشٍ * ایلاَفِهِمْ رِحْلَهَ

الشِّتَآءِ وَ الصَّیْفِ» قریش:1 و 2 گفته شده

است: خداوند می فرماید: اصحاب فیل را هلاک کردم تا قریش را با مکّه مأنوس کنم، و قریش با سفر زمستانی و تابستانی انس گیرد یعنی این دو را با هم جمع کند، هنگامی که از آن فراغت یابد به این اقدام کند. از قبیل این است که بگویی ضربتُه لِکذا لِکذا: او را زدم بدین سبب و واو را حذف کنی.

أ ل ل

[إلّ: اللّه] خداوند فرموده است: «إلاًّ وَلاَ ذِمَّهً» توبه:10 و آن به کسر و تشدید به معنای خداست، و نیز به معنای خویشاوندی و پیمان است.

أ ل م

اَلَم: درد،[«اِنْ تَکُونُوا تَاْلَمُونَ فَاِنَّهُمْ یَاْلَمُونَ کَمَا تَاْلَمُونَ» نساء:104] و ألِیم به معنای دردآور است، مانند سمیع که به معنای مُسمع است، [«وَلَهُمْ عَذَابٌ اَلیمٌ» بقره:10].

أ ل ه

اصل تألّه از نظر لغت به معنای تعبّد است، و إله: معبود مطاع و جمع آن آلهه است [«اجْعَلْ لَنَآ اِلهاً کَمَا لَهُمْ الِهَهٌ» اعراف:138] اللّه: اسم است برای ذات حقّ تعالی و اصل آن به تفصیلی که ذکر کرده اند إله بوده است.

أ ل و

آلاء: نعمتها، مفرد آن أَلی است و گاهی با یاء نوشته می شود مانند معی [«فَاص ذْکُرُوا الاَءَ اللّه ِ»

اعراف:69]. و ایلاء در اصل به معنای سوگند و پیمان است و معمولاً بر سوگند بر ترک جماع با همسر اطلاق می شود. خداوند فرموده است: «وَلاَ یَاْتَلِ اُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ» نور:22؛ و یأتل

ص:27

باب افتعال از ألِیَّه مانند: فعیله به معنای سوگند است. و ألا از باب عَدا: کوتاهی ورزید و کوشش را ترک کرد. و از همین باب است «لاَ یَاْلُونَکُمْ خَبَالاً» آل عمران:118؛ در ایجاد فساد کوتاهی نمی کنند.

أ م ت

أمْت: جای مرتفع. گفته شده به معنای تپه های کوچک است، خداوند فرموده است: «وَلاَ اَمْتاً» طه:107 یعنی: پستی و بلندی.

أ م د

أَمَد: مانند فَرَس به معنای مدّت و نظیر مَدَی است [«اَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبّی اَمَداً» جن:25].

راغب می گوید: أمد و أبد معنایی نزدیک به هم دارند که به معنای وقت و زمان و مانند مدّت است.(1)

أ م ر

[إئتمار: أمر] «وَاْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ» طلاق:6؛ باید بعضی از شما بعضی دیگر را به کار نیک وادارند.

«یَاْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ» قصص:20؛ در کشتن تو رایزنی می کنند.

«وَ اَوْحی فی کُلِّ سَمَآءٍ اَمْرَهَا» فصّلت:12؛ آنچه مایه صلاح آن است، و گفته شده است، یعنی فرشتگان آن.

إِمْر به کسر به معنای شگفت است، در قول خداوند: «شَیًْٔ اِمْراً» کهف:71؛ یعنی شگفت انگیز.

أ م م

اُمُّ الشّی ء: اصل آن چیز، امّ الکتاب: لوح محفوظ و نیز به معنای سوره فاتحه الکتاب است.

امّت: جماعت است و به معنای حین و زمان نیز آمده است، مانند قول حق تعالی: «وَادَّکَرَ بَعْدَ اُمَّهٍ» یوسف:45، و نیز به مردی که همه خوبیها در آن جمع باشد و مردم به او اقتدا کنند امّت گفته می شود، چنان که در قول حق تعالی است: «اِنَّ اِبْرهیمَ کَانَ اُمَّهً»نحل:120 و نیز به معنای دین آمده است مانند: «وَجَدْنَآ

ابَآءَنَا عَلی اُمَّهٍ» زخرف:22.

و امام به معنای ناحیه و راه است مانند: «وَ اِنَّهُمَا لَبِاِمَامٍ مُبینٍ» حجر:79 گفته شده: به راهی روشن - و امام نیز به معنای کتاب است مانند: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُ نَاسٍ بِاِمَامِهِمْ» اسراء:71 گفته شده یعنی به کتاب آنها و نیز إمام

ص:28


1- مفردات راغب: 24.

به معنای کسی است که به او اقتدا می شود، و جمع آن ائمّه است، و آیه: «فَقَاتِلُوا اَیِمَّهَ الْکُفرِ» توبه:12 و «اَئِمَّهَ الْکُفْرِ» با دو همزه قراءت شده است.

أ م ن

أمْن: ضدّ ترس است [«وَ اِذَا جَآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ

الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ» نساء:83] و أمَنَه به معنای أمْن است. [«ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَهً نُعَاسا» آل عمران:154].

أ ن ث

[إناث: در] فرموده خداوند: «اِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اِلاَّ اِنَاثاً» نساء:117 گفته شده: یعنی مردگان؛ و نیز گفته اند: مراد فرشتگان است؛ و نیز گفته شده: مثالی است برای خدایان مؤّث مانند لات و عزّی و منات و نظایر آنها چه آنها (اعراب جاهلیّت) به بت انثی بنی فلان می گفتند و بتان را دختران خدا می دانستند. تعالی اللّه عمّا یقولون.

أ ن س

إنس: بشر، مفرد آن إنسِی به کسر [ألف ]و

سکون نون و أنَسِیّ به فتح آن دو است. و جمع آن أَناسیّ است.

و آنَسَهُ: او را دید. إیناس: دیدن و دانستن و احساس چیزی است. «فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» نساء:6؛ اگر دانستید و یافتید رشدی (خردی) در آنها. إیناس نیز خلاف ایحاش (به وحشت افکندن) است. درباره قول خداوند: «لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّی تَسْتَاْنِسُوا»

نور:27 گفته شده از استیناس که خلاف استیحاش (ترسیدن) است گرفته شده، چه، کسی که درِ خانه دیگری را می کوبد نمی داند به او اجازه ورود داده می شود یا نه و به سبب آن که این امر بر او پوشیده است مانند انسانی وحشتزده است، هنگامی که به او اجازه دخول داده می شود آرامش می یابد و انس می گیرد. بنابراین «تَستَأنِسُوا» به معنای حَتّی یُؤَنَ لَکُمْ می باشد: تا آنگاه که به شما اجازه داده شود، و استیناس به جای إذن قرار گرفته است.

در اخبار آمده است: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند استیناس چیست؟ فرمود: این است که مرد تسبیح و حمد و تکبیر بگوید و تنحنح (سینه صاف) کند و اهل خانه اجازه دهند(1).

ص:29


1- مجمع البیان 4/135؛ تفسیر صافی 2/164؛ نورالثقلین 3/585، و در این مأخذ اجازه دهند نیست، بلکه در آن و یتنحنح علی أهل البیت آمده است.

[أ ن ف]

[آنِف: ماضی قریب است، گفته می شود: فَعَلَهُ آنفاً یعنی قریباً. «مَاذَا قَالَ انِفاً»

محمّد:16 اندکی پیشتر، یا همین ساعت].

أ ن ی

[أنی] مانند رَمی، و اِنًی به کسر: وقت فرا رسیده، و أ نَی نیز به معنای درک کرده و رسیده می باشد. خداوند فرموده است: «غَیْرَ نَاظِرینَ اِنَاهُ» احزاب:53 یعنی نُضج و رسیدن آن را. أنی الحمیم: گرمی آن به آخرین درجه رسید، و از این باب است «حَمیمٍ انٍ» الرحمن:44. و آنیَه:

[جمع إناء، بمعنی ]ظرف است [«وَیُطاَفُ عَلَیْهِمْ بِانِیَهٍ» انسان:15]. و «انَآءَ الَّیْلِ»

زمر:9 هنگامه شب.

أ و

أو: حرف است، گفته شده: هرگاه بر خبر داخل شود دلیل شکّ و ابهام است [«لَبِثْنَا یَوْماً

اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» کهف:19]، و ابهام مانند [«وَ اِنَّآ اَوْ اِیَّاکُمْ لَعَلی هُدًی اَوْ فی ضَلاَلٍ مُبینٍ» سبأ:24 ]و اگر بر امر و نهی داخل گردد دلالت بر تخییر یا اباحه دارد، [«وَ لاَ تُطِعْ مِنْهُمْ اثِماً اَوْ کَفُوراً» انسان:24]. و گاهی برای توسّع در کلام

به معنای بل می آید مانند: «وَ اَرْسَلْنَاهُ اِلی مِائَهِ اَلْفٍ اَو یَزیدُونَ» صافّات:147.

أ و ب

«یَا جِبَالُ اَوِّبی مَعَهُ» سبأ:10 تسبیح گوی، از تأویب آمده و آن به معنای تسبیح است. و نیز تأویب به معنای گردش در سرتاسر روز است.

أوّاب بسیار بازگشت کننده از آنچه مکروه خداوند است به سوی آنچه محبوب الهی است [«اِنَّهُ اَوَّابٌ» ص:30]؛ و مَآب: به معنای محلّ بازگشت است. [«وَاللّه ُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَابِ» آل عمران:14].

أ و د

[أَود: سنگینی] آدَهُ الحِمْلُ: او را گرانبار کرد. [«وَلاَ یَٔودُهُ حِفْظُهُمَا» بقره:255].

أ و ه

اوّاه: به فتح و تشدید از أوْه من کذا، باسکون واو گرفته شده و در حالت دردمندی به کار برده می شود، و بسا واو مشدّد و مکسور و هاء ساکن می گردد و گفته می شود: أوِّه و مبالغه آن أوّاه است، و هر سخنی دلالت بر اندوه کند به آن تأوّه گفته می شود، و به کسی که آن را از خوف حقّ تعالی اظهار کند اوّاه و دعّاء و رقیق القلب می گویند، و نیز در لغت حبشه به معنای رحیم آمده است. [و خداوند ابراهیم را در قرآن به این

ص:30

صفت اختصاص داده و فرموده: «اِنَّ اِبْرهیمَ لاََوَّاهٌ حَلیمٌ» توبه:114 و فرمود: «اِنَّ اِبْرهیمَ لَحَلیمٌ اَوَّاهٌ مُنیبٌ» هود:75].

أ و ی

[إیواء: جای دادن] « اوی اِلَیْهِ»

یوسف:69؛ او را در آغوش کشید.

مأوی: هر جایی است که چیزی شب یا روز در آن جای می گیرد، مانند انسان که در منزلش سکنا می کند، [و نیز به معنای محلّ بازگشت است «وَ مَاْویکُمُ النَّارُ» عنکبوت:25] أوی اِلی منزله: یعنی پناه برد به خانه اش و آن از باب رَمی است. و نیز از این باب است «سَاوی اِلی جَبَلٍ» هود:43.

أ ی د

أیْد و آد: نیرو، [«وَ اذْکُرْ عَبْدنَا دَاوُودَ ذَا

الاَْیْدِ» ص:17 أیَّدَهُ: او را نیرو داد.] ]«إذ اَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ» مائده:110].

أ ی ک

أیکَه: بیشه و محلّ اجتماع درختان و هر جایی است که در آن انبوه درختان باشد، و «اَصْحَابُ الاَْیْکَهِ» حجر:78 قوم شعیب پیامبر علیه السلاماست. در قراءت کسی که آن را

«اَصْحَابُ الاَْیْکَهِ» بخواند معنای آن قوم شعیب است و کسی که آن را لَیْکَهِ بخواند آن نام

قریه ای بوده است.

إ ی ل

إیل: به کسر همزه یکی از نامهای خدا و عبری یا سریانی است. جبرائیل و میکائیل و اسرافیل(1) به معنای عبداللّه است.

و اسرائیل لقب یعقوب علیه السلام است و قوم او را بنی اسرائیل می گویند، معنای آن به زبان خودشان بنده خدا یا برگزیده خداست.

أ ی م

أیَامَی: جمع ایّم با یاء مشدّد است: مرد یا زن بی همسر، [«وَاَنْکِحُوا الاَْیَامی مِنْکُمْ» نور:32].

أ ی ن

ایّانَ به فتح به معنای چه وقت و به کسر، گویش یکی از قبیله های عرب است، [«اَیَّانَ

مُرْسیهَا» اعراف:187].

أیّوب نبی علیه السلام

ایّوب پیامبر علیه السلام، او از اولاد عیص بن اسحاق بن ابراهیم است و مادرش دختر لوط و همسرش رحیمه دختر یوسف بن یعقوب بن

ص:31


1- واژه «اسرافیل» به دیگر اسماء مذکور یا همان «ایل» نمی رسد.

اسحاق بن ابراهیم علیه السلام است.

أ ی ی

آیه: نشانه، جمع آن آیْ و آیات است؛ [«وَمَا تَاْتیهِمْ مِنْ ایَهٍ مِنْ ایَاتِ رَبِّهِمْ» انعام:4]

و أیّ اسم معربی است که به وسیله آن پرسش می شود، معرفه بودن آن به سبب اضافه

است. و گاهی به معنای نهی است، و زمانی صفت برای نکره است، و نیز به وسیله آن اظهار تعجّب می شود. فرّاء گفته است(1): ما بعد أیّ در آن عمل می کند لیکن، ماقبل آن در آن عمل نمی کند مانند قول خداوند: «لِنَعْلَمَ اَیُّ الْحِزْبَیْنِ اَحْصی» کهف:12.

ص:32


1- لسان العرب 14/56، این سخن به ثعلب و مبرّد نسبت داده شده است.

ب

باء: یکی از حروف نقطه دار است و اگر مکسور باشد از حروف جارّه و برای الصاق فعل به مفعول به است، و رواست که برای استعانت به کار برده شود مانند: کتبتُ بالقلم (با قلم نوشتم)، و گاهی زاید است، مانند قول حقّ تعالی: «وَ کَفی بِاص للّه ِ شَهیداً» نساء:79؛ و باء حرف اصلی در حروف قسم است، چه، هم بر اسم ظاهر داخل می شود و هم بر ضمیر؛ و نیز گاهی برای تبعیض می آید، چنان که درباره آیِه «وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ» مائده:6؛ نصّ صحیح(1) از امام باقر علیه السلام در خصوص آن وارد است و انکار سیبویه معتبر نیست.

ب ب ل

بابِل: نام محلّی در عراق است، جادوگری و

شراب به آن نسبت داده می شود. از اخفش نقل شده که واژه بابل به سبب تأنیث و معرفه بودن غیر منصرف است.

ب أ ر

بئر: (چاه) معروف است، «وَبِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ»

حجّ:45؛ گفته شده: آن عبارت از رسّ به معنای چاه کهنه است و آن متعلّق به امّتی از بقایای قوم ثمود بوده است؛ و «قَصْرٍ مَشیدٍ» حجّ:45؛ کاخ شدّاد است. و گفته شده بئر معطّله امام ساکت و قصر مشید امام ناطق است(2).

ب أ س

بأسْ: عذاب، سختی در جنگ [«وَحینَ

ص:33


1- نورالثقلین 1/495 به نقل از کافی در صحیح زراره از ابی جعفر امام باقر علیه السلام.
2- این قول از ائمّه علیهم السلام روایت شده به نورالثقلین 3/506 مراجعه شود، و شماری روایات که دلالت بر این قول دارد در کافی و کمال الدّین و معانی الأخبار نقل شده است.

الْبَاْسِ» بقره:177].و رَجُل بئِس، به کسر همزه: دلیر. و بئیس بر وزن عقیل: شدید.

در پاره ای اخبار واژه بأس شدید که در برخی آیات است به امام قائم علیه السلام و اصحاب او و در بعضی به امیر مؤمنان علیه السلام تأویل شده است(1). [مثال اوّل «بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَادا لَنَآ اُولی بَاْسٍ شَدیدٍ» اسراء:5، و مثال دوم «لِیُنْذِرَ بَاْسا شَدیدا مِنْ لَدُنْهُ» کهف:2].

ب ت ر

أبْتَر: دم بریده، بلاعقب، [«اِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ» کوثر:3]؛ و هر امری که اثر نیکی از آن به جا نمانده باشد ابتر است.

ب ت ک

بَتْک: بریدن و از باب ضرب و نصر می باشد. بَتَّکَ آذانَ الانعام: گوشهای چهارپایان را برید؛ تشدید آن برای افاده کثرت است. [«فَلَیُبَتِّکُنَّ اذَانَ الاْ َنْعَامِ» نساء:119].

ب ت ل

تَبَتُّل: انقطاع از دنیا برای رو آوردن به خداست، و تبتیل نیز به همین معناست. [«وَ تَبَتَّلْ اِلَیْهِ تَبْتیلاً» مزّمّل:8].

[ب ث ث]

[بَثّ: پراکندن و از باب نَصَرَ است «وَبَثَّ

فیهَا مِنْ کُلِّ دَآ بَّهٍ» بقره:164.

و بثّ به معنای اندوهی است که از توان بیرون است و از همین رو شخص اندوهگین آن را می پراکنَد، «اَشْکُوا بَثّی» یوسف:86].

ب ج س

[بجوس: جاری شدن آب با فشار) ]بَجَسَ الماءَ مانند نصر. فَانبَجَسَ: آب را جاری کرد پس جاری شد. و بجس الماء بدون حرف جرّ

متعدّی است و لازم نیز به کار می رود. [«فَاص نْبَجَسَتْ مِنهُ اثْنَتَا عَشْرَهَ عَیْناً» اعراف:160].

ب ح ث

بحث: کاوش و تفحّص از چیزی، خداوند فرموده است: «غُرَابا یَبْحَثُ» مائده:31؛ و این از بحث است که به معنای چیزی را در درون خاک جستجو کردن است.

ب ح ر

بَحْر: ضدّ برّ به معنای دریا است، گفته شده: به سبب عمق و گسترش آن بدین اسم نامیده شده است. [«قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ ربّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبّی»

ص:34


1- مرآه الأنوار 1/97.

کهف:109] و بَحِیرَه در میان اعراب ناقه ای است که پنج شکم زاییده باشد، و اگر پنجمین شکم نر باشد: بَحَروهُ یعنی گوش آن را شکافت دادند، و پس از نحر، مردان و زنان از گوشت آن می خورند. و اگر پنجمین شکم آن ماده باشد گوش آن را می شکافند و خوردن از آن بر زنان حرام است، و چون بمیرد بر زنان حلال می شود. و خداوند این عمل آنان را زشت شمرده و ردّ کرده است. [«مَا جَعَلَ اللّه ُ مِنْ بَحیرَهٍ» مائده:103].

ب خ س

بَخْس: ناقص، خداوند فرموده است «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» یوسف:20 یعنی: ناقص، و نیز فرموده است: «وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ اَشْیَآءَهُمْ» اعراف:85؛ اشیای آنها را کم نکنید. گفته می شود: بَخَسَهُ حقّه: حقّ او را کم کرد. و گفته شده: بَخْس در قرآن به معنای نَقص است، جز در یک آیه در سوره یوسف: «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» که به معنای حرام است، چه، بهای انسان آزاد بود.

ب خ ع

بَخْع: بر وزن قطع. بَخَعَ نَفْسَه غمّاً: از غم خودش را کشت. [«فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ» کهف:6].

[ب د أ]

[شروع کرد «فَبَدَاَ بِاَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ اَخیهِ» یوسف:76].

ب د ر

بَدْرٌ: نام محلّی است میان مکّه و مدینه، از شعبی(1) نقل شده که آن نام چاهی است در آن جا که متعلّق به مردی بدین نام بوده است.

«وَ لاَ تَاْکُلُوهَا اِسْرَافاً وَ بِدَاراً» نساء:6؛ پیشی گرفتن و سبقت جستن، از باب بَادَر إلی الشّی ء مُبادَرَهً و بِداراً.

ب د ع

[بَدْع: اختراع] أبْدَعَ الشّی ءَ: آن چیز را بدون نمونه و مثال اختراع کرد، خداوند می فرماید «بَدیعُ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ» بقره:117؛ پدید

آورنده آنها است، فلانٌ بِدْعٌ فی هذا الأمر: در این کار نوآور و مبتکر است و از این باب است: «قُلْ مَاکُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ» أحقاف:9؛ من

نخستین کسی نیستم که به پیامبری برانگیخته شده باشم بلکه پیش از من پیامبران بسیاری برانگیخته شده اند.

ص:35


1- جوهری در صحاح 2/587 از شعبی نقل کرده است.

و بدعت یعنی: پس از اکمال دین چیز تازه ای در آن پدید آوردن.

ب د ن

بدن انسان: جسد اوست، خداوند فرموده است «نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ» یونس:92، گفته شده:

مراد جسد بی روح است. در قاموس (1) آمده است: بَدَن عبارت از تن بدون سر است.

و بَدِین: تنومند. و بُدْن: جمع بَدَنه است مانند: قَصَبَه، و آن عبارت از ناقه یا گاوی است که در مکّه نحر می شود، و چون او را پیش از نحر فربه می کنند بدین نام خوانده شده است؛ و برخی این نام را تنها به شتر اختصاص داده اند. [«وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُمْ» حج:36].

ب د و

بداء: معنای اصلی بداء ظهور و بروز است، و بادیه (بیابان) به سبب پیدایی آن بدین اسم نامیده شده است؛ و به مردم آن بادی [و بَدَوِیّ] می گویند.

خداوند فرموده است: «بَادِیَ الرَّاْیِ»

هود:27؛ و این کلمه گاهی با یاء خوانده می شود چنان که مشهور است و در این صورت به معنای ظاهر رأی است، و زمانی با همزه قراءت می شود یعنی: آغاز رأی که از بَدَأتُ گرفته شده است.

ب ذ ر

تبذیر: پراکندن و پخش کردن و صرف کردن چیزی بدون رعایت میانه روی در غیر محلّ خود.

تفاوت میان آن و اسراف این است که اسراف صرف چیزی است بیش از آنچه شایسته است و تبذیر صرف چیزی است که شایسته نیست [«وَ لاَ تُبَذِّرْ تَبْذیراً» اسراء:26].

ب ر أ

بَرْء: اصل معنای آن رهایی است، أبرأه: او را رهایی داد [«وَ اُبْرِئُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ» آل

عمران:49]، وَبَرَأه: او را آفرید، گویی او را از عدم رهانید [«مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَهَا» حدید:22] بارئ: اسمی از نامهای خداوند متعال است یعنی خالق از برأه اللّه یعنی آفرید او را و گاهی تفسیر می شود به کسی که خلق را آفریده بدون نمونه قبلی و این لفظ اختصاص به خلق حیوانات دارد و در آفرینش سایر مخلوقات به کار نمی رود [«هُوَ اللّه ُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ» حشر:24] بریّه: به معنای خلق است [«اُولئِکَ

ص:36


1- قاموس المحیط 4/202 و در آن است: از جسد سوای سر.

هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ» بینه:7]؛ و بَرِئَ منه: روحش از او رهایی یافت، [«وَ اِنَّنی بَریءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ» انعام:19]. از این باب است تبرّی از دشمنان گفته می شود: فُلانٌ بَرِئ من فلان، و تَبرّأ هرگاه از او کناره گیری و با او دشمنی کند، و وی را دوست نداشته باشد «[تَبَرَّاَ مِنْهُ» توبه:114].

ب ر ج

بُرْج به ضمّ: ستون و دژ. گفته می شود: بُرْجُ الحِصْن: ستون و جزء بزرگتر دژ و جمع آن بُرُوج و أبراج است و بسابه دژ برج گفته می شود، و از این باب است: «فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ» نساء:78؛ و بُرْج نیز مفرد بُروج آسمان است. [«وَ لَقَدْ جَعَلْنَا فِی السَّمَآءِ بُرُوجا» حجر:16] تَبَرُّجْ به معنای ظهور و خروج است و این که زن زیور و زیباییهای خود را به مردان نشان دهد [«وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّهِ الاُْولی» احزاب:32].

ب ر ح

بَرَحَ: [بروح به معنای زوال است] بَرِحَ: برطرف شد [«قَالُوا لَنْ نَبْرَحَ» طه:91].

ب ر د

بَرَدْ بر وزن فَرَسْ: تگرگ که از آسمان فرو می آید [«فیهَا مِنْ بَرَدٍ» نور:43]. و مانند سنگریزه است، و آن را حبّ الغمام و حبّ المزن می گویند. و بَرْد با سکون خلاف حرّ به معنای گرمی است [«یَا نَارُ کُونی بَرْدا وَ سَلاَما» أنبیاء:69]، و به معنای خواب نیز می آید؛ خداوند فرموده است: «لاَ یَذُوقُونَ فیهَا بَرْدا وَلاَ شَرَابا» نبأ:24؛ و به معنای مرگ نیز آمده است.

ب ر ر

بِرّ: ضد عقوق و بخشش است و به معنای بَارّ (نیکوکار) نیز آمده است، خداوند می فرماید: «وَبَرّا بِوَالِدَیْهِ» مریم:14؛ به آنها نیکوکار بود.

و بَرّ (بیابان): ضدّ بحر است. [«ظُلُمَاتِ الْبَّرِ وَالْبَحْرِ» انعام:63].

ب ر ز

بُرُوز: آشکار شدن [«وَبَرَزُوا للّه ِِ جَمیعاً»

ابراهیم:21].

ب ر ز خ

بَرْزَخ: حایل میان دو چیز [«بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ»

الرحمن:20]، و نیز حایل میان دنیا و آخرت از وقت مردن تا زمان حشر، چه، هر کس بمیرد داخل برزخ می شود [«وَ مِنْ وَرَآئِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی

یَوْمِ یُبْعَثُونَ» مؤمنون:100].

ب ر ق

[بَرْق: درخشش، «یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ

ص:37

اَبْصَارَهُمْ» بقره:20: حیرت زده شد و چشمانش را خیره کرد] «بَرِقَ الْبَصَرُ» قیامه:7؛ یعنی حیرت زده شد و چشم او خیره گردید.

ب ر ک

بَرَکَتْ: نموّ و فزونی و سعادت. تبریک: دعا برای شمول برکت است. و «شَجَرَهٍ مُبَارَکَهٍ»

نور:35؛ گفته شده: آن درخت زیتون است چه دارای سود و برکت بسیار است.

ب ر م

إبرام: به معنای محکم کردن است، [«اَمْ

اَبْرَمُوا اَمْراً فَاِنَّا مُبْرِمُونَ» زخرف:79].

ب ر ه م

إبراهیم علیه السلام، او خلیل (دوست) خداوند و کسی است که در میان کافران به تنهایی خدا را پرستش کرد، و بتان را شکست، و بر آتش نمرود(1) شکیبایی ورزید، و با دلایل قاطع و کوبنده با او به ستیز و مبارزه پرداخت، و خانه کعبه را بنا کرد، و دین حق را رواج داد؛ از این رو خداوند او و ذریّه پاکش را با دادن منصب امامتِ خلق، شرافت بخشید. واژه ابراهیم اعجمی است و به صورتهای مختلف ذکر شده و در تصغیر آن نیز اختلاف است.

ب ز غ

[بزوغ: طلوع کردن ]بَزَغَت الشّمسُ: خورشید طلوع کرد.[«فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَهً» انعام:78].

ب س ر

[بُسُور: عُبُوس ]بَسَر الرَّجُلُ وَجْهَهُ: رویش را ترش و اخمو کرد، و آن از باب دَخَلَ است [«ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ»مدثر:22].

ب س س

بسّ: ساختن بسیسه است و آن عبارت از این است که سویق یا آرد یا کشک کوبیده شده را با روغن یا زیتون ممزوج کند و بی آن که پخته گردد خورده شود. و رطوبت آن از لَتّ، که نوعی از این قبیل خوردنی است بیشتر است.

در مجمع البیان در باره قول خداوند: «وَ بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً» واقعه:5؛ آمده است

یعنی: «ریز ریز همچون آرد و سویق می شوند. مَبْسُوس یعنی: مرطوب، و گفته شده: شکسته شده، و بَسّ: شکستن است»(2).

ب س ط

بَسَطَه: فراخی، خداوند فرموده است:

ص:38


1- به فتح نون.
2- مجمع البحرین طریحی 4/53.

«وَ زَادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَسْطَهً» اعراف:69؛ قدرت و کمال. و یَدٌ بسط بر وزن قُسط : باز. از عبداللّه بن مسعود(1) نقل شده که او آیه 64 سوره مائده را «بَلْ یَدَاه بُسْطَانِ» قراءت کرده است.

ب س ق

[بُسُوق: بلندی] بَسَقَ النّخلُ: قدّ کشید، [«وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ» ق:10].

ب س ل

[بَسْل، حبس و بازداشت]. أبْسَلَهُ: او را به دست هلاکت داد. خداوند فرموده است: «اُبْسِلُوا بِمَا کَسَبُوا» انعام:70 گفته شده: در گرو هلاکت قرار گرفتند و تسلیم آن شدند. و نیز فرموده است: «اَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا کَسَبَتْ» انعام:70؛ از بیم آن که کسی تسلیم هلاکت و عذاب شود و در گرو اعمال بدش قرار گیرد.

ب ش ر

بَشَر: انسان، بَشّرَهُ از بُشری است و آن خبر دادن از چیزی است که مایه خوشحالی می شود. و از باب نَصَرَ و دَخَلَ است، و برای این معنا أبْشَرَهُ نیز گفته می شود. و اسم: بشارت به کسر بای موحّده و ضمّ آن است. و بشارت به طور مطلق جز به خیر انجام نمی شود] «وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ» صفّ 13 [و بشارت به شرّ نیز اگر مقیّد به آن باشد به کاربرده می شود مانند: «فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ اَلیمٍ» توبه:34.

ب ص ر

بَصَر: حسّ رؤت است ]«اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ» اسراء:36]، و بَصُر به یعنی دانست. [«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ» طه:96].

و مُبْصِرَه: روشنی بخش، و از این باب است: «فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ ایَاتُنَا مُبْصِرَهً» نمل:13؛ و از اخفش (2) نقل کرده است که مُبْصِرهً به معنای تُبَصِّرُهُم می باشد: آنها را بینا قرار می دهد. بصیرت: دلیل و بینش در چیزی است. [«اَدْعُوا

اِلَی اللّه ِ عَلی بَصیرَهٍ» یوسف:108].

ب ض ع

بضاعت: بخشی از اموال خود را برای تجارت به کار انداختن. خداوند فرموده است:

«اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فی رِحَالِهِمْ» یوسف:62؛ مراد از بضاعت در این جا چیزی است که با آن طعام خریده اند، و بنابر آنچه گفته اند کفش و پوست بوده است.

ص:39


1- در صحاح اللغه 3/1116 از عبداللّه.
2- جوهری در صحاح 2/591 از اخفش نقل کرده است.

و بِضْع در عدد، به کسر باء و برخی آن را فتحه می دهند عددهای میان سه تا نُه است و گفته شده تا ده است، چنان که می گویی: بِضْعَ سنین (سالهایی چند)، بِضْعَهَ عَشَر رَجُلاً (ده و اندی مرد) و بِضْعَ عَشَرهَ اِمْرَأهً (ده و اندی زن)، و هنگامی که از واژه عشر تجاوز کند بضع به کار برده نمی شود، مثلاً نمی گویند: بضْعَ و عشرون. [خداوند فرموده است «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ» یوسف:42].

ب ط ر

بَطَر: سرکشی و تکبّر و به معنای أشَر است: سرمستی و شادی بسیار. و از باب طَرِبَ است، «بَطِرَتْ مَعیشَتَهَا» قصص:58 یعنی: [طغیان کرد] در زندگیش.

ب ط ش

بَطْش: دلیری، قدرت، به شدّت دستگیر کردن، و به سختی بازخواست کردن. بطیش: سرسخت. «الْبَطْشَهَ الْکُبْری» دخان:16 گفته اند: روز بدر است، و نیز گفته شده: روز قیامت است.

ب ع ث ر

بَعثَرَ [بَعْثَره: پراکنده شدن و تباه گردیدن] «بُعْثِرَ مَا فِی الْقُبُورِ» عادیات:9؛ پراکنده و

بیرون آورده شوند.

«وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ» انفطار:4 به معنای بُحثِرَت می باشد، یعنی پراکنده و تباه گردد، گفته می شود: بَحْثَرَهُ فَتَبَحْثَرَ: آن را تباه کرد، پس تباه شد. فرّاء(1) گفته است: بَحْثَر مَتَاعَهُ و بَعْثَرَهُ: کالایش را پخش و زیر و رو کرد و گفته شده است: آن را بیرون آورد و ظاهر گردانید.

ب ع ض

[بعض: قسمتی از چیزی یا دسته ای از آن «بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» بقره:36].

بَعُوض: پشه، مفرد آن: بَعوضه، [«بَعُوضَهً

فَمَا فَوْقَهَا» بقره:26].

ب ع ل

بَعْل: نام بت قوم الیاس علیه السلام بوده است. [«اَتَدْعُونَ بَعْلاً» صافّات:125].

و بَعْل نیز به شوهر گفته می شود [«خَافَتْ

مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزاً» نساء:128].

ب غ ت

بغته: ناگهانی [«جَآءَتْهُمُ السَّاعَهُ بَغْتَهً»

انعام:31].

ص:40


1- به نقل جوهری در صحاح 2/593 از فرّاء.

ب غ ی

بَغْی: تعدّی، بَغَی علیه: بر او ستم کرد. [«فَاِنْ بَغَتْ اِحْدیهُمَا» حجرات:9]. بَغَت المرأهُ:

زن زنا کرد، و او زناکار است و جمع آن بغایاست، [«وَ لاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَآءِ» نور:33] [بَغْی نیز به معنای طلب است «قُلْ اَغَیْرَ اللّه ِ اَبْغی رَبّا» انعام:164].

ب ق ع

بُقعه: قطعه ای از زمین است که بر هیأت زمینهای پیرامون خود نیست. و «الْبُقْعَهِ

الْمُبَارَکَهِ» قصص:30. به کربلا تأویل شده است(1).

ب ق ل

گفته شده: به هر گیاهی که زمین بدان سبز گردد بَقْل گفته می شود. [«مِمَّا تُنْبِتُ الاْ َرْضُ مِنْ بَقْلِهَا» بقره:61].

ب ق ی

[بَقاء: دوام و ثبات] بَقِیَ الشی ءُ بَقاءً، [«وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ» الرحمن:27]. و بَقِیَ من

الشیء بَقیّهً. باقی مانده از هر چیز، [«بَقِیَّتُ اللّه ِ خَیْرٌ لَکُمْ»].

واژه باقیه در قول خداوند: «فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ بَاقِیَهٍ» حاقه:8؛ به جای مصدر قرار گرفته است، یعنی: مِنْ بَقاءٍ، و گفته اند: مِنْ بَقِیَّهٍ.

ب ک ر

بُکْرَه و إبکار: هنگام بامداد، [«بُکْرَهً

وَعَشِیّاً» مریم:11، «بِاص لْعَشِیِّ وَ الاِْبْکَارِ» آل عمران:41].

و أبکار به فتح، جمع بِکر است که به معنای دوشیزه است [«فَجَعَلْنَاهُنَّ اَبْکَاراً» واقعه:36؛ «لاَ فَارِضٌ وَ لاَ بِکْرٌ» بقره:68].

ب ک ک

بکّ: مصدر است به معنای کوفتن، و بکّه: نام داخل مکّه است، [«لَلَّذی بِبَکَّهَ» آل عمران:96]. و گفته شده: نام محلّ کعبه و مکّه نام بقیّه شهر است، و نیز گفته اند: هر دو نام آن شهرند، و باء و میم جایگزین یکدیگر می شوند.

و نامیدن آن به بکّه به سبب ازدحام مردم در آن محلّ است، چه در طواف به همدیگر کوبیده می شوند، و نیز گفته شده: نامیدن آن به بکّه به سبب آن است که گردن جبّاران در آن کوفته می شود.

ب ک م

بُکْم: جمع أبْکَم است و به معنای گنگی

ص:41


1- مرآه الأنوار 1/99 و 196.

است که توانایی سخن گفتن ندارد. [«صُمٌّ

بُکْمٌ» بقره:18، «اَحَدُهُمَآ اَبْکَمُ» نحل:76].

ب ک ی

[بکَاء: جاری شدن اشک چشم ]و در گفتار خداوند: «بُکِیّاً» مریم:58؛ جمع بَاکٍ می باشد مانند جالس و جُلُوس جز این که در این جا واو قلب به یاء شده. و بَکِیّ بر وزن فَعِیْل: بسیار گریه کننده.

ب ل د

بَلَد در اصل: به معنای هر قطعه ای از زمین است چه آن که آباد باشد یا بایر و خالی از سکنه، و از این باب است: «اِلی بَلَدٍ مَیِّتٍ»

فاطر:9.

«الْبَلَدِ الاَْمینِ» تین:3 طبق آنچه در اخبار وارد شده به پیامبر صلی الله علیه و آله تأویل شده است(1).

ب ل س

[إبلاس: سرگردان شدن و ناامید شدن ]أبْلَسَ من رحمه اللّه: از رحمت خدا نومید شد از این رو، شیطان ابلیس نامیده شده و نام او عزازیل بوده است. إبلاس: نیز به معنای شکستگی و اندوه است. گفته می شود أبلس فلان: بر اثر غمزدگی خاموش است. [«یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ» روم:12].

ب ل غ

[بُلُوغ: رسیدن] بَلَغَ المکانَ: به محلّ رسید، همچنین اگر بدان مشرف شود؛ و از این باب است: «فَاِذَا بَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ» بقره:234؛ به آن نزدیک شوند، «اِنَّ فی هذَا لَبَلاَغاً» انبیاء:106؛ در این کفایتی است که رساننده به برهان است.

ب ل و

بلیّه و بلوی و بلا: به یک معناست [آزمودن] و جمع آن بلایاست. بَلاه: او را آزمود. و بلاء به معنای بخشش و هم رنج و محنت است. [«وَبَلَوْنَاهُمْ بِاص لْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّاتِ»

اعراف:168].

ب ن ن

بَنان: عبارت از سر انگشتان است و گفته اند: انگشتان است، [«نُسَوِّیَ بَنَانَهُ» قیامه:4].

ب ه ت

[بَهْت و بَهَتْ به معنای مات و حیرانی] بهته: ناگهان او را گرفت و از این باب است: «فَتَبْهَتُهُمْ» انبیاء 40 و بَهِتَ مانند عَلِم و ظَرُف: مات و حیران شد و بُهِتَ از آن دو فصیح تر است چنان که خداوند فرموده است: «فَبُهِتَ الَّذی

ص:42


1- مرآه الأنوار 1/94؛ نورالثّقلین 5/607.

کَفَرَ» بقره:258 زیرا گفته می شود رَجُلٌ مَبهُوتٌ. و گفته نمی شود رَجُلٌ باهتٌ و بَهیتٌ. و بهتان به معنای تهمت و افتراء است [«هذَا بُهْتَانٌ

عَظیمٌ» نور:16].

ب ه ج

بهجت: حُسن و زیبایی، و از باب ظَرُف است «[فَاَنْبَتْنَا بِهِ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَهٍ»نمل:60] بَهِج به: به آن شاد و خوشحال شد و «مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ» حج:5؛ هر نوع زیبایی و شگفت انگیز.

ب ه ل

مباهله: همدیگر را لعن کردن.«ثُمَّ نَبْتَهِلْ»

آل عمران:61، یعنی لعن و نفرین بر ستمگران کنیم(1).

ب ه م

[بَهیمه: چارپا] «بَهیمَهُ الاَْنْعَامِ» مائده:1 گفته اند: عبارت از شتر و گاو و گوسفند است اعمّ از نر و ماده و جمع آن: بهائم است.

ب و أ

بَواء: معنای اصلی آن لزوم و ضرورت، گفته می شود: أباء الإمام فلانا بفلانٍ: او را بدان ملزم کرد. و بَوَّأه اللّه منزلاً خدا او را ملازم آن ساخت و او را در آن سکنا داد، [«لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّهِ غُرَفا» عنکبوت:58] و مبوّأ به معنای منزل است [«مُبَوَّاَ صِدْقٍ» یونس:93] «بَآءَ بغَضَبٍ» انفال:16 او را لازم شد و بدان بازگشت، باء بإثمه به همین معناست.

ب و ر

بوار: به معنای هلاکت است، «قَوماً بُوراً»

فرقان:18 هلاک شدگان و جمع آن بائر است، و بَارَ المتاع: کساد شد. «تِجَارَهً لَنْ تَبُورَ»

فاطر:29؛ هرگز کساد نخواهد شد. و بَارَ عملُهُ: عملش باطل گردید، و از این باب است «وَ مَکْرُ اُولئِکَ هُوَ یَبُورُ» فاطر:10؛ باطل می شود.

ب و ل

بال: دل، و به معنای حال نیز آمده است [«وَاَصْلَحَ بَالَهُمْ» محمّد:2]، و در قرآن اکثرا به معنای حال و شأن است، [«مَا بَالُ النِّسْوَهِ»یوسف:50].

ب ی ت

بَیَات: اسم است از بَیَّتَ الْعَدُوَّ: شبانه به آنها یورش برد، [«لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ اَهْلَهُ» نمل:49] و بَیَّتَ فلان أمرا: شب به تدبیر امر پرداخت و از همین باب است: «اِذْ یُبَیِّتُونَ مَا لاَ یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ»

ص:43


1- در اصل «ندعوا اللّه علی الظالمین» است و درست همان است که ما آوردیم.

نساء:108. (هنگامی که در مجالس شبانه سخنانی می گویند که خداوند بدانها خشنود نیست....).

ب ی ع

بَیْع: معنای اصلی آن مطلق مبادله و داد و ستد می باشد، و عبارت از این است که هر یک از دو طرف معامله آنچه می خواهد از مال خود به عوض آنچه از دیگری می گیرد بنا به توافقی که کرده اند به او بدهد، [«وَ ذَرُوا الْبَیْعَ»

جمعه:9] و در شرع عبارت از مبادله مال ارزیابی شده با مال قیمت گذاری شده از طریق ایجاب و قبول است، چه تملیک باشد و یا تملّک.

و بِیَع به فتح حرف دوم جمع بِیعه مانند سِدْرَه عبارت از کنیسه نصاراست، و گفته شده بِیَعْ معابد یهود است. [«لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَ بِیَعٌ»حجّ:40].

ب ی ن

بَیْن: از اضداد و به معنای جدایی و وصل است. در آیه: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ» انعام:94؛ به رفع و نصب قراءت شده است، رفع به اعتبار آن که فعل است یعنی: لقد تقطّع وصلکم، و نصب بنابر حذف، یعنی یرید ما بینکم.

ص:44

ت

ت ب ب

تَبّ و تَباب و تَتْبِیب: خسارت و نابودی، و تَبّاً له: بنابرآن که مصدر منصوب و فعل در آن مضمر است یعنی خداوند خسران و نابودی را ملازم او گردانید. [«تَبَّتْ یَدَآ اَبی لَهَبٍ وَتَبَّ»

مسد:1؛ «وَ مَاکَیْدُ فِرْعَوْنَ اِلاَّ فی تَبَابٍ» مؤمن:37، «وَ مَا زَادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبیبٍ» هود:101].

ت ب ر

[تَبْر: نابودی و شکست] تَبَّرَهُ تَتْبِیراً: آن را شکست و نابود کرد. و «هؤلاَءِ مُتَبَّرٌ مَاهُمْ فیهِ»

اعراف:139 شکسته و نابودند. تَبَار: نابودی [«اِلاَّ تَبَاراً» نوح: 28].

ت ب ع

[ تُبُوع: دنباله روی] تَبِعَه: در پشت سر او راه رفت، اتّبعه نیز به همین معناست. تَبَع مانند طَرَب هم مفرد است و هم جمع. خداوند فرموده است: «اِنَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعاً» ابراهیم: 21؛ و تبیع به معنای تابع است. و قول خداوند: «ثُمَّ لاَ تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنَا بِهِ تَبیعاً» اسراء: 69 از فرّاء

نقل شده است یعنی: خونخواه نه طالب که به معنای تابع است(1).

تُبَّع بر وزن سُکَّر: مفرد تَبَابِعَه یکی از پادشاهان حمیر است و آنها هفتاد تبّع بوده اند که بر سراسر زمین و مردم آن حکومت کرده اند، و تبّع اوسط مؤن بوده است. گفته اند: او تبّع کامل بن ملکی ابوکرب بن تبّع [ابن] اکبر بن تبّع

اقرن بوده و او همان ذوالقرنین است که خداوند در قرآن فرموده است: «اَهُمْ خَیْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ»

دخان: 37 و استدلال کرده اند که خداوند او را در

ص:45


1- معانی القرآن 2/127.

زمره پیامبران ذکر کرده و فرموده است: «وَقَوْمُ

تُبَّعٍ کُلٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ» ق: 14(1).

ت ر ب

أتْراب: جمع تِرْب به کسر تاء به معنای همزاد و کسی که با تو، به دنیا آمده است و نیز در توصیف حورالعین به کار رفته است، و چنان که گفته اند مراد آن است که حوریانی همزاد و همسال اند، یعنی گویی در یک زمان تولّد یافته اند. [«قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ اَتْرَابٌ» ص:52].

و ترائب: استخوانهای سینه است، [«یَخْرُجُ

مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرَائِبِ» طارق: 7] تَرِبَ الشّیءُ مانند طَرِبَ: خاک آلود شد، و از این باب است تَرِبَ الرّجلُ: مستمند شد، گویی به خاک چسبید.

مَتْرَبَه: ناداری و بیچارگی، «اَوْ مِسْکیناً ذَا مَتْرَبَهٍ» بلد: 16. مِسکین ذُوْمَتْرَبَهٍ تهیدست چسبان به خاک.

ت ر ف

[تَرَف: تنعّم] أتْرَفَتْهُ النِّعْمَهُ: نعمت او را سرمست کرده است. مُتْرَف: سرکش، ستمگر و کسی که در لذتهای دنیا فرورفته، و متنعّمی است که از تنعّم باز نمی ایستد، زورگو. [«اَمَرْنَا مُتْرَفیهَا» اسراء: 16].

ت ر ق

[تَرَاقِی: کنایه از مرگ است ]خداوند فرموده است: «کَلاَّ اِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ» قیامت: 26 گفته

شده: مراد چنبره گردن یا استخوانهایی است که در بالای سینه و زیر گردن را احاطه کرده و مفرد آن تَرْقُوَه است عبارت از استخوانی است که میان دهانه گردن و شانه ها قرار دارد.

ت ف ث

[تَفَث: چرکین] خداوند فرموده است: «ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ» حج: 29 قَضَاءُ التَّفَثِ به معنای تنظیف از پلیدی است و گفته شده عبارت از اعمالی است که محرم به هنگام خروج از احرام انجام می دهد مانند کوتاه کردن شارب و ناخنها و زدودن موی زیر بغل و عانه. جوهری گفته است: تَفَثْ در مناسک از قبیل کوتاه کردن ناخنها و شارب و تراشیدن سر و زدودن موی عانه و رمی جمرات و نحر شتران قربانی و امثال اینهاست(2).

ت ق ن

إتقان الأمر: محکم کردن کار. [«اَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ» نمل: 88].

ص:46


1- مجمع البحرین 4/305 با تلخیص.
2- صحاح اللّغه 1/274.

ت ل ل

[تَلّ: به زمین افکندن] خداوند فرموده است: «وَتَلَّهُ لِلْجَبینِ» صافّات: 103؛ او را به روی افکند، چنان که می گویی: کَبَّهُ لِوَجْهِهِ. او را به

روی درافکند.

ت ن ر

تنّور: جایی است که در آن نان می پزند. گفته شده: آن در هر زبانی به همین واژه است. از امیرمؤمنان علیه السلام روایت شده که مراد در آیه: «وَفَارَ التَّنُّورُ» هود: 40 روی زمین است(1).

ت و ب

توبه، مانند دَوْمَه: بازگشت از گناه. تَابَ اللّه ُ عَلَیْه: او را موفّق به توبه کرد، یا توبه اش را پذیرفت، گویی خداوند به آمرزش او بازگشت. و قول خداوند: «اِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَی اللّه ِ

لِلَّذینَ...» نساء: 17؛ گفته شده است یعنی: قبول توبه اینها واجب است.

ت ی ن

تِین (انجیر) همان [میوه ای] است که خورده

می شود. خداوند فرموده است: «وَالتّینِ»

تین:1؛ به امام حسن علیه السلام تأویل شده است(2). گفته اند «التّینِ و الزَّیْتُونِ» تین: 1 دو کوهند در

شام. و معانی الاخبار روایت کرده که تین مدینه و زیتون بیت المقدس است(3).

ت ی ه

تِیه: سرزمینی که نمی توان در آن راه و نشانی یافت. تَاهَ فلانٌ: تکبّر ورزید. و تَاهَ فی الأرض: در زمین سرگردان شد. [«یَتیهُونَ فِی الاْ َرْضِ» مائده: 26].

ص:47


1- در مجمع البحرین 3/234 آمده است: در این جا مراد روی زمین است چنان که از علی علیه السلام نقل شده است. و گفته اند: آنچه بر روی زمین افزوده شده و بر آن مشرف است و این نیز روایت شده است.
2- نورالثقلین 5/607 از موسی بن جعفر علیه السلام.
3- معانی الاخبار صدوق: 365 از موسی بن جعفر علیه السلام؛ خصال صدوق؛ نورالثقلین 5/606.

ث

ث ب ت

[ثبوت: دوام و استقرار] خداوند فرموده

است: «لِیُثْبِتُوکَ» انفال: 30؛ گفته شده است

یعنی: تا به تو جراحتی برسانند که با آن نتوانی از جای برخیزی.

ث ب ر

ثُبُور: وای و نابودی و خسران [«دَعَوْا

هُنَالِکَ ثُبُوراً» فرقان: 13].

ث ب ط

[ثَبْط: به تعویق انداختن و باز ایستادن از کار ]ثَبَطَهُ عَنِ الأَمْرِ: او را از آن باز داشت. خداوند فرموده است: «فَثَبَّطَهُمْ» توبه: 46؛ از طریق ترس آنان را بازداشت.

[ث ب ی]

[ثَبْی: گردآوری، ثَبَی الشّی ء بر وزن ضَرَب - ثَبْیا: جمع کرد او را و ثُبَه بمعنای جمعیّت است و جمع آن ثِبُون و ثبوت و ثُبات می باشد و از همین معنی است قول خداوند «فَاص نْفِرُوا

ثُبَاتٍ» نساء: 71؛ یعنی جمعیت ها].

ث ج ج

[ثُجُوج: جاری شدن و ریزش ]ثَجَّ الماءَ او الدّمَ: آب یا خون روان شد. مطرٌ ثجّاج: به شدّت ریزان. «مَآءً ثَجَّاجاً» نبأ: 14؛ جهنده، و گفته

شده است: ریزان.

ث خ ن

[ إثْخَان در کار: زیاده روی در آن است] خداوند فرموده است: «حَتّی اِذَا اَثْخَنْتُمُوهُمْ»

محمّد: 4؛ تا آنگاه که آنها را سخت کشتار و زخمی کنید. و نیز فرموده است «حَتّی یُثْخِنَ فِی الاْ َرْضِ» انفال: 67 گفته شده: یعنی: بر بسیاری از مردم زمین چیره شود و در کشتار دشمنانش مبالغه کند.

ص:48

[ث ر ب]

[ثَرْب: سرزنش. ثَرَبَهُ، مانند ضَرَبَهُ، ثَرْباً: او را

ملامت و سرزنش کرد، وثَرَّبَهُ و ثَرَّبَ عَلَیْه نیز به همین معناست و از این باب است: «لاَ تَثْریبَ عَلَیْکُمُ» یوسف: 92].

ث ر ی

ثَری: خاک نمناکی که در زیر خاک سطح زمین است. [«وَمَا تَحْتَ الثَّری» طه: 6].

ث ع ب

ثُعْبان: نوعی مار دراز است. [«ثُعْبَانٌ مُبینٌ»

اعراف: 107].

ث ق ب

[ثُقُوب: افروختن و روشن کردن ]ثَقَبَتِ النّارُ: افروخته شد. «شِهَابٌ ثَاقِبٌ» صافّات:10 روشنی بخش.

ث ق ف

[ثَقف: دست یافتن] ثَقِفَهُ، از باب فَهِمَ: با او روبرو شد. «ثَقِفْتُمُوهُمْ» بقره: 191؛ آنها را

یافتید و به آنان دست پیدا کردید.

ث ق ل

ثَقَل: کالای مسافر و همراهانش، و هر چیز گرانبها و محفوظ. ثَقَلان: جنّ و انس، [«سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَ الثَّقَلاَنِ» الرحمن: 31]. و کتاب خدا و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله ثِقْلَیْن نامیده شده اند به سبب آن که تمسّک به آنها سنگین است، و نیز به هر چیز پر اهمیّت و نفیس ثقیل گفته می شود و این که آنها ثقلین نامیده شده اند برای بزرگداشت مقام و شأن آنهاست. أثقالُ الأرضِ: گنجهای آن است. و گفته شده: عبارت از اجساد بنی آدم است. [«و اَخْرَجَتِ الاْ َرْضُ اَثْقَالَهَا» زلزله: 2]. اِثّاقَلْتُمْ یعنی: تَثَاقَلْتُم: سنگینی و درنگ کردید، و چون متضمّن معنای میل و رغبت است به إلی متعدّی شده و فرموده است: «اثَّاقَلْتُمْ إلَی الاْ َرْضِ» توبه: 38 «قَوْلاً ثَقیلاً»

مزمّل: 5 گفته شده: آن قرآن است.

ث ل ل

ثُلَّه، به ضمّ ثاء: دسته و گروهی از مردم [«ثُلَّهٌ مِنَ الاَْوَّلینَ» واقعه: 13].

ث م م

ثُمَّ: حرف عطف است و دلالت بر ترتیب و تراخی دارد. [«اَلَمْ نُهْلِکِ الاْ َوَّلینَ * ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرینَ» مرسلات: 16 و 17]. ثَمَّ به فتح ثاء به معنای هُناک (آن جا) و برای اشاره به دور است چنان که هنا (این جا) اشاره به نزدیک است. [«فَثَمَّ وَجْهُ اللّه ِ» بقره: 115].

ص:49

ث م د

ثَمُود: آنها قوم صالح پیامبر علیه السلام بودند که ناقه را پی کردند. [«وَاِلی ثَمُودَ اَخَاهُمْ صَالِحاً»

اعراف: 73].

ث ن ی

ثِنی، با الف مقصور امری که دوبار تکرار شود. ثَنَی الشّیءَ: آن چیز را دولا کرد. [«یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ» هود: 5] «ثَانِیَ اثْنَیْنِ» توبه:40؛ یکی از دو تا.

مَثَانی از قرآن: سوره هایی است که دارای کمتر از صد آیه است؛ و فاتحه الکتاب را مثانی می گویند برای آن که در هر نماز دوبار خوانده می شود؛ و نیز قرآن را مثانی نامیده اند بدین سبب که آیه رحمت مقرون به آیه عذاب است؛ و قول خداوند: «وَ لَقَدْ اتَیْنَاکَ سَبْعاً مِنَ

الْمَثَانی» حجر: 87 یعنی: سوره حمد چه آن هفت آیه است، و در قرآن غیر از آن سوره ای با این تعداد آیه وجود ندارد.

ث و ب

ثواب و مثوبه: پاداش طاعت، و ظاهر آن است که هر دو به معنای مطلق پاداش است. خداوند فرموده است: «هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ»

مطفّفین:36؛ جزا داده شده اند؛ چه ثَوَّبَهُ به معنای أثَابَهُ (به او پاداش داد) می باشد؛ و نیز فرموده است: «بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَهً» مائده: 60 و نیز: «وَ اِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَهً لِلنَّاسِ» بقره:

125؛ محلّ رجوع و بازگشت.

ث و ر

[إثاره: برانگیختن و پخش کردن ]«اَثَارُوا

الاَْرْضَ» روم: 9؛ زمین را برای کشت زیر و رو کردند.

ث و ی

[ثواء: اقامت و استقرار و از این باب است «وَ مَا کُنْتَ ثَاوِیاً فی اَهْلِ مَدْیَنَ» قصص:45]. مَثْوَی و مَأوَی: جایگاه؛ در معنا به هم نزدیکند. [«وَمَاْوَاهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی الظَّالِمینَ» آل عمران: 151].

[ث ی ب]

[تَثَیُّب و تَثییب: جدایی زن از همسرش به سبب مرگ یا طلاق و در این هنگام به زن مُثیَّب گفته می شود. و ثَیِّب خلاف بکر است و به زن و مرد یکسان اطلاق می شود. رَجُلْ ثَیِّبْ: مرد بی همسر وَامْرأه ثَیّب: زن بی شوهر. جمع ثَیِّب نسبت به زنان ثَیِّبات و از این باب است «ثَیِّبَاتٍ

وَ اَبْکَاراً» تحریم: 5].

ص:50

ج

ج أ ر(1)

[جأرُ: بلند کردن صدا]، جَأَرَ بر وزن مَنَعَ، جَأرا و جُؤارا: صدای خود را به دعا و زاری و استعانه بلند کرد. جَأَرَ البقرهُ: گاو فریاد کرد [«اِذَا هُمْ یَجْٔرُونَ» مؤمنون: 64].

جالوت

جالوت: نام یکی از پادشاهان گردنکش زمان بنی اسرائیل است، و گفته اند در میان این امّت معاویه نظیر اوست(2)، او جبّاری از فرزندان عملیق بن عاد و یکصدهزار نفر با او همراه بود چنان که در مجمع آمده است(3).

ج ب ب

جُبّ: چاهی که سنگچین نشده است. [«فی

غَیَابَتِ الْجُبِّ» یوسف: 10].

ج ب ت

جِبْت به کسر جیم: بت، کاهن، ساحر و سحر و کسی که هیچ خوبی در او نیست و هرآنچه غیر از خدا پرستیده شود. [«یُؤْمِنُونَ بِاص لْجِبْتِ»

نساء: 51].

ج ب ر

جَبّار: چیره و متکبّر، و آن از نامهای خداوند متعال است و بر غیر او جز برای ذمّ و نکوهش به کار نمی رود. [«الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ» حشر: 23؛ «جَبَّارٍ عَنیدٍ» هود: 59].

ص:51


1- نگارنده دو ماده ج أ ر و (ج و ر) را با هم درآمیخته است و درست همان است که ما آوردیم، اگر چه میان آن دو اشتقاق کبیر وجود دارد.
2- چنان که گفته می شود: علی علیه السلام در این امّت شباهت به طالوت دارد. مرآه الأنوار 1/113 و 242.
3- 5/344، آن را در ماده ج و ل آورده است در حالی که قبلاً در ماده (ج ل ت) آورده بود، در حالی که نه این است و نه آن، زیرا این واژه غیر عربی است.

جبرئیل(1)

جبرئیل: نام فرشته ای بزرگ است که برای تبلیغ ولایت حق و عذاب منکران آن در همه امّتها نازل می شده است و در جنگ اُحُد درخواست کرد که در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام سومین آنها باشد و به این اختصاص افتخار می کرد. او نخستین کسی است که با امام قائم علیه السلام(2) مصافحه خواهد کرد. گفته شده: واژه جبرئیل اسمی است مرکّب از «جبر» که به «ایل» اضافه گردیده و «ایل» یکی از نامهای خداوند است. و این نام به صورتهای مختلف استعمال می شود: جبرئیل با همزه و بدون همزه، جَبْرَئل مانند: جَبْرَعل، جِبْریل به کسر جیم(3) و جبْرین به

فتح جیم و کسر آن.

ج ب ل

جِبِلّ: گروهی از مردم، و این واژه به صورتهای مختلف خوانده شده خداوند فرموده است: «جِبِلاًّ کَثیراً» یس: 62 و دیگر جُبْل

مانند قُفْل، و جَبْل مانند عَدْل، و جِبِلّ به کسر حرف اوّل و دوم و تشدید لام، و جُبُلّ به ضمّ اوّل و دوم و تشدید لام و تخفیف آن. جِبِلَّت: آفرینش. [وگروهی از مردم «والْجِبِلَّهَ الاَْوَّلینَ»

شعراء: 184].

ج ب ه

جَبْهَه: (پیشانی) در انسان و جز او بر جِبَاه جمع بسته می شود. خلیل (4) گفته است: جبهه

عبارت از قسمت هموار میان دو ابرو تا ناصیه است. اصمعی گفته است(5): جبهه همان موضع سجده است. [«فَتُکْوی بِهَا جِبَاهُهُمْ»

توبه:35].

ج ث ث

اجتثاث: از بیخ برکندن. اِجْتَثَّهُ: آن را از بیخ برکند. [«اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاْ َرْضِ» ابراهیم:26].

ج ث م

[جُثُوم: چسبیدن به زمین] جَثَمَ الطّائر: پرنده بر زمین چسبید، گفته شده: جُثُوْم به معنای خموشان مرده است. [«فَاَصْبَحُوا فی دَارِهِمْ جَاثِمینَ» اعراف: 78].

ج ث و

[جُثُوّ و جُثیّ: نشستن بر روی دو زانو ]جَثی

ص:52


1- نگارنده آن را در ماده ج ب ر آورده است و درست افراد آن است.
2- مرآه الأنوار 1/116.
3- همه قرآن کریم به همین گونه آمده است.
4- در کتاب العین 3/395 گفته است.
5- طریحی در مجمع 6/345 از اصمعی نقل کرده است.

عَلی رُکْبَتَیْه: یَجْثی جُثِیّاً (بر زانو نشست)، قوم جُثِیّ مانند جلس جلوساً و قوم جلوسٌ و از این باب است قول خداوند: «وَنَذَرُ

الظَّالِمینَ فیهَا جِثِیّاً» مریم: 72 با ضمّ جیم و نیز به کسر به

تبعیّت از ثاء به کار رفته است.

ج ح د

جَحْد و جُحُود: به معنای انکار حقّ است چه از روی علم باشد و چه جهل؛ و نیز به معنای شدّت عناد و ستیزه جویی است و غالباً درباره انکار چیزی به کار می رود که حقانیّت آن با دلایل روشن و قاطع آشکار است. [«جَحَدُوا

بِایَاتِ رَبِّهِمْ» هود: 59].

ج ح م

جحیم: یکی از نامهای جهنم است (خدا ما را از آن نگهدارد)، و در اصل به معنای آتش شعله وری است که بشدّت زبانه کشد. خداوند فرموده است: «قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَاناً فَاَلْقُوهُ فِی الْجَحیمِ» صافّات: 97.

ج د ث

جَدَث: گور، و جمع آن أجداث است. [«مِنَ

الاْ َجْدَاثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» یس: 51].

ج د د

جُدّه به ضمّ: راه و روش و جمع آن جُدَد است. خداوند فرموده است: «وَ مِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ» فاطر: 27؛ راههایی است که با رنگ کوه اختلاف دارند.

«جَدُّ رَبِّنَا» جنّ 3؛ عظمت پروردگار ما، و گفته اند: بی نیازی او، و از ابو عبیده(1) نقل شده که

گفته است: «جَدُّ رَبِّنَا» یعنی سلطنت او.

در جاهای بسیاری از قرآن «الخَلْقُ الجَدید» آمده است، گفته اند: مراد از آن زنده گردانیدن خلایق در روز قیامت به موجب تنزیل و زنده گردانیدن آنها در رجعت بر حسب تأویل قرآن است.

ج د ل

جَدَل: دشمنی سخت [«جَادَلْتُمْ عَنْهُمْ»

نساء: 109].

ج ذ ذ

جَذّ: بریدن و شکستن، گفته می شود: جَذَّهُ: آن را شکست و برید. جُذاذ به ضمّ: شکسته ریزه ها «عَطَآءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ» هود: 108؛ غیر مقطوع.

ص:53


1- طریحی گفته است: از ابی عبیده نقل شده «جَدُّ رَبِّنا» یعنی: سلطنت پروردگار ما. گفته می شود: زَالَ جَدُّ القَوْمِ یعنی: پادشاهی آنها پایان یافت مجمع البحرین 3/20.

ج ذ ع

جِذْع تنه درخت خرما و جمع آن جُذُوع است. [«اِلی جِذْعِ النَّخْلَهِ» مریم: 23].

ج ذ و

جَذْوَه به حرکات جیم: اخگر، پاره ای از

آتش، پاره ای از هر چیز. ابو عبیده(1) گفته است:

جَذْوَه قطعه ضخیمی از چوب است که در یک طرف آن آتش باشد یا نباشد. [«اَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النَّارِ» قصص:29].

ج ر ح

جَرْح و اجتراح: ؛به دست آوردن. [«وَیَعْلَمُ

مَا جَرَحْتُمْ» انعام: 60؛ «اجْتَرَحُوا السَّیِّاتِ»

جاثیه: 21].

جَوارِح: درندگان و پرندگان شکاری [«وَ مَا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوَارِحِ» مائده: 4].

جوارح انسان عبارت از اعضای اوست که با آنها چیزی را به دست می آورد.

ج ر ز

أرضٌ جُرز مانند عُسْر و عُسُر: زمین بی گیاه. [«اِلَی الاْ َرْضِ الْجُرُزِ» سجده: 27].

ج ر ع

اجتراع در اصل به معنای یکباره آب را فرودادن است [«یَتَجَرَّعُهُ وَ لاَ یَکَادُ یُسیغُهُ» ابراهیم: 17]. تَجَرَّعَ الغَیْظَ: خشم را کم کم فرو برد.

ج ر ف

جُرْف به ضمّ راء و سکون آن: آنچه سیل با خود می برد و زمین را می کَنَد، و از این باب است: «عَلی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ» توبه: 109 گفته شده است: بر اساس قاعده ای که ضعیفترین قواعد است.

ج ر م

لاَجَرَمَ: بی شکّ، فرّاء گفته(2) است: آن واژه ای

است که در اصل به منزله لابدّ و لامحاله (ناگزیر) بوده و در قول خداوند که فرموده است: «وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ» مائده: 2 به معنای لاَ یَحْمِلنَّکُمْ می باشد: شما را وادار نکند.

ج ر ی

[جاریهُ]جَوارِی مفرد و جمع آن مانند جَوارٍ(3) و جاریات است و منظور از آن کشتی

ص:54


1- جوهری در صحاح در مادّه ج ذ و از او نقل کرده است.
2- فرّاء گفته است: این واژه ای است که در اصل به منزله لابدّ و لامحاله بوده و بر اثر کثرت استعمال معنای قسم پیدا کرده و بمنزله حقّاً بکار رفته است... مختارالصحاح 100.
3- جوار با تنوین همان (جواری) با یاء است که تنوین به جای آن آمده، پس دیگر معنا ندارد گفته شود (الجواری. کجوارٍ).

است چه در دریا جریان دارد و تنها در سوره تکویر:16 [«الْجَوَارِ الْکُنَّسِ» ]به معنای ستارگان جاری در افلاک آمده است؛

و در قول خداوند: «بِسْمِ اللّه ِ مَجْریهَا وَمُرْسیهَا» هود: 41؛ هر دو مصدر از باب أُجْرِیَتِ السفینهُ و أُرْسِیَت (کشتی حرکت و توقف داده شد) به معنای اجراء وإرساء، و به فتح از باب جَرَتِ السّفینهُ و رَسَت (کشتی

حرکت و توقّف کرد) می باشند.

ج ز ع

جَزَع: بی تابی و ضدّ صبر است [«اَجَزِعْنَآ اَمْ صَبَرْنَا» ابراهیم: 21].

ج ز ی

[جَزاء: ثواب و پاداش] جَزَاهُ بمَا صَنَعَ و جَازَاه به یک معناست: پاداش کار او را داد، و جَزَی عنهُ هذا: این شخص به جای او ادا کرد، و از این باب است: «لاَ تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْٔا» بقره: 48.

ج س د

جَسَد: تن، و نیز به معنای زعفران و رنگهایی از قبیل آن است؛ و درباره قول خداوند: «عِجْلاً جَسَداً» اعراف: 148 یعنی سرخ و از طلا بود، و گفته شده: یعنی دارای جسد و صورتی بی جان بود.

ج ف أ

جُفاء به ضمّ: آنچه سیل کنار می زند. خداوند فرموده است: «فَیَذْهَبُ جُفَآءً» رعد:17 گفته شده: نابود می شود.

ج ف ن

[جَفْن: گذاردن طعام در قدح ]خداوند فرموده است: «وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ» سبأ: 13؛ جِفان به کسر: قدحهای بزرگ، مفرد آن جَفْنَه بر وزن قَصْعَه است.

ج ف و

جَفاء با الف ممدود: ضدّ بِرّ (خوشرفتاری) است. خداوند فرموده است: «تَتَجَافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ» سجده: 16؛ پهلوهایشان را بلند و از بستر دور می کنند، زیرا از ترس یا درد یا اندوه بر بستر آرام نمی گیرند، و گفته شده: مراد شب زنده داران است.

ج ل ب

جلابیب: جمع جِلباب است و آن جامه ای است بزرگتر از روبند و کوچکتر از رداء: زن سرش را با آن می پوشاند و آنچه از آن زیاد

ص:55

می آید بر روی سینه اش می اندازد. و گفته اند: جِلباب ملحفه است، خداوند می فرماید: «یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبیبِهِنَّ» احزاب:59؛ زنان آن را بر خود می اندازند و صورت و آغوش و زیر بغلهایشان را با آن می پوشانند.

و نیز فرموده است: «وَاَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ» اسراء: 64؛ و این از جَلَبَه به فتح لام و به معنای فریاد است. گفته می شود: جَلَبَ عَلَی فَرَسِهِ: از پشت سر به اسب خود فریاد زد و آن را برای مسابقه برانگیخت، أجْلب عَلَیْهِ نیز به همین معناست.

ج ل د

[جِلْد: پوست بدن، جمع آن أجلاد و جلود است «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا» نساء: 56]

جَلَدَه، یَجْلِدُهُ: او را با تازیانه زد، و به پوست بدنش رسید. [«فَاص جْلِدُوهُمْ ثَمَانینَ جَلْدَهً»

نور:4].

ج ل ل

جلال: بزرگی، جَلالُ اللّه: عظمت خداوند. [«ذُوالْجَلاَلِ وَالاِْکْرَامِ» الرحمن: 27].

ج ل و

جلاء: خروج از شهر و به معنای اخراج از آن نیز می آید. [«کَتَبَ اللّه ُ عَلَیْهِمُ الْجَلاَءَ» حشر: 3].

[ج م ح]

[جموح: سرعت گرفتن به طرف چیزی با شدّت تمام و از باب ضرب «وَ هُمْ یَجْمَحُونَ»

توبه: 57].

ج م ع

[جَمْع: گردهم آمدن] أجْمَع الأمرَ: عزم بر آن کار کرد. و نیز گفته می شود: أجْمِع أمْرک و لاتَدَعْهُ مُنْتَشِراً: کارت را جمع و جور کن و پراکنده مگذار، و جمیع: ضدّ پراکنده و متفرق است، و از این باب است: «جَمیعاً اَوْ اَشْتَاتاً»

نور: 61 و نیز به سپاه و به قبیله گردهم درآمده گفته می شود، و قول خداوند: «نَحْنُ جَمیعٌ مُنْتَصِرٌ» قمر:44؛ به یکی از این دو معناست.

ج م ل

[جَمْل: گردآوری پراکنده، و جَمال: زیبایی]. خداوند فرموده است: «کَاَنَّهُ جِمَالَتٌ صُفْرٌ»

مرسلات: 33 و جِماله جمع جَمَلْ با فتح اوّل و دوم به معنای شتر نر است سیوطی در المزهر

می گوید: «در کلام عرب جمعی نیست که شش بار آن را جمع بسته باشند جز واژه جَمَل چه آن را به أجْمُل، أجمال، جامل، جمال، جماله و

ص:56

جمالات جمع بسته اند، خداوند فرموده است: «جِمَالَتٌ صُفْرٌ»، پس جمالات جمع جمع

جمع جمع جمع جمع آن است»(1).

و نیز خداوند فرموده است: «وَلاَ یَدْخُلُونَ

الْجَنَّهَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف: 40؛ در اخبار آمده است که این آیه درباره طلحه و زبیر نازل شده و مراد از جمل، جمل آنهاست(2). گفته اند: جُمَّل: طناب کشتی است که به آن قَلْس گفته می شود. و عبارت از طنابهای ضخیم به هم تابیده شده ای است. «وَلَکُمْ فیهَا جَمَالٌ» نحل: 6؛ زینت و شکوهی

است. گفته می شود: جَمُلَ الرَّجُلُ به ضمّ جَمالاً: مرد جمیل و زیبا شد.

ج م م

[جُمُوم: اجتماع و کثرث ]جمّ المالُ وغیره: مال و جز آن زیاد شد، و جمّ به معنای بسیار است، خداوند فرموده است: «وتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً» فجر: 20.

ج ن ب

جَنْب و جانِب: هر دو به معنای یک سمت انسان است، و جانب بیشتر به معنای ناحیه به کار برده می شود. و جَنْبُ اللّه ِ به ائمّه(ع) تأویل شده(3). و شاید برای اظهار این است که آنان در قرب به خدا مانند پهلو نسبت به انسانند. «وَ الصَّاحِبِ بِاص لْجَنْبِ» نساء: 36؛ کسی که همسفر توست.

و اجتناب: دوری از یکدیگر است. جُنُب و جنابت در اصل: به معنای دوری است و بر کسی اطلاق می شود که به سبب جماع یا خروج منی باید غسل کند زیرا مادام که طهارت پیدا نکرده نمی تواند نماز به جا آورد. «وَالْجَارِ الْجُنُبِ»

نساء 36؛ همسایه بیگانه تو. «وَ اجْنُبْنی»

ابراهیم: 35؛ دور بدار مرا.

ج ن ح

جُناح به ضمّ: به معنای گناه [«فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ» بقره: 158]، و به فتح بال پرندگان است [«وَ لاَ طَآئِرٍ یَطیرُ بِجَنَاحَیْهِ» انعام: 38]، و برای میانه زیر بغل و بازوی انسان نیز به طور استعاره به کار برده شده است [«وَاضْمُمْ یَدَکَ اِلی جَنَاحِکَ» طه: 22]؛ همچنین جَناح کنایه از جانب، نیرو، شانه، نفس شی ء [«جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ» اسراء: 24] و امثال اینهاست. گفته

ص:57


1- المزهر فی علوم اللّغه و انواعها 2/89.
2- طریحی در مجمع 2/341 آن را از ابی جعفر امام باقر علیه السلام روایت کرد.
3- مرآه الأنوار 1/112.

می شود: جَنَحَ لَهُ: به آن مایل شد [«وَاِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاص جْنَحْ لَهَا» انفال: 61]. و در قرآن در معانی بیشتری به کار رفته است.

ج ن ف

جَنَف: میل و انحراف. [«فَمَنْ خَافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً» بقره: 182].

ج ن ن

[جَنّ: پوشاندن] «جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ»

انعام:76؛ بر او پوشانید و تاریک شد. أجَنَّهُ اللّیلُ: شب او را پوشانید، و جِنّ ضدّ اِنس است، گفته شده: به سبب آن که دیده نمی شود جنّ نامیده شده است. [«شَیَاطینَ الاِْنْسِ وَالْجِنِّ» انعام: 112].

جَنِین: به فرزند گفته می شود مادام که در

شکم است و جمع آن أجِنّه است [«وَ اِذْ اَنْتُمْ

اَجِنَّهٌ» نجم: 32].

و جَنَّه: به معنای باغ و جمع آن جَنّات است، و عرب نخلستان را جَنَّه می نامد. [«جَنَّهٌ مِنْ نَخیلٍ وَ اَعْنَابٍ» بقره: 266].

جِنَّه: به معنای جِنّ [«مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ»

هود: 119]. و نیز به معنای جُنُون و دیوانگی است، و از این قبیل است قول حقّ تعالی: «اَمْ

بِهِ جِنَّهٌ» سبأ: 8.

ج ن ی

[جَنْی و جَنی: چیدن میوه از درخت ]جَنَی الثَّمَرَهَ واجتنَاهَا: میوه را چید. [«وَجَنَی الْجَنَّتَیْنِ دَانٍ» الرحمن: 54].

ج ه د

جِهاد، به کسر: جنگ با دشمن، و مجاهده به معنای محاربه و کارزار با اوست. و شاید اصل آن از جهد به معنای کوشش باشد [«وَجِهَادٍ فی سَبیلِهِ» توبه: 24].

ج ه ر

جَهْر: به معنای اظهار و آشکار کردن است. اخفش درباره قول حق تعالی: «حَتّی نَرَی اللّه َ جَهْرَهً» بقره: 55 گفته است: به عیان به گونه ای که آنچه میان ما و اوست آشکار باشد.

ج ه ز

جَهاز به فتح و کسر[جیم]: آنچه مایه اصلاح حال انسان می شود، و از این باب است جهاز عروس و مسافر. جهَّز العروس والجیش تجهیزاً: اسباب و لوازم عروس و لشکر را آماده ساخت، و جَهَّزَهُ للسفر نیز به همین معناست. [«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ» یوسف: 59].

ص:58

ج و ب

[جَوْب: بریدن] جَابَ: پاره کرد و برید و از این باب است قول خداوند: «جَابُوا الصَّخْرَ»

فجر: 9؛ اجابت و استجابت به یک معناست. و اجابت در اصل به معنای پذیرفتن چیزی یا امری است [«اَجیبُوا دَاعِیَ اللّه ِ» أحقاف: 31].

ج و د

جُودِیّ: گفته اند: کوهی در موصل است، و نیز گفته شده نام ناحیه ای در شام است، و نیز گفته اند: در سرزمین الجزیره است، و از برخی اخبار بر می آید که آن در نجف نزدیک کوفه است(1). [«وَاسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» هود: 44].

ج و ر

جَور: انحراف از راه میانه است، از همین باب است استجارَهُ مِنْ فلانٍ فَأجَاره منه: او را از آنچه بیمناک بود ایمنی داد، [«وَ اِنْ اَحَدٌ مِنَ

الْمُشْرِکینَ اسْتَجَارَکَ فَاَجِرْهُ» توبه:6] و جار: همسایه ای است که او را از آن که به وی ستم

شود پناه داده ای و به او مُجیر، حلیف و ناصر نیز گفته می شود. جمع آن جیران و جیره و أجوار است [«واِنّی جَارٌ لَکَمْ» انفال: 48].

[ج و س]

[جَوس و جَوَسَانٍ: جستجو و بازرسی از باب «قَالَ» و از آن باب است «فَجَاسُوا خِلاَلَ الدِّیَارِ» إسراء: 5 یعنی: میان آنها رفت و آمد کردند].

ج ی ب

[جَیبُ القَمِیصِ: گریبان ]«وَلْیَضْرِبْنَ

بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ» نور: 31]. گفته می شود: فلان ناصح الجَیْب: پاکدل و بی آلایش.

[ج ی د]

[جِید: گردن، جمع آن أجْیَاد و جیود است از این باب است: «فی جیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» مسد: 5].

ص:59


1- نورالثقلین 2/363؛ مرآه الأنوار 1/114.

ح

ح ب ب

استحباب: طلب محبّت، اِستَحَبَّهُ: دوست داشت او را و مستحبّ از این باب است. امّا قول خداوند: «فَاص سْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی» فصّلت: 17 از باب اسْتَحَبَّهُ عَلَیْه می باشد: این را برگزید و بر آن ترجیح داد.

ح ب ر

أحْبَار: جمع حَبْر به فتح و سکون و نیز به کسر حاء معانی مختلفی دارد از جمله به معنای دانشمند و صالح است. و واژه أحْبار در قرآن (مائده /44 و /63 و توبه /34) به همین معنا آمده است. همچنین واژه «یُحْبَرُونَ» روم: 15؛ کامیاب و شادمان و متنعّم و گرامی می شوند، و این از مصدر حُبُور است که به معنای سرور و شادمانی است.

ح ب ط

حبط و احباط: شریف عالم کامل ربّانی شیخ ابوالحسن جدّ شیخ ما مؤلّف جواهر در مرآه الأنوار گفته است:

«احباط عبارت از محو اعمال و ابطال آن است به طوری که نه ثوابی از آنها به بار آید و نه عقابی دفع شود، آیات و اخبار نیز به همین گونه دلالت دارد؛ و از آنچه در سوره زمر و قتال بلکه از سوره های دیگری که مشتمل بر احباط است و به زودی ذکر خواهد شد معلوم می گردد احباط درباره کسانی اجرا می شود که ولایت اهل بیت علیهم السلام را نپذیرفته و با ائمّه علیهم السلام دشمنی

ورزیده اند، و معنای ابطال عمل نیز همین است، و آنچه ما درباره واژه تبدیل و مبدّل شدن حسنات و سیّئات در روز قیامت ذکر کرده ایم مؤّد این تعریف است. همچنین معنای این که

ص:60

خداوند فرموده است: اعمال را «هَبَآءً مَنْثُوراً» فرقان: 23 قرار می دهیم همین است، زیرا آن نیز

عبارت از حبط اعمال نسبت به همان کسانی است که ذکر شد و به سبب نپذیرفتن ولایت است. بنابراین دقّت کنید.» پایان سخنان شیخ(1).

ح ب ک

حُبُک به ضم اوّل و دوم: جمع حِباک به معنای راه شنزار و امثال آن است. خداوند فرموده است: «وَالسَّمَآءِ ذَاتِ الْحُبُکِ»

ذاریات:7 گفته اند: راههای ستارگان و به امیر مؤمنان علیه السلام(2) تأویل شده است، و نیز به معنای آرایش یا طریقه است چه حُبُک به معنای راه یا ستارگان است که زینت بخش آسمان اند.

ح ب ل

حَبْل: (ریسمان) معروف است. و مقصود از «بِحَبْلِ اللّه ِ» آل عمران: 103 قرآن و أئمه علیهم السلام هستند.

ح ث ث

حثیث: سریع، وَلّی حثیثاً: با شتاب و حرص زیاد، روی گردانید، [«یَطْلُبُهُ حَثیثاً»

اعراف:54].

ح ج ج

حَجّ: در لغت به معنای قصد است سپس برای آهنگ خانه خداکردن و اعمال آن را به جا آوردن عَلَم گردیده است، و در اخباری که وارد شده حجّ به پیامبر خدا و ائمّه علیهم السلام تأویل شده است(3). «یَوْمَ الْحَجِّ الاْ َکْبَرِ» توبه: 3 گفته اند: روز عید قربان است و این بنا به روایاتی است که وارد شده است(4)؛ و گفته اند: روز عرفه است. و نیز گفته شده: حجّ اکبر آن است که در آن وقوف است، و حجّ اصغر در آن وقوف نیست و عبارت از عمره است؛ و نیز در احادیث آمده است که نامیدن آن به حجّ اکبر برای آن است که در سالی واقع شده که مسلمانان و مشرکان در آن حجّ به جا آوردند، و پس از این سال دیگر مشرکان نتوانستند به ادای حجّ دست یابند(5). و قول دیگر این است که در آن سال سه عید مسلمانان و عید نصارا و عید یهود را اتفاق بود؛ و این قول خالی از اشکال نیست.

ص:61


1- مرآه الأنوار، 1/127.
2- مرآه الأنوار، 1/127.
3- مرآه الأنوار، 1/123.
4- از ابی عبداللّه علیه السلام روایت شده است، نورالثقلین 2/185؛ معانی الاخبار /295.
5- علل الشرایع 2/127.

حجّت: به طور مطلق سخن درست و مستقیم است و از آن دلیل و برهان اراده می شود. [«وَتِلْکَ حُجَّتُنَا» انعام: 83].

ح ج ر

حِجْر به کسر در قول خداوند: «اَصْحَابُ

الْحِجْرِ» حجر: 80 مراد سرزمین قوم ثمود است که ناحیه ای از شام نزد وادی القری است. و حِجْر با تثلیث حاء و کسر آن فصیحتر است: و به معنای حرام می باشد؛ «وَ حَرْثٌ حِجْرٌ»

انعام:138؛ به حرکات سه گانه قراءت شده است. مشرکان در روز قیامت هنگامی که فرشتگان عذاب را می بینند می گویند: «حِجْراً

محْجُوراً» فرقان: 22 یعنی: حراماً و مُحرَّماً. گفته شده: مشرکان گمان می کنند گفتن آن به حال آنان سودمند است چنان که در دنیا نیز آن را به کسی که در ماه حرام از او بیم داشتند می گفتند.

حُجْره: به معنای طویله شتران است و از این باب است حُجره خانه، می گویند: اِحْتَجَرَ حُجْرَهً: حجره ای برای خود اتّخاذ کرد؛ و جمع حُجره حُجَر مانند غُرفَه و غُرَف و نیز حُجُرات به ضمّ جیم آمده است؛ و حِجْر به معنای خرد است. [«هَلْ فی ذلِکَ قَسَمٌ لِذی حِجْرٍ» فجر: 5].

ح د ب

حَدَب: به معنای برآمدگی در زمین است «مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» انبیاء: 96؛ گفته شده:

معنایش این است که از سرزمینی سخت و مرتفع ظاهر می شوند.

ح د ث

حدیث: در قرآن به همان معنای مشهور آن آمده است: چیزی که از آن سخن گفته و خبر داده می شود. [«حَتّی یَخُوضُوا فی حَدیثٍ غَیْرِهِ» نساء: 140].

امّا برای معنای جدید ضدّ قدیم در قرآن واژه مُحْدَث به کاربرده شده است. [«مَایَاْتیهِمْ

مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ» انبیاء: 2].

ح د د

حُدُود: جمع حدّ و در اصل به معنای منع و جدایی میان دو چیز است. و مقصود از حدود خداوند محرّمات و منهیّات اوست.

محادّه به معنای مخالفت و سرباز زدن است از آنچه خداوند بر تو واجب کرده است. در تفسیر آیه: «یُحَآدُّونَ اللّه َ وَ رَسُولَهُ» مجادله: 5 گفته اند: یعنی یُحارِبُونَ اللّه َ وَ رَسُولَهُ و یعادونهما: با خدا و پیامبرش مبارزه و دشمنی می کنند. و «حَآدَّ اللّه َ» مجادله: 22 به معنای

ص:62

شَاقَّ اللّه َ می باشد: با خدا دشمنی و مخالفت کرد.

حدید: (آهن) معروف است و اصل آن حدّه است که به معنای خشم و تندی و شدّت است، و حدید را که در برخی جاها از جمله در سوره حدید آمده بنابر بعضی اخبار به سلاح تفسیر

کرده اند(1).

ح د ق

حدائق: جمع حدیقه است و آن به معنای باغ و بوستان است. [«حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَهٍ»

نمل: 60].

ح ذ ر

حِذْر به کسر حاء و سکون ذال و نیز با حرکت آن: به معنای احتراز و دوری جستن است، و با کسر به آنچه باید از آن احتراز کرد اطلاق می شود، مانند اسلحه و امثال آن. و حِذار [«وَلْیَاْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَاَسْلِحَتَهُمْ» نساء: 102] و حِذار به کسر: به معنای محاذره: دوری جستن از یکدیگر است.

و حاذِرُون در آیه «وَاِنَّا لَجَمیعٌ حَاذِرُونَ»

شعراء: 56، «حَذِرون و حَذُرون» نیز با ضمّ قراءت شده است. و معنای حاذرون آمادگان و معنای حذِرونَ بیمناکان است.

ح ر ب

حَرْب: در اصل به معنای دشمنی و نافرمانی و ناسازگاری است [«فَاْذَ نُوا بِحَرْبٍ»

بقره:279]. محراب: جای بلند، صدرخانه و بهترین جایگاه آن، محلّ ایستادن امام در مسجد و به همین معنای معروف آن است. گفته اند بدین سبب محراب نامیده شده که جای دوری از مردم است و ممکن است به سبب آن باشد که در این محلّ با سلاح عبادت با شیطان محاربه می شود. [«یُصَلّی فِی الْمِحْرَابِ» آل عمران:39؛ در محلّ عبادت، «فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ» مریم: 11 از غرفه، «اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ» ص:21 خانه].

ح ر ث

حَرْث: به معنای کسب و زرع است، و این واژه که در قرآن آمده به زرع، زمین، نسل، مال، ثواب، عمل صالح، دین و شناخت ائمّه علیهم السلام تفسیر شده است (2). [امّا معنای زرع «وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ» بقره: 205؛ و زمین: «وَ لاَ تَسْقِی الْحَرْثَ» بقره: 71؛ و نسل یا مال «وَ مَنْ کَانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیَا» شوری: 20؛ و به معنای

ص:63


1- نورالثقلین 5/250 از کتاب توحید صدوق.
2- مرآه الأنوار، 1/122.

ثواب یا عمل شایسته، یا دین، یا معرفت ائمه علیهم السلام: «مَنْ کَانَ یُریدُ حَرْثَ الاْخِرَهِ» شوری: 20].

ح ر ج

حَرَج: تنگی و از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرموده است: حَرَج حالتی سخت تر از تنگی است(1). [«مَایُریدُ اللّه ُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ»

مائده: 6].

ح ر د

حَرْد: قصد، و از این باب است: «وَغَدَوْا

عَلی حَرْدٍ قَادِرینَ» قلم: 25؛ و برخی آن را به معنای منع و بعضی به معنای خشم و کینه دانسته اند.

ح ر ر

تحریر: آزاد کردن. [«فَتَحْریرُ رَقَبَهٍ مُؤمِنَهٍ»

نساء: 92].

تحریر الولد: این که فرزند را وقف طاعت خدا و خدمت به مسجد کنی. [«نَذَرْتُ لَکَ مَا فی بَطْنی مُحَرَّراً» آل عمران: 35].

حَرُور، به فتح: باد بسیار گرم، و این در شب است، مانند باد سموم که در روز است. [«وَلاَ

الْحَرُورُ» فاطر: 21].

ح ر س

حَرَسَ: مانند کَثَب به معنای حفظ است. «مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً» جنّ: 8 یعنی گروهی از

فرشتگان که سخت محافظت می کنند.

ح ر ض

تحریض: ترغیب: برانگیختن. [«وَحَرِّضِ

الْمُؤمِنینَ» نساء: 84].

ح ر ف

حَرْف: طرف و کرانه هر چیز است. و از این باب است: «اِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ» انفال: 16؛ به حرف که کناره و طرف است میل کند. و قول خداوند: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّه َ عَلی حَرْفٍ» حج: 11؛ گفته اند: در نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و آنچه از سوی خدا آورده است شکّ کند. و نیز گفته شده: خدا را تنها در صورت خوشی پرستش می کند نه در ناخوشی.

و تحریف: به معنای دگرگون کردن است. [«یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ» نساء: 46].

ح ر ی

تَحَرّی: در اشیاء و نظایر آن به معنای طلب چیزی است که سزاوارتر است. و فُلانٌ یَتَحَرّی

ص:64


1- مرآه الأنوار، 1/124؛ معانی الاخبار 145.

کذا: آن را مقصد خود قرار می دهد. و فرمود خداوند «فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا» جن: 14 یعنی قصد کردند و عهد بستند.

ح ز ب

حِزْب: طایفه، گروه، سپاه و بیشتر به معنای اخیر به کار برده می شود، حزب شیطان: سپاه او و «یَوْمِ الاْ َحْزَابِ» مؤمن: 30؛ روزی است که قبایل عرب برای جنگ با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله اجتماع کردند، و آن جنگ خندق است.

ح س ب

حساب و حُسبان به ضمّ در اخیر از باب حَسَبَهُ می باشد: آن را شمرد. و واژه اخیر در سوره های انعام آیه 96 و کهف آیه 40 و رحمان آیه 5 وارد شده، و در دو سوره اخیر به صراحت به عذاب تفسیر شده است(1).

و شی ء حساب یعنی: کافی، و به همین معناست قول حق تعالی: «عَطَآءً حِسَاباً»

نبأ:36.

ح س د

حَسَد: و آن عبارت از این است که انسان دیگری را در نعمتی بیند و آرزو کند که آن نعمت از او زایل و برای خودش حاصل گردد، و بسا آرزویش تنها زوال نعمت از او باشد بی آن که آن را برای خودش آرزو کند. [«وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ» فلق: 5].

گاهی حسد بر غبطه اطلاق می شود، و غبطه آن است که انسان نظیر نعمتی را که در دیگری می بیند برای خود تمنّا داشته و آرزوی زوال آن را از او نداشته باشد، و این خویی پسندیده است.

ح س ر

[حَسْر: برهنه کردن است ]حَسَرَهُ، یَحْسُرُهُ حَسْراً: او را برهنه کرد.

تَحَسَّرَ: اندوه خورد، و معنای تَحَسُّرْ معروف است. «یَوْمَ الْحَسْرَهِ» مریم: 39؛ روز قیامت به هنگام سربریدن مرگ.

و حَسَرَ الْبَعِیرُ: شتر را خسته کرد. و حَسَرهُ غیره و اسْتَحْسَرَ نیز به معنای خستگی و از توان افتادن است و از این باب است قول خداوند: «مَلُوماً مَحْسُوراً» اسراء: 29 و نیز: «وَلاَ

ص:65


1- امام صادق علیه السلام فرموده است: حُسْبَاناً مِنَ السَّمَآءِ در قول خداوند: عذاب و آتشی از خدا یا شمشیری از شمشیرهای قائم علیه السلام است (مرآه الأنوار، 1/122، در تفسیر قمی از امام رضا علیه السلام درباره قول خداوند: وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ فرموده است: آنها به عذاب خدا معذّب می شوند... مرآه الأنوار، 1/200.

یَسْتَحْسِرُونَ» انبیاء: 19.

و حَسَرَ بَصَرَهُ: چشمش را خسته کرد، و به سبب طول مدّت نگاه و سپس چشم از آن برداشت، و او حسیر و نیز محسور است [«یَنْقَلِبْ اِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ»

ملک: 4].

ح س س

حسّ و حسیس: صدای آهسته، و از این باب است: «لاَ یَسْمَعُونَ حَسیسَهَا» انبیاء:102؛

و حَسُّوهُم: با کشتن آنها را ریشه کن ساختند، و از این باب است: «اِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِاِذْنِهِ» آل

عمران: 152.

امّا قول خداوند: «فَلَمَّآ اَحَسُّوا بَاْسَنَا»

انبیاء: 12 گفته اند: هنگامی که با احساس خود شدّت سختگیری ما را دانستند. و أحَسَّ الشَیءَ: حسّ او دریافت. اخفش گفته است: أحَسَّ به معنای ظَنَّ و وَجَدَ است: گمان کرد و دریافت، و از این باب است قول خداوند: «فَلَمَّآ اَحَسَّ عیسی مِنْهُمُ الْکُفْرَ» آل عمران: 52 و نیز: «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ» یوسف: 87 یعنی: تَجَسَّسُوا، جستجو کنید. و ممکن است میان این دو تفاوت باشد که برای دانستن آن باید به کتب مفصّل مراجعه کرد.

ح س م

[حَسْم: بریدن و پیاپی بودن ]خداوند فرموده است: «وَ ثَمَانِیَهَ اَیَّامٍ حُسُوماً»الحاقّه: 7؛ گفته شده: پیاپی، و گفته اند: حُسُوم به معنای نحوست و شومی است.

ح ش ر

حَشْر: گفته شده به معنای گردآوردن انبوه مردم ضمن سوق دادن آنهاست. حَشَرَ النّاسَ: مردم را گرد آورد و از این باب است یَوْمُ الْحَشْر.

از عکرمه(1) نقل شده که درباره قول خداوند: «وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» تکویر: 5 گفته است:

حشر آنها: مردن آنهاست.

ح ص ب

[حَصَب: سنگ و آنچه در آتش انداخته می شود]. خداوند فرموده است:

«اِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّه ِ حَصَبُ جَهَنَّمَ» انبیاء: 98؛ آتشگیرانه آنند. و به زبان حبشی حَطَبُ جَهنَّم گفته می شود، و با ضاد معجمه نیز قراءت شده است. از فرّاء نقل شده که در زبان مردم یمن حَصَب به معنای هیزم و

ص:66


1- در مختار الصحاح 137 آمده است: عکرمه درباره قول حق تعالی وَ «اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» گفته است: حشر آنها به معنای مرگ آنهاست.

هرچیزی است که آتش به وسیله آن افروخته و شعله ور می شود.

و حاصِب چنان که در قاموس است(1) به معنای باد توأم با خاک است. و مفسران(2) آن را به باد ریگ افشان یعنی بادی که سنگریزه ها را بر می انگیزد و پرتاب می کند تفسیر کرده اند.

ح ص ح ص

[حَصْحَصَه: ظاهر شدن پس از پنهانی] «حَصْحَصَ الْحَقُّ» یوسف: 51؛ نمایان و

آشکار شد.

ح ص د

حَصَدَ الزّرَع و غیره: درو کرد، برید. علی بن ابراهیم قمی در تفسیر قول خداوند: «وَ جَعَلْنَاهُمْ حَصیداً» انبیاء: 15 گفته است

یعنی با شمشیر امام قائم علیه السلام درو می شوند (3)؛ و از تفسیر او روشن می شود که حصاد در جاهای دیگر نیز تنها به معنای درو کردن زراعت نیست و تأویل دیگری دارد. گفته شده است که اظهر آن است که حصاد وآنچه بدین معناست به استفاده کردن از علوم و امثال آن تأویل شده.

ح ص ر

حَصْر و مشتقّات آن به معنای ضیق و تنگی است. و حَصْرُ الصَّدر: به معنای تنگی سینه و خلاف شرح یعنی گشادگی آن است، و حصیر به معنای مجلس است. [«وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرینَ

حَصیراً» اسراء: 8]. در قول خداوند که فرموده است: «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ» نساء: 90 اخفش(4) و کوفیان روا دانسته اند که فعل ماضی را حال بدانند لیکن سیبویه(5) این را تنها در صورتی روا شمرده که فعل ماضی به «قد» مقرون باشد، و جمله «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ» را نفرین بر آنها دانسته است، امّا در این باره سخنانی است که باید به منابع آن مراجعه شود که از جمله آنها باب دوم کتاب مغنی اللّبیب است(6).

و حَصُور: کسی است که با زن مباشرت نمی کند و به آنها رغبت ندارد. [«وَسَیِّداً

ص:67


1- قاموس المحیط 1/55.
2- طبرسی در مجمع البیان گفته است: «أوْ یُرْسِلَ عَلَیکُمْ حَاصِباً» یعنی: آیا ایمن هستید از این که سنگی به سوی شما روانه کند و مورد اصابت آن قرار گیرید 6/429.
3- تفسیر قمی، 2/68 و در آن آمده که فرموده است: به شمشیر و در سایه شمشیرها. و آنچه مؤلّف ذکر کرده و به نقل از تفسیر قمی در مرآه الأنوار، 1/124 موجود است.
4- مختار الصّحاح 139.
5- مختار الصّحاح 139.
6- مغنی اللّبیب ص 221 چاپ عبدالرّحیم.

وَحَصُوراً» آل عمران: 39].

إحصار: عبارت از منع از سفر یا رفتن به حجّ به سبب بیماری و امثال آن است. «فَاِنْ

اُحْصِرْتُمْ» بقره: 196؛ اگر از حرکت به سوی حجّ بازداشته شدید، و احصار از نظر طایفه امامیّه اختصاص دارد به این که انسان بیمار شود و صدّ: این که دشمن جلوگیری کند(1).

ح ص ن

حِصْن: (دژ) جمع آن حُصُون است، خداوند فرموده است: «اِلاَّ فی قُرًی مُحَصَّنَهٍ» حشر:14؛ غیر قابل تسخیر. و أحْصنَ الرَّجُلُ: مرد ازدواج کرد، و آن را محصَن (به فتح صاد) می گویند. و أحْصَنَتِ المرأهُ: زن عفیف شد. و

أحْصَنَهَا: او را تزویج کرد، و او را مُحْصِنه و مُحْصَنَه می گویند. از ثعلب (2) نقل شده که گفته است: هر زن با عفّتی مُحْصِنَه و مُحْصَنَه است و لیکن به زن شوهردار تنها مُحْصَنَه می گویند و آیه «فَاِذَا اُحْصِنَّ» نساء: 25 به صورت مجهول

قراءت شده است: هرگاه شوهردار شدند.

ح ص ی

[إحصاء: شمردن، ضبط کردن ]أحْصَی الشّیء: شمرد او را. خداوند فرموده است: «عَلِمَ اَنْ لَنْ تُحْصُوهُ» مزّمّل: 20؛ دانست که

حفظ اوقات شب و تعیین ساعات آن بر شما دشوار است.

ح ض ر

[حُضور: شهود و درآمدن ]خداوند فرموده است: «شِرْبٌ مُحْتَضَرٌ» قمر: 28 و این به معنای محضور است: اهل آن حاضر می شوند و دیگری با آنها حضور نمی یابد. و نیز: «وَ اَعُوذُ بِکَ رَبِّ اَنْ یَحْضُرُونِ» مؤمنون: 98؛ از این که شیطان آسیبی به من برساند به تو پناه می برم.

ح ض ض

[حَضّ: ترغیب و وادار کردن ]حَضَّهُ عَلَی القِتال: او را به جنگ برانگیخت. تحاضّ: برانگیختن. «وَلاَ تَحَآضُّونَ عَلی طَعَامِ

الْمِسْکینِ» فجر: 18 یعنی بر طعام دادن مسکین ترغیب نمی کنند.

ح ط ط

حِطَّه: بر وزن فِعْلَه مشتق از حَطّ الشّیءَ می باشد: آن را فرود آورد و انداخت. «وَقُولُوا

حِطَّهٌ» بقره: 58؛ گناهان ما را بریز. گفته شده

ص:68


1- آن را در مجمع البحرین 3/271 گفته و افزوده است: هرچند همه دانشمندان اسلامی در این که احصار منع از رسیدن به مقصود است اتّفاق دارند.
2- جوهری در صحاح، 5/2101 از او نقل کرده است.

است: این واژه ای بوده که به بنی اسرائیل دستور داده شده بود اگر آن را بگویند گناهانشان فروریخته می شود و لیکن آن را تبدیل کردند و گفتند: حِنْطَهٌ فی شعیرٍ (گندم در جو).

ح ط م

حَطْم: بریدن و در هم شکستن و انداختن قطعات شکسته بر روی هم که شکسته ریزهایی خشک خواهند بود. [«ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطَاماً»

زمر:21].

و «الْحُطَمَه» (همزه: 5) یکی از نامهای

جهنّم است، زیرا هرچه در آن انداخته می شود شکسته و خرد می گردد. و رَجُلٌ حُطَمه: شکمباره.

ح ظ ر

حَظْر: به معنای منع و ضدّ اباحه است، و محظور به معنای حرام است؛ [«وَ مَا کَانَ عَطَآءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً» اسراء: 20].

و حظار و حظیره: آغل است که برای شتر ساخته می شود تا از باد و سرما مصون بماند، و محتظِر به کسر کسی است که این آغل را می سازد و در آیه: «کَهَشیمِ الْمُحْتَظِرِ» قمر: 31 کسی که آن را با کسر قراءت کند آن را فاعل قرار داده و کسی که به آن فتحه دهد آن را مفعولٌ به دانسته است.

ح ظ ظ

حَظّ: بهره. [«مِثْلُ حَظِّ الاْ ُنْثَیَیْنِ» نساء:11].

ح ف د

حَفَدَه: تنها در یک جا در سوره نحل آیه 72 آمده، [«بَنینَ وَ حَفَدَهً»] و از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرموده است: حَفَدَه فرزندان دخترند و ما حَفَدَه پیامبر خداییم صلی الله علیه و آله(1).

ح ف ر

حُفْرَه: به ضمّ (گودال) مفرد حُفَر است. [«وَ کُنْتُمْ عَلی شَفَا حُفْرَهٍ» آل عمران: 103] خداوند فرموده است: «ءَاِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِی الْحَافِرَهِ» نازعات: 10 در آغاز کار، گفته می شود: رَجَعَ عَلی حافِرَتِهِ: به راهی که از آن آمده بود بازگشت.

ح ف ظ

حفیظ: نگهبان. [«وَ مَآ اَ نَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ» انعام: 104].

ح ف ف

[حَفّ: احاطه کردن] حَفُّوا حَوْلَهُ: به گرد او

ص:69


1- نورالثقلین، 3/68 از تفسیر عیّاشی.

در آمدند. خداوند فرموده است: «وَ تَرَی الْمَلئِکَهَ حَآفّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» زمر: 75 و نیز: «وَ حَفَفْنَاهُمَا بَنَخْلٍ» کهف: 32.

ح ف و

[حَفاوَه: اصرار در اکرام] حَفِیَ به کسر،

حَفَاوَهً به فتح حاء: در بزرگداشت و نوازش و توّجه به کار او سعی بسیار کرد؛ و نیز حَفِیّ بر کسی اطلاق می شود که در پرسش از چیزی اصرار ورزد، مثال برای معنای اوّل آیه: «اِنَّهُ

کَانَ بی حَفِیّاً» مریم: 47.

و مثال برای معنای دوم: «کَاَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا» اعراف: 187 است: گویا در پرسش از آن اصرار ورزیدی تا آن را بدانی.

ح ق ب

أحقاب: جمع حُقُب با ضمّ اوّل و دوم به معنای دهر و روزگار دراز است [«لاَبِثینَ فیهَآ اَحْقَاباً» نبأ: 23]. امّا حُقْب به سکون قاف که درباره معنای آن گفته اند هشتادسال یا بیشتر است جمع آن حِقاب است.

ح ق ف

احقاف: سرزمین قوم عاد. خداوند فرموده است: «وَ اذْکُرْ اَخَا عَادٍ اِذْ اَنْذَرَ قَوْمَهُ بِاص لاْ َحْقَافِ» أحقاف: 21 و گفته شده: احقاف جمع حِقْف است که به معنای شنزار کج است، مانند حِمْل و أحمال.

ح ق ق

حقّ ضدّ باطل است. گفته می شود: فلان چیز حقّ است یعنی ثابت و واجب و مطابق با واقع است [«لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی اَکْثَرِهِمْ» یس:7 ]و در قرآن به ولایت و امامت و حقّ آل محمّد و پیامبر و علی و قائم علیهم السلام(1) تأویل شده؛

و در برخی آیات به ظهور ائمّه علیهم السلام(2) و در بعضی اخبار به رجعت تأویل گردیده(3) و به طور خلاصه کلّیّه تأویلات آن به امامت ائمّه علیهم السلام و دولت آنها بازگشت دارد. [امّا تأویل حقّ به ولایت: «وَلاَ یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ» توبه: 29؛ و امامت: «وَ تَوَاصَوْا بِاص لْحَقِّ» عصر: 3؛ و حق آل محمّد صلی الله علیه و آله: «وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ» یس: 70؛ و پیامبر و علی علیه السلام: «وَ لَوِاتَّبَعَ الْحَقُّ اَهْوَآءَهُمْ» مؤمنون: 71 و قائم علیه السلام: «حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ اَ نَّهُ

الْحَقُّ» فصّلت: 53 و ظهور الائمّه علیهم السلام «حَتّی جَآءَ الْحَقُّ» توبه: 48 و رجعت: «یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَهَ بِاص لْحَقِّ» ق: 42].

ص:70


1- مرآه الأنوار، 1/128.
2- مرآه الأنوار، 1/129.
3- مرآه الأنوار، 1/129.

ح ک م

حُکْم: داوری، [«اِنَّ اللّه َ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ

الْعِبَادِ» مؤمن: 48]. و به معنای حکمت و دانش نیز می باشد، [«اَنْ یُؤْتِیَهُ اللّه ُ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ» آل عمران: 79].

و حکیم: به معنای دانشمند و دارنده حکمت است و نیز به معنای امر متقن و مستحکم نیز آمده است [«اِنَّکَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» بقره: 129].

ح ل ف

حلاّف، [«وَ لاَ تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهینٍ» قلم:10]. قمیّ می گوید: او خلیفه دوم است چه برای پیامبر خدا(ص) سوگند یاد کرد که نقض عهد نکند (1).

و حِلْف: به معنای عهد و پیمان میان مردم است. حَالَفَهُ یعنی با او هم پیمان شد.

ح ل ق

حَلْق: زدودن مو با تیغ است. [«وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَکُمْ» بقره: 196].

ح ل ل

[حِلّ: اباحه و حلول: فرود آمدن و واجب شدن ]«وَاَ نْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» بلد: 2؛ در

«مجمع» آمده که گفته شده: تو در این شهر مُحِلّ هستی، و این ضدّ مُحْرِم است به این معنا که برای تو رواست که هر کافری را دیدی بکشی؛ و این امر به هنگام فتح مکّه بود که آن حضرت دستور داشت با کافران بجنگد از این رو خداوند او را مُحِلّ قرار داد تا کشتار برایش روا باشد. آن حضرت فرموده است: «برای هیچ کس پیش از من و برای هیچ کس پس از من این امر حلال نشده و برای من هم جز در پاره ای از روز حلال نشد. پایان آنچه شیخ ابو علی ذکر کرده است»(2)

وَ حَلَّ العذابُ یَحِلُّ (به کسر) حَلالاً: واجب شد.و یَحُلُّ (به ضمّ) حُلُولاً: فرود آمد، و قول حقّ تعالی «فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبی» طه: 81؛ به هر دو صورت قراءت شده است. امّا قول خداوند: «اَوْ تَحُلُّ قَریباً مِنْ دَارِهِمْ» رعد:31؛ به ضمّ: فرود می آید. و نیز: «حتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ» بقره: 196 و آن جایی است که شتر قربانی نحر می شود.

ص:71


1- تفسیر قمی، 2/380 و در آن آمده است: حلاف کسی که سوگند خورده است.
2- مجمع البحرین، 5/352 به نقل از مجمع البیان. 10/493.

ح ل م

حِلْم به کسر: شکیبایی و عقل و جمع آن أحلام است. [«اَمْ تَاْمُرُهُمْ اَحْلاَمُهُمْ بِهذَا»طور: 32].

امّا حُلم به ضمّ و حُلُم با ضمّ اوّل و دوم به معنای رؤاست و جمع آن نیز أحلام است [«اَضْغَاثُ اَحْلاَمٍ» یوسف: 44].

ح ل ی

حَلْی: حَلْیُ المرأه اسم است برای آنچه زن از طلا و نقره خود را بدان آرایش می دهد، و جمع آن حُلِیّ است و گاهی حاء مکسور می شود. و آیه «مِنْ حُلِیِّهِمْ» اعراف: 148 به ضمّ حاء و کسر آن قراءت شده است، و حِلْیَهُ السَّیْفِ جمع آن حِلًی است مانند لِحیَه و لِحًی [«ابْتِغَآءَ حِلْیَهٍ اَوْ مَتَاعٍ» رعد: 17].

ح م أ

حَمأ مانند فَرَس و فَلْس: گِل سیاه دگرگون شده. [«مِنْ حَمَاٍ مَسْنُونٍ» حجر: 26].

ح م ر

حُمُر: جمع حمار (الاغ) است چنان که حَمِیر و حُمْر بر وزن قفل و حُمُرات و اَحْمِره نیز جمع آن است: [«کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُستَنْفِرَهٌ» مدثر:50].

ح م ل

ابن سکّیت(1) گفته است: حَمْل به فتح، چیزی است که در شکم یا بر بالای درخت است و حِمْل به کسر: چیزی است که بر پشت یا بر سر است، و حَمُولَه به فتح شتر بارکش و هر حیوان دیگری است که بار بر آن می کشند، مانند الاغ و جز آن چه بار بر آن باشد یا نباشد. [مثال حَمْل: «وَ تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا» حج: 2 و حِمْل

«حِمْلُ بَعیرٍ» یوسف: 72، و حَمُولَه «وَ مِنَ الاَْ نْعَامِ حَمُولَهً» انعام: 142].

ح م م

حَمِیم: هرچند در قرآن به معنای خویشاوند دوست و حامی آمده به معنای آب جوشان جهنّم نیز به کار رفته [«لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمیمٍ»

انعام: 70].

و یَحْمُوْم: به معنای دود است. [«وَظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ» واقعه: 43].

ح م ی

[حمایت: منع] خداوند فرموده است: «وَلاَ حَامٍ» مائده: 103؛ حام: شتر نر است، در عرب رسم بود که اگر از نسل یک شتر نر ده شتر به وجود می آمد می گفتند این حیوان پشت خود را

ص:72


1- جوهری در صحاح از او نقل کرده 4/1676 و پایان سخن ابن سکّیت «یا بر سر است» می باشد.

حمایت کرده و بر آن چیزی بار یا سوار نمی شد و از هیچ آب و گیاهی منع نمی گردید.

ح ن ث

حِنْث: گناه و شکستن سوگند است. [«الْحِنْثِ الْعَظیمِ» واقعه: 46].

ح ن ذ

[حَنْذ: پختن و بریان کردن ]«عِجْلٍ حَنیذٍ»

هود: 69؛ بریان. و گفته شده یعنی فربه.

ح ن ف

حَنَف: با حرکت اوّل و دوم به معنای استقامت است، و گفته شده: در اصل به معنای میل انگشت ابهام پاها به یکدیگر است، از این رو، به میل کننده أحْنَف می گویند. و در هر دو صورت ملّت حَنِیفَه عبارت از طریقه مستقیمی است که به دین حقّ گرایش دارد.

و حَنِیفْ از دیدگاه عرب کسی است که بر دین ابراهیم علیه السلام باشد، چه، او حنیف بوده است. به سنتهایی که ابراهیم علیه السلام وضع کرده از قبیل ختان و مانند آن حنیفیّه گفته می شود. [«مِلَّهَ اِبْرهیمَ حَنیفًا» بقره: 135].

ح ن ک

[اِحْتِناک: قرار دادن طناب در دهان اسب است ]خداوند از ابلیس حکایت می کند که می گوید: «لاَ َحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ» اسراء: 62؛ فرّاء

گفته است: بر آنها چیره خواهم شد، و گفته شده: با گمراه کردنشان آنها را ریشه کن خواهم ساخت.

ح ن ن

حَنَان: رحمت و مهربانی، [«وَ حَنَاناً مِنْ لَدُنَّا» مریم: 13]. و با تشدید: دلنرم و مهربان.

حُنَیْن بر وزن لُجَیْن: درّه ای است میان مکّه و طائف و در تذکیر و تأنیث یکسان است. و اگر بلد و محل مراد باشد مذکر و منصرف خواهد بود «وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ» توبه: 25 و اگر بلده و بقعه مراد باشد مؤّث و غیر منصرف خواهد بود.

ح و ب

حُوب به ضمّ: گناه، و به فتح مصدر است. حَابَ مانند قال: گناه کرد و حَوْبه به معنای گناه است. [«اِنَّهُ کَانَ حُوباً کَبیراً» نساء: 2].

ح و ذ

استحواذ: چیرگی. «اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِ الشَّیْطَانُ» مجادله: 19 بر او چیره شد. «اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ» نساء: 141 آیا بر امور شما چیره نشدیم؟.

ح و ر

حواریّ: پاک و پاکیزه. گفته شده: آنها یاران برگزیده پیامبرانند که در تصدیق و یاری آنها خود را خالص کردند. از امام ابوالحسن

ص:73

الرّضا علیه السلام روایت شده که فرموده است: «آنها را بدان سبب حواریّون نامیده اند که در نفس خویش(دارای) اخلاص بودند و دیگران را نیز با وعظ و تذکّر از پلیدیهای گناهان پاک و خالص می ساختند»(1) و گفته شده: آنها را حواریّون گفته اند زیرا آنها رختشوی بودند و لباسها را از چرک و پلیدی پاک و سپید می کردند، و این واژه را از حُوْر که به معنای سپیدی ناب است مشتق دانسته اند. و نیز گفته اند: حواری به معنای یاور است، [«قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ اَنْصَارُ اللّه ِ» آل عمران: 52].

وحُور: نام زنان اهل بهشت است. و مفرد آن حوراء می باشد و این به مناسبت شدّت سپیدی و سیاهی چشم اوست. [«کَذلِکَ وَ زَوَّجْنَاهُمْ بِحُورٍ عینٍ» دخان: 54].

ح و ز

حوز: به معنای گردآوری به هم پیوستن و از باب «قَال» است و گفته اند: هر کس چیزی را به خود منضمّ سازد آن را حیازت کرده است. خداوند می فرماید: «اَوْ مُتَحَیِّزاً اِلی فِئَهٍ»

انفال:16 گفته شده است: مایل به گروهی از مسلمانان یا منضمّ به آنان شود.

ح و ش(2)

[حَاشَا: اداه استثنا است و برای خارج کردن مستثنی از حکم مستثنی منه بکار می رود]. «حَاشَ للّه ِِ» یوسف: 31 برای تنزیه خداوند است، و گفته شده به معنای معاذ اللّه است: پناه بر خدا. و حاشاکَ از باب قیاس بر آن به منزِله آن است که بگویی حَاشَ لَکَ.

ح و ل

حَوْل: سال و نیز به معنای حیله و نیرنگ است. [«حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ» بقره: 233].

وحِوَل به کسر حاء و فتح واو به معنای تحوّل و دگرگونی است.

خداوند فرموده است: «یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» انفال: 24 گفته اند: دلش را مالک می شود و آن را به هرگونه که بخواهد می گرداند، و نیز گفته شده: خداوند میان او و آنچه از آشکار و نهان او بر وی پنهان است حایل می شود و أقْرَبُ إلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ تحقّق می یابد.

ح و ی

[حَوَایه: گردآمدن و برهم پیوستن]. «الْحَوَایَا» انعام: 146؛ امعاء یا روده ها و آن

ص:74


1- نور الثقلین، 1/572 به نقل از عیون اخبار الرضا، علل الشرایع 1/76.
2- مصنّف آن را در همین مادّه آورده و ما نیز بر اساس معجم مفهرس چنین کردیم، ولی شیوع آن در ماده ح ش و است.

جمع حاویه است که به معنای روده های درون شکم می باشد. و بَعِیرٌ أحْوَی مراد شتری است که سبزی آن با سیاهی و زردی آمیخته باشد. و قول خداوند: «فَجَعَلَهُ غُثَآءً اَحْوی» أعلی: 5 گفته شده عبارت از سیاهی است که شدّت نداشته باشد.

ح ی ث

حَیْثُ: ظرف مکان و به منزله حین است که ظرف زمان است [«وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ

شِئْتُمَا» بقره: 35].

ح ی د

[حَیْد: کناره گیری کردن] حَاد عن الشَّیء

یَحیْدُ: روگردانید، کناره گرفت. و یحیدُ عَنْهُ: از او می گریزد. «مَا کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ» ق: 19؛ نفرت داری و می گریزی.

ح ی ص

مَحیص:گریزگاه، پناهگاه. [«مَا لَنَا مِنْ مَحیصٍ» ابراهیم: 21].

[ح ی ف]

[حَیْف: ستم و بیداد «اَمْ یَخَافُونَ اَنْ یَحیفَ اللّه ُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ» نور: 50].

ح ی ق

حَیْق: در اصل به معنای فرود آمدن بلا و مکروه بر انسان سبب عمل زشت اوست. حَاقَ به: به او احاطه کرد و بر او لازم و واجب گردید. [«وَحَاقَ بِهِمْ» هود: 8].

ح ی ن

حِین: وقت، و بسا تاء بر آن وارد می کنند و می گویند: تَحِینُ به معنای حِین [«وَ حینَ الْبَاْسِ» بقره: 177]؛ و حِین نیز به معنای مدّت است مانند قول حقّ تعالی: «حینٌ مِنَ الدَّهْرِ»

دهر: 1.

از امام باقر علیه السلام درباره آیه: «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَاَهُ بَعْدَ حینٍ» ص:88؛ روایت است یعنی هنگام خروج قائم علیه السلام(1).

ح ی ی

حَیَات: ضدّ مرگ [«الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوهَ» ملک: 2].

و حَیَاء: دگرگونی و افسردگی است از بیم آن که مورد عیبجویی و نکوهش قرار گیرد. خداوند فرموده است: «وَیَسْتَحْیُونَ نِسآءَکُمْ» بقره: 49 و این از باب استفعال از مصدر حیات است: آنها را زنده باقی می گذاشتند.

ص:75


1- نور الثقلین، 4/474 به نقل از روضه کافی.

خ

خ ب أ

خَب ء: چیز پنهان و ممکن است به معنای چیز مستور باشد، گفته می شود: اِخْتَبَأ: آن را پنهان کرد.[«یُخْرِجُ الْخَبْ ءَ» نمل: 25]

خ ب ت

إخبات: خشوع و فروتنی، مُخْبِت: فروتن و مطمئنّ به چیزی که دعوت به آن شده است. [«وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتینَ» حج: 34].

خ ب ث

خَبِیث: پست و نجس، ضدّ پاکیزه، شیطان نر. هروی گفته است (1): خُبْث به معنای کفر است؛ و گاهی مقصود از آن حرام است. [«وَلاَ

تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ» بقره: 267].

خ ب ر

خبیر: دانای به چیزی، [«وَاللّه ُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبیرٌ» بقره: 234].

و خُبْر بر وزن قُفل: علم به چیزی. [«مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» کهف: 68].

خ ب ط

خُباط به ضمّ: نوعی بیماری است شبیه دیوانگی و از این باب است «یَتَخَبَّطَهُ

الشَّیْطَانُ»بقره: 275؛ آن را تباه کرد.

خ ب ل

خَبال: تباهی، و اعمال و ابدان و عقول را شامل می شود. [«لاَ یَاْلُونَکُمْ خَبَالاً» آل عمران:118].

[خ ب و]

[خَبْو: خاموشی آتش و آن از باب «قال» است «کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعیراً» اسراء: 97].

ص:76


1- مرآه الأنوار، 1/137 به نقل از هروی.

خ ت ر

ختّار: تبهکار و پیمان شکن. [«کُلُّ

خَتَّارٍ

کَفُورٍ» لقمان: 32].

خ ت م

خَتْم: پوشاندن چیزی و اطمینان به این که چیزی داخل آن نمی شود این مطلب را هروی گفته است(1) [«خَتَمَ اللّه ُ عَلی قُلُوبِهِمْ» بقره: 7].

و خِتام: گِلی است که با آن مهر می کنند؛ و درباره قول خداوند: «خِتَامُهُ مِسْکٌ»

مطففین:26 گفته اند: آخر آن به هنگامی که نوشنده دهانش را از آخرین جرعه آن برمی دارد بوی آن را همچون بوی مشک می یابد. و گفته شده: خِتامُهُ یعنی مزاج و طبیعت آن و نیز گفته اند یعنی مزه آن.

و خاتَم چنان که در قاموس آمده است(2) مهری است که بر گل مذکور می زنند، و نیز به معنای زیور انگشتان است و گاهی هم با آن مهر می کنند. همچنین فرجام هرچیزی را خاتمه آن می گویند. و آخرین نفر قوم خاتم آن است [«وَ خَاتَمَ النَّبِیّینَ» احزاب: 40].

خ د د

اُخْدُود: شکافت طولانی در زمین. [«قُتِلَ

اَصْحَابُ الاُْخْدُودِ» بروج: 4].

خ د ع

خَدْع: مکر و نیرنگ و اظهار خلاف آنچه در دل است [«وَ اِنْ یُریدُوآ اَنْ یَخْدَعُوکَ» انفال:62]. و نسبت به خداوند به معنای مجازات بنده از سوی اوست. [«وَ هُوَ خَادِعُهُمْ» نساء: 142].

[خ د ن]

[خِدْن: جمع آن اخدان به معنای دوست و همراز است و به مذکّر و مؤنّث یکسان اطلاق می شود «وَلاَ مُتَّخِذَاتِ اَخْدَانٍ» نساء: 25 «وَلاَ مُتَّخِذی اَخْدَانٍ» مائده: 5].

[خ ر د ل]

[خردل: گیاهی است دارای دانه های بسیار ریز و به مفرد آن خَرْدَلَه گفته می شود «مِثْقَالَ

حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ» انبیاء: 47].

خ ر ص

خَرْص:ارزیابی و دروغ و هر سخنی که به حدس و گمان باشد.

قمی در تفسیرش «الْخَرَّاصُونَ»

ذاریات:10؛ را به کسانی تفسیر کرده است که دین را بدون علم و یقین به آرای خود ارزیابی و

ص:77


1- مرآه الأنوار، به نقل از هروی 1/144.
2- قاموس اللّغه، 4/102.

بازشناسی می کنند (1).

خ ر ط م

خُرْطُوم: بینی، و آن گرامیترین قسمت

صورت است چنان که صورت گرامیترین جای بدن است؛ و مراد از خراطیم قوم بزرگان آنهاست. [«سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ» قلم: 16].

خ ر ق

[خَرْق: بریدن و چاک زدن ]خداوند فرموده است: «اِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الاْ َرْضَ» اسراء: 37؛

هرگز نمی توانی به قعر زمین برسی گفته می شود: خَرْق عادت بدین معناست که انسان عملی بر خلاف عادت و معمول به جا آورد.

قول خداوند: «وَ خَرَقُوا لَهُ بَنینَ وَ بَنَاتٍ» انعام: 100 به دروغ برای خدا پسران و دخترانی تراشیدند: آنچه را سزاوار نبود گفتند و آنچه اصل و اساسی نداشت برای خدا جعل کردند.

خ ز ی

خِزْی و آنچه مشتمل بر آن است: به معنای رسوایی و خواری است. [«اِلاَّ خِزْیٌ فِی الْحَیوهِ الدُّنْیَا» بقره: 85].

خ س أ

[خَسأ: خستگی و دورکردن ]خَسَأ الْبَصَرُ: چشم حیران ماند، «یَنْقَلِبْ اِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئا» ملک:4. و خاسِی ء: دور و رانده شده. [«کُونُوا قِرَدَهً خَاسِٔنَ» بقره: 65].

خ س ر

خُسْر: زیان، همچنین است إخسار و خُسران. «کَرَّهٌ خَاسِرَهٌ» نازعات: 12 زیانبار.

خَسَّرَهُ تَخْسِیراً: او را نابود کرد [«فَمَا تَزیدُونَنی غَیْرَ تَخْسیرٍ» هود: 63]. و خَسار: نابودی و گمراهی و امثال اینهاست [«وَلاَ یَزیدُ الظَّالِمینَ اِلاَّ خَسَاراً» اسراء: 82].

خ س ف

خَسف: نقصان، خواری، و از میان رفتن روشنایی [«وَ خَسَفَ الْقَمَرُ» قیامه: 8 ]و فرورفتن در زمین است [«فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الاْ َرْضَ» قصص:81].

خ ش ب

خُشُب، به ضمّ اوّل و دوم جمع خَشَب: چوب. [«کَاَ نَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ» منافقون: 4].

خ ش ع

خُشوع: فروتنی و اظهار خواری و آرامی. خضوع نیز به همین معناست [«وخَشَعَتِ

الاَْصْوَاتُ لِلرَّحْمنِ» طه: 108].

ص:78


1- تفسیر قمی، 2/329.

خ ص ص

خَصَاصَه: بینوایی و نیازمندی [«وَ لَوْکَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ» حشر: 9].

خ ص ف

[خَصْف: چسبانیدن و دوختن ]خداوند فرموده است: «و طَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ

وَرَقِ الْجَنَّهِ» اعراف: 22؛ برگها را به هم

می چسباندند تا عورت خود را با آن بپوشانند. و خَصْف اصلاً به معنای وصله زدن و چسباندن چیزی به چیز دیگر است، و از این باب است خَصَفْتُ نَعْلِی(1): کفش خود را وصله کردم.

خ ص م

خَصْم: دشمن، «یَخِصِّمُونَ» یس: 49؛ در قراءت تشدید، اصل آن یَخْتَصِمُونَ بوده است؛ و قول خداوند: «وَ هُوَ اَ لَدُّ الْخِصَامِ»

بقره:204؛ خلیل گفته است: خصام در این جا مصدر است(2). و ابو حاتم گفته جمع خصم است(3).

خ ض د

مَخْضُود و خَضِید: بی خار، خَضَدَ الشَّجَرَ: خار درخت را برید. [«فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ»

واقعه: 28].

خ ض ر

خُضْرَه: رنگ سبز و بسا سیاه را سبز می نامند چنان که درباره قول خداوند: «مُدْهَآمَّتَانِ» الرحمن: 64 یعنی دو بهشت سرسبز که بر اثر کثرت آبیاری سبزی آنها سیاه می نماید. و نیز درباره آیه «فَاَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً» انعام: 99 اخفش گفته است (4): مراد سبزه است.

خ ط أ(5)

[خَطَأ: ضدّ صواب] و قول خداوند: «خِطْٔا کَبیراً» اسراء: 31 به معنای گناه بزرگ است.

خ ط ف

خَطْف: ربودن چیزی و برگرفتن آن با شتاب است [«اِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَهَ» صافّات: 10].

[خ ط و]

خُطْوَه به ضمّ: میان دو گام و جمع آن خُطُوات است [«وَلاَ تَتَّبِعُوا

ص:79


1- در اصل خصفته نعلی است که در سماع و ترکیب، سهو است.
2- کتاب العین: 4/191.
3- مجمع البحرین طریحی، 6/58 از ابی حاتم.
4- مختار الصّحاح، 178 به نقل از اخفش.
5- مصنف، ماده خ ط و را در پی این ماده آورده است.

خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ»بقره: 168].

خ ف ت

خُفُوت: آرامش و سکون. تَخَافُت: سخن را آهسته گفتن. [«وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا» اسراء: 110].

خ ف ض

خافِضَه و آنچه مشتمل بر واژه خَفْض است: ضدّ رَفَعَ است [«خَافِضَهٌ رَافِعَهٌ» واقعه: 3].

خ ف ی

[خَفْی: پنهان و آشکار] خَفَاهُ از باب رمی یرمِی: پوشانید آن را و نیز به معنای آشکار کردن است، زیرا این واژه از اضداد است. خداوند فرموده است: «اِنَّ السَّاعَهَ اتِیَهٌ اَکَادُ اُخْفیهَا» طه: 15 گفته شده است: خفاء یا پوشیدگی آن را برطرف می کنم، و این واژه نظیر قول آنهاست که می گویند: أشْکَیْتُهُ: آنچه را که مایه شکایت اوست از او زایل کردم. «وَ مُسْتَخْفٍ بِاص لَّیْلِ»

رعد: 10؛ بدان پوشیده شده است.

خ ل د

خُلْد: جاودانگی [«ذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ»

یونس: 52].

أخْلَدَ إلی فلانٍ: به او میل و اعتماد کرد. [«اَخْلَدَ اِلَی الاَْرْضِ» اعراف: 176].

خ ل ص

خالص:ناب و زلالی است که آلوده به هیچ کدورتی نباشد [«اَلاَ للّه ِِ الدّینُ الْخَالِصُ» زمر:3]. خَلَصَ: رهایی و سلامت و نجات یافت [«خَلَصُوا نَجِیًّا» یوسف: 80].

مُخْلَص به فتح لام: برگزیده [«اِنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً» مریم: 51]. خَلَّصَهُ: آن را خالص گردانید، او را رهایی داد. استَخْلَصَهُ لنفسه: آن را به خود اختصاص داد و ویژه خود گردانید بی آن که در آن کسی با او مشارکت داشته باشد [«اَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسی» یوسف: 54].

خ ل ف

خِلْفَه: از پی هم در آمدن شب و روز است. خداوند فرموده است: «جَعَلَ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَهً» فرقان: 62: یکی را جانشین دیگری قرار داد، چه، اگر یکی از آن دو بر جای خود بماند نظام عالمِ وجود، مختلّ و از هم گسیخته می شود، و شب و روز رحمت نخواهد بود «لِمَنْ اَرَادَ اَنْ یَذَّکَّرَ» فرقان: 62.

و قول خداوند: «رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ» توبه: 87 یعنی با زنان.

خ ل ق

خَلْق: سنجیدن و آفریدن [«خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی

ص:80

الاَْرْضِ جَمیعاً» بقره: 29].

خلاق به فتح: بهره و نصیب فراوان [«مَا لَهُ فِی الاْخِرَهِ مِنْ خَلاَقٍ» بقره: 102].

خُلُق به ضمّ اوّل و دوم: طبیعت و سرشت و عادت [«وَ اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ» قلم: 4].

اخْتَلَقَهُ و تَخَلّقَهُ: به او تهمت زد [«اِنْ هذَا اِلاَّ اخْتِلاَقٌ» ص:7]. گفته می شود: «خُلُقُ الاَْوَّلینَ» شعراء: 137 تقلب و دروغگویی آنها.

خ ل ل

خُلّه به ضمّ: دوستی و محبّت [«لاَ بَیْعٌ فیهِ وَ لاَخُلَّهٌ» بقره: 254].

خَلَلْ: شکاف میان دو چیز و جمع آن خِلال مانند جِبال است [«فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ

خِلاَلِهِ» نور: 43].

خ ل و

[خُلُوّ و خَلا: تنهایی، گذشتن، تهی شدن]، خلا الَیْه: در خلوت با او اجتماع کرد. خداوند فرموده است: «و اِذَا خَلَوْا اِلی شَیَاطینِهِمْ» بقره:14. گفته اند: إلی به معنای مَعَ است مانند: «مَنْ اَنْصَاری اِلَی اللّه ِ» آل عمران:52 و صفّ:14.

و قول خداوند: «وَ اِنْ مِنْ اُمَّهٍ اِلاَّ خَلاَ فیهَا نَذیرٌ» فاطر: 24 یعنی گذشته است.

خ م د

خُمُوْدُ النّارِ: فرونشستن زبانه آتش. خَمدَ المریضُ: بیمار از هوش رفت. و مراد از خامدین مردگانند.] «فَاِذَا هُمْ خَامِدُونَ»

یس:29].

خ م ر

خُمُر به ضمّ اوّل و دوم: جمع خِمار است که به معنای پوشش است. «وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ»

نور: 31؛ مقنعه های آنها، و مقنعه خمار نامیده شده، زیرا سر به وسیله آن پوشیده می شود. و شراب را خَمْر نامیده اند برای آن که به حال خود گذاشته می شود تا تخمیر گردد، و تخمیر آن زمانی است که بوی آن دگرگون شود؛ و گفته اند: بدین سبب این نام را بدان داده اند که عقل را می پوشاند؛ [«یَسْٔلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ» بقره: 219].

خ م س

خُمُس به ضمّ اوّل و دوم و در یکی از لغات با سکون دوم: اسم است برای حقّی که در مال واجب می شود و بنی هاشم استحقاق آن را دارند] «فَاَنَّ للّه ِِ خُمُسَهُ» انفال: 41].

خ م ص

مَخْمَصَه: گرسنگی، و آن مصدر است مانند

ص:81

مَغْضَبَه. گفته می شود: خَمَصَ: گرسنه شد [«فَمَنِ اضْطُرَّ فی مَخْمَصَهٍ» مائده: 3].

خ م ط

خَمْط در سوره سبأ(آیه 16) مراد از آن: میوه

درخت خَمْط است. گفته اند: خَمْط عبارت از تلخ از هر چیزی است و بر هر گیاهی که مزه تلخی داشته باشد اطلاق می شود. قمی آن را به خار مغیلان(1) تفسیر کرده و ابوعبیده گفته است: هر درخت خاردار است(2). جوهری گفته است: نوعی از درخت اراک است که میوه خوردنی دارد و آیه: «ذَوَاتَیْ اُکُلِ خَمْطٍ» به صورت اضافه

قراءت شده است(3)

خ ن س

[خُنُوس: تأخیر و غیبت ]خَنَسَ عَنْهُ: تأخیر کرد. و خَنّاس به معنای شیطان است چه هرگاه نام خدا برده شود دور و پنهان می گردد. [«مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ» ناس: 4].

و خُنّس: به همه ستارگان گفته می شود به سبب آن که به هنگام غروب آفتاب دور و یا بدان سبب که در روز پنهان می شوند. درباره قول خداوند: «فَلاَ اُقْسِمُ بِاص لْخُنَّسِ» تکویر: 15 گفته اند: مراد ستارگان سیّار به جز خورشید و ماه است چنان که در خبر نیز(4) آمده است و فرّاء(5) نیز همین را گفته و افزوده است که اطلاق این نام به ستارگان برای آن است که در گردش خود مانند آهو در قرارگاهش پنهان می شوند.

خ ن ق

[خَنْق: فشار دادن گلوی حیوان تا مردن] «الْمُنْخَنِقَهُ» مائده: 3؛ گوسفندی است که خفه اش کردن و مرده و ذبح شرعی نشده است.

خ و ر

خُوار با ضمّ اوّل از باب خَار الثّور یخور خُواراً: گاو فریاد کرد [«لَهُ خُوَارٌ» طه: 88].

خ و ض

خَوْض: معنای اصلی آن پا نهادن در آبی است که گِل آلود باشد سپس بیشتر در ورود به هرچیزی که مایه آزار و آلودگی شود به کار گرفته شده است[«وَکُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَآئِضینَ» مدثر: 45].

خ و ف

خِیفَه: ترس، و تَخَوَّفَهُ: تَنَقَّصَهُ. خداوند او را

ص:82


1- تفسیر قمی، 2/201.
2- مجمع البحرین طریحی، 4/246 از ابی عبیده.
3- صحاح اللّغه؛ 3/1125.
4- نورالثقلین 5/516 به نقل از مجمع البیان از علی علیه السلام.
5- جوهری در صحاح 3/925 به نقل از فرّاء.

به نقصان نعمت گرفتار ساخت؛ و گفته اند: از این باب است آیه «اَوْ یَاْخُذَهُمْ عَلی تَخَوُّفٍ» نحل:47.

خ و ل

[تخوّل: بخشیدن چیزی] خَوّله اللّه ُ الشَّیءَ: خداوند او را مالک آن چیز گردانید [«وَتَرَکْتُمْ

مَاخَوَّلْنَاکُمْ وَرَآءَ ظُهُورِکُمْ» انعام: 94].

خ و ی

[خَوَاء: تنهایی و ویرانی و نابودشدن] خَوَتِ الدارُ: خانه ویران شد. ارض خاوِیَه: خالی از اهل آن. خداوند فرموده است: «فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَهٌ» نمل: 52؛ خالی، و گفته اند: یعنی ساقط و فروریخته، همان گونه فرموده است: «فَهِیَ خَاوِیَهٌ عَلی عُرُوشِهَا» بقره: 259؛

فرو ریخته بر سقفهای آنها.

خ ی ب

خَیْبَه: محرومیّت و زیان. [«وَخَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنیدٍ» ابراهیم: 15]

خ ی ر

خَیْر: ضدّ شرّ است، و در قول خداوند: «اِنْ

تَرَکَ خَیْراً» بقره: 180 به معنای مال است؛ و در آیه: «وَ اُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ» توبه: 88 جمع

خیرَه است که بهترین هر چیزی است.

خ ی ط

خَیْط: نخ و خِیاط و مِخْیَط به معنای سوزن است، [«حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف: 40]. و «الْخَیْطِ الاَْسْوَدِ» بقره: 187 یعنی: فجر کاذب، و گفته اند: عبارت از سیاهی شب است و «الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ» بقره: 187 فجر صادق است که افق را فرا می گیرد.

خ ی ل

خَیْل: رمه اسب و مفرد ندارد؛ و گاهی بر اسب سواران سپاهی و نیز مجازاً بر یاران نیرومند اطلاق می شود.

و قول خداوند: «وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ

وَرَجِلِکَ» اسراء: 64؛ به سواران و پیادگان خودت.

و خُیَلاء به ضمّ و کسر به معنای کبر و خودپسندی است. «مُخْتَالٍ فَخُورٍ» لقمان: 18؛ متکبّر و فخرکننده بر خویشاوندان و یارانش.

ص:83

د

د أ ب

دَأب: در اصل به معنای شیوه ای است که عادت آدمی است و بدان ادامه می دهد. [«کَدَاْبِ الِ فِرْعَوْنَ» آل عمران: 11].

د ب ب

دابّه: اخبار بسیاری وارد است که مراد از دابّه در قول خداوند: «اَخْرَجْنَا لَهُمْ دَآ بَّهً مِنَ الاَْرْضِ تُکَلِّمُهُمْ» نمل: 82؛ امیرمؤمنان علیه السلاماست(1) و قول خداوند: «اِنَّ شَرَّ الدَّوَآبِّ» انفال: 22 و 55؛ به بنی امیّه و دشمنان ائمّه علیهم السلام تأویل شده است(2).

د ب ر

أَدْبار: به فتح همزه جمع دُبُرْ به معنای پشت سراست [ «یُوَلُّوکُمُ الاَْدْبَارَ» آل عمران:111 ]و به کسر مصدر أدْبَرَ: پیچید و پشت کرد برای رفتن و کنایه از نپذیرفتن گفتار و ترک رو آوردن به آن است [«تَدْعُوا مَنْ اَدْبَرَ وَ تَوَلّی»معارج: 17].

دَبَرَ النّهار: روز رفت، و از باب دخل است و أدْبَرَ مانند دَبَرَ است. خداوند فرموده است: «وَالَّیْلِ اِذْ اَدْبَرَ» مدثر: 33، و دَبَرَ نیز قراءت شده است(3): روز را دنبال کرد. و «دَابِرَ هؤُلاَءِ مَقْطُوعٌ» حجر: 66 به معنای آخر آنهاست، یعنی تا آخرین نفر ریشه کن می شوند.

د ث ر

[تدثّر: جامه به خود پیچیدن]. مُدَّثِّر: جامه

ص:84


1- مرآه الأنوار، 1/146.
2- مرآه الأنوار، 1/146.
3- آنچه مؤلف گفته با آنچه در مختار الصّحاح/ 197 آمده مطابق است. طبرسی در مجمع البیان 10/389 گفته است: نافع، حمزه، حفص، یعقوب و خلف، إذ، را به غیر الف، و أدْبَرَ را با الف خوانده اند و بقیّه قاریان إذ را إذا، و دَبَرَ را به غیر الف قراءت کرده اند.

بر خود پیچیده و مراد کسی است که لباس رویین خود را که دثار گفته می شود بر خود

پیچانیده است، لباس زیر را که مماس با بدن است شعار می گویند.

د ح ر

دَحْر: راندن و دور کردن. [«قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُوماً مَدْحُوراً» اعراف: 18].

د ح ض

إدحاض: لغزاندن. «فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ»

صافّات: 141؛ از کسانی بود که قرعه به نام او اصابت کرد و مغلوب شد. دَحَضَتْ حُجَّتُه: دلیلش باطل شد. «لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ»

کهف:56؛ تا به وسیله آن حقّ را زایل و برطرف کنند.

د ح و

[دَحْو: گستردن]، دَحَی الشَّیْءَ: آن چیز را گسترد. خداوند فرموده است: «وَالاَْرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحیهَا» نازعات: 30.

د خ ر

[دُخُور: خواری]، «دَاخِرُونَ» نحل: 48؛ خُردها و خوارها.

د خ ل

مُدْخَل در قرآن به معنای دخول و محلّ آن آمده است [«اَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ»

اسراء:80]. و قول خداوند: «وَلاَ تَتَّخِذُوا اَیْمَانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ» نحل: 94؛ یعنی: سوگندهای خود را وسیله مکر و فریب میان خود قرار ندهید.

د ر أ

دَرْء: دفع کردن، «فَاص دَّارَءْتُمْ» بقره: 72؛ یکدیگر را دفع کردید.

د ر ر

دُرَّه: مروارید. الکوکبُ الدُرِّی: ستاره درخشان و به سبب سپیدی آن به درّ یعنی مروارید نسبت داده شده است [«کَاَ نَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» نور: 35].

د ر س

إدریس: همان پیامبر مشهور پس از شیث بن آدم است که به سبب کثرت تلاوت کتاب خدا ادریس نامیده شده است و نام او اَخْنوخ است با دو خاء نقطه دار بر وزن مفعول، و او نخستین کسی است که به نوشتن با قلم و خواندن کتاب پرداخت.

د ر ک

[ادراک: پیوستن] تَدارَکَ القُوم به معنای تَلاحَقُوا است: آخرینشان به اوّلین آنها پیوست،

ص:85

و از این باب است قول خداوند که فرموده است: «حَتّی اِذَا ادَّارَکُوا فیهَا جَمیعاً» اعراف: 38؛ و در اصل تدارکوا بوده که ادغام شده است.

دَرَک با حرکت اوّل و دوم و گاهی هم ساکن

می شود به معنای نتیجه و پیامد است. دَرَکات النّار یعنی منازل اهل جهنّم. مراتب دوزخ درکات، و به مراتب بهشت درجات گفته می شود. و دَرَک طبقه زیرین دوزخ است [«اِنَّ

الْمُنَافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ»

نساء:145].

د ر ی

[دِرایه: دانش] دَرَاهُ و دَرَی بِه: آن را دانست [«وَمَآ اَدْری مَا یُفْعَلُ بی وَ لاَ بِکُمْ» احقاف:9]؛ أدْرَاْهُ: او را آگاه کرد. و جمله: «وَلاَ اَدْریکُمْ بِهِ»(1) یونس:16؛ «ولا أدْرَأکُمْ بِه» نیز قراءت شده است.

د س ر

دِسار، به کسر: مفرد دُسُر است و آن عبارت از ریسمانی است که تخته های کشتی را با آن می بندند، و یا به معنای میخ ها است [«وَحَمَلْنَاهُ عَلی ذَاتِ اَلْوَاحٍ وَ دُسُرٍ» قمر: 13].

د س س

دَسّ: پنهان کردن. گفته می شود: دَسَّ الشّیءَ فی التّراب: آن چیز را در خاک پنهان کرد [«اَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ» نحل: 59]. «دَسّیهَا»

شمس: 10. آن را مخفی کرد، و اصل آن دسَّسَهَا بوده که یکی از دو سین به یاء بدل شده است.

د س و

[دَسَوَ تَدْسِیَه: پوشانیدن]، «دَسّیهَا»

شمس: 10؛ آن را پنهان کرد.

د ع ع

دَعّ بر وزن رَدّ: به معنای دفع است [«یَدُعُّ

الْیَتیمَ»ماعون: 2].

د ف أ

دِفْ ء: فوایدی که از شتر و شیر آن به دست می آید. خداوند فرموده است: «لَکُمْ فیهَا دِفْ ءٌ» نحل: 5.

د ف ق

[دَفْقُ: ریختن آب به شدت]، دفقَ الماء: آب را ریخت. و «مَآءٍ دَافِقٍ» طارق: 6 به معنای مدفوق ریخته شده، مانند سِرٍّ کاتِمٍ (راز پوشیده) که به معنای مکتوم است.

ص:86


1- سوره یونس آیه 16. در مختارالصّحاح آمده است: أدْرَأهُ یعنی: آگاه کرد او را و نیز وَلاَأدْراکُمْ به قراءت شده است و بهتر ترک همزه است.

د ک ک(1)

دَکّ: کوبیدن. و قَدْ دَکَّهُ یعنی: زد و شکست آن را به طوری که آن را مساوی زمین کرد. و آن از باب رَدَّ است [«کَلاَّ اِذَا دُکَّتِ الاَْرْضُ دَکّاً

دَکّاً» فجر: 21].

د ل ک

دُلُوک الشّمس یعنی: زوال خورشید و میل آن از دایره نصف النّهار. گفته شده: بدین سبب دلوک شمس گفته اند که هنگامی که برای شناخت ظهر به خورشید نظر می کنند چشمهایشان را با دستهایشان می مالند. و نسبت دلوک به خورشید به سبب اندک آمیختگی آن در چشمان است [«اَقِمِ الصَّلوهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» اسراء: 78].

د ل و

دَلْو: ظرفی است که با آن آب را از چاه می کشند. «فَاَدْلی دَلْوَهُ» یوسف: 19 دلو را سرازیر چاه کرد؛ و قول خداوند «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی» نجم: 8 گفته شده است: تَدَلّلَ (ناز کرد) مانند: «ثُمَّ ذَهَبَ اِلی اَهْلِهِ یَتَمَطّی» قیامه: 33؛

در حالی که می خرامد و به خود می نازد.

أدْلی بِحُجَّتِهِ: به آن استدلال کرد. و أدْلَی بمَالِهِ إلی الحاکم: آن را به حاکم داد. و از این باب است قول خداوند «وَتُدْلُوا بِهَا اِلَی الْحُکَّامِ» بقره: 188؛ رشوه.

وقول خداوند: «فَدَلّیهُمَا بِغُرُورٍ»

اعراف:22 گفته شده: آنها را به گناه نزدیک کرد، و نیز گفته اند: آنها را به طمع انداخت. ازهری(2) گفته است: در اصل این تعبیر در مورد تشنه ای است که دلوش را سرازیر چاه می کند لیکن آب نمی یابد، به چنین کسی مُدِلاًّ بِغُرُورٍ گفته می شود، و در این جا تَدْلِیَه (روانه کردن) در محلّ فریفتن به چیزی که سودی ندارد قرار گرفته است. و گفته شده: آنها را به خوردن دلیر کرد، و در این صورت از باب دَلَّ و دَالّه خواهد بود که به معنای دلیری و گستاخی است؛ و معانی دیگری نیز برای آن ذکر کرده اند.

د م د م

[دَمْدَمَه: نابود کردن و از ریشه برکندن است]. دَمْدَمَ اللّه ُ عَلَیْهِمْ. خداوند آنها را نابود کرد [«فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ» شمس: 14].

د م ر

دَمار: نابودی. دَمَّرَهُ اللّه ُ تَدْمِیراً، و دَمَّرَ عَلَیْه: او

ص:87


1- این مادّه در حاشیه آمده، ولی ما در این جا آوردیم تا ترتیب متن، سامان یابد.
2- مجمع البحرین 1/145.

را هلاک کرد[«دَمَّرَ اللّه ُ عَلَیْهِمْ» محمّد: 10].

د م غ

[دمغ: شکستن سر تا به مغز برسد]. خداوند فرموده است: «فَیَدْمَغُهُ» انبیاء: 18؛ آن را بشکند، و در اصل به معنای ضربه مغزی است. که مَثَل شده است. دامِغ: نابودکننده.

د ن و

[دُنُوّ: نزدیکی]، دَنَا مِنْهُ: نزدیک شد، و دنیا

به سبب نزدیکی آن بدین نام نامیده شده است [«قُطُوفُهَا دَانِیَهٌ» حاقه: 23].

أدْنی از دَنِی ء مشتقّ است که به معنای پست و فرومایه است و مهموز می باشد(1). [«هُوَ اَدْنی» بقره: 61].

د ه ق

[دهاق: پر] «وَکَاْسا دِهَاقا» نبأ: 34.

د ه م

[دُهْمَه: سیاهی]، «مُدْهَآمَّتَانِ» الرحمن: 64 آن دو از شدّت سبزی سیاه به نظر می آیند.

د ه ن

دِهان: چرم سرخ. گفته شده: از این باب است: «وَرْدَهً کَاص لدِّهَانِ» الرحمن: 37 خداوند فرموده است: «فَیُدْهِنُونَ» قلم: 9 و این واژه از

مداهنه است که در اصل به معنای فریبکاری و سهل انگاری است؛ و قول خداوند: «تَنْبُتُ

بِاص لدُّهْنِ» مؤمنون: 20 گفته شده: می روید و با آن روغن است.

د ه ی

داهیه: امر بسیار مهمّ. «اَدْهی وَ اَمَرُّ»

قمر:46 بسیار سخت تر و زشت تر.

د و ر

دار: از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرموده است: مراد از دار در آیه: «تِلْکَ الدَّارُ الاْخِرَهُ»

قصص:83 ما هستیم.

وقول خداوند: «اَنْ تُصیبَنَا دَآئِرَهٌ»

مائده:52؛ حوادث روزگار و اینها رویدادهایی است که در گردشند، گاهی خوب و زمانی بدند و انسان را احاطه می کنند.

دائره مفرد دوایر است و به معنای هزیمت و فرار نیز می آید. خداوند فرموده است: «عَلَیْهِمْ

دَآئِرَهُ السَّوْءِ» توبه: 98.

د و ل

دُوْلَه به ضمّ در مال است، گفته می شود:

ص:88


1- ادنی اسم تفضیل است از (دنیّ) به معنای ناتوان و پست اما اسم تفضیل (دنی ء) (ادنأ) است که به معنای فرومایه و ذلیل است و میان آن دو اشتقاق کبیر است.

«صَارَ الفَیءُ دُولَهً بَیْنَهُمْ»: آن را دست به دست می گردانند. یک بار برای آن و بار دیگر برای این است، و جمع آن دُوَلات و دُوَل است.

ابی عبیده گفته است: دُوله به ضمّ نام چیزی

است که عیناً دست به دست می شود، و دَوْلَه به فتح: عمل و کار است(1). و برخی گفته اند: آنها دو واژه اند به یک معنا. از ابی عمرو بن علاء نقل شده که دُولَه به ضمّ: در مال است و به فتح: در جنگ(2)؛ و عیسی بن عمر گفته است هر دو واژه

به طور برابر در مال و جنگ به کار برده می شود(3). یونس گفته است: به خدا سوگند من

تفاوت میان آنها را نمی دانم(4). [خداوند فرموده است:«وَ تِلْکَ الاَْ یَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ»آل عمران: 140. و نیز: «کَیْ لاَ یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الاَْغْنِیَآءِ مِنْکُمْ» حشر: 7].

د ی ن

دَیْن به فتح: وام مدّت دار و آنچه انسان به ادای آن ملزم است. و به کسر به معنای کیفر و طریقه و آیین است. [مثال اوّل: «اِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ» بقره: 282. و دوم: «لاَ اِکْرَاهَ فِی الدّینِ»

بقره: 256].

ص:89


1- در مختارالصّحاح ص 216، از ابی عبیده نقل شده است.
2- مختارالصّحاح ص 216.
3- مختارالصّحاح ص 216.
4- مختارالصّحاح ص 216.

ذ

[ذ أ م]

[ذأم: بدگویی و طرد کردن «قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُوما مَدْحُورا» اعراف: 18].

ذ ب ح

ذِبْح به کسر: به معنای حیوانی است که سرش را می برند. خداوند فرموده است: «وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ» صافّات: 107.

[ذب ذب]

[ذبذبه: اضطراب و سرگردانی «مُذَبْذَبینَ

بَیْنَ ذلِکَ» نساء: 143].

[ذ خ ر]

[ادّخار: آماده کردن چیزی برای وقت احتیاج «وَ مَا تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ» آل عمران: 49

یعنی آنچه پنهان می کنید، و اصل آن «تَذْتَخِرون» بوده ذال و تاء ادّغام و مشدّد شده است].

ذ ر أ

[ذَرْءَ: آفریدن و افزودن ]ذَرَأهُ: او را آفرید وکثرت داد،[«وَجَعَلُوا للّه ِِ مِمَّا ذَرَاَ» انعام: 136] و از این باب است ذُرِّیَّه: که نام برای همه نسل انسان است.

ذ ر و

[ذَرْو: بر باد دادن و پراکندن] «تَذْرُوهُ

الرِّیَاحُ» کهف: 45؛ باد آن را پخش و پراکنده کرد، و آن از باب: ذَرَتِ الرِّیحُ التُّرَابَ می باشد: باد خاک را به هر سو پراکند. و قول خداوند: «وَالذَّارِیَاتِ ذَرْواً» ذاریات: 1؛ گفته اند: مراد بادهاست، و از امیر مؤمنان علیه السلامروایت شده مقصود ابرهاست(1).

ص:90


1- در تفسسیر نورالثقلین 5/120، آمده است: از امیرمؤمنان علیه السلام از آیه: «الذَّارِیَاتِ ذَرْواً»پرسیدند، فرمود: مراد بادهاست. و از «الْحَامِلاَتِ» پرسش کردند فرمود: ابرهاست.

ذ ق ن

أذقَان: جمع قِلّه ذَقَن است که به معنای زنخ

است [«یَخِرُّونَ لِلاَْذْقَانِ سُجَّداً» اسراء: 107].

ذ ک ر

ذُکُور: ضدّ اناث [«وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَاص لاُْنْثی»

آل عمران: 36]. ذِکْر: آوازه و ستایش «وَ الْقُرْ انِ ذِی الذِّکْرِ» ص:1؛ با شرافت. «وَادَّکَرَ بَعْدَ اُمَّهٍ» یوسف: 45؛ پس از فراموشی به یاد آورد، و در اصل «اِذْتَکَرَ» بوده که ادغام شده است.

ذ ک و

تذْکِیَه: ذبح، سربریدن. «اِلاَّ مَا ذَکَّیْتُمْ»

مائده: 3؛ ذبح آن را به طور کامل یافتید، و ذبح کامل قطع اوداج اربعه است.

ذ ل ل

ذَلُول: رام، یعنی نسبت به آنچه دستور داده می شود فرمانبردار است [«اِنَّهَا بَقَرَهٌ لاَ ذَلُولٌ»

بقره: 71].

ذ م م

ذِمَّه: عهد و پیمان است [«لاَ یَرْقُبُوا فیکُمْ اِلاًّ وَ لاَ ذِمَّهً» توبه: 8].

ذ ن ب

ذَ نُوبْ به فتح ذال: بهره، و در اصل به معنای دلو بزرگ است لیکن زمانی گفته می شود: لَها ذَ نُوبٌ (او را دلوی است) که در آن آب باشد، چه با این دلو بزرگ آب می کشیدند و به هر نفر قسمتی از آن را می دادند از این رو آن را به معنای بهره و نصیب به کار برده اند. [«فَاِنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذَ نُوبا مِثْلَ ذَ نُوبِ اَصْحَابِهِمْ»

ذاریات:59].

ذ و د

[ذَوْد: دفع و دور کردن] ذَادَهُ عَنْ کَذَا یَذُودُهُ ذِیَاداً، به معنای راندن و دور کردن است [«وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَاَتَیْنِ تَذُودَانِ»

قصص:23].

ذ ه ل

[ذُهُول: فراموشی و غفلت] ذَهَلَ عَنِ الشَیْءِ: آن چیز را فراموش و از آن غفلت کرد؛ و آن از باب قَطَعَ است[«تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَهٍ عَمَّآ

اَرْضَعَتْ» حج: 2].

ذ ی ع

[ذُیُوْع: انتشار]، ذَاعَ الخَبُر: خبر منتشر شد، خداوند فرموده است: «اَذَاعُوا بِهِ» نساء: 83؛ آن را افشاء کردند.

ص:91

ر

ر أ ف

رأفت به معنای بیشترین مهربانی و رحمت است. [«وَلاَ تَاْخُذْکُمْ بِهِمَا رَاْفَهٌ فی دینِ اللّه ِ»

نور: 2].

ر أ ی

رُؤت: نظرکردن به چشم [«رَ ا کَوْکَباً»

انعام: 76]. و به قلب [«مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَ ای» نجم: 11]. و نیز به معنای رأی و اعتقاد است. [«اَرَاَیْتَ اِنْ کَانَ عَلَی الْهُدی» علق:11]. وأرَیتُهُ ذلِکَ الأمرَ: آن را به او شناساندم تا آن را به چشم و یا دلش دید. [«فَاَریهُ الاْیَهَ الْکُبْری» نازعات: 20؛ «مَآ اُریکُمْ اِلاَّ مَآ اَری» مؤمن: 29]. و ترَاءی له: بر او آشکار شد، و رای فی منامه رُؤیَا بر وزن فُعْلی بدون تنوین است. [«وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤیَا الَّتی

اَرَیْنَاکَ اِلاَّ فِتْنَهً لِلنَّاسِ» اسراء: 60].

ر ب ب

رَبّ: مالک، و آن نامی از نامهای خداوند است و در غیر او جز به صورت اضافه به کاربرده نمی شود؛ و در جاهلیّت پادشاه را ربّ می گفتند [«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمینَ» فاتحه:1، «فَیَسْقی رَبَّهُ خَمْراً» یوسف: 41]. رِبِّی و رَبّانِیِّین نیز از همین باب است.

رِبِّی به کسر راء مفرد رِبّیِّین است و آنها داناترین مردمند. برخی مفسران گفته اند(1): در آیه «قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ» آل عمران: 146 مراد از جمعیتها و دسته هاست. و گفته شده: منسوب به رِبَّه است که به معنای جماعت است؛ یا آن که منسوب به رَبّ است مانند ربّانی و آن به معنای عارف خداپرست است. گفته شده: آیه «کُونُوا

ص:92


1- تفسیر ابوالفتوح رازی، 3/210.

رَبَّانِیِّینَ» آل عمران: 79؛ به همین معناست.

ر ب ص

تَرَبُّص:درنگ و انتظار و در کمین بودن.

[«فَتَرَبَّصُوآ اِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ» توبه: 52].

ر ب ط

رِباط: در اصل به معنای وادار کردن نفس بر جهاد با دشمن است، از این رو رِباط و مرابطه به این معناست که دو طرف مخاصمه اسبان خود را در مرز یکدیگر ببندند و هر طرف آماده جنگ با طرف دیگر شود. [«وَمِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ»

انفال: 60، «صَابِرُوا وَرَابِطُوا» آل عمران:200]. و رَبَطَ عَلَی قَلْبِهِ: دل او را محکم و تقویت کرد. [«وَرَبَطْنَا عَلی قُلُوبِهِمْ»

کهف:14].

ر ب و

رِبا در اصل به معنای زیادتی است رَبَا المال یعنی: مال فزونی یافت. و از این باب است رَبْوَه که به معنای زمین بلند یا تپّه است. خداوند فرموده است: «هِیَ اَرْبی مِنْ اُمَّهٍ» نحل: 92 یعنی: شمار آنها بیشتر است، و نیز «زَبَداً

رَابِیاً» رعد: 17؛ گفته شده یعنی: کفی را که بر بالای آب است، و نیز «اَخْذَهً رَابِیَهً» حاقه: 10 یعنی: سخت و زیاد.

[ر ت ع]

[رَتْع: فراوانی و نعمت «یَرتَعْ وَیَلْعَبْ»

یوسف: 12].

ر ت ق

رَتْق ضدّ فَتْق به معنای التیام و به هم پیوستن است. [«کَانَتَا رَتْقاً» انبیاء: 30].

ر ت ل

تَرْتِیل در قرآن عبارت از قراءت آن با تأنّی و آشکار کردن حروف است تا آن جا که شنونده بتواند آنها را بشمارد، [«وَرَتِّلِ الْقُرْ انَ تَرْتیلاً»

مزّمّل: 4].

ر ج ج

رَجّ: به حرکت درآوردن، تکان دادن. [«اِذَا

رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا» واقعه: 4].

ر ج ز

رِجْز به کسر و ضمّ: پلیدی، بت پرستی و شرک و به معنای شکّ نیز آمده است چنان که امام صادق علیه السلام درباره قول خداوند: «وَیُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطَانِ» انفال: 11 فرموده است: «شکّ و امثال آن که بر مردم وارد می شود بر ما وارد نمی شود»(1). و نیز رِجْز به معنای عذاب

ص:93


1- نورالثقلین، 2/138 به نقل از تفسیر عیّاشی و در آن جمله: «و امثال آن» نیست.

است و قول خداوند: «رِجْزاً مِنَ السَّمَآءِ»

بقره:59 بدان تفسیر شده است. و گفته اند: «وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ» مدثر: 5 مراد بت است، یعنی از پرستش آن دوری کن.

ر ج س

رِجْس: اسم است برای هر عمل پلید و نیز به معنای گناهان، اعمال زشت، کفر، وسوسه های شیطان، شکّ در دین به کار رفته است. و نیز بر بعضی از سران اهل ضلالت اطلاق شده است؛

و رِجْس شبیه رِجز است و شاید این دو واژه یکی بوده و سین بدل به زاء شده است، چنان که به اسد (شیر) اَزَد گفته اند.

ر ج ع

رَجْع: باران، خداوند فرموده است: «وَالسَّمَآءِ ذَاتِ الرَّجْعِ» طارق: 11؛ وگفته شده

معنایش ذات النفع یعنی سودمند است و نیز گفته اند: رَجْعِ آسمان، خورشید و ماه و ستارگان آن است. رُجْعَی و مَرْجَع به معنای رجوع و بازگشت است، «اِلی رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ»انعام: 164 از این باب است؛ و قول خداوند: «یَرْجِعُ

بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ» سبأ: 31 یکدیگر را نکوهش می کنند.

ر ج ف

رَجْفَه: لرزش و اضطراب؛ و از این باب است اُرجُوْفَه که به معنای دروغی است که انسان را دچار اضطراب و نگرانی می کند.

از امام صادق علیه السلام روایت است که:

«الرَّاجِفَهُ» نازعات: 6؛ امام حسین علیه السلام «الرَّادِفَهُ» نازعات: 7؛ پدر آن حضرت است(1)؛ و مفسران واژه نخست را به نفخه اوّل و رادفه را به نفخه دوم تفسیر کرده اند.

«وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَهِ» احزاب: 60 آنهایی که در مدینه اخبار نادرستی که موجب ضعف دل مسلمانان است درباره فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آلهبرای جنگ پخش می کنند و می گویند: آنها شکست خورده و کشته شده اند.

و أرْجَفُوا فِی الشَّیء: در آن چیز تعمّق کردند.

ر ج ل

[رَجِل: آن که برروی دو پایش راه می رود]، خداوند فرموده است: «بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ»

اسراء: 64 به سوارگان و پیادگان خودت؛ و رَجْل اسم جمع برای راجل یعنی پیاده است، مانند رَکْب و صَحْب؛ و رَجِلکَ نیز قراءت شده بنابر

ص:94


1- مرآه الأنوار، 1/162.

آن که فَعِل به معنای فاعل(1) باشد. خداوند

فرموده است: «فَرِجَالاً اَوْ رُکْبَاناً» بقره: 239 و رجال جمع راجل به معنای پیادگان است.

ر ج م

رَجْم: سنگ انداختن و نظایر آن، و نیز این

که آدمی به گمان سخن بگوید. خداوند فرموده

است: «رَجْماً بِالْغَیْبِ» کهف: 22؛ به گمان و

بدون دلیل. و گفته شده: آنچه در قرآن از قبیل «لَنَرْجُمَنَّکُمْ» یس:18 و «یَرْجُمُوکُمْ» کهف: 20 آمده معنایش یَقْتُلُوکُمْ است، یعنی شما را می کشند مگر در سوره مریم آیه 46 که فرموده است: «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لاََرْجُمَنَّکَ» یعنی به تو ناسزا خواهم گفت.

ر ج و

رَجا: امید و آرزو داشتن، و گاهی رجا به معنای خوف است چنان که از امام باقر علیه السلام روایت شده که درباره آیه: «مَا لَکُمْ لاَ تَرْجُونَ لِلّهِ وَقَاراً» نوح: 13 فرموده است: از عظمت خداوند نمی ترسند(2).

إرجاء به کسر همزه به معنای تأخیر است، «وَ اخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّه ِ» توبه: 106؛ به تأخیر افتاده اند تا خداوند آنچه بخواهد درباره آنها نازل کند، و از این باب است: «اَرْجِهْ

وَاَخَاهُ» اعراف: 111 و «تُرْجی مَنْ تَشَآءُ مِنْهُنَّ» احزاب: 51.

و رجا با الف مقصور اطراف چاه و لبه های آن است و به هر ناحیه ای رجا گفته می شود و جمع آن أرجاء است، خداوند فرموده است: «وَالْمَلَکُ عَلی اَرْجَآئِهَا» حاقّه: 17.

ر ح ب

رُحْب به معنای فراخی است و مَرْحَباً از این باب است. گفته شده: معنایش این است که با گشادگی دیدار کردی [«لاَ مَرْحَباً بِهِمْ»

ص:59].

[ر ح ق]

[رَحیق: شراب ناب «یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ» مطفّفین: 25].

ر ح ل

رِحْلَه به کسر به معنای کوچ کردن و سیر و سفر است. [«ایلاَفِهِم رِحْلَهَ الشِّتَآءِ وَالصَّیْفِ»

قریش: 2].

امّا رَحْل که جمع آن رحال است بر معانی

ص:95


1- قراءَت رَجِلکَ بر وزن (فَعِل) همان قراءت مشهور است، اما رَجْلکِ بر وزن (رَکب) و (صَحب) قرائت غیر مشهور است.
2- نورالثقلین، 5/425 از تفسیر قمی.

مختلفی آمده از جمله در قرآن به معنای اثاثیه ای آمده که مسافر به همراه خود می برد. [«جَعَلَ

السِّقَایَهَ فی رَحْلِ اَخیهِ» یوسف: 70].

ر ح م

رُحْم به ضمّ به معنای رحمت است، خداوند فرموده است: «وَاَقْرَبَ رُحْماً»

کهف:81.

ر خ و

رُخاء به ضمّ: نسیم ملایم. [«تَجْری بِاَمْرِهِ رُخَآءً» ص:36].

[ر د أ]

[رَدْء به فتح: کمک و پشتیبانی، رِدْء به کسر: کمک کار و یاور، «فَاَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً»قصص:34].

ر د د

[رَدّ: بازگردانیدن] رَدَّه رَدّاً و مَردّاً: برگردانید او را. [«وَ رَدَّ اللّه ُ الَّذینَ کَفَرُوا» احزاب: 25] ردّ علیه: قبول نکرد و او را به اشتباه نسبت داد. ارتداد: بازگشت. [«فَارْتَدَّ بَصیراً» یوسف: 96].

ر د م

رَدْم: سدّ، اجزای چیزی را بر روی هم نهادن تا یکپارچه شود، [«اَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً» کهف: 95].

ر د ی

رَدَی (نابودی) و آنچه به معنای إرداء یعنی انداختن در رَدَی است مانند «لِیُرْدُوهُمْ»

انعام:137 و امثال آن به معنای هلاکت(1) است. والمتردِّیه: گوسفندی است که از کوه یا دیوار یا در چاهی درافتاده و بدون ذبح شرعی هلاک شده باشد. [«وَالْمُتَرَدِّیَهُ وَالنَّطیحَهُ» مائده: 3].

ر ذ ل

رَذْل به معنای پست و فرومایه و پست از هر چیزی است و جمع آن اراذل است. خداوند فرموده است: «اَرْذَلِ الْعُمُرِ» نحل: 70. از علی علیه السلامروایت شده که آن هفتاد و پنج سالگی است(2)، و در برخی اخبار است که هرگاه آدمی به صدمین سال برسد آن هنگام أرذل العُمُر است(3).

ر ز ق

رَزْق به فتح مصدر و به کسر از نظر لغوی هر چیزی است که از آن سودی برده می شود، و در اصطلاح به معنای قوّت تن و جان است و آنچه این دو بدان نیرو می گیرند. خداوند فرموده

ص:96


1- در اصل هلاکت است که سهو می باشد، زیرا ترقب به معنای انتظار است.
2- نورالثقلین، 3/68 به نقل از مجمع البیان از علی علیه السلام.
3- نورالثقلین، 3/67 به نقل از خصال صدوق.

است: «وَتَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ اَ نَّکُمْ تُکَذِّبُونَ» واقعه: 82. گفته شده معنایش: تَجْعَلُونَ شُکْرَ رِزْقِکُمْ می باشد و شکر که مضاف است حذف شده است. چنان که در آیه: «وَسْٔلِ الْقَرْیَهَ»

یوسف: 82 از اهل قریه بپرس. همچنین باران رزق نامیده شده، خداوند فرموده است: «وَمَآ

اَ نْزَلَ اللّه ُ مِنَ السَّمَآءِ مِنْ رِزْقٍ» جاثیه: 5. و نیز فرموده است: «وَفِی السَّمَآءِ رِزْقُکُمْ»

ذاریات:22.

ر س خ

رُسُوخ: ثبوت و نفوذ در اعماق است. «والرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» آل عمران: 7 ثابتان و

پایداران در آن.

ر س س

رَس: چاهی که سنگ چین شده است؛ و نام چاهی از باقیمانده ای از قوم ثمود بوده است، همانها که پیامبر خود را تکذیب کردند و او را در آن زیر خاک کردند.

آنها درخت صنوبر را می پرستیدند، و این درخت را یافث بن نوح غرس کرده بود؛ و چون زنان این قوم از مردان روی گردانیده با زنان مشغول می شدند خداوند آنها را با تندبادی بسسیار سرخگون مورد عذاب قرار داد. [«وَاَصْحَابَ الرَّسِّ» فرقان: 38].

ر س و

[رُسُوّ: رسوخ] رَسَا الشَّیءَ: استوار شد. خداوند فرموده است: «بِسْمِ اللّه ِ مَجْریهَا وَ مُرْسیهَا» هود: 41، پیش از این در واژه جَرَی ذکر شده است مِرْسَاه چیزی است که به وسیله آن کشتی را ثابت نگه می دارند و به فارسی «لنگر» گفته می شود. جبال راسیات یا رَواسی یعنی کوههای استوار و پابرجا، مفرد آنها راسیه است. [«وَجَعَلَ فیهَا رَوَاسِیَ» رعد: 3].

ر ش د

رَشد و رُشْد و رَشَاد: هدایت و استقامت، خلاف گمراهی [«وَ هَیِّئْ لَنَا مِنْ اَمْرِنَا رَشَداً» کهف: 10؛ «فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» نساء: 6؛ «سَبیلَ الرَّشَادِ» مؤمن: 29]، رشید از نامهای

خداوند است، چه، او آفریدگان را به مصالح آنها راهنمایی و هدایت کرده است.

ر ص د

[رَصْد: مراقبت و در کمین بودن]، گفته می شود: رَصَدْتُ فلاناً: فلان را انتظار کشیدم، و أرْصَدْتُ الشَّیءَ: آن را آماده کردم، و مِرْصَاد: راهی است که دشمن در آن کمین می کند. [«اِنَّ

رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ» فجر: 14].

ص:97

ر ص ص

مَرْصُوص:به هم فشرده، تنگ هم، به هم چسبیده. [«کَاَ نَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ» صف: 4].

ر ض ع

مَرَاضِع: جمع مُرضِع است و آن زنی است که کودک را شیر می دهد. [«وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ» قصص:12].

ر ض ی

رضوان به کسر راء و ضمّ آن به معنای رضا و خشنودی است، و مَرْضاه نیز به همین معناست. و «عیشَهٍ رَاضِیَهٍ» قارعه: 7 به معنای مرضیّه

(پسندیده) است، چه، می گویند: رُضِیَتْ مَعیشَتُهُ (به صیغه مجهول) و رَضِیَتْ (به صیغه معلوم) گفته نمی شود.

ر ع ب

رُعْب: شدّت ترس و بی تابی [«وَقَذَفَ فی قُلُوبِهمُ الرُّعْبَ» احزاب: 26].

رَعَدَ

رَعْد: آوازی است که از ابرها به گوش می رسد. [«وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» رعد: 13].

در حدیث آمده است: آن آواز فرشته ای است که ابرها را می راند(1).

ر ع ی

رعایت و مراعاه به معنای نگهداری چیزی و نیکی نسبت به آن است، [«فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَایَتِهَا» حدید: 27]. و راعی به هرکسی که سرپرست امر قومی باشد اطلاق می شود، و جمع آن رِعاء به کسر و رُعاه به ضمّ راء است. [«حَتّی یُصْدِرَ الرِّعَآءُ» قصص:23].

و رِعی به کسر به معنای سبزه زار و گیاه و به فتح مصدر است. و أرعاه سَمْعَهُ: شنید و به آن گوش فرا داد. خداوند فرموده است: «لاَ تَقُولُوا رَاعِنَا» بقره: 104؛ احوال ما را رعایت و مراقبت کن. و این امر بدین سبب بود که هنگامی که یهودیان شنیدند مسلمانان با واژه راعنا پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب قرار می دهند، و این واژه در زبان آنها ناسزا و به معنای این است: بشنو که نشنوی. یهودیان به یکدیگر گفتند: اگر ما تاکنون پنهانی به محمد(ص) ناسزا می گفتیم اکنون بیایید آشکارا او را ناسزا گوییم؛ از این رو به آن حضرت راعِنَا می گفتند و مقصودشان ناسزاگویی به او بود. سعدبن عباده انصاری این نکته را دریافت و آنها را لعن و تهدید کرد که اگر

ص:98


1- مرآه الأنوار، 1/158.

این واژه را از آنها بشنود گردن آنها را خواهد زد، پس از آن آیه مذکور نازل شد(1).

ر غ ب

رَغْبَت: میل کامل به چیزی است و در صورت تعدّی با عَنْ روگردانی از چیزی است [«وَاِلی رَبِّکَ فَارْغَبْ» شرح: 8؛ «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ اِبْرهیمَ» بقره: 130].

ر غ د

رَغَد: فراخ و پاکیزه، گفته می شود: أرْغَدَ فلانٌ: فلانی به زندگانی فراخی رسید. و این واژه مقابل ضَنْک است که به معنای سختی و تنگی معیشت است [«وَکُلاَ مِنْهَا رَغَداً» بقره: 35].

ر غ م

[رَغْم: خواری و خاک آلودگی ]خداوند فرموده است: «یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُرَاغَماً» نساء:100 گفته شده: خاکهایی که دگرگون شده و

رَغام به فتح به معنای خاک است؛ ونیز گفته اند: راهی که دماغ مردمش را با پیمودن آن به خاک می مالند، یعنی: آنها را بر خلاف میلشان از همدیگر جدا می سازد؛ و نیز گفته شده: مُراغَم به معنای راه و گریزگاه است، وفرّاء گفته است جای ناآرام در زمین است(2).

ر ف ت

رُفات: شکسته و خردشده و ریزه های پراکنده از هر چیزی] «وَقَالُوآ ءَاِذَا کُنَّا عِظَاماً وَ رُفَاتاً» اسراء: 49، 98].

ر ف ث

رَفَث: جماع و ناسزاگویی] «فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ» بقره: 197].

ر ف د

رِفْد به کسر: بخشش و کمک، و به فتح مصدر است. «بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ» هود: 99؛ عطایی که داده شده. و گفته اند: کمکی که انجام گرفته است.

ر ف ر ف

رَفْرَف: جامه های سبز، و گفته شده: عبارت از باغهای بهشت است، و نیز گفته اند: فرشهاست، و جمع آن رفارِف است، و آیه شریفه به صورت: «مُتَّکِٔنَ عَلی رَفَارِفَ» الرحمن: 76 نیز قراءت شده است.

ر ف ع

رَفْع: بلند کردن و ضدّ وضع به معنای پست کردن و نهادن است، «وَفُرُشٍ مَرْفُوعَهٍ»

ص:99


1- تفسیر ابوالفتوح رازی، 1/280.
2- صحاح اللّغه، 5/1935 از فرّاء.

واقعه:34 گفته اند. مراد زنان اهل بهشت است که صاحب فرشهای اعلا هستند، و نیز گفته شده: مرفوعه، یعنی زنانی که نزد آنها مقرّبند چه رفع عبارت از نزدیک گردانیدن چیزی است و از این باب است رفعته الی السلطان: او را مقرّب پادشاه کردم. فرّاء گفته است(1): مرفوعه: بعضی از فرشها روی بعضی دیگر قرار گرفته. و گفته اند: به معنای زنان مکرّمه و عالیقدر است، چنان که گفته می شود: واللّه یرفع من یشاء و یخفض خداوند هر کس را که بخواهد بلندمرتبه و یا پست می کند.

ر ف ق

رَفِیق و مِرفق و آنچه مشتمل بر رفق است به معنای نرمی و مدارا و ضدّ عُنف و درشتی است، و نیز عبارت از لطف و رأفت و حسن رفتار است، از این رو می گویند: رفیق آن است که در راه رفق و مدارا کند [«وَحَسُنَ اُولئِکَ

رَفیقاً» نساء: 69 ]و مِرْفَقَه: پشتی است که بر آن

تکیه می کنند؛ و خداوند فرموده است: «وَ

یُهَیِّئْ لَکُمْ منْ اَمْرِکُمْ مِرْفَقاً» کهف: 16؛ ومرفق چیزی است که به آن تکیه می کنند، یعنی از آن سود می برند. آن که مرفق را به کسر قراءت کرده آن را نظیر مِقْطَع دانسته وکسی که آن را به فتح خوانده آن را مانند مَسْجَد شمرده است.

ر ق ب

رَقَبَه: بیخ گردن، و از باب نامیدن چیزی به یکی از اجزای آن است و به برده و مملوک نیز اطلاق می شود، و جمع آن رِقابَ است [مثال اوّل: «فَضَرْبَ الرِّقَابِ» محمّد: 4 و مثال دوم

«فَتَحْریرُ رَقَبَهٍ مُؤمِنَهٍ» نساء: 92]. ولی رقیب و آنچه افاده این معنا می کند مانند: «ارْتَقِبُوا»

هود: 93. و امثال آن به معنای: حافظ و نگهبان و منتظر و نظایر اینهاست. [«اِنَّ اللّه َ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقیباً» نساء: 1].

ر ق د

رُقاد به ضمّ: خواب، و قَومٌ رُقُودٌ، یعنی رُقَّد (خفتگان) مانند سُکّر [«وَ تَحْسَبُهُمْ اَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ» کهف: 18]، و مَرْقَدْ (گور) از حیث لفظ و معنا مانند مضجع است. [«مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا» یس: 52].

ر ق ق

رَقّ به فتح: چیزی است که بر آن می نویسند، و آن عبارت از پوست نازکی است و از این باب است قول خداوند: «فی رَقٍّ مَنْشُورٍ» طور: 3؛

ص:100


1- مختارالصّحاح، ص 251 از فرّاء.

گفته شده مراد صحیفه های اعمال بنی آدم است که در روز قیامت بیرون آورده می شود.

ر ق م

رَقْم: نگارش [«کِتَابٌ مَرْقُومٌ» مطفّفین: 9].

ر ق ی

رُقْیَه (تعویذ) معروف است؛ و از این باب است قول خداوند: «وَ قیلَ مَنْ رَاقٍ»

قیامه:27؛ دارای رُقیه.

ر ک ب

[رُکُوب: سوار شدن بر چارپا ]رَکِبَهُ مانند سَمِعَهُ رُکُوباً و مَرْکَباً: برآن سوار شد. [«وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمیرَ لِتَرْکَبُوهَا» نحل: 8].

اِرْتَکَبَ الذَّنْبَ: گناه انجام داد.

رَکْب: شترسواران کاروان و غیر شتر سواران را شامل نمی شود، و آن اسم جمع و یا جمع است که شامل از ده به بالا می شود [«وَالرَّکْبُ

اَسْفَلَ مِنْکُمْ» انفال: 42، «فَرِجَالاً اَوْ رُکْبَاناً»

بقره: 239].

و رِکاب بر وزن کتاب به شتر گفته می شود و

مفرد آن راکبه است(1). [«مِنْ خَیْل وَ لاَرِکَابٍ»

حشر: 6] رَکّبَهُ تَرکِیْباً بخشی از آن را روی بخش دیگر آن قرار داد. [«مَاشَآءَ رَکَّبَکَ» انفطار: 8].

ر ک د

رُکُود: سکون، «رَوَاکِدَ عَلی ظَهْرِهِ»شوری: 33 سواکِنَ علی ظهره: نشستگان بر پشت آن.

ر ک ز

رِکْز: صدای آرام، خداوند فرموده است: «اَوْ

تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً» مریم: 98.

ر ک س

رَکْس: برگردانیدن، واژگون ساختن. أرْکَسَهُ: او را برگردانید: «وَاللّه ُ اَرْکَسَهُمْ بِمَا کَسَبُوا» نساء: 88 آنها را به سبب کارهایشان به کفرشان باز گردانید.

ر ک ض

رَکْض: به حرکت درآوردن پا. «اُرْکُضْ

بِرِجْلِکَ» ص:42 پا برزمین بزن.

ر ک ع

رُکُوع: خم شدن و یا برای اظهار فروتنی یا برای غیر تواضع نسبت به دیگری سرفرود آوردن است هرچند کم به این معنای أخیر آمده است(2) و نیز به معنای پذیرش ولایت

ص:101


1- رکاب به مفهوم ابل است که از لفظ خود مفرد ندارد مثل راحله و فرس به عنوان مفرد خیل از غیر لفظ آن.
2- در اصل و در مرآه الأنوار «نَذر» که به معنای اندک است به ذال نوشته شده است.

امیرمؤمنان علیه السلام و تسلیم و تواضع برای خدا و پیامبرش و ائمّه علیهم السلام تأویل شده است(1).

درباره قول خداوند: «وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعینَ» بقره: 43؛ گفته اند: سزاوارتر آن است که این فرمان حمل بر نماز جماعت شود، و اگر مراد نماز جمعه و عید فطر و اضحی باشد امر برای وجوب آنها و یا استحباب در بقیّه است. و گفته اند: رکوع به معنای معروف آن است و این که خداوند پس از «اَقیمُوا الصَّلوهَ» بقره: 43؛ رکوع را تخصیص به ذکر داده با آن که یکی از افعال نماز می باشد برای آن است که این آیه خطاب به یهود است و در نماز یهودیان رکوع نیست؛ و یا آن که مراد از رکوع نماز است و برای تأکید تکرار شده است.

ر ک م

[رَکْم: گردآوردن چیزی و انداختن بخشی از آن را بر روی بخش دیگر] رَکَمَ الشَّیءَ: آن چیز را جمع کرد و قسمتی از آن را روی قسمت دیگر آن انداخت [«وَ یَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمیعاً» انفال: 37]. رُکام به ضمّ به معنای شن و ابر متراکم و امثال آن است.[«ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاما» نور: 43].

ر ک ن

رُکْن و رُکُون به ضمّ، جزء قویتر هر چیز [«اَوْ اوی اِلی رُکْنٍ شَدیدٍ» هود: 80].

رَکَنَ الیه: به او مایل شد. و رُکُون به معنای دوستی و خلوص و طاعت است و گویا مقصود این است که او را رکن اعمال خود قرار می دهد تا بدان نیرو یابد. [«لَقَدْ کِدْتَ تَرکَنُ اِلَیْهِمْ» اسراء:74].

ر م ح

رِماح: جمع رُمْح به معنای نیزه هاست [«تَنَالُهُ اَیْدیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ» مائده: 94].

ر م ز

رَمْز: اشاره با لبها و ابروها.] «اَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلثَهَ اَیَّامٍ اِلاَّ رَمْزاً» آل عمران: 41].

ر م م

[رَمّ: پوسیدگی] رَمَمَ العظم یَرِمُّ رِمَّهً به کسر راء در هر دو، یعنی: استخوان پوسیده و آن را رَمِیم می گویند چنان که خداوند فرموده است: «وَهِیَ رَمیمٌ» یس: 78؛ زیرا مذکّر و مؤّث در فَعیل و فَعُول یکسان است.

ص:102


1- مرآه الأنوار، 1/161.

ر ه ب

رَهْبَت: ترس، «وَاسْتَرْهَبُوهُمْ» اعراف:116 آنان را ترسانید.

رهبانیّه: زیاده روی در عبادت و بریدن از مردم از ترس خداست. [«وَرَهْبَانِیَّهً ابْتَدَعُوهَا»

حدید: 27]. رُهبان(1): کسی است که چنین باشد [«اِنَّ کَثیراً مِنَ الاَْحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ» توبه: 34].

ر ه ط

رَهْطُ الرّجل: قوم و خویشان نزدیک مَرد. و رَهْط: مردانی کمتر از ده نفر که در میان آنها زن نباشد. [مثال اوّل: «وَلَوْلاَ رَهْطُکَ لَرَجَمْنَاکَ» هود: 91؛ مثال دوم: «وَکَانَ فِی الْمَدینَهِ تِسْعَهُ

رَهْطٍ» نمل: 48].

ر ه ق

رَهَق: در قرآن بیشتر به معنای فراگرفتن خواری و عذاب و امثال اینها به کار رفته چنان که فرموده است: «فَلاَ یَخَافُ بَخْساً وَلاَ رَهَقاً» جنّ: 13 گفته شده: در این جا به معنای ستم است؛ و نیز فرموده است: «فَزَادُوهُمْ رَهَقاً»

جن: 6 که به معنای بیخردی و سرکشی است.

ر ه ن

رَهْن: چیزی که ادای آن لازم است(2). و در قاموس آمده که رهن: به معنای چیزی است که در برابر آنچه از تو می گیرد نزد تو می گذارد. و

جمع آن رِهان است مانند حَبْل و حِبال. [«فَرِهَانٌ مَقْبُوضَهٌ» بقره: 283]. رَهِینَه مفرد

رهائن است. در مجمع آمده است: رهینه به معنای رهن است و هاء آن برای مبالغه است و سپس به معنای مرهون (به گرو گذاشته شده) به کار رفته است(3)] «کُلُّ نَفسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهینَهٌ» مدثر: 38].

ر ه و

[رَهْو: توسعه و آرامش] از ابو عبیده نقل شده که گفته است: رَهَا بَیْنَ رِجْلَیْهِ: میان دو پایش را باز کرد، و آن از باب عَدا یَعْدُو است، و قول خداوند: «وَاتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً» دخان: 24؛ از این باب است. گفته شده: رَهْواً به معنای ساکِناً کَهَیْأَتِهِ می باشد: آن را آرام به حال خود رها کن؛ و بعضی: منفرجاً (باز) و برخی: واسَعاً (گشاده) و دسته ای: طریقاً یابِساً (راهی خشک) معنا کرده اند. و رَهْواً حال برای بحر است: آن را همان گونه رها کن.

ص:103


1- مفرد و جمع آن یکی است و اگر همچون آیه، جمع به کار رود مفرد آن «راهب» است.
2- قاموس المحیط، 4/230.
3- مجمع البحرین: 6/259.

ر و ح(1)

رُوح به ضمّ: آنچه مایه حیات و زندگی است و مؤّث است؛ و نیز به معنای قرآن، وحی، جبرئیل، عیسی علیه السلام و ملکی که صورتش

مانند صورت انسان و جسدش مانند فرشتگان است، و به معنای نفخه، امر نبوّت و حکم خدا و امر او نیز آمده است.

امّا رَوْح به فتح به معنای نسیم، رحمت و راحت ذکر شده است. [و معنای نسیم: «فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ» واقعه: 89 و معنای رحمت: «وَلاَ تَایْٔسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه ِ» یوسف: 87].

رِیح (باد) معروف است و به معنای چیرگی، نیرو، نصرت، دولت، رحمت، چیز پاکیزه و بو به کار رفته است.

و رَیْحان: گیاهی است خوشبو و یا هر گیاهی است که خوشبو باشد، و نیز به معنای فرزند و روزی نیز آمده است. درباره قول خداوند: «وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّیْحَانُ» الرحمن: 12؛ فرّاء گفته است: عَصْف ساق گیاه، و ریحان برگ آن است(2).

ر و د

مُرَاوَدَه: کاری را خواستن، و در آن معنای

فریب است، چه، خواهان فعل مانند حیله گر درخواست خود را با نرمی و خوشزبانی می آمیزد و مانند او حرص می ورزد. [«وَرَاوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ»

یوسف: 23]. فُلانٌ یَمْشِی عَلَی رَوْدٍ بر وزن عَوْد، فلانی به آهستگی راه می رود و تصغیر آن رُوَیْد است. [«اَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً» طارق: 17].

ر و ض

رَوْض: جایی که آب در آن جمع و گُل و گیاه آن روییده می شود، مرغزار. [مفرد آن رَوْضَه و از این باب است قول خداوند «فَهُمْ فی رَوْضَهٍ یُحْبَرُونَ» روم: 15].

ر و ع

رَوْع به فتح: ترس. [«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ اِبْرهیمَ

الرَّوْعُ» هود: 74].

ر و غ

[رَوْغ: گرایش پنهانی با شتاب] خداوند فرموده است: «فَرَاغَ اِلی الِهَتِهِمْ» صافّات: 91؛ در پنهان به آنها مایل شد، و رُوغ جز بدین معنا نیست، و نظیر آن است آیه: «فَرَاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً

ص:104


1- نگارنده میان روح و ریح تفاوت نهاده و روح - با ضمه - را از روح و ریح و ریحان را از (ری ح) گرفته و درست همان است که ما آوردیم.
2- مختارالصّحاح، ص 262 از فرّاء نقل کرده است.

بِالْیَمینِ» صافّات: 93.

ر و م

رُوم نام قومی از فرزندان روم بن عیص اند. [«غُلِبَتِ الرُّومُ» روم: 2].

ر ی ب

رَیْب: شکّ، و گفته اند: شکّ به همراه تهمت است [«لاَ رَیْبَ فیهِ» بقره: 2 ]«قاموس»(1): رَیْب: گمان و تهمت است مانند رِیبَه به کسر. أمرٌ رَیّاب: سهمناک.

اِرْتَاب: شکّ کرد، واِرتَابَ به: به او تهمت زد. [«اِذاً لاَص رْتَابَ الْمُبْطِلُونَ» عنکبوت: 48]. رَیْبُ المَنُونِ: حوادث روزگار. رَیْب در همه قرآن به معنای شکّ است جز در یک جا در سوره طور: 30، که خداوند فرموده است: «رَیْبَ الْمَنُونِ»

حوادث مرگ.

ر ی ش

رِیش: مراد از آن متاع و مالی است که خود را بدان می آرایند مانند لباس فاخر. و گفته اند: ریش و ریاش: مال و فراوانی نعمت و فراخی معاش است. [«لِبَاساً یُوَاری سَوْ اتِکُمْ وَ

ریشاً» اعراف: 26].

ر ی ع

رَیْع به فتح: نموّ و زیادتی، و به کسر هرجای بلند و مرتفع از زمین است؛ وگفته اند به معنای کوه است و از این باب است قول خداوند: «اَ تَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ ایَهً» شعراء: 128.

ر ی م

مریم علیهاالسلام: دختر عمران و مادر عیسی علیه السلام. و

فاطمه علیهاالسلام نظیر مریم است. و مریم بر وزن مَفعَل(2) از رام یَرِیمُ مشتق است که به معنای بَرِحَ است: اقامت کرد.

ر ی ن

رَیْن: مهرشدن و چرکینی دل، خداوند فرموده است: «کَلاَّ بَلْ رَانَ عَلی قُلُو بِهِمْ» مطفّفین: 14؛ چرکینی بر دلش غلبه یافته است؛ و روایت شده به معنای انباشته شدن گناه بر روی گناه است به گونه ای که دل سیاه می شود(3).

ص:105


1- قاموس، 1/76.
2- مشهور است که این واژه عجمی است و با واژه ماری شکل عربی یافته.
3- نورالثقلین: 5/531 به نقل از کافی.

ز

ز ب د

زَبَد با فتح اوّل و دوم: کف آب و جز آن «قاموس» (1). أزْبَدَ البَحْرُ، والقِدْرُ (دیگ و دریا)، و البعیر (شتر): کف خود را دور انداخت، و مانند رِغْوَه (سرشیر) است که معروف است. [«فَاَمَّا

الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَآءً» رعد: 17].

ز ب ر

زَبُور: بر وزن فَعُول به معنای مفعول است، و آن از باب زَبَرْتُ الکتابَ می باشد: نامه را نوشتم و زَبَرْتُهُ: مستحکم کردم او را ، و جمع آن زُبُر است که به معنای صحیفه ها و نامه هاست؛ و کتابی که بر داوود علیه السلام نازل گردیده زبور نامیده شده است. [«وَ اتَیْنَا دَاوُودَ زَ بُوراً» نساء:163].

زُبْرَه به ضمّ به معنای قطعه آهن است و جمع آن زُبَر است مانند غُرْفه و غُرَف. خداوند فرموده است: « اتُونی زُبَرَ الْحَدیدِ» کهف: 96 و زُبُر نیز به ضمّ باء است.

ز ب ن

[زَبْن: دفع] خداوند فرموده است: «سَنَدْعُ الزَّبَانِیَهَ» علق: 18؛ گفته اند: آنها فرشتگانند، و مفرد آن زَبِن است که از زَبْن به معنای دَفع مأخوذ است.

جوهری گفته است: زبانیه در زبان عرب به معنای (شرطه) پاسبان است و به برخی از فرشتگان نیز زبانیه می گویند، چه، فرشتگان دوزخیان را به سوی آتش رانده و دفع می کنند(2).

ز ج ج

زُجاج: به حرکات سه گانه زاء و مشهورتر ضمّ آن است جمع زُجاجه می باشد؛ و در قول

ص:106


1- قاموس المحیط، 1/297.
2- صحاح اللّغه، 5/2130.

خداوند: «الْمِصْبَاحُ فی زُجَاجَهٍ» نور: 35 به معنای قندیل است.

ز ج ر

زَجْر در سوره نازعات (13) و جز آن به معنای نفخه صور است و در اصل به معنای منع و تشر زدن و فریاد است. «فَاص لزَّاجِرَاتِ زَجْراً»

صافّات: 2 فرشتگانی هستند که ابرها را می رانند، «وَلَقَدْ جَآءَهُمْ مِنَ الاَْنْبَآءِ مَا فیهِ مُزْدَجَرٌ» قمر: 4 یعنی در آن ازدجار و نهی از کفر و تکذیب پیامبران است. و ازدجار باب افتعال از زجر است که به معنای منع و دورکردن است.

ز ج و

[زَجْو: راندن و دور کردن] «الرِّیحُ تُزْجِی

السَّحَابَ» و «البَقَرَهُ تُزْجِی وَلَدَهَا»: باد ابرها را، و گاو بچه اش را می راند، و مُزْجی به معنای چیز اندک است. «بِبِضَاعَهٍ مُزْجیهٍ» یوسف: 88 سرمایه ای اندک.

ز ح ز ح

[زَحْزَحَه: برکنار زدن و دور کردن ]«زُحْزِحَ

عَنِ النَّارِ» آل عمران: 185 از آتش دور و برکنار شد. گفته می شود: زَحْزَحَهُ عَنْ کذا او را از آن دور کرد.

ز ح ف

[زَحْف: به آهستگی نزدیک شدن است] زَحَفَ إلَیْه: به سوی او رفت، و گفته اند: در قول خداوند: «اِذَا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَرُوا زَحْفاً» انفال:15؛ مراد از زحف سیاهی است که بر اثر کثرت آن به نظر می آید که آهسته راه می رود؛ و گفته شده: زَحْف اندک اندک نزدیک شدن است.

ز خ ر ف

زُخْرُف به ضمّ به معنای طلا و زیبایی کامل هر چیزی است و سخنی است که به دروغ آراسته باشد. «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» انعام: 112 باطل آراسته.

ز ر ب

[ اِزْرِبَاب: در اصل به معنای گیاه زرد یا سرخ رنگی است که اندکی سبز رنگ باشد]. «زَرَابِیُّ» غاشیه: 16؛ جمع زَرْبِیَه به کسر زاء و فتح و ضمّ آن، گفته اند: مقصود از آن فرشهای شاهانه عالی است.

محمّد بن ابی بکر رازی در مختار الصّحاح گفته است: زرابیّ به معنای نازبالشهاست(1).

می گویم: نَمارِق به معنای نازبالشهاست و

ص:107


1- مختارالصّحاح، ص 270.

این واژه پیش از آیه زرابیّ ذکر شده است در این صورت چگونه ممکن است هر دو به یک معنا باشند بلکه زرابیّ عبارت از فرشهای گلیم مخملی است.

ز ر ع

[زَرْع: پاشیدن تخم در زمین ]زَرَعَ فلانٌ: فلانی تخم پاشید، و بیشتر به معنای مزروع یعنی کشت شده آمده است و نیز بر فرزند اطلاق می شود، چه پدرش بذر نطفه او را در سرزمین رحم پاشیده و خداوند آن را رویانیده و پرورش داده تا تولّد یافته و بزرگ شده و با تعلّق تکلیف به حدّ برداشت رسیده است، و در این هنگام یا خوب و آراسته و یا زشت و ناپیراسته خواهد بود. سپس در برخی اخبار وارد شده که زرع چنانچه بدین معنا باشد مناسب ائمّه بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله است، و به عبدالمطلّب نیز تأویل شده است(1). [«کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْٔهُ» فتح: 29].

[ز ر ق]

[زَرْق: خیرگی چشم، و اَزرَق کسی که چشم او خیره شده و جمع آن زُرْق است «وَنَحْشُرُ

الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقا» طه: 102 قمّی گفته است «چشم های آنان خیره شده که قدرت چشم بر هم زدن ندارند»(2)].

ز ر ی

[زَرْی: تحقیر و عیب کردن] زَرَی علیه فِعْلَهُ: عمل او را عیب و تحقیر کرد. [«تَزْدَری

اَعْیُنُکُمْ» هود: 31].

ز ع م

زَعْم: گفته شده این واژه بیشتر به معنای ظنّ و گمان به کاربرده می شود، و در قرآن ظنّ بر دوگونه وارد شده یکی ظنّ به معنای یقین و دیگری شکّ، و زعم تنها در شکّ به کاررفته است. روایت شده امام صادق علیه السلام به مردی فرمود: «آیا نمی دانی زَعَمَ در هرجای قرآن آمده به معنای دروغ می باشد» (3). و زَعْم گاهی به معنای ظنّ و اعتقاد و گاهی هم به معنای قول است مثال اوّل: [«زَعَمَ الَّذینَ کَفَرُوآ اَنْ لَنْ

یُبْعَثُوا» تغابن: 7]. مثال دوم: «کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا» اسراء: 92 است. یعنی همان گونه که خبر دادی.

ز ف ر

زَفِیر: اوّل آواز الاغ است و آخر آن را شهیق می گویند، چه زفیر دم فرو بردن و شهیق دم

ص:108


1- مرآه الأنوار، 1/170.
2- تفسیر قمی، 2/64.
3- مرآه الأنوار، 1/171 به نقل از کافی.

برآوردن است. [«لَهُمْ فیهَا زفیرٌ وَشَهیقٌ»

هود:106].

ز ف ف

[زفیف: شتاب] زَفَّ القُوم فی مَشْیِهِم یَزِفُّون به کسر زاء زفیفاً: شتافتند. [«فَاَقْبَلُوآ اِلَیْهِ یَزِفُّونَ» صافّات: 94].

ز ق م

زَقُّوم کَره با خرما و درختی است در جهنّم، و طعام دوزخیان، و درختی بیابانی است، از ابن عبّاس نقل شده که گفته است(1): هنگامی که آیه: «اِنَّ شَجَرَهَ الزَّقُّومِ * طَعَامُ الاَْثیمِ» دخان: 43 و 44 نازل شد ابوجهل گفت: خرما با کره است که آن را می خوریم از این رو خداوند آیه: «اِنَّهَا

شَجَرَهٌ تَخْرُجُ فی اَصْلِ الْجَحیمِ» صافّات: 64؛ را فرو فرستاد: آن درختی است که در قعر جهنّم می روید.

زکریّا

زکریّا: همان پیامبر مشهور است که کفالت مریم را به عهده گرفت و خداوند یحیی را روزی او فرمود. و گفته اند او از نسل یعقوب بن اسحاق است، و نیز گفته شده: او برادر یعقوب بن ماثان است. این واژه سه گونه تلفظ می شود: مدّ، قصر و حذف الف، اگر با مدّ یا قصر تلفّظ شود غیر منصرف و اگر الف حذف شود منصرف خواهد بود. [«وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عیسی» انعام: 85].

ز ک و

زکات مال معروف است [«وَ اتُوا الزَّکوهَ»

بقره: 43 ]و تزکیه: پاکیزه کردن اخلاق از خویهای ناپسند است، و زَکّی مالَهُ: زکات مالش را داد، و زَکّی نَفْسَهُ: خود را ستود، قول خداوند: «وَتُزَکّیهِمْ بِهَا» توبه: 103؛ گفته اند: آنان را بدان پاکیزه کن، و «نَفْساً زَکِیَّهً» کهف: 74؛ پاکیزه از گناهان، و زَاکِیَهً نیز قراءت شده است.

ز ل ف

زُلْفی به معنای قرب و منزلت، و زُلْفَی اللّیل ساعتهایی از آن که نزدیک روز است، و گفته شده: که بخشی از آغاز شب است. أزلَفْنَاهُم. [«وَاَزْلَفْنَا ثَمَّ الاْخَرینَ» شعراء: 64؛ آنان را نزدیک گردانیدیم]. و الزُّلْفی إلی اللّه: تقرب به خدا. [«لِیُقَرِّ بُونَآ اِلَی اللّه ِ زُلْفی» زمر: 3].

ز ل ق

زَلَق: لغزیدن، به زمین خوردن، خداوند فرموده است: «فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً»

کهف:40؛ سرزمینی لغزنده و خشک که هیچ

ص:109


1- مجمع البیان، 9/67.

سبزه و گیاهی در آن نیست.

ز ل م

أزْلام جمع زَلَم با حرکت اوّل و دوم به

معنای تیر بدون پر است [«وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا

بِالاَْزْلاَمِ» مائده: 3]. گفته اند: در جاهلیّت وقتی قصد انجام دادن کاری را داشتند سه تیر را به هم می آمیختند، بر یکی از آنها نوشته شده بود: پروردگارم مرا امر می کند، و بر دیگری: پروردگارم مرا نهی می کند و بر سوّمی پوچ

می نوشتند، اگر تیری که امر بر آن نوشته شده بود از میان تیرها بیرون می آمد آن کار را انجام می دادند. و اگر نهی بیرون می آمد آن را ترک می کردند، و چنانچه تیر پوچ خارج می شد تیرها را به هم می زدند و قرعه را دوباره انجام می دادند. بنابراین معنای «اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَْزْلاَمِ» مائده: 3؛ دانستن بهره هر یک از آنهاست.

ز م ر

زُمره با ضمّ به معنای جماعت و جمع آن زُمَر است: جماعات. [«اِلی جَهَنَّمَ زُمَراً»

زمر:71].

ز م ل

[تَزَمُّل: در لفافه و پوشش قرار گرفتن ]زَمَّلَهُ فی ثَوبِه: او را در جامه اش پیچید، تَزَمَّلَ بثیابِهِ. لباسش را به دور خود پیچید. [«یَآءَیُّهَا

الْمُزَّمِّلُ» مزّمّل: 1].

ز م ه ر

زَمْهَرِیر به سرمای شدید تفسیر شده، و از ثعلب نقل کرده اند به معنای ماه است، و گفته اند: در آیه: «شَمْساً وَ لاَ زَمْهَریراً» انسان: 13؛ به همین معنا آمده است: روشنایی ماه به قدری است که نیازی به خورشید و ماه دیگری نیست.

[زنجبیل]

زنجبیل: شراب، «کَانَ مِزَاجُهَا زَنْجَبیلاً»

انسان: 17.

ز ن م

[زَنَمَه: آنچه از گوش شتر یا گوسفند می برند و آویزان باقی می ماند ]«زَنیمٍ» قلم: 13 به معنای زنازاده و کافر ریشخندکننده است، گفته اند: مراد معنای دوم است.

ز ن ی

زِنَا با مدّ و قصر تلفّظ می شود، قصر به مردم حجاز و مدّ به اهل نجد اختصاص دارد، قرآن با قصر آن را به کاربرده و فرموده است: «وَلاَ

تَقْرَبُوا الزِّ نی» اسراء: 32.

ص:110

ز ه ر

زَهْرَهُ الدُّنْیا با سکون حرف دوم: سر سبزی و زیبایی آن. [«زَهْرَهَ الحَیوهِ الدُّنْیَا» طه: 131].

ز ه ق

[زُهُوق: زوال و نابودی] زَهَقَ الشّی ءُ: نیست و نابود شد و از میان رفت. [«جَآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ» اسراء: 81].

ز و ج

زَوْج به معنای شوهر و زن است، و قول خداوند: «وَ زَوَّجْنَاهُمْ بِحُورٍ عینٍ» دخان: 54 آنها را با حور عین همنشین می کنیم. و نیز:

«اُحْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَاَزْوَاجَهُمْ»

صافّات:22؛ و همنشینان آنها. و زَوْج نیز به معنای صنف و ضدّ فرد است. [«مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ»حج: 5].

ز و ر

زُور در اصل به معنای میل و گرایش است سپس اطلاق آن بر دروغ و بهتان رواج یافته و بدین معنا مشهور شده زیرا دروغ وبهتان انحراف از حقّ است.[«فَقَد جَآءُوا ظُلْماً وَزُوراً» فرقان: 4].

ز ی د

مَزِید: زیادتی. [«هَلْ مِنْ مَزیدٍ» ق: 3]. «فَلَمَّا قَضی زَیدٌ مِنْهَا وَطَراً» احزاب: 37؛ مراد زیدبن حارثه است.

ز ی غ

زَیْغ: کژی و شکّ و روگردانیدن از حقّ است. [«فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِم زَیْغٌ» آل عمران: 7].

ز ی ل

[زَیْل: دور و پراکنده کردن] زَیَّلَهُ فَتَزَیَّلَ: پراکنده اش کرد، پس پراکنده شد. خداوند فرموده است: «فَزَیَّلْنَا بَیْنَهُمْ» یونس: 28.

ز ی ن

زینت عبارت از چیزی است که به آن خود را آرایش می دهند. درباره آیه: «خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ» اعراف: 31، گفته اند: به هنگام نماز و طواف جامه هایتان را برای پوشیدن عورت خود برگیرید. و نیز گفته اند: مراد شانه کردن مو در وقت هر نماز است و در این باره روایتی از ائمّه نقل شده است(1). «وَ یَوْمُ الزِّینَهِ» طه: 59؛ روز عید است.

ص:111


1- نورالثقلین، 2/18 و 19 به نقل از تفسیر قمی و من لایحضره الفقیه.

س

س أ ل

سُؤل: آنچه انسان می پرسد، طلب می کند، گفته می شود: سَأَلَهُ عَنِ الشَّیْ ءِ سُؤلاً(1) و مَسْألهً: او را از چیزی پرسید، خداوند فرموده است: «سَاَلَ سَآئِلٌ بِعَذَابٍ» معارج: 1 از عذابی پرسید. گاهی سأل مخفّف و همزه آن ساقط و صیغه امر آن سَلْ می شود [«سَلْ بَنی اِسْرَآءیلَ» بقره: 211]، و مثال اوّل که «اسْألْ» است [«فَسْٔلْ بِنی اِسْرَآءیل» اسراء: 101]. که در اصل إسألْ بوده است.

س أ م

[سَأَم: دلگیر شدن] سَأَمَ من الشّیء مانند طَرِبَ یعنی، از چیزی دلگیر شد. [«وَلاَ تَسْٔمُوا اَنْ تَکْتُبُوهُ» بقره: 282].

س ب أ

[سَبَأ: اسم علم] خداوند فرموده است: «لَقَدْ کَانَ لِسَبَاٍ فی مَسْکَنِهِمْ» سبأ: 15؛ این واژه با تنوین، و بنابر منع صرف بدون تنوین، و نیز با الف سَبا قراءت شده است. کسی که آن را نام قبیله قرار داده آن را غیر منصرف خوانده و کسی که آن را نام شاخه ای از قبیله و یا نام پدربزرگ دانسته آن را منصرف شناخته است. و سبأ پدر همه عرب یمن است، و او سبأبن یشجب بن یعرب بن قحطان است، سپس شهر مأرب را که مازن نام داشته سبأ نامیده اند و آن نزدیک یمن و میان آن و صنعاء مسافت سه شب راه است؛ و گفته اند: سبأ در یمن شهر بلقیس است و او پادشاه و ملکه سبأ بوده است.

ص:112


1- در اصل چنین بوده و درست آن سؤالاً است، ولی (سُؤل) مصدر نیست و معنای آن چیزی است که خواسته می شود.

س ب ب

سَبَب: ریسمان و وسیله رسیدن به چیزی دیگر و جمع آن اسباب است. [«فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ اِلَی السَّمَآءِ» حجّ: 15].

س ب ت

سَبْت: یکی از روزهای هفته و نخستین روز پس از روز جمعه است، و آن را بدین سبب به این نام نامیده اند که با آغاز آن، ایّامِ هفته پایان می یابد؛ و سَبْت نیز به معنای قیام یهود به اَمر سبت است و به همین معناست قول خداوند: «یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ یَوْمَ لاَ یَسبِتُونَ»

اعراف:163؛ گفته می شود: أسْبَتَ الیهودی: یهودی در سبت داخل شده و قول خداوند: «اِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ» نحل: 124 وبال سبت که

مسخ است بر کسانی قرار داده شد که در آن روز به صید ماهی پرداختند.

سُبات: آسایش و آرامش و انقطاع از امور به طور مطلق یا از حرکت، و خداوند آن را صفت برای خواب قرار داده است. [«وَجَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتاً» نبأ: 9].

س ب ح

سَبْح شناوری، و گاهی به هر چیزی که به آسانی در آب شناور شود اطلاق می گردد مانند حرکت کشتی [«وَالسَّابِحَاتِ سَبْحاً»

نازعات:3 ]و به هر گردشی که به سهولت انجام شود نیز گفته می شود مانند گردش ستارگان [«کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» انبیاء: 33 ]بلکه گاهی به معنای فراغت و خواب و آسایش نیز می آید و همه اینها بر سبیل مجاز است، و از جمله معانی اخیر قول خداوند است: «اِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَویلاً» مزّمّل: 7 فراغتی طولانی. از ابوعبیده نقل شده که گفته است (1): بازگشتی طولانی است، و نیز گفته اند: به معنای فراغت و آمد و رفت است؛ و نیز گفته شده: به معنای انجام دادن امور معاش و کارهای مهمّ زندگی است.

و تسبیح به معنای تعظیم و تنزیه از بدی و نقایص است؛ و «سُبحَانَ اللّه ِ» یوسف: 108 به معنای تنزیه خداوند است و بنابر آن که مصدر یا مفعول مطلق است منصوب و مانند این است که بگویی: إنِّی أبرّأُ اللّه َ(2) مِن السُّوءِ بَراءهً (من خداوند را از هر بدی مبرّا می کنم).

ص:113


1- صحاح اللغه: 2/372 و مختار الصّحاح 282.
2- در اصل چنین آمده و درست آن این است: أبرئ اللّه من السوء تبرئه.

س ب ط

سِبْط: نوه، و در یهود به معنای قبیله است،

گفته شده در اصل به معنای درخت پرشاخه

است. و أسباط بنی اسرائیل دوازده قبیله از دوازده پسر یعقوب بودند، و عرب گروههای اولاد اسحاق را اسباط و گروههای اولاد اسماعیل را قبیله می نامد. [«وَقَطَّعْنَاهُمْ اثْنَتَیْ عَشْرهَ اَسْبَاطاً اُمَماً» اعراف: 160].

س ب غ

سابغه: زره وسیع، خداوند فرموده «اَنِ

اعْمَلْ سَابِغَاتٍ» سبأ: 11.

س ب ل

سبیل از نظر لغت به معنای راه است، و آن یا به سوی خداست و یعنی به سوی نیکیها و بهشت و امثال اینهاست مانند سبیل هدایت و سبیل رشد و صواب [«وَمَآ اَهْدیکُمْ اِلاَّ سَبیلَ

الرَّشَادِ» مؤمن: 29]. و یا به سوی آنچه مقابل اینهاست مانند کفر و گمراهی و باطل و هوای نفس، [«وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً»

اعراف: 146]. سبیلِ نخست در اخبار به ولایت و به ائمه علیهم السلامو پیروان راه آنها تأویل شده(1) چنان که سبیل دوم را به دوستی دشمنان آنها تأویل کرده اند(2).

س ت ر

[سِتر: پرده]خداوند فرموده است: «حِجَاباً مَسْتُوراً» اسراء: 45 حجاب بالای حجاب، و حجاب اوّل به وسیله حجاب دوم مستور و پوشیده است؛ گفته اند: مراد ستبر بودن حجاب است، چه، خداوند بر دلهای آنها پرده ها و در گوشهایشان سنگینی قرار داده است؛ و نیز گفته شده: مستور اسم مفعولی است که به معنای فاعل است مانند قول خداوند: «اِنَّهُ کَانَ وَعْدُهُ مَاْتِیّاً» مریم: 61 یعنی: آتِیاً (آمدنی است).

س ج د

مَسْجِد: معروف است. درباره قول خداوند: «و اَنَّ الْمَسَاجِدَ للّه ِِ» جن: 18 گفته اند: مساجد

مواضع سجود انسان است و نیز گفته شده: مراد همین مساجد معروف است.

س ج ر

[سَجْر: پر شدن] سَجَرَ التَنُّورَ: تنور را افروخت سَجَرَ النَّهْرَ: رودخانه را پر کرد. سُجُور: آنچه تنور به آن افروخته می شود، و مسْجَر: محلّ افروختن آتش، و ساجر: محلّی که سیلاب آن را پر می کند. «فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ» مؤمن:

ص:114


1- مرآه الأنوار، 1/185.
2- مرآه الأنوار، 1/185.

72 در آتش سوخته می شوند.

س ج ل

[سِجِّیلٌ: صلب وسخت هر چیزی ]خداوند فرموده است: «تَرْمیهِمْ بِحِجَارَهٍ مِنْ سِجّیلٍ»

فیل: 4؛ گفته شده است: سجّیل سنگی است از گل که به آتش جهنّم پخته شده و نامهای دسته ای که مورد اصابت آن قرار گرفته اند بر آنها نوشته شده چه خداوند فرموده است: «لِنُرْسِلَ

عَلَیْهِمْ حِجَارهً مِنْ طینٍ» ذاریات: 33.

س ج و

[سَجْو: خاموشی و آرامش ]سَجا الشی ءُ مانند سَمَا، یعنی دوام و آرامش یافت، و از این باب است قول خداوند متعال: «وَالَّیْلِ

اِذَا سَجی» ضحی: 2؛ آرام گیرد و تاریکی مستقرّ شود.

س ح ب

سَحاب: ابر، و چون در هوا کشیده می شود بدین نام خوانده شده چه آن راز سَحْب که به معنای کشیدن است مشتّق است. [«وَ تَصْریفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ» بقره: 164].

س ح ت

سُحْت به معنای حرام و درآمدهای بد و ناپاک است و بدین سبب آنها را سُحت نامیده اند، زیرا برکت را نابود می کند چه این واژه در اصل به معنای نابودی و ریشه کن کردن است، گفته می شود: أسْحَتَهُ او را ریشه کن کرد، خداوند فرموده است: «فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ»

طه:61.

س ح ر

سَحَر: کمی پیش از طلوع صبح است، می گویی: لَقَیْتُهُ سَحَراً، در این جمله هرگاه منظور تو سحر همان شب باشد سحر غیر منصرف خواهد بود چه آن معرفه است و از الف و لام عدول کرده است، و معرفه است بدون اضافه و بدون الف و لام. و اگر منظور تو سحر به طور نکره و غیر معیّن باشد منصرف است، چنان که خداوند فرموده است: «اِلاَّ الَ لُوطٍ نَجَّیْنَاهُمْ بِسَحَرٍ» قمر: 34 و نیز: «فَاَ نّی تُسْحَرُونَ» مؤمنون: 89؛ چگونه از راه توحید او فریفته می شوید؛ و نیز فرموده است: «اِنَّمَآ

اَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرینَ» شعراء: 153 گفته اند: مُسَحَّرَ به معنای مخلوق دارنده ریه است؛ و نیز گفته شده به معنای معلول است یعنی از کسانی که پیاپی مورد سحر قرار گرفته اند، و نیز گفته اند: مُسَحّرِینَ به معنای فریب خوردگان است.

ص:115

س ح ق

سُحْق، به ضمّ: دوری، گفته می شود: سُحْقاً لَهُ: دور باد؛ سَحُقَ سُحْقاً مانند بَعُدَ بُعْداً فَهُوَ سَحِیق: دور. [«فَسُحْقاً لاَِصْحَابِ السَّعیرِ» ملک: 11].

س خ ر

تسخیر: رام کردن، خداوند فرموده است: «سُبْحَانَ الَّذی سَخَّرَ لَنَا هذَا» زخرف: 13، و

«یَسْتَسْخِرُونَ» صافّات: 14؛ استهزاء و ریشخند می کنند؛ گفته می شود: سَخِرْتُ منه و به سخراً، از باب تَعِبَ و بعضی به ضمّ نیز تلفّظ کرده اند، و قول خداوند: «لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیّاً» زخرف: 32 از این باب است: بعضی از آنها بعضی دیگر را به کار می گیرند.

س د د

سَدّ کوه و مانع، سَدَّ الثُلمَهَ: شکاف را اصلاح و محکم کرد. [«عَلی اَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ

سَدّاً» کهف: 94]. اَلْقَوْل السَّدِید گفتار پاک از خلل تباهی. [«وَلْیَقُولُوا قَوْلاً سَدیداً» نساء: 9].

س د ر

سِدْر: درخت کُنار و جمع آن سِدْرات با سکون دال است از باب حمل بر لفظ مفرد آن. [«وَ شَیْ ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلیلٍ» سبأ: 16].

س د ی

سُدَی به ضم به معنای مهمل، رها و ترک.[«اَیَحْسَبُ الاِْنْسَانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدًی» قیامه: 36 ]آیا انسان گمان می کند رها و ترک شده است.

س ر ب

سَرَب به فتح اوّل و دوم: لانه، انْسَرَبَ الحیوان و تَسَرَّبَ: حیوان در آن داخل شد، و از این باب است قول خداوند: «فَاتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» کهف: 61.

سَراب: همان چیزی است که در بیابان به هنگام ظهر مانند برکه آب به نظر می آید در حالی که آب نیست.[«کَسَرَابٍ بِقیعَهٍ» نور: 39] سارِب: آن که در زمین به سوی مقصد خود روان است، و بدین معناست قول خداوند متعال: «وَ سَارِبٌ بِالنَّهَارِ» رعد: 10.

س ر ب ل

[سَرْبَلَه: پوشیدن پیراهن ]«سَرَابیلَ»

نحل:81؛ جمع سِربال است و آن به معنای پیراهن یا زره و یا هرچه پوشیدنی است.

س ر ح

تسریح به معنای فرستادن و رها کردن است و به همین سبب در قرآن به معنای طلاق به کار

ص:116

رفته است. [«وَ اُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمیلاً» احزاب: 28].

س ر د

سَرد: بافتن زره و آن عبارت از داخل کردن حلقه ها در یکدیگر است، و نیز گفته اند: سَرْد به معنای سوراخ است و مَسْرُودَه: سوراخ شده. [«وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ» سبأ: 11].

س ر د ق

سُرادِق به ضمّ (سراپرده) عبارت از هرچیزی است که چیز دیگری را احاطه کند اعمّ از دیوار یا چادر بزرگ یا خیمه، و گفته اند: سرادق چیزی است که خیمه را احاطه می کند و برای آن دری است که از آن به خیمه وارد می شوند؛ و نیز گفته اند: چادری است که بر روی خانه یا صحن خانه کشیده می شود، و نیز گفته شده: هر خانه ی پنبه ای است. [«اَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا»

کهف:29].

س ر ر

سِرّ: چیزی که آن را پنهان می دارند و جمع آن أسرار است. و سُرُر جمع سریر به ضمّ راء است و برخی به سبب ثقیل بودن اجتماع دو ضمّه و مضاعف بودن راء آن را به فتح خوانده اند و این امر را در تمام جمعهایی که شبیه این واژه است جاری کرده اند مانند ذَلِیل و ذُلُل، و گاهی از پادشاهی و نعمت به سریر تعبیر می شود. [«عَلی سُرُرٍ مُتَقَابِلینَ» حجر: 47].

و أسَرَّ الشَّی ءَ هم به معنای کتمان و هم به معنای آشکار کردن است و قول خداوند: «و اَسَرُّوا النَّدامَهَ» یونس: 54 به هر دو معنا

تفسیر شده است. و أسَرَّ الیه حدیثاً: پنهانی او را از آن آگاه کرد. [«وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِیُّ اِلی بَعْضِ اَزْوَاجِهِ حَدیثاً» تحریم: 3].

س ر ط

سِرَاط به معنای صراط (راه) است. [و قول خداوند: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقیمَ * صِرَاطَ الَّذینَ» فاتحه: 5 و 6 به همین گونه قراءت شده است(1)].

س ر ف

اسراف: زیاده روی و ریخت و پاش، و آنچه حلال نیست و از میانه روی بیرون است، همچنان انفاق در راه نافرمانی خدا. [«اِسْرَافاً وَ بِدَاراً» نساء: 6]. و سَرَف به معنای نادانی است.

س ر ق

سارِق و آنچه مشتمل بر معنای سرقت است

ص:117


1- مجمع البیان 1/27.

عبارت از این است که کسی پنهانی اقدام به ربودن مال دیگری کند، و استراق سمع یعنی پنهانی به سخن کسی گوش دادن از همین باب است. [«وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَهُ» مائده: 38 «اسْتَرَقَ السَّمْعَ» حجر: 18].

س ر م د

سَرْمَد: دائم و همیشگی. [«سَرْمَداً اِلی یَوْمِ الْقِیمَهِ» قصص:71].

س ر ی

[سِرَایَه و اِسْراء: شبروی] أسْرَی: شبروی کرد، و با الف لغت مردم حجاز است و در قرآن

به هر دو صورت آمده است: «سُبْحَانَ الَّذی اَسْری» اسراء: 1 و نیز: «وَالَّیْلِ اِذَا یَسْرِ»

فجر:4 گفته شده: یَسْرِ به معنای می رود و سپری می شود می باشد؛ و قول خداوند: «اَسْری

بِعَبْدِهِ لَیْلاً» اگر چه سُری همان سیر در شب است لیکن واژه لَیلاً برای تأکید ذکر شده است مانند سَری أمْسِ نَهاراً، یا سَرَی البارِحَهَ لَیلاً.

س ط ر

اساطیر: افسانه ها، [«اَسَاطیرُ الاَْوَّلینَ»

انعام: 25 ]مُسیطِر و مُصیطر، آن که مسلّط و مشرف بر چیزی است و احوال آن را رسیدگی می کند و اعمال آن را می نویسد، خداوند فرموده است: «لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ» غاشیه:22.

س ط و

سَطْوَت: با هجوم غلبه جستن، «یَسْطُونَ»

حج: 72؛ از شدّت خشم هجوم می برند.

س ع ر

سَعِیر: از نامهای جهنّم است که از آن به خدا پناه می بریم. سَعَرَ النّار وَالْحَرب: آتش جنگ را افروخت و شعله ور ساخت، و آن از باب قَطَعَ است، و در آیه: «وَاِذَا الْجَحیمُ سُعِرَتْ» «سُعِّرَتْ» تکویر: 12؛ هم با تخفیف و هم با تشدید قراءت شده است، و تشدید برای مبالغه است.

درباره قول خداوند: «اِنَّ الْمُجْرِمینَ فی ضَلاَلٍ وَ سُعُرٍ» قمر: 47 فرّاء گفته است (1): در رنج و عذاب، و سُعُر نیز به معنای دیوانگی است.

س غ ب

سَغَب: گرسنگی و مَسْغَبَه نیز به همین معناست. [«فی یَوْمٍ ذی مَسْغَبَهٍ» بلد: 14].

ص:118


1- مختارالصحاح، 299.

س ف ح

سِفَاح به کسر: فجور و زنا. [«غَیْرَ

مُسَافِحینَ» نساء: 24].

«اَوْ دَماً مَسْفُوحاً» انعام: 145 خون ریخته شده، گفته می شود سَفَحَ الدَّمَ والدَّمْعَ سَفْحاً: خون و اشک را ریخت.

س ف ر

سَفْر به فتح سین و سکون فاء(1) به معنای کشف و وضوح است، أسْفَرَ الصُّبح: بامداد روشن و آشکار شد. أسْفَرَتِ الْمرأه عَنْ وَجْهِهَا، زن رخسارش را نمایان ساخت [«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ

مُسْفِرَهٌ» عبس: 38؛] و سفر و مسافر از این باب است چه مستلزم بروز و ظهور است، و به کتاب

سِفر با کسر سین گفته می شود، زیرا آشکار کننده محتوای خود می باشد و جمع سِفْر اسفار است. خداوند فرموده است: «کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ اَسْفَاراً» جمعه: 5 و گفته می شود: سَفَرَ بَیْنَ الْقَوْم، این را به هنگامی می گویند که کسی برای اصلاح و خیرخواهی و مصلحت اندیشی میان قوم سفر کند، و به او سفیر گفته می شود و جمع آن سَفَرَه با حرکت اوّل و دوم است؛ و نیز می گویند: السَفَرَهُ للْکَتَبَه و به همین مناسبت به فرشتگانی که اعمال آدمیان را ثبت و به آنهایی که وحی الهی را فرود می آورند سَفَرَه می گویند. [«بِاَیْدی سَفَرَهٍ» عبس: 15].

س ف ع

[سَفْع: گرفتن] سَفَعَ بناصِیَتِهِ موی بالای پیشانیش را گرفت، و از این باب است قول خداوند: «لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَهِ» علق: 15؛ باگرفتن موی بالای پیشانیش او را به دوزخ می کشانیم.

س ف ک

[سَفْک: ریختن] سَفْکُ الدَّم: ریختن خون. [«وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ» بقره: 30].

س ف ل

سافل خلاف عالی است [«جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا» هود: 82]، سَفَلَه: مردم فرومایه، یعنی کسانی که از آنچه می گویند و از آنچه به آنها گفته می شود باک ندارند.

س ف ه

سَفَه: نادانی و ضدّ حلم به معنای بردباری است و در اصل به معنای سبکسری و ناآرامی است. [«سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ» انعام: 140].

س ق ر

سَقَر با حرکت حرف اوّل و دوم یکی از

ص:119


1- در اصل (به فتح فاء و سکون فاء) است.

نامهای دوزخ است، گفته اند: یکی از وادیهای جهنّم و بسیار سوزان است، از خدا خواست تا نَفَس برآورد و چون نفس کشید جهنّم را سوزانید.[«ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ» قمر: 48].

س ق ط

[سُقُوط: لغزش و پشیمانی ]سُقِطَ فی یده: پشیمان شد، و از این باب است قول خداوند: «وَلَمَّا سُقِطَ فی اَیْدیهِمْ» اعراف: 149 و بعضی آن را با فتح اوّل و دوم خوانده اند.

س ق ف

سَقْف: در جاهایی از قرآن به معنای آسمان آمده است. [«وَ جَعَلْنَا السَّمآءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً» انبیاء: 32].

س ق م

سُقْم: بیماری، خداوند در داستان ابراهیم علیه السلاماز زبان او فرموده است: «فَقَالَ اِنّی سَقیمٌ» صافّات: 89 گفته اند: بیمار خواهم شد،

و جز این اقوال دیگری نیز گفته شده است.

س ق ی

[سَقْی: آشامیدن] خداوند فرموده است: «نَاقَهَ اللّه ِ وَ سُقْییهَا» شمس: 13؛ آشامیدن آن.

جوهری گفته است:(1) سَقَاهُ الغیْث وَ أَسْقاهُ به یک معناست، و سُقْیا به ضمّ اسم است، و سِقایه الماء (آبدادن) معروف است.

و درباره واژه سِقایه که در قرآن آمده (یوسف/ 70) گفته اند: به معنای ظرف آبخوری پادشاه است.

س ک ب

مسکوب: ریخته شده، «مَآءٍ مَسْکُوبٍ»

واقعه: 31؛ آب جاری بر روی زمین بدون حفر آن.

س ک ت

[سُکُوت: خاموشی و آرامی ]سَکَتَ الغَضَبُ: خشم فرو نشست، آرام شد. [«وَلَمَّا

سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ» اعراف: 154].

س ک ر

سَکْرَه: آنچه عقل را می پوشاند و زایل می کند، سَکَر با فتح اوّل و دوم: شراب خرما، خداوند فرموده است: «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً»

نحل: 67؛ «سَکْرَهُ الْمَوْتِ» ق: 19؛ سختی مرگ، «سُکِّرَتْ اَبْصَارُنَا» حجر: 15؛ از نگاه کردن بازداشته شده و حیران گشته اند، و گفته اند: چشمان آنها پوشیده شده است؛ و برخی آن را مخفّف خوانده و به سُحِرَتْ تفسیر کرده اند.

ص:120


1- صحاح اللّغه، 6/2379 و 2380.

س ک ن

[سُکُون: آرامش و اطمینان ]خداوند فرموده است: «جَعَلَ الَّیْلَ سَکَناً» انعام: 96؛ مردم با

آسودگی در آن سکنا می کنند؛ و نیز: «اِنَّ

صَلاَتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ» توبه:103؛ دعاهای تو مایه آرامش و اطمینان دلهای آنهاست.

سکینه: بر وزن فعیله از ماده سکون به معنای آرامش و اطمینان است. از امام رضا علیه السلام درباره قول خداوند: «ثُمَّ اَنْزَلَ اللّه ُ سَکینَتَهُ...»

توبه: 26؛ روایت شده که فرموده است: سَکِیْنَه نسیمی از بهشت است، چهره ای مانند چهره انسان دارد، از مشک خوشبوتر است، و با پیامبران می باشد(1). از امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که: سکینه همان ایمان است(2).

مسکین بنابر مشهور کسی است که چیزی ندارد و فقیر کسی است که بعضی از خرجی خود را داراست. از کفعمی نقل شده(3) که:

مسکین انسان فروتنی است که ستمگر و متکبّر نیست و گفته است که در قول معصوم علیه السلام: أللّهم احْشُرنی مسکیناً مراد از اهل استکانت همین است.

س ل ح

أسلحه جمع سلاح: ادوات آهنینی که برای جنگ آماده می شود. [«لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِکُمْ» نساء: 102].

س ل خ

سَلْخ و مَسْلُوخ: گوسفند است که پوست آن کنده شده باشد، و سَلَخْتُ الشَّهْرَ: ماه را گذراندم و در آخر آن قرار گرفته ام، «انْسَلَخَ الاَْشْهُرُ»

توبه: 5 وقت آنها سپری شد.

سَلْسَبیل(4)

سلسبیل: اسم چشمه ای در بهشت هست، و به سبب گوارا بودن آب آن که گلو را صاف می کند بدین نام نامیده شده است [«تُسَمّی

سَلْسَبیلاً» دهر: 18].

س ل س ل(5)

تَسَلْسَلَ الْمَاءُ فِی الْحَلْق: آب در گلو جریان یافت. سِلْسله در اصل به معنای رشته ای است که باید حلقه های آن به هم بپیوندد تا امتداد یابد، و معمولاً این واژه بیشتر بر رشته هایی

ص:121


1- مرآه الأنوار، 1/189.
2- مرآه الأنوار، 1/189، به نقل از کافی.
3- مرآه الأنوار، 1/189، به نقل از کفعمی.
4- نگارنده پس از این حرف ماده س ب ل را آورده که مربوط بدان نیست.
5- نگارنده پس از آن ماده س ل ل را آورده که در حقیقت رباعی است.

آهنین (زنجیر) اطلاق می شود و اسیران را با آن می بندند و بر گردن آنها می نهند، [«وَالسَّلاَسِلُ

یُسْحَبُونَ» مؤمن: 71].

س ل ط

سلطان: دلیل و برهان، غلبه، حاکم، قدرت شاه و سلطه او و سلطنت در اصل به معنای قوّت و نیرو است. [مثال حجّت و برهان: «مَا نَزّلَ اللّه ُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ» اعراف: 71. و مثال غلبه و قدرت: «وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ

سُلْطَانٍ» ابراهیم: 22].

س ل ق

[سَلْق: طعنه با نیزه یا زبان] سَلَقَهُ بِالکلام: با زبان او را آزرد، و آن عبارت از درشتی در گفتار است. [«سَلَقُوکُمْ بِاَلْسِنَهٍ حِدَادٍ» احزاب: 19].

س ل ک

سَلْک به فتح، مصدر سَلَکَ است سَلَکَ الشّی ء فی الشّی ء، آن را داخل کرد، و از باب نَصَرَ است خداوند فرموده است: «کَذلِکَ

سَلَکْنَاهُ فی قُلُوبِ الْمُجْرِمینَ» شعراء: 200؛ و برخی أسْلَکَهُ فیه نیز گفته اند.

س ل ل

سُلاله الشَّیء: آنچه از چیزی کشیده می شود و خالص گردیده پس سُلاله به معنای خلاصه است، و نطفه سلاله انسان است. [«مِنْ سُلاَلَهٍ مِنْ طینٍ» مؤمنون: 12].

س ل م

سَلَم، سلام، تسلیم، اسلام و آنچه دارای این مفهوم است در اصل معنای آنها تسلیم و پیروی و ترک مخالفت و آزار رسانی است و «بِقَلْبٍ

سَلیمٍ» شعراء: 89 گفته اند: سالم از محبّت دنیا. و سُلَّم به ضمّ سین و تشدید لام: پلّه [«اَوْ سُلَّماً فِی السَّمَآءِ» انعام: 35].

س ل و

سَلْوی: نام پرنده ای است و مفردی برای آن شنیده نشده، و گفته اند: مفرد آن سلواه است، و نیز گفته شده: آن پرنده خاصّی بوده که خداوند به بنی اسرائیل ارزانی داشته بود.

[«وَ اَنْزَلْنَا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ والسَّلْوی» بقره:57].

سلیمان(1)

سلیمان علیه السلام همان پیامبر مشهور است که احوالات او در سوره نمل بیان شده است.

ص:122


1- نگارنده پس از آن ماده س ل م را آورده و صحیح، مفرد آن است، زیرا واژه ای اعجمی است.

س م د

[سُمود: سرگرمی و خودبینی ]«سَامِدُونَ»

نجم: 61؛ سرگرم شوندگان، غافلان و نیز گفته اند: مستکبران.

س م ر

سامِریّ(1): صاحب گوساله در بنی اسرائیل و داستان آن مشهور است و دومی نظیر آن در این امّت چنان که اوّلی نظیر گوساله است.

مسامره: داستانسرایی در شب است و مراد گروهی است که شب را به افسانه گویی می گذرانند، و سَمَر در اصل به معنای رنگ مهتاب است، خداوند فرموده است: «سَامِراً

تَهْجُرُونَ» مؤمنون: 67.

س م ع

سَمْع: شنوایی انسان، هم مفرد است و هم جمع [«اَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالاَْبْصَارَ» یونس: 31 ]اسْتَمَعَ لَهُ: به او گوش فرا داد، و اسَّمَّعَ الیه، با ابدال تاء به سین و ادغام آن، و سَمَّعَهُ به او ناسزا گفت، خداوند فرموده است: «وَاسْمَعْ

غَیْرَ مُسْمَعٍ» نساء: 46؛ اخفش گفته است(2)

یعنی، نشنوی؛ و نیز: «اَسْمِعْ بِهِمْ وَ اَبْصِرْ»

مریم: 38؛ برای تعجّب است: چقدر شنوا و بینایند.

س م ک

[سَمْک: بلندی] سَمْکُ البیت به فتح: سقف خانه. خداوند فرموده است: «رَفَعَ سَمْکَهَا»

نازعات: 28 گفته اند: بنای آن را.

س م م

سَمّ: سوراخ، «سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف: 40. به فتح سین و ضمّ آن به معنای سوراخ سوزن است. و سَمُوم: باد گرمی که مانند آتش می وزد، ذات السمّ: کشنده. [«نَارِ السَّمُوم» حجر: 27].

س م و

سَماء: هم به صورت مذکّر و هم مؤّث به کاربرده می شود. [«ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّمَآءِ وَهِیَ دُخَانٌ» فصلت: 11]. فلانٌ سَمِیُّ: با یکدیگر همنامند چنان که گفته می شود: کنیّ یکدیگرند: کنیه آنها یکی است. [«لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا» مریم: 7].

س ن ب ل

سُنْبُلَه مفرد سنابل است که به معنای خوشه گندم و مانند آن است. [«سَبْعَ سَنَابِلَ فی کُلِّ

ص:123


1- آغاز این ماده با این واژه آمده در حالی که باید مفرد آورده شود.
2- جوهری در صحاح، 2/1232، از اخفش نقل کرده است.

سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ» بقره: 261].

س ن د

سَنَد: هر چیز مورد اعتماد، و آن مأخوذ از: سند إلی الشَّی ء است: به آن چیز تکیه داد، و از باب دَخَلَ می باشد، استند الیه نیز به همین معناست. «خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ» منافقون: 4 صفت برای منافقان است و تشدید آن به مناسبت کثرت منافقان است، خداوند بی فایده بودن حضور آنها را در مسجد به چوبهایی که تکیه به دیوار داده اند تشبیه کرده است.

سندس

سُنْدُس: دیبای نازک و استبرق دیبای کلفت است و در ذیل واژه (ب ر ق) ذکر شده است. [«مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ» کهف: 31].

س ن م

تسنیم: نام چشمه ای است در بهشت. [«وَمِزَاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ» مطففین: 27].

س ن ن(1)

سِنّ: دندان [«وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ» مائده: 45]. و سُنّت به معنای طریقه و روش است و جمع آن سُنَنْ است [«فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الاَْوَّلینَ»

انفال: 38].

س ن ه

[سَنَه: دگرگونی وگندیدگی ]خداوند فرموده است: «لَمْ یَتَسَنَّهْ» بقره: 259؛ سالها آن را تغییر نداده یا لَمْ یَتَسَنَّنْ: دگرگون نشده است چنان که فرموده است: «حَمَإٍ مَسْنُونٍ» حجر: 28؛ یعنی: دگرگون و در یَتَسَنَّنَ ها، بدل به نون شده است.

س ن و

سنا(2) با الف مقصوره: درخشش برق، خداوند فرموده «یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ

بالاَْبْصَارِ»نور:43؛ و سناء با الف ممدوده بمعنای بلندی مقام است و سنه مفرد سنین و اصل آن سَنْهَه مانند جبهه و مصغّر آن سُنَیْنَه(3) و سُنَیْهَه است؛ خداوند فرموده است: «ثَلثَ

مِائَهٍ سِنینَ»کهف: 25؛ از اخفش نقل شده(4) که آن بدل از ثلاث و از مائه است یعنی لَبِثُوا ثلاثمائه من السّنین، گفته است: هرگاه سنین تفسیری برای مائه باشد باید مجرور شود و اگر

ص:124


1- نگارنده این ماده را با الفاظی دیگر درهم آمیخته که عبارتند از السَنه و السنه و سیناء، و سینین و ما برای حفظ ترتیب آن را مراعات کردیم.
2- نگارنده این لفظ را از این ماده جدا کرده ولی واژه السنه و السنین را در پی هم آوردیم بر این اعتقاد که هر دو از آن ریشه هستند.
3- و آن اندک است و مشهور سُنیَّه است.
4- مختارالصّحاح، 318.

تفسیر ثلاث باشد باید منصوب گردد(1). از زمخشری نقل کرده اند که ابواسحاق گفته است: اگر سنین بنابر آن که تمیز باشد منصوب شود لازم می آید که گفته شود: قَدْ لبثوا تسعمائه(2) پایان. گفته شده: ثلاثمائه به صورت مضاف نیز قراءت شده است. قول خداوند: «وَلَقَدْ اَخَذْنَا الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ» اعراف: 130 خشکسالی و قحطی؛ می گویند: أسْنَتِ القَوْم: مردم دچار قحطی شدند. و سَنَه با حرکت اوّل و دوم به معنای قحطی است.

[س ه ر]

[سَاهِرَه: زمین «فَاِذَا هُمْ بِالسَّاهِرَهِ»

نازعات:14 و آن محلیّ است در شام نزد بیت المقدّس].

س ه م

[مُسَاهَمَه: قرعه کشی] سَاهَمَهُ: با او در قرعه کشی شرکت کرد. أسْهَمَ بَیْنَهُمْ: میان آنها قرعه کشی کرد. [«فَسَاهَمَ فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ» صافّات: 141].

س و أ

سُوء: هرچیز بد و ناخوشایند، سیِّئه: گناه،

«عَلَیْهِمْ دَآئِرَهُ السُّوءِ» توبه: 98 با ضمّ به معنای شکست و بدی است، و بنابر آن که از مساءه باشد به فتح نیز قراءت شده است. درباره قول خداوند: «مِنْ غَیْرِ سُوءٍ» نمل: 12 گفته شده: مِنْ غَیْرِ بَرَصٍ (بدون برص). و «السُّوای»

روم:10 ضد حسنی مؤّث أسْوَء است و در آیه به دوزخ تفسیر شده است(3).

س و ر

سُور: باره شهر، [«فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ»

حدید: 13 ]و تَسَوَّرَ الحائطَ بر بالای دیوار رفت، تَسَوُّر جز برای بالا رفتن به کار برده نمی شود. [«اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ» ص:21]. و سُور نیز جمع سوره است مانند بُسْرَه و بُسْر، به هر یک از طبقات ساختمان سوره گفته می شود و اطلاق آن به بخشی از قرآن برای آن است که مرحله به مرحله بوده و مقطوع از ما بعد خود باشد، و جمع آن سُوَر به فتح واو است. [«قُلْ فَاْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ» هود: 13]. أساوِر جمع سِوار است و آن نام زیور آلت معروفی است [« یُحَلَّوْنَ فیهَا مِنْ اَسَاوِرَ» کهف: 31] و أساوِرَه جمع أسوِرَه و این نیز جمع سِوار (دستبند) می باشد، و آیه/ 53

ص:125


1- لسان العرب 13/501.
2- طریحی در مجمع. 6/347، از زمخشری.
3- مجمع البحرین، 1/232.

سوره زخرف نیز بدین صورت قراءت شده است. «فَلَوْلاَ اُلْقِیَ عَلَیْهِ اَسَاوِرَهٌ مِنْ ذَهَبٍ» زخرف:53.

س و ط

سَوْط: گفته شده که در اصل به معنای آمیختن است سپس به کاربردن آن به معنای تازیانه رواج یافته است چه براثر زدن تازیانه گوشت و خون باهم آمیخته می شود. قول خداوند: «فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ» فجر: 13؛ گفته شده: سَوْط همان عذاب است و زدن تازیانه در کار نیست، و نیز گفته اند: بهره ای از عذاب، و دسته ای گفته اند: شدّت عذاب، و گفته شده: درد تازیانه عذاب است.

س و ع

ساعه: وقت حاضر و جزئی از اجزای زمان، و در قرآن به روز قیامت یا وقتی که قیامت در آن برپا می شود اطلاق شده است و این از آن روست که قیامت ناگهان واقع می شود و یا به سبب آن است که قیامت با همه طولانی بودن آن در نزد خدا ساعتی بیش نیست. [«حَتّی اِذَا جَآءَتْهُمُ السَّاعَهُ» انعام: 31]. سُواع نام بت قوم نوح علیه السلامبوده است.[«لاَ تَذَرُنَّ وَدًّا وَلاَ سُوَاعًا» نوح: 23]

س و غ

[سَوْغ: آسانی و روانی] سَاغَ الشّرابُ: شراب گوارا شد، و از باب قال و باع است و به صورت متعدّی و لازم می آید، لیکن بهتر است با همزه باب افعال و متعدّی به کاربرده شود چنان که خداوند فرموده است: «یَتَجَرَّعُهُ وَ لاَ یَکَادُ

یُسیغُهُ» ابراهیم: 17.

س و ق

سائق [«مَعَهَا سَآئِقٌ وَشَهیدٌ» ق: 21 ]و آنچه به معنای آن است مانند «سیقَ» و امثال آن که بر سَوْق به فتح سین (راندن) دلالت دارد ضدّ قائد است، چه قائد در جلو چهارپا حرکت می کند و افسار آن را به دست می گیرد، و سائق کسی است که از عقب حیوان را می راند و او را به حرکت وشتاب وا می دارد.

ساق در انسان بخشی از پای اوست، و در درخت تنه آن است که شاخه ها بر آن استوار است، سپس این واژه در بسیاری از جاها برای کنایه از امور سخت و دشوار به کار رفته است، و در جاهایی از قرآن به همین معنا تفسیر شده از جمله آیه: «یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سَاقٍ» قلم: 42 روزی که از حقیقت امر و شدّت آن پرده برداشته می شود.

ص:126

س و ل

تَسْوِیل: آراستن باطل به صورت حقّ. [«الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ» محمّد: 25].

س و م

سُومَه به ضمّ و سِیمَه: نشانه، و سَوَّمَ الْفَرَسَ: علامتی بر اسب گذاشت، و سامت الماشیه: چهارپا چرید. و أسَامَهَا صَاحِبُهَا: چهارپا را صاحب آن چرانید. خداوند فرموده است: «فیه

تُسیمُونَ» نحل: 10 شتر خود را در آن می چرانید؛ و نیز «یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعذَابِ» بقره: 49.

س و ی

سَواء: عِدل، برابر، یکسان، خداوند فرموده است: «فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلی سَوَآءٍ» انفال: 58؛ و سَواءُ الشّی ء نیز به معنای حدّ میانه هر چیز است، خداوند فرموده است: «فی سَوَآءِ الْجَحیمِ» صافّات: 55؛ اخفش گفته است: سوی هر گاه به معنای غیر یا عدل باشد به سه صورت به کاربرده می شود، بدین ترتیب که اگر سین مضموم یا مکسور باشد با الف مقصور و اگر سین مفتوح باشد با الف ممدود خواهد بود. می گویی: مکاناً سُوَی و سِویَ و سَواء: عدل و وسط هر دو بخش: و از این باب است قول خداوند: «مَکَاناً سُوًی» طه: 58، «اسْتَوی»

بقره: 29 استیلاء و غلبه یافت.

قَدِ اسْتَوی بِشرٌ عَلَی العِراقِ مِنْ غَیْر سَیْفٍ و دَمٍ مُهْراقِ یعنی: بِشْر بر عراق استیلا یافت بی آن که شمشیری به کاربرده و خونی ریخته شود و قول خداوند: «لَوْ تُسَوّی بِهِمُ الاَْرْضُ» نساء: 42 کاش با خاک یکسان می شدند.

س ی ب

[سَیْب: رها و آزاد] سائبه: ماده شتری بوده که در جاهلیّت بر حسب نذر و امثال آن رها و آزاد می شده است، و نیز گفته اند: سائبه همان امّ البحیره است و آن عبارت از ماده شتری است که ده بچّه ماده زاییده در نتیجه عرب جاهلیّت بر آن سوار نمی شد، شیرش را نمی خورد و آن را تنها به مهمان و بچه همان شتر می داد و به همین حال با او رفتار می شد تا می مرد، و پس از مردن مردان و زنان گوشت او را می خوردند، و گوش آخرین بچّه ماده او را می شکافتند و آن را بَحیرَه می نامیدند و او به جانشینی از مادرش رها و آزاد می شد. جمع سائبه سُیَّبَ است مانند نائحه و نُوَّح. «مِنْ بَحیرَهٍ وَ لاَ سَآئِبَهٍ»

مائده:103.

ص:127

س ی ح

[سیاحت: گردش در روی زمین] «السَّآئِحُونَ» توبه: 112، و «سَآئِحَاتٍ»

تحریم: 5؛ مشتقّ از سیاحت است که به معنای جهانگردی است و مصدر ثلاثی مجرّد آنها سَیْح است که به معنای آب جاری بر روی زمین است.

س ی ر

سِیرَه: روش [«سَنُعیدُهَا سیرَتَهَا الاُْولی» طه: 21 ]و سیّاره به معنای کاروان است، «وَجَآءَتْ سَیَّارَهٌ» یوسف: 19 کاروان و همراهانی از مدین به سوی مصر رهسپار شدند.

س ی ل

سَیْل: آب بسیار که در روی زمین جریان یابد. درباره «سَیْلَ الْعَرِمِ» سبأ: 16 اقوال دیگری است از جمله آن که مقصود از عَرِم سدّ است؛ و دیگر آن که نام وادیی است. «وَاَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» سبأ: 12 چشمه مس را برای او گداختیم، و این از باب سَالَ الشَّیء می باشد یعنی، جاری شد.

سیناء و سینین

«سینینَ» تین:2، و «سَیْنَآءَ» مؤنون: 20، نام کوهی است.

ص:128

ش

ش أ م

مَشْأمَه: سمت چپ، گفته اند: «اَصْحَابُ الْمَشْٔمَهِ» واقعه:9 آنهایی هستند که نامه اعمالشان به دست چپ آنها داده می شود؛ و نیز گفته شده: عرب عمل پسندیده و نیک را به سمت راست و ضدّ آن را به ضدّ آن یعنی سمت چپ نسبت می دهد(1)؛ و گفته اند: «فَاصْحَابُ الْمَیْمَنَهِ» واقعه:8؛ صاحبان مقامات بزرگ و برجسته و «أصْحَابُ الْمَشْٔمَهِ» ضدّ آن است.

ش أ ن

شَأن: کار و حال، خداوند فرموده است: «کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فی شَاْنٍ» الرحمن:29؛ در هروقت

و زمانی اموری پدید می آید و احوالی روی می دهد اعمّ از هلاکت و نجات و محرومیّت و عطا و جز اینها، آن گونه که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است(2).

ش ت ت

شَتَات: پراکندگی، «یَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتاً»

زلزله:6؛ در اعمال شایسته و ناشایست یا در خوبی و بدی متفرق و گوناگونند.

ش ج ر

شَجَرَه: آنچه بر ساق روییده است. این واژه

در قرآن با نکوهش [«کَشَجَرَهٍ خَبیثَهٍ»] ابراهیم:26؛ و با ستایش [«کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ»] ابراهیم:24؛ و بدون آنها [«مِنْ شَجَرَهٍ اَقْلاَمٌ»] لقمان:27؛ به کار رفته است آن جا که با نکوهش به کار رفته به دشمنان پیامبر و ائمّه علیهم السلام و

ص:129


1- یعنی ضد یمین که همان یسار است و در اصل ضده بوده است و درست همان است که ما آوردیم زیرا یمین مؤنث است.
2- مجمع البحرین 6/270 و جوهری در صحاح، 5/2145 به نقل از فرّاء.

بنی امیّه و گردنکشان بنی عبّاس و دوستان همزمان آنها تأویل شده و آن جا که با ستایش

آمده است مراد پیامبر صلی الله علیه و آله و علی و ابراهیم و ائمّه علیهم السلاماست. سیوطی در کتاب المزهر گفته است: «در هیچ جا حرف جیم با یاء بدل نشده جز در یک حرف و فقط یاء بدل به جیم می شود، علی را علج و ایل را اجل گفته اند، و تنها جایی که جیم بدل به یاء شده در واژه شیَرَه است که مراد از آن شجره است، و هنگامی که جیم را بدل به یاء کردند به اوّل آن کسره دادند تا یاء به الف منقلب نگردد و به صورت شاره در نیاید، و این امری شگفت است. زیرا به طور شاذّ قراءت شده است: «وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشِّیَرَهَ» بقره:35. پایان گفتار سیوطی(1). و شَجَرَ بین

القوم: میان قوم اختلاف شد. خداوند فرموده است: «فَلاَ وَ رَبِّکَ لاَ یُؤمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ»نساء:65.

ش ح ح

شُحّ با حرکات سه گانه: بخل و حرص، و گفته اند: بخل همراه با حرص است. [«وَاُحْضِرَتِ الاَْ نْفُسُ الشُّحَّ» نساء:128].

[ش ح ن]

[شَحْن: پُری «الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ»

شعراء:119. کشتی پُر].

ش خ ص

[شُخُوص:بلندی ]خداوند فرموده است: «شَاخِصَهٌ اَبْصَارُ الَّذینَ کَفَرُوا» انبیاء:97؛ از هراس آنچه درآنند چشمان را خیره کرده و برهم نمی نهند. گفته می شود: شَخَصَ بصرُه فهو شاخص:چشمان را بازکرده و برهم نمی نهد.

ش د د

[شِدَّت: نیرومندی و محکم کاری ]خداوند فرموده است: «حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ» اسراء:34؛

قوّت و نهایت جوانی و آن میان هیجده تا سی سالگی است، واژه أشُدّ مفردی است که به صورت جمع بنا شده مانند آ نُک که به معنای سُرب است و نظیری برای آن دو نیست. گفته شده أشُدَّ جمع است و مفرد ندارد، مانند آسال و ابابیل و مذاکیر(2). از سیبویه نقل شده که(3) مفرد

آن شِدّه به کسر شین است و این از نظر معنا خوب است، چه گفته می شود: بَلَغَ الغُلامُ شِدَّتَهُ لیکن وزن فِعْلَه بر أفْعَل جمع بسته نمی شود، و

ص:130


1- مرآه الأنوار، 1/198 از زهری نقل کرده است.
2- آسال: مانند، و ابابیل: گروهها و مذاکیر: جمع آن عضو شناخته شده.
3- مختارالصحاح، 332.

نیز گفته اند: مفرد آن شَدَّ است مانند کَلْب و أکْلُب و فَلْس و أفْلُس؛ و نیز گفته شده: مفرد آن شِدَّ است مانند ذِئْب و أذْؤُب، این دو قول بر سبیل قیاس گفته شده و از عرب در این باره چیزی

شنیده نشده است.

ش ر ب

شِرْب، به کسر: بهره ای از آب، أُشرب فی قلبه حُبّه: دوستی اش در دل او آمیخته شده، و از این باب است قول خداوند: «وَاُشْرِبُوا فی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» بقره:93؛ محبّت گوساله.

ش ر د

تشرید: پراکندن، راندن «فَشَرِّدْ بِهِمْ»

انفال:57؛ جمعیّت آنها را پراکنده ونابودکن.

ش ر ذ م

شِرْذِمَه: گروهی از مردم. [«اِنَّ هؤلاَءِ لَشِرْذِمَهٌ قَلیلُونَ» شعراء:54].

ش ر ر

شَرّ: ضدّ خیر (خوبی) است [«وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ» بقره:216 ]و شَرارَه به فتح مفرد شرار است که به معنای جرقّه آتش است و شرره نیز به همین معناست و جمع آنها شَرَرْ است [«اِنَّها تَرْمی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ» مرسلات:32].

ش ر ط

شَرَط، به فتح اوّل و دوم: نشانه، أشراط السّاعه: نشانه های قیامت [«فَقَدْ جَآءَ اَشْراطُهَا»

محمّد:18].

ش ر ع

شریعه: محلّ ورود آب آشامندگان در آب و نیز به معنای آیینی است که خداوند برای بندگانش تشریع کرده است. و گفته اند: به معنای طریقه روشن و آشکار است. [«ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلی شَریعَهٍ مِنَ الاَْمْرِ» جاثیه:18]. و قد شَرَعَ لهم: سنّت قرار دارد؛ [«شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدّینِ»

شوری:13]. شِرْعَه: شریعت [«لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَهً وَ مِنْهَاجاً» مائده:48].

ش ر ق

مَشْرِق (خاور) معروف است و آن را به سبب آن که خورشید از آن جا طلوع می کند بدین نام نامیده اند [«وَ للّه ِِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ»

بقره:115].

و مشارِق به پیامبران، و مشرِقَیْن به پیامبر و امیرمؤمنان علیهم السلام تأویل شده است (1)، و شاید سبب این تأویل در همه آنها این است که انوار

ص:131


1- مرآه الانوار 1/202؛ تفسیر قمی، 2/26.

هدایت آنان بر همه اهل دنیا می تابد. [«وَرَبُّ

الْمَشَارِقِ» صافّات:5، «رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ»

الرحمن: 17].

ش ر ی

شِرَا: فروختن هم ممدود و هم مقصور به کاربرده می شود، شری الشیّ ء یشریه: فروخت و به معنای خرید نیز می باشد و از اضداد است،

خداوند فرموده است: «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ» بقره:207 خود را می فروشد.

ش ط أ

شَطْأ الزَّرعِ وَالنَّبات: جوانه آن، اخفش گفته است(1): کناره آن، [«کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْٔهُ»

فتح:29 ]«شَاطِئِ الْوَادِ» قصص:30 کناره درّه.

ش ط ر

شَطْرُ الشّی ء: نصف آن، قَصَدَ شَطْرَهُ: به سوی او قصد کرد، مثال معنای دوم قول خداوند است: «فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ» بقره:144؛ سوی و جهت آن.

ش ط ط

شَطَط: ستم به زبان و عمل، تجاوز از حدّ، دوری از حقّ و بیشتر در گفتار باطل به کار می رود [«لَقَدْ قُلْنَا اِذاً شَطَطاً» کهف:14].

ش ط ن

شاطِن: پلید، و شیطان: معروف است، و به معنای هر سرکش زیانبار از انس و جنّ است. و اشتقاق واژه شیطان یا از شَطَن است که به معنای دوری است چه او از هر خیر و صلاح به دور است و یا از شَاطَ است که به معنای بطلان است در صورت اوّل نون آن اصلی و منصرف و در صورت دوم نون آن زاید و غیر منصرف می باشد، زیرا بر وزن فَعْلان است. خداوند فرموده است: «کَاَ نَّهُ رُءُوسُ الشَّیَاطینِ»

صافّات:65؛ فرّاء گفته است(2): در آن سه وجه

است، اوّل آن که خداوند شکوفه آن را در زشتی به سرهای شیاطین تشبیه کرده است، چه، آنها به زشتی معروفند. دوم، عرب برخی مارها را که دارای یال و بسیار بدمنظرند شیطان می نامد. سوم، گفته اند: آن گیاهی است زشت که رُؤسُ الشِّیطان نام دارد.

ش ع ب

شُعَیْب همان پیامبری است که بر مردم أیکه و ساکنان مَدْیَن که از مناطق شام است

ص:132


1- جوهری در صحاح، 1/57 از اخفش نقل کرده است.
2- الصحاح، 5/2145 و مرآه الأنوار، 1/205.

برانگیخته شده است و به سبب حسن مجادله(1) او با قومش به او خطیب الأنبیاء گفته می شود، و اوست که عصایش را به موسی داد و دخترش را به او تزویج کرد، حالات وی در سوره های اعراف و قصص ذکر شده است.

ش ع ر

شُعَراء جمع شاعر است [«وَالشُّعَرَآءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ» شعراء:224]، و شعائر الحجّ:

آثار و نشانه های آن. ازهری گفته است(2): شعائر نشانه هایی است که خداوند مردم را به سوی آنها فرا خوانده و به ادای آنها امر فرموده است، و واژه مشعر الحرام که محلّ معلومی است از این باب است، چه، آن برای عبادت معلوم و معیّن است. مشاعر محلهایی است که مناسک حجّ در آنها انجام می شود، خداوند فرموده است: «لاَ تُحِلُّوا شَعَآئِرَ اللّه ِ» مائده:2؛ شیخ ابوعلی گفته است: درباره معنای آن اقوال مختلفی است از جمله آن که: محرّمات خداوند را حلال نکنید و از حدود او فراتر نروید، و شعائر را بر معالم حمل کرده اند، و معالم عبارت از نشانه های حدود خداوند و امر و نهی و واجبات اوست(3)... «الشِّعْری» نجم:49 نام ستاره ای در آسمان است.

ش غ ف

شَغَاف به فتح و نیز گفته شده: به کسر: پرده دل و آن پوستی است بر روی آن به مانند پرده. گفته می شود: شَغَفَه الحُبُّ: عشق او به پرده دلش زد [«قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً» یوسف:30].

ش غ ل

شُغْل: به کار واداشتن، و آن به چهار صورت گفته می شود: شُغْل و شُغُل مانند عُسْر و عُسُر، و شَغْل و شَغَل مانند فَلْس و فَرَسْ] «فی شُغُلٍ فَاکِهُونَ» یس:55].

ش ف ع

شَفْع: زوج، جفت، مقابل فرد، تک. [«وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ» فجر:3].

ش ف ق

إشفاق: ترس و اسم شفقت است [«ءَاَشْفَقْتُمْ

اَنْ تُقَدِّمُوا» مجادله:13]، شَفَق: سرخی

خورشید و نور باقیمانده آن در آغاز شب تا نزدیک نیمه آن. [«فَلاَ اُقْسِمُ بِالشَّفَقِ»

انشقاق:16].

ص:133


1- در نسخه مؤلّف و مرآه الأنوار به همین گونه است و در مجمع البحرین «مراجعته» ذکر شده است.
2- مجمع البیان، 3/154.
3- مرآه الأنوار، 1/202.

ش ف و

شَفَای هر چیز لبه و کناره آن است چنان که خداوند فرموده است: «شَفَا جُرُفٍ هَارٍ»

توبه:109.

ش ف ی(1)

شِفَاء: گفته اند به معنای دارو است و نیز گفته شده به معنای بهبودی از بیماری است [«فیهِ

شِفَآءٌ لِلنَّاسِ» نحل:69].

ش ق ق

شِقاق، به کسر: دشمنی و اختلاف میان

یکدیگر، گویی هرکدام نیمی از اختلاف را به عهده گرفته اند [«فَاِنَّمَا هُمْ فی شِقَاقٍ»

بقره:137].

شِقّ به کسر به معنای مشقّت و رنج است، خداوند فرموده است: «اِلاَّ بِشِقِّ الاَْنْفُسِ»

نحل:7.

ش ق و

شَقاء: و شَقاوت ضدّ سعادت است، «غَلَبَتْ

عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا» مؤمنون:106 به کسر: شقاوت ما و به فتح نیز به کاربرده شده است.

ش ک ر

شُکْر: سپاسگزاری از کسی که نسبت به تو نیکی کرده است، و می گویند: شَکَرَهُ و شَکَرَ لَهُ و گفتن آن با لام فصیحتر است، خداوند فرموده: «وَ لاَ شُکُوراً» دهر: 9؛ محتمل است شُکُور

مصدر باشد، مانند قَعَدَ قُعُوداً و یا جمع باشد مانند بُرُود و کُفر و کُفُور: شَکُور به فتح شین: کسی که زیاد شکرگزاری کند و تمام توان خود را در آن به کار برد [«لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ»

ابراهیم:5]، و نیز آن از نامهای خداوند است، و شکر خداوند نسبت به بندگانش دادن پاداش و ثنای نیکوست، و در این جا نام مجزیّ علیه به جزا داده شده است. [«وَاللّه ُ شَکُورٌ حَلیمٌ»

تغابن:17].

ش ک س

[شَکَاسَه: بدخلقی و اختلاف] «مُتَشَاکِسُونَ» زمر:29؛ مخالف و منازع

یکدیگر، رَجُلٌ شکس مانند فَلْس و کَتِفٌ یعنی: درشتخوی.

ش ک ل

[شَاکِلَه: سرشت و ساختار ]خداوند فرموده است: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شَاکِلَتِهِ» اسراء:84؛ گفته شده: بر روش و گرایش خود و برخی گفته اند: برحسب خو و سرشت خود، در تفسیر

ص:134


1- مؤلّف این حرف را در پی مادّه شفو آورده که جایگاهش همین جا است.

قمی آمده است: عَلی شاکِلَتِهِ: برحسب نیّت خود(1).

ش ک و

مِشْکَاه: طاقچه، جاچراغی، و گفته اند: لوله ای است که در وسط قندیل است و چراغ را روی آن قرار می دهند، و آن همان سراج یا چراغ است و فتیله افروخته ای در میان آن می باشد. این واژه در سوره نور (آیه/ 35) است [«کَمِشْکوهٍ فیهَا مِصْبَاحٌ»]، و به فاطمه و ائمّه علیهم السلام تأویل شده است(2).

ش م ز

[اِشْمئزَاز: موی بر بدن راست شدن به سبب نفرت و ترس] إشْمَأزَّ الرّجلُ: متنفّر شد، گرفته شد و گفته اند: ترسید.[«اشْمَاَزَّتْ قُلُوبُ»

زمر:45 ترسید قلبهای].

ش م ل

شِمال: ضدّ یمین(راست) و به معنای شُؤ (شومی) است که ضدّ یُمن و برکت است. [«وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمینِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ»

کهف:18].

ش ن أ

شانئ: دشمن، کینه توز. [«اِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْ بْتَرُ» کوثر:3].

ش ه ب

شِهاب و شُهُب: هر شعله افروخته تابان؛ و چون آنچه در آسمان دیده می شود مانند ستاره ای تابان در حال فرود آمدن است به آن شهاب گفته اند. [«فَاَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبینٌ»

حجر:18، «مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا» جنّ:8].

ش ه د

شَهاده: خبر قاطع، شهد له بکذا: آنچه را نسبت به آن می دانست گواهی کرد و او شاهد گفته می شود، [«وَشَهِدَ شَاهِدٌ» یوسف:26]. مشهود: روز قیامت است. [«وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ»

بروج:3].

ش ه ق

آخر آواز الاغ و آغاز آن زفیر گفته می شود [«لَهُمْ فیهَا زَفیرٌ وَ شَهیقٌ» هود:106].

ش و ب

شَوْب، به فتح: آمیختن، خداوند فرموده است:«لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ» صافّات:67 آمیخته ای.

ص:135


1- تفسیر قمی 2/26؛ طریحی در مجمع البحرین 6/270 نقل کرده است.
2- مرآه الانوار 1/205؛ مفتاح الفلاح، /247.

[ش و ظ]

[شُوَاظ به ضمّ و نیز به کسر، گرمی آتش یا شعله بدون دود آن است «شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ»

الرحمن:35].

ش و ک

شوکه: دلاوری و تیزی اسلحه [«غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَهِ» انفال:7].

ش و ی

[شَوَی: اطراف بدن و کاسه و پوست سر] خداوند فرموده است: «نَزَّاعَهً لِلشَّوی» معارج:16 به فتح، و جمع آن شُواه به ضمّ شین و به معنای پوست سر است؛ گفته اند: به معنای اعضای بدن اعمّ از دست و پا و جز اینهاست. شیخ ما بهائی در مفتاح الفلاح(1) آن را به ضمّ ذکر کرده و علاّمه مجلسی آن را غلط دانسته و

گفته است: ما در کتب لغت آن را جز به فتح ندیده ایم.

ش ی ب

شَیْب، اصمعی گفته است به معنای سپیدی موست. [«وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَیْباً» مریم:4].

ش ی د

مَشِید، به تخفیف: گچکاری شده، و شِید به کسر هر چیزی است که با آن دیوار را اندود می کنند، اعمّ از گچ و امثال آن. مُشَیَّد با تشدید: بلند و برافراشته.

از کسائی نقل کرده اند که گفته است: مَشِید برای مفرد است چنان که خداوند فرموده است: «و قَصْرٍ مَشیدٍ» حج:45 و مُشَیَّد برای جمع است، همان گونه که فرموده است: «فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ» نساء:78.

ش ی ع

شِیعَه: گروه، فرقه، پیروان و یاران، [«وَاِنَّ

مِنْ شیعَتِهِ لاَِبْرهیمَ» صافّات:83] این واژه بیشتر بر دوستداران علی و خاندان او علیهم السلام اطلاق می شود به گونه ای که برای آنها اسم خاصّ شده است، جز این که آنها فرقه های متعدّدی هستند و در میان آنها فرقه بر حقّ طایفه دوازده امامی است و آنها حقیقتاً مصداق واژه شیعه اند.

ص:136


1- بحارالأنوار، 87/197.

ص

ص ب أ

[صُبُوء: انتقال از کیشی بر کیش دیگر] «الصَّابِٔونَ» مائده:69، کسانی هستند که ادّعا می کنند از همه ادیان خارج و به دین خدا گرویده اند، لیکن آنها دروغ می گویند. صبأ منه: از آن خارج شد، صبأ الیه: به آن مایل شد؛ و گفته اند: آنها ادّعا می کنند بر دین نوح علیه السلام می باشند و قبله آنها جایی است که باد شمال از آن جا می وزد و روبروی قطب می ایستند. از امام صادق علیه السلامروایت است که: آنها به تعطیل شرایع پیامبران گرویدند و مدّعی شدند که آنچه آنها آورده اند باطل است و توحید و نبوّت و وصایت را انکار کردند، لذا آنان دارای هیچ شریعت و کتاب و پیامبری نیستند(1). و برخی گفته اند: آنها به غلّو کنندگان در ائمّه علیهم السلام تأویل شده اند(2).

ص ب ح

مَصابِیح، گفته شده به معنای ستارگان است جز در سوره نور که فرموده است: «فیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فی زُجَاجَهٍ» نور:35؛ و در این جا به معنای چراغ است.

ص ب ر

صَبْر: عبارت از خویشتنداری از اظهار بیتابی است، و گفته اند حبس نفس بر مکروه است و از باب ضَرَبَ می باشد، صَبَرَهُ: او را حبس کرد. خداوند فرموده است: «وَاصْبِرْ

نَفْسَکَ» کهف:28 شکیبا باش با آنهایی که... و نیز فرموده است: «اصْبِرُوا وَصَابِرُوا» آل عمران:200؛ گفته اند: با خودداری از اظهار

ص:137


1- طریحی در مجمع البحرین، 1/259 ذکر کرد، همچنین مرآه الأنوار، 1/206.
2- مرآه الأنوار، 1/206.

بیتابی برای خدا شکیبایی، و با بردباری بر دشمن خود غلبه کنید.

ص ب غ

صِبْغ: رنگ و به هر چیزی که در مایعات فرو می رود اطلاق می شود مانند فرورفتن نان در شیر و امثال اینها [«وَصِبْغٍ لِلاْکِلینَ»

مؤمنون:20].

و صِبْغَه به معنای دین و فطرت است. «صِبْغَه اللّه ِ» بقره:138؛ عبارت از فطرتی است که خداوند مردم را بر آن آفرید وامام صادق علیه السلام آن را به اسلام و به آنچه خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را بدان فرموده تفسیر کرده است، مانند: ختنه کردن. این که ملّت و کیش را صبغه نامیده اند به سبب مشابهت است، چه، نصاری فرزندان خود را در آبی زردرنگ فرو می برند و این را معبودیّه می نامند(1) و معتقدند این غسل موجب پاک گردانیدن و تحقّق نصرانیّت آنهاست.

ص ح ف

[ إصحاف الکتاب گردآوری آن به صورت کتابها ]صِحاف: جمع صَحْفَه است که به معنای کاسه بزرگ است.[«بِصِحَافٍ مِنْ ذَهَبٍ»

زخرف:71 ]صحیفه: کتاب و جمع آن صُحُف و صَحایف است [«فی صُحُفٍ مُکَرَّمَهٍ» عبس:13].

ص خ خ

[صخیخ: صدای آهن] صاخّه: فریاد، گفته می شود: تَصُخّ الأسماع: گوشها را کر می کند، از این رو قیامت صاخّه نامیده شده است [«فَاِذَا

جَآءَتِ الصَّآخَّهُ» عبس:33].

ص خ ر

صَخْرَه: سنگ بزرگ و جمع آن صَخَر است مانند فَلْس و فَرَس [«اِذْ اَوَیْنَآ اِلَی الصَّخْرَهِ»

کهف:63].

ص د د

صَدّ و صُدُود به معنای منع و منصرف کردن و روی گردانیدن است؛ و صَدَّ یَصِدُّ و یَصُدُّ به کسر و ضمّ صَدیداً: فریاد زد؛ و در مجمع البیان

درباره قول خداوند: «اِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونِ» زخرف:57 آمده است که آن را به کسر و ضمّ قراءت کرده اند، آن که به کسر خوانده آن را به معنای یَضِجُّونَ دانسته است: از روی شادی و خوشحالی و خنده کنان داد و فریاد می کنند و آن که به ضمّ تلاوت کرده آن را از صُدُود و اعراض

ص:138


1- معمودیّه است چنان که در مرآه الأنوار آمده است و در مجمع البحرین عمودیّه ذکر شده است.

از حقّ شناخته است (1).

صَدید به معنای آب و چرک آمیخته با خون است. درباره قول خداوند: «یُسْقی مِنْ مَآءٍ صَدیدٍ» ابراهیم:16 گفته اند: صَدِید چرک و

خون است، و نیز گفته شده: چرکی است که از حیث روانی مانند آب و از نظر شکل مانند خون است، و برخی گفته اند: صدید چرکی است که از پوست اهل دوزخ خارج می شود.

ص د ع

صَدْع: شکاف، و به همین معناست: «وَالاَْرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ» طارق:12، و قول خداوند: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤمَرُ» حجر:94؛ جمعیّت آنها را بشکافت. از فرّاء نقل شده است که(2) گفته است: مراد آن است که: فَاصْدَعْ بِالاَْمْرِ: دین خود را آشکار کن؛ و گفته شده: امر را به گونه ای آشکار کن که از یادها محو نشود همچنان که شکاف شیشه هرگز به هم نمی آید، و این کلام بر سبیل استعاره است که در کتاب مطوّل به تفصیل ذکر شده است(3).

ص د ف

صَدْف: انحراف و روی گردانیدن از چیزی است، و درباره قول خداوند: «الَّذینَ یَصْدِفُونَ عَنْ ایَاتِنَا» انعام:157؛ احادیثی وارد است که آنها همان کسانی هستند که با امام بر حقّ مخالفت کردند و از او روی گردانیدند(4). و صَدَف با دو فتحه و دو ضمّه نیز به شکاف کوه گفته می شود و قول خداوند «بَیْنَ

الصَّدَفَیْنِ» کهف:96؛ به هر دو صورت قراءت شده است.

ص د ق

صِدْق (راستی): ضدّ دروغ، [«وَالَّذی جَآءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ» زمر:33]، ومتصدّق به معنای صدقه دهنده است. «اِنَّ الْمُصَّدِّقینَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ» حدید:18؛ به تشدید صاد و دال(5) در اصل متصدّقین و متصدّقات بوده و تاء قلب به صاد شده و در مانند خود ادغام گردیده است.

صدقه: چیزی است که به قصد قربت وبلاعوض به فقیران داده می شود و غیر از هدیّه است زیرا صدقه زکات و نذورات و کفّاره و امثال آنها را شامل می شود.

ص:139


1- مجمع البحرین، 3/83.
2- مرآه الأنوار، 1/212.
3- مختارالصّحاح، 358.
4- مطوّل، 298، چاپ عبدالرّحیم.
5- مرآه الأنوار، 1/213.

صِداق به فتح صاد و کسر آن: مهر زن است و صَدُقَه نیز به همین معناست؛ از این باب است قول خداوند: «وَ اتُوا النِّسَآءَ صَدُقَاتِهِنِّ» نساء:4.

ص د ی

[صَدَی: بازگشت آواز] تَصْدِیَه: کف زدن و آن عبارت از زدن یک دست به دست دیگر است تا

صدا از آن برخیزد [«اِلاَّ مُکَآءً وَ تَصْدِیَهً»

انفال:35].

ص ر ح

صَرْح: کاخ و هر ساختمان عالی [«ادْخُلی

الصَّرْحَ» نمل:44].

ص ر خ

صُراخ: آواز، و صریخ و صُراخ به معنای فریادرس و کمک خواه به کاربرده می شود [«فَلاَ صَریخَ لَهُمْ» یس:43]. مُصْرِخ تنها به معنای فریادرس و یاری کننده است [«وَمَا اَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ» ابراهیم:22 ]اصطراخ به معنای تصارخ یعنی بر روی همدیگر فریاد کشیدن است [«وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ» فاطر:37]. وصَرْخَه در اصل به معنای فریاد سخت در حال کمک طلبیدن است.

ص ر ر

صِرّ و صَرْصَر: سرمای سخت آزاردهنده و مهلک [«کَمَثَلِ ریحٍ فیهَا صِرٌّ» آل عمران:117]. ریح صرصر: باد سرد [«فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ»

حاقه:6]. گفته شده: صرصر در اصل صَرَّرَ مشتّق از صَرَر بوده و رای وسطی بدل به فاءالفعل یعنی صاد شده است، مانند: کُبْکِبُوا، و تجفجف الثّوب (جامه خشک شد) که اصل آنها کبَّبُوا و تَجَفَّفَ بوده است.

ص ر ط

صِراط: راه و نام پلی است بر روی جهنّم. مفسّران آن را به دین اسلام تفسیر کرده اند، و به دین الهی و ولایت و معرفت ائمّه علیهم السلام و به أئمّه به ویژه امیر مؤمنان و راه و روش آن حضرت و به حضرت حجه علیه السلام(1) تأویل شده است که البتّه بازگشت همه این امور به یک چیز است و آن فرمانبرداری از خداوند و پیامبرش و ائمّه علیهم السلام در دنیاست.

ص ر ف

صَرْف: گفته شده: به معنای توبه و بازگشتن است، لاَیُقْبَلُ منه صَرْفاً و لاعَدْلاً: توبه و فدیه از

ص:140


1- مرآه الأنوار، 1/212.

او پذیرفته نمی شود. از یونس نقل کرده اند که صَرْف به معنای حیله و چاره است [«فَمَا

تَسْتَطیعُونَ صَرْفاً وَلاَ نَصْراً» فرقان:19].

ص ر م

صَرِیم: شب تاریک و بامداد روشن، چه، آن

از اضداد است، و نیز به معنای بریده شده و مقطوع است، خداوند فرموده است: «فَاَصْبَحَتْ کَالصَّریمِ» قلم:20 گفته شده: سوخته و مانند شب تاریک سیاه شده است، و گفته شده: صبح کرد در حالی که میوه هایی که

داشت از میان رفته بود و گویی بریده و قطع شده بودند.

ص ط ر(1)

مُصَیْطِر: معنای آن در «سَطَرَ» ذکر شده است.

ص ع د

صَعُود: سخت و پرمشقّت [«سَاُرْهِقُهُ صَعُوداً» مدثر:17]. و «عَذَاباً صَعَداً» جنّ:17 دشوار و مشقّت بار.

صعید: خاک، از ثعلب نقل کرده اند(2) که آن روی زمین است، چه خداوند فرموده است: «فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً» کهف:40.

ص ع ر

صَعَر با فتح اوّل و دوم: خصوصاً به معنای روی گردانیدن است، و صَعَّرَ خَدَّه تَصْعِیراً و صَاعَرهُ: از کبر از او روی گردانید. خداوند فرموده است: «وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ» لقمان:18.

ص ع ق

صاعقه: گفته شده: آن نام عذاب نابود کننده است، و نیز گفته شده: صیحه عذابی است که بر اثر آن انسان بیهوش می شود و می میرد، و نیز گفته شده: عبارت از چند غرّش رعد است که بر اثر آن پاره ای آتش که در نتیجه برخورد اجزای ابرها با یکدیگر پدید آمده است فرو می ریزد، و این آتش به هرچیزی بگذرد آن را می سوزاند [«فَاَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَهُ» بقره:55]. خداوند فرموده است: «فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّموَاتِ وَ مَنْ فِی الاَْرْضِ» زمر:68 می میرند.

ص غ ر

صِغَر: ضدّ کِبَر، و صاغر: خوار و حقیر [«وَهُمْ صَاغِرُونَ» توبه:29].

ص غ ی

[صَغی: گرایش و خوب گوش دادن ]صَغَی: میل کرد. «ولِتَصْغی اِلَیْهِ» انعام:113 تا به آن

مایل شوی. «اِنْ تَتُوبَآ اِلَی اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ

ص:141


1- صاد، تبدیل شده از سین است که اصل می باشد.
2- مختارالصّحاح، 363.

قُلُوبُکُمَا» تحریم:4؛ این آیه خطاب به دختران خلیفه اوّل و دوم است و به طریق التفات بیان شده تا در سرزنش آنها بلیغتر باشد. فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا، از آنها چیزی یافته که ایجاب می کند از آن توبه کنند و آن گرایش دل آنهاست به مخالفت با پیامبر خدا صلی الله علیه و آلهو اعراض آنهاست از آنچه واجب است دوست بدارند هرچه را او دوست می دارد و مکروه بدارند هرچه را او مکروه می دارد(1).

ص ف ح

صَفْح در اصل: به معنای روی گردانیدن است، چنان که گویا به آن نگاه نکرده است، سپس به معنای مطلق عفو و گذشت رواج یافته است [«فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمیلَ» حجر:85].

ص ف د

[صَفْد: قید و بندکردن ]«الاَْصْفَادِ»

ابراهیم:49؛ جمع صَفَد است که به معنای قید و بند است و مراد غلّ و قیدهایی است که اسیر را با آن می بندند.

ص ف ر

صُفْرَه: رنگ زرد، و بسا عرب سیاه را زرد می نامد [«کَاَ نَّهُ جِمَالَتٌ صُفْرٌ» مرسلات:33].

[ص ف ص ف]

[صَفْصَف: زمین صاف و هموار «فَیَذَرُهَا قَاعا صَفْصَفا» طه:106 یعنی: زمین هموار].

ص ف ف

[صَفّ: استقرار و انتظام ]«والصَّآفَّاتِ

صَفّاً» صافّات:1 گفته اند: فرشتگانی که در آسمان در صفّ قرار گرفته، خدا را تسبیح و تنزیه می کنند همچون صفّهای مردم برای نماز.

ص ف ن

[صُفُون: ایستادن اسب بر روی سه پا و گذاردن گوشه سم چهارم بر زمین ]خداوند فرموده است: «الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ» ص:31؛ اسب صافِن آن است که روی سه دست و پا بایستد و نوک سم پای چهارم را بر زمین گذارد.

ص ک ک

[صَکّ: زدن] صَکَّه مانند رَدَّه: او را زد، از این باب است آیه: «فَصَکَّتْ وَجْهَهَا» ذاریات:29 گفته شده: با دست گشوده تمام انگشتان را به صورت خود زد.

ص ل ح

صَلاح ضدّ فساد و تباهی است [«وَ مَنْ

ص:142


1- جوهری در صحاح از یونس نقل کرده است. مختار الصّحاح، 361؛ تفسیر صافی 2/717.

صَلَحَ مِنْ ابَائِهِمْ» رعد:23].

ص ل د

صَلْد با سکون لام، گفته می شود: حَجَرٌ صَلْد: سنگ سخت و صاف [«فَتَرَکَهُ صَلْداً»

بقره:264].

ص ل ص ل

صلصال: گل خالص که با شن آمیخته شده باشد، و گل خشک مادام که سفال نشده است. گل بدبو، و معانی دیگر نیز گفته شده است. و از اخبار نیز بر می آید که به همان معنای گل خشک است(1) [«مِنْ صَلْصَالٍ» حجر:26].

ص ل و

صَلاه: دعاء، و صلاه از سوی خداوند به

معنای رحمت و از سوی فرشتگان طلب آمرزش و پاک گردانیدن از گناهان و از سوی مردم به معنای دعاست.

و صلاه مفرد صَلَواتِ واجب است، و آن اسمی است که جای مصدر را گرفته است؛ گفته می شود: صَلَّی صَلاهً، ولی تَصْلیهً نمی گویند.

خداوند فرموده است: «وَ بِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ»

حج:40 از ابن عبّاس نقل شده که صَلَوات عبارت از معابد یهود یعنی نمازگاههای آنهاست(2). جوالیقی گفته است: آن به عبرانی به معنای کنایس یهود است و اصل آن صَلُوتاست(3).

ص ل ی(4)

[صَلْی: سوزاندن با آتش]. صَلَی اللّحم

یَصْلِیهِ صَلْیاً: گوشت را بریان کرد و آن را در آتش انداخت که بسوزد، و أصلاه نیز به همین معناست. [«تَصْلی نَاراً حَامِیَهً» غاشیه:4؛ «سَاُصْلیهِ سَقَرَ» مدثر:26].

ص م د

صَمَد: آقا و سرور زیرا مردم برای رفع نیازهای خود آهنگ او می کنند، و آن از صَمَدَهُ از باب نَصَرَ می باشد یعنی، قصد او کرد. [«اللّه ُ الصَّمَدُ» اخلاص:2].

ص م ع

صوامع: جمع صومعه است که عبادتگاه نصاراست چنانکه بِیَع عبادتگاه یهود است [«صَوَامِعُ وَ بِیَعٌ» حج:40].

ص م م

صُمّ به ضمّ: جمع أصَمَّ است مانند حُمْر که

ص:143


1- مرآه الأنوار، 1/216.
2- مختار صحاح 369.
3- الاتقان 1/139.
4- نگارنده این ماده را در پی ماده قبل آورده است.

جمع أحْمَر است: ناشنوا؛ و مراد از آن در قول خداوند: «صُمٌّ بُکْمٌ» بقره:18؛ کسانی است که هدایت نمی یابند و حقّ را نمی پذیرند، و این کری عقل است نه کری گوش.

ص ن ع

[صُنْع: کار] «صُنْعَ اللّه ِ» نمل:88؛ گفته شده است: فعل خدا؛ «وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی»

طه:39؛ گفته شده: زیر نظر من پرورش یابی و تغذیه شوی، «وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ»

شعراء:129، گفته: ساختمانهایی، مفرد آن مَصْنُعَه با فتح میم و ضمّ نون و یا فتح آن به معنای برکه یا حوض است که آب باران در آن جمع می شود.

ص ن م

اصنام، جمع صَنَم(بت): آنچه غیر از خدا

پرستش می شود، گفته شده: صنم آن است که دارای صورت و از سنگ یا غیر آن باشد. امّا وَثَن بتی است که دارای صورت نباشد [«یَعْکُفُونَ

عَلی اَصْنَامٍ لَهُمْ» اعراف:138].

ص ن و

صِنْوان: هرگاه از ریشه یک نخل دو نخل یا بیشتر روییده شود هرکدام را صِنْو می گویند: مثل و مانند [«وَنَخیلٌ صِنْوَانٌ» رعد:4].

ص ه ر

صِهر: مشهور این است که صهر خویشاوندی از راه ازدواج است، در قاموس

آمده است: صهر شوهر دختر یا شوهر خواهر انسان است و مانند واژه خَتَن است(1)، و در قرآن

به علی علیه السلام تأویل شده است(2)] «فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» فرقان:54].

صَهَرَ الشّی ء فَانْصَهَرَ: آن را گداخت، و آن گداخته شد که به آن صهیر گفته می شود و از باب قَطَعَ است، و از این باب است قول خداوند: «یُصْهَرُ بِهِ مَافی بُطُونِهِمْ» حجّ:20 آنچه در شکم دارند با آب جوشان گداخته و پخته می شود تا آن حدّ که روده های آنها همچون پوست بدنشان آب و از نشیمنگاه آنان خارج می شود.

ص و ب

صَواب: ضدّ خطاء [«وَ قَالَ صَوَاباً»

نبأ:38 ]صَیِّب: ابر بارنده، و صَوْب به معنای ریزش باران است. در تفسیر صافی درباره قول خداوند: «اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمَآءِ» بقره:19؛ آمده است: برخی گفته اند: معنایش این است که

ص144


1- قاموس، 2/74.
2- مرآه الأنوار 1/212.

مَثَل آنچه از حقّ و هدایت به آنها گفته شده مَثَل باران است، چه، آنها مایه حیات دلهاست همان گونه که باران سبب حیات زمین است(1). شیخ امین الدّین طبرسی در مجمع البیان گفته است یعنی: مانند قرار گیرندگان در باران است(2) صَیِّب در اصل صَیْوِب بر وزن فَیعِلْ بوده و از صَوْب مشتق شده، واو و یاء در یک کلمه جمع شده و ادغام گردیده و صیّب شده است مانند سیّد و قیّم از ساد و قام.

ص و ر

صُور: شاخی که در آن می دمند، بوق، خداوند فرموده است: «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ»

انعام: 73؛ گفته اند: مراد صور اسرافیل است؛ و نیز گفته شده: صُور جمع صورت است و مراد دمیدن روح در آن است.

صَارَهُ: آن را کج کرد وآن از باب قال و باع است، آیه: «فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ» بقره:260؛ هم به ضمّ صاد و هم به کسر قراءت شده است. از اخفش نقل شده(3) که معنایش وَجِّهْهُنَّ می باشد: آنها را به سوی خود بخوان.

صار الشّیء: دارای دو معنای قطع و فصل (بریدن و جداکردن) است، پس کسی که آیه را بدین گونه تفسیر کرده در آن قائل به تقدیم و تأخیر شده تقدیر این است که: خُذْ إلیک اربعهً من الطّیر فَصُرْهُنَّ. سیوطی در الإتقان گفته است: ابن منذر از وهب بن منبّه نقل کرده است که: هیچ واژه ای نیست جز این که چیزی از آن در قرآن است، گفته شده: چه چیزی از واژه های رومی در آن است؟ پاسخ داده است: (فَصُرْهُنَّ): آنها را تکّه تکّه کن(4).

ص و ع

صُواع: یکی از لغات صاع است که گفته شده: جام آبخوری است [«قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ» یوسف:72].

و صاع: پیمانه ای است که برابر چهار مدّ است.

ص و م

صَوْم و صِیام و آنچه از این واژه اشتقاق می یابد به معنای امساک مخصوصی است با نیّت، جز در آن جا که خداوند در حکایت از قول مریم فرموده است: «اِنّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً» مریم:26؛ که مراد امساک از

ص:145


1- تفسیر صافی، 1/64.
2- مجمع البیان 1/57.
3- مختار الصّحاح، 363.
4- الإتقان، 1/139.

گفتار یعنی خاموشی است.

ص ی ح

صَیْحَه و صِیَاح: با منتهای توان فریاد زدن، [«یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَهٍ عَلَیْهِمْ» منافقون:4]

و صیحه: نیز به معنای عذاب است [«فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ» حجر:73].

ص ی د

صَیْد: حیوانی است که شکار می شود، مالکی نداشته و خوردن گوشتش حلال باشد [«لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ» مائده:95].

ص ی ر

مَصِیر: بازگشت، سرنوشت و پایان کار [«وَبِئْسَ الْمَصیرُ» بقره:126].

ص ی ص

صَیاصِی: جمع صِیصَه: دژها [«مِنْ صَیَاصیهِمْ» احزاب:26].

ص:146

ض

ض أ ن

ضَأْن: گوسفند و از میان گوسفندان پشمدار خلاف بز است، مفرد آن ضَأنَه و به نر آن ضائن گفته می شود [«مِنَ الضَّاْنِ اثْنَیْنِ» انعام:143].

ض ب ح

ضَبْح: نوعی دویدن است. ابوعبیده گفته است: ضَبَحَت الخیل نظیر ضَبَعَتْ می باشد و آن عبارت از این است که اسب در حرکت خود قدمها را بلند بلند بردارد، و اضباع به معنای اعضای اسب است(1). دیگری گفته است: ضَبْح عبارت از آواز نفس کشیدن اسب به هنگام دویدن است [«وَالْعَادِیَاتِ ضَبْحاً»

عادیات:1].

ض ح و

ضُحی الشمس: امتداد و گسترش و درخشندگی خورشید. ضَحْوه النّهار: بعد از طلوع آفتاب و پس از آن را ضُحی (چاشتگاه) می گویند و آن به هنگام تابش آفتاب و بالا آمدن آن است، و پس از آن ضَحَاء با الف ممدود است و آن هنگامی است که آفتاب کاملاً بالا آمده و پیش از ظهر است [«اَنْ یَاْتِیَهُمْ بَاْسُنَا ضُحًی» اعراف:98].

ض د د

ضدّ: مفرد اضداد است، و گاهی به معنای جماعت می آید، خداوند فرموده است: «وَیَکُونُونَ عَلَیهِمْ ضِدّاً» مریم:82.

ض ر ب

[ضَرْب: یادآوری و روشن کردن ]«ضَرَبَ

اللّه ُ مَثَلاً» نحل:112؛ توصیف و بیان کرده است.

ض ر ر

ص:147


1- مختارالصحاح، 376 و در آن آمده است؛ اعضاء آن بازوهای آن.

ضُرّ: ضدّ نفع، شیخ ابو علی گفته است: ضُرّ به ضمّ: زیان در نفس است مانند بیماری و لاغری، و به فتح: زیان در هر چیزی است [«اِنْ اَرَادَنِیَ اللّه ُ بِضُرٍّ» زمر:38؛ «مَا لاَ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً» مائده:76(1)].

و «الْبَاْسَآءُ وَالضَّرَّآءُ» بقره:214 به معنای شدّت و سختی است، و این دو واژه اسم و مؤّث اند و مذکّر ندارند.

مضطرّ کسی است که بیماری یا ناداری یا پیشامدهای روزگار او را نیازمند به تضرّع و زاری در درگاه الهی کرده است، و گاهی از مولای ما حجه بن الحسن علیه السلام به مضطرّ تعبیر می شود، و آیه: «اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذَا دَعَاهُ» نمل:62 به آن حضرت تأویل شده است(2).

ض ر ع

ضریع: چنان که در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله وارد شده چیزی است در آتش دوزخ که شبیه خار می باشد و از صبر تلختر و از مردار بدبوتر و از آتش سوزنده تر است(3)؛ و شاید اصل آن از واژه مضارعه باشد که به معنای مشابهت است، چنان که شیخ ابوعلی گفته است(4) و این که ضریع نامیده شده برای آن است که این گیاه بر شتر مشتبه می شود، چه، آن در حجاز به گیاه شومی تفسیر شده که شتر آن را می خورد و برای او زیانبار است و سودی ندارد، لیکن می پندارد که آن مانند دیگر گیاهان است [«اِلاَّ مِنْ ضَریعٍ» غاشیه:6]. تَضَرَّعَ اِلَی اللّه: به درگاه خدا زاری و فروتنی کرد [«فَلَوْلاَ اِذْ جَآءَهُمْ بَاْسُنَا تَضَرَّعُوا» انعام:43].

ض ع ف

ضِعْف به کسر: دوچندان و آنچه تا بی نهایت زیاد شود [«قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ» اعراف:38]

إسْتَضْعَفَهُ: او را ضعیف شمرد [«اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی» اعراف:150].

ض غ ث

ضِغْث به کسر: دسته گیاه تر و خشک به هم آمیخته [«وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» ص:44]، و برای چیزی استعاره می شود که مخلوط و درهم بوده و حقیقتی نداشته باشد از این رو به خوابهای آشفته و درهم اَضْغاث گفته می شود [«اَضْغَاثُ

ص:148


1- طریحی در مجمع البحرین، 3/372 از شیخ ابی علی نقل کرده است.
2- مرآه الأنوار؛ 1/219 از تفسیر قمی از امام صادق علیه السلام.
3- مجمع البیان، 10/479.
4- مجمع البیان، 1/478.

اَحْلاَمٍ» یوسف:44].

ض غ ن

اضغان: جمع ضِغْن به معنای کینه و دشمنی است [«وَ یُخْرِجْ اَضْغَانَکُمْ» محمّد:37].

ض ل ل

[ضَلال: هلاکت و اشتباه و انحراف ]ضَلَّ الشّی ء: ضایع و نابود شد. ضلال: گمراهی، ضدّ رَشاد: راستی و هشیاری، خداوند فرموده است: «اَضَلَّ اَعْمَالَهُمْ» محمّد:1؛ اعمال آنها را باطل کرد.

و نیز: «وَوَجَدَکَ ضَآ لاًّ فَهَدی» ضحی:7؛ گفته شده: آیینی نمی شناختی. روایت شده که: پیامبر صلی الله علیه و آلهدر کودکی در یکی از نواحی مکّه گم شد و ابوجهل او را نزد عبدالمطّلب آورد(1).

و نیز خداوند فرموده است: «اَنْ تَضِلَّ اِحْدیهُمَا» بقره:282؛ سهو و غفلت کند. و نیز فرموده است: «ءَاِذَا ضَلَلْنَا فِی الاْ َرْضِ» سجده:10 یعنی: نابود و خاک شویم(2).

ض م ر

ضُمْر به سکون میم و ضمّ آن: لاغری و کم گوشتی، خداوند فرموده است: «وَ عَلی کُلِّ ضَامِرٍ» حج:27. در مجمع البیان آمده است(3) ضامِر به معنای مرکب شکم فرورفته و لاغر تن است، گفته می شود: ناقهٌ ضامرٌ و ضامرهٌ سواران بر شتری که بر اثر دوری راه لاغر و ناتوان شده است.

ض ن ک

ضَنْک: تنگی و دشواری [«مَعیشَهً ضَنْکا»

طه:124].

ض ن ن

[ضَنّ: بخل] ضَنَّ بالشَّی ء: به آن بخل ورزید و به او ضنین گفته می شود، خداوند فرموده است: «وَ مَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ» تکویر:24 گفته اند: در وحی بخل نمی ورزد به این که دانستن آن را از او بخواهند و او دریغ کند یا در تبلیغ آن بخل ورزد؛ و به ظاء نیز قراءت شده در این صورت از ظنّه مشتقّ است که به معنای تهمت است: تهمت نمی زند.

ض ه ی

[مضاهاه: همانند و شبیه ]«یُضَاهِٔونَ»

توبه:30 از مضاهات به معنای مشابهت و

ص:149


1- شیخ طبرسی در مجمع البیان: 10/505 روایت کرده است.
2- نگارنده از سر سهو ضا ضللنا را به ظاء تبدیل کرده و آنگاه در پی این آیه ماده (ظ ل ل) را آورده و ما آن را به مادّه (ض ل ل) پیوستیم.
3- مجمع البحرین، 3/374.

همانندی است و با همزه و لین قراءت می شود.

ض و أ

ضیاء: روشنی، گفته اند: تفاوت میان آن و

نور آن است که ضیاء اصل و منشأ روشنی است و نور گاهی روشنایی اکتسابی است [«جَعَلَ

الشَّمْسَ ضِیَآءً» یونس:5].

[ض ی ر]

[ضیر: ضرر رساندن «قَالُوا لاَ ضَیْرَ»

شعراء:50].

ض ی ز

[ضَیْز: ستم و نقص] ضَازَ فی الحکم: بیداد کرد، ضازه حقّه: حقّ او را کم کرد، خداوند فرموده است: «قِسْمَهٌ ضیزی» نجم:22 یعنی: ناقص، و گفته شده: ظالمانه؛ و این واژه بر وزن فُعْلی مانند طوبی و حُبْلی است لیکن ضاد به خاطر یاء مکسور شده است؛ چه، در کلام عرب فِعْلی به کسر که صفت باشد وجود ندارد و این وزن مخصوص نامهاست مانند شِعْری و دِفْلی. برخی از اعراب این واژه را ضئزی با همزه تلفّظ کرده اند.

ض ی ق

ضَیق: تنگی، خلاف فراخی، و بیشتر در مورد فقر، بدحالی، غم و اندوه و هر حالت سخت و مشقّت باری که سینه آدمی از آن تنگ می گردد به کاربرده می شود[«وَلاَ تَکُ فی ضَیْقٍ» نحل:127].

ص:150

ط

ط ب ع

طَبْع: مهرکردن و آن عبارت از اثر نهادن در گل و امثال آن است [«وَطَبَعَ اللّه ُ عَلی قُلُوبِهِمْ»

توبه:93].

ط ب ق

طَبَق: پوشش هر چیزی و به معنای حال نیز می آید [«لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» انشقاق:19].

ط ح و

[طَحْو: گسترش و کشش] طَحَاهُ: آن را گسترد مانند دَحَاهُ که به همین معناست [«وَالاَْرضِ

وَمَا طَحیهَا» شمس:6].

ط ر د

طَرْد: منع و راندن و دورکردن [«اِنْ

طَرَدْ تُهُمْ» هود:30].

ط ر ف

طَرَف به فتح راء به معنای ناحیه، و با سکون راء به معنای چشم است [«لِیَقْطَعَ

طَرَفاً» آل عمران:127 «قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ»

صافّات:48].

«طَرَفَیِ النَّهَارِ» هود:114؛ آغاز و پایان روز است. مفسّران گفته اند: مراد فجر و عصر است. از امام باقر علیه السلام روایت است که آن بامداد و مغرب است(1).

ط ر ق

طَرْق: کوبیدن از این رو به کسی که شب به درِ خانه می آید طارق گفته می شود، زیرا نیاز به کوبیدن در دارد، و به راه و جادّه طریقه و طریق می گویند، چه، گویی انسان با راه رفتن آن را می کوبد [«اَمْثَلُهُمْ طَریقَهً» طه:104].

طریقه القوم: برگزیدگان و نیکان آنها، گفته

می شود: هذا رجل طریقه قومه و هؤلاء طریقه

ص:151


1- فیض کاشانی در تفسیر صافی، 1/815 نقل کرده است.

قومهم، و نیز به رجال اشراف طرائق قومهم می گویند، و از این باب است قول خداوند: «کُنَّا طَرَآئِقَ قِدَداً» جنّ11؛ ما دسته هایی با

مذاهب مختلف بوده ایم.

[ط ر و]

[طراوت، تازگی و نرمی، «لَحْما طَرِیّا»

نحل:14].

ط ع م

طَعَام: خوراکی و بیشتر به گندم اطلاق شود. طَعِمَ به کسر عین: چشید، یا خورد [«فَاِذَا

طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا» احزاب:53]. اِطعام: طعام دادن [«اَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشَآءُ اللّه ُ اَطْعَمَهُ» یس:47].

ط ع ن

[طَعْن: بدگویی و عیب کردن ]طَعَنَ فیه و علیه: از او عیبجویی کرد [«وَطَعَنُوا فی دینِکُمْ»

توبه:12].

ط غ ی

طغیان: گردنکشی و تجاوز از حدّ [«طُغیَاناً

وَ کُفْراً» مائده:64].

طاغوت: هرچه غیر از خدا پرستش شود، و گفته اند به معنای شیاطین انس و جنّ و گردنکشان آنهاست؛ و نیز گفته اند به زبان حبشیها به معنای کاهن یا غیب گو است(1) [«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» بقره:256].

طاغیه: یعنی صاعقه، و درباره قول خداوند: «فَاَمَّا ثَمُودُ فَاُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَهِ» حاقه:5؛ گفته اند: به معنای صیحه عذاب است.

ط ف أ

[اِطْفَاء: آتش یا فتنه: خاموش کردن آن] أَطْفَأْتُ النّارَ فَانْطَفَأَتْ: آتش را خاموش کردم و شعله اش فرونشست [«اَطْفَاَهَا اللّه ُ» مائده:64].

ط ف ف

تطفیف: کم فروشی، نقصان پیمانه یعنی پر نکردن آن [«وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ» مطففین:1].

ط ف ق

[طُفُوق: شروع و استمرار] طَفِقَ یفعل کذا؛ آغاز به کار کرد، و آن به معنای شروع کردن کار است [«وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ» اعراف:22].

ط ل ح

طَلْح؛ گفته اند: نام درخت موز و مغیلان است، و گفته اند: طَلْح مانند طَلع درخت بزرگی است از نوع درختان پرخار، وجمهور مفسّران گفته اند: مراد از طَلْح در قرآن کریم موز است. در مجمع البیان آمده است: طلح درخت بزرگ پرخار است(2). [«وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ» واقعه:29].

ص:152


1- الإتقان، 1/139.
2- مجمع البحرین، 2/392.

ط ل ع

طَلْع: شکوفه درخت و ثمرِ آن، یا شکوفه نخل و آنچه رطب یا پیوند و لقاح می شود [«لَهَا طَلْعٌ نَضیدٌ» ق:10].

[ط ل ل]

[طَلّ: باران سبک و شبنم «فَاِنْ لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلُّ» بقره:265].

ط م ث

طَمْث: ازاله بکارت. طَمَثَتِ المرأه: زن حایض شد [«لَمْ یَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلاَ جَآنٌّ» الرحمن:56].

ط م س

طَمْس: زدودن اثر چیزی و محوکردن آن از روی خشم [«لَطَمَسْنَا عَلی اَعْیُنِهِمْ» یس:66].

ط م م

طامَّه: حادثه ناگوار و بسیار مهمّ، زیرا بر همه چیز غلبه می کند و همه را فرا می گیرد، «الطَّآمَّهُ الْکُبْری» نازعات:34 را به روز

رستاخیز تفسیر کرده اند و از خبری که در تأویل آن وارد شده برمی آید که مراد خروج دابّه الارض از کوه صفا(1) و قیام مهدی علیه السلام است (2).

ط ه ر

طُهْر به ضمّ: اسم است از طَهَرَ الشّی ءُ به فتح هاء و ضمّ آن. یطهُرُ به ضمّ هاء، مصدر آنها طهارت به معنای پاکیزگی است[«وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ» بقره:222]. و هُمْ قَوْمٌ یَتَطَهَّرُونَ: خود را از پلیدیها پاک می کنند [«اِنَّهُمْ اُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ» اعراف:82].

طَهُور به فتح: چیزی که خود را با آن پاک می کنند [«مَآءً طَهُوراً» فرقان:48].

ط و د

طَوْد: کوه بزرگ [«کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ»

شعراء:63].

ط و ر

طَوْر: یک بار، یک دفعه، خداوند فرموده است: «وَقَدْ خَلَقَکُمْ اَطْوَاراً» نوح:14؛ گفته اند: به معنای انواع و احوال است که عبارت از حالت نطفه و سپس علقه و بعد از آن مضغه و سپس استخوان است؛ و نیز گفته اند: اَطْوَاراً: اصناف گوناگون در رنگ و زبان. و طُور به معنای کوه است [«طُورِ سَیْنَآءَ» مؤمنون:20].

ط و ف

طائف: آنچه گرد چیزی بگردد و آن را فرا گیرد [«فَطَافَ عَلَیْهَا طَآئِفُ» قلم:19]. طوفان: باران ویرانگر، سیلاب ویرانگری که همه چیز را

ص:153


1- مرآه الأنوار، 1/226.
2- مرآه الأنوار، 1/226.

فرا گیرد [«فَاَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ» اعراف:133، «فَاَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ»

عنکبوت:14].

ط و ق

[تَطْویق: پوشانیدن گردن بند ]طَوَّقَهُ فَتَطَوَّقَ:

گردن بند بر او پوشانید و او آن را به گردن

انداخت [«سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ» آل عمران:180].

ط و ل

طَوْل به فتح: توانگری و توانایی و نسبت به خداوند به معنای فضل و کرم اوست [«اُولُوا

الطَّوْلِ» توبه:86؛ «ذِی الطَّوْلِ» مؤمن:3].

ط و ی

طُوی به ضمّ طاء و کسر آن: نام محلّی است در شام، و برخی گفته اند: طوی چیزی است که دوبار تا شده باشد، و درباره قول خداوند: «الْمُقَدَّسِ طُوی» نازعات:16؛ گفته اند: دوبار پیچانده شده یعنی دوبار قداست و پاکیزگی یافته است؛

و نیز قول خداوند: «وَالسَّموَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ» زمر:67 تصویری از جلال و عظمت مقام اوست لاغیر بی آن که بتوان برای او قبضه ودست تصوّر کرد.

ط ی ب

طُوبی: از ابن عبّاس نقل شده که آن به زبان حبشی به معنای بهشت است(1). [«طُوبی لَهُمْ»

رعد:29].

ط ی ر

طَیْر: جمع طائر (پرنده) است مانند صَحْب و صاحِب، و جمع طَیْر طُیُور است. و طیر بر مفرد نیز اطلاق می شود [«کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ» آل عمران:49].

طائر الانسان: عملی است که آن را به گردن دارد، خداوند فرموده است: «وَکُلَّ اِنْسَانٍ اَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فی عُنُقِهِ» اسراء:13؛ تَطَیَّرَ من الشّی ء و بالشّی ء: فال بد یا آنچه به آن فال بد می زنند، و اسم مصدر آن طِیرَه مانند غِیبَه است(2). خداوند فرموده است: «قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ» نمل:47 اصل آن تَطیَّرَ بوده و ادغام شده است.

استطار الفجر و غیره: منتشر و پخش شد؛ و از این باب است: «کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطیراً» دهر:7؛ پخش و آشکار است.

ص:154


1- الإتقان، 1/139.
2- مانند عِنَبَهْ چنان که در مختارالصّحاح است.

ظ

ظ ع ن

ظَعْن: به معنای کوچ کردن، به سفر رفتن و گشت و سیر است [«یَوْمَ ظَعْنِکُمْ» نحل:80].

[ظ ف ر]

[ظَفَر، به فتح اوّل و دوم: پیروزی، و به ضمّ هر دو: ناخن، «اَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ» فتح:24؛ شما را بر آنها غلبه داد «ذی ظُفُرٍ» انعام:146].

ظ ل ل

ظِلّ: سایه، و گفته اند: سایه را در بامداد ظلّ و در بعدازظهر فی ء می گویند، و گاهی بر خیالی که از جنّ و غیر آن تجسّم می یابد، و همچنین بر شب و تاریکی شدید اطلاق می شود از این رو می گویند: هو فی ظِلِّه: در زیر پوشش و حمایت اوست [«کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ» فرقان:45] و ظلّه به معنای اقامت است، گفته می شود: ظَلَّ: اقامت کرد. و ظُلَّه به ضمّ به معنای روپوش و هر چیزی است که بر تو سایه اندازد اعمّ از درخت یا کوه یا ابر و به طور کلّی هرچه مایه پوشش و ستر گردد و جمع آن ظُلَل است. «عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّهِ»

شعراء:189؛ گفته اند به معنای ابری است که زیر آن سموم است. ظَلَّ یَعْمَلُ کذا: آن را در روز انجام می دهد در حرف «ضاد» ذکر شده است.

ظ ل م

ظُلْم: در اصل به معنای گذاردن چیزی در غیر موضع آن است [«اِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ» لقمان:13]. ظُلْمت ضدّ نور، و أظلم القوم به معنای آن است که آنها در شب داخل شدند، خداوند فرموده است: «فَاِذَاهُمْ مُظْلِمُونَ»

یس:37.

ظ م أ

ظَمَأ: تشنگی یا شدّت آن و از باب طَرِبَ

است [«لاَ یُصیبُهُمْ ظَمَاٌ» توبه:120 ]و اسم

ص:155

مصدر آن ظِمْ ء به کسر و مذکّر تشنه را ظَمْآن و مؤّث را ظَمأی می گویند و جمع آن ظِمَآء به

کسر و مدّ است [«یَحْسَبُهُ الظَّمْانُ مَآءً»

نور:39].

ظ ن ن

ظَنّ عبارت از طرفی از اعتقاد غیرجازم است که برطرف دیگر آن رجحان دارد. در تفسیر قمی است که: ظنّ در کتاب خدا بر دو قسم است: ظنّ یقین و ظنّ شکّ(1)، و چنان که در توحید صدوق آمده از علی علیه السلام روایت شده ظنّ بر دو قسم است ظنّ شکّ و ظنّ یقین پس هر چه مربوط به معاد باشد ظنّ در آن جا به معنای یقین و هر چه در دنیا باشد، ظنّ به معنای شک است(2). ظاهر این است که اگر این واژه به مؤمن نسبت داده شود به معنای یقین است، چنان که در قول خداوند آمده است: «الَّذینَ یَظُنُّونَ اَنَّهُم

مُلاَقُوا رَبِّهِمْ» بقره:46؛ به روز رستاخیز یقین دارند(3).

ظ ه ر

ظَهْر: خلاف بطن و به معنای غلبه است، گفته می شود: ظَهَرَ علیه: بر او غلبه یافت. تظاهروا علیه: بر ضدّ او همدست شدند، و از این باب است ظهیر به معنای کمک کار و یاری دهنده. خداوند فرموده است: «وَالْمَلئِکهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیرٌ» تحریم:4.

و در آیه: «وَ الَّذینَ یُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَآئِهمْ» مجادله:3، از مادّه ظِهار است و آن عبارت از این است که مرد به همسرش بگوید: أنتِ علَیّ کَظَهْرِ اُمّی.

و ظِهْرِیّ: چیزی است که آن را به پشت سر می اندازی، یعنی فراموش می کنی، و از این باب است قول خداوند: «وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَآءَکُمْ ظِهْرِیّاً» هود:92.

ص:156


1- تفسیر قمی، در مرآه الأنوار، 1/229 از تفسیر قمی نقل کرده است.
2- توحید صدوق، 267.
3- توحید صدوق، 267.

ع

[ع ب أ]

[عَبْ ء: توجّه و اهمیّت دادن «قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبّی» فرقان:77؛ یعنی پروردگار من به شما توجّهی ندارد.]

ع ب د

عبادت: به معنای نهایت فروتنی و خضوع است از این رو برای غیر خداوند شایسته نیست. در مجمع البیان آمده است: در حدیث و قرآن عِباد جمع عَبْد به معنای بنده و ضدّ حُرّ به معنای آزاد است، و عبید نیز مانند آن به معنای بنده است و عَبْد جمعهای بسیاری دارد، مشهورترین آنها اَعْبُد و عِباد است، از اخفش نقل شده که از جمله آنها عُبُد است مانند سَقْف و سُقُف جوهری گفته است: از این باب است که در آیه 60 سوره مائده «عُبُدَ الطَّاغُوتِ» قراءت شده آن را بر طاغوت اضافه کرده اند. شیخ ابوعلی درباره قول خداوند: «وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ» قول زجّاج را آورده که گفته است: آن عطف نَسَق بر (لَعَنَهُ اللّه ُ) است و تقدیر آن: «وَ مَنْ لَعَنَهُ اللّه ُ، و مَنْ عَبَدَ الطاغوت» است. فرّاء گفته است: تأویل آن: «وَجَعَلَ منْهُمُ القِرَدَهَ و مَنْ عَبَدَ الطّاغوتَ» می باشد، و در این صورت مفعول محذوف است و این امر نزد بصریها روا نیست، و صحیح قول نخست است(1)».

درباره قول خداوند: «عَبَّدْتَ بَنی اِسْرَآءیلَ» شعراء:22 گفته اند: به زبان نبطی یعنی: قَتَلْتَ (کشته ای)(2).

ع ب ق ر

عَبْقَر بر وزن عَنْبَر گفته اند: نام محلّی است که عربها گمان می کردند سرزمین جنّ است سپس

ص:157


1- مجمع البحرین، 3/94.
2- الإتقان سیوطی، 1/139.

هر چیزی که مهارت و قدرت و خوبیِ ساختِ آن مایه شگفتی باشد این واژه را به آن نسبت

داده، آن را عَبْقَرِیّ گفته اند، و این واژه برای مفرد و جمع یکسان به کار می رود و مؤّث آن عبقریّه است، و خداوند با واژه هایی که معمول و متعارف مردم است آنان را مورد خطاب قرار داده و فرموده است: «عَبْقَرِیٍّ حِسَانٍ»

الرحمن:76.

ع ت ب

عُتْبی به ضمّ: رضا و خشنودی [و در دعا آمده است لَکَ العُتْبی یَا رَبِّ حَتّی تَرْضی: برای توست که بازپرسی کنی. و فرموده است: «وَ اِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمَا هُمْ مِنَ المُعْتَبینَ» فصلت:24 یعنی: اگر پوزش بخواهند از آنها عذرشان پذیرفته است].

ع ت د

عَتِید: حاضر و آماده أعْتَدَهُ اِعتاداً: آن را برای روزی آماده کرد، و به همین معناست قول خداوند: «وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکًَٔ» یوسف:31.

ع ت ق

عتق: خارج شدن از بندگی «الْبَیْتِ الْعَتیقِ»

حج:33 کعبه معظّمه و بدین سبب به او عتیق گفته اند که او ملک کسی نبوده است.

ع ت ل

عُتُلّ: درشتخوی جفاکار [«عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَ نیمٍ» قلم:13].

ع ت و

عُتُوّ: سرکشی و تکبّر و سخت در افتادن در تباهیهاست [«بَلْ لَجُّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» ملک:21].

ع ث ر

عَثْر و عُثُور: آگاهی به چیزی، عَثَرَ عَلَیْه: برآن آگاهی یافت، و از باب نَصَرَ و دَخَلَ است. خداوند فرموده است: «وَکَذلِکَ اَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ»

کهف:21.

ع ث و

[عُثُوّ: تباهی] عَثَی فی الأرض: در زمین تباهی پدید آورد، خداوند فرموده است: «وَلاَتَعْثَوْا فِی الاْ َرْضِ مُفْسِدینَ» بقره:60. و

گفته اند: برای ایجاد تباهی در زمین کوشش نکنید، و این واژه از عُثُوّ به معنای تباهی است.

ع ج ب

عَجَبْ و عُجاب به ضمّ: آنچه مایه شگفتی است [«وَ اِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ» رعد:5؛ «اِنَّ هذَا لَشَیْ ءٌ عُجَابٌ» ص:5].

ص:158

ع ج ز

عَجُز مانند رَجُل و نیز به سکون جیم انتهای

هرچیز و مؤث مجازی است و جمع آن اَعجاز است. اَعجاز نخل ریشه های آن است [«کَاَ نَّهُمْ

اَعْجَازُ نَخْلٍ» قمر:20].

عُجُوز به ضمّ: به معنای ضعف و به فتح به معنای پیرزن و جمع آن عَجائز است [«وَ اَنَا عَجُوزٌ» هود:72].

اَعْجَزَهُ الشّی ءُ: او را از کار انداخت. عَجْز مانند فَلْس نیز به معنای عدم توانایی است[«اَعَجَزْتُ اَنْ اَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرَابِ»

مائده:31]. معجزه: آنچه دشمن را به هنگام هماوردطلبی به زانو در می آورد، و هاء در این واژه برای مبالغه است. «عاجَزَ فلان» رفت و به او نرسید.

و عَاجَزَ فلاناً: بر او پیشی گرفت، فَعَجَزهُ: بر او سبقت یافت.

ع ج ف

عَجْف: لاغر و عِجاف به کسر جمع أعجف است و نظیری ندارد [«سَبْعٌ عِجَافٌ»

یوسف:43].

ع ج ل

عِجْل: گوساله [«ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ»

بقره:51]. عاجَلَهُ بذنبه: او را به کیفر گناهش گرفت و مهلت نداد. قول خداوند: «اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّکُمْ» اعراف:150 پیشی گرفتید.

عَجَل وعَجَلَه: ضدّ کندی است، عاجله ضدّ آجله است و آن کنایه از دنیا و زیورهای آن است [«مَنْ کَانَ یُریدُ الْعَاجِلَهَ» اسراء:18].

ع د د

عَدَد: اسم مصدر از عَدَّهُ است: شمرد آن را؛ و به معنای معدود نیز آمده است [«سِنینَ عَدَداً»

کهف:11]، اَیّامِ معدودات: روزهای تشریق است (سه روز پس از عید قربان). [«فی اَیَّامٍ مَعْدُودَاتٍ» بقره:203].

ع د ل

عَدْل: ضدّ ستم است [«کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ»

بقره:282]، خداوند فرموده است: [«وَلاَ یُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ» بقره:123]. امام علیه السلام فرموده است:

وَلاَ یُقْبَلُ مِنهَا صَرْفٌ وَ لاَعَدْلٌ(1). گفته اند: صَرْف به معنای توبه، و عدل به معنای فدیه است. و از این باب است قول خداوند: «وَ اِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ» انعام:70 و اگر چه هر فدیه ای بدهی.

عادل: مشرکی است که از پروردگارش

ص:159


1- این جمله در حدیث وارد است چنان که مجمع البحرین 5/421 ذکر کرده است.

عدول کرده است [«ءَاِلهٌ مَعَ اللّه ِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ» نمل:60].

ع د ن

عَدن: اقامت، ماندگارشدن در جایی، و در قرآن صفت بهشت قرار داده شده است. از ابن عبّاس نقل شده که او از کعب درباره «جَنَّاتُ

عَدْنٍ» رعد:23 پرسید پاسخ داد: به سریانی باغهای مو و انگور است(1).

ع د و

عَدُوّ (دشمن): ضدّ ولّی به معنای دوست است و جمع آن اعداء است [«عَدُوٌّ مُبینٌ»

بقره:168]. عَدَاءٌ به فتح اوّل و مدّ به معنای تجاوز از حدّ و ستمگری است. گفته می شود: عدا علیه از باب سماء عَدآء با مدّ و نیز عَدْواً به همین معناست، و از این باب است قول خداوند: «فَیَسُبُّوا اللّه َ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ» انعام:108.

عُدْوان: ستم آشکار [«وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ وَالْعُدْوَانِ» مائده:2]. عُدْوَه به ضمّ عین و کسر آن: کناره درّه و پیرامون آن. خداوند فرموده است: «وَ هُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی» انفال:42 و

گفته اند: به معنای جای بلند است.

ع ذ ر

عُذْر: حجّت، دلیل. اعتذر من الذّنب به معنای اَعْذَر: عذر آورد؛ [«لاَ تَعْتَذِرُوا»

توبه:66]. «وَجَآءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الاَْعْرَابِ» توبه:90؛ هم به تخفیف و هم به تشدید قراءت شده است، برای آگاهی به تفصیل آن باید به صحاح جوهری مراجعه کرد(2).

ع ر ب

عُرُب به ضمّ اوّل و دوم: جمع عَروب مانند عَروس، عبارت از زنی است که محبوب شوهرش باشد [«عُرُباً اَ تْرَاباً» واقعه:37].

و قول خداوند: «الاَْعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفِاقاً» توبه:97 عربهای بیابان نشین کفر و نفاقشان از مردم شهرنشین بیشتر است و این امر به سبب توحّش و سخت دلی و ستمگری و پرورش آنها در محیطی دور از مشاهده عالمان و شنیدن آیات قرآن است.

ع ر ج

مَعارِج: نردبانها و مفرد آن مِعْراج به کسر میم و فتح آن است مانند مِرْقاه [«وَمَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ» زخرف:33].

ص:160


1- الإتقان، 1/139.
2- صحاح اللّغه، 2/741.

[ع ر ج ن]

عُرْجُون: خوشه «کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ»

یس:39.

ع ر ر

مَعرَّه مانند مَبَرَّهْ: گناه [«فَتُصیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّهٌ» فتح:25].

مُعْترّ: کسی که سؤل و درخواست می کند و

از او سؤل و درخواست نمی شود. خداوند

فرموده است: «وَاَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ» حج:36.

ع ر ش

عَرْش: دارای معانی متعدّدی است از جمله: تخت پادشاه، عزّت، قوام امر، رکن هر چیز، کاخ، سقف خانه و جمع آن عُرُوش است و نیز به معنای رئیس قوم و سامان دهنده امور آنهاست. و عرش خداوند معروف است و آن جسمی محیط است(1) و در بسیاری از اخبار به علم تأویل شده که ائمّه علیهم السلام حاملان آنند(2). شیخ ما صدوق در کتاب اعتقادات گفته است: اعتقاد ما درباره عرش این است که آن کلّ مجموع خلق است، و از نظر دیگر عرش همان علم است(3)... الخ.

و«یَعْرِشُونَ» اعراف:137؛ بنا می شوند.

و «مَعْرُوشَاتٍ» انعام:141؛ گفته شده:

معروفات (شناخته شده ها).

ع ر ض

اِعراض: عبارت از عدم توجّه به چیزی و روگردانیدن از آن است [«اَعْرَضَ وَنَا بِجَانِبِهِ»

اسراء:83]. عَرَض: متاع [«عَرَضَ الْحَیوهِ الدُّنْیَا» نساء:94].

و عَرَضَ الشّی ءَ فاَعرض: آن را ظاهر گردانید، و قول خداوند: «وَ عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ

لِلْکَافِرینَ» کهف:100؛ آن را ظاهر می گردانیم تا بدان نگاه کنند.

عارِض: به معنای ابر است که در افق نمودار می شود، و به همین معناست قول خداوند: «عَارِضٌ مُمْطِرُنَا» احقاف:24.

و جَعَلْتُهُ عُرْضَهً لکَذا: آن را بهره ای برایش قرار دادم. و عُرْضه: آنچه در برابر چیزی نصب می شود [«عُرْضَهً لاَِیْمَانِکُمْ» بقره:224]. و نیز به معنای در معرض امری قرار گرفتن است.

و تعریض: کنایه و ضدّ تصریح است [«فیمَا

عَرَّضْتُمْ بِهِ» بقره:235].

ص:161


1- و آن فلک الافلاک است.
2- مرآه الأنوار، 1/236.
3- اعتقادات صدوق، ص 74.

ع ر ف

اَعراف: [باره ای است میان بهشت و دوزخ «وَ عَلَی الاَْعْرَافِ رِجَالٌ» اعراف:46] و به ائمّه علیهم السلامتأویل شده است(1).

عَرَفَات و عَرَفَه: نام یکی از مواقف حاجیان

در روز عرفه و آن روز نهم ذی الحجه است، و عَرَفات در دوازده مایلی شهر مکّه می باشد. روایت شده که جبرئیل علیه السلام ابراهیم علیه السلام را به این محلّ برد و به او گفت: مناسک خود را در این جا

بشناس و به گناهانت اعتراف کن، از این رو این محلّ عرفه و عرفات نامیده شد [«فَاِذَآ اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ» بقره:198(2)].

عُرْف: همان است که به فارسی یال گفته می شود، و عُرْف الفَرَس: یال اسب. درباره قول خداوند: «وَالْمُرْسَلاَتِ عُرْفاً» مرسلات:1؛ گفته اند: از عُرْف الفرس استعاره شده یعنی مانند یال اسب یکدیگر را دنبال می کنند و نیز گفته شده: خداوند آنها را برای احسان و نیکی فرستاده است. مؤلّف صافی در تفسیر آن می گوید: «خداوند به دسته ای از فرشتگان که آنها را با اوامر و نواهی خود برای احسان و نیکی روانه فرموده سوگند یاد کرده است. در مجمع البیان نیز به همین گونه از اصحاب امیرمؤمنان علیه السلام روایت شده است. پایان»(3).

ع ر م

[عُرَام: سختی] خداوند فرموده است: «فَاَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ» سبأ:16؛ برای

عَرِم معانی بسیاری نقل کرده اند. گفته شده: به معنای سدّ است. برخی گفته اند: عبارت از سیلی است که نمی توان در برابر آن تاب آورد. بعضی گفته اند: نام وادی است. و نیز گفته شده: به معنای باران شدید است. از مجاهد(4) نقل شده که

گفته است: عَرم به زبان حبشی به معنای سدّی است که آب در آن جمع سپس شکافته می شود.

ع ر و

عَرآء با مدّ: فضای باز، فضایی که آن را درخت و جز آن نپوشانده باشد. خداوند فرموده است:«فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَآءِ» صافّات:145. اِعْتَراهُ: او را فراگرفت و به آن دچار شد[«اعْتَرَاکَ بَعْضُ الِهَتِنَا بِسُوءٍ» هود:54]. عروه القمیص و الکوز: (آویزه پیراهن و دستگیره کوزه): معروف است. «فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی»

ص:162


1- مرآه الأنوار، 1/237.
2- مجمع البحرین، 5/95.
3- تفسیر صافی، 2/775.
4- الإتقان، 1/139.

بقره:256؛ به دستاویز مطمئنّ.

ع ز ر

تعزیر: در اصل به معنای منع است و آنچه در قرآن از آن اراده شده دفاع و حمایت از پیامبران و تعظیم و تقویت آنهاست [«لِتُؤمِنُوا

بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعزِّرُوهُ» فتح:9].

عزیر

عُزَیْر یکی از پیامبران بنی اسرائیل بوده، و این واژه اگر چه اعجمی است لیکن به سبب خفّت منصرف است مانند نوح و لوط، چه، آن مصغّر عَزْر است [«وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّه ِ» توبه:30].

ع ز ز

عِزّ: ضدّ ذلّت و خواری [«لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً»مریم:81]؛ درباره قول خداوند: «امْرَاَتُ الْعَزیزِ» یوسف:30؛ گفته اند: در زبان عرب عزیز نام پادشاه است.

«عَزیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ» توبه:128؛ چنان دشوار است که بر صبر او غلبه می کند.

عزیز از نامهای خداوند است، و کسی است که چیزی نمی تواند با او برابری کند، و یا غالبی شکست ناپذیر است [«اِنَّ اللّه َ عَزیزٌ»

بقره:220]. وقول خداوند: «فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ»

یس:14؛ با تخفیف و تشدید قراءت شده است: با سومین فرستاده خود آنها را تقویت و پشتگرم کردیم.

عَزَّهُ: بر او چیره شد، و از باب رَدَّ می باشد، در مثل آمده است: مَنْ عَزَّ بزَّ: کسی که عزّت یابد غارت می کند. و اسم مصدر آن عِزَّت به معنای نیرومندی و غلبه است، و از این باب است قول خداوند: «وَعَزَّنی فِی الخِطَابِ» ص:23؛ چیره شدن بر من.

عُزَّی: نام بتی است، گفته اند: آن بت از سنگ و از آنِ قریش بوده، و بعضی گفته اند: عُزَّی درخت مغیلانی(1) متعلق به قبیله غطفان بوده که آن را پرستش می کردند و بر روی آن خانه ای بنا کرده و برای آن پرده داران و خدمتکارانی قرار داده بودند، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خالدبن ولید را به آن

جا روانه فرمود، و او خانه را ویران کرد و درخت را آتش زد(2).

ع ز ل

اعتزال: ترک کردن، دوری جستن و کناره گیری است [«فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَایَعْبُدُونَ» مریم:49].

ص:163


1- سمُرَهْ به ضمّ میم درخت طلح است و جمع آن سَمُرْ است. مانند رَجُلْ، مختار الصحاح، 313.
2- مجمع البحرین، 4/26.

ع ز م

عَزْم: دل نهادن بر انجام دادن کاری، تصمیم [«فَاِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزمِ الاُْمُورِ» آل عمران:186].

پیامبران اولوا العزم عبارتند از: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد صلی الله علیه و آله چه هر یک از آنها عزم و آیین و شریعتی را آورد که ناسخ آیین و شریعت پیامبر پیش از او بود، و نیز هر کدام به رسالت بر شرق و غرب جهان برانگیخته شدند(1) [«اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» احقاف:35].

ع ز و

عِزَه: دسته ای از مردم و جمع آن عِزون به

ضمّ عین و کسر آن است، و به همین معناست

قول خداوند: «عَنِ الْیَمین وَ عَنِ الشِّمَالِ

عِزینَ» معارج:37؛ گفته اند: جمعیّتهای پراکنده و دسته دسته شده، به طوری که گویا هردسته ای به چیزی نسبت داده می شود که دسته دیگر به آن نسبت داده نمی شود.

ع س ر

عُسْر به سکون سین و ضمّ آن: ضدّ یُسْر به معنای آسانی است[«فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»

شرح:5]. از عیسی بن عمر نقل شده که(2) گفته است: هر اسم سه حرفی که اوّل آن مضموم و حرف وسط آن ساکن باشد بعضی از اعراب آن را با تخفیف و برخی با حرکت وسط می خوانند مانند عُسْر و عُسُر، رُحْم و رُحُم، حُلْم و حُلُم.

ع س ع س

[عَسْعَسَه: روآوردن و پشت کردن و تاریکی] عَسْعَسَ اللّیل: تاریکی شب رو آورد، فرّاء گفته است: اجماع مفسّران بر این است که معنای عَسْعَسَ، اَدْبَرَ می باشد: پشت کرد. برخی از اصحاب ما گفته اند به معنای این است که نزدیک است شب آغاز و تاریک شود(3) [«وَالَّیْلِ اِذَا عَسْعَسَ» تکویر:17].

ع س ی

عَسی: از افعال مقاربه است و در آن معنای بیم و امید است. و بسا عسی را به کَادَ تشبیه کرده و فعل بعد از آن را بدون أن به کاربرده اند، و گفته می شود: عسیتُ أن أفعلَ ذاک، به فتح سین و کسر آن، و قول خداوند: «فَهَلْ عَسَیْتُمْ»

محمّد:22؛ به هر دو صورت قراءت شده است، لیکن به فتح نیکوتر است چنان که قراءت مشهور بر آن است. ابن مالک در الفیّه گفته است:

ص:164


1- مجمع البحرین، 6/113-114.
2- مختارالصّحاح، 431.
3- مجمع البحرین، 4/87.

وَالفتحَ والکَسْرَ اَجِزْ فِی السّینِ مِنْ نَحوِ عَسَیْتُ وانْتِقَا الفتحِ زُکِن گفته اند: عَسی در همه قرآن از سوی خداوند معنای واجب دارد جز در آیه: «عَسی رَبُّهُ اِنْ طَلَّقَکُنَّ اَنْ یُبْدِلَهُ» تحریم:5. ابو عبیده گفته است: عَسی در کلام عرب هم به معنای رجاء(امید) و هم به معنای یقین است و در قرآن تنها به یکی از این دو معنا یعنی یقین آمده است(1).

ع ش ر

عشیره: قوم و طایفه، عشیره پیامبر صلی الله علیه و آله در حقیقت علی علیه السلام و ذریّه پاک اوست [«وَ اَ نْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقْرَبینَ» شعراء:214].

معاشرت و تَعاشُر: مخالطه و آمیزش، و

اسم مصدر آن عِشرت به کسر اوّل است [«وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» نساء:19]، عشیر: معاشرت کننده و گاهی به معنای همسر نیز می آید [«وَلَبِئْسَ الْعَشیرُ» حج:13].

در قول خداوند: «وَ اِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ»

تکویر:4؛ عِشار به کسر، جمع عُشَراء است مانند نِفاس که جمع نُفَساء است و گفته اند: برای آن مثال دیگری نیست، و عُشَراء عبارت از ماده شتری است که از دوران بارداری آن ده ماه گذشته باشد، لذا عِشَار به معنای شتران باردار است. و آن و امثال آن کنایه از شدّت و دشواری امر است، چه، در آن هنگام مردم چنان به خود مشغولند که به آنها نمی پردازند و رها و فراموش می شوند.

ع ش و

عَشِیّ و عَشِیَّه: از نماز مغرب تا ثلث اوّل شب. و عِشاء با کسره و مدّ به همین معناست. برخی گمان کرده اند عشاء از ظهر تا طلوع فجر است. ازهری(2) گفته است: عَشِیّ فاصله میان ظهر و غروب آفتاب است. صلاتا العشیّ: نماز ظهر و عصر است و هنگامی که خورشید ناپدید شود عشاء است. در قاموس(3) آمده است: عَشِیّ

و عَشِیّه: آخر روز است [«وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَالاِْ بْکَارِ» آل عمران:41؛ «عَشِیَّهً اَوْ ضُحیهَا»

نازعات:46؛ «صَلوهَ الْعِشَآءِ» نور:58]؛ وعَشَا عَنْه: از او روگردانید، خداوند فرموده است: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ»زخرف:36؛ برخی آن را در این آیه به معنای ضعف چشم تفسیر کرده و آن را از عَشَا یَعْشُو: بینایی اش

ص:165


1- مختارالصّحاح، 433.
2- مختارالصّحاح، 435.
3- قاموس، 4/362.

ضعیف شده مشتقّ دانسته اند.

ع ص ب

عَصِیب: شدید، سخت [«یَوْمٌ عَصیبٌ»

هود:77].

ع ص ر

عَصْر: روزگار، و پاره ای از زمان و وقت عصر [«وَالْعَصْرِ» عصر:1].

معتصر و عاصر: کسی که چیزی را می یابد و از آن برمی گیرد. ابو عبیده گفته است(1): از همین باب است قول خداوند که فرموده است: «وَفیهِ

یَعْصِرُونَ» یوسف:49؛ نجات می یابند؛ و این فعل از عُصْرَت بر وزن نُصْرت مشتقّ است که به معنای وسیله نجات است.

«الْمُعْصِرَاتِ» نبأ:14؛ ابر باران دار. اُعْصِرَ القوم به صورت مجهول: بر آنها باران بارید، از این رو بعضی «وَ فیهِ یُعْصَرُونَ» قراءت کرده اند.

اِعصار به معنای بادی است که سبب برانگیختن غبار و بالارفتن آن مانند عمودی به طرف آسمان است [«فاَصَابَهَآ اِعْصَارٌ» بقره:266].

ع ص ف

عَصْف: برگ زراعت،[«کَعَصْفٍ مَاْکُولٍ»

فیل:5]

در قرآن روز عاصف و باد عاصف و امثال آنها به معنای شدید و بنیان کن مکرّر ذکر شده(2)، خداوند فرموده است: «فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفاً»

مرسلات:2؛ گفته اند (3): فرشتگانی که به امر او بادها را برمی انگیزند یا ادیان باطل را محو می کنند.

ع ص م

عصمت و اعتصام: نگهداشتن، بازداشتن، خودداری کردن و چنگ زدن به قرارها و اسباب است، خداوند فرموده است: «لاَ عاصِمَ الْیَوْمَ»

هود:43؛ بازدارنده ای نیست. و گفته اند: جایز است که مراد لامعصومَ باشد، یعنی هیچ صاحب عصمتی نیست، در این صورت فاعل به معنای مفعول است.

ع ص و

عصا: مؤث است، [«فَاَلْقی عَصَاهُ»

اعراف:107].

ع ص ی

عصیان ضدّ طاعت به معنای نافرمانی است

ص:166


1- مختارالصّحاح، 436.
2- در قرآن نامی از روز طوفانی برده نشده مگر در «وجاءتها ریحٌ عاصِفٌ» یونس: 22، و «فی یَومٍ عَاصِفٍ» ابراهیم: 12.
3- در این جا واژه ای است که خوانده نشد.

[«وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ» حجرات:7].

ع ض د

عَضُد: بازو، و آن از مرفق تا کتف است و به چهارگونه تلفّظ می شود: به ضمّ ضاد و کسر و سکون آن و عُضْد مانند قُفْل، و به معنای یاور و نیرو نیز آمده است [«سَنَشُدُّ عَضُدَکَ»

قصص:35].

ع ض ل

عَضْل مانند ضَرْب و نَصْر به معنای منع از تزویج است، و به همین معناست قول خداوند: «وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ» نساء:19.

ع ض و

عِضَه: دروغ و بهتان و جمع آن عِضُوْنَ است، مانند عِزَه و عِزُونَ. خداوند فرموده است: «الَّذینَ جَعَلُوا الْقُرْ انَ عِضینَ» حجر:91؛ گفته اند: اصل عِضَه عِضهَه بوده سپس هاء حذف شده است، و نیز گفته اند: مشتق است از عَضَوْتُهُ که به معنای فَرَّقته می باشد یعنی آن را پراکنده ساختم زیرا مشرکان درباره قرآن سخنان پراکنده

داشتند و آن را دروغ، سحر، کهانت و شعر می شمردند(1).

ع ط ف

[عِطْف: پهلو. کنایه از اعراض و روی گرداندن بکار می رود] خداوند فرموده است: «ثَانِیَ عِطْفِهِ» حج:9؛ گفته اند: پهلوگرداننده،

چه، عِطْفْ به معنای پهلو است و مفهوم آن اعراض از روی تکبّر است.

ع ط و

معاطات: داد و ستد. فلان یَتَعَاطی کذا، در آن سرگرم است. درباره قول خداوند: «فَتَعَاطی

فَعَقَرَ» قمر:29؛ گفته شده: روی سرانگشتان پا ایستاد، سپس دستها را بلند و ناقه را پی کرد(2).

ع ف ر

عِفْرِیت: از عِفر به کسر مشتقّ است، مرد پلید مکّار [«قَالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ» نمل:39].

ع ف ف

عِفَّت: خودداری از هرچه روا نیست همچون نگهداری زبان از خواهش، و شکم از حرام و

ص:167


1- سخن نگارنده در این حرف پریشان است، گاهی آن را از ع ض ه شمرده که در بالا آمده و گاهی از (ع ض و) که آغاز آن آیه کریمه است و زیر آن آمده است «نقصانها الواو و الهاء» و ما آن را در (ع ض ه ) آورده ایم و نظیر آن عضه با واژه عزه است که از (ع ز و) است و این گفته آمده و همین ما را واداشت تا آن را در (ع ض و) بیاوریم نه در (ع ض ه ) تا سخن درست شود.
2- پی کننده به نام قدار بن سالف یا احمر ثمود است، و ضمیر فَضَرَبَها به ناقه برمی گردد.

فرج از زنا و امثال اینها [«وَ مَنْ کَانَ غَنِیّا فَلْیَسْتَعْفِفْ» نساء:6].

ع ف و

عفْوُ المالِ: آنچه از نفقه زیاد می آید، به همین معناست قول خداوند: «وَیَسْٔلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» بقره:219. امّا درباره قول خداوند: «خُذِ الْعَفْوَ» اعراف:199؛ گفته اند:

سهل گیری را از اخلاق رجال، فراگیر و سختگیری مکن، و گناه او را ببخش، عفا عن ذنبه یعنی او را رها ساخت و مجازات نکرد [«وَ عَفَا عَنْکُمْ» بقره:187]. عَفُوّ بر وزن فَعُول: بسیار عفوکننده [«اِنَّ اللّه َ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» حج:60].

ع ق ب

عَقَبَه: گردنه، راه دشوار بالارفتن به قلّه کوه [«فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ» بلد:11]،

عُقْب و عُقُب مانند: عُسْر و عُسُر: عاقبت، سرانجام] «وَخَیْرٌ عُقْبا» کهف:44]

و عِقاب به معنای مجازات و کیفر است [«وَاللّه ُ شَدیدُ الْعِقَابِ» آل عمران:11]

خداوند فرموده است: «فَعَاقَبْتُمْ»

ممتحنه:11؛ غنایمی گرفتید.

عَاقبَهُ: در پشت سر او آمد و او را مُعاقَب و عقیب نیز می گویند، و تَعَقُّب به همین معناست، و از این باب است. معقِّبات به تشدید قاف و کسر آن، و آنها فرشتگان شب و روزند چه در پی هم درمی آیند. و این که با تاء تأنیث جمع بسته شده به خاطر کثرت آنهاست و از قبیل علاّمه و نسّابه است. از مولای ما امام صادق علیه السلام روایت است که درباره قول خداوند: «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّه ِ»

رعد:11؛ فرموده است: چگونه چیزی را از امر خدا نگه می دارد؟ و چطور معقِّب از پیش روی اوست؟ به آن حضرت عرض شد: ای فرزند پیامبر خدا(ص) پس آن چگونه است؟ فرمود: آنچه نازل شده این است: لَهُ مُعقِّبَاتٌ مِنْ خَلْفِهِ وَ رَقیبٌ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ یَحْفظُونَهُ بِأمْرِاللّه ِ(1).

و «وَلّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ» نمل:10؛ به

تشدید قاف و کسر آن یعنی، توجّه نکرد و منتظر نماند.

وأکَلَ أکْلَهً أعْقَبَتْهُ سُقْماً: خوردنی که بیماری برایش به جا گذاشت، و از این باب است قول خداوند: «فَاَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً» توبه:77؛ بخلشان نفاقی در آنها به جا گذاشت. و اَعْقَبَهُمُ اللّه: آنها را

ص:168


1- نورالثقلین، 2/486 به نقل از تفسیر قمی.

به نفاق مجازات کرد. و عقّب الحاکم حکم من قبله: پس از حکم او حکم دیگری صادر کرد، و از این قبیل است قول خداوند: «لاَ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ» رعد:41 هیچ کس نیست که حکم او را دنبال و آن را نقض و توجیه کند.

ع ق د

[عَقْد: محکم کردن و تأکید کردن ]عقد الحبلَ: طناب را بافت، عَقَدَ البیع و العهدَ: معامله یا پیمان را قطعی کرد، «وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسَانی» طه: 27 گفته اند: به سبب آنچه در داستان جَمْرَه (پاره آتش) نقل کرده اند (1) آن لکنتی در زبان او بوده است.

ع ق ر

عَقْر: زخم. عَقَرَ الفَرَسَ وَ البَعیرَ بِالسَّیْفِ فَانْعَقَرَ: چهار دست و پای اسب یا شتر را با شمشیر زد [«فَتَعَاطی فَعَقَرَ» قمر:29]. عاقر زنی است که آبستن نمی شود، و رجل عاقر مردی است که فرزند از او به عمل نمی آید [«وَامْرَاَتی عَاقِرٌ» آل عمران:40].

ع ق ل

عَقْل: از نظر لغت به معنای فهم و دانش است. و گاهی بر ادراک خیر و شرّ و تمیز میان آنها نیز اطلاق می شود [«اَفَلاَ تَعْقِلُونَ»

بقره:44].

ع ق م

[عُقْم: عدم تناسل در مرد و زن ]امرأَهٌ عقیمٌ: زنی که نمی زاید [«وَ قَالَتْ عَجُوزٌ عَقیمٌ»

ذاریات:29]، ریحٌ عَقِیم: بادی که سبب لقاح درختان نیست [«الرّیحَ الْعَقیمَ» ذاریات:41]، یومٌ عقیمٌ: روزی سخت، [«یَومٍ عَقیمٍ»

حج:55].

ع ک ف

عُکُوف: ملازمت و اقامت، و از همین باب است اعتکاف که به معنای توقّف در مسجد طبق آداب خاصّ آن است [«فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفینَ» شعراء:71].

ع ل ق

عَلَق و عَلَقَه: خون بسته ای که به هنگام انعقاد فرزند از تبدّل نطفه به وجود می آید [«خَلَقَ الاِْنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ» علق:2؛ «ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ» حجّ:5].

ع ل و

عَلی: حرف جرّ است و برای استعلاء به کار می رود [«وَعَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ»

ص:169


1- نورالثقلین، 3/377.

مؤمنون:22]، و گاهی به جای «مِنْ» به کاربرده می شود مانند قول خداوند: «اِذَا اکْتَالُوا عَلَی النَّاسِ» مطففین:2، «عَلاَ فِی الاَْرْضِ»

قصص:4؛ گردنکشی و تکبّر کرد.

«فایده»

بدان فعلی که آخر آن الف منقلب از واو و یاء است اگر منقلب از واو باشد به صورت الف نوشته می شود، مانند: علا، دحا، دعا و جز اینها، و چنانچه اصل آن یاء باشد به صورت یاء نوشته می شود مانند: رَمی و جری و امثال آنها. حریری در مقامات خود این قاعده را در مقامه حمصیّه که چهل و ششمین مقامه است چنین بیان کرده است:

اِذا الفعلُ یوماً غُمَّ عنکَ هجاؤُهُ فَاَلْحِقْ بِهِ تَاءَ الخِطابِ وَلاَ تَقِف فَاِنْ کانَ(1) قبلَ التَّاءِ یاءٌ فَکَتْبُهُ بیاءٍ وَاِلاّ فَهْوَ یُکْتَبُ بِالألِف وَلاَ تَحْسَبِ الفعلَ الثّلاثِیَّ والَّذیتَعَدّاهُ وَالْمَهْمُوز فِی ذَاکَ یَخْتَلِف(2)

اگر روزی درست نویسی فعلی برایت مبهم شد / تای خطاب را به آخر آن ملحق ساز و درنگ مکن / اگر پیش از تاء یاء است نوشتن آن / به صورت یاء است و گرنه آن را به الف بنویس

و مپندار که فعل ثلاثی و آنچه آن را متعدّی

می کند و مهموز، در این قاعده اختلاف دارند.

ع م د

عَمُود: ستون خانه و جمع قلّه آن أعمِدَه و کثرت آن عَمَد به فتح اوّل و دوم و نیز به ضمّ آنهاست، و قول خداوند: «فی عَمَدٍ مُمَدَّدَهٍ»

همزه:9؛ به هر دو صورت قراءت شده است.

عِماد به کسر: ساختمان بلند و مرتفع و برای مذکّر و مؤّث یکسان است و مفرد آن عماده است [«اِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» فجر:7].

ع م ر

عُمْر: به ضمّ اوّل و سکون دوم و نیز به ضمّ اوّل و دوم: مدّت زندگانی و شاید بدین سبب آن را به این نام نامیده اند که بدن در دوران آن معمور و آباد است. أَطالَ اللّه ُ عُمْرَک به ضمّ عین و فتح آن است و در سوگند جز به فتح به کاربرده نمی شود. خداوند فرموده است: «لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ» حجر:72؛ به جان تو ای محمّد(ص) و به مدّت بقای تو سوگند.

«وَالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ» طور:4؛ گفته شده: آن

ص:170


1- در مأخذ: فَاِن تَرَ می باشد.
2- مقامات حریری، ص 535، چاپ بیروت.

در آسمان مقابل خانه کعبه است.

«وَاسْتَعْمَرَکُمْ فیهَا» هود:61؛ شما را آبادکنندگان آن قرار داد.

ع م ه

رجلٌ عَمِه و عامِه: سرگردان و منحرف از راه، و عَمَه به معنای کوردلی و سردرگمی است [«وَ یَمُدُّهُمْ فی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ» بقره:15].

ع م ی

عَمی: کوری. عَمِیَ علیه الأمر: امر بر او مشتبه شد، و به همین معناست قول خداوند: «فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الاَْ نْبَآءُ» قصص:66. رجلٌ

عمی القلب: کوردل و نادان.

ع ن

[عَمَّ: مرکّب از عَنْ حرف جرّ و «مَا» اسم استفهام، نون در میم ادغام شده زیرا هر دو از حروف غُنّه اند] «عَمَّ یَتَسَآءَلُونَ» نبأ:1؛ در اصل عَمَّا بوده و الف آن حذف شده است.

ع ن ت

عَنَت: در اصل به معنای شکسته شدن استخوان پس از جوش خوردن آن است و سپس برای هر رنج و زیان و فساد و هلاکت استعاره شده است، و به معنای گناه نیز می آید، و به وزن طَرِبَ است، و از این باب است قول خداوند: «عَزیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ» توبه:128. امّا قول

خداوند: «لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ» نساء:25؛ به معنای فجور و زناست.

ع ن د

عَنِید: دشمن، مخالف [«کُلِّ جَبَّارٍ عَنیدٍ»

هود:59].

عِنْدَ: دلالت بر حضور شئ و قرب آن دارد، و ظرف زمان و مکان است، و از حروف جارّه تنها مِنْ بر آن داخل می شود مانند لَدُنْ. خداوند فرموده است: «رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنَا» کهف:65؛ و نیز: «مِنْ لَدُنَّا» نساء:67.

ع ن ق

عُنُق: بیشتر به معنای گردن به کار می رود، لیکن گاهی از باب اطلاق جزء بر کلّ به معنای نفس انسان استعمال می شود چنان که رقبه(گردن) نیز به همین گونه است. و گاهی نیز عُنُق به معنای شخص بزرگ و رئیس و گروهی از مردم است همان گونه که در قول خداوند آمده است: «فَظلَّتْ اَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعینَ» شعراء:4؛ رؤا و گروههای آنها.

ع ن و

[عُنُوّ: فروتنی و خواری] عَنا فروتن و خوار شد و آن از باب سما است، و از این باب است

ص:171

قول خداوند: «وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ» طه:111.

ع ه د

عَهْد: معانی متعدّدی دارد از جمله: وصیّت و تقدّم در امر، میثاق، سوگند، امان، تعهّد، وفاء، رعایت حرمت، ضمان وجز اینها. و در قرآن در اکثر این معانی به کاربرده شده است و نیز به معنای امامت و ریاست است [«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ» بقره:124].

ع ه ن

عِهْن: پشم، خداوند فرموده است: «کَالْعِهْنِ

الْمَنْفُوشِ» قارعه:5؛ گفته شده عِهْن: پشم رنگ شده است و خداوند کوهها را به سبب رنگ آنها به پشم رنگ شده تشبیه کرده است و آنها را به سبب پراکنده شدن اجزاء، مَنفُوش خوانده است.

ع و ج

عِوَج به کسر عین به معنای کژی و ضدّ استقامت و اعتدال است، لذا به انسان بدخلق یا بد آیین اَعْوَج گفته می شود [«قُرْ اناً عَرَبِیّاً غَیْرَ ذی عِوَجٍ» زمر:28].

ع و د

عاد: نام قوم هود علیه السلام است، چه، آنها از فرزندان عاد پدر شدید و شدّاد بوده و پس از نوح علیه السلاممی زیسته اند. برخی گفته اند: قوم عاد دو فرقه اند: عاد اِرم و عادِ هود، و عاد اِرَم همانها هستند که خداوند درباره آنها فرموده است: «عَاداً الاُْولی» نجم:50.

ع و ذ

استعاذه: پناه بردن، استعاذ به: به او پناه برد، و هو عیاذُه: پناه اوست؛ [«فَاسْتَعِذْ بِاللّه ِ»

اعراف:200 ]وَمَعَاذَ اللّه یعنی: أَعُوذُ بِاللّه مَعاذاً

(به خدا پناه می برم). [«قال مَعَاذَ اللّه»

یوسف:23].

ومُعوِّذتین [سوره های ناس و فلق] به کسر واو است.

ع و ر

عَوْرَت: شرمگاه انسان و هر چیزی که از آن شرم کند و جمع آن عورات است. خداوند فرموده است: «ثَلثُ عَوْراتٍ لَکُمْ» نور:58؛ سه وقت از اوقات برای شما عورت است، و گفته اند: سه وقتی که در آن پوشیدگی شما مختلّ می شود چه عورت در اصل به معنای خلل است، و از این باب است قول خداوند: «اِنَّ

بُیُوتَنَا عَوْرَهٌ» احزاب:13؛ نااستوار.

ع و ق

[عَوْق: جلوگیری و بازداشت ]عَاقَهُ عن کذا:

ص:172

او را از آن بازداشت و منصرف کرد. تعویق: بازداشتن.«الْمُعَوِّقینَ» احزاب:18؛ بازدارندگان

و دلسردکنندگان مردم در قبال فرمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و آنها همان منافقانند(1).

ع و ل

[عَوْل: میل] عالَ الْمِیزان فَهُوَ عائل: ترازو به یک سمت مایل و از اعتدال خارج گردید. و به همین معناست قول خداوند: «ذلِکَ اَدْنی اَلاَّ تَعُولُوا» نساء:3.

ع و ن

عَوَان به فتح: نیمه عمر هر چیزی. بَقَرهٌ عَوان: نه قدیمی و پیر، نه جوان و کوچک [«عَوَانٌ بَیْنَ ذلِکَ» بقره:68]

عَوْن: یاور، پشتیبان کار. تَعَاوَنَ القومُ برخی از آنها بعضی دیگر را کمک کردند [«وَتَعَاوَنُوا

عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی» مائده:2].

ع ی ر

عِیر: الاغ، و شتری که آذوقه می کشد، خداوند فرموده است: «وَاسْٔلِ...الْعیرَ»

یوسف:82؛ یعنی، کاروان لیکن در اصل به معنای شتر باربر است، زیرا تَعِیرُ یعنی: رفت و آمد می کند و مراد آنها رفت و آمد صاحبان کاروان است، مانند گفتار آنها که: یا خَیْلَ اللّه ارکبی و مقصود آنها صاحبان خیل یا اسبان است.

عیسی

عیسی علیه السلام همان پیامبر مشهور اولوا العزم است، و این نام عبرانی یا سریانی است و جمع آن عِیسَوْن به فتح سین است، مانند موسی.

ع ی ش

مَعِیشت و عیشه و امثال آنها به معنای

چیزی است که با آن اعاشه می شود و زندگی وابسته به آن است اعمّ از خوردنیها و آشامیدنیها و نظایر آنها. خداوند فرموده است: «وَ جَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً» نبأ:11 روز را وقت کسب معاش قرار دادیم تا به آن زندگی کنند.

و نیز فرموده است: «مَعیشَهً ضَنْکاً»

طه:124. بیشتر مفسّران گفته اند: به قرینه ذکر قیامت که پس از آن آمده است مقصود عذاب قبر است؛ و قول خداوند: «لَکُمْ فیهَا مَعَایِشَ»

اعراف:10؛ واژه معایش جمع معیشت است و در اصل بر وزن مفعله و یاء آن اصلی و متحرّک است، از این رو در جمع قلب به همزه نمی شود مانند مبایع و مکایل، و اگر یاء اصلی نباشد و

ص:173


1- تفسیر صافی، 2/334.

جمع بسته شود یاء بدل به همزه می شود و مفعله با فعیله مشتبه می گردد مانند مصائب چه یاء آن ساکن است، و بعضی از نحویان آن را با همزه صحیح نمی دانند.

ع ی ل

عَیْلَه: فقر و تنگدستی، گفته می شود: عَالَ یَعِیلُ عَیْلهً و عُیُولاً: نادار و تنگدست شد [«وَ اِنْ خِفْتُمْ عَیْلَهً» توبه:28].

ع ی ن

عَیْن: دارای معانی بسیاری است و جمع آن اَعْیُن و عُیون است، و از جمله معانی آن: چشم است و از این معنی است «وَحُورٌ عینٌ»

واقعه:22؛ فراخ چشم، و از جمله معانی چشمه آب است و از این معنی است «ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعینٍ» مؤمنون:50؛ آب ظاهر جاری از

چشمه ها، و مَعِین در هر جای قرآن آمده به همین معناست از این رو در بعضی جاها به فرات تفسیر شده است. از دیگر معانی عَیْن حفظ است چنان که شیخ صدوق(1) درباره قول

خداوند: «وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی» طه:39؛ گفته است یعنی عَلَی حِفْظِی: بر محافظت من، و در آیه «تَجْری بِاَعْیُنِنَا» قمر:14 به حفظ ما. و

دیگر به معنای جاسوس و نیز برگزیده از هر چیزی است.

[ع ی ی]

[عَیّ: ناتوانی، عَیّ یَعیی عَیّاً وَ عَیَاءً به وعنه، از انجام دادن آن ناتوان شد، و از این باب است قول خداوند: «اَفَعَیینَا بِالْخَلْقِ الاَْوَّلِ» ق:15؛ «وَلَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ» احقاف:33].

ص:174


1- در مرآه الأنوار، 1/243 از صدوقره نقل شده.

غ

غ ب ر

غَابِر در لغت به معنای گذشته، باقیمانده و آینده است لیکن در هر جای قرآن که ذکر شده به معنای باقیمانده است [«کَانَتْ مِنَ الْغَابِرینَ»

اعراف:83]، خداوند فرموده است: «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهَا غَبَرَهٌ» عبس: 40؛ غَبَرَه با حرکت و غُبَار به یک معناست و غُبْرَه به رنگ خاکی گفته می شود که شبیه غبار است.

غ ب ن

[غَبْن: زیان] «یَوْمُ التَّغَا بُنِ» تغابن: 9؛ روز قیامت است، و آن روزی است که بهشتیان دوزخیان را به غبن و خسارت دچار می کنند، مغبون؛ کسی است که چیز زیادی را به بهای کم بفروشد.

غ ث و

غُثاء: کف روی سیل، خس و خاشاکی که روی آب قرار می گیرد. این واژه که در آیه: [«فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَآءً» مؤمنون:41]؛ آمده به

مردمان غیرشیعی تأویل شده است(1).

غ د ر

[مغادَرَه: ترک کردن و باقی ماندن ]خداوند فرموده است: «وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ اَحَدًا» کهف:47؛ احدی را باقی نگذاریم و رها نکردیم.

غ د ق

غَدَق، به فتح اوّل و دوم: بسیار [«لاَ َسْقَیْنَاهُمْ مَآءً غَدَقاً» جنّ:16].

غ د و

غَداه: بامداد، گفته اند: میان طلوع فجر و خورشید است [«بِالْغَدوهِ وَالْعَشِیِّ» انعام:52].

ص:175


1- مرآه الأنوار، 1/242 و 252.

غُدُوّ: صبح، ضدّ رواح است که به معنای شب است، خداوند فرموده است: «غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ» سبأ:12؛ بامداد مسیر یک ماه

را می پیمود و شامگاه همچنین. غَدَآء با مدّ: ناشتایی [«اتِنَا غَدَآءَنَا» کهف:62].

غ ر ب

أسْوَدُ غِرْبِیب بر وزن قِنْدِیل، یعنی بسیار سیاه، اگر بگویی: غرابیبُ سُود، در این جا سُود بدل از غرابیب است، چه، تأکید بر واژه ای که دلالت بر رنگ دارد مقدّم نمی شود.[«وَغَرَابیبُ

سُودٌ» فاطر:27]

غ ر ر

غُرُور: آنچه از متاع دنیا مایه غرور و فریب است [«مَتَاعُ الْغُرُورِ» آل عمران:185]، و به فتح غین به معنای شیطان است، گفته اند: به این معناست. قول خداوند: «وَ لاَ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّه ِ الْغَرُورُ» لقمان:33.

غِرَّه به کسر به معنای غفلت است، و غارّ: با تشدید به معنای غافل است. اِغْتَرَّ بالشّی ء: فریب آن را خورد. غَرَّه یَغُرُّهُ غُرُوراً به ضمّ: او را فریب داد. گفته می شود: ما غَرَّکَ بفلانٍ: چگونه بر او جرأت یافتی [«مَاغَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ» انفطار:6].

غ ر ف

غُرْفَه، به ضمّ: پُری یک مشت [«اِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَهً بِیَدِهِ» بقره:249].

غ ر ق

[غَرْق: فرورفتن در آب] غَرِقَ فی الماء، از باب طَرِبَ: در آب غرق شد و او را غَرِق یا غارق می گویند. اَغْرَقَ النازعُ فی القوس: زه کمان را به سختی کشید، گفته اند: «وَالنَّازِعَاتِ غَرْقاً»

نازعات:1؛ به همین معناست.

غ ر م

غَرامَت: آنچه واجب است ادا شود، و به وامدار غارِم گفته می شود [«وَ فِی الرِّقَابِ وَالْغَارِمینَ» توبه:60].

خداوند فرموده است: «اِنَّ عَذَا بَهَا کَانَ غَرَاماً» فرقان:65؛ هلاکت و عذاب بر آنها لازم و حتمی است.

غ ر و

[اِغْراء: فریب دادن و برانگیختن ]«فَاَغْرَیْنَا

بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَهَ» مائده:14؛ دشمنی را میان آنها برانگیختیم.

«لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ» احزاب:60؛ تو را بر آنها چیره خواهیم کرد.

ص:176

غ س ق

غَسَق: تاریکی آغاز شب [«اِلی غَسَقِ الَّیْلِ» اسراء:78].

غاسِق: شب به هنگامی که شفق از میان می رود و تاریکی اش، شدّت می یابد.[«وَمِنْ

شَرِّ غَاسِقٍ» فلق:3].

غَسّاق: چیزی که مانند چرک از زخمها جاری می شود، و گفته اند: چیز سرد بدبو و با تخفیف و تشدید خوانده می شود، در آیه: «اِلاَّ

حَمیماً وَ غَسَّاقاً» نبأ:25؛ به هر دو صورت قراءت شده است.

غ س ل

غِسْل: چیزی که سر را با آن می شویند، مانند خطمی و امثال آن. اخفش گفته است: غِسْلِین(1) در قرآن از همین باب است و عبارت از چیزی است که با آن گوشت و خون دوزخیان شسته می شود و یاء و نون به آن اضافه شده است [«وَلاَ طَعَامٌ اِلاَّ مِنْ غِسْلینٍ» حاقّه:36].

غَسُول: آبی که با آن غسل و شستشو می شود، مُغْتَسَل نیز به همین معناست چنان که در قول خداوند آمده است: «هذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَ شَرَابٌ» ص:42.

غ ش و

غِشاء: پوشش و جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشْوَهً: پرده ای، و به همین معناست: «فَاَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ» یس:9.

غاشیه: روز قیامت، زیرا هول و هراسهای آن همه را فرامی گیرد [«هَلْ اَتَاکَ حَدیثُ الْغَاشِیَهِ»

غاشیه:1]. خداوند فرموده است: «وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوَاشٍ» اعراف:41؛ انواع عذابهایی که آنها را فراگرفته و می پوشاند.

غ ض ب

غَضَب: به معنای خشم ضدّ رضاست، غضب خدا: عقاب او؛ و رضای خدا: ثواب او. غاضَبَهُ: برخلاف او رفتار کرد، و گفته اند: به همین معناست قول خداوند: «اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً» انبیاء:87؛ و در مجمع البیان آمده است، یعنی مغاضباً لقومه (در حال خشم بر قومش)، زیرا آن بزرگوار آنها را مدّتی به ایمان دعوت کرد لیکن ایمان نیاوردند(2).

غ ض ض

غَضّ: چشم فرو هشتن [«وَاغْضُضْ مِنْ صَوْ تِکَ» لقمان:19].

ص:177


1- سوره حاقّه، آیه 36.
2- مجمع البحرین، 2/133.

[غ ط ش]

[غَطْش: تاریکی «وَاَغْطَشَ لَیْلَهَا»

نازعات:29 یعنی تاریک کرد].

غ ف ر

غَفْر: پوشانیدن. استَغفر اللّه َ لِذَنبِه و مِنْ ذَنْبِهِ به همین معناست، فَغَفَر لَهُ از باب ضَرَبَ [غَفْراً] و غُفْراناً و مَغْفِرَهً نیز به معنای پوشانیدن است،

اِغْتَفَرَ ذَنْبَهُ نیز همین معنا را دارد، و خداوند که پوشاننده گناهان بندگان است غَفُور است و غُفُر به ضمّ اوّل و دوم جمع آن است [«سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّه ُ لَهُمْ» منافقون:6].

غ ل ب

غَلب: غلظت و درشتی. «وَحَدَآئِقَ غُلْباً»

عبس:30؛ درختان به هم پیچیده یا نخلهای ساقه کلفت.

غ ل ف

[غَلْف: پوشانیدن] قَلْبٌ اَغْلَف: دلی که در غلاف پوشیده شده است و چیزی نمی فهمد. خداوند فرموده است: «وَقَالُوا قُلُوبُنَا غُلْفٌ»

بقره:88؛ از آنچه می گویی محجوب و در پرده اند؛ کسی که آن را به ضمّ لام قراءت کرده آن را جمع غِلاف دانسته است، و سکون لام نیز جایز است. و گفته اند: غُلف یعنی، دلهای ما ظروف خوبیهاست و مشتمل بر دانشها و در احاطه آنهاست با این حال ای محمّد صلی الله علیه و آله برای تو فضیلتی نمی شناسیم.

غ ل ل

غِلّ به کسر: نیرنگ و کینه [«وَ نَزَعْنَا مَا فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» اعراف:43]،

و غُلّ به ضمّ مفرد اَغْلال است، گفته می شود: فی رقبته غُلٌّ مِنْ حَدید: در گردنش غلّ یا زنجیری از آهن است] «وَ یَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ» اعراف:157].

غ ل م

غلام: پسربچه [«یَا بُشْری هذَا غُلاَمٌ»

یوسف:19].

غ ل و

غُلوّ: زیاده روی [«لاَ تَغْلُوا فی دینِکُمْ»

نساء:171].

غ م ر

غَمْرَه مانند جَمْرَه به معنای شدّت و سختی است و جمع آن غُمَر است مانند: نوبه و نُوَب، «غَمَرَاتِ الْمَوْتِ» انعام:93؛ شداید و سختیهای آن.

«فی غَمْرَتِهِمْ» مؤمنون:54؛ در حیرت و

ص:178

نادانی آنها.

غ م ز

غَمْز بر وزن ضَرب به معنای اشاره است، گفته می شود: غَمَزَ الشّی ءَ بیده با دست به چیزی اشاره کرد، و غَمَزَهُ بِعَیْنه: با چشمش به او اشاره کرد. خداوند فرموده است: «وَ اِذَا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ» مطففین:30 با چشم به یکدیگر اشاره می کنند.

غ م ض

[غَمْض: ملایمت، آسان گیری ]غَمَضَ عَنْهُ: در فروش یا خرید برای او تخفیف داد. گذشت کرد. [و أغمض فلان فی السّلعه: قیمت را کم کرد به سبب پستی جنس و از همین معنی است «اِلاَّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ» بقره:267].

غ م م

غَمام: ابر سفید، چون آسمان را می پوشاند بدین نام نامیده شده است [«وَ ظَلَّلْنَا عَلَیْکُمُ الْغَمَامَ» بقره:57].

اَمْرٌ غُمَّهٌ: امر مبهم و مشتبه [«ثُمَّ لاَ یَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّهً» یونس:71].

غ ن م

غَنَم: اسم مؤّث است که برای جنس وضع شده است و بر نر و ماده و بر هر دو اطلاق می شود [«وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ» انعام:146].

مَغَانِم: جمع مَغْنَم است که به معنای غنیمت و عواید به دست آمده است، و نیز بر آنچه از کافران گرفته می شود اطلاق می گردد، گفته اند: این واژه اصطلاح است برای آنچه از کفّار اخذ می شود که اگر بدون جنگ گرفته شده باشد آن را فَیْ ء و اگر پس از جنگ با آنها اخذ شده آن را غنیمت می نامند [«وَعَدَکُمُ اللّه ُ مَغَانِمَ کَثیرَهً» فتح:20].

غ و ر

[غَوْر: فرورفتن] غَارَ الماءُ: آب در اعماق زمین فرورفت. ماءٌ غَوْرٌ یعنی: غائرٌ: به زمین فرو رونده، در این جا مصدر، صفت قرار داده شده مانند دِرْهمٌ ضَرْبٌ، و ماءٌ سَکْبٌ [«اَصْبَحَ

مَآؤکُمْ غَوْراً» ملک:30].

غ و ط

غائط در اصل: به معنای جای فراخ و مطمئن در زمین است. هریک از مسلمانان که می خواست قضای حاجت کند به چنین جایی می رفت و رفع حاجت می کرد سپس به هر کس که قضای حاجت کرده بود می گفتند: قَدْ اَتَی الغائطَ. و این کنایه از رفع پلیدی و کثافت است [«اَوْجَآءَ اَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغَآئِطِ» نساء:43].

ص:179

غ و ل

[غَوْل: سردرد و مستی] خداوند فرموده

است: «لاَ فیهَا غَوْلٌ» صافّات:47؛ در آن محنت سردرد نیست، زیرا در جای دیگر فرموده است: «لاَ یُصَدَّعُونَ عَنْهَا» واقعه:19 و گفته اند:

غَوْل: مستی و از میان رفتن خرد است.

غ و ی

غَیّ: گمراهی و نومیدی(1) [«قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» بقره:256].

غ ی ب

[غَیْب: دوری و ناپیدایی ]«غَیَا بَتِ الْجُبِّ»

یوسف:10 و 15؛ ته چاه، و چون دور از دید بینندگان است آن را بدین نام نامیده اند. خداوند فرموده است: «حَافِظَاتٌ لِلْغَیْبِ» نساء:34؛ در غیاب همسرانشان.

«یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» بقره:3؛ ایمان به خداوند متعال یا به آنچه از امور آخرت بر آنها پوشیده است، یا به آنچه از حواسّ آنها غایب است و با مشاهده دانسته نمی شود و تنها به دلایلی که خداوند برقرار کرده شناخته می گردد و باید به آن ایمان داشت. «لِلّهِ غَیْبُ السَّموَاتِ» هود:123؛ علم غیب آنها.

غِیْبَت: انسان در غیاب کسی سخنی بگوید که اگر او آن را بشنود غمگین می شود، و چنانچه این سخن راست باشد آن را غیبت و اگر دروغ باشد آن را تهمت می نامند [«وَلاَ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً» حجرات:12].

غ ی ر

غَیْر: اسم است از باب غَیَّرْتُ الشّی ء فَتَغَیَّرَ: چیزی را دگرگون کردم، پس دگرگون شد. و غَیْر به معنای سِوی است، و غَیْر واژه ای است که صفت قرار می گیرد و بدان استثنا می شود، اگر صفت قرار گیرد اعراب آن تابع چیزی است که پیش از آن است و اگر برای استثنا آورده شود اعراب آن همان اعرابی است که لازم است به اسم واقع پس از الاّ داده شود، و در غَیْر اصل آن است که صفت باشد و استثنای با آن عارضی است؛ و گاهی غَیْر به معنای، لا (نه) است در این صورت بنابر حال منصوب می شود مانند قول خداوند: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ» بقره:173، انعام:145، نحل:115؛ و معنای آن است که خداوند فرموده است: فَمَنِ اضْطُرَّ جائعاً لا باغیاً (کسی که به سبب گرسنگی نه برای تجاوز ناگریز شود)، همچنین خداوند فرموده

ص:180


1- در لسان العرب و مختارالصّحاح و مجمع البحرین: غوی به واو است.

است: «غَیْرَ نَاظِرینَ اِنَاهُ» احزاب:53؛ و نیز: «غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ اَ نْتُمْ حُرُمٌ» مائده:1.

غ ی ض

غَیْض: نقص. غاضَ الماءُ: آب کم شد و نقصان یافت، «وَ مَا تَغیضُ الاَْرْحَامُ» رعد:8 از مدّت حاملگی که در طول آن کودک سالم می ماند کاسته می شود.

غ ی ظ

غَیظ: خشمی که عاجز آن را نهفته می دارد

[«وَالْکَاظِمینَ الْغَیْظَ» آل عمران:134]، خداوند فرموده است: «تَغَیُّظاً وَ زَفیراً»

فرقان:12؛ گفته اند: غیظ عبارت از آوازی است که از انسان خشمگین بر می آید. زَفِیر: آوازی

است که در وقت برآوردن نَفَس شنیده می شود.

ص:181

ف

ف

فاء: برای تعقیب و در هر چیزی بر حسب مفاد آن است خداوند فرموده است: «اَهْلَکْنَاهَا

فَجَآءَهَا بَاْسُنَا» اعراف:4. اراده کردیم [نابودی آنها را] و یا برای تعقیب ذکری.

ف أ و

فِئَه(1): طایفه، جمع آن فِئُون و فِئات است [«کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثیرَهً»

بقره:249].

ف ت أ

ما اَفْتَأَ یَذْکُرُه، و مافَتِئَ، و ما فَتَأَ: همیشه، پیوسته، و اختصاص به جَحْد یعنی انکار دارد. و قول خداوند: «تَاللّه ِ تَفْتَؤُا» یوسف: 85 یعنی، ما تَفْتَأُ.

ف ت ح

فَتّاح: داور، اِفْتَحْ بَیْنَنَا: میان ما داوری کن [«ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلیمُ»

سبأ:26].

«وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ» انعام:59؛ خزاین آن؛ ومفتاح جمع مَفْتَح به معنای مخزن است، وبعضی گفته اند: جمع مِفْتاح (کلید) است.

ف ت ر

فَتْرَت: شکستگی، بریدگی، سستی و فاصله میان زمان دو پیامبر، و درباره قول خداوند: «لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ» زخرف:75؛ گفته اند:

گویا مراد آن است که: عذاب آنها آرام و قطع نمی شود.

[ف ت ق]

[فَتْق: شکاف «کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا» انبیاء:30].

ص:182


1- نگارنده آن را در ف أ و و در (ف ی أ) آورده و ما آنچه را در (ف ی أ) آورده برگزیدیم زیرا آن کامل و ترجیح دارد.

ف ت ل

فَتیل: نخی که در وسط شکاف هسته

خرماست، این واژه و نقیر و قِطْمیر را برای کمی و ناچیزی مثال می آورند [«وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتیلاً»

نساء:49].

ف ت ن

فِتْنَه: آزمایش، و این مأخوذ از فَتَنَ الذَّهَبَ می باشد: زر را در آتش داخل کرد تا خوبی آن را بیازماید، خداوند فرموده است: «اِنَّ الَّذینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ» بروج:10؛ گفته اند: آنها را سوزانیدند، خلیل گفته است: فَتْن به معنای سوزانیدن است. فُتِنَ فهوَ مَفْتُون: به فتنه ای دچار شد که مال یا عقلش از میان رفت. و اُخْتُبر نیز به همین معناست. و فُتُون نیز به معنای افتتان در بوته آزمایش قرارگرفتن است، فاتِن: گمراه کننده از راه حقّ. فرّاء گفته است: مردم حجاز می گویند: «مَآ اَ نْتُمْ عَلَیْهِ بِفَاتِنینَ»

صافّات:162. و مردم نجد می گویند: «بِمُفْتِنِینَ».

خداوند فرموده است: «بِاَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ»

قلم:6؛ و در این باره اقوالی است، برخی گفته اند: باء زاید است و مفتون به معنای فتنه و مصدر است مانند معقول. و أیُّکُم مبتدا و مفتون خبر آن است. مازنی گفته است: مفتون مبتدا و مرفوع است و آنچه پیش از آن است خبر آن است مانند این که گفته می شود: بِمَنْ مُرُورُکَ؟.

ف ت و

فَتی: پسر جوان، فَتاه: دختر جوان، و فَتی به معنای سخاوتمند و کریم نیز می آید و جمع فِتْیَان و فِتْیَه است

«فَتَیَاتِکُم» نساء:25 و نور:33؛ کنیزان شما.

استفتاه فی المسأله فَأَفْتاهُ: در آن مسأله از او فتوا خواست و او فتوا داد، و اسم مصدر آن فُتْیا و فَتْوی است [«ویَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَآءِ قُلِ اللّه ُ یُفْتیکُمْ فیهِنَّ» نساء:127].

ف ج ج

فَجّ: راه گشاده میان دو کوه و جمع آن فِجاج است [«یَاْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ» حج:27].

ف ج ر

فَجْر در آخر شب مانند شفق در آغاز شب است و در اصل به معنای میل و گرایش است؛ و فاجِر: مایل. «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَهَ عَیْناً» بقره:60؛ شکافته شد، و این که آخر شب را فَجْر نامیده اند برای آن است که روشنی از میان تاریکی سر می زند.

ص:183

ف ج و

فَجْوَه: گشادگی، فراخناکی میان دو چیز، و به همین معناست قول خداوند: «وَهُمْ فی فَجْوَهٍ» کهف:17؛ گفته اند: در محلّی که آفتاب به

آن نمی رسید.

ف خ ر

فَخّار: سفال [«مِنْ صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ»

الرحمن:14].

ف د ی

فِدْیَه و فِدی و فِداء همه به یک معناست [«فِدْیَهٌ طَعَامُ مِسْکینٍ» بقره:184].

ف ر ث

فَرْث، مانند فَلْس: سرگین [«مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ» نحل:66].

ف ر ج

فُرْجَه: شکاف، مانند شکاف دیوار و آنچه شبیه آن است، «مَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ» ق:6 پارگیها و شکافها.

ف ر ح

فَرَح: شادی، به معنای بَطَر (ناسپاسی) و اَشَر (سرمستی) نیز آمده است، و از این باب است قول خداوند: «اِنَّ اللّه َ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحینَ» قصص:76.

ف ر د

فَرْد: تک، جمع آن افراد و فُرادی که بر غیرقیاس مضموم است گویی جمع فَرْدان است [«وَ یَاْتینَا فَرْداً» مریم:80].

ف ر ر

مَفَرّ: گریزگاه، و چنان که گفته اند: به این معناست قول خداوند: «اَیْنَ الْمَفَرُّ» قیامه:10.

ف ر ش

فَرْش، بر وزن عَرْش: گسترده شده از اثاث خانه و نیز به معنای بچّه شتر است، و از همین باب است قول خداوند: «حَمُولَهً وَفَرْشاً»

انعام:142.

و قول خداوند: «کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ»

قارعه:4 و آن جمع فَراشَه به معنای پروانه است،

و فِراش به کسر مفرد فُرُش است که گاهی کنایه از زن است و به این معناست قول خداوند: «و فُرُشٍ مَرْفُوعَهٍ» واقعه:34 زنانی بلندمرتبه.

ف ر ض

فَرْض: آنچه خداوند واجب فرموده است، و بدین سبب آنها را واجب گفته اند که برای آنها نشانه ها و حدودی است.

قول خداوند: «نَصیباً مَفْرُوضاً» نساء:7 بهره ای محدود؛

ص:184

فَرَضَتِ البقره: گاو پیر و سالخورده شد، و به همین معناست آیه: «لاَ فَارِضٌ وَلاَ بِکْرٌ»

بقره:68.

ف ر ط

[فَرْط: شتاب و کوتاهی] فَرَطَ فی الأمر: در کار کوتاهی و آن را ضایع کرد. فَرَطَ عَلَیْه: شتاب

و بر او تعدّی کرد، و به این معناست قول خداوند: «قَبْلَ اَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنَا» طه:45.

اَفْرَطَهُ: او را ترک کرد، «وَاَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ»

نحل: 62؛ از این باب است یعنی، آنها رهاشدگان در آتش و فراموش شدگانند.

أفْرَطَ فِی الأَمْر: در این کار زیاده روی کرد. اَمْرٌ فُرُطٌ، به ضمّ اوّل و دوم: امری است بیرون از حدّ؛ و به این معناست قول خداوند: «کَانَ اَمْرُهُ فُرُطاً» کهف:28.

ف ر ع

فِرْعَون به معنای شخص سرکش و یاغی ودارای حیله و مکر است، و طاغوت زمان موسی علیه السلامبه این لقب مشهور است و او ولیدبن مُصعَب نام داشته است. واژه فرعون غیرمنصرف و واو و نون زاید است. این سخن را شیخ فخر الدّین در مجمع البحرین ذیل لغت (ف ر ع) ذکر کرده است(1).

ف ر غ

[فُرُوغ: تهی بودن] خداوند فرموده است: «وَاَصْبَحَ فُؤادُ اُمِّ مُوسی فَارِغاً» قصص:10؛ تهی از صبر یا خالی از غم و اندوه بر موسی، و قول خداوند: «اُفْرِ غْ عَلَیْهِ قِطْراً» کهف:96؛ مس گداخته بر آن بریز، و نظیر آن است: «اَفْرِ غْ عَلَیْنَا صَبْراً» بقره:250؛ بر ما صبر و پایداری بریز.

ف ر ق

[فَرْق: داوری و روشن کردن ]خداوند فرموده است: «فیهَا یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حَکیمٍ» دخان:4. تقدیر می شود، و نیز: «وَقُرْ اناً فَرَقْنَاهُ» اسراء:106 کسی که آن را به تخفیف خوانده گفته است یعنی: آن را بیان کردیم و کسی که آن را به تشدید قراءت کرده گفته است یعنی: آن را جزء جزء و جداجدا در زمانهایی نازل کردیم.

فُرقان: قرآن و هرچیزی که به وسیله آن حقّ و باطل از هم جدا می شود. [«نَزَّلَ الْفُرقَانَ عَلی عَبْدِهِ» فرقان:1].

ص:185


1- مجمع البحرین، 4/375.

ف ر ه

[فَرَه: مهارت و ناسپاسی] خداوند فرموده است: «وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهینَ»

شعراء:149؛ و فَرِهِینَ نیز قراءت شده است. بنا به قراءت نخست به معنای حاذقین و مشتقّ از فَرُه به ضمّ است بر وزن ظَرُفَ وسَهُلَ: حاذق و ماهر شد؛ و بنابه قراءت دوم مشتقّ از فَرِه به کسر است که به معنای أشِرَ (سرمست شد) و

بَطِر (ناسپاسی کرد) می باشد، یعنی، اَشِرَ و بَطِرَ.

ف ر ی

[فَرْی: بستن دروغ] فَری کذباً: بر او دروغ بست، به او تهمت زد، دروغی ساخت، و اسم مصدر آن فِرْیَه است، خداوند فرموده است: «شَیًْٔ فَرِیًّا» مریم:27؛ چیزی ساخته و پرداخته شده، و گفته اند: چیزی بزرگ.

ف ز ز

[فزّ: سبکی و ترس] اِسْتَفَزَّهُ الْخَوفُ: ترس او را از جا کند. قَعَدَ مُسْتَفِزّاً: ناآرام نشست «وَاسْتَفْزِز مَنِ اسْتَطَعْتَ» اسراء:64؛ هر کس را

می توانی برانگیز و با وسوسه هایت بلغزان؛ و خداوند فرموده است: «لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الاْ َرْضِ» اسراء:76؛ تا تو را برای بیرون راندن از آن بی قرار کنند؛ گفته اند: مراد از آن سرزمین مکّه است.

ف ز ع

[فَزَع: ترس و باب تفعیل آن به صورت مجهول به معنای برطرف شدن ترس است] خداوند فرموده است: «حَتّی اِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ» سبأ:23؛ تا از دلهایشان ترس و وحشت برداشته شود.

ف س ح

فُسْحَت به ضم: گشادگی، «تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ» مجادله:11؛ مجالس را وسعت دهید.

ف س ق

[فِسْق: بیرون رفتن و گناه کردن ]«فَفَسَقَ

عَنْ اَمْرِ رَبِّهِ» کهف:50؛ خارج شد؛ فاسِق: کسی که از اطاعت خدا بیرون رفته است.

و قول خداوند: «فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ»

بقره:197. فُسُوق به معنای دروغ است چنان که از ائمّه علیهم السلامروایت شده است(1).

قول خداوند: «ذلِکُمْ فِسْقٌ» مائده: 3 یعنی، حرام.

ص:186


1- نورالثقلین، 1/194.

ف ش ل

[فَشَل: سستی و ترس]فَشِلَ مانند طَرِبَ: ترسید [«وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا» انفال:46].

ف ص م

[فَصْم: شکستن بدون جداشدن] «لاَ انْفِصَامَ لَهَا» بقره:256 انقطاع و گسستنی

برای آن نیست. و این مشتّق از فَصَمَ الشّی ء می باشد: آن را شکست بی آن که از آن جدا شود.

ف ض ض

فِضّ، به کسر: پراکندگی، «اِنْفَضُّوا اِلَیْهَا»

جمعه:11 پراکنده می شوند و به سوی آن

می روند.

ف ض و

[ الإفضاء الی المرأه: خلوت با زن ]اَفْضی إلی إمْرَأَتِهِ: با زنش مباشرت کرد، وگفته اند: افضاء عبارت از خلوت کردن با زن است چه با او مباشرت کند یا نکند.

ف ط ر

فِطْرت، به کسر: نهاد، سرشت[«فِطْرَتَ اللّه ِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» روم:30]، فَطْر: آغازیدن، اختراع کردن. از ابن عبّاس نقل شده که گفته است: من نمی دانستم معنای فاطِر در آیه: «فَاطِرِ السَّموَاتِ» انعام:14؛ و در آیات دیگر چیست تا آنگاه که دو تن عرب بیابان نشین که درباره چاهی با همدیگر نزاع داشتند نزد من آمدند، یکی از آن دو به دیگری گفت: أنا فَطَرْتُها: من (حفر) آن را آغاز کردم؛ و نیز از او نقل کرده اند که درباره آیه: «السَّمآءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ»

مزّمّل:18؛ گفته است: به زبان حبشی یعنی: پر است از آن(1).

ف ظ ظ

الفَظّ من الرّجال: مردان درشتخوی، گفته اند: به معنای انسان بدخلق و سخت دل است [«وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ» آل عمران:159].

ف ق ر

فَقْر: نیازمندی، تنگدستی. فقیر و مسکین از نظر ناداری و نارسایی درآمد کسب و کمبود مال برای تأمین هزینه خود و عائله خویش با هم شریکند و تفاوتی میان آنها نیست لیکن اختلاف در این است که کدامیک بدحالتر و بینواترند، فرّاء و ثعلب و ابن سکّیت و ابو حنیفه از عامّه و از امامیّه شیخ طوسی در نهایه و ابن جنید و سلاّر گفته اند: مسکین بدحالتر است،

ص:187


1- الإتقان، 1/140.

چه، خداوند فرموده است: «اَو مِسْکیناً ذَا مَتْرَبَهٍ» بلد:16؛ و شاعر گفته است:

أمّا الفقیرُ الّذی کانَت حَلُوبَتُهُ وِفْقَ العیالِ فَلَمْ یُتْرَکْ لَهُ سَبَدُ(1) (اَمّا فقیر کسی است که شیر حاصل از حیوان شیردهش به اندازه عائله اوست و چیزی از آن برایش باقی نمی ماند) اصمعی مانند شافعی گفته است: فقیر بدحالتر است، چنان که از ما (امامیّه) شیخ طوسی در مبسوط و در کتاب خلاف و محقّق و علاّمه حلّی همین نظر را اظهار و به قول خداوند استدلال کرده اند که فرموده است: «اِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَآءِ»

توبه:60؛ و فقرا را بر مساکین مقدّم داشته است و نیز فرموده است: «وَاَمَّا السَّفینَهُ فَکَانَتْ

لِمسَاکینَ»کهف:79. امّا آنچه در خبر صحیح از ابو عبداللّه علیه السلام روایت شده مؤّد نظر اوّل است، چه، در آن آمده: فقیر کسی است که از مردم درخواست نمی کند، و مسکین از او بینواتر، و بائس از آنها بدحالتر است(2). خداوند فرموده

است: «اَنْ یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَهٌ» قیامه:25؛ سختی مهره های پشتش را شکست.

ف ق ع

فاقع: بسیار زرد [«فَاقِعٌ لَوْنُهَا» بقره:69].

ف ق ه

فِقْه: در اصل به معنای فهم است سپس به علم شریعت اختصاص یافته و عالم به آن را فقیه می گویند، مثال معنای اوّل آیه: «لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ» اسراء:44؛ و مثال معنای دوم آیه: «لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ» توبه:122؛ است.

ف ک ر

تَفَکُّر: اندیشیدن، فَکَّرَ فیه، با تشدید و تَفَکَّرَ فیه به یک معناست [«اَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فی اَ نْفُسِهِمْ» روم:8].

ف ک ک

فَکّ: رها کردن، فکّ الرّقَبَهَ: بنده را آزاد کردن. [«فَکُّ رَقَبَهٍ» بلد:13]

ف ک ه

فاکهه (میوه) معروف است، و اقسام میوه را فَواکِه می گویند [«لَهُمْ فیهَا فَاکِهَهٌ» یس:57]. فَکِه: سرمست و ناسپاس، در آیه: «وَنَعْمَهٍ کَانُوا فیهَا فَاکِهینَ» دخان:27؛ فَکِهینَ نیز قراءت شده است که به معنای أشِرِینَ (سرمست) و «فَاکِهینَ» (خوش و شاد) است. تَفَکُّه:

ص:188


1- در مجمع البحرین: أنا الفقیر، و در لسان العرب، 5/6؛ أمّا الفقیر آمده است.
2- مجمع البحرین، 3/442؛ نورالثقلین، 2/229.

شگفتی، و نیز گفته اند: به معنای پشیمانی است، خداوند فرموده است: «فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ»

واقعه:65؛ گفته شده، یعنی، تَنَدَّمُون (پشیمان می شوند).

ف ل ح

فلاح: رستگاری، پیروزی و بقاء [مثال اوّل: «اِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ» یونس:17. مثال

دوم: «اِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» انعام:135. مثال سوم: «قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» مؤمنون:1].

ف ل ق

فَلْق، با سکون: شکاف، و با حرکت اوّل و دوم به معنای صبح است، و برخی گفته اند: سپیده صبح است [«قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَق»

فلق:1].

ف ل ک

فُلْک، به ضمّ: کشتی، این واژه بر مفرد، جمع، مذکّر و مؤّث اطلاق می شود [«وَالْفُلْکِ

الَّتی تَجْری فِی الْبَحْرِ» بقره:164].

ف ن د

فَنَد با حرکت اوّل و دوم: دروغ و نیز به معنای ضعف رأی بر اثر سالخوردگی است. تَفْنِید: سرزنش و ضعیف شمردن رأی است [«لَوْلاَ اَنْ تُفَنِّدُونِ» یوسف:94].

ف ن ن

[ فَنَن: شاخه درخت] «ذَوَاتَآ اَفْنَانٍ»

الرحمن:48؛ شاخه ها و مفرد آن فَنَن است، و گفته اند: دارای رنگها و انواع میوه هاست ومفرد آن فنّ با ادغام است.

ف و ر

فَوْر: جوشش اضطراب و شدّت، «مِنْ

فَوْرِهِمْ هذَا» آل عمران:125 از خشم آنها که در بدر اتّفاق افتاد؛

«فَارَ التَّنُّورُ» هود:40، مؤمنون:27؛ جوشید؛ گفته می شود: فارَ الماءُ یَفُورُ فَوْراً: آب جوشید و روان گردید.

ف و ز

فَوْز: رستگاری و دست یافتن به خوبیهاست، و نیز به معنای هلاکت و نابودی است. فائز: پیروز [«فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظیماً»

احزاب:71]، و مَفَازَه: جای رهایی، وآن مَفْعَلَه یا اسم مکان فوز است [«فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَهٍ مِنَ الْعَذَابِ» آل عمران:188].

ف و ق

[فَوْق: ظرف مکان، و فَواق: مهلت] «بَعُوضَهً فَمَا فَوْقَهَا» بقره:26. ابو عبیده گفته است: و پایین تر از آن، چنان که گفته می شود:

ص:189

فلان صغیرٌ و هو فوقه: فلانی کوچک است و وی کوچکتر از اوست. فرّاء گفته است: بزرگتر از آن، و مقصود مگس و عنکبوت است(1).

خداوند فرموده است: «مَا لَهَا مِنْ فَوَاقٍ»

ص:15 گفته اند: فواق به فتح و ضمّ قراءت شده است: هیچ مهلت و راحتی برای آن نیست.

ف و م

فُوم: گفته اند به معنای سیر است، عبد اللّه بن مسعود «وَثُومِها» بقره: 61 قراءت کرده است، و گفته اند: فُوم: به زبان عبری به معنای گندم است، برخی گفته اند: واژه ای شامی است که به معنای نخود است.

ف و ه

فَوه: اصل و ریشه فَمْ و به معنای دهان است زیرا جمع فَمْ، اَفْواه است [«لِیَبْلُغَ فَاهُ»

رعد:14].

ف ی أ(2)

فاءَ: برگشت [«فَاِنْ فَآءَتْ» حجرات:9] فَی ء به مالیات و غنیمت جنگی است و گفته

شده فی ء آن است که بدون حمله نظامی به دست آمده و غنیمت آن است که با حمله نظامی به دست آمده است [«وَمَا اَفَآءَ اللّه ُ عَلی رَسُولِهِ» حشر:7] فی ء نیز بمعنای سایه بعد از ظهر است [«یَتَفَیَّؤُا ظِلاَلُهُ» نحل:48].

ف ی ض

[ اِفَاضَهُ الحجّاج مِن عرفات الی منی: بازگشت حجاج بسوی آن پس از پایان موقف] «ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَیْثُ اَفَاضَ النَّاسُ»بقره:199 سپس از همان جا که مردم کوچ می کنند کوچ کنید. گفته اند: مراد کوچ کردن به عرفات است، و این امر خطاب به قریش است چه آنها به همراه دیگر اعراب در عرفات وقوف نمی کردند و می گفتند: ما حرم خداییم.

همچنین گفته شده منظور از ناس ابراهیم علیه السلاماست همان گونه که وی به امّت نامیده شده [«اِنَّ اِبْرهیم کَانَ اُمَّهً» نحل:120].

ص:190


1- مختارالصّحاح، 515.
2- نگارنده این مادّه را با واژه فئه درهم آمیخته که چنانکه گفته آمد از (ف أ و) است.

ق

ق

[قاف: یکی از حروف مقطّعه در قرآن است] خداوند فرموده است: «ق» ق:1 گفته اند: کوهی

است محیط بر دنیا از پشت (سدّ) یأجوج و مأجوج.

قارون

قارون: از قوم موسی علیه السلام بود و بر آنها

سرکشی کرد، و آن واژه ای اعجمی یعنی غیرعربی است که در ثروتمندی بدان مَثَل زده می شود. گفته اند: او پسرخاله موسی علیه السلام بوده و بهتر یا بیشتر از همه بنی اسرائیل تورات را قراءت می کرده است.

و نیز گفته اند: قارون این امّت سعدبن ابی وقّاص است(1).

ق ب ر

قَبْر: مفرد قُبُور است، قَبَرَ المَیِّتَ: مرده را به خاک سپرد؛ اَقْبَرَهُ: دستور داد او را به خاک سپارند، ابن سکّیت گفته است(2): أقْبَرَهُ یعنی، گوری ساخت تا در آن دفن شود، خداوند فرموده است: «ثُمَّ اَمَاتَهُ فَاَقْبَرَهُ» عبس:21 گفته اند: او را از جمله به خاک سپردگان قرار داد، و او را به خورد سگان نداد، و قبر از جمله چیزهایی است که فرزندان آدم بدان مورد اکرام قرار گرفته اند.

ق ب س

قَبَس: به فتح اوّل و دوم: شعله آتش [«لَعَلّی

اتیکُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ» طه:10].

ق ب ض

[قَبْضَه: ملک] خداوند فرموده است: «وَالاَْرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ» زمر:67؛

ص:191


1- مرآه الأنوار 1/28.
2- مختارالصّحاح، 518.

ملک اوست و کسی جز او مالک آن نیست.

ق ب ل

قَبْل: ضدّ بعد، و قُبُل (جلو): ضدّ دُبُر (عقب) است، و قَبَل به فتح اوّل و دوم و ضمّ آنها، و قِبَل به کسر اوّل و فتح دوم، یعنی، روبرو و آشکارا؛ خداوند فرموده است: «اَوْ

یَاْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلاً» کهف:55.

قَبِیل: جماعت از سه به بالا و جمع آن قُبُل است، خداوند فرموده است: «وَحَشَرْنَا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْ ءٍ قُبُلاً» انعام:111؛ اخفش گفته است(1) یعنی: قبیلاً (دسته ای)، و برخی گفته اند یعنی: عیاناً (آشکارا).

قِبْله: بر سمتی اطلاق می شود که روبروی آن نماز گزارده می شود. در مجموعه شهید به نقل از خلیل آمده است که آن بر وزن فِعْلَه از واژه قبول است و به این معناست که هرکس در نماز رو به سوی آن کند نمازش قبول می شود(2).

ق ت ر

قَتَر: به فتح تاء [جمع قَتَرَه به معنای ]غبار است، و گفته اند: سیاهی مانند دود است [«وَلاَ یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ» یونس:26]. اِقتار و تقتیر: سختگیری در دادن خرجی به عائله و نیز به معنای تنگدستی است [«وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» بقره:236؛ «وَ کَانَ الاِْنْسَانُ قَتُوراً» اسراء:100].

ق ث أ

قِثّاء: خیار [«مِنْ بَقْلِهَا وَ قِثَّآئِهَا» بقره:61].

ق د ح

[قَدْح: افروختن آتش ]«فَالْمُورِیَاتِ قَدْحاً»

عادیات:2؛ گفته اند: اسبانی که هنگام دویدن در سنگلاخها سمهای آنها بر اثر برخورد با سنگها جرقّه آتش می افروزد، و شاید مراد اسبان جهادگران است.

ق د د

قِدَد: جمع قِدَّه به کسر به معنای طریقه و روش است؛ همچنین به گروهی از مردم اطلاق می شود که هرکدام دارای طریقه و عقیده جداگانه ای هستند. [خداوند] فرموده است:

«کُنَّا طَرَآئِقَ قِدَداً» جنّ:11؛ گروههایی با عقاید مختلف.

ق د ر

قَدَر: آنچه خداوند به قضای خود مقدّر می کند [«وَکَانَ اَمْرُ اللّه ِ قَدَراً مَقْدُوراً»

ص:192


1- مختارالصّحاح، 520.
2- مجموعه خطیّ شهید نزد ما نیست و آنچه را او نقل کرده در کتاب العین خلیل نیز نیافتیم، مراجعه شود.

احزاب:38]، قَدْرُ الشی ء: اندازه آن [«قَدْ جَعَلَ اللّه ُ لِکُلِّ شیْ ءٍ قَدْراً» طلاق:3]. قَدَرُ اللّه ِ و قَدْرُهُ به یک معناست و آن در اصل مصدر است،

خداوند فرموده است: «وَمَا قَدَرُوا اللّه َ حَقَّ قَدْرِهِ» انعام:91، حج:74، زمر:67؛ او را به اندازه ای که سزاوار بزرگی اوست تعظیم نکردند.

قَدَرَ عَلی عیالِه با تخفیف به معنای قَتَرَ است، و به همین معناست قول خداوند: «وَمَنْ

قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ» طلاق:7.

ق د س

قُدس، به سکون دال و ضمّ آن: پاکیزگی و آن اسم و مصدر است. رُوحُ القُدُس: جبرئیل علیه السلام است [«وَاَیَّدْنَاه بِرُوحِ الْقُدُسِ» بقره:87]. قُدُّوس به ضمّ: یکی از نامهای خداوند می باشد و آن بر وزن فُعُّول مشتق از قُدْس است که به معنای پاکیزگی است. گفته اند: هر اسمی که بر وزن فَعُّول آورده شود اوّل آن مفتوح است جز قُدُّوس و سُبُّوح، چه بیشتر به ضمّ استعمال شده اند، و از سیبویه نقل شده که او این دو واژه را به فتح می خوانده است [«الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ»

حشر:23].

ق د م

[قَدْم: پیشی گرفتن] قَدَمَ یَقْدُمُ مانند نَصَرَ یَنْصُرُ: پیشی گرفت. خداوند فرموده است: «یَقْدُمُ قَوْمَهُ» هود:98؛ و قَدَّمَ بَیْنَ یَدَیْهِ: جلو افتاد، خداوند فرموده است: «لاَ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ» حجرات:1.

ق ذ ف

قَذْف: انداختن [«فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ»

طه:39]، قَذَفَ المُحْصَنَه: به زن شوهردار نسبت بد داد.

ق ر أ

قَرْء، به فتح: حیض و جمع آن اَقْراء، قُرُوء و اَقْرُء و قَرْء نیز به معنای پاکیزگی و از اضداد است [«وَالْمُطَلَّقَاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلثَهَ قُرُوءٍ»

بقره:228]. قرآن از نظر لغوی به معنای تلاوت و خواندن است، سپس برای قرآنی که از سوی خداوند نازل گردیده عَلَم شده است. خداوند فرموده است: «اِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْانَهُ» قیامه:17 یعنی: قراءت آن.

ق ر ب

[قُرْب: نزدیکی] قَرُبَ قُرْباً، به ضمّ: نزدیک شد. گفته اند: این که خداوند فرموده است: «اِنَّ

رَحْمَتَ اللّه ِ قَریبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ» اعراف:56 و نفرمود: قرِیبَهٌ، زیرا مقصود از رحمت احسان اوست. و قُرْبان مانند قُران چیزی است که بدان

ص:193

به خداوند تقرّب می جویند [«حَتّی یَاْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ» آل عمران:183].

ق ر د

قِرْد: (میمون) معروف است و جمع آن: قُرُود و قِرَدَه به فتح راء است، و مؤّث آن قِرَدَه و

جمع آن قِرَد است مانند قِرْبَه (مشک آب) و قِرَد. درباره قول خداوند: «وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَهَ وَالْخَنَازیرَ» مائده:60؛ برخی از مفسران گفته اند: مراد از قِرَده (میمونها) اصحاب سبت، و مقصود از خنازیر کافران مائده عیسی علیه السلام است.

ق ر ر

قَرار: اقامتگاه، جای آرمیدن، [«وَلَکُمْ فِی الاْ َرْضِ مُسْتَقَرٌّ» بقره:36 ]«رَجُلٌ قَرِیرُ العَیْن» (خوشحال)، و قَرَّتْ عَیْنُهُ تَقِرُّ به کسر قاف و فتح آن ضدّ سَخِنَتْ (گرم شد) می باشد: از خوشحالی چشمش روشن شد. اَقَرَّ اللّه ُ عَیْنَهُ: خداوند به او عطاکند تا خوشحال شود و به کسی که برتر از اوست چشم ندوزد، و گفته اند: چشمش خنک شود و گرم نگردد؛ زیرا اشکی که از خوشحالی فرو می ریزد سرد و اشک اندوه گرم است [«کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا» طه:40].

ق ر ش

قَرْش: به معنای کسب است و به این سبب به قبیله ای که جدّ آنها نضربن کنانه است قریش گفته اند. در به کاربردن این واژه چنانچه کلمه حیّ (شاخه ای از یک قبیله) اراده شود منصرف و در صورتی که واژه قبیله در نظر باشد غیرمنصرف خواهد بود [«لاِیلاَفِ قُرَیْشٍ» قریش:1].

ق ر ض

قَرْض: بریدن، وام دادن و هر نیکی و بدی که از پیش فرستاده شود و ذخیره آخرت گردد [«یُقْرِضُ اللّه َ قَرْضاً حَسَناً» بقره:245].

ق ر ط س

قراطیس: جمع قِرطاس به معنای کاغذ است که بر آن می نویسند [«تَجْعَلُونَهُ قَرَاطیسَ»

انعام:91].

ق ر ع

قارِعَه: حادثه ناگوار، چه، قَرْع در اصل به معنای کوبیدن است و مراد از آن روز قیامت است، زیرا دلها را به هراس در می آورد [«الْقَارِعَهُ * مَا الْقَارِعَهُ» قارعه:1 و 2].

ق ر ف

اقتراف: به دست آوردن، مرتکب شدن [«وَلِیَقْتَرِفُوا مَاهُمْ مُقْتَرِفُونَ» انعام:113].

ص:194

ق ر ن(1)

ذوالقرنین: همان اسکندر مشهور است، درباره سبب نامیدن او به ذوالقرنین اقوالی نقل کرده اند که ذکر آنها در این مختصر مناسب نیست.

ق ر ی

قَرْیَه: (دهکده) معروف است، خداوند فرموده است: «عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٌ»

زخرف:31؛ گفته اند: از یکی از دو شهر و مقصود آنها ولیدبن مغیره از مکّه و حبیب بن عمر ثقفی از طایف بود.

خداوند فرموده است: «وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحَابَ الْقَرْیَهِ» یس:13؛ گفته اند: مراد شهر انطاکیّه است.

ق س ر

قَسْوَرَه: شیر به زبان حبشی، خداوند فرموده است: «فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَهٍ» مدّثّر:51؛ و نیز گفته اند: به معنای شکارچی تیرانداز است.

ق س س

قِسِّیس. بزرگ و رئیس نصارا از حیث دین و دانش [«ذلِکَ بِاَنَّ مِنْهُمْ قِسّیسینَ» مائده:82].

ق س ط

قِسْط، به کسر: دادگری. قُسُوط: ستم و برگشت از حقّ، مثال برای اوّل مُقْسِطُون اسم فاعل قِسط به معنای عدل است [«فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ اِنَّ اللّه َ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ» مائده:42] مثال برای دوم و قاسِطُون اسم فاعل قُسُوط که به معنای ستم است [«وَ مِنَّا الْقَاسِطُونَ»

جنّ:14]. گفته اند: در این واژه قاعده این است که هر چه از اَقْسَطَ مشتقّ باشد به معنای عدل و هرچه از قَسَطَ اشتقاق یابد به معنای جور و ستم است.

ق س ط س

قِسْطاس: به زبان رومی یعنی، ترازو، و آن به ضمّ قاف و کسر آن است، و در قراءتهای سبع (هفتگانه) به هر دو صورت قراءت شده است؛ همچنین گفته اند: به زبان رومی به معنای عدالت است [«وَ زِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقیمِ» اسراء:35].

ق س و

[قَسْوه: شدّت و سختی] قسا قَلْبُهُ: دلش سخت و بی رحم شد [«فَهِیَ کَالْحِجَارَهِ اَوْ اَشَدُّ

ص:195


1- نگارنده آن را زیر اسم علم قارون آورده و ما ترجیح دادیم آن را جدا کنیم، زیرا آن یکی عربی است و این یکی عجمی و به این مفهوم تصریح شده است.

قَسْوَهً» بقره:74].

ق ص د

قَصْد: میانه روی، «وَعَلَی اللّه ِ قَصْدُ السَّبیلِ» نحل:9 گفته اند: هدایت مردم به راهی که آنها را به حقّ برساند بر خداوند واجب است.

ق ص ر

قَصْر: معانی متعددی دارد. از جمله به معنای نقص است مانند نماز قصر و این به معنای تقصیر و کم کردن است [«تَقْصُرُوا مِنَ

الصَّلوهِ» نساء:101]. دیگر به معنای خلاف طول (درازی) و خلاف مدّ (کشش) است، از این رو به معنای حبس نیز آمده است، و دیگر به

معنای کاخ و هر خانه ای است که از سنگ و غیر آن باشد [«وَقَصْرٍ مَشیدٍ» حج:45].

قَصَرَهُ به فتح اوّل و دوم به معنای بیخ گردن و جمع آن قَصَرَ است، و از این باب است آیه: «اِنَّهَا تَرمی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ» مرسلات:32؛ و این بنا به قراءت ابن عبّاس است، او آن را به بیخ گردن درختان خرما و نیز به بیخ گردن شتران تفسیر کرده است(1).

قول خداوند: «فیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ»

الرحمن:56؛ جمع قاصِرَهُ الطَّرْف است: جز به شوهرش نمی نگرد.

ق ص ص

[قَصَص:پیگیری] قَصَّ اَثَرَهُ: او را دنبال کرد، و آن از باب ردّ است، و قَصَص [وقَصًّا]نیز به همین معناست، و از این باب است قول خداوند: «فَارْتَدَّا عَلی اثَارِهِمَا قَصَصاً» کهف:64؛ قِصَّه: داستان یا کاری که رخ داده است، و قِصَص به کسر جمع قصّه ای است که نگارش یافته است [«اِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ» آل عمران:62؛ «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ» یوسف:3]. قِصاص به معنای

انتقام است [«وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ» مائده:45].

ق ص ف

قَصْف: شکستن، ریح قَاصف: سخت، رعْدٌ قاصِفٌ: رعد بسیار غرّنده [«قَاصِفاً مِنَ الرّیحِ»

اسراء:69].

ق ص م

[قَصْم: شکستن و نابودکردن ]قَصَمَ الشَّی ء: آن را شکست و خرد کرد، و از باب ضَرَبَ است، خداوند فرموده است: «وَکَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْیَهٍ»

انبیاء:11 چه بسیار شهرها را که خرد کردیم و درهم شکستیم؛ و این به معنای هلاکت و

ص:196


1- مختارالصّحاح، 537.

نابودی است.

ق ص و

[قُصُوٌّ: دوری] قَصَا المَکانُ: دور شد، و آن از باب سَماست و اسم فاعل آن قاصِی و مبالغه آن قَصِیّ است، به همین معناست قول خداوند: «مَکَاناً قَصِیّا» مریم:22؛ قُصْوی مؤّث اَقْصی است، می گویند: فلانٌ بالمَکانِ الْأقْصی، و الناحیه القُصْوی [«اَقْصَا الْمَدینَهِ» قصص:20؛ «وَهُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی» انفال:42].

ومسجدالاقصی بیت المقدّس است «الْمَسْجِدِ الاَْقصی» اسراء:1؛ زیرا بعد از آن مسجدی نیست و یا آن که دور از مسجدالحرام است.

ق ض ب

قَضْب: بریدن، و به هر روییدنی که تر و تازه بریده و خورده شود اطلاق می شود [«وَ عِنَباً وَ قَضْباً» عبس:28].

ق ض ض

[انْقِضَاض: درافتادن و فرودآمدن ]اِنْقَضَّ الحائطُ: دیوار فرو ریخت، اِنْقَضَّ الطّائرُ: پرنده آهنگ فرود آمدن کرد [«فَوَجَدَا فیهَا جِدَاراً یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ فَاَقَامَهُ» کهف:77].

ق ض ی

قضا با مدّ و قصر دارای معانی مختلفی است، از جمله: حکم، قطعیّت، بیان، فصل، مرگ، فراغ و امثال اینهاست، گفته اند: بازگشت همه آنها به یک معناست و آن انقطاع و تمام شدن چیزی است. قَضای خداوند عبارت از حکم و واجب گردانیدن و آفریدن چیزی و ثبت آن در لوح محفوظ به طور مفصّل است، چنان که قَدَرْ ثبت آن در لوح محفوظ به نحو مجمل است.

«قَضَی نَحْبَهُ» احزاب:23؛ مُرد، و گاهی به معنای اداء و رسانیدن نیز می آید، چنان که گفته می شود: قضی دینَه: وام خود را اداء کرد؛ و از همین باب است قول خداوند: «وقَضَیْنَآ اِلی بَنی اِسْرَآءیلَ فِی الْکِتَابِ» اسراء:4 و نیز: «وَقَضَیْنَآ اِلَیْهِ ذلِکَ الاَْمْرَ» حجر:66؛ ما به او رسانیدیم و به او ابلاغ کردیم. فرّاء درباره قول خداوند: «ثُمَّ اقْضُوا اِلَیَّ» یونس:71 گفته است، یعنی، بروید(1)؛ و نیز قَضی گاهی به معنای ساختن و مقدّر کردن است، می گویند: قَضاه یعنی: آن را ساخت و مقدّر کرد، و به همین

ص:197


1- مختار الصحاح، 541؛ مرآه الأنوار، 1/280.

معناست آیه: «فَقَضیهُنَّ سَبْعَ سَموَاتٍ»

فصّلت:12.

ق ط ر

اَقْطار: جمع قُطْر، به ضمّ به معنای ناحیه و جانب و کرانه است [«اَقْطَارِ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ» الرحمن:33].

خداوند فرموده است: «سَرَابیلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ» ابراهیم:50؛ به فتح قاف و کسر طاء، و آن مادّه سیاه رنگی است که به شتران مبتلا به جرب (گری) می مالند و بر اثر حدّت و حرارت خود گُری را می سوزاند؛ قِطْرانٍ نیز قراءت شده: مس که گرمی آن به نهایت رسیده باشد، چه، قِطر به معنای مس گداخته شده است [«وَاَسَلْنَا

لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» سبأ:12].

ق ط ط

قِطّ به کسر: نامه، دادن جایزه، و از این باب است قول خداوند: [«عَجِّلْ لَنَا قِطَّنَا» ص:16]،

و گفته اند: به معنای حساب است.

ق ط ع

قِطْع، به کسر: تاریکی آخر شب، و به همین معناست: «بِقِطْعٍ مِنَ الَّیْلِ» هود:81؛ اخفش گفته است: در سیاهی شب(1).

و درباره قول خداوند: «ثُمَّ لْیَقْطَعْ»

حج:15؛ باید خفه شود، چه، کسی که خود را خفه می کند طناب را به سقف آویزان می کند و پس از بستن آن به گردن خویش، خود را از زمین جدا می سازد تا خفه شود؛ «وَتَقَطَّعُوآ اَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ» انبیاء:93؛ گفته اند: کارشان را در میان خود به تفرقه کشاندند.

ق ط ف

قُطُوف: جمع قِطْف، میوه چیده شده و نظایر آن، و گفته اند: قَطْف: انگور، و به کسر خوشه است [«قُطُوفُهَا دَانِیَهٌ» حاقه:23].

ق ط م ر

قِطْمِیر: پوست نازک میان خرما و هسته آن، گفته اند: نقطه سفیدی است که در پشت هسته خرما دیده می شود و درخت خرما از همان می روید [«مَا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمیرٍ» فاطر:13].

ق ط ن

یقطین: هر گیاهی که روی زمین پهن شود و ساقه نداشته باشد، مانند کدو و امثال آن و بیشتر بر کدوی حلوایی اطلاق می شود [«شَجَرَهً مِنْ یَقْطینٍ» صافّات:146].

ص:198


1- مختار الصحاح، 543.

ق ع د

مَقاعِد: مفرد آن مَقْعَد بر وزن مَذْهَب به معنای جای نشستن است؛ قَعِید: شخص نشسته، «وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَآءِ» نور:60؛ زنانی

که از حیض شدن و آبستن بازمانده و به سبب سالخوردگی امیدی به ازدواج ندارند. مفرد آن قاعِد بدون هاء است.

قواعِدُ البیت: پایه ها و ارکان ساختمان [«وَاِذْ یَرْفَعُ اِبْرهیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ»

بقره:127].

ق ع ر

[قَعْر کندن] قَعَرْتُ الشَّجَرَهَ: درخت را از بیخ برکندم، فَانْقَعَرَت: پس برکنده شد، و از همین باب است قول خداوند: «کَاَ نَّهُمْ اَعْجَازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» قمر:20؛ تنه های درختان خرما که بریده شده اند.

ق ف و

قفا، با الف مقصور: پشت کردن. قَفّی علی

اَثَرِه: به دنبال او فرستاد، خداوند فرموده است:

«ثُمَّ قَفَّیْنَا عَلی اثَارِهِمْ بِرُسُلِنَا» حدید:27.

ق ل ب

قَلْب: دل، و در آیه: «لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ»

ق:37؛ به معنای عقل است.

ق ل د

قلائد: چیزهایی از قبیل نعل و جز آن که به گردن حیوان می اندازند تا دانسته شود که آن برای قربانی است، و آن جمع قِلادَه است که به معنای گردن بند است [«وَالْهَدْیَ وَ الْقَلاَئِدَ»

مائده:97]. مَقالید به معنای کلیدها و مفرد آن مِقلاد و مِقْلَد است، گفته اند: مقالید جمعی است که مفرد ندارد [«لَهُ مَقَالیدُ السَّموَاتِ وَالاْ َرْضِ» زمر:63].

ق ل ل

[قِلَّت: کمی، برداشتن و بردن ]گفته می شود: قومٌ قلیلون، و قومٌ قلیل (اندک) خداوند فرموده است: «وَاذْکُرُوا اِذْ کُنْتُمْ قَلیلاً» اعراف:86.

و قول خداوند: «اَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً»

اعراف:57؛ باد ابرها را حمل کند و حرکت دهد، گفته می شود: اَقَلَّ فلانٌ الشّی ء واستقلَّ به: فلانی آن را برداشت و حمل کرد.

ق ل ی

قلی: دشمنی، «مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مَا قَلی» ضحی:3؛ خداوند تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است، در اصل وَ ما قَلاکَ بوده است.

ق م ح

اِقماح: سر برداشتن و چشم فروهشتن، گفته

ص:199

می شود: اَقْمَحَهُ الْغُلُّ: زنجیر گردنش را تنگ نگه داشت و سر را بدین سبب بالا برد [«فَهُمْ

مُقْمَحُونَ» یس:8].

ق م ر

قَمَر: از سوّم تا آخر هر ماه قَمَر گفته می شود، و این به سبب سپیدی آن است، و اَقْمَر به معنای سپید است] «وَالْقَمَرَ نُوراً» یونس:5].

ق م ط ر

یَوْمٌ قَمْطَریر: سخت [«یَوْماً عَبُوساً قَمْطَریراً» انسان:10].

ق م ع

مَقامِع: جمع مِقْمَعَه به کسر (گرز) چیزی از آهن شبیه عصای سر کج است که بر سر فیل می زنند [«وَلَهُمْ مَقَامِعُ مِنْ حَدیدٍ» حج:21].

ق م ل

[قُمَّل (کنه)] سیوطی در الإتقان ذکر کرده که واسط گفته است: قُمَّل به زبان عبرانی وسریانی همان دَبی است(1) [«فَاَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ» اعراف:133]. می گویم: دَبی به معنای ملخ ریز است پیش از آن که به پرواز

درآید.

ق ن ت

قُنُوت معنای لغوی آن: فرمانبرداری، خاموشی، دعا، امساک در گفتار و ایستادن در نماز است، و گفته اند: قول خداوند: «وَقُومُوا للّه ِِ قَانِتینَ» بقره:238؛ دعاکنندگان در قنوت خود و برخی گفته اند: اطاعت کنندگان، ونیز گفته شده: اقرارکنندگان به بندگی خداوند. و درباره قول حق تعالی: «لَهُ مَا فِی السَّمَواتِ وَالاْ َرْضِ کُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ» بقره:116؛ گفته اند: همه اقرارکنندگان به عبودیت اویند.

ق ن ط

قَنُوط، به فتح: نومیدی، و مشهور آن است که به معنای نومیدی از رحمت و آمرزش و بخشش خداوند است و این سزاوار کسی است که به خداوند و روز جزا معتقد نباشد [«وَ اِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَیَٔوسٌ قَنُوطٌ» فصّلت:49].

ق ن ط ر(2)

قِنْطَار، جمع آن قَنَاطِیر، گفته اند: وزن آن معادل چهل اوقیه طلا یا هزار ودویست دینار یا هزار و دویست اوقیه یا هفتادهزار دینار یا هشتادهزار درهم یا دویست رطل طلا یا نقره یا هزار دینار و یا باندازه یک پوست گاو است که

ص:200


1- الإتقان 1/139.
2- نگارنده این حرف را در ماده ق ط ر آورده و درست، مفرد آن است.

پر از طلا یا نقره باشد و قول أخیر از امام باقر و امام صادق علیه السلام روایت است(1).

«وَالْقَنَاطیرِ الْمُقَنْطَرَهِ» آل عمران:14. (الْمُقَنْطَرَه): کامل، مانند بَدْرَهٌ مُبَدَّرَهٌ، و اَلْفٌ مُؤلَّفٌ: تمام، فرّاء گفته است: (الْمُقَنْطَرَه) چند برابر، مثلاً قَنَاطیر سه برابر و مقنطره نُه برابر باشد.

ق ن ع

قُنُوع: خواهش و فروتنی و از باب خَضَعَ و اسم فاعل آن قانع است. گفته اند: قانع کسی است که به اندک بسنده می کند و خشمگین و ترش رو نمی شود، و نیز گفته شده: قانع کسی است که به آنچه دارد خشنود است و بسا بی آن که خواهش کند به او داده می شود، فرّاء گفته است: که از تو درخواست می کند و هر چه به او دادی می پذیرد(2) [«وَاَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ» حج:36].

ق ن و

[قَنْو و قَنْی: گردآوری و به دست آوردن]

قَنَوْتُ الغَنَمَ و غیرَها قِنْوَهً وَ قَنَیْتُها قُنْیَهً، به کسر قاف و ضمّ آن در هر دو: گوسفندان و جز آنها را برای خودم گرد آوردم نه برای تجارت، اقتناء المال و غیره: به دست آوردن مال و غیر آن. خداوند فرموده است: «اَغْنی وَاَقْنی»

نجم:48؛ سرمایه برای آنها قرار داد.

قِنْو: عِذق یا خوشه(3) و جمع آن قِنْوان است [«قِنْوَانٌ دَانِیَهٌ» انعام:99].

ق ه ر

قَهْر: غلبه و چیرگی [«وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ» انعام:18].

ق و ب

قابُ قَوْسٍ: به اندازه کمانی، قاب:فاصله میان قبضه و گوشه کمان، و هر کمانی دارای دو قاب است، درباره قول خداوند: «فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ» نجم:9 گفته اند: مراد قابَی قوسٍ بوده و مقلوب شده یعنی قاب مفرد و قوس به صورت تثنیه ذکر شده است. در حدیث آمده است که از قاب قوسین پرسیدند، فرمودند: فاصله میان گوشه تا سر آن(4).

ص:201


1- نورالثقلین 1/320، به دنبال این جمله چنین آمده است: و تفصیل این سخن در تفسیر این سخن خداوند «والقناطیر المقنطره» آمده که همان گونه که می بینید زاید است.
2- مختار الصحاح 553.
3- عذق با فتحه همان درخت خرماست با بار آن نگارنده.
4- مجمع البحرین، 2/150.

ق و ت

اَقوات: جمع قُوت، به ضمّ: مقداری از خوراک است که بدن انسان را از نابودی نگه می دارد [«وَ قَدَّرَ فیهَآ اَقْوَاتَهَا» فصّلت:10].

مُقِیت: مقتدر و نگهبان، مانند کسی که قوت مردان چندی را می دهد. خداوند فرموده است: «وَکَانَ اللّه ُ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ مُقیتاً» نساء:85؛ و فرّاء نیز چنین گفته است، برخی گفته اند: مُقِیت به معنای نگهبان و گواه بر چیزی است.

ق و ع

قاع: زمین هموار، دشت و جمع آن قِیع و قِیعان است [«فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفا»

طه:106].

قیعَه [«اَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقیعَهٍ» نور:39].

نیز مانند قاع است و برخی آن را جمع دانسته اند.

ق و ل

[تَقَوُّل: دروغ بستن] تَقَوَّلَ عَلَیهِ: دروغ بر او بست [«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا» حاقّه:44].

ق و م

قَوْم: مشتمل بر مردان است و شامل زنان نمی شود، و این واژه از لفظ خود مفرد ندارد، زهیر گفته است(1):

[وما أدری و سوف اخالُ أدْری ]اَقَوْمٌ الُ حِصْنٍ اَم نِساءُ

(و نمی دانم و گمان می کنم در آینده بدانم که خاندان حِصن مردند یا زن). خداوند فرموده است: «لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ... وَلاَ نِسَآءٌ مِنْ نِسَآءٍ» حجرات:11 و بسا زن نیز بر سبیل تبعیّت در معنای آن داخل شود، و قَوْم هم مذکّر است و هم مؤّث، زیرا اسم جمعهایی که از لفظ خود مفرد ندارند اگر برای آدمیان به کاربرده شوند می توان فعل را برای آنها مذکّر یا مؤّث آورد، مانند: رَهط و نَفَر.

اَقامَ الشّی ءَ: آن را ادامه داد، و به این معناست قول خداوند: «وَ یُقیمُونَ الصَّلوهَ»

بقره:3؛ امّا مَقام و مُقام گاهی هر دو به معنای اقامت، و زمانی به معنای محلّ اقامت به کاربرده می شوند، چه، اگر این واژه از قام یَقُومُ قرار داده شود مفتوح، و چنانچه از اَقام یُقِیمُ گرفته شود مضموم خواهد بود، خداوند فرموده است: «لاَ مُقَامَ لَکُمْ» احزاب:13 هیچ جایی برای شما نیست، و در این جا به ضمّ نیز قراءت شده است یعنی، اقامتی بر ایشان نیست،

و استقامت به معنای اعتدال است

ص:202


1- منظور او زهیر بن ابی سلمی، صاحب معلّقه، است.

[«فَاسْتَقِمْ کَمَآ اُمِرْتَ» هود:112].

خداوند فرموده است: «وَ ذلِکَ دینُ الْقَیِّمَهِ» بیّنه:5 این که قیّمه مؤّث آورده شده برای آن است که مراد المِلَّه الحنیفیّه است.

قَوام به فتح به معنای عدالت است [«وَ کَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَاما» فرقان:67 ]و قوام الأمر به کسر: نظام و تکیه گاه آن. گفته می شود: فُلانٌ قِوامُ أهل بیته و قیامُ اهل بیته: فلانی اداره کنندِه امور خاندان خویش است؛ و از همین باب است قول خداوند: «وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَآءَ اَموَالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّه ُ لَکُمْ قِیَاماً» نساء:5؛ و قول خداوند: «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً * قَیِّماً...» کهف:1 و 2؛

و قَیِّماً منصوب به مضمری است و تقدیر آن: وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً جَعَلهُ قَیِّماً می باشد، چه، نفی عِوَج (کژی) موجب اثبات استقامت برای آن است و جمع میان هر دو برای تأکید است.

قَیُّوم: کسی که اداره کننده امور خلایق و مدبّر و سامان دهنده جهان در همه احوال است. از واسطی نقل شده که گفته است: قَیُّوم به زبان سریانی یعنی کسی که نمی خوابد [«الْحَیُّ

الْقَیُّومُ» بقره:255].

ق و ی

قُوَّه: ضدّ ضعف، [«خُذُوا مَآ اتَیْنَاکُمْ بِقُوَّهٍ» بقره:63].

قَوی با قصر و مدّ: بیابان بی آب و گیاه و سکنه و نیز به معنای منزل خالی است منزل قَواء: منزلی بدون همدم؛ قَوِیَتِ الدار و اَقْوَت: خانه خالی از سکنه، اَقْوی القومُ: به بیابان بی آب و گیاه و سکنه منتقل شدند، و از این باب است قول خداوند: «مَتَاعاً لِلْمُقْوینَ» واقعه:73 گفته اند: مُقْوی: کسی که توشه ای با خود ندارد.

ق ی ض

[اِنْقِیَاض: شکاف] اِنقاضَ الجِدارُ اِنقیاضاً: دیوار شکاف برداشت بی آن که فرو ریزد و از همین باب است قراءت: «اَنْ یَنْقَاضَ». قَیَّضَ اللّه ُ تعالی لِفلانٍ فُلاناً: او را به سوی وی آورد و آن را برایش میسّر ساخت، و به همین معناست قول خداوند: «وَ قَیَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَآءَ» فصّلت:25؛ و

نیز: «نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً» زخرف:36.

ق ی ل

قَیْلُوله: خواب چاشتگاهی. ازهری گفته است: قَیْلُولَه و مَقیل استراحت چاشتگاهی است هر چند با خواب همراه نباشد(1)، و قول خداوند برآن دلالت دارد که فرموده است: «اَحْسَنُ مَقیلاً» فرقان:24؛ چه، در بهشت

خواب نیست.

ص:203


1- مجمع البحرین 5/459؛ الإتقان سیوطی، 1/139.

ک

ک أ س

کأس: مؤّث است و مطلقاً به جام شراب گفته می شود یا مادام که شراب در آن است، چنان که از ابن اعرابی نقل کرده اند، و در قرآن مقصود از آن بر سبیل مجاز شراب آن است [«یُطَافُ عَلَیْهِمْ بِکَاْسٍ» صافّات:45].

ک ب ب

[کَبّ: سرنگون کردن] کَبَّهُ: آن را سرنگون کرد، بر زمینش زد، و اَکَبَّهُ و کَبْکَبَهُ فَانْکَبَّ به همین معناست، و آن هم لازم و هم متعدّی است. در مختارالصّحاح آمده است(1): کَبَّهُ اللّه ُ

لِوَجْهِهِ، از باب رَدَّ: خداوند او را به زمین زد فَاَکَبَّ هُوَ عَلَی وَجهِهِ پس او سرنگون شد. و این از نوادر است که فعلی بر وزن فَعَلَ متعدّی و بر وزن اَفْعَلَ لازم باشد، کَبْکَبَهُ به معنای کَبَّهُ می باشد: سرنگونش کرد؛ و از این باب است قول خداوند: «فَکُبْکِبُوا فیهَا» شعراء:94.

ک ب ت

[کَبْت: خوار و رسواکردن] کَبَتَهُ: او را خوار و رسوا و نابود کرد [«کُبِتُوا کَمَا کُبِتَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» مجادله:5].

ک ب د

کَبَد: به فتح اوّل و دوم: سختی و رنج [«لَقَدْ

خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ فی کَبَدٍ» بلد:4].

ک ب ر

کِبْر، به کسر: بزرگی [«اِنْ فی صُدُورِهِمْ اِلاَّ کِبْرٌ» مؤمن:56]، و به همین معناست کِبریاء با کسر کاف و ممدود [«وَ لَهُ الْکِبْرِیَآءُ»

جاثیه:37]،

کِبرُ الشّی ء: قسمت عمده آن، بیشتر آن و از

ص:204


1- مختارالصّحاح، 560.

این باب است قول خداوند: «وَالَّذی تَوَلّی کِبْرَهُ» نور:11؛ گفته شده: گناه آن. کِبَر بر وزن

عِنَب: سالخوردگی [«وَ اَصَابَهُ الْکِبَرُ»

بقره:266]،

کَبُرَ: بزرگ شد و مضارع آن یَکْبُرُ به ضمّ باء و مصدر آن کِبَر بر وزن عِنَب است پس او کبیر و کُبار است. و در صورت مبالغه در بزرگی کُبّار با تشدید باء گفته می شود [«کَبُرَتْ کَلِمَهً»

کهف:5؛ «وَمَکَرُوا مَکْراً کُبَّاراً» نوح:22].

ک ت ب

کِتاب: معنای آن روشن است وگاهی به معنای وجوب و حکم و تقدیر است، و کاتب در نزد عرب به معنای عالم است.

گفته اند: در آیه: «اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ

یَکْتُبُونَ» قلم:47؛ به همین معناست.

اِکْتَتَبَ نیز به معنای کَتَبَ است و از این باب است قول خداوند: «اِکْتَتَبَهَا» فرقان:5.

گفته اند: کتاب در قول خداوند: «وَالَّذینَ

یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ» نور:33 به معنای مکاتبه است، و آن عبارت از این است که انسان با برده اش قرارداد منعقد کند که با دادن مالی که به اقساط به او می پردازد وی را آزاد کند و هنگامی که همه آن مال را به او پرداخت آزاد خواهد بود.

ک ت م

[کِتْمَان: پنهان کردن] کَتَمه: آن را پنهان کرد، کَتْم: پنهان کردن چیزی و انکار آن [«وَتَکْتُمُوا

الْحَقَّ» بقره:42].

[ک ث ب]

[کَثیب: تپه شن، خداوند فرموده است: «کَثیباً مَهیلاً» مزمّل:14؛ قمی گفته است: «مانند شن سرازیر می شود»(1)].

ک ث ر

تکاثُر و مُکَاثَرَه: در بسیاری مال بر یکدیگر فخر کردن، تفاخر به زیادتیها [«وَتَکَاثُرٌ فِی الاَْمْوَالِ وَالاَْوْلاَدِ» حدید:20].

ک د ح

کَدْح. کار و کوشش، کادِح: تلاشگر، زحمتکش [«اِنَّکَ کَادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحاً»

انشقاق:6].

ک د ر

اِنْکِدار: شتافتن و تیرگی، و از این باب است آیه: «اِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ» تکویر:2؛ هنگامی که ستارگان پراکنده شوند.

ص:205


1- تفسیر قمی 2/392.

ک د ی

[اِکداء: بخل و خسّت] اَکْدَی الرّجلُ: خیر مرد کم شد. [«وَاَعْطی قَلیلاً وَ اَکْدی»

نجم:34].

کذا

کذا: کنایه از شی ء و عدد است و واژه پس از خود را بنا بر آن که تمیز آن است نصب می دهد(1).

ک ذ ب

کِذْب مانند عِلْم: معنایش روشن است، خداوند فرموده است: «بِایَاتِنَا کِذَّاباً» نبأ:28 و آن به معنای تکذیب است که یکی از مصادر وزن فَعَّلَ با تشدید می باشد، و از مصادر دیگر فَعَّلَ وزن تَفْعِیل است مانند تَکلیم، و تَفْعِلَه است، مانند تَوْصِیَه، و مُفَعَّل است مانند قول خداوند: «کُلَّ مُمَزَّقٍ» سبأ:19.

خداوند فرموده است: «لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَهٌ» واقعه:2؛ کاذبه اسمی است که به جای مصدر قرار داده شده مانند: عاقِبَه و عافِیَه و باقِیَه، خداوند فرموده است: «فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ بَاقِیَهٍ» حاقّه:8 یعنی، مِنْ بقاءٍ (...هیچ بقایی).

و نیز خداوند فرموده است: «بِدَمٍ کَذِبٍ»

یوسف:18 یعنی، مکذوب فیه (دروغی که گفته شده است).

کَذِبَ علیک کذا یعنی، علیک بکذا (بر تو باد، نسبت به آن) و این کلمه نادری است که بر غیر قیاس جاری می شود. عمر گفته است: یا أ یُّهَا النّاس کَذِبَ عَلَیْکُمُ الحجّ یعنی، علیکم بالحجّ (بر شما باد به حجّ).

ک ر ر

کَرَّه: بازگشت و جمع آن کَرّات است، «ثُمَّ

رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّهَ عَلَیْهِمْ» اسراء:6؛ پیروزی و غلبه شما را بر آنها مقرّر کردیم.

ک ر س

کُرسیّ: تخت و در قول خداوند: «وَسِعَ

کُرْسِیُّهُ السَّموَاتِ» بقره:255؛ به علم تفسیر شده است، و نیز گفته اند: آن عبارت از جسمی است در پیش روی عرش که محیط بر آسمانها و زمین است.

آیه الکرسیّ معروف است و در مجمع البیان

آمده(2) که با «وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ»بقره:255

ص:206


1- کذا در این جا شاهدی ندارد و اگر «کذلک» بود شاهدش فرموده خداوند بود که «کَذلِکَ یُحْیِی اللّه ُ الْمَوْتی» بقره:73.
2- مجمع البیان، 4/100.

پایان می یابد.

ک س ف

کِسْفَه: قطعه ای از چیزی، این واژه در جاهایی از قرآن ذکر شده و مراد از آن قطعه عذاب نازل از آسمان و پاره ای از ابرهاست که عذاب الهی را نازل می کنند [«وَاِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّمَآءِ» طور:44].

ک س ل

کَسَل: اهمال در کار [«قَامُوا کُسَالی»

نساء:142].

ک ش ط

[کَشْط: کندن و برهنه کردن ]خداوند فرموده است: «وَاِذَا السَّمَآءُ کُشِطَتْ» تکویر:11؛ برهنه و پوشش آن برداشته شود، همان گونه که پوست شتر نحر شده از آن جدا می شود، و قَشْط نیز تلفّظ شده، ابن مسعود قُشِطَتْ قراءت کرده است(1).

ک ظ م

[کَظْم: حبس کردن] کَظَمَ غَیْظَهُ: خشم خود را فرو برد و او کظیم است [«وَ هُوَ کَظیمٌ»

نحل:58].

مَکْظوم: آن که درونش پر از اندوه است [«وَ هُوَ مَکْظُومٌ» قلم:48].

ک ع ب

کَعْب، دارای چهار معناست، اوّل: استخوان برجسته ای که در پشت پا میان مفصل و ساق واقع است؛ دوم مفصل میان ساق و پا؛ سوم استخوانی که مایل به گردی و در محلّ برخورد ساق و قدم است، و این استخوان در گاو و گوسفند نیز وجود دارد و بسا برخی آن را وسیله بازی قرار می دهند و کالبدشکافان درباره آن بحث می کنند؛ چهارم یکی از دو برآمدگی است که در راست و چپ پا قرار دارند و به آنها مِنْجَمَیْن (دو استخوان غوزک پا) می گویند، و عامّه اهل تسنّن کعبین را در آیه: [«وَ اَرْجُلَکُمْ اِلَی الْکَعْبَیْنِ» مائده:6] بر همین معنا حمل کرده اند، لیکن اجماع اصحاب، مبتنی بر مخالفت با قول آنهاست و رأی اصحاب، بیرون از معانی سه گانه پیشین نیست، و اگر چه عبارات برخی از آنها بر گفتار بعضی دیگر کاملاً منطبق است امّا در این باره میان علاّمه حلّی و عالمان دیگر ما که پس از او آمده اند بحث و جدال شدیدی است که می توان به کتب مربوط به این موضوع مراجعه کرد.

ص:207


1- مختارالصّحاح، 572.

کَواعِب جمع کاعِب است و آن عبارت از دختری است که پستانهایش برآمده و برجسته شده است و به او کَعاب به فتح نیز می گویند [«وَکَوَاعِبَ اَ تْرَاباً» نبأ:33].

ک ف أ

کُفو(1) به سکون فا و ضمّ آن: نظیر، مانند، کُفْ ء نیز به همین معناست [«کُفُواً اَحَدٌ»

اخلاص:4].

ک ف ت

کِفات: محلّی که چیزی در آن گردآوری می شود یعنی: ضمیمه هم می گردد، و این واژه از کَفَتَهُ مشتق است یعنی، آن را ضمیمه کرد. خداوند فرموده است: «اَلَمْ نَجْعَلِ الاْ َرْضَ کِفَاتاً» مرسلات:25؛ ظرفها، و مفرد آن کِفْت است.

ک ف ر

کُفْر: ضدّ ایمان، و جمع کافِر کُفّار؛ و جمع کافِرَه کوافر است [«وَ لاَ تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ» ممتحنه:10].

و نیز کفر به معنای ناسپاسی و انکار نعمت و ضدّ شکر است، و به این معناست قول خداوند: «اِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ» قصص:48؛ انکارکنندگان و نیز: «فَاَ بَی الظَّالِمُونَ اِلاَّ کُفُوراً» اسراء:99؛ ناسپاسی و انکار.

ابن جوزی گفته است: «وَکَفِّرْ عَنَّا» آل عمران:193 به زبان نبطی یعنی: محو کن از ما(2).

ک ف ل

کِفْل: بهره و نصیب [«یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْهَا»

نساء:85].

کَفَّلَهُ و تَکَفَّلَهُ: سرپرست او شد و امور او را به عهده گرفت [«وَ کَفَّلَهَا زَکَرِیَّا» آل عمران:37].

ذوالکِفل: گفته اند: او الیاس است، و نیز گفته اند: الیسع(3) است، و اقوال دیگری نیز گفته شده است.

ک ل أ

[کَلْ ء: نگهداری] کَلأَهُ اللّه: خدا او را نگهدارد، و به همین معناست قول خداوند: «قُلْ مَنْ یَکْلَؤکُمْ بِالَّیْلِ وَالنَّهَارِ» انبیاء:42.

ک ل ب

کَلْب، معنایش روشن است (سگ) و گاهی

ص:208


1- در اصل کُفُؤ با همزه است که بعد تسهیل شده است.
2- الإتقان، 1/139.
3- از آیه 48 سوره ص استفاده می شود که الیسع دیگری است.

شیر را کلب می گویند، مُکَلِّبْ به تشدید لام و کسر آن عبارت از کسی است که سگان را برای شکار آموزش می دهد و آنها را برای گرفتن شکار روانه می سازد [«مُکَلِّبینَ» مائده:4].

ک ل ح

کُلُوح: ترشرویی، اخم کردن، و درباره قول خداوند: «فیهَا کَالِحُونَ» مؤمنون:104 گفته اند: آن از کُلُوح مشتق است و عبارتند از کسانی که لبهایشان کوتاه است و دندانهایشان را نمی پوشاند(1).

ک ل ف

تکلیف: امر به چیزی که مشقّت آور است، و این مشتقّ از کُلْفَت است که به معنای مشقّت است [«لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً اِلاَّ وُسْعَهَا» انعام:152].

مُتَکلِّف: کسی است که به زبان و کردار چیزی را مدّعی می شود که در او نیست [«وَ مَآ اَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ» ص:86].

ک ل ل

کَلّ: خانواده، سنگینی [«وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلیهُ» نحل:76 ]و نیز کسی که پدر و فرزند ندارد، و از این باب است: کَلَّ الرَّجُلُ یَکِلُّ به کسر کَلالهً گفته اند: هر چیزی که از هر سو احاطه شده باشد به آن اکلیل می گویند، و بدین سبب او را کلاله گفته اند چون وارثان از هر سو او را احاطه می کنند [«یُورَثُ کَلاَلَهً» نساء:12].

ک ل م

کلام: اسم جنس است و بر اندک و بسیار اطلاق می شود.

خداوند فرموده است: «بِکَلِمَهٍ مِنَ اللّه ِ» آل عمران:39؛ و آن عیسی علیه السلام است، گفته اند: از آن رو کلمه نامیده شده چون به امر خداوند بدون پدر وجود یافته است و به ابداعیّات شباهت دارد. و گفته شده: بدین سبب کلمه اللّه نامیده شده که همان گونه که در دین از او سود می بردند از گفتار او نیز بهره مند می شدند، و این از قبیل سیف اللّه و اسد اللّه است.

کَلْم به معنای جراحت و زخم است و کسانی که این آیه را: «دَآبَّهً مِنَ الاَْرْضِ تَکْلِمُهُمْ» نمل:82؛ قراءت کرده اند آن را بر همین معنا حمل کرده اند یعنی، آنها را مجروح می کند و علامت برآنها می گذارد.

ک م ه

اَکْمَهُ: کور مادرزاد [«وَ اُبْرِئُ الاَْکْمَهَ» آل عمران:49].

ص:209


1- در لسان العرب: قَلَصَتْ شَفَتاهُ عَنْ اَسْنانِهِ آمده یعنی: لبهایش به طرف بالا کج شده است، مراجعه شود.

ک ن د

[کُنُود: کفر و انکار] کَنَدَ مانند دَخَلَ: کفران نعمت کرد، کَنُود: ناسپاس، کفران کننده نعمت [«اِنَّ الاِْنْسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ» عادیات:6].

ک ن س

کُنَّس: [جمع کَانِس، همه ستارگان]، از نظر لفظ و معنا مانند خُنَّس است و پیش از این ذکر شده است [«الْجَوَارِ الْکُنَّسِ» تکویر:16].

ک ن ن

کِنّ: پوشش و جمع آن اَکنان است [«وَجَعَلَ

لَکُمْ مِنَ الْجِبَالِ اَکْنَاناً» نحل:81]. اَکِنَّه:

پوششها [«وَجَعَلْنَا عَلی قُلُوبِهِمْ اَکِنَّهً» انعام:25].

«بَیْضٌ مَکْنُونٌ» صافّات:49؛ محفوظ.

و کَنّ در اصل به معنای پوشانیدن و پنهان

کردن است و نیز بر خانه و امثال آن که نگهدارنده و پوشاننده است اطلاق می شود.

ک ه ر

[کَهْر: قهر و غلبه] در قراءت عبداللّه بن مسعود آیه: «فَاَمَّا الْیَتیمَ فَلاَ تَقْهَرْ» ضحی:9؛ فَلا تَکْهَرْ قراءت شده و کسائی گفته است: کَهَرَهُ وَ قَهَرَهُ به یک معناست (1).

ک ه ف

کَهْف: غار یا شکاف وسیع و عمیق در کوه [«اَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ» کهف:9].

ک ه ل

کَهْل: به مردانی گفته می شود که عمر آنها از سی سال گذشته باشد [«وَ کَهْلاً وَ مِنَ الصَّالِحینَ» آل عمران:46].

ک و ب

اَکواب جمع کُوب به ضمّ کاف به معنای کوزه بی دسته است [«وَ اَکْوَابٌ مَوْضُوعَهٌ»

غاشیه:14].

ک و ر

[تَکْوِیر: پیچاندن و ضمیمه کردن ]خداوند فرموده است: «اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ» تکویر:1 ابن عبّاس گفته است: هنگامی که فرو رود، و قتاده گفته است: زمانی که نور آن از میان برود، و ابوعبیده گفته است: کُوِّرَتْ از قبیل معنای تکویر العمامه (پیچانیدن عمامه) است یعنی، هنگامی که خورشید درهم پیچیده و سوزان شود.

ک و ن

کانَ: از افعال ناقصه و محتاج به خبر است و

ص:210


1- مختارالصّحاح، 581.

گاهی تامّه و به معنای حدوث و وقوع است و احتیاج به خبر ندارد و گاهی هم زاید و برای تأکید است از این قبیل است قول خداوند: «مَنْ

کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّاً» مریم:29؛ و نیز: «وَ کَانَ اللّه ُ غَفُوراً رَحیماً» نساء:96؛ و آیات بسیار دیگر.

استکانت(1) به معنای خضوع و فروتنی [«وَمَا اسْتَکَانُوا» آل عمران:146] و مَکانَت به

معنای مقام و منزلت است و نیز به معنای محلّ و موضع می باشد، چنان که فرموده است: «وَ

لَوْ نَشَآءُ لَمَسَخْنَاهُمْ عَلی مَکَانَتِهِمْ» یس:67.

ک و ی

[کَیّ: سوزانیدن] کَواهُ یَکْوِیهِ کَیًّا، فاکْتَوی هو: او را داغ کرد پس او داغ شد. گفته می شود: آخِرُ الدّواءِ الکیّ: آخرین دارو داغ کردن است، و مِکْواه: آلت داغ کردن را گویند [«فَتُکْوی بِهَا

جِبَاهُهُمْ» توبه:35].

ک ی د

کَیْد از خلق به معنای مکر و فریب [«فَیَکیدُوا لَکَ کَیْداً» یوسف:5]، و از حقّ به

معنای استدراج (اندک اندک به هلاکت نزدیک گرداندن) و انتقام گرفتن به گونه ای است که انسان نمی پندارد؛ یعنی، خداوند بد اندیشان و مکرکنندگان را به همان نحوی که مکر می کنند مجازات می کند، و مراد از خدیعه و سخریّه چنانچه به خداوند نسبت داده شود همین است [«وَ اَکیدُ کَیْداً» طارق:16].

ک ی ف

کَیْفَ: اسمی است غیر متمکّن و آخر آن به سبب التقاء ساکنین متحرک می گردد، و برای استفهام از حال به کاربرده می شود [«کَیْفَ

تُحْیِی الْمَوْتی» بقره:260]،

وگاهی معنای تعجّب دارد مانند قول خداوند: «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّه ِ» بقره:28.

ک ی ل

کَیْل: مصدر کالَ الطّعامَ می باشد: طعام را با پیمانه سنجید، و گفته می شود: کالَهُ، یعنی، کالَ لَهُ (برایش پیمانه کرد)، وَاکْتَالَ علیه: از او گرفت [«وَ اَوْفُوا الْکَیْلَ» انعام:152].

ص:211


1- بعضی از نگارندگان معاجم مثل معجم المفهرس این معنی را از ک ی ن دانسته اند.

ل

لاتَ

لاَت: [حرف است و مانند لَیْسَ عمل می کند]، خداوند فرموده است: «و لاَتَ حینَ مَنَاصٍ» ص:3 اخفش گفته است: لاتَ را به لَیْسَ تشبیه کرده اند و اسم فاعل را در آن مقدّر کرده اند، و [سیبویه ]گفته است: لاتَ جز با واژه حِینَ به کار برده نمی شود. ابو عبیده گفته است: لاتَ در اصل لا بوده و هنگامی که با حین آورده شود تاء به آن اضافه می شود(1)، و این بنا بر قراءت کسی است که حین را رفع داده و خبر را مقدّر دانسته است.

ل ب د

[لُبُود: گردآمدن] «کَادُوا یَکُونُونَ عَلَیْهِ لِبَداً» جنّ:19؛ جمعیتهایی متراکم و فشرده،

و نیز: «اَهْلَکْتُ مَالاً لُبَدًا» بلد:6؛ مالی انبوه و بسیار؛ و این مشتّق از تلبید، چسبانیدن اجزای چیزی به همدیگر است و گویی اموال به سبب فراوانی بر روی هم انباشته شده اند.

ل ب س

لَبس: آمیختگی، لَبَسَ عَلَیْهِ الأَمْر: مطلب بر او مشتبه شد.

«لِبَاسُ التَّقْوی»(2) اعراف:26؛ گفته اند:

عبارت از ایمان است، و گفته شده: مراد حیاء و شرم است، و نیز گفته اند: پوشیدن عورت است، و اقوال دیگری نیز گفته شده است.

لَبُوس: به فتح به معنای چیزی است که پوشیده می شود، «وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَهَ لَبُوسٍ»

ص:212


1- در هامش صحاح، 1/265 آمده: مراد این است که تاء به اوّل حین اضافه شده هرچند پیش از آن جدا نوشته می شود.
2- لَبَسَ لَبْساً، به فتح باء به معنای آمیختگی و مشتبه شدن. و لَبِسَ لُبْساً، به کسر باء به معنای لباس پوشیدن است. م

انبیاء:80؛ صنعت زره سازی.

ل ج ج

لُجَّه، به ضمّ: معظم و بیشتر آب؛ همچنین است لُجّ و به همین معناست «بَحْرٍ لُجِّیٍّ»

نور:40.

ل ح د

الحاد: عبارت از گرایش به باطل و تجاوز از حقّ است. اَلْحَدَ الرَّجل: در حرم ستم کرد، «وَمَنْ یُرِدْ فیهِ بِاِلْحَادٍ بِظُلْمٍ» حج:25 یعنی، اِلحاداً بظلم، و باء در الحاد زاید است گفته اند: اِلحاد: انحراف از قانون ادب است، و ظُلْم تجاوز از قواعد شرع است، و مفعول یُرِدْ محذوف است یعنی، اَمْراً.

مُلْتَحَد: پناهگاهی که به آن پناهنده می شوند [«وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً» کهف:27].

ل ح ف

اِلحاف: الحاح و اصرار [«لاَ یَسْٔلُونَ النَّاسَ اِلْحَافاً» بقره:273].

ل ح ن

لحنُ القول: مفاد گفتار، یعنی، سخن گفتن به کنایه و توریه و امثال آن، و درباره قول خداوند: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقوْلِ» محمّد:30 روایت شده یعنی، به دشمنی آنها با علیّ بن ابی طالب علیه السلام(1).

ل د د

لَدّ: دشمن سرسخت، اَلَدّ سرسخت ترین مؤّث آن لَدّاء و جمع آن لُدّ و از باب اَحْمَر است [«وَ هُوَ اَ لَدُّ الْخِصَامِ» بقره:204؛ «قَوْماً لُدّاً»

مریم:97].

ل د ن

لَدُن: محلّ منظور، و آن ظرف غیرمعرب و به منزله عِنْدَ می باشد، و از حروف جارّه تنها مِنْ بر آن داخل می شود، خداوند فرموده است: «مِنْ لَدُنَّا» نساء:67.

ل د ی

لَدَی به معنای لَدُنْ (نزد) می باشد، خداوند فرموده است: «وَاَلْفَیَا سَیِّدَهَا لَدَا الْبَابِ» یوسف:25.

ل ز ب

لازِب: چسبنده [«طینٍ لاَزِبٍ»

صافّات:11].

ل ظ ی

لَظَی: یکی از نامهای دوزخ است، و گفته اند:

طبقه [دوم از دوزخ است(2) «کَلاَّ اِنَّهَا لَظی»

ص:213


1- مرآه الأنوار، 1/296 و نورالثقلین، 5/45.
2- مجمع البیان 5/356، و در آن قیل: هی الدرکه الثانیه منها.

معارج:15]، «نَاراً تَلَظّی» لیل:14؛ زبانه می کشد، و تَلَظّی در اصل تَتَلَظّی بوده یک تاء آن

حذف شده است.

ل ع ن

لَعْن به معنای راندن و دور کردن از خیر و رحمت است [«اِنَّ اللّه َ لَعَنَ الْکَافِرینَ» احزاب:64]، خداوند فرموده است: «کَمَا لَعَنَّآ اَصْحَابَ السَّبْتِ» نساء:47 گفته اند: آنها را مسخ و مبدّل به میمون کردیم.

ل غ ب

لُغُوب، به ضمّ اوّل و دوم: رنج و خستگی [«وَ لاَ یَمَسُّنَا فیهَا لُغُوبٌ» فاطر:35].

ل غ و

[لَغْو: سخن بیهوده] لغا: بیهوده سخن گفت [«عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» مؤمنون:3]. لاغِیَه: بیهوده. خداوند فرموده است: «لاَ تَسْمَعُ فیهَا لاَغِیَهً» غاشیه:11 سخن یاوه. لغو در سوگند آن است که به اراده قلبی نباشد مانند آن که گوینده ای بگوید: لاوَاللّه ِ وَبَلی وَاللّه ِ [«لاَ یُؤاخِذُکُمُ اللّه ُ بِاللَّغْوِ فی اَیْمَانِکُمْ»

بقره:225].

ل ف ح

[لَفْح: سوزاندن] لَفَحَتْهُ النّارُ و السَّمُوْمُ بِحَرِّها... او را سوزانید [«تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ»

مؤمنون:104].

ل ف ف

لَفِیف: اجتماع مردم متشکّل از قبیله ها و گروههای مختلف، خداوند فرموده است: «جِئْنَا

بِکُمْ لَفیفاً» اسراء:104؛ در حالی که مجتمع از گروههای مختلف باشید(1). اَلفاف: درختان زیاد به هم پیچیده، مفرد آن لِفّ به کسر لام است [«وَ جَنَّاتٍ اَلْفَافاً» نبأ:16].

ل ف و

[ اِلفَاء: یافتن و برخوردکردن] اَلْفاه: آن را یافت، با آن برخورد کرد [«اِنَّهُمْ اَلْفَوْا ابَآءَهُمْ ضَآلّینَ» صافّات:69].

ل ق ح

[اِلْقَاح: آمیزش و بارورکردن] اَلْقَحَ الْفَحْلُ

النّاقَه و الرّیحُ السَّحابَ: شتر نر ماده شتر را و باد ابرها را آبستن کرد [«وَ اَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ»

حجر:22].

ل ق ف

[لَقْف: ربودن] تَلَقَّفَهُ: به سرعت آن را قاپید [«فَاِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَاْفِکُونَ» اعراف:117].

ص:214


1- در صحاح و مختارالصّحاح، آمیخته به هم.

ل ق ی

[القاء: انداختن]اَلْقاه: آن را انداخت، خداوند فرموده است: «اَلْقِیَا فی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنیدٍ»

ق:24؛ گفته اند: تنها خطاب به مالک دوزخ است، چه، عرب در امر همان صیغه را که برای

مثنّی (دونفر) می آورد برای مفرد و جمع نیز به کار می برد. می گویم: در اخبار بسیاری روایت شده که این آیه خطاب به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام است(1).

تَلَقّاه: با او روبرو شد. خداوند فرموده است: «اِذْتَلَقَّوْنَهُ بِاَلْسِنَتِکُمْ» نور:15؛ یکی از دیگری اخذ و آن را از او روایت می کند.

التَقَوْا و تلاقَوْا به یک معناست، خداوند فرموده است: «فَالْتَقَی الْمَآءُ عَلی اَمْرٍ قَدْ قُدِرَ» قمر:12؛ آب آسمان و آب زمین، و واژه ماء در این آیه به معنای تثنیه است و برخی آن را فَالْتَقَی الْماءانِ قراءت کرده اند.

«یَوْمَ التَّلاَقِ» مؤمن:15 روزی که در آن اهل زمین و آسمان و پیشینیان و پسینیان دیدار می کنند، یا آن که انسان با عملش، یا ارواح و اجساد، یا ستمگر و ستمدیده با هم ملاقات می کنند.

خداوند فرموده است: «اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیَانِ» ق: 17؛ گفته اند: مراد دو فرشته محافظ اند. تِلقاء، به کسر و مدّ: روبرو، «تِلْقَآءَ

اَصْحَابِ النَّارِ» اعراف:47؛ به سوی دوزخیان، و به همین معناست: «تِلْقَآءَ مَدْیَنَ»

قصص:22.

لکن

لکِن، یا خفیفه است و یا ثقیله و در هر صورت حرف عطف برای استدراک است، خداوند فرموده است: «لکِنَّا هُوَ اللّه ُ رَبّی»

کهف:38؛ لکِنّا در اصل لکِنْ انَا بوده، و همزه حذف شده و نون در نون ادغام گردیده و مشدّد شده است.

ل م ز

لَمْز: عیب، و در اصل به معنای اشاره با چشم و امثال آن است و از باب ضَرَبَ و نَصَرَ می باشد، خداوند فرموده است: «مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَاتِ» توبه:58؛ از تو عیبجویی می کند. «لُمَزَهٍ» همزه:1؛ مانند هُمَزَه به معنای بسیار عیبجوست، گفته اند: هُمَزَه کسی است که روبرو از تو عیبجویی می کند، و لُمَزَه کسی است که در پشت سرت عیب تو را می گوید، و

ص:215


1- نورالثقلین، 5/112 - 113.

نیز گفته شده، لَمْز: عیبجویی با چشم و زبان و اشاره است و هَمْز تنها عیبجویی با زبان است.

ل م س

لَمْس: دست کشیدن [«فَلَمَسُوهُ بِاَیدیهِمْ»

انعام:7]، دست مالیدن، و لَمْس کنایه از جماع است در آیه: [«اَوْلمَسْتُمُ النِّسَآءَ» نساء:43]، به معنای دوم (جماع) تفسیر شده است(1).

لن

لَن: حرف نفی برای استقبال (آینده) است و فعل را منصوب می کند [«لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ» آل عمران:92].

ل ه ب

لَهَبُ النّار: شعله آتش [«وَ لاَ یُغْنی مِنَ اللَّهَبِ» مرسلات:31].

ابولهب بن عبدالمطلب عمّ پیامبر صلی الله علیه و آله و نسبت به آن حضرت سخت دشمن بود، به سبب زیبایی که داشت این کنیه به او داده شده است.ابن کثیر لَهَب را با سکون هاء وبقیه با فتح آن قراءت کرده اند، و [«تَبَّتْ یَدَا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ» مسد:1] در آیه: «ذاتَ لَهَبٍ» مسد:3؛ به فتح آن اتفاق دارند.

ل ه ث

[لُهَاث: بیرون آوردن زبان] لَهَثَ الکَلْبُ:

سگ به سبب تشنگی یا خستگی زبانش را بیرون آورد، و به همین گونه است مرد هنگامی که خسته شود [«اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ» اعراف:176].

ل ه م

اِلهام: آنچه از سوی خدا به دل انداخته می شود [«فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْویهَا» شمس:8].

ل ه و

[لَهْو: بازی و سرگرمی] اَلْهاهُ: او را سرگرم کرد [«اَلْهیکُمُ التَّکَاثُرُ» تکاثر:1].

و لَها بالشّی ء از باب عدا: با آن بازی کرد و تَلهّی به همین معناست، و گاهی لهو کنایه از جماع است، خداوند فرموده است: «لَوْ اَرَدْنَآ اَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً» انبیاء:17 گفته اند: مراد همسر است و گفته شده: مقصود فرزند است.

ل و ت(2)

لات: نام بتی است.[«اللاَّتَ وَالْعُزّی»

نجم:19].

ص:216


1- سوره نساء: 43.
2- نگارنده اللاّت و لات و لا یلتکم را در یک جا آورده که ما آنها را در سه جا جداگانه آورده ایم.

ل و ح

لَوح: به هر صفحه پهن گفته می شود چه چوب باشد یا استخوان. این واژه در قرآن ذکر شده و عبارت از الواح نوح و موسی علیه السلام است [«وَ اَلْقَی الاَْلْوَاحَ» اعراف:150 «ذَاتِ اَلْواحٍ وَدُسُرٍ» قمر:13].

لَوْح محفوظ: همان است که از آن به کتاب و امّ الکتاب و امثال اینها تعبیر شده است] «فی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» بروج:22].

ل و ذ

لِواذ: (پناه جستن) و این مصدر لاوَذ الْقومُ ملاوَذَهً و لِواذاً می باشد: بعضی از آنها به بعضی دیگر پناه بردند و به وسیله آنها خود را پنهان داشتند، و از این باب است قول خداوند: «یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِوَاذاً» نور:63؛ و اگر لِواذا مشتقّ از لاذَ بود خداوند لِیاذاً می فرمود.

ل و ط

لُوط پیامبر صلی الله علیه و آله نخستین کسی است که به ابراهیم علیه السلام ایمان آورد، او برادر ساره مادر اسحاق و پسرخاله ابراهیم علیه السلام بود، این اسم با آن که عجمی و عَلَم است به سبب سکون حرف وسط مانند نوح منصرف می باشد.

ل و م

لَوم: سرزنش و توبیخ، خداوند فرموده است: «وَ لاَ اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ» قیامه:2؛ گفته اند: نفس آدمی اگر بر زشتیها و رذایل ثابت باشد به آن امّاره گویند و اگر بر زشتیها و بدیها ثابت نباشد بلکه گاهی به سوی بدیها و زمانی به سوی نیکیها گرایش یابد و از ارتکاب کار بد پشیمان شود و خود را سرزنش کند در این صورت آن را نفس لوّامه می گویند.

لو ما(1)

لوما: به معنای هلاّ (چرا نه) است [«لَوْ مَا تَاْتینَا بِالْمَلئِکَهِ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقینَ»

حجر:7].

ل و ن

لَوْن: رنگ مانند سیاهی و سرخی [« یُبَیِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا» بقره:69]،

خداوند فرموده است: «مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لینَهٍ»

حشر:5 از نخلی، و این شامل همه نخلها می شود بجز بَرنیّ(2). واصلِ لینَه لِوْنَه بوده، واو آن به سبب مکسور بودن ماقبل قلب به یاء شده

ص:217


1- نگارنده آن را زیر ماده ل و م آورده است.
2- برنیّ: نوعی خرماست، در مجمع البحرین آمده است: اهل مدینه همه نخلها بجز بَرْنی و عَجْوَه را اَلْوان می نامند و عبارت متن ظاهراً ناقص است، به مصباح المنیر و لسان العرب ذیل واژه لون مراجعه شود.

است، اخفش گفته است: لینه مفرد لون است یعنی، دَقَل و این واژه نام نوعی نخل است(1).

ل و ی

[لَیّ: کج کردن و روگردانیدن ]لَوَی رأسَهُ و اَلوْی برأسِهِ: سرش را کج کرد و روی گردانید. خداوند فرموده است: «وَ اِنْ تَلْوُوآ اَوْ

تُعْرِضُوا» نساء:135؛ با دو واو، و برخی با یک واو قراءت و لام را مضموم کرده و آن را از وَلِیَ دانسته اند. خداوند فرموده است: «لَوَّوْا

رُءُوسَهُمْ» منافقون:5 با تشدید، و این برای کثرت و مبالغه است. لَوَی الْحَبْلَ یَلْوِیه لیّاً:

ریسمان را تاب داد، و به همین معناست: «لَیّاً

بِاَلْسِنَتِهِمْ» نساء:46؛ گردانیدن و پیچانیدن زبانهایشان.

و نیز: «یَلْوُونَ اَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتَابِ» آل عمران:78؛ کتاب را تحریف می کنند و آن را از مقاصد خود عدول می دهند، گفته اند: این واژه با یک واو نوشته و با دو واو خوانده می شود.

ل ی ت

[لَیْت: نقص]، و«لاَ یَلِتْکُمْ مِنْ اَعْمَالِکُمْ» حجرات:14؛ کم نمی شود از شما، گفته می شود: لاَتَ یَلِیت و «لاَیألِتْکُمْ» از اَلَتَ یَألِتُ و اینها دو واژه جداگانه اند(2).

ل ی ل

لَیْل، این واژه به دو صورت تأویل شده است: یکی به زمان رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و چیره شدن دشمنان ائمّه علیهم السلام و استیلای حکومت آنها بر مردم که نتیجه آن باقی ماندن مردم به حال سرگشتگی در تاریکیهای جهل به دین و عدم شناخت حقوق امامان برحقّ علیهم السلامبوده است [«وَ ایهٌ لَهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَاِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ» یس:37]؛ دوم به دوران امامی که امامت او پوشیده مانده [«وَلَیَالٍ عَشْرٍ»

فجر:2]. و نیز به زمان فاطمه علیهاالسلام تأویل شده و

این اشاره است به مراتب عفّت و عصمت آن حضرت و جور و ستمی که از سوی ستمگران بر او وارد شده است(3) [«لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ

اَلْفِ شَهْرٍ» قدر:3].

ل ی ن

لِین (نرمی): ضدّ خشونت، «وَ اَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ» سبأ:10؛ می گویند، لیّنتُ الشَی ءَ و ألَنتُهُ: آن را نرم گردانیدم.

ص:218


1- مختارالصّحاح، 609.
2- مجمع البیان 5/134.
3- مرآه الأنوار، 1/295.

م

م أ ی(1)

[مائَه: اسم و گاهی صفت واقع می شود] خداوند فرموده است: «ثَلثَ مِائَهٍ سِنینَ»

کهف:25؛ مِائه که از اعداد است در اصل مِأْی بوده مانند حِمْل، لام الفعل آن حذف و به جای آن هاء آورده شده است و هرگاه با واو جمع بسته شود مِئون به کسر میم گفته می شود و بعضی آن را مضموم می کنند.

م ت ع

متاعٌ: کالا، و نیز به معنای سود است وآنچه از آن لذّت برده می شود، گفته اند: مَتاع هر چیزی است که از آن بهره مند می شود، مانند خوراکی و گندم و اثاث خانه، و از این باب است قول خداوند: «ابْتِغَآءَ حِلْیَهٍ اَوْ مَتَاعٍ» رعد:17.

و تَمَتَّعَ بکذا، وَ اسْتَمتَعَ به، به یک معناست، و اسم مصدر آن مُتْعَه است، و از این باب است متعه نکاح و متعه حجّ زیرا از آنها سود برده می شود.

م ت ک

گفته اند: مُتْکا به زبان حبشی به معنای تُرَنج است(2)] در قراءت مجاهد «وَاَعْتَدَتْ لَهُنَّ

مُتْکا»(3) یوسف:31].

م ث ل

مِثْل: واژه ای است که برای تسویه و برابری

به کاربرده می شود، مَثَل: چیزی است که به آن مَثَل زده می شود، خداوند فرموده است: «وَقَدْ

ص:219


1- آن آلتی است برای بریدن چوب و جز آن و گاهی همزه ترک وفاس گفته می شود. به المنجد مراجعه شود.
2- الإتقان 1/140. پوشیده نیست که مُتْکا یکی از قراءتهای آیه 31: از سوره یوسف علیه السلام است. به مختار الصّحاح 614 مراجعه شود.
3- مجمع البیان 3/228.

خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاَتُ» رعد:6؛ گفته اند: عقوبتها و مجازاتهای تکذیب کنندگان؛ نظیر آنها

مُثْلی مؤّث اَمْثَل (برتر) است مانند قُصْوی که مؤّث اَقْصی است.

م ج د

[مَجْد: شرف والا] مَجید: بزرگوار، بسیار بخشنده؛ مَجْد: بزرگی، علوّ شأن [«اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ» هود:73].

م ح ص

مَحْص و تَمْحِیص به معنای آزمودن و در بوته امتحان قرار دادن است تا صافی و ناب شود [«وَ لِیُمَحِّصَ مَا فی قُلُوبِکُمْ» آل عمران:154].

م ح ق

[مَحْق: نیست و نابود کردن ]مَحَقَهُ: آن را نیست و باطل گردانید [«یَمْحَقُ اللّه ُ الرِّبوا»

بقره:276].

م ح ل

[مِحَال: کیفر و مکر] خداوند فرموده است: «شَدیدُ الْمِحَالِ» رعد:13؛ به کسر میم،

گفته اند: سخت کیفردهنده و مجازات کننده است، و اقوال دیگری نیز گفته شده است.

م خ ر

[مَخْر: شکاف] مَخَرَتِ السَّفِینهُ، از باب قَطَعَ و دَخَلَ: کشتی با صدایی آب را شکافت، و به این معناست قول خداوند: «وَتَرَی الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فیهِ» نحل:14؛ و کشتیها را می بینی که سینه دریا را می شکافند و در آن به گردش در می آیند.

م د د

مَدّ: گستردگی [«و نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعذَابِ مَدّاً» مریم:79]، مُدّت، به ضمّ: مقدار جوهری که قلم از دوات بر می دارد. [«اِلی مُدَّتِهِمْ» توبه:4].

از ابوزید نقل کرده اند که گفته است: مَدَدْنَا القومَ یعنی، صِرْنا مَدَداً لَهُمْ (کمکی برای آنها شدیم) و اَمْدَدْناهُم بِغَیْرنا: به وسیله دیگران به آنها کمک کردیم، و «اَمْدَدْنَاهُمْ بِفَاکِهَهٍ»

طور:22. و انواع میوه ها را در اختیار آنها می گذاریم.

مدین

[مَدْین: عَلَم مکان] خداوند فرموده است: «وَ اِلی مَدْیَنَ اَخَاهُمْ شُعَیْباً» اعراف:85. مراد

فرزندان مَدْیَن بن ابراهیم علیه السلام یا مردم مَدْیَن است، و آن نام قریه ای میان شام و مدینه است که آن را مَدْین بنا کرده و به نام او نامیده شده است.

م ر ج

[مَرْج: آشفتگی و روانه کردن ]مَرَجَ الدّابه:

ص:220

چهارپا را روانه کرد تا بچرد، «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ» فرقان:53، الرحمن: 19؛ آن دو را رها کرده تا یکی با دیگری آمیخته نشود، «مَارِجٍ مِنْ نَارٍ» الرحمن:15 آتشی که دود ندارد، «فَهُمْ فی اَمْرٍ

مَریجٍ» ق:5؛ آشفته و درهم و برهم؛ «وَالْمَرْجَانُ» الرحمن:22؛ مروارید ریز.

م ر ح

مَرَح: تکبّر و سرکشی، شدّت خوشحالی و شادی، «وَ لاَ تَمْشِ فِی الاْ َرْضِ مَرَحاً» اسراء:37، لقمان:18؛ گفته شده: عبارت از سرمستی و سرکشی است، و برخی گفته اند: به ناز و غرور خرامیدن و متکبّرانه راه رفتن و از حدّ خویش تجاوز کردن و واجب الهی را سبک شمردن است.

م ر د

مارد: سرکش، کسی که از خیر و خوبی تهی و شرّ و بدی او آشکار است، و این واژه مأخوذ از اصطلاح شجرهٌ مَرْداء است یعنی، درختی که برگهایش ریخته و چوبهایش نمایان شده است، و از این باب است واژه اَمْرَد یعنی، کسی که مو بر صورتش نیست [«شَیْطَانٍ مَارِدٍ»صافّات:7].

م ر ر

مِرَّه: نیرو و توانایی، استواری خرد [«ذُو

مِرَّهٍ فَاسْتَوی» نجم:6]. مَرَّ علیه و به: بر او یا به آن گذشت [«مَرَّ عَلی قَرْیَهٍ» بقره:259].

«سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» قمر:2 یعنی: قوی و سخت. و گفته اند: مستحکم، چنان که می گویند: حَبْلٌ مُمَّر،: محکم تابیده، و برخی گفته اند: دائمی و پیوسته، و درباره آیه: «فی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» قمر:19 گفته اند: در روز نحسی که شرّ آن دائمی است.

م ر ض

مَرَض: بیماری، «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»

بقره:10؛ گفته شده: شکّ و نفاق است.

م ر و

مَرو: به معنای سنگ سفید برّاقی است که به وسیله آن آتش افروخته می شود (سنگ چخماق) و مفرد آن را مَرْوَه می گویند، به همین سبب مَرْوَه که روبروی صفا در مکّه است به این نام نامیده شده است [«اِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَهَ مِنْ شَعَآئِرِ اللّه ِ» بقره:158].

م ر ی(1)

[مِراء: مجادله و کشمکش ]ماراه مِراءً: با او مجادله کرد: و به همین معناست قول خداوند:

ص:221


1- نگارنده آن را با ماده پیش آورده که باید اینجا می آورد.

«اَفَتُمَارُونَهُ عَلی مَایَری» نجم:12.

مَراهُ حَقَّهُ: حقّ او را انکار کرد؛ و قول خداوند به صورت: «اَفَتَمْرُونَهُ عَلی مَا یَری» نیز قراءت شده است.

مِرْیَه به معنای شکّ است و گاهی مضموم می شود، و آیه: «فَلاَ تَکُ فی مِرْیهٍ مِنْهُ»

هود:17؛ به هر دو صورت قراءت شده است.

اِمْتِراء در چیزی به معنای شکّ در آن است، و تَمارِی نیز به همین معناست. خداوند فرموده است «فَتَمَارَوْا بالنُّذُرِ» قمر:36؛ گفته شده یعنی شک کردند در امرترسانندگان(1).

مریم

به (ر ی م) رَیَمَ مراجعه شود.

م ز ج

[مَزْج: آمیختن] مَزَجَ الشَّرابَ: شراب را بیامیخت، مزاج الشراب: آنچه به آن آمیخته می شود [«مِزَاجُهَا کَافُوراً» انسان:5].

م ز ق

[تَمْزِیق: پراکنده کردن] خداوند فرموده

است: «مَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ» سبأ:19؛ گفته اند:

آنها را در هر شهری پراکنده کردیم.

م ز ن

مُزْن: ابر سپید [«ءَاَ نْتُمْ اَ نْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ» واقعه:69].

م س ح

مَسِیح: لقب عیسی پیامبر صلی الله علیه و آله است، و این

لقب را به دلایلی به او داده اند از جمله به سبب آن که دارای خیر و برکت بوده است.

م س د

مَسَد: لیف، چنان که فرموده است: «حَبْلٌ

مِنْ مَسَدٍ» مسد:5. (طنابی از لیف خرما).

م س س

مَسّ، برخی از بزرگان درباره قول خداوند: «یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ» بقره:275؛ گفته اند: مسّ عبارت از جنونی است که ممکن است انسان بدان دچار شود. «لاَ مِسَاسَ»

طه:97؛ هیچ تماس و آمیزشی نیست، نه من کسی را مسّ می کنم، نه کسی مرا مسّ کند، چه، مس کننده و مس شونده(2) هر دو دچار تب می شدند.

مماسّه کنایه از مجامعت است، و تماسّ نیز به همین معناست، خداوند فرموده است: «مِنْ

قَبْلِ اَنْ یَتَمَآسَّا» مجادله:3.

ص:222


1- نگارنده این عبارت را با ماده م و ر به سهو آورده که باید این جا می آورد.
2- مجمع البحرین 4/106؛ مختارالصّحاح، 639.

م ش ج

[مَشْج: آمیختن] مَشَجَ بَیْنَهُما: میان آن دو را برهم زد؛ فرموده است: «نُطْفَهٍ اَمشَاجٍ»

انسان:2؛ آب مرد با آب و خون زن بیامیخت.

م ض غ

مُضْغَه: پاره ای گوشت سرخ که در آن رگهایی

سبز و به هم پیچیده است(1)، و این منقلب از

عَلَقَه است که در رحم انجام می گیرد [«فَخَلَقْنَا

الْعَلَقَهَ مُضْغَهً» مؤمنون:14].

م ط ر

بدان واژه مَطَرَ واَمْطَرَ و هر چه به این معناست مانند مُمْطِر و امثال آن در قرآن به معنای باران و نزول آن نیامده جز در سوره نساء آیه 102 که فرموده است: «اَذًی مِنْ مَطَرٍ»، بلکه آنچه از این واژه در قرآن ذکر شده به معنای فرستادن عذاب است، از این رو گفته اند: اَمْطَرَهُمْ اللّه ُ جز برای طلب عذاب گفته نمی شود. در مجمع البیان آمده است: برای هر نوع عذاب اَمْطَرَتْ، و برای طلب رحمت مَطَرَتْ می گویند(2).

م ط و

[تَمَطِّی: تکبّر و تکان دادن دستها در خرامیدن ]خداوند فرموده است: «ثُمَّ ذَهَبَ اِلی اَهْلِهِ یَتَمَطّی» قیامه:33؛ گفته اند: آن مشتقّ از تَمَطِّی است که به معنای نازیدن و تکبّر و گردنکشی و دستها را از روی خودپسندی کشیدن است. و نیز گفته شده: تمطّی مأخوذ از جمله: جاءَ الْمُطَیْطی به تصغیر و قصر است و آن نوعی راه رفتن از روی تکبّر است یتمطّی در اصل یَتَمَطَّط بوده که یک طای آن قلب به یاء شده است.

م ع ز

مَعز (بز) ضدّ میش و آن دارای مو و دمی کوتاه است، و اسم جنس است، همچنین است مَعَز به فتح عین [«وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ»

انعام:143].

م ع ن

ماعُوْن: اسمی است جامع برای اثاث خانه مانند دیگ، تبر، دلو، نمک، چراغ، آب و امثال آنها که معمولاً به عاریت داده می شود. ابو عبیده گفته است: ماعون در جاهلیّت هر سود و بخشش را شامل می شده، و در اسلام به معنای

ص:223


1- مجمع البحرین، 5/16 و در آن آمده است. درهم و پیچیده.
2- مجمع البحرین؛ 3/483.

طاعت و زکات است(1). و گفته اند: ماعون در اصل معونه بوده و الف به جای هاء است که حذف شده است [«وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ»

ماعون:7].

م ع ی

[اَمْعَاء: روده ها] خداوند فرموده است: «فَقَطَّعَ اَمْعَآءَهُمْ» محمّد:15 یعنی، روده ها؛

مِعی با کسر میم و الف مقصور همان است که آن را به فارسی روده می گویند.

م ق ت

مَقْت: سخت ترین دشمنی [«لَمَقْتُ اللّه ِ اَکْبَرُ» مؤمن:10].

م ک ث

مُکْث: درنگ و انتظار [«عَلی مُکْثٍ»

اسراء:106].

م ک ن

[مَکَانَت(2): قدرت] خداوند فرموده است: «اعْمَلُوا عَلی مَکَانَتِکُمْ» انعام:135؛ گفته اند: بر منتهای قدرت و توانایی خودتان.

م ک و

مُکاء با تخفیف: سوت زدن، «و قد مَکا» سوت زد. گفته اند: مُکاء آوازی است نظیر آواز مُکّاء با تشدید و این در حجاز نام پرنده ای است که آوازی مانند آواز سوت دارد [«مُکَآءً وَ تَصْدِیَهً» انفال:35].

م ل أ

مَلأ: بزرگان و سران قوم و ملأ: گروهی از مردم(3)] «وَانْطَلَقَ الْمَلاَُ مِنْهُمْ» ص:6].

م ل ح

[مِلْح: از طعمهای پنجگانه] مَلَحَ الماءُ از باب دَخَلَ: آب شور شد، و باید آن را ماءٌ مِلْحٌ (آب شور) گفت، و ماءٌ مَالِح جز در لهجه غیرفصیح گفته نمی شود [«وَ هذَا مِلْحٌ اُجَاجٌ»

فرقان:53].

م ل ق

اِملاق. تهیدستی، و از این باب است قول خداوند: «خَشْیَهَ اِمْلاَقٍ» اسراء:31.

م ل و

اِملاء: مهلت دادن، [«وَاَمْلی لَهُمْ»

محمّد:25].

ص:224


1- مختارالصّحاح، 628.
2- شماری از صاحبان معاجم واژه مکانه را رتبه (ک و ن) دانسته اند.
3- نگارنده این عبارت را در پی ماده م ل و آورده و ما آن را به اصلش ملحق کردیم.

م ن ی

منیّ، به صورت مشدّد به معنای آب مرد است، و مَنی از باب رمی یرمی، و اَمْنی به همین معناست، قول خداوند: «اَ لَمْ یَکُ نُطْفَهً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی» قیامه:37؛ یُمْنی به تاء قراءت شده بنابر آن که نایب فاعل آن نطفه باشد و به یاء خوانده شده تا نایب فاعل آن منیّ باشد.

اُمْنِیَّه مفرد امانیّ (آرزوها) است، گفته می شود: تَمَنَّی الشَّی ءَ و مَنّی غیرَه تَمْنِیهً مأخوذ از اُمْنِیّه به معنای آرزو است. تَمَنَّی الکِتابَ: کتاب را خواند، خداوند فرموده است: «وَ مِنْهُمْ اُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ اِلاَّ اَمَانِیَّ» بقره:78.

م ه د

مَهْد: گهواره کودک [«وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ» آل عمران:46].

مَهَدَ الفِراشَ: فراش را گسترد، پهن کرد، «فَلاَِنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ» روم:44؛ منازلشان را

برای خودشان آماده می کنند همچنان که انسان فراش خود را آماده و مرتّب می کند تا چیزی که خواب او را برهم زند برایش روی ندهد(1). مَهاد به معنای فراش یا بستر است [«اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهَاداً» نبأ:6].

م ه ل

مُهل: خداوند فرموده است: «یُغَاثُوا بِمَآءٍ کَالْمُهْلِ» کهف:29؛ گفته اند: مُهل به معنای مس گداخته است، و گفته شده آن به زبان مردم مغرب به معنای روغن تیره و آلوده است، برخی گفته اند: عبارت از چرک و ریم است که خوراک دوزخیان است.

[مَهما]

[مَهْمَا: اسم شرط و جازم دو فعل است «مَهْمَا تَاْتِنَا بِهِ» اعراف:132].

م ه ن

مَهِین: [در آیه 8 از سوره سجده، و آیه 20 از سوره مرسلات ]صفت آب نطفه قرار داده شده است یعنی، زبون و خوار [«اَ لَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ مَآءٍ مَهینٍ» مرسلات:20].

م و ر

[مَوْر: حرکت] مارَ، از باب قال: به جنبش و آمد و شد درآمد، و از این باب است قول خداوند: «یَوْمَ تَمُورُ السَّمَآءُ مَوْراً» طور:9؛ ضحّاک گفته است یعنی، تَمُوجُ مَوْجاً (آسمان به موج در می آید)، اخفش گفته است(2) یعنی، کج

ص:225


1- مختارالصّحاح، 619.
2- مختار الصحاح، 639؛ مجمع البحرین، 3/483.

یا رنگش دگرگون می شود.

م و س

موسی علیه السلام همان پیامبر مشهور است، کسائی گفته است: آن مانند فُعْلی است، از ابو عمرو بن علاء نقل شده که گفته است(1): مانند مُفْعَل است، در ذیل واژه وسَی این مطلب به طور کامل گفته خواهد شد.

م ی د

[مَیْد: جنبش] مادَ الشّی ءُ: به جنبش درآمد، مادَهُ به جای واژه مارَهُ که مشتقّ از مِیرَه به معنای خواربار است نیز به کار رفته است [«اَنْ تَمیدَ بِکُمْ» نحل:15]، و از این باب است مائده و این به معنای سفره ای است که طعام در آن باشد و اگر خوردنی در آن نباشد آن را خوان یا سفره

می گویند و مائده گفته نمی شود.[«مَآئِدَهً مِنَ السَّمَآءِ» مائده:112].

م ی ر

مِیرَه، به کسر: خوراکیهایی که از شهری به شهر دیگر حمل می شود، و به این معناست آیه:

«وَ نَمیرُ اَهْلَنَا» یوسف:65؛ گفته می شود: فلانٌ یَمِیْرُ اَهْلَهُ،: فلانی آذوقه خانواده اش را از شهر دیگری به سوی آنها حمل می کند.

م ی ز

مَیْز مانند بَیْع است، مازَ الشَّی ءَ: چیزی را تمیز داد، و از چیز دیگر جدایش کرد، مَیَّزَهُ تمییزاً نیز به همین معناست «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ»

یس:59؛ کنار روید و از اهل بهشت جدا شوید.

و نیز خداوند فرموده است: «تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ» ملک:8؛ نزدیک است از خشم تکّه تکّه شود.

میکال(2)

میکائیل اسم است، گفته اند: در اصل «میکا» بوده که «ایل»به آن اضافه شده است، میکائین با نون تلفّظ شده است و میکال نیز در بعضی لغات تلفّظ شده است [«وَ جِبْریلَ وَ میکَالَ»

بقره:98].

ص:226


1- مختار الصحاح، 722؛ مجمع البحرین؛ 4/106.
2- این کلمه در مادّه م ک و آمده که ما آن را جدا کردیم.

ن

ن

[حرف مقطّع] خداوند فرموده است: [«نوَالْقَلَمِ» قلم:1؛ در معنای آن اختلاف است بعضی گفته اند: این همان ماهیی است که زمین بر پشت آن قرار دارد، و برخی گفته اند به معنای دوات است و نیز گفته شده نام نهری در بهشت است که خداوند به او فرمود: جوهر باش، پس منجمد شد و خداوند آنچه را در گذشته واقع شده و در آینده اتفّاق خواهد افتاد با آن نوشت(1).

ن أ ی

]نَأی: دوری] نَأه و نَأی عنه که مضارع آن یَنْأی به فتح، و مصدر آن نَأیاً مانند فَلْس است به معنای دور شدن است، و «وَنَا بِجَانِبِهِ»

اسراء:83؛ خود را دور ساخت، «وَیَنْٔوْنَ عَنْهُ»

انعام:26؛ از آن دوری می کنند و به آن ایمان نمی آورند.

ن ب أ

نَبَأ: خبر، گفته اند: هرچه واژه انباء و مشتقّات آن در قرآن آمده به معنای احادیث و اخبار است جز در سوره قصص آیه 66: «فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الاْ َنْبَآءُ» که به معنای پاسخ دادن است، به تفاسیر مراجعه شود(2).

نبیّ اگر مأخوذ از نبأ باشد یعنی، خبردهنده از سوی خداوند، در این صورت مهموز است، و اگر از نَباوَه که به معنای زمین مرتفع است اخذ شود به معنای آن است که بر سایر خلایق شرافت و برتری دارد و غیر مهموز خواهد بود، و نبیّ بر وزن فعیل به معنای مفعول است. «النَّبَاِ الْعَظیمِ» نبأ:2؛ به امیرمؤمنان علیه السلام تأویل

ص:227


1- مجمع البحرین، 6/322.
2- این گفتار را در برخی از تفسیرها، مانند کشّاف و مجمع البیان 4/262 نیافتم، مراجعه شود.

شده است(1).

ن ب ذ

نَبْذ: دور انداختن، و گاهی کنایه از ترک روآوردن به چیزی و عدم رغبت به آن است [«فَنَبَذُوهُ وَرَآءَ ظُهُورِهِمْ» آل عمران:187]

اِنْتَبَذَ یعنی، جدا شد و به کناری رفت، و شاید از باب (افتعال) مشتقّ از نُبْذَه به ضمّ نون و فتح آن باشد که به معنای ناحیه است [«فَانْتَبَذَتْ بِهِ» مریم:22].

ن ب ز

نَبَز، به فتح اوّل و دوم به معنای لقب وجمع آن اَنباز است، و تَنابَزُوا بالأ لْقابِ: برخی به برخی دیگر لقب دادند [«وَلاَ تَنَابَزُوا بِالاْ َلْقَابِ» حجرات:11؛ اصل آن تَتَنَابَزُوا بوده یکی از تاها حذف شده است].

ن ب ط

استنباط: استخراج کردن، بیرون آوردن، «لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ» نساء:83؛ آن را با اجتهاد استخراج می کنند.

ن ت ق

نَتْق: تکان دادن و از بیخ وبن برکندن، از این باب است قول خداوند: «وَاِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ» اعراف:171 یعنی: کوه را از بیخ وبن برکندیم [و بر بالای سر آنها ]همچون سایبانی

قرار دادیم، منظور بالای سر بنی اسرائیل است.

ن ج د

نَجْد: زمین بلند و نیز به معنای راه مرتفع است، و از این باب است قول خداوند: «وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ» بلد:10؛ دو راه که عبارت

از راه خیر و شرّ است.

ن ج س

[نَجَس : پلیدی و چرکین] نَجِسَ الشّی ءُ از باب طَرِبَ، و آن شی ء نَجِس است به کسر جیم و فتح آن خداوند فرموده است: «اِنَّمَا

الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ» توبه:28.

ن ج ل

انجیل: کتاب عیسی بن مریم علیهاالسلام، آن هم مذکّر است و هم مؤّث، کسانی که آن را مؤّث دانسته اند گفته اند مقصود صحیفه است و کسانی که آن را مذکر شمرده اند گفته اند مقصود کتاب است [«وَ مَآ اُ نْزِلَتِ التَّوْریهُ وَالاِْنْجیلُ اِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ» آل عمران:65؛ «وَ اتَیْنَاهُ الاِْنْجیلَ فیهِ

هُدًی وَ نُورٌ» مائده:46].

ص:228


1- نورالثّقلین، 5/491 - 492، و مرآه الأنوار، 1/307.

ن ج م

نَجْم: ستاره، و نیز بر هرگیاه بی ساقه اطلاق

می شود، خداوند فرموده است: «وَالنَّجْمُ

وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ» رحمن:6.

ن ج و

[نَجات: رهایی] «نَجا مِنْ کَذا یَنْجُو نَجاءً»: با مدّ از آن چیز رهایی یافت، اَنْجَی غیرَه و نَجّاه: دیگری را رهایی داد، و آیه: «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ» یونس:92؛ به هر دو صورت قراءت شده، جوهری گفته است: معنایش این است که نُنْجِیکَ لا نَفْعَل (نجاتت می دهم، نمی دهم) بَلْ نُهْلِکُکَ (بلکه هلاکت می کنم) و جمله لا نَفْعَل را پنهان داشته است(1). می گویم: این سخنی شگفت آور است که منحصر به اوست، و کسی از بزرگان ائمّه تفسیر و لغت شناخته نشده است که چنین سخنی گفته باشد.

بعضی از آنها گفته اند: نُنَجِّیکَ به این معناست که تو را بر زمین بلندی بالا می بریم و آشکارت می کنیم، چه، خداوند فرموده است: بِبَدَنِکَ، و نفرموده است: بروحِکَ، وَ نَجْو به معنای زمین بلند است.

تَناجُوا: با یکدیگر راز گفتند، انتَجاهُ: او را به مناجات با خود مخصوص گردانید، و اسم مصدر آن نَجْوی است، نَجِیّ بر وزن فعیل کسی است که با او راز می گویی و جمع آن اَنْجِیَه است، از اخفش نقل شده که نَجیّ گاهی افاده جمع می کند مانند صَدِیق، خداوند فرموده است: «خَلَصُوا نَجِیّاً» یوسف:80؛ فرّاء گفته

است، نَجِیّ و نَجْوی اسم و مصدرند(2).

ن ح ب

نَحْب: مدّت، زمان، «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ» احزاب:23؛ مرده است.

ن ح ت

[نحت: تراشیدن] نَحَتَهُ: تراشید آن را چنان که به فارسی گفته می شود.

و گفته اند: «وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً» شعراء:149؛ حفر و سوراخ می کردند.

ن ح ر

نَحْر: کشتن شتر از طریق زدن در گلوگاه او و مانند ذبح در حلق است، و نیز محل گردن بند را در روی سینه نحر می گویند،

خداوند فرموده است: «فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ» کوثر:2؛ گفته اند: مراد از صلاه نماز عید و مقصود از نحر کشتن حیوان قربانی است، و در

ص:229


1- صحاح اللّغه، 6/2501.
2- صحاح اللّغه، 6/2503.

این باره از ائمّه علیهم السلام روایت شده است که در نماز دستهایت را تا نحر (گردن) بلند کن، و از امام صادق علیه السلامنقل شده که: دستهایت را تا مقابل صورتت بالا ببر(1).

ن ح س

نَحْس: شوم، ضدّ سعد به معنای میمون است، آیه: «فی یَوْمِ نَحْسٍ» قمر:19؛ بنابرآن که

صفت یوم باشد نیز قراءت شده لیکن بیشتر و بهتر قراءت آن به صورت اضافه است، «اَیَّامٍ

نَحِسَاتٍ» فصّلت:16؛ روزهایی شوم.

نُحاس: دود بدون شعله است، و نیز گفته اند: مس گداخته است که بر سر دوزخیان ریخته می شود [«شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَنُحَاسٌ»

الرحمن:35].

ن ح ل

نَحْل: زنبور عسل که آن را یَعْسُوب می گویند [«وَاَوْحی رَبُّکَ اِلَی النَّحْلِ» نحل:68].

نَحَلَ الْمَرأهَ مَهْرَها که مضارع آن یَنْحَلُ و مصدر آن نِحْلَه به کسر است: با رضا و رغبت مَهر زن را پرداخت کرد [«صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَهً»

نساء:4].

ن خ ر

[نَخَر: پوسیدگی و از هم پاشیدگی] نَخِرَ الشَّی ءُ از باب طَرِبَ: پوسیده و از هم پاشیده شد چنان که گفته می شود: عِظامٌ نَخِرَه: استخوانهای پوسیده؛ و درباره قول خداوند: «کُنَّا عِظَاماً نَخِرَهً» نازعات:11؛ گفته اند:

استخوانهایی خالی که تنها هنگام وزش باد صدایی از آنها شنیده می شود.

ن د د

نِدّ به کسر به معنای مثل و مانند و جمع آن اَنْداد است [«فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ اَ نْدَاداً» بقره:22]. نَدَّ البَعیُر یَنِدُّ به کسر: شتر رم کرد و گریخت، بعضی «یَوْمَ التَّنَادِّ» مؤمن:32؛ را از این باب دانسته و دال را تشدید داده اند.

ن د و

نداء: آواز، «یَوْمَ التَّنَادِ» مؤمن:32 روز قیامت، و به این سبب قیامت بدین نام نامیده شده که بهشتیان و دوزخیان یکدیگر را آواز می دهند.

نادِی و نَدِیّ به معنای انجمن است، و از این باب است قول خداوند: «وَ اَحْسَنُ نَدِیّاً»

مریم:73؛ و نیز فرموده است: «فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ»

علق:17؛ عشیره و خانواده او، و چون آنها اهل

ص:230


1- نورالثّقلین، 5/683.

نادِی (انجمن) بوده اند و آن جا مکان و محلّ آنهاست به نام آن نامیده شده اند.

ن ذ ر

انذار به معنای ابلاغ است و جز برای تخویف و ترسانیدن به کار نمی رود و عکس بُشْری است که به معنای مژده دادن است، و اسم

مصدر آن نُذُر به ضمّ اوّل و دوم است، خداوند فرموده است: «عَذابی وَ نُذُرِ» قمر:16، 18، 21، 30، 37، 38 یعنی، انذار و بیم دادن من.

نذیر به معنای بیم دهنده و نیز بیم دادن است [«نَذیراً لِلْبَشَرِ» مدّثّر:36؛ «اِنَّآ اَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَ نَذیراً» فتح:8].

ن ز غ

[نَزْغ: تباهی و برانگیختن] نَزَغَ الشّیْطانُ

بَیْنَهُمْ یعنی: شیطان میان آنها تباهی و دشمنی ایجاد کرد [«مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنی وَ بَیْنَ اِخْوَتی» یوسف:100].

ن ز ف

[نَزْف: مستی و بیهوشی] خداوند فرموده

است: «وَلاَ یُنْزِفُونَ» واقعه:19؛ مست نمی شوند؛ و این مأخوذ از: نُزِفَ الرّجلُ می باشد یعنی، عقلش از دست رفت.

ن ز ل

مُنْزَل، به ضمّ میم و فتح زاء ممکن است مصدر و به معنای اِنزال باشد [«وَ قُلْ رَبِّ اَ نْزِلْنی مُنْزَلاً مُبَارَکاً وَ اَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلینَ»

مؤمنون:29]. تَنَزُّل: فرود آمدن تدریجی [«تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلئِکَهُ» فصّلت:30] و نَزِیل به معنای مهمان است، خداوند فرموده است: «جَنَّاتُ الْفِردَوْسِ نُزُلاً» کهف:107؛ اخفش گفته است: آن به معنای وارد شدن برخی از مردم بر برخی دیگر است.

و نیز خداوند فرموده است: «وَ لَقَدْ رَ اهُ نَزْلَهً اُخْری» نجم:13 یک بار دیگر.

و نیز: «نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّه ِ» آل عمران:198؛ و «نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحیمٍ» فصّلت:32؛ برای دادن پاداش و ثواب.

ن س أ

مِنْسأه، به کسر میم به معنای چوبدستی است، [«تَأکُلُ مِنسَاَتَهُ» سبأ:14].

و نَسِی ء در سوره توبه آیه 37 چنان که گفته اند: بر وزن فعیل به معنای مفعول و از نَسَأهُ می باشد یعنی، آن را به تأخیر انداخت، بنابراین اسم مفعول آن مَنْسُوء است که به جای آن نَسِی ء گفته شده است مانند گفتن قتیل به جای مقتول،

ص:231

و مراد از آن تأخیر حرمت ماه محرّم به ماه صفر است.

ن س خ

نَسْخ: به معنای ابطال و تغییر و نیز نقل و اثبات است [«مَا نَنْسَخْ مِنْ ایَهٍ» بقره:106].

ن س ر

نَسْر: نام بتی است(1)، گفته اند: از بتان قوم

نوح علیه السلام بوده است، و گاهی الف و لام برآن داخل می شود.

ن س ف

[نَسْف: برکندن] نَسَفَ البناءَ: ساختمان را از بیخ برکند، خداوند فرموده است: «وَاِذا الْجِبَالُ نُسِفَتْ» مرسلات:10؛ گفته اند. یعنی: مانند دانه که غربال شود، و نیز: «لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً»

طه:97 یعنی: آنها را به دریا می پاشیم.

ن س ک

نُسُک، به ضمّ اوّل و دوم مطلق عبادت و هر نوع حقّ الهی است [«اَوْ نُسُکٍ» بقره:196]، مَنْسَک: محلّ عبادت و طاعت است، و به محلّی که قربانی را در آن ذبح می کنند نیز اطلاق می شود و به فتح سین و کسر آن است، در آیه: «جَعَلْنَا مَنْسَکاً» حج:34؛ به هر دو صورت

قراءت شده است، و ناسِک به معنای عابد است.

درباره قول خداوند: «مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ»

حج:67؛ گفته اند: مذهبی که ملزمند به آن عمل کنند.

ن س ل

[نَسْل: شتاب] نَسَلَ فِی العدْوِ: بسرعت دوید، مضارع آن یَنْسِل به کسر سین و مصدر آن نَسَلاً و نَسَلاناً می باشد و سین در هر دو مفتوح است، خداوند فرموده است: «اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» یس:51.

ن س و

نسوَه، به کسر و ضمّ، و نِساء و نِسوان جمع امرأه (زن) است بی آن که از لفظ آن ساخته شده باشند [«وَ قَالَ نِسْوَهٌ فِی الْمَدینَهِ» یوسف:30].

ن س ی(2)

نِسیان، به کسر نون به معنای فراموشی و ضدّ ذکر و حفظ می باشد، «وَ مَآ اَ نْسَانیهُ اِلاَّ

الشَّیْطَانُ» کهف:63؛ بیضاوی می گوید: «این که

ص:232


1- گفته اند: آن بت ذی الکلاع در سرزمین حمیر، و یغوث بت قبیله مذحج، و یعوق بت قبیله هَمْدان بوده و همه از بتان قوم نوح علیه السلام به شمار می آیند.
2- نگارنده این ماده را در پی ن س و آورده.

فراموشی را به شیطان نسبت داده برای آن بوده که نفس خویش را سرکوب کند(1)». گفته اند: این سخن بنابراین است که فَتی یعنی جوان گوینده یوشع بن نون باشد، لیکن اگر گوینده غلام او بوده هیچ اشکالی وجود نخواهد داشت. و نیز نِسیان به معنای ترک است، خداوند فرموده است: «نَسُوا اللّه َ فَنَسِیَهُمْ» توبه:67؛ و نیز فرموده است: «وَلاَ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ»

بقره:237؛ گفته اند: معنای فَنَسِیَهُمْ: خداوند آنها را فراموش کرده آن است که آنها را به کیفر نسیان مجازات می کند، و در هر صورت معنا یکی است.

مِنْساه به معنای چوبدستی است و در اصل مهموز است و پیش از این ذکر شده است.

ن ش أ

[انْشَاء: ایجاد و آفرینش] اَنْشَأ اللّه ُ [الوُجُودَ]: خداوند هستی را آفرید [«وَ هُوَ الَّذی اَنْشَاَکُمْ»

انعام:98].

نَشَأ فی بنی فلان: درمیان آنها پرورش یافت، بزرگ شد. خداوند فرموده است: «اَوَمَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَهِ» زخرف:18؛ کسی که در زیب و زیور پرورش می یابد و مراد دخترانند.

و «نَاشِئَهَ الَّیْلِ» مزّمّل:6؛ ساعات نخستین

شب است، گفته اند: مراد ساعات شب است که یکی پس از دیگری حادث می شود، و تفسیر شده است به انسانی که از بستر خواب برای عبادت خدا برمی خیزد، از ابن مسعود نقل شده که گفته است: به زبان حبشی ناشِئَهَ اللّیل قیام شب است(2).

ن ش ر

[نُشُور: برانگیختن و زنده کردن ]نَشَرَ الْمَیِّتُ که اسم فاعل آن ناشِر است یعنی، پس از مردن زنده شد، و از باب دَخَلَ است، و از این باب است یَوْم النُّشُورِ، اَنْشَرَهُ اللّه تعالی: خداوند او را زنده کرد، و از این باب است که ابن عبّاس این آیه را: «کَیْفَ نُنْشِرُهَا» بقره:259؛ قراءت و استدلال کرده است به قول خداوند که فرموده است: «ثُمَّ اِذَا شَآءَ اَ نْشَرَهُ» عبس:22.

ن ش ز

نَشْز: مانند فَلْس: زمین مرتفع و جمع آن نُشُوز است، همچنین است نَشَز به فتح اوّل و دوم، و نَشَزَ الرّجُلُ: برخاست، یا در جای بلندی قرار گرفت، واز این باب است قول خداوند: «وَ

اِذَا قیلَ ا نْشُزُوا فَا نْشُزُوا» مجادله:11؛

ص:233


1- تفسیر بیضاوی، 2/19 چاپ مصر، 1388.
2- الإتقان، 1/140.

برخیزید و بلند شوید.

اِنشاز عظام المیّت: گذاردن استخوانهای مرده برجای خود و بعضی را بر بالای بعضی دیگر قرار دادن، و از این باب است آیه: «کَیْفَ

نُنْشِزُهَا» بقره:259.

نَشَزَتِ المَرأه: زن از فرمان شوهرش سرپیچی کرد و او را به خشم آورد، و نَشَزَ بَعْلُها عَلَیْهَا: شوهرش او را زد و از او روگردان شد، به این معناست قول خداوند: «وَ اِنِ امْرَاَهٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزاً» نساء:128.

ن ش ط

[نَشْط: کندن و کشیدن] خداوند فرموده

است: «وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطاً» نازعات:2؛ گفته اند: آنها فرشتگانی هستند که ارواح مؤمنان را به آسانی و نشاط می گیرند یعنی، با رفق و مدارا بر آنها فرود می آیند، همان گونه که عقال یا زانوبند را از دست شتر باز می کنند، در حدیث معاذ بن جبل آمده است: ناشطات: سگان اهل دوزخند که گوشت و استخوان را به حرکت در می آورند(1). و گفته اند: مراد ستارگانی است که از برجی به برج دیگر می روند.

ن ص ب

نُصُب، به ضمّ اوّل و دوم: هر چیزی که نشانه قرار داده شود، و آنچه را نصب و به جای خداوند آن را پرستش کنند [«کَاَ نَّهُمْ اِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ» معارج:43؛ «وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ» مائده:3].

اَنْصاب سنگها یا بتانی بود که عربها در جاهلیّت آنها را پیرامون خانه کعبه نصب و بر روی آنها حیوانات را ذبح و بناحق آنها را پرستش می کردند [«وَالاَْنْصَابُ وَ الاْ َزْلاَمُ

رِجْسٌ» مائده:90].

نُصْب مانند قُفْل به معنای شرّ و بلاست و به این معناست قول خداوند: «بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ»

ص:41.

ن ص ح

نُصْح: خلاف غشّ، خلوص، گفته می شود: نَصَحَهُ و نَصَحَ لَهُ یَنْصَحُ، به فتح، نُصْحاً، به ضمّ و نَصاحهً به فتح: اندرز داد، نصیحت کرد؛ و متعدّی کردن آن با لام فصیحتر است چنان که خداوند فرموده است: «وَ اَ نْصَحُ لَکُمْ»

اعراف:62.

ن ص ر

نصارا: قوم عیسی علیه السلام و بدین سبب نصارا

ص:234


1- مجمع البحرین، 4/276.

نامیده شده اند زیرا از مردم قریه ناصره و نصوریّه در کشور شام بوده اند، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرموده است: از آنرو بدین نام خوانده شدند چون هنگامی که عیسی علیه السلام گفت: «مَنْ اَ نْصَاری اِلَی اللّه ِ» حواریّون گفتند: «نَحْنُ اَ نْصَارُ اللّه ِ» آل عمران:52 و صفّ:14؛

و آنها به سبب آن که دین خدا را نصرت دادند نصارا نامیده شدند(1).

ن ص و

ناصِیَه: مفرد نواصی و آن عبارت از موی جلو سر است. «مَا مِنْ دَآبَّهٍ اِلاَّ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا» هود:56 یعنی: مالک و مسلّط بر آن

است و به هرگونه که بخواهد او را می گرداند. اَخْذ بالنَّواصِی (گرفتن موی بالای پیشانی) از باب تمثیل است.

ن ض ج

[نَضْج: رسیدن] نَضِجَ اللّحم والفاکهه: گوشت پخته شد و میوه رسیده، یعنی، برای خوردن آماده و گوارا است [«نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ»

نساء:56].

ن ض د

نَضِید: به معنای مَنْضُود است، نَضَدَ مَتاعَهُ: کالایش را روی هم چید، «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ»

واقعه:29؛ درخت موز میوه اش از پایین تا بالا روی هم چیده شده به طوری که ساقه اش نمایان نیست.

ن ض ر

نَضْرَه، مانند بَصْرَه: زیبایی و شادابی، خداوند فرموده است: «لَقّیهُمْ نَضْرَهً وَسُرُوراً»

انسان:11؛ گفته اند: نضْرَت در صورت و سرور در دل است، «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَهٌ * اِلی رَبِّهَا نَاظِرَهٌ» قیامه:22 و 23؛ صورتهایی که بر اثر تابش نعمتهای خداوند درخشان است و به ثوابهای پروردگارشان می نگرند.

ن ط ح

نَطیحَه: به معنای منطوح است: آن که بر اثر ضربات شاخ حیوان مرده است، و این مشتقّ از عبارت نَطَحَهُ الْکَبْش است یعنی، قوچ او را شاخ زد، واین که هاء بر آن اضافه شده به سبب آن است که غالباً اسم واقع می شود [«وَالْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطیحَهُ» مائده:3].

ن ط ف

نُطْفَه: آب مرد [«خَلَقَ الاِْنْسَانَ مِنْ نُطْفَهٍ» نحل:4].

ص:235


1- مرآه الأنوار، 1/312.

ن ظ ر

نَظَر، با حرکت اوّل و دوم: با چشم در چیزی تأمّل و تدبّر کردن است [«فَنَظَرَ نَظْرَهً فِی النُّجُومِ» صافّات:88]،

اِنْظار: مهلت دادن [«قَالَ اَ نْظِرْنی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ» اعراف:14].

واِستَنْظَرَهُ: از او درخواست مهلت کرد.

ن ع ج

نَعْجَه: میش، گوسفند ماده و جمع آن نِعاج به کسر نون است [«لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَهً

وَلِیَ نَعْجَهٌ وَاحِدَهٌ» ص:23].

ن ع س

نُعاس، به ضمّ: چُرت، پینکی، ابتدای خواب [«اِذْ یُغَشّیکُمُ النُّعَاسَ» انفال:11].

ن ع ق

نَعِیق: آواز شبان به گوسفندان است [«یَنْعِقُ

بِمَا لاَ یَسْمَعُ» بقره:171].

ن ع م

اَنعام جمع نَعَم است، و چنان که در قاموس

آمده به معنای شتر و گوسفند یا مخصوص(1) شتر است بنا به قول مشهور گاو نیز به آنها اضافه شده است، اَنْعام هم مذکّر است و هم مؤّث، خداوند فرموده است: «مِمَّا فی بُطُونِهِ»

نحل:66؛ و نیز: «نُسْقیکُمْ مِمَّا فی بُطُونِهَا» مؤمنون:21.

ن غ ض

[نَغْض: حرکت و جنبش] نَغَضَ رَأْسَهُ: سرش را تکان داد، اَنْغَضَ رأسَهُ: سرش را مانند کسی که از چیزی در شگفت شده جنبانید و به این معناست قول خداوند: «فَسَیُنْغِضُونَ اِلَیْک رُءُوسَهُمْ» اسراء:51؛ سرهای خود را برای استهزاء و ریشخند می جنبانند.

ن ف ث

نَفْث: شبیه دمیدن و در حدّ کمتر از آب دهان انداختن است، گفته می شود: قَدْ نَفَثَ الرّاقِی: جادوگر دمید، و این از باب ضرب و نصر است. «النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ» فلق:4؛ زنان جادوگر، و گفته اند: زنان جادوگری که بر نخ گره می زنند و بر آن می دمند.

ن ف ح

نَفْحَه: یک بار وزیدن، اثر اندکی از چیزی نه بیشترین اثر، خداوند فرموده است: «نَفْحَهٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّکَ» انبیاء:46؛ پاره ای از عذاب پروردگارت.

ص:236


1- قاموس، 4/182.

ن ف د

نَفاد: منقطع شدن و به سر آمدن است [«مَا

لَهُ مِنْ نَفَادٍ» ص:54].

ن ف ر

نَفْر: پراکندگی، [«فَلَوْلاَ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ» توبه:122 ]و

اسْتِنْفار نیز به معنای نُفُور یعنی گریز و نفرت و رمیدن است(1)، و از این باب

است آیه: «حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَهٌ» مدّثّر:50 رمنده.

نَفَر: به مردانی که تعداد آنها از سه تا ده نفر باشد اطلاق می شود، نَفِیر نیز به همین معناست، در مجمع البیان درباره قول خداوند: «اَکْثَرَ نَفیراً» اسراء:6؛ آمده است: یعنی اَکْثَر عَدَداً (از حیث تعداد بیشترند)، و آن جمع نَفَر است، و نیز نفیر: به کسی گفته می شود که به همراه مردان از قوم خود بگریزد(2).

ن ف س

[نَفْس: اراده و قصد ]خداوند فرموده است: «تَعْلَمُ مَا فی نَفْسی وَ لاَ اَعْلَمُ مَا فی نَفْسِکَ»

مائده:116؛ شیخ ما صدوق گفته است: نهان مرا می دانی و من نهان تو را نمی دانم، درباره آیه: «یُحَذِّرُکُمُ اللّه ُ نَفْسَهُ» آل عمران:28 و 30؛ گفته است: خداوند شما را از انتقام خود برحذر می دارد(3).

ن ف ش

[نَفْش: چریدن چهارپایان در شب ]نَفَشَتِ الأبِلُ وَالغَنَمُ: شترها و گوسفندها در شب بدون ساربان و شبان چریدند، از همین باب است قول خداوند: «اِذْ نَفَشَتْ فیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» انبیاء:78؛

اَ نْفَشَها غَیْرُهَا: آنها را رها کرد تا شب بی چوپان بچرند، و نَفَش جز برای چریدن حیوان در شب به کار برده نمی شود امّا هَمَل به معنای رها کردن حیوان بدون ساربان در شب و روز است.

خداوند فرموده است: «کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»

قارعه:5؛ منفوش مشتّق از نَفَشَ الصُّوفَ وَالْقُطْنَ می باشد: پشم و پنبه را باز و حلاّجی کرد.

ن ف ل

اَ نْفال: غنایم [«یَسْٔلُونَکَ عَنِ الاَْنْفَالِ» انفال:1]، نافله: بخشش، امور مستحبّی و از این باب است نافله نماز [«نَافِلَهً لَکَ» اسراء:79] و نیز به معنای نوه است، خداوند فرموده است: «وَ وَهَبْنَا لَهُ اِسْحقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَهً» انبیاء:72.

ص:237


1- در لسان العرب: 5/224 آمده است: نفر، گروه و فرقه... و اِنفار از چیزی و تنفیر از آن و استنفار همه به یک معناست. و استنفار نیز به معنای نفور است.
2- مجمع البحرین، 3/499.
3- اعتقادات صدوق، 68.

ن ف ی

[نفی: برطرف کردن و راندن] نفاه مانند رَماه یعنی: او را راند و دور کرد، به این معناست قول خداوند: «اَوْ یُنْفَوْا مِنَ الاْ َرْضِ» مائده:33.

ن ق ب

نقیب: رئیس و بزرگ و شخصی که سرپرست و ضامن قوم خویش است و جمع آن نُقَباءست [«وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقیباً» مائده:12]، «فَنَقَّبُوا فی الْبِلاَدِ» ق:36؛ برای یافتن گریزگاه در شهرها به گردش در آمدند.

ن ق ر

ناقُور: بوق، «نُقِرَ فِی النَّاقُورِ» مدّثّر:8؛ در صور دمیده شود،

نَقِیر: سوراخ ریز پشت هسته خرما(1)] «وَ لاَ یُظْلَمُونَ نَقیراً» نساء:124].

ن ق ض

نَقْض: برهم زدن و باز کردن چیزی که محکم شده است [«نَقَضَتْ غَزْلَهَا» نحل:92]، اَنْقَضَ الْحَمْلُ ظَهْرَهُ: بار بر او سنگینی کرد، و از این باب است: «اَ نْقَضَ ظَهْرَکَ» شرح:3.

ن ق ع

نَقْع، بر وزن نَفْع به معنای غبار است [«فَاَ ثَرْنَ بِهِ نَقْعاً» عادیات:4].

ن ق م

[نَقْم: عیب و انکار] نَقَمَ علیه: او را سخت سرزنش کرد، و اسم فاعل آن ناقم به معنای سرزنش کننده است. قول خداوند: [و ما] «نَقَمُوا» توبه:74، بروج:8 یعنی، کَرِهُوا غایهَ

الإکْراه: منتهای کراهت را داشتند.

ن ک ب

[نُکُوب: انحراف و کناره گیری ]نَکَبَ عن الطریق: از راه منحرف شد، خداوند فرموده است: «فَامْشُوا فی مَنَاکِبِهَا» ملک:15؛ اطراف و جوانب آن.

ن ک ث

نَکْث: شکستن، نَکَثَ الْعَهْدَ: پیمان را شکست و به آن وفا نکرد [«فَمَنْ نَکَثَ فَاِنَّمَا یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ» فتح:10].

ن ک ح

نِکاح: گفته اند: واژه نکاح و مشتقّات آن در هرجای قرآن آمده به معنای تزویج و زناشویی است جز در یک جا و آن در آیه 6، از سوره نساء است که خداوند فرموده است: «وَابْتَلُوا

الْیَتَامی حَتّی اِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ» نساء:6؛ چه، در

ص:238


1- نَقْرَه: به معنای گودال کوچک در زمین است.

این جا مراد رسیدن به سنّ بلوغ است.

ن ک ر

نُکْر: مُنکر (زشت) و به این معناست قول خداوند: «لَقَدْ جِئْتَ شَیًْٔ نُکْراً» کهف:74؛ و گاهی به حرف دوم آن نیز ضمّه داده می شود مانند: عُسْر و عُسُر، اِنکار به معنای جحود و تکذیب [«یَعْرِفُونَ نِعْمَهَ اللّه ِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهَا» نحل:83]

نَکِرَه ضدّ معرفه است، «نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا» نمل:41؛ شکل آن را تغییر دهید.

ن ک س

[نَکْس: وارونه کردن و پائین آوردن ]نَکَسْتُ الشّی ءَ: وارونه اش کردم[«ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُءُوسِهِمْ» انبیاء:65]،

ناکِس: سر به زیر افکنده [«نَاکِسُوا رُءُوسِهِمْ» سجده:12 ].

ن ک ص

نُکُوص:باز ایستادن، خودداری کردن، «نَکَصَ علی عَقِبَیْهِ» انفال:48؛ به قهقرا

بازگشت.

ن ک ف

استنکاف: تن زیر بار ندادن، سرپیچی و خودداری کردن [«وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ» نساء:172].

ن ک ل

[تَنْکِیل: او را مایه عبرت و ترس دیگران قرار دادن ]نَکَّلَ به: او را مایه عبرت دیگران قرار

داد [«وَ اَشَدُّ تَنْکیلاً» نساء:84]،

نَکال عقوبت، مجازات [«نَکَالاً مِنَ اللّه ِ»

مائده:38].

ن م ر ق

[نَمْرق: بالش کوچک] خداوند فرموده است: «وَ نَمَارِقُ مَصْفُوفَهٌ» غاشیه:15؛ گفته اند: بالشها؛ مفرد آن نَمرقه به کسر نون و فتح آن است. یعنی: نازبالش کوچک.

ن م م

نَمِیمَه: سخن چینی، و آن عبارت از نقل گفتار دسته ای به سوی دسته دیگر به منظور فتنه گری و ایجاد تباهی [«هَمَّازٍ مَشَّآءٍ بِنَمیمٍ»

قلم:11].

ن ه ج

مِنْهاج: راه روشن و پیدا [«شِرْعَهً وَمِنْهَاجاً» مائده:48].

ن ه ر

نَهار (روز): ضدّ شب است و جمع بسته

ص:239

نمی شود(1)، مانند عذاب [«وَاخْتِلاَفِ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ» بقره:164]،

و نَهْر به سکون هاء و فتح آن مفرد اَنهار و به معنای رودخانه است، خداوند فرموده است: «فی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ» قمر:54؛ نهرها، و گاهی از مفرد آن تعبیر به جمع می شود، مانند قول خداوند: «وَیُوَلُّونَ الدُّبُرَ» قمر:45.

نَهَرَهُ: او را منع و طرد کرد، انْتَهَرَ نیز به همین معناست [«وَ اَمَّا السَّآئِلَ فَلاَ تَنْهَرْ» ضحی:10].

ن ه ی

نَهی: ضدّ امر است، انتَهی عَنْهُ و تناهی عنه: از آن باز ایستاد؛ تَناهَوا عن المنکر: یکدیگر را از کار زشت نهی کردند [«وَمَانَهیکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»

حشر:7].

نُهْیَه، به ضمّ مفرد نُهی می باشد که به معنای خردهاست، چه، خرد آدمی را از ارتکاب کار زشت نهی می کند [«لاُِولِی النُّهی» طه:54].

ن و أ

نَوْء بر وزن قول: برخاستن و سنگینی کردن است. ناء به الحِمل: او را گرانبار ساخت، و از این باب است قول خداوند: «لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَهِ»

قصص:76 یعنی، لَتُنِی ءُ الْعُصْبَهَ (دسته ای را گرانبار می کند).

ن و ب

[اِنَابَه: توبه و بازگشت «اُنیبُ» هود:88]. اَناب اللّه تعالی: به سوی خدا بازگشت و به او رو آورد و توبه کرد.

ن و ح

نُوح علیه السلام: نام پیامبر مشهور است، او فرزند لامک بن متوشالح(2) بن اخنوخ است و اخنوخ همان ادریس پیامبر صلی الله علیه و آله است، واژه نوح با آن که عجمی و معرفه است به سبب سکون حرف وسط منصرف است، و هر واژه سه حرفی که حرف میانی آن ساکن باشد نیز به همین گونه است، چه، خفّت آن برابر با یکی از دو صفت عدم انصراف است.

ن و ر

نُور: روشنایی، «اللّه ُ نُورُ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ» نور:35؛ گفته اند: با حکمت بالغه خود سامان دهنده و روشنی بخش آسمانها و زمین است.

ص:240


1- جوهری گفته است: اگر آن را جمع ببندی در قلیل اَنْهُرْ و در کثیر نُهرْ باید گفت، به لسان العرب 5/238 و مختارالصّحاح 682 مراجعه شود.
2- در اصل متوشح می باشد و آن غلط است.

نُور کیفیّتی است که به ذات خود آشکار و آشکار کننده غیر خود می باشد، و ضَیاء به معنای روشنی و تابش و از نور قویتر است از اینرو به خورشید نسبت داده می شود، وگاهی میان نور و ضیاء تفاوت می نهند و می گویند ضیاء روشنایی ذاتی است و نور روشنایی عارضی است، و در قرآن برحسب مقام، نور به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان و ائمّه علیهم السلام و قرآن تأویل شده است(1).

ن و ش

تَناوُش: گرفتن، دسترسی پیداکردن، خداوند فرموده است: «وَ اَ نّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِنْ مَکَانٍ بَعیدٍ» سبأ: 52 گفته اند: کجا می توانند در آخرت به ایمان دست یابند در حالی که در دنیا به آن کافر شدند، به همزه نیز قراءت شده است.

ن و ص

مَناص:پناهگاه، گریزگاه، و درباره قول خداوند: «وَلاَتَ حینَ مَنَاصٍ» ص:3؛ گفته اند: هنگام تأخّر و فرار نیست، و این از نَوْص به معنای تأخّر است.

ن و ق

ناقه: شتر ماده، خداوند فرموده است: «نَاقَهَ

اللّه ِ وَ سُقْییهَا» شمس:13؛ مراد ناقه صالح است که خداوند از جهت شرافت و ویژگیهایش آن را به خود نسبت داده است.

ن و ن(2)

نُون، ماهی، ذوالنّون: لقب یونس بن متّی علیه السلام است [«وَ ذَا النُّونِ» انبیاء:87].

ص:241


1- مرآه الأنوار، 1/314.
2- نگارنده میان این معنی و این آیه «ن والقلم» درهم آمیخته و صحیح، مفرد آن است که ما همان را آوردیم.

و

و أ د

[وَأْد: زنده به گور کردن دختران در جاهلیّت] «الْمَوْءُودَهُ» تکویر:8؛ دختر زنده به گور گفته می شود: وَأدَ بِنْتَهُ، یعنی دخترش را زنده به گور کرد، و آن دختر را مَوْءُودَه می گویند.

و أ ل

مَوْئِل: پناهگاه، و قَدْ وَأَلَ اِلیه: به او پناه برد، و از باب وَعَدَ است(1) [«لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً» کهف:58].

و ب ق

[وُبُوق: نابودی] وَبَقَ یَبِقُ به کسر و وُبُوقاً: هلاک شد، مَوْبِق مانند مَوْعِد: مَفْعِل، اسم مکان و زمان آن است [«وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً» کهف:52].

و ب ل

وابِل: باران درشت قطره و شدید [«فَاَصَابَهُ

وَابِلٌ» بقره:264]، اخفش گفته است: از همین باب است قول خداوند: «اَخْذاً وَبیلاً»

مزّمّل:16؛ گرفتنی سخت(2). و در آن جا که فرموده است: «وَبَالَ اَمْرِهِ» مائده: 95؛ گفته اند:

سرانجام کار او.

و ت د

وَتَد: میخ، چوب یا جز آن که در زمین و دیوار کوبیده می شود، «وَ فِرْعَوْنَ ذِی الاْ َوْتَادِ»

فجر:10؛ گفته اند: هنگامی که فرعون کسی را عذاب می داد او را روی زمین یا بر تخته ای می خوابانید و دستها و پاهایش را میخکوب و سپس او را به همین حال رها می کردند.

ص:242


1- در اصل به همین گونه است لیکن چنان که در مختارالصّحاح آمده است: وألَ اِلَیْهِ یعنی: به او پناه برد.
2- مختارالصّحاح، 707.

و ت ر

وِتْر: تک، و در آیه: «وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ»

فجر:3؛ به روز عرفه و به آدم علیه السلام و به نماز وتر و جز اینها تفسیر شده است(1).

«وَلَنْ یَتِرَکُمْ اَعْمَالَکُمْ» محمّد:35؛ هرگز اعمال شما را کاهش نمی دهد؛ و این از باب وَتَرَهُ حَقَّهُ می باشد یعنی، حقّ او را کاهش داد.

تَتْری، هم با تنوین و هم بدون تنوین به کار رفته، کسی که در صورت معرفه بودن آن را غیرمنصرف شمرده الف آن را الف تأنیث دانسته و این نظریه بهتر است، اصل تَتْری وَتْری است که مشتقّ از وِتْر به معنای تک است، خداوند فرموده است: «ثُمَّ اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا» مؤمنون:44؛ یکی پس از دیگری؛ و کسی که به آن تنوین داده و منصرف شمرده الف آن را الحاقی دانسته است.

و ت ن

وَتِین: رگی است که به قلب می پیوندد و هرگاه قطع شود آدمی می میرد [«ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتینَ» حاقّه:46].

و ث ق

مِیثاق: عهد، پیمان مُوَاثَقَه: معاهده، [«وَ میثَاقَهُ الَّذی وَاثَقَکُمْ بِهِ» مائده:7]. اَوْثَقَهُ

فِی الوَثاق: او را با زنجیر بست وِثاق به کسر واو ووَثاق به فتح به یک معناست یعنی، زنجیر [«وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ اَحَدٌ» فجر:26].

و ث ن

اَوْثان جمع وَثَن است که از حیث لفظ و معنا مانند صَنَم (بت) است [«فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الاْ َوْثَانِ» حج:30].

و ج ب

وَجْبَه، مانند ضَرْبَه: فرو افتادن با صدا، خداوند فرموده است: «فَاِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا»

حج:36 به زمین در افتاد.

و ج س

وَجْس مانند فَلْس: صدای پنهانی، «فَاَوْجَسَ فی نَفْسِهِ خیفهً» طه:67 موسی در خود بیمی احساس کرد، گفته اند: احساس و مشاهده کرد.

و ج ف

[وُجُوف: اضطراب] خداوند فرموده است: «قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ وَاجِفَهٌ» نازعات:8 در آن روز

دلهایی ترسان و به سختی در تپش و اضطراب است؛ و واجفه مشتقّ از وَجَفَ الشّی ءُ یَجِفُ به

ص:243


1- مجمع البحرین، 3/508، تفسیر صافی، 2/815.

کسر می باشد: مضطرب و لرزان شد.

وَجِیف: نوعی راه رفتن شتر و اسب است،

«فَمَآ اَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ» حشر:6 گفته اند: آنچه به عمل آورید، و گفته اند: آن

مشتقّ از ایجاف به معنای تند و شتابان راه رفتن است.

و ج ه

وَجْه (رخسار) معروف است، وِجْهَه: چیزی که با آن مواجه و روبرو می شوند و نیز گفته اند به معنای جهت است و هاء (دوم) عوض از واو است که حذف شده است [«وَلِکُلٍّ وِجْهَهٌ هُوَ مُوَلّیهَا» بقره:148].

خداوند فرموده است: «کُلُّ شَیْ ءٍ هَالِکٌ اِلاَّ وَجْهَهُ» قصص:88؛ و گفته شده: به معنای دین است، و نیز وجه، چیزی است که با آن رو به سوی خدا می کنند.

و ح د

[وحده: تنهایی]خداوند فرموده است: «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً» مدّثّر:11؛ در مجمع البیان آمده است: کسی در آفرینش او با من شرکت نکرده است، یا به این معناست که: او تنهاست نه مالی دارد و نه فرزندانی(1). و در تفسیر قمی است که وحیدبه معنای زنازاده است و به او زفر گفته می شود(2). و از شیخ ابو علی نقل شده که مراد ولیدبن مغیره است(3).

و ح ی

وَحْی: اشاره، نوشتن، فرستادن، الهام، آهسته سخن گفتن و آنچه به دیگری القاء می کنی [« یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ»

انعام:112؛ «فَاَوْحی اِلَیْهِمْ اَنْ سَبِّحُوا» مریم:11؛ «اِنَّآ اَوْحَیْنَآ اِلَیْکَ» نساء:163؛ «وَاَوْحَیْنَآ اِلی اُمِّ مُوسی» قصص:7].

و د د

وُدّ و مَوَدَّت: دوستی [«سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» مریم:96؛ «وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَرَحْمَهً» روم:21].

وَدُود: از نامهای خداوند است، و آن بر وزن فَعُول به معنای مفعول است یعنی، محبوب دل دوستانش می باشد، یا فَعُول به معنای فاعل است یعنی، بندگان شایسته اش را دوست می دارد، و آن به معنای خشنودی از آنهاست [«اِنَّ رَبّی رَحیمٌ وَدُودٌ» هود:90]، وَدّ به فتح

ص:244


1- مجمع البحرین، 3/156.
2- تفسیر قمی، 2/359، و زفر کنایه از دومی است. به مستدرک السفینه مراجعه شود.
3- مجمع البیان، 10/387.

نام یکی از بتهای قوم نوح علیه السلام بوده است [«وَ لاَ تَذَرُنَّ وَدّاً وَلاَ سُوَاعاً» نوح:23].

و د ع

[مُسْتَوْدَع: انبار] خداوند فرموده است: «فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» انعام:98؛ در حدیث وارد است که مستقرّ کسی است که ایمان در

دلش جاگرفته و هرگز از او جدا نمی شود، و مُسْتَوْدَع کسی است که مدّتی ایمان در دلش به ودیعه گذاشته شده سپس از او سلب می شود(1).

و د ق

وَدْق، مانند فَلْس: باران [«فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ» نور:43].

و د ی

اَوْدِیَه: مفرد آن وادی، در اصل به معنای بستر رودخانه و جایی است که انبوه سیلاب در آن جریان می یابد سپس معنای آن وسعت یافته و آن را بر رودخانه اطلاق کرده اند، خداوند فرموده است: «فَسَالَتْ اَوْدِیَهٌ» رعد:17.

و ر د

وِرْد: به کسر گفته اند: به معنای آبی است که برای آشامیدن بر آن وارد می شوند و نیز به وارد شونده بر آن نیز اطلاق می شود.

و در تفسیر قول خداوند: «وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمینَ اِلی جَهَنَّمَ وِرْداً» مریم:86؛ گفته اند: در حالی که تشنه کامند، و نیز وِرْد به معنای وُرّاد که وارد شوندگان بر آبند گفته می شود.

«حَبْلِ الْوَریدِ» ق:16؛ و آن رگی است که منشعب از وَتِین (شاهرگ متّصل به قلب) است و اینها دو رگ ضخیم اند که به گمان عربها در دو طرف گردن در زیر قسمت مقدّم آن قرار دارند. «فَکَانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهَانِ» الرحمن:37 گفته اند:

سرخ، بدین نحو که پس از زرد شدن به رنگ سرخ در می آید یا مانند رنگ گل است و همچون روغنهای مختلف رنگ آن دگرگون می شود، دِهان جمع دُهْن به معنای روغن است.

و ر ق

وَرِق: درهم مسکوک، و در آن سه تلفّظ است که فرّاء آنها را نقل کرده است، و آیه شریفه: «فَابْعَثُوآ اَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذِهِ» کهف:19 به سه گونه قراءت شده است(2): وَرِق، مانند کَتِف و مشهور همین است، دیگر وَرْق با سکون راء، و وِرْق مانند حِبْر.

و ر ی

[وَرْی: افروختن] وَرَی الزَّنْدُ یَرِی، به کسر

ص:245


1- نور الثقلین، 1/751.
2- مجمع البحرین، 5/245، صحاح جوهری 4/1564.

راء: آتش زنه روشن شد، خداوند فرموده است: «فَالْمُورِیَاتِ قَدْحاً» عادیات:2 گفته اند: اسبانی که با سمّ خود به هنگام برخورد آن با سنگها آتش می افروزند.

اَوْراهُ و ورّاه تَوْرِیهً: پوشانید. خداوند فرموده است: «مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْ اتِهِمَا» اعراف:20؛ آنچه از اندامشان پوشیده بود، وُرِیَ با یک واو نوشته و با دو واو خوانده می شود.

وَراء(1) به معنای پشت سر است و گاهی بر پیش رو نیز اطلاق می شود، و آن از اضداد است، خداوند فرموده است: «وَکَانَ وَرَآءَهُمْ مَلِکٌ» کهف:79 گفته اند: در پیش روی آنها.

و ز ر

وِزْر، به کسر: گناه، گرانی، سلاح بارسنگین و جمع آن اَوْزار است، «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ اُخْری» انعام:164 و فاطر:18 و زمر:7؛ بار گناه هیچ کس را کسی دیگر بر نمی دارد.

وَزِیر: کسی است که بار امور شاه را بر دوش خود می کشد و با رأی خود وی را یاری می دهد [«وَاجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ اَهْلی» طه:29].

وَزَر، به فتح اوّل و دوم: پناهگاه و در اصل به معنای کوه است «کَلاَّ لاَ وَزَرَ» قیامه:11.

و ز ع

[وَزْع: منع کردن و نگهداشتن ]خداوند فرموده است: «فَهُمْ یُوزَعُونَ» نمل:17، 83 و فصّلت:19؛ بازداشته می شوند؛ و این از باب وَزَعْتُ الجیشَ است یعنی، همه لشکر را بازداشت کردم.

و ز ف

وَزَف یَزِفُ به کسر وَزِیفاً(2): شتافت؛ و آیه:

«فَاَقْبَلُوآ اِلَیْهِ یَزِفُّونَ» صافّات:94؛ با تخفیف نیز قراءت شده است. وَزِیف و زَفِیف هر دو از نظر معنی یکسان و به معنای شتاب در رفتار است(3).

و ز ن

مِیزان (ترازو) معروف است[«وَاَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمیزَانَ» انعام:152].

خداوند فرموده است: «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ» اعراف:8 گفته اند: وزن عبارت از عدالت در آخرت است و این که در آن هیچ ستمی روی

ص:246


1- برخی از صاحبان معاجم این حرف را از و ر أ دانسته اند و شماری از (و ر ی) همچون صاحب معجم المفهرس.
2- در اصل: وزیف است.
3- چنانکه کسایی این را از برخی آورده و قاریِ آن دانسته نیست.

نمی دهد، و نیز گفته اند: در روز قیامت خداوند ترازویی نصب می کند که دارای یک زبانه و دو کفّه است و در آن حسنات و سیئات بندگان سنجیده می شود.

و س ط

وَسَط، با حرکت اوّل و دوم: معتدلتر هر چیزی، حدّ میانه آن خداوند فرموده است: «اُمَّهً

وَسَطاً» بقره:143؛ و آن به همین معناست.

«وَالصَّلوهِ الْوُسْطی» بقره:238. مراد نماز

ظهر است چنان که از امام باقر علیه السلام روایت شده است(1)، و گفته اند: نماز عصر است، و تفصیل آن را باید در جای دیگر آورد.

تَوْسِیط به معنای چیزی را در وسط قرار دادن است، بعضی آیه: «فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً»

عادیات:5؛ را با تشدید قراءت کرده اند.

و س ع

سِعَه وُسْع: دارایی و توانایی، اَوسَعَ الرّجلُ: آن مرد فراخی زندگی و توانگری یافت، و از این باب است قول خداوند: «وَاِنَّا لَمُوسِعُونَ»

ذاریات:47.

و س ق

وَسْق: مصدر وَسَقَ الشی ءَ است: آن چیز را جمع و حمل کرد؛ و از باب وَعَدَ است، و به این معناست قول خداوند: «وَالَّیْلِ وَ مَا وَسَقَ»

انشقاق:17؛ اِتّساق به معنای انتظام است [«وَالْقَمَرِ اِذَا اتَّسَقَ» انشقاق:18].

و س ل

وسیله: آنچه با آن تقرّب جویند. [«وَابْتَغُوآ

اِلَیْهِ الْوَسیلَهَ» مائده:35].

و س م

تَوَسُّم: فراست و زیرکی (لِلْمُتَوَسِّمینَ)، در حدیث آمده که مراد از «لِلْمُتَوَسِّمینَ»

حجر:75؛ ائمّه علیهم السلام یا آنها و شیعیانشان

هستند(2).

و س ن

وَسَن و سِنَه: چُرت، و آن سستی است که پیش از غلبه خواب عارض می شود، این که در قول خداوند متعال: «لاَ تَاْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ نَوْمٌ» بقره:255؛ چُرت بر خواب مقدّم شده است با آن که برحسب قاعده در نفی ترقّی از اعلا به اسفل و در اثبات عکس آن است، بدین سبب است که برحسب طبع چرت مقدّم و پیشاپیش خواب است و مراد نفی همین حالت مرکّبی است که عارض انسان می گردد.

ص:247


1- نورالثّقلین، 1/237.
2- نورالثّقلین، 3/24/25/27.

و س و س

وَسْوَسَه: با خود آهسته سخن گفتن. گفته اند: عمل نیکی را که به دل افکنده می شود اِلهام و کار بدی که به دل خطور می کند وَسْواس، و ترسی که دل را فرا می گیرد ایجاس، و حصول خیری را که انسان برای خود پیش بینی و ارزیابی می کند اَمَل وآنچه را خیر و شرّی ندارد خاطر می گویند، خداوند فرموده است: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ» اعراف:20. و لَهُما به معنای اِلَیهماست.

و س ی

مُوسی: همان پیامبر بنی اسرائیل و یکی از انبیای اولوا العزم است، ابو عمرو بن العلاء گفته است: صیغه آن مُفْعَل است زیرا در حال نکره بودن منصرف می شود، و اگر صیغه فُعْلی بود در هیچ حالتی منصرف نمی شد، و مُفْعَل بیشتر از فُعْلی به کار می رود، چه، مُفْعَل از هر فعلی از باب افعال ساخته می شود(1)، لیکن کسائی گفته است: آن صیغه فُعْلی است، و پیش از این در ذیل واژه «م و س» در این باره توضیح داده شده است(2).

و ش ی

شِیَه: لکّه رنگی در بدن اسب یا غیر آن که مخالف معظم رنگ آن باشد، و جمع آن شیات است، خداوند فرموده است: «لاَشِیَهَ فیهَا»

بقره:71؛ لکّه رنگی مخالف بقیّه رنگ وی در آن نباشد.

و ص ب

[وُصُوب: دوام و ثبات] وَصَبَ الشَّی ءُ

یَصِبُ به کسر وُصُوباً: ادامه یافت، و از این باب است قول خداوند: «وَ لَهُ الدّینُ وَاصِباً»

نحل:52؛ و نیز: «وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ»

صافّات:9.

و ص د

وصید: آستانه درِ خانه [«وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصیدِ» کهف:18]، اَوْصَدْتُ البابَ و آصَدْتُهُ: درِ خانه را بستم، اُوْصِدَ البابُ، به صورت مجهول: دربسته شد، و آن را مُوْصَد می گویند(3): بسته شده. خداوند فرموده است: «اِنَّهَا عَلَیْهِمْ مُؤصَدَهٌ» همزه:8؛ گفته اند: بسته

شده.

و ص ل

[وُصُول: رسیدن و نسبت دادن ]خداوند

ص:248


1- مختارالصّحاح، 722.
2- مختارالصّحاح، 722.
3- بر اساس کسی که موصده بدون همزه خوانده.

فرموده است: «اِلاَّ الَّذینَ یَصِلُونَ اِلی قَوْمٍ» نساء:90؛ گفته اند: یَتَّصِلُونَ (می پیوندند) و نیز گفته اند: نسبت می دهند، و درباره قول خداوند: «وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ» قصص:51؛ گفته اند: سخن را پی در پی برای آنان آوردیم.

و در آن جا که فرموده است: «وَلاَ وَصیلَهٍ»

مائده: 103؛ گفته اند: آن عبارت از گوسفندی است که در جاهلیّت اگر بچّه ماده می زایید بچه متعلّق به صاحب گوسفند بود، و اگر نر می زایید برای خدایان قرار داده می شد، و چنانچه نر و ماده می زایید می گفتند خواهر نسبت به برادرش صله به جا آورده و نر را برای خدایان نمی کشتند.

و ض ع

[وَضْع: شتاب در حرکت] وَضَعَ البَعِیرُ و غیرُه: شتر و جز او در راه رفتن شتاب کرد، و از این باب است قول خداوند: «وَلاَ َوْضَعُوا خِلاَلَکُمْ» توبه:47؛ به سرعت در میان شما به سخن چینی و فتنه انگیزی پرداختند.

و ض ن

مَوْضُونَه: زره بافته شده، و گفته اند: زره جواهر بافت، و از همین باب است قول خداوند: «عَلی سُرُرٍ مَوْضُونَهٍ» واقعه:15.

و ط أ

[وَ طاءَه: سهولت و نرمش ]خداوند فرموده است: «اِنَّ نَاشِئَهَ الَّیْلِ هِیَ اَشَدُّ وَطْٔا» مزّمّل:6؛ از حیث قیام و برخاستن، و نیز گفته اند بدین معناست که: آن هنگام برای عبادت سازگارتر و برای نمازگزار از ساعات روز آسانتر است. و نیز گفته شده: رنج آن شدیدتر است زیرا شب برای آسایش قرار داده شده است. و نیز وِطاء مانند کِساءْ با مدّ قراءت شده یعنی، از نظر موافقت و هماهنگی، و در این صورت معنایش این است که آن هنگام سزاوارتر است، چه، در آن زبان با دل موافق و هماهنگ است.

«لِیُوَاطِٔوا» توبه:37؛ تا توافق کنند.

«اَنْ تَطَٔوهُمْ» فتح:25؛ این که به آنها یورش برید و آسیب به آنها برسانید و هلاکشان سازید، و این مأخوذ از وطاء است که به معنای در آمدن در سرزمین دشمن و نابود کردن است.

و ط ر

وَطَر: نیاز، و از آن فعل ساخته نمی شود، و جمع آن اَوْطار است [«قَضی زَیْدٌ مِنْهَا وَطَراً»

احزاب:37].

و ع ی

وَعْی: در اصل به معنای فهم و حفظ است،

ص:249

چنان که خداوند فرموده است: «وَتَعِیَهَا اُذُنٌ وَاعِیَهٌ» حاقّه:12: گوشهای نگهدارنده آنها را حفظ می کند، و اُذُنٌ واعِیهٌ به گوشهای امیرمؤمنان علیه السلامتأویل شده است(1). «وَ اللّه ُ اَعْلَمُ بِمَا یُوعُونَ» انشقاق:23 یعنی: خدا داناتر است به آنچه از تکذیب پیامبر صلی الله علیه و آله در دلهای خود پنهان می کنند، همچنان که در جمله یُوعَی المتاعُ فی الوعاء به معنای آن است که کالا در ظرف نگهداری شد.

و ف د

وَفْد جمع وافد است مانند صَحْب و صاحب، و این از باب وَفَدَ عَلَی الأمیر می باشد، یعنی، به عنوان نماینده بر امیر وارد شد، خداوند فرموده است: «نَحْشُرُ

الْمُتَّقینَ اِلَی

الرَّحْمنِ وَفْداً» مریم:85؛ در حال سوار بر شتر؛ و در حدیث آمده است که وَفْد جز بر وارد شوندگان سوار اطلاق نمی شود(2).

و ف ر

مَوْفُور: هر چیز تمام و کامل [«جَزَآءً

مَوْفُوراً» اسراء:63].

و ف ض

[وَفْض: دویدن و شتاب کردن ]اَوْفَضَ وَاسْتَوْفَضَ: شتاب کرد؛ و به این معناست قول خداوند: «کَاَ نَّهُمْ اِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ» معارج:43؛ می دوند و می شتابند.

و ف ق

وِفاق: موافقت و همراهی [«جَزَآءً وِفَاقاً»

نبأ:26].

و ف ی

وفات به معنای مرگ است. و توفّی در بیشتر موارد معنای اماته و میراندن دارد، به کاربردن آن در غیر این معنا مانند اطلاق آن بر خواب بر سبیل مجاز است، گفته می شود: تَوَفّاه اللّه ُ: خدا جانش را گرفت [«اِنّی مُتَوَفّیکَ»

آل عمران:55].

و ق ب

[وَقْب: درآمدن] وَقَبَ الظلام: تاریکی مردم را فرا گرفت، خداوند فرموده است: «وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ» فلق:3؛ غاسِق: شب به هنگامی که شفق ناپدید شود.

و ق ت

وَقْت: معروف است، وَقَتَهُ با تخفیف بر وزن وَعَدَهُ: زمانی را برایش معلوم کرد؛ و بدین

ص:250


1- مرآه الأنوار، 1/83 و 335، نورالثّقلین 5/402 - 403.
2- تفسیر قمی، 1/53، مجمع البحرین، 3/162، نور الثّقلین 3/359.

معناست قول خداوند: «کِتَاباً مَوْقُوتاً»

نساء:103؛ واجب شده در اوقات خود.

تَوْقِیت: تعیین وقت [«وَاِذَا الرُّسُلُ اُقِّتَتْ»

مرسلات:11].

میقات: وقت معیّن برای کاری، و برای محلّ آن نیز به طور استعاره به کاربرده می شود [«کَانَ میقاتاً» نبأ:17].

و ق د

وَقُود، به فتح: هیزم، و به ضمّ به معنای برافروختن است، و آیه:«النَّارِ ذَاتِ الْوُقُودِ» بروج:5؛ به ضمّ نیز قراءت شده است.

استَوْقَدَالنّارَ: آتش را افروخت [«اسْتَوْقَدَ نَاراً» بقره:17]. مَوْقِد مانند مجلس به معنای محلّ افروختن آتش است.

[و ق ذ]

[وَقْذ: زدن تا حدّ مرگ] وَقَذَهُ از باب «وَعَدَ»

وَقَذاً: او را زد تا سست شد و در آستانه مرگ قرار گرفت «وَالْمُنْخَنِقَهُ وَالْمَوْقُوذَهُ» مائده:3].

و ق ر

وَقْر، به فتح: سنگینی گوش یا ناشنوایی [«وَفی اذَانِنَا وَقْرٌ» فصّلت:5]، و به کسر به

معنای بار است.[«فَالْحَامِلاَتِ وِقْرا»

ذاریات:2].

وَقار، به فتح: بردباری و سنگینی و آرامش، خداوند فرموده است: «لاَ تَرْجُونَ للّه ِِ وَقَاراً»

نوح:13؛ اخفش گفته است: از عظمت خدا نمی ترسند(1).

و ق ع

[وُقُوع: روی دادن ]«الْوَاقِعَهُ» واقعه:1 مراد از آن قیامت است، و حاقّه نیز به همین معناست.

و ق ی

تَقْوی و تُقی به یک معناست [«فَاِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی» بقره:197].

تُقاه: یعنی تقیّه، روایت شده معنای آیه: «اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقَاتِهِ» آل عمران:102 این است که: خداوند اطاعت شود و او را نافرمانی نکنند. و شکر او گویند و کفران نورزند، پیوسته او را یاد کنند و به فراموشی نسپارند(2).

و ک أ

مُتَّکَأُ: جای تکیه دادن، اخفش این واژه را که در آیه: «وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَٔ» یوسف:31 آمده به مجلس تفسیر کرده است، و مُتْکاً با

ص:251


1- مختارالصّحاح، 732.
2- مجمع البحرین، 1/448، نورالثّقلین 1/376، البرهان1/305.

تخفیف نیز قراءت شده، فرّاء گفته است: آن زُماوَرد(1) و اخفش گفته است: اُتْرُج (بالنگ) است.

و ک ز

[وَکْز: مشت زدن] وَکَزَهُ: او را زد و دور کرد، و گفته اند: با مشت خود بر چانه او زد [«فَوَکَزَهُ مُوسی» قصص:15].

و ل ج

وَلِیجَه: همراز و همنشین، وَلِیجَهُ الرّجلِ: فرد مورد وثوق انسان [«وَ لاَ الْمُؤمِنینَ وَلِیجَهً»

توبه:16]. ایلاج: داخل کردن، خداوند فرموده است: «یُولِجُ الَّیْلَ فِی النَّهارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی الَّیْلِ» حج:61 از آن بر این و از این بر آن می افزاید.

و ل د

وَلِید: کودک، چه، به زمان ولادتش نزدیک است و نیز به معنای برده و بنده است و جمع آن وِلدان است مانند صِبْیان [«اَلَمْ نُرَبِّکَ فینَا وَلیداً» شعراء:18 «وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ»

واقعه:17].

و ل ی

[تَوَلِّی: ترک کردن و روگردانیدن ]تَوَلّی عنه: از او روگردانید [«فَتَوَلّی عَنْهُمْ» اعراف:79]. وَلّی هارِباً: پشت کرد و گریخت [«وَلّی مُدْبِراً»

نمل:10]، خداوند فرموده است: «وَلِکُلٍّ وِجْهَهٌ هُوَ مُوَلّیهَا» بقره:148 رو به سوی آن می کند، و گفته اند: هر طایفه ای قبله ای دارد که رو به سوی آن می ایستد و گفته اند: هر قومی را قبله و کیش و آیینی است که رو به سوی آن می آورند؛ و نیز گفته اند: خداوند روی آنها را به سوی آن می گرداند. وِلایت به کسر به معنای فرمانروایی و سلطنت است، و وَلایَت به فتح و کسر به معنای نصرت و یاری است، سیبویه گفته است: وَلایت به فتح مصدر و به کسر اسم است(2) [«هُنَالِکَ الْوَلاَیَهُ لِلّهِ» کهف:44]. تَوَلاّهُ: او را دوست گرفت، تَوَلَّی الأمْرَ: آن کار را عهده دار شد [«اَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ» حج:4]، وَلَّی تَوْلِیه: پشت کرد، وَلَّی عنه: از آن روگردانید، دوری جست و از آن کناره گیری کرد.

اَوْلی به معنای نیکوتر و سزاوارتر [«اَوْلی

لَکَ فَاَوْلی» قیامه:34]، و والِی به معنای

ص:252


1- در هامش مختارالصّحاح، 486 به نقل از قاموس آمده است: زماورد به ضمّ خوراکی است متشکّل از تخم مرغ و گوشت و این واژه معرّب است و عامّه آن را زماورد می گویند.
2- مختارالصّحاح، 737.

سرپرست است، و هرکس امری را عهده دار باشد وَلِیّ و سرپرست آن است [«وَ مَالَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ» رعد:11].

و ن ی

وَنْی: ضعف و سستی، درماندگی و خستگی، گفته می شود: وَنَی فی الاَمْرِ یَنِی به کسر نون، وَنًی و ونَیًا وَوَنْیاً: سست شد، و اسم فاعل آن وانٍ می باشد، و به این معناست قول خداوند: «وَلاَ تَنِیَا فی ذِکْری» طه:42.

و ه ج

وَهّاج: فروزان، مصدر آن وَهْج به سکون حرف دوم است، وَهَجَتِ النّارُ مانند وَعَدَ: آتش افروخته شد [«وَ جَعَلْنَا سِرَاجاً وَهَّاجاً» نبأ:13].

و ه ن

وَهْن: ضعف و سستی [«حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ» لقمان:14].

و ی

وَیْ: برای تعجّب است، و گفته می شود: وَیْکَ ووَیْ لعبداللّه، و گاهی بر کَأَنّ چه مخفّف و چه مشدّد داخل می شود، خداوند فرموده است: «وَیْکَاَنَّ اللّه َ» قصص:82؛ خلیل گفته است:

وَیْ جدا از ما بعد آن است، می گویی، وَیْ سپس سخن را با گفتن کَأَنّ آغاز می کنی(1).

و ی ل

وَیْل: به معنای شرّ و واژه عذاب یا نام وادی یا چاهی در جهنّم است [«فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ اَیْدیهِمْ» بقره:79].

ص:253


1- مختارالصّحاح، 739.

ه

هارون

هارون پیامبر برادر موسی علیهماالسلام و وزیر و جانشین او بوده است.

هامان(1)

وزیر فرعون و همان کسی است که فرعون را از اطاعت موسی و هارون علیهماالسلام بازداشت و گمراه کرد. و هامان این امّت: دومی است.

هاؤم

هاءِ یا رجل، از حیث لفظ و معنا مانند هاتِ می باشد: بگیر ای مرد؛ و به زن، هاتی یا اِمْرَأه گفته می شود، و هاؤا و هاؤ مانند هاکما و هاکُم می باشد [«هَآؤمُ اقْرَءُوا کِتَابِیَهْ»

حاقّه:19].

ه ب و

هَباء: ذرّات پراکنده ای که به هنگام تابش آفتاب در اطاق دیده می شود، و این در ذیل واژه ذرّه(2) گفته شده است، و نیز هباء به معنای گرد و غبار است [«فَکَانَتْ هَبَآءً مُنْبَثّا» واقعه:6].

ه ج د

تَهَجُّد: بیدار خوابی، و آن از اضداد است، گفته می شود: تَهَجَّدَ: شب زنده داری کرد، خوابی طولانی کرد، خداوند فرموده است: «وَ مِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ» اسراء:79؛ گفته اند: به تلاوت قرآن شب را بیدار باش، و چون کسی که می خواهد در تاریکی شب پروردگارش را پرستش کند بیدار می ماند تا نماز گزارد لذا از نماز شب به تَهَجُّد (بیدارخوابی) تعبیر کرده است.

ه ج ر

هَجْر: ضدّ وصل به معنای جدایی است و از

ص:254


1- نگارنده این علم را پس از ماده ه م ن آورده است.
2- در باب ذ