حلاج مرتدی به دار آویخته : همراه با ملحقاتی درباره فلسفه و تصوف

مشخصات کتاب

سرشناسه : تربتی کربلایی، حیدر، 1338 -

عنوان و نام پدیدآور : حلاج مرتدّی به دار آویخته/ حیدر تربتی کربلایی.

مشخصات نشر : قم : عطر عترت، 1390.

مشخصات ظاهری : 304ص.

شابک : 50000ریال: 978-600-5588-72-9

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

موضوع : شیعه -- دفاعیه ها و ردیه ها

موضوع : دفاع از امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف

موضوع : ردیه بر مدعیان دروغین، حسین بن منصور حلاج

شناسه افزوده : تربتی، محدثه، 1368 -

رده بندی کنگره : BP212/5/ت4پ4 1390

رده بندی دیویی : 297/417

این کتاب اهدائی بوده و خرید و فروش آن شرعاً جایز نیست بنابراین بخوانید و ابلاغ رسالت نمایید.

ص:1

اشاره

ص:2

ص:3

حلاجی

اشاره

ص:4

از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَسْتَکْمِلَ الْإِیمانَ کُلَّهُ فَلْیَقُلْ:

الْقَوْلُ مِنّی فی جَمیعِ الْأَشْیاءِ قَوْلُ آلِ مُحَمَّدٍ فیما أَسَرُّوا وَ ما أَعْلَنُوا، وَ فیما بَلَغَنی عَنْهُمْ وَ فیما لَمْ یَبْلُغْنی (1)

هر کسی خوش دارد که همه ایمان را کامل گرداند، پس بگوید:

قول من در همه چیز قول آل محمّد است، در آنچه پنهان کرد ه اند و آنچه آشکار ساخته اند، و در آنچه از جانب ایشان به من رسیده، و در آنچه به من نرسیده است.


1- الکافی: ١/٣٩١ باب التسلیم و فضل المسلمین ...ح6. مختصر البصائر: ٢٦٦ باب ما جاء فی التسلیم لما جاء عنهم علیهم السلام و فی من ردّه و أنکره ...ح260/ 6 از (بصائر الدرجات لسعد بن عبد الله) ...و در آن است: مَنْ سَرَّهُ أَنْ یَسْتَکْمِلَ الْإِیمانَ فَلْیَقُلْ: الْقَوْلُ مِنّی فی جَمیعِ الْأَشْیاءِ قَوْلُ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ فیما أَسَرُّوا، وَ فیما أَعْلَنُوا، وَ فیما بَلَغَنی، وَ فیما لَمْ یَبْلُغْنی. بحار الأنوار: ٢٥/٣٦٤ ب١٣ ح٢ و عوالم العلوم و المعارف: ٢٠ قسم2- الصادق علیه السلام ب١٧ ح١ از مختصر البصائر. ریاض السالکین فی شرح صحیفه سید الساجدین: ٦/٤١٤ و الشافی: ٢٩٥ ح429/5 و الوافی: ٢/١١٢ ح572- 6 و البرهان فی تفسیر القرآن: ٥/٨٦٤ ب٤ ح12121/ 28 و الإیقاظ من الهجعه: ٧ و مرآه العقول: ٤/٢٨٢ همه از الکافی.

ص:5

بسم الله الرّحمان الرّحیم

قال الله تعالی: اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ، صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضّالّینَ(1)

و قال تبارک و تعالی: فَقاتِلُوا اَئِمَّهَ الْکُفْرِ اِنَّهُمْ لا اَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ(2)

و قال عزّوجلّ: یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَهِ کَما یَئِسَ الْکُفّارُ مِنْ اَصْحابِ الْقُبُورِ(3)

حلاج مرتدّی به دار آویخته

پیشگفتار


1- (1) سوره الفاتحه:الآیات 6- 7.
2- (9) سوره التوبه:الآیه13.
3- (60) سوره الممتحنه:الآیه 14.

ص:6

ص:7

بسم الله الرّحمان الرّحیم

الحمدلله ربّ العالمین، و صلّی الله علی أشرف الأنبیاء و المرسلین محمّد و آله الطّاهرین، و لعنه الله علی أعدائهم و ظالمیهم و مخالفیهم و معاندیهم و منکری فضائلهم و مناقبهم و مدّعی شؤونهم و مراتبهم من الأوّلین و الآخرین الی أبد الآبدین.

شناخت امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف از اصول اوّلیّه دین، بلکه از اصلی ترین آنهاست؛ و رسیدن به تمامی معرفت و قیام تمامی اوامر الهی بر پایه این شناخت استوار است. از طرفی برای شناخت صحیح امام ناچار از شناخت راهزنان و دشمنان دین هستیم و همواره، راهزنان راه هدایت بوده و هستند.

یکی از افراد ضدّ دین و قرآن و امام زمان و اخلاق و علم، حسین بن منصور حلاج می باشد که توقیع (نامه) از جانب امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در لعن و ارتداد وی صادر گشته است و از جمله کسانی که حکم قتل او را امضا کرده اند؛ نایب سوّم امام زمان جناب حسین بن روح نوبختی قدّس سرّه بوده است، بلکه بر فقهای از مخالفین اهل بیت نبوّت و قاضی وقتِ بغداد نیز، کفر و الحاد وی ثابت گردید و همگی بر ارتداد او حکم نمودند.

ناگفته نماند که روی سخن ما در این کتاب کسانی هستند که جایگاه اهل بیت وحی را می دانند و به آن ها ایمان دارند و معرفت به

ص:8

این خاندان دارند و خود را موظّف می دانند که معارف و احکام و اخلاق را از آنان بگیرند و آنان را تنها طریق به دین حضرت الله و قرب و رضای حضرتش می دانند، و در این کتاب با استمداد از اعلیحضرت بقیّهالله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه الشریف برخی از مدارک درباره حلاج را از کتاب های فریقین خاصّه (شیعه) و عامّه پیروان سقیفه ملعونه در این مجموعه گردآورده ایم تا پرده از چهره کریه دشمنانِ دوست نما، جاهلان عارف نما، دوچهره های واصل نما، به ویژه حلاج و مریدان از خدا بی خبر او، برداشته شود.

در این کتاب سعی درجمع آوری مدارک معتبر بر ادّعاهای خود درباره حلاج و پیروان وی نموده ایم و در قسمت آخر این کتاب احادیثی صحیح از حضرات معصومین صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین درباره عرفان و تصوّف و فلسفه برگرفته از غیر خاستگاه وحی و اهل بیت نبوّت برای شناخت بهتر این گروه های منحرف از صراط مستقیم آورده شده و همچنین احادیث ناب و روشنگری را در موضوعات معرفتی آورده ایم تا راه حق و معرفت صحیح برای خوانندگان حق جو روشن گردد، امید است اسباب خشنودی امام زمان سلام الله علیه و روحی فداه فراهم گردد.

توقیع امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

منابع توقیع

ص:9

ولیّ عصر و امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف

1- محدّث جلیل احمد بن علیّ بن ابی طالب طبرسی قدّس سرّه (متوفای 588 ه.ق) در کتاب شریف الإحتجاج علی أهل اللجاج(1)


1- الذریعه، آقا بزرگ الطهرانی:1/281- 282 الرقم1472:(الاحتجاج علی أهل اللجاج) للشیخ الجلیل أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب الطبرسی أستاد رشید الدین محمد بن علی بن شهرآشوب السروی الذی توفی سنه 588 عن مأه سنه الّا عشره أشهر فهو من أهل المأه الخامسه الذین أدرکوا أوائل السادسه أیضا، فیه احتجاجات النبیّ صلّی الله علیه و آله و سلّم و الأئمّه علیهم السّلام و بعض الصحابه وبعض العلماء وبعض الذرّیّه الطاهره وأکثر أحادیثه مرسل إلّا ما رواه عن تفسیر العسکریّ علیه السّلام کما صرّح به فی أوّله بعد الخطبه التی أوّلها: (الحمد لله المتعالی عن صفات المخلوقین، المنزّه عن نعوت الناعتین) إلی قوله: (ولا نأتی فی أکثر ما نورده من الأخبار بإسناده إمّا لوجود الإجماع علیه، أو موافقته لما دلّت العقول علیه، أو لاشتهاره فی السیر والکتب من المخالف والمؤالف، إلّا ما أوردته عن أبی محمّد الحسن بن علیّ العسکریّ علیهما السّلام فإنّه لیس فی الإشتهار علی حدّ ما سواه) إلی آخر کلامه الصریح فی أنّ کلّ ما أوصله فیه هو من المستفیض المشهور المجمع علیه بین المخالف والمؤالف، فهو من الکتب المعتبره التی اعتمد علیها العلماء الأعلام کالعلّامه المجلسیّ ره والمحدّث الحرّ ره و اضرابهما و قد طبع بإیران مکرّرا فی سنه 1268وفی سنه 1300وفی النجف سنه 1354، وکتبت له فهرسا علی ظهر نسختی لتسهیل التناول منه.

ص:10

می فرماید: «اصحاب ما روایت کردند: ابومحمّد حسن سریعی از اصحاب امام هادی علیه السّلام بوده و او اوّل کسی بوده که ادّعای مقامی را از جانب امام زمان عجّل الله فرجه کرده که خداوند برای او قرار نداده بود و بر خداوند و حجّت های او دروغ بسته و آنچه را لایق آن ها نبود به آن ها نسبت می داد». تا آنجا که می گوید: «توقیع های (نامه) بسیاری از جانب امام زمان عجّل الله فرجه به لعن و برائت (بیزاری) از او، خارج گشت و او از جمله کسانی بود که امام آن ها را لعن نمودند. همچنین از جمله کسانی که از طرف امام توقیع در لعن آنان صادر گشت عبارتند از ابوطاهرمحمّد بن علیّ بن بلال، حسین بن منصور حلاج و محمّد بن علیّ شلمغانی معروف به ابن ابی العزاقر که خداوند همه آن ها را لعنت کند که توقیع لعن بر آن ها و اعلان بیزاری از آن ها بر دست شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی رضی الله عنه خارج گشت».

متن توقیع

ص:11

عَرِّفْ اَطالَ اللهُ بَقاکَ عَرَّفَکَ اللهُ الخیَرْ کُلَّهُ، وَ خَتَمَ بِهِ عَمَلَکَ مَنْ تَثِقُ بِدینِهِ، وَ تَسْکُنُ اِلٰی اِخْوانِنا اَدامَ اللهُ سَعادَتَهُمْ، بِاَنَّ (مُحَمّدَ بْنَ عَلِیٍّ المعروفِ بِالشَّلْمَغانِیِّ) عَجَّلَ اللهُ لَهُ النِقْمَهَ، وَ لا اَمْهَلَهُ، قَدْ اِرْتَدَّ عَنِ الْاِسْلامِ وَ فارَقَهُ، وَ اَلحَْدَ فی دینِ اللهِ، وَ ادَّعٰی ما کَفَرَ مَعَهُ بِالْخالِقِ جَلَّ وَتعالٰی، وَ اِفْتَرٰی کَذِباً وَ زوُراً، وَ قالَ بُهْتاناً وَ اِثْماً عَظیماً، کَذِبَ الْعادِلوُنَ بِاللهِ، وَ ضَلُّوا ضَلالاً بَعیداً، وَ خَسِروُا خُسْراناً مُبیناً.

وَ اِنّّا بَرِئْنا اِلَی اللهِ تَعالٰی وَ رَسوُلِهِ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِ وَ سَلامُهُ وَ رَحْمَتُهَ وَ بَرَکاتُهُ مِنْهُ، وَ لَعَنّاهُ عَلَیْهِ لَعائِنُ اللهِ فِی الظّاهِرِ مِنّا وَ البْاطِنِ، فِی السِّرِّ وَ الْجَهْرِ، وَ فی کُلِّ وَقْتٍ وَ عَلٰی کُلِّ حالٍ، وَ عَلٰی کُلِّ مَنْ شایَعَهُ، وَ بَلََّغَهُ هٰذَا الْقَوْلُ مِنّا وَ اَقامَ عَلٰی تَوَلّاهُ بَعْدَهُ.

اَعْلِمْهُمْ تَوَلّاکَ اللهُ! اِنَّنا فِی التَّوَقّی وَ الْمُحاذَرَهِ مِنْهُ عَلٰی مِثْلِ ما کُنّا عَلَیْهِ «مِمَّنْ تَقَدَّمَهُ مِنْ نُظَرائِهِ» مِنْ السَّریعِیِّ وَ النِمَیْرِیِّ، وَ الهِلالِیِّ، وَ الْبَلالِیِّ وَ «غَیْرِهِمْ». وَ عادَهُ اللهِ جَلَّ ثَناؤُهُ مَعَ ذٰلِکَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ عِنْدَنا جَمیلَهٌ، وَ بِهِ نَثِقُ، وَ اِیّاهُ نَسْتَعینُ، وَ هُوَ حَسْبُنا فِی کُلِّ

ص:12

اُمورِنا، وَ نِعْمَ الْوَکیلُ (1) ای حسین بن روح! خداوند عمر تو را طولانی نماید و تو را پایدار و استوار بدارد، و معرفت تو را نسبت به تمامی نیکی ها و خوبی ها زیاد گرداند، و عاقبت تو را ختم به خیر نماید.

به کسانی از برادرانمان خداوند سعادت و خوشبختی آنان را زیاد و طولانی نماید که به دیانت و نیّت خیر آنان اطمینان و آگاهی داری اعلام کن که همانا محمّد بن علیّ معروف به شلمغانی خداوند در عذاب و گرفتاری او شتاب نموده و او را مهلت ندهد از دین اسلام برگشته و مرتد شده است، و در دین خداوند کفر و الحاد ورزیده و مدّعی چیزهایی شده است که موجب کفر به خدای متعال است، و تهمت و بهتان به خداوند بسته و گناه بزرگی کرده است.

"آنان که از (فرمان برداری) خدا بازگشته و به خداوند دروغ بسته اند، گمراهی بسیار دوری پیموده و زیانی آشکار نموده اند." و ما به خداوند بزرگ و رسولش که درودها و سلام و رحمت و برکتهای خداوند برآن حضرت باد از او برائت و بیزاری جسته و او را لعن نموده ایم، و لعنت ابدی خداوند پیوسته در ظاهر و باطن و پنهان و آشکار و در تمام اوقات و در تمام حالات یکی پس از


1- کتاب الإحتجاج علی أهل اللّجاج:٢/ 291- 292.

ص:13

دیگری بر او، و همچنین لعنت خداوند بر هر کسی که از او پیروی کرده در حالی که این سخن ما به او برسد و باز هم از او پیروی نماید، باد.

ای حسین بن روح که خداوند پشتیبان و یاور تو باشد به شیعیان ما اعلام کن که ما در پرهیز نمودن و برحذر بودن از او (شلمغانی) مانند آن موقعی هستیم که قبل از او، از آنان: سریعی، نمیری، هلالی، بلالی و دیگران برائت و بیزاری جسته بودیم.

ما سیره و روش خداوند را پیش از این وقایع و پس از این رویدادها، نیکو دانسته و به او اعتقاد و اطمینان داشته و داریم، و از او یاری می طلبیم، و او برای ما در همه امور کافی است، و خداوند وکیل (یاور) خوبی است. والسّلام».

2- مرحوم ملا احمد مقدّس اردبیلی رحمه الله می فرماید: «توقیعات آن حضرت که به خواصّ خود نوشته در کتاب های معتبره مذکور است، از آن جمله، یکی توقیعی است که به لعن حسین بن منصور حلاج بیرون آمده و نسخه آن در کتاب قرب الإسناد(1) علیّ


1- الذریعه، آقا بزرگ طهرانی:١٧/ 69- 70 الرقم 364:«(قرب الإسناد) للشیخ الجلیل والد الصدوق الشیخ أبی الحسن علیّ بن حسین بن موسی بن بابویه القمّی، المتوفّی سنه تناثر النجوم، وهی فی 329 یرویه عنه النجاشیّ بواسطه شیخه عبّاس بن عمر الکلوذانیّ. و هذا سند عال، لانّ النجاشیّ توفی450 و قد روی عن والد الصدوق بواسطه واحده، وصرّح المولی المقدّس المولی أحمد الأردبیلی، فی (حدیقه الشیعه) فی ذکر أحوال الصادق علیه السّلام بوجود (قرب الاسناد) هذا بخطّ المصنّف عنده، وعدّه المیر محمّد أشرف فی (فضائل السادات) الذی فرغ منه فی 1103 من الکتب التی ینقل عنها فی کتابه المذکور».

ص:14

بن الحسین بن موسی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) مسطور است».(1)

مرحوم حاجی نوری قدّس سرّه نیز می نویسد: «همانا تصحیح کرده محقّق، مقدّس اردبیلی در حدیقه الشّیعه؛ که کتاب قرب الإسناد علیّ بن بابویه قمّی به دست او رسیده بعد از تألیف کتاب آیات الأحکام و به خطّ مؤلّفش بوده است و بعضی از اخبار را از آن کتاب در کتابش حدیقه الشیعه آورده است».(2)

شیخ طوسی قدّس سرّه نیز این توقیع شریف را با کمی اختلاف آورده(3) و می فرماید: «خبر دادند به ما جماعتی از ابومحمّد هارون


1- حدیقهالشّیعه:737 مقام بیان ذکر توقیعات، و در جای دیگر از کتابش می نویسد: «امّا حسین بن منصور حلاج رسوایی را از بایزید هم گذرانیده و کفر و الحاد خود را بی آنکه پلاس پوشاند ظاهر گردانید و توقیع بر لعن او آمده و ازجمله کسانی که فتوی به قتل او نوشته اند حسین بن روح رضی الله عنه می باشد که از وکلای حضرت صاحب الامر عجّل الله فرجه است».
2- مستدرک الوسائل:٣/529.
3- الغیبه:صص410412.

ص:15

بن موسی که او گفت: خارج شد توقیعی از حسین بن روح که در آن شلمغانی را لعن نموده بود و در جای دیگر این حدیث را ابن داوود نقل می کند».

مرحوم شیخ محمود عراقی در دارالسّلام این توقیع شریف را از کتاب غیبت شیخ طوسی وخرائج راوندی قدّس سرّه نقل نموده و می گوید: «از عبارت کتاب خرائج که درمورد شلمغانی که مدّعی بابیّت باشد و توقیع رفیع که در لعن او بیرون آمد (توقیعی که گذشت) چنین برآورد می شود که حسین بن منصور حلاج هم مورد لعن بوده زیرا بعد از ذکر احمد بن هلال کرخی و خروج توقیع لعن در حقّ او چنانچه قبلاً ذکر گردید می گوید: بر این شیوه بود احوال ابی طاهر محمّد بن علیّ بن بلال و حسین بن منصور حلاج و محمّد بن علیّ شلمغانی مشهور به ابن ابی عزاقر، توقیعی در خصوص لعن ایشان، به دست شیخ ابوالقاسم حسین بن روح بیرون آمد و نسخه اش این است: (و توقیعی را که در لعن شلمغانی گذشت آورده و می فرماید:) در آن ذکر حلاج صریحاً نشده ولی می توان دانست که صاحب خرایج او را از لفظ "غیرهم" فهمیده باشد؛ زیرا مانند این افرادی که در توقیع نام برده شده کسانی می باشند که دعوی (ادّعای) وکالت کرده اند و دانسته اند که حلاج از آنان بوده است. بلکه شیخ حسین بن روح رضی الله عنه در خبر امّ کلثوم که در

ص:16

خصوص لعن شلمغانی می آید، صریحاً حلاج را لعن کرده و لعن بر شلمغانی را معطّل نموده به اینکه این مرد می خواهد بعد ازاین به قول حلاج که گفته است "خدا در من حلول کرده" قائل شود. همان طور که نصاری در خصوص حضرت عیسی علیه السّلام گفته اند».

نتایج برآمده از توقیع شریف

1- صدور قطعی توقیع لعن در کتاب قرب الإسناد علی بن بابویه در لعن و ارتداد حلاج لعنه الله علیه بنابر روایت مقدس اردبیلی و شیخ طوسی و طبرسی قدّس الله اسرارهم.

2- استفاده کردن از کلمه"غیرهم"در متن توقیع شریف درباره حلاج لعنه الله علیه و کسان دیگری که ادعاهای او را داشته و دارند می باشد.

3- اظهار لعن و برائت جناب شیخ حسین بن روح نوبختی رضی الله عنه سوّمین نائب خاصّ امام زمان عجّل الله فرجه از حلاج در روایت امّ کلثوم.

4- لعنت و نفرین و اظهار بیزاری امام زمان عجّل الله فرجه از شلمغانی و حلاج و پیروان آنان همسان است.

5- کسی که اعلان بیزاری امام زمان عجّل الله فرجه را درمورد آنان بداند و از آنان بیزاری نجسته و آن ها را لعن نکند بلکه از آنان متابعت نماید مورد لعنت خدا و رسولش و امام زمان

ص:17

عجّل الله فرجه قرار می گیرد.(1)

در کتاب الهدایا لشیعه أئمّه الهدی (شرح اصول کافی مجذوب تبریزی متوفای ١٠٩٣ قمری):١/١٠٥ المقدّمه العاشره: و الحسین بن منصور الحلاج الشهیر بالمنصور الحلاج من تلامذه الشافعیّ و عاملاً فی الفروع بمذهبه، و قد خرج التوقیع فی ذمّه و لعنه، و کان فی الآمرین بقتله أبوالقاسم الحسین بن روح من سفراء صاحب الزمان صلوات الله علیه و حسین بن منصور حلاج مشهور به منصور حلاج از شاگردان شافعی می باشد و در فروع به مذهب شافعی عمل می نمود، و به حتم توقیعی (نامه ای از طرف امام علیه السّلام) در مذمّت و لعنت وی صادر شد، و از کسانی که فرمان به قتل او داد جناب حسین بن روح نوبختی از نایبان حضرت صاحب الزّمان صلوات الله علیه بود.

و در همین کتاب جلد١ صفحه٤٩٢ نوشته است: و قد خرج توقیعاً کما نقله الشیخ المفید قدّس سرّه فی حدیقه الحدائق، و مولانا أحمد نزیل الغَرِیّ رحمه الله فی حدیقه الشیعه من الصاحب صاحب


1- سایر منابع توقیع شریف: الغیبه شیخ طوسی قدّس سرّه:405 ح378، الخرایج و الجرایح قطب الدّین راوندی قدّس سرّه: بنابه نقل دارالسّلام، بحارالأنوار علامه مجلسی قدّس سرّه:51/373 از الغیبه و الإحتجاج طبرسی قدّس سرّه:380، مهدی موعود:713 ترجمه جلد13بحار.

ص:18

الأمر و الزمان صلوات الله علیه فی سؤال الشیعه بعد قتل الحلاج فی الغیبه الصغری بأمر بنی العبّاس و إفتاء الشافعیّه عن حاله ب «أنّه» کان زندیقاً نجساً، وهو عدوّ الله مخلّد فی النار و به حتم توقیعی (نامه ای) چنان که شیخ مفید قدّس سرّه در کتاب حدیقه الحدائق است، و ملا احمد اردبیلی ساکن نجف در کتاب حدیقه الشیعه آورده است از جانب حضرت صاحب الزمان صلوات الله علیه در پاسخ به پرسش شیعیان پس از کشته شدن حلاج در زمان غیبت صغری به فرمان حکومت بنی عبّاس و فتوای شافعیان از حال او مرقوم فرمودند: به اینکه او کافر و نجس است، و او دشمن الله است و در آتش جهنّم جاوید و ماندگار است.

شیخ ابوسهل نوبختی و حلاج

برخورد شیخ ابوسهل نوبختی قدّس سرّه با نامه حلاج

ص:19

شیخ طوسی اعلی الله مقامه الشّریف می فرماید: «از جمله کسانی که ادّعای بابیّت امام زمان عجّل الله فرجه را نمود حسین بن منصور حلاج است. خبر داد به ما حسین بن ابراهیم، از ابوالعبّاس احمد بن علیّ بن نوح از ابونصر هبه الله بن محمّد کاتب، دختر زاده امّ کلثوم دختر محمّد بن عثمان عمری (نایب دوم امام زمان عجّل الله فرجه) که خداوند خواست امر حلاج را مکشوف کند و او را رسوا و خوار سازد او را بر آن داشت که ابوسهل اسماعیل بن علی را با کمک و قبول ادّعاهای خود به یاری خود بخواند و از فرط جهل چنین گمان برده بود که ابوسهل نیز مثل ساده لوحان دیگر به سهولت فریب او را خواهد خورد و از پیروان او خواهد شد، و با فریفتن ابوسهل بر دیگران تسلّط خواهد یافت و بیچارگان را به این وسیله به بند حیله و کج روی خود گرفتار خواهد ساخت؛ زیرا ابوسهل در میان مردم نفوذ داشت و در علم و ادب دارای مقامی شامخ بود. حلاج در نامه ای به ابوسهل پیغام داد که: من وکیل حضرت صاحب الزّمان هستم. (این اولین عنوانی بود که با آن، مردم نادان را فریب می داد) سپس ادّعای خود را بالا برد و نوشت: من از طرف امام زمان مأمور هستم که به تو نامه بنویسم و آنچه را که امام اراده کرده جهت نصرت و تقویت نفس تو بنمایانم تا به آن ایمان آوری و

ص:20

دچار شک و تردید نگردی!

ابوسهل درجواب او گفت: من از تو تقاضا دارم که در انجام امری بسیار کوچک بر من منّت گذاری، و آن امر در مقابل عظمت دلایل و براهینی که به دست تو آشکار شده اهمیّتی ندارد و آن این است که من گرفتار محبّت کنیزان خود هستم و به آن ها عشق می ورزم و عدّه ای از آن ها را در تملّک دارم و قادر به چیدن میوه ای از بوستان وصل ایشان نیستم و اگر هر جمعه موی سر خود را رنگین و خضاب نکنم پیری من آشکار می شود و کنیزان از من گریزان می شوند و از این لحاظ سخت در رنج هستم، اگر کاری کنی که من از رنج و زحمت حنا بستن، نجات یابم و موی من سیاه شود، دست اطاعت به سوی تو دراز می کنم و گفته تو را می پذیرم و به دین تو در می آیم و از مبلّغین مذهب تو می شوم و آنچه را که از مال و تجربه در اختیار دارم، در راه تو صرف می کنم.

وقتی حلاج سخن او را شنید، فهمید که در دعوت ابوسهل و بیان سرّ مذهب خود به او به خطا رفته است، به همین جهت از او صرف نظر کرد و جواب ابوسهل را نداد و کسی را نزد او نفرستاد، ابوسهل هم این جریان را اتّفاقی خوب دانست و در هر مجلسی او را مورد تمسخر قرار می داد و سرّ او را بین کوچک و بزرگ بیان می کرد و همین موضوع باعث پرده دری و پرده برداری از اسرار

ص:21

حلاج شد و مردم از دور او پراکنده شدند».(1)

6- خطیب بغدادی نیز این روایت را در تاریخ خود آورده و می گوید: «ابوسهل، حلاج را مردی حیله گر و شعبده باز معرّفی کرد و به او گفت اگر آرزوی مرا برآوری اگر خواستی می گویم که تو باب امام زمانی و یا اگر خواستی می گویم که تو پیامبر و یا الله هستی!»(2)

افشاگری شعبده بازی حلاج توسّط ابوسهل نوبختی

خطیب بغدادی می نویسد: «جمعی از پیروان حلاج چنین عقیده داشتند که او از نظر آن ها غایب می شود و اندکی بعد از آسمان آشکار می گردد. روزی حلاج در میان جمعیتی که ابوسهل نوبختی نیز در آنجا حاضر بود، دست خود را حرکت داد و از آن مقداری درهم در میان مردم ریخت. ابوسهل، حلاج را مخاطب قرار داده و گفت: از این کار درگذر و به من درهمی بده که بر آن نام تو و پدرت نوشته شده باشد تا من و جمعیّت زیادی که با من همراه هستند به تو ایمان آوریم.


1- الغیبه شیخ طائفه حقّه طوسی قدّس سرّه، آخرین امید:146-147، فهرست ابن ندیم:284، بحارالأنوار:51/369، مهدی موعود:702-703، کلمه الإمام المهدیّ عجّل الله فرجه:213-214، خیراتیّه:٢/230-231.
2- تاریخ بغداد- ابن سعد:٨/124.

ص:22

حلاج گفت: من چگونه چیزی را که ساخته نشده است به تو نشان دهم و برای تو آن را به وجود آورم؟

ابوسهل گفت: کسی که چیز غایب را حاضر می سازد باید بتواند چیزی را هم که ساخته نشده است به وجود آورد».(1)

محدّث ارموی پس از نقل این دو روایت می گوید: «از قرائن چنین معلوم می شود که این مناظره اخیر حلاج و ابوسهل در حدود سالهای بین 289و301 در اهواز و حوالی آن اتّفاق افتاده است زیرا در همین ایّام بود که حلاج در اهواز و دهات اطراف آن غذا و شراب برای یاران خود حاضر می کرده و درهم هایی که آن ها را «دراهم القدره» نامیده بود، در میان آنان پخش می کرد و کسی که در این زمان به غیر از ابوسهل نوبختی، در اهواز به حیله های حلاج پی برده و او را وادار به خارج شدن از شیرازنموده، متکلّم معروف معتزلی ابوعلی جبّائی است که گویا در همین ایّام و با او در اهواز مجلسی داشته است».(2)

شیخ المشایخ شیعه (علی بن بابویه قمّی) در قم و حلاج


1- تاریخ بغداد:٨/125.
2- تعلیقات کتاب النقض رازی:486.

ص:23

شیخ طوسی قدّس سرّه نقل می کند: «جماعتی از دانشمندان از ابی عبدالله حسین بن علیّ بن حسین بن موسی بن بابویه (برادر شیخ صدوق)، به ما خبر دادند که منصور حلاج به شهر قم آمد و به خویشاوندان ابوالحسن (پدر شیخ صدوق) نامه نوشت و او را به دین خود دعوت کرد و چنین گفت: من فرستاده حضرت صاحب الزّمان عجّل الله فرجه و وکیل و نماینده ایشان می باشم.

حسین بن علی می گوید: چون نامه حلاج به دست پدرم رسید، پدرم بعد از خواندن، آن نامه را پاره کرد و به او لعنت فرستاد و به نامه رسان گفت: وای بر تو! مگر بیکاری که به دنبال این جاهل نادان می روی؟ چه کسی تو را به این کار واداشته است؟ نامه رسان پاسخ داد: آن مرد گمان می کنم که گفته باشد پسرعمویم یا پسرعمّه ام مرا خواسته و دعوت کرده که به او ایمان بیاوریم. سپس به پدرم گفت: چرا شما نامه او را پاره کردید؟ اطرافیان پدرم به او خندیدند و او را مسخره کردند، سپس پدرم حرکت کرد و به حجره خود رفت.

سپس می گوید: وقتی پدرم به درب حجره رسید همه کسانی که آنجا بودند به احترام پدرم برخاستند، به جز یک نفر که از جایش تکان نخورد، پدرم او را نشناخت و وقتی در حجره نشست دفتر

ص:24

حساب و قلم و دوات خود را چنانکه معمول تجّار است درآورد و رو کرد به جانب شخصی که حاضر بود و پرسید: این ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را داد، مرد ناشناس که شنید از هویّت وی می پرسد، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت: با اینکه من حاضرم احوال مرا از دیگری می پرسی؟ پدرم فرمود: ای مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. او گفت: وقتی تو نامه مرا پاره می کردی من می دیدم. پدرم فرمود: پس آن مرد (حلاج) تو هستی؟! خدا تو را لعنت کند، ادّعای اظهار معجزه می کنی؟! سپس پدرم به غلام خود گفت: دست و پای او را بگیر و از حجره بیرون کن! و از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم».(1)

حلاج از دیدگاه شیخ صدوق و شیخ مفید


1- الغیبه:402-403 ح377؛ مهدی موعود:703-704.

ص:25

علاّمه مجلسی قدّس سرّه از مرحوم شیخ محمّد بن علیّ بن بابویه صدوق قدّس سرّه در کتاب اعتقادات، در باب اعتقاد بر نفی غلو و تفویض، نقل کرده اند که شیخ صدوق می نویسد: «علامت حلاجی ها، ادّعا کردن تجلّی خداوند درعبادت است اگرچه نماز و تمام واجبات را ترک گویند و همچنین ادّعا می کنند که به تمامی اسم های عظیم خداوند شناخت دارند و حق (ذات خداوندی)، بر آنان منطبق است و هرگاه کسی مخلص شده و از مذهب خود شناخت پیدا کند، پس آن شخص نزد آنان (حلاجی ها) از پیامبران با فضیلت تر است. و یکی از نشانه های آن ها این است که ادّعا می کنند که به کیمیا علم دارند در حالی که هیچ نمی دانند به جز دغل کاری و حیله و نیرنگ و فریب مسلمانان».(1)

شیخ مفید اعلی الله مقامه الشّریف در شرح عقاید صدوق


1- بحارالأنوار:٢٥/345، سفینهالبحار:٢/311. الإعتقادات فی دین الإمامیّه:10١ و علامه الحلاجیّه من الغلاه دعوی التجلّی بالعباده مع تدیّنهم (دینهم خل) بترک الصلاه وجمیع الفرائض، ودعوی المعرفه بأسماء الله العظمی، ودعوی اتّباع الجنّ (ودعوی انطباع الحقّ خل) لهم، وأنّ الولیّ إذا خلص وعرف مذهبهم فهو عندهم أفضل من الأنبیاء علیهم السّلام. از او مرآه العقول:٣/١٤٨ و خاتمه مستدرک الوسائل:٥/٢٣٤.

ص:26

می فرماید: «حلاجی ها سرگروهی از صوفیان اند و آنان معتقد به اباحه (حلال دانستن همه کار و همه چیز) و حلول می باشند. حلاج خود در اظهار تشیّع تخصّص داشت اگرچه ظاهراً صوفی بود، و آنان (صوفیّه و حلاجیّه) گروهی کافر و ملحدند و نزد هر گروه و مکتبی خود را به رنگ آنان درمی آورند و برای رهبر خود (حلاج) ادّعای مطالب دور از حقیقت می کنند و روش آنان مانند روش مجوسیان (آتش پرستان) است. آنان همه آنچه را که برای زردشتیان و مسیحیان و راهبانشان از کرامات و معجزات مدّعی هستند لیکن مجوسیان و مسیحیان نسبت به آنان (حلاجی ها) به عبادت و دستورات دینی نزدیکترند ».(1)

شیخ محمود عراقی رحمه الله از [مجالس المؤمنین] نقل


1- تصحیح إعتقادات الإمامیّه، الشیخ المفید قدّس سرّه:134 و الحلاجیّه ضرب من أصحاب التصوّف، و هم أصحاب الإباحه و القول بالحلول، و لم یکن الحلاج یتخصّص بإظهار التشیّع و إن کان ظاهر أمره التصوّف، و هم قوم ملحده و زنادقه یموّهون بمظاهره کلّ فرقه بدینهم، و یدّعون للحلاج الأباطیل، و یجرون فی ذلک مجری المجوس فی دعواهم لزرادشت المعجزات، و مجری النصاری فی دعواهم لرهبانهم الآیات و البیّنات، و المجوس و النصاری أقرب إلی العمل بالعبادات منهم، و هم أبعد من الشرائع و العمل بها من النصاری و المجوس.

ص:27

می کند: «در حاشیه نسخه قدیمی از کتاب [انساب سمعانی] به نظر حقیر رسیده که در کتاب معتبر سنجری که در زمان شمس المعانی تألیف شده است آمده است که: حسین بن منصور حلاج مردم را به امام زمان عجّل الله فرجه دعوت می کرد و به مردم می گفت که به زودی ایشان از طالقان دیلم ظهور خواهند کرد. و براساس این گفتار و کردار او را گرفته و به بغداد بردند و مورد مؤاخذه قرار دادند و از همین جا معلوم می شود که گناه منصور، انتساب به مذهب شیعه امامیّه بوده و اعتقاد به وجود مهدی اهل بیت علیهم السّلام داشته و دعوت مردم به یاری آن حضرت و شورانیدن مردم بر خلفای بنی عبّاس بوده و کفر و زندقه را بهانه ساخته اند».(1)

حلاج در نگاه علمای شیعه


1- دارالسّلام:210.

ص:28

از عالم شهید قاضی سیّد نورالله تستری مرعشی اعلی الله مقامه شگفت است، چگونه توقیع شریف را درباره عدّه ای، از جمله حلاج، و دو روایت برخورد ابوسهل نوبختی و علیّ بن بابویه را ملاحظه ننموده اند؟

در پاسخ شیخ محمود عراقی به قاضی نورالله چنین آمده است: «امّا اینکه سبب قتل حلاج را انتساب شیعه شمرده، دور نیست زیرا ادّعای بابیّت هرچند به وجه دروغ باشد سبب انتساب به زعم مخالف و باعث خوف و فتنه می شود ولی گناه او منحصر به این نبوده، بلکه ادّعای بابیّت واعتقاد به حلول و وحدت، عمده کفّاره اوست».(1)

مرحوم شیخ احمد مقدّس اردبیلی رحمه الله می نویسد: «شیخ مفید کتابی به نام [کتاب الرّد علی الحلاج] نوشته است و شیخ بن حمزه، شاگرد شیخ طوسی قدّس سرّه در کتاب [الهادی الی النّجاه من جمیع المهلکات] از آن یاد کرده است، و شیخ مفید حلاج را از کذّابین و ضالّین و بدعت گذاران شمرده است».(2)


1- دارالسّلام:211.
2- حدیقهالشّیعه:598.

ص:29

داوود الهامی از کتاب جستجو در تصوّف ایران(1) نقل می کند: «با آنکه علمای شیعه خاصّه آل نوبختی به شدّت از حلاج اظهار بیزاری می جستند، امّا او به کار باطل خود ادامه می داد و مردم را به بیعت با خود دعوت می کرد. و همین دعوی حلول، موجب تبرّی رؤسای امامیّه از وی گردید. رؤسای شیعه حلاج را به دعوی ربوبیّت نیز منسوب کردند و حتّی صوفیّه بغداد که اهل سنّت بودند او را به سحر و نیرنگ متّهم نمودند. امّا دعوی ربوبیّت که حلاج بدان متّهم می شد، به هر حال با مقالات بعضی از غُلات (غلوکنندگان) شیعه که قائل به وجود جزءِ الهی در شخص امام خود بودند ارتباط داشت. البته عقاید او(حلاج) نه فقط شیعه امامیّه را به شدّت بر ضدّ او تحریک نمود، بلکه متشرّعه اهل سنّت را نیز به سختی از خود ناراضی کرد.

ظاهراً پیش از آنکه فقهای بغداد و حتّی متکلّمان شیعه وی را تعقیب کنند، صوفیّه بغداد سخنان وی را ناروا یا دور از احتیاط تلقّی کردند، چنانکه عمرو بن عثمان در طی مسافرت حج از او (حلاج) جدا شد و او را به اینکه نسبت به قرآن با دیده احترام نمی نگرد متّهم کرد. چندی بعد هم پدر زن حلاج (ابویعقوب اقطع)


1- 141-142.

ص:30

از وی بیزاری جست و همچنین استادش. با این همه قطع ارتباط صوفیّه با او، به هیچ وجه تأثیری در تعقیب و عقوبت او نداشت».(1)

داوود الهامی از کتاب مصائب حلاج(2) ، نوشته لویی ماسینیون مسیحی آورده است: «فقهای مالکی بر طبق فتوای صادره از طرف فقهای ظاهریّه در سال309 حلاج را تکفیر نمودند و مرگ او را بدون استتابه (توبه خواستن) قبلی، صواب (حلال و درست) شمرده اند، گواهان این مطلب و موضوع قاضی عیاض، قرطبی، ابن خلدون، ابن شهرآشوب و تلمسانی می باشند. فقهای مالکی در بغداد به روزگار المقتدر، و قاضی القضات آن منطقه، ابوعمرو مالکی به اتّفاق آرا نتیجه گرفتند که به دلایل زیر حلاج را به قتل برسانند و او را بر سر دار، در معرض تماشای عموم بگذارند. دلایل آن ها عبارتند از: 1- به سبب ادّعای الوهیّت 2- به سبب قول به حلول 3- برای بیان «اناالحق». در عین اصرار در اجرای آداب و واجبات دینی، قول توبه او را مشروع ندانسته اند».(3)

و در صفحات 153-154 از کتاب کشف الإشتباه در کج روی اصحاب خانقاه صفحه38 نقل می کند که خطیب بغدادی در تاریخ


1- آخرین امید:149.
2- مصائب حلاج:360 377.
3- آخرین امید:151.

ص:31

بغداد عقاید کفرآمیز او را نقل کرده است. همچنین قاضی ابوأیمن حنفی در مختصر تاریخ بغداد و ابن خلّکان در وفیات الأعیان آن را نقل کرده اند.

شناسنامه حلاج

ص:32

ابن ندیم درباره حلاج می نویسد: «نامش حسین بن منصور است و درباره مکان رشد وی اختلاف است و مکانهای خراسان، نیشابور، مرو، طالقان، ری و کوهستان را به عنوان زادگاهش ذکر نموده اند».

وی می گوید: «به خطّ ابوالحسن عبیدالله بن احمد بن ابی طاهر، خواندم که حسین بن منصور حلاج مردی افسونگر و شعبده باز بود که مَنِشی صوفیانه داشت و به الفاظ صوفی مردم را فریب می داد و ادّعا می کرد که عالم به تمام علوم است در حالی که از علوم هیچ نمی دانست ولی جاهلی بی پروا و سرسخت بود و نسبت به پادشاهان جسور بود و در سرنگونی دولت ها از ارتکاب به گناه بزرگ شرم نداشت، در نزد اصحابش ادّعای خدایی می کرد و قائل به حلول بود. در مقابل پادشاهان خود را شیعه، و در نزد مردمان عامّه، خود را صوفی مَنِش معرّفی می کرد و در لابلای تمام این اعمال ادّعا داشت که خدا در او حلول کرده و او همان خداست در حالی که این سخنان در مورد خداوند تبارک وتعالی کفر است.

همچنین می گوید: «او شهر به شهر می گشت و به جمع کردن یار و پیرو می پرداخت، هنگامی که دستگیر شد او را به ابوالحسن علیّ بن عیسی سپردند و او به مناظره و بحث و گفتگو با وی

ص:33

پرداخت و دانست که هیچ بهره ای از علوم قرآنی، فقه، حدیث، شعر و علوم عرب ندارد و از این لحاظ رو به وی کرد و گفت: تو اگر طهارت و واجبات خود را آموخته بودی فایده اش بیشتر و بهتر از این نامه نویسی هایی است که ندانی چه در آن می نویسی. «فرود آید آن صاحب شعشعانی که بعد از تشعشع، پرتو افشانی ها دارد» (از یاوه های حلاج) و تو سخت سزاوار تأدیب و تنبیه هستی.

سپس امر کرد او را در طرف شرقی، در محلّ مجلس شُرَط (نگهبان ها) و همینطور درطرف غربی آویزان نمایند، بعد به دارالحکومه برده و به زندان اندازند. حلاج با چرب زبانی در زندان خود را به زندان بانان نزدیک کرد، آن چنان که گمان کردند در گفتارش حق به جانب اوست و... و سپس او را به نصر حاجب زندان بان سپردند و او را نیز توانست بفریبد».

راوی می گوید: نامه هایش حاوی این عبارات بود: «من همانم که قوم نوح را غرق کردم، و قوم عاد و ثمود را نابود کردم».

پس آن زمان که امر او شیوع پیدا کرد و همه از مکر او آگاه شدند و خلیفه نیز به درستی مکر او یقین کرد، و فرمان داد او را هزار تازیانه بزنند و دو دست او را جدا کنند، سپس او را بسوزانند

ص:34

و این واقعه در آخر دهه سال 309 بود».(1)

سپس محدّث قمّی از فهرست ابن ندیم، بعضی از سخنان کفرآمیزی که به او منسوب است را، ذکر می کند.(2)

محدّث قمی از برخی نوشته های خطّی شهید اوّل قدّس سرّه نقل می کند:«گروهی از مریدان ابومعتب حسین بن منصور حلاج صوفی، به بول او (حلاج) استشفاء کرده و برای شفای مرض خود می خوردند و گفته شده است که او ادّعای خدایی کرده است».(3)

نوشته ای از او به دست آمده که در آن می نویسد: «اگر انسان سه شبانه روز روزه بگیرد و چیزی نخورد و بعد با برگ کاسنی افطار کند از گرفتن روزه ماه رمضان بی نیاز است. و هرکس در شب دو رکعت نماز بخواند ازسر شب تا صبح نماز دیگری بر او واجب نیست، و اگر کسی تمام دارایی خود را در یک روز صدقه بدهد نیازی به حج رفتن ندارد، و اگر به زیارت قبور شهدای قریش در بغداد و... برود و ده روز در آنجا بماند و نماز بخواند و روزه بگیرد و جز با اندک نان جو و نمک افطار نکند دیگر نیازی به


1- الفهرست ابن الندیم چاپ مصر:284 و ترجمه فارسی آن:355.
2- سفینه البحار:٢/311-313.
3- سفینه البحار:٢/313-314 از مستدرک الوسائل، الخاتمه:٣/372.

ص:35

عبادت ندارد».(1)

ابوریحان بیرونی درباره حلاج می نویسد: «حلاج ابتدا مردم را به سوی مهدی عجّل الله فرجه دعوت می کرد و چنان به مردم القا می کرد که او از طالقان خواهد آمد، او (حلاج) را گرفتند و به شام بردند و یک ماه حبس کردند و او خود را به حیله، از زندان رها کرد. او مردی شعبده باز و ساحر بود، با هرکس همنشین می شد؛ ابتدا با اعتقاد او همراه و موافق بود سپس دعوی اتّحاد وحلول می نمود و می گفت: روح القدس در من حلول کرده است، و خود را به نام خدا معرفی می کرد و می گفت: من خدای شما هستم. و در نامه هایی که به اصحاب خود می نوشت تصریح به خدایی خود می کرد».(2)

آقا محمّد علی فرزند وحید بهبهانی می نویسد: «حسین بن منصور حلاج ساحر بود و در سحر مهارت زیادی داشت. او شاگرد عبدالله بن هلال کوفی بود که عبدالله شاگرد زرقاء یمامه بود و او (زرقاء) از کسانی بود که سحر و جادو را از سجاح آموخته بود و این سجاح همان شخصی بود که در زمان مسیلمه کذّاب (که دعوی


1- آخرین امید:151، کلمه الإمام المهدیّ عجّل الله فرجه:215.
2- الآثارالباقیه:275.

ص:36

پیغمبری کرد) با او همراه شد و دعوی پیغمبری کرد.

در سال309 هجری به حامد وزیرِ خلیفه عبّاسی اطّلاع دادند که حلاج دعوی خدایی می کند و می گوید مرده را زنده می کنم و جن به من خدمت می کند و هر چه که بخواهم برای من می آورد و می گوید: می توانم که معجزه همه انبیاء را انجام دهم و نغروسی و جماعتی از کتّاب (نویسندگان) دیوان به او مایل شده اند؛ همینطور یکی از بنی هاشم دعوی می کند که او نبیّ حلاج است و حلاج الٰه است. پس وزیرحامد، رئیس این قوم را طلبید و با او به مناظره پرداخت و همه می گفتند که حلاج خلق را به الوهیّت خود می خواند و برای آن ها یقین شد که حلاج مرده زنده می کند. وزیرِخلیفه قاصدی را فرستاد که حلاج را حاضر کند. وقتی که او آمد، وزیر از حلاج پرسید که: آیا این مطالب (که گذشت) درست است؟ و حلاج انکار کرد که من نه دعوی خدایی می کنم و نه دعوی نبوّت، من بنده خدا هستم و به نماز و روزه و خیرات مشغولم، و از من جز این کار کار دیگری برنمی آید و نمی توانم انجام دهم. پس وزیر، قاضی ابوعمرو و ابوجعفر پهلوی و فقها را حاضر کرد و از آن قوم که در آنجا حاضر بودند سؤال کردند. قاضیان و فقها گفتند: تا این امر بر ما معلوم نشود و ما یقین پیدا نکنیم بر خون (کشتن) او حکم نمی کنیم.

ص:37

یکی از اهل بصره گفت: من اصحاب وی را می شناسم، آن ها در سرزمین های مختلف پراکنده اند و مردم را به الوهیّت حلاج می خوانند. بعد از این قضیّه حلاج را در سرای سلطان، نزد نصر حاجب در بغداد زندانی کردند. حلاج دو نام دارد:

1- حسین بن منصور2- محمود بن احمد فارسی.

بعضی می گویند: او اهل کرمان بوده است و هنگامی که او در زندان بود چند کتاب در خانه وی پیدا کردند که همه آن ها بوسیله اصحاب، اسماء او با آب طلا نوشته شده بود. و در کتاب او جملاتی مانند: «اگر می خواهی حج بکنی و توان رفتن به حج نداری، خانه خودت را از وسایل خالی کن و مناسک حج را به جای آور همانطور که در حج انجام می دهی، بعد سی نفر یتیم را حاضر کن و به آن ها غذا بده و تا می توانی و در توان داری به آن ها غذا بده و تو به آن ها خدمت کن، و وقتی که آن ها غذا خوردند و دست های خود را شستند به هر یک از آن ها یک پیراهن بپوشان و هفت یا سه درهم به آن ها بده، اگر این کار را بکنی قائم مقام حج است و حج را بجا آوردی». و بعد از اینکه ارتداد او ثابت شد قضات و فقها و مفتیان همگی فتوا به قتل او دادند و فتوا را نوشته و به پیش مقتدر، خلیفه عبّاسی بردند؛ خلیفه گفت که: چون فتوای قضات و فقها و مفتیان چنین است، او را به مجلس شرطه ببرید و

ص:38

هزار تازیانه بزنید، اگر نمرد، دست و پای او را ببرید و بعد از آن گردن او را بزنید و سرش را به دار آویزید و بدنش را در آتش بسوزانید، چون این کار را کردند سر او را به نیزه کردند و مدّت یک سال در تمام خراسان آن سر را گرداندند. و کتابی دارد به نام [بستان المعرفه و طاسین الأزل] که همه آن کفر وزندقه است. روایت کرده اند که حلاج نامه ای به یکی از اصحاب خود نوشته به این مضمون "مِنَ الله الی فلان بن فلان"به او گفتند: این خطّ تو است؟ او گفت: آری. گفتند: چرا نوشتی؟ گفت: عین الجمع است نزد ما (یعنی با خدا یکی شده ایم)» (1)

ملا محمّد طاهر قمی قدّس سرّه نیز این روایت را(2) از [تبصرهالعوام] آورده است.

قضیّه حج کردن در خانه را در دارالسّلام(3) از [مجالس المؤمنین] از حبیب السیر نقل کرده است.

محدّث قمّی رحمه الله از کتاب [تلبیس ابلیس] نوشته ابن الجوزی نقل می کند:«به سندش از محمّدبن یحیی رازی، که او


1- خیراتیّه:١/159161 از کتاب تبصره العوامّ سیّد مرتضی داعی رازی قدّس سرّه.
2- تحفه الأخیار:407-408
3- دارالسّلام:609.

ص:39

گفت: شنیدم که عمروبن عثمان، حلاج را لعنت می کرد و می فرمود: اگر دستم به او برسد او را می کشم. من به او گفتم: مگر شیخ چه چیز خلافی از او دیده است؟ او (شیخ) گفت: آیه ای از قرآن را خواندم و حلاج نیز آنجا حاضر بود در این موقع حلاج گفت: من هم می توانم که مانند قرآن، کتاب تألیف کنم و مانند آیه های آن، آیه بگویم و بر آن سخن بگویم. بعد شیخ عمرو بن عثمان از حلاج نامه ای را نقل کرد به این مضمون "از جانب رحمان و رحیم به فلان بن فلان" به او گفتند: ادّعای پیغمبری می کردی حالا مدّعی خدایی هستی؟ او (حلاج) گفت: ادّعای پروردگاری نمی کنم ولیکن این درنزد ما عین الجمع است، آیا نویسنده جز خداوند است و دست آلت گشته است؟»(1)

ابن الجوزی می گوید: «اخبارِ حلاج را در کتابی جمع آوری کردم و نیرنگ ها و حیله هایش را در آن نوشته ام». و می گوید: «روایت کرده اند که حلاج مقداری نان و حلوا و گوشت بریان شده را در جای مشخّص در بیابان قرار می داد و فقط به اصحاب خاصّ خود آن را اطّلاع می داد. وقتی که صبح شد به یاران خود می گفت: اگر مایل باشید برویم در صحرا و دشت گردش کنیم! بعد برمی خاست و


1- سفینه البحار:2/313.

ص:40

می رفت و مردم نیز با او می رفتند، وقتی که به آن مکان (جایی که نان و حلوا و... را پنهان کرده بود) رسیدند آنهایی که از جریان خبر داشتند به حلاج می گفتند: ما دلمان اکنون غذایی این چنین (نان و حلوا و...) می خواهد و حلاج آن ها را رها کرده و به سوی آن مکان می رفت و دو رکعت نماز می خواند و آن غذاها را برای آن ها بیرون می آورد. و تا زمان قتلش پیوسته از این گونه حیله ها به کار می برد، و هنگامی که از زندان او را برای قتل و اعدام می بردند به اصحابش چنین می گفت: قتل من شما را نترساند زیرا من پس از سی روز دوباره به سوی شما برمی گردم».

محدّث قمی رحمه الله می گوید: «صاحب [منهج المقال] از [روضه الواعظین] نقل می کند که حسین بن منصور حلاج از دروغگویان است و همین طور سیّد مرتضی رازی قدّس سرّه در [تبصره العوام] حکایاتی از حیله ها و نیرنگ های او بیان کرده است».(1)

امضا کنندگان طومار قتل حلاج


1- سفینهالبحار:٢/313.

ص:41

محدّث قمّی رحمه الله می فرماید: «شیخ بهایی در کتاب [کشکول] گفته است: اهل شهر بغداد اتّفاق کردند که ریختن خون حلاج مباح است و در حضور عامّ مردم امضا کردند در حالی که حلاج چنین می گفت: شما را به خدا قسم که ریختن خون من حرام است. و پیوسته همین جمله را می گفت و مردم هم در قتل او امضا می کردند. بعد از این واقعه او را به زندان بردند و خلیفه عبّاسی (مقتدر بالله) فرمان داد تا او را تسلیم صاحب شرطه کنند تا او را هزار تازیانه بزنند، و اگر نمرد او را هزار تازیانه دیگر بزنند تا بمیرد. بعد از این کار سر او را بزنید. وزیر، حلاج را تسلیم شرطه نمود و گفت: اگر نمرد دست و پایش را قطع کن و سرش را نیز قطع کن و پیکرش را بسوزان (و لا یقتل خدیعه). شرطی(نگهبان) حلاج را تحویل گرفت و او را در محلّ باب الطّاق برد (یتبختر فی قیوده) مردم زیادی آمده بودند. پس او را هزار تازیانه زد و حلاج در هیچ مرتبه آهی نکشید. بعد دست و پایش را قطع کردند و سرش را از تن جدا کردند و پیکرش راسوزاندند و سرش را سَرِپل بغداد در سال 309 قمری، دار زدند. جناب شیخ حسین بن روح نوبختی رضی الله عنه نائب سوّم امام زمان عجّل الله فرجه یکی از کسانی بود که فتوی به قتل حلاج داد. و به خطّ شریف خود نوشت او واجب القتل

ص:42

است.

و علمای شیعه معاصر حلاج یعنی: ابوسهل نوبختی، علیّ بن بابویه، پدر شیخ صدوق و راوندی رحمهم الله نیز حلاج را ساحر، ملعون، ملحد، مطرود خدا و رسول و امام دانستند و قتل او را واجب شمردند».(1)

داوود الهامی(2) از [غیبت] طوسی و تاریخ بغداد(3) و خاندان نوبختی(4) آورده است که: «حلاج در سال 296 به بغداد آمد و مردم را به طریق خاصّ خود که مبتنی بر نوعی تصوّف آمیخته با مذهب حلولیّه بود، دعوت کرد. ابوالحسن ابن الفرات وزیر شیعه مذهب خلیفه عباسی المقتدر او را تعقیب کرد و ابوبکر محمّد بن داوود اصفهانی متوفی297ه فتوای معروف خود را مبنی بر حلال بودن خون حلاج، صادر کرد. حلاج از بغداد فرار کرد و به شوشتر و اهواز پناه برد و در سال301 بار دیگر عمّال (کارگزاران) خلیفه به تعقیب او پرداختند و او را یافته و در زمان وزارت علیّ بن عیسی، به بغداد آوردند و او را هشت سال زندانی کردند تا اینکه در 24 ذی القعده 309 ه.ق پس از هفت ماه محاکمه، به فتوای قضات و ائمّه


1- سفینهالبحار:2/314.
2- آخرین امید:154.
3- ٨/ 124.
4- 114.

ص:43

دین و امر مقتدرخلیفه و وزیر او حامد بن العباس او را به دار زدند و سپس جسد او را سوزاندند و سرش را به چوبی بالای جسر (پل) بغداد زدند. بدین ترتیب حسین بن منصور حلاج در سال 309 در زمان خلافت مقتدرعبّاسی به جرم ادّعای باطل و کفر و الحاد و زندقه به قتل رسید. و او چه سنّی باشد چه شیعه، خواه صوفیّه او را از خود بدانند یا ندانند؛ از نظر شیعه مطرود و ملعون و ساحری شعبده باز و مرتاضی افسون کار بوده است که با فوت و فن ها مردم ساده دل را به دام می انداخته و سرانجام نیز جان خود را از دست داده. مریدانش او را ولیّ خدا، بلکه به عقیده حلول و اتّحاد با خدا، دانسته و معجزات و کراماتی را برایش نقل کرده اند که برای هیچ پیغمبر مرسل و امام معصومی نقل نشده است. نمونه کامل آن را عطّار در [تذکرهالأولیاء] و جامی در [نفحات الاُنس]، که پر از کذبیّات و جعلیّات و شطحیّات و خرافات است، نقل کرده اند که فقط به درد خرقه پوشان خانقاه و خراباتیان آلوده به گناه می خورد. از این رو صوفیان، ماجرا را به صورت داستانی شاعرانه که شایسته یک قهرمان است درآورده اند و در اشعار خود حلاج را صاحب اسرار و مقام فنای فی الله، معرّفی کرده اند».

ص:44

نظیر این روایت را علی دوانی آورده(1) و اضافه می کند: «حسین بن منصور حلاج از مردم بیضاء فارس بوده و در واسط عراق نشو و نمو یافته است. باید دانست که به گفته عطار در [تذکرهالأولیاء] و جامی در [نفحات الاُنس]، اکثر مشایخ صوفیّه، حسین بن منصور حلاج را از سلک و عقیده تصوّف جدا دانسته و در تمام تذکره ها و کتاب های خود، او را سنّی قلمداد کرده اند. ولی در روایتی که از [الغیبه] طوسی برآمده و نقل شده، به نظر می رسد که او (حلاج) ادّعای تشیّع داشته که به دروغ مدّعی نیابت امام زمان و بابیّت بوده است و نکته دیگر اینکه، گروهی ازصوفیان با نظر به حالات عجیب و ادّعاهای غریب اوگفته اند که دونفر به نام حسین بن منصور وجود داشته یکی حلاج، که مردی ربّانی و عالم بوده و دیگری حسین بن منصور ملحد، که ساحر و شعبده باز ماهری بوده است. از این رو صوفیان یا شعرایی مانند مولوی و شبستری و حافظ و... که حلاج را صاحب اسرار و مقام فنای فی الله دانسته اند، از طریق شیعه به دورند(2) وگرنه او را اینچنین ستایش


1- ر.ک مهدی موعود:پاورقی صفحه704706.
2- در متن گذشت که علمای شیعه و عمری و مردم بغداد اجتماع نمودند و خون او را مباح شمردند. بنابراین پیروان او و مبلّغین او نه تنها از اسلام خارج اند بلکه با اسلام ضدیّت تمام دارند.

ص:45

نمی کردند.

شبستری به پیروی از گفته عطّار در [تذکره ال...!] می گوید: روا باشد اناالحق از درختی

چرا نبود روا از نیکبختی(1)

و مولوی نیز می گوید:

چون قلم بر دست غدّاری فتاد

لاجرم منصور بر داری فتاد

گفت فرعونی انا الحق گشت پست

گفت منصوری انا الحق و برست

آن انا را لعنه الله در عقب

وین انا را رحمه الله ای محب

زان که او سنگ سیه بود این عقیق

او عدوی نور بود و این عشیق


1- شیخ عراقی در دارالسّلام می گوید: یعنی درخت زیتون در طور سینا آنکه از جنس نباتات باشد روا دانند که: «یا موُسٰی لا تَخَفْ، إِنّی اَنَا اللهُ النمل 11 و القصص31» گوید و حلاج که از نیکبختان و مقرّبان باشد روا ندانند که أنا الحق بگوید؟ غافل از آنکه در طور خدا خلق این صدا فرموده و قائل أنا الحق، حلاج بود!!

ص:46

او انا هو بود در سرای فضول

ز اتّحاد نور نز رای حلول!!

حافظ هم سروده است:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

باید از اینان پرسید: کدام اسرار؟ آیا ادّعای خدایی کردن و قائل به حلول و اتّحاد و وحدت وجود و... شدن، اسرار است؟ و آیا اینکه تمام ایشان را نظر به اینکه سعه مفهوم وجود به آن ها سرایت کرده و همه، موجود اند، خدا دانستن، اسرار است؟

آیا از دیدگاه این ها نستجیر بالله تعالی حضرت ولیّ عصر امام زمان عجّل الله فرجه، او که از خاندان رسالت است و خداوند ما را به آن ها ارجاع داده است برای آنچه که نمی دانیم، و اطاعت محض از آن ها را بر همه واجب نموده است؟ آیا ولیّ نعمت همه آفریده شدگان غدّار است؟

ص:47

فی قول الله عزّوجلّ: فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «الذِّکْرُ اَنَا، وَ الْاَئِمَّهُ اَهْلُ الذِّکْرِ» وَ قَوْلِهِ عَزَّوَجَلَّ: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ قال أبوجعفر علیه السّلام: نَحْنُ قَوْمُهُ وَ نَحْنُ الْمَسْئُولُونَ.

یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اَطیعُوا اللهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأویلاً (4) سوره النساء: الآیه59. و در الکافی شریف:1/276 باب أنّ الإمام علیه السّلام یعرف الإمام... ح1 الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن ابن أذینه، عن برید العجلیّ قال: سألت أباجعفر علیه السّلام عن قول الله عزّوجلّ: إِنَّ اللهَ یَأمُرُکُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الْاَماناتِ إِلٰی اَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ اَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ؟ قال: إِیّانا عَنٰی اَنْ یُؤَدِّیَ الْاَوَّلُ إِلَی الْإِمامِ الَّذی بَعْدَهُ الْکُتُبَ وَ الْعِلْمَ وَ السِّلاحَ وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ اَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ الَّذی فی اَیْدیکُمْ ثُمَّ قالَ لِلنّاسِ:یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اَطیعُوا اللهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ اِیّانا عَنٰی خاصَّهً، اَمَرَ جَمیعَ الْمُؤْمِنینَ إِلٰی یَوْمِ الْقِیامَهِ بِطاعَتِنا،... .

و در الکافی شریف:1/286 باب ما نصّ الله عزّوجلّ و رسوله علی... ح1 علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد أبی سعید، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، قال: سألت أباعبدالله علیه السّلام عن قول الله عزّوجلّ: اَطیعُوا اللهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ؟ فقال: نَزَلَتْ فی عَلِیِّ بْنِ اَبی طالِبٍ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ...

ص:48

خدا، صاحب این کفریّات و الحاد را محکوم کردند، باید آن ها را از روی خیره سری و فرومایگی، قشری و اهل ظاهر و غدّار خواند؟ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرٰی عَلَی اللهِ کَذِباً اُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلٰی رَبِّهِمْ وَ یَقُولُ الْاَشْهادُ هٰؤُلاءِالَّذینَ کَذَبُوا عَلٰی رَبِّهِمْ اَلا لَعْنَهُ اللهِ عَلَی الظّالِمینَ (1) زهی نادانی و خرافاتی و بی بند و باری، که تصوّف آن را با خرقه خود برای مردم به ارمغان می آورند.

تعجّب در این است که بعضی از سرسپردگان تصوّف، با زحمت زیاد و تکلّف، اینان را شیعه می دانند. در صورتی که چهار تن از پیشوایان ما و بزرگترین دانشمندان شیعه که در عصر حلاج بوده اند ابوسهل نوبختی، علیّ بن بابویه پدر شیخ صدوق، شیخ صدوق و راوندی قدّس الله اسرارهم او را ساحر و ملعون و مطرود خدا و رسول و امام دانسته اند.

شیخ مفید اعلی الله مقامه الشّریف نیز در کتاب [تصحیح الإعتقاد] شرح عقاید صدوق، حلاج و اتباعش را از مجوسیان و نصاری نسبت به اسلام دورتر می داند.


1- (11) سوره هود: الآیه19.

ص:49

درحالی که نه تنها حسین بن روح و اصحاب او، بلکه رؤسای حکومت وقت نیز، به فساد عقیده حلاج پی برده بودند... و فقها به حلال دانستن ریختن خون او فتوا دادند.

هنگامی که حلاج این سخنان را مبنی بر کشته شدنش شنید، گفت: «ریختن خون من بر شما حرام است زیرا اعتقاد به اسلام دارم و دارای مذهب سنّی هستم و من کتابهایی درباره اهل سنّت نوشته ام و در ریختن خون من از خدا بترسید».

ولی خلیفه وقت (المقتدر) هنگامی که فتواهای علما را دید، فرمان قتل او را صادر کرد، پس او را هزار تازیانه زدند و دست و پایش را قطع کردند و بعد او را کشتند و جسدش را سوزاندند و خاکسترش را به رودخانه دجله ریختند و بعد سر او را در بغداد آویزان کردند و بعد از مدّتی سر را به خراسان که حلاج در آنجا پیروانی داشت فرستادند.(1)

بعد راوی می نویسد: ازخطیب بغدادی در شگفتم زیرا از او خواندیم که حلاج را از شیعیان می شمارد. درصورتی که بنا به نقل [تاریخ] ابن اثیر سنّی مذهب، می بینیم که خود حلاج در مقابل رؤسا اعتراف به سنّی بودن خود و اینکه او را کتاب هایی بنابر مذهب


1- الکامل فی التاریخ:٦/ 168-169.

ص:50

سنّت موجود است، می کند. راوی می گوید: از سرگذشت حلاج معلوم می شود که او هر قوم و مردمی را با اعتقاد خود آن مردم، فریب می داد. تا اینکه آنان را به اعتقاد باطل و سخنان منحرف خود سوق دهد زیرا؛ مردم آن زمان از نظر ایمانی و اعتقادی در ضعف ایمانی و ارشادی بودند و آگاهی صحیحی از اسلام نداشتند و برای آن ها فرق گذاشتن بین اعتقادات صحیح و ناصحیح و حق و باطل و معجزه و نیرنگ، مشکل و تقریباً غیرممکن بود. حلاج در مقابل شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السّلام ادّعا می کرد که وکیل امام مهدی عجّل الله فرجه است و بعد قدم بالاتر می نهاد و ادّعای خود را بالا می برد و به خیال و گمان خود، برای مردم این امر، عادی است و مردم او را قبول دارند. و اگر ایستادگی ابوسهل نوبختی در بغداد و ابن بابویه در قم بر ضدّ او نبود عاقبت کار زیانبار و خطرناک می شد.(1)

سیّد محمّد کاظم قزوینی می نویسد: «پنجمین نفر از کسانی که ادّعای نیابت به دروغ کردند حسین بن منصور حلاج بود. شیطان و چگونه شیطانی...! امّت اسلامی از ده قرن پیش تاکنون به حلاج مبتلا گشته و هنوز هم طناب نیرنگ های او ادامه دارد. با وجود


1- تاریخ الغیبه الصغری:532 534.

ص:51

آشکار شدن کفر و انحراف او، هنوز هم بعضی از افتادگان (از نظر معنوی) خود را از هواداران او می دانند و خود را از شیفتگان کارهایش و معتقدین به عقاید فاسدش می دانند. به درستی که تاریخ نویسان و محدّثان از او سخن گفته اند و او را از جمله افراد دروغگو، شعبده باز، دجّال و حیله گر می دانند. او تظاهر به صوفی گری می کرد ومی گفت در همه دانش ها مهارت دارد و به آن ها آگاهی دارد در حالی که نادانی سرسخت بود و به مسلک های متفاوت درمی آمد. نزد شیعیان خود را شیعه و نزد سنّیان خود را سنّی جلوه می داد، به تحقیق نامه ای از جانب امام زمان عجّل الله فرجه مبنی بر لعن و بیزاری از او صادر شد. از جمله انحرافات او این بود که وی قائل به حلول بود؛ یعنی ادّعا می کرد که خداوند تعالی در او رفته و حلول کرده است و با این سخن، ادّعای خدایی می کرد. و شلمغانی و حلاج هر دو در یک راه بودند و آن کفر و الحاد و بی خبری بود».(1)

در اینجا نظر خوانندگان با ایمان را به کلام سیّد مرتضی داعی رازی قدّس سرّه جلب می نمایم تا حقیقت حلاج و صوفیّه بر شما


1- الإمام المهدیّ من المهد الی الظهور:216219.

ص:52

روشن گردد.

ص:53

ألّف التبصره بعد سنه 469 حیث أورد فیه فی أواسط الباب الثامن عشر ما املاه محمّد بن زید فی هذا التاریخ بل ألّفه بعد موت الغزالیّ ولذا ینقل فیه عن کتبه ففی الباب السادس عشر نقل عن کتابه "المیزان" و فی الباب الخامس والعشرین نقل عن کتابه"المستحیل"وغیر ذلک و بعد تألیف التبصره فارسیّا ألّف کتابه العربیّ فی الملل الموسوم بالفصول التامّه فی هدایه العامّه"کما صرّح به المولی المقدّس الأردبیلیّ وینقل عنه فی کتابه (حدیقه الشیعه) و کذا ینقل عن فصوله بعض معاصری المولی خلیل القزوینیّ الذی توفّی سنه 1089 فی کتابه (مناهج الیقین) وعرّب الشیخ حسین بن علی البطیطیّ تبصره العوامّ کما یأتی بعنوان المعرّب، وطبع التبصره بضمیمه قصص العلماء مکرّرا سنه 1304 وسنه 1319 أوّله (حمد وسپاس مر خدای عزّوجل را) ونسبه التبصره إلی الشیخ أبی الفتوح الرازیّ فاسده کما صرّح صاحب الریاض فی ترجمه أبی الفتوح و کذا نسبته إلی السیّد جمال الدین المرتضی أبی عبد الله محمّد ابن الحسن بن الحسین الرازیّ کما ذکره أوّلا فی کشف الحجب، ثمّ قال:(وقیل إنّه للمرتضی ابن الداعیّ). وقال الطهرانیّ فی ج16ص239: (948: الفصول التامّه فی هدایه العامّه) للسیّد مرتضی الرازیّ، صاحب (تبصرهالعوام) الفارسی، و (الفصول) عربیّ له، و کتبه بعد (التبصره) کما ذکره المقدّس الأردبیلیّ فی (حدیقه الشیعه) و ینقل عنه فی (مناهج الیقین) أیضا. (فصول تامه فی هدایه العامّه) للسیّدصفیّ الدین أبی تراب المرتضی بن الداعیّ بن القاسم الحسینیّ الرازیّ، شیخ منتجب الدین و صاحب (تذکره العوامّ) کما فی بعض المواضع والظاهر أنّه هو (الفصول التامّه) لصاحب (تبصره العوامّ) کما مرّ. کتاب تبصره العوام با تصحیح، عباس إقبال در تهران، انتشارات اساطیر، چاپ دوم به سال 1364 ه ش.

ص:54

وی در باب شانزدهم در مقالات صوفیان چنین می نگارد: «... و ایشان از اهل سنّت باشند و هر که دعوی سنّت کند ایشان را اولیاء و اصحاب کرامات دانند الا ابوحنیفه و اسرافینی و معتزله که انکار کرامات کنند، و این قوم شش فرقت باشند: اوّل ایشان که دعوی اتّحاد کنند، رئیس ایشان حسین بن منصور حلاج باشد و این حسین بن منصور حلاج ساحر بود و در آن مهارتی داشت و در سحر شاگرد عبدالله بن بلال الکوفی بود و عبدالله شاگرد زَرقاء الیَمامَه و زرقاء از کسانی بودکه از سَجَاح آموخته بودند و سجاح در زمان مسیلمه کذّاب بود که دعوی پیغمبری کرد و حلاج دعوی خدایی کرد و در سال 309 از هجرت معلوم وزیر حامد بن عباس، کردند که حلاج دعوی خدایی می کند و می گوید "مرده زنده می کنم و جن خدمت من می کنند و هر چه از ایشان می خواهم پیش من می آرند و من می توانم که همه معجزات انبیاء کنم" و نصر سمّری و جماعتی از کُتّاب دیوان تبع وی شدند و یکی از بنی هاشم دعوی می کند که نبی حلاج است و حلاج الٰه است. وزیر، این قوم را حاضر کرد و با ایشان مناظره کرد همه مقرّ شدند (اقرار کردند) که ایشان خلق را به الٰهیّت حلاج می خوانند و ایشان را یقین است که او مرده زنده می کند، حلاج را حاضر کردند و از او پرسیدند انکار کرد و گفت: این قوم خلاف می گویند و من نه دعوی خدایی می کنم و نه دعوی

ص:55

نبوّت و من بنده خدایم به نماز و روزه و خیرات مشغول و از من جز از این چیزی به وجود نیاید. وزیر، قاضی ابوعمرو و ابوجعفر بحلول و جماعتی از فقها را حاضر کرد و آن قوم را که بر وی گواهی دادند از ایشان سؤال کرد، قاضیان و فقها گفتند تا پیش ما درست نشود ما بر خون او حکم نکنیم، یکی از اهل بصره گفت: من اصحاب وی را می شناسم و ایشان در بلدان (شهرها) متفرّقند و خلق را به الهیّت او می خوانند. ابن بصری از اصحاب حلاج بود چون بدانست که ساحر است ترک وی بکرد و با او ابوعلی هارون بن عبدالعزیز کاتب انباری گواهی داد و او کتابی کرده است (نوشته است) در مخاریق حلاج، آنگه حلاج را در سرای سلطان محبوس کردند به نزد نصر حاجب، و حلاج را دو نامست یکی حسین منصور دوّم محمّد بن احمد الفارسی و دختر سمّری صاحب حلاج در سرای سلطان بود مدّتی پیش حلاج رفته بود او را پیش وزیر آوردند، وزیر از وی احوال پرسید، ابوالقاسم زنْجی گوید: من حاضر بودم و ابوعلی احمد بن نصر بازیل حاضر بود، چون وزیر احوال از وی پرسید گفت: پدرم مرا پیش وی برد او مرا چیزهای بسیار بخشید، واین زن فصیحه بود و عبارت و لهجه خوش داشت، گفت: چون آن چیزها به من یاد داد مرا گفت: تو را به پسر خود سلیمان دادم و او نزد من از همه فرزندان عزیزتر است و او به نیشابور مقیم است.

ص:56

لابد باشد که بین زن و شوهر وقت ها سخنی افتد که خاطر از آن برنجد. من او را وصیّت کرده ام که تو را نیکو دارد، آن روز روزه دار و در آخر روز بر بام شو و بر سر خاکستر و نمک همچون بلغور کرده بایست و چون روزه خواهی گشودن از آن خاکستر و نمک هم در دهان کن و بدان روزه گشای و روی با من کن و هر چه می خواهی با من بگوی که من می شنوم. زن گفت: روزی بامداد از بام به زیر آمدم و دختر حلاج با من بود، حسین پیش از ما فرود آمده بود، چون به نردبان رسیدم که او ما را می دید و ما او را، دخترش به من گفت: سجده کن او را. گفتم: جز از خدای، دیگران را سجده نتوان کرد. حلاج آواز من بشنید، گفت: بلی خدای در آسمان است و یکی در زمین. مرا در پیش خود خواند و دست در جیب خود کرد و حقّه بیرون آورد پر از مشک به من داد سه بار همچنین و گفت: زن را چو شوهر باشد محتاج بوی خوش باشد این را در طیب به کار بر، و روزی مرا بخواند و بر بوریایی نشسته بود مرا گفت: گوشه بوریا بردار از آن جانب و آنچه زیر آن است برگیر چندان که خواهی، گوشه بوریا برداشتم زیر آن زر بود پهن باز کرده جمله چنین بود من مبهوت بماندم، و این زن را در خانه وزیر حامد بازداشته بودند تا آن وقت که حلاج را هلاک کردند و وزیر طلب اصحاب وی می کرد حَیدره و سِمّری و محمّد بن علی قنّایی یکی از خواص او پنهان

ص:57

شدند و از خانه وی کتابی چند بیرون آوردند و همچنین از خانه قنّایی بعضی از زرنوشته و در دیبا پیچیده، و در اصحاب وی ابن بشر و شاکر یافتند. وزیر تفحّص کرد از اصحاب حلاج که ایشان را گرفته بود گفتند این دو داعیند از آن حلاج در جانب خراسان که خلق را بدو می خوانند و در میان کتاب ها، نامه چند یافتند که بدو فرستاده بودند از ناحیه ها و وصیّت که او کرده بود داعیان را که خلق را چگونه بدو خوانند و سخن گفتن ایشان بر قدر عقول ایشان و جواب ها که با وی نوشته بود یا آنکه بدو نوشته باشند. زنجی گوید: روزی با پدر پیش وزیر بودیم وزیر برخاست، ما در سرا پیش او آمدیم و هارون بن عمران حاضر بود با پدرم حدیث می کرد غلامی دیدم که اشارت به وی کرد برخاست و بعد از ساعتی باز آمد لونش متغیّر شده (رنگش عوض شده)، حال پرسیدیم گفت: غلامی موکّل است بر حلاج و هر روز طبقی پیش وی می برد، مرا بخواند گفت به عادت هر روزطبقی پیش حلاج بردم او را دیدم که خانه از سقف تا زمین از جسد خود پر کرده بود، در خانه هیچ جای نیافتم بترسیدم و طبق را بیانداختم. وغلام را تب گرفت و ما، در عجب بماندیم تا که وزیر کس فرستاد و ما را بخواند و غلام را بخواند و حال از وی پرسید غلام قصّه بازگفت. وزیر وی را دشنام داد و گفت: از سحر حلاج بترسیدی. بعد از آن در میان کتاب ها،

ص:58

کتابی یافتم در آنجا نوشته بود که: چون خواهی که حج کنی و نتوانی رفتن، خانه خالی کن چهار سوی پاکیزه در خانه ی خویش چنان کن که کس در آن آمد و شد نکند، چون ایّام حج شود آن را طواف کن و مناسک حج به جای آر چنانکه مناسک حج است پس سی یتیم را حاضر کن و طعامی ساز از بهر ایشان چنانکه توانی و آن طعام در این خانه به خورد ایشان ده و تو خدمت ایشان می کن و چون خوردند و نشستند هر یکی را پیرهنی درپوش (بپوشان) و هر یک را هفت درم بده یا سه درم راوی را در این شک افتاد چون این بکنی قائم مقام حج خواهد بود. و پدرم این دفتر می خواند چون بدین فصل رسید قاضی ابوعمرو، حلاج را گفت: از کجا می گویی؟ گفت: از کتاب اخلاص حسن بصری. قاضی گفت: دروغ می گویی یا مباح الدّم، ما کتاب اخلاص در مکّه شنیدیم بر استاد و در وی این نیست، وزیر قاضی را گفت: بنویس آنچه را گفتی. و قاضی با حلاج سخن می گفت، وزیر الحاح می کرد، قاضی بنوشت، و هر که در آن مجلس بودند از قضات و فقها و مفتیان بنوشتند چون حلاج را معلوم شد که او را خواهند کشت گفت: خون من حرام است و شما را روا نباشد خون من ریختن، و اعتقاد من اسلام است و مذهب من سنّت و کتاب های من در میان ورّاقان بسیار است در سنّت، الله الله خون من مریزید. او تکرار این کلمات می کرد و ایشان می نوشتند،

ص:59

پس از آن نوشته پیش مقتدر عبّاسی فرستادند. جواب بیرون آمد که چون فتوای قضات و مفتیان چنین است، او را به مجلس شرطه برید و هزار تازیانه بزنید اگر نمرد، دست و پای او ببرید دیگر سرش ببرید و بیاویزید و جثّه اش بسوزانید. چنین که فرموده بود بکردند بعد از آن سرش را به نیزه کردند و یک سال در خراسان می گرداندند تا همه کس را معلوم شد که سر زندیقی (کافر) است، و از جمله بیتهای حلاج یکی این است:

سُبْحانَ مَنْ أظهَرَ ناسوتُهُ * سرَّ سَنا لاهُوتِهِ الثّاقِبِ

ثُمَّ بَدا فی خَلْقِهِ ظاهِراً * فی صورَهِ الآکِلَ وَ الشّارِبِ

حتّی لَقَد عایَنَهُ خَلقهُ * کَلَحْظَهِ الحاجِبِ بالحاجِبِ

و کتابی کرده است او را [بستان المعرفه و طاسین الأزل] نام نهاده است جمله کفر و زندقه است، در آنجا گوید که: هر که خدای را به صنع بشناسد اقتصار بر صنع کرده بود دون صانع. و امثال این تا آنجا که گوید: دل پاره گوشت است، و خون فانی معرفت در آن قرار نگیرد زیرا که معرفت، جوهر ربّانی است. و هذیان بسیار یاد کند، آنگه گوید: درحقیقت کأنّهُ کأنَّها، کأنّهُ کأنّهُ، کأنَّها کأنَّها، ارکانُه کأنّهُ بنیانها صحبانها اصحابها، اصحابها شهابها ابراقها اربابها صفاتها لبابها لا هی هم و لا هم هی، لا هو الّا هو. دیگر گوید:

ص:60

عارف با عرفان خود باشد و عرفان با عارف. شبلی گوید: سرّ بر زبان این طایفه پوشیده نباشد امّا معنی به حال خود مانده باشد آنکه گفت:

کادت سر ایران سربما(کذا) اولیتنی من جمیل لا اسمّیه

مصباح بالسّر من منک یرقّبه (کذا) کیف السّرور یسردون مبدیه(؟)

فَظَلَّ یُلحِظُنی سرّی و اُلْحِظُهُ وَ الحَقُّ یُلْحِظُنی الّا اُراعِیه

وَ اقْبَلَ الوَجدُ یُفْنِی الکُلَّ مِنْ صِفتی وَ اقبَلَ الْحَقُّ یُخْفینی و یُبْدیهِ

و از او پرسیدند: چه فرق است میان اولیاء و انبیاء؟ گفت: انبیاء را مسلّط کردند بر احوال، مالک احوال شدند و تصرّف در احوال میکنند چنانکه می خواهند و احوال بر اولیا مسلّط کردند، احوال تصرّف در ایشان می کنند. دیگر گفت: علوم من بزرگوار شد از نظر دقیق، یعنی کسی اندیشه در علوم من نتواند کردن و باریک شود به فهمهای بشر؛ یعنی بشر فهم معانی سخن من نتواند کرد، و گفت: من منم نه نعت دارم نه صفت نعتم ناسوتی است و صفتم لاهوتی. و امثال این کفرها می گوید تا آنکه گوید: أنا مُنَزَّهٌ عَن نفسی، من منزّهم از نفس خویش، نفس من، من است. با یزید گفت: سبحانی مسکین با یزید کجا بود در ابتدای نطق حق ناطق شد جهت او. بعد از این زندقه های دیگر گوید: خدای تعالی در ازل موصوف است در آن که لایزال موصوف بود، در این سخن تعریض کرد بر قدم

ص:61

عالم. بدان که کتاب ایشان از اوّل تا آخر کفر و زندقه است از این نوع که یاد کردیم و گوید: خدای تعالی هرشب با درّی بیضاء به آسمان دنیا آید تا در این زمین سخن گوید، و دیگر با ابدالان سخن گوید، دیگر با کسانی که عاشق او باشند و نام های ایشان بنویسد تا آن روز که روح را به روح و نور را به نور جزا دهند آنگه زمین را پر از خیرات و برکات کند و بعد از آن با عزّ و جلال و عظمت خود رود. و حلاج نامه ای نوشت به یکی ازاصحاب خویش در آن نامه نوشته بود من الله إلی فلان بن فلان. از او پرسیدند که خطّ تو است؟ گفت: بلی».(1)

حلاج و حلاجیّه ملعون و مطرود خاندان وحی هستند


1- تبصره العوامّ، سیّد مرتضی داعی رازی قدّس سرّه:122126.

ص:62

حلاج، مورد لعن الله و امام زمان عجّل الله فرجه بوده است و ارتداد خود را با کارهایی که می کرده و گفتاری که از وی سرزده و بحث هایی که در آن ها مغلوب می شده آشکار کرده، زیرا اگر واقعاً نماینده امام زمان بود، می بایست به آنچه از او درخواست شد، جواب می داد و آن ها را به انجام می رساند و کسانی که می گویند او «انا الحق» گفته که در واقع این حرف نیز نشانه کفر اوست؛ زیرا تا آنجا که روایات معتبر از شیعه و عمری نقل شده حتّی پیامبرِ عزیزمان صلّی الله علیه و آله و سلّم نیز چنین سخنی نفرموده اند در واقع می خواهند روی حقیقت پرده انداخته و او را مردی عارف معرّفی کنند و در این مورد نیز بنا بر توقیع شریفی که از نظر شما گذشت کسانی که از او حمایت و جانب داری می کنند، مورد لعن خدا و رسولش و امام زمان عجّل الله فرجه قرار می گیرند.

حلاج ادّعاهای دروغینی مبنی بر اظهار معجزه داشته و کفر و ارتداد او چون کفر ابلیس مشهور بوده است. و در این میان بیداری رهبران شیعه مانع از اِعمال فریبکاری فریبکاران است.

خاتمه

ص:63

در پایان امیدوارم توانسته باشم مدارکی دالّ بر کفر و ارتداد حلاج و دار و دسته اش را گردآورده باشم تا راهگشای جویندگان نور باشد. پس ای مؤمنان! تقوا پیشه کرده و گوش به هر نوایی نداده و دل به هر مطلبی ندهید و قرآن و سنّت مطهّره عترت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم را ملاک در همه امور به ویژه امر معرفت قرار دهید، و دین خود را به باد نداده با پیروی از ثقلین (قرآن و عترت «سنّت مطهّره حضرات اهل بیت عصمت و طهارت صلوات الله و سلامه علیهم») سعادت دنیا وآخرت را کسب کنید و دست رد بر سینه نا اهلان بزنید. از مداومت در خواندن دعای معرفت(1) و اندیشه درآن درزمان غیبت غافل نشوید.

«اللّهُمَّ اِنّا نَشْکُو اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا، وَ غَیْبَهَ اِمامِنا، وَ کَثْرَهَ عَدُوِّنا، وَ شِدَّهَ الْفِتَنِ بِنا، وَ تَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَیْنا، فَصَلِّ عَلٰی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اَعِنّا عَلٰی ذٰلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ، وَ بِضُرٍّ تَکْشِفُهُ، وَ نَصْرٍ تُعِزُّهُ، وَ سُلْطانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ، وَ رَحْمَهٍ مِنْکَ تُجَلِّلُناها، وَ عافِیَهٍ مِنْکَ


1- «اللّهمَّ عَرِّفْنی نَفْسَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی نَفْسَکَ، لَمْ اَعْرِفْ نَبیَّکَ، اللّهمَّ عَرِّفْنی رَسولَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی رَسولَکَ، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ، اللّهمَّ عَرِّفْنی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دینی».

ص:64

تُلْبِسُناها، بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ».(1)

و آخر دعوانا أن الحمدلله ربّ العالمین و السّلام علی من اتّبع الهدی

تمام شد در طلوع فجر بعثت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله

رجب المرجّب 1417ق حیدر حسین حیدر التربتی الکربلائی

عفی الله عن والدیه و عنه

ملحقات

دین اسلام را کامل و منکر کمال دین کافر است


1- تهذیب الأحکام:٣/110.

ص:65

حضرت الله جلّ جلاله تمام نیازهای بشر را از طریق وحی تنزیلی و تأویلی تأمین فرموده است و نیازی به علومی که زاییده عقل ناقص و نسبی بشر عادّی باشد، نیست و معرفت مگر از راه تعلیمات الهی به واسطه رسول الله و امین وحی و وحی حاصل نشود.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به طلحه فرمود: یاطَلْحَهُ! اِنَّ کُلَّ آیَهٍ اَنْزَلَهَا اللهُ [فی کِتابِهِ] عَلٰی مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ عِنْدِی بِاِمْلاءِ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ [وَ خَطّی بِیَدی، وَ تَاْویلُ کُلِّ آیَهٍ اَنْزَلَهَا اللهُ عَلٰی مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ]، وَ کُلُّ حَلالِ اَوْ حَرامٍ، اَوْ حَدٍّ اَوْ حُکْمٍ، اَوْ اَیُّ شَیْ ءٍ تَحْتاجُ اِلَیْهِ الْاُمَّهُ اِلٰی یَوْمِ الْقِیامَهِ عِنْدی، مَکْتُوبٌ بِاِمْلاءِ رَسُولِ اللهِ وَ خَطِّ یَدی، حَتّیٰ اَرْشُ الْخَدْشِ(1)... ای طلحه! همانا هر آیه ای که الله تعالی بر محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل فرمود، به املای پیامبر و


1- کتاب سلیم بن قیس هلالی:٢/٦٣٦ ح١١ از ابان، از سلیم. و در کتاب شریف الإحتجاج:١/١٤٥از سلیم بن قیس هلالی با اختلافی.

ص:66

خطّ خودم نزد من است و تاویل هر آیه ای که الله بر محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل فرموده و هر حلال و حرامی یا حدّ و یا حکمی که تا روز قیامت مورد احتیاج امّت باشد، نوشته آن نزد من است به املای پیامبر و خط خودم حتّی جریمه خدشه... .

عمر بن قیس الماصر گوید: از امام باقر علیه السّلام شنیدم که می فرمود: اِنَّ اللهَ لَمْ یَدَعْ شَیْئاً تَحْتاجُ اِلَیْهِ الْاُمَّهُ اِلٰی یَوْمِ الْقِیامَهِ اِلاّ اَنْزَلَهُ فی کِتابِهِ، وَ بَیَّنَهُ لِرَسُولِهِ، وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ ءٍ حَدّاً، وَ جَعَلَ عَلَیْهِ دَلیلاً یَدُلُّ عَلَیْهِ(1) به راستی حضرت الله چیزی که امّت بدان نیازمند


1- بصائر الدرجات:١/٦ ب٣ ح3 حدّثنا عبد الله بن جعفر، عن محمّد بن عیسی، عن الحسین بن المنذر، عن عمر بن قیس الماصر، عن أبی جعفر علیه السّلام. و در آن حدیث4 و روی إبراهیم بن هاشم، عن یحیی بن أبی عمران، عن یونس، عن الحسین بن منذر، عن عمر بن قیس، عن أبی جعفر علیه السّلام مانند آن . و در کتاب شریف تفسیر عیّاشی:١/٦ ح13- عن عمرو بن قیس، عن أبی جعفر علیه السّلام قال: سمعته یقول: اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالٰی لَمْ یَدَعْ شَیْئاً مانند البصائر با اختلافی اندک و اضافه وَ جَعَلَ عَلٰی مَنْ تَعَدَّی الْحَدَّ حَدّاً . و در کتاب کافی شریف:١/٥٩ باب الردّ إلی الکتاب و السنّه و... ح2- علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن حسین بن المنذر، عن عمر بن قیس، عن أبی جعفر علیه السّلام قال سمعته یقول: مانند البصائر با اختلافی اندک و اضافه: وَ جَعَلَ عَلٰی مَنْ تَعَدَّی الْحَدَّ حَدّاً. و در کتاب کافی شریف:٧/١٧٥ باب التحدید... ح11 به سندش مانند روایت اوّلش، مانند البصائر با اختلافی اندک و اضافه: وَ جَعَلَ عَلٰی مَنْ تَعَدَّی الْحَدَّ حَدّاً.

ص:67

باشند تا روز قیامت وانگزارده جز اینکه در کتابش نازل کرده است، و برای رسولش بیان فرموده، و برای هر چیز حدّ (مرز، خطّ قرمز) و دلیلی که بر آن راهنمایی کند مقرر کرده است.

عبدالعزیز بن مسلم گوید: ما در ایّام علی بن موسی الرّضا علیه السّلام در مرو بودیم، در آغاز ورود خود، روز جمعه در مسجد جامع گرد آمدیم و در موضوع امر امامت که مورد اختلاف فراوان مردم بود گفتگو کردیم و من شرفیاب حضور سرورم امام رضا علیه السّلام شدم و برّرسی های مردم را در امر امامت به عرض او رسانیدم، تبسّمی کرد و فرمود: یا عَبْدَالْعَزیزِ! جَهِلَ الْقَوْمُ وَ خُدِعُوا عَنْ آرَائِهِمْ، اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَقْبِضْ نَبِیَّهُ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ حَتّیٰ اَکْمَلَ لَهُ الدّینَ، وَ اَنْزَلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنَ فیهِ تِبْیانُ کُلِّ شَیْ ءٍ، بَیَّنَ فیهِ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ، وَ الْحُدُودَ وَ الْاَحْکامَ، وَ جَمیعَ ما یَحْتاجُ

ص:68

اِلَیْهِ النّاسُ کَمَلاً، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ ءٍ. وَ اَنْزَلَ فی حَجَّهِ الْوَداعِ وَ هِیَ آخِرُ عُمُرِهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ: الْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْاِسْلامَ دیناً، وَ اَمْرُ الْاِمامَهِ مِنْ تَمامِ الدّینِ، وَ لَمْ یَمْضِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ حَتّیٰ بَیَّنَ لِاُمَّتِهِ مَعالِمَ دینِهِمْ، وَ اَوْضَحَ لَهُمْ سَبیلَهُمْ، وَ تَرَکَهُمْ عَلیٰ قَصْدِ سَبیلِ الْحَقِّ، وَ اَقامَ لَهُمْ عَلِیّاً عَلَیْهِ السَّلامُ عَلَماً وَ اِماماً، وَ ما تَرَکَ لَهُمْ شَیْئاً تَحْتاجُ اِلَیْهِ الْاُمَّهُ اِلاّ بَیَّنَهُ، فَمَنْ زَعَمَ اَنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یُکْمِلْ دینَهُ، فَقَدْ رَدَّ کِتابَ اللهِ، وَ مَنْ رَدَّ کِتابَ اللهِ فَهُوَ کافِرٌ بِهِ،... (1)

ای عبدالعزیز! این مردم نادانند و از رأی و دین خود


1- در کتاب شریف الکافی:١/١٩٨ باب نادر جامع فی فضل الإمام و صفاته... ح1- أبو محمّد القاسم بن العلاء رحمه الله رفعه، عن عبد العزیز بن مسلم قال: کنّا مع الرّضا علیه السّلام بمرو فاجتمعنا فی الجامع یوم الجمعه فی بدء مقدمنا فأداروا أمر الإمامه و ذکروا کثره اختلاف النّاس فیها فدخلت علی سیّدی علیه السّلام فأعلمته خوض النّاس فیه فتبسّم علیه السّلام ثمّ قال:. و در کتاب شریف الغیبه نعمانی:٢١٧ب١٣ ح6 أخبرنا محمّد بن یعقوب قال: حدّثنا أبو القاسم بن العلاء الهمدانیّ، رفعه عن عبد العزیز بن مسلم مانند کافی شریف با اندک اختلافی .و در کتاب شریف کمال الدین و تمام النعمه:٢/٦٧٥ ب٥٨ ح32 حدثنا محمد

ص:69

(1)


1- بن موسی بن المتوکل رضی الله عنه قال: حدثنا محمد بن یعقوب قال: حدثنا أبو محمد القاسم بن العلاء قال: حدثنی القاسم بن مسلم، عن أخیه عبد العزیز بن مسلم و حدثنا أبو العباس محمد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانی رضی الله عنه قال: حدثنا أبو أحمد القاسم بن محمد بن علی المروزی قال: حدثنا أبو حامد عمران بن موسی بن إبراهیم عن الحسن بن القاسم الرقام قال: حدثنی القاسم بن مسلم، عن أخیه عبد العزیز بن مسلم قال: کنا فی أیام علی بن موسی الرضا علیه السّلام بمرو فاجتمعنا فی الجامع یوم الجمعه من بدء مقدمنا فأداروا أمر الإمامه و ذکروا کثره اختلاف الناس فیها فدخلت علی سیدی علیه السّلام فأعلمته خوضان الناس فتبسم علیه السّلام ثم قال:. حدیث مانند الکافی آمده و در آن است: یا عَبْدَ الْعَزیزِ بْنَ مُسْلِمٍ!...خُدِعُوا عَنْ اَدْیانِهِمْ،...فیهِ تَفْصیلُ کُلِّ شَیْ ءٍ، ...، وَ تَرَکَهُمْ عَلٰی قَصْدِ الْحَقِّ،...، وَ ما تَرَکَ شَیْئاً تَحْتاجُ إِلَیْهِ الْاُمَّهُ إِلّا بَیَّنَهُ،... فَقَدْ رَدَّ کِتابَ اللهِ الْعَزِیزِ، وَ مَنْ رَدَّ کِتابَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَهُوَ کافِرٌ،... . و در کتاب شریف الأمالی شیخ صدوق:٦٧٤ المجلس٩٧ ح1 حدّثنا الشیخ الجلیل أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه رض قال: حدّثنا محمّد بن موسی بن المتوکّل قال: حدّثنا محمّد بن یعقوب قال: حدّثنا أبو محمّد القاسم بن العلاء، عن عبد العزیز بن مسلم قال: کنّا فی أیّام علیّ بن موسی الرضا بمرو فاجتمعنا فی مسجد جامعها فی یوم جمعه فی بدء مقدمنا فأدار الناس أمر الإمامه و ذکروا کثره اختلاف الناس فیها فدخلت علی سیّدی و مولای الرضا فأعلمته ما خاض الناس فیه فتبسّم ثمّ قال : مانند روایت کتاب شریف کمال الدین و تمام النعمه با اختلافی اندک .

ص:70

فریب خورده اند.

به راستی خدای عزّوجلّ جان پیامبرش را نگرفت تا اینکه دین را برای او کامل کرد، و قرآنی به او فرستاد که شرح هر چیز در آن است، حلال و حرام و حدود و احکام و آنچه مردم بدان نیاز دارند همه را در آن بیان کرده و فرموده: «ما در این کتاب چیزی را فرو گزار نکردیم»، در سفر حجّه الوداع که آخر عمر پیغمبر بود چنین نازل فرمود: «امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمت

(1)


1- و در کتاب شریف عیون أخبار الرضا علیه السّلام:١/٢١٦ ب٢٠ ح1 و کتاب شریف معانی الأخبار:٩٦ باب معنی الإمام المبین...ح2 حدّثنا أبو العبّاس محمّد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانیّ رضی الله عنه قال: حدّثنا أبو أحمد القاسم بن محمّد بن علیّ الهارونیّ قال: حدّثنی أبو حامد عمران بن موسی بن إبراهیم عن الحسن بن القاسم الرقّام قال: حدّثنی القاسم بن مسلم عن أخیه عبد العزیز بن مسلم با اختلافی اندک . و در کتاب شریف الإحتجاج:٢/٤٣٣ و عن القاسم بن مسلم، عن أخیه عبد العزیز بن مسلم قال: کنا فی أیّام علی بن موسی الرضا علیه السّلام بمرو فاجتمعنا فی جامعها فی یوم جمعه فی بدو قدومنا فأدار الناس أمر الإمامه و ذکروا کثره اختلاف الناس فیها فدخلت علی سیّدی و مولای الرضا علیه السّلام فأعلمته ما خاض الناس فیه فتبسّم ثم قال : و ذکر نمود حدیث را مانند مصادر پیشین با اختلافی . و در کتاب شریف تحف العقول:٤٣٦ از عبد العزیز بن مسلم:.

ص:71

خود بر شما تمام کردم و اسلام را برای شما پسندیدم، تا دین شما باشد» و امر امامت از کمال دین است. پیغمبر از دنیا نرفت تا اینکه برای مردم همه معالم دین آن ها را بیان کرد، و راه آنان را بر ایشان روشن ساخت، و آن ها را بر جاده حق واداشت، و علی علیه السّلام را برای آن ها رهبر و پیشوا ساخت، و از چیزی که مورد نیاز امّت باشد صرف نظر نکرد تا اینکه آن را بیان نمود. هر که گمان برد که خدا دینش را کامل نکرده، کتاب خدا را رد کرده است، و هر که کتاب خدا را رد کند کافر است... .

اخذ علم و معرفت و ... از غیر اهل بیت نبوّت علیهم السّلام

ص:72

ممنوع بوده و شرک و کفر و بدعت و ضلالت و موجب خلود در آتش است

... فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ(1) ... پس باید از اهل ذکر (آل محمّد صلّی الله علیهم) بپرسید، اگر نمی دانید.

از زید بن ثابت روایت است که رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتابَ اللهِ، وَ عَلِیَ بْنَ اَبی طالِبٍ، وَ اعْلَمُوا اَنْ عَلِیّاً لَکُمْ اَفْضَلُ مِنْ کِتابِ اللهِ، لِاَنَّهُ مُتَرْجِمٌ لَکُمْ عَنْ کِتابِ اللهِ تَعالٰی(2) بدرستی که من دو چیز گران بها را در میان


1- (16) سوره النحل الآیه٤٤ و (21) سوره الأنبیاء الآیه٨.
2- - مائه منقبه من مناقب أمیر المؤمنین و الأئمّه: ١٦١ المنقبه٨٦ حدّثنا محمّد بن علیّ بن سکّر رحمه الله قال: حدّثنا محمّد بن القاسم قال: حدّثنی عبّاد بن یعقوب قال: أخبرنا شریک، عن الرّکین بن الرّبیع، عن القاسم بن حسّان، عن زید بن ثابت قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم :. إرشاد القلوب إلی الصواب: ٢/٣٧٨ عن زید بن ثابت قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم :اِِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتابَ اللهِ، وَ عَلِیَّ بْنَ اَبی طالِبٍ، وَ اِنَّ عَلِیَّ بْنَ اَبی طالِبٍ هُوَ اَفْضَلُ لَکُمْ مِنْ کِتابِ اللهِ، لِاَنَّهُ یُتَرْجِمُ لَکُمْ کِتابَ اللهِ . البرهان فی تفسیر القرآن: ١/٢٩ ب٣ ح85/ 32 از الإرشاد و مائه منقبه، و در ج١/٦٤ ب١٢ ح201/ 16 از مائه منقبه. إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات: ٣/٢٥٩ الفصل١٨ ح234 از الإرشاد.

ص:73

شما می گذارم: کتاب الله و علیّ بن ابی طالب علیه السّلام. بدانید به راستی که علی برایتان از کتاب الله برتر است چرا که کتاب الله تعالی را برای شما تفسیر کننده است.

رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بر منبر بالا رفتند و پس از آنکه مردم جمع شدند فرمودند: یامَعْشَرَ الْمُؤْمِنِینَ! اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَوْحٰی اِلَیَّ اَنّی مَقْبُوضٌ وَ اَنَّ ابْنَ عَمِّی عَلِیّاً مَقْتُولٌ،... اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَنْزَلَ عَلَیَّ الْقُرْآنَ، وَ هُوَ الَّذی مَنْ خالَفَهُ ضَلَّ، وَ مَنِ ابْتَغٰی عِلْمَهُ عِنْدَ غَیْرِ عَلِیٍّ هَلَکَ، ... وَ لا تَخْلُفُونی فی اَهْلِ بَیْتی اِلاّ بِالَّذی اُمِرْتُمْ بِهِ مِنْ حِفْظِهِمْ... وَ مَنْ طَلَبَ الْهُدٰی فی غَیْرِهِمْ فَقَدْ کَذَّبَنی ،...

ص:74

و آله و سلّم المنبر فخطب و اجتمع الناس فقال: اِنَّ اللهَ تَعالٰی اَوْحٰی إِلَیَّ اَنّی مَقْبُوضٌ... . و هذا الخبر رواه أبو الفرج المعافا بن زکریا، و أخطب خوارزم.

و در کتاب شریف تسلیه المجالس و زینه المجالس:١/٢٥٨ روی عنه بالروایات القاطعه، و الآثار الساطعه، متّصله إلیه صلّی الله علیه و آله أنّه صعد المنبر فخطب بعد أن اجتمع الناس إلیه، فقال:، و مانند امالی شیخ صدوق را آورده است.

و کتاب مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیرالمؤمنین علیه السّلام:٨٠ و من ذلک ما رواه ابن عبّاس قال: خطب رسول الله صلّی الله علیه و آله فقال: یا مَعاشِرَ النّاسِ! إِنَّ اللهَ اَوْحٰی اِلَیَّ اَنّی مَقْبوضٌ، وَ اَنَّ ابْنَ عَمّی هُوَ اَخی وَ وَصِیّی، وَ وَلِیُّ اللهِ وَ خَلیفَتی، ... اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَزَّلَ عَلَیَّ الْقُرْآنَ وَ عَلِیٌّ سَفیرُهُ، فَمَنْ خالَفَ الْقُرْآنَ ضَلَّ، وَ مَنِ ابْتَغٰی عِلْمَهُ مِنْ غَیْرِ عَلِیٍّ زَلَّ ،... . مَعاشِرَ النّاسِ! اَلا إِنَّ اَهْلَ بَیْتی خاصَّتی وَ قَرابَتی، وَ اَوْلادی وَ ذُرِّیَّتی وَ لَحْمی وَ دَمی وَ ... وَ مَنْ طَلَبَ الْهُدٰی مِنْ غَیْرِهِمْ فَقَدْ کَذَّبَنی،... .

و در دائره المعارف شریف وسائل الشیعه:٢٧/١٨٦ ب١٣ ح33560- 29 و بحار الأنوار:٣٨/٩٤ ب٦١ ح10 و إثبات الهداه:٣/٥٦ الفصل٧ ح225 از امالی صدوق.

و در کتاب شریف التحصین:٥٩٨ و ٥٩٩ ب٤ فیما نذکره من قول رسول الله صلّی الله علیه و آله عن علیّ علیه السّلام إنّه أخوه و وزیره و خلیفته و هو إمام المتّقین و قائد الغرّ المحجّلین نذکر ذلک من کتاب نور الهدی أیضا. فقال ما هذا لفظه: محمّد بن عمر الحافظ البغدادی قال: حدّثنی أبو عبد الله محمّد بن ثابت من کتابه قال: حدّثنا محمّد بن العبّاس و أبو جعفر الخزاعی قالا: حدّثنا الحسن بن الحسین العرنی قال: حدّثنا عمر بن ثابت، عن عطاء بن السائب، عن أبی یحیی، عن ابن عبّاس قال: صعد رسول الله صلّی الله علیه و آله المنبر و اجتمع الناس إلیه فخطب فقال : یا مَعاشِرَ الْمُؤْمِنینَ! اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَوْحٰی اِلَیَّ اَنّی مَقْبُوضٌ، وَ اَنَّ ابْنَ عَمّی مَقْتُولٌ،...اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَ عَلَیَّ الْقُرْآنَ وَ هُوَ الَّذی مَنْ خالَفَهُ ضَلَّ، وَ مَنِ اتَّبَعَ عِلْمَهُ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ عَلِیٍّ هَلَکَ،... وَ لا تُخالِفُونی فی اَهْلِ بَیْتی اِلّا بِالَّذی اَمَرْتُکُمْ بِهِ مِنْ حِفْظِهِم ،...وَ مَنْ خَذَلَهُمْ خَذَلَنی، وَ مَنْ طَلَبَ غَیْرَهُمْ فَقَدْ کَذَّبَنی،... .

و شرح إحقاق الحقّ و ازهاق الباطل:٢٤/١٩٩ از کتاب آل محمّد:٢٨١: قال رسول الله صلّی الله علیه (و آله) و سلّم: یا مَعاشِرَ الْمُؤْمِنینَ! اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَوْحٰی اِلَیَّ اَنّی مَقْبُوضٌ، اَقولُ لَکُمْ قَوْلاً اِنْ عَمِلْتُمْ بِهِ نَجَوْتُمْ وَ اِنْ تَرَکْتُموهُ هَلَکْتُمْ، اِنَّ اَهْلَ بَیْتی وَ عِتْرَتی هُمْ خاصَّتی وَ حامَّتی، وَ اِنَّکُمْ مَسْؤلونَ عَنِ الثَّقَلَیْنِ: کِتابَ اللهَ وَ عِتْرَتی، اِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلّوا، فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفونِّی فیهِما.

أخرجه فی «المناقب» عن احمد بن عبد الله بن سلام، عن عطاء بن السائب، عن أبی یحیی، عن ابن عبّاس.

ص:75

ابن عبّاس گوید: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بالای منبر رفت و خطبه خواند و مردم گرد او جمع شدند فرمود: ای مؤمنان! همانا حضرت الله بر من وحی کرده است که من جان می دهم و پسرعمویم علی کشته می شود،... به راستی الله عزّوجل قرآن را

ص:76

بر من فرو فرستاد (همان) که هرکس مخالفتش کند گمراه است، و هر که علم قرآن از نزد غیر علی جوید هلاک گردد،... و پس از من با خاندانم جز آنکه دستور حفظ آن ها را دادم عمل نکنید،... و هر که از غیر آن ها هدایت جوید مرا تکذیب کرده... .

زید شهید فرزند امام زین العابدین علیه السّلام از پدر و از جدّ گرامش از امیرالمؤمنین علیهم السّلام از رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت می کند که فرمود:... مَنْ اَحَبَّنا اَهْلَ الْبَیْتِ فِی اللهِ حُشِرَ مَعَنا، وَ اَدْخَلْناهُ مَعَنَا الْجَنَّهَ. یَابْنَ بُکَیْرٍ! مَنْ تَمَسَّکَ بِنا فَهُوَ مَعَنا فِی الدَّرَجاتِ الْعُلٰی(1)... ... هر که ما اهل بیت (نبوّت) را


1- کتاب شریف کفایه الأثر فی النصّ علی الأئمّه الإثنی عشر:٢٩٨-٣٠٠ حدّثنا علیّ بن الحسن بن محمّد قال: حدّثنا هارون بن موسی ببغداد فی صفر سنه إحدی و ثمانین و ثلاثمائه قال: حدّثنا أحمد بن محمّد المقری مولی بنی هاشم فی سنه أربع و عشرین و ثلاثمائه قال أبو محمّد: و حدّثنا أبو حفص عمر بن الفضل الطبری قال: حدّثنا محمّد بن الحسن الفرغانی قال: حدّثنا عبد الله بن محمّد ابن عمرو البلوی قال أبو محمّد: و حدّثنا عبد الله بن الفضل بن هلال الطائی بمصر قال: حدّثنا عبد الله بن محمّد بن عمر بن محفوظ البلوی قال: حدّثنی إبراهیم بن عبد الله بن العلاء قال: حدّثنی محمّد بن بکیر قال: دخلت علی زید بن علیّ علیهما السّلام و عنده صالح ابن بشر فسلّمت علیه و هو یرید الخروج إلی العراق فقلت له: یا ابن رسول الله حدثنی بشی ء سمعته من أبیک علیه السّلام فقال نعم حدّثنی أبی عن جدّه قال قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:. و کتاب شریف إرشاد القلوب إلی الصواب:٢/٤١٤ یرفعه المفید محمّد بن محمّد بن النعمان قدّس الله تعالی روحه إلی زید الشهید قال: دخل أحمد بن بکر علی زید بن علیّ علیهما السّلام فقال: یا ابن رسول الله! حدّثنی من فضل ما أنعم الله تعالی علیکم. قال: نعم حدّثنی أبی، عن أبیه، عن جدّه قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: ... یَا ابْنَ بَکْرٍ! مَنْ اَحَبَّنا فِی اللهِ حُشِرَ مَعَنا، وَ اَدْخَلْنَاهُ مَعَنا. یَا ابْنَ بَکْرٍ! مَنْ تَمَسَّکَ بِنا فَهُوَ مَعَنا فِی الدَّرَجاتِ الْعُلٰی. بحار الأنوار:٤٦/٢٠١ ب١١ ح77 از کفایه الأثر.

ص:77

دوست داشته باشد با ما محشور می شود، و با خود او را به بهشت می بریم. ای فرزند بکیر! هر که به دامن ما چنگ زند در مقام های عالی بهشت با ما خواهد بود... .

از امیرالمؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام روایت شده است که فرموده باشند: ...[وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالٰی یُبْغِضُ مِنْ عِبادِهِ الْمُتَلَوِّنَ، فَلا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ وَ وَلایَهِ] اَهْلِ الْحَقِّ، فَاِنَّهُ [فَاِنَّ] مَنِ اسْتَبْدَلَ بِنا هَلَکَ، وَ مَنِ اتَّبَعَ اَمْرَنا لَحِقَ، وَ مَنْ سَلَکَ غَیْرَ طَریقِنا غَرِقَ...(1) ... و بدانید که الله تبارک و تعالی از میان


1- تفسیر شریف فرات کوفی:٣٦٦ -٣٦٧ حدّثنی عبید بن کثیر معنعناً، عن [امیرالمؤمنین ] علیّ [بن ابی طالب ] علیهما السّلام قال:.

ص:78

بندگانش، شخص رنگارنگ را (کسانی که ثبات عقیده ندارند) مبغوض می دارد، بنابراین از حق و ولایت اهل حق زایل نشوید، پس براستی که کسی که دیگری را با ما تبدیل کند هلاک می گردد، و هر کسی که از ما پیروی کند (به حقیقت و بهشت) ملحق می شود، و کسی که جز راه ما اهل بیت را سلوک کند غرق می شود،... .

حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام در اوّلین خطبه ای که پس از کشته شدن عثمان ایراد نمودند فرمودند: ...وَ بِنا فَتَحَ اللهُ لا بِکُمْ، وَ بِنا یَخْتِمُ لا بِکُمْ...(1) ... و حضرت الله به (سبب و وسیله) ما اهل بیت (تکوین وتشریع را) آغاز نمود، و به ما آن را پایان داد... .

حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام در وصیّت خود به کمیل بن زیاد فرمودند: ... یا کُمَیْلُ! ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ اَنَا اَفْتَحُهُ، وَ ما مِنْ شَیْ ءٍ


1- دائره المعارف بزرگ و شریف بحارالأنوار:٣٢/9 ب1 ح3 از الإرشاد شیخ مفید قدّس سرّه الشریف قال: روت الخاصّه و العامّه عن أمیر المؤمنین صلوات الله علیه و ذکر ذلک أبو عبیده معمر بن المثنّی وغیره ممّن لایتّهمه خصوم الشّیعه فی روایته أنّ أمیرالمؤمنین علیه السّلام قال فی أوّل خطبهخطبها بعد بیعه النّاس له علی الأمر و ذلک بعد قتل عثمان بن عفّان:.

ص:79

(سِرٍّ) اِلاّ وَ الْقائِمُ یَخْتِمُهُ. یا کُمَیْلُ! ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ، وَ اللهُ سَمیعٌ عَلیمٌ. یا کُمَیْلُ! لا تاْخُذْ اِلاّ عَنّا تَکُنْ مِنّا... (1) ای کمیل! هیچ دانشی نیست مگر آنکه من آن را آغاز کنم، و هیچ چیزی (از دانش و رازی) نیست جز آنکه قائم علیه السّلام به پایان رساند. ای کمیل! اینان فرزندانی هستند که برخی از آنان از برخی دیگرند، و خدا شنونده و داناست. ای کمیل، جز از ما مگیر تا از ما گردی... .

حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در خطبه ای فرمودند: ... وَ اَبْعِدُوا رَحِمَکُمُ اللهُ مِمَّنْ اَخْفَی الْغَدْرَ، وَ طَلَبَ الْحَقَّ مِنْ غَیْرِ اَهْلِهِ فَتاهَ،... (2) ... الله شما را رحمت نماید و دوری کنید


1- مستدرک الوسائل:15/166ب61 ح17878- 1- از بشاره المصطفی: عن أبی الْبقاء إبراهیم بن الحسین، عن أبی طالب محمّد بن الحسن، عن أبی الحسن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن وهبان، عن علیّ بن أحمد العسکریّ، عن أبی سلمه أحمد بن المفضّل، عن أبی علیّ راشد بن علیّ، عن عبد الله، عن حفص، عن محمّد بن إسحاق، عن سعد بن زید بن أرطأه:. و وسائل الشیعه:27/103 ح33328- از تحف العقول: عن امیرالمؤمنین علیه السّلام أنّه قال لکمیل بن زیاد فی وصیّته له: «...یا کُمَیْلُ! لا تَاْخُذْ اِلاّ عَنّا تَکُنْ مِنّا...»
2- بحارالأنوار:29/558 از کتاب الإرشاد لکیفیّه الطّلب فی أئمّه العباد تصنیف محمّد ابن الحسن الصّفّار.

ص:80

از کسانی که بی وفایی (و ناجوان مردی) را مخفی نموده اند، و حق را از غیر اهل حق طلب نموده و سرگردان شده اند... .

امام علیّ بن الحسین زین العابدین علیه السّلام فرمودند: ... مَنْ فارَقَنا هَلَکَ، وَ مَنْ تَبِعَنا نَجا، وَ الْمُفارِقُ لَنا وَ الْجاحِدُ لِوَلایَتِنا کافِرٌ، ... نَحْنُ نُورٌ لِمَنْ تَبِعَنا، وَ هُدًی لِمَنِ اهْتَدٰی بِنا، وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ مِنّا فَلَیْسَ مِنَ الْاِسْلامِ فی شَیْ ءٍ، وَ بِنا فَتَحَ اللهُ الدّینَ وَ بِنا یَخْتِمُهُ، وَ بِنا اَطْعَمَکُمُ اللهُ عُشْبَ الْاَرْضِ، وَ بِنا اَنْزَلَ اللهُ قَطْرَ السَّماءِ، وَ بِنا آمَنَکُمُ اللهُ مِنَ الْغَرَقِ فی بَحْرِکُم،ْ وَ مِنَ الْخَسْفِ فی بَرِّکُمْ، وَ بِنا نَفَعَکُمُ اللهُ فی حَیاتِکُمْ، وَ فی قُبُورِکُمْ، وَ فی مَحْشَرِکُمْ، وَ عِنْدَ الصِّراطِ، وَ عِنْدَ الْمیزانِ، وَ عِنْدَ دُخُولِکُمُ الْجِنانَ،(1)... ...هر کسی که از ما [اهل


1- تفسیر القمّی:٢/١٠٤فإنّه حدّثنی أبی، عن عبد الله بن جندب قال: کتبت إلی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام أسأل عن تفسیر هذه الآیه «اللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ ... وَ اللهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیمٌ» فکتب إلیّ الجواب: اَمّا بَعْدُ. تفسیر فرات الکوفی: ٢٨٣ ح٣٨٤ حدّثنی جعفر بن محمّد الفزاریّ معنعنا عن الحسین بن عبد الله بن جندب قال: أخرج إلینا صحیفه فذکر أنّ أباه کتب إلی أبی الحسن علیه السلام جعلت فداک إنّی قد کبرت و ضعفت و عجزت عن کثیر ممّا کنت أقوی علیه، فأحبّ جعلت فداک أن تعلّمنی کلاما یقرّبنی من ربّی و یزیدنی فهما و علما. فکتب إلیه: قَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکَ بِکِتابٍ فَاقْرَأهُ وَ تَفَهَّمْهُ... قالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ: ... مانند تفسیر شریف قمّی با اختلافی اندک . تفسیر فرات الکوفی: ٢٨٥ ح٣٨٥ حدّثنی علیّ بن الحسین [معنعنا] عن الأصبغ بن نباته قال: کتب عبد الله بن جندب إلی علیّ بن أبی طالب علیه السلام: جعلت فداک إنّی فی ضعف فقوّنی. قال: فأمر علیّ الحسن ابنه أن اکْتُبْ إِلَیْهِ کِتاباً. قال: فکتب الحسن :... مَنْ فارَقَنَا هَلَکَ مانند تفسیر شریف قمّی با اختلافی اندک .

ص:81

بیت] جدا شود هلاک گردد، و کسی که از ما پیروی کند نجات یابد، و جدا شونده از ما و منکر ولایت ما کافر است،...ما [اهل بیت] نوری روشنگر برای کسی که از ما پیروی کند هستیم، و هدایت هستیم برای کسی که بخواهد به ما هدایت شود، و هرکس که با ما [اهل بیت] نباشد [در راه و پیرو ما نباشد] از اسلام نصیب و بهره ای ندارد.

همانا خدا به سبب ما دین را گشوده و به سبب ما به اتمام می رساند، و به سبب ما به شما از گیاهان زمین روزی می دهد، و همانا خداوند به سبب ما قطرات آب را از آسمان برای شما فرو می فرستد، و خداوند به خاطر ما [و انتساب شما به ما] شما را از غرق شدن در دریایتان و فرورفتن در بیابانتان حفظ می نماید، و

ص:82

خداوند در زندگانی دنیا و در میان قبر و در روز محشر و هنگام عبور از پل صراط و هنگام ارزش گزاری اعمال و هنگام وارد شدن شما در بهشت، به سبب ما، شما را نفع می رساند... .

حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام در حدیث صحیح فرمود: ... وَ تَفَرَّقَتْ هٰذِهِ الْاُمَّهُ بَعْدَ نَبِیِّها صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ عَلٰی ثَلاثٍ وَ سَبْعینَ فِرْقَهً، اثْنَتانِ وَ سَبْعُونَ فِرْقَهً فِی النّارِ، وَ فِرْقَهٌ فِی الْجَنَّهِ، وَ مِنَ الثَّلاثِ وَ سَبْعینَ فِرْقَهً ثَلاثَ عَشْرَهَ فِرْقَهً تَنْتَحِلُ وَلایَتَنا وَ مَوَدَّتَنا، اثْنَتَا عَشْرَهَ فِرْقَهً مِنْها فِی النّارِ، وَ فِرْقَهٌ فِی الْجَنَّهِ، وَ سِتُّونَ فِرْقَهً مِنْ سائِرِ النّاسِ فِی النّارِ (1)... و این امّت پس از پیامبر خود صلّی الله علیه و آله و سلّم بر هفتاد و سه گروه، پراکنده شدند، که هفتاد و دو فرقه آن ها در آتش و یک فرقه در بهشت اند، و از این هفتاد و سه فرقه سیزده فرقه باشند که خود را بسته به ولایت و مودّت ما (اهل بیت) می دانند، دوازده فرقه آن ها در آتش باشند و


1- الکافی شریف:٨/٢٢٤ ح283- محمّد بن یحیی، عن احمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن جمیل بن صالح، عن ابی خالد الکابلیّ، عن ابی جعفر علیه السّلام قال:. از او الفصول المهمّه فی أصول الأئمّه تکمله الوسائل:١/٤٤٨ ب١١٧ ح625 و بحار الأنوار:٢٨/١٣ ب١ ح21.

ص:83

یک فرقه در بهشت باشند، و از سایر مردم نیز شصت فرقه در آتش هستند.

محدّث جلیل محمّد بن مسلم گوید: از امام محمّد باقر علیه السّلام شنیدم که می فرمود: لَیْسَ عِنْدَ اَحَدٍ مِنَ النّاسِ حَقٌّ وَ لا صَوابٌ وَ لا اَحَدٌ مِنَ النّاسِ یَقْضی بِقَضاءِ حَقٍّ اِلاّ ما خَرَجَ مِنّا اَهْلَ الْبَیْتِ، فَاِذا تَشَعَّبَتْ بِهِمُ الْاُمُورُ، کانَ الْخَطاءُ مِنْهُمْ وَ الصَّوابُ مِنْ قِبَلِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلامُ (1) حق و درستی نزد هیچ کس نیست و هیچ کس به حق قضاوت نکند مگر آنچه از ما اهل بیت بیرون شده است (براساس گفتار و رفتار ما بیان گردد). و چون کارها بر آن ها پریشان می شد، خطا از آن ها بود و درست از جانب حضرت علی علیه السّلام بود.


1- بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد صلّی الله علیهم:١/٥١٩ ب١٩ح4 حدّثنا عبد الله بن جعفر، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن عبد الله بن مسکان، عن محمّد بن مسلم قال: سمعت اباجعفر علیه السّلام یقول :. الکافی:١/٣٩٩ باب أنّه لیس شی ء من الحقّ فی ید الناس إلا ما خرج من عند الأئمّه علیهم السّلام...ح1 علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن ابن مسکان، عن محمّد بن مسلم قال: سمعت اباجعفر علیه السّلام یقول: لَیْسَ عِنْدَ اَحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ ... مانند البصائر ذکر شده است .

ص:84

خثیمه از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام نقل کرد که شنیدم می فرمود: نَحْنُ جَنْبُ اللهِ...مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَرِق،... فَمَنْ عَرَفَنا، وَ نَصَرَنا، وَ عَرَفَ حَقَّنا، وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا، فَهُوَ مِنّا وَ اِلَیْنا(1) ما جنب الله هستیم (کنایه از اینکه نزدیک ترین نسبت


1- - کتاب شریف بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد صلی الله علیهم ١/٦٢ ب٣ ح10 حدّثنا عبد الله بن عامر، عن العبّاس بن معروف، عن عبد الرحمان بن أبی عبد الله البصری، عن أبی المعزی، عن أبی بصیر، عن خیثمه عن أبی جعفر علیه السّلام قال: سمعته یقول: . و کتاب شریف الهدایه الکبری:٢٣٩ ب٧ عن أبی حمزه الثّمالیّ، عن جابِر بن یزید الجعفیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام فی حدیث له: ... نَحْنُ جَنْبُ اللهِ ... مَنْ تَمَسَّکَ بِنا نَجا وَ لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَرِقَ،...یا قَوْمِ! مَنْ عَرَفَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا فَهُوَ مِنّا وَ إِلَیْنا. و کتاب إثبات الوصیه:١٨٠ و روی عن محمّد الباقر علیه السّلام انّه قال: نَحْنُ جَنْبُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ ... مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَرِقَ. وَ نَحْنُ الْقادَهُ الْغَرّاءُ الْمُحَجَّلونَ...فَمَنْ عَرَفَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا فَهُوَ مِنّا وَ إِلَیْنا. و کتاب شریف کمال الدین و تمام النعمه:١/٢٠٥ و ٢٠٦ب٢١ ح20 حدّثنا أبی رضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبد الله، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن العبّاس بن معروف، عن عبد الله بن عبد الرحمان البصریّ، عن أبی المغراء، حمید بن المثنّی العجلیّ، عن أبی بصیر، عن خیثمه الجعفیّ، عن أبی جعفر علیه

ص:85

(1)


1- السّلام قال: سمعته یقول : نَحْنُ جَنْبُ الله ،...ِ مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَاَخَّرَ عَنّا غَرِق، ...فَمَنْ عَرَفَنا وَ اَبْصَرَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا فَهُوَ مِنّا وَ إِلَیْنا. و کتاب شریف عیون المعجزات:٧٥ -٧٧ روی عن ابی بصیر و کان ضریرا و قیل أکمه قال: قلت لأبی جعفر الباقر علیه السّلام أنتم ورثه رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم؟ فقال لی: نَعَمْ رَسولُ اللهِ وارِثُ الْاَنْبِیاءِ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْهِمْ وَ نَحْنُ وَرَثَتُهُ وَ وَرَثَتُهُمْ، ... نَحْنُ جَنْبُ اللهِ جَلَّ وَ عَزَّ،...مَنْ تَمَسَّکَ بِنا نَجا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَوٰی، ... فَمَنْ عَرَفَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا فَهُوَ مِنّا وَ إِلَیْنا. و کتاب شریف الأمالی الطوسیّ:٦٥٤ مجلس٣٤ ح1354- 4- أخبرنا الحسین بن عبید الله، عن العلویّ، قال: حدّثنا محمّد بن إبراهیم، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن أبی المغراء، عن أبی بصیر، عن خیثمه، قال: سمعت الباقر علیه السّلام یقول: نَحْنُ جَنْبُ اللهِ، ... مَنْ تَمَّسَکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَرِقَ، ... وَ نَحْنُ اُصُولُ الدّینِ ... وَ نَحْنُ السَّبیلُ لِمَنِ اقْتَدٰی بِنٰا، ... وَ نَحْنُ الْقَناطِرُ، مَنْ مَضٰی عَلَیْنا سَبَقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا مُحِقَ، ... فَمَنْ اَبْصَرَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا، فَهُوَ مِنّا وَ اِلَیْنا. و کتاب شریف مناقب آل أبی طالب علیهم السلام:٤/٢٠٦ و ٢٠٧خیثمه قال: سمعت الباقر علیه السّلام یقول: نَحْنُ جَنْبُ اللهِ ... وَ نَحْنُ الْهُدٰی ... مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَرِقَ،... وَ نَحْنُ حَرَمُ اللهُ، وَ نَحْنُ لَلطَّریقُ، وَ الصِّراطُ الْمُسْتَقیمُ إِلَی اللهِ عَزَّوَجَلَّ، ...وَ نَحْنُ اُصُولُ الدّینِ،... وَ نَحْنُ السَّبیلُ لِمَنِ اقْتَدٰی بِنا، ...وَ نَحْنُ الْجُسُورُ، وَ نَحْنُ الْقَناطِرُ، مَنْ مَضٰی عَلَیْنا سَبَقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا مُحِقَ،...مَنْ اَبْصَرَ بِنا وَ عَرَفَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا فَهُوَ مِنّا. و کتاب شریف إرشاد القلوب إلی الصواب:٢/٤١٨ یرفعه إلی خیثمه الجعفیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال سمعته یقول: نَحْنُ جَنْبُ اللهِ، ... وَ نَحْنُ اَئِمَّهُ الْهُدٰی،... مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَاَخَّرَ عَنّا غَرِقَ، ... وَ نَحْنُ الطَّریقُ الْواضِحُ، وَ الصِّراطُ الْمُسْتَقیمُ اِلَی اللهِ عَزَّوَجَلَّ،... وَ نَحْنُ الدّینُ،... وَ نَحْنُ السِّراجُ لِمَنِ اسْتَضاءَ بِنا، وَ نَحْنُ السَّبیلُ لِمَنِ اقْتَدٰی بِنا،... وَ نَحْنُ الْجُسُورُ وَ الْقَناطِرُ، مَنْ مَضٰی عَلَیْها لَمْ یُسْبَقْ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها مُحِقَ،... فَمَنْ عَرَفَنا وَ اَبْصَرَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ بِاَمْرِنا فَهُوَ مِنّا وَ اِلَیْنا. و کتاب شریف غرر الأخبار:٢٩٩ الفصل٢٣ أبو بصیر، عن أبی عبد الله علیه السّلام، قال: سمعته یقول: نَحْنُ حِزْبُ اللهِ، ...وَ اَرْ کانُ دینِهِ، ... وَ نَحْنُ اَئِمَّهُ الْهُدٰی، وَ مَصابیحُ الدُّجٰی، وَ اُمَناءُ الدِّینِ، ...مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا غَرِقَ، ... وَ نَحْنُ السَّبیلُ لِمَنِ اهْتَدٰی، وَ نَحْنُ الْهُداهُ اِلَی اللهِ، ... وَ نَحْنُ الْجُسورُ وَ الْقَناطِرُ، ...فَمَنْ عَرَفَنا وَ نَصَرَنا وَ عَرَفَ حَقَّنا وَ اَخَذَ عَنّا، فَهُوَ مِنّا وَ النّاجی مَعَنا غَداً.

ص:86

به الله هستیم)، ... هرکس به ما تمسّک جوید، (به درجه رضای الهی) خواهد رسید، و هر که از ما تخلّف ورزد (در گمراهی) غرق شود. هرکس ما را بشناسد، یاری کند، عارف به حقّ ما بوده و دستور ما را بپذیرد، از ماست و بازگشت (و حساب) او به سوی ما است.

ص:87

حدیث و سخن اهل بیت علیهم السّلام سخن خداست

امام به حق ناطق جعفر صادق علیه السّلام فرمود: حَدیثی حَدیثُ اَبی، وَ حَدیثُ اَبی حَدیثُ جَدّی، وَ حَدیثُ جَدّی حَدیثُ الْحُسَیْنِ، وَ حَدیثُ الْحُسَیْنِ حَدیثُ الْحَسَنِ، وَ حَدیثُ الْحَسَنِ حَدیثُ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ، وَ حَدیثُ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ حَدیثُ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمُ، وَ حَدیثُ رَسُولِ اللهِ قَوْلُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ(1) حدیث (و سخن) من حدیث پدر من است، و حدیث پدرم حدیث جدّ من است، و حدیث جدّم حدیث امام حسین است، و حدیث امام حسین حدیث امام حسن، و حدیث امام حسن حدیث


1- الکافی:١/٥٣ باب روایه الکتب و... ح١٤ عن علیّ بن محمّد عن سهل بن زیاد عن أحمد بن محمّد عن عمر بن عبدالعزیز عن هشام بن سالم و حمّاد بن عثمان و غیره قالوا سمعنا اباعبدالله علیه السّلام یقول:، الإرشاد:٢/١٨٦ مثله باختلاف و اختصار، إعلام الوری:٢٨٥ الفصل الرّابع عن الإرشاد مثله، الخرائج و الجرائح:٢/٨٩٤ کما فی الإرشاد، روضه الواعظین:١/٢١٠ کما فی الإرشاد، کشف الغمّه:٢/١٧٠ کما فی الإرشاد، منیه المرید:٣٧٣ الفصل الأوّل مرسلاً عن هشام بن سالم و حمّاد بن عثمان و غیرهما کما فی الکافی، وسائل الشّیعه: ٢٧/٨٣ ب٨ ح٣٣٢٧١ عن الکافی، بحارالأنوار:٢/١٧٨ ب٢٣ ح٢٨ عن المنیه مثله.

ص:88

امیرالمؤمنین علیهم السّلام است، و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول الله است، و حدیث رسول الله کلام خداوند عزّوجل است (امامان و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از خود چیزی نمی گویند، و آنچه می گویند همانند قرآن، کلام الله می باشد).

از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت شده است که فرموده باشند: وَ اللهِ! ما جَعَلَ اللهُ لِاَحَدٍ خِیَرَهً فِی اتِّباعِ غَیْرِنا، وَ اِنَّ مَنْ وافَقَنا خالَفَ عَدُوَّنا، وَ مَنْ وافَقَ عَدُوَّنا فی قَوْلٍ اَوْ عَمَلٍ فَلَیْسَ مِنّا، وَ لا نَحْنُ مِنْهُمْ(1) به خدا سوگند! خداوند برای کسی اختیار قرار نداده


1- دائره المعارف شریف وسائل الشیعه:٢٧/١١٩ ب٩ ح33366- 33- از (رساله ای که فقیه و محدّث جلیل سعید بن هبه الله راوندی در احوال احادیث اصحاب ما شیعیان و اثبات صحّت آن ها تالیف فرموده است) عن محمّد بن الحسن، عن الصّفّار، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی عمیر، عن داود بن الحصین، عمّن ذکره ، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال:. و کتاب شریف الفصول المهمّه فی أصول الأئمّه(تکمله الوسائل): ١/٥٧٧ ب٣٠ ح881 و کتاب شریف هدایه الأمّه إلی أحکام الأئمّه علیهم السّلام: ٨/٣٧٩ ح21 و در آن فراز«وَاللهِ» نیست. و الفوائد المدنیّه، محمّد امین استرآبادی:382 مانند الوسائل. و دائره المعارف بزرگ و شریف جامع احادیث الشیعه تالیف تحت اشراف آیه الله بروجردی قدّس سرّه:١/٣١١ ح577 (109) از الوسائل.

ص:89

است که از غیر ما (اهل بیت نبوّت) پیروی کند، و به راستی کسی که موافق ما می باشد با دشمنان ما مخالف است، و کسی که با دشمنان ما در سخنی یا کاری موافقت کند، از (شیعیان) ما نیست و ما هم از (امامان) او نیستیم.

محمّد بن سنان از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام نقل کرد که فرمود: نَحْنُ جَنْبُ اللهِ، و... وَ بِنا فَتَحَ اللهُ، وَ بِنا خَتَمَ اللهُ، وَ نَحْنُ الْاَوَّلُونَ، وَ نَحْنُ الْآخِرُونَ، وَ نَحْنُ اَخْیارُ الدَّهْرِ، وَ نَوامیسُ الْعَصْرِ، وَ نَحْنُ سادَهُ الْعِبادِ، وَ ساسَهُ الْبِلادِ، وَ نَحْنُ النَّهْجُ الْقَویمُ، وَ الصِّراطُ الْمُسْتَقیمُ، وَ نَحْنُ عِلَّهُ الْوُجُودِ، وَ حُجَّهُ الْمَعْبُودِ. لا یَقْبَلُ اللهُ عَمَلَ عامِلٍ جَهِلَ حَقَّنا، وَ نَحْنُ قَنادیلُ النُّبُوَّهِ، وَ مَصابیحُ الرِّسالَهِ، وَ نَحْنُ نُورُ الْاَنْوارِ، وَ کَلِمَهُ الْجَبّارِ، وَ نَحْنُ رایَهُ الْحَقِّ الَّتی مَنْ تَبِعَها نَجا، وَ مَنْ تَاَخَّرَ عَنْها هَوٰی، وَ نَحْنُ اَئِمَّهُ الدّینِ، وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلینَ، وَ نَحْنُ مَعْدِنُ النُّبُوَّهِ، وَ مَوْضِعُ الرِّسالَهِ، وَ اِلَیْنا تَخْتَلِفُ الْمَلائِکَهُ، وَ نَحْنُ سِراجٌ لِمَنِ اسْتَضاءَ، وَ السَّبیلُ لِمَنِ اهْتَدٰی، وَ نَحْنُ الْقادَهُ اِلَی الْجَنَّهِ، وَ نَحْنُ الْجُسُورُ وَ الْقَناطِرُ، وَ نَحْنُ السَّنامُ الْاَعْظَمُ، وَ بِنا یَنْزِلُ الْغَیْثُ، وَ بِنا یَنْزِلُ الرَّحْمَهُ، وَ بِنا یُدْفَعُ الْعَذابُ وَ النَّقِمَهُ، فَمَنْ سَمِعَ هٰذَا الْهُدٰی فَلْیَتَفَقَّدْ فی قَلْبِهِ حُبَّنا، فَإِنْ وَجَدَ فیهِ الْبُغْضَ لَنا، وَ

ص:90

الْاِنْکارَ لِفَضْلِنا، فَقَدْ ضَلَّ عَنْ سَواءِ السَّبیلِ، لِاَنّا حُجَّهُ الْمَعْبُودِ، وَ تَرْجُمانُ وَحْیِهِ، وَ عَیْبَهُ عِلْمِهِ، وَ میزانُ قِسْطِهِ، وَ نَحْنُ فُرُوعُ الزَّیْتُونَهِ، و... (1) همانا ما جنب الله هستیم و... و خدا به سبب و وسیله ما آغاز نموده و پایان می بخشد و همانا ما نخستین مخلوقات [برترین از تمامی جهات] و آخرین هستیم و ما نیکوترین افراد در روزگاران هستیم، و ما نوامیس زمان هستیم، و همانا ما هستیم سرور تمامی بندگان، و زمامدار جهان، و همانا ما هستیم مکتبِ محکم و استوار، و صراط مستقیم، و همانا ما هستیم سبب ایجاد مخلوقات، و حجّت و دلیل الله.

خداوند از هیچ عبادت کننده ای عبادتش را نخواهد پذیرفت در صورتی که از حقوق ما آگاهی نداشته باشد، و بدان معترف نباشد. و به درستی که ما هستیم چراغدان نبوّت و چراغهای رسالت، و ما هستیم نور روشنایی ها [سبب روشنی آنچه نور می بخشد]، و کلمه خداوند جبّار، و ما هستیم پرچم برافراشته حقیقت که هر کس از آن پیروی بنماید نجات یابد، و آنکه از آن به


1- - دائره المعارف بزرگ و شریف بحارالأنوار:٢٦/259 ب5 ح37: و روی عن محمّد بن سنان، عن أبی عبدالله علیه السّلام قال:.

ص:91

عقب بیافتد گمراه شود، و ما هستیم امامان برحق از جانب حضرت الله بر دین اسلام، و رهبر پیشانی سفیدان از وضو، و ما هستیم معدن نبوّت، و محلّ قرار گرفتن رسالت پروردگار. و فرشتگان نزد ما آمد و شد می کنند، و ما هستیم چراغ برای آنکه به دنبال نور می گردد، و راه برای آنکه به دنبال راه هدایت است، و ما هستیم رهبرانی که به سویِ بهشت راهنمایی می کنند، و ما هستیم پل بر روی گذرگاه ها [راه رسیدن به رضای خداوند] و کوه های بزرگ، و همانا خداوند به سبب ما باران را فرو می فرستد، و رحمت خویش را جاری می سازد، و به سبب ما عذاب و سختی را دور می گرداند.

هرکس این هدایت را (ولایت ما اهل بیت) بشنود باید در قلب خود به دنبال محبّت ما بگردد، و اگر در قلبش بغض نسبت به ما اهل بیت را یافت و چنین می بیند که نمی تواند فضیلت و برتری های ما را بپذیرد و آن ها را انکار می نماید به تحقیق از راه راست گمراه گردیده، چرا که ما نشانه های پروردگار، و مترجمان (تبیین کنندگان) وحی، و خزانه علم الهی هستیم، و ما هستیم میزان و معیار در ترازوی عدل و قسط خداوند، و ما شاخه های درخت زیتون هستیم... .

تارک کتاب الله و سخن معصوم کافر است

ص:92

یونس بن عبد الرحمان گوید: به حضرت ابوالحسن اوّل، امام موسی کاظم علیه السّلام عرض کردم: به چه چیز الله را یگانه دانم (و بپرستم)؟ فرمود: یایُونُسُ! لا تَکُونَنَّ مُبْتَدِعاً، مَنْ نَظَرَ بِرَاْیِهِ هَلَکَ، وَ مَنْ تَرَکَ اَهْلَ بَیْتِ نَبِیِّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ضَلَّ، وَ مَنْ تَرَکَ کِتَابَ اللهِ وَ قَوْلَ نَبِیِّهِ کَفَرَ (1) ای یونس! هرگز بدعت گذار نباش، هر کس بر رأی و نظر خود، تکیه کرد هلاک شد و هرکس اهل بیت (معصوم) پیامبرش را ترک کرد گمراه شد، و هرکس کتاب الله و قول پیغمبرش را وانهاد، کافر شد.

حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا المرتضی علیه السّلام به یکی از اصحاب خود چنین فرمودند: ... یَا بْنَ اَبی مَحْمُودٍ! اِذا اَخَذَ النّاسُ یَمیناً وَ شِمالاً فَالْزَمْ طَریقَتَنا، فَاِنَّهُ مَنْ لَزِمَنا لَزِمْناهُ، وَ مَنْ فَارَقَنا فَارَقْناهُ، اِنَّ اَدْنٰی ما یَخْرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْاِیمانِ اَنْ یَقُولَ


1- الکافی:١/٥٦ باب البدع و الرأی و المقاییس...ح10- محمّد بن أبی عبدالله رفعه، عن یونس بن عبد الرّحمان قال: قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السّلام: بما أوحّد الله؟ فقال:. از او: وسائل الشیعه:٢٧/٤٠ ب٦ ح33157- 7

ص:93

لِلْحَصاهِ هٰذِهِ نَواهٌ ثُمَّ یَدینَ بِذٰلِکَ، وَ یَبْرَاَ مِمَّنْ خالَفَهُ. یَا ابْنَ اَبی مَحْمُودٍ! اِحْفَظْ ما حَدَّثْتُکَ بِهِ فَقَدْ جَمَعْتُ لَکَ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ (1) ... ای پسر ابی محمود! وقتی مردم به چپ و راست می روند تو ملازم راه ما باش، زیرا هر کس با ما همراه شود ما با او همراه خواهیم بود، و هرکس از ما جدا شد ما نیز از او جدا خواهیم شد.

کمترین چیزی که باعث می شود انسان از ایمان بیرون رود این است که در مورد سنگریزه بگوید این هسته است و سپس بدان معتقد شده و از مخالفین خود تبرّی جوید. ای پسر ابی محمود! آنچه را برایت گفتم حفظ کن و نگه دار که خیر دنیا و آخرت را برایت گرد آوردم.

تعلیم و تعلّم فلسفه در کلام اهل بیت علیهم السلام


1- کتاب شریف عیون اخبار الرضا علیه السّلام:١/٣٠٣ - ٣٠٤ب٢٨ ح63 حدّثنا أبی رضی الله عنه قال: حدّثنا الحسین بن أحمد المالکیّ، عن أبیه، عن إبراهیم بن أبی محمود، عن علیّ بن موسی الرضا علیهما السّلام:. در کتاب شریف بشاره المصطفی لشیعه المرتضی:٢/٢٢١ از الأمالی. و در وسائل الشیعه:٢٧/١٢٨ ب١٠ ح33394- 13 و بحارالأنوار:٢/١١٥ ب١٦ ح ١١٠ از العیون.

ص:94

در کتاب شریف توحید مفضّل بن عمرو صفحه٦٩ از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که حضرت در حدیثی فرمودند: ... فَتَبّاً وَ خَیْبَهً وَ تَعْساً لِمُنْتَحِلِی الْفَلْسَفَهِ، کَیْفَ عَمِیَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هٰذِهِ الْخِلْقَهِ الْعَجیبَهِ حَتّیٰ اَنْکَرُوا التَّدْبیرَ وَ الْعَمْدَ فیها؟!...(1) خسران و زیان همیشگی (خواری) و هلاکت (از رو به رو) بر گروندگان به فلسفه (فلسفه بافان) باد که چگونه دلهایشان از (دیدن و درک) این آفرینش عجیب کور شده است تا آنجا که منکر قصد و تدبیر (الله تعالی) درباره آن شده اند... .

حضرت امام حسن بن علیّ زکیّ عسکری علیه السّلام به ابوهاشم جعفری یکی از سادات و صحابی خاصّ آن حضرت فرمود:... یا اَباهاشِمْ! سَیَأتی زَمانٌ عَلَی النّاسِ... عُلَماؤُهُمْ شِرارُ خَلْقِ اللهِ عَلٰی وَجْهِ الْأرْضِ، لِاَنَّهُمْ یَمیلُونَ اِلَی الْفَلْسَفَهِ وَالتَّصَوُّفِ... ای ابوهاشم! زمانی فرا خواهد رسید که... علمای آنان


1- در کتاب شریف بحار الأنوار جلد٣ صفحه٧٥ باب٤ و جلد ٥٨ صفحه٣٢٧ باب ٤٧ ، و کتاب شریف مستدرک سفینه البحار جلد٨ صفحه٢٩٩ همه از توحید مفضّل نقل نموده اند.

ص:95

بدترین مخلوقات خداوندی روی زمین هستند زیرا به فلسفه و تصوّف می گرایند... .

و موردی که متفلسف ها و عرفا و متصوّفه و برخی از فریب خوردگان آنان به آن تمسّک می جویند روایتی است بدون سند در کتاب الصراط المستقیم بیاضی:١/213فصل١٨: ... فقال الدهقان: ما رأیت أعلم منک إلا أنّک ما أدرکت علم الفلسفه. فقال (أمیرالمؤمنین علیه السّلام): مَنْ صَفِیَ مِزاجُهُ اعْتَدَلَتْ طَبائِعُهُ، وَ مَنِ اعْتَدَلَتْ طَبائِعُهُ قَوِیَ اَثَرُ النَّفْسِ فیهِ، وَ مَنْ قَوِیَ اَثَرُ النَّفْسِ فیهِ سَما اِلٰی ما یَرْتَقیهِ، وَ مَنْ سَما اِلٰی ما یَرْتَقیهِ تَخَلَّقَ بِالْاَخْلاقِ النَّفْسانِیَّهِ، وَ اَدْرَکَ الْعُلُومَ الْلّاهوتِیَّهِ، وَ مَنْ اَدْرَکَ الْعُلومَ الْلاهوتِیَّهَ صارَ مَوْجوداً بِما هُوَ اِنْسانٌ، دونَ اَنْ یَکونَ مَوْجوداً بِما هُوَ حَیْوانٌ، وَ دَخَلَ فی بابِ الْمَلَکِیِّ الصّورِیِّ، وَ ما لَهُ عَنْ هٰذِهِ الْغایَهِ مَعْبَرٌ. فسجد الدهقان و أسلم ... دهقانی به امیرالمؤمنین علی علیه السّلام عرض کرد: داناتر از شما ندیده ام ولی علم فلسفه را درک ننموده ای.

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودند: هرکس مزاج او صافی گردد، طبایع او معتدل شود، و هرکس طبایع او معتدل شود اثر نفس در وی قوی گردد، و هرکس اثر نفس در او قوی گردد به سوی آنچه

ص:96

که ارتقایش دهد بالا رود، و هرکه به سوی آنچه ارتقایش دهد بالا رود به اخلاق نفسانی متخلّق گردد و علوم لاهوتی را درک نماید، و هرکس علوم لاهوتی را درک نماید، موجودی انسانی شود بما هو انسان نه حیوان، و به باب ملکی صوری (به صورت انسان) درآید، و او را از این پایان گذر (چاره ای) نیست. در اینجا دهقان سجده نمود و اسلام آورد.

با دقّت در این روایت که نقل سخن دهقان است که سخن از فلسفه آورد و نه امیرالمؤمنین علیه السّلام. و آنچه را که سیّد اصطهباناتی در السلسبیل نقل نموده و آنچه که در کشکول بهایی آمده است با زیادت بوده و همه مرسل اند و سندی ندارند.

و اضافه بر آن ها اینکه در فرج المهموم به دو سند متّصل نقل برخورد حضرت را با شخص مورد نظرآورده اند و در هیچ کدام سخن از فلسفه نرفته است و سخن از پیش گویی او بود برای حضرت که از ستارگان معلوم می شود که برای حضرت در جنگ نهروان سعد نحس شده است و برای خوارج نحس سعد شده است و حضرت را از جنگ نمودن منع می کرد که حضرت در پاسخ به او مطالبی علمی درباره علوم مختلفی سخن فرمودند و از آن ها علم نجوم بوده

ص:97

است.(1)

علم کلام حقیقی و صواب، برگرفته از کلام اهل بیت است


1- فرج المهموم فی تاریخ علماء النّجوم:102 ح٢٣ از جزء٢ کتاب شریف دلائل الإمامه طبری شیعی رضی الله عنه به سند متّصل از قیس بن سعد... . و در حدیث ٢٤ از همان کتاب به سند متّصل و تفصیل و طولی بیشتر غیر از حدیث قبلی از أصبغ بن نباته از أمیرالمؤمنین علیه السّلام... .

ص:98

فضیل بن عثمان گفت: گروهی از آنهایی که در باب ربوبیّت اهل کلام بودند بر حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام داخل شدند، حضرت به آن ها فرمود: اتَّقُوا اللهَ، وَ عَظِّمُوا اللهَ، وَ لا تَقُولُوا ما لا نَقُولُ، فَإِنَّکُمْ اِنْ قُلْتُمْ وَ قُلْنا، مِتُّمْ وَ مِتْنا، ثُمَّ بَعَثَکُمُ اللهُ وَ بَعَثَنا، فَکُنْتُمْ حَیْثُ شاءَ اللهُ وَ کُنّا(1) از (نافرمانی) خدا بترسید و حضرت الله را بزرگ شمارید، و آنچه را که ما نمی گوییم (مورد تأیید ما اهل بیت نیست) نگویید، زیرا اگر شما (عقیده خود را) بگویید و ما نیز بگوییم، شما می میرید و ما نیز می میریم، و خداوند شما را برانگیزد و ما را برانگیزد، و شما در جایگاهی باشید که حضرت الله خواهد، و ما نیز در جایی باشیم که او خواهد.

حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در حدیث صحیح


1- کتاب شریف التوحید:٤٥٧ ب٦٧ ح15 أبی رحمه الله قال: حدّثنا عبدالله بن جعفر الحمیریّ، عن أحمد بن محمّد بن عیسی قال: حدّثنا محمّد بن خالد، عن علیّ بن النّعمان، و صفوان بن یحیی، عن فضیل بن عثمان، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال: دخل علیه قوم من هؤلاء الّذین یتکلّمون فی الرّبوبیّه. فقال:. از او: وسائل الشیعه:١٦/١٩٩ ب٢٣ ح21341- 18 و إثبات الهداه:١/٨٩ ح12.

ص:99

فرمودند: یَهْلِکُ اَصْحابُ الْکَلامِ، وَ یَنْجُو الْمُسَلِّمُونَ، اِنَّ الْمُسَلِّمینَ هُمُ النُّجَباءُ (1) اصحاب کلام (متکلّمین) هلاک می شوند و تسلیم شدگان (در برابر الله) نجات می یابند، همانا تسلیم شدگان «نجیبان» هستند.

و حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در حدیث صحیح فرمودند: یَهْلِکُ اَصْحابُ الْکَلامِ، وَ یَنْجُو الْمُسَلِّمُونَ، اِنَّ الْمُسَلِّمینَ هُمُ النُّجَباءُ، یَقُولُونَ: هٰذا یَنْقادُ، اَمَا وَ اللهِ لَوْ عَلِمُوا کَیْفَ کانَ اَصْلُ الْخَلْقِ مَا اخْتَلَفَ اثْنانِ (2) اصحاب کلام )متکلّمین) هلاک می شوند و


1- بصائر الدرجات:١/٥٢١ ب٢٠ ح4 حدّثنا محمّد بن عیسی، عن حمّاد بن عیسی، عن الحسین بن المختار، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال :. التوحید:٤٥٨ ب٦٧ ح2٢ أبی رضی الله عنه قال: حدّثنا أحمد بن إدریس، عن محمّد بن أحمد، عن علیّ بن السّندیّ، عن حمّاد بن عیسی، عن الحسین بن المختار، عن أبی بصیر قال: قال أبو عبد الله علیه السّلام: ، مانند البصائر. اعتقادات الإمامیّه، الصدوق:٤٣ ب١١ و قال الصّادق علیه السّلام:، مانند البصائر. مختصر البصائر:٢٢١ باب ما جاء فی التسلیم لما جاء عنهم و ما قالوه علیهم السّلام... ح212/ 5 علیّ بن إسماعیل بن عیسی و یعقوب بن یزید و محمّد بن عیسی بن عبید، عن حمّاد بن عیسی، عن الحسین بن المختار القلانسیّ، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال:، مانند البصائر.
2- بصائر الدرجات:١/٥٢١ ب٢٠ ح5 حدّثنا أحمد بن محمّد، عن العبّاس بن معروف، عن عبد الله بن یحیی، عن ابن أذینه، عن أبی بکر الحضرمیّ قال: سمعت أبا عبدالله علیه السّلام یقول :. مختصر البصائر:٢٢٢ باب ما جاء فی التسلیم لما جاء عنهم و ما قالوه علیهم السّلام...ح213/ 6] محمّد بن عیسی بن عبید، عن العبّاس بن معروف، مانند البصائر و در آن است: هٰذا یَنْقادُ وَ هٰذا لا یَنْقادُ، اَمَا وَ اللهِ لَوْ عَلِمُوا کَیْفَ کَانَ اَصْلُ الْخَلْقِ مَا اخْتَلَفَ اثْنانِ.

ص:100

تسلیم شدگان نجات می یابند، همانا تسلیم شدگان «نجیبان» هستند. (اهل کلام) می گویند: این (طبق اصول ما است پس) ما آن را می پذیریم، امّا به حضرت الله سوگند که اگر کیفیّت اصل آفرینش را می دانستند، حتّی دو نفر با یکدیگر اختلاف نمی کردند.

از یونس بن یعقوب روایت شده که گفت: خدمت امام جعفر صادق علیه السّلام بودم که مردی از اهل شام خدمت حضرت رسید و عرضه داشت: من مردی صاحب و دارنده علم کلام و فقه و فرائض می باشم و آمده ام تا با اصحاب شما مناظره نمایم. امام صادق علیه السّلام فرمودند: کَلامُکَ مِنْ کَلامِ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ اَوْ مِنْ عِنْدِکَ؟ فقال: من کلام رسول الله صلّی الله علیه و آله و من عندی. فقال أبوعبدالله علیه السّلام: فَاَنْتَ اِذاً شَریکُ

ص:101

رَسُولِ اللهِ؟ قال: لا. قال: فَسَمِعْتَ الْوَحْیَ عَنِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ یُخْبِرُکَ؟ قال: لا. قال: فَتَجِبُ طاعَتُکَ کَما تَجِبُ طاعَهُ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ؟ قال: لا. فالتفت أبو عبدالله علیه السّلام إلیّ فقال: یایُونُسَ بْنَ یَعْقُوبَ! هٰذا قَدْ خَصَمَ نَفْسَهُ قَبْلَ اَنْ یَتَکَلَّمَ. ثمّ قال: یایُونُسُ! لَوْ کُنْتَ تُحْسِنُ الْکَلامَ کَلَّمْتَهُ. قال یونس: فیا لها من حسره. فقلت: جعلت فداک! إنّی سمعتک تنهی عن الکلام و تقول: ویل لأصحاب الکلام، یقولون هذا ینقاد و هذا لا ینقاد، و هذا ینساق و هذا لا ینساق، و هذا نعقله و هذا لا نعقله؟! فقال أبو عبد الله علیه السّلام: اِنَّما قُلْتُ: فَوَیْلٌ لَهُمْ اِنْ تَرَکُوا ما اَقُولُ، وَ ذَهَبُوا اِلٰی ما یُریدُونَ(1) آیا کلام تو از سخن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم


1- الکافی:١/١٧١ باب الاضطرار إلی الحجّه... ح4- علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عمّن ذکره، عن یونس بن یعقوب قال : کنت عند أبی عبدالله علیه السّلام فورد علیه رجل من أهل الشام فقال: إنّی رجل صاحب کلام و فقه و فرائض و قد جئت لمناظره أصحابک. فقال أبوعبدالله علیه السّلام:. الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد:٢/١٩٤ از شیخ فقیه شیعه ابن قولویه قدّس سرّه الشریف از کلینی مانند الکافی و در آن است:... اِنَّما قُلْتُ: وَیْلٌ لِقَوْمٍ تَرَکُوا قَوْلی، وَ ذَهَبُوا اِلٰی ما یُریدُونَ. تصحیح إعتقادات الإمامیّه:٧٠ فصل فی النهی عن الجدال: و قد ذکر الکلینیّ رحمه الله فی کتاب الکافی و هو من أجلّ کتب الشیعه و أکثرها فائده حدیث یونس بن یعقوب... . الإحتجاج علی أهل اللجاج:٢/٣٦٤ از یونس بن یعقوب مانند الکافی و در آن است: ... اِنَّما قُلْتُ: وَیْلٌ لِقَوْمٍ تَرَکُوا قَوْلی بِالْکَلامِ، وَ ذَهَبُوا اِلٰی ما یُریدُونَ. کشف الغمّه:٢/١٧٣ از یونس بن یعقوب مانند الکافی و در آن است: اِنَّما قُلْتُ: وَیْلٌ لِقَوْمٍ تَرَکُوا قَوْلی، وَ ذَهَبُوا اِلٰی ما یُریدُونَ.

ص:102

است یا از خودت؟ گفت: از کلام رسول الله صلّی الله علیه و آله و از خودم است.

امام صادق علیه السّلام فرمود: بنابر این تو شریک رسول الله هستی؟ گفت: نه. فرمود: پس وحی را الله عزّوجل به تو خبر داده و شنیده ای؟ گفت: نه. فرمود: بنابر این اطاعت از تو مانند اطاعت از رسول الله صلّی الله علیه و آله واجب است؟ گفت: نه. امام صادق علیه السّلام به من رو کرده و فرمودند: ای یونس بن یعقوب! این مرد پیش از آنکه وارد بحث شود با (اصول کلامی خودش) خودش را مخاصمه نمود و خود را محکوم کرد. سپس فرمود: ای یونس! اگر تو خوب علم کلام می دانستی با او گفتگو می کردی. یونس گفت: چه بسیار افسوس می خورم. یونس گفت: و گفتم: قربانت گردم! من خود از شما شنیدم که از علم کلام نهی می نمودی و

ص:103

می فرمودی: وای بر صاحبان علم کلام، می گویند: این پذیرفتنی است و این پذیرفتنی نیست، این روا است و این روا نیست، این را تعقّل می کنیم و این را تعقّل نمی کنیم. امام صادق علیه السّلام فرمود: همانا من گفتم: وای بر آن ها اگر گفتار مرا واگزارند، و دنبال آنچه خواهند بروند.

از احادیث درربار خاندان عصمت و طهارت که ملاحظه نمودید روشن شد که رای و نظر غیر معصوم هیچ اعتباری نداشته و خالی از خطا نیست، و بایست آنچه از خاندان عصمت و طهارت در منابع معتبر و با سند صحیح رسیده است، برای ما سرمشق باشد، خواه در معارف و احکام و اخلاق، خواه درباره خالق و مخلوق، و تکوین و تشریع.

یحیی بن زکریّای انصاری گفت: شنیدم حضرت امام جعفر صادق علیه السلام می فرمود: مَنْ سَرَّهُ اَنْ یَسْتَکْمِلَ الْاِیمانَ کُلَّهُ فَلْیَقُلْ: الْقَوْلُ مِنّی فی جَمیعِ الْاَشْیاءِ قَوْلُ آلِ مُحَمَّدٍ فیما اَسَرُّوا، وَ ما اَعْلَنُوا، وَ فیما بَلَغَنی عَنْهُمْ، وَ فیما لَمْ یَبْلُغْنی(1) هر که او را شاد


1- - الکافی: ١/٣٩١ باب التسلیم و فضل المسلّمین ...ح6- علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن الخشّاب، عن العبّاس بن عامر، عن ربیع المسْلیّ، عن یحیی بن زکریّا الأنصاریّ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: سمعته یقول :. مختصر البصائر: ٢٦٦ باب ما جاء فی التسلیم لما جاء عنهم علیهم السّلام و... ح260/ 6 أیّوب بن نوح، عن جمیل بن درّاج و الحسن بن علیّ بن عبد الله بن المغیره الخزّاز، عن العبّاس بن عامر القصبانیّ ، عن الرّبیع بن محمّد المکّیّ، عن یحیی بن زکریّا الأنصاریّ، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال: سمعته یقول: مَنْ سَرَّهُ اَنْ یَسْتَکْمِلَ الْاِیمانَ فَلْیَقُلْ: الْقَوْلُ مِنّی فی جَمیعِ الْاَشْیاءِ قَوْلُ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ فیما اَسَرُّوا، وَ فیمَا اَعْلَنُوا، وَ فیما بَلَغَنی، وَ فیما لَمْ یَبْلُغْنی. البرهان فی تفسیر القرآن: ٥/٨٦٤ ب٤ ح12121/ 28 از الکافی. بحار الأنوار: ٢٥/٣٦٤ ب١٣ ح2از منتخب البصائر.

ص:104

می کند که همه ایمان را کامل گرداند، پس بگوید: قول من در همه چیز قول آل محمّد است، در آنچه پنهان می کنند و آنچه آشکار می سازند، و در آنچه از جانب ایشان به من رسیده و در آنچه به من نرسیده است.

جز وحی و کلام خاندان وحی بدعت و شرک است

ص:105

امام محمّد باقر علیه السّلام در حدیثی فرموده باشند: اَدْنَی الشِّرْکِ اَنْ یَبْتَدِعَ الرَّجُلُ رَأیاً فَیُحِبَّ عَلَیْهِ وَ یُبْغِضَ(1) پایین ترین درجه شرک این است که آدمی از خود رأی و نظری داشته باشد و براساس نظر و تشخیص خود دیگران را (که موافق اویند) دوست و (آنان که با نظر او مخالفند) دشمن بدارد.

در حدیث صحیح ابوحمزه گوید: به امام محمّد باقر علیه السّلام عرض کردم: کم ترین میزان و درجه نصب (دشمنی با اهل بیت علیهم السّلام) چیست؟ فرمود: اَنْ یَبْتَدِعَ الرَّجُلُ شَیْئاً فَیُحِبَّ


1- المحاسن برقی:١/٢٠٧ ب٦ ح68 عن بعض أصحابنا، عن محمّد بن سنان، عن أبی خالد، عن محمّد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السّلام . من لا یحضره الفقیه:٣/٥٧٢ باب معرفه الکبائر التی أوعد الله عزّوجلّ علیها النار... ح4955 و روی محمّد بن مسلم عن ابی جعفر علیه السّلام مانند المحاسن. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال:٢٥٨ عقاب من ابتدع دینا... أبی رحمه الله قال: حدّثنی سعد بن عبد الله، عن أحمد بن أبی عبد الله، عن أبیه، عن محمّد بن سنان، عن أبی خالد، عن محمّد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السّلام، مانند المحاسن. بحار الأنوار:٢/٣٠٤ ب٣٤ ح42 از ثواب الأعمال و المحاسن.

ص:106

عَلَیْهِ وَ یُبْغِضَ عَلَیْه(1) اینکه آدمی از خود چیزی را بدعت گزارد و براساس آن (موافقان را) دوست بدارد و (مخالفان را) دشمن بدارد.

زراره گوید: محضر امام محمّد باقر علیه السّلام بودم که مردی از اهل کوفه درباره این سخن امیرالمؤمنین علیه السّلام پرسید که فرموده بود: سَلونی عَمّا شِئْتُمْ فَلا تَسْاَلُونِّی عَنْ شَیْ ءٍ اِلاّ اَنْبَأتُکُمْ بِهِ از من درباره هر چیزی که می خواهید بپرسید، زیرا درباره چیزی نمی پرسید مگر اینکه به یقین شما را بدان آگاه کنم. حضرت (امام باقر علیه السّلام) فرمود: اِنَّهُ لَیْسَ اَحَدٌ عِنْدَهُ عِلْمُ شَیْ ءٍ اِلاّ خَرَجَ مِنْ عِنْدِ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ، فَلْیَذْهَبِ النّاسُ حَیْثُ


1- من لایحضره الفقیه:٣/٥٧٢ باب معرفه الکبائر التی أوعد الله عزّوجلّ علیها النار ...ح4956 و روی الحسن بن محبوب، عن عبدالله بن سنان، عن أبی حمزه قال: قلت لأبی جعفر علیه السّلام: ما أدنی النّصب؟ قال:. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال:٢٥٨ عقاب من ابتدع دینا... حدّثنی محمّد بن موسی بن المتوکّل قال: حدّثنی عبد الله بن جعفر الحمیریّ، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب، عن الحسن بن محبوب، عن عبد الله بن سنان، عن أبی حمزه الثّمالیّ قال: قلت لأبی جعفر علیه السّلام: ما أدنی النّصب؟ فقال:، مانند کتاب الفقیه.

ص:107

شاءُوا، فَوَاللهِ لَیْسَ الْاَمْرُ اِلاّ مِنْ هاهُنا و أشار بیده إلی بیته(1) همانا هیچ کس نسبت به چیزی علم ندارد جز اینکه آن علم از نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمده است. مردم به هر کجا که می خواهند بروند، به خدا سوگند علم حق و درست نیست جز از اینجا و با دست به خانه خود اشاره کردند.

ابومریم گوید: امام محمّد باقر علیه السّلام به سلمه بن کهیل و حکم بن عتیبه فرمود: شَرِّقا وَ غَرِّبا لَنْ تَجِدا عِلْماً صَحیحاً اِلاّ شَیْئاً یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنا اَهْلَ الْبَیْتِ(2) (برای کسب علم) به شرق و غرب


1- الکافی:١/٣٩٩ ح2- عدّه من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نصر، عن مثنّی، عن زراره قال: کنت عند أبی جعفر علیه السّلام فقال له رجل من أهل الکوفه: یسأله عن قول أمیرالمؤمنین علیه السّلام: سَلونی عَمّا شِئْتُمْ فَلا تَسْاَلُونِّی عَنْ شَیْ ءٍ اِلاّ اَنْبَأتُکُمْ بِهِ؟ قال: . وسائل الشیعه:٢٧/٦٩ ب٧ ح33223- 21 از الکافی و در آن است: عِلْمٌ اِلاّ شَیْ ءٌ... .
2- - بصائرالدرجات:١/١٠ ب٦ ح4 حدّثنا أحمد بن محمّد، عن الحسین بن علیّ، عن أبی إسحاق ثعلبه، عن أبی مریم قال: قال أبوجعفر علیه السّلام لسلمه بن کهیل و الحکم بن عتیبه:. الکافی:١/٣٩٩ ح3- عدّه من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء، عن ثعلبه بن میمون، عن أبی مریم قال: قال أبوجعفر علیه السّلام لسلمه بن کهیل و الحکم بن عتیبه: شَرِّقا وَ غَرِّبا فَلا تَجِدانِ عِلْماً صَحیحاً اِلاّ شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنا اَهْلَ الْبَیْتِ. رجال الکشّی، إختیار معرفه الرجال:٢٠٩ ح369 حدّثنی محمّد بن مسعود، قال: حدّثنی علیّ بن محمّد بن فیروزان القمّیّ قال: أخبرنی محمّد بن أحمد بن یحیی، عن العبّاس بن معروف، عن الحجّال، عن أبی مریم الأنصاریّ، قال ، قال لی أبو جعفر علیه السّلام: قُلْ لِسَلَمَهَ بْنِ کُهَیْلٍ وَ الْحَکَمِ بْنِ عُتَیْبَهَ: شَرِّقا اَوْ غَرِّبا لَنْ تَجِدا عِلْماً صَحیحاً اِلاّ شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنا اَهْلَ الْبَیْتِ. وسائل الشیعه:٢١/٤٧٧ ب٨٤ ح27632- 3 از الکافی و در جلد٢٧/٤٣ ب٦ ح٣٣١٦٦-١٦ از الکافی و البصائر و در جلد٢٧/٦٩ ب٧ ح٣٣٢٢٤-٢٢ از الکافی و رجال کشّی، بحار الأنوار:٢/٩٢ ب١٤ ح20 از البصائر و رجال کشّی، و در جلد ٤٦/٣٣٥ ب٨ ح21 از الکافی، مستدرک الوسائل:١٧/٢٧٤ ب٧ ح21324- 23 از البصائر.

ص:108

بروید هرگز علم (بی خطا و) صحیح نمی یابید مگر آنچه از نزد ما اهل بیت خارج شود.

در حدیث موثّقی از ابوحمزه ثمالی که گوید: امام جعفر صادق علیه السّلام به من فرمودند: اِیّاکَ وَ الرِّئاسَهَ وَ اِیّاکَ اَنْ تَطَاَ اَعْقابَ الرِّجالِ از ریاست بپرهیز، و بپرهیز از اینکه دنبال مردم

ص:109

بروی. ابوحمزه گوید: عرضه داشتم: قربانت گردم! ریاست را دانستم، امّا اینکه دنبال مردم نروم، من دو سوّم هر چه دارم از این است که دنبال مردم رفته ام. به من فرمود: لَیْسَ حَیْثُ تَذْهَبُ، اِیّاکَ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّهِ فَتُصَدِّقَهُ فی کُلِّ ما قالَ(1) چنین نیست که


1- - الکافی:٢/٢٩٨ باب طلب الرئاسه ...ح5- محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن أیّوب، عن أبی عقیله الصّیرفی قال: حدّثنا کرّام، عن أبی حمزه الثّمالیّ قال: قال لی أبوعبدالله علیه السّلام: اِیّاکَ وَ الرِّئاسَهَ وَ اِیّاکَ اَنْ تَطَاَ اَعْقابَ الرِّجالِ. قال: قلت: جعلت فداک أمّا الرّئاسه فقد عرفتها و أمّا أن أطأ أعقاب الرّجال فما ثلثا ما فی یدی إلّا ممّا وطئت أعقاب الرّجال . فقال لی: لَیْسَ حَیْثُ تَذْهَبُ اِیّاکَ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّهِ فَتُصَدِّقَهُ فی کُلِّ ما قالَ. معانی الأخبار: ١٦٩ باب معنی وطء أعقاب الرجال ...ح1 حدّثنی محمّد بن علیّ ماجیلویه رضی الله عنه، عن عمّه، عن محمّد بن علیّ الکوفیّ، عن حسین بن أیّوب بن أبی عقیله الصّیرفیّ، عن کرّام الخثعمیّ، عن أبی حمزه الثّمالیّ قال: قال أبو عبد الله علیه السلام: اِیّاکَ وَ الرِّئاسَهَ وَ اِیّاکَ اَنْ تَطَاَ اَعْقابَ الرِّجالِ. فقلت: جعلت فداک أمّا الرّئاسه فقد عرفتها و أمّا أن أطأ أعقاب الرّجال فما ثلثا ما فی یدی إلّا ممّا وطئت أعقاب الرّجال فقال: لَیْسَ حَیْثُ تَذْهَبُ اِیّاکَ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّهِ فَتُصَدِّقَهُ فی کُلِّ ما قالَ. وسائل الشیعه: ٢٧/١٢٦ ب١٠ ح33387- 6 و بحار الأنوار: ٧٠/١٥٠ ب١٢٤ ح 4 از الکافی. بحار الأنوار: ٢/٨٣ ب١٤ ح5 و ج ٧٠/١٥٣ ب١٢٤ ح10از المعانی.

ص:110

فهمیدی، مقصود این است که تو غیر از حجّت خدا شخص دیگری را بدون دلیل (به جای او) به امامت برگزینی و هر چه گوید تصدیقش نمایی.

و در حدیث دیگری به سفیان بن خالد مانند همین کلام را فرمودند و اضافه نمودند: وَ تَدْعُوَ النّاسَ اِلٰی قَوْلِهِ (1) و مردم را برای شنیدن (و پذیرفتن) گفتارش دعوت کنی.

عرفان ... از دیدگاه معصومین و تکلیف ما درباره اهل بدعت


1- - معانی الأخبار: ١٧٩ باب معنی قول الصادق جعفر بن محمّد علیه السلام من طلب الرئاسه هلک ...ح1 حدّثنا أبی رضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبد الله قال: حدّثنا محمّد بن الحسین قال: حدّثنی أبوحفص محمّد بن خالد، عن أخیه سفیان بن خالد قال: قال أبو عبد الله علیه السّلام: یا سُفْیانُ! اِیّاکَ وَ الرِّئاسَهَ فَما طَلَبَها اَحَدٌ اِلاّ هَلَکَ. فقلت له: جعلت فداک قد هلکنا، إذ لیس أحد منّا إلّا و هو یحبّ أن یذکر و یقصد و یؤخذ عنه. فقال: لَیْسَ حَیْثُ تَذْهَبُ إِلَیْهِ، اِنَّما ذٰلِکَ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّهِ، فَتُصَدِّقَهُ فی کُلِّ ما قالَ، وَ تَدْعُوَ النّاسَ إِلٰی قَوْلِهِ. وسائل الشیعه: ٢٧/١٢٩ ب١٠ ح33396- 15 از المعانی.

ص:111

رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اِنَّ عِنْدَ کُلِّ بِدْعَهٍ تَکُونُ مِنْ بَعْدی یُکادُ بِهَا الْإِیمانُ وَلِیّاً مِنْ اَهْلِ بَیْتی مُوَکَّلاً بِهِ یَذُبُّ عَنْهُ، یَنْطِقُ بِإِلْهامٍ مِنَ اللهِ، وَ یُعْلِنُ الْحَقَّ، وَ یُنَوِّرُهُ، وَ یَرُدُّ کَیْدَ الْکائِدینَ، یُعَبِّرُ عَنِ الضُّعَفاءِ، فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الْاَبْصارِ، وَ تَوَکَّلُوا عَلَی اللهِ(1) هر بدعتی بعد از من باشد که دام ایمان کنند سرپرستی از


1- الکافی:١/٥٤ باب البدع و الرأی و المقاییس... ح5 1- 136- 3 محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن معاویه بن وهب قال: سمعت أباعبدالله علیه السّلام یقول: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم :. المحاسن:١/٢٠٨ ب٦ ح71 عن الحسن بن محبوب، عن معاویه بن وهب قال: سمعت أبا عبد الله علیه السّلام یقول: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم : اِنَّ لِلّهِ عِنْدَ کُلِ بِدْعَهٍ تَکُونُ بَعْدی یُکادُ بِهَا الْاِیمانُ وَلِیّاً مِنْ اَهْلِ بَیْتی مُوَکَّلاً بِهِ یَذُبُّ عَنْهُ، یَنْطِقُ بِاِلْهامٍ مِنَ اللهِ، وَ یُعْلِنُ الْحَقَّ، وَ بِنُورِهِ یَرُدُّ کَیْدَ الْکائِدینَ -یَعْنی عَنِ الضُّعَفاءِ-، فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الْاَبْصارِ، وَ تَوَکَّلُوا عَلَی اللهِ . دائره المعارف شریف بحار الانوار:٢/٣١٥ ب٣٤ ح78 از المحاسن و در آن است: ... وَ یُنَوِّرُهُ، وَ یَرُدُّ کَیْدَ الْکائِدینَ، وَ یُعَبِّرُ عَنِ الضُّعَفاءِ... .

ص:112

خاندانم گماشته است که از آن (ایمان) دفاع کند، او به الهام از طرف الله تعالی سخن گوید، و حق را آشکارا علام کرده و آن را روشن نماید، و نیرنگ نیرنگبازان را برگرداند و زبان ناتوانان باشد، پس ای هوشمندان پند گیرید و به الله توکّل کنید.

رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فی اُمَّتی فَلْیُظْهِرِ الْعالِمُ عِلْمَهُ، فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَهُ اللهِ(1) آنگاه که بدعت ها در امّت من آشکار شد، بر عالم واجب


1- الکافی:1/54 باب البدع و الرأی و المقاییس... ح2: الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور العمّیّ یرفعه قال:. و درالمحاسن نیز مانند آن روایت شده. و وسائل الشیعه:16/271، 40- باب وجوب إظهارالعلم عند ظهور... ح21546: از عیون أخبارالرضا علیه السلام: محمّد بن الحسن، عن الصّفّار، عن محمّد بن یحیی،(عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید)، عن محمّد بن جمهور، عن أحمد بن الفضل، عن یونس بن عبد الرّحمان، فی حدیث قال: روّینا عن الصّادقین علیهم السّلام أنّهم قالوا: «اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَی الْعالِمِ اَنْ یُظْهِرَعِلْمَهُ، فَاِنْ لَمْ یَفْعَلْ سُلِبَ نُورَ الْاِیمانِ». و در بحارالأنوار:54/234: روی عن سیّد المرسلین صلّی الله علیه و آله و سلّم: «اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فی اُمَّتی فَلْیُظْهِرِ الْعالِمُ عِلْمَهُ، وَ اِلّا فَعَلَیْهِ لَعْنَهُ اللهِ، وَ الْمَلائِکَهِ، وَ النّاسِ اَجْمَعینَ ».

ص:113

است علم خود را آشکار نماید (با علم خود با بدعت مبارزه نماید)، کسی که چنین نکند، لعنت الله بر او باد.

از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام روایت شده که فرموده اند: اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَی الْعالِمِ اَنْ یُظْهِرَ عِلْمَهُ فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ سُلِبَ نُورَ الْإِیمانِ (1) چون بدعت ها آشکار شوند، بر عالِم واجب است علم خود را آشکار کند، اگر چنین نکند (با بدعت ها مبارزه نکند)، نور ایمان از او گرفته خواهد شد.

محدّث جلیل محمّد بن الحسن الحرّ قدّس سرّه الشریف می فرماید: شیخ اجلّ ما بهاء الدین محمّد عاملی در کتاب کشکول گفته: رسول الله صلّی الله علیه وآله فرمودند: لا تَقومُ السّاعَهُ عَلٰی اُمَّتی حَتّیٰ یَخْرُجَ قَوْمٌ مِنْ اُمَّتی اِسْمُهُمْ صوفِیَّهٌ، لَیْسوا مِنّی وَ اِنَّهُمْ یَهودُ اُمَّتی، یَحْلَقونَ لِلذِّکْرِ، وَ یَرْفَعونَ اَصْواتَهُمْ بِالذِّکْرِ، یَظُنّونَ اَنَّهُمْ عَلٰی طَریقِ الْاَبْرارِ، بَلْ هُمْ اَضَلُّ مِنَ الْکُفّارِ، وَ هُمْ اَهْلُ النّارِ، لَهُمْ


1- رجال الکشّی:٤٩٣ ح٩٤٦، علل الشّرایع:١/٢٣٥ ب١٧١ ح١، عیون أخبار الرّضا علیه السّلام:١/١١٢ ب١٠ ح٢، الغیبه، للشّیخ الطّوسی رحمه الله:٦٣، وسائل الشّیعه:١٦/٢٧١ ب٤٠ ح٢١٥٤٦ عن العیون، بحارالأنوار:٤٨/٢٥٢ ب١٠ عن کلّهم.

ص:114

شَهْقَهٌ کَشَهْقَهِ الْحِمارِ، وَ قَوْلُهُمْ قَوْلُ الْاَبْرارِ، وَ عَمَلُهُمْ عَمَلُ الْفُجّارِ، وَ هُمْ مُنازِعونَ لِلْعُلَماءِ، لَیْسَ لَهُمْ اِیمانٌ، وَ هُمْ مُعْجِبونَ بِاَعْمالِهِمْ، لَیْسَ لَهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ اِلاَّ التَّعَب(1) روز قیامت بر امت من برپا نشود مگر


1- - الإثنا عشریّه:٣٤ روی شیخنا الأجلّ الأفضل الشیخ بهاء الدین محمّد العاملی فی کتاب الکشکول قال: قال النبیّ صلّی الله علیه وآله:. منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه میرزا حبیب الله خوئی:١٤/٣ المقام٣ فی روضات الجنّات من الکشکول للشیخ البهائی قال: قال النّبی صلّی الله علیه و آله و سلّم: لا تَقومُ السّاعَهُ عَلٰی اُمَّتی حَتّیٰ یَخْرُجَ قَوْمٌ مِنْ اُمَّتی یَحْلِقونَ لِلذِّکْرِ رُؤُوسُهُمْ، وَ یَرْفَعونَ اَصْواتَهُمْ بِالذِّکْرِ، یَظُنّونَ اَنَّهُمْ عَلٰی طَریقِ إِبْراهیمَ عَلَیْهِ السَّلامُ، بَلْ هُمْ اَضَلُّ مِنَ الْکُفّارِ، لَهُمْ شَهْقَهٌ کَشَهْقَهِ الْحِمارِ، وَ قَوْلُهُمْ کَقَوْلِ الْفُجّارِ، وَ عَمَلُهُمْ عَمَلُ الْجُهّالِ، وَ هُمْ یُنازِعونَ الْعُلَماءَ، لَیْسَ لَهُمْ اِیمانٌ، وَ هُمْ مُعِجبونَ بِاَعْمالِهِمْ، لَیْسَ لَهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ إِلاَّ التَّعَبُ. و در کتاب سفینه البحار چاپ جدید:٥/٢٠٠ اقول: و لمیرزا محمّد بن عبد النبیّ النیسابوریّ رساله فی ردّ الصوفیّه سمّاها (نفثه المصدور) أورد فیها هذه الأخبار و نقل عن کشکول شیخنا البهائیّ رحمه الله عن النبیّ صلّی الله علیه و آله و سلّم أنّه قال: لا یَقومُ السّاعَهُ عَلٰی اُمَّتی حَتّیٰ یَقومَ قَوْمٌ مِنْ اُمَّتی إِسْمُهُمْ صوفِیَّهٌ، لَیْسوا مِنّی وَ اِنَّهُمْ یَحْلَقونَ لِلذِّکْرِ، وَ یَرْفَعونَ اَصْواتَهُمْ، یَظُنّونَ اَنَّهُمْ عَلٰی طَریقَتی، بَلْ هُمْ اَضَلُّ مِنَ الْکُفّارِ، وَ هُمْ اَهْلُ النّارِ، لَهُمْ شَهیقُ الْحِمارِ در سفینه تا اینجا ذکر شده است و؟! .

ص:115

اینکه گروهی از امت من به نام صوفیّه پدیدار شوند، که از پیروان من نیستند. همانا اینان یهود امّت من (از جرگه اسلام خارج) هستند آن ها برای ذکر دور هم حلقه زده و صداهای خود را بلند می نمایند، و گمان می کنند بر راه نیکان هستند، نه، بلکه آنان از کافران نیز گمراه تر بوده و اهل آتش هستند.

آنان را صدایی بسیار بلند مانند صدای بلند الاغ است، سخن آنان سخن نیکان است امّا عمل آنان عمل زشت کاران. با علما جدال و درگیری می کنند. ایمان ندارند و به کارهای خود خوش بین و راضی هستند (حال آنکه) از کارهای خودشان جز خستگی به آنان

ص:116

نمی رسد (از انجام آن کارها سودی نبرده و نزد خداوند پاداشی ندارند).

صاحب الإثنا عشریّه پس از نقل این حدیث شریف فرموده است: أقول: هذا فی معناه کأمثاله صریح مشتمل علی غایه المبالغه فی الردّ علیهم، و النصّ علی فساد اعتقادهم، و بطلان مذهبهم، و الحکم بکفرهم، و خروجهم من الأمّه، فإنّ الجارّ متعلّق بیخرج، و إلاّ لتناقض الحدیث علی أنّ کونهم من الأمّه مع الحکم علیهم بما حکم یدلّ علی کونهم من الفرق الهالکه می گویم: این حدیث در معنا همچون مانندهایش صریح و شامل است در ردّ بر آن ها (صوفیان)، و نصّ است در فساد اعتقاد و باطل بودن مذهب آنان، و حکم به کفر و خارج بودن آنان از امّت اسلام... .

در حدیث صحیح از امام جعفر صادق علیه السّلام است که رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اِذا رَاَیْتُمْ اَهْلَ الرَّیْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدی فَاَظْهِرُوا الْبَراءَهَ مِنْهُمْ، وَ اَکْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ، وَ الْقَوْلَ فیهِمْ، وَ الْوَقیعَهَ، وَ باهِتُوهُمْ، کَیْلا یَطْمَعُوا فِی الْفَسادِ فِی الْاِسْلامِ، وَ یَحْذَرَهُمُ النّاسُ، وَ لا یَتَعَلَّمُوا مِنْ بِدَعِهِمْ، یَکْتُبِ اللهُ لَکُمْ بِذٰلِکَ

ص:117

الْحَسَناتِ، وَ یَرْفَعْ لَکُمْ بِهِ الدَّرَجاتِ فِی الْآخِرَهِ(1) هر گاه پس از من اهل شک (و تردید) و بدعت را دیدید از آن ها بیزاری جویید، و بسیار به آن ها دشنام دهید، و درباره آن ها بد گویید، به آنان طعن زنید و (با حجّت های قاطع) آنان را بهت زده (و ناچار از سکوت کنید و خفه و وامانده سازید)، تا به فساد در اسلام طمع نکنند، و مردم از آن ها برحذر شوند (دوری کنند)، و از بدعت های آن ها نیاموزند، و تا خدا برای شما در برابر این کار حسنات نویسد، و


1- - الکافی:٢/٣٧٥ باب مجالسه أهل المعاصی... ح4 محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن داود بن سرحان، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:. در کتاب (تنبیه الخواطر) مجموعه ورّام:٢/١٦٢ جزء٢ مانند آن را به طور مرسل آورده است. کتاب الوافی:١/٢٤٥ ح182- 5 و الشافی ملا محسن فیض کاشانی:١١٠ ح[137] 6 و وسائل الشیعه:١٦/٢٦٧ ب٣٩ ح21531- 1 و الفصول المهمّه فی أصول الأئمّه (تکمله الوسائل) :٢/٢٣٢ ح[1723] و هدایه الأمّه إلی أحکام الأئمّه علیهم السّلام:٥/٥٩٤ ح149 «7» و مجمع البحرین:٢/١٣٦ مادّه(غیب) و منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (خوئی):١٣/٨٦ و ج١٥/٣٢٢ و بحار الأنوار:٧١/٢٠٢ ب١٤ ح41 و ج٧٢/١٦١ ب٥٧ و ج٧٢/٢٣٥ ب٦٦ همه از کافی شریف نقل کردند.

ص:118

درجات آخرت را برای شما بالا برد.

مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودند: مَنْ مَشٰی اِلٰی صاحِبِ بِدْعَهٍ فَوَقَّرَهُ فَقَدْ مَشٰی فی هَدْمِ الْاِسْلامِ(1) آن کس که به سوی صاحب بدعت برود و او را بزرگ دارد و احترام کند، همانا با این کار قدم در راه نابودی اسلام گزارده است.

و محقّق اردبیلی می فرماید: از آن جمله، حدیثی است که سیّد مرتضی در کتاب «فصول» و ابن حمزه در کتاب «الهادی الی


1- - کتاب شریف المحاسن:١/٢٠٨ ب٦ ح73 عن أبیه، عن هارون بن الجهم، عن حفص بن عمرو، عن أبی عبد الله، عن أبیه، عن علیّ علیه السّلام قال: مَنْ مَشٰی اِلٰی صاحِبِ بِدْعَهٍ فَوَقَّرَهُ، فَقَدْ مَشٰی فی هَدْمِ الْاِسْلامِ . و کتاب شریف المحاسن:١/٢٠٨ ب٦ ح72 عن یعقوب بن یزید، عن محمّد بن جمهور العمّیّ، رفعه قال: مَنْ اَتٰی ذا بِدْعَهٍ فَعَظَّمَهُ ، فَاِنَّما سَعٰی فی هَدْمِ الْاِسْلامِ . کتاب شریف الکافی:١/٥٤ باب البدع و الرأی و المقاییس... ح3 (الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد)، عن محمّد بن جمهور، رفعه قال : مَنْ اَتٰی ذا بِدْعَهٍ فَعَظَّمَهُ فَاِنَّما یَسْعٰی فی هَدْمِ الْاِسْلامِ. دائرهالمعارف شریف وسائل الشیعه:١٦/٢٦٧ ب٣٩ ح21532- 2- از المحاسن و الکافی مانند المحاسن. بحار الأنوار:٢/٣٠٤ ب٣٤ ح45 از المحاسن.

ص:119

النّجاه» و «کتاب ایجاز المطالب» به سند خود از شیخ مفید رحمه الله و او به سند خود از امام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصّادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: «اِذا رَاَیْتُمْ اَهْلَ الْبِدَعِ وَ الرَّیْبِ بَعْدی، فَاَظْهِروا الْبَراءَهَ مِنْهُمْ، وَ اَکْثِروا مِنْ سَبِّهِمْ، وَ الْقَوْلَ فیهِمْ، وَ الْوَقیعَهَ، وَ باهِتوهُمْ، کَیْلا یَطْمَعوا فِی الْفَسادِ فِی الْاِسْلامِ، وَ یَحْذَرَهُمُ النّاسُ، وَ لا یَتَعَلَّمونَ مِنْ بِدْعَتِهِمْ، یَکْتُبُ اللهُ لَکُمْ بِذٰلِکَ الْحَسَناتِ، وَ یَرْفَعُ لَکُمْ بِهِ الدَّرَجاتِ فِی الْآخِرَهِ» و حال آنکه ما ذکر عقاید و مذاهب و قبایح و فضایح ایشان را در این کتاب مختصر کردیم. و اگر کسی خواهد که به تفصیل بر بعضی دیگر از احادیثی که در مذمّت ایشان واقع است، مطّلع گردد به کتاب «الفصول» و کتاب «الهادی الی النّجاه» رجوع کند و دیگر آنکه هرگاه جماعتی از آن ها که دعوی علم و دانش کنند از این طور اخبار و احادیث بی خبر باشند و بعضی از ایشان کتمان امثال این احادیث را تقیّه نام کنند و جماعتی فریب دنیا و گول نفس و هوی خورده به پنهان داشتن اینطور اخبار و احادیث هم اکتفا نکنند بلکه به اغوای شیطان، خود طریق مخالفان پیش گیرند، البتّه جماعتی را شبهه روی می دهد و نزد دیگران رفته رفته شبهه به کثرت حجّت می گردد، و مرتبه

ص:120

مرتبه دین از دست می رود. و باید دانست که این حدیث که گذشت در کتاب مستطاب کلینی نیز در باب مجالست اهل معاصی به سند صحیح مسطور است. اگر چه اکثر اهل روزگار از غایت بی خبری از دین یا به واسطه بی اعتقادی به شریعت حضرت سیّد المرسلین صلّی الله علیه و آله، به علّت مماثلت و جنسیّت با اهل عصیان و بدعت، مجالست و مصاحبت می نمایند و ایشان را درویش نام می کنند.(1)

و محقّق اردبیلی می نویسند: و حدیث دیگر به سند صحیح از احمد بن محمّد بن ابی نصر مذکور است و روایت شده که او گفت: مردی به امام صادق علیه السّلام عرض نمود: گروهی به نام صوفیّه در زمان ما ظاهر شده اند، درباره آن ها چه می گویید؟ فرمود: اِنَّهُمْ اَعْداؤُنا، فَمَنْ مالَ اِلَیْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ، وَ یُحْشَرُ مَعَهُمْ. وَ سَیَکُونُ اَقْوامٌ یَدَّعُونَ حُبَّنا، وَ یَمیلُونَ اِلَیْهِمْ، وَ یَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ، وَ یُلَقِّبُونَ اَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ، وَ یُاَوِّلُونَ اَقْوالَهُمْ. اَلا فَمَنْ مالَ اِلَیْهِمْ فَلَیْسَ مِنّا، وَ اِنّا مِنْهُ بِراءٌ، وَ مَنْ اَنْکَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَیْهِمْ، کانَ کَمَنْ جاهَدَ الْکُفّارَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سلَّمَ می نویسد: و حدیث دیگر به سند صحیح از احمد بن محمّد بن ابی نصر مذکور است و روایت شده که او گفت: قال رجل من اصحابنا للصادق جعفر بن محمّد علیه السّلام: قد ظهر فی هذا الزمان قوم یقال لهم الصوفیّه فما تقول فیهم؟ قال علیه السّلام:.

از او: الإثنا عشریّه:٤٧ و إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات:٤/٢٠٤ الفصل٣٥ ح247 و مقامع الفضل:٢/٥٤١ و منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه: ١٣/٣٤٠ المقام٥ و ج١٤/٧ المقام٨ و الهدایا لشیعه أئمّه الهدی:١/٩٩ المقدمه ١٠ و البراهین القاطعه:٢/٣٤٦ و مستدرک الوسائل: ١٢/٣٢٣ ح14205- 15. و جامع أحادیث الشیعه: ١٤/٤٥٠ ح3074 (32) از مستدرک الوسائل. و همه تصریح نموده اند که حدیث صحیح است. مستدرک الوسائل:١٢/٣٢٣ ب٣٧ ح14205- 15 پس از نقل حدیث اظهار نظر فرموده: و الظّاهر أنّه رحمه الله أخذ الخبر عن کتاب الفصول التّامّه للسّیّد الجلیل أبی تراب المرتضی بن الدّاعی الحسینیّ الرّازیّ صاحب تبصره العوامّ کما یظهر من بعض القرائن ظاهر آن است که محقّق اردبیلی این خبر را از کتاب الفصول نوشته سیّد جلیل ابو تراب مرتضی داعی حسینی رازی صاحب تبصره العوام گرفته باشد چنانچه از بعضی قرائن بر می آید.

(2) آنان دشمنان ما (اهل بیت)


1- کتاب شریف حدیقه الشیعه:٤/٧٩٩ فصل٢.
2- کتاب شریف حدیقه الشیعه:٥٦٣ چاپ اسلامیّه و چاپ جدید: ٤/٧٤٧

ص:121

هستند، پس هرکس به آنان میل کند (نزد ما) با آنان بوده (از پیروان ایشان خواهد بود) و با آنان محشور می شود. و به زودی گروه هایی خواهند بود که ادّعای دوستی ما را می کنند حال آنکه به آنان (صوفیه) میل می کنند و خود را شبیه آنان کرده و به لقب آنان،

ص:122

ملقّب می سازند و سخنان صوفیان را تأویل می کنند. آگاه باشید! هرکس که میل به آنان داشته باشد، از (شیعیان) ما نیست، و ما (اهل بیت) از او بیزاریم، و هرکس آنان را انکار نماید و ردّ بر آنان کند، مانند کسی خواهد بود که در پیش روی رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم با کافران جهاد نموده است.

محدّث جلیل محمّد بن حسن حرّ عاملی قدّس سرّه پس از نقل این روایت فرموده: أقول: فی هذا تصریح کما تری بما ذکرناه سابقا مراراً من أنّ الشیعه لم یکن أحد منهم فی زمن الأئمّه علیهم السّلام صوفیّاً لمنعهم لهم ذلک وعدم رخصتهم فیه، و هو صریح أیضا فی بطلان طریقه من یتجدّد منهم، و فی وجوب النهی عن اتّباعهم، ولم یزل هذا المعنی یرد عنهم علیهم السّلام مکرّرا،ً و فی ذلک و أمثال غایه المبالغه و التأکید(1) همان گونه که ملاحظه می کنید و قبلا نیز آن را مکرر یادآور شدیم این روایت صراحت دارد که هیچ یک از شیعیان در زمان معصومین علیهم السّلام، در سلک صوفی گری قرار نداشته اند زیرا امامان علیهم السّلام آنان را از چنین اعمالی بازداشته و اجازه این کار را به آن ها نمی دادند و نیز بر بطلان شیوه افرادی که تازه در آن وادی قرار گرفته اند و نیز بر وجوب نهی از پیروی آنان


1- - الإثناعشریّه:32 – 33.

ص:123

تصریح می کند و روایاتی به این معنی به طور مکرر، پیوسته از امامان علیهم السّلام وارد شده و در این روایت و امثال آن در عدم پیروی از صوفیان فوق العاده تاکید و سفارش شده است.

و محقّق اردبیلی فرموده: پس بدان که صوفیّه قاطبه از مخالفین ائمّه معصومین علیهم السّلام اند و از امامان معصوم حدیث بسیار در طعن ایشان منقول است، و چون چنین نباشد و حال آنکه، در کتاب مستطاب کلینی مسطور است به سند صحیح از حضرت ابی عبد الله جعفر بن محمّد الصادق علیه السّلام که آن حضرت فرمود که پیغمبرخدا فرمود: «اِنَّ عِنْدَ کُلِّ بِدْعَهٍ یَکُونُ مِنْ بَعْدِی یُکادُ بِهَا الْاِیمانُ وَلِیّاً مِنْ اَهْلِ بَیْتی مُوَکَّلاً وَ یَذُبُّ عَنْهُ، یَنْطِقُ بِاِلْهامٍ مِنَ اللهِ، وَ یُعْلِنُ الْحَقَّ بِنورِهِ، وَ یَرُدُّ کَیْدَ الْکائِدینَ، فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الْاَبْصارِ» پس چون تواند بود که مذهبی و بدعتی که در زمان امام جعفر صادق علیه السّلام وضع کنند که همه ائمّه معصومین علیهم السّلام اهل آن بدعت را به مبتدعه موسوم سازند؟ چنانکه بر پیروان احادیث ایشان ظاهر است آن حضرت در آن باب سخن نگوید و خاموش بنشیند. و دیگر بدان که از آن جناب در ردّ طایفه مبتدعه احادیث منقول بسیار است و اگر چه از باقی ائمّه اثنی عشر که از

ص:124

اولاد اطهار آن حضرت اند حدیث بسیار در ردّ آن جماعت مروی است، امّا از آن حضرت احادیث در آن باب بیشتر است و آباء کرام و عظام آن حضرت از پدید آمدن این گروه خبر داده اند و اکثر ائمّه معصومین علیهم السّلام بلکه رسول حضرت ربّ العالمین صلّی الله علیه و آله نیز این طایفه را لعنت کرده اند و از لعنت کردن خدا و از لعنت کردن ملائکه بر ایشان، خبر داده اند. لکن بعضی از آن ها که دعوی علم کرده اند از آن بی خبر بوده اند که راضی به این طریق شدند، و جمعی تقیّه نام کرده آن را پنهان داشته اند و جماعتی میل به دنیا کرده در اخفای آن کوشیده اند، بلکه بعضی آن طریق مذمومه را دانسته امّا برای دنیا و نفع دنیا پیش گرفته اند.(1)

و محقّق ملا احمد اردبیلی قدّس سرّه می نویسد: و حدیث دیگر به سند (متّصل) صحیح (از شیخ مفید) مروی است از احمد بن محمّد بن ابی نصر بزنطی و اسماعیل بن بزیع، از حضرت امام رضا علیه السّلام که آن حضرت فرمود: مَنْ ذُکِرَ عِنْدَهُ الصُّوفِیَّهُ وَ لَمْ یُنْکِرْهُمْ بِلِسانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَیْسَ مِنّا، وَ مَنْ اَنْکَرَهُمْ فَکَاَنَّما جاهَدَ الْکُفّارَ


1- و در حدیقه الشیعه:٤/٧٤٨.

ص:125

بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سلَّمَ(1) هرکس نزد او از صوفیان ذکری شود و آنان را با زبان و دل خود انکار ننماید، از (شیعیان) ما نیست، و کسی که آنان را انکار نماید مانند این است که در پیش روی رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم با کافران جهاد کرده باشد.

محدّث جلیل محمّد بن الحسن الحرّ العاملی صاحب دائره المعارف بزرگ حدیث فقه شیعه وسائل الشیعه پس از نقل این حدیث می فرماید: فی هذا کما تری غایه التصریح بوجوب الإنکار علیهم بحسب الإمکان، مضافا إلی الأدلّه العامّه علی وجوب إنکار المنکر، و فیه دلاله علی کفرهم للحکم علیهم بمشابهتهم للکفّار، بل یمکن کون المراد تشبیه الإنکار علیهم بالجهاد للکفّار، مع الحکم


1- - حدیقه الشیعه:٥٦٢ چاپ اسلامیّه و چاپ دیگری٤/٧٤١ و ٧٤٧. از او نقل نموده اند: شیخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملی صاحب وسائل الشیعه در الإثنا عشریّه:٣٢ و ص١٨٥ و سیّد جلیل نعمه الله جزائری در کتاب شریف الأنوار النعمانیّه:2/ 293 و فرزند شیخ وحید بهبهانی در مقامع الفضل:٢/٤١٣ و ج٢/٥٤١ و در مستدرک الوسائل: ١٢/٣٢٣ ب٣٧ ح14204- 14 و کتاب الهدایا لشیعه أئمّه الهدی:١/٩٩ المقدمه ١٠. و آیه الله بروجردی در کتاب شریف جامع أحادیث الشیعه:١٤/٤٥٠ ح3073 (31) از مستدرک الوسائل. و همگی تصریح کرده اند که حدیث صحیح است.

ص:126

بکفرهم لا تشبیههم بهم، و علی کلا التقدیرین فالحکم بالکفر علیهم لازم(1) همان گونه که ملاحظه می کنید افزون بر ادلّه عام بر وجوب اعتراض و انکار منکر، روایت فوق نیز در خصوص وجوب انکار و اعتراض بر صوفیان به تناسب امکان، فوق العاده صراحت دارد و به دلیل حکم به مشابهت آنان با کفّار، دلالت بر کفر آنان نیز در این روایت به چشم می خورد بلکه امکان دارد مقصود از اینکه انکار و اعتراض بر آنان به جهاد با کافران تشبیه شده، همراه با حکم به کفر آن ها باشد نه تشبیه آنان به کافران، به هر تقدیر، حکم به کفر آنان لازم است.

و محقّق اردبیلی می نویسد: و یکی دیگر از جمله احادیثی که سیّد مذکور یعنی ابن حمزه و غیر ایشان از ثقات علمای شیعه از شیخ مفید رحمه الله نقل کرده اند و به اسانید صحیحه به این فقیر رسیده و سبب اطناب کمترین درین باب شده آن است که حضرت امام رضا علیه السّلام فرمود: «لا یَقولُ بِالتَّصَوُّفِ اَحَدٌ اِلاّ لِخُدْعَهٍ، اَوْ ضَلالَهٍ، اَوْ حَماقَهٍ. وَ اَمّا مَنْ سَمّیٰ نَفْسَهُ صوفِیّاً لِتَقِیَّهٍ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ». و به سند دیگر این حدیث منقول است از آن حضرت با زیادتی و آن


1- کتاب شریف الإثنا عشریّه ٣٢.

ص:127

زیادت این است که: «وَ عَلامَتُهُ اَنْ یَکْتَفِیَ بِالتَّسْمِیَهِ، وَ لا یَقُولَ بِشَیْ ءٍ مِنْ عَقائِدِهِمُ الْباطِلَهِ»(1) ؛ یعنی قائل نمی شود به تصوّف احدی مگر از روی مکر و خدعه یا گمراهی و ضلالت یا جهل و حماقت، و امّا کسی که خود را صوفی نام کند از روی تقیّه پس نیست بر او گناهی، و در بعضی از روایات است که علامت و نشان آن کس آن است که اکتفا نماید به نام گذاشتن بر خود و قائل نشود به چیزی از عقاید باطله صوفیّه؛ پس شیعه باید که از جمیع این طوایف بیزار باشد و به سخنان زراقانه و سالوسی های ایشان فریب نخورد، تا در ورطه ضلالت و گمراهی نیفتد، و اگر چه مقالات و عقاید زشت و افعال ناشایست صوفیّه بی شمار است، و اخبار و احادیث در مذمّت ایشان بسیار است.

علیّ بن مهزیار گفت: از حضرت ابوجعفر امام محمّد جواد علیه السّلام شنیدم راجع به ابو الخطّاب صحبت شده بود فرمود: لَعَنَ اللهُ اَبَا الْخَطّابِ، وَ لَعَنَ اَصْحابَهُ، وَ لَعَنَ الشّاکّینَ فی لَعْنِهِ، وَ لَعَنَ مَنْ قَدْ وَقَفَ فی ذٰلِکَ وَ شَکَّ فیهِ. ثمّ قال: هٰذا اَبُو الْغَمْرِ وَ جَعْفَرُ بْنُ


1- - و در حدیقه الشیعه:٤/٨٠٣ فصل٢. از او: إثنا عشریّه 31 و الأنوار النعمانیّه:2/ 295 و مقامع الفصل:٢/٥٤٢.

ص:128

واقِدٍ وَ هاشِمُ بْنُ اَبی هاشِمٍ اسْتَاْکَلُوا بِنَا النّاسَ، وَ صارُوا دُعاهً یَدْعُونَ النّاسَ اِلٰی ما دَعٰی اِلَیْهِ اَبُوالْخَطّابِ، لَعَنَهُ اللهُ وَ لَعَنَهُمُ مَعَهُ، وَ لَعَنَ مَنْ قَبِلَ ذٰلِکَ مِنْهُمْ. یاعَلِیُّ! لا تَتَحَرَّجَنَّ مَنْ لَعَنَهُمُ اللهُ! فَاِنَّ اللهَ قَدْ لَعَنَهُمْ. ثمّ قال: قالَ رَسُولُ اللهِ: مَنْ تَاَثَّمَ اَنْ یَلْعَنَ مَنْ لَعَنَهُ اللهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَهُ اللهِ(1) خداوند لعنت کند ابوالخطاب و یارانش را و کسانی را که شک در لعنت او دارند و کسانی را که در لعنت او توقف کرده و درباره (ناحق بودن ادّعاهای) او شک دارند. سپس فرمود: این ابوالغمر و جعفر بن واقد و هاشم بن ابی هاشم، از مردم به نام ما استفاده می کنند، در حالی که مردم را به اعتقادات ابوالخطاب فرامی خوانند. خدا او را لعنت کند و آنان را نیز همراه با لعنت نماید و نیز هرکس آن (اعتقادات غلط را) از آن ها بپذیرد. ای علی! مبادا سخت گیری کنی بر کسی که آن ها را لعنت می کند؛ زیرا خداوند آن ها را لعنت کرده است.


1- - رجال الکشّی، إختیار معرفه الرجال: ٥٢٨ ح1012 حدّثنی محمّد بن قولویه، و الحسین بن الحسن بن بندار القمّی، قالا: حدّثنا سعد بن عبدالله، قال: حدّثنی ابراهیم بن مهزیار، و محمّد بن عیسی ابن عبید، عن علیّ بن مهزیار، قال: سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول و قد ذکر عنده أبو الخطاب:.

ص:129

سپس فرمود: رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: هرکس لعنت کردن کسی را که خدا او را لعنت کرده است، خوش ندارد (و بد و ناروا شمارد)، بر چنین کسی لعنت خدا باد.

محدّث جلیل محمّد بن الحسن الحرّ العاملیّ قدّس سرّه می فرماید: جمعی از علما از شیخ مفید روایت نموده اند از کتاب ایشان در ردّ اصحاب و پیروان حلاج به سند خود از امام علیّ بن محمّد هادی علیه السّلام که از آن حضرت از احوال اینان (پیروان حلاج و صوفیّه) و شنیدن غنا (آواز و موسیقی) و کف زدن و رقصیدن و فریاد کشیدن آنان و اینکه آنان از خود بی خود می شوند پرسیده شد، حضرت فرمودند: کُلُّهُمْ مِنَ الْمُرائینَ وَ الْخَدّاعینَ، وَ لا یَشْتَغِلونَ بِهٰذِهِ الْاَعْمالِ اِلّا لِغُرورِ النّاسِ، فَإِنَّها مِنَ الشَّیْطانِ، وَ اَنَّهُمْ یَتَّبِعونَهُ(1) آنان از ریاکاران و بسیار فریب کار هستند، و جز برای فریب مردم دست به این قبیل کارها نمی زنند. همانا این کارها از


1- الإثنا عشریّه:١١٣ الثامن: ما نقله جماعه من العلماء، عن الشیخ المفید، أنّه نقل فی کتابه الذی ألّفه فی الردّ علی أصحاب الحلاج بإسناده، عن أبی الحسن علیّ بن محمّد الهادی علیه السّلام أنّه سئل: عن أحوال هؤلاء و سماعهم الغناء و صفقهم و رقصهم و صیاحهم و کونهم یصیرون بغیر شعور فقال علیه السّلام:.

ص:130

(آموزه های) شیطان است و همانا آنان از شیطان پیروی می کنند.

فقیل له: یابن رسول الله! یقولون: لا شعور لنا فی بعضها؟ فتلا علیه السّلام : یُخادِعونَ اللهَ وَ الَّذینَ آمَنوا وَ ما یَخْدَعونَ اِلّا اَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرونَ به حضرت عرض شد: ای فرزند رسول الله! آنان می گویند: در برخی از این حالات، از خود بیخود می شویم. پس امام علیه السّلام این آیه شریفه را تلاوت فرمود: یُخادِعونَ اللهَ وَ الَّذینَ آمَنوا وَ ما یَخْدَعونَ اِلّا اَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرونَ آنان (به گمان خود) الله و مومنان را فریب می دهند، ولی جز خویش را فریب نمی دهند و حال آنکه شعور به کار نبندند.

محمّد بن الحسین بن ابی الخطّاب که از خواصّ اصحاب چند امام معصوم است گفت: با امام هادی علیّ بن محمّد علیهما السّلام در مسجد النبیّ بودم. گروهی از اصحاب حضرت نزد ایشان آمدند و ابوهاشم جعفری از جمله آن ها بود. او سخنوری بلیغ بود و نزد حضرت جایگاهی بزرگ داشت. سپس گروهی از صوفیان داخل مسجد الرّسول صلّی الله علیه و آله شدند و به تهلیل گفتن پرداختند، در حالی که امام علیّ هادی علیه السّلام نشسته بودند و گروهی از یارانشان از جمله سخنور شیعه ابوهاشم جعفری، گرد آن حضرت

ص:131

بودند، امام فرمودند: «لا تَلْتَفِتوُا بِهٰؤُلاءِ (اِلٰی هٰؤُلاءِ) الْخَدّاعینَ، فَاِنَّهُمْ خُلَفاءُ (حُلَفاءُ) الشَّیاطینِ (الشَّیْطانِ)، وَ مُخَرِّبوُا قَواعِدَ الدّینِ، یَتَزَهَّدوُنَ لِراحَهِ الْاَجْسامِ، وَ یَتَهََجَّدوُنَ لِصَیْدِ الْاَنْعامِ، یَتَجَوَّعوُنَ عُمْراً حَتّیٰ یُدْبِخوُا (یُدیخوُا) لِلْاِیکافِ حُمْراً، لایُهَلِِّلوُنَ اِلّا لِغُروُرِ النّاسِ، وَ لا یُقََلِّلوُنَ الْغَذاءَ اِلّا لِمَلْاِ الْعِساسِ، وَ اِخْتِلاسِ قَلْبِ الدَّفْناسِ، یُکَلِمّوُنَ النّاسَ بِاِمْلائِهِمْ فِی الْحُبِّ، وَ یَطْرَحوُنَهُمْ (یَطْرَحوُنَ) بِاِذْلالِهِمْ (بِاِذْلیلائِهِمْ) فِی الْجُبِّ، اَوْرادُهُمُ الرَّقْصُ وَ التَّصْدِیَهُ، وَاَذْکارُهُمْ التَّرَنُّمُ وَالتَّغْنِیَهُ، فَلا یَتَّبِعُهُمْ اِلَّا السُّفَهاءُ، وَ لا یَعْتَقِدُهُمْ اِلَّا الْحُمَقاءُ (الْحَمْقٰی). فَمَنْ ذَهَبَ اِلٰی زِیارَهِ اَحَدِهِمْ حَیّاً وَ مَیّتاً، فَکَاَنَّما ذَهَبَ اِلٰی زِیارَهِ الشَّیْطانِ وَ عِبادَهِ الْاَوْثانِ. وَ مَنْ اَعانَ اَحَداً مِنْهُمْ فَکَاَنَّما اَعانَ یَزیدَ وَ مُعاوِیَهَ وَ اَبا سُفْیانَ به این نیرنگ بازان نگاه نکنید که جانشینان (هم پیمانان) شیاطین و ویران گران شالوده های دین هستند. برای آسایش تن، زهد پیشه می کنند و برای شکار شب زنده داری کنند، عمری را به گرسنگی سپری می کنند تا جاهلان را بفریبند. جز برای فریب مردم تهلیل نمی گویند و از غذای اندک استفاده می کنند تا ظرف های بزرگ خود را پر از غذا کنند و دل های مردم پست و فرومایه را مجذوب خود سازند. با مردم مهربانانه سخن می گویند و

ص:132

با گمراهی های خود آنان را به درون چاه می افکنند. وردشان رقصیدن و سوت کشیدن است و ذکرشان ترنّم و آوازه خوانی. تنها بی خردان از آن ها پیروی می کنند و ابلهان به آنان معتقد می شوند، هرکس به دیدار زنده یا مرده آنان برود، گویا به دیدار شیطان و بت پرستان رفته و هرکس به یکی از آنان کمک کند؛ گویا به یزید و معاویه و ابوسفیان یاری کرده است».

فقال (له) رجل من أصحابه: وإن کان معترفاً بحقوقکم؟ قال: فنظر إلیه علیه السّلام شبه المغضب و قال: دَعْ ذا عَنْکَ، مَنِ اعْتَرَفَ بِحُقوُقِنا لَمْ یَذْهَبْ فی عُقوُقِنا، اَما تَدْری اَنَّهُمْ اَخَسُّ طَوایِفِ الصّوُفِیَّهِ، وَ الصّوُفِیَّهُ کُلُّهُمْ مِنْ مُخالِفینا (مُخالِفُونا)، وَ طَریقَتُهُمْ مُغایِرَهٌ لِطَریقَتِنا، وَ اِنْ هُمْ اِلّا نَصارٰی وَ (اَوْ) مَجوُسُ هٰذِهِ الْاُمَّهِ، اُولٰئِکَ الَّذینَ یَجْهَدوُنَ فی اِطْفاءِ نوُرِ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ «وَاللهُ مُتِمُّ نوُرِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ(1) » (2) یکی از یاران حضرت عرض کرد: حتّی اگر (آن


1- - (61) سوره الصف: الآیه 9.
2- حدیقه الشیعه: ٤/٨٠٢ فصل٢ ابن حمزه و سیّد مرتضی رازی از شیخ مفید رحمه الله به واسطه ای نقل کرده اند که او به سند خود نقل نموده از محمّد بن الحسین بن ابی الخطّاب که از خواصّ اصحاب چند امام معصوم است، که او گفت: کنت مع الهادی علیّ بن محمّد علیهما السّلام فی مسجد النبیّ فاتاه جماعه من اصحابه منهم ابوهاشم الجعفریّ و کان رجلاً بلیغاً و کانت له منزله عظیمه عنده علیه السّلام ثمّ دخل المسجد جماعه من الصوفیّه و جلسوا فی جانب مستدیراً و اخذوا بالتهلیل فقال علیه السّلام:.

ص:133

صوفی) به حقوق شما معترف باشد؟

حضرت نگاهی خشم آلود به او افکنده فرمودند: این سخن را رها کن، آن کس که به حقوق ما معترف باشد، از ما سرپیچی نمی کند، مگر نمی دانی؟! اینان پست ترین طایفه صوفیان اند؟ و صوفیان همگی از مخالفان ما هستند، و روش آنان با روش ما مغایر است. آنان جز نصاری و مجوس این امّت نیستند، آنان کسانی هستند که در خاموش کردن نور خداوند می کوشند، و خداوند نور خویش کامل می کند گرچه کافران نپسندند

ص:134

مقامع الفضل:٢/٤١٢ و البراهین القاطعه:٢/٣٤٨ الفرقه٧ و الإثناعشریّه: ٢٨ از کتاب حدیقه الشیعه. و إکلیل المنهج فی تحقیق المطلب، محمّد جعفر بن محمّد طاهر خراسانی کرباسی:١٢٨ و فی کتاب قرب الإسناد مسندا عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطاب قال: کنت مع الهادیّ علیّ بن محمّد علیهما السّلام فی مسجد النبیّ صلّی الله علیه وآله، فأتاه جماعه من أصحابه منهم أبو هاشم الجعفریّ و کان رجلاً بلیغاً و کانت له منزله عظیمه عنده علیه السّلام... .

و الهدایا لشیعه أئمّهالهدی:١/١٠٦ المقدّمه١٠ وروی الشیخ المفید رحمه الله بإسناده عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب... . منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (خوئی):١٤/١٦ المقام٨ الحادی و العشرون فی حدیقه الشّیعه عن السیّد المرتضی ابن الدّاعیّ الحسن الرّازیّ و ابن حمزه جمیعا، عن المفید، بسنده عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب...، و رواه المحدّث الجزائری أیضا فی الأنوار من کتاب قرب الإسناد مسندا عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب مثله.

در حدیقه الشیعه پس از نقل حدیث شریف چنین ترجمه فرموده: یعنی با حضرت علیّ النقی علیه السّلام بودم و آن حضرت نشسته بود در مسجد پیغمبر خدا در مدینه، پس جماعتی از اصحاب آن حضرت در آمدند و یکی از ایشان ابو هاشم جعفری بود و او مردی بود فصیح و بلیغ و او را نزد آن حضرت منزلتی عظیم بود، بعد از آن داخل مسجد شدند جماعتی از صوفیّه و در یک جانب حلقه زده نشستند و به لا اله الا الله گفتن مشغول شدند؛ پس امام علیه السّلام رو به اصحاب خود نموده فرمود که: التفات نکنید به این فریبندگان که ایشان خلیفه های شیاطین اند، و خراب کنندگان قواعد دین اند، اظهار زهد

ص:135

می کنند از برای آسایش دادن جسمها، و شب بیداری می کشند بجهت شکار کردن چهار پایان، یعنی مسخّر کردن آنهائی که مانند چهارپایانند؛ چنانکه حق تعالی می فرماید: اِنْ هُمْ اِلّا کَالْاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً، گرسنگی می خورند عمری که تا رام کنند از برای پالان کردن خری چند را، و لا إله إلّا الله نمی گویند مگر از برای فریب دادن مردمان، کم نمی خورند مگر از برای پر کردن کاسه های بزرگ، و ربودن دل مرد احمق، سخن می گویند با مردمان به املاء خود در دوستی خدا، و می اندازند ایشان را نرم نرم و پنهان در چاه گمراهی خود، و اوراد ایشان است رقص کردن و دست زدن، و اذکار ایشان سرائیدن و غنا کردن است، پیروی نمی کنند ایشان را مگر سفیهان، و اعتقاد نمی دارند به ایشان مگر بی خردان و احمقان؛ پس هرکس برود به زیارت یکی از ایشان درحالتی که زنده باشد یا به زیارت یکی از ایشان برود در حالتی که مرده باشد، یعنی بر سر قبر یکی از ایشان به دعا کردن برود حکم آن دارد که به زیارت شیطان و عبادت بتان رفته باشد، و هرکس که یاری نماید و مدد کند یکی از ایشان را حکم آن دارد که یزید و معاویه و ابو سفیان را یاری کرده باشد و مدد نموده باشد.

پس مردی از اصحاب آن حضرت گفت که اگر چه آن کس معترف به حقوق شما باشد، یعنی به امامت شما اگر چه اعتراف داشته باشد؟ پس آن حضرت مانند کسی که غضبناک باشد بر او نگریست و فرمود: این گفتار را بگذار! آن کس که معترف به حقوق ما باشد به راه نافرمانی ما نمی رود و مخالفت ما نمی کند، آیا نمی دانید که این طایفه خسیس ترین طایفه های صوفیه اند، و صوفیه همه از مخالفان مایند، و راه و روش ایشان غیر راه و روش ماست، و نیستند ایشان مگر نصاری و مجوس این امت!. بعد از آن، آن حضرت آیه: یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللهِ بِاَفْواهِهِمْ... را تا به آخر تلاوت فرمود و ترجمه اش این است که: کوشش می نمایند در فرونشانیدن نور خدا و حضرت الله تعالی تمام می کند نور خود را و اگر چه مکروه می دارند ناگرویدگان.

ص:136

حضرت امام حسن بن علیّ زکیّ عسکریّ علیه السّلام خطاب به ابوهاشم جعفری یکی از سادات و صحابی خاصّ خود فرمود: یا اَباهاشِمْ! سَیَاْتی زَمانٌ عَلَی النّاسِ (عَلَی النّاسِ زَمانٌ)، وُجُوهُهُمْ ضاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ، وَ قُلُوبُهُمْ مُظْلِمَهٌ مُنْکَدِرَهٌ، اَلسُّنَّهُ فیهِمْ بِدْعَهٌ، وَ الْبِدْعَهُ فیهِمْ سُنَّهٌ، اَلْمُؤْمِنُ بَیْنَهُمْ مُحَقَّرٌ، وَ الْفاسِقُ بَیْنَهُمْ مُوَقَّرٌ، اُمَراؤُهُمْ جاهِلُونَ جائِرُونَ، وَعُلَماؤُهُمْ فی أبْوابِ الظَّلَمَهِ سائِرُونَ، اَغْنِیاؤُهُمْ یَسْرِقُونَ زادَ الْفُقَراءِ، وَ اَصاغِرُهُمْ یَتَقَدَّمُونَ عَلَی الْکُبَراءِ، وَ کُلُّ جاهِلٍ عِنْدَهُمْ خَبیرٌ، وَ کُلُّ مُحیلٍ عِنْدَهُمْ فَقیرٌ، لا یَتَمَیَّزُونَ بَیْنَ الْمُخْلِصِ وَالْمُرْتابِ، وَ لا یَعْرِفُونَ الضَّاْنَ مِنْ الذِّئابِ، عُلَماؤُهُمْ شِرارُ خَلْقِ اللهِ عَلٰی وَجْهِ الْأرْضِ، لِاَنَّهُمْ یَمیلُونَ إلَی الْفَلْسَفَهِ وَ التَّصَوُّفِ. وَاَیْمُ اللهِ! اِنَّهُمْ مِنْ اَهْلِ الْعُدُولِ وَالتَّحَرُّفِ، یُبالِغوُنَ فی حُبِّ مُخالِفینا، وَ یُضِلُّونَ شیعَتَنا وَ مَوالینا، فَاِنْ نالُوا مَنْصَباً لَمْ یَشْبَعُوا عَنْ (مِنَ) الرِّشاءِ، وَ اِنْ خُذِلُوا عَبَدُوا اللهَ عَلَی الرِّیاءِ. اَلا اِنَّهُمْ (لِاَنَّهُمْ) قُطّاعُ

ص:137

طَریقِ الْمُؤْمِنینَ، وَ الدُّعاهُ اِلٰی نِحْلَهِ الْمُلْحِدینَ، فَمَنْ اَدْرَکَهُمْ فَلْیَحْذَرْهُمْ، وَ لْیَصُنْ دینَهُ وَ اِیمانَهُ». ثمّ قال علیه السّلام: «یا اَباهاشِمْ! هٰذا ما (بِهٰذا) حَدَّثَنی اَبی، عَنْ آبائِهِ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ السَّلامُ، وَ هُوَ مِنْ اَسْرارِنا فَاکْتُمْهُ اِلّا عَنْ اَهْلِهِ(1) ای ابوهاشم!


1- - در کتاب شریف حدیقه الشیعه، چاپ اسلامیّه:592 و چاپ جدید: ٤/٧٨٥ فصل٢ آورده است: و دیگر حدیثی است که سیّد ما سیّد مرتضی ابن الداعی الحسینیّ الرازیّ رحمه الله روایت می کند به سند معتبر از شیخ مفید رضی الله عنه، و او روایت می کند از احمد بن محمّد بن الحسن بن احمد بن الولید، و او از پدرش محمّد بن الحسن، و او از سعد بن عبد الله، و او از محمّد بن عبد الجبّار، و او از حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام که آن حضرت مخاطب ساخت ابوهاشم جعفری را و فرمود:. ملا محمّد طاهر قمّی قدّس سرّه الشریف در تحفه الأخیار:22 مرقوم فرموده: مرحوم سیّد مرتضی رازی از شیخ مفید به سند صحیح از حضرت امام علیّ النّقی علیه السّلام روایت کرده:. و در الإثناعشریه شیخ محمّد بن الحسن الحر العاملی قدّس سرّه:28-29 و چاپ دیگری:٣٣-٣٤ و ترجمه آن به نام نقدی جامع برتصوّف:45-56 و إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات:٤/٢٠٤ الفصل٣٥ ح248 و ج٤/٢٠٥ الفصل٣٥ ح248 و الهدایا لشیعه أئمّه الهدی:١/١٠٠ المقدّمه١٠ و روضات الجنّات:٣/134 و البراهین القاطعه:٢/٣٤٧ الفرقه٧ و مستدرک الوسائل: ١١/380 ح13308و خاتمهمستدرک الوسائل:٢/92-93، سفینهالبحار:٢/58. همه از حدیقه الشیعه نقل کرده اند. و منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (خوئی) :١٤/١٧ المقام٨، و در کتاب فضایح الصوفیّه تالیف آقا محمود ابن آقامحمّدعلیّ بن علامه محمّدباقر وحید بهبهانی متوفای 1259 قمری صفحه١٢٦و در کتاب تنبیه الغافلین و ایقاظ الراقدین:١٤ و در کتاب سنّه الهدایه لهدایه السنّه:٤٦٦ همه از حدیقه الشیعه. و در منهاج البراعه از حدیقه الشیعه و از الأنوار النعمانیّه مرسلاً از امام حسن زکیّ عسکری علیه السّلام.

ص:138

زمانی فرا خواهد رسید که مردم چهره هایی خندان و گشاده و دل هایی تاریک دارند، سنّت در میان آنان بدعت و بدعت سنّت است و مؤمن در میان ایشان خوار شده و فاسق گرامی، فرمان روایان ایشان ستمگر و علمای آن ها به دربار ستمگران آمد و شد دارند، ثروتمندانشان زاد و توشه مستمندان را دزدیده و کوچکترها بر بزرگترها پیشی می گیرند، از نظر آن ها هر فرد نابخردی شخصیّتی آگاه به شمار می آید و هر انسان هوشمندی از دیدگاهشان فقیر است. میان افراد بااخلاص و اهل تردید تمایزی قائل نیستند، و گوسفند را از گرگ بازنمی شناسند، علمای آنان بدترین مخلوقات خداوند روی زمین هستند زیرا به فلسفه و تصوّف می گرایند، به خدا سوگند! آنان اهل تجاوز و تحریف اند، در دوست داشتن

ص:139

مخالفین ما مبالغه و پیروان و دوستداران ما را گمراه می کنند، آنان راهزن مؤمنان و دعوت گران تباهی دین اند، هرکه آنان را دریابد باید از آن ها حذر کند و دین و ایمان خود را حفظ نماید.

سپس فرمودند: ای ابوهاشم! این سخنی است که پدرم از پدرانش از جعفر بن محمّد علیهم السّلام به من بازگفت و از اسرار ماست پس آن را جز از اهلش پنهان دار.

ص:140

اگر منصبی یابند از رشوه ها سیر نشوند و اگر فروگذاشته شوند، یعنی اگر منصبی به ایشان نرسد، به ریا خدا را عبادت کنند؛ بدان و آگاه باش که ایشان راهزنان مؤمنان باشند و دعوت کنندگان به کیش ملحدان؛ پس هرکس دریابد ایشان را می باید که حذر کند از ایشان و نگاه دارد و صیانت نماید دین و ایمان خود را؛ بعد از آن، امام علیه السّلام فرمود که: ای ابا هاشم! این آن چیزی است که حدیث کرده از برای من، پدر من و پدر من از آبایش از جعفر بن محمّد علیهم السّلام، و این از اسرار ماست پس پنهان دار آن را مگر از اهلش. و اخبار درین باب بسیار است.

نظر محقّق ملا احمد اردبیلی درباره وحدت وجود

ص:141

محقّق ملا احمد اردبیلی رضوان الله علیه در وصف قائلین به وحدت وجود بلکه وحدت موجود چنین مرقوم فرموده است: فصل دوم: در ذکر بعضی از فروع مذاهب صوفیّه و بیان اندکی از عقاید ایشان: بدان که عقاید فاسده ایشان بسیار است از آن جمله به ذکر قلیلی از عقاید بیست و یک فرقه از ایشان در این کتاب اکتفا می نماید.

فرقه اوّل وحدتیّه اند. ایشان به وحدت وجود قائل اند و همه کس و همه چیز را خدا می دانند؛ چنانکه گذشت. این گروه از نمرود و شدّاد و فرعون بدترند؛ از آن جهت که جمیع اشیاء را خدا می دانند حتی چیزهایی را که در شریعت حکم به عدم طهارت آن شده تا به چیزهای دیگر چه رسد و اگر آن جماعت را کثرتیّه نام می کردند انسب بود؛ زیرا که در کثرت الله بر وجهی مبالغه دارند که چیزی نیست از ما سوی الله که آن را خدا ندانند هر چند که به اعتقاد ایشان همه آن ها یکی است؛ چنانکه محی الدین عربی در اکثر کتاب های خود گفتگوهای بسیار در این باب کرده خصوصا در کتاب فصوص الحکم و در این کتاب در فصّ لقمانی می گوید که: میان ما یعنی وحدتیّه و اشاعره نزاع در عبارت است. و در همان کتاب در فصّ موسوی فرعون را عین حق تعالی گفته؛ چنانکه بعد از تأویل

ص:142

لفظ ربّ، می گوید: و ان کان عین لحقّ فالصوره لفرعون. و عطّار در کتاب جوهر الذات تعریف فرعون کرده و می گوید: تو هم مثل اویی انا الحق بگو. و در آن کتاب صریح دعوی خدایی کرده، و محی الدین در کتاب فتوحات می گوید: سبحان من أظهر الأشیاء و هو عینها، و علاء الدوله سمنانی که یکی از مشایخ این طایفه است او را به این واسطه طعن زده و دشنام داده چنانکه اشاره به آن شده. و شیخ عزیز نسفی و عبدالرزّاق کاشی و عطّار و ملای روم و بسیار کس غیر ایشان از متأخّرین صوفیّه این مذهب را خوش کرده اند و در نظم و نثر خود اظهار این اعتقاد نموده اند.

و این جماعت، خدا را تشبیه به دریا کرده و مخلوقات را به موج دریا و می گویند که ظاهر است که موج دریا عین دریاست، یعنی مخلوقات همه خدایند و این طایفه کسانی را که دعوی خدایی کرده اند خواه در پرده حلول و اتحاد و وحدت وجود و خواه خارج از این پرده مانند نمرود و شدّاد و فرعون را، دوست می دارند و همه را از خود می شمارند. نمی دانم کیست از متأخرین شیعه که فریب این طایفه را خورده، ایشان را از نیکان پنداشته است وبعضی دیگر تقلید او کرده اند؟ لیکن می دانم که متقدّمین علمای امامیّه این قوم را مذمّت بسیار کرده اند و کتاب ها مشتمل بر طعن ایشان نوشته اند و از اصحاب عصمت علیهم السّلام احادیث در ردّ و بطلان

ص:143

و کفر ایشان نقل کرده اند با آنکه در آن زمان هنوز کسی از این طاغیان به وحدت وجود قایل نشده بود و اگر کسی آن احادیث و کتاب ها را دیده باشد و عاقل و منصف باشد از قول محمّد بن یعقوب کلینی نوّر الله مرقده که در کتاب کافی می فرماید: باب دخول الصوفیّه علی ابی عبد الله و احتجاجهم علیه، می باید که این گروه، از مخالفان باشند و از کلام ابن بابویه قدّس سرّه که در کتاب اعتقادات می گوید: تدیّنهم بترک الصلوات و جمیع الفرائض و از گفتار شیخ مفید رحمه الله که می فرماید: دینهم ترک الفرائض و المستحبّات و ارتکاب المناهی و المحرّمات، تفرّس می نماید که ایشان ملحدان و زندیقان اند، و دلیل بر اینکه آن جماعت از مخالفین اند بسیار است؛ یکی آنکه جمعی از علمای شیعه که کتاب ها در ذکر فرق اسلامیّه نوشته اند این قوم را از مخالفین شمرده اند و از جمله طوایف سنّی گرفته اند. و دیگر آنکه یک کتاب نمی توان یافت که یکی از قدمای علمای شیعه در تصوف تصنیف کرده باشند به خلاف آنکه قدمای سنّی کتاب در تصوّف بسیار نوشته اند و به غیر از این دلیل بسیار است و قطع نظر از آن دلایل کرده، چون اصحاب عصمت به بطلان این جماعت شهادت داده اند و به تعدّد روایات، این معنی در کتب ثقات معلوم است، شیعه باید که از این قوم و قائلین و معتقدین ایشان بیزار باشد و اگر کسی گوید

ص:144

که من آن کتاب ها و اخبار و احادیث را ندیده ام شرط احتیاط و دین داری و قاعده خداپرستی و پرهیزکاری آن است که در دوستی این فرقه و تسمیه خویشتن به نام این طایفه متوقّف باشد، و توجیه کلمات کفر آیات ایشان ننماید تا کاشف ظاهر شود. و جمعی از غافلان شیعه ظاهرا گول ایشان را خورده اند از این سبب که بعضی از ایشان امیرالمؤمنین علیه السّلام را مدح بسیار گفته اند، و ندانسته اند که این گروه اگر ملحد نباشند، جبری خوب هستند و چون جبریند، همه چیز را خوب می دانند و دوست می دارند و هرکس را که به تصوّر باطل قائل به عقیده فاسده خود می دانند با او دوستی بیشتر می ورزند و بنابر آنکه کلام حضرت امیرالمؤمنین را نفهمیده اند که فرموده است: من عرف نفسه فقد عرف ربّه، چون ملحدان آن را منطبق بر مدّعای خود می سازند و به مراد خود تأویل می نمایند؛ چنانکه محی الدین عربی در کتاب فصوص الحکم می گوید که: من عرف نفسه بهذه المعرفه فقد عرف ربّه فانّه علی صوره خلقه بل هویّته و حقیقته. لهذا کمال دوستی نسبت به آن حضرت اظهار می کنند و بسیار باشد که از برای فریب دادن شیعه مبالغه در مدح حضرت امیر علیه السّلام نمایند و حال آنکه در حدیث واقع است که به مدح گفتن ایشان، گول ایشان مخورید؛ چنان که بر معتقدان اخبار ائمّه اطهار ظاهر است که آن غافلان گول

ص:145

این جماعت خورده اند و نیافته اند که دوستی را شرایط بسیار است و ندانسته اند که هیچ طایفه در گبر و یهود و ترسا و سایر اهل ملل و اهواء نیستند که با وجود بد اعتقادی ها سخنان خوب نداشته باشند چنانکه گذشت و نفهمیده اند که این گروه گمراه در اصول خمسه با اهل حق مخالفت بسیار دارند.

اگر کسی به دست انصاف غطای عمی (کوری) از پیش چشم حق بین بردارد و تعصّب بر کنار گذارد قائل خواهد شد که اگر از روی فرض این جماعت بعد از پیغمبر خدا بلافاصله علیّ بن ابی طالب علیه السّلام را امام دانند با این حال به خدایی حسین به منصور ساحر کافر و امثال او بلکه به خدایی کلّ موجودات قائل بودن با ایمان و اسلام منافات تمام دارد. دیگر آنکه چون این طایفه فریبندگان اند بعضی از ایشان خواسته اند که به نوعی سخنی گویند که همه طایفه ایشان را از خود دانند و از خود شمارند؛ چنان که حسین بن منصور حلاج پیش از آنکه رسوا شود با سنّیان سنّی بود و خود را از ایشان وامی نمود و در پیش شیعیان دعوای نیابت و وکالت حضرت صاحب علیه السّلام می کرد و در پیش ملحدان و بعضی از سفیهان که می دانست که در مذهبی قائم نیستند دعوای خدایی می نمود و نام های پیغمبران بر بعضی از مریدان خود گذاشته و ایشان را فرموده بود که در اطراف عالم بگردند و مردم را به

ص:146

خدایی او دعوت کنند.

و یک دلیل بر آنکه اکثر این جماعت در باطن ملحدان اند، این است که چون دانسته اند که حلاج در پیش جماعتی بی محابا دعوای خدایی کرده گفته اند که او کشف راز کرده از این جهت او را حلاج الأسرار لقب کرده اند و با آنکه در زمان بایزید بسطامی و حلاج هنوز کسی از این قوم مردود به وحدت وجود قائل نشده بودند و بعد از ایشان به مدّتی طایفه اتّحادیّه در کفر تمادی نموده وحدت وجود اختراع کردند.

و ایضا شیعه و سنّی نقل کرده اند که شیخ عطّار در وقت کشته شدن با کافر تتار که به دستش گرفتار بود گفت: کلاه تتاری بر سر می گذاری و به این صورت خود را به من می نمایی و قصد قتلم می کنی و گمان داری که من تو را نمی شناسم، بکش که هزار جان من فدای شمشیر تو باد! و این اعتقاد فاسد از نظم و نثرش نیز ظاهر است.

و ایضا شیخ روزبهان فارسی در تفسیر الأسرار می گوید که در علوی، شکل حق بر من متجلّی گشت در صورت ترکی قبا بسته و مو بافته و کلاه کج نهاده، دست در اذیال جلالش زدم و گفتم: به حقّ وحدت ذاتیّه تو که چنان ات شناخته ام که اگر به هزار صورت برآیی و به هزار کسوت جلوه فرمایی که یک سر مو از معرفت،

ص:147

تغییرپذیر نخواهد بود و در کتاب مقامات این کافر هرزه ها به قالب زده که در مدتی دراز نقل نتوان کرد و شرح نتوان نمود و مزخرفات و کفرهایی که این طایفه بی دین و خراب کنندگان شریعت سیّد المرسلین صلّی الله علیه و آله گفته اند بسیار است و مجلّدات بسیار هم گنجایش نقل آن همه ندارد. و علامه حلی رحمه الله در بعضی از کتاب های خود این قوم را به این طور اعتقادهای باطل طعن زده و شیخ شهید قدّس سرّه در بعضی از مصنّفات خود اشاره نموده که طریقه و روش ایشان حرام است و غیر ایشان بسیار کس از عارفان، یعنی شناسندگان خدا و رسول و امامان به دلیل و برهان، این گروه بی ایمان را طعن زده اند، تا بدانی که متأخّرین شیعه فریب این سنّیان و خراب کنندگان دین پیغمبر آخر الزمان را نخورده اند و از جمله طعن هایی که متوجّه ایشان است، یکی آن است که ایشان مانند ملحدان آیات و احادیث را برای خود و مدّعای خود تفسیر و تأویل می کنند. دیگر آنکه به جبر و تشبیه و تجسیم و صورت و رؤیت قائل اند؛ چنان که از کتاب ها و گفتگوهای ایشان ظاهر است و یک جهت از جهات میل اشاعره و بعضی دیگر از طوایف نواصب به این گروه، این است که ایشان درین عقاید با خود موافق یافته اند و دیگر از جمله طعن هایی که متوجّه ایشان است، یکی آن است که دعوی دانستن غیب کرده اند و آن را کشف نام می کنند و در آن تمادی

ص:148

نموده نسبت دانستن غیب به کفّار هند می دهند و در باب اطّلاع بر غیب، دو سه کلمه در فصل پنجم این اوراق که جزو ثانی است سمت گذارش یافت.

و ایضا در کتاب ایجاز المطالب فی ابراز المذاهب و بعضی دیگر از کتاب های شیعه مسطور است و خلاصه مضمونش این است که جوانی بود از اهل جرجان و در کمال محبت نسبت به شاه مردان، در مقام اسلام پایش استوار و بر محک ایمان طلای رأیش تمام عیار، اگر چه از خواندن و نوشتن بی بهره بود امّا از عقاید دینیّه و معارف یقینه حظّی وافر و نصیبی کامل داشت و در خدمت علمای دین دار بسیار به سر برده بود و دلایل ساطعه و براهین قاطعه به گوشش بسیار خورده بود و حسن عقیده اش در مذهب حق مرضی و حمید، درجه یقینش در حقیقت دین مبین قریب به مرتبه علیای ابوذر و سلمان رسیده از غایت صلابتی که در دین داشت، با آنکه ناخوانده و نانویسنده بود، همت بر الزام مخالفین می گماشت. پیر صوفی با او معاصر بود که در فریب دادن مردمان از شیطان مردود گوی مسابقه می ربود. هر جا که می نشست سخنی از جنید و شبلی و امثال آن ها در می پیوست و معجزات بسیار بر خود و هر یک از ایشان می بست و زبان به لاف های گزاف می گشود و به دعوای دروغ و باطل، دل های احمقان و سفیهان را می ربود.

ص:149

وقتی از اوقات در مجلسی عظیم جوان شیعی را با پیر صوفی ملاقات افتاده پیر صوفی به طریق عادت در غرور و خدعه باز کرده و زراقانه چنان که شیوه ایشان است به تقریر مزوّرات و مزخرفات زبان دراز کرد تا گفتار ناهموارش به مبحث مکاشفه انجامید و کلام خام ناتمامش به دعوی دانستن غیب رسانید. جوان شیعی به دو زانو در آمده گفت: من شنیده ام که حضرت الله تعالی در کلام مجید چند جا اشاره به این فرموده که غیب را به غیر از او عظم شأنه کسی نمی داند؟ پس کافر آن کسی است که قول خدا را رد و سخن شما را باور کند وا عجبا از سخت رویی های شما قوم بی حیا که از خدا شرم ندارید و به این طور دعواها زبان می گشایید و به آن اکتفا ننموده نسبت دانستن غیب به کفار هند و سند می دهید.

پیر صوفی گفت: ما دلیل داریم بر اینکه کافر و مسلمان غیب می دانند و رازهای پنهان از لوح دل می خوانند. جوان شیعی پرسید که آن دلیل چیست و شاهد بر مدعای تو کیست؟ پیر صوفی گفت: دل مسلمان مانند آب است و دل کافر مانند بول و چنانکه در این دو آب روی می نماید، در دل کافر و مسلمان چیزی پنهان نقش می بندد و رازهای نهفته صورت می پذیرد. جوان شیعی برآشفت و گفت: بر آن دل و گل می باید شاشید که به این گونه گفتگوها خواهد طریقه خود را درست کند و اینطور مثال ها را دلیل بر حقیّت مذهب خود

ص:150

سازد. اهل مجلس همه به خنده افتادند و پیر صوفی خجل و منفعل شده دم فرو بست و ذلیل و خوار و بی اعتبار رفته در کنجی نشست.

و ایضا این فقیر وقتی در مجلسی حاضر بودم که سخن از این طایفه و دعوی کشف نمودن ایشان می گذشت، یکی از خوش طبعان که در آن مجلس حاضر بود گفت: چرا بی انصافی می کنید این جماعت در دعوی کشف صادق اند اما کاشف ایشان از قبیل کشفی است که عمرو عاص نمود در جنگ صفّین در هنگام محاربه با امیرالمؤمنین علیه السّلام. پس باید دانست که این جماعت که دعوی کشف و کرامات می کنند از گوشه نشینان براهمه و ریاضت کشان هند و غیره کسب کرده اند و چون بلاهت و حماقت آن گروه در کار دین درجه علیا دارد و هر دعوی که ریاضت کشان ایشان نموده اند و هر لاف و گزاف که زده اند آن فرقه از غایت ابلهی قبول کرده اند و تصدیق ایشان نموده اند به طریقی که هر نادانی بشنود تصور کند واقعی است آن را شهرت دادند و گوشه نشینان سنّی هم بر این منوال سلوک نموده اند و مریدان ایشان نیز به طمع نان و حلوا معجزات بسیار بر پیران خود بسته اند و آن را کشف و کرامات نام نهاده اند و سفیهان آن را باور داشته اند.

و دیگر آنکه این گروه و مایلین و معتقدین ایشان چنانکه در حدیث وارد است سه طایفه اند. گمراهان و فریبندگان و غافلان و به

ص:151

روایتی به جای عبارت غافلان، لفظ احمقان واقع است و در حدیث دیگر به جای آن کلمه، جاهلان مذکور و این معنی نزد هر عاقل ظاهر است. از آن روی که آنهایی که عارف به عقاید باطله این جماعت اند و خود نیزآن عقیده ها دارند به دلایل عقلیّه و نقلیّه، گمراه و کافرند و جمعی که اعتقاد فاسد و مذهب باطل ایشان را می دانند و در دل قائل به آن نیستند امّا تجاهل نموده خود را از آن گروه می شمارند و خویشتن را بر آن عقاید وامی نمایند، فریبندگان و حیلت گرانند و مدّعای ایشان آن است که جمعی از سفیهان و احمقان را که اعتقاد به این قوم دارند مرید و معتقد خود سازند.

سیّم آنانند که از روی غفلت و جهالت و نادانی و حماقت این طریقه را پیش می گیرند و مایل به این گمراهان و فریبندگان می گردند؛ پس هر که عارف به عقاید باطله این جماعت نباشد و به حقیقت ایشان و مذهب ایشان معترف شود به سبب جهل و نادانی گمراه گشته؛ پس اگر به آن جهل دعوای علم کند، جهل مرکّب خواهد بود و به این سبب حالتش تباه شود و به وادی ضالّه افتد و بسیار باشد که جمعی از مردمان به سبب او گمراه گردند و از طریق حق دور شوند و به وادی خذلان روی آورند و اگر کسی بر بداعتقادی این گروه واقف باشد و در باطن به بطلان ایشان معترف، امّا به جهت فریفتن خلق، این طایفه را مدح گوید و ایشان را از

ص:152

نیکان و دوستان خدا شمارد و از برای دنیا، دین از دست داده باشد و به عمد مردمان را گمراه کرده از برای زخارف دنیا از نعمت عقبی بی بهره گشته.

و اگر آن کس که بر بد اعتقادی این قوم مطّلع باشد به حقّیّت ایشان معترف شود، آن کس دانسته از طریق حق انحراف نموده و از مذهب حقّ امامیّه بیزار گشته گمراه کننده باشد و حالش از دیگران بدتر؛ پس اگر آن کس دعوی تشیع کند باید که شیعه قبول آن نکند و او را از شیعه نشمارد؛ زیرا که ناچار است او را از اعتراف نمودن به حلول و اتّحاد و وحدت وجود و از قائل بودن به جبر و محبّت ورزیدن با یهود و ترسا و گبر و دوست داشتن ابی بکر و عمر و عثمان و معاویه و یزید و ابوسفیان و جمیع فسّاق و فجّار و سایر مشرکین و کفّار و اگر اظهار دشمنی اینطور کسان نماید باید که شیعه باور نکند و اگر اینطور کسان را لعنت کند باید که شیعه فریب نخورد، از این جهت که ایشان لعنت را عین رحمت می دانند.

جمعی از ایشان می گویند لعنت چهار حرف است که حرف هجاء ل ع ن ت و هر یک از این چهار، اسمی اند از اسماء الله؛ پس لعنت عین رحمت باشد و جمعی از ایشان گویند نقطه ذات حق تعالی در جمیع حروف حلول کرده و جمعی از این طایفه گویند که عالم صورت حق تعالی است و حق تعالی روح عالم است؛ چنان که

ص:153

محی الدین در کتاب فصوص الحکم در فصّ هودی می گوید: العالم صورته و هو روح العالم، و معلوم است که عالم عبارت است از ما سوی الله؛ پس هر چیزی را از چیزها، صورت خدا می دانند و به زعم این طایفه، حروف نیز صورت خداست و خدای تعالی روح حروف است؛ پس می گویند که چون خدای عزّوجلّ روح این حروف است، این حروف عین ذات و عین رحمت خدا خواهد بود. مجملاً هر فرقه از این جماعت به یک وجهی لعنت را عین رحمت می دانند و با وجود این، بسیار باشد که اگر کسی یکی از مخالفین را خصوصاً یکی از ایشان را که این جماعت پیر خود کرده اند لعنت کند به غایت مضطرب شوند و با آن مرد نهایت دشمنی ورزند.

و ایضا باید دانست که اکثر ملحدان گفتگوهای این فرقه را سپر و گریزگاه بد اعتقادی و الحاد خود کرده اند؛ چنان که در حدیث اشاره به آن شد و گذشت؛ پس شیعه باید که به سخن بعضی از متعصّبان و برخی از غافلان، بلکه به قول جمعی از گمراهان و بد اعتقادان از راه نرود که در مقام توجیه و تأویل گفتگوهای زشت این طایفه درآمده اند و دین اسلام و کیش فرنگیان را به تأویلات غوایت آیات یکی کرده اند و به سبب این تأویل ها بسیار کس را از سفها به وادی الحاد انداخته اند و عجب است که این جماعت گفتگوهای محمود پسیخانی را تأویل نکرده اند و به همه حال،

ص:154

مؤمن باید که اعتقاد کند که قائل به حلول شدن و دم از اتّحاد و وحدت وجود زدن کفر است و نیز شیعه باید بداند که هر وجه که حلولیه و اتحادیه و وحدتیه در باب خدایی خود و مشایخ خود و سایر موجودات می گویند بعینه همین وجه را نصاری در باب خدایی حضرت عیسی علیه السّلام و غلات شیعه در باب خدایی علی علیه السّلام و بعضی دیگر از ائمه هدی علیهم السّلام می گویند این به غایت عجب است که جمعی به کفر نصاری و غلات شیعه که عیسی علیه السّلام و بعضی از ائمّه معصومین علیهم السّلام را خدا می دانند و اعتراف دارند و با این حال جماعتی از غلات سنّیان حلاج کافر و اشباه او را که جمیع اشیاء را خدا می دانند از اکابر اولیاء الله می شمارند.

پس بدان که اگر چه واضع مذهب صوفیّه ابوهاشم کوفی است چنانکه اکثر علما نقل کرده اند و آن ملعون و مریدانش ملحد و دهری بودند؛ امّا جمعی از متعصّبان سنّی چون بر فضایح و قبایح و فسق و نفاق ابی بکر و عمر و عثمان واقف شدند چاره ای جز آن ندیدند که دست بر آن مذهب زنند و صوفیّه را اعانت و تقویت کنند و به جبر قائل شوند تا پرده دریده خلفای ثلاثه را شاید به این وجه رفو کنند؛ چنان که قبل از این در این کتاب بعد از نقل بحث شیخ مفید با قاضی عبد الجبّار معتزلی مذکور گشت بلکه به روش حلول و اتّحاد و

ص:155

وحدت وجود مرتبه خدایی از برای ایشان و پیروان ایشان ثابت کنند و مردمان را به این وسیله فریب دهند تا زبان از طعن ایشان کوتاه سازند و ایشان را دوست بدارند؛ پس طریقه این فرقه را در نظر عوام مستحسن نمودند و اکثر خود این طریقه را پیش گرفتند و جمعی از طواغیت بنی عبّاس و گروهی از اتباع ایشان نیز در رواج دادن این طایفه کوشیدند و به ایشان غایت محبّت ورزیدند و ایشان را اولیا و ابدال و اقطاب نام کردند و معجزات بسیار بر ایشان بستند و نسبت دانستن غیب به ایشان دادند و در این، دو نظر دیدند: یکی آنکه مرتبه امیر المؤمنین و سایر ائمّه معصومین را در چشم جهّال پست کنند و معجزات ایشان را در نظرها سهل وانمایند و گویند معجزه و خوارق عادت دلیل بر امامت نیست؛ دیگر آنکه دعوی مکاشفه ایشان را دلیل بر امامت ابی بکر و عمر و عثمان سازند و گویند که این جماعت که صاحب مکاشفه اند به امامت شیوخ ثلاثه قائل اند و اگر ایشان بر حق نمی بودند می بایست که این گروه که غیب دانند به بطلان ایشان شهادت دهند و جمعی از سنّیان که دعوی این گمراهان را دلیل بر حقّیّت مذهب باطل خود ساخته اند با ایشان کمال محبّت ورزیده اند و از غایت محبّت است که فرقه ای از سنّیان به این طایفه دارند که سخنان کفر نشان ایشان را تأویل می کنند و زورها می زنند که کفر ایشان را در چشم کوردلان، ایمان کامل

ص:156

وانمایند. فلعنه الله علیهم و علی مشایخهم الزندیقین.(1)

وحدت وجود در بیان برخی وحدت وجودیان


1- حدیقه الشیعه:٤/٧٥٥-٧٦٦ فصل٢.

ص:157

ابن العربی در فتوحات جلد٢ صفحه٤٥٩ می نویسد: سبحان من أظهر الأشیاء و هو عینها منزّه است آنکه چیزها را آشکار نمود، و خودش عین آنهاست.

و در فصوص الحکم فصّ شعیبی صفحه٢٨٦ نوشته است: ... من عرف نفسه بهذه المعرفه فقد عرف ربّه، فإنّه علی صوره خلقه، بل هو عین هویّته و حقیقته ... هر کسی که خود را این گونه بشناسد پروردگار خود را شناخته است، زیرا او به صورت خلق خود می باشد، بلکه عین هویّت و حقیقت خلق خودش است.

در فصوص صفحه١٩٢ چاپ اوّل الزهرا: إنّ العارف من یری الحقّ فی کلّ شیء بل یراه عین کلّ شیء عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیزی می بیند.

داود قیصری در شرح فصوص الحکم صفحه٢٥٢ می نویسد: إنّها [الذات الإلهیّه] هی الظاهره بصوره الحمار و الحیوان به تحقیق آن [ذات الهی] به صورت خر و حیوان ظاهر است.

صدرای شیرازی در شرح اصول الکافی:٤/٢٨ شرح حدیث اوّل باب جوامع التوحید می نویسد: توحید عرشیّ: إعلم أنّ ذاته تعالی حقیقه الوجود بلا حدّ، و حقیقه الوجود لا یشوبه عدم، فلا بدّ أن یکون بها وجود کلّ الأشیاء، و أن یکون هو وجود الأشیاء کلّها،

ص:158

إذ لو کانت تلک الذّات وجود الشی ء بعینه أو لأشیاء بأعیانها و لم تکن وجود ا لشی ء آخر أو لأشیاء أخری لم تکن حقیقه الوجود... توحیدی عرشی: بدان براستی که ذات او تعالی حقیقت وجود بی حدّ است، و حقیقه الوجود را شائبه ای از عدم نباشد، پس ناچار است از اینکه به او باشد وجود هر چیزی، و اینکه او وجود همه چیزها است، چون اگر بوده باشد آن ذات وجود هر چیزی به عین آن و یا برای چیزهایی به عین آن ها و نباشد وجود چیزی دیگر و یا برای چیزهای دیگر حقیقه الوجود نباشد.

و در اسفار جلد٢ صفحه٢٩٢ فصل٢٥: ... فکذلک هدانی ربّی بالبرهان النیّر العرشیّ إلی صراط مستقیم من کون الموجود و الوجود منحصرا فی حقیقه واحده شخصیّه لا شریک له فی الموجودیّه الحقیقیّه و لا ثانی له فی العین و لیس فی دار الوجود غیره دیّار و کلّما یتراءی فی عالم الوجود أنّه غیر الواجب المعبود فإنّما هو من ظهورات ذاته و تجلّیات صفاته التی هی فی الحقیقه عین ذاته کما صرّح به لسان بعض العرفاء... ... پس این چنین پروردگارم مرا هدایت نمود به برهان عرشی به صراط مستقیم از اینکه وجود و موجود منحصر به حقیقت شخصی واحدی است که در موجودیّت حقیقی اصلاً شریکی ندارد. و در خارج، فرد دوّمی برای آن در کار نیست، و در صفحه وجود غیر از او کسی وجود ندارد و هر آنچه که

ص:159

در عالم وجود دیده می شود که آن غیر واجب معبود است پس براستی او از ظهورات ذات او و تجلّیات صفات او است که در حقیقت عین ذات او می باشد همان طور که زبان بعضی از عارفان به آن تصریح نموده است... .

بلخی رومی در مثنوی:

ما عدم هاییم و هستی ها نما تو وجود مطلقی، هستیّ ما

و در دفتر ششم:

سوی کلّ خود رو ای جزء خدا

و دیوان شمس با مقدّمه جلال الدین همایی صفحه٢٦٩:

آن ها که طلبکار خدایید خدایید

بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و منزّه ز فنایید

و محمود شبستری در گلشن راز:

حلول و اتّحاد اینجا محال است

که در وحدت دویی عین ضلال است

محمّدحسین حسینی تهرانی در روح مجرّد صفحه٤٤٨ آورده است: جمله المحسوسات عدم و هباء تمامی محسوسات هیچ و پوچ هستند.

ص:160

و در روح مجرد صفحه٥٤٦ آمده است: (سیّد هاشم حدّاد) می فرمودند: ذکر ما همیشه از توحید است. وحدت وجود مطلبی است عالی و راقی؛ کسی قدرت ادراک آن را ندارد. یعنی وجود مستقل و بالذّات در عالم یکی است و بقیّه وجودها، وجود ظِلّی و تَبَعی و مجازی و وابسته و تعلّقی است. من نگفتم: این سگ خداست. من گفتم: غیر از خدا چیزی نیست. این سگ خداست، معنایش این است که این وجود مقیّده و متعیّنه با این تعیّن و حدّ، خداست؟! نعوذ بالله مِن هذا الکلام. امّا غیر از خدا چیزی نیست معنی اش آن است که: وجود بالإصاله و حقیقه الوجود در جمیع عوالم... اوست تبارک و تعالی؛ و بقیّه موجودات هستی ندارند و هست نما هستند.

در رساله لبّ اللباب در سیر و سلوک اولی الألباب صفحه١٤٠ آورده شده: ... معنای وحدت وجود به کلّی معنای تعدّد و تغایر را نفی می کند و در برابر وجود مقدّس حضرت احدیّت تمام وجودات متصوّره را جزء موهومات می شمرد و همه را ظلّ و سایه می شمرد، و سالک به واسطه ارتقاء به این مقام تمام هستی خود را از دست می دهد و خود را گم می کند و فانی می شود و غیر از ذات مقدّس او در عالم وجود ذی وجودی را ادراک و ذوق نمی نماید «و لیس فی الدّار غیره دیّار».

تشبیه الله به خلق و یا خلق به الله شرک است

ص:161

در روایت امام صادق علیه السّلام است: مَنْ شَبَّهَ اللهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِکٌ، وَ مَنْ اَنْکَرَ قُدْرَتَهُ فَهُوَ کافِرٌ(1) کسی که الله را به خلق او تشبیه کند، مشرک است و کسی که قدرت و توانایی او را انکار کند، کافر است.

امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود: مَنْ شَبَّهَ اللهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِکٌ، اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالٰی لا یُشْبِهُ شَیْئاً، وَ لا یُشْبِهُهُ شَیْ ءٌ، وَ کُلُّ ما وَقَعَ فِی الْوَهْمِ فَهُوَ بِخِلافِهِ(2) کسی که الله را به خلق او تشبیه کند، مشرک است. همانا الله تبارک و تعالی شبیه چیزی نیست و چیزی شبیه او نیست، و هر چیزی که در وهم آید، الله جز آن است.


1- التوحید: ٧٦ ب٢ ح31 حدّثنا أحمد بن هارون الفامیّ رضی الله عنه قال: حدّثنا محمّد بن عبد الله بن جعفر بن جامع الحمیریّ، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أبیه، عن محمّد بن أبی عمیر، عن غیر واحد، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال :.
2- التوحید:٨٠ ب٢ ح36 حدثنا أحمد بن هارون الفامی رضی الله عنه قال: حدثنا محمد بن عبد الله بن جعفر الحمیریّ، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن خالد البرقیّ، عن محمّد بن أبی عمیر، عن المفضّل بن عمر، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال : .

ص:162

یاسر خادم می گوید: شنیدم حضرت امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام می فرمود: مَنْ شَبَّهَ اللهَ تَعالٰی بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِکٌ، وَ مَنْ نَسَبَ اِلَیْهِ ما نَهٰی عَنْهُ فَهُوَ کافِرٌ(1) کسی که الله تعالی را به خلق او تشبیه کند مشرک است و هرکس به او چیزی را که از آن نهی شده است نسبت دهد، کافر است.

داود بن القاسم گوید: شنیدم حضرت امام علیّ الرّضا علیه السّلام می فرمود: مَنْ شَبَّهَ اللهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِکٌ، وَ مَنْ وَصَفَهُ بِالْمَکَانِ فَهُوَ کَافِرٌ، وَ مَنْ نَسَبَ اِلَیْهِ ما نَهٰی عَنْهُ فَهُوَ کاذِبٌ کسی که الله را به خلق او تشبیه کند مشرک است، و کسی که او را به مکان


1- - عیون أخبار الرضا علیه السّلام:١/١١٤ ب١١ ح1 حدّثنا محمّد بن موسی بن المتوکّل رضی الله عنه قال: حدّثنا علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن الصقر بن دلف، عن یاسر الخادم قال: سمعت أبا الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السّلام یقول:. کشف الغمّه فی معرفه الأئمّه:٢/٢٨٤ از العیون. نزهه الناظر و تنبیه الخاطر:١٢٧ ح3 و الإحتجاج:٢/٤١٠ و الدرّه الباهره من الأصداف الطاهره:٣٦ و أعلام الدین فی صفات المؤمنین:٣٠٧ مانند العیون. العدد القویّه لدفع المخاوف الیومیّه:٢٩٦ و ٢٩٧از کتاب النزهه از امام رضا علیه السّلام مانند العیون.

ص:163

وصف کند (بگوید او در مکان جا دارد) کافر است، و کسی که به او چیزی را که از آن نهی شده است، نسبت دهد کافر است. سپس امام علیه السّلام تلاوت فرمود این آیه کریمه را: اِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللهِ وَ اُولٰئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ.(1)

حضرت امام رضا علیه السّلام فرمودند:... مَنْ قالَ بِالتَّشْبیهِ وَ الْجَبْرِ فَهُوَ کافِرٌ مُشْرِکٌ، وَ نَحْنُ مِنْهُ بِراءٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ... ...(2)


1- - التوحید:٦٨ ب٢ ح25 حدّثنا محمّد بن موسی بن المتوکّل رحمه الله قال: حدّثنا علیّ بن الحسین السعدآبادیّ قال: حدّثنا أحمد بن أبی عبد الله البرقیّ، عن داود بن القاسم قال: سمعت علیّ بن موسی الرضا علیه السّلام یقول :. مشکاه الأنوار فی غررالأخبار:٩ الفصل١ از التوحید. روضه الواعظین: ١/٣٦ و ٣٩ و جامع الأخبار:٦ الفصل٢ و متشابه القرآن و مختلفه، ابن شهر آشوب:١/٦٩ از حضرت امام رضا علیه السّلام مانند التوحید.
2- التوحید:٣٦٣ ب٥٩ ح12 و عیون أخبار الرضا علیه السّلام:١/١٤٢ ب١١ ح45 حدّثنا أحمد بن هارون الفامیّ رضی الله عنه قال: حدّثنا محمّد بن عبد الله بن جعفر الحمیریّ، عن أبیه قال: حدّثنا إبراهیم بن هاشم، عن علیّ بن معبد، عن الحسین بن خالد، عن أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السّلام قال :. روضه الواعظین:١/٣٥ از حسن بن خالد. الإحتجاج علی أهل اللجاج: ٢/٤١٤ از حسین بن خالد. بحار الأنوار:٣/٢٩٤ ب١٣ ح18 از التوحید و العیون، و در جلد٥/٥٢ ب١ ح88 از العیون و التوحید، و در جلد ٢٥/٢٦٦ ب١٠ ح8 از العیون.

ص:164

هر که قائل به تشبیه و جبر باشد، کافری است مشرک، و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم... .

ابلیس و تمامی جنّیان و شیطان ها رهبران رهبران گمراهی اند

ص:165

فَاِذا قَرَاْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ * اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ آمَنُوا وَ عَلٰی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ * اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ(1) و چون قرآن بخوانی از شیطان رانده شده به خدا پناه جوی* همانا او را بر کسانی که ایمان دارند و به پروردگار خویش توکّل می کنند تسلّطی نیست* چیرگی وی فقط بر کسانی است که دوستدار اویند و کسانی که به او شرک ورزند. مولی الموحّدین امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام در حدیث صحیحی در یک مجلس چهارصد مطلب ارزشمند تعلیم فرمودند که از آن است: ...مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ سَلَکَ غَیْرَ طَریقَتِنا غَرِقَ،... مَنْ تَرَکَ الْاَخْذَ عَمَّنْ اَمْرَ اللهُ بِطاعَتِهِ قَیَّضَ اللهُ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ(2)... ... هرکس که به ما (اهل بیت نبوّت)


1- سوره النحل (16) الآیات 99الی101
2- - کتاب شریف الخصال: ٢/٦١٠ -٦٢٧ح10- علّم أمیرالمؤمنین علیه السّلام أصحابه فی مجلس واحد أربعمائه باب ممّا یصلح للمسلم فی دینه و دنیاه: حدّثنا أبی رضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبد الله قال: حدّثنی محمّد بن عیسی بن عبید الیقطینیّ، عن القاسم بن یحیی، عن جدّه الحسن بن راشد، عن أبی بصیر و محمّد بن مسلم، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال: حدّثنی أبی، عن جدّی، عن آبائه علیهم السلام: أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام علّم أصحابه فی مجلس واحد أربعمائه باب ممّا یصلح للمسلم فی دینه و دنیاه قال علیه السّلام : . بحار الأنوار شریف: ٢٧/٨٨ ب٤ ح39 از الخصال. و کتاب شریف تحف العقول:١١٦ امیرالمؤمنین علیه السّلام: ... مَنْ تَمَسَّکَ بِنا لَحِقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنّا مُحِقَ، مَنِ اتَّبَعَ اَمْرَنا لَحِقَ، مَنْ سَلَکَ غَیْرَ طَریقَتِنا سُحِقَ... .

ص:166

متمسّک شود به مقصود می رسد، و کسی که راه دیگری رود غرق می شود،... هرکس دریافت حق را از کسی که حضرت الله امر فرموده به اطاعت از او ترک کند، شیطانی بر او بگمارد که هم چنان با او باشد... .

حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمودند: اَنَا وَ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ عَلَی الْحَوْضِ وَ مَعَنا عِتْرَتُنا، فَمَنْ اَرادَنا فَلْیَاْخُذْ بِقَوْلِنا، وَ لْیَعْمَلْ بِاَعْمَالِنا، فَاِنّا اَهْلُ بَیْتٍ لَنا شَفاعَهٌ، فَتَنَافَسُوا فی لِقائِنا عَلَی الْحَوْضِ، فَاِنّا نَذُودُ عَنْهُ اَعْداءَنا، وَ نَسْقی مِنْهُ اَوْلِیاءَنا، وَ مَنْ شَرِبَ مِنْهُ لَمْ یَظْمَاْ اَبداً، ...وَ مَنْ تَرَکَ الْاَخْذَ عَمَّنْ اَمَرَ

ص:167

اللهُ بِطاعَتِهِ قَیَّضَ اللهُ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ.(1).. من و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم کنار حوض قرار می گیریم و خاندان ما هم با ما خواهند بود، هرکس می خواهد نزد ما بیاید باید به گفته های ما عمل کند و کارهای ما را انجام دهد. همانا ما اهل بیت، اهل (و صاحب) شفاعت هستیم؛ اینک برای ملاقات ما بشتابید. ما در کنار حوض (کوثر) هستیم دشمنان خود را از آن دور و دوستان خود را از آن سیراب می کنیم. هرکس از آن حوض سیراب گردد، هرگز تشنه نمی شود، ... و هرکس دریافت (معارف و احکام و اخلاق را) از کسی که حضرت الله امر فرموده به اطاعت نمودن از او ترک گوید، شیطانی بر او مسلّط می کند که همواره با او خواهد بود... .

توضیح: در کلام امام علیه السّلام روشن است که هرکس سخنی جز سخن اهل بیت نبوّت بگوید و یا در کارهایش، سخن آنان ملاک نباشد، به یقین حضرت الله تعالی او را به شیطانی واگذار می کند تا اینکه مسلّط بر نفس او گردد و او را برده خود سازد.

مردی خدمت امام جعفر صادق علیه السّلام عرض کرد:


1- - تفسیر فرات الکوفی:٣٦٦ -٣٦٨ ح٤٩٩ حدّثنی عبید بن کثیر معنعنا، عن أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام قال: .

ص:168

(چگونه است) حدیثی که از امام ابوجعفر باقر علیه السّلام روایت شده که فرموده اند: اَنَّ الشَّمْسَ تَطْلُعُ بَیْنَ قَرْنَیِ الشَّیْطانِ؟ خورشید از میان دو شاخ شیطان طلوع می نماید؟ فرمود: نَعَمْ! اِنَّ اِبْلیسَ اتَّخَذَ عَرْشاً بَیْنَ السَّماءِ وَ الْاَرْضِ، فَاِذا طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَ سَجَدَ فی ذٰلِکَ الْوَقْتِ النّاسُ قالَ اِبْلیسُ لِشَیاطینِهِ: اِنَّ بَنی آدَمَ یُصَلُّونَ لی(1) آری! به راستی ابلیس بارگاهی میان آسمان و زمین اتّخاذ نموده است، آنگاه که خورشید طلوع نماید و مردم در آن زمان سجده نمایند، ابلیس به شیاطین (مأموران) خود می گوید: همانا فرزندان آدم برای من نماز می گزارند.

پسر عمرو نخعی گفت: محضر امام جعفر صادق علیه السّلام


1- - الکافی:٣/٢٩٠ باب التطوّع فی وقت الفریضه و الساعات...ح8 علیّ بن إبراهیم، عن أبیه رفعه، قال: قال رجل لأبی عبدالله علیه السّلام: الحدیث الّذی روی عن أبی جعفر علیه السلام: اَنَّ الشَّمْسَ تَطْلُعُ بَیْنَ قَرْنَیِ الشَّیْطانِ ؟ قال:. تهذیب الأحکام:٢/٢٦٨ ب١٣ ح1068- 105 علیّ بن محمّد، عن أبیه رفعه، قال: قال رجل لأبی عبد الله علیه السّلام: اِنَّ الشَّمْسَ تَطْلُعُ بَیْنَ قَرْنَیِ الشَّیْطانِ؟ قال:، مانند کافی شریف. مناقب آل أبی طالب علیهم السّلام:٤/٢٥٧ مانند التهذیب.

ص:169

نشسته بودم که مردی به حضرت عرض کرد: فدایت شوم! ابومنصور مرا حدیث کرد که به سوی پروردگارش بالا برده شده و او بر سرش دست کشیده و به زبان فارسی به او گفته است: ای پسر!؟ حضرت فرمود: پدرم مرا حدیث کرد از جدّم که رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: اِنَّ اِبْلیسَ اتَّخَذَ عَرْشاً فیمَا بَیْنَ السَّماءِ وَ الْاَرْضِ، وَ اتَّخَذَ زَبانِیَهً کَعَدَدِ الْمَلائِکَهِ، فَاِذا دَعا رَجُلاً فَاَجابَهُ وَ وَطِئَ عَقِبَهُ وَ تَخَطَّتْ اِلَیْهِ الْاَقْدامُ، تَراءٰی لَهُ اِبْلیسُ وَ رُفِعَ اِلَیْهِ، وَ اِنَّ اَبا مَنْصُورٍ کانَ رَسُولَ اِبْلیسَ، لَعَنَ اللهُ اَبا مَنْصُورٍ، لَعَنَ اللهُ اَبامَنْصُورٍ ثَلاثاً(1) همانا ابلیس را بارگاهی است میان آسمان و زمین، و مأمورینی به تعداد ملائکه گرفته است که هرگاه شخصی را


1- - رجال الکشّیّ، إختیار معرفه الرجال:٣٠٣ و٣٠٤ ح546 سعد، عن أحمد بن محمّد، عن أبیه و یعقوب بن یزید و الحسین بن سعید، عن ابن أبی عمیر، عن إبراهیم بن عبد الحمید، عن حصن [خضر] بن عمرو النّخعیّ، قال: کنت جالساً عند أبی عبد الله علیه السّلام فقال له رجل: جعلت فداک! إنّ أبا منصور حدّثنی أنّه رفع إلی ربّه و مسح علی رأسه و قال له بالفارسیّه: یا پسر؟! فقال له أبو عبد الله علیه السّلام: حَدَّثَنی اَبی، عَنْ جَدّی: اَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ قالَ:.

ص:170

دعوت به جانب خود کند و او بپذیرد و به جانب شیطان برود، ابلیس برایش دیده خواهد شد، و به طرف او بالا برده می شود. و همانا ابومنصور یکی از سفیران ابلیس است. خدا ابو منصور را لعنت کند و این سخن را سه مرتبه تکرار نمود.

حمّاد بن عثمان از زراره نقل کرد که گفت: امام جعفر صادق علیه السّلام از من پرسیدند: آیا حمزه هنوز مدّعی است که پدرم پیش او می آید؟ گفتم: آری. فرمود: کَذَبَ وَ اللهِ ما یَاْتیهِ اِلَّا الْمُتَکَوِّنُ، اِنَّ اِبْلیسَ سَلَّطَ شَیْطاناً یُقالُ لَهُ الْمُتَکَوِّنُ، یَاْتِی النّاسَ فی اَیِّ صُورَهٍ شاءَ، اِنْ شاءَ فی صُورَهٍ صَغیرَهٍ، وَ اِنْ شاءَ فی صُورَهٍ کَبیرَهٍ، وَ لا وَ اللهِ ما یَسْتَطیعُ اَنْ یَجی ءَ فی صُورَهِ اَبی عَلَیْهِ السَّلامُ(1) به الله سوگند که او دروغ می گوید، کسی جز متکوّن او را نمی آید. براستی که ابلیس شیطانی را به نام «متکوّن» بر او مسلّط نموده که


1- رجال الکشّیّ، إختیارمعرفهالرّجال:٣٠٠ ح537 وجدت بخط جبریل بن أحمد: حدّثنی محمّد بن عیسی، عن علیّ ابن الحکم، عن حمّاد بن عثمان، عن زراره، قال: قال ابو عبد الله علیه السّلام: اَخْبِرْنی عَنْ حَمْزَهَ اَ یَزْعُمُ اَنَّ اَبی آتیهِ؟ قلت: نعم. قال:. از او: بحار الأنوار:٢٥/٢٨١ ب١٠ ح25 و ج٦٩/٢١٤ ب١٠٩ ح4.

ص:171

به هر شکل مایل باشد برای مردم آشکار می گردد، بزرگ یا کوچک هر طور مایل باشد، امّا به خدا سوگند هرگز نمی تواند به صورت پدرم علیه السّلام بیاید.

علیّ بن عامر به سند خود از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام نقل می کند که فرمود: تَراءٰی وَ اللهِ اِبْلیسُ لِاَبِی الْخَطّابِ عَلٰی سُورِ الْمَدینَهِ اَوِ الْمَسْجِدِ، فَکَاَنّی اَنْظُرُ اِلَیْهِ وَ هُوَ یَقُولُ: إیهاً تَظْفَرِ الْآنَ، إیهاً تَظْفَرِ الْآنَ(1) به الله قسم! شیطان برای ابوالخطّاب در کنار دیوار شهر مدینه یا مسجد پیامبر آشکار شد، گویا او را می بینم که به ابوالخطّاب می گوید: ساکت باش الآن پیروز خواهی شد، اکنون پیروز می شوی.

توضیح: ظاهر این است که شیطان این حرف را موقعی به او گفته که سپاهی برای کشتن او آمده بود و او ابوالخطّاب را با این حرف تشویق به جنگ می کند تا اسباب کشتن او هرچه بیشتر فراهم شود. معنی جمله این است که ساکت باش، مبادا سخن از توبه بر


1- رجال الکشّیّ:٣٠٣ ح545 سعد قال: حدّثنی الأشعریّ عبدالله بن علیّ بن عامر بإسناده، عن أبی عبد الله علیه السّلام قال: قال:. از او: بحارالأنوار:٢٥/٢٨١ ب١٠ ح26 و جلد٦٩/٢١٣ ب١٠٩ ح١.

ص:172

زبان آوری که تو پیروز خواهی شد. با توجیهی که میرداماد در مورد جمله آورده، معنا چنین می شود که آرامش خود را حفظ کن و راضی باش که به زودی تفوّق خواهی یافت.

حضرت امام محمّدتقی علیه السّلام به حسن بن عبّاس بن الحریش فرمود: ... إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ یَوْمٍ وَ لا لَیْلَهٍ اِلّا وَ جَمیعُ الْجِنِّ وَ الشَّیاطینِ تَزُورُ اَئِمَّهَ الضَّلالَهِ، وَ یَزُورُ اِمامَ الْهُدٰی عَدَدُهُمْ مِنَ الْمَلائِکَه، حَتّیٰ إِذا اَتَتْ لَیْلَهُ الْقَدْرِ فَیَهْبِطُ فیها مِنَ الْمَلائِکَهِ اِلٰی وَلِیِّ الْاَمْرِ خَلَقَ اللهُ أو قال قَیَّضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ مِنَ الشَّیاطینِ بِعَدَدِهِمْ، ثُمَّ زارُوا وَلِیَّ الضَّلالَهِ فَاَتَوْهُ بِالْإِفْکِ وَ الْکَذِبِ حَتّیٰ لَعَلَّهُ یُصْبِحُ فَیَقُولُ رَاَیْتُ کَذا وَ کَذا، فَلَوْ سَاَلَ وَلِیَّ الْاَمْرِ عَنْ ذٰلِکَ لَقالَ: رَاَیْتَ شَیْطاناً اَخْبَرَکَ بِکَذا وَ کَذا، حَتّیٰ یُفَسِّرَ لَهُ تَفْسیراً وَ یُعْلِمَهُ الضَّلالَهَ الَّتی هُوَ عَلَیْها...(1) ... آنچه می گویم خوب بفهم، براستی روز و شبی


1- الکافی:١/٢٥٢ باب فی شأن إنّا أنزلناه فی لیله القدر و تفسیرها... ح9 و قال: (محمّد بن أبی عبد الله و محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد، و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد جمیعاً، عن الحسن بن العبّاس بن الحریش ) قال: قال أبو جعفر علیه السّلام:. از او: الفصول المهمّه فی أصول الأئمّه تکمله الوسائل: ٣/٣٧٤ و ٣٧٥ ب٩٧ ح 3125 و البرهان فی تفسیر القرآن:٥/٧٠٩ ح11771/10.

ص:173

نیست مگر اینکه تمامی جنّیان و شیطان ها، پیشوایان گمراهی را زیارت می کنند و به شماره ایشان فرشتگان هم پیشوای هدایت را زیارت می کنند، تا آنکه شب قدر فرا رسد و فرشتگان در آن شب به سوی ولیّ امر (ولیّ معصوم) فرود آیند (یا فرمود:) الله عزّوجل به شماره آن ها از شیاطین خلق کند آماده کند سپس ایشان پیشوای گمراهی را زیارت کنند و برای او دروغ پردازی کنند، تا چون صبح شود، او هم بگوید چنین و چنان دیدم. امّا اگر او از صاحب الأمر (امام زمان) در این باره بپرسد، به او می فرماید: شیطانی را دیدی که به تو چنین و چنان خبر داد، تا آنجا که موضوع را به خوبی برایش شرح دهد و او را از گمراهی اش آگاه سازد... .

مدّعیان رؤیت حضرت الله تعالی کافرند

ص:174

هشام می گوید: نزد امام صادق علیه السّلام بودم که معاویه بن وهب و عبدالملک بن اعین بر حضرت داخل شدند و معاویه به حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول الله! درباره خبری که روایت شده که رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم پروردگار خود را دیده است؛ به چه صورتی او را دیده است؟ و درباره روایتی که کرده اند مبنی بر اینکه مؤمنان پروردگار خود را در بهشت می بینند به چه صورتی می بینند؟ از آن حضرت لبخندی زد و فرمود: یا فُلانُ! ما اَقْبَحَ بِالرَّجُلِ یَأتی عَلَیْهِ سَبْعُونَ سَنَهً اَوْ ثَمانُونَ سَنَهً یَعیشُ فی مُلْکِ اللهِ وَ یَأکُلُ مِنْ نِعَمِهِ لا یَعْرِفُ اللهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ! ای فلانی! چه بسیار زشت است بر مردی که هفتاد، هشتاد سال بر او بگذرد که در مملکت الله زندگی کند و از نعمت های او بخورد و حضرت الله را به حقّ معرفتش نشناسد! سپس فرمود: یا مُعاوِیَهُ! اِنَّ مُحَمَّداً صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَمْ یَرَ رَبَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالٰی بِمُشاهَدَهِ الْعَیانِ، وَ اِنَّ الرُّؤْیَهَ عَلٰی وَجْهَیْنِ: رُؤْیَهُ الْقَلْبِ، وَ رُؤْیَهُ الْبَصَرِ، فَمَنْ عَنٰی بِرُؤْیَهِ الْقَلْبِ فَهُوَ مُصیبٌ، وَ مَنْ عَنٰی بِرُؤْیَهِ الْبَصَرِ فَقَدْ کَفَرَ بِاللهِ وَ بِآیاتِهِ، لِقَوْلِ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: مَنْ شَبَّهَ اللهَ بِخَلْقِهِ فَقَدْ

ص:175

کَفَرَ(1) ای معاویه! همانا محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم پروردگار خود را به مشاهده آشکار ندیده است. همانا دیدن به دو صورت است دیدن با دل و دیدن با دیدگان، هرکس که مقصودش از دیدن، دیدن با دل باشد، آن درست است و کسی که مقصودش دیدن با چشم باشد، به الله و آیات او کافر شده است به دلیل فرمایش رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم که فرمود: کسی که الله را به مخلوقاتش تشبیه کند، به تحقیق کفر ورزیده است.

و ابراهیم کرخی گوید به امام جعفر صادق علیه السّلام گفتم: مردی خدای خود را در خواب دیده تعبیر آن چیست؟ فرمود: ذٰلِکَ رَجُلٌ لا دینَ لَهُ، اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالٰی لا یُرٰی فِی الْیَقَظَهِ، وَ لا فِی


1- - کفایه الأثر فی النصّ علی الأئمّه الإثنی عشر: ٢٦٠ حدّثنا الحسین بن علیّ قال: حدّثنا هارون بن موسی قال: محمّد بن الحسن قال: حدّثنا محمّد بن الحسن الصفّار، عن یعقوب بن یزید، عن محمّد بن أبی عمیر، عن هشام قال: کنت عند الصادق جعفر بن محمّد علیه السّلام إذ دخل علیه معاویه بن وهب و عبد الملک بن أعین فقال له معاویه بن وهب: یا ابن رسول الله! ما تقول فی الخبر الذی روی أنّ رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم رأی ربّه علی أیّ صوره رآه؟ و عن الحدیث الذی رووه أنّ المؤمنین یرون ربّهم فی الجنّه علی أیّ صوره یرونه؟ فتبسّم علیه السّلام ثمّ قال :.

ص:176

الْمَنامِ، وَ لا فِی الدُّنْیا، وَ لا فِی الْآخِرَهِ(1) این مردی است که دین ندارد، زیرا همانا که الله تبارک و تعالی نه در بیداری و نه در خواب و نه در دنیا و نه آخرت دیده نشود.

توضیح: از جمله مخالفان کتاب الله و اهل بیت نبوّت و مخالفان فقه و حدیث حضرات معصومین علیهم السّلام، که با برهان قرآن و عترت مخالفند و مدّعی کشف و شهود در بیداری و خواب هستند؛ ابن عربی است که در کتاب فتوحات مکّیّه جلد١ صفحه٣٣٤ سطر١٩ می نویسد: رأیت الحقّ فی النوم مرّتین و هو یقول لی: انصح عبادی حق (خدا) را دو بار در خواب دیدم که به من می گفت: بندگان مرا نصیحت نما.

حالات پیروان شیطان


1- - الأمالی الصدوق:٦١٠ المجلس٨٩ ح5 حدّثنا الحسین بن إبراهیم بن ناتانه قال: حدّثنا علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن محمّد بن أبی عمیر، عن إبراهیم الکرخیّ قال قلت للصادق علیه السلام: إنّ رجلاً رأی ربّه عزّوجلّ فی منامه فما یکون ذلک؟ فقال :. از او بحارالأنوار:٤/٣٢ ب٥ ح7 وج٥٨/١٦٧ و ١٦٨ب٤٤ ح21 ازامالی. روضه الواعظین:١/٣٤ و متشابه القرآن و مختلفه:١/٩٣ از حضرت امام رضا علیه السّلام.

ص:177

سعید بن زید بن اَرطاه گوید: کمیل بن زیاد را ملاقات نمودم و از او درباره فضائل حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام پرسیدم، گفت: آیا تو را خبر ندهم به وصیّتی که روزی به من وصیّت فرمود که برای تو (عمل به آن) بهتر از دنیاست و آنچه در او باشد؟ گفتم: آری. گفت: حضرت علی به من فرمود: ... اُقْسِمُ بِاللهِ لَسَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ یَقُولُ: اِنَّ الشَّیْطانَ اِذا حَمَلَ قَوْماً عَلَی الْفَواحِشِ مِثْلَ الزِّناءِ وَ شُرْبِ الْخَمْرِ وَ الرِّبا وَ ما اَشْبَهَ ذٰلِکَ مِنَ الْخَنٰی وَ الْمَآثِمِ، حَبَّبَ اِلَیْهِمُ الْعِبادَهَ الشَّدیدَهَ، وَ الْخُشُوعَ، وَ الرُّکُوعَ، وَ الْخُضُوعَ، وَ السُّجُودَ، ثُمَّ حَمَلَهُمْ عَلٰی وَلایَهِ الْاَئِمَّهِ الَّذینَ یَدْعُونَ اِلَی النّارِ، وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ لا یُنْصَرُونَ!. یا کُمَیْلُ! اِنَّهُ مُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ، فَاحْذَرْ اَنْ تَکُونَ مِنَ الْمُسْتَوْدَعینَ!. یا کُمَیْلُ! اِنَّما تَسْتَحِقُّ اَنْ تَکُونَ مُسْتَقَرّاً اِذا لَزِمْتَ الْجادَّهَ الْواضِحَهَ الَّتی لا تُخْرِجُکَ اِلٰی عِوَجٍ، وَ لا تُزیلُکَ عَنْ مَنْهَجِ ما حَمَلْناکَ عَلَیْهِ وَ هَدَیْناکَ اِلَیْهِ. یا کُمَیْلُ! لا رُخْصَهَ فی فَرْضٍ، وَ لا شِدَّهَ فی نافِلَهٍ،(1)... ای کمیل! ...به الله


1- بشارهالمصطفی:٢/٢٤- ٢٨ أخبرنا الشیخ أبوالبقاء إبراهیم بن الحسین بن إبراهیم البصریّ بقراءتی علیه فی المحرّم سنه ستّ عشره وخمسمائه بمشهد مولانا أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام قال: حدّثنا أبو طالب محمّد بن الحسن بن عتبه قال: حدّثنا أبو الحسن محمّد بن الحسین بن أحمد قال: أخبرنا محمّد بن وهبان الدبیلیّ قال: حدّثنا علیّ بن أحمد بن کثیر العسکریّ قال: حدّثنی أحمد بن المفضّل أبو سلمه الأصفهانیّ قال: أخبرنی راشد بن علیّ بن وائل القرشیّ قال: حدّثنی عبد الله بن حفص المدنیّ قال: أخبرنی محمّد بن إسحاق، عن سعید بن زید بن أرطاه قال: لقیت کمیل بن زیاد و سألته عن فضل أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام فقال: ألا أخبرک بوصیّه أوصانی بها یوماً هی خیر لک من الدنیا بما فیها؟ فقلت: بلی. قال: قال لی علیّ:.

ص:178

سوگند! شنیدم رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم می فرمود: همانا شیطان هرگاه مردمی را به گناهانی چون زنا و خوردن شراب و ربا و مانند این ها از گناهان و فحشا وادار می کند، عبادت شدید و فروتنی و رکوع و سجود را نزد آنان محبوب می کند، سپس آنان را به دوستی پیشوایانی وامی دارد که به آتش دعوت کرده و روز قیامت یاری نمی شوند.

ای کمیل! ایمان دو قسم است: پایدار و بی ثبات، زنهار دوری کن از اینکه از کسانی باشی که ایمان عاریه ای دارند. ای کمیل! به راستی سزاوار است (در ره پویی) استوار باشی زمانی که راه روشنی را بپویی که تو را به سوی انحراف نبرد، و از راهی که

ص:179

ما تو را بر آن وا داشته و هدایت کردیم بیرون نکند. ای کمیل! مجالی برای سرپیچی از واجبات نیست، و الزامی هم در (انجام) مستحبّات نیست... .

علیّ بن عبد العزیز گفت: امام جعفر صادق علیه السّلام به من فرمود: یا عَلِیَّ بْنَ عَبْدِ الْعَزیزِ! لا یَغُرَّنَّکَ بُکاؤُهُمْ فَاِنَّ التَّقْوٰی فِی الْقَلْبِ(1) ای علیّ بن عبدالعزیز! گریه آن ها (تظاهر به دینداری می کنند) تو را فریب ندهد، به راستی که تقوی در دل است (و نیازی به تظاهر ندارد).

فلسفه و تصوّف از دیدگاه علمای شیعه تغمّدهم الله برحمته


1- صفات الشیعه:٢٧ ح٣٧ أبی رحمه الله قال: حدّثنا سعد بن عبدالله، عن علیّ بن عبدالعزیز قال: قال أبوعبدالله علیه السّلام:. مشکاه الأنوار:٤٤ الفصل١٢ قال أبو عبد الله : لا یَغُرَّنَّکَ بُکاؤُهُمْ، اِنَّمَا التَّقْوٰی فِی الْقَلْبِ. از او: بحار الأنوار:٦٧/٢٨٦ ب٥٦ و مستدرک الوسائل:١١/٢٦٥ ب٢٠.

ص:180

حضرت امام جعفر بن محمّد صادق علیهما السّلام فرمودند: اِذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَهِ جَمَعَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ النّاسَ فی صَعیدٍ واحِدٍ، وَ وُضِعَتِ الْمَوازینُ، فَتُوزَنُ دِماءُ الشُّهَداءِ مَعَ مِدادِ الْعُلَماءِ، فَیُرَجَّحُ مِدادُ الْعُلَماءِ عَلٰی دِماءِ الشُّهَداءِ(1) روز قیامت که شود حضرت الله همه مردم را در زمینی هموار جمع نماید، و ترازوها (ی سنجش کارها) قرار داده شوند، سپس خون شهیدان و نوشته علما سنجش شوند، نوشته علما بر خون شهیدان برتری یابند.


1- من لایحضره الفقیه:4/398 ح5853: و روی المعلّی بن محمّد البصریّ عن أحمد بن محمّد بن عبد الله عن عمرو بن زیاد عن مدرک بن عبد الرّحمان:. و بحارالأنوار:2/16 ب8 ح35 از الأمالی الشیخ الطوسی: بإسناد المجاشعیّ، عن الصّادق، عن آبائه علیهم السّلام عن علیّ علیه السّلام قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «اِذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَهِ وُزِنَ مِدادُ الْعُلَماءِ بِدِماءِ الشُّهَداءِ، فَیُرَجَّحُ مِدادُ الْعُلَماءِ عَلٰی دِماءِ الشُّهَداءِ». و بحارالأنوار:2/14 ب8 ح26- از الأمالی الشیخ الصدوق : جعفر بن محمّد بن مسرور، عن ابن عامر، عن المعلّی بن محمّد البصریّ، عن أحمد بن محمّد بن عبد الله، عن عمر بن زیاد، عن مدرک بن عبد الرّحمان، عن أبی عبد الله الصّادق جعفر بن محمّد علیهما السّلام مثله.

ص:181

آیه الله فقید سیّد شهاب الدّین مرعشی نجفی قدّس سرّه در موسوعه «شرح و ملحقات احقاق الحق» مرقوم فرموده اند: «از نظر من مصیبت صوفیان برای اسلام از بزرگترین مصائب است زیرا ارکان آن را منهدم ساخت و بنیان آن ترک برداشت. از جستجوی عمیق و گردش در میدان های کلمات آنان و اطّلاع از مطالب مخفی آنان و یافتن رازهای پوشیده آنان در پی دیدار با سران فرقه های تصوّف، بر من روشن شد که این درد از راهبان نصاری به دین اسلام سرایت کرد و گروهی از اهل سنّت مانند حسن بصری و شبلی و معروف و طاووس و زهری و جنید و دیگران آن را گرفتند، سپس از آنان به شیعه سرایت کرد، تا اینکه کارشان بالا گرفت و پرچم هایشان برافراشته شد به گونه ای که از اساس دین سنگی را روی سنگ دیگر باقی نگذاشتند.

آنان نصوص کتاب و سنّت را تأویل کردند و با احکام فطریِ عقلی مخالفت کردند و به وحدت وجود و حتّی (وحدت) موجود ملتزم شدند، و در عبادت وجهه گرفتند و بر اوراد آکنده از کفر و اباطیل که رؤسای آنان می ساختند مداومت کردند و به چیزی پایبند شدند که آن را ذکر خفیّ قلبی می نامیدند و از سمت راست قلب شروع می شد و به سمت چپ خاتمه می یافت، گاهی آن را سفر از حق به خلق می نامیدند و گاهی نزول از قوس صعودی به قوس

ص:182

نزولی و بالعکس که از آن به عنوان سفر از خلق به حق و عروج از قوس نزولی به صعودی تعبیر کرده اند، خدا به داد این طامّات (مصیبت های فراگیر) برسد...

یکی از آنان را که دعوی فضل داشت دیدم که از برخی سخنان که منسوب به ائمّه است برای ترویج مسلک خود استفاده می کند مانند لنا مع الله حالاتٌ فیها هو نحن و نحن هو و این بینوا در علم و تتبّع و تحقیق و ضبط نمی دانست که کتاب [مصباح الشّریعه] و مانند آن، که چنین سخنان منکری در آن ها جمع شده، ساخته ایادی صوفیان اعصار گذشته است... .

وانگهی شیوع تصوّف و ساختن خانقاه ها در قرن چهارم بوده، بعضی از مرشدین آن قرن وقتی تفنّن متکلّمین را در عقاید دیدند از فلسفه فیثاغورس و پیروان او در الهیّات قواعدی را اقتباس کردند و از لاهوتیّات اهل کتاب و بت پرستان جمله هایی را گرفتند و آن ها را به لباس اسلام درآوردند و به علم خاصّی تبدیل کردند که آن را علم تصوّف یا حقیقت یا باطن یا فقر یا فنا یا کشف و شهود نامیدند، و در این زمینه کتاب ها و رساله ها نوشتند، و این وضع همچنان ادامه یافت تا آنکه قرن پنجم و قرن های بعدی فرا رسید و برخی از زیرکان اهل تصوّف میدان وسیعی را آماده یافتند تا به اسم ولایت و غوثیّه و قطبیّه و دعوی تصوّف در ملکوت با قوّه قدسیّه چه رسد

ص:183

با ناسوت در میان جاهلان مقام شامخی همچون مقام نبوّت و حتّی الوهیّت به دست آوردند.

آنان با مقالاتی مبنی بر تأویلات مزخرف و کشف حیل و رؤیاها و اوهام، فلسفه و تصوّف را توسعه دادند و کتاب های پیاپی بسیار مانند کتاب تعرّف و دلالت و فصوص و شروح آن و نفحات و رشحات و مکاشفات و انسان کامل و العوارض و المعارف و التأویلات و غیره که پر از حکایات دروغ و قضایای کاملاً بی معنا است نوشتند... وقتی کالای آنان بازار پیدا کرد و نامشان مشهور و بازارشان گرم شد به فرقه ها و دسته های مختلف تقسیم شدند و عوام و سفلگان را با حدیث جعلی"الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق" اغفال کردند... خداوند ما و شما را از فریبکاری های بافندگان عرفان و فلسفه و تصوّف حفظ کند و ما و شما را از کسانی که به آستانه اهل بیت رسول الله صلوات الله و سلامه علیهم روی می آورند و کسی را جز آنان نمی شناسند؛ قرار دهد، آمین آمین».(1)

در کتاب شریف خیراتیه در ابطال طریقه صوفیّه:٢/١٧ فرموده: صوفیّه ایزد متعال را بر بندگانش اطلاق می کنند... از عقائد فاسده ایشان تجویز اطلاق خداست بر بندگان؛ با اقتران به


1- ملحقات إحقاق الحقّ:١/183 185فضایح الصّوفیّه:١٨٠عشق از دیدگاه صوفیّه و فلاسفه و...: ملاصدرای شیرازی تقلید نووی نموده، بلکه نغمه در طنبور را افزوده و تجویز وتحسین معانقه و ملامسه و تقبیل و دخول و لواطه به معشوق نموده و ردّاً علی الشّرع الشّریف از برای این فعل خبیث سخیف، فواید عظیمه حِکَمیّه بر آن مرتّب ساخته، پس در اواخر مجلّد چهارم اسفارش چنین گفته که: این فصلی است در بیان عشق بازی جوانان با امردان گلرخان، بدان که! اختلاف کرده اند در این عشق، در ماهیّت آن و اینکه خوب .

ص:184

قرائن موکّده اراده معنی حقیقی از آن، چنانکه گذشت از بایزید که: لا اله الا انا فاعبدون (تذکره الأولیاء:1/137)، و لیس فی جبّتی سوی الله (تذکره الاولیاء:1/140)، و سبحانی ما أعظم شأنی (تذکره الاولیاء:1/ 176)، و قول حلاج : من الله إلی فلان (تحفه الاخیار:408)، و نیز گذشت که اخی محمّد دهستانی دعوی خدایی کرده، تا شش سال ترک اکل و شرب نمود، چنانکه مولوی گفته:

آمد از حق سوی موسی از عتیب

کای طلوع ماه تو دیده زجیب

مشرقت کردم به نور ایزدی

من حقم رنجور گشتم نامدی

فضایح الصّوفیّه:١٨٠عشق از دیدگاه صوفیّه و فلاسفه و...: ملاصدرای شیرازی تقلید نووی نموده، بلکه نغمه در طنبور را افزوده و تجویز وتحسین معانقه و ملامسه و تقبیل و دخول و لواطه به معشوق نموده و ردّاً علی الشّرع الشّریف از برای این فعل خبیث سخیف، فواید عظیمه حِکَمیّه بر آن مرتّب ساخته، پس در اواخر مجلّد چهارم اسفارش چنین گفته که:

این فصلی است در بیان عشق بازی جوانان با امردان گلرخان، بدان که! اختلاف کرده اند در این عشق، در ماهیّت آن و اینکه خوب

ص:185

است یا بد، وممدوح است یا مذموم، پس بعضی از حکما آن را مذمّت کرده اند و از خصال رذیله شمرده اند و از کار هرزه کاران و بی کاران دانسته اند. و جمعی دیگر گفته اند که از جمله فضایل نفسانیّه است و مدح آن و محاسن عاشقان و شرف غایت آن را بیان فرموده اند. و برخی توقّف نموده اند و واقف بر ماهیت و محلَلَ و اسباب و غایاتش نگشته اند، و طائفه ای از امراض نفسانی دانسته اند، وجماعتی آن را جنون الهی گفته.(1)

و بعضی گفته اند که: عشق هوا و خواهشی است در نفس که می کشاند صاحبش را به سوی مشاکل یا صورت مُماثل در جسد، و گروهی منشأ عشق را توافق عاشق و معشوق در وقت ولادت دانسته اند و گفته اند که: هر دو شخصی که متّفق شوند در طالع و درجه و ستاره یا در برج طالعشان متّفق شوند در بعضی احوال و نظرات مثل مثلّثات و اموری که معروف منجّمان است در این صورت به هم رسد میان دو نفر تعاشق. و بعضی گفته اند که: عشق افراط شوق است به اتّحاد.(2)

و آنچه دلالت می کند بر آن نظر دقیق و فکر انیق و ملاحظه


1- اسفار:7/171.
2- - اسفار:7/ 176.

ص:186

امور متعلّقه به عشق از اسباب کلیّه و مبادی عالیه و غایات حِکَمیّه آن، این است که عشق یعنی التذاذ شدید از جنس صورت جمیله و محبّت مفرطه به صاحب شمایل لطیفه، و تناسب عضوها و خوبی ترکیب ها چون چیزی است موجود مانند سایر امور طبیعت در نفوس اکثر مردم بدون تکلّف وتصنّع در آن، پس البتّه آن از جمله امور مقرّر الهیّه است که مترتّب می شود بر آن مصالح و فواید حِکَمیّه، پس ناچار خوب و محمود خواهد بود، خصوصاً در صورتی که ناشی شود از مبادی فاضله از برای ترتّب فواید وغایت شریفه.

امّا مبادی پس آن است که می یابیم اکثر نفوس مردمی را که از برای ایشان تعلیم علوم شریفه و صنعت های لطیفه و آداب و ریاضات است مثل اهل فارس و عراق و شام و روم و هر قومی که در ایشان علوم غریبه، و صنایع عجیبه و آداب بدیعه هست که خالی نیستند از این عشق که منشأش خوش آمدن، و شکل معشوق را پسندیدن است، و ما نمی یابیم کسی را که قلب لطیف، و طبع رقیق و ذهن دقیق و نفس رحیم داشته باشد، خالی باشد از این محبّت و عشق در اوقات عمرش، لکن می یابیم نفوس قاسیه و قلوب جانیه و طبع های بد خلق را از اکراد و اعراب، وترکان و فرنگیان خالی از این نوع محبّت و عشق، و غیر این نیستند که اکثر مردم اکتفا کرده اند به محبّت و عشق مردان به زنان، و زنان به

ص:187

مردان از برای حصول تناکح جماع میان ایشان، چنانکه مرکوز است در طبع سایر جنس حیوان، از جهت تحصیل نتاج و اولاد ایشان، که غرض از آن بقای نسل و حفظ صورت جنس و نوع است.

و امّا غایت و فایده مترتّبه بر این عشق موجود در ظرفا و عقلا و حکما، پس آن لطافت طبع و ریاضت است که مترتّب می شود بر آن منافع بیکران از تأدیب پسران، وتربیت امردان، و تهذیب اخلاق و اطوارشان و تعلیم شان به علوم جزئیّه از قبیل نحو و لغت و بیان و هندسه و غیر آن، و کسب ها و صنعت های دقیقه و آداب حمیده، و اشعار لطیفه، و نغمه های خوش و صداهای دلکش، و قصّه های عجیب، و حکایات دلفریب و غریب، و احادیث و روایات و غیر این ها از کمالات، زیرا که کودکان بعد از استغناء از تربیت و تعلیم پدران و مادران هنوز محتاج اند به تربیت و تعلیم استادان و معلّمان، و به حسن توجّه و التفاتشان به نظر شفقّت و مرحمت، پس از این جهت عنایت و لطف پروردگار خلق کرده است در نفوس کبار عشق و محبّت امردان خوش صورت را، که آن عشق داعی و باعث شود از برای مردان به سوی تأدیب و تکمیل نفوس ناقصه کودکان و رسانیدن ایشان به غایت مقصوده در خِلقتشان، و اگر این نمی بود البتّه حق تعالی خلق نمی فرمود این عشق را در علما و ظرفا، پس ناچار در خلقت و جِبِلّت این عشق در نفوس لطیفه و

ص:188

دل های نرم غیر سخت و سنگین، فایده عظیمه، و حکمت فخیمه و منفعت راجحه، و غایت صحیحه هست، چنانکه می دانیم، و به رأی العین می بینیم ترتّب آثار مذکوره را بر عشق مذکور، پس البتّه وجود این عشق در نوع انسان معدود خواهد بود از جمله فضایل وحسنات نه از رذایل و سیّئات.

و به عمر خودم قسم که این عشق فارغ می سازد نفس عاشق را از جمیع هموم دنیایی مگر از یک همّ که آن شوق دیدار جمال رخسار معشوق دلدار است که در آن بسیاری از جمال الهی وجلال خدائی هست، چنانکه اشاره فرموده است به آن در سوره تین: «ولَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ فی أحْسَنِ تَقْویمٍ» یعنی آفریدیم انسان را در بهترین اندامی و صورتی، ونیز بعد از مراتب بدْو خلقت آدمی فرموده: «ثمَّ اَنْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللهُ اَحْسَنُ الْخالِقینَ» یعنی: پس آفریدیم انسان را خلق دیگر، پس بلند بادا خدایی که بهترین خالقی است، خواه مراد از خلق صورت دیگرِ ظاهر کامله باشد، یا نفس ناطقه، زیرا که ظاهر عنوان باطن است، و صورت مثال حقیقت، و بدن با آنچه دارد نمونه نفس است با صفاتش، و مجاز قنطره حقیقت است.

و از این جهت این عشق نفسانی از برای شخص انسانی هرگاه منشأش زیادتی شهوت حیوانی نباشد، بلکه همین پسندیدن و

ص:189

خوش آمدنِ صورت معشوق و خوش ترکیبیِ او و اعتدال مزاج، و حسن اخلاق، و تناسب حرکات، و ناز و غمزه اش باشد از جمله فضایل و خصایل حمیده شمرده می شود، و این عشق دل را نازک و ذهن را تُند می کند، و نفس را بر ادراک امور شریفه آگاه می سازد،

و به این سبب می کرده اند مشایخ و بزرگان مریدان خود را در اوّل امر به عشق و عشق بازی. و بعضی گفته اند که عشق با عفّت بهتر سببی است برای تلطیف نفس و تنویر قلب، و در اخبار وارد است که «حق تعالی جمیل است که دوست می دارد جمال را». و بعضی گفته اند که: «من عشق فعفّ فکتم فمات مات شهیداً».

و تفصیل این مقام آن است که: عشق انسانی منشأش مشابهت نفس عاشق است با نفس معشوق در مادّه و حقیقت، و اکثر لذّتش از شکل و شمایل معشوق است به اعتبار آنکه آثار خوبی است نزد خودش و عشق حیوانی همان است که منشأش شهوت بدنی است، و طلب لذّت بهیمی است، و بیشترِ لذّت عاشق از ظاهر معشوق و رنگ و اشکال و خطّ و خال اوست به اعتبار آنکه آن ها اموری است بدنی، بدیهی است که: بهیمی در اوّل از مقتضیان لطافت و صفای نفس است، و ثانی از مقتضیات شهوت و در اکثر مقارن فسق و فجور است، و در آن استخدام قوّت حیوانی است مر قوّه ناطقه انسانی را، به خلاف اوّل که نفس را لیّن و شبیق و

ص:190

صاحب وَجدْ و خون و گریه و رقّت قلب می گرداند، و از اشغال دنیویّه بازمی دارد، و از غیر معشوق روگردان می سازد، و همه هُمومش را منحصر در همّ معشوق می گرداند.(1)

تا آنکه کلامش را رسانیده است به طعن بر کسانی که مذمّت عشق نموده اند و آن را از کار هرزه کاران شمرده اند و ذمّشان را مبتنی بر عدم فهم و اطّلاع بر امور حقیقه و اسرار لطیفه ساخته ،(2)

بعد از آن گفته است که کسانی که عشق را مرض نفسانی یا جنون الهی دانسته اند به جهت آن است که ملاحظه ظاهر حال عاشق نموده اند از بیداری تمام شب و اضطراب نفس و ضعف تن و لاغری بدن و چشم به گودی رفتن و نَفَسْ را تند و بلند کشیدن و غیر این ها از اموری که غالباً عارض دیوانگان می شود، پس این ها گمان کرده اند که منشأ عشق فساد مزاج و استیلاء سوداست، و حال آنکه نه چنین است بلکه امر بر عکس است.(3)

و همچنین کسانی که عشق را جنون الهی گمان کرده اند از جهت این است که دوایی از برای معالجه آن نیافته اند مگر دعا و


1- اسفار: 7/172- 175.
2- اسفار:7/175.
3- اسفار: 7/176.

ص:191

استغاثه به درگاه خدا، و نماز و صدقه بر فقرا، و گرفتن طلسمات و تعویذات از رهبانان و کاهنان و جنّیان، چنان که طریقه حکما و اطبّاء یونان بوده است؛ که چون از مداوای بیماری عاجز می شدند، یا از شفای او مأیوس می گشتند او را به هیکل عبادات خود می بردند و امر به نماز و تصدّق می کردند و قربانی می کشتند، و از احبار و رهبان استدعای دعا و طلب شفا می کردند، پس چون آن بیمار شفا می یافت آن را طلب الهی و شفای خدایی، و مرض را جنون الهی می نامیدند.(1)

و کسانی که عشق را افراط شوق به اتّحاد دانسته اند هر چند خوب گفته اند لکن کلامشان مجمل است و تفصیلش آن است که مراد از آن اتّحاد یعنی یکی شدن دو شخص کدام قسم از اتّحاد است؟ زیرا که گاهی اتّحاد میان دو جسم به هم می رسد به امتزاج و اختلاط در همدیگر مانند سکنجبین از امتزاج سرکه و انگبین و حصول این نوع از اتحّاد در دو نفس ممتنع است، و بر فرض وقوع اتصال میان عاشق و معشوق در حالت غفلت و خواب مثلاً، پس یقیناً به این اتّصال مقصودشان حاصل نمی شود و آتش عشقشان فرو نمی نشیند؛ به اعتبار آنکه عشق چنانکه گذشت از صفات نفس است


1- اسفار: 7/ 176.

ص:192

نه گوشت و نه پوست، بلکه آنچه متصوّر می شود و درست می آید از مراد از اتّحاد در اینجا، همان است که بیان کردیم در مباحث عقل و عقول از اتحّاد نفس عاقله با صورت عقل بالفعل با اتحاد نفس حسّاسه مدرکه با صورت محسوسات بالفعل،

پس بنابراین معنی ممکن و صحیح است اتّحاد نفس عاشق با صورت معشوق، و حصول این معنی بعد از تکرار مشاهده و تواتر نظر؛ شدّت فکر و ذکر است در شکل و شمایل معشوق تا به حدّی که صورت معشوق متمَثّل و حاضر و مندرج می گردد در ذات عاشق، و این از جمله امور واضحه است که از برای صاحب فهم مجال انکار در آن نیست، و در حکایات عاشقان بر آن دلیل است. چنانکه نقل کرده اند که مجنون عامری در بعضی اوقات مستغرق در عشق بود به حدّی که معشوقه اش حاضر می شد و او را ندا می کرد که ای مجنون منم لیلی! پس مجنون به او ملتفت نشد و گفت: من مستغنیم به عشق تو از تو.(1)

زیرا که معشوق فی الحقیقه همان صورت حاصله معشوق است نه امر دیگر و صاحب صورت معشوق بالعرض است، چنانکه معلوم بالذّات همان صورت علمیّه است نه غیر آن که خارج از


1- اسفار: 7/177.

ص:193

تصوّر باشد، پس صحیح شد اتّحاد نفس عاشق با صورت معشوق به هیأتی که محتاج نیست به حضور جسم و بدن معشوق، چنانکه شاعر گفته:

أنا من أهوی و من أهوی أنا نحن روحان حَللنا بدنا

فإذا أبصرنا أبصرته و إذا أبصره أبصرنا(1)

یعنی من همان معشوقم و معشوقم من است، ما دو جانیم در یک قالب، پس هر وقت که او مرا بیند من او را بینم، و چون من او را بینم او مرا بیند.

بعد از آن گفته: مخفی نماند آنکه اتّحاد میان دو چیز متصوّر نمی شود مگر به طریقی که تحقیق نمودیم و این اتّحاد امور روحانیّه است و احوال نفسانیّه، و امّا اجسام و جسمانیّات پس اتّحاد در آن ها از ممتنعات است، بلکه اتّحاد به مجاورت و ممازجت و مماسّه است و بس، بلکه به تحقیق آن است که در این عالم وصالی نمی رسد و در این نشئه ذاتی به ذاتی متّصل نمی گردد از دو جهت یکی آنکه جسم واحد متّصل چون به تحقیق امر خود کند داند که مشتمل است بر غیبت و فقدان به سبب آنکه هر جزئی مفقود است از جزء دیگر که با او رفیق است، پس آن اتّصال میان اجزاء یک شی ء عین


1- - اسفار: 7/ 178.

ص:194

انفصال است میان آنها.

و دیگر آنکه ممکن نیست اتصال میان دو جسم مگر به تلاقی در سطح آن ها باهم و سطح خارج از حقیقت است و ذات جسم، پس در این صورت ممکن نخواهد بود اتّصال چیزی از عاشق به ذات معشوق به اعتبار آنکه آن چیز نفس عاشق است، یا جسم او، یا عرضی از عوارض نفس او، یا بدن او، و سیّم محال است به اعتبار استحاله انتقال اعراض، و همچنین دوّم نظر به استحاله تداخل اجسام و مجرّد تلاقی اطراف و نهایات فایده ای ندارد.

و همچنین نیز محال است، به جهت آنکه هرگاه فرض کنیم که نفسی متّصل شود به بدنی نفس او خواهد شد، پس یک بدن صاحب دو نفس شود و آن ممتنع است، و از این جهت از برای عاشق خواهشش که قرب معشوق و صحبت با او است حاصل شود خواهش بالاتر کند که آن مصاحبت در خلوت است که دیگری با ایشان نباشد، و چون نیز این از برای او به عمل آمد خواهش معانقه و بوسیدن معشوق نماید، و چون این نیز میسّر شود خواهش کند دخول و لواطه به معشوق را و بغل گیری و همدیگر را تنگ گرفتن، و جمیع بدن و جوارح را به هم رسانیدن به منتهای حدّ امکان، و با حصول همه این ها شوق عاشق و حرارت قلبش کم نشود، بلکه شوقش زیادتر و اضطرابش بیشتر شود، و سبب لمّی در آن این

ص:195

است که محبوب فی الحقیقه نیست همین استخوان و گوشت و چیزی از بدن، بلکه یافت نمی شود در عالم اجسام چیزی که نفس شائق آن شود و خواهش آن کند، بلکه صورتی است روحانیّه در غیر این عالم.(1)

تمام شد کلام اسفار بر سبیل اختصار. و مخفی نماند که: کلامش ظاهر است در مدح عشق مجازی و فضیلت و رجحان عشق بازی و تجویز غایات و متفرّعات بر آن از خلوت و معانقه و بوسیدن و ملامسه و لواطه و دخول با امردان، و نظر به آنچه آخُند «صدرا» فرمود از برای اظهار فضیلت و جواز عشق مجازی از حکمت عقلیّه و جبلّیّت خلقیّه، و حسن مبادی، وغایات فضیلت و جواز سحق و زنا نیز می رسد،

زیرا که آنچه را در باب عشق مردان با امردان گفته بعینه حرفاً حرفاً نسبت به زنان با زنان، و مردان با مردان، و زنان و دختران می توان گفت بدون کسر و نقصان، نظر به احتیاج هر یک از ایشان به تعلیم و ز تأدیب استادان و ز معلّمان بعد از استغناء از تعلیم پدران و مادران، و جبلّیّت عشق مجازی در همه ایشان و وقوع زنا و مساحقه میان اکثر مردمان، بلکه تعاشق میان زنان و


1- اسفار:7/171- 179.

ص:196

مردان اعرف و اشهر است از عشق مردان با امردان، چنانکه از تتبّع معلوم، و از حکایات یوسف و زلیخا، و لیلی و مجنون مفهوم می گردد.

[ساختگی بودن حدیث «من عشق»] و علاوه بر آن مستند ایشان را که حدیث «من عشق» باشد جمعی از اعیان سنّیان تصریح نموده اند به کذب و وضع آن، پس شیخ الاسلام ابو عبدالله محمّد بن ابی بکر شامی در کتاب «دواء الدّاء» گفته به این مضمون که: امّا حدیث «من عشق...» که در سندش سوید بن سعید است، پس به تحقیق که انکار نموده اند حُفّاظ اسلام این حدیث را بر او که از آن جمله اند ابن عدی در کامل، و بیهقی در ذخیره، و ابن طاهر در تذکره، و ابوالفرج بن الجوزی آن را در موضوعات (حدیث های جعلی) شمرده، و ابوعبدالله حاکم آن را انکار نموده با وجود آن که کمال تساهل در باب احادیث می نموده اند، و گفته که من تعجّب می کنم ازسوید پس شیخ الاسلام گفته که من می گویم که حق و درست آن است که این حدیث از کلام ابن عبّاس است، و غلط کرده است سوید که به حضرت رسالت رفع نموده و رسانیده است و آن شباهت ندارد به کلام پیغمبران. (تمام شد متن فضایح الصّوفیّه)

الإثنا عشریّه:٤٥-٤٦ نعمه الله الحسینیّ رحمه الله فی کتابه

ص:197

الذی صنّفه فی الملل و الأدیان فی بحث مذهب الصوفیّه: و أکثر أهل السنّه و الجماعه أنکروا الصوفیّه و جمیع الشیعه أنکروهم و نقلوا عن أئمّتهم أحادیث فی مذمّتهم إلی أن قال: و کلّ الشیعه علی کفرهم و الردّ علیهم بطریق المبالغه العظیمه إلی وجه لم یجوّزوا لغیر الضروره التسمیه بالصوفیّه و رووا بهذا المعنی أحادیث کثیره عن أئمّتهم علیهم السّلام.

و لنذکر فی هذا المقام إشاره إلی بعض من ردّ علیهم من العلماء و قال بکفرهم وصرّح بضلالتهم و صنّف فی إبطال مذاهبهم المصنّفات أو تعرّض للردّ علیهم فی بعض المؤلّفات و من هنا یظهر انعقاد الإجماع و یرتفع النزاع مع ما هو معلوم من موافقه غیرهم و عدم ظهور مخالف لهم أصلا و لنقتصر من ذکر العلماء المشار إلیهم علی الإثنی عشر.

الأوّل: الشیخ المفید محمّد بن محمّد بن النعمان قدّس سرّه فإنّه قد صنّف کتاب الردّ علی أصحاب الحلاج و قد نقل من هذا الکتاب کلّ من صنّف فی الردّ علی الصوفیّه و قد ذکروه فی ترجمته و تعداد کتبه کما فی فهرست النجاشیّ و الشیخ و غیرهما و قد تقدّم بعض ما نقل عنه و یأتی بعض آخر منه فی موضع هو أنسب به إن شاء الله تعالی.

وقد نقل عنه بعض علمائنا أنّه قال فیه: اعلم أیّدک الله أنّ کثیرا

ص:198

من هذا العالم قائل بالإمامه علی ظاهر من القول ملیح و باطن من الفعل قبیح یعلن تقی و إیمانا و یبطن کفرا و عدوانا یأکل الدنیا بالدین و یدخل الشبه علی المستضعفین من المؤمنین إلحادا فی دین الله وعنادا لآل رسول الله صلّی الله علیه و آله و لمّا رأینا انهماک الحلاجیّه فی إغواء ضعفاء الفرقه الناجیه توجّهنا إلی سدّ إضلالهم و ردّ أقوالهم لئلا یغیّروا بإیهامهم فی المغالاه و یعرضوا بإعراضهم عن مسلک النجاه کما مرّ فی مقدّمه الخبر الأوّل من هذا الکتاب المسمّی بکتاب الردّ علی أصحاب الحلاج الذین نکبوا و نکسوا عن المنهاج و الذین ألحّوا فی حبّ الله قولا و مکیده و بالغوا فی عداوته فعلا وعقیده (انتهی).

ولأجل تألیف الشیخ المفید لهذا الکتاب وسدّ ما فتحوه من هذا الباب تری هؤلاء الصوفیّه یشنّعون علیه و یطعنون فیه مع جلاله قدره و رفیع منزلته.

الهدایا لشیعه أئمّهالهدی:٢/١٢١و من اکذوبتکم و مفتریاتکم ماذکرتم فی کتبکم أنّ حلاجکم رأی فی المنام حصناً حصیناً من حدید من الأرض إلی السماء، لا خلل فیه سوی ثقبه واحده، فسأل فی المنام ما هذه الثقبه والخلل فی مثل هذا الحصن الحصین والبنیان المرصوص؟ فقیل له: هذا حصن الشریعه لا خلل فیها سوی الخلل

ص:199

الذی یقع فیها من لسانک، و لا یسدّ إلا برأسک المقطوع من جسدک.

أما شعرتم أیّتها النّوکی أنّ إنکارکم کفرکم عین الإقرار به کالرستاقیّ؟! و قد أقررتم فی عین إنکارکم أنّ مثل قول مثل الحلاج خلل وکفر شرعاً بحکم الشارع المخبر عن الله العدل الحکیم، فکیف یحکم الشارع بکفر من هو من المقرّبین بل الواصلین؟ أم کیف یفرّق بین مقاله فرعون و مقاله مثل الحلاج؟ و کذا روایتکم عن بسطامیّکم أنّ مریدیه وأبالسته اعترضوا علیه أنّک تتکلّم فی حاله الوجد والسماع بکلمات الکفر والزندقه، فقال: فواجب علیکم أن تقتلونی عند ذلک، فلمّا سمعوا ذلک من الشیخ تهیّئوا لقتله و أحضروا السکاکین و الخناجر، فلمّا أدرک الشیخ وجده وحالته أخذ فی کلماته الکفرانیّه و مقالاته الشیطانیّه، فوثبوا من الجوانب بحکم الشارع و أمر الشیخ و إقراره بحقّیّه أمر الشارع، فضربوه بالخناجر والسکاکین، فلمّا فرغوا کان الجارحون مجروحین والضاربون مضروبین؟!!

مستدرک الوسائل الخاتمه:٢/٥٩ -٦١ [الخامس العالم الجلیل الآغا محمّد باقر بن محمّد باقر الهزارجریبی الغروی]... قال فی آخر إجازته المبسوطه لبحر العلوم طاب ثراهما و هی موجوده عندی بخطّه الشریف کسائر إجازات مشایخه رحمهم الله بخطوطهم فی

ص:200

مجموعه شریف : و اوصیه أیّده الله بالکدّ فی تحصیل المقامات العالیه الأخرویّه سیّما الجدّ فی نشر أحادیث أهل بیت النبوّه و العصمه صلوات الله و سلامه علیهم، و رفض العلائق الدنیّه الدنیویّه، و إیّاه و صرف نقد العمر العزیز فی العلوم المموّهه الفلسفیّه فإنّها کَسَرابٍ بِقیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً.

مستدرک الوسائل الخاتمه:٢/٦١ قلت: و لبحرالعلوم أیضا کلام فی التحذّر عنهم و عن طائفه أخری تعدّ من إخوتهم. قال رحمه الله فی إجازته للعالم العامل السیّد عبد الکریم بن السیّد محمّد بن السیّد جواد بن العالم الجلیل السیّد عبد الله سبط المحدّث الجزائری بعد کلام له فی اعتناء السلف بالأحادیث و رعایتها درایه و روایه و حفظا، ما لفظه:

ثم خلف من بعدهم خلف أضاعوا الصلاه و اتّبعوا الشهوات، جانبوا العلم و العلماء، و باینوا الفضل و الفضلاء، عمروا الخراب و أخلدوا إلی التراب، نسوا الحساب و طلبوا السراب، سکنوا البلده الجلحاء و توطّنوا القریه الوحشاء، اطمأنوا بمسرّات الأیّام الممزوجه بالهموم و الآلام، و استلذّوا لذائذها المعجونه بأقسام السموم و الأسقام.

فهم بین من اتخذ العلم ظهریّا و العلماء سخریّا، و أولئک هم

ص:201

العوامّ الذین سبیلهم سبیل الأنعام، فهم فی غیّهم یتردّدون، و فی تیههم یعمهون. و بین من سمّی جهاله اکتسبها من رؤساء الکفر و الضلاله المنکرین للنبوّه و الرساله حکمه و علما، و اتّخذ من سبقه إلیها أئمّه و قاده، یقتفی آثارهم و یتّبع منارهم، یدخل فیما دخلوا و إن خالف نصّ الکتاب، و یخرج عمّا خرجوا و إن کان ذلک هو الحقّ الصواب، فهذا من أعداء الدین، و السعاه فی هدم شریعه سیّد المرسلین، و هو مع ذلک یزعم أنّه بمکان مکین، و لا یدری أنّه لا یزن عند الله جناح بعوض مهین.

و ثالث: رضی من العلم بادّعاء العجائب فی الذات و الصفات و الأسماء و الأفعال، و الوصال المغنی عن الأعمال، المشوّش لقلوب الرعاع و الجهّال، و هؤلاء هم الباطنیّه من أهل البدع و الأهواء، المنتمین إلی الفقر و الفناء، و هم أضرّ شی ء فی البلاد علی ضعفاء العباد.

و رابع: قد غرّته الدنیا و استهوته ملاذّها و نعیمها و زبرجها، حتّی غلب علیه حبّ الجاه و الإعتبار، و الرئاسه الباطله المفضیه إلی الهلاک و البوار، فهمّه هذا و أشباهه فی تحصیل العلم تحصیل الرسم و تشهیر الإسم، و غرضهم الأصلیّ لیس إلا الجدل و المراء، و الإستطاله علی أشباههم من أشباه العلماء، و التوصّل إلی حطام الدنیا بالخبّ و الختل، و السعی فی جلبها بجمیع الوجوه و الحیل، و

ص:202

حسب هؤلاء القوم من تحصیلهم هذا: دعاء أمیر المؤمنین و إمام المتّقین علیّ بن أبی طالب علیه السلام: بإعماء الخبر و قطع الأثر أو بدقّ الخیشوم و جزّ الحیزوم. و قول رسول الله صلّی الله علیه و آله: من طلب العلم لیباهی به العلماء، أو یماری به السفهاء، أو یصرف به وجوه الناس إلیه، فلیتبوّأ مقعده من النار. و کفاهم خزیا و ذلا تشبیههم فی کلام الملک الجبّار تاره بالکلب، و الأخری بالحمار الذی یحمل الأسفار، ذلک الخزی الشنیع، و الذلّ الفظیع، أعاذنا الله و جمیع الطالبین من موجبات الآثام، و من أخلاق هؤلاء اللئام.

ثم ذکر الصنف الخامس: و هم العلماء العاملون، و الطالبون المجتهدون، الذین هم الأقلّون عددا، و الأعلون قدرا، و الأسمّون رتبه و ذکرا. انتهی المقصود من کلامه الشریف.

الهدایا لشیعه أئمّه الهدی:١/١٠٠ المقدمه ١٠ و الظاهر من کتبهم المعتبره بینهم کالفتوحات لابن العربیّ و فصوصه، و التأویلات لعبد الرزّاق الکاشی، و اصطلاحاته، ونصوصه : أنّ قولهم بوحده الوجود، وابتناء طریقتهم الفاسده علیها أسوه منهم بزنادقه الفلاسفه. وقد حکی فی حکمه الإشراق عن أفلاطون القبطیّ، قال: إنّ العلّه الأولی خلق الخلق من نفسها، وکلّ موجود خالق و مخلوق أیضاً.

ص:203

الخرائج و الجرائح:٣/١٠٦١ قطب الدین الراوندیّ رحمه الله: إنّ الفلاسفه أخذوا اصول الإسلام ثمّ أخرجوها علی آرائهم فقالوا فی الشرع و النبیّ: إنّما ارید کلاهما لإصلاح الدنیا؛ فالأنبیاء یرشدون العوام لإصلاح دنیاهم بالشرعیّات و إنّ الشرعیّات ألطف فی التکلیف العقلیّ. فهم یوافقون المسلمین فی الظاهر، و إلا فکلّ ما یذهبون إلیه هدم الإسلام، و إطفاء لنور الشرع، و یأبی الله إلا أن یتمّ نوره و لو کره الکافرون همانا فیلسوفان اصول اسلام را گرفتند سپس آن را به رای خود خارج نمودند و در شرع و پیامبر چنین گفتند: مراد از آن دو اصلاح امور دنیایی است، پیامبران عوام را ارشاد می کنند که با شرعیّات، دنیایشان را اصلاح کنند و به راستی شرعیّات در تکلیف عقلی لطیف تر هستند. بنابراین آنان (فیلسوفان) در ظاهر با مسلمانان موافق اند، و گرنه راهی را که می روند ویرانی اسلام و خاموش کردن نور شرع است، و حضرت الله نکند مگر اینکه نور خود را تمام نماید هرچند که کافران را خوش نیاید.

منهاج البراعه، میرزا حبیب الله خوئی:١٣/140 المقام الأوّل فی وجه تسمیته: و لمّا رأی سفیان الثوریّ طریقته استحسنه و أضاف إلیه الرّؤیه و الصوره و التشبیه و التجسیم و وسّع دائره التصوّف، فنسبت هذه الفرقه إلیه، فقالوا: ثوریّه و سفیانیّه ثمّ نسبت

ص:204

إلی أبی یزید البسطامیّ فسمّیت بالیزیدیّه و البسطامیّه، ثمّ بملاحظه قولهم بالحلول و الإتّحاد سمّیت حلولیّه و اتّحادیّه، ثمّ لمّا بالغ بعضهم فی الإتّحاد و قال بوحده الوجود سمّیت وحدتیّه، ونسبت إلی حسین بن منصور الحلاج فقیل منصوریّه و حلاجیّه، و بملاحظه غلوّهم فی المشایخ و زعمهم حلول الحقّ فیهم قیل لهم: غالیه و غاویه، و لمکرهم و خدیعتهم و تفتینهم للنّاس قیل لهم: زرّاقیّه و خدّاعیّه.

منهاج البراعه، خوئی:١٣/177 فیقول ابن العربیّ فی فتوحاته: إنّ الله تجلّی لی مراراً و قال: انصح عبادی. و یقول البسطامیّ: سبحانی و ما أعظم شأنی و لا إله إلا أنا، و یقول الحلاج: لیس فی جبّتی سوی الله، و یقول: أنا الحقّ و أنا الله.

منهاج البراعه، خوئی:١٣/284 و اعلم أنّ هذا الإسم و هو التصوّف کان مستعملا فی فرقه من الحکماء الزّائغین عن طریق الصواب، ثمّ من بعدهم کان یستعمل فی جماعه من الزّنادقه و جماعه من أهل الخلاف بعد حصول الإسلام و کان أعداء آل محمّد کالحسن البصریّ و سفیان الثوریّ و أبی هاشم الکوفیّ و نحوهم و من أعظم رؤسائهم حسین بن منصور الحلاج، و له قصص منقوله فی کتب أصحابنا ککتاب الغیبه و الإقتصاد للشیخ الطوسیّ و غیرهما، و ادّعی الإلهیّه و ورد التوقیع من صاحب الأمر بلعنه کما فی کتاب الإحتجاج

ص:205

و غیره، و صنّف الشیخ المفید کتابا فی الرّدّ علیه و علی متابعیه.

منهاج البراعه، خوئی: ١٣/338 الواقعه الثالثه... و أعظم من ذلک ما رواه بعضهم عنه من قوله: لیس فی جبّتی سوی الله، و روی بعضهم ذلک من حسین بن منصور الحلاج، و الظاهر صدور هذا الهذیان من خبیث لسان کلا الرّجلین بلا اختصاص له بأحدهما، لأنّه مقتضی القول بوحده الوجود و من لوازمه، و العجب من بعض المتصوّفه أنّه بعد نقل هذه الخرافات عن الرّجلین الجلفین جاء إلی مقام الإعتذار. قال أبو حامد الغزالیّ فی محکیّ کلامه من کتاب مشکاه الأنوار بعد ما ذکر فصلا طویلا فی حال الحلاج: إنّ قوله: أنا الحقّ و ما فی الجبّه إلا الله من فرط المحبّه و شدّه الوجد.

منهاج البراعه:١٣/346 الواقعه الثالثه... و ذلک أنّ شیخنا الأقدم المفید رضوان الله تعالی علیه قد عمل فی الردّ علی الحلاجیّه کتاباً،وفتح الصدوق ابن بابویه القمیّ فی کتاب إعتقاداته الحقّه إلی کفر اولئک باباً، و رفع شیخنا الطوسیّ أیضا فی کتاب الغیبه و الإقتصاد عن وجه هذا المرام حجابا و نقابا، حیث عدّه فی الأخیر من السحره الکافرین، و قال فی الأوّل: و منهم یعنی و من الکذّابین الملعونین بلسان أهل البیت لادّعائهم الرّؤیه و البابیّه بعد الغیبه الکبری و وفاه خاتمه السفراء و المقرّبین، هو الحسین بن منصور الحلاج.

ص:206

منهاج البراعه، خوئی:١٣/385 الثالث الاستعانه بالأرواح... و قال صاحب کتاب بیان الأدیان: إنّ القول بالحلول و الإتّحاد بعدالجرمانیّه من الصائبه قدنشأمن النصاری فأخذه منهم غلاه الشیعهیعنی الذین یقولون فی الأئمّه الإثنی عشر بالالوهیّه، و غلاه أهل السنّه یعنی الصوفیّه الّذین یقولون فی مشایخهم بالألوهیّه، و لیس مذهب من المذاهب أقرب إلی مذهب النصاری من هذین المذهبین، انتهی کلام صاحب بیان الأدیان. و اعلم أنّ متقدّمی الصوفیّه کأبی یزید البسطامیّ وحسین بن منصور الحلاج کانوا علی أحد هذین المذهبین، ولاعتقادهم هذا الإعتقاد الفاسد یعنی الغلوّ عدّهم أکثر علماء الشیعه کالمفید و ابن قولویه و ابن بابویه قدّس سرّهم من الغلاه، سواء قالوا بالحلول أو بالإتّحاد، و هم غلاه النّواصب و أکثر طوایف الغلاه.

الذّریعه،آقابزرگ الطهرانی:١/34 (165: الآراء و الدیانات) للشیخ أبی محمّد الحسن بن موسی النوبختیّ ابن أخت أبی سهل إسماعیل بن إسحاق بن أبی سهل النوبختیّ و هو صاحب کتاب (فرق الشیعه) أو(مذاهب الفرق) المطبوع مکرّرا قال النجاشیّ بعد الترجمه: (شیخنا المتکلّم المبرّزعلی نظرائه فی زمانه قبل الثلثمائه وبعدها له علی الأوائل کتب کثیره منها «الآراء و الدیانات» کتاب

ص:207

کبیرحسن یحتوی علی علوم کثیره قرأته علی شیخنا أبی عبدالله) إنتهی. و مراده من أبی عبدالله الشیخ المفید.

و قال ابن الندیم فی الفهرس کان جمّاعاً للکتب و قد کتب بخطّه شیئا کثیراً: و له مصنّفات و تألیفات فی الکلام و الفلسفه و غیرهما و کان متکلّما فیلسوفا یجتمع إلیه جماعه من النقله للکتب الفلسفیّه مثل أبی عثمان الدمشقیّ و إسحق بن ثابت و غیرهم. إلی أن ذکر الآراء و الدیانات و قال: إنّه لم یتمّ و ذکر معه أکثر من ثلثین کتاباً،

و قد نقل ابن الجوزیّ أبو الفرج عبد الرحمان بن علیّ المتوفّی سنه 597 فی کتابه (تلبیس إبلیس) المطبوع عن الآراء و الدیانات هذا کثیرا و یأتی بقیّه نسبه عند ذکر کتاب «الکافی» لوالده أبی الحسن موسی المعروف بابن کبریاء و خاله إسماعیل المذکور حضر وفاه العسکریّ و رأی الحجّه علیهما السّلام و فضح محمّد بن علیّ الشلمغانیّ و الحسین بن المنصور الحلاج وأظهر کذبهما و یظهر من التاریخ المذکور فی النجاشیّ أنّ «الآراء و الدیانات» هذا أوّل کتاب صنّف فی الإسلام فی علم الفرق و الآراء و الملل و النحل إذ کلّما رأیناه أو سمعنا به من التصانیف فی موضوعه فأربابها متأخّرون عنه مثل أبی بکر الباقلانیّ... .

ص:208

الذریعه، آقا بزرگ الطهرانی:٢/40-41 (157: أسرار الإمامه) و یقال له الأسرار وأسرار الأئمّه أیضا، للشیخ المتکلّم الفقیه عماد الدین الحسن بن علیّ بن محمّد بن الحسن الطبرسیّ المعروف بالعماد الطبریّ أو عماد الدین الطبریّ عند نقل أقواله فی الفقه و هو صاحب کامل البهائیّ الذی ألّفه سنه675 و صرّح فیه بأنّه مازندرانیّ، قال فی الریاض:

رأیت «أسرار الإمامه» هذا فی أردبیل وعندنا منه نسخه، ثمّ قال بعد کلام طویل: رأیت فی الخزانه الصفویّه بأردبیل من مؤلّفات العماد الطبریّ «رساله فی الإمامه» وکان تاریخ تألیفها سنه698 وأظنّ أنّه عین کتاب «أسرار الإمامه» له وحکی فی الریاض عن أسرار الإمامه هذا أمورا"منها" إحاله المؤلّف فیه إلی کتابه فی معجزات النبیّ والأئمّه علیهم السّلام و لعلّ مراده کتاب «مناقب الطاهرین» الذی ألّفه سنه673"ومنها"إحالته إلی کتابه الکبیر فی الإمامه الذی ألّفه بالریّ والغریّ"ومنها"أنّه ألّف کتابه المتوسّط فی الإمامه بالفارسیّه ثمّ عرّبه بالتماس جماعه و ألّف «أسرار الأئمّه» و ظاهر کلامه أنّ أسرار الأئمّه اسم للمعرّب"ومنها"بعض فتاوی المؤلّف مثل قوله بتوقّف الجمعه علی حضور السلطان العادل الباسط الید کما نقله عنه الشهید فی رساله الجمعه، وکذا نقله عنه المحقّق السبزواریّ فی مبحث صلاه الجمعه من کتابه الذخیره. "ومنها"

ص:209

إنکار المؤلّف لطریقه الصوفیّه و الطعن علی مشایخهم، الحلاج، بایزید، الشبلیّ، الغزالیّ".

حلاج

ص:210

خیراتیّه در ابطال طریقه صوفیه:١/١٩ پاره ای از عقائد باطله محی الدین و مولوی... و هم چنین مکتوب حلاج لعین؛ که به بعضی از ملاحده و مریدین نوشته به این عنوان: مِنَ الله الی فلان(1) یعنی: این کتاب از خداست به سوی فلان کس، و به این سبب فقها و قضاه و اعیان آن زمان از سنّیان [و شیعیان] که از آن جمله است شیخ ابوالقاسم ابن روح، که یکی از نُوّاب و بوّاب اربعه حضرت صاحب الزّمان علیه و علی آبائه افضل صلوات الرحمان است؛ فتوی به اباحه قتل و خون آن ملعون دادند و او را کشتند، پس به دارش کشیدند و سوختند.(2)

خیراتیه در ابطال طریقه صوفیه:١/٣٧ تصوف از دیدگاه اهل بیت علیهم السّلام... و شیخ طوسی در کتاب «اقتصاد» حلاج را از ساحران شمرده، و در کتاب «غیبت» حلاج را از جمله ملاعین شمرده که به دروغ ادّعای وکالت از جانب حضرت صاحب الامر علیه السّلام نموده، ودر قم علیّ بن بابویه والدِ صدوق به او خفّت رسانید و از قم اخراج نموده.


1- تحفه الأخیار:408.
2- الغیبه شیخ طوسی:264، 347، تاریخ بغداد:8/ 124.

ص:211

خیراتیه در ابطال طریقه صوفیه:١/٥٣ صوفیه از دیدگاه دانشمندان... و در کتب معتبره مانند نفحات٥٨٧ و وفیات2/141 و 6/268 و 269 و غیر آنها، نسبت سحر به حلاج و سُهروردی و جمعی دیگر از ایشان داده اند، و از امور مذکوره خیالات و توهّمات فاسده بی اصل که غالباً ناشی از تخیّلات سابقه مستقرّه در حسّ مشترک است در نظرشان در می آید که آن را کشف و کرامات می نامند.

و نظر به این است قول شیخ شهید رحمه الله علیه در مکاسب «دروس» که می فرماید: من التّخیّل السیمیا، وهی إحداث خیالات لاوجود لها فی الحسّ. و آن ها همه از قبیل سحر است، و اکثرِ تأثیرِ سحر در نفوسِ ضعیفه ومردم ضعیف العقل است، مانند زنان و کودکان و احمقان.

فضایح الصّوفیّه آقا محمود ابن آقا محمّد علیّ بن علامه محمّدباقر وحید بهبهانی متوفّی 1259ه.ق: ١٧٥ حلاج از دیدگاه حدیث...: و شیخ طوسی در کتاب «غیبت» فرموده است که جمعی دعوای نیابت حضرت صاحب الأمر نمودند به دروغ و رسوا شدند زیرا که آن ها که نایب بودند معجزات بر دست ایشان جاری می شد از جانب معصوم که به آن ها مردم نیابت ایشان را می دانستند اوّل

ص:212

کذّابان شریعی بود که دعوی نیابت کرد به دروغ و رسوا شد، و فرمان حضرت به لعن او بیرون آمد. و گفت هارون بن موسی تلّعکبری که بعد از دعوی نیابت، کفر و الحاد از او ظاهر شد، و هریک از این ها که دعوی نیابت می کردند اوّل بر امام دروغ می بستند و دعوی نیابت می کردند تا مردم ضعیف العقل به ایشان بگروند، دیگر ترقّی می کردند در شقاوت تا به قول حلاجیّه قائل شدند چنان که از ابی جعفر شلمغانی و امثال او مشهور است بعد از آن ذکر کرده است که از جمله کذّابان حسین بن منصور حلاج بود.

وبه سند معتبر از هبه الله بن محمّد کاتب روایت کرده است که چون حق تعالی خواست که حلاج را رسوا کند و او را خوار گرداند، او پیغام فرستاد نزد ابی سهل بن اسماعیل نوبختی که از معتبران شیعه بود به گمان اینکه او نیز مثل احمقان دیگر فریب او را خواهد خورد، و در آن رساله اظهار وکالت حضرت صاحب الامر کرد چنان چه دأبش بود که اوّل مردم را به این نحو فریب می داد، و بعد از آن دعواهای بلند می کرد و اظهار الوهیت می نمود، ابوسهل فریب او را نخورده در جواب گفت که من از تو امری را سؤال می نمایم که در جنب آنچه تو دعوی می نمایی بسیار سهل است، و آن امر این است که: من کنیزان را بسیار دوست دارم و بسیار به ایشان مایلم، و بسیاری از ایشان را نزد خود جمع کرده ام و به این سبب هر جمعه

ص:213

می باید خضاب کنم که سفیدی موهای من از ایشان مخفی باشد، و اگر نه ایشان از من دوری می کنند، می خواهم چنین کنی که ریش من سیاه شود و به خضاب محتاج نباشم، اگر چنین کنی من مطیع تو می شوم و به جانب تو می آیم و مردم را به مذهب تو دعوت می نمایم. چون حلاج این جواب را شنید دانست که در آن مراسله خطا کرده است، دیگر جواب نگفت و ساکت شد. و این قصّه را ابوسهل در مجالس نقل می کرد و مردم می خندیدند و موجب رسوایی او شد.

بعد از این حدیث قصّه بیرون کردن علیّ بن بابویه او را از قم نقل فرموده است که بر او لعنت کرد و او را از قم به خواری و مذلّت اخراج نمود. و بعد از آن در ضمن قصّه شلمغانی که یک کذّاب دیگر است نقل کرده است که مادر ابی جعفر شلمغانی روزی بر روی پای امّ کلثوم دختر محمّد بن عثمان عمری که از نوّاب حضرت صاحب الامر علیه السّلام بود افتاد و می بوسید، پرسید که چرا چنین می کنی؟ گفت: چرا چنین نکنم که تو فاطمه زهرایی که روح پیغمبر به بدن پدر تو منتقل شده بود، و روح علی بر بدن ابوالقاسم حسین بن روح منتقل شده است، و روح فاطمه به بدن تو، امّ کلثوم این سخن را انکار بسیار کرد، به نزد حسین بن روح که از سفراء عظیم الشّأن حضرت صاحب الامر علیه السّلام بود رفت واین سخن نقل

ص:214

کرد، ابن روح گفت که زینهار دیگر به نزد آن زن مرو و آشنایی را با او بر طرف کن که آنچه آن زن گفته است کفر و الحادی است که آن ملعون شلمغانی در دل این جماعت جا داده است، که آسان شود بر او دعوی اینکه خدا با او متّحد شده است، چنانچه نصاری در باب مسیح می گویند، و تجاوز کند به گفته حلاج لعنه الله، تا اینجا از کتاب غیبت نقل کرده اند.

ای عزیز! غرض از ذکر این چند حدیث این بود که اگر به دیده انصاف نظر، و به فکر صحیح تأمّل نمایی بر تو ظاهر می شود که این گروه پیوسته مخالف ائمّه بوده اند، و علماء کبار و راویان شیعه که در اعصار ایشان و قریب به اعصار ایشان بوده اند و از احوال ایشان زیاده از من و تو اطّلاع داشته اند، و دانش و فهم وعلم ایشان زیاده از اهل این عصر بوده است از ایشان بیزاری اظهار نموده حکم به کفر و الحاد ایشان کرده اند، هدانا الله و ایّاکم سویّ الصّراط بمحمّد وآله.

الغیبه، الشیخ الطوسی قدّس سرّه:397 (ذکر المذمومین الذین ادّعوا البابیّه [ والسفاره کذبا وافتراء ] لعنهم الله): أوّلهم المعروف بالشریعی. خبر368- أخبرنا جماعه، عن أبی محمّد التلّعکبریّ، عن أبی علیّ محمّد بن همّام قال: کان الشریعیّ یکنّی

ص:215

بأبی محمّد، قال هارون: وأظنّ اسمه کان الحسن، وکان من أصحاب أبی الحسن علیّ بن محمّد ثمّ الحسن بن علیّ بعده علیهم السّلام، وهو أوّل من ادّعی مقاما لم یجعله الله فیه، ولم یکن أهلا له، وکذب علی الله وعلی حججه علیهم السّلام، ونسب إلیهم ما لا یلیق بهم وما هم منه براء، فلعنته الشیعه و تبرّأت منه،

وخرج توقیع الإمام علیه السّلام بلعنه والبراءه منه. قال هارون: ثمّ ظهر منه القول بالکفر والإلحاد. قال: و کلّ هؤلاء المدّعین إنّما یکون کذبهم أوّلا علی الإمام وأنّهم وکلاؤه، فیدعون الضعفه بهذا القول إلی موالاتهم، ثمّ یترقّی (الأمر) بهم إلی قول الحلاجیّه، کما اشتهر من أمر أبی جعفر الشلمغانیّ و نظرائه علیهم جمیعا لعائن الله تتری شیخ الطائفه طوسی در کتاب «غیبت» فرموده: نخستین کسی که به دروغ و افتراء، ادّعای بابیّت و سفارت از جانب امام زمان علیه السّلام کرد شخصی معروف به «شریعی» بود. جماعتی از علماء از ابو محمّد تلّعکبری از ابو علی محمّد بن همّام نقل کردند که کنیه شریعی ابو محمّد بود. تلّعکبری گفت: گمان دارم نام وی حسن بود. او از اصحاب امام علیّ النقیّ و بعد از آن حضرت از یاران امام حسن عسکری علیهماالسّلام به شمار می آمد. او اوّل کسی است که مدّعی مقامی شد که خداوند برای او قرار نداده و شایسته آن هم نبود. و هم او نخستین کسی است که در این

ص:216

خصوص بر خدا و حجّت های پروردگار دروغ بست، و چیزهایی به آن ها نسبت داد که شایسته مقام والای آنان نبود و آن ها از آن بیزار بودند. از این رو شیعیان هم او را ملعون دانسته و از وی دوری جستند،

و توقیعی از امام زمان علیه السّلام در خصوص لعن او و دوری از وی از ناحیه مقدسه آن حضرت بیرون آمد. ابو محمّد تلّعکبری گفت: بعد از آن عقیده به کفر و الحاد از او آشکار گشت. این مدّعیان نخست بر امام دروغ می بستند و می گفتند: ما وکلای آن حضرت هستیم. جمعی از مردم ضعیف الایمان هم با این ادّعا، نسبت به آن ها اظهار دوستی می کردند. سپس کارشان بالا می گرفت و به عقیده حلاج منتهی گشت. چنان که از ابوجعفر شلمغانی و امثال او لعنه الله علیهم اجمعین به ظهور رسید.(1)

الغیبه، الشیخ الطوسی قدّس سرّه:401-403 و منهم الحسین بن منصور الحلاج خبر376- أخبرنا الحسین بن إبراهیم، عن أبی العبّاس أحمد بن علیّ بن نوح، عن أبی نصر هبه الله بن محمّد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ قال: لمّا أراد الله


1- - مهدی موعود عجّل الله فرجه الشّریف (ترجمه جلد١٣ بحارالأنوار قدیم): 697-٦٩٨ .

ص:217

تعالی أن یکشف أمر الحلاج ویظهر فضیحته ویخزیه، وقع له أنّ أباسهل إسماعیل بن علیّ النوبختیّ ممّن تجوز علیه مخرقته و تتمّ علیه حیلته، فوجّه إلیه یستدعیه و ظنّ أنّ أبا سهل کغیره من الضعفاء فی هذا الأمر بفرط جهله، و قدر أن یستجرّه إلیه فیتمخرق (به) و یتسوّف بانقیاده علی غیره، فیستتبّ له ما قصد إلیه من الحیله و البهرجه علی الضعفه، لقدر أبی سهل فی أنفس الناس و محلّه من العلم و الأدب أیضا عندهم، و یقول له فی مراسلته إیّاه: إنّی وکیل صاحب الزّمان علیه السّلام و بهذا أوّلا کان یستجرّ الجهّال ثمّ یعلو منه إلی غیره و قد أمرت بمراسلتک وإظهار ما تریده من النصره لک لتقوی نفسک، و لا ترتاب بهذا الأمر.

فأرسل إلیه أبوسهل رضی الله عنه یقول له: إنّی أسألک أمرا یسیرا یخفّ مثله علیک فی جنب ما ظهر علی یدیک من الدلائل و البراهین، و هو أنّی رجل أحبّ الجواری و أصبو إلیهن، ولی منهن عده أتحظّاهن و الشیب یبعدنی عنهنّ [و یبغضنی إلیهنّ] و أحتاج أن أخضبّه فی کلّ جمعه، و أتحمّل منه مشقّه شدیده لأستر عنهنّ ذلک، و إلا انکشف أمری عندهنّ، فصار القرب بعدا و الوصال هجرا، و أرید أن تغنینی عن الخضاب و تکفینی مؤنته، و تجعل لحیتی سوداء، فإنّی طوع یدیک، و صائر إلیک، و قائل بقولک، و داع إلی مذهبک، مع ما لی فی ذلک من البصیره و لک من المعونه.

ص:218

فلمّا سمع ذلک الحلاج من قوله و جوابه علم أنّه قد أخطأ فی مراسلته و جهل فی الخروج إلیه بمذهبه، و أمسک عنه و لم یردّ إلیه جوابا، و لم یرسل إلیه رسولا، و صیّره أبوسهل رضی الله عنه أحدوثه و ضحکه و یطنز به عند کلّ أحد، و شهر أمره عند الصغیر و الکبیر، و کان هذا الفعل سببا لکشف أمره و تنفیر الجماعه عنه حسین بن منصور حلاج... حسین بن ابراهیم از ابوالعبّاس احمد بن علیّ بن نوح از ابونصر هبهالله بن محمّد کاتب دخترزاده امّ کلثوم دختر محمّد بن عثمان، برای من (شیخ طوسی) نقل کرد که چون خداوند خواست اعمال «حلاج» را آشکار سازد و او را رسوا و خوار گرداند، این طور پیشامد کرد که «حلاج» خیال کرد ابوسهل بن اسماعیل بن علیّ نوبختی رضی الله عنه هم از کسانی است که فریب دوز و کلک او را می خورد و نیرنگ او در وی مؤثّر واقع می شود؛ لذا فرستاد نزد وی و او را به اطاعت خود دعوت نمود.

او با کمال نادانی چنین پنداشته بود که ابوسهل هم در این خصوص مانند سایر افراد ضعیف الایمان است، و فریفته وی می شود، از این رو پیوسته او را به سوی خود دعوت می کرد و به آرامی نیرنگ های خود را برای جلب وی به رخ او می کشید، زیرا موقعیّت علم و ادب ابوسهل در میان مردم مشهور بود.

حلاج در نامه های خود به ابوسهل می نوشت: من وکیل

ص:219

صاحب الزّمان علیه السّلام هستم. او نخست با این مطلب می خواست ابوسهل را به سوی خود بکشاند، سپس ادّعای خود را بالا برد و نوشت که: من مأمورم به تو بنویسم که هر گونه نصرت و یاری خواسته باشی برایت آشکار سازم تا دلت قوّت گیرد و در نیابت من تردید نکنی!

ابوسهل هم به وی پیغام داد که من در مقابل آن همه معجزات و کرامات که (به ادّعای تو) از تو به ظهور رسیده، فقط موضوع مختصری را پیشنهاد کرده از تو می خواهم! و آن این است که من مردی زن دوست هستم، و مایل به معاشرت با آن ها می باشم. چندین کنیز دارم که پیری مرا از نزدیکی با ایشان دور کرده است و ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگیرم و متحمّل رنج زیاد شوم تا موهای سفیدم را بپوشانم و گرنه کنیزان خواهند دانست که من پیر شده ام و به من رغبت نشان نخواهند داد و نزدیکی ما به دوری می گراید و وصال به جدایی می کشد. از این رو از تو می خواهم کاری کنی که مرا از حنا بستن بی نیاز نمایی و زحمت آن را از من برطرف سازی و موی ریشم را سیاه گردانی. اگر چنین کنی هر چه بگویی اطاعت می کنم و گفته تو را می پذیرم و به طریقه تو می گروم؛ زیرا که این معنی موجب بصیرت من می شود و از کمک به تو دریغ نخواهم داشت!

ص:220

چون حلاج سخن او را شنید و نتیجه دسیسه ها و جواب خود را بدین گونه شنید، دانست در نامه های خود که پر از ادّعا و اظهار کرامات و معجزات بوده، خطا کرده و طریقه خود را به نادانی به رخ او کشیده است. بدین لحاظ خودداری کرد و جواب ابوسهل را نداد و دیگر کسی نزد وی نفرستاد. ابوسهل هم این ماجرا را اتّفاقی خوش و باعث تفریح و خنده قرار داده بود و نزد همه بازگو می کرد، و حلاج را ریش خند می نمود. بدین گونه نزد بزرگ و کوچک شهرت یافت و همین باعث شد که کار حلاج برملا گردد و مردم از دور وی پراکنده شوند.(1)

الغیبه الشیخ الطوسی:٤٠٢ خبر377- و أخبرنی جماعه، عن أبی عبد الله الحسین بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه أنّ ابن الحلاج صار إلی قم، و کاتب قرابه أبی الحسن یستدعیه و یستدعی أبا الحسن أیضا ویقول: أنا رسول الإمام و وکیله،

قال: فلمّا وقعت المکاتبه فی ید أبی رضی الله عنه خرقها و قال لموصلها إلیه: ما أفرغک للجهالات؟ فقال له الرجل و أظنّ أنّه قال: أنّه ابن عمّته أو ابن عمّه فإنّ الرجل قد استدعانا فلم خرقت


1- - مهدی موعود عجّل الله فرجه الشّریف (ترجمه جلد١٣ بحار الأنوار):702-٧٠٣ .

ص:221

مکاتبته و ضحکوا منه و هزؤا به، ثمّ نهض إلی دکّانه و معه جماعه من أصحابه و غلمانه. قال: فلمّا دخل إلی الدار التی کان فیها دکّانه نهض له من کان هناک جالسا غیر رجل رآه جالسا فی الموضع فلم ینهض له ولم یعرفه أبی فلمّا جلس و أخرج حسابه و دواته کما یکون التجّار أقبل علی بعض من کان حاضرا، فسأله عنه فأخبره فسمعه الرجل یسأل عنه،

فأقبل علیه و قال له: تسأل عنّی و أنا حاضر؟ فقال له أبی: أکبرتک أیّها الرجل و أعظمت قدرک أن أسألک، فقال له: تخرق رقعتی وأنا أشاهدک تخرقها؟ فقال له أبی: فأنت الرجل إذاً. ثمّ قال: یا غلام برجله وبقفاه، فخرج من الدار العدو لله ولرسوله، ثمّ قال له: أتدّعی المعجزات علیک لعنه الله؟ أو کما قال فأخرج بقفاه فما رأیناه بعدها بقم جمعی از دانشمندان از حسین بن علیّ بن بابویه قمّی (برادر شیخ صدوق) نقل کرده اند که وی گفت: پسر حلاج به قم آمد و نامه ای به خویشان ابوالحسن (پدر شیخ صدوق) نوشت و آن ها و ابوالحسن را به سوی خود دعوت نمود و می گفت: من فرستاده امام زمان و وکیل او هستم.

چون نامه او به دست پدرم (علیّ بن بابویه) رسید، آن را پاره کرد و به آورنده نامه فرمود: چه چیز تو را به نادانی واداشته است؟ آورنده نامه که گمان می کنم گفت: پسر عمّه یا پسر عموی

ص:222

حلاج هستم به پدرم گفت: حلاج نامه ای به ما نوشته و ما را دعوت کرده است، چرا نامه او را پاره کردی؟ حضّار به وی خندیدند و او را مسخره کردند. سپس پدرم برخاست و در حالی که جماعتی از اصحابش و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعی که به در خانه ای رسید که حجره اش در آنجا واقع بود، کسانی که آن جا نشسته بودند، به احترامش برخاستند، فقط یک نفر که پدرم او را نمی شناخت از جا برخاست.

موقعی که پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان که معمول تجار است درآورد، رو کرد به جانب شخصی که حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت. مرد ناشناس که شنید از هویت وی سؤال می کند، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با اینکه من حاضر هستم احوال مرا از دیگری می پرسی؟ پدرم فرمود: ای مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتی تو نامه مرا پاره می کردی من می دیدم. پدرم فرمود: تو پسر، حلاج هستی؟ خدا تو را لعنت کند ادعای اظهار معجزه می کنی؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: پاها و گردن او را بگیر و از خانه بیرون کن! و از

ص:223

آن روز دیگر او را در قم ندیدیم.(1)

الغیبه الشیخ الطوسیّ:٤٠٣ خبر٣٧٨ و(منهم): ابن أبی العزاقر، أخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن أحمد بن نوح، عن أبی نصر هبه الله بن محمّد بن أحمد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ رضی الله عنه (قال): کان أبوجعفر بن أبی العزاقر وجیها عند بنی بسطام و ذلک أنّ الشیخ أبا القاسم رضی الله تعالی عنه و أرضاه کان قد جعل له عند الناس منزله وجاها،

فکان عند ارتداده یحکی کلّ کذب وبلاء وکفر لبنی بسطام، ویسنده عن الشیخ أبی القاسم، فیقبلونه منه ویأخذونه عنه، حتّی انکشف ذلک لأبی القاسم رضی الله عنه فأنکره وأعظمه، ونهی بنی بسطام عن کلامه وأمرهم بلعنه و البراءه منه فلم ینتهوا، وأقاموا علی تولّیه و ذاک أنّه کان یقول لهم: أنّنی أذعت السرّ و قد أخذ علیّ الکتمان فعوقبت بالإبعاد بعد الإختصاص، لأنّ الأمر عظیم لا یحتمله إلا ملک مقرّب أو نبیّ مرسل أو مؤمن ممتحن، فیؤکّد فی نفوسهم عظم الأمر وجلالته،

فبلغ ذلک أبا القاسم رضی الله عنه فکتب إلی بنی بسطام بلعنه و البراءه منه و ممّن تابعه علی قوله و أقام علی تولّیه، فلمّا


1- مهدی موعود عجّل الله فرجه الشّریف (ترجمه جلد١٣ بحار الأنوار):704.

ص:224

وصل إلیهم أظهروه علیه فبکی بکاء عظیما ثمّ قال: إنّ لهذا القول باطنا عظیما وهو: أنّ اللعنه (الإبعاد) فمعنی قوله لعنه الله أی: باعده الله عن العذاب والنار، و الآن قد عرفت منزلتی و مرّغ خدّیه علی التراب وقال: علیکم بالکتمان لهذا لأمر، قالت الکبیره رضی الله عنها : وقد کنت أخبرت الشیخ أبا القاسم أنّ أمّ أبی جعفر بن بسطام قالت لی یوما وقد دخلنا إلیها فاستقبلتنی وأعظمتنی وزادت فی إعظامی حتّی انکبّت علی رجلی تقبّلها فأنکرت ذلک وقلت لها: مهلا یا ستّی! فقالت لی: إنّ الشیخ أبا جعفر محمّد بن علیّ قد کشف لنا السرّ. قالت: فقلت لها: وما السرّ؟

قالت: قد أخذ علینا کتمانه، وأفزع إن أنا أذعته عوقبت. قالت: و أعطیتها موثقا أنّی لا أکشفه لأحد و اعتقدت فی نفسی الإستثناء بالشیخ رضی الله عنه یعنی أبا القاسم الحسین بن روح. قالت: إنّ الشیخ أبا جعفر قال لنا: أنّ روح رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم انتقلت إلی أبیک یعنی: أبا جعفر محمّد بن عثمان رضی الله عنه وروح أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام انتقلت إلی بدن الشیخ أبی القاسم الحسین بن روح، وروح مولاتنا فاطمه علیها السّلام انتقلت إلیک فکیف لا أعظمک یا ستّنا؟! فقلت لها: مهلا لا تفعلی فإنّ هذا کذب یا ستّنا! فقالت لی: سرّ عظیم وقد أخذ علینا أنّنا لا نکشف هذا لأحد فالله الله فیّ لا یحلّ لی العذاب، ویا ستّی لولا

ص:225

أنّک حملتینی علی کشفه ما کشفته لک ولا لأحد غیرک.

قالت الکبیره أمّ کلثوم رضی الله عنها: فلمّا انصرفت من عندها دخلت علی الشیخ أبی القاسم بن روح رضی الله عنه فأخبرته بالقصّه وکان یثق بی و یرکن إلی قولی. فقال لی: یابنیّه! إیّاک أن تمضی إلی هذه المرأه بعد ما جری منها، ولا تقبلی لها رقعه إن کاتبتک، ولا رسولا إن أنفذته إلیک، ولا تلقّیها بعد قولها، فهذا کفر بالله تعالی، وإلحاد قد أحکمه هذا الرجل الملعون فی قلوب هؤلاء القوم لیجعله طریقا إلی أن یقول لهم بأنّ الله تعالی اتّحد به وحلّ فیه کما یقول النصاری فی المسیح علیه السّلام، ویعدو إلی قول الحلاج لعنه الله.

قالت: فهجرت بنی بسطام، وترکت المضیّ إلیهم، ولم أقبل لهم عذرا، ولا لقیت أمّهم بعدها، وشاع فی بنی نوبخت الحدیث فلم یبق أحد إلا وتقدّم إلیه الشیخ أبو القاسم وکاتبه بلعن أبی جعفر الشلمغانی والبراءه منه وممّن یتولاه ورضی بقوله أو کلّمه فضلا عن موالاته، ثمّ ظهر التوقیع من صاحب الزمان علیه السّلام بلعن أبی جعفر محمّد بن علیّ و البراءه منه وممّن تابعه وشایعه ورضی بقوله وأقام علی تولّیه بعد المعرفه بهذا التوقیع، وله حکایات قبیحه ننزّه کتابنا عن ذکرها، ذکرها ابن نوح وغیره.

و کان سبب قتله: أنّه لمّا أظهر لعنه أبو القاسم بن روح رضی الله

ص:226

عنه و اشتهر أمره و تبرّأ منه و أمر جمیع الشیعه بذلک لم یمکنه التلبیس فقال فی مجلس حافل فیه رؤساء الشیعه و کلّ یحکی عن الشیخ أبی القاسم لعنه و البراءه منه: أجمعوا بینی و بینه حتّی آخذ یده و یأخذ بیدی فإن لم تنزل علیه نار من السماء تحرقه و إلا فجمیع ما قاله فیّ حقّ. و رقی ذلک إلی الراضی لأنّه کان ذلک فی دار ابن مقله فأمر بالقبض علیه و قتله فقتل و استراحت الشیعه منه محمّد بن علیّ شلمغانی... یکی دیگر از کسانی که ادّعای بابیّت نمودند «ابن ابی العزاقر» است. حسین بن ابراهیم از احمد بن نوح و او از ابونصر کاتب برای من (شیخ طوسی) نقل کرد و گفت: امّ کلثوم دختر محمّد بن عثمان که زنی بزرگوار بود گفت: ابو جعفر ابن ابی العزاقر (شلمغانی) نزد بنی بسطام محترم و موجّه بود؛ زیرا شیخ ابوالقاسم (حسین بن روح) رضی الله عنه مقام او را در نزد مردم محترم و بزرگ می داشت. او هم از این سابقه سوء استفاده کرد، و موقعی که از طریقه حق برگشت همه گونه دروغ و کفری را به نام حسین بن روح برای بنی بسطام نقل می کرد بنی بسطام هم سخنان او را می پذیرفتند.

چون خبر آن به حسین بن روح رسید. نسبت آن سخنان را از خود انکار کرد و آن را بهتان بزرگ شمرد و بنی بسطام را از شنیدن کلام شلمغانی نهی فرمود. آن گاه دستور داد که او را لعنت کنند و از وی دوری جویند. ولی بنی بسطام سخن حسین بن روح را نشنیدند

ص:227

و در ارادت به شلمغانی ثابت ماندند. علّت آن هم این بود که شلمغانی به بنی بسطام گفت: آنچه من به شما گفته ام سرّی بود که آن را فاش ساختم. حسین بن روح از من پیمان گرفته بود که آن سرّ را کتمان کنم و به کسی نگویم. ولی اکنون که آن را فاش نموده ام، با همه خصوصیّتی که با وی داشته ام مرا از خود دور می کند. آن «سرّ» امری عظیم بود که کسی جز فرشته مقرّب و پیغمبر مرسل یا مؤمنی که امتحان داده قادر به نگاه داری آن نیست.

شلمغانی با این سخنان بی اساس سابقه خود را نزد آن ها محکم تر نمود و کارش بالا گرفت و مقامی بزرگ یافت. چون این خبر به حسین بن روح رسید، مکتوبی مبنی بر لعن او و دوری از وی و کسانی که از سخنان او پیروی می نمایند و در دوستی او باقی مانده اند، برای بنی بسطام فرستاد.آن ها هم نامه را به شلمغانی نشان دادند و او سخت ناراحت و منقلب گردید.

سپس گفت: اینکه حسین بن روح گفته است: مرا لعن کنید، در معنی خیلی بزرگ است! به این معنی که لعنت به معنی دور گردانیدن است. و «لعنه الله» یعنی خدا او را از عذاب و آتش دوزخ دور گردانید و بنا بر این من هم اکنون مقام خود را شناختم! آن گاه صورتش را به خاک نهاد و گفت: این سخن را کتمان کنید و به کسی نگویید.

ص:228

امّ کلثوم گفت: من به شیخ ابو القاسم (حسین بن روح) خبر دادم که روزی به خانه مادر ابو جعفر بن بسطام رفتم. او هم از من استقبال نمود و مرا بسیار بزرگ داشت به طوری که خم شد پای مرا ببوسد. ولی من نگذاشتم و گفتم: ای بانوی من! نمی گذارم زیرا پابوسی کاری بس بزرگ است. او گریست و گفت: چرا این طور از تو احترام ننمایم با اینکه تو فاطمه زهرا علیها السّلام هستی!! گفتم: ای بانوی من! چطور من فاطمه زهرا علیها السّلام هستم؟ گفت شیخ یعنی محمّد بن علیّ (شلمغانی) در این باره سرّی به ما سپرده است. پرسیدم: چه سرّی به شما سپرده؟ گفت: او از من پیمان گرفته که آن را افشا نسازم، می ترسم اگر آن را بازگو کنم خدا مرا عذاب کند. من به وی اطمینان دادم که آن را به کسی نخواهم گفت ولی پیش خود، شیخ ابوالقاسم حسین بن روح را استثنا کردم.

آنگاه گفت: شیخ ابوجعفر (شلمغانی) به ما گفته است که روح پیغمبر صلّی الله علیه و آله به پدر شما محمّد بن عثمان و روح امیرالمؤمنین علیه السّلام به بدن شیخ ابوالقاسم حسین ابن روح و روح فاطمه زهراء علیها السّلام به تو منتقل شده است!! بنابراین ای بانوی ما چرا تو را بزرگ ندانم؟! من گفتم: این چه حرفی است؟ مبادا آن را باور کنی که همه دروغ است. گفت: این سرّی عظیم است، شلمغانی از ما پیمان گرفته که برای هیچ کس نقل نکنیم. ای

ص:229

بانوی من خدا نکند که در این خصوص من عذاب شوم. اگر شما مرا وانمی داشتید که آن را افشا کنم نه برای شما و نه برای احدی بازگو نمی کردم!

امّ کلثوم گفت: چون از نزد آن زن بیرون آمدم، به خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضی اله عنه رسیدم و داستان را به اطّلاع وی رساندم. شیخ ابو القاسم به من وثوق داشت و به گفته من اعتماد می کرد. در این وقت فرمود: دخترم! بعد از این ماجرا دیگر به خانه این زن مرو، اگر نامه یا قاصدی نزد تو فرستاد قبول مکن و بعد از این به دیدن او مرو. این حرف ها کفر به خدا و الحادی است که این مرد ملعون (شلمغانی) در دل های این مردم وارد نموده، تا از این راه بتواند به آن ها بگوید: خدا او (خود شلمغانی) را برگزیده و در وی حلول کرده است؛ چنان که نصاری همین عقیده را درباره عیسی علیه السّلام دارند، او می خواهد به قول «حلاج» علیه اللّعنه معتقد شود. پس من از بنی بسطام دوری نمودم و دیگر پیش آن ها نرفتم و عذر آن ها را نپذیرفتم و دیگر مادر آن ها را ملاقات نکردم.

این حکایت در میان طایفه بنی نوبخت شیوع یافت. شیخ ابوالقاسم هم به تمام شیعیان نامه نوشت و ابوجعفر شلمغانی را لعنت کرد و مردم را از معاشرت با وی و دوست داران او و کسانی که گفته او را قبول می کردند یا با وی سخن می گفتند، بر حذر داشت، تا چه

ص:230

رسد که او را دوست بدارند.

آن گاه توقیعی از حضرت صاحب الزّمان عجّل الله فرجه الشّریف در لعن شلمغانی و دوری از او و پیروان او و کسانی که به گفته او رضایت داده و بعد از این توقیع به دوستی او باقی می مانند صادر شد.

سپس شیخ طوسی می نویسد: شلمغانی حکایات زشتی دارد و کار های مفتضح نموده من کتاب خود (الغیبه) را پاکیزه تر از آن می دانم که آن ها را در آن بیاورم، احمد بن نوح و غیره آن ها را نوشته اند.

علّت کشته شدن شلمغانی این بود که چون ابوالقاسم حسین بن روح لعن او را آشکار ساخت و در همه جا شهرت یافت و مردم از وی دوری جستند و تمام شیعیان را از او برحذر داشت، طوری که دیگر نتوانست نیرنگ بازی کند. روزی در محفلی که رؤسای شیعه حاضر بودند و همه لعن شلمغانی و دوری از او را از ابوالقاسم حسین بن روح نقل می کردند، شلمغانی به حضار گفت: من و او را در جایی بخواهید تا من دست او و او هم دست مرا بگیرد و در حقّ یک دیگر نفرین کنیم اگر آتشی نیامد و او را نسوزانید هر چه او درباره من گفته است، درست است.

ص:231

این خبر در خانه ابن مقله اتفاق افتاد و از آنجا به گوش «الراضی بالله» خلیفه عباسی رسید «راضی» هم دستور داد او را گرفته به قتل رساندند و بدین گونه شیعیان از شرّ او راحت شدند.(1)

توضیح المقاصد (مجموعه نفیسه)، الشیخ البهائیّ العاملیّ صفحه28، الشهر الحادی عشر شهر ذی القعده... الرابع عشر فیه قتل منصور الحلاج بعد ما قطعوا یدیه و رجلیه ثمّ احرقوه و ذلک فی سنه 309 تسع وثلاثمائه ماه یازدهم ماه ذی القعده است... در چهاردهم آن حسین بن منصور حلاج کشته شد پس از آنکه دست و پایش را جدا نمودند و او را آتش زدند و آن در سال ٣٠٩ انجام یافت.

خاتمه المستدرک، المیرزا النوریّ:١/384: و فی مجموعه أخری: أبومعتّب الحسین بن منصور الحلاج الصوفیّ، کان جماعه یستشفون ببوله، وقیل: إنّه ادّعی الربوبیّه، و وجد له کتاب فیه: إذا صام الإنسان ثلاثه أیّام بلیالیها و لم یفطر، وأخذ وریقات هندباء فأفطر علیه أغناه عن صوم رمضان، ومن صلّی فی لیله رکعتین، من أوّل اللیل إلی الغداه أغنته عن الصلاه بعد ذلک، ومن تصدّق بجمیع ما یملک فی یوم واحد أغناه عن الحجّ، و إذا أتی قبور الشهداء


1- مهدی موعود عجّل الله فرجه الشّریف(ترجمه جلد١٣ بحارالأنوار چاپ قدیم ٢٥جلدی):٧٠٤- 709.

ص:232

بمقابر قریش، فأقام فیها عشره أیّام یصلّی ویدعو، ویصوم و لا یفطر إلا علی قلیل من خبز الشعیر والملح، أغناه ذلک عن العباده در مجموعه دیگر شیخ شهید اول قدّس سرّه چنین می باشد: ابومعتّب حسین بن منصور حلاج صوفی؛ گروهی با بول او طلب شفا می نمودند، و گفته شده است: همانا او ادّعای خدایی کرده، و کتابی از او یافت شده است که در آن چنین نوشته بود: کسی که سه شبانه روز روزه بگیرد و هفت برگ کاسنی بگیرد و با آن ها افطار کند او را از روزه ماه رمضان کفایت کند، و هر کسی که دو رکعت نماز را در یک شب بخواند از اوّل شب تا به صبح او را دیگر از نماز به جا آوردن کفایت می کند، و کسی که تمام دارایی خود را در یک روز صدقه بدهد او را از حج گزاردن کفایت کند، و اگر به قبرستان شهیدان در قبرستان قریش (کاظمین فعلی) برود و ده شبانه روز نماز گزارد و دعا کند و روزه بگیرد و افطار نکند مگر بر کمی از نان جو و نمک کفایت کند او را از عبادت.

الإثنا عشریّه، الشیخ المحدّث الجلیل صاحب وسائل الشیعه محمّد بن الحسن الحرّ العاملی:178 و منهم الحسین بن منصور الحلاج و أتباعه و أمثاله و قدخرج إلی الغلوّ و تظاهر به کما یظهر من الإحتجاج و غیره. و فی کتاب عمده المقال فی کفر أهل الضلال

ص:233

للشیخ حسن بن علیّ بن عبد العالی الکرکیّ بعد ما نقل عن الصوفیّه القول بالحلول و الإتّحاد قال: والذین یمیلون إلی هذه الطریقه الباطله یتعصّبون لهم و یسمّونهم الأولیاء و لعمری إنّهم رؤساء الکفره الفجره و عظماء الزنادقه و الملاحده.

قال: و کان من رؤس هذه الطایفه الضالّه المضلّه الحسین بن منصور الحلاج و أبو زید البسطامیّ و قد نقل والدی عن ثقات الإمامیّه فی نهج الحقّ عن الصوفیّ الذی کان لا یصلّی و یدّعی الوصول و إنکاره علیه. ثمّ قال: و لقد صنّف الشیخ المفید کتابا مبسوطا مشتملا علی الدلائل العقلیّه و النقلیّه فی ردّهم و بطلانهم و کفرهم و طغیانهم (انتهی). و قد ذکر العلامه فی الخلاصه من جمله المذمومین الحسین بن منصور الحلاج قال: و قد ذکر له الشیخ فی کتاب الغیبه أقاصیص (انتهی).

الصراط المستقیم،علیّ بن یونس البیاضیّ العاملیّ:١/104 إن قیل: فقد ظهر عن حسین بن منصور الحلاج و غیره من المشایخ أمور خارقه للعاده فلا دلاله فی ذلک علی الإمامه. قلنا: إن صحّ ذلک فهو من الحیل المشهوره لهم وقد وقفت علی کشف أسرارهم و التمویه علی أتباعهم و الله سبحانه أجلّ من أن یخرق العاده للکذّابین و قد علم أنّ الحلاج دعا أصحابه إلی أنّه المغنی و فی هذا تجسیم

ص:234

الربّ تعالی، و الأنبیاء و الأئمّه دعوا إلی التوحید و العدل و غیرهما فبینهما فرقان.

المحدّث الفقیه یوسف البحرانیّ فی الحدائق الناضره: ١/12: ومن ذلک أیضا ما خرج عن الأئمّه المتأخّرین صلوات الله علیهم أجمعین فی لعن جماعه ممّن کانوا کذلک، کفارس بن حاتم القزوینیّ، والحسن بن محمّد بن بابا، و محمّد بن نصیر النمیریّ، وأبی طاهر محمّد بن علیّ بن بلال، وأحمد بن هلال، والحسین بن منصور الحلاج، وابن أبی العزاقر، وأبی دلف، وجمع کثیر ممّن یتسمّی بالشیعه. ویظهر المقالات الشنیعه من الغلوّ و الإباحات و التناسخ و نحوها، و قد خرجت فی لعنهم التوقیعات عنهم علیهم السّلام فی جمیع الأماکن و البراءه منهم. و قد ذکر الشیخ قدّس سرّه فی کتاب الغیبه جمعا من هؤلاء، وأورد الکشّیّ أخبارا فیما أحدثوا. و ما خرج فیهم من التوقیعات لذلک. من أحبّ الوقوف علیها فلیرجع إلیه. وقد شدّد أصحاب الأئمّه علیهم السّلام الأمر فی ذلک.

الرّواشح السّماویّه، میرداماد محمّدباقر الحسینیّ الأسترآبادیّ: 196 ولقد رأیت فی بعض آثار الصوفیّه: أنّ الحسین بن منصور الحلاج کان ینوی فی أوّل شهر رمضان و یفطر یوم العید، و یختم القرآن فی کلّ لیله فی رکعتین، وکلّ یوم فی مأتی رکعه، وکان یلبس

ص:235

السواد یوم العید و یقول: هذا لباس مأتم من یردّ عمله. فلعلّ هذا فی مذهب استحقار الطاعه و استکبار المعصیه فی سبیل العبودیّه وجه آخر لاتّخاذ عید الفطر یوم مأتم.

الکنی والألقاب، الشیخ عبّاس القمّیّ:٢/183-187 (الحلاج) أبو معتّب الحسین بن منصور البیضاویّ العارف المشهور الذی اختلف الناس فی حقّه، نشأ بواسط أو بتستر و قدم بغداد فخالط الصوفیّه و صحب من مشیختهم الجنید بن محمّد و أبا الحسین النوریّ و عمرو المکّیّ، و الصوفیّه مختلفون فیه فأکثرهم نفی الحلاج أن یکون منهم، و نسبوه إلی الشعبذه فی فعله و إلی الزندقه فی عقیدته. قیل فی وجه تسمیته بالحلاج أنّه بعث حلاجا فی شغل له فذهب الرجل فلمّا رجع الرجل وجد کلّ قطن فی حانوته محلوجا فسمّی بذلک، أو لأنّه کان یکشف عن أسرار المریدین و یخبر عنها فسمّی حلاج الأسرار.

و قیل: أنّ أباه کان حلاجا فنسب إلیه، و نقل عنه بعض الکلمات و الأشعار، ومن شعره لمّا رؤی علی بعض جبال إصبهان و علیه مرقعه و بیده رکوه و عکاز: لئن أمسیت فی ثوبی عدیم * لقد بلیا فی حرّ کریم فلا یحزنک إن أبصرت حالا * مغیره عن الحال القدیم و لی نفس ستتلف أو سترقی* لعمرک بی إلی أمر جسیم. وله

ص:236

أیضا: أریدک لا أرید للثواب* ولکنّی أریدک للعقاب و کلّ مأربی قد نلت منها * سوی ملذوذ وجدی بالعذاب.

روی الخطیب فی تاریخ بغداد عن أبی یعقوب النهرجوریّ قال: دخل الحلاج إلی مکّه و کان أوّل دخلته فجلس فی صحن المسجد سنه لا یبرح من موضعه إلا للطهاره أو الطواف و لا یبالی بالشمس و لا بالمطر، و کان یحمل کلّ عشیّه کوز ماء للشرب و قرص من أقراص مکّه فیأخذ القرص و یعضّ أربع عضّات من جوانبه و یشرب شربتین من الماء شربه قبل الطعام و شربه بعده ثمّ یضع باقی القرص علی رأس الکوز فیحمل من عنده. وروی أنّه رؤی فی وقت الهاجره جالسا علی صخره من أبی قبیس فی الشمس و العرق منه یسیل علی تلک الصخره.

وروی عن أبی زرعه الطبریّ یقول: الناس فیه ای فی الحلاج بین قبول و ردّ و لکن سمعت محمّد بن یحیی الرازیّ یقول: سمعت عمرو بن عثمان یلعنه و یقول لو قدرت علیه لقتلته بیدی، فقلت: أیش الذی وجد الشیخ علیه؟ قال: قرأت آیه من کتاب الله فقال: یمکننی أن أؤلّف مثله و أتکلّم به، فقال أبو زرعه: سمعت أبا یعقوب الأقطع یقول: زوّجت ابنتی من الحسین بن منصور لمّا رأیت من حسن طریقته و اجتهاده فبان لی بعد مدّه یسیره أنّه ساحر محتال خبیث کافر.

ص:237

ثمّ ذکر الخطیب عن الحلاج حکایات من الحیل لا یسع المقام نقلها. ثمّ قال: أخبرنا علیّ بن أبیّ، عن أبی الحسن أحمد بن یوسف الأزرق أنّ الحسین بن منصور الحلاج لمّا قدم بغداد یدعو استغوی کثیرا من الناس و الرؤساء و کان طعنه فی الرافضه أقوی لدخوله من طریقهم، فراسل أبا سهل بن نوبخت یستغویه، و کان أبو سهل من بینهم مثقّفا (أی حاذقا) فهما فطنا فقال أبو سهل لرسوله: هذه المعجزات التی یظهرها قد تأتی فیها الحیل و لکن انا رجل غزل و لا لذّه لی أکبر من النساء و خلوتی بهنّ و أنا مبتلی بالصلع حتّی إنّی أطوّل قحفی و آخذ به إلی حبیبتی و أشدّه بالعمامه و احتال فیه بحیل و مبتلی بالخضاب لستر الشیب فان جعل لی شعرا و ردّ لحیتی سوداء بلا خضاب آمنت بما یدعونی إلیه کائنا ما کان إن شاء قلت إنّه باب الإمام وإن شاء قلت إنّه الإمام وإن شاء قلت إنّه النبیّ و إن شاء قلت إنّه الله، قال: فلمّا سمع الحلاج جوابه أیس منه و کفّ عنه.

أقول: و ذکر ما یقرب من ذلک الشیخ الطوسیّ فی کتاب الغیبه و ذکر أنّ الحلاج بعد ذلک سار إلی قم و کتب إلی قرابه علیّ بن بابویه یستدعیه و یستدعی ابن بابویه و یقول: أنا رسول الإمام و وکیله فلمّا وقع الکتاب فی ید ابن بابویه خرقه و أمر باخراج الحلاج من داره متذلّلا، فخرج الحلاج من قم.

قال الخطیب: أنبأنا إبراهیم بن مخلّد أنبأنا إسماعیل بن علیّ

ص:238

الخطبیّ فی تاریخه قال: وظهر أمر رجل یعرف بالحلاج یقال له الحسین بن منصور و کان فی حبس السلطان بسعایه وقعت فی وزاره علیّ بن عیسی الأربلیّ و ذکر عنه ضروب من الزندقه و وضع الحیل علی تضلیل الناس من جهات تشبّه الشعوذه و السحر و ادّعاء النبوّه فکشفه علیّ بن عیسی عند قبضه علیه و أنهی خبره إلی السلطان یعنی المقتدر بالله فلم یقرّ بما رمی به من ذلک و عاقبه و صلبه حیّا أیّاما متوالیه فی رحبه الجسر فی کلّ یوم غدوه و ینادی علیه بما ذکر عنه ثمّ ینزل به ثمّ یحبس فأقام فی الحبس سنین کثیره ینقل من حبس إلی حبس حتّی حبس بآخره فی دار السلطان فاستغوی جماعه من غلمان السلطان و موّه علیهم و استمالهم بضروب من حیله حتّی صاروا یحمونه و یدفعون عنه و یرفهونه، ثمّ راسل جماعه من الکتّاب و غیرهم ببغداد و غیرها فاستجابوا له، و ترقّی به الأمر حتّی ذکر أنّه ادّعی الربوبیّه،

و سعی بجماعه من أصحابه إلی السلطان فقبض علیهم و وجد عند بعضهم کتبا له تدلّ علی تصدیق ما ذکر عنه وأقرّ بعضهم بلسانه بذلک و انتشر خبره و تکلّم الناس فی قتله فأمر أمیر المؤمنین بتسلیمه إلی حامد بن العبّاس و أمر أن یکشفه بحضره القضاه و یجمع بینه و بین أصحابه فجری بذلک خطوب طوال، ثمّ استیقن السلطان أمره و وقف علی ما ذکر له عنه فأمر بقتله و إحراقه بالنار

ص:239

فأحضر مجلس الشرطه بالجانب الغربیّ یوم الثلاثاء لسبع بقین من ذی القعده سنه 309(شط) فضرب بالسیاط نحوا من ألف سوط و قطعت یداه و رجلاه و ضربت عنقه و حرّقت جثّته بالنار و نصب رأسه علی سور السجن الجدید و علّقت یداه و رجلاه إلی جانب رأسه، إنتهی ما نقلناه من تاریخ بغداد.

و ذکر السیّد المرتضی الرازیّ فی کتاب تبصره العوام حکایات من سحر الحلاج و حیله و مخاریقه.

و کذلک ابن الجوزیّ فی کتاب تلبیس إبلیس، و قال: و قد جمعت فی أخبار الحلاج کتابا بیّنت فیه حیله و مخاریقه.

قال شیخنا الصدوق فی عقائده و علامه الحلاجیّه من الغلاه دعوی التجلّی بالعباده مع ترکهم الصلاه و جمیع الفرائض، و دعوی المعرفه بأسماء الله العظمی ودعوی انطباع الحقّ لهم، و أنّ الولیّ إذا أخلص و عرف مذهبهم فهو عندهم أفضل من الأنبیاء علیهم السلام. ومن علامتهم: دعوی علم الکیمیاء و لم یعلموا منه إلا الدغل و تنفیق الشبه والرصاص علی المسلمین.

قال الشیخ المفید: والحلاجیّه ضرب من أصحاب التصوّف و هم أصحاب الإباحه و القول بالحلول. و کان الحلاج یتخصّص باظهارالتشیّع و إن کان ظاهر أمره التصوّف و هم ملحده و زنادقه یموّهون بمظاهره کلّ فرقه بدینهم، ویدّعون للحلاج الأباطیل

ص:240

ویجرون فی ذلک مجری المجوس فی دعواهم لزرادشت المعجزات و مجری النصاری فی دعواهم لرهبانهم الآیات و البیّنات و المجوس و النصاری أقرب إلی العمل بالعبادات منهم و هم أبعد من الشرائع و العمل بها من النصاری و المجوس إنتهی. و ذکرنا فی سفینه البحار کلام ابن الندیم فی حقّه فلا نطوّل المقام فی ذکره.

منهاج البراعه، خوئی:١٣/345 الواقعهالثالثه... و أمّا الحلاج فلا خفاء فی کفره و إلحاده و بعده عن طریقه الموحّدین و قربه من أهواء الملحدین، و یظهر ذلک بشرح حاله فأقول: قال فی روضات الجنّات: إنّه کان جدّه مجوسیّا کما فی الوفیات و یا لیته کان علی دین جدّه، و أصله فارسیّا بیضاویّا لم یصل البیاض إلی صفحه قلبه و خدّه و توجّه فی حداثه سنّه إلی دیار الأهواز فاشتغل بها علی الشیخ أبی محمّد سهل بن عبد الله التستریّ زمانا، ثمّ إلی العراق و هو ابن ثمانی عشره سنه و خالط بها الصوفیّه و صحب الجنید البغدادیّ و أبا الحسین الثوریّ و غیرهما.

ثمّ رجع إلی تستر و تأهّل، فخرج منها بعد زمان فی جمع من خلطائه إلی بغداد، و منها إلی مکّه المشرّفه ثمّ لما رجع منها إلی بغداد بقصد زیاره الجنید و دخل علیه سأله عن مسأله فلم یجبه، و قال له: أنت مدّع فی سؤلک، فتکدّر منه الحلاج و عاود إلی تستر و

ص:241

حصل له وقع عظیم فی هذه المرّه عند أهلها بحیث قد خاف علی نفسه فاستتر عنهم نحوا من خمس سنین، و کان فی هذه المدّه یتردّد إلی بلاد خراسان و ما وراء النّهر و سجستان و فارس، و یظهر لهم الدّعوه و یصنّف فیهم الکتب حسبما یرید، و کان یدعا عندهم بأبی عبد الله الزاهد.

ثمّ لمّا رجع فی هذه الکرّه إلی الأهواز نطقوا عنه بحلاج الأسرار لکثره ما کان یخبر عن ضمائرهم إلی أن جعل له الحلاج لقباعلی التدریج، فسافر منها إلی البصره و منها إلی مکّه ثانیا و هکذا إلی تمام أربعه أسفار إلیها بینهنّ سفر منه إلی طرف الهند و الصّین و بلاد التّرک، و تشنیع شدید من الشیخ أبی یعقوب النهر جوری علیه.

منهاج البراعه، خوئی:١٣/349 الواقعه الثالثه... و قال أبوریحان البیرونیّ السّندیّ من أکابر المنجمّین فی تاریخه حین ذکر تاریخ المتنبّین و اممهم المخدوعین علیهم لعنه ربّ العالمین: ثمّ ظهر رجل متصوّف من أهل فارس یعرف بالحسین بن منصور الحلاج، فدعی إلی المهدیّ أوّلا و زعم أنّه یخرج من الطالقان الّذی بالدّیلم فأخذ وأدخل مدینه السّلام، و حبس شهرا فاحتال حتّی تخلّص من السّجن، و کان رجلا مشعبدا متصنّعا مازجا نفسه بکلّ

ص:242

إنسان علی حسب اعتقاده و مذهبه، ثمّ ادّعی حلول روح القدس فیه و تسمّی بالإلٰه، و صارت له رقاع إلی أصحابه معنونه بهذه الألفاظ.

و کان أصحابه یفتتحون کتبهم إلیه ب: سبحانک یا ذات الذّوات و منتهی غایه اللّذّات یا عظیم یاکبیر أشهد أنّک الباری القدیم المنیر المتصوّر فی کلّ زمان و أوان و فی زماننا بصوره الحسین بن منصور عبیدک و مسکینک و فقیرک و المستجیر بک و المنیب إلیک و الرّاجی رحمتک یا علّام الغیوب یقول کذا و کذا.

و صنّف کتابا فی دعواه مثل کتاب نور الأصل و کتاب جمّ الأکبر و کتاب جمّ الأصغر، فعثر علیه المقتدر بالله فی سنه إحدی و ثلاثمأه للهجره و ضربه ألف سوط و قطع یدیه و رجلیه و ضرب عنقه، ثمّ زرقه بالنّفط حتّی احترقت جثته و رمی برماده فی دجله و لم یتکلّم بحرف فیما فعل به و لم یقطب وجهه و لم یحرّک شفته و بقیت بقیّه من أتباعه منسوبون إلیه یدعون إلی المهدیّ و أنّه یخرج بالطالقان انتهی.

و قال الشّیخ محمّد الشّهیر بحاجی مؤمن الخراسانیّ: و الّذی اعتقد فیه یعنی الحلاج الرّد علیه و علی أصحابه، لأنّ کلّ حقیقه ردّته الشریعه فهی مردوده کما حقّقناه و قد ردّ علیه کبار المشایخ المتقدّمین و المتأخّرین کالجنید، و الشیخ أبی جعفر محمّد ابن علیّ

ص:243

بن الحسین بن بابویه القمّی رئیس المحدّثین المتألّهین، و شیخ الطائفه أبی جعفر محمّد بن الحسن الطّوسیّ، و الشّیخ الطّبرسیّ، و الشّیخ المفید، و السیّد المرتضی علم الهدی، و الشّیخ جمال الدّین المطهّر الحلّی، و السیّد ابن طاوس صاحب المقامات و الکرامات، و الشّیخ أحمد بن فهد الحلّیّ المتألّه شیخ المتأخّرین رضی الله عنهم، و کلّهم اتّفقوا علی أنّه من المذمومین و بعضهم علی أنّه خرج من النّاحیه توقیع بلعنه و أنت إذا تأمّلت أدنی تأمّل وجدت أکثر من ینتمی إلی الحلاج و یعتقد رأیه قائلین بالحلول و التّجسیم و التّشبیه و الزندقه و ترک الشرائع و الأحکام و الأمر و النّهی، و یدّعی الوصول إلی أعلی مرتبه العرفان و التّوحید و الإباحه و ینفی الحلال و الحرام کالفرقه المردفیّه المشرکه المجوسیّه.

منهاج البراعه، خوئی:١٣/351 الواقعه الثالثه... و فی کتاب روضات الجنّات من کتاب روض المناظر فی علم الأوائل و الأواخر تألیف الشّیخ محبّ الدّین الحنفیّ ألّفه فی بیان سوانح کلّ سنه من لدن زمن أنبیاء بنی إسرائیل إلی سنه ثلاث و ثمانمائه قال: إنّ فی سنه تسع و ثلاثمأه قتل حسین بن منصور الحلاج کان یخرج فاکهه الشّتاء فی الصّیف و بالعکس و یمدّ یده فی الهواء و یعیدها و فیها دراهم و علیها مکتوب قل هو الله أحد، یسمّیها دراهم القدره و یخبر

ص:244

النّاس بما صنعوا فی بیوتهم و یتکلّم بما فی ضمائرهم، و فتن به خلق کثیر و اختلفوا فیه اختلاف النّصاری بالمسیح، و کان یصوم الدّهر و یفطر علی ماء و ثلاث عضاه من قرص... و عن تاریخ حبیب السیر أنّه قال بعد ذکره لهذه الواقعه بالفارسیّه إلی قوله و مذهبی السنّه: و تفضیل الخلفاء و العشره المبشّره، و لی فی السنّه کتب موجوده یکون عند الورّاقین، فالله الله فی دمی، و لم یزل یردّد هذا و هم یکتبون خطوطهم حتّی استکملوا ما أرادوا، و نهضوا من المجلس.

فحمل الحلاج إلی السجن و کتب الوزیر إلی المقتدر بالله الخلیفه فهرست الوقایع، فصدر منه الجواب بعید ساعه بأنّ قضاه البلد إذا کانوا قد أفتوا بقتل الرجل فلیسلّم إلی صاحب الشرطه و لیتقدّم إلیه یضربه ألف سوط فان هلک و إلا یضربه ألفا آخر و یضرب عنقه.

مستدرک سفینهالبحار، الشیخ علیّ النمازی الشاهرودیّ قدّس سرّه: ٢/ 366 حلج: الحلاج اللّعین بلسان الإمام علیه السّلام : هو حسین بن منصور. من کبار الصوفیّه. له ذموم کثیره ذکرنا شطرا منها فی کتاب"تاریخ فلسفه و تصوف"فارجع إلیه. مات سنه تسع وثلاثمائه و التوقیع الشریف بلعنه. جمله من أحواله و قضایاه فی

ص:245

کتاب حیاه الحیوان ذیل الحمار لأنّه أحمر الحمیر، وفی تتمّه المنتهی، وفی السفینه لغه"حلج"، وفی المستدرک.

فی مجموعه أخری من کتاب مجامیع الشهید الأوّل: أبو معتّب الحسین بن منصور الحلاج الصوفیّ، کان جماعه یستشفون ببوله. وقیل: إنّه ادّعی الربوبیّه. ووجد له کتاب فیه: إذا صام الإنسان ثلاثه أیّام بلیالیها و لم یفطر، وأخذ وریقات هندباء فأفطر علیه، أغناه عن صوم رمضان. ومن صلّی فی لیله رکعتین من أوّل اللیل إلی الغداه أغنته عن الصلوات بعد ذلک. ومن تصدّق بجمیع ما یملک فی یوم واحد أغناه عن الحجّ. وإذا أتی قبور الشهداء بمقابر قریش فأقام فیها عشر أیام یصلّی و یدعو و یصوم و لا یفطر إلا علی قلیل من خبز الشعیر و الملح أغناه ذلک عن العباده.

مستدرک سفینهالبحار، الشیخ علیّ النمازی الشاهرودی: ٥/231: سنه309 فی23 ذی القعده قتل حسین بن منصور الحلاج اللعین الصوفیّ الذی خرج التوقیع الشریف من الإمام بلعنه.

مستدرک سفینهالبحار، الشیخ علیّ النمازی الشاهرودی: ٦/400-401: وفی مجموعه أخری: أبو معتّب الحسین بن منصور الحلاج الصوفیّ کان جماعه یستشفون ببوله، وقیل: إنه ادّعی الربوبیّه إلی آخر ما تقدم فی"حلج". أفائک المناوی فی طبقاته فی

ص:246

ترجمه أبی علیّ حسین الصوفیّ المتوفّی سنه891 فی أنّه کان کثیر التطوّر کالشیاطین التی تتشکّل بأشکال مختلفه، حتّی الکلب و الخنزیر، کما فی کتاب الغدیر. وقد ذکرنا فی کتابنا"تاریخ فلسفه وتصوف"أحوالهم وفجایعهم فراجع إلیه. وکذا فصّل الکلام فی ذمّهم وفساد عقائدهم فی کتاب إحقاق الحق.

حلاج در سخن دیگران

ص:247

اوصاف الأشراف: و دعای منصور حسین حلاج که گفته است «بینی و بینک إنّ ینازعنی فارفع بفضلک إنّییّ من البین»، مستجاب شد و انیّت او از میان برخاست، تا توانست گفت: أنا من أهوی و من أهوی أنا. و در این مقام معلوم شود که آن کس که گفت: انا الحقّ و آن کس که گفت: سبحانی ما أعظم شأنی، نه دعوی الاهیّت کرده اند، بل دعوی نفی انیّت خود و اثبات انیّت غیر خود کرده اند، و هو المطلوب.(1)

هزار و یک کلمه: مطلب دوّم اینکه آیا وحدت وجود کفر است؟ ... به هر حال رسم شعرا و عرفاست که از یک معنی صحیح به لفظی تعبیر می کنند که در ظاهر الفاظ خوبی نیستند و نوعی بی ادبی است. شراب خوردن و شاهد بازی کردن در مقام خداشناسی و معرفت مثل همان شعر است که می گفت که دین در بت پرستی است. و غرض عرفا از این گونه تعبیرات این است که یک عده مردم دور از حقیقت را به حق نزدیک کنند؛ چون همه مردم آن قدر همّت ندارند که بروند تحصیل عربیّت و علم کلام و حکمت یا تحصیل علم


1- - اوصاف الأشراف:٩٦ خواجه نصیر الدین طوسی متوفّای672 قمری ، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال1373 ه.ش چاپ سوم.

ص:248

حدیث کنند و از مطالب علمی و مباحثه خسته می شوند، امّا شعر را همه می خوانند و چون منظوم است از آن لذّت می برند مخصوصاً اگر قصه های شیرین در ضمن بگنجانند، و بعضی کلمات که به نظر مردم خوش می آید مثل گل و بلبل و عشق و محبوب و از این گونه الفاظ بیاورند، و در ضمن مطالب معرفت و خداشناسی را ذکر کنند و خواننده را ملتفت نمایند که غرض از این ها خداشناسی است مثل مثنوی و حافظ و غیر این ها.

کاری نداریم به اینکه عملشان خوب بوده یا بد ولی غرض صحیحی داشتند و تعبیراتی کرده اند. گاهی هم بعضی ها گفته اند: من خدا هستم، مثل حسین بن منصور حلاج که گفت: «انا الحق» یا مثل دیگری که گفت: «لیس فی جبّتی سوی الله» آیا مقصود این ها همین الفاظ بوده؛ یعنی می خواسته بگوید من خدا و پروردگار آسمان و زمینم؟ اگر غرضش این بوده البته کافر است؛ زیرا که خدا جسم نیست و دیده نمی شود و به دار آویخته و کشته نمی گردد؛ ولی یقینا این کلام هم مثل سایر کلمات عرفا که از آن معنای دیگری قصد کرده اند همان طور که شراب گفته اند و از آن معرفت خواسته، و معشوق گفته و از آن خدا را خواسته از این الفاظ هم چیز دیگر خواسته شده که معنای صحیحی است.

بلی ممکن است بگوییم قدری بی ادبی و خلاف مصلحت

ص:249

است که جهّال را تحریک کرده خون های ناحق ریخته می شود، چنانکه کسی بگوید: ای خدای خانه خراب و ای خدای بی عقل و نامرد. امّا معنی صحیحی که از این لفظ اراده کرده این است که از بس من مطیع فرمان خدا هستم و سراپا غرق محبّت او، و گوش بر فرمان او نهاده، هوا و هوس را از خود دور کرده هر چه می کنم به امر او می کنم، چنانکه گویا او می کند و من از خود اراده ندارم و مقام حقّ الیقین همین است، و نظیر این در قرآن هست که ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمٰی، و نیز در یک جا فرموده: اللهُ یَتَوَفَّی الْاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها، و در جای دیگر می فرماید: قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ.

و چون پیغمبر هر چه می کند به امر حق می کند گویا او ریگ به طرف دشمن ریخته، و چون ملک الموت به امر خدا قبض روح می کند گویی خود خدا قبض کرده.(1)

ابن عربی در کلام محدّث عاملی رحمه الله


1- - هزار و یک کلمه، حسن زاده آملی:٤/٢٥٣ مطلب دوّم.

ص:250

الإثنا عشریّه المحدّث الجلیل محمّد بن الحسن الحرّ العاملیّ تغمّده الله برحمته:169-171 و منهم... ابن عربیّ و حاله أیضا کذلک بل أقبح و لنذکر من بعض ما وصل إلینا من آثاره القبیحه إثنی عشر أمراً:

الأوّل: ما ذکره فی فتوحاته حیث ادّعی فیه أنّه أسری به إلی السماء تسع مرّات فی کلام طویل یتضمّن کیفیه الإسراء و یظهر منه أنّه یدّعی المزیّه و الفضیله علی الرّسول صلّی الله علیه وآله و ناهیک بذلک.

الثانی: ما ذکره فیه من أنّه رأی أبوبکر علی العرش بعد أن کان یری فی کلّ سماء واحدا من الأنبیاء، فکانت مرتبه أبوبکر بزعمه أعلی من مراتبهم فکیف یرضی منه بذلک أحد من المسلمین.

الثالث: إنّه إدّعی فی أوّل فصوص الحکم أنّه من إملاء رسول الله صلّی الله علیه و آله و أنّه أمره بعین ما کتبه مع حصول الجزم ببطلان دعواه و ترتّب المفاسد علیها لو کانت حقّا.

الرابع: ما نقل عنه و اشتهر من أنّه سمّی نفسه خاتم الولایه وسمّوه بذلک لرؤیا رآها فی النوم حتّی کان یقول بی ختمت الولایه و هذه دعوی یجزم بکذبها، ولا أقلّ من الجزم بکذب من إدّعاها بعده و هم أکثر الصوفیّه حیث یدّعون الولایه.

ص:251

الخامس: ما ذکره فی الفتوحات من الأخبار التی یجزم بکذبها و یحیلها العقل و یظهر منها دعوی علم الغیب و الجرأه علی الإفتراء و الکذب.

السادس: ما ذکره فیها من أنّ الشیطان خدع الشیعه خصوصا الإمامیّه أنّه ینبغی محبّه أهل البیت حتّی تجاوزوا الحدّ فأبغضوا بعض الصحابه وسبّوهم وتوهّموا أنّ أهل البیت یرضون بهذا.

السابع: ما ذکره فی حقّ الشیعه الإمامیّه من أنّهم من جمله من ضلّ عن الطریق و أضلّ و هذا کاف فیما نحن بصدده.

الثامن: ما ذکره فی الباب الثالث والسبعین من الفتوحات أنّه کان رجلا من عدول الشافعیّه لا یظنّ بأحدهما الرفض مع الرجل من أولیاء الرجعه فقال لهما إنّی أراکما بصوره الخنزیر وهذه علامه بینی وبین الله أن یرینی الرافضیّ فی هذه الصوره فتابا فی الباطن و رجعا عن مذهب الرافضیّه فقال: الآن تبتما و رجعتما فإنّی رأیتکما فی صوره الإنسان فاعترفا بذلک وتعجّبا منه.

التاسع: ما نقله عنه شارح الفصوص من أنّه جلس تسعه أشهر فی الخلوه لم یأکل طعاما وبعدها أمر بالخروج و بشّر بأنّه خاتم الولایه المحمّدیّه و قیل له دلیلک أنّ العلامه التی کانت بین کتفی الرسول الدالّه علی أنّه خاتم النبوّه هی علامه بین کتفیک تدلّ علی أنّک خاتم الولایه و ذلک مجرّد دعوی منه یجزم بکذبها کما عرفت .

ص:252

العاشر: ما نقل عنه فی الفواتح أنّه قال القطب الذی یسمّی غوثا هو محلّ نظر الحقّ تعالی، و هو فی کلّ زمان شخص و قال: إنّ الخلافه قد تکون ظاهره و باطنه و عدّ من جمع الأمرین أبابکر و عثمان و معاویه و یزید و عمر بن عبد العزیز و المتوکّل و عدّ الشافعیّ من الأوتاد.

الحادی عشر: التتبّع لطریقته و کتبه و آثاره فإنّه یظهر منها مباینته لمذهب الشیعه الإمامیّه و خروجه عن طریقتهم بالکلّیّه.

الثانی عشر: تتبّع کتب الشیعه لأنّه یظهر منها مثل ذلک کما مرّ مثله فی الغزالیّ و مع ذلک تری لهؤلاء الصوفیّه اعتقادا عظیما و اعتمادا علی کلامهما و حسن ظنّ بهما و تقلیدا لهما والله أعلم.

بازگشت ملا محسن فیض کاشانی

ص:253

وی در کتاب قرّه العیون، و رساله الإنصاف، و ده رساله چنین گوید: ألا فاشهدوا أیّها الإخوان بشهاده أسالکم عند [بها] الحاجه؛ إنّی ما اهتدیت إلا بنور الثقلین، و ما اقتدیت إلا بأئمّه المصطفین، و برئت الی الله ممّا سوی منهم هدی الله فانّ هدی الله هو الهدی. نه متکلّمم و نه متفلسف و نه متصوّفم و نه متکّلف بلکه مقلّد قرآن و حدیث و تابع اهل بیت آن سرور، از سخنان حیرت افزای طوایف اربع ملول و بر کرانه، و از ما سوای قرآن مجید و حدیث اهل بیت آنچه بدین دو آشنا نباشد بیگانه.

آنچه خوانده ام همه از یاد من برفت

الا حدیث دوست که تکرار می کنم

چرا که در این مدّت که در بحث و تفتیش و تعمّق در فکرهای دور اندیش بودم؛ طرق مختلفه قوم را آزمودم و به کنه سخنان هریک رسیدم و بدیده بصیرت دیدم که چشم عقل از ادراک سبحات جلال صمدیّت خاسر و نور فکر از رسیدن به سرادقات جلال احدیّت قاصر بود. کلّما أدام العقل أن یبصر شیئا «انقلب الیه البصر خاسئا و هو حسیر» و کلّما بزغ نور الفکر لیضیء اضمحلّ متلاشیا ثمّ أفل و هو خسیر.

فلمّا رأیت إلا کذلک نادیت من وراء الحجاب العبودیّه

ص:254

«سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ» غفرانک، إنّی «لا اُحِبُّ الْآفِلینَ اِنّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْاَرْضَ حَنیفاً وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ» «اِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ لا شَریکَ لَهُ وَ بِذٰلِکَ اُمِرْتُ وَ اَنَا اَوَّلُ الْمُسْلِمینَ».(1)

صوفیان در کلام علما


1- قرّه العیون:٣٣٢، و رسائل فیض کاشانی: ١/٢٥ رساله الإنصاف٣، و ده رساله: ١٩٨.

ص:255

مستدرک سفینهالبحار، الشیخ علیّ النمازی الشاهرودی: ٦/400-401: و ممّن ردّ علی الصوفیّه أحمد بن محمّد التونیّ البشرویّ، له رساله الردّ علی الصوفیّه، کما نقله العلّامه المامقانیّ فی ترجمته فی ضمن کتبه. وممّن ردّ علیهم العالم الجلیل المیرزا محمّد بن عبد النبیّ النیسابوریّ الأخباریّ المعروف، له رساله"نفثه المصدور فی ردّ الصوفیّه"، کما فی الروضات فی ترجمته. وکذا فی السفینه.

و ممّن ردّ علیهم الفاضل الکامل مولانا عبدالله القندهاریّ فی کتابه الموسوم"مصارع الملحدین فی ردّ الصوفیّه و المتفلسفین"، کما ذکره فی کتاب"تاریخ علمای خراسان"مع سائر کتبه. و منهم المحدّث المحقّق الکاشانیّ، کما فی السفینه ردّ علی الصوفیّه فی کلماته الطریفه ونقل بعضها، ثمّ قال: و قد أکثر ابن الجوزیّ فی الردّ علی الصوفیّه فی کتاب"تلبیس إبلیس"ثمّ ذکر بعضها.

ومنهم صاحب الکشّاف فی الکشّاف: قد أکثر من التشنیع علی الصوفیّه، منها فی تفسیر قوله تعالی فی آل عمران: (إن کنتم تحبّون اللّه). و منهم الدمیریّ فی حیاه الحیوان فی العجل. ومنهم المولی الأجلّ العالم الکامل الربّانیّ و المحقّق الفقیه الصمدانیّ مولانا أحمد الأردبیلیّ فی کتابه حدیقه الشیعه، له کلمات مفصّله فی ذلک،

ص:256

و ذکر ستّه روایات فی ذمّهم، ذکرناها فی کتابنا"تاریخ فلسفه وتصوّف". ومنهم العلامه الکامل المرجع الدینیّ السیّد شهاب الدین النجفیّ المرعشیّ فی تذییلاته علی إحقاق الحقّ.

مستدرک سفینهالبحار، الشیخ علیّ النمازی الشاهرودی: ٨/298-304 فلسف: ذمّ الفلسفه قال مولانا الصادق صلوات الله علیه فی روایه توحید المفضّل:«فَتَبّاً وَتَعَساً وَخَیبَهً لِمُنتَحِلِی الفَلسَفَهِ...». و قال مولانا الحسن العسکریّ صلوات الله علیه لأبی هاشم الجعفریّ فی روایه شریفه: «علماؤهم شرار خلق الله علی وجه الأرض، لأنّهم یمیلون إلی الفلسفه والتصوّف. و أیم الله إنّهم من أهل العدول والتحرّف...» و تمام الحدیث فی کتابنا "تاریخ فلسفه وتصوف".

و حیث أنّه جاء محمّد رسول الله و أوصیاؤه المرضیّون صلوات الله علیهم لإبطال الفلسفه الیونانیّه و الحکمه البشریّه کما نسب ذلک إلی قمر سماء الفقاهه صاحب الجواهر قال: ما بعث رسول الله إلا لإبطال الفلسفه، کما سیأتی. بین القرآن و العتره الطاهره خلیفتا رسول الله صلّی الله علیه و آله: المعارف الحقّه الإلهیّه فی الخطب و الأدعیه و الأحادیث الوارده عن النبیّ و العتره، حفظها أهلها و علمائُها طالبها، واقتبسوها من أهلها، و بیّنوها فی کتبهم، و

ص:257

قاموا بردّ الفلسفه البشریّه، و اقتبسوا الحکمه الإلهیّه من بیوت النبوّه و الرساله، و معدن العلوم الإلهیّه الربّانیّه.

فمن أصحاب الأئمّه صلوات الله علیهم الذین اقتبسوا العلوم الإلهیّه من موالیهم، و قاموا تبعا لموالیهم فی الردّ علی الفلسفه البشریّه: هشام بن الحکم: الثقه الجلیل یطعن علی الفلاسفه، کما نقله الکشّیّ فی کتابه، وذکره فی البحار، و هو من أجلاء أصحاب الصادق والکاظم علیهما السّلام. و لهشام هذا کتب کثیره منها: کتاب الدلالات (الدلاله جش) علی حدوث الأجسام، وکتاب الردّ علی الزنادقه. و کتاب الردّ علی أصحاب الطبائع، وکتاب الردّ علی أرسطا طالیس، کما ذکرها النجاشیّ فی رجاله و الشیخ فی کتاب فهرسته و غیرهما.

و منهم الفضل بن شاذان النیشابوریّ: الثقه الجلیل والفقیه المتکلّم النبیل، صنّف مائه و ثمانین کتابا. منها: کتاب الردّ علی الفلاسفه، کما نقله النجاشیّ فی رجاله. و نحوه الشیخ فی الفهرست: 150. وهو من أجلاء أصحاب الرضا و الجواد و الهادی صلوات الله علیهم. توفّی سنه260.

ومنهم علیّ بن أحمد الکوفیّ المتوفّی سنه352، له کتب. منها: کتاب الردّ علی أرسطا طالیس، وکتاب الردّ علی من یقول أنّ المعرفه من قبل الموجود، کما قاله النجاشیّ.

ص:258

ومنهم علیّ بن محمّد بن العبّاس: ذکر النجاشیّ کتبه و عدّ منها: کتاب الردّ علی أهل المنطق، وکتاب الردّ علی الفلاسفه، وکتاب الردّ علی العروض. ومنهم هلال بن إبراهیم: ثقه، وله کتاب الردّ علی من ردّ آثار الرسول و اعتمد نتائج العقول، کما ذکره النجاشی.

ومنهم الحسن بن موسی النوبختیّ: قال فی الروضات: هوصاحب الأبحاث الوارده الغفیره علی حکماء الیونان.

ومنهم ابن الجوزیّ فی کتاب تلبیس إبلیس فصل52، کما فی السفینه. ثمّ ذکر کلماته و سیأتی قریبا.

ومنهم الصدوق فی مفتتح کمال الدین حیث طعن علیهم.

ومنهم قطب الدین الراوندیّ: له کتاب تهافت الفلاسفه، کما نقله فهرست منتجب الدین.

ومنهم الشیخ المفید له کتب. منها: کتاب جوابات الفیلسوف فی الإتّحاد، و کتاب الردّ علی أصحاب الحلاج.

ومنهم حمزه بن علیّ بن زهره الحسینیّ: له کتاب فی نقض شبه الفلاسفه، کما نقله العلامه المامقانیّ عن العلامه الشیخ الحرّ العاملیّ.

ومنهم المولی محمّد طاهر القمّیّ العلامه المحقّق: له کتب منها: کتاب جلیل القدر و المرتبه فی الردّ علی حکمه الفلاسفه و

ص:259

غیرها من الکتب، ورساله فی الردّ علی الصوفیّه، کما ذکره فی جامع الرواه.

و منهم الحسن بن محمّد بن عبد الله الطیّبیّ: کان شدید الردّ علی الفلاسفه مظهرا فضائحهم مع استیلائهم حینئذ، کما ذکره فی الروضات.

ومنهم العلامه الکامل و العالم العامل جامع المعقول والمنقول المولی محمّد باقر بن محمّد باقر الهزارجریبیّ الغرویّ فی إجازته المبسوطه للعلامه بحر العلوم قال: و أوصیه بالکدّ فی تحصیل المقامات العالیه الأخرویّه، سیّما الجدّ فی نشر أحادیث أهل بیت النبوّه و العصمه صلوات الله وسلامه علیهم، و رفض العلائق الدنیّه الدنیویّه، و إیّاه و صرف نقد العمر العزیز فی العلوم المموّهه الفلسفیّه، فإنّها کسراب بقیعه یحسبه الظمآن ماءاً ... .

و منهم کما قال العلامه النوریّ فی مستدرک الوسائل بعد نقل ذلک من الإجازه الموجوده عنده بحر العلوم: له کلام فی التحذّر عنهم و عن طائفه أخری تعدّ من إخوتهم، قال فی إجازته للعالم العامل السیّد عبد الکریم سبط المحدّث الجزائریّ بعد کلام له فی اعتناء السلف بالأحادیث و رعایتها درایه و روایه و حفظا ما لفظه: فخلف من بعدهم خلف أضاعوا الصلوات و اتّبعوا الشهوات وجانبوا العلم و العلماء و باینوا الفضل و الفضلاء إلی أن قال: فهم

ص:260

بین من اتّخذ العلم ظهریّا، والعلماء سخریّا، و أولئک هم العوام إلی أن قال: و بین من سمّی جهاله اکتسبها من رؤساء الکفر و الضلاله، المنکرین للنبّوه و الرساله حکمه و علما، و اتّخذ من سبقه إلیها أئمّه و قاده، یقتفی آثارهم و یتّبع منارهم، یدخل فیها، دخلوا و إن خالف نصّ الکتاب، و یخرج عمّا خرجوا و إن کان ذلک هو الحقّ الصواب، فهذا من أعداء الدین و السعاه فی هدم شریعه سیّد المرسلین الخ.

ومنهم العلامه أبو محمّد الخوارزمیّ، کما فی معجم البلدان، فإنّ له کلاما فی ذمّ الشهرستانیّ صاحب کتاب الملل والنحل إلی أن قال بعد ذلک: و لیس ذلک إلا لإعراضه عن نور الشریعه، و اشتغاله بظلمات الفلسفه، و قد کان بیننا محاورات و مفاوضات، فکان یبالغ فی نصره مذاهب الفلاسفه والذبّ عنهم، و قد حضرت عدّه مجالس من وعظه، فلم یکن فیها لفظ"قال الله" و لا"قال رسول الله"و لا جواب من المسائل الشرعیه، فراجع کتاب الغدیر.

ومنهم العلامه الکامل رکن الفقهاء صاحب الجواهر فی الفقه کما فی کتاب السلسبیل(ص386) للعلامه الجلیل الحاج میرزا أبو الحسن الإصطهباناتیّ قال: سمعت عن بعض تلامذه صاحب الجواهر أنّه فی مجلس درسه جاء بعض أهل العلم و فی یده کتاب من الفلسفه، فسأل عنه عمّا فی یده، فلمّا رآه صاحب الجواهر قال: والله

ص:261

ما جاء محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم من عند الله إلا لإبطال هذه الخرافات والمزخرفات.

ومنهم العلامه المجلسیّ فی مواضع کثیره من البحار، کما سیأتی. قال فی أوّل المرآه بعد ذکر الآراء المتشتّه و الأهواء المختلفه: فمنهم من سمّی جهاله أخذها من حثاله (بالضمّ: الردیّ من کلّ شئ) من أهل الکفر والضلاله، المنکرین لشرائع النبوّه و قواعد الرساله حکمه، واتّخذ من سبقه فی تلک الحیره و العمی أئمّه، یوالی من والاهم و یعادی من عاداهم، و یفدی بنفسه من اقتفی آثارهم، و یبذل نفسه فی إذلال من أنکر آراءهم و أفکارهم الخ.»

ومنهم الفیض الکاشانیّ صاحب الوافی و غیره فی کتاب قرّه العین المطبوعه فی سنه 1378 قال: إعلموا إخوانی هداکم الله کما هدانی إنّی ما اهتدیت إلا بنور الثقلین، وما اقتدیت إلا بالأئمّه المصطفین، وبرئت إلی الله ممّا سوی هدی الله، فإنّ الهدی هدی الله. نه متکلمم و نه متفلسف و نه متصوف و نه متکلف، بلکه مقلد قرآن و حدیث پیغمبر، و تابع اهل بیت آن سرور، از سخنان حیرت افزای طوایف اربع ملول و کرانه، و از ما سوای قرآن مجید و حدیث اهل بیت و آنچه به این دو آشنا نباشد بیگانه.

من هرچه خوانده ام همه از یاد من برفت

الا حدیث دوست که تکرار می کنم

ص:262

الخ و به مفاد این کلمات در رساله انصاف نیز فرموده است.

قال العلامهالجلیل المرجع الدینیّ السیّد أبوالحسن الأصفهانیّ فی کتاب الوسیله فی کتاب الوقف: لو وقف علی العلماء انصرف إلی علماء الشریعه فلا یشمل غیرهم کعلماء الطبّ و النجوم و الحکمه. یظهر منه أنّ فی نظره أنّ علماءالحکمه کعلماء النجوم لیسوا بعلماء الشریعه، و کتبهم لیست کتب الشریعه المقدّسه.

و منهم العلامه الجلیل الحاج شیخ مجتبی القزوینیّ فی کتابه بیان الفرقان خصوصا فی المجلّد الرابع منه فی الخاتمه نقل کلمات العلماء فی ذمّ الفلاسفه و العرفاء المتصوّفه و الکتب التی صنّفت فی ردّهم وذمّهم، فراجع إلیه.

و منهم الطبرسیّ فی تفسیر سوره الفیل، کما تقدّم کلامه فی "طبع".

و منهم العلامه الخوئیّ المرجع الدینیّ فی مقدّمته علی تفسیرالقرآن المسمّی بالبیان الطبعه الثانیه، فراجع إلیه و إلی کتاب"خاطرات و زندگانی آقای حکیم". اعلامیّه آیهالله الخوئی، فرمودند: حزب توده مثل عقیده فلسفه که ضدّ اصول اسلام است می باشد. پس این عقیده کفر و شرک است. و در کتاب تاریخ فلسفه و تصوّف کیفیّت ورود علم فلسفه را در اسلام نوشتم.

ص:263

و فی البحار ذمّ التصوف و الفلسفه و قال: إنَّ مَنْ سَلَکَ غَیْرَ الْآلِ ألْحَدَ، وَ تَزَنْدَقَ مَنْ بِغَیْرِ طَریقِهِمْ تَعَبَّدَ الخ.

و فی البحار عن ابن أبی الحدید فی تفصیله فضائل مولانا أمیرالمؤمنین علیه السّلام إلی أن قال: و ما أقول فی رجل یحبّه أهل الذمّه علی تکذیبهم بالنبوّه، وتعظّمه الفلاسفه علی معاندتهم لأهل الملّه الخ.

والروایات فی ذمّهم أکثر من أن تحصی، ذکرنا جمله وافره منها فی کتابنا "تاریخ فلسفه وتصوف". وتقدّم بعضها فی "أخذ" و"أمر" و"تبع" و"دین" و "بطل" و"مسک" و"علم" و "صوف"، فراجع إلیها و إلی "هدی " و "شبه" و "فسر" و"سین". منها: الروایات التی صرّحت بأنّ: «مَن طَلَبَ اَلعِلمَ وَالهِدایَهَ مِن غَیرِ القُرآنِ أضَلَّهُ اللهُ، وَمَن طَلَبَ عُلوُمَ القُرآنِ مِن غَیرِ العِترَهِ الطّاهِرَهِ فَقَد هَلَکَ وَ أهلَکَ.»

قال النبیّ صلّی الله علیه وآله فی خطبته: «إنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ أنْزَلَ عَلَیَّ الْقُرْآنَ، وَ هُوَ الَّذی مَنْ خالَفَهُ ضَلَّ، وَ مَنْ إبْتَغٰی عِلْمَهُ عِنْدَ غَیْرِ عَلِیٍّ هَلَکَ،... وَمَنْ طَلَبَ الْهُدٰی فی غَیْرِهِمْ (یعنی أهل بیته) فَقَدْ کَذَّبَنی،...». رواه الصدوق و غیره، فراجع البحار. و فی "هدی"

ص:264

ما یتعلّق بذلک.

وفی کتاب السلسبیل (ص386) روی أنّ أناسا من المسلمین أتوا رسول الله صلّی الله علیه وآله بکتف فیها کتب بعض ما یقوله الیهود فقال صلّی الله علیه و آله: «کَفٰی بِها ضَلالَهَ قَوْمٍ اَنْ یَرْغَبوُا عَمّا جاءَ بِهِ نبَیِهُّمُ إلٰی ما جاءَ بِهِ غَیْرَ نَبِیِّهِمْ».

فیثاغوروث کان قائلا بالتناسخ و یقول کنت قبل فاحشه، فظهرت بهذه الصوره، کما فی دائره المعارف تألیف مهرداد مهرین: و منقول است که ارسطو به خدمت حضرت عیسی نوشت که: اگر کسی از وطن مألوف خود دور افتد و بخواهد به سوی آن برگردد چه کند؟ جواب فرمود: با عقل به متابعت شرع. همانا این قوم گمان کرده اند که بعضی از علوم دینیّه هست که در قرآن و حدیث یافت نمی شود و از کتب فلاسفه و متصوّفه می توان آن را یافت.

بیچاره ندانسته که قصور در فهم حدیث است با اینکه اصل حکمت و فهمیدن حقایق اشیاء، به نورانیّت دل است و «الْعِلُم نورٌ یَقْذِفُهُ اللهُ فی قَلْبِ مَنْ یَشاءُ» و سبب و باب آن تقوی است «وَاتَّقُوا اللهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللهُ» و قال: «قُلْ اَطیعوُا اللهَ وَالرَّسوُلَ فَإنْ تُطیعوُهُ تَهْتَدوُا». پس نقل فرموده قضیّه ورود فلسفه را از یونان در اسلام و

ص:265

آن که مقصود بنی عبّاس از این کار اطفای نور خدا و سدّ باب هدی بوده، که مردم را از توجّه به اهل بیت نبوّت دور نمایند و منصرف سازند و به این مطالب مشغول شوند و دکّانی مقابل دستگاه محمّدی باز نمایند.

سپس شروع فرموده به مذمّت متصوّفه و آن که بنی عبّاس آن ها را ترویج نمودند، و به کرامات باطله نسبت دادند، و عامّه مردم به حکم «النّاسُ عَلٰی دینِ مُلوکِهِمْ» رو به ایشان کردند...

حقیر می گوید: در روز 27 ع1 سنه1389 منزل عالم جلیل ثقه نبیل الحاج شیخ علی اصغر ابرسجی شاهرودی امام جماعت در شاهرود بودم، فرمودند از علامه جلیل آقا میرزا جعفر شهرستانی شنیدم که: یکسال طلاب در ماه رمضان از من درس خواستند و من قبول کردم. تبانی شد که در حدیث لا جبر و لا تفویض بحث نماییم، و بحث را سه قسمت نماییم، هشت روز در اثبات جبر و هشت روز در تفویض و هشت روز در اثبات امر بین الأمرین.

پس روز17 که شروع در قسمت سوم نمودیم، قبل از درس به خواب رفتم، دیدم کسی وارد مدرس شد و نزدیک من نشست و عمامه را به زمین گذاشت. در بین فهمیدم این عمر است، به او

ص:266

گفتم: حقّ اشکال نداری، اگر اشکالی داشتی بعد از درس باشد. قبول کرده، من وارد درس شدم. اشکال کرد. من گفتم: قرار بود ساکت باشی، گفت: ببخشید فراموش کردم. باز وارد درس شدم اشکال نمود، گفتم: قرار سکوت بود، گفت: معذرت می خواهم. ساکت شد و همچنین تا سه مرتبه. مرتبه سوّم چند مشت بر سر او زدم، ساکت شد واز خواب بیدار شدم، دیدم وقت درس است. رفتم به مدرس مشغول درس شدم، دیدم شخصی غریبی وارد در کنار من نشست و عمامه را به زمین گذاشت و همان جریان بین خواب واقع شد و در مرتبه سوّم که اشکال کرد گفتم: ساکت شو نفست قطع شود. ساکت شد، بعد از درس از حال او تفتیش کردم، گفتند: مردی فیلسوف است. و توفّی الحاج شیخ علی أصغر المذکور فی لیله الجمعه فی حال الصلاه مع الجماعه فی السجده فی19 شعبان سنه1397.

کلمات العلامه المجلسیّ فی البحار فی ذمّ الفلاسفه و عقائدهم. منها: کلماتهم فی حقیقه العقل و أنّه بزعمهم جوهر مجرّد قدیم لا تعلّق له بالمادّه ذاتا و لا فعلا، قال: والقول به کما ذکروه مستلزم لإنکار کثیر من ضروریّات الدین من حدوث العالم و غیره،

ص:267

و بعض المنتحلین منهم للإسلام أثبتوا عقولا حادثه، و هی أیضا علی ما أثبتوها مستلزمه لإنکار کثیر من الأصول المقرّره، مع أنّه لا یظهر من الأخبار وجود مجرّد سوی الله تعالی إلی غیر ذلک، فراجع البحار.

و منها: کلماتهم فی علم الحقّ المتعال من نفی العلم عنه تعالی بالجزئیّات، و غیره ممّا زعموه، فراجع إلی البحار. و کلماتهم فی صفات الربّ.

کلام المجلسیّ فی شرح قول أمیرالمؤمنین علیه السّلام فی خطبته: لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّه، ردّ علی الفلاسفه القائلین بالعقول و الهیولا القدیمه. و منها: کلماتهم فی القضاء و القدر. و منها: کلماتهم فی الأنفس، و زعمهم أنّها لا یلحقها الکون و الفساد، و أنّها باقیه و إنّما تفنی و تفسد الأجسام المرکّبه الخ. و کلماتهم فی باب فناء الخلق. وکلماتهم فی المعاد الجسمانیّ و إعاده الأجساد، وزعموا عدم إمکانها تمسّکا بامتناع إعاده المعدوم، مع أنّ المعاد الجسمانیّ ممّا اتّفق علیه جمیع الملّیّین و هو من ضروریّات الدین.

وقال العلامه المجلسیّ: «إعلم أنّ الإیمان بالجنّه و النار علی ما وردتا فی الآیات و الأخبار من غیر تأویل من ضروریّات الدین،

ص:268

ومنکرهما أو مؤوّلهما بما أوّلت به الفلاسفه، خارج من الدین، وأمّا کونهما مخلوقتان الآن فقد ذهب إلیه جمهور المسلمین الخ».

وقال المجلسیّ بعد ذکر أحوال الجنّه و النار من الآیات و الأخبارالمتواتره: فلنشرإلی بعض ما قاله فی ذلک الفرقه المخالفه للدین من الحکماء و المتفلسفین، لتعرف معاندتهم للحقّ المبین، و معارضتهم لشرائع المسلمین إلی أن قال بعد ذکر کلماتهم: «و لا یخفی علی من راجع کلامهم وتتبّع أصولهم أنّ جلّها لا یطابق ما ورد فی شرائع الأنبیاء، وإنّما یمضغون ببعض أصول الشرائع و ضروریّات الملل علی ألسنتهم فی کلّ زمان، حذرا من القتل و التکفیر من مؤمنی أهل زمانهم، فهم یؤمنون بأفواههم و تأبی قلوبهم، و أکثرهم کافرون».

ولعمری من قال: بأنّ الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد، و کل حادث مسبوق بمادّه، وما ثبت قدمه امتنع عدمه، و بأنّ العقول و الأفلاک و هیولی العناصر قدیمه، و أنّ الأنواع المتوالده کلّها قدیمه، و أنّه لا یجوز إعاده المعدوم، و أنّ الأفلاک متطابقه و لا تکون العنصریّات فوق الأفلاک، و أمثال ذلک.

کیف یؤمن بما أتت به الشرائع و نطقت به الآیات، و تواترت به الروایات، من: إختیار الواجب، و أنّه یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید، و حدوث العالم، و حدوث آدم، و الحشر الجسمانیّ، و کون

ص:269

الجنّه فی السماء مشتمله علی الحور و القصور و الأبنیه و المساکن و الأشجار و الأنهار، و أنّ السماوات تنشقّ و تطوی، و الکواکب تنتثر و تتساقط بل تفنی، و أنّ الملائکه أجسام ملئت منهم السماوات ینزلون و یعرجون، و أنّ النبیّ صلّی الله علیه و آله قد عرج إلی السماء الخ.

و کلماتهم فی الخلود. کلماتهم فی الهیولی و الصور. کلماتهم فی المعراج الجسمانیّ و تسویلاتهم، و اعتذارهم بعدم قبول الفلک للخرق و الالتیام فی البحار. ذمّ مولانا السجّاد صلوات الله علیه لعلماء ینطبق علیهم. و کذا کلام مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام فی ذلک، فراجع.

و إلی "تاریخ فلسفه و تصوف". کلمات العلامه المجلسیّ فی ذمّ الفلاسفه، و قوله: هل رأیت فی کلام أحد من الصحابه و التابعین أو بعض الأئمّه الراشدین لفظ الهیولی أو المادّه أو الصوره أو الإستعداد أو القوّه؟ الخ. کلمات العلامه المجلسیّ دلیلا علی حدوث العالم و أنّ له بدء حقیقه من الخطب و الروایات مضافا إلی الآیات. الخطب و الروایات مضافا إلی الآیات. فی ذمّ الفلاسفه و کلماتهم فی حدوث العالم و قدمه.

و فیه نقل عن المحقّق الدوانیّ فی أنموذجه و قدخالف فی الحدوث الفلاسفه أهل الملل الثلاث فإنّ أهلها مجمعون علی حدوثه،

ص:270

بل لم یشذّ من الحکم بحدوثه من أهل الملل مطلقا إلا بعض المجوس. و أمّا الفلاسفه، فالمشهور أنّهم مجمعون علی قدمه علی التفصیل الآتی، و نقل عن أفلاطون القول بحدوثه، و قد أوّله بعضهم بالحدوث الذاتیّ إلی أن قال: وذهب جمهور الفلاسفه إلی أنّ العقول و الأجرام الفلکیه و نفوسها قدیمه، و مطلق حرکاتها و أوضاعها و تخیّلاتها أیضا قدیمه الخ. ویأتی فی"قدم" ما یتعلّق بذلک.

ثمّ شرع فی دفع شبه الفلاسفه الدائره علی ألسنه المنافقین و المشکّکین القاطعین لطریق الطالبین للحقّ و الیقین. کلماتهم فی اللوح و القلم وشطحیّاتهم فی ذلک فی البحار. کلماتهم فی جرم القمر، وأنّه جرم مظلم کثیف یقبل من الشمس الضوء لکثافته و ینعکس عنه لصقالته. و کلماتهم فی الکسوف والخسوف فیه. وکلماتهم فی وصف الشمس. کلماتهم فی الملائکه، و قولهم بتجرّد الملائکه، و تأویلهم بالعقول و النفوس الفلکیّه و القوی و الطبایع، و ذمّ العلامه المجلسیّ إیّاهم بذلک فی البحار. کلماتهم فی الریاح و أنّها بتحریک الله الهواء.

قالت الفلاسفه: هاهنا سبب آخر و هو أنّه یرتفع من الأرض أجزاء أرضیّه لطیفیّه مسخنه تسخّنا شدیدا، فبسبب تلک السخونه الشدیده ترتفع و تتصاعد الخ. بیان المجلسیّ فی إبطاله فی البحار.

ص:271

کلماتهم فی الجبال و أنّها من البحار بأنّه یتولّد من البحر طین لزج، ثمّ یقوی تأثیر الشمس فیها، فینقلب حجرا. وکلام المجلسیّ فی ردّه کلماتهم فی حقیقه النفس والروح. و بیان المجلسیّ فی ضعفها. و فی حقیقه الرؤیا. و فی الجنّ و الشیاطین. کلمات المجلسیّ فی ذمّهم، و نقله کلام جالینوس و ما قاله فی الفرق بین إیمانه و إیمان موسی بن عمران و فیه کیفیّه ورود الفلسفه فی الإسلام بسعی المأمون العبّاسی. کلمات العلامه المجلسیّ فی شرح قول أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه:"

من کان یؤمن بالله و الیوم الآخر فلا یقوم مکان ریبه" یحتمل أن یکون المراد به المنع عن مجالسه أرباب الشکوک و الشبهات الذین یوقعون الشبه فی الدین و یعدّونها کیاسه ودقّه، فیضلّون الناس عن مسالک أصحاب الیقین، کأکثر الفلاسفه و المتکلّمین. فمن جالسهم و فاوضهم لا یؤمن بشئ بل یحصل فی قلبه مرض الشکّ و النفاق، و لایمکنه تحصیل الیقین فی شئ من أمور الدین إلی أن قال: و أکثر أهل زمانناسلکوا هذه الطریقه و قلّمایوجد مؤمن علی الحقیقه... .

و للعلامه المجلسیّ رساله فی الرد ّعلی الفلسفه و التصوّف رأیتها مخطوطه فی مکتبه الوزیری فی یزد.

کلمات الراوندیّ فی ذمّهم و أنّ الفلاسفه أخذوا أصول

ص:272

الإسلام ثمّ أخرجوها علی آرائهم الخ.

خبر الفیلسوف الذی أخذ فی تألیف تناقض القرآن أبی إسحاق الکندیّ یعقوب بن إسحاق، فردعه الإمام العسکریّ علیه السّلام عن ذلک.

... و لقد أجاد فیما فصّل و أفاد العلامه المرجع الدینیّ فی هذا الزمان شهاب الدین المرعشیّ فی تذییلاته الشریفه علی إحقاق الحقّ فی ذمّ المتصوفّه و فرقهم: «والفلاسفه حوکه الآراء الفاسده، و الموهومات الکاسده، قطّاع طریق الأنبیاء و المرسلین، و خلفائهم المرضیین، عصمنا الله تعالی من مضلات الفتن» فراجع إلیه.

قال ابن الجوزیّ (وهو من العامّه) فی کتاب تلبیس إبلیس فصل52: و قد لبّس إبلیس علی أقوام من أهل ملّتنا فدخل علیهم من باب قوّه ذکائهم و فطنتهم، فأراهم أنّ الصواب اتّباع الفلاسفه، لکونهم حکماء قد صدرت منهم أفعال و أقوال دلّت علی نهایه الذکاء و کمال الفطنه، کما ینقل من حکمه سقراط و بقراط و أفلاطون و أرسطاطالیس و جالینوس، و هؤلاء، قد کانت لهم علوم هندسیّه و منطقیّه و طبیعیّه، و استخرجوا بفطنهم أمورا خفیّه، إلا أنّهم لمّا تکلّموا فی الإلهیّات خلطوا، ولذلک اختلفوا فیها و لم یختلفوا فی الحسّیّات و الهندسیّات.

وقد حکی لهؤلاء المتأخّرین فی أمّتنا أنّ أولئک الحکماء کانوا

ص:273

ینکرون الصانع، و یدفعون الشرائع، و یعتقدونها نوامیس و حیلا، فصدّقوا فیما حکی لهم عنهم، و رفضوا شعار الدین، و أهملوا الصلوات، و لابسوا المحذورات، و استهانوا بحدود الشرع و خلعوا ربقه الإسلام. فالیهود و النصاری أعذر منهم لکونهم أولئک متمسّکین بشرائع دلّت علیها معجزات. إنتهی. وقد تقدّم فی"جلس": ما یشبه ذلک.

قال الآغا محمّد باقر بن محمّد باقر الهزار جریبیّ الغرویّ فی آخر إجازته المبسوطه لبحرالعلوم: و أوصیه أیده الله بالکدّ فی تحصیل المقامات العالیه الأخرویّه، سیّما الجدّ فی نشر أحادیث أهل بیت النبوّه و العصمه صلوات الله علیهم، و رفض العلائق الدنیّه الدنیویّه، و إیّاه و صرف نقد العمر العزیز فی العلوم المموّهه الفلسفیّه، فإنّها کسراب بقیعه یحسبه الظمآن ماءاً. إنتهی.

قال شیخنا الأجلّ صاحب دارالسّلام: حدّثنی العالم الفاضل و قدوه أرباب الفضائل الثقه النقه الصالح الزکیّ المولی النبیل الربانیّ السیّد أبوالقاسم ابن السید معصوم الحسینیّ الإشکوریّ الجیلانیّ أصلح الله تعالی شأنه وصانه عمّا شانه قال: کنت فی عنفوان الشباب فی بلده قزوین منذ أربع سنین مشغولا بتحصیل الکلام و حکمه الیونانیّین مجتنبا عن کتب الفقهاء و الأصولیّین، إلی أن ساعدنی التوفیق إلی زیاره سیّدی و مولای أمیر المؤمنین علیه السّلام،

ص:274

فحضرت مجالس بحث الفقهاء و الأصولیّین، وکنت أری مطالبهم أوهن من بیت العنکبوت.

فعزمت العود ثانیا علی قراءه الحکمه، فقرأت أیّاما إلهیّات الأسفار للمولی صدرا عند بعض المتألّهین، ثمّ تردّدت فی أمری فتفأّلت بالقرآن المبین، فکان أوّل ما رأیت منه قوله تعالی: قالوا ربّنا إنّا أطعنا سادتنا و کبرائنا فأضلّونا السبیلا، فوهن عزمی أیّاما من قراءتها.

ثمّ أردت العود ثالثا فرأیت فی عالم الطیف أنّ القیامه قد قامت، ورأیت لمّه من النّاس حیاری و أخری معذّبین بأنواع العذاب، وتبیّن أنّه لا بأس علیّ و علی صاحب کان معی، فقلت لصاحبی: أرید أن أنظر إلی الجحیم و عذابها الألیم. قال: إنّی أخاف منها و لا أصاحبک، فبادرت علیها وسرت فی الحشر حتّی رأیت الجحیم کبئرعمیق فی أطرافها الأربعه أربعه من الملائکه علی عواتقهم أعمده تشتعل منها النار، فدنوت إلی واحد منهم، فصاح علیّ و قال: تنحّ عن الدار فلیست هی مقامک.

فاقشعرّ جلدی و قلت: أرید أن آخذ منها جذوه لرفع حاجه. قال: لا تقدر علی استخراجها منها، و إنّما کان غرضی النظر إلیها و الإطّلاع علی من کان فیها، فسعی معی فی حاجتی فما قدرنا علی إنجاحها، ثمّ صاح علیّ ثانیا، فرجعت قهقری لهیبته إلی مسافه، ثمّ

ص:275

استدبرته مقدارا آخر، ثمّ استقبلتهم لأنظر ما یصنعون، فرأیتهم أخرجوا من جهنّم رجلا أسود طویلا مشوّه الخلقه یخرج من منافذ أعضائه شعلات من نار، ثمّ أسندوه إلی حائط و ضربوا علی رأسه وصدره و یده و سائر أعضائه مسامیر من حدیده محماه، ثمّ شقّوا صدره و أدخلوا إحدی یدیه فیه، و أخرجوها من ظهره و ناولوه من ظهره کتابا.

فقالوا له: إقرأ. فقال لهم: کیف أقرأ والکتاب علی ظهری. فوجأ عنقه واحد و قلبه إلی ظهره فشرع فی قراءه الکتاب. فدنوت منه فسمعت منه حکایه الوجود و الماهیه، ثمّ ضربوا علی رأسه أعمده من نار و أسقطوه فیها. فقلت لهم: من کان هذا الرجل الخبیث؟ قالوا: هو بهمنیار. فانتقلت إلی المراد، و هجرت مموّهات أهل الفساد، و شرعت فی تحصیل زاد المعاد، و معرفه کلام شفعاء یوم التناد، أعاذنا الله تعالی من الجحد و العناد.

و نقل عن کتاب الحبل المتین فی معجزات أمیرالمؤمنین علیه السّلام للسیّد شمس الدین محمّد الرضویّ من علماء الدوله الصفویّه عن ثقه. قال: ورد فی إصبهان رجل من أهل گیلان لتحصیل العلم، فصرف عمره فی کتاب الإشارات مدّه اثنتی عشره سنه، فرأی لیله أمیرالمؤمنین علیه السّلام فقال له:

ص:276

«بِاَیِّ عَمَلٍ یَتَقَبَّلُ اللهُ دُعاءَکَ وَ اَنْتَ لَمْ تُهاجِرْ لِتَحْصیلِ الْعِلْمِ، وَ اَیُّ عِلْمٍ اسْتَفَدْتَهُ وَ لَمْ یَبْقَ مِنْ عُمْرِکَ اِلّا سَبْعَهَ اَیّامٍ؟» فانتبه من نومه مذعورا ومات بعد السبعه.

تو در این یک هفته مشغول کدام

علم خواهی گشت ای مرد تمام

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

و عنه، عن ثقه فاضل قال: صرفت شطرا من عمری فی تحصیل الفلسفه، وکان طبعی متنفّرا عن علم الحدیث جدّا، و کنت أطالع لیله، فعثرت علی مسأله من الفلسفه فأجلت فکری فیها، فلم أجد إلیها سبیلا إلی أن ضاق صدری، فنظرت إلی الأرض فرأیت ورقه من علم الشرائع، فقلت: سبحان الله هذا سبب عدم إدراکی المسأله، فأخذت سکّینا فمحوته. فرأیت تلک اللیله فی المنام أمیرالمؤمنین علیه السّلام و قد أعرض وجهه المبارک عنّی، فسألته عن شئ فقال ما معناه:

«اِنّی لا اَتَقَبَّلُ شَیْئاً مِمَّنْ یُعْرِضُ عَنِ الشَّرائِعِ». فانتبهت فزعا تائبا و لم یکن شیء أحبّ إلیّ من علم الحدیث، وأعرضت عن

ص:277

الفلسفه. إنتهی.

قال شیخنا البهائیّ فی کشکوله، سانحه: من أعرض عن مطالعه العلوم الدینیّه، وصرف أوقاته فی إفاده الفنون الفلسفیّه، فعن قریب لسان حاله یقول عند شروع شمس عمره فی الأفول:

تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم

کنون می میرم و از من بت و زنّار می ماند

و فیه أیضا نقلا عن الخاقانی:

جدلی فلسفی است خاقانی تا بفلسی نگیری احکامش

فلسفه در جدل کند پنهان وانگهی فقه برنهد نامش

مس بدعت بزر بیالاید پس فرو شد بمردم خامش

دام دم افکند مشعبدوار پس بپوشد به خار وخس دامش

علم دین پیش آورد و آنگه کفر باشد سخن بفرجامش

کار او و تو همچو وقت طهور کار طفل است و کار حجامش

شکرش در دهان نهد و آنگه ببرد پاره ای ز اندامش

الفیلسوف المعاصر الطباطبائیّ، المروّج للفلسفه، صاحب کتاب تفسیر المیزان الذی أخطأ فیه کثیرا: مثل ترجیحه قول المجوس فی تزویج الإخوه مع الأخوات من أولاد آدم، فراجع إلیه أوّل سوره النساء، و راجع لتحقیق ما هو الحقّ من ذلک إلی غوّاص بحار أنوار کلمات الأنوار الإلهیّه فی البحار باب تزویج أولاد آدم و کیفیّه بدء

ص:278

النسل. و مثل قوله فی تفسیر سوره الحمد فی قوله: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم» إنّه تعالی قریب من عباده، و الطریق الأقرب إلیه تعالی طریق عبادته و دعائه، و الذین لا یؤمنون سبیلهم بعید.

فتبیّن أنّ السبیل إلی الله سبیلان، سبیل قریب و هو سبیل المؤمنین، و سبیل بعید و هو سبیل غیرهم. إنتهی ملخّصا. و قال فیه فی بحث الجبر و التفویض: و أنّ مالکیّه الخلق مالکیّه ناقصه تصحّح بعض التصرّفات، بخلاف ملکه تعالی للأشیاء إلی أن قال: فکلّ تصرّف متصوّر فیها فهو له تعالی، فأیّ تصرّف تصرّف فیه فی عباده وخلقه فله ذلک من غیرأن یستتبع قبحا و لا ذمّا و لا لوما فی ذلک إلی أن قال: وأمّا هو تعالی فکلّ تصرّف تصرّف به فهو تصرّف من مالک و تصرّف فی مملوک، فلا قبح و لا ذمّ و لا غیر ذلک الخ.

أقول: و هذا إنکار للحسن و القبح العقلیّ و بالنسبه إلیه تعالی، وإنّ کلّ ممکن متصوّر یحسن منه تعالی، و من ذلک تعذیب أشرف خلقه و ظلم عباده، و علی أساسه لا موضوع للظلم و لا للقبیح فی حقّه تعالی. و قال فیه فی قصّه آدم: یشبه أن تکون هذه القصّه التی قصّها الله تعالی فی کتابه من إسکان آدم و زوجته الجنه، ثمّ إهباطهما لأکل الشجره کالمثل یمثّل به الخ.

و أمّا مختلقاته فی تذییله علی البحار المطبوع بالطبع الجدید، و غیره، فکثیره. منها: تعاریضه علی العلامه المجلسیّ

ص:279

المذکوره فی البحار. و منها: إنکاره لتحریف القرآن، کما فی المیزان مع ما بیّنّا من أنّ الحقّ عدم الدخول فی هذا البحث نفیا و إثباتا لمصالح کثیره. و منها: انکاره للتفویض إلی الأئمّه صلوات الله علیهم، کما فی ذیل البحار، مع أنّه ثبوته مدلول الروایات القریبه بالتواتر، کما سیأتی فی"فوض". وتقدم فی"أدب": الإشاره إلی مواضعها، و کتبنا فی ذلک رساله مفرده و طبعت. و منها: ردّه کلام العلامه المجلسیّ فی شرح رساله الصادق علیه السّلام إلی أصحاب الرأی و القیاس.

قال المجلسیّ قدّس سرّه: «و لا یخفی علیک بعد التدبّر فی هذا الخبر و أضرابه أنّهم سدّوا باب العقل بعد معرفه الإمام، و أمروا بأخذ جمیع الأمور عنهم، ونهوا عن الإتّکال علی العقول الناقصه فی کلّ باب» فراجع.

والتحقیق أنّ فی غیر التعبّدیّات لابدّ من تذکّر الشارع و الأئمّه صلوات الله علیهم إلی الأحکام العقلیّه، ولابدّ من إرشادهم إلیها. و هم المذکّرون و المرشدون إلیها، یثیرون دفائن العقول إلی العباد، کماذکرناه مفصّلا فی محلّه. نعم فی الواضحات العقلیّه التی لا تختلف عقلاء الدنیا فیها إذا عرض علیهم، و تعرف العقول حسنه و قبحه لا نحتاج إلیهم. و منها: قوله بدخول المخالفین الجنّه إذا لم یکونوا ناصبین، کما فی المیزان. و هذا مردود بالروایات الکثیره فی

ص:280

الأبواب المتفرّقه فی غیر المستضعفین منهم، و قد عرفت فی "ضعف" معنی المستضعف و أحکامه و منها: قوله بتجرّد النفس و تجرّد أمورأخری، فراجع. مع أنّه تقدّم فی"روح": إثبات المادّه و المدّه له. و منها: قوله: إنّه تعالی علمه بنفسه، فهو معلوم لعلم نفسه مستقرّ فیه، فهو مکانه، لایسعه علم غیر علمه بنفسه، فراجع الإختصاص. و جمله من موهوماته فی البحار. مات رحمه الله فی 19 محرم الحرام 1402 ه.

فلط: أفلاطون الإلهیّ من أعاظم الحکماء المشهورین المشار إلی آرائه و کلماته فی مصنّفات القوم، و هو أستاذ المعلّم الأول، أعنی أرسطاطالیس وزیر إسکندر بن فیلقوس الرومیّ. و المعلّم الثانی: الفارابی أبونصر محمّدبن طرخان، المتوفّی حدود سنه340 من الهجره. و کان أفلاطون قبل المسیح عیسی، و ظهوره فی سنه 5179 من الهبوط، کما فی الناسخ، و میلاد عیسی کان سنه 5585. و تلامذه أفلاطون ثلاث فرق: الإشراقیّون، و الرواقیّون، و المشّائیّون، فراجع المجمع لبیان الثلاثه نقلا عن الشیخ البهائیّ.

الإثنا عشریّه، الحرّ العاملی:69-71 الأول: دعوی کثیر منهم بل أکثرهم الربوبیّه و قد وقع من جماعه من رؤسائهم مثل الحسین بن منصور الحلاج کما مضی و یأتی إن شاء الله تعالی و مثل أبی

ص:281

یزید البسطامیّ القائل: لیس فی جبّتی سوی الله، و القایل: سبحانی سبحانی ما أعظم شأنی، و قد تقدّم من عبارات العلماء و یأتی فی مطاعن الصوفیّه ما فیه کفایه إن شاء الله تعالی و قد تقدّم فی أحادیث الباب الثانی ما یدلّ علی عدم جواز تأویل أقوالهم.

الثانی: دعوی أکثرهم الکشف و العلم بالمغیّبات و مضاهاه أهل العصمه بل یدّعون زیاده عن تلک الرتبه و یأتی إن شاء الله بیانه و إبطاله.

الثالث: دعواهم سقوط التکالیف عند ذلک و یأتی تحقیق ذلک إن شاء الله تعالی و إبطاله.

الرابع: اتّحاد الخالق و المخلوق و العابد و المعبود و الفاعل و الفعل أو المفعول و کلّ ذلک ممّا لا تقبله العقول.

الخامس: عدم وجوب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر بل عدم جوازهما لأنّه یحتمل فی کلّ شخص أن یکون قد عرف الله و اتّحد به فلا یجوز أمره و نهیه و الاعتراض علیه.

السادس: عدم وجوب الجهاد کذلک و خصوصا مع من یظهر التوحید.

السابع: بطلان النبوّه و الإمامه لأنّ احتمال الحلول والإتّحاد بهم راجح بل متعیّن لأنّهم أعرف العارفین و من الضروریّات استحاله اجتماع النبوّه و الإمامه و الربوبیّه.

ص:282

الثامن: عدم جواز لعن أحد و لو تظاهر بکلّ معصیه لاحتمال الإتّحاد فیسقط عنه التکلیف مع کثره وقوع اللعن فی الکتاب و السنّه عموما و خصوصا.

التاسع: إمکان صدور القبائح و الشرّ و الظلم و الکفر من الله، تعالی عن ذلک علوّا کبیرا لأنّ العارف لا یصل إلی حدّ العصمه و لا اشترطوها فی الإتّحاد.

العاشر: عدم إمکان إقامه الحدّ علی أحد و استحاله الحکم بالفسق علی أحد الإحتمال المذکور.

الحادی عشر: فرض طاعه العارف علی کلّ أحد حتّی النبیّ و الإمام أو عدم فرض طاعتهما علی أحد من العارفین. الثانی عشر: کون الربوبیّه أمرا کسبیا یمکن تحصیله کما أنّ المعرفه کذلک أو کمالها وجمیع اللوازم باطله ضروره فکذا الملزوم.

الفصل السادس قد عرفت ممّا سبق و غیره أنّ اعتقاد الصوفیّه فی هذا الباب یستلزم القول بالجسم و الصوره و التشبیه و الجبر و ما هو أعظم منه فجمیع ما دلّ علی بطلان هذه الإعتقادات الفاسده صالح للردّ علیهم هنا و نحن نکتفی بالإشاره إلی ذلک لظهوره و استلزم نقل بعضه الإطاله و الخروج عن موضوع الرساله.

الإثنا عشریّه، الحر العاملی: 112-113 السادس: إنّ هذه

ص:283

الأفعال من طرائق أعداء الله و أعداء رسوله فلا یجوز الإقتداء بهم فیها لما یأتی إن شاء الله ممّا یدلّ علی تحریم مشاکلتهم و سلوک مسالکهم و ما ذکرناه معلوم ممّا مرّ و صرّح به علمائنا و غیرهم فمّمن ذکره الشیخ الجلیل ابن حمزه رحمه الله فی کتاب «الهادی إلی النجاه من جمیع المهلکات» فإنّه نقل فیه أخبارا کثیره عن الشیخ المفید و غیره فی مذمّه الصوفیّه ثمّ قال ما حاصله: أنّ معاویه لعنه الله حصل له حصر البول وکان من شدّه الوجع یقوم و یدور و قد یبقی بغیر شعور و کان جماعه من بنی أمیّه و مشایخهم لإظهار محبّته یفعلون مثل فعله و یقولون الله الله ویقعون إلی الأرض و یطلبون من الله الشفاء و إذا سکن وجعه یشتغلون بالغناء و یضربون بالدفّ و نحوه و یطربون و یصفّقون و یرقصون و کانت هذه الأفعال مشهوره فی الجاهلیّه و کان دأب معاویه إحیاء بدعه الجاهلیّه و کان یعمل ذلک فی الجاهلیّه فاشتهرت هذه الأفعال، و کان آخر زمان بنی أمیّه أبو هاشم الکوفیّ فلزم هذه البدعه لإحیاء بدعه معاویه، و فی أثناء ذکره کان یشتغل بهذه الأفعال الشنیعه و هو الذی اخترع مذهب الصوفیّه ثمّ اشتهر ذلک بین الناس من العامّه و ظهرت الفرقه الحلاجیه (انتهی).

السابع: إنّ هذه الأفعال الشنیعه ممّا یقطع صریح العقل و یجزم صحیح الإعتبار بقبحها و إنّها بمنزلهحرکات المجانین و الصبیان الذی

ص:284

لا تمییز لهم و أنّه لا فایده فیها و لم یرد أمر بها فوجب ترکها فکیف جاز لهم فعلها فضلا عن إعتقاد رجحانها و کونها عباده.

الإثنا عشریّه، الحرّ العاملی:46-47 الأوّل: الشیخ المفید محمّد بن محمّد بن النعمان قدس سره فإنّه قد صنّف کتاب الردّ علی أصحاب الحلاج و قد نقل من هذا الکتاب کلّ من صنّف فی الردّ علی الصوفیّه و قد ذکروه فی ترجمته و تعداد کتبه کما فی فهرست النجاشی ّ و الشیخ و غیرهما و قد تقدّم بعض ما نقل عنه و یأتی بعض آخر منه فی موضع هو أنسب به إن شاء الله تعالی. وقد نقل عنه بعض علمائنا أنّه قال فیه: إعلم أیّدک الله أنّ کثیرا من هذا العالم قائل بالإمامه علی ظاهر من القول ملیح و باطن من الفعل قبیح یعلن تقی و إیمانا و یبطن کفرا و عدوانا یأکل الدنیا بالدین و یدخل الشبه علی المستضعفین من المؤمنین إلحادا فی دین الله وعنادا لآل رسول الله صلّی الله علیه و آله و لمّا رأینا انهماک الحلاجیّه فی إغواء ضعفاء الفرقه الناجیه توجّهنا إلی سدّ إضلالهم و ردّ أقوالهم لئلا یغیّروا بإیهامهم فی المغالاه و یعرضوا بإعراضهم عن مسلک النجاه کما مرّ فی مقدّمه الخبر الأوّل من هذا الکتاب المسمّی بکتاب الردّ علی أصحاب الحلاج الذین نکبوا و نکسوا عن المنهاج و الذین ألحّوا فی حبّ الله قولا ومکیده و بالغوا فی عداوته فعلا و عقیده (انتهی).

ص:285

و لأجل تألیف الشیخ المفید لهذا الکتاب و سدّ ما فتحوه من هذا الباب تری هؤلاء الصوفیّه یشنّعون علیه و یطعنون فیه مع جلاله قدره و رفیع منزلته و یحسن هنا ذکر نبذه من ذلک توفیه لبعض حقوقه و لیظهر حسن حاله و جلالته و صحّه اعتقاداته التی من جملتها بطلان التصوّف و إذا ظهر حسن حاله قبح حال من أساء اعتقاده فیه. قال الشیخ رئیس الطائفه المحقّه أبو جعفر الطوسیّ فی فهرست علماء الشیعه: محمّد بن محمّد بن النعمان یکنّی أباعبدالله المعروف بابن المعلّم من أجلّه متکلّمی الإمامیّه انتهت ریاسه الإمامیّه فی وقته إلیه فی العلم و کان مقدّما فی صناعه الکلام و کان فقیها متقدّما فیه حسن الخاطر دقیق الفطنه حاضر الجواب له قریب من مأتی مصنّف کبار و صغار توفّی سنه 413 و کان یوم وفاته یوما لم یر أعظم منه من کثره الناس للصلاه علیه و کثره البکاء من المخالف له و من المؤالف انتهی.

وقال الشیخ الجلیل أبو العبّاس النجاشیّ فی کتاب الرجال بعد ذکر اسمه و نسبه إلی قحطان ما هذا لفظه: هو شیخنا و أستاذنا رضی الله عنه فضله أشهر من أن یوصف فی الفقه و الکلام و الروایه و الثقه والعلم و ذکر من جمله کتبه کتاب الردّ علی أصحاب الحلاج و کذا ذکره الشیخ کما أشرنا إلیه. وقال العلامه فی الخلاصه: إنّه أجلّ

ص:286

مشایخ الشیعه و رئیسهم و استادهم و کلّ من تأخّر عنه استفاد منه و فضله أشهر من أن یوصف أوثق أهل زمانه و أعلمهم انتهت ریاسه الإمامیّه فی وقته إلیه. ثمّ ذکر جمیع المدائح السابقه و زاد علیها و قصّه رؤیاه لفاطمه علیها السّلام فی المنام و قد أتت إلیه بالحسنین علیهما السّلام لیعلّمهما فأتت من الغد فاطمه أمّ السیّد الرضیّ و المرتضی إلیه لیعلّمهما مشهوره، و دلالتها علی فضله ظاهره مع ماله من الفضائل الواضحه. و من جملتها ما ذکره الشیخ منتجب الدین علیّ بن الحسین بن علیّ بن بابویه فی فهرسته فقال أبوالفرج المظفّر بن علیّ بن الحسین الحمدانیّ ثقه عین من سفراء الإمام صاحب الزمان علیه السّلام أدرک الشیخ المفید أبا عبدالله و جلس مجلس السیّد المرتضی و الشیخ الطوسیّ و قرأ علیه و لم یقرأ علیهما أخبرنا الوالد عن والده عنه (انتهی).

در کتاب خیراتیّه در ابطال طریقه صوفیّه:٢/٢٣٢ فرموده: و بعض از فضلا در مذمّت حکمت و فلسفه فرموده:

جماعتی شده دور از درِ مدینه علم

نموده پیروی بو علی و بهمن یار

زجهل گشته فلاطونی وارسطویی

فتاده دور ز راه ائمه اطهار

ص:287

شده مقلد بقراط و پیرو سقراط

ز قول باقر و صادق نموده اند فرار

به زعم باطل ایشان چه غافل از دینند

کسی که فلسفه داند بود تمام عیار

بود تمام عیار آن کسی به نزد خدا

که هست پیروی آل مصطفاش شعار

من استفاده علم از درِ مدینه کنم

مرا به حکمت یونانیان نباشد کار

بود کتاب حدیث نبی اشاراتم

«شفای» من شده قرآن خالق جبّار

مرا شفا و «اشارات» مصطفی کافی است

دگر مرا به افادات بوعلی است چه کار

بیا و حکمت حق از درِ مدینه طلب

مرو به سوی مُلط بهر فلسفه زنهار

حدیث اهل مُلط غالبش غلط باشد

بود صحیح حدیث از ائمه اطهار

حذر نمازِ کلام حکیم یونانی که همچو

سحر و فسون دل شود از آن بیمار

ص:288

فریب ظاهر رنگین فلسفه نخوری

که هست باطن او پر ز زهر همچون مار

طبیب جهل ومرض های دل علی است علی

شفا طلب مکن ای دل ز بوعلی زنهار

نجات می طلبی تو ز بوعلی هیهات

نجات چون ز مرض می دهد تو را بیمار

نجات کن طلب از آل مصطفی ای دل

بود نجات تو در دین احمد مختار

به تو نموده پیمبر درِ مدینه علم

برو به سوی در و سر مزن تو بر دیوار

عجب مدار زطورم که این طریقه من

بود طریقه سلمان و بوذر و عمّار

فهرست ها

فهرست مصادر

ص:289

الذّکر الحکیم: کلام الله تبارک و تعالی.

الآثار الباقیه: ابو ریحان البیرونی

آخرین امید: داود الهامی

إثبات الوصیّه: علیّ بن الحسین المسعودی(ت346ه.ق).

إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات: محمّد بن حسن الحرّ العاملی (ت1104ه.ق).

إحقاق الحقّ و إزهاق الباطل: السیّد قاضی نور الله المرعشی الشهید(١٠١٩ه.ق)، و شرح و استدراک السیّد شهاب الدین النجفی المرعشی.

إرشاد القلوب إلی الصواب: حسن بن ابی الحسن محمّد الواعظ الدّیلمی، (قرن ٨).

أعلام الدین فی صفات المؤمنین: حسن بن محمّد الواعظ الدیلمی(ت٨٤١ ه.ق).

إعلام الوری: امین الاسلام فضل بن حسن الطبرسی(ت548ه.ق).

إکلیل المنهج فی تحقیق المطلب: محمّد جعفر بن محمّد طاهر الخراسانی الکرباسی(ت1175ه.ق) تحقیق : سید جعفر حسینی

ص:290

اشکوری.

الإثنی عشریّه فی الرّدّ علی الصّوفیّه: محمّد بن حسن الحرّ العاملی (ت1104ه.ق)

الإحتجاج علی أهل اللّجاج: أحمد بن علیّ بن أبی طالب الطّبرسی(ت560ه.ق)

الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد: محمّد بن محمّد بن النّعمان العکبری البغدادی، المفید (ت413ه.ق).

الأسفار الأربعه: محمّد بن ابراهیم صدرا الشیرازی(ت1050ه.ق).

الإعتقادات فی دین الإمامیّه: محمّد بن علیّ بن بابویه الصدوق (ت٣٨١ه.ق)

الإمام المهدیّ من المهد الی الظهور: السیّد محمّد کاظم قزوینی

الأمالی: محمّد بن علیّ بن حسین بن بابویه الصّدوق (ت381ه.ق).

الأمالی: ابوجعفر محمّد بن حسن الطّوسی(ت460ه.ق).

الأنوارالنعمانیّه: السیّد نعمه الله الموسویّ الجزائری (ت١١١٢ه.ق).

البراهین القاطعه: محمّد جعفر استر آبادی(ت1263 ه.ق).

البرهان فی تفسیر القرآن: سید هاشم بن سلیمان البحرانی (ت1107 ه.ق)

ص:291

التحصین: سیّد علی بن موسی بن طاووس الحلّی(ت664 ه.ق).

التفسیر: محمّد بن مسعود العیّاشی(ت٣٢٠ه.ق).

التّوحید: محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه الصّدوق(ت381ه.ق)

الخرائج و الجرائح: سعید بن هبه الله القطب الرّاوندی(ت573ه.ق)

الحدائق الناضره: یوسف بن احمد بن ابراهیم البحرانیّ (ت1186ه.ق)

الخصال: محمّد بن علی بن بابویه الصدوق(ت381ه.ق).

الدرّه الباهره من الأصداف الطاهره محمّد بن مکی الشهید الأوّل (786 ه.ق)

الذّریعهالی تصانیف الشیعه: آقا بزرگ الطهرانی(ت1389ه.ق)

الرّواشح السّماویّه: محمّدباقر الحسینیّ الأسترآبادیّ معروف به میرداماد (ت1041ه.ق).

السلسبیل: المیرزا أبو الحسن الإصطهباناتی (ت١٣٣٨ه.ق)

الشافی: محمّد محسن بن شاه مرتضی فیض الکاشانی (ت1091 ه.ق)

الصراط المستقیم: علیّ بن محمّد بن علیّ بن محمّد بن یونس البیاضی(ت877ه.ق)

ص:292

العدد القویّه لدفع المخاوف الیومیّه: رضی الدین علی بن یوسف بن المطهر الحلّی(ت703ه.ق).

الغیبه: محمّد بن ابراهیم، ابن أبی زینب النعمانی(ت360 ه.ق).

الفتوحات المکّیّه: محمّد علی معروف به إبن الأعرابی (ت638 ه.ق).

الفصول المهمّه فی أصول الأئمّه تکمله الوسائل: محمّد بن الحسن الحرّ العاملی(ت1104ه.ق).

الفهرست ابن الندیم چاپ مصر و ترجمه فارسی آن: محمّد بن اسحاق الندیم البغدادی (ت438ه.ق).

الکافی: ثقهالإسلام ابوجعفر محمّد بن یعقوب بن اسحاق الکلینی الرازی(ت329ه.ق).

الکامل فی التّاریخ: إبن الأثیر الجزری (ت606ه.ق)

الکنی والألقاب: الشیخ عبّاس القمّی (ت1359ه.ق).

المحاسن: احمد بن محمّد بن خالد البرقی(ت274 یا 280 ه.ق).

الوافی: محمّدمحسن بن شاه مرتضی، فیض کاشانی(ت1091 ه.ق)

الهدایا لشیعه أئمّه الهدی (شرح اصول الکافی): محمد مجذوب التبریزی(ت1093ه.ق).

ص:293

الهدایه الکبری: ابوعبد الله حسین بن حمدان الخصیبی (الحضینی) (ت334ه.ق).

أوصاف الأشراف: خواجه نصیرالدین طوسی (ت672 ه.ق) ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ سوم سال1373 شمسی

بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمّه الأطهارعلیهم السّلام: العلّامه محمّد باقر المجلسی (ت1111ه.ق)

بشاره المصطفی لشیعه المرتضی(ط.ق): ابوجعفر، محمّد بن ابی القاسم طبری، معروف به عماد الدین طبری آملی(ت553 ه.ق).

بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد صلّی الله علیهم: محمّد بن حسن الصفّار(ت290ه.ق).

تاریخ الغیبه الصغری: الشهید السیّد محمّد صادق الصدر(ت١٤٢١ ه.ق).

تاریخ بغداد: احمد بن علی ابن سعد الخطیب البغدادی(ت463ه.ق)

تبصره العوام: سیّد مرتضی داعی رازی (ت٥٨٥ه.ق)

تحف العقول: حسن بن علی الحرّانی (قرن چهارم).

تحفه الأخیار: ملا محمّد طاهر بن محمّد حسین قمّی (ت١٠٩٨ه.ق)

تذکره الأولیاء: محمّد عطّار نیشابوری (ت٦١٨ ه.ق).

ص:294

تسلیه المُجالس و زینه المَجالس (مقتل الحسین علیه السّلام): سیّد محمّد بن أبی طالب حسینی موسوی(قرن10 هجری).

تصحیح الإمامیّه، محمّد بن محمّد بن النعمان المفید (ت413ه.ق)

تعلیقات کتاب النقض رازی: المحدّث الإرموی

تفسیر القمّی: علیّ بن ابراهیم بن هاشم القمّی (ت329ه.ق).

تفسیر فرات: أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (در عصر غیبت صغری).

تلبیس إبلیس: أبو الفرج ابن الجوزی (ت٥٩٧ ه.ق)

تنبیه الخواطر (مجموعه ورّام): ورّام بن أبی فراس، مسعود بن عیسی (ت605 ه.ق).

توضیح المقاصد (ضمن مجموعه نفیسه): محمّد بن حسین بن عبد الصمد حارثی، معروف به شیخ بهایی(ت1031ه.ق).

تهذیب الأحکام: ابوجعفر محمّد بن الحسن الطّوسی (ت460ه.ق).

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: محمّد بن علی بن بابویه صدوق(ت381ه.ق).

جامع احادیث الشیعه تالیف شیخ اسماعیل معزّی ملایری تحت اشراف آیه الله سیّد حسین بروجردی قدّس سرّه(1380 ه.ق).

ص:295

حدیقهالشّیعه: احمد بن محمّد معروف به محقّق و مقدّس اردبیلی (ت٩٩٣ه.ق).

الخرائج و الجرائح: ابوجعفر سعید بن هبه الله معروف به قطب راوندی (ت573ه.ق).

خیراتیه در ابطال طریقه صوفیه:آقامحمدعلی ابن علامه محمد باقر وحید بهبهانی (معروف به کرمانشاهی)، (ت1216 ه.ق).

خاتمه مستدرک الوسائل: الحاج میرزا حسین النّوری الطّبرسی (ت1320ه.ق).

دارالسّلام: محمود بن جعفر میثمی عراقی طهرانی (ت١٣١٠ه.ق)

دلائل الإمامه: جریر بن رستم الطّبری الصّغیر (القرن الخامس).

رجال الکشّی، إختیار معرفه الرجال: الکشّی، ابو عمرو، محمّد بن عمر بن عبد العزیز(ت نیمه اول قرن 4 ه.ق).

رسائل فیض کاشانی رساله الإنصاف: ملا محسن فیض کاشانی (ت١٠٩١ه.ق).

رساله لبّ اللباب در سیر و سلوک اولی الألباب: سید محمّد حسین حسینی طهرانی (ت1416 ه.ق).

روح مجرّد (شرح احوال سیّد هاشم حدّاد): سید محمّد حسین

ص:296

حسینی طهرانی(ت1416 ه.ق)

روضات الجنّات فی أحوال العلماء و السادات: سیّد محمّد باقر الخوانساری الإصفهانی(ت1313 ه.ق).

روضهالواعظین: محمّد بن الفتّال النّیشابوری الشهید(ت508 ه.ق).

سفینه البحار: الشیخ عباس القمّی(ت١٣٥٩ه.ق).

سنّه الهدایه لهدایه السنّه: آقامحمّدعلی ابن وحید بهبهانی (معروف به کرمانشاهی)، (ت1216 ه.ق).

شرح اصول الکافی: محمّد بن ابراهیم شیرازی(ت1050ه.ق).

شرح فصوص الحکم: محمّد داوود قیصری رومی.

صفات الشیعه: محمّد بن علیّ بن بابویه الصدوق(ت381ه.ق).

علل الشّرائع: محمّد بن علیّ بن بابویه الصدوق(ت381ه.ق).

عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: محمّد بن علیّ بن بابویه الصدوق (ت381ه.ق).

غرر الأخبار و دُرَر الآثار فی مناقب ابی الأئمّه الأطهار: واعظ دیلمی، حسن بن محمّد(ت841 ه.ق).

فرج المهموم فی تاریخ علماء النّجوم: علیّ بن موسی بن طاووس الحلّی(ت664 ه.ق).

ص:297

فصوص الحکم: محمّد علی معروف به إبن الأعربی(ت638ه.ق).

فضایح الصوفیّه: آقا محمود ابن آقا محمّدعلی بن علامه محمّدباقر وحید بهبهانی(ت1259ه.ق).

قرّه العیون: محسن فیض کاشانی (ت١٠٩١ه.ق).

کتاب اصل سلیم: سلیم بن قیس الهلالی (ت76ه.ق).

کتاب الغیبه: أبو جعفر محمّد بن الحسن الطّوسی(ت460ه.ق).

کشف الإشتباه در کج روی اصحاب خانقاه

کشف الغمّه: علیّ بن عیسی بن ابی الفتح الإربلی(ت693ه.ق).

کفایه الأثر فی النصّ علی الأئمّه الإثنی عشر: علیّ بن محمّد الخزّاز(القرن الرّابع).

کمال الدّین و تمام النّعمه: محمّد بن علی بن بابویه صدوق (ت381ه.ق).

کلمه الإمام المهدیّ عجّل الله فرجه: السیّد الشهید حسن بن مهدی الشیرازیّ

مائه منقبه من مناقب امیرالمؤمنین و الأئمّه علیهم السّلام: ابوالحسن محمّد بن احمد بن علیّ قمّی معروف به ابن شاذان القمّی (ت460ه.ق)

ص:298

متشابه القرآن و مختلفه: محمّد بن علیّ بن شهر آشوب المازندرانی (ت588 ه.ق).

مجمع البحرین: فخر الدین بن محمّد الطریحی(ت1085ه.ق)

مختصر البصائر: حسن بن سلیمان بن محمّد الحلّی(متوفی قرن هشتم).

مرآهالعقول:العلّامه محمّدباقر بن محمّدتقی المجلسی(ت1110ه.ق)

مستدرک سفینه البحار: الشیخ علی النمازی الشاهرودی (ت1405ه.ق)

مستدرک الوسائل: الحاج میرزا حسین النّوری الطّبرسی (ت1320ه.ق)

مشارق انوار الیقین فی اسرار امیرالمؤمنین علیه السّلام: الحافظ رجب بن محمّد البرسی(ت813ه.ق).

مشکاهالأنوار فی غررالأخبار:علیّ بن حسن الطبرسی (ت600ه.ق)

مصائب حلاج : لوئی ماسینیون مستشرق فرانسوی مسیحی

معانی الأخبار: محمّد بن علیّ بن حسین بن بابویه الصدوق (ت٣٨١ه.ق).

مقامع الفضل: آقا محمّد علی بن وحید بهبهانی (معروف به

ص:299

کرمانشاهی)، (ت1216 ه.ق).

ملحقات إحقاق الحق: السیّد شهاب الدین المرعشی النجفی (ت1411ه.ق)

مهدی موعود، ترجمه جلد سیزده بحار الأنوار: علی دوانی

مناقب آل أبی طالب علیهم السّلام: ابوعبدالله محمّد بن علیّ بن شهرآشوب المازندرانی(ت588ه.ق).

من لایحضره الفقیه: محمّد بن علیّ بن حسین بن بابویه الصدوق(ت٣٨١ه.ق).

منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه: میرزا حبیب الله الخوئی (ت1324ه.ق).

منیه المرید: زین الدین بن علی، الشهید الثانی (ت966ه.ق).

نقدی جامع بر تصوّف، ترجمه الإثنی عشریّه: مترجم عباس جلالی

وسائل الشّیعه إلی تحصیل مسائل الشّریعه: محمّد بن حسن الحرّ العاملی(ت1104ه.ق).

هدایه الأمّه إلی أحکام الأئمّه علیهم السّلام: محمّد بن حسن الحرّ العاملی(ت1104 ه.ق).

هزار و یک کلمه: حسن حسن زاده آملی.

فهرست مطالب

ص:300

ص:301

حلاج مرتدی به دار آویخته

پیش گفتار......................................... .....................................7

توقیع امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشّریف..............................9

منابع توقیع........................................................................9

متن توقیع........................................................................11

نتایج برآمده از توقیع شریف..............................................16

شیخ ابوسهل نوبختی و حلاج...................................................19

برخورد شیخ ابوسهل نوبختی قدّس سرّه با نامه حلاج.............19

افشاگری شعبده بازی حلاج توسّط ابوسهل نوبختی................21

شیخ المشایخ شیعه (علی بن بابویه قمّی) در قم و حلاج...............23

حلاج از دیدگاه شیخ صدوق و شیخ مفید...................................25

حلاج در نگاه علمای شیعه.......................................................28

شناسنامه حلاج......................................................................32

امضا کنندگان طومار قتل حلاج................................................41

حلاج و حلاجیّه ملعون و مطرود خاندان وحی هستند...................62

خاتمه...................................................................................63

ملحقات

دین اسلام کامل و منکر کمال دین کافر است..............................65

اخذ علم و معرفت و... از غیر اهل بیت علیهم السّلام.................72

تارک کتاب الله و سخن معصوم کافر است..................................92

ص:302

تعلیم و تعلّم فلسفه در کلام اهل بیت علیهم السّلام......................94

علم کلام حقیقی و صواب، برگرفته از کلام اهل بیت است............٩٨

جز وحی و کلام خاندان وحی بدعت و شرک است....................١٠٥

عرفان و... از دیدگاه معصومین و تکلیف ما درباره اهل بدعت................................................................................١١١

نظر محقّق ملا احمد اردبیلی درباره وحدت وجود.....................١٤١

وحدت وجود در بیان برخی وحدت وجودیان...........................١٥٧

تشبیه الله به خلق و یا خلق به الله شرک است............................١٦١

ابلیس و تمامی جنّیان و شیطان ها رهبران رهبران گمراهی اند.......١٦٥

مدّعیان رؤیت حضرت الله تعالی کافرند...................................١٧٤

حالات پیروان شیطان...............................................177

فلسفه و تصوّف از دیدگاه علمای شیعه تغمّدهم الله برحمته.........180

حلاج.................................................................................210

حلاج در سخن دیگران..........................................................247

ابن عربی در کلام محدّث عاملی رحمه الله...............................250

بازگشت ملا محسن فیض کاشانی...........................................253

صوفیان در کلام علما...........................................................255

فهرست ها

فهرست مصادر....................................................................289

فهرست مطالب....................................................................301

ص:303

بنا بر فرموده حضرت امام علیّ الهادی علیه السّلام :

همه فرقه های صوفیه (اهل خانقاه ، هو کشان و حامیان آنان) مخالفان آل محمّد صلوات اللّه علیهم اجمعین می باشند، و به دروغ دعوی ولایت «آل محمّد» می کنند.

ص:304

دعای فرج جایگزین شود

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 09132000109
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109