حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن

مشخصات کتاب

سرشناسه:انصاریان، حسین، 1323 -

عنوان و نام پدیدآور:حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن/ حسین انصاریان.

مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، 1387.

مشخصات ظاهری:479 ص.

فروست:مجموعه آثار؛ 62. سیری در معارف اسلامی؛(3).

شابک:978-964-2939-14-5

وضعیت فهرست نویسی:برون سپاری.

یادداشت:عنوان روی جلد: حدیث عقل و نفس آدمی در قرآن متن سخنرانی های استاد حسین انصاریان.

یادداشت:عنوان دیگر: مجموعه سخنرانیهای استاد حسین انصاریان حدیث عقل و نفس آدمی درآیینه قرآن.

یادداشت:کتابنامه: ص. [435] - 451.

یادداشت:نمایه.

عنوان روی جلد:حدیث عقل و نفس آدمی در قرآن متن سخنرانی های استاد حسین انصاریان.

عنوان دیگر:مجموعه سخنرانیهای استاد حسین انصاریان حدیث عقل و نفس آدمی در آیینه قرآن.

موضوع:عقل گرایی (اسلام)

موضوع:عقل گرایی (اسلام) -- جنبه های قرآنی

موضوع:نفس -- جنبه های قرآنی

رده بندی کنگره:BP229/2/الف8ح4 1387

رده بندی دیویی:297/159

شماره کتابشناسی ملی:2038563

ص:1

یادداشت ناشر

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

در جهان پرتلاطم امروز،آیات پرشور الهی و کلام روح بخش معصومین و زمزم لا یزال معارف شیعه مرهم جان های خسته و تشنۀ هدایت و خواهان رهایی از ظلمت های نفس است.عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفت اند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل بیت،علیهم السلام،را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه می نمایند.

در این میان،کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازنده ای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمیان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز،که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نموده اند،عباد اللّه را به مصداق کریمۀ «اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ» ،با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کرده اند.

مجموعه حاضر،که با عنوان«سیر در معارف اسلامی»در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار می گیرد،مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استات حسین انصاریان،مد ظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراث داران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.

این گنجیه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث و نظر می باشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته می شود.

ص:1

در این مجموعه گرانقدر،تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق- که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده است ساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود،تا ضمن نشر فرهنگ انسان ساز آل اللّه، علیهم السلام،شیوه منحصربه فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.

مجلدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی می شود سومین اثر از این مجموعه سترگ و دربر دارنده 21 گفتار در باب عقل است که مربوط به سخنرانی های استاد در ماه ماه مبارک رمضان سال 1386 در حسینیه همدانی های تهران است.این مکتوب،علاوه بر دربر داشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری می سازد،از فواید زیر خالی نیست:

-عنوان بندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.

-استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پی نوشت.

-ذکر نام مستقل برای هر بحث.

-مجموعه متنوع فهرست ها و...

در پایان،با امید به این که این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت،علیهم السلام،و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد،لازم است از استاد انصاریان،دامت برکاته،که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.هم چنین،از هیئت مدیره محترم مرکز و پژوهشگران و یراستاران موسسه نگارش و ویرایش،به ویژه جناب آقای محسن باغبانی،که تولید و آماده سازی این اثر را بر عهده داشتند،و دیگر عزیزانی که در نشر این اثر یاری رساندند،کمال تشکر را داریم.و للّه الحمد.

مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان

ص:2

1 یوسف و زلیخا نماد دو دیدگاه بشر در طول تاریخ

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

قرآن کریم درباره انسان و سعادت و شقاوت او فراوان سخن گفته و اصناف مختلف آدمیان را با دیدگاه ها و رفتارهاشان به تصویر کشیده است که بخشی از آیات سوره مبارکه یوسف 1 بیانگر این موضوع است.

از این آیات استفاده می شود که انسان ها از بدو خلقت تا برپا شدن قیامت درباره خود و عالم هستی دو عقیده و دیدگاه مختلف دارند که بر اساس آن،زندگی شان را سامان داده و تنظیم می کنند:دیدگاه اول دیدگاهی حق و استوار است که دیدی نامحدود و نورانی است،و دیدگاه دوم دیدی باطل است که محدود و ظلمانی است.

قرآن دارندگان دیدگاه اول را برندگان واقی معرکه زندگی و صاحبان دیدگاه دوم را بازندگان آن،هم در دنیا و هم در آخرت،معرفی می کند و به صورت های گوناگون بر این مطلب تاکید می نماید؛از جمله،در سوره مبارکه ضحی یازده بار پی درپی بر این موضوع سوگند یاد می کند. 2 قرآن از پیروان دیدگاه دوم به بی خردان (لاٰ یَعْقِلُونَ) و بی شعورها (لاٰ یَشْعُرُونَ) تعبیر می کند،نه به این علت که ذاتا خرد و مغز و شعور ندارند،به این

ص:3

دلیل که آنان در ترازوی زندگی برای عقل و شعور خویش ارزشی قائل نیستند و آن را سبک می شمارند و در نتیجه،خالی از شعور و خرد زندگی می کنند.به عبارت دیگر،با این سرمایه طوری رفتار می کنند که گویی فاقد آن اند.

یوسف:نماینده دیدگاه حق

داستان یوسف را کمتر کسی است که نشنیده باشد.سیمای یوسف در قرآن سیمای فردی است که نگاهش به انسان و به هستی در تمام ایام زندگی درست و بر حق بوده است.امام این که چرا یوسف در زندگی چنین دیدگاهی داشت و در مسیر زندگی،برخلاف بسیاری از انسانهای دیگر،این نگاه را از دست نداد مرهون دلایلی است که اولین آن ها عقل اوست.یوسف به همه هستی با عینک عقل نگاه می کرد و به این نتیجه می رسید که کشتی هستی ناخدایی و صاحبی دارد.او در محیطی زندگی می کرد که در آن می توانست آزادانه در خلقت آسمان ها و زمین تفکر کند و به این نتیجه برسد که:

«رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً...». 3 پروردگارا،این جهان با عظمت را بیهوده نیافریده ای.

این که انسان به چنین دیدگاهی دست پیدا کند خیلی باارزش است، زیرا این نظر پروردگار عالم است،آن جا که در قرآن می فرماید:

«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ». 4

آسمان ها بعدی رشد یوسف پیروی او از عقل دوّم یا پیامبر زمانش بود.

این عقل دوم نبوتی بود که در پدرش یعقوب،پدربزرگش اسحاق،و جدّش حضرت ابراهیم قرار یافته بود.در حقیقت،نبوت ابراهیم عقل اسحاق را عقل فعال کرده بود و عقل این دو عقل یعقوب را و عقل این

ص:4

سه پیامبر عقل یوسف را.یوسف،به جز عقل خودش،در همه امور زندگی متکی به رهبری بود که عقل کامل بود.او با عقل اول کلیات را درک می کرد و تفسیر آنها را از عقل دوم که پیغمبر خدا و در عین حال پدرش بود جویا می شد.بدین ترتیب،او با تمام وجود حقایقی را که با عقل خود از پهنه هستی درک می کرد به همراه توضیحی که پیغمبر زمانش می داد می پذیرفت،لذا چشمش هر روز بیناتر و نظرگاهش هر لحظه فراخ تر می شد تا جایی که نگاهش به نگاهی نامحدود تبدیل شد و توانست اعماق ملکوت و ابدیت را نیز ببیند.او به رصدخانه شگفت انگیزی تبدیل شده بود که تمامی حقایق را رصد می کرد و اگر تفسیر آنها نیز برایش روشن نبود،از آن عقل کامل و رهبر آسمانی توضیح می خواست.

در اوایل سوره یوسف(آیات4-6)،سخن از خوابی است که این عقل دوم آن را برای یوسف تعبیر می کند.در این مرحله،او به پدر می گوید:

«یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ».

پدرم،من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده می کنند.

یعقوب پیامبر در جواب او به دو مساله اشاره می کند.اول این که:

«قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ».

ای پسرک من،خواب خود را برای برادرانت باز مگو!

زیرا در خانواده من انسان های کم تحمل و کم ظرفیتی زندگی می کنند که دید باز و حوصله گسترده ای ندارند.تو نیز پیش چشم کم ظرفیت ها و کم حوصله ها پرده از این راز برندار و این گنج را هویدا مکن،زیرا:

«فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً» .

آن ها نقشه های خطرناکی بر ضد تو به کار می بندند.

دانه پنهان کن به کلی دام شو غنچه پنهان کن گیاه بام شو

ص:5

هرکه داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد

چشم ها و خشم ها و رشک ها بر سرش ریزد چو آب از مشک ها 5

بعد می فرماید:

«وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ»

و این چنین پروردگارت تو را برمی گزیند.

این خواب نشان می دهد که در آینده از برگزیدگان خدا خواهی شد و خود او تأویل احادیث را به تو خواهد آموخت:

«وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ»

تأویل احادیث یعنی دانستن حقایق عالم هستی.وقتی یوسف عقلش را به کار گرفت و در کنار یعقوب به پختگی رسید،خود پروردگار تعلیم او را بر عهده گرفت و درهای اسرار را به رویش گشود.

«وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ».

و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام می کند چنانچه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد.

خداوند نعمت های دنیوی و اخروی اش را بر تو تمام می کند و شایستگی این را می یابی که از نعمت های او بهره مند شوی.

آری،یوسف به مدد عقل خود و با بهره گیری از عقل دوم به هستی نگاه می کند و به همین دلیل،فردی عالم و خردمند و بصیر می شود.او به عالم نگاه می کند و نتیجه می گیرد که آنچه خداوند آفریده مجموعه ابزارها و نعمت هایی است که باید از آن ها استفاده کند تا عقل و قلب و روح و وجودش را به رشد و کمال مطلوب برساند و با پروردگار عالم به این واسطه انس بگیرد و به مقام قرب او برسد.

این دیدگاه یوسف است.او این گونه دید،این گونه اندیشید و این گونه زندگی کرد؛خوب دید و خوب فهمید و خوب عمل کرد و به قلّه همه

ص:6

خوبی ها هم از این رهگذر رسید و چراغی پرفروغ برای هدایت نسل خودش و الگویی کامل برای نسل های آینده شد.

البته،این دو عقل اختصاص به یوسف ندارد،زیرا این میدان برای همه باز است و همه انسان ها از این نعمت بهره مندند.همه ما از عقل اول یا به تعبیر امیر المؤمنین،علیه السلام،عقل طبیعی 6 بهره مندیم.عقل دوم را نیز به نحوی کامل تر و بهتر از سایر امت ها داریم،زیرا پیامبران امت های پیشین،هرچند در زمان خودشان و برای امت هاشان عقل کامل محسوب می شدند،در مقایسه با عقل دوم امت اسلامی یعنی وجود مبارک رسول خدا و ائمه اطهار،علیهم السلام،عقل جزئی به حساب می آیند 7 .

اهمیت ارتباط عقل اول و دوم

اما مساله این است که داشتن این دو عقل به تنهایی کافی نیست،بلکه ارتباط این دو با هم است که مهم است و سبب رشد و تعالی می شود؛ چنان که در یوسف سبب رشد شد و در پسر حضرت نوح نشد. 8 تمام علم ها و حکمت ها و فلسفه ها و کتاب ها و اختراعات بشری محصول عقل اول انسان است،اما محصول آن عقلی است که نوعی ارتباط،ولو اندک،با عقل دوم داشته و به شکلی تحت تأثیر عقل دوم بوده است. 9 از این رو،نمی توان پذیرفت افلاطون و ارشمیدس و سقراط و ارسطو و حکمای دیگر هیچ ارتباطی با عقل دوم نداشته اند،زیرا این افراد اهل مطالعه بوده و مسائل انبیان را خوانده یا شنیده بودند و همین آگاهی ها در رشد عقلشان اثر داشته است.

از طرفی،عقل اول نسل به نسل در سازمان آفرینش در حال رشد و ترقی است.این رشد آن قدر ادامه می یابد که یک روز خودم مردم از فسادهای ظاهری و باطنی نفرت پیدا می کنند و خواهان عدالت در همه

ص:7

جنبه های زندگی می شوند.در این زمان،پرده ها کنار می رود و خزانه عقل 124 هزار پیامبر و دوازده امام هویدا می شود و امام دوازدهم با دست مبارکشان اشاره ای به سر مردم عالم می کنند و عقل ها را به مرحله کمال می رسانند. 10 در حقیقت،عقل محدود انسان به عقل نامحدود امام عصر پیوند می خورد.امام باقر،علیه السلام،دراین باره می فرمایند:

تا آن زمان،تنها الف علم پیدار شده است،ولی وقتی عقل ها به عقل او اتصال یافت از با تا یای علم هم پدیدار می شود. 11

این داستان عقل و رشد آن و اهمیت عقل دوم است.اگر انسان به دنبال عقل دوم نرود،ناقص می ماند و حتی اگر در راه هدایت یا در خانه هدایت باشد،سر از گمراهی در می آورد و به آلودگی های ظاهری و باطنی بسیاری دچار می شود. 12 ما هم اگر بخواهیم می توانیم اهل هدایت باشیم،به شرط این که واقعا بخواهیم و عقلمان را به کار بیندازیم و از پیامبرمان پیروی کنیم و راه را همان طور برویم که اولیای الهی رفتند.

شناخت راه

قرآن کریم در سه آیه زیر این راه را به ما نشان می دهد.نخست،آیه172 سوره بقره است که خداوند در ابتدای آن می فرماید:

«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»

ای اهل ایمان.

یعنی برای شروع این راه باید ایمان داشت،پروردگار را دوست داشت و به حرف هایش گوش کرد.پس،خطاب این آیه با ماست که اهل ایمانیم نه آن ها که سخن پروردگارشان را گوش نمی کنند.در حقیقت،پروردگار عالم طلف کرده و در این آیه با ما به صورت مستقیم حرف می زند.

«کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ»

از انواع میوه ها و خوردنی های پاکیزه که روزی شما کرده ایم بخورید.

ص:8

از نعمت های من استفاده کنید.نوش جان و گوارای وجودتان!چون وقتی از این نعمت ها استفاده می کنید.انرژی و قدرت می گیرید و نشاط و شوق پیدا می کنید،زیرا تمام این آثار در نعمت ها قرار دارد و هر کدام حالت مثبتی در انسان پدید می آورند.حالا باید این توان و قدرت و انرژی را در راهی مصرف بکنید.ادامه آیه عهده دار پاسخ به این سوال است که انرژی هایمان را در چه راهی مصرف کنیم؟

«وَ اشْکُرُوا لِلّٰهِ».

و خدا را سپاس گزارید.

شکر خدا،چنانچه از آیات و روایات استفاده می شود،در این است که انسان تمام این قدرت و نیرو را به هر شکل ممکن در راه خدا هزینه کند.به عبارت ساده تر،خداوند می خواهد بگوید از نعمت های من بخورید و قدرت بیابید تا بتوانید در راه من و برای من کار کنید و برای من شوید.همه این نعمت ها متعلق به من است،خودتان هم از آن من هستید،پس این نعمت ها را مصرف کنید تا توانمند شوید و توانتان را خرج من کنید و گمان هم نکنید خیر کارهایتان به من می رسد:

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ». 13

اگر نیکی کنید،به خود نیکی کرده اید.

اگر یوسف یوسف شد،سودی برای من نداشت.برای خودش و دنیایش و برادرانش و خانواده اش سود داشت.او در سفر اول برادرانش به مصر،کیل آنان را پر کرد و عوض و قیمتش را هم نگرفت؛«در سفر سوم،وقتی برادرانش او را شناختند،گذشته ناپاک آنان را به رخشان نکشید و در عوض گفت زن و بچه و پدر و مادر و نوه ها و بقیه بستگانتان را هم بیاورید کنار هم با نشاط زندگی کنیم. 14 یوسف با آن دیدگاه و رفتارش همه جانبه سود کرد و سود رساند،ولی خدا نیازی به

ص:9

سود او نداشت.یوسف در راه خدا و برای خدا بود و خدا هم سود دنیا و آخرت را به او ارزانی داشت.

آیه دوم(نحل،114):

«فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ»

از نعمت هایی که خدا روزی شما کرده است حلال و پاکیزه بخورید و نعمت خدا را پساس گزارید.

در آیه اول،سخن از شکر خدا بود و در این آیه سخن از شکر نعمت های اوست.خداوند در این آیه می خواهد بگوید آنچه را که برای شما نعمت قرار دادم بی جا و در راه باطل مصرف نکنید،در راه شیطان و هوای نفس استفاده نکنید،بلکه نعمت خدا را در راه مثبت هزینه کنید تا شکر آنرا به جا آورده باشید.

اما آیه سوم(سبأ،15):

«کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ».

از رزق و روزی پروردگارتان بخورید و برای او سپاس گزاری کنید.

این رزق رزق پروردگار شماست و دست محبت و رحمت او در ساخت این نعمت ها در کار بوده است.پس،این نعمت ها را تبدیل به نجاست های فکری و عملی و اخلاقی نکنید.

اگر یوسف یوسف شد،به دلیل گوش سپردن و عمل کردن به فرمان خدا بود.او عقلش را با نعمت های خدا فعال کرد،روحش را با نعمت های خدا پرنور کرد و از بالاترین نعمت خدا در زندگی اش،یعنی نبوت یعقوب و اسحاق و ابراهیم،خیلی خوب استفاده کرد و شکر آن ها را به جا آورد و برای همیشه اسطوره پاکی و سلامت شد.

زلیخا و نگاه محدود او

مصداق بارز نگاه دوم که نگاه کم خردهاست زلیخا،همسر عزیز

ص:10

مصر،است.نگاه زلیخا آن طور که از آیات قرآن پیداست هم به عالم هستی و هم به خودش نگاهی محدود و ناپاک و خسارت آور بوده است.

او،برخلاف یوسف،نعمت های خدا را ابزار لذّت بردن و شکم چرانی و شهوت رانی می دید و برای آن ها استفاده دیگری سراغ نداشت.به همین سبب،توانی که از نعمت های خدا در او به وجود می آمد به حرکتی صعودی و به سوی پروردگار منجر نمی شد.او از نعمت ها این استفاده را می کرد ک از خوردن نصیبی ببرد و از شهوت کامی بجوید.این نگاه زلیخا به نعمت ها و به خودش بود.

این اوج خودبینی یک آدم است که حیاتش در گذو لذت شکم و شهوتش باشد و فکر کند سر این سفره هرچه گذاشته اند برای ارضای این دو گذاشتند.چنین شخصی اگر شهوتش به جوان بیگانه ای میل کند،به او ابراز تمایل می کند و او را وادار به انجام خواسته اش می کند و زلیخا هم در همین مسیر بود.

به طور کل،کمتر کسی از این نوع موقعیت ها جان سالم به در می برد، ولی یوسف هنرش در این بود که دل در گرو خواهش های دل زلیخا نگذاشت و از انجام خواسته او سر باز زد.زلیخا هم که مقاومت او را دید به زندانش انداخت،نه برای این که در زندان بماند و بمیرد،به این امید که فشار زندان او را تسلیم کند و مقاومتش را بشکند و مجبور شود پیغام بدهد که من دیگر تحمل زندان را ندارم و خواسته ات را می پذیرم.

اما زلیخا یوسف را درست نشناخته بود:

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی.... 15

یوسف در تمام این سال ها این گونه زندگی کرد تا خدا به او عزت بخشید.نباید تصور کرد که یوسف در عمق آن چاه یا سیاهی آن زندان در تاریکی به سر می برد.یوسف خورشیدی بود که از عمق چاه و افق

ص:11

تاریک زندان طلوع کرد و تاریکی را از بین برد و بر تخت عزّت مصر وجود نشست.

سعدی برای بیان این حالت شعر زیبایی دارد.می گوید:

روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست

شب مردان خدا روز جهان افروز است.

شب مردان خدا شبی معمولی و طبیعی و تاریک نیست.ممکن است بی عقل ها ظاهرش را شب ببینند و آن را سیاه و دیجور ارزیابی کنند، ولی برای روشنان که چشم هاشان باز است چنین شب هایی روز و چنین تاریکی هایی روشنایی محض است:

روزها در دیده ام تاریک و ظلمانی است چون

روز من در آفتاب شب درخشان می شود 16

خوش به حال کسانی که پروردگار چشم عقلشان را باز کرده و بر اثر آن دنبال خدا می گردند!خوش به حال آن ها که گوش و چشمشان را در راه خدا هزینه می کنند و اشک چشمشان را به جای هزینه کردن برای معشوق های باطل خرج معشوق حقیقی می کنند و در دل شب از خشیت پروردگارشان می گریند!کسانی که وقتی مردم خواب اند،به قول نظامی گنجوی د رکار خود و خدای 17 هستند،در مجالس علم و وعظ شرکت می کنند و دنبال پاک سازی وجود خود با یادگیری معارف الهی یعنی همان عقل دوم اند.شب های اینان در حقیقت شب انبیا و شب ائمه طاهرین است.شب مناجات های پرسوزوگداز امام زین العابدین، علیه السلام،است که در میانه دعای ابو حمزه ثمالی یک نفس با اشک چشم فریاد می زد:

«الهی لا تؤدبنی بعقوبتک،و لا تمکر بی فی حیلتک،من أین لی الخیر یا رب و لا یوجد إلا من عندک،و من أین لی النجاه و لا تستطاع إلا بک،لا الذی أحسن استغنی عن عونک و رحمتک،و لا الذی أساء و اجترء علیک و لم

ص:12

یرضک خرج عن قدرتک،یا رب یا رب یا ربّ». 18

خدایا،مرا با کیفرت ادب منما،و با نقشه ای با من نیرنگ مکن،پروردگارا از کجا برایم خیری هست،درحالی که جز نزد تو یافت نمی شود،و از کجا برایم نجاتی است،درحالی که جز به تو فراهم نمی گردد،نه آن که نیکی کرد از کمک و رحمتت بی نیاز شد،و نه آن که بدی کرد و بر تو گستاخی روا داشت و تو را خشنود نساخت از عرصۀ قدرتت بیرون رفت.

پروردگارا،پروردگارا،پروردگارا....

شب چنین انسان های والامقامی باید هم روز جهان افروز باشد.

این خصوصیات دو نوع نگاه به مجموعه هستی بود که هم چنان که در ابتدا آوردم اختصاص به یوسف و زلیخا ندارد و از زمان حضرت آدم بوده و تا قیامت هم ادامه خواهد داشت.

ص:13

پی نوشت

(1).آیات3-102 این سوره به داستان حضرت یوسف می پردازد و مشتمل بر رویدادها و موقعیت هایی است که این پیامبر الهی در برخورد با دیگران از کودکی به بعد بدان مبتلا بوده است.

(2). «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا. وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا... قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا. وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا».

(3)آل عمران،191.

(4).مفهوم این عبارت در آیات مختلفی آمده است:حجر،85؛ص،27؛دخان،38؛ احقاف،3؛انبیاء،16.

(5).خرمشاهی،قوام الدین،مثنوی معنوی،دفتر اول،داستان طوطی و بازرگان،بیت 1834-1836

(6).منظور عقل مطبوع در مقابل عقل مسموع است.این تعبیر هم از امیر مومنان و هم از امام جواد،علیهما السلام،نقل شده است.در روایات نیز گاهی به جای عقل از واژه علم استفاده شده است:

-نهج البلاغه،ج 4،ص 79.علی،علیه السلام: «العلم علمان:مطبوع و مسموع،و لا ینفع المسموع إذا لم یکن المطبوع».

-درباره عقل درونی و عقل بیرونی امام کاظم،علیه السلام،به هشام می فرمایند(کافی، ج 1،ص 16): «یا هشام ما بعث اللّه أنبیاءه و رسله إلی عباده إلا لیعقلوا عن اللّه، فأحسنهم استجابه أحسنهم معرفه،و أعملهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا،و أکملهم عقلا أرفعهم درجه فی الدنیا و الآخر.یا هشام إن للّه علی الناس حجتین:حجه ظاهره و حجه باطنه،فأما الظاهره فارسل و الأنبیاء و الأئمه،و أما الباطنه فالعقول».

در مجلدات اخیر به تفصیل دراین باره مطالبی ذکر شده است.

(7).کافی،ج 1،ص 13:در روایتی از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله آمده است: «لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل م جمیع عقول أمته». و چون پیامبر اسلام برتر از همه پیامبران گذشته است به طور طبیعی عقل ایشان نیز از-

ص:14

-سایر پیامبر کامل تر است.در روایت جالبی از کتاب کافی(ج 1،ص 230)ذیل عنوان «ما أعطی الائمه،علیهم السلم،من اسم اللّه الاعظم»می خوانیم:«ابی جعفر،علیه السلام،قال:إن اسم اللّه الاعظم علی ثلاثه و سبعین حرفا و إنما کان عند آصف[بن برخیا وصی سلیمان]منها حرف واحد فتکلم به فخسف بالارض ما بینه و بین سریر بلقیس حتی تناول السریر بیده ثم عادت الارض کما کانت أسرع من طرفه عین و نحن عندنا من الاسم الاعظم اثنان و سبعون حرفا،و حرف واحد عند اللّه تعالی استأثر به فی علم الغیب عنده،و لا حول و لا قوه إلا باللّه العلی العظیم».نیز:سمعت أبا عبد اللّه،علیه السلام،یقول:إن عیسی ابن مریم،علیه السلام،اعطی حرفین کان یعمل بهما و اعطی موسی أربعه أحرف،و اعطی إبراهیم ثمانیه أحرف،و اعطی نوح خمسه عشر حرفا،و اعطی آدم خمسه و عشرین حرفا،و إن اللّه تعالی جمع ذلک کله لمحمد،صلی اللّه علیه و آله،و إن اسم اللّه الاعظم ثلاثه و سبعون حرفا،أعطی محمدا، صلی اللّه علیه و آله،اثنین و سبعین حرفا و حجب عنه حرف واحد.3-الحسین بن محمد الاشعری،علی معلی بن محمد،عن أحمد بن محمد بن عبد اللّه،عن علی بن محمد النوفلی،عن أبی الحسن صاحب العسکر،قال:سمعته یقول:اسم اللّه الاعظم ثلاثه و سبعون حرفا،کان عند آصف حرف فتکلم به فانخرفت له الارض فیما بینه و بین سبأ فتناول عرش بلقیس حتی صیره إلی سلیمان،ثم انبسطت الارض فی أقل من طرفه عین،و عندنا منه اثنان و سبعون حرفا،و حرف عند اللّه مستأثر به فی علم الغیب».

(8).در قرآن درباره پسر نوح می خوانیم: «وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ. قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ. قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ». هود،45-47.

ص:15

(9).آثار معارف انبیا،چه مستقیم و چه غیر مستقیم،دانش دانشمندان را تحت تأثیر قرار داده است.چنان که برخی معارف بشری به وضوح ریشه در معارف انبیان دارد.

(مولف).

(10).کمال الدین و تمام النعمه،شیخ صدوق،ص 675: «أبی جعفر،علیه السلام،قال:إذا قام قائمنا علیه السلام وضع یده علی رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها أحلامهم».

(11).روایتی به این مضمون در بحار الانوار نقل شده است(ج 52،ص 336): «أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:العلم سبعه و عشرون حرفا فجمیع ما جاءت به الرسل حرفان فلم یعرف الناس حتی الیوم غیر الحرفین،فإذا قام قائمنا أخرج الخمسه و العشرین حرفا فبثها فی الناس،و ضم إلیها الحرفین،حتی یبثها سبعه و عشرین حرفا».

(12).همسر لوط و همسر و پسر نوح هر سه در خانه پیامبران الهی زندگی می کردند و نجات نیافتند و آسیه همسر فرعون در خانه فرعون زندگی می کرد و اهل نجات شد.

قرآن دراین باره می فرماید: «ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَیْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ یُغْنِیٰا عَنْهُمٰا مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّٰارَ مَعَ الدّٰاخِلِینَ. وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّهِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ. وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرٰانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِیهِ مِنْ رُوحِنٰا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِمٰاتِ رَبِّهٰا وَ کُتُبِهِ وَ کٰانَتْ مِنَ الْقٰانِتِینَ». تحریم،10-12.

(13).اسراء،7.

(14).اشاره است به این آیات قرآن: «یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ* فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَهٍ مُزْجٰاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ* قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ* قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ* قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا-

ص:16

-لَخٰاطِئِینَ* قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ* اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ* وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ* قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ* فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ* قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ* قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ* فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ* وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ* رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَهِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ* ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ». یوسف،87-102.

(15).حافظ:ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی/تا راهرو نباشی کی راهبر شوی.

(16).بیت از شورش است.

(17).در کار خود و خدای باشید/تا رونق کاروبار بینید.ر ک:نظامی گنجوی،لیلی و مجنون.

(18).فراز نخست دعای ابی حمزه ثمالی.

ص:17

ص:18

2 سیمای پیامبر و قرآن در دو نگاه حق و باطل

اشاره

تهران،حسینیه همدانی ها رمضان 1386

ص:19

ص:20

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

نگاه حق و نگاه باطل،یا به تعبیر حکمای الهی نگاه عقلی و نگاه جاهلانه،دو نگاهی است که انسان در طول تاریخ حیاتش درباره مجموعه هستی داشته است.نگاه اول نگاهی است مبتنی بر حسّ باطن که عبارت از وجدان و فطرت و عقل است،و نگاه دوم نگاهی است بر پایۀ حواس ظاهر که در این نگاه انسان با حیوانات دیگر اشتراک دارد.

در این جایگاه،انسان جز ظاهر چیزی نمی بیند،خدا را نمی شناسد و جهان را آشپزخانه ای می انگارد که وظیفه اش پختن و آماده کردن برای این جنس دو پاست تا بخورد و لذت ببرد.به طور طبعی نیز،میدان دید این نگاه به قول امیر المؤمنین در نهج البلاغه بسیار محدود و تنگ است. 1

در عوض،نگاه با حسّ باطن نگاهی است که انسان با آن حقایق را دیده و خدا را می یابد.در نهج البلاغه می خوانیم که روزی مردی از اهالی یمن 2 از امیر مؤمنان سؤال کرد:آیا خدا را دیده اید؟فرمود:

«أفأعبد ما لا أری؟»

ص:21

آیا معبودی را که نمی بینم عبادت کنم؟

خدا را دیده ام که برایش سر بر خاک گذاشته ام و مطعیش هستم.

عرض کرد:چگونه او را دیده اید؟فرمود:

«لا تراه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان». 3

چشم ها او را به عیان نمی بینند،بلکه قلب هایند که به حقیت ایمان ادارکش می کنند.

با چشم سر،که چشم همه موجودات زنده است،نمی توان او را دید.

من با چشم باطن خود او را دیده ام و با تماشای آن جمال ازلی و ابدی این گونه خاکسار شده ام و عبادتش می کنم.

به چشم دلت دید باید جهان که چشم سر ما نبیند نهان

بدین آشکارت ببین آشکار نهانیت را بر نهانی گمار. 4

قرآن چه می گوید؟

قرآن کریم دراین باره در سوره های مختلف آیاتی دارد که واقعا شنیدنی است.از جمله مواردی که قرآن دراین باره مطرح می کند دو دیدگاه مختلف مردم درباره پیامبران الهی به ویژه پیامبر گرامی اسلام و کتاب آسمانی اوست.

محمد(ص):انسانی معمولی یا پیامبری الهی ؟

نگاه برخی از مردم به پیغمبر اکرم مبتنی بر حسّ ظاهر بود و نگاه برخی دیگر براساس حس باطن.قرآن در آیه198 سوره اعراف به پیامبر می فرماید:

«وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدیٰ لاٰ یَسْمَعُوا.وَ تَرٰاهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ».

و اگر آنان را به سوی هدایت دعوت کنید،نمی شنوند.و آنان را می بینی که به تو می نگرند درحالی که نمی بینند.

ص:22

ای پیامبر،این مردهم نگاهت می کنند ولی درکت نمی کنند.برای همین، نهایت حرفی که درباره ات می زنند همان هاست که درباره پیامبران پیش از تو گفتند:

«-فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ:مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ.وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَهً.... إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ بِهِ جِنَّهٌ...». 5

سران و اشراف قوم نوح که کافر بودند گفتند:این جز بشری مانند شما نیست که می خواهد بر شما برتری جوید.و اگر خدا می خواست پیامبری بفرستد قطعا فرشتگانی را به پیامبری می فرستاد....او نیست جز مردی که نوعی دیوانگی در اوست.

«-وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ الْآخِرَهِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا:مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمّٰا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمّٰا تَشْرَبُونَ. وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ.... إِنْ هُوَ إِلاّٰ رَجُلٌ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً...». 6

عده ای از سران و اشراف قوم ثمود که کافر بودند و دیدار آخرت را تکذیب می کردند و آنان را در زندگی دنیا از وسایل و ابزار مادی فراوانی برخودرار کرده بودیم گفتند:این جز بشری مانند شما نیست که از آنچه شما می خورید می خورد و از آنچه شما می آشامید می آشامد.و بی تردید اگر بشری مثل خود را اطاعت کنید،یقینا زیانکارید...او نیست مگر کسی که بر خدا افترا بسته است.

«-قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ. مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا فَأْتِ بِآیَهٍ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ». 7

آنان به صالح گفتند:جز این نیست که تو از جادوشدگانی.تو جز بشری مانند ما نیستی.اگر راست می گویی معجزه ای بیاور.

«-قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ. وَ مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا وَ إِنْ نَظُنُّکَ لَمِنَ الْکٰاذِبِینَ». 8

ص:23

به شعیب گفتند:جز این نیست که تو از جادوشدگانی.و تو جز بشری مانند ما نیستی و بی تردید ما تو را از دروغگویان می پنداریم.

آن ها تو را نیز همین گونه خواهند دید و خواهند گفت این هم انسانی است مثل ما که از پدر و مادری به دنیا آمده،اهل قبیله خودمان است و هیچ امتیازی بر ما ندارد.با این نگاه،آن ها نه تنها ایمان نمی آورند،تو را ساحر و مجنون و کذّاب 9 نیز معرفی می کنند.با این فرق که خواهند گفت او قبل از چهل سالگی این بیماری ها را نداشته و آدم وزین و با ادب و کم حرفی بوده،اما این روزها حرف هایی می زند که نشان می دهند جن زده شده و حالت روانی اش به هم خورده و دروغ به هم می بافد.

درواقع،این گروه نمی خواستند با عقل و وجدان و فطرتشان رسول خدا را درک کنند و با گوش جان حرف هایش را بشنوند یا معجزه اش را ببینند.برای همین،نه تنها ایمان نیاوردند،شروع به اشکال تراشی و بهانه جویی کردند که اگر او به راستی پیامبر و فرستاده خداست،چرا از چیزهایی که ما می خوریم می خورد و در بازارها راه می رود:

«وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ...». 10

و گفتند:این چه پیامبری است که غذا می خورد و در بازارها راه می رود...؟

آن ها می خواستند از این که پیامبر در بازارها راه می رود یا مانند مردم دیگر غذا می خورد نتیجه بگیرند که او فردی عادی است و انسان مهمی نیست.

این یک نوع نگاه منفی به پیامبر اسلام بود.گروه دیگری هم بودند که می گفتند:

«...فَقٰالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنٰا؟فَکَفَرُوا...». 11

آیا بشری مانند خودمان می خواهد ما را راهنمایی کند؟پس کافر شدند....

یک بشر می خواهد ما را هدایت بکند؟چرا خداوند برای این کار فرشته ای نفرستاده یا حداقل با او فرشته ای را همراه نکرده است؟ 12

ص:24

خداوند نیز در جواب آنان بلافاصله می گوید: «فَکَفَرُوا»، هرکس پیغمبر مرا این گونه ببیند کافر و نجس و پلید است.

این نگاه منفی دو گروه از مردم در برابر کلمات حق پیامبر بود که قرآن از آن ها یاد می کند:اول،تکیه بر جنبه های انسانی پیامبر و دوم،دروغگو و ساحر و مجنون معرفی کردن ایشان.قرآن در ادامه این آیه به رسول خدا می گوید:

«اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً». 13

ای پیامبر،بنگر که چگونه(و بر پایۀ چه امور نامعقولی)این اوصاف را برای تو بیان کردند.پس(به سبب لجاجت،تکبر،دشمنی و تعصب)گمراه شده اند و نمی توانند راهی به سوی حق بیابند.

پس از همه این شرارت ها،وقتی دشمنان دیدند نمی توانند مانع رشد این پیام الهی شوند به زور متوسل شدند و تلاش کردند از را جنگ و خونریزی پیامبر را از میان بردارند و به خیال خود از این گرفتاری نجات یابند،لذا بارها با او به جنگ برخاستند 14

اسعد بن زراره:نمونه وجدان بیدار

در مقابل این گروه،کسانی هم بودند که با عقل و وجدان و فطرت پیامبر را می دیدند و کلامش را می شنیدند و بدون این که حتی معجزه ای طلب کنند به او ایمان می آوردند.

شیخ طبرسی در کتاب إعلام الوری از علی بن إبراهیم قمی نقل می کند که بعد از این که قبیله خزرج از قبیله اوس در جنگ شکست خودر، أسعد بن زراره برای جلب حمایت قبیله قریش به منزل دوست خود عتبه بن ربیعه 15 به مکه رفت.اما عتبه به او پاسخ داد:

«لنا شغل لا تنفرغ معه لشئ!...خرج فینا رجل یدعی أنه رسول اللّه،سفه أحلامنا و سب آلهتنا و أفسد شبابنا و فرق جماعتنا...ضع فی اذنیک القطن

ص:25

...فلا تسمع منه و لا تکلمه فإنه ساحر یسحرک بکلامه». 16 .

گرفتاری ای برای ما پیش آمده که بر اثر آن به کار دیگری نمی توانیم بپردازیم.چندی است مردی در میان ما پیدا شده که ادعا می کند فرستاده خداست.او با سخنانش خرد ما را سفاهت خوانده،به خدایان ما توهین کرده،جوانان ما را فاسد کرده،و جماعتمان را پراکنده ساخته است...

برای همین،تو نیز(وقتی برای طواف می روی)پنبه در گوش هایت فرو کن...مبادا از او سخنی بشنوی با با او سخنی بگویی،زیرا او ساحر است و با کلامش تو را نیز افسون می کند.

وقتی اسعد برای طواف رفت،پیامبر را دید که که با گروهی از بنی هاشم در کنار حجر نشسته است.نگاهی به ایشان کرد و همان طور که پنبه در گوش از کنارشان گذشت.اما وقتی برای بار دوم به کنار حجر رسید از کارش پشیمان شد و با خود گفت:

«ما أجد منی؟»

از من نادان تر هم کسی پیدا می شود؟

می روم و از او می پرسم حرفش چیست و مردم را به چه چیز دعوت می کند.اگر حرف هایش منطقی بود،قبول می کنم وگرنه سخنش را نمی پذیرم.لذا،پنبه ها را از گوش درآورد و نیز پیامبر اکرم رفت.پیامبر نیز او را به پرستش خدای یگانه و پذیرش مفاد آیات151-152 سوره مبارکه انعام دعوت کرد که در حقیقت داروی دردهای مردم مدینه بود:

«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ».

بیایید تا آنچه را که پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:این که چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از ترس تنگدستی مکشید،ما شما و آنان را روزی می دهیم،و به کارهای

ص:26

زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید،و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید.خدا این گونه به شما سفارش کرده تا بیندیشید.

«وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا.ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

و به مال یتیم جز به روشی که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به حد بلوغ (بدنی و عقلی)خود برسد،و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف تمام و کمال بدهید.هیچ کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی کنیم.و هنگامی که سخن گویید عدالت ورزید،هرچند درباره خویشان باشد،و به پیمان خدا وفا کنید.خدا این گونه به شما سفارش کرده تا پند گیرید.

سخن پیامبر به این جا که رسید اسعد فورا مسلمان شد.سپس گفت:

یک نفر با من همراه کنید 17 تا پیام خدا را به مردم مدینه برساند.ما به مدینه می رویم تا زمینه را برای آمدن شما آماده کنیم.شما هم بیش از این پیش این مردم نادان نمانید و به شهر ما تشریف بیاورید.آن گاه رفت و واقعا هم مدینه را برای هجرت پیغمبر آماده کرد.

نگاه انبیاء الهی به رسول خدا

نگاهی که پیش از این طرح کردیم نگاه مردم عادی به پیامبر اسلام بود.

حال سوال این است که آیا انبیاء گذشته نیز درباره حضرت نظری داشته اند؟و این نگاه چگونه بوده است؟

برای پاسخ این سوال،ابتدا به خطبه اول نهج البلاغه مراجعه می کنیم.

امیر مومنان در اثنای این خطبه می فرمایند:

«...مضت الدهور و سلفت الآباء و خلقت الابناء إلی أن بعث اللّه سبحانه محمدا رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،لانجاز عدته و تمام نبوته مأخوذا علی النبیین میثاقه...». 18

ص:27

روزگاران گذشت و پسران در پی پدران بر جایگاهشان تکیه زدند تا سرانجام،خداوند سبحان محمد فرستاده خود را برای تحقق وعده های الهی و ختم سلسله پیامبری مبعوث کرد،درحالی که از همه پیامبران پیشین برایش پیمان گرفته بود....

آن چنان که از عبارت حضرت استفاده می شود خداوند از 124 هزار پیغمبر برای قبول نبوت پیغمبر اکرم پیمان گرفته است؛گویی خداوند به انبیا فرموده نمره شما در عمل و ایمان و تبلیغ نوزده است،به پیغمبر من ایمان بیاورید تا نمره تان بیست شود.انبیاء الهی هم این را قبول کرده اند.

پس،پیامبران گذشته همگی بر پیامبری حضرت ختمی مرتبت اذعان داشته و آن را پذیرفته اند.

در روایات آمده است:انبیاء الهی،این عاقل ترین عاقلان،با وجدان ترین وجدان داران،و پاک نهادترین انسانها،با این که پیغمبر را ندیده بودند،اما به صرف این که از خدا شنیده بودند که او کیست،پس از این پیمان با گریه دست به دعا برداشتند که:

«اللّهمّ اجعنا من امّه محمّد».

دقت کنیم.نگفتند: «اللهم اجعلنا مع محمّد» ؛ما را با محمد قرار بده.گفتند از امت محمد قرار بده؛یعنی خدایا،ما کجا و پیغمبر تو کجا؟ما را جزء امت او به حساب بیاور تا در قیامت سرمان را بالا بگیریم،نه به این خاطر که ما هم پیغمبرین،برای این که در زمره امت او هستیم.

«اللّهم لا تحرمنا صحبه محمّد».

خدایا،در قیامت ما را از همنشینی با او محروم نکن.در بهشت به ما هم اجازه بده نزد او باشیم و کنارش بنشینیم.

این دو نکته که کمتر گفته شده و بسیار قابل تامل و جالب است.اما نکته سوم:

ص:28

نگاه اولیاء الهی به پیامبر

اولیاء کسانی هستند که عبادت کامل کرده،روزه کامل گرفته،نماز کامل خوانده،ایمان کامل داشته،و خلاصه،در قیامت از این نظر چیزی کم ندارند.با این حال،آن ها این گونه دعا می کنند؛آن هم با گریه های طولانی نیمه شب؛

«اللّهم ارزقنا شفاعه محمّد». 19

این گروه همه چیز دارند ولی به خدا التماس می کنند که در قیامت پیغمبر را شفیعشان قرار دهد.مبادا ایمان و عباداتشان نتواند آن ها را نجات دهد.

این تاثیر نگاهی است که مبتنی بر عقل و فطرت و وجدان باشد.

قرآن:وحی الهی یا حکایت پیشینیان ؟

خداوند متعال در آیه15 از سوره مبارکه مائه می فرماید:

«...قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ».

بی تردید،از سوی خدا بر شما نور و کتابی روشنگر آمده است.

جالب این است که خداوند در این آیه از قرآن و پیغمبر به یک عنوان تعبیر می کند.درباره پیغمبر می گوید:«نور»،و درباره قرآن می گوید:

«کتاب مبین»،زیرا مبین هم به معنای نور و نوردهنده است.البته، خداوند در آیه ای دیگر به طور خاصّ قرآن را نور معرفی می کند:

«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً». 20

ای مردم،یقینا از سوی پروردگارتان برای شما برهان(و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش)آمد و نور روشنگری(چون قرآن)به سوی شما نازل کردیم.

پس،از نظر پروردگار هم پیغمبر نور است و هم قرآن.یک نگاه مردم به قرآن نیز همین بود،یعنی آن را نور و کتاب هدایت و وحی الهی می دیدند.

ص:29

در مقابل،گروهی هم بودند که تنها چیزی که از قرآن نمی دیدند نور بود.این ها قرآن را مشتی حروف سیاه بر روی سفیدی کاغذ می دیدند و می بینند.

به راستی،از چنین انسانی توقع دارید چه نظری درباره این کلام آسمانی بدهد،و از این همه آیه چه بفهمد؟قرآن در وصف حال آنان می گوید:

«وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ؟قٰالُوا:

و هنگامی که به آنان گویند:پروردگارتان چه چیزهایی نازل کرده،جواب می دهند:

أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ». 21

(چیزی نازل نکرده،آنچه به عنوان قرآن در دسترس مردم است همان) افسانه های دروغین پیشینیان است.

آن ها می گفتند:شب های تاریک،محمد پیش داستان سرایان می رود و افسانه های به هم بافته دروغ و مزخرف آنان را حفظ می کند و به هم پیوند می دهد و می گوید این ها از آسمان نازل شده است. 22

تعجبی ندارد.وقتی انسان روی وجدانش پا بگذارد و بی وجدانی پیشه کند این طور می شود.درست است که قرآن سرنوشت پیامبران گذشته را نیز به دلایل خاصی در برخی آیات طرح کرده است،اما آیا قرآن همه اش داستان است و آن هم داستان های پیش پا افتاده و دروزغ؟سایر آیات چطور،آیا همگی بافته های دروغ و حکایات گذشتگان اند؟به راستی،چه چیز آیاتی از این دست دروغ و افسانه است؟

«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ...». 23

به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان می دهد و از فحشا و منکر و ستمگری نهی می کند....

ص:30

دعوت به عدالت و نیکوکاری دروغ به هم بافته است؟آیا این سخن قرآن در زمانی که همه دانشمندان جهان می گفتند زمین ساکن است و خورشید به دور زمین می گردد دروغ است که فرمود:

«-أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً». 24

آیا زمین را برای شما چون گهواره ای بستر آرامش قرار ندادیم؟

که دلالت بر حرکت زمین می کند.

«-وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ». 25

و اوست که شب و روز و خورشید و ماه را آفرید که هر یک در مداری شناور است.

آیا بیان حقایق آفرینش افسانه های پیشینیان و دروغ های خودساخته است؟امان از آن لحظه های که انسان از عقل و خرد و وجدان و فطرت و انصاف جدا شود و به تعبیر قرآن «کَالْأَنْعٰامِ» 26 یا «کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ» 27 شود.وقتی انسان وجدان نداشته و در زمره «لاٰ یَشْعُرُونَ» ها باشد و با چشم گاو و گوسفند به حقایق نگاه کند،از این بهتر نمی شود.او دیگر نور علم و وحی خدا را نمی بیند.کلمات سیاه روی کاغذ را می بیند.

مر مرا افسانه می پنداشتید تخم طعن و کافری می کاشتید

خود بد بدید ای خسیسان زمن که شما بودید افسانه نه من. 28

خدا از این بینایی ها به ما هم عنایت کند

این داستان برای هفتصد سال قبل است ولی من عین آن را به چشم خودم نیز دیده ام که در حال حاضر به آن کاری ندارم.معروف است که مردم مسافر اول غروب به شهری رسید که کسی را در آن نمی شناخت.

راه ها هم امن نبود و شب نمی شد سفر کرد.مجبور شد بماند و جایی برای خود دست وپا کند.همین طور که می گشت به یکی از اهالی شهر

ص:31

گفت:دنبال خانه پاکیزه ای می گردم که لقمه ای پاک داشته باشد.

واقعا،چقدر خوب است آدم همیشه در زندگی اش دنبال خانه پاکیزه و لقمه پاک بگردد.چون وقتی خانه و لقمه پاک باشد،آدم پیغمبر را پیغمبر و قرآن را نور می بیند و آن وقت به این آیه عمل می کند:

«...فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». 29

کسانی که به او ایمان آوردند و او را در برابر دشمنان حمایت کردند و یاری اش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند،فقط آنان رستگارانند.

گفت:مرد کوری در شهر ما هست که در فلان محله زندگی می کند و کسی را هم ندارد.پیش او برو!

از روی نشانی،کوچه به کوچه آمد تا خانه را پیدا کرد و در زد.مرد نابینا هم مسرور از این که میهمانی برایش آمده او را به داخل خانه برد.

نیمه های شب،مسافر دید مرد نابینا قرآن خطی بزرگی آورد و شروع کرد به خواندن و گریه کردن:

«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ...». 30

و چون آنچه را که بر پیامبر اسلام نازل شده بشنوند،دیدگانشان را می بینی که به سبب آنچه از حق شناخته اند لبریز اشک شده...

آری،حق شناسان اهل گریه هستند و در برابر معشوق نمی توانند خودشان را نگاه دارند.زیبایی معشوق را که می بینند از شوق،و آیات عذاب را که می بینند از ترس گریه می کنند.حق شناسان دریایی از اشک پاک پشت چشم هاشان موج می زند.

از این که دید مرد نابینا دارد از روی قرآن می خواند و اشک می ریزد

ص:32

خیلی تعجب کرد و سوالات زیادی برایش پیش آمد،ولی منتظر نشست تا کار او تمام شود.مرد نابینا بعد از خواندن قرآن به نماز شب ایستاد و نمازی ملکوتی خواند و از عبادت فارغ نشد.

بالاخره،بعد از نماز صبح بود که مرد نابینا بلند شد و سفره صبحانه را انداخت،میهمان که تا آن لحظه صبر کرده بود پرسید:آقا،شما چطور نابینا شدید؟گفت:نابینایی ام مادرزادی است.گفت:پس چطور می توانی قرآن را از رو بخوانی؟گفت:روزی به صاحب قرآن گفتم شما اراده فرمودی که بنده چشم نداشته باشم و چیزی را نبینم،سمعا و طاعتا،هر چه را می خواهی نبینم نمی بینم،اما مرحمتی بفرمایید حقیر را از دیدن قرآن محروم نکنید.از آن روز،شب ها وقتی قرآن را باز می کنم،بین چشم من و آیات قرآن نوری قوی ایجاد می شود که به واسطه آن می توانم قرآن را از رو بخوانم.

آیا تو کجا و ما کجاییم...؟ 31

آدم رباخور و بی حجاب و ظالم و مفسد و اختلاس چی و بی وجدان و دور از خداست که اگر صد تا قرآن نشانش بدهی غیر از مشتی کلمه سیاه چیزی نمی بیند،اما کسی که اهل این معانی است قرآن را به شکل واقعی اش یعنی نور می بیند.

حبیب بن مظاهر:ثمره پنجاه سال انس با قرآن

این هم از آن نکته های خوب روز عاشوراست.نقل است وقتی سید الشهداء،علیه السلام،صورت و محاسن خون آلود حبیب بن مظاهر اسدی را به دامن گرفت،رو به لشکر عمر سعد کرد و فرمود:کسی را کشتید که پنجاه سال بود هر شبانه روز یک بار قرآن را ختم می کرد! 32

به واقع،این مردان بزرگوار چه انسی با قرآن داشته و چه از قرآن

ص:33

می دیده یا می شنیده اند؟

آری،ظاهربینان پیغمبر را بشری معمولی و بی امتیاز و قرآن را کتابی معمولی می بینند،اما باطن بینان پیغمبر را جلوه خدا و قرآن را نور اللّه می دانند و در پرتو این نور و در این آینه همه حقایق را بالعیان می بینند حتی قیامت خود را.چنین کسانی در دنیا به سر می برند،ولی خود را در قیامت و در محضر خدا می بینند.

عالم محضر خداست

از امام چهارم نقل است که فرمود:روزی مرد نامحرمی به زنی گفت:

چاره ای ندارم جز این که شهوت مرا پاسخ بدهی!زن گفت:من چنین پاسخی ندارم به کسی بدهم،اصلا چنین جوابی در وجودم نیست.آن بی غیرت هم حمله کرد و خانم را روی زمین انداخت،ولی دید زن بیچاره چنان بدنش می لرزد که نزدیک به مرگ است(کسی که اهل شهوت است نه تنها نمی لرزد،حرص هم می زند).سوال کرد:برای چه می لرزی خانم؟گفت:برای این که من نمی خواهم این عمل انجام بگیرد، ولی تو داری مرا مجبور می کنی!از این که خدا دارد مرا می بیند می لرزم و جان دارد از بدنم بیرون می رود.

امام زین العابدین می فرماید:این مرد با شندیدن این حرف آن خانم را رها کرد و آمد کنار و گفت:مرا بیدار کردی،مرا برگرداندی،من بیگانه را با او آشنا کردی. 33

خدایا،عنایتی کن و از این نگاه به ما نیز مرحمتی کن تا همواره قرآن را قرآن،پیامبر را پیامبر،علی را علی،و حسین را حسین ببینیم.

ص:34

پی نوشت

(1).اشاره است به قسمتی از خطبه 153 نهج البلاغه با این مضمون:«إن من عزائم اللّه فی الذکر الحکیم التی علیها یثیب و یعاقب و لها یرضی و یسخط،أنه لا ینفع عبدا- و إن أجهد نفسه و أخلص فعله أن یخرج من الدنیا لاقیا ربه بخصله من هذه الخصال لم یتب منها:أن یشرک باللّه فیما افترض علیه من عبادته،أو یشفی غیظه* بهلاک نفس،أو یقر بأمر فعله غیره،أو یستنجح حاجه إلی الناس بإظهار بدعه فی دینه،أو یلقی الناس بوجهین،أو یمشی فیهم بلسانین.اعقل ذلک فإن المثل دلیل علی شبه إن البهائم همها بطونها.و إن السباع همها العدوان علی غیرها.و إن النساء همهن زینه الحیاه الدنیا و الفساد فیها.إن المؤمنون مستکینون.إن المؤمنون مشفقون.

إن المؤمنون خائفون».

(2).نام این فرد ذعلب یمانی است.

(3).نهج البلاغه،ج 2،ص 99.

(4).از رودیک است.

(5).مومنون،24-25.

(6).مومنون،33 و 34 و 38.

(7).شعرا،154.

(8).شعرا،185-186.

(9).ص،4: «وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ»؛ ذاریات،52: «کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ» و...

(10).فرقان،7.

(11).تغابن،6.

(12).اشاره است به این آیات:

-مومنون،24: «...لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَهً...»؛ و اگر خدا می خواست پیامبری بفرستد،قطعا فرشتگانی را به پیامبری می فرستاد.

-فرقان،7: «...لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً»؛ چرا فرشته ای به سوی او-

ص:35

-نازل نشده تا همراه او بیم دهند باشد.

(13).فرقان،9.

(14).مورخین در تعداد جنگ های رسول خدا اختلاف دارند.عده ای تعداد غزوات پیامبر را 26 و عده ای 27 دانسته اند.تعداد سریه ها را ابن اسحاق 38،طبرسی 36، و مسعودی از جمعی 35،از قول طبری 48،و از برخی دیگر 66 سریه نقل کرده اند.

ر ک:آیتی،محمد ابراهیم،تاریخ پیامبر اسلام،ص 190 و 192.

(15).عتبه بن ربیعه بن عبد شمس از اشراف و مردان بانفوذ قریش بود.او یکبار در مسجد الحرام با رسول خدا سخن گفت و پیشنهاداتی هم به حضرت داد که در پاسخ به آن ها آیه47 سوره سبأ نازل شد.او از صلح جویان جنگ بدر بود.با این حال، در زمره کسانی بود که در جنگ تن به تن با منتخبین سپاه اسلام کشته شدند.ر ک:

تاریخ پیامبر اسلام،صص 211،210،96.

(16).عبارت عربی تلخیص و برای رعایت اختصار اندکی جابه جا شده است.ر ک:

راوندی،قصص الانبیاء،ص 329؛مجلسی،بحار الانوار،ج 19،ص 5-8.

(17).پیامبر اسلام مصعب بن عمیر را برای این منظور به مدینه فرستادند.

(18).نهج البلاغه،خطبه اول،ج 1،ص 24.

(19).ر ک:تفسیر روح البیان،یا التصوف.(مولف).

(20).نساء،174.

(21).نحل،24.

(22).ر ک:فرقان،4-5.

(23).نحل،90.

(24).نبأ،6.

(25).انبیاء،33.

(26).اشاره است به دو آیه:اعراف،179: «أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». و فرقان،44؛ «إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً».

(27).قسمتی از آیه122 سوره انعام است: «کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا».

ص:36

(28).مثنوی معنوی،دفتر سوم،بیت 4285 و 4286.

(29).اعراف،157.

(30).انعام،83.

(31).از مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی است.

(32).ر ک:کلمات الإمام الحسین(ع)،شیخ شریفی،ص 446.به نقل از:معالی السبطین، ج 1،ص 376؛ینابیع الموده،ص 415: «یرحمک اللّه یا حبیب لقد کنت تختم القرآن فی لیله واحده و انت فاضل».

(33).اشاره است به این روایت که در کتاب کافی،ج 2،ص 69،ح وارد شده است:

«علی بن إبراهیم،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن الحسن بن الحسین،عن محمد بن سنان،عن أبی سعید المکاری،عن أبی حمزه الثمالی،عن علی بن الحسین (صلوات اللّه علیهما)[قال:]إن رجلا رکب البحر بأهله فکسر بهم،فلم ینج ممن کان فی السفینه إلا امرأه الرجل،فإنها نجت علی لوح من ألواح السفینه حتی ألجأت علی جزیره من جزائر البحر و کان فی تلک الجزیره رجل یقطع الطریق و لم یدع للّه حرمه إلا انتهکها فلم یعلم إلا و المرأه قائمه علی رأسه،فرفع رأسه إلیها فقال:إنسیه أم جنیه؟فقالت:إنسیه فلم یکلمها کلمه حتی جلس منها مجلس الرجل من أهله،فلما أن هم بها اضطربت.فقال لها:مالک تضطربین؟فقالت:أفرق من هذاو أومأت بیدها إلی السماءقال:فصنعت من هذا شیئا؟قالت:لا و عزته،قال:فأنت تفرقین منه هذا الفرق و لم تصنعی من هذا شیئا و إنما أستکرهک استکراها فأنا و اللّه أولی بهذا الفرق و الخوف و أحق منک.قال:فقام و لم یحدث شیئا و رجع إلی أهله و لیست له همه إلا التوبه و المراجعه،فبینا هو یمشی إذ صادفه راهب یمشی فی الطریق،فحمیت علیهما الشمس فقال الراهب للشاب:ادع اللّه یظلنا بغمامه،فقد حمیت علینا الشمس، فقال الشاب:ما أعلم أن لی عند ربی حسنه فأتجاسر علی أن أسأله شیئا،قال:فأدعو أنا و تؤمن أنت؟قال نعم.فأقبل الراهب یدعو و الشاب یؤمن،فما کان بأسرع من أن أظلتهما غمامه،فمشیا تحتها ملیا من النهار،ثم تفرقت الجاده جادتین فأخذ الشاب فی واحده و أخذ الراهب فی واحده فإذا السحابه مع الشاب،فقال:الراهب أنت خیر-

ص:37

-منی،لک استجیب و لم یستجیب لی فاخبرنی ما قتتک؟فأخبره بخبر المرأه فقال:

غفر لک ما مضی حیث دخلک الخوف،فانظر کیف تکون فیما تستقبل».

ص:38

3 حواس باطنی و ظاهری

اشاره

و تأثیر آنها در رشد و سقوط انسان

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:39

ص:40

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

حقیقتی که از دیرباز برای همه دانشمندان معلوم بوده این است که انسان دارای دو نوع حس یا ابزار درک و فهم است:حواس ظاهری و حواس باطنی.

حواس ظاهری همان پنج حس معروف بینایی و شنوایی و چشایی و بویایی و لامسه اند که انسان را با نمودهای ظاهری عالم هستی مرتبط می کنند و حواس باطنی حس هایی هستند که انسان را با عوالم و حقایق معنوی و عناصر باعظمتی،که رابط بین انسان و عالم ملکوت است، ارتباط می دهند و باعث می شوند انسان در همین دنیا قادر به لمس و درک حقایق اصیل عالم و واقعیات عالم ماوراء باشد.ازاین رو،هرچه این حس قوی تر باشد،انسان به وجود مقدس پروردگار عالم نزدیک تر است.

به کمک این حس ها،انسان در گردونه عمل صالح و اخلاق حسنه و تقوا قرار می گیرد،و وجودش منبع تولید خیرات و مبرّات و عبادات و

ص:41

خدمات باارزش دیگر می شود،به طوری که همواره با نیتی پاک و صاف در راه جلب رضایت پروردگار عالم گام برمی دارد و کارش به ایثار،که برتر از انفاق است،می رسد؛یعنی در حال شدت نیاز؛دیگران را بر خود مقدم می دارد.

اگر انسان حس های باطن مثل عقل،وجدان،حالات بسیار باارزش قلب و نفس را به کار نگیرد و فقط از حس های ظاهر استفاده کند، رابطه اش با زندگی به رابطه ای حیوانی بدل می شود؛درحالی که اگر از این حس ها بهره برداری کند،حس های ظاهری هم به استخدام آن ها در خواهند آمد و انسان را به اوج آزادی و حریّت(به معنای واقعی کلمه) خواهند رساند.ازاین رو،کسی که حس باطنش بیدار است حتی وقتی با حس ظاهر به عالم نگاه می کند چنین می بیند:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار 1

یعنی برگ درختان نیز برای او نردبانی برای رسیدن به توحید و شناخت پروردگار و به دست آوردن کرامت و ادب می شود.

اما اگر انسان با حس های باطن خود رابطه نداشته باشد،شهوات و هواهای نفسانی حواس ظاهری او را به کار می گیرند و شروع به ساختمان سازی می کنند،ولی چون دید انسانی ندارند هرچه می سازند طویله یا ساختمان حیوانی است.

پیروان حس های ظاهری و باطنی در نگاه قرآن

الف.راهیان دوزخ

قرآن کریم درباره این موضوع آیات جالبی دارد.نخستین آیه ای که بدان می پردازیم آیه179 سوره اعراف است:

ص:42

«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ...».

و مسلما بسیار از جنیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدیم...

چرا؟دلیلش چیست؟زیرا:

«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».

آن ها را دل هایی است که به وسیله آن(معارف الهی را)در نمی یابند و چشمانی است که توسط آن(حقایق و نشانه های حق را)نمی بینند و گوش هایی است که به وسیله آن(سخن خدا و پیغمبران را)نمی شنوند.

آنان مانند چارپایان بلکه گمراه ترند.اینانند که بی خبر و غافل از معارف و آیات خدایند.

به عبارت دیگر،حسّ باطن در آنان تعطیل و چراغ باطن در ایشان خاموش است.در تاریکی زندگی می کنند و راه می روند و تاریکی هم عاقبتش سقوط و دوزخ است.

وقتی حس باطن به کار گرفته نشود،حواس ظاهر نیز دچار خطا در دیدن و شنیدن می شوند و فتنه و فساد انسان را فرا می گیرد،لذا در هیچ زمینه ای به کسی رحم نمی کند،حتی به خودش و خانواده اش.در آیه28 سوره ابراهیم می خوانیم:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ».

آیا کسانی را که شکر نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند ندیدی؟

چنین کسی هم خودش را اهل جهنم می کند و هم خانواده و خاندان و وابستگانش را.او چند امانت الهی را دور خود جمع کرده و چون خودش با حس های باطن کاری ندارد،اجازه نمی دهد آن ها هم کاری داشته باشند و اگر یکی شان هم بخواهد از او جدا شود،همه را وادار می کند مسخره اش کنند تا از به کارگیری حس باطن دست بردارد.در

ص:43

نهایت نیز،همه را با خود به جهنم می برد و برای ابد به آتش می کشاند.

اما موضوع به همین جا ختم نمی شود.آیه68-66 سوره مبارکه احزاب می گوید وقتی چهره همسر و فرزند و متعلقان این فرد را در آتش جهنم از سویی به سویی می گردانند،آنان به پروردگار می گویند:

«یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ یَقُولُونَ یٰا لَیْتَنٰا أَطَعْنَا اللّٰهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ. وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ».

ای کاش از خدا و پیامبر اطاعت کرده بودیم!و می گویند:پروردگارا،همانا ما از فرمانروایان و بزرگانمان اطاعت کردیم و آنان گمراهمان کردند.

ما از بزرگان خود اطاعت کردیم و با تو و پیغمبران و قرآنت رابطه برقرار نکردیم و جهنمی شدیم،اما تقاضایی از تو داریم:

«رَبَّنٰا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذٰابِ»

پروردگارا،بهره آنان را از عذاب دوچندان کن.

عذاب کسانی که ما را با خود به دوزخ کشیدند دو برابر کن.

«وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً».

و کاملا از رحمتت دورشان ساز!

ب.راهیان بهشت

در مقابل راهیان دوزخ،کسانی هم هستند که با حس های باطن و هدایت انبیاء رابطه برقرار کرده و با مشاهده عالم باطن از عیب ها درآمده وارد غیب ها شده اند.این افراد همسر و فرزندانشان را با خود همسو کرده و آنان را نیز در حدّ امکان از عیب و نقص درآورده اند.قرآن کریم درباره حضور آنان در عرصه قیامت می گوید:

«جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَهُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ. سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ». 2

بهشت های جاویدی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته و

ص:44

درستکارشان در آو وارد می شوند.و فرشتگان از هر دری بر آنان درآیند (و گویند:)سلام بر شما به سبب استقامت و صبرتان.پس نیکوست فرجام این سرای.

در حقیقت،به چنین انسانی در قیامت می گویند پدران و همسر و فرزندان درستکارت را با خود به بهشت ببر،زیرا تو انسان ارزشمندی هستی.

آری،همسر خوب کسی است که یار دنیا و آخرت انسان باشد.هم دنیاساز باشد و هم آخرت ساز.دراین باره،پیغمبر اکرم چقدر زیبا فرموده اند:

-«ما استفاد المؤمن بعد تقوی اللّه عز و جل خیرا له من زوجه صالحه». 3

-«نعم العون الزوجه الصالحه علی الدنیا و الاخره».

چنین همسرانی هم حس های ظاهر را درست به کار می گیرد و هم از حس های باطن درست استفاده می کنند،زیرا می دانند اگر حس های باطنی و هدایت خداوند در کار نباشد،حس های ظاهر دچار اشتباهات جبران ناپذیری می شوند.

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟ 4

یکی بود،یکی نبود

در روزگاران قدیم،عطاری زندگی می کرد که چشم شاگردش چپ بود و یکی را دو تا می دید.روزی،به شاگردش گفت:برو آن شیشه ای را که لب طاقچه دکان است بیاور!شاگر رفت و دست خالی برگشت و به استاد گفت:کدام شیشه را بیاورم؟گفت:یک دانه شیشه که بیشتر آن جا نیست،همان را بردار بیاور.شاگر رفت و دوباره پرسید:کدام را بیاورم؟ چهار پنج بار این ماجرا تکرار شد تا این که بالاخره عطار گفت:پسرجان،

ص:45

هر کدام را که دلت می خواهد بردار،اما دیگر پیش من نیاور،بزن زمین و بشکن.شاگر هم شیشه را از طاقچه برداشت و به زمین زد.عطار گفت:حالا آن یکی را بیاور؟گفت:حالا دیگر شیشه ای نیست! 5

چپ چشم ها و دوبینان همین بی دینان و بی قلب ها و بریدگان از خدایند که یکی را دوتا می بینند و در نهایت،آن یک دانه را هم می زنند می شکنند و چیز دیگری در زندگی برایشان باقی نمی ماند.بعد،در قیامت هم سوال می کنند چرا باید به جهنم بروند؟خداوند نیزهمان طور که گذشت دلیلش را نابینایی و ناشنوایی و نافهمی و کوری حس های باطنی شان عنوان می کند:

«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا».

بویایی این افراد بوی خوش مجالس خدا و بوی بد مجالس گناه را استشمام نمی کند و چشمشان حقیقت اشیا را نمی بیند.درحالی که پیغمبر اکرم وقتی جلسات علم و معرفت و اخلاق را می دید می فرمود:

«روضه من ریاض الجنه». 6

یعنی مکانی که در آن طالبان علم و معرفت نشسته اند باغی از باغ های بهشت است.این حقیقت این نوع مجالس است و اگر خدا پرده را کنار بزند،قطعا معلم و متعلّم خودشان را وسط بهشت می بینند.

لباسی که محفوظ ماند

شاید بعضی ها در زندگی شان این مسائل را ندیده باشند،اما به شخصه بعضی از این آدم های بینا و شنوا را دیده ام.17-18 سالم بود و تازه طلبه شده بودم و تازه هم لباس روحانیت پوشیده بودم.واقع مطلب این است که لباس را یکی از اولیاء الهی به من پوشاند که نفس حقش در زندگی من خیلی تاثیر داشت و هنوز در حسرت دیدارش هستم؛

ص:46

قیافه اش،نگاهش،حرف زدنش،اتصالش به پروردگار،تقوایش،پاکیش، و علمش مثال زدنی بود.خدا رحمتش کند!روزی به ایشان گفتم:به نظر شما،در این اوظاع و شرایط و با این مشکلاتی که در راه طلبگی هست و منی که 18 سال بیشتر ندارم،این لباس ماندنید است؟

خب،سل 42-43 بود و انقلاب تازه شروع شده بود.بگیر و ببند شدیدی بود و عمّال حکومت می زدند و می بردند و به سربازخانه می فرستادند و...گاهی هم از طرف دولت به طلبه ها پیغام می دادند که قم نمانید با ماهی 30-40 تومان زندگی بکنید.بیایید به شما کاری بدهیم با ماهی چهار هزار تومان.آن زمان،با 40 تومان،طلبه فقط می توانست نان و سیب زمینی و ماست بخورد و چیز دیگری نمی شد خرید،ولی با چهار هزار تومان می توانست خانه بخرد،قسطهایش را بدهد و هزار کار دیگر بکند.ایشان فرمود:چیزی یادت می دهم تا انجام بدهی!همین الان می روی حرم حضرت معصومه و از ایشان می خواهی خواسته ات را به خدا عرضه بدارد.اگر خدا قبول کند و لازم باشد در طلبگی بمانی،این لباس در مقابل هر نوع فتنه ای محفوظ می ماند.

و خدا را شکر،این لباس تا امروز به نفس آن مرد حق محفوظ مانده است وگرنه دویست باره از دست رفته بود.

یاد باد آن روزگاران...

بعد از آن،یک روز جمعه،من برای اولین بار با گروهی آشنا شدم که حدود 20 سال از عمرم را با آن ها گذراندم.خدا رحمتشان کند!14-15 نفر بودند که الان همگی از دنیا رفته اند.فقط خدا می داند که این ها که بودند و چگونه بودند.واقعا اهل نماز و ذکر و اهل اشک بودند؛واقعا اهل شناخت حلال و حرام بودند و خیلی راحت حرام را درک

ص:47

می کردند؛واقعا اهل دعای عرفه بودند.یادم هست روز عرفه می رفتند در کوه ها می نشستند و دعا می خواندند و گریه می کردند.زن جوان مرده را دیده اید چطور گریه می کند؟(عرب به این کار می گوید نال ثکل).آن ها این طور عرفه می خواندند و گریه می کردند و با عرفه و ندبه و ذکر و نماز بازی نمی کردند.

نکته دیگر این که در میان این جمع کسی بود که حضور حضرات معصومین را درک می کرد؛یعنی گاهی همان طور که مثل سیل اشک می ریخت می گفت:بوی حضرت سید الشهداء با بوی حضرت زین العابدین،یا امام رضا،علیهم السلام،دارد می آید.بعد هم می گفت به این دلیل؛و نشانی می داد.

برکت یعنی این

دلتان می خواهد باور کنید می خواهید باور نکنید،ولی یکی از دوستان قدیمم که الان زنده است حداقل این حکایت را به یاد دارد.

یکی از این افراد راننده بود و مسافرکشی می کرد.جلسه ذکری هم بین دوستان بود که به نبوت می چرخید.یاد دارم یک بار نوبت به ایشان رسیده بود،به خانواده اش گفته بود قصد دارم این ده دوازده نفر را ناهار نگه دارم.یک کیلو گوشت و مقداری نخود و لوبیا و مقداری سبزی هم به خانمش داده بود تا بپزد.از آن طرف،هر کدام از میهمانان به شش- هشت نفر دیگر گفته بودند که امروز خانه فلانی هستیم.آن جا نورش زیاد است،شما هم بیایید.

به همین ماه رمضان و به علی بن ابی طالب،شهید این ماه،قسم که نزدیک دویست نفر آن روز آمدند در آن جلسه شرکت کردند و از آن غذای اندک خوردند و رفتند.بعد،ایشان خانواده اش را هم صدا کرد که

ص:48

برای شما هم غذا هست،بیایید بخورید.

آری،عیب ها که رد بشود آدم وارد غیب می شود.مشکل این است که ما عیب ها را رد نکرده ایم و در نتیجه چیزی هم از عالم غیب دستیگرمان نمی شود.به قول حافظ:

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

انحراف تا کجا؟

آن ها که با خدا و انبیاء نیستند و حس باطنشان خاموش است و ارتباطی میان باطنشان و این حقایق نیست،حس های ظاهرشان هم اشتباه کار و لذت پرست می شود و هرچه این لذت پرستی بیشتر شود انحراف هم بیشتر می شود؛مثلا،ذهن به جای لذت بردن از ازدواج لذت زنا را دنبال می کند، حتی بعضی ها دیگر به زنای معمولی هم راضی نمی شوند و از زنایی لذت می برند که زن حتما شوهر داشته باشد یا حتما به زور انجام بپذیرد!!

این انحراف در حسّ ظاهر کم کم به جایی می رسد که اگر صاحب چنین گوش یا چشمی را به مجلس روضه یا قرآن ببرند از این صداها منزجر می شود و نفرت پیدا می کند.سعدی می گوید:

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند....

برعکسش هم هست؛یعنی آدمی به جایی می رسد که به فرمایش قرآن حتی از شنیدن اسم اللّه نیز مشمئز می شود 7 ،انگار که بدترین نام ها را شنیده است.

این گوش آن قدر منحرف است که فقط این جملات برایش لذت دارد:

اگر تو نباشی،نمی خواهم دنیا باشد؛هیچ کس را مثل تو دوست ندارم؛ قربانت بروم؛فدایت بشوم؛بیچاره ات هستم و...حالا اگر یک نفر با صوت احسن برایش بخواند:

ص:49

«قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ». 8

ای کسی که همه وجودت را هزینه گناه کردی،حاضرم ببخشمت،نه تنها نمی آید،مریض هم می شود.اما اگر ساعت دو نصف شب که در خواب شیرین است یک نامحرم به او تلفن بزند،می گوید:کجایی؟آمدم.

او این صدا را دوست دارد و همان را هم می شنود،لذا اگر پروردگار به او بگوید:

«أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ». 9

نمی شنود.

این تاثیر رابطه حس باطن و حسن ظاهر است.اما یک سوال؛

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد دولت خبر ز راز نهانم نم دهد

مُردم در این فراق و در این پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد. 10

به راستی،چرا پرده از حقیقت اشیا برنمی دارند و حقایق را آن گونه که هست نشانمان نمی دهند تا به دنبالشان برویم؟چرا خسرو عالم صلاح نمی بیند پرده ها را کنار بزند؟

یک پاسخ این است که او دوست دارد انسان بر اثر ایمان به غیب حرکت کند تا کارش ارزش بیشتری داشت هباشد.امام صادق می فرماید:

اگر پس پرده را نشانتان بدهند،با سر دنبال خوبی ها می روید.اما این باارزش است که ندیده به دنبال آن باشید. 11

دوستان پیامبر اکرم

یک روز،پیامبر به مسجدی ها گفت:چقدر برای دیدن برادرانم اشتیاق دارم!گفتند:یا رسول اللّه،پس ما کیستیم؟فرمود:شما اصحاب منید.شما

ص:50

مرا با همه معجزاتم،از نزول قرآن و صنف شدن ماه و سبزشدن درخت خشک دیدید و به من ایمان آوردید.اما دوستان من آن هایند که فقط خبر مرا شنیدند و قبولم کردند. 12

خوش به حال آن ها که به پیامبر این طور ایمان آورده اند و پیامبر آنان را دوست خود خوانده است و خوشا به پاداشی که به واسطه این معرفت در انتظارشان است.

عسل پاداش معرفت و خدمتی بود

چندی پیش،مطلبی خواندم که خیلی برایم جالب بود.نوشته بود تا زمان به آتش انداختن حضرت ابراهیم ماده ای به نام عسل وجود نداشت.

وقتی نمرودیان آن آتش مهیب را افروختند و ابراهیم را در منجنیق گذاشتند تا به آتش بیندازند،ملائکه گفتند:خدایا،در این منطقه یک دوست بیشتر نداری و او را هم دارند زنده زنده می سوزانند!؟سپس، جبرئیل گفت:اجازه می دهید کمکش کنم!خطاب رسید:برو!جبرئیل آمد کنار منجنیق و گفت:ای ابراهیم،من چه کار می توانم برایت بکنم؟ گفت:هیچ!علم پروردگار به وضع من برایم بس است.اگر بخواهد من بسوزم،می سوزم و اگر نخواهد،نمی سوزم،حالا هم برو و بین من و محبوبم حائل نشو!

در مسیر بازگشت،جبرئیل دید چند زنبور دارند به طرف آتش می روند.گفت:کجا می روید؟منطقه پر از آتش است.اشاره کردند که آب در دهانمان کرده ایم.می رویم بریزیم روی آتش.گفت:آخر با این یک قطره آب آن آتش خاموش نمی شود!گفتند:ما داری در حد توانمان به تکلیف عمل می کنیم و پیامبر خدا را یاری می کنیم و «لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا» . 13

این جا بود که خطاب رسید از این به بعد آنچه از دهان زنبور بیرون

ص:51

می آید عسل باشد و شفای تمام دردها را در آن بجویند. 14

زنبور قطره ای آب برای کمک به پیامبر خدا می برد،به بهای آن وجودش را کارخانه عسل سازی کردند.خداوند به آنان که مدت ها قبل از تکلیف برای خدا و دین او تلاش کرده اند،چه پاداشی خواهد داد؟ قطعا،به آنان عسل رضایت و لقاء و محبت و جنت می دهد و روز قیامت،طبق فرمایش قرآن مجید 15 ،با انبیاء وص دیقین و شهداء و صالحین همنشینشان می کند؛«یا لیتنا کنا معهم فنفوز فوزا عظیما»!

ص:52

پی نوشت ها

(1).از سعدی است.

(2).رعد،23-24.

(3).میزان الحکمه،ج 2،ص 1187.نیز این دو روایت:کافی،ج 5،ص 327 (من سعاده المرء الزوجه الصالحه) ؛و ابن فهد حلی،المهذب البارع،ج 3،ص 169 (خمسه من السعاده،الزوجه الصالحه و البنون الأبرار و الخلطاء الصالحون و...) ؛و مستدرک الوسائل،ج 14،ص 171؛و کتاب النوادر قطب الدین راوندی،ص 177؛ (رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:إنما الدنیا متاع و خیر متاعها الزوجه الصالحه صجصج صجصج.نیز:قال:سمعته یقول:من أعطی خمسا لم یکن له عذر فی ترک عمل الاخره:زوجه صالحه تعینه علی أمر دنیاه و آخرته،و بنون أبرار،و معیشه فی بلده، و حسن خلق یداری به الناس و حب أهل بیتی.

(4).از حافظ است.

(5)مثنوی معنوی،دفتر اول،بیت 327.

گفت استاد احولی را:کاندر آ رو برون آر از وثاق آن شیشه را

گفت اوحل:زان دو شیشه من کدام پیش تو آرم؟بکم شرح تمام

گفت استاد:آن دو شیشه نیست،رو احولی بگذار و افزون بین مشو

گفت:ای استا،مرا طعنه مزن گفت استاد:زان دو یک را بر شکن

چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم

شیشه یک بود و به چشمش دو نمود چون شکست آن شیشه را دیگر نبود

خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند

چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد.

(6).دو روایت دراین باره:صالحی شامی،سبل الهدی و الرشاد،ج 9،ص 277(قال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،إذا مررتم بریاض الجنه فارتعوا.قالوا:و ما ریاض الجنه؟ قال:مجالس العلم)؛و شیخ طبرسی،مکارم الأخلاق،ص 307(و سئل،-

ص:53

-صلی اللّه علیه و آله:أین ریاض الجنه؟فقال:مجالس الذکر،فاغدوا و روحوا فی ذکر اللّه تعالی).

(7).اشاره است به این آیه: ««وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ». زمر،45.

(8).زمر،53.

(9).حدید،16.

(10).از حافظ است.

(11).بحار الأنوار،ج 24،ص 216: «قال علی بن إبراهیم فی قوله: (أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا) قال:هم الائمه.و قال الصادق علیه السلام:نحن صبر و شیعتنا أصبر منا،و ذلک أنا صبرنا علی ما نعلم،و صبروا هم علی ما لا یعلمون».

(12).التحصین،ابن فهد حلی،ص 23: «...مرفوعا الی النبی(ص)انه قال:أتدرون غمی؟و فی أی شئ تفکری؟والی أی شئ اشتاق؟قال اصحابه:یا رسول اللّه ما علمنا بهذه من شئ اخبرنا بغمک و تفکرک و تشوقک؟قال النبی(ص):اخبرکم شاء اللّه!ثم تنفس و قال:هاه شوقا الی اخوانی من بعدی!فقال أبو ذر:یا رسول اللها لسنا اخوانک؟قال:لا،انتم اصحابی و اخوانی یجیئون من بعدی شانهم شان الانبیاء قوم یفرون من الاباء و الامهات و من الاخوه و الاخوات و من القرابات کلهم ابتغاء مرضات اللّه یترکون المال و یذلون انفسهم بالتواضع للّه لا یرغبون فی الشهوات و فضول الدنیا مجتمعون فی بیت من بیوت اللّه کأنهم غرباء محزونین لخوف النار و حب الجنه،فمن یعلم قدرهم اللّه لیس بینهم قرابه و لا مال یعطون بها بعضهم لبعض اشفق الابن علی الوالد و من الوالد علی الولد و من الاخ علی الاخ.هاه شوقا إلیهم یفرغون انفسهم من کد الدنیا و نعیمها بنجاه انفسهم من عذاب الابد و دخول الجنه لمرضات اللّه!و اعلم یا أبا ذر،ان للواحد منهم اجر سبعین بدریا.یا أبا ذر،واحد منهم اکرم علی اللّه من کل خلق اللّه علی وجه الأرض.یا أبا ذر قلوبهم اللّه و عملهم للّه لو مرض احدهم له فضل عباده الف سنه صیام نهارها و قیام لیلها و ان شئت حتی ازیدک أبا ذر!قال:نعم یا رسول اللّه زدنی!قال:لو ان احدا منهم مات فکانما مات من فی السماء من فضله-

ص:54

-علی اللّه.و ان شئت ازیدک!قال:نعم رسول اللّه زدنی!قال:یا أبا ذر،لو ان احدهم تؤذیه قمله ثیابه فله عند اللّه اجر اربعین حجه و اربعین عمره و اربعین غزوه و عتق اربعین نسمه من ولد اسماعیل و یدخل واحد منهم اثنی عشر الفا فی شفاعته.قال:

فقلت سبحان اللّه و قالوا مثل قولی سبحان اللّه ارحمه بخلقه و الطفه و اکرمه علی خلقه.

فقال(ص)أ تعجبون من قولی؟و ان شئتم حتی ازیدکم!قال أبو ذر:نعم یا رسول اللّه زدنا!فقال النبی(ص):یا أبا ذر،لو ان احدا منهم اشتهی شهوه من شهوات فیصبر و لا یطلبها کان له من الاجر بذکر اهله یغتم و یتنفس کتب اللّه له بکل نفس الفی الف حسنه و محا عنه الفی الف سیئه و رفع له الفی الف درجه و ان شئت حتی ازیدک یا أبا ذر! قال:حبیبی اللّه زدنی؟قال:لو ان احدا منهم یصبر مع اصحابه یقطعهم و یصبر فی مثل جوعهم و مثل غمهم کان من الاجر کاجر سبعین ممن غزا معی غزوه تبوک و إن شئت حتی ازیدک!قال:نعم یا رسول اللّه زدنا!قال:لو ان احدا منهم وضع جبینه علی الأرض ثم آه فتبکی ملائکه السماوات السبع لرحمتهم علیه.قال اللّه تعالی:یا ملائکتی ما لکم تبکون؟فیقولون:الهنا و سیدنا،و کیف لا نبکی و ولیک علی یقول فی وجعه آه؟فیقول اللّه:یا ملائکتی،اشهدوا انتم انی راض عن عبدی بالذی یصبر فی الشده و لا یطلب الراحه.فتقول الملائکه:یا الهنا و سیدنا،تضر الشده بعبدک و ولیک بعد ان تقول هذا القول،فیقول اللّه:یا ملائکتی،ان ولیی عندی کمثل نبی انبیائی و لو دعانی ولیی و شفع فی خلقی شفعته اکثر من سبعین الفا و لعبدی و ولیی فی جنتی ما یتمنی.یا ملائکتی،و عزتی و جلالی لانا ارحم بولیی و انا خیر من المال للتاجر و الکسب للکاسب و فی الاخره یعذب ولیی و لا خوف علیه.ثم قال رسول اللّه:طوبی یا أبا ذر لو ان احدا منهم یصلی رکعتین فی اصحابه افضل عند اللّه من رجل یعبد اللّه فی جبل لبنان عمر نوح و ان شئت حتی ازیدک یا أبا ذر!قال:نعم یا رسول اللّه!قال:

لو ان احدا منهم یسبح تسبیحه خیر له من ان یصیر له جبال الدنیا ذهبا و نظره واحد منهم احب الی من نظره الی بیت اللّه الحرام.و لو ان احدا منهم یموت فی شده بین اصحابه اجر مقتول بین الرکن و المقام و له اجر من یموت حرم اللّه.و من مات فی حرم اللّه آمنه اللّه من الفزع الاکبر و ادخله الجنه و ان شئت حتی ازیدک یا أبا ذر!قال:نعم-

ص:55

-یا رسول اللّه!قال:یجلس إلیهم قوم مقصرون مثقلون من الذنوب فلا یقومون من عندهم حتی ینظر إلیهم فیرحمهم و یغفر لهم ذنوبهم لکرامتهم علی اللّه.ثم قال النبی (ص):المقصر منهم افضل عند اللّه من الف مجتهد من غیرهم یا أبا ذر ضحکهم عباده و فرحهم تسبیح و نومهم صدقه و انفاسهم جهاد و ینظر اللّه إلیهم فی کل یوم ثلاث مرات.یا أبا ذر،انی إلیهم لمشتاق.ثم غمض عینیه و بکی شوقا،ثم قال:اللهم احفظهم و انصرهم علی من خالف و لا تخذلهم واقر عینی بهم یوم القیامه،ألا ان اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون».

(13).این عبارت را با اندکی اختلاف در آیات زیر می بینیم:بقره،233؛بقره،286؛انعام، 152؛اعراف،42؛مؤمنون،62.

(14).این حکایت در کتاب انسان ملا اسماعیل سبزواری آمده است.(مولف)

(15).اشاره است به این آیه: «وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً* ذٰلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً». نساء،69-70.

ص:56

4 رابطه عقل و قلب

اشاره

و تأثیر آن در هدایت بشر

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:57

ص:58

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

یکی از عبادت های مهم در اسلام،که پاداش فراوان و بزرگی هم دارد،فکر کردن و اندیشیدن یا همان به کار گرفتن عقل است.جایگاه تفکر در اسلام آن قدر بلند است که وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،می فرمایند:

«تفکر ساعه خیر من عباده سنه». 1

ظاهربینی،شخصی نگری و جاهلانه زیستن کار زشتی است.در عوض، اندیشیدن آن قدر مهم است که پروردگار عالم برای بیدار کردن مشرکان و باز کردن راه سعادت به روی بی دینان به آنان توصیه می کند به پیغمبر سطحی نگاه نکنند و درباره او و رفتار و کردار و منش و اخلاقش فکر کنند،زیرا وقتی انسان دچار سطحی نگری باشد،قضاوتش هم قضاوتی بی جا و اشتباه و ناحق خواهد بود.

بهترین سفر انسان در این عالم سفر فکر است.رهاورد این سفر هم این است که می تواند کسی را که جایگاهش در پایین ترین طبقات جهنم است به بالاترین درجات بهشت برساند.

ص:59

از حرّ باید یاد گرفت

حرّ بن یزید ریاحی جز این سفر کار دیگری نکرد.او تا طلوع آفتاب عاشورا آدمی سطحی نگر بود،ولی وقتی فکر کرد تمام شئوناتش از لشکر یزید جدا شد و الهی محض شد.این معجزه سفر فکر است.زمان زیادی هم لازم ندارد،چون سرعت سیر فکر از سرعت نور هم بیشتر است.البته،بسته به شخصی که فکر می کند هم دارد،برای همین،برای بعضی ها بیش از یک ساعت طول می کشد و برای عده ای می تواند فقط یک لحظه باشد.کافی است انسان درستی یا نادرستی جریانی را با عقل و فطرت و وجدانش ارزیابی کند و ببیند موقعیتی که در آن قرار دارد موقعیت درست یا موقعیت نادرستی است و مطابق آن عمل کند.

درباره اهمیت فکر و اندیشه،بالاتر از این سخن پروردگار ندیده ام که مردم را برای درک راستی پیغمبر به فکر کردن توصیه می کند،زیرا به کارگیری عقل و فطرت و وجدان در جریان اندیشیدن نورانیت می آورد و اثری عمیق در انسان می گذارد.بی تردید،حتی معجزه هم قدرت فکر را ندارد،چون بسیاری از مردم معجزه را نوعی جادوگری می پندارند، ضمن این که درک معجزه و پذیرش آن خود نیازمند اندیشیدن و به کار گرفتن عقل است.قرآن می فرماید:

«قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَهٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ». 2

بگو:من فقط شما را به یک حقیقت اندرز می دهم و آن این که دودو و یک یک برای خدا قیام کنید.سپس،درباره رفیقتان محمد(که عمری با پاکی و امانت و صدق و درستی در میان شما زندگی کرده)بیاندیشید که هیچ گونه جنونی ندارد.او برای شما از عذاب سختی که پیش روست جز بیم دهنده ای نیست.

ص:60

بیایید درباره این انسان فکر کنید تا به این نتیجه برسید که کوچک ترین اختلال یا انحرافی در او وجود ندارد و او به راستی افق طلوع اسماء و صفات الهی است و تمام وجودش با حق آمیخته است.

پیامبر:شاهد و مبشر و نذیر

«یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً. وَ دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً». 3

ای پیامبر،به راستی ما تو را شاهد بر امت و مژده رسان و بیم دهنده فرستادیم.و تو را دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی فروزان برای هدایت جهانیان قرار دادیم.

خداوند در این آیه ابتدا پیامبرش را شاهد معرفی می کند،بعد مبشر و سپس نذیر و داعی الی اللّه؛یعنی تمام حرکات پیامبر گواه بر حقایق عالم است و تمام حقایق غیبی و حقایق ملکی در وجود او جمع اند.به عبارت دیگر،وجودش گواه حق است و حق را باید از طریق او پیدا کرد.به واقع نیز پیامبر چنین بود،زیرا رفتار و گفتار و کردار او همه بر مدار حق و نشانه حق بود و نگاه و سکوت و سخن گفتن و خواب و حتی لبخندش عبادت خدا محسوب می شد.برای همین،قرآن او را«شاهد» می خواند و مردم را به تفکر در زندگی اش دعوت می کند.آیا دعوت به سعادت ابدی با روشی بهتر از این امکان دارد؟

این قرآن است.قرآن نور است و خیلی عجیب است که خدا این نور را در باطن پاکان عالم و آگاهان عالم می جوید:

«بَلْ هُوَ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ مٰا یَجْحَدُ بِآیٰاتِنٰا إِلاَّ الظّٰالِمُونَ». 4

این قرآن آیات روشنی است در سینه کسانی که به آنان معرفت و دانش عطا شده است.و آیات ما را جز ستمگران انکار نمی کنند.

ص:61

آیات قرآن برای اهل عقل و آگاهان روشنایی محض است.به بیان دیگر، شش هزار وششصد و اندی آیه بسان خورشید در باطن آگاهان می درخشد.

به راستی،کسی که قرآن را کلمات سیاه روی کاغذ می بیند کجا و آن که این همه خورشید در باطن خویش دارد و از آن ها نور می گیرد کجا؟

نگاه ظاهری به خلقت

آدم ظاهربین وقتی به خودش نگاه می کند هزار سؤال بی جا برایش پیش می آید:چرا به دنیا آمدم؟برای چه مرا به این دنیا آوردند تا این همه رنج بکشم؟مگر خدا نیازمند بود که مرا خلق کرد؟حالا که مرا خلق کرده به چه دردش می خورم؟چرا 60 سال باید بخورم و چاق یا لاغر شوم و مریض شوم و مصیبت ببینم و بمیرم و خاکم کنند؟این هم شد کار؟!

این نگاه به خود با این طرز سؤالات نگاه حیوانی است.میرزاده عشقی 5 این نگاه را در یکی از اشعارش این طور بیان می کند:

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی به این خلقت نبودم،زور بود

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش

از عذاب خلق و من،یا رب،چه ات منظور بود؟

ای طبیعت،گر نبودم من،جهانت نقص داشت

ای فلک،گر من نمی زادی،اجاقت کور بود؟

قصد تو از خلق عشقی من یقین دارم فقط

دیدن هر روز یک گون،رنج جوراجور بود.

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب،از چه رو

آفریدستی؟زبانم لال!چشمت کور بود؟

آن که نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد

از چه کرد این آفرینش را،مگر مجبور بود؟ 6

ص:62

آیا بی ادبی در قضاوت از این بدتر هم متصور است؟این خلاصه حرف ظاهربینان درباره هستی و خلقت خودشان است.وقتی انسان بدون فکر به عالم نگاه کند دچار چنین پریشان گویی ها و قضاوت های نابجایی می شود.

بد نیست ما به خودمان هم نگاهی بکنیم که هزاران ایراد بیخودی از این دست برایمان پیش می آید و هر از گاهی به خود می پیچیم که چرا ما را آوردند و چرا ما را آفریدند و اصلا این عالم یا این موجود به چه کاری می آید و به چه دردی می خورد؟زیرا منشأ تمامی این حالات ظاهربینی است.

نگاه اهل فکر به خلقت

در عوض،آن ها که اهل فکرند،در قبال چنین سوالاتی می گویند:

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.... 7

یا می گویند:

و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت.... 8

این ها وقتی نگاهشان به ذره ای خاک می افتد می گویند:

«اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ».

شکر می کنند،چون خلقت هیچ چیز را عبث و بیهوده و باطل نمی دانند. 9 این منش پیشوایان معصوم ما بوده و سخنان امام زین العابدین با ماه رمضان در صحیفه سجادیه 10 یا فرمایشات امیر المؤمنین درباره آفرینش در خطبه اول نهج البلاغه به عنوان مشت نمونه خروار شاهد صادق این مطلب است.بابا طاهر این نگاه را خوب شناخته و خیلی خوب از عهده بیانش برآمده:

به صحرا بنگرم صحرا ته بینم به دریا بنگرم دریا ته بینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم.

ص:63

وقتی باطن بینان به خودشان نگاه می کنند می گویند:خدایا،ما قدرت شکر نعمت وجودمان را که به ما عنایت کردی نداریم.لذا با وجود همه تنگی ها و مضیقه ها و سختی ها و بلاها و رنج های روزگار نیمه های شب اشک می ریزند و می گویند:

«و عمرنی ما کان عمری بذله فی طاعتک،فإذا کان عمری مرتعا للشیطان فاقبضنی إلیک». 11

خدایا،به این زودی ها مرگ ما را نرسان و تا لباس عبادت و خدمت و عشق تو بر تنمان است،عرممان را ادامه بده.

چنین انسانی وقتی به خودش نگاه می کند صفات خدا را در خود می بیند و خود را محصول اراده و حکمت و علم و رحمت و آگاهی او می یابد،زیرا:

(من عرف نفسه فقد عرف ربّه». 12

او خود را آینه ای می بیند که صفات محبوب در آن تجلی می کند.پس دلیلی ندارد از خدا ناراضی باشد.این نگاه و روش ائمه ما در زندگی است.سید الشهدا،علیه السلام،در کربلا آن طور بلا می بیند ولی در گودال قتلگاه به خداوند عرضه می دارد:

«رضا بقضائک».

از این زندگی کمال رضایت را دارم.من از شهادت عباس و اکبر و سایر عزیزانم حتی کودک شش ماهه ای که در آغوشم کشته شد راضی ام.

از بدن قطعه قطعه خودم راضی ام،چون بلاهای من نردبان آمدنم به سوی توست.من بلا را بلا و مصیبت را مصیبت نمی بینم.بلا نردبان ترقی ام بود.در قرآن می خوانیم:

«وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ. اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ». 13

ص:64

آری،مصیبت برای این گروه به معنای درد و رنج و بدبختی نیست، کامل کننده نقص ها و پرکننده خلأهای وجودشان است.ازاین رو،نه تنها از ان فرار نمی کنند و در روز واقعه جزع و فزع سر نمی دهند،از آن استقبال می کنند و شادمانه به پیشوازش می شتابند،زیرا اعتقاد دارند که به قول حافظ:

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت. 14

شیخ سعدی غزلی زیبا در این باب دارد که بسیار مناسب حال است و دریغم می آید از آن یادی نکنم.می گوید:

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبود هرچه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی دانیم

دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم

هرچه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی وجود صحبت یار هر دو عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم. 15

این نگاه عاقلانه به خلقت و رنج هایی است که انسان در این عالم فانی به آن ها مبتلاست.

یک دانه گندم هم می تواند انگیزه تعقل باشد.

در یکی از تفاسیر قرآن دیدم نویسنده نگاهی از سر عقل به یک دانه کوچک گندم کرده بود.البته،توضیحاتی که داده بود مربوط به زمان خودش بود و با توضیحات علم امروز قابل مقایسه نبود ولی در هر حال،دقت خوبی کرده بود که برای ما هم جالب و تامل برانگیز است.

نوشته بود:سیصدوشصت وپنج شبانه روز طول کشیده تا زمین یک بار

ص:65

دور خورشید گشته و چهار فصل را به وجود آورده و تعادلی برقرار کرده تا گندم بتواند دوران رشدش را بگذراند.چون اگر همه فصل ها زمستان یا بهار بود گندمی ساخته نمی شد.هم چنین،اگر تابستان یا پائیز نبود،نه گندمی به کمال می رسید و نه زمین استراحت می کرد تا مواد آلی مصرف شده اش دوباره تأمین شود.پس،وجود فصل های زمستان و بهار و تابستان و پائیز برای به وجود آمدن این دانه گندم ضروری بوده.برای رشد این دانه گندم کارهای مهم دیگری هم انجام شده:زمین،در هر 24 ساعت،یک بار دور خودش چرخیده تا شب وروز پیدا شوند،آن هم برای این که شب ها گرما بشکند تا گندم از زیادی گرما نسوزد و روزها بتواند سر در بیاورد و از سرمای شب نابود نشود.

بعد خطاب به این دانه گندم گفته بود:چقدرخورشید نورش را هزینه کرد تا تو به وجود آمدی؟چه مقدار ابر و باد و آب اقیانوس ها دست به دست هم دادند تا تو رشد کردی؟چه تعداد انسان رفتند معدن پیدا کردند تا عده ای دیگر ان را استخراج کنند و گروهی دیگر آن سنگ را در کوره ذوب کنند و آهنش را به صورت شمش درآورند و بفروشند تا آهنگران از ان گاوآهن و بیل و شن کش درست کنند؟چقدر انسان کار کرد تا با گاو این زمین را شخم زد و بذر کاشت و آب داد و زحمت کشید تا تو رشد کردی؟چند آسیاب به کار افتاد و چقدر آب در آسیاب چرخید تا سنگ زیرین به گردش آمد و تو را آرد کرد؟چند گونی باف زحمت کشیدند و چند نفر همت کردند تا این آرد را گونی ریختند؟ چه تعداد از بندگان خدا گونی آرد را روی شانه هایشان گذاشتند یا روی شتر و اسب حمل کردند تا آرد به نانوایی ها برسد؟چند نفر گل رس تهیه کردند تا عده ای دیگر تنور درست کنند؟چند نفر این تنورها را در نانوایی ها کار گذاشتند؟چقدر باید هیزم جمع شود تا در تنور بسوزد و آن را داغ کند؟چقدر آب لازم است تا خمیر ساخته شود؟چه شب هایی

ص:66

انسان باید بیدار بماند و خمیر درست کند،یکی آن را چانه بگیرد،یکی پهن کند،یکی جلوی آتش بایستد و خمیر را به دیواره تنور بزند و دیگری نان را از تنور در بیاورد؟چند نفر باید بروند هشت ساعت عرق بریزند،مزد بگیرند تا بتواندد تو را بخرند و با زن و فرزندانشان بخورند تا سیر شوند و از آن شانزده نوع ویتامین و خاصیتی که در تو وجود دارد استفاده کنند؟پس،تو هزاران کیلومتر راه طی کرده ای تا به دهان من برسی،حالا،من سر به عصیان بردارم و از خدا ناراضی باشم؟ 16

این داستان کوتاه یک دانه کوچک گندم است،اما مگر نعمت خدا همین هاست که ما می بینیم و می خوریم؟

«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا». 17

و اگر نعمت های خدا را شمارش کنید،هرگز نمی توانید آن ها را به شماره در آورید.

نمی خواهد آن ها را بشمارید،لااقل فکر کنید که آن ها را چگونه باید هزینه کنید.فکر کنید که آیا انسان آفریده شده تا فقط بخورد و شکمش را سیر کند و شهوتش را ارضاء نماید و این دو کار را دائم تکرار کند تا بمیرد؟اگر چنین بود که دیگر نیازی نبود شما را خلق کنم،زیرا حیوانات روی کره زمین برای این مهم بس بودند.پس،معلوم می شود شما را برای کار بزرگ تر و مهم تری آفریده ایم.

آدمی است از پی کاری بزرگ گر نکند،اوست حماری بزرگ 18

نافرمانی بی انصافی است

سعدی می گوید:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

ص:67

حق هم همین است.این درست نیست که در میدان حیات همه فرمانبردار باشند و انسان عاصی و طاغی باشد.اگر انسان در مجموعه هستی نافرمان باشد،نسبت به کل عالم بیگانه تلقی می شود و وقتی بیگانه تلقی شد و بیگانه از دنیا رفت،مطابق فرمایش قرآن،در قیامت نه یک نفر شفاعتش می کند و نه کسی با او رفاقت می کند و نه یاری اش می دهد:

«وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ». 19

بدا به حال آنان که در میان آن همه مخلوق غریبه می مانند و وقتی به زنجیرشان می کشند تا رهسپار جهنمشان کنند،یک نفر هم نیست که برایشان دل بسوزاند!و خوش به حال دوستان و بیداران و بینایان و آشنایان!

اویس قرنی،غریبی آشنا

داستان اویس قرنی 20 خیلی آشناست.نه او پیامبر را دیده بود و نه پیامبر او را.خانه اش هم تا مدینه دوهزار کیلومتر فاصله داشت،اما وقتی پیغمبر اکرم،صلی اللّه علی و آله،از سفر باز گشت و به در خانه رسید، حالش منقلب شد و روی مبارک را به سوی یمن کرد و فرمود:

«تفوح روائح الجنه من قبل اویس قرن.واشوقاه الیک یا أویس القرنی!ألا و من لقیه فلیقرأه منی السلام».

پرسیدند:ای رسول خدا،اویس قرنی دیگر کیست؟فرمود:

«قال:من إن غاب عنکم لم تفقدوه و إن ظهر لکم لم تکترثوا به یدخل الجنه فی شفاعته مثل ربیعه و مضر یؤمن بی ولا یرانی و یقتل بین یدی خلیفتی

ص:68

أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب فی صفین». 21

او پیغمبر را ندیده بود،ولی به مراتب از آن ها که در مدینه بودند و هر روز حضرت را می دیدند با ایشان آشناتر بود.

گفت احمد ز یمن بوی خدا می شنوم یمنی برقع من،بوی خدا بوی تو بود.

انواع قلب در نظر پیامبر

یکی از ویژگی های مهم فکر را باید تاثیری دانست که بر قلب و سایر اعضای بدن می گذارد.در روایتی می خوانیم:

(العقول أئمه الافکار،و الافکار أئمه القلوب،و القلوب أئمه الحواس، و الحواس أئمه الاعضاء». 22

در حقیقت،این فکر است که در قلب و حواس و اعضای بدن اثر می گذارد و آن ها را راهبری می کند.دراین باره،پیغمبر اکرم در روایتی مهم می فرماید:

«القلب ثلاثد أنواع:قلب مشغول بالدنیا،و قلب مشغول بالعقبی،و قلب مشغول بالمولی».

یعنی سه جور قلب در عالم وجود دارد:قلبی که مشغول به دنیاست، قلبی که به آخرت اشتغال دارد،و قلبی که به مولا و پروردگار خود مشغول است.

«أما القلب المشغول بالدنیا له الشده و البلاء».

قلبی که به دنیا مشغول است دلی است که فقط با نمودهای ظاهر پیوند دارد.تمام اندیشه اش معطوف به پول و خانه و آشپزخانه و پرده و فرش و ویلا و تجارتخانه و کارخانه و برج است و در همین ها می غلتد؛ درست مثل کرمی که در لجن می غلتد تا خفه شود.صاحب این قلب نیز وقتی وارد آخرت می شود،چون برای آن جا کاری نکرده،دچار دو حسرت می شود:یکی برای چیزهایی که در دنیا داشته و همه را از دست

ص:69

داده و یکی برای از دست دادن بهشت.

«و أما القلب المشغول بالعقبی فله الدرجات العلی».

اما قلبی که تعلق خاطرش به آخرت است،شعارش«زیستن برای خوردن»نیست.اندیشه اش این است که خوردن و پوشیدن و زن گرفتن و لذت بردن و کار کردن و نفس کشیدنش باید برای آباد کردن آخرت باشد.او ازدواج نکرده تا فقط از گناه زنا دور بماند و جهنمی نشود، بلکه شهوات رانی حلالش را هم وقف آخرتش کرده است.

به هرحال،اسلام برای این نوع شهوت رانی حدی قرار نداده و در قرآن به صراحت آمده است:

«نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ». 23

زنان شما کشتزار شمایند.هرزمان و هرکجا که خواستید به کشتزار خود درآیید.

زن ومرد هر نوع لذتی که بخواهند می توانند از همسر شرعی شان ببرند، اما قلبی که به آخرت می اندیشد همین لذت را هم برای آبادی آخرتش می برد.روز قیامت هم برای همه این کارها به او پاداش می دهند.

«و أما القلب المشغول بالمولی فله الدنیا و العقبی و المولی». 24

اما دلی هم هست که نه وصل به دنیاست و نه وصل به آخرت.بلکه وصل به محبوب است.پیغمبر می فرماید صاحبان چنین قلبی هم دنیا و آخرت را دارند و هم پروردگار را.این معنی واقعی با یک تیر چند نشان زدن است.این ها همان آدم های بافکر هستند که همه جانبه سود می کنند و به رستگاری واقعی می رسند.دلیلش هم این بوده که هرگز به خودشان و هستی پیرامونشان ظاهری نگاه نمی کنند و هیچ چیز را عادی نمی نگرند و در هرچیزی خدا را می جویند و او را می بینند.

ما به گل یا منظره زیبایی نگاه می کنیم و نمی توانیم از تحسین زیبایی

ص:70

آن خودداری کنیم؛آسمان شب را با ستارگان پرفروغش می نگریم و از عظمت آن سرمست می شویم و حیرت می کنیم؛مگر ملامتگران زلیخا نبودند که با دیدن یوسف چنان مدهوش شدند که طبق فرمایش قرآن، دستشان را به جای میوه بریدند و متوجه نشدند؟تصور کنید اگر خالق یوسف و سازنده گل و آسمان و...را می دیدیم چه می کردیم؟

آری،آن ها که دل به وصل مولا داده اند در پی وصل یوسف هستی اند نه یوسف مصری،لذا می گویند:

حسنِ خوبان پیشِ حسنِ تو خریداری ندارد

یوسف مصری به بازار تو بازاری ندارد

رخ نمایان کن که تا روشن شود بر خلق عالم

کشور حسن و ملاحت چون تو سالاری ندارد.

25

ص:71

پی نوشت

(1).این روایت از پیامبر اکرم،امیر المؤمنین و امام صادق،علیهم السلام،نقل شده است و قریب به این مضمون نیز روایاتی وجود دارد:رک:سید نعمت اللّه جزائری،نور ابراهین،ج 1،ص 79 (عن أمیر المؤمنین:تفکر ساعه خیر من عبادد سبعین سنه) ؛ نیز:میزان الحکمه،ج 3،ص 2465 (الإمام الصادق:تفکر ساعه خیر من عباده سنه- رسول اللّه:فکره ساعه خیر من عباده سنه الإمام علی:فکر ساعه قصیره خیر من عباده طویله الإمام الصادق لما سأله الحسن الصیقل:تفکر ساعه خیر من قیام لیله؟ قال:نعم،قال رسول اللّه:تفکر ساعه خیر من قیام لیله...).

(2).سبأ،46.

(3).احزاب،45-46.این مفهوم در سوره های فتح،8 و مزمل،15 نیز آمده است.

(4).عنکبوت،49.

(5).سید محمد رضا فرزند حاج سید ابو القاسم کردستانی معروف به میرزاده عشقی (1272 همدان-1303 تهران)،از شعرای آزادیخواه و روزنامه نگاران تندروی اواخر دوران قاجاریه و اوایل دوران پهلوی است که به ضرب گلوله عمال حکومت کشته شد و در ابن بابویه شهر ری مدفون گردید.

(6).کلیات مصور عشقی،علی اکبر مشیر سلیمی،ص 336.

(7).از سهراب سپهری است.

(8).از سهراب سپهری است.

(9).اشاره به آیه191 سوره آل عمران است: «اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ».

(10).مقصود دعای وداع با ماه مبارک رمضان است.

(11).بخشی از دعای امام زین العابدین درباره مکارم الأخلاق است.صحیفه سجادیه، دعای 20.دراین باره فاطمه زهرا نیز گفته اند: «اللهم بعلمک الغیب و قدرتک علی الخلق احینی ما علمت الحیاه خیرا لی،و توفنی اذا کانت الوفاه خیرا لی». ر ک:میزان-

ص:72

-الحکمه،ج 3،ص 2117.

(12).این روایت از پیامبر اکرم،امام علی،امام سجاد،و امام صادق،علیهم السللام،نقل شده است.ر ک:ابن ابی جمهور الأحسائی،عوالی اللئالی،ج 4،ص 102؛مصباح الشریعه،(منسوب به امام اصدق)،ص 13؛بحار الأنوار،ج 6،ص 251.

(13).بقره،155-156.

(14).مربوط به غزلی است با این مطلع:عکس روی تو چو در آینه جام افتاد.

(15).کلیات سعدی،محمد علی فروغی،غزلیات،ص 354.

(16).این مطلب از تفسیر کبیر فخر رازی نقل شده است.(مولف)

(17)این عبارت در دو آیه قرآن آمده است:إبراهیم،34؛نحل،18.

(18).از امیر خسرو دهلوی است.

(19).انعام،70.

(20).دائره المعارف،بزرگ اسلامی،ج 10،مقاله 4141،نویسنده:علی بهرامیان:اویس قرنی،ابو عمرو(نیمه نخست سده 1 ق/7 م)،تابعی نام آور و از اصحاب امیر المؤمنین علی (ع)که نزد صوفیه به زهد و پارسایی شناخته می شود.او از تیره قرن،شاخه ای از قبیله یمانی بنی مراد بود(برای سلسله نسب او،نک:کلبی،334/1؛ابن سعد،161/6؛ خلیفه،146).نام پدر او عامر و در برخی مآخذ انیس،خلیص یا عمرو هم آمده است (طبری،627؛ابن درید،414؛خلیلی،542/2-543؛رافعی،91/1).ظاهرا اویس در عهد پیامبر(ص)در یمن می زیست،ولی هرگز موفق به دیدار آن حضرت نشد.طبق روایاتی نه چندان موثق،اویس همراه هیأتی از یمن یا کوفه به مدینه آمد.گفته اند که بر اثر نشانه هایی که پیامبر(ص)از اویس گفته بود،عمر بن خطاب وی را شناخت(نک:

ابن سعد،162/6-163؛ذهبی،20/4 بب).ظاهرا پس از این سفر،اویس کوفه را برای سکنی برگزید(احمد بن حنبل،478).درباره محل درگذشت اویس قرنی روایت بسیار است(همو،479-480؛ابن حبان،52/4؛نیشابوری،99)،چنانکه گوری در ناحیه رقه در سوریه و نیز در جاهای دیگری همچون دمشق،اسکندریه و دیار بکر به وی منسوب است(یاقوت،596/2؛ابن بطوطه،114/1).با این همه،چنان که بیشتر-

ص:73

-روایات نشان می دهند،وی در پیکار صفین،در سپاه امیر المؤمنین علی(ع)حضور یافت و پیکر وی را در میان شهدای این واقعه یافتند(طبری،628؛نیز نک:نصر بن مزاحم،324).

اختلاف نظر در جزئیات زندگی اویس،حتی در سده های نخستین هجری،چنان بوده که برخی درباره شخصیت او با شک وتردید سخن گفته اند(نک:ابن حبان،53/4؛نیز نک:ابن جوزی،43/2-44).با این همه،گفته اند که او از امیر المؤمنین علی(ع)و عمر بن خطاب روایت کرده،و کسانی از رجال سده 1 ق که بیشتر کوفی انداز او استماع کرده اند(ابن ابی حاتم،1(1)/326؛ابن حجر،115/1).

نزد شیعه امامیه،اویس قرنی به عنوان یکی از یاران امام علی(ع)مقامی خاص دارد (الاختصاص،6-81،61،7-82؛کشی،9)و شیخ مفید نام اویس را از جمله کسانی آورده است که با امیر المؤمنین علی(ع)دست بیعت دادند(الجمل،109).

همه اهمیت روایات برجای مانده در باب اویس قرنی در این نکته است که او از نخستین نمونه های زهد و پارسایی در میان مسلمانان به شمار رفته،و بعدها نزد صوفیه مقامی بلند یافته است؛چنان که نام او به عنوان یکی از زاهدان هشتگانه(-زهاد ثمانیه)،در میان تابعین ثبت شده است(مثلا نک:ابو نعیم،87/2؛کشی،97-98).

کهن ترین روایات درباره اویس،تصویری کاملا صوفیانه از او ارائه می کنند.همه کسانی که در این روایات اویس را دیده اند،او را در فقر و سرگشتگی و گمنامی در عین شهرت وصف کرده و گفته اند که جامه مناسب نداشت و این خود یکی از علل عزلت او بود(ابن مبارک،293؛ابن سعد،161/6-165؛احمد بن حنبل،475-480،477- 481).در روایت های دیگری آمده است که او جامه ای پشمینه(-من صوف)بر تن داشت(همو،479؛نیز نک:شیخ مفید،الارشاد،306؛کشی،98).در این روایات، جمله های حکمت آمیزی غالبا مبنی بر بی اعتباری دنیا و نزدیک بودن مرگ،به اویس نسبت داده شده است(ابن سعد،164/6-165؛احمد بن حنبل،479-480).

در ادبیات صوفیه،اشاره های مفصلی به احوال اویس شده است(نک:ابو نعیم، 79/2-87؛عطار،19 بب).در این میان حدیث منسوب به پیامبر(ص):«رایحه

ص:74

رحمان(بهشت)از جانب یمن به مشام من می رسد»-که گفته اند اشاره ای است به اویس قرنی(نک:فروزانفر،73)-درخور توجه بسیار است(نیز نک:عین القضات، 349،326؛قس:علاء الدوله،365-366).برخی از صوفیه این گفتۀ منسوب به پیامبر (ص)را دلیل تفاوت نهادن آن حضرت میان اصحاب در القای حقایق و اسرار دانسته اند (احمد جام،319؛نیز نک:آملی،26)و نیز طبق روایتی،اویس درحالی که از حضرت رسول(ص)بسیار دور بوده،از احوال آن حضرت آگاهی می یافته است(نک:کرمانی، 25-26).همچنین برای این موضوع که اویس،پیامبر(ص)را درک نکرد،تأویلات خاصی پیش کشیده اند(نک:عین القضات،34-35؛شمس تبریزی،276/1-278).

از اویس به عنوان نخستین کس از خردمندان دیوانه(-عقلاء المجانین)یاد شده است (نک:نیشابوری،94؛نیز عین القضات،349).همچنین عزلت و تنهایی،و مکاشفات و اذواق وی در این احوال،بی آنکه«پیری»را در سیروسلوک از نزدیک درک کرده باشد،سخت مورد توجه صوفیه بوده است،چندان که این موضوع موجب پیدایش طریقت خاصی از تصوف با عنوان«اویسیه»(ه م)گردید.با این همه،حیدر آملی نام اویس را در کنار اصحاب خاص پیامبر(ص)همچون سلمان،ابوذر،عمار و اصحاب صفه قرارم داده،و میان ایشان و طبقات بعدی صوفیه تفاوت نهاده،و این گروه از اصحاب را از«تلامذه للائمه المعصومین»دانسته است(ص 614،503-615).

به عنوان نمونه ای از جایگاه اویس نزد برخی فرق،می توان به اثری از باضیه اشاره کرد که اویس را از اصحاب مذهب خویش دانسته اند.(نک:ابن سلام،79).

مآخذ:آملی،حیدر،جامع الاسرار،به کوشش هانری کربن و عثمان یحیی،تهران، 1347 ش/1969 م؛ابن ابی حاتم،عبد الرحمان،الجرح و التعدیل،حیدرآباد دکن، 1372 ق/1953 م؛ابن بطوطه،رحله،به کوشش محمد عبد المنعم عریان،بیروت، 1987 م؛ابن جوزی،عبد الرحمان،الموضوعات،به کوشش عبد الرحمان محمد عثمان، قاهره،1386 ق/1966 م؛ابن حبان،محمد،الثقات،حیدرآباد دکن،1398 ق/1978 م؛ ابن حجر عسقلانی،احمد،الاصابه،قاهره،1328 ق/1910 م؛ابن درید،محمد، الاشتقاق،به کوشش عبد السلام هارون،قاهره،1378 ق/1958 م؛ابن سعد،محمد،-

ص:75

-الطبقات الکبری،بیروت،دار صادر؛ابن سلام اباضی،بدء الاسلام،به کوشش ورنر شوارتس و سالم بن یعقوب،بیروت،1406 ق 1986 م؛ابن مبارک،عبد اللّه،الزهد و الرقائق،به کوشش حبیب الرحمان اعظمی،مجلس احیاء المعارف،1385 ق/1966 م؛ ابو نعیم اصفهانی،احمد،حلیه الاولیاء،قاهره،1351 ق/1933 م؛احمد بن حنبل،الزهد، به کوشش محمد سعید بن بسیونی زغلول،بیروت،1409 ق/1988 م؛احمد جام،انس التائبین،به کوشش علی فاضل،تهران،1368 ش؛الاختصاص،منسوب به شیخ مفید،به کوشش علی اکبر غفاری،قم،1402 ق؛خلیفه بن خیاط،الطبقات،به کوشش اکرم ضیاء عمری،ریاض،1402 ق/1982 م؛خلیلی،خلیل،الارشاد،به کوشش محمد سعید عمر ادریس،ریاض،1409 ق/1989 م؛ذهبی،محمد سیر اعلام النبلاء،به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران،بیروت،مؤسسه الرساله؛رافعی قزوینی،عبد الکریم،التدوین فی اخبار قزوین،به کوشش عزیز اللّه عطاردی،تهران،1376 ش؛شمس تبریزی،مقالات، به کوشش محمد علی موحد،تهران،1369 ش؛شیخ مفید،محمد،الارشاد،قم،مؤسسه آل البیت(ع)؛همو،الجمل،به کوشش علی میرشریفی،قم،1413 ق؛طبری،محمد، «المنتخب من کتاب ذیل المذیل»،همراه ج 11 تاریخ؛عطار نیشابوری،فرید الدین، تذکره الاولیاء،به کوشش محمد استعلامی،تهران،1366 ش؛علاوه الدوله سمنانی،احمد، العروه لاهل الخلوه و الجلوه،به کوشش نجیب مایل هروی،تهران،1362 ش؛ عین القضات همدانی،تهمیدات،به کوشش عفیف عسیران،تهران،1341 ش؛فروزانفر، بدیع الزمان،احادیث مثنوی،تهران،1361 ش؛کرمانی،عبد الرزاق،«تذکره در مناقب حضرت شاه نعمت اللّه ولی»،مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت اللّه ولی کرمانی،به کوشش ژان اوبن،تهران،1361 ش؛کشی،محمد،معرفه الرجال،اختیار شیخ طوسی، به کوشش حسن مصطفوی،مشهد،1348 ش؛کلبی،هشام،نسب معد و الیمن الکبیر،به کوشش ناجی حسن،بیروت،1408 ق/1988 م؛نصر بن مزاحم،وقعه صفین،به کوشش محمد عبد السلام هارون،قاهره،1382 ق/1962 م؛نیشابوری،حسن،عقلاء المجانین، به کوشش عمر اسعد،بیروت،1407 ق/1987 م؛یاقوت،بلدان.

(21).شیخ جعفر نقدی،الانوار العلویه،ص 475.به تقل از کتاب فضائل.

ص:76

(22).بحار الأنوار،ج 1،ص 96.

(23).بقره،223.

(24).المواعظ العددیه،ص 146؛میزان الحکمه،ج 4،ص 3473.

(25).از عباس عنقا است.

ص:77

ص:78

5 افکار منفی و تأثیر آن در پیدایش انحرافات اخلاقی

اشاره

تهران،حسینه همدانیها رمضان 1386

ص:79

ص:80

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

درباه تفکر و اندیشه،روایت مهمی از وجود مبارک امیر المؤمنین، علیه السلام،به ما رسیده که بسیار درخور تامل است.حضرت می فرمایند:

«من کثر فکره فی المعاصی دعته الیها». 1

یعنی باید فکرهای منفی را کنار گذاشت،به گناهان فکر نکرد و مواظب بود اندیشه به معصیت و گناه و خیال پردازی درباره آن ها میل نکند،زیرا به تجربه ثابت شده کسی که به گناه فکر می کند به دام آن می افتد: «دعته الیها». وقتی هم آدم به دام گناه افتاد خلاص شدنش بسیار مشکل است.

حضرت در فرمایش دیگری به این مسالهخ اشاره می کنند و می فرمایند:

«ترک الذنب أهون من طلب التوبه». 2

ترک گناه راحت تر از طلب توبه و افتادن در آن به مراتب آسان تر از بیرون آمدن از آن است؛همان طور که افتادن در چاه آسان و بیرون آمدن از آن بسی مشکل است.

ص:81

به طور کلی،وقتی آدم لذت گناه را بچشد،حتی اگر از انجام آن پشیمان شود،باز جاذبه گناه او را به خود می خواند و نفسش به انجام دوباره آن تمایل پیدا می کند و جدا کردنش از آن لذت کار مشکلی است.برای مثال،تا آدم چشم چران نشده از خطر چشم در امان است،اما وقتی تصمیم می گیرد به چهره های زیبا خیره بشود دیگر به آسانی نمی شود او را از این کار باز داشت.حتی اگر چشم را بشود کنترل کرد، تصویرهای موجود در ذهن و بازی های فکر را نمی شود از بین برد و پاک کردن تاثیرات آن کار ساده ای نیست.به قول سعدی:

چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند

نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار.

چه باید کرد؟

مهم ترین سوال همین است:چه کنیم تا به این درد مبتلا نشویم؟و در صورت ابتلا،چگونه از آن رهایی یابیم؟

پاسخ یک کلمه بیش نیست:فکر کردن.برای پیشگیری از شیوع این بیماری یا درمان آن،اولین و بزرگ ترین قدم اندیشیدن است.انسان باید فکر کند و ببیند آیا مالک چشم وگوش و سایر اعضای بدنش خودش است؟قرآن مجید نیز همین مساله را طرح می کند تا انسان را به تفکر وا دارد:

«قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ...». 3

بگو کیست که شما را از آسمان و زمین روزی می دهد؟یا کیست که بر چشم ها و گوش ها مالکیت و حکومت دارد؟و کیست که زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می آورد؟و کیست که همواره امور جهان هستی را تدبیر می کند؟

ص:82

اگر بگوییم خود ما مالک هستیم،معنی اش این می شود که این چشم با هفت طبقه منظم و حدقه و مردمک و سفیدی و سیاهی و آب های شور و شیرین و لزجش را خودمان ساخته و موادش را هم خودمان به وجود آورده ایم،زیرا مالک چشم کسی است که آن را ساخته و پرداخته کرده است.اما قدر مسلم این است که عناصر چشم و دیگر اعضای بدنمان را ما نساخته ایم،بلکه وقتی در رحم مادرانمان بودیم،کسی دیگر سر و صورت و بینی و گوش و چشم را ساخته و در جای خود قرارشان داده است.بدین ترتیب،او مالک است و ما امانت دارانی بیش نیستیم.

اگر انسان خودش مالک چشم و سایر اندامش بود،اختیار استفاده از آن ها را به هر نحو و شکلی داشت،اما حالا که مالک نیست باید آن را آن طور استفاده کند که مالکش دستور می دهد.و مسلم این است که مالک چشم آن را برای انجام کارهای نامشروع به ما نداده است.در حقیقت،هر عضوی از اعضای بدن وظیفه ای دارد که نباید در استفاده از آن از این وظایف تخطی کرد.برای نمونه،ابزار دیدن را نباید هزینه چیزهایی نامشروع کرد.

نگاه نامشروع چیست ؟

نگاه به نامحرم،عکس او،فیلم هایی که در آن نامحرم حضور دارد،ولو ساخت کشور خودمان باشد و از تلویزیون جمهوری اسلامی هم پخش بشود،اگر سبب تحریک یا تهییج شهوت شود حرام است و نباید به آن ها نگاه کرد.نگاه کردن مرد به بدن مرد یا زن به بدن زن،حتی نگاه کردن به مو و ناخن دیگری اگر محرک شهوت باشد حرام است.بوسیدن غیر همسر اگر به قصد لذت و شهوت رانی باشد حرام است و پیغمبر اکرم می فرمایند خداوند در قیامت به چنین لب و دهان هوسبازی پوزه بندی از آتش دوزخ خواهد زد،مگر آن که توبه واقعی کند و از راه برگردد.

ص:83

آیا خدا دستور داده زیبایی ها را نبینیم ؟

این هم موضوع عجیبی است.خداوند انسان های زیبا را آفریده و مو و روی زیبا به آن ها داده و به ما چشم تماشا داده ولی؛در نهایت،دستور داده که به آن ها نگاه نکنیم.چرا؟

در میان موج دریا تخته بندم کرده دوست

باز می گوید که دامن تر نکن،هشیار باش!

پاسخ این است که دنیا جلسه امتحان و معیار سنجش رشد انسان است.مضافا این که با نگاه نکردن آدم خدابین می شود و با نگاه کردن کور.امام صادق علیه السلام می فرماید:

«النظره بعد النظره تزرع فی القلب الشهوه،و کفی بها لصاحبها فتنه». 4

نگاه تخم شهوات حرام را در دل پخش می کند و در نتیجه انسان مرتکب انواع گناهان مربوط به غریزه جنسی می شود.

این شیوه و روش امتحان خداست.یوسف را هفت سال در کاخ سکنی می دهد و زیباترین زن شوهردار را در اختیارش قرار می دهد که حاضر است تمام عشق و هوسش را نثار یوسف کند،آن وقت به این دستور می دهد مرتکب زنا نشو و به یوسف می گوید نگاه نکن!؟زلیخا حرف خدا را گوش نمی دهد و خوار و بی آبروی همیشه تاریخ می شود و یوسف حرف خدا را می شنود و عزیز مصر وجود و الگوی بشریت می شود.نظام امتحان الهی بر این اساس است و قابل تغییر و سرپیچی هم نیست:

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را.

5

این نگاه علی است.

در نهج البلاغه می خوانیم:

«روی انه،علیه السلام،کان جالسا فی أصحابه،فمرت بهم امرأه جمیله،

ص:84

فرمقها القوم بأبصارهم،فقال علیه السلام:إن أبصار هذه الفحول طوامح،و إن ذلک سبب هبابها،فإذا نظر أحدکم إلی امرأه تعجبه فلیلامس[فلیلمس]أهله، فإنما هی امرأه کامرأته». 6

حضرت با چند نفر از اصحابشان در جایی نشسته بودند که زن زیبایی بر آنان گذشت.شاید رویش را درست نگرفته بود،چون این چند نفر ناگهان به این زن خیره شدند.امیر المؤمنین فرمود:همین طرز نگاه کردنتان است که هیجان شما را برای بودن با زنان زیاد می کند.برای چه با چشمانتان این زن نامحرم را که ناموس دیگران است این طور تیرباران می کنید؟مگر این زن با زن خودتان چه فرقی می کند؟

خانه خدا حرمت دارد

در طواف خانه خدا،زن ها حق ندارند چهره هاشان را بپوشانند؛یعنی واجب است تمام گردی صورتشان،ابرو،چشم،گونه،لب،دندان و....

بیرون باشد.از آن طرف،نظر کردن به آنان برای مردان هم حرام است.

در اعمال حج،هزاران زن را در کنار آدم قرار می دهد و می گوید نگاه نکن!این جا بیت اللّه و در حضور من است و بار گناهش بسیار سنگین.

این روایت را اهل تسنن نقل کرده اند.در چنین شرایطی،امیر مومنان جوانی را دیدند با تمام وجود در چهره زنی زیبا غرق شده و نزدیک است بدن این زن را از روی لباس لمس کند.

این گناه کمی نیست.پیغمبر اکرم می فرمایند:وقتی مرد نامحرم با زن نامحرم دست می دهند عرش خدا به لرزه در می آید.چه برسد به این که با هم خلوت کنند یا زنا کنند که کل عالم به لرزه در می آید.

درباره همین رابطه نامشروع قرآن می گوید:

«وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَهً وَ سٰاءَ سَبِیلاً». 7

و نزدیک زنا نشوید که کاری بسیار زشت و راهی بس بد است.

ص:85

عجب عمل زشتی و چه راه بدی است.معلوم می شود کار ما هم درست نیست که در اداره هایمان یک مرد جوان را با یک زن زیبای جوان به عنوان همکار و کارمند در یک اتاق جا می دهیم.الحمد للّه، تاجران نمازخوان و روزه گیر ما هم به تازگی از نظر ایمانی رشد کرده اند و هرکدام چند دختر مو پریشان پر ناز و غمزه را استخدام کرده اند که یا مدیر دفتر است یا مسئول کامپیوتر است و...هر از گاهی هم دلشان از زنانشان سرد می شود و با دفتردار و کامپیوتردارشان ازدواج می کنند و....

تازه،این در صورتی است که متدین باشند،وگرنه تجارتخانه که جای خلوتی است و هر شب بساط زنا به راه است.بگذریم.

امام دیدند در حال طواف،کنار بیت اللّه،محلی که 124 هزار پیغمبر صورت روی خاک گذاشته و ملائکه در ان در حال طواف اند.این جوان در پی شهوات رانی است و می خواهد با دستش خانم جوان پاکدامنی را که مشغول انجام اعمال حج واجب است لمس کند.

حضرت سیلی ای به این جوان زد و فرمود:این جا جای این کارها نیست،بیرون از این جا هم جای این کارها نیست.حواست جمع خودات و خدا و قیامت و دینت باشد!(به این کار می گویند تحذیر و آن سیلی هم سیلی تحذیر است).

از قضا،خلیفه دوم آن سال برای مناسک حج آمده بود(به قول عرب ها «ملک»آمده بود حج).این جوان گریه کنان برای دادخواهی پیش او رفت و گفت:در جوار بیت،در زمان حکوت حضرت عالی علی بن ابی طالب به من سیلی زده!

عمر گفت:من نمی توانم به شکایت تو رسیدگی کنم.من نه دادگاه می توانم تشکیل دهم و نه به حرفت می توانم گوش کنم.آن سیلی هم نوش جانت!سرت را بینداز پایین و برو دنبال کارت.

ص:86

جوان گستاخ شروع کرد که این بی عدالتی است،این ظلم است...اما عمر گفت:در حق تو هیچ ظلمی نشده.آن دستی که به صورت تو سیلی زده دست علی بن ابی طالب نبوده،دست خدا بوده.تو از دست خدا شکایت داری؟و توقع داری من برای کسی که دستش دست خداست دادگاه تشکیل دهم؟(توجه داشته باشیم که این سخن را عمر گفته و این روایت را اهل سنت نقل کرده اند 8 ).

*** تا انسان چشم چران نشده سالم است و چیزی نمی خواهد.چون چیزی که انسان ندیده در فهرست خواسته های دل نمی نشیند و در فضای ندیدن خواسته ای ظهور نمی کند.وقتی نه عکسی دیده ام،نه فیلمی تماشا کرده ام و نه به دختری نگاه کرده ام،چه بخواهم؟

دل را در این حدیث ملامت نمی کنم این جرم دیده است ندارد گناه دل.

9 همه ما باید یاد بگیریم هم چنان که شکم را آباد نگاه می داریم،شادابی پوستمان را حفظ می کنیم و به زیبایی انداممان می رسیم،به مغزمان هم که مرکز تفکر و برتری دهنده ما بر آسمان و زمین است برسیم.با فراگیری علم و خواندن آثار مفید و تفکر و تامل مغز را زنده نگه داریم و قدر این گوهر یگانه را بدانیم.

عقل:هدیه پروردگار

مرحوم کلینی در اصول کافی روایت عجیب و شایسته تاملی از امیر مومنان نقل کرده که بسیاری از بزرگان از جمله مرحوم ملا صدرا در شرح اصول کافی و محروم مجلسی درصدد توضیح و شرح آن برآمده اند:

«هبط جبرئیل علی آدم،علیه السلام،فقال:یا آدم إنی امرت أن اخیرک واحده

ص:87

من ثلاث فاخترها ودع اثنتین.فقال له آدم:یا جبرئیل و ما الثلاث؟فقال:

العقل و الحیاء و الدین.فقال آدم:إنی قد اخترت العقل فقال جبرئیل للحیاء و الدین:انصرفا و دعاه.فقالا:یا جبرئیل إنا امرنا أن نکون مع العقل حیث کان، قال:فشأنکما و عرج». 10

حضرت می فرماید:جبرئیل،علیه السلام،بر آدم فرو آمد و گفت:من مامور شده ام انتخاب یکی از این سه چیز را به تو پیشنهاد کنم:عقل و حیا و دین.آدم گفت:من عقل را انتخاب می کنم.جبرئیل نیز مطابق فرمان پروردگار به دین و حیا گفت:برگردید.اما دین و حیا گفتند:

بازگشت ما ممکن نیست،چون خدا به ما امر کرده است که همواره همراه عقل باشیم.برای همین،از عقل جدایی ناپذیریم.جبرئیل برگشت و حیا و دین،این دو گوشواره عقل،نزد او ماندند.

نتیجه آن که عاقل بودن شرط لازم و کافی برای دین داشتن و با حیا بودن است و در این معنی روایت فراوان وارد شده است.از جمله،امام صادق علیه السلام می فرماید:

-«من کان عاقلا کان له دین،و من کان له دین دخل الجنه». 11

-«الحیاء من الایمان،و لا إیمان لمن لا حیاء له». 12

چه کنیم که با داشتن این سهگوهر باز به راه راست نمی رویم و هدایت نمی پذیریم؟چه کنیم که به جای خدا هزاران معشوق و محبوب موقتی را به دوستی گرفته ایم و از این همه ناخویشتن شناسی حیا نمی کنیم.

چرا عمر آدمی باید فدای چهار تا نامحرم بشود؟آن هم نامحرم های نماندنی.ای کاش آدم دل به یک دختر یا یک زن می بست که هشتاد سال با آدم به خاطر خود آدم می ماند و قربان آدم می رفت و دست از عشق برنمی داشت!نه این که دو سه روز تب عشق و هوسش تند باشد و

ص:88

بعد از آن جنگ و جدال و آبروریزی و غوغا شروع شود و کار به دعوا و درگیری و کشت و کشتار بکشد.هر روز در روزنامه خبری در این باره هست که زن با مردی رفیق شد و به کمک او نصف شب شوهرش را کشت؛مرد با یکی رفیق شد و چون دید ممکن است زنش جار و جنجال به پا کند،زنش را خفه کرد؛...!؟

اسم این نوع زندگی ها و این نوع آدم ها را چه می توان گذاشت؟تا به حال،هیچ خوکی به خاطر عشق خوک دیگر را نکشته است،اما بعضی از انسان ها زن بی گناهی را به خاطر یک زن دیگر می کشند.یا مرد بی گناهی را که پدر فرزندانشان هم هست به قتل می رسانند!نکته اساسی این که وقتی ماجرا را دنبال می کنی معلوم می شود همه چیز از یک نگاه شروع شده و این آتش را چشم به سبب ناکارآمدی عقل و نداشتن فکر روشن کرده است.

زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند مردم هشیار.

13 فدای وجود مقدس امیر مؤمنان!چه زیبا انسان را روانکاوی کرده و چه خوب باطن و ظاهر انسان را شناسانده است!آری:

«من کثر فکره فی المعاصی دعته الیها».

به گناه فکر نکنید،چون فکر گناه انسان را به آغوش معصیت می اندازد و اسیرش می کند.نگاهتان را هزینه دیدن صحنه های نامشروع نکنید، چون تا چشم چیزی را نبیند دل آن را مطالبه نمی کند،اما وقتی نگاه کردی و دل آن را طلب کرد،دیگر پس گرفتن این شکل زیبا از نفس بسیار کار مشکلی است و فکر دائم در خیال آن دختر یا آن پسر زیباست.تاسف بارتر این که این عده با ازدواج هم مشکلشان حل نمی شود و این قدار گرفتارند که در هنگام انتقال نطفه به زن شرعی خودشان هم به فکر آن نامحرم اند 14 و به یاد او کنار همسرشان قرار

ص:89

می گیرند و این چهره نحس را نمی شود از نفس و از فکر آنان پاک کرد.

آیا بدبختی بزرگ تر از این هم می شود؟

خدایا داد از این دل از این دل که من یک دم نگشتم شاد از این دل

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند بگویم صد هزاران داد از این دل

15 خدایا،دل های ما آلوده شده و مرتب به چشم ها می گوید نگاه کنید،به گوش ها می گوید گوش کنید و...،اما هم چنان آرزومند پاکی و هدایت هستیم تا در راه بمانیم و از آن منحرف نشویم.تو نیز از سر لطف همتی بدرقه راهمان کن 16 :

«رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَهً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ». 17

پروردگارا،دل هایمان را پس از آن که هدایتمان فرمودی منحرف مکن و از سوی خود رحمتی بر ما ببخش،زیرا تو بسیار بخشنده ای.

ص:90

پی نوشت:

(1).حضرت در روایات دیگری می فرمایند: «الفکر فی غیر الحکمه هوس» و «من کثر فکره فی اللذات غلبت علیه». ر ک:میزان الحکمه،ج 3،ص 2465،به نقل از:غرر الحکم،حکمت 8564،8561،1278.

(2).میزان الحکمه،ج 1،ص 344.مرحوم ملا صالح مازندرانی در شرح أصول کافی (ج 12،ص 552)می گوید: «و ان ترک الذنب أهون و أسهل من طلب التوبه لأن النفس قبل الذنب أشد صفاء منها بعده و لا ریب فی أن العباده مع صفائها أسهل من العباده مع ظلمتها مع أن للتوبه اسبابا و شرائط قد لا یتحصل فلیس کل من طلب التوبه وجدها».

روایت بسیار معروفی هم از امام صادق ذکر شده که در آن در جریان داستانی مشهور زنی بدکار پیرمرد عابدی از بنی اسرائیل را به وسیله همین جمله راهنمایی کرده از مکر شیطان نجات می دهد.ر ک:اصول کافی،ج 8،ص 385؛وسائل الشیعه (آل البیت)،ج 16،ص 132: «...عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،فی حدیث طویل ملخصه أن ابلیس احتال علی عابد من بنی إسرائیل حتی ذهب إلی فاجره یرید الزنا بها،فقالت له إن ترک الذنب أیسر من طلب التوبه،و لیس کل من طلب التوبه وجدها، فانصرف و ماتت من لیلتها فأصبحت و إذا علی بابها مکتوب:احضروا فلانه فإنها من أهل الجنه فارتاب الناس فمکثوا ثلاثا لا یدفنونها ارتیابا فی أمرها،فأوحی اللّه عز و جل إلی نبی من الانبیاء و لا أعلمه الا موسی بن عمران أن ائت فلانه فصل علیها، و مر الناس فلیصلوا علیها،فانی قد غفرت لها،و أوجبت لها الجنه بتثبیطها عبدی فلانا عن معصیتی».

(3).یونس،31.

(4).میزان الحکمه،ج 4،ص 3292:به نقل از:من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 18،ح 4970.

(5).از حافظ است.

(6).نهج البلاغه،حکمت 420؛میزان الحکمه،ج 2،ص 1238.

ص:91

(7).اسراء،32.

(8).بحار الأنوار،ج 24،ص 202: «...و قال الجزری فی حدیث عمر:إن رجلا کان ینظر فی الطواف إلی حرم المسلمین،فلطمه علی علیه السلام.فاستعدی علیه،فقال:

ضربک بحق أصابته عین من عیون اللّه،أراد خاصه من خواص اللّه عز و جل،و ولیا من أولیائه.انتهی».

-بحار الأنوار،ج 39،ص 88: «جاء رجل مشجوج الا رأس یستعدی عمر علی علی علیه السلام،فقال علی:مررت بهذا و هو یقاوم امرأه فسمعت ما کرهت،فقال عمر:إن للّه عیونا و إن علیا من عیون اللّه فی الارض.و فی روایه الاصمعی أنه قال علیه السلام:

رأیته ینظر فی حرم اللّه إلی حریم اللّه،فقال عمر:اذهب وقعت علیک عین من عیون اللّه،و حجاب من حجب اللّه،تلک ید اللّه الیمنی یضعها حیث یشاء».

دراین باره روایات متعددی نیز داریم که حضرت به فضیلت خود در آن ها اشاره کرده اند.از جمله:

-بحار الأنوار،ج 4،ص 8: «ابن الولید،عن ابن أبان،عن الحسین بن سعید،عن النضر، عن ابن سنان،عن أبی بصیر،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی خطبه:أنا الهادی،و أنا المهتدی،و أنا أبو الیتامی و المساکین و زوج الارامل،و أنا ملجأ کل ضعیف،و مأمن کل خائف،و أنا قائد المؤمنین إلی الجنه،و أنا حبل اللّه المتین،و أنا عروه اللّه الوثقی و کلمه التقوی،و أنا عین اللّه و لسانه الصادق و یده،و أنا جنب اللّه الذی یقول:أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه.و أنا ید اللّه المبسوطه علی عباده بالرحمه و المغفره،و أنا باب حطه،من عرفنی و عرف حقی فقد عرف ربه لانی وصی نبیه فی أرضه،و حجته علی خلقه،لا ینکر هذا إلا الراد علی اللّه و رسوله».قال الصدوق:الجنب:الطاعه فی لغه العرب،یقال:هذا صغیر فی جنب اللّه أی أنا الذی ولایتی طاعه اللّه،قال اللّه عز و جل:أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه؛أی فی طاعه اللّه عز و جل.بیان:روی عن الباقر علیه السلام أنه قال:معنی جنب اللّه أنه لیس شئ أقرب إلی اللّه من رسوله،و لا أقرب إلی-

ص:92

-رسوله من وصیه،فهو فی القرب کالجنب،و قد بین اللّه تعالی ذلک فی کتابه بقوله:أن تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الّه؛یعنی فی ولایه أولیائه.و قال الطبرسی رحمه اللّه:الجنب:القرب أی یا حسرتی علی ما فرطت فی قرب اللّه و جواره،و فلان فی جنب فلان أی فی قربه و جواره،و منه قوله تعالی:و الصاحب بالجنب:و هو الرفیق فی السفر،و هو الذی یصحب الانسان بأن یحصل بجنبه لکونه رفیقه قریبا منه ملا صقاله.انتهی.و العین أیضا من المجازات الشائعه أی لما کان شاهدا علی عباده مطلعا علیهم فکأنه عینه،و کذا و اللسان فإنه لما کان یخاطب الناس من قبل اللّه و یعبر عنه فی بریته فکأنه لسانه.

-بحار الأنوار،ج 24،ص 194: «محمد بن الحسین عن أحمد بن بشر عن حسان الجمال عن هاشم بن أبی عمار قال:سمعت أمیر المؤمنین علیه السلام یقول:أنا عین اللّه،و أنا جنب اللّه،و أنا ید اللّه،و أنا باب اللّه».

-بحار الأنوار،ج 26،ص 240: «أبی عن سعد عن ابن عیسی عن الحسین بن سعید عن فضاله عن أبان عن محمد بن مسلم قال:سمعت أبا عبد اللّه(علیه السلام)یقول:

إن للّه عز و جل خلقا خلقهم من نوره و رحمته لرحمته،فهم عین اللّه الناظره،و اذنه السامعه،و لسانه الناطق فی خلقه بإذنه،و امناؤه علی ما أنزل من عذر أو نذر أو حجه، فبهم یمحو اللّه السیئآت و بهم یدفع الضیم.و بهم ینزل الرحمه،و بهم یحیی میتا و یمیت حیا و بهم یبتلی خلقه و بهم یقضی فی خلقه قضیه.قلت:جعلت فداک من هؤلاء؟قال:

الاوصیاء».

-بحار الأنوار،ج 39،ص 347: «سئل أمیر المؤمنین علیه السلام:کیف أصبحت؟ فقال:أصبحت و أنا الصدیق الاکبر و الفاروق الاعظم،و أنا وصی خیر البشر،و أنا الاول و أنا الآخر،و أنا الباطن و أنا الظاهر،و أنا بکل شئ علیم،و أنا عین اللّه،و أنا جنب اللّه و أنا أمین اللّه علی المرسلین،بنا عبد اللّه،و نحن خزان اللّه فی أرضه و سمائه،و أنا احیی و أنا امیت و أنا حی لا أموت.فتعجب الاعرابی من قوله فقال علیه السلام:أنا الاول أول من أمن برسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و أنا الآخر آخر من نظر فیه لما کان فی لحده،و أنا الظاهر ظاهر الاسلام،و أنا الباطن بطین من العلم،و أنا بکل شئ علیم-

ص:93

-فإنی علیم بکل شئ أخبر اللّه به نبیه فأخبرنی به،فأما عین اللّه فأنا عینه علی المؤمنین و الکفره،و أما جنب اللّه فأن تقول نفس:یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب اللّه،و من فرط فی فقد فرط فی اللّه،و لم یجز لنبی نبوه حتی یأخذ خاتما من محمد صلی اللّه علیه و آله فلذلک سمی خاتم النبیین،محمد سید النبیین و أنا سید الوصیین، و أما خزان اللّه فی أرضه فقد علمنا ما علمنا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بقول صادق،و أنا احیی احیی سنه رسول اللّه،و أنا امیت امیت البدعه،و أنا حتی لا أموت لقوله تعالی:و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل اللّه أمواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون».

(9).از اوحدی مراغه ای است.

(10).اصول کافی،ج 1،ص 10.

(11).کافی،ج 1،ص 11.در روایت دیگر از امام آمده است: «من کان عاقلا ختم له بالجنه ان شاء اللّه» ؛نیز:شیخ صدوق،ثواب الأعمال،ص 14.

(12).روایت از رسول مکرم اسلام است.ر ک:شیخ جواهری،جواهر الکلام،ج 13،ص 302؛الامام یحیی بن الحسین،الأحکام،ج 1،ص 347.

(13).از سعدی است.

(14).دراین باره روایت مبسوطی از رسول خدا وارد شده است.الحدائق الناضره،محقق بحرانی،ج 23،ص 142: «قال رسول اللّه:یا علی،لا تجامع امرأتک فی أول الشهر و فی وسطه و فی آخره،فإن الجنون و الجذام و الخبل یسرع إلیها و إلی ولدها.یا علی لا تجامع امرأتک بعد الظهر،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون أحول و الشیطان یفرح بالحول فی الانسان.یا علی،لا تتکلم عند الجماع،فإنه إن قضی بینکما ولد لا یؤمن أن یکون أخرس،و لا ینظر أحد إلی فرج امرأته،و لیغض بصره عند الجماع،فإن النظر إلی الفرج یورث العمی فی الولد.یا علی،لا تجامع امرأتک بشهوه امرأه غیرک،فإنه یخشی إن قضی بینکما ولد أن یکون مخنثا أو مخبلا.یا علی،من کان جنبا فی الفراش مع امرأته فلا یقرأ القرآن.فإنی أخشی أن ینزل نار من السماء فتحرقهما.یا علی،لا تجامع امرأتک إلا و معک خرقه،و لأهلک خرقه،و لا تمسحا بخرقه واحده، فتقع الشهوه علی الشهوه،فإن ذلک یعقب العداوه بینکما،ثم یؤدیکما إلی الفرقه-

ص:94

-و الطلاق.یا علی،لا تجامع امرأتک من قیام،فإن ذلک من فعل الحمیر،فإن قضی بینکما ولد کان بوالا فی الفراش کالحمیر البواله فی کل مکان.یا علی،لا تجامع امرأتک فی لیله الأضحی،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون له ست أصابع أو أربع أصابع.یا علی،لا تجامع امرأتک تحت شجره مثمره،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون جلادا أو قتالا أو عریفا.یا علی،لا تجامع امرأتک فی وجه الشمس و تلؤلؤها إلا أن ترخی سترا یسترکما،فإنه إن قضی بینکما ولد لا یزال فی بؤس و فقر حتی یموت.یا علی،لا تجامع امرأتک بین الأذان و الاقامه،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون حریصا علی إهراق الدماء.یا علی،إذا حملت امرأتک فلا تجامعها إلا و أنت علی وضوء، فإنه إن قضی بینکما ولد یکون أعمی القلب بخیل الید.یا علی،لا تجامع أهلک فی النصف من شعبان،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون مشوما ذا شامه فی وجهه.یا علی، لا تجامع امرأتک فی آخر درجه منه،یعنی إذا بقی منه یومان،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون عشارا و عونا للظالمین،و یکون هلاک فئام من الناس علی یدیه.یا علی،لا تجامع أهلک علی سقوف البنیان،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون منافقا مرتابا مبدعا.

یا علی،إذا خرجت فی سفر لا تجامع أهلک تلک اللیله،فإنه قضی بینکما ولد ینفق ماله فی غیر حق،و قرأ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:إن المبذرین کانوا إخوان الشیاطین.یا علی،لا تجامع أهلک إذا خرجت إلی سفر مسیره ثلاثه أیام ولیالیهن، فإنه إن قضی بینکما ولد یکون عونا لکل ظالم علیک.و فی روایه الصدوق:الجماع لیله الاثنین،فإنه إن قضی بینکما ولد یکون حافظا لکتاب اللّه عز و جل،راضیا بما قسم اللّه عز و جل له.یا علی،إن جامعت أهلک فی لیله الثلاثاء فقضی بینکما ولد فإنه یرزق الشهاده بعد شهاده أن لا إله إلا اللّه و أن محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم رسول اللّه،و لا یعذبه اللّه مع المشرکین،و یکون طیب النکهه و الفم،رحیم القلب،سخی الید، طاهر اللسان من الغیبه و الکذب و البهتان.یا علی،إن جامعت أهلک لیله الخمیسن، فقضی بینکما ولد فإنه یکون حاکما من الحکام،أو عالما من العلماء،و إن جامعتها یوم الخمیس عند زوال الشمس عند کبد السماء،فقضی بینکما ولد فإن الشیطان لا یقربه حتی یشیب،و یکون فهما،و یرزقه السلامه فی الدین و الدنیا.یا علی،إن-

ص:95

-جامعتها لیله الجمعه،و کان بینکما ولد،فإنه یکون خطیبا قوالا مفوها،و إن جامعتها یوم الجمعه بعد العصر،فقضی بینکما ولد،فإنه یکون معروفا مشهورا عالما،و إن جامعتها لیله الجمعه بعد العشاء الآخره،فإنه یرجی أن یکون من الأبدال،إن شاء اللّه.

یا علی،لا تجامع أهلک فی أول ساعه من اللیل،فإنه إن قضی بینکما ولد فإنه لا یؤمن أن یکون ساحرا مثرا للدنیا علی الآخره.یا علی،إحفظ وصیتی هذه کما حفظتها عن جبرئیل».أقول:هذا الخبر رواه الشیخ فی التهذیب و الصدوق فی الفقیه عن أبی سعید الخدری.و رواه الصدوق فی العلل و الأمالی مسندا عن الطالقانی عن الحسن بن علی العدوی عن یوسف بن یحیی الاصفهانی عن إسماعیل بن حاتم عن أحمد بن صالح...».

(15).از بابا طاهر است.

(16).اشاره است به این بیت حافظ:

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس /که دراز است ره

مقصد و من نو سفرم.

(17).آل عمران،8.

ص:96

6 فکر و قلب تأثیر تفکر در بیداری قلب آدمی

اشاره

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:97

ص:98

لیم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

ارزشمندترین نگاه انسان نگاهی است که با اندیشه و تفکر همراه باشد.

وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،در وصف اولیاء خدا در آیه «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ». 1 می فرماید:

«إن أولیاء اللّه هم الذین نظروا إلی باطن الدنیا إذا نظر الناس إلی ظاهرها، و اشتغلوا بآجلها إذا اشتغل الناس بعاجلها،فأماتوا منها ما خشوا أن یمیتهم، و ترکوا منها ما علموا أنه سیترکهم،و رأوا استکثار غیرهم منها استقلالا.

و درکهم لها فوتا.أعداء ما سالم الناس،و سلم ما عادی الناس.بهم علم الکتاب و به علموا.و بهم قام الکتاب و به قاموا.لا یرون مرجوا فوق ما یرجون،و لا مخوفا فوق ما یخافون». 2

اغلب مردم ظاهربین هستند و از دیدن جریانات و حوادثی که در عالم روی می دهد و حقایقی که در آن ها جاری است هیچ بهره ای نمی برند؛ اما نگاه اولیاء خدا نگاهی اثردار و حقیقت جوست.برای همین،سبب تغییر حالاتشان می شود و موتور حرکتشان به سوی خدا و عالم فکرها و ارزیابی ها و عاقبت اندیشی ها یشان است.

ص:99

روایات بسیاری ما را به داشتن چنین نگاه و بینشی دعوت می کنند.از جمله،وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،می فرماید:

«نبه بالفکر قلبک،و جاف عن اللیل جنبک،واثق اللّه ربک 3 ». 4

براساس این روایت،انسان باید سه کار مهم در زندگی انجام دهد تا آشنای انبیاء و ائمه و اولیای خدا شود و در زمره علاقمندان آنان قرار گیرد و جزو کسانی باشد که خداوند به آنان نعمت بخشیده است؛ کسانی که تا ابد مورد خشم خدا قرار نمی گیرند،همواره محبوب خدایند،راهشان را گم نمی کنند و خداوند در دنیا و آخرت مورد انعام ویژه خود قرارشان می دهد:

«...اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ».

مفهوم انعمت

به یقین،مراد از نعمت در این آیه این نیست که مثلا خداوند بر سفره برگزیدگان خود خربزه و هندوانه و خیار و ماست و دوغ و جز این ها قرار داده است،زیرا ستمگران دنیا همواره از چیزهایی گران تر و تازه تر و بهتر از این ها بهره مند بوده اند.نعمت هایی که خدا در سوره حمد از آن ها سخن می گوید نعمت ایمان و توفیق عمل صالح و پایبندی به اخلاق و ارزش هاست.

امیر المؤمنین می فرماید:من اگر بخواهم از مغز گندم مخلوط با عسل ناب غذا درست کنم،می توانم.اما خدا را چه کنم؟چگونه می توانم مغز گندم و عسل بخورم،درحالی که خانه مردم خالی است و شب ها عده ای گرسنه سر بر بالین می گذارند؟

«الا و إن لکل مأموم إماما یقتدی به و یستضئ بنور علمه،ألا و إن إمامکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه،و من طعمه بقرصیه.ألا و إنکم لا تقدرون علی ذلک و لکن أعینونی بورع و اجتهاد و عفه و سداد». 5

ص:100

امام شما در این دنیا برای سیر کردن شکمش به دو قرص نان جو و برای پوشاندن بدنش به لباسی معمولی اکتفا کرد،درحالی که می توانست پارچه ابریشمین بپوشد و بهترین سفره ها را پهن کند.

این معنی واقعی زهد است.توجه داشته باشیم که امیر المؤمنین امکان چنین زندگی هایی را داشت.او،در طی 25 سال خانه نشینی،کشاورزی آبادی ایجاد کرده بود و یکی از ثروتمندان زمان خود محسوب می شد.با این حال،در کمال قناعت و زهد زندگی می کرد و این یکی دیگر از جنبه های تعالی وجود حضرت است که در اوج توانایی امساک می کند و زهد می ورزد.ازاین رو،وصیت حضرت به امام حسن و امام حسین، علیهم السلام،را در شب بیست ویکم ماه رمضان که نگاه می کنیم کلمه ای درباره پول یا مادیات در ان نمی یابیم.

سه دستور مهم

اما سه نکته موجود در فرمایش امیر المومنین:

«نبّه بالفکر قلبک»

دل خواب و غفلت زده و قلب حیوانیت را با تفکر و اندیشه بیدار کن.

ممکن است این بیداری به سبب تفکر در آیه ای از قرآن،جمله ای حکیمانه از انسانی فهیم یا مشاهده جریان یا حادثه ای اتفاق بیفتد؛هم چنان که برای فرخی سیستانی در مشاهده ویرانی های کاخ مدائن روی داد:

هان ای دل عبرت بین از دیده حذر کن هان

ایوان مدائن را آئینه عبرت دان.

شیوه تفکر پیامبر

از امام صادق،علیه السلام،پرسیدند:یابن رسول اللّه،رسول خدا چگونه فکر می کرد؟حضرت فرمود:پیامبر خدا وقتی از کنار خانه ویرانه ای

ص:101

می گذشت که دیوارها یا سقفش ریخته بود،می ایستاد و خطاب به آن خانه می فرمود:

«این بانوک»

معمارها و بناهایی که تو را ساختند و کسانی که در ساخت تو به آنان کمک کردند کجایند؟آن دست هایی که نقشه تو را کشیدند،آن ها که دیوارهایت را چیدند و طاقت را زدند کجا رفتند؟همگی مردند و زیر خاک رفتند و فراموش شدند،ولی تو هنوز مانده ای و عمر تو خانه خشت و گلی از چهار پنج نسل بشر بیشتر بوده است.

«این ساکنوک». 6

آن ها که در تو زندگی کردند،عروسی گرفتند و بچه دار شدند کجایند؟ آیا آن عروس هنوز جوانی و شادابی هجده سالگی اش را دارد؟آن داماد هنوز طراوت و قدرتش را دارد؟آن ها همه رفتند و تو هنوز باقی هستی!؟

به راستی،ما انسان ها با این عمرهای کوتاه بی اعتبار در این دنیا چه می گوییم و در رهگذر این دنیای فانی در پس همه این نزاع ها و حق کشی ها و جنگ ها و نامردی ها در پی چه هستیم؟

امام در ادامه فرمودند:پیامبر با دیدن خانه ای مخروب این طور به فکر فرو می رفت.حال،از روی این نمونه قیاس کنید که پیغمبر درباره هر موضوعی چگونه فکر می کرده است.

البته،گمان نباید کرد که این نگاه پیامبر به سبب نبوت ایشان بوده است،زیرا به شهادت تاریخ،ایشان سال ها قبل از بعثت نیز اهل تفکر بوده و در اندیشه به سر می برده اند.به سبب همین تفکر نیز بود که به نبوت انتخاب شدند و قلب مبارکش ظرف نزول قرآن واقع گردید.

آری،وقتی نگاه انسان نگاه اندیشمندانه باشد،قلب بیدار می شود و در

ص:102

هر پدیده ای و رویدادی عبرتی می بیند و درسی می آموزد.این عبرت ها و درس ها قلب آدمی را بیدار می کند و وقتی قلب بیدار شد،این بیداری در اعمال و اخلاق و منش و روش آدمی اثر می گذارد و او را از بیهوده زیستن نجات می دهد.

شیخ جعفر کبیر:نمونه قلب بیدار

شیخ جعفر کبیر 7 از مراجع تقلید معروف شیعه است.شهرتش به کبیر نیز به لحاظ تسلط و آگاهی فراوان ایشان در ابواب مختلف علم بوده است، به طوری که می گویند اگر تمام کتب فقهی شیعه را جمع کرده در دریا می ریختند و حتی یک کتاب هم باقی نمی ماند،ایشان می توانست تمام فقه اهل بیت را از نو بنویسد.

چنین انسان باعظمتی،روز عید فطر،قبل از آن که نماز عید را اقامه کند،زکات فطره را که از مردم جمع شده بود بین مستحقین تقسیم کرد.

بعد از نماز،مستحق دیگری آمد کنار سجاده شیخ نشست و گفت:آقا، من زندگی ام امسال نچرخیده و واقعا مستحق هستم.به من هم از زکات فطره مبلغی مرحمت کنید!شیخ گفت:هرچه زکات به من دادند مصرف کردم و در حال حاضر چیزی ندارم.آن بینوا ناراحت شد و از فرط ناراحتی آب دهان به صورت شیخ انداخت و گفت:پس بی جا روی این مسند نشسته ای.برو و بگذار کسی این جا بنشیند که داشته باشد.

با دیدن این حالت،شیخ بلند شد و عبایش را از دوش برداشت و آن را به شکل کیسه در آورد و به مردم گفت:بنده مستحق شرعی دیگری سراغ دارم که زکات به او نرسیده،هرکس هرچه می تواند کمک کند!

چند تن از مومنین از جا بلند شدند تا خودشان در صف ها بچرخند و پول جمع کنند،ولی شیخ نگذاشت و فرمود:خودم این کار را انجام می دهم.لحظاتی بعد،عیا پر از پول شد و شیخ آمد سر جانمازش و به

ص:103

آن مستحقق گفت:برادر،برای حفظ آبرویت بیا خانه و کل پول عبا را بردار و ببر.

این رفتار از خواص تفکر و قلب بیدار است.اگر شیخ می خواست با این مستحق بی تربیت برخورد کند و آبرویش را ببرد،می توانست.کافی بود به همان نمازگزاران صف اول اشاره کند یا اجازه بدهد که آن ها در این جریان مداخله کنند یا متوجه ماجرا شوند،ولی دید اگر کارد به استخوان این بنده خدا نرسیده بود این کار را نمی کرد.از این نظر،به او حق داد.از طرفی،به یاد کلام پروردگار افتاد که می گوید:

«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ». 8

عفو و گذشت را پیشه کن،و به کار پسندیده فرمان ده،و از نادان روی بگردان

«...وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ». 9

آنان که...خشم خود را فرو می برند،و از خطاهای مردم در می گذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد.

اگر شیخ این کار را نمی کرد،شاید یک نفر را برای همیشه از نماز و زکات و آخوند و مرجع تقلید جدا کرده بود،اما فکر کرد و کاری را انجام داد که هم اثر تربیتی برای آن فرد داشت و هم برای مرجعیت شیعه سبب افتخار است.

ما هم باید در این آیات فکر کنیم و ببینیم چگونه می شود محبوب خدا شد؟قدر مسلم،یک راهش همین است که در مقابل عکس العمل های تند دیگران که در مضیقه روحی هستند از کوره در نرویم،برایشان عذری بتراشیم،ببخشیمشان و به آنان نیکی کنیم.

مومن:کلید حل مشکلات

خطبه هشتادوشش نهج البلاغه خطبه ای است که امیر المؤمنین در آن چهل وصف برای اهل خدا بیان کرده است.انسان وقتی در نهج البلاغه یا قرآن

ص:104

غور می کند،ارزش آن ها را می فهمد و به نظر من،نهج البلاغه شاهکار انسان در عالم خلقت است.امیر المؤمنین در جایی از این خطبه می فرمایند:

«و صار من مفاتیح أبواب الهدی و مغالیق أبواب الردی». 10

یعنی کسانی مثل شیخ کبیر کلید باز کردن درهای رحمت و هدایت خدایند.خداوند به محبوبش آن قدر لطف دارد که چشم وگوش و دست و زبان و شکم و پوستش را به کلید گشایش درهای هدایت و رحمت خود تبدیل می کند.آیا تجارتی سودمندتر از این در دنیا پیدا می شود که در قیامت ده ها هزار نفر را جلوی چشم انسان به جهنم ببرند و در عوض او را به اندازه صدها میلیارد نفر تکریم کنند و پاداش دهند؟ این عاقبت کسانی است که خداوند آنان را دوست دارد و عاشق آن هاست.آنان که در زندگی تجربه عشق زمینی را داشته یا احوالات این دسته از عشاق را دیده اند می دانند زمانی که انسان در فضای عشق قرار می گیرد،برای معشوقش حدی قائل نمی شود؟یعنی اگر معشوق بگوید امروز بیا،با وجود این که صدها کار مهم دارد،با هزار بهانه کارهایش را تعطیل می کند و به کار معشوق می رسد.حالا قیاس کنید اگر خداوند عاشق انسان باشد چه می شود؟

نبّه بالفکر قلبک

اولین دستور امیر المومنین این است.در نتیجه،از امروز اگر قرآن می خوانیم،مطلبی می شنویم یا حادثه ای می بینیم باید اندیشه کنیم تا قلب غافلمان بیدار شود.

مرحوم آیت اللّه العظمی شیخ محمد حسین کمپانی 11 قدس سره درباره جایگاه دل شعر زیبایی دارد که این طور شروع می شود:

تا بی خبری ز ترانه دل هرگز نرسی به نشانه دل

ص:105

صدای دل صدای خداست.بنابراین،کسی که کار بدی می کند،مال مردم می خورد،ارتباط با نامحرم برقرار می کند،و در جواب کسی که از او می پرسد چرا این کارها را می کنی می گوید:دلم می خواهد!دروغ بسیار بزرگی می گوید.او باید بگوید شهوت مرا به این کارها دعوت می کند.دل انسان حرم خداست و یک صدا هم بیشتر ندارد و آن صدای خداست.امیر المومنین در نهج البلاغه تصریح می کند که خدا تمام اعضا و جوارح را برای ما ساخته،به جز دل که آن را برای خودش ساخته است؛یعنی همان طور که خداوند در جهان خانه کعبه را بیت اللّه قرار داده،در کشور وجود ما هم دل را خانه خود قرار داده است:

طواف خانه دل کن که کعبه یک سنگ است

کآن را خلیل بنا کرد و این را خدای خلیل.

وقتی دل اسیر دست گناهان می شود،دیگر آن صدا شنیده نمی شود،اما وقتی از زنجیر گناهان آزاد می شود،صدای خدا از آن به گوش می رسد.

بسیاری از دوستان خدا این ندای درونی را شنیده اند و به آن پاسخ گفته اند:

«رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً یُنٰادِی لِلْإِیمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ کَفِّرْ عَنّٰا سَیِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ». 12

پروردگارا،بی تردید ما صدای ندادهنده ای را شنیدیم که مردم را به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید.پس ما ایمان آوردیم.

پروردگارا،گناهان ما را بیامرز و بدی هایمان را از ما محو کن و ما را در زمره نیکوکاران بمیران.

عده ای نیز نداهای بیرونی را می شنوند و به آن پاسخ می دهند.از جمله،جناب حر بن یزید ریاحی.

ندایی برای حر

روز عاشورا،وقتی حر می خواست به میدان برود،به حضرت ابی عبد اللّه

ص:106

عرض کرد:قبل از این که کشته شوم،اجازه بدهید مطلبی را برای شما تعریف کنم که برایم خیلی شگفت انگیز بود.وقتی ابن زیاد مرا با هزار سوار فرستاد تا جلوی حرکت شما را بگیرم و به دست این گرگ ها بسپارم و کار به این جا برسد،بیرون دروازه کوفه شنیدم که کسی گفت:

«یا حرّ،ابشر بالجنه»

تمام درهای بهشت به رویت باز است.

نفهمیدم این صدا از کجا بود و چه معنایی داشت،چون من سرباز ابن زیاد و یزید بودم و با اسلحه می آمدم تا راه شما را سد کنم،پس چطور ممکن است در بهشت به روی من باز باشد؟

امام لبخندی زد و فرمود:حالا فهمیدی که آن ندا درست بوده.این ندای دل تو بود. 13 آری:

تا بی خبری ز ترانه دل هرگز نرسی به نشانه دل

تا چهره نگردد سرخ از خون کی سبزه دمد ز دانه دل

روزانه نیک نمی بینی بی ناله و آه شبانه دل.

اگر نیمه شب بلند شویم و برای نیم ساعت چشممان را به چشم امام زین العابدین وصل کنیم و گریه کنیم،می بینیم که فردایمان با روزهای دیگر فرق می کند؟هم خودمان و هم عالم را طور دیگری می بینیم،عالم را روشن تر می بینیم و....

از موج بلا ایمن گردی آنگه که رسی به کرانه دل

از خانه کعبه چه می طلبی ای از تو خرابی خانه دل.

مگر قلب خواب هم مستطیع می شود؟

گر مملکت سلطان وجودی گنجی نبود چو خزانه دل

اندر صدف دو جهان نبود چون گوهر قدس یگانه دل

جانا نظری سوی مفتقرت کاسوده شود ز بهانه دل.

14

ص:107

دل چه بهانه ای می گیرد،غیر از بهانه معشوق؟در دعای کمیل،وجود مبارک امیر المومنین مطلبی فرموده اند که این معنا را بیان می کند و نقطه اوج این دعاست؛یعنی نه جملات قبلی و نه جملات بعدی این قدر اوج ندارد.می فرمایند:

«یا سیدی و مولای أقسم صادقا لئن ترکتنی ناطقا لأضجن إلیک بین أهلها ضجیج الآملین و لأصرخن إلیک صراخ المستصرخین و لأبکین علیک بکاء الفاقدین و لأنادینک أین کنت یا ولی المؤمنین،یا غایه آمال العارفین،یا غیاث المستغیثین،یا حبیب قلوب الصادقین،و یا إله العالمین». 15

به عزتت قسم ای آقا و مولایم،سوگند صادقانه می خورم اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری،در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم؛ همانند ناله آرزومندان.و به درگاهت بانگ بردارم،همچون بانگ آنان که خواهان دادرسی هستند.و هر آیینه به آستانت گریه کنم،چون آنان که مبتلا به فقدان عزیزی می باشند و صدایت می زنم:کجایی ای سرپرست مؤمنان،آری کجایی ای نهایت آرزوی عارفان،ای فریادرس خواهندگان فریادرس،ای محبوب دل های راستان و ای معبود جهانیان.

ص:108

پی نوشت

(1).یونس،62.

(2).نهج البلاغه،ج 4،ص 101.

(3).این روایت از پیامبر اکرم نیز نقل شده است:معدن الجواهر،أبو الفتح الکراجکی، ص 32: «و أوصی رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،أبا ذر رحمه اللّه علیه بثلاث،فقال:

نبه بالفکر قلبک و جاف عن النوم جنبک واتق اللّه ربک».

(4).وسائل الشیعه(آل البیت)،ج 15،ص 195.این روایت از مرحوم کلینی،از علی بن إبراهیم،از پدرش،از نوفلی،از سکونی،از امام صادق علیه السلام به نقل از امیر مومنان نقل شده است و تمام راویان آن(با اختلاف درباره وثاقت سکونی)ثقه اند.

(5).نهج البلاغه،ج 3،ص 70.

(6).دراین باره روایات متعددی وارد شده است:

-کتاب الزهد،الحسین بن سعید الکوفی،ص 15: «القاسم و فضاله عن ابان عن الحسن الصیقل قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام من تفکر ساعه خیر من قیام لیله؟ قال:نعم و قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:تفکر ساعه خیر من قیام لیله.قلت:

کیف فیتفکر؟قال:یمر بالخربه و بالدار یتفکر فیقول این ساکنوک؟و این بانوک؟ما لک لا تتکلمین؟

-بحار الأنوار،ج 68،ص 320: «عن علی،عن أبیه،عن بعض أصحابه،عن أبان، عن الحسن الصیق قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عما یروی الناس أن تفکر ساعه خیر من قیام لیله.قلت:کیف یتفکر؟قال:یمر بالخربه أو بالدار فیقول:أین ساکنوک؟و أین بانوک؟ما لک لا تتکلمین؟

مرحوم مجلسی در توضیح این روایت می نویسند: «بیان:خیر من قیام لیله:أی للعباده،لان التفکر من أعمال القلب و هو أفضل من أعمال الجوارح،و أیضا أثره أعظم و أدوم،إذ ربما صار تفکر ساعه سببا للتوبه عن المعاصی و لزوم الطاعه تمام العمر.

یمر بخربه:کأنه علیه السلام ذکر ذلک علی سبیل المثال لتفهیم السائل،أو قال ذلک علی قدر فهم السائل و رتبته،فانه کان قابلا لهذا النوع من التفکر،و المراد بالدار ما لم-

ص:109

-تخرب لکن مات من بناها و سکنها غیره و بالخربه ما خرب و لم یسکنه أحد و کون التردید من الراوی کما زعم بعید و حتمل أن یکون أین ساکنوک للخربه و أین بانوک للدار،علی اللف و النشر المرتب لکن کونهما لکل منهما أظهر و الظاهر أن القول بلسان الحال و یحتمل المقال و قوله:مالک لا تتکلمین بیان لغایه ظهور الحال أی العبره فیک بینه بحیث کان ینبغی أن تتکلم بذلک.و قیل:هو من قبیل ذکر اللازم و إراده الملزوم، فنفی التکلم کنایه عن نفی الاستماع،أی لم لا یستمع الغافلون ما تتکلمین به بلسان الحال جهرا،و قیل استفهام إنکاری أی أنت تتکلمین لکن الغافلون لا یستمعون،و هو بعید.و یمکن أن یکون کلامها کنایه عن تنبیه الغافین أی لم لا تنبه المغرورین بالدنیا مع هذه الحاله الواضحه،و یؤل إلی تعییر الجاهلین بعدم الاتعاظ به کما أنه یقول رجل لوالد رجل فاسق بحضرته:لم لاتعظ ابنک مع أنه یعظه،و إنما یقول ذلک تعییرا للابن».

-بحار الأنوار،ج 68،ص 325: «أروی عن العالم(علیه السلام)أنه قال:طوبی لمن کان صمته فکرا و نظره عبرا،و کلامه ذکرا،و وسعه بیته،و بکی علی خطیئته،و سلم الناس من لسانه و یده.و أروی فکر ساعه خیر من عباده سنه،فسألت العالم(علیه السلام)عن ذلک فقال:تمر بالخربه و بالدیار القفار فتقول:أین بانیک؟أین سکانک؟ مالک لا تکلمین؟و لیس العباده کثره الصلاه و الصیام،و العباده التفکر فی أمر اللّه جل و علا و أروی التفکر مرآتک تریک سیئاتک و حسناتک».

-قال الصادق علیه السلام:«اعتبروا بما مضی من الدنیا،هل بقی علی أحد؟أو هل فیها باق من الشریف و الوضیع و الغنی و الفقیر و الولی و العدو؟فکذلک ما لم یأت منها بما مضی أشبه من الماء بالماء،قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):کفی بالموت واعظا و بالعقل دلیلا،و بالتقوی زادا،و بالعباده شغلا،و باللّه مونسا و بالقرآن بیانا.و قال النبی،صلی اللّه علیه و آله:لم یبق من الدنیا إلا بلاء و فتنه،و ما نجا من نجا إلا بصدق الالتجاء.و قال نوح علیه السلام:وجدت الدنیا کبیت له بابان:دخلت من أحدهما و خرجت من الاخر،هذا حال صفی اللّه،کیف حال من اطمأن فیها و رکن إلیها،و أضاع عمره فی عمارتها و مزق دینه فی طلبها؟و الفکره مرآت الحسنات و کفاره السیئات-

ص:110

-و ضیاء القلوب و فسحه الخلق و إصابه فی صلاح المعاد،و اطلاع علی العواقب، و استزاده فی العلم،و هی خصله لا یعبد اللّه بمثلها».

-قال الصادق علیه السلام:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:المعتبر فی الدنیا عیشه فیها کعیش النائم یراها و لا یمسها،و هو یزیل عن قلبه و نفسه باستقباحه معاملات المغرورین بها ما یورثه الحساب و العقاب،و یتبدل بها ما یقربه من رضی اللّه و عفوه،و یغسل بماء زوالها مواضع دعوتها إلیه،و تزیین نفسها إلیه فالعبره یورث صاحبها ثلاثه أشیاء:العلم بما یعمل،و العمل بما یعلم،و علم ما لم یعلم.و العبره أصلها أول یخشی آخره،و آخر یحقق الزهد فی أوله،و لا یصح الاعتبار إلا لاهل الصفا و البصیره،قال اللّه عز و جل:فاعتبروا یا اولی الابصار،و قال جل اسمه:فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور،فمن فتح اللّه عین قلبه و بصیره عینه بالاعتبار،فقد أعطاه منزله رفیعه و زلفه عظیمه».

-بحار الأنوار،ج 68،ص 328: «عن الحسن الصیقل قال:سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عما یروی الناس:تفکر ساعه خیر من قیام لیله قلت:یتفکر ساعه خیر من قیام لیله؟قال:نعم قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:تفکر ساعه خیر من قیام لیله، قلت:کیف یتفکر؟قال:یمر بالخربه و بالدار فیفکر،و یقول:أین ساکنوک؟أین بانوک؟ مالک لا تکلمین».و عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی کلام له:ما ابن آدم إن التفکر یدعو إلی البر و العمل به،و إن الندم علی الشر یدعو إلی ترکه و لیس ما یفنی و إن کان کثیرا بأهل أن یؤثر علی ما یبقی و إن کان طلبه عزیزا».

در مواعظ ابو درداء به اهل دمشق نیز آمده است: «اسمعوا من أخ لکم ناصح:

أتجمعون ما لا تأکلون،و تؤملون ما لا تدرکون،و تبنون ما لا تسکنون،أین الذی کانوا من قبلکم،فجمعوا کثیرا و أملوا بعیدا و بنوا شدیدا،فأصبح جمعهم بورا،و أصبح أملهم غرورا،و أصبحت دیارهم قبورا». ر ک:المصنف،ابن أبی شیبه کوفی،ج 8،ص 167:

(7).جعفر بن خضر نجفی معروف به شیخ جعفر کاشف الغطاء یکی از بزرگ ترین علما و مراجع اوایل قرن سیزدهم هجری در جهان اسلام و تشیع بود.پس از فوت مرحوم-

ص:111

-وحید بهبهانی،اداره حوزه و تدریس علما در نجف و کربلا به دست باکفایت این استاد قرار گرفت.مرحوم کاشف الغطاء به علامه بحر العلوم بسیار احترام می نمود و با گوشه عمامه از نعلین سید خاک می زدود و جهت حفظ وحدت و اتحاد علما و مسلمین نهایت همکاری را با ایشان داشت.

مرحوم کاشف الغطاء از آیات عجیبه الهی بود.مردی قوی هیکل،استوار و مقاوم و بردبار و در هنگام رازونیاز زاهدی بی قرار بود.نقل است که گاه ریش سفید خویش را در محراب تهجد به دست می گرفت و خطاب به نفس خویش می گفت:تو جعیفر بودی،پس جعفر شدی،پس شیخ جعفرت گفتند،بعد شیخ عراق و عجم گشتی،سپس از مشایخ بزرگ مسلمین گردیدی...و زارزار می گریست و می فرمود:

جعفر،خردی ات را فراموش مکن،الطاف خالق عظیم را فراموش مکن: الم یک نطفه من منی یمنی؟ألم یجدک یتیما فآوی؟

شیخ کبیر رفتاری متواضعانه داشت و در رفع حوائج مسلمین کوشش فراوان می فرمود.در میهمانی ها،بود دوست داشت کنار سفره ای بنشیند که فقرا نیز بدان دعوت داشتند یا از آن سفره آنان را نیز نصیبی بود.

سنوات عمر شریفش بیشتر در عتبات عالیات،مخصوصا نجف اشرف،سپری شد.

مسافرتی به یزد و اصفهان،ری،رشت و مشهد و سایر شهرها نیز نمود.در شهرهای مختلف به احترام وارد می شد و مردم را فراخوار حالشان نصیحت می نمود.از تراجم علما چنین استنباط می شود که از برادران شهرهای شمال(رشت)انتظار بیشتری در انجام وظایف دینی و تعظیم شعائر مذهبی و عفاف و پاکدامنی داشته است.

نوشته اند شیخ جعفر از محضر شیخ فتونی،سید فحام،مرحوم سراب و علامه بحرینی و استاد کل وحید بهبهانی سالها بهره مند بود تا خود به درجه زعامت نائل آمد.اکثر مراجع و علمای بعدی از شاگردان سید بحر العلوم،سید صاحب ریاض و شیخ جعفر کبیر بوده اند.

از مهم ترین آثار کاشف الغطاء کتاب جامع کشف الغطاء می باشد.کتابی است فقهی و-

ص:112

Ẓ-عمیق که فهم آن مشکل است و گویند صاحب جواهر درباره آن فرموده است:کتاب استادم خیلی بالاست و قادر به شرح آن نیستم.

ایشان به قدری احاطه بر فقه جعفری داشت که فرمود:اگر تمام کتب فقهی را به آب بشویند،قادرم از اول طهارت تا آخر دیات را از نو بنویسم.آثار دیگر او عبارت اند از:بغیه الطالب،عقاید جعفریه،حق المبین،شرح قواعد علامه،کتاب طهارت،رساله لطفیه در رد علمای اخباری،رساله عملیه و کتاب مناسک و غیره.

(8).اعراف،199.

(9).آل عمران،134.

(10).نهج البلاغه،ج 1،ص 152.

(11).ایشان در زمره علمایی است که بزرگان می گویند هرکس نوشته های ایشان را بفهمد خیلی عالم است.به نظرم ایشان در یازده رشته علوم اسلامی و انسانی متخصص بود و حرف اول را می زد.(مولف)

(12).آل عمران،193.

(13).برداشت آزادی است از این روایت:بحار الأنوار،ج 44،ص 314: «...قال:و بلغ عبید اللّه بن زیاد لعنه اللّه الخبر و أن الحسین علیه السلام قد نزل الرهیمه.فأسری إلیه حر بن یزید فی ألف فارس.قال الحر:فلما خرجت من منزلی متوجها نحو الحسین علیه السلام نودیث ثلاثا:یا حر أبشر بالجنه،فالتفت فلم أر أحدا فقلت:ثکلت الحر امه،یخرج إلی قتال ابن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و یبشر بالجنه؟فرهقه عند صلاه الظهر،فأمر الحسین علیه السلام ابنه فأذن و أقام و قام الحسین علیه السلام فصلی بالفریقین.فلما سلم و ثب الحر بن یزید فقال:السلام علیک یابن رسول اللّه و رحمه اللّه و برکاته!فقال الحسین:و علیک السلام من أنت یا عبد اللّه؟فقال:أنا الحر بن یزید، فقال:یا حر،أعلینا أم لنا؟فقال الحر:واللّه یا ابن رسول اللّه لقد بعثت لقتالک و أعوذ باللّه أن احشر من قبری و ناصیتی مشدوده إلی و یدی مغلوله إلی عنقی واکب علی حر وجهی فی النار!یا ابن رسول اللّه،أین تذهب؟ارجع إلی حرم جدک فانک مقتول! فقال الحسین علیه السلام:سأمضی فما بالموت عار علی الفتی/إذا ما نوی حقا-

ص:113

-و جاهد مسلما؟و واسی الرجال الصالحین بنفسه/و فارق مثبورا و خالف مجرما/فان مت لم أندم و إن عشت لم الم/کفی بک ذلا أن تموت و ترغما...فأخذ الحسین علیه السلام بطرف لحیته و هو یومئذ ابن سبع و خمسین سنه،ثم قال:اشتد غضب اللّه علی الیهود حین قالوا:عزیز ابن اللّه،و اشتد غضب اللّه علی النصاری حین قالوا:المسیح ابن اللّه،و اشتد غضب اللّه علی المجوس حین عبدوا النار من دون اللّه،و اشتد غضب اللّه علی قوم قتلوا نبیهم،و اشتد غضب اللّه علی هذه العصابه الذین یریدون قتلی ابن نبیهم.قال:فضرب الحر بن یزید فرسه،و جاز عسکر عمر بن سعد إلی عسکر الحسین علی السلام واضعا یده علی رأسه و هو یقول:اللهم إلیک انیب فتب علی فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد نبیک!یا ابن رسول اللّه هل لی من توبه؟قال:نعم تاب اللّه علیک.قال:یا ابن رسول اللّه،ائذن لی فاقاتل عنک؟فأذن له،فبرز و هو یقول:

أضرب فی أعناقکم بالسیف/عن خیر من حل بلاد الخیف.فقتل منهم ثمانیه عشر رجلا ثم قتل،فأتاه الحسین علیه السلام و دمه یشخب،فقال:بخ بخ!یا حر أنت حر کما سمیت فی الدنیا و الآخره!ثم أنشأ الحسین یقول:لنعم الحر حر بنی ریاح/و نعم الحر مختلف الرماح/و نعم الحر إذ نادی حسینا/فجاد بنفسه عند الصباح».

(14).از مرحوم کمپانی است.

(15).شیخ طوسی،مصباح التهجد،ص 847.

ص:114

7 تفکر و بیداری قلب نتایج و پیامدهای آن

اشاره

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:115

ص:116

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،درباره اندیشه و تفکر حقایق بسیاری را بیان داشته اند.ایشان چون خودشان عقل محض بودند،ارزش اندیشه و تفکر را بیش از هرکسی می دانستند و دوست داشتند تمام مردم به اندیشه و فکر محض تبدیل شوند و از ظاهربینی و خطا بر کنار باشند.

یکی از سفارشات بسیار باارزش حضرت که درباره آن سخن گفتیم بیدار کردن قلب به وسیله تفکر بود: «نبّه بالفکر قلبک» .دلیل این راهنمایی این است که قرآن مجید خواب قلب را که آئینه انعکاس همه حقایق است سبب شقاوت دنیا و آخرت می داند.

غفلت قلب از حقیقت عالم و مسئولیتی که انسان در این زندگی چند روزه دنیایی دارد سبب می شود انسان به جای تلاش برای کسب رستگاری حب شهوات را در خود پرورش دهد و از دنیا به شهوات رانی با زنان،علاقه به فرزند و زروسیم و خانه و ماشین و...بسنده کند. 1

ص:117

کتاب خدا برای بیدار کردن انسان از این خواب غفلت به صراحت هشدار می دهد که در روز قیامت نه داشتن مال سود می بخشد و نه کثرت فرزندان:

«یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ». 2

روزی که هیچ مال و اولادی سود نمی دهد،مگر کسی که دلی سالم از رذایل و خبائث به پیشگاه خدا بیاورد.

مفهوم «لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ »

مال و ثروتی که خدا در این آیه از ان سخن می گوید مالی نیست که به صورت انفاق و زکات و خمس و صدقه یا کارهای خیر دیگر هزینه شده باشد،زیرا مالی که در راه خدا صرف شود،طبق آیات قرآن به دو حقیقت تبدیل می شود:اول، «رضایه اللّه» و دوم، «جنه اللّه»:

«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ، یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِیهٰا نَعِیمٌ مُقِیمٌ». 3

آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جان هایشان در راه خدا به جهاد برخاستند،منزلتشان در پیشگاه خدا بزرگ تر و برتر است،و فقط اینانند که کامیابند.پروردگارشان آنان را نزد خود به رحمت و خشنودی و بهشت هایی که برای آنان در آن ها نعمت های پایدار است،مژده می دهد.

موضوع قرآن درباره این مساله که مال در چه راهی باید صرف شود تا مورد رضایت خداوند باشد کاملا روشن است:

«...هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ...». 4

آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک نجات می دهد؟به خدا و پیامبرش ایمان آورید،و با اموال و جان هایتان در راه خدا جهاد کنید.

ص:118

اگر کسی می خواهد از عذاب دردناک قیامت نجات پیدا کند،راهش همین است که قرآن می فرماید:ثروت کسی را نجات نمی دهد،مگر آن که در راه جهاد فی سبیل اللّه هزینه شود و از پیش انسان برود.اگر پول بخواهد تا آخر عمر پیش انسان بماند،زنجیری می شود که سرانجام او را به جهنم می کشاند:

«اَلَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ». 5

و کسانی را که طلا و نقره می اندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمی کنند به عذاب دردناکی مژده ده.روزی که آن اندوخته ها را در آتش دوزخ به شدّت گرما دهند و پیشانی و پهلو و پشتشان را به آن داغ کنند و به آنان نهیب زنند:این است ثروتی که برای خود اندوختید.پس کیفر زراندوزی خود را بچشید.

منظور قرآن از «لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ» چنین مالی است؛یعنی پولی که حبس شده و به طناب بخل پیچیده شده باشد.به راستی،چقدر مال باید در قیامت با کسی باشد تا بتواند او را نجات دهد؟قرآن مجید در پاسخ این سوال می گوید:اگر همه دنیا را از طلا پر کنید یا همه آنچه را که در جهان هست داشته باشید و آن را دو برابر کنید و آن را با خود به عرصه قیامت بیاورید تا خود را از رفتن به جهنم خلاص کنید،باز از شما پذیرفته نخواهد شد:

-«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذٰابِ یَوْمِ الْقِیٰامَهِ مٰا تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ». 6

قطعا،کسانی که کافر شدند اگر همه آنچه در زمین است و همانند آن را نیز با آن همراه خود داشته باشند تا آن را برای نجاتشان از عذاب روز قیامت فدیه و عوض دهند،از آنان پذیرفته نخواهد شد و برای آنان عذابی دردناک است.

ص:119

-«اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدیٰ بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ». 7

قطعا کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند،هرگز از هیچ یک از آنان،برای رهایی از عذاب،هرچند به اندازه آکندگی زمین از طلا فدیه و عوض دهد،پذیرفته نمی شود.برای آنان عذابی دردناک خواهد بود و هیچ یاوری نخواهند داشت.

این نص صریح قرآن است و ثابت می کند که در قیامت،ثروت آدمی، هرچقدر هم که زیاد باشد،به درد نمی خورد.

معنی «وَ لاٰ بَنُونَ »

قرآن می فرماید که در قیامت فرزندان هم به درد انسان نمی خورند.اما کدام فرزندان؟مسلما،فردای قیامت،خداوند به سبب تربیت وجود مبارک حضرت علی اکبر بهترین جزا را به حضرت سید الشهداء خواهد داد و در روایات هست که در قیامت به عده ای از مردم می گویند:به امر پروردگار وارد بهشت شوید.آن ها برای اطاعت از امر پروردگار تا دروازه بهشت می روند ولی دم در بهشت می ایستند و می گویند:ما در دنیا مادر و پدری داشتیم که زحمت ما را کشیدند تا ما به این جا رسیدیم.بدون آن ها نمی توانیم به بهشت برویم.خطاب می رسد:آنان را صدا کنید،اگر گرفتار گناه هم باشند،به خاطر شما بخشیده می شوند. 8

کدام فرزند در قیامت به درد نمی خورد؟مسلما،همین بچه های بی تربیت بی ادب بی وقار مست قمارباز مرتبط با نامحرم.این ها نه تنها به درد نمی خورند،دردسرساز هم هستند.

تنها قلب سلیم سبب نجات است

در آن بازار،چه جنسی را می شود ارائه کرد که خداوند به گران ترین

ص:120

قیمت از انسان بخرد:نماز،روزه،گریه،یا انفاق را؟البته،این ها همه خوب است،اما گوهر قیمتی ای که قرآن بدان نظر دارد قلب سلیم است:

«إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ».

وجه مطلب این است که اگر قلب سالم نباشد،انسان به انواع پلیدی ها از جمله ریا و بخل و کینه توزی و بی رحمی و...آلوده می شود.این قلب سلیم است که برای انسان نمازی به ارمغان می آورد که به فرموده امام صادق،علیه السلام،همراه داشتن دو رکعت آن برای بسته شدن پرونده انسان در دادگاه قیامت کافی است. 9 صاحب قلب سلیم است که می تواند مشکل یک نفر را حل کند،منت نگذارد،ریا نکند،و دلش هم نخواهد کسی از این کار خیر او خبردار شود،حتی خود آن فرد محتاج.و چنین عملی است که سبب می شود انسان در روز قیامت در سایه لطف پروردگار قرار بگیرد. 10

در کار خود و خدای باشیم

متاسفانه،بیشتر ما انسان ها تجارت بلد نیستیم،یکبار،به دوست نااهلی گفتم:خیلی دوست داری قمار بازی کنی؟من کسی را به تو معرفی می کنم که دارایی اش حدواندازه ندارد و از قضا،قماربازی است که دنیا نظیرش را ندیده،ولی چون هیچ نیازی ندارد عمدا به طرف مقابلش می بازد و او خداست.تو هم که متخصص قماری.بیا با او پیوندت بدهم تا با او قمار کنی.پول و قدرت و جان و فکرت را در راه او بگذار و هر قماری دلت می خواهد با او بکن و ببین چگونه به تو می بازد.اصلا در اراده او برندگی وجود ندارد.چون می گوید:

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم.

11 او ما را نیافریده تا خودش سود ببرد،چون نیازی به مخلوقاتش

ص:121

ندارد. 12 در خزانه هایش را گشوده تا هرکس هرچه می خواهد ببرد و سود کند.مگر در دعا نمی خوانیم:

«یا دائم الفضل علی البریه یا باسط الیدین بالعطیه».

13 دست خدا بسته نیست و از بخشش و عطا کوتاهی نمی کند.بنای این که از کسی چیزی ببرد هم ندارد،چون کسی در برابر او چیزی ندارد و همان داشته ها هم از خود اوست.با خدایی به این مهربانی و به این نزدیکی که لطف خود را هرگز از بندگانش دریغ نمی کند و همواره در حال رسیدگی به حال آنان و سود رساندن به ایشان است،پس چه اتفاقی در جهان رخ داده که زندگی ها این طور شده است؟به راستی،این کینه ها،رنج ها،غم ها،جنگ ها،درگیری ها،بی اعتباری ها،بی اعتمادی ها، تلخی ها،تفرقه ها،اختلاف ها،به جان هم افتادن ها،بت پرستی ها، پول پرستی ها،شکم پرستی ها،شهوت پرستی ها و...از چه روست و عیب از کجاست؟

تا آن جا که از آیات و روایات استفاده می شود عیب کار فقط از دل است و مربوط به چیزی دیگری نیست.چشم و گوش و زبان و دست و پا و سایر اعضای آدمی همگی پیرو و عمله قلب اند.اوست که می گوید ببین،بشنو،بگیر،لمس کن،بلند شو برو،گوش نکن و...وقتی کسی می خواهد با شما حرف بزند و شما بلند می شوید و می روید،در پاسخ دوستتان که می پرسد:چرا ننشستی و گوش ندادی؟می گویی:خوشم نیامد!یعنی دل نگذاشت گوش بدهم.این گوش نیست که خوشش نیامده،دل است.

امیر المؤمنین که بزرگ ترین روان شناس بعد از پیغمبر اکرم است در نهج البلاغه می فرماید:

«ما فرق بینکم إلا خبث السرائر،و سوء الضمائر». 14

ص:122

تمام بلاهایی که سر انسان آمده به سبب آلودگی درون ها و پلیدی نیت ها بوده است.همه این خرابی ها متعلق به دل است و آتش همه این سردرگمی ها و تلخی ها و اختلاف ها و ناراحتی ها از آن بر می خیزد.

چون دل آدمی از راه راست منحرف شده و خدا را فراموش کرده است انسان هر لحظه در پی چیزی می دود و در مسیر زندگی اش هزاران سراب می بیند.به قول شاعر:

قبله جان را چو پنهان کرده اند هر کسی رو جانبی آورده اند.

15 مشکل تاریخی بشر این است ک هخدا در باطن مردم گم شده و مردم دنبال خدایی می گردند که به او تکیه کنند تا آرامش پیدا کنند.ولی بدبختانه،به جای خدای حقیقی سراغ بت هایی چون پول و صندلی و شهرت و....می روند.برای همین،حاضرند دینشان را بفروشند و آخرتشان را تباه کنند تا بتوانند چهار پنج سال روی یک صندلی بنشینند.

بعد از مدتی،وقتی از شهرت آرامشی پدید نیامد،سراغ زیباترین زن زندگی شان می روند و با او ازدواج می کنند تا آرام شوند،ولی چهار ماه بعد،همین معشوقه مهریه اش را اجرا می گذارد و معلوم می شود که از ابتدا در پی همین پنج هزار سکه بوده است.

این خاصیت دنیاست.انسان جز با خدا آرامش پیدا نمی کند و هرچه دنبال دنیا بدود اضطرابش بیشتر می شود و در کمال خوشی روزگار به کامش تلخ می گردد.

در کنار هر شادی غمی هست

یک روز،پادشاهی درباره همین جمله فکر می کرد که می گویند در کنار هر خوشی دردی هم هست.ولی به این نتیجه رسید که این حرف غلطی است و خواست بی اساس بودن آن را اثبات کند.لذا،بزرگان درباری را

ص:123

احضار کرد و گفت:بهترین مطربان و نوازندگان و خوانندگان و رقاصه ها را حاضر کنید،و گران ترین و بهترین میوه ها و خوشمزه ترین غذاها را آماده کنید تا یک شب از اول غروب تا صبح خوش بگذرانیم و ثابت کنیم این که می گویند کنار هر خوشی دردی هم هست درست نیست.

خلاصه،به نظر خودش بهترین مجلس عیش ونوش را فراهم کرد و به زنان دربار دستور داد زیباترین لباس را به دختری که تازه با او ازدواج کرده بود و با تمام وجود دوستش داشت بپوشانند و با زیباترین آرایش کنار او روی تخت بنشانند تا عیش آن شب کامل شود.

وقتی مجلس آماده شد،نوازندگان به اشاره شاه شروع به نواختن کردند و رقاصان به رقص آمدند.در اثنای مجلس،او با همان حالتی که عشاق دارند رو به معشوقه اش کرد و گفت:سراپای من فدای تو!چه میل داری؟ گفت:انار می خواهم.شاه به یکی از غلامان تمیز دربار که خیلی بهداشتی بود دستور داد برای خانم بهترین انار را بردارد و دانه کند.غلام دانه های سرخ انار را در ظرفی از طلا ریخت و به حضور برد.این قدر این ظرف انار زیبا بود که معشوقه بلافاصله قاشقش را برداشت و چهارپنج دانه از آن را در دهان گذاشت.از قضا،دانه ای کوچک به گلویش پرید و راه نفسش را بست و او را کشت و مجلس شاه را به عزا تبدیل کرد. 16

آن ها که در دنیا در پی عیش ونوش و خوشی اند باید بدانند خدایی بر این عالم فرمان می راند که می تواند عیش را در یک چشم به هم زدن به طیش بدل کرده و شاه را گدا کند؛پول به صد سال جمع شده را در کمتر از ثانیه ای به باد دهد و صندلی به دست آمده با هزار فریب و نیرنگ و دین فروشی را با یک تلفن از انسان بگیرد؛بدن سالم و نیرومند را با انقباض یک رگ کوچک از مغز از کار بیاندازد و دنیای آدمی را به اشاره ای نابود کند:

ص:124

«إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ». 17

اگر بخواهد شما را از بین می برد و آفریده تازه ای می آورد.

مگر نمی دانیم کارگردان و فرمانروای عالم کیست؟پس،چرا هر روز به رنگی درمی آییم و یار بدحالان و خوشحالان می شویم؟بیایید با او باشیم و با او زندگی کنیم.

تقریبا همه شش میلیارد انسانی که روی کره زمین زندگی می کنند دارند به نحوی دنبال خوشی می گردند و خیال می کنند با پیمودن این قدم ها به خوشی می رسند،درحالی که خوشی در این دنیا تنها در یک چیز است:

«...أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». 18

آگاه باشید!دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.

بیقراری دل فقط با او آرامش می یابد و کاستی های وجود انسان با او مرتفع می شود.اگر او نباشد،دل پر از دغدغه و ترس و بخل و ریا و حرص و کینه شده و با وجود او،همه آتش ها گلستان خواهد شد.

انسان تا خدا را گم نکرده آرام و به دور از خطا و گناه است،ولی از لحظه ای که او را گم می کند،تمام گناهان به سراغش می آیند و او هم برای این که خودش را آرام کند با آغوش باز آن ها را قبول می کند تا جای خالی خدا را در خود پر کند:

قبله جان را چو پنهان کرده اند هرکسی رو به جانبی آورده اند.

این شعر از قیمتی ترین شعرهایی است که من در دوره عمرم دیده ام.

گاهی شعرهایی در این عالم پیدا می شود که قیمتی ترین شعرها در فرهنگ و ادبیات شرق و غرب است و همه آن را به بزرگی می ستایند؛ از جمله،این شعر معروف سعدی که بر سردر ساختمان سازمان ملل هم نقش بسته و مفهوم آن از اولین آیه سوره نساء و یک روایت از پیغمبر اکرم گرفته شده است:

بنی آدم اعضای یکدگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

ص:125

- «خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَهٍ»

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی.

-«مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد،إذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسهر و الحمی». 19

به راستی،چرا انسان این قدر از این فرهنگ فاصله گرفته و دیگر کسی به کسی رحم نمی کند؟وقتی عضوی از اعضای بدن درد می گیرد،بقیه اعضا به کمک می شتابند تا آن ناراحتی را رفع کنند،اما این موجودات دو پای پر ادعا نه تنها درد هم را در این زندگی کاهش نمی دهند،برای یکدیگر درد نیز می سازند.بابا طاهر به زیبایی از این مساله گلایه می کند و می گوید:

تو که خویشم نئی پیشم چرایی؟ تو که نوشم نئی نیشم چرایی؟

تو که باری ز دوشم برنداری نمک پاش دل ریشم چرایی؟

از این دست سوالات،خدا و انبیاء و خوبان درگاه الهی فراوان از این جنس دوپا پرسیده اند.چه می شود کرد که سخن نمی شنوند و جوابی ندارند و کروکور شده اند؟به راستی،چقدر سخت است انسان نبودن، و با وجود این همه چراغ بیراهه رفتن!

درسی از پیامبر اکرم(ص)

حکایتی از سیره نبی مکرم اسلام نقل شده است که بسیار درخور تامل است و فاصله ما را با آن حضرت به خوبی نشان می دهد.

ابوذر غفاری می گوید:وقت نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتم تا نمازم را با پیغمبر خدا بخوانم.دیدم چهره ایشان خیلی غمگین و گرفته است و اصلا مجال آن نیست که با ایشان حرف بزنم.چند ساعت بعد، وقتی بلال اذان صبح را گفت،دوباره به مسجد رفتم.بعد از نماز پیامبر

ص:126

به طرف مردم برگشت،دیدم ناراحتی شب گذشته زائل شده و ایشان بسیار شاد است.نزدیک رفتم و از حضرت پرسیدم:دیشب مصیبتی به شما وارد شده بود؟فرمود:نه!گرهی به زندگیتان خورده بود؟فرمود:نه! پس،چه امری سبب ناراحتی خاطر شریفتان شده بود؟فرمود:دیشب، دو درهم از حق مستمندان نزد من مانده بود و کسی را پیدا نمی کردم تا آن مال را رد کنم.تا صبح بیدار نشستم و فکر می کردم اگر مرگم فرا برسد،از ملک الموت خواهش کنم جانم را نگیرد تا بتوانم این دو درهم را به صاحبش برسانم.

چه شده که سیره رسول خدا و ائمه طاهرین از میان ما رخت بر بسته و دیگر به آن ها عمل نمی کنیم؟چنین روحیه هایی کجا رفته است؟کجا رفته آن دل هایی که ظلم بر بندگان خدا را بر نمی تافتند و غم مردمان بر دوششان سنگینی می کرد؟کجا رفته سیره امیر مومنان که مرگ را در ربوده شدن خلخال از پای زنی یهودی آسان می شمرد؟کو آن حال؟کو آن قلب؟و کو آن فکر و نگاه؟

لعلی از کان محبت برنیامد،سال هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

20 همه این مصیبت ها و دوری ها از بیگانگی با خدا روی داده است.

قلب ها از خدا جدا شده و فکرها دیگر در جستجوی او نیست.غفلت سراسر زندگی بشر را گرفته و راه هدایت بر خلاف جاده ضلالت کم رفت وآمد شده است،ولی همچنان ابروباد و مه و خورشید و فلک در کارند تا ما به راه بازگردیم و از خدای خود برای لحظه ای غافل نمانیم و با گریه به پیشگاه حضرتش عرضه بدایم که:

«الهی و ربی من لی غیرک». 21

ص:127

پی نوشت

(1).اشاره است به آیه14 سوره آل عمران: «زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ...».

(2).شعراء،88-89.

(3).توبه،20-21.

(4).صف،10-11.

(5).توبه،34-35.

(6).مائده،36.

(7).آل عمران،91.

(8).بحار الأنوار،ج 79،ص 118: «عن عبید بن عمیر اللیثی قال:إذا کان یوم القیامه خرج ولدان المسلمین من الجنه بأیدیهم الشراب قال:فیقول لهم الناس:اسقونا اسقونا فیقولون؟أبوینا أبوینا،قال:حتی السقط محبنطئا باب الجنه یقول:لا أدخل حتی یدخل أبوای.و عنه قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:إذا کان یوم القیامه نودی فی أطفال المؤمنین و المسلمین أن اخرجوا من قبورکم فیخرجون من قبورهم.ثم ینادی فیهم أن امضوا إلی الجنه زمرا،فیقولون:ربنا و والدینا معنا[ثم ینادی فیهم الثانیه أن امضوا إلی الجنه زمرا،فیقولون:ربنا و والدینا معنا؟]فیقول فی الثالثه:

و والدیکم معکم،فیثب کل طفل إلی أبویه فیأخذون بأیدیهم فیدخلون بهم الجنه،فهم أعرف بآبائهم و امهاتهم یومئذ من أولادکم الذین فی بیوتکم».

-وروی«أن رجلا کان یجئ بصبی له معه إلی رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و أنه مات فاحتبس والده عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله فسأل عنه،فقالوا:مات صبیه الذی رأیته معه،فقال صلی اللّه علیه و اله هلا آذنتمونی فقوموا إلی أخینا نعزیه،فلما دخل علیه إذا الرجل حزین و به کآبه،فعزاه،فقال:یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله کنت أرجوه لکبر سنی وضعفی،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:أما یسرک أن یکون یوم القیامه بازائک،فیقال له:ادخل الجنه،فیقول:یا رب و أبوای،فلا یزال یشفع حتی یشفعه اللّه عز و جل فیکم،فیدخلکم جمیعا الجنه».-

ص:128

-و حکی الشیخ أبو عبد اللّه بن النعمان فی کتاب مصباح الظلام عن بعض الثقات«أن رجلا أوصی بعض أصحابه ممن حج أن یقرء سلامه لرسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و یدفن رقعه مختومه أعطاها له عند رأسه الشریف،ففعل ذلک،فلما رجع من حجه أکرمه الرجل و قال له:جزاک اللّه خیرا لقد بلغت الرساله،فتعجب المبلغ من ذلک، و قال:من أین علمت بتبلیغها قبل أن احدثک؟فأنشأ یحدثه،قال:کان لی أخ مات و ترک ابنا صغیرا فریبته و أحسنت تربیته،ثم مات قبل أن یبلغ الحلم.فلما کان ذات لیله رأیت فی المنام أن القیامه قد قامت،و الحشر قد وقعت و الناس قد اشتد بهم العطش من شده الجهد،و بید ابن أخی ماء فالتمست أن یسقینی فأبی،و قال:أبی أحق به منک،فعظم علی ذلک.و انتبهت فزظا فلما أصبحت تصدقت بجمله دنانیری، و سألت اللّه أن یرزقنی ولدا ذکرا فرزقنیه و اتفق سفرک فکتبت لک تلک الرقعه و مضمونها التوسل بالنبی إلی اللّه عز و جل فی قبوله منی رجاء أن أجده یوم الفزع الاکبر،فلم یلبث أن حم و مات،و کان ذلک یوم وصولک،فعلمت أنک بلغت الرساله».

-عن النبی صلی اللّه علی و اله قال:«تجئ یوم القیامه أطفال المؤمنین عند عرض الخلائق للحساب فیقول اللّه تعالی لجبرئیل علیه السلام:اذهب بهؤلاء إلی الجنه، فیقفون علی أبواب الجنه و یسألون عن آبائهم و امهاتهم فتقول لهم الخزنه:آباؤکم و أمهاتکم لیسوا کأمثالکم،لهم ذنوب و سیئات یطالبون بها،فیصیحون صیحه باکین، فیقول اللّه تعالی:یا جبرئیل ما هذه الصیحه؟فیقول اللهم أنت أعلم،هؤلاء أطفال المؤمنین،یقولون:لا ندخل الجنه حتی یدخل آباؤنا و امهاتنا،فیقول اللّه سبحانه و تعالی یا جبرئیل تخلل الجمع و خذ بید آبائهم و امهاتهم فأدخلهم معهم الجنه برحمتی».

(9).المقنع،شیخ صدوق،ص 73: «إعلم أن الصلاه عمود الدین،و هی أول ما یحاسب العبد علیها،فإن قبلت قبل ما سواها،و إن ردت رد ما سواها.و إیاک أن تستخف بها، أو تکسل عنها أو یشغلک عنها شئ من غرض الدنیا».

-عروه الوثقی(ط.ق)،سید یزدی،ج 1،ص 513: «اعلم أن الصلاه أحب الاعمال-

ص:129

-إلی اللّه تعالی،و هی آخر وصایا الانبیاء علیهم السلام و هی عمود الدین،إذا قبلت قبل ما سواها،و إن ردت رد ما سواها،و هی أول ما ینظر فیه من عمل ابن آدم،فإن صحت نظر فی عمله،و إن لم تصح لم ینظر فی بقیه علمه،و مثلها کمثل النهر الجاری، فکما أن من اغتسل فیه کل یوم خمس مرات لم یبق فی بدنه شئ من الدرن کذلک کلما صلی صلاه کفر ما بینهما من الذنوب،و لیس ما بین المسلم و بین أن یکفر إلا أن یترک الصلاه،و إذا کان یوم القیامه یدعی بالعبد،فأول شئ یسئل عنه الصلاه،فإذا جاء بها تامه و إلا ذخ فی النار.و فی الصحیح قال مولانا الصادق علیهم السلام ما أعلم شیئا بعد المعرفه أفضل من هذه الصلاه،ألا تری إلی العبد الصالح عیس بن مریم علیه السلام قال:و أوصانی بالصلاه و الزکاه ما دمت حیا،وروی الشیخ فی حدیث عنه علیه السلام قال:و صلاه فریضه تعدل عند اللّه ألف حجه و ألف عمره مبرورات متقبلات».

-وسائل الشیعه(آل البیت)،حر عاملی،ج 4،ص 108: «و عن جماعه،عن أحمد بن محمد بن عیسی،عن الحسین بن سعید،عن فضاله،عن حسین بن عثمان،عن سماعه،عن أبی بصیر قال:سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول:کل سهو فی الصلاه یطرح منها،غیر أن اللّه یتم بالنوافل،إن أول ما یحاسب به العبد الصلاه،فان قبلت قبل ما سواها،إن الصلاه إذا ارتفعت فی أول وقتها رجعت إلی صاحبها و هی بیضاء مشرقه،تقول:حفظتنی حفظک اللّه،و إذا ارتفعت فی غیر وقتها بغیر حدودها رجعت إلی صاحبها و هی سوداء مظلمه تقول:ضیعتنی ضیعک اللّه».

(10).منتهی المطلب(ط.ق)،علامه حلی،ج 1،ص 542: «مسأله:و صدقه السر أفضل من صدقه العلانیه بالنص و الاجماع قال اللّه تعالی: (إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ) و لا خلاف بین المسلم فی ذلک روی الجمهور عن أبی هریره عن النبی صلی اللّه علیه و آله قال سبعه یظلهم اللّه فی ظل عرشه یوم لا ظل إلا ظله و ذکر منهم رجلا تصدق بصدقه فأخفاها حتی لا یعلم شماله ما ینفق یمینه و من طریق الخاصه ما رواه الشیخ و ابن بابویه عن النبی صلی اللّه علیه و آله قال:صدقه السر تطفئ غضب الرب جل جلاله و عن عمار عن-

ص:130

-الصادق علیه السلام قال:قال یا عمار الصدقه و اللّه فی السر أفضل من الصدقه فی العلانیه و کذلک و اللّه العباده فی السر أفضل من العباده فی العلانیه و عن معلی بن خنیس عن أبی عبد اللّه علیه السلام:صدقه اللیل تطفئ غضب الرب تعالی و تمحو الذنب و تهون الحسنات و صدقه النهار تثمر المال و تزید فی العمر».

-بحار الأنوار،ج 66،ص 377: «الخلیل بن أحمد.عن ابن منیع،عن مصعب،عن مالک،عن أبی عبد الرحمان،عن حفص بن عاصم،عن أبی سعید الخدری أو عن أبی هریره قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:سبعه یظلهم اللّه عز و جل فی ظله یوم لا ظل إلا ظله:إمام عادل،و شاب نشأ فی عباده اللّه عز و جل،و رجل قلبه متعلق بالمسجد إذا خرج منه حتی یعود إلیه،و رجلان کانا فی طاعه اللّه عز و جل فاجتمعا علی ذلک و تفرقا،و رجل ذکر اللّه عز و جل خالیا ففاضت عیناه،و رجل دعته امرأه ذات حسب و جمال فقال:إنی أخاف اللّه،و رجل تصدق بصدقه فأخفاها حتی لا یعلم شماله ما یتصدق بیمینه».

(11).از مولوی است.

(12).اشاره به آیه15 سوره فاطر.

(13).مفاتیح الجنان،در اعمال شب جمعه.

(14).علی،علیه السلام: «إنما أتم إخوان علی دین اللّه،ما فرق بینکم إلا خبث السرائر، و سوء الضمائر،فلا توازرون و لا تناصحون،و لا تباذلون و لا توادون». نهج البلاغه،خ 113؛شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید،ج 7،ص 246.

(15).از مولوی است.

(16).برگرفته از مضمون اشعار مثنوی معنوی مولاناست.در شرح علامه جعفری بر مثنوی نیز آمده است.(مولف)

(17).فاطر،16.محتوای آیه در سوره ابراهیم آیه19 نیز آمده است.

(18).رعد،28.

(19).کنز العمال،ح 737.نز به همین مضمون:

-رساله سعدیه،علامه حلی،ص 165:علی،علیه السلام: «مثل المؤمنین فیما بینهم،-

ص:131

-کمثل البنیان یمسک بعضه بعضا،و یشد بعضه بعضا...».

-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:«مثل المؤمن و أخیه کمثل الکفین تنقی أحدهما الاخری».

-«مثل مؤمن لا یرعی حقوق إخوانه المؤمنین کمثل من حواسه کلها صحیحه،فهو لا یتأمل بعقله،و لا یبصر بعینه،و لا یسمع باذنه،و لا یعبر بلسانه عن حاجته،و لا یدفع المکاره عن نفسه بالإدلاء بحججه،و لا یبطش لشئ بیدیه.و لا ینهض إلی شئ برجلیه،فذلک قطعه لحم قد فاتته المنافع،و صار غرضا لکل المکاره،فکذلک المؤمن إذا جهل حقوق إخوانه فاته ثواب حقوقهم،فکان کالعطشان بحضره الماء البارد فلم یشرب حتی طفی...فإذا هو سلیب کل نعمه،مبتلی بکل آفه». ر ک:تفسیر منسوب به امام عسکری،علیه السلام،ص 320 و 162؛کنز العمال،ح 5533.

(20).از حافظ است.

(21).بخشی از دعای کمیل است.

ص:132

8شناخت دنیا و راه زیستن در آن

اشاره

تهران،حسینیه همدانیهارمضان 1386

ص:133

ص:134

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

پیش از این گفتیم که انسان به عالم هستی و به خودش دو دیدگاه دارد.

اگر این نگاه نگاهی سالم و صحیح و براساس وجدان و فطرت و در ارتباط با عقل انبیاء و اولیاء باشد،هرچیزی را در این عالم در جای خود و هر پدیده ای را حق می بیند.چنین نگاهی قلب را قبله نمایی قرار می دهد که در هر موقعیتی وجود انسان را به سوی پروردگار راهنمایی می کند.

اما اگر این نگاه فاقد پشتوانه ای چون عقل انبیاء،وجدان،فطرت و...

باشد،هیچ چیز را حق نمی بیند و مجموعه عالم را ابزار و خود را مصرف کننده ای می پندارد که باید این مجموعه را تنها هزینه شکم و شهوت کند.قرآن کریم درباره این گروه می فرماید:

«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ». 1

و کافران همواره سرگرم بهره گیری از(کالا و لذت های زودگذر)دنیایند و می خورند همان گونه که چهارپایان می خورند و جایگاهشان آتش است.

ص:135

این آیه صراحتا می فرماید این گونه انسان ها با این طرز نگاهشان «کالانعام»هستند و ارزششان هم وزن گاو و گوسفند است.آیات دیگر حتی ارزش آنان را کمتر دانسته و از حیوانات هم پایین تر می داند:

«..أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ...». 2

...آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراه ترند.

سعدی در این باره شعر زیبایی دارد،می گوید:

گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم آزار

حیواناتی مثل گاو و خر هزاران سال است دارند به تکلیف خود عمل می کنند و جز ایجاد راحتی برای انسان تا به حال کار دیگری انجام نداده اند،درحالی که این انسان های بدتر از حیوان دائم در حال ایجاد ناراحتی و رنج برای خود و دیگران اند.

زنبور درشت بی مروت را گوی باری،اگر عسل نمی دهی نیش مزن.

3

این که ما دنیا را چه می بینیم و خودمان را در این میان در چه جایگاهی قرار می دهیم عامل همه رفتارهای درست یا نادرستمان است.پس،لازم است ابتدا نگاهمان به هستی را سامان دهیم.برای تبیین بهتر مطلب، ناچار از تشبیه معقول به محسوس استفاده می کنیم؛یعنی بهره بردن از مسائل طبیعی برای ملموس کردن برخی مسائل معنوی.

ماهی ها در تمام دوره زندگی شان با یک حقیقت بیشتر روبه رو نیستند و آن آب است.بینش درستشان درباره آب برای این است که همین یک حقیقت ظرف زندگی شان را پر کرده و همین یک رنگ در منظر نگاهشان است.آن ها تا در آب اند شاد و متحرک و زنده اند و رشد می کنند و وجودشان از خشکی متنفر است،گویی می دانند در خشکی پراکندگی و اختلاف و کشمکش موجودات با هم فراوان است،لذا علاقه ای ندارند از این حقیقت واحد یکرنگ جدا شوند.ازاین رو،وقتی

ص:136

از ان حقیقت جدا می شوند،از شدت رنجی که می کشند هلاک می شوند؛یعنی قلبشان دیگر برای زنده نگاه داشتنشان تلاشی نمی کند و از کار می افتد.

نمی دانم نام آن گروه از انسان ها را که چنین دیدگاهی دارند چه باید گذاشت،ولی ظاهرا بهترین تعبیر در حق آنان همان است که در دعای کمیل آمده است:

«یا غایه آمال العارفین».

عارفانی که امیر المؤمنین از آن ها سخن می گوید کاری به خانقاه و کشکول و تبرزین ندارند.رئیس کل عارفان عالم،پس از رسول خدا، خود حضرت بوده که به جای خانقاه،مسجد و به جای تبرزین و کشکول،قرآن داشته است.

این عارفان هستی را به دریا تشبیه کرده و انسان را ماهی این دریا دانسته اند.هستی منزلی است که معشوق برای مهمانان و عاشقانش ساخته است.در این منزل،اهالی نگاه صحیح جز خدا و یکرنگی نمی بینند.برای آن ها مساله خیلی روشن است.آن ها معتقدند هستی میهمانخانه ای بیش نیست و یک صاحب هم بیشتر ندارد.ما نیز در آن چند صباحی مهمانیم.او ما را دعوت کرده تا رشد کنیم و شایسته نشستن در مقام قرب شویم.بعد از این که ما در مقام قرب نشستیم،او پذیرایی را به تناسب قربمان عوض می کند و به بهشت ابدی تبدیل می کند؛یعنی 50-60 سال از این مهمانی در این دنیا و ادامه بی نهایتش در آن دنیاست.

گر شبی در خانه جانانه میهمانت کنند

گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش.

مهم این است که اگر در این دنیا به خوردنی ها و نوشیدنی ها و

ص:137

کارخانه و خانه و صندلی و پول رسیدیم،توقف نکنیم،زیرا ابزار متنوع دنیا برای ما مانند خشکی است که اگر در آن ها بیفتیم،بال بال می زنیم و هلاک می شویم.در دریای هستی باید یکتانگر و یکرنگ نگر باشیم و هم چنان که از نعمت ها بهره می بریم،در کنار آن ها توقف نکنیم،زیرا تنها در این صورت حیات پیدا می کنیم.قرآن می فرماید:

«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاهً طَیِّبَهً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». 4

از مردوزن،هرکس کار شایسته انجام دهد درحالی که مؤمن است، مسلما او را به زندگی پاک و پاکیزه ای زنده می داریم و پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام می داده اند،می دهیم.

عمل یعنی حرکت کردن و متوقف نشدن.خیلی ها وقتی به پول و شهوت می رسند،کنار آن چمباتمه می زنند و دیگر برنمی خیزند.خیلی ها وقتی به دنیا می رسند،مانند ماهی ای که در خشکی افتاده باشد،بالا و پایین می پرند و عرق می ریزند.فکر می کنند این حرکت ها و جنبش ها برای نجات است،درحالی که نشانه نابودی است.

«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...»

کسی که خودش را مهمان او می داند و کنار هیچ نعمتی نمی ایستد و می رود،در حقیقت،نعمت های خدا را در سفره ای کوچک گذارده و به کمر بسته است.مسافرهای قدیم وقتی حرکت می کردند،هروقت گرسنه شان می شد،خیلی معمولی گره سفره شان را باز می کردند و نصفه نانی از آن در می آوردند و هم چنان که راه می رفتند می خوردند و خدا را شکر می کردند.هیچ مسافری در قدیم سفره اش را پهن نمی کرد تا غذا بخورد و سیر شود،چون از راه می ماند و تلف می شد.ما هم باید یاد بگیریم که توقف کردن به معنی از راه ماندن و به مقصود نرسیدن و تلف شدن است.

ص:138

یکبار،نمی دانم چه شد که نیم ساعتی در جلسه ای معطلل شدم.از قضا، عده ای آمدند دور هم نشستند و مشغول صحبت شدند.دیدم یکی از آن طرف میز می گوید:دیروز ما هشت میلیارد تومان معامله داشتیم.دیگری گفت:جایی را دیده ام به صدونه میلیارد تومان،بناست معامله کنم.

یکی دیگرشان گفت:نمی دانم برای آن دو کارخانه که طرحش را داده ام، ماشین آلات از چین بیاورم یا از آلمان،حدود 300 میلیارد تومانی می شود...من هم این قیافه ها را نگاه می کردم.جالب این که از این 7- 8 نفر حدود شش نفرشان رو به موت بودند و از نظر سن وسال کارشان تمام شده بود.فهمیدم حق با آن شاعر است که می گوید:

ریشه سرو کهنسال از جوان افزون تر است

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را.

5

حقیقت این است که هرچه بیشتر متوقف بشویم سنگین تر می شویم و هرچه بیشتر دست وپا بزنیم بیشتر در این باتلاق فرو می رویم.چرا نباید مثل ماهی از خشکی متنفر باشیم و از دلبستگی به ظواهر بگریزیم؟واللّه، در این دریای هستی،یک حقیقت بیشتر وجود ندارد و آن هم خداست.

تمام این سفره را هم در یک لحظه می تواند جمع کند و ما را در حسرت ابدی باقی بگذارد:

ز افسوس زدند ناله چون کوس خود حاصل عمر چیست؟افسوس.

6 «فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَهٌ وٰاحِدَهٌ...». 7

پس چون در صور یک بار دمیده شود.و زمین و کوه ها از جای خود برداشته شوند و هر دوی آن ها یک باره درهم کوبیده و ریزریز گردند.

پس آن روز است که آن واقعه بزرگ واقع می شود.و آسمان بشکافد و در آن روز است که از هم گسسته و متلاشی گردد....

به محض این که قیامت فرا برسد،تمام ساختمان هستی با هرچه در آن است فرو می ریزد و زیر آوار می مانیم.پس ببینیم کجا و پیش چه کسی

ص:139

ایستاده ایم؟بیایید یکی بین باشیم،زیرا این کثرت ها سرانجام ما را می کشد.این هایی که ما می بینیمم همگی«نبود»هستند،«بود»فقط یکی است و بقیه نمایش بودن را می دهند.برای همین،وقتی نمایش تمام می شود،تلفن ها به کار می افتند تا تابوت و ماشین بهشت زهرا و کفن و قبر آماده کنند.همین نشان می دهد که ما بود نیستیم.نبودیم؛یعنی ظاهری از بود را داریم نشان می دهیم.به خدا،این نمایش امروزوفردا تمام می شود!با یکی پیوند بخوریم که ابدی باشد تا ابدی بشویم؛به کسی متصل باشیم که یکرنگ است تا یکرنگ شویم.چند رنگ نباشیم، متکثر نشویم،در کثرت و تنوع نیفتیم،چشم ظاهرمان مانع چشم باطنمان نشود،گوشمان فقط صداهای معمولی بی ربط و بی اثر را نشنود و مانع از این نشود که صدای خدا به ما برسد.

«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ...»

آیه می گوید کسی که به سوی من در حرکت است و مؤمن است، دوبین و سه بین و چهاربین نیست،یکتانگر است.

«فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاهً طَیِّبَهً...».

در این دریای الهی و یکرنگ،خودم به او حیات طیبه می دهم و زندگی اش می بخشم.اما اگر تعلق به این رنگ ها پیدا کند،دیگر آزادی اش خیلی مشکل است.حکایت کوتاهی به یاد دارم که بی مناسبت با این معنا نیست که عارفان واقعی چقدر هوشیار و آزاده بوده و از تعلق به هر رنگی پرهیز می کردند.

ص:140

چه رنگی بخرم ؟

آورده اند که گلیم زیر پای عارفی پاره پاره شده بود.خانه اش هم بغل رودخانه بود.روزی به یکی از دوستانش گفت:این پنج درهم را بگیر و حالا که به بازار می روی یک گلیم هم برای ما بخر،چون روی این یکی دیگر نمی شود زندگی کرد.گفت:فدایتان بشوم!افتخار هم می کنم،فقط بفرمایید چه رنگی بخرم؟چون گلیم رنگ های متنوع دارد.عارف کمی فکر کرد و گفت:آن پول را بده!و آن را در رودخانه انداخت.آن مرد پرسید:آقا،پس چرا این طور کردید و پول را به آب انداختید؟گفت:

حالا که پای رنگ وسط آمد اصلا گلیم نمی خواهم.با همین گلیم پاره تا آخر عمر زندگی می کنم. 8

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیر آزاد است.

9 این رنگ ها خیلی اوقات چشم ما را کور و گوشمان را کر می کند و قلبمان را به یک زندگی رنگ دار متمایل می کند و به تبذیر و اسراف می کشاند تا هر سال میلیون ها تومان هزینه کنیم که پرده ها و مبل ها و ماشین ها و فرش هایمان با هم هارمونی داشته باشند،درحالی که تناسب در هماهنگی رنگ های مختلف نیست،در یکرنگ دیدن همه چیز است.

چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار

حکایات مربوط به جناب بهلول اغلب،بر خلاف ظاهر خنده دارشان، خیلی گریه آور است.بهلول از علمای بزرگ شیعه است که از عاملین بوده؛یعنی از سالکان کوی حق بوده است.یکبار،هارون الرشید خواست به او در دستگاه خود پست ومقامی بدهد.ایشان دید قبول هر نوع پستی در دولت هارون خیانت به پروردگار و به مکتب اهل بیت است،لذا صبح که از خانه بیرون آمد،لباس های پاره پوشید و سوار چوب شد و شلاقی هم به دست گرفت که مثلا این اسب من است.بچه ها هم دورش را گرفتند و...خلاصه،خودش را به دیوانگی زد تا آخرتش را نگاه دارد.

این نوع دیوانگی خیلی قیمت دارد،حداقلش بهتر از این است که

ص:141

انسان دیوانه شکم و شهوت باشد و آخرتش را ببازد.هارون هرچه انتظار کشید بهلول نیامد.پرسید:پس این عالم بزرگ کجاست؟گفتند:او دیشب روانی شده و عقلش را از دست داده است.

البته،ایشان در همان حال دیوانگی هم کتابی از خود به جای گذاشت که یکبار چاپ شده و اکنون نایاب است.نکته جالب این که او در حال دیوانگی هم در بیدار کردن انسان ها استاد بوده است.از جمله،معروف است که یکبار به کاخ هارون الرشید رفت و سراغ خلیفه را گرفت.

گفتند:اعلیحضرت نیست.او چون خودش را به دیوانگی زده بود و همه فکر می کردند دیوانه واقعی است به همه جا می رفت و نمی توانستند جلویش را بگیرند،آن روز هم،اتاق به اتاق گشت و بالاخره روی تخت مخصوص هارون با آن لباس های خاک آلوده اش گرفت خوابید.محافظان کاخ و محافظان شخصی هارون وقتی دیدند تمام تشک و پتو و ملافه خلیفه گردوخاکی و کثیف شده به سرش ریختند و داشتند او را به قصد کشت می زدند که هارون رسید:چه خبر است؟همه تعظیم کردند:

قربان،این مردک دیوانه چشم ما را دور دیده آمده روی تخت شما خوابیده.هارون به بهلول نگاهی کرد،بهلول گفت:من سه دقیقه روی این تخت خوابیدم این قدر کتک خوردم،تو که بیست سال است به جنایت و ظلم روی این تخت نشسته ای،چه می خواهی بکنی؟

هم چنین،معروف است که او یکبار هم در راهی در سایه درختی خوابیده بود.از قضا،هارون هم با خدم وحشم و لباس سلطنت و...از آن جا رد می شد و جارچیان حضور خلیفه را اعلام می کردند.مردم به احترام هارون کنار راه دست به سینه ایستاده بودند و احترام می کردند، اما بهلول دراز کشیده بود و تکان نمی خورد.هرچه به او گفتند:

اعلیحضرت دارد می آید،بلند شو بنشین،پایت را دراز نکن،دستت را

ص:142

روی سینه بگذار و....گفت:اعلیحضرت دیگر کیست؟گفتند:هارون.

گفت:او هم مثل من آدم است،می خورد،مریض می شود،اسهال می گیرد،می میرد،می برند خاکش می کنند و دورش می اندازند.او مگر کیست که من از راهش بلند شوم؟او برود از جای دیگری رد شود.

خلاصه،سروصدایی سر این مساله به پا بود که هارون رسید و گفت:

چه خبر است؟گفتند:بهلول خوابیده بلند نمی شود.گفت:ولش کنید! خودش آمد و به او گفت:بهلول،حالا که روی زمین و توی گردوغبار خوابیده ای،اقلا این محاسن و ریشت را شانه کن،خیلی درهم برهم است،آدم نگاهت می کند چندشش می شود.گفت:من که شانه ندارم.

هارون شانه خودش را درآورد و به او داد.گفت:شانه اعلیحضرت احترام دارد،من لباس ندارم تا این شانه را توی جیبش بگذارم.گفت:

یکی از لباس های مرا بپوش و دستور داد یک بقچه لباس به او دادند.

گفت:اعلیحضرت،این لباس ها قیمت دارد.من با این لباس ها این جا بخوابم دزد تا فردا آن ها را می برد،این ها را باید جای محفوظی بگذارم.

گفت:یک خانه 500 متری در بهترین جای بغداد به او بدهید.سند خانه را نوشتند و به بهلول دادند.گفت:قربان،این خانه خرج دارد،آب و برق دارد،گاز دارد،تلفن دارد،من پول این ها را از کجا بیاورم؟گفت:

یک نخلستان آباد هم به نامش کنید تا خرماهایش را بفروشد خرج خانه اش را بدهد.گفت:قربان،من که باغبانی بلد نیستم.گفت:دو تا باغبان هم با خرج دولت به او بدهید.بهلول همین طور که خوابیده بود گفت:دو تا باغبان،یک باغ،یک خانه با اثاث منزل،کارگر،لباس اعلیحضرت،شانه اعلیحضرت...!؟بعد،شانه را پرت کرد و ریشش را درهم تر کرد و گفت:هارون،ببین با دادن یک شانه چه بلاهایی می خواهی سر من بیاوری و چطور می خواهی مرا گرفتار این چند روزه

ص:143

دنیا کنی و از خدا ببری؟لعنت به این شانه و به آن کسی که آن را به من داد!چهار تا دهن کجی هم به هارون کرد و بعد فرار کرد و رفت.و هارون تازه فهمید که در چه لجنزاری دارد دست وپا می زند.

این ها درس زندگی برای ماست که بدانیم خدا یکی است: «وحده لا شریک له»، دین از اول تاکنون یکی بوده: «اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ»، عمر یکبار است،مرگ یکبار است،زنده شدن یکبار است،بهشت رفتن برای همیشه یکبار است و جهنم رفتن هم برای ابد یکبار است.این مسیر زندگی است.انسان های زیادی در طول تاریخ این مسیر را گم کردند و به پوچی و بی هدفی رسیدند.در قرآن کریم،دراین باره دو لغت وجود دارد که خیلی قابل تامل است:یکی «ظلّ» است به معنی گمراهی،و یکی «غوایه» به معنای سردرگمی و بی هدفی.قرآن درباره پیامبر اکرم در سوره نجم می فرماید:

«وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ. مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ».

سوگند به ستاره هنگامی که برای غروب کردن در کرانه افق افتد که هرگز دوست شما از راه راست منحرف نشده و در ایمان و اعتقادش از راه راست به خطا نرفته است.

پیغمبر شما نه راه را گم کرده و نه بی هدف است.

در عوض،قرآن آن ها که جهت قلبشان به سوی خدا نیست را این طور معرفی می کند:

«فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...». 10

در دل آنان بیماری سختی از نفاق است.

نمی گوید«فی قلوبهم اللّه،فی قلوبهم قیامت،فی قلوبهم یکتانگری،فی قلوبهم اخلاص،فی قلوبهم کرامت،فی قلوبهم محبت اللّه،فی قلوبهم محبت الانبیاء،فی قلوبهم محبت الحسین»می فرماید: «فِی قُلُوبِهِمْ

ص:144

مَرَضٌ». قلبشان مریض است و دنبال معالجه اش هم نیستند.

«فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ».

پس خدا به کیفر نفاقشان بر بیماریشان افزود،و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ می گفتند،عذابی دردناک است.

دل مریض جهت گیری اش به کدام سمت است؟کسی که بیمار پول و شهوت و شکم و این صندلی های شکسته و زن یا مرد است،دلش چگونه می تواند به سمت خدا برود؟این ماهی از آب بیرون افتاده و در خشکی دارد برای مردن دست وپا می زند.چنین انسانی بی هدف و پوچ زندگی می کند و وقتی این بی هدفی به او فشار می آورد،خودکشی می کند یا روانی می شود یا دچار غصه و رنج و کسالت می شود:

«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا الصَّلاٰهَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا». 11

سپس،نسلی جایگزین آنان شد که نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروی نمودند؛پس،کیفر گمراهی خود را که عذابی دردناک است خواهند دید.

آن ها از نماز دست برداشتند و در شهوات افتادند و به پوچی و پوکی و بی هدفی رسیدند،زیرا خود نماز راه است:

«الصلاه قربان کل تقی». 12

وجود انسان امانت الهی است

مطلب دوم را مختصرتر و با تکیه بر این دو بیت شعر عرض می کنم.

خاک امین و آنچه در وی کاشتی بی خیانت جنس آن برداشتی

این امانت زان عنایت یافته است آفتاب عدل بر او تافته است.

13 چون زمین به حق وصل است امین است و امین اضافه کننده هم هست.برای همین،یک دانه گندم که به او می دهی یا یک دانه سیب

ص:145

زمینی یا نخود یا پرتقال که می کاری،بعد از مدتی به جای آن یک دانه پرتقال در هر سال،پنج هزار پرتقال می دهد و آن دانه گندم را هفتصد برابر می کند.تقلب و کلاهبرداری هم در کارش نیست.امین الهی است و تو هرچه در آن بکاری بی خیانت برداشت می کنی.

حکما و عرفا می گویند:شایسته است کسی که از زمین آفریده شده، مانند زمین امین باشد و بگذارد آیات قرآن را در او بکارند تا این وجود امین آیات الهی را به شجره طیبه ای تبدیل کند که:

«أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ». 14

ریشه اش استوار و پابرجا و شاخه اش در آسمان است و میوه اش را به اجازه پروردگارش در هر زمانی می دهد.

یکی از مصادیق این معنا و ماهیان این دریا که ابدا به خشکی رو نکرد و زمین بسیار امینی بود که از گنج الهی به خوبی نگهداری کرد خدیجه کبری 15 ،سلام اللّه علیها،بود.عظمت این بانو را از محصولش می توان شناخت و فهمید که این ماهی در این دریای وحدت و بحر«لا اله الا الله»،در این دریای«لا حول و لا قوه الا بالله»و«لا مؤثر فی الوجود الا الله»و «إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ» چگونه زیسته است.دانه ای که در این سرزمین کاشته شد،به فاطمه زهرا بدل شد و محصول آن حسن و حسین، علیهما السلام،گردید.باغبان این دو کشت نیز پیغمبر و علی، علیهما السلام،بودند.میوه های بعدی این کشت حضرت زین العابدین تا امام عصر،علیهم السلام،بود.میوه امام زمان هم یک جزئش حوزه های علمیه شیعه از زمان مرحوم کلینی تاکنون است که هزاران فقیه و اصولی و مفسر و عالم و مولد و نویسنده تحویل عالم داده است و این رشد ادامه دارد تا روزی که همین زمین پر از میوه سالم شود.

«وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ». 16

ص:146

و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به میراث می برند.

همه این برکات به حضرت خدیجه باز می گردد.او زمینی امین و پیغمبر باغبان آن بود و محصولش نیز «سیده نساء العالمین،ام الائمه نقباء النجباء» شد.این ماهی هرگز در خشکی پول نیفتاد،با این که خیلی پول در کنارش بود.در خشکی سران عرب نیفتاد و هر متکبر ثروتمندی در خانه اش را زد و حاضر شد با هر شرطی با او ازدواج کند قبول نکرد، چون می گفت:اثر پاکی در چهره او نمی بینم.تا چهل سالگی حاضر به ازدواج نشد و قبل از پیغمبر این زمین امین را به دست کسی نداد.این که گفته اند ایشان قبل از پیغمبر دوبار شوهر کرده دروغ است.این ها را دیگران ساخته و به این خانواده بسته اند.خدیجه به چه کسی پیش از پیامبر شوهر کرد؟به مشرکان بت پرست؟آن هم خانم عاقل فرزانه باکرامت باوقاری مثل او؟

ایشان با کسی ازدواج نکرد تا این که پیغمبر با کاروان تجاری او از مکه به شام رفت و با سود قابل توجهی بازگشت.آن گاه،خدیجه از غلامش که در این سفر با پیامبر بود درباره ایشان پرسید.گفت:خانم،هرچه ارزش در این عالم هست در این مرد جمع است.گفت:ازدواج کرده؟ گفت:نه.گفت:پس آن باغبانی که باید در سرزمین من میوه خدا را بکارد این است.برو پیش عمویش و بگو درست است که من چهل سالم است،ولی از برادرزاده ات سؤال کن حاضر است با من ازدواج کند؟ابو طالب سخن خدیجه را به پیامبر رساند.پیغمبر با این که از طریق قلبش می دانست خداوند از ازل او را برای ساختن فاطمه به وجود آورده،عادی برخودر کرد و گفت:عمو جان،اگر میل دارد ازدواج کند، من حاضرم. 17

ص:147

برای اثبات بزرگی این زن همین بس که او 14 سال قبل از پیغمبر از دنیا رفت،ولی پیامبر تا آخر عمر می گفتند:دنیا کجا و خدیجه کجا؟مگر دیگر کسی مثل خدیجه پیدا می شود؟ 18

نقش آفرینی فاطمه زهرا در قیامت

سخنی هم در فضیلت دختر این بانوی بزرگ بگویم تا گستردگی وجود فاطمه زهرا و عظمت قلب جهت گیر او معلوم بشود.نقل است که در قیامت،پروردگار به ایشان می گوید:حبیبه من،شما معطل قیامت نشو!به بهشت برو!حضرت نیز اطاعت می کند و تا دروازه بهشت می رود،اما وارد بهشت نمی شود.خطاب می رسد:چرا داخل نمی شوی؟می گوید:

خدایا،آیا ما در دنیا نعمت های تو را به تنهایی استفاده کردیم؟آیا ما نبودیم که پس از سه روز روزه لقمه دهانمان را به مستحق دادیم و خودمان با آب افطار کردیم؟حالا من چگونه تنها به بهشت بروم؟ خطاب می رسد:حبیبه من،با چه کسی می خواهی بروی؟می گوید:با هر کس که با شوهرم و با بچه هایم بوده و به ما کمک کرده،شیعه ما بوده و به ما اقتدا کرده و با حسین من در ارتباط بوده و برای حسین من گریه کرده است!خطاب می رسد:حبیبه من،این هایی که گفتی را از کل محشر صدا کن و با خود به بهشت ببر. 19 آری:

در محشر اگر لطف تو خیزد به شفاعت بسپار بگردند و گنهکار نیابند.

20

ص:148

پی نوشت (1).محمد،12.

(2).اعراف،179.همین معنا در آیه44 سوره فرقان نیز آمده است.

(3).از سعدی است.

(4).نحل،97.

(5).از صائب تبریزی است.

(6).از امیر خسرو دهلوی است.

(7).حاقه،13.

(8).این حکایت در تذکره الاولیاء عطار در شرح حال رابعه عدویه آمده است:«...نقل است که چهار درم سیم به یکی داد که مرا گلیمی بخر که برهنه ام.آن مرد برفت و بازگردید،گفت:یا سیده چه رنگ بخرم؟رابعه گفت:چون رنگ در میان آمد به من ده آن سیم.بستد و در دجله انداخت؛یعنی که هنوز گلیم ناپوشیده تفرقه پدید آمد».

تذکرد الاولیاء عطار،باب 8،ذکر رابعه.

(9).از حافظ است.

(10)بقره،10.

(11).مریم،59.

(12).این روایت هم از امیر مومنان و هم از امام رضا،علیهما السلام،نقل شده است.ر ک:

نهج البلاغه،ج 4،ص 34؛کافی،ج 3،ص 265.

(13).از مثنوی معنوی است.

(14).ابراهیم،24-25.

(15)خدیجه(س)،همسر پیامبر اسلام(ص)،دختر خویلد بن اسد بن عبد العزّیّ بن قصیّ بن کلاب بن مرّه بن کعب بن لؤیّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بود.در مقایسه نسب آن بزرگوار با سلسله نسب رسول خدا(محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن...)می توان اشتراک این دو بزرگوار را در اجداد خود از قصی بن کلاب تا عدنان به وضوح دریافت.به عبارت دیگر،بنا-

ص:149

-بر منابع تاریخی،عبد مناف و عبد العزّی که در این سلسله ها به نام ایشان اشاره شده با هم برادر بوده اند و رسول خدا(ص)و خدیجه کبری(س)،به این اعتبار، نوه عموی یکدیگر بوده و خویشاوندی نزدیکی میان آن ها وجود داشته است.قابل ذکر است که انتساب خدیجه(س)به قصیّ بن کلاب،در مقایسه با رسول خدا (ص)،یک نسل جلوتر بوده است و او را به عنوان جد سوم خدیجه(س) می شناسند.درحالی که در سلسله انتساب منتسب به رسول خدا(ص)،قصیّ بن عنوان جدّ چهارم ایشان ذکر شده است.در سلسله انساب به نام نضر بن کنانه نیز اشاره شده است که احتمالا او اولین کسی است که به نام قریش خوانده شده است.

تحقیقا،در بیان این سلسله ها،بین مورخین اختلافی دیده نمی شود و تقریبا بدون هیچ گونه اختلاف و تضادی،تا عدنان اجداد پیامبر اکرم(ص)و خدیجه کبری(س) یکسان ذکر شده اند.اختلاف آراء و عقاید در خصوص بیان اجداد ایشان از عدنان به بعد آغاز می شود که البته،بنا بر سفارش و تأکید رسول خدا(ص)،از هرگونه اظهار نظر و بحث در خصوص اجداد رسول خدا(ص)پس از عدنان خودداری می شود.

به استناد شواهد تاریخی،ظاهرا خویلد بن اسد،پدر خدیجه،علاوه بر او،فرزندان دیگری نیز داشته است که در این میان شهرت عوّام از همه بیشتر است که نام او به واسطه پسرش زبیر بن عوّام)شناخته تر است.میان برادران خویلد،نوفل از شهرت ویژه ای برخوردار است،چرا که به ادعای مورخان فرزند او و پسر عموی ورقه بن نوفل در مقطعی از زندگی رسول خدا(ص)و خدیجه نقش خاصی را ایفا نموده است.سایر برادران خویلد مانند حبیب و حارث،که همه از نسل اسد بوده اند، شهرت نوفل را ندارند.نام مادر حضرت خدیجه(س)نیز فاطمه بوده است که سلسله نسب او را در تواریخ چنین آورده اند:فاطمه دختر زائده بن اصمّ بن الهرم بن روّافه بن حجر بن عبد بن معیص بن عامر بن لؤیّ بن غالب بن فهر بن مالک.این سلسله نیز از لؤیّ با پیامبر اکرم(ص)و دیگر هاشمیان مشترک می شود.

حضرت خدیجه(س)،15 سال پیش از عام الفیل متولد شده است.حکیم بن حزام در این خصوص چنین می گوید:«من سیزده سال پیش از حادثه فیل متولد شدم و-

ص:150

-خدیجه،دو سال پیش از من متولد شده بود».

حضرت خدیجه(س)به تأیید اکثر مورخان دارای القاب و کنیه های مشهوری بوده اند که از مهم ترین و مشهورترین کنیه ها و القاب ایشان حتی در دوران جاهلیت می توان به امّ هند و طاهره اشاره کرد.اعراب با انتخاب این لقب به صراحت به این فضیلت در وی اعتراف کرده اند.خدیجه(س)قبل از رسول اللّه(ص)دو بار ازدواج کرده بود.ابتدا با عتیّق بن عائذ ازدواج کرد و برای او دختری به نام جاریّه به دنیا آورد.

پس از وفات عتیّق،با ابو هاله بن زراره بن نبّاش بن عدّی التمیمی ازدواج کرد و صاحب دو پسر به نام های هند و عبد اللّه شد.به خاطر هند،کنیه امّ هند گرفت.هند همان کسی است که برای امام حسن،علیه السلام،شمایل رسول خدا(ص)را توصیف کرد و بسیار مورد علاقه رسول خدا(ص)بود و در جنگ جمل،در رکاب حضرت علی،علیه السلام،به شهادت رسید.البته،جمعی از علمای بزرگ معتقدند که ایشان قبل از حضرت رسول(ص)ازدواج نکرده بودند و فرزندان قبلی منتسب به ایشان را مربوط به خواهر حضرت خدیجه می دانند.

حضرت خدیجه(س)برای انجام کارهای تجاری،قرادادهایی با مردان می بست و آن ها را به تجارت می فرستاد.وقتی پیامبر به سن 25 سالگی رسید،عمویش ابو طالب به او گفت که با کاروان خدیجه(س)که عازم شام است به تجارت بپردازد.

از طرفی،خدیجه(س)چون امانت و شهرت خوب و مکارم اخلاق پیامبر را می دانست،به رسول اللّه(ص)پیشنهاد داد که چون مالی بسیار می خواهد به جانب شام فرستد و در قریش جز بر او(محمد)اعتماد نیست،پس با مال و کالایش به شام سفر کند و بهره بیشتر و بهتری از سایرین دریافت کند.پیامبر(ص)پذیرفت و در روز 16 ذی الحجه سال 25 عام الفیل به طرف شام همراه میسره غلام حضرت.

خدیجه حرکت کرد.این سفر،چهار سال و نه ماه و شش روز پس از فجار چهارم روی داد.هم در این سفر بود که در نزدیکی شام به صومعه راهبی نسطوری به نام بحیرا رسیدند و اندکی در آن جا درنگ کردند.بحیران رسول اللّه(ص)را شناخت و به میسره گفت که این مرد پیامبر خداست.در آن سال ربحی و سودی بسیار حاصل-

ص:151

-آمد که میسره در هیچ سال آن سود ندیده بود.پس از بازگشت از شام،میسره احوالات رسول اللّه و گفتار بحیرا را برای خدیجه بازگفت.

خدیجه(س)حضرت محمد(ص)را در زیبایی ظاهر،حسن راستگویی،امانتداری و بلندکرداری مناسب می یافت،خدیجه دلباخته امانت و درستکاری او شد و تمایل خود را به همسری وی اظهار کرد و با وجودی که مردان ثروتمندی از قریش چون ابو جهل بن هشام،عقبه بن ابی معیط،و شیبه بن ربیعه از او خواستگاری کردند،ولی او خود به رسول اللّه(ص)پیشنهاد ازدواج داد.پیامبر به همراهی عموهایش و بزرگان قریش به خواستگاری خدیجه(س)رفت و چون خویلد پیش از جنگ فجار مرده بود عمویش عمرو بن اسد و پسر عمویش ورقه بن نوفل در مراسم او شرکت داشتند.خطبه عقد را ابو طالب خواند و گفت:سپاس خدا را که ما را از نسل ابراهیم،علیه السلام،و فرزندان اسماعیل قرار داد و ما را به کعبه ای حرام و حرمی امن سرفراز داشت و ما را بر مردم سروری داد و شهر ما را که در آن هستیم مبارک ساخت.سپس،به راستی برادرزاده ام محمد بن عبد اللّه اگرچه از مال تهیدست است با هیچ مردی از قریش سنجیده نشود جز آن که بر او فزون آید و با احدی قیاس نشود،مگر آن که از او بزرگ تر باشد.چه مال،روزی دگرگون و سایه بی دوامی است و او خواستار خدیجه و خدیجه خواهان اوست.و کابین،آن چه بخواهید،نقد آن از مال من است و او را به خدا قسم امری است بزرگ و پیشآمدی جهانگیر است.بعد از ابو طالب،عموی خدیجه عمرو بن اسد گفت:معاشر قریش،گواه باشید که من خدیجه را به عقد محمد در آوردم و این ازدواج فرخنده ای است که هرگز سست نشود.مهر حضرت خدیجه 12 اوقیه ونیم بوده که هر اوقیه برابر با چهل درهم است.پس مهرش پانصد درهم می باشد.البته،در بعضی از کتب تاریخی 20 شتر ذکر شده است.ازدواج پیامبر با خدیجه یکماه پس از سفر به شام انجام گرفت؛ یعنی 5 سال بعد فجار در روز دوشنبه هفدهم ربیع الاول سال 595 میلادی 15 سال قبل از بعث.گفته شده که خدیجه در هنگام ازدواج 40 سال و محمد 25 سال داشته است،اما از آن جا که حضرت خدیجه از حضرت محمد(ص)صاحب چندین-

ص:152

-فرزند شده است،سن چهل زیاد به نظر می آید.

خدیجه به مدت 25 سال در خانه پیامبر زندگی نموده است و تا زمانی که او زنده بود پیامبر همسر دیگری انتخاب نکرد و تنها اوست که میان زنان دیگر رسول خدا(ص) شرایط کفویت را احراز نمود و عدم ازدواج مجدد پیامبر اکرم(ص)در زمان حیات خدیجه کبری(س)بیانگر جاذبه های معنوی فراوان حضرت خدیجه(س)می باشد که برخورداری از آن ها حقیقتا در زندگی رسول خدا نقشی مهم و اساسی ایفا نموده است.

محمد(ص)در سن 40 سالگی به پیامبر به پیامبری رسید که باتوجه به روایات موجود می توان همراهی و همسویی و همگامی حضرت خدیجه(س)را در دوره ای که رسول خدا(ص)اعتکاف نموده و برای انجام این مهم به غار می رفتند استنباط نمود.عدم مخالفت خدیجه کبری با شیوه خاص رسول اکرم(ص)در گذراندن اوقات خود در غار و عدم اعتراض ایشان به غیبت های یکماهه یا چند روزه پیامبر که توأم با مرارت و دشواری بود،روح بلندی را طالب است که تنها در وجود حضرت خدیجه(س)به عنوان همسری فداکار یافت می شود.موافقت و همراهی حضرت خدیجه کبری(س)با پیامبر اکرم(ص)و حتی تشویق و حمایت روحی و معنوی ایشان به وضوح می تواند بیانگر عظمت وجودی این زن باشد.بعد از بعثت پیامبر،به گواهی تاریخ،خدیجه صدیقه اول است و کسب این مقام خود می تواند گویای عظمت حرکت و شخصیت او باشد.بعد از بعثت،تمامی اموال خدیجه در راه اسلام خرج شد و به وسیله اموالش آنان که در دست قریش در معرض خطرهای بزرگ قرار داشتند نجات یافتند و اسلام به اموال خدیجه قوام یافت.ایستادگی خدیجه در شرایط ناگوار بعد از بعثت و عشق و علاقه اش به رسول خدا و درک عالمانه اش از ویژگی های روحی ایشان سبب می شد تا پیامبر همه زخم زبان ها و تحقیرها را به جان بخرد.

تمامی فرزندان رسول خدا به جز ابراهیم از خدیجه بودند و همگی در مکه به دنیا آمدند.قاسم بزرگ ترین فرزند آن ها بود و پیامبر به همین سبب کنیه ابو القاسم-

ص:153

-گرفت.بعد از او عبد اللّه و چهار دختر به نام های زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه به دنیا آمده اند که همگی به جز فاطمه قبل از بعثت به دنیا آمده اند.

خدیجه در دهم ماه رمضان سال دهم بعثت در سن 65 سالگی(تقریبا یک سال و نیم بعد از خروج از شعب ابی طالب)به فاصله 3 روز تا 6 ماه بعد از وفات ابو طالب از دنیا رحلت فرمود.پیامبر او را در حجون مکه در قبرستان ابو طالب کنار قبرهای عبد المطلب و عبد مناف دفن کرد و خود در قبرش فرو آمد.اندوه حضرت از رحلت ایشان بدان جا انجامید که آن سال را عام الحزن نامید.

ر ک:دائره المعارف تشیع،ج 7،ص 96،مدخل خدیجه،با تلخیص فراوان.

(16).انبیاء،105.

(17)بحار الأنوار،ج 16،ص 3: «روی عن جابر قال:کان سبب تزویج خدیجه محمدا أن أبا طالب قال:یا محمد إنی ارید أن ازوجک و لا مال لی اساعدک به،و إن خدیجه قرابتنا،و تخرج کل سنه قریشا فی مالها مع غلمانها یتجر لها و یأخذ و قر بعیر مما أتی به،فهل لک أن تخرج؟قال:نعم،فخرج أبو طالب إلیها و قال لها ذلک،ففرحت و قالت لغلامها میسره:أنت و هذا المال کله بحکم محمد،فلما رجع میسره حدث أنه ما مر بشجره و لا مدره إلا قالت:السلام علیک یا رسول اللّه،و قال:جاء بحیرا الراهب،و خدمنا لما رأی الغمامه علی رأسه تسیر حیثما سار تظله بالنهار،و ربحا فی ذلک السفر ربحا کثیرا،فلما انصرفا قال میسره:لو تقدمت یا محمد إلی مکه و بشرت خدیجه بما قد ربحنا لکان أنفع لک،فتقدم محمد علی راحلته،فکانت خدیجه فی ذلک الیوم جالسه علی غرفه مع نسوه فظهر لها محمد راکبا،فنظرت خدیجه إلی غمامه عالیه علی رأسه تسیر بسیره،و رأت ملکین عن یمینه و عن شماله،فی ید کل واحد سیف مسلول،یجیئان فی الهواء معه،فقالت:إن لهذا الراکب لشأنا عظیما لیته جاء إلی داری،فإذا هو محمد صلی اللّه علیه و آله قاصد لدارها،فنزلت حافیه إلی باب الدار،و کانت إذا أرادت التحول من مکان إلی مکان حولت الجواری السریر الذی کانت علیه،فلما دنت منه قالت:یا محمد اخرج و واحضرنی عمک أبا طالب الساعه،و قد بعثت إلی عمها أن زوجنی من محمد إذا دخل علیک،فلما حضر أبو-

ص:154

-طالب قالت:اخرجا إلی عمی لیزوجنی من محمد فقد قلت له فی ذلک،فدخلا علی عمها،و خطب أبو طالب الخطبه المعروفه،و عقد النکاح،فلما قام محمد صلی اللّه علیه و آله لیذهب مع أبی طالب قالت خدیجه:إلی بیتک،فبیتی بیتک،و أنا جاریتک».

-بحار الأنوار،ج 16،ص 4: «زوج أبو طالب خدیجه من النبی،و ذلک أن نساء قریش اجتمعن فی المسجد فی عید،فإذا هن بیهودی یقول:لیوشک أن یبعث فیکن نبی،فأیکن استطاعت أن تکون له أرضا یطأها فلتفعل،فحصبنه،وقر ذلک القول فی قلب خدیجه،و کان النبی صلی اللّه علیه و آله قد استأجرته خدیجه علی أن تعطیه بکرین،و یسیر مع غلامها میسره إلی الشام،فلما أقبلا فی سفرهما نزل النبی صلی اللّه علیه و آله تحت شجره فرآه راهب یقال له:نسطور،فاستقبله و قبل یدیه و رجلیه و قال:

أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أشهد أن محمدا رسول اللّه،لما رأی منه علامات،و إنه نزل تحت الشجره،ثم قال لمیسره:طاوعه فی أوامره و نواهیه فإنه نبی،و اللّه ما جلس هذا المجلس بعد عیسی علیه السلام أحد غیره،و لقد بشر به عیسی علیه السلام،و مبشرا برسول یأتی من بعدی اسمه أحمد،و هو یملک الارض بأسرها،و قال میسره:یا محمد،لقد جزنا عقبات بلیله کنا نجوزها بأیام کثیره،و ربحنا فی هذه السفره ما لم نربح من أربعین سنه ببرکتک یا محمد،فساتقبل خدیجه،و أبشرها بربحنا،و کانت و قتئذ جالسه علی منظره لها،فرأت راکبا علی یمینه ملک مصلت سیفه،و فوقه سحابه معلق علیها قندیل من زبرجده،و حوله قبه من یاقوته حمراء فظنت ملکا یأتی بخطبتها و قالت:اللهم إلی و إلی داری،فلما أتی کان محمدا و بشرها بالارباح،فقالت:

و أین میسره؟قال:یقفو أثری،قالت:فارجع إلیه و کن معه،و مقصوداها لتستیقن حال السحابه،فکانت السحابه تمر معه،فأقبل میسره إلی خدیجه و أخبرها بحاله،و قال لها:

إنی کنت آکل معه حتی یشبع و یبقی الطعام کما هو،و کنت أری وقت الهاجره ملکین یظللانه،فدعت خدیجه بطبق علیه رطب،و دعت رجالا و رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فأکلوا حتی شبعوا،و لم ینقص شیئا،فأعتقت میسره و أولاده و أعطته عشره آلاف درهم لتلک البشاره،و رتبت الخطبه من عمرو بن أسد عمها.قال النسوی فی تاریخه:

أنکحه إیاها أبوها خویلد بن أسد،فخطب أبو طالب بما رواه الخرکوشی فی شرف-

ص:155

-المصطفی،و الزمخشری فی ربیع الابرار،و فی تفسیره الکشاف،و ابن بطه فی الابانه، و الجوینی فی السیر عن الحسن،و الواقدی و أبی صالح و العتبی فقال:الحمد للّه الذی جعلنا من زرع إبراهیم الخلیل،و من ذریه الصفی إسماعیل،وصئصئ معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنه بیته،وسواس حرمه،و جعل مسکننا بیتا محجوجا،و حرما أمنا، و جعلنا الحکام علی الناس،ثم إن ابن أخی هذا محمد بن عبد اللّه لا یوازن برجل من قریش إلا رجح به و لا یقاس بأحد منهم إلا عظم عنه،و إن کان فی المال مقلا،فإن المال ورق حائل،و ظل زائل،و له واللّه خطب عظیم،و نبأ شائع،و له رغبه فی خدیجه، و لها فیه رغبه،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالی عاجله و آجله،فقال خویلد:

زوجناه و رضینا به.وروی أنه قال بعض قریش:یا عجبا أیمهر النساء الرجال،فغضب أبو طالب و قال:إذا کانوا مثل ابن أخی هذا طلبت الرجال بأغلی الاثمان،و إذا کانوا أمثالکم لم تزوجوا إلا بالمهر الغالی،فقال رجل من قریش یقال له عبد اللّه بن غنم:هنیئا مریئا یا خدیجه قد جرت*لک الطیر فیما کان منک بأسعد/تزوجته خیر البریه کلها*و من ذا الذی فی الناس مثل محمد؟و بشر به المرءآن عیسی بن مریم* و موسی بن عمران فیا قرب موعد/أقرت به الکتاب قدما بأنه*رسول من البطحاء هاد و مهتد».

-بحار الأنوار،ج 16،ص 6: «خرج النبی صلی اللّه علیه و آله إلی الشام فی تجاره لخدیجه و له خمس و عشرون سنه،و تزوج بها بعد أشهر،قال الکلینی:تزوج خدیجه و هو ابن بضع و عشرین سنه و لبث بها أربعا و عشرین سنه و أشهرا،و بنیت الکعبه و رضیت قریش بحکمه فیها و هو ابن خمس و ثلاثین سنه».

-عن زراره و حمران و محمد بن مسلم،عن أبی جعفر علیه السلام قال:حدث أبو سعید الخدری أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:«إن جبرئیل علیه السلام قال لی لیله اسری بی حین رجعت و قلت:یا جبرئیل هل لک من حاجه؟قال:حاجتی أن تقرأ علی خدیجه من اللّه و منی السلام،و حدثنا عند ذلک أنها قالت حین لقاها نبی اللّه صلی اللّه علیه و آله فقال لها:الذی قال جبرئیل،فقالت:إن اللّه هو السلام،و منه السلام،و إلیه السلام،و علی جبرئیل السلام».

ص:156

(18).بحار الأنوار،ج 43،ص 131: «...قالت أم سلمه:فلما ذکرنا خدیجه بکی رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)،ثم قال:خدیجه،و أین مثل خدیجه؟صدقتنی حین کذبنی الناس وازرتنی علی دین اللّه و أعانتنی علیه بمالها.إن اللّه عز و جل أمرنی أن أبشر خدیجه ببیت فی الجنه من قصب الزمردلا صخب فیه و لا نصب.قالت أم سلمه:

فقلنا:فدیناک بآبائنا و أمهاتنا یا رسول اللّه،إنک لم تذکر من خدیجه أمرا إلا و قد کانت کذلک غیر أنها قد مضت إلی ربها.فهناها اللّه بذلک و جمع بیننا و بینها فی درجات جنته و رضوانه و رحمته».

-بحار الأنوار،ج 16،ص 3: «ابن الولید،عن الصفار،عن البرقی،عن أبی علی الواسطی،عن عبد اللّه ابن عصمه،عن یحیی بن عبد اللّه،عن عمرو بن أبی المقدام، عن أبیه،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:دخل رسول اللّه صلی اللّه علی و آله منزله، فإذا عائشه مقبله علی فاطمه تصایحها و هی تقول:واللّه یا بنت خدیجه،ما ترین إلا أن لامک علینا فضلا،و أی فضل کان لها علینا؟!ما هی إلا کبعضنا.فسمع مقالتها لفاطمه فلما رأت فاطمه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بکت،فقال:ما یبکیک یا بنت محمد؟!قالت:ذکرت امی فتنقصتها فبکیت.فغضب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،ثم قال:مه یا حمیراء،فإن اللّه تبارک و تعالی بارک فی الودود الولود،و إن خدیجه رحمها اللّه ولدت منی طاهرا و هو عبد اللّه و هو المطهر،و ولدت منی القاسم و فاطمه و رقیه و ام کلثوم و زینب،و أنت ممن أعقم اللّه رحمه فلم تلدی شیئا».

(19).برداشت آزادی است از این روایت:شرح الأخبار،قاضی نعمان مغربی،ج 3،ص 62،فاطمه فی المحشر:«علی بن جریر،باسناده عن جعفر بن محمد،عن أبیه عن آبائه علیهم السلام،أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:إذا کان یوم القیامه نصب للنبیین منابر من نور و نصب لی فی أعلاها منبر،ثم یقال لی:قم،فاخطب،فأرقی منبری،فأخطب خطبه لم یخطب أحد مثلها.ثم تنصب منابر من نور للوصیین فیکون علی علی أعلاها منبرا،ثم یقال له:اخطب،فیخطب بخطبه لم یخطب مثلها أحد من الوصیین.ثم تنصب منابر من نور لاولاد الوصیین فیکون الحسن و الحسین علی أعلاها،ثم یقال لها:قوما فاخطبا،فیخطبان بما لم یخطب به أحد من أبناء الوصیین.-

ص:157

-ثم ینادی مناد:یا أهل الجمع،غضوا أبصارکم و طألئوا رؤوسکم لتجوز فاطمه بنت محمد.فیفعلون ذلک،و تجوز فاطمه و بین یدیها مائه الف ملک و عن یمینها مثلهم، و عن شمالها مثلهم،و من خلفها مثلهم،و مائه الف ملک یحملونها علی أجنحتهم حتی إذا صارت إلی باب الجنه ألقی اللّه عز و جل فی قلبها أن تلتفت.فیقال لها:ما التفاتک ؟فتقول:أی رب إنی أحب أن ترینی قدری فی هذا الیوم.فیقول اللّه:ارجعی یا فاطمه،فانظری من أحبک و أحب ذریتک،فخذی بیده و أدخلیه الجنه.قال جعفر بن محمد علیه السلام:فانها لتلتقط شیعتها و محبیها کما یلتقط الطیر الحب الجید من بین الحب الردئ،حتی إذا صارت هی وشیعتها و محبوها علی باب الجنه ألقی اللّه عز و جل فی قلوب شیعتها و محبیها أن یلتفتوا.فیقال لهم:ما التفاتکم و قد امرتم إلی الجنه؟ فیقولون:إلهنا نحب أن نری قدرنا فی هذا الیوم.فیقال لهم:ارجعوا،فانظروا من أحبکم فی حب فاطمه أو سلم علیکم فی حبها أو صافحکم،أو رد عنکم[غیبه] فیه،أو سقی جرعه ماء،فخذوا بیده،فادخلوه الجنه.قال جعفر بن محمد صلوات اللّه علیه:فواللّه ما یبقی یومئذ فی النار إلا کافر أو منافق فی ولایتنا،فعندها یقولون:فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم.فلو أن لناکره فنکون من المؤمنین.ثم قال جعفر بن محمد صلوات اللّه علیه:کذبوا (وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ[وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ] کما قال تعالی.ثم ینادی مناد:لمن الکرم الیوم.فیقال:للّه الواحد القهار و لمحمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین».

(20).از کشکول شیخ بهایی است.

ص:158

ص:159

9 تفکر در عالم هستی سبب همسویی انسان با هدف خلقت

اشاره

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386 بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

طبق فرمایش وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،هر انسانی دو چشم دارد:اول،چشم سر که فعالیت آن با دیگر حیوانات مشترک است و ظواهر را می بیند،و دوم چشم باطن یا چشم قلب که حقایق با آن دیده می شود. 1 اگر کسی بخواهد در تمام عمر کنار چشم ظاهر توقف کند و فقط نمودهای اشیا و ظواهر را ببیند،وزن و ارزشش از حیوانات بیشتر نمی شود و در همان مرتبه باقی می ماند.

قرآن مجید قلب را مرکز فقه می داند.البته،فقه نه به معنای مصطلح آن که مربوط به رساله ها و کتاب های فقهی می شود،بلکه به معنای لغوی آن که به معنی فهم است.ناگفته نماند به این کتاب های عظیم مسائل شرعی به این دلیل کتب فقهی گفته می شود که یک نفر،بعد از پنجاه سال تحقیق و غوص کردن در علم دین،این مسائل را از قرآن و روایات فهمیده و نوشته است.چنین عالمی را نیز فقیه می گویند؛یعنی کسی که دین را فهمیده است.

ص:160

رابطه فهم و قلب

در قرآن مجید،کلمه قلب اغلب با کلمه فقه همراه است. 2 از جمله در این آیه شریفه:

« ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا...». 3

و مسلما بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریده ایم،زیرا آنان را دل هایی است که به وسیله آن معارف الهی را در نمی یابند....

منظور از این قلب همان چشم باطن است که پیغمبر اسلام از آن به چشم قلب تعبیر می کند؛یعنی چشم فهم.از همین جاست که راه انسان از همه حیوانات جدا می شود و انسان هدف خلقت،حکمت خلقت، صاحب خلقت،و ریشه حوادث گذشته و آینده را می فهمد و نگرش درستی درباره خودش و هستی پیدا می کند. 4

واقعا نمی دانم چند بار به ما گفته اند بفهم.اگر به تعداد انبیاء و اولیاء الهی حساب کنیم،بیش از صدها هزار بار می شود.همین تاکید نشان می دهد که زمینه فهمیدن تنها در ما وجود دارد.در غیر این صورت، میلیون ها حیوان زنده در کنار ما هست که کسی به آن ها درباره فهم چیزی نمی گوید،چون زمینه اش را ندارند. 5 خداوند به گاو چشمی داده که علف را از سنگ تشخیص می دهد و می بیند آن یکی سفت است و خوردنی نیست.شامه ای نیز داده که یونجه را بو می کشد و می فهمد خوردنی است.درک حیوان از یونجه در همین حد است،اما اگر به انسان بگویند یونجه را بفهم،یک کتاب بزرگ برای شناساندن یک عنصر عالم به نام یونجه می نویسد؛این که خاک چه فعل و انفعالاتی در رشد یونجه دارد،آب و باد و خورشید چه نقشی دارند،سبزینه یونجه چیست،ساقه آن چه ویتامین هایی دارد،چرا در یک سال هفت بار رشد می کند،در این گیاه چه خاصیتی است که با این رنگ سبز سیری که

ص:161

ص:162

دارد سبب سبز شدن شیر گاو نمی شود و اصلا چطور شیر به این سفیدی از گیاهی به این سیزی تولید می شود؟

پاسخ دادن به همین سوال آخر نیازمند نگارش کتابی جداگانه است و داستان عجیبی است که قرآن مجید نیز به آن اشاره می کند:

«وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَهً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ». 6

و بی تردید برای شما در دام ها عبرتی است،عبرت در این که از درون شکم آنان از میان علف های هضم شده و خون شیری خالص و گوارا به شما می نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.

می فرماید این یونجه باید برود به«دم»و«فرث»تبدیل شود؛یعنی مقداری از آن تبدیل به خون و مقداری دیگر تبدیل به شکمبه معده گاو شود.می ماند این معما که خداوند چگونه از میان شکمبه و خون این شیر سپید خوشگوار مفید را پدید می آورد؟

گاو درک هیچ کدام از این حرف ها را ندارد،این مطالب را قرآن برای فهمیدن و عبرت آموختن و آگاه شدن ما مطرح کرده است تا مثل گاو به شیر نگاه نکنیم که هر وقت دلمان خواست یا حوصله نداشتیم با لگد بزنیم ظرف شیر را خالی کنیم.مگر پا را برای لگد زدن به ما داده اند؟ مگر این نیرو را به ما داده اند که نعمت های خدا را با کثافات گناه آلوده کنیم و بعد بنشینیم از سر غفلت بخوریم؟این که اوج نفهمی است.

بفهم!

امر به فهمیدن خیلی دستور مهمی است.اهل جهنم نمی گویند ما چون بی نماز یا بی روزه بودیم،یا حج نرفتیم و خمس و زکات ندادیم،جهنمی شدیم.برعکس،می گویند:

«وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ». 7 .

ص:163

اگر ما دعوت سعادت بخش آنان را شنیده بودیم یا در حقایقی که برای ما آوردند تعقّل کرده بودیم،در میان آتش اهل آتش سوزان نبودیم.

آدم نفهم بی نماز و بی روزه می شود.اصلا،همه عبادت ها و کارهای خیر و قدم های مثبت آدمی میوه فهم اوست.پیغمبر اسلام به امیر المؤمنین فرمود:

«لا فقر اشدّ من الجهل». 8

به راستی،هیچ فقر و تهیدستی ای در این عالم سخت تر از نفهمی نیست.و به قول سعدی:

آدمی را بتر از علت نادانی نیست. 9

قرآن دستور می دهد به فکر کردن درباره این که چگونه از میان خون قرمز و شکمبه زرد چطور شیر به این سفیدی و گوارایی بیرون می آید؟ اگر انسان این را بفهمد آدم است وگرنه می نشینید لیوان لیوان از این نعمت خدا می خورد و خنده های بلند سر می دهد که چه کسی می گوید خدا وجود دارد؟

این درک ظاهری از شیر با درک حیوانی یکی است،با این تفاوت که حیوان برای همیشه نادان می ماند،ولی اگر انسان نخواهد در این دنیا اهل تعقل و تفکر باشد و بفهمد،نادانی اش همیشگی نخواهد بود و بالاخره یک روز به او می فهمانند که عالم خدا دارد.آن روز هم چندان دور نیست و چشمش که به ملک الموت بیفتد همه چیز را می فهمد و همان را می گوید که فرعون در هنگام غرق شدن در دریا گفت:

«وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ». 10

و بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم،پس فرعون و لشکریانش آنان را از روی ستم و تجاوز دنبال کردند.هنگامی که بلای غرق شدن او را فرو

ص:164

گرفت،گفت:ایمان آوردم که هیچ معبودی جز همان که بنی اسرائیل به او ایمان آوردند نیست و من از تسلیم شدگان در برابر فرمان های حق هستم.

موسی راست می گفت،هارون راست می گفت،ابراهیم راست می گفت،پیغمبر اسلام راست می گفت؛اما این ایمان و فهم دم مرگ دیگر به درد نمی خورد.برای آشتی دیگر خیلی دیر شده و پشیمانی دیگر سودی ندارد.به پاس همه آن جفاها که کرده و دست دوستی و محبت خدا را پس زده خدا هم دیگر او را نمی خواهد.

«آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ». 11

به فرعون گفته شد:اکنون که به نابودی خود یقین داری و زمان بازگشت به خدا سپری شده ایمان می آوری؟درحالی که پیش از این عصیان می ورزیدی و از تبهکاران بودی؟

خدا در این زمان تا به حال با کسی آشتی نکرده و تصریح کرده که ایمان و توبه ای که وقت آن گذشته باشد را نمی پذیرد.

«إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَهٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً. وَ لَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً». 12

بی تردید،توبه نزد خدا فقط برای کسانی است که از روی نادانی مرتکب کار زشت می شوند،سپس به زودی توبه می کنند؛اینانند که خدا توبه آنان را می پذیرد،و خدا همواره دانا و حکیم است.و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب می شوند،تا زمانی که مرگ یکی از انان فرا رسد و در آن لحظه که تمام فرصت ها از دست رفته گوید:اکنون توبه کردم.و نیز برای آنان که در حال کفر از دنیا می روند توبه نیست.اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کرده ایم.

مساله این است که انسان بالاخره می فهمد عالم کجاست.ممکن است چهار روز دروغ به هم ببافد و بگوید عالم خدا ندارد،قیامتی وجود

ص:165

ندارد،اصلا پیغمبر یعنی چه؟که رفته و که دیده؟ولی بالاخره می فهمد و از قضا،وقتی می فهمد که دیگر دیر است و فهمیدن ارزشی ندارد و به درد نمی خورد.ارزش فکر در این است که انسان در همین دنیا بهفمد و متوجه شود.این جا باید بفهمد که چگونه از میان شکمبه و خون شیر پدید می آید؛شیری که به ما خامه و سرشیر و پنیر و کره و روغن و کشک تحویل می دهد که هم غذاست،هم از بروز بیماری پیشگیری می کند و هم درمان برخی بیماری های دیگر است و از همه مهم تر این که زندگی همه ما مدیون آن است؛شیری که در کارخانه بدن مادر ساخته می شود و تا دو سال برای سیر کردن و رشد کودک آدمی لازم و کافی است:

«وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ إِحْسٰاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً....». 13

و انسان را درباره پدر و مادرش به نیکی سفارش کردیم.مادرش او را با تحمل رنج و زحمت باردار شد و با رنج و زحمت او را زایید.و دوران بارداری و باز گرفتنش از شیر سی ماه است...

نشانه های خدا در زمین و آسمان فراوان است.کافی است با بصیرت و از سر فهم،و نه غفلت،به آن ها نگاه کنیم و بخواهیم که بفهمیم.آن وقت می بینیم چه کارهای مهمی که خدا برای ما نکرده و چه کارهایی که ما علیه او نکرده ایم؟واقعا،نوع نگرش و رفتار ما با او خیلی غم انگیز است.اما سجاد،علیه السلام،در دعای ابی حمزه این واقعیت را این طور دردمندانه به پیشگاه حضرت حق عرضه می دارد:

«تتحبب إلینا بالنعم و نعارضک بالذنوب،خیرک إلینا نازل و شرنا إلیک صاعد،و لم یزل و لا یزال ملک کریم یأتیک عنا بعمل قبیح فلا یمنعک ذلک أن تحوطنا بنعمک و تتفضل علینا بالآئک...». 14

خدا راه توبه را به ما یاد داده که در قیامت مشکلی نداشته باشیم تا او

ص:166

بخواهد ما را بنشاند و نعمت هایش را به رخ ما بکشد؛نعمت هایی که قابل شمردن نیست و اگر در قیامت بخواهیم تاوان کفران آن ها را پس دهیم،وضعمان خیلی خراب می شود.

به چه فکر کنیم ؟

چند هزار بار به ما گفتند درباره خودتان و نشانه های خدا فکر کنید؟این درباره خود فکر کردن چیز عجیبی است که من در کتاب ها ندیدم زیاد به آن پرداخته باشند.خودم نشستم فکر کردم این که قرآن می گوید:

«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ...». 15

ای اهل ایمان!مراقب ایمان و ارزش های معنوی خود باشید....

یعنی چه؟معنی ساده اش این است که خودت را بپا!بپا را ما در زبان فارسی برای چه به کار می بریم؟مثلا،وقتی فرزندمان می خواهد از خیابان رد شود،می گوییم:بپا!و منظورمان این است که با عقل و فکر و درایت و باتوجه کامل رد شو تا خطری تهدیدت نکند.این معنی پائیدن است.قرآن می گوید خودت را بپا،مواظب خودت باش،و فکر کن.این امر خداست.

چگونه فکر کنیم ؟

برای فکر کردن،قبل از هرچیز باید بدانیم که انسان نتیجه عالم است؛ یعنی به راه خداوند،تمامی عالم در آفرینش انسان مؤثر بوده است:

«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ. یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ. وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ. وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ. وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا

ص:167

وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَهً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ. وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ. أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ. وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ». 16

اوست که از آسمان آبی برای شما نزال کرد که بخشی از آن نوشیدنی است و از بخشی از آن درخت و گیاه می روید که دام هایتان را در آن می چرانید.برای شما به وسیله آن آب،زراعت و زیتون و خرما و انگور و از همه محصولات می رویاند؛یقینا در این واقعیات شگفت انگیز طبیعی نشانه ای است بر توحید و ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که می اندیشند.و شب وروز و خورشیدوماه را را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شده اند؛قطعا در این حقایق نشانه هایی است بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که تعقّل می کنند.و نیز آنچه را که در زمین به رنگ های گوناگون برای شما آفرید رام و مسخّرتان ساخت؛مسلما در این امور نشانه ای است بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا برای گروهی که متذکّر می شوند.و اوست که دریا را رام و مسخّر کرد تا از آن گوشت تازه بخورید،و زینتی را که می پوشید از آن بیرون آورید و در آن کشتی ها را می بینی که آب را می شکافند تا شما را برای حمل کالا،تجارت و دادوستد جابجا کنند و برای این که از فضل و احسان خدا طلب کنید و در نهایت به سپاس گزاری خدا برخیزید.و در زمین کوه هایی استوار افکند تا شما را در حال گردش وضعی و انتقالی نلرزاند،و نهرها و راه هایی را پدید آورد تا برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود راه یابید.و برای این که در عبور از کوه ها و بیابان ها و کویرها سرگردان و گم نشوید نشانه ها قرار داد،و مردم به هنگام شب در دل بیابان ها و بر سطح دریاها به وسیله ستارگان راهیابی می کنند.بر این اساس آیا کسی که همه چیز می آفریند مانند کسی است که هیچ چیز نمی آفریند؟ پس کرنش در برابر بتان بر پایه چه دلیلی است؟آیا پند نمی گیرید؟و اگر نعمت های خدا را شماره کنید،هرگز نمی توانید آن ها را به شمار آورید؛

ص:168

یقینا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.و خدا آنچه را پنهان می کنید و آنچه را آشکار می سازید می داند.

همه عالم از دریاها و ابرها و کوه ها گرفته تا باران و چشمه و برف و...در خدمت ما هستند.تمام عالم با طرح و اراده خدا دست به دست هم داده اند تا ما به وجود بیاییم.

یکی از مواردی که خداوند امر به تفکر کرده تفکر در عالم هستی است.یعنی هر کسی در حدّ و ظرفیت خودش باید فکر کند و ببیند که آیا یکی از موجودات این عالم برای شرّ قرار داده شده است؟وقتی انسان به این موضوع فکر می کند به این نتیجه می رسد که:

«وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ...». 17

همه موجودات عالم حق و تمام آن ها مفید هستند.

تقریبا،امروز همه می دانند که پاستور ثابت کرد اگر این موجودات غیر قابل دیدن نبودند،تحولی در زندگی بشر اتفاق نمی افتاد و از جمله، هیچ انگوری سرکه نمی شد و...خود این تحول ها لشکری دارد که آن ها را ایجاد می کند.

هرچه در عالم است منبع خیر است و ما محصول کل عالمیم.حالا باید در خودمان فکر کنیم و به رفتارهایمان که چقدر خیر هستیم و سعی کنیم مانند همه عالم منبع خیر باشیم؛زیرا اعضایی که به ما داده اند برای این نیست که 50-60 سال از آن ها تنها شر تولید کنیم.ما هم باید همسو با هستی منبع تولید خیر باشیم،در غیر این صورت،از کلعالم غریبه می شویم.از خدا بیگانه می شویم و از حقیقت خودمان بیگانه می شویم.

چشم را دادند تا مناظر زیبای هستی را ببینیم و مانند آنان که در هر حالی خدا را یاد می کنند در خلقت آسمان و زمین اندیشه کنیم و بگوییم:

ص:169

«اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ». 18

چشم را دادند مطالعه کنیم و از دیدن مناظر زیبای طبیعی لذت ببریم یا نیمه شب ها از سر شوق یا خوف گریه کنیم.مگر پروردگار نفرموده آتشی را که برای خودتان ساختید با یک قطره اشک از این دست خاموش می کنم؟ 19 این وظیفه چشم است.چشم را به ما ندادند با آن خیانت کنیم و به صورت نامحرمان خیره شویم و لذت ببریم و گمان کنیم کسی هم نمی فهمد،زیرا:

«یَعْلَمُ خٰائِنَهَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ». 20

او چشم هایی را که به خیانت می نگرد و آنچه را سینه ها پنهان می دارند می داند.

خداوند هم خیانت نگاه ها را می داند و هم خیالاتی که بعد از آن نگاه در باطن انسان می گذرد را می فهمد.

فکر کنیم دست را برای چه به ما دادند؟برای دزدی و زدن انسان های بیگناه دادند یا برای نوشتن کتاب های مفید و دستگیری از فقرا و بچه های یتیم؟مگر نه این است که اگر دست نوازش بر سر کودک یتیمی بکشی،هر مویی که از زیر دستت رد می شود ثواب یک صدقه دارد و یک حسنه برایت می نویسند؟ 21 این دست را دادند تا بتوانی تکبیر عاشقانه ای در نماز بگویی یا به دعا برداری که:

«...رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَهً وَ فِی الْآخِرَهِ حَسَنَهً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ». 22

گوش را دادند تا صدای انبیاء و اولیاء و ائمه را بشنویم.به قرآن گوش دهیم و از صدای آبشار و چشمه و موسیقی های طبیعی لذت ببریم یا از آن برای آموختن علم و جستن راه هدایت استفاده کنیم:

-«...غضوا أبصارهم عما حرم الله علیهم،و وقفوا أسماعهم علی العلم النافع لهم...». 23

ص:170

-«اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». 24

وظیفه شکم این است که از راه خوردن توانایی اعضاء و جوارح ما را تامین کند تا آن ها بتوانند کارهای مثبت انجام دهند.شهوت را به ما دادند که میل به ازدواج پیدا کنیم و از این ازدواج آرامش بیابیم و هستی مان از تولد فرزندانمان روشن شود.مگر از همین ازدواج ها نبوده که تمام پیامبران الهی و ائمه و اولیاء به وجود آمده اند؟همین نشان می دهد که شهوت جایگاه عظیمی در این خلقت دارد که متاسفانه به لجن و کثافت کشیده شده است.

این راه فکر کردن است.باید بدانیم چشم و گوش و دست و پا و شکم و شهوت و فرصت جوانی و زیبایی و...نعمت هایی الهی و جزئی از این عالم هستی اند که اختیارشان در دست ماست،ولی هدف از خلق آن ها همان است که در خلق خورشید و ماه و آسمان و زمین موجود بوده است.برای همین نباید آن ها را در مسیر ناصحیح به کار بگیریم.

مباهات پروردگار به جوان روزه دار

در روایات آمده است که وقتی جوان روزه داری به هنگام افطار،گوشه اتاقش سر بر سجده می گذارد،خدا به ملائکه می گوید:نگاه کنید!اگر شما صاحب این بدن و شکم و شهوت بودید چه می کردید؟بنده مرا می بینید؟خیال نکنید شما بی شکم و شهوت عبادت می کنید خیلی کار مهمی می کنید؟ 25 حقیقت هم همین است.بدون خواسته های شکم و شهوت همه بنده او هستند.کسی که با وجود این دو عبد خداست را باید طلا گرفت و مجسمه اش را از طلا ریخت. 26

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

آنچه تا به حال درباره وظیفه انسان در عالم آوردیم مربوط به حواس

ص:171

ظاهری و چشم سر او بود،درحالی که انسان حواس باطنی و چشم قلبی هم دارد.نکته در این جاست که انسان بر اثر تفکر درباره خودش و هستی و همسویی با هدف خلقت حواس باطنی اش به کار می افتد و چیزهایی می بیند و می شنود و می گوید که دیگر گوش ها و چشم ها و زبان ها از آن عاجزند.رسول خدا می فرماید:

«من أخلص لله اربعین یوما فجر الله ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه». 27

هرکس چهل روز خود را برای خدا خالص کند و پاک نگهدارد چشمه های حکمت از قلبش بر زبانش جاری می شود.

ما هم اگر اهل فکر و همسویی با هدف خلقت باشیم و جود خود را تنها در راه خیر هزینه کنیم به چنین درک ها و فهم ها و کراماتی می رسیم.

اگر گوشمان همان گوشی باشد که خدا می خواهد چیزهای زیادی را می شنویم،چون پرده ها برای چنین گوشی کنار رفته اند.مطابق فرمایش قرآن،بعد از پاکی همه جانبه،گوش انسان اگر این صداها را در بیداری نشنود،در خواب می شنود. 28 البته،رسیدن به این مقام به این راحتی ها هم نیست ولی می شود شنید و دید.چون این صداها موجود است و مطابق قانون لاوازیه 29 از محالات است که این صدا در هوا نابود شود.

حالا گوش جان بسپاریم و دل به امیر المومنین بدهیم که لحظه ای وجودش را در راهی غیر از راه خدا خرج نکرد،بلکه صدای مبارکش را از ورای این همه سال در محراب مسجد کوفه بشنویم که به پروردگارش عرض می کرد:«مولای یا مولای،انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی؟مولای یا مولای،انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز؟مولای یا مولای،انت الحی و انا المیت و هل یرحم المیت الا الحی؟مولای یا مولای، انت القوی و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف الا القوی؟...». 30

ص:172

پی نوشت

(1).این تعبیر از رسول خدا و ائمه اطهار به شکل های مختلف وارد شده است.از جمله:

-رسول اللّه،صلی اللّه علی و آله:ما من عبد إلا و فی وجهه عینان یبصر بهما أمر الدنیا،و عینان فی قلبه یبصر بهما أمر الآخره،فإذا أراد بعبد خیرا فتح عینیه اللتین فی قلبه،فأبصر بهما ما وعده بالغیب،فآمن بالغیب علی الغیب.(کنز العمال،ح 3043)

-إمام زین العابدین،علیه السلام:ألا إن للعبد أربع أعین:عینان یبصر بهما أمر دینه و دنیاه،و عینان یبصر بهما أمر آخرته،فإذا أراد اللّه بعبد خیرا فتح له العینین اللتین فی قلبه،فأبصر بهما الغیب فی أمر آخرته،و إذا أراد به غیر ذلک ترک القلب بما فیه.(خصال،باب اربع،ص 240).

هم چنین روایات درباره گوش قلب نیز سخن گفته اند:

-إمام صادق علیه السلام:إن للقلب اذنین:روح الإیمان یساره بالخیر،و الشیطان یساره بالشر،فأیهما ظهر علی صاحبه غلبه. (قرب الإسناد،ص 33،ح 108).

-نیز از آن حضرت است: إن للقلب اذنین،فإذا هم العبد بذنب قال له روح الإیمان:لا تفعل،و قال له الشیطان:افعل،و إذا کان علی بطنها نزع منه روح الإیمان.

-ما من قلب إلا و له اذنان:علی إحداهما ملک مرشد و علی الاخری شیطان مفتن،هذا یأمره و هذا یزجره،الشیطان یأمره بالمعاصی و الملک یزجره عنها، و هو قول اللّه عز و جل: «عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِیدٌ. مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» [ق،17 و 18]،(کافی،ج 2،ص 267،ح 2 و ص 266،ح 1)

(2).در قران کلمه فقه و مشتقات آن 20 بار به کار رفته است که از این میان 9 بار با واژه قلب همراه است.ر ک:انعام،25؛اعراف،179؛توبه،87 و 127؛هود،91؛ اسراء،44 و 46؛کهف،57؛منافقون،3.

(3).اعراف،179.

(4).روایات در این باب فراوان است.برای نمونه:-

ص:173

- -رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:لولا أن الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا إلی الملکوت. (بحار الانوار،ج 70،ص 59،ح 39)

-امام علی،علیه السلام،در دعا: إلهی هب لی کمال الانقطاع إلیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور،فتصل إلی معدن العظمه،و تصیر أرواحنا معلقه بعز قدسک. (إقبال الأعمال،ص 687)

-إمام علیه،علیه السلام: تکاد ضمائر القلوب تطلع علی سرائر العیوب. (غرر الحکم،4486)

(5).روایتی در این باره از امان صادق،علیه السلام،به ما رسیده که تصریح می کند همه موجودات این چشم را به صورت بالقوه دارند،ولی تنها در انسان و آن هم به صورت خاص در شیعیان این چشم به فعلیت رسیده است: «إنما شیعتنا أصحاب الأربعه الأعین:عینان فی الرأس،و عینان فی القلب،ألا و الخلائق کلهم کذلک،ألا إن إللّه عز و جل فتح أبصارکم و أعمی أبصارهم». کافی،ج 8،ص 215،ح 260.

(6).نحل،66.

(7).ملک،10.

(8).تحف العقول،ص 6 و 10؛السرائر،ج 3،ص 622؛محاسن،ج 1،ص 17؛وسائل الشیعه،ج 15،ص 208.

(9).

داوری تربیت از پیر طریقت بستان /کآدمی را بتر از علت نادانی نیست.

(10).یونس،90-91.

(11).یونس،91.

(12).نساء،17-18.آیه98 سوره یونس نیز به ایمانی این چنین اشاره می کند: «فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَهٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ».

(13).احقاف،15.

(14).شیخ طوسی،مصباح المتهجد،ص 586.

(15).مائده،105.

ص:174

(16).نحل،10-15.

(17).حجر،85.

(18)آل عمران،191.

(19).در زیارت امین اللّه می خوانیم: «اللهم إن قلوب المخبتین إلیک و الهه و سبل الراغبین إلیک شارعه و أعلام القاصدین إلیک واضحه و أفئده العارفین منک فازعه و أصوات الداعین إلیک صاعده و أبواب الاجابه لهم مفتحه و دعوه من ناجاک مستجابه و توبه من أناب إلیک مقبوله و عبرد من بکی من خوفک مرحومه و الاغاثه لمن استغاث بک موجوده و الاعانه لمن استعان بک مبذوله و عداتک لعبادک منجزه و زلل من استقالک مقاله و أعمال العاملین لدیک محفوظه و أرزاقک إلی الخلائق من لدنک نازله و عوائد المزید إلیهم واصله و ذنوب المستغفرین مغفوره و حوائج خلقک عندک مقضیه و جوائز اسلسائلین عندک موفره و عوائد المزید متواتره،و موائد المستطعمین معده و مناهل الظماء مترعه...». مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 738.

در کتاب ذخیره المعاد محقق سبزواری(ج 2،ص 357)آمده است: «...وروی الکلینی عن ابن ابی عمیر فی الحسن بابراهیم عن(منصور)صفور بن یونس عن محمد بن مروان عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،قال:ما من مشی الا و له کیل و وزن الا الدموع فان القطره یطفئ بحارا من نار فإذا اغر ورقت العین بمائها لم یرهق وجهها قتر و لا ذله فإذا فاضت حرم اللّه علی النار ولو ان باکیا بکی فی امه لرحمو.و عن محمد بن مروان عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،قال:ما من عین الا و هی باکیه یوم القیمه الا عینا بکت من خوف اللّه و ما اغر ورقت عین بمائها من خشیه اللّه عز و جل الا حرم اللّه عز و جل سائر جسده علی النار و لا فاضت علی خده فرهق ذلک الوجه قتر و لا ذله و ما من شئ الا وله کی و وزن الا الدمعه فان اللّه عز و جل یطفی بالیسیر منها البحار من النار،فلو ان عبدا بکا فی امه لرحم اللّه عز و جل تلک الامه بکاء ذلک العبد و عن ابی حمزه عن ابی جعفر،علیه السلام،قال:ما من قطره احب إلی اللّه عز و جل من قطره دموع فی سواد اللیل مخافه من اللّه لا یراد بها غیره.و فی الحسن بابراهیم عن صالح بن رزین و محمد بن مروان و غیرهما عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،-

ص:175

-قال:کل عین باکیه یوم القیمه الا ثلاثه اعین غضت من محارم اللّه و عین سهرت فی طاعه اللّه و عین بکت فی جوف اللیل من خشیه الله.و عن ابن ابی عمیر فی الحسن بابراهیم عن رجل من اصحابه قال:قال أبو عبد اللّه،علیه السلام،اوحی اللّه عز و جل إلی موسی،علیه السلام،ان عبادی لم یتقربوا إلی بشئ احب إلی من ثلاث خصال.

قال موسی:یا رب،و ما هن؟قال:یا موسی،الزهد فی الدنیا و الورع م المعاصی و البکاء من خشیتی.قال موسی:یا رب،فما لمن صنع ذا؟فأوحی اللّه عز و جل إلیه:یا موسی،اما الزاهدون فی الدنیا فی الجنه،و اما البکاؤن من خشیتی ففی الرفیع الاعلی لا یشارکهم احد،و اما الورعون عن المعاصی فانی افتش الناس و لا افتشهم.و عن علی بن ابی حمزه قال:قال أبو عبد اللّه،علیه السلام،لابی بصیر:ان خفت امرا یکون أو حاجه تریدها فابدأ باللّه فمجده واثن علیه کما هو اهله و صلی علی النبی صلی اللّه علیه و آله و اسئل حاجتک و تباک ولو مثل رأس الذباب.ان ابی،علیه السلام،کان یقول ان اقرب ما یکون العبد من الرب عز و جل و هو ساجد باک.و الاخبار فی فضل البکاء و التباکی کثیره و فیما ذکرناه کفایه».

(20).غافر،19.

(21).این روایت از رسول خدا،امیر مومنان،و امام صادق نقل شده است:

فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 172: «فقد روی عن النبی صلی اللّه علی و آله أنه قال:من مسح یده علی رأس یتیم ترحما له کتب اللّه له بکل شعره مرت علیه یده حسنه».

-المقنع،شیخ صدوق،ص 71 و 71: «وروی عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنه قال:ما من مؤمن و لا مؤمنه یضع یده علی رأس یتیم ترحما له،إلا کتب اللّه له بعدد کل شعره مرت علیها یده حسنه».و قال أبو عبد اللّه علیه السلام:«ما من عبد مومن مسح یده علی رأس یتیم رحمه له،إلا أعطاه اللّه تبارک و تعالی بکل شعره نورا یوم القیامه».

(22).بقره،201.

(23).نهج البلاغه،ج 2،ص 161.(خطبه متقین)

ص:176

(24).زمر،18.

(25).ر ک:الاحتجاج،شیخ طبرسی،ج 1،ص 63: «...قال اللّه عز و جل:یا ملائکتی، و انتم من جمیع ذلک بمعزل:لا شهوات الفحوله تزعجکم و لا شهوه الطعام تحفزکم و لا خوف من اعداء دینکم و دنیاکم تنحب فی قلوبکم و لا لابلیس فی ملکوت سماواتی و اراضی شغل علی اغواء ملائکتی الذین قد عصمتهم منهم.یا ملائکتی،فمن اطاعنی منهم و سلم دینه من هذه الآفات و النکبات فقد احتمل فی جنب محبتی ما لم تحتملوا و اکتسب من القربات إلی ما لم تکتسبوا».

نیز در این دو منبع:بحار الأنوار،ج 11،ص 137 و تفسیر إمام عسکری علیه السلام،ص 385.

(26).در روایتی از رسول خدا آمده است: «إن أحب الخلائق إلی اللّه عز و جل شاب حدث السن فی صوره حسنه جعل شبابه و جماله للّه و فی طاعته،ذلک الذی یباهی به الرحمن ملائکته،یقول:هذا عبدی حقا». ر ک:میزان الحکمه،ج 2،ص 1401.

(27).ابن فهد حلی،عده الداعی،ص 218.این روایت از امیر المومنین نیز با کمی اختلاف ذکر شده است.ر ک:مسند زید بن علی،ص 384:«حدثنی زید بن علی عن ابیه عن جده عن علی علیه السلام قال:من أخلص للّه اربعین صباحا یأکل الحلال صائما نهاره قائما لیله اجری اللّه سبحانه ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه».

(28).در این باره کتب تفسیر در ذیل آیه «اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَهِ» نکات ارزشمندی را براساس روایات بیان داشته اند.از جمله:

-التفسیر الصافی،فیض کاشانی،ج 2،ص 410: «...عن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم هی فی الدنیا الرؤیا الصالحه یراها المؤمن لنفسه أو یری له،و فی الآخره الجنه».

-التفسیر الأصفی،فیض کاشانی،ج 1،ص 517: «... (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا) قال:هی الرؤیا الحسنه یراها المؤمن أو یری له. (وَ فِی الْآخِرَهِ) قال:هی بشاره المؤمن عند الموت بالمغفره.و فی روایه:بالجنه». -

ص:177

-تفسیر نور الثقلین،شیخ حویزی،ج 2،ص 309: «...و اتی رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله رجل من اهل البادیه له جسم و جمال،فقال:یا رسول اللّه،اخبرنی عن قول اللّه عز و جل:الذین آمنوا و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیوه الدنیا و فی الآخره فقال:اما قوله:لهم البشری فی الحیوه الدنیا،فهی الرؤیا الحسنه یراها المؤمن فیبشر بها فی دنیاه،و اما قوله عز و جل:فی الاخره فانها بشاره المؤمن یبشر بها عند موته ان اللّه عز و جل قد غفر لک و لمن یحملک إلی قبرک».

-تفسیر المیزان،علامه طباطبائی،ج 10،ص 98: «... (الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَهِ) فقال رسول اللّه صلی اللّه علی و آله و سلم:أما قوله: (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا) فهی الرؤیا الحسنه تری للمؤمن فیبشر بها فی دنیاه،و أما قوله: (وَ فِی الْآخِرَهِ) فإنها بشاره المؤمن عند الموت ان اللّه قد غفر لک و لمن حملک إلی قبرک.أقول:و فی هذا المعنی روایات کثیره من طرق اهل السنه و رواها الصدوق مرسلا و قوله:(تری للمؤمن)بصیغه المجهول أعم من أن یراها هو نفسه أو غیره و قوله:(عند الموت)قد أضیف إلیه فی بعض الروایات البشری یوم القیامه بالجنه.و فی المجمع فی قوله: (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَهِ) عن ابی جعفر علیه السلام فی معنی البشاره فی الدنیا:الرؤیا الصالحه یراها المؤمن لنفسه أو تری له،و فی الاخره الجنه و هی ما یبشرهم به الملائکه عند خروجهم من القبور،و فی القیامه إلی أن یدخلوا الجنه یبشرونهم حالا بعد حال.أقول:و قال بعد ذلک:وروی ذلک فی حدیث مروی عن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم انتهی،وروی مثله عن الصادق علیه السلام و رواه القمی فی تفسیره مضمرا.و فی تفسیر البرهان عن ابن شهراشوب عن زریق عن الصادق علیه السلام فی قوله تعالی: (لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا) قال:هو أن یبشراه بالجنه عند الموت یعنی محمدا و علیا علیهما السلام.و فی الکافی بإسناده عن أبان بن عثمان عن عقبه أنه سمع أبا عبد اللّه علیه السلام یقول:إن الرجل إذا وقعت نفسه فی صدره رأی.قلت:

جعلت فداک!و ما یری؟قال:یری رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فیقول-

ص:178

-له رسول اللّه:أنا رسول اللّه أبشر!ثم قال:ثم یری علی بن ابی طالب علیه السلام فیقول:أنا علی بن ابی طالب الذی کنت تحب أما لا نفعنک الیوم».

(29).لاوآزیه،آنتوان لوران دو(پاریس،1743-1794 م).کاشف و دانشمند شیمی و فیزیک و اقتصاددان فرانسوی.وی از بنیان گذاران شیمی نوین و بانی نامگذاری عناصر و موارد شیمیایی است.لاوآزیه هوا را تجزیه کرده،عناصر مرکبه آن را شناخت و بدین وسیله گاز اکسیژن را کشف نمود،لزوم و اهمیت آن را در عمل احتراق نشان داد و به ترکیب کردن هوا از عناصر اولیه آن موفق شد.این کشف لاوآزیه دانش«ترموشیمی»را پایه گذاشت.وی قانون«پایداری ماده»را بدین سان اظهار کرد:هیچ چیز از بین نمی رود و هیچ چیز به وجود نمی آید،بلکه ماده پیوسته تغییر شکل می دهد.وی همچنین آب را تجزیه و سپس آن را از مواد اولیه اش ترکیب کرد.در فیزیک،نخستین اندازه گیری های کالریمتری را انجام داد.در مقام عضویت«انجمن رواج سیستم متری»کارهای او در تنظیم و ترویج دستگاه متری با ارزش است.روش تحقیق و بررسی لاوآزیه در وزن کردن مواد و عناصر شیمیایی او را به این نتیجه رساند که عناصر و مواد شیمایی،در هنگام ترکیب،وزن خود را از دست نمی دهند این کشف در پیشرفت شیمی اثر بسیار گذاشت.لاوآزیه نظریه نیوتن را درباره این که الماس کربن خالص است ثابت کرد.وی در پیشرفت آموزش همگانی کوشش هایی نشان داد،برنامه ای در این زمینه ارائه کرد و عضو«انجمن رواج آموزش همگانی»گردید.در نتیجه بررسی های او،مبنای شیمی فیزیولوژی ریخته شد.او درباره تنفس چنین اظهار نظر کرده:نفس کشیدن تنها یک عمل ساده احتراق کربن نیست،بلکه در آن هیدروژن قابل سوخت که در ترکیب بخار آب است نیز وظیفه ای دارد.لاوازیه روش فیزیکوشیمیایی را در بررسی های زیست شناسی به کار برد.وی بسیاری از ترکیبات جدید شیمی را به دست آورد.لاوآزیه علاوه بر پیشرفت دادن شیمی و فیزیک،در مسائل اقتصادی و مالی نیز بررسی هایی داشت و در مقام مدیریت بانک اعتبارات فرانسه،از تورم پول پیش گیری کرد.تألیفات و کتاب های مهم وی از این قرارند:ثروت های زیرزمینی امپراطوری فرانسه؛دوباره-

ص:179

-طبیعت آب؛تعرق جانوران؛آزمایش الماس؛درباره احتراق فسفر و گوگرد؛درباره حل جیوه در اسید نیتریک؛درباره اسید کربنیک.لاوآزیه در زمان انقلاب کبیر فرانسه از سال 1789 تا 1794 م به هواداری از رژیم مشروطه سلطنتی برخاست و به همین جهت به دست انقلابیون دستگیر و پس از محاکمه با گیوتین اعدام گردید.

ر ک:فرهنگ فارسی معین،ج 6،مدخل لاوازیه.

(30).مناجات امیر المومنین در مسجد کوفه.ر ک:شهید اول،المزار،ص 249.

ص:180

ص:181

10 تفکر و شخصیت و تاثیر آن در رفتار انسان

اشاره

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:182

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

دعوت به تفکر پربارترین و با منفعت ترین توصیه وجود مقدس حضرت حق به انسان و مهم ترین دعوت انبیاء خدا و ائمه طاهرین و اولیاء خاص پروردگار است.

قرآن وقتی می خواهد ویژگی های خاص بندگان خدا را بیان کند،از ویژگی مهم تفکر در آن ها یاد می کند و آن ها را «أُولِی الْأَلْبٰابِ» 1 یعنی صاحبان خرد می خواند.

براساس فرمایش امام صادق،علیه السلام،پروردگار عالم عنایتی ویژه به گوهر عقل دارد.مرحوم کلینی در کتاب با عظمت کافی از ایشان روایت می کند:

«إن الله خلق العقل...فقال:و عزتی و جلالی،ما خلقت شیئا أحسن منک أو أحب إلی منک،بک آخذ و بک اعطی». 2

وقتی خداوند عقل را آفرید،فرمود:در تمام هستی،آفریده ای محبوب تر از تو نیافریدم.هر معامله پاک و ملکوتی ای در قیامت با کسی

ص:183

داشته باشم یا هر عذابی برای کسی مقرر کنم فقط به خاطر توست.

فعالیت های مختص توست که انسان را به من می رساند و تعطیلی و اسارت توست که صاحبش را به دوزخ رهسپار می کند.

انسان وقتی از عقل جدا شود و در پی شهوات 3 برود عقلش تعطیل می شود و از او همان«مابقی»می ماند که سایر حیوانات هم دارند و مولانا به آن اشاره می کند:

ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای.

4 پس،این که پروردگار و انبیاء و اولیاء او انسان را به اندیشیدن دعوت می کنند دلالت بر اهمیت مساله تفکر دارد،زیرا انسان به هر درجه یا کمالی رسیده از راه تفکر صحیح رسیده است.همه انبیای الهی قبل از نبوتشان اهل فکر بوده و طبق فرمایش امام صادق،علیه السلام،عقل آنان در میان امت هایشان پخته ترین و کامل ترین عقل ها بوده است. 5

ویژگی های مهم فکر

یکی از ویژگی های مهم فکر این است که انسان را قادر به تشخیص حق از باطل می کند؛یعنی انسان حق را با باطل و باطل را با حق اشتباه نمی گیرد.ویژگی مهم دیگر این است که انسان به شکل تفکر خویش است.به عبارت دیگر،انسان همان است که می اندیشد،زیرا انسان به هر چیزی کشش پیدا کند و روحش به هرچه متمایل شود،این میل جدی و جهت گیری روح باعث می شود آن چیز جزو شخصیت انسان شود و آن را بسازد.این موضوع امروزه هم در روان شناسی ثابت شده و هم از دیرباز حکمای الهی و اهل دل آن را طرح کرده اند.برای مثال،وقتی انسان تمایل شدید به مال پیدا می کند،روحش به قلاب مال می افتد و تبدیل به قارون می شود.برای همین،نباید تصور کرد تنها یک قارون در

ص:184

عالم وجود داشته که قران از او نام برده است،بلکه پروردگار از باب نمونه این قارون 6 را مثال زده تا به ما بفهماند هرکس چنین فرهنگی داشته باشد قارون است؛حالا اسم این شخص ممکن است تقی،علی، حسن یا چیز دیگری باشد.اسم افراد در این میان موضوعیت ندارد، فرهنگ آن ها مهم است.

معجزه هم قدرت فکر را ندارد

داستان حضرت موسی در قرآن از حکایات شگفت آوری است که نشان دهنده رابطه عمیق تفکر با هدایت است.زندگی پرفرازونشیب این پیامبر الهی در سوره های مختلفی آمده است.از جمله،در سوره مبارکه طه(آیات9-99).

موسی بن عمران،علیه السلام،تنها با یک عصا وارد مصر شد.این عصا هم قطعه چوبی معمولی بود که حضرت آن را به عنوان چوبدست با خود داشت،لذا وقتی پروردگار از او پرسید:

«وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ»

این قطعه چوب که در دست راست داری چیست؟

پاسخ داد:

«قٰالَ هِیَ عَصٰایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ».

این عصای من است.بر ان تکیه می زنم و با آن برگ درختان را برای گوسفندانم فرو می ریزم و مرا در آن نیازهای دیگری هم هست.

اما همین عصا اولین ابزار بیداری مردم شد.خطاب رسید:

«أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ».

عصایت را رها کن.موسی هم آن را به زمین انداخت.

«فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّهٌ تَسْعیٰ».

ص:185

و ناگهان،عصا تبدیل به اژدهایی عظیم شد که با سرعت حرکت می کرد.موسی از دیدن این اژدها آن قدر ترسید که به فرمایش برخی دیگر از آیات قرآن پا به فرار گذاشت. 7 آن گاه خطاب رسید:

«قٰالَ خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ سَنُعِیدُهٰا سِیرَتَهَا الْأُولیٰ».

آن را بگیر و مترس.بی درنگ آن را به صورت اولش در می آوریم.

موسی دست برد و آن را گرفت و اژدها به همان چوبدستی معمولی پیشین بدل شد.خداوند دوباره به او فرمود:

«وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ....».

و دستت را در گریبانت کن تا بدون هیچ عیبی سفید و درخشان بیرون آید.

وقتی حضرت دستش را از گریبان در آورد،از سر انگشتان دستش نور سپید شادکننده ای درخشیدن گرفت.بدین ترتیب،موسی مامور شد با این معجزه ها به مصر برود و فرعون و فرعونیان را از طغیان و سرکشی برحذر دارد،زیرا خداوند به کافر بودن و کافر ماندن بندگانش راضی نیست:

«إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ». 8

اگر کافر شوید،زیانی به خدا نمی رسانید،زیرا خدا از شما بی نیاز است.و کفر را برای بندگانش نمی پسندد....

انبیاء الهی آمده اند انسان را اهل فهم کنند و هیچ کار دیگری هم به کسی ندارند.هیچ کدام از این 124 هزار پیغمبر به مردم نگفتند ویزیت ما را بدهید یا یک متر زیمن به نام ما کنید یا خانه برای بچه های ما بسازید،بلکه همگی به مردم گفتند ما از شما اجر زحماتمان را نمی خواهیم،زیرا اجر ما با خداست:

«لا اسئلکم علیکم من اجر». 9

تنها خواسته آن ها این بود که انسان ها خود را از جهنم نجات دهند و

ص:186

اهل بهشت شوند.در عوض،به خاطر چنین دعوتی،مردم آن ها را کشتند و در چاه انداختند و به فرموده امام باقر،بعضی از آن ها را زنده زنده آتش زدند و خاکستر کردند.جرمشان هم این بود که می گفتند عقل را به کار بگیرید و اهل فهم باشید و اهل دوزخ نباشید.

موسی،علیه السلام،در سرزمین مصر

الف.بدل شدن آب به خون

حضرت موسی وقتی به مصر رسید دعوتش را آغاز کرد،ولی فرعون و فرعونیان از پذیرش سخن او سر باز زدند.آن روزها،مردم از آب رود نیل استفاده می کردند،به این شکل که آب نیل شعبه شعبه می شد و به دربار و خانه های مردم می رفت.حضرت اشاره ای به این آب کرد.در نتیجه،آبی که به خانه های قبطیان می رفت تبدیل به خون شد؛یعنی آب به محض این که به خانه فرعونیان می رسید خون می شد،ولی همان آب در خانه های بنی اسرائیل صاف و زلال بود.

مدتی نگذشت که فرعونیان به حضرت پیغام دادند که سخنت را می پذیریم و قبولت می کنیم،فقط آب را به حال اولش برگردان!حضرت موسی این کار را کرد،اما آن ها گفتند:حقا که تو رئیس جادوگرانی، چون جادوگران ما نمی توانند آب را تبدیل به خون کنند.

ب.حمله حشرات

بعد از این ماجرا،به موسی فرمان رسید که زندگی فرعونیان را از شپش پر کند.

جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق اند گاه امتحان.

10

نکته قابل تامل این است که بشر ادعای تمدن و پیشرفت دارد و گمان

ص:187

می کند خیلی قدرتمند است.سال گذشته،در یکی از کشورهایی که جزو رده های اول کشاورزی است،ملخ ها در عرض چند دقیقه تمام مزارع کشاورزی را نابود کردند و کاری هم از دست کسی برنیامد.کدام تمدن و کدام قدرت و کدام پیشرفت؟قرآن می گوید:

«وَ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً». 11

انسان ضعیف آفریده شده است.

تمام زندگی فرعونیان را شپش فرا گرفته بود و نمی دانستند چه باید بکنند.لذا،به موسی گفتند:به شپش ها بگو بروند،ما ایمان می آوریم.

موسی به شپش ها دستور داد بروند،اما آن ها دوباره گفتند:این هم جادوی دیگر موسی بود.

ج.باران قورباغه

قرآن مجید می گوید بلای دیگری که بر آن ها نازل شد قورباغه بود.تمام زندگی فرعونیان از رختخواب و کمد گرفته تا آشپزخانه و دیوار و پشت بام و حیاط پر از قورباغه شد.دوباره آمدند به موسی التماس کردند که ما را نجات بده ولی باز هم هدایت نشدند.

آری،وقتی انسان اهل تفکر نباشد،اژدها شدن چوب و نور سر انگشتان و خون شدن نیل و نازل شدن بلایایی مثل ملخ و شپش و قورباغه هم نمی تواند دلش را به اندازه ذره ای نرم کند و فرعون و پیروانش هم از این رهگذر هدایتی نیافتند.

سرانجام،خداوند به موسی گفت فرعون و همراهانش قصد بازگشت به سوی مرا ندارند.تو شبانه بنی اسرائیل را از مصر خارج کن.وقتی کنار دریا رسیدید،من برای شما دوازده راه را دریا باز می کنم تا شما از آن عبور کنید و بروید آن طرف.بنی اسرائیل وارد دریا شدند و از آن طرف بیرون رفتند.وقتی آخرین فرد بنی اسرائیل به آن سمت دریا رسید،

ص:188

آخرین نفر از سپاه فرعون وارد آب شد،خدا نیز به آب دستور داد آن ها را در خود بگیرد و بدین ترتیب،همه آن ها در آب غرق شدند.

رفتار عجیب بنی اسرائیل

من در نقل این ماجرا کاری به عملکرد فرعونیان ندارم.آن ها راهی جهنم شدند،چون سزاوارش بودند و نخواستند تفکر کنند و اهل فهم باشند،اما رفتار کسانی که با موسی همراه بودند و دست دوستی به حضرت داده بودند و همه این معجزات را هم دیده بودند برایم خیلی عجیب است.

وقتی فرعونیان در آب غرق شدند،بنی اسرائیل به دستور حضرت موسی به سمت منطقه امنی حرکت کردند.در راه،به دهی رسیدند که مردم آن بت می پرستیدند.این جا بود که گرایش به مادیگری و میل شدید به دنیا و ظواهر آن و به تصریح قرآن کریم بیماری جهل دوباره به سراغشان آمد،طوری که آن همه معجزه را نادیده گرفتند و به موسی درآویختند که:

«وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلیٰ قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلیٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ قٰالُوا یٰا مُوسَی اجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَهٌ قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ». 12

و بنی اسرائیل را از دریایی که فرعونیان را در آن غرق کردیم نجات دادیم.

پس به گروهی گذر کردند که همواره بر پرستش بت های خود ملازمت داشتند.گفتند:ای موسی،همان گونه که برای آنان معبوداتی هست تو هم برای ما معبودی قرار بده.موسی گفت:قطعا شما گروهی هستید که جهالت و نادانی می ورزید.

آن ها از حضرت خواستند مثل بت های آن جماعت خدایی برایشان درست کند.فقط خدا می داند حضرت موسی در این زمان چه فشاری را متحمل شد.گفت:آخر من در کنار خدای عالم چه خدایی برایتان درست کنم؟

ص:189

بعد از این جریان که حضرت بنی اسرائیل را به سوی خدا هدایت کرد و از غلتیدن به پرستش بت ها رهایی داد،به دستور خدا برای سی شب راهی کوه طور شد.

«وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَهً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَهً...». 13

و با موسی سی شب وعده گذاشتیم و آن را با افزودن ده شب کامل کردیم.پس،میعادگاه پروردگارش به چهل شب پایان گرفت....

ولی وقتی حضرت دوباره به نزد آنان برگشت،دید مردم گوساله پرست شده اند.

«وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ الطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّهٍ وَ اسْمَعُوا قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمٰا یَأْمُرُکُمْ بِهِ إِیمٰانُکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ». 14

و یاد کنید زمانی که از شما برای پیروی از موسی پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سرتان برافراشتیم و گفتیم آنچه را(تورات)به شما دادیم با قوت و قدرت دریافت کنید و دستورهای ما و پیامبرتان را بشنوید.به ظاهر گفتند شنیدیم و در باطن گفتند نافرمانی کردیم.و به سبب کفرشان دوستی گوساله با دل هایشان درآمیخت.بگو اگر شما مومن هستید و ایمانتان شما را به این همه ظلم و جنایت و فساد فرمان می دهد پس بد چیزی است آنچه ایمانتان به آن فرمان می دهد.

تمایل فکر انسان به بدی ها روح و قلب را نیز فاسد می کند،همان گونه که دل بنی اسرائیل را به گوساله ای متمایل کرد.این نتیجه نداشتن فکر و تمایل شدید انسان به دنیاست و در این داستان همین مساله است که تعجب دارد.گرایش های ما به خدا و غیر خدا با همه شدت و ضعف هایی که دارد نتیجه همین بی فکری ها و نفهمی ها و تمایلات قلب و روح بیمار است.

ص:190

باید این معنا را لمس کنیم و به خود بقبولانیم که در این عالم،تنها یک فرمان است که مطاع است و کسی نمی تواند از آن سرپیچی کند و لذا در تشهد هر نمازی از سر اعتقاد بگوییم:

«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له».

هیچ کس در این عالم کاره ای نیست.کسی در این عالم«من»نیست.

رستم ها،اسفندیارها،افراسیاب ها،رئیس جمهورها،وکیل ها،وزیرها،و همه کسانی که سینه هاشان را جلو می دهند،چنان روی سنگ مرده شورخانه می خوابانند که کسی باور نمی کند خودشان هستند.مگر فرعون نبود که جنازه بی مقدارش را از آب بیرون انداخت تا مایه عبرت دیگران باشد؟

وقت آن است که باور کنیم تنها یک نفر در جهان فرمان می راند و دلمان را هم به غیر او خوش نکنیم.مگر نمی دانیم که دل به هرکس خوش کنیم از همان دل ناخوش می شویم؟بیایید یک راه را برویم.یک نفر را ببینیم.به یک نفر فکر کنیم و مطمئن باشیم هرچه داریم از اوست و اگر بخواهد،در یک لحظه همه چیزمان را می تواند بگیرد.

این هم فایده منیّت

قبل از انقلاب،واعظ خیلی معروفی بود که هرجا منبر می رفت مردم زیادی پای منبرش می نشستند و مجلسش جای سوزن انداختن نداشت.

خیلی هم به من محبت داشت و مرا زیاد به منزلش دعوت می کرد.آن وقت،ساعتی با هم می نشستیم و حرف می زدیم و گاهی درد دلی می کردیم.با این که ایشان خیلی معروف بود و خیلی ها دوروبرش بودند،گرفتار بود.آدم خیلی خوبی هم بود،ولی گرفتارش کرده بودند تا یک وقت از دیدن این همه جمعیت مغرور نشود؛یعنی در کنار این نعمت گرهی هم به کارش زده بودند که باز نمی شد و تا به رحمت خدا رفت هم باز نشد.

ص:191

یک روز،خودش برای من تعریف می کرد که مرا به شهری برای سخنرانی دعوت کردند،ولی جای مناسبی نداشتند.لذا،یک زمین بسیار بزرگ چمن را برای جلسه انتخاب کردند و شاید نصف مردم آن شهر- که در آن زمان چهل هزار نفر جمعیت داشت در ان مجلس شرکت می کردند.از قضا،روحانی پیر هشتاد ساله ای هم بود که از قدیم برای مردم این شهر منبر می رفت و خیلی مورد احترام بود.البته پای منبرش بیست یا بیست وپنج نفر بیشتر نمی نشستند.ایشان را هم دعوت کرده بودند تا قبل از منبر من منبر برود.قرار هم این بود که ایشان تا ساعت نه شب منبر برود.

چون در آن شهر منبر دیگری نداشتم،یک شب ساعت هشت ونیم به مجلس رفتم.این شیخ هم منبر بود و خواسش به ساعت نبود که از نه گذشته است و طولش داد.من هم که بعد از گذشت مدتی کلافه شده بودم در باطنم گفتم:پیرمرد خیال کرده این جمعیت برای او جمع شده! تو هشتاد سال این جا منبر رفتی،پنجاه نفر هم پای منبرت نیامدند.حالا برای چه چسبیده ای به این منبر؟این جمعیت برای من آمده اند.با این ریش سفیدش حیا نمی کند وقت مردم را می گیرد!

ساعت حدود نه وبیست دقیقه بود که شیخ از منبر آمد پایین و من رفتم که منبر را شروع کنم.در راه رفتن،ما معمولا به هم برمی خوردیم ولی آن شب چون کمی عصبانی و ناراحت بودم،مقداری راهم را کج کردم تا او را نبینم.

رفتم بالای منبر،ولی به جان حضرت سید الشهداء،هرچه فکر کردم در این 20 سال اول منبر چه می گویم و چطور شروع می کنم،یادم نیامد.

هرچه به ذهنم فشار آوردم نه بسم اللّه یادم آمد نه حتی یک روایت یا آیه.مردم مرا نگاه می کردند و صلوات می فرستادند و من هم مردم را.

ص:192

خلاصه،به بهانه این که عرقم را پاک کنم،عبایم را کشیدم روی صورتم و گفتم:خدایا،با همه وجود غلط کردم.آبروی مرا نبر،من اشتباه کردم! و ناگهان،تمام محفوظاتم برگشت.

این درسی است از دنیا بر دنیا.چقدر خوب است ما هم اهل فکر باشیم و زود بفهمیم کارها از کجا خراب شده و از چه رو درست می شوند!چقدر خوب است یقین کنیم که همه چیز تحت اختیار و قدرت اوست و اگر او بخواهد و تمام دنیا نخواهند،این نخواستن تاثیری در اراده او ندارد.در سوره یونس آمده است:

«وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ». 15

و اگر خدا گزند و اسیبی به تو رساند،آن را جز او برطرف کننده ای نیست.و اگر خیری برای تو بخواهد فضل وبخشش او را دفع کننده ای نیست.

خوش به حال آن ها که با خدا و برای خدا زندگی می کنند و منیّت در کارشان نیست و خداوند هم خیر آن ها را می خواهد.

نتیجه

تمایلات انسان و کشش روح او شخصیتش را می سازد.آن ها که میلشان به جانب معشوق ازل و ابد و روحشان وابسته به انبیاء و اولیاء است و از باطنشان به امیر مومنان یا حضرت ابی عبد اللّه الحسین گرایش دارند،خدا و انبیاء و ائمه نیز برای آن ها شخصیت سازی می کنند.مگر اصحاب امام حسین،علیه السلام،نیستند که امام زمان وقتی شب های جمعه با یک دنیا ادب به زیارت حضرت ابی عبد اللّه می رود خطاب به آنان می گوید:

«بابی انتم و امی». 16

پدر و مادرم فدای شما باد!

ص:193

این چه شخصیتی است که امام معصوم به یاران جد شهیدش می دهد؟ مگر این ها که بودند؟اصلا چه اتفاقی در درون یک انسان روی می دهد که او را تبدیل حضرت علی اکبر می کند؟چطور یک انسان قمر بنی هاشم می شود؟چگونه یک کاسب مسلم بن عوسجه و دیگری حبیب بن مظاهر می شود؟

این زندگی ها و این افراد باید انگیزه های تفکر برای ما باشند.راه خدا به وسیله فکر پیموده می شود و انسان از راه فکر رنگ خدا و اولیای او را به خود می گیرد.

ص:194

پی نوشت

(1).این عبارت 16 بار در قرآن به کار رفته است:بقره،179 و 197 و 269؛آل عمران:

7 و 190؛مائده،100؛یوسف،111؛رعد،19؛ابراهیم،52؛ص،29 و 43؛زمر،9 و 18؛غافر،54؛طلاق،10.

(2).اصول کافی،ج 1،ص 21.

(3).شهوت به معنای غریزه جنسی نیست.کلمه شهوت و شهوات که در قرآن و روایات آمده نه به معنی شهوت جنسی است،بلکه مطلق خواسته های آدمی است.کثرت شهوات یعنی خواسته های فراوانی که هیچ کدام با راه خدا هماهنگی ندارد.(مولف)

(4).مثنوی معنوی،دفتر دوم،بیت 277.

(5).کافی،ج 1،ص 12،ح 11: «عده من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن بعض أصحابه،رفعه قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علی و آله:ما قسم اللّه للعباد شیئا أفضل من العقل،فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل،و إقامه العاقل أفضل من شخوص الجاهل و لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل،و یکون عقله أفضل من جمیع عقول أمته و ما یضمر النبی صلی اللّه علی و آله فی نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدین،و ما أدی العبد فرائض اللّه حتی عقل عنه،و لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل،و العقلاء هم أولو الألباب،الذین قال اللّه تعالی:و ما یتذکر إلا اولو الألباب».

(6).نام قارون 4 بار در قرآن ذکر شده است.دو بار همراه با نام فرعون و هامان (عنکبوت،39-غافر،24)و دو بار در خلال داستانش در آیات76-84 سوره قصص.

(7).نمل،10: «وَ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّی لاٰ یَخٰافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ» و عصایت را بیفکن!پس هنگامی که(موسی) به آن نگاه کرد،دید(با سرعت)همچون ماری به هر سو می دود.(ترسید و)به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد.ای موسی،نترس!که رسولان در نزد من نمی ترسند.-

ص:195

-قصص،31: «وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ کَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ» عصایت را بیفکن!هنگامی که(عصا را افکند و)دید همچون ماری با سرعت حرکت می کند،ترسید و به عقب برگشت،و حتّی پشت سر خود را نگاه نکرد!ندا آمد:برگرد و نترس،تو در امان هستی!

(8).زمر،7.

(9).مفهوم این عبارت در آیات زیر مشاهده می شود:

- فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَمٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ.

- وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ.

- قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً.

- وَ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ. (چهار بار)

- قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ.

(10).مثنوی معنوی،دفتر چهارم،بیت 783.در این معنا،مولوی مطالب مهمی را از زبان سلیمان خطاب به بلقیس بیان می کند:

جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق اند گاه امتحان

باد را دیدی که با عادان چه کرد؟ آب را دیدی که در طوفان چه کرد؟

آنچه بر فرعون بزد آن بحر کین و آنچ با قارون نموده ست این زمین

و آنچه آن بابیل با آن پیل کرد و آنچه پشّه کله نمرود خورد

و آنک سنگ انداخت داودی به دست گشت شصّد پاره و لشکر شکست

سنگ می بارید بر اعدای لوط تا که در آب سیه خوردند غوط

گر بگویم از جمادات جهان عاقلانه یاری پیغامبران

مثنوی چندان شود که چل شتر گر کشد،عاجز شود از بار پر

دست بر کافر گواهی می دهد لشکر حق می شود،سر می نهد

ای نموده ضد حق در فعل درس در میان لشکر اویی،بترس

-

ص:196

-

جزو جزوت لشکر او در وفاق مر ترا اکنون مطیع اند از نفاق

گر بگوید چشم را:کو را فشار درد چشم ار تو برآرد صد دمار

ور به دندان گوید او:بنما وبال پس ببینی تو ز دندان گوشمال

باز کن طب را،بخوان باب العلل تا ببینی لشکر تن را عمل

چونک جان جان هر چیزی ویست دشمنی با جان جان آسان کیست؟

(11).نساء،28.

(12).اعراف،138.

(13).اعراف،142.این معنا در آیه51 سوره بقره نیز هست: «وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَهً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ».

(14).بقره،93.

(15).یونس،107.در آیه17 سوره انعام هم می خوانیم: «وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ».

(16).مربوط به زیارت وارث است که ائمه،علیهم السلام،آن را می خوانند.

ص:197

ص:198

11 تفکر و ظهور ولایت

اشاره

پیدایش ولایت جزئیه و کلیه در انسان

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:199

ص:200

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

زیباترین و پرمنعفت ترین فرمان خداوند به انسان امر به اندیشیدن است.

قرآن کریم،در سوره مبارکه سبأ،سرنوشت قومی را مطرح می کند که نخواستند از عقل و فکر خود،این نعمت های بزرگ حق تعالی،به خوبی بهره ببرند.آن ها تمام زندگی و موجودیت خود را در برآورده کردن خواسته های شکم و شهوت خلاصه کرده بودند.کورشان هم کشور بسیار آبادی بود که قرآن از آن به «بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ» تعبیر کرده است.

«لَقَدْ کٰانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَهٌ جَنَّتٰانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمٰالٍ کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ». 1

یقینا برای قوم سبا در جای اقامتشان نشانه ای از قدرت و رحمت خدا وجود داشت:دو باغ از طرف راست و چپ.گفتیم:از رزق و روزی پروردگارتان بخورید،و برای او سپاسگزاری کنید،سرزمینی خوش و دلپذیر دارید،و پروردگاری بسیار آمرزنده.

چنان که از این آیات استفاده می شود خیابان ها و کوچه های این شهر از دو طرف پر از درختان میوه بود و از انواع نعمت های مادی و معنوی

ص:201

برخوردار بودند، 2 ولی به کفران آن ها برخاستند و نخواستند فکر کنند،نه درباره نعمت ها و نه درباره خودشان.قرآن مجید خبر می دهد که بر کرانه این شهر سدّ پر آبی قرار داشت که باغ ها و مزارع خود را با آن آبیاری می کردند و دلل سرسبزی سرزمینشان هم همین بود.اما بعد از این که معلوم شد آن ها نمی خواهند مجموعه نعمت های خدا را در راه مثبت هزینه کنند و به کفران نعمت ادامه می دهند،به موش های آبی(عرم) 3 دستور داده شد زیر دیواره سد را با داندان هایشان بجوند.در نتیجه،سد مقاومتش را از دست داد و تمام منطقه را سیل ویرانگری در بر گرفت و از میان برد و این بلده طیبه تبدیل به کویر خشک و لم یزرعی شد که غیر از درختان بی میوه و پر خار چیزی در آن وجود نداشت:

«فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْنٰاهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوٰاتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْ ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ. ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِمٰا کَفَرُوا وَ هَلْ نُجٰازِی إِلاَّ الْکَفُورَ». 4

ولی آنان از سپاسگزاری در برابر نعمت،و از فرمان ها او و دعوت پیامبرشان روی گرداندند،در نتیجه سیل ویرانگر«عرم»را بر ضد آنان جاری کردیم که دو باغ آباد راست و چپ منطقه را نابودکرد،و ما آن دو باغ پر حاصلشان را به دو باغستان تبدیل کردیم که دارای میوه هایی تلخ و درختان شوره گز و چیزی اندک از درخت سدر بود.این سیل ویرانگر را در برابر کفرشان به آنان کیفر دادیم.آیا جز کفران کننده را کیفر می دهیم.

تا آن جا که از قرآن دانسته می شود و آخرین جمله آیه فوق به آن اشاره می کند هر انسان یا جامعه بی فکری به چنین عاقبت های سوئی مبتلا می شود،منتهی شکل این عاقبت های سوء با هم فرق می کند.جمعی را سیل،جمعی را زلزله و گروهی دیگر را قحطی نابود می کند؛جمعی هم با این که زنده می مانند ولی چنان در مضیقه و مشکل قرار می گیرند که به هیچ وجه روی راحتی را نمی بینند و مرگ به مراتب از زندگی آنان بهتر است. 5

ص:202

دعوت به قیام و حرکت

خداوند در آیه46 سوره سبأ می فرماید:

«قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَهٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ».

بگو:من شما را فقط به یک حقیقت اندرز می دهم و آن این که دو دو و یک یک برای خدا قیام کنید،سپس بیندیشید درباره رفیقتان محمّد که هیچ گونه جنونی ندارد.او برای شما از عذاب سختی که پیش روست جز بیم دهنده ای نیست.

خدا به همه بندگانش توصیه می کند که از سستی و بی حرکتی و معطل بودن اعضا و جوارح ظاهری و باطنی دست بردارند و برای او قیام کنند.

این قیام به معنی برخاستن و بلند شدن از جاست و مراد از آن این است که انسان تمام موجودیت خود را فقط برای خدا به کار بگیرد؛یعنی نیت کند،اراده کند،طرحش را بریزد،و آماده به کار گرفتن نعمت های خدا در راه او شود؛چون هر نعمتی از نعمت های خدا که به کار گرفته نشود چراغش خاموش می شود و تباه می گردد؛مثلا،اگر عقل به کار گرفته نشود و بیکار بماند،می میرد.وجدان نیز اگر بیکار بماند،پوچ می شود.

سری هم که عقل در آن جریان نداشته باشد در حکم دم حیوانات است و برای آن بدن هیچ فایده ای ندارد.

اما،پس از آن که انسان همه موجودیت خویش را در دایره کار و کوشش و فعالیت برای خدا گرد آورد و آماده شد،باید تفکر کند:

«ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا».

انسان باید فکر کند تا بتواند نعمت های بیرونی و درونی اش را،از نعمت بعثت انبیاء الهی گرفته تا نعمت زبان و دست و گوش و شکم و شهوت و چشم و....،همسو کرده و همه را در مسیر معین و برای رسیدن

ص:203

به هدف معینی به جریان بیندازد تا بتواند خود را در راه حق قرار دهد و به خدا متصل سازد.قرآن می فرماید:

«قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَهِ رَبِّهِ أَحَداً». 6

بگو:جز این نیست که من هم بشری مانند شمایم که به من وحی می شود که معبود شما فقط خدای یکتاست؛پس کسی که دیدار پاداش و مقام قرب پروردگارش را امید دارد،باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در پرستش پروردگارش شریک نکند.

این آیه به صراحت تکلیف انسان را معین می کند؛یعنی هرکس به راستی به خدا اعتاد دارد باید خود را در راه حق قرار دهد و عمل صالح- که همان به کارگیری نعمت های خدا را راه حق است انجام دهد.

راه اندیشه در قرآن

در آیه هشتم سوره مبارکه روم،خداوند راه اندیشه کردن را نیز نشان می دهد:

«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی....».

آیا در خلوت درون خود نیندیشیده اند که خدا آسمان ها و زمین و آنچه را میان آن هاست،جز به حقّ و راستی و برای مدتی معین نیافریده است؟

از مجموع آیاتی که تا این جا خواندیم معلوم می شود که قرآن ابتدا از انسان ها دعوت می کند آماده شوند و نعمت های خدا را للّه و در راه او به جریان بیاندازند.این گام اول است.اما چگونه باید آن ها را در چنین مسیری به جریان انداخت؟آیات بعد در حقیقت روش و کیفیت این حرکت را بیان می کنند و آن مبتنی بر تفکر و یافتن بینشی کلی درباره هستی و انسان است.این بینش کمک می کند که انسان روش های مناسب را نیز برای حرکت و به تعبیر قرآن عمل صالح پیدا کند.

ص:204

به طور کلی،هیچ حرکتی بدون فکر ممکن نیست؛خواه از نوع عمل صالح باشد و خواه از نوع غیر صالح.امیر مومنان در این باره خطاب به کمیل می فرماید:

«یا کمیل،ما من حرکه الاّ و انت فیها محتاج بالمعرفه». 7

ای کمیل،هیچ حرکتی نیست مگر آن که تو در آن نیازمند شناخت و معرفت هستی.

ازاین رو،این آیه آیه مهمی است که راه را نشان می دهد و معنی ساده اش این است که اگر فکر کنید به نتیجه می رسید و مسأله حق بودن خلقت مانند روز برای شما روشن می شود.

«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ...».

آیا تا به حال پیش خودتان درباره این موضوع فکر نکرده اید که خلقت هیچ چیز باطل و بیهوده نیست و همه چیز بر مدار حق است؟اگر فکر کنید پاسخ آن را به راحتی به دست می آورید.به نظر می رسد تکرار موضوع حق بودن خلقت در قرآن برای بیدار کردن انسان ها از خواب غفلت و توجه دادن آنان به بینش های غلطشان در زندگی بوده است.

آیات از این است:

«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّٰاعَهَ لَآتِیَهٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ». 8

-«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمّٰا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ». 9

-«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ. مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ». 10

-«هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیٰاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنٰازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسٰابَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ ذٰلِکَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ». 11

ص:205

-«اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ». 12

-«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ». 13

نتیجه این که خدا تمام آسمان ها و زمین و آنچه را که بین آن هاست- که یکی از آن ها خود ما باشیم را باطل و برای سرگرمی نیافریده است.

تمام برنامه های پروردگار براساس علم و عدل و حکمت و صدق محض است و هیچ چیزی جز به حق خلق نشده است:در حقیقت،تمام موجودات عالم جلوه ای از نور و علم و عدالت و رحمت الهی اند و انسان هم یکی از همان موجودات است.این همان بینشی است که قرآن می خواهد انسان بر اثر تفکر بدان دست یابد.

آغاز حرکت

وقتی انسان فهمید همه چیز حق است،باید درباره خودش نیز بیندیشد و تلاش کند تمام وجودش را در راه حق قرار دهد؛یعنی هم چنان که ستاره و سحابی و کهکشان و خورشید و ماه و حتی برگ درختان و ذره ای کوچک در این عالم بر مدار حق اند،وجود او و تمام اعضاء و جوارحش نیز بر مدار حق قرار گیرند و افق طلوع حق شوند.این نقطه آغاز راه است،زیرا وقتی انسان به این نتیجه رسید سراغ انبیاء و امامان می رود و از آنان سوال می کند که چگونه می تواند اعضاء و جوارحش را افق طلوع فعالیت و عمل به حق قرار دهد.تعالیم انبیاء از این بع بعد پاسخگوی این سوالات هستند؛یعنی راه را نشان می دهند و می گویند برای این که چشم افق طلوع حق باشد چگونه باید نگاه کند و به چه نگاه کند؛برای این که گوش افق طلوع حق باشد چه چیزی را باید بشنود؛ برای این که زبان افق طلوع حق باشد،چه باید بگوید و چه نگوید؛برای این که شکم افق طلوع حق باشد،چه بخورد؛برای این که شهوت افق

ص:206

طلوع حق باشد،کجا باید مصرفش کند؛برای این که پا افق طلوع حق باشد،کجا باید برود و....انبیاء الهی تمام این ها را یاد می دهند و می گویند برای این که قلب افق طلوع حق باشد،باید زلف آن را به پروردگار،به قیامت،به انبیاء،و به قرآن گره زد؛یعنی دل تبدیل به کشور توحید،جلوه گاه انبیاء و ائمه،جلوه گاه ایمان و معرفت شود و نفس انسان صفحه ای شود برای ثبت حسنات و فضائل اخلاقی و از افق آن،تواضع و مهربانی،نرمی و خوش خلقی،صدق و صفا و کرامت،و در نهایت ولایت ظهور کند.

ظهور ولایت در انسان

ظهور ولایت در انسان به این معناست که به او هم از جانب پروردگار که ولی مطلق است اجازه تصرف و تغییر و جابه جایی در عالم داده شود.

دانشمندان و حکمای الهی و عرفای واقعی شیعه در کتاب هایشان درباره ظهور ولایت در انسان مطالب عمیقی آورده اند و با تکیه بر آیات و روایات،درباره این که نفس افق طلوع ولایت جزئیه یا افق طلوع ولایت کلیه باشد نکته ها پرداخته اند.موضوع مهم این است که ولایت هر انسانی به اندازه وسعت و ظرفیت وجودی اوست.ازاین رو،ولایت کلیه مربوط به انبیاء و ائمه است و ولایت جزئیه مربوط به اولیاء خداست که برای هریک نمونه ای ذکر می شود.

معجزات حضرت عیسی

حضرت عیسی،علیه السلام،با نفس خویش مرده ها را زنده می کرد؛یعنی به مرده ای که چند سال بود از دنیا رفته بود یک بار می دمید و او زنده می شد یا به کور مادرزاد نگاه می کرد و او را بینا می ساخت یا بیمار جذامی را که دست یا پایش خورده شده و از بین رفته بود شفا می داد و

ص:207

آن عضو را به شکل اولش باز می گرداند.این قدرت ولایت کلیه است.

شاید ما نتوانیم به چنین ولایتی برسیم،ولی می توانیم ولایت جزئیه داشته باشیم.رسیدن به آن هم گرچه آسان نیست،محال هم نیست.باید باور داشت و تلاش کرد و مفهوم ولایت را درست درک کرد.

نقل است که یک روز جوانی عصای تراش خورده و آراسته ای را نزد حضرت مسیح آورد و به حضرت گفت:من این چوب را می اندازم،شما آن را به اژدها تبدیل کنید.حضرت فرمود:این چوب نبود که اژدها می شد.اشتباه تو این است که خیال می کنی چوب اژدها می شده.چیزی که چوب را اژدها می کرد دست موسی بود.آن دست را پیدا کن!آن وقت دیگر لازم نیست پیش من بیایی،هر چوبی را بیندازی اژدها می شود. 14 اشتباه تو این است که اژدها شدن را خاصیت چوب دیدی،در حالی که دستی که به دست قدرت ملکوت عالم وصل بود آن را اژدها می کرد.

به این نوع تصرفات ولایت کلیه می گویند و این حداقل برای ما مسأله ثابت شده ای است و در قرآن مصادیق زیادی دارد.از آن هایی که این مطلب را قبول ندارند هم باید پرسید:اگر این ها ولایت(به معنی تصرّف در تکوین به اذن خدا)نیست،پس چیست؟

امام حسین،علیه السلام،و اعمال ولایت

روایت جالبی درباره مسأله ولایت و تصرف در کتب اهل سنت نقل شده که از قضا در کتاب های ما هم نیست.آورده اند که جوان شهوتران و بی تربیت و بی ادبی در هنگام طواف خانه خدا،زن جوان و زیبایی را دید که مشغول طواف بود و توجهی هم به او نداشت.جوان که به جای آن که اعضای بدنش را افق طلوع حق قرار دهد آن ها را در خدمت هوای نفسش قرار داده بود،برای آن که در آن شلوغی لذتی برده باشد با دست

ص:208

خود دست این زن را لمس کرد.ناگهان،دست او به پشت دست آن زن چسبید و جدا نشد.

طواف قطع شد و مردم آن ها را پیش حاکم مکه آوردند.علمای اهل سنت هم جمع شدند تا حکم مساله را مشخص کنند ولی هرکدام نظری داشتند.یکی می گفت دست زن نباید آسیب ببیند،ولی دست جوان اگر آسیب ببیند اشکالی ندارد.در حقیقت،نظرشان این بود که دست جوان را با خنجر تیزی از مچ قطع کنند تا دستش دست زن را رها کند.عده ای دیگر نظرشان این بود که چنین حکمی در فقه وجود ندارد و قطع انگشت مربوط به سرقت است و شامل این موضوع نمی شود.در نهایت، علمای اهل سنت گفتند:جناب حاکم،اگر حسین بن علی در مکه است حکم مساله را از ایشان بپرسید.ما هیچ کدام عقلمان به جایی نمی رسد! سؤال کردند و معلوم شد وجود مبارک ابی عبد اللّه آن سال به حج مشرف شده اند.لذا به خانه حضرت رفتند و مشکل مهمی پیش آمده و همه در حل آن درمانده شده اند.

به هرحال،ابی عبد اللّه به محکمه آمدند.از ایشان سوال کردند:چه کار باید کرد،این دست را باید قطع کرد؟فرمود:نه!گفتند:پس حکمتان چیست؟حضرت فقط نگاهی به این دست ها کرد و آن ها را از هم جدا کرد.سپس فرمود:این حکم من است!به جوان هم فرمود:از کاری که کردی توبه کن!و درباره او هم حکم کرد که کاری به او نداشته باشند. 15

به راستی،گاهی اوقات درماندگی هایی در دنیا پیدا می شود که کلید حلش در دست کسانی است که ولایت کلیه یا ولایت جزئیه دارند.ما هم که عمری است شیطان رهایمان نمی کند و به ما جسبیده،نیازمند آن نگاه هستیم،مگر ولایت کلیه باید به دادمان برسد.

این نمودی از ولایت کلیه است و کسی که تمام نعمت های بیرونی و

ص:209

نعمت های وجود خودش را هماهنگ با یکدیگر برای خدا و در راه او به کار گرفته است می تواند جلوه گاه چنین ولایتی باشد.

نمونه ای از ولایت جزئیه

مرحوم حاج میرزا حسین نوری 16 صاحب کتاب مستدرک الوسائل و استاد مرحوم حاج شیخ عباس قمی است.مرحوم قمی در کتاب مفاتیح الجنان خود زیاد از ایشان و از کتابشان نقل می کند و گاهی هم از ایشان با عنوان«استاد ما،دایی شهید بزرگ مرحوم آیت اللّه شیخ فضل اللّه نوری»یاد می کند.

این مرد بزرگ به جز کتاب مستدرک کتاب پرقیمت دیگری دارد به نام دارالسلام که کتاب قطوری هم است.در آن جا نقل می کند که من با چند تن از بندگان خوب و صالح خدا از زیارت وجود مبارک حضرت ابی عبد اللّه الحسین بر می گشتیم.برای رسیدن به مقصد،باید سوار کشتی می شدیم و یکی از افرادی هم که با ما سوار کشتی شد علامه بزرگ و خدمتگزار کم نظیر شریعت آیت اللّه سید مهدی نجفی قزوینی بود.در راه،باد بسیار شدیدی وزیدن گرفت،طوری که همگی دل از زندگی بریدیم و به غرق شدن کشتی یقین کردیم.از قضا،در میان مسافران تاجری بود که خیلی ترسید و شروع به گریه کرد و به امیر المؤمنین متوسل شد.

در این میان،من به چهره علامه قزوینی نگاه کردم:

«کالجبل لا تحرّکه العواصف». 17

مانند کوه محکمی که بادها آن را نمی جنبانند نشسته بود و تکان نمی خورد و آرامش عجیبی داشت.برعکس ایشان،مرد تاجر اضطراب شدیدی داشت و خیلی ترسیده بود.ناگهان دیدیم ایشان برگشت و به آن تاجر گفت:چرا این قدر ترسیده ای؟چه خبر است؟باد و ابر و باران

ص:210

و طوفان همه در اختیار خدایند و بی اذن او کاری نمی کنند.بعد، همان طور که نشسته بود عبایش را تا کرد و مانند این که بخواهد پشه ای را دور کند به باد اشاره کرد.یک مرتبه،باد ایستاد و هوا آرام گرفت.

سپس،به آن تاجر گفت:دیگر گریه نکن،چون به مقصد می رسیم و نمی میریم!

این جلوه ای از ولایت جزئیه است که از بعضی بندگان صالح خدا دیده می شود.دلیلش هم این است که این ها گرفتار شیطان نبوده و انسان های بی فکر و بی اندیشه ای نیستند.کسانی هستند که چیزهایی که ما فقط می خوانیم را باور کرده اند و فهمیده اند هیچ چیز در دنیا باطل نیست و همه براساس حق است.

«مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ...».

ما نیز یکی از همین«ما بینهما»هستیم.پس همه اعضاء و جوارحمان باید افق طلوع حق باشد.و وقتی چنین شد،یا ولایت کلیه پیدا می کنیم یا جزئیه،و می توانیم به اذن پروردگار در عالم تصرف کنیم،توفانی را بنشانیم،مانع وقوع حادثه ای شویم،و حتی اختیار مرگمان را به دست بگیریم و مرگ اختیاری پیدا کنیم.

مرگ اختیاری

سال ها پیش دوستی داشتم از اهل دل که حال عجیبی داشت و هر شب جمعه که می خواهم دعای کمیل بخوانم چهره او را به یاد می آورم.او در دعای کمیل با صدای بلند گریه نمی کرد،ولی از باء بسم اللّه تا انتهای دعا همان طور که با ادب و آرام نشسته بود از تمام پهنای صورتش اشک بر پیراهنش می ریخت و به راستی به محبوب خود وصل بود.

برایم نقل کردند که یک روز زمستانی پای کرسی خانه ا نشسته بود و با یکی از مهمانانش صحبت می کرد.در خلال گفتگوها،ناگاه سخن از

ص:211

مرگ به میان آمد و مرد مهمان درباره سختی مرگ و این که مرگ فراق است و بریدن از علائق است و معلوم نیست آن طرف چه می شود و چه کارمان می کنند(و از این دست حرف ها که ما هم می زنیم)سخن گفت.ایشان هم تنها به او نگاه کرد تاحرف هایش تمام شد.بعد از او پرسید:به نظر شما،مرگ خیلی سخت است؟پاسخ داد:بله!گفت:در حالی که مرگ خیلی راحت است.ببین!این طوری است.بعد،سرش را روی کرسی گذاشت و درگذشت.

فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

18 این نمودی دیگر از ولایت جزئیه است که به آن مرگ اختیاری می گویند؛یعنی خداوند اجازه مرگ را هم به دست خود انسان می دهد تا هر وقت خواست برود.هرچند صاحبان چنین ولایت هایی به مقامی می رسند که آتش شوق آن قدر شعله ور می شود می شود که دیگر نمی توانند بمانند.به قول شاعر:

وعده وصل چون شود نزدیک آتش شوق تیزتر گردد.

اما بعد...

آنچه گفتیم مربوط به سالکان و حق بینان و قیام کنندگان بود.ما چه کنیم که در راه قرار بگیریم و ازاین همه غفلت نجات پیدا کنیم؟راه همان است که در ابتدای مطلب آوردم و شرح آن گذشت:باید فکر کنیم که در این 50-60 سال زندگی اعضا و جوارحمان را در چه راهی و افق طلوع چه چیزی قرار دهیم و قلبمان باید جایگاه چه چیزی باشد؟

روایت کوتاهی از وجود مبارک امام صادق،علیه السلام،نقل شده که بسیار تکان دهنده است.از ایشان درباره عشق سوال کردند،فرمود:

ص:212

«سئل عن جعفر بن محمد الصادق،علیه السلام،عن العشق،فقال:قلوب خلت من ذکر اللّه فاذاقها اللّه حب غیره». 19

یعنی وقتی خدا ببیند دلی از محبت و یاد او خالی است،آن را با عشق غیر خودش پر می کند.مثلا،محبت چند نامحرم را در آن قرار می دهد.

در حقیقت،آن دل را دور می اندازد و دیگر خریدار آن نیست.این دل چه ارزشی دارد؟آیا از دل گاو و شتر بدتر نیست؟

خدا نیاورد آن روز را.که دل های ما به جای خدا به انواع فسادها و گناهان متمایل و به انواع معشوقه ها مشغول باشد!

الهی دلی ده که جای تو باشد زبانی که در آن ثنای تو باشد

الهی عطا کن به این بنده گوشی که آن گوش پر از صدای تو باشد

الهی عطا کن مرا قلب و چشمی که بینایی اش از ضیای تو باشد

الهی چنان کن تو از فضل و رحمت که هر کار کردم برای تو باشد

الهی بده همتی آن چنانم که سعیم وصول لقای تو باشد

الهی ندانم چه بخشی کسی را که هم عاشق و هم گدای تو باشد.

ص:213

پی نوشت

(1).سبأ،15.

(2).اشکالی که فخر رازی در این جا نقل کرده این است که وجود دو باغ چیز مهمی نیست که به عنوان آیه از آن یاد شود....درحالی که آن ها دو باغ ساده و معمولی نبودند،بلکه یک رشته باغ های به هم پیوسته در دو طرف نهر عظیمی بودند که از آن سد بزرگ آبیاری می شدند و به قدری پر برکت بودند که در تواریخ آمده اگر کسی سبدی بر روی سر می گذاشت و در فصل میوه از زیر درختان عبور می کرد آن قدر میوه در آن می ریخت که بعد از مدت کوتاهی سبد پر می شد.آیا این آیت بزرگ خدا محسوب نمی شود؟علاوه بر همه این ها امنیت فوق العاده ای بر آن سرزمین سایه افکن بود که خود آن نیز از آیات حق محسوب می شد.عبارت بلده طیبه و رب غفور نیز مجموعه نعمت های مادی و معنوی را به زیباترین وجهی منعکس می کند؛از نظر نعمت های مادی سرزمینی پاک و پاکیزه داشتند،پاک از آلودگی های گوناگون:از دزدان و ظالمان،از آفات و بلاها،از خشکسالی و قحطی،از ناامنی و وحشت،و حتی گفته می شود دیار آنان از حشرات موذی نیز پاک بود.هوائی پاک و نسیمی فرح افزا داشت،و سرزمین حاصلخیز و درختانی پربار.اما از نظر نعمت معنوی غفران خداوند شامل حال آن ها بود.ر ک:تفسیر نمونه،ج 18،ص 59.

(3).عرم در اصل از عرامه(بر وزن علامه)به معنی خشونت و کج خلقی و سختگیری است،و توصیف سیلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ویرانگری آن است،و تعبیر به سیل العرم به اصطلاح از قبیل اضافه موصوف به صفت است.در لسان العرب در ماده عرم معانی مختلفی آمده از جمله:سیلاب طاقت فرسا،موانعی که در میان دره ها برای مهار کردن آن می سازند و همچنین موش بزرگ صحرائی.بعضی عرم را به همین معنی گرفته اند که بر اثر رخته در سد مایه ویرانی آن شدند.ر ک:تفسیر نمونه،ج 18،ص 60.

(4).سبأ،16-17.

(5).این تعبیر معروف از امیر مومنان است.در روایت است که روزی ایشان به یارانش فرمود:از مرگ بدتر چیست؟هرکس چیزی گفت.حضرت فرمود:از مرگ بدتر چیزی است که انسان به خاطر آن از خدا طلب مرگ کند: «اشد من الموت ما یتمنی الخلاص منه بالموت». غرر الحکم،ح 3366.امام عسکری نیز در روایتی فرموده اند: «خیر من الحیاه ما اذا فقدته ابغضت الحیاه،و شر من الموت ما اذا نزل احببت الموت». تحف العقول،ص 489.

ص:214

(6).کهف،110.

(7).تحف العقول،ص 171.

(8).حجر،85:و آسمان ها و زمین و آنچه را میان آن دوتاست،جز به حق نیافریدیم،و بی تردید قیامت آمدنی است؛پس در برابر ناهنجاری های مردم گذشتی کریمانه داشته باش.

(9).احقاف،3:ما آسمان ها و زمین و آنچه را میان آن است،جز به حقّ و تا سرآمدی معین نیافریدیم،و کافران از آنچه بیمشان داده اند،روی گردانند.به مشرکان بگو:به من خبر دهید و نشانم دهید معبوداتی که به جای خدا می پرستید چه چیزی از زمین را آفریده اند یا مگر آنان را در آفرینش آسمان ها مشارکتی است؟

(10).دخان،38-39:و ما آسمان ها و زمین و آنچه را میان آن دو است،به بازی نیافریده ایم.

ما آن دو را جز به درستی و راستی به وجود نیاورده ایم،ولی بیشترشان به حقایق معرفت و آگاهی ندارند.

(11).یونس،5:اوست که خورشید را فروزان و ماه را تابان قرار داد،و برای ماه منازلی چون هلال،تربیع،بدر و محاق مقدّر ساخت تا شمار سال و حساب ماه،هفته،اوقات امور زندگی و تنظیم برنامه های معیشت را بدانید.خدا آن ها را جز به درستی و راستی نیافریده؛ او نشانه ها را برای گروهی که دانایند بدون هرگونه ابهام بیان می کند.

(12).آل عمران،191:آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند،و پیوسته در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند،و از عمق قلب همراه با زبان می گویند:

پروردگارا!این جهان با عظمت را بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛ پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.

(13).مومنون،115:آیا پنداشته اید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم،و این که به سوی ما بازگردانده نمی شوید؟

(14).برگرفته از مثنوی مولانا و شرح علامه جعفری بر مثنوی است.(مولف).

(15).این روایت در کتاب احقاق الحق،در روایات مربوط به امام حسین،علیه السلام،آمده است.(مولف)

(16).میرزا حسین بن محمد تقی بن محمد نوری مازندرانی معروف به میرزا حسین نوری در سال 1254 ق در شهرستان نور در مازندران به دنیا آمد.میرزای نوری،فقیه امامی،محدث، مفسر و شاعر،نزد شیخ العراقین عبد الحسین تهرانی،شیخ مرتضی انصاری،حاج ملا علی-

ص:215

-کنی،میرزا محمد حسن شیرازی و سید مهدی قزوینی تلمذ نمود.

میرزا حسین نوری همچنین از استادان شیخ آقابزرگ تهرانی،حاج شیخ عباس قمی، محمد حسین کاشف الغطاء و سید شرف الدین عاملی در حدیث نیز بوده است.میرزای نوری در ترویج اصول مذهب جعفری و نشر آثار ائمه اطهار،علیهم السلام،کوشش بسیار کرد.همچنین این عالم فاضل در عبادت،پرهیزگاری،تقوا و کمالات نفسانی،انسانی نمونه بود.

از آثار وی:مستدرک الوسایل در فقه(در 3 جلد)است که به جهت تألیف این کتاب به ایشان«صاحب مستدرک الوسایل»می گویند.معالم الصّبر،جنّه المأوی و نفس الرّحمن فی فضائل سلمان نیز از اوست.

میرزای نوری دارای کتابخانه جامع و معتبری بود که در ایران و عراق نظیر آن در کمیّت و کیفیّت یافت نمی شد،ولی این کتابخانه پس از وفات میرزا به کلی متفرق شد.ایشان پدر همسر شهید شیخ فضل اللّه نوری،عالم مبارز و آگاه دوران مشروطه بود و بسیاری از کتب نفیس میرزا حسین،نزد فرزندان شیخ فضل اللّه نوری ماند.بعدها تعدادی از این کتب، توسط آیت اللّه بروجردی خریداری و به کتابخانه معظم له در نجف اشرف منتقل گردید.

میرزا حسین نوری در 17 جمادی الثانی سال 1320 قمری در 66 سالگی بدرود حیات گفت و در نجف اشرف مدفون گشت.

(17).اشاره است به این روایت:رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله: المؤمن کالجبل لا تحرکه العواطف. ر ک:شرح أصول کافی،ملا محمد صالح مازندرانی،ج 9،ص 181.

(18).بیتی از غزلی از مولوی است با این مطلع:

به روز مرگ چو تابوت من روان شد /گمان

مبر که مرا درد این جهان باشد....

(19).شیخ صدوق،علل الشرائع،ج 1،ص 140؛شیخ طوسی،أمالی،765.

ص:216

12 اغتنام فرصت

اشاره

و تأثیر آن در سعادت و شقاوت آدمی

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:217

ص:218

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

یکی از ویژگی های مهم همه انبیاء و اولیاء الهی غنیمت دانستن فرصت ها و تشویق مردمان به بهره گیری از آن ها بوده است. 1 در زندگی انسان،فرصت های زیادی پیش می آید که اغلب بر اثر غفلت آن ها را از دست می دهد.این فرصت می تواند لحظه ای از لحظات زندگی یا موقعیتی باشد که انسان بتواند در آن وارد تجارت عظیمی شود که قرآن کریم از آن به «تِجٰارَهً لَنْ تَبُورَ» 2 تعبیر می کند؛یعنی تجارتی که راه هرگونه ضرر و زیانی به رویش بسته است و منفعت آن دائمی و همیشگی است.

کسی که از چنین فرصت هایی استفاده می کند سود تجارتش را در همه عرصه های زندگی می برد؛یعنی هم در دنیا از آن بهره می برد،هم در لحظه مرگ،هم در عالم برزخ،و هم در قیامت.و کسی که فرصت هایش را از دست می دهد در همه این مراحل دچار زیان و ضرر می شود.و از همین جاست که اهمیت فرصت ها معلوم می شود.

ص:219

سیمای خوبان در قرآن

قرآن کریم سرنوشت خوبان و بدان عالم را از زندگی دنیا تا قیامت بیان می کند؛مثلا،درباره زندگی دنیایی خوبان می فرماید:

«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاهً طَیِّبَهً». 3

از مردوزن،هرکس کار شایسته انجام دهد درحالی که مؤمن است، مسلما او را به زندگی پاک و پاکیزه ای زنده می داریم و پادششان را،بر پایه بهترین عملی که همواره انجام می داده اند،می دهیم.

یا درباره لحظه مرگشان در آخرین آیات سوره مبارکه فجر می فرماید:

«یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ. اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَهً مَرْضِیَّهً. فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی. وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». 4

ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته،به سوی پروردگارت،درحالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،بازگرد.پس در میان بندگانم درآی.و در بهشتم وارد شو.

جالب این است که حتی خود ملک الموت،جبرئیل،میکائیل،و اسرافیل نیز با چنین ندایی نمی میرند و این مرگ ویژه بندگان خاص خدا در این کره خاکی است و مرگ خاصی است که بعضی از سالکان راه خدا می گویند در کام انسان چیزی شیرین تر از آن وجود ندارد. 5

عالم برزخ اینان نیز به فرمایش رسول خدا باغی از باغ های بهشت است:

«روضه من ریاض الجنه». 6

قیامتشان هم آن طورکه در قرآن توصیف شده از هر جهت نیکو و پسندیده است:

«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاعِمَهٌ. لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَهٌ. فِی جَنَّهٍ عٰالِیَهٍ. لاٰ تَسْمَعُ فِیهٰا لاٰغِیَهً. فِیهٰا عَیْنٌ جٰارِیَهٌ. فِیهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَهٌ. وَ أَکْوٰابٌ مَوْضُوعَهٌ. وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَهٌ. وَ زَرٰابِیُّ مَبْثُوثَهٌ». 7

در آن روز چهره هایی شاداب و باطراوت اند.از تلاش و کوشش خود

ص:220

خشنودند.در بهشتی برین اند.در آن جا سخن لغو و بیهوده نشنوند.در آن چشمه ای روان است.و در آن جا تخت هایی بلند و باارزش قرار دارد.و در کنار چشمه هایش قدح ها نهاده شده است.و دیگر از نعمت هایش بالش هایی پهلوی هم چیده برای تکیه زدن بهشتی هاست.و فرش هایی زربافت و گسترده که روی آن می نشینند.

امیر المؤمنین درباره مرگ و زندگی پس از مرگ خوبان در خطبه متقین می فرماید:اگر عمق این آیات برای کسی معلوم شود و در آن عالم بر او گشوده گردد،لحظه ای در این دنیا نخواهد ماند:

«ولولا الاجل الذی کتب لهم لم تستقر أرواحهم فی أجسادهم طرفه عین شوقا إلی الثواب،و خوفا من العقاب». 8

اگر دست خدا روی روح آنان نباشد که روحشان را در بدن نگاه دارد، به اندازه یک چشم بر هم زدن روحشان در این قفس نمی ماند و بدن را رها می کند و می رود؛زیرا در میان این خاک وخل و این همه کرم که در لجنزار دنیا می لولند و این همه حیوان وحشی که به صورت آدمیزاد دارند زندگی می کنند نمی توان زندگی کرد. 9

سیمای بدان در قرآن

سیمای بدان نیز در قرآن به همین ترتیب وصف شده است؛مثلا، می فرماید:

«مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ أَعْمیٰ». 10

و هرکس از هدایت من که سبب یاد نمودن از من در همه امور است روی بگرداند،برای او زندگی تنگ و سختی خواهد بود و روز قیامت او را نابینا محشور می کنیم.

این عده دچار زندگی محدود و پرمضیقه ای هستند که برای آگاهی از میزان آن باید پای درد دل بدان حرفه ای نشست تا معلوم شود دچار چه مصائبی هستند و چه بلاهایی را تحمل می کنند.در قیامت هم آن ها کور

ص:221

محشور می شوند و مرگشان هم مرگ بدی است،زیرا پروردگار به ملائکه ای که جان آن ها را می گیرند قسم یاد کرده و فرموده است:

«وَ النّٰازِعٰاتِ غَرْقاً». 11

سوگند به فرشتگانی که روح بدکاران را به شدت از بدن هایشان بر می کنند.

نازعات از نزع و به معنی کندن است. 12 سبب این تعبیر آن است که فرشتگان مرگ وقتی برای قبض روح بدکاران می آیند،وسایلی را با خود می آورند به شکل قلاب که ساخت دوزخ است.این قلاب ها در روح این افراد فرو می روند و روح آن ها را از بدنشان جدا می کند.

برزخ و قیامت این گروه نیز آن چنان که در سوره غافر آمده سخت و طاقت فرساست و مرتب به آن ها آتش دمیده می شود:

«اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَهُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ». 13

عذابشان آتش است که صبح و شام بر آن عرضه می شوند،و روزی که قیامت برپا شود ندا رسد:فرعونیان را در سخت ترین عذاب در آورید.

طبق فرمایش این آیه،همه فرعونیان تاریخ گرفتار سخت ترین عذاب ها می شوند.همه این ها در قرآن کریم آمده و جای هیچ شک و شبهه ای ندارد.پس عاقل کسی است که از فرصت عمر خویش به نحو احسن استفاده کند و آن را به سادگی را دست ندهد و ماند اولیاء خدا و انبیاء و ائمه بیدار فرصت ها باشد،زیرا آنان در غنیمت شمردن فرصت ها به راستی هنرمند بودند و لحظه کوتاهی را نیز از دست نمی دادند.

پیامبر اکرم و فرصت هدایت جوان یهودی

شیخ طوسی در کتاب باعظمت امالی نقل می کند که جوانی یهودی به پیامبر اکرم دل بسته بود و به ایشان خدمت می کرد.پدر و مادر این جوان

ص:222

هم آطور که از ظاهر روایت بر می آید انسان های متعصبی بوده اند.پس از چندی،این جوان سخت مریض شد و در بستر مرگ افتاد.روزی، رسول خدا احوالش را پرسید،گفتند:در مرض موت است.حضرت به عیادت او رفتند و بالای سر آن جوان نشستند و او را صدا کردند.جوان چشمانش را گشود و گفت:لبیک یا ابا القاسم!پیغمبر فرمودند:بگو لا اله الا اللّه.جوان دلش می خواست بگوید ولی به پدرش نگاه کرد و چیزی نگفت.پیامبر بار دیگر او را به اسلام دعوت کرد ولی او دوباره به پدرش نگاه کرد و چیزی نگفت.برای سومین بار،پیغمبر با لحن محبت آمیزی او را مخاطب قرار دادند.جوان دوباره به پدرش نگاه کرد.پدر گفت:

اگر دوست داری بگو و اگر نمی خواهی نگو.جوان نیز گفت: «اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه» و درگذشت.پیغمبر به یارانش گفت:او را غسل دهید و کفن کنید تا من بر او نماز بگزارم.سپس،از خانه آن یهودی بیرون آمدند درحالی که می گفتند:خدایا از این که در این فرصت کوتاه بنده ای از بندگانت را به دست من هدایت کردی واز آتش دوزخ نجات دادی تو را شکر می کنم! 14

به این می گویند اغتنام فرصت.دو سه دقیقه هم بیشتر نکشید،ولی به راستی فرصت ارزشمندی بود که ارزش آن را جز خدا و پیامبرش کسی نمی داند.برای بیان ارزش این فرصت کافی است بدانیم که رسول خدا به امیر مومنان فرموده اند:

«یا علی،لئن یهدی اللّه بک رجلا خیر لک مما طلعت علیه الشمس أو غربت». 15

ای علی،اگر یک نفر به دست تو هدایت شود،برای تو از آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب می کند بهتر است.

انبیاء و ائمه طاهرین تمام لحظات عمر خود را غنیمت می شمردند، چون تمام لحظات را فرصت می دانستند.

ص:223

انواع فرصت

زیبایی و جوانی و قدرت و شهرت و ثروت و....همه فرصت اند که نباید آن ها را از دست داد.آیات و روایات واقعا شگفت آوری درباره ثروت وجود دارد و انسان های بسیاری از این فرصت استفاده کرده یا آن را از دست داده اند که نمونه بارز از دست دادن آن در قرآن قارون است و مصداق واقعی بهره گیری از آن حضرت خدیجه کبری،سلام اللّه علیها، است.دلیل این مدعا روایت مهمی از وجود مبارک رسول خداست که فرموده اند:

-«ما نفعنی مال قط مثل ما نفعنی مال خدیجه». 16

هیچ ثروتی به اندازه ثروت خدیجه به من نفع نرساند.

-«ما قام و لا استقام دینی إلا بشیئین:مال خدیجه و سیف علی بن أبی طالب». 17

دین من استواری نیافت مگر به دو چیز:مال خدیجه و شمشیر علی بن ابیطالب.

این تعبیرات خیلی مهم است.اگر از زمان بعثت پیغمبر تا قیام قیامت، تعداد انسان هایی که به دین اسلام هدایت شده اند را در نظر بگیریم و در این میان،مقام هدایت شدگان ویژه مثل سلمان و ابوذر و کمیل و هفتاد و دو نفر اصحاب ابی عبد اللّه را که در رأس هدایت شدگان اولین و آخرین هستند و کسانی چون ابو حمزه ثمالی و یونس به عبد الرحمن و زاره بن اعین و علمای بزرگی چون کلینی و صدوق و شیخ طوسی و شیخ مفید و سلاّر و خواجه نصیر طوسی و علامه حلی و شیخ بهائی و میرداماد و صدر المتألهین و شیخ انصاری و حاج میرزا حسن شیرازی و نیز خانم هایی که نامشان در شش جلد کتاب ریاحین الشریعه آمده است و...

را حساب کنیم،به مقام خدیجه کبری بهتر پی می بریم و نقش او را در

ص:224

هدایت انسان ها بیشتر در می یابیم.مضافا این که هدایت هریک از این افراد بهتر از آنچه خورشید بر آن می تابد و غروب می کند باشد.

همه این ها براساس فرمایش پیامبر با مال خدیجه و زحمت علی بن ابیطالب ممکن شده است و این معنی واقعی بهره گیری از فرصت مال و فرصت قدرت و شجاعت است.

ثروت فرصت بسیار زیبایی است و از نظر اسلام،پولدار بخیل سنگدل ترین و شقی ترین و بدبخبت ترین مردم است،زیرا او بهترین فیوضات الهی را با چشم باز از دست می دهد. 18

در سوره آل عمران(180)و سوره توبه(76)،عذابی که خداوند برای پولداران بخیل برشمرده عذاب سنگینی است که گمان نمی کنم پولداران مسلمان هم خیلی به این آیات باور داشته باشند و به واقع نمی دانم آن ها با این آیات چه می خواهند بکنند؟

بخل شگفت آور

در روزگار خودمان مرد بخیلی را می شناسم که بخلش به راستی شگفت آور است.او به عمرش کت وشلواری که سفارش آن را به خیاط داده باشد نپوشیده است.اغلب یک دست کت وشلوار بازاری را هشت سال یا ده سال می پوشد.دندان هایش ریخته ولی حاضر نیست دندان بگذارد.وقتی هم برای خرید ناهار می رود،اگر ظهر باشد،می رود مغازه کله پاچه فروشی نصف کاسه آب کله پاچه که از صبح زیاد کرده به کمترین قیمت می خرد و می خورد.و همه این ها درحالی است که اگر یک روز در حجره اش را ببندد یا پولش را از بانک بیرون بکشد،شاید یک پنجاهم کل کشور را فلج کند.

این فرد مستحق آتش است،درحالی که می تواند نباشد.کافی است بداند که قرآن 22 بار درباره یتیمان سخن گفته 19 و مقداری از این همه

ص:225

سرمایه را خرج ایتام کند و صد تا خانه برای صد یتیم بسازد.بگذریم از این که اگر بخواهد،با گوشه ای از ثروتش می تواند برای 20 هزار یتیم خانه بسازد یا پنج هزار دختر و پسر را به خانه بخت بفرستد و به همه خانه بدهد و...اما از این فرصت استفاده نمی کند.نه خودش می خورد و نه به دیگران نفعی می رساند.این انسان ها بیچاره ترین انسان های تاریخ هستند،چون عالی ترین فرصت ها را خدا به آنان داده ولی کمترین بهره ای از آن نمی برند.این ها همان کسانی هستند که قرآن در سوره آل عمران درباره شان می گوید:

«وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ». 20

و کسانی که خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل می ورزند،گمان نکنند که آن بخل به سود آنان است،بلکه آن بخل به زیانشان خواهد بود.

به زودی آنچه به آن بخل ورزیدند در روز قیامت طوق گردنشان می شود.

و میراث آسمان ها و زمین فقط در سیطره مالکیّت خداست،و خدا به آنچه انجام می دهید،آگاه است.

خداوند تمام ثروت چنین افرادی را در جهنم به طوق فلزی آتشینی تبدیل می کند و به گردنشان می اندازد تا در جهنم هم با پولشان خوش باشند.

چهار پند از امیر المومنین

این مقدمه را آوردم برای این که فرصت شناسی را در سیره عملی دو امام بزرگوار به تصویر بکشم.وجود مبارک امام مجتبی می فرمایند:

«دخلت علی أمیر المؤمنین و هو یجود بنفسه لما ضربه ابن ملجم فجزعت لذلک فقال لی:أتجزع؟فقلت:و کیف لا أجزع و أنا أراک علی حالک هذه...».

ص:226

وقتی ضربت ابن ملجم تمام بدن پدرم را تحت تأثیر قرار داد و دیگر برای من معلوم شد ایشان از دست می رود،کنار بستر ایشان نشستم و گریه کردم؛گریه ای از سر سوز و با ناله.همه وجودم داشت گریه می کرد.ایشان فرمود:آیا ناله می کنی و اشک می ریزی؟عرض کردم:چگونه گریه نکنم درحالی که تو را در این حال می بینم؟

امیر المومنین در آن حال وخیم که ساعتی به پایان عمر شریفش نمانده چقدر زیبا فرصت را غنیمت می شمارد!امام حسن می فرماید:پدرم فرمود:

«ألا اعلمک خصالا أربع إن أنت حفظتهن نلت بهن النجاه و إن أنت ضیعتهن فاتک الداران؟».

می خواهی چهار چیز یادت بدهم که اگر به آن ها عمل کنی،سعادت دنیا و آخرت نصیبت می شود و اگر ان ها را رعایت نکنی،دنیا و آخرتت بر باد است؟

واقعا،چقدر عجیب است این رفتار و چقدر زیباست این طرز غنیمت دانستن فرصت!انسان در بستر مرگ دست وپا بزند ولی در عین حال بستر مرگ را به کلاس درس تبدیل کند و یک امام معصوم به امام معصوم دیگر درس بدهد.

1. «یا بنیّ لا غنی اکبر من العقل».

سرمایه ای در این عالم بزرگ تر و پرمایه تر از عقل وجود ندارد.

این خیلی سخن مهمی است.زیرا انسان سرمایه ای سنگین تر و بالاتر از عقل که مایه اندیشه و تفکر است ندارد.در داستان اصحاب کهف، قدرت اندیشه بود که تعدادی درباری کافر مشرک بی دین را با پروردگار عالم پیوند داد و سبب شد از دربار و پست ومقام دل بکنند و از سرزمین خود فرار کنند و در آن غار حاضر شوند.مشقت فرار و اضطراب آن خسته شان کرده بود.خوابیدند تا بعد از بیدار شدن فکری برای خود بکنند.وقتی بیدار شدند،بزرگشان تلمیخا گفت گرسنه مان

ص:227

است،چقدر خوابیدیم؟نظرها مختلف بود،گفتند یک روز،نصف روز یا بیشتر،بالاخره خوابیدیم و خستگی مان در رفت.قرار شد یکی شان برود غذا تهیه کند و برگردد.از غار سرازیر شد آمد نزدیک دروازده شهر دید دروازه به کلی فرق کرده و بالای دروازه به زبان آن روز پرچم زده اند که «لا اله الا اللّه». تعجب کرد که ما بیداریم یا خوابیم؟غار همان غار است،کوه همان کوه است،ولی شهری که ما در آن زندگی می کردیم همه چیزش عوض شده و تغییر کرده!در این یک روز چه اتفای افتاده؟به هرحال،از مغازه غذافروشی به اندازه پنج شش نفر غذا خواست.غذا را گرفت و تا پولش را پرداخت کرد مغازه دار مچش را گرفت که گنج ها کجاست؟گفت:گنج کدام است؟گفت:تاریخ پول را نگاه کن،متعلق به سیصدونه سال قبل است.سه قرن می شود که این پول ضرب شده!؟گفت:واللّه،ما دیروز از این شهر بیرون رفتیم!گفت:

نکند شما همان اصحاب کهف هستید که خدا به وسیله پیغمبران خبرتان را داده؟خلاصه،مردم دنبالش آمدند تا نزدیک غار.گفت:رفقای من ممکن است بترسند،شما صبر کنید تا من بروم به آن ها آمادگی بدهم.

رفت و ماجرا را تعریف کرد که خدا ما را پذیرفته و سی صدونه سال این جا در خواب بودیم.مردم هم در نزدیکی غار منتظر ما هستند.این جا بود که همه دست به دعا بلند کردند و گفتند:انیس ما،مولای ما،ما دیگر نمی خواهیم به میان مردم برگردیم.و دوباره به خواب رفتند 21 تا بار دیگر امام عصر بیدارشان کد که جزو دولت ایشان باشند.

غنیمت دانستن فرصت عقل و فکر و اندیشه این است.این که انسان از خودش سوال کند چگونه زندگی کنم،چگونه ثروت و شهوت و چشم و گوشم را خرج کنم؟جواب همه این ها با غنیمت شمردن فرصت تفکر به دست می آید.بسیاری از کارهای بزرگ و تصمیمات بزرگ به سبب

ص:228

لحظه ای اندیشه واقع شده است که ثمرات آن گاهی نه تنها خود انسان که فرزندان او را نیز شامل می شود.

سیب با برکت

هوا گرم بود.باغبان لب جوی آبی از درون باغ می گذشت نشسته بود.

میوه ها هم تازه رسیده بودند.همین طور که به آب نگاه می کرد یک مرتبه سیب قرمزی را دید که در آب افتاده است.آن را از آب گرفت و دید عجب خنک است،با خودش فکر کرد هنوز درختان ما سیبش این طور نرسیده!گازی به آن زد و کمی از آن را خورد.خوشمزه بود.در همین لحظه ناگهان به ذهنش خطور کرد که سیب مال چه کسی بود که ما خوردیم؟بنا نبود مال مردم بخوریم.البته،خوردن سیبی که آب می آورد عیبی ندارد،ولی مثبت موشکافی هایی از این دست هم می کند.

خلاصه،برای پیدا کردن صاحب آن سیب مسیر جوی را دنبال کرد و بالاخره باغی که درخت هایش چنین سیب سرخ و سفیدی داشته باشد را پیدا کرد و در زد و سراغ صاحب باغ را گرفت.گفتند او در بازار مغازه دارد.آدرس را گرفت و پیش صاحب باغ رفت و گفت:آقا،ما باغبانیم و سواد زیادی نداریم.لب جوی نشسته بودیم که دیدیم سیبی از باغ شما در آب افتاده.آن را برداشتیم و کمی از آن خوردیم.حالا یا وجهش را قبول کنید یا راضی باشید.گفت:واللّه،نه پولش را می خواهم و نه راضی می شوم.گفت:پس من چه کنم؟پرسید:زن داری؟گفت:نه!گفت:اگر می خواهی رضایت بدهم،باید دختر مرا بگیری.گفت:برای خوردن یک سیب که دختر به آدم نمی دهند!گفت:این که آمدی از من رضایت بگیری نشان می دهد آدم خداترسی هستی و از قیامت هراس داری.من هم راضی نیستم مگر این که دختر مرا بگیری.گفت:من پول ازدواج و عروسی کردن ندارم.گفت:من پول عروسی را خودم می دهم،جلسه را

ص:229

هم خودم می گیرم،شام عروسی را هم خودم می دهم،مشکل این است که دختر من هم کور است هم کر است و هم شل.باغبان در دلش گفت:

خدایا،ما یک سیب که بیشتر نخوردیم این چه حکایتی است؟من از این دختر چگونه نگهداری کنم؟بعد رو به صاحب باغ کرد و گفت:

نمی شود این شرط را با من نکنید؟گفت:شرط من همین است که گفتم! خداترسی و تقوا مانع شد شرط را قبول نکند گفت:باشد قبول است.آن زمان هم رسم نبود دختر را به پسر نشان بدهند.شب عروسی وقتی عروس را آوردند،داماد دید حورالعینی که خدا در سوره واقعه به مومنین وعده داده همسر خود اوست.از اتاق بیرون آمد و پدر دختر را صدا کرد و گفت:شما تقلب کردی؟تو گفتی دخترم کور است؟!گفت:

منظورم این بود که چشمش خلاف نکرده و از حرام کور است.پاو گوشش هم از حرام شل و کرند.

این پاداش خداترسی و تفکر است.اگر او درباره چگونه زیستنش فکر نکرده بود هرگز برای جلب رضایت صاحب باغ نمی رفت و این نعمت نصیبش نمی شد.علاوه بر این،سال بعد خدا فرزندی به این زوج صالح داد که اسمش را احمد گذاشتند و این کودک همان کسی است که امروز معروف به مقدس اردبیلی 22 است.انسان والا و باکرامت و باعظمتی که هروقت در مسائل علمی مشکلی پیدا می کرد به بارگاه امیر مومنان می رفت و پاسخ مساله اشرار از ایشان درخواست می کرد.یکی از شاگردان ایشان نقل کرده است که نیمه شبی آهسته دنبال ایشان راه افتادم.دیدم در صحن حضرت امیر المؤمنین که قفل بود باز شد و ایشان وارد حرم مطهر گردید.بهد،خطاب به حضرت عرض کرد:ای دریای علم خدا، من در این مسأله مشکل دارم،می خواهم فتوا بدهم،چه کنم؟ندایی از ضریح آمد که پسرم مهدی در کوفه منتظر است.برو جوابش را بگیر. 23

ص:230

این مرد نتیجه آن زن ومرد صالح است.ما هم باید فرصت را غنیمت بشماریم و فکر کنیم که چه طور باید زندگی کنیم،با چه کسی زندگی کنیم،چه همسری انتخاب کنیم و....؟و در تمام این کارها عقلمان را معیار عمل قرار بدهیم.

2. «و لا فقر مثل الجهل»

هیچ تهیدستی ای بدتر از جهل و نفهمی نیست.

نفهمی بد دردی است.انسان نفهم نه زن درستی می گیرد،نه شوهر درستی می کند،نه پول درستی در می آورد،نه رفیق درستی دارد و نه زندگی درستی می کند.خلاصه،همه چیزش بر پایه نفهمی است.

3. «و لا وحشه اشدّ من العجب».

وحشتی بدتر از خودبینی نیست.

خودبینی فرهنگ شیطان است.قرآن کریم می فرماید:پس از آن که آدم خلق شد،به امر خدا همه فرشتگان جز ابلیس بر او سجده کردند.وقتی خداوند از او پرسید:من امر کردم بر آدم سجده کنید،چرا سجده نکردی؟گفت:چرا سجده کنم؟تو او را از خاک آفریدی و مرا از آتش:

«فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ. فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ. إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ. قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ. قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ. قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ. وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَهَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ». 24

پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم،برای او سجده کنان بیفتید.پس همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند.مگر ابلیس که از این که با سجده کنان باشد،امتناع کرد.خدا گفت:ای ابلیس،تو را چه شده که با سجده کنان نیستی؟گفت:من آن نیستم که برای بشری که او را از گلی خشک و برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ آفریدی، سجده کنم.خدا گفت:از این جایگاه والا که مقام مقربان است بیرون رو که رانده شده ای.و بی تردید تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود.

ص:231

-«قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ. قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصّٰاغِرِینَ». 25

خدا فرمود:هنگامی که تو را امر کردم،چه چیز تو را مانع شد که سجده نکردد؟گفت:من از او بهترم:مرا از آتش پدید آوردی و او را از گل آفریدی.خدا فرمود:ای ازن یجایگاه و منزلتت که عرصه فروتنی و فرمانبرداری است فرود آی؛زیرا تو را نرسد که در این جایگاه بلند،بزرگ منشی کنی.پس بیرون شو که قطعا از خوارشدگانی.

4. «و لا عیش الذّ من حسن الخلق». 26

هیچ خوشی ای لذیذتر از اخلاق خوش نیست.

حسن خلق نعمت بسیار بزرگی است.کسی که اخلاقش نرم است و با تواضع رفتار می کند درد نمی کشد و دردی هم نمی رساند.وجود مبارک امام حسن مجتبی،علیه السلام،در روایت زیبایی می فرمایند:

«انّ احسن الحسن خلق الحسن». 27

نیک ترین نیکی ها خلق نیکوست.

خود ایشان هم مصداق بارز این نیکویی بودند.در روایتی معروف گوشه ای از حسن خلق ایشان ثبت شده است که برای ما بسیار آموزنده است.

رفتار امام حسن،علیه السلام،با مرد شامی

نقل است که در مدینه مردی از اهالی شام که تربیت یافته فرهنگ بنی امیه بود امام حسن،علیه السلام،را در راه دید.جلو امد و مهار اسب را گرفت و شروع به نازا گفتن و لعنت فرستادن به ایشان کرد.امام هم عکس العملی نشان نداد و فقط به سخنان او گوش داد.پس از آن که آن مرد سخنش تمام شد،امام مجتبی با رویی گشاده و پر لبخند به او سلام کردند و فرمودند:پدر جان،به نظر می رسد در شهر ما غریبی و شاید مرا

ص:232

با دیگری اشتباه گرفته ای.اگر ناراحتی ای داری می توانم برایت رفع کنم و اگر چیزی لازم داری برایت مهیا کنم.اگر نیاز به راهنمایی داری راهنماییت کنم یا تو را به هرجا که بخواهی برسانم.گرسنه و تشنه هم اگر باشی می توانم مهمانت کنم.اگر مسافری و جایی برای ماندن نداری، چرا مهمان من نمی شوی و تا روز بازگشت پیش ما نمی مانی؟به هر حال،اگر مشکل داری بگو تا مشکلت را حل کنم....

وقتی سخن حضرت به این جا رسید پیرمرد گریه کرد و گفت:شهادت می دهم که تو خلیفه خدا هستی و خدا بهتر می داند رسالتش را در کجا قرار دهد.پیش از این تو و پدرت بدترین انسان ها در نزد من بودید و شما را دشمن می داشتم ولی از امروز شما محبوب ترین انسان ها نزد من هستید.سپس،با حضرت به منزل ایشان رفت و تا روز بازگشت مهمان حضرت بود و از آن روز از ارادتمندان اهل بیت قرار گرفت. 28

این نمونه ای دیگر از اغتنام فرصت و بهره گیری از نعمت حلم و حسن خلق برای هدایت مردمان بود.ما نیز باید یابد بگیریم که از فرصت هایمان به خوبی استفاده کنیم و راه درست را در پیش بگیریم.و در چنین موقعیت هایی اختیارمان را از دست ندهیم و به یاد این فرمایش قرآن بیفتیم که:

«یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ ». 29

و با خوبی های خود نسبت به مردم،بدی های آنان را نسبت به خود برطرف می نمایند.

و تلاش کنیم که بدی های مردمان را با خوبی پاسخ دهیم.

ص:233

پی نوشت

(1).دراین باره روایات زیادی وارد شده است.از باب نمونه:

-إمام علی،علیه السلام:بادر الفرصه قبل أن تکون غصه. (شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 16،ص 97)

-إمام باقر،علیه السلام:بادر بانتهاز البغیه عند إمکان الفرصه،و لا إمکان کالأیام الخالید مع صحه الأبدان. (تحف العقول،ص 286)

-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:واللّه ما یساوی مامضی من دنیاکم هذه بأهداب بردی هذا،و لما بقی منها أشبه بما مضی من الماء بالماء،و کل إلی بقاء و شیک و زوال قریب،فبادروا العمل و أنتم فی مهل الأنفاس،و جده الأحلاس،قبل أن تأخذوا بالکظم فلا ینفع الندم. (بحار الانوار،ج 77،ص 183 و 184)

(2). «إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰهَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَهً یَرْجُونَ تِجٰارَهً لَنْ تَبُورَ». فاطر،29.

(3).نحل،97.

(4).فجر،27-30.

(5).اشاره است به این سخن حضرت قاسم به الحسن است:مدینه المعاجز،سید هاشم بحرانی،ج 4،ص 215: «...زین العابدین علیه السلام یقول:لما کان الیوم الذی استشهد فیه أبی علیه السلام،جمع أهله و أصحابه فی لیله ذلک الیوم،فقال لهم:یا أهلی و شیعتی إتخذوا هذا اللیل جملا لکم،فانهجوا بأنفسکم،فلیس المطلوب غیری، ولو قتلونی ما فکروا فیکم،فانجوا رحمکهم اللّه،فأنتم فی حل وسعد من بیعتی و عهدی الذی عاهدتمونی.فقال إخوته و أهله و أنصاره بلسان واحد:واللّه،یا سیدنا یا أبا عبد اللّه،لا خذلناک أبدا!واللّه لا قال الناس:ترکوا إمامهم،و کبیرهم و سیدهم وحده حتی قتل،و نبلو بیننا و بین اللّه عذرا و لا نخلیک أو نقتل دونک.فقال لهم علیه السلام:یا قوم إنی فی غد اقتل و تقتلون کلکم معی،و لا یبقی منکم واحد.فقالوا:الحمد للّه الذی أکرمنا بنصرک،و شرفنا بالقتل معک،أو لا نرضی أن نکون معک فی درجتک یابن رسول اللّه؟فقال:جزاکم اللّه خیرا،و دعا لهم بخیر فأصبح و قتل وقتلوا معه أجمعون.-

ص:234

-فقال له القاسم بن الحسن:و أنا فیمن یقتل،فاشفق علیه.فقال له:یا بنی کیف الموت عندک؟!قال:یا عم أحلی من العسل.فقال:أی واللّه فداک عمک إنک لاحد من یقتل من الرجال معی،بعد أن تبلو ببلاء عظیم....».

(6).امام سجاد،علیه السلام،در ذیل روایتی جالب که در پی می آید در تفسیر آیه «وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ» فرموده اند:البرزخ هو القبر.در این که قبر انسان باغی از باغ های بهشت یا حفره ای از حفره های دوزخ است روایات زیادی وارد شده است.مطلب بالا در حقیقت نتیجه قیاس این روایات با هم است.ر ک:بحار الأنوار، ج 6،ص 159: «قال علی بن الحسین،علیهما السلام:أشد ساعات ابن آدم ثلاث ساعات:الساعه التی یعاین فیها ملک الموت،و الساعد التی یقوم فیها من قبره، و الساعه التی یقف فیها بین یدی اللّه تبارک و تعالی فإما إلی الجنه و إما إلی النار.ثم قال:إن نجوت یابن آدم عند الموت فأنت أنت و إلا هلکت،و إن نجوت یابن آدم حین توضع فی قبرک فأنت أنت و إلا هلکت،و إن نجوت حین یحمل الناس علی الصراط فأنت أنت و إلا هلکت،و إن نجوت حین یقول الناس لرب العالمین فأنت أنت و إلا هلکت.ثم تلا: «وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ». قال:هو القبر،و إن لهم فیه لمعیشه ضنکا،واللّه إن القبر لروضه من ریاض الجنه،أو حفره من حفر النار.ثم أقبل علی رجل من جلسائه فقال له:قد علم ساکن السماء ساکن الجنه من ساکن النار فأی الرجلین أنت؟و أی الدارین دارک؟»

برای اطلاع بیشتر درباره عالم برزخ ر ک:بحار الانوار،ج 6،باب 8،ص 202:

أحوال البرزخ و القبر و عذابه و سؤاله و سائر ما یتعلق بذلک.

(7).غاشیه،8-16.

(8)نهج البلاغه،ج 2،ص 161.

(9)در روایت زیبایی،امام سجاد،علیه السلام،مردم را به شش گروه تقسیم می کنند و وضع مومن را در کنار پنج گروه دیگر توضیح می دهند.ر ک:خصال شیخ صدوق، باب ششم،ص 238:«قال زراره بن أوفی:دخلت علی علی بن الحسین، علیهم السلام،فقال:یا زراره،الناس فی زماننا علی ست طبقات:أسد و ذئب و ثعلب-

ص:235

-و کلب و خنزیر و شاه،فأما الاسد فملوک الدنیا یحب کل واحد منهم أن یغلب و لا یغلب.و أما الذئب فتجارکم یذمون إذا اشتروا و یمدحون إذا باعوا،و أما الثعلب فهؤلاء الذین یأکلون بأدیانهم و لا یکون فی قلوبهم ما یصفون بألسنتهم،و أما الکلب یهر علی الناس بلسانه و یکرمه الناس من شر لسانه.و أما الخنزیر فهؤلاء المخنثون و أشباههم لا یدعون إلی فاحشه إلا أجابوا،و أما الشاه فالمؤمنون الذین تجز شعورهم و یؤکل لحومهم و یکسر عظمهم فکیف تصنع الشاه بن أسد و ذئب و ثعلب و کلب و خنزیر؟».

(10).طه،124.

(11).نازعات،1.

(12).العین،ج 1،ص 357.

(13).غافر،46.

(14).أمالی شیخ طوسی،ص 438: «عن أبی جعفر،علیه السلام،قال:کان غلام من الیهود یأتی النبی،صلی اللّه علیه و آله،کثیرا حتی استخفه،و ربما أرسله فی حاجه،و ربما کتب له الکتاب إلی قوم،فافتقده أیاما فسأل عنه،فقال له قائل:ترکته فی آخر یوم من أیام الدنیا؟فأتاه النبی فی ناس من أصحابه،و کان له،علیه السلام،برکه لا یکاد یکلم أحدا إلا أجابه،فقال:یا غلام!ففتح عینیه و قال:لبیک یا أبا القاسم!قال:قل أشهد أن لا إله إلا اللّه و أنی محمدا رسول اللّه.فنظر الغلام إلی أبیه،فلم یقل له شیئا.ثم ناداه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله ثانیه و قال له مثل قوله الأول.فالتفت الغلام إلی أبیه فلم یقل له شیئا.ثم ناداه رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،ثالثه.فالتفت الغلام إلی أبیه فقال:

إن شئت فقل و إن شئت فلا.فقال الغلام:أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أنک رسول للّه و مات مکانه.فقال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،لأبیه:اخرج عنا!ثم قال،علیه السلام، لأصحابه:غسلوه و کفنوه و آتونی به لأصلی علیه،ثم خرج و هو یقول:الحمد للّه الذی أنجی بی الیوم نسمه من النار».

روایت دیگری دراین باره داریم که اندکی با این روایت تفاوت دارد.ر ک:المصنف، ابن أبی شبیه کوفی،ج 3،ص 231: «کان شاب یهودی یخدم النبی،-

ص:236

-صلی اللّه علیه و آله،فرمض فأتاه النبی یعوده فقال:أفتشهد أن لا إله إلا اللّه و أنی رسول اللّه؟قال:فجعل ینظر إلی أبیه فقال:قل کما یقول لک محمد.قال:ثم مات فقال النبی، صلی اللّه علیه و آله:صلوا علی صاحبکم».

(15).صالحی شامی،سبل الهدی و الرشاد،ج 6،ص 238.این روایت با الفاظ مختلفی چون «خیرا لک من ان یکون لک حمر النعم»،«خیرا لک من الدنیا و ما فیها»، و«خیرا لک مما طلعت علیه الشمس» نیز آمده است،ولی مشهور آن ها روایت «حمر النعم» است.ر ک:ابن بطریق،العمده،ص 145؛صحیح بخاری،جزء رابع، ص 53؛بحار الأنوار،ج 1،ص 184 و...

(16).أمالی شیخ طوسی،ص 468.

(17).شجره طوبی،محمد مهدی حائری،ج 2،ص 233.

(18)واژه بخل و مشتقات آن 7 بار در قرآن به کار رفته است:آل عمران،180؛نساء، 37؛توبه،76؛محمد،37-38؛حدید،24؛لیل،8.روایات بسیاری نیز در مذمت بخل وارد شده است.از جمله:

-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:البخیل بعید من اللّه،بعید من الناس،قریب من النار.

(بحار الانوار،ج 73،ص 308،ح 37)

-امام علی،علیه السلام:النظر إلی البخیل یقسی القلب (تحف العقول،ص 214).نیز:

عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب،و یفوته الغنی الذی إیاه طلب،فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء،و یحاسب فی الآخره حساب الأغنیاء.

-امام صادق،علیه السلام،عجبت لمن یبخل بالدنیا و هی مقبله علیه،أو یبخل بها و هی مدبره عنه،فلا الإنفاق مع الإقبال یضره،و لا الإمساک مع الإدبار ینفعه. (بحار الانوار، ج 72،ص 199،ح 28 و ج 73،ص 300)

(19)در این آیات:بقره،83 و 177 و 215 و 220؛نساء،2 و 3 و 6 و 8 و 10 و 36 و 127؛انعام،152؛انفال،41؛اسراء،34؛کهف،82؛حشر،7؛إنسان،8؛فجر،17؛ بلد،15؛ضحی،6 و 9؛ماعون،2.

(20).آل عمران،180.

ص:237

(21).داستان اصحاب کهف در سوره کهف آیات9-27 آمده است.روایات نیز گوشه های دیگری از این داستان را بیان داشته اند.برای نمونه،داستان آنان از زبان امیر المومنین در پاسخ به سوال یک یهودی چنین است:قصص الانبیاء راوندی، ص 259 و بحار الأنوار،ج 14،ص 412: «...فوقف الحبر الآخر و قال:یا علی، أخبرنی عن قوم کانوا فی أول الزمان فماتوا ثلاث مائه و تسع سنین ثم أحیاهم اللّه ما کان قصتهم؟فابتدأ علی،علیه السلام،و أراد أن یقرأ سوره الکهف.فقال الحبر:ما أکثر ما سمعنا قرآنکم،فإن کنت عالما بهم أخبرنا بقصه هؤلاء و بأسمائهم و عددهم و اسم کلبهم و اسم کهفهم و اسم ملکهم و اسم مدینتهم.فقال علی،علیه السلام:لا حول و لا قوه إلا باللّه العلی العظیم،یا أخا الیهود،حدثنی محمد صلی اللّه علیه و آله أنه کان بأرض الروم مدینه یقال لها أقسوس و کان لها ملک صالح فمات ملکهم فاختلفت کلمتهم فسمع بهم ملک من ملوک فارس یقال له دقیانوس.فأقبل فی مائه ألف حتی دخل مدینه أقسوس فاتخذها دار مملکته و اتخذ فیها قصرا طوله فرسخ فی عرض فرسخ و اتخذ فی ذلک القصر مجلسا طوله ألف ذراع فی عرض مثل ذلک من الرخام الممرد و اتخذ فی ذلک المجلس أربعه آلاف أسطوانه من ذهب و اتخذ ألف قندیل من ذهب لها سلاسل من اللجین تسرج بأطیب الادهان و اتخذ فی شرقی المجلس ثمانین کوه و لغربیه کذلک،و کانت الشمس إذا طلعت طلعت فی المجلس کیفما دارت،و اتخذ فیه سریرا من ذهب طوله ثمانون ذراعا فی عرض أربعین ذراعا،له قوائم من فضه مرصعه بالجواهر،و علاه بالنمارق،و اتخذ من یمین السریر ثمانین کرسیا من الذهب مرصعه بالزبرجد الاخضر،فأجلس علیها بطارقته،و اتخذ من یسار السریر ثمانین کرسیا من الفضه مرصعه بالیاقوت الاحمر فأجلس علیها هراقلته.ثم علا السریر فوضع التاج علی رأسه.فوثب الیهودی فقال:مم کان تاجه؟قال:من الذهب المشبک، له سبعه أرکان علی کل رکن لولؤه بیضاء تضئ کضوء المصباح فی اللیله الظلماء، و اتخذ خمسین غلاما من أولاد الهراقله فقرطقهم بقراطق الدیباج الاحمر،و سرولهم بسراویلات الحریر الاخضر،و توجهم و دملجهم و خلخلهم،و أعطاهم أعمده من الذهب،و وقفهم علی رأسه،و اتخذ سته غلمه وزارءه،فأقام ثلاثه عن یمینه،و ثلاثه-

ص:238

-عن یساره.فقال الیهودی:ما کان أسماء الثلاثه و الثلاثه؟فقال علی،علیه السلام:الذین عن یمینه أسماؤهم تملیخاتلمیخا نیز ضبط شده است و مکسلمینا و میشیلینا،و أما الذین عن یساره فأسماؤهم مرنوس و دیرنوس و شاذریوس،و کان یستشیرهم فی جمیع أموره.و کان یجلس فی کل یوم فی صحن داره و البطارقه عن یمینه و الهراقله عن یساره،و یدخل ثلاثه غلمه فی ید أحدهم جام من ذهب مملوء من المسک المسحوق،و فی ید الآخر جام من فضه مملوء من ماء الورد،و فی ید الآخر طائر أبیض له منقار أحمر.فإذا نظر الملک إلی ذلک الطائر صفر به فیطیر الطائر حتی یقع فی جام ماء الورد فیتمرغ فیه،ثم یقع علی جام المسک فیحمل ما فی الجام بریشه و جناحه،ثم یصفر به الثانیه فیطیر الطائر علی تاج الملک فینفذ ما فی ریشه و جناحه علی رأس الملک.فلما نظر الملک إلی ذلک عتا و تجبر فادعی الربوبیه من دون اللّه، و دعا إلی ذلک وجوه قومه،فکل من أطاعه علی ذلک أعطاه و حباه و کساه،و کل من لم یبایعه قتله فاستجابوا له رأسا،و اتخذ لهم عیدا فی کل سنه مره،فبیناهم ذات یوم فی عید و البارقه عن یمینه و الهراقله عن یساره إذ أتاه بطریق فأخبره أن عساکر الفرس قد غشیه فاغتم لذلک حتی سقط التاج عن رأسه فنظر إلیه أحد الثلاثد الذین کانوا عن یمینه یقال له تملیخاو کان غلامافقال فی نفسه:لو کان دقیانوس إلها کما یزعم إذا ما کان یغتم و لا یفزع،و ما کان یبول و لا یتغوط،و ما کان ینام،و لیس هذه من فعل الاله،قال:و کان الفتیه السته کل یوم عند أحدهم و کانوا ذلک الیوم عند تملیخا،فاتخذ لهم من طیب الطعام،ثم قال لهم:یا إخوتاه،قد وقع فی قلبی شئ منعنی الطعام و الشراب و المنام.قالوا:و ما ذاک یا تملیخا؟قال:أطلت فکری فی هذه السماء فقلت:من رفع سقفها محفوظه بلا عمد و لا علاقه من فوقها؟و من أجری فیها شمسا و قمرا آیتان مبصرتان؟و من زینها بالنجوم؟ثم أطلت الفکر فی الارض فقلت:

من سطحها علی ظهر الیم الزاخر؟و من حبسها بالجبال أن تمید علی کل شئ؟و أطلت فکری فی نفسی من أخرجنی جنینا من بطن أمی؟و من غذانی؟و من ربانی؟إن لها صانعا و مدبرا غیر دقیوس الملک،و ما هو إلا ملک الملوک و جبار السماوات.فانکبت الفتیه علی رجلیه یقبلونها و قالوا:بک هدانا اللّه من الضلاله إلی الهدی فأشر علینا.-

ص:239

-قال:فوثب تملیخا فباع تمرا من حائط له بثلاثه الآف درهم و صرها فی ردنه و رکبوا خیولهم و خرجوا من المدینه،فلما ساروا ثلاثه أمیال قال لهم تملیخا:یا إخوتاه، جاءت مسکنه الآخرد و ذهب ملک الدنیا،انزلوا عن خیولکم و امشوا علی أرجلکم، لعل اللّه أن یجعل لکم من أمرکم فرجا و مخرجا،فنزلوا عن خیولهم و مشوا علی أرجلهم سبعه فراسخ فی ذلک الیوم فجعلت أرجلهم تقطر دما.قال:فاستقبلهم راع فقالوا:یا أیها الراعی،هل من شربه لبن أو ماء؟فقال الراعی:عندی ما تحبون و لکن أری وجوهکم وجوه الملوک و ما أظنکم إلا هرابا من دقیوس الملک،قالوا:یا أیها الراعی،لا یحل لنا الکذب،أفینجینا منک الصدق؟فأخبروه بقصتهم فانکب الراعی علی أرجلهم یقبلها و یقول:یا قوم،لقد وقع فی قلبی ما وقع فی قلوبکم و لکن امهلونی حتی أرد الاغنام علی أربابها و ألحق بکم،فتوقفوا له فرد الاغنام و أقبل یسعی یتبعه الکلب له.قال:فوثبت الیهودی فقال:یا علی،ما کان اسم الکلب و مالونه؟فقال علی، علیه السلام:لا حول و لا قوه إلا باللّه العلی العظیم،أما لون الکلب فکان أبلقا بسواد، و أما اسم الکلب فقطمیر.فلما نظر الفتیه إلی الکلب قال بعضهم:إنا نخاف أن یفضحنا بنباحه،فألحوا علیه بالحجاره،فأنطق اللّه تعالی جل ذکره الکلب:ذرونی حتی أحرسکم من عدوکم فلم یزل الراعی یسیر بهم حتی علاهم جبلا فانحط بهم علی کهف یقال له الوصید،فإذا بفناء الکهف عیون و أشجار مثمره،فأکلوا من الثمر و شربوا من الماء و جهنم اللیل فآووا إلی الکهف و ربض الکلب علی باب الکهف و مد یدیه علیه،فأوحی اللّه تعالی عز و علا إلی ملک الموت بقبض أرواحهم،و وکل اللّه بکل رجل ملکین یقلبانه من ذات الیمین إلی ذات الشمال،و من ذات الشمال إلی الیمین، فأوحی اللّه تعالی عز و علا إلی خزان الشمس فکانت تزاور عن کهفهم ذات الیمین، و تقرضهم ذات الشمال،فلما رجع دقیوس من عیده سأل عن الفتیه فأخبر أنهم خرجوا هرابا،فرکب فی ثمانین ألف حصان،فلم یزل یقفو أثرهم حتی علا فانحط إلی کهفهم.

فلما نظر إلیهم إذا هم نیام،فقال الملک:لو أردت أن أعاقبهم بشئ لما عاقبتهم بأکثر مما عاقبوا به أنفسهم و لکن ایتونی بالبنائین فسد باب الکهف بالکلس و الحجاره و قال لاصحابه:قولوا لهم:یقولوا لالههم الذی فی السماء لینجیهم و أن یخرجهم من هذا-

ص:240

-الموضع.قال علی،علیه السلام:یا أخا الیهود،فمکثوا ثلاث مائه سند و تسع سنین، فلما أراد اللّه أن یحییهم أمر إسرافیل الملک أن ینفخ فیهم الروح،فنفخ فقاموا من رقدتهم،فلما أن بزغت الشمس قال بعضهم:قد غفلنا فی هذه اللیله عن عباده إله السماء،فقاموا فإذا العین قد غارت،و إذا الاشجار قد یبست،فقال بعضهم:إن أمورنا لعجب،مثل تلک العین الغزیره قد غارت و الاشجار قد یبست فی لیله واحده!و مسهم الجوع،فقالوا:ابعثوا بورقکم هذه إلی المدینه فلینظر أیها أزکی طعاما فلیأتکم برزق منه و لیتلطف و لا یشعرن بکم أحدا،قال تملیخا:لا یذهب فی حوائجکم غیری،و لکن ادفع أیها الراعی ثیابک إلی.قال:فدفع الراعی ثیابه و مضی یؤم المدینه،فجعل یری مواضع لا یعرفها،و طریقا هو ینکرها حتی أتی باب المدینه و إذا علیه علم أخضر مکتوب علیه:لا إله إلا اللّه عیسی رسول اللّه،قال:فجعل ینظر إلی العلم و جعل یمسح عینیه و یقول:أرانی نائما؟ثم دخل المدینه حتی أتی السوق فأتی رجلا خبازا فقال:

أیها الخباز،ما اسم مدینتکم هذه؟قال:أقسوس قال:و ما اسم ملککم؟قال:عبد الرحمن،قال:ادفع إلی بهذه الورق طعاما،فجعل الخباز یتعجب م ثقل الدراهم و من کبرها.قال فوثبت الیهودی و قال:یا علی،و ما کان وزن کل درهم منها؟قال:وزن کل درهم عشره دراهم و ثلثی درهم.فقال الخباز:یا هذا،أنت أصبت کنزا؟فقال تملیخا:

ما هذا إلا ثمن تمر بعتها منذ ثلاث،و خرجت من هذه المدینه،و ترکت الناس یعبدون دقیوس الملک،قال:فأخذ الخباز بید تملیخا و أدخله علی الملک فقال:ما شأن هذا الفتی؟قال الخباز:هذا رجل أصاب کنزا،فقال الملک:یا فتی،لا تخف فإن نبینا عیسی علیه السلام أمرنا أن لا نأخذ من الکنز إلا خمسها،فأعطنی خمسها و امض سالما.فقال تملیخا:انظر أیها الملک فی أمری ما أصبت کنزا.أنا رجل من أهل هذه المدیند.فقال الملک:أنت من أهلها؟قال:نعم،قال:فهل تعرف بها أحدا؟قال:نعم، قال:ما اسمک؟قال:اسمی تملیخا،قال:و ما هذه الاسماء أسماء أهل زماننا،فقال الملک:فهل لک فی هذه المدینه دار؟قال:نعم ارکب أیها الملک معی،قال:فرکب الملک و الناس معه فأتی بهم أرفع دار فی المدینه،قال تملیخا:هذه الدار لی،فقرع الباب فخرج إلیهم شیخ و قد وقع حاجباه علی عینیه من الکبر،فقال:ما شأنکم؟فقال-

ص:241

-الملک:أتانا هذا الغلام بالعجائب،یزعم ن هذه الدار داره.فقال له الشیخ:من أنت؟ قال:نا تملیخا ابن قسطیکین،قال:فانکب الشیخ علی رجلیه یقبلهما و یقول:هو جدی و رب الکعبه.فقال:أیها الملک هؤلاء السته الذین خرجوا هرابا من دقیوس الملک.قال:فنزل الملک عن فرسه و حمله علی عاتقه و جعل الناس یقبولن یدیه و رجلیه،فقال:یا تملیخا،ما فعل أصحابک؟فأخبر أنهم فی الکهف،و کان یومئذ بالمدینه ملک مسلم و ملک یهودی فرکبوا فی أصحابهم،فلما صاروا قریبا من الکهف قال لهم تملیخا:إنی أخاف أن تسمع أصحابی أصوات حوافر الخیول فیظنون أن دقیوس الملک قد جاء فی طلبهم،و لکن امهلونی حتی أتقدم فأخبرهم،فوقف الناس فأقبل تملیخا حتی دخل الکهف فلما نظروا إلیه اعتنقوه و قالوا:الحمد للّه الذی نجاک من دقیوس!قال تملیخا:دعونی عنکم و عن دقیوسکم!قال:کم لبثتم؟قالوا:لبثنا یوما أو بعض یوم!قال تملیخا:بل لبثتم ثلاث مائه و تسع سنین،و قد مات دقیوس و انقرض قرن بعد قرن،و بعث اللّه نبیا یقال له المسیح عیسی بن مریم،علیه السلام،و رفعه اللّه إلیه و قد أقبل إلینا الملک و الناس معه قالوا:یا تملیخا،أترید أن تجعلنا فتنه للعالمین؟ قال تملیخا:فما تریدون؟قالوا:ادع اللّه جل ذکره و ندعوه معک حتی یقبض أرواحنا، فرفعوا أیدیهم،فأمر اللّه تعالی بقبض أرواحهم و طمس اللّه باب الکهف علی الناس، فأقبل الملکان یطوفان علی باب الکهف سبعد أیام لا یجدان للکهف بابا،فقال الملک المسلم:ماتوا علی دیننا،أبنی علی باب الکهف مسجدا،و قال الیهودی:لا بل ماتوا علی دینی أبنی علی باب الکهف کنیسه،فاقتتلا فغلب المسلم و بنی مسجدا علیه.یا یهودی،أیوافق هذا ما فی توراتکم؟قال:ما زدت حرفا و لا نقصت،و أنا أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أن محمدا عبده و رسوله».

(22).احمد بن محمد اردبیلی معروف به مقدس و محقق اردبیلی(اوائل نیمه اول قرن دهم-993 ق)است که در شهر اردبیل و در عصر صفویه دیده به جهان گشود.

وی پس از تحصیلات ابتدایی،به قصد تحصیلات عالیه به نجف اشرف مهاجرت کرد و با بهره گیری از فضای علمی و معنوی نجف اشرف مجاورت آن خاک اقدس را پذیرفت و علی رغم دعوت های مکرری که از سوی امرا و حکام صفوی از-

ص:242

-او به عمل آمد،تدریس و تدرس در نجف را بر استفاده از مزایای اجتماعی و سیاسی ایران ترجیح داد و پس از شهید ثانی مرجعیت و ریاست تامه شیعه را در نجف بر عهده گرفت.

صاحب اعیان الشیعه اساتید او را چنین بر شمرده است:جمال الدین محمود،شاگرد جلال الدین دوانی؛ملا عبد اللّه یزدی(صاحب حاشیه تهذیب المنطق)؛مولی میرزا جان باغندی.

او با شیخ بهایی و میرزا محمد استر آبادی(صاحب کتاب رجال معروف)همعصر بوده و از بعضی شاگردان شهید ثانی نیز کسب علم نموده است.

علمای بسیاری نیز از محضر ایشان استفاده نموده اند که برخی از آنان عبارت اند از:

صاحب معالم؛صاحب مدارک؛ملا عبد اللّه شوشتری؛امیر غلام؛امیر فضل اللّه تفرشی.

هنگام فوت از او پرسیدند:به چه کسی می توانیم رجوع کنیم؟گفت:در شرعیات به امیر غلام،و در عقلیات به امیر فضل اللّه تفرشی.

تألیفات:زبده البیان فی آیات احکام القرآن؛مجمع الفائده و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان علامه حلی؛حدیقه الشیعه در تفصیل احوال پیامبر و ائمه علیهم السلام(به فارسی)؛شرح الهیات تجرید فوشجی؛اثبات واجب تعالی؛اثبات امامت؛تعلیقه ای بر شرح مختصر الاصول عضدی؛تعلیقه ای بر خراجیه محقق ثانی(این کتاب در مورد مساله خراج و مالیات نوشته شده است)؛استیناس المعنویه(به عربی)در علم کلام؛ اصول الدین.

گفتار بزرگان درباره او:

-علامه حر عاملی درباره او می گوید:مولای بزرگوار،احمد بن محمد اردبیلی، عالم فاضل،مدقق،عابد زاهد،ثقه،پرهیزگار،جلیل القدر و عظیم الشان می باشد.

-صاحب جامع الرواه،که خود اردبیلی است،می گوید:احمد بن محمد اردبیلی (ره)در جلالت قدر و اعتبار و موثق بودن،مشهورتر از آن است که ذکر گردد او-

ص:243

-فقیه،متکلم،جلیل القدر،و عابدترین و پرهیزکارترین مردم عصر خویش بوده است.

-محدث نوری می گوید:عالم ربانی،فقیه و محقق صمدانی،مولی احمد بن محمد اردبیلی،درخت علم و تحقیقات او با انوار درخشان قدس،زهد،اخلاص و کرامات او پوشیده است.

-محدث قمی در کتاب الکنی و الالقاب درباره او می گوید:عالم ربانی،محقق و فقیه بزرگوار احمد بن محمد اردبیلی،در تقوی،جلالت،فضیلت،اصالت،زهد، دیانت،ورع،و امانت مشهورتر از آن است که قلم بر آن احاطه کند یا تحت عدد و شمارش در آید.او متکلم و فقیهی بزرگوار می باشد.

-علامه مجلسی درباره او گفته است:او در ورع و تقوی و زهد به حد نهایی و مرتبت عالیه رسیده است و همانند او را در میان پیشینیان و متأخرین نشنیده ام.خداوند او را با پیشوایان معصوم علیهم السلام محشور دارد.

خصوصیات اخلاقی:در کتاب انوار نعمانیه سید نعمت اللّه جزائری و نیز در روضات الجنات،حوادث و قضایای حیرت انگیزی از آن عالم ربانی نقل شده است که صدور چنین اعمال و کراماتی از دارندگان چنین ارواح وارسته و پاکی با آن همه اخلاص و پاکی،جای تعجب و شگفتی ندارد.برای نمونه،نامه او به شاه عباس را ذکر می کنیم:

او در ارتباط با رفع گرفتاری یک مسلمان نیازمند،که از ترس شاه عباس به حرم مطهر امیر المؤمنین علی،علیه السلام،پناهنده شده بود و متوسل به آن عالم ربانی گردیده بود،نامه ای به این مضمون به شاه عباس نوشت:«بانی ملک عاریت، عباس،بداند اگرچه این مرد اول ظالم بود و اکنون مظلوم می نماید،چنانچه از تقصیر او بگذری،شاید که حق تعالی از پاره ای از تقصیرات تو بگذرد!بنده شاه ولایت:احمد اردبیلی».

شاه عباس در پاسخ نامه این چنین نوشت:«به عرض می رساند:عباس خدماتی که فرموده بودید به جان منت داشته به تقدیم رسانید،امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکنند.کلب آستان علی:عباس».

-

ص:244

-وفات:او پس از عمری تلاش و کوشش در راه اسلام و معنویت،سرانجام در ماه صفر سال 993 ق در نجف اشرف به رحمت ایزدی پیوست و در جوار قبر محبوب و معشوق خویش،سرور متقیان در ایوان طلا(سمت راست ورودی حرم) مدفون گردید.

(23).ر ک:دیدار با ابرار.(مولف)

(24).حجر،29-35.

(25).اعراف،12-13.

(26).بحار الأنوار،ج 75،ص 111.

(27)این روایت با سلسله سند جالبی نقل شده است: «حدثنی أبو بکر أحمد بن عمران البغدادی قال:حدثنا أبو الحسن قال:حدثنا أبو الحسن،قال:حدثنا أبو الحسن،قال:

حدثنا الحسن،عن الحسن،عن الحسن:إن أحسن الحسن الخلق الحسن». منظور از أبو الحسن اول محمد بن عبد الرحیم تستری،و منظور از أبو الحسن دوم علی بن أحمد بصری تمار،و مراد از أبو الحسن سوم علی بن محمد واقدی است.حسن اول حسن بن عرفه عبدی،حسن دوم حسن بن أبی الحسن بصری،و سومین آن ها امام حسن، علیه السلام،است.ر ک:شیخ صدوق،الخصال،باب اول،ص 29.هم چنین این روایت از امیر المومنین نیز وارد شده است.ر ک:فتال نیسابوری،روضه الواعظین،ص 376.

(28).بحار الأنوار،ج 43،ص 344: «أن شامیا راه راکبا فجعل یلعنه و الحسن لا یرد.

فلما فرغ أقبل الحسن،علیه السلام،فسلم علیه وضحک فقال:أیها الشیخ،أظنک غریبا و لعلک شبهت،فلو استعتبتنا أعتبناک،ولو سألتنا أعطیناک،ولو استرشدتنا أرشدناک،ولو استحملتنا أحملناک،و إن کنت جائعا أشبعناک،و إن کنت عریانا کسوناک،و إن کنت محتاجا أغنیناک،و إن کنت طریدا آویناک،و إن کان لک حاجه قضیناها لک.فلو حرکت رحلک إلینا و کنت ضیفنا إلی وقت ارتحالک کان أعود علیک،لان لنا موضعا رحبا و جاها عریضا و مالا کثیرا.فلما سمع الرجل کلامه بکی، ثم قال:أشهد أنک خلیفه اللّه فی أرضه،اللّه أعلم حیث یجعل رسالته و کنت أنت و أبوک أبغض خلق اللّه إلی و الان أنت أحب خلق اللّه إلی و حول رحله إلیه.و کان-

ص:245

-ضیفه إلی أن ارتحل و صار معتقدا لمحبتهم».

(29).این عبارت در دو آیه از قرآن آمده است:

-رعد،22: «اَلَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰهَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَهً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ».

-قصص،54: «أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ».

ص:246

ص:247

13 بیداری و مرگ قلب زمینه ها و عوامل

اشاره

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

پروردگار عالم گوهر عقل را به انسان عطا کرد تا بتواند با بهره گیری از آن در همه امور اندیشه کند و به نتیجه مثبت برسد. 1 معارف دینی نیز تصریح کرده اند که اندیشیدن در حقایق موجودات،خلقت آسمان ها و زمین،وجود خود،احوال گذشتگان،رسالت انبیاء و امامان،و آیات قرآن کریم از بزرگ ترین عبادت هاست. 2 این بدان معناست که پاداش و ثواب اندیشیدن از همه عبادت هایی که با زحمت دادن به جسم و بذل مال انجام می شود بیشتر است، 3 چرا که پاداش الهی به تناسب گستردگی و نتیجه و سود عمل به آن تعلق می گیرد.وقتی عقل اعظم نعمت های خدا باشد،به کار بستن آن هم که همان تفکر و اندیشه است اعظم اعمال می شود و پاداش و اجر آن عمل نیز اعظم پاداش ها خواهد بود. 4

روایات بسیار مهمی از حضرات معصومین به ویژه امیر المؤمنین، علیهم السلام،درباره تفکر و اندیشه وارد شده است که یکی از آن ها روایتی است که حضرت در آن انسان را از وارد شدن به حیطه تفکرات

ص:248

ص:249

زشت و ناپسند منع می کند.ایشان اندیشیدن درباره گناه را یک انحراف و تفکر غلط می داند و می فرماید:درباره گناه به فکر فرو نروید.چرا که فکر گناه و معصیت شما را به انجام آن وا می دارد و آلوده می کند:

«من کثر فکره فی المعاصی دعته إلیها». 5

در روایتی دیگر،حضرا امر به بیدار کردن قلب به وسیله تفکر و اندیشه مثبت می کنند و می فرمایند:

«نبّه بالفکر قلبک». 6

قلبت را با اندیشه کردن از خواب بیدار کن.

زیرا همان گونه که چشم آدمی می خوابد دل هم به خواب می رود و گاه بر اثر این خواب طولانی می میرد.قرآن کریم از خواب سنگین دل تعبیر به غفلت 7 و روایات از موت قلب به مرگ سیاه 8 تعبیر کرده اند.حضرت حق در قرآن کریم به مرگ و کوری و خواب قلب اشاره کرده و روایات و ادعیه مشحون از این تعابیر است.برای نمونه،امام زین العابدین، علیه السلام،در یکی از دعاهایش می فرماید:

«إلهی ألبستنی الخطایا ثوب مذلتی،و جللنی التباعد منک لباس مسکنتی، و أمات قلبی عظیم جنایت...». 9

قاتلی قلب مرا کشته و میرانده است و آن گناهان سنگینی است که مرتکب شده ام.در روایات،عوامل دیگری 10 نیز برای مرگ قلب ذکر شده اند که در جای خود به آن ها خواهیم پرداخت. 11

آیا احیای دل ممکن است ؟

سوال اصلی این است که آیا همان طور که مردگان در روز قیامت زنده می شوند،قلب مرده نیز قابل احیاست؟قرآن کریم به صراحت از احیای قلب مرده خبر می دهد 12 و عوامل و شرایطی را برای احیای آن ضروری می شمارد.به عبارت دیگر،دم ها و نفس هایی هستند که بسان دم عیسوی

ص:250

می توانند حیات را دوباره به قلب مرده بازگردانند.امام سجاد،علیه السلام،در مناجات التائبین یکی از این نفس ها را توبه واقعی معرفی می کند و می فرماید:

«فأحیه بتوبه منک یا أملی و بغیتی...».

یعنی خدایا به من لطف و محبت کن و زمینه و استعدادی فراهم ساز تا دلم را با قرار دادن در مدار توبه زنده گردانی.

نفس دیگری که می تواند قلب مرده را زنده کند نفس اهل خدا و پاکان روزگار است.

شب قدر شب گناه نیست

صاحب کتاب ابوب الجنان که کتاب بسیار پربار و نایابی است می نویسد:

جوان بی تقوایی که به خیر و سعادت خود در زندگی اهمیتی نمی داد و ملاحظه چیزی را نمی کرد،بر اثر چشم چرانی به دختری دل بسته بود، ولی آن دختر تن به خواسته نامشروع او نمی داد.

شبی از شب های قدر که وقت بیداری و مناجات و قرآن و گریه و درد دل با خداست و مردم همگی در مساجد و مجالس احیاء جمع شده بودند،این جوان که دیده بود والدین آن خانم زودتر از منزل خارج شده اند راه را بر این دختر که قصد داشته به تنهایی مسیر بین خانه و مسجد را طی کند بست.دختر که دید کاری از دستش ساخته نیست در پاسخ به خواسته آن جوان گفت:امشب شب احیاء و شب گرفتن برات است.آیا انصاف است مردان و زنان دیگر در این لحظه برای مناجات و دعا به در خانه خدا رفته باشند و من و تو مرتکب عمل نامشروع زنا شویم؟پسر لحظه ای تامل کرد و جواب داد:نه،انصاف نیست!

دختر گفت:حال که فهمیدی این کار آن هم در نیمه شبی چنین عزیز و در محضر خدا بی انصافی است،بیا و این شب را به احیا سپری کن.من

ص:251

نیز چنین خواهم کرد.سپس،از هم جدا شدند.

وقتی سحر شد،پدر دست دخترش را گرفت و به نشانی منزلی که از جوان یافته بود رفت و در زد.وقتی جوان در را به روی آن ها گشود، پدر گفت:من تو را نمی شناسم،ولی شب پیش،پس از احیاء،رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،را در رؤیا دیدم و آن حضرت نشانی تو را به من دادند و فرمودند:دخترت را ببر و به عقد آن جوان در آور. 13

این نمونه ای از بیداری دل است که در آن نفس حق دختری پاکدامن که ارتباطی با پروردگار عالم داشته قلب مرده ای را زنده می کند و او را به تأمل وا می دارد که شب قدر که شایسته احیاء و مناجات و «خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» است شب زنا نیست.

توفیق نماز شب

یکی از علمای بزرگ ما آخوند ملا محمد صالح قزوینی است که البته اهل خود قزوین نیست،ولی چون سال ها در آن شهر اقامت داشت به قزوینی معروف بود.ایشان می نویسد:یکی از عباداتی که من اصلا حال انجامش را نداشتم نماز شب بود.من اهل علم و درس و تربیت طلبه و تألیف بودم و کارهای خیلی سخت تر از نماز شب را انجام می دادم،اما به هر دلیل حوصله نماز شب را نداشتم.این بود که مرحوم شیخ جعفر کبیر سفری به ایران کردند و وقتی به قزوین تشریف آوردند مهمان من شدند.ایشان خیلی انسان متعبد و اهل تهجد و نماز شبی بود و آن شب هم برای خودش شبی داشت،ولی من آن شب را هم بدون این که نماز شب بخوانم خوابیدم.صبح فردا،شیخ جعفر از روی دلسوزی به من فرمود:شما اهل نماز شب نیستید؟گفتم:نه!فرمود:چرا؟گفتم:من حال و حوصله اش را ندارم.خواب برای من بهتر و شیرین تر است.مرحوم شیخ نگاهی به من کرد و با لحنی جدی فرمود:حضرت عالی از فردا

ص:252

شب نماز شب می خوانید!و اکنون که حدود 25 سال از آن ماجرا گذشته،من حتی اگر بخواهم هم نمی توانم نماز شب نخوانم.

این تاثیر نفس اهل حق است.ایشان می گوید مرحوم شیخ جعفر کبیر با همان یک جمله اعتقاد به نماز شب را به من منتقل کرد،طوری که در وجودم درختی با ریشه ثابت شد که دیگر نمی توانم آن را نادیده بگیرم؛ یعنی ساعت سه نیمه شب خواب را از من می گیرد و حال مناجات پیدا می کنم و از کسانی شده ام که به قول شاعر:

در رقص در آید فلک از زمزمه عشق چونان که شتر بشنود آواز هدی را

14

کلامی درباره نماز شب

دریغم می آید حال که این حکایت را آوردم درباره نماز شب کلامی نگویم.درست است که نماز شب مستحب است ولی کسی که پاسی از شب گذشته از خواب دل می کند و این یازده رکعت را می خواند معلوم است عاشق خداست و با او پیوند دارد.انجام واجبات مهم است و بهشت و جهنم انسان به آن ها بستگی دارد،ولی به جا آوردن مستحبات اجباری نیست.برای همین،کسی که عمل مستحبی را انجام می دهد یک قدم از دیگران به خدا نزدیک تر است و حال بهتر و معرفت بیشتری دارد.از طرفی،ندیده ام خدا در قرآن مجید این قدر که به نماز شب بها داده به عمل مستحب دیگری بها بدهد و مثلا بگوید اگر کسی هفت بار سعی و صفا و مروه مستحبی به جای آورد خوب است،درحالی که درباره نماز شب که وقتش از حدود ساعت یازده و پانزده دقیقه شب شروع می شود تا دو دقیقه مانده به اذان صبح 15 می گوید:

«تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ. فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». 16

ملازم بستر استراحت و خواب نیستند،بلکه پهلوهایشان از خوابگاه هایشان

ص:253

دور می شود،درحالی که همواره پروردگارشان را به علت بیم از عذاب و امید به رحمت و پاداش می خوانند و از آنچه آنان را روزی داده ایم،انفاق می کنند.پس هیچ کس نمی داند چه چیزهایی که مایه شادمانی و خوشحالی آنان است به پاداش اعمالی که همواره انجام می داده اند،برای آنان پنهان داشته اند.

یعنی پاداش این یازده رکعت را برای هیچ ملک،جن،و انسی معلوم نکرده ام و جز خودم هیچ کس میزان و کیفیت آن را نمی داند.امیدوارم همین کلام کوتاه انگیزه ای باشد برای همه ما که خود را در زمره دوستداران نماز شب و به جا آورندگان آن قرار دهیم. 17

نمونه ای دیگر از تاثیر نفس حق در قلب انسان

روزی پیاده از کنار گاراژی رد می شدم.صاحب گاراژ که جلوی در ایستاده بود بی مقدمه گفت:آقا،یک استکان چای پیش ما بخورید! نگاهش کردم و او را شناختم.یادم آمد چند سال پیش یک نفر او را به من نشان داد و گفت:این در عرق خوری و لات بازی و شرارت نمره تمام است.در این فکر بودم که چرا مرا دعوت کرده و چه باید بکنم که خودش گفت:اگر چیزی از من شنیده ای و جریانی را می دانی،حالا کاملا برگشته ام و آن آدم سابق نیستم!حداقل بیا جریان را برایت بگویم.

نشستم و او برایم تعریف کرد که یک شب جمعه مطابق عادت رفته بودم کاباره.غوغایی بود:زن ومرد و بزن و برقص و مشروب خالص خارجی و داخلی و....ما هم که درآمدمان بد نبود،هر کاباره و کافه ای می رفتیم گران ترینش بود.(ای کاش ما هم از این لات یاد می گرفتیم و دنبال گران ترین نماز و گران ترین روزه و عمل صالح و کار خیر می رفتیم).نمی دانم آن شب چه مشروبی خوردم،ولی یادم هست مشروب گران و اعلایی بود،برای همین من دو برابر همیشه خوردم و

ص:254

طوری مست شدم که وقتی ساعت دوازده یک شب از کاباره آمدم بیرون نه راه خانه مان را بلد بودم و نه می دانستم کجا هستم.از فرط مستی و بیحالی،همان جا در خیابان و پیاده رو افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد.چشم که باز کردم هنور بیحال بودم ولی دیدم هوا تاریک و روشن شده و کسی سرم را به دامن گرفته و دارد دست به سرورویم می کشد و قربان صدقه ام می رود.دید م روحانی همان محل است.(آن روحانی را من می شناسم.خدا رحمتش کند که در همین تهران به بدکاران و نیکوکاران خدمات زیادی کرد).هم چنان که سرم روی دامنش بود گفت:

می توانی بلند شوی برویم با هم حلیم و سنگگ دو بر خشخاش بخوریم؟ما هرچه تا آن روز دیده بودیم زن نیمه عریان و شیشه مشروب بود،هرجا هم می رفتیم یا دیگران به آخوندها فحش می دادند یا خودمان فحش می دادیم؛اما آن شب،سر بر دامان آخوند و دعوت به حلیم و نان سنگگ،آن هم در آن شرایط...دیگر نمی فهمیدم یعنی چه؟گفتم:آقا، من باطن و ظاهر نجس هستم،مرا کجا می خواهی ببری؟گفت:این جا حمام عموی خوب و تمیزی دارد.با هم می رویم حمام.ظاهرت را با آب پاک کن و باطنت را همین الان با آشتی با خدا درست کن.این که کاری ندارد.خدا دو نوع مطهر دارد:یکی عامل طهارت ظاهر است که آب است و کل هزینه اش دو تومان می شود که من می دهم و می نشینم تا تو خودت را آب بکشی و برگردی؛یکی هم مربوط به باطن است که آبش دست خداست و شیرش دست خودت.شیر توبه را باز کن تا پاک شوی.راهش هم این است که در دل پشیمان شوی و به پروردگار بگویی بد کردم و دیگر هم نمی کنم.آن وقت پاک می شوی.خدا که خدای سخت گیری نیست،خدا دولت نیست که طلبکار برود شکایت بکند زندانی ات کند تا هر وقت بدهی ات را دادی آزاد شوی.خدا هیچ

ص:255

کس را زندانی نمی کند،خیلی هم زود آشتی می کند و قوانینش هم آسان است...از آن روز به بعد،من توبه کردم و کارهای گذشته ام را برای همیشه ترک گفتم.

به راستی،کجا می شود کسی مانند خدا پیدا کرد که این قدر سریع الرضا و بخشنده باشد؟کسی پس از سی سال مشروب خوری توبه می کند و او می بخشد و می گوید اشتباه کردی!؟در فقه ما حکم این است که هرکس یک بار مشروب بخورد باید هشتاد تازیانه بخورد،اما خدا به این که او برود و اقرار به گناهش بکند راضی نیست؛می گوید بیا با خودم آشتی کن.چه نیازی هست بروی پیش قاضی بگویی من مشروب خورده ام تا شلاقت بزند؟این قدر حکومت خدا آسان گیر است.نه مأمور برای بازداشت می فرستد،نه داد سرکشی می کشد،نه جریمه می کند و اگر جریمه هم بکند آن ها را راحت می بخشد.ده دفعه روزه را به حرام باطل کرده درحالی که می توانسته روزه بگیرد.بعد،می نشیند و می گوید گول خوردم با حرام افطار کردم.حالا هم که آمده ام با تو آشتی کنم،می گویی برای هر روزه ای که با حرام افطار کرده ای دو جریمه باید بدهی:یا شصت روز روزه بگیری یا به شصت مسکین طعام بدهی.من نان خودم و زن و بچه ام را هم به سختی در می آورم.بدنم هم دیگر طاقت روزه ندارد و دیگر جوان نیستم.چه کنم؟می گوید:جریمه ات را بخشیدم.

می ماند قضای روزه هایت.آن ها را هم پشت هم نگیر،تابستان هم نگیر، برو تقویم را نگاه کن و کوتاه ترین روزها را برای روزه گرفتن انتخاب کن.

دولت خدا دولت آسان گیر و حکومت با محبتی است.واقعا،انسان از این که یک قدرت بی نهایت در کنارش گذشت بی نهایت هم باشد تعجب می کند.آخر زورداران عالم هرچه قوی تر می شوند بی رحم تر می شوند،

ص:256

اما این قدرت بی نهایت گذشت بی نهایت هم دارد.گاهی،آن قدر آسان در مرده ای را بیدار می کند که غیر قابل باور است؛آن هم در یک شب، به یک نفس،به یک پشیمانی،به یک خط شعر،به یک ذکر مصیبت،به یک پرچم عزا که سر در مسجد یا حسینیه ای نصب کرده اند و با خط قرمز رویش نوشته اند:یا ابا عبد اللّه.خیلی ها را دیده ام که با دین همین نام آمده اند و دل مرده شان زنده شده است.این قدر وسایل توبه و بازگشت و در راه قرار گرفتن آسان است که حد ندارد.قرآن می فرماید:

«یُرِیدُ اللّٰهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ». 18

خدا آسانی و راحت شما را می خواهد نه دشواری و مشقت شما را.

سهل گیری در کفاره روزه

مرحوم صدوق نقل می کند که یک روز،کسی سبدی رطب تازه برای رسول خدا هدیه آورد.در همان حال،مردی مضطربانه از درب مسجد آمد و گفت:یا رسول اللّه به دادم برس!پیغمبر فرمود:چه شده؟عرض کرد:مگر الان روز ماه رمضان نیست؟فرمود:هست.گفت:من کارگرم، از بغل خانه ام رد می شدم،گفتم بروم سری به خانواده ام بزنم.از قضا، دیدم بچه هایم منزل نیستند،من هم روزه ام را با همسرم باطل کردم و حالا دارم دق می کنم!حضرت فرمود:بعد از ماه رمضان یک روز روزه بگیر و به شصت مسکین هم نفری یک چارک نان طعام بده.

گفت:آقا،من نان زن و بچه ام را هم به سختی می دهم،از کجا شکم شصت فقیر را سیر کنم؟حضرت فرمود:این سبد رطب را بردار و به نیت شصت مسکین به زن و بچه خودت بده.خدا به عنوان کفاره روزه ات قبول می کند. 19

این دیگر چه دولتی است؟دولتی که در کمال قدرت است و اگر به آسمان و زمین تلنگری بزند همه نابود می شوند،این قدر با بندگان نرم

ص:257

رفتار می کند و آسان می گیرد.جریمه روزه به این باعظمتی یک چارک نان است.آیا دولتی به این آسان گیری هم پیدا می شود؟شما دو ماه پول بانک را نمی دهید،دویست و هشتاد و نه هزار تومان جریمه دیرکرد دوماهه می خورد،چهار ماه دیگر می شود شش صدهزار تومان و سه سال دیگر می شود سی میلیون تومان.اگر هم ندهی،ممنوع الخروجت می کنند،آبرویت را می برند،به پاسگاه و دادگاه و زندانت می کشانند، ضامن هایت را از کار و زندگی می اندازند و...اما دولت خدا هیچ کدام از این ها را ندارد.ای کاش ما با این دولت می ساختیم!ولی حاضریم با همه دولت های دیگر بسازیم و با این یکی نسازیم.نمی دانم چرا؟این هم از بدبختی خودمان و غفلت و مرگ قلب هایمان است.

تاثیر شهادت مردم به خوبی میت

علامه مجلسی در بحار الانوار روایت جالبی را از امام صادق، علیه السلام،نقل می کند.امام می فرمایند در زمان حضرت داود، علیه السلام،عابدی از بنی اسرائیل از دنیا رفت.مردم مطابق رسم نزد حضرت رفتند تا نماز میت را ایشان بخواند،ولی حضرت از این کار امتناع کرد و برای نماز حاضر نشد.مساله این بود که حضرت داود پیش از این از جانب خدا به احوال آن مرد آگاه شده بود و می دانست انسان صالحی نیست.به هرحال،مردم مرده را برای دفن بردند و وقتی او را در قبر قرار دادند،چهل نفر دستشان را به دعا بلند کردند که:

«اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا».

بعد،چهل نفر دیگر این جمله را گفتند و رفتند و چهل نفر سوم بر قبر او ایستادند و چنین گفتند:همان وقت،به حضرت داود خطاب رسید که تو چرا بر این مرده نماز نخواندی و به خوبی اش شهادت ندادی؟گفت:پروردگارا،من از جانب شما بر احوال این مرد آگاهی

ص:258

یافته بودم!خطاب رسید که این چنین بود،ولی گروهی از مؤمنین شهادت دادند که او آدم خوبی است و من به شهادت آن ها او را بخشیدم. 20

دولت خدا دولتی است که به کوچک ترین بهانه ای مجرمان در آن بخشیده می شوند و اهل شفاوت سعادتمند می گردند.کافی است از خدا بخواهیم تا اجابت کند و از سر تقصیرات ما بگذرد.او را شفیع خود کنیم و مانند علی،علیه السلام،در دعای کمیل او را بخوانیم که:

«استشفع بک الی نفسک».

از درگاه خدایی که خودش شفیع بندگانش می شود به کدام درگاه دیگری می توان پناه برد؟تنها کسی که قلبش بر اثر گناهان مرده از خدا دوری می کند و او را نمی خواهد.وقتی قلب احیاء شود،فیض الهی دریاوار بر آن نازل می شود،زیرا جای فیض خداوندی دل های زنده است وگرنه سنگ و بیابان و درخت خشکیده و حیوانات که شایستگی دریافت فیوضات خاص الهی را ندارند.فقط دل انسان قادر به پذیرش فیض الهی است؛آن هم دل بیدار.پس،تا می توانیم باید در بیداری دل های خود با تفکر بکوشیم و با استمداد از نفس توبه یا نفس اهل دل تا فرصت باقی است آن را احیا کنیم.

از آن روزی که ما را آفریدی به غیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا به حق هشت وچارت ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی.

21

ص:259

پی نوشت

(1).درباره عقل روایات فراوانی وجود دارد و تعبیر از آن به گوهر تعبیر دقیقی است، زیرا هیچ گوهری باارزش تر از آن نیست و سعادت بشر در گرو آن است.عقل منشأ همه خوبی ها و فضائل است.در روایت مفصلی از امام صادق،علیه السلام،که جنود عقل و جهل را در آن برای هشام برمی شمارد به ارزش واقعی این نعمت پروردگار پی می بریم.ر ک:بحار الأنوار،ج 75،ص 316: «یا هشام أعرف العقل وجنده،و الجهل و جنده تکن من المهتدین،قال هشام:فقلت جعلت فداک لا نعرف إلا ما عرفتنا؟فقال،علیه السلام،یا هشام إن اللّه خلق العقل و هو أول خلق خلقه اللّه من الروحانیین عن یمین العرش من نوره،فقال له:أدبر فأدبر.ثم قال له:أقبل فأقبل.

فقال اللّه عز و جل:خلقتک خلقاعظیماو کرمتک علی جمیع خلقی.ثم خلق الجهل من البحر الاجاج الظلمانی،فقال له:أدبر فأدبر،ثم قال له:أقبل،فلم یقبل.فقال له:

استکبرت فلعنه.ثم جعل للعقل خمسد و سبعین جندا،فلما رأی الجهل ما کرم اللّه به العقل و ما أعطاه أضمر له العداوه فقال الجهل:یا رب هذا خلق مثلی خلقته و کرمته وقویته و أنا ضده و لا قود لی به أعطنی من الجند مثل ما أعطیته؟فقال تبارک و تعالی:

نعم،فإن عصیتنی بعد ذلک أخرجتک و جندک من جواری و من رحمتی،فقال:قد رضیت.فأعطاه اللّه خمسه و سبعین جندا...».

(2).از جمله این روایات: «التفکر فی آلاء اللّه نعم العباده» و «البکاء من خوف العبد عن اللّه عباده العارفین و التفکر فی ملکوت السماوات و الارض عباده المخلصین». ر ک:

علی بن محمد اللیثی الواسطی،عیون الحکم و المواعظ،ص 29 و 53.

(3).دراین باره روایات فراوانی وارد شده است.برای نمونه:امام رضا،علیه السلام: «لیس العباده کثره الصوم و الصلاه،إنما العباده فی التفکر فی اللّه». بحار الأنوار،ج 3،ص 261.نیز:مصباح الشریعه(منسوب به إمام صادق،علیه السلام،ص 114:رسول اللّه (ص): «فکره ساعه خیر من عباده سنه و لا ینال منزله التفکر إلا من قد خصه اللّه بنور المعرفه و التوحید»؛ شیخ طبرسی،مکارم الأخلاق،ص 444 و 465:رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله: «یا علی،...و لا عباده مثل التفکر» .و «یا أبا ذر،رکعتان مقتصدتان-

ص:260

-فی التفکر خیر من قیام لیله و القلب ساه».

(4).صاحب تفسیر کنز الدقائق در شرح حدیث «أفضل العباده إدمان التفکر فی اللّه و فی قدرته» می نویسد: «أفضلیه العبادد باعتبار عظمه قدرها،و کثره منافعها و آثارها، و شرافه لوازمها و أسرارها،و لا ریب فی أن إدمان التفکر فی اللّه،و فی قدرته أعظم العبادات قدرا،و أشرفها أثرا و أفخمها رتبه و أرفعها منزله،و لذلک وقع الامر به فی آیات متکاثره،و روایات متضافره،و له آثار شریفه،و لوازم منیفه،کلها عبادات عظیمه، کمعرفه الرب و عظمته،و علمه و قدرته،و احتقار الدنیا و زهراتها،و معرفه الجنه و درجاتها،و معرفه النار و درکاتها،و الانقطاع عن غیر الحق،و تفریغ القلب له،و بالجمله إدمان التفکر عبادد و أصل لجمیع العبادات،فهو أفضلها.و لیس المراد التکفر فی حقیقه ذاته،و حقیقه قدرته،و سائر صفاته.إذ معرفتها خارجه عن قدره البشر،و لا یصل إلیه العقل و التکفر،و کان التکفر فیها مؤدیا إلی الضلال المبین،و الالحاد فی الدین،بل المراد به التفکر فی وضع صنع اللّه و آثار قدرته،فإن التفکر فیها و فی عظمتها یدل علی عظمه الصانع الحق و کمال قدرته...». میرزا محمد مشهدی،تفسیر کنز الدقائق،ج 2، ص 317.

(5).غرر الحکم،ح 8561.درباره این روایت در گفتارهای پیش به تفصیل سخن گفته شده است.

(6).اصول کافی،ج 2،ص 54.درباره این روایت در گفتارهای پیش سخن گفته شده است.

(7).واژه غفلت در قرآن یکبار همراه قلب به کار رفته است.کهف،28: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاهِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً».

(8).در عرف عرب زبانان و لسان روایات به مرگ هایی چون موت الاحمر(مرگ سرخ)، موت الابیض(مرگ سفید)و متو الاسود(مرگ سیاه)بر می خوریم.فقر و مرگ با شمشیر را مرگ سرخ،طاعون را مرگ سفید،و غرق شدن را مرگ سیاه گفته اند.

(9).صحیفه سجادیه،مناجات التائبین.

ص:261

(10).برای نمونه: «عن الصادق،عن أبیه،صلوات اللّه علیهما،قال:قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:أربع یمتن القلب:الذنب علی الذنب،و کثره مناقشه النساء،یعنی محادثتهن،و مماراه الأحمق تقول و یقول و لا یرجع إلی خیر،و مجالسه الموتی،فقیل له:یا رسول اللّه و ما الموتی؟قال:کل غنی مترف».

(11).ثعالبی در تفسیر خود از غزالی نقل می کند که در کتاب احیاء علوم الدین گفته است: «الفرح بالدنیا و التنعم بها سم قاتل یسری فی العروق فیخرج من القلب الخوف و الحزن و ذکر الموت و اهوال القیامه حدثنا و هذا هو موت القلب». تفسیر الثعالبی، ج 4،ص 282.

(12).اشاره است به این دو آیه از قرآن کریم:

-«أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». انعام،122.

-«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ». انفال،24.

(13).ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی مولف.

(14).از وحدت کرمانشاهی است.

(15).پس لازم نیست حتما بخوابیم و ساعت سه شب برای نماز بیدار شویم.کافی است همان ساعت یازده وبیست دقیقه که نیمه شب شرعی است آن را بخوانیم و بخوابیم.

(مولف)

(16).سجده،16-17.

(17).امام صادق،علیه السلام: ما من عمل حسن یعمله العبد إلا و له ثواب فی القرآن إلا صلاد اللیل فإن اللّه لم یبین ثوابها لعظیم خطرها عنده،فقال: (تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ... فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ).

(18).بقره،185.

(19).بحار الأنوار،ج 93،ص 279: «أبی،عن سعد،عن موسی بن الحسن،عن محمد بن عبد الحمید،عن ابن عمیره،عن ابن حازم،عن عبد المؤمن الانصاری عن أبی-

ص:262

-جعفر علیه السلام قال:إن رجلا أتی النبی صلی اللّه علیه و آله فقال:هلکت هلکت، فقال:و ما أهلکک؟قال:أتیت امرأتی فی شهر رمضان و أنا صائم،فقال له النبی صلی اللّه علیه و آله:أعتق رقبه فقال:لا أجد،قال:فصم شهرین متتابعین،فقال:لا اطیق، فقال:تصدق علی ستین مسکینا،قال:لا أجد،قال:فاتی النبی صلی اللّه علیه و آله بعرق أو مکتل فیه خمسه عشر صاعا من تمر،فقال النبی صلی اللّه علیه و آله:خذها و تصدق بها،فقال:و الذی بعثک بالحق نبیا ما بین لابتیها أهل بیت أحوج إلیه منا، فقال:خذه و کله أنت و أهلک،فانه کفارد لک».

-بحار الأنوار،ج 93،ص 281: «عن جمیل بن دراج،عن أبی عبد اللّه علیه السلام أنه سئل عن رجل أفطر یوما من شهر رمضان متعمدا فقال:إن رجلا أتی النبی صلی اللّه علیه و آله فقال:هلکت یا رسول اللّه!فقال:و مالک؟فقال:النار یا رسول اللّه فقال:

و مالک؟فقال:إنی وقعت بأهلی فی رمضان قال:تصدق و استغفر اللّه،فقال الرجل:

فو الذی عظم حقک و قال ابن أبی عمیر قال:فوالذی بعثک بالحق ما ترکت فی البیت شیئا قلیلا و لا کثیرا،قال:فدخل رجل من الناس بمکتل تمر فیه عشرون صاعا یکون عشره أصوع بصاعنا هذا هنا فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:خذ هذا التمر فتصدق،فقال:یا رسول اللّه علی من أتصدق به و قد أخبرتک أنه لیس فی بیتی قلیل و لا کثیر،فقال:خذه و أطعمه عیالک و استغفر اللّه».

-بحار الأنوار،ج 93،ص 282: «و عن جعفر بن محمد علیهما السلام أنه قال:من أفطر فی شهر رمضان متعمدا نهارا فان استطاع أن یعتق رقبه أعتقها و إن لم یستطع صام شهرین متتابعین فان لم یستطع أطعم ستین مسکینا فان لم یجد فلیتب إلی اللّه و یستغفره،فمتی أطاق الکفاره کفر و علیه مع الکفاره قضاء یوم مکان الیوم الذی أفطر».

(20).بحار الأنوار،ج 102،ص 149: «عن الصادق،علیه السلام،قال:کان فی بنی إسرائیل عابد فأوحی اللّه تعالی إلی داود أنه مراء قال:ثم إنه مات و لم یشهد جنازنه داود،علیه السلام،قال:فقام أربعون من بنی إسرائیل فقالوا:اللهم لا نعلم منه إلا خیرا، و أنت أعلم به منا فاغفر له،فلما وضع فی قبره قاموا أربعون غیرهم و قالوا:اللهم إنا لا-

ص:263

-نعلم منه إلا خیرا و أنت أعلم به منا فاغفر له،فأوحی اللّه تعالی إلی داود علیه السلام ما منعک أن تصلی علیه؟قال:الذی أخبرتنی به عنه،قال:فأوحی اللّه إلیه أنه قد شهد له قوم فأجزت شهادتهم و غفرت له،و علمت ما لا یعملون». این روایت از امام باقر به این شکل نقل شده است: «قال أبی جعفر،علیه السلام:قال:کان فی بنی اسرائیل عابد فأعجب به داود،علیه السلام،فأوحی اللّه إلیه:لا یعجبک شئ من أمره فانه مرائی،فمات الرجل،فقال داود:ادفنوا صاحبکم و لم یحضره،فلما غسل قام خمسون رجلا فشهدوا باللّه ما یعلمون الا خیرا،فلما صلوا علیه قام خمسون آخرون فشهدوا بذلک أیضا فلما دفنوه قام خمسون آخرون فشهدوا بذلک ایضا،قال:فأوحی اللّه تعالی الی داود،علیه السلام:ما منعک أن تشهد فلانا؟فقال داود:یا رب للذی أطلعتنی علیه من أرمه.فأوحی اللّه تعالی:ان کان ذلک لک و لکنه قد شهد قوم من الاحبار و الرهبان ما یعلمون الا خیرا فأجزت شهادتهم علیهم و غفرت له علمی فیه».

شیخ حر عاملی،الجواهر السنیه،ص 84.

(21).از بابا طاهر است.

ص:264

14 گرایشهای قلب آدمی

اشاره

فرعون وجود یا یوسف مصر هستی

تهران،حسینه همدانیها رمضان 1386

ص:265

ص:266

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

اهل خدا از قالب و جسم انسان در کنار عالم هستی به عالم صغیر تعبیر کرده اند. 1 از قلب انسان نیز،در برخی روایات،تعبیر به امام و حاکم و سلطان و فرمانروا شده است. 2 از جمله،در فرمایشات امام ششم علیه السلام همه اعضاء و جوارح انسان سربازان و ارتش قلب دانسته شده اند که اطاعت از قلب را بر خود واجب تکوینی می دانند. 3 مراد از واجب تکوینی نیز این است که حرکات اعضاء و جوارح انسان ناگزیر تابع خواسته های دل است.

قلب:فرعون وجود یا یوسف مصر؟

انسانی که در مسیر زندگی رابطه ای با پیغمبر درون و حجت الهی درون خویش(عقل)ندارد و با عقل بیرونی یعنی انبیاء خدا و ائمه طاهرین نیز در ارتباط نیست و،به قول قرآن،اهل تفکر و تعقل و اندیشه در خود، در امور عالم و در عاقبت کارها نیست،این حاکم درونی و سلطان مملکت صغیر،در کشور وجود و مصر هستی اش تبدیل به فرعون

ص:267

می شود(این تعبیر از وجود مبارک امیر المؤمنین است 4 ).اگر قلب انسان به فرعون بدل شود،سرزمین وجود یعنی اعضاء و جوارح نیز،که تکوینا نمی توانند از آن جدا شوند و راهی جز خواسته های او در پیش بگیرند، به سرزمین عاد و ثمود بدل می شوند.در نتیجه،به فرموده قرآن مجید سراسر کشور الهی وجود از فساد و فتنه پر می شود و چیزی خالی از فساد و فتنه باقی نمی ماند.نتیجه کار نیز،وقتی این فساد بر وجود انسان حاکم شود و تداوم پیدا کند،به فرموده قرآن چنین است:

«أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعٰادٍ. إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ. اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِی الْبِلاٰدِ.

وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جٰابُوا الصَّخْرَ بِالْوٰادِ. وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتٰادِ 5 اَلَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلاٰدِ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسٰادَ. فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذٰابٍ. إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ». 6

آیا ندانسته ای که پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟با آن شهر ارم که دارای کاخ های باعظمت و ساختمان های بلند بود و مانندش در شهرها ساخته نشده بود؟و با قوم ثمود آنان که در آن وادی برای ساختن بناهای استوار و محکم تخته سنگ ها را می بریدند؟و فرعون نیرومند که دارای میخ های شکنجه بود؟آنان که در شهرها طغیان و سرکشی کردند و در آن ها فساد و تباهکاری فراوانی به بار آوردند.پس پروردگارت تازیانه عذاب های گوناگون را آنان فرو ریخت.و بی تردید پروردگارت در کمین است.

مساله این است که هیچ کس نمی تواند از حوزه مراقبت خدا دور شده یا از دایره حکومت او خارج گردد. 7 خاصه این که خداوند در کمین همه فرعون ها و فرعون صفت هاست و سرانجام تازیانه های عذاب را بر آنان فرو می آورد؛عذاب هایی که براساس آیات قرآن و روایات بسیار گوناگون و رنگارنگ(الوان عذاب) 8 و دایره شمول آن ها هم مربوط به دنیا و هم آخرت است.

یکی از این عذاب ها که مربوط به دنیاست عذاب استیصال 9 است که هم چنان که از نامش پیداست فرد در نتیجه آن مستاصل می شود؛یعنی

ص:268

تمام درهای چاره بر او بسته می شود و نمی داند چه باید بکند.دنیا برای بر طرف ساختن نیاز چنین شخصی کوچک می شود،داروها از اثر می افتند و تمام قدرت ها برای نجات او ناتوان می شوند و عاجز می گردند....خداوند در قران به صراحت می فرماید:

«وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ». 10

و شما در زمین عاجزکننده خدا نیستید تا بتوانید از دسترس قدرت او بیرون روید.و جز خدا هیچ سرپرست و یاوری برای شما نیست.

یکی دیگر از این عذاب ها که انسان دردش را در دنیا احساس نمی کند ولی یکی از عذاب های عظیم پروردگار است که وقتی پرده ها کنار روند و حقایق فاش شوند فهم می شود محرومیت از دوستی پروردگار است.

به فرموده قرآن،وقتی انسان وارد عالم آخرت می شود،از این منظر دردی را متحمل می شود که تا آن روز به کسی نرسیده است:

«وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰی لَهُ الذِّکْریٰ. یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیٰاتِی. فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُعَذِّبُ عَذٰابَهُ أَحَدٌ. وَ لاٰ یُوثِقُ وَثٰاقَهُ أَحَدٌ». 11

در آن روز،دوزخ را بیاورند.در آن روز انسان متذکّر شود ولی کجا این تذکر برای او سودمند افتد؟می گوید:ای کاش برای این زندگی ام عبادت خالصانه و کار نیک پیش فرستاده بودم.پس در آن روز هیچ کس را چون عذاب کردن او عذاب نکند.و هیچ کس را چون به بند کشیدن او به بند نکشد.

در روایات آمده است که خداوند به موسی بن عمران فرمود:برو به فلان شخص بگو تو را به عذابی مبتلا کرده ام که در شهر شما کسی را به چنین عذابی مبتلا نکرده ام.عرض کرد:خدایا،او که خانه و زندگی خوبی دارد و ظاهرا هیچ مشکلی ندارد؛پس به چه عذابی گرفتار است؟ خطاب رسید:لذت مناجات و رابطه با خودم را از او گرفته ام. 12

اما اگر انسان در مسیر زندگی مواظبت کند و مراقب باشد،حاکم

ص:269

کشور وجودش تبدیل به یوسف می شود و در این مصر حکومتی الهی و ملکوتی برپا می کند.به دو دلیل:اول این که این حاکم میل شدیدی به پروردگار دارد و مانند یوسف می گوید:

«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَهِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ». 13

پروردگارا،تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خواب ها را به من آموختی.ای پدیدآورنده آسمان ها و زمین،تو در دنیا و آخرت سرپرست و یار منی.درحالی که تسلیم فرمان های تو هستم جانم را بگیر و به شایستگان ملحقم کن.

منطق او نیز همانند یوسف است:

«یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ». 14

ای دو یار زندانی من،معبودان متعدد و متفرق بهترند یا خدای یگانه مقتدر؟

و چون یوسف در مقابل تمایلات دنیایی چنین می ایستد:

«قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ». 15

پروردگارا،زندان نزد من محبوب تر است از عملی که مرا به آن می خوانند، و اگر نیرنگشان را از من نگردانی به آنان رغبت می کنم و از نادانان می شوم.

این قدرت روحی یوسف است.او همه توانایی خود را که چشم و گوش و زبان و دست و شکم و شهوت و قدم باشد رو به خدا می کند و آن ها را متوجه پروردگار می سازد.بدین ترتیب،چشمش خدابین می شود و به هرچه می نگرد حق را می بیند:

«فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ...». 16

پس با تأمل به آثار رحمت خدا بنگر

«تلک آثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا إلی الآثار».

17

ص:270

این گونه است که در پس این چشم دریایی به وجود می آید که پروردگار از آن چنین یاد می کند:

«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ». 18

و چون آنچه را که بر پیامبر نازل شده بشنوند،دیدگانشان را می بینی به سبب آنچه از حق شناخته اند لبریز از اشک می شود و می گویند:پروردگارا، ایمان آوردیم،پس ما را در زمره گواهان بنویس.

این ها چشم گریانی برای پروردگارشان دارند.این چشمه از متن قرآن می جوشد که چشمه فیض خداست.

گر خدا خواهد که غفاری کند میل بنده جانب زاری کند.

19 اگر قلب یوسف بشود،گوش نیز چنین گوشی می شود:

«وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَی اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْریٰ فَبَشِّرْ عِبٰادِ.

اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». 20

و بر کسانی که از پرستیدن طاغوت(بت ها،اربابان کفر و شیطان های سرکش)دوری کردند و به سوی خدا بازگشتند مژده باد.پس به بندگانم مژده ده؛آنان که سخن را می شنوند و از بهترینش پیروی می کنند.اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده و اینان همان خردمندانند.

این گوش همان است که امیر المؤمنین فرمود:

«...و وقفوا أسماعهم علی العلم النافع لهم». 21

در روایات آمده است که اگر چنین تحولی در درون انسان اتفاق بیفتد،دوستی خدا در قلب جای می گیرد.خداوند نیز دست دوستی به چنین بنده ای خواهد داد و از آن به بعد دست او دست خدا می شود، زبان او زبان خدا،چشم او چشم خدا و...در نتیجه،دیگر محال است قلب انسان به بدی متوجه شود و از اعضاء کار ناپسندی سر بزند یا مثلا شکم لقمه حرامی را قبول کند.

ص:271

«...فإذا احببته کنت عینه التی یبصر بها و اذنه التی یسمع بها و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها و فؤاده الذی یعقل به و لسانه الذی یتکلم به...». 22

خدا آب داد

نقل است که روزی امیر المؤمنین در ایام حکومتش به مزرعه ای رفت و از ابی نیزر پرسید:قنات به آب رسید؟گفت:نه مولا جان!فرمود:طناب را به کمر من ببند و مرا داخل قنات بفرست.کلنگ را نیز حضرت با خود برداشت.مدتی بعد،یک مرتبه ابی نیزر شنید حضرت فریاد می زند:

خداوند به اندازه گلوی شتری از این چاه آب داد.

چشم خدابین این چشم است.می گوید خدا آب داد،درحالی که قارون می گفت هرچه دارم خودم به دست آورده ام:

«إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی...». 23

گفت:جز این نیست که این ثروت و مال انبوه را بر پایه دانشی که نزد من است گرد آورده ام.

این دل اریکه سلطنت فرعون است و آن دل عرش الرحمان.زبان هم همان را می گوید که دل می گوید و چشم همان را می بیند که دل می بیند.

وقتی حضرت از چاه بیرون آمد خسته بود.علی مردی بود که شب ها کم می خوابید و روزها به درد مردم و امور حکومت می رسید و آن روز هم در قنات کار کرده بود.فرمود:ابی میذر چیزی برای خوردن داری؟ گفت:دو تا نان جو و کمی پیه بز و دوسه تا کدو دارم که پریروزها چیده ام و پلاسیده شده است.فرمود:همان را بیاور!اما وقتی نگاه حضرت به آن غذا افتاد،اشک در چشمش حلقه زد و گفت:خدایا،چه لیاقتی در علی دیدی که چنین غذایی نصیبش کردی؟خیلی این سفره شاهانه شد!بعد یکی دو لقمه خورد و دستش را روی کمش گذاشت و فرمود:مرده باد بنده شکم. 24

ص:272

با چنین دیدگاهی،عجیب نیست اگر یار وفادار ایشان در بیابان ربذه می میرد ولی نان حرام دولت غاصب را قبول نمی کند و می گوید:ما می میریم ولی نان شما ستمگران را نمی خوریم. 25

آری،وقتی قلب انسان یوسف باشد،در مقابل زن زیبای نفس مقاومت می کند.هرچه نفس برای کامجویی از شهوت حرامی فریاد می زند، می گوید محبوب من این رابطه ها را نمی پسندد،صبر کن تا به حلالش برسی.این قدرت روح یوسف است که در کاخ عزیز مصر هرچه زلیخا برایش طنازی و عشوه گری کرد تنها یک جواب به او داد.گفت: «معاذ اللّه» 26 محبوب من این کار را نمی پسندد.من هم نمی پسندم.پس،تو نمی توانی مرا تحریک یا هیجان زده کنی.

به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را

27 تنها کسانی که شهوتشان از جنس شهوت گربه و سگ و خوک و دیگر حیوانات است،با یک اشاره ابرو با اندکی ناز تحریک می شوند.

یوسف صفتان جای دیگری زندگی می کنند و دل در گرو کس دیگری دارند،لذا زلیخای نفس زورش به آن ها نمی رسد و نمی تواند آن ها را هیجان زده کند.

نتایج این تحول نیز معلوم است.یعنی وقتی دل تبدیل به یوسف شد، انسان در انتخاب ها،نشست و برخاست ها،گفت وشنودها و سایر اعمالش دقیق می شود.لاجرم،به قول امام زین العابدین،علیه السلام، 28 یا یا راهی مجالس علم می شود یا مجالس توبه یا مجالس مناجات.یا می رود عیادت مریض،یا می رود دیدن مظلوم،یا می رود برای یاری دادن به افتاده،یا می رود مکه یا زیارت ابی عبد اللّه الحسین و سایر معصومین.

این راهی است که صاحب چنین دلی در پیش می گیرد و وقتش را بیهوده و در هر مجلسی و با هر جماعتی هدر نمی دهد.دلیلش این است

ص:273

که خدا در این کشور خیمه زده و این دل دیگر منزلگاه انبیاء و اولیاء خدا شده است:

«آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ رَبَّنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ». 29

پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده ایمان آورده و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتاب ها و پیامبرانش ایمان آورده اند و براساس ایمان استوارشان گفتند:ما میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمی گذاریم.و گفتند:

شنیدیم و اطاعت کردیم.پروردگارا،آمرزشت را خواهانیم و بازگشت همه به سوی توست.

خداوند کریم،انبیاء و اولیاء او،و قرآن همه به یوسف باطن توجه دارند نه به فرعون.برای همین،سرانجام او را با همه سپاهیان و دوستدارانش غرق و هلاک می کنند.

سفارشات خداوند به حضرت موسی،علیه السلام

مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی روایتی از امام صادق،علیه السلام، نقل کرده اند 30 که در آن خداوند متعال به حضرت موسی،علیه السلام، می فرماید:

«یا موسی لا تفرح بکثره المال و لا تدع ذکری علی کل حال،فإن کثره المال تنسی الذنوب و إن ترک ذکری یقسی القلوب». 31

اولین دستور پروردگار این است که به زیادی پول دلخوش و فتنه گر نشو(لا تفرح بکثره المال)؛زیرا فرح به معنی لذت همراه با فتنه گری و فساد و طغیان است.

دومین دستور نیز این است که یک لحظه مرا فراموش نکن(و لا تدع ذکری علی کل حال)؛زیرا«ان کثره المال تنسیء الذنوب»مال فراوان سبب فراموشی گناهان می شود.در نتیجه،انسان را از ناپسند بودن گناه غافل و

ص:274

درون او را از گناه پر می کند.دیگر توجه ندارد که گناه دارد می کند و تنها در پی رسیدن به خوشی و لذت است.این نتیجه کثرت مال است.

نتیجه فراموش کردن خدا نیز این است که انسان قسی القلب می شود و دل به فرعون بدل می گردد(و ان ترک ذکری تقسی القلوب)

امیر المؤمنین دراین باره می فرماید:

«ما جفت الدموع إلا لقسوه القلوب و ما قست القلوب إلا لکثره الذنوب». 32

فرعون رحم نداشت.می کشت و به کسی حتی به نوزادان هم رحم نمی کرد.دل هم وقتی مانند سنگ شد و به فرعون بدل گشت از رحم و شفقت خالی می شود و اولین نشانه اش این است که انسان گریه اش نمی گیرد و اشک چشمش در دیدن بدبختی های دیگران و تباهکاری های خودش خشک می شود.اما دلیل این قساوت قلب چیست؟امیر المؤمنین دلیل آن را گناه پشت سر هم ذکر می کند در روایتی از امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا می خوانیم:

«أربع یمتن القلب:الذنب علی الذنب،و کثره مناقشه النساءیعنی محادثتهن -و مماراه الاحمق تقول و یقول و لا یرجع إلی خیرأبدا،و مجالسه الموتی، فقیل له:یا رسول اللّه،و ما الموتی؟قال:کل غنی مترف». 33

یعنی چهار چیز است که به حیات الهی دل خاتمه می دهد و دل را فرعون می کند:اول،گناه روی گناه.امروز گناه،فردا گناه،این هفته گناه، آن هفته گناه،امسال گناه،سال دیگر گناه(الذنب علی الذنب).

دوم:«و مشاوره النساء»؛یعنی اضافه حرف زدن با زنان نامحرم(زن برادر،خواهر زن،زنی که مشتری مغازه است،و در مجموع خوش و بش کردن با زنان نامحرم).پیغمبر می فرماید این کار به تدریج دل را می میراند و تبدیل به فرعون می کند.مگر در دربار فراعنه یا سایر پادشاهان چه جور می گذشت؟مگر جز این بود که با زنان نامحرم در

ص:275

ارتباط بودند،حرمسرا داشتند،و از هیچ کاری شرم نمی کردند؟

سوم،«مماراه الاحمق».یعنی بگومگو با آدم های نادان که نه خدا سرشان می شود نه حق و نه حلال وحرام. «تقول و یقول»؛ یکی تو می گویی و یکی او می گوید«و لا یرجع الی خیر ابدا»و هیچ خیری در این بگومگو وجود ندارد.

و چهارم،«مجالسه الموتی»؛با مرده ها همنشین بودن.از حضرت پرسیدند:منظور از همنشینی با مردگان چیست؟فرمود:منظور مجالست با ثروتمندان افراطکاری است که از گناه پروا ندارند.نشست وبرخاست با این انسان ها،نگاه به چهره و سیمایشان قلب را می کشد و فرعونی می کند بعد،اعضاء و جوارح دیگر نیز به گناه کشیده می شوند و انسان را راهی دوزخ می کنند.

چگونه دل به یوسف بدل می شود؟

پاسخ این سوال را باید از زبان خود یوسف شنید.قرآن مجید می فرماید:

«قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ». 34

گفت:من یوسفم و این برادر من است،همانا خدا بر ما منت نهاده است؛ بی تردید هرکس پرهیزکاری کند و شکیبایی ورزد پاداش شایسته می یابد؛ زیرا خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند.

در حقیقت،براساس این آیه،یوسف به دو دلیل یوسف شد: «یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ». یعنی در تمام عمر دامن به گناه آلوده نکرد و از زیر بار تکالیف الهی نیز شانه خالی نکرد.به همین دو دلیل شد یوسف.البته،نباید گمان کرد که یوسف تنها به خودش سود رساند،زیرا همان گونه که در مقال نخست آوردم او به همگان سود رساند.یعنی یوسف شدن نتیجه اش این است که انسان منبع خیروبرکت برای دیگران و اسباب نجات عده

ص:276

زیادی از هلاکت و بدبختی می شود.از جمله سودهای بزرگی که یوسف به مردم خود رساند و از کارهای بسیار مهمی که کرد درایتی بود که در جریان قحطی و خشکسالی هفت ساله سرزمین مصر از خود نشان داد.او ابتدا اعلام کرد که ملت مصر پس از هفت سال آبادنی به هفت سال قحطی بسیار سنگین دچار می شوند.سپس،زمام امور امور را به دست گرفت و این هفت سال قحطی را به طور کامل کنترل کرد. 35

یکی از نکات عجیب این آیات تاکید بر عدد هفت است و چنان که قرآن مجید می گوید یوسف این هفت سال قحطی را بسیار عالی معالجه کرد و نگذاشت خطر قحطی به یک نفر برد یا کسی با شکم گرسنه سر بر بالین بگذارد.

جالب این است که بدانیم ما هفت عضو رئیسه در بدنما داریم:

چشم،گوش،زبان،دست،شکم،شهوت،قدم. 36 و مسأله این است که این هفت عضو مهم در حال حاضر گرفتار قحطی است:قحطی عمل صالح،قحطی عمل خالصانه،و قحطی عمل عاشقانه.

نگوییم ما نماز می خوانیم و روزه می گیریم و کار خیر انجام می دهیم و....زیرا خودمان می دانیم که این کارها را از سر رفع تکلیف و چه بسا به زور و از ترس عذاب انجام می دهیم.بیایید از خودمان بپرسیم کدام نماز ما عاشقانه و نماز اتصالی بوده؛یعنی تنها بدنما رو به کعبه نبوده، روح و جان و نفسمان هم رو به کعبه بوده است؟زلف کدام نماز ما به خم ابروی یار گره خورده و به قول حافظ چنین نمازی بوده است:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

ص:277

در کدام نماز دل ما آن گونه نزد خدا بوده که از خود بی خبر شده ایم و دل از غیر او برداشته ایم؟

هرگز حدیث غایب و حاضر شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

37 ما به راستی دچار قحطی هستیم و در درون خودمان نیازمند یوسفی هستیم که ما را از این قحطی نجات دهد.چشم ما در حسرت مشاهده جمال ازل و ابد است،گوش در اشتیاق شنیدن صدای ملکوت است، زبان مترصد گفتن حق به طور خالصانه است،دست در آرزوی کار خیر است،شهوت چشم انتظار پاکی است،شکم گرسنه لقمه حلال است.قدم آرزومند حرکت به سوی خداست.خدایا،با ما قحطی زدگان بی یوسف چه می خواهی بکنی؟

گر می پذیری خسته ما سخت خسته ایم

ور می پذیری شکسته ما دلشکسته ایم.

این رفتار سلیمان نبی است

یکی از ویژگی های سلیمان نبی این بود که زبان پرندگان را می فهمید:

«وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینٰا مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ». 38

و سلیمان وارث داود شد و گفت:ای مردم،معرفت و آگاهی به زبان و منطق پرندگان را به ما آموخته اند،و از هرچیزی که به پیامبران و پادشاهان داده اند به ما عطا کرده اند،یقینا این امتیاز آشکاری است.

ایشان یک روز دید یک گنجشک نر دارد با گنجشک ماده ای حرف می زند.می گفت:چرا به من محل نمی گذاری؟چرا کنار من نمی نشینی؟ چرا به من انس نمی گیری؟چرا نگاه محبت آمیز به من نمی کنی؟با من باش و به من محبت کن تا هر کاری دلت می خواهد برایت انجام دهم؛ حتی اگر بخواهی بارگاه سلیمان را بلند می کنم و در دریا می اندازم.

ص:278

سلیمان به گنجشک نر گفت:تو مگر چقدر وزن داری که وعده می دهی بارگاه مرا به دریا می اندازی؟گفت:ای رسول خدا،عاشق به هم ریخته است.من دارم چیزی می گویم تا دل این خانم را به دست آورم وگرنه من سنگ ده مثقالی را هم نمی توانم بلند کنم.شما هم به دل نگیر و آبروی ما را پیش این نبر.

سلیمان رو به گنجشک ماده کرد و گفت:چرا به این محل نمی گذاری؟ چرا نگاه محبت آمیز به او نمی کنی؟چرا کنارش قرار نمی گیری؟او که می گوید من عاشقت هستم؟گفت:اختلاف من با او در همین جاست.

او ادعای عشق می کند،ولی ادعایش حقیقت ندارد،برای این که با دو تا گنجشک ماده دیگر هم ارتباط دارد.اگر او عاشق من بود،باید با من بود نه با دیگران.

نقل است که سلیمان از این حرف منقلب شد،به خانه رفت و چهل شبانه روز بیرون نیامد و مردم صدای گریه اش را می شنیدند.می گفت:

خدایا،اگر من عاشق تو هستم و راست می گویم،پس چرا دلم این طرف و آن طرف می رود؟

درد ما هم همین است و این طور در قحطی گرفتار شده ایم.به زبان خدا را می خواهیم،اما با صد چیزی دیگر روی هم ریخته ایم.می گوییم خدا،اما دائم این طرف و آن طرف می رویم.درحالی که به قول شاعر:

یک سینه دو بار بر نگیرد یک سر دو خمار بر نگیرد

این دل که دو سوی می گراید گر شد ز میان دو نیمه شاید

آن را که دو یار در دل آید شک نیست که دل فراخ باید

مومن به وفا دو روی نبود گر هست یگانه گوی نبود.

39 «إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَهُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا

ص:279

وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ. نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ». 40

بی تردید کسانی که گفتند:پروردگار ما خداست؛سپس در میدان عمل بر این حقیقت استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل می شوند و می گویند:

مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند بشارت باد.ما در زندگی دنیا و آخرت،یاران و دوستان شما هستیم،آنچه دلتان بخواهد در بهشت برای شما فراهم است و در آن هرچه را بخواهید برای شما موجود است.رزق آماده ای از سوی آمرزنده مهربان است.و خوش گفتارتر از کسی که به سوی خدا دعوت کند و کار شایسته انجام دهد و گوید:من از تسلیم شدگان در برابر فرمان ها و احکام خدا هستم کیست؟

وقت آن رسیده که دورویی و دوگرایی را کنار بگذاریم و از اعماق دلمان بفهمیم که محبوب حقیقی تنها خداست.و تنها او می تواند ما را از این همه بدبختی و ذلت نجات دهد.وقت آن است که یکبار و برای همیشه مقیم در خانه او شویم و دیگر در خانه ارباب بی مروت دنیا 41 نرویم و چشم امیدمان جز او به هیچ کس دیگری نباشد.او که به فرموده قرآن آمرزنده گناه و پذیرنده توبه و سخت کیفر و صاحب نعمت فراوان است.او که جز او معبودی نیست و بازگشت همه به سوی اوست:

«غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقٰابِ ذِی الطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ». 42

این چه تعبیر شگرفی است: «غٰافِرِ الذَّنْبِ وَ قٰابِلِ التَّوْبِ» ؟می فرماید اول شما را می بخشم و بعد توبه تان را قبول می کنم.اول از گناهان پاکتان می کنم و بعد توبه تان را می پذیرم.این چه نوع مهرورزی و محبت و بزرگواری و کرامت است؟

قرآن کریم در سوره انفطار طایفه ای از فرشتگان را یاد می کند با نام کرام الکاتبین 43 که مسئول نوشتن اعمال خوب و بد انسان اند.در روایات

ص:280

آمده است که وقتی بنده ای قصد ارتکاب گناهی را دارد آنان به پروردگار می گویند:بنده تو قصد گناه دارد و در دل نقشه انجام آن را می کشد.

خطاب می رسد:مواظبش باشید.اگر گناه مرتکب شد،هفت ساعت صبر کنید و قلم را نگاه دارید و چیزی ننویسید،چون ممکن است در این مدت توبه کند.اما اگر توبه نکرد،فقط همان گناه را برایش ثبت کنید.اما اگر قصد گناه کرد و مرتکب گناه نشد،به جای آن نیت گناه که انجامش نداده حسنه ای برایش ثبت کنید و آن نیت آلوده و گناه را حسنه حساب کنید، 44 برای این که به خاطر من در پی آن گناه نرفت،نه این که زمینه اش فراهم نبوده باشد.

این چه خدایی است که این قدر خاطر بندگانش را می خواهد و ما چه بندگانی هستیم که او را به سبب مشغول شدن به نعمت هایی که خودش به ما داده فراموش می کنیم و از او دل می بریم و در دوستی با او تنها به ادعا بسنده می کنیم؟خودمان را در دوستی با پروردگار با کسی مقایسه کنیم که هواره خدا را به راستی و از سر صدق می خواند و در چین شبی ضربت خورد.نشانه راستگویی اش هم این بود که خدا برادری چون پیامبر خدا،همسری چون زهرای مرضیه،و فرزندانی مانند حسن و حسین و قمر بنی هاشم و زینب کبری به او عطا کرد.او که در سحرگاه عروجش به سوی محبوب با فرقی شکافته و محاسنی آغشته به خون فریاد زد:رستگارم شدم.به خدای کعبه سوگند!

ص:281

پی نوشت:

(1).دراین باره در کتاب عقل کلید کنج سعادت به تفصیل سخن گفته سده است.قرطبی در تفسیرش(ج 2،ص 202)می نویسد: «و قال بعض الحکماء:إن کل شئ فی العالم الکبیر له نظیر العالم الصغیر،الذی هو بدن الانسان،و لذلک قال تعالی: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. و قال: وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ. فحواس الانسان أشرف من الکواکب المضیئه،و السمع و البصر منها بمنزله الشمس و القمر فی إدراک المدرکات بها،و أعضاؤه تصیر عند البلی ترابا من جنس الارض،و فیه من جنس الماء العرق و سائر رطوبات البدن،و من جنس الهواء فیه الروح و النفس،و من جنس النار فیه المره الصفراء،و عروقه بمنزله الانهار فی الارض،و کبده بمنزله العیون التی تستمد منها الانهار،لان العروق تستمد من الکبد.و مثانته بمنزله البحر،لانصباب ما فی أوعیه البدن إلیها کما تنصب الانهار إلی البحر.و عظامه بمنزله الجبال التی هی أوتاد الارض.

و أعضاؤه کالاشجار،فکما أن لکل شجر ورقا و ثمرا فکذلک لکل عضو فعل أو أثر.

و الشعر علی البدن بمنزله النبات و الحشیش علی الارض.ثم إن الانسان یحکی بلسانه کل صوت حیوان،و یحاکی بأعضائه صنیع کل حیوان،فهو العالم الصغیر مع العالم الکبیر مخلوق محدث لصانع واحد،لا إله إلا هو».

(2).دراین باره،پیش از این روایتی را نقل کرده ایم که نشان دهنده برتری قلب بر سایر اعضاء است: «العقول أئمه الافکار،و الافکار أئمه القلوب،و القلوب أئمه الحواس، و الحواس أئمه الاعضاء». ر ک:بحار الأنوار7ج 1،ص 96.مرحوم مجلسی هم چنین دراین باره می فرماید: «...و تحقیقه أن بدن الانسان بمنزله مدینه کبیره لها حصن منیع هو القلب بل هو العالم الصغیر من جهه و العالم الکبیر من جهه اخری واللّه سبحانه هو سلطان القلب و مدبره،بل القلب عرشه،و حصنه بالعقل و الملائکه،و نوره بالانوار الملکوتیه،و استخدمه القوی الظاهره و الباطنه و الجوارح و الاعضاء الکثیره و لهذا الحصن أعداء کثیره من النفس الاماره،و الشیاطین الغداره،و أصناف الشهوات النفسانیه،و الشبهات الشیطانیه،فإذا مال العبد بتأییده سبحانه إلی عالم الملکوت، و صفی قلبه بالطاعات و الریاضات عن شوک الشکوک و الشبهات،و قذاره المیل إلی-

ص:282

-الشهوات،استولی علیه حبه تعالی و منعه عن حب غیره،فصارت القوی و المشاعر و جمیع الالات البدنیه مطیعه للحق،منقاده له،و لا یأتی شئ منها بما ینافی رضاه،و إذا غلبت علیه الشقوه،و سقط فی مهاوی الطبیعه استولی الشیطان علی قلبه،و جعله مستقر ملکه و نفرت عنه الملائکه،و أحاطت به الشیاطین،و صارت أعماله کلها للدنیا، و إراداته کلها للهوی،فیدعی أنه یعبد اللّه،و قد نسی الرحمان،و هو یعبد النفس و الشیطان.فظهر أنه لا یجتمع حب اللّه و حب الدنیا،و متابعه اللّه و متابعه الهوی فی قلب واحد،و لیس للانسان قلبان حتی یحب بأحدهما الرب تعالی و یقصده بأعماله، و یحب بالاخره الدنیا و شهواتها،و یقصدها فی أفعاله کما قال سبحانه:ما جعل اللّه لرجل من قلبین فی جوفه.و مثل سبحانه لذلک باللسان و السیف،فکما لا یکون فی فم لسانان،و لا فی غمد سیفان،فکذلک لا یکون فی صدر قلبان،و یحتمل أن یکون اللسان لما مر فی ذی اللسانین.و أما قوله:فکذلک الاذهان.فالفرق بینها و بین القلب مشکل،و یمکن أن یکون القلب للحب و العزم،و الذهن للاعتقاد و الجزم،أی لا یجتمع فی القلب حب اللّه و حب ما ینافی حبه سبحانه،من حب الدنیا و غیره،و کذلک لا یجتمع الجزم بوجوده تعالی،و صفاته المقدسه و سائر العقائد الحقه،مع ما ینافیه من العقائد الباطله و الشکوک و الشبهات فی ذهن واحد کما أشرنا إلیه سابقا و قیل:یعنی کما أن الظاهر من هذه الاجسام لا یصلح تعددها فی محل واحد،کذلک باطن الانسان الذی هو ذهنه و حقیقته لا یصلح أن یکون ذا قولین مختلفین،أو عقیدتین متضادتین،و قیل:الذهن الذکاء و الفطنه،و لعل المراد هنا التفکر فی الامور الحقه النافعه،و مبادیها و کیفیه الوصول إلیها،و بالجمله أمره بأن یکون لسانه واحدا،و قلبه واحدا،و ذهنه واحدا،و مطلبه واحدا،و لما کان سبب التعدد و الاختلاف أمرین؛أحدهما تسویل النفس،و الاخر الغفله عن عقوبه اللّه،عقبه بتحذیرها،و ربما یقرأ بالدال المهمله من المداهنه فی الدین،کما قال تعالی: أَ فَبِهٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ .و قال: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ». بحار الأنوار،ج 72،ص 208.

(3) «إن منزله القلب من الجسد بمنزله الإمام من الناس،الواجب الطاعه علیهم». علل الشرائع،ص 109،ح 8.

ص:283

(4).این مطلب به دو صورت از حضرت نقل شده است:عیون الحکم و المواعظ،علی بن محمد اللیثی الواسطی،ص 314 و غرر الحکم،ح 23:

-طوبی لمن عصی فرعون هواه و أطاع موسی تقواه.

-طوبی لمن أطاع محمود تقواه و عصی من مذموم هواه.

(5).درباره متصف شدن فرعون به ذوالاوتاد در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: «...سأله أبان الأحمر عن عله تسمیه فرعون ذا الأوتاد.قال:لأنه کان إذا عذب رجلا بسطه علی الأرض علی وجهه،و مد یده و رجلیه فأوتدها بأربعه أوتاد فی الأرض،و ربما بسطه علی خشب منبسط،فوتد رجلیه و یدیه بأربعه أوتاد،ثم ترکه علی حاله حتی یموت». نور الثقلین،ج 5،ص 571،ح 6.

(6).فجر،6-14.

(7)در دعای کمیل می خوانیم:«و لا یمکن الفرار من حکومتک».و در دعای ابی حمزه:

«لا الذی احسن استغنی عم عونک و رحمتک.و لا الذی اساء و اجترأ علیک و لم یرضک خرج عن قدرتک».

(8).مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 448: تسبیح یوم الاحد:«بسم اللّه الرحمن الرحیم.

سبحان من ملا الدهر قدسه،سبحان من یغشی الأبد نوره،سبحان من أشرق کل شئ ضوءه،سبحان من یدان بدینه کل دین و لا یدان بغیر دینه،سبحان من قدر بقدرته کل قدر و لا یقدر أحد قدره،سبحان من لا یوصف علمه،سبحان من لا یعتدی علی أهل مملکته،سبحان من لا یأخذ أهل الأرض بألوان العذاب،سبحان الرؤوف الرحیم، سبحان من هو مطلع علی خزائن القلوب،سبحان من یحصی عدد الذنوب،سبحان من لا یخفی علیه خافیه فی الأرض و لا فی السماء،سبحان ربی الودود،سبحان الفرد الوتر،سبحان العظیم الأعظم».

-الجامع للشرایع،یحیی بن سعید الحلی،ص 116: «و عن النبی علیه الصلاه و السلام و التحیه و الاکرام،قال:لأمیر المؤمنین(علیه السلام)،إذا أردت أن تحفظ کل ما تسمع و تقرأ،فادع فی دبر کل صلاه،سبحان من لا یعتدی علی أهل مملکته سبحان من لا یأخذ أهل الأرض بألوان العذاب،سبحان الرؤف الرحیم،اللهم اجعل لی فی قلبی نورا-

ص:284

-و بصرا وفهما و علما إنک علی کل شئ قدیر».

-الحدائق،الناضره،محقق بحرانی،ج 4،ص 73: «...و عن السکونی عن الصادق علیه السلام قال:سئل کیف اصنع إذا خرجت مع الجنازه:امشی امامها أو خلفها أو عن یمینها او عن شمالها؟قال:ان کان مخالفا فلا تمش امامه فان ملائکه العذاب یستقبلونه بالوان العذاب».

(9).بحار الأنوار،ج 16،ص 303: «...قال ابن عباس:ما خلق اللّه عز و جل و لا ذرأ و لا برأ نفسا أکرم علیه من محمد صلی اللّه علیه و اله،و ما سمعت اللّه أقسم بحیاه أحد إلا بحیاته.قوله تعالی: «وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآیٰاتِ» أی التی اقترحتها قریش:من قلب الصفا ذهبا،و إحیاء الموتی و غیر ذلک «إِلاّٰ أَنْ کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» من الامم السابقه فعذبوا بعذاب الاستیصال.إذ عاده اللّه تعالی فی الامم أن من اقترح منهم آیه فاجیب إلیها ثم لم یؤمن أن یعاجل بعذاب الاستیصال،و قد صرفه اللّه تعالی عن هذه الامه ببرکه النبی صلی اللّه علیه و آله «وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآیٰاتِ إِلاّٰ تَخْوِیفاً» أی لا نرسل الآیات المقترحه إلا تخویفا من نزول العذاب العاجل کالطلیعه و المقدمه له،فإن لم یخافوا وقع علیهم.و یحتمل أن یکون المراد القرآن و المعجزات الواقعه،فإنها تخویف،و إنذار بعذاب الآخره...».

-تفسیر مجمع البیان،شیخ طبرسی،ج 10،ص 132: (وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی) و فی هذا دلاله علی ثبوت أجلین کأنه شرط فی الوعد بالأجل المسمی عباده اللّه و التقوی.فلما لم یقع ذلک منهم،اقتطعوا بعذاب الإستیصال قبل الأجل الأقصی بالأجل الأدنی.

(10).شوری،31.آیه22 سوره عنکبوت نیز همین معنا را بیان می کند: «وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ».

(11).فجر،23-26.

(12).دراین باره چند روایت زیر قابل تامل است:

-إرشاد الأذهان،علامه حلی،ج 1،ص 17: «...وروی أن اللّه تعالی أوحی إلی داود علیه السلام:أن أهون ما أنا صانع بعبد غیر عامل بعلمه أشدمن سبعین-

ص:285

-عقوبه باطنیه أن أخرج من قلبه حلاوه ذکری».

-التحفه السنیه(مخطوط)،سید عبد اللّه جزائری،ص 132: «...عن ابی عبد اللّه، علیه السلام،إذا صلیت فاقبل بقلبک علی اللّه عز و جل فانه لیس من عبد مؤمن یقبل بقلبه علی اللّه فی صلوته و دعائه الا اقبل اللّه علیه بقلوب المؤمنین.و فی حدیث اخر انما یحتسب للمصلی من صلوته ما اقبل علیه بقلبه و استصغار ما سواه حال التکبیر حتی یکون مؤمنا بقلبه و لسانه و الا کان من الذین قالوا امنا بافواههم و لم یؤمن قلوبهم.و عن ابی عبد اللّه،علیه السلام،إذا کبرت فاستصغر ما بین العلی و الثری دون کبریائه فان اللّه إذا اطلع علی قلب العبد و هو یکبر و فی قلبه عارض عن حقیقه تکبیره قال:یا کاذب،اتخدعنی؟و عزتی و جلالی لا حرمنک حلاوه ذکری و لا حجبنک عن قربی و المساره بمناجاتی.

الحدیث...».

-روضه الواعظین،فتال نیشابوری،ص 461: «قال الصادق علیه السلام:أوحی اللّه عز و جل إلی داود علیه السلام،یا داود،بی فافرح و بذکری فتلذذ و بمناجاتی فتنعم فعن قلیل اخلی الدار عن الفاسقین و اجعل لعنتی علی الظالمین».

-فیض القدیر شرح الجامع الصغیر،مناوی،ج 2،ص 178: «...(اللهم افتح مسامع قلبی)أی آذانه جمع مسمع کمنبر الأذن کما فی الصحاح(لذکرک) لیدرک لذه ما نطق به کل لسان ذاکر و أن کل قلب لم یدرک لذه الذکر فهو کالمیت بل المیت خیر منه.کان رجل فی بنی إسرائیل أقبل علی اللّه ثم أعرض عنه فقال:یا رب،کم أعصیک و لا تعاقبنی؟فأوحی إلی نبی ذلک الزمان قل لفلان کم عاقبتک و لم تشعر ألم أسلبک حلاوه ذکری ولذه مناجاتی؟(وارزقنی طاعتک)أی کمال لزوم أوامرک(و طاعه رسولک)النبی الأمی الذی أوجبت علینا طاعته و ألزمتنا متابعته(و عملا بکتابک)القرآن أی العمل بما فیه من الاحکام فإن من وفق لفهم أسراره و صرف إلیه عنایته اکتفی به عن غیره و دله علی کل خیر و حذره من کل شر و هو الکفیل بذلک علی أتم الوجوه و فیه أسباب الخیر و الشر مفصله مبینه (مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْ ءٍ). ..».

-

ص:286

-به چند روایت دیگر دراین باره اشاره می شود:

-کافی،ج 1،ص 46: قال النبی،صلی اللّه علیه و آله:أوحی اللّه إلی داود، علیه السلام:لا تجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدنیا فیصدک عن طریق محبتی،فإن اولئک قطاع طریق عبادی المریدین،إن أدنی ما أنا صانع بهم أن أنزع حلاوه مناجاتی عن قلوبهم.

-مستدرک الوسائل،ج 12.ص 115: کیف یجد لذه العباده من لا یصوم عن الهوی؟

-محاسبه النفس،ابراهیم کفعمی،ص 115: یا نفس:کما ینظر المریض إلی لذیذ الطعام،فلام یلتذ من شده الاسقام،کذلک صاحب الدنیا لا یجد لذه العباده و حلاوتها،مع ما یجد من محبه الدنیا و غضارتها.

(13).یوسف،101.

(14).یوسف،39.

(15).یوسف،33.

(16).روم،50.

(17)بیت است از شاعر أهل بیت شیخ محمد رضا خالصی کاظمی که حکم مثل سائر را یافته و بسیار به کار رفته است.مربوط به قصیده ای که او در مدح امیر مومنان سروده است.ر ک:الغدیر:ج 5،ص 458:

أیها المرتقی سنام الفخار! أنت مولای آیه الجبار

أغدیرا أریتنا؟أم محیطا لیس فیه لسائر من فرار؟

أم ریاضا تزهو بزهر نضیر؟ أم سماء تشع فیها الدراری؟

أم جنانا أشجارها مثقلات بثمار من أطیب الأثمار؟

أنت فی الکون قد نشرت علوما کن قبل(الغدیر)تحت ستار

أنت مهدت للأنام سبیلا مهیعا یستنیر بالأنوار

أنت ألبستنا ملابس عز و وقار و سؤدد و افتخار

-

ص:287

-

أنت أودعت فی غدیرک درا حسنه یزدری لئالی البحار

أنت أحری بأن تنادی بصوت تسمع العالمین فی الأمصار

[تلک أثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا إلی الآثار

دم لک الخیر بالغدیر مهنأ و سیجزیک حیدر الکرار

]

(18).مائده،83.

(19).از مولوی است.مثنوی معنوی،دفتر اول،بیت 815-817

چون خدا خواهد که پرده کس درد میلش اندر طعنه پاکان برد

ور خدا خواهد که پوشد عیب کس کم زند بر عیب معیوبان نفس

چون خدا خواهد که مان یاری کند میل ما را جانب زاری کند

(20).زمر،17-18.

(21).نهج البلاغه،ج 2،ص 161.

(22).کنز العمال،متقی هندی،ج 1،ص 230،ح 1157.قال اللّه تعالی من أذی لی ولیا فقد استحل محاربتی و ما تقرب إلی عبدی بمثل أداء الفرائض و ما یزال العبد یتقرب إلی بالنوافل حتی احبه فإذا احببته کنت عینه التی یبصر بها و اذنه التی یسمع بها و یده التی یبطش بها و رجله التی یمشی بها و فؤاده الذی یعقل به و لسانه الذی یتکلم به إن دعانی اجبته و إن سألنی اعطیته و ما ترددت عن شئ أنا فاعله ترددی عن وفاته و ذاک لانه یکره الموت و أنا أکره مساءته.

(23).قصص،78.

(24).مستدرک الوسائل،میرزای نوری،ج 14،ص 62:

-«...قال أبو نیزر:جاءنی علی بن أبی طالب(علیه السلام)و أنا أقوم بالضیعتین عین أبی نیزر و البغیبغه،إلی أن قال:ثم أخذ المعول و انحدر فی العین،فجعل یضرب و ابطأ علیه الماء،فخرج و قد تفضج جبینه(علیه السلام)عرقا،فانتکف العرق عن جبینه،ثم أخذ المعول و عاد إلی العین،فأقبل یضرب فیها و جعل یهمهم،فانثالت کأنها عنق جزور،فخرج مسرعا و قال:أشهد اللّه أنها صدقه،علی بداوه و صحیفه قال:-

ص:288

-فجعلت بهما إلیه،فکتب:بسم اللّه الرحمن الرحیم،هذا ما تصدق به عبد اللّه علی أمیر المؤمنین،تصدق بالضیعتین المعروفتین بعین أبی نیزر و البغیبغه،علی فقراء أهل المدینه و ابن السبیل،لیقی اللّه بهما وجهه حر النار یوم القیامه،لا تباعا و لا توهبا حتی یرثهما اللّه و هو خیر الوارثین،إلا أن یحتاج الیهما الحسن و الحسین فهما طلق لهما، و لیس لاحد غیرهما».

-مستدرک الوسائل،ج 16،ص 330: «أبو العباس محمد بن یزید المبرد فی الکامل:

حدثنا أبو محلم محمد بن هشام،فی اسناد ذکره،آخره أبو نیزر،قال أبو نیزر:جائنی علی بن أبی طالب(علیه السلام)و أنا أقوم بالضیعتین عین أبی نیزر و البغیبغه،فقال لی:هل عندک من طعام؟فقلت:طعام لا ارضاه لامیر المؤمنین(علیه السلام)،قرع من قرع الضیعه صنعته بإهاله سنخه،فقال:علی به.فقام إلی الربیع و هو جدول فغسل یده،ثم أصاب من ذلک شیئا،ثم رجع إلی الربیع فغسل یدیه بالرمل حتی انقامها،ثم ضم یدیه کل واحده منهما إلی أختها و شرب بهما،حسی من ماء الربیع،ثم قال:یا أبا نیزر،إن الاکف أنظف الآنیه.ثم مسح ندی ذلک الماء علی بطنه،و قال:من أدخله بطنه فی النار فأبعده اللّه....».

-این روایت نیز از رسول خدا در این باب زیباست:مستدرک الوسائل،ص 331:

المستغفری فی طب النبی(صلی اللّه علهی و آله):قال:قال(صلی اللّه علیه و آله):

المؤمن یأکل بشهوه أهله،و المنافق یأکل أهله بشهوته.

(25)اشاره است به داستان تبعید ابوذر غفاری به بیابان ربذه بر اثر مخالفت با سیاست های حکومتی عثمان بن عفان.

(26) «وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ». یوسف،23.

(27).حافظ:

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر /به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را.

(28).امام سجاد در دعای ابی حمزه این معنا را بدین صورت بیان می فرماید: «سیدی لعلک عن بابک طردتنی،و عن خدمتک نحیتنی!أو لعلک رأیتنی مستخفا بحقک فاقصیتنی!أو لعلک رأیتنی معرضا عنک فقلیتنی!أو لعلک و جدتنی فی مقام الکاذبین-

ص:289

-فرفضتنی!أو لعلک رأیتنی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی!أو لعلک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی!أو لعلک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیستنی!أو لعلک رأیتنی آلف مجالس البطالین فبینی و بینهم خلیتنی!أو لعلک لم تحب أن تسمع دعائی فباعدتنی!أو لعلک بجرمی و جریرتی کافیتنی!أو لعلک بقله حیائی منک جازیتنی!فان عفوت یا رب،فطالما عفوت عن المذنبین قبلی،لان کرمک أی رب -یجل عن مجازاه المذنبین،و حلمک یکبر عن مکافاه المقصرین،و أنا عائذ بفضلک، هارب منک إلیک،متنجز ما وعدت من الصفح عمن أحسن بک ظنا».

الصحیفه السجادیه(ابطحی)،ص 222.

(29).بقره،285.

(30).سلسله سند این روایت صحیح است:علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه،علیه السلام.

(31).کافی،ج 2 ص 497.

(32).بحار الانوار،ج 73،ص 354،ح 60.

(33).خصال،شیخ صدوق،ص 228.

(34).یوسف،90.

(35).اشاره است به این آیات44 تا 57 سوره یوسف: «وَ قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ* قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ * وَ قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ* یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ* قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ* ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ* ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ* وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ فَلَمّٰا جٰاءَهُ الرَّسُولُ قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَهِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ* قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ -

ص:290

- رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قٰالَتِ امْرَأَهُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ* ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ* وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ* وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ* قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ* وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ* وَ لَأَجْرُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ».

(36).منظور از اعضای رئیسه اعضایی هستند که اعمال ارادی ما را انجام می دهند یا سبب آن می شوند.این تعبیر خاص علمای اخلاق است و نباید آن را با اصطلاح اعضای رئیسه در طب قدیم اشتباه کرد که مرا از آن قلب،مغز،کبد و...است.

(ویراستار)

(37).از سعدی است.

(38).نمل،16.

(39).منتخبی است از دیوان مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی.

(40).فصلت،30-32.

(41).اشاره است به این بیت حافظ:

بر در اربابت بی مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه

کی به در آید؟

(42).غافر 3.

(43). «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحٰافِظِینَ* کِرٰاماً کٰاتِبِینَ* یَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ». انفطار،10-12.

(44).کافی،ج 2 ص 437: «عن ابن أبی عمیر،و أبو علی الاشعری،عن محمد بن عبد الجبار،عن صفوان،عن أبی أیوب،عن أبی بصیر،عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:

من عمل سیئه اجل فیها سبع ساعات من النهار فإن قال:أستغفر اللّه الذی لا إله إلا هو الحی القیوم.-ثلاث مرات لم تکتب علیه. نیز :علی بن إبراهیم،عن أبیه،و أبو علی الاشعری،و محمد بن یحیی،جمیعا،عن الحسین بن إسحاق،عن علی بن مهزیار،عن فاضله بن أیوب،عن عبد الصمد ابن بشیر،عن أبی عبد اللّه علیه السلام

ص:291

-قال:العبد المؤمن إذا أذنب ذنبا أجله اللّه سبع ساعات فإن استغفر اللّه لم یکتب علیه شئ و إن مضت الساعات و لم یستغفر،کتبت علیه سیئه و إن المؤمن لیذکر ذنبه بعد عشرین سنه حتی یستغفر ربه فیغفر له و إن الکافر لینساه من ساعته» .

ص:292

15در میان دو انتخاب

اشاره

خدا یا دنیا؟

ص:293

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:294

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

وجود مبارک امیر مؤمنان،در سه روایت بسیار مهم،از تفکر و اندیشه مثبت سخن گفته و در روایت نخست،در کنار فکر،دو موضوع مهم دیگر را نیز طرح کرده اند:

«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه، علیه السلام،قال:کان أمیر المؤمنین،علیه السلام،یقول:نبه بالتفکر قلبک، و جاف عن اللیل جنبک،و اتق اللّه ربک». 1

دل خوابت را با اندیشه بیدار کن و تمام شب را به خواب سپری نکن، بلکه بخشی از آن را،گرچه کم و اندک باشد،به عبادت خدا مشغول باش؛زیرا خواب زیاد،به نوعی هدر کردن عمر است و برخاستن بخشی از شب برای عبادت هماهنگی با انبیاء خدا و ائمه طاهرین و اولیاء الهی است.نماز شب کلید حل مشکلات،مایه آبرومندی انسان، سبب روسپیدی در دنیا و آخرت،و سرمایه ای عظیم برای زمان مرگ و برزخ و قیامت است. 2 ازاین رو،حیف است انسان بمیرد و حیات اخروی خود را آغاز کند،درحالی که غرق در حسرت و اندوه است.

ص:295

در بخش سوم روایت نیز حضرت می فرمایند:در تمام امور زندگی از خدا پروا داشته باش و او را حاضر و ناظر و مراقب و آگاه ببین و بدان که او حتی پلک به هم زدن ها،اشاره های ابرو،معنی نگاه ها،و خیالات انسان را می بیند و همه آن ها را در روز قیامت به او نشان می دهد.

این روایت که پیش از این نیز درباره آن سخن گفته ایم برای نشان دادن اهمیت بیداری قلب کافی است،زیرا بدون حضور و بیداری قلب نه نماز انسان پرمنفعتی است و نه پیشه کردن تقوای الهی ممکن است.

برای بیداری قلب نیز زمینه های فراوانی قرار داده شده است و خداوند اسباب این بیداری را برای هرکس به نوع،کیفیت،و صورتی فراهم می کند که اگر به آن ها توجه کند متنبه شده و راه را خواهد یافت.

سخنی که سبب بیداری پادشاهی شد.

آورده اند که در سالیان دور پادشاهی زندگی می کرد که کشور گسترده ای داشت،اما بعدها تغییر موضع داد و مسیر زندگی اش را عوض کرد و پس از چشم پوشی از مقام سلطنت به انسانی معنوی و تأثیرگذار تبدیل شد.سبب این تغییر موضع نیز این بود که روزی،در زمان اوج سلطنتش،مغرور و متکبر به تخت تکیه داده بود و وزیران و نظامیان به رسم معمول در دو طرف تختش ایستاده بودند که ناگهان مردی با لباس های کهنه و گردوخاک گرفته از راه رسیده و از مأموران رده اول کاخ هم عبور کرد و به وسط تالار دربار آمد،ولی در ان جا گرفتار شد و ماموران با چوب و تازیانه به او حمله کردند.وقتی از او پرسیدند که در دربار چه می کردی و برای چه به این جا آمدی؟گفت:هیچ!داشتم از این جا عبور می کردم،دیدم خسته ام.چشمم به این کاروانسرا افتادگفتم بیایم استراحتی بکنم!

ص:296

با شنیدن این حرف،درباریان بیشتر ناراحت شدند و گفتند:بی تربیتی اولت این بود که همین طور وارد کاخ شدی.حالا جسارت می کنی و کاخ اعلیحضرت را کاروانسرا می شماری؟!

در همین حال،سلطان هم روی تخت نشسته و مشغول نظاره است.

مرد گفت:مرا نزنید تا از شما سوالی بپرسم!قبل از این پادشاه،این کاخ متعلق به که بود؟گفتند:پدرش.گفت پیش از آن چه؟گفتند:پدر بزرگش.گفت:و قبل از آن؟گفتند:جدّ اعلایش.گفت:آن ها الان کجا هستند؟گفتند:هر کدام مدتی سلطنت کرده و حالا مرده اند.گفت:به نظر شما،جایی که هرچند روز یکبار به کسی می رسد و جای یکی دیگر می شود،غیر از کاروانسراست؟ 3

راست هم می گفت دنیا به راستی کاروانسراست. 4 مردم هم اشتباه می کند و این قدر محکم درباره«دربارم»،«کاخم»،«خانه ام»،«پولم»و...

حرف می زنند.این من ها را باید کنار گذاشت،چون اگر این خانه واقعا برای کسی بود،نباید یک روز تابوت می آورند آدم را می برند و دفن می کردند و فرزندان انسان،نوه ها و نتیجه ها و...مالک آن می شدند.دل بستن به کاروانسرایی که باید بگذریم و برویم و دل بستن به مالی که باید برای دیگران بماند و اسیر شدن به زن و بچه و سایر مسائل دنیایی از بیخردی است و تنها علتش خواب قلب است.

مرحوم کراجکی در کتاب کنز الفواید نقل می کند که روزی متوکل عباسی امام جواد،علیه السلام،را به کاخ خود احضار کرد،درحالی که بر تخت آراسته ای در میان بستانی نشسته بود و جام شرابی در دست داشت.در حال مستی،امام،علیه السلام،را نیز به نوشیدن شراب دعوت کرد و وقتی امتناع ایشان را دید از ایشان خواست برایش شعری بخواند.

حضرت نیز از فرصت استفاده کردند و این ابیات را سرودند:

ص:297

باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فلم تمنعهم القلل

و استنزلوا بعد عز من معاقلهم فاسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا این الاسرۀ و التیجان و الحلل

این الوجوه التی کانت مجحبۀ من دونها تضرب الاستار و الکلل

فافصح القبر عنهم حین ساءلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل

قد طال ما اکلوا دهرا ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا

وقتی سخن امام به این جا رسید،متوکل جام شراب را به زمین کوبید و عیشش تباه شد. 5 او از شنیدن این حقایق بیدار شد،ناراحت شد و کامش تلخ گردید،چون قلبش در خواب بود ولی آن پادشاه با شیندن سخن آن مرد به فکر فرو رفت و بیدار شد و جریان زندگی اش را تغییر داد.او از سلطنت دست برداشت و بدون این که کسی خبردار شود از پایتختش فرار کرد.فرارش هم همان فراری بود که قرآن بدان دستور داده است:

«فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ...». 6

به جانب خدا فرار کنید....

اصولا،کسی فرار می کند که می خواهد خود را از قیدوبند یا مصیبتی برهاند.ما هم برای این که گرفتار نفس امّاره و پول و زندگی های پرزرق وبرق دنیایی نشویم باید فرار کنیم و برای این که خیالمان راحت باشد و امنیت پیدا کنیم و گرفتار نشویم،باید مانند اصحاب کهف به سوی خدا فرار کنیم. «فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ».

پادشاه نیز با لباسی معمولی از پایتخت فرار کرد و جریانات عجیبی نیز در این راه برایش پیش آمد که او را تربیت کرد و به انسانی اثرگذار بدل کرد.یکی از این جریانات این بود که یکبار به شهر ناآشنایی رسید و نیاز به اصلاح موی سر و صورتش پیدا کرد.در دکان سلمانی،یک نفر دیگر داشت اصلاح می کرد و به سلمانی می گفت:من باغبانم مدتی است رفته.

اگر آدم امین و درستی پیدا کردی،به من معرفی کن!

ص:298

سلمانی به این مرد غریب نگاهی کرد و او را انسانی درستی یافت.

چون وقتی انسان به جانب خدا فرار می کند،قیافه دیگری پیدا می کند و به تعبیر قرآن اهل خدا بودن از چهره اش معلوم می شود 7 و آنان که چشم بیداری دارند آن ها را می شناسند. 8 آن سلمانی هم در چهره این مرد نشانی از پاکی و درستی دید،لذا پرسید:اهل کجایید؟گفت:اهل خاک!

«مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَهً أُخْریٰ». 9

این صحیح ترین جواب است.پرسید:کار می کنید؟گفت:اگر کار مشروعی باشد،انجام می دهم.سلمانی هم رو به صاحب باغ کرد و گفت:به ضمانت من،ایشان را برای کار ببر.

در احوالاتش آمده است که در عرض شش ماه آن قدر خوب به درختان این باغ رسیدگی کرد که باغی نمونه ساخت.یک روز در فصل انار،صاحب باغ مهمان داشت.به او گفت:مقداری انار شیرین برای ما بیاور.من مهمانان محترمی دارم!او نیز رفت و یک ظرف انار آورد ولی همه انارها ترش بود.دوباره آورد ولی باز هم انارها ترش بودند.صاحب باغ گفت:تو شش ماه است در این باغ کار می کنی و هنوز نمی دانی کدام درخت انار شیرین دارد؟گفت:نه.گفت:چطور نمی دانی؟گفت:چون روزی که با من در آن سلمانی قرارداد بستی،گفتی باغبان می خواهم نه باغ خور.من در این شش ماه یک میوه هم از این درختان نخورده ام، برای همین است که نمی دانم انار شیرین کدام و انار ترش کدام است؟

به راستی،چند نفر از ما این طور فکر می کنیم؟چند کارگر و کارمند داریم که این فرهنگ را داشته باشند؟چند اداری و بازاری داریم که این گونه رفتار کنند؟در تمام این سرزمین چند انسان عادل مانند او داریم که توقع داریم عدالت همه جا برپا بشود؟

عدالت در یک کشور وقتی حاکم می شود که تک تک افراد عادل باشند

ص:299

یا در مسیر عدالت حرکت کنند.حاکمان هم باید عادل باشند،وگرنه امکان اجرای عدالت وجود ندارد.هر انسانی باید در فردیت خودش عادل باشد و در مجموع باید کل جامعه هم عادل باشد.حاکمان نیز باید عادل باشند تا عدالت به معنی واقعی اجرا شود و به بار بنشیند.این عدالت هم زمانی اجرا می شود که حاکم امام دوازدهم و نیروهایش عبادی الصالحون باشند.در غیر این صورت،اگر در جامعه ای همه عادل باشند،کل بدنه دولت هم عادل باشد،ولی یک وزیر یا وکیل یا استاندار ظالم باشد،باز خدا این عدالت را قبول ندارد و می گوید در این مملکت ظلم هست.

امیر المؤمنین درباره حق و عدالت سخن زیبایی دارند،می فرمایند:

«الحق أوسع الاشیاء فی التواصف،و أضیقها فی التناصف». 10

یعنی مردم درباره حق و عدالت خوب حرف می زنند و می نویسند و می گویند،اما وقت عمل که می رسد،از ده میلیون نفر یک نفر هم به آن عمل نمی کندو ازاین رو،گسترده ترین چیز در عالم وصف عدل و حقیقت و تنگ ترین واقعیت،عمل به عدالت و حق است.

زیرکی را گفتم این احوال بین،خندید و گفت

صعب روزی،بو العجب کاری،پریشان عالمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.

11 پرویرن اعتصامی درباره احوان انسان ها در دنیار شعری زیبایی دارد که خوب از عهده بیانش برآمده است و به قول مولوی:خود حقیقت نقد حال ماست آن. 12 می گوید:روزی،پاسبانی مرد مستی را به جرم مستی گرفت...:

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست

ص:300

چرا این طوری به یقیه من چسبیدی.مگر نمی دانی این پیراهن است.

گفت:مستی کین چنین افتان و خیزان می روی

گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

تلوتلو خوردن من از مستی نیست.خیابان و کوچه پر از چاله و گودال است و بدون سکندری خوردن نمی شود در آن راه رفت.

گفت می باید تو را خانه قاضی برم

گفت رو صبح آی،قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای،آن جا شویم

گفت قاضی از کجا در خانه خمّار نیست

از کجا می دانی که جناب والی در میخانه نیست.

محتسب دیدی هرچه می گوید این مست یک جواب درست و حسابی به او می دهد.

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کشم

گفت پوسیدست جز نقشی ز پودوتار نیست.

گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست.

پاسبان گفت شب است و هیچ کس ما را نمی بیند.پولی بده تا یقه ات را رها کنم بروی.گفت رشوه حرام است.

آخرین حرف های پسبان این بود:

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی،زان چنین بیخود شدی

گفت ای بیهوده گوی،حرف کم و بسیار نیست

ص:301

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت:آری،این جا یک نفر هشیار نیست.

13 گفت این یکی را درست می گویی،اما بقیه حرف هایت درست نبود.

واقعا،چه کسی می خواهد تو را حد بزند.

هرکس حدی به گردنش نیست بیاید

در زمان حضرت عیسی،علیه السلام،می خواستند یک نفر را سنگسار کنند.حضرت اعلام کرد هرکس می خواهد در مراسم شرکت کند باید تمام صورتش را بپوشاند به طوری که شناخته نشود.فردا،در بیرون شهر،حدود دویست نفر با صورت پوشیده آمدند.حضرت فرمود:

آماده اید گنهکار را حد بزنید؟گفتند به،فرمود:شرطش این است که هر کس حدّ شرعی به گردنش نیست برای اجرای حد بایستد.نتیجه آن که همه رفتند و فقط حضر عیسی باقی ماند. 14

گفت باید حدزدن هوشیار مردم مست را

گفت آری لیک اینجا یک نفر هوشیار نیست.

انسان هوشیار در عالم زیاد نیست و اکثر مردم در غفلت و خواب به سر می برند 15 و با بعثت انبیاء و نزول کتاب های آسمانی هم بیدار نمی شوند.دل به دنیا بسته و در پی کام جویی هرچه بیشترند و نمی توانند از لذت ها و نعمت های زندگی برای رشد و هدایتشان استفاده کنند.نه اهل فکرند،نه تقوا پیشه می کنند و دست از گناه برمی دارند و نه حاضرند دقایقی از شبشان را به عبادت خدا مشغول باشند.درحالی که صاحب قلب بیدار به دنیا طور دیگری نگاه می کند،خوابش را به اندازه می گیرد و لحظاتی از شب خواب را رها می کند و می رود وضو می گیردچراغ ها را هم روشن نمی کند که کسی بفهمدمی آید با محبوبش خلوت می کند.با آن معشوقی که از دست نمی رود،با آن

ص:302

معشوقی که آدم را رها نمی کند.با آن معشوقی که محبتش به انسان بی نهایت است.با آن معشوقی که کلید دنیا و آخرت دستش است.با آن معشوقی که تمام خزانه هایش را در اختیار بنده اش می گذارد.این چه حرف عجیبی بود که یک روز،علی،علیه السلام،خطاب به سپیده سحر گفت:آیا روزی بود که تو بیدار شوی و علی خواب باشد؟ 16

از خدا پروا کنیم.در عالم،باغبان باشیم نه باغ خور،بیدار باشیم نه خواب.اهل فکر باشیم نه بنده غفلت،زیرا امیر المومنین در روایت دیگری می فرماید:

«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:قال أمیر المؤمنین،علیه السلام،فی کلام له:یابن آدم،إن التفکر یدعو إلی البر و العمل به». 17

تفکر انسان را به خوبی و عمل دعوت می کند.

در حقیقت،وقتی انسان می نشینید و اندیشه می کند،این اندیشه او را با خوبی ها و درستی ها و وظائف و تکالیف آشنا می کند و او را به اولیاء خدا مرتبط می کند.بعد،این اندیشه او را به عمل دعوت می کند و به انجام آن خیر مشتاق می سازد.پس،همانطور که فکر کردن به گناهان انسان را به دام گناه می اندازد،اندیشه صحیح نیز انسان را به سمت خوبی ها سوق می دهد و او را به انجام خیر وا می دارد.در هر دو سو نیز انسان پس از مدتی شتاب می گیرد و به سرعت پیش می رود؛به سوی خوبی بشتر یا به سوی بدی افزون تر.

«فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ » ؛به کجا چنین شتابان ؟

این شتاب در دل سپردگی به دنیا و عمل برای اندوختن هرچه بیشتر امکانات دنیایی مساله عجیبی است و انسان های فراوانی را به هلاکت رسانده است.چند وقت پیش،یک نفر را در بهشت زهرا در قطعه ای معمولی دفن کردند که فکر نمی کنم تا حالا کرم ها و مارها و موش ها

ص:303

چیزی از بدنش باقی گذاشته باشند:

امان روزی که در قبرم نهند تنگ به بالینم نهند خشت و گل و سنگ

نه پای آن که بگریزم به جایی نه دست آن که با موران کنم جنگ.

کرم ها به یقین تا حالا چشم و گوش و زبان و گوشت های بدنش را خورده اند و جز استخوان چیزی از او بر جای نگذاشته اند،ولی از همین استخوان در حال متلاشی شدن دویست میلیارد تومان سرمایه بر جای ماند که تا آن جا که برایم تعریف کردند نه با آن کاری برای خدا انجام داد و نه آخرتش را آباد کرد.زن و بچه اش هم تنها کاری که با این پول برای خدا کردد این بود که او را به بهشت زهرا بردند و غسل دادند و کفن کردند و به خاکش سپردند.همین!

با مشت بسته آمده ام من در این جهان

یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم

با مشت باز می روم آخر به زیر خاک

یعنی ببین که می روم و دست خالیم.

18

به راستی،ما که دست خالی به دنیا می آییم و با دست خالی هم باید برویم،این همه بسته بودنمان به دنیا برای چیست؟دلم برای خودم و همه کسانی که در دوره عمرم با آن ها برخورد داشته ام می سوزد.یقین دارم نود و نه درصدتشان هم اهل نماز و روزه بودند،اما با این حال، اسیر کامل بودند؛یعنی امکان این که با داشتن توان کامل و امکانات خدایی وارد کار مثبتی بشوند نداشتند؛قدمشان بسته بود،دستشان بسته بود.آخرت ما هم آینه دنیای ماست.اگر در این دنیا پا توان حرکت و دست قدرت پرداخت داشته باشد،قیامت هم دست باز است و پا قدرت حرکت دارد،ولی اگر این جا دست وپا بسته باشد،قیامت بسته تر خواهد بود.برای همین،باید در رفتار خودمان دقت کنیم و از خودمان سوال کنیم که آیا مؤمن هستیم یا نه؟چون مومن دل بسته دنیا نیست،بلکه

ص:304

همواره در جهاد و حرکت است:

«إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 19

یقینا خدا از مؤمنان جان ها و اموالشان را به بهای آن که بهشت برای آنان باشد خریده؛همان کسانی که در راه خدا پیکار می کنند،پس دشمن را می کشند و خود در راه خدا کشته می شوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است؛وعده ای حق.و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس ای مؤمنان،به این دادو ستدی که انجام داده اید،خوشحال و شاد باشید و این است کامیابی بزرگ.

انسان مؤمن مال و جانش را با خدا معامله می کند و به سوی خدا فرار می کند:

«فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ».

این فرمان خود پروردگار است که به ما بندگان دستور می دهند از گرفتار شدن به مال و صندلی و شهوت و...فرار کنیم.پس،چرا این قدر ما ضعیفیم که پول می تواند ما را به اسارت ببرد تا دیگر نتوانیم جذب خدا شویم؟چرا این قدر ضعیفیم که دیدن یک چهره زیبا،با این که صاحب زن و فرزند هستیم،می تواند ما را به سوی خود بکشد،اما حریم خدا این همه دعوتمان می کند و نمی توانیم به سوی آن برویم؟این اسارت چیست و از کجا نشات می گیرد و چگونه باید از آن رها شد؟

پاسخش این است که همه این اسارت ها و ماندن به سبب خواب قلب است،زیرا قلبی که خواب است در همه زمینه ها اسیر است و امیدی به رستگاری اش نیست و مطالباتش از دنیا هر روز بیشتر می شود.

دیده اهل طمع ز نعمت دنیا پر نشود هم چنان که چاه به شبنم.

20

ص:305

پاسخی برای چند سوال قیامت بیابیم.

الان،آن اسکلت در بهشت زهرا بدون آن سرمایه می پوسد،درحالی که بار آن را به دوش می کشد و در قیامت باید جوابگوی هر ریالش باشد.

ما هم باید جوابگو باشیم،زیرا پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،فرمود:

«لا یزول قدم عبد یوم القیامه من بین یدی اللّه عز و جل حتی یسأله عن أربع خصال:عمرک فیما أبلیته،و مالک من أین اکتسبته،و أین وضعته،و عنه حبنا اهل البیت...». 21

در دادگاه قیامت از انسان می پرسند که ثورتت را از کجا آوردی و با آن چه کار کردی؟اگر بگوید تمام عمرم را صرف جمع کردن دویست میلیارد تومان کردم و بعد آن را گذاشتم و رفتم،می پرسند:با این نعمتی که از سفر خدا برداشتی،چه کردی؟خمس دادی؟مکه رفتی؟یتیمی را اداره کردی...؟اگر بگوید:این ثروت را برای مخارج زن و بچه ام می خواستم،می گویند:یک زن و چند فرزند مگر چقدر هزینه داشتند و این همه پول را برای چه کاری می خواستند؟آن وقت است که دیگر جوابی وجود ندارد و حسرت و اندوه وجود انسان را دربر می گیرد؛ روزی که از افسوس خوردن گرهی وا نمی شود و پشیمانی دیگر سودی ندارد.

ما نیز به واقع گرفتاریم.شاید درجات اسارتمان با هم تفاوت داشته باشد،ولی همه به نوعی اسیریم.بیایید تا دیر نشده از خدا بخواهیم به حق امیر المومنین علی ما و همه بندگان خود را از اسارت نجات دهد و از خواب غفلت که عاقبت حسرت باری در پی دارد بیدارمان کند.

ص:306

پی وشت

(1).کافی،ج 2،ص 54.این روایت به صورت «نبه بالفکر...» نیز نقل شده است.ر ک:

وسائل الشیعه(آل البیت)،ج 15،ص 195.

(2).درباره اهمیت نماز شب روایات زیادی وارد شده است.از جمله:

-امام صادق،علیه السلام: ما من عمل حسن یعمله العبد إلا و له ثواب فی القرآن إلا صلاه اللیل فإن اللّه لم یبین ثوابها لعظیم خطرها عنده،فقال:تتجافی جنوبهم عن المضاجع...فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قره أعین جزاء بما کانوا یکسبون. (بحار الانوار،ج 8،ص 126)

-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: علیکم بقیام اللیل فإنه دأب الصالحین قبلکم،و إن قیام اللیل قربه إلی اللّه،و منهاه عن الإثم. (بحار الانوار،ج 59،ص 267)

-امام صادق،علیه السلام: علیکم بصلاه اللیل فإنها سنه نبیکم،و دأب الصالحین قبلکم،و مطرده الداء عن أجسادکم. (کنز العمال،ح 21428)

-امام علی،علیه السلام: قیام اللیل مصحه للبدن،و مرضاه للرب عز و جل و تعرض للرحمه،و تمسک بأخلاق النبیین. (علل الشرائع،ص 362،ح 1)

-امام صادق،علیه السلام،فی قوله تعالی: إن الحسنات یذهبن السیئات:صلاه المؤمن باللیل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار. (کافی،ج 3،ص 266،ح 10)

-عنه،علیه السلام: صلاه اللیل تبیض الوجه،و صلاه اللیل تطیب الریح،و صلاه اللیل تجلب الرزق،إمام زین العابدین،علیه السلام،لما سئل:ما بال المتهجدین باللیل من أحسن الناس وجها؟-لأنهم خلوا باللّه فکساهم اللّه من نوره (علل الشرائع،ص 363 و 366،ح 1).

-رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: من کثر صلاته باللیل حسن وجهه بالنهار (من لا یحضره الفقیه،ج 1 ص 474).

-إمام صادق،علیه السلام: طلبت نور القلب فوجدته فی التفکر و البکاء،و طلبت الجواز علی الصراط فوجدته فی الصدقه،و طلبت نور الوجه فوجدته فی صلاه اللیل. (مستدرک الوسائل،ج 12،ص 173،ح 13810).

ص:307

(3).ابواب الجنان،نسخه چاپ سنگی مولف.

(4).کافی،ج 8،ص 14:بخشی از کلام امام سجاد،علیه السلام،درباره زهد این است:

«أیها المؤمنون لا یفتننکم الطواغیت و أتباعهم من أهل الرغبه فی هذه الدنیا المائلون إلیها،المفتتنون بها،المقبلون علیها و علی حطامها الهامد و هشیمها البائد غدا و احذروا ما حذرکم اللّه منها و ازهدوا فیما زهدکم اللّه فیه منها و لا ترکنوا إلی ما فی هذه الدنیا رکون من اتخذها دار قرار و منزل استیطان،و اللّه إن لکم مما فیها علیها دلیلا و تنبیها من تصریف أیامها و تغیر انقلابها و مثلاتها و تلاعبها بأهلها،إنها لترفع الخمیل و تضع الشریف و تورد أقواما إلی النار غدا ففی هذا معتبر و مختبر و زاجر لمنتبه..» .نیز:بحار الأنوار،ج 70،ص 36: «عن محمد بن یحیی،عن أحمد بن محمد،عن علی بن الحکم،عن أبی عبد اللّه المؤمن،عن جابر:قال:دخلت علی ابی جعفر،علیه السلام، فقال:یا جابر و اللّه إنی لمحزون و إنی لمشغول القلب،قلت:جعلت فداک،و ما شغلک و ما حزن قلبک؟فقال:یا جابر إنه من دخل قلبه صافی خالص دین اللّه،شغل قلبه عما سواه،یا جابر ما الدنیا و ما عسی أن تکون الدنیا؟هل هی إلا طعام أکلته أو ثوب لبسته أو امرأه اصبتها؟یا جابر إن المؤمنین لم یطمئنوا إلی الدنیا ببقائهم فیها و لم یأمنوا قدومهم الاخره،یا جابر الاخره دار قرار،و الدنیا دار فناء و زوال،و لکن أهل الدنیا أهل غفله،و کأن المؤمنین هم الفقهاء أهل فکره و عبره لم یصمهم عن ذکر اللّه ما سمعوا بآذانهم،و لم یعمهم عن ذکر اللّه ما رأوا من الزینه،فقازوا بثواب الاخره کما فازوا بذلک العلم» .نیز:بحار الأنوار،ج 70،ص 134:علی،علیه السلام: «أیها الناس إنما الدنیا دار مجاز و الاخره دار قرار،فخذوا من ممرکم لمقرکم،و لا تهتکوا أستارکم، عند من یعلم أسرارکم،و أخرجوا من الدنیا قلوبکم،من قبل أن تخرج منها أبدانهکم».

نیز:تنبیه الخواطر،ج 1 ص 128:رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،عندما وقف علی مزبله: »هلموا إلی الدنیا!و أخذ خرقا قد بلیت علی تلک المزبله و عظاما قد نخرت فقال:هذه الدنیا».

(5).أبو الفتح کراجکی،کنز الفوائد،ص 158.ایشان ابیاتی چند از شاعران عرب را نیز در این باره ذکر کرده اند.از جمله:-

ص:308

-سید رضی:

قد آن ان یسمعک الصوت* انائم قلبک ام میت* یا بانی البیت علی

غیره*

نیز:

إذا مضی یوم علی هدنه* و أنت فی شک من النائبات* فعاجل الفرصه قبل الردی

*

الحادثات.

شاعری دیگر:

اشح علی ملکی و احمیه دائبا* و سوف برغم الانف اخرج عن ملکی

*

ادری متی انا میت* فلست من الموت المنغص فی شک* و موضع قبری ان اکن

قد جهلته* فلی خبره بالعرض و الطول و السمک* کانی اری نفسی و حولی جماعه

* یلقننی بعض و بعضهم یبکی.

محمود بن حسن وراق:

مضی امسک الماضی شهیدا معدلا* و اعقبه یوما ما علیک

شهید*

اعقبته عاد نفعه* علیک و ماضی الامس لیس یعود* لا ترج فعل الخیر یوما الی

غد*

و تعرف فضل حقه*

بها ابدا وعودا* و تستخفی بها عن کل خلقه.

نیز:

یا ناظرا یرنو بعینی راقد*

و مشاهد للامر غیر مشاهد* منیت نفسک ضله و ابحتها* طرق الرجاء و هن غیر

قواصد* تصل الذنوب الی الذنوب و ترتجی* درک الجنان و فوز ما للعابد*

و نسیت ان اللّه اخرج آدما* منها الی الدنیا بذنب واحد* و لابی العتاهیه اسماعیل

الجرار*

و لا فی الذی* لم یات من لذه لمستحلیها* انما أنت طول عمرک ما عمرت*

و الساعه التی أنت فیها.

نیز درباره دنیا:

یا خاطب الدنیا الی نفسها* تنح عن خطبتها

تسلم* ان التی تخطب غراره* قریبه العرس من المأتم.

رواتی دربابه گفتگوی حضرت عیسی با دنیا وارد شده است: ان عیسی بن مریم، علیه السلام،قال للدنیا:یا امره کم لک من زوج؟قالت:کثیر!قال:فکلهم طلقک؟-

ص:309

-فقالت:لا بل کلهم قتلت.قال:اهؤلاء الباقون لا یعتبرون باخوانهم الماضین کیف تورد بینهم المهالک واحدا واحدا فیکونوا منک علی حذر؟قالت:لا.

و انشد لبعضهم فی الدنیا*

تقتل الافها* اف لقتاله الافها.

رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله: انا زعیم بثلاث لمن اکب علی الدنیا بفقر لا غناء له و بشغل لا فراغ له و بهم و حزن لا انقطاع له و قال علیه السلام کونوا فی الدنیا اضیافا و اتخذوا المساجد بیوتا وعدوا قلوبکم الرقه و اکثروا التفکر و البکاء و لا تختلفن بکم الهواء تبنون ما لا تسکنون و تجمعون ما لا تأکلون و تاملون و تاملون ما لا تدرکون.

(6).ذاریات،50.روایات بسیاری فرار موجود در آیه را به معنی حج گرفته اند.از جمله،کافی، ج 4،ص 256:امام باقر،علیه السلام،در معنی «فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ» فرمود: حجواإلی اللّه عز و جل. ولی به نظر می رسد حج یکی از مصادیق این معنا باشد.

(7).خود من سی سال با یکی از این اهالی خدا آشنا بودم.به واقع،هرچه در روایات و آیات دیده بودم در او بود.خدا رحمتش کند،از دنیا رفت.هنوز از عکسش که در کتابخانه ام گذاشته ام نور پخش می شود و هرکسی که این عکس را می بیند،تحت تاثیر قرار می گیرد و از احوالات او می پرسد.(مولف)

(8).برداشتی است از این آیه: تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَهَ النَّعِیمِ. (مطففین،22)

(9).طه،55.

(10).قسمتی از خطبه حضرت در جنگ صفین است.نهج البلاغه،ج 2،ص 198.مرحوم مجلسی در بحار(ج 41،ص 154)در توضیح این عبارت می فرمایند: (اوسع الاشیاء فی التواصف)أی کل أحد یصف الحق و العدل و یقول:لو ولیت لعدلت،و لکن إذا تیسر له لم یعمل بقوله و لم ینصف الناس من نفسه. نیز می فرماید(ج 74،ص 354):

التواصف أن یصف بعضهم لبعض و التناصف أن ینصف بعضهم بعضا و انما کان الحق أجمل الاشیاء فی التواصف لانه یوصف بالحسن و الوجوب و کل جمیل و انما کان أوسعها فی التناصف لان الناس لو تناصفوا فی الحقوق لما ضاق علیهم أمر من الامور و فی النهج«و الحق أوسع الاشیاء فی التواصف واضیقها فی التناصف»و هو أوضح-

ص:310

-و معناه أن الناس کلهم یصفون الحق و لکن لا ینصف بعضهم بعضا.

(11).از حافظ است.

(12).مثنوی معنوی،دفتر اول.

(13).دیوان پروین اعتصامی،قطعه محتسب و مست.

(14).وسائل الشیعه(آل البیت)،حر عاملی،ج 28،ص 53:

«محمد بن یعقوب،عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن ابن محبوب،عن علی بن أبی حمزه،عن أبی بصیر،عن عمران بن مثیم،أو صالح بن میثم،عن أبیه،إن امرأه أقرت عند أمیر المؤمنین علیه السلام بالزنا أربع مرات،فأمر قنبرا قنادی بالناس فاجتمعوا، وقام أمیر المؤمنین علیه السلام فحمد اللّه و أثنی علیه،ثم قال:أیها الناس إن إمامکم خارج بهذه المرأه إلی هذا الظهر لیقیم علیها الحد إن شاء اللّه،فعزم علیکم أمیر المؤمنین لما خرجتم،و أنتم متنکرون،و معکم أحجارکم لا یتعرف منکم أحد إلی أحد، فانصرفوا إلی منازلکم إن شاء اللّه،قال:ثم نزل،فلما أصبح اناس بکره خرج بالمرأه و خرج الناس معه متنکرین متلثمین بعمائمهم و بأردیتهم،و الحجاره فی أردیتهم و فی أکامهم حتی انتهی بها و الناس معه إلی الظهر بالکوفه،فأمر أن یحفر لها حفیره ثم دفنها فیها،ثم رکب بغلته و أثبت رجله فی غرز الرکب،ثم وضع اصبعیه السبابتین فی اذنیه،و نادی بأعلی صوته:أیها الناس،إن اللّه عهد إلی نبیه صلی اللّه علیه و آله عهدا عهده محمد صلی اللّه علیه و آله إلی بأنه لا یقیم الحد من للّه علیه حد،فمن کان للّه علیه مثل ماله علیها فلا یقیم علیها الحد،قال:فانصرف الناس یومئذ کلهم ما خلا أمیر المؤمنین و الحسن و الحسین علیهم السلام،فأقام هؤلاء الثلاثه عیها الحد یومئذ و ما معهم غیرهم...» .

و عن علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن ابن أبی عمیر،عمن رواه عن أبی جعفر علیه السلام قال:اتی أمیر المؤمنین علیه السلام برجل قد أمر علی نفسه بالفجور،فقال أمیر المؤمنین علیه السلام لأصحابه:اغدوا غدا علی متلثمین فقال لهم:من فعل مثل فعله فلا یرجمه و لینصرف،قال:فانصرف بعضهم و بقی بعضهم،فرجمه من بقی منهم».

و قال الصادق علیه السلام:«إن رجلا جاء إلی عیسی بن مریم علیه السلام فقال:یا-

ص:311

-روح اللّه إنی زینت فطهرنی،فأمر عیسی علیه السلام أن ینادی فی الناس أن لا یبقی أحد إلا خرج لتطهیر فلان،فلما اجتمع الناس و صار الرجل فی الحفیره،نادی الرجل:

لا یحدنی من للّه فی جنبه حد،فانصرف الناس کلهم إلا یحیی و عیسی علیهما السلام» .

(15).مراجعه به آیات قرآن این حقیقت تلخ را به خوبی نشان می دهد.ریشه(ک ث ر) در قرآن 163 بار به صورت های مختلف به کار رفته است.از جمله در این آیات:

- أَ وَ کُلَّمٰا عٰاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ.

- أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ.

- کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتٰابِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکْثَرُهُمُ الْفٰاسِقُونَ.

- وَ أَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَیْکَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ.

- قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فٰاسِقُونَ.

- وَ تَریٰ کَثِیراً مِنْهُمْ یُسٰارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ.

- قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا أَهْوٰاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ السَّبِیلِ.

- تَریٰ کَثِیراً مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ.

- وَ لَوْ کٰانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ النَّبِیِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِیٰاءَ وَ لٰکِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.

- قُلْ لاٰ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَهُ الْخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. -

ص:312

- مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِیرَهٍ وَ لاٰ سٰائِبَهٍ وَ لاٰ وَصِیلَهٍ وَ لاٰ حٰامٍ وَ لٰکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ.

- وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ آیَهٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّٰهَ قٰادِرٌ عَلیٰ أَنْ یُنَزِّلَ آیَهً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَهَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتیٰ وَ حَشَرْنٰا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْ ءٍ قُبُلاً مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ.

- وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ.

- وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا ذُکِرَ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلاّٰ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ وَ إِنَّ کَثِیراً لَیُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِینَ.

- ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ.

- وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ.

- فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ الْحَسَنَهُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ.

- یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّٰاعَهِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی لاٰ یُجَلِّیهٰا لِوَقْتِهٰا إِلاّٰ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لاٰ تَأْتِیکُمْ إِلاّٰ بَغْتَهً یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ مٰا لَهُمْ أَلاّٰ یُعَذِّبَهُمُ اللّٰهُ وَ هُمْ یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ مٰا کٰانُوا أَوْلِیٰاءَهُ إِنْ أَوْلِیٰاؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- إِذْ یُرِیکَهُمُ اللّٰهُ فِی مَنٰامِکَ قَلِیلاً وَ لَوْ أَرٰاکَهُمْ کَثِیراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ.

- کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّهً یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبیٰ قُلُوبُهُمْ -

ص:313

- وَ أَکْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ.

- یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ.

- وَ مٰا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّٰ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا یَفْعَلُونَ.

- أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ مٰا ظَنُّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ.

- فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ عَنْ آیٰاتِنٰا لَغٰافِلُونَ.

-أ فمن کان علی بینّه مّن رّبّه و یتلوه شاهد مّنه و من قبله کتب موسی إماما و رحمه أولئک یؤمنون به و من یکفر به من الأحزاب فالنّار موعده فلا تک فی مریه مّنه إنّه الحقّ من ربّک و لکنّ أکثر النّاس لا یؤمنون.

- وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْ ءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ.

- مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاّٰ حٰاجَهً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ.

- وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ.

- المر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ.

- وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ -

ص:314

- اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْ ءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ الْکٰافِرُونَ.

- وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَهً مَکٰانَ آیَهٍ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً.

- أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ هٰذٰا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ.

- أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ بَلْ جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ.

- أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً.

- وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبیٰ أَکْثَرُ النّٰاسِ إِلاّٰ کُفُوراً.

- إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً وَ مٰا کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ. (8 بار)

- یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کٰاذِبُونَ.

- أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرٰاراً وَ جَعَلَ خِلاٰلَهٰا أَنْهٰاراً وَ جَعَلَ لَهٰا رَوٰاسِیَ وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حٰاجِزاً أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَشْکُرُونَ.

- فَرَدَدْنٰاهُ إِلیٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدیٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْ ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنّٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ.

- وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ -

ص:315

- مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ.

- فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلُ کٰانَ أَکْثَرُهُمْ مُشْرِکِینَ.

- وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّهً لِلنّٰاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ.

- وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ.

- ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکٰاءُ مُتَشٰاکِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- «فَإِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰانٰا ثُمَّ إِذٰا خَوَّلْنٰاهُ نِعْمَهً مِنّٰا قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَهٌ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- إِنَّ السّٰاعَهَ لَآتِیَهٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ.

- اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ.

- بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ.

- لَقَدْ جِئْنٰاکُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ.

- مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- قُلِ اللّٰهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَهِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذٰاباً دُونَ ذٰلِکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ.

- أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ -

ص:316

- أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.

- وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّهَ وَ الْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.

- ثُمَّ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِرُسُلِنٰا وَ قَفَّیْنٰا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْنٰاهُ الْإِنْجِیلَ وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَهً وَ رَحْمَهً وَ رَهْبٰانِیَّهً ابْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ.

- وَ قَدْ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ لاٰ تَزِدِ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ ضَلاٰلاً.

(16).منتهی الآمال،شیخ عباس قمی،زندگی حضرت علی،علیه السلام.

(17).بحار الأنوار،ج 68،ص 322 و کافی،ج 2،ص 55.

(18).از شهریار است.

(19).توبه،111.

(20).از سعدی است.

(21).أمالی،شیخ مفید،ص 353؛و نیز:بحار الأنوار،ج 27،ص 103:رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله: لا یزول قدم عبد یوم القیامه من بین یدی اللّه عز و جل حتی یسأله عن أربع خصال:عمرک فیما أفنیته؟و جسدک فیما أبلیته؟و مالک من أین اکتسبته و أین وضعته؟و عن حبنا أهل البیت،فقال رجل من القوم:و ما علامه حبکم یا رسول اللّه!فقال:محبه هذا،و وضع یده علی رأس علی بن أبی طالب،علیه السلام.

ص:317

ص:318

16ویژگیهای مومنین

اشاره

در کلام امیر المومنین

ص:319

تهران،حسینه همدانیها رمضان 1386

ص:320

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

اندیشه و تفکر صحیح،که ثمره به کار گرفتن عظیم ترین و پرمنعفت ترین نعمت خدا یعنی عقل است،در معارف دینی ما از نشانه ها و ویژگی های مردم مؤمن شمرده شده است. 1 این بدان جهت است که مدرم باایمان عقل متحرک و فعالی دارند و از فرصتی برای تغذیه عقل خود با علم و دانش و معرفت و آگاهی استفاده می کنند؛زیرا خداوند متعال برای هر عضوی از اعضای ظاهری و باطنی روزقی قرار داده و رزق عقل نیز بهره وری از علم و دانش است. 2

کتاب:بستان عالمان

امیر المؤمنان درباره کتاب های درست و مفید فرموده اند:

«الکتب بساتین العلماء». 3

کتاب ها باغ و بوستان عاشقان علم اند.

این تعبیر خیلی تعبیر مهمی است.باغ محل پردرختی است که انواع میوه ها را به تناسب وجود انسان دربر دارد.کتاب نیز باغی است که هر

ص:321

صفحه یا سطرش حاوی هدایتی یا رشدی است و به انسان سود می رساند.بسیاری از مردم با کتاب انسی ندارند و مطالعه اندیشه دیگران را چه بسا کار عبثی می دانند،درحالی که مردم مؤمن می دانند که برای نوشتن یک کتاب مفید چه وقت و نیرویی صرف شده و چه زحمتی کشیده شده است.بنابر روایت،علما و دانشمندان وارثان انبیا و اولیا هشتند. 4 در نتیجه،حاصل عمر و زحمت انان نیز کار پیغمبران و ائمه طاهرین را انجام می دهد و این نشان دهنده ارزش حقیقی کتاب است؛ 5 به خصوص،کتابی که در حوزه دین و معرفت دینی و براساس قرآن و اهل بیت نظام گرفته باشد که در احساسات و مشاعر و قلب و روح و زندگی مردم بسیار موثر است.

یکی از اساتید دانشگاه سوریه پس از مطالعه متن عربی کتاب آغوش رحمت در نامه ای به من نوشت که این کتاب در خانواده من اثر کرد و مشکل عبادت و نماز ما را حل کرد.پس از آن،خودش هم زحمت کشید و این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرد.این تاثیر مطالعه کتاب است و انسان پس از دیدن این تاثیرات است که ارزش کلام امیر المؤمنین را درک می کند.

ویژگی های مومن

امیر المومنین روایت مهم دیگری دارند که در آن نشانه های مردم مؤمن را بیان می کنند و وقتی به مسأله فکر و اندیشه مردم مؤمن می رسند تعبیر بسیار عمیقی دراین باره ارائه می دهند که بسیار درخور تامل است:

«المؤمن بشره فی وجهه،و حزنه فی قلبه.أوسع شئ صدرا،و أذل شئ نفسا.

یکره الرفعه،و یشنو السمعه.طویل غمه.بعید همه.کثیر صمته.مشغول وقته.

شکور صبور،مغمور بفکرته،ضنین بخلته،سهل الخلیقه،لین العریکه.نفسه أصلب من الصلد و هو أذل من العبد» .

ص:322

دهمین نشانه ای که حضرت در این روایت درباره مؤمن بیان می کنند «مشغول وقته»است؛یعنی زمانی که خداوند در اختیار انسان مؤمن قرار داده همواره اشغال و مومن همواره مشغول است،زیرا مؤمن کسی نیست که اجازه بدهد سرمایه عظیم عمر هدر برود و نابود شود.او می داند که زمان رفته باز نمی گردد و مجموعۀ عمرش جایگزین یک لحظه از دست رفته نخواهد شد و بازگشتی در کار نخواهد بود؛چرا که اگر خداوند بخواهد انسان را به عقب برگرداند تا مثلا یک ساعت از عمر رفته اش را جبران کند،باید همه حرکات جهان هستی را در این یک ساعت به جای خود برگرداند؛یعنی به تمام جهان باید فرمان بازگشت بدهد تا دوباره انسان در ابتدای زمان نابودشده اش قرار بگیرد.این کار را خداوند برای کسی انجام نمی دهد،پس باید هر لحظه را مغتنم شمرد و عمر را به بطالت بر باد نداد.

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آئینه صبح از عمر شبی برفت و تو بی خبر.

6

ازاین روست که مومن این قدر مواظب لحظات عمرش است تا بیهوده حرام نشود و از دست نرود.او برنامه خود را طوری تنظیم می کند که به همه مسئولیت ها و وظایفش رسیدگی کند.او ویژگی های این برنامه را نیز از وجود مبارک امیر المؤمنین اقتباس می کند،آن جا که در تقسیم ساعات روزانه می فرمایند:

«للمؤمن ثلاث ساعات:فساعه یناجی فیها ربه،و ساعه یرم معاشه،و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذتها فیما یحل و یجمل» . 7

یعنی مومن روزش را به سه قسمت تقسیم می کند:هشت ساعتش را صرف مناجات و اطاعت پروردگار می کند؛هشت ساعت را برای تامین

ص:323

معاش زندگی و نیازهای دنیایی اش صرف می کند؛و هشت ساعت دیگر را صرف لذت بردن از زیبایی ها و لذت های حلال می کند.این برنامه زندگی مومن است:عبادت و لذت و کار و تلاش.

کار برای کسب روزی حلال

مساله مهمی که همواره در طول زندگی بشر مطرح بوده و شاید در دوران ما نیاز به آن بیشتر احساس می شود انتخاب پاک ترین و سالم ترین و مشروع ترین شغل هاست،زیرا انسان پولی را که از راه تلاش به دست می آورد اغلب هزینه خوراک خود می کند و اگر لقمه ای که از این راه می خورد پاک باشد،در وجود او تبدیل به روشنایی شده و رابط میان او و خدا می شود.در غیر این صورت،در درون آدمی سبب پیدایش ظلمت های متراکمی خواهد شد که او را از خدا دور می کند و بنده شیطان می سازد.

در سوره مومنون،خداوند به تمام انبیاء که بیدارترین مردم اند و از خطا و اشتباه معصوم اند و همواره مواظب و مراقب احوالات خود هستند هشدار می دهد که:

«یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ.» 8

ای پیامبران،از خوردنی های پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید؛ مسلما من به آنچه انجام می دهید دانایم.

به راستی،انسان چه نیازی دارد با داشتن یک زن و یک یا دو بچه پانصد میلیون تومان پول به دست بیاورد؟این ثروت را که نمی شود از راه حلال واقعی به دست آورد.مگر نشنیده ایم که امیر المؤمنین فرموده اند:من ثروت جمع شده ای را نزد کسی نمی بینم مگر به واسطه ضایع شدن و غارت حق دیگران. 9 .

ص:324

خوب است ثروتمندان بدانند که اسلام قبول ندارد یک نفر برای افطارش به زحمت نان و سیب زمینی تهیه کند،ولی چند خیابان آن طرف تر،کسی بار مالی ده بانک روی دوش پولش باشد.این ثروت هیچ ملاک شرعی ای ندارد که یک نفر پس از شصت سال عمر و سال ها زحمت پنجا متر خانه نداشته باشد،ولی چند خیابان بالاتر،یکی دیگر با چهل سال سن مالک شش برج ساخته شده و هشت برج در حال ساخت باشد.این ثروت از کجا آمده است؟باید دراین باره فکر کرد و اندیشه را به کار انداخت.و انسان مومن به این مسائل فکر می کند.

تاریکی ای که متعلق به مادر بود

نقل کرده اند که یکی از اولیای خدا روزی نزد مادرش آمد و گفت:من خیلی موظب زندگی می کنم و خیلی مراقب رفتارم هستم.عباداتم نیز توأم با نور است،اما گاهی در عباداتم یکی خط تاریک می بینم!

البته،این سخن تازه ای نیست،زیرا خیلی از اصحاب درباره حال و وضعشان از ائمه سؤال می کردند.برای مثال،کسی به امام زین العابدین، علیه السلام،عرض کرد:من برای نماز شب بیدار می شوم،اما نمی توانم از جایم بلند شوم.مریض هم نیستم،دلم هم می خواهد بروم وضو بگیرم و این یازده رکعت را بخوانم،اما نمی دانم چرا نمی توانم خود را از رختخواب جدا کنم؟ 10 آیا فرداشب می توانم به برکت نفس شما نماز شب بخوانم؟

امام در پاسخ فرمودند:اگر علاقه داری نماز شب بخوانی،کمتر گناه کن. 11

گناه کردن انسان را از انجام اعمال نیکو محروم می کند و او را زمین گیر می سازد.مگر در دعای کمیل امیر المؤمنین نمی خوانیم:

«قعدت بی اغلالی» . 12

ص:325

یعنی بار سنگین گناهان مرا زمین گیر کرده.ازاین روست که نمی توانیم عبادت کنم نه این که نخواهیم.این دو مساله جدا از هم است.یکی نمی خواهد عبادت کند،ولی یکی می خواهد و نمی تواند.سبب نیز بار سنگین گناه است،باید برای پرواز این بار را سبک کرد.

گر قدمت هست چو مردان برو ور علمت نیست چو سعدی بمان.

13 به مادرش گفت:من علت این رگه تاریکی را در خودم پیدا نمی کنم.

گفتم از شما بپرسم بلکه بدانید چیست؟

مادر گفت:پسرم مرا ببخش.آن تاریکی از من است.زمانی که بادرار بودم،پدرت یکی دو ماهی در مسافرت بود.روزی،برای پهن کردن لباس به پشت بام خانه رفته بودم.همین همسایه کناری،مقداری زردآلو در آفتاب پهن کرده بود تا خشک شود.من هم به زردآلو خیلی علاقه داشتم.توان این که بروم و از میوه فروشی زردآلو بخرم هم نداشتم.این بود که از روی پارچه خانه همسایه زردآلویی برداشتم و خوردم.بعد هم یادم رفت از صاحبش رضایت بگیرم.پسر گفت:سبب آن تاریکی را بعد از چهل سال پیدا کردم.خلاصه،رفت و ماجرا را گفت و از صاحبش خواست بهای آن زردآلو را قبول کند،ولی پیرمرد گفت:حلال خودت و مادرت باشد.چندروز بعد،دوباره نزد مادرش آمد و گفت:دیگر از آن رگه تاریکی خبری نیست.

حاله وجه این که ائمه اصرار دارند شیعه واقعی را باید از اجتنابش از لقمه حرام شناخت معلوم می شود.نمی گویند با نماز و ورزه شیعه را بشناسید،می فرمایند با پول و ثرورت بشناسید.اگر حلال خور باشد شیعه است وگرنه شیعه بودنش به فکرتان هم خطور نکند.علی و شیعه حرام خور،علی و شیعه مال مردم خور؟این ها با هم نمی سازند.

ص:326

تا این جا معلوم شد که یک بخش وقت مومن باید صرف معاش شود.

امیر المؤمنین می فرمایند هشت ساعت هم برای استراحت و خواب و هم نشینی با دوستان و تفریح و لذت بردن از امور حلال باید صرف شود.می مان هشت ساعت دیگر به فرموده حضرت باید به پروردگار اختصاص یابد.عبادت،آموختن علم،هم نشینی با صاحب نفسان،مطالعه، گریه نیمه شب،نماز جماعت،عیادت مریض،دیدن پدرومادر و سایر ارحام و...از مشغولیت های مؤمن در این هشت ساعت است و مومن واقعی این فرصت را از دست نمی دهد.

[صبر از ویژگی های مومن]

ویژگی دوم مومن:صبر

امیر المومنین بعد«مشغول وقته»از صفت«شکور»یاد می کند،ولی من در این جا صفت صبور را مقدم داشتم تا قطعه نابی را دراین باره بیان کنم.

اگر از لغت شناسان عرب درباره معنای صبر سوال کنیم،خواهد گفت صبر به معنی حبس نفس است؛یعنی خود را در مدار ایمان به خدا نگه داشتن و به هیچ وجه از این مدار بیرون نرفتن. 14 این معنی واقعی صبر است.پس صبر این است که تحت هیچ شرایطی با خدا سرگرانی نکنیم و رشته محبت او را پاره نکنیم؛مثلا،در حال فقر و غنا یا هجوم مشکلات و مصائب یا حتی در حال شادمانی و سرور ارتباطمان را با خدا قطع نکنیم.وقتی مردم با ما بد می شوند و بدون داشتن حجت شرعی آبرویمان را می برند،با خدا و عبادت قهر نکنیم.این صبر است و اجر عظیمی هم دارد و عملی در قرآن نیست که برای آن دو اجر قرار داده شده باشد مگر برای صبر 15 :

«أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ». 16

ص:327

اینان به علت صبری که می کنند و بدی مردم را با نیکی و خوبی خود دفع می کنند و از آنچه به آنان روزی کرده ایم انفاق می نمایند،دوبار پاداش داده می شوند.

دعایی که مستجاب شد

نقل است که روزی شوهر ام سلمه 17 به خانه آمد و به او گفت:امروز،از پیغمبر دعایی یاد گرفتم که از آن لذت بردم.دلم می خواهد این دعا را به تو هم یاد بدهم.(زن و مرد در دینشان باید به همدیگر کمک کنند).

ام سلمه می گوید:من با کمال اشتیاق گفتم:بگو!گفت:پیغمبر فرمود در مصیبت ها و رنج ها خود را نگاه دارید و این دعا را بخوانید.

«اللهم اجرنی فی مصیبتی و اخلف لی خیرهم . 18

خدایا،من بر این مصیبت صبر می کنم.تو نیز اجر مرا بده و بهتر از آن چیزی که از دستم رفته نصیبم کن.

ام سلمه می گوید:شوهرم همیشه این دعا را می خواند تا این که مرد و من مصیبت زده شدم،ولی هر روز این دعا را می خواندم و از خدا می خواستم بهتر از او را نصیبم کند.

پنج شش ماه از مرگ شوهرم گذشته بد که یک روز دیدم آرام در می زنند.رویم را گرفتم و خودم را پوشاندم 19 و پرسیدم:کیست؟صدایی آرام پاسخم داد.در را باز کردم و دیدم رسول خداست.گفتم:یا رسول اللّه،شما و خانه من؟من خواب می بینم یا بیدارم؟

ندانم ای شب قدر است یا ستاره صبح

تویی برابر من یا خیال در نظرم؟

20 دویدم حصیری آوردم و در حیاط منزل انداختم.پیغمبر روی حصیر نشستند و فرمودند:آمده ام از تو خواستگاری کنم!عرض کردم:آقا،هیچ زنی نیست که به همسری شما رغبت نداشته باشد،ولی من سه مشکل

ص:328

دارم.فرمود:بگو!گفتم:یکی این که غیرت من زیاد است.می ترسم همسر شما بشوم و خدای نکرده تقصیری در حق شما از جانب من سر بزند که در قیامت در نجات را به روی من ببندد.گرتفاری دومم بچه های یتیمم هستند.می ترسم اسباب زحمت شما شوند.گرفتاری سومم این است که سنّم بالا رفته و دیگر زن به دردبخوری برای خانه شما نیستم!

پیامبر فرمودند:بچه های یتیمت فرزندان من هستند؛سنّت هم برای من مهم نیست.آن وقت،مرا به عقد خود درآورند.آن جا بود که فهمیدم «و اخلف لی خیرا» یعنی چه،چون خدا تمام خوبی ها را به خانه من فرستاد. 21

در کمالات این زنان همین نکته بس است که رسول خدا به او اعتماد و اطمینان خاصی داشت.خود ایشان نقل می کند که یک روز دیدم پیغمبر نگاهی به حسین کرد و اشک پهنای صورتش را فراگرفت.عرض کردم:

یا رسول اللّه،چه شده و برای چه گریه می کنید؟فرمود:ام سلمه،یک روز،این جگرگوشه مرا در سرزمینی به نام کربلا محاصره می کنند و با این که نهر آب نزدیکشان است،خودش و تمام بچه هایش را و برادرانش را با لب تشنه سر می برند.بعد،مشتی خاک به من دادند و فرمودند:

روزی که دیدی از این خاک خون می جوشد بدان حسین من کشته شده است.

سال ها گذشت.ام سلمه می گوید:حدود 50 سال بعد،روز دهم محرم که هوای مدینه گرم بود،من در خواب دیدم در اتاق باز شد و پیغمبر با پا و سر و برهنه و غرق در گردوغبار وارد منزل شد و فرمود:ام سلمه، من از کربلا می آیم.حسینم را کشتند!

سراسیمه بیدار شدم و سراغ آن خاک رفتم.دیدم خاک به خون آغشته است و دانستم که مصیبتم واقع شده است. 22

ص:329

پی نوشت

(1).برای نمونه ر ک:وسائل الشیعه(آل البیت)،ج 16،ص 168:امام صادق،علیه السلام:

ثلاث من علامات المؤمن:علمه باللّه،و من یحب،و من یبغض. نیز:همان،ج 17، ص 66:امام باقر،علیه السلام: من علامات المؤمن ثلاث:حسن التقدیر فی المعیشه، و الصبر علی النائبه،و التفقه فی الدین.

(2).دراین باره این روایات قابل تامل اند:

- الإمام علی علیه السلام:خلق الإنسان ذا نفس ناطقه،إن زکاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها،و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارک بها السبع الشداد.

- امام علی علیه السلام:العقل غریزه تزید بالعلم و التجارب.

- امام علی علیه السلام:جهاد النفس بالعلم عنوان العقل.

- روسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:ستکون فتن یصبح الرجل فیها مؤمنا و یمسی کافرا،إلا من أحیاه اللّه تعالی بالعلم.

- امام صادق علیه السلام:خلق اللّه تعالی العقل من أربعه أشیاء:من العلم،و القدره، و النور،و المشیئه بالأمر،فجعله قائما بالعلم،دائما فی الملکوت.

- أعون الأشیاء علی تزکیه العقل التعلیم.

- إنک موزون بعقلک،فزکه بالعلم.

- کثره النظر فی العلم یفتح العقل.

- کثره النظر فی الحکمه تلقح العقل.

- امام باقر علیه السلام:إن قلبا لیس فیه شئ من العلم کالبیت الخراب الذی لا عامر له.

- رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:قلب لیس فیه شئ من الحکمه کبیت خرب،فتعلموا، و علموا،و تفقهوا،و لا تموتوا جهالا،فإن اللّه لا یعذر علی الجهل.

- علی علیه السلام:تعلموا العلم فإن تعلمه حسنه....بالعلم یطاع اللّه و یعبد،بالعلم یعرف اللّه و یوحد،بالعلم توصل الأرحام،و به یعرف الحلال و الحرام،و العلم إمام العقل و العقل تابعه،یلهمه اللّه السعداء،و یحرمه الأشقیاء. -

ص:330

- علی علیه السلام:یا مؤمن إن هذا العلم و الأدب ثمن نفسک فاجتهد فی تعلمهما،فما یزید من علمک و أدبک یزید فی ثمنک و قدرک فإن بالعلم تهتدی إلی ربک، و بالأدب تحسن خدمه ربک،و بأدب الخدمه یستوجب العبد ولایته و قربه،فاقبل النصیحه کی تنجو عن العذاب.

(3).مستدرک الوسائل،ج 17،ص 302.

(4). رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:العلماء امناء اللّه علیه خلقه.

- العلماء امناء امتی.

- العام أمین اللّه فی الأرض (کنز العمال:28671،28676،28675).

- العلم ودیعه اللّه فی أرضه،و العلماء امناؤه علهی،فمن عمل بعلمه أدی أمانته،و من لم یعمل بعلمه کتب فی دیوان الخائنین (الدره الباهره:24).

- العلماء امناء الرسل ما لم یخالطوا السلطان (کنز العمال:28952).

(5).از شصت کتابی که خود من مطابق با نیاز زمان نوشته ام حدود ده جلدش به شش زبان دنیا ترجمه شده است.نامه هایی که دانشمندان این کشورها بعد از مطالعه این کتاب ها نوشته اند نشان می دهد کتابی که در حوزه دین و معرفت دینی و براساس قرآن و اهل بیت نظام گرفته،چقدر در احساسات و مشاعر و قلب و روح و زندگی مردم موثر است.(مولف)

(6).از خیام است.

(7).نهج البلاغه،حکمت 390.مشابه همین روایت را شیخ طوسی در امالی(ص 146) نقل کرده است.در این روایت امیر مومنان در وصیتشان به امام حسن،علیهما السلام، می فرماید: «یا بنی،لا فقر أشد من الجهل،و لا عدم أعدم من العقل،و لا وحده أوحش من العجب،و لا حسب کحسن الخلق،و لا ورع کالکف عن محارم اللّه،و لا عباده کالتفکر فی صنعه اللّه عز و جل.یا بنی،العقل خلیل المرء،و الحلم وزیره،و الرفق والده،و الصبر من خیر جنوده.یا بنی،إنه لابد للعاقل من أن ینظر فی شأنه،فلیحفظ لسانه،و لیعرف أهل زمانه.یا بنی،إن من البلاء الفاقه،و أشد من ذلک مرض البدن، و أشد من ذلک مرض القلب،و إن من النعم سعه المال،و أفضل من ذلک صحه البدن،-

ص:331

-و أفضل من ذلک تقوی القلوب.یا بنی،للمؤمن ثلاث ساعات:ساعه یناجی فیها ربه، و ساعه یحاسب فیها نفسه،و ساعه یخلو فیها بین نفسه و لذتها فیما یحل و یجمل، و لیس للمؤمن بد من أن یکون شاخصا فی ثلاث:مرمه لمعاش،أو خطوه لمعاد،أو لذه فی غیر محرم» .

(8).مومنون،51.

(9).دراسات فی نهج البلاغه،محمد مهدی شمس الدین،ص 40: إن فلسفه الفقر عنده تجتمع فی هاتین الکلمتین:(إن اللّه سبحانه فرض فی أموال الاغنیاء أقوات الفقراء فما جاع فقیر إلا بما متع به غنی).و(ما رأیت نعمه موفوره إلا و إلی جانبها حق مضیع) .

(10).این تعبیر در قرآن هم هست:توبه،38: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مٰا لَکُمْ إِذٰا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا مِنَ الْآخِرَهِ فَمٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَهِ إِلاّٰ قَلِیلٌ». یعنی شما را چه می شود که به زمین می چسبید و از جایتان بلند نمی شوید؟(مولف)

(11).در روایتی مشابه می خوانیم: «أن رجلا قال لامیر المؤمنین،علیه السلام:إنی احب أن اصلی صلاه اللیل و لست أستیقظ لها،فقال له أمیر المؤمنین،علیه السلام:أنت رجل قد قیدتک ذنوبک» .مقنعه شیخ مفید،ص 142.

(12).مصباح المتهجد،ص 845: «اللهم عظم بلائی و أفرط بی سوء حالی و قصرت بی أعمالی و قعدت بی أغلالی و حبسنی عن نفی بعد أملی و خدعتنی الدنیا بغرورها و نفسی بجنایتها و مطالی یا سیدی» .

(13).از سعدی است.

(14).بکری دمیاطی،إعانه الطالبین،ج 1،ص 283: الصبر و هو حبس النفس علی الطاعه و منعها عن المعصیه...

(15).ریشه(ص ب ر)93 بار در قرآن به کار رفته است.آیات قرآن صبر را بیشتر در مسائل معنوی مطرح می کنند؛مثلا،جبهه،آخرت و....در انتهای آیات جنگ می گوید: «وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ» آل عمران،146.و در انتهای آیات آزمایش:-

ص:332

- «وَ بَشِّرِ الصّٰابِرِینَ» بقره،155،قرآن پیامبر را نیز به صبر دعوت می کند: «فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ...» احقاف،35.پس صبر کن همان گونه که پیامبران اولواالعزم صبر کردند....

(16)قصص،53-54.

(17).ام سلمه،کنیه اش هند یا رمله،دختر ابو امیه بن مغیره،همسر پیامبر اکرم(ص).

ابو امیه یکی از بخشندگان عرب بود.ازاین رو،او را«زاد الراکب»می نامیدند.

مادرش عاتکه دختر عامر ابن ربیعه کنانی بود.از تاریخ ولادت ام سلمه اطلاعی در دست نیست و سال مرگ او نیز محل اختلاف است،چنان که آن را از 59 تا 62 ق گفته اند،ولی به نظر می رسد که تاریخ اخیر درست تر است،زیرا وی پس از شهادت امام حسین،علیه السلام،نیز زنده بوده است.درباره سن او،از پسرش عمر نقل شده که وی هنگام مرگ 84 سال داشت است.مقبره ام سلمه در بقیع در کنار بزرگان صدر اسلام است.

ام سلمه پیش از ازدواج با پیامبر(ص)،همسر برادر رضاعی آن حضرت،ابو سلمه بن عبد الاسد مخزومی بود و همراه او به حبشه هجرت کرد و کنیه اش را نیز از سلمه پسر خود از همین شوهر گرفته است.همه روایات مربوط به سفیران قریش در حبشه و مناظرات ایشان با جعفر بن ابی طالب در حضور نجاشی از طریق ام سلمه نقل شده است.

ام سلمه نخستین زن مهاجر از قریش بود که به سبب مخالفت خانواده شوهرش با مهاجرت ابو سلمه،به تنهایی به مدینه هجرت کرد و چون از شوهر و فرزند جدا مانده بود،حدود یک سال در«ابطح»می نشست و می گریست.پس از درگذشت ابو سلمه در 4 ق بر اثر جراحتی که در جنگ احد برداشته بود،پیامبر(ص)با ام سلمه ازدواج کرد.گفته اند،پس از انقضای عده،ابو بکر و سپس عمر از او خواستگاری کردند،و ام سلمه نپذیرفت.آن گاه پیامبر(ص)خواستگار فرستاد و وی قبول کرد و به روایتی پیامبر خود از او خواستگاری نمود.ام سلمه از جمال بهره کافی داشت،چنان که محسود عایشه و مایه اندوه او شد.

-

ص:333

-ام سلمه در غزوات متعددی چون مریسیع،خیبر،حدیبیه،خندق،فتح مکه و حنین، رسول خدا را همراهی کرد.بعدها هر ماه به میدان جنگ احد می رفت و بر شهیدان سلام می فرستاد.وی احادیث فراوانی از حضرت رسول(ص)نقل کرده است و در کتب اهل سنت آورده اند که«مسند»او بر 378 حدیث مشتمل است،اما هنوز چنین فهرستی از احادیث منقول از ام سلمه در منابع شیعه تهیه و منتشر نشده است.از احادیث او که در کتب فریقین آمده است،می توان به شأن نزول آیه تطهیر،حدیث کساء،و نیز روایت نبوی درباره وقایع کربلا و شهادت امام حسین(ع)اشاره کرد.

گفته اند که تربیت امام حسین(ع)-در دوران کودکی به او محول شده بود.

ام سلمه همچنین از ابو سلمه بن عبد الاسد و حضرت فاطمه(ع)حدیث روایت کرده است و گروهی از او استماع حدیث کرده اند که نام انان در منابع مختلف آمده است.

فهرستی کامل از راویان ام سلمه در معاجم رجالی شیعه دیده نشده است.

بنابر روایات،ام سلمه پس از رحلت پیامبر(ص)،یکی از مدافعان اهل بیت(ع)به شمار می رفت؛چنان که از حضرت فاطمه(ع)در برابر انکار ابو بکر نسبت به میراث پیامبر(ص)،دفاع کرد و در آن سال خود از«عطاء»محروم ماند.هم چنین،پس از قتل عثمان،وقتی طلحه و زبیر به مکه رفتند و عایشه را به جنگ با علی(ع) تشویق کردند،عایشه ام سلمه را برانگیخت،اما وی عایشه را از این کار برحذر داشت.وقتی او از عایشه مأیوس شد.امام علی(ع)را از قصد اصحاب جمل آگاهانید و پسرش عمر بن ابی سلمه را به خدمت آن حضرت گسیل داشت.

امیر المؤمنین(ع)بعدا این پسر را والی بحرین،سپس والی فارس و به قولی والی حلوان و ماه و ماسبذان کرد.

با آن که گفته اند که او جابر بن عبد اللّه انصاری و برادرزاده اش را از بیم جانشان توصیه به بیعت با معاویه کرد،ولی چون به دستور معاویه،علی(ع)بر روی منبر لعن شد،ام سلمه نامه ای به معاویه نوشت و سخت سرزنشش کرد.در دوران یزید،پس از شهادت حضرت حسین(ع)،ام سلمه به عزاداری پرداخت و به هنگام بازگشت امام زین العابدین(ع)،کتاب های علم امیر المؤمنین(ع)و ذخایر نبوت و خصایص-

ص:334

-امامت را که نزد او به ودیعت نهاده شده بود،به آن حضرت سپرد و از این جا می توان به توثیق اوکه نیاز به ذکر دلیل ندارداستظهار کرد.ر ک:دائرد المعارف بزرگ اسلامی،ج 10،شماره مقاله:3944،نویسنده عبد الامیر سلیم،با تلخیص.

(18).ذکری،شهید اول،ص 71:و روی مسلم عن ام سلمه قالت:قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:ما من مسلم یصیبه فیقول ما امره اللّه به انا للّه و إنا إلیه راجعون اللهم اجرنی فی مصیبتی و اخلف لی خیرا منها إلا خلف اللّه له خیرا منها.

(19).رسم زنان متدین ابن است که وقتی می خواهند در منزل را باز کنند با حجاب کامل بیرون می آیند.مطابق دستور قرآن زن نباید با مرد غریبه طوری روبه رو شود که زیبایی هایش موجب تحریک شهوات او شود.(مولف)

(20).از سعدی است.

(21).مستدرک الوسائل،ج 2،ص 404: «عن أم سلمه قالت:أتانی أبو سلمه یوما،من عند رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،فقال:سمعت من رسول اللّه قولا سررت به،قال:«لا یصیب أحد من المسلمین،فیسترجع عند مصیبته،فیقول:اللهم آجرنی فی مصیبتی، و اخلف لی خیرا منها،إلا فعل ذلک به».قالت ام سلمه:فحفظت ذلک منه،فلما توفی أبو سلمه استرجعت و قلت:اللهم آجرنی فی مصیبتی،و اخلف لی خیرا منه،ثم رجعت إلی نفسی فقلت:من این لی خیر من أبی سلمه؟فلما انقضت عدتی،استأذن علی رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،و أنا أدبغ اهابا لی،فغسلت یدی من القرظ،و أذنت له و وضعت له و ساده من أدم حشوها لیف،فقعد علیها،فخطبنی إلی نفسی،فلما فرغ من مقالته،قلت:یا رسول اللّه ما بی الا أن یکون بک الرغبه،و لکنی امرأه فی غیره شدیده،فأخاف أن تری منی شیئا یعذبنی اللّه به،و أنا امرأه قد دخلت فی السن،و أنا ذات عیال،فقال،صلی اللّه علیه و آله:أما ما ذکرت من السن،فقد أصابنی مثل الذی أصابک،و أما ما ذکرت من العیال،فانما عیالک عیالی.قالت:فقد سلمت لرسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،فتزوجها رسول اللّه،فقالت ام سلمه:فقد أبدلنی اللّه بأبی سلمه خیرا منه،رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله».

(22).مرحوم مجلسی روایت مشابهی را از گفتگوی ام سلمه با امام حسین،علیه السلام،-

ص:335

-نقل می کند.ر ک:بحار الأنوار،ج 44،ص 331: «و وجدت فی بعض الکتب أنه علیه السلام لما عزم علی الخروج من المدینه أتته ام سلمه،رضی اللّه عنها،فقالت:یا بنی لا تحزنی بخروجک إلی العراق،فانی سمعت جدک یقول:یقتل ولدی الحسین بأرض العراق فی أرض یقال لها کربلا،فقال لها:یا اماه و أنا و اللّه أعلم ذلک،و إنی مقتول لا محاله،و لیس لی من هذا بد و إنی و اللّه لأعرف الیوم الذی اقتل فیه،و اعرف من یقتلنی،و أعرف البقعه التی ادفن فیها،و إنی أعرف من یقتل من أهل بیتی و قرابتی و شیعتی،و إن أردت یا اماه اریک حفرتی و مضجعی.ثم أشار،علیه السلام،إلی جهه کربلا فانخفضت الأرض حتی أراها مضجعه و مدفنه و موضع عسکره،و موقفه و مشهده، فعند ذلک بکت أم سلمه بکاء شدیدا،و سلمت أمره إلی اللّه،فقال لها:یا امام قد شاء اللّه عز و جل أن یرانی مقتولا مذبوحا ظلما و عدوانا،و قد شاء أن یری حرمی و رهطی و نسائی مشردین،و أطفالی مذبوحین مظلومین،مأسورین مقیدین،و هم یستغیثون فلا یجدون ناصرا و لا معینا.و فی روایه اخری:قالت ام سلمه:و عندی تربه دفعها إلی جدک فی قاروره،فقال:واللّه إنی مقتول کذلک و إن لم أخرج إلی العراق یقتلونی أیضا.ثم أخذ تربه فجعلها فی قاروره،و أعطاها إیاها،و قال:اجعلها مع قاروره جدی فإذا فاضتا دما فاعلمی أنی قد قتلت».

ص:336

17انسان و نور الهی

اشاره

و تاثیر آن در سعادت دنیا و آخرت

ص:337

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:338

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

کتاب خدا از دو گونه نور نام می برد که یکی از آن ها نور حسی و مادی و دیگری نور معنوی و ملکوتی است. 1 اگر در مکان های مادی نور حسی وجود نداشته باشد،رنگ ها و عناصر حاضر در آن مکان ها نادینی و چشم نیز،که ابزار دیدن اشیای مادی است،فاقد کارایی خواهد بود.به همین ترتیب،اگر نور معنوی بر قلب انسان نتابد، تشخیص حق از باطل و حقیقت از غیر حقیقت برای او ناممکن خواهد بود.اما آن ذات مقدسی که نور حسی را در کاروبار جهان قرار داد تا از برکتش رنگ ها و عناصر مادی به چشم بیایند و زندگی آدمیان سیر طبیعی خود را داشته باشد،نور باطنی را هم قرار داد تا انسان ها بتوانند در پرتو آن حقایق را ببینند،و حق را از باطل و راه را از چاه تمییز دهند.

نور معنوی

آیاتی که به وجود نور باطنی و معنوی تصریح دارند،در کلام خدا

ص:339

فراوان اند.از جمله:

«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً». 2

ای مردم،یقینا از سوی پروردگارتان برای شما برهان و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش آمد؛و نور روشنگری مانند قرآن به سوی شما نازل کردیم.

این نور مبین و تابنده که از جانب ذات مقدس پروردگار برای انسان ها فرو فرستاده شده قرآن است.سبب ارسال این نور را خود قرآن در آیه ای دیگر با لام تعلیل بیان می فرماید:

«هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ». 3

اوست که بر بنده اش آیات روشنی نازل می کند تا شما را از تاریکی ها به سوی نور بیرون آورد.و یقینا خدا نسبت به شما رؤوف و مهربان است.

خداوند می فرماید انسان ها بدون قرآن در تاریکی های متراکم به سر می برند(زیرا ظلمات جمع ظلمت است).پس،سخن از یک یا چند ظلمت محدود نیست،بلکه پرده های مختلفی از ظلمت مد نظر است:

ظلمت فکر،دل،جان،باطن،سرّ،و ظلمتی که از سوء خلق،شرک،کفر، گناه،جهل به خدا،به قیامت،به مسئولیت ها و...ناشی می شود.این ظلمت ها علت شقاوت و بدبختی انسان و بر باد رفتن دنیا و آخرت اویند،لذا خداوند قرآن را فرستاد تا بندگانش را با توفیق و لطف و محبتش از این ظلمت های متراکم درآورد و وجودشان را غرق در نور کند تا موجوداتی الهی شوند و عاشق ادای تکالیف و مسئولیت ها باشند.

وقتی انسان تبدیل به نور شد،به جانب خدا میل پیدا می کند و به مقام قرب و لقای او می رسد.خداوند نیز تا ابد میهماندار و میزبان او خواهد بود و این تعبیری است که در قرآن آمده است،آن جا که می فرماید با بهشت و رضوان و با سلام ویژه ام از آنها پذیرایی می کنم:

-«نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ». 4

ص:340

-«سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ». 5

همانا بهشتیان در چنین روزی در سرگرمی وصف ناپذیری شیرین کام و خوش اند.آنان و همسرانشان در زیر سایه هایی آرام بخش بر تخت هایی آراسته چون حجله عروس تکیه می زنند.برای آنان در آن جا میوه های عالی و مطبوع و آنچه دلشان بخواهد فراهم است.با سلامی پرارزش و سلامت بخش که گفتاری از پروردگاری مهربان است.

انسان عبد و مملوک خداست و قاعدتا او باید به پروردگارش سلام بفرستد،اما خدا به او سلام می کند،چون با این نور وجودی ارزش بسیاری یافته است.

از ظلمت به نور

در مرحله بعد،خداوند به انسان ها می فرماید:وقتی من این نور را در وجود شما قرار دادم و شما هم قدردان این نور بودید،از ظلمت خارجتان می کنم و در نور قرارتان می دهم.آن وقت،تمام نیروهای دنیایی،اگر علیه شما به پا خیزند.مانند باد ضعیفی خواهد بود که با آن بخواهند خورشید را خاموش کنند:

-«یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ». 6

می خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند درحالی که خدا کامل کننده نور خود است،گرچه کافران خوش نداشته باشند.

-«یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ». 7

آنان می خواهند نور خدا را با باد دهانشان(سخنان باطل و تبلیغات بی پایه) خاموش کنند؛ولی خدا جز این که نور خود را کامل کند،نمی خواهد،هر چند کافران خوش نداشته باشند.

اما نور من خاموش شدنی نیست.پس،شما در این نور پایدار بمانید تا آن را برایتان تکمیل کنم،هرچند نور شما به مذاق جهانیان خوش نیاید.

ص:341

یعنی همین مقدار که خدا ما را دوست داشته باشد برای دنیا و آخرتمان کافی است.

از خدا چه بخواهیم ؟

الف.نور

خواسته های انسان برخاسته از آگاهی و معرفت اوست و نسبت مستقیم با آن دارد. 8 کسی که از خدا فقط حوائج دنیایی اش را می خواهد در زندگی اش تنها دنیا را می بیند،چون نیاز مهم تری را در خود احساس نمی کند.اما اهل خدا که از نور حق روشنایی یافته اند،تنها به نعیم دنیا یا آخرت فکر نمی کنند.

خلاف مروت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا

خواسته های این دسته از مردم با دیگران تفاوت اساسی دارد و این تفاوت به لحاظ تفاوتی است که در آگاهی ها و علم ها و شناخت هایشان با دیگران وجود دارد.قرآن کریم خواسته این گروه را از خداوند چنین معرفی می کند:

«رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا...». 9

خدایا!نوری را که به ماداده ای کامل گردان.

ما نیز باید یاد بگیریم که از خدا چیزی را بخواهیم که برای آن آفریده شده ایم و برای این که مشکلات دنیا ما را از این مهم غافل نکند لازم است لااقل نیازهامان را طبقه بندی کنیم و درخواست مال و خوائج دنیوی را در ابتدای دعاهایمان قرار ندهیم.در دعاهایمان،از خدا نور بخواهیم، 10 نه چیزهایی که سبب می شود خداوند بگوید چون فکرتان همین قدر است،پس لیاقتتان هم بیش از این نیست.بیایید حالا که قرار است به آستان کریمی پا بگذاریم که کرمش بی نهایت است،از او فقط خانه ای محقر در دنیا یا مشتی خوراک و پوشاک نخواهیم.مگر نه این

ص:342

است که او درهای خزانه نورش را به روی ما گشوده و می خواهد ما را صاحب سرمایه ای کند که به وسیله آن لایق قرار گرفتن در حریم حضرتش شویم.پس،تا فرصتی هست آن را از دست ندهیم و از مشغول شدن به خانه و مغازه و پول و...اجتناب کنیم که در درگاه او داشتن هیچ یک از نفائس دنیا لیاقت محسوب نمی شود و چه بسا سبب پشیمانی و حسرت باشد. 11

ب.مغفرت

خواسته دوم جویندگان نور از خدا مغفرت است:

«رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا».

این آمرزش برای آن است که تا دیگر ظلمتی در کار نباشد و وجود انسان یکپارچه نور شود.اما آیا می توان یکپارچه نور شد؟پاسخ این است که مگر در زیارت حضرت ابی عبد اللّه الحسین،علیه السلام،نمی خوانیم:

«اشهد انک کنت نورا...». 12

شهادت می دهم که تو نور محض هستی.

قیامت،انسان،و نور

اگر کسی این نور را نگاه دارد و با خود به عالم بعد انتقال دهد،در قیامت آن گونه محشور می شود که در آیۀ شگفت انگیز زیر می خوانیم:

«یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 13

مردان و زنان باایمان را می بینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت می کند و به آنان می گویند:امروز شما را مژده باد به بهشت هایی که از زیر درختان آن نهرها جاری است،در آن ها جاودانه اید.

این است آن کامیابی بزرگ.

ص:343

در این آیه،خداوند خصوصیات صاحبان نور را برای پیغمبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،بیان می کند و می گوید در روز قیامت،با چشم خود مردان و زنان مؤمن را می بینی که پیش روی آن ها نوری در حرکت است: «یَسْعیٰ نُورُهُمْ». این چه نوری است؟آیه نشان می دهد که این نور خودشان است.

انسان در ظلمت و وحشت قیامت خیلی به نور نیاز دارد،چون روز قیامت خودش نور ندارد و نور را باید از این جا برد.بدون نور نه خدا، نه پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله؛نه حسین،علیه السلام،و نه بهشت راهیچ یک را نمی شود پیدا کرد.

خداوند در ادامه می فرماید:وقتی این نور از پیش رو و دست راست مؤمنان در حرکت است،به آن ها مژده می دهم که درهای بهشت به رویتان باز است.

این سخن نورانی قرآن کریم است که خودش نور است و کسانی را که زندگیشان در دنیا هماهنگ با او باشد به نور بدل می کند و در قیامت هم آنان را غرق در نور می کند و به بهشت پروردگار می رساند:

«وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».

معنای فوز عظیم هنوز برای ما معلوم نیست.زیرا ذات مقدس حضرت حق که بی نهایت است به این کلمه صفت عظیم داده است.واقعا چه چیزی به نظر این وجود بی نهایت می رسد که چنین فوزی را به صفت عظیم متصف می کند؟ما نمی دانیم چه عظمتی در میان است. 14

حاصل کلام این که وقتی این نور بتابد،تشخیص حق از باطل خیلی آسان می شود.انسان به مدد چنین نوری حرف های پروردگار،پیغمبر و ائمه را خیلی خوب می فهمد و با فهم این سخنان،تصمیم هایش را حکیمانه و عاقلانه می گیرد.آن وقت است که می تواند راه صد ساله را یک شبه طی کند.

ص:344

نور مؤمنان شدت و ضعف دارد

وجود مقدس حضرت حق در قرآن مجید درباره داشتن نور به تفصیل سخن گفته است.همه کسانی که به خدا ایمان دارند دارای نور هستند، ولی نورشان شدت و ضعف دارد.اکنون،برترین و گسترده ترین نور از آن وجود مبارک امام دوازدهم،عجل اللّه تعالی فرجه الشریف،است و پس از ایشان هر کسی به تناسب هماهنگی اش با قرآن مجید دارای نور است.

اما بداقبال کسی که خدا این نور را برایش قرار نداده باشد!چرا که معلوم می شود چنین موهبتی را برای او نخواسته است.

«أَوْ کَظُلُمٰاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ». 15

اعمال آنان مانند تاریکی هایی است در دریایی بسیار عمیق که همواره موجی آن را می پوشاند.و بالای آن موجی دیگر است و بر فراز آن ابری است.

تاریکی هایی است برخی بالای برخی دیگر.کسی که به چنین امواج و تاریکی هایی مبتلاست هرگاه دستش را بیرون آورد،بعید است که آن را ببیند.و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده است،برای او هیچ نوری نیست.

کسی که او را با این نور نورانی نکرده باشم،دیگر هیچ نوری در عالم برای او وجود نخواهد داشت.او در ظلمات است و انسانی که در ظلمات است سخن منبع نور را در نمی یابد.

«خیرک الینا نازل و شرنا الیک صاعد»

این فرمایش امام سجاد،علیه السلام،در دعای ابو حمزه است.در روایات آمده که خداوند روزی با حضرت موسی،علیه السلام،درباره نیکی هایش به انسان سخن گفت و فرمود:ای موسی،به بندگانم بگو:

«یا ابن عمران،قل لبنی آدم من کان شفیعکم الی اذا خلقتکم؟»

ص:345

هنگامی که می خواستم شما را بیافرینم،شفیع شما پیش من چه کسی بود؟پدر و مادرتان طبق قانون من ازدواج کردند،ولی وقتی که می خواستید در رحم مادر تکوین بیابید خودم در آفرینشتان تصمیم گرفتم.

«فاحسنت صورکم»

زیبا خلقتان کردم.شما را دیو نیافریدم.براتان شاخ و دم قرار ندادم.

قیافه تان را وحشت آور نساختم.شما را نقاشی کردم.برایتان صورت، چشم،بینی،لب و دهانی زیبا رسم کردم.

«و من کان شفیعکم الی اذ مننت علیکم بالاسلام؟»

چه کسی از من خواست دل شما را با اسلام آشنا کنم تا مؤمن شوید؟ چه کسی شفیع شد تا انتخابتان کنم که دل شما به کار محبت من بیاید؟

«حببت إلیکم الایمان».

مگر نه این است که من دلتان را از محبت پر کردم؟در همه این مواهبی که به شما عطا کردم چه کسی شفیع شما بود؟

«أم من أخرجکم من أصلاب آبائکم إلی بطون أمهاتکم».

چه کسی نطفه شما را با لطف و محبت به رحم مادر انتقال داد و نه ماه تمام از شما پرستاری کرد؟آن جا در آغوش چه کسی بودید و چه کسی به شما غذا می داد؟چه کسی دنیای رحم را برای شما آماده کرد تا در آن مکان تنگ و تاریک سالم بمانید و رشد کنید؟هرکس بیست روز چشمش را ببندد و بعد باز کند،کور می شود.شما شش یا هفت ماه در رحم مادر ماندید،اما چشمتان نابینا نشد؟چه شد که در رحم مادر مواد چرک و کثیف در گوشتان نفوذ نکرد؟چرا با حرکات مادر له نشدید و چگونه سالم به دنیا آمدید؟گویا فراموش کرده اید که در آغوش خودم بودید!

ص:346

«أم من أخرجکم بالرفق من أرحام أمهاتکم؟»

چه کسی شما را در کمال محبت از رحم مادر به دنیا منتقل کرد؟ طبیعی به دنیا آمدید و ناگزیر نشدند شما را قطعه قطعه کنند و بیرون بیاورند.پهلوهای مادر را گرم کرد تا استخوان ها نرم و منبسط شود و به آسانی متولد شوید.سپس عضلات مادر را بار دیگر به محل نخست بازگرداند.

«أم من ألقی الرحمه و الرأفه فی قلوب أمهاتکم».

چه کسی رأفت و محبت فرزند را در قلب مادر جای داد؟ذره ذره غذا را چشید تا ببیند آیا برای کودکش مناسب است یا نه؟و با این که طعامی لذیذ بود،خودش تناول نکرد و در کام او نهاد.

ای انسان،وقتی مادرت نو عروس بود،خوابی سنگین داشت،اما پس از این که تو به دنیا آمدی،تا از خواب برمی خاستی از خواب می پرید و آرامت می کرد.آری،من بیش از والدینت از تو پرستاری کرده ام.

«أم من فتق القلب فجعل فیه نورا تتهدون به».

چه کسی انس قرآن و محبت پیغمبر و ائمه طاهرین را در دلت افکند؛ با آن که هیچ گاه آنان را ندیده بودی؟

«أم من وهب لکم السمع تسمعون به».

چه کسی به تو گوش عطا کرد تا با چند استخوان و یک پرده قادر به شنیدن هر صدایی باشی؟

«هذه منتی علیکم قدیمه».

این نعمت های من است که از نخستین لحظۀ استقرارت در رحم مادر به تو عطا کردم.در مقابل،تو چه کردی؟

«تعصوننی بالنهار و متمردون علی».

ص:347

با این حال،تو روزها را به گناه سپری کردی و گستاخانه در مقابل فرامینم ایستادی.لذا،وقتی شب فرا رسید،به خاطر گناهانی که در روز از تو سر زده بود،سزاوار عذابم بودی،اما:

«و أنا بعلمی أحفظکم فی ظلم اللیالی».

نگذاشتم شبانه ضرری به تو برسد و تو را از گزند حوادث طبیعی و گزند جانوران مصون داشتم.از تو،در سالیان طولانی عمرت،چنان پرستاری کردم که حتی فریاد اعتراض ملائکه نیز بلند شد:

«و ان الملائکه لتنادی:یا حلیم،ما أحلمک عن الضالمین !».

ای خدای بزرگوار،چه اندازه صبر تو در برابر عصیانگران فراوان است!

«یا موسی،ینقلبون فی نعمائی و یعصوننی»

مردم در دریای نعمت های من غوطه می خورند و هر گناهی که می خواهند مرتکب می شوند.هنگامی هم که ناصحان به آنان می گویند:

این همه معصیت برای چیست؟جواب می دهند:

«ثم یقولون إنی غفور رحیم».

خدای ما آمرزنده و مهربان است.

«یا موسی،کم یشکوا کرام الحفظه الی عبدی فآمرهم بالصبر».

فرشتگانی که نامه اعمال بندگانم را می نویسند چقدر از سنگینی بار گناه آنان به درگاه من شکوه آورند و من آنان را به صبر فراخوانم و بگویم:

«و أقول لهم:لعله یرجع و یتوب»

بردبار باشید!شاید این بنده توبه کند و به سوی من بازگردد.آنان می پرسند:به راستی او را با بار چهل ساله گناهش می آمرزی؟و من پاسخ می دهم:آری،و از او دستگیری هم می کنم.

«یا ابن عمران،یمرون بالجیفه فیسدون مناخرهم»

ص:348

موسی،بندگان مرا می بینی؟آن ها وقتی از نزدیک یک مردار عبور می کنند،بینی خود را می گیرند و می گویند:چه بوی نامطبوعی از وی به مشام می رسد،درحالی که:

«و ذنوبهم عندی أنتن من الجیفه»

گناهانشان از مردار بد بوتر و متعفن تر است.

«یا ابن عمران،عند الشدائد یدعوننی»

ای موسی،آنان تا گرفتاری سختی برایشان پیش می آید،دست ها را به آسمان برمی دارند و می گویند:خدایا،ما کسی را غیر از تو نداریم!

«و ینسوننی عند الرخاء»

اما تا گشایشی در کارشان حاصل می شود،مرا به فراموشی می سپارند.

در انتهای این روایت آمده است:

«یا بنی آدم،خذوا من الدنیا بقدر ما تطیقون».

ای فرزندان آدم،به قدر طاقت خود از دنیا بهره ببرید.

«و اکتسبوا من الذنوب بقدر ما تحتملون العقوبه»

و به اندازه ای که طاقت عذاب دارید،گناه کنید.

«و اطلبوا من النعم بقدر ما تعدون شکره»

و به اندازه ای نعمت های خداوند را طلب کنید که قادر به شکرش هستید.

«ستعلمون اذا رجعتم الی،انی انما امهلت الظالمون لهوانهم علی». 16

به زودی،وقتی به سوی ما بازگردید،همه چیز را خواهید دانست.

خداوند،در این روایت و در قرآن مجید،تاکید می کند که با وجود سنگینی بار معاصی و گناهانتان،اگر توبه کنید شما را می آمرزم. 17

خدا آبروی انسان را پیش پیامبرش هم نمی ریزد

لطف دیگری که خداوند بر بندگان گنهکارش روا می دارد که بسیار تکان دهنده است و بر منتهای رحمت او دلالت می کند همین است.

ص:349

وجود مبارک پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،می فرماید:

«سألت اللّه أن یجعل حساب أمتی إلی لئلا تفتضح عند الامم».

از پیشگاه خداوند متعال تمنا کردم در روز قیامت که همه بندگان جمع اند و یوم الحساب است،محاسبه پرورنده امت مرا به خودم وا گذارد، زیرا خوش ندارم وقتی پرونده کردارها مقابل دیدگان همه باز می شود، آبروی امت من پیش امت های دیگر ریخته شود.

«فأوحی الله إلی:یا محمد،بل أنا أحاسبهم»

خداوند،در پاسخ،وحی فرمود:خود من به حساب امت تو رسیدگی می کنم.

«فان کان منهم زله سترتها عنک لئلا تفتضح عندک». 18

اگر موقع حساب در پرونده ایشان گناهی ببینم که در دنیا نتوانستند آمرزش مرا برای آن طلب کنند،آن گناه را حتی از تو نیز پنهان می دارم تا آبرویشان پیش تو هم محفوظ بماند!

ص:350

پی نوشت:

(1).نور حسی همین نور مادی است که مشاهده می کنیم.اما نور معنوی هم چنان که گفتیم یکی از مصادیقش قرآن و دیگری پیامبر است.اما مطالعه آیات قرآن نشان می دهد که نور معنوی مصادیق بیشتری دارد تا حدی که خداوند خود را نیز نور می خواند.

(2).نساء،174.

(3).این تعبیر هفت بار در قرآن به کار رفته است:

-در وصف پروردگار

«اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ». بقره،257.

«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً. وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصِیلاً. هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً». احزاب،41-43.

-در وصف پیامبر اسلام:

«رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ مُبَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ وَ یَعْمَلْ صٰالِحاً یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللّٰهُ لَهُ رِزْقاً». طلاق،11.

-در وصف قرآن:

«قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ. یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ». مائده،15-16.

«الر.کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ». ابراهیم،1.

«هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ». حدید،9.

-در وصف معجزات حضرت موسی:

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ». ابراهیم،5.

ص:351

(4).فصلت،30-32: «إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَهُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ. نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ»؛ بی تردید کسانی که گفتند:پروردگار ما خداست؛سپس در میدان عمل بر این حقیقت استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل می شوند و می گویند:مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند،بشارت باد.ما در زندگی دنیا و آخرت،یاران و دوستان شما هستیم،آنچه دلتان بخواهد،در بهشت برای شما فراهم است،و در آن هرچه را بخواهید،برای شما موجود است.رزق آماده ای از سوی آمرزنده مهربان است.

(5).یس،58.

(6).صف،8.

(7).توبه،32.

(8).اشاره است به این آیه: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّٰی عَنْ ذِکْرِنٰا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیٰاهَ الدُّنْیٰا* ذٰلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدیٰ»؛ بنابراین،از کسانی که از یاد ما روی گردانده اند و جز زندگی دنیا را نخواسته اند، روی بگردان.این دنیا خواهی آخرین مرز دانش و معرفت آنان است؛یقینا پروردگارت به کسی که از راه او منحرف شده،داناتر است،و او به کسی که هدایت یافته،آگاه تر است.نجم،29-30.

(9). «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ تَوْبَهً نَصُوحاً عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ یُدْخِلَکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ یَوْمَ لاٰ یُخْزِی اللّٰهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعیٰ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا وَ اغْفِرْ لَنٰا إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ». تحریم،8.

(10).در تعقیق زیارت آل یس می خوانیم: «اللهم انی اسالک ان تصلی علی محمد نبی رحمتک و کلمه نورک،و أن تملأ قلبی نور الیقین،و صدری نور الایمان،و فکری نور النیات،و عزمی نور العلم،و قوّتی نور العمل،و لسانی نور الصدق،و دینی نور البصائر-

ص:352

-من عندک،و بصری نور الضیاء،و سمعی نور الحکمه،و مودتی نور الموالاه لمحمد و آله علیهم السلام حتی القاک و قد وفیت بعهدک و میثاقک فیغشینی رحمتک یا ولی یا حمید». ر ک:مفتیح الجنان،زیارت آل یس.

(11).درباره دنیا این روایات قابل تامل اند:

-علی علیه السلام:أخرجوا من الدنیا قلوبکم قبل أن تخرج منها أبدانکم،ففیها اختبرتم و لغیرها خلقتم. نهج البلاغه،ج 2،ص 183.

-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:الدنیا ملعونه و ملعون ما فیها،إلا من ابتغی به وجه اللّه عز و جل. نیز: الدنیا ملعونه ملعون ما فیها إلا ما کان فیها للّه عز و جل. کنز العمال:

6083،6088.

-ما من أحد من الأولین و الآخرین إلا و هو یتمنی یوم القیامه أنه لم یعط من الدنیا إلا قوتا. بحار الانوار،ج 77،ص 54،ح 3.

(12).مصباح المتهجد،شیخ طوسی،ص 721: «أشهد أنک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الأرحام المطهره لم تنجسک الجاهلیه بأنجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها...». دراین باره به این زیارت نیز بنگرید:کامل الزیارات،جعفر بن محمد بن قولویه،ص 402: «السلام علیک یا أبا عبد اللّه إنا للّه و إنا إلیه راجعون،ما أعظم مصیبتک عند أبیک رسول اللّه،و ما أعظم مصیبتک عند من عرف اللّه عز و جل،و أجل مصیبتک عند الملا الاعلی،و عند انبیاء اللّه و عند رسل اللّه.السلام منی الیک و التحیه مع عظیم الرزیه،کنت نورا فی الاصلاب الشامخه،و نورا فی ظلمات الارض،و نورا فی الهواء،و نورا فی السماوات العلی،کنت فیها نورا ساطعا لا یطفی،و أنت الناطق بالهدی».

(13).حدید،12.در آیه8 سوره تحریم نیز این معنا آمده است.

(14).کلمه فورز در قرآن با این ترکیبات به کار رفته است:فوز العظیم(نساء 13،مائده 119،صف 12،بروج 11،تغابن 9،توبه 111،100،72،یونس 64،صافات 60، غافر 9،دخان 57،حدید 12).فوز المبین(انعام 16،جاثیه 30)و فوز الکبیر(بروج 11)به کار رفته است.

ص:353

(15).نور،40.

(16).تفسیر کشف الاسرار میبدی،ج 1،ص 281.

(17).توبه و مشتقات آن در قرآن 209 بار در طی 69 آیه آمده است.

(18).کنز العمال،ج 14،ص 369؛الجامع الصغیر،جلال الدین سیوطی،ج 2،ص 36:

سألت اللّه أن یجعل حساب أمتی إلی لئلا تفتضح عند الامم،فأوحی اللّه إلی:یا محمد!بل أنا أحاسبهم فان کان منهم زله سترتها عنک لئلا تفتضح عندک.

روایت مشابهی نیز دراین باره وجود دارد.از جمله:کنز العمال،ج 11،ص 449:«لما أسری بی إلی السماء قربنی ربی تعالی حتی کان بینی و بینه تعالی کقاب قوسین أو أدنی لا بل أدنی قال:یا حبیبی!یا محمد!قلت:لبیک یا رب!قال:هل غمک أن جعلتک آخر النبیین؟قلت:یا رب لا،قال:حبیبی!هل غم أمتک أن جعلتهم آخر الامم؟قلت:یا رب!لا،قال:أبلغ أمتک عنی السلام و أخبرهم أنی جعلتهم آخر الامم لافضح الامم عندهم و لا أفضحهم عند الامم.

ص:354

18 سفر معنوی تفکر

اشاره

تنها راه رشد و کمال انسان

تهران،حسینیه همدانیها رمضان 1386

ص:355

ص:356

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

تفکر سفری معنوی و پرمنفعت است که انسان را به نتایج و دستاوردهای فراوانی در دنیا و آخرت می رساند.برای بیان اهمیت این موضوع کافی است بدانیم که حدود یک ششم از آیات قرآن کریم (نزدیک به هزار آیه)درباره تفکر است که با کلماتی چون فکر و شعور و عقل و لبّ(به معنای عقل و مغز)همراه است. 1 با توجه به این میزان اهمیت،شایسته است که انسان فرصتی را برای مطالعه و تدبر در این آیات اختصاص دهد و از این دریای معانی گوهرهایی نفیس برآورد.

علاوه بر قرآن مجید،انبیای الهی و رسول گرامی اسلام و ائمه طاهرین،علیهم السلام،نیز روایات فراوانی در باب تعقل و تفکر از خود بر جای گذاشته اند که میراثی عظیم دراین باره به حساب می آید و کتاب های مهم شیعه و سنی آن ها را ذکر کرده اند.از جمله این آثار کتاب شریف اصول کافی اثر محدث بزرگوار کلینی است که باب نخست آن باب عقل و جهل است.در این باب،مرحوم کلینی روایتی را از قول

ص:357

وجود مبارک امام موسی بن جعفر،علیهما السلام،نقل می کند که روایتی طولانی است و امام آن را خطاب به شاگرد محبوبش هشام ایراد کرده اند. 2 هشام از شاگردان امام صادق،علیه السلام،و امام کاظم، علیه السلام،است و با این که در سنین جوانی از دنیا رفته،آثار بسیار ارزنده ای از خود به جای گذارده است. 3

روایت این عالم بزرگوار آن قدر مهم است که اگر در کتاب های درسی جهان وارد می شد،بر اثر آن جهانی پاک و آرمانی به وجود می آمد.اما دریخ که این اندیشه های ناب تنها زینت بخش صبحات کتاب های روایی ماست،نه زیور جان و عقل و زندگی مردم!هم چنین،مطالعه این روایت باید با این بینش همراه باشد که این گوهر ناب دریای معنویت از دریای علم امام موسی بن جعفر،علیهما السلام،برون تراویده است.زیرا اگر جویندۀ چنین گوهری با این نگاه به روایت بنگرد و به آن دل بسپارد،با توفیق الهی خواهد دید که تفکر برترین و زیباترین سفرهاست.

توصیه به هم نشینی با اندیشمندان

حضرت در این روایت بر این نکته تأکید می کنند که باید با اولی الالباب و انسان های اهل اندیشه و خرد،که نفس مؤثری دارند،نشست و برخاست کرد.از این تأکید نیز بر می آید که تفکر سرچشمه کارهای عظیمی است و می تواند در نفوس دیگران تأثیرات مهمی داشته باشد.

(پیش از این درباره تأثیر هم نشینی با صاحب نفسان در بیداری قلب سخن گفته ایم که در این جا مکرر نمی کنیم).همین مقدار توجه کافی است که پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،فرمود:

«جالسوا العلماء و سائلوا الکبراء و خالطوا الحکماء». 4

با عالمان هم نشین باشید،از بزرگان درخواست کنید،و با حکیمان آمیزگار باشید.

ص:358

خاک را آباد کردی و دین را به باد دادی

صاحب کتاب ابوب الجنان 5 نقل کرده است که هارون الرشید در کنار خانه های فقیران و مستحقان شهر بغداد کاخی گران بها و بسیار مجلل برای خود بنا کرده بود.شرح جزئیات این قصر در این مقال نمی گنجد، اما برای بیان عظمت این کاخ همین اندازه کافی است بدانیم که در این بنا که تا زمان معتصم برپا بود 6 دوازده هزار دروپنجره به کار رفته بود؛ مخارج پرده ها و فرش ها و ریخت وپاش ها و نگهداری از چنین قصری حساب جداگانه دارد.

کار ساخت این قصر تازه پایان یافته و هارون به تازگی در آن مستقر شده بود که بهلول،این مرد بافکر،از نزدیکی آن گذر کرد.از قضا، هارون او را دید و دستور داد وی را به نزدش فراخوانند.بهلول حاضر شد.هارون پرسید:نظری درباره این کاخ نداری؟گفت:چرا.گفت:بگو! گفت:نمی گویم،باید بنویسم.برای این منظور،قلمی به او دادند.گفت:

بای روی یکی از دیوارها بنویسم،جایی که همیشه جلوی چشمت باشد!گفت:قبول است،بنویس!

بهلول مردی عالم و دانشمند بود و مانند اغلب قدما خط خوبی هم داشت،لذا بهلول دیواری را برای نوشتن برگزید که همیشه مقابل دیدگان هارون باشد.بعد،این سخن را بر روی دیوار نوشت که محصول سفر معنوی فکر است:

«رفعت الطین و وضعت الدین»

گل را بالا بردی و دین را نابود کردی.

مگر یک زمامدار با همسرش چقدر جا اشتغال می کند که مردم بینوا باید تاوان زندگی اشرافی او و خانواده اش را بدهند؟مگر سیره رسول

ص:359

خدا این بود که تو خود را جانشین او می دانی؟در نتیجه،تو با بالا بردن این کاخ،خاک را آباد و دین را به باد دادی.

ما هم باید فکر کنیم و انصاف دهیم که این تن مگر چقدر می ارزد که اتومبیل حاملش باید دویست میلیون تومان قیمت داشته باشد؟یک زوج مگر چقدر زندگی لازم دارند که باید قیمت خانه شان بیست میلیارد تومان باشد؟آیا فکر می کنیم که این گونه زندگی ها پیش خدا بازخواست ندارد؟

یک نقاش ساختمان برایم تعریف می کرد که سه سال است در خانه ای نقاشی می کنم و هنوز تمام نشده است!مگر صاحب این خانه تا کی می خواهد در آن زندگی کند؟این خانه حتما فرش ابریشم نیاز دارد و قطعا مبل ایرانی هم برای شکسر شأن است و مبلمانش را باید از پاریس تهیه کنند و خانم این خانه باید دوسه کیلو طلا و برلیان در مهمانی ها به خودش آویزان کند.آیا این زندگی ها در قیامت نیاز به جواب دادن ندارد؟

امروز،رسم بدی پیدا شده و گاه گاه سفره های آن چنانی و افطاری های کذایی در بهترین هتل های تهران برپا می شود.اگر هزینه افطاری هر مهمانی در این مجالس بیست هزار تومان باشد،پانصد نفر مهمان چقدر هزینه خواهد داشت؟این ها در قیامت جواب ندارد؟آیا این همان اطعامی است که پیغمبر به آن سفارش کرده؟مگر حضرت نگفته است وقتی روزه می گیرید و گرسنه و تشنه می شوید به یاد گرسنگی افراد مستحق بیفتید و یاد از گرسنگی و تشنگی قیامت کنید؟آیا این پانصد نفر اس مستحقین هستند یا از کارخانه داران عمده یا صاحب منصبان مملکت اند؟آن ها هم اگر به واقع تدین دارند،نباید این گونه دعوت ها را

ص:360

بپذیرند،مگر علی،علیه السلام،در نهج البلاغه به استاندار بصره عتاب نکرد که چرا بر سر یکی از این سفرها حاضر شده است. 7

*** بهلول پس از آن جمله پرمغز،جمله دوم را بر روی دیوار نوشت:

«رفعت الجصّ و وضعت النصّ»

ای هارون،گچ بری های ظریفی در سالن ها و اتاق های این کاخ به کار بردی،در عوض روش پیغمبر عظیم الشأن اسلام را به نابودی کشاندی.

او زندگی ای زاهدانه و معمولی داشت،پس تو که ادعای خلافت او را داری چرا این گونه زندگی می کنی؟

سپس جمله سوم را نوشت:

3إن کان من مال غیرک فظلمت و اللّه لا یحب الظالمین»

اگر پول این کاخ از آن خودت نبوده و از حق دیگران آن را ساخته ای، ظلم کرده ای و خدا در قرآن فرموده است که من ظالمان را دوست ندارم و از آنان متنفرم.در نتیجه،تو با ساختن این کاخ مورد نفرت خدا واقع شده و از چشم رحمت خدا افتاده ای.

«و إن کان من مالک فقد أسرفت و اللّه لا یحب المسرفین».

اما اگر پول از خودت و زحمت بازوی خود آن را ساخته ای که هارون از زحمت بازوی خود یک شاهی هم نداشت و هرچه داشت متعلق به بیت المال بوداسراف کرده ای و خدا مردم اسراف کار را دوست ندارد.پس تو در هر صورت مورد نفرت خدا هستی و با این کارها دین را پایمال کرده ای و روش پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،را در جامعه بر باد داده ای. 8

این قدرت اندیشه است.ممکن است روزی هزار نفر از کنار این کاخ ها رد شوند و هیچ نکته ای هم به فکرشان خطور نکند،اما کسی که

ص:361

اهل خدا و از اصحاب پاکی و درستی است هزاران نکته باریک تر ز مو از آن برداشت می کند.خداوند هم او را یاری می کند تا بهتر اندیشه کند و هوس کاخ نشینی یا داشتن ماشین دویست میلیون تومانی یا راه انداختن مهمانی های چند میلیونی به سرش نزند.یاری اش می دهد تا به خود بگوید این همه اسراف را برای خشنودی چه کسی انجام می دهد؟ برای مردم؟مگر کلید بهشت و جهنم در دست مردم است؟

به راستی،اگر همه مردم از ما تعریف کنند،به چه درد ما می خورد یا اگر همگان ما را تکذیب کنند،چه ضرری به ما خواهد رسید؟اگر همه در حق ما دروغ بگویند یا تهمت بزنند،چه ضرری به ما خواهند زد؟ اگر کسی اهل بندگی خدا و در پناه خدا باشد،بانگ هیچ سگی،به قول قرآن مجید، 9 در زندگی اش اهمیت نخواهد داشت.

آیا بنی امیه که در کربلا آن قدر هاری کردند و در کوفه و شام آن قدر تهمت زدند که اهل بیت از دین خارج شده اند(این تبلیغات آن قدر گسترده بود که مردم شام آمده بودند دیندارانی که بی دین شده بودند را ببینند.آن ها به حضرت زین العابدین،علیه السلام،با این ذهنیت نگاه می کردند که ایشان قبلا دین داشته و بعد بی دین شده اند)به هدف خود رسیدند؟چه کسی در این میدان ضرر کرد:حسین بن علی،زینب کبری، حبیب بن مظاهر،علی اکبر،یا امام زین العابدین؟شهدا و راهیان کربلا ضرر کردند یا بنی امیه؟

کسی که با خدا زندگی کند،هر چند زبان ها و شمشیرها علیه او بسیج شوند،سرسوزنی نمی توانند به او زیان برسانند؛مگر نه این است که حضرت باری تعالی اطمیمنان داده است:

«إِنَّ اللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ خَوّٰانٍ کَفُورٍ» 10

ص:362

مسلما خدا از مؤمنان دفاع می کند و قطعا خدا هیچ خیانتکار ناسپاسی را دوست ندارد.

اگر خدا هم قرار باشد یار خودش را رها کند،دیگر چه چیز قابل اعتمادی در ای عالم باقی می ماند؟

دوست آن باید که گیرد دست دوست...

یک بار،بالای سر عالمی حاضر بودم که 94 سال در این دنیا زندگی کرده بود و در حال احتضار داشت نفس های آخر عمرش را می کشید.خدا او و همه بندگانش را بیامرزد!هم چنان که کنار بالینش نشسته بودم،در ذهنم باطن کارهایش را با روایاتی که درباره وضعیت محتضر و سختی جان کندن وارد شده تطبیق می دادم.البته،این بزرگوار عالمی صاحبدل و از نظرکردگان حضرت سید الشهدا،علیه السلام 7و از پاکان روزگار بود و نسل هایی که او را در طول نود سال زندگی اش دیده بودند از وی به نیکی یاد می کردند.

آن روز عالم دیگری نیز بر بالین او و کنار من نشسته بود.در همان لحظاتی که من داشتم به روایات فکر می کردم ایشان خطاب به من گفت:

این لحظه،لحظه بسیار سخت و مشکل و خطرناکی است.(دقیقا سه کلمه سخت و مشکل و خطرناک را به کار برد).گفتم:البته نه برای چنین کسی.گفت:چطور؟گفتم:همه مردم این شهر و خود من که سی سال است او را می شناسم،شهادت می دهیم که این مرد 94 سال در راه خدا و پیغمبر و اهل بیت و قرآن تلاش کرده و با زبان پاکش سه نسل از مردم این شهر را هدایت کرده است.آیا باورکردنی است که خدا و اهل بیت در این زمان که او در حال احتضار است و به یاری آن ها نیاز دارد، به حال خود رهایش کنند؟مگر می شود کسی 94 سال در پی خدا بدود ولی خدا سربزنگاه او را رها کند و بگوید مرحمت عالی زیاد!؟

ص:363

ناگهان،این عالم چنان گریه کرد که گویی از خواب یگران بیدار شده است.بعد به من رو کرد و گفت:من تازه بیدار شدم و فهمیدم چه خبر است!

بگذاریم مردم هرچه می خواهند بگویند،بگذاریم قوم وخویش ها و همسایه ها هرچه دلشان خواست حرف بزنند،حرف مردم هیچ وقت تمام نمی شود و رضایت آنان هیچ وقت بالتّمامه جلب نمی شود.مگر مردم پشت سر پیامبران و ائمه و بندگان خوب خدا همیشه حرف های خوب زدند و همه یارویاور و پشتیبان آن ها بودند؟ 11 ما نیز باید در پی تحصیل رضای خدا باشیم و این را بدانیم که هرکس رنگ خدا را داشته باشد به سرزنش و سخره مردم گرفتار است و همیشه عده ای در قفایش سخنان یاوه می بافند و حتی گاهی او را به اشکال عجیب و غریبی تهییج می کنند تا به رنگ آنان درآید؛مثلا،به او می گویند عموزاده ات پنج سال نیست به تهران آمده و الان برسازی می کند،اما تو مثل او زرنگ نیستی و هنوز در یک خانه کوچک به لقمه ای نان و پنیر قانعی.راست هم می گویند.ما مانند آن ها زرنگ نیستیم،اما از سویی،زرنگ ترین مردم عالم هستیم،زیرا به قدرتی وابسته هستیم که پایانی ندارد.همین که لطف او با ما و دست او بر سر ما باشد کافی است و بیش از این چیزی نمی خواهیم.

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند.

12 همین که می توانیم در هر زمانی و برای هر مسأله ای با او خلوت کنیم و مسائلمان را با او مطرح کنیم،همین که می توانیم از زخم زبان ها به او پناه ببریم و به تأسی از مولایمان عرضه بداریم:

«إلهی و ربی من لی غیرک» 13

ص:364

ای پروردگار و مولای من!جز تو چه کسی را دارم؟

کافی است.ما غیر از خدا کسی را نداریم،چون کسانی که با ما هستند و خیلی صادقانه هم به ما محبت می کنند و قصد ظلم و نیرنگ و فتنه ای هم ندارند،تا ابد نمی توانند با ما همراه باشند؟نهایت لطفی هم که می توانند به ما بکنند این است که جنازه مان را تنها نگذارند و فاتحه ای بفرستند و بگویند فلانی آدم خوبی بود.اما سر آخر،همان ها کمک می کنند تا زن وبچه و عروس و دامادمان از سر مزارمان برخیزند و به خانه هایشان برگردند.بعد از آن،چه می توانند برایمان انجام دهند؟هیچ! اما وقتی انسان با پروردگارش همراه باشد،خدا نیز همیشه با او خواهد بود و عنایات و الطاف خود را شامل حال او خواهد کرد.مهم این است که انسان راه را پیدا کند و بر کوی محبوب واقعی خیمه بزند.در غیر این صورت،هر کاری که انجام دهد و هر قدر که در دنیا زرنگ باشد کارش از این چند جمله خارج نیست که بهلول روزی بر دیوار کاخ هارون الرشید نوشت:

«رفعت الطین و وضعت الدین،رفعت الجصّ و وضعت النصّ،إن کان من مال غیرک فقد ظلمت و اللّه لا یحب الظالمین،و إن کان من مالک فقد اسرفت و اللّه لا یحب المسرفین».

جواب این را هم خودت بده!

هارون الرشید از زنان مختلفش چهارده پسر داشت 14 که یکی از آن ها به پدر و برادرانش شباهتی نداشت.نقل است روزی اطرافیان هارون به او گفتند:بهتر است برای این پسرت تدبیری بیندیشی تا بیش از این باعث آبروی خلافت نشود،زیرا او بیشتر با اهل دین و مسجد رفت وآمد می کند و رفتار و گفتارش مناسب مقام خلافت نیست.هارون گفت:از بین پسران من،همین یکی ناخلف در آمده است.حرف مرا هم

ص:365

نمی شنود و هرچه اندرزش می دهم به گوش نمی گیرد!گفتند:شاید اگر او را به استانداری یکی از بلاد بفرستی،کمی هیجان پیدا کند و دنیا به مذاقش خوش آید!هارون این تدبیر را پسندید و فورا امر کرد تا حکومت مصر را که پهناورترین و پردرآمدترین استان سرزمین اسلامی بود به این پسر بسپارند.عده ای را نیز مطابق رسم آن زمان مأمور کرد تا ملازم رکاب استاندار جدید باشند و او را از بغداد تا مصر همراهی کنند.

ولی صبح فردا،مأموران هرچه در انتظار استاندار ماندند و به جستجویش شتافتند او را نیافتند.او از کاخ هارون گریخت و در هیئتی ناشناس سر از بصره درآورد.

عبد اللّه بن عامر بصری اگر دقیق یادم باشدنقل می کند که یک روز برای تعمیر دیوار خراب خانه ام نیازمند کارگر شدم.وقتی به سر بازار رسیدم،دیر شده بود و کارگرها را دیگران زودتر برده بودند،ولی دیدم مردی با چهره ای نورانی در گوشه ای نشسته است.از او پرسیدم:برای من کار می کنی؟گفت:آری!گفتم:برخیز تا برویم!گفت:اول با من قرارداد ببند.چقدر می خواهی مزد بدهی؟گفتم:چقدر می خواهی؟ گفت:دو درهم.بیش از این نیازی ندارم.اما شرطی دارم و آن این که اول اذان کار را تعطیل می کنم و به نماز می ایستم.سپس به سر کار خودم باز می گردم.در هفته هم فقط یک روز سر کار می آیم!گفتم:باشد.

برخیز برویم تا ببینیم چه خواهی کرد!

عصر آن روز که به خانه رفتم،دیدم دیوار به اندازه کار دو نفر کارگر بالا رفته است.برای همین،چهار دینار به او دادم،اما نپذیرفت و گفت:

ما دو دینار قرارداد بسته ایم.گفتم:این دو دینار را خودم به تو می بخشم.

گفت:من نیازی به بخشش تو ندارم،نزد خودت بماند.

ص:366

چون آن روز خیلی خوب کار کرده بود و کارش را پسندیده بودم،هفته دیگر هم به دنبالش رفتم.آن روز هم برایم به خوبی کار کرد،ولی کار دیوار تمام نشد.هفته سوم که به بازار رفتم،او را نیافتم.از بازاریان نزدیک پرسیدم:چنین جوانی را ندیده اید؟گفتند:چرا،مریض شده و در همین نزدیکی در خرابۀ متروکه ای افتاده است.وارد خرابه شدم و در کنارش نشستم و از حالش پرسیدم.گفت:حالم بسیار خوب است.گفتم:

ان شاء اللّه خوب می شوی!گفت:نه،امروز مهلت من در دنیا تمام می شود، باید بروم.این زنبیل و بیل را بفروش و بهای آن را خرج غسل و کفنم کن.این انگشتر هم هست که مال پدرم است و آن را در دست نمی کنم و کنار گذارده ام.بعد از مرگم،به بغداد برو و این انگشتری را به پدرم هارون الرشید بده و از قول من به او بگو این انگشتری را هم بگذارد کنار اموالش تا خودش در قیامت جواب آن را بدهد،من طاقتش را ندارم!

عبد اللّه بصری می گوید:من با شنیدن نام هارون کمی وحشت کردم، ولی او گفت:مگر هارون کیست که این گونه از او وحشت می کنی؟او کاری به تو ندارد،نترس.سپس گفت:مرا رو به قبله کن و هرگاه اشاره کردم زیر بغلم را بگیر و بلند کن!گفتم:این حرف ها چیست که می زنی؟ چرا بلندت کنم؟گفت:لحظه مرگم،مولایم امیر المؤمنین،علیه السلام،به بالینم می آید.می خواهم وقتی ایشان را می بینم احترام بگذارم.عبد اللّه می گوید:وقتی او را بلند کردم،لبخندی زد و از دنیا رفت. 15

دیدن مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد

کرده لوح از ریگ و انگشتان قلم می زند با اشک خونین این رقم

گفت:ای مجنون شیدا چیست این؟ می نویسی نامه؟بهر کیست این؟

گفت:مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی می کنم

چون میسر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او.

16

ص:367

پی نوشت:

(1).در قرآن ریشه(ع ل م)728 بار،(ع ق ل)49 بار،(ف ق ه)20 بار،(ف ک ر)18 بار،(ل ب ب)16،و ریشه(ف ه م)1 بار به کار رفته است.ریشه های(ن ظ ر)،(ر أی)،(ح ک م)،و(ع ر ف)نیز که گاه متضمن معنای تفکر در قرآن هستند به ترتیب 189،297،115،و 63 بار به کار رفته اند.

(2).متن روایت چنین است:کافی،ج 1،ص 13:أبو عبد اللّه الأشعری،عن بعض أصحابنا، رفعه عن هشام بن الحکم قال:قال لی أبو الحسن موسی بن جعفر،علیهما السلام:یا هشام إن اللّه تبارک و تعالی بشر أهل العقل و الفهم فی کتابه فقال: «فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». یا هشام إن اللّه تبارک و تعالی أکمل للناس الحجج بالعقول،و نصر النبیین بالبیان،و دلهم علی ربوبیته بالأدله،فقال: «وَ إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ. إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ،وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّهٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». یا هشام قد جعل اللّه ذلک دلیلا«علی معرفته بأن لهم مدبرا»،فقال: «وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ،إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ».

و قال: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً.ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و قال:«إن فی اختلاف اللیل و النهار و ما أنزل الله من السماء من رزق فأحیا به الأرض بعد موتها و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الأرض لآیات لقوم یعقلون».و قال: «یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا،قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و قال: «وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ،إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ».

و قال: «وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا.إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». و قال: «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ

ص:368

-عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ،نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ،ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». و قال: «هَلْ لَکُمْ مِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ شُرَکٰاءَ فِی مٰا رَزَقْنٰاکُمْ فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ تَخٰافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ،کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». یا هشام ثم وعظ أهل العقل و رغبهم فی الآخره فقال: «وَ مَا الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ». یا هشام ثم خوف الذین لا یعقلون عقابه فقال تعالی: «ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ». و قال: «إِنّٰا مُنْزِلُونَ عَلیٰ أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْیَهِ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ وَ لَقَدْ تَرَکْنٰا مِنْهٰا آیَهً بَیِّنَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». یا هشام إن العقل مع العلم فقال: «وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ». یا هشام ثم ذم الذین لا یعقلون فقال: «وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ». و قال: «وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً». و قال: «لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَهٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال: «وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ». یا هشام ثم ذم اللّه الکثره فقال: «وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ». و قال: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ». و قال: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهٰا لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ». یا هشام ثم مدح القله فقال: «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ الشَّکُورُ». و قال: «وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ». و قال:

«وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ». و قال:

«وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ». و قال: «وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ». و قال:

«وَ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ». و قال:« أکثرهم لا یشعرون».یا هشام ثم ذکر اولی الألباب

ص:369

-بأحسن الذکر،و حلاهم بأحسن الحلیه،فقال: «یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ. و قال: «وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» و قال: «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ». و قال: «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَهَ وَ یَرْجُوا رَحْمَهَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». و قال: «کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». و قال: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ». و قال: «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ». یا هشام إن اللّه تعالی یقول فی کتاب: «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ؛ یعنی عقل».و قال: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَهَ»، قال:الفهم و العقل.یا هشام إن لقمان قال لابنه:تواضع للحق تکن أعقل الناس،و إن الکیس لدی الحق یسیر،یا بینی إن الدنیا بحر عمیق،قد غرق فیها عالم کثیر فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّه،و حشوها الإیمان و شراعها التوکل،و قیمها العقل و دلیلها العلم،و سکانها الصبر.یا هشام إن لکل شیء دلیلا و دلیل العقل التفکر،و دلیل التفکر العلم،و سکانها الصبر.یا هشام إن لکل شئ دلیلا و دلیل العقل التفکر،و دلیل التفکر الصمت،و لکل شئ مطیه و مطیه العقل التواضع و کفی بک جهلا أن ترکب ما نهیت عنه.یا هشام ما بعث اللّه أنبیائه و رسله إلی عباده إلا لیقلوا عن اللّه،فأحسنهم استجابه أحسنهم معرفه،و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا،و أکملهم عقلا أرفعهم درجه فی الدنیا و الآخره.یا هشام إن للّه علی الناس حجتین:حجه ظاهره و حجه باطنه،فأما الاظاهره فالرسل و الأنبیاء و الأئمه،و أما الباطنه فالعقول.یا هشام إن العاقل الذی لا یشغل الحلال شکره،و لا یغلب الحرام صبره.یا هشام من سلط ثلاثا علی ثلاث فکأنما أعان علی هدم عقله:من أظلم نور تفکره بطول أمله،و محا طرائف حکمته بفضول کلامه،و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه،فکأنما أعان هواه علی هدم عقله،و من هدم عقله،أفسد علیه دینه و دنیاه.یا هشام کیف یزکو عند اللّه عملک،و أنت قد شغلت قلبک عن أمر ربک و أطعت هواک علی غلبه عقلک.یا هشام الصبر علی الوحده علامه قوه العقل،فمن عقل عن اللّه-

ص:370

-اعتزل أهل الدنیا و الراغبیین فیها،و رغب فیما عند اللّه،و کان اللّه انسه فی الوحشه، و صاحبه فی الوحده،و غناه فی العیله،و معزه من غیر عشیره.یا هشام نصب الحق لطاعه اللّه،و لا نجاه إلا بالطاعه،و الطاعه بالعلم و العلم بالتعلم،و التعلم بالعقل یعتقد، و لا علم إلا من عالم ربانی،و معرفه العلم بالعقل.یا هشام قلیل العمل من العالم مقبول مضاعف،و کثیر اعلم من أهل الهوی و الجهل مردود.یا هشام إن العاقل رضی بالدون من الدنیا مع الحکمه،و لم یرض بالدون من الحکمه مع الدنیا،فلذلک ربحت تجارتهم.

یا هشام إن العقلاء ترکوا فضول الدنیا فکیف الذنوب،و ترک الدنیا من الفضل،و ترک الذنوب من الفرض.یا هشام إن العاقل نظر إلی الدنیا و إلی أهلها فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقه و نظر إلی الآخره فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقه،فطلب بالمشقه أبقاهما.یا هشام إن العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخره،لأنهم علموا أن الدنیا طالبه مطلوبه و الآخره طالبه و مطلوبه،فمن طلب الآخره طلبته الدنیا حتی یستوفی منها رزقه،و من طلب الدنیا طلبته الآخره فیأتیه الموت،فیفسد علیه دنیاه وآخرته.یا هشام من أراد الغنی بلا مال،و راحه القلب من الحسد،و السلامه فی الدین فلیتضرع إلی اللّه عز و جل فی مسألته بأن یکمل عقله،فمن عقل قنع بما یکفیه،و من قنع بما یکفیه استغنی،و من لم یقنع بما یکفیه لم یدرک الغنی أبدا.یا هشام إن اللّه حکی عن قوم صالحین:أنهم قالوا: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَهً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ» حین علموا أن القلوب تزیغ و تعود إلی عماها و رداها.إنه لم یخف اللّه من لم یعقل عن اللّه،و من لم یعقل عن اللّه لم یعقد قلبه علی معرفه ثابته یبصرها و یجد حقیقتها فی قلبه،و لا یکون أحد کذلک إلا من کان قوله لفعله مصدقا،و سره لعلانیته موافقا،لأن اللّه تبارک اسمه لم یدل علی الباطن الخفی من العقل إلا بظاهر منه،و ناطق عنه.یا هشام کان أمیر المؤمنین علیه السلام یقول:ما عبد اللّه بشیء أفضل من العقل،و ما تم عقل امرء حتی یکون فیه خصال شتی:الکفر و الشر منه مأمونان، و الرشد و الخیر منه مأمولان،و فضل ماله مبذول،و فضل قوله مکفوف،و نصیبه من الدنیا القوت،لا یشبع من العلم دهره،الذل أحب إلیه مع اللّه من العز مع غیره، و التواضع أحب إلیه من الشرف،یستکثر قلیل المعروف من غیره،و یستقل کثیر-

ص:371

-المعروف من نفسه،و یری الناس کلهم خیرا منه،و أنه شرهم فی نفسه،و هو تمام الأمر.

یا هشام إن العاقل لا یکذب و إن کان فیه هواه.یا هشام لا دین لمن لا مروه له،و لا مروه لمن لا عقل له،و إن أعظم الناس قدرا الذی لا یری الدنیا لنفسه خطرا أمان إن أبدانکم لیس لها ثمن إلا الجنه فلا تبیعوها بغیرها.یا هشام إن أمیر المؤمنین علیه السلام کان یقول:إن من علامه العاقل ان یکون فیه ثلاث خصال:یجیب إذا سئل، و ینطق إذا عجز القوم عن الکلام،و یشیر بالرأی الذی یکون فیه صلاح أهله،فمن لم یکن فیه من هذه الخصال الثلاث شئ فهو أحمق.إن أمیر المؤمنین علیه السلام قال:

لا یجلس فی صدر المجلس إلا رجل فیه هذه الخصال الثلاث أو واحده منهن،فمن لم یکن فیه شئ منهن فجلس فهو أحمق.و قال الحسن بن علی علیهما السلام:إذا طلبتم الحوائج فاطلبوها من أهلها،قیل یا ابن رسول اللّه و من أهلها؟قال:الذین قص اللّه فی کتابه و ذکرهم،فقال: «إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» قال:هم اولو العقول.و قال علی بن الحسین علیهما السلام:مجالسه الصالحین داعیه إلی الصلاح،و آداب العلماء زیاده فی العقل،و طاعه ولاه العدل تمام العز،و استثمار المال تمام المروه و إرشاد المستشیر قضاء لحق النعمه،و کف الأذی من کمال العقل،و فیه راحه البدن عاجلا و آجلا.یا هشام إن العاقل لا یحدث من یخاف تکذیبه،و لا یسأل من یخاف منه و لا یعد ما لا یقدر علیه،و لا یرجو ما یعنف برجائه،و لا یقدم علی ما یخاف فوته بالعجز عنه.

(3).درباره هشام بن حکم،شیخ طوسی در الفهرست(ص 258)می نویسد: «هشام بن الحکم،کان من خواص سیدنا و مولانا موسی بن جعفر علیهما السلام،و کانت له مباحثات کثیره مع المخالفین فی الاصول و غیرها.و کان له اصل...و له من المصنفات کتب کثیره،منها:کتاب الامامه،و کتاب الدلالات علی حدوث الاشیاء،و کتاب الرد علی الزنادقه،و کتاب الرد علی اصحاب الاثنین،و کتاب التوحید،و کتاب الرد علی هشام الجوالیقی،و کتاب الرد علی اصحاب الطبایع،و کتاب الشیخ و الغلام،و کتاب التدبیر،و کتاب المیزان،و کتاب المیدان.و کتاب الرد علی من قال بامامه المفضول، و کتاب اختلاف الناس فی الامامه،وکتاب الوصیه و الرد علی من انکرها،و کتاب فی-

ص:372

-الجبر و القدر،و کتاب فی الحکمین،و کتاب الرد علی المعتزله فی امر طلحه و الزبیر، و کتاب القدر و کتاب الالطاف،و کتاب المعرفه،و کتاب الاستطاعه،و کتاب الثمانیه الابواب،و کتاب الرد علی شیطان الطاق،و کتاب الاخبار،و کتاب الرد علی ارسطاطالیس فی التوحید،و کتاب الرد علی المتعزله آخر،و کتاب الالفاظ.و کان هشام،یکنی ابا محمد،و هو مولی بنی شیبان،کوفی،و تحول الی بغداد،و لقی ابا عبد اللّه جعفر بن محمد علیهما السلام و ابنه ابا الحسن موسی علیه السلام،و له عنهما روایات کثیره،و روی عنهما فیه مدایح له جلیله،و کان ممن فتق الکلام فی الامامه، و هذب المذهب بالنظر.و کان حاذقا بصناعه الکلام،حاضر الجواب.و سئل یوما عن معاویه ابن ابی سفیان أشهد بدرا،قال:نعم،من ذلک الجانب.و کان منقطعا الی یحیی بن خالد البرمکی.و کان القیم بمجالس کلامه و نظره،و کان ینزل الکرخ من مدینه السلام فی درب الجنب،و توفی بعد نکبه البرامکه بمده یسیره متسترا،و قیل:بل فی خلافه المأمون،و کان لاستتاره قصه مشهوره فی المناظرات».

-ابن شهر آشوب نیز در معالم العلماء(ص 163)درباره او می نویسد: «أبو محمد هشام بن الحکم الشیبانی،کوفی تحول إلی بغداد و لقی الصادق و الکاظم،علیهما السلام، و کان ممن فتق الکلام فی الامامه و هذب المذهب بالنظر و رفعه الصادق علیه السلام فی الشیوخ و هو غلام و قال:«هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و یده»،و قوله علیه السلام:

«هشام بن الحکم رائد حقنا و سائق قولنا المؤید لصدقنا و الدامع لباطل أعدائنا من تبعه و تبع أثره تبعنا و من خالفه و ألحد فیه فقد عادانا و ألحد فینا».من کتبه:کتاب الدلالات علی حدوث الاشیاء،الرد علی الزنادقه،الرد علی أصحاب الاثنین،التوحید، الرد علی هشام