عقل: محرم راز ملکوت

مشخصات کتاب

سرشناسه:انصاریان، حسین، 1323 -

عنوان و نام پدیدآور:عقل: محرم راز ملکوت / حسین انصاریان.

مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، 1387.

مشخصات ظاهری:527 ص.

فروست:مجموعه آثار؛ 61.

سیری در معارف اسلامی؛ 2.

شابک:978-964-2939-12-1

وضعیت فهرست نویسی:فاپا(برون سپاری)

یادداشت:عنوان روی جلد: عقل محرم راز ملکوت: متن سخنرانی های استاد حسین انصاریان.

یادداشت:کتابنامه: ص. 505-510.

یادداشت:نمایه.

عنوان روی جلد:عقل محرم راز ملکوت: متن سخنرانی های استاد حسین انصاریان.

موضوع:انصاریان، حسین، 1323 -

موضوع:اخلاق اسلامی -- مقاله ها و خطابه ها

موضوع:عقل و ایمان (اسلام)

رده بندی کنگره:BP10/5/الف82ع74 1387

رده بندی دیویی:297/08

شماره کتابشناسی ملی:1582477

ص:1

یادداشت ناشر

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم در جهان پر تلاطم امروز،آیات پرشور الهی و کلام روح بخش معصومین و زمزم لا یزال معارف شیعه مرهم جان های خسته و سیراب کننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمت های نفس است.عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفت اند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل بیت،علیهم السلام، را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه می نمایند.

در این میان،کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازنده ای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز،که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نموده اند،عباد اللّه را به مصداق کریمۀ «اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ» ،با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کرده اند.

مجموعه حاضر،که با عنوان«سیری در معارف اسلامی»در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار می گیرد،مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان،مد ظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراث داران گوهرسخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.

این گنجینه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث و نظر می باشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته می شود.

در این مجموعه گرانقدر،تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق- که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده است ساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود،تا ضمن نشر فرهنگ انسان ساز آل اللّه، علیهم السلام،شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.

مجلدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی می شود دومین مجلد از این مجموعه سترگ،و دربر دارنده 22 گفتار در باب عقل است که مربوط به سخنرانی های استاد در ماه رجب سال 1381(حسینیه سلیمی تهران)،دهه سوم محرم سال های 82-83 (مسجد حضرت معصومه شهرستان کرج)،و دهه دوم رجب سال 1385 در حسینیه عاشقان ثار اللّه شیراز است.این مکتوب،علاوه بر دربر داشتن متن سخنرانی که لا جرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری می سازد،از فواید زیر خالی نیست:

-عنوان بندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.

-استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پی نوشت.

-ذکر نام مستقل برای هر بحث.

-مجموعه متنوع فهرست ها و...

در پایان،با امید به این که اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت،علیهم السلام،و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد،لازم است از استاد انصارییان،دامت برکاته،که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.هم چنین،از هیئت مدیره محترم مرکز و پژوهشگران و ویراستاران موسسه نگارش و ویرایش،به ویژه جناب آقای محسن باغبانی،که تولید و آماده سازی این اثر را بر عهده داشتند،و دیگر عزیزانی که در نشر این اثر یاری رساندند،کمال تشکر را داریم.و للّه الحمد.

مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان

ص:2

1 عقل سودمندترین ثروت انسان

اشاره

تهران،حسینیه سلیمی رجب 1381 بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

خداوند متعال،در همان هنگام که سرشت هر انسانی را در رحم مادر، جایگزین می کند،نعمت عقل را نیز مانند سایر نعمت ها(از جمله چشم، گوش،دهان،دست و پا و...)به او مرحمت می فرماید.این ودیعه ارزشمند اهلی ابزار توانای انسان برای درک حقایق عالم و دستیابی به آن ها به شمار می آید.انسان از طریق عقل خود می تواند خدا را دریابد، انبیا و ائمه،علیهم السلام،را بفهمد،قیامت را درک کند،به انواع و اقسام نعمت های خدادادی پی ببرد،به خودشناسی برسد،راه زندگی را پیدا کند،و خیر و شر را بشناسد.

اگر پروردگار این نعمت عظیم را در اختیار انسان قرار نمی داد،انسان حیوانی از حیوانات به شمار می آمد و،در این صورت،صرفا از زندگی ای محدود و معیّن برخوردار می شد و به خور و خواب و شهوت و،در نهایت،به مرگ بسنده می کرد؛ولی خداوند متعال چنین اراده نفرمود و نخواست انسان مانند سایر حیوانات زندگی کند.بنابراین،

ص:3

نعمت عقل را در وجود وی به ودیعت نهاد تا این مخلوق بر همه مخلوقات هستی برتری یابد و به آنچه دیگر موجودات از آن دور نگه داشته شده اند دسترسی پیدا کند.آری،بازوی پرتوان عقل انسان را به حقایقی رهنمون می شود که حتی ملائکه مقرب الهی نیز به آن دست نیافته اند. 1

عقل:سودمندترین ثروت انسان

در قرآن کریم،در بیش از هزار آیه،به عقل و آثار بابرکت این نعمت الهی پرداخته شده است. 2 به علاوه،پیامبران و امامان معصوم در این باره فراوان سخن گفته اند، 3 اما به واقع،هیچ کدام از انسان هاحتی انبیای خدااز عهده شکر نعمت عظیم عقل برنیامده اند. 4 پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،در جمله ای بی نظیر و پرارج درباره عقل،به امیر المؤمنین علی،علیه السلام،می فرمایند:

«یا علی،لا مال اعود من العقل». 5

در این عالم،ثروتی سودمندتر از عقل وجود ندارد.

آری،به راستی که همه عبادات و خدمات انبیای خدا و ائمه طاهرین، علیهم السلام،از عقل کامل آن ها سرچشمه گرفته و،در نهایت،ایشان را به بهشت برین رهنمون ساخته است.

خرد آن است که چون هدیه فرستاد به تو

زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز 6

تأثیر عقل در سعادت و شقاوت انسان

امام جعفر صادق،علیه السلام،می فرمایند:

«العقل ما عبد به الرحمن».

در این جمله،واژه«به»حائز اهمیت فراوان است.امام صادق، علیه السلام،عقل را حقیقتی قلمداد می فرماید که انسان به وسیله آن،به

ص:4

طرف عبادت پروردگار هدایت می شود.باری،انسان عاقل درباره خدا، انسان،و جهان می اندیشد و به تحلیل و ارزیابی هریک از آن ها می پردازد تا به این نتیجه می رسد که در این عالم،که سفره ای بی نقص از نعمت های شگفت انگیز خدا به شمار می آید،مخلوق و میهمان پروردگار است.بنابراین،لازم است عبد و بنده خدای متعال باشد.او به این نکته می اندیشد که برای چه باید در مقابل غیر خدا تعظیم کند؟برای چه در مقابل هر شاهی،هر وزیری،هر وکیلی،هر اربابی،و هر ثروتمندی سر تعظیم فروبیاورد؟مگر نه این است که آن ها هم مانند دیگر انسان ها وظیفه دارند در مقابل صاحب حقیقی عالم سر تعظیم فروآورند؟بدین ترتیب،او نتیجه می گیرد که اگر به موجودی هم مرتبه یا کم مرتبه تر از خود تسلیم شود،دیگر کمال زیان را دیده است.آری،جماد و نبات، طلا و نقره،مال و ثروت،و مقام و شهرت همگی در مرتبه ای پایین تر از انسان قرار دارند و عاقل خود را بنده آن ها قرار نمی دهد.

خداوند در قرآن،خطاب به پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،می فرماید:

«قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَهِ رَبِّهِ أَحَداً». 7

بگو:جز این نیست که من هم بشری مانند شمایم که به من وحی می شود که معبود شما فقط خدای یکتاست.پس،کسی که دیدار پاداش و مقام قرب پروردگارش را امید دارد،باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در پرستش پروردگار شریک نکند.

همه انسان ها در مقامات انسانی یکی هستند.حال،این افراد هریک شغلی دارند:یکی شاه است،نفر بعدی رئیس جمهور است،یک نفر وکیل است،و دیگری وزیر.این که شغل مهم داشتن نمی تواند برای کسی امتیاز به حساب آید و همه موجودات مخلوق پروردگار و هم مرتبه هستند از طریق عقل فهمیده می شود:

ص:5

خرد راهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای. 8

در اثر به کار گرفتن عقل،انسان پی می برد که باید بسان تمام موجودات عالم یک خط سیر مستقیم را در پیش بگیرد.تنها در این صورت است که انسان عاشق بندگی آفریدگار می شود.پروردگار نیز،به واسطه انبیای خود،راه بندگی را به او نشان می دهد.

به راستی،وقتی انسان خدا را بندگی می کند،ارزشی افزون تر از همه ارزش ها می یابد و در روز قیامت مقام «فِی عِیشَهٍ رٰاضِیَهٍ» 9 را نصیب خود می کند.آری،انسان از طریق عقل و به کمک آن«عبد اللّه»می شود.

یادآور می شود امتیاز معنوی انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،به سبب همین عبد اللّه بودن آن ها بوده است.همه عشق انبیا و ائمه در بندگی خدا خلاصه می شده است.گاهی،حتی به سبب این عشق به بندگی پروردگار به شهادت می رسیده اند،ولی بندگی را رها نمی کرده اند؛چون می دانستند پذیرش شهادت،به سبب بندگی خدا،یکی از بالاترین ارزش ها محسوب می شود.

عمل امام حسین،علیه السلام،گویای این حقیقت است

به حضرت سید الشهدا پیشنهاد شد در هر شهری که می خواهند سکونت کنند و هر مالی که می خواهند در اختیار بگیرند و در عوض از یزید اطاعت کنند.بدین ترتیب،از حضرت خواستند خدا را با یزید عوض کند،خدا را کنار بگذارد و یزید را در زندگی اش بگنجاند!چرا حضرت سید الشهدا،علیه السلام،در برابر این خواسته مقاومت کرد و تن به شهادت داد و فرمود:

«مثلی لا یبایع مثله». 10

انسانی مثل من با فردی چون یزید بیعت نمی کند.

عقل کامل و جامع آن حضرت پذیرش این دادوستد را زیانبار

ص:6

می دانست؛زیرا عقل ایشان همۀ ارزش ها را در وجود پروردگار بزرگ عالم می دید.

در روایات آمده است:در کنار دروازه مکه،مردم برای حضرت سید الشهدا،علیه السلام،دلسوزی کردند و به ایشان گفتند:یابن رسول اللّه،این سفر بوی خون می دهد.شما از این سفر صرف نظر کنید!ولی حضرت جواب دادند:اشتیاق من به مرگ از اشتیاق یعقوب به دیدن یوسف بیشتر است. 11 به راستی که من،در این مرگ،سرمایه بندگی را حفظ می کنم و این تجارت و کسب را از دست نمی دهم.پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،در این باره می فرمایند:

«الکاسب حبیب اللّه». 12

کاسب دوست و حبیب خداوند عالم است.

چنین کاسبی حبیب خدا به شمار می آید.او با پروردگار خویش معامله می کند و پروردگار نیز متاع او را به گران ترین قیمت می خرد.قرآن کریم در این باره می فرماید:

«إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 13

یقینا،خدا از مؤمنان جان ها و اموالشان را به بهای آن که بهشت برای آنان باشد خریده است.همان کسانی که در راه خدا پیکار می کنند،پس دشمن را می کشند و خود در راه خدا کشته می شوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است؛وعده ای حق.و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس ای مؤمنان،به این داد و ستدی که انجام داده اید خوشحال باشید؛و این است کامیابی بزرگ.

جهل:بدترین تنگدستی انسان

پیامبر بزرگوار اسلام،صلی اللّه علیه و آله،بعد از این که خطاب به حضرت

ص:7

علی،علیه السلام،از عقل به عنوان سودمندترین ثروت هستی یاد می کند، ادامه می دهد:

«و لا فقر اشد من الجهل».

هیچ یک از اقسام تهیدستی و فقر در این عالم از نفهمی و جهل دشوارتر نیست.

جهل آن است که آدم هفتاد سال در این دنیا زندگی کند،اما نفهمد جهان یعنی چه؟نعمت ها یعنی چه؟انسان و خدا یعنی چه؟به دنیا بیاید و از دنیا برود و،در طول این به دنیا آمدن و از دنیا رفتن،در تاریکی مطلق به سر ببرد و هیچ چیز را نبیند.طبیعی است که در تاریکی هیچ چیز دیده نمی شود.اگر شب هنگام،بدون این که چراغی روشن باشد،به اتاقی وارد شویم،هیچ چیز را در آن اتاق تشخیص نخواهیم داد.حتی اگر عامل خطرآفرینی در اتاق وجود داشته باشد،آن را تشخیص نخواهیم داد،اما اگر چراغی در اتاق روشن باشد،عامل احتمالی خطر را می بینیم و از خود مواظبت می کنیم.

عقل مسموع و اثر آن

عقل طبیعی و خدادادی انسان،به تدریج،از طریق دیده ها و شنیده ها رو به کمال می رود و به قول امیر المؤمنین علی،علیه السلام،انسان عقل مسموع پیدا می کند.کودک رفته رفته بزرگ تر و فهمیده تر،می شود و بسیاری از برنامه های بچگانه را کم کم کنار می گذارد و به طرف یک سلسله برنامه های مثبت سوق پیدا می کند که این مربوط به عقل اوست.

اگر عقل انسان رشد کند،انسان را در زمره انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،قرار می دهد؛چراکه عقل انسان را به پیروی از انبیا و ائمه به عنوان رهبران واقعی بشر تشویق می کند.در نتیجه،انسان سعی می کند مانند ایشان زندگی کند:از حرام خدا گریزان بوده به حلال خدا عشق

ص:8

بورزد،قناعت پیشه کند،اخلاق نیکو داشته باشد و...

وجود مبارک امام موسی بن جعفر،علیه السلام،درباره ارزش های فراوان عقل مسموع و کمال یافته می فرمایند:

وقتی انسان از عقل کامل برخوردار شود،یکی از نتایج آن عقل کامل درخواست های بسیار شایسته از پروردگار عالم است. 14

این گونه درخواست ها در قرآن مجید،روایات و دعاها به وفور یافت می شوند؛ضمن این که وقتی انسان از خدا درخواستی می کند،پروردگار بزرگ زمینه دستیابی انسان به آن خواسته را فراهم می کند و جمله ذرات زمین و آسمان هماهنگ می شوند تا انسان به آنچه خواسته برسد.ازاین رو،کلید همه قفل ها در اختیار انسان قرار می گیرد.خداوند در قرآن مجید می فرماید:

«وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ». 15

وکلیه خزائن غیب نزد خداست،و کسی جز خدا بر آن آگاه نیست.

پروردگار عالم،با توجه به رحمت و عنایت خاص الهی،می تواند به خواهندگان و دعاکنندگان لطف کند و خواسته های آن ها را پاسخ گوید.

خواسته های شایسته انسان از خدا

امام موسی کاظم،علیه السلام،به هشام بن حکم فرمودند:در یکی از آیه های سوره مبارکه فرقان،از خداوند متعال درخواستی ارزشمند شده است که به نظر می رسد این درخواست از سوی یکی از عقلای عالم مطرح شده باشد؛زیرا درخواست کننده عقل کامل بوده و چیزی را خواسته است که سرمایه دنیا و آخرت او قرار بگیرد.این گونه درخواست ها به عاقلان واقعی اختصاص دارد:

«وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّهَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً». 16

ص:9

و آنان که می گویند:پروردگارا،ما را از سوی همسران و فرزندانمان خوشدلی و خوشحالی بخش،و ما را پیشوای پرهیزکاران قرار ده.

امام کاظم،علیه السلام،ادامه دادند:ای هشام،عاقلان حقیقی براساس شهوت،ثروت مادّی،و زیبایی ظاهری به امر ازدواج اقدام نمی کنند؛ بلکه مصلحت خود را در این امر مقدس به خداوند متعال وامی گذارند:

«هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا».

این گروه از عاقلان این گونه با خداوند نجوا می کنند:ما سازنده این نعمت ها نیستیم،این ها آفریده تو و در حوزه اختیار و شناخت تو هستند.

در نتیجه،خود تو باید وارد میدان زندگی بشوی و امر ازدواج را برای ما به انجام برسانی.

باری،انسان عاقل از خدا می خواهد همسر و نسلی از فرزندان به او عطا کند که در دنیا و آخرت موجب شادی قلب او باشند و قلب مؤمن را شاد کنند.به راستی که قلب مؤمن حرم خداست:

«قلب المؤمن حرم اللّه». 17

خداوند متعال در سوره های رعد و مؤمن خاطرنشان فرموده است که در روز قیامت،این گروه از عقلا همراه با خاندان خود از طریق رحمت و عنایت ویژه پروردگار به راحتی وارد بهشت می شوند.خداوند در سوره مبارکه رعد می فرماید:

«جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَهُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ». 18

بهشت های جاویدی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته و درستکارشان در آن وارد می شوند،و فرشتگان از هر دری بر آنان درآیند.

ص:10

پی نوشت

(1).در سوره بقره،آیات 31 و 32 می خوانیم: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاٰئِکَهِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ* قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ». نیز در روایتی در کتاب مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سلیمان حلی،ص 126 وجه دیگری از این معنا را بیان می کند:«عن ابی الربیع الشامی عن ابی جعفر(ع)قال:کنت معه جالسا فرأیت ان أبا جعفر، علیه السلام،قد نام فرفع رأسه و هو یقول:یا أبا الربیع،حدیث تمضغه الشیعه بالسنتها لا تدری ما کنهه.قلت:ما هو؟جعلنی اللّه فداک!قال:قول ابی علی بن ابی طالب، علیه السلام،ان امرنا صعب مستعصب لا یحتمله الا ملک مقرب أو نبی مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للایمان.یا أبا الربیع الا تری انه یکون ملک و لا یکون مقربا و لا یحتمله الا مقرب و قد یکون نبی و لیس بمرسل و لا یحتمله الا مرسل و قد یکون مؤمن و لیس بممتحنین و لا یحتمله الا مؤمن قد امتحن اللّه قلبه للایمان».

(2).در جلد نخست تعداد آیات مربوط به این مطلب آمده است.

(3).برای نمونه،مراجعه کنید به کتاب های کافی و بحار الانوار باب عقل و جهل.

(4).احادیث درباره ممتنع بودن به جا آوردن حق شکر نعمت های الهی فراوان است.با این حال در روایات آمده است:

-مشکاه الأنوار،علی طبرسی،ص 71:«عن الباقر علیه السلام قال:قال اللّه عز و جل لموسی بن عمران علیه السلام:یا موسی،اشکرنی حق شکری.قال:یا رب کیف أشکرک حق شکرک و النعمه منک و الشکر علیها نعمه منک؟فقال اللّه تبارک و تعالی:إذ عرفت أن ذلک منی فقد شکرتنی حق شکری».

-تفسیر قرطبی،ج 1،ص 398:«قال تعالی «اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً» .فقال داود:کیف أشکرک یا رب و الشکر نعمه منک!قال:الآن قد عرفتنی و شکرتنی إذ قد عرفت أن الشکر منی نعمه.قال:یا رب فأرنی أخفی نعمتک علی!قال:یا داود تنفس!فتنقس داود فقال اللّه تعالی:من یحصی هذه النعمه اللیل و النهار.

و قال موسی علیه السلام:کیف أشکرک و أصغر نعمه وضعتها بیدی من نعمک لا

ص:11

یجازی بها عملی کله!فأوحی اللّه إلیه:یا موسی الآن شکرتنی».

-میزان الحکمه،محمدی ری شهری،ج 2،ص 1487:«الإمام الصادق علیه السلام:أوحی اللّه تعالی إلی موسی علیه السلام:یا موسی اشکرنی حق شکری،فقال:یا رب کیف أشکرک حق شکرک،و لیس من شکر أشکرک به إلا و أنت أنعمت به علی؟!فقال:یا موسی شکرتنی حق شکری حین علمت أن ذلک منی».

(5).کافی،ج 1،ص 25؛توحید صدوق،ص 376؛تحف العقول،حرانی،ص 6:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:یا علی لا فقر أشد من الجهل،و لا مال أعود من العقل».

(6).از ناصر خسرو است.

(7).کهف،110 و مضمون آن در سوره فصلت،آیه 6.

(8).از فردوسی است.

(9).حاقه،19-24: «فَأَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هٰاؤُمُ اقْرَؤُا کِتٰابِیَهْ* إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاٰقٍ حِسٰابِیَهْ* فَهُوَ فِی عِیشَهٍ رٰاضِیَهٍ* فِی جَنَّهٍ عٰالِیَهٍ* قُطُوفُهٰا دٰانِیَهٌ* کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیّٰامِ الْخٰالِیَهِ».

(10).این عبارت را حضرت به حاکم مدینه فرموده است.بحار الأنوار،ج 44،ص 324:

«...فلما مات معاویه و ذلک لنصف من شهر رجب سنه ستین من الهجره کتب یزید إلی الولید بن عتبه بن أبی سفیان و کان علی المدینه من قبل معاویه أن یأخذ الحسین علیه السلام بالبیعه له و لا یرخص له فی التأخیر عن ذلک،فأنفذ الولید إلی الحسین فی اللیل فاستدعاه فعرف الحسین علیه السلام الذی أراد،فدعا جماعه من موالیه و أمرهم بحمل السلاح،و قال لهم:إن الولید قد استدعانی فی هذا الوقت،و لست آمن أن یکلفنی فیه أمرا لا اجیبه إلیه،و هو غیر مأمون،فکونوا معی فإذا دخلت إلیه فاجلسوا علی الباب،فان سمعتم صوتی قد علا فادخلوا علیه لتمنعوه عنی.فصار الحسین علیه السلام إلی الولید بن عتبه فوجد عنده مروان بن الحکم فنعی إلیه الولید معاویه فاسترجع الحسین ثم قرأ علیه کتاب یزید و ما أمره فیه من أخذ البیعه منه له،

ص:12

فقال الحسین علیه السلام:إنی لا أراک تقنع ببیعتی لیزید سرا حتی ابایعه جهرا فیعرف ذلک الناس،فقال له الولید:أجل.فقال الحسین:فتصبح و تری رأیک فی ذلک،فقال له الولید:انصرف علی اسم اللّه تعالی حتی تأتینا مع جماعه الناس.فقال له مروان:و اللّه لئن فارقک الحسین الساعه و لم یبایع لا قدرت منه علی مثلها أبدا حتی تکثر القتلی بینکم و بینه احبس الرجل و لا یخرج من عندک حتی یبایع أو تضرب عنقه،فوثب الحسین علیه السلام عند ذلک و قال:أنت یا ابن الزرقاء تقتلنی أم هو؟کذبت و اللّه و أثمت،و خرج یمشی و معه موالیه حتی أتی منزله(ارشاد المفید ص 182 و 183 و هکذا ما بعده).قال السید:کتب یزید إلی الولید یأمره بأخذ البیعه علی أهلها(یعنی المدینه)و خاصه علی الحسین علیه السلام و یقول:إن أبی علیک فاضرب عنقه،و ابعث إلی برأسه،فأحضر الولید مروان و استشاره فی أمر الحسین،فقال:إنه لا یقبل،و لو کنت مکانک ضربت عنقه،فقال الولید،لیتنی لم أک شیئا مذکورا.ثم بعث إلی الحسین علیه السلام فجاءه فی ثلاثین من أهل بیته و موالیه و ساق الکلام إلی أن قال-:فغضب الحسین علیه السلام ثم قال:ویلی علیک یا ابن الزرقاء أنت تأمر بضرب عنقی؟کذبت و اللّه و أثمت.ثم أقبل علی الولید فقال:أیها الأمیر!إنا أهل بیت النبوه،و معدن الرساله،و مختلف الملائکه،و بنا فتح اللّه،و بنا ختم اللّه،و یزید رجل فاسق شارب الخمر،قاتل النفس المحرمه،معلن بالفسق،و مثلی لا یبایع مثله،و لکن نصبح و تصبحون،و ننظر و تنظرون،أینا أحق بالبیعه و الخلافه،ثم خرج علیه السلام (کتاب الملهوف،ص 17 و 18).و قال ابن شهر آشوب:کتب إلی الولید بأخذ البیعه من الحسین علیه السلام و عبد اللّه بن عمر،و عبد اللّه بن الزبیر،و عبد الرحمان بن أبی بکر أخذا عنیفا لیست فیه رخصه،فمن یأبی علیک منهم فاضرب عنقه،و ابعث إلی برأسه.فشاور فی ذلک مروان فقال:الرأی أن تحضرهم و تأخذ منهم البیعه قبل أن یعلموا.فوجه فی طلبهم و کانوا عند التربه،فقال عبد الرحمان و عبد اللّه:ندخل دورنا و نغلق أبوابنا،و قال ابن الزبیر:و اللّه ما ابایع یزید أبدا و قال الحسین:أنا لا بد لی من الدخلول علی الولید و ذکر قریبا مما مر(مناقب آل أبی طالب،ج 4،ص 88).قال المفید:فقال مروان للولید:عصیتنی لا و اللّه لا یمکنک مثلها من نفسه أبدا فقال الولید:

ص:13

ویح غیرک یا مروان إنک اخترت لی التی فیها هلاک دینی و دنیای و اللّه ما احب أن لی ما طلعت علیه الشمس و غربت عنه من مال الدنیا و ملکها و إنی قتلت حسینا، سبحان اللّه أقتل حسینا إن قال لا ابایع،و اللّه إنی لا ظن أن امرءا یحاسب بدم الحسین خفیف المیزان عند اللّه یوم القیامه.فقال له مروان:فإذا کان هذا رأیک فقد أصبت فیما صنعت،یقول هذا و هو غیر الحامد له علی رأیه...».

(11).این روایت مضمون آن مطلب را می رساند:اللهوف،سید ابن طاووس،ص 38؛نیز در کلمات امام حسین،شریفی،ص 323:«قال أبو محمد الواقدی و زراره بن خلج:

لقینا الحسین بن علی علیهما السلام قبل أن یخرج الی العراق فأخبرناه ضعف الناس بالکوفه و إن قلوبهم معه،و سیوفهم علیه،فأومی بیده نحو السماء ففتحت أبواب السماء و نزلت الملائکه عددا لا یحصیهم إلا اللّه عز و جل».

(12).مصباح الفقاهه،آیت اللّه خوئی،ج 5،ص 477(بدون اینکه به راوی ان اشاره کند)؛شرح اسماء الحسنی،سبزواری،ج 1،ص 264(به صورت ورد من الائمه).

(13).توبه،111.

(14).اقتباس از فقرات متفاوتی از این حدیث است.کافی،ج 1،ص 16:«یا هشام،ما بعث اللّه أنبیائه و رسله إلی عباده إلا لیعقلوا عن اللّه،فأحسنهم استجابه أحسنهم معرفه،و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا،و أکملهم عقلا أرفعهم درجه فی الدنیا و الآخره....یا هشام،من سلط ثلاثا علی ثلاث فکأنما أعان علی هدم عقله:من أظلم نور تفکره بطول أمله،و محا طرائف حکمته بفضول کلامه،و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه،فکأنما أعان هواه علی هدم عقله،و من هدم عقله،أفسد علیه دینه و دنیاه.یا هشام کیف یزکو عند اللّه عملک،و أنت قد شغلت قلبک عن أمر ربک و أطعت هواک علی غلبه عقلک.یا هشام،الصبر علی الوحده علامه قوه العقل،فمن عقل عن اللّه اعتزل أهل الدنیا و الراغبین فیها،و رغب فیما عند اللّه،و کان اللّه انسه فی الوحشه،و صاحبه فی الوحده،و غناه فی العیله،و معزه من غیر عشیره.یا هشام،نصب الحق لطاعه اللّه،و لا نجاه إلا بالطاعه،و الطاعه بالعلم و العلم بالتعلم،و التعلم بالعقل یعتقد،و لا علم إلا من عالم ربانی،و معرفه العلم بالعقل.یا هشام،قلیل العمل من

ص:14

العالم مقبول مضاعف،و کثیر العمل من أهل الهوی و الجهل مردود.یا هشام،إن العاقل رضی بالدون من الدنیا مع الحکمه،و لم یرض بالدون من الحکمه مع الدنیا،فلذلک ربحت تجارتهم.یا هشام،إن العقلاء ترکوا فضول الدنیا فکیف الذنوب،و ترک الدنیا من الفضل،و ترک الذنوب من الفرض.یا هشام،إن العاقل نظر إلی الدنیا و إلی أهلها فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقه و نظر إلی الآخره فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقه،فطلب بالمشقه أبقاهما.یا هشام،إن العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخره،لأنهم علموا أن الدنیا طالبه مطلوبه و الآخره طالبه و مطلوبه،فمن طلب الآخره طلبته الدنیا حتی یستوفی منها رزقه،و من طلب الدنیا طلبته الآخره فیأتیه الموت،فیفسد علیه دنیاه و آخرته.یا هشام،من أراد الغنی بلا مال،و راحه القب من الحسد،و السلامه فی الدین فلیتضرع إلی اللّه عز و جل فی مسألته بأن یکمل عقله،فمن عقل قنع بما یکفیه، و من قنع بما یکفیه استغنی،و من لم یقنع بما یکفیه لم یدرک الغنی أبدا...»

(15).انعام،59: «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّهٍ فِی ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ».»

(16).فرقان.74.

(17).شرح الأسماء الحسنی،ملا هادی سبزواری،ج 1،ص 34؛بحار الانوار،ج 55، ص 39؛تفسیر سید مصطفی خمینی،ج 2،ص 191:«فی الحدیث قلب المؤمن عرش الرحمن».بحار الأنوار،ج 67،ص 25؛میزان الحکمه،ج 1،ص 502:«قال الصادق علیه السلام:القلب حرم اللّه فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه».

(18).رعد،23.

تهران،حسینیه سلیمی رجب 1381

ص:15

ص:16

ص:17

ص:18

2 خدامحوری در رفتار عاقلان

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

در روایتی،وجود مبارک حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،برای شاگرد مدرسه علمی خود،هشام بن حکم،آثار مثبت و با ارزش عقل را، بیان فرموه اند.حضرت بخشی از این آثار را که در کتاب خدا نیز آمده یادآور شده و قسمتی از آن آیات را نیز قرائت فرموه اند که از جمله آن ها،یکی از آیات سوره مبارکه آل عمران است.حضرت درباره این آیه به هشام بن حکم فرموده اند:خداوند عالم در این آیه چند خواسته از آثار عقل عاقلان عالم را بیان فرموده است.این عده چون انسان های عاقلی هستند و عقل کاملی دارند و این تکامل را نیز از طریق معارف الهی به دست آورده اند،خواسته های با ارزش و با عظمتی از پروردگار عالم دارند.خداوند هم به فضل خود دعای این بزرگواران را در طول تاریخ اجابت کرده است.آن ها به پیشگاه پرورگار عرضه می دارند:

وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّهَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً». 1

ص:19

از فعل«یقولون»برمی آید که این خواسته و دعای همیشگی عاقلان است و مرتب و پیوسته از پروردگار عزیز عالم درخواست می کنند که همسران و نسل آن ها را همسران و نسلی قرار دهد که مایه شادی قلب و دلخوشی شان،هم در این دنیا و هم در آخرت،باشد.این بزرگواران به این معنا واقف بودند که زن و فرزند شایسته،زن و فرزند صالح و پاک، از سرمایه های عظیم پروردگار هستند که خداوند از باب رحمت خود آن ها را به انسان عنایت می کند.

البته،انسانی که لیاقت و شایستگی از خود نشان دهد و قصدش این باشد که برای خاطر خدا،برای رسیدن به کرامت،برای نیل به ارزش ها، برای خاطر انسانیت،و برای ایجاد دنیایی آرام و آخرتی آباد ازدواج کند، دیگر منظورش از ازدواج فقط پاسخگویی به شهوات نیست،بلکه او به ازدواج به عنوان تجارتی الهی و واقعیتی ملکوتی نظر می کند؛همان طور که در قرآن مجید به این معنا به شکل های مختلف اشاره شده است. 2

توجه به زن و ازدواج از دیدگاه قرآن

قرآن کریم در سوره مبارکه بقره می فرماید:

«نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ». 3

زنان شما کشتزار شمایند،هر زمان و هر کجا خواستید به کشتزار خود در آیید و با رعایت حقوق یکدیگر و حفظ عفت و پاکی در سایه زناشویی و تولید نسلی پاک و شایسته و صالح،خیر و ثوابی برای خود پیش فرستید و از خدا پروا کنید،و بدانید که او را ملاقات خواهید کرد.و مؤمنان را بشارت ده!

خداوند در این آیه به صراحت می فرماید:من زن را آفریدم و وجود او را برای شما بسان کشتزار و سرزمین و زراعت قرار دادم.سپس،در

ص:20

آیه ای دیگرالبته بعد از این که سفارشات زیادی درباره یک ازدواج سالم می کند که مرد مؤمن با زن مشرک یا زناکار و زن مؤمن با مرد مشرک یا زناکار ازدواج نکند 4 5 و در مساله ازدواج به صالح بودن همسر توجه داشته باشدنتیجه ازدواج درست را بیان می کند که خود مصداق این آیه شریفه قرآن است:

«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ». 6

و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون می آید،و زمینی که ناپاک است،جز گیاهی اندک و بی سود از آن بیرون نمی آید؛این گونه نشانه ها را،برای گروهی که سپاس گزارند،[به صورت های گوناگون]بیان می کنیم.

نکته قابل توجه در آیه این است که خداوند می فرماید:از زمین پاک نیز جز به اذن پروردگار چیزی نمی روید؛یعنی سرزمین پاک هم اگر بخواهد گل بدهد یا درختی در آن رشد کند یا نهالی را در دل خود تربیت کند،باز نیازمند و وابسته به عنایت خداست و با تکیه بر رحمت خدا و اذن او این کار صورت می گیرد.

برآیند مفهوم دو آیه

خداوند در آیه پیش فرمود:

«نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ».

زنان شما کشتزار شما هستند.

یعنی انسان باید مواظب باشد و دقت کند که چه زمینی را برای پرورش اولاد خود انتخاب می کند؛باید مطمئن باشد که همسرش انسان پاکی است که اهل ایمان و عفت و پاکدامنی است.چنین زمینی است که «بِإِذْنِ رَبِّهِ» فرزندانی پاک به وجود می آورد.

نکته دیگر موجود در آیه این است که قرآن می فرماید «بِإِذْنِ رَبِّهِ»، نه

ص:21

«باذن اللّه».دلیل این که از اسامی شریف پروردگار تنها کلمه«ربّ»در این آیه انتخاب شده این است که رب به معنای مالک و پرورش دهنده است؛به معنای رشددهنده و مالکی است که با فرهنگ کامل و جامع رشد و نمو می دهد و تربیت می کند:

«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً».

به عکس،اگر این کشتزار خبیث یا بی دین و مشرک باشد،اگر این کشتزار ناصالح باشد،اگر این کشتزار بی عفت و بی عصمت باشد،اگر این کشتزار بی حجاب و بد حجاب باشد،و به قول آیه سوره احزاب گرفتار تبرّج جاهلیت 7 باشد، 8 جز گیاهی بی ریشه و به درد نخور و تلخ و بی خاصیت از این کشتزار بیرون نمی آید.آنچه هم که از آن بیرون می آید بر باد است،بر فناست و لب مرز نابودی قرار دارد.او نیز بمانند ریشه اش که همان زمین خبیث است به خباثت میل می کند و به طرف خباثت حرکت می کند.

عاقلان عالم این معنا را درک کرده بودند و می دانستند که خداوند متعال زن را کشتزار می داند و آن را شوره زار نمی پسندد.خداوند نمی خواهد این کشتزار بسان کویر خالی از ایمان و عواطف و مهرورزی و خالی از اخلاق و عمل صالح باشد.این است که عاقلان عالم برای ازدواج به خدای خود متوسل می شدند و حالت دعا به خود می گرفتند؛ زیرا آن را مساله مهمی می دانستند.حق هم داشتند،چون ازدواج مسأله ای است که اگر خدای نکرده به انحراف بیانجامد،دیگر جای جبران ندارد.اگر انسان خانه ای بسازد و یک گوشه آن خراب از آب در آید،ضرری را تحمل می کند تا آن را اصلاح کند و با صرف مقداری پول از معمار می خواهد که اشکال به وجود آمده را رفع کند؛یا اگر پول آدم را دزد ببرد،بالاخره روزی این ضرر جبران می شود؛اما اگر آدم از

ص:22

سر شهوت همسری انتخاب کندکه به قول قرآن سرزمین خبیثی است و بعد از آن زن صاحب چندین اولاد بشود و بچه ها به سبب زندگی در کنار چنین مادری بی دین رشد کنند و حاضر به دیندار شدن هم نباشند،دیگر نه ضرر این زن قابل جبران است و نه ضرر آن بچه ها.

چنین ضرری تا قیامت هم قابل جبران نیست.اصولا،خیلی چیزها در این عالم قابل جبران نیست که اگر انسان از آن ها پشیمان هم بشود نمی تواند ضررشان را جبران و ناراحتی حاصل از این پشیمانی سخت را درمان کند؛مانند درد بی درمان خواهد شد که روی قلب آدم می ماند و نمی توان برای درمان آن کاری انجام داد.

نمونه این پشیمانی

یکبار،پیاده در خیابانی راه می رفتم که مردی تقریبا شصت هفتاد ساله که موی سرورویش سفید شده بود با عجله نزدم آمد و با گریه گفت:

خودکشی در اسلام چه حکمی دارد؟گفتم:جزو محرمات واقعی است و در قرآن مجید از آن نهی شده است:

«وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ». 9

خودکشی نکنید!

کسی هم که خودکشی می کند،در توبه را به روی خود بسته است،زیرا جای توبه در دنیاست و انسانی که به عالم بعد منتقل شده راهی برای توبه و جبران مافات ندارد،چون دیگر زمان جبران گناه را در اختیار ندارد.درهرحال،در قرآن مجید و روایات آمده است که خودکشی از محرمات و از گناهان کبیره است و به فاعل آن وعده عذاب داده شده است...گفت:پس من چه کنم؟زیرا خیلی ناراحت و متأثر و متأسفم و در تنگنا هستم.وضع مالی ام هم خیلی خوب است و خانه ام در فلان جاست(که آن زمان از گران ترین مناطق تهران بود)؟

ص:23

وقتی از سبب ناراحتی اش پرسیدم گفت:اشتباهی در جوانی کرده ام که الان به درد آن گرفتارم.با این که پدر و مادرم در آن روزگار مرا نهی کردند و گفتند:این کار را نکن،گوش ندادم.ماجرا این است که آن زمان،در مسیر دبیرستان دخترانه،دختر بی حجابی را دیدم و به او علاقمند شدم.آدرسش را هم پیدا کردم و با او ازدواج کردم و به حرف و نصیحت های اطرافیانم گوش ندادم و تا الان هم این زن با حجاب نشده است.البته،او الان پنجاه و پنج سال دارد و از او چهار بچه دارم:

دو دختر و دو پسر،ولی حتی یکی از بچه هایم هم دین ندارد؛حتی یکی از آن ها هم نماز نمی خواند و دخترهایم در بی حجابی نمره کامل می گیرند.حالا که پیر شده ام و فهمیده ام باید به پیشگاه خدا بروم، نمی دانم جواب خدا را با این بچه های بی دین چه بدهم؟

بدین ترتیب،معلوم می شود به این سادگی ها هم نیست که بنشینیم و بگوییم هر دختری که پسرم دید و او او خوشش آمد باید با او ازدواج کند،یا ازدواج با هر کسی که از او خوشم آمد مشکلی ندارد.تمام این ازدواج ها در قیامت محاسبه می شوند؛تمام این انتخاب ها و تمام این اولادها در قیامت حساب دارند.

مساله آن اندازه مهم است که بزرگواران عاقل عالم را نیز دچار دغدغه خاطر می کند و از خدا راه چاره می طلبند.در قیاس با یان افراد،معلوم می شود آن ها که بدون تفکر و مشورت ازدواج می کنند اهل عقل نیستند، بلکه اهل شهوت اند.عاقلان عاقلانه ازدواج می کنند نه حیوان صفت، چون اهمیت مسأله را درک کرده اند و می دانند که ازدواج هم دنیا و هم آخرتشان را تحت تاثیر قرار می دهد.

درخواست همسر از خدا روش بزرگان است

بزرگان از پروردگار عالم پیوسته تقاضا می کنند که «هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ

ص:24

ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّهَ أَعْیُنٍ» .قرآن مجید نمونه هم در این باره معرفی می کند.یکی از عاقلان برجسته ای که در مسأله ازدواج پناه به خدا برد و همسر خود را از خدا خواست و بچه هایش را از خدا طلب کرد و پروردگار بزرگ عالم هم دعایش را مستجاب کرد همسر عمران و مادر حضرت مریم بود:

«إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ».

قرآن در این جا هم از زن و هم از شوهر او نام می برد.با راهنمایی حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،معلوم می شود که عمران قبل از ازدواجش این زن را از پروردگار عالم درخواست کرده و دعا کرده بود که خدایا،همسری نصیب من کن و حاصل این ازدواج را برای ما مایه روشنی قلب و شادی دل قرار بده!خداوند هم این زن با کرامت و این خانم بزرگوار با عفت با ایمان پاکدامن اهل توحید را نصیب او فرمود.

چیزی از عروسی این دو نگذشته بود که این خانم حامله شد.خانمی که شاید سنش به بیست نرسیده و از عروسی اش شاید یک سال نگذشته بود،وقتی متوجه شد حامله است،با خدای خود کلماتی گفت که نشان می دهد این خانم جوان چقدر با معرفت و با کرامت و فهمیده و عقل بوده است:

«إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ. فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ». 10

یاد کنید هنگامی که همسر عمران گفت:پروردگارا،برای تو نذر کردم که آنچه را در شکم خود دارم برای خدمت خانه تو از ولایت و سرپرستی من آزاد باشد.بنابراین،از من بپذیر؛یقینا تو شنوا و دانایی.زمانی که او را زایید گفت:پروردگارا،من او را دختر زاییدم.و خدا به آنچه او زایید داناتر بود؛و آن پسر که زاییدن او را آرزو داشت،در کرامت،عظمت،

ص:25

ارزش و شخصیت مانند این دختر نیست؛پس در مقام نامگذاری اش گفت:البته من نامش را«مریم»نهادم،و او و فرزندانش را از خطرات مهلک و وسوسه های بنیان برانداز شیطان رانده شده به پناه تو می آورم.

همین قسمت آیه چقدر مطلب در خود جای داده است!خداوند می گوید:این خانم به درگاه من دعا کرد و گفت:خدایا،عهد می کنم، نذر می کنم،تعهد می کنم که فرزندی را که در شکم خود دارم،از خدمت به خودم و خانواده ام آزاد کنم تا این فرزند فقط و فقط در راه خدمت به تو قرار بگیرد:

«رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً».

خدایا،نذر کردم کاری به کار این بچه نداشته باشم و وقت او را در خدمت خانه و خانواده ام هدر نکنم،بلکه او را به تو واگذار کنم تا خدمتگزار دین تو باشد و خدمتگزار بیت المقدس شود؛این نذر و عهد من است،اما خدایا،این کار من زمانی ارزش پیدا می کند که آن را از من بپذیری:

«فَتَقَبَّلْ مِنِّی».

خدایا،این فرزند را به تو واگذار کردم.تو هم از من قبول فرما.

در این قسمت از آیه،توحید و عشق به عبادت خدا موج می زند.در حقیقت،او به خدا می گوید:من این کار را برای رضایت تو انجام می دهم،تو هم آن را از من بپذیر!

«فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ».

وقتی بچه به دنیا آمد و او دانست که فرزندش دختر است گفت:

خدایا،من همه آرزویم این بود که این بچه پسر باشد تا او را در راه تو قرار دهم،اما فرزندم دختر است،حال چه کنم؟خداوند می فرماید:

«قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ».

خودم این بچه را دختر قرار دادم.می دانستم این بچه دختر است و دختر

ص:26

به دنیا می آید،اما این دختر به هیچ وجه قابل مقایسه با پسر نیست.این دختر وضع دیگری دارد و سرمایه دیگری است که میلیون ها پسر به گرد پای او نخواهند رسید:

«وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ».

همسر عمران گفت:حالا که دختر زاییدم،نام او را مریم گذاشتم:

«وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ».

خدایا،من که قدرت ندارم امانت تو را حفظ کنم.من در این دنیای فاسد و پر فتنه،این دختر و هرچه از نسل او تا قیامت به دنیا می آید را از شر شیطان رجیم در پناه تو قرار می دهم.

این نمونه یک مادر واقعی است.اگر چنین زنی نصیب انسان شود که این قدر بیدار و بینا باشد و فتنه های شیطان را بشناسد و فساد زمان را درک کند،دنیا و آخرت انسان و سعادت اولاد او تامین شده است.چنین زنی می فهمد چه خبر است و برای سلامت بچه اش چه باید بکند.او فرزندش را به خدا واگذار می کند و می گوید:

«أُعِیذُهٰا بِکَ».

خدایا،فرزند خود را به تو سپردم،ای پناه پناه آوران!آیا می شود انسان چیزی را به پناه خدا بدهد و او روی برگرداند و بگوید:من نمی توانم او را در پناه خودم بگیرم؟آن هم خدایی که قدرت بی نهایت است؟

درخواست همسر عمران از خدا

درخواست دیگر این خانم از حضرت حق پذیرش خواسته اش بود:

«فَتَقَبَّلْ مِنِّی».

خدایا،این فرزند را از من قبول فرما!من او را به تو واگذار می کنم.

خداوند در آیه بعد در باب خواسته او می فرماید:

«فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ».

ص:27

خداوند متعال مریم را از این مادر به وجهی نیکو قبول کرد.

«وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً».

چون این مادر فرزند خود را به من سپرده بود،من هم او را به نحوی نیکو و پسندیده پرورش دادم و خود تربیت او را به عهده گرفتم.

زمانی که خدا تربیت کسی را بر عهده بگیرد دل او را هدایت می کند؛ فکرش را هدایت می کند،در وجود او ایجاد رغبت می کند،و ازاین رو، هزار لطف و عنایت به جانب او سرازیر می شود.

«فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً وَ کَفَّلَهٰا زَکَرِیّٰا».

می فرماید یکی از پیغمبران خود را سرپرست مریم قرار دادم و او را موظف کردم تا این دختر را پرورش و رشد دهد.نکته مساله در همین جاست که خداوند یک پیغمبر را که باید معلم همه انسان ها باشد،معلم یک نفر قرار می دهد.از برکت چنان پدر و مادر پاکدامن و چنین معلم شایسته ای این دختر به قدری رشد می کند که قرآن می فرماید:

«کُلَّمٰا دَخَلَ عَلَیْهٰا زَکَرِیَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً».

هرگاه زکریا در محراب عبادت بر مریم وارد می شد،چیز شگفت آوری می دید.از خود می پرسید:مادر مریم که به این جا نیامده تا برایش غذا بیاورد،پدرش هم که نیامده،قوم وخویش هایش هم که نیامده اند،پس این غذا از کجا برای او آماده شده است:

«قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا؟».

این سفره از کجا برای تو پهن شده است؟

و مریم در پاسخ سوال حضرت می گفت:

«قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ».

این سفره از جانب خدا برای من پهن شده است.

«إِنَّ اللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ».

ای پیغمبر،بدان خدا به هرکس که بخواهد بی حساب روزی می دهد.

ص:28

آری،کار این فرزند به جایی رسیده است که به علم توحید پیغمبر خدا هم می افزاید:

«قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ». 11

من از زمره آن «مَنْ یَشٰاءُ» هایی هستم که خداوند «بِغَیْرِ حِسٰابٍ» به آن ها روزی می دهد.

این سیمای یک خانواده در قرآن است که مشمول این دعا بوده اند:

«رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّهَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً» .

درخواست دوم

«وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً».

این توقع و درخواست بسیار عجیبی است که عاقلان عالم از خدا دارند.چه خوب است انسان توقع و آرزو و درخواست و دعا را از ایشان یاد بگیرد و اگر قرار است توقعی داشته باشد،لااقل بداند چه توقعی داشته باشد بهتر است!

نمونه ای دیگر

قرآن مجید در سوره مبارکه کهف،به اجمال و اشاره،از زن و شوهر دیگری یاد می کند که روایتی از وجود مبارک حضرت صادق، علیه السلام،احوال آنان را بیان می کند.قرآن از این زن و شوهر به «صالحین»تعبیر کرده است؛یعنی هم شوهر شایسته و پاک و هم همسر شایسته و پاک و صالح.این دو،پسر هشت نه ساله ای داشتند که در حادثه ای از دست رفت و در فقدان او بسیار اندوهناک شدند،ولی خداوند به فضل خود مصیبت آنان را جبران کرد.

مفهوم جباریت خداوند

می دانیم یکی از اسامی خداوند«جبّار»است.جبار صیغه مبالغه است،

ص:29

یعنی خدایی که بسیار بسیار جبران کننده است:شکستگی ها و خلأها و از دست رفته ها را او جبران می کند.او بسیار جبران کننده است،کم هم نه؛مثلا،اگر یک تومان از دست کسی برود،با یک میلیون تومان جبران می کند؛اگر کسی در راه عبادت او چشم،گوش یا دست خود را از دست بدهد،او با اعطای بدنی بهشتی و ابدی این نقص را جبران می کند؛اگر کسی پول خود را در راه خیر مصرف کند،فقط هفت صد برابر در دنیا برای او جبران می کند.حال،وضعش در قیامت بماند.

بنابراین،جبار یعنی خدایی که بسیار جبران کننده است.

به هرحال،این پدر و مادر به این پسر خیلی دل بسته بودند و همین یک فرزند را هم داشتند.قرآن می فرماید:این فرزند در حادثه ای از دست رفت و آن ها را داغدار کرد؛آری:

بتوان ز جگر برید پیوند دیدن نتوان خراش فرزند. 12

ولی چون آن ها بندگان خوب و صالح و شایسته ای بودند،بر این مصیبت صبر کردند.بعد از مدتی نیز،پروردگار عالم دختری به آن ها عنایت کرد که از مصادیق قول خداوند در سوره آل عمران: «وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ» بود.

به راستی،این دختر کجا و آن پسر کجا؟اگر آن پسر بزرگ می شد، هیچ چیز نصیب والدین خود نمی کرد،لذا خداوند بر پرونده اش قلم کشید و او را از آنان گرفت تا در عوض به سبب فرزند بهتری این مصیبت را جبران کند.

در این جا ممکن است عده ای بگویند:خدا که می خواست فرزند ما را بگیرد،از اول او را به ما نمی داد بهتر نبود؟درحالی که خداوند به ما فرزند می دهد و از ما می گیرد تا هم صبر و رضایت ما را بیازماید و هم در زندگی آن را به وجهی جبران کند که در عالم نمونه ای نداشته باشد.

به واقع،معلوم نیست این پدر و مادر چه دعای خالصانه ای کرده بودند

ص:30

و با چه خلوصی به پروردگارشان گفته بودند: «رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّهَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً» .اما امام صادق،علیه السلام، می فرماید:از نسل این دختر هفتاد پیغمبر به وجود آمد. 13

این معنا جباریت خداست.خداوند دعاب دعاکنندگان عاقل را مستجاب می کند؛خلأ مردم با ایمان را جبران می کند؛و اگر چیزی را از دست کسی به مصلحت بگیرد،بهتر از آن را به او عنایت می کند. 14

«مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ». 15

هر آیه ای را که[محتوی حکم یا احکامی است،وقتی بر پایه مصلحت یا اقتضای زمان]از میان برداریم یا به تأخیر اندازیم،بهتر از آن یا مانندش را می آوریم.آیا ندانسته ای که خدا بر هر کاری تواناست؟

علی(ع)هم این دعا را می خواند

در روایات آمده است یکی از کسانی که در ایام جوانی خود این دعا را فراوان می خواند و درخواستش مستجاب شد،وجود مبارک امیر المؤمنین، علیه السلام،بود. 16 حضرت خدا را وکیل ازدواج خود قرار داد،لذا روزی که به خانه پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،آمد سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.پیغمبر فرمود:علی جان!برای کاری به خانه من آمده ای؟عرض کرد:گمان می کنم وقت ازدواجم است!و دیگر هیچ نگفت.آن گاه، جبرئیل نازل شد و به پیامبر فرمود:خداوند می فرماید فاطمه را به عقد علی درآور،من نیز در عالم ملکوت عقد زهرا را برای علی می خوانم. 17

این اثر دعای علی است.فاطمه زهرا،در حقیقت،اجابت دعای امیر المؤمنین،علیه السلام،از سوی پروردگار است.حال،این که در باطن عالم چه پیوندهایی و چه روابطی وجود داشته است را تنها خدا می داند.

ذریه ای که خدا به این زن و شوهر عنایت کرد مصداق «لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً»

ص:31

نیز شدند؛هم مردانشان و هم زنانشان.یکی از افراد این ذریه وجود مبارک زینب کبری،علیها السلام،بود.در روایات آمده است که وقتی قنداقه ایشان را به پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،دادند،پیامبر این جمله را فرمود که نشان دهنده عظمت این خانم است.ایشان به فاطمه زهرا، علیها السلام،فرمود:

ای پاره تنم و روشنی چشمانم!هرکس بر زینب و مصائب او بگرید، ثواب کسی را دارد که بر دو برادر او حسن و حسین،علیهما السلام، بگرید. 18

زینب کبری(س)و رسالت بزرگ او

عصر عاشورا،زینب کبری،علیها السلام،از حضرت سید الشهدا،علیه السلام،سوال مهمی پرسید.عرض کرد:این بار که تشریف می برید دیگر برنمی گردید؟فرمودند:درست است.دیگر نمی آیم!سؤال کرد:یابن رسول اللّه،اگر شما برنگشتید،تکلیف من با این زن ها و بچه ها چیست؟

دقت شود!معنی سؤال زینب کبری،علیها السلام،این نبود که بعد از شما چه خواهد شد،بلکه از امام خود درباره وظیفه و تکلیف خود و دیگران که مجموعا هشتاد و چهار زن و دختر و بچه بودند سوال کرد.

حضرت در پاسخ فرمودند:بعد از من،همه به پروردگار عالم توکل کنید، زیرا کارساز و نگهبان ما اوست.

وکیل به معنی کارساز است.اگر کسی نتواند کار خودش را به جریان بیاندازد یا از خود دفاع کند و کارهایش را در مجرای صحیح قرار دهد، وکیل می گیرد.فرمود:خواهر،خدا را وکیل خود قرار بدهید،زیرا ما غیر از خدا کسی را نداریم: «وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» . 19

زینب کبری با این پاسخ آرام شد 20 و خداوند هم از عاشورا تا روز اربعین،و از کوفه و شام تا مدینه برای اهل بیت امام حسین،

ص:32

علیه السلام،کارسازی کرد.در چند موضع،دشمن تصمیم قطعی گرفت زینب کبری،علیها السلام،را به قتل برساند،اما نتوانست؛زیرا خداوند متعال دل دشمن را برگرداند،در نیت دشمن اخلال ایجاد کرد،و زبان دشمن را بست؛مخصوصا وقتی که در سخنانش خطاب به یزید گفت:

«أمن العدل یابن الطلقاء». 21

دهان دشمن در پاسخ این سخنان بسته و اراده او تعطیل بود و خواست دشمن با مانع روبه رو شد.و این معنای کارسازی و وکالت پروردگار است.

ص:33

پی نوشت

(1).فرقان،74.

(2).از جمله این آیات سوره رعد 19-25: «أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ* اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ * وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ* وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰهَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَهً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ* جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَهُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ* سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ* وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» .

(3).بقره،223.

(4).اشاره به این آیه است:بقره،221: «وَ لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَهٌ مُؤْمِنَهٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَهٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لاٰ تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّهِ وَ الْمَغْفِرَهِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ».

(5).نور،3: «اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَ الزّٰانِیَهُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ».

(6).اعراف،58.

(7).کلمه تبرج که در این آیه ذکر شده خطاب به زنان پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،است:

«وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّهِ»؛ یعنی آرایش کردن زن به قصد بیرون رفتن و خود را نشان همه دادن.این معنای تبرج است.(مولف)

(8).اشاره است به این آیه 32-34 سوره احزاب: «یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسٰاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً* وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّهِ الْأُولیٰ وَ أَقِمْنَ الصَّلاٰهَ وَ آتِینَ الزَّکٰاهَ وَ أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً* وَ اذْکُرْنَ مٰا

ص:34

یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ وَ الْحِکْمَهِ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً».

(9).نساء،29: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَهً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً».

(10).آل عمران،35-36.تفاسیر در ذیل این آیه نکات ارزشمندی را توضیح داده اند:

-تفسیر العیاشی،محمد بن مسعود العیاشی،ج 1،ص 170:«عن اسمعیل الجعفی عن أبی جعفر علیه السلام قال:ان امرأه عمران لما نذرت ما فی بطنها محررا قال:و المحرر للمسجد إذا وضعته[أو]دخل المسجد فلم یخرج[من المسجد]أبدا فلما ولدت مریم،"قالت رب انی وضعتها انثی و اللّه أعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی و انی سمیتها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم."فساهم علیها النبیون فاصاب القرعه زکریا،و هو زوج اختها و کفلها و ادخلها المسجد،فلما بلغت ما تبلغ النساء من الطمث و کانت أجمل النساء،فکانت تصلی و یضیئ المحراب لنورها،فدخل علیها زکریا فإذا عندها فاکهه الشتاء فی الصیف و فاکهه الصیف فی الشتاء فقال:انی لک هذا قالت هو من عند اللّه.فهناک دعا زکریا ربه قال انی خفت الموالی من ورائی إلی ما ذکره اللّه من قصه زکریا و یحیی».

-«عن حفص البختری عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه"انی نذرت لک ما فی بطنی محررا،"المحرر یکون فی الکنیسه و لا یخرج منها فلما وضعتها انثی"قالت رب انی وضعتها انثی و اللّه أعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی" ان الانثی تحیض فتخرج من المسجد و المحرر لا یخرج من المسجد».

-«عن جابر عن أبی جعفر علیه السلام قال سمعته یقول:أوحی اللّه إلی عمران انی واهب لک ذکرا یبرئ الاکمه و الابرص و یحیی الموتی باذن اللّه،و رسولا إلی بنی اسرائیل قال:فأخبر بذلک امرأته حنه،فحملت فوضعت مریم،فقال رب انی وضعتها انثی و الانثی لا تکون رسولا،و قال لها عمران:انه ذکر یکون منها نبیا فلما رأت ذلک قالت ما قالت،فقال اللّه و قوله الحق"و اللّه أعلم بما وضعت"فقال أبو جعفر علیه السلام:فکان ذلک عیسی بن مریم،فان قلنا لکم

ص:35

ان الامر یکون فی أحدنا فکان فی ابنه و ابن ابنه و ابن ابن ابنه،فقد کان فیه فلا تنکروا ذلک».

(11).آل عمران،37:

(12).از مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی است.

(13).کافی،ج 6،ص 6:«عده من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن عده من أصحابه،عن الحسن بن علی بن یوسف،عن الحسین بن سعید اللخمی قال:ولد لرجل من أصحابنا جاریه فدخل علی أبی عبد اللّه علیه السلام فرآه متسخطا فقال له أبو عبد اللّه علیه السلام:أرأیت لو أن اللّه تبارک و تعالی أوحی إلیک أن أختار لک أو تخار لنفسک ما کنت تقول؟قال:کنت أقول:یا رب تختار لی،قال:فإن اللّه قد اختار لک،قال:ثم قال:إن الغلام الذی قتله العالم الذی کان مع موسی علیه السلام و هو قول اللّه عز و جل:" فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاهً وَ أَقْرَبَ رُحْماً" أبدلهما اللّه به جاریه ولدت سبعین نبیا».

-تفسیر المیزان،ج 13،ص 357:«عن عثمان عن رجل عن ابی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه: «فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاهً وَ أَقْرَبَ رُحْماً» قال:«إنه ولدت لهما جاریه فولدت غلاما فکان نبیا.اقول:و فی اکثر الروایات انها ولد منها سبعون نبیا و المراد ثبوت الواسطه».

(14).در آیه 70 سوره فرقان جباریت خداوند را به نوع دیگری می بینیم: «إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً».

(15).بقره،106.

(16).مناقب،این شهر آشوب،ج 3،ص 152:«عن سعید بن جبیر فی قوله تعالی:

«وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا الآیه،قال نزلت هذه الآیه و اللّه خاصه فی امیر المؤمنین(ع)،قال کان اکثر دعائه یقول:« رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا، یعنی فاطمه و ذریاتنا،یعنی الحسن و الحسین قره اعین،قال امیر المؤمنین:و اللّه ما سألت ربی ولدا نضیر الوجه و لا سألت ولدا حسن القامه و لکن سألت ربی ولدا مطیعین اللّه خائفین و جلین منه حتی إذا نظرت إلیه و هو مطیع اللّه قرت به عینی،قال:

ص:36

«وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً» .،قال:نقتدی بمن قبلنا من المتقین فیقتدی المتقون بنا من بعدنا».

(17).امالی شیخ طوسی،ص 39:«عن الضحاک بن مزاحم،قال:سمعت علی بن أبی طالب(علیه السلام)یقول:أتانی أبو بکر و عمر فقالا:لو أتیت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)فذکرت له فاطمه،قال:فأتیته،فلما رآنی رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله و سلم)ضحک،ثم قال:ما جاء بک یا أبا الحسن و ما حاجتک؟قال:فذکرت له قرابتی و قدمی فی الاسلام و نصرتی له و جهادی،فقال:یا علی،صدقت،فأنت أفضل مما تذکر.فقلت:یا رسول اللّه،فاطمه تزوجنیها؟فقال:یا علی،إنه قد ذکرها قبلک رجال،فذکرت ذلک لها،فرأیت الکراهه فی وجهها،و لکن علی رسلک حتی أخرج إلیک،فدخل علیها فقامت إلیه،فأخذت رداءه و نزعت نعلیه،و أتته بالوضوء،فوضأته بیدها و غسلت رجلیه،ثم قعدت،فقال لها:یا فاطمه!فقالت:لبیک،حاجتک،یا رسول اللّه؟قال:إن علی بن أبی طالب من قد عرفت قرابته و فضله و إسلامه،و إنی قد سألت ربی أن یزوجک خیر خلقه و أحبهم إلیه،و قد ذکر من أمرک شیئا فما ترین؟فسکتت و لم تول وجهها و لم یر فیه رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)کراهه،فقام و هو یقول:اللّه اکبر،سکوتها إقرارها،فأتاه جبرئیل(علیه السلام)فقال:یا محمد، زوجها علی بن أبی طالب،فإن اللّه قد رضیها له و رضیه لها».الاعتقادات،شیخ مفید، ص 86:«قوله صلی اللّه علیه و آله و سلم:«نزل علی جبرئیل فقال:«یا محمد إن اللّه تعالی قد زوج فاطمه علیا من فوق عرشه،و أشهد علی ذلک خیار ملائکته،فزوجها منه فی الارض،و أشهد علی ذلک خیار أمتک».

(18).طرز المذهب،ص 22 و 32.(مولف)

(19).آل عمران،122 و 160؛مائده،11؛توبه،51؛ابراهیم،11؛مجادله،10؛تغابن، 13.

(20).اللهوف،سید ابن طاووس،ص 49:«ثم إن الحسین علیه السلام قام و رکب و سار و کلما أراد المسیر یمنعونه تاره و یسا یرونه اخری حتی بلغ کربلاء و کان ذلک فی الیوم الثانی من المحرم فلما وصلها قال ما إسم هذه الأرض فقیل کربلاء فقال علیه السلام

ص:37

اللهم إنی أعوذ بک من الکرب و البلاء ثم قال هذا موضع کرب و بلاء إنزلوا ها هنا محط رحالنا و مسفک دمائنا و هنا محل قبورنا بهذا حدثنی جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فنزلوا جمیعا و نزل الحر و أصحابه ناحیه و جلس الحسین علیه السلام یصلح سیفه و یقول:یا دهر اف لک من خلیل/کم لک بالاشراق و الاصیل/من طالب او صاحب قتیل/و الدهر لا یقنع بالبدیل/و کل حی سالک سبیل*ما أقرب الوعد من الرحیل و إنما الأمر إلی الجلیل قال الراوی:فسمعت زینب بنت فاطمه علیه السلام ذلک فقالت:یا أخی هذا کلام من أیقن بالقتل،فقال،علیه السلام نعم یا أختاه فقالت زینب و اثکلاه ینعی الحسین علیه السلام إلی نفسه قال:و بکی النسوه و لطمن الخدود و شفقن الجیوب و جعلت أم کلثوم تناوی وا محمداه،وا علیاه،و أماه،وا أخاه،وا حسیناه، واضیعتنا بعدک یا أبا عبد اللّه.قیل فعزاها الحسین و قال لها:یا أختاه تعزی بعز اللّه فإن سکان السموات یفنون و أهل الأرض کلهم یموتون و جمیع البریه یهلکون ثم قال:یا أختاه یا أم کلثوم،و أنت یا زینب و أنت یا فاطمه و أنت یا رباب انظرن إذا أنا قتلت فلا تشفقن علی جیبا و لا تخمشن علی وجها و لا تقلن هجرا.و روی من طریق آخر أن زینب لها سمعت مضمون الأبیات و کانت فی موضع آخر منفرده مع النساء و البنات خرجت حاسره تجر ثوبها حتی وقفت علیه و قالت و اثکلاه لیت الموت أعد منی الحیات الیوم ماتت أمی فاطمه،و أبی علی،و أخی الحسن،یا خلیفه الماضین و ثمال الباقین فنظر إلیها الحسین علیه السلام فقال یا أختاه.لا یذهبن بحلمک الشیطان، فقالت:بأبی و أمی أستقتل نفسی لک الفداء فردت غصته و ترقرقت عیناه بالدموع ثم قال لو ترک القطا لیلا لنام،فقالت:یا ویلتاه أفتغتصب نفسک إغتصابا،فذلک أقرح قلبی و أشد علی نفسی ثم أهوت إلی جیبها فشقته و خرت مغشیه علیها،فقام علیه السلام فصب علیها الماء حتی أفاقت ثم عزاما علیها السلام بجهده و ذکرها المصیبه بموت أبیه وجده صلوات اللّه علیهم أجمعین».

(21).اللهوف،سید بن طاووس،ص 106؛لواعج الاشجان،سید محسن امین،ص 227.

ص:38

3 عاقلان و فریبهای دنیا

اشاره

تهران،حسینیه سلیمی رجب 1381

ص:39

ص:40

بسم اللّه الرحمن الرحیم.للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

کتاب با عظمت اصول کافی روایت بسیار مهمی را از وجود مبارک موسی بن جعفر،علیه السلام،نقل می کند که در آن امام،علیه السلام، محور مطلب خود را قعل قرار داده و به ارزش عقل،انسان عاقل،و آثار عقل اشاره فرموده اند.

عقل حقیقتی است که مانند سایر نعمت ها از جانب پروردگار به انسان عطا شده است.خداوند متعال برای عقل نیز غذایی معین فرموده و مردم وظیفه دارند این عضو را با آن تغذیه کنند،زیرا اگر عقل تغذیه نشود، مانند بدنی که بی غذا بماند،رو به ضعف و سستی و ناتوانی و در نهایت نابودی می گذارد 1 و در نتیجه،انسان گرفتار دیو خطرناک جهل خواهد شد که به فرموده رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،سخت ترین تهیدستی و فقر و تاریکی محض است.آن ها که دچار این تاریکی هستند،آثار زشت و بدی از خود بروز می دهند و هم دچار اخلاق بهیمی و سبعی و شیطانی می شوند و هم دچار عمل فاسد می گردند.

ص:41

کتاب های علم اخلاق،اخلاق بهیمی را به اخلاق چارپایان تعریف کرده اند،زیرا کار چارپایان در این دنیا به دنبال غذا رفتن و خوردن و شهوت راندن و،در نهایت،از بین رفتن است.

اخلاق سبعی به معنای اخلاق درندگی است.انسان جاهل،بعد از مدتی،تبدیل به موجودی درنده می شود که به همه چیز چنگ و دندان نشان می دهد.او تا جایی که قدرت داشته باشد به کشتن،غارت کردن، تجاوز به حقوق دیگران و بردن حق مردم دست می زند.

اخلاق شیطانی نیز به مکر و حیله و فریب و این قبیل حالات زشت تعریف شده است که مربوط به شیطان است 2 و برگرفته از همان وسوسه سنگینی است که شیطان نسبت به آدم و حوا داشت و به وسیله آن،آن دو را از بهشتی که پروردگار در آن قرارشان داده بود بیرون کرد.

فریبکاری شیطان در قرآن مجید این گونه توضیح داده شده است:

«وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ» . 3

و برای هر دو سوگند سخت و استوار یاد کرد که یقینا من برای شما از خیر خواهانم و قصد فریب شما را ندارم.

در آن وقت،یک قسم بیشتر وجود نداشت و آن فقط قسم به پروردگار بود،زیرا هنوز انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،به دنیا نیامده بودند و قسم به موجودات هم معهود نبود.تنها قسمی که وجود داشت قسم به وجود مقدس پروردگار عالم بود.بنابراین،انسان هایی مثل آدم و حوا که جز خدای متعال تکیه گاهی نداشتند و در حد خود نیز به پروردگار معرفت داشتند،قسم شیطان را راست پنداشتند و آن را باور کردند.

شیطان شش هزار سال با ملائکه همنشین بود و به فرموده امیر المؤمنین،علیه السلام،در خطبه قاصعه،در عبادت مقام بسیار بالایی داشت، 4 اما وقتی برای گمراه کردن این زن و شوهر ظاهر شد به خدا

ص:42

قسم خورد و با این قسم زمینه اتبات حرف خود را برای آدم و حوا فراهم کرد.این قسم شیطان قسم مکارانه،فریب کارانه و دورغ بود.

اصولا،هیچ وقت افراد متقلب واقعیت قسم دروغ خود را برای انسان شرح نمی دهند،چون اگر چنین کاری انجام دهند و بگویند ما داریم قسم دروغ می خوریم و تقلب می کنیم،نقض غرض است و دیگر نامش دغل بازی و فریب کاری نیست.لذا،هیچ وقت متقلب فریبکار حقیقت کار خود را برای انسان بیان نمی کندو به همین سبب است که انسان فریب او را می خورد.

در قرآن مجید،به مردم فراوان سفارش شده است که سعی کنید بیدار و بینا باشید تا شما را گول نزنند و مغرور نکنند. 5 البته،غرور در این جا به معنای فریب است.شیاطین انسان را یا با پول فریب می دهند با با مقام با با قیافه زیبا یا با زبان بازی و یا...بااین حال،انسان های عاقل فریب کاری را درک می کنند،زیرا وقتی در مقابل چنین دغل بازانی قرار می گیرد و می بینند آن ها به هر حیله و مکری متوسل می شوند درک می کنند که طرف مقابل می خواهد آن ها را از خدا دور کند و به کرامت و ارزش هایشان حمله کند.پروردگار عالم در قرآن می فرماید:

«إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً». 6

تنها انسان عاقل است که مفهوم«عدوّ مبین»بودن شیطان را می فهمد.

اما کدام انسان عاقل؟مسلما،عاقلی که به قول امیر المؤمنین،علیه السلام، دارای عقل مسموع است،نه فقط دارای عقل طبیعی.کسی که تنها دارای عقل طبیعی است به سادگی گول می خورد،ولی کسی که عقل طبیعی خود را با معارف الهی تغذیه کرده و عمری با معارف و مسائل الهی سر و کار داشته می فهمد هدایت چیست و گمراهی کدام است؛حق چیست و باطل کدام است؛عملی که عامل رفتن به بهشت است چیست و کاری

ص:43

که به جهنم منتهی می شود کدام است.آری،تنها چنین انسان هایی را نمی توان فریفت.

فریب های دنیا و رسم عاقلان

معاویه بن ابی سفیان همواره تلاش می کرد به شیوه های گوناگون(با نامه،پیک،ترغیب،تشویق و...)اولیای خدا و شیعیان ناب امیر المؤمنین، علیه السلام،را محاصره کرده و این بزرگواران را به نحوی فریب دهد، بلکه مردم نیز به تأسی از آنان از وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام، دست بردارند و خدا را رها کنند و به طرف شیطان بیایند،اما تاریخ شیعه گواه است که این بزرگواران نه با نامه های فدایت شوم و پرعاطفه معاویه گول خوردند،نه با پول فریب خوردند،نه با تشویق و ترغیب،و نه حتی با تهدید.حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،این فریفته نشدن را از آثار عقل کامل می داند.

در مقابل آنان،انسان های معمولی که عقل درستی نداشتند و در پول و شهوت و مادیات غوطه می خوردند،با اولین نامه یا ترغیب و تهدید معاویه به دام او می افتادند.

در تاریخ شیعه،شخصیت های با عظمتی مانند حجر بن عدی وجود دارند که نشانه عقل کامل اند.معاویه برای به دام انداختن این انسان والا و یارانش شاید تمام توان خویش را به کار گرفت،ولی کمتر موفقیتی در این راه نصیبش نشد.در نهایت نیز دستور داد همه را دستگیر کنند.

سربازان معاویه آنان را در کوفه دستگیر کردند و دست و پایشان را با زنجیر بستند و به شام بردند و در آن جا زندانی کردند.در زندان،پیغام ها و پیشنهادهای فراوانی هم به این بزرگواران داده شد،اما زیر بار هیچ یک از آن ها نرفتند.

کسی که خدا را درک کرده و حقانیت نبوت انبیا و ولایت والیان امر را

ص:44

دانسته و حق را از باطل و نور را از ظلمت شناخته است به خود اجازه نمی دهد برای این چند روز زندگی دنیایی وارد چنین دادوستد خسارت باری شود.او به سبب عقلی که در وجودش موج می زند به زندگی خیلی روشن نگاه می کند و در چنین شرایطی با خود می اندیشد که گیرم در سن شصت سالگی با معاویه بسازم و امیر المؤمنین، علیه السلام،را کنار بگذارم؛فرض که رسالت پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،را هم نادیده بگیرم و با این مجسمه ظلم و این شیطان خطرناک بسازم.

مگر قرار است پس از این چند سال زنده بمانم:ده سال یا بیست سال؟ مگر در این بیست سال باقی مانده از عمر بدنم چند متر پارچه برای پوشیدن لازم دارد و شکمم چقدر می خواهد در سایه حکومت معاویه آب و غذا بخورد؟وانگهی،بعد از این چند سال،وقتی مرگم فرا برسد، به خاطر پشت کردن به خدا و روی کردن به معاویه باید الی الابد در آتش جهنم بسوزم...

با چنین نگاه عاقلانه ای است که انسان عاقل وارد چنین دادوستدهایی نمی شود.برعکس،انسان جاهل مانند گوسفندی که علف جلوی دهانش گرفته باشند می دود و به خوردن مشغول می شود، 7 چون اخلاقش بهیمی و سبعی است.

انتهای کار حجر و یارانش

در احوالات این بزرگواران آمده است که معاویه هر کاری کرد که آنان را به سازش دعوت کند نپذیرفتند و گفتند:محال است از حق دست برداریم.در نتیجه،یک روز با همان زنجیرهایی که به گردن و دست و پایشان بود،آن ها را از زندان بیرون آوردند و از دمشق به منطقه مرج عذراء بردند.در آن جا،از پیش شش قبر آماده کرده بودند.حجر و پنج تن از همراهانش را آوردند و کنار این قبرها قرار دادند و به آن ها گفتند:

ص:45

یا دست از علی بردارید یا با همین زنجیرهایی که به بدنتان است سرتان را از بدن جدا می کنیم و بی غسل و کفن و بی نماز دفنتان می کنیم!

این آخرین سخن سربازان معاویه بود،ولی انسان عاقل از این تهدیدها هم وحشتی ندارد:

«یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَهَ لاٰئِمٍ». 8

حجر و یارانش با آرامش خیال به سربازان معاویه گفتند:ما از علی دست برنمی داریم.شما هم کاری را که به آن مامور شده اید انجام دهید! آن گاه،سربازان معاویه سر این مردان بزرگ را از بدن جدا کردند و با لگد بدن آنان را در قبرهایشان انداختند و روی قبرها را پوشاندند و رفتند. 9

بیداری در انسان عاقل این قدر قوی است که شهادت را با خشنودی می پذیرد،برای این که،از برکت شهادت،حق یافته را نگاه می دارد و آن را از دست نمی دهد.

فریب دنیا و رسم جاهلان

معاویه برای شکار یاران امیر المؤمنین،علیه السلام،به تمام مناطق دست اندازی کرده بود.از جمله،توسط مأمورینش برای یکی از اهالی بصره،به نام ابو الاسود دؤلی،عسل زعفرانی فرستاده بود؛چون شام منطقه کشاورزی خوبی بود و باغات فراوان و آب و هوای خوبی داشت، عسل خوبی هم در آن تولید می شد و زنبورداران برای معاویه عسل فراوانی تولید می کردند.

وقتی ابو الاسود وارد منزل شد،دید دختر هفت هشت ساله اش دارد چیزی را مزمزه می کند:

-دخترم،چه در دهان داری؟

-عسل

ص:46

-من برای خانه عسل نخریده بودم،عسل از کجا آوردی؟

دختر ظرف عسل را نشان داد.ابو الاسود نگاهی به ظرف کرد و گفت:

-دخترم،می دانی این عسل را چه کسی برای ما فرستاده؟

-نه!

-معاویه بن ابی سفیان.

-برای چه؟

-می خواهد کام ما را با این عسل شیرین کند تا برای أبد به سبب بریدن از علی،علیه السلام،کاممان را تلخ کند.

دخترک بلافاصله عسل را از دهان خود خارج کرد.این دختر عاقل، دختری که پدر و مادر عاقلی داشت و در خانه ای رشد کرده بود که چراغ عقل در آن روشن بود،روی خود را به طرف شام کرد و گفت:

أبا الشهد المزعفر یا ابن هند نبیع إلیک إسلاما و دینا

فلا و اللّه لیس یکون هذا و مولانا أمیر المؤمنینا. 10

با قدری عسل زعفرانی،ای پسر هند،می خواهی ما را بفریبی تا دین و اسلام خود را به تو بفروشیم؟به خدا هرگز چنین نخواهد شد درحالی که مولای ما امیر المومنین علی است.

این سخن بزرگ و صعبی است و در آن دشمن شناسی و آگاهی موج می زند.آن ها که با عرف زبان عرب آشنایند می دانند که عرب ها نام شخص را به نام پدرش اضافه می کنند و مثلا می گویند:حسین بن علی.

اما وقتی نام کسی را به مادرش نسبت می دهند اغلب منظورشان تحقیر آن شخص به جهت ناپاک بودن مادرش است(مثل ابن مرجانه،ابن سمیه،ابن هند و...)در حقیقت،این دختر می خواست بگوید ای کسی که معلوم نیست پدر واقعی ات کیست،تو می خواهی ما را با ظرف عسل از علی جدا کنی؟منظورش از یابن هند نیز این بوده که به معاویه بگوید مادر تو فرد ناپاکی بوده و با مردهای مختلفی در مکه سروکار داشته

ص:47

است.این اطلاعات را در خانه به این دختر داده بودند که او چنین فهمیده و آگاه بوده و می دانسته کسی که مملکت اسلامی در دست اوست،معلوم نیست پدرش چه کسی است. 11

«أبشهد المزعفر یابن هند»؟

با ظرفی از عسل،می خواهی ما را وادار کنی دین خود را به تو بفروشیم؟

عاقلی که فهمیده دین چه گوهری است و امیر المؤمنین،علیه السلام، چه تکیه گاهی برای دنیا و آخرت انسان است و فهمیده که قرآن چیست، مگر امکان دارد این سرمایه های الهی را با باطل معامله کند؟هرچند که این فهم سبب شهادت او شود:

«نبیع الیک إسلاما و دینا».

معاذ اللّه؟چنین معامله و خرید و فروشی برای خانواده ما غیر ممکن است.مگر نمی دانی سرپرست ما در دنیا و آخرت علی،علیه السلام، است؟در این میان،تو چه کاره ای؟چه داری؟و اصلا که هستی؟

این ارزش عقل است.البته،عقل کامل و عقلی که تغذیه شده باشد.

چون اگر عقل را تغذیه نکنند،مثل بدنی بی غذا ضعیف می شود و می میرد.جهل کرسی خود را در کشور وجود آدم بنا می کند و حکمران آن می شود.عقل ارزشی ذاتی دارد،اما عقل کامل مافوق ارزش است.

انسان عاقل با فضیلت ترین موجود در عالم وجود است و یکی از آثار عقلش همین است که حق را از باطل معامله نمی کند و فریب نمی خورد.

چون به همه راه وچاه ها واقف است و از آن ها تا اندازه ای اطلاع دارد.

اگر آدم فریب ابلیس را خورد،علتش معلوم است،زیرا در آن زمان هیچ قسمی جز قسم به خدا وجود نداشت و آدم باور نمی کرد کسی به دروغ به ذات احدیت قسم یاد کند.شیطان از این نکته استفاده کرد و نزد آدم و حوا آمد و قسم خورد که به خدا قسم من خیرخواه شما هستم:

ص:48

«إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ».

آدم و حوا باور نمی کردند کسی پیدا شود که به خدا قسم دروغ بخورد،چون هنوز این زمینه ها وجود نداشت.در روزگار ما،شاید این مساله تا حدودی حل شده باشد و هزاران نفر بتوانند به سادگی قسم دروغ بخورند،ولی در زمان آدم و حوا نه آدمیزادی نبود و نه این رفتارها از کسی دیده شده بود.لذا،هنوز آن عقل تکامل لازم را نیافته بود و چشم و گوش و وجدان آن ها خیلی چیزها را درک نکرده بود.ازاین رو،باورشان نمی آمد که یکی بیاید و به خدا قسم دروغ بخورد.به هر حال،شیطان گفت:به خدا من خیرخواه شما هستم!سبب این که به شما گفته شده از این درخت نخورید آن است که هرکس از میوه این درخت بخورد،در این جا ابدی شده یا تبدیل به فرشته خواهد شد:

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطٰانُ لِیُبْدِیَ لَهُمٰا مٰا وُورِیَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ مٰا نَهٰاکُمٰا رَبُّکُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَهِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونٰا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونٰا مِنَ الْخٰالِدِینَ». 12

شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاه بدنشان بر آنان پوشیده بود نمایان کند،(وسوسه اش این بود که به هر دو)گفت:پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر از این جهت که مبادا دو فرشته گردید یا از جاودانان شوید.و برای هر دو سوگند سخت و استوار یاد کرد که یقینا من برای شما از خیرخواهانم و قصد فریب شما را ندارم.

مگر آدم دوست نداشت فرشته شود؟ظریف شود؟لطیف شود؟نور محض بشود؟از این جسم تبدیل به ملائکه شود؟هنوز هم دروغ سابقه ای نداشت تا آدم متوجه شود که شیطان دارد با او مکر می کند و قصد خیانت به او را دارد.پس،هر دو از آن درخت می خوردند و هر دو را نیز فورا از بهشت بیرون کردند.

وقتی آدم و حوا از بهشت بیرون رانده شدند،عقل مطبوع خود را به کار گرفتند و گفتند:ما مقام خود را بر اثر فریب شیطان از دست دادیم،

ص:49

اما آیا پروردگار ما قدرت ندارد این مقام از دست رفته را به ما برگرداند؟خدای ما تواناست و قدرت او بی نهایت است.حال،چه کنیم که حال از دست رفته برگردد؟قرآن در پاسخ می فرماید:

«فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ». 13

پس آدم کلماتی را[مانند کلمه استغفار و توسّل به اهل بیت علیهم السلام که مایه توبه و بازگشت بود]از سوی پروردگارش دریافت کرد و [پروردگار]توبه اش را پذیرفت؛زیرا او بسیار توبه پذیر و مهربان است.

پروردگار می فرماید:آدم توبه ای واقعی کرد و من دوباره به او رو کردم و عنایات خود را به جانب او سرازیر ساختم.

توبه از آثار عقل است.یعنی وقتی انسان پی به اشتباه خود برد باید عذر بخواهد و جبران خسارت نماید و به مسیر و راه اصلی خود،که همان هدایت و سعادت است،برگردد.

واقعا چه بدبختی بزرگی است که انسان از سر سفره خدا بلند شود و سر سفره شیطان بنشیند و نفهمد چه سرنوشتی را برای خود رقم زده است!چه فاجعه سهمگینی است که انسان به جای کار کردن برای خدا برای معاویه و امثال او کار کند!به راستی،اگر کسی به جای خدا خود را برای فرعون هزینه کند و به جای خرج شدن برای حق برای باطل خرج شود،در عوض چه چیز مهم و درخور شانی نصیبش می شود؟

حکایتی از مرحوم شهید مدرس

سال ها پیش،کسی را ملاقات کردم که،در حقیقت،آخرین فردی بود که مرحوم شهید مدرس را در شب رحلتشان در کاشمر خراسان دیده بود.

ایشان نقل می کرد که یک شب عده ای دنبال من آمدند و مرا بردند که مرد غریبی در این حوالی مرده،بیا و او را دفن کن!من هم خبر نداشتم ایشان کیست،لذا قبری کندم و او را دفن کردم.بعدها،وقتی فهمیدم این فرد مرحوم مدرس بوده علاقمند شدم پرونده مدرس را دنبال کنم.

ص:50

مدرس که بود؟

ایشان عالمی مجتهد بود که در نجف درس خوانده بود و درس های مرحوم آیت اللّه آخوند خراسانی،ملا محمد کاظم یزدی و چهره های برجسته دیگر را دیده بود.این عده از علما به هیچ وجه حاضر نبودند به کسی اجازه اجتهاد بدهند،مگر این که شرایطش را به واقع می داشت، ولی به مرحوم مدرس اجازه اجتهاد داده بودند.مقام علمی ایشان به حدی بود که اگر به دستور مراجع تقلید آن روزگار از نجف بیرون نیامده بود یا زمانی که در اصفهان بود،به تهران نیامده بود،قطعا از مراجع مسلم شیعه می شد،اما علمای بزرک بر ایشان تکلیف کردند که در شورای نگهبانی که در مجلس شورای ملی آن زمان به زحمت مرحوم آیت اللّه حاج شیخ فضل اللّه نوری تاسیس شده بود شرکت کند.ایشان اصرار زیادی داشت که در کنار مجلس،باید پنج مجتهد واجد شرایط حضور داشته باشد تا اگر وکلای مجلس بی دینی کردند و خواستند قانونی بر ضد قرآن و اسلام در مجلس تصویب کنند،این پنج مجتهد آن قانون را باطل اعلام کنند.البته،این شورا یکی دو دوره بیشتر در مجلس نبود و فراماسون ها و غرب زده ها و خودفروخته های به انگلیس آن پنج مجتهد را از مجلس شورای ملی آن زمان حذف کردند و بعد از آن هر قانونی را که خواستند به نفع انگلیس و روس و آمریکا و علیه دین خدا تصویب کردند.اوج این بی قانونی و بد دینی نیز متعلق به زمان رضا خان و پسرش بود.در زمان ما هم اگر می بینید عده ای با اصل وجود شورای نگهبان مخالفت می کنند بر همین اساس است.عقل کامل می فهمد که این حملات و مخالفت ها مربوط به شیطان است.قرآن می فرماید:

«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسٰانُ لِیَفْجُرَ أَمٰامَهُ». 14

انسان می خواهد[با دست وپازدن در شک و تردید]فرارویش را[از

ص:51

اعتقاد به قیامت که بازدارنده ای قوی است]باز کند تا برای ارتکاب هر گناهی آزاد باشد.

آری،انسان دوست دارد در گناه مداومت داشته باشد و هر کاری دلش خواست انجام دهد.برای همین نه از قرآن،نه نبوت،نه امامت،نه فقه، نه فقیه،و نه هیچ چیز دیگری خشنود نمی شود.این نشانه کامل نبودن عقل است.

انتهای کار مرحوم مدرس

وقتی مرحوم مدرس از طرف مردم تهران وکیل اول مجلس شد،به تنهایی در مقابل قوانین ضد خدا و قوانینی که به نفع دولت های انگلیس و روس بود ایستادگی کرد.ایشان یک دوره هم در زمان قدرت رضا خان وکیل مجلس بود.بعد هم که رضا خان شاه شد،باز مرحوم مدرس رأی اول را در تهران به دست آورد،ولی صندوق ها را که باز کردند گفتند:

مردم به مدرس یک رای هم نداده اند.ایشان در مقابل این جریان ایستاد و گفت:

دورغگوها!شما می گویید هیچ کس به رأی به من نداده است.من خودم که به خودم رأی داده ام،پس رأی خودم کجا رفت؟

وقتی این مجتهد والا مقام از جریانات سیاسی اجتماعی ایران حذف شد،به کاشمر تبعیدش کردند.اما باز رضا خان،با همه قدرت و شوکتی که برای خود ساخته بود،از بودن این پیرمرد هفتاد و پنج ساله که با یک لباس کرباسی ساده در یک اتاق کاهگلی نشسته بود می ترسید.

نقل است که یک بار،در سر سه راهی مجلس شورا واقع در میدان بهارستان تهران،رضا خان که برای خودش فرعونی بود،گریبان مدرس را گرفت و او را به دیوار کوبید و گفت،سید!از جان من چه می خواهی؟ مرحوم مدرس گفت:می خواهم تو نباشی!

ص:52

عاقل این طور در راه حق و در مبارزه با امور باطل سرسخت است.

کسی که واقعیت و حقیقت را فهمیده و می فهمد،کسی است که دارای عقل کامل است و عقل مسموع دارد وگرنه اگر مدرس با رضا خان متحد می شد،یک کاخ هم برای مدرس در سعد آباد درست می کردند و حقوق او را هم از بقیه بیشتر قرار می دادند و حاضر بودند با آن همه خوی فرعونی در مقابل مدرس تعظیم کنند،اما مدرس اهل این نبود که خدا را با فرعون در زندگی اش معامله کند.این بود که رضا خان از ایشان می ترسید و نمی توانست حضور ایشان را در روستایی دورافتاده نیز تحمل کند.لذا،برای مهیا کردن زمینه قتل ایشان،ابتدا رئیس شهربانی کاشمر را عوض کردند و یکی از هواداران حزب خود را بر سر کار گماشتند.بعد هم به او مأموریت دادند دو نفر پاسبان را بفرستد تا به مرحوم مدرس زهر بخورانند.

روز بیست و هفتم ماه مبارک رمضان،نیم ساعت مانده به افطار،این دو پاسبان به نزد این عالم واجد شرایط،این فقیه بزرگوار،و این اولاد فاطمه زهرا،علیها السلام،رفتند و به ایشان چای مسموم تعارف کردند.

فرمود:نیم ساعت به اذان مانده و هنوز افطار نشده،صبر کنید افطار بشود،می خورم.اما آن ها اجازه ندادند و به زور چای را در حلق ایشان ریختند.پس از مدتی،وقتی دیدند سم بر بدن ایشان اثر نکرده،نزدیک افطار،عمامه شان را از روی طاقچه برداشتند و به دور گردنش پیچیدند و او را خفه کردند و شبانه هم به خاکش سپردند.

بعد از این که گزارش این عمل به رضا خان رسید،پنجاه تومان به کاشمر فرستاد و گفت:سی تومان آن را به رئیس شهربانی بدهند و نفری ده تومان هم به آن پاسبان ها که مدرس را کشته اند.

این معامله حق با باطل است.ده تا یک تومانی گرفتند و یک مجتهد

ص:53

سید واجد شرائط روزه دار را روز بیست و هفت ماه رمضان به شهادت رساندند.برای ده تومان خدا را رها کردند.این اثر جهل و نفهمی است.

جهالت مقدمه تمامی گناهان

جالب این است که قرآن سخن حضرت لوط به قوم خود را چنین بیان می کند: «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ». 15

می دانید درد شما چیست که به این گناه بزرگ دچار شده اید؟مشکلتان این است که انسان های نفهمی هستید و جهل در شما لانه کرده است.از این رو،در تاریکی به سر می برید.این درحالی است که عاقل به فرموده موسی بن جعفر،علیه السلام،در روشنایی محض زندگی می کند.

وقتی عقل که از ارزش های عرشی و ملکوتی است،با علم دین تغذیه شود،بدل به فوق ارزش می شود.این عقل عرشی که با معرفت دینی تغذیه شده دارنده خود را به«خیر البریه» 16 تبدیل می کند.حال،در این روشنایی،چه کسی می تواند چنین انسانی را فریب دهد؟آری،عاقل است که فریب کاری ها و دغل بازی ها را می فهمد،درحالی که انسان های نفهم نمی فهمند.

توبه از اشتباهات،نشانه عقل

توبه از آثار عقل است.کسانی که مرتکب گناه می شوند و توبه نمی کنند، انسان های نادانی هستند.زیرا توبه نکردن از آثار جهل و نادانی است.

تعجبی ندارد که چرا از سی هزار جمعیت حاضر در کربلا تنها یک نفر توبه کرد؟چون تنها همان یک نفر عاقل بود و بقیه همگی نفهم و جاهل و نادان بودند.تنها یک نفر بود که صبح روز عاشورا عقل را به کار گرفت و از خود پرسید:من برای چه باید امام حسین را بکشم؟به چه هدف؟فلسفه این کار چیست؟

بعد،با خود اندیشید که گیرم در این جنگ شرکت کردم و پیروز هم

ص:54

شدیم.یزید بعد از کشتن امام حسین چه چیزی می خواهد به من بدهد که چنین ظلمی را جبران کند؟خانه می خواهد بدهد؟که من خانه دارم.

لباس می خواهد بدهد؟که حقوق من در حدی هست که لباس بخرم.

می خواهد فروشگاهی را به من معرفی کند که ماه به ماه قند و شکر و چای و برنج به من بدهند؟که اگر به من کوپن هم ندهند،آن قدر مال دارم که آزاد خرید کنم.بعد از کشتن امام حسین چه چیز نصیب من خواهد شد،جز این که در ظلم یزید دست داشته ام و بعد از شصت سال زندگی خود را با دست خود گرفتار دوزخ کرده ام؟سپس،یادش آمد که در روز خروجش از کوفه صدایی شنیده که بشارت به بهشتش می داده. 17 اندیشید که این بشارت کجا تحقق پیدا می کند؟در لشکر یزید یا سپاه امام حسین؟آن وقت پیش پسرش آمد و گفت:برخیز دست مرا بگیر تا با خجالت و شرمندگی نزد پسر فاطمه برویم و او او عذرخواهی کنیم! 18

این رفتار از آثار عقل است.عقل و توفیق الهی دست به دست هم دادند و این انسان عاقل را از چاه جهنم نجات دادند و به فردوس اعلی رساندند.

در انتها

ای کاش این روایت موسی بن جعفر،علیه السلام،که حدود ده صفحه از کتاب شریف کافی است،در همه عالم تبدیل به کتاب درسی می شد تا همه مردم جهان با بهره گیری از آن به عقل رو می کردند!چون عقل رو به خدا و نبوت و امامت و نور دارد،درحالی که جهل به همه این ها پشت کرده و رو به دوزخ دارد.هرکه در این عالم جاهل بماند،سرانجام راهی دوزخ خواهد شد،حال آن که هرکه عاقل باشد به بهشت می رود، زیرا طبع عقل،طبع صعود به جانب پروردگار عزیز عالم است.

ص:55

پی نوشت

(1).بحار الأنوار،ج 1،ص 218:«قال الحسن بن علی(علیهما السلام):عجب لمن یتفکر فی مأکوله کیف لا یتفکر فی معقوله!؟فیجنب بطنه ما یؤذیه و یودع صدره ما یردیه».

(2)..جواهر الکلام،شیخ جواهری،ج 9،ص 170:«إن للقلب جنودا،و ذلک لانه لما کان اکتساب الکمالات الانسانیه موقوفا علی البدن فلا بد من حفظه بجلب ما یوافقه و دفع ما یناقیه،فأنعم اللّه تعالی علی القلب بجندین:باطن و هو الشهوه،و ظاهر و هو آلتها، و لما توقف الشهوه للشئ و النفره عنه علی معرفه ذلک أنعم اللّه علیه فی المعرفه بجندین باطنین أحدهما الادراکات الخمس،و منازلها الحواس الخمس الظاهره، و ثانیهما القوی الخمس،و منازلها تجویف الدماغ،فإذا علم الموافق اشتهاه و انبعث علی جلبه،و إذا علم المنافر نفر عنه و انبعث علی دفعه،والباعث یسمی إراده،و هی المعبر عنها عند الاصحاب بالداعی،لانها هی التی تدعو لوقوع الفعل و وجوده فی الخارج، بل ربما کانت العله التامه فیه باعتبار أنها جزء أخیر،و المحرک للاعضاء قدره،فجمیع جنود القلب ثلاثه:الاراده و القدره و القوی الدراکه الظاهره و الباطنه،و لما اصطحبت فی الانسان هذه الجنود اجتمعت فیه أربعه أوصاف:سبعیه تحمله علی العداوه، و بهیمیه تحمله علی الشره و الحرص،و ربانیه تحمله علی الاستبداد و الانسلال من القیود السفلانیه و الاطلاق عن ربقه العبودیه،و شیطانیه تحمله علی المکر والخدیعه،...».

(3).اعراف،21.

(4).نهج البلاغه،خطبه 192،ج 2،ص 138:«فاعتبروا بما کان من فعل اللّه بإبلیس إذا أحبط عمله الطویل و جهده الجهید،و کان قد عبد اللّه سته آلاف سنه لا یدری أمن سنی الدنیا أم سنی الآخره عن کبر ساعه واحده».

(5).لقمان،33: «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اخْشَوْا یَوْماً لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ».

ص:56

(6).إسراء،53: «وَ قُلْ لِعِبٰادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطٰانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً».

(7).لردبایرون شاعر معروف انگلیسی می گوید:دنیا کومه ای علف خشک است و انسان ها الاغ هایی هستند که هرکس آن ها را به طرفی می کشاند.

(8).مائده،54: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَهَ لاٰئِمٍ ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ».

(9).الغارات،ابراهیم بن محمد ثقفی،ج 2،ص 809:«فلما قدم زیاد بن أبی سفیان والیا علی الکوفه دعا بحجر بن عدی فقال:تعلم أنی أعرفک،و قد کنت أنا و إیاک علی ما قد علمت،یعنی من حب علی بن أبی طالب،و أنه قد جاء غیر ذلک و انی انشدک اللّه أن نقطر لی من دمک قطره فأستفرغه کله املک علیک لسانک و لیسعک منزلک، و هذا سریری فهو مجلسک و حوائجک مقضیه لدی فاکفنی نفسک فانی أعرف عجلتک فأنشدک اللّه یا أبا عبد الرحمن فی نفسک،و إیاک و هذه السفله هؤلاء أن یستزلوک عن رأیک فانک لو هنت علی أو استخففت بحقک لم أخصک بهذا من نفسی.فقال حجر:قد فهمت ثم انصرف إلی منزله فأتاه اخوانه من الشیعه فقالوا:ما قال لک الامیر؟قال:قال لی:کذا و کذا.قالوا:ما نصح لک،فأقام و فیه بعض الاعتراض،و کانت الشیعه یختلفون إلیه و یقولون:إنک شیخنا و أحق الناس بانکار هذا الامر،و کان إذا جاء إلی المسجد مشوا معه،فأرسل إلیه عمرو بن حریث و هو یومئذ خلیفه زیاد علی الکوفه و زیاد بالبصره:أبا عبد الرحمن ما هذه الجماعه و قد أعطیت الامیر من نفسک ما قد علمت؟فقال للرسول:تنکرون ما أنتم فیه؟!إلیک،وراءک أوسع لک.فکتب عمرو بن حریث بذلک إلی زیاد و کتب إلیه:إن کانت لک حاجه بالکوفه فالعجل،فأغذ زیاد السیر حتی قدم الکوفه،فأرسل إلی عدی بن حاتم و جریر بن عبد اللّه البجلی،و خالد بن عرفطه العذری حلیف بنی زهره،و إلی عده من أشرف أهل الکوفه فأرسلهم إلی حجر بن عدی لیعذر إلیه و ینهاه عن هذه الجماعه و أن یکف لسانه عما یتکلم به،فأتوه فلم یجبهم إلی شئ و لم یکلم أحدا منهم،و جعل

ص:57

یقول:یا غلام اعلف البکر.قال و بکر فی ناحیه الدار فقال له عدی بن حاتم:أمجنون أنت؟أکلمک بما أکلمک به و أنت تقول:یا غلام اعلف البکر؟فقال عدی لا صحابه:ما کنت أظن هذا البائس بلغ به الضعف کل ما أری،فنهض القوم عنه و أتوا زیادا فأخبروه ببعض و خزنوا بعضا و حسنوا أمره،و سألوا زیادا الرفق به،فقال:لست إذا لابی سفیان،فأرسل إلیه الشرط و البخاریه فقاتلهم بمن معه ثم انفضوا عنه و أتی به زیاد و بأصحابه فقال له:ویلک مالک؟فقال:إنی علی بیعتی لمعاویه لا أقیلها و لا أستقیلها،فجمع زیاد سبعین من وجوه أهل الکوفه فقال:اکتبوا شهادتکم علی حجر و أصحابه،ففعلوا.ثم و فدهم علی معاویه و بعث بحجر و أصحابه إلیه،و بلغ عائشه الخبر فبعثت عبد الرحمن بن الحارث بن هشام المخزومی إلی معاویه تسأله أن یخلی سبیلهم،فقال عبد الرحمن بن عثمان الثقفی:یا أمیر المؤمنین جدادها حدادها لا تعن بعد العام أبرا.فقال معاویه:لا أحب أن أراهم و لکن اعرضوا علی کتاب زیاد فقرئ علیه الکتاب و جاء الشهود فشهدوا،فقال معاویه بن أبی سفیان:أخرجوهم إلی عذری فاقتلوهم هنالک،قال:فحملوا إلیها،فقال حجر:ما هذه القریه؟قالوا:عذراء،قال:

الحمد للّه،أما و اللّه إنی لاول مسلم نبح کلابها فی سبیل اللّه ثم أتی بی الیوم إلیها مصفودا،و دفع کل رجل منهم إلی رجل من أهل الشام لیقتله،و دفع حجر إلی رجل من حمیر فقدمه لیقتله...»،بحار الأنوار،ج 18،ص 124:«عن عبد اللّه بن زریر الغافقی قال:سمعت علیا(علیه السلام)یقول:«یا أهل العراق سیقتل سبعه نفر بعذراء مثلهم کمثل أصحاب الاخدود،فقتل حجر بن عدی و أصحابه».

(10).الأربعون حدیثا،منتجب الدین بن بابویه،ص 81:«عن علی بن محمد قال:رأیت ابنه أبی الاسود الدؤلی و بین یدی أبیها خبیص فقالت:یا أبه أطعمنی فقال:افتحی فاک.[قال:]ففتحت فوضع فیه مثل اللوزه،ثم قال لها:علیک بالتمر فهو أنفع و أشبع.

فقالت:هذا أنفع و أنجع؟فقال:هذا الطعام بعث به إلینا معاویه یخدعنا به عن حب علی بن أبی طالب علیه السلام.فقالت:قبحه اللّه،یخدعنا عن السید المطهر بالشهد المزعفر،تبا لمرسله و آکله،ثم عالجت نفسها و قاءت ما أکلت منه،و أنشأت تقول باکیه:أبالشهد المزعفر یا ابن هند*نبیع إلیک إسلاما و دینا/فلا و اللّه لیس یکون

ص:58

هذا*و مولانا أمیر المؤمنینا».

(11).چون مادر معاویه زناکاری حرفه ای بوده است.در نسب معاویه می گویند معاویه بن ابو سفیان،ولی این مطلب ثابت نیست.معاویه موجودی است زنا در زنا و معلوم نیست نطفه او متعلق به کیست.(مولف)

(12).اعراف،20.

(13).بقره،37.

(14).قیامت،5.

(15).نمل،55: «أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ شَهْوَهً مِنْ دُونِ النِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ».

(16).بینه،6-7: «إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّهِ* إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ».

(17).بحار الأنوار،ج 45،ص 15:«و رویت باسنادی أنه قال للحسین علیه السلام:لما وجهنی عبید اللّه إلیک خرجت من القصر فنودیت من خلفی:أبشر یا حر بخیر،فالتفت فلم أر أحدا فقلت و اللّه ما هذه بشاره و أنا أسیر إلی الحسین،و ما احدث نفسی باتباعک،فقال علیه السلام:لقد أصبحت أجرا و خیرا ثم قالوا:و کان کل من أراد الخروج ودع الحسین علیه السلام و قال:السلام علیک یا ابن رسول اللّه!فیجیبه و علیک السلام و نحن خلفک،و یقرأ علیه السلام"فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا."

(18).اللهوف،سید بن طاووس،ص 61:«قال الراوی:ثم صاح علیه السلام أما من مغیث یغیثنا لوجه اللّه أما من ذاب یذب عن حرم رسول اللّه،قال فإذا الحر بن یزید قد أقبل الی عمر بن سعد فقال أمقاتل أنت هذا الرجل!قال:أی و اللّه قتالا أیسره أن تطیر الرؤوس و تطیح الایدی،قال:فمضی الحر و وقف موقفا من أصحاب و أخذه مثل الافکل،فقال له المهاجر بن أوس:و اللّه إن أمرک لمریب و لو قیل لی من أشجع أهل الکوفه لما عدوتک فما هذا الذی أری منک فقال و اللّه إنی أخیر نفسی بین الجنه و النار فو اللّه لا اختار علی الجنه شیئا و لو قطعت و احرقت،ثم ضرب فرسه قاصدا إلی الحسین علیه السلام و یده علی رأسه و هو یقول اللهم إلیک أنبت فتب علی فقد

ص:59

أرعبت قلوب أولیائک و أولاد بنت نبیک،فقال للحسین علیه السلام:جعلت فداک أنا صاحبک الذی حسبک عن الرجوع و جعجع بک و ما ظننت أن القوم یبلغون منک ما أری و أنا تائب الی اللّه تعالی فهل تری لی من توبه؟فقال الحسین علیه السلام نعم یتوب اللّه علیک.فنزل و قال:أنا لک فارسا خیر منی لک راجلا و إلی النزول یصیر آخر أمری.ثم قال فإذا کنت أول من خرج علیک فأذن لی أن أکون أول قتیل بین یدیک لعلی أکون ممن یصافح جدک محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم غدا فی القیامه».

ص:60

4 هماهنگی قرآن مجید با عقل انسان

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:61

ص:62

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

خداوند،در آیات 19 تا 24 سوره مبارکه رعد،نه مساله مهم را طرح فرموده که هم خود آن مسائل و هم محصول و نتیجه آن ها بسیار مهم است.گستردگی آیات کتاب خدا و فرصت کم اجازه پرداختن به مجموعه آیات شریفه الهی را نمی دهد.بااین حال،در این گفتار،اگر توفیق الهی رفیق باشد،این آیات را بخش به بخش و قسمت به قسمت با مدد جستن از روایات توضیح خواهیم داد.

خداوند در آیه 19 سورۀ رعد می فرماید:

«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ».

آیا کسی که می داند آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که[از نظر باطن]نابیناست؟فقط خردمندان[بینادل] متذکّر[حق]می شوند.

آیا مردمی که به حقانیت آنچه از جانب پروردگار آمده یقین دارند با مردمی که در تاریکی باطن به سر می برند و به یقین نرسیده اند مساوی و

ص:63

همردیف هستند؟مگر می شود انسان نادان با انسان دانا یکی باشد؟ اخلاق و منش نادان هم برای خودش و هم برای دیگران زیانبار است، اما کسی که داناست و تمام رفتار و کردارش مطابق آیات الهی است، وجودش در دنیا و آخرت مایۀ سود همگان است؛مانند وجود گرامی پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،که روش و منش اش براساس قرآن بود.

در بخشی از این آیه،پروردگار عالم می فرماید مجموعۀ قرآنی که بر پیغمبر نازل کردم حق است(حق در برابر باطل)؛یعنی واقعیتی است که با عقل و فطرت و طبیعت زندگی مردم هماهنگ است.ازاین رو،انسان عاقل کلمه در قرآن کریم چیزی برخلاف عقل و فطرت و طبیعت زندگی نمی بیند.

در این گفتار،در صدد بیان هماهنگی قرآن مجید با عقل سالم و با فطرت و طبیعت زندگی نیستیم،زیرا این بحثی است که زمان موسعی می طلبد.بااین حال،برای نمونه آیه ای را در ضمن داستانی می آوریم:

این شهر طبیب نمی خواهد

نقل است که حاکمی،به سبب عشق و علاقه ای که به وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،پیدا کرده بود و آیات شریفه و نورانی قرآن مجید را شنیده بود،می خواست خدمتی به منطقه و شهری که پیامبر در آن زندگی می کرد بنماید.ازاین رو،طبیب حاذقی را دعوت کرد و به او گفت:از جانب من به مدینه بروید و هرقدر امکان دارد در مدینه بمانید و مردم مسلمان را معالجه کنید.وجهی هم بابت طبابت خود از آن ها نگیرید،چون خرج رفت وآمد و زندگی تان را من تأمین می کنم.

وقتی طبیب به مدینه رسید،به خدمت پیامبر آمد و گفت:ای رسول خدا،فلان حاکم مرا به این جا فرستاده تا به درمان مردم بپردازم.در ازای این کار نیز وجهی دریافت نخواهم کرد.پیغمبر نیز موافقت کردند و

ص:64

فرمودند:مطب را بنا کن!پس از مدتی،آن طبیب نزد رسول خدا آمد و گفت:مردم خیلی کم به من مراجعه می کنند،درحالی که من توقع داشتم در روز چندین بیمار به نزدم بیایند،مگر اینان مریض نمی شوند؟ پیغمبر فرمود:من در باب خوردن به این مردم توصیه ای کرده ام که دستور قرآن کریم است 1 :این که تا کاملا گرسنه نشده اند سر سفره ننشینند،و پیش از آن که سیر شوند از سر سفره کنار بروند:

«کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا».

بدن ساختمان خداست

این خیلی عجیب است که قرآن مجید می گوید خداوند انسان های شکم چران و پرخور را دوست ندارد،چون پرخوری به بدن لطمه می زند: «إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ».

این نشان می دهد پروردگار عالم برای سلامت بدن ارزش بسیاری قائل است.اهل دل می گویند:ساختمان بدن از آن خدا و ساختمان خداست.

درست هم می گویند و از عبارات «خَلَقْنٰاکُمْ» و «خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ» در آیات قرآن برمی آید که تمام مصالح این ساختمان و طرح و نقشه اش متعلق به پروردگار است.پروردگار هم این ساختمان را دوست دارد،مثل هر صنعتکاری که مصنوع خود را دوست دارد. 2 ازاین رو،انسان باید در حفظ و سلامت این ساختمان بکوشد تا زمان مرگ واقعی(نه اجل معلق)فرا برسد.لذا،تخریب این ساختمان جسمانی(بدن)از نظر شرع صحیح نیست و جنبه عقلانی هم ندارد.حفظ سلامت این ساختمان امری عقلی است و قرآن مجید به زیبایی با عقل در این باره هماهنگ است؛یعنی از هر عاقلی بپرسید ضرر زدن به بدن خوب است؟پاسخش منفی است و اگر از وی سؤال شود:بیماری بهتر است یا سلامت؟ می گوید:سلامت.

ص:65

زندگی و مرگ در نگاه سید الشهدا(ع)

حضرت سید الشهداء،علیه السلام،به یقین از مرگ نمی ترسید.نقل می کنند وقتی امام،علیه السلام،از مکه بیرون می آمد یکی از اقوام با کمال احترام به ایشان گفت:این سفر بوی مرگ و خون می دهد.گمان نمی کنم قافلۀ شما به سلامت به منزل برسد.لطف کنید و تشریف نبرید!امام، علیه السلام،در پاسخ فرمود:اشتیاق من به مرگ از اشتیاق یعقوب به یوسف بیشتر است.من از مرگ ترسی ندارم.مرگ برای من مانند پلی است که با گذر از آن پدرانم،انبیای خدا،اولیای خدا،و فرشتگان پروردگار را ملاقات می کنم. 3 مگر لقای خدا ترس دارد؟کسی از مرگ باید بترسد که گناهی کرده باشد و مرگ را نابودی بداند.

بااین حال،نکته در این است که همین امام بزرگوار وقتی عصر تاسوعا زینب کبری،علیها السلام،صدایش می زند که یابن رسول اللّه، فرمانده دشمن فرمان حمله داده است! 4 به قمر بنی هاشم می فرماید:برو و اگر توانستی جنگ را به فردا موکول کن تا امشب را زنده بمانم؛چون خدا می داند که من به نماز و قرآن و استغفار و دعا علاقه فراوان دارم. 5 چنین انسانی اگر یک شب بیشتر زنده بماند،سود بیشتری می برد.پس، حیات در نظر امام حسین،علیه السلام،از مرگ بهتر است.

نه افراط و نه تفریط

حال،به اندازه خوردن بهتر است یا پرخوری؟عاقل می گوید:به اندازه خوردن.او به کم خوری نظر ندارد،چون کم خوری تفریط است.

کم خوری از نیاز بدن کم گذاشتن یا به سخن قرآن مجید حلال را بر خود حرام کردن است؛مثل این که انسان پنج سال گوشت نخورد و یا سه سال نوشیدن آب را حرام بداند یا چهار سال از شهوت حلال دوری گزیند.

قرآن دربارۀ این تفریطکاری ها می گوید:

ص:66

«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ». 6

بگو:زینت های خدا و روزی های پاکیزه ای را که برای بندگانش پدید آورده،چه کسی حرام کرده؟

از نظر قرآن،نه تفریط درست است و نه افراط.سعدی حق این معنا را در بیتی به خوبی ادا کرده است:

نه چندان بخور کز دهانت برآید نه چندان که از ضعف جانت درآید.

موسی(ع)و درخواست نان

وقتی موسی بن عمران،علیه السلام،از مصر گریخت و راه مدین را در پیش گرفت،مبتلا به گرسنگی شدیدی شد،اما نگفت:آن قدر صبر می کنم تا از گرسنگی بمیرم!قرآن مجید می گوید:وقتی او از مصر بیرون آمد،چند روزی نانی برای خوردن نداشت و علف سبز بیابان را می خورد،آن هم به اندازه ای که سدّ جوع شود،اما هنگامی که نزدیک شهری شد،با وجود علف سبز بیابان دست به دعا برداشت و گفت:

«رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ». 7

پروردگارا!به آنچه از خیر بر من نازل می کنی نیازمندم.

پیغمبر می فرماید:منظور از کلمۀ«خیر»در این آیه نان است؛ 8 یعنی موسی به آن عظمت دست به آسمان برداشت و گفت:خدایا،نانی رزق و روزی من کن!همان شب،پروردگار او را به خانه شعیب راهنمایی کرد و بر سفره ای نشاند که پر از نعمت بود و حضرت نیز به اندازه از آن خورد. 9 پس،موسی،علیه السلام،هم با این که پیغمبر بود نگفت گرسنه می مانم تا بمیرم.

انسان عاقل می گوید:داشتن غذا بهتر از بی غذایی،زیبایی بهتر از نازیبایی و صدای دلنشین بهتر از صدای ناپسند است و اگر کسی دراین باره تردید داشته باشد،بایستی در عقل او شک کرد.

ص:67

بگو خرش پیدا شد!

آورده اند که مدرسی در باب عقلی بودن زیبایی دوستی برای شاگردانش سخن می گفت.پای درس هم 50-60 نفر نشسته بودند که یک مرتبه فردی از بیرون مدرس داد کشید:ایها الناس،من الاغم را گم کرده ام.هر کس آن را پیدا کند حاضرم مژدگانی به او بدهم!

مدرس،هم چنان که موضوع را تعقیب می کرد،رو به شاگردانش گفت:

چه کسی از صدای خوب یا چهره خوب بدش می آید؟از قضا،یکی از شاگردانش انگشتش را بلند کرد و گفت:من!مدرس رو به یکی دیگر از شاگردانش کرد و گفت:برو و به آن مرد بگو:بیا الاغت پیدا شد!

نگاه قرآن به انسان نادان

قرآن مجید انسان نادان را به «کَمَثَلِ الْحِمٰارِ» 10 وصف می کند و از آدم های نفهم به «لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا» 11 یاد می نماید یا ایشان را «أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ» می نامد،زیرا آنان افرادی هستند که رابطه شان با عقل قطع شده است.از این روست که از پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،پیروی نمی کنند،اما از ابو جهل ها اطاعت می کنند.

آری،پیامبر به آن مرد حکیم فرمود:من چنین دستوری به مردم داده ام:

«کُلُوا وَ اشْرَبُوا» ؛بخورید و بیاشامید،منتهی «وَ لاٰ تُسْرِفُوا» .البته،این آیه معانی گوناگونی دارد:یک معنی اش این است که تا گرسنه نشدید سر سفره حاضر نشوید؛معنای دیگری که می توان از آن استنباط کرد این است که ضرورتی ندارد سفرۀ پرتحمل بیندازید.وقتی با صرف چند هزار تومان می شود اعضای خانواده و مهمان ها را سیر کرد،درست نیست خرج بیشتری کرد و بیش از این میزان اسراف است.در عوض،می توان با این صرفه جویی ها دست چند یتیم یا چند دختر بی جهاز را گرفت یا از آن در راه رواج دین استفاده کرد.

ص:68

دکتر به پیغمبر گفت:شما تمام علم بهداشت بدن(حفظ الصحه 12 )و دستگاه گوارش را به مسلمان ها یاد داده اید.اگر آن ها همواره به این دستور عمل کنند،بیمار نمی شوند. 13 آن گاه،از پیامبر اجازه گرفت تا مدینه را ترک کند.

نتیجه

پس،قرآن با طبیعت زندگی موافق است.قرآن کتاب بهداشت نیست،اما به تناسب مسائل بهداشتی را نیز طرح کرده است.خدا خوردن بعضی گوشت ها را برای انسان ها حرام کرده و دستور داده گوشت حیوانی که خفه شده یا از بلندی پرت شده یا مرده را نخورند و به گوشت خوک و سگ لب نزنند. 14 این دستورات از آن روست که خوردن این گوشت ها با طبیعت و فطرت انسانی موافق نیست و برای انسان مضر است.حتی در خوردن گوشت حلال هم سفارش کرده که حد تعادل را نگه دارند، مبادا خلق وخوی حیوانات را پیدا کنند.

همین سازگاری و توافق قرآن با طبیعت و عقل انسانی است که بزرگانی چون علی،علیه السلام،و فاطمه زهرا،علیها السلام،که از همۀ ملائکه و جن و انس عاقل ترند،در برابر فرامین آن سکوت می کنند و بی چون وچرا آن را می پذیرند.به سبب همین سازگاری است که سخن و کلام بسیاری از دانشمندان علمی با فرمایشات قرآن سازگار است؛مثلا، در قرآن می ببینیم که خداوند به حضرت ایوب،علیه السلام،می فرماید:

«فاغتسل فی الماء البارد».

و امروزه دانشمندان به هزار تجربه و آزمایش به این حقیقت رسیده اند که آب سرد تب را فرو می کاهد و آرامش اعصاب به همراه می آورد.

این مقدمه کوتاهی بود برای تبیین سازگاری قرآن با عقل و طبیعت که در گفتارهای بعدی به تفصیل بدان خواهیم پرداخت.

ص:69

پی نوشت

(1).اعراف،31: «یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ».

(2).تفسیر صافی،فیض کاشانی،ج 2،ص 107:«عن الصادق علیه السلام الأجل المقضی:هو المحتوم الذی قضاه اللّه و حتمه،و المسمی و هو الذی فیه البداء یقدم ما یشاء و یؤخر ما یشاء و المحتوم لیس فیه تقدیم و لا تأخیر ثم أنتم تمترون»؛بحار الأنوار، ج 52،ص 249:«عن حمران بن أعین،عن أبی جعفر محمد بن علی علیهما السلام فی قوله تعالی: «قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ» قال:إنهما أجلان:أجل محتوم،و أجل موقوف،قال له حمران:ما المحتوم؟قال:الذی لا یکون غیره،قال:و ما الموقوف؟قال:

هو الذی للّه فیه المشیه»؛کافی،ج 1،ص 147:«عن زراره عن حمران،عن أبی جعفر علیه السلام قال:سألته عن قول اللّه عز و جل: «قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ» قال:

هما أجلان:أجل محتوم و أجل موقوف».

(3).روایتی که به این مطلب اشاره داشته باشد این است:معانی الأخبار،شیخ صدوق، ص 288:«و قال علی بن الحسین علیهما السلام:لما اشتد الامر بالحسین بن علی بن أبی طالب علیهما السلام،نظر إلیه من کان معه فإذا هو بخلافهم لانهم کلما اشتد الامر تغیرت ألوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجات قلوبهم و کان الحسین علیه السلام و بعض من معه من خصائصه تشرق ألوانهم و تهدئ جوارحهم و تسکن نفوسهم،فقال بعضهم لبعض:انظروا لا یبالی بالموت!فقال لهم الحسین علیه السلام:صبرا بنی الکرام،فما الموت إلا قنطره تعبربکم عن البؤس و الضراء إلی الجنان الواسعه و النعیم الدائمه فأیکم یکره أن ینتقل من سجن إلی قصر و ما هو لا عدائکم إلا کمن ینتقل من قصر إلی سجن و عذاب.إن أبی حدثنی عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أن الدنیا سجن المؤمن و جنه الکافر و الموت جسر هؤلاء إلی جناتهم و جسر هؤلاء إلی جحیمهم،ما کذبت و لا کذبت».

(4).اللهوف،سید بن طاووس،ص 53:«و ورد کتاب عبید اللّه بن زیاد علی عمر بن سعد یحثه علی تعجیل القتال و یحذره من التأخیر و الاهمال فرکبوا نحو الحسین علیه

ص:70

السلام».

(5).اللهوف،سید ابن طاووس،ص 54:«و لما رأی الحسین علیه السلام حرص القوم علی تعجیل القتال و قله انتفاعهم بمواعظ الفعال و المقال قال لأخیه العباس علیه السلام إن إستطعت أن تصرفهم عنا فی هذا الیوم فافعل لعلنا نصلی لربنا فی هذه اللیله فإنه یعلم إنی أحب الصلاه له و تلاوه کتابه».

(6).اعراف،32.

(7).قصص،23-24: «وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّهً مِنَ النّٰاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودٰانِ قٰالَ مٰا خَطْبُکُمٰا قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِی حَتّٰی یُصْدِرَ الرِّعٰاءُ وَ أَبُونٰا شَیْخٌ کَبِیرٌ* فَسَقیٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰی إِلَی الظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ».

(8).کافی،ج 6،ص 287؛تفسیر المیزان،ج 16،ص 28:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه عز و جل حکایه عن موسی علیه السلام:«رب انی لما أنزلت إلی من خیر فقیر»قال:سأل الطعام»؛نهج البلاغه،خطبه 160:«و إن شئت ثنیت بموسی کلیم اللّه صلی اللّه علیه و سلم إذ یقول«رب إنی لما أنزلت إلی من خیر فقیر»و اللّه ما سأله إلا خبزا یأکله لانه کان یأکل بقله الارض.و لقد کانت خضره البقل تری من شفیف صفاق بطنه،لهزاله و تشذب لحمه».

(9).تفسیر المیزان،ج 16،ص 28:«...فانتهی إلی أصل شجره فنزل فإذا تحتها بئر و إذا عندها أمه من الناس یسقون و إذا جاریتان ضعیفتان و إذا معهما غنیمه لهما قال ما خطبکما قالتا أبونا شیخ کبیر و نحن جاریتان ضعیفتان و لا نقدر أن نزاحم الرجال فإذا سقی الناس سقینا فرحمهما فأخذ دلوهما فقال لهما:قدما غنمکما فسقی لهما ثم رجعتا تکره قبل الناس.ثم تولی موسی إلی شجره فجلس تحتها و قال:«رب انی لما أنزلت إلی من خیر فقیر».فروی أنه قال ذلک و هو محتاج إلی شق تمره فلما رجعتا إلی أبیهما قال:ما أعجلکما فی هذه الساعه؟قالتا:وجدنا رجلا صالحا رحمنا فسقی لنا.فقال لاحداهما اذهبی فادعیه لی فجاءته احداهما تمشی علی استحیاء قالت:ان أبی یدعوک لیجزیک أجر ما سقیت لنا...».

(10).جمعه،5: «مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً بِئْسَ

ص:71

مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ».

(11).اعراف،179: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».

(12).کتب و رسائل بر جای مانده از حکما و اطبای قدیم در پنج بخش بنیادین تدوین شده اند:کلیات دانش پزشکی؛بیماریهای عام؛بیماریهای خاص؛داروهای مفرد؛ داروهای ترکیبی.

یکی از بخش های مهم اصول پزشکی کهن مسئله بهداشت یا به تعبیر قدما«حفظ الصحّه بالاسباب الستّه»یعنی حفظ تندرستی بدن به کمک اسباب ششگانه است.

خوشبختانه،درباره دانش حفظ الصحه،که بخش عمده ای از کلیات و مبانی طب سنتی را دربر گرفته است،رساله های کوچک و بزرگ فراوانی به زبان عربی و فارسی نگاشته شده و،از دیرباز،پزشکان بزرگی چون بقراط و جالینوس و رازی و ابو علی سینا و...رساله هایی در این باره تدوین کرده اند.

دانشمندان ایرانی به بهداشت عمومی،جهت پیشگیری از بیماریهای جسمی و روحی، توجه خاص داشته اند و برنامه مدونی برای آن تنظیم کرده اند.با ورود اسلام به ایران و تأکید اسلام بر بهداشت عمومی و حفظ صحت،این مقوله رواج بیشتری پیدا کرده است.تأکید اسلام بر حفظ سلامتی به حدی است که پیامبر خدا(ص)می فرمایند:

«لا خیر فی الحیوه الاّ مع الصحه»؛در زندگی خیری نیست مگر با سلامتی.

ابن سینا در آغاز کتاب الارجوزه فی الطّبّ که مورد توجّه دانشمندان شرق و غرب قرار گرفت ابن رشد اندلسی آن را با عبارت«المیسّر للحفظ و المنشّط للنّفس»توصیف می کنددر تعریف و تقسیم طب می نویسد:

الطبّ حفظ صحّه برء مرض من سبب فی بدن عنه عرض

قسمته الأولی لعلم و عمل و العلم فی ثلاثه قد اکتمل

یعنی پزشکی عبارت است از نگهداری تندرستی و بهبود بخشیدن بیماری که از سبب و عرضی بر بدن وارد آمده است.تقسیم آغازین آن به دو بخش علمی و عملی است و

ص:72

بخش علمی آن در سه فصل کامل می شود.

امروزه،زمانه تغییر کرده و انسان به دستاوردهای جدیدی دست یافته و ابزار و ادوات زیادی برای راحت تر زندگی کردن ساخته است.اما،هنوز انسان همان انسان است و بدن آدمی،که موضوع علم طب است،تغییری نکرده است.هنوز برای جلوگیری از بیماری ناگریز به رعایت مسائلی هستیم؛از جمله،استفاده از هوای سالم،مواظبت در استفاده از انواع نوشیدنی ها و خوراکی ها،استراحت و ورزش و...در نتیجه، اگر هزاران سال دیگر نیز بگذرد و انسان آسمان ها را نیز فتح کند یا در تکنولوژی به پیشرفت های محیر العقول دیگری دست یابد،باز برنامه اش در حفظ سلامتی با برنامه هایی که نیاکان ما بدان سفارش کرده اند تفاوت چشمگیری نخواهد داشت.

آری،ممکن است تغییراتی در نحوه اجرا و عمل به آن ها پیدا شود،اما اصول و مبانی آن هرگز کهنه نخواهد شد و تغییر نخواهد کرد.(نوشته حکیم اسماعیل ناظم)

(13).روایاتی در این باب:الدعوات،قطب الدین راوندی،ص 74:«قال النبی صلی اللّه علیه و آله:ایاکم و البطنه فانها مفسده للبدن،و مورثه للقسم و مکسله للعباده».نیز در همین صفحه آمده:«و قال الاصبغ بن نباته:سمعت أمیر المؤمنین علیه السلام یقول لابنه الحسن علیه السلام:یا بنی الا أعلمک أربع کلمات تستغنی بها عن الطب؟فقال:

بلی یا أبت.قال علیه السلام:لا تجلس علی الطعام الا و أنت جائع،و لا تقم عن الطعام الا و أنت تشتهیه،وجود المضغ،و إذا نمت فأعرض نفسک علی الخلاء،و إذا استعملت هذا استغنیت عن الطب»،در همین کتاب صفحه 75:«و سئل(امیر المومنین علیه السلام)فقیل:ان فی قرآن کل علم الا الطب؟فقال علیه السلام:أما ان فی القرآن لایه تجمع الطب کله «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا».

(14).مائده،3: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطِیحَهُ وَ مٰا أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَکَّیْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ».

ص:73

-نیز بقره،173،و نظیرش در سوره نحل آیه 115: «إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ».

ص:74

5 سیمای عاقلان و جاهلان در قرآن

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:75

ص:76

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

سخن دربارۀ آیات 19-24 سورۀ رعد بود.پروردگار مهربان عالم در آیۀ 19 مردم را با معیار آگاهی و ناآگاهی به دو گروه تقسیم می کند:گروه دانا و به تعبیر خود قرآن صاحبان خرد و مغز؛و گروه اعمی.

گروه اول با مطالعه و شنیدن و فکر و تحصیل علم آنچه را که بر پیغمبر نازل شده است حق می یابند و از آن پیروی می کنند،اما گروه اعمی که در قرآن مجید وصف آنان در آیات مختلفی آمده است 1 - اعمی به معنای کوردل،جاهل،نادان،و نفهم است کسانی هستند که می توانستند بیماری جهل و نادانی و نفهمی خود را با گوش دادن و مطالعه و تحصیل علم علاج کنند،اما خودشان چنین نخواستند.کوردلان قرآن را حق نمی بینند و صحیح و درست نمی انگارند و در هر دوره ای تعابیری دربارۀ قرآن دارند که در قرآن کریم نیز نقل شده است.

عاقلان خردمند و دانایان بینا در همه شئون زندگی به کتاب خدا اقتدا می کنند و از این منبع عظیم خیر بهره می برند و خودشان را با تمسک به

ص:77

قرآن کریم تبدیل به عبد اللّه می کنند و از طریق بندگی توفیق جلب رضایت پروردگار را پیدا می کنند و نعمت ابدی الهی را در قیامت نصیب خویش می نمایند،چون همۀ خیرات از طریق قرآن مجید به دست می آید؛اما انسان های کوردل محروم از هر خیری هستند.نکته عجیب این است که به فرموده پروردگار همۀ همّت کوردلان صرف شکم و لذّتشان می شود.قرآن مجید دربارۀ این دسته از انسان ها می فرماید:

«فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ». 2

جایگاه اینان برای همیشه آتش دوزخ است،چون خیری کسب نکرده اند.پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،در روایتی می فرماید:

«شرّ العمی عمی القلب». 3

بدترین کوری و نابینایی کوری دل است.

زیرا اگر انسان بیدار و بینا باشد و بصیرت و نورانیت داشته باشد، قرآن را حق می داند و از آن پیروی می کند.قرآن از مردم سوال می کند:

«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ؟». 4

این آیه از مردم سؤال می کند،اما چه کسانی جز عاقلان،خردمندان، دانایان،و بینایان می توانند به آن جواب مثبت بدهند؟آنان که حق را از باطل،نور را از ظلمت،زشتی را از خوبی،و درستی را از نادرستی تمییز می دهند به حقانیت قرآن یقیین دارند و هیمن یقیین وادارشان می کند از حق پیروی نمایند.

خداوند در قرآن خطاب به پیامبر خود می فرماید:

«وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ». 5

یعنی به شخص پیامبر امر می کند که از آنچه بر او نازل شده پیروی کند،زیرا خیر پیامبر در این است و به طور کلی خوشبختی و سعادت و کمال در پیروی از قرآن است.

ص:78

تمام عظمت پیغمبر اسلام به همین مطیع بودن و عبد اللّه بودنش است.

اگر به آیاتی که در رابطه با پیغمبر است دقت کنیم،می بینیم قسمت عمده ای از این آیات از پیغمبر اکرم تعبیر به«عبد»کرده اند. 6 بنده و عبد کسی است که پیرو قرآن و مطیع محض پروردگار است و ازاین رو این بالاترین مقام یک انسان در پیشگاه خدا نیز هست.به سبب داشتن چنین مقامی است که در هر نمازی بر ما واجب کرده اند که به این مقام بندگی توجه کنیم.این مقام نردبانی بود برای رسیدن به مقام رسالت:

«عبده و رسوله».

در واقع،اگر پرسیده شود که خداوند چه کسانی را به پیغمبری انتخاب کرده است؟در پاسخ باید بگوییم:آن کسانی که تابع محض حق بودند.

ویژگی مهم حضرت ابراهیم(ع)

پروردگار عالم در چندین سوره از حضرت ابراهیم،علیه السلام،یاد می کند و ویژگی های وی را بیان می دارد 7 که از جمله آن ها متابعت حضرت ابراهیم،علیه السلام،است.

«إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ». 8

نکته در این است که پیش از آن که ابراهیم پیغمبر اولو العزم و صاحب صحف باشد و فرزندی مثل اسماعیل داشته باشد و پدر همه انبیای بعد از خود قرار بگیرد،مطابق نص قرآن کریم پیرو حضرت نوح، علیه السلام،بوده است؛یعنی ابراهیم بودن را از این تابع بودن به دست آورده است.درحالی که کسی که تابع و مأموم شیطان و اقتداکننده به اوست،هیچ چیز گیرش نمی آید.این نکته مهم و قابل دقتی است که می تواند برای ما بالاترین درس ها باشد.

وقتی قرآن می خواهد از پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،تعریف کند، غیر از مساله عبد بودن می فرماید:

ص:79

«إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ». 9

نزدیک ترین مردم از نظر شخصیت و معنویت به ابراهیم کسانی هستند که از ابراهیم پیروی کرده و مثل پیغمبر من تابع ابراهیم اند:

«وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا» .

مساله اقتدا این اندازه مهم و جدی است،آن هم به شخصی که خدا او را برگزیده تا انسان ها به او اقتدا کنند.

اهمیت مساله اقتدا

در نماز جماعت هم بحث اقتدا وجود دارد.فرق هایی اساسی میان نماز فرادی و نماز جماعت هست که اهمیت اقتدا را نشان می دهد.چیزهایی در نماز فرادی باطل است که گزاردن آن ها در نماز جماعت واجب است.برای مثال،در هر رکعت نماز یک رکوع واجب است و اگر دو رکوع انجام شود،نماز باطل است،چون به رکن اضافه شده است؛یا نمازگزار عادتش بر آن بوده که یک بار«سبحان ربی العظیم و بحمده» بگوید؛اما وقتی به امام جماعتی مثل مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی اقتدا کردیم که تا آخر عمر ذکر رکوع و سجود را حتی در جماعت هفت مرتبه می گفت،واجب است در رکوع و سجود به ایشان تأسی کنیم.به همین لحاظ،اگر سر از رکوع یا سجود برداشتیم و امام همچنان در حال سجود و رکوع بود،باید فورا به رکوع و سجود برگردیم و این بازگشت نماز را باطل نمی کند.

پیامبر هم پیرو بود

برطبق تعالم اسلامی،عاقل تر از وجود مبارک رسول خدا در عالم وجود ندارد.ایشان از همه فرشتگان،از همه جنیان،و از همه انسان ها بالاتر است، 10 ولی نص صریح آیه قرآن است که ایشان با همه عظمتش پیرو

ص:80

حضرت ابراهیم،علیه السلام،بوده است.معنی حقیقی این سخن آن است که پیغمبر به تمام خوبی هایی که در ابراهیم بود آراسته بود.این کمال پیغمبر است که به ابراهیم اقتدا می کند،نه این که ایشان جد حضرت رسول محسوب گردند،بلکه از آن رو که ابراهیم از جانب پروردگار مقتدای مردم انتخاب شده است:

«إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً». 11

و این که تا قیامت به تمام این خوبی ها باید اقتدا کرد.

مبدأ تشیع

یکبار،در مقاله ای علمی نکته نوی را درباره تشیع دیدم. 12 .نویسنده مقاله راجع به شیعه سوالاتی طرح کرده بود.از جمله این که شیعه چه گروهی است؟تابع چه مسلکی است؟اعتقاداتشان چیست؟و...بعد پیگیری کرده بود که مبدأ تشیع کجاست و اولین شیعه در امت اسلام چه کسی بوده است؟اولین شیعه به معنی اولین پیرو و نخستین اقتداکننده.در نتیجه،پس از موشکافی و دقت فراوان به این جا رسیده بود که اولین شیعه در امت اسلامی وجود مبارک علی بن ابی طالب،علیه السلام،بوده است که شیعه محمد بن عبد اللّه محسوب می شده است.بعد،نوشته بود:

کجا به دنبال ریشه شیعه می گردید؟ریشه شیعه علی،علیه السلام،است.

چرا انحراف می روید و از خودتان حرف در می آورید؟چرا می گویید شیعه یک حزب سیاسی و یک گروه خاص و بافتی جدای از امت است؟مبدأ تشیع امیر المؤمنین است.امیر المؤمنین بهترین و بالاترین و اولین شیعه در امت اسلام بوده که از تمام برنامه های پیغمبر پیروی کرده و در همه زندگی قدم جای قدم پیغمبر گذاشته است:

«...یحذو حذو الرسول صلی اللّه علیه و آله». 13

ص:81

سخن علی(ع)پس از جنگ جمل

از مروان حکم نقل شده است که گفت:

«عن مروان بن الحکم قال:لما هزمنا علی(علیه السلام)بالبصره ردّ علی الناس أموالهم،من أقام بینه أعطاه،و من لم یقم بینه أحلفه،قال:فقال له قائل:

یا أمیر المؤمنین اقسم الفئ بیننا و السبی،قال:فلما أکثروا علیه قال:أیکم یأخذ أم المؤمنین فی سهمه؟فکفوا». 14

هنگامی که علی(علیه السلام)ما را در بصره شکست داد و به فرار واداشت،اموال مردم بصره را به آنان پس داد.هرکس دلیلی بر مالکیت خود آورد مالش را به او داد و هرکس دلیلی نداشت او را سوگند داد و، پس از سوگند،مالش را پس داد.در این میان،کسی به ایشان گفت:غنائم و اسیران را میان ما قسمت کن!هنگامی که شماری از یارانش از او چنین درخواستی کردند فرمود:کدام یک از شما غنیمت جنگی از ام المومنین عایشه می گیرید؟چون پاسخی نداشتند از اصرار خود دست برداشتند.

از این سخنان معلوم می شود که این عده به قدر کافی به امام خود معرفت نداشته اند.امام جلوه علم و عدل و حکمت و مظهر کمال و عبادت است و عمل او براساس عقل و علم و دانایی است.بااین حال، آن عده در امر تقسیم غنائم به حضرت ایراد کردند.امام صادق، علیه السلام،درباره رفتار حضرت در آن جنگ فرموده اند:

«عن عبد اللّه بن سلیمان قال:قلت لابی عبد اللّه(علیه السلام)إن الناس یروون أن علیا قتل أهل البصره و ترک أموالهم،فقال:إن دار الشرک یحل ما فیها،و إن دار الاسلام لا یحل ما فیها،فقال:إن علیا(علیه السلام)إنما من علیهم کما من رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)علی أهل مکه،و إنما ترک علی لانه کان یعلم أنه سیکون له شیعه،و إن دوله الباطل ستظهر علیهم،فأراد أن یقتدی به فی شیعته،و قد رأیتم آثار ذلک،هو ذا یسار فی الناس بسیره علی(علیه السلام)،و لو قتل علی أهل البصره جمیعا و اتخذ أموالهم لکان ذلک له حلالا،لکنه من علیهم لیمن علی شیعته من بعده». 15

ص:82

رفتار علی،علیه السلام،در جنگ جمل مانند رفتار پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،در فتح مکه بود.پیامبر خدا در آن جنگ بر کسانی که آن طور با ایشان جنگیده بودند منت گذاشت و اجازه نداد اموالشان به غنیمت گرفته یا زنانشان به اسارت برده شود.علی،علیه السلام،نیز بر مردم بصره منت نهاد و اموال آنان را بدیشان بازگرداند.

در سایر موارد نیز،از جمله قبول خلافت یا تقسیم بیت المال،سیره حضرت مطابق سیره پیامبر اکرم بود و از آن عدول نمی کردند. 16 این معنای واقعی شیعه است.

فهم همراه با عمل

سوال این است که صرف داشتن این معنا که قرآن یا پیامبر خدا حق اند کافی است؟یا این که فهم تنها نقطه آغاز راه است و صرف فهمیدن به درد نمی خورد؟

پاسخ واضح است.من دانشمندان بسیاری را در اروپا و آمریکا می شناسم که باور دارند قرآن حق است و پیغمبر انسان کامل بوده است،ولی متاسفانه همان کسی که گفته قرآن عجب کتاب صحیح و سالمی است،تا آخر عمرش حتی به یک آیه قرآن هم عمل نکرده است! کارلایل که در انگلستان کتاب زندگی پیغمبر را نوشت و واقعا از پیغمبر تعریف کرد،تا آخر عمر مسیحی ماند و بر همان دین از دنیا رفت!پس مساله این نیست که من حق را یافته ام یا خیر.نکته در این است که باید تلاش کنم خودم هم حق بشوم.حق شدن هم به این است که به کتاب خدا در همه زمینه ها اقتدا کنم.آیات 20 تا 24 سوره رعد در مقام تبیین نحوه اقتدای اهل خرد به قرآن مجید است و مواردی هم که برمی شمارد همه مسائلی عقلی و اخلاقی و عملی است.در انتها نیز،نتیجه اقتدای ایشان به قرآن را بیان می کند که سرانجام کسانی که به حق اقتدا کردند

ص:83

چه خواهد بود.ازاین رو،این آیات بسیار جالب و قابل تامل است.

پس،صرف حق یافتن قرآن کارساز نیست.باید قرآنی شد.و این به دست نمی آید،مگر در سایۀ عمل به قرآن.آری،با سلوک در طریق قرآن است که کوردل از بینا تمیز داده می شود:

«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ».

آیا کسی که می داند آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که از نظر باطن نابیناست؟

آیا این دو گروه با هم یکی هستند؟ابدا.اهل بهشت کجا و اهل جهنم کجا؟حق بودن قرآن را تنها صاحبان خرد می یابند.تنها صاحبان مغز و عقل و علم و درایت درمی یابند که قرآن حق است؛کتابی که با عقل، با طبیعت،با فطرت،و با دنیا و آخرت انسان هماهنگ است.

نکته ای درباره آیه 90 سوره نحل

یکی از دانشمندانی که مطالعات عمیقی درباره قرآن داشته درباره این کتاب آسمانی گفته است:

در آیه 90 از سوره نحل خداوند متعال برای زندگی بشر زمینه ای را فراهم آورده است که اگر مسلمانان به همین آیه عمل می کردند،فرهنگشان در سراسر کره زمین حاکم می شد.

آیه موردنظر چنین است:

«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

به راستی،چقدر این آیه با عقل پخته،با فطرت انسان،و با طبیعت زندگی او تناسبب دارد!آیه شریفه شامل دو بخش است:در یک بخش آیه،سه مساله مطرح است که واجب است مردم آن ها را انجام دهند و در بخش دوم سه مساله دیگر مطرح است که واجب است مردم تا آخر

ص:84

عمرشان این سه مساله را ترک کنند؛یعنی اجازه ندهند این سه مساله در زندگی شان راه پیدا کند.حال،شایسته است این آیه را با عقل،با فطرت و با طبیعت زندگی بسنجیم تا حق بودن قرآن بیشتر برایمان آشکار شود.

آیه شریفه با عبارت «إِنَّ اللّٰهَ» آغاز می شود،نه با«ان الرحیم»و«ان الرحمن».زیرا اللّه وجودی است که مستجمع جمیع صفات کمال است. 17 چنین وجودی به انسان امر می کند که به عدل و احسان رفتار کند و جویای احوال نزدیکان خویش باشد:

«یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ».

نیز انسان را از فحشا و زشتی و تجاوز نهی می نماید:

«وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ».

خدا با این شش برنامه انسان ها را موعظه می کند،بلکه پند بگیرند و عبرت بپذیرند:

«یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

سخنی دربارۀ این آیه

اولین امر پروردگار مربوط به عدل است.عدالت چیست؟در پاسخ باید گفت عدالت حقیقتی است که معصوم،علیه السلام،درباره آن فرموده است:

«بالعدل قامت السماوات و الارض». 18

عدالت سنگ بنای برپایی آسمان ها و زمین است.

زیرا اگر ظلمی در این بساط بود،همه ارکان آن به هم می ریخت و فاسد و نابود می شد.پس،وقتی خداوند فرمان می دهد که در زندگی عدالت داشته باشید،مفهومش این است که وجودتان را با تمام جریانات هستی هماهنگ سازید.به راستی،چقدر ارزشمند است که پروردگار عالم انسان را با تمام جریانات عادلانه هستی هماهنگ قرار دهد؟!

ص:85

مفهوم عدالت در گفتار

قرآن دستور می دهد که در سخن گفتن نیز عدالت را رعایت کنیم:

«إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا». 19

یعنی در گفتارهایتان عدالت داشته باشید،نه افراط کنید و نه تفریط.

عدالت در گفتار.این است که وقتی انسان سخن می گوید بجا سخن بگوید و فقط حرف درست و مطابق با حق را بزند و شنیده های خود از مردم را تکرار نکند.

قرآن مجید هرجا می خواهد توصیفی از خدا ارائه دهد آن را با دو صفت همراه می کند: «عَلِیمٌ خَبِیرٌ» ، «رَحِیمٌ وَدُودٌ» ، «غَنِیٌّ حَمِیدٌ» ، «سَمِیعٌ بَصِیرٌ». 20 از صفت سمیع بصیر می آموزیم که فقط نباید گوش داد،بلکه باید دید.

اگر انسان چیزی را خودش دید درست است،ولی اگر تنها برای او گفتند نباید باور کند تا این که آن چیز را با چشم خود ببیند.البته،اگر کسی بخواهد در گفتن عدالت داشته باشد،باید خیلی وقت ها ساکت باشد،زیرا اگر کسی بخواهد همواره براساس عدالت حرف بزند،یا باید برای مردم قرآن بخواهد یا به نقل روایت بپردازد یا تنها آنچه را که دیده و حق بودنش برایش روشن است بگوید.ضمن این که در برخی از دیده ها را نیز نباید گفت،زیرا آبروی مردم را می برد. 21

تهمت ناروا

یادم هست یکبار کسی به من گفت:من دیگر میل ندارم پای سخن شما بشینم!علت را پرسیدم.گفت:برای این که به من گفته اند شما دو دستگاه ماشین ضد گلوله در خانه دارید!گفتم:بیا با هم برویم منزل.

شما ابتدا داخل خانه را ببین که مطمئن شوی چیزی در منزل ما نیست.

بعد،به اتفاق می رویم اداره راهنمایی.اگر در کامپیوتر آن جا ماشینی به نام من بود،می رویم محضر آن را به نام شما می کنم.گفت:آخر این طور

ص:86

می گویند!گفتم:خدا هم چشم به ما داده و هم گوش.خودش هم سمیع و بصیر است.پس،هم ببین و هم بشنو تا به عدالت و از سر حق سخن گفته باشی.

این هم نمونه ای دیگر

زمانی در شهری منبر می رفتم و از قضا کسی بغل دستم نشسته بود.

صاحب مجلس آمد و گفت:می خوایهم این جا را تعمیر کنیم.حدود 30 -40 میلیون تومان برآورد هزینه کرده ایم.شما محبت کنید روی منبر این مطلب را بگویید!گفتم:می گویم.اما او درحالی که به بغل دستی ام اشاره می کرد گفت:البته،اگر ایشان بخواهد،پرداخت این مبلغ برایش سنگین نیست و به هیچ جای زندگی اش برنمی خورد.

پس از پایان مجلس،وقتی بیرون آمدم،دیدم این بنده خدا یک پیکان قراضه بیشتر ندارد.به من هم تعارف کرد که بفرمایید.من هم در را باز کردم و سوار شدم.گفت:کجا بروم؟گفتم:برویم منزل شما!با تعجب گفت:می آیید منزل ما؟گفتم:بله.خلاصه،آن شب به منزل ایشان رفتیم و خیلی با هم قاطی شدیم.گفت:پس من هر روز شما را می برم و بر می گردانم.نتیجه آن که بعد متوجه شدم ایشان کارمند بازنشسته اداره ای است و با وجود داشتن سه فرزند ماهی 95 هزار تومان بیشتر نمی گیرد.

این است که شنیده ها را باید کنار گذاشت.انسان ابتدا باید به چشم خود چیزی را ببیند و بعد بگوید تا به عدالت حرف زده باشد.به واقع،کدام یک را عقل می پسندد:سنجیده سخن گفتن را یا این که هرچه از دهانمان درآمد بگوییم؟مسلم است که عقل عدالت را می پسندد.

عدالت در کسب وکار

عدالت در همه جا و در همه کارها باید رعایت شود.این توصیه و امر

ص:87

قرآن است.وقتی کاسب یا بازاری پشت ترازو می ایستد باید به یاد این آیه باشد که می فرماید:

«أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ». 22

پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید.

و مواظب باشد که ترازو را با چشم عدل بنگرد؛کم فروشی نکند؛سنگ را سبک نگیرد یا تنظیم دستگاه را دست نزند«خیانت نکند و...این رفتار را عقل می پسندد نه جز این را.

عدالت در برخورد با دشمن

قران می فرماید:

«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّٰامِینَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلیٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ* وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ». 23

ای اهل ایمان،همواره و در همه امور قیام کننده برای خدا و گواهان به عدل وداد باشید.و نباید دشمنی با گروهی شما را برآن دارد که عدالت نورزید؛عدالت کنید که آن به پرهیزکاری نزدیک تر است.و از خدا پروا کنید؛زیرا خدا به آنچه انجام می دهید آگاه است.خدا به کسانی که ایمان آورده اند و کارهای شایسته انجام داده اند وعده داده است که برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است.

قرآن این قدر به مساله عدالت نظر دارد که اجازه نمی دهد مسلمانان با دشمن نیز به غیر عدل رفتار کنند.

فرامین دیگر آیه 90 سوره نحل

«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ».

فرمان دیگر خداوند به مسلمانان نیکی کردن و احسان ورزیدن به پدر و مادر،به خواهر و برادر،به مردم کوچه و بازار،به یتیم و...است.

ص:88

حتی باید به پروردگار هم نیکی کرد و معنی احسان به پروردگار این است که خدا را به طور صحیح بندگی کرد.

«وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ».

فرمان بعدی درباره اقوام و آشنایان است.خداوند دستور می دهد که به اقوام فقیرمان رسیدگی کنیم و اگر مشکلی دارند حل نماییم.خوب است آن ها که با وجود استطاعت از این کار سر باز می زنند بدانند که اگر بتوانند مشکل آشنایی را حل کنند ولی به آن اقدام نکنند،خداوند هم در قیامت هزار مشکل برای آنان ایجاد می کند که قابل حل نباشد.به واقع، عقل کدام را می پسندد:این که خیر انسان به دیگران برسد یا این که انسان بیچاره پول باشد را؟

دوری از زشتی ها و گناهان

«یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ».

از همه زشتی های ظاهری بپرهیزید.

«وَ الْمُنْکَرِ»

و از زشتی های نهانی و در خلوت دور باشید.

«وَ الْبَغْیِ».

و به حق هیچ کس تجاوز نکنید.

همه نسبت به ما حق دارند،درست همان گونه که ما نسبت به همه حقوقی داریم.پس،همان طور که دلمان نمی خواهد کسی حق ما را پایمال کند،حق هیچ کس را نباید پایمال کنیم.

«یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

خداوند شما را موعظه می کند بلکه پند بپذیرید.

وقتی به محتوای این آیه دقت می کنیم می بینیم حق با آن دانشمند بوده است و اگر مسلمانان به مضمون همین آیه عمل کنند فرهنگشان عالم گیر

ص:89

خواهد شد.توجه به همین نکات در قرآن است که به هر انسان عاقلی حق بودن آن را ثابت می کند،زیرا ایات این کتاب بزرگ آسمانی با عقل،با فطرت،و با طبیعت زندگی انسان هماهنگ است.ازاین رو، انسان عاقل بدان اقتدا می کند.

ص:90

پی نوشت

(1).از جمله این آیات:إسراء،72: «وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً»؛ طه،124-125: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ أَعْمیٰ* قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً».

(2).فصلت،24: «فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ».

(3).کتاب الزهد،حسین بن سعید کوفی،ص 14:عن الصباح بن سیابه قال:سمعت کلاما یروی عن النبی(ص)انه قال:«السعید من سعد فی بطن امه و الشقی من شقی فی بطن امه و السعید من وعظ بغیره و اکیس الکیس التقی و أحمق الحمق الفجور و اشر الروایه روایه الکذب و أشر الامور محدثاتها و اشر العمی عمی القلب...»؛الذکری، شهید أول،ص 271:«واف و قال أبو جعفر(ع)انما العمی عمی القلب لانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور».

(4).رعد،19.

(5).انعام،106: «اِتَّبِعْ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ».

احزاب،2: «وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً». یونس، 109: «وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ اصْبِرْ حَتّٰی یَحْکُمَ اللّٰهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ».

(6).دو مورد از شش مورد«عبدنا»های قرآن درباره پیامبر است:بقره،23: «وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ». انفال،41: «وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا یَوْمَ الْفُرْقٰانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ». ص،17: «اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّٰابٌ». ص،41: «وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ». قمر،9: «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ». ص،45 «وَ اذْکُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصٰارِ».

(7).بقره،124: «وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً

ص:91

قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ». بقره،127: «وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ». نساء،54: «أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً». نساء،125: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِیمَ خَلِیلاً». انعام،75: «وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ». هود،75: «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ». مریم،41: «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا» .أنبیاء،51: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا إِبْرٰاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ» .صافات،101-109: «فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ* فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی الْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِینَ* فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ* وَ نٰادَیْنٰاهُ أَنْ یٰا إِبْرٰاهِیمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیٰا إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِینُ* وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ* وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ* سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ» .ممتحنه،4: «قَدْ کٰانَتْ لَکُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمّٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ کَفَرْنٰا بِکُمْ وَ بَدٰا بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَهُ وَ الْبَغْضٰاءُ أَبَداً حَتّٰی تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ إِلاّٰ قَوْلَ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ مٰا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْ ءٍ رَبَّنٰا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنٰا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ».

(8).صافات،83.

(9).آل عمران،68: «إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ».

(10).إعانه الطالبین،بکری دمیاطی،ج 1،ص 13؛تفسیر قمی،ج 1،ص 71:«قال ذو العزه و الجلال:«لولاک لما خلقت الافلاک»؛بحار الأنوار،ج 40،ص 20:«یا محمد و عزتی و جلالی لولاک لما خلقت آدم،و لولا علی ما خلقت الجنه،لانی بکم اجزی العباد یوم المعاد بالثواب و العقاب».

(11).بقره،124.

(12).خدا رحمت کند صاحب این مقاله را!.در دنیای عرب نویسنده ای معروف و انسان

ص:92

بسیار بزرگواری بود.چند سالی هم در ایران بود و من با او آشنا بودم.گاهی به خانه یا به محل کارش می رفتم و سخن می گفتیم.واقعا نویسنده ظریف و دقیقی بود و خودش آن مقاله را به من نشان داد.(مولف)

(13).جمله ای است از زیارت امام زمان(ع).رک:بحار الانوار،ج 99،ص 106(دعای ندبه)؛نیز:الأمالی،شیخ صدوق،ص 604:«أنا من أحمد کالضوء من الضوء».

(14).وسائل الشیعه(آل البیت)،حر عاملی،ج 15،ص 78.

(15).وسائل الشیعه(آل البیت)،حر عاملی،ج 15،ص 78.و نیز:«عن زراره،عن أبی جعفر(علیه السلام)قال:لولا أن علیا(علیه السلام)سار فی أهل حربه بالکف عن السبی و الغنیمه للقیت شیعته من الناس بلاء عظیما،ثم قال:و اللّه لسیرته کانت خیرا لکم مما طلعت علیه الشمس».

(16).شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 12،ص 263:«و فی روایه الطبری ان عبد الرحمن دعا علیا علیه السلام،فقال:علیک عهد اللّه و میثاقه لتعملن بکتاب اللّه و سنه رسوله و سیره الخلیفتین؟فقال:ارجو ان افعل و اعمل بمبلغ علمی و طاقتی.و فی خبر آخر عن ابی الطفیل،ان عبد الرحمن قال لعلی علیه السلام:هلم یدک خذها بما فیها، علی ان تسیر فینا بسیره ابی بکر و عمر،فقال:آخذها بما فیها،علی ان اسیر فیکم بکتاب اللّه و سنه نبیه جهدی،فترک یده و قال:هلم یدک یا عثمان،أتأخذها بما فیها علی ان تسیر فینا بسیره ابی بکر و عمر؟قال:نعم،قال:هی لک یا عثمان.و فی روایه الطبری انه قال لعثمان مثل قوله لعلی،فقال:نعم،فبایعه».

(17).اگر می خواهید بدانید این خدا کیست به هزار وصف او در دعای جوشن کبیر مراجعه کنید.(مولف)

(18).عوالی اللثالی،أحسائی،ج 4،ص 103؛تفسیر صافی،فیض کاشانی،ج 5،ص 107؛کافی،ج 5،ص 266:(ولی به جای«بالعدل»،«بهذا»آمده است):«قال النبی صلی اللّه علیه و آله:«بالعدل قامت السماوات و الارض».

(19).انعام،152: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ

ص:93

وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

(20).حج،75؛لقمان،28؛مجادله 1.

(21).من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق،ج 2،ص 626؛بحار الانوار،ج 66،ص 51؛ نهج البلاغه،حکمت 382(با این اختلاف که در نهج البلاغه وصیت نیامده است):

«قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی وصیته لابنه محمد بن الحنفیه رضی اللّه عنه:یا بنی لا تقل ما لا تعلم،بل لا تقل کل ما تعلم».

(22).انعام،152: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»؛ اعراف،85: «وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»؛ مطففین،1: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ»؛ إسراء،35-36:

«وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذٰا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً* وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً».

(23).مائده،8-9.

ص:94

6 مطابقت قرآن با عقل

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:95

ص:96

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

خداوند در آیۀ 19 سورۀ رعد می فرماید:صاحبان خرد یقین دارند سراسر کتابی که بر پیامبر نازل شده،حق است.پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،نیز وقتی در مکه بودند،دربارۀ قرآن کریم به مردم فرمودند:

«انّی قد جئتکم بخیر الدنیا و الاخره». 1

یعنی از قرآن کریم به خیر دنیا و آخرت تعبیر نمودند.این حق بودن قرآن و خیر دنیا و آخرت بودن آن با تعقل در آیات قرآن نمود می یابد و فهم می شود.ازاین رو،هیچ عاقلی با کتاب خدا روبه رو نمی شود مگر آن که آن را با قلبش می پذیرد و تسلیم آن می گردد.

مروری بر آیات 151 و 152 سوره انعام

تامل در این آیات بر موضوع حقانیت قرآن بیش از پیش صحه می گذارد.

زیرا خداوند در این آیات به نه برنامه اشاره فرموده است که از دقت در آن ها جز حق بودن قرآن چیز دیگری به دست نمی آید:

«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً

ص:97

وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ* وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

بگو:بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:این که چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از ترس تنگدستی نکشید،ما شما و آنان را روزی می دهیم،و به کارهای زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید،و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید؛خدا این گونه به شما سفارش کرده تا بیندیشید.

و به مال یتیم کز به روشی که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به حدّ بلوغ بدنی و عقلی خود برسد،و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید؛هیچ کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی کنیم؛و هنگامی که سخن گویید،عدالت ورزید هرچند درباره خویشان باشد،و به پیمان خدا وفا کنید؛خدا این گونه به شما سفارش کرده تا پند گیرید.

آیه نخست با عبارت «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ» آغاز می شود.

یعنی حبیب من،به مردم بگو بیایند.البته،نه آمدنی از نوع آمدن با پا- زیرا وقتی آن ها با پا می آمدند،به گفتۀ قرآن در جلسات شبانه شان علیه پیغمبر توطئه می کردند 2 و می گفتند این فرد انسان دروغ پردازی است و هنر دروغ پردازی قوی ای دارد 3 -بلکه آمدنی با دل و با عقل.کسی که با دل و عقل به جانب قرآن می آید به یقین دلداده قرآن می شود و عقلش تسلیم کتاب خدا می گردد؛مثل امیر المؤمنین،فاطمه زهرا،سلمان،مقداد، عمار،سمیه،یاسر،ابو رافع،حمزه سید الشهداء و...این عده عاقلانی بودند که با گوش عقل به آیات قرآن گوش می سپردند و با قدرت قلب

ص:98

آیات را دریافت می کردند.برای همین،تسلیم کتاب خدا بودند و به هر قیمتی شده به دستورات قرآن عمل می کردند و از عمل به کتاب خدا لذت هم می بردند.

«ارحنا یا بلال»

مردمی که از کار و تلاش روزانه خسته می شوند،برای رفع خستگی چه می کنند؟بسیاری از مردم حداقل در کشور ماعادت به نوشیدن چای دارند؛عده ای دیگر برای رفع خستگی می خوابند و با خواب خستگی را فراموش می کنند؛عده ای دیگر با خوردن دوا رفع خستگی می کنند و می گویند آرام بخش است و...به یقین،یکی از پرکارترین انسان های تاریخ وجود مبارک پیغمبر اسلام بوده است.در روایات آمده است که هر وقت ایشان خسته می شد و بدن مبارکش در فشار قرار می گرفت، برای رفع خستگی نه چای می خورد،نه میوه میل می کرد،و نه می خوابید؛بلکه وقتی خیلی خسته می شد بلال حبشی 4 را صدا می کرد و اگر بلال در مجلس نبود به دنبالش می فرستاد و به او می فرمود:

«ارحنا یا بلال». 5

بلال آن طور که در تواریخ نوشته اند مردی لاغراندام،سیاه چرده،با موی مجعد،قیافه ای زشت و از اهالی حبشه بود که لکنتی هم در سخن گفتن داشت و مثلا به جای«شین»،«سین»می گفت و نمی توانست فصیح حرف بزند،بااین حال،حنجره ای داشت که به خدا و به حق متصل بود.چنین خاصیتی خیلی با ارزش است و در هر انسانی یافت نمی شود.خیلی از افراد هستند که قرآن را با فصاحت و قرائت عالی می خوانند،اما مشکلشان این است که وصل به پروردگار نیستند.ازاین روست که درباره بلال گفته اند:

از«اشهد»فصیح به است«اسهد»بلال. 6

ص:99

به هرحال،وقتی بلال می آمد پیغمبر اکرم به او می فرمودند:خسته و کوبیده ام،به من قدری راحتی و آسودگی ببخش!بلال هم می دانست پیغمبر اسلام چه می گوید:

آشنا داند زبان آشنا جان من بادا فدای آشنا

لذا با همان گلوی ملکوتی شروع به خواندن قرآن یا گفتن اذان می کرد و پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،با شنیدن صدای او دوباره نشاط و سرزندگی می یافت. 7

به چنین آمدن و شنیدن و خواندنی می گویند با دل آمدن،با دل شنیدن، و با دل خواندن.پس،مراد قرآن از فعل«تعالوا»این است که با دل و عقل بیایید تا آنچه ارزشمند است را برایتان بیان کنم.

فرمان اول: «أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً»

از این جمله این ارزش ها که آیه شریفه بدان اشاره دارد «أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً» است؛یعنی انسان ها نباید قدرت و علم و حکمت و غفران و رزاقیت بی نهایت را راها کنند و به پرستش بت های چوبین و سنگین بپردازند یا فردی مثل خودشان را بپرستند.آیا اگر در زندگی کسی گرهی بیفتد،آن ها قادر به گشودن آن هستند؟پرستش غیر خدا دلیل بر معطل بودن عقل،حبس عقل،و بی حرکت بودن عقل است که سبب می شود انسان منبع خیر بی نهایت را بگذارد و در مقابل موجودات جاندار و بی جان عالم طبیعت به بندگی بایستد.

فرمان دوم: «وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً»

اشاره

دومین ارزش احسان به والدین است: «وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً». یعنی انسان باید با احسان کردن به ایشان زحمات پدر و مادر را راج بنهد،نه به صرف دیدار از آنان.برخی افراد می پندارند اگر هفته ای یکبار به خانۀ پدر یا مادرشان سری بزنند و چای بخورند و بعد پی کارشان بروند حق

ص:100

ایشان را ادا کرده اند.این درحالی است که قرآن نمی گوید به زیارت پدر و مادر خود بشتابید،می گوید به پدر و مادر احسان و نیکی کنید.

ممکن است فردی نیز بگوید پدر و مادرم به نیکی من نیازی ندارند و وضع مالی مناسبی دارند؟پاسخ این است که خداوند در آیه شریفه نفرموده به پدر و مادر فقیر احسان کنید.لباس های ایشان را شستن،آنان را به سفرهای زیارتی بردن و...از نمونه های احسان به پدر و مادر است و در مقابل همین احسان است که خداوند در سورۀ الرحمن می فرماید:

«هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ». 8

آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟

چگونه ممکن است تو به والدینت احسان کنی و من به تو نیکی نکنم؟

همسایه حضرت موسی در بهشت

حضرت موسی،علیه السلام،که در پیشگاه خداوند ارزش والایی دارد، روزی به پروردگار عالم عرض کرد:خدایا،همسایه من در بهشت کیست؟خداوند نشانی فردی را به او داد.حضرت طبق نشانی به مغازۀ قصابی رسید و با خود گفت:این مرد در بهشت همسایه من است؟او که شغلی معمولی دارد و شب و روز سروکارش با ساطور و چاقو و استخوان و گوشت است؟!مدتی کنار آن مغازه نشست تا سرّ آن سخن را فهم کند.دید این مرد قصاب به فقیر همان گوشتی را می دهد که به غنی می دهد.پس از پایان کار روزانه،حضرت به او گفت:ای مرد، می خواهم امشب میهمانت باشم!با خوشرویی گفت:در خدمت شما هستم!تشریف بیاورید!این مرد تا آن روز موسی را ندیده بود و او را نمی شناخت،بااین حال،او را به خانه برد و برایش شام تهیه کرد و موسی،علیه السلام،میل فرمود.

مدتی بعد،حضرت به این فکر افتاد که وی شب را چگونه سر می کند.

ص:101

اما هرچه توجه کرد صدای مناجات و گریه ای از مرد نشنید.فقط دید او مرتب به اتاق مجاور می رود و برمی گردد.موسی،علیه السلام،که زمینۀ سؤال را مناسب می دید،فرمود:در آن اتاق به چه کاری مشغول هستید؟ مرد قصاب در اتاق را باز کرد و پرده را کنار زد.موسی دید گهواره ای از سقف آویزان است.مرد گفت:بیا درون گهواره را ببین!موسی، علیه السلام،پیرزنی خمیده و کم وزن و صد واندی ساله را درون آن دید.مرد گفت:این خانم مادر من است.خودم غذا در دهانش می گذارم؛ خودم او را تمیز می کنم؛لباس هایش را می شویم؛او را به حمام می برم و دائم هم به او می گویم:من نوکر تو هستم و هر کاری از دستم بربیایید برایت انجام می دهم!

موسی فرمود:آیا مرا می شناسی؟گفت:نه،ولی پیداست انسان محترم و با ادبی هستی.فرمود:به دین چه کسی هستی؟گفت:به دین موسی بن عمران که وجودم فدای او!گفت:ای مرد،من موسی بن عمران هستم.

دیروز از خداوند پرسیدم:همسایۀ من در بهشت چه کسی است؟خدا نشانی تو را داد.تو بالاترین عبادت ها را انجام می دهی که به این مادر نیکی می کنی و مادر مادرت شده ای. 9

به راستی،عقل دربارۀ این حکم قرآن چه می اندیشد؟غیر از این است که عقل و حقیقت انسانی این حکم را می پسندد؟عقل می گوید:پدر و مادر همۀ عمرشان را صرف فرزندشان کرده اند و از هیچ تلاشی دریغ نکرده اند.پس،سزاوار هر نوع احسان و نیکی ای هستند؛درحالی که مردمان دور از عقل و حقیقت انسانی احسان و نیکی ای به آنان نمی کنند و اگر بین منافع مادی و احترام به پدر و مادرشان تداخلی پیش بیاید نفع مادی را برمی گزینند و چشم از این دو منبع لطف و محبت برمی گیرند.

***

ص:102

فرمان سوم: «وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ »

فرمان سوم درباره فرزندان است.خداوند می فرماید عده ای در زمان پیغمبر بودند که فرزندانشان(نه فقط دخترها)را می کشتند.مثل همین کاری که بعضی از مردم در هند انجام می دهند.علتش هم این است که نمی توانند خرجشان را بدهند.درحالی که علت اصلی قتل اولاد دوری از خداست.زیرا تنها انسان بریده از خدا می تواند چنین بی رحم باشد.

قرآن دستور می دهد که فرزندانتان را نکشید.البته،در گذشته،مردم تنها بدن بچه هایشان را می کشتند،اما در زمان ما،دین و عقل و تربیت بچه هاست که کشته می شود.ازاین رو،پیغمبر فرمودند:

اگر زنان و شوهران آخر الزمان عقرب بزایند بهتر است تا آدمیزاد. 10

پدران و مادران آخر الزمان کسانی هستند که با تربیت نادرست خود فرزندانشان را می کشند.اگر انسانی را که کشته شده است دفن نکنند، جسد او بوی تعفّن می گیرد.اولاد بی تربیت و بی دین هم این گونه اند، یعنی چون از نظر جان و دل مرده اند و در پی همان تربیت غلط اند، تعفن زندگیشان را فرامی گیرد.ازاین روست که آمار زنا و طلاق و فساد و جرم و جنایت در جامعه فزونی می گیرد.

قرآن گوشزد می کند که بچه هایتان را نکشید و در ادامه می فرماید:

«وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ».

جز صاحبان خرد کسی این سخنان را نمی شوند.

فرمان چهارم : «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ ».

چقدر این قسمت آیه عالی و زیباست.فواحش جمع فاحشه است.در قرآن،فاحشه به معنای زن و مرد نیست؛به معنای زنا نیست؛زیرا واژه زنا در عبارت قرآنی «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ » آمده است.در ادامه نیز آمده است:

«إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَهً» 11 ، یعنی زنا عمل زشتی است.پس،لغت فاحشه طبق این

ص:103

آیه به معنای عمل زشت است.حال،این سوال مطرح است که عمل زشت به چه نوع عملی می گویند؟پاسخ این است:عملی که برای خود انسان،خانواده او،و جامعه اش ضرر داشته باشد.

خداوند می فرماید:

«وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ».

یعنی به هیچ نوع زشتی(چه زشتی آشکار و چه زشتی پنهان)نزدیک نشوید،دقت شود!نمی فرماید مرتکب کارهای زشت نشوید،می گوید از آن ها فراری باشید.

فرمان پنجم: «وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ »

به جان کسی تعرّض نکنید؛دست روی مردم بلند نکنید؛خنجر نکشید؛ گلوله شلیک نکنید؛زیرا این جان ها در نزد خدا ارزش دارد.هیچ کس را نکشید،مگر این که این کشتن بر پایه حق و حقیقت باشد.

نتیجه: «ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ »

این فرامین خدا به شماست تا بیدار شوید و متذکر گردید و به حق بودن قرآن پی ببرید.وقتی انسان این سخنان را با گوش دل می شنود،می فهمد که سخنان خداوند حق است.آن وقت است که مفهوم کلام پیغمبر، صلی اللّه علیه و آله،را درک می کند که فرمود:من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام.زیرا اگر انسان بر اثر پیروی از این سخنان در دنیا زندگی پاک و بی دردسر و زیبایی داشته باشد،در آخرت نیز چنین زندگی ای خواهد داشت.

مکن کاری که پا بر سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند چو نام خود ببینی ننگت آیو.

ص:104

پی نوشت

(1).الامالی،شیخ طوسی،ص 583؛شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 13؛ص 211، بحار الانوار،ج 38؛ص 224:«...ثم تکلم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فقال:«یا بنی عبد المطلب إنی و اللّه ما أعلم شابا فی العرب جاء قومه بأفضل مما جئتکم به، إنی قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخره،و قد أمرنی اللّه تبارک و تعالی أن أدعوکم،فأیکم یؤازرنی علی أمری علی أن یکون أخی و وصیی و خلیفتی فیکم؟فأحجم القوم عنها جمیعا».

(2).نساء،81: «وَ یَقُولُونَ طٰاعَهٌ فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طٰائِفَهٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ وَ اللّٰهُ یَکْتُبُ مٰا یُبَیِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً».

(3).البته،همه این آیات درباره پیامبر نیست).نحل،101: «وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَهً مَکٰانَ آیَهٍ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ»؛ ص،4: «وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ»؛ قمر،9: «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ».

(4).بلال حبشی،از نخستین گروندگان به اسلام،اولین مؤذن،خادم و صحابی پیامبر (ص)است.از زندگی او پیش از گرویدن به اسلام اطلاعی در دست نیست،جز آن که برخی از منابع او را،بی آن که از پدرش یاد کنند،از زادگان مولدان بنی جمح،و مادرش حمامه جمامه باید تصحیف حمامه باشدرا کنیز یکی از اینان دانسته اند.

در منابع دیگر،او را بلال ابن رباح،و پدرش را از اسیران حبشی خوانده اند.بلال را گاه به مادرش نیز نسبت داده،و او را بلال بن حمامه نامیده اند.کنیه بلال را هم به اختلاف،ابو عبد اللّه،ابو عبد الکریم و ابو عمر آورده اند.از آنجا که گفته اند بلال همسن ابو بکر بوده،باید در سالزاد او،یعنی سال سوم عام الفیل،به دنیا آمده باشد.

بلال مقارن بعثت پیامبر(ص)از بردگان امیه بن خلف بود و آن گاه که اسلام آورد و آن را آشکار کرد،چون مردی فرودست بود و قبیله و خاندانی نداشت تا از او حمایت کنند،آزار و شکنجه های سخت دید،تا حدی که دل ورقه بن نوفل به رقت آمد و امیه را سرزنش و حتی تهدید کرد.سرانجام،ابو بکر بن ابی قحافه او را خرید،یا با

ص:105

یکی دو غلام جوان و چابک معاوضه کرد و آزادش ساخت؛درحالی که پیامبر (ص)نیز در همان اندیشه بود.او خود در روایتی به این امر تصریح کرده است و گزارش های دیگر درباره سفر او به شام نیز مؤید این ماجراست.

ابن حجر آورده است که مادر او را نیز مشرکان عذاب می دادند و این نشان می دهد که او نیز مسلمان شده بود.ابو بکر او را هم خرید و آزاد کرد.بلال را در زمره نخستین گروندگان به اسلام یا نخستین کسانی که اسلام خود را ظاهر کردند،دانسته اند.اما این که گفته اند وی نخستین برده ای بود که اسلام آورد،محل تردید است،چه،زید بن حارثه بی گمان در اسلام آوردن بر بلال سبقت داشت.بلال پس از آزادی بی درنگ به پیامبر(ص)پیوست و خادم و خازن و کارپرداز او شد.

بلال نخستین مؤذن در تاریخ اسلام به شمار می رود.البته به نظر می رسد که چندی بعد، ابن ام مکتوم و کسانی دیگر هم در این کار با او انباز شدند.چنان که گفته اند:بلال به روز اذان می گفت و ابن ام مکتوم به شب.

پیامبر اکرم علاقه و عنایت خاصی به بلال داشت و او را به تعبیر جبرئیل،سید و سرور حبشیان می شمرد.در ذکر واقعه«اسراء»نیز،حضرت از او به عنوان سابق مسلمانان در برخورداری از نعیم آخرت یاد می کرد و پایگاهی بلند برایش قائل بود.

در مدینه،میان او و ابو رویحه خثعمی عقد اخوت برقرار شد و بلال همواره به این برادری وفادار بود.امام اینکه گفته اند:میان او و عبیده بن حارث بن مطلب یا ابوذر عقد برادری بسته شد،نباید درست باشد؛زیرا این اخوت میان مهاجر و انصار برقرار می شد.بلال را در زمره اهل صفه و از صوفیان راستین و اولیه شمرده اند.

بلال در تمام غزوات همراه پیامبر بود.در غزوه بدر،امیه بن خلف را به تحریک و اشاره بلال به قتل رساندند،و به روایتی خود،او را کشت.در روز فتح مکه وی همراه پیامبر وارد کعبه شد و نخستین کس بود که در آنجا اذان گفت.

پس از رحلت پیامبر،بلال دیگر اذان نگفت و به اصرار اجازه یافت تا برای جهاد به شام رود.در این باره دو روایت هست:برخی آورده اند که ابو بکر می خواست بلال را در مدینه و نزد خود نگاه دارد.پس،او را اجازه سفر نداد.چون ابو بکر درگذشت،

ص:106

بلال سرانجام عمر را با اصرار راضی کرد و روی به شام نهاد.مطابق روایتی دیگر، بلال در همان روزگار خلافت ابو بکر وارد شام شد.او پس از رحلت پیامبر،به رغم خواست ابو بکر،هیچ اذان نگفت،مگر دو یا سه بار.یک بار به درخواست حضرت فاطمه زهرا(س)،و بار دیگر وقتی عمر به جابیه شام آمده بود،به درخواست مسلمانان و دعوت او اذان گفت.به روایتی،بلال پیامبر را در خواب دید که او را به زیارت خود می خواند.پس بی درنگ برنشست و به مدینه رفت و در آنجا اذان گفت.نیز آورده اند که این کار به درخواست امام حسن و امام حسین(ع)صورت گرفت و اذان بلال در مسجد النبی،شهر را به لرزه افکند.

بلال در برخی جنگها و فتوحات شام هم شرکت داشت.در فتح بیت المقدس،او از فرماندهان سپاه به عمر شکایت برد که از لذایذ دنیوی بیش از بقیه مسلمانان بهره می جویند،و عمر فرمان داد که به عامه جنگجویان غذای خوب دهند و غنایم به طور مساوی تقسیم گردد.ظاهرا بلال معتقد بود که همه غنایم و آنچه به فتح حاصل می شود،باید پس از کسر خمس آن،میان جنگجویان تقسیم شود؛درحالی که عمر همه مسلمانان را در آن انباز می دانست و بر آن بود که قسمتی از آن نیز باید وقف مسلمانان شود و گویا این باعث نقاری در میانه شده بود.در همین جا وقتی عمر دیوان شام را بنیاد نهاد،به درخواست بلال نام او و ابو رویحه خثعمی را در یک دفتر قرار داد و به یک اندازه از عطایا برخوردار گردانید.

درباره سال مرگ،محل و علت درگذشت بلال میان منابع اختلاف است.مرگ او را در سالهای 20،18،و 21 ق در شصت و اند سالگی،به مرگ طبیعی یا بر اثر طاعون دانسته،و مرقدش را غالبا در دمشق باب الصغیر یا باب کیسان و بعضی در داریا یا عمواس،و حتی حلب نشان داده اند.

بلال نزد امامان شیعه و اصحاب ایشان از پایگاهی بلند برخوردار است.امام علی(ع) او را از جمله برگزیدگان اصحاب پیامبر و از جمله سابقان در اسلام دانسته اند و در دیوان منسوب به امام،در ابیاتی از بلال و اذان گویی او یاد شده است.گفته اند:با آنکه بلال آزاد شده ابو بکر بود،ولی امام علی(ع)را بسیار دوست می داشت و گویا

ص:107

در این باره سرزنش هایی هم شنیده است.در برخی منابع ادب نیز از صداقت و صراحت و برخی اقوال و رفتارهایش یاد شده است و اشعاری هم از او نقل کرده اند.

با آن که برخی نویسندگان بلال را فاقد فرزند دانسته اند،ولی برخی دیگر از پسرش، عمر،به عنوان یکی از راویان او یاد کرده اند.نوادگان او نیز تا قرن ها بعد شناخته شده بودند؛چنان که ابن اثیر در حوادث سال 19 ق/125 م از مرگ هلال بن عبد الرحمان،از قاریان مشهور ساکن در سمرقند،به عنوان یکی از نوادگان بلال یاد کرده است.

از بلال احادیثی که ذهبی شمار آن ها را 44 دانسته نقل شده است.برخی از این احادیث را صاحبان صحاح و سنن نیز از او روایت کرده اند.برخی از مهم ترین کسانی که از او روایت کرده اند،عبارتند از:جابر بن عبد اللّه،ابو بکر،عمر،براء بن عازب،عبد الرحمان بن ابی لیلی و عبد اللّه بن رواحه.در منابع شیعی نیز احادیثی از او آمده است و کسانی چون هشام بن حکم با اسناد از عبد اللّه بن علی،از بلال روایت کرده اند.

مآخذ:ابشیهی،محمد،المستطرف فی کل فن مستظرف،به کوشش مفید محمد قمیحه، بیروت،986 م؛ابن ابی الحدید،عبد الحمید،شرح نهج البلاغه،قم،404 ق/984 م؛ابن ابی عاصم،احمد،الاوائل به کوشش محمد بن ناصر عجمی،کویت،دار الخلفاء للکتاب الاسلامی؛ابن اثیر،علی،الکامل،به کوشش عبد اللّه قاضی،بیروت، 415 ق/995 م؛ابن اسحاق،محمد،سیره النبی،به کوشش محمد حمید اللّه،قونیه، 401 ق/981 م؛ابن بابویه،محمد،الامالی،قم،362 ش؛همو،الخصال،قم، 403 ق/983 م؛همو،من لا یحضره الفقیه،قم،363 ش؛ابن جوزی،عبد الرحمان،صفه الصفوه،به کوشش محمود فاخوری و محمد رواس قلعه جی،بیروت،399 ق/979 م؛ همو،المنتظم،به کوشش محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا،بیروت، 412 ق/992 م؛ابن حبان،محمد،الثقات،به کوشش شرف الدین احمد،بیروت، 395 ق/975 م؛ابن حجر عسقلانی،احمد،الاصابه،به کوشش علی محمد بجاوی، بیروت،412 ق/992 م؛ابن سعد،محمد الطبقات الکبری،بیروت،دار صادر،ابن

ص:108

عبد البر،یوسف،الاستیعاب،به کوشش علی محمد بجاوی،قاهره،380 ق/960 م؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفرید،به کوشش احمد امین و دیگران،قاهره،365 ق/946 م؛ ابن قانع،عبد الباقی،معجم الصحابه،به کوشش صلاح بن سالم مصرانی،مدینه 418 ق/997؛ابو نعیم اصفهانی،احمد،حلیه الاولیاء،بیروت 405 ق/985 م،همو، دلائل النبوه،به کوشش محمد محمد حداد،ریاض،409 ق/989 م؛احمد بن حنبل، فضائل الصحابه،به کوشش وصی اللّه محمد عباس،بیروت،403 ق/983 م؛ترمذی، محمد،سنن،به کوشش احمد محمد شاکر و دیگران،بیروت،دار احیاء التراث العربی؛ تفسیر،منسوب به امام حسن عسکری ع،قم،409 ق؛خلیفه بن خیاط،تاریخ،به کوشش اکرم ضیاء عمری،دمشق/بیروت،397 ق؛همو،الطبقات،به کوشش اکرم ضیاء عمری،ریاض 402 ق/982 م؛دیوان امام علی ع،قم،369 ش؛ذهبی،محمد، سیر اعلام النبلاء،به کوشش شعیب ارنؤوط و محمد نعیم عرقسوسی،بیروت، 413 ق/993 م؛همو،العبر،به کوشش صلاح الدین منجد،کویت،948 م؛سخاوی، محمد،التحفه اللطیفه،بیروت،993 م؛سیوطی،الخصائص الکبری،بیروت، 405 ق/985 م؛شیخ طوسی،محمد،رجال،نجف،381 ق/961 م؛طبری،تاریخ؛ طبری،احمد،الریاض النضره،به کوشش عیسی عبد اللّه محمد مانع حمیری،بیروت، 996 م؛فاکهی،محمد،اخبار مکه،به کوشش عبد الملک عبد اللّه دهیش،بیروت، 414 ق/993 م؛کشی،محمد،معرفه الرجال،اختیار شیخ طوسی،به کوشش حسن مصطفوی،مشهد،348 ش؛کلینی،محمد،الکافی،تهران،365 ش؛مسلم بن حجاج، صحیح،به کوشش محمد فؤاد عبد الباقی،بیروت،دار احیاء التراث العربی؛یعقوبی، احمد،تاریخ،بیروت،دار صادر.

منبع اصلی:دائره المعارف بزرگ اسلامی،ج 12.نویسنده مقاله:صادق سجادی.با ویرایش و تلخیص.

(5).سنن النبی،سید طباطبائی،ص 304:«فی أسرار الصلاه للشهید الثانی:کان النبی صلی اللّه علیه و آله ینتظر وقت الصلاه و یشتد شوقه و یترقب دخوله و یقول لبلال مؤذنه:أرحنا یا بلال»،تفسیر الصافی،فیض کاشانی،ج 1،ص 126:«قال نبینا

ص:109

صلی اللّه علیه و آله و سلم جعلت قره عینی فی الصلاه و کان یقول روحنا أو ارحنا یا بلال».

(6).شعر از قاآنی شیرازی است.امثال و حکم دهخدا.ج 1،ص 100.

(7).ظاهر روایات این است که منظور پیامبر از ارحنا یا بلال اذان بلال بوده نه خواندن قرآن.

(8).الرحمن،60.

(9).حدیث دیگری که با این موضوع ارتباط دارد:کافی،ج 2،ص 160:«عن معاویه ابن وهب،عن زکریا بن إبراهیم قال:کنت نصرانیا فأسلمت و حججت فدخلت.علی أبی عبد اللّه(علیه السلام)فقلت:إنی کنت علی النصرانیه و إنی أسلمت،فقال:و أی شئ رأیت فی الاسلام؟قلت:قول اللّه عز و جل: «مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ» .فقال:لقد هداک اللّه،ثم قال:اللهم اهده -ثلاثاسل عما شئت یا بنی فقلت:إن أبی و امی علی النصرانیه و أهل بیتی،و امی مکوفه البصر فأکون معهم و آکل فی آنیتهم؟فقال:یأکلون لحم الخنزیر؟فقلت:لا و لا یمسونه،فقال:لا بأس فانظر امک فبرها،فإذا ماتت فلا تکلها إلی غیرک،کن أنت الذی تقوم بشأنها و لا تخبرن أحدا أنک أتیتنی حتی تأتینی بمنی إن شاء اللّه قال:

فأتیته بمنی و الناس حوله کأنه معلم صبیان،هذا یسأله و هذا یسأله،فلما قدمت الکوفه ألطفت لامی و کنت اطعمها و افلی ثوبها و رأسها و أخدمها فقالت لی:یا بنی ما کنت تصنع بی هذا و أنت علی دینی فما الذی أری عنک منذ هاجرت فدخلت فی الحنیفیه؟فقلت:رجل من ولد نبینا أمرنی بهذا،فقالت:هذا الرجل هو نبی؟فقلت:لا و لکنه ابن نبی،فقالت:با بنی إن هذا نبی إن هذه وصایا الانبیاء،فقلت:یا امه إنه لیس یکون بعد نبینا نبی و لکنه ابنه فقالت:یا بنی دینک خیر دین،اعرضه علی فعرضته علیها فدخلت فی الاسلام و علمتها،فصلت الظهر و العصر و المغرب و العشاء الآخره،ثم عرض لها عارض فی اللیل،فقالت:یا بنی أعد علی ما علمتنی فأعدته علیها،فأقرت به و ماتت،فلما أصبحت کان المسلمون الذین غسلوها و کنت أنا الذی صلیت علیها و نزلت فی قبرها».

ص:110

(10).درباره داشتن فرزند صالح روایات فراوانی وارد شده است.از جمله:

-کافی،ج 6،ص 2:«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:الولد الصالح ریحانه من اللّه قسمها بین عباده و إن ریحانتی من الدنیا الحسن و الحسین،سمیتهما باسم سبطین من بنی إسرائیل شبرا و شبیرا».

-«عده من أصحابنا،عن أحمد بن محمد،عن عثمان بن عیسی،عن ابن مسکان،عن بعض أصحابه أنه قال:قال علی بن الحسین علیهما السلام:من سعاده الرجل أن یکون له ولد یستعین بهم».

-«عده من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن شریف بن سابق،عن الفضل ابن أبی قره،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:مر عیسی بن مریم علیه السلام بقبر یعذب صاحبه ثم مر به من قابل فإذا هو لا یعذب، فقال:یا رب مررت بهذا القبر عام أول فکان یعذب و مررت به العام فإذا هو لیس یعذب؟فأوحی اللّه إلیه أنه أدرک له ولد صالح فأصلح طریقا و آوی یتیما فلهذا غفرت له بما فعل ابنه،ثم قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:میراث اللّه عز و جل من عبده المؤمن ولد یعبده من بعده،ثم تلا أبو عبد اللّه علیه السلام آیه زکریا علیه السلام "(رب)هب لی من لدنک ولیا*یرثنی و یرث من آل یعقوب و اجعله رب رضیا"».

(11).اسراء،32: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَهً وَ سٰاءَ سَبِیلاً» و نزدیک زنا نشوید که کاری بسیار زشت و راهی بد است.

ص:111

ص:112

7 علل روگردانی از حق

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:113

ص:114

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

خداوند در سراسر قرآن کریم از مردم دعوت می کند درباره حقایقی که در دسترس آن ها قرار دارد تعقل کنند و اندیشه نمایند.زیرا وقتی انسان در دنیای پرقیمت باطن خویش قرار می گیرد و درباره حقایقی که در دسترسش قرار دارد فکر می کند،درستی آن حقایق را درک کرده و فهم.

می نماید.

حقیقت اول:وجود رسول خدا(ص)

یکی از حقایقی که در دسترس مردم عصر بعثت قرار داشت،وجود مبارک رسول خدا بود.پروردگار عالم برای این که مردم را از دید باطل و غلطشان نسبت به پیغمبر نجات دهد تا وجود مقدس ایشان را ساحر و مجنون و کذاب 1 نخوانند،می فرماید:درباره این انسان والا که همنشین شماست اندیشه و دقت کنید:

«ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ». 2

سپس درباره رفیقتان محمّد که عمری با پاکی،امانت،صدق و درستی در

ص:115

میان شما زندگی کرده است بیندیشید که هیچ گونه جنونی ندارد.

زیرا وقتی مردم اندیشه کنند و ببینند که حالات دیوانگان و جن زدگان در وجود مقدس ایشان نیست و هر کاری که می کند صحیح و حق و با منفعت است،حق بودنش را درک می کنند و وقتی حق بودن ایشان را درک کردند،درمی یابند که باید به او اقتدا کنند و از او پیروی نمایند. 3

حقیقت دوم:قرآن

حقیقت دیگری که در دسترس مردم بودو اکنون نیز هست قرآن است.پروردگار خطاب به مردم می فرماید:چرا در آیات الهی،در این وحی منزل،و در مجموعه کلماتی که بر پیغمبر نازل شده،تدبر و تفکر نمی کنید؟

«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا». 4

آیا در قرآن نمی اندیشند تا حقایق را بفهمند یا بر دل هایشان قفل هایی قرار دارد؟

مگر بر دل های شما قیدوبندها و قفل هایی زده شده است که نمی توانید فکر کنید؟قرآن در پاسخ به سخن آن عده که راجع به پیغمبر می گفتند قلب و فکر ما نسبت به ایشان بسته است،می گوید:آن ها دروغ می گویند.فکر یا دلشان در این باره بسته نیست،بلکه از سر عناد و لجبازی و کبر و حسادت این سخن را می گویند.قرآن می فرماید آن ها نمی خواهند حق را قبول کنند،لذا این که می گویند:

«قُلُوبُنٰا غُلْفٌ». 5

دل های ما در پوشش است و قدرت ندارد که حقیقت را بفهمد.

دروغ است.قرآن در یکی از آیات سوره مبارکه بقره می فرماید:این گروه از بت پرستان دانای به توحید بوده و جاهل به آن نیستند.آن ها آگاهند که تمام چرخ های عالم به اراده یک نفر می چرخد و او خداست.

ص:116

بااین حال،در برابر پروردگار مشتی بت جاندار یا بیجان را علم کرده اند و در امور زندگی به آن ها متوسل می شوند؛درحالی که می دانند هیچ کاری از آن ها برنمی آید.در این میان،عده ای به مجسمه های مختلف متوسل می شوند؛گروهی به چوب و آهن و...،و عده ای به به پول.

قرآن در این باره می فرماید:

«أَنْ کٰانَ ذٰا مٰالٍ وَ بَنِینَ». 6

(سرکشی و یاغی گری این افراد)برای آن است که دارای ثروت و فرزندان فراوان اند.

همه دلخوشی آنان این است که پولدار هستند و چون فکر می کنند که پول همه جا و همه وقت کلید حلّ مشکلات است،تکیه شان به پول است.در قرآن مجید،سرنوشت تعدادی از این پولدارها آمده است که پروردگار عالم تا نابود شدن و مرگشان،از بندی که درونش افتاده بودند نجاتشان نداد.

ابو لهب عموی پیامبر

یکی از کسانی که پروردگار در قرآن از او نام برده ابو لهب 7 ،عموی پیغمبر،است که وصف او در سوره مسد آمده است.خداوند در پایان این سوره درباره او می فرماید:

«مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ». 8

ثروتش و آنچه از امکانات به دست آورد چیزی از عذاب خدا راکه در دنیا عذاب استیصال است از او دفع نکرد.

یعنی ثروتش نتوانست ذره ای از گرفتاری هایی که پروردگار برایش درست کرده بود را حل کند و جریمه خدا را از او دفع نماید.زیرا ثروت ابزار است؛انسان ها ابزار هستند؛اشیاء ابزار هستند،و هیچ چیز در این عالم از خود استقلالی ندارد تا کاری بتواند انجام دهد.اگر پروردگار

ص:117

اجازه بدهد،آتش می سوزاند،در غیر این صورت،کوهی از آتش نیز ابراهیم را نمی سوزاند. 9 ماجرای حضرت یونس نمونه ای دیگر است.زیرا اگر انسان را در مکانی قرار دهند که هوای مناسب نداشته باشد،می میرد؛ ولی خداوند یونس را در شکم ماهی حفظ می کند و او نه از نبود هوا می میرد و نه در معده نهنگ همراه غذاهای دیگر هضم می شود،بلکه از آن جا زنده بیرون می آید. 10

آری،هیچ کس و هیچ چیز در این عالم به استقلال قدرتی ندارد و همه قدرت ها و تاثیرها در دست با کفایت اوست.ازاین رو،گاهی به فردی مریض گران ترین و مفیدترین داروها را می دهند و او می میرد،و گاه به کسی که مرضش سخت تر از اوست ارزان ترین دوا را می خورانند و او خوب می شود.زیرا درمان واقعی متعلق به دارو نیست،متاثر از اجازه پروردگار است.اگر او اجازه بدهد،دوا اثرش را در بدن شخص می گذارد،ولی اگر اجازه ندهد،بدن فرد دوا را دفع می کند و اثری از آن نمی پذیرد.

نکته ای در سوره مبارکه حشر

گاه فردی که خاطرش خیلی عزیز است در بستر مرگ افتاده و همه دوستدارانش دورش را گرفته اند و حاضرند هر کاری برایش بکنند تا نمیرد.خداوند در سوره مبارکه واقعه در این باره می فرماید:

«فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ. وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ. وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ. فَلَوْ لاٰ إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ تَرْجِعُونَهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ». 11

پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه می رسد و شما در آن وقت نظاره گر هستید و هیچ کاری از شما ساخته نیست!و ما به او از شما نزدیک تریم، ولی نمی بینید.آری،پس چرا اگر شما پاداش داده نمی شوید و به گمان خود قیامتی در کار نیست و شما را قدرتی بزرگ و فراتر است؟آن روح

ص:118

به گلوگاه رسیده را به بدن محتضر برنمی گردانید،اگر در ادعای خود راستگویید؟

این سخن قرآن به همه کسانی است که زروزیور فریبشان داده و اراده مطلق خداوند را بر جهان به سهل گرفته اند.خطاب آیه به آنان این است که اگر کاری از دستتان برمی آید چرا روح فرد محتضر را به او بر نمی گردانید و می گذارید او بمیرد؟

به راستی،مگر اروپایی ها و آمریکایی ها کم دارو دارند یا کم در علم پزشکی پیشرفت کرده اند؟پس،چرا آن ها نیز،مانند مردم مشرق زمین یا کشورهای جهان سوم یا کشورهای عقب افتاده،مردمانشان می میرند و هیچ کاری هم از دست کسی در این باره برنمی آید؟آری:

چو مرگ تاختن آورد هیچ سود نکرد بقا بقای خدایست و ملک ملک خدا. 12

توصیه قرآن به تفکر

قرآن مجید به همه انسان ها توصیه می کند که فکر کنند و بعد با اشیاء عالم رابطه برقرار کنند.دستور قرآن این است که بی فکر و تعقل با چیزی پیوند برقرار نکنید.

نکته عجیب و مهم دیگر این است که قرآن مجید می گوید:این که عده ای ادعا می کنند حقیقت را نمی دانند یا دلشان در پوشش است مقبول نیست.قرآن قبول ندارد که عقل این انسان ها حرکت نداشته باشد،لذا به صراحت سخن آنان را دروغ می شمارد.یعنی هم می دانند و هم می توانند تعقل کنند.ازاین رو،آیه ای در قرآن مجید پیدا نمی شود که آنان را فاقد نیروی تعقل بداند.برعکس،معتقد است که:

«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا». 13

یعنی ابزار تعقل و فهم را دارند،ولی خودشان دنبال فهم نیستند.چرا که اگر دنبال کشف حقیقت باشند و درباره آن تفکر کنند،حق بودن

ص:119

پیغمبر و قرآنی که بر او نازل شده رادرک می کنند و در پیروی از آن ها کوتاهی نمی ورزند.

مساله عجیب دیگر این است که بعضی آیات قرآن معتقدند عده ای از مردم حقیقت را درک کرده اند،اما چیزی که نمی گذارد به آن اقرار کنند و خود را با آن هماهنگ سازند«تعصب»و«لجبازی»و«تکبر»و «حسادت»است.این چند علت به صراحت در آیات قرآن آمده است.

علت های اعراض از حق

الف.حسد

اشاره

«أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ». 14

بلکه آنان به مردم به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنان عطا کرده حسد می ورزند.

پروردگار عالم اراده کرده از فضل خود خانواده ای را بهره مند سازد و یکی از این خاندان پیغمبر باشد،یکی انسانی چون فاطمه زهرا،یکی علی بن ابی طالب،و دیگری حسن یا حسین،علیهم السلام.عده ای از مردم هم می دانند این فضل خدا بر آن هاست،بااین حال،حسادت می ورزند و بر اثر حسادت علیه آن ها موضع می گیرند و در مقابلشان می ایستند.این بدان سبب نیست که انسان های حسود حق را نمی فهمند، ازآن روست که بیماری حسادت اجازه نمی دهد در مقابل حق ایستادگی نکنند و بر ضدّ آن حرکت ننمایند.

سبب دشمنی با علی(ع)حسادت بود

روزی،هشام بن حکم از حضرت صادق پرسید یابن رسول اللّه،مگر مردم بعد از مرگ پیغمبر،امیر المؤمنین را نمی شناختند؟راست هم می گفت.زیرا ما که 1500 سال با حضرت فاصله داریم او را می شناسیم، آن ها که حضرت را دیده بودند چگونه نمی شناختند؟

ص:120

حضرت فرمود:آن ها هم کاملا حضرت را می شناختند و می دانستند ایشان،بعد از پیغمبر،اعلم و اعدل امت است و مجاهدت هایش سبب رشد اسلام بوده است و...

-پس چرا آن ها بعد از مرگ پیغمبر این طور با ایشان درگیر شدند و حتی هیزم به در خانه حضرت آوردند و اعلام کردند که اگر بیرون نیایید خانه را با هر کسی که در آن است می سوزانیم؟یعنی نه تنها در را آتش می زنیم،زهرا و حسن و حسین،علیهم السلام،را هم می سوزانیم. 15 چرا آن ها این گونه در مقابل اهل بیت موضع گیری کردند؟

حضرت در پاسخ هشام حتی یک جمله هم نفرمودند؛در این باره سخنرانی نکردند و دلیل هم نیاوردند؛فقط یک کلمه به هشام بن حکم- این عالم دانشمند که به واسطه علمش بسیار مورد احترام حضرت صادق،علیه السلام،بودفرمودند و او نیز با همان یک کلمه مجاب شد:

«الحسد». 16

یعنی آن ها چشم نداشتند این همه نعمت معنوی خدا به این خاندان را ببینند.تحمل نداشتند علی را علی ببینند،زیرا گمان می کردند او هم مثل خودشان است.اگر حضرت مثل آنان بیسواد بود یا در جنگ ها برنده نبود یا این همه اهل عبادت نبود،کسی کاری به کار او نداشت.آن ها مریض بودند و بیماری شان هم حسد بود.حسد این قدر بیماری خطرناکی است که حسود را وادار می کند زنده زنده اهل بیت پیغمبر را یک روز پس از مرگ پیغمبر بسوزاند!آیا گمان می کنید آن ها حق را نمی دانستند؟-البته که می دانستند.

ب.کبر

اشاره

علت دیگر اعراض از حق کبر است.آیا ابلیس نمی دانست امر به سجده بر آدم از جانب پروردگار است؟آیا نمی دانست آدم به سبب «نَفَخْتُ فِیهِ

ص:121

مِنْ رُوحِی» 17 موجود ممتاز است؟پس چرا امر خدا را اجابت نکرد؟ قرآن علت این نافرمانی را کبر می داند و می فرماید:

«أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ». 18

او خود بزرگ بین بود،لذا خلقت خود را با آدم مقایسه کرد و گفت:

«أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ». 19

جنس وجود من گرانتر از جنس وجود اوست.جنس وجود او خاک و جنس وجود من از آتش 20 من خیلی بالاتر از او هستم.برای همین،من هرگز بر او سجده نمی کنم،حتی اگر تو امر کرده باشی!

فکر می کنید انسان های بی نماز چرا نماز نمی خوانند؟برای این که می گویند ما برای خودمان کسی هستیم و این حق خدا نیست که به من بگوید صبح بیدار شوید بروید وضو بگیرید و رو به قبله بایستید پیشانی خود را روی خاک بگذارید.

این درحالی است که وقتی خدا به پیغمبر می گوید نماز بخوان!ایشان پیشانی اش را بهتر از همه مردم روی خاک می گذارد،بیشتر از همه اشک می ریزد،و با این که عبادتش از نظر ارزش از عبادت ملائکه و جن و انس برتر است،وقتی روبه روی حضرت حق می ایستد،با گریه می گوید:

«ما عبدناک حّق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک». 21

آن گونه که سزاوار توست تو را بندگی نکردم.

او خودش را نمی ببیند،نمازش را نمی بیند،هدایتگری اش را نمی بیند، نبوتش را نمی بیند،عظمتش را نمی بیند،زیرا هرچه می بیند جلوه خداست.می گوید:من تنها یک ظرف خالی هستم.نبوت جلوه او و عبادت جلوه ارادۀ اللّه است.فضائلم نیز جلوه اسماء اوست.چنین کسی نمی تواند خودش را ببیند،چون خودی از خودش خبر ندارد.کسانی که از خودیت خود خبر دارند،انسان های بی شعوری هستند.زیرا خودیتی

ص:122

برای کسی وجود ندارد.کسی که گمان می کند خودیتی دارد و براساس آن خود را«من»می خواند موجود بی شعوری است. 22

تا با خودی،ای خواجه،خدا چون گردی بیگانه سرشتی آشنا چون گردی

جز سایه خویشتن نمی بینی تو ای سایه،ز خورشید جدا چون گردی؟ 23

قصه آن کس که در یاری بکوفت 24

نقل است که روزی کسی در خانه پیامبر را زد.پیغمبر فرمود:کیست؟ گفت:منم!پیغمبر فرمود:این بار که در خانه را زدی و پرسیدم کیستی، تنها بگو:در را باز کنید!نگو:منم!چون منی غیر از خدا در عالم وجود ندارد.«أنا»را کسی باید بگوید که خودیتی دارد.و در عالم تنها اوست که می تواند بگوید هستم.ما انسان ها از خودمان چیزی نداریم تا بخواهیم آن را به حساب بودنمان بگذاریم و مثلا بگوییم:علم من،پول من،بدن من،پهلوانی من،قدرت من،وکالت من،وزارت من،منبر من، مرجعیت من.همه این من ها دروغ و پوچ است.

پس،یکی از علت هایی که سبب می شود کسی در مقابل حق و قرآن و پیامبر خدا و اولیای او بایستد کبر است.چنین کسی از میان این همه احکام قرآن به هیچ یک عمل نمی کند و دقیقا برعکس آن رفتار می کند؛ مثلا،قرآن دستور می دهد که نماز بخوانید،روزه بگیرید،ربا نخورید و...؛ اما او هم نماز نمی خواند،هم روزه نمی گیرد و هم ربا می خورد.حال این فرد از دو امر خارج نیست:یا انسانی متکبر است یا مقلّدی نفهم است که از سر لجاجت و تعصب با حق می ستیزد.

ج.تعصب و لجاجت

پیغمبر اسلام از مردم می خواست دست از بت ها بردارند،اما آن ها می گفتند:پدران و اسلاف ما همگی این بت ها را می پرستیدند،مگر می شود ما از آن ها دست برداریم و از دین آباء و اجدادمان بازگردیم؟ 25

ص:123

قرآن می فرماید:ای پیامبر،به آن ها بگو اگر آباء و اجداد شما انسان های نفهمی بوده اند و خود را به آتش جهنم افکنده اند،شما هم باید همان کار را انجام دهید؟

«وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ». 26

و هنگامی که به آنان که مشرک و کافرند گویند:از آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید،می گویند:نه،بلکه از آیینی که پدرانمان را بر آن یافتیم، پیروی می کنیم.آیا هرچند پدرانشان چیزی نمی فهمیدند و راه حق را به سبب کوردلی نمی یافتند باز هم کورکورانه از آنان پیروی خواهند کرد؟

ازاین روست که این اندازه قرآن کریم به تفکر و اندیشه و تعقل اهتمام می ورزد:

«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا». 27

بااین همه،باز عده ای بدون دلیل و به قول معروف«چوب انداز» می گویند:امروز عصر علم و قرن تسخیر فضاست و دیگر جایی برای قرآن وجود ندارد!درحالی که همه آفرینش جای قرآن است.این عده می خواهند با ژست های علمی خود قرآن را از زندگی انسان ها بیرون بگذارند.مگر قرآن کریم چه می گوید؟

ادامه سخن گفتار پیشین درباره آیات سوره انعام

در گفتار پیش دیدیم که پنج مساله مهم در این آیه مطرح شد:

«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». 28

بگو:بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:این که چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از

ص:124

ترس تنگدستی نکشید،ما شما و آنان را روزی می دهیم،و به کارهای زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید،و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید؛خدا این گونه به شما سفارش کرده تا بیندیشید.

خداوند در ادامه این آیات می فرماید:

«وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 29

و به مال یتیم جز به روشی که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به حدّ بلوغ بدنی و عقلی خود برسد،و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید؛هیچ کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی کنیم؛و هنگامی که سخن گویید،عدالت ورزید هرچند درباره خویشان باشد،و به پیمان خدا وفا کنید؛خدا این گونه به شما سفارش کرده تا پند گیرید.

آن ها که معتقدند قرآن در زندگی جا ندارد برای سخن خود در برابر این آیات قرآن چه مدرکی دارند؟قرآن در این آیه می فرماید:ابدا به مال یتیم نزدیک نشوید،مگر این که بخواهید به وجه احسن این مال را حفظ کنید که از بین نرود.آن هم تا زمانی که یتیم به بلوغ عقلی و جسمی برسد که در آن زمان باید مال حفظ شده اش را به او برگردانید.

خداوند در قرآن نزدیک به 25 بار به رعایت حال یتیمان دعوت کرده است.در حقیقت،قرآن در این آیات به انسان ها دستور می دهد که ضعیف کش نباشید و بی پناه را بی پناه تر نکنید.حق انسانی مظلومی را نابود نکنید،مالش را بپردازید،مال یتیمان را حفظ کنید و سالم به آن ها برگردانید.مگر دو یا سه کودک صغیر چه تقصیری کرده اند که پدرشان را از دست داده اند که دایی یا عمو یا سرپرستشان بخواهد ارث آنان را به نام خودش کند و چیزی برای آن ها باقی نگذارد؟و بعد هم که این بچه های یتیم بزرگ شدند و اموال پدرشان را مطالبه کردند بگوید:کدام

ص:125

اموال؟پدر شما چیزی برایتان به جا نگذاشته بود.در ثانی،خودش هم آن قدر محتاج بود که در ایام حیاتش هم ما به او کمک می کردیم.

در طول تاریخ،کم نبودند کسانی که به همین ترتیب میلیون ها تومان مال از افراد یتیم را غارت کردند و بعد به پدر آن ها نیز تهمت فقر زدند.

قرآن درباره مال یتیم فراوان سفارش کرده و گفته است:آن ها که مال یتیم را می خورند،در حقیقت،آتش می خورند و از همه زودتر وارد جهنم می شوند:

«إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً». 30

بی تردید کسانی که اموال یتیمان را به ستم می خورند،فقط در شکم های خود آتش می خورند،و به زودی در آتش فروزان درآیند.

«سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً» یعنی از همه زودتر و با شتاب وارد دوزخ می شوند، زیرا خدا در مجازات کسی که مال یتیم را بخورد معطل نمی کند و از همه زودتر آن ها را به جهنم می فرستد.دلیلش این است که جنایت آن ها جنایت بزرگ و سنگینی است.خوردن مال انسانی که پدر از دست داده و نه قدرت دفاع از خودش یا مالش را دارد و نه آن قدر قدرت عقلی دارد که بفهمد چه بلایی دارد به سرش می آید جنایت کوچکی است؟

به بازوان توانا و قدرت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد،روز دادی هست. 31

انسان باید به میدان کسی برود که هماورد او باشد و با فردی پنجه بیازماید که مانند خودش باشد،نه با چند دختر و پسر داغدیدۀ پدر از دست دادۀ دو سه ساله یا شیرخوار.آن ها که توانی برای مقابله ندارند تا انسان به جنگشان برود و اموالشان را به یغما ببرد.بااین حال،برخی با یتیمان به گونه ای رفتار می کنند که انگار کافر حربی را به اسارت گرفته اند و غارت مال آنان مثل مال کافر حربی حلال است!

ص:126

وصی خیانتکار

چندی پیش،یکی از همین بچه های یتیم را دیدم که البته دیگر بزرگ شده و ازدواج کرده است.می گفت:ما دو برادر و سه خواهر هستیم.

مالی که وصی پدر ما از ما به یغما برده و به نام خودش کرده را اگر بخواهد به ما برگرداند،حدود 600 میلیون تومان می شود.این درحالی است که ما همه در شرایط زیر متوسط و با سختی داریم زندگی می کنیم.

شکایت هم نمی توانیم از او بکنیم،زیرا همه اسناد را به نام خودش کرده و مال ما را در ردیف مال خودش قرار داده است!اگر اسم این کار خیانت و جنایت نیست چیست؟

روش رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،درباره یتیمان

روزی رسول خدا دیدند در کوچه ای تعدادی از بچه ها مشغول بازی هستند،ولی بچه ای در گوشه ای ایستاده و با حسرت به بازی آن ها نگاه می کند.این را هم بگوییم که در عربستان و قبل از بعثت پیامبر یتیم را خیلی تحقیر می کردند و کوچکش می دانستند و چون عضوی زائد از اجتماع با او رفتار می کردند.خود رسول خدا هم که یتیم بود،لذا وقتی ایشان به رسالت مبعوث شد،گروهی از مردم از جمله عمویش ابو لهب و افرادی چون ابو جهل می گفتند:کار ما به جایی رسیده که از یک یتیم باید فرمان ببریم؟مگر او کیست؟

پیامبر با دیدن این صحنه جلو آمد و گفت:پسرم چرا وارد بازی نمی شوی؟گفت:راهم نمی دهند.

-چرا؟

-برای این که من یتیم هستم.

(از این سخن معلوم می شود که هنوز آن فکر شیطانی در میان عرب ها ریشه کن نشده بوده).

ص:127

-پسر چه کسی هستی؟

-پدرم رفاعه انصاری است.

-مادرت کجاست؟

-شوهر کرد و مرا گذاشت و رفت!

پیغمبر عظیم الشأن اسلام او را در آغوش گرفت و به خانه حضرت زهرا برد: 32

-فاطمه جان این برادر توست.بدنش را بشوی،موهایش را شانه کن،لباس نو بر او بپوشان تا او را با خود ببرم.

بعد،آن یتیم را نزد بچه ها برد و آن ها را صدا کرد و فرمود:کدام یک از شما گفته اید که این پسر یتیم است؟یکی دو نفر گفتند:ما این حرف را زدیم.فرمود:ولی او پدر دارد!گفتند:پدرش کجاست؟فرمود:من هستم.

بچه ها تا شنیدند پیامبر پدر آن پسر است در آغوشش گرفتند و در بازی راهش دادند. 33

پیامبر می دانست که اگر از کنار ناراحتی این یتیم بی تفاوت بگذرد،در قیامت باید پاسخگو باشد.چه رسد به این که کسی بخواهد مال یتیم را بخورد.قرآن به انسان ها دستور می دهد که در حق کسی ظلم نکنید، بخصوص به یتیم و به مالش.این آئین زندگی در همه عصرها و در میان همه نسل هاست.آیا باز می توان گفت که در این روزگار قرآن جایی ندارد؟با این وصف،چه باید کرد؟سر یتیم را برید و مالش را به غارت برد؟آیا به راستی حفظ حرمت یتیم قدیمی شده و دیگر به درد امروز نمی خورد؟با این حساب،پس چه چیزی به درد امروز می خورد؟این فسادها،آلودگی ها،زناکاری ها،ورق ها،عرق ها،کثرت طلاق ها،مال مردم خوری ها؟آیا این ها به درد بشر امروز می خورد؟می دانید منشأ این که

ص:128

می گویند قرآن به درد امروز نمی خورد چیست؟پاسخ ساده است:

اندیشه نکردن،بی فکری،و بی عقلی.

از یک مسیحی کمتر نباشیم!

هر وقت می خواهم این مطلب را بگویم یا بنویسم به واقع دلم می سوزد.

وقتی مشغول نوشتن یکی از کتاب هایم بودم که در رابطه با قرآن کریم بود،به کتاب یک دانشمند قرآن شناس فرانسوی به نام«انتین دینه» برخوردم.ایشان در انتهای مجلد دوم کتابی که درباره پیامبر نوشته 34 می نویسد:

یا رسول اللّه،خودت و قرآنت در میان امت خودت(دقت شود!نمی گوید در میان مسیحیان و ارمنی ها و یهودیان)،در کمال غربت قرار داری.من هم که با خانواده ام در پاریس زندگی می کنم و هیچ کمکی از دستم بر نمی آید.تنها چیزی که به نظرم می رسد این است که با نیت پاک خودم و زن و بچه ام مسلمان شویم و به تمام برنامه هایت عمل کنیم.من به این اندازه می توانم غربت تو را جبران کنم.

این را یک مسیحی نوشته است.خوب است فردای قیامت پیامبر این مسیحی را به ما نشان دهد و بگوید این مسیحی این طور به من کمک کرد،ولی شما،با وجود آشنا بودن با من و با قرآن من،از من و قرآنم عدول کردید؛نه به حرفم گوش دادید و نه به قرآنم عمل کردید؟! 35

نمی دانم!شاید عده ای فکر می کنند این خانم های بد حجابی که در تهران و کرج و شیراز و اصفهان و جاهای دیگر می بینیم مسیحی یا یهودی یا شاید از کمونیست های مسکو هستند؟شاید صبح به صبح با هواپیما این ها را از آمریکا و اروپا به این جا می آورند و نصف شب دوباره برشان می گردانند!آیا ایشان از امت اسلام و امت قرآن اند؟آن هم قرآنی که بارها به صراحت و کنایه درباره حجاب سخن گفته است؟

ص:129

چقدر مسلمان حرام خور در جامعه داریم که وقتی به آن ها می گویند حرام نخورید،می گویند:همه دارند می خورند ما چرا نخوریم؛همه دارند می دزدند،ما چرا ندزدیم؟این رفتارها با کدام قسمت از اسلام و قرآن هماهنگی دارد؟پس،بیهوده نیست اگر می گوییم خود مسلمان قرآن را مهجور کرده و غریب گذارده اند. 36

ماجرای پول نفت!

یکبار،کارمند یکی از ادارات را دیدم که با این که ماهی صد هزار تومان حقوق می گرفت،ماشین گران قیمت و خانه مجللی داشت که آن روزها 70-80 میلیون تومان می ارزید.در اثنای صحبت،کسی از او پرسید:

شما چطور با این حقوق این چیزها را خریده اید؟گفت:این ها از حقوقم نیست،از حق نفتم است!بعد هم توضیح داد که چون اداره حق واقعی ما را نمی داد،ما حقمان را خودمان از بار اداره بلند کردیم و برداشتیم.از او پرسیدم:شما نماز هم در این خانه می خوانید؟گفت:آری!گفتم:

چطور؟گفت:چطور ندارد.می خوانیم دیگر!

به راستی،چقدر آن ها که اهل فکر و تعقل هستند ارزش دارند!یکبار روایتی دیدم که خیلی برایم جالب بود و آرزو کردم ای کاش یک ذره از آن حقیقتی که برای دیگران اتفاق افتاده برای من هم اتفاق می افتاد!

ماجرای میثم تمار

میثم تمار 37 یک خرمافروش بود.در اصلّ هم ایرانی بود نه عرب.غلام هم بود تا این که امیر المؤمنین او را خرید و آزاد کرد.بعد،به او فرمود:

تو وقتی در کشور خودت(ایران)متولد شدی،پدر و مادرت اسمت را سالم گذاشتند.

میثم بعد از رحلت پیغمبر به دنیا آمده بود و در زمان امیر المؤمنین جوانی

ص:130

بیست و اندی ساله بود،اما نقل است که وقتی در سال 60 هجری قبل از این که مراسم حج شروع شود،به در خانه حضرت حسین در مکه رفت تا ایشان را ببیند،با ام سلمه همسر پیغمبر گفتگویی کرد که به واقع عجیب است.آن روز،وقتی میثم به منزل امام حسین رفت،ام سلمه از پشت در به او گفت:ابی عبد اللّه از شهر بیرون رفته اند و فکر نمی کنم تا غروب هم برگردند.میثم گفت:من عجله دارم و به عراق برمی گردم.

اگر ابی عبد اللّه آمدند،به ایشان بگویید مردی به نام میثم تمار آمده بود شما را ببیند...

ام سلمه نام میثم را که شنید گفت:تو میثم تماری؟گفت:آری.فرمود:

بارها دیده ام که نیمه شب امام حسین،علیه السلام،سر بر سجده نهاده و اشک می ریزد و در همان حال تو را دعا می کند. 38

آری،انسان عاقل،انسانی که حق را یافته و با حق یکی شده،به حق اقتدا می کند و از این رهگذر ارزشی می یابد که حضرات معصومین در نماز شب خود او را دعا می کنند.

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل؟ مطیع نفس و شیطانی چه حاصل؟

بود قدر تو افزون از ملائک تو قدر خود نمی دانی چه حاصل؟ 39

ص:131

پی نوشت

(1).اشاره به این آیات قرآن کریم است:

- «الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ* أَ کٰانَ لِلنّٰاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّٰاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قٰالَ الْکٰافِرُونَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ مُبِینٌ». یونس،1 و 2.

- «وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ». حجر،6.

- «قٰالَ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ* قٰالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ».

شعراء،26-27.

- «وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُکُمْ وَ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ مُفْتَریً وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ* وَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَهٰا وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ* وَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ* قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَهٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ». سبإ،43-46.

- «إِنَّهُمْ کٰانُوا إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ یَسْتَکْبِرُونَ* وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ* بَلْ جٰاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِینَ». صافات،35-37.

- «ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ* بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّهٍ وَ شِقٰاقٍ* کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ* وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ». ص،1-4.

- «أَنّٰی لَهُمُ الذِّکْریٰ وَ قَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ* ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قٰالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ».

دخان،13-14.

- «کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ». ذاریات،52.

- «فَذَکِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَهِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ* أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ* قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ». طور،29-31.

- «ن وَ الْقَلَمِ وَ مٰا یَسْطُرُونَ* مٰا أَنْتَ بِنِعْمَهِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ* وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَیْرَ مَمْنُونٍ * وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ». قلم،1-4.

ص:132

- «وَ إِنْ یَکٰادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصٰارِهِمْ لَمّٰا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ* وَ مٰا هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ». قلم،51-52.

- «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ* وَ مٰا هُوَ بِقَوْلِ شٰاعِرٍ قَلِیلاً مٰا تُؤْمِنُونَ* وَ لاٰ بِقَوْلِ کٰاهِنٍ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ* تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ». حاقه،40-43.

- «وَ مٰا صٰاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ* وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ* وَ مٰا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ* وَ مٰا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ* فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ». تکویر،22-27.

(2).سبأ،46.

(3).امیر مومنان به کمیل بن زیاد می فرماید:«یا کمیل،ما من حرکه الا و انت فیه محتاج الی المعرفه».همه حرکات انسان و انتخاب های او در زندگی به شناخت و معرفت نیاز دارد و شناخت و معرفت از راه تفکر و اندیشه حاصل می شود.پیروی و اقتدا به دیگران نیز امری است مبتنی بر اندیشه،زیرا تا شخصی را شایسته پیروی ندانیم از او پیروی نخواهیم کرد.

(4).- «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً»؛ آیا به قرآن عمیقا نمی اندیشند؟چنانچه از سوی غیر خدا بود،همانا در آن اختلاف و ناهمگونی بسیاری می یافتند.نساء،82.

- «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا* إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلیٰ لَهُمْ* ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِسْرٰارَهُمْ»؛ آیا در قرآن نمی اندیشند تا حقایق را بفهمند یا بر دل هایشان قفل هایی قرار دارد؟بی تردید کسانی که پس از روشن شدن هدایت برای آنان به همان عقاید باطل و کردار ناپسندشان برگشتند و دست از قرآن و پیامبر برداشتند شیطان زشتی هایشان را در نظرشان آراست و آنان را در آرزوهای دورودراز انداخت.این به سبب آن است که آنان به کسانی چون مشرکان و کافران که نازل شدن وحی را خوش نداشتند،گفتند:ما در بعضی از امور که بر ضد مؤمنان است از شما اطاعت خواهیم کرد.درحالی که خدا اسرارشان را می داند.

محمد،24-27.

ص:133

(5). «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ قَفَّیْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ* وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ* وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَهُ اللّٰهِ عَلَی الْکٰافِرِینَ* بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ»؛ و یقینا ما به موسی کتاب دادیم و پس از او پیامبرانی به دنبال هم فرستادیم،و به عیسی بن مریم دلایل روشن و آشکار عطا نمودیم،و او را به وسیله روح القدس توانایی بخشیدیم؛پس چرا هرگاه پیامبری آیین و احکامی که مطابق هوا و هوستان نبود برای شما آورد،سرکشی کردید؟پس نبوّت گروهی را تکذیب نمودید و گروهی را می کشتید.و گفتند:دل های ما در غلاف و پوشش است به این علت کلام تو را نمی فهمیم،ولی چنین نیست که می گویند بلکه خدا به سبب کفرشان آنان را از رحمتش دور کرده در نتیجه از پذیرفتن اسلام خودداری می کنند.پس تنها اندکی ایمان می آورند.بقره،87-90.

- «وَ رَفَعْنٰا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِیثٰاقِهِمْ وَ قُلْنٰا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً وَ قُلْنٰا لَهُمْ لاٰ تَعْدُوا فِی السَّبْتِ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً* فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِیثٰاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَیْهٰا بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً». نساء، 154-155.

(6).قلم،14.

(7).ابو لهب،عبد العزّی بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف،عموی پیامبر(ص)و یکی از سرسخت ترین دشمنان آن حضرت.ابو لهب در اصل،به ابو عتبه کنیه داشت،ولی پدرش عبد المطلب او را به سبب زیبایی و گلگونی چهره،«ابو لهب»می خواند.

مادرش لبنی،دختر هاجر بن عبد مناف از قبیله خزاعه بود.

از زندگی ابو لهب پیش از ظهور اسلام،آگاهی دقیقی در دست نیست.اما احتمالا همچون بیشتر قریشیان به بازرگانی اشتغال داشته و چنان که از آیه 2 سوره مسد بر

ص:134

می آید،ثروتی نیز اندوخته بوده است.ابو لهب به سرقت گنجینه کعبه متهم شد و گفته اند بدین سبب قریشیان خواستند دست او را قطع کنند،ولی منسوبان مادری او مانع شدند و برادر او،ابو طالب،از این ماجرا سخت برآشفته بود.

روابط پیامبر(ص)و ابو لهب ظاهرا تا پیش از بعثت،عادی و حسنه بوده است،چون پیامبر(ص)دو دختر خود رقیّه و ام کلثوم را به ازدواج عتبه عتیبه،پسران ابو لهب درآورده بود و همچنین کنیز ابو لهب،ثویبه،مدتی پبش از حلیمه سعدیه،پیامبر(ص) را در کودکی شیر داده بود.پس از بعثت پیامبر اکرم،ابو لهب در زمره سرسخت ترین دشمنان حضرت درآمد و شهرت او در تاریخ صدر اسلام به این سبب است.علت دشمنی ابو لهب با پیامبر به روشنی معلوم نیست،اما در این کار،رقابت با ابو طالب که پس از عبد المطلب بر بنی هاشم ریاست یافته بود و جدا از پیامبر(ص)حمایت می کرد،بی تأثیر نبوده است.روایتی هم نشان می دهد که ابو لهب و ابو طالب با یکدیگر روابط خوبی نداشته اند.تعصب ابو لهب در کیش نیاکانش نیز در مخالفت با پیامبر(ص)تأثیر داشته است و گفته اند که او بر عهده گرفته بود از بت«عزّی»،در برابر آیین جدید،حمایت کند.

ابو لهب همسایه پیامبر بود و با همسرش امّ جمیل بر سر راه پیامبر خار و خاشاک و زباله می ریختند و او را گونه گونه می آزردند.با این همه،با توجه به برخی از روایات،به نظر می رسد که او گاه نیز به حمایت از ابو طالب و پیامبر(ص)بر می خواسته است.

پس از این که پیامبر(ص)به دستور خداوند دعوت خود را میان خویشان خود آشکار کرد،ابو لهب از همان جا بنای مخالفت و عداوت را نهاد و به آنان گفت که برای حفظ کیش آباء و اجدادی،در برابر این آیین جدید بایستند و پیامبر(ص)را به استهزاء گرفت.گفته اند که سوره«مسد»پس از این بود که در ذمّ او و همسرش بر پیامبر(ص)نازل شد و به همین سبب ابو لهب ظاهرا بیشتر به تحریک همسرش، پسران خود را وادار کرد تا دختران پیامبر(ص)را رها سازند.هنگامی که قریشیان هرگونه رابطه را با پیامبر(ص)و مسلمانان و بنی هاشم تحریم کردند و ایشان ناچار

ص:135

به شعب ابو طالب رفتند،ابو لهب از قریشیان پشتیبانی کرد.گفته شده است که وی در میان آن دسته از سران مشرکان بود که تصمیم گرفتند که پیامبر را شبانه و پنهانی در بستر خویش به قتل رسانند.پس از فوت ابو طالب و خدیجه،ابو لهب که اینک بر بنی هاشم ریاست یافته بود،نخست تصمیم گرفت،به ظاهر برای مدتی از پیامبر(ص)در برابر تعرض قریشیان حمایت کند،ولی بعدا چون نظر پیامبر(ص) در مورد ایمان عبد المطلب دانست،از آن رأی بازگشت و همچنان به ناسزاگویی و تکذیب پیامبر(ص)ادامه داد.

پس از هجرت پیامبر(ص)،او به سبب بیماری نتوانست در جنگ بدر شرکت کند، ولی به جای خود،عاص بن هشام بن مغیره را فرستاد که از ابو لهب دینی به گردن داشت و ابو لهب به همین سبب بدهکاری او را بخشید.روایاتی از رفتار شگفت او پس از شنیدن خبر شکست قریشیان نقل شده است،اما وی که به بیماری پوستی سختی مبتلا بود،7 روز پس از واقعه بدر درگذشت.قریشیان جسد او را،شاید از بیم سرایت بیماری،به بیرون مکه بردند و بر آن سنگ انباشتند.ابن بطوطه در بیرون مکه،قبر منسوب به او را دیده بوده است.

تصریح به نام ابو لهب در قرآن کریم و ذم شدید او،بعدها گاه موجب برخی نزاع ها و اظهارنظر شد.

پسران ابو لهب نیز،بعدها در فتح مکه مسلمان شدند و در پیکارهای طائف و حنین شرکت کردند و نسل او از طریق پسرانش ادامه یافت.

منبع:دائره المعارف بزرگ اسلامی،ج 6،مدخل ابو لهب.با اندکی تصرف و تلخیص.

(8).مسد،2؛آیات 76-81 سوره قصص هم سرنوشت قارون را در این باره بیان می کند.

(9).أنبیاء 69: «قُلْنٰا یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ».

(10).أنبیاء،87-88: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ* فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ»؛ صافات،139-146: «وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ* إِذْ

ص:136

أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ* فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ* فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ* فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ* لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ* فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ* وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَهً مِنْ یَقْطِینٍ».

(11).واقعه،83-87.

(12).شعر از سنجر سلجوقی است.

(13).اعراف،179: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».

(14).نساء،54.

(15).این مطلب را خود اهل تسنن هم نوشته اند و من در نوار«بانوی نمونه»که توسط صدا و سیما تهیه شد،تمام گرفتاری های حضرت امیر و حضرت زهرا و همه رنج هایشان و حتی هیزم آوردن،آتش روشن کردن،لگد زدن به حضرت زهرا و...

را از مهم ترین کتاب های اهل سنت نقل کردم و آدرس دادم.(مولف)

(16).علامه مجلسی در بحار الانوار درباره ماجرای شورای شش نفره ای که عمر ترتیب داده بود مطالب زیبایی نقل می کند.از جمله:بحار الأنوار،ج 31،ص 61:«...

و حکی عن شیخه أبی علی،أنه قال:إن ما روی عن عمر أنه قال:إن بایع ثلاثه و خالف اثنان فاقتلوا الاثنین.من أخبار الاحاد،و لا شئ یقتضی صحته،فلا یجوز أن یطعن به فی الاجماع.فکلامهم صریح فی أن الامامه بالاختیار[انه]لا یکون بأقل من خمسه،و قد ثبت عن عمر خلافه.و منها:إنه وصف کل واحد منهم بوصف زعم أنه یمنع من الامامه،ثم جعل الامر فیمن له هذه الاوصاف.و قد روی السید فی الشافی،عن الواقدی بإسناده عن ابن عباس،قال:قال عمر:لا أدری ما أصنع بأمه محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم؟-و ذلک قبل أن یطعن-،فقلت:و لم تهتم و أنت تجد من تستخلفه علیهم؟قال:أصاحبکم یعنی علیا؟-.قلت:نعم و اللّه.هو لها أهل فی قرابته من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و صهره و سابقته و بالئه؟قال:إن فیه بطاله و فکاهه!قلت:عن طلحه؟قال:فابن الزهو و النخوه.قلت:عبد الرحمن؟قال:

ص:137

هو رجل صالح علی ضعف فیه.قلت:فسعد؟قال:صاحب مقنب و قتال لا یقوم بقریه لو حمل أمرها.قلت:فالزبیر؟قال:و عقه لقس،مؤمن الرضا کافر الغضب،شحیح،و إن هذا الامر لا یصلح إلا لقوی فی غیر عنف،رفیق فی غیر ضعف،جواد فی غیر سرف.

قلت:فأین أنت عن عثمان؟قال:لو ولیها لحمل بنی أبی معیط علی رقاب الناس،و لو فعلها لقتلوه.قال السید رحمه اللّه:و قد روی من غیر هذا الطرایق أن عمر قال لا صحاب الشوری:روحوا إلی،فلما نظر إلیهم قال:قد جاءنی کل واحد منهم یهز عقیرته یرجو أن یکون خلیفه،أما أنت یا طلحه أفلست القائل:إن قبض النبی(ص) أنکح أزواجه من بعده؟فما جعل اللّه محمدا بأحق ببنات أعمامنا،فأنزل اللّه تعالی فیک: (وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً). و أما أنت یا زبیر!فو اللّه ما لان قلبک یوما و لا لیله،و مازلت جلفا جافیا،و أما أنت یا عثمان فو اللّه الروثه خیر منک،و أما أنت یا عبد الرحمن فإنک رجل عاجز تحب قومک جمیعا،و أما أنت یا سعد فصاحب عصبیه و فتنه،و أما أنت یا علی فو اللّه لو وزن إیمانک بإیمان أهل الارض لرجحهم،فقام علی علیه السلام مولیا یخرج،فقال عمر:و اللّه إنی لا علم مکان الرجل لو ولیتموه أمرکم لحملکم علی المحجه البیضاء، قالوا:من هو.قال:هذا المولی من بینکم.قالوا:فما یمنعک من ذلک؟قال:لیس إلی ذلک سبیل.و فی خبر آخررواه البلاذری فی تاریخه-:أن عمر لما خرج أهل الشوری من عنده،قال:إن و لوها الاجلح سلک بهم الطریق.فقال عبد اللّه بن عمر:

فما یمنعک منه یا أمیر المؤمنین؟قال:«أکره أن أتحملها حیا و میتا».

فوصف کما تری کل واحد من القوم بوصف قبیح یمنع من الامامه،ثم جعلها فی جملتهم حتی کأن تلک الاوصاف تزول فی حال الاجتماع،و نحن نعلم أن الذی ذکره إن کان مانعا من الامامه فی کل واحد علی الانفراد فهو مانع مع الاجتماع،مع أنه وصف علیا علیه السلام بوصف لا یلیق به ولا ادعاه عدو قط علیه،بل هو معروف بضده من الرکانه و البعد عن المزاح و الدعابه،و هذا معلوم ضروره لمن سمع أخباره علیه السلام،و کیف یظن به ذلک،و قد روی عن ابن عباس أنه قال:کان أمیر المؤمنین علیه السلام إذا أطرق هبنا أن نبتدئه بالکلام،و هذا لا یکون إلا من شده التزمت

ص:138

و التوقر و ما یخالف الدعابه و الفکاهه.و منها:أنه قال:لا أتحملها حای و میتا.و هذا إن کان علی عدوله عن النص علی واحد بعینه فهو قول متملس متخلص لا یفتات علی الناس فی آرائهم،ثم نقض هذا بأن نص علی سته من بین العالم کله،ثم رتب العدد ترتیبا مخصوصا یؤول إلی أن اختیار عبد الرحمن هو المقدم،و أی شئ یکون من التحمل أکبر من هذا؟و أی فرق بین أن یتحملها بأن ینص علی واحد بعینه و بین أن یفعل ما فعله من الحصر و الترتیب؟!».

در حدیث دیگری آمده است:کافی،ج 1،ص 240:«عده من أصحابنا،عن أحمد بن محمد،عن علی بن الحکم،عن الحسین ابن أبی العلاء قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول:إن عندی الجفر الابیض،قال:قلت:فأی شئ فیه؟قال:زبور داود، و توراه موسی،و إنجیل عیسی،و صحف ابراهیم علیهم السلام و الحلال و الحرام، و مصحف فاطمه،ما أزعم أن فیه قرآنا،و فیه ما یحتاج الناس إلینا و لا نحتاج إلی أحد حتی فیه الجلده،و نصف الجلده،و ربع الجلده و أرش الخدش.و عندی الجفر الاحمر،قال:قلت:و أی شئ فی الجفر الاحمر؟قال:السلاح و ذلک إنما یفتح للدم یفتحه صاحب السیف للقتل،فقال له عبد اللّه ابن أبی یعفور:أصلحک اللّه أیعرف هذا بنو الحسن؟فقال:إی و اللّه کما یعرفون اللیل أنه لیل و النهار أنه نهار و لکنهم یحملهم الحسد و طلب الدنیا علی الجحود و الانکار،و لو طلبوا الحق بالحق لکان خیرا لهم».

(17). «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ* وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ* وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَهِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ* فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ* فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ* قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ* قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ* قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ* وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَهَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ»؛ و ما انسان را از گلی خشک،که برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ است،آفریدیم.و جن را پیش از آن از آتشی سوزان و بی دود پدید آوردیم.و یاد کن هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت:من بشری از گل خشک که برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ

ص:139

است،می آفرینم.پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم، برای او سجده کنان بیفتید.پس همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند.مگر ابلیس که از این که با سجده کنندگان باشد امتناع کرد.خدا گفت:ای ابلیس!تو را چه شده که با سجده کنندگان نیستی؟گفت:من آن نیستم که برای بشری که او را از گلی خشک و برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ آفریدی،سجده کنم!خدا گفت:از این جایگاه والا که مقام مقربان است بیرون رو که رانده شده ای،و بی تردید تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود.حجر،26-35.

- «إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَهِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ* فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ* فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ* إِلاّٰ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ* قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعٰالِینَ* قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ* قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ* وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ»؛ یاد کن هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت:همانا من بشری از گل خواهم آفرید.پس زمانی که اندامش را درست و نیکو نمودم و از روح خود در او دمیدم،برای او سجده کنید.پس فرشتگان همه با هم سجده کردند؛مگر ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران شد.خدا فرمود:ای ابلیس!تو را چه چیزی از سجده کردن بر آنچه که با دستان قدرت خود آفریدم، بازداشت؟آیا تکبّر کردی یا از بلند مرتبگانی؟گفت:من از او بهترم،مرا از آتش آفریدی و او را از گل ساختی.خدا گفت:از آن جایگاه بیرون رو که بی تردید تو رانده شده ای؛و حتما لعنت من تا روز قیامت بر تو باد.ص،71-78.

(18).بقره،34: «وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ».

(19).این آیات نیز در این باره است:اعراف،12: «قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»؛ ص،76: «قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»؛ حجر،32-33: «قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ* قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»؛

ص:140

حجر،33: «قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ».

-نیز در نهج البلاغه،خطبه 192؛بحار الأنوار،ج 14،ص 471:«أما إبلیس فتعصب علی آدم علیه السلام لا صله،و طعن علیه فی خلقته فقال:أنا ناری و أنت طینی».

(20).البته مراد این اتش معمولی نیست.معلوم نیست ماده اول خلقت ابلیس چه بوده است(مولف).زیرا در روایات آمده است که خدا آتش های متفاوتی با کیفیت های متفاوت خلق کرده است.

(21).کتاب الزهد،حسین بن سعید کوفی،ص 74:«النبوی المعروف:الهی ما عبدناک حق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک»؛صحیفه سجادیه،ص 35(دعای امام برای حمله عرش و ملائک مقرب):«سبحانک ما عبدناک حق عبادتک».

(22).سعدی در مقدمع گلستان خود می گوید:«عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که:ما عبدناک حق عبادتک،و واصفان حلیه جمالش به تحیّر منسوب که:ما عرفناک حق معرفتک.

گر کسی وصف او ز من پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده.حالی که از این معامله باز آمد،یکی از اصحاب گفت:از این بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟گفت:به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را.چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند کآن را که خبر شد خبرش باز نیامد

(23).از اوحدی مراغه ای است.

(24).مولانا در دفتر اول مثنوی مشابه حکایت زیر را با همین عنوان آورده است:«از درون گفت:کیست آن؟گفت:منم!گفت:چون تو تویی،در نمی گشایم.هیچ کس را از یاران نمی شناسم که او من باشد.برو!».

ص:141

آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش:کیستی ای معتمد؟

گفت:من.گفتش برو هنگام نیست بر چنین خانی مقام خام نیست

خام را از آتش هجر و فراق کی پزد کی وارهاند از نفاق؟

رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس بازگشت باز گرد خانه همباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که:بر در کیست آن؟ گفت:بر در هم تویی ای دلستان

گفت:اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا

نیست سوزن را سر رشته دو تا چون که یکتایی در این سوزن درآ

رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست درخور با جمل سمّ الخیاط

کی شود باریک هستی جمل جز به مقراض ریاضات و عمل؟

دست حق باید مر آن را ای فلان کو بود بر هر محالی کن فکان

هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود

این سخن پایان ندارد،هین،بتاز سوی آن دو یار پاک پاکباز

گفت یارش:کاندرآ ای جمله من نی مخالف چون گل خار و چمن

رشته یکتا شد،غلط کم شو کنون گر دو تا بینی حروف کاف و نون

هر نبی و هر ولی را مسلکی است لیک تا حق می برد،جمله یکی است.

(25).هود،87: «قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ»؛ اعراف،70: «قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ»؛ هود،62: «قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ»؛ ابراهیم،10: «قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ»؛ بقره،170؛و

ص:142

با اختلاف اندکی در مائده،104: «وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ».

(26).بقره،170.نیز این آیات:

- «وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ قٰالُوا حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ». مائده،104.

- «فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَهٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ». هود،109.

(27).محمد،24.

(28).انعام،151.

(29).انعام،152.

(30).نساء،10.

(31).از سعدی است.

(32).پیامبر این کودک را به خانه خودش نبرد،زیرا می دانست زنان خودشان آن طور که باید و شاید نیستند.(مولف)

(33).کشف الاسرار میبدی،ص 129.درباره یتیم این روایات قابل تامل است:فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 172:«روی عن النبی صلی اللّه علیه و آله،أنه قال:«من مسح یده علی رأس یتیم ترحما له کتب اللّه له بکل شعره مرت علیه یده حسنه».در همین صفحه آمده که أروی عن العالم علیه السلام،أنه قال:«إذ بکی الیتیم اهتز له العرش،فیقول اللّه تبارک و تعالی:من هذا الذی بکی عبدی الذی سلبته أبویه فی صغره و عزتی و جلالی،و ارتفاعی فی مکانی،لا أسکته عبد مؤمن إلا أوجبت له الجنه».

(34).این مرد انسانی باسواد و عالم بود و خیلی هم درباره قرآن و زندگی پیغمبر مطالعه کرده بود.خدا رحمتش کند!از دنیا رفته،ولی دو جلد کتاب نوشته که نزدیک به 2000 صفحه و نامش«پیامبر اسلام»است.(مولف)

(35).فرقان،30: «وَ قٰالَ الرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».

ص:143

(36).روایت عجیبی از رسول خدا(ص)و امیر مومنان وجود دارد که در آن تهی شدن اسلام را از روش پیامبر و ائمه نشان می دهد.حضرت می فرماید:«قال أمیر المؤمنین علیه السلام:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن إلا رسمه و من الاسلام إلا اسمه،یسمعون به و هم أبعد الناس منه،مساجدهم عامره و هی خراب من الهدی،فقهاء ذلک الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنه و إلیهم تعود».الکافی،ج 8،ص 308.

-کمال الدین و تمام النعمه،شیخ صدوق،ص 66:«فی الاثر:أنه یأتی علی الناس زمان لا یبقی فیهم من الاسلام إلا اسمه و من القرآن إلا رسمه.و قال النبی صلی اللّه علیه و آله:إن الاسلام بدأ غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء».

(37).معجم رجال الحدیث،سید خوئی،ج 20،ص 103:میثم بن یحیی التمار:عده الشیخ(تاره)فی أصحاب علی علیه السلام.و(أخری)فی أصحاب الحسن علیه السلام،قائلا:میثم التمار.و(ثالثه)فی أصحاب الحسین علیه السلام.وعده البرقی من أصحاب علی علیه السلام من شرطه الخمیس،قائلا:میثم بن یحیی التمار،مولی.

و تقدم عن الشیخ فی ترجمه علی بن إسماعیل بن میثم التمار:أن میثما من أجله أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام.وعده الشیخ المفیدقدس سره فی الاختصاص:من أصفیاء أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام فی شرطه الخمیس.

وعده ابن شهر آشوب من أبواب الحسن بن علی علیهما السلام.و قال الکشی:

حمدویه و إبراهیم،قالا:حدثنا أیوب بن نوح،عن صفوان،عن عاصم ابن حمید،عن ثابت الثقفی قال:لما مر بمیثم لیصلب قال رجل:یا میثم لقد کنت عن هذا غنیا،قال:

فالتفت إلیه میثم ثم قال:و اللّه ما نبتت هذه النخله إلی لی،و لا اغتذیت إلا لها.محمد بن مسعود قال:حدثنی علی بن محمد،عن محمد بن أحمد النهدی،عن العباس بن معروف،عن صفوان،عن یعقوب بن شعیب،عن صالح بن میثم،قال:أخبرنی أبو خالد التمار قال:کنت مع میثم التمار بالفرات یوم الجمعه،فهبت ریح و هو فی سفینه من سفن الرمان،قال:فخرج،فنظر إلی الریح فقال:شدوا برأس سفینتکم إن هذه ریح عاصف،مات معاویه الساعه،قال:فلما کانت الجمعه المقبله قدم برید من الشام،

ص:144

فلقیته فاستخبرته،فقلت له:یا بعد اللّه ما الخبر؟قال:الناس علی أحسن حال،توفی أمیر المؤمنین و بایع الناس یزید،قال:قلت أی یوم توفی؟قال:یوم الجمعه.محمد بن مسعود قال:حدثنی أبو محمد عبد اللّه بن محمد بن خالد الطیالسی قال:حدثنی الحسن بن علی بن بنت إلیاس الوشا،عن عبد اللّه بن خداش المنقری،عن علی بن إسماعیل،عن فضیل الرسان،عن حمزه بن میثم،قال:خرج أبی إلی العمره،فحدثنی، قال:إستأذنت علی أم سلمه(رحمه اللّه علیها)،فضربت بینی و بینها خدرا،فقالت لی:

أنت میثم؟فقلت:أنا میثم،فقالت:کثیرا ما رأیت علی بن الحسین بن فاطمه صلوات اللّه علیهم ذکرک،قلت:فأین هو؟قالت:خرج فی غنم له آنفا،قلت:أنا و اللّه أکثر ذکره،فاقرئیه السلام فإنی مبادر،فقالت:یا جاریه أخرجی فادهنیه،فخرجت فدهنت لحیتی ببان،فقلت:أما و اللّه لئن دهنتیها لتخضبن فیکم بالدماء،فخرجت فإذا ابن عباس(رحمه اللّه علیهما)جالس،فقلت:یا ابن عباس سلنی ما شئت من تفسیر القرآن،فإنی قرأت تنزیله علی أمیر المؤمنین علیه السلام و علمنی تأویله،فقال:یا جاریه هاتی الدواه و القرطاس،فأقبل یکتب.فقلت:یا أبن عباس کیف بک إذا رأیتنی مصلوبا تاسع تسعه،أقصرهم خشبه،و أقربهم بالمطهره؟فقال لی:أتکهن أیضا،خرق الکتاب،فقلت:مه احتفظ بما سمعت منی فإن یک ما أقول لک حقا أمسکته،و إن یک باطلا خرقته.قال:هو ذلک.فقدم أبی علینا.فما لبث یومین حتی أرسل عبید اللّه بن زیاد،فصلبه تاسع تسعه أقصرهم،خشبه،و أقربهم من المطهره.فرأیت الرجل الذی جاء إلیه لیقتله و قد أشار إلیه بالحربه و هو یقول:أما و اللّه لقد کنت ما علمتک إلا قواما،ثم طعنه فی خاصرته فأجافه،فاحتقن الدم فمکث یومین،ثم إنه فی الیوم الثالث بعد العصر قبل المغرب انبعث منخراه دما،فخضبت لحیته بالدماء.قال أبو النصر محمد بن مسعود:وحدثنی أیضا بهذا الحدیث،علی بن الحسن بن فضال،عن أحمد بن محمد الاقرع،عن داود بن مهزیار،عن علی بن إسماعیل،عن فضیل،عن عمران بن میثم.قال علی بن الحسن:هو حمزه بن میثم خطأ.و قال علی:أخبرنی به الوشا باسناده مصله سواء،غیر أنه ذکر عمران ابن میثم.حمدویه و إبراهیم قالا:حدثنا أیوب، عن حنان بن سدیر،عن أبیه،عن جده قال:قال لی میثم التمار ذات یوم:یا أبا حکیم

ص:145

إنی أخبرک بحدیث و هو حق.قال:فقلت یا أبا صالح بأی شئ تحدثنی؟قال:إنی أخرج العام إلی مکه،فإذا قدمت القادسیه راجعا أرسل إلی هذا الداعی ابن زیاد رجلا فی مائه فارس،حتی یجئ بی إلیه،فیقول لی:أنت من هذه السبائیه الخبیثه المحترقه التی قد یبست علیها جلودها؟و أیم اللّه لا قطعن یدک و رجلک،فأقول:لا رحمک اللّه، فو اللّه لعلی کان أعرف بک من حسن علیه السلام حین ضرب رأسک بالدره،فقال له الحسن علیه السلام:یا أبه لا تضربه إنه یحبنا،و یبغض عدونا.فقال له علی علیه السلام مجیبا له:أسکت یا بنی فو اللّه لانا أعلم به منک،فو الذی فلق الحبه،و برأ النسمه،إنه لولی عدوک و عدو ولیک.قال:فیأمر بی عند ذلک فأصلب،فأکون أول هذه الامه ألجم بالشریط فی الاسلام،فإذا کان یوم الثالث فقد غابت الشمس أو لم تغب،ابتدر منخرای دما علی صدری و لحیتی.قال:فرصدناه فلما کان الیوم الثالث غابت الشمس أو لم تغب،ابتدر منخراه علی صدره و الحیته دما،فاجتمعنا سبعه(من التمارین)فاتفقنا بحمله فجئنا إلیه لیلا،و الحراس یحرسونه و قد أوقدوا النار،فحالت النار بیننا و بینهم،فاحتملناه بخشبته حتی انتهینا به إلی فیض من ماء فی مراد،فدفناه فیه و رمینا بخشبته فی مراد فی الخراب،و أصبح فبعث الخیل فلم یجد شیئا.قال:

و قال یوما:یا أبا حکیم،تری هذا المکان لیس یؤدی فیه طسق و الطسق أداء الاجر-،و لئن طالت بک الحیاه لتؤدی طسق هذا المکان إلی رجل فی دار الوالید بن عقبه اسمه زراره.قال سدیر:فأدیته علی خزی إلی رجل فی دار الولید بن عقبه،یقال له زراره.جبرئیل بن أحمد قال:حدثنی محمد بن عبد اللّه بن مهران قال:حدثنی محمد بن علی الصیرفی،عن علی بن محمد،عن یوسف بن عمران المیثمی قال:

سمعت میثما النهروانی یقول:دعانی أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه و قال لی:کیف أنت یا میثم إذا دعاک دعی بنی أمیه عبید اللّه بن زیاد إلی البراءه منی؟فقلت:یا أمیر المؤمنین،أنا و اللّه لا أبرأ منک.قال:إذا و اللّه یقتلک و یصلبک.قلت:أصبر فذاک فی اللّه قلیل.فقال:یا میثم إذا تکون معی فی درجتی.قال:و کان میثم یمر بعریف قومه و یقول:یا فلان کأنی بک وقد دعاک دعی بنی أمیه و ابن دعیها،فیطلبنی منک أیاما، فإذا قدمت علیک،ذهبت بی إلیه حتی یقتلنی علی باب دار عمرو بن حریث،فإذا

ص:146

کان الیوم الرابع ابتدر منخرای دما عبیطا،و کان میثم یمر بنخله فی سبخه،فیضرب بیده علیها و یقول:یا نخله ما غذیت إلا لی،و ما غذیت إلا لک،و کان یمر بعمرو بن حریث و یقول:یا عمرو إذا جاورتک فأحسن جواری،و کان عمرو یری أنه یشتری دارا،أو ضیعه لزیق ضیعته،فکان یقول له عمرو:لیتک قد فعلت.ثم خرج میثم النهروانی إلی مکه،فأرسل الطاغیه عدو اللّه ابن زیاد إلی عریف میثم فطلبه منه، فأخبره أنه بمکه،فقال له:لئن لم تأتنی به لاقتلنک،فأجله أجلا،و خرج العریف إلی القادسیه ینتظر میثما،فلما قدم میثم،قال له:أنت میثم؟قال:نعم،أنا میثم،قال:تبرأ من أبی تراب،قال:لا أعرف أبا تراب.قال:تبرأ من علی بن أبی طالب.فقال له:فإن أنا لم أفعل؟قال:إذا و اللّه لا قتلنک.قال:أما لقد کان یقول لی إنک ستقتلنی و تصلبنی علی باب دار عمرو بن حریث،فإذا کان یوم الرابع ابتدر منخرای دما عبیطا،فأمر به فصلب علی باب دار عمرو ابن حریث،فقال للناس:سلونی و هو مصلوب قبل أن أقتل،فو اللّه لا خبرنکم بعلم ما یکون إلی أن تقوم الساعه،و ما تکون من الفتن،فلما سأله الناس حدثهم حدیثا واحدا إذ أتاه رسول من قبل ابن زیاد،فألجمه بلجام من شرایط،و هو أول من ألجم بلجام و هو مصلوب.و روی عن أبی الحسن الرضا علیه السلام،عن أبیه،عن آبائه صلوات اللّه علیهم قال:أتی میثم التمار دار أمیر المؤمنین علیه السلام فقیل له:إنه نائم،فنادی بأعلی صوته انتبه أیها النائم فو اللّه لتخضبن لحیتک من رأسک،فانتبه أمیر المؤمنین علیه السلام فقال:أدخلوا میثما.فقال:

صدقت،و أنت و اللّه لتقطعن یداک و رجلاک و لسانک و لیقطعن من النخله التی بالکناسه فتشق أربع قطع،فتصلب أنت علی ربعها،و حجر بن عدی علی ربعها،و محمد بن أکثم علی ربعها،و خالد بن مسعود علی ربعها،قال میثم:فشککت فی نفسی و قلت إن علیا لیخبرنا بالغیب.فقلت له:أو کائن ذلک یا أمیر المؤمنین؟فقال:إی و رب الکعبه،کذا عهده إلی النبی صلی اللّه علیه و آله.قال:فقلت:و من یفعل ذلک بی یا أمیر المؤمنین؟ فقال:لیأخذنک العتل الزنیم ابن الامه الفاجره عبید اللّه بن زیاد.قال:و کان یخرج إلی الجبانه و أنا معه،فیمر بالنخله فیقول لی:یا میثم إن لک و لها شأنا من الشأن.قال:

فلما ولی عبید اللّه بن زیاد الکوفه و دخلها نعلق علمه بالنخله التی بالکناسه،فتخرق

ص:147

فتطیر من ذلک فأمر بقطعها،فاشتراها رجل من النجارین فشقها أربع قطع.قال میثم:

فقلت لصالح ابنی فخذ مسمارا من حدید فانقش علیه اسمی و اسم أبی،و دقه فی بعض تلک الاجذاع.قال:فلما مضی بعد ذلک أیام،أتی قوم من أهل السوق فقالوا:یا میثم انهض معنا إلی الامیر،نشکو إلیه عامل السوق و نسأله أن یعزله عنا و یولی علینا غیره،و قال:و کنت خطیب القوم فنصت لی،أعجبه منطقی،فقال له عمرو بن حریث:

أصلح اللّه الامیر تعرف هذا المتکلم؟قال:و من هو؟قال:هذا میثم التمار الکذاب، مولی الکذاب علی بن أبی طالب.قال:فاستوی جالسا فقال لی:ما یقول؟فقلت:

کذب أصلح اللّه الامیر،بل أنا الصادق مولی الصادق علی بن أبی طالب أمیر المؤمنین حقا،فقال لی:لتبرأن من علی و لتذکرن مساویه و تتولی عثمان،و تذکر محاسنه،أو لا قطعن یدیک و رجلیک،و لا صلبنک،فبکیت،فقال لی:بکیت من القول دون الفعل؟ فقلت:و اللّه ما بکیت من القول و لا من الفعل،و لکنی بکیت من شک کان دخلنی یوم خبرنی سیدی و مولای،فقال لی:و ما قال لک(مولاک)؟قال:فقلت:أتیت الباب فقیل لی إنه نائم،فنادیت:انتبه أیها النائم فو اللّه لتخضبن لحیتک من رأسک،فقال:

صدقت،و أنت و اللّه لتقطعن یداک و رجلاک و لسانک و لتصلبن.فقلت:و من یفعل ذلک بی یا أمیر المؤمنین،فقال:یأخذک العتل الزنیم ابن الامه الفاجره،عبید اللّه بن زیاد.

قال:فامتلا غیظا ثم قال لی:و اللّه لا قطعن یدیک و رجلیک و لا دعن لسانک حتی أکذبک،و أکذب مولاک،فأمر به فقطعت یداه و رجلاه،ثم أخرج و أمر به أن یصلب، فنادی بأعلی صوته:أیها الناس،من أراد أن یسمع الحدیث المکنون عن علی بن أبی طالب علیه السلام؟قال:فاجتمع الناس و أقبل یحدثهم بالعجائب.قال:و خرج عمرو بن حریث و هو یرید منزله،فقال:ما هذه الجماعه؟فقالوا:میثم التمار یحدث الناس عن علی بن أبی طالب.قال:فانصرف مسرعا فقال:أصلح اللّه الامیر،بادر و ابعث إلی هذا من یقطع لسانه،فإنی لست آمن أن تتغیر قلوب أهل کوفه فیخرجوا علیک، قال،فالتفت إلی حرسی فوق رأسه،فقال:إذهب فاقطع لسانه.قال،فأتاه الحرسی فقال له:یا میثم.قال:ما تشاء؟قال:أخرج لسانک فقد أمرنی الامیر بقطعه.قال میثم:

ألا زغم ابن الامه الفاجره أنه یکذبنی،و یکذب مولای،هاک لسانی،قال:فقطع لسانه

ص:148

فتشحط ساعه فی دمه.ثم مات،و أمر به فصلب،قال صالح:فمضیت بعد ذلک بأیام فإذا هو صلب علی الربع الذی کنت دققت فیه المسمار.و تقدم عنه فی ترجمه سلمان عده من حواری علی بن أبی طالب علیه السلام.و تقدم عنه أیضا فی ترجمه حبیب بن مظاهر قوله لمیثم:لکأنی بشیخ أصلع،ضخم البطن،یبیع البطیخ عند دار الرزق قند صلب فی حب أهل بیت نبیه علیه السلام.و قال الشیخ المفیدقدس سره-:و ذکر جعفر بن الحسین،عن محمد بن جعفر المودب،أن میثما التمار من الارکان التابعین.

الاختصاص:(فی ذکر الارکان الاربعه).و روی فی الارشاد(فی کیفیه قتل میثم):

ان میثم التمار کان عبد الامرأه من بنی أسد،فاشتراه أمیر المؤمنین علیه السلام منها، فأعتقه،فقال له:ما اسمک؟فقال:سالم.فقال:أخبرنی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أن اسمک الذی سماک به أبواک فی العجم،میثم،قال:صدق اللّه و رسوله،و صدقت یا أمیر المؤمنین،و اللّه إنه لاسمی،قال:فارجع إلی اسمک الذی سماک به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله ودع سالما،فرجع إلی میثم و اکتنی بأبی سالم،فقال له علی علیه السلام ذات یوم:إنک تؤخذ بعدی فتصلب،و تطعن بحربه،فإذا کان الیوم الثالث ابتدر منخراک و فمک دما،یخضب لحیتک،فانتظر ذلک الخضاب فتصلب علی باب دار عمرو بن حریث عاشر عشره،أنت أقصرهم خشبه،و أقربهم من المطهره،و امض حتی أریک النخله التی تصلب علی جذعها،فأراه إیاها،و کان میثم یأتیها فیصلی عندها، و یقول:بورکت من نخله لک خلقت،ولی غذیت،ولم یزل یتعاهدها حتی قطعت، و حتی عرف الموضع الذی یصلب علیها بالکوفه،قال:و کان یلقی عمرو بن حریث فیقول له:إنی مجاورک فأحسن جواری،فیقول له عمرو:أترید أن تشتری دار ابن مسعود،أو دار ابن حکیم؟و هو لا یعلم ما یرید.و حج فی السنه التی قتل فیها فدخل علی أم سلمه(رضی اللّه عنها)،فقالت:من أنت؟قال:أنا میثم،قالت:و اللّه لربما سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یذکرک و یوصی بک علیا جوف اللیل،فسألها عن الحسین علیه السلام،فقالت له:هو فی حائط له،قال أخبریه إننی قد أحببت السلام علیه،و نحن ملتقون عند رب العالمین إن شاء اللّه تعالی،فدعت أم سلمه بطیب و طیبت لحیته،و قالت له:أما إنها ستخضب بدم.فقدم الکوفه فأخذه عبید اللّه بن زیاد

ص:149

لعنه اللّه علیه،فأدخل علیه،فقیل له:هذا کان من آثر الناس عند علی علیه السلام.

قال:و یحکم هذا الاعجمی؟قیل له:نعم،قال له عبید اللّه:أین ربک؟قال:لبالمرصاد لکل ظالم،و أنت أحد الظلمه،قال:إنک علی عجمتک لتبلغ الذی ترید،ما أخبرک صاحبک إنی فاعل بک.قال:أخبرنی أنک تصلبنی عاشر عشره،أنا أقصرهم خشبه، و أقربهم إلی المطهره،قال:لنخالفنه،قال:کیف تخالفه؟فو اللّه ما أخبرنی إلا عن النبی صلی اللّه علیه و آله،عن جبرئیل،عن اللّه تعالی،فکیف تخالف هؤلاء،و لقد عرفت الموضع الذی أصلب علیه أین هو من الکوفه،و أنا أول خلق اللّه ألجم فی الاسلام، فحبسه و حبس معه المختار بن أبی عبیده،قال له میثم:إنک تفلت و تخرج ثائرا بدم الحسین علیه السلام،فتقتل هذا الذی یقتلنا،فلما دعا عبید اللّه بالمختار لیقتله طلع برید بکتاب یزید إلی عبید اللّه یأمره بتخلیه سبیله،فخلی و أمر بیمثم أن یصلب، فأخرج،فقال له رجل لقیه:ما کان أغناک عن هذا یا میثم،فتبسم و قال و هو یومی إلی النخله:لها خلقت،ولی غذیت.فلما رفع علی الخشبه اجتمع الناس حوله علی باب عمرو بن حریث،قال عمرو:و لقد کان و اللّه یقول إنی مجاورک،فلما صلب،أمر جاریته بکنس تحت خشبته،ورشه و تجمیره،فجعل میثم یحدث بفضائل بنی هاشم، فقیل لابن زیاد:قد فضحکم هذا العبد،فقال:ألجموه،و کان أول خلق اللّه ألجم فی الاسلام.و کان قتل میثم(رحمه اللّه)قبل قدوم الحسین بن علی علیهما السلام العراق بعشره أیام،فلما کان الیوم الثالث من صلبه طعن میثم بالحربه،فکبر،ثم انبعث فی آخر النهار فمه و أنفه دما(إنتهی).

بقی هنا شئ،و هو أن الذی یظهر من هذه الروایات،و من غیرها،أن جماعه من أصحاب أمیر المؤمنین،و أصحاب الحسین علیهما السلام کانوا مجاهرین فی حب أهل البیت،و بیان فضائلهم،و البراءه من أعدائهم،و سبب ذلک انتهاء أمرهم إلی الحبس و القتل،و لا شک فی أن ما ارتکبوه من ترک التقیه کان وظیفه خاصه لهم، و بذلک تمکنوا من إتما الحجه علی الاعداء،من نشر فضائل الائمه سلام اللّه علیهم، و إن عملهم هذا یشابه عمل سیدهم و مولاهم الحسین بن علی علیهما السلام،حیث فدی بنفسه فی سبیل الدین و نشر أحکام سید المرسلین،هذا.و یظهر مما رواه محمد

ص:150

بن یعقوب،أن التقیه کانت جائزه علی میثم و أنه لم یکن ممنوعا منها.فقد روی بسنده عن محمد بن مروان،قال:قال لی أبو عبد اللّه علیه السلام:ما منع میثم رحمه اللّه- من التقیه؟فو اللّه لقد علم أن هذه الآیه نزلت فی عمار و أصحابه (إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ) .الکافی:الجزء 2،کتاب الایمان و الکفر 1،باب التقیه 97،الحدیث 15.و علیه،فاختیاره ترک التقیه کانت تضحیه منه فی سبیل الدین،و إیثاره منه الآخره علی الاولی،علی ما دلت علیه الروایات المتقدمه.و قال العلامه:میثم مشکور.

ثم قال:و قال الکشی:و روی العقیقی أن أبا جعفر علیه السلام کان یحبه حبا شدیدا، و أنه کان مؤمنا شاکرا فی الرخاء،و صابرا فی البلاء.(إنتهی).

(38).اختیار معرفه الرجال،شیخ طوسی،ج 1،ص 294؛بحار الأنوار،ج 42،ص 128:

«عن فضیل الرسان،عن حمزه بن میثم قال:خرج أبی إلی العمره فحدثنی قال:

استأذنت علی أم سلمه رحمه اللّه علیها،فضربت بینی و بینها خدرا،فقالت لی:أنت میثم؟فقلت:أنا میثم،فقالت:کثیرا ما رأیت الحسین بن علی ابن فاطمه یذکرک،قلت:

فأین هو؟قالت:خرج فی غنم له آنفا،قلت:أنا و اللّه اکثر ذکره فاقرأه فإنی مبادر.

فقالت یا جاریه،اخرجی فأدهنیه.فخرجت فدهنت لحیتی ببان،فقلت:أما و اللّه لئن دهنتها لتخضبن فیکم بالدماء».

(39).از بابا طاهر است.

ص:151

ص:152

8 عقل:آری یا خیر؟

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:153

ص:154

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

در گفتارهای پیش،به بررسی آیات 19-24 سوره مبارکه رعد پرداختیم.

خداوند در آیه 19 از این سوره می فرماید:

ای پیامبر،آیا کسانی که یقین دارند قرآنی که بر تو نازل شده حق است، با کسانی که کوردل هستند و دنبال این نیستند که حق بودن قرآن کریم را بفهمند در یک درجه قرار دارند و مانند هم هستند؟

آن ها که حق بودن قرآن را درک می کنند پیرو قرآن هستند و به سبب پیروی شان از این کتاب آسمانی دنیای پاک و آخرت آبادی دارند؛اما کوردلان که یقینا پیرو هوای نفس خود یا هوای نفس دیگران هستند- نه دنیای پاکی دارند و نه آخرت آبادی.البته،آن ها که اهل عبادت و علم اند و با دین خدا آشنایی دارند می دانند که آخرت آباد،لاجرم، محصول دنیای پاک است.زیرا بین دنیا و آخرت ماهیتا و ذاتا جدایی نیست.یعنی این طور نیست که دنیا جایی و آخرت جایی دیگر باشد.

زیباترین سخنی هم که درباره ارتباط دنیا و آخرت داریم کلام نورانی پیغمبر عظیم الشأن اسلام،صلی اللّه علیه و آله،است که فرمودند:

ص:155

«الدنیا مزرعه الاخره». 1

محصول یک زمین از خود آن زمین جدایی ندارد.درختان باغ ها، صیفی جات جالیزارها،و حبوبات مزارع،در حقیقت،نتیجه زمین هایی هستند که در آن ها رشد کرده اند و حاصل همان خاکند.قرآن مجید آیه ای دارد که در این جا ذکرش خیلی بجاست.می فرماید:

«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ». 2

و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون می آید.

محصول سرزمینی که پاک و سالم و خوبد است گیاهی الهی و محصولی خدایی است.محصول درست و سالمی است.این همان زمینی است که به فرموده پروردگار یک دانه گندم را به 700 دانه مثل خودش تبدیل می کند.در اواخر سوره مبارکه بقره می خوانیم:

«کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ». 3

مانند دانه ای است که هفت خوشه برویاند،در هر خوشه صد دانه باشد.

یک دانه سیب را در سرزمینی پاک و مستعدّ و آماده می کارند و پس از چندی تبدیل به یک درخت می شود و سالی چند صد سیب می دهد.در حالی که این درخت روزی همان دانه سیاه کم وزن بوده است،ولی به سبب استعداد و سلامت و پاکی زمین تبدیل به درخت پر محصولی شده است که مردم با رغبت و شوق محصول آن را می خرند و وقتی از آن می خورند،هم لذت می برند و هم برای بدنشان مفید است.

این آیه،به واقع،خیلی زیباست!نکته مهم موجود در آن نیز این است که می فرماید:چیزی که زمین پاک و مستعد و آماده می رویاند تنها به اذن و اجازه پروردگار است؛یعنی محصول به دست آمده گیاهی الهی و خدایی،درختی سالم،و بونه به درد بخوری است که سراسر منفعت است.در عوض،زمین ناپاک:

ص:156

«و الذی خبث لا یخرج الاّ نکدا».

جز گیاهی اندک و بی سود از آن بیرون نمی آید.

زمینی که استعداد و آمادگی لازم را ندارد و مثلا نمکش زیاد است، زمینی است که به قول قرآن مجید خبیث و آلوده و ناپاک است.آنچه در چنین زمینی می روید و از آن بیرون می آید هم خیلی کم است و هم محصول به درد نخوری است.محصولی است پوسیده و پوک که هم صاحبش از کاشتن و داشتن آن ضرر کرده و هم مردم رغبتی به خریدن آن ندارند.زیرا مردم از حاصل آن خوششان نمی آید و به دردشان نمی خورد.

مفهوم«نکدا»

«نکدا»بدین معنی است که این محصول آن قدر فایده ندارد که بشود چند حیوان را برای چرا به آن جا برد.یعنی ثمره این زمین به درد حیواناتی مثل گاو و گوسفند هم نمی خورد.به قول قدیمی ها«خیلی تنک»است؛یعنی هرازگاهی در گوشه ای از آن گیاهی بی خاصیت سر از خاک درآورده که نه سبز است،نه زیباست،نه توپر است،و نه به درد خوردن می آید.یا باید ولش کرد یا باید آن را سوزاند.

بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مر بی بری را. 4

دنیا مزرعه ای بیش نیست

قرآن مجید در سوره مبارکه شوری 5 و پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله، در این روایت می فرمایند که دنیا مزرعه ای بیش نیست.یعنی اگر انسان دنیایش را پاک پرورش دهد و پاک نگه دارد یا،به عبارت روشن تر،اگر انسان در این دنیا اهل ایمان،اهل اخلاق حسنه،و اهل عمل صالح باشد، دنیایش به مثابه همان سرزمین پاکی است که خدا بدان اشاره فرموده است.لذا،در روز قیامت،از این کشتزار که خاکش همان ایمان و اخلاق

ص:157

و عمل صالح است،بهشت را درو می کند.اما اگر دنیایش را آلوده و نجس کند و زمین زندگی اش را خبیث قرار دهد،وقتی وارد قیامت می شود،می بینید دست خیلی ها پر است،درحالی که دست او خالی است؛خیلی از مردم سزاوار شفاعت هستند،ولی او نیست؛انسان های زیادی مشمول نظر رحمت حق هستند،اما او نیست.تنها چیزی که با خود دارد حاصل زمین نجسی است که جز«نکد»چیزی از آن بیرون نیامده است و به فرموده قرآن مجید حاصلش «ضَرِیعٍ» است.خداوند در سوره غاشیه می فرماید که خوراک اهل جهنم همانی است که در دنیا خودشان کاشتند:

«لَیْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِیعٍ». 6

برای آنان طعامی جز خار خشک و زهرآگین وجود ندارد.

مفهوم«ضریع»

«ضریع»در اصطلاح قرآن کریم به گیاهی گفته می شود که شتر نیز،با آن قدرت دندان و آرواره اش،نمی تواند آن را بخورد.درحالی که قرآن می فرماید اهل جهنم باید علفی را که خودشان در دنیا کاشتند و در آخرت درو کرده اند بخورند.در خوردن یا نخوردن آن نیز مختار نیستند و چنین نیست که بتوانند دهانشان را ببندند و بگویند ما میل نداریم و نمی خوریم!زیرا ماموران دوزخ به زور آن را در دهانشان می گذارند و می گویند باید بخوری!

مساله دیگر درباره این گیاه این است که رافع گرسنگی آدمی نیست.

قرآن می گوید:

«لاٰ یُسْمِنُ وَ لاٰ یُغْنِی مِنْ جُوعٍ». 7

نه فربه می کند و نه از گرسنگی بی نیاز می نماید.

آری،این گیاه را شب و روز به خورد اهل دوزخ می دهند،درحالی که

ص:158

نه چاق و نیرومندشان می کند و نه از گرسنگی نجاتشان می بخشد.تنها شکمشان از این علف«ضریع»و«نکد»پر می شود،اما نه چاق می شوند و نه سیر.این غذای کسانی است که زمین زندگی شان را در دنیا خبیث و شوره زار قرار دادند.اما آبی که در دوزخ خواهند نوشید.

آب اهل دوزخ

پروردگار درباره آبی که اهل دوزخ خواهند نوشید می فرماید:

«تُسْقیٰ مِنْ عَیْنٍ آنِیَهٍ». 8

آنان را از چشمه ای بسیار داغ می نوشانند.

آب آنان از چشمه ای است که از شدت حرارت در حال جوشیدن است.اهل دوزخ این آب را هم نمی خواهند بنوشند،ولی ماموران جهنم به زور آن را در حلقشان می ریزند.این آب محصول همان اشکی است که از دیدگان مردم درآوردند و آه همان دل هایی است که سوزاندند و ثمره آن حق هایی است که ضایع کردند.این سخن پروردگار است.

سرانجام زمین های پاک

آیات قرآن همدیگر را معنی می کنند و با هم ارتباط دارند.در آیه ای دیگر از قرآن کریم،سرانجام کسانی که در دنیا پاک زیستند و دنیای پاکی داشتند،این گونه تصویر شده است:

«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاهً طَیِّبَهً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». 9

از مرد و زن،هرکس کار شایسته انجام دهد درحالی که مؤمن است، مسلما او را به زندگی پاک و پاکیزه ای زنده می داریم و پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام می داده اند،می دهیم.

به تعبیر آیه پیشین،هرچه در سرزمین پاک کاشته شود،محصول نیکو و زیبایی خواهد داد.این است که باید توجه داشت دنیا از آخرت ماهیتا

ص:159

جدایی ندارد و هر دو یک حقیقت هستند.این سوی پرده به این شکل است که ما می بینیم و پرده ملکوتی اش به آن شکلی است که قرآن کریم بیان کرده است.مردم در دنیا بهشت و جهنم خود را می سازند و وقتی به دنیا دیگر رفتند محصول خود را برداشت می کنند.

مومنان:وارثان بهشت

خداوند در آیه دهم و یازدهم سوره مؤمنون درباره اهل ایمان می فرماید:

«أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ».

اینانند که وارثان اند.

سوال نخست این است که آنان چه چیز را به ارث می برند؟قرآن پاسخ می دهد:

«اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ».

آنان از روی شایستگی بهست فردوس را به میراث می برند و در آن جاودانه اند.

پرسش بعد این است که آن ها از چه کسی بهشت را به ارث می برند؟ پاسخ این است:از ایمان،از دین،و از کارهایی که انجام دادند و در آیات پیش از این مطرح است. 10 اهل ایمان چون با دین نسبت دارند، بهشت را از دین به ارث می برند.

آیا پاک نگه داشتن دنیا مشکل است ؟

به واقع،مشکل نیست که انسان دنیایش را پاک نگه دارد،البته به شرط این که مقداری«نه»گفتن را یاد بگیرد. 11 به این معنا که وقتی در مقابل دعوت ضدّ خدا قرار گرفت حال این دعوت از طرف هرکسی که می خواهد باشدبگوید:نه!

مثلا اگر کسی به جوانی گفت:با دختری دوست شو و با او رابطه نامشروع برقرار کن!بگوید:نه!اگر به کاسب یا تاجری گفت:برنج

ص:160

معمولی را با برنج اعلا مخلوط کن تا چند برابر بیشتر درآمد داشته باشی!بگوید:نه،پیغمبر اکرم فرموده است:

«لیس منا من غشّ مسلما». 12

کسی که در جنس مردم مسلمان تقلّب می کند از ما نیست.

آری،پاک نگاه داشتن زندگی فقط با نه گفتن به ناپاکی ها امکان دارد.

این کار هم هیچ هزینه یا مشقتی ندارد.

در طول تاریخ زیاد بودند کسانی که در مقابل دعوت هواهای نفسانی، چه خوای نفس خودشان و چه خوای نفس دیگران،نه گفتند.بعضی از آن ها در این راه آزار فراوان هم کشیدند،ولی از هدفشان و اعتقادشان دست برنداشتند.آسیه به فرعون جواب منفی داد و برای همین به چهارمیخ کشیده شد و در آفتاب سوزان رها گردید.بعد هم سنگ سنگینی را روی او انداختند که بر اثر آن استخوان های بدنش خرد شد و از دنیا رفت،ولی بر عقیده خود ثابت قدم ماند.یوسف صدیق را 9 سال به زندان انداختند،تنها برای این که به خواهش دل زلیخا جواب منفی داده بود.اما ما نه قرار است زندان برویم و نه به چهارمیخ کشیده شویم.

اگر امروز دختر بد حجابی سر راه جوان خوش قیافه ای قرار بگیرد که با من تماس بگیر تا قراری بگذاریم و شبی با هم باشیم،و این جوان بگوید:

نه،نمی توانم!نه کلانتری و نه دادگستری هیچ کس به او کاری ندارد.

اگر مردم هم بفهمند این جوان به چنین خواهشی جواب منفی داده،همه از طریق فطرت او را تحسین می کنند و می گویند:در این دوره پر از لجن،عجب گوهرهایی در دریای خدا پیدا می شوند!تازه از او تعریف هم می کنند و التماس دعا هم دارند.

در روزگار ما،نه گفتن جرم نیست،ولی روزگاری نه گفتن زندان و به چهارمیخ کشیده شدن ها داشت.در زمان شاه،تعداد انگشت شماری در

ص:161

کشور به خواسته های او و اطرافیان و حامیانش نه می گفتند و در نتیجه به زندان هم می افتادند.

یادم هست در زمان شاه در اداره ساواک از من پرسیدند:درآمدت در ماه محرم و صفر چقدر است؟مثلا گفتم دو ماهه 7-8 هزار تومان.

گفتند:ما شغل مناسبی در دادگستری با ماهی چهار هزار تومان به تو می دهیم؛منبرت را هم برو،ولی حرفی از ما نزن و نگو مملکت فاسد است و دین دارد از بین می رود.منبرت را هم برو و پول محرم و صفرت را هم بگیر.ما هم ماهی چهار هزار تومان می دهیم!گفتم:نه! گفتند:پس باید بروی زندان!گفتم:باشد.

اتفاقا،زندان خوب هم بود.چون من تک و تنها بودم و هیچ کس پیشم نبود.از صبح تا شب یا نماز قضا می خواندم،یا در اتاق راه می رفتم و قرآن می خواندم،یا به تعداد مرده هایی که می شناختم یک حمد و دوازده قل هو اللّه می خواندم یا روز تمام می شد.

نمی دانم چرا بعضی از مردم یا جوان ها این قدر در گفتن نه به خودشان سخت می گیرند.به خدا قسم،بهشت رفتن هیچ خرجی ندارد، جهنم رفتن خرجش خیلی سنگین تر است و فقط با نه گفتن کسی اهل جهنم نمی شود.از آن طرف،کسی که آری گفته دائم باید دلهره و اضطراب داشته باشد:نکند وقتی با این دختر راه می روم،پدرم ببیند! نکند کسی بفهمد برنجم مخلوط است و آبرویم در محله برود!نکند نیروی انتظامی یا اداره تعزیرات در دکانم را به علت تخلف ببندند!جهنم رفتن دردسر زیاد دارد،اما بهشت رفتن خیلی راحت است:نه ترس دارد،نه لرز دارد،و نه مشکلی دارد.

نگاهی به آیات ابتدایی سوره بروج

چه خوب است که همه ما یاد بگیریم با قرآن مانوسباشیم و آن را

ص:162

بخوانیم یا حتی به آن نگاه کنیم!زیرا نگاه کردن به قرآن عبادت است. 13 همین که چشم انسان به این جمال بی مثال و به آیاتی که در زیبایی در عالم نممونه ندارند بیفتد عبادت است.اما آیات سوره بروج:

«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ *وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْبُرُوجِ* وَ الْیَوْمِ الْمَوْعُودِ* وَ شٰاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ* قُتِلَ أَصْحٰابُ الْأُخْدُودِ* اَلنّٰارِ ذٰاتِ الْوَقُودِ* إِذْ هُمْ عَلَیْهٰا قُعُودٌ* وَ هُمْ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ* وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».

به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی.سوگند به آسمان که دارای برج هاست.و سوگند به روزی که برپا شدنش را برای داوری میان مردم وعده داده اند.و سوگند به شاهد(که پیامبر هر امت است)و مورد مشاهده(که اعمال هر امت است).مرده باد صاحبان آن خندق که مؤمنان را در آن سوزاندند.آن آتشی که آتش گیرانه اش فراوان و بسیار بود.هنگامی که آنان پیرامونش به تماشا نشسته بودند.و آنچه را از شکنجه و آسیب درباره مؤمنان انجام می دادند تماشاگر و ناظر بودند.و از مؤمنان چیزی را منفور و ناپسند نمی داشتند مگر ایمانشان را به خدای توانای شکست ناپذیر و ستوده.

روی سخن به این آیه است:

«قُتِلَ أَصْحٰابُ الْأُخْدُودِ. اَلنّٰارِ ذٰاتِ الْوَقُودِ».

«النار»یعنی آتش و «ذٰاتِ الْوَقُودِ» یعنی با آتش گیره های قوی.

«وَ هُمْ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».

حکایت ذونواس

در زمان حضرت عیسی،علیه السلام،پادشاهی زندگی می کرد به نام ذونواس که یهود متعصبی بود.وقتی حضرت عیسی به رسالت مبعوث شد،دین حضرت موسی تحریف شده بود،لذا حضرت دین واقعی را به مردم ابلاغ می کرد 14 و آنان که در پی حقیقت بودند به او می گرویدند.

ص:163

ذانواس که از این مساله ناراحت بود دستور داد در شهر نجران عده ای از مردم با ایمان را که به حضرت مسیح پیوسته بودند دستگیر کنند.عمّال حکومت نیز عده ای زن و مرد و کودک و جوان را بازداشت کردند(قرآن درباره تعداد این افراد سخنی نمی گوید).سپس،ذونواس دستور داد در یک گودال بزرگ مواد آتش زا بریزند،و این همان است که قرآن در وصفش می گوید:

«اَلنّٰارِ ذٰاتِ الْوَقُودِ».

وقتی شعله های آتش زبانه کشید،ذونواس به این گروه مومن گفت:یا از دین مسیح برگردید و یهودی شوید،یا زنده زنده در آتش بسوزید! وقتی همه آن ها به او پاسخ منفی دادند،دستور داد آن ها را در آتش بیاندازند. 15

این نص صریح قرآن است.روایت و قصه و داستان نیست.خداوند می فرماید که همه آن مردم مومن را در آتش انداختند و خودشان دور آتش نشستند و سوختن آن ها را تماشا کردند:

«وَ هُمْ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ».

یعنی با چشم های ناپاک خود نگاه می کردند و می دیدند که چه بلایی بر سر این بندگان خوب خدا می آید.آن هم به جرم این که خدا را پذیرفته بودند:

«مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».

نه گفتن برای آنان به قیمت زنده زنده سوزانده شدنشان تمام شد.و این در حالی است که ما وقتی نه می گوییم،هم آبرویمان بیشتر می شود و هم احتراممان!مردم هم می گویند:این جوان عجب جوان پاکی است، یا این کاسب از اولیای خداست،یا آن کارمند چه آدم مؤمنی است!نه زنده زنده آتشمان می زنند و نه خانه مان را سرمان خراب می کنند.

ص:164

امام صادق،علیه السلام،در روایتی می فرمایند:این عده را که زنده زنده در آتش سوزاندند.عده ای از مؤمنین را در روزگاری دیگر گرفتند و گفتند:از دین برگردید!و آن ها را زنده زنده با ارّه دوسر ارّه کردند. 16

در قیامت،ما جواب این انسان ها را چه می توانیم بدهیم؟خدا اصحاب اخدود و این اره شده ها را حاضر می کند و می گوید:چطور این ها توانستند نه بگویند،اما شما برای دو روز زندگی کثیف و رسیدن به شهوتی حیوانی،و مقداری پول که از تقلب در می آورید،نتوانستید نه بگویید؟عذرتان قابل قبول نیست!

سید الشهدا هم نه گفت

در حادثه کربلا هم چنین معنایی را می یابیم.در عربی،به نه«لا» می گویند و حضرت سید الشهداء در حادثه کربلا این کلمه را با کلمه اللّه ترکیب کرده اند.

نقل است که عمر سعد،خولی،و سران دیگر لشکر،چندبار با حضرت در چادری میان دو لشکر ملاقات کردند و به ایشان گفتند:اگر بخواهید مقاومت کنید،جنگ سختی درمی گیرد و خودتان،برادرانتان، فرزندانتان،و خلاصه هرکس که درگیر این جنگ باشد کشته می شود.

جلوی این همه داغ و کشته شدن را با بیعت با یزید بگیرید!لازم هم نیست به شام بیایید،کافی است با ما که نماینده یزید هستیم بیعت کنید و بروید مدینه زندگی کنید و کاری به کار یزید نداشته باشید.هرقدر هم پول خواستید به مدینه می فرستیم!اما امام در پاسخ فرمودند:

«لا و اللّه». 17

برای همین است که 1500 سال است مردم دیوارها را سیاه پوش می کنند و نسل به نسل برای حضرت اشک می ریزند و عزاداری می کنند و پس از این هم خواهند کرد:

ص:165

گویند:مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می گویم و،بعد از من،گویند به دوران ها.

نه گفتن ابی عبد اللّه به قیمت قطعه قطعه شدن خودش،اصحابش،و حتی کشته شدن بچه شیرخوارش تمام شد،اما ما در روزگاری زندگی می کنیم که اگر نه بگوییم،کسی کاری به کارمان ندارد و تازه می گویند:

عجب باتقواست!عجب آدم باعفتی است!عجب آدم باادبی است!عجب بزرگوار است!

ماجرای شیخ جمال ساوه ای

ابن بطوطه 18 جهانگرد معروف مسلمانی است که سفرهای زیادی انجام داده و یادداشت های باارزشی از جغرافیای بلاد و آداب و رسوم مردمان آن ها برداشته است.کتابی هم در این باره نوشته است که نامش سفرنامه ابن بطوطه است و در کتابخانه های مهم جهان نسخه هایی از آن وجود دارد.او به ایران هم سفر کرده و از جمله از شهر ساوه دیدن کرده است.

او در کتاب خود درباره مشاهداتش از این شهر نوشته است:

در منطقه ساوه عده ای از مردم را دیدم با ریخت و قیافه ای خاص که چهره هاشان جلب نظر می کرد.از یکی از معتمدان شهر شرح حال ایشان پرسیدم،گفت:این ها مسلمانند و از طایفه جمالیه که مرید و تربیت یافته شیخ جمال ساوه ای هستند.

ابن بطوطه شرح حال شیخ جمال را همان گونه که از زبان مردم شنیده بود چنین نقل کرده است:شیخ جمال آخوند جوانی بود درس خوانده و باسواد که هر روز صبح برای درس دادن به طلبه ها به مدرسه می رفت.

کاری هم به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش بود.از قضا، خانه ای در مسیر رفتن شیخ به مدرسه بود که زن جوانی در آن زندگی می کرد.این زن شوهر داشت،ولی شوهرش برای تجارت به سفر می رفت و هر سفرش نیز یکی دو ماه طول می کشید.

ص:166

یکی از روزها که این زن دم در منزل یا کنار پنجره اتاق ایستاده بود، چشمش به شیخ جمال افتاد و از بس این شیخ زیبا بود عاشق او شد، ولی هرچه فکر کرد که این شیخ را چطور به دوستی با خود متمایل کند چیزی به نظرش نیامد.از آن طرف،فکر هم می کرد که اگر یک روز برود جلوی شیخ را بگیرد و خواسته اش را به او بگوید،شیخ با آن تدینی که دارد او را از خود می راند.لذا به فکر چاره افتاد و نقشه ای کشید.قرآن درباره مکر زنان می فرماید:

«إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ». 19

بی تردید نیرنگ زنان بزرگ است.

وای از آن روزی که مرد و زنی فکرشان فکر شیطانی باشد و بخواهند علیه یک انسان دیگر طرح یا نقشه ای بریزند!

*** او هم نشست و فکر کرد و پیرزنی از ساکنین محله را صدا کرد و مقداری پول به او داد و گفت:من این کاغذ را به دستت می دهم.تو دم در منزل بنشین و هر وقت شیخ جمال آمد،با صدایی محزون به شیخ بگو:پسر من دو سال است به سفر رفته و تا به حال از او خبری نداشتم.

تا این که دیروز نامه ای از او رسید،ولی من سواد ندارم آن را بخوانم و شاید حرف هایی در نامه نوشته باشد که نباید کسی آن ها را بفهمد.شما تشریف بیاورید داخل دالان خانه و این نامه را برای من بخوانید.

موی سفید:واعظ شیب بر بناگوش

به واقع،چطور برخی افراد که پایشان لب گور است،شریک گناهانی از این دست می شوند!اگر جوانان به این کارها دست بزنند می گویند از سر خامی و جوانی است،ولی کسی که چندی بیش نمانده در خانه آخرت مأوا کند،چرا؟راستی که حیا گوهر گرانقدری است!

ص:167

یادم هست که روز در زمان شاه با عبا و عمامه وارد کاباره ای شدم که نزدیک به دویست متر بود.مطابق معمول،سر همه میزها مشروب بود و عده ای مشغول خوردن بودند:عده ای مست و عده ای دیگر تازه به شراب نشسته.وقتی من با این لباس وارد آن جا شدم،صاحب کافه با دستپاچگی گفت:آقا،شما اشتباه آمده اید!گفتم:اشتباه نیامده ام.مگر این جا فلان کافه نیست؟گفت:چرا!گفتم:پس من درست آمده ام.گفت:

فرمایشی دارید؟گفتم:فقط یک کلمه!

از آن طرف،تا چشم مشروب خورها به من افتاد،غیر از آن عده ای که چشمشان گرم بود و مست بودند،چهار پنج نفر دیگر از سر میز بلند شدند که حاج آقا،خوش آمدید!بفرمایید برایتان بریزیم و از این نوع تعارفات که به قول خودشان در عالم مستی و راستی می کنند.گفتم:

خدمت شما هم می آیم،ولی فعلا با رئیس کافه کار دارم.

آن وقت ها،33-34 سال بیشتر نداشتم و جوان بودم.کافه چی همان طور که مضطرب نگاهم می کرد گفت:حاج آقا،بفرمایید!گفتم:من فقط یک کلمه می خواهم به تو بگویم.اما اول باید از تو بپرسم که یهودی هستی یا مسیحی؟گفت:هیچ کدام.مسلمانم!گفتم:عمری که نیستی؟ گفت:نه،شیعه ام.گفتم:جزو منکرین پروردگار هم که نیستی؟گفت نه! گفتم:پس می توانم آن یک کلمه را به تو بگویم.گفت:بگو!گفتم:

پروردگار فرموده اولین موی سفیدی که بعد از 40 سالگی در صورت یا سر بنده من پیدا می شود،من از او حیا می کنم.تو که 60 سال به بالا داری و کاملا سفید کرده ای چه داری می کنی؟

از این حرف تکان عجیبی خورد و گفت:چه کار باید بکنم؟گفتم:

دیروز چقدر مشروب خالی کردی؟به قیمت آن زمان گفت:هفت هزار تومان.هفت هزار تومان شمردم و گفتم:این پول مشروب هایت!بعد،به

ص:168

بقیه گفتم دیگر مشروب نخورید و از آن جا بروند.

وقتی همه را بیرون کردیم،با هم رفتیم و هرچه مشروب بود در چاه ریختیم.بعد هم عده ای از دوستان آمدند و پولی روی هم گذاشتند و در عرض 24 ساعت دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو تهیه کردند و آن کافه از آن روز شد چلوکبابی.روز اول هم،یکی از متدینین گفت:دویست پرس اول را من می خرم.

این ارزش حیاست.چقدر خوب است انسان،به ویژه کسی که سنی از او گذشته،از خدا و از موی سفیدش حیا کند!

ادامه ماجرای شیخ جمال

به هرحال،آن پیرزن با گردن کج و صدای محزون جلوی شیخ را گرفت و به او گفت:از پسرم برای من نامه ای آمده.برای خاطر خدا آن را برای من بخوان!

وقتی شیخ جمال وارد دالان خانه شد،زن جوان از گوشه ای درآمد و قفل بزرگی به در زد و به شیخ جمال گفت:اگر صدایت در بیاید، می روم روی پشت بام فریاد می کشم و به مردم می گویم شیخ جمال آمده با زن شوهردار زنای محصنه کند.شیخ گفت:چشم خانم!زن گفت:من مدتی است عاشقت شده ام و باید آنچه می گویم انجام بگیرد!شیخ گفت:

من هم وقتی شما را یک نظر دیدم از شما خوشم آمد.من هم حرفی ندارم،اما می شود اول راه دستشویی را به من نشان دهید؟(کسی که اهل خداست،هر کاری می کند برای خدا می کند).گفت:دستشویی بالای پله هاست.

شیخ داخل دستشویی شد و در دل گفت:خدایا،تو می دانی که من فقط می خواهم از دام این شیطان فرار کنم.برای همین،این ظاهر زیبا را به خاطر تو نازیبا می کنم!بعد،قلم تراشش را درآورد و آب آفتابه را

ص:169

روی سرش ریخت و شروع کرد به تراشیدن موهای سر و ریش و ابرویش.سلمانی هم بلد نبود،لذا سر و صورتش با تیغ بریده می شد و خون می افتاد.خلاصه،با آن قیافه زشتی که برای خودش درست کرده بود و با آن بوی بد و سرووضع خون آلود،کنار اتاق آمد و گفت:من آماده ام!

وقتی ون در اتاق را باز کرد و چشمش به او افتاد،به قدری ناراحت شد که در را باز کرد و او را از خانه بیرون انداخت.

از آن روز به بعد،خدا زبان شیخ،گلوی شیخ،و صدای شیخ را عوض کرد،مردم عاشقش شدند،و جوان ها آمدند دست به دامنش شدند و مرید او گشتند.

این گوشه ای از ارزش های نه گفتن به هوای نفس خود و هوای نفس دیگران است.تنها با نه گفتن زمین زندگی پاک می شود و از این زمین پاک است که بهشت نصیب آدمی می شود.

ص:170

پی نوشت

(1).عوالی اللئالی،احسائی،ج 1،ص 67.

(2).اعراف،58: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ»؛ و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون می آید،و زمینی که ناپاک است،جز گیاهی اندک و بی سود از آن بیرون نمی آید؛این گونه نشانه ها را برای گروهی که سپاس گزارند به صورت های گوناگون بیان می کنیم.

(3).بقره،261: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ»؛ مثل آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق می کنند،مانند دانه ای است که هفت خوشه برویاند،در هر خوشه صد دانه باشد؛و خدا برای هرکه بخواهد چند برابر می کند و خدا بسیار عطاکننده و داناست.

(4).این شعر یکی از قصاید بسیار معروف و پر محتوای ناصر خسروست که در آن پندهای گرانی داده است.بعضی از ابیات آن این است:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد و خیره سری را

بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه،عادت همی کن جهان مر جفا را،تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن میفگن به فردا مر این داوری را

چو خود می کنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را

تو باهوش و رای از نکو محضران چون همی برنگیری نکو منظری را

سپیدار مانده است و بی هیچ چیزی ازیرا که بگزید او کم بری را

اگر تو از آموختن سر بتابی نجوید سر تو همی سروری را

بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مر بی بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را

من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را.

ص:171

(5).منظور این آیات است: «مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ نَصِیبٍ». شوری،20.و «فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ».

شوری،36.

(6).غاشیه،6.

(7).غاشیه،7.

(8).غاشیه،5.

(9).نحل،97.و نیز این آیات:

- «فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ». آل عمران،195.

- «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ نَقِیراً». نساء،124.

- «یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَهَ هِیَ دٰارُ الْقَرٰارِ* مَنْ عَمِلَ سَیِّئَهً فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ». غافر،39-40.

(10).در این سوره نیز مفهوم زمین پاک و محصول پاک را می توان دید: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاهِ فٰاعِلُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ* إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ* فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ* أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ* اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ». مؤمنون،1-11.

(11).نیچه در کتاب غروب بتها می نویسد:«فرمول من برای شادکامی:یک آری،یک نه،یک خط راست،یک هدف».ر ک:غروب بتها.فردریش نیچه،ترجمه داریوش

ص:172

آشوری،ص 32.

(12).امالی،صدوق،ص 344؛نیز در بحار الأنوار،ج 72،ص 284:«قال صلی اللّه علیه و آله:«لیس منا من عشّ مسلما و لیس منا من خان مسلما»؛تحف العقول،حرانی، ص 42؛نیز در بحار الانوار،ج 72،ص 285؛نیز در عوالی اللثانی،احسائی،ج 2، ص 245:«و قال صلی اللّه علیه و آله:لیس منا من غش مسلما أو ضره أو ماکره».

(13).در این باره روایات زیادی وارد شده است.ر ک:مستدرک سفینه البحار،شیخ علی نمازی،ج 10،ص 86:«نبوی:النظر إلی وجه علی بن أبی طالب عباده.و النبوی:

النظر إلی العالم عباده،و النظر إلی الإمام المقسط عباده،و النظر إلی الوالدین بر أفه و رحمه عباده،و النظر إلی الأخ توده فی اللّه عز و جل عباده،و کذا النظر إلی القرآن و إلی الکعبه عباده،و...و سائر الروایات فی ذلک».

(14).قرآن درباره حضرت عیسی می فرماید: «وَ إِذْ قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرٰاهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ»؛ و یاد کن هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت:ای بنی اسرائیل!به یقین من فرستاده خدا به سوی شمایم،تورات را که پیش از من بوده تصدیق می کنم،و به پیامبری که بعد از من می آید و نامش احمد است مژده می دهم.پس هنگامی که احمد دلایل روشن برای آنان آورد،گفتند:این جادویی است آشکار.صف،6.

(15).بحار الأنوار،ج 14،ص 438:قال:کان سببهم أن الذی هیج الحبشه علی غزوه الیمن ذانوس و هو آخر من ملک من حمیر تهود و اجتمعت معه حمیر علی الیهودیه، و سمی نفسه یوسف و أقام علی ذلک حینا من الدهر،ثم أخبر أن بنجران بقایا قوم علی دین النصرانیه،و کانوا علی دین عیسی علیه السلام و علی حکم الانجیل،و رأس ذلک الدین عبد اللّه بن بریامن،حمله أهل دینه علی أن یسیر إلیهم و یحملهم علی الیهودیه و یدخلهم فیها،فسار حتی قدم نجران،فجمع من کان بها علی دین النصرانیه ثم عرض علیهم دین الیهودیه و الدخول فیها فأبوا علیه فجادلهم و عرض علیهم و حرص الحرص کله فأبوا علیه و امتنعوا من الیهودیه و الدخول فیها،و اختاروا القتل،

ص:173

فخد لهم خدودا و جمع فیها الحطب و أشعل فیه النار،فمنهم من أحرق بالنار،و منهم من قتل بالسیف و مثل بهم کل مثله،فبلغ عدد من قتل و أحرق بالنار عشرین ألفا، و أفلت رجل منهم یدعی دوس علی فرس له ورکضه و اتبعوه حتی أعجزهم فی الرمل،و رجع ذونواس إلی ضیعه فی جنوده،فقال اللّه:قتل أصحاب الاخدود،إلی قوله:العزیز الحمید.

-بحار الأنوار،ج 14،ص 439:«بالاسناد إلی الصدوق،عن ماجیلویه،عن عمه،عن الکوفی،عن أبی جمیله،عن جابر،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إن أسقف نجران دخل علی أمیر المؤمنین علیه السلام فجری ذکر أصحاب الاخدود،فقال علیه السلام:

بعث اللّه تعالی نبیا حبشیا إلی قومه و هم حبشیه فدعاهم إلی اللّه تعالی،فکذبوه و حاربوه و ظفروا به و خدوا الخدود و جعلوا فیها الحطب و النار،فلما کان حرا قالوا لمن کان علی دین ذلک النبی:اعتزلوا و إلا طرحناکم فیها،فاعتزل قوم کثیر،و قذف فیها خلق کثیر حتی وقعت امرأه و معها ابن لها من شهرین،فقیل لها:إما أن ترجعی و إما أن تقذفی فی النار،فهمت تطرح نفسها فلما رأت ابنها رحمته،فأنطق اللّه تعالی الصبی و قال:یا أماه ألقی نفسک و إیای فی النار،فإن هذا فی اللّه قلیل».و تلا عند الصادق علیه السلام رجل:قتل أصحاب الاخدود.فقال:قتل أصحاب الاخدود.

و سئل أمیر المؤمنین علیه السلام عن المجوس أی أحکام تجری فیهم؟قال:هم أهل الکتاب،کان لهم کتاب و کان لهم ملک سکر یوما فوقع علی أخته و أمه،فلما أفاق ندم و شق ذلک علیه،فقال للناس:هذا حلال،فامتنعوا علیه فجعل یقتلهم و حفر لهم الاخدود و یلقیهم فیها.بیان:لعل الصادق علیه السلام قرأ "قتل"علی بناء المعلوم، فالمراد بأصحاب الاخدود الکفار کما هو أحد احتمالی القراءه المشهوره و لم ینقل فی الشواذ».

(16).عوالی اللئالی،أحسائی،ج 1،ص 98؛نیز مسند ابو یعلی،ج 13،ص 174:«و فی حدیث خباب بن الارت قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«لقد کان من قبلکم یؤخذ الرجل منهم،فیحفر له فی الارض،ثم یجاء بالمنشار،فیجعل علی رأسه، فیجعل فرقتین و ما یصرفه ذلک عن دینه،و اللّه لیتمن هذا الامر حتی یسیر الراکب من

ص:174

صنعاء الیمن إلی حضرموت لا یخاف الا اللّه و الذئب علی غنمه،و لکنکم تعجلون»؛ مشکاه الأنوار،علی الطبرسی،ص 497:«عن ابی عبد اللّه علی السلام قال:«إن من کان قبلکم ممن هو علی ما أنتم علیه لیؤخذ الرجل منهم فتقطع یداه و رجلاه و یصلب علی جذوع النخل و یشق بالمنشار فلا یعدو ذلک نفسه،ثم تلی قوله عز و جل: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ» .

(17).تاریخ طبری،ج 4،ص 323:«...و اللّه لا أعطیهم بیدی إعطاء الذلیل و لا أقر اقرار العبید».

(18). ابن بطّوطه،ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد بن ابراهیم لواتی طنجی،جهانگرد معروف(703-779 ق/1304-1377 م).حرف «ط»در نام ابن بطوطه گاه مشدد و گاه مخفف ذکر شده است،اما صورت مشدد آن درست تر به نظر می رسد.به نوشته کراچکوفسکی اصل ابن بطوطه از قبیله بربرهای لواته است که در زبان بربری آن را الواتن می نامیدند.گروه هایی از این قبیله در سراسر شمال افریقا از جمله مصر پراکنده بودند.نسبت لواتی نشانه تبار غیر عرب و طنجی بیانگر رابطه ابن بطوطه با زادگاهش طنجه است.

ابن جزی می نویسد:«ابو عبد اللّه در شهر غرناطه به من گفت که ولادتش دوشنبه 17 رجب 703 ق[24 فوریه 1304 م]در طنجه روی داده است».درباره نخستین سال های زندگی و شرح احوال ابن بطوطه جز آنچه در سفرنامه وی آمده است، چیزی نمی دانیم.چنین به نظر می رسد که وی در زادگاه خویش به تحصیل پرداخته.

تحصیل او در علوم دینی براساس تعالیم فرقه مالکی بوده که آن زمان در شمال افریقا صورتی گسترده و پیروانی بسیار داشته و بی گمان او در فقه مالکی دارای معلوماتی بوده است.زیرا از روزگار جوانی و حتی در سفرهای خود نیز به امر قضا می پرداخته است.

ابن بطوطه هنگامی که 22 ساله بود،راه سفر پیش گرفت و در پنجشنبه 2 رجب 725 ق/14 ژوئن 1325 م زادگاه خود طنجه را ترک گفت.قصد او از این سفر به جا

ص:175

آوردن مراسم حج و زیارت تربت پیامبر(ص)بود و چه بسا گمان نمی کرد که سفرش سالیان دراز به طول انجامد و پس از یک ربع قرن به موطن خود بازگردد.

سفر ابن بطوطه مصادف با روزگار فرمانروایی ناصر الدین ابو سعید عثمان دوم فرزند یعقوب ابو یوسف بن عبد الحق از سلاطین مرینی فاس بود.مسیر وی از زمان حرکت معلوم و مشخص است.او از طنجه به راه افتاد و نخست به شهر تلمسان در الجزیره رسید.در این شهر با دو سفیر اعزامی از جانب سلطان ابو یحیی پادشاه افریقیه به نام های ابو عبد اللّه محمد بن ابی بکر بن علی بن ابراهیم نفزاوی و شیخ ابو عبد اللّه محمد بن حسین بن عبد اللّه قرشی زبیدی که هر دو از قضات تونس بودند،آشنا شد و پس از چند روز در شهر ملیاته به آنان ملحق گردید و با آنان از شهر خارج شد.

چند روز بعد قاضی محمد بن ابی بکر نفزاوی در راه وفات یافت و همراهان او ناگزیر به ملیانه بازگشتند.ابن بطوطه که تنها مانده بود،همراه گروهی از بازرگانان تونسی به شهر الجزیره رفت.در آنجا زبیدی و فرزند قاضی متوفی به او ملحق شدند.وی پس از عبور از قسنطینه به تونس رفت و مدتی بعد با قافله ای به سوسه و سپس به شهر صفاقس رسید و در آنجا با دختر یکی از امنای آن سرزمین ازدواج کرد و سرانجام پس از گذر از طرابلس و دیگر نواحی شمال افریقا به اسکندریه و دمیاط رفت و از طریق شط نیل به قاهره رسید.

شهر قاهره ه درآن زمان تحت فرمانروایی ممالیک بود،روزگار شکوفایی خود را می گذرانید.مصر عهد ممالیک چندان اثری در او بر جای نهاد که مصر عهد فاطمیان در ناصر خسرو قبادیانی.وی از قاهره در مسیر نیل به راه افتاد و به آسوان رسید و از آن جا از طریق صحرا راه مشرق و بندر عیذاب در کنار دریای سرخ را در پیش گرفت و خواست از آن جا با کشتی عازم جده شود،ولی معلوم شد که به سبب جنگ میان قبایل بجساه و ممالیک،ناوهای مصری در دریا رفت وآمد نمی کنند.در نتیجه،ابن بطوطه ناگزیر به قاهره بازگشت.ازاین رو در صدد برآمد راه شام را در پیش گیرد و به کاروانیانی که همه ساله از دمشق به مکه می رفتند، ملحق شود.او با استفاده از فرصت به فلسطین رفت و از راه بیت المقدس به بیروت،

ص:176

طرابلس،حلب،انطاکیه،لاذقیه،بعلبک و دمشق گام نهاد و مدتی در این شهر اقامت گزید و از آن جا با کاروان حجاج عازم مدینه و مکه شد و از این دو شهر مطالب مبسوطی نیز در سفرنامه خویش آورده است.پس از ترک مکه،آهنگ عراق کرد و از راه قادسیه به نجف اشرف رفت و به حرم حضرت علی بن ابی طالب(ص)مشرف گردید و پس از آن از راه بغداد و بصره با قافله عازم ایران شد و از آبادان،ماهشهر (معشور)و شوشتر دیدن کرد و در این شهر بیمار شد.

ابن بطوطه به اصفهان و شیراز نیز سفر کرد و در این شهر با قاضی مجد الدین شیرازی ملاقات نمود و به زیارت آرامگاه شیخ سعدی رفت.وی پس از آنگاه از راه کازرون به عراق بازگشت و پس از گذر از کربلا بار دیگر به بغداد رفت و مدتی بعد در ملازمت امیر علاء الدین محمد از امیران سلطان ابو سعید بهادر خان عازم تبریز شد و از آن جا دوباره به بغداد بازگشت و بار دیگر عزم سفر حج و زیارت حرمین کرد.این بار ابن بطوطه،میان سال های 729-730 ق/1328-1329 م،در مکه اقامت گزید.در آن جا سخت بیمار شد و پس از بازیافتن سلامت خویش،با دانشمندان محل آشنا شد و سپس از طریق جده به سواحل شرقی افریقا و از آنجا به یمن،عدن و مگادیشو(مقدیشو)رفت و از آن جا راه ظفار،سواحل شرقی عربستان،عمان و خلیج فارس را در پیش گرفت تا به جزیره هرمز رسید و با سلطان قطب الدین تهتن(تهمتن)پادشاه هرمز ملاقات کرد.آن گاه به لارستان فارس،جزیره کیش و بحرین عزیمت نمود و در 732 ق به مکه بازگشت و پس از گزاردن حج از راه دریای سرخ و عیذاب به غزه و از آن جا به آسیای صغیر رفت و در قونیه به زیارت تربت مولانا جلال الدین محمد بلخی شتافت.

سفر به سوی شمال را دومین مرحله سفر ابن بطوطه نوشته اند که خط سیر آن تا اندازه ای مبهم و آشفته به نظر می رسد.در این سفر ابن بطوطه از آسیای صغیر گذشت و از طریق سینوپ به دریای سیاه رسید و با گذر از شبه جزیره کریمه به شهر کفا رفت که همان فئودوسیای کنونی است.در این شهر که یکی از مراکز عمده بازرگانی میان شرق و غرب و در اختیار جنوایی ها بود،ابن بطوطه نخستین بار

ص:177

صدای ناقوس کلیساها را شنید،چندانکه به هراس افتاد.در آن زمان سوداک (سرداق،سوداق)بندر عمده کریمه به شمار می رفت.ابن بطوطه این شهر را پنجمین بندر مهم جهان و در ردیف اسکندریه مصر،کولم(کیلون)و کالکوت(کالیکوت)در هند و زیتون(تسوئن جئوفو)در چین دانسته است.او سپس سراسر شبه جزیره کریمه را درنوردید و از آن جا به جنوب روسیه رفت.چنین به نظر می رسد که وی تا سرزمین بلغارها در کنار رود ولگا نیز سفر کرده باشد.

بروکلمان ضمن تأیید این نکته که ابن بطوطه به سرزمین هایی که وصف کرده،رفته است.استثنا قایل شده و چنین اظهارنظر کرده که وی ظاهرا در سرزمین بلغارها نبوده است،زیرا سفر به آن دیار دشوار بوده و دست کم 60 روز وقت می گرفته است،و بنابراین وصفی را که از ارض ظلمات به دست می دهد،چنانکه نخستین بار مارکوارت بدان توجه کرده،از یک اثر ادبی گرفته است.ابن بطوطه سپس از حاجی ترخان(آستار خان)با کاروانی که متعلق به خاتون پیلون دختر فرمانروای یونان(روم)و همسر خان ازبک بود به قسطنطنیه رفت و مدتی بعد به منطقه اردوی زرین(قزل اوردا)بازگشت و در منطقه خان اردوی زرین در شهر سرا،که احتمالا سرای نو باشد،اقامت گزید و بعد از طریق ولگا به خوارزم،بخارا،نخشب،سمرقند، بلخ،هرات،طوس،مشهد،سرخس،تربت حیدریه،نیشابور،بسطام،غزنه و کابل رفت.

در اول محرم 734 ق/12 سپتامبر 1333 م ابن بطوطه به دره سند رسید که معروف به پنجاب است.بخش دیگر سفرنامه وی از همین جا آغاز می گردد.وی ضمن سفر تا رسیدن به دهلی از شگفتی های آن سرزمین و زنده سوزانیدن زنان یاد کرده است.

ابن بطوطه در راه سفر از مولتان به دهلی،گرفتار حمله گروهی از هندیان شد و در این ماجرا تیری به او اصابت کرد،اما جان به سلامت برد.در دهلی با ابو المجاهد محمد شاه فرمانروای آن سرزمین دیدار کرد.یک ماه و نیم پس از ورود او به دهلی دختر ابن بطوطه که کمتر از یک سال داشت درگذشت.شخصیت وی چنان در سلطان مؤثر افتاد که مدت چند سال سمت قضای آن ناحیه را به او واگذاشت.

ص:178

بخش بزرگی از سفرنامه ابن بطوطه درباره هند و مشاهدات او در این کشور است.

هنگامی که محمد شاه سفیرانی با هدایا به چین فرستاد،ابن بطوطه نیز از زمره نمایندگان وی بود.کوشش این هیأت برای گذر از خشکی و سفر از طریق قندهار با توفیق همراه نشد.وی در این سفر با دشواری هایی چون جنگ با هندوان،اسارت در دست کفار و خطر دربه دری و گرسنگی مواجه گردید.ناچار راه دریا در پیش گرفت و از راه کالیکوت به جزایر مالدیو رفت.در آنجا ازدواج کرد و سمت قضا یافت و بعد به جزیره ملوک رفت و طی 70 روز اقامت در آن جزیره دوبار ازدواج کرد و در نیمه ربیع الثانی 745 آن جزیره را به مقصد سیلان ترک گفت.ابن بطوطه دوباره به جزایر مالدیو بازگشت و از آن جا به بنگاله،شمال هند و طوالسی رفت و در مسیر چین به راه افتاد و 17 روز پس از ترک طوالسی به ساحل چین رسید و به چین کلان(کانتون)رفت.در بازگشت از طریق جاوه به هندوستان و بندر کالیکوت رفت.در کالیکوت سوار کشتی شد و پس از 28 روز در محرم 748 به ظفار رسید.از ظفار به مسقط و از آن جا به جزیره هرمز و بعد به فسا،شیراز، اصفهان،شوشتر،بصره و نجف رفت و بار دیگر مرقد علی بن ابی طالب(ع)را زیارت کرد و از آن جا عازم کوفه،بغداد و شام شد و اوایل ربیع الاول 749 به حلب رسید.از آن جا به دمشق،بیت المقدس،اسکندریه،قاهره و عیذاب رفت و در آن جا سوار کشتی شد تا به جده رسید و آن گاه راه مکه را در پیش گرفت و در 22 شعبان 749 برای چهارمین بار به زیارت بیت اللّه الحرام شتافت.

وی پس از گزاردن مراسم حج به فلسطین رفت و شاهد شیوع بیماری دهشتناک وبا(749 ق)در آن سرزمین شد.اندکی بعد آرزوی بازگشت به میهن در او قوت گرفت و در صفر 750/آوریل 1349 با کشتی کوچکی ابتدا عازم تونس شد.در تونس اشتیاق سفر به جزیره ساردنی در او پدید آمد.وی در این سفر دو بار در معرض هجوم دزدان دریایی قرار گرفت،ولی توانست جان به در برد و از شهرهای تنیس و تلمسان بگذرد.هنگامی که به شهر تازی رسید،به او خبر دادند که مادرش از ابتلا به بیماری وبا درگذشته است.ابن بطوطه روز جمعه اواخر شعبان 750 وارد

ص:179

فاس شد و به دربار امیر ابو عنان(749-759 ق/1348-1358 م)رفت و در آن جا استقرار یافت و مورد احترام وی قرار گرفت.دوران آوارگی و سرگردانی ابن بطوطه بدین جا پایان نپذیرفت.زیرا هنوز دو سرزمین دیگر اسلامی را ندیده بود.

وی برای زیارت قبر مادر به زادگاه خود شهر طنجه رفت و از آن جا عازم سبته شد.در سبته مرضی گریبانگیر وی گشت که 3 ماه به درازا کشید و او ناگزیر چند ماه در آن شهر بماند.سپس عازم اندلس شد.ابن بطوطه به جبل الفتح یا جبل الطارق رفت و در آن جا با ابو زکریا یحیی بن سراج الرندی دیدار کرد.از آن جا به شهر رنده و سپس به مالقه(مالاگا)رفت و سرانجام به غرناطه پایتخت اندلس رسید.

گمان می رود وی در این شهر با کاتب سفرنامه خود محمد ابن جزی آشنا شده باشد.در بازگشت بار دیگر به جبل الطارق رفت.در اول محرم 753 به فرمان ابو عنان عازم سفری دشوار و طولانی به افریقای مرکزی شد.وی از طریق سجلماسه به تمبوکتو و مالی رفت که هنوز مدت درازی از نفوذ اسلام در این دیار نمی گذشت.

ابن بطوطه در بازگشت به تکدّا(تگدا)رفت و از معادن مس آن سرزمین دیدن کرد و در 11 شعبان 754 با کاروانی از برده فروشان راه دشواری را تا هکار طی کرد و سرانجام اواخر همان سال به فاس بازگشت.ابن بطوطه از آن پس دیگر به سیر و سفر نپرداخت و حدود بیست و اندی سال از اواخر عمر خود را در آن جا به سر برد و در 779 ق/1377 م درگذشت.

عصر مرینیان،به ویژه دوران فرمانروایی ابو الحسن علی بن عثمان(732- 749 ق/1332-1348 م)و امیر ابو عنان فارس المتوکل بن علی،دوران شکوفایی فرهنگ اسلامی در مغرب بود.بسیاری از بزرگان علم و ادب در دستگاه این دو سلطان گرد آمده بودند که از آن جمله اند ابن خلدون و ابن خطیب که هر دو از معاصران ابن بطوطه بودند.ابن خلدون خود به بار یافتن ابن بطوطه از مشایخ طنجه به بارگاه سلطان ابو عنان اشاره دارد.به نظر می رسد که نگارش ماجرای سفر ابن بطوطه به ابتکار ابو عنان بوده باشد.او برای ابن بطوطه ادیبی چون ابن جزی را به

ص:180

عنوان کاتب و محرر برگزید.ابن جزی خود در این باره اشاره ای دارد مبنی بر این که تدارک سفرنامه به دستور ابو عنان بوده است.

عنوان سفرنامه ابن بطوطه تحفه النظار فی غرائب الامصار و العجایب الاسفار بوده است،ولی در نزد اهل دانش بیشتر با نام رحله ابن بطوطه شناخته شده است.کتاب را ابن بطوطه خود ننوشته است.متن کتاب که از زبان او نقل شده بود،توسط محمد بن محمد بن جزی الکلبی تحریر گردید و هم اکنون بخش هایی از دستخط او در کتابخانه ملی پاریس موجود است.وی علاوه بر ماجرای سفر ابن بطوطه شرحی نیز پیرامون زندگی خود نوشته که موجود است.

نگارش ماجرای سفر ابن بطوطه در مدتی کمتر از 3 ماه با شتاب انجام پذیرفت.

تقریر ابن بطوطه و املای کتاب در 3 ذیحجه 756 به پایان رسید و ابن جزی کار تصحیح و تدارک آن را در صفر 757 به انجام رسانید،ازاین رو،ممکن است بسیاری از نقایص سفرنامه ابن بطوطه متوجه ابن جزی باشد.

ابن بطوطه از برجسته ترین جهانگردان مسلمان بود.طول راهی را که ابن بطوطه پیموده 75 هزار میل تخمین زده اند به تقریب می توان گفت اغلب آثاری که درباره اردوی زرین و آسیای میانه نوشته شده،بی نیاز از سفرنامه ابن بطوطه نبوده اند.ابن بطوطه آخرین جهانگرد بزرگی است که به سراسر جهان اسلام سفر کرد.او در واقع رقیب شایسته ای برای مارکوپولو به شمار می رفت که به تقریب همزمان وی بود.

مطالب این دو سفرنامه درباره آسیا مکمل یکدیگرند،ولی مارکوپولو خاور دور را بهتر از ابن بطوطه می شناخت.گرچه مطالبی از سفرنامه ابن بطوطه از جمله شرح وی درباره سرزمین توالسی(طوالسی)با افسانه هایی درآمیخته است،با این وصف هرچه بررسی سفرنامه او عمیق تر می شود،مراتب اعتماد نسبت به آن فزونی می گیرد.

سرنوشت خواه ناخواه از ابن بطوطه جهانگردی ساخت که در میان ملل اسلامی بسیار نادر بود.او در این راه حدود 25 سال رنج آوارگی و سرگردانی را به جان خرید.توجه او به سرزمین ها کمتر از رغبت وی به شناسایی مردم بود.به مسائل

ص:181

جغرافیایی توجه خاصی نداشت و شاید به لحاظ توجه به زندگی مردم بود که رحله او در شرح جهان اسلام و به طور کلی وصف جوامع شرقی سده 8 ق/14 م در نوع خود یگانه و بی نظیر است.این کتاب نه تنها در زمینه جغرافیای تاریخی آن روزگار، بلکه برای آشنایی با فرهنگ آن زمان نیز گرانبهاست.سفرنامه ابن بطوطه شامل کلیه جهات و جوانب زندگی است که معمولا مورخان چندان توجهی بدان ها نداشتند.این کتاب حاوی مطالب ارزشمندی درباره مراسم دربارهای بیگانه،پوشاک اقوام مختلف،عادات،مشخصات،اغذیه و غیر آن هاست.گرچه نمی توان رحله را مدرک و سند ممتازی به شمار آورد،با این وصف سرشار از دیدگاه های نمایندگان متوسط فرهنگ عرب و اسلامی در سده 8 ق/14 م است.در رحله ترتیب سفر اغلب مشوش است و تاریخ ها گاه نادرست آمده اند،ولی با وجود کثرت نام های اشخاص و جای ها،خطا بالنسبه اندک است.

در ایران،سفرنامه ابن بطوطه به وسیله محمد علی موحد به فارسی ترجمه شده و در 1348 ش در دو جلد انتشار یافته است.

منبع:دائره المعارف بزرگ اسلامی،ج 3،با تلخیص فراوان.

(19).یوسف،28.

ص:182

9 درباره نیاز انسان به خدا

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:183

ص:184

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

روزی،شخصی به محضر مبارک حضرت سجاد،علیه السلام،عرضه داشت:یابن رسول اللّه،زندگی را چگونه می گذرانید؟امام می توانستند در پاسخ او به گفتن«الحمد اللّه»بسنده کنند و سخن را ختم نمایند،اما اخلاق انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،این گونه بود که از هر فرصتی برای هدایت مردم استفاده کنند و آنان را راهنمایی سازند.چیزی که برای این بزرگواران ارزش داشت هدایت مردم بود؛چه یک نفر باشد و چه مردمان یک شهر یا یک کشور.لذا،امام چهارم فرمودند:زندگی ام را درحالی می گذرانم که هشت طلبکار از من طلب خویش را می خواهند! 1 شاید همان وقت به نظر سؤال کننده رسیده باشد که چرا حضرت طوری زندگی کرده اند که گرفتار هشت طلبکار باشند و حالا به خاطر بدهی هایشان ناراحت باشند؟مگر نمی توانستند زندگی شان را طوری سامان دهند که مشکلی با مردم پیدا نکنند؟اما وقتی امام این هشت طلبکار را توضیح دادند،سؤال کننده معنای سخن امام را دانست و

ص:185

متوجه شد که هر انسانی تا قیامت دچار این طلبکارها هست.خواه این فرد مؤمن و دیندار باشد و خواه نباشد.زیرا خداوند متعال انسان را آفریده و در محاصره این هشت طلبکار قرار داده است.در نتیجه، برخورد آدمی با این طلبکارها باید به گونه ای باشد که در دنیا و آخرت، و در زندگی امروز و فردا گرفتار و اسیر نشود و به مشکل برنخورد.

امام فرمودند:طلبکار اول من خداست.او مرا آفریده و مالک و ربّ و رزّاق من است و،ازاین رو،بر من حق عبودیت و بندگی دارد.حق دارد از من عمل به واجبات و فرائض را بخواهد. 2

آیا از عمل به فرائض سودی به خدا می رسد؟

سوال مهم این قسمت همین است:آیا اگر کسی حق طلبکاری را بپردازد،به آن طلبکار سودی می رسد یا خیر؟یا اگر حق این طلبکار را ادا نکند،زیان و ضرری متوجه این طلبکار می شود؟باید دید در این باره اولیای خدا چه می فرمایند.

وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،خطبه ای دارند که،بی اغراق،از زیباترین و بهترین و پرمعناترین خطبه های دوره عمرشان است. 3 به واقع،نمی توان از زمان حضرت تاکنون چند نفر از علما،حکما، دانشمندان،و عارفان این خطبه را تفسیر کرده و شرح داده اند.زیرا شرحش نیز خیلی مبسوط و گسترده است.تعدادی از این شروح را خودم دیده ام و دو نفر را نیز در قم و تهران می شناختم که این خطبه را به شعر درآورده بودند. 4

در این خطبه،امیر المؤمنین قریب به نود ویژگی برای اهل تقوا بر شمرده اند و اهل تقوا را با خصوصیاتشان معرفی کرده اند که هم زیبا و هم شگفتی آفرین است.

پیش از انقلاب،من نزدیک هفت سال،و هر سال سی شب ماه مبارک

ص:186

رمضان،این خطبه را برای مردم توضیح می دادم که مجموعا حدود 210 شب و 210 ساعت شد.بااین حال،تازه به ویژگی ششم این خطبه رسیده بودم و هشتاد و چهار ویژگی دیگر همچنان باقی مانده بود.بعد هم نمی دانم به چه علت آن بحث رها شد و ادامه پیدا نکرد!

این را هم بگویم که لازم است هر شیعه ای تا فرصت زندگی باقی است،اگر همه نهج البلاغه را نمی خواند،لااقل این خطبه را ببیند و اگر متن عربی آن را نمی فهمد از ترجمه های فارسی این کتاب استفاده کند. 5

حضرت در مقدمه این خطبه،که به خطبه متقین معروف است،درباره بدهی های انسان به پروردگارچه آن ها را بپردازد و چه نپردازد- توضیحاتی داده اند که بسیار مفید است.همه می دانند که از زمان حضرت آدم تاکنون تعداد بسیار زیادی از مردم حق خدا را ادا نکردند و بدهی خود را به پروردگار نپرداختند.عده بسیار کمی هم از عهده این مهم بر آمدند و این حق را ادا کردند که البته،تعدادشان خیلی کم است،همیشه هم کم بوده کم هم خواهد ماند.

اما پاسخ آن پرسش.امام می فرماید:

«أما بعد،فإن اللّه سبحانه و تعالی خلق الخلق حین خلقهم غنیا عن طاعتهم، آمنا من معصیتهم،لانه لا تضره معصیه من عصاه و لا تنفعه طاعه من أطاعه».

اما بعد،خدای سبحان آن گاه که به آفرینش خلق دست یازید،هم از طاعتشان بی نیاز بود و هم از عصیانشان مصون.چرا که نه گناه گناهکاران زیانش رساند و نه فرمانبری فرمانبران سودیش ارزانی دارد.

یعنی کسی که بدهی خود را به خدا بپردازدمراد از بدهی بندگان به خدا واجبات و فرائض است،چه واجباتی مثل نماز و روزه و حج که فقط با بدن و نیت سروکار دارد،و چه واجبات مالی مثل خمس و زکات و انفاق،و چه واجبات گروهی مثل حق مردم و حق زن و بچه-

ص:187

ذرّه ای سود در پرداخت این دین به پروردگار تعلق نمی گیرد.

از عبارت«لا تنفعه»معلوم می شود دین هایی که از خدا به گردن انسان است منفعت هایی دارد؛یعنی نماز و روزه و حج و انفاق و خمس و ادای حق مردم سودمند است،ولی سود آن ها به خدا نمی رسد.سبب مطلب آن است که خداوند متعال نیازی به کسی ندارد. 6

ما نبودیم و حضرت او بود

7 حضرت صادق،علیه السلام،فرموده اند:

«کان اللّه و لم یکن معه شیئا». 8

زمانی خدا بوده و هیچ چیز دیگر نبوده و در حال حاضر هم که نطع حیاط گسترده است او هست.نه زمانی که هیچ کس و هیچ چیز وجود نداشته او کم داشته و نه حالا که همه چیز هست چیزی به او اضافه شده است.اصلا،بود و نبود موجودات نفعی برای وجود مقدس او ندارد.

پس،خدا نیازی به کسی ندارد.اگر همه مردم عالم نیز دین خود را به او ادا کنند،خدا نفعی نمی برد،و اگر همه مردم عالم هم این دین را ادا نکنند،خدا زیانی نمی بیند و معطل نمی ماند.آری،ادای دین منفعت و معطل گذاشتنش ضرر دارد،اما این سود و زیان به خدا نمی رسد.قرآن بارها به صراحت می گوید که وجود مبارک او«غنی»است و امیر المؤمنین هم در این سخن می فرماید هیچ نفعی از ادای واجبات به خدا نمی رسد.در نهایت،طبق آیات قرآن و روایات فراوان و سخنان حضرت نهج البلاغه معلوم می شود که نفع ادای دین پروردگار به خود اداکننده برمی گردد و ضرر ترک آن نیز به او می رسد.اگر مردم نماز نخوانند و روزه نگیرند یا به حج نروند و...،از رحمت و فضل و بهشت خداوند محروم می شوند.ضرر نپرداختن دین سنگین است،ولی این ضرر به مدیونی می رسد که دینش را به خدا ادا نکرده است.سود

ص:188

پرداخت دین نیز قابل توجه است،ولی این منفعت هم به کسی می رسد که دین خود را پرداخت کرده است.

همین مساله نیز نشان دهنده رحمت حق است.زیرا با پرداخت دین و ادای حق پروردگار از مدیون چیزی کم نمی شود،بلکه پروردگار آن دین را در دنیا به خیرات و حسنات و در آخرت به بهشت تبدیل می کند و نفع آن را به خود اداکننده برمی گرداند.اما کسی که حق خدا را ادا نمی کند،وقتی در قیامت بهشت را با آن همه نعمت بی حسابش می بیند و خود را محروم می یابد،می پرسد:پس ما چه؟در پاسخ او گفته می شود:

تو مدیون مانده ای.دینت را در دنیا ادا می کردی تا در عوض بهشت را به تو تحویل می دادیم.اما چون ادا نکردی،از بهشت بهره ای نداری!

در آخرت،راه سومی برای انسان وجود ندارد:یا به بهشت می رود یا به جهنم.و اگر کسی برای خودش در بهشت جایی دست وپا نکند، لاجرم در دوزخ مسکن خواهد گزید و اگر کسی در دوزخ اسیر شود، هیچ کس نمی تواند او را آزاد کند:

«وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی الْجَنَّهِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ». 9

و این گونه قرآنی به زبان عربی فصیح و گویا به تو وحی کردیم تا مردم ام القری(شهر مکه)و کسانی را که پیرامون آن هستند،بیم دهی،و آنان را از روز جمع شدن(یعنی روز قیامت)که تردیدی در آن نیست بترسانی، روزی که گروهی در بهشت اند و گروهی در آتش سوزان.

در آیه دیگری می خوانیم:

«فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ* خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ* وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّهِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ». 10

ص:189

اما تیره بختان که خود سبب تیره بختی خود بوده اند در آتش اند،برای آنان در آن جا ناله های حسرت بار و عربده و فریاد است.در آن،تا آسمان ها و زمین پابرجاست،جاودانه اند.مگر آنچه را که مشیّت پروردگارت اقتضا کرده است.بی تردید،پروردگارت هرچه را اراده می کند انجام می دهد.اما نیک بختان که به توفیق و رحمت خدا سعادت یافته اند،تا آسمان ها و زمین پابرجاست،در بهشت جاودانه اند مگر آنچه را مشیّت پروردگارت اقتضا کرده،بهشت عطایی قطع ناشدنی و بی پایان است.

با این وصف،جای سومی میان بهشت و دوزخ وجود ندارد.یا سرانجام آدمی بهشت است یا عاقبتش جهنم.

بجا آوردن چیزهایی که عنوان فریضه و واجب گرفته اند منتهی به بهشت می شوند.این واجب را باید انجام داد تا بهشت از دل آن ها بیرون بیاید،ولی اگر واجبات بر گردن انسان بمانند،یک نهال پنج سانتی هم در بهشت از حبس واجبات خدا به دست نمی آید.

الفرائض الفرائض!

امیر المؤمنین چند روز پس از کشته شدن عثمان خطبه بسیار مهمی برای مردم ایراد کرده اند که در آن اصول زندگی را برای مردم برشمرده اند. 11 یکی از فرازهای بلند و مهم این خطبه با همین جمله آغاز می شود:

«الفرائض الفرائض».

یعنی ای مردم،به شما هشدار می دهم درباره عمل به واجبات خدا.

«ادّوها الی اللّه».

به واجبات خدا عمل کنید و حق خدا را به او بپردازید.

«تؤدّکم الی الجنه». 12

تا از راه عمل به واجبات به بهشت بروید.زیرا چیزی که شما را به بهشت می رساند عمل به واجبات است.

دقت شود!حضرت نمی فرماید تا خدا شما را به بهشت ببرد،می فرماید

ص:190

این عمل شما را به بهشت می برد.زیرا فاعل«تعدّ»فرائض است نه خدا.

پس،بهشت در دل فرائض پنهان است.البته،به شرطی که درب فرائض بسته نباشد.انسانی که عمری در این دنیا سپری کرده و بار فرائض را بر گردن دارد و با اعضاء و جوارحش آن ها را نکرده،درب فرائض را بسته نگه داشته و حق خدا را ادا نکرده است.لذا،در قیامت هم این در به روی او بسته می ماند و به رویش باز نمی شود.شاید عده ای خیال کنند در قیامت به آن ها این فرصت داده می شود که واجبات خدا را ادا کند و خود را اهل بهشت سازد.اما قرآن مجید می گوید آن کسی که در دنیا حاضر نشد در برابر خدا تواضع و فروتنی کند و واجب خدا را ادا کند، در آخرت نیز چنین کاری را انجام نمی تواند بدهد:

«یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ». 13

یاد کن روزی را که کار بر آنان به شدت دشوار شود،و آن روز که جای هیچ تکلیف و عبادتی نیست به عنوان سرزنش و ملامت به سجده کردن دعوت شوند،ولی در خود قدرت و استطاعت سجده کردن نیابند.

آری،کسی که در دنیا در برابر پروردگارش سجده ای نکرده،در قیامت نیز،اگر همه انبیاء به او بگویند:یک سجده بجا بیاور!نمی تواند.زیرا این کار از او برنمی آید.

زیان رفتار بد مردم به خدا نمی رسد

این نیز سخن امیر مؤمنین در نهج البلاغه است:

«و لا تضرّه معصیه من عصاه». 14

یعنی اگر تمام مردم دنیا نیز عصیان کنند و بگویند:خدایا،ما نماز نمی خوانیم،روزه نمی گیریم،و یک قدم هم برای برنمی داریم،ضرر سرپیچی شان تنها به خودشان می رسد و برای خدا عصیان آن ها ضرری ندارد.این هم که بعضی ها ژست روشنفکری می گیرند و می گویند:مگر

ص:191

نمی گویید خدا بی نیاز است،پس خدا چه نیازی به نماز بندگانش دارد تا ما برای او نماز بخوانیم؟از این جا نشات می گیرد که فلسفه واجبات را نمی دانند.آن ها نمی دانند که انسان ها نیازمند به نمازند نه خدا.ما محتاج به ادای حقوق الهی و نیازمند به واجبات هستیم و این احتیاج هم دنیایی است و هم آخرتی.

اگر کسی مؤدب به آداب الهی باشد،تا آخر عمر نه یک وجب زمین از مردم غصب می کند،نه مال مردم را می دزدد،نه دروغ می گوید،و نه هیچ خلاف دیگری مرتکب می شود؛زیرا نماز روی زمین عصبی باطل است، خوردن مال غیر حرام است،و...برای همین است که در هیچ دادگاهی یک شکایت از نمازگزاران واقعی نمی بینیم؛یک پرونده از اولیاء خدا وجود ندارد؛و مردم از دست کسی که مؤدب به آداب الهی است شکایتی ندارند.

این که عیسی بن مریم است!

خدایش بیامرزد!دوستی داشتم که انسان عجیبی بود(در مجلدات پیش نیز درباره او مطالبی آورده ام).با پای پیاده،دو بار به مکه و سه بار به کربلا رفت و هر سال هم پیاده به مشهد می رفت.در یکی از سفرهایش به کربلا،پیاده عازم اردن شده بود و از آن جا به بیت المقدس رفته بود.

از بیت المقدس هم برای زیارت آرامگاه حضرت ابراهیم به الخلیل رفته بود.به هرحال،مأموران اسرائیل او را به اتهام جاسوسی دستگیر کرده و با دست و چشم بسته به زندانش انداخته بودند.

یکی دو روز که او را به دادگاه برده بودند،قاضی دادگاه تا نگاهش به او افتاده بود گفته بود:این که عیسی بن مریم است!او را برای چه آورده اید؟گفته بودند:احتمالا جاسوس است!گفته بود:او را سوار ماشین کنید و ببرید مرز اردن پیاده کنید تا برود!

ص:192

این خاصیت ادب الهی داشتن است.ما نیازمندیم مؤدب به آداب الهی باشیم و نورانی شویم.خدا چه نیازی به ما دارد که نماز بخوانیم یا نخوانیم یا او را خدا حساب بکنیم یا نکنیم؟در جهان به این بزرگی، اغلب مردم نماز نمی خوانند و برای دستورات دین خود احترامی قائل نیستند.در آمریکا و اروپا و آفریقا،90 درصد مردم نماز نمی خوانند و اصلا خدا را قبول ندارند.چند بار تا به حال آسمان به زمین افتاده یا خانه بر سرشان خراب شده؟به قول شاعر:

از آن نماز که خود هیچ از آن نمی فهمی خدا چه فایده و بهره اکتساب کند؟

تفاخری نبود مر خدای عالم را که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند. 15

خداوند اصلا به این چیزها نگاه نمی کنند.این ما هستیم که گمان می کنیم توانا و قدرتمند و بزرگیم،درحالی که در جنب قدرت و بزرگی خدا کالعدم هستیم و موجودیتمان به حساب نمی آید.امام صادق، علیه السلام،می فرمایند:

حجم زمین در مقابل عالم مانند حجم دانه ای ارزن در مقابل دریاست. 16 یعنی زمین به این بزرگی در مجموعه این عالم پیدا نیست.وقتی بزرگی زمین نسبت به حجم عالم نسبت ارزن به دریا باشد،نسبت ما که در قیاس با زمین ارزنی بیش نیستیم با مجموعه عالم چقدر است تا خدا بخواهد به ما نگاه کند و ببیند هستند یا نیستند؟

زمین در جنب این نه سقف مینا چو خیشخیاشی بیود بر روی دریا

تو خود بنگر کزین خشخاش چیندی؟ سزد تا بر بروت 17 خود بخندی. 18

خودت را نگه دار که می خواهم پرواز کنم!

گفته اند روزی جوجه گنجشک روی شاخه درخت چنار 200 ساله ای در دل جنگل انبوهی نشسته بود.چنار پیر از آن درخت های عظیم ریشه دوانده بود که باران های سیل آسا و طوفان و رعدوبرق و برف نتوانسته

ص:193

بود اسیبی به او برساند.وقتی این بچه گنجشک می خواست از روی شاخه پرواز کند،به چنار گفت:خودت را سفت نگه دار که می خواهم بلند شوم!لابد خیال می کرد اگر با پایش فشاری به درخت بیاورد و بلند شود کمر چنار می شکند!چنار در پاسخ او گفت:من اصلا نفهمیدم تو کی روی شاخه من نشستی.مطمئن باش رفتنت را هم حس نمی کنم!

حال ما در برابر خداوند عالم از حال آن گنجشک نیز بدتر است.

سخنی از امیر المومنین(ع)

امیر المؤمنین در روایتی فرموده اند:

«ان هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض». 19

یعنی ستارگانی که شب ها در آسمان می درخشند،هریک شهری هستند مانند شهرهایی که روی زمین وجود دارد.

شنیدستم که هر کوکب جهانی است جداگانه زمین و آسمانی است. 20

کره زمین،به فرموده امام صادق،به اندازه دانه ارزنی است نسبت به حجم آسمان اول.حال،بسنجیم که با این قد و قامت روی این ارزن چقدر به حساب می آییم که برخی هامان باد در دماغ می اندازیم و ژست می گیریم که مگر خدا به نماز ما نیازی دارد.چرا نیاز را به سمت خدا می بریم؟نیاز مربوط به خود ماست نه مربوط به پروردگار.ما نیازمند مؤدب شدن به آداب الهی هستیم تا از گرگ بدتر نشویم و آدم وار زندگی کنیم.به قول مولانا:

آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف؟ 21

ما نیازمند به مقید بودنیم.زیرا اگر مقید بودیم،وقتی میز پشت ریاست اداره ای می نشستیم،نمی گذاشتیم میلیون ها یا میلیاردها تومان مال این مملکت دزدیده شود؛اگر مقید بودیم،خودمان را درست نمی کردیم برویم با زنان نامحرم و دختران مردم رابطه نامشروع برقرار کنیم؛اگر

ص:194

مؤدب به آداب بودیم،گرگ صفت نمی شدیم.پس،ما نیازمند به مؤدب شدن هستیم،نه خدا.وگرنه خدا چه احتیاجی به نماز ما دارد تا برایش مهم باشد که نماز می خوانیم یا نمی خوانیم؟

مرا پرسی که چونی ؟چونم ای دوست 22

این چنین بود که وقتی از امام زین العابدین،علیه السلام،پرسیدند:

چگونه می گذرانید؟فرمود:چگونه بگذراند کسی که هشت طلبکار دارد؟ چنان که گذشت،اولین طلبکار پروردگار است که عمل به واجباتش را می خواهد و این خواست،مربوط به حق عبودیت و مالکیتی است که بر بندگان خویش دارد.دین خدا را نیز هرکس ادا کند،بهشت را برای خود مهیا کرده است و اگر بر گردنش بماند،خود را از بهشت بیرون کرده است.چون در قیامت راه سومی وجود ندارد:یا راه آدمی منتهی به بهشت می شود یا به جهنم.

در قدیم،وقتی پدر و مادر یا بزرگ ترها از بچه ها می خواستند کار مثبتی را انجام دهند و آن ها از انجام آن سر باز می زدند یا گوش به حرف نمی سپردند،می گفتند:«به جهنم!».این جمله خیلی معنی داشت؛ یعنی اگر دینی را که داری ادا نکنی،جهنم از این ادا نکردن درمی آید.بر عکس،اگر کار خوبی انجام می دادی،«بارک اللّه»می گفتند و تشویق می کردند؛یعنی این قدم مثبتت بوی بهشت می دهد.اصلا،پیش ترها، انگار حرف ها ریشه در آیات قرآن داشت،مثل لالایی گفتن مادرها.

آن روزها که نوار و سی دی و این چیزها نبود تا صدای خواننده های فراری اروپا و آمریکا را برای بچه ها پخش کنند.مادرها می نشستند و با با تن صدای محزونی لالایی می خواندند که برگرفته و مخفف عبارت «لا اله الا اللّه»بود و،در حقیقت،این جمله را کوتاه کرده بودند.یعنی از اول موج توحید را در گوش جان و روان کودکان پخش می کردند. 23

ص:195

لالایی جبرئیل برای امام حسین(ع)

نقل است که هر وقت فاطمه زهرا،علیها السلام،خوابشان می برد و امام حسین در گهواره گریه می کرد،جبرئیل می آمد و برای خواباندن ابی عبد اللّه عالی ترین حقایق هستی را در قالب این شعر برای او می خواند:

انّ فی الجنّه نهرا من لبن لعلی و حسین و حسن. 24

در بهشت،نهری از شیر برای علی و حسین و حسن روان است.

این لالایی جبرئیل نیز ریشه در آیات قرآن دارد. 25

البته،کسی جبرئیل را نمی دید،ولی تکان خوردن گهواره را می دیدند.

یکبار،ام ایمن این صحنه را دید و از دلیل آن پرسید.پیغمبر فرمود:

جبرئیل است که گهواره را تکان می دهد.

قرآن نیز در سوره صافات بدین مطلب اشاره می کند و می فرماید:

«إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَهُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ». 26

بی تردید کسانی که گفتند پروردگار ما خداست،سپس در میدان عمل بر این حقیقت استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل می شوند و می گویند:مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند بشارت باد.ما،در زندگی دنیا و آخرت،یاران و دوستان شما هستیم.آنچه دلتان بخواهد،در بهشت برای شما فراهم است و در آن هرچه بخواهید برای شما موجود است.

آری،ملائکه رحمت یار اهل ایمان در دنیا و در آخرت هستند.

ساعت سه بیدارم کن!

یکی از مجتهدین بزرگ که از حافظان قرآن هم هست و شاید اولین حافظ قرآن در زمان خودش بود برای من تعریف رکد که روزی،به دیدن کسی رفتم.پیش از این که به دیدار او بروم به من گفته بودند که

ص:196

ایشان هر وقت شب که بخواهد برای نماز شب بیدار می شود؛یعنی وقتی می خواهد بخوابد،مثلا می گوید:دو و 25 دقیقه،و سر ساعت بیدار می شود.پرسیدم:برای این کار از ساعت استفاده نمی کند؟گفتند:

نه ساعت مچی دارد و نه ساعت بغلی،و نه ساعتی کنارش هست.فقط زمان را می گوید و سر ساعت بیدار می شود!گفتم:می شود ببینمش؟ گفتند:باید به او بگوییم،شاید قبول نکند!به هرحال،گفتند و من یک شب به خانه ایشان رفتم و شب را آن جا ماندم،البته از قبل گفته بودم که می مانم.وقتی برای خواب آماده شدیم،دیدم ایشان زیر لب گفت:

ساعت سه!

دیدم سر ساعت سه بیدار شد.شب که تمام شد،هنگام صبحانه حال ماجرا را از او پرسیدم و این را هم گفتم که اگر دلتان نمی خواهد برای من بگویید،مانعی ندارد!چه شده که هر وقت می خواهید بیدار می شوید؟ایشان گفت:یکی از فرشتگان خدا آمده و با ما دوست شده.

روزی به او گفتم:من کاری ندارم برایم انجام بدهی.نه می خواهم مرا در عرض پنج دقیقه به مشهد یا مکه ببری و برگردانی و نه هیچ چیز دیگر.

فقط هر وقت شب که می خواهم مرا صدا بزن!او هم پذیرفته،لذا هر وقت می خواهم بخوابم مرا نگاه می کند.من هم به او می گویم:ساعت سه یا چهار،و او سر ساعت تکانم می دهد و بیدارم می کند.

این وضع کسانی است که فرائض خداوند را جدی گرفته اند و به او ایمان واقعی آورده اند.گمان می کنم همین مختصر برای انتباه عقل و دل آنان که در پی حقیقت می گردند کافی باشد.در گفتارهای بعد،درباره طلبکاران دیگری که امام سجاد،علیه السلام،درباره آنان سخن گفته اند مطالبی خواهیم آورد،باشد که از فرهنگ مبارک ایشان بیشتر بهره مند شویم.

ص:197

پی نوشت

(1).در پاسخ این سوال نکات زیبایی در روایات آمده است.ر ک:الأمالی،شیخ طوسی، ص 638:

-«عن ابن عباس:قیل للنبی(صلی اللّه علیه و آله):کیف أصبحت؟قال:بخیر من قوم لم یشهدوا جنازه،و لم یعودوا مریضا.

-قیل لعیسی بن مریم(علیه السلام):کیف أصبحت،یا روح اللّه؟قال:أصبحت و ربی (تبارک و تعالی)من فوقی،و النار أمامی،و الموت فی طلبی،لا أملک ما أرجو،و لا أطیق دفع ما أکره،فأی فقیر أفقر منی!

-و قیل للنبی(صلی اللّه علیه و آله):کیف أصبحت؟قال:بخیر من رجل لم یصبح صائما، و لم یعد مریضا،و لم یشهد جنازه.

-قال جابر بن عبد اللّه الانصاری:لقیت علی بن أبی طالب(علیه السلام)ذات یوم صباحا،فقلت:کیف أصبحت،یا أمیر المؤمنین؟قال:بنعمه من اللّه و فضل من رجل لم یزر أخا،و لم یدخل علی مؤمن سرورا.قلت:و ما ذلک السرور؟قال:یفرج عنه کربا، أو یقضی عنه دینا،أو یکشف عنه فاقته.

-قال جابر:و لقیت علیا(علیه السلام)یوما،فقلت:کیف أصبحت،یا أمیر المؤمنین؟ قال:أصبحنا و بنا من نعم اللّه و فضله ما لا نحصیه مع کثیر ما نحصیه،فما ندری أی نعمه أشکر،أجمیل ما ینشر،أم قبیح ما یستر؟

-و قیل لابی ذر(رضی اللّه عنه):کیف أصبحت،یا صاحب رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)؟قال:أصبحت بین نعمتین:بین ذنب مستور،و ثناء من اغتر به فهو المغرور.

-و قیل للربیع بن خثیم:کیف أصبحت،یا أبا یزید؟قال:أصبحت فی أجل منقوض، و عمل محفوظ،و الموت فی رقابنا،و النار من ورائنا،ثم لا ندری ما یفعل بنا.

-و قیل لاویس بن عامر القرنی:کیف أصبحت،یا ابا عامر؟قال:ما ظنکم بمن یرحل إلی الآخره کل یوم مرحله،لا یدری إذا انقضی سفره أعلی جنه یرد أم علی نار؟

-قال عبد اللّه بن جعفر الطیار:دخلت علی عمی علی بن أبی طالب(علیه السلام) صباحا،و کان مریضا،فقلت:کیف أصبحت،یا أمیر المؤمنین؟قال:یا بنی،کیف أصبح من یفنی ببقائه،و یسقم بدوائه،و یؤتی من مأنه.

ص:198

-و قیل لعلی بن الحسین(علیهما السلام):کیف أصبحت،یابن رسول اللّه؟قال:أصبحت مطلوبا بثمان:اللّه(تعالی)یطلبنی بالفرائض،و النبی(علیه السلام)بالسنه،و العیال بالقوت،و النفس بالشهوه،و الشیطان باتباعه،و الحافظان بصدق العمل،و ملک الموت بالروح،و القبر بالجسد،فأنا بین هذه الخصال مطلوب.

-و قیل لمحمد بن علی(علیهما السلام):کیف أصبحت؟قال:أصبحنا غرقی فی النعمه، موفورین بالذنوب،یتحبب إلینا إلهنا بالنعم،و نتمقت إلیه بالمعاصی،و نحن نفتقر إلیه و هو غنی عنا.

-و قیل لبکر بن عبد اللّه المزنی:کیف أصبحت؟قال:أصبحت قریبا أجلی،بعیدا أملی، سیئا عملی،و لو کان لذنوبی ریح ما خالستمونی.

-و قیل لرجل من المعمر:کیف أصبحت؟قال:أصبحت لا رجلا یغد و لحاجته*و لا قعیده بیت تحسن العملا.

-و قیل لابی رجاء العطاردی،و قد بلغ عشرین و مائه سنه:کیف أصبحت؟قال:أصبحت لا یحمل بعضی بعضا،کأنما کان شبابی قرضا».

(2).سعدی در گلستان حکایت زیبایی دارد.می نویسد:«یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودیم و سحر در کنار بیشه ای خفته.شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.چون روز شد گفتمش:آن حالت چه بود؟گفت:بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت و کبکبان از کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه.اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم برد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش.

(3).منظور خطبه 193 نهج البلاغه است.

(4).یکی از ایشان مرحوم شیخ محمد علی انصاری بود که من در اواخر عمر ایشان را دیده بودم و یکی هم مرحوم الهی قمشه ای که ایشان را هم در اواخر عمرشان دیدم.

ص:199

البته نظم ایشان و شعر ایشان قوی تر از شاعر اول بود و معنوی تر و عارفانه تر و پرمطلب تر نیز بود.(مولف)

(5).نهج البلاغه به وسیله چند نفر ترجمه شده است که هر ترجمه ای برای خودش امتیازاتی دارد.من هم نهج البلاغه را ترجمه کرده ام که تاکنون 22 بار چاپ شده و روی سایت های جهانی هم هست.یک بار مطالعه نهج البلاغه یا لااقل مطالعه خطبه متقین خیلی ارزشمند است.از هر ترجمه ای هم که دلتان خواست استفاده کنید:نهج البلاغه مرحوم فیض،نهج البلاغه مرحوم دکتر شهیدی،نهج البلاغه مرحوم دشتی،یا دیگران.فرقی ندارد.(مولف)

(6).این آیات قرآن درباره عنی و بی نیاز بودن پروردگار با این همه تکرار خواندنی است:

- «اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ* قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَهٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَهٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ». بقره،262-263.

- «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». بقره،267.

- «فِیهِ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ* قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا تَعْمَلُونَ». آل عمران،97-98.

- «لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ سَنَکْتُبُ مٰا قٰالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ». آل عمران،181.

- «وَ إِنْ یَتَفَرَّقٰا یُغْنِ اللّٰهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ وَ کٰانَ اللّٰهُ وٰاسِعاً حَکِیماً». نساء،130.

- «وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّٰاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَنِیًّا حَمِیداً». نساء،131.

- «وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَهِ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ

ص:200

مِنْ ذُرِّیَّهِ قَوْمٍ آخَرِینَ». انعام،133.

- «قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ إِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بِهٰذٰا أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ». یونس،68.

- «وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ». ابراهیم،8.

- «لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». حج،64.

- «قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ». نمل،40.

- «وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا یُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ». عنکبوت،6.

- «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَهَ أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». لقمان،12.

- «لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». لقمان،26.

- «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ* إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ* وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ». فاطر،15 17.

- «إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَهٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ». زمر،7.

- «هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّمٰا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اللّٰهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاٰ یَکُونُوا أَمْثٰالَکُمْ». محمد،38.

- «وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنیٰ وَ أَقْنیٰ». نجم،48.

- «اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». حدید، 24.

- «لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». ممتحنه،6.

- «ذٰلِکَ بِأَنَّهُ کٰانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَقٰالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنٰا فَکَفَرُوا وَ تَوَلَّوْا وَ اسْتَغْنَی اللّٰهُ

ص:201

وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». تغابن،6.

(7).مصرعی است از غزلی از شاه نعمت اللّه ولی که با این ابیات شروع می شود:

غیر او کی به یاد ما ماند؟ دیگری یار ما کجا ماند؟

درد دردش بیار و ما را ده که مرا خوشتر از دوا ماند

ما نبودیم و حضرت او بود چون نمانیم ما،خدا ماند

نیست بیگانه از خدا چیزی هرچه ماند به آشنا ماند.

(8).الفصول المهمه فی أصول الأئمه،حر عاملی،ج 1،ص 154:«قول الصادق(ع):کان اللّه و لم یکن معه شئ»؛صحیح ابن حبان،ابن حبان،ج 14،ص 11؛تفسیر قرطبی، ج 9،ص 8:«عن عمران بن حصین قال انی لجالس عند رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم إذ جاءه قوم من بنی تمیم فقال:اقبلوا البشری یا بنی تمیم.قالوا:قد بشر تنا یا رسول اللّه،فأعطنا فدخل علیه ناس من أهل الیمن.فقال:اقبلوا البشری یا أهل الیمن إذ لم یقبلها بنو تمیم.قالوا:قد قبلنا یا رسول اللّه،جئنا لنتفقه فی الدین و نسألک عن أول هذا الأمر ما کان.فقال:کان اللّه و لم یکن شئ قبله و کان عرشه علی الماء ثم خلق السماوات و الأرض...».

(9).شوری،7.نیز:هود،107: «یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ».

(10).هود،106-108.

(11).این خطبه خطبه مهمی است.ازاین رو،من 30 سال پیش آن را حفظ کردم.

(مولف)

(12).نهج البلاغه،خطبه 167:و من خطبه له علیه السلام فی أول خلافته:«إن اللّه تعالی أنزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر.فخذوا نهج الخیر تهتدوا،و اصدفوا عن سمت الشر تقصدوا.الفرائض الفرائض،أدوها إلی اللّه تؤدکم إلی الجنه.إن اللّه حرم حراما غیر مجهول،و أحل حلالا غیر مدخول،و فضل حرمه المسلم علی الحرم کلها،و شد بالاخلاص و التوحید حقوق المسلمین فی معاقدها.فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده إلا بالحق.و لا یحل أذی المسلم إلا بما یجب.بادروا أمر العامه و خاصه أحدکم و هو الموت فإن الناس أمامکم،و إن الساعه تحدوکم من خلفکم.تخففوا تلحقوا،فإنما ینتظر بأولکم آخرکم.اتقوا اللّه فی عباده و بلاده فإنکم مسئولون حتی

ص:202

عن البقاع و البهائم،أطیعوا اللّه و لا تعصوه،و إذا رأیتم الخیر فخذوا به،و إذا رأیتم الشر فأعرضوا عنه».

(13).قلم،42: «أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ* مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ* أَمْ لَکُمْ کِتٰابٌ فِیهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَکُمْ فِیهِ لَمٰا تَخَیَّرُونَ* أَمْ لَکُمْ أَیْمٰانٌ عَلَیْنٰا بٰالِغَهٌ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَهِ إِنَّ لَکُمْ لَمٰا تَحْکُمُونَ* سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذٰلِکَ زَعِیمٌ* أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکٰائِهِمْ إِنْ کٰانُوا صٰادِقِینَ* یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ* خٰاشِعَهً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ وَ قَدْ کٰانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سٰالِمُونَ* فَذَرْنِی وَ مَنْ یُکَذِّبُ بِهٰذَا الْحَدِیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ* وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ* أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ* أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ»؛ آیا ما تسلیم شدگان به فرمان ها و احکام خود را چون مجرمان قرار می دهیم؟شما را چه شده؟ چگونه داوری می کنید؟آیا شما را کتابی آسمانی از نزد خداست که در آن می خوانید.که در آن جهان هرچه را شما بخواهید و انتخاب کنید برای شما خواهد بود؟یا شما را بر ما تا روز قیامت پیمان و سوگند استواری است که هرچه را به سود خود حکم کنید ویژه شماست؟از آنان بپرس کدامشان ضامن آن ادعاست که مسلمان و مجرم یکسانند؟یا شریکانی در ربوبیت خدا دارند که از آنان نزد خدا شفاعت کنند که در اجر و ثواب با مسلمانان یکسان شوند؟پس اگر راستگویند، شریکانشان را به میدان آورند.یاد کن روزی را که کار بر آنان به شدت سخت و دشوار شود،و آن روز که جای هیچ تکلیف و عبادتی نیست به عنوان سرزنش و ملامت به سجده کردن دعوت شوند،ولی در خود قدرت و استطاعت سجده کردن نیابند!دیدگانشان از شرم و حیا فروافتاده،خواری و ذلت آنان را فراگیرد و اینان در دنیا به سجده بر خدا دعوت می شدند درحالی که تندرست بودند،ولی از فرمان خدا متکبرانه روی می گرداندند.پس مرا با کسانی که این قرآن را انکار می کنند واگذار،به زودی ما آنان را به تدریج از آن جا که نمی دانند به سوی عذاب می کشانیم؛و البته آنان را مهلت می دهیم تا گناهشان را درحال بی خبری به نهایت برسانند،بی تردید نقشه و تدبیر من استوار است.این که دعوتت را نمی پذیرند مگر از آنان در برابر ابلاغ رسالت پاداشی می طلبی که از خسارت و زیانش سنگین بارند؟

ص:203

یا غیب نزد آنان است و آنان از روی آن می نویسند و خود با تکیه بر آن به ادعاهای خود یقین می کنند و به دیگران هم خبر می دهند؟نجم،35-47.

(14).خطبه متقین.البته،این فراز مقدم بر جمله«و لا تنفعه طاعه من اطاعه»می باشد.

(15).شعر از جلال الممالک ایرج میرزا است.

(16).ر ک:ترجمه کتاب الهیئه و الاسلام شهرستانی.(مولف)

(17).بروت:سبیل.

(18).هم در اسرارنامه عطار نیشابوری آمده است و هم در جوهر الذات او.

(19).تفسیر نور الثقلین،شیخ حویزی،ج 4،ص 400:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه:ان هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المداین التی فی الارض مربوطه کل بعمود من نور،طول ذلک العمود فی السماء مسیره مأتین و خمسین سنه».

(20).از مثنوی خسرو و شیرین نظامی گنجوی است.

(21).از مثنوی معنوی مولوی است.او ضمن بیان داستان جالبی می نویسد:

همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر

با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند به دم

صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند

گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست

این جهان خود حبس جان های شماست هین روید آن سو که صحرای شماست

این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست

صد هزاران نیزه فرعون را درشکست از موسی ای با یک عصا

صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود

صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امی اش آن عار بود

با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی؟

بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او

فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه

روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین

اسب همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی

ص:204

آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف

چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی

گر جهان پر برف گردد سربه سر تاب خور بگدازدش با یک نظر.

(22).از نظامی گنجوی است.

(23).واقعا،چقدر حرف زدن قدیمی ها فرق داشت!نمی دانم چرا امروزی ها،حتی آن ها که سواد دارند،این قدر بد حرف می زنند و گاه غیر از بدی گفتار حرف های باطل و یاوه و غیر حق می زنند؟عوام هم که بیشترشان فحش های بد و رکیک می دهند،اما قدیمی ها خیلی قشنگ حرف می زدند.(مولف)

(24).مدینه المعاجز،سید هاشم بحرانی،ج 4،ص 46؛نیز بحار الانوار،ج 37،ص 97:

«روی عن ام أیمن رضی اللّه عنها قالت:«مضیت ذات یوم إلی منزل سیدتی و مولاتی فاطمه الزهراء علیها السلام لا زورها فی منزلها،و کان یوما حارا من أیام الصیف، فأتیت إلی باب دارها،و إذا أنا بالباب مغلق فنظرت من شقوق الباب و إذا بفاطمه الزهراء علیها السلام نائمه عند الرحی،و رأیت الرحی تدور و تطحن البر،و هی تدور من غیر ید تدیرها،و المهد أیضا إلی جانبها،و الحسین علیه السلام نائم فیه،و المهد یهتز و لم أر من یهزه و رأیت کفا تسبح[للّه]قریبا من کف فاطمه الزهراء،قالت ام أیمن:فتعجبت من ذلک فترکتها و مضیت إلی سیدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله [و سلمت علیه]و قلت:یا رسول اللّه إنی رأیت الیوم عجبا،ما رأیت مثله أبدا.فقال لی:ما رأیت یا ام أیمن؟فقلت:إنی قصدت منزل فاطمه الزهراء،فلقیت الباب مغلقا، فإذا أنا بالرحی تطحن البر،و هی تدور من غیر ید[تدیرها]،و رأیت مهد الحسین بن (فاطمه)یهتز من غیر ید تهزه،و رأیت کفا یسبح اللّه قریبا من کف فاطمه الزهراء،[و لم أر شخصه].فقال:یا ام أیمن اعلمی ان فاطمه الزهراء صائمه،و هی متبعه[جائعه]، و الزمان قیض،فألقی اللّه علیها النعاس فنامت،فسبحان من لا ینام،فوکل اللّه ملکا، یطحن عنها قوت عیالها،و أرسل[اللّه]ملکا آخر،یهز مهد ولدها الحسین علیه السلام لئلا یزعجها عن نومها،و وکل اللّه تعالی ملکا آخر،یسبح اللّه عز و جل،قریبا من کف فاطمه[یکون]ثواب تسبیحه لها،لان فاطمه علیها السلام لم تفتر عن ذکر اللّه عز و جل،فإذا نامت جعل اللّه ثواب تسبیح ذلک الملک لفاطمه علیها السلام.فقلت:

ص:205

یا رسول اللّه أخبرنی من یکون الطحان،و من الذی یهز مهد الحسین علیه السلام و یناغیه،و من المسبح؟فتبسم النبی صلی اللّه علیه و آله ضاحکا،و قال:أما الطحان فهو جبرائیل،و أما الذی یهز مهد الحسین علیه السلام فهو میکائیل،و أما[الملک]المسبح فهو إسرافیل».

نیز در همان کتاب:عن طاووس الیمانی:«...ان جبرائیل علیه السلام نزل یوما إلی الارض فوجد الزهراء نائمه و الحسین علیه السلام فی مهده یبکی علی جاری عاده الاطفال مع امهاتهم.فجلس جبرائیل علیه السلام عند الحسین علیه السلام و جعل یناغیه و یسکته عن البکاء و یسلیه و لم یزل کذلک حتی استیقظت فاطمه علیها السلام من منامها فسمعت إنسانا یناغی الحسین علیه السلام فالتفت إلیه فلم تر أحد، فأعلمها أبوها رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أن جبرائیل علیه السلام کان یناغی الحسین علیه السلام».

(25).اشاره است به این آیه: «مَثَلُ الْجَنَّهِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّهٍ لِلشّٰارِبِینَ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِیهٰا مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ وَ مَغْفِرَهٌ مِنْ رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خٰالِدٌ فِی النّٰارِ وَ سُقُوا مٰاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ». محمد،15.

(26).فصلت،30-31: «إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَهُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ».

ص:206

10 درباره عقل و حقانیت قرآن

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:207

ص:208

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

قرآن مجید در آیه 19 سوره مبارکه رعد می فرماید:حق بودن این کتاب و آیات نازل شده بر پیغمبر را تنها صاحبان عقل و خرد درک می کنند و به آن یقین و باور دارند.سبب مساله هم این است که هر صاحب عقلی وقتی با چشم عقل به حق نگاه می کند و آن را با نور باطن خویش می سنجد،به آن حق یقین پیدا می کند.

یکی از حکمای بزرگ الهی می فرماید:

آیا هیچ انسانی در این که ضرب دو در دو مساوی با چهار است شک دارد؟حق هم در همه زمینه ها مانند آن بخش از علم ریاضیات است که برای همه مسلّم است و درست بودنش به آسانی درک می شود.

او بعضی از حقایق را نیز در این باره مثال می زند و می فرماید:

عدالت،که به معنای قرار دادن هرچیز در جای خویش است،از جمله این امور حق است.بدن انسان و اعضا و جوارح او نمونه بارز رعایت عدالت است.زیرا اگر خداوند چشم را،به جای سر،بر روی سینه قرار می داد،بر خلاف عدالت رفتار کرده بود؛یا اگر بینی را پشت سر آدمی تعبیه می کرد، عدالت را رعایت نکرده بود؛و همین طور سایر اندام را. 1

ص:209

یعنی برای هر عاقلی روشن است که این اعضاء و جوارح در جای خویش قرار دارند.

در نظام خلقت نیز همین تناسب برقرار است:ستارگان،قمرها، خورشید،کهکشان ها،و سحابی ها در جای خود قرار گرفته اند.در نباتات نیز،هر گیاه یا درختی بر مقام خویش است؛یعنی درخت گردو در نظام خلقت همان است که باید می بود؛رنگ خربزه و هندوانه و مزه هر خوراکی ای باید همین باشد.این عدالت است.

پس،عدل هرچیز را در جای معین خود قرار دادن است.متضاد عقل نیز تجاوز و بغی و ظلم است. 2

پیش ترها که بیشتر مردم ایران در مکتب خانه ها کتاب هایی مانند گلستان سعدی را می خواندند،حقایق بسیاری را از آن ها یاد می گرفتند.مثلا، سعدی درباره این که در عالم هرچیز در جای خویش است می گوید:

آن که هفت اقلیم عالم را نهاد هرکسی را هرچه لایق بود داد

گر توانا بینی ار کوتاه دست هرکه را بینی چنان باید که هست

این که مسکین است اگر قادر بود بس جنایتها کزو صادر شود

گربۀ محروم اگر پر داشتی تخم گنجشک از هوا برداشتی.

به راستی،اگر خداوند متعال بالی که به کبوتر داده را به گربه هم می داد،چه اتفاقی می افتاد؟با آن قدرت و سرعتی که گربه دارد،کبوترها را در هوا شکار می کرد و آسایش از این موجودات سلب می شد.امروزه، علم ثابت کرده است که استخوان پرندگان توخالی است،برای این که اسکلتشان سبک باشد و بتوانند پرواز بکنند؛اگر زهری که خدا به مار و عقرب و زنبور داده را به مگس و پشه یا گربه و گنجشک می داد،حداقل زندگی ما انسان ها در معرض خطر جدی قرار می گرفت؛اگر روزی همه حیوانات زهردار جهان بمیرند و دیگر مار و عقربی وجود نداشته باشد،

ص:210

طولی نمی کشد که تمام موجودات می میرند.برای این که دائما در کره زمین به واسطه روشن شدن آتش،سوختن نفت و...سم های مختلف وارد هوا می شود،حیوانات زهردار مأمورند سموم هوا را بگیرند،هم برای خودشان اسلحه دفاعی درست می کنند و هم هوا را پاک کنند تا موجودات دیگر هوای سالم برای تنفس داشته باشند.پس،عقرب و مار هم سر جای خودشان هستند.این معنی واقعی عدالت است.

درستی عدالت مانند درستی ساده ترین حساب های ریاضیات است.اگر به عدالت موجود در نظام هستی دست بخورد،خیمه حیات برچیده می شود.اگر در نسبت آب و خشکی در کره زمین تغییری ایجاد شود، هیچ موجودی قادر به ادامه حیات نیست.اگر کوه ها به این شکل بر روی زمین استوار نبودند،زمین تعادل خود را از دست می داد و بشر لحظه ای راحت نبود.این معنی عدالت است.

آدمی را بتر از علت نادانی نیست 3

نادان به کسی می گویند که عقلش تعطیل و فکرش ناکارآمد است.معلوم نیست چرا بعضی ها بی فکر بار می آیند؛یعنی فقط با چشمشان به عالم نگاه می کنند نه با عقلشان.کسانی که به عالم نگاه می کنند و در پس نگاهشان اندیشه می کنند،حق بودن هر حقیقتی را درک می کنند.مانند کسانی که در احوالات حیوانات،خشکی ها،و دریاها مطالعه می کنند.

زیرا مطالعه انسان را وادار به تعقل و تفکر می کند و نمی گذارد انسان نادان بماند.یکی از سفارشات مهم قرآن با دیده تدبر و تعقل به دنیا نگاه کردن است.خداوند در آیات مختلف بر این معنا تاکید می کند:

«سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ». 4

به زودی نشانه های خود را در کرانه ها و اطراف جهان و در نفوس

ص:211

خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بی تردید او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت با ظاهر کردن حقایق و دلایل بر همه چیز گواه است که تنها او آفریننده و بی نیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست.

همچنین است آیاتی که به تدبر در حقایق جهان اشاره دارند.مانند:

- «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّهٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». 5

بی تردید در آفرینش آسمان ها و زمین و رفت وآمد شب و روز و کشتی هایی که در دریاها با جابجا کردن مسافر و کالا به سود مردم روانند، و بارانی که خدا از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را پس از مردگی اش زنده ساخته و در آن از هر نوع جنبنده ای پراکنده کرده و گرداندن بادها و ابر مسخر میان آسمان و زمین،نشانه هایی است از توحید، ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که می اندیشند.

- «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ* یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ* وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ* وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ* وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَهً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ* وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ* وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ* أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ* وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ». 6

اوست که از آسمان آبی برای شما نازل کرد که بخشی از آن نوشیدنی

ص:212

است و از بخشی از آن درخت و گیاه می روید که دام هایتان را در آن می چرانید.برای شما به وسیله آن آب،زراعت و زیتون و خرما و انگور و از همه محصولات می رویاند؛یقینا در این واقعیات شگفت انگیز طبیعی نشانه ای است بر توحید،و ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که می اندیشند.و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شده اند؛قطعا در این حقایق نشانه هایی است بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که تعقّل می کنند.و نیز آنچه را که در زمین به رنگ های گوناگون برای شما آفرید رام و مسخرّتان ساخت؛مسلما در این امور نشانه ای است بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که متذکّر می شوند.و اوست که دریا را رام و مسخّر کرد تا از آن گوشت تازه بخورید،و زینتی را که می پوشید از آن بیرون آورید و در آن کشتی ها را می بینی که آب را می شکافند تا شما را برای حمل کالا،تجارت و دادوستد جابجا کنند و برای این که از فضل و احسان خدا طلب کنید و در نهایت به سپاس گزاری خدا برخیزید.

و در زمین کوه هایی استوار افکند تا شما را در حال گردش وضعی و انتقالی نلرزاند،و نهرها و راه هایی را پدید آورد تا برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود راه یابید.و برای این که در عبور از کوه ها و بیابان ها و کویرها سرگردان و گم نشوید نشانه ها قرار داد،و مردم به هنگام شب در دل بیابان ها و بر سطح دریاها به وسیله ستارگان راهیابی می کنند.بر این اساس آیا کسی که همه چیز می آفریند،مانند کسی است که هیچ چیز نمی آفریند؟پس کرنش در برابر بتان بر پایه چه دلیلی است؟آیا پند نمی گیرید؟و اگر نعمت های خدا را شماره کنید،هرگز نمی توانید آن ها را به شمار آورید؛یقینا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

- «أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ* وَ إِلَی السَّمٰاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ* وَ إِلَی الْجِبٰالِ کَیْفَ نُصِبَتْ* وَ إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ». 7

آیا با تأمل به شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده؟و به آسمان که

ص:213

چگونه بر افراشته شده؟و به کوه ها که چگونه در جای خود نصب شده؟ و به زمین که چگونه گسترده شده؟

این همه تاکید قرآن برای مطالعه و تدبر در خلقت جهان برای چیست؟و مخاطبان این دعوت کیستند؟آیا خطاب قرآن به پیروان ادیان دیگر یا هواداران مکاتب غربی است؟آیا این سخن امیر مومنان برای ما مسلمانان گفته نشده است که:

«و اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم». 8

خدا را خدا را درباره قرآن!مبادا دیگران در عمل به آن از شما پیشی بگیرند.

«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ »

با این که اولین آیه قرآن و اولین سخن پروردگار با آخرین پیامبرش دستور به خواندن است،نمی دانم چرا مسلمانان این اندازه با کتاب و مطالعه غریب و در این عرصه مهجورند؟به واقع،همیشه برای مردم ایران غصه خورده ام که چرا از کتاب و کتاب خوانی دورند؟

طبق آمار کتابخانه ملی ایران مقدار وقتی که مردم ایران برای کتاب خواندن صرف می کنند،در هر 24 ساعت 2 دقیقه بیشتر نیست. 9 از این مقدار هم باید مطالعاتی را که صرفا جنبه سرگرمی و تفریح دارد کم کرد،چون متاسفانه،خیلی از مردم علاقمند به خواند مطالبی هستند که در ازای آن چیز مهمی گیرشان نمی آید؛مثل خواندن برخی کتاب های داستان و رمان و بخش حوادث روزنامه ها یا مجلات ورزشی و...

در خواندن کتاب،باید به محتوای آن توجه کنیم و به علمی که از آن به دست می آوریم دقت نماییم.زیرا برخی علم ها مفیدند و برخی مضر.

برخی نیز نه مفیدند و نه مضر؛یعنی یادگیری یا مطالعه آن ها فقط اتلاف وقت و انرژی محسوب می شود.

ص:214

عده ای هم حقایق را تنها از سخنرانی ها و منبرها کسب می کنند و به مطالعه نمی پردازند.آن هم محدود به ماه مبارک رمضان و محرم و مناسبت هایی از این دست است.ضمن این که یک سخنران،هرقدر هم اهل مطالعه و تحقیق و تامل باشد،به خاطر وقت کمی که دارد،تنها درصدی از دانسته هایش را می تواند بازگو کند.این در حالی است که کتاب انسان را با دنیاهای دیگر و موضوعات متنوع تر آشنا می کند.

شرمم می آید این نکته را یادآوری کنم که در اروپا و آمریکا مردم به محض این که بیکار می شوند سراغ کتاب می روند.ازاین رو،وقتی در اتوبوس و قطار و سایر وسایل نقلیه می نشینند تا از شهری به شهری بروند،بیشتر مردم مشغول مطالعه هستند.کتابخانه هایشان نیز پر از افراد کتاب خوان و کتاب دوست است و تقریبا همه در خانه کتاب دارند.

پیش از آن که به لندن بروم،درباره کتابخانه بزرگی که کنار موزه لندن واقع است مطالبی شنیده بودم،اما وقتی به کتابخانه«بریتیش موزیوم» رفتم،دیدم هرچه گفته اند راست گفته اند.قفسه های کتاب این کتابخانه که تا سقف امتداد داشت پر از کتاب بود و این درحالی بود که به علت کمبود جا،با وجود فضای بسیار بزرگی که آن کتابخانه دارد،کتاب ها را روی زمین و روی هم چیده بودند!تعداد کتاب خوان ها و مراجعین و درآمدی که از فروش کتاب به همه دنیا کسب می کنند بماند.

کتابخانه لنینگراد

ما در کتاب خواندن حتی از کمونیست ها هم عقب تریم.در شهر لنینگراد (سن پترزبورگ اسبق و کنونی)که شاید شش ماه از سال زمستان است و ارتفاع برف تا کمر مردم می رسد،کتابخانه ای وجود دارد که 15 میلیون عنوان کتاب را در خود جای داده است و بهترین کتاب های موجود در دنیا را دارد. 10

ص:215

بهترین کتاب کتابخانه لنینگراد

یکی از رجال سیاسی ایران در مقاله اش نوشته بود:وقتی از طرف دولت ایران به لنینگراد رفتم،از کتابخانه لنینگراد هم دیدن کردم.وقتی وارد کتابخانه شدم،بهت زده و متعجب شدم.رئیس کتابخانه که به میزبان من بود استقبال و پذیرایی خیلی گرمی به عمل آورد و جای جای کتابخانه را به من نشان داد.در اثنای صحبت،از رئیس کتابخانه پرسیدم:در این 15 میلیون کتاب،مهم ترین کتاب کدام است؟گمان هم می کردم مثلا مانیفست لنین را نام خواهد برد.او گفت:دلتان می خواهد ببینید؟گفتم:

بله.گفت:مهم ترین کتاب ما در اتاق مخصوصی نگهداری می شود.اجازه بدهید کلیدش را بیاورم!

وقتی کلید را آورد و در آن اتاق را باز کرد،دیدم عجب اتاقی است!از در و دیوار اتاق ظرافت و هنر می بارید.میز گران قیمتی هم در وسط اتاق قرار داشت که ظرفی طلایی رنگ در آن به چشم می خورد که رویش کتابی باز بود.رئیس کتابخانه کلیدی را زد و بشقاب آرام شروع به گشتن کرد.به من هم گفت که با احترام بایستید،زیرا این کتاب در میان این 15 میلیون اثر مهم ترین کتاب است،زیرا می تواند دنیا را اداره کند.گفتم:

می توانم آن را از نزدیک ببینم.موافقت کرد و کلید را زد.وقتی بشقاب از حرکت ایستاد،دیدم آن کتاب نهج البلاغه امیر المؤمنین است!

چرا ما ایرانی ها کتاب نمی خوانیم؟این چه مصیبتی است که در عالم نوشتن و خواندن کتاب گریبان گیر ما شده است؟شاید هنوز عده ای از مردم باشند که گمان کنند کتاب نوشتن کار آسانی است،درحالی که نوشتن یک کتاب خوب جان انسان را می گیرد.بعد از نگارش هم، چندین نفر باید کار کنند با اثر به نحو مطلوب از چاپ در بیاید.با این همه و با وجود صرف هزینه های سنگین چاپ و نشر،تیراژ کتاب برای

ص:216

70 میلیون ایرانی بین 1000 تا 5000 جلد است 11 که فروش و پخش آن ها چند سال طول می کشد!این جاست که انسان شرمنده می شود از این که اروپایی ها و آمریکایی ها در مطالعه نظام طبیعت و به دست آوردن حقایق موجود در از ما مسلمانان پیش ترند.درحالی که این دستور قرآن و فرمان پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت به ماست:

«طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه». 12

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

13 چند سال پیش،از آذربایجان شوروی نامه ای به من رسید به این مضمون که ما روس های آزاد شده از بند کمونیسم سخت نیازمند به کتاب های دینی هستیم.چون از زمان برقراری نظام کمونیسم در شوروی،عده ای از خانواده های ما که شیعه بودند،کشته شدنند و آن عده هم که ماندند از دینداری منع گشتند.لذا ما چیزی از دین نمی دانیم و کتاب چندانی هم در دستمان نیست تا مطالعه کنیم.اگر امکان دارد برای ما کتاب بفرستید تا ما دوباره به تشیع و دامان اهل بیت برگردیم!

در حدی که در وسعمان بود و توان داشتیم،برای آنان نهج البلاغه و مفاتیح و صحیفه سجادیه فرستادیم و در حال حاضر نیز مشغول ترجمه چند کتاب به زبان آن ها هستیم.وقتی این کتاب ها به دستشان رسید، آن ها را بین شیعیان پخش کردند.بعد از مدتی نیز،نامه ای برایم فرستادند که از پخش آن کتاب ها تقدیر و تشکر بی حد کرده بودند.بعدها برایم نقل کردند که وقتی آن ها نهج البلاغه و مفاتیح و صحیفه سجادیه را دیده بودند،از فرط خوشحالی کتاب ها را بغل کردند و روی سر و چشم می گذاشتند و گریه می کردند و لذت می بردند از این که علی،علیه السلام، برای آنان حرف زده است.

سعدی راست گفته است:«قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار

ص:217

آید».مردم ما در ایران بدون هیچ گونه ناراحتی و نگرانی می توانند در سخنرانی های مذهبی شرکت کنند،کتاب های مقید دینی بخوانند،معارف اسلامی و الهی را در دل و جان خود پرورش دهند،و نفس خود را مهذب سازند؛ولی متاسفانه یک عمر از برخی از آنان می گذرد،درحالی که یک کلمه قصار از نهج البلاغه را نخوانده اند و حتی این کتاب شریف را ندیده اند.

آیا این انصاف است که حتی اهل مطالعه و جوانان ما انواع و اقسام داستان های کوتاه و بلند نویسندگان آمریکایی و اروپایی را بخوانند یا نام تمام بازیکنان یک تیم فوتبال در فلان باشگاه اروپایی را بلد باشند و تاریخچه پیدایش هرچیزی را در این عالم بلد باشند،ولی قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه را نشناسند و نخواهند که بشناسند؟!چرا باید «شعرهای شل سیلوستراین یا ترانه های پنیگ فلوید از مناجات خمس عشر امام سحاد،علیه السلام،برای جوانان ما شناخته شده تر باشد؟».

این عدالت است که نهج البلاغه علی را نشناسیم و او را در زندگی خود در جایی که سزاوار آن است قرار ندهیم؟آیا این به نوعی امتداد همان مظلومیتی نیست که مخالفان آن حضرت برایشان در طول تاریخ ایجاد کردند؟

سخنی از فاطمه زهرا(س)

فاطمه زهرا در سخنرانی خود خطاب به ابو بکر فرمودند:

کاری که شما کردید این بود که بعد از وفات پدرم هرکس را،در جایی قرار دادید مستحق آن جایگاه نبود.تو خود به جای علی،علیه السلام، نشسته ای،درحالی که این جای تو نیست؛عمر بن خطاب و ابو عبیده جراح و مغیره بن شعبه نیز سر جای خودشان نیستند.با این کار شما، زخمی به اسلام وارد که تا روز قیامت درمانی ندارد. 14

ص:218

یعنی تمام برنامه های شما عین ظلم و تجاوز،و خلاف عدالت بود.

عدل حق است،مانند حق بودن گزارۀ دو ضرب در دو می شود چهار.

اگر بگوییم می شود 11 یا می شود 3 ناحق گفته ایم.همه این ضرب ها بجز اولی باطلند.

حقایقی که قرآن از آن ها سخن می گوید

چنان که در گفتارهای پیش آوردیم،قرآن در آیات 151-152 سوره انعام چند موضوع را عنوان کرد که هر عاقلی حق بودن آن ها را درک می کند.

یعنی کسی که در باطن خود آن ها را تحلیل می کند بر حق بودنشان صحه می گذارد.پنج موضوع را در آیه 151 بررسی کردیم و از چهار موضوع موجود در آیه 152 به موضوع نخست پرداختیم که درباره مال یتیم بود.اما موضوع دوم:

«وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا».

و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید.

رعایت عدالت و انصاف در خرید و فروش

روی سخن قرآن در این فراز از آیه با کاسب ها،قپان دارها،همه کسانی که جنس کشیدنی و کیلی دارند.پمب بنزینی ها،به آن ها که حمل گازوئیل و نفت و بنزین و سایر مواد را بر عهده دارند است.یعنی هر گاه جنسی به مردم می دهید،ترازوهایتان را پر بگیرید و دقیق باشید که کم نباشد؛یعنی با ترازو بازی نکیند تا کسی که یک کیلو جنس خریده تنها صاحب نهصد گرمش باشد؛یعنی در روز روشن صد گرم از مال مردم را ندزدید،زیرا این نوع دزدی از دزدی شبانه نیز بدتر است.

دزدی که شبانه و در تاریکی به در خانه ای کلید می اندازد یا از دیوار مردم بالا می رود،در تاریکی می آید و در تاریکی نیز می رود؛اما کاسبی

ص:219

که روز روشن مال مردم را این طور ذره ذره می دزدد،دزد بی حیا و قهاری است.

قرآن می فرماید:اگر جنس را وزن می کنید و به مردم می دهید، ترازوهاتان را پر بکنید.دقت شود!نمی گوید به مردم جنس اضافه بدهید، می فرماید مطابق پولی که داده اند جنس تحویلشان بدهید و میزان سنجشتان را پر بگیرید.اگر میزان کیلوست در وزنش دقت کنید؛اگر معیار لیتر است،مواظب باشید سر ظرف خالی نماند یا حوصله کنید تا محتویات ظرف کاملا خالی شود.مثلا،صاحب ماشین خودش در ماشین نشسته تا روغن موتورش را عوض کنند.پیمانه روغن را کامل پر کنید و از لب پیمانه کم نگیرید.بعد هم صبر کنید تا روغن داخل ظرف کاملا خالی شود.عجله نکنید و ظرف را زود بر ندارید.زیرا این خیانت است.

اگر از کسی که مخالف و دشمن قرآن هم هست بپرسیم که دوست داری کسی از جنسی که خریده ای و بابتش پول پرداخته ای کم بگذارد؟ می گوید:نه؛اگر بپرسیم:کسی که این کار را می کند به نظر تو چه نوع انسانی است؟می گوید:خیلی دزد است»خدا لعنتش کند!حال،اگر به او بگوییم:قرآنی که با آن مخالف هستی به همه دستور می دهد که کم فروشی نکنند،می گوید:درست گفته است.

وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ »

تا آن جا که از آیات قرآن فهم می شود خداوند از آن ها که در ترازو و پیمانه خیانت می کنند نفرت فراوان دارد.در قرآن کریم،واژه «وَیْلٌ» 14 بار آمده است. 15 در تفاسیر قرآن آمده است که کلمه «وَیْلٌ» بر نفرت دلالت دارد؛معنی دیگر«ویل»را لعنت دانسته اند؛و گروهی نیز آن را نام چاهی در جهنم ذکر کرده اند.به هر ترتیب،خداوند می فرماید:

«وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ».

ص:220

معنی آیه این است که وای بر یا لعنت بر کم فروشان؛یا این که:چاه جهنم جای آنان باد که در پیمانه و ترازو به مردم خیانت می کنند.

کم فوشی خلاف فرمان است که ترازوی حق به میزان است

آن که با سنگ کم متاع فروخت آتش از سنگ جست و ریشش سوخت

آب در شیر گاو کرد آن کرد آمد آن آب و ماده گاو ببرد. 16

لازمه تبعیت از حق یافتن حق است

عدالت حق است و تمام آیات قرآن بر عدالت بنا شده اند.وقتی عاقل قرآن را می سنجد و در آن اندیشه می کند حق بودن قرآن را کشف می کند.اما این انتهای راه نیست،زیرا عقل پیروی و تبعیت از حق را بر خود واجب و لازم می داند.دیگر نیاز نیست خداوند یا انبیاء تبعیت از حق را بر چنین کسی واجب کنند،زیرا قبل از وجوب شرعی او وجوب عقلی این تبعیت را درک کرده است.

یادم هست شبی بعد از منبر،جوانی که جلوی در مجلس ایستاده بود به من گفت:من چند کلمه ای با شما حرف دارم!گفتم:بگو!گفت:من برای گوش دادن به سخنان شما به این جا نیامده بودم.حقیقت ماجرا این است که از این حوالی رد می شدم.وقتی دیدم این جا خیلی شلوغ است،اول خیال کردم تئاتری یا فیلمی پخش می کنند که مردم این طور جمع شده اند(آن مجلس در مسجد برگزار نمی شد).وقتی داخل شدم دیدم شما بالای منبر هستید.اول،می خواستم برگردم،اما با خودم گفتم:

حتما خبری در این مجلس هست که این همه مردم آمده اند این جا نشسته اند!من هم نشستم ببینم چه خبر است.حال،می خواهم به شما بگویم که من دزد هستم و چیزهای گران هم می دزدم.اما حرف هایی که امشب شنیدم را حق دیدم و چون از حق باید پیروی کرد،تصمیم گرفتم دزدی را ترک کنم.برای همین،زحمتی برای شما دارم!

ص:221

وقتی از خواسته اش پرسیدم گفت:من از مغازه ای دو عدد فرش گران قیمت دزدیده ام.خودم اگر بخواهم آن ها را به صاحب فرش بر گردانم،می ترسم عصبانی شود و مرا تحویل دهد.چون من توبه کرده ام و دیگر نمی خواهم دزدی کنم،نشانی آن مغازه را می دهم تا شما زحمت بازگرداندن فرش ها را متقبل شوید.

یک نفر را نزد صاحب آن مغازه فرستادم،که زیاد هم انسان متدینی نبود،تا ماجرا را به او بگوید.صاحب مغازه گفته بود:من به جایی که روضه باشد نمی آیم،اما مساله خیلی برایم جالب است!شما آن فرش یک میلیون تومانی را به من برگردانید،ولی فرش دیگر را خرج کار خیر کنید که هم خدا به من لطفی بکند،و هم آن دزد را بیامرزد!

آری،وقتی انسان حق را فهمید،عقل به او دستور می دهد که از حق متابعت کند.پیروی از حق کم کم نورانیت هم برای انسان به همراه می آورد و او بیشتر دلبسته حق می شود.آن وقت است که عمل به تکلیف برای انسان آسان می شود و از آن لذت می برد.چنین کسی نمازش را با عشق می خواند و روزه اش را با عشق می گیرد و کارهای خیر را با محبت انجام می دهد.اما خدا نکند کسی 60 سال در این دنیا و در جوار قرآن و مسجد و علمای ربانی و نهج البلاغه باشد و حق بودن آن ها را درک نکند و،در نهایت،از آنان نیز پیروی ننماید!

ص:222

پی نوشت

(1).این سخنان از مرحوم علامه طباطبایی است.ر ک:شیعه در اسلام یا مفالات مکتب تشیع.(مولف)

(2).معنی عدل در روایات چنین آمده است:

-شرح رساله الحقوق،امام زین العابدین،ص 71:«فوضع الشئ فی محله یمثل العدل، کما أن وضع الشئ فی غیر محله یمثل الظلم».

-نهج البلاغه،ج 4،ص 102:(و سئل علیه السلام أیما أفضل العدل أو الجود؟)فقال علیه السلام:العدل یضع الأمور مواضعتها،و الجود یخرجها من جهتها.و العدل سائس عام،و الجود عارض خاص.فالعدل أشرفهما و أفضلهما.

-«بحار الأنوار،ج 72،ص 36:عن أبی علی الاشعری،عن الحسنبن علی الکوفی، عن عبیس ابن هشام،عن عبد الکریم،عن الحلبی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:

العدل أحلی من الماء یصیبه الظمآن،ما أوسع العدل إذا عدل فیه و إن قل

بیان:العدل ضد الجور،و یطلق علی ملکه للنفس تقتضی الاعتدال فی جمیع الامور، و اختیار الوسط بین الافراط و التفریط،و یطلق علی إجراء القوانین الشرعیه فی الاحکام الجاریه بین الخلق،قال الراغب:العدل ضربان مطلق یقتضی العقل حسنه و لا یکون فی شئ من الازمنه منسوخا و لا یوصف بالاعتداء بوجه نحو الاحسان إلی من أحسن إلیک،و کف الاذیه عمن یکف أذاه عنک،و عدل یعرف کونه عدلا بالشرع، و یمکن أن یکون منسوخا فی بعض الازمنه کالقصاص و أرش الجنایات،و لذلک قال:

"فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه"و قال:"و جزاء سیئه سیئه مثلها"فسمی ذلک اعتداء و سیئه،و هذا النحو هو المعنی بقوله:"إن اللّه یأمر بالعدل و الاحسان" فان العدل هو المساواه فی المکافاه إن خیرا فخیرا،و إن شرا فشرا،و الاحسان أن یقابل الخیر بأکثر منه و الشر بأقل منه انتهی.و قوله علیه السلام:"إذا عدل فیه"یحتمل وجوها:الاول أن یکون الضمیر راجعا إلی الامر أی ما أوسع العدل إذا عدل فی أمر، و إن قل ذلک الامر،الثانی أن یکون الضمیر راجعا إلی العدل،و المراد بالعدل الامر الذی عدل فیه،فیرجع إلی المعنی،و یکون تأکیدا،الثالث إرجاع الضمیر إلی العدل

ص:223

أیضا و المعنی ما أوسع العدل الذی عدل فیه أی یکون العدل واقعیا حقیقا لا ما یسمیه الناس عدلا أو یکون خالصا غیر مخلوط بجور،أو یکون عدلا ساریا فی جمیع الجوارح لا مخصوصا ببعضها،و فی جمیع الناس لا یختص ببعضهم،الرابع ما قیل:إن "عدل"علی المجهول من بناء التفعیل،و المراد جریانه فی جمیع الوقایع لا أن یعدل إذا لم یتعلق به غرض،فالتعدیل رعایه التعادل و التساوی،و علی التقادیر یحتمل أن یکون المراد بقوله:"و إن قل"بیان قله العدل بین الناس.

-بحار الأنوار،ج 72،ص 39:عن محمد،عن أحمد،عن ابن محبوب،عن ابن وهب، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:العدل أحلی من الشهد،و ألین من الزبد،و أطیب ریحا من المسک.

ایضاح:"أحلی من الشهد"من قبیل تشبیه المعقول بالمحسوس،لالف أکثر الخلق بتلک المشتهیات البدنیه الدنیه.

-بحار الأنوار،ج 72،ص 350:سئل أمیر المؤمنین علیه السلام أیما أفضل العدل أو الجود؟قال:العدل یضع الامور مواضعها،و الجود یخرجها عن جهتها،و العدل سائس عام و الجود عارض خاص،فالعدل أشرفهما و أفضلهما،احذر العسف و الحیف،فان العسف یعود بالجلا،و الحیف یدعو إلی السیف،و قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:

إیاکم و الظلم فانه یخرب قلوبکم،و قال صلی اللّه علیه و آله:أحب الناس یوم القیامه و أقربهم إلی اللّه مجلسا إمام عادل،و إن أبغض الناس إلی اللّه و أشدهم عذابا إمام جائر،و قال صلی اللّه علیه و آله:من أصبح و لایهم بظلم أحد غفر له ما اجترم

-حکایت زیبایی نیز در بحار بدین شکل آمده است:بحار الأنوار،ج 72،ص 351:

روی المظفری فی تاریخه قال:لما حج المنصور فی سنه أربع و أربعین و مائه،نزل بدار الندوه،و کان یطوف لیلا و لا یشعر به أحد،فإذا اطلع الفجر صلی بالناس وراح فی موکبه إلی منزله،فبینما هو ذات لیله یطوف إذ سمع قائلا یقول:اللهم إنا نشکو إلیک ظهور البغی و الفساد فی الارض،و ما یحول بین الحق و أهله من الظلم،قال:

فملا المنصور مسامعه منه ثم استدعاه فقال له:ما الذی سمعته منک؟قال:إن أمنتنی علی نفسی نبأتک بالامور من أصلها،قال:أنت آمن علی نفسک،قال:أنت الذی

ص:224

دخله الطمع حتی حال بینه و بین الحق و حصول ما فی الارض من البغی و الفساد،فان اللّه سبحانه و تعالی استرعاک امور المسلمین فاغفلتها،و جعلت بینک و بینهم حجابا و حصونا من الجص و الاجر و أبوابا من الحدید،و حجبه معهم السلاح،و اتخذت وزراء ظلمه،و أعوانا فجره،إن أحسنت لا یعینوک،و إن أسأت لا یردوک،و قومتهم علی ظلم الناس و لم تأمرهم باعنانه المظلوم و الجایع و العاری،فصاروا شرکاءک فی سلطانک،و صانعتهم العمال بالهدایا خوفا منهم،فقالوا:هذا قد خان اللّه فمالنا لا نخونه فاختزنوا الاموال،و حالوا دون المتظلم و دونک،فامتلات بلاد اللّه فسادا و بغیا و ظلما، فما بقاء الاسلام و أهله علی هذا؟و قد کنت اسافر إلی البلاد الصین و بها ملک قد ذهب سمعه،فجعل یبکی فقال له وزراؤه:ما یبکیک؟فقال:لست أبکی علی ما نزل من ذهاب سمعی ولکن المظلوم یصرخ بالبات و لا أسمع نداءه،و لکن إن کان سمعی قد ذهب فبصری،باق،فنادی فی الناس:لا یلبس ثوبا أحمر إلا مظلوم،فکان یرکب الفیل فی کل طرف نهار هل یری مظلوما فلا یجده.هذا و هو مشرک باللّه،و قد غلبت رأفته بالمشرکین علی شح نفسه،و أنت مؤمن باللّه،و ابن عم رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و لا تغلبک رأفتک بالمسلمین علی شح نفسک فإنک لا تجمع المال إلا لواحده من ثلاث إن قلت:إنک تجمع لولدک،فقد أراک اللّه تعالی الطفل الصغیر یخرج من بطن امه لا مال له،فیعطیه.فلست بالذی تعطیه بل اللّه سبحانه هو الذی یعطی،و إن قلت:أجمعها لتشیید سلطانی فقد أراک اللّه القدیر عبرا فی الذین تقدموا،ما أغنی عنهم ما جمعوا من الاموال و لا ما أعدوا من السلاح،و إن قلت أجمعها لغایه هی أحسن ما الغایه التی أنا فیها،فو اللّه ما فوق ما أنت فیه منزله إلا العمل الصالح یا هذا هل تعاقب من عصاک إلا بالقتل؟فیکف تصنع باللّه الذی لا یعاقب إلا بألیم العذاب، و هو یعلم منک ما أضمر قلبک،و عقدت علیه جوارحک،فماذا تقول إذا کنت بین یدیه للحساب عریانا؟هل یغنی عنک ما کنت فیه شیئا؟.قال:فبکی المنصور بکاء شدیدا و قال:یا لیتی لم اخلق و لم أک شیئا،ثم قال:ما الحیله فیما حولت؟قال:

علیک بأعلام العلماء الراشدین،قال:فروامنی،قال:فروامنک مخافه أن تحملهم علی ظهر من طریقتک،و لکن افتح الباب،و سهل الحجاب و خذ الشئ مما حل و طاب،

ص:225

و انتصف للمظلوم،و أنا ضامن عمن هرب منک أن یعود إلیک،فیعاونک علی أمرک، فقال المنصور:اللهم وفقنی لان أعمل بما قال هذا الرجل،ثم حضر المؤذنون و أقاموا الصلاه،فلما فرغ من صلاته قال:علی بالرجل،فطلبوه فلم یجدوا له أثرا فقیل:إنه کان الخضر علیه السلام.

-قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:عدل ساعه خیر من عباده سبعین سنه قیام لیلها و صیام نهارا،و جور ساعه فی حکم أشد و أعظم عند اللّه من معاصی ستین سنه و قال صلی اللّه علیه و آله:من أصبح و لا یهم بظلم أحد غفر له ما اجترم،و قال صلی اللّه علیه و اله:إن أهون الخلق علی اللّه من ولی أمر المسلمین فلم یعدل لهم.

(3).از سعدی است.

(4).فصلت،53.

(5).بقره،164.

(6).نحل،10-18.

(7).غاشیه،17-20.

(8).نهج البلاغه،ج 3،ص 77.

(9).فرهنگ در همه جای دنیا شاخصه ها و پارامترهای اندازه گیری مشخصی دارد که یکی از مهمترین آن ها،مقایسه آماری شاخص مطالعه و تیراژ کتاب در این کشورها است.با مقایسه این دو مقوله،می توان گفت که ایرانی ها کتاب نمی خوانند!براساس اعلام رئیس سازمان کتابخانه ملی ایران،هر شهروند ایرانی در شبانه روز تنها دو دقیقه از وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص می دهد که این میزان در مقایسه با کشورهای توسعه یافته همانند ژاپن یا انگلیس که سرانه مطالعه آن ها حدود 90 دقیقه در روز است و یا در مقایسه با کشورهای در حال توسعه ای همانند ترکیه یا مالزی که این عدد نزدیک به 55 دقیقه در روز است،بسیار اندک است(رئیس ستاد هفته کتاب خراسان رضوی در سال 87 گفته است:سرانه مطالعه در دنیا 45 دقیقه در روز و در ایران بین هشت تا 10 دقیقه است آمارگیری جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از میزان سرانه مطالعه در تهران نیز نشان می دهد تقریبا نیمی از

ص:226

تهرانی ها هیچ پولی برای خرید کتاب نمی پردازند.این آمارگیری را بخش افکارسنجی پژوهشگاه فرهنگ،هنر و ارتباطات که به وزارت ارشاد وابسته است از بین حدود یک هزار تهرانی در سال 87 انجام داده است.طبق این نظرسنجی،منطقه یک تهران بهترین و منطقه 15 بدترین شرایط مطالعه را در تهران دارند.4/66 درصد از شهروندان منطقه 15 تهران ماهانه هیچ هزینه ای برای کتاب نمی کنند.این در حالی است که در منطقه یک تهران تنها 23 درصد برای کتاب هیچ هزینه ای نمی کنند.طبق این نظرسنجی،5/44 درصد از شهروندان منطقه یک تهران ماهانه بیش از 10 هزار تومان کتاب می خرند،اما تنها 15 درصد از شهروندان این منطقه بالای یک ساعت مطالعه می کنند.این آمار در منطقه 15 تنها 4/3 درصد است.این آمار قرائت قرآن،کتاب های درسی،روزنامه و اینترنت را شامل نمی شود).سرانه تیراژ کتاب در ایران نیز نزدیک به 2000 کتاب برای هر عنوان است که این آمار در کشوری همانند مصر 70 هزار کتاب برای هر عنوان است!

(10).براساس آمارهای موجود،تا سال 87 شمسی،در کتابخانه های ایران بیش از دو میلیون کتاب،چهار میلیون نشریه،300 میلیون نسخه و سند و حدود 56 هزار نسخه خطی وجود دارد.البته،دستیابی به رقم صحیح کتاب های منتشر شده در ایران به خاطر نقایص موجود در سیستم کتابشناسی ملی ایران امکان پذیر نیست.با این حال،کتابشناسی ملی ایران علی رغم نارسایی های موجود یگانه منبع موجود در ارائه عناوین منتشر شده در کشور است.براساس کتابشناسی ملی ایران،در سال 1351،تعداد 2362 عنوان کتاب منتشر شده درحالی که تحقیقات شخصی تعداد عناوین منتشر شده را در همین سال 3632 عنوان اعلام می کند.تعداد عناوین منتشر شده در سال 1355 براساس کتابشناسی ملی ایران 9272 عنوان می باشد که نسبت به سال 1345 که تعداد 2421 عنوان منتشر شده افزایشی معادل 1685 عنوان را نشان می دهد،کتاب های منتشر شده در شهرستان های ایران به ندرت وارد کتابشناسی ملی می گردند و آگاهی اندکی در مورد آنها وجود دارد.کتابشناسی ملی ایران تعداد کتاب های منتشر شده در سال 1352 در 24 شهر ایران را 329 عنوان اعلام کرده

ص:227

است.کتاب های موجود در بازار ایران موضوع مهمی است که به ندرت تحقیقی در مورد آن انجام می گیرد تنها در سال 1354 است که تحقیقی در این مورد انجام گرفته و عناوین موجود در بازار ایران را 3153 ذکر کرده است.

تعداد عناوین کتاب های منتشر شده در ایران:

در سال های پایانی حکومت رضا شاه:

با سقوط رژیم رضا خان در شهریور 1320،آزادی سیاسی نسبی در کشور پدید آمد و با فراز و فرودهایی تا مرداد 1332 ادامه یافت.در این مدت بیش از 70 گروه، تشکل و حزب سیاسی تأسیس شد و بیش از 1000 عنوان روزنامه و مجله منتشر گردید.جدول زیر آمار کتاب های منتشر شده طی سال های 1321 تا 1332 را از دو مأخذ متفاوت نشان می دهد.

چنانکه ملاحظه می شود تفاوت زیادی میان دو آمار وجود دارد و حتی منحنی های صعود و نزول آنها نیز با هم متفاوت است.پس از کودتای 28 مرداد 1332 و ممنوعیت فعالیت احزاب مخالف،انتشار کتاب کاستی یافت.جدول زیر فراوانی کتاب های منتشر شده در سال های 1333 تا 1341 را از دو مأخذ متفاوت نشان می دهد.

براساس یک پژوهش،در این سال ها سانسور پیش از انتشار کتاب،به طور جدی اعمال نشده و در صورت اعتراض،کتاب را پس از نشر بررسی می کردند.با بهبود نسبی اوضاع اقتصادی،افزایش جمعیت شهرنشینی و شمار باسوادان،و بالا رفتن سطح آموزش عالی در کشور به تدریج بر شمار انتشارات کتابی افزوده شد.

اصلاحات سیاسی،اجتماعی و اقتصادی که از 1339 تا 1341 در کشور پدید آمد

ص:228

نیز بر افزایش کمی و کیفی مطبوعات و کتاب های منتشر شده در کشور تأثیر داشت.

در این سال ها بنگاه های انتشاراتی بزرگی در کشور پدید آمدند و ترجمه آثار مشهور کلاسیک و جدید خارجی و نیز تصحیح و تألیف آثار معتبر فارسی آغاز شد.

در این زمان بود که در تهران در مقابل دانشگاه تهران راسته کتابفروشان ایجاد شد و مرکز چاپ و نشر کتاب از مرکز شهر به آن جا منتقل گردید.

با پایان دوران فضای باز سیاسی 1339-1341،چاپخانه ها موظف شدند که پیش از چاپ کتاب،دستنوشته آن را تحویل اداره نگارش که از ادارات تابع وزارت فرهنگ بودداده و پس از بررسی و تأیید از سوی آن اداره،اقدام به چاپ آن کنند.و در صورت انتشار«کتاب های مضره»،اداره آگاهی موظف به جمع آوری آنها بود.بدین ترتیب هر کتاب قبل از نشر،به بهانه گرفتن شماره ثبت کتابخانه ملی،به اداره نگارش تحویل داده می شد و آنان نیز با بررسی تک تک صفحات و اعمال اصلاحات،اجازه نشر صادر می کردند یا کتاب را غیر قابل انتشار تشخیص می دادند.

اسناد موجود نشان می دهد که سانسور پیش از انتشار،به شکل فراگیر،طی شانزده سال پس از آن دوران به شدت اعمال می شد.

ساواک نیز بهه نظارت و سانسور کتاب می پرداخت که در برخی موارد،تصمیمات و اقدامات آن دو،متعارض بود.مثلا گاهی اداره نگارش به کتابی اجازه نشر می داد، ولی مقامات امنیتی دستور جمع آوری و نابودی آن را می دادند.البته تنها سازمانی که رسمآ به سانسور کتاب بعد از نشر اقدام می کرد،ساواک بود.

با وجود تنگ تر شدن فضای سیاسی و گسترش سانسور در عرصه کتاب و مطبوعات، از سال 1342 تا 1349،رشد چشمگیری در تعداد عناوین کتاب های منتشر شده به وجود آمد که بالاترین آن در 1348 با 4809 عنوان و سپس 1349 با 4359 عنوان کتاب است که با سال های پیش حتی پس از آن تا 1357 تفاوت آشکاری دارد.

جدول زیر فراوانی کتاب های منتشر شده از 1342 تا 1349 را نشان می دهد:

ص:229

این افزایش،دلایل متعدد اقتصادی،اجتماعی،و فرهنگی دارد که از جمله می توان به دو برابر شدن رشد اقتصادی کشور طی سال های 1338 تا 1349 و به دنبال آن افزایش درآمدهای عمومی،ادامه روند مهاجرت روستاییان به شهرها و افزایش جمعیت شهرنشین و در نتیجه رشد طبقه متوسط،پیشرفت و تحول در آموزش، صنعت و خدمات،و تأسیس دانشگاه و مؤسسات آموزش عالی در بسیاری از شهرهای بزرگ کشور اشاره کرد.

از 1349 تا 1357،با وجود افزایش جمعیت درس خوانده،بالا رفتن درآمدها،بهبودی وضعیت معیشتی،و رایگان شدن آموزش های عالی،تعداد عناوین کتاب های منتشر شده،به شدت کاهش یافت.این امر به دلیل فقدان آزادی های سیاسی و سانسور شدید و توقیف صدها عنوان کتاب بود که توسط اداره نگارش و یا ساواک،ماه ها و سال ها بلاجواب مانده و یا ممنوع الانتشار شده بودند که این وضعیت تا آخرین ماه های حیات رژیم شاه ادامه داشت.در همین سال ها،بسیاری از نویسندگان، ممنوع القلم و بسیاری از وعاظ ممنوع المنبر شدند.تنها از نیمه دوم 1356 به بعد است که در تعداد عناوین و شمارگان کتاب های منتشر شده رشد نسبی دیده می شود.جدول زیر فراوانی کتاب های منتشر شده از 1349 تا 1357 را نشان می دهد:

براساس یک پژوهش گسترده،از 1320 تا 1357،تعداد 23100 عنوان کتاب،بررسی شده است که از این تعداد 5046 عنوان نظر منفی یا مشروط ممیزان را کسب کرده اند.نظر منفی به حالتی گفته شده که کلا نشر کتاب را جایز ندانسته اند و نظر مشروط،ناظر به وضعیتی است که انتشار آن را پس از اصلاحاتی جایز دانسته اند.

با پیروزی دموکرات ها در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا(آبان 1355)و اعلام سیاست فضای باز سیاسی تدریجآ بسیاری از کتاب هایی که طی سال های گذشته در داخل کشور منتشر شده و ممنوع الانتشار بودند و دارندگان آنها به زندان های سنگینی محکوم می شدند به طور نیمه مخفی و سپس آشکارا چاپ و منتشر شدند

ص:230

که برخی از آنها در ده ها و صدها هزار نسخه به فروش رسید.کتاب ها و جزوات تئوریک،تحلیلی،و آموزشی سازمان های چریکی و مخالفان سیاسی خارج از کشور نیز از زمره همین کتاب ها بودند که مورد استقبال بسیاری از دانشجویان قرار داشتند.این کتاب ها که در جلدهای سفید و کاغذهای نامرغوب و ارزان قیمت و با اسامی مستعار مؤلفان چاپ می شدند،به کتاب های«جلد سفید»مشهور شدند.

به دلیل شرایط سیاسی خاص آن سال ها،آماری از تعداد عناوین این کتاب ها و شمارگان دقیق آنها در دست نیست و تاکنون نیز پژوهشی دقیق و گسترده در این باره صورت نگرفته است.

(11).دبیر انجمن نویسندگان کودک و نوجوان در سال 87 پایین بودن تیراژ کتاب را یکی از نشانه های پایین بودن میزان مطالعه عنوان کرد:«تیراژ کتاب در ایران خیلی پایین و معمولا 1500 تا 2000 نسخه است و در بهترین حالت حداکثر 5000 نسخه است.بالا بودن سرانه مطالعه می تواند تیراژ را بالا ببرد.اگر تیراژ بالا باشد باید وضع مترجم و نویسنده خوب باشد درحالی که این طور نیست و چرخه تولید و توزیع اقتصادی نشده و کتاب مشتری دقیقی ندارد.پس،با یک حساب سرانگشتی و عقلانی نتیجه می گیریم وضعیت کتابخوانی در ایران وخیم است.»

عناوین منتشر شده توسط ناشران خصوصی در تیراژهای متفاوتی از 5000،2000، 10000 تا 50000 نسخه می باشد تیراژ 50000 نسخه بالاترین رقمی است که تاکنون یک ناشر کتاب هایش را در این حجم منتشر کرده است.

(12).روایات در این باره فراوان است.از جمله:

-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«اطلبوا العلم و لو بالصین فإن طلب العلم فریضه علی کل مسلم».کنز العمال،28698،28697

-الإمام الصادق علیه السلام:«اطلبوا التعلم و لو بخوض اللجج و شق المهج».أعلام الدین،303.

-عنه علیه السلام:«لو علم الناس ما فی العلم لطلبوه و لو بسفک المهج و خوض اللجج».عوالی اللآلی،ج 4،ص 61،ح 9.

ص:231

-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«اطلبوا العلم،فإنه السبب بینکم و بین اللّه عز و جل».

أمالی المفید،ص 29،ح 1.

-لقمان علیه السلام لابنه و هو یعظه-:یا بنی!اجعل فی أیامک و لیالیک و ساعاتک نصیبا لک فی طلب العلم فإنک لن تجد لک تضییعا مثل ترکه.

-الإمام الصادق علیه السلام:«طلب العلم فریضه فی کل حال».

-عنه علیه السلام:«طلب العلم فریضه من فرائض اللّه».

(13).از سعدی است.

(14).برداشت آزادی است از این روایت که با شواهد تاریخی متفاوت ترکیب شده است:

احتجاج،شیخ طبرسی،ج 1،ص 136:«فلما اختار اللّه لنبیه دار أنبیائه،و مأوی اصفیائه،ظهر فیکم حسکه النفاق و سمل جلباب الدین و نطق کاظم الغاوین و نبغ خامل الاقلین و هدر فنیق المبطلین فخطر فی عرصاتکم و اطلع الشیطان رأسه من مغرزه هاتفا بکم فألفاکم لدعوته مستجیبین،و للعزه فیه ملاحظین،ثم استنهضکم فوجدکم خفافا،و احشمکم فألفاکم غضابا فوسمتم غیر ابلکم و وردتم غیر مشربکم هذا و العهد قریب و الکم رحیب،و الجرح لما یندمل...».

(15).1 بار در سوره جاثیه،آیه 7؛10 بار در سوره مرسلات به صورت «فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ»؛ 2 بار در سوره مطففین،آیات 1 و 10؛1 بار در سوره همزه،آیه 1.

(16).از ادیب الممالک فراهانی است.

ص:232

11 درباره عقل و آداب تجارت

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:233

ص:234

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

در گفتار پیشین،سخن به تجارت و رعایت عدالت و انصاف در فروش اجناسی رسید که نیازمند پیمانه و کیل و ترازو و متر و...هستند.تقریبا، اغلب مشاغلی که مردم با آن ها سروکار دارند به نوعی با سنجش در ارتباط است.کسی تاریخ دقیق پیدایش پیمانه و ترازو را در جوامع انسانی نمی داند،ولی مسلما از دیرباز این موضوع در میان انسان ها مطرح بوده است.قرآن کریم نیز از قدیمی ترین انبیاء و پیغمبران نقل می کند که رعایت حق را در پیمانه و ترازو به مردم سفارش می کردند:

«وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ». 1

و به سوی مردم مدین،برادرشان شعیب را فرستادیم،گفت:ای قوم من! خدا را بپرستید که شما را جز او معبودی نیست،یقینا برهانی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آمد،پس پیمانه و ترازو را تمام و کامل بدهید،و از اجناس و اموال و حقوق مردم مکاهید،و در زمین پس از

ص:235

اصلاح آن به وسیله رسالت پیامبران فساد مکنید،این امور برای شما بهتر است،اگر مؤمنید.

«وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ* وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ». 2

و به سوی مردم مدین برادرشان شعیب را فرستادیم.گفت:ای قوم من! خدا را بپرستید،شما را جز او هیچ معبودی نیست؛و از پیمانه و ترازو مکاهید،همانا من شما را در توانگری و نعمتی که بی نیازکننده از کم فروشی است می بینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم.و ای قوم من،پیمانه و ترازو را عادلانه و منصفانه کامل و تمام بدهید،و اجناس مردم را هنگام خریدن کم شمارتر و کم ارزش تر از آنچه که هست به حساب نیاورید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.

«أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ* وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِیمِ* وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ». 3

پیمانه را کامل بدهید و از کم فروشان نباشید.و متاع و کالا را با ترازوی درست وزن کنید،و از قیمت اشیا و اجناس مردم به هنگام خرید نکاهید، و در زمین تباهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.

می دانیم آنچه پیغمبران رعایت آن را به مردم سفارش می کردند از پیش خود نبوده،بلکه ابلاغ فرمان خدا به مردم بوده است.قرآن مجید هم کتابی است که برای راهنمایی مردم نازل شده است.پس،این که موضوع عدالت در پیمانه و ترازو را مطرح کرده نشان می دهد که این خواست پروردگار است که مردم در پیمانه و ترازو اهل ظلم و ستم و تجاوز به حقوق دیگران نباشند.

نگاهی به آیه 85 سوره اعراف

هم چنان که گذشت،در سوره مبارکه اعراف از قول حضرت شعیب،

ص:236

علیه السلام،آمده است که «وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ».

کلمه«بخس»به معنی کم بودن است.یعنی ای مردم در خرید و فروش از جنس مردم نکاهید و از آن کم نگذارید.کم گذاشتن از جنس مردم، چه جنس پیمانه ای و ترازویی وبه تبع این آیات شریفه چه جنس عددی و متری،باعث می شود انسان علاوه بر خیانت و ظلم در حق مردم،دچار حق الناس هم بشود و اگر انسان اموالی را که در دنیا از دیگران برداشته به آنان برنگرداند،این اموال تا قیامت بر عهده او باقی خواهند ماند تا محکمه الهی برپا شود.مجازات چنین فردی نیز به این بستگی دارد که صاحبان حق از حق خود بگذرند یا از آن گذشت نکنند.

اگر آنان از حق خود گذشت کنند،پروردگار انسان را آزاد می کند،ولی اگر گذشت نکند،پروردگار دستور می دهد از خوبی های فرد مدیون بردارند و آن را در پرونده فرد طلبکار بگذارند یا،اگر خوبی ای در پرونده اش نداشته باشد،از بدی های صاحبان حق بردارند و در پرونده مدیون بگذارند. 4 آن هم در چه روزی!روزی که حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،درباره آن می فرماید:

مادری که تنها یک فرزند داشته و برای نجات مقدار کمی عمل صالح کم دارد،برای نجات خویش،در صحرای محشر نزد فرزندش می آید و می گوید:من تو را نه ماه باردار بودم،دو سال شیرت دادم،سه چهار سال همواره مراقبت بودم،و پایان عمر همیشه به تو خدمت کردم.حال،از عمل صالحت اندکی به من بده تا کمبودم جبران شود و کاری به من نداشته باشند...!وقتی سخن او به این جا می رسد،آن فرزند از مادرش فرار می کند! 5

با این وصف،در چنین روزی،تکلیف کسی که از صد عدد،نود و پنج عدد را به مردم پرداخته؛از صد متر،نود و هشت متر را پرداخته؛از پنج کیلو،چهار کیلو و هشتصد گرمش را داده؛از یک لیتر،یک مقدارش را

ص:237

کم گذاشته،و این کار را 60 سال تمام ادامه داده،معلوم است.اگر بنا باشد باری را از دوش طلبکار بردارند و روی دوش مدیون بگذارند،چه وضعی پیش خواهد آمد؟آن هم روزی که در کتاب خدا این گونه وصف شده است:

«فَإِذٰا جٰاءَتِ الصَّاخَّهُ* یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ* وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ* وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ* لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ». 6

پس زماین که آن بانگ هولناک و مهیب در رسد،روزی که آدمی فرار می کند،از برادرش و از مادر و پدرش و از همسر و فرزندانش.در آن روز هرکسی از آنان را کاری است که او را به خود مشغول می کند تا جایی که نمی گذارد به چیز دیگری بپردازد.

این متن قرآن کریم است.قیامت روزی است که انسان از برادر و پدر و مادر و زن و فرزندانش می گریزد،مبادا از او عمل صالحی بخواهند یا بار معصیتی را بر دوشش بگذارند.آن وقت،اگر خداوند کاسبی را بیاورد که در مدت 60 سال عمرش از مردم کم می گذاشته و به او بگوید:این پنج هزار نفر از تو طلبکارند!خودت می دانی و این پنج هزار نفر!کار خیلی بر آدمی سخت می شود.(نعوذ باللّه من عاقبه السوء)

اگر کسی که این آیات و روایات را می شنود،آن ها را جدی بگیرد،در زندگی راحت نمی نشیند،تا زمانی که حسابش را با مردم تسویه کند.

سبب ناراحتی پیامبر(ص)

روزی،روایات را مرور کردم.به این روایت برخوردم که در آن ابوذر غفاری می فرماید:یک روز آمدم نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر بخوانم.

دیدم چهره پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،رفته و غمگین است.حیا کردم که سبب این ناراحتی را نیز از پیامبر بپرسم،اما تا صبح در فکر بودم.وقتی بلال اذان صبح را گفت،به مسجد آمدم و برخلاف شب

ص:238

گذشته دیدم رسول خدا خیلی شاد است.جلو رفتم و عرض کردم:

اجازه می دهید سؤالی بکنم؟فرمود:بله.گفتم:دیشب خیلی گرفته و محزون بودید و امروز شاد و مسرورید.شب ناراحتی چه بود؟فرمود:

ابوذر،دیشب دو درهم از حق مردم پیش من مانده بود و کسی را پیدا نمی کردم که آن مال را به او رد کنم.این بود که تا اذان بیدار نشستم و دعا کردم که خدایا،مرگ مرا امشب نرسان تا من این دو درهم را به صاحبش برسانم!بیدار بودم تا اگر ملک الموت آمد از او خواهش کنم جان مرا نگیرد.امروز،هنگام سحر،مستحقی یافتم و آن دو درهم را رد کردم.برای همین،امروز روز خوش من و دیشب شب ناخوشی ام بود. 7

انواع اجل

قرآن کریم برای انسان دو نوع اجل برمی شمارد:

«هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ». 8

اوست که شما را از گلی مخصوص آفرید.سپس برای عمر شما مدتی مقرّر کرد،و اجل حتمی و ثابت نزد اوست.شگفتا!که باز شما با این همه دلایل آشکار در یکتایی و ربوبیّت و خالقیّت او شک می کنید.

به فرموده قرآن،انسان دو نوع مرگ دارد:اجل مسلمی و اجل معلق.

اجل مسمّی حتمی است و با گریه و دعا و صدقه و التماس رفع نمی شود و اگر زمانش برسد،انسان به یقین می میرد؛اما اجل معلق اجلی است که طبق فرموده قرآن،برای انسان نوشته شده است،ولی به واسطه کارهای نیکی که انجام می دهد،از او برداشته می شود؛مثلا،خدمتی به مادر می کند،مشکل کسی را حل می کند،نیمه شب بلند می شود و به درگاه خداوند عالم گریه می کند،صدقه می دهد و...با انجام اعمال نیک،این

ص:239

اجل ثبت شده که غیر قطعی است را خدا از انسان دور می کند.

«یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ». 9

خدا هرچه را بخواهد محو می کند و هرچه را بخواهد ثابت و پابرجا می نماید،و امّ الکتاب نزد اوست.

این نص صریح قرآناست.یعنی خدا هرچه را که بخواهد،از پرونده انسان در عالم تقدیر پاک و محو می کند؛و اگر بخواهد،آن را ثابت و پا برجا نگه می دارد.بنابراین،اجل مسمی قابل تغییر نیست،اما اجل غیر مسمی را می توان تغییر داد.

صدقه اجل را دور کرد

روزی،حضرت مسیح،علیه السلام،با یارانش از در خانه ای عبور می کردند که در آن مجلس عروسی برقرار بود و صدای شادی و خنده از آن به گوش می رسید.حضرت فرمودند:امشب این جا عروسی است، ولی کسی نمی داند که داماد امشب می میرد!پرسیدند:چطور می میرد؟ فرمود:مار زهردار و خطرناکی او را نیش می زند و او می میرد!

صبح که اصحاب حضرت دوباره از آن جا رد شدند،دیدند پارچه سیاه بالای در خانه نزده اند و صدای گریه و ناله به گوش نمی رسد.تعجب کردند و در خانه را زدند.بعد،از کسی که در را باز کرده بود پرسیدند:

دیش این جا عروسی بود؟گفت:بله.گفتند:حال دامام خوب است؟ گفت:خیلی خوب است.

با تعجب نزد حضرت آمدند که مگر دیروز نفرمودید داماد آن خانه می میرد؟فرمود:چرا،ولی دیشب وقتی عروس و دامام مشغول خوردن شام شدند،فقیری آمد و از آنان غذا خواست.داماد هم ظرف غذای خویش را به او داد و آن فقیر برایش دعا کرد.بدین سبب،خداوند مرگ او را به تعویق انداخت. 10

ص:240

آیا ما پیرو پیغمبریم ؟

من نمی دانم وقتی مردم می گویند ما امت این پیغمبریم،چقدر راست می گویند؟و منظورشان کدام پیغمبر است؟اگر به واقع کسی معتقد به دینی باشد که رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله و سلم،آورده و خود را پیرو آن حضرت می دانند،چرا رفتار آن ها این قدر دور از تعالیم اسلام و عمل آن حضرت است؟

چند روز پیش،یکی از دوستان تماس گرفت و گفت:با شما کاری دارم!شب که همدیگر را دیدیم سه چهار تا پرونده روی میز گذاشت و گفت:از پارسال تا به حال که جنس به مردم فروخته ایم،نتوانسته ایم مطالباتمان را وصول کنیم.از طرفی،حدود 700 کارگر در کارخانه کار می کنند که همگی صاحب زن و فرزند هستند و باید ماه به ماه حقوقشان را بگیرند و تا به حال یک ماه هم حقوقشان عقب نیفتاده.از طرفی،به بانک ها و برخی شرکت هایی که با هم در ارتباطیم بدهکایم و قدرت پرداخت بدهی را هم نداریم.تنها کاری که می توانیم بکنیم برای این که بارمان سنگین تر نشود و کارخانه نخوابد و آبرویمان نریزد و بعد از یک عمر آبروداری زندان نرویم این است که 500 نفر از کارگرها را با زن و بچه و با اشک چشم بیرون کنیم.خیلی هم تحت فشار قرار بگیریم،آن دویست کارگر را هم اخراج می کنیم و در کارخانه را می بندیم.

مال مردم را بردن ظلمی است که گاه ضررش جبران ناپذیر است.500 انسان مظلوم خانواده دار و مستأجری باید از کار بیکار شوند،برای این که عده ای سرمایه این کارخانه دار را به یغما برده اند.این چه ظلمی است و چه کسی می تواند پاسخگوی آن باشد؟

سخن قرآن این است: «لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ».

نامردی و شیطنت و کم فروشی و خیانت نکنید.

ص:241

مروری بر داستان حضرت یوسف(ع)

حضرت یوسف،علیه السلام،در زمان فراوانی نعمت در مصر،با اختراع سیلو مواد غذایی را به مدت هفت سال نگهداری کرده بود.در این سیلوها،میزان سنجش«کیل»و پیمانه بود.وقتی برادران یوسف برای بار دوم به مصر آمدند تا غذا تهیه کنند به حضرت گفتند:

«فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَهٍ مُزْجٰاهٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ». 11

پس هنگامی که بر یوسف وارد شدند،گفتند:عزیز!از سختی قحطی و خشکسالی به ما و خانواده ما گزند و آسیب رسیده و برای دریافت آذوقه مال ناچیزی آورده ایم.پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما صدقه بخش؛زیرا خدا صدقه دهندگان را پاداش می دهد.

آن ها حضرت را نمی شناختند،زیرا وقتی که او را در چاه انداختند کودکی 8-9 ساله بیش نبود،اما در این زمان،او حدود 40 سال داشت و قیافه اش کاملا عوض شده بود.لذا،احتمال هم نمی دادند او برادر کوچکشان باشد.یوسف نیز امر کرده بود کیل آنان را از مواد غذایی پر کنند.لذا آن ها گفتند:مشکل اقتصادی و قحطی و سختی به ما هجوم آورده و پول زیادی نداریم.بنابراین،پیمانه های ما را پر بگیر:

«فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ».

این سخن آنان نبود،دستوری بود که خدا به انبیائش داده بود تا به مردم ابلاغ کنند.حال،باید پرسید:بر چه اساسی،عده ای از مال دیگران کم می گذارند و مال آنان را غارت می کنند؟گاه می شنویم که مأمور اداره ای برای خرید رفته و به فروشنده پیشنهاد داده که فاکتور را بالاتر از آنچه خریداری شده بنویسد و این را شرط خرید از او قرار داده است!؟ یعنی اگر این فروشنده ننویسد،نزد کس دیگری می رود تا او بنویسد.

فروشنده هم به خود می گوید:چرا این مال به دیگری برسد؟لذا چند

ص:242

میلیون مبلغ فاکتور را اضافه می کند تا مشتری را از دست ندهد.بدین ترتیب،کارمند یک اداره یا سازمان به راحتی و در روز روشن مال 70 میلیون نفر جمعیت یک کشور را می خورد.

این ها دروغ می گویند که امت پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله، هستند.پیامبر چه وقت و کجا به چنین رفتارهایی فرمان داده و از این نوع عملکرد راضی است؟اصلا،انگار برخی از مردم پایشان در قیر فرو رفته و چون قیر خشک شده دیگر نمی توانند خود را از آن نجات بدهند.

کدام یک اشتباه می کنید؟

چند شب پیش،دیدم دختر خانم 18-19 ساله ای در حیاط مسجد با وضع بسیار نامناسبی ایستاده است.فکر کردم حتما مجلس ختمی در مسجد برقرار بوده و او برای ختم به مسجد آمده است،اما وقتی خواستم داخل شبستان شوم،دیدم جلو آمد و گفت:آقا،من در کثافت و لجن فرورفته ام.می شود برایم دعا کنید از این وضع دربیایم؟گفتم:تو دربیا، من هم دعا می کنم!گفت:چه کنم؟گفتم:همین الان روسری ات را درست کن و برو خانه لباس مناسب بپوش!گفت:مگر چه اشکالی دارد؟گفتم:اسم حضرت زهرا،علیها السلام،را شنیده ای؟شروع به گریه کرد و گفت:فاطمه زهرا را می شناسم!گفتم:مساله از دو حال خارج نیست؛یا تو داری اشتباه می کنی که با این سرووضع در خیابان راه می روی،یا فاطمه زهرا که تا آخر عمر رویش را نامحرمی ندید اشتباه می کرد.حال،به نظر تو،کدام یک از شما اشتباه می کنید؟گفت:

من!گفتم:پس زندگی ات را مثل زندگی کسی قرار بده که خودت می گویی اشتباه نمی کرد!گفت:آخر نمی توانم!گفتم:نمی شود و نمی توانم ندارد.توقع داری مردم بیایند روسری تو را جلو بکشند؟

بعضی ها این قدر در آلودگی فرورفته اند که به این سادگی ها

ص:243

نمی توانند از آن بیرون بیایند.مگر آتش جهنم این قیر خشک شده را ذوب کند که آنان بتوانند خودشان را از این وضع نجات دهند که در آن صورت هم این آزادی دیگر فایده ای ندارد.کسانی که مال مردم را غارت می کنند مگر نمی دانند این کار خیلی بدی است؟بی تردید،می دانند،ولی نمی خواهند خود را از این دام رها کنند.

بال شکسته است کلید در قفس این فتح بی شکستگی پر نمی شود. 12

«وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ »

نمی دانم درباره خیانت نکردن به مال مردم دیگر چه بگویم تا عده ای دست از آن بردارند؟خوب بود دستگاه قضایی جزوه کوچکی مشتمل بر این دسته از آیات و روایات چاپ می کرد و در اختیار مردم قرار می داد!خوب بود دولت در کنار همه حمایت ها و هزینه هایی که برای اموری مانند ورزش و سینما و...می کند،قدری هم به مقولاتی از این دست می پرداخت تا فطرت خواب عده ای از مردم بیدار می شد و می فهمیدند جزای مال مردم خوری،بی حجابی،رابطه نامشروع و...طبق آیات قرآن چیست.

هشیار کو،هشیار کو؟

سال ها پیش،استادی داشتم که اصالتا اهل ارنگه کرج بود،ولی در تهران زندگی می کرد.او پیش نماز محله ما بود و سال 1337 هم از دنیا رفت؛ یعنی سه سال پیش از آیت اللّه العظمی بروجردی.من در طول عمرم روحانی های زیادی دیده ام،ولی به جرات می توانم بگویم نمونه او را کمتر دیده ام.شاید هم توفیقات من در این باره کم بوده است.

به هرحال،او خیلی اهل دل بود و زیاد هم منبر می رفت.از جمله، بعد از نمازهای صبح منبر می رفت و یادم هست جمعیت خوبی هم برای

ص:244

شنیدن سخنانش می آمد.گاهی ایشان به مناسبت این شعر را بر منبر می خواند و چشمانش هم پر از اشک می شد:

مستند ذرات جهان،هشیار کو هشیار کو؟

در قیل وقالند این همه،بیدار کو بیدار کو؟

نمی دانم چه شده که این قدر انسان های هشیار در میان ما و در زمان ما کم شده اند؟زیرا یک انسان بیدار،نفس وجودش،تولید ارزش می کند.

آری،می شود انسان ها را به راه راست آورد و مال مردم خورها و بی حجاب ها و اوباش و اراذل و بی نمازها و بی دین ها را دیندار کرد،ولی متاسفانه به اندازه کافی کار نمی شود.نمی دانم چرا این قدر به دنیای مردم پرداخته ایم و از آخرت آنان باز مانده ایم؟و مگر چقدر در این راه توفیق داشته ایم؟

این پول برای ما حلال نیست

در یکی از حوزه های علمیه آذربایجان،روحانی صاحب نفس و خدا بینی به تربیت طلاب مشغول است که آثار ارزشمندی از خود به جای گذاشته است.برایم نقل کردند که صندوقی در این مدرسه هست که طلبه ها بعد از گرفتن شهریه جلوی آن صف می کشند و از حقوق اندکی که گرفته اند،مبلغی را در پاکت می گذارند و داخل صندوق می اندازند.

بعد،مدیر مدرسه این پاکت ها را جمع می کند و مثلا می بیند طلبه ای نوشته است:در ماه درسی گذشته،من شش روز غایب بودم و در آن روزها درس نخواندم.این مبلغ آن مقدار از حقوق من است که در درس حاضر نبودم.چون این مقدار از این پول برایم حلال نبود،آن را به صندوق برگرداندم.

این تاثیر نفس حق مردی الهی است که سبب می شود انسان هایی از این دست در کنارش پرورش پیدا کنند.خیلی از سرمایه ها و پول ها و

ص:245

حقوق هایی که مردم می گیرند یا درمی آورند حلال نیست یا شبهه ناک است،اما چون تربیت نشده اند و آگاهی ندارند متوجه آن نیستند.مردم نیازمند آگاه شدن و تربیت هستند تا در دام نیفتند و این نیاز به برنامه ریزی جدی و کار جدی دارد.زیرا اگر مردم قیامت را قبول داشته باشند و این آیه قرآن را درباره قیامت باور کرده باشند که می فرماید:

«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ». 13

دیگر جرأت نمی کنند به قدر دانه ای جو از مال کسی بردارند یا یک پر کاه از دیوار کاه گلی باغ کسی برای خلال دندانشان دربیاورند.

درسی از مرحوم مقدس اردبیلی(ره)

نقل شده است که عده ای از طلاب با مرحوم مقدس اردبیلی پیاده از نجف به کربلا می رفتند.عادت ایشان نیز این بود که یک شب بیشتر در کربلا نمی ماند.یعنی شب جمعه حضرت را زیارت می کرد و صبح به سمت نجف راه می افتاد.یکبار،در راه که می آمدند،کنار رودخانه فرات (یا دجله)،مرحوم مقدس پیراهنش را که کثیف شده بود از تن درآورد و شست و بعد همان پیراهن را پوشید و به راهش ادامه داد.طلبه ها به ایشان گفتند:حداقل نیم ساعت می ایستادید و استراحت می کردید و در این مدت پیراهنتان را روی دیوار می انداختید تا خشک شود!ایشان در پاسخ فرمود:این دیوار خشک بود و پیراهن من خیس.ترسیدم اگر آن را روی دیوار بیاندازم،گل های خشک دیوار با نم پیراهن نرم شوند و بریزند.آن وقت،باید جواب خرابی دیوار مردم را هم می دادم و من توان پاسخگویی به چنین چیزهایی را در قیامت ندارم.

بزرگان ما این طور مراعات حق مردم و مال مردم را می کردند.این ها همه سفارشات و دستورات قرآن است.با این وصف،آیا باز کسی هست که در حق بودن قرآن شک داشته باشد؟

ص:246

پی نوشت

(1).اعراف،85.

(2).هود،84-85.

(3).شعرا،181-183.

(4).کافی،ج 8،ص 104:عده من أصحابنا،عن سهل بن زیاد،عن الحسن بن محبوب، عن علی بن رئاب،عن أبی عبیده الحذاء،عن ثویر بن أبی فاخته قال:سمعت علی بن الحسین(علیهما السلام)یحدث فی مسجد رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)قال:

حدثنی أبی أنه سمع أباه علی بن أبی طالب(علیه السلام)یحدث الناس قال:إذا کان یوم القیامه بعث اللّه تبارک و تعالی الناس من حفرهم عز لا بهما،جردا مردا فی صعید واحد یسوقهم النور و تجمعهم الظلمه حتی یقفوا علی عقبه المحشر فیرکب بعضهم بعضا و یزدحمون دونها فیمنعون من المضی،فتشتد أنفاسهم و یکثر عرقهم و تضیق بهم امورهم و یشتد ضجیجهم و ترتفع أصواتهم قال:و هو أول هول من أهوال یوم القیامه، قال فیشرف الجبار تبارک و تعالی علیهم من فوق عرشه فی ظلال من الملائکه فیأمر ملکا من الملائکه فینادی فیهم:یا معشر الخلائق انصتوا و استمعوا منادی الجبار،قال فیسمع آخرهم کما یسمع أولهم قال:فتنکسر أصواتهم عند ذلک و تخشع أبصارهم و تضطرب فرائصهم و تفزع قلوبهم و یرفعون رؤوسهم إلی ناحیه الصوت"مهطعین إلی الداع" قال:فعند ذلک یقول الکافر:"هذا یوم عسر"قال:فیشرف الجبار عز و جل الحکم العدل علیهم فیقول:أنا اللّه لا إله إلا أنا الحکم العدل الذی لا یجور الیوم أحکم بینکم بعدلی و قسطی لا یظلم الیوم عندی أحد،الیوم آخذ للضعیف من القوی بحقه و لصاحب المظلمه بالمظلمه بالقصاص من الحسنات و السیئات و اثیب علی الهبات و لا یجوز هذه العقبه الیوم عندی ظالم و لا حد عنده مظلمه إلا مظلمه یهبها صاحبها و اثیبه علیها و آخذ له بها عند الحساب،فتلازموا أیها الخلائق و اطلبوا مظالمکم عند من ظلمکم بها فی الدنیا و أنا شاهد لکم علیهم و کفی بی شهیدا.قال:فیتعارفون و یتلازمون فلا یبقی أحد له عند أحد مظلمه أو حق إلا لزمه بها،قال:فیمکثون ما شاء اللّه فیشتد حالهم و یکثر عرقهم و یشتد غمهم و ترتفع أصواتهم بضجیج شدید،

ص:247

فیتمنون المخلص منه بترک مظالمهم لاهلها قال:و یطلع اللّه عز و جل علی جهدهم فینادی مناد من عند اللّه تبارک و تعالی یسمع آخرهم کما یسمع أولهم-:یا معشر الخلائق أنصتوا لداعی اللّه تبارک و تعالی و اسمعوا إن اللّه تبارک و تعالی یقول[لکم]:

أنا الوهاب إن أحببتم أن تواهبوا فتواهبوا و إن لم تواهبوا أخذت لکم بمظالمکم قال:

فیفرحون بذلک لشده جهدهم و ضیق مسلکهم و تزاحمهم قال:فیهب بعضهم مظالمهم رجاء أن یتخلصوا مما هم فیه و یبقی بعضهم فیقول:یا رب مظالمنا أعظم من أن نهبها قال:فینادی مناد من تلقاء العرش أین رضوان خازن الجنان جنان الفردوس قال:

فیأمره اللّه عز و جل أن یطلع من الفردوس قصرا من فضه بما فیه من الابنیه و الخدم، قال:فیطلعه علیهم فی حفافه القصر الوصائف و الخدم قال:فینادی مناد من عند اللّه تبارک و تعالی:یا معضر الخلائق ارفعوا رؤوسکم فانظروا إلی هذا القصر،قال:

فیرفعون رؤوسهم فکلهم یتمناه،قال:فینادی مناد من عند اللّه تعالی:یا معشر الخلائق هذا لکل من عفا عن مؤمن،قال:فیعفون کلهم إلا القلیل،قال:فیقولن اللّه عز و جل لا یجوز إلی جنتی الیوم ظالم و لا یجوز إلی ناری الیوم ظالم و لاحد من المسلمین عنده مظلمه حتی یأخذها منه عند الحساب،أیها الخلائق استعدوا للحساب،قال:ثم یخلی سبیلهم فینطلقون إلی العقبه یکرد بعضهم بعضا حتی ینتهوا إلی العرصه و الجبار تبارک و تعالی علی العرش قد نشرت الدواوین و نصبت الموازین و احضر النبیون و الشهداء و هم الائمه یشهد کل إمام علی أهل عالمه بأنه قد قام فیهم بأمر اللّه عز و جل و دعاهم إلی سبیل اللّه قال:فقال له رجل من قریش یا ابن رسول اللّه إذا کان للرجل المؤمن عند الرجل الکافر مظلمه أی شئ یأخذ من الکافر و هو من أهل النار؟قال:فقال له علی بن الحسین(علیهما السلام):یطرح عن المسلم من سیئاته بقدر ما له علی الکافر فیعذب الکافر بها مع عذابه بکفره عذابا بقدر ما للمسلم قبله من مظلمه.قال:فقال له القرشی:فإذا کانت المظلمه للمسلم عند مسلم کیف تؤخذ مظلمته من المسلم؟قال:

یؤخذ للمظلوم من الظالم من حسناته بقدر حق المظلوم فتزاد علی حسنات المظلوم، قال:فقال:له القرشی:فإن لم یکن للظالم حسنات؟قال:إن لم یکن للظالم حسنات فإن للمظلوم سیئات یؤخذ من سیئات المظلوم فتزاد علی سیئات الظالم».

ص:248

(5).درباره این موضوع که کسی در قیامت دستگیر دیگری نیست آیات و روایات فراوان وارد شده است.هشدار این دسته از اخبار و آیات این است که پیش از فرا رسیدن مگر توشه خود را از عمل صالح بردارید،زیرا پس از آن دیگر جبران مافات ممکن نیست.خداوند در سوره منافقون آیات 9-11 می فرماید: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ* وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِی إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّٰالِحِینَ* وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّٰهُ نَفْساً إِذٰا جٰاءَ أَجَلُهٰا وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ».

در ذیل آیه «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ...» در تفاسیر و روایات می خوانیم:

-التبیان،شیخ طوسی،ج 10،ص 277:«...فقال (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ) من (أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ) من (صٰاحِبَتِهِ) التی هی زوجته فی الدنیا (وَ بَنِیهِ) یعنی أولاده الذکور نفر من هؤلاء حذرا،من مظلمه تکون علیه.و قیل:لئلا یری ما ینزل به من الهوان و الذل و العقاب.و قیل:نفر منه ضجرا به لعظم ما هو فیه.و قیل:لانه لا یمکنه ان ینفعه بشئ و لا ینتفع منه بشئ».

-تفسیر مجمع البیان،شیخ طبرسی،ج 7،ص 211:«... (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ). و قیل:معناه لا یتفاخرون بالأنساب،کما کانوا یفعلونه فی الدنیا،عن ابن عباس،و الجبائی.و لا بد من تقدیر محذوف فی الآیه علی تأویل:فلا أنساب بینهم یومئذ یتفاخرون بها،أو یتعاطفون بها.و المعنی:إنه لا یفضل بعضهم بعضا یومئذ بنسب،و إنما یتفاضلون بأعمالهم.و قال النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم:"کل حسب و نسب منقطع یوم القیامه إلا حسبی و نسبی" (وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ) أی:لا یسأل بعضهم بعضا عن حاله و خبره،کما کانوا یسألون فی الدنیا،لشغل کل واحد بنفسه،عن الجبائی.و قیل:لا یسأل بعضهم بعضا أن یحمل عنه ذنبه،و لا تنافی بین هذه الآیه و بین قوله».

-بحار الأنوار،ج 7،ص 313:«...و یلعن أهل المعاصی بعضهم بعضا،الذین بدت منهم المعاصی فی دار الدنیا و تعاونوا علی الظلم و العدوان فی دار الدنیا،و المستکبرون

ص:249

منهم و المستضعفون یلعن بعضهم بعضا و یکفر بعضهم بعضا،ثم یجمعون فی موطن یفر بعضهم من بعض و ذلک قوله: «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ».

-عیون أخبار الرضا(ع)،شیخ صدوق،ج 2،ص 222؛خصال،شیخ صدوق،ص 318:«حدثنا أبو الحسن محمد بن عمرو بن علی بن عبد اللّه البصری بایلاق قال:

حدثنا أبو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن أحمد بن جبله الواعظ قال:حدثنا أبو القاسم عبد اللّه بن أحمد الطائی قال:حدثنا أبی:قال:حدثنا علی بن موسی الرضا قال:

حدثنا موسی بن جعفر قال:حدثنا جعفر بن محمد قال:حدثنا محمد بن علی قال:

حدثنا علی بن الحسین قال:حدثنا الحسین بن علی علیهم السلام قال:کان علی بن -أبی طالب علیه السلام بالکوفه فی الجامع إذ قام إلیه رجل من أهل الشام فسأله عن مسائل فکان فیما سأله أن قال:أخبرنی عن قول اللّه عز و جل: (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ* وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ* وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ" من هم؟فقال علیه السلام:قابیل یفر من هابیل،و الذی یفر من أمه موسی،و الذی یفر من أبیه إبراهیم،و الذی یفر من صاحبته لوط،و الذی یفر من ابنه نوح،یفر من ابنه کنعان».قال مصنف هذا الکتاب رضی اللّه عنه:إنما یفر موسی من امه خشیه أن یکون قصر فیما وجب علیه من حقها،و إبراهیم إنما یفر من الاب المربی المشرک لا من الاب الوالد و هو تارخ.

-بحار الأنوار،ج 7،ص 105:بیان:یتحمل أیضا أن یکون المراد بالام امرأه مشرکه کانت تربیه فی بیت فرعون.

درباره حق مادر نیز این روایت زیباست:

-خصال،شیخ صدوق،ص 568؛الجامع للشرایع،یحیی بن سعید حلی،ص 628:«...

و أما حق أمک:أن تعلم أنها حملتک حیث لا یحتمل أحد أحدا،و أعطتک من ثمره قلبها مالا یعطی أحد أحدا و وقتک بجمیع جوارحها،و لا تبال أن تجوع و تطعمک و تعطش و تسقیک،و تعری و تکسوک و تضحی تظلل علیک و تهجر النوم لا جلک، و وقتک الحر و البرد لتکون لها،فإنک لا تطیق شکرها إلا بعون اللّه و توفیقه».

روایت موجود در متن را از ترکیب آنچه آمد می توان نتیجه گرفت.

(6).عبس،33-37.

ص:250

(7).حدیثی در این باره از امیر مومنان(ع):مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1، ص 364:«عن سالم الجحدری قال:شهدت علی بن أبی طالب اتی بمال عند المساء فقال:«اقتسموا هذا المال»،فقالوا:قد أمسینا یا أمیر المؤمنین فأخره الی غد،فقال لهم:تضمنون لی أن أعیش الی غد؟قالوا:ماذا بأیدینا،فقال:لا تؤخروه حتی تقسموه»؛در دنباله همین روایت آمده که:«یروی انه کان یأتی علیه وقت لا یکون عنده قیمه ثلاثه دراهم یشتری بها أزارا و ما یحتاج إلیه ثم یقسم کل ما فی بیت المال علی الناس ثم یصلی فیه و یقول:«الحمد اللّه الذی أخرجنی منه کما دخلته».

(8).انعام،2.

(9).رعد،39.

(10).اقتباسی است از این روایت:بحار الأنوار،ج 14،ص 502:«الحسین بن محمد، عن المعلی،عن الوشاء،عن أبی الحسن علیه السلام قال:سمعته یقول:کان رجل من بنی إسرائیل و لم یکن له ولد فولد له غلام،و قیل له:إنه یموت لیله عرسه،فمکث الغلام،فلما کان لیله عرسه نظر إلی شیخ کبیر ضعیف فرحمه الغلام فدعاه فأطعمه، فقال له السائل:أحییتنی أحیاک اللّه،قال:فأتاه آت فی النوم،فقال له:سل ابنک ما صنع،فسأله فخبره بصنعه،قال:فأتاه الآتی مره أخری فی النوم فقال له:إن اللّه أحیا لک ابنک بما صنع بالشیخ».

(11).یوسف،88.

(12).از صائب تبریزی است.

(13).زلزال،8.

ص:251

ص:252

12 عقل و آداب بهره گیری از قرآن

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:253

ص:254

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

در گفتارهای پیشین به این نتیجه رسیدیم که کتاب خدا هم آثار فکر و اندیشه و تعقل را بیان می کند و هم ارزش عاقلان و اهل عقل را.در آیه 19 از سوره مبارکه رعد نیز این موضوع مطرح شد که اهل عقل و صاحبان خرد به حق بودن قرآن یقین دارند.در این گفتار،به ویژگی دیگری از اهل خرد می پردازیم.

دریای اشک در پس پرده های چشم

خداوند در آیه ای دیگر در وصف اهل خرد می فرماید:وقتی این گروه آیات قرآن کریم را می شنوند(حال،یا از زبان پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،یا از زبان ائمه،علیهم السلام،یا از زبان اولیای خدا و...)،آن قدر تحت تأثیر قرار می گیرند که اشک از چشمانشان جاری می شود:

«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ». 1

و چون آنچه را که بر پیامبر اسلام نازل شده بشنوند،دیدگانشان را

ص:255

می بینی به سبب آنچه از حق شناخته اند،لبریز از اشک می شود، می گویند:پروردگارا!ایمان آوردیم،پس ما را در زمره گواهان به حقّانیّت پیامبر و قرآن بنویس.

طبق تصریح آیه،این اشک بدان سبب است که حق بودن قرآن مجید را درک می کنند.

آن گونه بخوان که بر پیامبر نازل شد!

روزی،یکی از دوستان از قرآنی برایم سخن گفت که متعلق به انسان بزرگوار و اهل دلی بود که چندین کتاب نوشته و حدود دوازده سال در دانشگاه آکسفورد انگلستان تحصیل کرده بود.چند بار هم دعوت شدم تا آن قرآن را ببینم،ولی توفیق یار نشد.این قرآن مجید چاپ هندوستان و در قطع رحلی است؛یعنی اندازه صفحاتش بزرگ است.

ایشان می گفت:من آن قرآن را دیده ام.صاحب این قرآن کسی بود که از زمان جوانی تا وقتی که از دنیا می رفت،هروقت این قرآن را قرائت می کرد،اشک می ریخت،به حدی که روی صفحات این قرآن آثار اشک او هنوز باقی است.او از صاحب این قرآن نقل می کرد که گفته بود:یک روز در اتاقم نشسته بودم و داشتم قرآن می خواندم که کسی در اتاقم را زد.در را که باز کردم دیدم پدرم پشت در ایستاده است.(معلوم می شود پدر این فرد انسانی مؤدب به آداب بوده است،چون این دستور خدا در قرآن است که بدون این که اجازه بگیرید و در بزنید،وارد خانه یا اتاق کسی نشوید 2 ).تعارف کردم.وقتی پدرم وارد اتاقم شد،پرسید:مشغول به چه کاری بودی؟گفتم:قرآن می خواندم.آن وقت،پدرم این جمله را گفت که بسیار در من تاثیر کرد.فرمود:پسرم،قرآن به چه کسی نازل شده؟گفتم:به پیغمبر عظیم الشأن اسلام.گفت:پسرم،آن گونه که قرآن بر پیغمبر نازل شده آن را بخوان!ببین قرآن،وقتی نازل می شد،با قلب

ص:256

پیامبر چه می کرد و حال پیغمبر نسبت به قرآن چگونه بود؟بی تفاوت و معمولی بود و فکر می کرد تنها مجموعه ای از لغات عربی بر او نازل شده یا این که حال دیگری به ایشان دست می داد؟تو نیز در خواندن قرآن همان حالت را پیدا کن!

حال پیامبر در زمان نزول قرآن

الف.سخن امیر المومنین(ع)

اشاره

درباره حالت پیامبر در زمان نزول قرآن دو نکته قابل توجه است.

امیر المؤمنین در این باره می فرماید:وقتی آیه یا سوره ای بر پیامبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،نازل می شد،حال ایشان به شدت دگرگون می شد و حالت انسان های مدهوش را می یافت و حضرت از شدت اثرپذیری تا مرز مرگ پیش می رفت. 3

به راستی،اگر بنا باشد انسان از حقایق،تحولات،تغییرات و پیشامدها اثر نگیرد،به قول سعدی:

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

بالاترین حقیقتی هم که باید بالاترین اثر را در انسان بگذارد کتاب خداست.البته،با شنیدن این سخن نباید غمگین شویم،زیرا به فضل خدا،بسیاری از ما به بیماری خطرناک بی تفاوتی مبتلا نیستیم و از قرآن اثر می پذیریم.اما اگر فکر کنیم،می بینیم در قیاس با عظمت قرآن، اثرگیری ما از آن قابل قبول نیست.آری،این توفیق به ما داده شده که برای قرآن مجید احترام بالایی قائل باشیم و از آیاتی که می شنویم تأثیر بپذیریم.با این حال،گاهی نیز نسبت به برخی دعوت های قرآن کریم نوعی حالت کندی در روح و نفس و باطن مان وجود دارد.

«أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ » 4

یکبار،با انسان خوبی برخورد کردم که داشت از درآمدش برایم تعریف

ص:257

می کرد(البته،منظورم از خوب این است که از نظر اخلاقی،برخورد با دیگران،و توسل به اهل بیت خوب بود).او از درآمد سالش برایم سخن می گفت که مثلا 40 میلیون تومان پول گندم،60میلیون تومان پول جو مزرعه هایم است،20 میلیون تومان هم سیب درختی می فروشم،چند میلیون تومان پول فروش شیر گاوهایی است که دارم و...گفتم:

می دانی که گندم و جو و گاو و گوسفند و...در اسلام زکات دارند؟ گفت:می دانم،ولی در این قسمت لنگ می زنم و در پرداخت زکات توقف کرده ام.گفتم:بعد از مرگ،فرزندانت زکاتی که به گردن داری را می پردازند؟گفت:من که از آن ها بهتر هستم ندادم،آن ها که هرگز نمی دهند!گفتم:پس چرا حق پروردگار را نمی پردازی،مگر در قرآن نخوانده ای که:

«وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ». 5

و آنان که در اموالشان حقّی معلوم است.برای درخواست کننده تهیدست و محروم از معیشت و ثروت.

گفت:خوانده ام،ولی نمی دانم چرا پایم برای این کار پیش نمی رود؟!

آری،مردم از قرآن تاثیر می گیرند،ولی یکی در پرداخت زکات لنگ است؛یکی در پرداخت خمس؛یکی در رعایت حق زن و بچه؛یکی در امر ازدواج؛و دیگری در عبادت.ازاین رو،به آسانی نمی توانیم بگوییم مردم بی دین هستند،چون زکات یا خمس نمی دهند و بد اخلاق هستند.

حق این است که بگوییم مردم کم دین یا ضعیف الایمان هستند.قرآن می فرماید:

«قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لاٰ یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمٰالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ * إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ». 6

ص:258

بادیه نشینان گفتند:ما از عمق قلب ایمان آوردیم.بگو:ایمان نیاورده اید،بلکه بگویید:اسلام آورده ایم؛زیرا هنوز ایمان در دل هایتان وارد نشده است.و اگر خدا و پیامبرش را اطاعت کنید، چیزی از اعمالتان را نمی کاهد؛زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.مؤمنان فقط کسانی اند که به خدا و پیامبرش ایمان آورده اند،آن گاه در حقّانیّت آنچه به آن ایمان آورده اند شک ننموده و با اموال و جان هایشان در راه خدا جهاد کرده اند؛اینان در گفتار و کردار اهل صدق و راستی اند.

آری،عده ای از مردم بی دین هستند.یعنی هیچ اثری از قرآن بر نمی دارند.ولی آنان که مقداری در اثرپذیری کاهل اند،به فرموده امیر المؤمنین به همان مقدار خود را از رحمت خدا محروم کرده اند. 7 پس،نباید این طور باشد که کسی ادعا کند از آیات قرآن درباره نماز اثر گرفته،ولی در عوض 70 سال،هنوز از آیات مربوط به مال اثر نگرفته است؛خاصه این که چنین فردی شیعه هم باشد.

خداوند درباره این نحوه بهره گیری از آیات قرآن می فرماید:

«أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ* أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیٰاهَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَهِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ». 8

آیا به بخشی از کتاب آسمانی ایمان می آورید و به بخشی دیگر کفر می ورزید؟پس کیفر کسانی از شما که چنین تبعیضی را در آیات خدا روا می دارند،جز خواری و رسوایی در زندگی دنیا نیست،و روز قیامت به سوی سخت ترین عذاب بازگردانیده می شوند،و خدا از آنچه انجام می دهید،بی خبر نیست.اینان کسانی اند که زندگی زودگذر دنیا را به جای آخرت خریدند؛پس نه عذاب از آنان سبک شود و نه یاری شوند.

ص:259

تمام این پذیرش ها و نپذیرش ها از دنیادوستی و دلدادگی به دنیا نشات می گیرد.زیرا کسی که دنیا در نظرش پست است هیچ گاه به این دام خطرناک نمی افتد.

درسی از امام کاظم(ع)

در زمان حکومت عباسیان و عصر وزارت برامکه 9 ،جمعیت ایرانیان در شهر بغداد زیاد شده بود.دولت در دست ایرانی ها بود و آن ها با این که در منطقه ای عربی زندگی می کردند،عادات و رسومشان را تعطیل نکرده بودند.از جمله این که مراسم عید نوروز را برگزار می کردند.

منصور دوانیقی یک سال به هنگام نوروز به رسم ایرانی ها بر تخت نشست و دستور داد به بهانه تحویل سال نو به دیدارش بیایند و از وجود مبارک موسی بن جعفر،علیه السلام،نیز دعوت کرد در جلسه حاضر باشد.مطابق رسم،هرکس که به دیدار منصور می آمد هدیه ای نیز با خود می آورد.ازاین رو،به زودی گوشه ای از کاخ او از پول و طلا و نقره و شمش و قالیچه و پارچه قیمتی و...پر شد.پس از چندی،منصور رو به حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،کرد و گفت:تمام این هدایا در اختیار شماست!

در آخرین ساعات جلسه،پیرمردی وارد شد و در مقابل موسی بن جعفر زانو زد و گفت:من چیزی نداشتم به عنوان هدیه برای شما بیاورم،اما سه خط شعر درباره جدتان حضرت سید الشهداء گفته ام که اگر اجازه بدهید برایتان بخوانم!حضرت فرمودند:بخوان!وقتی پیرمرد شعرش را خواند،اشک از دیدگان حضرت جاری شد.سپس،رو به منصور کرد و فرمود:این هدایا را می خواهی چه کنی؟گفت:همه در اختیار شماست.آن گاه،حضرت به پیرمرد فرمود:همه این هدایا از آن توست.آن ها را بردار و با خود ببر.تازه این مزد اصلی شعر تو نیست،

ص:260

زیرا اجر آن را خداوند در روز قیامت به تو خواهد داد. 10

این وارستگی از دنیاست.کسی که خود را شیعه موسی بن جعفر، علیه السلام،می داند باید با خود بیاندیشد که خداوند 200 یا 300 تن گندم به من داده است.آفتاب و زمین و برف و آب و گندمش که از خدا بوده،من تنها آن را کاشته و از آن مراقبت کرده ام،پس چرا زکاتش را ندهم؟پس،کسی که می گوید پایم برای این کار پیش نمی رود و نمی توانم،دوستی دنیا را بر دوستی با خدا ترجیح داده است.کجای وجود این انسان از قرآن اثر گرفته و او چگونه ادعا می کند شیعه موسی بن جعفر است؟

انسان مؤمن باید همه وجودش از قرآن اثر بردارد.این هم به دست نمی آید مگر این که انسان این اثربرداری را با تمرین و تامل در خود تقویت کند.یعنی وقتی آیه زکات را شنید به آن عمل کند.بدین ترتیب، پرداخت زکات سال آینده برای او آسان می شود و پرداخت زکات سال سوم آسان تر.

انسان نفس خود را به هر طرف که سوق بدهد در همان جهت باقی خواهد ماند،اما خدا نکند نفس مهار خود را به گردن آدمی بیندازد و او به انسان جهت بدهد.زیرا نفس به آسانی انسان را به بخل و حرص و رابطه نامشروع و قمار و شراب می کشد و به دام می اندازد.به قول شاعر:

نفس سرکش ملک تن را می دهد آخر به باد حاکم ظالم دیار خویش ویران می کند. 11

مالکان نفس و نفس مالکان

مردم،به طور کلی،بر دو دسته اند:یا اختیار مجموعه وجودی نفس خود را در دست دارند و به تعبیر گذشتگان«مالک نفس»هستند،یا این که نفس اختیار آن ها را در دست دارد که«مملوک نفس»تلقی می شوند. 12 بیچاره ترین مردم همین گروه هستند که مملوک نفس اند. 13

ص:261

ما باید کاری بکنیم نفس ما و باطن ما غلام حلقه به گوشمان باشد. 14 یعنی تا حکم خدا را شنیدیم وادار به اجرای حکمش کنیم و نگذاریم ما را به وسوسه های مختلف به سوی خودش بکشد و متوقف بکند که گندم را برای چه می خواهید بدهید؟خمس را برای چه می خواهید بدهید؟این پول را برای کار خیر برای چه می دهید؟این مسجد را برای چه می خواهید بسازید؟این جهازیه را برای چه می خواهید بدهید؟چه خوب است که آدم مالک نفس خویش باشد و اطاعت از فرمان خدا را بر اجابت دعوت شیطان ترجیح دهد!

«اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ». 15

شیطان شما را به هنگام انفاق مال با ارزش از تهیدستی و فقر می ترساند،و شما را به کار زشت چون بخل و خودداری از زکات و صدقات امر می کند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق می دهد؛و خدا بسیار عطاکننده و داناست.

علی،علیه السلام،در دوران خلافت

مدت خلافت امیر المؤمنین کمتر از پنج سال بود.ایشان حقوقی برای این کار برنداشت و زندگی خود را از راه فروش محصول چند درخت خرما که به دست خود در مدینه کاشته بود اداره می کرد.چون حضرت در کوفه زندگی می کرد،عده ای خرمای این درخت ها را می فروختند و پولش را در کیسه ای می ریختند و به کوفه می فرستادند.حضرت،در حقیقت،خرج سال خود را با این مبلغ تنظیم می کرد و مثلا می دید تا آخر سال تنها دوبار می تواند پیراهن بخرد یا گوشت تهیه کند.خرج زندگی را با این پول میزان می کرد تا بدهکار هم نشود.

اصلا،یعنی چه که انسان بدهکار باشد؟نمی دانم برخی افراد چگونه

ص:262

فکر می کنند یا چه می کنند که به همه عالم بدهکار می شوند:به اداره مالیات،به شهربانی،به بازار،به بانک،به شرکتی در بندر عباس یا خرمشهر؟مگر چه خبر است که خودشان را با زنجیر به همه جا بسته اند و خود را این طور اسیر کرده اند؟

علی،علیه السلام،خود را بدهکار نمی کرد

نقل است که یکبار در زمان خلافتشان،بعد از نماز مغرب و عشاء در حال رفتن به خانه بود که یکی از قصاب های کوفه صدایش کرد:

-امروز،همه گوشت هایم را فروخته ام و همین دو سه کیلو باقی مانده.گوشتش هم تازه است.آن را برای شما بکشم؟

-فرمود:نه!

-چرا؟

-فرمود:پول ندارم.

در این مواقع،ممکن است عده ای حرف آدم را باور نکنند و پیش خود فکر کنند مگر می شود کسی که خزانه کشور را در دست دارد پول برای خرید گوشت نداشته باشد؟درحالی که خداوند می فرماید حرف مسلمانان را قبول کنید.یعنی وقتی مسلمانی می گوید ندارم،قبول کنید.

-گفت به شما نسیه می دهم.

-فرمود:اگر گوشت را نسیه ببرم و وعده بدهم که مثلا دو هفته دیگر پولش را می دهم و بعد از دو هفته نتوانم به وعده ام عمل کنم،هروقت بخواهم از این جا عبور کنم خجالت می کشم و تو هم جلوی مرا خواهی گرفت که تو که مؤمن هستی،چرا سر موعد بدهی ات را نمی دهی!پس،به جای این که از تو نسیه ببرم، به شکمم وعده می دهم که هروقت پول داشتم برایش گوشت می خرم.بعد هم از قصاب خداحافظی کرد و رفت.

ص:263

این رفتار کسی است که خود و دیگران را برای رسیدن به لذت بیشتر در دنیا به دردسر نمی اندازد.علی شخصیتی است که به اندازه ارزنی شر برای کسی ندارد و سرچشمه همه خیرات است:

«و خیرهم معموله». 16

چراغ داشتن و بیراهه رفتن!؟

سعدی در مواعظ خود بیت زیبایی دارد.می گوید:

صدها چراغ دارد و بیراهه می رود بگذار تا بیفتد و بیند جزای خویش.

راست هم گفته است.چرا باید انسان طوری زندگی کند که از قرآن اثری برندارد و هستی خود را نابود کند؟چرا وقتی قرآن مجید،طبق نظر بزرگان دین،25 بار به صراحت یا به اشاره بر مساله حجاب تأکید کرده است،دختران و زنان مسلمان باید بد حجاب یا بی حجاب باشند؟هیچ یک از این افراد مسیحی و یهودی و زرتشتی نیستند.برعکس،همه شناسنامه اسلامی دارند و وقتی می خواستند ازدواج کنند،در کنار سفره عقدشان یک قرآن 30-40 هزار تومانی قرار داشت!به راستی،کجای کار ایراد دارد که این آیات در کشور اسلامی و به دست خود مسلمانان پایمال می شود؟آیا این بیماری نیست؟آیا این بدان سبب نیست که مردم در قرآن اندیشه نکرده اند و به حق بودن آن ایمان نیاورده اند؟

یکی از نام ها و اوصاف قرآن«حق»است،اما تنها کسانی حق بودن آن را درک می کنند که در آن اندیشه کنند.کسانی که عقل را به کار نمی گیرند قرآن را مجموعه ای از کلمات می بینند،اما کسانی که تعقل می کنند با توجه به حقیقتی که از آن شناخته اند دلهاشان می لرزد و چشم هاشان پر از اشک می شود:

«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ».

ص:264

تنها کسانی که خود این ویژگی را پیدا کرده اند می توانند به فرزندانشان این راه را نشان دهند و بگویند:فقط با زبان قرآن را نخوان و با چشم این آیات را نگاه نکن!بلکه ببین قرآن بر پیغمبر چگونه نازل شده و چه تاثیری بر پیامبر داشته است!زیرا هر آیه ای که نازل می شد،چنان پیغمبر را تحت تأثیر می داد که امیر المؤمنین می فرماید حضرتش مدهوش می شد و تا مرز مرگ پیش می رفت.و مگر خود امیر المومنین در پیشگاه حق جز این بود؟

مناجات علی،علیه السلام،در نخلستان

این روایت را در نوشته های مرحوم فیض کاشانی دیدم.ماجرا در مدینه و در زمان حیات پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله و سلم،اتفاق افتاده.

یعنی زمانی که امیر المؤمنین بیش از بیست و اندی سال نداشت.مرد مسافر 17 می گوید:دیر وقت بود که به مدینه رسیدم.از نخلستان های اطراف شهر صدای ناله جانسوزی به گوش می رسید که دل سنگ را آب می کرد.به دنبال صدا راه افتادم تا ببینم کیست که این طور دردمندانه گریه می کند.روی جهت صدا آمدم و دیدم کسی می گوید:

«یا دنیا یا دنیا أبی تعرضت؟أم إلی تشوقت؟هیهات هیهات غری غیری لا حان حینک قد أبتک ثلاثا عمرک قصیر و خیرک حقیر و خطرک غیر کبیر آه آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق». 18

بعد،صدا خاموش شد.جلو رفتم و،چون چشم هایم به تاریکی عادت کرده بود،دیدم علی،علیه السلام،است.دوان دوان خود را به در خانه فاطمه زهرا رساندم و در زدم.دیدم خانم هم بیدار و مشغول عبادت است.عرض کردم:دختر پیغمبر،مرا ببخشید!بعد ماجرا را تعریف کردم و در نهایت گفتم:متاسفانه،علی در نخلستان افتاده و از دنیا رفته است.

دیدم حضرت تحت تأثیر قرار نگرفت.برعکس،خیلی آرام به من

ص:265

فرمود:خیالت راحت باشد!علی هر شب چندبار از ترس خدا دچار این گونه حالات می شود!

چرا ما ادعا می کنیم شیعه هستیم و از خدا نمی ترسیم و حساب نمی بریم؟البته،ترس در این جا به این معنی نیست که نعوذ باللّه ما با موجودی وحشتناک روبه رو هستیم.بدین معناست که با پروردگاری که مستجمع جمیع صفات کمال است روبه رو هستیم،اما یا از او حساب نمی بریم یا گاه گاه از او حساب می بریم!

ب.سخن قرآن کریم

اشاره

حالت نخست پیغمبر در برابر قرآن را از امیر مومنان نقل کردیم.حالت دوم پیامبر را خداوند در قرآن بیان می دارد:

«طه مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ». 19

طه.ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقت و زحمت افتی.

زیرا پیغمبر به دنبال نزول آیات قرآن چنان در عبادت حق خود را به مشقت انداخت که پروردگار این آیه را نازل کرد.

اثرگیری پیغمبر از همین آیه به خوبی روشن می شود و معلوم است که شدت تاثیر قرآن در پیامبر به حدی بوده که ایشان در عبادت خود را به مشقت می انداختند.لذا،خداوند می فرماید:ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که این قدر خودت را به زحمت بیندازی!

این نحوه تاثیرپذیری پیامبر از قرآن بود.اگر کسی به راستی مسلمان است و خود را پیرو پیامبر اسلام می داند باید مانند او و در راه او باشد، وگرنه از خواندن قرآن به تنهایی یا از متصف بودنش به مسلمانی بهره ای نخواهد برد.ضمن این که مشمول نکوهش و ملامت نیز خواهد بود.در روایت داریم:

قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:رب تال للقرآن و القرآن یلعنه». 20

ص:266

چه بسا قرآن خوانانی که قرآن آن ها را لعنت می کند. 21

قاری شراب خوار

37-38 سال پیش از این،فردی در تهران زندگی می کرد که در قرائت قرآن حرف اول را می زد. 22 یکبار که او را در جلسه ای دیدم آیاتی از قرآن را تلاوت کرد و این قدر زیبا خواند که همه را تحت تاثیر قرار داد.

مدتی بعد از آن جلسه هم در تصادف بسیار سختی مجروح شد و از همان جراحات از دنیا رفت.با همه نعمتی که خدا در تلاوت قرآن به او داده بود،با خواننده های زن رادیو در ارتباط بود و در مشروب خوردن هم حرف اول را می زد!این در حالی است که در روایات آمده است:

-عن علی بن عندلیب بن موسی،عن اسماعیل بن سلیمان،عن أنس بن مالک قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«ان فی جهنم لوادیا یستغیث منه أهل النار،کل یوم سبعین ألف مره و فی ذلک الوادی بیت من نار،و فی ذلک البیت جب من النار و فی ذلک الجب تابوت من النار،و فی ذلک التابوت حیه لها ألف رأس،فی کل رأس الف فم،فی کل فم عشره آلاف ناب،و کل ناب ألف ذراع،قال أنس قلت:یا رسول اللّه،لمن یکون هذا العذاب؟قال:لشراب الخمر من حمله القرآن».

-و قال صلی اللّه علیه و آله لاهل الشام:«و اللّه الذی بعثنی بالحق،من کان فی قلبه آیه من القرآن،ثم صب علیه الخمر،یأتی کل حرف یوم القیامه فیخاصمه بین یدی اللّه عز و جل،و من کان له القرآن خصما،کان اللّه له خصما،و من کان اللّه له خصما،کان هو فی النار». 23

چنان که ملاحظه می شود در این روایات شدیدترین عذاب ها برای قاری شراب خوار قرار داده شده است،زیرا قرآن باید در انسان اثر بگذارد و او را بسازد.کسی که از قرآن تاثیر نمی پذیرد و رشد نمی کند مانند درخت خشکی است که از آب و آفتاب و زمین حاصلی نمی دهد و مستحق بریدن و سوختن است.

ص:267

با توجه به فهم چنین نکاتی است که پدر فهمیده به پسر خود سفارش کرد که تنها به خوانده قرآن بسنده مکن،بلکه قرآن را آن گونه بخوان که بر پیغمبر نازل شد.آن پسر هم که 12 سال در دانشگاه آکسفورد درس خوانده بود و انسان اهل فهمی بود سخن پدر را به گوش جان شنید و در زمره کسانی قرار گرفت که با شنیدن آیات قرآن دریایی از اشک در پس پرده های چشمش گرد می آمد و چنان اشک می ریخت که صفحات مصحف شریفش را خیس می کرد.آن قرآن اکنون بر سر قبر ایشان قرار دارد و در حجله مزارش آن را گذارده اند.

او ابیاتی هم درباره ابی عبد اللّه سروده و با این که زبان فارسی را خوب نمی دانسته خوب از عهده برآمده است.از جمله این بیت را از او در خاطر دارم:

موج خون او چمن ایجاد کرد تا قیامت قطع استبداد کرد.

آری،اهل عقل،یعنی آنان که قرآن را می شنوند و به فکر فرومی روند، در پی یافتن این حقیقت اند که کلمات قرآن بر قلبی که بر آن نازل شده اند چه تاثیری کرده اند و آیا این حقایق با فطرت انسان سازگاری دارند یا خیر؟اگر به این حقایق عمل کنم چه می شود و اگر عمل نکنیم،چه خللی در زندگیمان پیدا می شود؟همین فکرها و اندیشه ها و تامل هاست که حق بودن قرآن را نشان می دهند و انسان را در زمره اولو الالباب قرار می دهند:

«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». 24

در انتها،به روایت پر قیمتی هم اشاره کنم که در دفتر پیشین درباره آن به تفصیل سخن به میان آمده است و آن این که در کتاب شریف اصول کافی از امام صادق،علیه السلام،نقل شده است:

ص:268

«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». 25

عقل سبب شده است انسان خدا را بندگی کند و به جای شرارت و حیوان صفتی عبد اللّه بشود و از راه بندگی به بهشت برسد.

ایها الناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست

خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

روی اگر چند پریچهر و زیبا باشد نتوان دید در آئینه که نورانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عالم ربانی نیست

خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور غم مرگت چو غم مرگ زمستانی نیست

یا رب از نیست به هست آمده لطف توئیم آنچه هست از نظر لطف تو پنهانی نیست. 26

ص:269

پی نوشت

(1).مائده،83.

(2).اشاره است به این آیه:نور،27: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».

(3).درباره حالت پیامبر در زمان نزول وحی آمده است:

-مناقب أمیر المؤمنین(ع)،محمد بن سلیمان کوفی،ج 2،ص 518:«أبو جعفر محمد بن سلیمان قال:حدثنا أحمد بن علی بن الحسن الحناط قال:حدثنا الحسن بن علی بن عفان العامری قال:أخبرنا علی بن حکیم قال:أخبرنا محمد بن فضیل الضبی[عن فضیل بن مرزوق]عن إبراهیم بن الحسن عن فاطمه ابنه[الحسین بن]علی:عن أسماء بنت عمیس قالت:کان رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم إذا نزل علیه الوحی یکاد یغط علیه(یکاد یغشی علیه)قالت:فأنزل علیه یوما و رأسه فی حجر علی.فقال له رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:صلیت العصر یا علی؟فقال:لا یا رسول اللّه.قالت:فدعا اللّه فردت علیه الشمس حتی صلی العصر.قالت:فرأیت الشمس بعدما غابت حین ردت علیه حتی صلی العصر.

-الاعتقادات،شیخ مفید،ص 81:«باب الاعتقاد فی کیفیه نزول الوحی من عند اللّه بالکتب فی الامر و النهی.قال الشیخ رضی اللّه عنه-:اعتقادنا فی ذلک أن بین عینی اسرافیل لوحا،فإذا أراد اللّه تعالی أن یتکلم بالوحی ضرب اللوح جبین اسرافیل، فینظر فیه فیقرأ ما فیه،فیلقیه إلی مکائیل،و یلقیه میکائیل إلی جبرائیل،فیلقیه جبرئیل إلی الانبیاء.و أما الغشوه التی کانت تأخذ النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم فإنها کانت تکون عند مخاطبه اللّه إیاه حتی یثقل و یعرق.و أما جبرئیل فإنه کان لا یدخل علیه حتی یستأذنه إکراما له،و کان یقعد بین یدیه قعده العبد».

-مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 41:«و أما کیفیه نزول الوحی فقد سأله الحرث بن هشام:کیف یأتیک الوحی؟فقال أحیانا یأتینی مثل صلصله الجرس و هو أشده علی فیفصم عنی فقد و عیت ما قال و أحیانا یتمثل لی الملک رجلا فیکلمنی فأعی ما یقول.و روی انه کان إذا نزل علیه الوحب یسمع عند وجه دوی

ص:270

کدوی النحل.و روی انه کان ینزل علیه الوحی فی الیوم الشدید البرد فیفصم عنه،و ان جبینه لینفصد عرقا.و روی انه کان إذا نزل علیه الوحی کرب لذلک و یربد وجهه و نکس رأسه و نکس أصحابه رؤسهم منه،و منه یقال:برحاء الوحی.قال ابن عباس:

کان النبی إذا نزل علیه القرآن تلقاه بلسانه و شفتیه کان یعالج من ذلک شده فنزل (لاٰ تُحَرِّکْ بِهِ لِسٰانَکَ) و کان إذا نزل علیه الوحی جد منه ألما شدیدا و یتصدع رأسه و یجد ثقلا قوله تعالی (إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً) و سمعت مذاکره انه نزل جبرئیل علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله ستین الف مره».

-مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 315:«...و قال الخطیب خوارزم ان النبی مدینه لعلومه*و علی الهادی لها کالباب.أفلا یکون أعلم الناس و کان مع النبی صلی اللّه علیه و آله فی البیت و المسجد یکتب وحیه و مسائله و یسمع فتاویه و یسأله، و روی انه کان النبی إذا نزل علیه الوحی لیلالم یصبح حتی یخبر به علیا و إذا نزل علیه الوحی نهارا لم یمس حتی یخبر به علیا».

-معجم الکبیر،طبرانی،ج 5،ص 115:«عن الزهری عن سهل بن سعد قال سمعت زید بن ثابت یقول کان إذا أنزل الوحی علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ثقل لذلک و یحدر جبینه عرقا کأنه الجمان و إن کان فی البرد».

(4).اشاره است به آیه سوره بقره 85-86 و آیه 150-151 سوره نساء: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذٰلِکَ سَبِیلاً* أُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً مُهِیناً».

(5).معارج،24-25.در آیه 19 سوره ذاریات نیز این عبارت آمده است.

(6).حجرات 14-16.

(7).کتاب الزهد،حسین بن سعید کوفی،ص 93:«عن ابی بصیر قال:قال أبو عبد اللّه علیه السلام:ان الناس یقسم بینهم النور یوم القیامه علی قدر ایمانهم»؛کلمات الإمام الحسین(ع)،شیخ شریفی،ص 763:«روی أن أعرابیا من البادیه قصد الحسین علیه السلام فسلم علیه فرد علیه السلام و قال:أعرابی فیم قصدتنا؟قال:قصدتک فی دیه

ص:271

مسلمه إلی أهلها.قال:أقصدت أحدا قبلی؟قال:عتبه بن أبی سفیان فأعطانی خمسین دینارا،فرددتها علیه و قلت:لأقصدن من هو خیر منک و أکرم،و قال عتبه:

و من هو خیر منی و أکرم لا ام لک،فقلت:إما الحسین بن علی،و إما عبد اللّه بن جعفر،و قد أتیتک بدء لتقیم بها عمود ظهری و تردنی إلی أهلی.فقال الحسین:و الذی فلق الحبه،و برء النسمه،و تجلی بالعظمه ما فی ملک ابن بنت نبیک إلا مائتا دینار فاعطه إیاها یا غلام،و انی أسئلک عن ثلاث خصال إن أنت أجبتنی عنها أتممتها خمسمائه دینار.فقال الأعرابی:أکل ذلک احتیاجا إلی علمی،أنتم أهل بیت النبوه، و معدن الرساله،و مختلف الملائکه.فقال الحسین:لا،و لکن سمعت جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:أعطوا المعروف بقدر المعرفه.فقال الأعرابی:فسل،و لا حول و لا قوه إلا باللّه.فقال الحسین:ما أنجی من الهلکه؟فقال:التوکل علی اللّه.فقال:ما اروح للمهم؟قال:الثقه باللّه.فقال:أی شئ خیر للعبد فی حیاته؟قال:عقل یزینه حلم،فقال:فإن خانه ذلک؟قال:مال یزینه سخاء وسعه،فقال:فان أخطأه ذلک؟ قال:الموت و الفناء خیر له من الحیاه و البقاء.قال:فناوله الحسین خاتمه و قال:بعه بمائه دینار و ناوله سیفه و قال:بعه مائتی دینار،و اذهب فقد أتممت لک خمسمائه دینار».

(8).بقره،85 و 86.

(9).برامکه،خاندانی ایرانی که اجداد آنان عنوان برمک داشتند و نخستین وزیران معتبر خلفای عباسی از این خاندان برخاستند.اولین عضو مهم این خاندان یحیی بن خالد بن برمک(ف.190 ق)است که در دربار عباسی عهده دار حکومت و وزارت بود.

پسر ارشدش فضل(148-187 ق)حکومت ایالات جبال،طبرستان،دماوند،کومش و غیره،و مدتی هم حکومت ارمنستان و آذربایجان و نیز خراسان را داشت.او فتوحات چندی کرد و مساجد و رباطها ساخت.

برادر وی جعفر(حدود 150-187 ق)دارای خطی خوش و بیانی فصیح و در احکام نجوم مطلع بود.هارون بدو توجه و اقبالی تمام داشت و او را به حکومت ایالات متعدد منصوب ساخت،و وی آن ها را توسط نمایندگان خود اداره می کرد.

ص:272

هارون خواهر خود عباسه را نیز بدو تزویج کرد.مقدمات سقوط این خاندان از مدت ها طرح می شد و برای آن علل مختلف ذکر کرده اند.جعفر در صفر 187 ق به امر خلیفه کشته شد،و کمی بعد یحیی و سه پسر دیگرش توقیف شدند و اموال آنان مصادره گردید.از سرنوشت موسی و محمد برادران جعفر نیز اطلاعی در دست نیست.ر ک:

فرهنگ معین،ج 5،ذیل مدخل برامکه.

(10).مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 433؛نیز در مستدرک الوسائل،میرزا نوری، ج 10،ص 386(به نقل از کتاب مناقب):«حکی أن المنصور تقدم إلی موسی بن جعفر علیهما السلام بالجلوس للتهنئه فی یوم النیروز،و قبض ما یحمل إلیه،فقال علیه السلام:إنی قد فتشت الاخبار عن جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فلم أجد لهذا العید خبرا،و أنه سنه للفرس و محاها الاسلام،و معاذ اللّه أن نحیی ما محاه إلاسلام.

فقال المنصور:إنما نفعل هذا سیاسه للجند،فسألتک باللّه العظیم الاجلست.فجلس و دخلت علیه الملوک و الامراء و الاجناد یهنئونه،و یحملون إلیه الهدایا و التحف،و علی رأسه خادم المنصور یحصی ما یحمل،فدخل فی آخر الناس رجل شیخ کبیر السن، فقال له:یابن بنت رسول اللّه،إننی رجل صعلوک لا مال لی اتحفک،و لکن اتحفک بثلاث أبیات قالها جدی فی جدک الحسین بن علی علیهما السلام:«عجبت لمصقول علاک فرنده*یوم الهیاج و قد علاک غبار/و لا سهم نفذتک دون حرائر*یدعون جدک و الدموع غزار/الا تقضقت السهام و عاقها*عن جسمک الاجلال و الاکبار.

قال علیه السلام:قبلت هدیتک اجلس بارک اللّه فیک.و رفع رأسه إلی الخادم و قال:

امض إلی أمیر المؤمنین و عرفه بهذا المال و ما یصنع به.فمضی الخادم و عاد و هو یقول:کلها هبه منی له یفعل به ما أراد،فقال موسی علیه السلام للشیخ:إقبض جمیع هذا المال،فهو هبه منی لک».

(11).از سیدای نسفی است.

(12).از آن جا که دنیادوستی از آثار غلبه نفس آدمی بر اوست،این سخن علی، علیه السلام،موید مطلب بالاست:نهج البلاغه،حکمت 269:«الناس فی الدنیا عاملان:عامل عمل فی الدنیا للدنیا،قد شغلته دنیاه عن آخرته،یخشی علی من

ص:273

یخلفه الفقر و یأمنه علی نفسه،فیفنی عمره فی منفعه غیره،و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها،فجاءه الذی له من الدنیا بغیر عمل فأحرز الحظین معا،و ملک الدارین جمیعا، فأصبح وجیها عند اللّه،لا یسأل اللّه حاجه فیمنعه».

(13).مستدرک الوسائل،محدث نوری،ج 12،ص 114:«...و قال علیه السلام:افضل الناس من عصی هواه،و افضل منه من رفض دنیاه،و قال علیه السلام:اشقی الناس من غلبه هواه،فملکته دنیاه،و افسد أخراه».

(14).در تادیب نفس روایات فراوانی وارد شده است:از جمله:«و قال علیه السلام:

اغلبوا اهواءکم و حاربوها،فانها ان تقتدکم توردکم من الهلکه أبعد غایه».مدرک پیشین.

(15).بقره،268: «اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ».

(16).نهج البلاغه،خطبه 193.

(17).این فرد ضرار بن ضمره کنانی است و این حکایت را در پاسخ سوال معاویه گفته است.

(18).خصائص الائمه،شریف رضی،ص 71؛کشف الغطاء،کاشف الغطاء،ج 1،ص 16؛ بحار الأنوار،ج 33،ص 275(با اختلاف اندک در این کتب):«عن أبی صالح مولی أم هانئ قال:دخل ضرار بن ضمره الکنانی علی معاویه بن أبی سفیان یوما فقال له:

یا ضرار،صف لی علیا!فقال:أو تعفینی من ذلک؟قال:لا أعفوک.قال:أما إذ لا بد فإنه کان و اللّه بعید المدی شدید القوی یقول فصلا و یحکم عدلا یتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحکمه علی لسانه یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و ظلمته.کان و اللّه غزیر الدمعه طویل الفکره یقلب کفه و یخاطب نفسه یعجبه من اللباس ما قصر و من الطعام ما جشب.کان و اللّه معنا کأحدنا یدنینا إذ أتیناه و یجیبنا إذا سألناه و کان مع دنوه لنا و قربه منا لا نکلمه هیبه له فإن تبسم فعن مثل اللؤلؤ النظیم.یعظم أهل الدین و یحب المساکین لا یطمع القوی فی باطله و لا ییاس الضعیف عن عدله.أشهد باللّه لرأیته فی بعض مواقفه و قد أرخی اللیل سدوله غارت نجومه

ص:274

مماثلا فی محرابه قابضا علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و کأنی أسمعه و هو یقول:یا دنیا یا دنیا أبی تعرضت؟أم إلی تشوقت؟هیهات هیهات غری غیری لا حان حینک قد أبتک ثلاثا.عمرک عصیر و خیرک حقیر و خطرک غیر کبیر.

آه آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق.فوکفت دموع معاویه علی لحیته و جعل یستقبلها بکمه و اختنق القوم جمیعا بالبکاء و قال:هکذا[کان]أبو الحسن یرحمه اللّه!فکیف وجدک علیه یا ضرار؟فقال:وجد أم واحد ذبح واحدها فی حجرها فهی لا یرقی دمعها و لا یسکن حزنها.فقال معاویه:لکن هؤلاء لو فقدونی لما قالوا و لا وجدوا بی شیئا من هذا»؛مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 371:«و قال معاویه لضرار بن ضمره:صف لی علیا،قال:کان و اللّه صواما بالنهار قواما باللیل یحب من اللباس أخشنه و من الطعام أجشبه و کان یجلس فینا و یبتدی إذا سکتنا و یجیب إذا سألنا یقسم بالسویه و بعدل فی الرعیه لا یخاف الضعیف من جوره و لا یطمع القوی فی میله.و اللّه لقد رأیته لیله من اللیالی و قد أسبل الظلام سدوله و غارت نجومه و هو یتململ فی المحراب تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و لقد رأیته مسیلا للدموع علی خده قابضا علی لحیته یخاطب دنیاه فیقول:یا دنیا أبی تشوقت ولی تعرضت لا حان حینک فقد أنتک ثلاثا لا رجعه لی فیک فعیشک قصیر و خطرک یسیر.آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق».

(19).طه:1-2.

(20).مستدرک الوسائل،ج 4،ص 246.

(21).در روایت زیبایی رابطه قلب انسان با قرآن چنین آمده است:الجعفریات:اخبرنا محمد،حدثنی موسی،قال:حدثنی ابی،عن أبیه،عن جده جعفر بن محمد،عن أبیه، عن جده علی بن الحسین،عن أبیه،عن علی بن أبی طالب علیهم السلام،قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«القلوب أربعه:فقلب فیه ایمان و لیس فیه قرآن،و قلب فیه قرآن و ایمان،و قلب فیه قرآن و لیس فیه ایمان،و قلب لا قرآن فیه و لا ایمان،فاما القلب الذی فیه ایمان و لیس فیه قرآن،کالثمره طیب طعمها لیس لها ریح،و اما القلب الذی فیه قرآن و لیس فیه ایمان،کالاشنه طیب ریحها خبیث طعمها،و اما القلب الذی

ص:275

فیه ایمان و قرآن،کجراب المسک ان فتح فتح طیبا،و ان وعی وعی طیبا،و اما القلب الذی لا قرآن فیه و لا ایمان،کالحنظله خبیث ریحها،خبیث طعمها».

(22).البته آن وقت مسابقات قرآن نبود،چند نفر بودند که معروف بودند که من سه چهار نفرشان را دیده بودم،اما این شخص را یک بار دیدم.(مولف)

(23).مستدرک الوسائل،ج 4،ص 248.

(24).رعد،19.

(25).کافی،ج ا،ص 11؛معانی الاخبار،شیخ صدوق،ص 240؛نیز در بحار الانوار، ج 1،ص 116:«عن حمد بن عبد الجبار،عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:ما العقل؟قال:ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان قال:

قلت:فالذی کان فی معاویه؟فقال:تلک النکراء!تلک الشیطنه،و هی شبیهه بالعقل، و لیست بالعقل».

(26).از سعدی شیرازی است.

ص:276

13 زندگی الهی در سایه عقل

اشاره

کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382

ص:277

ص:278

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

براساس آیات قرآن کریم،همه احکام الهی برای تحقق عدالت و پاکی فکر و روح و نفس،و اعضا و جوارح انسان تشریع شده اند.ازاین رو، آنچه را وجود مقدس پروردگار برای بندگانش حرام کرده،بدین سبب بوده که منبع آلودگی و خباثت روح و جسم آدمی بوده اند.

ویژگی های رسول خدا(ص)

در سوره مبارکه اعراف در وصف پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله و سلم، می خوانیم:

«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ». 1

ص:279

همان کسانی که از این رسول و پیامبر ناخوانده درس که او را نزد خود با همه نشانه ها و اوصافش در تورات و انجیل نگاشته می یابند، پیروی می کنند؛پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان می دهد، و از اعمال زشت بازمی دارد،و پاکیزه ها را بر آنان حلال می نماید،و ناپاک ها را بر آنان حرام می کند،و بارها تکالیف سنگین و زنجیرهای جهل،بی خبری و بدعت را که بر دوش عقل و جان آنان است برمی دارد؛پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را در برابر دشمنان یاری دادند و او نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند، فقط آنان رستگارانند.بگو:ای مردم!یقینا من فرستاده خدا به سوی همه شمایم؛خدایی که فرمانروایی آسمان ها و زمین فقط در سیطره اوست،جز او معبودی نیست،زنده می کند و می میراند،پس به خدا و رسول او پیامبر ناخوانده درس که به خدا و تمام سخنان او ایمان دارد،ایمان بیاورید،و از او پیروی کنید تا هدایت یابید.

در این آیه،خداوند حضرت را فرستاده و رسول خود و وجود مبارکی معرفی می کند که خبرهای لازم را در اختیار مردم قرار می دهد(نبی).

هم چنین،آن وجود مقدس را اهل مکه و درس ناخوانده می شمارد(امی)؛ یعنی آن حضرت حقایق را از کسی یا جایی نیاموخته است و به فضل خدا ریشه همه حقایق گشته است.

وصف دیگر حضرت این است که خبر آمدنن او در تورات حضرت موسی و انجیل حضرت مسیح،علیهما السلام،آمده است:

«یجدون مکتوبا فی التوراه و الانجیل».

ویژگی دیگر حضرت در حقیقت مربوط به دلیل بعثت ایشان است:

- «یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ...وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ».

- «وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ ...وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ».

ص:280

پس،پیامبر آمده است که رابطه مردم را با همه پاکیزگی ها و حلال ها آزاد اعلام کند و ارتباط با تمام مایه های آلودگی و نجاست و پلیدی را بر آن حرام سازد.

علم نمی تواند حرام خدا را حلال کند

اگر عده ای بگویند:درست است که آنچه خدا بر مردم حرام کرده آلودگی و پلیدی می آورد و ضرر دارد،ولی ما با استفاده از علم دستگاه هایی اختراع کرده ایم که این آلودگی و خباثت و پلیدی را از آن ها می گیرد،می گوییم:علم و ابزار علمی نمی توانند حرام خدا را حلال کنند.

اصلاح گوشت خوک!

مثال روشن این معنا که بسیاری از مردم جهان به آن آلوده هستند و در قرآن هم حرام اعلام شده گوشت خوک است.قرآن در چهار آیه مختلف درباره حرمت گوشت خوک سخن گفته 2 و می فرماید:

«إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ...».

جز این نیست که خدا(برای مصون ماندن شما از زیان های جسمی و روحی)مردار و خون و گوشت خوک را بر شما حرام کرده است.

«قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَهً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً...».

بگو:در احکامی که به من وحی شده خوراک حرامی را بر خورنده ای که میل دارد آن را بخورد نمی یابم،مگر آن که مردار یا خون ریخته شده از رگ های حیوان یا گوشت خوک باشد که یقینا همه نجس و پلیدند.

گوشت خوک به این علت حرام شده که گوشتی آلوده و به تعبیر قرآن رجس و خبیث و پلید است.امروزه،ثابت شده که موجودات ریز ذره بینی ای در این گوشت زندگی می کنند که برای بدن انسان مضرّند و تولید آلودگی می کنند.با این حال،عده ای می گویند ما دستگاه هایی

ص:281

اختراع کرده ایم یا موادی ساخته ایم که خباثت و آلودگی این گوشت را از آن می گیرد.آن ها گمان می کنند با پاک کردن گوشت خوک از آن موجودات،حرمت آن را می توان برداشت و این در حالی است که علم ثابت کرده هریک از مواد غذایی آثار روانی خاصی در انسان به جای می گذراد؛بعضی از غذاها در انسان تولید شاید می کنند،بعضی دیگر سبب عصبی شدن او می شوند و تعادل روانی او را به هم می زنند،و گروهی دیگر بر قدرت اندیشه و تفکر او اثر منفی می گذارند و تولید افسردگی یا بدخلقی و کج خلقی می کنند.گوشت خوک نیز از مواد غذایی ای است که بر انسان تاثیر می گذارد.آیا این آثار را می توان با استفاده از مواد شیمیایی و دارویی و ...از آن گرفت؟

اسلام دینی تک بعدی نیست.لذا،با در نظر گرفتن همه موجودیت انسان به امری سفارش می کند؛مثلا،اگر نماز را پیشنهاد می کند،بدان جهت است که نماز سبب آرامش انسان می شود، «تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ» 3 است،و پاداش اخروی فراوانی دارد.پس،نماز با همه وجود آدمی سروکار دارد و هم چنین سایر فرائض مانند روزه و...امور حرام نیز همین طورند و زیان های ظاهری و باطنی فراوان دارند.بنابراین،حتی اگر بتوان مانع تاثیرات جسمانی آن ها شد،نمی توان زیان های باطنی آن ها را دفع کرد.

پیغمبر مبعوث شده تا مردم را به انجام امور و برنامه های پسندیده وادار کند که در قرآن مجید بسیاری از آن ها ذکر شده اند.از جمله:

- «وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰهَ وَ آتُوا الزَّکٰاهَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ». 4

- «لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ

ص:282

بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَهِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ الصَّلاٰهَ وَ آتَی الزَّکٰاهَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ». 5

- «وَ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ الْجٰارِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْجٰارِ الْجُنُبِ وَ الصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً». 6

- «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اللّٰهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ وَ لاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرٰامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوٰاناً وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ». 7

- «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّٰامِینَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلیٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ». 8

- «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 9

- «وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَهً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ* قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ». 10

ص:283

- «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ* وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا الْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ». 11

- «لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً* وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً* وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً». 12

- «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». 13

پیغمبران،و از جمله پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،آمده اند تا مردم را وادار به کارهای پسندیده کنند تا بهشت یا مدینه فاضله ای که حکما آن را آرزو می کردند در همین زندگی تحقق پیدا کند.(البته،بهشت از نظر حکما نه بهشت قیامت).

*** روزی از بازار تهران رد می شدم(حدودا سال 1344 شمسی بود).دیدم پیرمردی 400-500 جلد کتاب کهنه روی یک چادرشب گذاشته و می فروشد.چهره الهی و نورانی ای هم داشت و آثار سجده بر پیشانی اش پیدا بود. 14 کتابی در میان آن کتاب کهنه ها نظرم را جلب کرد که 800- 900 صفحه داشت و فکر می کنم در اواخر دوره قاجاریه چاپ شده بود. 15 آن کتاب را خریدم و تا به حال حفظش کرده ام و به نظرم کتاب خوبی است.البته،نام مؤلفش را نمی دانم،چون روی کتاب نام او نیامده است.به هرحال،در آن کتاب حکایت زیبایی آمده که دریغ است آن را در این جا نقل نکنم.

ص:284

حکایتی از ذو القرنین

نام ذو القرنین 16 در قرآن کریم در سوره مبارکه کهف آمده است و خداوند در قرآن بیش از یک صفحه درباره او و کارها و برنامه هایش سخن گفته است. 17 درباره سخصیت تاریخی ذو القرنین بحث های زیادی صورت گرفته و عده ای او را اسکندر مقدونی و عده ای کوروش هخامنشی،و عده ای دیگر شخصیتی مستقل دانسته اند.بعضی ها نیز عقیده دارند ایشان از انبیای خدا بوده است.

تا آن جا که از آیات قرآن فهم می شود خداوند گشایشی نیز برای او قرار داده بود که قرآن از آن با عنوان «سَبَباً» یاد می کند.مراد از «سَبَباً» که در این آیات آمده برخورداری ایشان از وسایل و علوم مهم آن روزگار بوده است.او اولین کسی است که میان دو کوه سدّ بسیار قوی و مستحکمی ساخت و سدسازی از زمان او رسم شد.یعنی علم سدسازی را برای نخستین بار او تعلیم داده است،با این تفاوت که او در سدّی که ساخت از آهن و مس مذاب استفاده کرد.زیرا دستور داد مردم هرچه آهن در خانه ها دارند بیاورند.بعد،همه آن ها را در کوره ای ذوب کرد و در ساختمان آن سد به کارگرفت و روی آن مس مذاب ریخت.سفرهای او به شرق و غرب عالم نیز از جمله کارهای دیگر این مرد الهی بود.

براساس آیات قرآن و روایات،یکی از کارهای مهم ذو القرنین این بود که با لشکر مؤمنش به مناطق مختلف می رفت و آن ها را به راه راست دعوت می کرد.اگر آن ها به اختیار و اراده خودشان دین خدا را قبول می کردند،کاری به کارشان نداشت.تنها،حاکم مؤمنی بر آن ها می گماشت تا احکام خدا را به آنان بیاموزد؛اما اگر قبول نمی کردند، درگیری و جنگ میانشان درمی گرفت.

سفرهای ذو القرنین به قدری به طول انجامید که او در منطقه و کشور

ص:285

خودش از دنیا نرفت و عمرش در همان مناطق دور تمام شد،زیرا او ظاهرا از اهالی جایی میان آسیای صغیر و سرحدّات اروپا بود.نقل است که در هنگام مرگ از او پرسیدند:آیا کاری هست که بتوانیم برایت انجام دهیم؟گفت:نه،ولی وقتی مرا در تابوت گذاشتید،دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا مردم بدانند که من با این که نصف دنیا را گرفتم،همه چیز را گذاشتم و با دست خالی از این دنیا رفتم.شاید از مگ من درس عبرت بگیرند. 18

با مشت بسته آمده ام من به این جهان یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم

با مشت باز می روم آخر به زیر خاک یعنی ببین که می روم و دست خالیم. 19

ذو القرنین در شهری عجیب

رسم ذو القرنین این بود که وقتی به منطقه ای می رسید،بیرون آن منطقه اردو می زد.بعد،به یکی از افراد خود که انسان باادب و باوقاری بود مأموریت می داد که از حاکم آن شهر یا سرزمین خبر بگیرد و از او دعوت کند به او به گفتگو بنشیند.در جلساتش با حاکمان شهرها هم دو کلمه بیشتر نمی گفت و می فرمود:ما برای شما خوشبختی و سعادت آرزومندیم.ازاین رو،برای شما دین حقی آورده ایم که حلال و حرام را برایتان روشن می سازد.اگر این دین را قبول کنید،کاری به کار شما نداریم و به جای دیگری می رویم،اما اگر قبول نکنید،مجبور به جنگ و درگیری هستیم.آن وقت،شما را کنار می گذاریم و فرد دیگری به جایتان می گذاریم که حق را به مردم بیاموزد.

او به این روش رفتار می کرد تا به منطقه تازه ای رسید.مطابق عادت، به مأمور خود گفت:به بزرگ این شهر بگو در اردوی ما با من ملاقات کند!مأمور آمد و از مردم شهر سؤال کرد:بزرگ شما کیست؟مردم هم او را نزد پیرمرد محاسن سفید و عمر از 100 سال گذشته ای بردند.

ص:286

پرسید:حاکم این منطقه شما هستید؟گفت:بله.گفت:ذو القرنین در بیرون شهر اردو زده و با شما کاری دارد!گفت:به او بگو ما با شما کاری نداریم،شما با ما کار دارید و ادب اقتضا می کند شما نزد ما بیایید!

مأمور در برابر این سخن مقاومتی نکرد و شرح ماوقع را به ذو القرنین اظهار داشت.ذو القرنین مردی بزرگوار و خداپرست بود و تکبری نداشت،گفت:عیبی ندارد،ما نزد او می رویم!

وقتی ذو القرنین وارد شهر شد،دید مغازه ها پر از جنس اند،اما هیچ کس داخل آن ها نیست و بازار خیلی خلوت است.پرسید:مردم کجا هستند؟گفتند:برای ناهار رفته اند!بعد،نگاهش به خانه های مردم افتاد و دید جلوی هر خانه ای چندین قبر است و تمام خانه ها از داخل حیاطها به هم راه دارند.مساله دیگری که توجهش را جلب کرد این بود که دید پیرمرد محاسن سفید در این شهر خیلی زیاد است.لذا خیلی تعجب کرد.

وقتی ذو القرنین نزد حاکم آن شهر رسید،حاکم از دلیل حضور او سوال کرد،اما ذو القرنین گفت:ابتدا به چند سؤال من جواب بدهید،بعد من قصد خود را از این سفر می گویم!گفت:بپرس.

راز عمرهای طولانی

پرسید:چرا این قدر شهر شما پیرمرد زیاد دارد؟گفت:چون ما زود نمی میریم.گفت:چطور؟گفت:برای این که از پروردگار این قانون به ما رسیده که تا گرسنه نشده ایم سر سفره ننشینیم و تا سیر نشده ایم از سفره کنار برویم.همه ما به این قانون عمل می کنیم،لذا در شهرمان فرد پرخور یا انسان اسرافکار نداریم.ما این سخن انبیا را حق دیدیم و به تجربه فهمیدیم که به نفع خودمان است،ازاین رو،غذا روی غذا نمی خوریم و فشار به معده و سایر انداممان نمی آوریم.و این راز طولانی بودن عمرهای ماست. 20

ص:287

صد سر فدای یک شکم

نقل است که روزی پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله و سلم،از قبرستانی عبور می کردند.با دیدن قبور مردگان،رو به یاران خود کردند و فرمودند:

بیشتر این مردم گورشان را با دندان هایشان کنده اند! 21 یعنی از سر بدخوری و پرخوری مرده اند وگرنه،نباید به این زودی می مردند.

در ده بالادست،چینه ها کوتاه است 22

ذو القرنین دوباره پرسید:چرا همه خانه های شما به هم راه دارد؟گفت:

ما انسان هستیم.گاه می شود که مصیبت و رنجی یا کار مهمی پیش می آید که به سرعت باید به داد هم برسیم.در آن صورت،در این خانه را به خانه همسایه باز می کنیم و سریع به مشکل پیش آمده رسیدگی می کنیم.به عبارت دیگر،ما پشتیبان و یار یکدیگر هستیم.

قرآن کریم در این باره می فرماید:

«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ». 23

مردم مؤمن یار یکدیگر هستند.کسانی که دشمن مؤمنین هستند و آبروی آنان را می برند،ولی در عین حال،نماز می خوانند روزه می گیرند از نظر خداوند مؤمن نیستند.علامت مردم مؤمن این است که یار و کمک کار یکدیگر و پشتوانه یکدیگر هستند.

البته،ناگفته نماند گاهی حجت بر برخی افراد تمام است،ولی آن ها به هیچ وجه زیربار نمی روند؛مثلا،گاهی به بعضی افراد گفته می شود که فلان کار حرام است،رفت وآمد به فلان محل حرام است،اما خیلی راحت جواب می دهند:حرام است که حرام است!این افراد را دیگر نمی شود یاری کرد.مؤمن یار مؤمن است،اما یار کسی که مخالف خدا و مخالف احکام خدا باشد نیست،هرچند نماز بخواند و روزه بگیرد و اهل هیئت و حسینیه باشد.دلیل آن را نیز قرآن بیان داشته است:

ص:288

«تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ».

یاد مرگ:راه نجات از پستی دنیا

ذو القرنین پرسید:چرا قبرهایتان را در کنار خانه ها قرار داده اید؟و با وجود این که زود نمی میرید روی سنگ قبرها نوشته اید فلانی 4 سالش بود که مرد و دیگری 6 سالش؟یعنی واقعا صاحب این قبرها در کودکی مرده اند؟از طرفی،اندازه این قبرها به قبر بچه نمی ماند؟

سن آدمی به قدر عقل اوست

خدا رحمتش کند!یادم هست سال ها پیش امام جماعت یکی از مساجد 24 گاهی که از دست بدکاران و گناهکاران و افراد خلافکار عصبانی می شد،روی منبر با همان عصبانیت مخاطبشان می کرد و می گفت:بچه 70 ساله!چه وقت می خواهی بالغ شوی و بفهمی که دنیا و آخرت چه خبر است؟تو بالغ بدنی شده ای نه بالغ عقلی.بدنت 55 سال پیش از نظر جسمی بالغ شد،پس چرا از نظر فکری هنوز 2-3 سالت بیشتر نیست؟

بعد،یکی از دوستان برایم تعریف کرد که متعاقب این حرف،روزی قضیه جالبی پیش آمد.ماجرا از این قرار بود که پیرمرد 80 ساله ای مرد که اتفاقا انسان نامیزانی بود.مطابق رسم برای او ختم گرفتند و واعظ معروفی را هم دعوت کردند که از قضا هم این میت را می شناخت و هم واعظ متدینی بود که نماز شبش ترک نمی شد و از عبارات جنت مکان و خلد آشیان و نوکر اهل بیت و...که نقل مجلس ختم است استفاده نمی کرد.از طرفی،می دانست این مرد 80 سال آدم بی ربطی بوده،لذا ابتدا منبر نصیحتی خوبی برای مردم رفت و در انتها هم روضه حضرت علی اصغر،علیه السلام،را خواند.پس از پایان منبر،پسر بزرگ میت نزد این واعظ آمد و گفت:آقا،شما پدر ما را می شناختید؟گفت:کاملا!

ص:289

گفت:می دانستید ایشان 80 سالش بوده؟گفت:آری!گفت:پس چرا روضه حضرت علی اصغر خواندید؟گفت:چون پدر شما از بچه شش ماهه ای هم کمتر می فهمید.آن روضه را هم برایش اضافه خواندم!

آری،گاهی بدن رشد می کند و جان انسان در دو سالگی می ماند.بلوغ جنسی و جسمی هویدا می شود،ولی عقل در یک سالگی می ماند.

*** ذو القرنین پرسید:چرا قبرهایتان کنار خانه هاست؟گفت:از انبیا به ما رسیده که برای بیدار شدن از خواب غفلت،واعظی بهتر از یاد مرگ وجود ندارد.ما هر روز که از در خانه بیرون می آییم،چشممان به این قبرها می افتد و به خودمان می گوییم:آخر زندگی در دنیا به این جا ختم می شود.یک وقت اسیر دنیا نشوی،چون دنیا تو را برای خود نگه نمی دارد و روزی رهایت می کند و باید ببرند خاکت کنند.عبرت بگیر!

قبرها جلوی خانه هایمان است تا هر روز یاد آخرت و مردن باشیم و بدانیم این جا ماندنی نیستیم و مسافریم.نتیجه اش این است که مال کسی را نمی بریم،حق کسی را پایمال نمی کنیم،ظلم به کسی نمی کنیم،و آبروی کسی را نمی بریم.زیرا هر روز این قبرها نصیحتمان می کنند.

اما این که روی قبرها مدت عمر را آن گونه ثبت کرده ایم دلیلش این است که ما آن مقدار از عمر را که در عبادت و خدمت و تعلیم و تربیت گذشته عمر محسوب می کنیم و بقیه را عمر حیوانی و شکمی می دانیم.

فقر را ریشه کن می کنیم،در مغازه ها را باز می گذاریم

ذو القرنین پرسید:ظهر تمام مغازه ها باز بود،ولی صاحبانشان نبودند؟ گفت:ما در شهرمان انسان فقیر نداریم و نمی گذاریم فقیری هم به وجود بیاید.لذا دزد هم نداریم.این جواب سؤالات شما بود،حالا بگویید شما برای چه به شهر ما آمده اید؟ذو القرنین گفت:هیچ!آمده بودیم این

ص:290

درس ها را بگیریم و برویم. 25

این روش و منش ذو القرنین بود که روش هر انسان پاک و حقیقت جویی است و یکی از ویژگی های پیامبر اسلام نیز هست.پیغمبر آمده تا مردم را وادار به انجام امور پسندیده کند و جامعه ای پاک، بی اضطراب،بی دغدغه،بی رنج و ترس،و بی فساد و انحراف ایجاد کند.

متاسفانه،در حال حاضر،ما وضع خوبی نداریم و بی دغدغه و اضطراب نمی توانیم زندگی کنیم.چون به هم اعتماد نداریم.

کاسب هایمان مضطرب هستند،زیرا وقتی می خواهند جنسی را بفروشند، با این که می دانند خریدار نمازخوان است،باز می ترسند از او چک بگیرند و اگر هم بگیرند تا روز وصول چک مضطرب اند که نکند حساب خالی او باشد؛پدری که می خواهد دخترش را شوهر بدهد یا برای پسرش زن بگیرد،دائم در فکر است که این پسر واقعا خوب است و اذیتمان نمی کند؟یا عروسی که می خواهیم بگیریم خوب است؟ خلاصه،همه در اضطراب به سر می بریم.

حال،چه وقت این اضطراب به آرامش می رسد معلوم نیست.کم اتفاق می افتد همه به هم اعتماد داشته باشند،همه به هم حسن ظن داشته باشند،همه تکیه گاه هم باشند.پیغمبر آمده بود تا این اضطراب ها را بردارد و آرامش به انسان ها بدهد.آمده بود امر به معروف و نهی از منکر کند و مردم را از زشتی ها بازدارد تا آلوده نباشند،پلید نباشند،فکر بد در حق هم نکنند،به هم ظلم نکنند،مال یکدیگر را نبرند،حق همدیگر را پایمال نکنند و...نیز آمده بود تا مردم را از زیربار سنگین فرهنگ های شیطانی درآورد و رسم ها و عادات دست وپاگیر که مثل زنجیر به دست و پای زندگی شان بسته شده را باز کند:

«وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ».

ص:291

خداوند در پایان آیه نیز می فرماید:آنان که از این پیغمبر و نوری که بر او نازل شده پیروی کنند،او را بزرگ بدارند و یاری اش کنند،در دنیا و آخرت رستگار شده اند: 26

«فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».

آری،هدف همه آیات قرآن و هدف پیامبر بزرگ اسلام و سایر انبیای الهی،علیهم السلام،این است که مردم را به پاکی دعوت کنند و از زشتی ها دور نگه دارند.و این همان چیزی است که عقل آدمی بر درستی آن صحه می گذارد و تبعیت از آن را بر خود واجب می داند.

ص:292

پی نوشت

(1).اعراف،157-158.

(2).منظور این آیات قرآن کریم است:بقره،173؛مائده،3؛نحل،115؛انعام،145.

- «إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». بقره،173.

- «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطِیحَهُ وَ مٰا أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَکَّیْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ* یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبٰاتُ وَ مٰا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوٰارِحِ مُکَلِّبِینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّٰا عَلَّمَکُمُ اللّٰهُ فَکُلُوا مِمّٰا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ* اَلْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبٰاتُ وَ طَعٰامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعٰامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذٰا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسٰافِحِینَ وَ لاٰ مُتَّخِذِی أَخْدٰانٍ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ». مائده،3-5.

- «إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ* وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ* مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ* وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». نحل،115-118.

- «قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَهً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». انعام،145.

(3).عنکبوت،45: «اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ أَقِمِ الصَّلاٰهَ إِنَّ الصَّلاٰهَ تَنْهیٰ عَنِ

ص:293

الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ».

(4).بقره،83.

(5).بقره،177.

(6).نساء،36.

(7).مائده،2.

(8).مائده،8.

(9).انعام،152-151.

(10).اعراف،28-29.

(11).نحل،90-91.

(12).إسراء،22-24.

(13).نور،21.

(14).این پیرمرد اصالتا همدانی بود و آن طور که بعدها فهمیدم او این بقچه پر از کتاب را از پایین«تیر دوقلو»روی کول می گرفت و پیاده می آمد در منطقه بازار ولو می کرد و می فروخت.به مقدار خرج زندگی اش،چون مجرد بود،از فروش کتاب بر می داشت و بقیه را هم به مستحق های آبرودار می داد.(مولف)

(15).منظور کتاب اسکندرنامه است.(مولف)

(16). درباره شخصیت ذو القرنین در قرآن و روایات مطالب بسیاری آمده است که به گوشه ای از آن اشاره می کنیم و خوانندگان گرامی می توانند برای کسب اطلاعات بیشتر به کتب روایی و تفسیری مراجعه کنند:

الف.قرآن کریم(آیات 83 تا 98 سوره کهف):

«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً* إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ سَبَباً* فَأَتْبَعَ سَبَباً* حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَهٍ وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً قُلْنٰا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً* قٰالَ أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلیٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذٰاباً نُکْراً* وَ أَمّٰا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُ جَزٰاءً الْحُسْنیٰ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنٰا یُسْراً* ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَطْلُعُ عَلیٰ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً *

ص:294

کَذٰلِکَ وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَیْهِ خُبْراً* ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمٰا قَوْماً لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً *قٰالُوا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلیٰ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا *قٰالَ مٰا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّهٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً* آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتّٰی إِذٰا سٰاویٰ بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قٰالَ انْفُخُوا حَتّٰی إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً قٰالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً * فَمَا اسْطٰاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً* قٰالَ هٰذٰا رَحْمَهٌ مِنْ رَبِّی فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکّٰاءَ وَ کٰانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا».

و از تو درباره ذو القرنین می پرسند؛بگو:به زودی بخشی از سرگذشت او را به وسیله آیاتی از قرآن برای شما می خوانم.ما به او در زمین قدرت و تمکّن دادیم و از هر چیزی که برای رسیدن به هدف هایش نیازمند به آن بود وسیله ای به او عطا کردیم.

پس با توسل به وسیله،راهی را برای سفر به غرب دنبال کرد.تا زمانی که به محل غروب خورشید رسید،منظره غروب خورشید را چنین یافت که در چشمه ای گرم و لجن آلود غروب می کند،و نزد آن قومی را یافت که فساد و ستم می کردند.گفتیم:ای ذو القرنین!یا این قوم را به کیفر فساد و ستمشان عذاب می کنی و یا در میانشان شیوه ای نیک در پیش می گیری.ذو القرنین گفت:اما هرکه با کفر،فساد و گناه ستم کرده،عذابش می کنیم،آن گاه به سوی پروردگارش بازگردانده می شود،پس او را عذابی سخت خواهد کرد.و اما هرکه ایمان آورده و کار شایسته انجام داده است، پس بهترین پاداش برای اوست،و ما هم از سوی خود تکلیفی آسان به او خواهیم داد.پس باز هم با توسل به وسیله راهی را برای سفر به شرق دنبال کرد.تا زمانی که به محل طلوع خورشید رسید،آن را یافت که بر قومی طلوع می کند که در برابر آن پوششی از مسکن و لباس برای آنان قرار نداده ایم.سرگذشت ذو القرنین و ملت ها این گونه بود،و یقینا ما به آنچه از وسایل و امکانات مادی و معنوی نزد او بود، احاطه(علمی)داشتیم.سپس،با توسل به وسیله،راهی را برای سفر دیگر دنبال کرد.تا زمانی که میان دو کوه رسید،نزد آن دو کوه،قومی را یافت که هیچ سخنی را به آسانی نمی فهمیدند.آنان با رمز،اشاره و با هر وسیله ای که ممکن بود گفتند:ای ذو القرنین!یأجوج و مأجوج با کشتن و غارت و تخریب در این سرزمین فساد

ص:295

می کنند؛آیا می پذیری که ما مزدی برایت قرار دهیم تا میان ما و آنان سدّی بسازی؟ گفت:آنچه پروردگارم مرا در آن تمکّن و قدرت داده از مزد شما بهتر است؛پس شما مرا با نیرویی یاری دهید تا میان شما و آنان سدّی سخت و استوار قرار دهم.

برای من قطعه های بزرگ آهن بیاورید و در شکاف این دو کوه بریزید،پس آوردند و ریختند تا زمانی که میان آن دو کوه را هم سطح و برابر کرد،گفت:در کوره ها بدمید تا وقتی که آن قطعه های آهن را چون آتش سرخ کرد.گفت:برایم مس گداخته شده بیاورید تا روی آن بریزم.هنگامی که سد ساخته شد یأجوج و مأجوج نتوانستند بر آن بالا روند،و نتوانستند در آن رخنه ای وارد کنند.ذو القرنین پس از پایان یافتن کار سد گفت:این رحمتی است از پروردگار من،ولی زمانی که وعده پروردگارم فرا رسد،آن را درهم کوبد و به صورت خاکی مساوی با زمین قرار دهد، و وعده پروردگارم حق است.

ب.تفسیر:

-بحار الأنوار،ج 12،ص 172:قصص ذی القرنین.تفسیر:قال الطبرسی رحمه اللّه فی قوله تعالی:" إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی الْأَرْضِ ":أی بسطنا یده فی الارض و ملکناه حتی استولی علیها.و روی عن علی علیه السلام أنه قال:سخر اللّه له السحاب فحمله علیها،و مد له فی الاسباب،و بسط له النور،فکان اللیل و النهار علیه سواء،فهذا معنی تمکینه فی الارض."و آتیناه من کل شئ سببا"أی و أعطیناه من کل شئ علما و قدره و آله یتسبب بها إلی إرادته."فاتبع سببا"أی فأتبع طیقا و أخذ فی سلوکه،أو فأتبع سببا من الاسباب التی اوتیها فی المسیر إلی المغرب."حتی إذا بلغ مغرب الشمس" أی آخر العماره من جانب المغرب،و بلغ قوما لم یکن وراءهم أحد إلی موضع غروب الشمس."وجدها تغرب"أی کأنها تغرب"فی عین حمئه"و إن کانت تغرب وراءها، لان الشمس لا تزائل الفلک و لا تدخل عین الماء،و لکن لما بلغ ذلک الموضع تراءی له کأن الشمس تغرب فی عین،کما أن من کان فی البحر یراها کأنها تغرب فی الماء، و من کان فی البر یراها کأنها تغرب فی الارض الملساء،و العین الحمئه:هی ذات الحمأ و هی الطین الاسود المنتن.و الحامیه:الحاره،و عن کعب قال:أجدها فی التوراه:

ص:296

تغرب فی ماء و طین."إما أن تعذب"أی بالقتل من أقام منهم علی الشرک"و إما أن تتخذ فیهم حسنا"أی تأسرهم و تمسکهم بعد الاسر لتعلمهم الهدی.و قیل:معناه:و إما أن تعفو عنهم،و استدل من ذهب إلی أنه کان نبیا بهذا،و قیل:ألهمه و لم یوح إلیه."أما من ظلم"أی أشرک"فسوف نعذبه"أی نقتله إذا لم یسلم"نکرا"أی منکرا غیر معهود فی النار"فله جزاء الحسنی"أی له المثوبه الحسنی جزاء"و سنقول له من أمرنا یسرا"أی قولا جمیلا،و سنأمره بما یتیسر علیه."ثم أتبع سببا"أی طیقا آخر من الارض یوصله إلی مطلع الشمس"حتی إذا بلغ مطلع الشمس"أی ابتداء المعموره من جانب المشرق."کذلک"قال البیضاوی:أی أمر ذی القرنین کما وصفناه فی رفعه المکان و بسطه الملک،أو أمره فیهم کأمره فی أهل المغرب من التخییر و الاختیار"و قد أحطنا بما لدیه"من الجنود و الالات و العدد و الاسباب"خبرا"أی علما تعلق بظواهره و خفایاه،و المراد أن کثره ذلک بلغت مبلغا لا یحیط به إلا علم اللطیف الخبیر."ثم أتبع سببا"یعنی طیقا ثالثا معترضا بین المشرق و المغرب آخذا من الجنوب إلی الشمال"حتی إذا بلغ بین السدین"بین الجبلین المبنی علیهما سده، و هما جبلا أرمنیه و آذربیجان.و قیل:جبلان فی أواخر الشمال فی منقطع أرض الترک،من ورائهما یأجوج و مأجوج."لا یکادون یفقهون قولا"لغرابه لغتهم و قله فطنتهم."قالوا یا ذا القرنین"أی قال مترجمهم.و فی مصحف ابن مسعود:قال الذین من دونهم"فهل نجعل لک خرجا"أی جعلا نخرجه من أموالنا؟"قال ما مکنی فیه ربی خیر"أی ما جعلنی فیه مکینا من المال و الملک خیر مما تبذلون لی من الخراج، و لا حاجه بی إلیه."فأعینونی بقوه"أی بفعله،أو بما أتقوی به من الالات"ردما" أی حاجزا حصینا،و هو أکبر من السد."زبر الحدید"أی قطعه"بین الصدفین"أی بین جانبی الجبلین بتنضیدها."قال انفخوا"أی قال للعمله:انفخوا فی الاکوار و الحدید"حتی إذا جعله"أی جعل المنفوخ فیه"نارا"أی کالنار بالاحماء"قال آتونی افرغ علیه قطرا"أی آتونی قطرا،أی نحاسا مذابا افرغ علیه قطرا،فحذف الاول لدلاله الثانی علیه."فما اسطاعوا"بحذف التاء حذرا من تلاقی متقاربین"أن یظهروه"أی أن یعلوه بالصعود لارتفاعه و انملاسه"و ما استطاعوا له نقبا"لثخنه

ص:297

و صلابته.قیل:حفر للاساس حتی بلغ الماء،و جعله من الصخره و النحاس المذاب و البنیان من زبر الحدید بینهما الحطب و الفحم حتی ساوی أعلی الجبلین ثم وضع المنفخ حتی صارت کالنار فصب النحاس المذاب علیها،فاختلط و التصق بعضها ببعض و صار جبلا صلدا.و قیل:بناه من الصخور مرتبطا بعضها ببعض بکلالیب من حدید و نحاس مذاب فی تجاویفها"قال هذا"السد أو الاقدار علی تسویته."رحمه من ربی"علی عباده"فإذا جاء وعد ربی"وقت وعده بخروج یأجوج و مأجوج،أو بقیام الساعه بأن شارف یوم القیامه"جعله دکاء"مدکوکا مسویا بالارض.و قال الطبرسی رحمه اللّه قیل:إن هذا السد وراء بحر الروم بین جبلین هناک یلی مؤخرهما البحر المحیط،و قیل:إنه وراء دربند و خزران من ناحیه أرمنیه و آذربیجان،قیل:إن مقدار ارتفاع السد مائتا ذراع،و عرض الحائط نحو من خمسین ذراعا.و جاء فی الحدیث:إنهم یدابون فی حفره نهارهم حتی إذا أمسوا و کادوا یبصرون شعاع الشمس قالوا نرجع غدا و نفتحه و لا یستثنون فیعدون من الغد و قد استوی کما کان،حتی إذا جاء وعد اللّه قالوا:غدا نفتح و نخرج إن شاء اللّه فیعودون إلیه و هو کهیئته حین ترکوه بالامس فیخرقونه فیخرجون علی الناس فینشفون المیاه،و تتحصن الناس فی حصونهم منهم،فیرمون سهامهم إلی السماء فترجع و فیها کهیئه الدماء فیقولون:قد قهرنا أهل الارض و علونا أهل السماء،فیبعث اللّه علیهم نغفا فی أقفائهم فتدخل فی آذانهم فیهلکون بها،فقال النبی صلی اللّه علیه و اله:و الذی نفس محمد بیده إن دواب الارض لتسمن و تشکر من لحومهم شکرا.و فی تفسیر الکلبی:إن الخضر و إلیاس یجتمعان کل لیله علی ذلک السد یحجبان یأجوج و مأجوج عن الخروج.

ج.روایات:

-آیا ذو القرنین از انبیا یا از ملوک جهان بود؟

الغارات،ابراهیم بن محمد الثقفی،ج 2،ص 740:«تحقیق حول حدیث ذی القرنین:نقل الصدوق(ره)فی کمال الدین فی الباب الثامن و الثلاثین تحت عنوان(ما روی من حدیث ذی القرنین)أحادیث،منها ما رواه باسناده عن الاصبغ بن نباته قال:قام ابن الکواء إلی أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام و هو علی المنبر فقال له:یا

ص:298

أمیر المؤمنین،أخبرنی عن ذی القرنین نبیا کان أو ملکا؟و أخبرنی عن قرنیه أذهبا کان أو فضه؟فقال له علیه السلام:لم یکن نبیا و لا ملکا و لا کان قرناه من ذهب و لا فضه و لکنه کان عبدا أحب اللّه فأحبه اللّه و نصح للّه فنصحه اللّه،و إنما سمی ذا القرنین لانه دعا قومه فضربوه علی قرنه فغاب عنهم حینا ثم عاد إلیهم فضرب علی قرنه الاخر،و فیکم مثله.و نقله ابن عساکر فی تاریخه(ج 7،ص 300)بهذه العباره:فقال ابن الکواء لعلی:أفرأیت ذا القرنین نبیا کان أم ملکا؟قال:لم یکن واحد منهما و لکنه کان عبدا صالحا أحب اللّه فأحبه،و ناصح اللّه فنصحه،و دعا قومه إلی الهدی فضربوه علی قرنه فانطلق فمکث ما شاء اللّه أن یمکث،فدعاهم إلی الهدی فضربوه علی قرنه الاخر فسمی ذا القرنین و لم یکن له قرنان کقرنی الثور.

-درباه زنده شدن ذو القرنین برای باردوم پس از پانصد سال،و این که ذو القرنین لقب امیر المومنین نیز هست:

همان:و فی المجلد الخامس من البحار نقلا عن تفسیر علی بن ابراهیم باسناده عن أبی بصیر عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:سألته عن قول اللّه تعالی: یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً. قال:ان ذا القرنین بعثه اللّه تعالی إلی قومه فضرب علی قرنه الایمن فأماته اللّه خمسمائه عام ثم بعثه إلیهم بعد ذلک فملکه مشارق الارض و مغاربها من حیث تطلع الشمس إلی حیث تغرب فهو قوله:حتی إذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه(إلی أن قال).و سئل أمیر المؤمنین(ع) عن ذی القرنین أنبیا کان أم ملکا؟فقال:لانبیا و لا ملکا بل عبدا أحب اللّه فأحبه اللّه و نصح اللّه فنصح له فبعثه اللّه إلی قومه فضربوه علی قرنه الایمن فغاب عنهم ما شاء اللّه أن یغیب،ثم بعثه اللّه الثانیه فضربوه علی قرنه الایسر فغاب عنهم ما شاء اللّه أن یغیب، ثم بعثه اللّه الثالثه فمکن اللّه له فی الارض،و فیکم مثله یعنی نفسه،فبلغ مغرب الشمس فوجدها تغرب فی عین حمئه.

و قال محمد بن علی بن شهر آشوب قدس اللّه سره فی کتاب المناقب فی فصل فی أنه الشاهد و الشهید و ذو القرنین:أبو عبید فی غریب الحدیث:ان النبی صلی اللّه علیه و آله قال لامیر المؤمنین:ان لک بیتا فی الجنه و انک لذو قرنیها،سوید ابن غفله و أبو

ص:299

الطفیل قالا:قال أمیر المؤمنین:ان ذا القرنین کان ملکا عادلا فأحبه اللّه و ناصح اللّه فنصحه اللّه،أمر قومه بتقوی اللّه فضربوه علی قرنه بالسیف،فغاب عنهم ما شاء اللّه،ثم رجع إلیهم فدعاهم إلی اللّه فضربوه علی قرنه الاخر بالسیف فذلک قرناه،و فیکم مثله یعنی نفسه،لانه ضرب علی رأسه ضربتین،احداهما یوم الخندق،و الثانیه ضربه ابن ملجم.أقول:نقله أبو النضر محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمرقندی العیاشی (ره)فی تفسیره فی تفسیر آیه:و یسألونک عن ذی القرنین و أحمد بن أبی طالب الطبرسی(ره)فی کتاب الاحتجاج و غیرهما فی غیرهما فلا نطیل الکلام بذکر أسامی ناقلیه و أسامی کتبهم بل نخوض فی بیان معناه بما ذکره و فسره به أهل الفن و الخبره فنقول:قال أبو عبید القاسم بن سلام الهروی(المتوفی سنه 224)فی کتابه غریب الحدیث ما نصه:قال أبو عبید:فی حدیث النبی صلی اللّه علیه و آله أنه قال لعلی علیه السلام:ان لک بیتا فی الجنه و انک لذو قرنیها.قال أبو عبید:قد کان بعض أهل العلم یتأول هذا الحدیث أنه ذو قرنی الجنه یرید طرفیها،و إنما یأول ذلک لذکره الجنه فی أول الحدیث،و أما أنا فلا أحسبه أراد ذلک.و اللّه أعلم.و لکنه أراد أنک ذو قرنی هذه الامه،فأضمر الامه و إن کان لم یذکرها،و هذا سائر کثیر فی القرآن و فی کلام العرب و أشعارها أن یکنوا عن الاسم،من ذلک قول اللّه تعالی: وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّهٍ [سوره 35،آیه 45]و فی موضع آخر:ما ترک علیها من دابه[سوره 16،آیه 61]فمعناه عند الناس الارض و هو لم یذکرها،و کذلک قوله تعالی: إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ [سوره 38، آیه 32]یفسرون أنه أراد الشمس فأضمرها،و قد یقول القائل:ما بها أعلم من فلان، یعنی القریه و المدینه و البلده و نحو ذلک،و قال حاتم طئ[الطویل]:أماوی ما یغنی الثراء عن الفتی إذا حشرجت یوما و ضاق بها الصدر أراد النفس فأضمرها.و إنما اخترت هذا التفسیر علی الاول لحدیث عن علی نفسه هو عندی مفسر له و لنا و ذلک أنه ذکر ذا القرنین فقال:دعا قومه إلی عباده اللّه فضربوه علی قرنیه ضربتین،و فیکم مثله،فنری أنه أراد بقوله هذا نفسه یعنی أنی أدعو إلی الحق حتی اضرب علی رأسی ضربتین یکون فیهما قتلی.و قال الزمخشری فی الفائق فی قرن:قال صلی اللّه علیه

ص:300

و آله و سلم لعلی رضی اللّه تعالی عنه:ان لک بیتا فی الجنه و انک لذو قرنیها،الضمیر للامه و تفسیره فیما یروی عن علی رضی اللّه تعالی عنه أنه ذکر ذا القرنین فقال:دعا قومه إلی عباده اللّه فضربوه علی قرنیه ضربتین،و فیکم مثله،یعنی نفسه الطاهره لانه ضرب علی رأسه ضربتین،احدهما یوم الخندق،و الثانیه ضربه ابن ملجم.و قال ابن الاثیر فی النهایه فی(ق ر ن)ما نصه و فیه:أنه قال لعلی:ان لک بیتا فی الجنه و انک ذو قرنیها،أی طرفی الجنه و جانبیها،قال أبو عبید:و أنا أحسب أنه أراد أنه ذو قرنی الامه فأضمر،و قیل:أراد الحسن و الحسین[و فی الهروی]منه حدیث علی و ذکر قصه ذی القرنین ثم قال:و فیکم مثله فیری أنه إنما عنی نفسه لانه ضرب علی رأسه ضربتین احداهما یوم الخندق،و الاخری ضربه ابن ملجم.و قال ابن منظور فی لسان العرب(فی قرن)ما نصه:و قوله صلی اللّه علیه و آله و سلم لعلی:ان لک بیتا فی الجنه و انک لذو قرنیها أی طرفیها،قال أبو عبید:و لا أحسبه أراد.فنقل کلامه بتلخیص یسیر و زاد علیه بعد قوله:(یکون فیها قتلی)قوله هذا:انه ضرب علی رأسه ضربتین احداهما یوم الخندق،و الاخری ضربه ابن ملجم.

بحار،ج 12:عن المظفر العلوی،عن ابن العیاشی،عن أبیه،عن محمد بن عیسی،عن عمرو بن شمر،عن جابر الجعفلی،عن جابر بن عبد اللّه قال:سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله یقول:إن ذا القرنین کان عبدا صالحا جعله اللّه حجه علی عباده،فدعا قومه إلی اللّه عز و جل و أمرهم بتقواه فضربوه علی قرنه،فغاب عنهم زمانا حتی قیل:

مات أو هلک،بأی واد سلک؟ثم ظهر و رجع إلی قومه فضربوه علی قرنه الاخر،ألا و فیکم من هو علی سنته و إن اللّه عز و جل مکن له فی الارض و آتاه من کل شئ سببا، و بلغ المشرق و المغرب،و إن اللّه تبارک و تعالی سیجری سنته فی القائم من ولدی، و یبلغه شرق الارض و غربها حتی لا یبقی سهل و لا موضع من سهل و لا جبل و طئه ذو القرنین إلا وطئه،و یظهر اللّه له کنوز الارض و معادنها،و ینصره بالرعب،یملؤ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما.

-درباره نام و نسب ذو القرنین و شخصیت تاریخی او

همان:و قال الزبیدی و فی تاج العروس مازجا کلامه بکلام صاحب القاموس:(ذو القرنین)

ص:301

المذکور فی التنزیل هو(اکندر الرومی)نقله ابن هشام فی سیرته و استبعده السهیلی و جعلهما اثنین،و فی معجم یاقوت:هو ابن الفیلسوف قتل کثیرا من الملوک و قهرهم و وطئ البلدان إلی أقصی الصین،و قد أوسع الکلام فیه الحافظ فی کتاب التدویر و التربیع و نقل کلامه الثعالبی فی ثمار القلوب،و جزم طائفه بأنه من الاذواء من التبابعه من ملوک حمیر ملوک الیمن و اسمه الصعب بن الحرث الرائس و ذو المنار هو ابن ذی القرنین نقله شیخنا.قلت:و قیل اسمه مرزبان ابن مرویه و قال ابن هشام:مرزبی بن مرویه،و قیل:هرمس،و قیل،هردیس،قال ابن الجوانی فی المقدمه:و روی عن ابن عباس رضی اللّه تعالی عنهما أنه قال:ذو القرنین عبد اللّه بن الضحاک بن معد بن عدنان(إلی آخره).

بحار،ج 12:کان اسم ذی القرنین عیاشا،و کان أول الملوک بعد نوح علیه السلام ملک ما بین المشرق و المغرب.

نیز:ابن الولید،عن الصفار،عن البرقی،عن ابن محبوب،عن هشام بن سالم عمن ذکره، عن أبی جعفر علیه السلام قال:إن اللّه تبارک و تعالی لم یبعث أنبیاء ملوکا فی الارض إلا أربعه بعد نوح:ذو القرنین و اسمه عیاش،و داود و سلیمان و یوسف علیهم السلام، فأما عیاش فملک ما بین المشرق و المغرب،و أما داود فملک ما بین الشامات إلی بلاد إصطخر،و کذلک ملک سلیمان،و أما یوسف فملک مصر و براریها لم یجاوزها إلی غیرها.

ابن البرقی،عن أبیه،عن جده أحمد،عن أبیه محمد بن خالد رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:ملک الارض کلها أربعه:مؤمنان،و کافران،فأما المؤمنان فسلیمان ابن داود و ذو القرنین،و الکافران نمرود و بخت نصر.و اسم ذو القرنین عبد اللّه بن ضحاک بن معد.

الصدوق،عن عبد اللّه بن حامد،عن محمد بن جعفر،عن عبد اللّه بن أحمد ابن إبراهیم، عن عمرو بن حصین الباهلی،عن عمر بن مسلم،عن عبد الرحمن بن زیاد،عن مسلم بن یسار قال:قال أبو عقبه الانصاری:کنت فی خدمه رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله فجاء نفر من الیهود فقالوا لی:استأذن لنا علی محمد صلی اللّه علیه و اله فأخبرته

ص:302

فدخلوا علیه،فقالوا:أخبرنا عما جئنا نسألک عنه،قال:جئتمونی تسألوننی عن ذی القرنین،قالوا:نعم،فقال:کان غلاما من أهل الروم،ناصحا للّه عز و جل فأحبه اللّه، و ملک الارض فسار حتی أتی مغرب الشمس ثم سار إلی مطلعها،ثم سار إلی خیل یأجوج و مأجوج فبنی فیها السد،قالوا:نشهد أن هذا شأنه،و إنه لفی التوراه.

درباره لقبش:

همان:و اختلفوا فی سبب تلقیبه فقیل:لانه لما دعاهم إلی اللّه عز و جل ضربوه علی قرنه فمات فأحیاه اللّه تعالی ثم دعاهم فضربوه علی قرنه الاخر فمات ثم أحیاه اللّه تعالی.

و هذا غریب و الذی نقله غیر واحد أنه ضرب علی رأسه ضربتین و یقال:انه لما دعا قومه إلی العباده قرنوه أی ضربوه علی قرنی رأسه،و فی سیاق المنصف رحمه اللّه تعالی تطویل مخل(أو لانه بلغ قطری الارض)مشرقها و مغربها نقله السمعانی(أو لضفیرتین له)و العرب تسمی الخصله من الشعر قرنا حکاه الامام السهیلی،أو لان صفحتی رأسه کانتا من نحاس أو کان له قرنان صغیران تواریهما العمامه نقلهما السمعانی،أو لانه رأی فی المنام أنه أخذ بقرنی الشمس فکان تأویله أنه بلغ المشرق و المغرب حکاه السهیلی،أو لانقراض قرنین فی زمانه،أو کان لتاجه قرنان،أو لکرم أبیه و امه أی کریم الطرفین نقله شیخنا،و قیل غیر ذلک.قال:و أما ذو القرنین صاحب أرسطوا فهو غیر هذا کما بسطه فی العنایه،و قیل کان فی عهد إبراهیم علیه السلام و هو صاحب الخضر لما طلب عین الحیاه قاله السهیلی فی التاریخ،و لقد أجاد القائل فی التوریه:کم لا منی فیک ذو القرنین یا خضر،و فی الحدیث:لا أدری أذو القرنین نبیا کان أم لا.(إلی ان قال)(و)ذو القرنین لقب(علی بن أبی طالب کرم اللّه تعالی وجهه) و رضی عنه(لقوله صلی اللّه علیه و آله:ان لک فی الجنه بیتا،و یروی کنزا،و انک لذو قرنیها،أی ذو طرفی الجنه و ملکها الاعظم تسلک ملک جمیع الجنه کما سلک ذو القرنین جمیع الارض)و استضعف أبو عبید هذا التفسیر(أو ذو قرنی الامه فأضمرت و إن لم یتقدم ذکرها)کقوله تعالی: حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ أراد الشمس و لا ذکر لها قال أبو عبید:و أنا أختار هذا التفسیر الاخیر علی الاول لحدیث یروی عن علی رضی اللّه تعالی عنه و ذلک أنه ذکر ذا القرنین فقال:دعا قومه إلی عباده اللّه تعالی فضربوه

ص:303

علی قرنه ضربتین و فیکم مثله فنری أنه أراد نفسه یعنی أدعوا إلی الحق حتی یضرب رأسی ضربتین یکون فیهما قتلی(أو ذو جبلیها للحسن و الحسین)رضی اللّه تعالی عنهما،روی ذلک عن ثعلب(أو ذو شجتین فی قرنی رأسه احدهما من عمرو بن عبدود)یوم الخندق(و الثانیه من ابن ملجم لعنه اللّه)و هذا أصح ما قیل و هو تتمه من قول أبی عبید المتقدم ذکره.قال العالم المتضلع البارع أبو الکمال السید أحمد عاصم -حشره اللّه مع من یتولاه فی الاوقیانوس البسیط فی ترجمه القاموس المحیط بعد ذکره معنی قول النبی صلی اللّه علیه و آله فی حق علی علیه السلام ما محصله:

(یقول المترجم:ان تحت هذا المعنی أسرارا کثیره علیه تقرب قوله الاخر المسلم الصدور عنه:(أنت منی بمنزله هارون من موسی)ما کل ما یعلم یقال،و أیضا قال النبی صلی اللّه علیه و آله له کرم اللّه وجهه-:أنا و أنت أبوا هذه الامه،فبناءا علی ذلک یطلق علی علی المرتضی علی سبیل الحقیقه و بیان الصدق انه آدم الاولیاء و هارون الاصفیاء و ذو القرنین الاتقیاء).أقول:هذا المطلب مما أطلعنی علیه الفقیه الجلیل و النبیه النبیل الحاج میرزا یحیی إمام الجمعه الخوئی قدس اللّه تربته و کان یعجبه الکلام غایه الاعجاب و کان کلما ذکره یبتهج به نهایه الابتهاج.أما الخوض فی تعیین ذی القرنین و البحث عن وجه تسمیته فتکلم علیهما الطریحی(ره)فی مجمع البحرین فی(ق ر ن)و المجلسی(ره)فی خامس البحار فی ترجمه ذی القرنین و غیرهما من العلماء فی کتب التفاسیر و السیر فمن أراد البسط و التفصیل فیهما فلیراجعها فان المقام لا یسع أکثر من ذلک.

-درباره امکانات و اسبابی که خدا به او داده بود:

الخرائج و الجرائح،قطب الدین راوندی،ج 3،ص 1174:«و قال الحسن بن علی العسکری علیهما السلام لاحمد بن إسحاق،و قد أتاه لیسأله عن اخلف بعده،فقال مبتدئا:مثله مثل الخضر،و مثله مثل ذی القرنین.إن الخضر شرب من ماء الحیاه،فهو حی لا یموت حتی ینفخ فی الصور،و إنه لیحضر الموسم کل سنه،و یقف بعرفه،فیؤمن علی دعاء المؤمنین،و سیؤنس اللّه به وحشه قائمنا فی غیبته،و یصل به وحدته.فله البقاء فی الدنیا مع الغیبه عن الابصار.

ص:304

المفید،عن ابن قولویه،عن أبیه،عن سعد،عن الاشعری،عن محمد بن الحسین،عن محمد بن سلیمان،عن الثمالی،عن الباقر علیه السلام قال:أول اثنین تصافحا علی وجه الارض ذو القرنین و إبراهیم الخلیل،استقبله إبراهیم فصافحه،و أول شجره نبتت علی وجه الارض النخله.

أحمد بن محمد،عن ابن سنان،عن أبی خالد و أبی سلام،عن سوره،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إن ذا القرنین قد خیر السحابین و اختار الذلول،و ذخر لصاحبکم الصعب قال:قلت:و ما الصعب؟قال:ما کان من سحاب فیه رعد و صاعقه أو برق،فصاحبکم یرکبه،أما إنه سیرکب السحاب و یرقی فی الاسباب أسباب السماوات السبع و الارضین السبع:خمس عوامر،و اثنتان خرابان.

محمد بن هارون،عن سهل بن زیاد أبی یحیی قال:قال أبو عبد اللّه علیه السلام:إن اللّه خیر ذا القرنین السحابین الذلول و الصعب فاختار الذلول و هو ما لیس فیه برق و لا رعد،و لو اختار الصعب لم یکن له ذلک،لان اللّه ادخره للقائم علیه السلام.

-درباره یافتن آب حیات:

بحار الانوار،ج 12:قال أمیر المؤمنین علیه السلام:و ذلک قول اللّه عز و جل"إنا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شئ سببا"أی دلیلا.فقیل له:إن اللّه فی أرضه عینا یقال لها عین الحیاه لا یشرب منها ذو روح إلا لم یمت حتی الصیحه،فدعا ذا لقرنین الخضر و کان أفضل أصحابه عنده و دعا ثلاث مائه و ستین رجلا و دفع إلی کل واحد منهم سمکه و قال لهم:اذهبوا إلی موضع کذا و کذا فإن هناک ثلاث مائه و ستین عینا، فلیغسل کل واحد منکم سمکته فی عین غیر عین صاحبه فذهبوا یغسلون،و قعد الخضر یغسل فانسابت السمکه منه فی العین و بقی الخضر متعجبا مما رأی،و قال فی نفسه:ما أقول لذی القرنین؟ثم نزع ثیابه یطلب السمکه فشرب من مائها و اغتمس فیه و لم بقدر علی السمکه،فرجعوا إلی ذی القرنین فأمر ذو القرنین بقبض السمک من أصحابه،فلما انتهوا إلی الخضر لم یجدوا معه شیئا فدعاه و قال له:ما حال السمکه؟ فأخبره الخبر،فقال له:فصنعت ماذا؟قال:اغتمست فیها فجعلت أغوص و أطلبها فلم أجدها،قال:فشربت من مائها؟قال:نعم،قال:فطلب ذو القرنین العین فلم یجدها،فقال للخضر:کنت أنت صاحبها.

ص:305

و سئل علی علیه السلام عن ذی القرنین کیف استطاع أن یبلغ المشرق و المغرب؟فقال:

سخر له السحاب،و مد له الاسباب،و بسط له النور،و کان اللیل و النهار علیه سواء.

و أنه رأی فی المنام کأنه دنا من الشمس حتی أخذ بقرنها فی شرقها و غربها فلما قص رؤیاه علی قومه عز فیهم،و سموه ذا القرنین،فدعاهم إلی اللّه فأسلموا ثم أمرهم أن یبنوا له مسجدا،فأجابوا إلیه فأمر أن یجعلوا طوله أربعمائه ذراع و عرضه مائتی ذراع، و عرض حائطه اثنین و عشرین ذراعا،و علوه إلی السماء مائه ذراع.فقالوا:کیف لک بخشب یبلغ ما بین الحائطین؟فقال:إذا فرغتم من بنیان الحائطین،فاکبسوا بالتراب حتی یستوی مع حیطان المسجد،و إذا فرغتم من ذلک،أخذتم من الذهب و الفضه علی قدره،ثم قطعتموه مثل قلامه الاظفار،ثم خلطتموه مع ذلک الکبس،و عملتم له خشبا من نحاص و صفائح من نحاس،تذوبون ذلک و أنتم متمکنون من العمل کیف شئتم علی أرض مستویه.فإذا فرغتم من ذلک،دعوتم المساکین لنقل ذلک التراب، فیسارعون فیه من أجل ما فیه من الذهب و الفضه.فبنوا المسجد،و أخرج المساکین ذلک التراب و قد استقل السقف بما فیه و استغنی المساکین،فجندهم أربعه أجناد،فی کل جند عشره الآف و نشرهم فی البلاد.

-از وصایای ذو القرنین:

بحار الأنوار،ج 2،ص 99:«من وصیه ذی القرنین:لا تتعلم العلم ممن لم ینتفع به فإن من لم ینفعه علمه لا ینفعک».

-داستانهایی از دو القرنین:

ماجیلویه،عن محمد العطار،عن الاشعری،عن عیسی بن محمد،عن علی بن مهزیار، عن عبد اللّه بن عمر،عن عبد اللّه بن حماد،عن أبی عبد اللّه الصادق جعفر بن محمد علیهما السلام قال:إن ذا القرنین لما انتهی إلی السد جاوزه فدخل فی الظلمات فإذا هو بملک قائم علی جبل طوله خمسمائه ذراع فقال له الملک یا ذا القرنین أما کان خلفک مسلک؟فقال له ذو القرنین:من أنت؟قال:أنا ملک من ملائکه الرحمن موکل بهذا الجبل فلیس من جبل خلقه اللّه عز و جل إلا و له عرق إلی هذا الجبل،فإذا أراد اللّه عز و جل أن یزلزل مدینه أوحی إلی فزلزلتها.

ص:306

عن الجلودی،عن محمد بن عطیه،عن عبد اللّه بن عمر بن سعید البصری،عن هشام بن جعفر بن حماد،عن عبد اللّه بن سلیمان و کان قارئا للکتب قال:قرأت فی بعض کتب اللّه عز و جل أن ذا القرنین کان رجلا من أهل الاسکندریه و امه عجوز من عجائزهم لیس لها ولد غیره یقال له:إسکندروس،و کان له أدب و خلق و عفه من وقت ما کان فیه غلاما إلی أن بلغ رجلا،و کان رأی فی المنام کأنه دنا من الشمس حتی أخذ بقرنیها شرقها و غربها،فلما قص رؤیاه علی قومه سموه ذا القرنین،فلما رأی هذه الرؤیا بعدت همته و علا صوته و عز فی قومه،و کان أول ما أجمع علیه أمره أن قال:أسلمت للّه عز و جل،ثم دعا قومه إلی الاسلام فأسلموا هیبه له،ثم أمرهم أن یبنوا له مسجدا فأجابوه إلی ذلک،فأمر أن یجعل طوله أربعمائه ذراع،و عرضه مائتی ذراع،و عرض حائطه اثنین و عشرین ذراعا،و علوه إلی السماء مائه ذراع،فقالوا له:یا ذا القرنین کیف لک بخشب یبلغ ما بین الحائطین؟فقال لهم:إذا فرغتم من بنیان الحائطین فاکبسوه بالتراب حتی یستوی الکبس مع حیطان المسجد،فإذا فرغتم من ذلک فرضتم علی کل رجل من المؤمنین علی قدره من الذهب و الفضه،ثم قطعتموه مثل قلامه الظفر و خلطتموه مع ذلک الکبس،و عملتم له خشبا من نحاس و صفائح تذیبون ذلک و أنتم متمکنون من العمل کیف شئتم علی أرض مستویه.فإذا فرغتم من ذلک دعوتم المساکین لنقل ذلک التراب فیسارعون فیه من أجل ما فیه من الذهب و الفضه.

فبنوا المسجد،و أخرج المساکین ذلک التراب،و قد استقل السقف بما فیه،و استغنی المساکین،فجندهم أربعه أجناد فی کل جند عشره آلاف،ثم نشرهم فی البلاد و حدث نفسه بالسیر فاجتمع إلیه قومه فقالوا له:یا ذا القرنین ننشدک باللّه لا تؤثر علینا بنفسک غیرنا فنحن أحق برؤیتک،و فینا کان مسقط رأسک،و بیننا نشأت و ربیت، و هذه أموالنا و أنفسنا و أنت الحاکم فیها،و هذه امک عجوز کبیره هی أعظم خلق اللّه علیک حقا فلیس ینبغی علیک أن تعصیها و لا تخالفها،فقال لهم:و اللّه إن القول لقولکم،و إن الرأی لرأیکم،و لکنی بمنزله المأخوذ بقلبه و سمعه و بصره،یقاد و یدفع من خلفه،لا یدری أین یؤخذ به و لا ما یراد به،ولکن هلموا معشر قومی فادخلوا هذا المسجد و اسلموا عن آخرکم و لا تخالفوا علی فتهلکوا.ثم دعا دهقان الاسکندریه

ص:307

فقال له:اعمر مسجدی،و عز عنی امی،فلما رأی الدهقان جزع امه و طول بکائها احتال لیعزیها بما أصاب الناس قبلها و بعدها من المصائب و البلاء،فصنع عیدا عظیما ثم أذن مؤذنه:أیها الناس إن الدهقان یؤذنکم أن تحضروا یوم کذا و کذا،فلما کان ذلک الیوم أذن مؤذنه:اسرعوا و احذروا أن یحضر هذا العید إلا رجل قد عری من البلاء و المصائب،فاحتبس الناس کلهم و قالوا:لیس فینا أحد عری من البلاء و المصائب،ما منا أحد إلا و قد اصیب ببلاء أو بموت حمیم،فسمعت أم ذی القرنین فأعجبها و لم تدر ما أراد الدهقان.ثم إن الدهقان بعث منادیا ینادی فقال:أیها الناس إن الدهقان قد أمرکم أن تحضروا یوم کذا و کذا و لا یحضر إلا رجل قد ابتلی و اصیب و فجع و لا یحضره أحد عری من البلاء،فإنه لا خیر فیمن لا یصیبه البلاء،فلما فعل ذلک قال الناس:هذا رجل قد بخل ثم ندم و استحیی فتدارک أمره و محا عیبه،فلما اجتمعوا خطبهم ثم قال:إنی لم أجمعکم لما دعدتکم له،و لکنی جمعتکم لا کلمکم فی ذی القرنین و فیما فجعنا به من فقده و فراقه،فاذکروا آدم إن اللّه عز و جل خلقه بیده، و نفخ فیه من روحه،و أسجد له ملائکته،و أسکنه جنته و أکرمه بکرامه لم یکرم بها أحدا ثم ابتلاه بأعظم بلیه کانت فی الدنیا و ذلک الخروج من الجنه،و هی المصیبه التی لا جبرلها،ثم ابتلی إبراهیم من بعده بالحریق،و ابتلی ابنه بالذبح،و یعقوب بالحزن و البکاء،و یوسف بالرق،و أیوب بالسقم،و یحیی بالذبح،و زکریا بالقتل،و عیسی بالاسر،و خلقا من خلق اللّه کثیرا لا یحصیهم إلا اللّه عز و جل.فلما فرغ من هذا الکلام قال لهم:انطلقوا و عزوا ام الاسکندروس لننظر کیف صبرها،فإنها أعظم مصیبه فی ابنها،فلما دخلوا علیها قالوا لها:هل حضرت الجمع الیوم؟و سمعت الکلام؟قالت لهم:

ما غاب عنی من أمرکم شئ،و لا سقط عنی من کلامکم شئ،و ما کان فیکم أحد أعظم مصیبه بالاسکندروس منی،و لقد صبرنی اللّه و أرضانی و ربط علی قلبی،و إنی لارجو أن یکون أجری علی قدر ذلک.و أرجو لکم من الاجر بقدر ما رزیتم به من فقد أخیکم،و أنت توجروا علی قدر ما نویتم فی امه،و أرجو أن یغفر اللّه لی و لکم و یرحمنی و إیاکم.فلما رأوا احسن عزائها و صبرها انصرفوا عنها و ترکوها،و انطلق ذو القرنین یسیر علی وجهه حتی أمعن فی البلاد یؤم المغرب و جنوده یومئذ المساکین.

ص:308

فأوحی اللّه جل جلاله إلیه:یا ذا القرنین أنت حجتی علی جمیع الخلائق ما بین الخافقین من مطلع الشمس إلی مغربها و حجتی علیهم،و هذا تأویل رؤیاک.فقال ذو القرنین:إلهی إنک ندبتنی لامر عظیم لا یقدر قدره غیرک،فأخبرنی عن هذه الامه بأیه قوم اکاثرهم و بأی عدد أغلبهم؟و بأیه حیله أکیدهم؟و بأی صبر اقاسیهم؟و بأی لسان اکلمهم؟و کیف لی بأن أعرف لغاتهم؟و بأی سمع أعی قولهم؟و بأی بصر أنفذهم؟و بأیه حجه اخاصمهم؟و بأی قلب أغفل عنهم؟و بأیه حکمه ادبر امورهم؟و بأی حلم اصابرهم؟و بأی قسط أعدل فیهم؟و بأیه معرفه أفصل بینهم؟و بأی علم أتفن أمورهم؟و بأی عقل احصیهم؟و بأی جند أقاتلهم؟فإنه لیس عندی مما ذکرت شئ،یا رب فقونی علیهم بإنک الرب الرحیم،لا تکلف نفسا إلا وسعها،و لا تحملها إلا طاقتها.فأوحی اللّه جل جلاله إلیه:إنی ساطوقک ما حملتک،و أشرح لک صدرک فتسمع کل شئ،و أشرح لک فهمک فتفقه کل شئ،و اطلق لسانک بکل شئ و احصی لک فلا یفوتک شئ،و أحفظ علیک فلا یعزب عنک شئ،و أشد ظهرک فلا یهو لک شئ،و البسک الهیبه فلا یروعک شئ،و اسد دلک رأیک فتصیب کل شئ، و اسخر لک جسدک فتحس کل شئ،و اسخر لک النور و الظلمه و أجعلها جندین من جندک:النور یهدیک،و الظلمه تحوطک و تحوش علیک الامم من وارئک.فانطلق ذو القرنین برساله ربه عز و جل و أیده اللّه بما وعده،فمر بمغرب الشمس فلا یمر بامه من الامم إلا دعاهم إلی اللّه عز و جل،فإن أجابوه قبل منهم و إن لم یجیبوه أغشاهم الظلمه،فأظلمت مدائنهم و قراهم و حصونهم و بیوتهم و منازلهم،و أغشت أبصارهم و دخلت فی أفواههم و آنافهم و أجوافهم فلا یزالوا فیها متحیرین حتی یستجیب اللّه عز و جل و یعجوا إلیه،حتی إذا بلغ مغرب الشمس وجد عندها الامه التی ذکرها اللّه عز و جل فی کتابه،ففعل بهم ما کان فعله بمن مربه قبلهم،حتی فرغ مما بینه و بین المغرب و وجد جمعا و عددا لا یحصیه إلا اللّه عز و جل،و قوه و بأسا لا یطیقه إلا اللّه، و ألسنه مختلفه،و أهواء متشته،و قلوبا متفرقه.ثم مشی علی الظلمه ثمانیه أیام و ثمان لیال و أصحابه ینظرونه حتی انتهی إلی الجبل الذی هو محیط بالارض کلها،فإذا بملک من الملائکه قابض علی الجبل و هو یقول:سبحان ربی من الان إلی منتهی

ص:309

الدهر،سبحان ربی من أول الدنیا إلی آخرها،سبحان ربی من موضع کفی إلی عرش ربی،سبحان ربی من منتهی الظلمه إلی النور.فلما سمع ذو القرنین خر ساجدا فلم یرفع رأسه حتی قواه اللّه عز و جل و أعانه علی النظر إلی ذلک الملک،فقال له الملک:

کیف قویت یا ابن آدم علی أن تبلغ إلی هذا الموضع و لم یبلغه أحد من ولد آدم قبلک؟قال ذو القرنین:قوانی علی ذلک الذی قواک علی قبض هذا الجبل و هو محیط بالارض کلها،قال له الملک:صدقت و لولا هذا البجل لانکفأت الارض بأهلها، و لیس علی وجه الارض جبل أعظم منه،و هو أول جبل أسسه اللّه عز و جل،فرأسه ملصق بالسماء الدنیا،و أسفله فی الارض السابعه السفلی،و هو محیط بها کالحلقه، و لیس علی وجه الارض مدینه إلا و لها عرق إلی هذا الجبل،فإذا أراد اللّه عز و جل أن یزلزل مدینه فأوحی إلی فحرکت العرق الذی یلیها فزلزلتها.فلما أراد ذو القرنین الرجوع قال للملک:أوصینی،قال الملک:لا یهمنک رزق غد،و لا تؤخر عمل الیوم لغد،و لا تحزن علی ما فاتک،و علیک بالرفق،و لا تکن جبارا متکبرا.ثم إن ذا القرنین رجع إلی أصحابه،ثم عطف بهم نحو المشرق یستقری ما بینه و بین المشرق من الامم فیفعل بهم ما فعل بالامم المغرب قبلهم حتی إذا فرغ ما بین المشرق و المغرب عطف نحو الروم الذی ذکره اللّه عز و جل فی کتابه،فإذا هو بامه لا یکادون یفقهون قولا،و إذا ما بینه و بین الروم مشحون من امه یقال لها یأجوج و مأجوج أشباه البهائم،یأکلون و یشربون و یتوالدون،هم ذکور و إناث،و فیهم مشابه من الناس الوجوه و الاجساد و الخلقه،و لکنهم قد نقصوا فی الابدان نقصا شدیدا،و هم فی طول الغلمان،لیس منهم انثی و لا ذکر یجاوز طوله خمسه أشبار،و هم علی مقدار واحد فی الخلق و الصور، عراه حفاه لا یغزلون و لا یلبسون و لا یحتذون،علیهم و بر کوبر الابل یواریهم و یسترهم من الحر و البرد،و لک واحد منهم اذنان:أحدهما ذات شعر،و الاخری ذات و بر ظاهرهما و باطنهما،و لهم مخالب فی موضع الاظفار،و أضراس و أنیاب کأضراس السباع و أنیابها،و إذا تام أحدهم افترش إحدی اذنیه و التحف الاخری فتسعه لحافا، و هم یرزقون تنین البحر،کل عام یقذفه علیهم السحاب فیعیشون به عیشا خصبا، و یصلحون علیه و یستمطرونه فی إبانه،کما یستمطر الناس المطر فی إبان المطر،فإذا

ص:310

قذفوا به أخصبوا و سمنوا و توالدوا و کثروا فأکلوا منه حولا کاملا إلی مثله من العام المقبل و لا یأکلون معه شیئا غیره،و هم لا یحصی عددهم إلا اللّه عز و جل الذی خلقهم،و إذا أخطأهم التنین قحطوا و أجدبوا و جاعوا و انقطع النسل و الولد،و هم یتسافدون کما تتسافد البهائم علی ظهر الطریق و حیث ما التقوا،فإذا أخطأهم التنین جاعوا و ساحوا فی البلاد فلا یدعون شیئا أتو علیه إلا أفسدوه و أکلوه،فهم أشد فسادا فیما أتوا علیه من الارض من الجراد و البرد و الافات کلها،و إذا أقبلوا من أرض إلی أرض جلا أهلها عنها و خلوها،و لیس یغلبون و لا یدفعون حتی لا یجد أحد من خلق اللّه موضعا لقدمه،و لا یخلو للانسان قدر مجلسه،و لا یدری أحد من خلق اللّه کم من أولهم إلی آخرهم،و لا یستطیع شئ من خلق اللّه أن ینظر إلیهم،و لا یدنو منهم نجاسه و قذرا و سوء حلیه فبهذا غلبوا،و لهم حسن و حنین إذا أقبلوا إلی الارض یسمع حسهم من مسیره مائه فرسخ لکثرتهم،کما یسمع حس الریح البعیده أو حسن المطر البعید،و لهم همهمه إذا وقعوا فی البلاد کهمهمه النحل إلا أنه أشد و أعلی صوتا،یملا الارض حتی لا یکاد أحد یسمع من أجل ذلک الهمهمه شیئا،و إذا أقبلوا إلی الارض حاشوا و حوشها و سباعها حتی لا یبقی فیها شئ منها،و ذلک لانهم یملؤون ما بین أقطارها،و لا یتخلف وراءهم من ساکن الارض شئ فیه روح إلا اجتلبوه من قبل أنهم أکثر من کل شئ،و أمرهم عجب من العجب،و لیس منهم أحد إلا و قد عرف متی یموت،و ذلک من قبل أنه لا یموت منهم ذکر حتی یولد له ألف ولد،و لا یموت منهم انثی حتی تلد ألف ولد،فبذلک عرفوا آجالهم،فإذا ولدوا الالف برزوا للموت و ترکوا طلب ما کانوا فیه من المعیشه و الحیاه،فتلک قصتهم من یوم خلقهم اللّه تعالی إلی یوم یفنیهم.ثم إنهم أجفلوا فی زمان ذی القرنین یدورون أرضا أرضا من الارضین،و امه امه من الامم و هم إذا توجهوا الوجه لم یعدلوا عنه أبدا،و لا ینصرفوا یمینا و شمالا، و لا یلتفتوا فلما أحست تلک الامم بهم و سمعوا همهمتهم استغاثوا بذی القرنین و ذو القرنین یومئذ نازل فی ناحیتهم و اجتمعوا إلیه فقالوا:یا ذا القرنین إنه قد بلغنا ما أتاک اللّه من الملک و السلطان،و ما ألبسک اللّه من الهیبه،و ما أیدک به من جنود أهل الارض و من النور و الظلمه و إنا جیران یأجوج و مأجوج و لیس بیننا و بینهم سوی هذه

ص:311

الجبال،و لیس لهم إلینا طریق إلا من هذین الصدفین،لو مالوا علینا أجلونا من بلادنا لکثرتهم حتی لا یکون لنا فیها قرار،و هم خلق من خلق اللّه کثیر،فیهم مشابه من الانس و هم أشباه البهائم،یأکلون العشب و یفرسون الدواب و الوحوش کما تفترسها السباع،و یأکلون حشرات الارض کلها من الحیات و العقارب و کل ذی روح مما خلق اللّه عز و جل،و لیس للّه عز و جل خلق ینمو نماهم و زیادتهم و لا نشک أنهم یملؤون الارض و یجلون أهلها منها و یفسدون،و نحن نخشی کل وقت أن یطلع علینا أوائلهم من هذین الجبلین،و قد أتاک اللّه من الحیله و القوه ما لم یؤت أحدا من العالمین،فهل نجعل لک خرجا علی أن تجعل بیننا و بینهم سدا؟قال:ما مکنی فیه ربی خیر فأعینونی بقوه أجعل بینکم و بینهم ردما.آتونی زبر الحدید.قالوا:و من أین لنا من الحدید و النحاس ما یسع هذا العمل الذی ترید أن تعمل؟قال:إنی سأدلکم علی معدن الحدید و النحاس،فضرب لهم فی جبلین حتی فتقهما و استخرج منهما معدنین من الحدید و النحاس،قالوا:بأی قوه نقطع الحدید و النحاس؟فاستخرج لهم معدنا آخر من تحت الارض یقال له السامور و هو أشد شئ بیاضا،و لیس شئ منه یوضع علی شئ إلا ذاب تحته،فصنع لهم منه أداه یعملون بها،و به قطع سلیمان بن داود علیه السلام أساطین بیت المقدس،و صخوره جاءت به الشیاطین من تلک المعادن،فجمعوا من ذلک ما اکتفوا به فأوقدوا علی الحدید حتی صنعوا منه زبرا مثل الصخور،فجعل حجارته من حدید ثم أذاب النحاس فجلعه کالطین لتلک الحجاره،ثم بنی وقاس ما بین الصدفین فوجده ثلاثه أمیال،فحفر له أساسا حتی کاد یبلغ الماء و جعل عرضه میلا،و جعل حشوه زبر الحدید،و أذاب النحاس فجعله خلال الحدید فجعل طبقه من نحاس و اخری من حدید حتی ساوی الردم بطول الصدفین،فصار کأنه برد حبره من صفره النحاس و حمرته و سواد الحدید،فیأجوج و مأجوج ینتابونه فی کل سنه مره و ذلک أنهم یسیحون فی بلادهم حتی إذا وقعوا إلی الردم حبسهم،فرجعوا یسیحون فی بلادهم فلا یزالون کذلک حتی تقرب الساعه و یجئ أشراطها،فإذا جاء أشراطها و هو قیام القائم عجل اللّه فرجه فتحه اللّه عز و جل لهم،و ذلک قوله عز و جل:" حَتّٰی إِذٰا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ ".

ص:312

فلما فرغ ذو القرنین من عمل السد انطلق علی وجهه،فبینا هو یسیر و جنوده إذ مر علی شخص یصلی فوقف علیه حتی انصرف من صلاته فقال له ذو القرنین:کیف لم یرعک ما حضرک من الجنود؟قال:کنت اناجی من هو أکثر جنودا منک،و أعز سلطانا،و أشد قوه،و لو صرفت وجهی إلیک لم أدرک حاجتی قبله،فقال له ذو القرنین:هل لک أن تنطلق معی فاواسیک بنفسی و أستعین بک علی بعض اموری؟ قال:نعم إن ضمنت لی أربع خصال:نعیما لا یزول،و صحه لا سقم فیها،و شبابا لا هرم معه،و حیاه لا موت معها.فقال له ذو القرنین:و أی مخلوق یقدر علی هذه الخصال؟قال:فإنی مع من یقدر علی هذه الخصال و یملکها و إیاک.

ثم مر برجل عالم فقال لذی القرنین:أخبرنی عن شیئین منذ خلقهما اللّه عز و جل قائمین،و عن شیئین جاربین،و شیئین مختلفین،و شیئین متباغضین؟فقال ذو القرنین:

أما الشیئان القائمان فالسماء و الارض،و أما الشیئان الجاریان فالشمس و القمر،و أما الشیئان المختلفان فاللیل و النهار،و أما الشیئان المتباغضان فالموت و الحیاه.فقال:

انطلق فإنک عالم.

فانطلق ذو القرنین یسیر فی البلاد حتی مر بشیخ یقلب جماجم الموتی،فوقف علیه بجنوده فقال:أخبرنی أیها الشیخ لای شئ تقلب هذه الجماجم؟قال:لاعرف الشریف من الوضیع فما عرفت و إنی لا قلبها عشرین سنه.فانطلق ذو القرنین و ترکه و قال:ما أراک عنیت بهذا أحدا غیری،فبینا هو یسیر إذ وقع إلی الامه العالمه الذین منهم قوم موسی الذین یهدون بالحق و به یعدلون،فوجه امه مقسطه عادله یقسمون بالسویه، و یحکمون بالعدل،و یتواسون و یتراحمون،حالهم واحده،و کلمتهم واحده،و قلوبهم مؤتلفه،و طریقتهم مستقیمه،و سیرتهم جمیله،و قبور موتاهم فی أفنیتهم و علی أبواب دورهم،و لیس لبیوتهم أبواب،و لیس علیهم امراء،و لیس بینهم قضاه و لیس فیهم أغنیاء و لا ملوک و لا أشراف و لا یتفاوتون و لا یتفاضلون،و لا یختلفون و لا یتنازعون، و لا یستبون و لا یقتتلون،و لا تصیبهم الافات،فلما رأی ذلک من أمرهم ملا منهم عجبا،فقال لهم:أیها القوم أخبرونی خبرکم،فإنی قددرت فی الارض شرقها و غربها و برها و بحرها و سهلها و جبلها و نورها و ظلمتها فلم أر مثلکم،فأخبرونی ما بال

ص:313

قبورکم علی أبواب أفنیتکم؟قالوا:فعلنا ذلک عمدا لئلا ننسی الموت و لا یخرج ذکره من قلوبنا.قال:فما بال بیوتکم لیس علیها أبواب؟قالوا:لیس فینا لص و لا خائن و لیس فینا إلا أمین.قال:فما بالکم لیس علیکم امراء؟قالوا:إنا لا نتظالم،قال:فما بالکم لیس علیکم حکام؟قالوا:إنا لا نختصم.قال:فما بالکم لیس فیکم ملوک؟ قالوا:لانا لا نتکاثر.قال:فما بالکم لیس فیکم أشراف؟قالوا:لانا لا نتنافس.قال:فما بالکم لا تتفاضلون و لا تتفاوتون؟قالوا:من قبل أنا متواسون متراحمون.قال:فما بالکم لا تنازعون و لا تختصمون؟قالوا:من قبل الفه قلوبنا و صلاح ذات بیننا.قال:

فما بالکم لا تستبون و لا تقتتلون؟قالوا:من قبل أنا غلبنا طبائعنا بالعزم،و سننا أنفسنا بالحلم.قال:فما بالکم کلمتکم واحده و طریقتکم مستقیمه؟قالوا:من قبل أنا لا نتکاذب و لا نتخادع و لا یغتاب بعضنا بعضا.قال:أخبرونی لم لیس فیکم فقیر و لا مسکین؟قالوا:من قبل أنا نقسم بالسویه.قال:فما بالکم لیس فیکم فظ و لا غلیظ؟ قالوا:من قبل الذل و التواضع،قال:فلم جعلکم اللّه أطول الناس أعمارا؟قالوا:من قبل أنا نتعاطی الحق و نحکم بالعدل.قال:فما بالکم لا تقحطون؟قالوا:من قبل أنا لا نغفل عن الاستغفار.قال:فما بالکم لا تحزنون؟قالوا:من قبل أنا وطنا أنفسنا علی البلاء و حرصنا علیه فعزینا أنفسنا.قال:فما بالکم لا تصیبکم الآفات؟قالوا:من قبل أنا لا نتوکل علی غیر اللّه،و لا نستمطر بالانواء و النجوم.و قال:حدثونی أیها القوم أهکذا وجدتم آباءکم یفعلون؟قالوا:وجدنا آباءنا یرحمون مسکینهم.و یواسون فقیرهم، و یعفون عمن ظلمهم،و یحسنون إلی من أساء إلیهم،و یستغفرون لمسیئهم،و یصلون أرحامهم،و یؤدون أماناتهم،و یصدقون و لا یکذبون،فأصلح اللّه عز و جل لهم بذلک أمرهم.فأقام عندهم ذو القرنین حتی قبض،و لم یکن له فیهم عمر،و کان قد بلغ السن فأدرکه الکبر،و کان عده ما سار فی البلاد من یوم بعثه اللّه عز و جل إلی یوم قبض خمسمائه عام.

بالاسناد عن الصدوق بإسناده إلی محمد بن اورمه،عن محمد بن خالد،عمن ذکره،عن أبی جعفر علیه السلام قال:حج ذو القرنین فی ستمائه ألف فارس،فلما دخل الحرم شیعه بعض أصحابه إلی البیت فلما انصرف فقال:رأیت رجلا ما رأیت رجلا أکثر نورا

ص:314

و وجها منه!قالوا:ذاک إبراهیم خلیل ارحمن علیه السلام.قال:اسرجوا فتسرجوا ستمائه ألف دابه فی مقدار ما یسرج دابه واحده،قال:ثم قال ذو القرنین:لا بل نمشی إلی خلیل الرحمن،فمشی و مشی معه و أصحابه حتی التقیا.قال إبراهیم علیه السلام:

بم عطعت الدهر؟قال:بإحدی عشره کلمه:سبحان من هو باق لا یفنی*سبحان من هو عالم لا ینسی*سبحان من هو حافظ لا یسقط*سبحان من هو بصیر لا برتاب *سبحان من هو قیوم لا ینام*سبحان من هو ملک لا یرام*سبحان من هو عزیز لا یضام*سبحان من هو محتجب لا یری*سبحان من هو واسع لا یتکلف* سبحان من هو قائم لا یلهو*سبحان من هو دائم لا یسهو.

(17).کهف،83-98.

(18).این جمله معمولا در مورد اسکندر گفته می شود درحالی که فرق است بین اسکندر و ذو القرنین:تفسیر المیزان،ج 13،ص 388:«و ذکر بعض أجله المحققین من معاصرینا فی تأیید هذا القول ما محصله:أن ذا القرنین المذکور فی القرآن قبل الاسکندر المقدونی بمآت من السنین فلیس هو هو،بل هو أحد الملوک الصالحین من التبابعه الاذواء من ملوک الیمن،و کان من شیمه طائفه منهم التسمی بذی کذی همدان و ذی غمدان و ذی المنار و ذی الاذعار و ذی یزن و غیرهم.و کان مسلما موحدا و عادلا حسن السیره و قویا ذا هیبه و شوکه سار فی جیش کثیف نحو المغرب فاستولی علی مصر و ما وراءها...».

(19).از مرحوم استاد شهریار است.

(20).احادیث در این باب فراوان است،از جمله:دعوات،قطب الدین راوندی،ص 74:

«قال النبی صلی اللّه علیه و آله:ایاکم و البطنه فانها مفسده للبدن،و مورثه للسقم و مکسله للعباده»،نیز در همین صفحه قال الاصبغ بن نباته:سمعت أمیر المؤمنین علیه السلام یقول لابنه الحسن علیه السلام:یا بنی الا أعلمک أربع کلمات تستغنی بها عن الطب؟فقال:بلی یا أبت.قال علیه السلام:لا تجلس علی الطعام الا و أنت جائع،و لا تقم عن الطعام الا و أنت تشتهیه،وجود المضغ،و إذا نمت فأعرض نفسک علی الخلاء،و إذا استعملت هذا استغنیت عن الطب.در همین کتاب صفحه 75 از

ص:315

علی علیه السلام:«و سئل فقیل:ان فی القرآن کل علم الا الطب؟فقال علیه السلام:

أما ان فی القرآن لآیه تجمع الطب کلّه«کلوا و اشربوا و لا تسرفوا».

(21).درباره آداب خوردن مطلب فراوان در تعالیم اسلامی آمده است.از جمله:میزان الحکمه،ج 1،ص 88:

-المسیح(علیه السلام):یا بنی إسرائیل،لا تکثروا الأکل،فإنه من أکثر الأکل أکثر النوم، و من أکثر النوم أقل الصلاه،و من أقل الصلاه کتب من الغافلین.

-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):لا تمیتوا القلوب بکثره الطعام و الشراب،فإن القلب یموت کالزرع إذ کثر علیه الماء.

-عنه(صلی اللّه علیه و آله):القلب یتحمل الحکمه عند خلو البطن،القلب یمج الحکمه عند امتلاء البطن.

-عنه(صلی اللّه علیه و آله):ما ملأ آدمی و عاء شرا من بطنه.

-عنه(صلی اللّه علیه و آله):لا یدخل ملکوت السماوات و الأرض من ملأ بطنه.

-عنه(صلی اللّه علیه و آله):المؤمن یأکل فی معاء واحد،و الکافر یأکل فی سبعه أمعاء.

-الإمام الکاظم(علیه السلام)قال:لو أن الناس قصدوا فی الطعم لاعتدلت أبدانهم.

-عنه(علیه السلام):إیاک و البطنه،فمن لزمها کثرت أسقامه.

-عنه(علیه السلام):لا یجتمع الجوع و المرض.

-عنه(علیه السلام):لا یجتمع الصحه و النهم.

-عنه(علیه السلام):إیاکم و البطنه،فإنها مقساه للقلب،مکسله عن الصلاه،مفسده للجسد.

-الإمام علی(علیه السلام):لا ترفع یدک من الطعام إلا و أنت تشتهیه،فإن فعلت ذلک فأنت تستمرئه.

-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):کل و أنت تشتهی،و أمسک و أنت تشتهی.

-الإمام الرضا(علیه السلام):من أخذ من الطعام زیاده لم یغذه،و من أخذه بقدر لا زیاده علیه و لا نقص فی غذائه نفعه،و کذلک الماء،فسبیله أن تأخذ من الطعام کفایتک فی أیامه،و ارفع یدیک منه و بک إلیه بعض القرم،و عندک إلیه میل،فإنه أصلح لمعدتک و لبدنک،و أزکی لعقلک،و أخف لجسمک.

ص:316

-الإمام الباقر(علیه السلام):من أراد أن لا یضره طعام،فلا یأکل طعاما حتی یجوع و تنقی معدته،فإذا أکل فلیسمّ اللّه،و لیجد المضغ،و لیکف عن الطعام و هو یشتهیه و یحتاج إلیه.

(22).قسمتی از شعر سهراب سپهری است در مجموعه صدای پای آب.

(23).توبه،71: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاهَ وَ یُطِیعُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ».

(24).این مرد آدم باسواد و درس خوانده ای بود و استادهای خوبی هم داشت.از آن ها هم بود که در زمان رضا خان به سبب داشتن عمامه خیلی اذیت شده بودند.(مولف)

(25).این حکایت برداشت آزاد و اقتباسی است از این روایت:بحار الانوار،ج 12، ص 172 به بعد که در داستان های مربوط به ذو القرنین آمده است.

(26).اعراف،156-157: «وَ اکْتُبْ لَنٰا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَهً وَ فِی الْآخِرَهِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَیْکَ قٰالَ عَذٰابِی أُصِیبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاهَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِنٰا یُؤْمِنُونَ* اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاهِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».

ص:317

ص:318

14 رابطه علم و ایمان

اشاره

شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385

ص:319

ص:320

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

طبق برخی آیات قرآن کریم،دوکس درنزد پروردگار برترین و ارزشمندترین انسان ها هستند:اول،«انسان مؤمن»و دوم،«مؤمن عالم».

«یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ». 1

تا خدا مؤمنان از شما را به درجه ای و دانشمندانتان را به درجاتی[عظیم و با ارزش]بلند گرداند.

در این آیه شریفه،رفعت و ارزش فقط برای مؤمن و با درجات رفیع تر مخصوص مؤمن عالم دانسته شده است.در پی این ارزش گذاری،انبیای الهی و ائمه طاهرین،علیهم السلام،نیز درباره ارزش مؤمن و مؤمن عالم مسائل مهمی را بیان کرده اند.

وجود مباک حضرت رضا،از پدران بزرگوارش،از موسی بن جعفر تا امیر مؤمنان،علیهم السلام،روایت می کنند که پیغمبر عظیم الشأن اسلام، صلی اللّه علیه و آله،فرمودند:مؤمن از ملک مقرب باارزش تر است:

«ان المؤمن یعرف فی السماء کما یعرف الرجل أهله و ولده و انه لاکرم علی اللّه من ملک مقرب». 2

ص:321

پیغمبر اسلام در این روایت فقط ارزش مؤمن را بیان کرده اند نه ارزش مؤمن عالم را،چراکه به فرموده قرآن کریم درجات مؤمن عالم مافوق مؤمن است. 3 مؤمن برتر از ملک مقرب است،ولی مؤمن دانشمند و عالم و تحصیل کرده رفعت و اهمیت بیشتری دارد.بنابراین،با توجه به این که درجات جمع است و از سه درجه به بالا را شامل می شود،تنها خدا می داند که مؤمن عالم از چه مرتبه و ارزشی برخوردار است.

حرمت مؤمن از کعبه بالاتر است

مرحوم آیت اللّه ملاّ مهدی نراقی 4 در کتاب جامع السعادات،که من در موضوع اخلاق اسلامی کتابی بهتر از آن سراغ ندارم،از علامه بحر العلوم 5 نقل می کند:

وجود مبارک رسول خدا به هنگام طواف شخصی را دیدند که پرده خانه کعبه را گرفته و پروردگار عالم را برای حل مشکلش به حرمت کعبه قسم می دهد.حضرت از طواف بازایستادند و دست مبارکشان را روی شانه آن مرد گذاردند و فرمودند:خدا را به چیز بالاتری قسم بده!تو خدا را به حرمت کعبه سوگند می دهی تا راهی برای حل مشکلت باز کند،ولی باید خدا را به سوگند بالاتری قسم بدهی!

آن شخص عرض کرد:یا رسول اللّه،من آگاه به سوگندی برتر از این نیستم.شما به من بیاموزید خدا را به چه چیزی قسم بدهم که بالاتر از کعبه باشد؟حضرت فرمودند:اگر اطمینان داری که مؤمن واقعی هستی، پروردگار را به حق خودت سوگند بده!

سپس،حضرت رسول درباره مؤمن واقعی توضیح فرمودند که از توضیح حضرت استفاده می شود مؤمن واقعی از عیب و نقص معنوی خالی است. 6 مؤمن واقعی نه بخیل است،نه حریص،نه طمّاع،نه حس گرا،نه مادی گرا،نه اهل کینه،نه اهل ریا،نه اهل فتنه،و نه اهل خدعه و نیرنگ؛مؤمن واقعی انسانی است که باطنش با پروردگار عالم

ص:322

ارتباط دارد و از پستی ها،رذائل و زشتی های شیطانی خالی است. 7 لذا حضرت فرمودند:

اگر اعتماد به خودت داری که مؤمن واقعی هستی،پروردگار را به خودت سوگند بده و بگو:خدایا،به حق خودم،مشکل مرا حل کن!بعد فرمودند:

«فإنّ المؤمن أعظم حرمه من الکعبه». 8

حرمت و احترام و ارزش مؤمن از ارزش کعبه و بیت اللّه بالاتر است.

علتش هم روشن است،زیرا همه امتیاز کعبه در این است که منسوب به پروردگار و قبله عبادت است و پروردگار،در قرآن مجید،از آن با عنوان«بیتی»یعنی«خانه ام»یاد کرده است. 9 کعبه،بیش از این دو مزیت، امتیاز دیگری ندارد:

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست.

کعبه یک نشانه است تا همه در یک جهت خدا را عبادت کنند؛یعنی عبادت به کعبه واقع نمی شود،بلکه کعبه تنها جهت و سمت عبادت را معین می کند و عبادت در جهت آن برای پروردگار مهربان عالم انجام می گیرد.آری:

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

وجود مقدس امام دهم،حضرت هادی،علیه السلام،می فرمایند:

اگر همه دنیا را یک لقمه کنند و من ان را با دست خودم در دهان انسان مؤمنی بگذارم،می ترسم حق او را ادا نکرده باشم. 10

ارزش مؤمن عالم

دورنمایی از ارزش«مؤمن عالم»در روایات بیان شده است.این روایت را عالمان اهل سنت نقل کرده اند که روزی وجود مبارک امیر المؤمنین، علیه السلام،درحالی که کمتر از سی سال سن داشتند،در مسجد مدینه به محضر پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،رسیدند 11 و دیدند پیغمبر

ص:323

تنهای تنها در مسجد نشسته اند.ایشان نیز در محضر مبارک پیغمبر زانوی ادب به زمین زدند.

به واقع،کسی در این عالم نسبت به پیغمبر مؤدب تر از امیر المؤمنین نبود. 12 کمال ادبشان هم در این بود که با تمام وجود مطیع پیغمبر اسلام بودند.این اوج ادب امیر امؤمنین بود.

امام به پیغمبر عرض کردند:من از شما یک تقاضا دارم:دوست دارم شما با زبان مبارک خودتان از پروردگار عالم برای من طلب مغفرت کنید!نکته در همین است:خواسته ایشان طلب رحمت نیست،بلکه درخواست مغفرت و آمرزش است.

جایگاه آمرزش در پیشگاه خدا

از خواسته امیر المؤمنین استفاده می شود که آمرزش جایگاه بسیار باعظمتی در پیشگاه خدا دارد. 13 مسلما،امیر المؤمنین می توانستند به پیغمبر بگویند برای من طلب«رحمت»کن،اما عرضه داشتند برای من طلب«مغفرت»کن.

برای شناختن جایگاه مغفرت،فقط باید به لطایف و اشاراتی که درباره موضوع مغفرت در آیات قرآن وجود دارد مراجعه کنیم،زیرا این معنا را در قرآن در دعاهای حضرت ابراهیم،علیه السلام،هم می بینیم که پیغمبری با آن عظمت برای خود و والدینش طلب مغفرت کرده است. 14

امیر المؤمنین نقل کرده اند:پس از این سخن،رسول خدا بلند شدند و دو رکعت نماز خواندند.

نمازی که پیغمبر می خواند نه در توان فرشتگان بود و نه در توان انسان ها.امیر المؤمنین عبادت پیغمبر را مافوق تمام عبادات موجودات زنده دانسته اند. 15 البته،پیکره ظاهری نماز پیغمبر با نمازهای ما فرقی نمی کرد و ایشان نیز مانند سایر مسلمانان نماز صبح را دو رکعت،ظهر و

ص:324

عصر را چهار رکعت،و مغرب و عشاء را هفت رکعت می خواندند؛ولی توجه،اخلاص،نیت و حال ایشان را در عبادت،احدی از جن و انس و فرشتگان نداشته و ندارد.

امیر المؤمنین می فرمایند:پیغمبر به سجده آخر این دو رکعت که رسید، با آن حال و نیت و اتصالی که به پروردگار عزیز عالم داشت گفت:

اللهم بحقّ علی إغفر لعلی».

خدایا،قسم به حق علی،علی را بیامرز!

آن گاه،سلام نماز را داد.امیر المؤمنین می گوید:من به محضر مقدس حضرت عرض کردم:چرا خدا را برای طلب مغفرت برای من،به حق خودم قسم دادی؟پیغمبر اکرم فرمود:من وقتی می خواستم خدا را قسم بدهم،برای سوگند در پیشگاه خدا بالاتر و برتر از تو در تمام عالم وجود پیدا نکردم. 16

این ارزش مؤمن عالم،آگاه،بامعرفت،و دانشمند است.این مؤمنی است که دارای بصیرت نافذ است و ارزشش را فقط خدا می داند و پیغمبر خدا.به همین سبب،پیغمبر به امیر المؤمنین فرمود:

«ما عرفک الا اللّه و انا». 17

جز خدا و من،یک نفر در این عالم تو را نشناخت.

این ارزش عالم مؤمن است.

خصوصیات مؤمن مقبول

بعد از ذکر این مقدمه سراغ مؤمن(نه مؤمن عالم)می رویم.سوال این است:اگر کسی علاقه داشته باشد 18 و بخواهد مؤمن مقبولی بشود چه راهی را باید طی کند؟

در پاسخ این سوال،امام جواد،علیه السلام،می فرمایند:چنین انسانی نیازمند سه حقیقت است که اگر این سه حقیقت در زندگی او تحقق پیدا

ص:325

کند،تبدیل به مؤمن می شود؛آن هم مؤمنی که قرآن مجید می گوید:

«أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا». 19

مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند.

یا آن مؤمنی که بعد از معرفی چهره اش می گوید:

«أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ». 20

اینان[در گفتار و کردار]اهل صدق و راستی اند.

پس،کسانی که در ادعای ایمان راستگو هستند می توانند بگویند ما مؤمن هستیم.

مومن بخیل نیست

فردی به پیغمبر عرض کرد:من مؤمنم،ولی مبتلا به یک عیب هستم! پیغمبر اکرم فرمود:چه عیبی؟گفت:بخیلم!پیغمبر اکرم فرمود:دور شو! «البخیل فی النار». 21

زیرا بخیل از چهره های دوزخ است.پس،چرا می گویی مؤمن هستم؟ آن مؤمنی که خدا در قرآن توصیف کرده،مؤمن بی عیب است و بی عیب بودن هم برای همه انسان ها امکان دارد.همه می توانند انسان های بی عیبی باشند.همه می توانند آدم های پاکی باشند.همه می توانند،مانند حضرت ابراهیم،علیه السلام،دارای قلب سلیم باشند 22 و قلب سلیم یعنی باطن مبرّا از عیوب.

حقیقت اول:توفیق الهی

حضرت جواد،علیه السلام،آن سه حقیقت را این گونه بیان می فرمایند:

کسی که می خواهد مؤمن واقعی بشود این سه حقیقت را لازم دارد؛ حقیقت اول«توفیق من اللّه»است.کلمه توفیق در لغت عرب به دو معنا آمده است:

1.هماهنگی و سازگاری بین انسان و حقایق:این سازگاری هم کار

ص:326

خداست.خداوند این هماهنگی را نظم می دهد و انسان باید آن را ظاهر کند و تحقق ببخشد.

2.ارشاد و هدایت پروردگار:خداوند متعال بشر را با دو چیز ارشاد کرده است:الف.انزال کتاب؛ب.سازگاری انسان با قرآن.

کامل ترین،جامع ترین،مفیدترین و باارزش ترین کتاب پروردگار قرآن کریم است.قرآن مجید کتاب ارشاد حق،راهنمایی حق،دلیل حق،چراغ حق و حجت پروردگار مهربان عالم است. 23 این معنی نخست توفیق است.معنی دیگر توفیق این است که خداوند متعال بین بدن ما،روح ما، نفس ما،باطن ما و عقل ما با قرآن مجید هماهنگی و سازگاری برقرار کرده و خود چگونگی این هماهنگی را بیان فرموده است:

«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 24

به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان می دهد،و از فحشا و منکر و ستم گری نهی می کند.شما را اندرز می دهد تامتذکّر[این حقیقت]شوید[که فرمان های الهی،ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست].

همین که انسان می تواند اهل عدالت باشد،دلیلی است بر وجود هماهنگی بین وجود او و عدالت.انسان می تواند عادل و منصف باشد و با میانه روی و بدون افراط و تفریط زندگی کند و این معنای هماهنگی و توفیق است.او می تواند اهل نیکوکاری به همگان باشد،درست مانند انبیا و ائمه که در احسان و نیکی هیچ قیدی را لحاظ نمی کردند.امام زین العابدین،علیه السلام،چهل سال تمام نیمه های شب به در خانه مستمندان می رفت و لباس و غذا می برد و از این که شناخته شود پرهیز می کرد.بعد از وفات ایشان،مردم دیدند عده ای انسان فقیر به خاطر از دست دادن احسان کننده خود بر سر می کوبند و ناله می کنند. 25

ص:327

پروردگار عالم سفارش عجیبی به حضرت عیسی بن مریم،علیه السلام، دارد.می فرماید:ای عیسی،اول صبح که از خانه بیرون می روی،مانند خورشید باش.نگاهی به خورشید بینداز و ببین چه بی دریغ،بی بخل و بی امتناع به هر خانه ای و هر جایی می تابد؛تو هم در نیکی به مردم همین گونه باش.برای همه منشأ برکت و منفعت و سود باش. 26

توجه به اوضاع دنیای امروز،از جمله بحران خاورمیانه،جنایات اسرائیل،سستی دولت های عربی و...نشان می دهد که جهان دچار پستی خطرناکی شده است.این در حالی است که خداوند می فرماید:

«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ».

عدالت در جهان کنونی کجاست؟احسان چه جایگاهی دارد؟آیا این انسان ها می توانند بگویند ما نمی توانیم عدل یا محسن باشیم؟اگر بگویند دروغ گفته اند،زیرا انسان می تواند عادل و محسن باشد.

«وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ».

خدا به شما امر می کند به اقوام و خویشانتان از نظر مالی رسیدگی کنید.آیا فرد ثروتمند می تواند بگوید«نمی توانم با ثروتم به قوامم رسیدگی کنم»؟این توفیق است که انسان بتواند مالش را به خویشان مستحقش برساند.

«وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ».

آیا انسان می تواند اهل فحشا و منکر و بغی نباشد؟آری،و این توفیق است.خداوند به انسان این قدرت را داده که آلوده به فحشا و منکر و بغی نشود.این توفیق الهی است.

این ها حقیقت وجود آدمی است و اگر کسی بخواهد مؤمن واقعی باشد،باید به ارشاد خدا وصل بشود و هماهنگی بین خود و خوبی ها را عملی کند.

ص:328

حقیقت دوم:واعظ درون

«و واعظ من نفسه».

اگر کسی بخواهد مؤمن واقعی باشد،باید به وجدان بیدار خود و نصیحت کننده باطنی اش که همان فطرت و وجدان و انصافش است تکیه کند.

ضمیر انسان،نظیر این سؤال ها را بسیار از او می پرسد:چرا به جنگ ابی عبد اللّه الحسین،علیه السلام،آمدی؟چرا در اردوی یزیدیان قرار گرفتی؟چرا خود را به جایزه ابن زیاد فروختی؟چرا خود را در مقامی قرار دادی که خدا،پیغمبر،علی و فاطمه،علیهم السلام،را از خود ناراضی کنی؟این واعظ درونی و الهی و نورانی است.حرّ بن یزید به این چراها جواب داد و دید به عنوان یک انسان عاقل نباید در سلک یزیدیان باشد و خود را به جایزه ابن زیاد بفروشد.حر به ندای این واعظ درونی گوش داد و به جایی رسید که ابی عبد اللّه،علیه السلام،کنار بدن خون آلودش فرمود:

«أنت سعید فی الدنیا و الاخره». 27

حقیقت سوم:نصیحت مشفقان

«قبول لمن ینصح».

انسان باید نصیحت خیرخواهان عالم را بپذیرد و پذیرش خیرخواهی مشفقان عالم برایش سنگین نباشد:

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر. 28

انسان باید در برابر خواسته های خدا و خیرخواهی انبیا و امامان فروتن باشد.حاصل کلام آن که پذیرش و بروز این سه حقیقت است که انسان را به مؤمن واقعی تبدیل می کند.

ص:329

پی نوشت

(1).مجادله،11: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ وَ إِذٰا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ».

(2).عیون أخبار الرضا،شیخ صدوق،ج 1،ص 37:از پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله:«ان المؤمن یعرف فی السماء کما یعرف الرجل أهله و ولده و انه لاکرم علی اللّه من ملک مقرب»،نیز در کتاب میران الحکمه،محمدی ری شهری،ج 1،ص 205،از رسول اکرم:«المؤمن أکرم علی اللّه من ملائکته المقربین»،نیز در مسند زید بن علی،ص 471:«قال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:«مثل المؤمن عند اللّه کمثل ملک مقرب و ان المؤمن عند اللّه افضل من ملک مقرب و لیس شئ أحب إلی اللّه من مؤمن تائب أو مؤمنه تائبه».این حدیث در کتاب های مختلف از جمله روضه الواعظین،فتال نیشابوری،ص 293؛مستدرک الوسائل،میرزا نوری،ج 12،ص 125؛مشکاه الانوار،طبرسی،ص 149؛بحار الانوار،ج 6،ص 21 و...با اختلاف اندک از پیامبر اکرم نقل شده است.

(3).مجادله،11.در روایات هم این برتری آمده است؛مثلا در کشف اللثام(ط.ق)، فاضل هندی،ج 2،ص 533،از رسول اکرم،صلی اللّه علیه و آله،روایت شده:«فضل العالم علی العابد کفضلی علی ادناکم و روی کفضل القمر لیله البدر علی سایر الکواکب و قال بین العالم و العابد مائه درجه بین کل درجتین حفر الجوار المضمر سبعین سنه و قال من اکرم فقیها مسلما لقی اللّه تعالی یوم القیمه و هو عنه راض و من اهان فقیها مسلما لقی اللّه تعالی یوم القیمه و هو علیه غضبان و جعل النظر إلی وجه العالم عباده»؛ نیز در الهدایه،گلپایگانی،ص 35،آمده:«قیل لامیر المؤمنین،علیه السلام:«من خیر خلق اللّه بعد أئمه الهدی و مصابیح الدجی؟»قال:«العلماء إذا صلحوا»،بحار الأنوار، ج 1،ص 173؛نیز در کتاب میزان الحکمه،ج 3،ص 2073،از امام باقر، علیه السلام:«إن جمیع دواب الارض لتصلی علی طالب العلم حتی الحیتان فی البحر»؛نیز در کتاب سنن ابن ماجه،محمد بن یزید قزوینی،ج 1،ص 87:«عن أبی

ص:330

الدرداء،قال:سمعت رسول اللّه،صلی اللّه علیه و سلم،یقول:«إنه لیستغفر للعالم من فی السموات و من فی الارض،حتی الحیتان فی البحر»؛نیز در کتاب مجمع الزوائد، هیثمی،ج 1،ص 124:«عن النبی،صلی اللّه علیه و سلم،قال:«معلم الخیر یستغفر له کل شئ حتی الحیتان فی البحر»؛نیز در کتاب الرحله فی طلب الحدیث،خطیب بغدادی،ص 81:راوی از ابو الدرداء نقل می کند که:«سمعت رسول اللّه، صلی اللّه علیه و سلم،یقول:«ما من رجل یخرج من بیته یطلب علما إلا وضعت له الملائکه أجنحتها رضا بما یطلب و إلا سلک اللّه به طریقا إلی الجنه و إن العالم لیستغفر له من فی السموات و الأرض حتی الحیتان فی البحر و لفضل العالم علی العابد کفضل القمر لیله البدر علی سائر الکواکب إن العلماء هم ورثه الأنبیاء إن الأنبیاء لم یورثوا دینارا و لا درهما و إنما ورثوا العلم همین حدیث با اندک تفاوتی در کتاب تاریخ مدینه دمشق،ابن عساکر،ج 50،ص 43 روایت شده است.

(4).مرحوم حاج ملا محمد مهدی نراقی(حدود 1150-1209 ق).این حکیم و فقیه بزرگ از اعاظم علمای اواخر سده یازده و اوایل سده دوازدهم هجری است.او علوم عقلی را در ایران و حوزه اصفهان فراگرفت و در اواخر عمر به عتبات عالیات رفت و در کربلا،خارج فقه و حدیث اصول و فقه را نزد شیخ یوسف بحرانی، صاحب حدائق،و وحید بهبهانی تکمیل کرد؛آن گاه به نجف اشرف منتقل شد و همان جا به جهان باقی شتافت.

کتاب های او در علوم عقلی و نقلی بهترین گواه بر عظمت اندیشه و فکر پویا و مواج اوست و در یک کلام باید او را از حکما و فلاسفه،و فقها و مجتهدان بزرگ،و دارای آثار گران بهایی دانست که در حد خود کم نظیر است.

حاج ملا احمد نراقی می نویسد:«تاریخ وفات والد ماجد،محقق زاهد،مولا محمد ابن ابی ذر نراقی در شب اول ماه شعبان المعظم سال 1209 و در نجف اشرف در ایوان کوچک پشت سر حضرت،که شبکه ای به سوری رواق دارد،دفن شد.سن شریفش تقریبا به شصت سالگی می رسید».آن گاه می افزاید:«او،طاب ثراه،در نراق متولد شد.عمده تحصیل او در اصفهان نزد استادان بزرگواری چون ملا اسماعیل خواجویی

ص:331

(م.1173 ق)و حاج شیخ محمد زمان کاشانی(م.1166 ق)و ملا مهدی هرندی(م.

1186 ق)و میرزا نصیر(م.1191ق)و قسمتی از حدیث را نزد شیخ بزرگوار شیخ یوسف بحرانی صاحب کتاب لؤلؤه البحرین.شیخ یوسف از مشایخ او بود که هم در نزد وی درس خواند و هم از وی اجازه گرفت و هم چنین آقا محمد باقر بهبهانی.

این را بنده ناچیز احمد بن محمد مهدی بن ابی ذرّ نوشته است».

حاج سید شفیع جاپلقی در الروضه البهیه که آن را در سال 1278 نوشته و خود در سال 1280 از دنیا رفته است وقتی از سلسله مشایخ خود نام می برد،از ایشان بدین گونه سخن می راند:«...به طوری که شنیده ام حاج ملا مهدی مدت سی سال از محضر عالم کامل،علامه زمان ملا اسماعیل خواجویی(مازندرانی)استفاده نموده بود».و می گوید:«به قدری اشتیاق به تحصیل داشت و سرگرم درس خواندن بود که هر نامه ای که از ولایتش می رسید مطالعه نمی کرد،مبادا موضوعی در آن باشد که باعث تشویش حواس او گردد؛ازاین رو،هر وقت نامه ای می آمد مطالعه نکرده در زیر فرش می گذاشت.تا این که پدر وی که از پیشکاران حکومت بود در نراق کاشان کشته شد.خبر کشته شدن او را برای فرزندش حاج ملا مهدی نوشتند.او هم طبق معمول باز نکرده گذاشت زیر فرش خود.چون کسان او از آمدن وی مأیوس شدند، نامه ای به استادش نوشتند تا خبر مرگ پدرش را به او بدهد و او را روانه نراق کند تا تکلیف ترکه و ورثه معلوم شود.وقتی او وارد مجلس استاد شد،استاد را غمگین یافت.علت تأثر او را پرسید و گفت:چرا درس نمی گویید؟استاد گفت:تو باید بروی نراق که پدرت مریض یا مجروح شده است.حاج ملا مهدی گفت:خداوند او را حفظ می کند،شما درس را شروع فرمایید!استاد ناچار موضوع قتل پدرش ابو ذر را به او گفت و توصیه کرد که حتما باید بروی به نراق.حاج ملا مهدی رفت به وطن،ولی سه روز بیش نماند،پس از رسیدگی به کارهای لازم،دوباره به اصفهان مراجعه نمود و مشغول درس خواندن شد تا رسید به آن مرتبه از علم و بزرگواری که وصف نخواهد شد».

فقیه بزرگوار میرزا احمد تنکابنی(متوفای قبل از 1304)در قصص العلما که آن را در

ص:332

سال 1290 نوشته است،در شرح حال او می نویسد:«ملا محمد مهدی بن ابی ذر نراقی کاشانی بر علمای عصر خویش در فضیلت و جامعیت فایق،و صاحب احکام و مفالق مسائل را راتق و فاتق و در علوم عدیده از عقلیه و نقلیه و ریاضیه،صاحب تحقیق رایق؛و در نزد اخوند ملا اسماعیل خواجویی سی سال درس خوانده،و در نزد سایر علما در معقول و منقول تلمذ نموده،و در خدمت مؤسس بهبهانی آقا مخمد باقر،رضی اللّه عنهما،تلمذ نموده است.و برای او ید طولانی بود و در ریاضیات از حساب و هندسه و هیئت و علوم ادبیه و معانی و بیان و تفسیر.

در بدو تحصیل در نهایت فقر و فاقه بود،به نحوی که قدرت روشن کردن چراغ نداشت،و از چراغ معمولی حیات مدرسه استفاده می کرد.(سپس داستان پدرش را نقل کرده است،و می افزاید که)شدید الشوق به تحصیل علوم عقلیه و نقلیه بود.و بعد از فراق از تحصیل در کاشان سکنی نمود.کاشان از علما خالی بود و آن جناب مملو از علما و فضلا شد،و مرجع و محل و محط رحال رجال اکامل افاضل شد.و علمای بسیاری از تلامذه او به ظهور رسیدند».

استادان حاج ملا مهدی:طبق نوشته حاج ملا احمد،فرزندش،و سید محمد حسن زنوزی،معاصرش،حاج ملا مهدی جمعا در نزد هفت نفر از بزرگان عصر به تحصیل علوم عقلی و نقلی اهتمام ورزیده است.حاج ملا احمد در یکی از اجازاتش آن ها را ستارگان هفت گانه(کواکب السبعه)نامیده است و آن هفت تن از این قرارند:ملا اسماعیل خواجویی؛ملا محمد زمان کاشانی؛ملا مهدی هرندی؛میرزا نصیر اصفهانی؛میرزا احمد طبیب اصفهانی؛شیخ یوسف بحرانی؛وحید بهبهانی.

پنج نفر اول در ایران و شهر اصفهان بوده اند و بیشترین ایام تحصیل حاج ملا مهدی در معقول و منقول هم در اصفهان و نزد اینان بوده است،و دو نفر آخر در کربلای معلی سکونت داشته اند.شاگردی او در نزد استاد کل آقا محمد باقر اصفهانی مدتی زیاد بود؛به طوری که معروف است می گویند چهار نفر از اعاظم فقها و مجتهدین به نام «مهدی»از شاگردان وحید بوده اند،و آنها را«مهادی اربعه»نامیده اند،و آنها را بدین ترتیب برشمرده اند:حاج ملا مهدی نراقی؛سید محمد مهدی بحر العلوم؛میرزا

ص:333

مهدی شهید اصفهانی مشهدی؛میرزا محمد مهدی شهرستانی.

تألیفات حاج ملا مهدی:حاج ملا احمد فرزند برومند حاج ملا مهدی،در سال 1336 ق،به خط خود به عربی در پشت کتاب لؤلؤه البحرین اجمالی از شرح حال پدرش را نوشته و تألیفات او را هم شمرده است که از آن میان می توان این ها را نام برد:

-کتاب اللوامع در فقه.فقط طهارت آن در دو جلد به اتمام رسیده است؛انیس المجتهدین در اصول فقه؛جامعه الاصول،نیز در اصول فقه؛جامع السعادات در علم اخلاق؛شرح شفای ابن سینا؛اللمعات العرشیه فی حکمه الاهیه؛اللمعه؛الکلمات الوجیزه؛المستقصی در علم هیئت؛المحصل نیز در علم هیئت؛مشکلات العلوم؛ توضیح الاشکال؛محرق القلوب؛التحفه الرضویه؛جامع الافکار؛المعتمد در فقه استدلالی؛انیس التجار در تجارت؛نخبه البیان در علم معانی و بیان؛تحریر الرثاذوسیوس؛انیس الحکما؛رساله الاجماع؛رساله فی صلاه الجمعه؛قره العیون فی مهیه و الوجود؛انیس الموحدین؛شهاب الثاقب،رد بر یکی از معاصران از علمای عامه در مبحث امامت؛رساله علم عقود انامل؛معراج السعاده نیز در علم هیئت و غیر از معارج السعاده فرزندش به فارسی در اخلاق؛انیس الحجاج؛المناسک المکیه.

(5).سید محمد مهدی بن سید مرتضی بن سید محمد بن سید عبد الکریم حسینی طباطبائی بروجردی معروف به علامه بحر العلوم(1155-1212 ق).او یکی از ستارگان درخشان فقاهت است که علاوه بر شهرت فراوان در علوم دینی و مرجعیت دینی،دارای وارستگی اخلاقی و کرامات زیادی بوده است.زادگاه علامه بحر العلوم کربلاست ولی ایشان از خانواده سادات طباطبایی بروجرد هستند.پدر ایشان سید مرتضی طباطبائی بروجردی که از علما و مراجع عصر خود بوده از نیاکان آیت اللّه العظمی بروجردی به حساب می آید.سید مرتضی در جوانی به همراه خانواده از بروجرد به کربلا مهاجرت نمود و در آن شهر مشغول تدریس علوم دینی شد.سید محمد مهدی،در عید فطر در سال 1155 ق دیده به جهان گشود.دوران کودکی و نوجوانی خود را در کربلا و در کنار خانواده سپری کرد.در کودکی و در مدت چهار سال مقدمات نحو و صرف و ادبیات و منطق و فقه و اصول را نزد پدر خود و سایر

ص:334

فضلا و دانشمندان خوزه دینی کربلا فراگرفت و در نوجوانی به درس خارج پدر خود،و همچنین درس استاد کل،وحید بهبهانی،و نیز درس شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق راهی افت و از محضر آن بزرگان استفاده شایانی برد و پس از پنج سال درس و بحث فشرده و عمیق و طی مرحله سطح،به درجه اجتهاد عالیه نائل آمد و هر سه استاد بزرگ اجتهاد او را امضا کردند.سید محمد مهدی سپس به نجف مهاجرت کرد و درحالی که هنوز سنش از 30 تجاوز نکرده بود،ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال که به تدریس و تالیف اشتغال می ورزید،به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی کرده مسائل و مشکلات اجتماعی مردم را حل و فصل می نمود.وی جمعی از بزرگان فقاهت و دین را به گرد خود آورد و از اعتبار و نفوذ زیادی در جامعه شیعیان برخوردار شد.

در سال 1186 قمری،به علت شیوع طاعون در عراق،به همراه خانواده خود به ایران آمد و مدت 7 سال در مشهد اقامت گزید،سپس به عراق بازگشت.در همین سفر،میرزا مهدی خراسانی از علمای آن عصر،وی را به بحر العلوم ملقب ساخت.

سرانجام در سال 1212 ق،در سن 57 سالگی،جهانی فانی را وداع گفت.قبر ایشان در نجف و در کنار قبر شیخ طوسی است.

در بیان بزرگی او همین بس که علامه محدث میرزا حسین نوری،در خاتمه مستدرک درباره اش می نویسد:«...و قد اذعن له جمیع علماء عصره و من تأخر عنه بعلو المقام و الریاسه فی العلوم النقلیه و العقلیه،و سایر الکمالات النفسانیه حتی ان الشیخ الفقیه الاکبر الشیخ جعفر النجفی(کاشف الغطاء)مع ما هو علیه من الفقاهه و الزهاده و الریاسه کان یمسح تراب خفه بحنک عمامته...».

علامه بحر العلوم شخصی خوش مشرب و ادیب بود و به شعر علاقه داشت.منظومه ای در فقه و قصایدی نیز سروده است.وی در علم رجال نکاتی را استخراج کرد که قبل از او از آن غفلت کرده بودند.بحر العلوم نه در میان شیعیان که در نظر اهل سنت نیز از مقام رفیعی برخوردار بود و چنان بر طبق مذاهب چهارگانه درس می داد که برخی از اهل سنت به مذهب شیعه گرویدند.وی با علمای یهود نیز،در مورد«ذی

ص:335

الکفیل»پیامبر بحث کرد و جمعی از آنان را به مذهب شیعه درآورد.

بحر العلوم در مدیریت اجتماع مسلمین و نیز حوزه های دینی بسیار کوشا بود و تاکید و دقت زیادی در رسیدگی به محرومان و دستگیری از آنان داشت.به لحاظ مذهبی و اخلاقی نیز شخصیت معنوی و خودساخته ای داشت و داستان هایی از ارتباط ایشان با امام زمان(ع)حکایت شده است.

استادان علامه بحر العلوم:سید مرتضی طباطبایی بروجردی(م.1204 ق)؛محمد باقر وحید بهبهانی(1118-1208 ق)؛شیخ یوسف بحرانی(1107-1186 ق)؛محمد تقی دورقی نجفی(م.1186 ق)؛مهدی فتونی نباطی عاملی(م.1183 ق)؛آقا میرزا ابو القاسم مدرس؛میرزا مهدی اصفهانی خراسانی(1153-1218 ق).

برخی شاگردان علامه بحر العلوم:شیخ جعفر نجفی معروف به کاشف الغطاء(1154- 1227 ق)؛سید محمد جواد عامای معروف به صاحب مفتاح الکرامه(1164- 1226 ق)؛ملا احمد نراقی مولف کتاب معراج السعاده(1185-1260 ق)؛محمد باقر شفتی رشتی ملقب به حجت الاسلام(1175-1260 ق)؛سید یعقوب کوه کمری(1176-1256 ق)؛سید صدر الدین عاملی(م.1263 ق)؛سید دلدار علی نقوی رضوی نصیر آبادی لکهنوی(1166-1235 ق)؛شیخ محمد ابراهیم کلباسی (1180-1262 ق)؛زین العابدین سلماسی(م.1266ق)؛شیخ عبد الحسین الاعم (1177-1247 ق)؛سید علی فرزند سید محمد(1161-1231 ق)؛سید قیصر محمد فرزند معصوم رضوی خراسانی(1180-1255 ق)؛اسد اللّه کاظمی(م.

1236 ق)؛ابو علی حائری صاحب کتاب منتهی المقال(1159-1216 ق)؛سید عبد اللّه شیر(م.1244 ق)؛محمد تقی اصفهانی ایوانکی صاحب حاشیه معالم(م 1248 ق)؛سید محمد مجاهد مولف کتاب المناهل(م.1242 ق).

برخی فعالیت های اجتماعی علامه بحر العلوم:مشخص کردن مقام حضرت حجه بن الحسن(عج)در مسجد سهله و بناگذاری قبه ای در آن؛بنا کردن گلدسته در صحن شریف علوی در طرف جنوبی و تعمیر دیوارهای صحن ها و حجره ها؛ترغیب و راهنمایی نسبت به تعمیر مسجد شیخ طوسی در نجف اشرف؛ایجاد کتابخانه خطی

ص:336

یا مکتبه بحر العلوم؛بالا آوردن ارتفاع مسجد کوفه به منظور سهولت در تطهیر و پاک نمودن آن؛مشخص کردن جایگاه مسجد راس الحسین در نجف اشرف؛تعیین جایگاه قبر مختار ثقفی که الان به قبر مسلم معروف است؛تعیین جایگاه مرقد حضرت هود و صالح علیه السلام در نجف اشرف؛اضافه کردن مقداری از ارضی به مساحت حرم مطهر و ایجاد تاسیسات مورد نیاز زوار.

برخی آثار علمی سید بحر العلوم:المصابیح فی الفقه؛الفوائد فی الاصول؛مشکاه الهدایه؛ الدره النجفیه؛رساله فی عصیر الزبیبی؛شرح الوافیه؛تحفه الکرام؛مناسک حج؛ حاشیه بر کتاب شرایع؛حاشیه بر کتاب الذخیره سبزواری؛الدره البهیه فی نظم رووس المسائل الاصولیه؛کتاب الرجال معروف به فوائد الرجالیه؛دیوان شعر؛ رساله ای فارسی در شناخت خدا.

(6).کتاب المتحیص،اسکافی،ص 74،ح 171:«روی أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله قال:لا یکمل المؤمن إیمانه حتی یحتوی علی مائه و ثلاث خصال:فعل،و عمل،و نیه، و باطن،و ظاهر.فقال أمیر المؤمنین علیه السلام:یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله ما المائه و ثلاث خصال؟فقال:یا علی من صفات المؤمن أن یکون جوال الفکر، جوهری الذکر کثیرا علمه،عظیما حلمه،جمیل المنازعه،کریم المراجعه،أوسع الناس صدرا،و أذلهم نفسا.ضحکه تبسما،و اجتماعه تعلما،مذکر الغافل،معلم الجاهل،لا یؤذی من یؤذیه،و لا یخوض فیما لا یعنیه،و لا یشمت بمصیبه،و لا یذکر أحدا بغیبه بریئا من المحرمات،واقفا عند الشبهات،کثیر العطاء،قلیل الاذی،عونا للغریب و أبا للیتیم،بشره فی وجهه،و حزنه فی قلبه،متبشرا بفقره.أحلی من الشهد،و أصلد من الصلد،لا یکشف سرا،و لا یهتک سترا،لطیف الحرکات،حلو المشاهده،کثیر العباده، حسن الوقار،لین الجانب،طویل الصمت حلیما إذا جهل علیه،صبورا علی من أساء إلیه،یبجل الکبیر،و یرحم الصغیر.أمینا علی الامانات،بعیدا من الخیانات،إلفه التقی، و حلفه الحیاء،کثیر الحذر،قلیل الزلل،حرکاته أدب،و کلامه عجب،مقیل العثره،و لا یتتبع العوره و قورا،صبورا،رضیا،شکورا.قلیل الکلام،صدوق اللسان،برا،مصونا، حلیما،رفیقا،عفیفا،شریفا لا لعان،و لا کذاب،و لا مغتاب،و لا سباب،و لا حسود،و لا

ص:337

بخیل،هشاشا بشاشا،لا حساس،و لا جساس.یطلب من الامور أعلاها و من الاخلاق أسناها،مشمولا بحفظ اللّه،مؤیدا بتوفیق اللّه،ذا قوه فی لین،و عزمه فی یقین، لا یحیف علی من یبغض،و لا یأثم فیمن یحب،صبورا فی الشدائد،لا یجور و لا یعتدی،و لا یأتی بما یشتهی،الفقر شعاره،و الصبر دثاره،قلیل المؤنه،کثیر المعونه، کثیر الصیام،طویل القیام قلیل المنام.قلبه تقی،و علمه زکی،إذا قدر عفا،و إذا وعد و فی،یصوم رغبا،و یصلی رهبا،و یحسن فی عمله کأنه ناظر إلیه،غض الطرف،سخی الکف،لا یرد سائلا،لا یبخل بنائل،متواصلا إلی الاخوان،مترادفا للاحسان،یزن کلامه و یخرس لسانه،لا یغرق فی بغضه،و لا یهلک فی حبه،و لا یقبل الباطل من صدیقه و لا یرد الحق علی عدوه،و لا یتعلم إلا لیعلم،و لا یعلم إلا لیعمل.قلیلا حقده، کثیرا شکره،یطلب النهار معیشته،و یبکی اللیل علی خطیئته إن سلک مع أهل الدنیا کان أکیسهم،و أن سلک مع أهل الاخره کان أورعهم لا یرضی فی کسبه بشبهه،و لا یعمل فی دینه برخصه،یعطف علی أخیه بزلته،و یرعی ما مضی من قدیم صحبته».

این حدیث در کتاب ألف حدیث فی المؤمن،شیخ هادی نجفی،ص 23،و مستدرک الوسائل،ج 11،ص 178،و کتاب بحار،ج 64،ص 310 و...از همین منبع روایت شده است.مرحوم مجلسی در ذیل این روایت می نویسد:«بیان:جوال الفکر أی فکره فی الحرکه دائما،جهوری الذکر فی القاموس:کلام جهوری:أی عال أی یعلن ذکر اللّه،أو ذکره عال فی الناس و فی بعض النسخ جوهری و کأن کنایه عن خلوص ذکره و نفاسته،و الظاهر أنه تصحیف.و فی القاموس:الصلدو یکسرالصلب الاملس،و صلدت الارض:صلبت،و التبجیل:التعظیم،والالف بالکسر من تألفه و یألفک،و الحلف بالکسر الصدیق یحلف لصاحبه أن لا یغدر به،مصونا أی عرضه،أو عن الخطاء.و فی القاموس:الحس:الحیله،و القتل،و الاستئصال و بالکسر:الصوت، و الحاسوس:الجاسوس،و حسست به بالکسر:أیقنت،و أحسست ظننت و وجدت و أبصرت،و التحسس:الاستماع لحدیث القوم،و طلب خبرهم فی الخیر.و قال:الجس:

تفحس الاخبار کالتجسس،و منه الجاسوس و لا تجسسوا:أی خذوا ما ظهر،و دعوا ما ستر اللّه عز و جل،أو لا تفحصوا عن بواطن الامور،أو لا تبحثوا عن العورات انتهی.

ص:338

و الحاصل أن الحساس و الجساس متقاربان فی المعنی،و کأن الاول إعمال الظنون فی الناس،و الثانی تجسس أحوالهم،و یحتمل الاول بعض المعانی المتقدمه کما لا یخفی.

مشمولا بحفظ اللّه من شر الشیاطین رغبا فی الثواب رهبا من العقاب کأنه ناظر إلیه أی یشاهده بعین الیقین،و یحتمل إرجاع الضمیر إلی اللّه بقرینه المقام،کقوله صلی اللّه علیه و آله:الاحسان أن تعبد اللّه کأنک تراه،أو المعنی کأنه جعل ناظرا علی نفسه.

یزن کلامه أی یتفکر فیه هل له قدر فی میازن الاجر و القبول؟فیتکلم به و إلا فیترکه؟ لا یغرق فی بغضه من الاغراق و هو المبالغه،أو کیفرح کنایه عن الهلاک فکلمه فی سببیه،و العدد المذکور فی التفصیل أکثر مما ذکر أولا لتکرار بعضها معنی».

(7).خصال،شیخ صدوق،ص 571:«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:«صفه المؤمن قوه فی دین،و حزم فی لین،و إیمان فی یقین،و حرص فی فقه،و نشاط فی هدی،و بر فی استقامه،و إغماض عند شهوه،و علم فی حلم،و شکر فی رفق،و سخاء فی حق، و قصد فی غنی،و تجمل فی فاقه،و عفو فی قدره،و طاعه فی نصیحه،و ورع فی رغبه، و حرص فی جهاد،و صلاه فی شغل،و صبر فی شده،و فی الهزاهز و قور،و فی المکاره صبور،و فی ارخاء شکور،لا یغتاب و لا یتکبر و لا یبغی،و إن بغی علیه صبر،و لا یقطع الرحم و لیس بواهن و لا فظ و لا غلیظ،و لا یسبقه بصره،و لا یفضحه بطنه،و لا یغلبه فرجه و لا یحسد الناس،و لا یفتر و لا یبذر و لا یسرف،بل یقتصد،ینصر المظلوم،و یرحم المساکین،نفسه منه فی عناء و الناس منه فی راحه،لا یرغب فی عز الدنیا،و لا یجزع من ألمها،للناس هم قد أقبلوا علیه،و له هم قد شغله،لا یری فی حلمه نقص،و لا فی رأیه و هن،و لا فی دینه ضیاع،یرشد من استشاره،و یساعد من ساعده،و یکیع من الباطل و الخنی و الجهل فهذه صفه المؤمن»؛نیز در کافی،ج 2،ص 47:«امام صادق از آبائش،آنها هم از علی،علیه السلام:«الایمان له أرکان أربعه:

التوکل علی اللّه،و تفویض الامر إلی اللّه،و الرضا بقضاء اللّه،و التسلیم لامر اللّه عز و جل»؛نیز:«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:«ینبغی للمؤمن أن یکون فیه ثمانی خصال:وقورا عند الهزاهز،صبورا عند اللبلاء،شکورا عند الرخاء،قانعا بما رزقه اللّه، لا یظلم الاعداء و لا یتحامل للاصدقاء،بدنه منه فی تعب و الناس منه فی راحه».

ص:339

(8).مستدرک سفینه البحار،نمازی،ج 1،ص 204:«روی أن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،نظر إلی الکعبه فقال:«مرحبا بالبیت ما أعظمک و أعظم حرمتک علی اللّه.و اللّه للمؤمن أعظم حرمه منک،لأن اللّه تعالی حرم منک واحده،و من المؤمن ثلاثه:ماله،و دمه،و أن یظن به ظن السوء»؛نیز در مشکاه الأنوار،طبرسی، ص 155،از امام صادق،علیه السلام،روایت شده:«المؤمن أعظم حرمه من الکعبه».

(9).بقره،125: «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثٰابَهً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْعٰاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ»؛ نیز در حج،26،می فرماید: «وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ الْبَیْتِ أَنْ لاٰ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْقٰائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ».

(10).احادیث زیر بر عظمت حق مؤمن دلالت می کند:کتاب المؤمن،حسین بن سعید، ص 42:«عن إبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:«و اللّه ما عبد اللّه بشئ أفضل من أداء حق المؤمن،فقال:إن المؤمن أفضل حقا من الکعبه»؛نیز در همین کتاب،ص 40:

«عن المعلی بن خنیس قال:«قلت لابی عبد اللّه،علیه السلام،ما حق المؤمن علی المؤمن؟قال:«إنی علیک شفیق،إنی أخاف أن تعلم و لا تعمل و تضیع و لا تحفظ قال:فقلت:«لا حول و لا قوه إلا باللّه»،قال:«للمؤمن علی المؤمن سبعه حقوق واجبه،و لیس منها حق إلا و هو واجب علی أخیه إن ضیع منها حقا خرج من ولایه اللّه،و ترک طاعته،و لم یکن له فیها نصیب.أیسر حق منها:أن تحب له ما تحب لنفسک،و أن ترکه له ما ترکهه لنفسک،و الثانی:أن تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدیک و رجلیک،و الثالث:أن تتبع رضاه،و تجتنب سخطه،و تطیع أمره،و الرابع:أن تکون عینه و دلیله و مرآته،و الخامس:أن لا تشبع و یجوع،و تروی و یظمأ،و تکتسی و یعری،و السادس:أن یکون لک خادم[و لیس له خادم]و لک امرأه تقوم علیک و لیس له امرأه تقوم علیه،أن تبعث خادمک یغسل ثیابه،و یصنع طعامه و یهئ فراشه.

و السابع:أن تبر قسمه،و تجیب دعوته،و تعود مرضته،و تشهد جنازته،و إن کانت له حاجه تبادر مبادره إلی قضائها،و لا تکلفه أن یسألکها،فإذا فعلت ذلک،وصلت و لا یتک لولایته،و ولایته بولایتک»؛نیز در التحفه السنیه(مخطوط)،سید عبد اللّه

ص:340

جزائری،ص 328:«فی الحدیث النبوی بروایه اهل البیت،علیهم السلام،للمؤمن علی اخیه ثلثون حقا لا براءه له منها الا باداء أو العفو یغفر زلته و یرحم غربته و یستر عورته و یقیل عثرته و یقبل معذرته و یرد غیبته و یدیم نصیحته و یحفظ خلته و یرعی ذمته و یعود مرضته و یشهد میتته و یجیب دعوته و یقبل هدیته و یکافی صلته و یشکر نعمته و یحسن نصرته و یحفظ حلیلته و یقضی حاجته و یشفع مسئلته و یسمت عطسته و یرشد ضالته و یرد سلامه و یطیب کلامه و یبر انعامه و یصدق اقسامه و یوالیه و لا یعادیه و ینصره ظالما أو مظلوما فاما نصرته ظالما فیرده عن ظلمه و اما نصرته مظلوما فیعینه علی اخذ حقه و لا یسلمه و لا یخذ له و یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له من الشر ما یکره لنفسه و المعدودات تنیف علی الثلثین باثنین و لا ضیر لاتحاد کل من ترک المعاداه و الخذلان بسابقه و یمکن فرض الاتحاد فی غیرها».

(11).امیر المؤمنین در ایام وفات پیغمبر حدود سی سالشان بود؛بنابراین آن حضرت فقط تا سن سی سالگی دوران پیغمبر عظیم الشأن اسلام را درک کرده اند.(مولف)

(12).بحار الأنوار،ج 99،ص 106(دعای ندبه):«...و نورا من العمی،و حبل اللّه المتین، و صراطه المستقیم،لا یسبق بقرابه فی رحم،و لا بسابقه فی دین،و لا یلحق فی منقبه، یحذو حذو الرسول صلی اللّه علیهما و آلهما...»؛نهج البلاغه،خطبه 192:«و لقد کنت أتبعه اتباع الفصیل أثر أمه».

(13).مضمون بسیاری از ادعیه وارده از حضرات معصومین،علیهم السلام،طلب آمرزش از حضرت حق است.از جمله:

(14).ابراهیم،41: «رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ».

(15).ینابیع الموده لذوی القربی،قندوزی،ج 1،ص 453؛شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 1،ص 27؛کتاب الاربعین؛محمد طاهر قمی شیرازی،ص 421؛الامام علی،رحمانی همدانی،ص 629 و بحار الانوار،ج 41،ص 149:«قیل لعلی بن الحسین،علیهما السلام،-و کان فی غایه العباده-:«أین عبادتک من عباده جدک؟ قال:«عبادتی عند عباده جدی کعباده جدی عند عباده رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله و سلم».

ص:341

(16).کتاب الأربعین،محمد طاهر قمی شیرازی،ص 59؛نیز در کتاب مناقب اهل البیت، مولی حیدر شیروانی،ص 148:«عن علی،علیه السلام:«أنا من رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،کالعضد من المنکب،و کالذراع من العضد،و کالکف من الذراع،ربانی صغیرا،و آخانی کبیرا،و لقد علمتم أنی کان لی منه مجلس سر لا یطلع علیه غیری، و أنه أوصی الی دون أصحابه و أهل بیته،و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا الیوم، سألته مره أن یدعو لی بالمغفره،فقال:أفعل،ثم قام فصلی،فلما رفع یده فی الدعاء استمعت إلیه،فإذا هو قائل:«اللهم بحق علی عندک اغفر لعلی»،فقلت:«یا رسول اللّه ما هذا؟»فقال:«او[لو]أحد أکرم منک علیه،فاستشفعت به إلیه».

-الفضائل،شاذان بن جبرئیل قمی،ص 128؛و مما رواه ابن مسعود(رض)قال دخلت یوما علی رسول اللّه علیه و آله فقلت یا رسول اللّه ارنی الحق لا تصل به فقال یا عبد اللّه لج المخدع قال فولجت المخدع و علی بن ابی طالب یصلی و هو یقول فی رکوعه و سجوده اللهم بحق محمد عبدک و رسولک اغفر للخاطئین من شیعتی فخرجت حتی اخبرت به رسول اللّه صلی اللّه علی و آله فرأیته و هو یصلی و یقول اللهم بحق علی ابن ابی طالب عبدک اغفر للخاطئین من امتی قال فاخذنی هلع حتی غشی علی فرفع النبی صلی اللّه علیه و آله رأسه و قال یا ابن مسعود اکفرا بعد ایمانا فقلت حاشا و کلا یا رسول اللّه رسول اللّه علیه و آله و لکنی رأیت علیا یسأل اللّه تعالی بک و رأیتک تسأل اللّه به فلم اعلم ایکم افضل عند اللّه اجلس فقال ابن مسعود فجلست بین یدیه فقال لی اعلم ان اللّه تعالی خلقنی و خلق علیا من نور عظمته قبل ان یخلق الخلق بالفی عام إذ لا تقدیس و لا تسبیح ففتق نوری فخلق منه السموات و الارض و انا و اللّه أجل من السموات و الارض و فتق نور علی بن ابی طالب فخلق منه العرش و الکرسی و علی بن ابی طالب افضل من العرش و الکرسی و فتق نور الحسن فخلق منه اللوح و القلم و الحسن افضل من اللوح و القلم و فتق نور الحسین فخلق منه الجنان و الحور العین و الحسین و اللّه أجل من الجنان و الحور العین ثم اظلمت المشارق و المغارب فشکت الملائکه إلی اللّه تعالی ان یکشف عنهم تلک الظلمه فتکلم اللّه جل جلاله بکلمه فخلق منها روحا ثم تکلم بکلمه فخلق من تلک الروح نورا فاضاف

ص:342

النور إلی تلک الروح و اقامها امام العرش فزهرت المشارق و المغارب فهی فاطمه الزهراء و لذلک سمیت الزهراء لان نورها زهرت به السموات یا ابن مسعود إذا کان یوم القیامه یقول اللّه جل جلاله لعلی بن ابی طالب ولی ادخلا الجنه من شئتما و ادخلا النار من شئتما و ذلک قوله تعالی (أَلْقِیٰا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّٰارٍ عَنِیدٍ) فالکافر من جحد نبوتی و العنید من جحد ولایه علی بن ابی طالب فالنار امده و الجنه لشیعته و محبیه.

(قال ابو هاشم بن ابی علی)ان الروایات صحت انه لما بلغ امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع)ان الناس تحدثوا فیه و قالوا ما باله لم ینازع ابا بکر و عمر و عثمان کما نازع طلحه و الزبیر و عایشه و اجتمع الناس قال فخرج(ع)مرتدیا برداء فرقی المنبر فحمد اللّه و اثنی علیه و ذکر النبی صلی اللّه علیه و آله و صلی علیه یا معاشر المسلمین قد بلغنی ان قوما قالوا ما باله لم ینازع ابا بکر و عمر و عثمان کما نازع طلحه و الزبیر و عایشه فما کنت بعاجز و لکن لی فی سبعه من الانبیاء أسوه اولهم نوح(ع)حیث قال تعالی فی مخبرا عنه(انی مغلوب فانتصر)فان قلتم انه ما کان مغلوبا فقد کفرتم بتکذیب القرآن و ان قلتم انه کان مغلوبا فعلی اعذر الثانی ابراهیم(ع)حیث اخبر اللّه تعالی عنه فی قوله لقومه (وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ) فان قلتم انه اعتزله من غیر مکروه فقد کذبتم القرآن و ان قلتم رأی المکروه فاعتزلهم فعلی اعذر و الثالث لوط حیث اخبره اللّه تعالی عنه فی قوله لقومه (لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّهً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ) فان قلتم کان له قوه فقد کذبتم القرآن و ان قلتم انه لم یکن بهم قوه فعلی اعذر و الرابع یوسف(ع)حیث قال (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ) فان قلتم انه ما دعی لمکروه یسخط اللّه فقد کفرتم و ان قلتم انه دعی إلی ما یسخط اللّه تعالی اعذر و الخامس موسی بن عمران(ع)حیث اخبر اللّه تعالی عنه (فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّٰا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ) فان قلتم انه فر منهم من غیر خوف فقد کذبتم القرآن و ان قلتم انه فر خوفا علی نفسه فعلی اعذر و السادس اخوه هارون حیث اخبره اللّه تعالی عنه (ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاٰ تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْدٰاءَ) فان قلتم ما کادوا یقتلونه فقد کذبتم القرآن و ان قلتم کادوا یقتلونه فعلی اعذر السابع ابن عمی محمد صلی اللّه علیه و آله حیث هرب من الکفار إلی الغار فان قلتم

ص:343

انه ما هرب من خوف علی نفسه فقد کذبتم و ان قلتم هرب من خوفی علی نفسه فالوصی اعذر الناس ما زلت مظلوما مذ ولدتنی امی حتی ان اخی عقیلا کان إذا رمدت عینه یقول لا تذروا عینی حتی تذروا عین علی فیذرونی ما بی من رمد.

-کتاب الأربعین،محمد طاهر قمی شیرازی،ص 59:

و نقل عن أبی محمد الفحام من علماء المخالفین،باسناده عن أنس،قال:ان النبی صلی اللّه علیه و آله رکب ذات یوم الی جبل کذا،و قال:یا أنس خذ البغله و انطلق الی موضع کذا تجد علیا جالسا یسبح بالحصی،فاقرأه من السلام،و احمله علی البغله وأت به الی،قال:فلما ذهبت و وجدت علیا کذلک،فقلت:ان رسول اللّه یدعوک،فلما أتی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال له:اجلس،فان هذا موضع قد جلس فیه سبعون نبیا مرسلا،ما جلس فیه من الأنبیاء أحد الا و أنا أکرم علی اللّه منه،و قد جلس موضع کل نبی أخ له،ما جلس من الاخوه أحد أکرم علی اللّه منک،قال:فرأیت غمامه بیضاء و قد أظلتهما،فجعلا یأکلان عنقود عنب،و قال:کل یا أخی فهذه هدیه من اللّه الی ثم الیک،ثم شربا،ثم ارتفعت الغمامه،ثم قال:یا أنس و الذی خلق ما یشاء لقد أکل من تلک الغمامه ثلاثمائه و ثلاثه عشر نبیا و ثلاثمائه و ثلاثه عشر وصیا ما فیهم نبی أکرم علی اللّه منی،و لا وصی أکرم علی اللّه من علی.و فی شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید من علماء الجمهور،عن علی علیه السلام:أنا من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله کالعضد من المنکب،و کالذراع من العضد،و کالکف من الذراع،ربانی صغیرا، و آخانی کبیرا،و لقد علمتم أنی کان لی منه مجلس سر لا یطلع علیه غیری،و أنه أوصی الی دون أصحابه و أهل بیته،و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا الیوم،سألته مره أن یدعو لی بالمغفره،فقال:أفعل،ثم قام فصلی،فلما رفع یده فی الدعاء استمعت إلیه،فإذا هو قائل:اللهم بحق علی عندک اغفر لعلی،فقلت:یا رسول اللّه ما هذا؟ فقال:أو أحد أکرم منک علیه،فاستشفعت به إلیه.

-این روایت در بحار الأنوار،ج 36،ص 73 نیز آمده است.

(17).حیاه أمیر المؤمنین عن لسانه،محمد محمدیان،ج 1،ص 3:«عن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:«...یا علی لا یعرفک إلا اللّه و انا...»؛در مختصر بصائر الدرجات،

ص:344

حسن بن سلیمان حلی،ص 125؛نیز در کتاب مدینه المعاجز،بحرانی،ج 2،ص 439؛و نیز در مستدرک سفینه البحار،نمازی،ج 7،ص 182:«روی عن النبی، صلی اللّه علیه و آله:«یا علی ما عرف اللّه الا انا و انت و ما عرفنی الا اللّه و انت و ما عرفک الا اللّه و انا».نیز در الروضه فی المعجزات و الفضائل،أحد علماء الشیعه،ص 147 و با اندک تفاوتی در کتاب بحار الانوار،ج 27،ص 196:«قال، صلی اللّه علیه و آله:«للّه حق لا یعلمه إلا أنا و علی و إن لی حقا لا یعلمه إلا اللّه و علی و لعلی حق لا یعلمه إلا اللّه و أنا».

(18).این که عرض می کنم علاقه داشته باشد حرف پروردگار در قرآتن مجید است.شاید منظور این آیات باشد:کهف،110: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَهِ رَبِّهِ أَحَداً»، و إسراء،19: «وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَهَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً». (مولف)

(19).انفال،2-4: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰهَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ* أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَهٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ»

(20).حجرات،15: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ».

(21).در روایت دیگری آمده است:-نوادر الرواندی:باسناده عن موسی بن جعفر،عن آبائه علیهم السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله لحارث بن مالک کیف أصبحت؟فقال:أصبحت و اللّه یا رسول اللّه من المؤمنین،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:لکل مؤمن حقیقه فما حقیقه إیمانک؟قال:أسهرت لیلی،و أنفقت مالی، و عزفت عن الدنیا،و کأنی أنظر إلی عرش ربی جل جلاله و قد ابرز للحساب،و کأنی أنظر إلی أهل الجنه فی الجنه یتزاورون و کأنی أنظر إلی أهل النار فی النار یتعاوون، فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:هذا عبد قد نور اللّه قلبه،قد أبصرت فألزم،فقال:

یا رسول اللّه ادع لی بالشهاده،فدعا له فاستشهد یوم الثامن».

ص:345

اما حدیث در مذمت بخل:«مسند احمد،احمد بن حنبل،ج 1،ص 4:«قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و سلم:«لا یدخل الجنه بخیل و لا خب و لا خائن و لا سیئ الملکه»؛نیز در مستدکر سفینه البحار،نمازی،ج 10،ص 155،از پیامبر،صلی اللّه علیه و آله، روایت می کند که فرمود:«یقول اللّه عز و جل:«حرمت الجنه علی المنان و البخیل و القتات و هو النمام»؛نیز در کتاب نهج السعاده،محمودی،ج 7،ص 75:«از امام کاظم،علیه السلام:«کان أمیر المؤمنین،علیه السلام،یوصی أصحابه و یقول:«أوصیکم بالخشیه من اللّه فی السر و العلانیه...و قولکم ذکرا،و السخاء فانه لا یدخل الجنه بخیل و لا یدخل النار سخی».

(22).خداوند ابراهیم را دارای قلب سلیم معرفی می کند:صافات،83-84: «وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ* إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ».

(23).مائده،15-16: «یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ قَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولُنٰا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّٰا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ* یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ»؛ نساء،174-175: «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً* فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَهٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً».

(24).نحل،90.

(25).کافی،ج 1،ص 468،علل الشرائع،صدوق،ج 1،ص 232؛و سائل الشیعه(ال البیت)،حر عاملی،ج 9،ص 402:«از امام صادق،علیه السلام:«کان علی بن الحسین،علیهما السلام،یخرج فی اللیله الظلماء فیحمل الجراب فیه الصرر من الدنانیر و الدراهم حتی یأتی بابا بابا فیقرعه ثم ینیل من یخرج إلیه فلما مات علی بن الحسین،علیهما السلام،فقدوا ذلک،فعلموا أن علیا،علیه السلام،کان یفعله نیز در کتاب های،ارشاد،شیخ مفید،ج 2،ص 149؛مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 293؛و بحار الانوار،مجلسی،ج 56،ص 56،آمده:«عن ابن إسحاق قال:«کان بالمدینه کذا و کذا أهل بیت یأتیهم رزقهم و ما یحتاجون إلیه،لا یدرون من أین

ص:346

یأتیهم،فلما مات علی بن الحسین،علیهما السلام،فقدوا ذلک».

(26).اقبال الاعمال،سید ابن طاووس،ج 1،ص 385؛و در بحار الانوار،مجلسی،ج 95،ص 167:«عن عیسی،علیه السلام:«کن کالشمس تطلع علی البر و الفاجر در ادامه حدیث از پیامبر اکرم روایت آورده اند:«اصنع الخیر إلی أهله و إلی غیر أهله، فان لم یکن أهله فکن أنت أهله».

(27).أمالی،شیخ صدوق،ص 223؛نیز در روضه الواعظین،فتال نیشابوری،ص 186؛ بحار الانوار،ج 44،ص 319؛نیز در العوالم،بحرانی،ص 168؛کلمات الامام الحسین،شریفی،ص 440 و...روایت شده که امام فرمود:«بخ بخ یا حر،أنت حر کما سمیت فی الدنیا و الآخره».

(28).از حافظ است.

ص:347

ص:348

15 رابطه عقل و بخل

اشاره

شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385

ص:349

ص:350

بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین وصلّ علی محمّد و آله الطاهرین.

سلسله ای از امور مثبت و منفی در عالم هستی وجود دارند که با یکدیگر در تقابل و تضاد کامل هستند.هریک از این امور آثاری نیز دارند که بینشان هیچ گونه سازش و نسبتی برقرار نیست،زیرا آثار امور مثبت و آثار امور منفی نیز،مانند خود آن امور،ضدّ یکدیگر هستند.

کتاب خدا هم همین نظر را بیان می دارد که بین امور مثبت و منفی و آثارشان هیچ هماهنگی و سازشی وجود ندارد.در آیات و روایات و نیز در حیات عینی و زندگی واقعی هم نور ضدّ ظلمت،حق ضدّ باطل، شیطان ضدّ پروردگار،بصیرت ضدّ کوری و جود ضدّ بخل است. 1

این که امام نهم،علیه السلام،را ملقب به«جواد»می شناسیم،به این معناست که ذات و عمل و عقل و قلب و روح آن بزرگوار عین جود و نور و حق و صدق و کرم است و آنچه ضدّ جود است در وجود مقدس حضرت یافت نمی شود.به عبارت دیگر،وجود مقدس امام جواد هم خلق پروردگار است و بخیل هم خلق شیطان است.بنابراین،لازم

ص:351

است که صفت رذیله و شیطانی بخل 2 برای مردم تشریح و جوانب آن به خصوص از دیدگاه قرآن کریم بررسی شود.

صفت بخل را می توان از چهار جنبه بررسی کرد:

1.علت ظهور بخل

هیچ انسانی بخیل به دنیا نمی آید، 3 بلکه در مسیر زندگی دچار بخل می شود.این سفت یک بیماری روانی است که البته بی علاج نیست.

پیدایش این خصلت در انسان امری عارضی است و امر عارضی را می شود از صفحه دل و باطن انسان پاک کرد،اما اگر این بیماری در وجود انسان باقی بماند و تا آخر عمر با وی همراه باشد،باب نجات تا ابد به روی او بسته خواهد شد؛حال،این بیمار هرکس می خواهد باشد.

دو آیه قرآن نیز مؤید این حقیقت هستند. 4

آن گونه که از برخی آیات و روایات استفاده می شود،گاهی اگر فقط یک«علت» 5 در وجود انسان علاج نشود،او را محکوم به فنا خواهد ساخت و سایر اعمال او هم با وجود این علت قدرت نجات او را نخواهند داشت.یکی از این علت ها بخل است.اما به راستی،چه اتفاقی رخ می دهد که روح یک انسان به بخل میل پیدا می کند،ممسک می شود و از خرج کردن دریغ می کند و به قول قرآن کریم دچار کنزاندوزی و تکاثر می شود 6 و هم مسلک روحی و اخلاقی قارون می گردد؟ 7

شاید بسیاری از مردم تصور کنند قارون 8 از قماش فرعونیان و شخصی بی دین و مشرک بوده،اما واقعیت جز این است و قارون این طور نبوده است.در احوال قارون نوشته اند 25 سال در میان مردم و جوانان مصر قاری و معلم تورات بود 9 و حلال و حرام تورات را به آنان می آموخت؛ ولی با این که عالم به حقیقت بود،در مسائل مالی دچار انحراف و مبتلا به بیماری بخل شد و همین خصلت او را به عذابی خفت بار دچار کرد و

ص:352

سایر اعمال نیکش هم توان نجاتش را نیافتند.

بخیل بوی خدا نشنود،برو حافظ پیاله گیر و کرم ورز.و الضمان علیّ.

باید این تصور را از ذهن خودمان پاک کنیم که اگر مکلفی به فرض گرفتار چهار بیماری اخلاقی یا رفتاری است،نماز و روزه و گریه و حج و زیارتش عاقبت نجاتش خواهد داد.قرآن مجید از بعضی بیماری ها نظیر بخل اسم می برد که اگر علاج نشوند،به تنهایی موجب هلاکت ابدی خواهند شد و سایر اعمال نیک انسان نیز قدرت نجات او را نخواهند داشت:

«فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ». 10

پس وای بر نمازگزاران که از نمازشان غافل و نسبت به آن سهل انگارند.

همانان که همواره ریا می کنند و از[دادن]وسایل و ابزار ضروری زندگی [و زکات،هدیه و صدقه به نیازمندان]دریغ می ورزند.

این چند آیه درباره نمازگزار بخیل سخن می گویند.نمازگزاری که از حقیقت نماز غفلت دارد،می گوید«الرحمن الرحیم»،اما خودش با افتادگان و تهیدستان در کمال بخل و بی رحمی رفتار می کند.«ماعون»به معنی احسان است.این شخص بیماری منع کردن ماعون دارد،لذا از احسان مالی که باید صرف تهیدستان و نیازمندان شود،امتناع می کند.بخیل است،بنابراین با این که یک عمر عبادت کرده،هنوز به خدا وصل نشده است.یک عمر نماز خوانده،ولی نمازش نماز نبوده و متصف به «تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ» 11 نشده است.

بخل در ردیف منکرات است،چنانچه قرآن و روایات نیز«منکر»و «معروف»را ضد همدیگر معرفی می کنند.نمازی که نتوانسته صاحبش را از بخل نجات دهد،نماز حقیقی نبوده است.مخاطبان «فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ» چنین نمازگزارانی هستند.البته،ممکن است نام این عبادت به عنوان

ص:353

نماز،روزه،حج و...در کارنامه اعمال فرد بخیل ثبت شده باشد،ولی آن قدر منکر بودن مرضی مانند بخل قوی و آن اندازه خشم خدا بر بخیل شدید است که عباداتی مثل نماز و روزه و حج نمی توانند اسباب نجات صاحب خود را فراهم سازند.

بعضی ها تصوری نادرست از پروردگار دارند و می گویند خدا آن قدر کریم و رحیم و غفور است که این اندک بخل یا ظلم یا ترک نماز مانع از این نمی شود که لطف و کرمش را شامل حال ما بکند.اتفاقا،شخصی به ابو ذر غفاری همین سخن را گفت.وقتی ابو ذر حقایق فرمان های خدا را بیان کرد،این شخص به ابو ذر گفت:

«فأین رحمه اللّه؟»

ابو ذر،رحمت بی نهایت خدا چه می شود؟آیا این رحمت شامل حال ما نمی شود؟ابو ذر گفت:قرآن مجید را بخوان،آن جا پروردگار عالم محل تجلی رحمت بی منتهایش را بیان کرده است: 12

«إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ». 13

یقینا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.

رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است،نه به بدکارانی که زشتی ها و بیماری های باطنشان تا دم مرگ ادامه پیدا کرده است:

«وَ لَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ». 14

و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب می شوند،تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد[و در آن لحظه که تمام فرصت ها از دست رفته]گوید:اکنون توبه کردم.و نیز برای آنان که در حال کفر از دنیا می روند،توبه نیست.اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کرده ایم.

کسی که بیماری های روحی و منکراتش تا برافتادن پرده قیامت ادامه پیدا کند و پس از مشاهده آثار عالم عقبی بگوید:خدایا،توبه کردم،

ص:354

توبه اش مقبول نخواهد بود؛چون آن توبه توبه نیست؛ 15 توبه یعنی علاج بیماری ها و ریشه کن ساختن زشتی ها.این تطهیر باید در وقت مناسب خود انجام شود.دم مردن که وقت تصفیه باطن از پلیدی ها و پاک شدن از زشتی ها نیست.اگر بنا بود خدا توبۀ هنگام مرگ را بپذیرد،توبه فرعون را قبول می کرد که وقتی دید لحظاتی دیگر آب نیل او را فرا می گیرد و کار از کار گذشته است،از صمیم دل فریاد زد:

«وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ». 16

و بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم،پس فرعون و لشکریانش آنان را از روی ستم و تجاوز دنبال کردند تا هنگامی که بلای غرق شدن،او را فروگرفت، گفت:ایمان آوردم که هیچ معبودی جز همان که بنی اسرائیل به او ایمان آوردند،نیست و من از تسلیم شدگان[در برابر فرمان های حق]هستم.

اگر خدا این توبه و انابه را پذیرفته بود،به موج آب می فرمود:کنار رو! او اکنون دیگر از بندگان صالح من است،ولی قرآن مجید می فرماید:

«فَأَغْرَقْنٰاهُ» 17 غرقه شدن او را هلاک کرد و به جهنم کشاند؛با این که آن دم فریاد توبه خواهی هم برآورد.

2.محرومیت بخیل از فیوضات پروردگار

اشاره

پیش تر گفتیم که هیچ انسانی بخیل متولد نمی شود.قرآن مجید طبع انسان را این گونه بیان می کند:

«فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا». 18

[پای بند و استوار باش بر]سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است.

طبیعت او فطرت اللّه است.این مهم ترین آیه ای است که هویت واقعی انسان را از نظر آفرینش بیان می کند.کلمه«فطرت»به لفظ جلاله«اللّه» اضافه شده است.انسان براساس فطرت اللّه خلق می شود؛یعنی بیمار،

ص:355

بخیل،ریاکار،ظالم،خائن و کافر آفریده نمی شود.هر انسانی پاک از همه آلودگی ها به دنیا می آید،اما در مسیر زندگی دنیوی به واسطه علل و عواملی آلوده می شود.

اما از آن جا که آلودگی اش امری ثانوی و عرضی است،قابل معالجه نیز هست.اگر خودش علاج را قبول کند،نسخه طبیبان الهی را بپذیرد و به کار بگیرد،معالجه می شود.در صورتی هم که مداوا را نخواهد،بیماری ها در روح او باقی می مانند و با او از دنیا به آخرت منتقل می شوند.چراکه:

«کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَهٌ». 19

هرکسی در گرو دست آورده های خویش است.

صفحه باطن آماده پذیرش بیماری هاست،هم چنان که آماده قبول علاج و درمان نیز هست.در دنیا،عده ای بیدار و بینا می شوند و بیماری هایشان را علاج می کنند و نجات می یابند،و عده ای دیگر که خوابشان خیلی سنگین است و مخاطبان «اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ» 20 هستند،چنان به مادیات جهان می چسبند که نمی توانند هیچ حرکتی برای صفای باطنشان انجام دهند.اینان می مانند و می میرند و به هلاکت ابدی می رسند.

چرا انسان بخیل می شود؟

قرآن مجید علت ظهور بخل را در آیات زیر پس از سوگندی شگفت بیان می کند: