اولین همایش ایران و استعمار انگلیس

مشخصات کتاب

سرشناسه : همایش ایران و استعمار انگلیس (1387: تهران )

عنوان و نام پدیدآور : ایران و استعمار انگلیس: مجموعه سخنرانیها، مقالات و میزگرد.

مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1387.

مشخصات ظاهری : 750 ص.

شابک : 70000 ریال :978-964-5645-95-1

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : ایران -- روابط خارجی -- انگلستان -- کنگره ها .

موضوع : انگلستان -- روابط خارجی -- ایران -- کنگره ها .

موضوع : ایران -- تاریخ - 1304 - 1357 -- دخالت انگلستان -- کنگره ها .

شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی .

رده بندی کنگره : DSR139/الف8 ھ8 1387

رده بندی دیویی : 327/55042

شماره کتابشناسی ملی : 1643628

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

سخن ناشر

ص: 5

دوران نفوذ استعماری انگلیس طی دو قرن اخیر بخش مهمی از حافظه تاریخی ملت ایران را تشکیل می دهد و عملکرد فعلی دولت آن کشور نیز نشان می دهد که سایه تمایلات استعماری از رفتار وارثان استعمار پیر «بریتانیای کبیر» هنوز رخت بر نبسته است. این امر ضرورت توجه به ریشه های رفتار گذشته و حال سیاستمداران انگلیسی در به فراموشی سپردن سابقه استعماری آن کشور، نشانگر اهمیت موضوع است!

همایش ایران و استعمار انگلیس که در 23 مهر ماه 1387 در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد، گاهی در جهت بازشناسی مبانی رفتاری استعمارگران انگلیسی بوده است. هدف از این همایش که توسط مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی و با همکاری مجمع... مراکز تاریخ پژوهی، اسناد و بانک های اطلاعاتی (مهتاب) ترتیب یافت، بازخوانی مستند و علمی سابقه استعماری انگلیس در ایران عهد قاجار و پهلوی، احیاء و تقویت جریان پژوهی و فرهنگی بازشناسی مناسبات انگلیس با ایران پیش از انقلاب و افزایش سطح فرهنگ سیاسی دانشجویان و پژوهشگران در این خصوص بود.

این همایش، پس از برگزاری دو همایش در زمینه بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی در تاریخ های دوم اسفند 1382 و اول بهمن 1385 و همچنین همایش جریان های فکری مشروطیت که در 19 تیر 1385 برگزار شد، چهارمین همایش از این دست می باشد.

همایش ایران و استعمار انگلیس با سخنرانی افتتاحیه آیت الله هاشمی رفسنجانی آغاز شد و سپس سخنرانان در دو نوبت صبح و عصر به ارائه مقالات خود پرداختند. پس از پایان سخنرانیها و مقالات، میزگردی با حضور 6 نفر از صاحبنظران برگزار شد شرکت کنندگان در این میزگرد به سؤالات حاضرین پاسخ گفتند.

ص: 6

کتاب حاضر منتخب مقالات رسیده به دبیرخانه همایش است که از میان بیش از صد مقاله با داوری انتخاب شده است؛ ضمناً سخنرانیها و میزگرد همایش نیز در این کتاب آمده است.

بخش اول این مجموعه، سخنرانی ها و میزگرد را در خود جای داده است.

سخنرانی دکتر فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران؛ سخنرانی آیت الله علی اکبر هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس خبرگان رهبری و سخنرانی دکتر شاپور رواسانی در این قسمت جای گرفته اند.

برنامه پایانی همایش علمی پژوهشی «ایران و استعمار» با میزگردی با عنوان در «نقش انگلستان در برآمدن و تداوم سلسله پهلوی» بود که با حضور تنی چند از صاحبنظران برگزار شد.

دکتر احمد نقیب زاده، عباس سلیمی نمین، دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی، مجتبی سلطانی، قاسم تبریزی و سید مجید تفرشی در این میزگرد شرکت داشتند.

بخش دوم این مجموعه به منتخب مقالات رسیده به دبیرخانه همایش اختصاص دارد که خلاصه تعدادی از آنها در روز همایش ارائه گردید. این مقالات به ترتیب حروف الفبای نام خانوادگی نویسندگان آنها آمده است.

در پایان از همه کسانی که با ارائه مقاله و سخنرانی در همایش ما را یاری کردند سپاسگزاریم.

امیدواریم این اثر بخشی از ناگفته های تاریخ معاصر ایران را به بازار نشر عرضه کند و مورد استفاده پژوهشگران، مورخان و سایر علاقه مندان قرار گیرد.

مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی

دبیرخانه دایمی همایش ها

سخنرانی ها و میزگرد

سخنرانی خیرمقدم

ص: 7

ص: 8

ص: 9

دکتر فرهاد رهبر

بسم الله الرحمن الرحیم. امروز دور هم جمع شده ایم تا اندیشمندان، بزرگان و استادان، موضوع مهمی را به بحث و بررسی بگذارند. در ابتدای بحث جا دارد که از تمامی دست اندرکاران و برگزارکنندگان این همایش قدردانی کنم. چرا که با پرداختن به یکی از مهم ترین موضوعات تاریخی، تلاش کردند همواره حافظه تاریخی ملت ایران بویژه جوانان و نخبگان را زنده نگه دارند. در اهمیت این موضوع همین قدر بس که در این محفل علمی یکی از وزین ترین وزنه های انقلاب اسلامی و یکی از آگاه ترین به تاریخ معاصر ایران و دانشمند بزرگ حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی علی رغم مشغله فراوان در این محفل علمی و در این همایش شرکت نمودند تا با بیانات محققانه خود گوشه ای از زوایای تاریک روابط ایران و انگلیس را تشریح کنند. و این ادعا و این دلیل خود بر اهمیت این موضوع کافی است که ایشان با حضور خودشان به ما علامت می دهند که موضوع مهمی است و باید به آن پرداخته شود. اما اجازه می خواهم قدری پیرامون این اقدام بزرگ، یعنی برگزاری این همایش مطلبی را خدمت عزیزان، بزرگان و سروران عرض کنم. استعمار سیاه انگلیس که برای چندین قرن بخش اعظم جهان را تحت سلطه خودش قرار داده بود به ملتهای مسلمان بیشترین لطمه ها را وارد کرد. در آخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مسائلی چون ارتباطات و بعد کشف نفت و مسائل استراتژیک و ژئوپولتیک منطقه خاورمیانه باعث علاقه بریتانیا در مستحکم کردن جای پای خود در منطقه و بویژه در خاورمیانه و خلیج فارس شد و ایران، عراق، افغانستان، فلسطین و طیف وسیعی از سایر کشورهای اسلامی را تحت فشار قرار داد و لطمه های جبران ناپذیری بر آن وارد کرد. بخش اعظم این ضربه های وارده هنوز هم زخمهای التیام نیافته ای است که هم اکنون از این زخمهای التیام نیافته خون تازه ملتها جاری

ص: 10

است. نمونه بارز آن فلسطین عزیز است که با تبانی استعمار گران شرور انگلیسی در اختیار تروریستهای صهیونیست قرار گرفت و هنوز هم انگلیسیهای شرور از این مولود نامشروع حمایت می کنند. پرونده سیاه استعمار انگلیس فقط به کشورهای اسلامی محدود نمی شود و اگر قرار باشد انگلیس به خاطر جنایتها و شرارتهایش در حق ملتها در گذشته غرامتی بپردازد، امروز بایستی انگلیسیها به بردگی ملتهایی دربیایند که زمانی آنها را تحت استعمار خودشان قرار دادند. البته این خود دلیل محکمی است که لندن مایل نیست پرونده های سیاهش را در اختیار همگان قرار دهد و به خاطر آن غرامتی به ملتهای رنجدیده پرداخت کند. لذا با تمام توان تلاش کرد تا مناسبات گذشته اش را با ملتها پنهان کند به عبارتی برای تضعیف، مخدوش ساختن و یا محو حافظه تاریخی ملتها از هیچ کوششی دریغ نکرد. ولی خشم و کینه و نفرتی که ملتها از انگلیسیهای شرور در دل دارند، زخمهای عمیقی است که هرگز التیام پیدا نمی کند و پایانی هم نخواهد داشت. برای اینکه این ادعا ملموس تر باشد، یکی از این زخمهای غیرقابل التیام [را مثال می زنم که] فاجعه قحطی بزرگ در دوران حضور انگلیس در ایران بود. با مرور حافظه تاریخی [ملت] ایران در فاصله سالهای 1917 تا 1919 میلادی درمی یابیم که بزرگ ترین فاجعه تاریخ بشریت با قحطی بزرگ در ایران شکل گرفت به طوری که نزدیک به 40 درصد از جمعیت ایران به سبب گرسنگی و سوءتغذیه و بیماری ناشی از آن، از صفحه روزگار محو شدند. با اینکه قحطی بزرگ ایران از بزرگ ترین قحطیهای دوره معاصر و از بزرگ ترین نسل کشیهای قرن بیستم است اما هنوز ناشناخته مانده. جالب است که بدانید انگلیسیها نقش حساب شده ای در این فاجعه بزرگ به عهده داشتند و برنامه ریزی شده با تداوم بخشیدن به این قحطی در پس استحکام پایه های خود در منطقه و ایران بودند. قحطی بزرگ درست در زمانی اتفاق افتاده است که سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیسیان بود و انگلیسیها نه تنها هیچ کاری برای مبارزه با قحطی و کمک به مردم ایران نکردند بلکه عملکرد آنها اوضاع را وخیم تر کرد و سبب مرگ ملیونها تن از هم وطنان ما در آن سالها شد. درست در زمانی که مردم ایران از قحطی رنج می بردند، ارتش بریتانیا مشغول خرید غله، مقادیر عظیمی مواد غذایی از بازار ایران بود و با این کار خودش هم باعث افزایش قیمت ها در داخل شد و هم مردم ایران را از مواد غذایی خودشان محروم کرد و در جبهه هایی که مشغول به عقب نشینی می شد آذوقه های غله مواد غذایی خودش را منهدم می کرد و اجازه نمی داد مردم ایران از آن استفاد کنند. جالب است بدانید برای اینکه امکان بیشتری برای حمل و نقل ادوات و تجهیزات نظامی داشته باشند، به جای اینکه غله و مواد غذایی را برای ارتش خودش از خارج وارد کند آن را از داخل تأمین می کرد و اجازه ورود مواد غذایی را نمی داد. به

ص: 11

علاوه درست در همین زمان که مردم ایران از این قحطی بزرگ رنج می بردند [انگلیس] از دادن پول درآمدهای نفتی به دولت ایران استنکاف می ورزید و قطعاً چنین اقداماتی می تواند جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت به شمار بیاید و برابر مستندات موجود هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسل کشی به عنوان وسیله ای برای سلطه بر ایران استفاده می کردند. انگلیسیهای شرور با اقدامات حساب شده خودشان توانستند زمینه عملیاتی کردن دو کودتای ننگین سوم اسفند و 28 مرداد 1332 را در ایران فراهم کنند و به این ترتیب سیر تاریخی ملت ایران را تغییر دهند و با حاکم کردن سلسله منحوس پهلوی آن را به قهقرا ببرند. به همین دلیل هم امیدوار بودند بتوانند پس از پیروزی انقلاب اسلامی به توطئه ها و شرارتهای خودشان در کشور ادامه بدهند و سرنوشت انقلاب اسلامی را به ناکامی و شکست بکشانند. اما به حول و قوه الهی ناکام شدند و با احساس سرخوردگی در موضع انفعال قرار گرفتند. عجیب نیست که امروز انگلیسیها بعد از گذشت نزدیک به یک قرن هنوز حاضر نیستند اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامی انگلیس درباره ایران در طی سالهای 1914 تا 1921 میلادی را در دسترس همگان قرار بدهند. اعلام کردند این اسناد تا سال 2053 میلادی منتشر نخواهد شد و هیچ امیدی نیست پس از آن نیز منتشر بشود چون آنها همواره مصمم هستند که حافظه ملتها را در مورد انگلیس دستکاری کنند و همچنان تلاش دارند که مسئله نفوذ استعمار انگلیس در ایران مسکوت بماند و یا اینکه این حضور و نفوذ را توجیه کنند ولی ما رسالتی داریم و آن سالت این است که اجازه ندهیم میان نسل امروز و واقعیات تاریخ معاصر فاصله ایجاد شود و یا بیگانگان در تدوین تاریخ معاصر آن طور که مطلوبشان هست و با تاریخ نگاری مغرضانه تاریخ ایران را مخدوش و یا منحرف کنند یا با عدم انتشار اسناد تاریخی موفق به پنهان کردن حقایق تاریخی بشوند و ما وظیفه داریم ضمن احیا و بازسازی حافظه تاریخی مردم ایران، بویژه جوانان به این حافظه تاریخی عمق ببخشیم و با مطالعه و تدوین و انتشار سوابق استعمار انگلیس که اکنون تمامی تجارب آن در خدمت امریکا قرار گرفته، بتوانیم به رشد فکری و سیاسی نسل جوان و تقویت روحیه غیرت و دشمن شناسی در کشور کمک کنیم و علاوه بر آن با افزایش هوشیاری نخبگان جامعه نسبت به مطامع و مداخلات بیگانگان، تمامی طرحها و برنامه های استعماری آنها را خنثی کنیم و در عین حال این کار می تواند درسها و عبرتهای فراوانی از آن حاصل شود که دست مایه ای برای تدوین سیاستهای نظام بویژه در تدوین سیاستهای خارجی مورد استفاده قرار بگیرد.

این همایش امروز این رسالت را بر عهده دارد که این فاصله و حافظه تاریخی نسل امروز و نسل گذشته و تاریخ معاصر را کوتاه کند. حافظه تاریخی را زنده کند و به

ص: 12

نسل جوان این پیام را بدهد که مراقب باشید که در گذشته چنین اتفاقاتی افتاده است تا این اتفاقات هم تکرار نشود و هم زمینه ای باشد برای یک ادعا علیه استعمارگر پیر و استعمارگر گذشته یعنی انگلیس. من امیدوارم همه شما عزیزان امروز که دور هم جمع شدیم در این هدف مقدس موفق و پایدار باشید. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

سخنرانی افتتاحیه

ص: 13

حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله والسلام علی رسول الله و آله. متشکریم از مجموعه نهادها و شخصیتهایی که به فکر افتادند تا نسل جوان را با تاریخ معاصر، آن طور که بوده، آشنا کنند. آن قطعه از تاریخ ما مظلوم است به خاطر اینکه در دوره قاجار و بعد از آن در دوران پهلوی عمداً این واقعیات مکتوم مانده و از آن طرف چون طرفهای خارجی ما هم محکوم بوده اند، این قطعه از تاریخ را تا توانسته اند، مکتوم نگه داشته اند و امروز وظیفه دلسوزان و محققانی که به زوایای تاریک این تاریکخانه وارد شوند و ملت را و نسل جدید را آگاه کنند.

من در بیانیه اجلاس و اهداف اجلاس، اهداف مقدسی را دیدم که یک هدف مهم این است که مقایسه ای بکنم بین ایران بعد از انقلاب و ایران سالهای دوران قاجار و رژیم پهلوی که چه تفاوت اساسی از این به بعدِِ استقلال دارند. این در اهداف اجلاس شما نبود ولی قطعاً باید جزء اهداف باشد چون هدف دارترین نقطه الآن برای ما از این آگاهیها این است که ببینیم ملت ایران با انقلابش چه کرد؟ بحثهایی که من عرض می کنم، مربوط به حدود دویست سال اخیر است؛ یعنی آنچه که تعریف تاریخ معاصر است، است و بیشتر مربوط به رفتاری است که قدرتهای مسلح دنیا به خصوص روسیه و انگلیس با ما کردند؛ با وضعی که دولتهای ما داشتند. به نظر من این دویست سال گذشته و غیر از سی سالی که انقلاب اسلامی در صحنه است، این 170 سال یک نمایشگاه عجیب از حرص و طمع و بی رحمی و حرکات ضدانسانی استعمارگران از یک طرف و بی عرضگی و بی اطلاعی و ضعف مدیریت و ضعف آگاهی از طرف ایران است و این را خیلی خوب می شود به صورت یک سریال تاریخی به مردم نشان داد. واقعاً برای انسانهای امروزی، برای جوانان ما به خصوص دانشجویان ما مطالعه این

ص: 14

قطعه از تاریخ بسیار بسیار اهمیت دارد. خیلی چیزها را می شود از آن فهمید. در انقلابمان سه رکن آن هم از زبان مردم و فطرت مردم مطرح شد. «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» از این سه رکن به استقلالش در بحث امروز تکیه می کنم. در آستانه قرن نوزدهم این ماجرا شروع می شود. آن موقعی که استعمارغرب دوره نشاط و جوانی و تحرکش را داشت و مظاهر استعمار، دست اندازی به مراکز مختلف دنیا (افریقا، امریکای لاتین، آسیا و خاورمیانه) بود، هدفشان هم این بود که اولاً بازار برای محصولات دوران صنعتی شان پیدا کنند و ثانیاً مواد خام ارزان از اینجا برای صنعتشان ببرند و اگر هم لازم بود از نیروی کار ارزان [استفاده کنند] حالا چه در کشور خودشان برای آنها کار کنند یا ببرند به آنجا و از سلطه سیاسی [استفاده کنند] به نحوی که ملتها را در بند نگه دارند تا آنها حرکت ضداستعماری نکنند. ایران یکی از مهم ترین و حساس ترین نقطه های حرکت استعمار بود و میداندار این استعمار هم بیشتر در درجه اول انگلیس و در درجه دوم روسیه است. فرانسه هم گاهی سری می زد. اما به نظر می رسد که فرانسویها بهتر از این دو رقیب عمل می کردند. در آستانه قرن 19 اولین حرکت انگلیس، اهدافش را نشان داد. انگلستان بهترین نقطه ای که در قلمرو استعماری اش داشت، هندوستان بود و آنجا همه چیز برای انگلیس بود. حفاظت از مستعمره شبه قاره هند برای انگلیس در اولویت اول بود، روابط هم بود. فرانسه آمد، پرتغالیها آمدند و روسها حرکت کردند و انگلیس هم با همه آنها مواجه می شد و آنها را طرد می کرد. یکی از راه های مهمی که می توانست دیگران را به هند برساند، همین ایران بود. روسیه دو راه داشت: یکی از آسیای میانه و یکی از راه ایران. اول ایران را در اولویت قرار داد و انگلیس برای اینکه این راه را بر رقبا ببندد و به علاوه [چون] به خود ایران چشم طمع داشت. دو هدف داشتند: هم ایران برایشان مهم بود و هم حفاظت هندوستان به عنوان مهمترین پشتوانه آن جزیره ثروت؛ اما وابسته به خارج و در این جهت قبل از سال 1800 و بدون هیچ دلیلی جزیره قشم را اشغال کرد و در ساحل بوشهر نیرو پیاده کرد و به دنبال آن با تهدید قرارداد بازرگانی را که اولین قرارداد از این نوع بود به ایران تحمیل کرد که ظاهراً هم متساوی بود اما ایران که چیزی نداشت به آنها بدهد (بازرگانی فعالی نداشت) اما آنها همه چیز برای نفوذ به ایران در اختیار داشتند. حرکت از اینجا آغاز می شود. روسیه هم از آن طرف متوجه کار انگلیس می شود. آن هم با وصیتنامه معروف پترکبیر، آرزوی رسیدن به آبهای گرم جنوب ایران را داشت. البته آنها به آبهای دریای سیاه راه داشتند و می توانستند از تنگه هرمز عبور کنند اما برایشان کافی نبود و می بایست به اقیانوس هند از طریق ایران برسند. در این مسیر یا می بایست از آسیای میانه و افغانستان عبور کنند که این را در اولویت قرار

ص: 15

دادند. گرچه بعداً خودشان را به مرز افغانستان رساندند و در هر دو میدان با انگلیس رقابت می کردند. ایران قربانی این تنازعات قدرتهای استکباری شد. نقطه ضعف ایران، وجود استبداد خفقان آمیز داخلی بود که ملت را اصلاً در صحنه نمی خواست. استبدادی که راه خودش را، دوام کار خودش را کم کم در سایه حمایت خارجیها دید و این دو عنصر شوم مثل دو لبه قیچی، منافع این ملت را قربانی می کردند و استبداد نیاز به استعمارگران داشت و استعمارگران نیاز به مستبدینی داشت که حساب روی ملتشان باز نمی کنند و روی خارجیها باز می کنند. اتفاقاتی که در ایران افتاده با این استراتژی باید تحلیل شود. انگلیس اولین جایگاه خودش را با تحمیل قرارداد و حضور نظامی در جنوب ایران آغاز کرده بود. روسیه بایست کاری می کرد. روسیه هم با ایده وصیتنامه پترکبیر و با حرکات تند الکساندر اول به طرف ایران حرکت کرد و اولین کارش اشغال گرجستان بود. برای اینکه به جنوب قفقاز و جلوتر به متصرفات ایران که آن روز تا عمق قفقاز حضور داشتیم، به آنجا برسد که زمینه جنگ اول روسیه با ایران است و انگلیس هم یک فرصت استثنایی و طلایی [پیدا کرد] که در سایه این تهدید همسایه شمالی، هر چه می تواند خودش را در ایران قوی کند، نفوذ کند و کرد و در سایه همین تهدید، اولین قرارداد نظامی قبلاً قرارداد بازرگانی بود این بار قرارداد دفاعی نظامی بود با ایران منعقد می کند. در اوایل قرن 19 و در سایه این قرارداد به خیلی از جاها ورود می کند و نفوذش را آن قدر قوی می کند در ایران که از شرق و غرب ایران برای خودش سربازگیری جاسوس و عامل انتخاب می کند و نفوذ عمیقی در دستگاه قاجار می کند و از دریچه نیاز ایران هر روز یک خواسته ناحقی بر ایران تحمیل می کند و برای اینکه هندوستان را از آسیب ناپلئون و روسیه نگاه دارد ایران را وارد درگیری ناخواسته می کند. از فتحعلی شاه می خواهد که به افغانستان حمله بکند و با همراهی زمان شاه مزاحم یک حرکت جدیدی را در منطقه به وجود می آورد. البته این کار را فرانسویها هم می خواستند بکنند. انگلیس به یک دلیل و فرانسه به یک دلیل. ایران در آن مقطع آلوده می شود به مسئله افغانستان که هرات جزئی از ایران بود و برای ایران و برای حرکت خودش مشروعیت داشت. از آن طرف هم درگیر می شود در مسائل پیچیده روابط استعمارگری. از این به بعد ایران مثل توپ فوتبال در اختیار این سه بازیکن عمده یعنی روسیه، فرانسه و انگلیس [قرار می گیرد] که به این طرف و آن طرف پرتاب می شود. جنگ اول روسها با ایران شروع می شود و ده سال ایران گرفتار این جنگ است. البته ایران کشور نیرومندی بود از جهاتی و ما همان ایرانی بودیم که در زمان قبل از قاجار تا اعماق آسیا جلو رفته بودیم و در آسیای میانه از سیحون و جیحون گذشته بودیم و در قفقاز بسیار پیش رفته بودیم و در خیلی جاها اعتبار نظامی ایران بالا بود. در

ص: 16

آن زمان مثل نادرشاه و کریمخان زند و کارهایی که اینها می کردند، هنوز در حافظه مردم ایران بود و مردم هم این نشاط را داشتند؛ اما این قدرت عظیم با این توطئه هایی که استعمارگرها کردند روز به روز ضعیف شد. در این دوره ایران در جنگ اول روس، بعد از گذشت ده سال شکست می خورد و انگلستان ماهرانه پیمان گلستان را بر ایران به نفع روسیه تنظیم می کند که البته نفع انگلیس در آنجا بالاست و در خود قرارداد می بیند که به ایران ظلم شده، موادی می گذارد که جبران و اصلاح بشود. بر سر اصلاح مواد معیوب دوباره جنگ دوم را آغاز می کند که جنگ دوم هم باز با حیله گریهای انگلستان به ترکمانچای می رسد و در ترکمانچای ما [شاهد] آن قرارداد فوق العاده ننگین در تاریخ خودمان هستیم. اثر این حرکات این است که دولت ایران به شدت ضعیف می شود و اعتبار نظامی خودش را از دست می دهد و اولویت [اول] قاجاریه هم حفظ خودشان و تثبیت خودشان را [بود] که این هم چون متکی به مردم نبوده اند جز با تأیید روس و انگلیس به دست نمی آمد و دوران نفوذ عجیب استعمار در عمق جان مردم ایران از این تاریخ اوج می گیرد. فقط یک جمله از میرزا آغاسی نقل می کنم که در نامه ای به محمدشاه می نویسد وقتی که فشار سفارتخانه های استعماری او را مستأصل کرده بود، می گوید این نوکر شما آرزوی مرگ می کند. ای کاش می مردم و این روز سیاه را در تاریخ خودم نمی دیدم. نه می میرم که راحت شوم و نه از دست این زورگویان راحت می شوم و نه اعلی حضرت شفا پیدا می کند که پدر این متجاوزان را از گور در بیاورد و آتش بزند. و حالا اگر سالم هم بود معلوم نبود چه کار می کرد. اینها انتظار دارند ما شال و کلاه کنیم و برویم آنجا از آنها عذرخواهی کنیم که چرا دیر ایران را تصرف کردند. این تعبیرات در نامه حاج میرزا آغاسی است به شاه. یعنی این سبک برای ما پیش آمده بود. هزاران نمونه از این تعبیرها را شما در تاریخ دارید می بینید. ایران مقتدری که آن همه عظمت داشت این طوری گرفتار شده که ایادی استعمار این طور با اینها برخورد می کردند. در جریان جنگ دوم که از 1826 تا 1828 میلادی اتفاق افتاده، انگلیس بیشترین استفاده را کرده، به خاطر ضعف ایران برای تحمیل قرارداد و هم برای حفاظت از هند و هم برای نفوذ بیشتر در ایران. در جنگ دوم ایران و روس، فرانسه دوباره به روسیه نزدیک می شود. علی رغم اینکه مدتی با هم می جنگیدند در بالکان و در اروپای شرقی، بی وفایی فرانسه باعث می شود که سربازان روس از جبهه غرب آزاد شوند و عثمانی را شکست دهند. عثمانی آن روز در جبهه با ایران بود و ایران را هم به آن روزگار ترکمانچای می انداخت و بعداً هم فرانسویها خودشان با رفتن ناپلئون با آن ابهتش از مقابل انگلیس، کنار می رود. وقتی ناپلئون مصر را از انگلیس گرفته بود و می خواست هند را هم بگیرد که آن قدرت وقتی از میدان در

ص: 17

می رود، روسیه هم آزاد می شود. گاهی متحدند با هم، گاهی درگیر می شوند و ایران تقسیم می شود بین انگلیس و روسیه در منطقه نفوذ و این دو منطقه نفوذ ده ها سال ایران را رنج می دهد. در همین دوره ای که نسبتاً برای قاجاریه بعد از آن جنگ، آرامش نسبی نظامی پیش آمده بود، قطعه بسیار تلخی در تاریخ ایران است. اولاً انگلیس هند ابزارش را به کار گرفته که وحدت ایران را متزلزل کند. حرکاتی قومی از قبیل شیخ خزعل و دیگران، حرکات دینی و ساختن بابیها، صوفیها و آقاخان محلاتی و خیلی از جریانها را به جان ملت ایران انداخته و آشوب درست کرد. و واقعاً وحدت ایران را متزلزل کرد. بخشهایی از خاک ایران را به افغانستان داد، بخشهایی را به پاکستان داد. در منطقه کلات، بخشهایی را به آسیای میانه داد، مثل سرخس و بخشی از مرو را و بخشهایی را هم روسها گرفته بودند. ایران را کوچک کرد، در داخل هم آن گرفتاریهای داخلی به علاوه نفوذ خطرناکی که نهایتاً می رسد به قرارداد سومی که امضا شد، یعنی قرارداد رویتر. احتمالاً همه خاک ایران را مستعمره انگلیس می کردند. البته او به خاطر رقبا و فشارهایی که [وارد] آمد، اجرا نشد اما دوران امتیازات از اینجا شروع می شود. یک مسابقه واقعاً شرمگین کننده تاریخ بین روسیه و انگلیس و ایران شروع می شود که همه امتیازات ایران را مفت و مجانی به دست می آورند در قطعه ای کوتاه، روسیه امتیاز تأسیس تیپ قزاق را می گیرد که چهل سال ایران را در مخمصه قرار داد که به توپ بستن پارلمان ایران یکی از آنها بود. همین افسر قزاق، رضاخان، محصول همین تیپ بود که بالاخره به جان ایران افتاد. انگلیس هم ژاندارم جنوب را تأسیس می کند و جور دیگری از آنجا نفوذ می کند و حتی به عنوان حفظ قراردادها نیرو پیاده می کند. بعد اینها متقابل بوده، انگلیس امتیاز کشتیرانی در رودخانه کارون را می گیرد برای اینکه از آن موقع دیگر به فکر نفت ایران و نفوذ در جنوب بوده، روسها امتیاز کشتیرانی در سواحل بحر خزر را می گیرند. انگلیس امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی را می گیرد. روسها در مقابل امتیاز تأسیس بانک استقراضی را می گیرند. انگلیس راههای جنوب را می گیرد. اینها راههای شمال را می گیرند. انگلیس دنبال کارهای بازرگانی وسیع می رود و روسها امتیاز بهره برداری از جنگلهای ایران را، درختهای زیتون را می گیرد. کاملاً با هم بازی می کردند و ایران هم در این وسط فقط امتیاز می داده و مبلغ ناچیزی هم می گرفتند، برای ادامه حیات خودشان. با این سبک و نهایتاً در این بین یکی از خطرناک ترین کارهای آنها این بود که اگر شخصیت آگاه و دلسوز و مقاومی در ایران پیدا می شد او را از پا درمی آوردند. نمونه آن قائم مقام و امیرکبیر است. ما تنها دوره دو سه ساله ای داریم که امیرکبیر اقدام می کند و آن همه کارهای بزرگ می کند و حتی آن قدر پیش می رود که می فهمد مسئله اصلی هندوستان است. برنامه ریزی کرده بود که انگلیس را از

ص: 18

هندوستان بیرون بکند و آنجا مسائل زیادی را می توانیم پیدا بکنیم که ارتباطاتی برقرار کرده و شاید همانها بود که بعداً منجر شد به انقلاب هند. انگلیس مواظب بود اخبار ژاپن کمتر به ایران برسد. امیرکبیر موظف بود که مسائل ژاپن را که آن روز رو به رشد بود و تحت تأثیر استعمار نبود، آنها را الگو قرار دهد. اینها را از میدان به در می کنند و میدانها به افرادی مثل آقاخان نوری و مثلاً قبل از او آقاسی و قبل از اینها به تیپهای این جوری داده می شود. آخرین امتیازی که قاجار به انگلیس می دهد در سال 1901 یعنی اول قرن بیستم امتیاز نفت است که هنوز تا آخر دوران پهلوی ما گرفتار آن امتیازشان بودیم. دوره امتیازات پیش از مشروطه خیلی بیش از اینهاست. یعنی در بعضی جاها روحانیت وارد میدان شد، [آن مواد را] حذف کرد. مثل امتیاز لاتاری یا امتیاز دخانیات و امثال اینها اما خیلیهایش هم همچنان در پیکر ایران مانده بود تا به مشروطه رسیدیم. و بعد از مشروطه بساط آن را همین دو کشور استعماری به هم ریختند. ظاهراً انگلیس طرفدار مشروطه بود اما مشروطه ای که او می خواست آن بود که بقایای تفکر دینی و ملی را از مردم بگیرد و افراد خودفروخته را در مرکز و کانون تصمیم گیریهای مجلس و جاهای دیگر وارد بکند که این تنازع خیلی خسارت بار شد. بعد از این دوره می رسیم به دوره ای که دست انگلیس کاملاً در ایران باز شد. واقعاً انگلیسی ها خیلی به ما بدهکارند و ما خیلی طلبکاریم. باید خیلی شرمنده باشند. جنگ جهانی اول با شکست آنان و عثمانی تمام شد. در روسیه هم انقلاب بلشویکی، تزار روس را از پا درآورد و روسها هم امتیازاتی که بلشویکها از ماها و دیگران گرفته بودند، لغو کردند و تنها انگلیس در این هیاهوی بعد از جنگ جهانی اول سرِ پا ماند و مقتدر و فعال مایشاء بود و در این دوره دوباره حرکت موذیانه و بلامنازع انگلیس در ایران شروع شد.

اما انگلیس دستش باز بود. آن قدر دستش باز بود که به فکر قرارداد 1919 وثوق الدوله افتاد. آن قرارداد هیچ وقت اجرا نشد. مدرس که خدا او را رحمت کند هوشیارانه مخالفت کرد با اینکه مجلسی آن موقع نبود، متواری بودند، و عده ای دور مدرس جمع شدند و نگذاشتند قرارداد وثوق الدوله اجرا شود. روی کاغذ ماند. اما می فهمیم که انگلیس چقدر طمع کار بود و چه می خواست از ایران در آن وضع. تاریخ باید برای ما تابلوی آگاهی باشد باید بدانیم آنها چه اهدافی را دنبال می کردند و در ایران چه وضعی بود و چه چیزهایی را امضا می کردند. این قرارداد لغو شد اما دست باز انگلیس باعث شد که از جریان نفت و با قرارداد نفت در ایران این همه خسارت را به ما وارد بکند. در دوره خاندان پهلوی که سر تا پا تسلیم اند؛ یعنی با دستور آمدند و با دستور رفتند و قاجار این جور نبود. در دوره قاجار شرارت می شد، جنگ می شد، یکی شکست می خورد، می رفت یا در قرارداد تسلیم می شدند. اصلاً آمدن رضاخان، افسر

ص: 19

بی سواد قزاق با یک دستور، با یک برنامه روشن استعماری است منتهی با رندی، شکل ظاهراً ملی به خودش می گیرد. بعد هم در پایان عمرش چه جوری بود. فقط جنگی نکردند با او که گفتند برو، رفت. آنها برای جنگ دیگری وارد شدند ولی در جنگ جهانی، رضاخان را برداشتند به جزیره افریقا بردند. محمدرضای خام را آوردند، او هم چاره ای نداشت جز اینکه تسلیم اینها شود. همان جریان تا آخرعمر محمدرضا ماند. عجیب است. یعنی آخرین بار هم محمدرضا با فرمان آنها رفت. شما این خاطرات دوران روزهای آخر انقلاب را ببینید، هر روز سفیر انگلیس یا فرانسه یا روس یا دیگری با اینها ملاقات می کردند. امروز چه کار کنیم، امروز چه کار نکنیم. امروز بمانید. امروز بروید. این دولت را بیاورید. آن دولت را بیاورید. کاملاً فرمان می دهند. آن کسی که مدعی تمدن بزرگ ایران بود و آن مدعیهای ادعای بزرگ که اینجا را جزیره امن می دانست، این جوری فرمان اربابان خودش را می برد. البته ملت قیام کردند اما آنها تا نگفتند محمدرضا از ایران نرفت. آنها گفتند باید برود که بعداً مثلاً او را برگردانند. حکومت دکتر مصدق را کی ساقط کرد؟ دستاورد ملی شدن صنعت نفت را کی ضایع کرد؟ جز همین خاندان پهلوی. البته با کمک آنها. می دانید چقدر استبداد و استعمار با هم همکاری می کنند؟ می دانید چقدر اینها از منافع یکدیگر دفاع می کنند. با رفتن محمدرضا آنها مجبور شدند بساطشان را جمع کنند. امریکاییها با آن رسوایی از ایران رفتند. روزی همه ایران را [در اختیار] داشتند. امریکا بعد از جنگ جهانی دوم که اعتبار بالایی پیدا کرده بود، با همان اعتبارش آمد در ایران هم [کسب] امتیازات را شروع کرد. او دیر رسید. امتیاز نفت جنوب که مال انگلیس بود. او آمد امتیاز نفت شمال را گرفت ولی آن قدر ایرانیها ضعیف بودند که در یک جلسه رسمی غیرعلنی مجلس به صورت فوریت امتیاز نفت شمال را دادند به امریکا ولی خب رقبایشان با هوشیاری چند نفر از آدمهای جالب، نگذاشتند این امتیاز عملی بشود. آنها چند سال بعد آمدند از طریق شرکت در کنسرسیوم آن آرزوی خودشان را عملی کردند. و بعد از آن هم عمده ایران را از چنگ رقیبشان، انگلیس بیرون آوردند و انگلیس دیگر نفسهایش به شماره افتاده بود، نمی توانست جاهایی مثل ایران را حفظ بکند. از عهده این کار برنمی آمد و تحویل امریکا داد. مثل فلسطین. و امریکاییها آمدند چه کردند با ما، در سالهای آخر عمر شاه ارتش، پلیس، ساواک، سازمان برنامه، فرمان همه چیز در دست امریکاییها بود. با این شکل خاندان پهلوی روسیاه ایران را ترک کرد و تحویل مردم داد. ناچار شد.

امتیاز انقلاب اسلامی این بود که متکی به مردم بود. تفاوتش با آنها این بود که با مردم سر و کار داشت. مردم قدرت زوال ناپذیرند. مردم اقیانوس بی کرانه اند و مردم خالص ترین یار مسئولان هستند. اگر مسئولان در خدمت منافع کشور و مردم باشند و

ص: 20

خودخواهی نکنند و وطن فروشی نکنند، ایران اسلامی با این شعار استقلال، اسلامی، پایه اصلی ما و آزادی، آن نقطه ای است که هر دو رکن دیگر را باید تقویت بکند. این سه رکن باید با هم همراه باشند. اگر اسلامی نباشیم، ملت همکاری نمی کند. اگر آزادی نباشد این مردم با ما نخواهند بود و اگر استقلال نباشد همه چیزمان را از دست می دهیم. مثل اینکه قاجار و پهلوی از دست دادند. من نمی دانم اولین بار چه کسی این سه شعار را مطرح کرد. ولی در فطرت مردم بود. مردم در این دو قرن، از غیبت این سه رکن رنج برده بودند. فطرتشان بیدار شده بود. فطرت مردم این شعار را در بین جامعه ما مطرح کرد و امروز ما روی همین سه رکن باید حرکت بکنیم. قطعاً اگر هر یک از اینها آسیب ببیند، آن دو رکن دیگرش آسیب می بیند. اینها سه پایه است. محال است بدون استقلال بتوانیم جمهوری اسلامی و آزادی داشته باشیم. و محال است بدون آزادی بتوانیم جمهوری اسلامی داشته باشیم و محال است بدون جمهوری اسلامی بتوانیم به آن دو رکن دیگر برسیم. این سه رکن با هم اند. ما دوران سختی را گذراندیم. بعد از انقلاب آن شورشهای اول انقلاب، آن جنگ طولانی هشت ساله و بعد هم همیشه تحریم بودیم و همیشه اموالمان مسدود بود و همیشه معاملاتی که با ما کرده بودند بی وفایی کردند. همین انگلیسیها به آخرین پیمانی هم که با ما بسته بودند عمل نکردند و آن پیمان رافیر بود. موشک رافیر بود. پیمان تاکانشیر بود. تسلیحاتی بود. جنگ که شروع شد به هیچ یک از آنها عمل نکردند. امریکاییها پیمانهایی که برای مسائل پیشرفته بسیار بالای نظامی بسته بودند در همان ده روزی که بختیار مهلت گرفت که امور را تسویه کند، آن پیمانها را ملغی کردند و وفا نکردند و پولهای ما را هم پس ندادند. اینها این جور مردمی هستند. اینها این جور آدمهایی هستند. کشور غیرمستقل، این قدر مشکل دارد. ایران در همین مسیر، در مسیر انقلاب و آزادی و دین جلو آمد و روی پای خودش به تنهایی و با مزاحمت بین المللی، خودش را این قدر جلو برد و امروز ایرانی که شما دارید با ایرانی که از پهلویها پس گرفتید، خیلی فرق دارد. ما در دانشگاه تهران داریم حرف می زنیم. 150 هزار دانشجو به زحمت آن هم بیشتر از طبقه اشراف و هزار فامیل و امروز حدود سه میلیون دانشجو و پنج شش میلیون فارغ التحصیل و این همه دانشگاه داریم و آماده شده ایم برای اینکه کنکور را حذف بکنیم که هر کس بتواند وارد دانشگاه بشود و درس بخواند. این همه دانشمند. گرچه متأسفانه دانشمندان ما را دارند می ربایند و ضعف داخلی هم که بعضیها دارند باعث می شود که اینها از دست ما بروند که اینها سرمایه های اصلی هستند. باید واقعاً با اینها کار کشور به سامان برسد. ولی بحمدالله روی استقلالمان ایستاده ایم و تا آخرین قطره خون خواهیم ماند. جمهوری اسلامی شیره جان ماست. پاک شدنی نیست. آزادیها

ص: 21

را ممکن است بعضیها تمایل داشته باشند بگیرند ولی این ملت هوشیار و آگاه و باسواد امروز دیگر زیر بار سلب آزادی نخواهد رفت و هر کس هم وقتش را تلف کند، اشتباه می کند امروز در ایران زیربناها عمدتاً ساخته شده، نیروهای انسانی کاملاً برای خدمت آماده اند. طرحهای بزرگ را می توانیم اجرا بکنیم. در مسائلی مثل هسته ای و نانو و آی.تی و بیوتکنولوژی پیشرفتهای چشم گیری کرده ایم. اکثر صنایع را می توانیم خودمان روی پای خودمان بسازیم و کارهای بزرگی می توانیم انجام دهیم و اینها همه محصول استقلال است. مگر در زمان استعمار می گذاشتند ما اینها را داشته باشیم. مگر ممکن بود؟ اگر می دیدند قطعاً منهدم می کردند. در مونتاژ حرفی نداشتند، که خب صنعت مونتاژ فقط مصرف کننده است نه مولد و بنابراین ما واقعاً راه سختی را پیمودیم و آثار استقلالمان را داریم درک می کنیم و یکی از وظایف نخبگان ما و عالمان ما این است که مقایسه ای بین آن دوره طولانی [و امروز]که دوره حساسی هم بوده، دوره ای که اگر ایران شخصی مثل امیرکبیر و امثال او را در خود داشت می توانست از ژاپن و امثال آنها خیلی جلو بیفتد. چون ما امکاناتمان خیلی بیشتر از ژاپن است. امکانات طبیعی، موقعیت جغرافیایی مان هم بهتر است. منابع انرژی مان قابل مقایسه نیست. آدمهایمان هم قابل مقایسه نیستند. مکتب مان هم قابل مقایسه نیست. خب آن دوره همه این سرمایه ها زایل و تلف شد و بی ثمر ماند. [امروز] ما شروع کردیم به جلو رفتن و باید بسیار هوشیار باشیم که به خاطر کارهای افراطی، بی حساب، نسنجیده، ملتمان این موقعیتی را که به دست آوردیم از دست ندهد و به ملتمان متکی باشیم و ملتمان وفادار باشد. دلگرم باشند. همراه ما باشند. با این سه رکنی که در اختیار داریم ان شاءالله ایران بتواند در آینده نزدیک جایگاه واقعی خودش را در نقشه جهانی پیدا بکند و من چنین آرزویی دارم و امیدوار هم هستم که به آنجا خواهیم رسید و از شما هم تشکر می کنیم که این حرکت را شروع کردید ولی باید خیلی عمیق تر و وسیع تر به کار ادامه بدهید. والسلام علیکم و رحمه الله.

استعمار انگلیس در ایران

ص: 22

ص: 23

دکتر غلامعلی حدّاد عادل

از مدیران مؤسساتی که همت کردند و فضایی دانشگاهی برای بررسی مسئله ای جدی و حیاتی به وجود آوردند، تشکر می کنم. ضرورت بررسی دقیق و عالمانه استعمار انگلیس در ایران از آنجا احساس می شود که سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته و نسلی که امروز در صحنه کشور حضور دارد، آنچه را که نسل قبل از انقلاب از استعمار انگلیس دیده بود، ندیده است. حتی نشنیده است، گفته اند. شنیدن کی بود مانند دیدن. بنده عرض کنم که نشنیدن کی بود مانند دیدن. فرق نسل امروز با کسانی که چهل و پنجاه سال پیش در صحنه خدمت به کشور بودند، این است که این نسل چیزی نمی داند مگر استثنائاً و ما نباید کاری بکنیم که این فراموشی به نفع دشمنان ایران تمام شود. بیدل می گوید: «ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی» واقعاً ما نباید اجازه بدهیم که فراموشی به فریاد استعمارگر انگلیسی برسد و خدای ناکرده آن زخمها و جای تازیانه ها فراموش شود و دیده نشود.

بنده در نظر داشتم مروری بر استعمار انگلیس در ایران بکنم. تنها با ذکر سرفصل عناوین. منتهی شنیدم که جناب آقای هاشمی رفسنجانی هم همین بحث را مطرح کردند. بنابراین من این بخش اول صحبتم را مختصرتر و فشرده تر بیان می کنم و ابعاد دیگری را هم به این بحث می افزایم. یک نکته که مایلم دانشجویان به آن توجه کنند اصل پدیده استعمار است. قطع نظر از بلایی که استعمار بر سر کشور ما آورده نفس این پدیده برای دانشگاهیان ما و اهل علم ما در طول تاریخ بشری ارزش مطالعه دارد. یعنی استعمار غربی پدیده ای است که صفحه ای یا فصلی سیاه و ننگین و شرم آور از تاریخ بشر است. و فجایعی که استعمار بر سر مردم جهان آورده به مراتب تلخ تر از

ص: 24

بردگی در دوران قدیم است و این پدیده باید فی نفسه شناخته شود. حتی اگر ما قربانی استعمار هم نبودیم و در کشوری دیگر هم زندگی می کردیم که از استعمار صدمه ندیده بود، جا داشت که این پدیده را بررسی و مطالعه کنیم. یکی از سئوالات مطرح این است که واقعاً چطور شد که توازن و تعادل در دنیا به هم خورد و هجومی بی رحمانه و اشغالگرانه از سمت غرب به آسیا و افریقا، و بخش هایی از امریکای لاتین پدید آمد و ملتهایی اسیر دست چند کشور شدند. این مسئله ای است که باید پاسخی علمی به آن داد. شما می دانید که همین انگلیسی ها در زمانی آن چنان جهان را تحت سلطه و سیطره خود گرفته بودند که این ضرب المثل از زبان خودشان شایع شده بود که «آفتاب در امپراتوری انگلیس هرگز غروب نمی کند». یعنی اگر در آن سوی دنیا شب باشد این سوی دنیا روز. همین طور که کره زمین می چرخد در هر جایی یک مستعمره انگلیس وجود دارد که آن وقت یک بیان کنایی هم بود. یعنی بخت استعمار انگلیس هرگز افول نمی کند. آفتاب غروب نمی کند. من یک وقت در لندن با کارمندی از موزه علوم بریتانیا صحبت می کردم می گفت که من در یک کشور خارجی بودم. از من به انگلیسی پرسیدند Are you Foriegner?، شما خارجی هستید؟ گفتم No I'm British، گفتم نه من انگلیسی هستم. خارجی نیستم. بعد می گفت این شعار ما در قرن 19 بود که ما هیچ جایی خودمان را خارجی نمی دانستیم. ما که انگلیسی بودیم، در هیچ جای دنیا خارجی نبودیم. بیگانه نبودیم. ما انگلیسی بودیم. انگلیسی که در جایی بیگانه نمی شود. این روحیه پدید آمده بود. چه شد که امکان برای غربیها پیدا شد که قدرت کشورهای دیگر را در هم بشکنند؟ مسلماً عوامل متعددی دخیل بوده، البته کینه ها و بدبینیها و دشمنیهایی که از قرون وسطی مانده بود، جنگهای صلیبی، همه ادامه داشته ولی چطور شد که دویست سال جنگ صلیبی به پدیده ماندگاری به نام استعمار منتهی نشد و بالاخره مسلمانها توانستند اروپاییهایی را که با هم برای شکست دادن اسلام متحد شده بودند از فلسطین و بیت المقدس بیرون بریزند. ولی در برابر استعمار این اتفاق نیفتاد. من تصور می کنم اختراع تفنگ و اختراع توپ نخست به دست غربیها عامل مؤثری بود در به هم زدن توازن قوا. یعنی قبل از آن سپاهیان دو طرف با شمشیر می جنگیدند. مرد در برابر مرد. فرد در برابر فرد می جنگید. ولی با اختراع تفنگ، یک نفر می خواست با شمشیر از خودش دفاع کند. یکی دیگر از راه دور او را نشانه می گرفت و با توپ او را در هم می کوبید. این سلاح که اختراع شد و این قدرت جنگی که در اختیار یک طرف قرار گرفت، توازن قوا را بر هم زد. حالا چه در افریقا، چه در آسیا و چین و هند. در هر جایی که شما شاهد حضور استعمار هستید. اختراع این سلاح قطعاً در پیروزی استعمارگران و تسلط آنها مؤثر بود. اما یک اختراع دیگر هم بعداً مکمل شد و آن

ص: 25

اختراع تلگراف بود. تلگراف به استعمارگران اجازه داد سرزمینهایی را که با توپ و تانک و تفنگ تصرف کرده بودند از راه دور اداره کنند. اگر به عنوان بخشی از پدیده استعمارگری انگلیس موضوع تلگراف و تلگرافخانه و کشیده شدن سیم تلگراف از لندن به هندوستان را بررسی کنید به اهمیت این موضوع پی می برید. امروز البته چون در دنیای امواج زندگی می کنیم، کمتر این مسئله جلب توجه می کند. ولی با مراجعه به تاریخ متوجه می شویم که وقتی پنج هزار انگلیسی قرار بوده سیصد میلیون هندی را اداره کنند این ارتباط با تلگراف تا مرکز فرماندهی چطور در مدیریت و اداره و ادامه این سلطه مؤثر بوده است. امروز هم می بینید که همین وسائل ارتباطی و قدرت رسانه ای چه قدرتی است در دست استعمار. اگر به دویست سال پیش برگردیم، می ببینید چه تأثیری داشته است. استعمار انگلیس در ایران به اندازه ای مهم است و قابل بررسی که بنده تصور می کنم می شود یک بار تاریخ این دو، سه قرن گذشته کشور را برحسب این موضوع بازنویسی کرد. یعنی از زمان صفویه که پای انگلیسی ها به ایران باز می شود تا بعد در دوران قاجاریه این مسئله را بررسی کرد و در واقع این تاریخ را بر این اساس توضیح داد. در اوایل مسئله هندوستان برای انگلیسی ها بسیار مهم بود و نگران بودند که مبادا فرانسویها و روسها از طریق ایران و مرزهای شرقی ایران سلطه انگلستان را بر هندوستان تهدید بکنند. بسیاری از حوادث با این نظریه قابل تفسیر است؛ یعنی شما باید منافع انگلیس را در هندوستان اصل قرار بدهید. آن وقت ببینید که مسائلی مثل جلوگیری از نفوذ ایران در افغانستان و مخالفت با ادامه حاکمیت ایران بر هرات خیلی راحت تفسیر می شود.

یا مثلاً حمایت از خاندانهای مزدور در شرق ایران، برای اطمینان خاطر از مرزها، مثل خاندان علم. خاندان ابراهیم خان شوکت الملک علم، نسل اندر نسل تأمین کننده منافع انگلستان در بیرجند و سیستان و بلوچستان بودند. خاطرات علم را بخوانید. این یادداشتهای علم که جلد ششم هم این روزها منتشر شده با اینکه دوران وزیر درباری علم، دوران حاکمیت امریکا بر دربار ایران و حکومت ایران است، اما گرایشها و علاقه و ارتباط سنتی علم با انگلیسیها در خلال این خاطرات کاملاً مشهود است. تا چه رسد به پدرش و پدر بزرگش که اصلاً اسنادی که وجود دارد حکایت می کند از اینکه اینها از حکومت مرکزی تبعیت نمی کردند، بلکه تابع انگلیسی ها بودند. به هر حال شرق ایران چه مرزهایش، چه داخل ایران برای انگلیسی ها در دوران تسلطشان بر هندوستان اهمیت حیاتی داشت. هم نگران هجوم روسها از شمال بودند هم از فرانسویها از شرق. در دوره ناپلئون، انگلیسیها رقابتی با نفوذ فرانسه در ایران داشتند که همان ناکام ماندن مأموریت ژنرال گاردان در ایران است. بعد از آن دوران طولانی آغاز شد و آن رقابت

ص: 26

انگلیسیها با روسها بود که ادامه پیدا کرد. این رقابت تا انقلاب کمونیستی در روسیه و پدید آمدن شوروی سابق [ادامه یافت]. اگر این رقابت نبود بعید نبود که انگلیسی ها ایران را هم به طور رسمی مستعمره بکنند. البته در ایران مقاومت مردمی وجود داشت و آن مقاومت علما و مراجع و روحانیت و مردم متدین بود. این یک جنبه بود و اما درگیری بر سر قدرت با روسها هم بود. رجال سیاسی ایران فکر می کردند به نوعی با توازن مثبت، کشور را می توانند حفظ کنند. یک امتیاز به انگلیس بدهند یک امتیاز به روسیه و این دو تا نیرو در واقع با هم در ایران حضور داشتند که نمونه این تقسیم ایران را در قرارداد 1907 می بینید. در دوره ناصرالدین شاه مسئله امیرکبیر یکی از جنایات انگلیسیهاست. قرارداد رژی پدیده دیگری است که طراحی شده بود تا آن نمایشی که در هندوستان اجرا شد از طرف کمپانی هند شرقی در ایران هم تکرار بشود. علمای دین، آیت الله میرزای شیرازی و دیگران با هوشمندی و سیدجمال که نقش او را هرگز نباید فراموش بکنیم، و نامه مؤثری که به میرزای شیرازی نوشته، اینها ملت را بسیج کردند و در برابر ناصرالدین شاه ایستادند و قرارداد تنباکو را به ناکامی کشاندند. ناصرالدین شاه کتابی دارد به نام شهریار جاده ها که سفرنامه عتبات اوست. قبلاً شاید با همان نام سفرنامه عتبات منتشر شده بود. بعد از انقلاب تصحیح مجدد شد. ناصرالدین شاه بعد از حدود بیست سال سلطنت، می رود به زیارت کربلا و نجف و عتبات عالیات. این سفرنامه مثل بقیه سفرنامه های ناصرالدین شاه بسیار خواندنی است. آنجا، علمای شیعه احترام می کنند. شاه ایران رفته بوده به زیارت، آنها هم می آیند دیدن شاه. سفیر هم. مشیرالدوله از استانبول آمده بود، مقدمات را فراهم می کرده، ولی هر کاری می کنند میرزا در سامرا دیدن شاه نمی رود. اصلاً در واقع موافقت نمی کند که برود دیدن ناصرالدین شاه.

ما نمی دانیم میرزا به ناصرالدین شاه چه گفته، ولی ناصرالدین شاه در خاطرات خودش در این سفرنامه می نویسد که این یکی با همه فرق دارد. او چیز دیگری است. و می نویسد که یک مرد عجیبی است. هم وحشت از او در دلش افتاده بوده، هم احترام. و این را نوشته است. من وقتی این قسمت را می خواندم کنارش نوشتم که ناصرالدین شاه خبر نداشت که بیست سال بعد در قضیه تنباکو، همین میرزا، پدر او را درمی آورد.

به هر حال این قصه تنباکو، یک داستان بود. قرارداد رویتر که با مخالفت حاج ملاعلی کنی متوقف شد و ناکام ماند، یک داستان دیگری است.

1907 را هم که عرض کردم. خود مشروطیت که قبل از 1907 است، سال 1906، نقش انگلیسها در پیروزی مشروطیت و جهت دادن به مشروطیت، نقش بسیار مهمی است. اینکه بالاخره بتوانند مردم را بکشانند به سفارت، مشروطیتی که علمای

ص: 27

نجف رهبری اش را بر عهده دارند، چه طور سر از سفارت انگلیس درمی آورد، این مسئله ساده ای نیست. فقط هم در تهران نبوده، در تبریز، در اصفهان، در آنجا هم مردم را به کنسولگری دعوت می کنند.

چه داستانهایی در افواه مردم، راجع به این قضیه بوده، خود این جهت دادن به روایتی از مشروطیت، کار انگلیسی ها بوده. درست کاری که می خواستند در انقلاب اسلامی هم بکنند.

در انقلاب اسلامی در ماههای مهر، آبان، آذر سال 57، شما اگر به بی.بی.سی دقت کنید، اخبار تظاهرات مردم را پخش می کند. موجی ایجاد شده، سیلی به راه افتاده که، نه امریکا، نه انگلیس، هیچ کدام نمی توانند جلویش را بگیرند، ولی، انگلیسیها با ظرافت می خواهند این حرکت مردم ایران را، حرکت ملی گرایانه معرفی کنند، نه حرکت اسلامی.

اگر شما اخبار را از این حیث تجزیه و تحلیل بکنید، متوجه می شوید که چطور می خواستند همان داستانی که در مشروطه بود، که به آن صبغه دینی و رنگ روشنفکرانه ملی گرایانه به مشروطیت بخشیدند و در واقع آن را از جوهر دینی خالی کردند، این را می خواستند در انقلاب اسلامی هم بکنند که هوشیاری امام مانع شد. کاری که امریکاییها در الجزایر کردند. وقتی که آن شوراهای اسلامی پیروز شد اینها بلافاصله کودتا کردند، در برابر حرکت اسلامی و ملی گرایی را به صورت موقت جانشین آن حرکت اسلامی کردند در هفده، هجده سال پیش.

به هر حال در مشروطه انجمنهای سری و ترورها، دست پنهان انگلیس، باید کاملاً تجزیه و تحلیل بشود. اتفاق مهمی که افتاده، فاصله بین 1285 تا 1299 است. دوران چهارده ساله پیروزی مشروطیت تا کودتای 1299 رضاخان. در این چهارده سال انگلیسیها خیلی فعال بودند.

یکی از اقدامات انگلیسیها در این دوران ایجاد ناامنی در ایران است.

مردم همت کردند و مشروطه را به پیروزی رساندند. مجلس تأسیس کردند. می خواهند حکومت خودکامه را مقید به قانون بکنند. می خواهند آزادی ایجاد بکنند و نظمی بدهند به جامعه شان. ایران اگر نظم پیدا بکند، رشد می کند. نباید چنین اتفاقی بیفتد. باید بی نظمی در ایران حاکم بشود. این است که شما می بینید انگلیسیها یاغیان محلی را در این فاصله تحریک می کنند. یکی شیخ خزعل در خوزستان است. خزعل نوکر انگلیسیها بود. او را تقویت می کردند تا در برابر حکومت مرکزی بایستد. یکی دیگر سالارالدوله، برادر محمدعلی شاه بود. انگلیسها او را تقویت می کنند که یاغی شود در برابر حکومت مرکزی. دکتر غنی، در خاطرات خودش هم از قول خزعل ظاهراً و

ص: 28

هم از قول سالارالدوله که در اواخر عمر در مصر بوده، می نویسد که این هر دو به شدت دلخور بودند از انگلیسیها. می گفتند انگلیسیها آمدند، ما را تحریک کردند، ما را تقویت کردند، فرستادند به میدان، بعد یکباره دستشان را از پشت سر ما برداشتند. کِی برداشتند؟ وقتی که عنصری مثل رضاخان را پیدا کردند و دیدند می توانند یک حکومت مرکزی ایجاد بکنند که تابع آنها باشد، ضرورت داشت که قدرت این فرد را در ایران تثبیت بکنند. دیگر احتیاجی نبود در شهرهای مختلف به یاغیها کمک بکنند که ناامنی ایجاد بکنند.

از این رو بلافاصله به آنها گفتند که دیگر شما نقشتان به پایان رسیده و اینها را حذف کردند. این یکی از خصوصیات این دوره چهارده ساله است. که وقتی رضاخان را پیدا کردند، [بقیه را حذف کردند]، ژنرال آیرونساید در خاطراتش می نویسد بعد از اینکه کودتا به پیروزی می رسد در ایران همه جا صحبت از این است که من در کودتا نقش داشته ام و کودتا را من طراحی کرده ام و اگر حقیقت را هم بخواهید، همین است. این اعتراف صریح خود آیرونساید است که رضاخان را آورده روی کار و محللی به نام سیدضیاءالدین طباطبایی. یک حکومت نود روزه، بعد این محلل حذف می شود، رضاخان وارد صحنه می شود. سیدضیاء را هم می برند فلسطین، آنجا نگهش می دارند تا بعد از شهریور 1320 دوباره بیاید و حزبی ایجاد بکند، بلکه مثلاً بتواند نقش مجددی ایفا بکند. این مال این دوران.

در مورد رضاخان یک نکته دیگری خیلی قابل توجه است. کودتای 1299. انگلیسیها از سرگرم شدن روسها به مسائل داخلی استفاده کردند و به حکومت قاجاریه خاتمه دادند. خوب دقت کنید. هم روسها و هم انگلیسیها خواهان تسلط کامل بر ایران بودند. منتها این دو قدرت یک جا سینه به سینه می شدند و مختصری جای تنفس برای ایران باقی می ماند. اما با انقلاب اکتبر، با انقلاب کمونیستی روسیه، حکومت تزاری منقرض شد و روسها علاوه بر شعارهایی که می دادند، اصولاً حواسشان متوجه جنگهای داخلی و سر و سامان دادن به مسائل داخلی خودشان شد. در این خلاء وجود روسها و خلاء قدرت مقابل و مقاوم در داخل ایران بود که انگلیسیها فرصتی به دست آوردند و حکومتی را بر سر کار آوردند که از بن و بنیاد در اختیار خودشان باشد. درست است که قاجاریه خیلی مزدوری می کردند، تمکین می کردند در برابر انگلیسیها، ولی بالاخره سلطنت قاجار را که انگلیسیها ایجاد نکرده بودند، آغامحمدخان خودش با هر ضرب و زوری که داشت، این سلسله را ایجاد کرد. یعنی قاجاریه در اصلِ سلطنت مدیون بیگانه نبودند، ولو اینکه، مظفرالدین شاه نفت را می داد به دارسی، یا ناصرالدین شاه، مهد علیا را حاکم می کرد و او میرزا آقاخان را جانشین امیرکبیر می کرد، اینها همه در جای

ص: 29

خودش محفوظ، ولی بالاخره قاجاریه از اصل به دست انگلیسیها ایجاد نشده بود. آنها از این فرصت استفاده کردند، حکومتی را سر کار آوردند که شاهش غلام شاه جهان باشد و شاه باشد به قول حافظ این باعث شد که آنها سلطنت را کاملاً در اختیار گرفتند و نفوذشان در ایران بسی بیشتر از گذشته شد. یکی اینکه نفت را غارت کردند، همان ادامه قرارداد دارسی و داستان 1312.

در جنگ دوم جهانی هم با اینکه ایران اعلام بی طرفی کرده بود، بالاخره انگلیسیها از جنوب حمله کردند، روسها هم از شمال و ایران را تا مدتها در اشغال داشتند و در فاصله 1320 تا 1332 باز این دوران خاصی است از تاریخ ایران. من، برای اینکه بدانید نفوذ انگلیس در کشوری مثل ایران و سایر کشورهای اسلامی در منطقه تا چه اندازه بوده، خاطره دیگری از دکتر قاسم غنی نقل می کنم. اهل تاریخ و شما دوستان که دانشجوی تاریخ هستید، این یادداشتهای دکتر قاسم غنی را بخوانید. یکی از منابع بسیار سودمند برای تاریخ معاصر ماست.

غنی می گوید که وقتی در 1328 سفیر ایران در مصر بوده، رفته بوده، بلکه بتواند فوزیه را که قهر کرده بوده، برگرداند به ایران، در خاطرات خودش می نویسد که مدتی است دولت مصر فلان کس را به عنوان سفیر به حکومت ایران پیشنهاد کرده اما آگرمان نمی آید (یعنی پذیرش نمی آید) از جانب تهران. غنی می گوید که من علت کار را می دانم، علتش این است که انگلیسیها موافق نیستند که این آقا سفیر مصر در ایران بشود.

این را نسل جوان باید بداند. یعنی روزی بوده، خیلی هم دور نبوده، سی سال قبل از پیروزی انقلاب، که اگر دولت مصر می خواسته در ایران سفیر تعیین بکند، باید دولت انگلیس موافقت بکند تا دولت ایران اجازه داشته باشد که به آن سفیر پذیرش بدهد. این حرفهایی نیست که ما بعد از انقلاب بزنیم. اینها یادداشتهای کسی است که خودش سفیر دولت شاه بوده در قاهره. و این یادداشتها هم خارج از ایران بوده و در همانجا هم چاپ شده. این واقعیتی است و خود شاه در رادیو می گفت. بنده با گوش خودم شنیدم. می گفت ما پیشرفت کردیم. من خدمت کردم. روزی که مثلاً من شاه شده بودم، روزگاری وقتی می خواستیم انتخابات مجلس بکنیم، لیست وکلا را از سفارت می آوردند، می گفتند اینها باید وکیل بشوند. البته بعدش هم بهتر نشده بود، ولی این قدر شور بود که خود آشپز هم این جور اعتراف می کرد. حالا می گویند پهلوی آمد و ایران را نجات داد و... خود شاه می گفت لیست وکلایی که باید می آمدند در مجلس، از سفارت می آوردند.

اینها همه نقش انگلیس در نهضت ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد است

ص: 30

و بعد از آن مخفی شدن انگلیس پشت سر آمریکا. از بعد از 28 مرداد امریکا میراث خوار استعمار می شود و نقش اول را امریکا ایفا می کند و انگلیس به نحو مرموزی می رود پشت سر آمریکا، که هنوز هم این وضعیت ادامه دارد، در همه جای دنیا.

یکی دیگر از مسائلی که باید در بررسی استعمار انگلیس و ایران مطالعه بشود، دخالت انگلستان در تعیین مرزهای ماست. چه در اروندرود چه در شرق ایران، در بلوچستان.

این خودش تاریخ مفصلی دارد. در زمان ناصرالدین شاه قراردادهایی که بسته شده، فشارهایی که انگلیسیها می آوردند، داستان جداگانه ای دارد. و بالاخره محدود کردن قدرت ایران در خلیج فارس و گرفتن جزایری که به ایران تعلق داشت که انگلیسیها دهها سال در اینجا سلطه و سیطره داشتند و همین سی سال پیش مصلحت دیدند که به این شیخ نشینها استقلال بدهند که حالا می بینید بعضیهایشان هم چه زبان درازی پیدا کرده اند.

نکته دیگری که گفتنی است اینکه انگلیسیها فقط به ملت ایران از حیث ملیت ایرانی و تمامیت سرزمینی صدمه نزدند، بلکه به ما به عنوان یک ملت مسلمان هم از نظر توطئه هایی که در عالم اسلام کردند، صدمه زیادی زدند. اینکه در جنگ جهانی اول انگلیسیها چه نقشی داشتند در فروپاشی عثمانی و تجزیه جهان اسلام و گماشتن عوامل خودشان از بین خاندانهای مزدور در این منطقه، داستان غم انگیز دیگری است.

اصلاً انگلیسیها نقشه منطقه را طراحی کردند. معروف بود؛ می گفتند عراق کاردستی چرچیل است. مثل بچه ها که می نشینند، جورچین بازی می کنند، پازل می چینند دور هم دیگر. انگلیسها همین طوری خاورمیانه را گذاشتند جلویشان و طراحی کردند. اصلاً اصطلاح خاورمیانه را در همین جا جعل کردند. ما چنین چیزی نداشتیم، خاورمیانه نداشتیم. برای اینکه دیگر جهان اسلام گفته نشود، عنوان جدید خاورمیانه را آوردند و وارد زبان سیاسی منطقه کردند. خانمی در عراق به نام گرترود بل، که در واقع مادر بزرگ همه مزدورها و جاسوسهای عراقی ای بوده که باید در تبعیت از انگلیس عراق را اداره بکنند. امثال نوری سعید، در واقع عمه بزرگشان خانم گرترود بل بود. حافظ را به انگلیسی ترجمه کرده است. یکی از مترجمان قدیمی حافظ، گرترود بل است. این پیرزن، عراق را اداره می کرد. کمااینکه خانم لمبتون در ایران چنین نقشی داشته که چقدر به جاسوسهای انگلیسی خط می داده و تدبیر می کرده در ایران.

به هر حال مسئله جنگ جهانی اول و تأثیر آن روی شکست هیمنه عالم اسلام به دست انگلیسیها، مسئله ای نیست که ملت مسلمان ایران از آثار منفی آن برکنار مانده

ص: 31

باشد. همین طور اشغال فلسطین و ایجاد دولت جعلی صهیونیستی اسرائیل. که همین چه خون دلی، در این شصت سال به همه مسلمانهای دنیا از جمله مردم ایران داده است.

اینها همه از سیئات استعمار انگلیس در منطقه است. تا بالاخره در عراق. یعنی آنها آمدند در عراق چه کارها که کردند و با توجه به ارتباطی که بین ما و عراق بود، چه زیانهایی از ناحیه دخالتها و حضور انگلیسیها در عراق در گذشته و امروز می بینیم.

این بحث را با همین سیر اجمالی تمام می کنم و توجه شما دوستان را به چند نکته جلب می کنم.

یکی اینکه در کنار مرور تاریخی، باید توجه کنیم به روشهایی که استعمار انگلیس از آن روشها استفاده می کرد و ابزارهایی که در اختیار می گرفت. اهمیت شناخت این روشها و ابزارها کمتر از شناخت اصل توطئه ها نیست. اینکه دستگاه جاسوسی انگلیس چه دستگاهی بوده و چه کار می کرده، فصل مفصلی از کتاب استعمار انگلیس در ایران است.

اینکه چطور رجل سیاسی و مدیران کشور را می خریدند و به مزدوری می گرفتند و اگر کسی تسلیم نمی شد، از صحنه حذفش می کردند، کتاب دیگری است.

حدود ده پانزده سال پیش انگلیسیها چهارده جلد کتاب مفصل منتشر کردند از میان اسناد قدیمی خودشان که شرح حال همه رجال ایران در دوران قاجار و اوایل پهلوی، به تفصیل به زبان انگلیسی در آن آمده است، مثلاً فلان کس، فلان الدوله، فلان الملک، این کیست؟ سوادش چیست؟ نفوذش در مردم چیست؟ نقطه ضعفش چیست؟ نقطه قوتش چیست؟ برای هر کسی یک پرونده از سفارت به وزارت امور خارجه رفته. آنها چهارده جلد کتاب منتشر کرده اند. ما خودمان هیچ وقت راجع به رجال قدیمی خودمان چنین مجموعه مدون و یکجایی نداریم. این هم یک بخش.

و دیگر اینکه چطور با خدمات عام المنفعه و حضور در بین مردم سعی داشتند توجه مردم را جلب کنند. یکی عرضه خدمات بهداشتی و درمانی در دوره ای که مردم از فقر و فقد بهداشت رنج می بردند. در دوره ای که تراخم همه جا را گرفته بود، مالاریا، حصبه. مرگ و میر، قحطی، همه چیز. آن وقت با لباسهای سفید، فرشتگان انگلیسی در قالب میسیونرهای مسیحی در ایران آمدند، در شیراز بیمارستان مرسلین را درست کردند، در تهران چه کردند، در جاهای دیگر چه جور عمل کردند و در شرق و غرب ایران. این خودش یک داستان است و یک داستان دیگر هم خدمات آموزشی است. مدرسه درست کردن و تربیت کردن نسلی که مثل آنها فکر بکند و فردا کشور را آن چنان که آنها می خواهند اداره بکند و راه را [برای آنها] باز بکند. یعنی ملتی را تربیت

ص: 32

بکنند که خودباخته غرب باشد. کتاب پرویز راجی را بخوانید. خدمتگزار تخت طاووس که بعد از انقلاب نوشته شده. پرویز راجی آخرین سفیر ایران در لندن بود که با پیروزی انقلاب حذف شد. راجی می گوید که یک سال پس از انقلاب، یکی دو سال پیش از پیروزی انقلاب، شاه قرار بوده که برود انگلستان، میهمان ملکه باشد. او تعریف می کند که آدمی مثل بهبهانیان در دربار چطور التماس می کرده که او که در این سفر هست اجازه بدهند در شب ضیافت ملکه، این هم حضور داشته باشد. یعنی رجال درجه اول دربار این کشور با این سابقه ننگینی که انگلیس در ایران داشته، آرزویشان این بوده که در سفر شاه به لندن اینها بروند یک گوشه ای بتمرگند. در آن شبی که او می خواهد مثلاً ضیافت شام بدهد، آنها آن روز حضور داشته باشند. برای چنین افتخاری گریه می کردند. این وضع کشور ما بود.

بنده می خواهم بگویم استعمارگری در جای خودش محفوظ، ولی این استعمارگری یک روی سکه است و روی دیگرش استعمارزدگی. درست است که استعمارگر با بی رحمی و برخلاف همه شعارهایی که می دهند، می خواسته است که همه جای دنیا را غارت بکند، از جمله کشور ما را. و از هیچ جنایتی هم فروگذار نمی کرده. ولی زمینه هایی هم ایجاد کرده که این پذیرش از درون صورت بگیرد. بالاخره هواپیما وقتی می خواسته فرود بیاید، فرودگاهی احتیاج داشته، فرودگاه چه بوده؟ چه کرده که عده ای هم زمینه سازی کردند و استعمارزده شدند.

من فکر می کنم بحث بسیار قابل توجه در مسئله ایران با استعمار انگلیس، نقش روشنفکرانی است که به دنیای غرب خوش بین بودند. حالا عده ای به فرانسه، عده ای به انگلیس، عده ای به آلمان، عده ای به روسیه، به قول نسیم شمال در دیوان خودش، که:

ملک ایران شده ویران ز سه فیل

روسوفیل، انگلوفیل، آلمانوفیل

آلمانوفیل یعنی دوستدار آلمان، انگلوفیل یعنی دوستدار انگلستان و روسوفیل یعنی دوستدار روسها.

این روشنفکرهای ایرانی که خیلیهایشان هم در مصادر امور بودند، اینها خوش بین بودند به این قدرتها. عده ای از آنان مزدور بودند، آنها جنایتکار بودند، پول می گرفتند، جاسوسی می کردند، خیانت می کردند. ولی اینها را من نمی خواهم بگویم. عده ای، فکر می کردند خدمت به مملکت این است که پای انگلیسیها یا پای روسها و آلمانیها را باید باز بکنند. بعداً عده زیادتری فکر کردند که اگر پای امریکاییها را باز بکنند، ایران نجات پیدا می کند.

ص: 33

خُب، این دسته از روشنفکرها، آرزویشان پیشرفت ایران بود. اینها عاشق تجدد بودند. اینها می خواستند ایران را نو بکنند. از نظر علمی، از نظر صنعتی، از نظر ایجاد قانون، دمکراسی، می خواستند ایران هم مثل کشورهای اروپایی بشود و به همین جهت روی خوش به استعمارگران نشان می دادند.

اما باید بعد از این تجربه تاریخی، قضاوت کرد و پرسید آیا این روی خوش نشان دادن به استعمارگر باعث پیشرفت کشور شد؟ یعنی از راه دادن انگلیسیها یا دیگران به ایران، تمکین کردن نسبت به آنها، دنبال کردن آنها، دویدن و به اراده آنها عمل کردن، ایران صنعتی شد؟ علم در ایران پدید آمد؟ ایران یک کشور به معنای اروپایی، متجدد شد؟ ظاهراًً بله، اما چه عاید ایران شد. در اثر همین تمایل روشنفکرها؟ آنهایی که کودتای رضاخان را می دانستند کودتای انگلیسی است، روشنفکرانی مثل داور و تیمورتاش و دیگران که رضاخان را حمایت کردند، اینها پیشرفت ایران نصیبشان شد؟ نتیجه ای که شد، پیشرفت نبود، استبداد بود. یعنی استعمار به رغم شعارهایی که می داد و غرب به رغم نویدها و امیدهایی که به روشنفکران می داد که اگر شما غربگرا باشید، کشورتان پیشرفت می کند، و راه نجات از عقب ماندگی این است که بیایید غربگرا بشوید، نتیجه اش پیشرفت نشد. بلکه روی کار آمدن حکومتی مثل رضاخان شد. که می بینید انگلیسیها حمایت می کردند، روزی هم که دیدند این مهره تمایلی به آلمان پیدا کرده، خیلی ساده او را برداشتند و پسرش را گذاشتند و او را در اختیار گرفتند. یعنی استعمار در ایران و در همه جای دنیا، در همه جای کشورهای اسلامی، همیشه علی رغم شعار دمکراسی از حکومتهای استبدادی و حکومتهای فاسد طرفداری کرده. این بهره کسانی بود که فکر می کردند، اگر خوشبین باشند و همکاری بکنند و غربگرایی بکنند، ایران پیشرفت می کند. از خودبیگانگی یک ملت.

امروز هم وضع فرق نکرده. طبیعت استعمار همان است و اگر فرصت پیدا بکنند، دوباره همان داستان را تکرار می کنند. من برای اینکه نسل جوان امروز قدر این انقلاب را بداند، قدر امام خمینی را بداند، عرض می کنم که وقتی حدود بیست سال پیش، در یکی از این جزوه هایی که وزارت ارشاد تهیه کرده بود از مطبوعات خارجی، یک خبر خواندم از لندن. همیشه این در ذهن من هست. نوشته بود که: چندی پیش در یک میهمانی که تعدادی از رجال فراری قبل از انقلاب ایران حضور داشتند، مثلاً سناتورها، دیگران، رجال انگلیسی هم بودند. یکی از سناتورهای ایران به یکی از رجال انگلیس (لُردها، آدم های بانفوذ انگلیس) گله می کند و می گوید که چرا شما دخالت نمی کنید در کار ایران، چرا شما به ما کمک نمی کنید که ما بتوانیم برگردیم به ایران، چرا شما ما را تنها گذاشتید؟ جوابی که می دهد، جواب خیلی مهمی است. آن رجل سیاسی انگلیس به

ص: 34

این نامرد رجل سیاسی قبل از انقلاب ایران، جوابی می دهد که خیلی شنیدنی است.

به او می گوید: هر وقت شما توانستید صد هزار نفر آدم را در تهران به طرفداری از خودتان بیاورید توی خیابانها، آن موقع ما به شما کمک می کنیم. دقت کنید. این حرف خیلی مهم است. این اولاً معنی اش این است که: نتوانستند، اگر می توانستند، می کردند. معنی دومش این است که همواره درصدد این هستند که چنین اتفاقی بیفتد و تا وقتی ملت ایران در صحنه باشد، و اجازه ندهد چنین اتفاقی بیفتد، دوباره قطعاً استعمار انگلیس در ایران تکرار نمی شود و ما باید این حضور مردمی، این پشتیبانی مردمی را حفظ بکنیم و بدانیم که هرچه هست به برکت همین حضور است که این حضور هم از برکت همدلی و همراهی نظام با مردم در قضیه دین و دینداری و اسلام حاصل شده است. این رکن را نباید از دست بدهیم. این اگر ضعیف بشود، دوباره این ناخوشی عارض این بدن می شود، که ان شاءالله هرگز نخواهد شد.

من یک بار دیگر از همه شما سپاسگزاری میکنم و ان شاءالله که نسل جوان ما دچار فراموشی نشود. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

استقلال اقتصادی، مقدمه استقلال واقعی

ص: 35

دکتر شاپور رواسانی

من نزدیک به پنجاه و چند سال قبل دانشجوی دانشگاه تهران بودم. امروز هم به عنوان [عرایض] یک دانشجو خدمت رسیدم و امیدوارم عرایض من را فقط به عنوان یک دانشجو مورد توجه و مرحمت قرار بدهید. در بررسیهای تاریخی که در مورد کشورمان انجام می گیرد متأسفانه با پاره ای نقایص سر و کار داریم و آن برخورد ناقص با مفاهیم اجتماعی است؛ مثل آزادی، دمکراسی و الی آخر. چرا؟ برای اینکه از دوران قاجار به این طرف ما با ترجمه زندگی کرده ایم. مفاهیم آزادی، استقلال و دمکراسی را از انقلاب کبیر فرانسه، از مونتسکیو و روسو گرفته ایم و تا امروز این کار را انجام داده ایم. رهبران انقلاب کبیر فرانسه علیه فئودالیسم و علیه کلیسای کاتولیک می جنگیدند و با نظام سرمایه داری به عنوان نظام پیشرفته اقتصادی سر و کار داشتند. به همین جهت هم وقتی از آزادی صحبت می کردند محدود می کردند به مسائل سیاسی و مسائل فرهنگی، برای اینکه از نظر اقتصادی از سیستم رضایت داشتند و پیشرفته می دانستند. اما خود شما تصدیق خواهید فرمود اگر هر پدیده اجتماعی را در نظر بگیرید، اقتصاد، سیاست، فرهنگ [با هم] در رابطه قرار دارند و هیچ پدیده اجتماعی را با جدا کردن این مفاهیم از هم نمی شود به درستی تعریف کرد. به همین جهت عنصر اقتصاد را باید در مفاهیم اجتماعی دخالت داد. وقتی ما از آزادی صحبت می کنیم نباید به مسائل فرهنگی و سیاسی محدود کنیم. اگر اقتصاد یک جمع، یک فرد، یک جامعه در دست فرد یا اقلیتی باشد، آزاد نیست. چرا؟ چون با تحمیل شرایط اقتصادی، قدرت فرهنگی و سیاسی خودش را هم از دست خواهد داد. به همین جهت وقتی می گوییم آزادی به این معناست که حق بشر نه فقط در امور فرهنگی و سیاسی بلکه در اقتصاد

ص: 36

هم رعایت شده باشد. جامعه ای که در آن فرهنگ و سیاست آزاد؛ اما اقتصاد در دست اقلیتی باشد، جامعه آزادی نیست. چون اقلیت می تواند با استفاده از اهرم های اقتصادی در فرهنگ و سیاست هم دخالت کند. به همین جهت وقتی از استقلال صحبت می کنیم، مسئله فرهنگ و سیاست به جای خود محفوظ و عالی قدر؛ اما اقتصاد چی؟ وقتی اقتصاد مملکتی در دست قدرت دیگران باشد، استقلال فرهنگی و سیاسی اش هم هر لحظه مورد تهدید قرار می گیرد. به همین جهت وقتی ما از آزادی، استقلال و دمکراسی صحبت می کنیم باید روابط منطقی فرهنگ، سیاست، اقتصاد را در نظر بگیریم و از ترجمه نظریه پردازان اروپایی و امریکایی که متأسفانه هنوز هم ادامه دارد، خارج شویم. این نکاتی است که در بررسی تاریخی باید بدانها توجه شود. نکته دیگری که در مسیر تاریخ متأسفانه کمتر بدان توجه شده است، اینکه تحت تأثیر این نظریات ما یا ذکر وقایع می کنیم یا مسائل سیاسی را مطرح می کنیم و یا مسائل فرهنگی را جدا از مسائل اقتصادی بیان می کنیم، در حالی که وقتی تاریخ را می خواهیم مطرح کنیم ضمن اینکه مطالب فرهنگی، سیاسی و مطالب عام اقتصادی را مطرح می کنیم بالاجبار باید ساختار اجتماع را هم مطرح کنیم. باید بدانیم که ساختار اجتماع به چه شکلی است. دوستان و دشمنان مردم، دشمنان و دوستان آزادی و استقلال چه کسانی بودند و چه کار می کردند.

اگر با این دید به تاریخ ایران توجه کنیم، می توانیم تاریخ ایران را به دو دوره تقسیم کنیم؛ دورانی که از دوران باستان شروع می شود و دوران اسلامی را هم دربر می گیرد. در این دوران چند هزار ساله، عناصر و عوامل داخلی تعیین کننده سرنوشت جامعه بودند. آمدن و رفتن سلاطین، جنگها، همه برخورد نیروهای داخلی بود؛ اما از قرن نوزدهم با ورود ایران به بازار جهانی سرمایه داری و با شروع نفوذ امپریالیسم در ایران (از غرب صحبت نمی کنیم. اسم امپریالیسم را به درستی یادآوری کنیم. امپریالیسم سرمایه داری) دوره جدیدی در تاریخ ایران شروع شد. دو واقعه مهم در دوران دوم تاریخ ایران رخ داد که در دوران اول نبود. یکی تحمیل شیوه تولید مستعمراتی به این معنا که ما بازده باشیم. نیروی کار، مواد خام، مواد ارزان صادر کنیم و کالای ساخته شده وارد کنیم. بازارشان باشیم و تمام تلاشها و ثروتهای ما؛ چه فکری و چه مادی، در اختیار غارتگران خارجی قرار گیرد. یک شیوه تولید که سرمایه داری کلاسیک نیست. فئودالیسم نیست و مشخصات خودش را دارد.

مطلب دیگری که در کشور ما رخ داد، تشکیل طبقه ای بود که در دوره اول وجود نداشت. طبقه پیوسته به استعمار سرمایه داری. این طبقه از درباریان، اشراف، سیاستمداران، خانها، زمیندارهای بزرگ، ثروتمندان بزرگ و بخشی از روشنفکران

ص: 37

تشکیل می شد که در همکاری با هم، پایگاه دولتهای وابسته شدند. این طبقه پیوسته به استعمار، پدیده ای است که در همه کشورهای مستعمراتی شکل گرفته و متأسفانه هنوز هم در بسیاری از مستعمرات پایگاه اجتماعی دولتهای وابسته به خارج است. بنابراین با شناخت طبقه پیوسته به استعمار باید به تاریخ ایران توجه کرد و در این بررسی مسائل سیاسی و فرهنگی را با مسائل اقتصادی ربط داد. من در یکی از نوشته ها تکرار کردم این جمله را «دستی که نان می دزدد، نمی تواند آزادی ببخشد» چرا؟ چون با دزدیدن نان به اساسی ترین حق بشر که حق حیات است تجاوز شده. در معیار بین المللی صدق می کند، در معیار ملی هم صدق می کند. بنابراین جامعه ای آزاد است که حاکمیت خودش را نه فقط در سیاست و فرهنگ بلکه بر اقتصاد هم حاکم کند.

اما در مورد سیاست انگلستان در ایران. استعمار انگلستان در ایران در سه جهت عمل می کرد؛ یکی نفوذ اقتصادی، سلطه کالایی، امتیازات و سرمایه گذاریها، از نظر نفوذ سیاسی، تشکیل سازمانهای علنی، بسیاری از احزاب، تشکیل سازمانهای مخفی فراماسون که تاریخچه وسیعی از آنها در اختیار داریم. اسامی شان در اختیار هست و از آن گذشته و در جوارش نفوذ فرهنگی، تحریف تاریخ، باستان شناسی سیاسی، تجزیه های نژادی، ناسیونالیسم نژادی. این سه عامل را وقتی ترکیب می کنند، استعمار می تواند عمل کند. من به هر کدام از این موارد به طور خلاصه اشاره می کنم.

در 1286 ملا عبدالرسول کاشانی می نویسد: «بر سر ورود کالا، خودمان باید بکاریم، نکاشتیم. خودمان باید ببافیم، دیگران بافتند. خودمان باید نفت را از منبع بکشیم، دیگران کشیدند. خودمان باید بسازیم، دیگران ساختند. تمام این کارها را خودمان باید بکنیم، ثروت به هم بزنیم. دیگران کردند. پنج مقابل مزد آن هم از ما گرفتند. پول اصل و فرعمان را زیادتر از ما گرفتند. ما را بی کار گذاشتند و ما هم به حمالی و دستفروشی قناعت کردیم.»

یا زین العابدین مراغه ای در 1284 می نویسد: «اما از مملکت ما دامن دامن پول که روح مملکت است به معده آنان راهی می شود. دیگر از استهزاء و تمسخر آنان که هنگام ساختن و پرداختن امتعه بر عقل و شعور ما می خندند چه می گوییم؟»

ملاحظه می کنید با سلطه بر بازار کالای ایران می توانستند استعمار را ادامه دهند، چرا؟ زیرا وقتی کالا وارد شد، سد محکمی در مقابل اشتغال داشت. در همه کشورهای دنیا، سرمایه تجارت خارجی یکی از حساس ترین زمینه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. تا زمانی که تجارت خارجی را نتوانند کنترل کنند از نظر واردات و صادرات هیچ کشوری در استقلال نمی تواند حرکت کند. در تاریخ جهان این را نشان می دهد. انگلستان تجارت خارجی کالا را در اختیار گرفت. در 1763 تجار انگلیس

ص: 38

وارد ایران شدند. انحصار اول در جنوب ایران شد. بعد هم امتیاز را ادامه دادند. من قصد ندارم تاریخ ایران را تکرار کنم و مفصلاً به پاره ای از نکات اشاره می کنم.

صادرات ایران، قالی و تریاک بود و وارداتش انواع منسوجات و کالاهای ساخته شده. با مراجعه به آمار، می بینیم صادرات ایران به انگلیس مثلاً در 1909 تا 1921 یک میلیارد اما واردات به ایران 7/3 یا 4 میلیارد بود. مصنوعاتی که ساخته شده بود و مانع از این شد که ایران وارد نظام سرمایه داری جهانی شود. در مورد امتیازات، امتیاز شرکت تلگراف هند اروپایی، امتیاز رویتر که به آن اشاره شد. امتیاز گمرکات. و جالب اینجاست که حتی لورد کرزنتی [کرزن] انگلیسی می نویسد که چطور می شود تمام منافع کشور را به یک کشور خارجی تسلیم می کنند.

چه کسی تسلیم می کند، پابرهنه های ایران؟ محرومین ایران؟ آزادی خواهان ایران؟ نه طبقه حاکم پیوسته به استعمار که اصناف و اقشار مختلفی را در اختیار خودشان دارد و حاکم است بر اقتصاد. و چون بر اقتصاد حاکم است، می تواند در سیاست و فرهنگ هم نفوذ و دخالت بکند. تسلط انگلستان بر بازار پولی، امتیاز تنباکو و بعد هم، جالب است، امتیاز نفت که با دادن رشوه هایی انجام شد. سرنوشت شرکت نفت ایران و انگلیس را خودتان بهتر می دانید که چه طور کشور انگلستان سهام شرکت را گرفت و در اختیار خودش قرار داد و از آن زمان نفت ایران در اختیار انگلستان قرار گرفت. و جالب تر اینکه ما پس از صد سال از استخراج نفت در ایران هنوز بنزین وارد می کنیم. این یکی از نشانه های سلطه نقشه های استعماری بر تاریخ ایران است.

در مورد نفت، احتیاج به گفتن نیست که چه وقایعی رخ داد. قرارداد دارسی بود بعد 1933 رضاخان که به دستور انگلیسیها بر سر کار آمده بود. قرارداد را تمدید کرد. نکته جالب اینکه بر حسب قرارداد دارسی که مدت شصت سال بود اگر تمام می شد، مایملکی که انگلستان در خاک ایران داشت، به ایران تعلق می گرفت و اگر فکر کنید که این قرارداد در 1904 و یا 1905 بسته شده، در 1964 تمام مایملک به ایران تعلق می گرفت. اما با تمدیدی که زمان رضاشاه (1933) صورت گرفت، تمام این از بین رفت و در اختیار انگلستان قرار گرفت که یک قرارداد خائنانه ای بود که دستگاه پهلوی منعقد کرد.

اما در زمینه نفوذ سیاسی از رشوه دادن به درباریان قاجار شروع شد. در کتابها به طور مفصل اسامی شان ذکر شده و احتیاج به تکرار نیست. پولهای هنگفت [دارند] حتی سفرای انگلستان می نویسند اینجا کشوری است که در آن شخص بدون پول نمی تواند کاری انجام دهد. و به لژهای فراماسونری احتیاجی نیست. کودتای سوم اسفند هم برای حفظ سلطه بر منابع نفت جنوب انجام شد. برای اینکه اقتصاد ایران را در اختیار داشته

ص: 39

باشند و از آن مهم تر طبقه پیوسته به استعمار را بر سر قدرت نگه دارند. واقعه مهم دیگر، کودتای 28 مرداد بود. اما یک کار دیگر هم انجام گرفت که چه کسی ستارخان را زخمی کرد. در جریان پارک اتابک، قوام السلطنه دخالت داشت. در جریان کشته شدن محمدتقی خان پسیان، قوام السلنطه دخالت داشت. در جریان کشته شدن خیابانی، مخبرالسلطنه هدایت دخالت داشت. در بر هم زدن نهضت جنگل، وثوق الدوله دخالت داشت و رضاخان. که عناصر وابسته به سرمایه داری و عناصر وابسته به طبقه استعمار چطور به مجرد اینکه نغمه ای خارج از کنترلشان در جهت آزادی و استقلال ایران ساز می شود، از هیچ جنایتی خودداری نمی کنند. بگذریم از اینکه امیرکبیر هم چه شد. اما نکته دیگر اینکه ما به نفوذ فرهنگی استعمار کمتر توجه می کنیم. کتابهای تاریخی مربوط به ما را که می خوانیم، ترجمه است. افرادی که کتابها را به زبان انگلیسی می نویسند به طور عمده وابستگی سیاسی دارند و می دانند که چه می نویسند. فرضیه های نژادی را، ناسیونالیسم نژادی را از طریق کتابهای تاریخی وارد می کنند، بعد ما کتاب را ترجمه می کنیم و فکر می کنیم با تاریخ ایران آشنا شدیم. ما تاریخ ایران را از نظر واقعی هنوز هم نمی شناسیم برای اینکه مورخین برای ما آنچه را می نوشتند که می خواستند. اگر راجع به باستان شناسی صحبت کنیم ملاحظه می کنید باز هم منابع ما ترجمه است، می گوییم کشور زُمِر همچنین کشوری وجود نداشت. می گوییم کشور فینیقیه، همچنین کشوری وجود نداشت. مرزهای کنونی 1353 [ناخوانا] اخیر را منتقل می کنیم به دوران باستان و بعد کوشش می کنیم برای هر کشوری، تاریخچه ای باستان شناسی درست کنیم که به هیچ وجه صادق نیست. بلکه منکر می شود خویشاوندی فعلی و تمدنی منطقه عظیم را و بعد هم به ناسیونالیسم نژادی دامن می زنیم. توصیه من این است که اگر ما واقعاً قصد داریم علیه استعمار و در [ناخوانا] استعمار مبارزه کنیم توجه کنیم که در کشور ما شیوه تولید مسلط چیست؟ نقص آن کجاست؟ عیب آن کجاست؟ امکانات آن کجاست تا بتوانیم آزادی و استقلال اقتصادی را هم به دست بیاوریم و بعد ببینیم آیا این طبقه پیوسته به استعمار که از دوران قاجار تا سقوط پهلوی همچنان فعال مایشاء بود و همه کار کرد، آیا بعد از انقلاب اسلامی توانستیم از این طبقه نه فقط [از بُعد] فرهنگی و سیاسی، که از نظر اقتصادی هم خلع ید بکنیم؟ آیا می توانیم از آزادی و استقلال در کشوری صحبت بکنیم که این آزادی و استقلال نه در فرهنگ و سیاست بلکه در اقتصاد هم حاکم باشد و جامعه بداند که چگونه از این استقلال استفاده بکند. به این ترتیب می توانیم ما با استعمار مبارزه بکنیم و بتوانیم استقلالمان را به دست آوریم.

به من اجازه بدهید با یک قصه افریقایی صحبتم را تمام کنم. قصه کوتاهی است.

ص: 40

یک افریقایی، می رود به ملاقات دوستش. دوستش می گوید من اینجا مرغ دارم. در میان این مرغها یک بچه عقاب هست. من توانسته ام این بچه عقاب را تبدیل به یک بچه مرغ بکنم. مهمان می گوید نه. بچه عقاب، بچه عقاب است. تربیت تو تأثیری نخواهد داشت. صاحبخانه می گوید امتحان کنیم. بچه ای را که فکر می کرد بچه عقاب باشد، بغل می کنند و صبح زود می روند به جنگل و هرچه کوشش می کنند تا تکان بخورد، ولی بچه عقاب مثل بچه مرغ می پرد پایین دانه می خورد و می رود پایین. مرد می گوید دیدی تربیت من چه اثری کرد، من با تزریق عقده حقارت از بچه عقاب، مرغ درست کردم. مرد مهمان می گوید روز آخر من هم امتحان می کنم. صبح روز سوم اول وقت، وقتی آفتاب می خواهد طلوع کند این بچه عقاب را بیرون می آورند و می برند کوهستان. دست می زند زیر گردن بچه عقاب. سر بچه عقاب را کم کم می آورد بالا، وقتی اشعه خورشید به چشم بچه عقاب می افتد، بالهایش را باز می کند و پرواز می کند. خطاب من به جوانها این است؛ به آینده درخشان و پرامید نگاه کنید. به طلوع خورشید آزادی و استقلال نگاه کنید. شما بچه عقاب هستید. استعمار نمی تواند از شما بچه مرغ درست کند. پرواز کنید. آسمانها متعلق به شما خواهد بود.

میزگرد «نقش انگلیس در برآمدن و تداوم سلسله پهلوی»

ص: 41

عباس سلیمی نمین (مجری کارشناس): برنامه را با دعوت از عزیزان در میزگرد آغاز می کنیم. آقای دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی، جناب آقای مجتبی سلطانی، جناب آقای تفرشی، جناب آقای قاسم تبریزی و جناب آقای دکتر احمد نقیب زاده

ابتدا از جناب آقای هوشنگ مهدوی خواهش می کنم بحث را آغاز کنند.

عبدالرضا هوشنگ مهدوی: سخنرانیها خوب بود و مطالب جالبی داشت. همه ما استفاده کردیم. ولی بعضی جاها تندروی زیاد بود. یعنی مبالغه شد. در استعمار انگلیس که ما را استعمار کردند و از اول قرن نوزدهم ما امروز صادراتمان چیست؟ چی داریم که اول دویست سال پیش داشتیم. امروز صادرات غیر نفتی ما عبارت از نفت است که آن حسابش جداست. قالی، پسته، خربزه واین چیزهاست. آیا انگلستان با استثمار ایران زندگی می کرد؟ این بوده است؟ البته آنها کالاهایشان را می فروختند. می آوردند و می فروختند ولی آن طوری نبود که انژکسیون گرفته و خون ملت ایران را مکیده باشند. البته وقتی نفت کشف شد به کلی حسابها فرق کرد. آن دیگر استثمار واقعی شد و تا 1978 [یعنی] تا انقلاب اسلامی ادامه داشت ولی من نمی بینم که قبل از آن به آن صورت بوده باشد. اصلاً محصولات ایران در مقابل هند هیچ بود، صفر بود. و بعد کشتیهایی که می آمد و به هند می رفت و جنس می برد به انگلستان در مقایسه با کشتیهایی که وارد خلیج فارس می شد و به بوشهر می آمد سالی مثلاً دو تا سه کشتی بیشتر نمی آمده، بنابراین نباید زیاد مبالغه کنیم. باید مقطعی صحبت کنیم. آن مقطع این طور بود. آن مقطع بعدی این طور بود. یک سره نمی توان همه چیز را با یک قلم در یک جا جمع کنیم.

یکی دیگر اینکه ممکن است که انگلستان مطامع استعماری داشته، آنکه مسلم است

ص: 42

ولی آیا ایجاد شش بیمارستان در ایران در حالی که هیچ بیمارستانی در ایران وجود نداشت، یکی در تهران، یکی در شیراز، یکی در اصفهان، یکی در کرمان، تبریز و رضائیه و دکترهای انگلیسی که تمام عمرشان [را در ایران گذراندند] که آن دکتر داتسون انگلیسی که چهل سال در کرمان مریضها را معالجه می کرد، این هم بد بود؟ آخر انصاف هم لازم است. باید دو طرفه نگاه کرد. سرپرسی ساکس، که زندگی نامه اش را خود من ترجمه کرده ام، تحت عنوان ایران در بازی بزرگ، عکسی از بیمارستانشان را در مشهد چاپ کرده که بغل کنسولگری انگلیس بوده که یک صف هزار نفری زن و بچه و پیرمرد و پیرزن و اینها [در انتظار درمان ایستاده اند] می گوید که روزی 250 نفر از دکترهای ما آنها را می دیدند، دوای مجانی بهشان می دادند. خب دولت ایران باید این کارها را می کرد. همه تقصیرات را گردن دیگران نگذاریم. انصاف داشته باشیم. همین، من فقط نظرم همین است. اشتباه می کنم، من را روشن کنید که من هم قانع بشوم.

عباس سلیمی نمین: خُب خیلی ممنون از جناب آقای هوشنگ مهدوی. البته موضوع میزگرد را من یادآور می شوم «میزگرد نقش انگلیس در برآمدن رضاخان و تداوم حمایت از سیاست پهلوی» است. منتهی جناب آقای هوشنگ مهدوی تعرضی به جهت گیریهای آقایان ارائه کننده مقالات سخنرانیها داشتند که جا دارد به نظر من در میزگرد هم به این مسئله پرداخته شود و یا در قالب پاسخ به سئوالات یا در ارتباط با نظریات شرکت کنندگان عزیز در میزگرد قطعاً پرداختن به این مسئله می تواند به جامعیت بخشیدن به بحث ما کمک شایان توجهی بکند. منتهی تقدم با موضوع میزگرد است.

دکتر احمد نقیب زاده: ایراد مهمی که بر تاریخ نگاری کشور وارد است این است که ما تقریباً فاقد روش هستیم. باچه روشی تاریخ را بررسی می کنیم و از روشهای شناخته شده، مسائل را درون چه قالبی می ریزیم. من فکر می کنم که این مسئله اگر برطرف نشود نتایج خوبی هم از تحقیقات به دست نمی آید و در دور باطلی می افتیم و همان حرفها را تکرار می کنیم. آقای دکتر مهدوی که گوشه هایی از عملکرد را گفتند یک طرف است و آنهایی هم که طوری وانمود می کنند که انگار یک پچ پچی در آن گوشه بین عده ای صورت گرفته بعد یک واقعه ای اتفاق افتاده، آن هم یک نوع دیگری باز به نتیجه نمی رسد. ما اگر به روش ساختارگرایانه به قضیه نگاه بکنیم، می بینیم که تاریخ جهان از تقریباً چهارصد سال قبل به این سو به سمتی دارد می رود که یک مرکز و پیرامون تشکیل می شود. عوامل متعددی هم در این امر سهیم هستند. خود به خود ما در پیرامون قرار گرفتیم و کشورهای اروپایی در مرکز. سرنوشت ما به نحوی به سرنوشت آنها وابسته شد و گره خورد. این فرایند کلی تا در سطح جهانی هم عوض نشود، هیچ

ص: 43

کاری نمی شود کرد. شما الآن می بینید که در استقلال جمهوری اسلامی بالاخره شک و تردیدی نیست. من این را قبول دارم. این ساختار را نمی تواند بشکند. به تنهایی هم نمی شود مگر یک انقلاب جهانی صورت بگیرد و کشورهای جهان سوم از این حالت پیرامونی خارج بشوند تا بتوانند در مرکز دخالت کنند. مادامی که این صورت نگرفته انواع و اقسام انقلاب ها به شکست می انجامد. پروژه ها وسط راه می ماند و این تلاش یک تنه ای که ما کرده ایم که می خواهیم رخنه ای در این دیوار ایجاد بکنیم و بعد فکر کنیم که می توانیم به اصطلاح این ساختار مرکز پیرامون را تغییر دهیم و وضعیت بهتری پیدا کنیم و باید حتماً کشورهای دیگری در پیرامون با ما هم سو بشوند، شرایطی فراهم بشود و... [اتفاقی نمی افتد] در دوره قاجاریه به طریقی استعمار به اهداف خودش می رسید و بدترین نوع استعمار هم استعمار انگلیس بود. به این دلیل که از فرهنگ و سنت استفاده می کرد با روشهای بسیار پیچیده. مثلاً شبکه های جاسوسی انگلیسی به آن شکل در دنیا کشف نمی شود. بلکه روابطی را با خانواده های هزار فامیل برقرار می کنند، در مراکز قدرت به طور دوستانه می آیند و می روند و در بیوت آیات عظام همین طور رفت و آمد دارند، اخبار را می گیرند و اطلاعاتی را که می خواهند بدون پرداخت وجه به دست می آورند. همین کار را هم اگر آمریکاییها بخواهند بکنند باید میلیونها دلار خرج بکنند، شبکه ای ایجاد بکنند.

در دوره فعلی به گونه ای دیگر عمل می کنند و حالا در این شرایط که هنوز ما در این مقطع قرار داریم انگلیسیها آمدند و در شرایطی دیدند که در شمال ایران انقلاب بلشویکی شده، ایران هم دچار هرج و مرج است و خلاء قدرت هم وجود دارد. یا ایران به سمت این کشور شوراها می رود و جذب آن می شود و یا اینکه باید فکری کرد. اول با قرارداد وثوق الدوله نشد بعد تصمیم گرفتند که قدرت مرکزی متمرکز باید در ایران شکل بگیرد. بعد می گردند آدمش را پیدا می کنند، می گذارند سر کار و در آن محدوده اختیاراتی به او می دهند، هم سویی هم بین منافع ما و منافع کشوری که در حال تجزیه است. اگر این قدرت مرکزی شکل نگیرد یقیناً دیگر ایرانی باقی نمی ماند. آن موقع آنها از این نمی ترسیدند که ایرانی باقی بماند یا نماند. از این وحشت داشتند که خلاصه این قسمت هم به دست روسها بیفتد و اینها تا خلیج فارس قدرت و محل نفوذشان ادامه پیدا کند. بنابراین بر این اصل توافق کردند. و بعد رضاشاه روی کار آمد. از این به بعد را اگر باز از منطق سیاست نگاه نکنید دچار اشتباه می شوید. اینکه ما فکر کنیم رضاشاه را اینها آوردند و رضاشاه نوکر حلقه به گوش اینها ماند در آخر این با منطق سیاست هم خوانی ندارد. به مجردی که قدرتی تشکیل می شود می رود، به سمت استقلال و قدرت گرفتن بیشتر. حالا هر که می خواهد باشد. مثالهای زیادی می شود زد.

ص: 44

مثلاً آقای بنی صدر در ایران، اگر امام خمینی از او دفاع نکرده بود یعنی تأییدش نکرده بود یک رأی هم ممکن بود نیاورد. وقتی [رأی] گرفت و رئیس جمهور شد، رفت به سمت افزایش اختیاراتش. حتی با برنامه کودتا... این به این دلیل است که در سیاست وقتی شما شمشیرتان را دادید دست کس دیگر [کسی که] تا حالا به شما التماس می کرد، از این به بعد شما باید به او التماس کنید. از این رو رضاشاه طبق اسنادی که من دیدم و بررسی کردم در مرکز اسناد وزارت امور خارجه به شدت از انگلیسیها هراس داشت. نگران بود و انگلیسیها هم به کرات نامه هایی نوشتند و از رفتار دولت ایران شکوه داشتند. مثلاً در یکی از این نامه ها به رضاشاه نوشته اند که وزیر دربارتان آمد مشهد، کنسول گری ما در چند قدمی هتل ایشان بود یک سر نزد ولی رفت در خارج از شهر و از کنسول گری روسها دیدن کرد و با آنها گفتگو کرد و برگشت. این یعنی حتی رضاشاه داشت به روسها هم نزدیک می شد. به همین دلیل هم بود که در آستانه جنگ جهانی دوم اصرار داشتند که رضاشاه را بردارند برای اینکه به او اعتماد نداشتند. برای اینکه می دانستند اگر آلمانی ها در جبهه ها پیروزیهایی به دست آورند، رضاشاه دوباره به آنها تمایل پیدا می کند، علی رغم وعده وعیدهایی که به همکاری داده است از این رو در برآمدن رضاشاه بسیار نقش داشتند. متأسفانه این حالت سنتی و نوعی فرهنگ روستایی که ما داریم سبب می شود که قضاوتهایمان هم همین طور باشد. یعنی فکر کنیم که اینها با هم توافقی داشتند، بنابراین تا آخر نوکر دست به سینه آنها بود. در حالی که تمام تلاش او اتفاقاً این بود که از زیر بار [انگلیسیها بیرون برود] یعنی قدرت انگلیس را محدود کند. اما قدرت انگلیسی ها محدود نمی شد. به دلیل همان شیوه سنتی که عرض کردم. یعنی تمام خانواده هایی که متنفذ بودند، به نحوی با انگلیسیها در تماس بودند و رضاشاه زمانی متوجه این موضوع شد که در آستانه جنگ جهانی دستور مقاومت و بسیج داد و بعد رفت دید که پادگانها را تخلیه کرده اند. همه خالی شدند. وقتی افسرها را خواست که چرا این کار را کردید و در همان لحظه که داشت با شمشیر می افتاد به جان آنها، پیشخدمت مخصوصش آمد و اولتیماتوم روس و انگلیس را جلویش گذاشت. وقتی مشغول مطالعه می شود آنها یکی یکی از در خارج می شوند. یعنی دورش را مهره هایی چیده بودند که به هر صورت او نتواند تکان بخورد. اگر خودش هم تمایل ندارد.

بنابراین مسئله استعمار یک مسئله ساختاری دارد و یک اینتلیجنسی و پویایی و هوشمندی که در درون خودش هست. یعنی عاملین، آن هوشمندی را دارند و مواظبند که دوباره این اتفاقات نیفتد. وقتی که نخست وزیر انگلستان می گوید ما به امریکاییها اجازه نمی دهیم حتی یک میخ بسازند، یعنی اینکه پشت این مسئله آگاهی هم هست.

ص: 45

مسئله مرکز پیرامون. آن وقت در مقاطع خاصی، کشورهایی فقط توانستند یکباره در مقطعی [از این دایره] خارج شوند. یکی امریکا بود و یکی ژاپن و اگر ایران هم در آن مقطع امیرکبیر توانسته بود از این دور خارج بشود سرنوشت ما قطعاً عوض می شد و می رفت به سمت دیگری. پس با دید تاریخ نگاری ساختارگرایانه ای یعنی همه عوامل را شما در یک چارچوب قرار بدهید و دوره های مختلف تاریخ را هم تشخیص بدهید که ما الآن در چه دوره ای هستیم و این ساختار به چه گونه هست، به نتیجه نمی رسیم. می شود حب و بغضها و اینکه چرا این کار را کرد، چرا آن کار را نکرد، چرا فلان کرد. ولی از ویژگی های دولت، دولت متمرکز، دولت مدرنی هم بود. از ویژگیهای دولت مدرن هم در همه جای تاریخ و دنیا هست که قدرت دیگری در محدوده خودش نمی پذیرد. یعنی همه چیزها باید در اختیار او باشد. همین طور که الآن جمهوری اسلامی این اجازه را به کسی نمی دهد که در محدوده حاکمیتش آن هم در قسمتی، حکمرانی کند یا چیز خاصی را به صورت مستقیم در دست داشته باشد، این دولت مدرن هم همین طور بود. یعنی حب و بغض با روحانیت هم نداشت ولی اجازه هم نمی توانست بدهد که دادگستری و آموزش و پرورش در دست روحانیت باشد یا یک گروه دیگری مستقل از دولت عمل کند. اینها ویژگیهای دولت مدرن است که وقتی آمد به هر صورت به این شکل هم عمل می کند. ولی به هر صورت ما در عین حال در بین کشورهای جهان سوم وضعیت بهتری داشتیم و داریم برای اینکه به هر صورت کشوری شکل گرفت، دولتی شکل گرفت. ایرانیها سطحشان خیلی بالا رفته، خودشان را با سوئیس و آلمان و انگلستان و فرانسه مقایسه می کنند ولی واقعیت این است که دور تا دور ما را کشورهای بی پایه ای گرفته اند. پاکستان سال 1949 متولد شد، افغانستان سرزمینی با خلأ قدرت بود، عراق سال 1921 متولد شد. کشورهایی که از پیشینه ای برخوردار نیستند. ولی در ایران مثلاً همین انقلاب اسلامی که تقریباً به آسانی پیروز شد و مثل عراق دچار هرج و مرج نشد، این به دلیل همین وجود دستگاه دمکراتیکی بود که در دوره رضاشاه قوت گرفته بود و شما وزیر را برمی دارید و وزیر دیگری می گذارید. دیگر لازم نیست وزارتخانه بسازید و آدم بگیرید، تربیت بکنید و بعد عناصر را به تدریج عوض کنید. من بدبینی ام نسبت به قضیه انرژی هسته ای ایران هم از همین تفسیر نشئت می گیرد. می گویم مادامی که این ساختار عوض نشود تمام قدرت خودشان را به هر صورت به خرج خواهند داد برای اینکه این اتفاق بیفتد و اگر این اتفاق بیفتد، ایران از حالت پیرامونی خارج می شود و خودش تبدیل می شود به مرکز قدرت و آن وقت منافع حیاتی کسانی که تا به حال دنیا تسلط داشته اند آن را به خطر می اندازد و آنها هم حرفشان این است که چرا شما سوار پیکان می شوید خب نفتتان را

ص: 46

بفروشید و سوار شورلت شوید. همین کاری که الآن عربستان سعودی می کند و این استقلال خواهی ما باید با ظرافت و با جهان بینی یعنی با تمام جوانب صورت بگیرد و البته به آرامی، وگرنه اگر که با اندکی تندی و خشونت صورت بگیرد، بسیج جهانی علیه ما صورت می دهند. دوباره ما را برمی گردانند به دوردستهای این پیرامون. حالا اگر یک ذره هم به مرکز نزدیک شده ایم این را هم از دست خواهیم داد. به نظر من باید این روشی که چون سوژه را حذف می کند، روش ساختارگرایی درونش سوژه نیست، یعنی آدمها خیلی نقش ندارند و بیشتر ساختارها هست. حب و بغضها هم خود به خود از بین می رود و با نگاه بی طرفانه، می توانید مسائل را تجزیه و تحلیل کنید و بروید دنبال راه حلهایی که واقعاً آدم را به مقصد برساند وگرنه با حب و بغض و این خوب بود، آن بد بود، انسان به جایی نمی رسد.

عباس سلیمی نمین: جناب آقای سلطانی بفرمائید.

مجتبی سلطانی: قبل از وارد شدن به موضوع نکته ای را آقای دکتر هوشنگ مهدوی تذکر دادند که مایلم مطلبی را در این مورد عرض کنم. البته به طور طبیعی بحثهایی که به شکل اختصاصی و خاص، یک قسمت یا برشی از یک موضوع چند وجهی را تحلیل و واکاوی می کنند در معرض این تصور یا این آسیب هست که دچار اغراق یا بزرگ نمایی بشود یا اینکه تصور بشود که بزرگ نمایی شده. مثال خیلی ساده و رایجش در مورد بیماریهای پوستی است که ممکن است یک زخم کوچک در زیر میکروسکوپ وقتی مطالعه شود کسی که در ابتدا وارد این بحث شده و بعد ناتمام بحث را رها کرده و یا از نیمه بحث وارد شده یا اساساً به چهارچوب بحث توجه نداشته بگوید مگر همه مشکل آدم این تصویر زیر میکروسکوپ و این زخمی است که شما دارید نشان می دهید؟ مسلماً موضوع بحث این نیست که ما بخواهیم مجموعه عوامل عقب ماندگی یا مشکلات کشور را در دوران قاجار و پهلوی مطرح کنیم و بعد بگوییم در مورد استعمار اغراق شده است. اتفاقاً بحث ما، یک بحث خاص و دارای تمرکز و به شکل آسیب شناسانه ای است که لازمه اش توجه ویژه و بزرگ دیدن جزئیات موضوع است برای اینکه ما تصویر کامل و دقیقی پیدا بکنیم. بین بزرگ دیدن جزئیات موضوع برای نزدیک شدن به اعماق یک موضوع تفاوت است با بزرگ نمایی که خلاف واقع است. اگر شما پدیده ای را زیر میکروسکوپ قرار بدهید و آن را نشان دهید این بزرگ نمایی خلاف واقع نیست هر چند که این مشترک لفظی را در مورد میکروسکوپ هم می توانید به کار ببرید که میکروسکوپ دارد بزرگ نمایی می کند. ولی در واقع دارد واقعیت را بزرگ می نمایاند تا شما با ابعاد دقیق تر و عمیق تر آن پدیده آشنا شوید.

بنابراین وقتی شما روی موضوع خاص استعمار می خواهید بحث کنید، درباره ابعاد

ص: 47

مختلف این موضوع می توانید چند ساعت صحبت کنید ولی بعد مخاطب می گوید مگر همه علت مشکلات و بدبختیهای ما استعمار بوده و یا انگلیس آن قدر ناتوان و گرفتار و نیازمند بوده که فقط می خواسته از طریق استعمار ما رفع نیاز کند. نه، شما اگر استعمار انگلیس را در کل دنیا بررسی کنید، در شبه قاره، در شرق آسیا، در افریقا، در خود اروپا، آن وقت می بینید که در دامنه ای وسیع، امپراتوری بریتانیا دنبال کسب منافع و کسب برتری و کسب قدرت بوده اما شما می آیید از مجموعه این استعمار، نقش استعمار انگلیس را در ایران بررسی می کنید. بنابراین بحثهایی که مطرح می شود اگر مطابق با واقع و مستند باشد ولو اینکه در ظاهر امر یک ابعاد وسیع و بزرگی را نشان بدهد اما به منزله آگراندیسمان خلاف واقع نیست و به اعتقاد من شایسته جرح و رد هم نیست. ضمن اینکه ما در ادبیات تاریخی و سیاسی مان به سایر عوامل زیاد پرداخته ایم. اتفاقاً به موضوع استعمار به رغم اینکه به نظر می رسد در شعارها زیاد به آن توجه شده در بحثها کمتر پرداخته ایم. یعنی اگر از مجموعه مقالات و کتاب هایی که منتشر شده چه آنهایی که در مورد علل عقب ماندگی یا تحلیل مسائل تاریخی بوده نظیر آن بحثهایی که آقای دکتر مهدوی طرح می کنند و حتی شبیه به بحث های آقای دکتر نقیب زاده به مراتب کماً و کیفاً حجمش بیشتر از مباحثی است که نقش استعمار را در پیدایش و تشدید مشکلات ما واکاوی می کند. من به عنوان یک کتابخوان حرفه ای یا به عنوان یک مقاله خوان حرفه ای می گویم. اما ممکن است چون در صدا و سیما یا در مطبوعات ما نسبت به استعمار، شعار زیاد مطرح می شود، این تصور را هم بکنیم که در مقالات و در کتابها هم به همین نسبت است. در کتابهایی که در مورد نقش انگلستان منتشر شده تعداد کتابهایی که سعی می کند به گونه ای نقش انگلستان را در ایران از منظر روابط بین الملل یا از منظر مشکلات و ضعفها و زمینه هایی که در کشور ما مطرح بوده بررسی کند، کم نیست به عنوان نمونه تعابیری تحت عنوان علل عقب ماندگی ما و یا اینکه ما چگونه ما شدیم، تیراژ و چاپ و تنوع این بحثها را ببینید که اتفاقاً در آنها اصرار می شود که هر عیبی هست از خودمان است، هر مشکلی هست از خودمان است. دشمنان، بیگانگان، استعمارگران آمدند و دیدند ما چون خودمان مصیبت زده ایم، خودمان مشکل داریم، خودمان دچار بدبختی هستیم، احتمالاً هم بعضی جاها با نیت خیر برای رفع مشکلات ما آمده اند. چون اساساً مفهوم استعمار به لحاظ لغوی، طلب عمران و آبادی کردن است. چون همه این دولتها می آمدند کشورهای دیگر را تحت سلطه قرار بدهند، ادعایشان این بود که ما برای عمران و آبادی می آییم. البته این مسئله مدافعان زیادی، هم در غرب، هم در کشور ما دارد که واقعاً همین طور هست. استعمار با خودش هر جا رفته، آبادی و عمران آورده، کسان زیادی هم در این مورد صحبت

ص: 48

کرده اند و حتی آن مثال بیمارستان را هم که یکی از سخنرانان محترم زدند ممکن است که از این نوع بحثها استفاده بکند. البته الزاماً طرح این موضوع به مفهوم این نیست که ایشان مدافع این نظریه هستند. توجه به ابعاد استعمار و آثار ناشی از استعمار در کشور ما هم به مفهوم این نیست که ما زمینه های داخلی، مشکلات خودمان و سایر عوامل را نادیده بگیریم. اصولاً مشکلات اجتماعی و سیاسی، چند وجهی و چند علتی هستند. ما در این جلسه و در این همایش خواستیم به یک وجه از موضوع بپردازیم. به یک برش یا قسمتی از این موضوع که این می تواند در کنار سایر موضوعات تکمیل کننده باشد و بعد تصویر کاملی به دست بیاوریم. شاید هم این بحث جدی باشد که شما درصدگیری بکنید بگویید درصد نقش استعمار، در مشکلات ما، در انحطاط و عقب ماندگی ما نسبت به سایر عوامل کمتر هم باشد. این ممکن است واقعاً جای بحث و اثبات باشد اما از طرف دیگر ممکن است گفته بشود این درصد ولو اینکه به لحاظ کمی ممکن است کم باشد اما از حیث تأثیرگذاری، تأثیرگزاری اش خیلی اساسی بوده، تعیین کننده بوده یا حتی می شود گفت به نوعی تیرخلاص بوده. یعنی ما حاکمان نالایق داشتیم، ساختار ناسالم داشتیم، مشکلاتی داشتیم. این آمده مزید بر علت شده و آن مشکلات ناشی از حکومتها و حاکمان نالایق و ساختار ناسالم را تثبیت کرده، در ریشه های جامعه دوانده و موجب بقا و تداوم همانها شده است. البته این جور نیست که شما اگر کاملاً سالم باشید محیط هم سالم باشد ویروس و میکروب هر چقدر هم قوی باشد بتواند به شما ضرر بزند.

در مورد انگلستان هم آنچه که مسلم است فکر نمی کنم کسی مدعی باشد که منافع انگلستان در ایران صرفاً از ابتدا منافع اقتصادی بوده، اساساً اولین نقطه آغاز رویکرد استعمار انگلیس از منظر مزیت ژئواستراتژیک ایران بوده. به عنوان اینکه ما دروازه هند بودیم، به عنوان اینکه ما مانعی باشیم برای جلوگیری از دست اندازی رقبای انگلستان به، سرزمین هند و بعداً برای تداوم این سلطه که در واقع حفظ امنیت منافع انگلستان و تداوم برتری انگلستان در معادلات جهانی بود از جیب ملت ایران با هزینه ملت ایران. اگر ملتی دلش بخواهد که خودش حاکمان خودش را تأمین کند، به هر شکلی، ضعیف هست، خوب هست، بد هست و نخواهد تحت سلطه باشد و مقاومت بکند، آن وقت اینجا دولت انگلستان برای خودش این حق را قایل است که منافع من ایجاب می کند که مردم ایران را سرکوب بکنم و البته لازم هم می داند برای اینکه به موقعیت و به جایگاه خودش تداوم ببخشد، روشهای پیچیده تر دیگری هم اعمال کند. روشهای فرهنگی، اجتماعی، کمک رسانی، ایجاد بیمارستان، اما آیا ملت ایران یا سایر ملتها قبل از اینکه انگلیسیها در ایران بیمارستان درست کنند مشکلات طبی خودشان را چه

ص: 49

جوری حل می کردند؟ حالا یکی ممکن است بگوید ما از فلان سیاح خارجی یا فلان کتاب داریم که مردم ایران با چه وضع سوء بهداشتی زندگی می کردند. خب این نوسانات در تاریخ همه کشورها بوده، در کشور ما هم بوده. ما در دورانهایی شکوفایی تمدنی داشتیم و به تبع آن رفاه اجتماعی و زندگی اجتماعیمان راحت بوده، در دورانهایی هم به دلیل انحطاط و ضعف اجتماعی و سیاسی و حکومتی، مشکلاتی داشتیم؛ اما این طور نبوده که انگلستان از آن سر دنیا بلند شده آمده و تازه برای ما بهداشت به ارمغان آورده، مثلاً شما فکر می کنید در همان زمان خیابانهای لندن چه وضعی داشته، در همان زمان بهداشت در انگلستان چگونه بوده است شما داستانهای چارلز دیکنز را که می خوانید، اینکه ساخته مخالفان استعمار انگلستان و یا مال هزار سال پیش نیست. اتفاقاً مقارن با دوران استعماری انگلستان است. گزارشهای دست اولی که خود انگلیسیها دارند از فلاکت و فقر. واقعاً اگر انگلیسیها انسان دوست بودند، اول بیماران بدبخت شهرهای مختلف انگلستان و کارگرهای معدنی را درمان می کردند که گاهی وقتها هفته ها و ماه ها نور آفتاب نمی دیدند و در بدترین وضعیت زندگی می کردند و یا در همان کوچه پس کوچه های لندن در بین انواع و اقسام ویروسها و بیماریها از بین می رفتند، به جای اینکه بیایند در ایران بیمارستان تأسیس کنند، می رفتند در کشور خودشان این کار را می کردند و این همه خرج نمی کردند، کشتی راه نمی انداختند، میسیون نمی آوردند و [از] اسلحه استفاده نمی کردند، مسلماً آنها در مناطق نفوذ خود برای حفظ منافع خودشان کارهایی هم کردند که البته اگر همان کارها را هم دقیق بررسی کنید قطعاً شما برایش نیت خیر یا آثار درازمدت نمی توانید پیدا کنید. حکایت همین سرمایه دارهایی که بحران مالی جهانی درست کرده اند. خیلی از اینها بنیادهای خیریه هم دارند، بیمارستان هم تأسیس می کنند. یتیم خانه هم دارند. ولی با میلیاردها [دلار] استثمار دهها ملت را به خاک سیاه می نشانند و در جنگهایی که به وجود می آورند هزاران نفر را نابود می کنند. با یک بمبشان صدها هزار نفر را معلول و مقتول می کنند اما در عین حال می روند و به یتیمها هم سر می زنند و دُنِی شِن و اهدا هم می کنند. این بحثهایی که در مورد نقش استعمار می شود اگر از زوایای مختلف بررسی شود، می بینیم چندان اغراقی هم نشده. 380 سال انگلستان در ایران نفوذ داشته، حالا هم کم و زیاد بگوییم دویست سالش یا 150 سالش نقش اساسی داشته و جنایات بی شماری در این کشور کرده. ما به اندازه این 150 سال ضرب در 365، آیا نباید بپردازیم به اینکه اینها چه کردند، یعنی به همین راحتی به اصطلاح بذل و بخشش داشته باشیم و از کنار این موضوع بگذریم و پرونده این همه جنایات و این همه مصیبتها که بر کشور ما آوردند با چند جمله می توانیم حل بکنیم؟ یعنی عمق و ابعاد و

ص: 50

دامنه استعمار انگلیس در همه جای دنیا از جمله کشور ما مسئله ساده و کوچک نبوده که ما به همین سادگی بتوانیم بگذریم و اگر کسی آمد و در موردش هیجانی شد، احساساتی شد، حرف تندی هم زد، بگوییم که این اغراق است. چه اغراقی؟ خودتان را بگذارید جای قربانیان استعمار انگلیس. جای خانواده های دلیران تنگستان، جای خانواده هایی که در جنوب و در جاهای دیگر، کارگرهای شرکت نفت، کسانی که در زندانهای رضاخان و محمدرضا شاه بودند. بعد باید ببینیم ما حاضریم بگوییم نسبت به استعمار انگلیس اغراق می شود و باید یک مقدار با ملاطفت و آرامش بیشتر صحبت کنیم؟

عباس سلیمی نمین: جناب آقای تفرشی.

سیدمجید تفرشی: ابتدا تشکر می کنم از برگزارکنندگان این کنفرانس برای برگزاری آن در درجه اول و در درجه دوم به جهت حسن نظری که به خرج دادند و بنده را برای حضور در این کنفرانس و این میزگرد دعوت کردند که اساساً جزء برنامه من نبود.

من چون از اقشار آسیب پذیر هستم و در کشور بریتانیا زندگی می کنم، می ترسم حرفی بزنم و متهم به چیزی بشوم. ولی یک نکته کلی به عنوان آدمی که علاقه مند به تاریخ است و شاید به اندازه جناب آقای سلطانی کمی کمتر کتاب تاریخی خوانده ام یا لااقل پشت جلدش را نگاه کرده ام بعید می دانم که در ایران به سود بریتانیا کتاب بیشتر از استعمار بریتانیا نوشته شده باشد. خیلی بعید می دانم. امیدوارم آماری بگیرند ولی مطمئن نیستم. راجع به مطلبی که ایشان گفتند یک اشکال کلی به نظر من وجود دارد.

من با نگاه دوستانی که راجع به استعمار بریتانیا بحث می کنند یک مشکل کلی دارم. اولاً بحث تاریخ استعمار در جهان و تاریخ استعمار بریتانیا در جهان بحثی نیست که متفکرین و سیاستمداران بریتانیا منکرش باشند. الآن واحدهای درسی در خود بریتانیا و در دانشگاه در رشته تاریخ علوم سیاسی وجود دارد. این بحث کاملاً مشخصی است. مشکلی که من با این نوع نگاه دارم مشکلی است با کل تاریخ نویسی که در کشور ما وجود دارد. همان طور که جناب آقای نقیب زاده هم به نوعی فرمودند، ما در تاریخ نویسی کشورمان شیوه ای را به کار می بریم از جناحهای مختلف نه لزوماً این کنفرانس که این شیوه به نظر من شیوه ناپسندی است. ما در تاریخ نویسی ملتزم شیوه ای داریم که اساساً وظیفه خودمان را آبروبری و آبروخری می دانیم. از یک عده باید آبرو برد، برای یک عده باید آبرو کسب کرد. من وظیفه مورخ را بالاتر از اینها می دانم که کارش فقط آبروبری و آبروخری باشد. مملکت ما مشکلاتی بزرگ تر از این حرفها دارد. با نگاه میکروسکوپی آقای سلطانی هم به شدت مخالفم. نگاه میکروسکوپی کاملاً نگاه آگراندیسمانی است. مورخ وظیفه اش این است که دقیقاً ابعاد مختلف را بررسی

ص: 51

کند. وظیفه اش این نیست که فقط اسنادی را که مورد علاقه اش است جمع کند به عنوان استشهاد محلی و دایرکشنی [جهتی] که خودش دوست دارد به تاریخ بدهد. به نظر من این کار نقض تاریخ است و دروغ گفتن به مردم است و شما به عنوان یک مورخ اگر 90 درصد بدی یک چیز را می گویید حتماً باید به 10 درصد خوبی اش هم اشاره کنید. این نادرستی است به نظر من و من منتقدم مثلاً، در بحث امروز هم که سراسر انتقاد بود و بازنگری انتقادی به تاریخ BBC فارسی بود، من اگر کتابی منتشر کنم و مقاله ای بنویسم موظفم به جنبه های مثبتش هم اشاره کنم. باید بکنم وگرنه خواننده حتماً آن را باور نخواهد کرد و حق هم دارد که باور نکند و بر عکس کسانی که در مورد تاریخ BBC مطلبی مثبت نوشته اند اگر جنبه های منفی اش را ننوشته اند، که خیلیها ننوشته اند، به نظر من آنها هم کارشان بی اعتبار است. وظیفه تاریخ نویس رسیدگی به ابعاد مختلف است. برای اثبات هر ادعایی در تاریخ، سند و مدرک وجود دارد. مورخ بی غرض و مورخی که لااقل تلاش می کند بی غرض باشد باید تلاش کند که آگاهانه همه ابعاد موضوع را بررسی کنند.

بحث دیگر، در مورد استعمار بریتانیا در ایران به خصوص در حکومت پهلوی است. من اساساً به طور کلی چه در دوره پهلوی، چه قبل از دوره پهلوی، با این شیوه که استعمارگران چه انگلیسی، چه روسی، چه امریکایی از پیش برای ما در ایران نقشه می کشند و برنامه می ریزند و تعیین تکلیف می کنند، این نگاه به نظر غیرعالمانه و غیرعلمی است. اعتقاد دقیق دارم که امپراتوری بریتانیا، امپراتوری روسیه، بریتانیا بلکه بیشتر از روسیه با فراست و با نگاه آگاهانه ای که به مسائل ایران داشتند، سوار موجهایی شدند که در ایران ایجاد شده بود و از آن به نفع خودشان به بهترین وجهی بهره برداری کردند، ولی اینکه موج ایجاد کنند، حکومت بیاورند، حکومت ببرند، پادشاه بیاورند، پادشاه ببرند چنین اعتقادی ندارم. جریانات به طوری بر اثر نادانیها و غفلتها و خباثتهای حکومتها و دولتها و سران پیش رفته به سود مطامع و منافع [ایجاد می شد] ولی اینکه از اول بنشینند و پیش پیش برای ما برنامه ریزی کنند که ما بنشینیم تا به جایی برسیم، چه در مورد فرقه سازی چه در مورد آوردن و بردن رژیمها و دولتها، متأسفانه نگاه صد صفر است و نگاه کلی و سیاه و سفید دیدن اوضاع دنیاست و این به هر حال به نظر من تاریخ مصرفش خیلی وقت است که گذشته این نوع نگاه که شما همه چیز را فقط بنشینید و ببینید [مربوط به خیلی پیش است]. به هر حال تئوری توطئه که تئوری جذابی هم هست، البته خیلی هم خوب است ولی من اسمش را می گذارم تئوری تنبلها، برای اینکه تئوری توطئه آدم را راحت می کند از تحلیل و بررسی و تحقیق. اینکه همه اش کار کار خارجیهاست. کار کار انگلیسیهاست. کار کار امریکاییهاست. کار

ص: 52

راحتی است. به هر حال، خیال آدم را از تحقیق و پژوهش راحت می کند. بنابراین، به این نوع نگاه که فقط جنبه های منفی مسئله را ببینند، جنبه های مثبتش را نبینند، معتقد نیستم. حتی معتقد نیستم مطلبی که آقای دکتر مهدوی گفتند صرفاً جنبه بهداشت و درمان بریتانیا را باید دید. مسلماً ایشان هم نظرشان این نبود. ولی نظر ایشان این بود که باید ابعاد مختلفش دیده شود. اگر اسناد وزارت امور خارجه بریتانیا را ببینید، بخشی از فعالیتهای دکترهای سفارت که وظیفه شان طبابت اعضای سفارت بوده، طبابت افراد عادی و مردم دیگر را هم انجام می دادند. یعنی هیچ کس به آنها نگفته بود که این کار را بکنند ولی این کار را می کردند. این جزء وظایف استعماری شان نبوده. بالاخره انسانها آدم اند. از یک پوست و گوشت و استخوان هستند. یک دکتر دیپلمات هم که از انگلیس آمده، بالاخره آن هم وقتی مریض جلویش می میرد، بالاخره آدم است، می رود معالجه اش می کند. چطور ما نباید ببینیم این مسئله ساده انسانی را. چیز عجیبی نیست. قرار نیست هر اتفاقی که در کشور ما می افتد، هر حرکتی که یک دکتر سفارت [می کند، استعماری است؟] من اتفاقاً در مورد یکی شان تحقیق هم کرده ام. آقای دکتر آرتور نلیگان که از زمان مشروطه تا کودتا در ایران بوده است. قرار نیست که تک تک حرکات اینها از دربار بریتانیا یا ملکه یا پادشاه بریتانیا به آنها دیکته شود. این نگاه به نظر من نگاه دقیقی نیست کما اینکه به درستی باید استعمار بریتانیا و به طور عمیق و دقیق ابعادش بررسی شود. هنوز به نظر من خیلی از ابعاد، تلخیها و نکات منفی استعمار به طور دقیق مشاهده و ملاحظه نشده، گفته نشده، دیده نشده و اسنادش منتشر نشده. خیلی کار دارد ولی اینکه فقط شما یک جنبه منفی را بررسی کنید و بگویید به قول خودتان میکروسکوپی است به نظر من این نگاه، نگاه عالمانه ای نیست.

عباس سلیمی نمین: خیلی ممنون که شما سر وقت پایان دادید.

قاسم تبریزی: یکی از برکات این نوع همایشها، طرح مسائل اساسی و ارائه دیدگاه هاست و این خودش ارزش است، پیرامون مسائلی که دوستان هر کدام با نگاه و بینش خودشان به آن اشاره کردند. شاید مشکل اساسی یکی در بینش افراد است که از کدام زاویه و از کدام منظر نگاه می کنند. دوم منابع تاریخی شان است. وقتی که ما در مورد انگلستان یا امریکا یا اسرائیل صحبت کنیم ، یا در مورد هر کشوری، ابتدا ماهیت آن کشور را باید مطرح کنیم. آیا ماهیت حکومت انگلستان البته بریتانیا مُرد، انگلستان مانده. یک کشور آزادی خواه، انسان دوست، مدافع بشریت، مدافع حقوق مردم است؟ یا یک کشور استعمارگر جنایتکار، آدم کشی متجاوز. یک تحلیل در سطح جهان داریم. کارنامه انگلستان را در آسیا و افریقا و جنایاتش در هندوستان و جاهای دیگر باید بررسی شود. آن سهمی که ما ایرانی ها داریم، گاهی از زبان برخی از اندیشمندان

ص: 53

و محققین ما با عنوان اینکه باید حرف علمی باشد، باید حرف درست باشد، بخش اعظم تاریخ را انکار می کنند. اخیراً من دیدم یک آقایی که هم خیلی تاریخ نمی فهمد مطلبی در مورد خانم لمبتون نوشتند در چهل صفحه. از یک جاسوس حرفه ای خائن این مملکت، یک محقق ترسیم کرده. در اینکه خانم لمبتون، آقای ادوارد براون، سرپرسی ساکس، هر کدام از این چهره های انگلیسی، یک چهره تاریخی محقق دارند شکی نیست. پژوهشگرند اما آیا آقای ادوارد براون برای انسان دوستی و فرهنگ ایران به این منطقه آمد؟ آیا خانم لمبتون برای خدمت به این مملکت آمد؟ چرا به کارنامه اینها اشاره نمی کنیم؟ چرا جنایات سرپرسی ساکس را مطرح نمی کنیم؟ فقط به آن تاریخ ایران باستان و تاریخ ایرانش بسنده می کنیم. این نوعی خیانت به تاریخ نسلهای ایران است که از مشروطه تا به حال ادامه داشته. منابع تاریخی ما در دانشگاه هایمان یا ارجاعاتشان عموماً منابع غربی است. شاید محققین ما به اسناد دسترس نداشتند. شاید به خودشان زحمت نمی دادند. محتملاً بینششان مشکل داشته، شاید هم همه اش. ولی آنچه مسلم است، بیش از صد سال به ما دروغ گفتند. تاریخ را وارونه نوشته اند. تاریخ را تحریف کرده اند. به نام علمی، به نام دانشگاهی، به عنوان پژوهشهای عمیق، بخش اعظم تاریخ را نگفتند. الآن استاد اینجا نشسته اند، سرپرسی ساکس را می شناسند. جنایاتی که در جنوب مرتکب شد. بیاید آن بخش را اول بگوید، بعد بگوید خاطراتی هم نوشته، یک کتاب هم در مورد اسلام و تشیع نوشته. انگلستان که دوره ناصری رود کارون را به توپ بست و بسیاری از هموطنان ما را به قتل رساند. من این را جنایت کار نگویم؟ انگلستانی که متجاوز بود در جنوب و آن همه مرتکب جرم و جنایت شد، سکوت کنیم؟ انگلستانی که در دوران نهضت جنگل رشت را بمباران کرد. آیا مورخین نباید آن را بیان کنند. مسلماً انگلستان اسناد خودش را منتشر نمی کند. اگر منتشر کند سند جنایتش است. اگر منتشر کند ما می توانیم دعوی حقوقی داشته باشیم. اینکه دو عدد سند احتمالاً BBC یک جا اشتباه کرد. احتمالاً یعنی چه؟ آیا BBC برای رشد فرهنگی و سیاسی این مملکت تأسیس شد؟ من متأسف شدم آقای تفرشی مسئله جنایت رژیم پهلوی را در 15 خرداد مطرح نکرد. مواضع BBC در آن دوران چه بود؟ من نمی دانم چرا مورخین ما می ترسند حقیقت را بگویند. چرا شرم دارند؟ اگر من مسلمانم به حکم اینکه یک اجنبی به مملکت اسلامی تجاوز کرده باید علیه انگلستان باشم. اگر یک انسان ملی هستم، مدافع مملکت خودم هستم، مدافع حدود و ثغور این مملکت هستم، به عنوان یک انسان، به عنوان یک ایرانی، باید علیه استعمار مبارزه کنم. این چه وضعیتی است که در جامعه ما به وجود آمده که طرف نه ملی است نه مسلمان. تحت تأثیر آن منابع قرار می گیرد. خب بیاید بگوید آن جنایاتی که مرتکب شد چی بود؟

ص: 54

قرارداد 1919 وقتی که شکست خورد و رضاخان را آوردند، دولت مدرن یعنی چه؟ رضاخان نه یک تحصیل کرده بود، نه یک نظامی آگاه بود. یک قزاق بی سواد در پشت خط یک جریان فراماسونری بود. بازگشت به ایران باستان ربطی به رضاخان ندارد. کشف حجاب، آن همه جنایات، ربطی به رضاخان ندارد؟ به قول برادرمان عادی است؟ دو تا جاده هم درست کنند. چرا نمی آییم جریان فراماسونری را که قبل از دوره ناصری در اینجا فعال شد مطرح کنیم. آیا آنها هم انسان دوست بودند؟ برای رشد انسانیت و جامعه ما حرکت کردند. اگر واقعاً ماهیت انگلستان این است، شاید حرف بعضی از آقایان یک مقدار درست باشد ولی مقداری بینش تاریخی داشته باشید. مقداری ماهیت حکومتها را بشناسید. آقای رضاخان هم جنایت کار بود هم خیانت کار. جنایت کار بود چون آن همه آدم کشت. به انواع و اقسام خیانتکار بود. وابسته به استعمار انگلیس بود از این دولت مدرن در نمی آید. دولت مدرن یک دولت ملی است. از درون جامعه برمی خیزد. از فرهنگ جامعه متولد می شود. یک کپی از انگلستان، یا از اروپا چهار تا فراماسون یا وابسته آوردند. اینکه نمی شود دولت مدرن. چرا مباحث را تحریف می کنید. چرا حقیقت را به جامعه نمی گویید.

عباس سلیمی نمین: سپاسگزارم. وقت رسماً تمام شده.

قاسم تبریزی: ببخشید من دو جمله بگویم. شاید مشکل اصلی در این باشد؛ در جامعه ما که در طی این سی سال مراکزی به نام انگلیس شناسی، امریکاشناسی، اسرائیل شناسی نداشتیم. اگر آن مراکز پدید بیاید، متخصصین ما با توجه به منابع و مآخذی که خودمان داریم، می توانیم به سامانی در عرصه تاریخ برسیم. باید مراکز تخصصی تأسیس شود. هیچ وقت انگلستان اسنادش را نمی دهد. بی خود هم آنجا نگردید. منتر هم نباشید.

یکی از حاضرین (نوه رئیسعلی دلواری): من می خواهم فقط سؤال بکنم. ما از خودمان گذشته ایم «یا ایها الذین آمنوا لم تقولون مالا تفعلون» آن کارهایی که نمی کنید نگویید «فَسیروا فی الارض فَنظرْوا کیف کان عاقبه المکذبین » دروغ، دروغ است. BBC غلط می کند که یک کلمه راست بگوید. همه اش دروغ است. انگلیس غم هیچ کس را نمی خورد. مودت مال مسلمانهاست. مودت مال ایرانیهاست. آقایان دانشگاهی، آقایان آکادمیک این حرفهایی که می زنید مظلمه دارد، اگر حقیقت نباشد. آقای تفرشی شدیداً از انگلیس دفاع کردند. من دلم می خواست که بنویسند استعمار انگلیس دم بریده در ایران، ننویسید ایران استعماری. بعد ایشان بیایند دقیق دفاع کنند. من نوه رئیسعلی دلواری هستم. من را اگر تکه تکه ام کنند از ایران و از اسلام و از حقیقت و از مودت و از دوستی عدول نمی کنم. والسلام.

ص: 55

یکی از حاضرین (سئوال کننده): سؤال من به این شرح است. زمانی که ناصرالدین شاه امیرکبیر را به کاشان برد و می خواست به هلاکت برساند، این معممین ما که نفوذ شدیدی در دستگاه های دولتی و ناصرالدین شاه داشتند چرا اقدامی نکردند که شفاعتی باشد و این را از مرگ و قتل نجات بدهند. چرا در آن زمان که آیت الله میرزای شیرازی بزرگ که در مورد تنباکو دستور دادند چرا در مورد ایشان اقدامی نکردند.

یکی از حاضرین: من صحبتهایی را که شنیدم این بود که رضاخان را همین جوری انگلیسها پیدایش کردند و آوردند. یکی از چیزهایی که برای من مشهود است اینکه تا اینجا که من می دانم احمدشاه حاضر نشد قرارداد دارسی را تمدید کند. اینها مجبور شدند یکی را بیاورند که این کار را انجام دهد. چون اگر محدود می شد به دوران شصت ساله، هیچ چیز گیرشان نمی آمد. باید دائم کاری می کرد که به 1994 می رسید. شش سال اضافه می شد. نکته بعد اینکه من نفهمیدم، اینجا همه جور صحبت شد. در مورد صنعت نفت ما و شرکت نفت و قرارداد نفتی هیچ گونه صحبتی نشد. اشاره های خیلی مختصری در کار رفت و یکی از مسائل اساسی ما مسئله استعمار انگلیس در مورد صنعت نفت ما بوده که چون من پنجاه سال پیش در این جریان وارد بودم، می دانم که چه کردند. آیا به نظر شما نمی رسد که این استعمار قبلی و این استعمار جدید امریکایی با نفوذی که در اساسی ترین مراکز اقتصادی مملکت ما مثل نفت و مثل اقتصاد مملکت ما دارند، هنوز همان کار استعماری را انجام می دهد؟ یعنی می خواهم بگویم که ما الآن عاری از استعمار هستیم یا هنوز این مسئله ادامه دارد و به نوع دیگری ادامه دارد.

یکی از حاضرین: من می خواهم مطلبی اضافه کنم. من معتقدم متهم خودش ادعا کرده ما هم پذیرفتیم او گفته که استعمارگریم و، دور هم جمع شدیم که بگوییم انگلیس استعمارگر بوده. متهم خودش پذیرفته من استعمارگر بوده ام. مشاور امنیتی آقای گردون براون هفت، هشت ماه قبل در تهران بود. وقتی برگشت در روزنامه مقاله ای نوشت و گفت: مردم ایران می گویند هر چه هست زیر سر ماست. وزیر فعلی انگلستان اعتراف می کند [نامفهوم] ولی در ذهن ایرانیها این طور نقش بسته. در پی این جفری آدامز، سفیر انگلستان در تهران در یکی از مصاحبه هایش، با روزنامه کارگزاران (بود فکر کنم)، نوشتند من آمده ام که ذهنیت منفی ایرانیها را عوض کنم. اینکه می گویند همه چیز زیر سر ماست نه آقا همچنین چیزی نیست. ما خیلی هم خوبیم. آمدیم که فلان کنیم و چنان کنیم. در سفارت انگلیس باز است به روی همه. آیا همچنین چیزی هست؟

ص: 56

یکی از حاضرین: من هم به فرمایش آقای تفرشی که گفتند این طوری نیست که انگلیسیها در بردن و آوردن حکومتها دخالت اساسی نداشته، اعتراض دارم.

سیدمجید تفرشی: گفتم که تصمیم گیری، که کشور در آن دخالت نداشته باشد.

عباس سلیمی نمین: ایشان گفتند که انگلیس برای ایجاد یک جریان در داخل کشور ایران برنامه ریزی نکرده، من جمله آوردن دولتها.

یکی از حاضرین: آوردن و بردن. این عبارت را داشتند. من اخیراً یک سند دیدم که قبل از این از قول امام شنیده بودم که ایشان فرمودند رادیوی هند اعلام کرد ما آن را آوردیم ما آن را بردیم. انگلیسیها در رادیوشان گفتند. با اینکه امام فرموده بودند، در ذهن من بود. تا اینکه چند وقت پیش سندی پیدا کردم که ان شاءالله منتشر خواهد شد. در این سند BBC فارسی نبوده، BBC انگلیسی در شهریور 1320 آمده آن را به فارسی ترجمه کرده. عین همان سند را با هواپیماهای انگلیسی در سراسر کشور پخش کردند. به زبان فارسی یعنی از قول رادیوی BBC خیلی راحت گفته ما او (رضاخان) را آوردیم الآن هم او به ما پشت کرده ما او را داریم می بریم. این عبارت داخل همان سندی است که منتشر می شود.

سیدمجید تفرشی: من این سند را دیدم و دارم این سند را، احتیاجی نیست.

یکی از حاضرین: ایشان فرمودند انسان دوستی این همه داستان و کتاب و سند راجع به مبلغهای دینی و میسیونرها که در پوشش کارهای خدماتی اهداف خودشان، نمی گویم استعماری یا سیاسی، اهداف خودشان را دنبال می کردند. همین پریروز رادیوی BBC در سایت BBC زده بود که در تاجیکستان یک سازمان میسیونری وابسته به امریکا 150 تاجیک را مسیحی کردند. از راه همین دوستت دارم و خدمتت می کنم.

دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی: اجازه می فرمایید؟ این همکار محترم به کلی صحبتهای من را تحریف کردند. مگر من نمی دانم که انگلستان در قرارداد گلستان دست داشت و به نفع روسیه کار کرد. در قرارداد ترکمانچای دست داشت. در قتل امیرکبیر دست داشت. به شهادت کتاب آقای آدمیت چه جنایاتی مرتکب شد. در آوردن رضاخان دست داشت. در بردن او دست داشت. در کودتای 28 مرداد دست داشت و بعد مرکز اینتلیجنت سرویس از نیکوزیای قبرس بیرونش کرده بودند. تلگراف زده بوده به سفارت انگلیس که مصدق باید به سه سال زندان مجرد و بعد تبعید در احمدآباد محکوم شود و دکتر حسین فاطمی باید اعدام شود. مگر اینها را ما نمی دانیم. مگر آقای جمیزبیل در کتابش به عنوان شیرو عقاب ننوشته که انگلیس بانی و همه کاره کنسرسیوم نفت بود. 24 میلیارد بشکه نفت ایران را در عرض 25 سال بعدی برد به قیمت بشکه ای یک دلار و 70 سنت که سهم ایران در حدود 50 سنت در هر بشکه می شد که

ص: 57

الآن چقدر است؟ 70 دلار است یا بیشتر.

مگر اینها را من نمی دانم؟ در چنین بحث جدی که این چاپ خواهد شد،حیف است مسائل کوچکی را که ارزش ندارد با هم قاطی بکنیم. این سطح کار خودمان را پایین می برد. من منظورم این بود والا نه دفاع از استعمار انگلیس. این چه عادتی است که ما داریم که اگر با یک نفر خوب نیستیم می گوییم زنش هم آن کاره است. خواهرش هم نمی دانم فلان است. من اعتقادم این است که در حد خودمان تحقیق کنیم و در حد خودمان اگر عیوبی هست بگوییم و اگر حسنی هست یا اصلاً نگوییم، و صحبتش را نکنیم یا اگر واقعاً آدم منصفی هستیم چرا به عنوان پانویس بگوییم این کار را هم کردند.

عباس سلیمی نمین: خیلی ممنون و متشکر.

دکتر احمد نقیب زاده: اولاً دولت مدرن متضمن هیچ فضیلتی نیست که شما بگویید چون گفته دولت مدرن، پس خوب است یا بد است. وقتی هست که شما در رادیو تلویزیون یا در کلاسهای درس می خواهید احساسات ملی و مذهبی به بچه ها القا کنید، که [البته] امری واجب و خوب است.آن بحثی جداست. وقتی بحث علمی است، با حب و بغض نمی شود. من پسر رئیس علی دلواری هستم. هر که می خواهی باش. اگر دارید بحث می کنید باید که دلایلش [را] هم بگویید. دنیا چهارصد سال است که تقسیم شده به بالا و پایین. شما چی را دیگر می خواهید ثابت کنید. این استعمار بود چون شما ضعیف بودید آنها قوی بودند. آمدند استعمار کردند. اگر شما این طوری بودید شما هم این کار را می کردید. کمااینکه می بینید وقتی قدرت می گیریم مداخله هم می کنیم. دیگر اینها بحث ندارد که شما باید ببینید چگونه این آثار را می توان برطرف کرد. یا چگونه می شود راهی پیدا کرد که ما از این حالت خارج بشویم. با این بحثها و حب و بغضها هم نمی شود. حالا شما بایستید آنجا صد سال هم فحش بدهید به انگلستان کمااینکه در این داستانهایی که می گویند، می گویند مدتها پول می دادند برای روضه خوانی که برود به انگلیسیها فحش بدهد بعد یک روز هم گفتند که حالا امروز برو بگو انگلیسیها خیلی آدمهای خوبی بودند. من اشتباه می کردم. شاهد بحث بنده هم این است که الآن فرقی با دوره پهلوی از نظر اقتصادی، از نظر ساختار قدرت [نکرده]. وابستگیها هست. نه صنعت رشدی کرده، بلکه نمی گذارند. نه سایر چیزها. حالا مردم قبلاً نماز نمی خواندند حالا می خوانند. بسیار خب. خوب کاری می کنند ولی شما وضعیت را نتوانستید هنوز عوض کنید. بگویید ما از حالت پیرامونی خارج شدیم وارد حالت مرکز شده ایم. داریم می شویم. داریم این تلاش را می کنیم. ولی من این را بعید می دانم که اگر یک انقلاب جهانی صورت نگیرد و این ساختار به هم نخورد ما یک نفره بتوانیم این کار را بکنیم.

ص: 58

دیگر پس بحث علم و اینها چیست؟ علم تاریخ چیست؟

عباس سلیمی نمین: خیلی ممنون. اگر اجازه بدهید من به عنوان ناظم، مداخله جزئی هم بکنم. جناب آقای نقیب زاده فرمودند که در گذشته با الآن هیچ فرقی نداشته. لااقل خاطره های آقای ابتهاج را اگر جناب آقای نقیب راده مطالعه ای بفرمایند، آقای ابتهاج می گوید که در دوران پهلوی دوم وقتی که سد کرج را امریکاییها داشتند می ساختند حالا خارج از مناقصه بود و آن را بسیار پرهزینه می ساختند، ما برای اینکه هیچ ورودی در مورد بحث تکنولوژی سدسازی پیدا نکنیم، امریکاییها حتی ناظر مالی ما را هم با فشاری که به محمدرضا پهلوی آوردند از آن مجموعه اخراج کردند. ایشان اعتراف می کند که ما در زمینه سدسازی هیچ نمی دانستیم و امریکاییها هم اصرار داشتند که ما هیچ ندانیم؛ اما امروز ما یکی از بزرگ ترین کشورهای دارنده تکنولوژی سدسازی هستیم در حالی که خیلی هم زمان نمی گذرد از زمان پهلوی دوم. در زمینه های مختلف می شود این مطلب را اشاره کرد. بنابراین همین طور که خود آقای نقیب زاده هم اصرار دارند، بحث را مقداری مستندتر و مقتن تر کنیم. لطفاً این گونه حکم نرانیم.

دکتر احمد نقیب زاده: برای اینکه صنعت جهان هم پیشرفت کرده است.

عباس سلیمی نمین: آن پیشرفت کرده یک بحث دیگر است. ولی الآن ما یکی از بزرگ ترین کشورهایی هستیم که تکنولوژی سدسازی داریم. در زمینه های مختلف دیگر هم بحث داریم. بنابراین در دوران پهلوی وقتی که استقلال نداریم، هیچ نداریم. وقتی استقلال داریم طبیعتاً می توانیم. یعنی من البته در دوران کیهان هوایی هم بازدیدی از مرکز مطالعات آب داشتم. در زمینه پروژه های آب باید یک مدل کوچک ساخته شود و چند سال روی این مدل کار کنند. کارشناس می گفت در ارتباط با سد کرج حتی این مدل را در ایران نساختند و این مدل را در خود آمریکا ساختند که هیچ کس در ایران کمتر اطلاعاتی از این قضیه پیدا نکند. چرا؟ چون آنجا ما استقلالی نداریم. نه اینکه مثلاً حالا در زمینه تکنولوژی استقلال داشته باشیم. آقای ابتهاج که می دانید از نظر کارشناسی نسبت به سایر وابستگان دوران پهلوی، استقلال شخصیتی دارد. او متعرض این مسئله است که ما به لحاظ استقلال در چنین وضعیتی هستیم که نمی توانیم حتی به لحاظ مالی برای پرداخت هم نظارتی داشته باشیم. این در مورد نفت هم هست. آقای ابتهاج می گوید به رئیس شرکت [...] به ایشان می گوید که من گفتم ما یک طرف قضیه نفت هستیم. قرار است یک درصدی را شما در مورد ما پرداخت کنید. خُب ما باید بدانیم شما چند بشکه می برید که بر اساس آن محاسبه کنیم که چقدر سهم ماست. و باید دفاتر شما را بازدید کنیم. این از پهلوی دوم است. او می گوید مگر این که پشت گوشت را ببینی، دفاتر میزان صادرات ما را ببینی. در اینجا ما این را این جوری وانمود

ص: 59

نکنیم که آنجا هم همین طور بوده. الآن هم همین جوری است. هیچ فرقی نکرده. بنابراین اصلاً ملت ما هیچ دستاوردی نداشته. واقعیتهای فراوانی را من می توانم بر اساس مستنداتی از کتابهای وابستگان رژیم پهلوی بگویم و تفاوت کسب استقلال را در مورد ملت ما به صورت مستند بیان کنم. ببخشید. به عنوان ناظم فقط جمله معترضه گفتم. عذرخواهی می کنم. بفرمایید.

مجتبی سلطانی: نکته ای را تذکر بدهم که مواضع دیدگاه های میهن دوستانه و استقلال خواهانه و ضداستعماری آقای دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی را ما خوانده ایم و شنیدیم. سوءتفاهمی از صحبتهای ایشان حاصل شده بود که این سوءتفاهم با این صحبتها رفع شد. والا اصلاً بحث هم زیر سئوال بردن دیدگاه فکری ایشان و کلیت نظریات ایشان نبود. اما در تحلیل و تبیین وقایع تاریخی نمی توانیم مسئله را انتزاعی ببینیم. یعنی زمینه ها و بسترها، انگیزه ها، اهداف و آثار رفتار و عملکردها را، همه را بگذاریم کنار بعد بگوییم او هم انسان است. وقتی شد انسان، انسان انتزاعی در بحث فلسفی و انسان شناسی دیگر ربطی به استعمار انگلستان ندارد. ما نمی توانیم دچار این استاندارد دوگانه ای بشویم که در دنیا هست. شما در غرب به هیچ وجه نمی توانید از یک پروژه انسانی نازیها صحبت کنید. در مورد بعثی ها به شما اجازه می دهند که بگویند صدام هم بیمارستان ساخت، جاده ساخت؟ یا اجازه می دهند بگویند طالبان امنیت را برای مردم افغانستان آورد؟ طالبان تروریست است. اینجا نمی گویند طالبان آدم بودند. آنها هم بالاخره سیاستمدارهایی داشتند. احساسات داشتند. یک جاهایی دلشان می سوخت. خدمت می کردند. یا بعثیها هم کلی بیمارستان ساختند. مثلاً دزدها را می کشتند. نانوای گرانفروش را مثلاً صدام در تنور می انداخت. مثلاً آبادی برای مردمش درست می کرد. نازیها میلیونها خدمات بهداشتی، جاده سازی و مدرسه سازی در خیلی از جاها حتی در مناطق اشغالی شان کردند. ولی شما اگر در مورد نازیها یک کلمه بگویید که هیتلر هم آدم بوده یا دوستان هیتلر هم انسان بودند گاهی وقتها عواطف انسانی داشتند، در مقابلتان می ایستند. ما اینجا بحث در مورد معنا و ماهیت روح انسانی و احساسات انسانی نداریم که بیاییم اینجا جاسوس انگلیسی را که کارهای خیریه ابزار کارش است، تظاهر به انسان دوستی شیوه اش هست و آموزش دیده که از طبابت به عنوان وسیله ای برای نفوذ و جاسوسی و نابود کردن سرنوشت همان مریض استفاده بکند، در موقعیت یک انسان عادی بررسی کنیم. از دیدگاه او این مریضی که الآن دارد مداوا می شود، در واقع قربانی بعدی است. درست مثل گوسفندی که آب به او می دهند، قبل از اینکه سرش را ببرند. جامعه استعمار زده هم بایستی اول پروار بشود تا قابلیت استعمار و استثمار داشته باشد. اگر جاهایی قرار است از سرزمینش استفاده بشود خب

ص: 60

باید کوچانده شوند. اگر قرار است همانها وظیفه نگهبانی از منافع دولت فخیمه را پیدا بکنند، باید نان و آبشان برسد و بیمارستان هم بگذارند که وقتی تفنگ بر دوششان می گذارند که از خطوط لوله نفت دولت فخیمه در مقابل استقلال طلبها یا راهزنان حفاظت بکنند، آنها باید جان داشته باشند تا بتوانند بجنگند و از تردد انگلیسیها حفاظت کنند. تا سرباز برای پلیس جنوب درست بکنند. تا جاسوسی از هم وطنان خودشان بکنند. بله انگلیسیها هم خیلیها را انتخاب می کردند و می فرستادند کشور خودشان برای تحصیلات دانشگاهی که بعداً به عنوان نخبگان برگردند و دولت مدرن را برای تداوم منافع انگلستان شکل بدهند و تقویت کنند و تداوم ببخشند. بنابراین در تحلیل عملکردها و رفتارها باید حتماً به زمینه ها، بسترها، آثار، اهداف، توجه کنیم. اینجور نیست که بگوییم ما اینجا نیت خوانی نمی کنیم و با نیت ها کاری نداریم. به آثار کاری نداریم. باید دید که یک واقعه در چه زمینه تاریخی رخ داده و واقعاً هم این بحث ها برای حفظ و تقویت حافظه تاریخی جامعه ما مفید است که نشان بدهد اینها چه روشها و شیوه هایی برای حرکتهای استعماری داشتند و الآن مجدداً با حفظ همان روحیه و رویکرد استعماری منتها با شیوه های جدیدتر و پیچیده تر دارند همان آرزوهای خودشان را پی گیری می کنند.

سیدمجید تفرشی: من با صحبتهای جناب آقای تبریزی با قسمت آخرش کاملاً موافقم. صددرصد. شاید اگر بشود می گویم 200 درصد. جمله ایشان را می خوانم، خیلی جمله درستی بود. گفتند شاید مشکل اصلی ما در این باشد که مرکزی به نام اسرائیل شناسی، امریکایی شناسی و انگلیسی شناسی نداریم. من هم با این موافقم. چون اگر چنین مرکزی داشتیم، شما این جوری صحبت نمی کردید. در مورد کلمه انگلیس و بریتانیا من توضیح واضحات خدمتتان بگویم که بریتانیا نه چیز مثبتی است نه منفی. انگلستان یک قسمت از یک کشور است به نام United kingdom که چهار تا کشور است. انگلستان، ولز، ایرلند شمالی و اسکاتلند. نه فحش است نه تعریف. یک چیز تکنیکال است. شما یا باید بگویید United Kingdom یا بریتانیا. انگلستان یک تیکه از آن کشور است. من نمی دانم شما این حرفها را از کجا می آورید که بریتانیا مرده. بنده نه نوکر انگلیسم. نه نوکر کشور دیگر. یک چیز تکنیکالی ساده است. هر بچه مدرسه ای هم متوجه می شود. بحث دیگر اینکه من راجع به BBC و 15 خرداد و انقلاب صحبت دارم. اگر هم بخواهند خدمتتان می گویم. خیلی هم بحث دارم. متأسفانه وقت نبود. اینکه وقت نبود تقصیر بنده نیست. متأسفانه ما در تاریخ نویسی کشورمان مشکل داریم. مثال می زنم که بفهمید چقدر ما گرفتاری داریم. من اخیراً مقاله مفصلی در حدود شانزده هزار کلمه که خیلی طولانی بود به صورت کتاب هم قرار است چاپ بشود،

ص: 61

راجع به اعاده حاکمیت ایران بر جزایر خلیج فارس چاپ کردم. جزء مطالبی بود که به خاطر مسئله منافع ملی ایران یک نفر به من زنگ زد در لندن، می گوید شما این مقاله را نوشته اید تا برای رژیم جمهوری اسلامی آبرو کسب کنید. سرنگونی رژیم را مردم فراموش کنند. پشت رژیم متحد شوند. برای جزایر. فردایش یکی دیگر به من زنگ زد. می گوید شما کلک زدید به جمهوری اسلامی به نام حاکمیت جزایر از حکومت شاه تعریف کردید. من نمی دانم کدام یک از اینها درست است. شاه کار خوبی کرده که جزایر را برگرداند. نمی دانم اگر هر دویش درست است که واویلا بر من. اگر هیچ کدام درست نیست نمی دانم. در مورد BBC همین جا صحبت کردم. الآن یقه من را ده نفر گرفته اند که چرا شما BBC را پدرش را درآوردید. سیاه نمایی کردید. ایشان و عده ای می گویند نوکر BBC است. نوکر استعمار است.

عباس سلیمی نمین: نه هر کسی از ظن خودش یار شما شد.

سیدمجید تفرشی: اظهارنظر آزاد است ولی ببینید اینکه ایشان می گوید راجع به 15 خرداد و انقلاب صحبت نکردید. بنده هم چند سری مطلب دارم. راجع به آن موضوع و غیر از اینکه به شما دادم 50 صفحه هم نداده، دارم.

فقط این نوع نگاهی که همه دنیا را ببینیم به خیانت و جنایت و دروغ گویی و تهمت، این جوری نمی توان دنیا را با خودتان همراه کنید. تاریخ نویسی گفتمان خودش را دارد. با فحش و دری وری و زنده باد و مرده باد نمی شود تاریخ نوشت. روزگاری شاید می شد. ولی الآن نمی شود. قربانت بروم. متشکرم.

قاسم تبریزی: عرض کنم که احتمالاً همایش ما پیرامون تاریخ ایران و استعمار انگلیس بود. یعنی دقیقاً یک موضوع تخصصی است که در طی سیصد سال، دویست سال گذشته از جانب انگلستان چه بلاها و مظالم و جنایاتی بر این مملکت وارد شد. این موضوع روشن است. پس موضوع روشن را آدم تحریف نمی کند. حالا دیگر این عنوان را حداقل نگه دارید که عنوان گم نشود. موضوع دوم. چرا از بیان حقایق فرار می کنیم. انگلستانی که در همه امور سیاسی، فرهنگی ما در اینجا دخالت کرده، دخالت نه در حد اینکه حالا پایش را گذاشته روی فرش ما از آن طرف دنیا آمده، آدم کشته. توطئه کرده، جنایت کرده، انواع و اقسام خیانتها را کرده، اگر ما این را بیان کنیم علمی نیست؟ این شعار است؟ چرا به عنوان شعار و با این بهانه زبانها و قلمها را ببندیم. آقای تفرشی ببخشید چون من با ایشان کمی دوستم، یعنی بودم.

سیدمجید تفرشی: یادم نمی آید البته.

قاسم تبریزی: بله بودم. عادی است که در انگلستان اسناد را بهش ندهند. اما خودش به عنوان یک ایرانی، یک بینش تاریخی دارد. جامعه خودش را می شناسد.

ص: 62

تاریخ را خوانده، می فهمد بر سر این مملکت چه آمده. حداقل BBC را گوش کرده. درباره منافع، اقتدار ملی، وحدت ملی، فرهنگ ملی ایران از جانب BBC چه ضرباتی وارد شده، این را که می توانید تحلیل کنید. اینکه احتمالاً BBC مستقل بود، احتمالاً آقای مجتبی مینوی چه جوری بود، تاریخ نمی شود برادر من. در دوران این دویست ساله اینجا ما توقعمان این است که جناب آقای [...] گفتند من با این مسائل موافقم. جناب آقای مهدوی بیاید سرپرسی ساکس را معرفی کند. در تعیین مرزهای ایران چه خیانتهایی کرد. به عنوان پلیس جنوب چه جنایتی مرتکب شد. ما می خواهیم این را بگوییم. حالا عیب ندارد بگوید دو تا کتاب هم نوشت. حالا چقدر هم تحریف کرد. چقدر تحریف نکرد. وقتی که ما می گوییم استعمار انگلیس، مشخص است. یعنی اول نه اینکه پیش داوری کردیم. جنایت را لمس کردیم. دیدیم. خواندیم. نقل قول از پدران و نسلهای گذشته منتقل شده. نامه های علمای ما در بیان این جنایات هنوز هست. خاطراتشان هنوز در اذهان هست. بعد این مسائل در اینجا واقع شد. من بروم انگلستان، اروپا بگردم. شاید چیزی پیدا کنم یا آقای ادوارد براون چیزی بگوید یا خانم لمبتون حرفی بزند. آن درست دشمن من است. در برابر من است. این توهم نیست. این یک واقعیت تلخ تاریخ است. شاید اشکال کار در نگاه، همین نداشتن بینش تاریخی است. یا تفاوت بینش تاریخی است. من اگر به منافع ملی خودم نگاه کنم، به مملکت خودم نگاه کنم، دوست و دشمن خودم را می توانم بشناسم. فرض کنید ما مسلمان هم نبودیم. به عنوان یک ایرانی، کشور ما از طرف یک دولت متجاوز از آن طرف دنیا، که نه همسایه ما بود، نه هم مرز بود، نه شریک بود، از آن طرف آمده اینجا و مردم ما را بمباران کرده. به توپ بسته، رفته رشت مردم را قتل عام کرده. این است که من فکر می کنم اگر با این نگاه باشد، مقداری تعدیل در نگاه افراطی آقایان پدید می آید.

عباس سلیمی نمین: من توضیحی در زمینه بحثها بدهم. چون سوءتفاهمهایی ایجاد شد. حالا گاهی دوستان با لحن تندتر، کندتر در مورد اظهار نظریات همدیگر بحث هایی را مطرح می کنند. این به معنی متهم کردن نیست. ما در یک محیط علمی هستیم. شاید غفلتها را به همدیگر یادآور بشویم. که ما از فلان موضوع غفلت کردیم. کمااینکه آقای هوشنگ مهدوی هم می گویند از بعضی از خدمات انگلیس غفلت نکنیم. درست است انگلیس جنایات زیادی در ایران انجام داده اما خدماتی هم در ایران داشته. یک تذکری است که می تواند مورد نقد عالمانه قرار بگیرد. و این تذکر رد بشود یا پذیرفته بشود. بنابراین اگر شما این فرمایش آقای مهدوی را نقد کردید به معنی این نیست که آقای مهدوی را در موضع اتهام طرفداری از انگلیس قرار دادید. بعد بلافاصله خواهند گفت آقای مهدوی چون قبلاً در سفارت ایران در انگلیس بودند مثلاً به این

ص: 63

دلیل است. نه اینجا محیط علمی است و این انتقاد اگر مطرح می شود فقط تذکر است برای برادر ارجمندمان. منتهی ما در مورد این قضیه فوری نیاییم سابقه هم برایش درست کنیم. بگوییم آقا چون دوستمان در لندن هستند حتماً مثلاٍ بحثش جهت گیری و دلیلی دارد. لااقل اینجا نباید از فرمایش عزیزان چنین استنباط بشود که دارند متهم می کنند چون این، بحث فکری را محدود می کند یا برای دوستان محدودیت ایجاد می کند. اینکه نظرشان را بدهند. بگذارید نظریات مطرح بشود. و ما در ارتباط با آن از عمق بینش یک فرد آشنا بشویم و بعد نظریات مختلفی را گردآوریم. اگر برای همدیگر ایجاد محدودیت کنیم طبعاً بحث فرمایشی خواهیم داشت. من با این تذکر امیدوارم دوستان به دل نگیرند. یا تصور نکنند که در محیط دانشگاه قصدی برای برچسب زدن به فردی بوده ولو اینکه در ارتباط با اظهارنظرها مقداری جانب دقت رعایت نشده باشد.

یکی از حاضرین: من یک سئوال دارم. در مورد دوست محترممان، استاد محترم جناب آقای تفرشی که در مقاله شان نکته ای گفتند که BBC در اخبارش معمولاً 99درصد

سیدمجید تفرشی: گفتم خودشان می گویند، من نگفتم.

یکی از حاضرین: حالا به هر جهت 99 درصد

سیدمجید تفرشی: نه من گفتم خودشان می گویند. این مهم است.

یکی از حاضرین: 99 درصد راست می گویند برای یک دروغ بزرگ. این یک نکته، دوم اینکه، هر کس در تاریخ برای خودش نگرشی دارد. من به عنوان یک دانشجو به عنوان کسی که می خواهم تاریخ را مطالعه کنم. اولاً به قول کسانی که گفتند 99درصد دروغ است. آن یک دروغ را از کجا آوردند. کدامها است. این یک نکته. دوم در مورد روشها. آقای دکتر نقیب زاده فرمودند که ما از روشهای شناخته شده استفاده می کنیم در نوشتن تاریخ.

سیدمجید تفرشی: نمی کنیم.

یکی از حاضرین: من می خواستم این روشهای شناخته شده، و شناخته نشده را بیان کنند.

یکی از حاضرین: اگر مقداری منصفانه قضاوت کنیم و کلاهمان را قاضی کنیم. فرض بفرمایید بنده رساله ای نوشتم، مقاله ای نوشتم به خصوص در مملکت ما که قانون کپی رایت وجود ندارد، حتی فیلمنامه را از همدیگر می دزدند. اگر شما خودتان در رأس شرکتی باشید، تکنولوژیست باشید. همان طور که خودتان گفتید، سدسازی یا هر چیز دیگری مسلماً برایش زحمت بکشید و تحصیل کنید آیا اجازه می دادید بیایم

ص: 64

بالای سرتان بایستم و تکنولوژی را که شما برایش زحمت کشیده اید به راحتی از شما بقاپم و ببرم کپی بکنم؟ که یعنی اگر این را بخواهیم مورد حب و بغض قرار بدهیم موضوعیتی نخواهد داشت.

یکی از حاضرین: خیر من چیز دیگری می خواستم بگویم.

یکی از حاضرین: من خودم، تا الآن سه مطلب از مرا به زبان دوستانه قاپیدند، بردند و در رسانه ها قاپیدند، بردند. از دوست خود من فیلمنامه دزدیدند و از رویش فیلم درست کردند. منظورم این است که اگر این را می خواهیم مبنا قرار دهیم.

عباس سلیمی نمین: من آن را مبنا قرار ندادم. من توضیح دیگری دادم.

یکی از حاضرین: شما در پاسخ حب و بغضها فرمودید. اصلاً منظورم شخص شما نیست. تأکید می کنم به هیچ عنوان نیست. استاد تفرشی می توانند جواب بدهند. خود شما می توانید جواب بدهید. منظورم این است اگر آقای ابتهاج آن موضوع را فرمودند. اگر شخص آقای ابتهاج هم رئیس شرکتی بودند اجازه می دادند شخصی بیاید بالای سرش نگاه کند و آن ایده را ازش بگیرد.

عباس سلیمی نمین: اصلاً من به این منظور نگفتم که مورد اتهام قرار بدهم که چرا امریکاییها بخل می ورزند. می خواهم بگویم که در دوره پهلوی دوم ما در شرایطی بودیم که هیچ آگاهی نسبت به این موضوعات نداشتیم. اما امروز در این موقعیت قرار داریم. فقط این مطلب را گفتم. یعنی می خواهم بگویم بر اساس سندی از رئیس برنامه و بودجه ای که مورد وثوق امریکاییها بود، که بعد از کودتای 28 مرداد روی کارآوردندش، او چنین چیزی را بیان می کند که ما در ارتباط با سدسازی هیچ نبودیم. اما الآن امروز از نظر تکنولوژی [به درجاتی رسیده ایم]، یعنی آنها هم نمی خواستند چیزی را به ما منتقل کنند. یعنی تا آخر حکومت پهلوی هم در این زمینه ها هیچ رشدی نداشتیم. الآن در چنین موقعیتی هستیم.

یکی از حاضرین: این کاملاً صحیح است.

عباس سلیمی نمین: بله همین. فقط این جنبه اش را.

مجتبی سلطانی: البته یک نکته، پولش را گرفتند و ندادند. یعنی پول آن انتقال تکنولوژی را گرفتند، بعد ندادند.

عباس سلیمی نمین: آن یک بحث دیگر است. بفرمایید خانم.

یکی از حاضرین: من یکی از قربانیان حادثه سفارت ایران در انگلیس هستم. ولی این اصلاً ربطی ندارد که بگویم شما دارید مسئله را شخصی می کنید. یا مثلاً چون می خواهید به عنوان یکی از قربانیان این حادثه که برادرم بود و در آنجا شهید شد، می خواستم مطرح کنم که آیا اساساً واقعاً باید این مسائل را مطرح کنیم؟ یا نه، حق

ص: 65

نداریم. برادر من در سفارت ایران در انگلیس شهید می شود و آنجا پلیس انگلیس مسلماً نقش داشته و الآن بعد از 28 سال یکی از باقی مانده های عوامل حمله به سفارت را بعد از چندین سال آزاد می کند و به او حق اقامت می دهد. آیا این یک کار درستی است. ما باید از آنها انتقاد کنیم. من اصلاً نمی گویم با حب و بغض بررسی کنیم. اصلاً برادر من مطرح نیست. ما ایرانی هستیم. برادر من به عنوان یک ایرانی در آنجا دکتری کامپیوتر را در همان سالهایی که در ایران اصلاً کامپیوتر وجود نداشته و اولین شخصی بوده که برنامه های بیمه انگلیس را به صورت کامپیوتری درمی آورد. از شما سئوال کنم آیا ما حق داریم اینها را مطرح کنیم یا نه. به عنوان استشهاد جمع کردن است یا به عنوان اینکه در جزئیات وارد بشویم. یا باید این حرفها را بگوییم، نه به عنوان انسانهایی که در انگلیس هستند ما بخواهیم رو در رو بشویم. من اصلاً با مقام کسانی که در انگلیس هستند هیچ مشکلی ندارم. حتی با آن فوزیه و داودنژاد که امروز آزاد می شود. و در واقع انگلیس به او اقامت می دهد، به او کار و امکانات زندگی می دهند. این واقعاً چه رفتاری است که با ما دارند. اگر ما خودمان نمی خواستیم و نمی گذاشتیم که این رفتارها را با ما بکنند، و بگوییم که نباید این رفتارها با ما می شد، دولت انگلیس آیا واقعاً این کارها را نکرده. در همان مدتی که بود به ایران حمله کرده یا کارهای دیگر. یا همین الآن که دارند با امریکا همان کار را در عراق انجام می دهند. و ما بگوییم که چون می خواهیم حب و بغض نداشته باشیم.

یکی از حاضرین: وقتی برای واکاوی نقش انگلستان در تاریخ معاصر ایران از ما سئوال می کنند که کتاب معرفی کنید. معمولاً ما با مشکل مواجه می شویم. چون کتاب یا مجموعه کتابهایی که به موضوع نقد خاص بپردازد و سعی کرده باشد که برداشت علمی از موضوع ارائه دهد، وجود ندارد. مجبور باشیم به دانشجویان و کسانی که بخواهند تحقیق کنند کتابهای پراکنده، خاطرات یا کتابهایی که انگلیسیها نوشته اند یا کتابها و خاطره هایی که در آن دوره ای کوتاه را بررسی کرده اند معرفی کنیم. درخواست من از استادان محترم این است که چنین همایشی باید به سمتی رود و چیزی تولید کند تا دست دانشجویان مثلاً در مورد سیاست خارجی انگلستان خالی نباشد.

عباس سلیمی نمین: در میزگرد هم مطرح شد که جناب آقای تفرشی گفتند کتابهایی که علیه انگلیس است خیلی بیشتر است.

سیدمجید تفرشی: من نگفتم بیشتر است. گفتم تحقیقی وجود ندارد. من به هیچ وجه نگفتم وجود ندارد. گفتم تحقیق درستی وجود ندارد.

عباس سلیمی نمین: تردید کردید. لااقل در این قضیه و آقای سلطانی معتقد بودند که تعداد کتابهایی که در له انگلیس است خیلی بیشتر است. این خودش موضوعیت

ص: 66

دارد. واقعاً هم قابل مطالعه است و شاید این کنفرانس خودش موجب این شود که مطالعات بیشتری راجع به این قضیه صورت بگیرد. ولی من هم خودم راجع به این قضیه نظر دارم و فکر می کنم نظر آقای سلطانی به واقعیت نزدیک تر باشد. یعنی الآن مثلاً مجله بخارا یک عالم مطلب در دفاع از خانم لمبتون نوشته در حالی که راجع به خانم لمبتون خیلی از واقعیت ها را کسی در جامعه ایران نگفته است. حتی کتابهای کرزن را که وقتی کسی بخواند واقعاً مجذوب ایشان می شود، چاپ کردیم. بعد از انقلاب یک خط ننوشتیم. آقای کرزن مثلاً عامل قرارداد 1919 است. این را بشناسید. حالا این حرفهایی که ایشان در تعریف و تمجید خودش گفته، آن را بشنوید. اقلاً بفهمید ایشان خودش معترف است او تلاش می کند که کاملاً ایران را زیر سلطه بگیرد. اصلاً خیلی از کسانی که در تاریخ ما نقش کلیدی داشتند چهره واقعی شان را نه تنها معرفی نکردیم بلکه آن آثار تبلیغاتی را در مورد آنها منتشر کردیم. الآن انتشارات علمی فرهنگی چندین نوبت کتاب ایران و قضیه ایران را منتشر کرده، اما عرض کردم یک مقدمه چند خطی هم در مورد زاویه دیگری غیر از نگاه آقای کرزن را بدان نیفزوده. بنابراین من فکر می کنم فرمایش آقای سلطانی به واقعیت نزدیک تر است چرا؟ نه اینکه حالا کسی در ایران [مطلبی در مورد انگلیس ننوشته] البته آثاری را داریم مثلاً آقای زیباکلام...

اما در کنار این قضیه آثار فراوانی هم داریم که از عناصر شاکله استعمار در ایران دفاع کرده اند. یعنی تمام فراماسونرها را تطهیر کرده اند که در واقع به نوعی تطهیر انگلیس هم محسوب می شود. من می توانم کتابهای متعددی را در این وادی خدمتتان عرض کنم که تک تک عوامل انگلیسی در ایران هدف قرار گرفته بود و از آنان تعریف و تمجید می کردند که اینها عالم بودند. شاعر بودند. اما هرگز گفته نشده که این در فلان قرارداد استعماری مثلاً تمدید نفت را هم این امضا کرده. این عاملش بوده. حالا شاعر بوده، عالم بوده، همه اینها درست اما در کنار این، قرارداد 1912 را هم این اجرا کرده. این را متأسفانه نداریم. این واقعیتی است. این میزگرد برای نزدیک شدن به واقعیت کمک خواهد کرد.

دکتر عبدالرضا هوشنگ مهدوی: به نظر من به ایشان تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، کتاب هشت جلدی محمود محمود را توصیه کنید، نظر بی طرفانه ای دارد. از اول تا 1907 را شامل می شود.

دکتر احمد نقیب زاده: من فکر نمی کنم که ملت و مردمی به اندازه مردم انگلستان منفور ملت ایران باشند. واقعاً جنایات زیادی هم مرتکب شدند و اینها را هم همه می دانیم. استعمارشان هم بدترین نوع استعمار است. برای اینکه از عوامل فرهنگی

ص: 67

استفاده می کنند. مثلاً فرانسویها این کار را نمی کردند. الجزایریها، تا حدی الجزایری باقی ماندند. ولی اینها جایی که می رفتند، [فرهنگ را هم تغییری می دادند] تنها چیزی که می توانیم در این فضا بگوییم که خدا لعنتشان کند. بنده که دارم می روم و از شرکت در این میزگرد [ناخوانا] بسیار ناخرسندم. حیف شد. این همه راه را پاشدم آمدم. ولی از شما خواهش می کنم جلسه را با مرگ بر انگلستان به پایان برسانید. فردا اول وقت هم جلو سفارتشان باشید و بزنید شیشه هایشان را بشکنید. برای اینکه هیچ کار دیگری از دستمان برنمی آید. نه تلاش علمی کردیم برای مقابله با امپریالیسم و استعمار در کلیت و نه چیز دیگر فقط اینجا کمی احساساتمان را بروز دادیم.

مجتبی سلطانی: نزدیک سی سال پیش حکومت مقتدری که می گفتند پنجمین ارتش دنیا را دارد و در اواخر عمرش سه وعده صبح و ظهر و شب سفیر امریکا و انگلیس دیکته می کردند که پادشاهش چه کار کند و همه دنیا هم می گفتند تغییر حکومت به دلیل حمایت امریکا و انگلیس محال است، با اراده و خواست ملت ایران ساقط شد و در این سی سال هم ملت ایران از جایی که امثال دولت امریکا و انگلیس در سر اصل موجودیت نظام ما حرف داشتند، به جایی رسیدیم که آنها می گویند لطفاً در انرژی هسته ای محدودیت را قبول کنید، چهار هزار سانتریفیوژ داشته باشید. نانو تکنولوژی را هم لطفاً در کشور خودتان نگه دارید و به بقیه ندهید و در زمینه مسائل شیمیایی و پیشرفتهای علمی پیچیده هم لطفاً با کشورهای اسلامی همکاری نکنید و در نهایت هم گفته اند بیایید با ما معامله کنید. ما شما را به عنوان قدرت منطقه ای به رسمیت بشناسیم و به تعبیر آقای دکتر از پری فری (حاشیه) در بیایید شریک متن باشید. اما با منافع نامشروع ما کاری نداشته باشید. این نشان دهنده این است که ما در این سی ساله کاری نکردیم!؟ واقعاً باید درود گفت به این ملت.

سیدمجید تفرشی: من خیلی متأسفم از این نگاه که اگر کسی معتقد نباشد که باید برای تحلیل شرایط بریتانیا فحش و مرگ بر و زنده باد نگفت. اگر کسی می خواهد بیوگرافی خانم لمبتون را بنویسند همش نباید فحش اول و آخر نثار کند. باید زندگی علمی اش را هم بررسی کند. این آدم منافع ملی اش را فراموش کرده. به نظر من آدمی است که نگران ایران نیست و طرفدار انگلیس است. آیا اگر کسی معتقد نیست که محمدرضا شاه روزی سه وعده غذا با سفیر انگلستان نمی خورده و کلمه به کلمه زندگی اش دیکته از طرف آنها بوده. حتماً یک مشکل در دیدگاه و بینشش دارد.

بنده اعتقاد ندارم که محمدرضا شاه روزی سه وعده با سفیر انگلیس و امریکا غذا می خورده وقت این کارها را نداشته.

محمدرضا شاه و رضاشاه کسانی بودند که به شدت، بیش از حدی که شما فکر

ص: 68

می کنید، تحت تأثیر امریکا و بریتانیا بودند و بریتانیا و امریکا و دیگر دولتهای استعماری به شدت کشور ما را لطمه زدند یک نمونه خیلی کوچکش که در این کنفرانس به آن اشاره نشد که واقعاً وقتی به آن فکر می کنم بغض گلویم را می گیرد در یک دوره طولانی از حضور شرکت نفت انگلیس و ایران در یک دوره طولانی، پولی را که از نفت ایران به ایران داده می شد تقریباً نصف مالیاتی بود که به دولت انگلیس داده می شد. واقعاً گریه آور است. به هیچ وجه اعتقاد ندارم دوستانی که فکر می کنند باید به شعار و زنده باد و مرده باد علیه انگلیس قیام کرد. نگرانی شان از منافع ملی از من بیشتر است. اصلاً چنین اعتقادی ندارم. خودم را خیلی ایرانی و معتقدتر به منافع ملی از دوستان می دانم. خانم هم که فرمودند راجع به مسئله گروگان گیری بنده راجع به گروگان گیری دو تا مقاله به فارسی و یک مقاله به انگلیسی نوشته ام. دولت انگلیس در آن ماجرا هم دخالت داشت، هم کوتاهی کرده و مسئله استشهاد که جمع کردم هیچ ربطی به آن چیزی که شما گفتید نداشت. بحث شما کاملاً درست است و به جاست و هر چه تا به حال گفته شده کم است. صد برابر بیشتر باید گفته شود. استشهاد که گفتم، گفتم که شما چند تا سند تاریخی را بگیرید و بقیه را فراموش کنید. مثل استشهاد محلی جمع کردن هیچ ربطی به صحبتی که شما کردید نداشت. مطلب شما صد در صد درست است و بحثی که به نظر من وجود دارد اینکه دنیای امروز، دنیای بررسی دقیق است. بحثی هم که راجع به BBC کردم دقیقاً همین است. من معتقدم شما اگر می خواهید مخاطب حرفتان را گوش کند باید به شیوه ای حرف بزنید که دنیا آن را پذیرفته باشد. شما نمی توانید به دنیا فحش بدهید. به لمبتون به براون فحش بدهید و بگویید از اول زندگی اش از تولد تا مرگ خیانت و جنایت و دشمنی و فجیع کاری بود، بعد فکر کنید دنیا هم کتاب شما را باید بخواند. این گفتمان، گفتمان غلطی است و مرده و تاریخ مصرفش گذشته. در زندگی ادوارد براون نکات مثبتی هم بوده، نکات منفی هم داشته. لمبتون نکات منفی داشته، نکات مثبت هم داشته. مثل همه آدمهای دنیا. جاسوس بوده، خائن بوده، برای ما. برای کشور خودش خیانت کرده، من حتماً فکر می کنم جاسوس بوده و خائن بوده، در دوره ای بعد هم رفته درسش را داده. تا آخر عمرش هم معتمد دولتش و سازمان امنیتی کشورش بوده. این ربطی ندارد که بنده طرفدار کشورم نیستم. مطمئناً هم از شما ایرانی تر و ایران دوست تر هستم.

عباس سلیمی نمین: متشکرم من قبل از اینکه آقای تبریزی از دو دقیقه وقتشان استفاده کنند نکته ای را تصحیح بکنم. کدی که آوردند از آقای دکتر مصدق بود. احتمالاً دکتر مصدق گفتند، در یک سال مالیات انگلیسیها 27 میلیون بود در حالی که به ما.

قاسم تبریزی: دوره جنگ جهانی اول

ص: 69

عباس سلیمی نمین: به ما هشت میلیون یا نُه میلیون دادند. یعنی نصف نبود. من اصلاح کنم که دکتر مصدق تأسف خودشان را می گویند که فقط میزان مالیاتی که شرکت نفت داد، دولت انگلیس آن قدر بود. چون ما صاحبش بودیم این رقم 3/1 بود.

قاسم تبریزی: من در پایان به دو نکته اشاره می کنم. شاید مقدمه کار جدیدی باشد. مسئله اول اینکه مباحث باید علمی باشد. جنبه مثبت را ببینیم. احتمالاً در این صد سال همیشه مثبت دیده شده. کمتر به آنها پرداخته شده. اگر مثبتی وجود داشته باشد. یعنی همان طور که جناب آقای سلطانی فرمودند حجم کتابهایی را که بیانگر جنایتها، خیانتها، دخالتهای انگلیس باشد چه مقدار است. دوم در مورد امثال ادوارد براون، میس لمبتون، سرپرسی ساکس و امثال اینها چقدر نقد کردند و آن چهره پنهانی و خیانتکار را نوشتند. چند تا پایان نامه دانشگاهی داریم، چند تا تحقیقات داریم؟ موضوع دیگری که فرمودند، مطالب ما باید علمی باشد که بپذیرند. دنیا بپذیرد. کدام دنیا ما را می پذیرد؟ حقوق بشر؟ سازمان ملل؟ که شاهد قضایای عراق و کجا و کجا است که انگلستان یکی از جنایتکارهای این معرکه هاست. رسانه های غربی اجازه می دهند؟ باز اشاره کردند در مسئله آلمان و مسئله دوران نازیها. من فکر می کنم اگر هم فرض محال به نظر خود من و به نظر آقایان فرض علمی، قرار هست که مثبتها را بگوییم، حداقل بیایید علمی آن عیوب را هم مطرح کنید. این همه مطالب در مورد چهره های فراماسونری نوشتند. فقط پرداخته اند که این نویسنده بود. مترجم بود، چند تا اثر داشت. یا آقای فلان چی و چی داشت. چرا آن بخش را به جامعه مان نمی گوییم که جامعه حق ندارد سئوال کند از ما.

البته مرگ بر آمریکا گفتن کار بسیار خوبی است. ما اعتقاد داریم مرگ بر اسرائیل هم می گوییم. البته نه با آن اشاره ای که برادرمان جناب آقای دکتر فرمودند. امیدوارم ایشان در اندیشه اش و در قلمش و در عملش اگر ما زبان داریم، ایشان با قلمشان [یاری کنند]

عباس سلیمی نمین: امیدوارم. این میزگرد دو فکر مختلف و دو پیام دارد که در برابر این پیام نباید مقاومت کرد. آقای تفرشی می فرمایند ما در ارتباط با سخن گفتن به جهان باید دقت کنیم که سخنان و مطلبمان پذیرفته تر باشد. این تذکر به جایی است. به نظر من باید همه محققین ما به نوعی عمل کنند که مخاطبی که با فرهنگ ما و سابقه تاریخی ما هم بیگانه است و نمی تواند لمس کند (من هرگز جرئت نمی کنم به کسی که آنجا با درد صحبت کرد توهین کنم. واقعاً این درد است اما این درد را یک انگلیسی هرگز نمی فهمد. ایشان وقتی می خواهد چیزی بنویسد نمی تواند با این درد بنویسد. این حرف درستی است. آقای تفرشی. ایشان باید بنشینند و قالبش را پیدا کنند. این حرف درستی است ما شکنجه شدیم. شلاق خوردیم. اگر قرار است با همین درد بیان کنیم

ص: 70

مسئله آن کسی که اصلاً با این درد بیگانه است خانم لمبتون برایش استاد دانشگاه است. او اصلاً برایش جاسوس نیست. آقای تفرشی هم باید بپذیرد آن چیزی را که تا به حال در مورد انگلیس و استعمارگران نوشتیم وجه حاکمش آن نیست که به ما مربوط است. به بُعد جهانی آن مربوط بود.

سیدمجید تفرشی: من مخالفش نیستم ولی اگر شما تحقیق کردید...

عباس سلیمی نمین: من می گویم دقت کنید، نمی گویم مخالف هستید. به نظر من دو طرف میزگرد برای همدیگر پیامی دارند. این پیام قابل استماع و قابل تأمل است. ان شاءالله این میزگرد برای همه عزیزان بهره لازم را داشته باشد. سپاسگزارم که تا این موقع روز تحمل فرمودید. امیدوارم با این استقبالی که نشان دادید پشتوانه و پشتگرمی بسیار خوبی برای پژوهشگران کشور باشد. تا با پشتگرمی بیشتری کار کنند و از این همایشها بیشتر برگزار کنند.

مقالات

نقش انگلستان در شکل گیری مرزهای شرقی ایران

ص: 71

ص: 72

ص: 73

حسین اسکندری

اگر دوران حکومت صفوی را آغاز روابط سیاسی اقتصادی ایران با دول خارجی بنامیم، دوران حکومت قاجار را باید آغاز روند وابستگی سیاسی اقتصادی ایران نامید. در این دوره دخالتهای خارجی در امور داخلی ایران مشکلات و موانع اقتصادی را افزایش داد. دوره قاجار آغاز تغییرات بنیادی در فرهنگ جامعه ایران هم بود. ایران در عصر قاجار موقعیت استراتژیکی مهمی پیدا کرد. انگلستان به سرزمین ایران و بنادر جنوبی آن به چشم راههایی بر سر راه هند و چین می نگریست و از نظر روسها ایران تنها کشور مطلوب برای دست یافتن به دریاهای آزاد بود. موقعیت سرزمینی ایران حرکات استعمارگران روس و انگلیس را شدت می بخشید. رقابت سیاسی این دو نیروی استعمارگر در مسیر مشترک حمایت از نهادهای کهن حکومتی، حفظ وضع موجود سیاسی، حمایت از اعیان و اشراف، ایجاد اغتشاش و تحریکات در نواحی مختلف ایران تعریف شده بود که در نتیجه آن، با تضعیف حکومت مرکزی، بخش عظیمی از سرزمینهای حاشیه ای از پیکر سرزمین ملی جدا گشت.

انگلیسیها برای حفظ مستعمرات خود در هند و جلوگیری از دستبرد روسها که پی در پی در آسیای مرکزی به هندوستان نزدیک تر می شدند، کوشیدند تا افغانستان را به ناحیه ای حائل بر سر راه هندوستان تبدیل بکنند. روسها نیز برای رسیدن به مرزهای افغانستان و دستیابی بر سراسر آسیای مرکزی باید شتاب می کردند و باید از راه مرو و بلخ و هرات به این مقصود می رسیدند. دولت ایران نیز هرات را جزو خاک خود می دانست و می کوشید از روسها یاری بگیرد و نگذارد که هرات به دست افغانها و در حقیقت به دست انگلیسیها بیفتد. سرزمین هرات تا آن زمان همیشه جزو خاک ایران بود.

ص: 74

جنگ دوم ایران و روسیه از 1241 تا 1243ق و گرفتاریهای پس از آن مانع اقدامات دولت ایران در افغانستان شد از این رو در 1245 کامران میرزا، پسر محمود در افغانستان برابر ایران قیام کرد. پس از آن بار دیگر در 1257 در زمان محمدشاه و بار سوم در 1273 در زمان ناصرالدین شاه ایرانیان تا آستانه فتح هرات پیش رفتند و در هر دو بار هم دخالت مأموران انگلستان مانع شد.

قراردادهای مهم ارضی قاجارها

در حالی که قدرتهای بزرگ غربی نفوذ سیاسی اقتصادی و نظامی خود را در چهار گوشه دنیا توسعه می دادند، ایران ایالات شمال غربی خود را در قفقاز به نفع روسیه (در قراردادهای گلستان 1813م/1228ق و ترکمانچای 1828م/1243ق) و هرات را به سود افغانستان که امپراتوری بریتانیا از آن پشتیبانی می کرد (قرارداد 1857) و مرو را در شمال شرقی به نفع روسیه از دست داد و سرانجام در سال 1827م ایالت سیستان به اجبار میان ایران و افغانستان تقسیم شد.

1. معاهده پاریس

2. معاهده آخال

3. معاهده گلداسمیت

امپراتوری انگلیس، از مدتها قبل هندوستان را قبضه کرده بود و به عنوان ابرقدرتی سلطه جو از هر فرصتی برای استعمار سایر سرزمینها سود می جست. قشون مسلط انگلیس با اشغال افغانستان در مرزهای ترکستان مستقر شد و به هرات حمله کرد و از طریق کارگزاران محلی خود در کابل و قندهار بر آنجا مسلط گردید. پادشاهان قاجار بی درنگ والی خراسان را مأمور سرکوب مهاجمان کرد و نیز نیروهای ایران پس از هشت ماه محاصره هرات را پس گرفتند.

وضع جغرافیایی و طبیعی کشور

پس از شکست ایران در برابر ارتش نیرومند روسیه، با تحمیل دو قرارداد شوم گلستان و ترکمن چای، بخشهایی از سرزمین ایرانی نشین قفقاز از قلمرو حکومتی سلسله قاجار جدا شد و از همان زمان، مرزهای کنونی در شمال غرب دریای خزر پدید آمد.

جنگهای روسیه با ایران و جداسازی بخشهای شمالی از ایران، فرصتهای مناسبی پیش آورد تا دولت استعماری بریتانیا که در هند پایگاهی سیاسی و نظامی پدید آورده بود در سراسر افغانستان و ماوراء النهر نیز نفوذ و سیطره یابد و در رقابت با فرانسه و

ص: 75

روسیه با برخورداری از شیوه های حکومت ملوک الطوایفی و برپا داشتن شورشهای مبتنی بر دسیسه و نیرنگ، بکوشد تا وضعی را پیش آورد که بخشهایی از شرق ایران، زیر سلطه مستقیم استعمار انگلستان درآید و بخشهایی هم به صورت کشوری درآید که بتواند به قول مک نیل «نقش سپری» در برابر چشم داشتهای جغرافیایی احتمالی روسیه نسبت به هندوستان بازی کند.

علت توجه انگلیس به ایران و افغانستان در زمان قاجار

سیاست بین المللی قرن هجدهم در آسیا و اروپا عملاً بر محور اندیشه های توسعه طلبانه سلطه گران اروپایی روسیه تزاری و انگلستان دور می زد. اما وزنه سنگین تر در کفه ترازوی انگلیس بود. از هنگامی که عملاً خاک هندوستان به تصرف آن دولت درآمد، روسیه تزاری در آسیای مرکزی دست به تصرفاتی زد و در 1864 تاشکند مرکز ترکستان را تسخیر کرد. این سلطه جویی روسها، دولت امپراتوری را نگران ساخت چرا که از طریق مرزهای شمالی، روسیه به هند نزدیک می شد. ده سال بعد روسیه چنان پیش رفت که عملاً با سرحدات شمالی هند همسایه شد. این برای هند قابل تحمل نبود بنابراین دولت مذکور در مانوری سیاسی قسمت باریکی را در ارتفاعات پامیر به دولت افغانستان واگذاشت و بدین وسیله راه نفوذ روسیه را مسدود ساخت. این تحرکات نظامی و سیاسی روسیه هشداری جدی برای انگلیس بود تا از طریق اظهار علاقه و دوستی با ایران، حائل سیاسی و نظامی تازه ای برای نجات انبار مواد خام خود پدید آورد.

در چنین شرایطی مطامع جهانگشایی ناپلئون بناپارت نیز ایجاب می کرد تا به مستعمرات انگلیس در شرق و جنوب آسیا توجه کند. همین امر خطری جدی تر برای انگلیس محسوب می گردید. زیرا ناپلئون به سادگی می توانست از طریق ایران و افغانستان هند را تسخیر کند. در واقع فتوحات ناپلئون، انگلیس را واداشت تا در فوریه 1800 سروان جان ملکم را به سرپرستی هیأتی به ایران بفرستد. وی در ژانویه 1801 موفق به انعقاد معاهدات تجاری سیاسی با دولت ایران شد. یکی از مفاد این قرارداد چنین بود که اگر افغانستان علیه هندوستان دست به هجوم نظامی بزند دولت ایران متعهد می شود که با افغانستان وارد جنگ شود و دولت انگلیس نیز متعهد شده بود در صورت حمله افغانستان یا فرانسه به سرزمین هند تا سرحد امکان لوازم و تجهیزات جنگی در اختیار دولت ایران قرار بدهد. فرانسه برای دستیابی به هندوستان هیچ راهی ساده تر و نزدیک تر از ایران نیافت و پس از تماسهایی با دربار ایران معاهده فین کنشتاین را با ایران امضا کرد و طی آن دولت ایران متعهد گردید تا بر ضد دولت

ص: 76

انگلستان وارد جنگ شود و تمام روابط سیاسی و تجاری خود را با آن دولت قطع و معاهدات را نیز ملغی اعلام کرد. در برابر به ارتش فرانسه اجازه داد تا از طریق ایران به هندوستان حمله نماید.

به هر حال فتحعلی شاه دریافت که دولت فرانسه نیز جز به فکر منافع و مطامع خود نیست و در این راه تا آنجا پیش رفته که با دشمن ایران روسیه قرارداد صلح بسته است، توصیه های اطرافیان شاه موجب گردید تا فرستادگان انگلیس را بپذیرد. سرهارفورد جونز در اوایل مارس 1809 به تهران رسید و موفق به عقد پیمان تجاری گردید. برخی از مفاد این پیمان چنین بود 1. ایران بایستی مانع عبور هر نیرویی از خاک خود به سوی هندوستان شود 2. دولت انگلیس حق دخالت در مخاصمات بین ایران و افغانستان را نخواهد داشت مگر اینکه طرفین از دولت مذکور تقاضای حکمیت نمایند.

مرزهای خاوری

علی رغم ناکافی بودن مطالعه و پژوهش درباره سرزمین های مرزی و مرزهای خاوری ایران با پاکستان و افغانستان، قدر مسلم این است که این مرزها نخستین «نیمه مرز» به معنی کنونی اش در جهان است که در نیمه دوم قرن نوزدهم پدید آمد. پیش از این انسانها با مفهوم «سرحد» آشنا بودند که معمولاً شامل نوار به نسبت پهناوری میان دو کشور می شد که در عمل نقش منطقه برخورد میان دو قدرت یا دو حکومت را بازی می کرد. گسترش رقابتهای امپریالیستی در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم سبب پدید آمدن «اقتصاد جهانی» شد. از سوی دیگر، گسترش ارتباطات هم گام با نظام اقتصادی جدید در نیمه نخست قرن نوزدهم لزوم تعیین نقاط و خطوط دقیق میان دو حکومت برای تسهیل تماس میان نمایندگان سیاسی و بازرگانی آن دو حکومت و تأسیس گمرکخانه ها را پیش کشید و این مقدمه ای بود که خطوط مرزی به مفهوم کنونی در نیمه دوم قرن نوزدهم را پدید آورد. نخستین خطوط مرزی جدید در استرالیا، اروپا، آمریکای شمالی، افریقای جنوبی و میان ایران و امپراتوری هند بریتانیا ایجاد شد.

مرگ احمدشاه درانی در سال 1151ق فروپاشی کشور تازه تأسیس افغانستان را در پی داشت؛ و هرات و کابل و قندهار دوباره آیین دیرین امیرنشینهای وابسته در فدراتیو «ممالک محروسه» ایران را از سر گرفتند.

کامران خان، پسر محمودشاه ابدالی، امیر دست نشانده و وابسته ایرانی در هرات دست به طغیان زد و گذشته از قطع رابطه های وابستگی نسبت به تهران، با لشکرکشی به فراه و غوریان و سیستان، ماجراجوییهایی را علیه حاکمیت و تمامیت سرزمینی ایران

ص: 77

در آن دیار آغاز کرد. حاج میرزا آغاسی سپاهی به هرات روانه کرد. این نیرو، هرات را در سال 1216 به محاصره درآورد. یاغی گری و تحریکات کامران خان تا آن اندازه زشت و آشکار بود که حتی سرجان مکنیل (Sir John Mc Neil) وزیرمختار بریتانیا در تهران و معمار اصلی تئوری جداسازی هرات از ایران، در اسفند 1216 به دولت خود نوشت که حتی اگر حکومت هرات را حکومتی مستقل از ایران فرض کنیم «به نظر من تردیدی نمی تواند وجود داشته باشد که شاه [ایران] کاملاً موجه است که علیه شاهزادگان کامران اعلام جنگ دهد.»

این هنگام مصادف بود با دوران «سیاست مستقیم» بریتانیا در افغانستان؛ دورانی که بریتانیا بخش بزرگی از سرزمین افغانستان کنونی را به زیر نفوذ مستقیم خود درآورده بود. در این شرایط هم مکنیل به این نتیجه رسید که سرکشیهای کامران خان ابدالی در هرات زمینه را برای جداساختن هرات از ایران آماده می سازد و هرات را «کلید دستیابی به هندوستان» معرفی کرد و به دولت هندوستان پیشنهاد داد تا تلاش خود را در راه جداساختن آن از ایران به کار گیرد و آن سرزمین را به کشوری مستقل تبدیل کند که بتواند نقش سپر را در برابر نقشه های جغرافیایی سیاسی احتمالی روسیه نسبت به هندوستان بازی کند

به محض این که نیروهای ایرانی هرات را به محاصره درآوردند، مکنیل روابط سیاسی هند بریتانیا را با ایران قطع کرد. دولت هند برای جلوگیری از سقوط هرات، از یک سو کامران خان را تشویق به تجدید وابستگی به حکومت مرکزی ایران کرد و از سوی دیگر نیروی دریایی خود را به خلیج فارس فرستاد تا جزایر و کرانه های ایرانی را اشغال کنند.

این نیرو جزیره خارک و کرانه های بوشهر و خوزستان تا برازجان را اشغال کرد. میرزاآقاخان نوری به درستی اهمیت خلیج فارس و کرانه ها و جزایر ایرانی را بر اهمیت هرات ترجیح داد و فتح هرات را نادیده گرفت و به قرارداد صلح 1236 (1857) پاریس با بریتانیا تن داد. این قرارداد توسط فرخ خان امین الملک از سوی دولت ایران امضا شد. ماده ششم قرارداد پاریس زمینه را برای پدید آمدن مرزهای جدید در سرزمین های خاوری ایران آماده ساخت. این در حالی بود که بریتانیا تا این تاریخ نیمه خاوری بلوچستان بزرگ و خراسان بزرگ را به زیر کنترل مستقیم یا غیرمستقیم خود درآورده بود. هم زمان نیز برخی از کارگزاران ژئوپولیتیک بریتانیا، همانند سرهنگ هنگرفورد هلدیچ (Colonel Hangerford Holdich) ایده طبیعی بودن مرزها را تبلیغ می کردند و بر این باور بودند که مرزها باید جداکننده سرزمینها بوده بدون توجه به یکپارچگی های قومی مردم ساکن در مسیر خطوط مرزی باشد. در نتیجه گیری این ایده

ص: 78

در کار تقسیم سرزمین های مرزی و ایجاد مرزهای سیاسی میان ملتها، مشکلات بزرگ انسانی سیاسی در سراسر جهان بویژه در خاورمیانه به وجود آورد. یکی از تبلیغ کنندگان این فکر، لرد جرج کرزن (Lord George Curzon) نایب الحکومه بریتانیا در هندوستان بود. وی درباره جدایی هرات از ایران نوشت:

ایران هرگز فراموش نخواهد کرد که آنچه امروز افغانستان باختری نامیده می شود در بزرگ ترین بخش تاریخ، خراسان بود که هرات به طور سنتی از سوی حاکمان نایب الحکومه ها و استانداران و یا امیران دست نشانده ایرانی اداره می شد، که این شهر محل سکونت مردمی از آیین و احساسات ایرانی است نه افغانی و اینکه هیچ منابع طبیعی یا تباری این شهر را از مشهد جدا نمی سازد.

این اقرار و تأیید صریح کرزن درباره ایرانی بودن هرات به این صورت در اسناد دولتی بریتانیا منعکس شده است: «دعاوی ایران نسبت به هرات، پیشینه درازی داشته است این شهر پایتخت خراسان خاوری بود و از دید جغرافیایی با هیچ مانع طبیعی از مشهد جدا نمی شد.»

برخلاف این اقرارهای صریح درباره ایرانی بودن هرات، رهبران دولت هند بریتانیا از هیچ تلاش آشکار غیرقانونی در جداساختن هرات از ایران کوتاهی نورزیدند. همین لرد کرزن در کتاب ایران و مسئله ایران، دیزرائیلی نخست وزیر بریتانیا (حکومت لندن) را به خاطر پیشنهادش در زمینه بازگرداندن هرات به ایران سرزنش کرده است و می گوید «لرد بیکنسفیلد (دیزرائیلی) هنگامی که گفت هرات را باید به ایران بازگرداند اشتباه غیرقابل توجیهی را مرتکب شد.»

در عین حال علی رغم اینکه هرات از تاریخ قرارداد 1857 پاریس رسماً از ایران جدا شد و به گونه صورت حکومتی مستقل در تحت الحمایگی بریتانیا درآمد، سلطان احمدشاه بلوچ شاه هرات استقلال یافته، تا شش سال پس از استقلال به دربار ایران، مالیات می فرستاد و انگلستان از درک این وضع که ناشی از آیین دیرین فدراتیو «ممالک محروسه» ایران بود، عاجز ماندند.

ص: 79

مرزهای خاوری ایران و قراردادهای مرزی مربوطه

ص: 80

از زمانی که هندوستان بزرگ (شامل هندوستان، بنگلادش، پاکستان و کشمیر) مستعمره انگلیس شد، دو کشور ایران و افغانستان که مرز مشترک با روسیه تزاری داشتند برای انگلستان اهمیت حیاتی درجه اول یافتند و حریمی برای جلوگیری از توسعه طلبی روسیه تلقی شدند. از این رو امپراتوری بریتانیا برای جلوگیری از توسعه طلبی رقیب روس خود می کوشید تا راه حرکت روسیه را به جنوب سد کند. همواره چنین بوده است که اگر در شمال ایران قدرت انگلیسیها بر روسیه نمی چربید، در استانهای شرقی و جنوبی و مرکزی و تهران ترتیبات محکمی برای جلوگیری از نفوذ روسیه داده می شد در اینجا بود که حکام محلی و رؤسای عشایر اهمیت خاصی برای انگلیس یافتند چون حافظ منافع او در ایران بودند. در مورد افغانستان وصول به آبهای گرم در یک مرحله امکان پذیر نبود بلکه در گام اول باید افغانستان تصرف می شد و در گام دوم بلوچستان و به این ترتیب روسیه ارتش خود را به مرزهای هندوستان بزرگ می رساند. در زمان سلسله قاجاریه انگلستان در ایران و افغانستان بسیار فعال بود. علت اینکه انگلیس به ایران اهمیت بیشتری می داد این بود که با تصرف ایران حتی با تصرف شرق ایران (استانهای خراسان و سیستان و بلوچستان) توسط روسها امپراتوری جهانی انگلیس و بویژه هندوستان بزرگ در معرض مخاطره جدی قرار می گرفت لذا انگلیسیها موفق می شدند در طول قریب به صد سال توسعه طلبی روسیه را در جبال هندوکش متوقف کنند و نفوذ خود را در افغانستان تثبیت نمایند.

تاریخچه شهر هرات

هرات در زمان قاجارها

شهر هرات از دیرباز بخشی از خاک ایران بوده است و حکام آن نیز از طرف دولت مرکزی ایران منصوب می شده اند. از اوایل سلطنت فتحعلی شاه به بعد انگلیسیها در تعقیب برنامه بلندمدت خود دایر بر حراست هندوستان از دست اندازی قدرتهای رقیب مصمم شدند که بر سر راه شبه قاره هند موانعی پدید آوردند. طراحان سیاسی لندن پس از مدتها تأمل به این نتیجه رسیدند که برای سد شدن راه دست یابی به افغانستان از طریق ایران باید آن سرزمین را تماماً زیر نفوذ و سیطره خود داشته باشند و در آنجا شبکه ای از امرای محلی و مطیع سر به راه خود را به قدرت برسانند. هدف این بود که هم از این طریق منطقه ای حایل میان هندوستان و مرزهای غربی آن سرزمین به وجود آورند و هم با به دست گرفتن کنترل امرای محلی از طریق تحریکاتی در میان آنها، به اقتضای منافعشان وسایل مزاحمت دولت ایران را فراهم آورند و خود نیز در آن میان به عنوان داور حل اختلافات عمل کنند و بدین ترتیب منافع استعماری خویش را به

ص: 81

بهترین وجهی پیش برند. یکی از کانونهای عمده این تحریکات شهر تاریخی هرات بود. برابر نقشه آنان به هر ترتیب ممکن این شهر باید از پیکر ایران جدا می شد و به صورت دژی دفاعی بر سر راه هندوستان درمی آمد. سه بار در ایام سلطنت فتحعلی شاه، محمدشاه و ناصرالدین شاه به منظور بازگردانیدن هرات به آغوش ایران به این شهر لشکرکشی شد. یک بار شهر نیز به تصرف نیروهای ایرانی درآمد؛ ولی امپراتوری انگلستان هر بار با تمام قدرت نظامی خود وارد عمل شد و کفه ترازو را در جهت مطامع استعماری خویش و به زیان ایران سنگین کرد.

محاصره هرات و مرگ ناگهانی عباس میرزا

انگلیسها در تمامی پیمانهایی که در فاصله سالهای 1800 تا 1814 میان ایران و انگلستان منعقد گردید، همواره هرات را جزو لاینفک ایران شناخته اند؛ اما همین که ناپلئون شکست خورد و انگلیسیها توانستند پس از بیست سال نفس راحتی بکشند، سیاست خود را تغییر دادند و تصمیم به جداسازی هرات و بلوچستان از ایران گرفتند و حریم امنیتی جدیدی برای هندوستان به وجود آوردند. پس، شروع به تحریک و اغوای افغانها علیه ایران نمودند. به نظر دولت انگلیس و حکومت هند، نفوذ روسیه در اثر قراردادهای گلستان و ترکمنچای در ایران افزایش یافت و لازم بود هر چه زودتر افغانستان به صورت حدفاصل و حریم امنیتی هندوستان درآید. از این رو در میان قبایل افغانی به تبلیغ علیه ایران پرداختند و ماجرای جنگهای قفقاز و شکستهای ایران را در میان افغانها شایع کردند تا به آنها ثابت کنند که با حمایت انگلستان می توانند در مقابل دولت ایران مقاومت ورزند. در سپتامبر 1833 ارتش ایران به فرماندهی محمدمیرزا ولیعهد ثانی پس از تصرف سرخس، سپاه پنج هزار نفری کامران میرزا را در برابر هرات شکست داد و آن شهر را محاصره کرد. نزدیک بود در اثر پشتکار محمدمیرزا کار تصرف هرات خاتمه یابد که در 15 اکتبر 1833 عباس میرزا، ولیعهد در حالی که آثار مرض مهلکی در او مشهود نبود و فقط 48 سال از عمرش می گذشت به ناگهان درگذشت. خبر مرگ ولیعهد با فرمان معاونت محمدمیرزا از طرف فتحعلی شاه یک جا رسید.

هرات در این موقع مانند حوزه ای مستقل به وسیله کامران میرزا، فرزند محمودشاه اداره می شد. وزیر او یارمحمدخان به مأموریتی نزد ولیعهد ایران فرستاده شد و به او ابلاغ گردید که اگر اربابش قدرت شاه ایران را بر قلمرو خود به رسمیت نشناسد و خراج نپردازد هر آینه هرات محاصره خواهد شد. کامران میرزا جواب طفره آمیزی داد و بدین ترتیب لشکرکشی به افغانستان شروع گردید. عباس میرزا در این موقع به دربار

ص: 82

احضار شد و فرماندهی نظامی قشون به محمدمیرزا محول گردید و او هم در غوریان شروع به پیشرفت نمود. یک افسر لهستانی موسوم به بروسکی، شاهزاده جوان را یاری می کرد و او در حالی که حلقه محاصره را تنگ تر می کرد خبر مرگ عباس میرزا را دریافت کرد. بنابراین با عجله معاهده ای بسته شد که بر طبق آن کامران میرزا پرداخت خراج به شاه ایران و تخریب استحکامات غوریان را پذیرفت. محمدمیرزا نیز با عجله به تهران آمد و به ولیعهدی منصوب شد.

مرگ فتحعلی شاه که با بریتانیای کبیر مناسبات صمیمانه داشت و تاج گذاری محمدشاه که تقریباً به کلی تحت نفوذ روسها بود برای سیاست بریتانیا مضر بود. گذشته از مسئله هرات، دولت ایران سیستان را یکی از ایالات خود می دانست و ضمیمه شدن آنجا را به دست کامران میرزا توهین و هتک احترامی به خود می دانست. موقعیت سیاسی بریتانیا خیلی ضعیف بود، چه در معاهده قطعی با ایران بریتانیا موافقت کرده بود که در صورت وقوع جنگ بین ایران و افغانستان از مداخله خودداری نماید. با وجود این چون وسعت یافتن قلمرو ایران باعث می شد که جاسوسان روسی در نزدیکی هندوستان مستقر گردند، سفیر بریتانیا تمام نفوذ خود را برای متوقف ساختن این لشکرکشی به کار برد.

توافق روسیه و انگلستان در مورد تضمین استقلال ایران

محمدشاه در 31 ژانویه 1853 در تهران تاج گذاری کرد و نفوذ روسیه در دربار ایران به طرز فوق العاده ای افزایش یافت. این امر انگلستان را که از مقاصد نهایی روسیه در مورد افغانستان و هندوستان بیم داشت، نگران ساخت. در نتیجه در دسامبر 1843 لرد پالمرستون وزیر امور خارجه انگلستان به بلای، سفیر در پترزبورگ دستور داد با زمامداران روسیه وارد مذاکره شود و آنان را راضی کند که به اتفاق، استقلال و تمامیت ارضی ایران را به عنوان کشور حائل بین قلمرو دو دولت تضمین کنند. این پیشنهاد دولت انگلستان که ظاهری فریبنده داشت، روسها را در فشار قرار داد زیرا اگر به آن پاسخ منفی می دادند وجهه آنها نزد ایرانیان به کلی از بین می رفت. لذا علی رغم میل باطنی خود به ناچار با آن موافقت کردند و سندی در همین زمینه بین دو کشور به امضا رسید.

عکس العمل انگلیس در مقابل سیاست آزادسازی شرق ایران

دولت انگلیس متوجه بود که سفیر روسیه نفوذ زیادی بر محمدشاه دارد و می دانست که شاه ایران در نظر دارد اقدامات گذشته را در سرکوبی امرای هرات و کابل

ص: 83

قندهار پی گیری کند و برای خنثی کردن نقشه های مطروحه از هیچ اقدامی فروگذار نبود از جمله اقدامات او:

1. بازداشتن ایران از مداخله در امور افغانستان از طریق نمایندگان سیاسی انگلیس به این معنی که ماک نایل، وزیرمختار انگلیس در دربار محمدشاه مکرر به شاه یادآوری می کرد که ایران نباید در امور افغانستان مداخله کند.

2. تقویت بنیه افغانستان؛ این امر به عهده فرمانفرمای هند گذاشته شده بود به این شکل که لرد اوکلند، مأموری به افغانستان فرستاد تا امرای افغانستان را به پایداری در مقابل ایران و نقض عهد و پیمان دعوت نماید و ضمناً نیروهای آنها را ارزیابی کند و در این رابطه دوست محمدخان بارگزایی، امیر کابل و کهندل خان، امیر قندهار را به یاری کامران میرزا دعوت کردند.

3. انگلیس از دولت روسیه در خصوص دلیل تحریک ایران توضیح خواست و کنت نسلرود، وزیر امور خارجه روسیه موضوع را تکذیب نمود و اعلام کرد دولت روسیه در این خصوص نظری ندارد.

4. ایجاد اغتشاش در داخل ایران؛ انگلیسیها از هر راهی برای رسیدن به مقصود استفاده می کردند. ایجاد بی نظمی و اختلاف هم بهترین راه بود تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران.

اعزام میرزاحسین خان آجودان باشی به لندن

در همان حالی که هرات در محاصره محمدشاه بود نماینده انگلیس، مک نایل در امور ایران مداخله و مدافعین هرات را با وسایلی به مقاومت تشویق می کرد. میرزاحسین خان آجودان باشی به لندن اعزام شد تا ضمن تبریک جلوس سلطنت ملکه ویکتوریا از سفیر انگلیس شکایت کند و تعویض او را بخواهد. مک نایل قبل از اینکه سفیر ایران اعزام شود، از جریان مطلع شد و تهران را ترک گفت و تصمیم داشت دولت متبوع خود را وادار سازد که سفیر ایران را نپذیرد یا مأموریت او را بلااثر گذارد. مک نایل در جراید لندن مقالاتی علیه ایران انتشار داد تا افکار عمومی را علیه ایران آماده سازد. میرزاحسین خان هم در 23 جمادی الثانی 1254 از راه تبریز عازم اروپا شد و مأموریت داشت در طول راه با اولیای دولت عثمانی و امپراتوری اتریش و دولت فرانسه تماس بگیرد و مقاصد و اهداف ایران را به آنها نیز متذکر شود.

آجودان باشی در محرم 1255 وارد لندن شد. در پایتخت انگلیس از وی استقبال و پذیرایی رسمی به عمل نیامد. ناچار در هتلی اقامت کرد و از چند انگلیسی که مأموریتهایی در ایران داشتند، مثل الیس و سرگوراوزلی راهنمایی خواست و پس از

ص: 84

مدتی معطلی در نامه ای به لرد پالمرستون وزیرامور خارجه انگلیس اعلام کرد که از جانب شاه ایران حامل نامه و هدایایی برای ملکه انگلیس است و مأموریت دیگری هم دارد. لرد پالمرستون قرار ملاقاتی با آجودان باشی گذاشت و در این ملاقات دولت ایران را متهم به عهدشکنی کرد و با اظهار نارضایتی از نفوذ روسیه در ایران تصریح کرد که همه اقدامات مک نایل به دستور دولت انگلیس انجام گرفته و تعویض او بی مورد است و مادامی که دولت ایران تقاضاهای انگلیس را تأمین نکند سفارت آجودان باشی در دربار انگلیس پذیرفتنی نیست.

میرزاحسین خان آجودان باشی نیز به راهنمایی عده ای که با او در تماس بودند درصدد برآمد ذهن رجال انگلستان و افکار عمومی را نسبت به حقانیت ایران جلب نماید. در نتیجه در مجلس عوام سئوالی از لرد پالمرستون وزیر امور خارجه مطرح شد که وزیر جوابی کامل نداد. موضوع مسکوت ماند ولی آجودان باشی روزانه امیدی پیدا کرد و مجدداً دو نامه به لرد پالمرستون نوشت و توضیح داد که با عدم پذیرش سفیر ایران و فراخواندن سفیر انگلیس از تهران موضوع تیرگی رابطه همچنان ادامه خواهد یافت در حالی که ممکن است با مذاکره و تبادل نظر، نتایج مطلوبی به دست آید. آجودان باشی چون پاسخی دریافت نداشت درصدد ترک لندن برآمد. در این هنگام پیغامی مبنی بر تأمل چند روزه دریافت کرد و پس از مشاهده بهانه جوییهای بیشتر انگلستان پس از 41 روز اقامت در لندن از طریق فرانسه و عثمانی به ایران بازگشت.

مذاکره آجودان باشی با پالمرستون

در مذاکرات آجودان باشی با پالمرستون وزیر امور خارجه انگلیس مسائلی مطرح شد که بدین شرح بود:

1. اعتراض اصلی دولت انگلیس این بود که ایران به تحریک روسیه به هرات حمله و آن سرزمین را محاصره کرده است. پاسخ آجودان باشی این بود که قبلاً انگلیس همین اعتراض را به روسیه کرده و دولت عدم دخالت خود را اعلام داشته و انگلیس آن را پذیرفته است با این وصف چگونه و چرا اعلام عدم مداخله روسیه از جانب ایران در مسئله قابل پذیرش نیست.

2. لرد پالمرستون اصرار می ورزید که دولت باید از محاصره هرات منصرف شود و نقاطی مثل قلعه غوریان را به امیر هرات تعلق داشته و هنگام محاصره اشغال شده به وی مسترد دارد. پاسخ آجودان باشی این بود که شاه ایران دست از محاصره کشیده و مراجعت نموده و قلعه غوریان و نظایر آن را انگلیس قبلاً ملک ایران شناخته و معلوم نیست طرح این مسائل برای چیست.

ص: 85

در مقابل اعتراضات انگلستان، سفیر ایران هم مواردی از عهدشکنیهای انگلیس را مطرح ساخت. از آن جمله دولت انگلیس به موجب ماده ای از معاهدات متعهد شده بود که در کشمکش ایران و امرای افغانستان مداخله نکند و حال آن که به نحو بارزی خلاف آن را عمل می کرد و ریشه همه اختلافات موجود، همان مداخله در موضوع هرات است.

بهبود روابط ایران و انگلیس پس از رفع محاصره هرات

با وجود این انگلیس ایران را متهم می کرد که وسیله تحریک روسیه شده، چگونه ممکن است محرک، مقصر شناخته شود. در چنین اوضاع و احوالی محمدشاه دست از محاصره هرات برداشت و متوجه بود که انگلیسیها او را به این بست کشانده اند. حاج میرزاآقاسی صدراعظم محمدشاه، از مداخله انگلیسیها در امور به این نتیجه رسیده بود که اگر در مقام و موقعیتش بماند باید با سیاست انگلیس همراه شود، زیرا گزارش آجودان باشی دلالت داشت که انگلیس هرگونه مانعی را از سر راه برمی دارد تا به مقاصدش برسد، بنابراین، مقامات ایران از شاه تا صدراعظم در مقابل انگلیس تسلیم شدند. قضیه محاصره هرات هم پایان گرفته بود و انگلیس هم دریافته بود که برای ادامه کار و کسب امتیازات با ملایمت و دوستی نتایجی بهتر به دست خواهد آورد زیرا:

1. برای نفوذ کامل در افغانستان و تبدیل آن به سد محکمی در برابر هندوستان، محتاج دوره ای آرامش با ایران بود تا ایران مزاحمتی برایش فراهم نکند.

2. نفوذ روزافزون روسیه در ایران بعد از ترکمنچای، انگلیس را به وحشت انداخته بود و تصور می کرد اگر سیاست همکاری روس و انگلیس تغییر ماهیت بدهد، روسیه می تواند با نفوذ در ایران، خطری جدی برای هندوستان انگلیس باشد لذا لازم است با سیاست دوستی، ایران را جذب نماید و نفوذش را گسترش بدهد.

بعد از محاصره هرات، راه نفوذ انگلیس هموار شد. نظر انگلیس این بود که امرای افغان را به طور کامل مطیع خود سازد و آنها را از هرگونه رابطه با ایران منع نماید و در اجرای این برنامه لازم بود تغییر و تبدیلی در امور افغانستان داده شود و اشخاص مورد اعتماد و اطمینان انگلیس مصدر امور قرار گیرند. در این تاریخ دوست محمدخان، امیر کابل و کهندل خان، امیر قندهار و کامران میرزا، حاکم هرات بودند که با کمک وزیرش یارمحمدخان امور را اداره می کرد دو نفر اول مورد اعتماد انگلیس نبودند وزیر با روسیه قول و قرارهایی گذارده و با ایران هم روابطی نزدیک داشتند و بنابراین باید تغییر می کردند و نفر دوم گرچه با کمک انگلیس مسلط شده بود اما در جهت تأمین نظر انگلیس باید تأمین لازم و کافی بدهد و مجری صدیق سیاست انگلیس باشد و از آن عدول ننماید.

ص: 86

تغییر امرای کابل و قندهار و مستقر ساختن شاه شجاع

فرمانده کل هندوستان تصمیم داشت اتحادی سه گانه بین انگلیس، امیر پنجاب و شاه شجاع منعقد شود تا شاه شجاع با کمک سربازان امیر پنجاب و مساعدت مادی و معنوی دولت انگلستان به افغانستان رفته زمام امور را به دست گیرد. اتحاد سه برقرار شد. اتحادی که جنبه تجاوزکارانه داشت. آنان به این اتحاد جنبه دفاع از افغانستان دادند.

هیچ یک از امرای افغان، قدرت مقاومت در مقابل قوای عظیم فراهم شده را نداشتند. شهرهای غزنه، قندهار و کابل یکی پس از دیگری علی رغم تمایل مردم مسلمان، سقوط کرد و شجاع الملک مانند سلطانی فاتح وارد کابل شد و از آنجا به هندوستان برده شد و در آنجا اقامت گزید و کهندل دوست محمودخان و برادرانش هم پس از مقاومت هایی سرانجام به دولت ایران پناهنده شدند و نقشه انگلیس به طور دقیق در مورد سلطنت شاه شجاع به اجرا درآمد؛ اما کلیه امور افغانستان وسیله مشاورین انگلیسی شاه شجاع که در رأس آنها ماکنوتن و بورنس قرار داشتند انجام می گرفت.

جنگ هرات

سمیتو در 1249ق به خدمت محمدشاه درآمد و فرمانده قشون برای تصرف هرات شد. وی پس از زحمات بسیار در 1254ق توانست شهر را به محاصره خود درآورد اما بی اطلاعی وی از سیاست دولت ایران سبب شد تا زحمات وی بی اثر بماند. سیاست دوپهلوی ایران در برابر انگلیس و روسیه نتیجه ای جز کشته شدن بیهوده سربازان ایرانی و اتلاف وقت بیشتر، اثری نداشت. سمیتو می نویسد؛ محمدشاه با صدور دستورهای مخفی، کاری می کرد که موفقیتی نصیب ارتش ایران شود تا به این ترتیب انگلیسیها را نیز راضی نگه دارد. زمانی که وی دو روز مهلت از دولت ایران خواست تا محاصره را به حصار اصلی شهر بکشاند و پیروز شود، با مخالفت زمامداران ایرانی مواجه شد. سمیتو می نویسد به حرف من گوش نکرد و دولت متبوعم (ایران) که ده ماه پیرامون هرات وقت هدر داده و یا به کارهای پوچ و بی معنی دست زده بود با دادن تنها دو روز مهلت موافقت نکرد. آنها برای اینکه حمله فوراً آغاز شود ساعت سعد را بهانه می آورند و می گفتند اوضاع ستارگان اکنون به گونه ای است که در صورت حمله فوری موفقیت با لشکر ایران خواهد بود اما حقیقت چیز دیگری بود دولت ایران می خواست با یک حمله شتاب زده شکست بخورم.

بازگشت هرات به سوی ایران

هرات جزو خاک ایران بود. حاکم آنجا از بابت دولت ایران انتخاب می شد؛ اما سیاست انگلیس با توطئه و نقشه ای خاص آن را به وضعی انداخت که دیدیم تعهداتی

ص: 87

از کامران میرزا گرفت و درواقع دستگاه حاکمه هرات عامل بلااراده ای از انگلیس شد. همین شدت تسلیم و بیچارگی، مردم مسلمان افغانستان را بیدار ساخت و دولتمردان را تحت فشار قرار دادند. یارمحمدخان در این اندیشه بود که انگلیس تنها منافع خود را در نظر دارد و در موارد حساس حتی از مساعدت هم خودداری می کنند. او با توجه به خواسته مردم سرنوشت دوست محمدخان را بررسی کرد و اطمینان یافت دوستی با انگلیس ناپایدار است و بایستی چاره ای اندیشید که از دامی که گرفتار شده خلاص گردد. یارمحمدخان درصدد برآمد که با دولت ایران نزدیک گردد و از رویه گذشته اظهار ندامت کرد. در 1257 هیأتی را به مشهد فرستاد و نقطه اتکایش را در ایران جستجو کرد و کامران میرزا هم از روش وزیر خود، یارمحمدخان تبعیت کرد. نمایندگان انگلیس در هرات متوجه تمایل کامران میزرا و یارمحمدخان به ایران شدند و درصدد برآمدند آنها را دستگیر و هرات را ضمیمه قلمرو شاه شجاع نمایند اما لرد اوکلند با این اقدام موافقت نکرد و اصرار داشت یارمحمدخان را به طرف انگلیس جذب کند ولی در این امر موفق نشد و زحمات نمایندگان انگلیس در هرات بلااثر ماند.

جاسوس ناصرالدین شاه

پس از مرگ محمدشاه هیچ گونه مخالفتی برای جلوس ولیعهد شانزده ساله به تخت به عمل نیامد. هر چند که در ولایات اغتشاشات و ناامنی هایی روی داده بود، ناصرالدین شاه شش هفته پس از مرگ پدرش از تبریز به تهران آمد و در نیمه شب تاج بر سر گذاشت. در زمان ناصرالدین شاه، یارمحمدخان با موفقیت توانسته بود استقلال هرات را در مقابل ایران و طایفه بارگزائی کابل و قندهار حفظ کند. وی در 1851 درگذشت و صیدمحمد، که جوانی تقریباً کودن و هرزه بود به جای پدر بر تخت نشست. چون به واسطه بی لیاقتی او، عده ای به دشمنی او برخاسته بودند. صیدمحمد برای تحکیم موقعیت خود با ایران به مذاکره پرداخت. این اقدام بریتانیا را بر آن داشت تا دو سال بعد، معاهده ای به ایران تکلیف شد که به موجب آن دولت ایران متعهد شد که به هیچ اسمی نیرو به قلمرو هرات نفرستد مگر آنکه یک دولت خارجی به آنجا حمله کند. اگر چه ایران به این معاهده تن داد اما شکی نیست که شاه از آن هیچ رضایت نداشت.

وضع تهدیدآمیز ا یران برای افغانستان ایجاب کرد که دوست محمدخان، به عقد پیمان با بریتانیا روی آورد. بریتانیا بر ضد ایران از دو راه وارد عمل شد یکی غیرمستقیم و آن امضای معاهده دوم در ژانویه 1857 با دوست محمدخان بود و مطابق آن ماهیانه مبلغ یکصد هزار روپیه کمک خرج در طی جنگ به دوست محمدخان عطا می شد به

ص: 88

شرطی که تمام آن مبالغ را صرف ارتش خود نماید. به علاوه مقدار زیادی تفنگ برای تجهیز او روانه شد. دوست محمد هم حمله ای به هرات نکرد.

انگلیس و عدم مداخله ایران در امور هرات

دولت انگلیس به تدریج قسمتهای غربی و شمال غربی هند را که تا آن زمان جزء متصرفات کمپانی هند شرقی نبود، تصرف کرد و رسماً با افغانستان همسایه و هم مرز شد. انگلیس دوست محمدخان، امیر کابل را که سوابق خوبی با انگلیس نداشت با شیوه هایی خاص متحد و همراه خود ساخت. انگلستان بدین ترتیب می خواست هرات را به دوست محمدخان بسپارد و یا آن را به شکل سدی بین ایران و افغانستان قرار دهد. در هرات، یارمحمدخان که از ایران اظهار اطاعت می کرد، در 1850 درگذشت و پسر او صیدمحمدخان جای پدر را گرفت و او هم مثل پدر از شاه اعلام اطاعت می کرد. دولت انگلیس که و ضع رابطه هرات و ایران را مغایر منافع خود تشخیص می داد به دولت ایران فشار آورد که از مداخله در امور هرات خودداری نماید و این سرزمین را مستقل تلقی کند و در مقابل ایران مدتی در مقابل این درخواست انگلیس که به زیان ایران بود مقاومت می کرد و بالاخره ناچار به تمکین شد و سرانجام در 1269/ژانویه 1853 ناصرالدین شاه و صدراعظم ایران تعهد کردند که از مداخله در امور هرات خودداری نمایند.

رنجیده شدن اتباع انگلیسی مقیم ایران

چون در ماه صفر سال 1273 شهر هرات افغانستان به دست نواب اشرف و الاحسام السلطنه سلطان مرادمیرزا، عم نامدار شاهنشاه قاجار ادام ا لله عمره و شوکته گشوده گشت، وکلای دولت بهیه انگلیس در هر شهری از ممالک محروسه ایران بودند. رنجیده خاطر گشته بنای خروج از بلاد ایران را گذاشتند. مثل اینکه وزیرمختار آنها از دارالخلافه تهران بیرون رفت و اخبار حرکت جهازات جنگی دولت بهیه انگلیس به بوشهر رسید. روز بیست و یکم این ماه سه کشتی جنگی انگلیسی وارد خور یعنی لنگرگاه بوشهر گردید و تا روز چهارم ربیع دویم، سی کشتی جنگی در خور بوشهر آمده لنگر انداخت و چندین کشتی دیگر در نواحی بصره و بغداد برای خریدن علوفه و گوسفند روانه شدند و سردار کل کشتیهای جنگی دولت انگلیس اترم بود.

نواب والا مؤیدالدوله به تدارک کارزار پرداخت و محمدتقلی ایلخان فارس و لطف علی خان، سرتیپ فوج قشقایی را روانه نواحی دشتی فرمود در روز هشتم ماه ربیع دویم شجاع الملک نوری شیرازی به عزم رزم انگلیس از شیراز خیمه بیرون زد. در باغ

ص: 89

جهان نما نقل مکان کرد و فوج سرباز خاصه و فوج سرباز چهار از فوج سرباز شیرازی و صد نفر سوار غلام دیوانی و چهار ارابه توپ و یک ارابه خمپاره و قورخانه به سرداری شجاع الملک، بعضی از راه کازرون و بعضی از فیروزآباد روانه بوشهر شدند.

انگلیسیها که به شماره چهار پنج برابر ایرانیها بودند، از هر جانبی با توپ بر ایرانیان تاختند و آنها را در هم شکستند. عید نوروز سنه ئیلان ئیل در شب بیست و چهارم ماه رجب این سال اتفاق افتاد. بزرگان لشکر ایران اردو را به استحکام تمام به جا گذاشته در انتظار خبر جنگ و صلح نشستند و چون امر مصالحه در میانه دولت علیه ایران و علیه انگلیس در شهر پاریس در روز هفتم رجب ماه 1273 به توسط جناب فخامت نصاب فرخ خان امین الملک کاشانی به انجام رسید و نتیجه آن عهدنامه عود سپاه ایران از شهر هرات و رجوع لشکر انگلیس از بندر بوشهر بود و بعد از وصول این عهدنامه سپاه انگلیس از بوشهر به هندوستان و لشکر ایران از هرات به دارالخلافه تهران عود نمودند.

عملیات بریتانیا بر ضد ایران

نقشه های مختلفی به مقامات نظامی بریتانیا عرضه شد از جمله اینکه ارتش هند مستقیماً با ارتش دوست و متفق افغان به سوی هرات حرکت نماید. نقشه دیگر که اجرای آن مشکل تر بود اینکه از بندرعباس به سوی هرات پیشروی کنند این هر دو نقشه محتاج کوشش زیاد و مخارج هنگفتی بود. بالاخره مقرر شد که در خلیج فارس و در محمره (خرمشهر فعلی) دست به عملیات زده شود و در وهله اول جزیره خارک را که در 4 دسامبر گرفته شد تصرف نمایند. قلعه قدیمی هلندی (ریشر) به وسیله عده ای از تنگستانی ها که به طور ثابت و استوار دفاع می شد در موقع یورش بدان جا چهار افسر انگلیسی به قتل رسیدند و بعداً بوشهر بمباران شد و تسلیم گردید.

عملیات بعدی بر ضد محمره متوجه بود. در ماه مارس نیروی اعزامی سوار کشتی شدند و به سرعت تمام به سوی شط العرب راندند. محمره که مطابق عهدنامه ارزروم به دست ایران افتاده بود قویاً سنگربندی شد و آتشبارهای سنگین در هر دو طرف کارون نصب شده بود. سر جیمز اترم فرمانده قوای انگلیسی یک آتشباره و خمپاره ای روی الوارهای شناور تعبیه شده بود و شبانه با بالای رودخانه در نقطه مقابل آتشباره توپخانه ایرانی در ساحل راست کارون کشیده شد در هنگام صبح روز بعد آتش توپخانه کشتیهای بخار با کمک این آتشبار، قلاع را خاموش ساخت و کشتیهای نقلیه به کارون کشیده شده و نیروها در محلی از دو میلی بالای محمره پیاده شدند. ایرانیان فرار کرده و توپها، مهمات اردوگاه را در پشت سر گذاشتند. اترم یک دسته سفاین جنگی

ص: 90

کوچک در کارون تا به اهواز که تصرف شد روانه ساخت در حالی که ارتش ایران عقب می نشست و بدین طریق عملیات خاتمه یافت.

قطع رابطه انگلیس و نتایج جنگ هرات

دولت انگلیس برای حفظ هند می بایست راه رسیدن به این شبه قاره را از هر حیث در اختیار داشته باشد. افغانستان منطقه حدفاصل خطر بود و هرات هم بر طبق طراحان سیاست انگلیس می بایست از ایران جدا شود. چالرز موری، جانشین سرهنگ شیل به ایران آ مد تا با تهدید و ارعاب سیاست خشن، دولتمردان ایران را وادار به تسلیم نماید و تکلیف هرات به طور قطع به نفع انگلیس روشن شود. موری با ورود به ایران شروع به بهانه جویی کرد. همه جا دولت انگلیس برخلاف تعهدات عمل کرده بود. وساطت بوره نماینده دولت فرانسه برای رفع سوءتفاهم فایده نکرد و سرانجام موری پرچم سفارت را فرود آورد و سفارت را تعطیل کرد و در دسامبر 1855 با اهانتهایی به شاه از تهران خارج شد و روابط دو کشور قطع گردید.

وقایع ایران در رجب 1272 مارس 1856

روسها تقاضای صلح کردند. حسام السلطنه بعد از تصرف غوریان و بادغیسات و غیره به هرات رسیده بود. انگلیسیها در 21 ربیع الاول 1272 چند کشتی جنگی و بادی به بوشهر آوردند و عده ناچیزی سرباز بحری پیاده کردند. میرزا آقاخان خود را دست پاچه وحشت زده نشان داد و از بی حساب بودن قوای انگلیس و اشغال سرتاسر خاک ایران مطالبی به عرض شاه رسانید لذا بدون درنگ مصمم شد فرخ خان کاشی را که صندوق دار شاه بود برای عقد صلح با انگلیسیها به پاریس بفرستد. حسام السلطنه قاصدی بادپیما به تهران فرستاد و نوشت که از آمدن کشتیهای انگلیس به بوشهر نگران نباشید، انگلیسیها هرگز نمی توانند از برازجان بالاتر بیایند. با وجود مراسلات پی در پی حسام السلطنه فرخان امین الملک را در یازدهم ذی القعده 1272 از راه اسلامبول به پاریس فرستادند پیش از آنکه فرخ خان به پاریس برسد در هفتم صفر 1273 هرات فتح شد. حسام السلطنه ضمن فتح نامه عریضه ای به شخص شاه نوشت که شورش سپاهیان هند شروع شده اگر اجازه می فرمایید با همین قشونی که همراه دارم به هندوستان بروم میرزاآقاخان در نزد شاه سعایت کرد و دلایل و شواهدی آورد که اگر حسام السلطنه به هندوستان برود، سلطنت ایران را هم به رایگان به دست آورد. حسام السلطنه قاصدها فرستاد و فریادها کرد که در هندوستان شورش عظیم برپا شده هر چه از انگلیسیها بخواهید خواهند داد. بیدار باشید، مفت نبازید، به خرج کسی نرفت.

ص: 91

ناپلئون سوم امپراتوری فرانسه اش را مرهون کمکهای پالمرستون بود. میرزاآقاخان صدراعظم ایران هم تبعه دولت انگلیس و نوکر سفارت بود. فرخ خان هم انگلیسها آبستن کردند. هنوز هیأت سفارت عراق راهشان خشک نشده بود که در هفتم رجب 1273 آن معاهده ننگین را امضا نمودند و افغانستان را یکسره به دولت انگلیس بخشیدند. با انعقاد معاهده پاریس، دولت ایران از حق خود به افغانستان با صلاح و صوابدید میرزاآقاخان نوری صرف نظر نمود.

نتیجه مخارج کمرشکن قشون کشی به افغانستان و کشته شدن هزارها فرزندان [ایران] به خواهش ناپلئون سوم برای قرضی که به پالمرستون صدراعظم انگلیس داشت به باد رفت و میرزاآقاخان از ملابس خاصه همایونی خلعت گرفت و بلافاصله برای انگلیسیهای بلادیده هندوستان، دفتر اعانه باز کرد و احکام خیلی سخت به حسام السلطنه صادر نمود که فوری هرات را از قشون ایران تخلیه نموده به خراسان مراجعت کند.

عریضه میرزاصادق نوری

میرزاصادق نوری در عریضه ای به شاه، دوازده فقره خیانت برای میرزاآقاخان برمی شمارد از جمله می نویسد:

بند 9 حسام السلطنه از هرات نوشته بود از آمدن کشتیهای انگلیس به بوشهر مشوش نباشید با این قشون که دارند از برازجان بالاتر نمی توانند بیایند. شورش سپاهیان هند شروع شد، اجازه بفرمایید با این قشون که در اختیار دارم به هندوستان بروم. میرزاآقاخان پیش شاه تیه پاره کرده اگر حسام السلطنه به هندوستان برود شما را خلع و خودش شاهنشاه ایران خواهد شد.

بند 10 فرستادن فرخ خان امین الملک به پاریس برای امضای معاهده صلح ایران و انگلیس با وجود اینکه شورش سپاهیان هند شروع شده بود معاهده را بی درنگ امضا کند.

بند 12 با احضار حسام السلطنه و رها کردن هرات، شیعیان افغانستان گرفتار بلا شدند.

وقایع هرات در عهد ناصرالدین شاه

والی خراسان، حسام السلطنه در زمان ناصرالدین شاه هرات را محاصره و فتح کرد. هرات از رمضان تا صفر 1273 در محاصره سپاه ایران بود و حسام السلطنه با وجود تهدیدهای انگلستان و فشارهای دوست محمدخان هر لحظه حلقه محاصره را تنگ تر می کرد تا مقاومت مدافعین در هم شکسته شد و شهر به تصرف قوای ایران درآمد. خبر فتح هرات به زودی در تمامی ایران پخش شد و موجی از شادمانی کشور را فراگرفت.

ص: 92

سقوط هرات برای دولت انگلستان که چندین سال به منظور همراه کردن دوست محمدخان با خود برای تصرف این شهر زحمت کشیده و هزینه های بسیار سنگین متحمل شده بود ضربه ای هولناک به شمار می رفت و به اعتبار و حیثیت امپراتوری بریتانیا در منطقه لطمه ای بزرگ می زد به همین سبب طراحان سیاسی لندن درصدد برآمدند که به هر قیمتی حتی از طریق دامن زدن به جنگ تمام عیار با ایران، آب رفته را به جوی بازگردانند.

برخورد نظامی مناطق تنگستان با نیروی انگلیس

دولت انگلیس به اعتراف صریح زمامدارانش، هر وقت مصلحت و منافعش ایجاب می کرد، در امور داخلی ایران مداخله می نمود و در تضعیف این کشور پهناور کهنسال می کوشید و حتی به خاک ایران نیز نیرو اعزام می داشت و استقلال و تمامیت ارضی و حق حاکمیت ایران را نقض می کرد.

عملیات نظامی انگلستان در خلیج فارس

هنگامی که انگلستان نتوانست از طریق دیپلماسی مقاصد خویش را پیش ببرد مصمم شد تا با تجاوز نظامی به ایران مقاصد استعماری خود را درباره هرات به کرسی بنشاند. مقامات انگلیسی بر آن شدند تا بندر محمره، جزیره خارک و بندر بوشهر را آماج حملات نیروی دریایی خود قرار دهند. این نقشه در ربیع الثانی 1273 به اجرا درآمد و نیروهای انگلیسی در خارک پیاده شدند. در مرحله بعد بوشهر را به تصرف خود درآوردند. تحت چنین شرایط دشواری بود که هرات در سال 1274ق/1857م طبق معاهده پاریس از ایران جدا شد.

اعلان جنگ انگلیس به ایران در 1273 (1856) و اشغال بنادر جنوب

جنگ کریمه با شکست روسیه پایان یافت و فاتح حقیقی آن، انگلیس بود و این پیروزی موجب شد که به دولت ایران فشار بیشتری وارد سازد تا به کلی از هرات منصرف شده و مناطق افغانستان را به گونه بهتری محافظت کند و دوست«محمدخان که از سیاست انگلیس تبعیت می کرد و از ایران روگردان بود پذیرفت که در تکمیل پیمان 1855 قرارداد دیگری را امضا نماید و به همین منظور در اواخر 1856 به هندوستان رفت. پس از مذاکرات با ادوارد رولانس، پیمان جدیدی منعقد ساخت. این پیمان موقعیت انگلیس را در افغانستان پس از پانزده سال مستحکم نمود در حالی که انگلیس روابطش با ایران قطع شده بود و ایران هم در جریان حمله به هرات آزادی

ص: 93

بیشتری احساس می کرد. سپاهیان ایران به فرماندهی سلطانمراد میرزا حسام السلطنه حملات خود را در زمان محاصره هرات تشدید کردند. افسران انگلیس که پایان کار را نزدیک دیدند از هرات خارج شدند و عیسی خان و سایر مدافعین هرات هم امان خواستند و هرات تسلیم سپاه ایران شد. ناصرالدین شاه از حسام السلطنه و سرداران او تقدیر کرد و به وی خلعت و نشان داد؛ اما دولت انگلیس که در این پیروزی ایران را تحمل ناپذیر می دانست کشتیهای جنگی خود را به خلیج فارس گسیل داشت و در نوامبر 1856 به دولت ایران اعلان جنگ داد. ناوگان جنگی انگلستان جزیره خارک را اشغال و در بوشهر قوا پیاده کرد و به خرمشهر رفت. دولت ایران که انتظار این تهاجم را نداشت در مقابل متجاوزین انگلیسی دفاع لازم را نکرد. ناصرالدین شاه که متکی به ملت نبود و امید به کمک دولت دیگری هم نداشت راضی شد که در مقابل صلح با انگلستان هرات را تخلیه نماید و به این منظور فرخ خان امین الملک را مأمور کرد تا با سفیر انگلستان در قسطنطنیه تماس بگیرد و شرایط صلح را جویا گردد. شرایط پیشنهادی انگلیس سنگین و خلاصه آن به شرح ذیل بود:

1. شهر هرات از قوای ایران تخلیه شود و خسارت وارده به مردم شهر پرداخت گردد.

2. دولت ایران به عدم دخالت در امور هرات تعهد نماید.

3. مطالبات اتباع انگلیسی هر چه زودتر از جانب دولت ایران پرداخت شود.

4. پیمان تجاری جدیدی بین انگلیس و ایران منعقد شود و دولت انگلیس مجاز باشد در هر یک از شهرهای ایران که مایل باشد کنسولگری دایر نماید.

5. صدراعظم ایران از صدارت معزول گردد.

6. بندرعباس به امام مسقط واگذار شود زیرا وی در جهت منافع انگلیس برای ایران مزاحمت ایجاد کرده بود. چون پیشنهادهای انگلیس سنگین بود و نمی توانست مورد قبول ایران قرار گیرد بنابراین ناصرالدین شاه به فرخ خان دستور داد با وزیرمختار امریکا در استانبول مذاکره کند و وساطت امریکا را طلب نماید. دولت امریکا به دلیل اتخاذ سیاست انزواطلبی این پیشنهاد را نپذیرفت و فرخ خان عازم فرانسه شد تا میانجیگری این دولت را مطرح نماید.

وساطت فرانسه و انعقاد پیمان صلح پاریس بین ایران و انگلیس

فرخ خان امین الملک در پاریس به دیدار ناپلئون سوم رفت که روابط خوبی با انگلیس داشت و از او خواست تا شرایط بهتری برای صلح با ایران و انگلیس فراهم کند.

ناپلئون سوم این تقاضا را پذیرفت و مذاکرات سه جانبه ای در شهر پاریس صورت

ص: 94

گرفت و سرانجام با معاهده صلح 1575 بین ایران و انگلیس دوران جدیدی از روابط پیش آمد.

پیمان پاریس دارای یک مقدمه و پانزده ماده است امضاکنندگان پیمان از جانب انگلیس بارون کاولی سفیر انگلیس در فرانسه و از طرف ایران فرخ خان امین الملک بود که مشخصات آنها در مقدمه همراه با علل انعقاد پیمان آمده است.

در ماده پنجم، ایران متعهد شده بود که ظرف سه ماه به تخلیه هرات و دیگر نقاط افغانستان مبادرت نماید.

در ماده ششم، شاه ایران از هر نوع ادعای سلطنت و حاکمیت نسبت به هرات و سایر قسمتهای افغانستان دست برداشته متعهد گردد که در مداخله در امور آن سرزمین خودداری نماید.

هرات و افغانستان را مستقل بشناسد و از امرای آن هیچ گونه علامت اطاعت مثل سکه و خطبه و باج و خراج مطالبه نکند و دولت ایران تعهد می کند که اختلافی با امرای هرات یا سایر نقاط پیدا نمود، قوه قهریه به کار نبرد و موضوع را به اهتمامات دوستانه دولت انگلیس رجوع نماید و دولت انگلستان هم متعهد است که همیشه نفوذ خود را به کار برده و نگذارد از طرف ارتقای افغان مزاحمتی برای دولت ایران ایجاد گردد.

در ماده هفتم پیش بینی شده، چنانچه یکی از امرای افغان به حدود ایران تجاوز نماید و اقدامات اصلاحی مثمرثمر نشود دولت ایران می تواند با به کار بردن قوای مسلح از این تجاوز جلوگیری نماید مشروط بر آنکه قوای ایران پس از تأمین منظور انجام مأموریت خود بلافاصله به خاک ایران مراجعت نماید و دولت ایران این موضوع را وسیله و بهانه تصرف شهر یا قضیه ای از افغانستان قرار ندهد.

ماده چهادهم قرارداد مقرر می دارد بلافاصله پس از مبادله اسناد مصدق عهدنامه سربازان انگلیسی که در خاک ایران هستند از عملیات خصمانه دست خواهند کشید و به محض آنکه خاک افغانستان از سربازان ایران تخلیه و پذیرفته شدن سفیر انگلستان در تهران عملی شد، دولت انگلستان نسبت به تخلیه خاک ایران اقدام خواهد نمود.

پس از امضای پیمان در مدت کوتاهی (1273 مه 1857) وارد مرحله اجرا گردید. اولین نمودار اجرا بازگشت سرچارلز موری وزیرمختار انگلیس بود.

دولت ایران، به حسام السلطنه دستور داد هرات را ترک کند. وی با زحماتی که در این مورد کشیده بود مایل به تخلیه و ترک هرات نبود ولی بالاخره ناچار به اطاعت و اجرای پیمان شد و با جمعی از اهالی شهر هرات که با او همکاری کرده بودند از هرات خارج شد. حکومت هرات به برادرزاده و داماد دوست محمدخان (سلطان احمدخان) تسلیم شد. آنچه را که روس در 11828 به موجب معاهده پاریس، ترکمنچای پس از

ص: 95

25 سال جنگ به دست آورد، انگلیس بعد از 25 سال توطئه و مبارزه و سیاست مزدورانه در 1273 با معاهده پاریس به دست آورد. روسها قفقاز را و انگلیس هم افغانستان را از ایران گرفتند. در تمام مدتی که ایران درگیر با روسها بود عمال انگلیسیها در تمام شهرهای ایران آشنا و دوست تهیه می کردند تا در موقع لزوم از آنها استفاده کنند. حتی در میان عشایر نفوذ یافتند و شیوخ خلیج فارس را عامل خود ساختند. بعد از پیمان پاریس، سیاست انگلیس عوض شد و از این به بعد صرف اخذ امتیاز گردید.

عهدنامه صلح پاریس

ناپلئون سوم، فرخ خان امین الملک را در 25 ژانویه 1857 طی تشریفات باشکوهی به حضور پذیرفت و با وساطت وی، مذاکرات صلح بین فرخ خان و لرد کاولی سفیر انگلیس در پاریس آغاز شد.

طبق عهدنامه ای که در 4 مارس 1857 (1273ق) بین فرخ خان و لرد کاولی به امضا رسید، صلح برقرار گردید و انگلیسیها متعهد شدند قوایشان را در مدت کوتاهی از خاک ایران خارج سازند و اسرای جنگی ایران را آزاد کنند. در مقابل، دولت ایران متعهد گردید بی درنگ هرات را تخلیه و از هرگونه ادعای حاکمیت نسبت به هرات و سایر نقاط افغانستان صرف نظر کند و در امور داخل آن کشور هیچ گونه دخالتی ننماید. دو دولت حق افتتاح کنسولگری در شهرهای مهم یکدیگر را به رسمیت شناختند. فرمانده نیروهای انگلیسی به محض اطلاع از این خبر دستور تخلیه خاک ایران را داد و در ظرف مدت کوتاهی بوشهر و خارک و اهواز و محمره از قوای انگلیسی تخلیه شد. با سلطان مسقط هم قراردادی منعقد گردید که به موجب آن قرار شد چابهار و بندرعباس به مدت بیست سال و از قرار سالی شانزده هزار تومان به وی اجاره داده شود و جزایر هرمز و قشم را هم جزء قلمرو ایران بشناسد و به آنها تجاوز نکند. اسناد مصوبه عهدنامه صلح در بغداد مبادله شد.

سیستان و اشغال نیمه خاوری

تجاوزهای مداوم حکومتهای کابل و قندهار و بعدها جانشینان دوست محمدخان در افغانستان به سیستان و اشغال نیمه خاوری این استان، زمینه را برای اجرای مفاد ماده ششم قرارداد صلح 1857 پاریس درمورد داوری دولت هند بریتانیا در اختلاف سرزمینی و مرزی با افغانستان آماده ساخت. احمدخان و ابراهیم خان از سرداران بلوچ سیستان، خود و سرزمینهای تحت فرمانروایی خود را در بخش خاوری و شمالی دلتای هیرمند (لاش جوین، چخانسوز و نادعلی) به تابعیت امیرشیرعلی خان امیرخان افغانستان درآوردند. این ماجرا که در سال 1244 (1865) رخ داد سبب تحریک

ص: 96

امیرعلم خان سوم خزیمه حشمت الملک، امیرقاینات و سیستان گردید که با امیرشیرعلی خان افغان در رقابت بود و منجر به واکنش نظامی شد. دولت ایران در پاسخ به شکایت دولت ایران به دولت بریتانیا در لندن شکایت برد. لرد راسل [Lord Russell] وزیر امور خارجه بریتانیا در پاسخ به شکایت دولت ایران بی پرده نوشت که بریتانیا علاقه ای به این مسئله ندارد و دو طرف می توانند با توسل به زور اسلحه، حقوق خود را در سیستان ترمیم کنند.

با دریافت این نامه، امیرعلم خان حشمت الملک به بخش اشغال شده سیستان از سوی افغانان در خاور دلتای هیرمند حمله برد و آن سرزمین ها را همان سال به ایران بازگرداند. سیستان از آن تاریخ رسماً در حکومت مرزداری نیمه مستقل خزیمه ادغام شد و به دلیل حساسیت استراتژیک ویژه اش، در مقام «ولیعهدنشین» آن حکومت مرزداری، سیستم حکومتی محلی نیمه مستقلی را در سازمان حکومتی مرزداری خودمختار خزیمه به وجود آورد. پیش از آن، حکومت مرزداری سیستان در دست خانواده کیانی بود و آنان خود را از بازماندگان کیانیان افسانه ای می شمردند.

امیرعلم خان خزیمه پسر بزرگ خود، امیرعلی اکبرخان حسام الدوله دوم (حشمت الملک دوم) را به عنوان «نایب الحکومه» روانه سیستان کرد و او تا آخر در مقام «امیر سیستان» ماند. وی در اواخر عمر به بیرجند، مرکز حکومت خودمختار مرزداری خزیمه در قاینات بازگشت و پسرجوان خود، امیرمعصوم خان حسام الدوله سوم را مأمور سرپرستی امور سیستان کرد. این وضع تا سال 1316 (1937) ادامه یافت. در آن سال امیرمعصوم خان خزیمه از امیری قاینات و سیستان استعفا کرد و به حکومت مرزداری نیمه مستقل 1300 ساله خزیمه در قاینات و سیستان پایان داد. در آن تاریخ سیستان و بلوچستان در هم ادغام شد و در قالب استان جداگانه ای در نظام سیاسی جدید ایران درآمد. به هر حال، تنبیه سرداران یادشده بلوچی سیستان سبب شد تا امیر افغانستان، امیرشیرعلی خان، به موجب قرارداد سال 1857 خود با هند بریتانیا از ایران به دولت هندوستان شکایت برد. دولت هند بریتانیا نظر وزیر امور خارجه بریتانیا را در زمینه مختار بودن ایران در تأمین حقوق خود در سیستان، ولو با استفاده از زور اسلحه بی ربط و مردود شمرد و حکمیت مرزی افسران خود را به موجب ماده ششم قرارداد پاریس با ایران و قرارداد 1857 خود با افغانستان تحمیل کرد. بدین ترتیب کار شکل گیری نهایی مرزهای خاوری ایران آغاز گردید.

داوری مرزی گلداسمید در سیستان

داوری مرزی گلداسمید در سیستان با مشکلات فراوانی آغاز شد. کارشکنی های

ص: 97

میرزامعصوم خان انصاری، نماینده دولت ایران در کمیسیون به اوج رسید. وی به مأموریت گلداسمید در سیستان شدیداً بدبین بود و در یادداشتهای فراوانش به دولت ایران پافشاری می کرد که گلداسمید در نظر دارد همه سیستان را به افغانستان بدهد.

میرزامعصوم خان، پس از عبور از بلوچستان و ورود به خاک سیستان، حشمت الملک اول امیر قاینات و سیستان را از تردیدهای خود نسبت به مأموریت گلداسمید آگاه ساخت. امیرعلم خان نیز تا توانست در کار کمیسیون گلداسمید کارشکنی کرد. وی در نصرت آباد که یکی از خانه های خود را بنا کرده بود و بعدها «زابل» نام گرفت، میرزامعصوم خان انصاری را در یکی از بناهای مجلل خود سکونت داد و ژنرال گلداسمید و همراهان انگلیسی او را به ساختمانی محقر منتقل ساخت و اجازه نداد نماینده افغانستان در کمیسیون داوری مرزی و سرپرست یا «مشاور» او، ژنرال پولاک (Pollock) گام بر خاک سیستان نهند و تأکید کرد که نخواهد گذاشت خاک سیستان به امیرافغانستان داده شود. وی در این راه تا آنجا پیش رفت که نامه ویژه ناصرالدین شاه دایر بر موافقت دولت وی با داوری گلداسمید را بی ارزش شمرد. در نتیجه این برخوردهای محکم وی، گلداسمید در گزارشی به دولت هند بریتانیا نوشت:

امیر قاین قدرت زیادی دارد. نماینده ایران در کمیسیون مرزی به دست او بازی می کند و مرتباً از نامه لرد راسل یاد می کند. وی می گوید هیچ بخشی از مایملک کنونی ایران، قابل بحث نخواهد بود.

با دریافت این یادداشتها و بر اساس این گونه آگاهیها، دولت هندوستان در نامه ای از ژنرال پولاک، مشاور یا سرپرست نماینده امیرافغانستان در کمیسیون مرزی گلداسمید نوشت:

ایران بخشهای اصلی را چنان محکم در اختیار دارد که نظر داوری مرزی باید به سود ایران باشد ولی... چنین مرزی (روی شاخه اصلی هیرمند در دلتا)، اگرچه همه آنچه را که خواسته افغانستان است برآورده نمی سازد، می تواند منافع افغانستان را تأمین کند.

این نامه از یک سو، نشان می دهد که هند بریتانیا قصد داشت بخشهای بزرگ تری از سیستان را به افغانستان دهد ولی قدرت نمایی های امیرعلم خان خزیمه مانع از این کار شد و از سوی دیگر زمینه ای فراهم ساخت تا بر اساس آن ژنرال گلداسمید توانست مرزهای دو کشور را روی شاخه اصلی هیرمند در دلتا قرار دهد و آنچه را «سیستان داخلی، یا سیستان اصلی» نام داده بود به ایران بدهد و بخش بزرگ تر آن سرزمین را که وی «سیستان خارجی» نامیده بود به افغانستان ببخشد.

اعتراضات و کارشکنیهای امیرعلم خان خزیمه، امیر قاینات و سیستان و میرزامعصوم خان انصاری، نماینده دولت ایران در کمیسیون داوری سبب شکایت

ص: 98

گلداسمید از آنان نزد مقامات بریتانیا و درخواست از آنان برای اعمال نفوذ در تهران شد تا کمیسیون داوری مرزی از شر آن دو رها شود. وی در کتاب خود نیز از کارشکنیهای این دو نفر ناله سر می دهد در نتیجه این شکایتها، نه تنها امیرعلم خان خزیمه در اوایل سال 1251 (1872) از حکومت سیستان معزول شد و شخصی به نام صمصام الملک به جای او حکومت سیستان را گرفت و بخش بزرگی از املاک شخصی و خانوادگی امیرعلم خان در خاور شاخه اصلی هیرمند به افغانستان داده شد، بلکه میرزامعصوم خان انصاری ناگهان ناپدید گردید و دیگر از او در این رابطه نامی و نشانی به میان نیامد. امیرعلم خان خزیمه در فروردین ماه 1253/دسامبر1874 دوباره حکومت سیستان را به دست آورد و ناصرالدین شاه که متوجه اشتباه خود شده بود شمشیر مرصعی را به پاس خدماتش در سیستان به وی اعطا کرد.

گلداسمید کار تعیین مرز سیستان را در سال 1251/1872 به پایان رساند و نتیجه کار را به تهران برد. در تهران این اسناد، در نهایت بی خبری به امضای میرزاملکم خان ناظم الدوله به عنوان نماینده ایران در کمیسیون حکمیت گلداسمید (به جای میرزامعصوم خان انصاری) رسید. میرزاملکم خان در حالی اسناد تعیین مرزهای سیستان را امضا کرد که حتی سیستان را ندیده و از چگونگی کار مطالعات مرزی و تعیین مرز کمترین آگاهی را نداشت. وی پس از دو بار دیدار با گلداسمید در تهران و پس از برخی لفاظیهای بی مورد و بی نتیجه، خطوط مرزی تعیین شده از سوی گلداسمید و نقشه های مربوط را به نمایندگی از سوی دولت ایران امضا کرد. تنها موردی که در تصمیمات مرزی گلداسمید یادی از آب هیرمند دارد به این قرار است «فراتر، باید کاملاً درک شود که هیچ کاری از سوی دو طرف نباید صورت گیرد که نتیجه اش دخالت در آب مورد نیاز برای آبیاری در کرانه باشد.»

پس از تأسیس دولت افغانستان، سیستان موقتاً تحت تسلط امرای کوچک محلی هرات و قندهار و کابل درآمد؛ اما در نیمه دوم سده نوزدهم دوباره ایران قدرت خود را بر قسمت اعظم آن شهرستان مستقر کرد. اختلاف مرزی ایران و افغانستان در سال 1872 با حکمیت هیأتی که سرفردریک گلداسمید در رأس آن قرار داشت حل و فصل شد.

سیستان از نظر انگلیسیها

از نظر انگلیسیها سیستان ارزش فراوان سوق الجیشی داشت. «تصرف آن اقدام مقدماتی مهمی خواهد بود برای پیشروی همه جانبه به سوی هند یا حمله به افغانستان». در عین آنکه عمال انگلیسی آهسته راه شمال را در پیش می گرفتند، عمال روس با عنوان بازرگانی به آمد و شد در طول مرزهای افغانستان و هندوستان

ص: 99

می پرداختند. چالرز هاردینگ، متصدی امور سفارت انگلیس در تهران در غیاب سرمورتیمودیورند هدف روسها را آن می دانست که تا جنوبی ترین نقطه یعنی تا سیستان ریشه بدوانند تا بتوانند مرزهای هندوستان را دور بزنند. او در خاطراتش به خویشتن می بالد که با آوردن عده ای سرباز هندی به مرز، نقشه روسها را بر هم زده و آنان را وادار کرده است که بساط خود را برچینند و بروند.

ه. س. بارنز وزیر امور خارجه هندوستان به هاردینگ نوشت که حکومت هندوستان «در تأکید این مطلب که بریتانیای کبیر علاقه بسیار فراوان نسبت به سیستان دارد» بی نهایت اهمیت قایل است. در اواخر سال 1901/1319 عده ناچیزی از افراد نظامی هندی و انگلیسی به فرماندهی سروان وب ویر پاسگاهی در میرجاوه تأسیس کردند. این نقطه، دهی است در ساحل رود تالاب در محلی که عموماً آنجا را جزو خاک ایران می شناختند و می پنداشتند میرجاوه از نظر مرکز ذخائر راه بازرگانی سیستان حائز کمال اهمیت برای انگلیسیها است و تصور می کردند که دزداب (زاهدان کنونی) نیز چنانچه روسیه به کشیدن راه آهن مشرق ایران تا خلیج فارس اقدام کند برای دولت بی نهایت اهمیت خواهد داشت.

سیستان پس از معاهده پاریس

یکی از مهم ترین مسائلی که دولت انگلیس پس از امضای معاهده پاریس با آن مواجه شد مسئله سیستان بوده است. شاه ایران در بین سالهای 1861 تا 1863 مکرر از دولت بریتانیا دعوت کرد که در مقابل تجاوز افغانها وساطت کند اما جواب دولت انگلستان این بود که چون آن دولت سلطنت شاه را در سیستان به رسمیت نمی شناسد نمی تواند در این کار مداخله نماید بلکه طرفین باید آن را حتی به زور شمشیر حل کنند. اعلام این سیاست و خط مشی به نفع ایران بود. در این موقع دولت بریتانیا رویه عدم مداخله را ترک کرد و به استناد ماده 6 عهدنامه پاریس پیشنهاد حکمیت داد و دو دولت مزبور نیز با آن موافقت کردند.

سرفردریک گلداسمید، نخستین مدیر تلگراف در ایران، در 1864 متوجه شد که در مغرب گوادر هیچ گونه مأمور رسمی ثابتی وجود ندارد تا بتواند با او مذاکره نماید. بنابراین از نظر کشیدن خط تلگراف و نیز حفظ منافع ایران چنین صلاح دید که مرز ثابت مشخصی تعیین گردد و برای اجرای این منظور باب مذاکرات مفتوح شد و منجر به توافق برای تشکیل کمیسیون مشترک از بریتانیای کبیر و ایران و کلات گردید. ژنرال گلداسمیت به سوی گوادر رفت. در آنجا ماژورلوت که از مرز مورد بحث بازدید و نقشه برداری کرده بود و می توانست اطلاعات جمع شده قبلی را در این ناحیه کامل

ص: 100

سازد، به او پیوست.

پس از آن کمیسر بریتانیا نظر داد که مرز ایران را از یک نقطه واقع در مشرق گوادر تا کوهک محدود و معین نمود. شاه این خط سرحدی را پذیرفت زیرا با نظریات و دعاوی ایران موافق و مساعد بود. گلداسمیت از این موفقیتی که نصیب او شده بود مورد تحسین قرار گرفته و برای دست زدن به کاری مشکل تر تشویق و ترغیب گردید.

کمیسیون حکمیت سیستان

سرفردریک گلداسمیت پس از موفقیت در تعیین و تصویب سرحد مکران مأمور سیستان شد تا در موضوع دعاوی ایران و افغان قضاوت و حکمیت نماید. میسیون انگلیسی از بندرعباس و ژنرال پولوک نماینده لردمایو، فرمانفرمای هند و نیز دکتر بلر مستشرق نیز به آنها پیوستند. ژنرال گلداسمیت در حکم داوری خود بین سیستان اصلی و سیستان رویی فرق گذاشته بود. او سیستان اصلی را از نیزار واقع در شمال کانال اصلی در جنوب معین کرده و این ناحیه در آن موقع به وسیله رود هیرمند در طرف مشرق محدود بود. این قسمت که در حدود 950 میل مربع مساحت و 45 هزار نفر جمعیت داشت، به ایران واگذار شد. سیستان رویی یا ناحیه ای که در ساحل راست رود هیرمند بود به افغانستان داده شد. از نقطه ای که کانال اصلی نزدیک سد بزرگ موسوم به بند سیستان شروع می شود سرحد اعلام شده تا کوه ملک سیاه امتداد پیدا می کند. این محل امروزه محل التقاء مرز دو کشور ایران و افغانستان با امپراتوری هندوستان می باشد.

تعیین حدود سرحدی سیستان، دومین وظیفه مأموریت مخصوص جنرال گلداسمیت بود. با خاتمه موضوع سرحد ایران و کلات، جنرال از تهران به لندن رفت و گزارش عملیات خود را به دولت انگلیس داد و برای عملیات آینده خود دستور گرفت و در دهم نوامبر 1871 مجدداً عازم ایران گردید.

برابر این حکمیت، قشون ساخلوی دولت ایران قلعه نادلی را باید ترک می کرد. در این صورت مجرای اصلی رود هیرمند زیردست کوهک سرحد شرقی سیستان دولت ایران خواهد بود. خط سرحدی نیز از کوهک شروع می شد و تا تپه های غربی دشت سیستان ادامه می یافت.

جدایی سیستان از ایران

اما کار دخالت انگلیس در ایران به اینجا ختم نشد. بریتانیا پس از مدتی درصدد برآمد در جنوب شرقی ایران و ساحل شمالی خلیج فارس حریم امنی به دست آورد و طوری اقدام نماید که اگر روسیه روزی خواست به هندوستان حمله نماید پیش بینی

ص: 101

لازم شده باشد. به همین جهت انگلستان ابتدا در سیستان به فتنه انگیزی و آشوب پرداخت و در اوت 1872م نماینده بریتانیا سیستان را به دو قسمت کرد و بخشی از آن را در اختیار افغانستان قرار داد.

میرزاحسین خان سپهسالار هنگام انتصاب به صدارت به جز امتیاز رویتر و تدارک سفر ناصرالدین شاه به فرنگ به تعهدات دیگری نیز در مورد سیستان و بلوچستان به دولت انگلیس داده بود. اختلافات مرزی بین ایران و افغانستان در منطقه سیستان با حکمیت انگلیس به گونه ای که خواست آن دولت بود، حل و فصل گردید. اما در مورد بلوچستان، دولت انگلیس در این دوره موافقت ایران را برای کشیدن سیم تلگراف از جاسک تا کراچی کسب کرد. دولت انگلیس که در پی بسط نفوذ خود در این نواحی بود، در جریان سیم کشی، ناامنی منطقه را بهانه قرار داد و پس از انجام مذاکراتی مقرر گردید که گلداسمیت، مأمور انگلیسی در این موضوع و تعیین مرزهای جدید در بلوچستان حکمیت نماید و بالاخره با حکمیت این شخص قسمتهایی از بلوچستان نیز مانند سیستان از ایران جدا شد.

دومین کمیسیون حکمیت سیستان 19051903

در سال 1891 رود هیرمند مسیر خود را تغییر داد. ترعه رودی که به نام رود پریان موسوم است به میزان زیادی به طرف مشرق ترعه ای که ژنرال گلداسمیت برای مرز معین نموده بود جریان داشت. این تغییر مسیر، فرستادن دومین حکومت را در تحت فرمانده کلنل مک ماهون ایجاب کرد.

سرحد مطابق فتوای این کمیسیون مانند سابق از کوه ملک سیاه تا بند سیستان سد اصلی کشیده شد. و از آنجا در امتداد هیرمند تا نقطه ای که رودخانه به دو شعبه تقسیم می شود ادامه می یابد. مرز مزبور مانند سابق در امتداد هیرمند تا دو نقطه که رودخانه به دو شعبه تقسیم می شود ادامه می یابد. مرز مزبور مانند سابق دنبال ترعه نادعلی را گرفته ولی خطی که تقریباً به شمال ادامه داشت با دقت و صراحت بیشتری نسبت به کمیسیون اولی معین شد.

تصحیح خطوط مرزی

سرهنگ سی. ای. بیت، نماینده فرمانروای کل هندوستان در بلوچستان می نویسد که تصرف دزداب «پره ای خواهد بود در چرخ راه آهن طرح ریزی شده روسیه». پس از ورود نیروی انگلیسی به میرجاوه، دولت ایران بی درنگ به سرآرتور هاردینگ اعتراض کرد و او درباره روسها بدگمان شد. حکومت هندوستان مشتاق بود که با دولت ایران

ص: 102

درباره «تصحیح» خطوط مرزی به نوعی مذاکره و معامله کند که در نتیجه بتواند هم میرجاوه را به چنگ آورد و هم دزداب را. هاردینگ نظر مخالف داد. شاه نسبت به نقشه های انگلیسیها در بلوچستان سخت سوءظن داشت و محتمل بود که صدراعظم با سفارت روس مشورت کند که البته به او توصیه می کردند که در حفظ دزداب اصرار ورزد و به وی قول می دادند که از پشتیبانی دولت روسیه برخوردار خواهد بود.

دولت ایران روشی محکم و در آن واحد انعطاف پذیر در پیش گرفت و اعلام کرد کرانه راست تالاب مانند قم و کاشان جزو خاک ایران است و انتظار دارد که دولت انگلیس حق مسلم ایران را به رسمیت بشناسد و به مأموران خود دستور دهد که در امور سرحدی مداخله نکنند که این امر برخلاف روابط حسنه فیمابین دولتین است. در ضمن دولت ایران پیشنهاد هاردینگ را درباره تشکیل کمیسیون علامتگذاری مرزی رد نکرد. روسیه از آغاز کار مسئله علاقه دولت متبوع خود را به این مسئله ابراز کرد. هاردینگ از کشانده شدن پای روسها در مسئله میرجاوه ابراز تأسف کرد!

او همچنین اطمینان داد که روسها به آنها اطلاع داده بودند که اگر به ما انگلیسیها اجازه داده شود که میرجاوه را اشغال یا خط مرزی تعیین شده منضم به پروتکل هالدیچ را به سوی خود اصلاح کنیم دولت روسیه اصرار خواهد کرد که تصحیح مشابهی در مورد ایران و روس معمول و یک قطعه خاک در شمال از ایران تجزیه گردد.

ما قبلاً توجه همه را به مساعی انگلیس که می خواهد دست روی بلوچستان ا یران و در صورت امکان سیستان نیز بگذارد جلب کرده ایم با توجه به اهمیت معتنابه سیاسی و سوق الجیشی که این شهرستانها دارد به همین قصد و نیت است که می بینیم این ولایات دائماً مملو از عمال انگلیسی است که سرگرم افشاندن بذر نارضایتی در میان عشایرند و آنان و مقامات دولتی را مزدور خود می کنند و به جنایت برمی انگیزند. بی شک انگلیسیها همه مأموران اداری ایران را در طول مرزهای بلوچستان انگلیس با طلای انگلیس خریده اند و بسیاری از آنان مدتهاست که مزدور بریتانیا هستند کمااینکه بعضی از رؤسای بلوچ چنین اند. بنابراین لازم است در نقاطی که به حقوق ارضی ایران تجاوز شده است، ما نمایندگان مختار روسیه را بفرستیم تا به اتفاق مقامات ایرانی رسیدگی دقیقی نسبت به تمام مسئله مورد اختلاف به عمل آورند. ما نمی توانیم همچنان جنوب شرقی ایران را در اختیار انگلستان بگذاریم این مسئله با منافع مهم حیاتی ما سر و کار دارد. ما مدتها است که از طرح مسئله سیستان پرهیز کرده ایم اما اوضاع و احوال ایجاب می کند که باید آن را مطرح کنیم.

میلر، کنسول روس به انگلیسیها اخطار دیگری کرد. وی همراه اسکورت مفصل مجهز مسلحی در امتداد مرز بین ایران و بلوچستان با بی اعتنایی به انگلیسیها، سفر کرد

ص: 103

و آنان را در مورد این ادعا که در سیستان دارای موقعی خاص می باشند به مبارزه طلبید انگلیسیها با بی میلی عکس العمل نشان دادند. افزایش قوای هند در بلوچستان بی نتیجه بود و روسها این کار را جدی نگرفتند و مأموران انگلیسی در آن سوی مرز بلوچستان از روی خشم درخواست اقدام علیه میلر را کردند. ماهها گذشت تا سرانجام لنزداون مدارک کامل مربوط به قضیه میرجاوه و دزداب را دریافت کرد. پس از خواندن تمام اوراق و مکاتبات، لنز داون دانست که موقع انگلیس در آنجا تا چه حد سست است. افسران مرزهای شمال غربی، خودسرانه اقداماتی کرده و اسباب دردسر برای دولت فراهم کرده بودند. سرتامس. ه. سندرسون معاون وزارت امور خارجه انگلیس به وزارت هندوستان نوشت که لنزداون به خوبی به نارضایی افسران از خطوط مرزی که کمیسیون مشترک در سال 1896 تعیین کرده واقف است با این همه تا هنگامی که این مرز با توافق تغییر نیافته است باید محترم شمرده شود.

کمیسیون سرحدی ایران و بلوچستان 1896م

گلداسمیت بدین طریق سرحد ایرانی را اول از گواتاری، بندری در دریای عرب، تا کوهک و بعداًٍ از سیستان تا کوه ملک سیاه مشخص و معین نمود. بین این دو محل سرزمینی به طول سیصد میل واقع شده که بیشتر آن صحرا و بیابان و فقط دارای چند بیشه خرما بود. در سال 1896 یک کمیسیون سرحدی تحت ریاست کلنل هولدیچ تشکیل شد و این ناحیه را به ایران واگذاشت. در صورتی که بیشه های خرما از جمله «لادگشت» به خاران داده شد. چند بیشه خرمای دیگر در انتهای شمال که شامل هوک سوتک بود به ایران واگذار شد.

مرز ایران از بندر گواتار تا سیستان مشخص شد، دشت هشتادان در خراسان که مورد مناقشه بود در سال 1891 به وسیله ژنرال مک لین تحدید حدود شد.

حکمیت دولت انگلیس در بلوچستان

در 22 اوت 1871 وزیرمختار انگلیس به ملاقات وزیر امور خارجه ایران رفت که از تصمیم شاه در باب حدود سرحدی مطلع شود. وزیر امور خارجه ایران با اظهار رضایت افزود تلگرافی به وزارت امور خارجه انگلستان مخابره نموده است و منتظر است جواب آن برسد. پس از آن به این مسئله خاتمه خواهد داد. جنرال گلداسمیت با وزیر امور خارجه ایران ملاقات نمود. در این مجلس مذاکرات زیاد شد. باز موضوع کوهک حل نگردید و کمیسر انگلیس هیچ مساعدتی نمی توانست بکند جز اینکه پیشنهاد موضوع کوهک مسکوت بماند و قرار آن بعد داده شود. بالاخره در چهارم

ص: 104

سپتامبر 1871 حدود سرحدی طبق طرح اولیه جنرال گلداسمیت قبول شد و قبولی آن کتباً اطلاع داده شد و نقشه های آن مبادله گردید. قسمتی از بلوچستان مجزا گردید و به قلمرو امپراتوری انگلستان ضمیمه شد.

هر چه میرزا معصوم خان انصاری کمیسر ایران به وزارت امور خارجه نوشت و تلگراف کرد که کیج، تمپ، بلید جالق، درک، مسند، کوهک، اسپندار، پیشین، سرباز، دشت، باهو مطابق اسنادی که در دست داریم همیشه متعلق به ایران بوده و هست چابهار و طبس گوادر بنادر مسلم ایران اند که گلداسمیت نماینده انگلیس می خواهد آنها را به خاک کلات و اگذار شود، کسی گوش نداد و میرزاحسین خان توسط گلداسمیت به میرزاخان تلگراف کرد که موافق رضای مأمور انگلیس عمل نمایند.

مرزهای مکران

اوایل نیمه دوم قرن نوزدهم بود که دولت هند بریتانیا درصدد تأسیس خط تلگراف هند و اروپا برآمد. از آنجا که این خط تلگراف می بایستی از جنوب ایران و خلیج فارس بگذرد، هیأتی به سرپرستی ژنرال فردریک گلداسمیت مأمور مطالعه سرزمینهای واقع در مسیر این خط تلگراف و بلوچستان و مکران شد. همان هنگام بریتانیا در اندیشه تعیین مرز میان خود و ایران نیز بود. شکایت دولت ایران به لندن نسبت به اقدامات امیرعلم خان خزیمه حشمت الملک زمینه لازم را فراهم ساخت تا دولت هندوستان کمیسیونی را برای مطالعه و داوری در این زمینه مأمور نماید. ریاست این کمیسیون به ژنرال گلداسمیت سپرده شد. مطالعات گسترده محلی وی و آشنایی او با سرزمینهای واقع شده میان هند و ایران سبب این انتصاب بود. دولت ایران میرزا معصوم خان انصاری را به نمایندگی خود در کمیسیون حکمیت منصوب کرد.

قرار بر این گذارده شد که کمیسیون داوری مرزی گلداسمیت از سال 1870 آغاز به کار کند؛ اما از آنجا که شورش و هرج و مرج بر افغانستان چیره شد کار این کمیسیون به خواسته امیرافغان، یک سال به تأخیر افتاد. در این فاصله دولت هندوستان موافقت ایران را برای تعیین مرزهای بلوچستان و مکران میان ایران و امپراتوری هند بریتانیا جلب کرد.

ژنرال گلداسمیت مأموریت یافت از آغاز سال 1871 کار مطالعات مرزی در مکران را آغاز کند. سوءنیتهای گلداسمیت نسبت به حاکمیتهای ایران در مکران و بلوچستان از همان آغاز کار هویدا شد. علی رغم ظاهر کار در کمیسیون داوری وی فقط وظیفه مطالعه مناطق مرزی را با مشارکت نماینده دولت ایران داشته و اینکه نتایج مطابعات و مرز پیشنهادی باید در تهران با دولت ایران در میان گذارده شود و با آن دولت توافقهای

ص: 105

مرضی الطرفین به دست آید، دولت هند بریتانیا دستورالعمل مفصلی به گلداسمیت داد و طی آن مسیر مرز را بنا به خواست یکجانبه خود از پیش مشخص کرد. گذشته از این، میرزا معصوم خان انصاری طی گزارشهای پی درپی کوشید تهران را هوشیار سازد که مأموریت گلداسمیت بر اساس صداقت استوار نیست و او قصدی جز این ندارد که دادن سرزمین های ایرانی به حکومتهای دست نشانده هند بریتانیا درکلات و خران (پاکستان کنونی) را جنبه ای قانونی بخشد. وی به تهران نوشت:

اکنون همه منظورات مأمور مزبور از تحریراتش معلوم و مشهود خاطر می گردد. لهذا به فرستادن کتابچه سئوال و جواب خود و مأمور انگلیس به حضور اولیای دولت علیه اکتفا کرده و جسارت می نماید. که این مأمور به جز حمایت و تقویت خان کلات و تحصیل سند که کج و تمپ و... تعلق بقه خان معزی الیه دارد خیال دیگری نداشته و از این کمترین نهایت دلخوری را دارد که مساعدتی در پیشرفت این منظور مشارالیه نتوانست ظاهر نمود.

نه تنها هشدارهای پی درپی میرزامعصوم خان انصاری به گوش دولت او فروننشست که گلداسمیت بی اعتنا به اعتراضات پی درپی نماینده دولت ایران کار خود را ادامه داد. وی سرانجام در سال 1871 کار تعیین مسیر خط مرزی در مکران از گوادر تا جالق را به پایان برد و شرح چگونگی این خط مرزی را برای تأیید ناصرالدین شاه به تهران فرستاد. تغییراتی که وی در مرز پیشنهادی گلداسمیت به عمل آورد از این قرار بود که کوهک در بخش شمالی این خط مرزی و سرزمینهای واقع در میان رود دشت و رود نهنگ به طرف ایرانی مرز منتقل گردید و خلیج گوادر و سرزمین کج در طرف هندی مرزها شد. گلداسمیت طی نامه ای به دولت هند بریتانیا توضیح داد که ایرانیانی در مورد کوهک خیلی جدی هستند و چاره ای نیست جز موافقت با انتقال این منطقه به درون مرز ایران.

دولت هند پیشنهاد گلداسمیت را نادیده گرفت و وزیرمختار بریتانیا در تهران را مأمور قبولاندن مرزهای پیشنهادی گلداسمیت کرد. دربار ناصرالدین شاه به آسانی تحت تأثیر کارهای وزیرمختار بریتانیا قرار گرفت و مرز پیشنهادی گلداسمیت را پذیرفت. ولی اندکی پس از پایان گرفتن کار تعیین مرز گلداسمیت، ابراهیم خان، حاکم بهپور، کوهک و بخشهای مهمی از دره مشکیل و اسفندک را اشغال کرد و در عمل مرز گلداسمیت را در آن بخش از بلوچستان به طرف خاوری کوهک و مشکیل منحرف ساخت.

این وضع بیش از بیست سال دوام پیدا کرد و در سال 1895 که هند بریتانیا به ناچار پذیرفت که کوهک و اسفندک و دیگر سرزمین هایی را که ابراهیم خان پس گرفته

ص: 106

و ضمیمه قلمرو ایران کرده بود به رسمیت شناسد.

مرزهای بلوچستان شمالی

در سال 1895 سرهنگ هنگرفورد هلدیچ، افسر ورزیده استعماری هند بریتانیا و صاحب اندیشه های درخورتوجهی در جغرافیای سیاسی مرزها، مأموریت یافت مرزهای بخش شمالی بلوچستان را میان هند بریتانیا و ایران تعیین کند. سرهنگ هلدیچ کار مطالعه این مرزها را از نقطه پایانی مرز گلداسمیت آغاز کرد و تا نقطه آغازین سرزمین سیستان ادامه داد. وی در این مرزسازی، بخشهای عمده ای از سرزمینهای زیر حاکمیت مستقیم و بی چون و چرای ایران، از جمله میرجاوه و سرزمینهای اطراف آن را به طول 300 مایل، به حکومت خران داد. اعتراضهای ایران در نخستین برخورد مورد قبول واقع نشد. دولت بریتانیا بر مالکیت و حاکمیت ایران بر میرجاوه و اطراف آن واقع بود و علی رغم مقررات بین المللی که خود با دولت ایران داشت می کوشید این منطقه را در دست داشته باشد تا روزی با پس دادن آن امتیازاتی از دولت بگیرد.

آن روز سرانجام در سال 1905 فرارسید و رویدادی در سیستان، هند بریتانیا را تشویق کرد تا پس از دادن میرجاوه امتیازی از دولت ایران بگیرد. موضوع از این قرار بود که سرهنگ هنری مک ماهون، افسر بریتانیا در سال 1903 برای داوری در مورد مرزهای سیستان و تقسیم آب هیرمند با لشکری بزرگ وارد منطقه شد. حضور ناگهانی این گروه بزرگ بر میزان خواربار در بازارهای منطقه اثر مهمی گذاشت و در اندک مدتی گندم در سیستان نایاب گردید. این واقعه بهانه ضروری را برای شورش عمومی مردم سیستان فراهم ساخت. آنان که از داوری ناعادلانه ژنرال گلداسمیت و مأموریت ناخواسته سرهنگ مک ماهون دل آزرده بودند بیم آن داشتند که مک ماهون نیز مانند گلداسمیت حقوق آنان از آب هیرمند را به افغانان خواهد داد.

قیام بزرگی آغاز شد و مردم دست به ویران کردن و آتش زدن اموال و ساختمان های انگلستان در سیستان گشودند و قصد جان آنان را کردند. امیرعلی اکبرخان خزیمه (حشمت الملک دوم) امیرعلی سیستان، نیروهای خود را برای مهار کردن قیام و شورش عمومی به کار گرفت و از قتل عام انگلیسیها جلوگیری نمود. روسیان که در این دوره روابط نزدیکی با امیرعلی اکبرخان خزیمه داشتند و از او و پسرش امیرخزیمه (حسام الدوله سوم) در برابر انگلستان حمایت می کردند از اقدام امیرخزیمه سخت برآشفتند و نفوذ خود را در تهران به کار گرفتند تا وی را از حکومت سیستان عزل کنند. حکم عزل امیرعلی اکبرخان حشمت الملک دوم صادر شد اما قبل از اجرای حکم، نماینده سیاسی هند بریتانیا در سیستان طی نامه ای محرمانه به وزیرمختار بریتانیا در تهران نوشت از آنجا که امیرحشمت الملک به دلیل حفظ جان انگلیسها در

ص: 107

شورش سیستان مورد خشم قرار گرفته است و روسیان آشکارا تهدید کرده اند که وی را به خاطر این کار از حکومت سیستان سرنگون خواهد کرد، اگر عزل وی واقعیت پذیرد به اعتبار بریتانیا در سیستان لطمه بزرگی خواهد خورد. به این دلیل، از هیچ کاری برای جلوگیری از عزل وی نباید خودداری ورزید. وزیرمختار بریتانیا در تهران این نظر را تأیید کرد و به دولت خود پیشنهاد داد. در نتیجه این پیشنهاد بود که دولت هند بریتانیا با دولت ایران به گفت وگو پرداخت و حاضر شد در برابر عدم اجرای حکم عزل امیرعلی اکبرخان خزیمه در سیستان، میرجاوه و 300 مایل سرزمین غصب شده ایران را که هلیریچ به هندوستان داده بود به ایران بازگرداند. این تصمیم طی قرارداد مرزی 1905 ایران و هند بریتانیا درباره مرزهای شمالی بلوچستان تا سرزمین سیستان در خطی مستقیم تعیین شد و به روی نقشه آمد. در سال 1329 (1952) دولت ایران و دولت کشور تازه تأسیس پاکستان برای حل و فصل بقیه مشکلات مرزی دو کشور دست به تلاشهایی زدند.

مرزهای ایران و پاکستان

دومین بخش مرزهای ایران و پاکستان در منطقه خط جنوبی مرزهای افغانستان قرار دارد و از کوه ملک سیاه تا خلیج گواتر در دریای عمان که شرقی ترین نقطه مرزی جنوب کشور است، ادامه دارد. در پی مأموریت گلداسمیت در منطقه و تعیین خطوط مرزی بار دیگر در سال 1895 سرهنگ هنگر فورد هولدیچ یکی از افسران ورزیده استعماری بریتانیا در هند که در مسائل جغرافیایی صاحب نظر بود مأموریت یافت تا مرزهای ایران و بلوچستان انگلیس را مشخص نماید. او که به زیان ایران و به سود بریتانیا بخشهایی از سرزمینهای زیر حاکمیت ایران را در حاکمیت بریتانیا برده بود، اعتراض دولت ایران را برانگیخت. با آنکه هم زمان در تهران و بسیاری از شهرهای بزرگ نهضت ملی مشروطه خواهی فرصت دفاع از مرزها را تحت الشعاع قرار داده بود اما شورشهایی نیز در منطقه مرزی بلوچستان و سیستان پدید آمد که در آن رقابت روس و انگلیس و شیوه های موازنه به چشم خورده است. در سال 1905 انگلیسیها به اجبار میرجاوه و بخشی از سرزمینهای غصب شده توسط هولدیچ را به ایران بازگرداندند و قراردادی رسمی به امضا رساندند. این قرارداد با تغییراتی در سال 1933 تا سال 1948 که کشور پاکستان به وجود آمد پایدار ماند و پس از انعقاد معاهده دیگر خط مرزی ایران و پاکستان تعیین گردید.

ص: 108

مرزهای ایران و افغان مطابق حکمیت ژنرال ماکلین

حکمیت مرزهای ایران و افغانستان

تحدید مرزهای جدید ایران و افغانستان در حدود 855031 کیلومتر از دهانه ذوالفقار (محل تلاقی سه کشور ایران و افغانستان و شوروی سابق یا ترکمنستان جدید) تا ملک سیاه کوه (محل تلاقی سه کشور ایران و افغانستان و بلوچستان سابق انگلیس یا پاکستان جدید) امتداد داشت که البته تحدید و علامت گذاری نشده بود. بر پایه فصل

ص: 109

ششم قرارداد پاریس که آمده است در صورتی که اختلافی مابین دولت ایران و ممالک هرات و افغانستان به ظهور رسید، دولت تعهد می کند که اصلاح آن را به اهتمامات دوستانه دولت انگلیس رجوع نماید؛ زمانی که در منطقه اغتشاشاتی پدید آمد یا لزوم علامت گذاری محسوس تر می شد، با حکمیت دولت انگلیس و یک بار نیز با حکمیت دولت ترکیه تحدید و مرزبندی و علامت گذاری انجام یافت.

حکمیت ژنرال ماکلین

حکمیت ژنرال ماکلین نخستین بار پس از انعقاد قرارداد هرات در منطقه هشتادان پس از گذشت 34 سال از انعقاد قرارداد هرات مشکلاتی پیش آورد و به تعیین کمیسیون و حکمیت دولت انگلیس کشیده شد و ژنرال ماکلین، کنسول انگلیس در مشهد برای این امر انتخاب شد. از طرف ایران نیز میرزامحمدعلی خان ناظم الملک، کارگزار خراسان و پسرش میرزاجهانگیر خان همچنین میرزامحمدعلی خان سرتیپ مهندس و پسرش میرزاعبدالرحیم خان کاشف الملک و نیز حاج مهدی قلی خان میرزاسهام الملک و از طرف امارات افغانستان ژنرال غوث الدین خان به اتفاق چند تن از بزرگان و قاضیان هرات انتخاب شدند.

پس از گفت وگوهای خط مرزی اول با حکمیت ماکلین در سال 1891م، 96 کیلومتر پس از دهانه در وسط المیاه هریرود، وارد اردکان شده و از آنجا تا کنار جاده مشهد به هرات پیوند یافته و پس از عبور از کوه سنجدی به هشتادان و در بلندیهای گدایانه پایان می پذیرد. در این بخش مرزی 29 نشانه نصب گردید.

ص: 110

نقشه مرزهای ایران و افغان مطابق حکمیت کلنل ماک ماهون

حکمیت سرفردریک گلداسمیت

پس از چندی به دنبال تجاوزات حکام قندهار و هرات به ایالت سیستان و دلتای رود هیرمند، دولت ایران باز بر پایه قرارداد هرات به حکمیت دولت انگلیس رضایت

ص: 111

داد و گلداسمیت در محل حاضر شد. پس از مختصر بررسی و نقشه برداری از محل اختلاف و منازعه (1289ق/1872م) مقرر گردید ناحیه دست راست هیرمند به افغانستان و ناحیه دست چپ به ایران واگذار شود و در نتیجه قسمت عمده ای از خاک سیستان را که متعلق به ایران بود به افغانها داد و خاک سیستان را از سه طرف محصور ساخت.

حکمیت کلنل سرهنری ماک ماهون

در سال 1323/1905م حکمیت دیگری تحقق یافت و مرزهای جدیدی پدید آمد. این بخش از مرزهای ایران با کشور جدیدالتأسیس افغانستان و پس از عبور از دریاچه ماهون به سیاه کوه می رسد که آخرین نقطه حکمیت است.

حکمیت فخرالدین التای

حکمیت فخرالدین التای از شماره مرزهای 29 تا سیاه کوه، تا اواسط سلطنت رضاشاه تحدید و نشانه گذاری نشده بود تا اینکه دولت ایران و دولت افغانستان بر پایه توافقی به امضای محمدتقی اسفندیاری و فیض محمدخان، حکمیت به دولت جمهوری ترکیه داده شد. دولت ترکیه سپهبد فخرالدین آلتای را همراه چند مشاور و مترجم و نقشه بردار در مهرماه 1313 به تهران اعزام کرد و از طرف ایران نیز کمیسیونی به ریاست مهدی فرخ و از طرف دولت افغانستان نیز کمیسیونی به ریاست عبدالرحیم خان نایب سالار، والی هرات پس از تشکیل جلسه هایی در تهران و مرز و کابل بررسیهای خود را قوام بخشیدند و پس از پایان در 24 اردیبهشت 1314 فخرالدین آلتای مرزهای جدید ایران و افغان را از طریق دولت ترکیه به آگاهی هر دو دولت رساند. اصل قرارداد به زبان ترکی حاوی اطلاعات عمومی راجع به سرحد و نظر تاریخی به منطقه سرحدی و نیز نقطه اختلافات دولتین است.

استمرار اختلافات مرزی با آن که با سه یا چهار حکمیت از سوی ایران و افغانستان برای رفع اختلافات و مشکلات مرزی رضایت داده شد؛ اما به دلایل متعدد سیاسی که ریشه در سلطه گری و استعمار انگلستان داشت، آرامش کامل مرزی پدید نیامد. همواره تعدادی از خوانین و سردارهای منطقه که وابستگیهایی هم داشتند با تحریک از سوی خارجیان، آشوبهایی برپا می داشتند که در تعیین حد و حدود مرزی اثراتی باقی می گذاشت. همچنین خشکسالیها و فرسایشهای زمین و رودخانه های محلی را باید بر عاملهای نابسامانی در منطقه افزود؛ اما به طور ویژه می توان از وضع رودخانه هیرمند سخن به میان آورد. این رودخانه که بر پایه حکمیت ماک ماهون قسمتی از سفلای آن

ص: 112

مرز دو کشور به شمار می آمد و طبیعت خاص این رودخانه و انحراف آن در سیستان معلول فرسایش شدید بادی و خشکی هواست. اما مسائلی به وجود آورده که بعضی از آن ناشی از تغییر مسیر رود و بعضی دیگر مربوط به چگونگی استفاده از آب رود هیرمند در قسمت علیا توسط کشور افغانستان است. با هر تغییر مسیر رودخانه که دولت ایران و افغانستان ناچار بودند مسیر مرز را هم تغییر دهند و تأسیس سد و کانالهای آبیاری در قسمت علیا باعث شد که آب رودخانه در قسمت سفلی خاصه در منطقه سیستان در فصل تابستان بسیار کم و گاهی به کلی خشک گردد و این موضوع لطمه جبران ناپذیری به کشاورزان منطقه وارد کرده و اغلب باعث کوچ این مردم به سایر نقاط کشور شده است.

به دلایل فوق شکل مرزی بین ایران و افغانستان در منطقه سیستان و در امتداد سفلای رود هیرمند همچنان لاینحل مانده بود. این اختلافات و همانند آنها در موسی آباد، دریاچه نمک سار و چند جای دیگر در زمینهای لم یزرع و کوهستانی چون یزدان و چکاب همچنان ادامه داشت تا آنکه در زمان برقراری دوستی خاص ایران با افغانستان در سال 1310ش کوششهای دیگری برای رفع مشکلات مرزی پدید آمد و در سال 1318ش پیمان نامه ای به امضای دو دولت رسید که در ماده نخست آن آمده است دولتهای ایران و افغانستان توافق کردند که همه هیرمند از بند کمال خان به سهم مساوی میان ایران و افغانستان تقسیم گردد. ماده دوم حاکی از آن بود که دولت افغانستان متعهد می شود هیچ کانال تازه ای برای استفاده از آب بیشتر از آنچه هم اکنون میان ده چهار برجک و بند کمال خان می برد احداث نکند و کانالهای موجود را تعمیر نکند.

این قرارداد با اینکه مترقی تر از پیمان های پیشین بود ولی به علتهای سیاسی منطقه ای و جهانی (جنگ دوم، ورود آمریکاییها در مسائل کانال کشیها و خشک سالی غیرمترقبه و جز اینها) تحقق کامل نیافت و میانجی گری آمریکاییان نیز سودمند نیفتاد. کودتای 1352 افغانستان و انقلاب 1357 ایران و به مرور نقش شورویها در منطقه و بویژه افغانستان و جنگهای داخلی در آن کشور که هنوز هم ادامه دارد، وضع مرزی این دو کشور و نحوه بهره برداری از رودخانه هیرمند را به طور دقیق روشن نکرده است.

ص: 113

نقشه مرزهای ایران و افغان مطابق حکمیت فخرالدین آلتای

ص: 114

نتیجه

مرزهای شرقی ایران از شمالی ترین نقطه تا محل تلاقی سه کشور ایران و پاکستان و افغانستان و از آنجا تا خلیج گواتر در دریای عمان، با قدرت سیاسی و نظامی بریتانیا گاه آشکار و گاه پنهان تعیین شده است و حفظ منافع انگلستان در هند اساسی ترین خواسته سیاسی و اقتصادی آن دولت استعمارگر بوده است. بریتانیا از پیش از انعقاد قرارداد پاریس تا به قدرت رساندن رضاشاه همواره برای حفظ منافع استعماری خود در هندوستان و اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس تلاش کرده و تضعیف نفوذ سیاسی و فرهنگی ایران را در بخشهای شرقی کشور فراهم آورده است و در این راه از ایجاد درگیریهای نظامی و لشکرکشی علیه دولت مرکزی ایران کوتاهی نکرده است. در انزوا ماندن افغانستان را در صدر برنامه های خود قرار داده و به بهانه جلوگیری از نفوذ روسیه و فرانسه کوشیده است تا افغانستان در پناه دولت استعماری و هماهنگ با هدف زیر سلطه قرار گیرد و گاه همین دولت غاصب و استعماری با رقیب خود در چارچوب موازنه مثبت، سیاست دیگری در پیش گرفته است. این سیاست و شیوه های سیاسی دیگر از این نوع و کلیه حکمیتها در مرزسازیهای شرقی ایران نیز مشهود است که بر روی هم طمع ورزی و سلطه طلبی سیاست استعماری بریتانیا و ناآگاهی حاکمان ایران را که بعضاً وابسته به سیاستهای خارجی هم بودند، نشان داده که وضع کنونی مرزها را پدید آورده است.

منابع

1. آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، خوارزمی، 1354.

2. آذر، حسین، تاریخ جنگهای ایران و روس، به تصحیح امیرهوشنگ آذر، ناشر آهنگ سروش، چاپ اول، 1369.

3. پهلوی، محمدرضا، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، انتشارات شهرآب، چاپ اول، 1371.

4. تکمیل همایون، ناصر، مرزهای ایران در دوره معاصر، چاپ اول، دفتر پژوهش های فرهنگی، 1380.

5. خورموجی، محمدجعفر، حقایق الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، نشر نی، چاپ دوم، 1363.

6. ریاضی هروی، محمد یوسف، عین الوقایع، به اهتمام محمد آصف فکرت، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1372.

7. سارلی، اراز محمد، ترکستان در تاریخ، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1369.

ص: 115

8. ساسانی، خان ملک، سیاستگزاران دوره قاجار، تهران، کتابخانه طهوری، 1338.

9. سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه سیدمحمدتقی فخردائی گیلانی، تهران، انتشارات افسون، چاپ 1380.

10. شمیم، علی اصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، چاپ ششم، 1374.

11. صفایی، ابراهیم، یکصد سند تاریخی، چاپ دوم، تهران، انتشارات بابک.

12. عباسی، محمدرضا، حکومت سایه ها، اسناد محرمانه و سیاسی میرزا حسین خان سپهسالار، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، 1372.

13. عضد قاجار، ابونصر، بازنگری در تاریخ قاجاریه روزگار آنان، چاپ اول، دنیای کتاب، 1376.

پی نوشت ها:

1. نظریان، اصغر، جغرافیای شهری ایران، انتشارات دانشگاه پیام نور، چاپ سوم، 1377، ص 48.

2. نفیسی، سعید، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر، جلد دوم، چاپ دوم، انتشارات بنیادف 1344، ص 210.

3. پهلوی، محمدرضا، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، انتشار شهرآب، چاپ اول، 1371، ص 25.

4. در شب مهمانی «بال» به پطرزبورغ توسط میرزایحیی خان ایلچی ایران که رشوه گرفته بود روسیان اجاره تنبیه تراکمه و امتیاز تصرف آخال را از اعلی حضرت پادشاه ایران گرفتند که هرگاه تخطی بدان حدود نمایند موجب کدورت این دولت نشود. توضیح آنکه میرزایحیی خان سفیر ایران در آن شب هنگام گرمی مجلس به حضور همایونی عرضه داشت که چون شرارت طیرف (طوایف) تراکمه آخال همه ساله موجب تصدیعات فوق العاده و خسارات بی اندازه در نواحی خراسان به رجال دولت علیه ایران است و همه وقت باید به جلوگیری آنها جمعی قشون ساخلو آن سرحدات باشند بهتر آنکه تدبیر و تنبیه آنها را دولت علیه به دولت بهیه روس واگذار فرمایند که در همچین مجلسی شخص امپراتور با تمام رجال دولت خود ممنون شوند. اعلی حضرت ناصرالدین شاه هم به اصرار زیاد او امضای نوشته ای که در این باب حاضر کرده بودند فرمود و قول بی طرفی در امور تراکمه آخال به روس داد. (ریاضی هروی، محمدیوسف، عین الوقایع، به اهتمام محمد آصف فکرت، انتشارات آموزشی انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1372، ص 87.)

5. کسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، صدای معاصر، تهران، چاپ چهارم، 1380، ص 68.

6. مجتهدزاده، پیروز، «نگاهی به چگونگی شکل گیری مرزهای خاور ایران»، اطلاعات سیاسی، اقتصادی، شماره 132131، ص 5.

7. سفیر ایران در اردوگاه فین کنشتاین به حضور ناپلئون رسید و عهدنامه ای متضمن یک مقدمه و شانزده ماده در تاریخ 25 صفر 1222 با امپراتور منعقد ساخت و پس از عقد این معاهده ناپلئون تصمیم گرفت که برای اجرای مواد راجع به همکاری نظامی هیأتی را روان ایران نماید. (شمیم، علی اصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، چاپ ششم، 1374، ص 63.)

8. آذر، حسین، تاریخ جنگ های ایران و روس، تصحیح، امیرهوشنگ آذر، ناشر، آهنگ سروش، چاپ اول، 1369، ص 9.

9. فصلنامه تاریخ معاصر ایران، سال سوم، شماره 12، زمستان 1378، ص 46.

ص: 116

10. همان، ص 47.

11. همان، ص 48.

12. فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ پنجم، 1371، ص 283..

13. عضدقاجار، ابونصر، بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، چاپ اول، دنیای کتاب، 1376، ص 187.

14. هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران، امیرکبیر، چاپ چهارم، 1369؛ ص 245.

15. سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه: سیدمحمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، انتشارات افسون، چاپ هفتم، 1380، ص 470.

16. همان، ص 474.

17. تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، ص 248.

18. مدنی، سیدجلال الدین، تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، جلد اول، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، 1369، ص 257.

19. همان، ص 258..

20. همان، ص 267.

21. همان، ص 268.

22. همان، ص 269.

23. همان، ص 230.

24. همان، ص 271.

25. همان، ص 275.

26. همان، ص 275.

27. همان، ص 277.

28. همان، ص 279.

29. همان، ص 279.

30. اتحادیه، منصوره، ژنرال سیمیتقو در ایران عصر قاجار و جنگ هرات، سعید میرمحمدصادق، کتاب ماه تاریخ، جغرافیا، شهریور 1378، ص 20.

31. تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 282.

32. تاریخ ایران، ص 499.

33. همان، ص 502.

34. تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 332.

35. حسینی فسایی، حاج میرزاحسن، فارسنامه ناصری، تصحیح تحشیه منصور رستگار فسایی، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 808.

36. همان، ص 818.

37. معاهده ارزنه الروم بین دولت ایران و عثمانی در زمان محمدشاه بسته شده است. بندهایی از مفاد آن بدین قرار است:

1) دولتین اسلام قرار می دهند که مطالبات نقد به طرفین را که تا به حال از یکدیگر ادعا می کردند ترک کنند.

2) دولت ایران تعهد می کند که جمیع اراضی بسیط ولایت زهاب یعنی اراضی جانب غربی آن را به دولت عثمانی ترک کند و دولت عثمانی نیز تعهد می کند که جانب شرقی ولایت زهاب یعنی جمیع اراضی جبالیه آن را که دره کرند به دولت ایران ترک کند و دولت ایران قویاً تعهد می کند که در حق شهر و ولایات سلیمانیه از هر گونه ادعا صرف نظر کرده به حق تملکی که دولت عثمانیه در و لایت مذکور دارد وقتاً من الاوقات یک طور

ص: 117

دخل و تعرض ننماید و دولت عثمانی نیز قویاً تعهد می کند که شهر و بندر محمره و جزیره الخضر و لنگرگاه و هم اراضی ساحل شرقی یعنی جانب یسار شط العرب را که در تصرف عشایر متعلقه معروفه ایران است به ملکیت در تصرف دولت ایران باشد و علاوه بر این حق خواهد داشت که کشتیهای ایران به آزادی تمام از محلی که به بحر منصب می شود تا موضوع الحاق حدود طرفین در نهر مذکور آمد و رفت نمایند.

3) طرفین متعاهدتین تعهد می کنند که با این معاهده حاضره سایر ادعایشان را در حق اراضی ترک کرده از دو جانب بلاتأخیر مهندسین و مأمورین را تعیین نموده تا اینکه مطابق ماده سابقه حدود مابین دولتین را قطع نمایند.

38. فارسنامه ناصری، ص 503.

39. تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 350.

40. خان ملک ساسانی، سیاستگزاران دوره قاجار، کتابخانه طهوری، تهران، 1338، ص 29.

41. سیاستگزاران دوره قاجار، ص 52.

42. بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، ص 195.

43. فراشبندی، علیمراد، گوشه ای از تاریخ انقلاب مسلحانه مردم مبارز تنگستان، دشتی، دشتستان علیه استعمار، شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1362، ص 13.

44. بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، ص 196.

45. تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 351.

46. همان، ص 352.

47. تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، ص 357.

48. همان، ص 357.

49. همان، ص 359.

50. در این هنگام دستورالعملی بدین شرح از میرزاآقاخان به فرخ خان رسید «شما اختیار دارید در هر مسئله ای که مورد تقاضای انگلیسیها است موافقت کنید مگر در دو مورد: یکی ناصرالدین شاه دیگری صدارت من».

51. تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، ص 276.

52. کاظم زاده، فیروز، روس و انگلیس در ایران، ترجمه منوچهر امیری، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ دوم، 1371، ص 387.

53. تاریخ ایران، ص 519.

54. همان، ص 521.

55. تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص 46.

56. عباسی، محمدرضا، حکومت سایه ها، اسناد محرمانه و سیاسی میرزاحسین خان سپهسالار، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، 1372، ص 24.

57. تاریخ ایران، ص 524.

58. روس و انگلیس در ایران، ص 401.

59. همان، ص 402.

60. همان، ص 405.

61. تاریخ ایران، ص 523.

62. تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، ص 952.

63. سیاستگزاران دوره قاجار، ص 78.

64. فصلنامه تاریخ معاصر ایران، ص 55.

65. فصلنامه تاریخ معاصر ایران، ص 57.

66. تکمیل همایون، ناصر، مرزهای ایران در دوره معاصر، چاپ اول، دفتر پژوهشهای فرهنگی، 1380، ص 53.

67. همان، ص 55.

ص: 118

68. همان، ص 55.

69. همان، ص 58

نقش و جایگاه انگلستان در شکل گیری و تداوم

ص: 119

فرقه بهائیت در ایران (با تکیه بر عصر پهلوی)

محبوبه اسماعیلی

مقدمه

عصر قاجار مقارن است با قرن نوزدهم، قرنی که مردم اروپا تحت تأثیر تحولات و تغییرات جدید، در آستانه توسعه و پیشرفت قرار گرفتند و انقلاب صنعتی را خلق کردند. در همین زمان، قاجارها در ایران به دلیل نظام بسته حکومتی این شرایط را خوب درک ننمودند. این نظام راه را برای ورود کشورهایی چون انگلستان هموار کرد که برای توسعه منافع خویش به دنبال نفوذ در خاورمیانه بودند. در این میان ایران اولین کشوری بود که توجه انگلیسیها را به خود جلب کرد، چرا که شرایط جغرافیای سیاسی این کشور شرایط مناسبی را برای انگلیسیها فراهم نمود. آنها در ایران با یک مانع جدی یعنی علمای شیعه روبه رو بودند که استعمارستیزی را در رأس سیاستهای خویش قرار داده بودند. انگلیسیها ترجیح می دادند بیشتر از سیاستهای پنهان استفاده کنند تا سیاستهای آشکار. کشمکشهای مذهبی علمای اخباری و اصولی شیعه، شرایط مناسبی برای آنها فراهم نمود. سیاست فرقه سازی را آنها از طریق همین تنشها ایجاد نمودند. فرقه بابیه با دیدگاه های اخباری در مقابل علمای اصولی شیعه ابتدا از روسها، سپس انگلیسیها استفاده کردند. هرچند در عصر ناصرالدین شاه سرسختانه با آنها مقابله شد و رهبر آنها، سید علی محمد باب به دستور امیرکبیر اعدام شد اما تداوم حرکت آنها از سوی بهاییت با چهره کاملاً متفاوت خود را نشان داد. انگلیسیها از سیاستهای پنهان آنها در ایران و خارج از ایران حمایت می کردند که در نهایت در عصر پهلوی به نتیجه رسید. اما چون آنها بر خلاف بابیه با چهره ای کاملاً ضدانگلیسی وارد عرصه سیاست شدند و آشکارا از سیاستهای رژیم پهلوی، سیاستهای انگلیسیها، امریکاییها و اسرائیل حمایت نمودند. در این دوره آنها به عنوان عاملان استعمار از سوی علما و مردم شناسایی شدند. در واقع می توان گفت یکی از عوامل مؤثر در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران، حضور استعمار و عاملان آنها در ایران و حمایت

ص: 120

رژیم پهلوی از آنها بود.

بررسی اوضاع سیاسی ایران در آستانه قرن نوزدهم

در قرن نوزدهم میلادی، انگلیسیها با تکیه بر انقلاب صنعتی، در آستانه توسعه و پیشرفت قرار گرفتند. توسعه تجارت، پیدایش طبقه نیرومند تجار و سرمایه دار، دستیابی به مواد خام و اولیه مورد نیاز صنایع به مقدار فراوان و ارزان، استفاده از نیروی کار بردگان، تکیه بر نیروی دریایی مجهز و پیشرفته و کارآمد، توسعه روزافزون اطلاعات علمی و فنی، پیشرفت و تحول در شیوه های کشاورزی و دامداری و برقراری آزادیهای سیاسی... این کشور را در ردیف کشورهای مقتدری قرار داد که می توانست راه نفوذ به کشورهای ضعیف و توسعه نیافته را هموار سازد. هم زمان با این تحولات عظیم در انگلستان، ایران سیر قهقرایی را می پیمود. تداوم حکومت استبدادی و قاجاری نمودن ایران از عوامل مؤثری است که راه را برای استعمار ایران هموار نمود. از بررسی جایگاه و نقش فرمانروا در ایران عصر قاجار برمی آید که تمام تصمیم گیریها به ویژه در مورد امور خارجی کشور و عقد قراردادهای سیاسی و اقتصادی ارتباط مستقیمی با طرز تفکر، جهان بینی و آگاهی پادشاه از مسائل سیاسی و تحولات جهانی داشت. از متون تاریخی و اسناد و مدارک مربوط به دوره قاجار نیز مشخص می شود که پادشاهان عصر قاجار، به ویژه فتحعلی شاه، محمد شاه و ناصرالدین شاه در حصارهای تنگ بینش استبدادی محصور بودند که شباهت زیادی به بینش رهبران ایلات و قبایل داشت و نسبت به تحولات بین المللی نیز اطلاعات بسیار ناچیزی داشتند. شکست متعدد ایرانیها از روسها و تحمیل دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای که منجر به از دست رفتن بخشهای وسیعی از سرزمین ایران شد، در نتیجه همین تنگ نظریها (که ویژگی حکومت استبدادی است) بود. استبدادی بودن حکومت قاجارها، ساختار اقتصادی ایران را نیز در آستانه بحران قرار داد زیرا در این دوره ایران بیرون از مدار اقتصاد جهانی قرار داشت و به قبول نقشی حاشیه ای در معاملات اقتصادی تن داده بود. جان فوران، از جمله اندیشمندانی است که ضمن اشاره به مقاومت شکننده ایران در عرصه اقتصادی جهان از یک شیوه تولید سرمایه داری جدیدی سخن می گوید که پا به عرصه وجود نهاده بود و ابتکار عمل را از قاجارها گرفته بود. از این جهت شیوه حکومت قاجارها، ایران را در آستانه وابستگی کامل قرار داد. از دیدگاه جان فوران، وابستگی جنبه های سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی دارد. قدرت نظامی این وابستگی را به ایران تحمیل کرد و سلطه اقتصادی به دنبال سلطه نظامی آمد و سرانجام انگلستان به راحتی توانست ایران را در موضع انفعال قرار دهد. ورود انگلستان در واقع، برخورد دو تفکر سنت و

ص: 121

مدرنیته بود که به دلیل ضعف قاجارها تفکر دوم، سلطه و استعمار را در ایران تسریع بخشید. از سوی دیگر ایران به دلیل شرایط ژئوپولیتیکی و استراتژیکی و دارا بودن مرز مشترک با هند، می توانست دروازه ورود رقبای انگلیس از جمله روسیه و فرانسه باشد. از این جهت انگلیسیها ایران را به عنوان پایگاهی نظامی در نظر گرفتند و با تحمیل قراردادهای مجمل در سال 1809م/1224ق و مفصل در سال 1812م/1227ق نه تنها حضور خود را در ایران مستحکم نمودند بلکه موفق شدند با سلطه اقتصادی، امتیازهای فراوانی از ایرانیان بگیرند. از جمله امتیاز رویتر که بر اساس آن کلیه منابع طبیعی ایران به یک سرمایه دار یهودی واگذار شد. حضور انگلیسیها در ایران با ایجاد مؤسسات و انجمن های فراماسونری تا اواخر دوره قاجار ادامه یافت و در دوران حکومت پهلوی نیز ایرانیان هم چنان از سلطه استعمار در رنج بودند.

بابی گری و بهایی گری حربه ای برای مقابله با علمای شیعه

ناکارآمدی نظام سیاسی قاجار، علمای شیعه را به عنوان کارآمدترین عنصر سیاسی و دینی، در مقابل انگلیسیها قرار داد. علمای شیعه در دوران پیشین، به دلیل وجود حکومتهای جائر بنی امیه و بنی عباس که عرصه را بر شیعیان تنگ می نمودند و همچنین در دوران حکومتهای سنی مذهبی ترک (غزنویان، سلجوقیان...) مجال و فرصت مقابله با آنها را نداشتند و ناگزیر برای تداوم حیات اجتماعی شیعیان، تنها زعامت و رهبری جامعه امامیه را در حل و فصل امور مذهبی بر عهده داشتند. و حتی در مواردی به سفارش ائمه اطهار حاضر به همکاری با چنین حکومتهایی شدند. اما با رسمی شدن مذهب تشیع در عصر صفویه و حمایت گسترده آنها از علمای شیعه و دخالت دادن آنها در امر حکومت ، بسترهای مناسب برای فعالیت علما در عصر قاجار فراهم شد. آنها رادیکال ترین اندیشه های سیاسی خود را نه تنها برای مقابله با حکومت استبدادی قاجارها مطرح نمودند بلکه با تکیه بر دین برهانی و با ابزاری به نام اجتهاد، با هرگونه سلطه گری و سلطه پذیری به ستیز برخاستند و در جهان اسلام از جمله ایران، هادی جنبشهای ضداستعماری شدند. تحریم تنباکو که با فتوای میرزا رضا شیرازی صورت گرفت و استبداد قاجار و استعمار انگلیس را مستأصل نمود، بیانگر نقش برجسته علما در این دوره بوده است. از سوی دیگر، در همین زمان با تحولی که در فقه شیعه صورت گرفت و موجب هماهنگی و دقت بیشتر در استخراجهای فقهای اصولی شد. این امر از اعتبار عمومی فقهای اخباری کاست که در رقابت علمی با اصولیون بودند. به نظر فقهای اصولی می توان از عقل در تفسیر وحی بهره برد؛ اما اخباریون به کارگیری عقل را به علت خطا پذیر بودن آن در تفسیر و تبیین وحی مجاز نمی دانستند. در نتیجه

ص: 122

همین اختلافات بود که مکتب شیخیه با ادعای داشتن ارتباط با امام معصوم راه را برای ظهور مکتب بابیه هموار نمود تا آنها نیز پا را فراتر نهاده و با جایگزین کردن شخصیت گرایی به جای شریعت گرایی، زمینه ایجاد فرقه های شبه دینی و الحادی و در نتیجه سوءاستفاده های استعمار انگلیس و حمایت از آنها را برای ضربه زدن به مذهب تشیع و علمای شیعه را فراهم سازد.

بابیه، سپس بهاییان که به پیروان مسلکهای استعماری شهرت دارند، در تهاجم به دین و هویت ملی، سه هدف را دنبال می کردند: 1. خارج کردن دین از حوزه اجتماعی و در رأس آن سیاست و حکومت 2. توجیه استعمار در کشور به عنوان یگانه عامل تجدد و ترقی 3. تثبیت نیروهای غربگرا در ارکان سیاستگذاری و تصمیم گیری کشور.

در رأس این فرقه علی محمد شیرازی از شاگردان سید کاظم رشتی بود که با تکیه بر فلسفه مهدویت تشیع ابتدا خود را نماینده امام زمان خواند، سپس با ادعای مهدویت و حتی ادعای نوبت و نسخ دین اسلام ، شورشهای دامنه داری را در برخی از شهرهای ایران از جمله شیراز، اصفهان، زنجان، شاهرود و مازندران ایجاد نمود. اندیشه های او، برگرفته از اندیشه شیخ احمد احسایی، رهبر فرقه شیخیه بود. این مذهب گونه ای از تشیع جدید است که در قرن دوازدهم هجری از مذهب شیعه اثناعشری منشعب شده است. شیخیه با این توجیه که امام غایب هم دارای دو جنبه یعنی حقیقت، صورت و حجاب است. جنبه حقیقت او، یعنی روح، همیشه ثابت است ولی صورت و حجاب او که همان جسم عنصری باشد، پیوسته در تغییر و دگرگونی است و از این رو، هر کسی که به مقام شیعی کامل برسد، می تواند محل حلول حقیقت و روح امام غایب باشد. یعنی می تواند جنیه حجاب و صورت او گردد ، زمینه را برای فعالیت بابیان فراهم نمودند. سید علی محمد شیرازی با تکیه بر مکتب شیخیه، تعالیم صوفیان، باطنیان و غلاه شیعه و با تأویل نادرست از آیات و احکام قرآن و تغییر و تبدیل قوانین و سنن اسلام ، عملاً در مقابل علمای شیعه قرار گرفت. ناصرالدین شاه در آغاز کوشید برای مقابله با علما از بابیها به عنوان سپر بلا استفاده کند. که خواست کشورهایی چون، روسیه و انگلستان بود. آنها نیز برای مقابله با سیاستهای ضداستعماری علما، بهره برداریهای لازم را از بابیها نمودند و با دامن زدن به کشمکشهای دینی، راه را برای نفوذ هر چه بیشتر آنها در ایران فراهم نمودند. در میان این توطئه ها دوراندیشی و در نهایت فتوای علما به ثمر نشست و با قتل علی محمد باب (1850/1267ق) به فرمان امیرکبیر، اوضاع آرام تر شد. هر چند علی محمد باب بارها در مقابل علما توبه نموده بود ، اما همواره مترصد فرصت بود تا قدرتی به چنگ آورد. از این جهت بعد از مرگ او نیز که بابیان گمان می کردند به دستور ناصرالدین شاه بوده است، آرام ننشستند و

ص: 123

نقشه قتل ناصرالدین شاه را ریختند. و چون ناکام ماند، ناصرالدین شاه نیز در قتل و سرکوب بابیان شرکت نمود به طوری که بسیاری از آنها از جمله حسینعلی نوری (بهاءالله) و برادرش یحیی (صبح ازل) از ایران تبعید شدند. در واقع شکل گیری فرقه بهاییت از همین زمان بود. رهبران بهایی به عنوان سرسپردگان انگلیس در خارج از ایران، تلاشهای خود را معطوف به تبلیغ و ترویج این فرقه نمودند و در مقابله با علمای شیعه باز هم آرام ننشستند. سالها بعد از مرگ ناصرالدین شاه، عبدالبهاء، رهبر بهاییان، برای ستیز با برخی از احکام حماسی و تحرک بخش اسلام مثل جهاد، در الواح خود به انکار این مسئله پرداخت و مردم را به پراکندگی از طرف علما تشویق می کرد. در ازای خوش خدمتی بهاییان، انگلیسیها به تضعیف علمای شیعه ادامه دادند تا راه را برای بهاییان به عنوان کارگزاران آنها در ایران هموار سازند.

انجمنهای فراماسونری و بهاییت

«مانکجی لیمجی هوشنگ هاتریاد» از زردشتیان ایرانی تبعه هند که در زمان محمد شاه خدمات فراوانی به انگلیسیها کرده بود، دوباره به ایران آمد. او برای حمایت از بهاییان ایران با مستمسک قرار دادن نظام باستان گرایی کوشید با ایجاد تغییراتی در بین زرتشتیان، آنها را از تأثیرات بومی ایرانی اسلامی دور سازد و آنها را به بهاییت متمایل سازد. به دلیل شرایط نامناسبی که به دنبال اعدام علی محمد باب و تبعید بسیاری از رهبران بهایی برای آنان ایجاد شده بود، بهاییان ترجیح دادند با حضور در محافل مخفی، از شیوه براندازی نرم استفاده کنند. مانکجی که خود از بانیان این گونه محافل در ایران بود، از چنین ناراضیانی بهره می برد و بهاییان نیز در مقابل حکومت به حمایت چنین فردی نیاز داشتند. اکنون نیز بهاییان از مانکجی به نیکی یاد می کنند.

مانکجی علاوه بر ترویج باستان گرایی و بهایی گری در ایجاد محافل فراماسونری شرکت نمود که نقش تعیین کننده ای در انحراف نهضت مشروطیت داشت، و با حمایت او بهاییان نیز وارد این انجمن شدند. هر چند منابع عصر قاجار به دلیل کوتاه بودن زمان فعالیت این انجمن که به دستور ناصرالدین شاه برچپده شد و سری بودن فعالیت اعضای آن، در مورد بهاییان و حضور آنان در این انجمن سکوت کرده اند؛ اما به دلیل وجود اشتراکات فکری بین فراماسونرها و بهاییان، حضور آنها در این محافل بعید به نظر نمی رسد. فراماسونری یا انجمنهای مخفی که از سوی ایرانیان به عنوان «سلاح سری انگلیسیها» شهرت دارد در دوره ناصرالدین شاه فعالیت خود را آغاز نمود و کسانی چون، مانکجی و ملکم خان، محافظه کارانه این انجمن را به سوی اهداف انگلیسیها در ایران برده اند، از چهره هایی چون ملکم خان به نیکی یاد کرده اند. با

ص: 124

معرفی چنین اشخاصی به ذهن مخاطب خویش القا می کنند که ایرانیان خود مروج فراماسونری در کشورشان بوده اند و از اینکه ایرانیان این انجمن را سلاح سری انگلیسیها می دانند به عنوان یک افسانه یاد می کند و نتیجه می گیرد که هیچ مدرک قانع کننده ای نیافته ایم که اعتقاد ایرانیها را نسبت به استفاده شیطانی انگلیسیها از فراماسونری تأیید کند. به اعتقاد او انگلیسیها کوشش چندانی برای جلب افراد به مجامع فراماسونری و وابسته ساختن لژهای ایرانی با مجامع فراماسونی خودشان به عمل نیاوردند و ابتکار عمل در این زمینه در دست ایرانیان بوده است. در حالی که به گفته بسیاری از نویسندگان معاصر از جمله اسماعیل رائین از رابطه ای پرده برمی دارد که در سالهای بعد بین لژ بزرگ اسکاتلند و محافل فراماسونری ایران برقرار شد و دست کم ده لژ ایرانی (در دوره پهلوی) زیر نظر استادان اعظم اسکاتلند قرار داشتند. نیز در اسناد فراماسونری که از سوی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی انتشار یافته است از هماهنگی آشکار و پنهان بعضی از اعضای فراماسونری با سیاستهای انگلیس در ایران سخن به میان رفته است.

بر پایه اسناد انتشار یافته، تشکیل یک محفل ماسونی، تمهید مناسبی برای سازماندهی اجتماعی نیروهایی در چارچوب تشکیلاتی غیرنظامی بود که می توانست فرصتی مناسب برای تحکیم مناسبات استعماری در ایران ایجاد کند؛ مناسباتی که در مقاطع حساس تاریخی ضامن منافع استعماری در ایران بود. بهاییان نیز به دلیل وجود اشتراکات فکری بین بهاییت و لژهای فراماسونری، بیشتر از سیاستهای آنها استقبال نمودند، داشتن خدای ناسوتی و ترکیبی (انسان + خدا) آزادی رعیت از قید احکام و اخلاق، داعیه حکومت جهانی و تفکرات جهان وطنی، ضدیت با اسلام و مسیحیت از جمله تفکرات مشترک آنان بود. این گونه سیاستها، علمایی چون شیخ فضل الله را در مقابل بهاییان یعنی همان کارگزاران استعمار قرار داد. اصولاً یکی از دلایل مخالفت او با انقلاب مشروطه به دلیل حضور فعال بهاییان در عرصه سیاست و به چالش کشاندن دین اسلام و توهین علیه مقدسات دینی در مطبوعات بود. از این جهت شیخ فضل الله نوری در لوایحی که منتشر نمود با اشاره به حذف آنها برای حفظ اسلام تأکید نمود که بهاییان مثل شیطان مشغول وسوسه و رهزنی و فریبندگی عوام اضل کالانعام هستند. از این جهت یکی از شروط پذیرش مجلس از سوی ایشان اجرای احکام شرع درباره بابیها و بهاییت بود. با تشکیل مجلس، در اصل بیستم متمم قانون اساسی، چاره ای برای جلوگیری از اشاعه افکار ضددینی و مذهبی اندیشیده شد و بر اساس این اصل، عامه مطبوعات غیر از کتب ضلال و مواد مضره به دین مبین اسلام آزاد و ممیزی در آنها ممنوع شد. منظور از عبارت کتب ضلال، کتب و نشریاتی است که درباره مذاهب

ص: 125

غیرحقه نوشته می شد و مراد از مواد مضره به دین مبین اسلام، نوشته هایی بود که دین اسلام را مستقیماً مورد حمله و یا تنقید و ایراد قرار می داد. با تمام تلاشهایی که شیخ فضل الله نوری برای مشروعه نمودن انقلاب کرد اما این بهاییان بودند که با کمک انگلیسیها موفق شدند انقلاب مشروطیت را به انحراف بکشانند و شیخ فضل الله نوری و تفکراتش را به انزوا کشانند و با توطئه ای هماهنگ او را از سر راه خویش بردارند. نقش میرزا مهدی کاشی وزیر همایون، فرزند فرخان امین الدوله (عامل انعقاد معاهده پاریس که منجر به جدایی هرات از ایران شد ) از شخصیتهای معروف بهایی که در استبداد صغیر، علیه آزادی خواهان به حمایت از محمدعلی شاه برخاسته بود، قابل توجه است. او در استحاله شخصیت ابراهیم زنجانی از ماسونهای قدیمی و از اعضای هیأت مدیره دادگاه انقلاب که حکم اعدام شیخ فضل الله را صادر نمود، نقش مؤثری داشت. انگلیسی ها نیز در دشمنی دیرینه خویش با مرجعیت شیعه از این حکم استقبال نمودند. در اسناد منتشر شده وزارت امور خارجه انگلیس کتاب آبی از شیخ فضل الله به عنوان مستبد دشمن مشروطیت که قابل ترحم نبوده است ذکر شده و از اعدام او اظهار خرسندی کرده اند. انگلیسیها با کودتای 1299 با به قدرت رساندن رضاخان نفوذ خود را در ایران گسترش دادند و زمینه را برای نفوذ بهاییت در ایران هموار نمودند و آنها نیز با حکومت رضاخان همراه شدند. حبیب الله عین الملک، پدر هویدا، از جمله بهاییان بود که در این دوره به حمایت از رضاخان برخاست. و به عنوان کارگزار وزارت امور خارجه به سوریه رفت و در جهت تحکیم فرقه بهاییت از هیچ کوششی دریغ نورزید. او آن چنان در تبلیغ این فرقه بی پروا بود که مردم شام خیال می کردند مذهب رسمی ایرانیان، بهایی است. در دوره رضاخان آنها در جلسات و سخنان خود از رضاخان به نیکی یاد می کردند و سیاستهای ضد دینی و مقابله او با علما را ناشی از علاقه رضاخان به فرقه بهاییت می دانستند. سیاست کشف حجاب رضاخان که نشانگر مخالفت و ضدیت وی با یکی از اصول مسلم و حساس شریعت اسلام یعنی حجاب بود، بهاییان منطبق با قانون خود می دانستند.

نفوذ بهاییان در دوران حکومت محمدرضا پهلوی

با کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332، بهاییان علی رغم ادعای غیرسیاسی بودن خویش، هماهنگ با سیاستهای موردنظر رژیم در جهت تثبیت موقعیت خویش تلاش می نمودند. یکی از اهداف مهم آنان در این دوره، رسمیت بخشیدن به مسلک بهاییت در ایران بود. بیت العدل اعظم و محفل آنها تلاشهای زیادی کرد تا با ازدیاد نفرات از طریق تبلیغ و گسترش تشکیلات و دادن آمارهای غیرواقعی، به این هدف دست یابند.

ص: 126

اگر بابیه با مستمسک قرار دادن نگرشهای دینی سعی در قدرت طلبی داشتند، بهاییان با نگرشهای غیردینی و فاصله گرفتن از هویت دینی و ملی و با ماهیتی کاملاً غربی در زمان رژیم پهلوی وارد عرصه سیاست شدند و انگلیسیها از بهاییان به عنوان نوماسیونها حمایت کردند. در عصر پهلوی نیز به دلیل نفوذ گسترده امریکاییها در ایران، انگلیسیها در رقابت با آنها انجمنها و لژهای فراماسونری را در شهرهای مختلف ایران گسترش دادند زیرا در عصر مشروطه انگلیسیها از طریق این انجمن ها به موفقیت های زیادی دست یافته بودند. در عصر پهلوی به دلیل فعالیت این انجمنها، انگلستان موفق شد بین سالهای 1332-1342 به تجدید و بازسازی روابط خود با ایران بپردازد و در رقابت با امریکا به پیشرفتهای فراوانی دست یابد. اسناد منتشر شده، خبر از تشکیل لژ بزرگ اسکاتلند می دهد که بسیاری از لژهای ایرانی از جمله سیزده لژ انگلیس را در ایران پوشش می داد. بهاییان با ورود به این لژها، به آسانی بر حساس ترین نهادها و وزارتخانه های کشور مسلط می شوند. آنها در حرکتهای سیاسی خویش، مراکز آموزشی کشور را در خدمت خویش آوردند و با تکیه بر الگوهای مدیریت غربی، مراکز طر ح ریزی، تصمیم گیری و برنامه ریزی را بر عهده گرفتند. از دیدگاه فراماسونرها و بهاییان، برنامه ریزی آموزشی باید به گونه ای باشد که به ضرر بهاییان و فراماسونرها و به طور کلی غرب تمام نشود و به عبارت دیگر برای ایران، استقلال و خودکفایی به وجود نیاورد. بهاییان عضو لژهای فراماسونری در رأس نظام آموزشی کشور، ریاست دانشگاهها و یا تدریس در کلاسهای درس بودند. ذبیح الله قربان، رئیس دانشگاه شیراز و عضو لژ حافظ، دکتر منوچهر تسلیمی، عضو لژ ابن سینا که بعدها به ریاست دانشگاه تبریز رسید و دکتر کامبیز قربان، استاد دانشگاه کشاورزی شیراز و عضو لژ حافظ از جمله بهاییانی بودند که به ازای خوش خدمتی رهبران بهایی نسبت به انگلیسیها، در سیاستگذاریهای فرهنگی کشور نقش مهمی ایفا نمودند. در چنین شرایطی نظام آموزشی کشور نمی توانست از چارچوب تحمیلی خارج شود و در خدمت توسعه جامعه ایران قرار گیرد. بنابراین یکی از عوامل موفقیت بهاییان در ایران عصر پهلوی، پیوند آنها با فراماسونری و لژهایی است که از سوی انگلیسیها اداره می شد. در تحقیقات ساواک روشن شده بود که فراماسونری در حال تجدید سازمان است و هدف آن گسترش لایه های نفوذ در مراکز کلان تصمیم گیری است روشی که با روال سیاست گزاریهای استعماری انگلیس همخوانی دارد. زیرا برنامه انگلیسیها تجدید فعالیت جاسوسی، نظیر سازمانهای مختلف فراماسونری بود. آنها همیشه از عمال سیاسی و جاسوسی خود حمایت می کردند و بر اساس این اصل می توانستند افراد جدید و ناشناخته ای را جهت اجرای مقاصد سیاسی خود در سازمان های مختلف جلب نمایند. با این حربه،

ص: 127

امریکاییها نتوانستند از نفوذ انگلیسیها و کارگزاران و عاملان آنها در ایران جلوگیری کنند و از حضور ریشه دار و تاریخی آنها در ایران بکاهند. امضای قرارداد کنسرسیوم که به حل مسئله نفت انجامید، وجود شرکتهای انگلیسی، حمایت از درباریان و به قدرت رساندن آنها مثل حسین علاء و ورود ایران به پیمان سنتو که نفوذ انگلیسیها را در خاورمیانه گسترش می داد، تأسیس بانک ایران و انگلیس، عقد قراردادهای فرهنگی، تجاری و نفتی بین ایران و انگلیس رهاورد سیاستگزاریهای پنهان فراماسونری در ایران بود. با نفوذ انگلیسیها در ایران، بهاییان شرایط را برای تحقق سیاستهای خویش مناسب دیدند و بیش از هر زمان دیگر برای جلب نظر رژیم پهلوی، هماهنگ با سیاستهای موردنظر آنها در جهت تثبیت موقعیت شاه، گامهای مؤثری برداشتند. تأیید انقلاب سفید، همکاری با ساواک، جلب حمایت دولتهای بزرگ از شاه و سلطنت او و عضویت در حزب رستاخیز قسمتی از مواضع سیاسی فرقه مزبور بود. آنها به تدریج نفوذ خود را در دربار افزایش دادند به خصوص که شاه قدرت خود و خانواده اش را مدیون بهاییان می دانست زیرا او در 25 مرداد 1332 در حالی که سلطنتش در حال سقوط بود، پس از فرار شاه و بستگانش، یکی از عناصر بهایی در امریکا، به نام حبیب ثابت پاسال، با تمامی امکانات از شاه و خانواده او پذیرایی کرد که این اقدام موجب نفوذ بیشتر بهاییان در حکومت می شد و روز به روز اعتماد و توجهات رژیم به آنها بیشتر می شد و زمینه ترقی و پیشرفت روزافزون آنها را فراهم می نمود آن چنان که بهاییان خود لب به اعتراف گشودند که، در هر اداره ایران و تمام وزارتخانه ها یک جاسوس داریم و هفته ای یک بار به طرح های تهیه شده به وسیله دولت به عرض شاهنشاه آریامهر می رسد گزارشهایی در زمینه طرح به محفلهای روحانی بهایی می رسد. هر چند بین سالهای 44-1342 با قبضه کردن قدرت، توسط نیروهای طرفدار توسعه صنعتی به رهبری حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا، جنگ قدرت بین نخبگان سیاسی سنتی طرفدار انگلستان به نفع نخبگان سیاسی نوپای طرفدار ایالات متحده امریکا خاتمه یافته تلقی می شد اما این گونه چالشها و تنشها تأثیری در کاهش قدرت بهاییان در دربار نگذاشت بلکه در دسته بندیهای سیاسی، بهاییان نیز به سوی کسانی چون هویدا متمایل شدند که خود بهایی بودند. با کمک انگلیسیها زمینه های کسب قدرت و نفوذ در حکومت پهلوی برای بهاییان فراهم شد و با امریکاییها و هویدا در دربار و در رأس هرم قدرت قرار گرفتند و در دسته بندیهای سیاسی، دربار شاه را به سوی خویش متمایل ساختند. پیشرفت بهاییان در حکومت پهلوی زمانی به اوج خود رسید که امیرعباس هویدا به نخست وزیر شاه، کابینه خود را با حضور بسیاری از بهاییان تشکیل داد. او که در اسناد منتشر شده ساواک از سوی بهاییان به عنوان

ص: 128

کدخدای کوچک بهاییان معروف بود پدرش نیز در به قدرت رسیدن رضاخان نقش اساسی داشت و به همین دلیل محمدرضا شاه را وامدار هویدا و بهاییان نموده بود. حسین فردوست در خاطرات خویش به نفوذ زایدالوصف فرقه ضاله بهاییت در تمام شئون مملکت در دوران هویدا اشاره می کند و آنجا که از طبیب مخصوص شاه به نام دکتر ایادی سخن می گوید، به تلاش این پزشک در قدرت بخشیدن به بهاییان می پردازد که در دوران هویدا، ایادی تا توانست وزیر بهایی وارد کابینه کرد و اینکه دکتر ایادی در ایران سلطنت می کرد و تمام ایرانیان رده بالا چه در ایران باشند و چه در خارج، خواهند پذیرفت که سلطان واقعی ایران، دکتر ایادی بود و در زمان حاکمیت او بهاییها در مشاغل مهم قرار گرفتند و در ایران بهایی بی کار وجود نداشت. دکتر جواد منصوری در کتاب خویش، فهرستی از اسامی اشخاص نظامی و غیرنظامی که در سال 1339 تهیه شده، آورده است که نشان دهنده اشغال غالب پستهای اطلاعاتی، امنیتی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور توسط بهاییان است. آنها با ایجاد تشکیلات گسترده و با برنامه ریزیهای دقیق و برپایی محافل بهایی سعی در تبلیغ فرقه خود در ایران می نمودند و نمایندگانی را به شهرهای مختلف ایران می فرستادند. مرکز این تشکیلات که به نام جریان نوماسونی در ایران معروف بود، در حیفا و در کنار حکومت اسرائیل است که با تلاش فراوان شوقی افندی از سوی صهیونیستها به رسمیت شناخته شده بود. در اداره این تشکیلات، از تفکرات صهیونیستی بسیار بهره برداری شده است و در انجمنهای فراماسونری یهودی که این تشکیلات را اداره می کردند، از مضامین و سروده هایی که در کتاب تورات توسط یهودیان خوانده می شد زیاد استفاده می نمودند. این گونه پیوندهای نزدیک بین صهیونیستها و بهاییان راه را برای نفوذ هر چه بیشتر اسرائیل در ایران هموار نمود و سیاست رژیم پهلوی را به سوی صهیونیستها متمایل ساخت و ایران علی رغم تمام اعتراضات کشورهای اسلامی به عنوان تنها پایگاه صهیونیسم در خاورمیانه مطرح شد. هر چند با نفوذ امریکاییها در ایران از نفوذ انگلیسیها کاسته شد اما صهیونیسم که از فرقه های ساختگی انگلیسیها در مذهب یهودیت بود، توانست با حمایت بهاییان وارد ایران شود و به عنوان مهره ای انگلیسی، کاهش قدرت آنها را در ایران جبران کنند.

عکس العمل روحانیت در مقابل بهاییان

از دوران قاجار تا اواخر دوران پهلوی، فرقه ضاله بهاییت همواره به عنوان عامل استعمار ایفای نقش نمود و به عنوان اهرم فشار در مقابل اسلام و روحانیت قرار گرفت. علما با شناختی که از ماهیت این فرقه و وابستگی آنها به استعمار داشتند به م

ص: 129

مبارزه و مخالفت بر ضد آنان در اشکال مختلف پرداختند. کسانی چون شیخ فضل الله نوری، نواب صفوی وآیت الله بروجردی، حجت الاسلام فلسفی سپس امام خمینی و شاگردان ایشان همواره بهاییان را دشمن مسلمین و عاملان استعمار می شناختند و خطر آنها را به مسلمین گوشزد می نمودند. بهاییان نیز که همانند بابیه با تفکرات التقاطی وارد عرصه سیاسی شده بودند، از یک سوی در نفوذ استعمار به کشور سهیم بودند و از سوی دیگر نقش موثری در مشروعیت بخشیدن به رژیم پهلوی ایفا می کردند؛ اما برخلاف بابیه که با تکیه زدن بر فلسفه تشیع و نظام مهدویت و با رویکردی دینی در مقابله با علما قرار گرفتند، بهاییان با تفکرات التقاطی متکی بر اندیشه های غیردینی، در انجمن های فراماسونری اهداف خود را در چهار جهت متمرکز کردند 1. در زمینه سیاسی، به لیبرالیسم و رفرمیسم 2. در زمینه اخلاقی، به رئیسم (اعتقاد به خداوند منهای باور داشتن به پیامبران و کتب آسمانی) و صهیونیسم 3. در زمینه فرهنگی، به کاسموپولیتیسم (جهان وطنی) 4. در زمینه اجتماعی، تعصب نورزیدن به ارزشهای مکتبی و اعتقاد به تساهل. از جمله روحانیونی که در مقابل تفکرات التقاطی این فرقه، موضع گیری مناسبی کرد، استاد مطهری بودند که با تألیف کتب مختلف، قاطعانه در مقابل چنین اندیشه هایی ایستاد و با تکیه بر جریان فکری فقاهتی – ولایتی، اسلام ناب را در مقابل تفکرات التقاطی گروههایی چون بهاییت قرار داد. جریان فکری فقاهتی – ولایتی بر محور فعالیتهای فکری و فرهنگی استوار بود. این جریان، پارادایم جدیدی را عرضه کرد که مطابق آن، اجرای احکام الهی منوط به قبضه قدرت سیاسی و اعمال حاکمیت از سوی فقهای جامع الشرایط بود. این جریان به عنوان مبتکر اندیشه انقلاب اسلامی، اندیشه های التقاطی را به چالش کشید و بهاییان را به عنوان پشتوانه رژیم پهلوی در تنگنا قرار داد و مبانی و اصول اندیشه های آنها را مردود و بی اعتبار ساخت. بیان این گونه اندیشه ها از سوی شاگردان امام خمینی، به دلیل تلاشهایی بود که از سوی رژیم شاه برای رسمیت بخشیدن به فرقه ضاله بهاییت، با طرح لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در سال 1342 صورت گرفته بود.

سیاست اصلی شاه در این لایحه حمایت از بهاییت و صهیونیسم، برای اسلام زدایی و مقابله با علما بود به خصوص که با فوت مرجعیت شیعه، آیت الله بروجردی، خلاء بزرگی در تشکیلات روحانیت به چشم می خورد. نتیجه اجرای چنین لایحه ای، به حذف اسلام از قانون اساسی به منزله دین رسمی کشور، و تسلط اقلیتهای ضداسلامی چون بهاییت بر امور کشور و نابودی سنتهای اسلامی و حریم اخلاقی جامعه در تساوی حقوق زن و مرد می انجامید. اما با حضور به موقع و موضع گیری هوشیارانه امام خمینی به عنوان مرجعیت شیعه، توطئه ها خنثی شد. امام با تلگرافها، اعلامیه ها و

ص: 130

سخنرانی های خویش، علما و مردم را در مقابله با صهیونیسم و بهاییت و رژیم پهلوی به صحنه کشاند. ایشان در یکی از سخنرانی های خویش فرمودند: این جانب حسب وظیفه شرعیه به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می کنم. قرآن کریم و اسلام در خطر است. استقلال مملکت و اقتصاد در قبضه صهیونیستها که در ایران در لباس بهایی ظاهر شدند، است و مدتی نخواهد گذشت که با این قدرت مرگبار، تمام اقتصاد این مملکت را با تأیید عمال خود قبضه می کنند و ملت مسلمان را از هستی در تمام شئون ساقط می کنند. تلویزیون ایران، پایگاه جاسوسی یهود است و دولتها ناظر آن هستند و آن را تأیید می کنند. ملت مسلمان تا رفع این خطرها سکوت نمی کند و اگر کسی سکوت کند در پیشگاه خداوند قاهر مسئول و در این عالم محکوم به زوال است. یکی از دلایل مهم مخالفت امام با این لایحه، وحدت بهاییات با صهیونیسم برای تثبیت قدرت رژیم پهلوی و تلاش آنها برای مقابله با اسلام و علما بود. در حالی که جهان اسلام در غم اشغال فلسطین توسط اسرائیل فرورفته و تمام تلاش خویش را برای کمک به مردم فلسطین به کار برده بود، بهاییان با حمایت از صهیونیسم تمام شرایط لازم را برای نفوذ آنها در ایران فراهم نمود. آنها به منزله عوامل اسرائیل با استفاده از تمامی امکانات دربار، ارتش و دولت در خدمت اسرائیل و بر ضد مسلمین بویژه ملت ایران بودند به طوری که سران ارتش و دولت شاه، سرسپرده و گوش به فرمان سازمان بهاییت و عوامل اسرائیل بودند و اعتنایی به مقامات ایران نداشتند. و در حالی که ساواک از جمع آوری اعانات از سوی مردم برای فلسطینیان جلوگیری و آنها را ضبط می نمود و تظاهرات مردم ایران را علیه اسرائیل در هم می شکست، دستگاههای تبلیغاتی و رسانه های گروهی ایران با کمک یهودیان در اختیار صهیونیسم بین الملل قرار گرفته بود و به نفع اشغالگران فلسطین و تجاوزکاران صهیونیستی فعالیت می کرد.

این گونه سیاستهای ظالمانه، علما را در مقابله با رژیم پهلوی مصمم تر نمود و در این میان نوک حملات ایشان را متوجه بهاییان می کرد. روحانیونی چون سید عبدالکریم هاشمی نژاد با تشکیل کانونهای بحث و انتقاد از بهاییت علیه اسرائیل نیز سخن گفتند. ساواک نیز ضمن بازداشت علما، توقیف روزنامه ها، سرکوب تظاهرات و جلوگیری از جمع آوری اعانه برای مردم فلسطین؛ دست صهیونیستهای ایرانی را در جمع آوری اعانه و برگزاری مجالس شادی در کنیسه ها و فرستادن بودجه های کلان از ثروت و دسترنج ملت ایران برای صهیونیستها باز گذاشته بود.

از دیگر عوامل مخالفت روحانیت با بهاییان، دشمنی گسترده این فرقه با شیعه و دشمنی با مسلمانان بود. یکی از سران فرقه مزبور در ماه محرم گفته بود عموم افراد بهایی باید سعی کنند از نزدیک شدن به این مسلمانان کثیف خودداری کنند. امیدوارم

ص: 131

در آتیه نزدیک کمر مسلمانان را با فعالیت دائم و روزافزون خود بشکنیم و بهاییت را در ایران و جهان پیشرفت دهیم. آنها در کنار این دشمنی درصدد گسترش فساد و فحشا در جامعه ایران برآمدند. زیرا آنها تعهدی به فرهنگ ملی و هویت دینی نداشتند و خود را مقید به رعایت اصول ملی خویش نیز نمی دانستند و نسبت به مردم خویش تعهدی نداشتند زیرا آنها همانند صهیونیستها تابع تفکر جهان وطنی (کاسموپولیتیسم) بودند. آنها با طرح تئوری انطباق و هم سازی با جوامع گوناگون با گریز از فرهنگ ملی بیشترین صدمات را به فرهنگ ایران زدند. اسناد منتشر شده ساواک پرده از سیاستهای ضددینی این فرقه برمی دارد. در یکی از اسناد منتشر شده از فردی بهایی به نام سروان احمد نبیلی، افسر تیپ جام یاد میکند که به اشاعه و تبلیغ بهاییت در بین مردم و به ویژه افسران و درجه داران این تیپ، اقدام به ارتکاب فحشاء می نمود. و از تجارت قاچاق انسان و تحویل دختران ایرانی به شیخ حمدان، معاون نخست وزیر امارات، سخن به میان آمده است. سخنرانیها، اعلامیه ها و تلگرافهای امام به علما و عکس العمل شدیداللحن ایشان در مقابل بهاییان، دانشجویان را نیز به چالش با رژیم پهلوی کشاند. آنها همواره از رهنمودها و راهنمایی های مستقیم و غیرمستقیم امام برخوردار بودند.

نامه یکی از دانشجویان دانشگاه پهلوی شیراز به امام در اعتراض به بهاییان بازگو کننده درجه ارتباط و یکدلی دانشجویان با امام است. در این نامه از بهاییان به عنوان مزدور و عامل استعمار و صهیونیسم یاد کرده و از حمایت رژیم پهلوی از آنها سخن رانده اند و با یادآوری باشگاه حافظ، به عنوان یکی از مراکز مهم فراماسونری و جاسوسی در ایران که به دست بهاییان اداره می شد، از سیاستهای خائنانه آنها پرده برمی دارد و به حضور گسترده بهاییان در حکومت پهلوی اشاره می کند. در بخشی از این نامه آمده است: کشوری که نخست وزیرش آقای عباس هویدا، وزیر جنگش آقای سپهبد صنیعی، وزیر بهداریش آقای شاهقلی، وزیر آب و برقش آقای روحانی و طبیب مخصوص شاهش آقای سپهبد ایادی، همه بهایی و از افراد وابسته به تشکیلات جاسوسی بهاییت و صهیونیسم می باشند؛ کشوری که خریدار واپس زده های اسرائیلی است و خلاصه در کشوری که پستها و مراکز حساس به وابستگان به صهیونیسم تقدیم می گردد و روز به روز رشته های مهم صنعتی و تأسیسات بزرگ کشاورزی به دست آنها سپرده می شود نه تنها این اقدام شاه (بخشیدن زمین به بهاییان شیراز برای ساختن احرامگاه) در شیراز بعید نیست بلکه باید انتظار آن را داشت که نقشه های بدتر از آن هم طراحی گردد و عامل پیشگان، موبه مو اجرا کنند.

جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر نیز در سال 1349ش بهاییان را جاسوس اسرائیل در جهان معرفی کرد و دفتر دبیرکل العالم الاسلامیه در اسفند 1352 در مکه

ص: 132

طی اعلامیه ای معامله با اسرائیل و بهاییان را تحریم و از کشورهای مسلمانان خواست تا فعالیتهای این فرقه را در کشورهای خود تحریم کنند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بسیاری از بهاییان با سرخوردگی کامل از ایران خارج شدند و امروزه در کنار صهیونیسم و دشمنان انقلاب اسلامی، همواره در حال طرح و نقشه و توطئه علیه جمهوری اسلامی هستند.

نتیجه

استبداد همان پدیده ای که در طول تاریخ ایران، مسیر طبیعی خود را بدون هیچ مانعی طی نموده و ایرانیان نیز بدان خو کرده بودند، در عصر قاجار با پدیده ای دیگر به نام استعمار همراه شد و بستر مناسبی را برای ورود کشورهایی چون انگلستان فراهم نمود که به دنبال کسب منافع اقتصادی در خاورمیانه بودند، اما از همان آغاز، این دو پدیده با یک مانع جدی به نام علمای شیعه روبه رو شدند. علما در عصر قاجار برخلاف دوران قبل که در کنار حاکمیت قرار داشتند روز به روز از سلاطین قاجار فاصله گرفتند و قدرت استبداد و استعمار را به چالش و مبارزه کشاندند. انگلیسیها برای حفظ جایگاه خویش از هرگونه حربه برای ضربه زدن به علمای شیعه استفاده نمودند. مطالعه اسناد و مدارک این دوره نشان می دهد که انگلیسیها از تمام بحرانهای موجود در ایران به نفع خویش استفاده نمودند از جمله اختلاف بین علمای اخباری و علمای اصولی شیعه که از درون این اختلافات، فرق های بابیه و بهاییت بیرون آمدند. انگلیسیها با حمایت از این فرقه ها و تشویقشان به حضور در محافل ماسونی به حیات سیاسی خویش در ایران تا پایان حکومت پهلوی ادامه دادند؛ اما در این میان علمای شیعه نیز در این دوره فعال تر از گذشته نه تنها در مقابل استبداد و استعمار آگاهانه و هوشیارانه عمل کردند بلکه در مقابل سرسپردگان آنها نیز کوچکترین غفلتی از خود نشان ندادند. نتیجه چنین تلاشی نه تنها حذف استبداد و استعمار در ایران بود بلکه با پیروزی انقلاب اسلامی بهاییان نیز به آرزوی دیرینه خویش مبنی بر به رسمیت شناخته شدن فرقه بهاییت در ایران نرسیدند و رهبران آنها با ناکامی از ایران خارج شدند.

پی نوشت ها:

1. راعی گلوجه، سجاد، قاجاریه، افغانستان و قراردادهای استعماری، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1380، ص 18.

2. کرزن، جورج. ن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی، جلد دوم، تهران، شرکت علمی و فرهنگی، 1367، صص 327-326؛ ویلز، سفرنامه، ترجمه غلامحسین قراگوزلو، تهران 1368، صفحه 355-

ص: 133

291-153؛ ناظم الاسلام، کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، به اهتمام علی اکبر سعیدی سیرجانی، ج 1، تهران، انتشارات آگاه، تهران، 1362، صص 105-99؛ کاتوزیان، تضاد دولت و ملت، ترجمه علیرضا طیب، تهران، نشر نی، 1384، ص 104-73.

3. قاجاریه، افغانستان و قراردادهای استعماری، ص 28.

4. برای اطلاع بیشتر ر.ک: هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1369، صص 236-232.

5. فوران، جان، مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، ترجمه احمد تدین، تهران، انتشارات خدمات فرهنگی رسا، 1380، ص 22.

6. همان، ص 223.

7. تاریخ روابط خارجی ایران، صص 223-218.

8. همان، ص 289.

9. برای اطلاع بیشتر ر.ک: کریمی زنجانی، محمد، امامیه و سیاست، تهران، انتشارات نی، 1380، ص 102.

10. لمبتون، آن. کی. اس، دولت و حکومت در اسلام، ترجمه سیدعباس صالحی و محمدمهدی فقیهی، تهران، انتشارت عروج، 1371، صص 436-427. همچنین ر.ک: جعفریان، رسول، صفویان در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، ج اول، قم، انتشارات پژوهشکده، حوزه و دانشگاه، 1379، صص 249-191.

11. ناظم الاسلام، کرمانی، صص 45-11.

12. زاهدانی، سیدسعید، بهائیت در ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380، ص 287.

13. نامدار، مظفر، استعمار و مسلکهای شبه دینی، مجله ایام تهران، شماره 29، 1382، ص 48.

14. فضایی، یوسف، تحقیق در تاریخ و عقاید شیخی گری، بهایی گری و کسروی گرایی، تهران، انتشارات آشیانه کتاب، 1381، صص 95-86.

15. برای بررسی این شورش ها، ر.ک: خورموجی، محمدجعفر، حقایق الاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، تهران، نشر نی، 1363، صص 59-58.

16. فضایی، همان منبع، ص 57.

17. فریدنی، مشایخ و شهیدی، عبدالحسین، دایره المعارف تشیع، ج سوم، تهران، نشر شهید سعید محتبی، تهران، 1375، ص 4.

18. آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدی، محمد ابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، 1384، ص 23.

19. اعتضادالسلطنه، فتنه باب، با مقدمه عبدالحسین نوایی، تهران، نشر علم، 1377، ص 16.

20. افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهاییت، تهران، نشر مهر نام، 1382، ص 271.

21. به نقل از اخبار امری سال 1351 شمسی، ص 183، مظفر نامدار، مجله ایام، شماره 29، 1382، ص 49.

22. فقیه حقانی، موسی، مجله ایام، شماره 29، 1382، ص 18. همچنین برای حمایت از بهاییان از سوی انگلیسیها، ر.ک: سفرنامه ویلز، صص 205-203-198.

23. فقیه حقانی، موسی، مجله ایام، شماره بیست و نه، ص 19.

24. زیباکلام، سنت و مدرنیته، انتشارات روزنه، تهران، 1377، ص 271.

25. رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیها، ترجمه کریم امامی، تهران، انتشارات نشر فروزان، 1385، ص 300.

26. همان منبع، ص 301.

27. همان منبع، ص 308.

28. مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، اسناد فراماسونری در ایران، ج اول، 1380، ص 34؛ همچنین ر.ک: فراماسونرها، روتارین ها و لاینزهای ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377.

29. همان منبع، ص 35.

ص: 134

30. میر، حسین، تشکیلات فراماسونری در ایران، تهران، انتشارات شرکت چاپ و انتشارات علمی، 1376، ص 207.

31. ذاکر حسین، عبدالرحیم، مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 65.

32. کسروی، احمد، تاریخ مشروطه، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1370، ص 420.

33. دوانی، علی، نهضت روحانیون ایران، ج اول، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377، ص 121.

34. مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، ص 67.

35. فقیه حقانی، موسی، بهائیت و سرویس اطلاعاتی انگلستان، مجله ایام، شماره بیست و نه، تهران، 1386، ص 41.

36. ناظم الاسلام، کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ص 456.

37. مدنی، سیدمحمد، مجله ایام، ص 41.

38. بامداد، مهدی، شرح رجال ایران، ج 1، انتشارت زوار، تهران، 1378، ص 15.

39. رضازاده ملک،رحیم، انقلاب مشروطه ایران (به روایت اسناد وزارت امور خارجه انگلیس – (کتاب آبی)، انتشارات مازیار، تهران، 1377، صص 285-282.

40. امیرعباس هویدا به روایت اسناد، ج 2، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1384، ص 10.

41. همان منبع، ص 319.

42. منصوری، جواد، تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، تهران، ج 1، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377، ص 324.

43. همان، ص 319.

44. اسناد فراماسونری در ایران، ص 45.

45. طباطبایی، محمدحسین، نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380، صص 37-29.

46. همان، ص 113.

47. اسناد فراماسونری در ایران، ص 56.

48. ازغندی، علیرضا، روابط خارجی ایران، تهران، نشر قومس، 1384، ص 247.

49. تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ص 325.

50. همان، ص 326.

51. نفوذ فراماسونری در مدیریت نهادهای فرهنگی ایران، ص 114.

52. همان.

53. امیرعباس هویدا به روایت اسناد، ص 10.

54. فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، تهران، انتشارات اطلاعات، 1369، صص 203-202.

55. تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، صص 6-1.

56. تاریخ جامعیت بهائیت، صص 658-657.

57. برای اطلاع از تلاش انگلیسیها در شکل گیری صهیونیسم، ر.ک: احمدی، حمید، ریشه های بحران در خاورمیانه، تهران، انتشارات مؤسسه کیهان، 1369، ص 17.

58. نهضت روحانیت ایران، ص 257.

59. تشکیلات فراماسونری در ایران، ص 35.

60. شفیعی فر، محمد، مبانی فکری انقلاب اسلامی، قم، دفتر نشر معارف، 1378، ص 325.

61. تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 231؛ همچنین ر.ک: میلانی، محسن، شکل گیری انقلاب اسلامی از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، تهران، انتشارات نو، 1381، صص 108-107؛ عمید زنجانی،

ص: 135

عباسعلی، انقلاب اسلامی ایران، قم، دفتر نشر معارف، 1381، صص 137-132.

62. آیت الله خمینی، روح الله، صحیفه نور، ج 1، تهران، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، 1361، ص 34.

63. تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، صص 332-331.

64. روحانی، حمید، نهضت امام خمینی، ج 2، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1364، ص 333.

65. همان، ص 234.

66. یاران امام به روایت ساواک، تهران، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1377، صص 217-216.

67. نهضت امام خمینی، ج 2، ص 245.

68. تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 323.

69. همان، ص 320.

70. همان، ص 321.

71. نهضت امام خمینی، ج 2، ص 667.

72. تاریخ قیام پانزده خرداد به روایت اسناد، ج 1، ص 329.

انگلیس و نقض حاکمیت ملی و تمامیت ارضی ایران

ص: 136

ص: 137

احمدرضا بردبار

مقدمه

در واپسین سالهای سده هجدهم میلادی، حوزه سوداگری و دلبستگیهای سیاسی، دیپلماسی و نظامی انگلستان بیش از پیش در منطقه خلیج فارس رو به گسترش بود. با این حال انگلستان نمی توانست به ویژگیهای حاکم بر منطقه خلیج فارس و همسایگان خاوری ایران بی اعتنا بماند، به ویژه آن که رقیبانی سرسخت مانند فرانسه و روسیه تزاری در همین منطقه منافعی را جستجو می کردند. پس از برقراری حکومت ناپلئون بناپارت در فرانسه، انگلیس بیش از پیش نگران منافعش در هندوستان شد زیرا ناپلئون نقشه یورش زمینی به هندوستان را می کشید و احتمال می رفت که فرانسه و روس در راه دستیابی به هند هم دست شوند.

ایران در سده هجدهم میلادی نسبت به ممالک اوپایی که در آنها مناسبات سرمایه داری رشد و توسعه می یافت، به کشور کشاورزی عقب مانده ای بدل شده بود. اما با وجود عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی هنوز مستعمره دولتهای اروپایی نبود. بر اثر دسایسی که از جانب استعمارگران انگلیسی و فرانسوی و روسی اعمال می شد و در پی جنگ های روس و ایران؛ انگلیس و فرانسه درصدد برآمدند که ایران را به عنوان وسیله ای در مناقشات میان خود علیه روسیه تزاری وارد کنند. تماس انگلیس و الزاماً کمپانی هند شرقی با ایرانیان اعم از تماسهای بازرگانی و یا دیپلماسی از آغاز قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی با انعقاد قراردادهای بعدی انگلیس از جمله قراردادهای 1907 و 1919 بستگی کامل دارد.

انگلیسیها در دو زمینه اقتصادی و فکری به ایران هجوم آوردند. بعد از جنگ ایران و روس و پذیرش معاهده های ننگین گلستان و ترکمانچای، بریتانیا که می خواست از

ص: 138

رقیب خود عقب نماند و از افغانستان به عنوان منطقه ای حایل در برابر تزارها و پادشاهان قاجار استفاده کند، نواحی جنوبی ایران را اشغال و قرارداد پاریس را به شاه تحمیل کرد. شاهان قاجار در نتیجه این قراردادها تبریز و نواحی جنوبی را بازپس گرفتند و جامعه بین الملل آنها را حاکمان قانونی و مشروع ایران شناخت. اما در مقابل، گرجستان و ارمنستان را از دست دادند و از همه ادعاهای خود نسبت به افغانستان چشم پوشیدند. در این دوره امتیازات بسیاری به قدرتهای بزرگ از قبیل انگلیس واگذار گردید و آنها توانستند مراکز کنسولی و تجاری خود را در همه جای ایران دایر نمایند و تجار خود را از مشکلاتی مانند پرداختهای زیاد گمرکی، تعرفه های داخلی، محدودیتهای مسافرت داخلی و قضاوت دادگاههای شرقی آسوده کنند. این معاهدات دیپلماتیک آغازگر نفوذ اقتصادی آنها در داخل ایران بود. قراردادهای بسیاری که در دوران قاجار و بعد از آن به انگلیسیها داده شد، گواهی بر این مدعاست. این امتیازات به خصوص در دوران حکومت ناصرالدین شاه به آنها داده می شد.

عصر شکار امتیاز که کرزن به درستی آن را شبیخون بین المللی توصیف می کند در سال 1251 آغاز شد. بارون ژولیوس دورویتر انگلیسی، با پرداخت چهل هزار پوند و 60 درصد سود حاصل از امتیاز گمرکات، امتیاز انحصاری تأسیس یک بانک دولتی، بهره برداری از معادن (به جز معادن طلا، نقره و سنگهای قیمتی)، حق احداث راه آهن و تراموا، آبراه ها و قنوات و امور آبیاری، ایجاد جاده ها، خطوط تلگراف و کارخانه های صنعتی را به مدت هفتاد سال و اجاره تمام گمرکات و صدور انحصاری هرگونه محصولات به ایران برای مدت 25 سال را خریداری نمود. به نوشته کرزن این قرارداد دربرگیرنده تسلیم کامل همه منابع یک دولت به خارجیهاست که مانند آن هرگز به وهم و گمان احدی درنیامده و در تاریخ سابقه نداشته است. گرچه امتیاز رویتر لغو شد؛ اما فروش امتیازات همچنان ادامه داشت. رویتر امتیاز استخراج معادن و تأسیس بانک را که بعدها به بانک شاهنشاهی تبدیل شد، حفظ کرد. اداره تلگراف هند و اروپایی انگلیس به همراه شرکت انگلیسی تلگراف هند و اروپا، قراردادهایی مبنی بر گسترش خطوط تلگراف از اروپا به هند را از طریق ایران، با دولت ایران امضا کردند. شرکت انگلیسی برادران لینچ خط کشتیرانی در رودخانه کارون را تا شوشتر گشودند و راه شوشتر تا اصفهان را توسعه دادند. بانک شاهنشاهی بریتانیا امتیاز انحصار چاپ اسکناس، اجازه توسعه شعبه ها در ایالات و حق جمع آوری عوارض بیشتر جاده های جنوبی را به دست آورد. علاوه بر اینها امتیازات حساسی در طول این دوران به انگلیسیها واگذار گردید. امتیازات تنباکو، دارسی و غیره به بریتانیا داده شد. آنها در ادامه راه هم توانستند نفوذ خود را در ایران حفظ کنند و این نفوذ را در جریان انقلاب مشروطیت و بعد از آن در

ص: 139

دوران احمدشاه با قرارداد 1919 گسترش دادند. (اگرچه در این مورد ناکام ماندند) اما به هر حال در جریان جنگهای جهانی اول و دوم سپس کودتای 1332 علاقه خود را به بهره برداری هر چه بیشتر از کشوری چون ایران نشان دادند. اکنون برآنیم تا در این مقوله پاره ای از اقدامات و ترفندهای این استعمار کهنه را در مقاطعی از تاریخ ایران بنمایانیم و گوشه ای از سیاست خدعه آمیز آن را آشکار سازیم.

سیاست انگلستان در قبال خلیج فارس و ایران

در پایان قرن هجدهم میلادی انگلستان جای پای خود را در کشور هند، محکم کرد و مصمم به نفوذ سیاسی در خلیج فارس و کشورهای اطراف آن گردید. استدلال بی اساس دولت انگلیس در استعمار مردم جزایر و کشورهای حاشیه خلیج فارس با رواج این نظریه که می گفتند: «حاکمیت بر خلیج فارس متعلق به حکومتی است که بر هند حاکم باشد.» آغاز شد. بر اساس این نظریه انگلستان در 1213 متوجه سلطان نشینی مسقط شد. سپس قراردادی مبنی بر قبول برتری ناوگان انگلیس در خلیج فارس با سلطان عمان امضا کرد که بر اساس آن، مسقط اولین پایگاه استعمار انگلیس و شبه جزیره عربستان تبدیل شد. همچنین انگلیس به بهانه مبارزه با دزدان دریایی کرانه های ساحلی شبه جزیره عربستان را تصرف نمود. در حالی که انگلیس آن را دست آویزی برای غارت منطقه قرار داده بود. البته اسناد حضور دزدان دریایی انگلستان در این زمان در خلیج فارس وجود دارد. انگلیسیها جزیره ایرانی بحرین را تحت کنترل خود درآوردند و بعدها در 1278 آن را تحت قیمومیت خود گرفتند. نیروهای انگلیسی با ورود به بندر لنگه تعدادی کشتی را به آتش کشیدند. در پی اعتراض دولت ایران، انگلیس نیروهای خود را از رأس الخیمه به قشم منتقل کرد.

از سال 1297ق تجاوز نیروهای انگلیسی به چهار جزیره ایرانی سیری، تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی آغاز شد و به دنبال آن اختلافات طرفین رو به فزونی نهاد. ایران جزیره سیری را تحت حاکمیت خود درآورد و زمانی که قصد گسترش حاکمیت خود بر دیگر جزایر را داشت با مخالفتهای شدید بریتانیا روبه رو شد. انگلستان همواره نسبت به حقوق حقه ملت ایران در این منطقه بی اعتنا بود و در پی سیاستهای استعماری خود و تصرف این جزیره ها بود.

باید سیاست بریتانیا را از اوایل سلطنت فتحعلی شاه بویژه از سال 1215ه ق به بعد به دو دوره تقسیم کرد. نخستین دوره مصادف با ورود هیأتهای نظامی انگلیس به دربار ایران برای عقد قراردادهای نظامی جهت جلوگیری از حمله احتمالی فرانسه به کشور هند است؛ اما آغاز دوره دوم فعالیت دولت انگلیس از سال 1277ق به بعد با تأسیس

ص: 140

مؤسسات تا تلگراف هند و اروپا در ایران شد. با دایر شدن این مؤسسات، فعالیت جاسوسی انگلیس در ایران به مراتب از عملیات نظامی آنها شدیدتر شد و دولت انگلیس آن چنان از مستخدمین محلی تلگرافخانه های خود سوءاستفاده می کرد که هرگز از یک عنصر اطلاعاتی انگلیس میسر نبود. دولت انگلیس زمینه را برای دایر نمودن شبکه وسیع ارتباطات تلگرافی، پستی و خطوط آبی برای حفظ تماس با هند مهیا می کرد و مسئولیت این امر را از مدتها پیش به عهده هیأت بررسی فوق العاده به ریاست کونل واگذار و به صفحات خلیج فارس روانه کرده بود. با حمله ایران به افغانستان، بریتانیا نیز در مقابل ایران واکنش نشان داد و جزیره خارک را به تصرف خود درآورد. ایران چون از بیرون راندن نیروهای انگلیس از خاک خود درمانده شد مجبور به رها کردن افغانستان در قبال آزادی مناطق اشغال شده گردید. این عمل منجر به ازدیاد بیش از حد نفوذ انگلستان در ایران شد تا آنجا که عهدنامه ای بین طرفین امضا شد و بریتانیا مجوز استقرار مأمورین کنسولی و بازرگانی اش را در ایران بویژه در شهرهای موردنظر به دست آورد و تعهداتی مبنی بر حفاظت از جان و مال اتباع خود از دولت ایران کسب نمود. با امضای این قرارداد، عقب نشینی ایران در مقابل انگلیس آغاز شد.

بعد از این، سیاست انگلیس را در دو محور می توان دسته بندی کرد: 1. تضعیف قدرت مرکزی و جدا کردن بخشهایی از سرزمین ایران 2. در اختیار گرفتن کلیه منابع و امکانات مالی کشور برای اجرای سیاست نفوذ تدریجی و تحت الحمایه کردن ایران و ضمیمه کردن آن به محور قدرتمند استعمار انگلیس در هند.

از طرف دیگر سیاست استعمار انگلیس در داخل ایران با مشکلاتی مواجه بود که باید آنها را مرتفع می نمود. ایرانیان جمعیتی سنتی و مذهبی بودند و تعصب خاصی نسبت به سرزمین خود داشتند. عنصر مذهب و ملیت دو مؤلفه مهم بر سر راه بریتانیا بود. راه حل اصلی انگلیس برای برداشتن موانع یاد شده، زیر سئوال بردن شخصیت و هویت ایرانی و تحقیر ارزشهای آنان بود. استعمار کهنه از سیاست تفرقه افکنی استفاده نمود و با برجسته کردن ضعف های قومیت های مختلف ایرانی آنها را در مقابل یکدیگر قرار می داد.

جنگ های ایران و روس

دست اندازی روسیه به قفقاز جنوبی و مرکزی که جزیی از خاک کشور ایران محسوب می شد در واقع نقض استقلال و تمامیت ارضی ایران بود و همین امر باعث به وجود آمدن جنگ بین ایران و روسیه گردید. این جنگها در دو دوره بین دو کشور اتفاق افتاد. در دوره اول ایران با وساطت انگلستان مجبور به پذیرفتن عهدنامه ننگین

ص: 141

گلستان گردید. بر اساس این عهدنامه شوم و خفت بار، قسمتی از سرزمین ایران، یعنی گرجستان از دست رفت. همچنین قسمتهایی چون باکو، شیروان، شکی، گنجه، موقان دربند و قراباغ به روسیه واگذار شد. طی این قرارداد ایران حق کشتیرانی در دریای خزر را به روسیه داد و مجبور به اعطای برخی مزایای گمرکی به آنها شد. اما در دوره دوم جنگها، باز هم پیمان نامه ننگین دیگری با وساطت انگلستان بر ایران تحمیل شد. در پیمان نامه ترکمنچای شرایط سخت تری به دولت ایران تحمیل شد.

عهدنامه های گلستان و ترکمنچای تأثیرات مخربی بر ساختار اقتصادی، سیاسی و یا حتی اجتماعی ایران وارد آورد. ضربات جبران ناپذیر این پیمان نامه ها سالها بر دوش ایرانیان سنگینی می کرد و سایه مرگبار خود را بر آنان افکنده بود. در این میان نقش استعمار انگلستان در برقراری این پیمان ها با اهمیت است. با بررسی نقش انگلیس در انعقاد این قراردادها بهتر می توان به ماهیت فریب کارانه این کشور در قبال سرزمین ایران پی برد.

روسیه با عقد قراردادهای گلستان و ترکمنچای نفوذ سیاسی خود را در ایران برقرار ساخت. یکی از علل شکست ایران در جنگهای قفقاز و تسلیم دربار ایران در برابر مطامع استعماری روسیه، سیاست شوم استعماری انگلیس بود. در زمینه جنگهای ایران و روس نیز سیاست خائنانه انگلیس که در خفا با دولت تزاری روس هم داستان شده بود، شاه و درباریان ایران را فریفت و با وجود آنکه طبق پیمان با ایران ملزم بود که از ایران در برابر حملات دولت ثلاث حمایت نماید، هنگام ضرورت از کمک و یاری چشم پوشید و ایران را در برابر حریف زورمندی مانند روسیه تنها گذاشت. انگلستان در جنگهای ایران و روسیه هنگام پرداخت غرامت جنگ، چون شاه را برای تهیه وجه در مضیقه مالی دید با پرداخت دو میلیون ریال او را وادار کرد تا از ماده پنجم قرارداد ایران مبنی بر کمک به ایران هنگام حمله دولت ثلاث به این کشور چشم پوشی کند و آن ماده از قرارداد را که تا حدی صراحت داشت، لغو نماید.

این قرارداد را اوزلی با میرزا محمد شفیع خان، صدراعظم امضا نمود که به عهدنامه مفصل مشهور است و در واقع مکمل عهدنامه مجمل به شمار می رود. به موجب این عهدنامه، دولت انگلستان متعهد می شد هر وقت دولت ثالثی به ایران حمله کند اسلحه و مهمات و کمک نظامی به ایران بدهد و ضمناً کمک مالی خود را در زمان جنگ طبق قول اوزلی به دویست هزار تومان در سال افزایش دهد. دولت انگلیس در اجرای مفاد این قرارداد مبلغ ششصد هزار تومان بابت کمک مالی پرداخت نشده سه سال گذشته و همچنین سی هزار قبضه تفنگ و بیست عراده توپ تسلیم دولت ایران کرد و سی نفر مهندس و معلم نظامی به ایران فرستاد تا فنون جنگ را به سربازان ارتش ایران بیاموزد.

ص: 142

فتحعلی شاه بر اساس وعده های انگلیسیها و به اتکای این عهدنامه در مسیر معادلات نابه جایی قرار گرفت که نتیجه آن شکست و جدایی قطعی ایالات قفقاز ایران بود. اوزلی هم در نهایت کوشش خود را در حفظ منافع دولت متبوعش به کار برد. وی مأموریت خود را با موفقیت به پایان رساند و بازگشت. یک سال بعد از انعقاد قرارداد انگلستان، دولت انگلیس وزیرمختار جدیدی به نام سر هنری الیس به تهران فرستاد. او قرارداد دیگری به ایران به امضا رساند که به عهدنامه تهران معروف شد. این قرارداد هم مانند همان قرارداد قبلی حاوی کمک انگلیس به ایران در جنگ و پرداخت کمک مالی بود.

انگلیسیها قصد جلوگیری از نفوذ روسیه به ایران و یا تعدیل آن را داشتند. از این رو نمی خواستند بعد از حمله روسیه و اشغال ایران، این سرزمین تحت سلطه کامل آنها درآید؛ پس خواهان تمیل قراردادهای صلح به ایران شدند و برای امضای آن هم پادرمیانی نمودند. مک دونالد، وزیرمختار وقت انگلیس که از پیشرفت روسها و خطر سقوط تهران به شدت نگران بود و امیدی هم به نتیجه جنگ بین نیروهای فتحعلی شاه و آریستوف نداشت به اردوی شاه پیوست و پیشنهاد میانجیگری داد. فتحعلی شاه هم که قبلاً از روبه رو شدن با دشمن زورمند و فاتح بیمناک بود فوراً پیشنهاد را پذیرفت. مذاکرات صلح در حضور نماینده انگلیس منجر به تنظیم قرارداد آتش بس شد. زمانی که به موجب قرارداد ترکمنچای قرار شد ژنرال پاسکیویچ پس از دریافت 5/2 میلیون تومان بابت قسط اول غرامت جنگ به قشون خود فرمان عقب نشینی دهد و دولت ایران برای پرداخت 5/1 میلیون تومان قسط دوم پول به انگلیس متوسل شد؛ دولت انگلیس پاسخ داد چون ایران در حمله به روسیه مقدم بوده است، لذا استحقاق دریافت کمک مالی را ندارد و به همین جهت از پرداخت آن خودداری نمود. اما پیشنهاد کرد مبلغ 250 هزار تومان مشروط بر این که عهدنامه تهران اصلاح و دو ماده مربوط به کمک مالی و هزینه قشون از آن حذف گردد به ایران پرداخت شود. ایران هم به ناگزیر مجبور شد شرط انگلیس را بپذیرد و قرارداد را اصلاح نماید.

از سوی دیگر انگلیس در پی سیاست تحدید حدود مرزی و تضعیف دولت ایران بود. نخستین دست اندازی به حدود مرزی، پس از انعقاد قرارداد ترکمنچای بین ایران و روسیه به کمک سرهنگ ویلیام مون تیث، از مرزهای شمال غربی آغاز شد. کمیسیون مختلط مرزی ایران و عثمانی با حضور نمایندگان روسیه و انگلیس به تعیین مرزهای ایران و عثمانی پرداخت. در این کمیسیون سه کمیسر عالی رتبه انگلیسی حضور داشتند. در نتیجه تصمیم گیری این هیأت بخش جنوبی مرز کنونی بین ایران و عراق باعث اختلاف بین این دو کشور شد و جنگ هشت ساله را پیش آورد. در تعیین سرحدات

ص: 143

ایران و هند هم یک انگلیسی انتخاب گردید. کمیسر انگلیس مرزهای هند و افغان را که می توانستند در ناحیه بلوچستان و افغانستان دو پایگاه مهم نیوهای انگلیس باشند به داخل ایران کشاندند و این اختلافات مرزی به نفع دولت بریتانیا بین ایران و افغانستان پایان گرفت. مرز جدید از نقطه ای به نام جاسک در داخل بلوچستان آغاز و به طول چهارصد کیلومتر در شرق چابهار به ساحل دریای عمان ختم گردید و به این ترتیب در اجرای سیاست کوچک کردن سرزمین ایران، قسمت اعظم بلوچستان به دست گلداسمید از ایران جدا شد و نامبرده در ازای این خدمت از دربار بریتانیا لقب سر گرفت. بعدها بر سَر این مرزها اختلافات تازه ای به وجود آمد که باز هم پای انگلیس در میان بود. در علامت گذاری جدید بین طرفین بر سر مسئله هیرمند اختلاف پیش آمد و حل نشد. اما در نهایت بخشهای عظیمی از این ناحیه از ایران به نفع انگلستان جدا گردید.

سیاست انگلیس در قبال هرات

انگلیسیها علاقه چندانی به هرات نداشتند و حتی ایرانیها را برای حمله بدانجا تشویق می کردند، تا زمان شاه افغان را از اجرای نقشه هایش در پنجاب باز دارند. چندی بعد که عهدنامه انگلستان و ایران در سال 1814 به امضا رسید، دولت بریتانیا در آن رسماً متعهد شد که در مناقشات بین ایران و افغانستان مداخله نکند مگر آن که هر دو طرف از آن دولت تقاضای پادرمیانی کنند. اما وحشت فزاینده انگلیسیها از آنچه تهدید روسها نسبت به هندوستان خوانده می شد، موجب ارزیابی دوباره موقعیت و تغییر شدیدی در وضع انگلیسیها گردید. از آن زمان به بعد شهر هرات از نظر انگلیسیها دژی حیاتی در خط استحکامات خارجی هندوستان محسوب شد و اگر این شهر به دست ایرانیها می افتاد، به گمان سیاستمداران انگلیسی، این امر به رخنه نفوذ روسها در منطقه جنوب کوههای هندوکش منجر می شد. از این رو یک رکن مهم از ارکان مهم سیاست خارجی بریتانیا این شد که از سقوط شهر هرات و افتادن آن به دست ایرانیها جلوگیری کنند آن هم درست در زمانی که زمامداران ایرانی برای جبران اراضی از دست رفته خود در آذربایجان و قفقاز متوجه هرات و سیستان می شدند.

شکستهای ایران از روسیه و انعقاد معاهدات گلستان و ترکمنچای موجب بروز شورش میان عشایر ساکن شرق ایران شد و دست عمال انگلیس در این شورشها به وضوح مشهود بود. به نظر دولت انگلیس و حکومت هند نفوذ روسیه در اثر قراردادهای مزبور در ایران افزایش یافته و لازم بود هر چه زودتر افغانستان به صورت حدفاصل و حریم امنیتی هندوستان درآید. از این رو در میان قبائل افغانی شروع به

ص: 144

تبلیغ علیه ایران نمود و ماجرای جنگهای قفقاز و شکستهای ایران را در میان افغانها شایع کردند تا به آنها ثابت کنند که با حمایت انگلستان قادر خواهند بود در مقابل دولت ایران مقاومت ورزند.

با پایان دوره دوم جنگهای ایران و روسیه، فتحعلی شاه متوجه شورش ایالات شرقی شد و عباس میرزا را مأمور سرکوبی یاغیان کرد. عباس میرزا توانست خراسان و سیستان و بلوچستان را آرام کند و امنیت را در سراسر این صفحات برقرار سازد. آن گاه به کامران میرزا، که چند سالی از پرداختن خرج سالیانه خودداری کرد، اخطار داد در پرداخت بدهی خود اقدام کند. با امتناع وی به پسرش محمد میرزا دستور داد در رأس سپاهی عازم تسخیر هرات گردد. این دستور ولیعهد برخلاف تمایل و نظر انگلیسیها بود که در خفا از کامران میرزا حمایت می کردند و لذا آن قدر در نهان و آشکار علیه وی کارشکنی کردند که عباس میرزا مجبور شد به تهران بیاید و پدرش را از واقعیت اوضاع خراسان و هرات مطلع سازد.

محمدمیرزا بعد از رسیدن به مقام پادشاهی با وجود مخالفت انگلیس به هرات لشکر کشید و شهر را به محاصره درآورد، ولی این بار به علت فشار شدید انگلیسیها مجبور به بازگشت به تهران شد. این نقض آشکار تعهد انگلیسیها در عهدنامه تهران بود، مبنی بر اینکه از دخالت در مناقشات بین ایران و افغانستان خودداری کنند مگر آنکه طرفین دعوا آنان را به میانجیگری بخوانند.

وزیرمختار بریتانیا در تهران در آن هنگام دکتر جان مکنیل از سردمداران مکتب سیاسی ضد روسیه بود. او همچنین با ایرانیان آشنایی نزدیک داشت و از سال 1821 به عنوان پزشک معالج سفارت به ایران آمده بود و مأموریتش همواره تمدید می شد. در سالهای بعد، دکتر مکنیل در مذاکرات منجر به عقد پیمان ترکمنچای که به موجب آن ایرانیها در ازای صلح با روسها بقیه اراضی خود را در شمال رود ارس از دست دادند و غرامت سنگینی نیز به روسها پرداختند، نقش مهمی بازی کرد. دکتر مکنیل شخصیت تحکم آمیزی داشت و به حفظ موقعیت بریتانیا در آسیا سخت معتقد بود. در سال 1838 که محمدشاه در تدارک لشکرکشی به هرات بود، مکنیل افسران انگلیس وابسته به هیأت نظامی بریتانیا را از همراهی سپاه ایران منع کرد. سپس به خاطر ترغیب محمدشاه به فراخواندن نیروهایش، شخصاً به اردوی همایونی در بیرون شهر هرات رفت و در طی ملاقاتهایش با شاه خواسته های خفت بار بریتانیا را یکی پس از دیگری مطرح کرد: فراخوان سپاهیان ایران از هرات، مجازات کسانی که مسبب دستگیری و تنبیه چاپار سفارت بودند، عزل حاکم بوشهر و غیره. در همین زمان مکنیل از شاه خواست فرمانی صادر کند که در آن دولت ایران حق دستگیری و تنبیه مستخدمان

ص: 145

انگلیسی را بدون مراجعه به سفیر انگلیس از خود سلب نماید. او همچنین خواستار انعقاد عهدنامه بازرگانی بین انگلیس و ایران شد که در آن حقوق کنسولی اعطا شده به روسها، به انگلیسیها نیز عیناً تفویض شود. محمدشاه در آغاز با خواسته مکنیل موافقت کرد اما بعد با تکیه بر پشتیبانی روسیه زیر قول خود زد. مکنیل اشغال اراضی افغانستان توسط ایران را از نظر دولت بریتانیا اقدامی خصمانه خواند و از این رو نیروهای انگلیسی در جزیره خارک پیاده و آماده حمله به خاک ایران شدند. شرط حمله نکردن آنها به ایران عقب نشینی نیروهای ایران از هرات بود. این اتمام حجت سرانجام شاه را وادار به تسلیم کرد و سپاهیان ایران از محاصره هرات دست کشیدند. محمدشاه از آن پس مکنیل را مسئول شکست و حقارت خود می دانست. آنها حتی شاه ایران را در قبال بازداشت چاپار سفارت و عدم حرف شنوی مجبور به عذرخواهی کردند و بدین ترتیب ایران را از منطقه هرات که جزئی از ایران بود محروم ساختند.

مسئله هرات و تحت الحمایگی آن توسط انگلیسیها

در 1783م که ایران شاهد منازعات خونین جانشینان کریم خان زند بود اعراب قبیله عقوب مقیم شبه جزیره عربستان، بحرین را تصرف و یکی از شیوخ خود را به حکمرانی این مجمع الجزایر منصوب کردند. از سوی دیگر سید سلطان بن ثانی سلطان، مسقط و عمان و بنادر جنوب ایران مانند گواتر، جاسک، چابهار و بندرعباس را به انضمام جزایر هرمز و قشم را به تصرف خود درآورد. در این هنگام دولت ایران به قدری ضعیف و گرفتار اختلافات داخلی بود که نتوانست هیچ عکس العملی نشان بدهد. اما وقتی آقا محمدخان قاجار به سلطنت رسید شیخ نصر خان آل مذکور از رؤسای عشایر طرفدار ایران را به حکومت بحرین منصوب کرد و تصمیم گرفت سلطان مسقط و عمان را گوشمالی دهد. سید سلطان ترسید و نماینده ای نزد والی فارس فرستاد و از در دوستی درآمد و به وسیله او فرمانی از آقا محمدخان گفت مبنی بر آنکه بندرعباس و جزایر هرمز و قشم به مدت 75 سال به اجاره او واگذار شده بود. در مقابل، وی نیز متعهد شد سالی شش هزار تومان بابت مال الاجاره بپردازد. پس از صدور این فرمان قدرت سید سلطان افزایش یافت و شروع به دست اندازی به نواحی اطراف نمود. آقا محمدخان که از جسارت وی ناراحت شده بود در اوایل 1797 به شیخ نصر خان، حاکم بحرین دستور داد به مسقط حمله نماید و سید سلطان را به اطاعت وادارد. اما قتل ناگهانی پادشاه قاجار این نقشه را بر هم زد و سلطان مسقط و عمان همچنان یکه تاز خلیج فارس ماند.

چون در این هنگام انگلیسیها دشمنی و رقابتی شدید با فرانسویها داشتند در قرارداد

ص: 146

دوستی با سید سلطان او را ملزم کردند که در جنگ با فرانسویان به کمک آنها بشتابد. در عین حال چون خودشان نظریات استعماری نسبت به منطقه خلیج فارس داشتند سایر شیوخ آن ناحیه را به زد و خورد با یکدیگر از جمله با سید سلطان تحریم می نمودند به این جهت سالهای اولیه قرن نوزدهم به زد و خورد بین شیوخ محلی خلیج فارس تبدیل شد و این حوادث توأم با دزدیهای دریایی بود و انگلیسیها بهانه خوبی برای دخالت در امور آن ناحیه و برقراری سلطه و سیادت خود به دست آوردند. دولت ایران که گرفتار جنگ با روسیه بود نتوانست اقدامی برای جلوگیری از این وضعیت و استقرار حاکمیت خود در منطقه بنماید. بویژه که به علت نداشتن نیروی دریایی قادر به حفظ حقوق خود نبود.

کاپیتان بروس، فرمانده ناوگان انگلیس در خلیج فارس با حسنعلی میرزا فرمانفرما، والی فارس قراردادی امضا کرد مبنی بر اینکه تا وقتی دولت ایران وسیله حفظ امنیت در خلیج فارس را ندارد این امر به عهده دولت انگلیس واگذار می شود. به این ترتیب ایران یکی از حقوق مسلم خود را به انگلیسیها واگذاشت. به دنبال امضای این قرارداد ناوگانی مرکب از شش کشتی جنگی و سه هزار ملوان از بمبئی عازم خلیج فارس شدند. فرماندهی این ناوگان با ژنرال سرویلیام گرانتاکایر بود که ابتدا رأس الخیمه را با نیروی توپخانه خود فتح کرد، سپس بقیه شیخ نشینها را بدون برخورد یا مقاومت جدی، یکی بعد از دیگری تصرف نمود. پس از خاتمه عملیات فرمانده انگلیسی با یکایک شیوخ وارد مذاکره شد و بین 6 تا 11 ژانویه 1820 قراردادهایی با آنها در ساحل صلح، واقع در شمال شبه جزیره عمان منعقد کرد که به موجب آن شیوخ یازده گانه متعهد شدند دست از جنگ و ستیز با یکدیگر و تعرض به دریا بردارند. شیخ بحرین نیز در امضای این قرارداد شرکت نمود و این امر مقدمه تحت الحمایگی انگلستان بر منطقه مزبور گردید.

انگلیسی ها حق بازرسی کشتی های ایرانی را به منظور جلوگیری از برده فروشی به دست آوردند و نفوذشان در منطقه خلیج فارس افزایش یافت و به طور دائمی ناوگانی در بحرین مستقر کردند. در 1861 نیز در قراردادی بین شیخ محمد بن خلیفه، شیخ بحرین و فلیکس جونز، نماینده انگلستان، مجمع الجزایر بحرین رسماً تحت الحمایه انگلستان گردید. دولت ایران به این قرارداد اعتراض کرد. اما انگلیسیها در پاسخ، وجود دزدان دریایی را بهانه قرار دادند و متذکر شدند که غرض از انجام این کار برقراری نظم و امنیت در منطقه خلیج فارس است. این پاسخ، دولت ایران را قانع نکرد و به اعتراضات خود ادامه داد. انگلیسیها به این اعتراضات ترتیب اثر ندادند و همچنان بحرین را زیر سلطه خود نگه داشتند.

ص: 147

انگلیس و قرارداد 1919

روز نهم اوت 1919 مصادف با هجدهم مرداد 1298، یک سال پس از استقرار کابینه وثوق الدوله لرد کرزن به منظور عقد قرارداد سیاسی، نظامی و بازرگانی برای همکاران خود در کابینه لوید جرج، در یادداشتی مذاکرات خود را با دولت ایران تشریح کرد. تا این زمان وثوق الدوله نشان داده بود که دیگر مرعوب جوخه های ترور و تحریکات گروه و دمکراتهای ضدتشکیلی نیست. او راهزنانی مثل نایب حسین کاشی و ماشاءالله فرزند او را به مجازات رساند و اعدام کرد.

زندانیان کمیته مجازات را گوشمالی داد و برای اینکه از آنان زهرچشمی بگیرد، دو نفرشان را در ملأعام به دار آویخت و دو تن از سرکردگانشان یعنی منشی زاده و ابوالفتح زاده را با دسیسه ای حساب شده از بین برد. عده ای از دمکراتهای ضدتشکیلی هوادار آنان مثل نیرالسلطان، تقی بینش و ممتاز الدوله را هم تبعید کرد و گروهی دیگر را بازداشت نمود. برخی روزنامه های افراطی را تعطیل کرد و در مجموع بعد از سالها هرج و مرج سیاسی و اجتماعی و انفعال حکومت، جلوه هایی از اقتدار را به نمایش گذاشت. مشاهده موفقیت نسبی وثوق الدوله، کرزن را که علاقه ای ویژه به هندوستان داشت، بار دیگر به موضوع کهنه ضرورت استقرار دولت حایل در ایران متوجه ساخت. او با اشاره به اهمیت سوق الجیشی ایران نقش ایران در حفاظت از هند را به طور مشروح گوشزد ساخت، از هرج و مرج داخلی ایران بعد از مشروطه بحث کرد و اینکه آلمانها و عثمانیها در دوره جنگ برای بهره برداری از وضع موجود به تحریک احساسات مسلمانان دست زده اند و جهاد علیه منافع بریتانیا را در خاورمیانه سرلوحه کار خود قرار داده بودند. او بعد از بیان این مطالب بالاخره موضوع اصلی خود یعنی بحث منافع بلندمدت بریتانیا در ایران را مطرح ساخت.

کرزن خاطرنشان نمود دیگر تهدیدی از سوی آلمان متوجه ایران نیست. بریتانیا از جنگ، پیروز خارج شده است و باید دور جدیدی در مناسبات این کشور با ایران شکل گیرد. به واقع این سیاست جدید با مذاکرات مربوط به قرارداد 1919 شکل نهایی یافت، کرزن از فرصت به دست آمده بعد از انقلاب روسیه بهره برد و کوشید پایه های نفوذ اقتصادی و سیاسی بریتانیا را در ایران مستحکم سازد.

به عبارت بهتر کرزن سعی وافری مبذول داشت تا از رهگذر فقر، گرسنگی و قحطی و مرگ و میر و در یک کلام اوضاع بحرانی ایران، که کشور متبوعش خود به آن دامن زده بود، بهره گیرد و برای همیشه ایران را در مدار منافع سیاسی و اقتصادی بریتانیا هدایت نماید. کرزن که خود بهتر می دانست کشور متبوعش تا چه اندازه در انحطاط همه جانبه ایران تأثیرگذار بوده است، این بار درصدد برآمد تا نقش دایه مهربان تر از

ص: 148

مادر را ایفا کند و این گونه بنمایاند که بریتانیا مایل است ایران را از بحران و هرج و مرج برهاند.

در غیاب لرد جیمز بالفور که نقش عظیمی در بحرانهای ایران داشت لرد کرزن عملاً نقش وزیر امور خارجه را ایفا می نمود.

در همین ایام برخی از ایرانیان درس خوانده تر این نظریه را مطرح کردند که نهضت مشروطه ناشی از رقابت روس و انگلیس در ایران بوده که با پیوستن روسیه به اتحاد بین انگلیس و فرانسه پس از قرارداد 1907 به پایان رسیده است. اکنون آن تحصن بزرگ در سفارت انگلیس به گونه ای دیگر معنا می شد: نه حمایت ایثارگرانه کشوری دوستدار آزادی (چنان که تصور می شد) بلکه توطئه مکارانه قدرتی بزرگ برای کوتاه کردن دست رقیب در منطقه بود. این نظر که انقلاب مشروطه تماماً ساخته و پرداخته انگلیس بوده است تا سالهای سال بویژه در اذهان کهنسالان دوام آورد. سیاستمداران ایرانی، جدای از توافقی که با یکدیگر بر سر نیاز به نظم و ثبات داشتند، در این مورد متفق القول بودند که بدون تجدید سازمان امور مالی کشور و ایجاد ارتش یکپارچه نمی توان به این نیازها پاسخ گفت. ارتباط میان این دو مثل روز روشن بود، بنابراین هر دو را باید با هم انجام می دادند. از این رو در زمینه مهم ترین اهداف سیاسی کشور در میان مشروطه خواهان اعم از محافظه کار و میانه رو و تندرو و تجددخواهان ناسیونالیست وحدت رأی وجود داشت. اختلاف تنها بر سر راه و روش نیل به اهداف بود. مخلص کلام این که برخی هرج و مرج و انحطاط را نتیجه حکومت مشروطه می دانستند و خواهان برقراری نظمی فراگیر در ایران بودند.

از طرف دیگر وزارت امور خارجه بریتانیا و به ویژه لرد کرزن، نیز در پی ایرانی وابسته و طرفدار انگلیس بودند و راه دستیابی به آن را در تجدید سازمان مالیه و ارتش با دخالت و مشارکت تقریباً انحصاری انگلیس می دانستند. ولی همان طور که در ایران بر سر چگونگی اصلاح تشکیلات نظامی و غیرنظامی بسیار اختلاف بود، در انگلستان هم در مورد مناسب ترین نوع ارتباط با ایران اتفاق نظر وجود نداشت. سیاست کرزن در قبال ایران که وثوق الدوله و هوادارانش آن را پذیرفته بودند، ابتدا با مقاومت زیادی در دولت انگلیس روبه رو شد و بعد هم که در خود ایران نیز مخالفت شدیدتری با آن بروز کرد، تردیدهای اولیه مخالفان انگلیسی را دوباره احیا نمود. اغراق نیست اگر بگوییم کرزن سیاست خود را بر هر دو دولت ایران و انگلیس تحمیل کرد. دیوید لوید جرج و آرتور بالفور، نخست وزیر و وزیر امور خارجه که سرگرم مسائل مهم تری بودند، دست کرزن، کارشناس برجسته امور شرق و خاصه ایران را برای رسیدگی به مسائل ایران و کشورهای عرب باز گذاشته بودند. از این رو او از موقعیت مستحکمی در برابر

ص: 149

خزانه داری انگلیس، وزارت هند و دولت هند و تا حدی وزارت جنگ برخوردار بود که هر کدام به دلیلی از درگیر شدن زیاد در ایران ناخرسند بودند.

برکناری قدرت اصلی جهانی روسیه، عثمانی و آلمان، در کنار هرج و مرج و بحران های داخلی ایران فرصت استثنایی و تاریخی برای انگلیسی ها به وجود آورد تا قدرت خود را در مناطق عظیمی از جهان تحکیم بخشند. بزودی انگلیسیها در قفقاز و ماوراءالنهر هم دیده شدند که در تکاپوی استقرار دولتهای وابسته در آن نواحی بودند. مقارن همین اوضاع و احوال، در اوت 1919 برخی از جراید تهران خبر از تشکیل کمپانی جدیدی با سرمایه چهار میلیون لیره توسط شرکت نفت انگلیس و ایران دادند که برای خرید پنج باب کارخانه بزرگ تصفیه نفت ورودی به انگلستان فعالیت خواهد کرد. ایران بعد از جنگ هم به خوبی می توانست به طرف کمکهای رسمی بریتانیا بشتابد: یک دوره قحطی و مرگ و میر ناشی از گرسنگی و ناامنی راهها و شهرها، سر بر آوردن دزدان و غارتگران و... ابزارهای لازم را به دست بریتانیا داد تا برای این کشور نقش ناجی را ایفا کند. کرزن نخستین تحقیرکننده انسانهای شرقی به طور عام و ایرانی به طور خاص، ردای نجات ایران را پوشید تا طرح استعماری خود را به مرحله اجرا گذارد. کرزن با استفاده از فرصت به دست آمده در پی حل مشکل هند بود. کرزن بر این باور بود که اگر قرار است ایران سر پا ایستد و بتواند منافع امپراتوری بریتانیا را در هند حفاظت کند. باید بتواند تا حدی از نظر اقتصادی بار دیگر خود را احیا نماید و بتواند سرمایه های خود را به کار اندازد و از این فقر و هرج و مرج خلاصی یابد. وی در پی ارتقای موقعیت جهانی بریتانیا بود و ایران را یکی از حلقه های مهم این موقعیت می دانست. او وارث مردانی چون لرد سالیسبوری بود و می خواست همان سیاستها را که توسط ادوارد گری هم به نحوی اعمال شده بود، سرلوحه کار خود قرار دهد.

به هر حال سیاست استعماری لرد کرزن در خصوص به دست آوردن امتیاز انحصاری 1919 با شکست مواجه شد. مبارزه پرشوری که با این قرارداد صورت گرفت اصلی ترین علت شکست آن بود ولی این مبارزه، نتیجه عواملی از جمله نحوه پیش بردن مذاکرات توسط اکس و کرزن بود. پنهان کاری شدید و کنار گذاشتن هیأت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح پاریس، موجبات خشم هیأت های آمریکایی و فرانسوی را برانگیخت.

بدین ترتیب حس ملت گرایی اغلب ایرانیان شعله ور شد و به دلیل ایجاد این اعتقاد که استقلال ایران از دست رفته است و دیگر این کشور تحت حکومت دیکتاتوری مرکب عوامل ایرانی بریتانیا و مستشاران فنی آن خواهد بود، خشم و بدگمانی دیگر قدرتها را هم در پی داشت. حتی اگر واکنش بیگانگان به آن تندی و گستردگی مشاهده

ص: 150

نمی شد باز همان طور که عاقدین قرارداد پیش بینی می کردند، مخالفتهایی با این قرارداد به عمل می آمد. ولی واکنش منفی آمریکا، فرانسه و روسیه حتی در اذهان ایرانیان میانه رو و نرم خو، مگر گروه کوچکی از سیاستمداران و روزنامه نگارانی که از گروه سه گانه پشتیبانی می کردند، تردیدی باقی نگذاشت که حکام آن روز ایران کشور را به امپراتوری انگلستان فروخته اند.

جنگ جهانی اول و تجاوز نظامی انگلیس به ایران

با شروع جنگ جهانی اول ایران در این جنگ اعلام بی طرفی کرد. از ابتدای جنگ جهانی اول به بعد عوامل آلمانی وارد ایران می شدند، در بسیاری از نقاط کشور فعالیت آلمانیها مشهود بود، در عین حال آلمانیها به خوبی از حربه احساسات ضد روسی حاکم بر ایران و نیز دسته بندیهای سیاسی کشور استفاده کردند. در این مقطع آلمانیها مشغول قاچاق اسلحه برای طوایف جنوب بودند.

درگیریهای داخلی بین بازیگران سیاسی و نمایندگان مجلس تشدید شده بود. ایالات هم دچار اختلافات داخلی شده بودند و حکومت مرکزی روز به روز ضعیف تر می شد. در شرایط هرج و مرج شدید ایران کشورمان از سه ناحیه مورد حمله نظامی قرار گرفت. روسیه از شمال، عثمانی از غرب و انگلیسیها از جنوب وارد ایران شدند.

انگلیسیها به بهانه نفوذ آلمان به ایران نیروهای خود را وارد کشور کردند. قشون انگلیس قبلاً بصره را به تصرف خود درآورده بود و کشتیهای جنگی آنان در دهانه اروندرود لنگر انداخته بود. توپخانه و قورخانه منظم بریتانیا حکایت از برنامه حضور بلندمدت آنها در منطقه داشت.

به هر حال انگلیس با حملات نظامی خود یک بار دیگر ایران را در آن شرایط بحرانی به سوی تجزیه و از دست دادن استقلال ملی پیش برد و بر گرفتاریهای آن دامن زد. بعد از حمله نظامی به ایران مردم خسارات فراوانی دیدند. از نظر مسائل سیاسی، با شکست آلمان، انگلستان بیشترین بهره را برد. ارگان دولتی که از انقلاب مشروطه به بعد جز سایه ای از آن باقی نمانده بود بیش از پیش گسیخت. در این میان کابوس تجزیه کشور در همه جا سایه افکنده بود. ایجاد حکومت کمونیستی در روسیه مجوز ایدئولوژی برای انگلستان صادر کرد تا به بهانه رویارویی با کمونیستها، دولتهای جهان را متقاعد کند که قیمومیت آن بر ایران ضروری است. اما با وجود تمام اینها حس ایران دوستی در وجود بسیاری از رجال سیاسی وجود داشت که آنها را به تکاپو وامی داشت. همین حس، ایران را در میانه بحرانهای بی کسی و خلاء قدرت و ضعف دولت و فقدان سازماندهی حفظ می کرد.

ص: 151

جنگ جهانی دوم و نقض بی طرفی ایران توسط انگلیس

با شروع جنگ جهانی دوم در اول سپتامبر 1939 ایران در 17 شهریور 1318 مطابق با 8 سپتامبر بی طرفی خود را در این جنگ اعلام کرد و به اطلاع کلیه نمایندگیهای کشورهای خارج در ایران رساند. در این زمان پیمان عدم تجاوز شوروی و آلمان دست دو کشور را در تصرف اروپای شرقی و شمالی باز گذاشته بود. حتی پس از حمله شوروی به فنلاند، دولت ایران از احتمال توافقی بین دو کشور بر سر ایران بیمناک شد و گفته می شود که محمدعلی مقدم، وزیرمختار ایران در لندن، در دیدار با وزیر امور خارجه انگلستان به وی پیشنهاد کرد در مقابل خطر شوروی که هر دو کشور را تهدید می کند با یکدیگر متحد شوند. ظاهراً سرلشکر محمد نخجوان، وزیر جنگ ایران هم پیشنهاد مشابهی به وابسته نظامی انگلیس می دهد. جز مطلبی که در روزنامه شانگهای مورخ 23 فوریه 1940 درج شده مبنی بر اینکه دولت انگلیس با اعطای یک قرضه به دولت ایران جهت تقویت ارتش خود موافقت کرده است، هنوز سندی حاکی از قصد واقعی ایران به خروج از بی طرفی و اتحاد با انگلستان در دست نیست. در آن زمان که شوروی و آلمان در یک جبهه قرار داشتند و انگلستان در جبهه دیگر، چنین اتحادی بین ایران و انگلستان می توانست واکنش تند شوروی را در پی داشته باشد. ضعف و ناتوانی در عرصه بین المللی به درماندگی و بلاتکلیفی می انجامد و ایران هم چاره ای جز توسل به این یا آن کشور و انتظار بیهوده برای گشایش احتمالی نداشت.

خوشبختانه آلمان و شوروی چنان درگیر گسترش نفوذ خود در اروپای خاوری و کشورهای شمالی بودند که وقتی برای اقدام در ایران نیافتند تا آن که در ژوئن 1941 مقارن با اول تیرماه 1320 قوای آلمان ناگهان با عملیات بارباروسا به خاک شوروی حمله ور شدند. این واقعه، ایران را با خطر اتحاد شوروی و انگلستان روبه رو یافت. چرچیل بلافاصله پیام همدردی با استالین مخابره کرد و پیشنهاد پیمان فوری ضدهیتلری را مطرح ساخت. دوستی آنها نیازمند یک قربانی بود که آن هم کشوری جز ایران نبود. تبلیغات و آماده سازی روانی برای حمله به ایران شروع شد. محور تبلیغاتی آنها با حضور اتباع آلمانی در ایران بود. اخبار منتشر شده در جراید آن روز کشورهای غربی بویژه انگلستان و طرفداران آن به قدری حضور آلمانیها در ایران را گسترده و خطرناک توصیف می کرد که مشخص بود عملیاتی در راه است. سربولارد، وزیرمختار انگلستان در تهران توجه دولت ایران را به وجود عده زیادی از آلمانیها در ایران جلب نموده بود و خاطرنشان کرده بود که اگر آلمانیهای مقیم ایران بر ضد منافع انگلیس و متفقین عملیاتی انجام دهند بر بی طرفی ایران لطمه خواهد زد. دولت ایران نیز متعهد گردید که در این موضوع بازرسی به عمل آورد و اگر آلمانیهای مقیم ایران برای توقف

ص: 152

خود در کشور دلایل اطمینان بخشی ارائه ندهند دولت ایران برای اخراج آنها اقدام نماید. سپس با این عنوان که پنج هزار تن نازی در ایران هستند اضافه می کند که بسیاری از آلمانیها در سالهای اخیر به ایران آمده اند تا ماشینهای خریداری شده ایران از آلمان را نصب کنند و به کار اندازند و بسیاری از این آلمانیها مشغول آموزش استفاده از این ماشینها به ایرانیان می باشند.

بزرگ جلوه دادن شمار آلمانیها در ایران و خطرناک بودن آنها، همه و همه برای زمینه سازی حمله ای بود که انگلستان به دلایل زیاد و پیچیده تدارک دیده بود. هم حضور مستقیم برای دنیای پس از جنگ، هم اطمینان به نظارت و مهار جریانهای نظامی و سیاسی و هم جلوگیری از گسترش نفوذ سایر کشورها در ایران و بالاخره ایجاد گسست در روند توسعه و ثبات و دهها انگیزه دیگر زمینه چنین سیاستی را فراهم کرده بود.

پس از آنکه تلاشهای ایران برای متقاعد کردن آنها برای احترام گذاشتن به سیاست بی طرفی ایران بی نتیجه ماند و ایران نیز تمام خواسته های انگلیس و شوروی را پذیرفت، باز هم بهانه ترایهای آنها همچنان ادامه یافت. حتی رضاشاه حاضر به قطع رابطه با آلمان و اخراج اتباع آن کشور از ایران شده بود، با این حال آنها به چیزی جز اشغال ایران رضایت نمی دادند و سرانجام در بامداد سوم شهریور سال 1320 تصمیم خود را مبنی بر اقدام نظامی علیه ایران تسلیم نخست وزیر ایران کردند. به دنبال آن نیروهای شوروی از شمال و نیروهای انگلستان از جنوب در خاک ایران پیشروی کردند و به سوی پایتخت سرازیر شدند. در همان حال انگلستان پیشنهاد عقد پیمان سه جانبه بین ایران، انگلیس و شوروی را به فروغی نخست وزیر جدید ایران ارائه داد. این پیشنهاد حتی قبل از خلع رضاشاه از قدرت و اخراج او از ایران عرضه شده بود. اما به هر صورت ایران چاره ای جز خروج از بی طرفی نداشت و در نهایت پیشنهاد انگلیس را با اندک تغییراتی پذیرفت و پیمانی سه جانبه در 29 ژانویه 1942 به امضای سه کشور رسید. این پیمان نیز ترفندی در جهت بسط نفوذ انگلیس در ایران و تضعیف این کشور توسط استعمار انگلیس بود.

پی نوشت ها:

1. حائری، عبدالهادی، نخستین رویارویی اندیشه گران ایرانی با تمدن غرب، امیرکبیر، صص 233 و 234.

2. ورهام، غلامرضا، نظام سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در عصر قاجار، معین، ص 324.

3. آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، نشر نی، ص 66.

4. همان، ص 72.

5. کیا، ایرج، سیر استعمار انگلیس در ایران، نشر آبی، صص 19 الی 22.

6. همان، صص 23 الی 27

ص: 153

7. به روایت کتاب تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی ایران در دوره قاجار، نوشته دکتر علیرضا امینی (نشر قومس)، بخش جنگهای ایران و روسیه.

8. شمیم، علی اصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، انتشارات مدبر، ص 109.

9. هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، انتشارات امیرکبیر، صص 223 و 224 الی 236.

10. سیر استعمار انگلیس در ایران، صص 44 الی 50.

11. رایت، دنیس، ایرانیان در میان انگلیسیان، ترجمه کریم امامی، نشر فروزان، ص 246.

12. تاریخ روابط خارجی ایران، ص 247.

13. ایرانیان در میان انگلیسیها، صص 191 و 192.

14. تاریخ روابط خارجی ایران، صص 292 الی 294.

15. آبادیان، حسین، ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، صص 517 و 518.

16. همایون کاتوزیان، محمدعلی، دولت و جامعه در ایران ترجمه حسن افشار، نشر مرکز، ص 125.

17. ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، ص 520.

18. همایون کاتوزیان، محمدعلی، تضاد دولت و ملت، نظریه تاریخ و سیاست در ایران، نشر نی، ص 318.

19. به روایت ایران بین دو انقلاب، ص 129.

20. ایران از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، صص 119 و 160.

21. نقیب زاده، احمد، جامعه شناسی بی طرفی و روان شناسی انزواگرایی در تاریخ دیپلماسی ایران، مرکز اسناد و خدمات پژوهشی، ص 93.

22. همان، بخش فرایند نقض بی طرفی ایران در جنگ جهانی دوم

بختیاریها، نفت و دولت انگلیس

ص: 154

ص: 155

دکتر غفار پوربختیار

زمینه تاریخی روابط

انگلیسی ها سال ها قبل از کشف نفت در مسجد سلیمان، با بختیاری ها روابط دوستانه برقرار نموده بودند. بختیاری یکی از ایلات جنوب ایران است که تابستانها را در چهارمحال بختیاری و زمستانها را در خوزستان می گذرانند. این ایل در تاریخ دارای قدرت نظامی بسیاری بوده که هر از گاهی قدرت خود را به نمایش گذاشته است. فتح تهران و سرنگونی محمدعلی شاه قاجار نمونه آنهاست. به همین جهت، دول خارجی برای حفظ منافع خود علاقه مند به برقراری روابط دوستانه با ایل بختیاری بوده اند؛ به ویژه دولت انگلیس که در قرون 19 و 20 برای حفظ منافع خود در هندوستان به دنبال جلوگیری از ایجاد دولت مرکزی و قوی در ایران بوده است. انگلیسی ها علاقه مند بودند از رهبران محلی به ویژه رهبران ایلات و عشایر حمایت به عمل آورند و با تقویت آنها نگذارند دولت مرکزی قاجار اقتدار و استحکام زیادی بیابد. در صورت تقویت دولت مرکزی ایران، هند مستعمره گران سنگ انگلیس از سوی ایران و به ویژه روسیه تزاری به خطر می افتاد، زیرا در آن روزگار و به ویژه پس از معاهده ترکمان چای، دربار و دولت قاجار به شدت تحت حمایت و وابستگی تزارها قرار داشت. با محاصره هرات توسط محمدشاه قاجار که به تحریک دولت روسیه انجام گرفت، حساسیت دولت انگلیس را نسبت به امنیت هند دوچندان کرد. بنابراین ضمن اعزام نیروهای خود به جنوب ایران و تصرف جزیره خارک و مناطق دیگر، با رهبران محلی ایل بختیاری طرح دوستی و اتحاد بر ضد دولت قاجار ریخت. سر هنری لایارد دیپلمات انگلیسی مأمور این کار گردید و با دست آویز بازدید از آثار باستانی خوزستان به میان ایل بختیاری آمد و با محمدتقی خان چهارلنگ روابط دوستانه برقرار کرد و او را بر ضد محمدشاه قاجار

ص: 156

تحریک نمود. در ادامه، با کمک های راولینسون افسر انگلیسی که در سپاه قاجار فعالیت داشت محمدتقی خان ادعای استقلال بختیاری را مطرح کرد و به مبارزه با دولت مرکزی پرداخت. اما چون محمدشاه قاجار از ترس تجاوزات بیشتر قوای انگلیسی به ایران، محاصره هرات را رها کرد و به تهران بازگشت، دولت انگلیس نیز حمایت از محمدتقی خان چهارلنگ را به فراموشی سپرد و او را به حال خود واگذاشت. خان بختیاری هم دستگیر گردید و تا پایان عمر در زندان قاجارها باقی ماند. تا سالها پس از این واقعه انگلیس و بختیاری ها پیوند دوستانه و محکمی نداشتند و منابع از حضور انگلیسی ها در میان ایل بختیاری ذکر و یا اشاره ای به عمل نمی آورند تا اینکه پس از کسب قدرت حسین قلی خان بختیاری و منصوب شدن به مقام ایلخانی کل بختیاری از جانب ناصرالدین شاه، بار دیگر انگلیسی ها رفت و آمد به میان ایل بختیاری را آغاز و با حسین قلی خان رابطه دوستانه برقرار کردند؛ کسانی چون استاک، مکنزی و لینچ دیدارها و گفتگوهایی با او داشتند. این روابط دوستانه که از جانب دولت قاجار نامطلوب تلقی می گردید بار دیگر خشم قاجارها را نسبت به این خان بختیاری برانگیخت و حسین قلی خان نیز همانند سلفش محمدتقی خان مغضوب و به قتل رسید. اما روابط بختیاری ها و انگلیس دیگر منقطع نگردید بلکه ادامه یافت و مدتی بعد منجر به انعقاد دو قرارداد گردید. ابتدا در 1314 ه ق/1897م قرارداد جاده بختیاری میان شرکت برادران لینچ و خوانین بختیاری بسته شد که این جاده از اهواز آغاز گردیده، از طریق کوههای بختیاری به اصفهان می رسید. بازرگانان انگلیسی از طریق این جاده کوتاه و میان بر کالاهای خود را تحت حفاظت و حراست سواران بختیاری به اصفهان، یکی از مراکز بازرگانی ایران می رساندند و از این طریق سود سرشاری به دست می آوردند. انعقاد این قرارداد باعث شد روابط دوستانه اما غیررسمی دولت انگلیس و خوانین بختیاری جنبه رسمی به خود بگیرد که سرانجام با انعقاد قرارداد نفتی میان طرفین به اوج خود رسید.

کشف نفت و قرارداد نفت بختیاری

هنری لایارد به هنگام مسافرت خود به خوزستان و حضور در میان بختیاری ها، در مشرق شوشتر با چشمه هایی مواجه گردید که از آن مایه ای تیره رنگ خارج می شد. او می نویسد: «نزدیک ظهر به محلی به نام چشمه نفت رسیدیم، از این چشمه مقداری مایه تیره رنگ به نام مومیایی تولید می گردد که معمولاً ایرانی ها جهت درمان کوفتگی شدید و درد مفاصل به کار می برند. در اینجا ساختمان کوچکی احداث شده و چند نفر تفنگچی هم از طرف محمدتقی خان از آن چشمه محافظت می کنند.» این دومین باری

ص: 157

بود که یک انگلیسی از وجود نفت در خوزستان خبر می داد. پیش از این راولینسون در سال 1836م/1252ق به هنگام همراهی با لشکرکشی دولت ایران به فرماندهی بهرام میرزا و برای سرکوبی محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری، از وجود چشمه های قیر بین شوشتر و رامهرمز خبر داده بود. این نکته که فاتح می نویسد انگلیسی ها از طریق نوشته های و. د. مورگان باستان شناس فرانسوی پی به وجود نفت در این منطقه برده اند قابل تأمل و تعجب می باشد.

انگلیسی ها از مدتها قبل به جستجوی نفت در ایران برآمده بودند. سرانجام ویلیام ناکس دارسی در 29 مه 1901/10 صفر 1319 امتیاز نفت را از مظفرالدین شاه به دست آورد. او ابتدا در منطقه چاه سرخ کرمانشاه نزدیک مرز ایران و عراق اقدام به جستجوی نفت نمود اما چون نفت به دست آمده در مقیاس وسیع و تجاری نبود و سود چندانی برای او نداشت کار متوقف شد. دارسی با توجه به گزارش های مسافران و مأموران سابق انگلیس مبنی بر وجود چشمه های نفت در اطراف شوشتر، کاوش نفت را در این منطقه دنبال کرد. لذا دارسی در محلی به نام مسجد سلیمان که در حوالی شوشتر قرار داشت به دنبال کشف نفت برآمد و مهندسین او در دو منطقه ماماتین و نفتون مشغول به کار شدند. این منطقه جزو قلمرو گرمسیری ایل بختیاری بود و عشایر بختیاری زمستان خود را در آنجا می گذراندند. اراضی و املاک آنجا تحت حاکمیت خوانین بختیاری قرار داشت. دارسی درصدد برآمد برای تسهیل کار خود با خوانین بختیاری به عنوان مالکان و حاکمان این منطقه وارد مذاکره شده، قراردادی منعقد نماید. از آنجایی که خوانین قدرت واقعی و برجسته این منطقه بودند و تا این زمان اقتدار دولت مرکزی در این نقطه همچنان ضعیف مانده بود، قبل از انجام هرگونه عملیات اکتشاف و حفاری مذاکره و توافق با آنها ضرورت داشت. دارسی در ابتدا بدون اطلاع و اجازه دولت ایران با اسفندیار خان سردار اسعد ایلخانی و محمدحسین خان سپهدار ایل بیگی بختیاری وارد مذاکره شد. سپهدار پیش نویس قراردادی را تنظیم و به انگلیسی ها پیشنهاد کرد. مواد مندرجه آن به نوشته اوژن بختیاری بسیار محکم، قانونی و حتی از لحاظ قوانین بین المللی متقن بود، اما انگلیسی ها زیر بار نرفتند. آنها که می خواستند با هزینه کم منافع بسیاری به دست آورند تنها حاضر شدند سالیانه مبلغی به عنوان حق الارض به ایلخانی و ایل بیگی بختیاری بپردازند. با مرگ اسفندیارخان و پس از چندی محمدحسین خان، انگلیسی ها که شرایط را مساعد دیدند تصمیم گرفتند با حاکمان جدید بختیاری وارد مذاکره شوند. ابوالفتح اوژن بختیاری حتی احتمال می دهد که مسئله نفت در مرگ مشکوک و پر سر و صدای محمدحسین سپهدار بی تأثیر نبوده باشد. او می نویسد: «بعید هم نیست که محمدحسین خان سپهدار اولین قربانی نفت در

ص: 158

ایران شده باشد.» دارسی، پریس کنسول انگلیس در اصفهان را به عنوان نماینده ویژه و تام الاختیار خود تعیین کرد تا با خوانین بختیاری وارد مذاکره شود. او ابتدا در بهار 1905م/1323ق و بار دیگر در پاییز همان سال به منطقه بختیاری سفر کرد؛ به این امید که بتواند به یک قرارداد پرسود برسد. خوانین قبل از شروع مذاکره می خواستند از مقاصد نهایی صاحب امتیاز در قلمرو بختیاری اطلاع حاصل کنند. در این موقع نجفقلی خان صمصام السلطنه و غلامحسین خان شهاب السلطنه (سردار محتشم بعدی) به ترتیب ایل خانی و ایل بیگی بختیاری بودند. آنها در مذاکرات خود با پریس ده درصد از درآمد شرکت را مطالبه نمودند اما علیقلی خان سردار اسعد پس از نشستن پشت میز مذاکرات، آن رقم را کافی ندانسته و بیست درصد از درآمد را مطالبه کرد. سردار اسعد از هر نظر از خوانین دیگر به ویژه از ایلخانی و ایل بیگی برجسته تر بود. او از دانش و اطلاعات و هوش و ذکاوت زیادتری نسبت به دیگر خوانین برخوردار بود. سالها اقامت در تهران و دوستی اش با امین السلطان صدراعظم و مسافرت به اروپا از جمله امتیازاتی بود که دیگر خوانین فاقد آن بودند. او با شخصیت برجسته خود، نفوذ بسیاری بر همه طوایف بختیاری داشت. سردار اسعد از اینکه ایلخانی و ایل بیگی یک قبضه تفنگ و یک عدد ساعت به عنوان هدیه از طرف دولت انگلستان قبول کرده بودند، بسیار عصبانی بود. او در مقابل پریس، برای کسب امتیازات بیشتر و حفظ منافع بیشتر خوانین تلاش نمود. با وجود مقاومت سردار اسعد، ایلخانی و ایل بیگی بختیاری مواد قراردادی را که پریس بر اساس سه درصد درآمد سهام برای خوانین تنظیم کرده بود، امضا کردند و پس از دو روز با چانه زنی بسیار و تلاش زیاد، سردار اسعد نیز قرارداد را امضاء نمود. این پیروزی بزرگی برای پریس بود که توانسته بود امتیازات ارزانی از خوانین کسب نماید.

نکته عجیب این است که خوانین و به ویژه سردار اسعد که حتی به بیست درصد از درآمد نیز راضی نمی شدند چگونه تنها به سه درصد راضی شدند. به گفته اوژن، خوانین بختیاری می توانستند از موقعیت فراهم آمده در خصوص نفت استفاده ببرند اما چون سیاستمدار نبودند به همان سه درصد تن دادند. آنها به آسانی مغلوب مکر و حیله پریس گردیدند.

در 17 رمضان 1323 مطابق با 15 نوامبر 1905 قراردادی متشکل از شش فصل میان چهار تن از خوانین بختیاری، دو تن از اولاد ایلخانی به نام های نجفقلی خان صمصام السلطنه و علیقلی خان سردار اسعد و دو تن از اولاد حاجی ایلخانی به نام های غلامحسین شهاب السلطنه (سردار محتشم بعدی) و نصیرخان صارم الملک (سردار جنگ بعدی)، به نمایندگی از جانب خود و خانواده هایشان از یک طرف و پریس سرکنسول

ص: 159

انگلیس در اصفهان و نماینده ویلیام ناکس دارسی و شرکاء از طرف دیگر امضاء گردید. دولت ایران نه تنها نقشی در این قرارداد نداشت بلکه بدون اطلاع و اجازه آن صورت گرفته بود. محمدتقی امین الشریعه منشی اول پریس و رینولدز سرمهندس منطقه عملیات حفاری مسجد سلیمان نیز به عنوان شهود آن را امضا نمودند. ماده اول قرارداد درباره زمان پنج ساله عملیات و اقدامات دارسی به اکتشاف نفت در قلمرو بختیاری، احداث راهها و خطوط لوله و منازل مسکونی و غیره بود. برای این کار خوانین بختیاری می باید زمین لازم را به دارسی می دادند؛ زمین های غیر زراعی، رایگان، و زمین های زراعتی را به قیمت عادلانه روز می فروختند و در صورت اختلاف بر سر قیمت زمین، نایب کنسول انگلیس در خرمشهر و رئیس نگهبانان که بختیاری ها تعیین کرده اند میانجی شده، مشکل را حل می نمودند. حفاظت و حراست خانه های مسکونی، راهها و سایر تأسیسات و ابنیه مناطق عملیات حفاری و امنیت تمام کارکنان و مسئولیت هرگونه خسارت و یا ضرری که به کارکنان و یا منازل و تأسیسات نفتی وارد آید، با خوانین بختیاری بود، و در مقابل سالی دو هزار لیره استرلینگ در چهار قسط دریافت می داشتند. خوانین بختیاری موظف شدند دو دسته نگهبانان در دو نطقه ای که عملیات حفاری آغاز شده بود در اختیار دارسی قرار دهند و هنگامی که نفت کشف شد و عملیات حفاری در چند نقطه گسترش یافت، خوانین بختیاری می بایست چند دسته نگهبان در نقاط مختلف جهت حفاظت از منطقه عملیات به محل اعزام بدارند. در ماده دوم قرارداد ذکر شده بود که در صورت کشف و تولید نفت در قلمرو بختیاری به اندازه ای که دارسی بتواند آن را تصفیه و صادر کند، پس از احداث خط لوله و ورود نفت به پالایشگاه، دارسی هر ساله مبلغ یک هزار لیره دیگر (جمعاً سه هزار لیره) جهت حفاظت خط لوله، منازل و تأسیسات نفتی به خوانین بپردازد. همچنین دارسی متعهد شد که پس از تشکیل یک یا چند شرکت جهت کشف نفت در بختیاری، سه درصد از همه سهام عمومی را به خوانین بختیاری واگذار کرده، قیمت آن را از آنها بگیرد. ماده سوم در این باره بود که در صورت خسارت و صدمه احتمالی چشمه های نفت توسط کارکنان دارسی، دارسی به خوانین خسارت بپردازد و در صورت ایجاد اختلاف، کنسول انگلیس در اصفهان میانجی شده، مسئله را حل و فصل نمایند. ماده چهارم باز هم درباره حفاظت میادین و تأسیسات نفتی بود که مطابق آن خوانین متعهد شدند یکی از میان خود را به ریاست امور نگهبانی منصوب کنند تا او بتواند هم مأمورین حفاظتی و هم کارگران ایرانی را که در استخدام دارسی هستند به انجام وظیفه وادارد تا وظایف خود را صادقانه انجام داده، موجب کسب رضایت دارسی شوند. در ماده پنجم ذکر شده بود مبلغی را که خوانین بختیاری بابت اقدامات ذکر شده در این

ص: 160

قرارداد می گیرند، در صورت مسامحه آنها یا مأمورین شان در وظایف و کارهای محوله، شرکاء نفت حق دارند غرامت و ضرر خود را با اطلاع سرکنسول انگلیس در اصفهان از خوانین مطالبه نمایند، اما قرارداد باطل نمی شود و خوانین در مقابل هر شخص مدعی و مزاحم، ضامن و جوابگو هستند. ماده ششم یا آخرین فصل قرارداد روشن می کرد که پس از انقضاء مدت امتیاز، تمامی ابنیه، عمارت و اموال متعلق به دارسی در خاک بختیاری به خوانین تعلق می گرفت. نکته جالب توجه در این قرارداد چگونگی حل اختلاف میان خوانین بختیاری و سندیکای امتیازات دارسی است.

مطابق ماده اول و سوم قرارداد در صورت اختلاف میان طرفین، کنسولهای انگلیس در خرمشهر و اصفهان میانجی گری می نمودند و روشن است که این دو کنسول قطعاً جانب انگلیس را نگه می داشتند و به ضرر خوانین بختیاری مداخله می کردند.

فروش اراضی نفتی

سرانجام پس از اینکه در 26 مه 1908/25 ربیع الثانی 1326 از اولین چاه در منطقه نفتون، نفت بسیاری فوران کرد، انگلیسی ها پی بردند که مقادیر فراوانی نفت در منطقه مسجد سلیمان وجود دارد، از این رو درصدد مستحکم نمودن قرارداد خود با خوانین بختیاری و حفظ رابطه خوب با آنها برآمدند. از این رو مجموعه ای از امور تجاری و مالی به جریان درآمد تا شرایط قرارداد با خوانین اجرا شود. در 14 آوریل 1909/23 ربیع الاول 1327 شرکت نفت انگلیس و ایران تشکیل شد. روز قبل از آن یعنی 13 آوریل 1909 شرکت نفت بختیاری تشکیل شد. همچنین شرکت دیگری موسوم به شرکت بهره برداری اولیه شکل گرفت تا معاملات شرکت نفت ایران و انگلیس را با خوانین تسهیل نماید. این شرکتها علی الظاهر با هدف فراهم کردن درآمد خوانین تأسیس شدند. کشف نفت در خوزستان و در جایی که جزء قلمرو بختیاری ها به حساب می آمد، دولت انگلیس را به این باور کشاند که بایستی دوستی و اتحاد دیرینه خود را که با افتتاح جاده کاروان رو با بختیاریها گرم تر شده بود، بیش از پیش مستحکم نماید. کشف نفت در سرزمین ایل بختیاری ارزشها و فواید این ایل را برای دولت انگلیس بیش از پیش نشان داد. انگلیسی ها برای حفظ و گسترش نفوذ خود در خوزستان و به ویژه برای حفظ امنیت میادین نفتی به دوستی و همکاری خوانین بختیاری نیاز داشتند و خانها نیز برای حفظ خود در مقابل هرگونه قدرت رقیب و مخالفی چون ایلات همسایه و یا دولت مرکزی به حمایت سیاسی و مالی انگلیس نیاز داشتند. این منافع مشترک، دو طرف را به یک تفاهم متقابل رساند که دست دوستی و همکاری درازمدت به سوی یکدیگر دراز نمایند. از زمان کشف نفت در مسجد سلیمان

ص: 161

تا هنگامی که رضاشاه به قدرت رسید، دولت انگلیس به شدت از خوانین بختیاری حمایت مالی و سیاسی به عمل آورد؛ حقوق و پولهای زیادی به آنها پرداخت کرد و بارها در مقابل دولت مرکزی و دیگر مخالفان از آنها پشتیبانی نمود و خانها نیز به عنوان تحت الحمایه انگلیس سیاست های آن دولت را در جنوب ایران به ویژه در خوزستان نفت خیز پیش بردند.

اختلافات خوانین با شرکت نفت جنوب

اگرچه مسئله نفت باعث اتحاد و دوستی هرچه بیشتر بختیاری ها و انگلیس گردید اما در طول زمان اختلافات و حتی نارضایتی های شدیدی در میان دو طرف ایجاد شد. پس از انعقاد قرارداد میان خوانین بختیاری و نمایندگان دارسی و پس از کشف نفت در مقیاس تجاری در اراضی تحت تملک بختیاری ها و آغاز عملیات حفاری، خیلی زود اختلافات میان طرفین بروز کرد. این اختلافات بیشتر از همه بر سر سه مسئله متمرکز بود: فروش اراضی، تأمین امنیت و حفاظت و حراست بختیاری ها از میادین نفتی، و سهامی که خوانین در سندیکای نفت داشتند. در خصوص فروش اراضی موردنیاز شرکت مطابق ماده اول قرارداد 1905، میان دو طرف کشمکش به وجود آمد. خوانین امضا کننده قرارداد، اراضی موردنیاز شرکت را از طوایف بختیاری به قیمت ارزان خریده و به قیمت گرانتری به شرکت نفت می فروختند در حالی که قیمت پیشنهادی آنها برای شرکت بسیار ارزان و در واقع رایگان بود. این امر باعث شد تا مدتها کشمکش های طولانی میان دولت مرکزی، خوانین بختیاری و شرکت نفت ایران و انگلیس به وجود آید. هم خوانین بختیاری و هم دولت ایران اراضی مناطق نفتی را ملک طلق خود می دانستند و شرکت نیز هر زمانی که بر سر زیاده طلبی خوانین از آنها خشمگین می شد با توسل به ماده 3 قرارداد دارسی مبنی بر اینکه دولت نباید اجازه بدهد صاحبان اراضی از قیمت عادلانه تجاوز کرده، تحمیلاتی به شرکت وارد نمایند، به آسانی و با قیمت ارزان اراضی موردنیاز خود را از بختیاری ها خریداری می نمود.

حفاظت و حراست از میادین نفتی یکی دیگر از موارد اختلاف و چانه زنی خوانین با شرکت بود. مطابق ماده های اول و چهارم قرارداد خوانین با نمایندگان دارسی، حفاظت و حراست از کارکنان و تأسیسات مناطق نفتی بر عهده خوانین بختیاری بود. در مقابل شرکت سالیانه 2000 لیره انگلیسی بابت انجام این مسئولیت، هر سه ماه یک بار به آنها پرداخت می نمود که پس از شروع بهره برداری 1000 لیره دیگر نیز بر آن افزوده می گشت.

خوانین برای اجرای این تعهد، عده ای از سواران بختیاری را برای تأمین امنیت

ص: 162

مناطق نفتی به کار گرفتند. از آنجایی که خوانین بختیاری فرمانروایان بلامنازع مناطق نفتی بودند، می توانستند از هرگونه خرابکاری در میادین و لوله های نفتی ممانعت به عمل آورند. اما مسائلی چون ادعای خوانین مبنی بر کم بودن مبلغ حق الحفاظه، عدم پرداخت به موقع حق الحفاظه از سوی شرکت و بویژه اختلاف میان خوانین دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی بر سر مسئله ایلخانی گری و ایل بیگی گری، بر کیفیت نگهبانی و حفاظت از میادین نفتی تأثیر گذاشت و موجبات نارضایتی و خشم شرکت از یک سو و خوانین بختیاری را از سوی دیگر فراهم آورد. این مشکل باعث گردید در طول سالهای متمادی مذاکرات و چانه زنی های بسیاری توسط طرفین برای حل آن انجام گیرد و گاه به کشمکش های شدیدی میان خوانین و شرکت منجر شود.

هنوز چند ماهی از انعقاد قرارداد 1905م/1323ق نگذشته بود که هر دو طرف ناخشنود شدند، زیرا از یک طرف خوانین معتقد بودند شرکت، آنها را به حقوق ناچیزی قانع کرده است و بایستی حقوق واقعی آنها داده شود و از طرف دیگر شرکت ادعا داشت که حقوق و منافعی که به خوانین می دهد پول زور و تقریباً چیزی شبیه حق السکوت و یا باج سبیل می باشد. مقامات سندیکای نفت و دیگر انگلیسی ها، حتی لوریمر کنسول انگلیس در اهواز خوانین را اشخاص طمع کار و حتی بی شرمی دانست که معامله با آنها بسیار مشکل است. اسپرینگ رایس کاردار انگلیس طی نامه ای به وزارت خارجه متبوعش نوشت: «بیشتر بحث و گفتگوی خوانین نادرست و سفسطه آمیز است. ظاهراً آنها تصمیم گرفته اند تا آنجا که ممکن است پول بیشتری دریافت کنند و احتمالاً تنها در برابر زور تسلیم خواهند بود.» در فوریه 1906/ذیحجه 1323 خوانین بختیاری علائمی از نگماردن نگهبانان در ماماتین و میدان نفت نشان دادند. ادعای آنها این بود که 2000 لیره ای که مطابق قرارداد 1905 جهت حفاظت از مناطق نفتی در نظر گرفته شده است برای تهیه یک نیروی مناسب ناکافی است. آنها از سندیکای نفت تقاضا کردند که یک فوق العاده سالیانه به مبلغ 500 لیره به یکی از رؤسای برجسته بختیاری پرداخته شود تا او به عنوان سرپرست محلی نگهبانان منصوب گردد. خوانین یکی دو ماه بعد اظهار تمایل کردند که اصلاحاتی در بعضی مواد قرارداد به ویژه مواد مربوط به مسئولیت نگهبانی صورت گیرد.

در اواسط 1906م/1324ق حکومت هند از دولت انگلیس تقاضا نمود امور بختیاری به جای اینکه به سفارت انگلیس در تهران محول شود، بهتر است به لوریمر کنسول یار انگلیس در اهواز واگذار گردد. این بدان جهت بود که خوانین بختیاری به ویژه در مسئله نفت، بیشتر به دنبال کسب نظرات سفارت انگلیس در تهران بودند تا به واسطه دور بودن و ناآشنایی وزیرمختار از امور نفت بتوانند نظر موافق وی را نسبت به

ص: 163

خود جلب نموده، امتیاز بگیرند. اما سرانجام، هم حکومت هند و هم سفارت انگلیس در تهران متوجه این نکته گردیدند که مواضع انگلیسی ها باید نسبت به امور بختیاری یکی شده و یک صدا و متحد در مقابل زیاده خواهی های آنها بایستند. در اکتبر 1906/1324ق وزیرمختار انگلیس در تهران به وزارت خارجه متبوع خود پیشنهاد نمود که امور بختیاری تحت تصدی نایب کنسول انگلیس در اهواز قرار گیرد و او تحت نظارت و اداره سفارت، عهده دار امور بختیاری باشد. لوریمر مسئول جدید امور بختیاری در پاییز 1906م/1324ق به منطقه بختیاری سفر کرد و به خواسته های خوانین گوش فرا داده و تقاضای آنها را درباره حفاظت از منطقه عملیات نفتی، با شرکت سندیکای امتیازات مطرح کرد، اما خوانین همچنان به دنبال آن بودند تا از اختلافات مواضع کنسول گری در اهواز و سفارت در تهران امتیازی به سود خود کسب نمایند. در نتیجه در مه 1907م/1325ق سرپرسی لورین دبیر سفارت با حضور در منطقه بختیاری آشکارا اعلام نمود که از آن پس تمامی کارهای سفارت و بختیاری ها بایستی از طریق لوریمر کنسول یار سیار انگلیس که هم اکنون در اهواز است، انجام شود. حتی هنگام مذاکره خوانین در تهران، سفارت بایستی پیش از دخالت در مسئله، با لوریمر در تماس باشد. همچنین اعلام شد که تنها لوریمر می تواند واسطه خانها و طرف انگلیسی باشد، که بدین ترتیب منافع بریتانیا با یک صدا و یک آهنگ در مناطق بختیاری افزایش می یافت. اسپرینگ رایس به هنگام دادن گزارش لورین به ادوارد گری وزیر امور خارجه انگلیس، کاملاً با توصیه های او موافقت کرد. او به وزارت خارجه متبوعش اطلاع داد که مایل است تا آنجا که امکان دارد امور بختیاری ها و نفت را در پس پرده نگه دارد.

لوریمر که اکنون همه کاره امور بختیاریها شده بود به طور مکرر با خوانین بختیاری دیدار و مذاکره می نمود. همین دیدارهای مکرر از مناطق بختیاری نشین باعث گردید در زمینه فرهنگ و ادبیات بختیاری تحقیقاتی نموده، مطالبی بنویسد. او آنان را وادار کرد از همه تقاضاهای خود غیر از درخواست برای افزایش حق الحفاظه، صرفنظر نمایند. مصالحه طرفین تا بدانجا انجامید که با موافقت سندیکا مبلغ حق الحفاظه از 2000 لیره به 2500 لیره افزایش یافت، اما مقرر شد 500 لیره اضافه شده به عنوان حق الزحمه، به خانی پرداخت شود که ریاست و مسئولیت نگهبانان را به عهده داشته است. شرکت، افزایش حق الزحمه را به شرطی پذیرفت که خوانین از یک طرف تقاضای دیگری نداشته باشند و از طرف دیگر ادعای لطفعلی خان شجاع السلطان مبنی بر اینکه بعضی اراضی که شرکت در آنجا مشغول عملیات است ملک او است، خود حل و فصل نمایند. با اضافه شدن این مبلغ، خوانین از دیگر ادعاهای خود عقب نشینی کردند، اما

ص: 164

زمان پرداخت حق الحفاظه ها مشکل دیگری بود که باعث عدم رضایت خوانین و نگهبانها و ناآرامی و ناامنی در میادین نفتی می گردید. طی تابستان و پاییز 1906م/1324ق، با عدم پرداخت به موقع اقساط حق الحفاظه اغتشاشاتی در مناطق نفتی ایجاد شد و خوانین و نگهبانها به شدت ناراضی شدند. برای جلوگیری از تکرار چنین مشکلاتی ترتیبی داده شد که اقساط از طریق سرکنسول انگلیس در اصفهان در عوض رسید امضا شده توسط ایلخانی و ایل بیگی بختیاری پرداخت شود. در این هنگام چون نرخ ارز بسیار تنزل کرده بود، خانها در ابتدا حاضر نبودند مبلغی را که توسط بانک با نرخ رایج مبادله می پرداخت، بپذیرند، اما در نهایت حاضر به پذیرش آن گردیدند. با اضافه شدن حق الحفاظه، لوریمر و شرکت سندیکای امتیازات با اتخاذ یک سیاست واحد، خوانین بختیاری را تهدید کردند که اگر تعداد نگهبانان را افزایش ندهند، اقساط حق الحفاظه آنها پرداخت نخواهند شد. در فوریه 1907/ محرم 1325 لوریمر به وزیرمختار انگلیس در تهران گزارش داد که علی رغم تلاش های وی، خوانین بختیاری هیچ ترتیبات صحیحی برای نگهبانی تأسیسات سندیکای نفت نداده اند.

واقعیت این بود که بی نظمی و عدم ترتیب در حفاظت از مناطق نفت خیز تنها در جهت اختلافات خوانین و شرکت سندیکای امتیازات نبود بلکه خوانین بختیاری خود نیز با یکدیگر مشکل داشتند. بی نظمی و ناامنی مناطق نفت خیز معلول همین اختلافات بود. اختلاف میان دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی بر سر حکومت بختیاری سالها ادامه داشت. اگرچه قرارداد 1905 را، ایلخانی و ایل بیگی که از هر دو طیف بودند امضا کرده بودند، اما دو جناح تلاش می کردند از مسئله نفت به سود حاکمیت خود بر بختیاری بهره ببرند. به هنگام این گونه رقابت های داخلی، خوانین بر سر گرفتن ریاست نگهبانان مناطق نفتی نیز با یکدیگر رقابت می نمودند و یا تلاش می کردند حق الحفاظه فقط به آنها پرداخته شود. در ماه مه 1906/ ربیع الاول 1324 گزارشی به سفارت انگلیس در تهران رسید که سالار ارفع، نگهبانان اعزامی از سوی صمصام السلطنه برای حفاظت از چاههای نفت را دور رانده است. گرانت دوف وزیرمختار انگلیس در تهران این مسئله را به صدراعظم ایران گزارش کرد. صدراعظم بلافاصله فرمانی برای مرتضی قلی خان و معین همایون مبنی بر جایگزینی نگهبانان دیگر صادر نمود. صدراعظم به سردار اسعد دستور داد از ایجاد مشکل دست بردارد. در مورد اختلاف بر سر 500 لیره حق الحفاظه اضافه شده، بعداً صمصام السلطنه و شهاب السلطنه بدین ترتیب توافق کردند که سندیکای نفت دارسی به هر یک از چهار خان امضاء کننده، یک چهارم از 500 لیره را پرداخت نماید. به نوشته گارثویت، لوریمر و شرکت سندیکای امتیازات در رقابت میان دو جناح ایلخانی و حاجی ایلخانی، غلامحسین خان

ص: 165

شهاب السلطنه از جناح حاجی ایلخانی را تشویق کردند خود را به مقام ایلخانی برساند تا مسئولیت حفاظت مناطق نفتی را برعهده او بگذارند. شهاب السلطنه ایل بیگی بختیاری نیز به لوریمر تعهد کتبی داد که اگر ایلخانی بختیاری شود به شرکت سندیکای امتیازات اجازه خواهد داد مستقیماً حقوق نگهبانان منطقه عملیات نفتی را پرداخت کند و آن مبلغ از کل وجوه مستمری او کسر گردد. لوریمر تصور می کرد پیشنهادات شهاب السلطنه قابل پذیرش می باشد، اما اسپرینگ رایس وزیرمختار انگلیس چندان تمایلی به پیش قدم شدن در این کار نداشت. او در آوریل 1907/ صفر 1325 با شجاع السلطان (امیرمفخم بعدی) برادر شهاب السلطنه ملاقات کرد و در آنجا بود که پی برد شهاب السلطنه به جای صمصام السلطنه از سوی محمدعلی شاه به سمت ایلخانی بختیاری برگزیده شده است. بنابراین مسائل مربوط به نفت مستقیماً با او ارتباط پیدا کرد. ظاهراً سفارت بریتانیا در این انتصاب فشار مستقیمی به تهران وارد نیاورد و ترتیبی اتخاذ شد که این انتصاب صرفاً به عنوان نزدیکی شجاع السلطان با شاه قلمداد شود. با این انتصاب، شهاب السلطنه و برادرش شجاع السلطان که با سفارت انگلیس به توافق رسیده بودند به طوایف تحت فرمان خود دستور دادند نظم را در قلمرو بختیاری برقرار سازند و نگهبانان مناطق نفتی بر سر کار خود باقی بمانند. ولی در مجموع نظم و آرامش در منطقه بختیاری و به ویژه میادین نفت برقرار نگردید، زیرا میان صمصام السلطنه ایلخانی مخلوع و شهاب السلطنه ایلخانی جدید درگیری های مسلحانه ای رخ داد. صمصام دستور داد نگهبانان بختیاری حوزه های نفتی را ترک گویند. هر دو طرف به سِراسپرینگ رایس شکایت بردند و هر کدام سعی کردند نظر وی را به خود جلب کنند و خطراتی را که طرف مقابل می توانست به جان و مال اتباع انگلیس وارد آورد، به او خاطرنشان کنند. در همین ایام تفنگچی های صمصام به پیک سفارت انگلیس حمله بردند و به احتمال زیاد به تحریک وی، راهزنان کهگیلویه ای به حوزه های عملیات نفتی دستبرد زدند. ناامنی و بی نظمی در مناطق نفت خیز بختیاری و بی توجهی خوانین بختیاری نسبت به حل اختلافات خودشان و عمل نکردن به تعهدات حفاظت و حراست از مناطق نفت خیز، قرارداد 1905 نفت را با مشکلات فراوانی مواجه ساخت تا جایی که شرکت اعلام نمود احتمال قطع عملیات حفاری وجود دارد، زیرا به قدر کافی نگهبان در اختیار ندارند و نگهبانان اعزامی از طرف خوانین نیز چنان از نظر تعداد کم هستند که نمی توانند از تأسیسات حفاظت کنند. از این رو شرکت وادار گردید جهت حفاظت از میادین نفتی، سربازانی را از هند وارد نماید. بلوشر می نویسد: «بختیاری ها که مالک آن خطه به شمار می رفتند همه چادرنشینان راهزنی بودند که خطری دائمی برای جان و مال خارجی ها بودند. گاه کار مزاحمت و سرکشی

ص: 166

آنان به جایی می کشید که ناگزیر می شدند برای حمایت از کارکنان شرکت، یک واحد از سربازان هندی را به خدمت بگیرند.» در سپتامبر 1907/ شعبان 1325 کنسول انگلیس در اهواز گزارش داد که زندگی مستخدمان اروپایی سندیکای نفت دارسی به علت موضع تجاوزکارانه مردان ایل بختیاری ناشی از درگیری مربوط به خلع صمصام از ایلخانی گری بیشتر از زمان دیگر در خطر قرار گرفته است و مسئله حفاظت مسلحانه از آنها اهمیت بیشتری یافته است. او پیشنهاد کرد که گارد کنسولگری اهواز بایستی به 17 نظامی یا بیشتر افزایش یابد که دوازده نفر آنها بایستی در تأسیسات نفت و بقیه در ماماتین مستقر گردند. در واقع این بهانه ای بود که تعداد گارد کنسولگری خود را افزایش دهند. سیزدهم اکتبر دولت هند به چارلز مارلینگ اطلاع داد که آنها باید اعزام دو افسر انگلیسی و 20 سرباز را تدارک ببینند. در بیست و هشتم اکتبر کنسول اهواز پیشنهاد کرد که گارد کنسولگری حداقل باید شامل هشت مرد مسلح باشد. دولت انگلیس در پاسخ به اصرارهای کنسولگری، افزایش نفرات گارد را پذیرفت و در بیست و یکم نوامبر از دولت هند خواستند 20 سرباز و دو افسر انگلیسی را به سمت مناطق نفت خیز خوزستان اعزام نماید.

دولت هند دوازده پیاده و هشت سوار را تحت نظر دو افسر انگلیسی به نام های ویلسون و رنکینگ از هنگ هجدهم نیزه دار بنگال در نوامبر 1907/شوال 1325 به ایران اعزام نمود که نیمه دوم ماه دسامبر 1907 به اهواز رسیده و حفاظت از کنسولگری اهواز را برعهده گرفتند.

اعزام این سربازان در صورت ظاهر برای حفاظت از کنسولگری اهواز بود، ولی مقصود اصلی حراست از میدان های اکتشاف نفت تا زمان تولید و یا ترک کارشناسان نفتی از این مناطق بود. حضور این نیرو در مناطق نفت خیز بختیاری موجبات تکدر خوانین بختیاری را فراهم آورد و آنها از آن پس هر از چند گاه کارشکنی و اخلال در حراست و امنیت مناطق نفتی ایجاد می کردند. با وجود این نگهبانان بختیاری که از جانب خوانین تعیین می شدند، همچنان حفاظت و حراست از بخش اعظم مناطق نفتی را برعهده داشتند و روابط خوانین و شرکت بر سر مسئله نگهبانی تأسیسات نفتی و حق الحفاظه آنها با فراز و نشیب ادامه یافت. حتی در سال 1919م زمانی که لوله های نفتی قطع گردید شرکت به شدت دولت را مسئول دانسته و ادعا کرد که از خسارت های قطع شدن لوله ها صرف نظر کرده و اگر چه مجبور است 3000 لیره به خوانین بختیاری بپردازد اما مطابق ماده چهارده امتیاز دارسی مسئولیت همه نوع حفاظت منافع کمپانی بر عهده دولت قرار دارد. تا اینکه پس از قدرت یابی رضاخان و افزایش اقتدار دولت مرکزی، نیروهای ارتش حفاظت از میادین نفتی را به دست گرفتند

ص: 167

و جایگزین نگهبانان بختیاری شدند.

مسئله سهام نفتی

مسئله دیگری که در افزایش اختلافات خوانین بختیاری و شرکت نفت ایران و انگلیس نقش زیادی داشت، مسئله سهام تعلق گرفته به خوانین و سود سالیانه حاصله از آنها بود. مطابق قرارداد 1905، سه درصد از سهام هر شرکتی که برای کشف نفت در بختیاری تأسیس می گردید به خوانین بختیاری تعلق می گرفت، اما وقتی که شرکت نفت ایران و انگلیس به وجود آمد این شرکت باقی 97 درصد از سهام شرکت نفت بختیاری و همه سهام شرکت بهره برداری اولیه را دریافت نمود. یعنی برخلاف قرارداد خوانین و دارسی تنها سه درصد از سهام و درآمد یک شرکت را به خوانین پرداخت نمودند. خوانین متوجه این فریب انگلیسیها نشدند و به این امر اعتراض ننمودند. اگر چه از مدتها قبل روابط میان خوانین و شرکت بر اثر چشم هم چشمی های خصمانه بر سر پول، حقوق و مناصب، مشکلاتی ایجاد کرده بود و هم حق الحفاظه ها و هم فروش اراضی، سوءظن را در میان هر دو طرف گسترده بود، اما جدی ترین علت بر هم خوردن روابط میان خوانین و شرکت، از مسئله سهام خوانین در شرکت نفت بختیاری و شرکت بهره برداری اولیه ناشی می گردید که منجر به آسیبی مهلک به خوانین از سوی بخشی از مدیریت ارشد شرکت گردید. تا ژوئن 1921م/1300ش مقامات شرکت شکایت داشتند که سه درصد حق الامتیاز هایی که آنها در 1905م/1284ش با آن موافقت کردند به زور بر آنها تحمیل شده است. خوانین نیز به نوبه خود به شرکت و متحدش یعنی بانک شاهنشاهی بی نهایت بدگمان بودند و فکر می کردند که هر دوی آنها خواسته اند آنها را فریب بدهند. مدت زمان زیادی از قرارداد 1905 نگذشته بود که خوانین دریافتند آنها تنها مغبون این قرارداد هستند. آنها از کمی سهم خود شکایت داشته، معتقد بودند که بایستی حق السهم بیشتری به آنها پرداخته شود. مطابق قرارداد 1905م/1284ش سهام خوانین به نام چهار خان بزرگ، نیمی به طور شراکتی به نام دو تن از خانواده ایلخانی یعنی صمصام السلطنه و سردار اسعد و نیمه دیگر به طور شراکتی به نام دو تن از خانواده حاجی ایلخانی یعنی سردار محتشم و سردار جنگ ثبت گردیده بود. به محض صدور سهام، خوانین تلاش کردند از وام دهندگان انگلیسی و غیرانگلیسی، در عوض سهام خود قرض بگیرند. قرضه خوانین از منابع غیرانگلیسی در مقابل تضمین سهامشان و بازپرداخت آن سبب مشکلات و نگرانی فراوان مقامات شرکت گردید. تا 1920م/1299ش از 21000 سهام ثبت شده خوانین در شرکت نفت بختیاری، 9330 سهام در تصرف آنها بود و 11670 سهم در بانک شاهنشاهی ایران تحت عنوان تضمین قرضه ها به وثیقه گذاشته شده بود. شرکت و بانک از

ص: 168

بی ثباتی ناشی از سهام خوانین در عذاب بودند. ترس شرکت از اینکه سهم خوانین ممکن است در نتیجه نیاز سیری ناپذیر خوانین به پول، سرانجام در بیرون از انگلیس و شاید در دست دشمنان انگلیس قرار گیرد، بر معاملات شرکت با خوانین سایه افکند. از این رو مقامات انگلیسی هم در سفارتخانه و هم در شرکت و بانک شاهنشاهی ایران تصمیم گرفتند از مشکلات مالی خوانین و نیاز دائمی آنها به قرضه های فردی به عنوان وسیله ای برای کنترل آنها استفاده نمایند. شرکت نفت ایران و انگلیس سیاستی فعال و تعمدی با هدف ایجاد وابستگی مالی خوانین اعمال نمود و تاکتیک های تهاجمی خود را که از لحاظ حقوقی ایراد داشتند، تا پایان به کار بست. مقامات شرکت در تشویق خوانین به اخذ قرضه های پی در پی، آنان را با یک رشته از موافقت نامه های پیچیده و بی اعتبار مالی، فریب دادند؛ هر چند خود به خوبی می دانستند که خوانین هرگز نخواهند توانست آنها را بازپرداخت نمایند. این گرفتاری ها باعث شکست خیلی از این خوانین گردید. خوانین نیز به نوبه خود را در رفتارهایی که احمقانه، هرزه، آزمندانه و متقلبانه بود، درگیر نمودند؛ رفتارهایی که برای شرکت خیلی مناسب بود و در نهایت به پیروزی آن منجر گردید. خوانین بختیاری حتی برای شرکت نفت ایران و انگلیس نیز دردسر آفرین شدند. اگر چه روابط میان شرکت و خوانین از ابتدای برقراری آن صمیمانه بود و اساساً این روابط برای شرکت ضروری و برای خوانین پرسود بود، اما هرگز در این روابط سازگاری پدید نیامد. شرکت پی برد که خوانین بهانه گیر، مسئولیت ناپذیر و غیرقابل اتکا می باشند خوانین از ابتدا این عقیده را داشتند که شرکت می خواهد سر آنها کلاه بگذارد.

هنگامی که سرانجام دولت رضاشاه بر ضد خوانین بختیاری اقدام نمود، شرکت بی درنگ از حمایت آنها عقب نشینی کرد و علاوه بر این، از اینکه می دید از دست شریکان محلی خود خلاص می گردد، بسیار خوشحال بود. دولت رضاشاه با چراغ سبز شرکت نفت ایران و انگلیس توانست خوانین بختیاری را شکست داده، هم سهام آنها را از چنگشان برباید و هم مالیات چندین ساله سود سهامشان را به طور تمام و کمال از آنها وصول نماید.

پی نوشت ها:

1. Henry Layard.

2. لایارد، هنری، سفرنامه لایارد، ترجمه مهراب امیری، تهران، آنزان، چ دوم، 1376، ص 186.

3. Rawlinson.

4. راولینسون، سرهنری، سفرنامه راولینسون (گذر از زهاب به خوزستان)، ترجمه اسکندر امان اللهی بهاروند

ص: 169

تهران، چ اول، آگاه، 1362، ص 100.

5. فاتح، مصطفی، پنجاه سال نفت ایران، تهران، پیام، چ دوم، 1358، ص 250.

6. William N. Darcy.

7. ابطحی، علیرضا، نفت و بختیاریها، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چ اول، 1384، صص 39 38.

8. اوژن بختیاری، ابوالفتح، تاریخ بختیاری، تهران، وحید، چ اول، 1344، ص 175.

9. همان، ص 176.

10. J. R. Preece.

11. گارثویت، جن راف، تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ترجمه مهراب امیری، تهران، سهند، چ اول، 1373، ص 206.

12. تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، همان، ص 208.

13. تاریخ بختیاری، ص 176.

14. Reynolds

15. سازمان اسناد ملی ایران، سند شم 75/49/397 240

16. همان سند.

17. Cronin, Stephanie, Politices of Debt: the Anglo-Persian oil company and Bakhtiyari Khans, Middle Eastern Studies, Vol. 40, No. 4, July 2004, p. 4.

18. سازمان اسناد ملی ایران، سند شم 30/122/280 240، نامه شخصی ناشناس به وزارت خارجه در تاریخ 7 اوت 1919.

19. همان، سند شم 7/5/49/397 240.

20. بلوشر، ویپرت، سفرنامه بلوشر، ترجمه کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، چ اول، 1363، ص 261.

21. Cronin, Politics of Debt..., p.

22. Iran Political Diaries, v. 3, p. 261.

23. Spring rice.

24. تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 217.

25. Iran Political Diaries, v. 3, p. 106

26. Lorimer.

27. تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 216.

28. Iran Political Diaries, v. 3, p. 209.

29. Sir Percy Loriane.

30. استرانک، تئودور، حکومت شیخ خزعل...، ص 129.

31. Sir Edward Grey.

32. حکومت شیخ خزعل...، همان.

33. مینورسکی، دوبد، ادموندز، دو سفرنامه درباره رساله لرستان و لرها، ترجمه اسکندر امان اللهی بهاروند و لیلی بختیار، تهران، بابک، چ اول، 1362، ص 30.

34. Iran Political Diaries, v. 3, p. 106.

35. Ibid.

36. Ibid.

37. تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 217.

38. Ibid, 482.

ص: 170

39. Iran Political Diaries, v. 3, p. 162.

40. Grant Duff.

41. Iran Political Diaries, v. 3, p. 162.

42. Ibid.

43. تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ص 218.

44. همان، ص 220.

45. سفرنامه بلوشر، ص 261.

46. Iran Political Diaries, v. 3, p. 445.

47. Ibid, p. 446.

48. عباسی، دانش، تاریخ مسجد سلیمان، تهران، هیرمند، 1374، چ اول، صص 102 101.

49. سازمان اسناد ملی ایران، سند شم 30/122/280 240.

51. مکبن روز، الیزابت، با من به سرزمین بختیاری بیایید، ترجمه مهراب امیری، تهران، آنزان، چ اول، 1373، ص 59.

52. Cronin, Politics of Debt..., p. 8.

53. Ibid, p. 9.

54. Ibid, p. 1.

55. Ibid, p. 2.

دیپلماسی عمومی بریتانیا در ایران

ص: 171

مطالعه موردی بخش فارسی سرویس جهانی بی.بی.سی

سیدمجید تفرشی

بررسی سابقه و عملکرد سرویس جهانی بی.بی.سی و بخش فارسی آن نیازمند توجه به مفهوم و اهداف برنامه های درازمدت دیپلماسی عمومی (Public Diplomacy) دولت بریتانیا در ایران و خاورمیانه است. تاکنون چند گزارش کوتاه و بلند، بیش و کم ارزشمند درباره بخش فارسی سرویس جهانی بی.بی.سی منتشر شده که اغلب آنها را همکاران سابق یا کنونی این مؤسسه نوشته است. این مقاله گزارشی کوتاه از تحقیقی مفصل تر است که درباره دیپلماسی عمومی بریتانیا در ایران با مطالعه موردی سرویس جهانی بی.بی.سی و رویکرد بخش فارسی آن در قبال ایران در دست تهیه است.

پیش از هر چیز باید متذکر شد که در دسترس نبودن آرشیو سرویس جهانی بی.بی.سی در لندن برای عموم که در اقدامی غیرمعمول بسیاری از اسناد آن به آرشیو ملی بریتانیا انتقال نیافته موجب آن شده است که بسیاری از پرونده های موجود درباره بی.بی.سی در آرشیوهای عمومی مختلف در بریتانیا همچنان در معاق بوده و در اختیار محققان قرار نگیرد. از این روی مطالعه کارنامه سرویس جهانی بی.بی.سی برای پژوهشگران مستقل با دشواری بسیار همراه است، بویژه آنکه فقر تاریخ شفاهی و عدم ثبت و ضبط خاطرات در بین ایرانیان و بریتانیاییهای مطلع و مرتبط با بی.بی.سی فارسی، خود مانعی دیگر است.

دیپلماسی عمومی

«دیپلماسی عمومی» (به تعبیر دیگر، دیپلماسی مردمی و یا به تعبیر حسام الدین آشنا، دیپلماسی مردم محور )، در مقابل دیپلماسی استاندارد یا مرسوم مطرح می شود و

ص: 172

اصطلاحی است که از اواسط دهه 1960 میلادی و در هنگامه جنگ سرد در امریکا و دیگر کشورهای بلوک غرب مطرح شد. مفهوم کلی دیپلماسی عمومی، برقراری روابط حسنه دولتها با ملتها به جای روابط بین دولتها و در جهت فتح قلوب و اذهان عمومی همه یا بخشهای گزیده شده ای از مردم کشورهای هدف از طریق سیاستهای فرهنگی و اجتماعی است.

تعریف رسمی پایگاه رسمی اینترنتی وزارت امور خارجه و مشترک المنافع بریتانیا از دیپلماسی عمومی، «دستیابی به اهداف سیاسی از طریق کار با عموم مردم در کشورهای خارجی» است. تعریف رسمی جدیدتر از دیپلماسی عمومی بریتانیا این گونه است: «کارگر برای رسیدن به اهداف نفوذ مثبت در دیدگاه های افراد و سازمانهای خارجی نسبت به بریتانیا و همکاری آنها با بریتانیا».

تاریخ نویسی مرسوم و کلاسیک معاصر، دولت امریکا و «آژانس اطلاعات ایالات متحده» را بنیان گزار دیپلماسی عمومی در جهان می داند. این سیاست امریکا در ایران نیز کارکردی به نسبت جدی و درازمدت دارد که با وجود اهمیت بسیار، از حوصله و محدوده بحث این نوشته مختصر خارج است.

حکومت بریتانیا و سابقه کار بر روی افکار عمومی در ایران

اگرچه مبحث دیپلماسی عمومی به مفهوم رسمی غربی آن در ایران امری جدید و باسابقه ای حداکثر چهل ساله است، ولی سیاستهای مشابه آن توسط مقامات بریتانیا در ایران از ابتدای قرن نوزدهم با آغاز جدی و بی وقفه مناسبات دیپلماتیک دو کشور شروع شد و به خصوص از نیمه آن سده با استقرار دوایر مختلف دیپلماتیک بریتانیا در شهرهای مختلف ایران گسترش یافت.

به طور کلی بیشترین حجم ارتباطات غیرمتعارف مأموران بریتانیایی در عصر ما قبل دیپلماسی عمومی لندن در ایران، در فاصله نیمه قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم، یعنی از زمان فعال شدن دیپلماسی بریتانیا در منطقه کودتای 28 مرداد 1332 و تقسیم تدریجی نفوذ بریتانیا در ایران با امریکا بوده است. در این دوره که حدود یک سده به طول انجامید، در تهران و دیگر ولایاتی که دیپلمات های بریتانیایی در آن مستقر بوده یا رفت و آمد داشتند با مردم عادی و شخصیتهای غیردولتی مراوده و ارتباط مداوم داشتند.

این مراودات عمدتاً در دو محور جداگانه ولی هماهنگ با یکدیگر صورت می گرفت: از یک سو در تهران از طریق «دبیر شرقی» یا «کنسول شرقی» سفارت (Oriental Secretary) یا (Oriental Counsellor) و همکارانش که مأمور تماس با افراد مختلف حایز اهمیت در ایران و بویژه پایتخت بودند و از سوی دیگر در ولایات از

ص: 173

طریق کنسولها، کنسولیارها و مأموران داخلی آنان. در ولایات، ارتباط مأموران محلی بریتانیا با ایرانیان گسترده تر بود. از طریق انبوه مکاتبات متقابل موجود به زبانهای فارسی و انگلیس بین اتباع ایرانی و دیپلماتهای بریتانیایی می توان به روابط گسترده اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی شخصی آنان در دوره ای طولانی دست کم صدساله پی برد.

این مکاتبات شامل مواردی چون خبرچینی، تقاضای حل و فصل مشکلات از راههای غیرعادی، شکایت از مسئولان و چهره های صاحب نفوذ داخلی و خلاصه تقاضای باز کردن گروه های ناگشوده به دست مأموران بریتانیایی و همکاران محلی ایرانی آنان است. باور کلی در سده های نوزده و بیست این بود که کنسولها یا دبیران شرقی سفارت بریتانیا در ایران از اقتدار و نفوذ بسیاری در بین ایرانیان برخوردار بودند و معمولاً مستقیم یا غیرمستقیم با دوایر نظامی و امنیتی کشور خود ارتباط داشتند.

مشهورترین مورد آن، «آلن چارلز ترات» است که در سالهای اولیه پس از شهریور 1320 نخست در ولایات جنوبی و مرکزی ایران به عنوان کنسول سپس در تهران به عنوان دبیر شرقی کار کرد و سر ریدر بولارد، سفیر پیشین لندن در تهران، در خاطرات خود از وی به عنوان یکی از عناصر مهم دیپلماسی بریتانیا در ایران یاد کرده است.

بعدها نیز دیگر مقامات امنیتی دیپلماتیک بریتانیا در ایران راه ترات را ادامه دادند که از میان شناخته شده ترین آنها در سالهای 1329 تا 1332 می توان به «رابین (رابرت چارلز) زینر» (19741913) شرق شناس مشهور بعدی در مؤسسه شرقی دانشگاه آکسفورد و «سام فال» نظامی پیشین و دیپلمات ارشد بعدی در کشورهای شمال اروپا یاد کرد.

یکی از مهم ترین موارد ارتباط مقامات دیپلماتیک بریتانیا با ایرانیان در تهران و برخی دیگر از شهرها را می توان در ماجرای بست نشینی در باغ تابستانی سفارت آن کشور در قلهک در تابستان 1285 دید که عملاً برای مدتی چه از طریق بست نشینی مردم و چه از طریق انتقال تلگرافها، مقامات محلی دیپلماتیک بریتانیا برای مدتی واسطه انتقال پیام مشروطه خواهان ایرانی به دیگران شدند.

از این نظر و با توجه به دامنه فعالیتهای متعارف و نامتعارف دیپلماتهای محلی بریتانیا در ایران، شاید بتوان لندن را پیشگام دیپلماسی عمومی دولتهای سلطه جوی خارجی در تاریخ ایران چه بسا دیگر کشورهای خاورمیانه حتی پیش از رایج شدن اصطلاح و سیاستی مشخص با این نام دانست.

ابزارهای کنونی دیپلماسی عمومی بریتانیا

شیوه های اجرایی دیپلماسی عمومی بریتانیا در ایران و دیگر کشورها در سالهای قبل

ص: 174

از جنگ جهانی دوم، در طول دهه های اخیر دستخوش تغییر و تحولات بسیاری شده و از راه های مختلفی اعمال گردیده است. در سال 2004 وزرای امور خارجه و دارایی بریتانیا به طور مشترک کمیسیونی به ریاست لرد «پاتریک کارتر» را مأمور بررسی و بازنگری اساسی در سیاستهای دیپلماسی عمومی آن کشور کرد. نتیجه و خلاصه آشکار این تحقیق که در سال 2005 منتشر شد، در عمل در سالهای اخیر به راهنمایی اجرایی و شیوه نامه دیپلماسی عمومی نوین بریتانیا در قرن بیست و یکم تبدیل شده است.

در واقع سیاستگران و سیاست گزاران بریتانیایی پس از چند دهه دریافته بودند که بدون بازنگری اساسی در برنامه های سنتی مرسوم دیپلماسی عمومی خود قادر به رقابت با دیگر قدرتهای حاضر این صحنه در جهان امروز نخواهند بود. از زمان تدوین و انتشار گزارش لرد کارتر، بخش دیپلماسی عمومی در کمیسیون سیاست خارجی پارلمان بریتانیا نیز فعال و به طرز قابل ملاحظه ای بیشتر از گذشته موجب تعامل قانون گزاران آن کشور با سرویس جهانی بی.بی.سی و بریتیش کانسل و مسئولان آن مؤسسات در جهت دگردیسی و پوست اندازی آن دو نهاد سنتی و رسمی شده است.

وزارت امور خارجه بریتانیا محورهای اساسی کنونی دیپلماسی عمومی این کشور را چنین اعلام کرده است: یک) سرویس جهانی بی.بی.سی ، دو) بریتیش کانسل (شورای فرهنگی بریتانیا) ، سه) شبکه خبری ماهواره ای «بی.اس.ان» (بریتیش ساتلایت نیوز) و چهار) سازمان نمایشگاههای فرهنگی و تجاری بین المللی بریتانیا. بدیهی است که در این مختصر مجال بررسی همه این موارد وجود ندارد و تنها اندکی به سرویس جهانی بی.بی.سی و بیشتر به بخش فارسی آن پرداخته خواهد شد.

سرویس جهانی بی.بی.سی

چند ماه پس از پایان یافتن جنگ جهانی اول، اولین سرویس عمومی بی سیم به نام رادیو در مارس 1919 در بریتانیا آغاز به کار کرد، ولی مسئولان آن کشور تا اواخر سال 1932 به تأسیس رادیویی بین المللی احساس نیاز نکردند. بخش بین المللی بی.بی.سی در دسامبر 1932 با عنوان «سرویس امپراتوری بی.بی.سی» (BBC Empire Service) فقط به زبان انگلیسی و عمدتاً برای جذب مخاطبان انگلیسی زبان در خارج از مرزهای آن کشور آغاز به کار کرد. نامی پر ابهت و پرمعنا در عصر استعمار و امپریالیسم که طبعاً امروزه مسئولان این شبکه ترجیح می دهند تا آن را به فراموشی کامل بسپارند و نام جدید «سرویس جهانی بی.بی.سی» را از سال 1988 جای گزین آن کرده اند.

سایت رسمی اینترنتی بی.بی.سی در تشریح این نام قدیمی چنین توجیه می کند که

ص: 175

این نام نه برای پیشبرد اهداف امپریالیستی که برای «متحد کردن مردم انگلیسی زبان کشوری که در آن زمان امپراتوری بریتانیا نامیده می شد» انتخاب شده بود. این سرویس در فاصله چند سال به خصوص به دلیل شرایط نزدیک به آغاز جنگ جهانی دوم و نیاز به تبلیغات و تأثیرگذاری بر مردم کشورهای متخاصم، دایره فعالیت خود را از زبان انگلیسی به دیگر زبانها گسترش داد. در سال 1938 و چند ماه قبل از آغاز جنگ جهانی دوم بخشهای عربی و اسپانیایی بی.بی.سی جهانی آغاز به کار کرد.

از ابتدای تأسیس سرویس جهانی و بخش فارسی آن تاکنون، این شبکه در بین مخاطبان خود در ایران و دیگر کشورهای فارسی زبان با دو تلقی متفاوت و حتی متنافر مواجه بوده است: یکی به عنوان رسانه ای وابسته و پیوسته به وزارت امور خارجه بریتانیا یا یک امکان جهانی برای گسترش جریان آزاد رسانه ای. این تقابل به خوبی در تاریخ رسمی بی.بی.سی به قلم «اندرو واکر» مشاهده می شود. وی در حالی که از قول مقامات دولت برمه این شبکه را «آسمانی پر از دروغ» ذکر می کند، خود در واکنش به این اتهام، سرویس جهانی و به تبع آن، کتاب خود را «یک آسمان پر از آزادی» نام می نهد.

در واقع از همان ابتدای تأسیس در منشورها و اساسنامه های مختلف سرویس جهانی، مسئولان ارشد اجرایی بریتانیا از جمله در دستورالعمل مصوب «کلمنت اتلی» وزیر وقت از حزب کارگر در سال 1946، ضمن تأیید بر ضرورت توجه این رسانه به پیروی از سیاستهای امپراتوری و منافع ملی آن کشور، باید در انجام کار خود مستقل باشند. تجربه تاریخی در کشورهای مختف نشان داده است که در صورت بروز اختلاف بین این دو شعار یعنی التزام به منافع ملی بریتانیا و استقلال عمل، مسئولان سرویس جهان بی.بی.سی تردیدی در پیشبرد مورد اول به خود راه نخواهند داد.

این استقلال عمل در امور روزمره را درباره شبکه های داخلی بی.بی.سی تا حدی می توان پذیرفت، زیرا بودجه هنگفت این شبکه ها از مالیات مستقیم و سالیانه مردم با نام «لایسنس فی/ مالیات تلویزیون» تأمین می شود ، ولی بودجه سرویس جهانی مستقیماً از سوی وزارت امور خارجه آن کشور تأمین و بخش جهانی رسماً از نظر اداری زیرمجموعه و تحت دستگاه دیپلماسی لندن محسوب می شود و سیاستهای کلان آن مرتباً به شکل مستقیم یا غیرمستقیم زیرنظر مسئولان دولتی یا نمایندگان آنان قرار دارد. مسئولان بی.بی.سی در شرایطی اصرار بر استقلال سرویس جهانی خود دارند که برای تصویب و اجرای برنامه های مختلف خود نیازمند ارائه طرحهای خود به مسئولان قانون گذاری و اجرایی بررسی و تأیید مستقیم پارلمان از طریق بخش دیپلماسی عمومی کمیسیون خارجی و وزارت امور خارجه آن کشور هستند.

ص: 176

گزارش مجلس اعیان بریتانیا در بررسی منشور پیشنهادی سرویس جهانی در دوره پارلمانی سالهای 2005 2006 چنین آمده است: «از زمان تأسیس سرویس جهانی بی.بی.سی، استقلال آن اساس توفیق آن بوده است. با این همه به دلیل آنکه وزارت امور خارجه و مشترک المنافع اداره تأمین کننده مالی سرویس جهانی است، روابط رسمی بین آن [سرویس جهانی بی.بی.سی] و دولت علیاحضرت ملکه وجود دارد. توافق رسانه ای بین بی.بی.سی و وزارت امور خارجه تعیین کننده اهداف راهبردی سرویس جهانی بی.بی.سی است. این [توافق] سرویس جهانی بی.بی.سی را متعهد می سازد که برنامه های تولید و پخش شده و اولویتهای رسانه ای خود را بر اساس قراردادش با وزارت امور خارجه تنظیم کند. همچنین وزارت امور خارجه نقش تصمیم گیرنده ای درباره شیوه کارکرد سرویس جهانی بی.بی.سی خواهد داشت...»

این تعامل از آن زمان تاکنون با تغییر و تحولات جزیی ادامه داشته است و همواره بخش مشخصی در وزارت امور خارجه بر سیاستهای میان مدت و درازمدت بی.بی.سی جهانی نظارت داشته و دارد. برای نمونه «سرنیکلاس برینگتون» دیپلمات شرق شناس سالخورده بریتانیایی، خود سالها در اوایل و اواسط خدمتش، نماینده ناظر و رابط وزارت امور خارجه با سرویس جهانی بوده که جزییات این تعامل در اسناد موجود در آرشیو ملی بریتانیا و آ رشیو سرویس جهانی و نیز خاطراتش قابل پی گیری است.

نکته قابل توجه دیگر در نقد و بررسی سرویس جهانی بی.بی.سی اینکه حتی اگر، به فرض، آزادی و استقلال عمل مسئولان و کارکنان این شبکه از وزارت امور خارجه بریتانیا جدی انگاشته شود، باز هم بر اساس تجربه و اطلاعات موجود می توان گفت که تأسیس کل این شبکه و بخشهای متعدد و مربوط به زبانهای گوناگون آن، دقیقاً بر اساس اهداف آشکار و نهان بین المللی و فرامنطقه ای وزارت امور خارجه بریتانیا می باشد. این قضیه بیشتر از هر قسمت دیگری درباره زمان تأسیس بخشهای سه گانه فارسی (رادیو، تلویزیون و آن لاین) صادق است که به آن خواهیم پرداخت.

تأسیس بخش فارسی سرویس جهانی بی.بی.سی

بیشتر محققان، حتی مورخان رسمی و غیررسمی بی.بی.سی، ابایی از ذکر این نکته ندارند که تأسیس بخش فارسی رادیو بی.بی.سی در اصل برای خنثی کردن فعالیتهای تبلیغاتی بخش فارسی رادیو برلین در میان مخاطبان ایرانی نیز و تحت فشار قرار دادن رضاشاه پهلوی در پیروی از سیاستهای جنگی متفقین و در مرحله بعد توجیه اشغال نظامی ایران توسط نیروهای نظامی بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی صورت گرفت.

تأسیس بخش فارسی رادیو بی.بی.سی تقریباً از ابتدای جنگ، موردنظر مقامات لندن

ص: 177

بود. ظاهراً نخستین بار پیشنهاد و ضرورت این امر از سوی بولارد در گزارش 29 دسامبر 1939 (سه ماه پس از آغاز جنگ) به لندن ارسال شد. این پیشنهاد چهل روز بعد در نهم فوریه 1940 از سوی لندن تأیید و به بولارد ابلاغ شد که وزارت امور خارجه و خزانه داری بودجه لازم برای تأسیس بخش فارسی را مهیا کرده اند.

پیش از تأسیس رادیوی فارسی بی.بی.سی، از سوی سفارت بریتانیا در تهران و بویژه دوشیزه «آن کاترین لمبتون» (20081912) وابسته مطبوعاتی سفارت در گزارشهای خود به لندن مکرر از تداوم و افزایش نفوذ تبلیغاتی آلمان نازی در میان مقامات و مردم ایران هشدار داده و از ضرورت نوعی ابتکار عمل در ماشین تبلیغات جنگی لندن از قبیل ترجمه اخبار و تفسیرهای جنگی سخن گفته بود.

در 23 دسامبر 1940/2 دی 1319، پانزده ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم و در هنگامه برنامه ریزی متفقین برای حمله نظامی به ایران (هشت ماه قبل از سوم شهریور 1320 و اشغال ایران)، بخش فارسی رادیو بی.بی.سی آغاز به کار کرد. این در حالی بود که «ویکتور گلدنینگ» نخستین رئیس بخش فارسی با توصیه و نظارت مستقیم «راجر استیونس» رئیس وقت بخش شرقی وزارت امور خارجه بریتانیا و سفیر بعدی آن کشور در تهران به سمت خود برگزیده شد.

بی.بی.سی با درس گرفتن از تجربه بهرام شاهرخ و دیگر همکاران ایرانی وی در تأسیس بخش فارسی رادیو برلین، بنای بخش تازه تأسیس فارسی را با کمک چند ایرانی قرار داد که از آن میان دو نفر شاخص تر از بقیه بودند: حسن موقر بالیوزی و مجتبی مینوی . هم بالیوزی و هم مینوی دیدگاهها و اغراض خاص دینی یا سیاسی داشتند که برخلاف ادعای بی.بی.سی در بی طرفی رسانه ای، نوشته ها و تولیدات رادیویی آنان شبهه انگیز بود.

بالیوزی، از چهره های سرشناس بهایی، پس از ادامه تحصیل در بریتانیا ازدواج کرد و ماندگار شد اما مینوی به دلایل سیاسی و احتمالاً بر اثر سعایت و پاپوشهای مرسوم در اواخر دوره سلطنت رضاشاه پهلوی قادر به بازگشت به ایران نبود. به قول فرزند مینوی، سعایت بدخواهان، سفر نه ماهه تحقیقاتی او را به اقامتی پانزده ساله در لندن تبدیل کرد.

در واقع چه در مسئله دخالت وزارت امور خارجه در تعیین رئیس بخش فارسی و چه در گزینش مسئله رهبر بهایی سرشناس، بی.بی.سی نشان داد که تا چه حد از ادعای بی طرفی خود به دور بوده است. برخی از کارکنان این شبکه معتقدند همه این موارد استثنایی و محصول دوران خاص و تکرارنشدنی جنگ جهانی دوم بود و نمی توان حکم قاعده بر آنها نهاد. ولی تجربه نشان داده است که چه در مسئله تأثیرگذاری

ص: 178

بهاییان در سیاست گزاری بخش فارسی، چه در مورد جذب ناراضیان مستأصل سیاسی ایرانی و چه در مورد مداخلات وزارت امور خارجه بریتانیا با بازنگریها و فراز و فرودهایی، حکایت همچنان باقی است.

لازم به ذکر است که بحث کنونی به جواز استفاده از ناراضیان سیاسی در رسانه ای بین المللی و سمت گیری خاص سیاسی و ایدئولوژیک آنان و یا رد و تأیید پیروی از آموزه های بهاییت مطلقاً ربط ندارد، بلکه مسئله مغایر بودن استفاده از افراد متعصب و با دیدگاه ها و پیش داوریهای سیاسی یا دینی با موازین ادعایی سرویس جهانی مبنی بر رعایت بی طرفی در اخبار و گزارشهای خود و لزوم استفاده از برنامه سازان بی غرض و پیش فرضهای شخصی است که به آن اشاره خواهد شد.

مسئله جذب و گزینش مینوی به عنوان ادیبی آشنا به تحولات جاری روز کشور هدف تبلیغات، برای تأسیس بخش فارسی بی.بی.سی و به خصوص شروع به کار اولیه آن تا بدانجا مهم و سرنوشت ساز بود که در گزارشی محرمانه درباره این گزینش چنین ثبت شد: «اکنون برای راه اندازی بخش فارسی آماده ایم.»

مینوی، تنها ادیب ناراضی ایرانی مقیم لندن در زمان جنگ نبود که در اوایل کار بخش فارسی به استخدام رادیوی بی.بی.سی درآمد، بلکه دیگرانی چون مسعود فرزاد و مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی) نیز با مینوی همکاری می کردند. از این میان مینوی و فرزاد در سالهای آغازین جنبش ملی شدن صنعت نفت از بی.بی.سی جدا شدند و به راه های جداگانه ای رفتند. مینوی به تهران بازگشت و به استخدام دانشگاه درآمد، فرزاد به اقامت خود در لندن و پی گیری کارهای ادبی و پژوهشی خود و بعدها کارمندی محلی و رایزنی فرهنگی سفارت ایران پرداخت و میرفخرایی نیز به عنوان مترجم، کارمند محلی و مشاور پزشکی به استخدام همان سفارتخانه درآمد.

یکی از نکات قابل توجه در تاریخ بخش فارسی بی.بی.سی که نگارنده طی سالهای اخیر در موارد بسیاری با آن مواجه بوده و یا دریافته این است که اغلب محققان و نویسندگان ایرانی که در بخشی از زندگی خود به هر دلیل، سیاسی یا اقتصادی، با نام یا بدون نام، تن به همکاری تمام وقت با بی.بی.سی داده اند علاقه ای به ذکر این نکته در کارنامه، خاطرات و بیوگرافی خود نداشته و یا از آن با افتخار و به نیکی یاد نکرده اند.

اگرچه این دسته از نویسندگان و نخبگان ایرانی که در برهه هایی از زندگی خود با بخش فارسی بی.بی.سی همکاری داشته اند اغلب تأثیر بسزا و انکارنشدنی در افزایش سطح کیفی و ارائه برنامه داشته اند، ولی کمتر اثری از آنان در تأثیرگذاریهای کلان، میان مدت و یا درازمدت آن شبکه یافت می شود. به گفته یکی از همین دست افراد در مصاحبه با نگارنده، «با سوءاستفاده از استیصال مالی و سیاسی و بعضاً مشکلات

ص: 179

مهاجرتی، برخلاف شعارهای بی.بی.سی از تواناییهای آنان استفاده ابزاری شده است.»

بر عکس، برخی کسانی که برخلاف دیگران، به طور کامل جذب بدنه اصلی اداری و اجرایی دایمی بی.بی.سی نشده بودند در مواردی زیر ذره بین مقامات سیاسی و امنیتی بریتانیا قرار داشتند که نمونه دقیق و طولانی آن را می توان در ماجرای دوازده سال تعقیب و عملیات پنهانی سازمان «MI5» سازمان امنیت داخلی بریتانیا و پرونده سازی علیه مسعود فرزاد (از ابتدای 1943 تا پایان 1954) می توان یافت. در مورد او گمان می رفت که با برادرش هومان (همایون) فرزاد مترجم و همکار چتربازهای آلمان هیتلری در ایران در جنگ جهانی دوم، همکاری می کرد.

یکی از مواردی که چه مسئولان سرویس جهانی بی.بی.سی و چه گزارشگران تاریخ بخش فارسی آن، خواسته یا ناخواسته، از کنار آن گذشتند و یا آن را بسیار کم رنگ نشان داده اند، حضور و تأثیر انکارنشدنی حسن موقر بالیوزی (19801908) و دیگر بهاییان در یک دوره طولانی در سطوح جدی و سیاست گزاری این رسانه است.

بالیوزی نخستین کسی بود که در ابتدای تأسیس بی.بی.سی فارسی از آن رادیو برای مخاطبان سخن گفت. وی از اعضای خاندان افنان و از اقوام نزدیک میرزاعلی محمدباب و فرزند محمدعلی (محمود) موقرالدوله بالیوزی، حاکم پیشین بوشهر و وزیر فواید عامه و تجارت در کابینه کودتای سیدضیاءالدین طباطبایی در اواخر 1299 و اوایل 1300 شمسی بود. بالیوزی در شرایطی به استخدام بی.بی.سی درآمد که چند ماه قبل از آن به عضویت مجمع ملی بهاییان موسوم به رضوان درآمده بود.

بالیوزی در 1956، چند سال بعد از تأسیس بخش فارسی، در سال 1956 به عنوان نزدیک ترین مشاوران شوقی افندی ربانی آخرین رهبر شناخته شده بهاییان جهان با عنوان یکی از «ایادی امرالله» به عضویت بالاترین شورای اداری و دینی بهاییت (تقریباً معادل کاردینال ارشد در مذهب کاتولیک) درآمد. بالیوزی علاوه بر نگارش حدود ده اثر با موضوع تاریخ و تبلیغ بهاییت، سالها رئیس «محفل ملی معنوی بهاییان» جزایر بریتانیا، به منزله ریاست کل اداری و اجرایی بهاییان بریتانیا بود. وی در طول حدود دو دهه کار در بی.بی.سی فارسی عملاً به یکی از افراد کلیدی و به شدت تأثیرگذار این شبکه تبدیل شد.

بالیوزی در این مدت با همه قوا به مسئولیتهای رسانه ای و نیز به امورات دینی خود اشتغال داشت تا از این طریق نشان دهد که مسئولان بی.بی.سی دست کم در بخش فارسی، چندان نگران عمل به منشور نیستند که بر خود ضرورت حفظ بی طرفی و خودداری دبیران، تهیه کنندگان و کارکنان در زمینه سیاسی و دینی تصریح و تأکید داشت.

ص: 180

حضور چشمگیر بهاییان در سطوح مختلف سرویس جهانی بی.بی.سی از مدیریتهای کلان آن شبکه به پایین، ضمن تأثیرگذاریهای نامحسوس پنهان خود در لایه های زیرین این شبکه، گاه نمودهای آشکاری نیز داشته که از آن میان می توان به مصاحبه کاملاً تبلیغاتی و فرمایشی با «مری مکسول» (ملقب به روحیه خانم) بیوه شوقی افندی، رهبر سابق بهاییان، در تاریخ 18 اگوست 1981 اشاره کرد.

در بی.بی.سی تهیه رپرتاژ، یا آگهی های تبلیغاتی گزارش گونه سابقه ای طولانی دارد و به سالهای دور محدود نمی شود. انتشار اخبار و گزارشهای متعدد در موضوع بهاییان، نشان دهنده تداوم این سیاست و استفاده از کارت بهاییت علیه ایران است. در این باره برای نمونه می توان به مجموعه گزارشهای متعدد، جانبدارانه و آگهی گونه خبرنگاران اعزامی بخش فارسی بی.بی.سی به اسرائیل درباره مرکز مختلف بهایی در عکا و دیگر سرزمینهای فلسطینی اشاره کرد. در این گزارش، حکومت ایران به بهایی ستیزی و یهودی ستیزی متهم شده است.

با بررسی موضوعات، عناوین و محتوای این قبیل نوشته ها تعجب نخواهیم کرد اگر بدانیم که همه گزارشگران اعزامی و ارسال کنندگان این قبیل آگهی های گزارش گونه از عکا و دیگر شهرهای آن خطه، به سرعت راه ترقی را در بی.بی.سی پیموده اند. همه آنها نه تنها در تغییر و تحولات اخیر این شبکه ارتقای رتبه یافته اند بلکه از هم ا کنون برای ایشان جایگاه بالایی در تلویزیون فارسی آن در نظر گرفته شده است.

در هر حال بی.بی.سی فارسی از ابتدای تأسیس خود تا پایان تابستان 1320 کارزار تبلیغاتی بی وقفه ای را در سه جبهه صورت می داد: بدبین کردن ایرانیان نسبت به آلمان هیتلری و متحدانش، ایجاد بدبینی درباره رضاشاه به عنوان همکار آلمان و در نهایت آماده سازی اذهان عمومی برای اشغال ایران و توجیه راهبردی آن . برای رسیدن به این اهداف، یک کارمند سابق شرکت نفت انگلیس و ایران به نام «لورنس پاول الول ساتن» (19841912) به عنوان مشاور و ناظر ارشد به استخدام رادیو بی.بی.سی فارسی درآمد. الول ساتن در سالهای واپسین جنگ و پس از لمبتون، وابسته مطبوعاتی و تبلیغاتی سفارت کشورش در تهران شد. سپس همانند لمبتون به کرسی استادی تاریخ و زبان فارسی (البته در دانشگاه ادینبورو اسکاتلند) دست یافت.

هنگامه جنگ جهانی دوم صحنه پیکار خاموش وزارت امور خارجه و مسئولان ارشد بی.بی.سی با برخی از کارکنان بخش فارسی برای انتشار مطالب تبلیغاتی و فرمایشی دیکته شده از سوی وزارت امور خارجه بود. این مسئله در ابتدا این گونه حل شد که مطالب ارسالی به عنوان خبرنگار به ظاهر مستقل تهیه شود. اختلاف نظر این گونه خاتمه یافت: «بی.بی.سی پذیرفت که دولت انگلستان به لحاظ قانونی می تواند با

ص: 181

پذیرش کامل و علنی مسئولیت پخش هر چیزی را از بی.بی.سی فارسی بخواهد.»

در شرایطی که نویسندگان حامی استقلال رأی بخش فارسی بی.بی.سی از پیروزی استقلال رأی کارکنان آن رسانه بر وزارت امور خارجه بریتانیا در مسئله دخالت در محتوای برنامه ها سخن گفته اند، عباس دهقان که از نسل نخستین گزارشگران بخش فارسی بی.بی.سی است، به صراحت درباره موضوع استقلال رأی آن رسانه چنین گفته است: «ما دقیقاً آنچه که به ما داده می شد می خواندیم. ما مجاز به هیچ تغییری نبودیم. دو نفر انگلیسی بودند که به آنچه که ما پخش می کردیم نظارت می کردند. آنها به زبان فارسی صحبت می کردند و به دقت گوش می کردند.»

سالهای 1320 تا 1328 دوره پاگیرشدن بی.بی.سی فارسی در بین ایرانیان بود. در این دوره مقامات وزارت امور خارجه بریتانیا تصمیم گرفتند نفوذ خود بر سرویس جهانی و بخش فارسی را به شکل غیرمستقیم و نامحسوس اعمال کنند. با این همه، با آغاز جنبش ملی شدن صنعت نفت در ایران، بی.بی.سی بار دیگر «استثنائاً» و بر اساس «مصالح ملی بریتانیا»، آشکارا با سیاستهای تأمین کننده مالی خود همراه شد: نخست با تهیه گزارشها و تفسیرهایی در ارائه تصویری مثبت از کارنامه شرکت نفت انگلیس و ایران، سپس با همگامی کامل با دولت لندن در مقابله با ملی شدن صنعت نفت و پایدار ماندن این سیاست و در آخر با هم دستی کامل با طرح سرنگونی مصدق در 28 مرداد 1332.

به دنبال روی کار آمدن دولت دکتر محمد مصدق در خرداد 1330 و با بالاگرفتن تدریجی مناقشه بین تهران و لندن و طرح احتمال وارد کردن ناوهای جنگی بریتانیا به آبهای ایران و اشغال مراکز نفتی، مسئولان وزارت امور خارجه بریتانیا به بخش فارسی دستور دادند تا به برنامه های روزانه خود نیم ساعت بیفزاید. این افزایش برنامه بی.بی.سی فارسی در 15 دقیقه عملی شد، ولی پس از مدتی با از میان رفتن گزینه نظامی بریتانیا علیه ایران متوقف گشت.

این گونه بود که حتی الول ساتن، که خود روزگاری در ابتدای راه همکار مهم بخش فارسی بی.بی.سی بود، در کتاب کلاسیک خود درباره نفت ایران می نویسد: «از لندن، جایی که بی.بی.سی با دو برابر کردن برنامه های خود به زبان فارسی دردسر آفرین شده بود، به ایرانیان گفته می شد که اگر شرایط شرکت نفت انگلیس و ایران پذیرفته نشود، کارکنان انگلیسی صنعت نفت ایران را ترک خواهند کرد.»

اصرار مسئولان وزارت امور خارجه و سرویس جهانی به پخش برنامه های تبلیغی علیه ملی شدن صنعت نفت در ایران و حکومت مصدق تا آنجا پیش رفت که تهیه کنندگان و کارکنان فارسی این شبکه به عنوان اعتراض به این سیاست، برای مدتی

ص: 182

دست از کار کشیدند.

پرده آخر نمایش همگامی بی.بی.سی فارسی با دولت بریتانیا علیه ملی شدن صنعت نفت در ایران، همکاری مستقیم این شبکه در کودتای 28 مرداد 1332 و سرنگونی حکومت مصدق بود. شبکه چهار رادیو بی.بی.سی در روز 22 آگوست 2005 برنامه ای از سری برنامه های موسوم به «داکیومنت/سند» با عنوان «یک کودتای خیلی بریتانیایی» پخش کرد. در این برنامه که توسط مایک تامپسون مجری و برنامه ساز مشهور این شبکه تولید شده بود، اعلام گشت که گوینده بی.بی.سی با اعلام جمله «اکنون ساعت دقیقاً 12 نیمه شب است» به جای جمله همیشگی «اکنون ساعت 12 نیمه شب است» پیامی رمزی به شاه و همراهانش برای اطمینان بخشیدن به آنان و نشان دادن آمادگی لندن برای عملیات کودتا داد.

بی جهت نبود که در گزارش تهیه شده از سوی بی.بی.سی برای بخش دیپلماسی عمومی کمیسیون روابط خارجی پارلمان بریتانیا در تبیین برنامه های کنونی و آینده آن شبکه برای ایرانیان چنین ذکر شده است: «بسیاری در ایران بی.بی.سی را ابزاری برای مداخله امپراتوری بریتانیا... [می دانند و] بسیاری از ملی گرایان گزارشهای بی.بی.سی را برای ایفای نقشی کلیدی در طرفداری از شاه و مخالفت با مصدق مورد انتقاد قرار می دهند.»

بی جهت نبود که در گزارش تهیه شده از سوی بی.بی.سی برای بخش دیپلماسی عمومی کمیسیون روابط خارجی پارلمان بریتانیا در تبیین برنامه های کنونی و آینده آن شبکه برای ایرانیان چنین ذکر شده است: «بسیاری در ایران بی.بی.سی را ابزاری برای مداخله امپراتوری بریتانیا... بسیاری از ملی گرایان گزارشهای بی.بی.سی را برای ایفای نقشی کلیدی در طرفداری از شاه و مخالفت با مصدق مورد انتقاد قرار می دهند.»

در دو دهه فاصله سالهای 1332 تا 1352 (1953 تا 1973) بی.بی.سی روابط نسبتاً مناسبی با ایران داشت. شاه به مرور بر قدرت خود می افزود و بریتانیا نیز با پذیرفتن جایگاه دوم در صحنه سیاسی ایران می کوشید تا در جایگاه مبادلات نظامی و اقتصادی به رتبه نخست و بالاتر از دوست و رقیب خود امریکا دست یابد.

تحولات بین المللی در سال 1973 از جمله افزایش چهار تا پنج برابری بهای جهانی نفت و افزایش اقتدار شاه بر همه چیز بویژه مناسبات ایران و بریتانیا و روابط ایران و بی.بی.سی تأثیرگذارد. و از آن پس تهران به روشهای تبلیغی و رسانه ای سرویس های داخلی و خارجی بی.بی.سی حساسیت نشان می داد.

در این مدت بی.بی.سی ضمن ارائه سیاستهای رسمی لندن در قبال تهران، گاه به عنوان اهرم فشار عمل می کرد و با انتقاد از عملکرد نظام سعی داشت تا برای منافع بریتانیا در تهران گروکشی کند. چنان که از مصاحبه های نگارنده با چند تن از مسئولان

ص: 183

حکومت پهلوی برمی آید، محمدرضاشاه صرفاً از باب انتقاد بی.بی.سی فارسی نسبت به خود و خاندانش از این شبکه ناراحت نبود بلکه گاه مشکل ایران با بی.بی.سی با منافع ملی ایران مرتبط می شد. این موضوع به وضوح در مسئله جزایر سه گانه خلیج فارس و اعاده حاکمیت ایران بر آنها و مواضع ضدایرانی و هواداری سرویس جهانی بی.بی.سی از اعراب می توان یافت.

آنتونی پارسونز، سفیر بریتانیا در تهران در روز اول آگوست 1975 (دهم مرداد 1354) در گزارشی انتقادی و محرمانه به لندن درباره عملکرد بی.بی.سی فارسی، ضمن اشاره به پایین بودن مخاطبان این شبکه نوشت: «من سی سال است که درگیر مسائل خاورمیانه ام و می توانم صادقانه بگویم که نه پیش داوری علیه بی.بی.سی دارم و نه ضد اطلاع رسانی هستم... من از موضع فوری مصلحت اندیشی سیاسی به موضوع نگاه نمی کنم... بگذارید 25 سال به عقب برگردیم و به آینده بنگریم، می توانیم قسم بخوریم که در یک دوره 25 ساله، سرویس عربی و فارسی بی.بی.سی کسانی را که در این دوره دولتهای آلترناتیو طرفدار غرب در خاورمیانه تشکیل داده و یا بخشی از آن حاکمیت شده اند، تحت تأثیر خود قرار داده است... واقعیت این است که در این دوره، رژیمهای پوشالی و چینش کنونی خاورمیانه در دوره پس از جنگ جهانی دوم خودکامه تر و مستبدتر [از رژیم های قبلی] هستند.»

پارسونز در این نامه کم سابقه که با اعتراض شدید مقامات لندن روبه رو شد، با اعتراف به دخالت بی.بی.سی در امور کشورهای خاورمیانه و تحت تأثیر قرار دادن دولتهای این منطقه، تصریح کرد که نتیجه این مداخله بریتانیا و بی.بی.سی، روی کار آمدن دولتهایی بدتر از قبل بوده است.

به هنگام آغاز انقلاب اسلامی در ایران، بی.بی.سی ابتدا سعی در کم رنگ نشان دادن این نهضت داشت، ولی به مرور و با اوج گیری انقلاب، این رسانه نیز ناگزیر به انعکاس رویدادها و خواسته های انقلابیون و رهبران آنان شد. تا زمان انتشار اسناد محرمانه مربوط به سالهای 1978 به بعد دقیقاً نمی توان درباره نقش بی.بی.سی در رویدادهای آن هنگام ایران قضاوت کرد و نمی توان به ادعاهای بی پایه و مدرک مبتنی بر تئوری توطئه مرسوم در بین برخی از ایرانیان در این باره توجه کرد. با وجود این، «تیم له ولین» خبرنگار سرویس جهانی بی.بی.سی در ایران در ماه های منتهی به انقلاب اسلامی، در گفتگو با نگارنده، این ادعا که در انقلاب بی.بی.سی نقش یک محرک و مهیج را داشت رد کرد و گفت: من خود به دلایل مواضع پیشرویی که داشتم، برای اجرای سیاست رسمی لندن مبنی بر عدم انتقاد از حکومت پهلوی و به خطر نینداختن مناسبات دوجانبه، از سوی بی.بی.سی تحت فشار بودم.

ص: 184

اگرچه بررسی وضعیت سرویس جهانی بی.بی.سی در سالهای پس از انقلاب اسلامی نیازمند زمان و مجال دیگری است، ولی ذکر چند نکته گذرا ولی قابل تأمل در این باره ضروری است:

در سالهای پس از انقلاب، بی.بی.سی فارسی به دلایل مختلف مأمنی برای فعالیت افرادی شده بود که با حکومت پس از انقلاب سر ناسازگاری داشتند و حتی به شکلی فعال و منظم در سازمانهای سیاسی و شبه نظامی عضو یا هوادار آنها بوده اند. اقدامی که به هر صورت در تضاد آشکار با همه منشورهای قدیم و کنونی بی.بی.سی و ادعای بی طرفی و عدم جانبداری آن شبکه است.

در دهه 1980 با توجه به تحولات رسانه ای و ظهور شبکه هایی چون سی.ان.ان، سرویس جهانی بی.بی.سی و به تبع آن بخش فارسی تا حد زیادی در رقابت با شبکه های بین المللی چون صدای امریکا و حتی سی.ان.ان، از نخبه گرایی چه در مورد کارکنان خود و چه در مورد محتوا و کیفیت برنامه سازی برای مخاطبان دست کشید و به تولید برنامه های لایت و عامه پسند روی آورد.

در دهه های 1990 و با گسترش اینترنت، سرویس جهانی بی.بی.سی نیز به بخش آنلاین و اینترنتی مجهز شد و سرویس فارسی آن رسانه نیز از راهی جدید به ارتباط گیری با مخاطبان فرامرزی خود پرداخت.

سیاست پیروی از منویات وزارت امور خارجه بریتانیا تا جایی برای سرویس جهانی بی.بی.سی پیش رفت که این شبکه در اوج مشکلات اداری و مالی و در میانه خانه تکانی و کم کردن برنامه ها و بخشهای مختلف خود ناگهان در اکتبر 2006، با چراغ سبز وزارت امور خارجه پارلمان آن کشور، تأسیس شبکه تلویزیونی فارسی زبان (یا چنان که خود می گویند پی.تی.وی) را در سال 2008 اعلام کرد.

شانزده ماه قبل، «نایجل چپمن» رئیس سرویس جهانی بی.بی.سی در نشست 27 ژوئن 2007 کمیسیون روابط خارجی مجلس عوام بریتانیا، ضمن اشاره به مشکلات مالی و لزوم تعطیلی یا کاهش شماری از برنامه های این شبکه، به صراحت از تأسیس تلویزیون فارسی زبان بی.بی.سی به عنوان «بالاترین اولویت در برنامه پیشنهادی [به وزارت امور خارجه] که دارای پرونده ای بسیار قوی است یاد کرد.

در سالهای اخیر، برنامه بازنگری جدی بریتانیا در بحث دیپلماسی عمومی صورت گرفت و از حمایت پارلمان آن کشور نیز برخوردار شد. برای نمونه در این باره می توان به فعال شدن مجلس عوام بریتانیا در بحث دیپلماسی عمومی و لزوم تحول رسانه ها در این مورد، حمایت از چند طرح تحقیقاتی درباره ابعاد مختلف سرویس جهانی و برگزاری همایش بزرگ دو روزه در دسامبر سال گذشته در دانشگاه لندن به مناسبت

ص: 185

هفتاد و پنجمین سال تأسیس سرویس جهانی بی.بی.سی اشاره کرد.

سخنرانان متعدد این همایش، طی دو روز، بحثهای گوناگونی مطرح کردند ولی بیت الغزل اکثر مباحث آنان جا انداختن، استقلال رأی، بی طرفی و تعادل رسانه ای سرویس جهانی بی.بی.سی بود. در برخی نوشته ها و مصاحبه های مربوط به بی.بی.سی چنین عنوان شده که دخالت وزارت امور خارجه بریتانیا در بخش فارسی محدود به دوره هایی خاص مانند شهریور 1320، ملی شدن صنعت نفت یا پس از 11 سپتامبر 2001 بوده است و هیچ دخالتی از بالا در نحوه کار تهیه کنندگان این شبکه وجود ندارد. این دیدگاه و به فرض صحت، از آنجا ناشی می شود که عده ای به نادرست چنین می پندارند که همه کارکنان رده پایین و بالای سرویس جهانی و بخش فارسی آن موظف به نوکری روزمره و اطاعت مداوم از دستورات مقامات بالای اداری و سیاسی هستند و اساساً سرویس جهانی و وزارت امور خارجه نیازی به چنین اقدامی دارند.

در اسنادی که سال گذشته در آرشیو ملی بریتانیا آزاد اما هنوز منتشر نشده، گزارشی درباره بریفینگ اعضای وزارت امور خارجه بریتانیا توسط کارکنان بخش فارسی، از جمله جلسه توجیهی یکی از کارکنان تازه کار بخش فارسی درباره جشن هنر شیراز در سال 1977 وجود دارد.

از سوی دیگر، تجربه موجود دست کم در بخش فارسی نشان داده که برنامه سازان، بیش و کم در انجام کار خود آزادند. ولی آنهایی که هماهنگ با سیستم مرکزی عمل نمی کنند به مرور با انتقاد مدیران خود مواجه و منزوی می شوند، به ندرت و با تأخیر ارتقای درجه می یابند و در نهایت با شرایطی مواجه می شوند که یا باید بی سر و صدا به کار خود به عنوان کارمند دون پایه، تحت مدیریت افراد کم سابقه ای که دارای دانش و تجربه کمتری هستند، به کار خود ادامه دهند و یا مانند شماری دیگر عطای بی.بی.سی را به لقای آن ببخشند.

پایین آمدن تدریجی سطح کیفی و دانش عمومی تصمیم گیرندگان بخش فارسی بی.بی.سی و عدم علاقه آنان به ارجاع مشاغل کلیدی به افراد دارای استقلال رأی موجب شده تا عمدتاً افرادی خارج از کارکنان رسمی برای این شبکه به خصوص در بخش تلویزیون آن استخدام شوند. این افراد با حداقل قابلیتهای فنی، قاقد خصوصیات خلاق و اصول غیرقابل انعطاف حرفه ای رسانه ای هستند. این عده در واقع بار اصلی بخشهای سه گانه بی.بی.سی فارسی (رادیو، آنلاین و تلویزیون) را بر دوش دارند، بدون آنکه در محتوا، سمت و سو و تصمیم گیریهای عمده آن تأثیرگذار باشند.

اصرار بر استخدام افراد «اهل» و «تأیید» شده در جریان عضوگیری برای تلویزیون فارسی بی.بی.سی تا جایی پیش رفته است که در استخدام افراد موردنظر در مشاغل

ص: 186

بالای ادیتوریال، نه تنها شرط اولیه آگاهی از امور تصویری و تلویزیونی حذف شده است، بلکه شبکه پذیرفته است که به جای استخدام افراد واجد شرایط، افراد موردنظر خود را گزینش کند و تمام آموزشهای مربوطه را از صرف به آنان بدهد.

عدم دانش کافی تعدادی از مسئولان و گردانندگان بخش فارسی در عمل موجب آن شده است که این شبکه بیش از پیش نیازمند شبکه مادر و بی.بی.سی اصلی انگلیسی زبان شود و همانند دوران اولیه رادیو بی.بی.سی، بخش فارسی حتی درباره مسائل مربوط به ایران، اسلام و خاورمیانه همانند دارالترجمه عمل کرده است و بازتاب نوشته های گزارشگران انگلیسی زبان، بیش از پیش از استقلال رأی و عمل خود کاسته است.

مسئولان وزارت امور خارجه بریتانیا و سرویس جهانی بی.بی.سی سالهاست به این نتیجه رسیده اند که چرخ تبلیغات راهبردی و دیپلماسی عمومی آن کشور با دروغ پراکنی مستقیم و مداوم نمی چرخد. از این روی بی.بی.سی نیازی به دروغ گویی مداوم ندارد. این شبکه سالهاست که در پی جلب اعتماد مخاطب از طریق ارائه گزارشهای درست، به ارائه تصاویر غلط و ناکامل به مخاطبان خارجی در مواقع خاص مبادرت می ورزد. به بیان دیگر، سرویس جهانی بی.بی.سی برای جا انداختن گزارشها و اخبار خود و القای موارد لازم در موقع ضروری در بین مخاطبان خارجی، نخست باید در آنها این باور را ایجاد کند که رسانه ای راستگو و بی طرف است.

در این زمینه بحث تاریخ نویسان رسمی بی.بی.سی از جمله واکر درباره تقابل ادعای مخالفان بی.بی.سی درباره «یک آسمان دروغ بودن» برنامه های این شبکه در مقابل سیاست «یک آسمان آزادی» آنان بی اساس می نماید، زیرا سرویس جهانی بی.بی.سی نه کاملاً آزاد و نه سراسر دروغ. بلکه اگر قرار بر اعمال سیاست بریتانیا و تأمین منافع درازمدت این کشور باشد، این خواسته با دروغ گویی سیستماتیک و خلاف واقع که به سلب اعتماد مخاطب منجر شود تأمین نخواهد گشت.

در واقع بحث دیپلماسی عمومی بریتانیا، بحث سیاست هماهنگ نهادهای مختلف برای اهداف گوناگون راهبردی و درازمدت است. در این مسیر نباید متوقع بود که لحظه به لحظه فعالیتهای کوتاه مدت و روزمره نهادهایی همانند سرویس جهانی بی.بی.سی و یا بریتیش کانسل، منطبق بر سیاستهای اعلام شده دولتی بنماید، بلکه رسیدن به هدف نهایی و فتح قلوب و اذهان مخاطبان در خارج از مرزهای بریتانیا در میان مدت و درازمدت است که باید از هر طریقی ولو دادن امتیاز و تحمل ضررهای کوتاه مدت حاصل شود. به گفته نیکلاس کال، کارشناس مطرح تاریخ دیپلماسی عمومی، یکی از مشکلاتی که در این راه گریبانگیر سرویس جهانی بی.بی.سی است،

ص: 187

عدم امکان رهایی از خاطره ناخوشایند مخاطبان از گذشته نه چندان قابل دفاع این شبکه و صرفاً پرداختن به آینده ای پرزرق و برق و ظاهراً امیدوارکننده است.

پی نوشت ها:

1. برای نمونه نوشته هایی از این دست ر.ک:

The BBC Persian Service 1041-1979 By: Massoumeh Torfeh,

http://www.open.ac.uk/socialsciences/diasporas/conference/pdf/history of bbc persian service.pdf Injaa landan ast The BBC Persian Service 60 years on, By: Hossein Shabidi, 2001,

http://www.iranian.com/History/2001/September/BBC

بخش رادیو فارسی بی.بی.سی و جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران از 13321329 نوشته حسین شهیدی، 1380،l .htm http://www.mghaed.com/lawh/articles/bbc 62 سال فارسی: از اینجا لندن است تا سایت اینترنتی، نوشته مسعود بهنود، 2002، http://www.bbc.co.uk/persian/iran/021224 a-mb-bbc.shtml 65 سال از عمر رادیو فارسی بی.بی.سی گذشت، نوشته مهراد واعظی نژاد، 2005،

mv- http://www.bbc.co.uk/persian/new/story/2005/12/051228 mv -sixtyfifth-persian.shtml.

2. http://www.ictfarafoo.com/Default.aspx?Tabld=62atld=157.

3. برای مطالعه یکی از تازه ترین آثار منتشر شده آکادمیک غرب درباره دیپلماسی عمومی ر.ک:

The Public Diplomacy Reader, By: J. Mechael Waller, Rutledge, London, 2007

برای مطالعه مجموعه مقالات تألیفی درباره دیپلماسی عمومی از نویسندگان مختلف به زبان فارسی ر.ک: کتاب آمریکا(6) ویژه دیپلماسی عمومی در آمریکا، به کوشش رضا داددرویس، مؤسسه ابرار معاصر، تهران، 1384.

4. http://www.fco.gov.uk/en/about-the-fco/what-we-do/funding-programmes/public-diplomacy

5. Public Diplomacy Review, By Lord Carter of Coles,, p. 8, British Council, London, 1995

http://www.theyworkforyou.com/peer/lord-carter-of-coles

6. برای مشاهده دیدگاه جدید رسمی دولت امریکا درباره دیپلماسی عمومی به زبان فارسی ر.ک:

http://www.america.gov/st/freepress-Persian/2008/June/20080905103810eaifas0.ss49573.html?CP.rss= true

7. برای مشاهده تازه ترین و احتمالاً جامع ترین اثر منتشر شده درباره آژانس اطلاعات ایالات متحده ر.ک:

The Cold War and the United States Information Agency: American Propaganda and Public Diplomacy, 1945-1989, By: Nicholas J. Cull, Cambridge University Press, Cambridge, 2008

8. برای آگاهی از بررسی دقیق درباره نقد تاریخی و عملکرد دیپلماسی عمومی امریکا در ایران ر.ک: فرهنگ، ارتباطات و سیاست خارجی: دیپلماسی فرهنگی امریکا در ایران: 13321357، حسام الدین آشنا، پایان نامه دکترا، دانشگاه امام صادق، 1382.

9. برای مطالعه بررسی گسترده و جدید درباره نمایندگیهای دیپلماتیک بریتانیا در ایران و دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس ر.ک:

British Missoins Around the [Persian] Gulf, 1575-2005: Iran, Iraq, Oman, Kuwait, By: Hugh Arbuthnott …, Global Oriental, Kent, 2008

10. برای مرور اجمالی از حدود وظایف و اختیارات دبیر یا کنسول شرقی سفارت بریتانیا در تهران ر.ک به مقاله فخرالدین عظیمی با عنوان:British Influence In Persia: 1941-79 در نسخه اینترنتی دایره المعارف ایرانیکا:

Ends of British Imperialism, By: William و http://www.iranica.com/articles/v11f3/v11f3001c.html Roger Louis, P. 729, I.B. Tauris, London, 2007

ص: 188

11. برای سه نمونه مختلف از این مجموعه مکاتبات بین ایرانیان غیردولتی و دیپلماتهای محلی بریتانیا (مکاتبات مأموران بریتانیای با ایرانیها، مکاتبات ایرانیها با مقامات بریتانیایی و هر دو مورد) در اسناد آرشیو ملی بریتانیا (از این پس TNA) به زبان فارسی ر.ک به پرونده های: FO248/323 مربوط به سال 1876، FO248/293 مربوط به سال 1873 و FO248/347 مربوط به سال 1878.

12. The Camels Must Go An Autobiography, Faber, London, 1961, p. 28 برای بررسی انتقادی از زندگی ترات که در مواردی خالی از اشتباه هم نیست ر.ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، [خاطرات حسین فردوست، نوشته و ویرایش عبدالله شهبازی]، چاپ دوم، مؤسسه اطلاعات، بهار 1370، ج 1، صص 106101 و ج 2، صص 4740.

13. All the Shah's Men: An American Coup the Roots of Middle East Terror, By: Stephen Kinzer, At Her Majesty's Secret Service The و John Wiley Son, London, 2003, pp. 114, 139, 159, 162, Chiefs of British Intelligence Agency MI6, By: Nigel West (Rupert Allason) Greenhill Books, Newbury, 2006, p. 117

14. My Lucky Life, In War, Revolution, Peace Diplomacy, Sam Falle, Book Guild, Sussex, 1996

15. گزارش مستقیم دیپلماتیک انگلیسی از این بست نشینی: TNA, FO416/35، روایت ایرانی از این ماجرا ر.ک: کاتوزیان، محمدعلی، انقلاب مشروطیت ایران، شرکت سهامی انتشار، تهران، صص 190184، بررسی انتقادی از بست نشینی مشروطه خواهان در سفارت بریتانیا در تهران ر.ک: جعفریان، رسول، بست نشینی مشروطه خواهان در سفارت انگلیس، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر، تهران، 1384.

16. http:// www. They workforyou, com/peer/lord-carter-of-coles

17. http://www.britishcouncil. Org/home-carter-report

18. برای نمونه ر.ک: به گزارش مفصل پارلمانی درباره دیپلماسی عمومی که با همکاری مسئولان سرویس جهانی بی.بی.سی در سالهای 20062005 در 160 صفحه تهیه شده است.

http://www.publications.parliament.uk/pa/cm-200506/cmselect/cmfaff/903.pdf

19. /http://www.bbc.co.uk/worldservic تاریخ رسمی و تبلیغی از سرویس جهانی بی.بی.سی به مناسبت شصتمین سال تأسیس آن مؤسسه:

A Skyful of Freedom 60 Years of The BBC World Service, By: Andrew Walker, Broadside Books, London, 1990

20. /http://www.britishcouncil.org/new یک تاریخ رسمی و تبلیغی درباره تاریخ و عملکرد شورای فرهنگی بریتانیا:

Around The World in Forty Years A British Council Life, By: Micheal Halstead, Square One Publications, London, 1999

21. /http://www.bsn.org.uk تشریح اهداف و سیاستهای رسمی شبکه بی.اس.ان توسط وزارت خارجه بریتانیا:

http://www.fco.gov.uk/en/about-the-fco/what-we-do/funding-programmes/public-diplomacy/bsn

22. http://www.fco.gov.uk/en/about-the-fco/what-we-do/funding-programmes/public-diplomacy/expos

23. http://ww.bbc.co.uk/worldservice/faq/news/story/2005/08/050810-wsstart.shtml

24. Walker, ibid, pp. 65-69.

25. Walker, op, cit, p. 5

26. http://www.bbc.co.uk/worldservice/history/story/2007/02/070122-html-40s.shtml

27. http://www.tvlicensing.co.uk/index.jsp

28. تأکید از متن اصلی است.

29. Department for Culture, Media and Sport, Review of the BBC's Royal Charter: A strong BBC independent of government, March 2005, p. 43

ص: 189

30. برای مشاهده چند زندگی نامه از دیدگاه های مختلف درباره لمبتون ر.ک: فصیحی، صیمین، جریانهای اصلی تاریخ نگاری در عصر پهلوی، نشر نوند، مشهد، 1372، آن لمبتون، ایران شناس بریتانیایی از سفارت تا پژوهش، شهران طبری، رادیو فردا، 10 مرداد 1387،

Professor Ann Lambton: http://www.radiofarda.com/Article/2008/07/31/02 lampton iran.html Persian scholar, The Times, July 23 2008, http://www.timesonline.on.uk/comment/obituaries/article4379464.ece

31. TNA, FO371/24570

32. Professo AKS Lambton, Persian scholar who produced classic works on Iran and was invaluable in professor Ann Lambton: و there, Daily Telegraph, 08 August 2008, protecting Britain's interests Persianist unrivalled in the breadth of her scholarship whose association with SOAS was long and illustrious By: Burzine Waghmar, 01 August 2008, http://www.independent.co.uk/news/obituaries/professor-ann-lambton-persianist-unrivalled-in-the-breadth-of-her-scholarship-whose-association-with-soas-was-long-and-illustrious-882564.html

http://www.telegraph.co.uk/news/obituaries/2524891/Professor-AKS-Lambton.html

33. TNA, FO371/24570

34. حسین شهیدی،

Injaa landan ast The BBC Persian Service 60 Years on http://www.iranian.com/History/2001/September/BBC

گفتنی است که معصومه طرفه در آغاز چکیده نامه پژوهشی خود به اشتباه تأسیس بخش فارسی شبکه جهانی بی.بی.سی را در سالهای واپسین جنگ جهانی دوم ذکر کرده است:

http://www.open.ac.uk/socialsciences/diasporas/conference/pdf/history-of-bbc-persian-service.pdf,p.2

35. TNA, FO371/24570.

36. برای مطالعه زندگی نامه کوتاه از سوی هم کیشان او از موقر بالیوزی ر.ک:

Bahá'íWorld, Vol XVIII, 1979-1983, Heifa http://bahai-Bahá'í World Center, 1986,pp.351-366.= library.com/file.php5?file=francis-balyuzi-biography language By: "Hassan M. Balyuzi, Hand of the Cause of God, the treasure of all humanity و Retrieved from http://bahai-library.com/file.php5?file=francis-balyuzi-biographylanguage=, Richard Francis, 1998

37. برای مشاهده دلایل ادامه حضور مجتبی مینوی در بریتانیا و همکاری او با بخش فارسی رادیوی بی.بی.سی، ر.ک به مقدمه کتاب: مینوی بر گستره ادب فارسی، به کوشش ماه منیر مینوی، تهران توس، 1381.

38. شهیدی، بخش فارسی بی.بی.سی 13321320 و جنبش ملی شدن نفت ایران.

39. از اینجا لندن است تا سایت اینترنتی.

40. با ترانه باران: زندگی و شعر گلچین گیلانی، کامیار عابدی، نشر ثالث، تهران، 1379.

41. محسن رضوانی از رهبران فعالان جنبش چپ ایران روایت جالبی از ارتباطات پنهانی خود و همفکرانش با فرزاد در دهه های 60 و 70 میلادی در لندن دارد. نگاهی از درون به جنبش چپ ایران مصاحبه حمید شوکت با محسن رضوانی، تهران، اختران، 1386.

42. در هیچ یک از بخشهای بیوگرافی یا خاطرات منتشر شده یا شفاهی چهره های سرشناس ایرانی چون مجتبی مینوی، مسعود فرزاد، مجدالدین میرفخرایی، بهمن فرسی، محمود کیانوش، مهرداد نبیلی، فخرالدین عظیمی، فضل الله نیک آیین و شماری دیگر از ادبا و نویسندگان اشاره ای به همکاری تمام وقت و نسبتاً طولانی این ادبا و پژوهشگران با بخش فارسی بی.بی.سی نشده و اکثر آنان با اسامی مستعار با این شبکه همکاری داشته اند.

43. فرزاد، هومان، سرگذشت من در جنگ بین الملل دوم، استانبول، برلین، شیراز، نشر شهاب، ثاقب، تهران، 1383.

44. برای مشاهده پرونده های آزاد شده سازمان امنیت داخلی بریتانیا درباره دوازده سال تعقیب و مراقبت علیه مسعود فرزاد و همکاری سیستماتیک بی.بی.سی با دستگاههای امنیتی در این مسیر ر.ک:

Massud FARZAD/Homayoun FARZAD:Iranian In 1943 Homayoun FARZAD was parachuted into

ص: 190

Persia as interpereter to a group of SD agents known as the'Anton Group'. He was arrested in 1943 and interrogated. His brother Massud FARZAD worked for the Persian section of the BBC, TNA, KV2/1469KV2/1470, January 1943-December 1954.

45. Torfeh, p. 8.

46. دولتهای ایران از میرزانصرالله خان مشیرالدوله تا میرحسین موسوی بر اساس دفتر ثبت کابینه های نخست وزیری، اداره کل آرشیو، اسناد و موزه ریاست جمهوری، وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1378، صص 114 و 505.

47. http://www.bahai-publishing-trust.co.uk/acatalog/BPT-BOOKS-ABOUT-THE-B-B-19.html

48. Hassan M. Balyuzi Hand of the Cause of God the Treasure of All Humanity, By Richard Francis, = http://bahai-library.com/file.php5?file=francis-balyuzi-biography language

49. . برای مطالعه تازه ترین چارتر (منشور) بی.بی.سی و تأکید آن بر پرهیز از داوریها و تمسک جستن به باورهای دینی و سیاسی ر.ک:

http://www.bbc.co.uk/bbctrust/assets/files/pdf/regulatory-framework/charter-agreement/royalchartersealed-sept06.pdf

50. THE BAHA'I WORLD, AN INTERNATIONAL RECORD, Prepared under the supervision of The Universal House of Justice, VOLUME XVIII, Bahá'í World Centre Haifa 1986, p. 503

51. http://www.bbc.uk/persian/multimedia/story/2007/05/070511-zon-bahaie-garden-glx.shtml

http://ww.bbc.co.uk/persia/iran/story/2007/05/070521-of-mp-bahai-shtml

http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/05/070522-mp-bahai.shtml

http://www.bbc.co.uk/persian/worldnews/story/2007/05/070518-mp-kibuts.shtml

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/05/070515-of-mp-il-postcard-ped.shtml

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/05/070515-of-mp-il-postcard-el.shtml

52. TNA, FO371/24570.

53. TNA, FO371/27213.

54. FO371/28914.

55. http://www.iranica.com/articles/v8f4/v8f426.html.

56. برای بررسی بیشتر زندگی الول ساتن ر.ک:

Iran (The Journal of British Institute of Persian Studies/BIPS) No. 23, By: Edmund Bosworth, 1985, pp. iii-iv.

57. بخش فارسی بی.بی.سی 13321320 و جنبش ملی شدن نفت ایران.

58. مصاحبه دهقان با شهریار رادپور به مناسبت شصت و پنجمین سال تأسیس سرویس جهانی بی.بی.سی، نقل شده در طرفه، ص 12.

59. TNA, FO371/91523.

60. بخش فارسی بی.بی.سی و جنبش ملی شدن نفت ایران.

61. Persian Oil, A Study in Power Politics, By: L.P. Elwell-Sutton, Lawrence Wishard, London, 1955,pp 241-242.

62. Torfeh, op, cit, p. 17.

63. http://www.bbc.co.uk/radio4/history/document/document-20050822.shtml.

64. http://www.publications.parliament.uk/pa/cm200001/cmselect/cmfaff/80/80ap09.htm.

65. http://matafreshi.persianblog.ir/post/10.

ص: 191

66. تفرشی، مجید، جدال در خلیج فارس: پژوهشی در اسناد منتشر نشده وزارت امور خارجه بریتانیا درباره جزایر سه گانه»، ضمیمه، هفته نامه شهروند امروز، ش 61، 10 شهریور 1387، ص 7.

67. http://matafreshi.persiannlog.ir/post/59.

68. مصاحبه نگارنده با تیم لولین در دفتر شبکه پرس تی وی در لندن.

69. برای یک نمونه از این دست ر.ک: مقاله «پیشاهنگ دفاع از انسان و آزادی»، نوشته صادق صبا، چاپ شده در یادنامه منوچهر محجوبی، کانون نویسندگان در تبعید، لندن، 1990، صص 274269.

70. http://www.bbc.co.uk/blogs/theeditors/2006/10/speaking - to-iran-1.html.

71. House of Commons, Minutes of Evidence Taken Before Foreign Affairs COMMITTEE, Foreign Commonwealth Office Aunual Report 2006-2007, Lord Kinnock, Martin Davidson,, Margaret Mayne, Nigel Chapman Alison Woodham, Wednesday 27, June 2007, Q 137.

72. http://www.cresc.ac.uk/events/broadcasting/index.html

http://mediaresearchhub.ssrc.org/events/international-broadcasting-public-diplomacy-and-cultural-exchange

73. برای نمونه ر.ک: مصاحبه داریوش رجبیان با معصومه طرفه به مناسبت همایش دانشگاه لندن درباره عملکرد سرویس جهانی بی.بی.سی: http://www.radiozamaneh.org/dariush/cat-379

74. برای نمونه ای اخیر از این دست و ترجمه یک گزارش ناقص از منبع انگلیسی درباره آزادی تنها بازمانده تروریست حادثه گروگان گیری سفارت ایران در لندن در سال 1980، به جای تحقیق و نگارش یک گزارش اورژینال درباره ایران ر.ک:

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/10/081009-v-iran-hostage-embasy-shtml.

75. http://mediarescarchhub.ssrc.org/events/internaional - broadcasting - public - diplomacy - and-cultural- In this great future, you can't forget your past? The implications of the History of Diasporic: exchange Engagement for the Future of Public Diplomacy and International Broadcasting, By Nicholas Cull.

نقش سیدجمال الدین اسدآبادی در مبارزه با استعمار انگلیس

ص: 192

ص: 193

محمدعلی توانا

مقدمه

قرن نوزدهم، قرن استعمار و امپریالیسم و قرن هجوم گسترده استعمار عربی و در رأس آنها استعمار انگلیس به جهان اسلام بود. در عین حال این قرن، قرن بیداری مسلمین و تجدید حیات اسلام نیز بود؛ چه اینکه مواجهه با غرب، مسلمانان را متوجه فاصله خود با آنان و وضعیت عقب ماندگی خود کرد.

نخستین رویارویی سرزمینهای اسلامی با استعمار را باید حمله ناپلئون به مصر دانست. اشغال سه ساله این سرزمین (1798-1801م) تحت حاکمیت عثمانی قرار داشت، نقطه عطفی در تاریخ معاصر مسلمانان به شمار می رود. این حرکت تقریباً، نقطه آغاز هجوم استعماری غرب، در همه ابعاد و جوانب به جهان اسلام بود و ناپلئون، بعد از وقوع انقلاب فرانسه، نماینده تمام عیار تمدن جدید غربی با دو چهره و رویه استعماری و کارشناسی گردید. او شخصاً از سال 1796 به بعد علاقه و دلبستگی خاصی به شرق پیدا کرد.

در تعقیب همین سیاست به مصر لشکر کشید و قصد تصرف شام را نیز در سر داشت که موفق نگردید. از سویی دیگر نیز بریتانیا به اشغال قسمتی از شبه قاره هند پرداخت.

بنابراین مسلمانان، غرب متمدن را به هجوم استعماری و جهانگشایی شان یکجا شناختند. از این رو مسلمانان افزون بر بلایای ریشه دار داخلی، با مصیبت تهاجم استعمار نیز مواجه شدند که همچون خوره ای به جان آنان افتاده بود. برای درمان این دردها، روشنفکران جوامع اسلامی، هر یک به فراخور ادراک سیاسی، فرهنگی، اجتماعی خود، راه حلهای خاصی را پیشنهاد می کردند.

ص: 194

1. یک پاسخ فکری - فرهنگی

حضور فراگیر استعمار در سرزمینهای اسلامی واکنشهای مسلمانان را نیز به همراه داشت؛ از جمله می توان به جنبش محمدعلی پاشا در مصر، قیام سیداحمد هندی در 1826 در هند علیه انگلیسیها و پس از آن قیام سراسری هند در 1857، قیام امیر عبدالقادر در خلال چند دهه در الجزایر و قیام محمد احمد سودانی در 1872 اشاره کرد. این واکنشها بیشتر نظامی و کمتر به جنبه های فکری- فرهنگی مبارزه معطوف بود. واکنش سید جمال الدین یکی از مهم ترین آنهاست. او بر جنبه های فکری و فرهنگی تأکید بیشتری دارد. از این رو بسیاری سید جمال الدین را قهرمان مبارزه با استعمار و امپریالیسم می دانند. شخصیتی که ضمن شناخت معضل استعمار، آن را از رویه کارشناسی غربی متمایز ساخت و در صدد پاسخ گویی به مسئله استعمار برآمد. سید جمال در پاسخ به استعمار انگلیس، اتحاد اسلامی را مطرح کرد. به اعتقاد سید جمال پشتوانه هرگونه حرکت سیاسی را باید در بستر عمیق فکری و فرهنگی استوار ساخت و هیچ مبارزه سیاسی – اجتماعی بدون پشتوانه عمیق فکری، عقیدتی و فرهنگی در میان توده ها به طور کامل به بار نخواهد نشست. بدین منظور سید جمال ابتدا به شناساندن چهره استعمار انگلیس در میان جوامع مسلمان پرداخت تا آنان را با خطرات این پدیده آشنا سازد.

1-1. شناسایی استعمار (انگلیس)

سیدجمال استعمار را چنین معرفی می کند: «این استعمار که از نظر لغت به معنی آباد کردن است از لحاظ معنی حقیقی و اصیل به عقیده من مانند اسماء اضداد است. زیرا این استعمار یعنی استعباد و بنده و برده ساختن آزادگان و خاصه استعمار به معنی تخریب نزدیک تر است تا به تعمیر و عمران.» وی نفوذ روزافزون استعمار بر کشورهای اسلامی را چنین فریاد می زند: «یاللمصیبه! یاللرزیه! این چه حالت است؟ این چه فلاکت است؟ مصر و سودان و شبه جزیره بزرگ هندوستان را که قسمت بزرگی از ممالک اسلامی است انگلستان تصرف کرده. مراکش، تونس و الجزایر را فرانسه تصاحب نموده، جاوه و جزایر بحر محیط را هلند مالک الرقاب گشته، ترکستان غربی و بلاد وسیعه ماوراءالنهر و قفقاز و داغستان را روس به حیطه تسخیر آورده، ترکستان شرقی را چین متصرف شده و از ممالک اسلامی جز معدودی بر حالت استقلال نمانده اینها نیز در خوف و خطر عظیم اند.»

سید جمال الدین پدیده استعمار را به مثابه سیاست خارجی کشورهای اروپایی بویژه بریتانیا می دید. بنابراین بیشترین درگیری سیدجمال با استعمار را باید مبارزه وی با استعمار بریتانیا دانست. سید جمال در ستیز با استعمار بریتانیا چندان جدی و پی گیر

ص: 195

بود که کوچک ترین سازشی را برنمی تافت تا آنجا که شاگرد و دوست دیرینش شیخ محمد عبده را، به دلیل کوتاه آمدن با سیاست انگلیس در مصر، سخت مورد ملامت قرار داد و با گزنده ترین کلمات به باد انتقاد گرفت. وی استعمار بریتانیا را چنین معرفی می کند: «آن کفتاری که به گرسنگی شدید دچار است و گرفتار تشنگی است که بلعیدن دویست میلیون مسلمان و آشامیدن آب تایمز او را سیراب نکرده است و امروز این جانور، دهان آزمند خود را بیشتر باز کرده است تا سراسر قلمرو مسلمانان از نیل تا جیحون را ببلعد.» وی معتقد است که استعمار انگلیس خود را با شعار آزادی و استقلال بر دیگر سرزمینها مسلط می نماید. البته وی استعمار انگلیس را به سان شیری ضعیف می پندارد که اینک در حالت ضعف به سر می برد و اگر مسلمانان بر ترس و وهم خود غلبه کنند بلاشک بر او پیروز خواهند شد. این موضع ضعف استعمار انگلیس از نظر شرقیها پوشیده است و در حجابی از وهم قرار دارد و هر شرقی به گونه ای دچار توهم است و تصور می نماید انگلیسها هنوز هم بمانند زمان گذشته خویش قدرتمند است. سید جمال درصدد زدودن این ترس و وهم از دل مسلمانان بود. وی فریاد آگاهی سر داد تا مسلمانان را بیدار سازد.

سید جمال، درباره سیاست انگلیس در شرق می گوید: «کسی چشم طمع به داخل خانه ای داشت و باز حرص به اینکه دروازه را بر خود ببندد، همان بود که پله آن بیرون آمد و به دنبال وی دیوار هم فروریخت.» وی می افزاید: «نیرنگ و حیله انگلیسیها برای پوشش ناتوانی و ضعف خود چنین است که از میان مسلمانان از مردمی که دارای قدرت زیاد و شوکت فراوان اند، جهت برقراری صلح و تثبیت امنیت کمک بخواهند.» همچنین سید جمال الدین استعمار فرهنگی بریتانیا را گوشزد می کند و می نویسد: «هر ملتی که اخلاق و رفتار و تمدن ملتهای دیگر را بدون توجه به خصوصیات قوی خود، تقلید کند، طبعاً در میان وحدت آن ملت روزنه کوچکی و راهی برای دخول دشمنان به میان آنان باز می شود.» سید جمال الدین ظلم مضاعف استعمار انگلیس در ممالک اسلامی را عامل تشدیدکننده در بیداری مسلمانان می داند و می گوید: «اینک دیگر اعمال دولت انگلیس و تجاوز او به حقوق عثمانیها و مسلمانان اسباب دلتنگی مسلمانان را فراهم آورده است. ستم انگلیس، دیگر غیرقابل تحمل است. از این رو بعید نیست که دلها به خشم آمده و صبرها لبریز گشته و مرزبندیها فروپاشد.» سید جمال الدین اسلام را دین منفعل و پذیرای ظلم نمی دانست. این روحیه نهفته در دین اسلام است که مسلمانان را به استرداد آنچه غصب شده و نهایتاً اتحاد با هم سوق می دهد. وقتی انگلیس پا به هند گذاشت خود را در میدان تنها دید و دریافت که زندگی مسلمانان با آموزه های دینی پیوند خورده است.

درباره عوامل اساسی سلطه انگلیس بر دنیای شرق از زبان سیدجمال باید گفت:

ص: 196

«انگلیس ملتی بود با نیروهای متحد و با عده کامل و آماده برای فتوحات و این در زمانی بود که شرقیها به اختلاف رأی و تعارض خواسته ها آغشته بودند و به واسطه جهالت خویش، بر احوال غربیها و صنایع و ثروتشان آگاهی نداشتند و هر امر عجیبی را معجزه می دانستند و هر چیز بدیعی از اختراعات را سحر یا کرامت می پنداشتند. انگلیسیها این فرصت را غنیمت شمرده و به سوی شرق کشیده شدند و نفوذ خود را در بیشتر سرزمینهای آن گسترش دادند و باشندگان (ساکنان) مشرق زمین جز به پاره ای از عجایب صنعت اروپایی آشنا نشدند که تنها خاطره ها و اوهام را، در آنان برانگیخت و این توهم با دامهای مکر و حیله که انگلیسیها گسترده بودند افزون و تقویت شد تا که دلهای بیچارگان را سحر کردند و ایشان را از آنچه در اختیار داشتند، غافل نگه داشتند و حتی در افکار و انگیزه های قلبی آنان تصرف کردند. همان بود که اموال را گرفتند و اراضی را از دستشان بیرون کشیدند و آنان را مجبور به جلای وطن کردند.»

در مجموع، سید جمال الدین استعمار را به مثابه سیاست خارجی انگلیس می دیده است. سیاست خارجی ای که کسب امتیازات اقتصادی و بازارهای کشورهای عقب مانده را برای ادامه حیات خود ضروری می دانسته است. در این اوضاع سید جمال الدین پاسخی فکری – فرهنگی برای مقابله با استعمار انگلیس که ریشه در فرهنگ اسلامی داشت، این پاسخ همانا اتحاد اسلامی بود. در حالی که دیگران راه حل نظامی در برابر استعمار انگلیس را برگزیده بودند. به لحاظ اهمیت، پاسخ سید جمال الدین نمونه ای بود که سایر نهضتهای اسلامی ضداستعماری پس از خود را تحت تأثیر فراوان قرار داد. پاسخی که بر بنیادهای فکری – فرهنگی و سیاسی – اجتماعی بنا گردیده بود.

2. سازش آموزه های مدرن و اسلام

پاسخ سید جمال الدین به استعمار انگلیس یعنی اتحاد اسلامی در بستری مدرن عرضه گردید، بنابراین سید جمال تلاش نمود میان آموزه های اسلامی و اندیشه های مدرن سازگاری ایجاد کند. برای این منظور سید جمال ابتدا به پیرایش دینی مبادرت نمود و آن گاه میان اسلام و مدرنیته سازش برقرار ساخت. چنین است که وی را آغازگر جنبش اصلاح طلبی دینی یا مدرنیسم اسلامی می دانند.

2-1. اصلاح طلبی دینی

جریان اصلاح طلبی دینی به رهبری سید جمال الدین اسدآبادی در واکنش به مسئله غرب و بویژه هجوم و فشار استعماری آن شکل گرفت. سید جمال الدین اسدآبادی را

ص: 197

آغازگر جریان اصلاح طلبی دینی و به تعبیری پروتستانیزم اسلامی دانسته اند که می کوشید با مایه ها و جهت گیریهای عقلی، فلسفی، اجتهادی و متناسب با مقتضیات زمان و نوخواه و آینده نگر، به احیا و بازسازی تفکر دینی و تصحیح جهان بینی مسلمانان بپردازد.

هدف اصلی جریان اصلاح طلبی دینی در قرن نوزدهم واکنش در برابر خطر فرهنگی و سیاسی اروپا و رفع سلطه و نفوذ استعمار انگلیس و بازگرداندن سیادت گذشته اسلام و قدرت سیاسی مسلمانان بود؛ ولی پیش شرط این هدف، احیا و بازسازی تفکر دینی از نظر داخلی بود. اصلاح طلبی در اصل مقید به سنت بود؛ هدف نخستین آن حفظ اسلام و ساختارهای نهادی تقویت کننده آن بود. اصلاح طلبی به عنوان جنبشی احیاگر در واقع همان محافظه کاری روشنفکری بود که از موقعیت و نیازهایش آگاهی معقول تری داشت. اصلاح طلبی، جنبش علمای جوان آزادیخواه بود که می دانستند اگر که باید به درستی از اسلام دفاع شود، باید بر ضعف خود غلبه یابد و قدرت و زندگی جدیدی پیدا کند. برخی بر این عقیده اند که جنبش تجدید حیات دینی به پیشگامی سیدجمال الدین و محمد عبده، تردیدی در مورد آیین پدید نیاورد. از آنجا که مبارزه جویی تحمیلی غرب بر جامعه اسلامی، سرچشمه انگیزه اصلی جنبش اصلاح طلبی بود، هدف این جنبش آن بود که از راه پاسخ دادن به مبارزه جویی غرب به طریق «مثبت» از جامعه اسلامی دفاع کند. اصلاح طلبی بر آن بود که حقیقت اسلامی را دوباره برقرار و تقویت کند، اما آن را در معرض انتقاد آزاد قرار ندهد. نخستین گام اصلاح طلبی سده نوزدهم میلادی گذر از تبعیت کورکورانه از تفسیر سنتی به رهیافتی نو و آزادتر بود. حاصل فرجامین این گذار، برقراری تحلیل عقلی (تمحیص) به مثابه شرط اولیه تفسیر بود. از این رو سیدجمال الدین اسدآبادی و محمد عبده را پرنفوذترین چهره های جنبش اصلاح طلبی اسلامی می دانند.

اکنون می توان سازش میان آ موزه های مدرن و اسلام در اندیشه سید جمال الدین بر مبنای پیرایشگری دینی را مشاهده نمود. این سازگاری را در دو حوزه یکی سازگاری اسلام با عقلانیت مدرن و دیگری سازگاری آن با سوژه خود بنیاد بررسی می کنیم.

2-2. سازگاری اسلام و عقلانیت مدرن در اندیشه سید جمال الدین

از نظر سید جمال الدین اسلام هر خرافه ای را که برای کوری عقل کافی است، پاک می سازد، [زیرا] غالب ادیان موجود از این اوهام و خرافات خالی نیست. به اعتقاد سید جمال الدین دین اسلام یگانه دینی است که اعتقاد بلادلیل و اتباع ظنون را ذم می کند و پیروی از روی کوری را سرزنش می نماید و مطالبه برهان را در امور به متدینین نشان

ص: 198

می دهد و در هر جا عقل خطاب می کند. بدین مناسبت سید جمال الدین میان عقل به معنای مدرن آن و مبانی دیانت اسلامی تناقضی نمی دید و چنین عقلانیتی را موجب درستی و تعدیل اخلاق و سبب مدنیت عالم می دانست. از نظر وی چنین عقلی است که علم مدرن را پی ریزی می نماید و علم مدرن نیز به نوبه خود زمینه ساز پیشرفت و ترقی جوامع می گردد. بنابراین از نظر سید جمال الدین اسدآبادی با اصلاح و پیرایش آیین اسلامی، ظرفیتهای پنهان آن آشکار می گردد و سازگاری آن با عقلانیت و علم مدرن عیان خواهد شد. به اعتقاد سید جمال الدین علم به هیچ تمدن و مکانی تعلق ندارد و پادشاهی عالم از آن عقل و دانش می باشد.

سید جمال الدین میان عقلانیت بر آمده از انگاره های اسلامی و عقلانیت مدرن همسانی می انگارد و پایه های ایمان را در عقلانیت می جوید و آن را زمینه ساز اتحاد اسلامی می داند. وی در این باره می نویسد:

برای مطابقت با شرایط علمی دنیای مدرن باید اعتقادات را به محل عقل سنجید و کلام خدا را در جهت آزادی سیاسی و بی نیازی اقتصادی و حقوق حقه انسانی آنها فهمید. مسلمانی که بدینسان از بند خرافات و تعصبهای ناروا رها می شود و به حقایق دینی خود آگاهی می یابد و امکانات جدید آن را درمی یابد، نه فقط تعدی غیرانسانی را به شخصیت خود نمی پذیرد، بلکه عملاً با اتحاد با دیگر برادران مسلمان خود شائق می شود و از این رهگذر اسلام را به عالی ترین درجه قدرت می رساند.

بر اساس نظر سید جمال الدین چنین فضایل اخلاقی که با عقلانیت و آزادی مدرن سازگار بوده، افراد رد حول محور منافع و آرمانهای عمومی گرد می آورد، از راه تقویت عصبیت و اتحاد، باعث نیرومندی و ترقی و تعالی ملت می گردد.

در کل باید گفت که سید جمال الدین میان اسلام و عقلانیت مدرن همسانی جوهری برقرار می سازد. وی عقلانیت مدرن را ابزاری برای ظهور هویت دینی مسلمانان و خودآگاهی نسبت به آموزه های اسلامی می داند که به واسطه آن می توان تفسیری دگرگونه از اسلام عرضه کرد و همچنین با بنیان نهادن اتحاد بر پایه چنین تفسیری در صدد پاسخی در خور به معضل استعمار و افول قدرت مسلمانان بود. به عبارت دیگر سید جمال از عقلانیت مدرن برای رستاخیز اسلامی و رهایی مسلمانان از وهم و تقلید استفاده نمود تا آنان را به خودآگاهی و توجه به هویت اسلامی سوق دهد.

2-3. سازگاری اسلام و سوژه خود بنیاد در اندیشه سید جمال الدین

سید جمال الدین جهت بیداری مسلمانان با تکیه و تأکید بر مفهوم اختیار و آزادی و نفی اندیشه جبری، انسان را عامل و علت سازنده تاریخ می دانست. وی انسان و فطرت

ص: 199

انسانی را زیربنای همه تحولات تاریخی می دانست و از این لحاظ اندیشه های او در برخی وجوه با اندیشه ها و باورهای اومانیستی شباهتی آشکار دارد. تأکید مدرنیته بر سوژه خود بنیانگذار و انسان به عنوان سازنده تاریخی در آرا و اندیشه های وی نمایان بود. سید جمال الدین به پیشرفت انسان در طول تاریخ ایمان داشت و از این لحاظ به فلسفه روشنگری نزدیک می گردد. تفاوت سیدجمال الدین با فلسفه روشنگری را باید در این مسئله دانست که وی برخلاف فلسفه روشنگری برداشتی جمع گرایانه از فاعلیت انسانی دارد، در حالی که فلسفه روشنگری بر جنبه فردگرایانه آن تأکید دارد. سید جمال تلاش و کاربرد آزادتر عقل انسانی را در جهت احراز هویت جمعی مسلمانان به کار می برد. علاوه بر این وی احیای فضایل معنوی در افراد مسلمان را تعقیب می نمود، چه فضایل را اساس وحدت میان هیأت اجتماع و موجب همبستگی افراد جامعه می دانست.

در پاسخ سید جمال الدین، می خواست هم دیدگاههای نادرست اعتقاد مسلمانان و هم نقد اروپاییان از اسلام را از میان بردارد. بدینسان بسیاری از جنبه های اسلام سنتی را نقد کرد و از سویی دگر بسیاری از انگاره های مدرن را ستود. سید جمال الدین اسدآبادی واکنش خود در مقابل استعمار را با الهام از ذهنیت اندیشه های مدرن اما در قالبی اسلامی ارائه نمود. به عبارتی سید جمال الدین در مواجهه با استعمار غربی از رویه دیگر تمدن غربی یعنی افکار و آرای مدرن برای پاسخگویی بدان سود جست. بخشی از طرح اتحاد اسلامی سید جمال در پاسخ به امپریالیسم و استعمار انگلیس برگرفته از اندیشه های مدرنی بود که میان آنها و اصول اساسی دیانت اسلام همسانی جوهری داشت. چنین است که سید جمال الدین از سویی تحت تأثیر مفهوم سوژه یا ذهن خودآگاه مستقل، انسان مسلمان را به تعیین کنندگی فرامی خواند و از سویی دیگر با الهام از مفهوم دینی، برادری، برابری و اتحاد را مراد می کند. اساس گفتمان سید جمال الدین این پیش فرض قوی بود که جهان مدرن ایجاب می کند که فاعلیت انسان در کوشندگی، کاربرد آزادتر عقل انسان و توان سیاسی و نظامی او بیان شود. سید جمال الدین متکی بر چنین پشتوانه نظری بود.

3. بازسازی هویت اسلامی: پاسخی حول محور هویت اسلامی

در مواجهه با مدرنیته، سید جمال الدین درصدد سازش میان سنت اسلامی با آموزه های مدرن برآمد و بدین منظور به عرضه تفسیری نو از اسلام مبادرت نمود. وی بر این اعتقاد بود که دیانت اسلام هیچ گونه منافات و مغایرتی با مدنیت و ترقیات دنیوی ندارد. اسلام سید جمال الدین، بازخوانی مبانی سنتی در پرتو اعتقادات جدید

ص: 200

است، کاربرد منطق مدرن غربی در چیزی است که پیشرفت واقعی و هم تحول غایی جامعه اسلامی است. سید جمال الدین بر لزوم رفتار مبتنی بر عقل و پذیرش عقاید منطقی تأکید می ورزد و می پنداشت که اگر جامعه، ایده های اسلامی را بپذیرد و متحد باشد، می تواند بار دیگر به تعالی برسد. وی بر این اعتقاد بود که دین اساس مدنیت و پایه عمران است. عقیده، مسلمانان را متحد و قرآن، نام آنان را پیوند می دهد. و چنین وحدتی خاستگاه قدرت می باشد. وی دین را اساس قدرت و مدنیت مسلمانان دانست و ریشه ها و مبانی عقلانیت روشنگری را در درون دیانت اسلامی جستجو نمود.

مبانی بازسازی اسلام در اندیشه سید جمال الدین را می توان مشتمل بر خردگرایی، نفی تقلید، خرافه زدایی، غبارروبی و پیرایشگری، پرهیز از تک نگری دینی و اجتهاد مستمر دانست. سید جمال الدین باز تأویل دین اسلام را وجهه همت خود قرار داد و بر این اعتقاد بود که این اسلام بازسازی شده همواره یگانه حقیقت بوده است.

در نتیجه سید جمال الدین ابتدا میان رویه دانشی و رهاننده مدرنیته و اسلام باز تفسیر شده خود این همانی برقرار می سازد. سپس با بازسازی ذهنیت جمعی مسلمانان به عنوان هویت غیرغربی اما مدرن به مقابله با رویه دیگر مدرنیته یعنی استعمار می پردازد. به عبارتی دیگر، سید جمال الدین با درونی نمودن عناصر رهاننده ذهنیت مدرن در درون گفتمان اسلامی اصلاح شده، از طریق تأکید بر ذهنیت جمعی مسلمانان به بازسازی هویت اسلامی مبادرت می نماید. این هویت تازه اسلامی عبارت است از جنبه رهاننده و مترقی ذهنیت مدرن به اضافه فضایل اسلامی است که سید جمال الدین به عنوان مؤثرترین ابزار مقابله با استعمار و هویت غربی از آن سود می جوید.

چنین است که گفتمان جدید سید جمال الدین را در کلی ترین مفهوم آن می توان آزادی جمعی به علاوه فضایل اخلاقی دانست. اتحاد اسلامی سید جمال الدین، همان خودآگاهی نسبت به هویت اسلامی است که نابودکننده استعمار از بعد عینی زندگی مسلمانان می باشد. این اتحاد اسلامی در شکل پاسخی به استعمار با توجه به انسان شناسی خاص سید جمال بر مبنای همسانی و برابری میان افراد مسلمان، خود را نمایان می سازد.

4. استراتژی دو وجهی

اتحاد اسلامی به عنوان پاسخ و استراتژی خاص سید جمال در مقابل استعمار انگلیس دو چهره دارد؛ یکی اتحاد ملل اسلامی و دیگری اتحاد دول اسلامی. قبل از پرداختن به این دو وجه (چهره) پاسخ سید جمال، لازم است نگاهی به اقدامات وی در مسیر اتحاد اسلامی انداخت.

ص: 201

4-1. اقدامات سیدجمال برای ایجاد اتحاد اسلامی

از مفاهیم محوری در تفکر سید جمال الدین اتحاد اسلامی و همبستگی اجتماعی است که رفع تفرقه در میان مسلمانان را مدنظر دارد. البته مقصود و هدف سید جمال الدین این نبود که حکومتهای اسلامی تشکیل حکومت واحدی بدهند. بلکه مقصودش این بود که به اوضاع و احوال یکدیگر آشنا شده و در کارها تشکیک مساعی نمایند. از نظر سید جمال الدین اسدآبادی اتحاد، خودآگاهی نسبت به منافع مشترکی است که برتری و عظمت را به ارمغان می آورد.

بررسی زندگی سید جمال الدین اسدآبادی نشان می دهد که اندیشه وحدت اسلامی وی برای ایجاد مقاومت در برابر سیاستهای تجاوزگرانه به اروپاییان بود و اولین انگیزه خود را از تجاوز بریتانیا به هند و نیز تجاوز روسیه تزاری در آسیای مرکزی گرفت. سید در دوران توقف در کلکته وحدت میان مسلمانان و هندوها را مطرح نمود. انگیزه وی در این باره وضع نامناسب هندوستان بود هر چند کوشش او برای ایجاد وحدت عمل میان مسلمانان و هندوها در کلکته به نتیجه نرسید. از این رو سید جمال الدین در دوران اقامت چهار ساله اش در هندوستان جمعیت عروه را برای ایجاد اتحاد اسلامی بنیان نهاد. چون سید از اقامت خود در هند برای تربیت و تقویت این فکر سودی نیافت با وعده پشتیبانی عده ای از مسلمانان روشنفکر هند، عازم اروپا شد تا در آنجا کانون فعالیت اجتماعی خود را ایجاد کند.

از دیگر گامهای مهم سید جمال در راه اتحاد جهان اسلام باید از تلاش وی در جهت ایجاد مؤتمر اسلامی یاد کرد. سید جمال الدین در همین راستا در سال 1894 به تأسیس انجمن اتحاد اسلامی مبادرت نمود. «سید انجمنی از ایرانیان و دیگر شیعیان صاحب رسائل و ارباب قلم که در استانبول به سر می بردند تشکیل داد. این انجمن از دوازده نفر تشکیل شده بود... هنگامی که گروه سید شکل گرفت وی سخنانی به شرح زیر خطاب به آنان ایراد کرد: امروز دین اسلام مانند یک کشتی است که ناخدای آن حضرت محمد(ص) است و تمام مسلمین مسافران این کشتی مقدس هستند، اما متأسفانه این کشتی گرفتار توفان گشته و در معرض غرق شدن قرار دارد. و کفار و اهل زندقه نیز از هر سو این کشتی را سوراخ کرده اند. در این میان وظیفه مسافران این کشتی که در معرض غرق شدن قرار دارند و سرنشینان آن که در آستانه هلاکت قرار دارند چیست؟ آیا قبل از هر چیز باید این کشتی را از توفان و غرق شدن نجات دهند و تمام تلاش خود را برای حفظ و نگهداری آن به خرج دهند. یا اینکه با خودخواهی ها، مخالفت ها، انگیزه های شخصی و اختلافات جزئی کشتی و خودشان را به هلاکت اندازند.» در حالیکه برخی طرح نظریه اتحاد اسلامی را به دوران توقف سید جمال الدین در مصر (1871) و جلسات درس وی در خانه اش برمی گردانند، اما

ص: 202

دوران اقامت سید جمال الدین در پاریس و انتشار مجله عروه الوثقی را باید نقشه فکری منتظم در زمینه اتحاد اسلامی دانست.

امروز اگر کسی بخواهد برای اتحاد اسلام اسناد و ادبیاتی فراهم آورد؛ بعد از نامه های مبسوط و متعدد نادرشاه افشار، باید به سراغ مقالات سید جمال الدین در عروه الوثقی برود که کامل ترین و رساترین مفسر روح این اندیشه به شمار می رود. از نظر محتوا و مضمون، مقالات عروه الوثقی را باید تراوشات فکری سید جمال دانست زیرا روش انقلابی عروه الوثقی در برابر سیاست استعماری انگلیس و عیب گیریهایش از محافظه کاران و آشتی جویان بیشتر با اندیشه و خوی سیدجمال سازگار درمی آید تا با طرز فکر عبده.

اینها پاره ای از اقدامات سید جمال الدین برای ایجاد اتحاد اسلامی بود. تمامی این تلاشها و فعالیتهای سیدجمال الدین در جهت استقرار اتحاد اسلامی، کوششی بود به منظور رفع سلطه بیگانگان از ممالک اسلامی.

4-2. اتحاد دول اسلامی به عنوان پاسخ اول

سید جمال الدین برای مقابله با استعمار انگلیس ابتدا اتحاد میان دول اسلامی را وجهه همت خود قرار داد. از این رو سید جمال الدین ابتدا امید به پادشاهان مسلمانان می بندد و حتی در صدد سود جستن از نفوذ علما در نیل بدین مقصود برمی آید. وی حاکمان و علمای اسلامی را چنین خطاب قرار می دهد: «ما از پادشاهان مسلمانان و علمای آنها که اهل حمیت و اصحاب حقیقت اند، آرزو می بریم که صاحبان غیرت را تأیید کنند و در آنچه که باعث اتحاد جمعیت و توحید پراکندگی آنان می گردد، سهل انگاری نکنند.» سید جمال الدین که در این زمان دل امید به پادشاهان مسلمان بسته بود، می نویسد: «ما یقین کامل داشتیم و داریم که ذات شاهانه به رسم پدر همه مسلمانان و به عنوان حامی شریعت و نگهبان دین بیشتر از همه مردم شایستگی آن را دارد که نگران حرکات دشمنان در کشورهای اسلامی باشد و از هیچ نوع تلاش در راه به تعویق انداختن حرکات و خنثی ساختن اعمالشان دریغ نمی ورزد.»

سید جمال الدین برای دفع سلطه استعمار از ممالک اسلامی اتحاد میان امرای اسلامی را مدنظر قرار می دهد و تنفر و اختلاف میان آنان را عامل اضمحلال ملت و دولتهای آنان و موجب تسلط بیگانه بر مملکتشان می داند. وی در این باره می نویسد: «بیشتر اوقات تنفر میان دو امیر، ملتی را سراپا به تباهی می کشاند و هر یکی حریف خود را ناتوان می کند و همسایه اش را بر وی می شوراند و باز یک آدم بیگانه در این هر دو، نیروی مضمحل شده و ضعف کشنده ای را می بیند و از کشورهای هر دو آنچه را که بخواهد، بدون

ص: 203

سپاه و سلاح می گیرد.»

سید جمال الدین برای مقابله با استعمار انگلستان، در دوره ای اتحاد دول افغان و ایران را مورد توجه قرار داده، سلاطین ایران و افغانستان را دعوت به اتحاد می نماید: «عبدالرحمن خان با تجاربی که آموخته نخستین کسی است که به چنین اتحادی پیشی می گیرد و شکی نیست که شاه ایران هم با اطلاعاتی که از سیاحتهای خود به دست آورده و مشاهداتی که در مسافرتهای خود کرده از مبادرت به چنین کاری و تلاش در آن ابایی ندارد.» وی در جایی دیگر می نویسد: «هجوم روسیه به هند فرا رسیده و مسیر سیاست دول اروپایی و تلاش آنان در راه تثبیت صلح در اروپا، روسیه را در مقاصد آن کمک می کند... این روش نوینی در سیاست است و اگر دولت ایران با افغانستان متحد گردد، برای هر یکی بهره کافی و سود فراوانی است.» سید جمال الدین همچنین در صدد اتحاد دول عثمانی و هند برآمد. اما پس از مدتی در باب اتحاد دول اسلامی دچار یأس و نومیدی گشت و نوشت؛ «ما از این در هراسیم و لاحول می گوییم که امرا و بزرگان ما وسیله اضمحلال و فنای ما گردند به خاطر اینکه غرق در عیش و نوش و شهوترانی اند و همت آنان پایین آمده و بزدلی بر آنها چیره شده و حرص و طمع در طبایع آنان راه یافته است.»

سید جمال الدین سرانجام به این نتیجه می رسد که سلاطین اسلامی در خدمت استعمار قرار دارند و بقای خود را در انتساب به استعمار دنبال می کنند. وی در این باره نیز می نویسد: «شاهان سرزمین های مسلمان در این روزها بقای خود را در انتساب به همان دول بیگانه می دانند.» وی معتقد است که پراکندگی و تشتتی که در بعضی از ممالک اسلامی دیده می شود، منشأ آن قصور حکام و انحرافات آنان، از اصول ثابتی است که دیانت اسلامی بر روی آن بنا یافته و به خاطر آن است که از روش گذشتگان و اسلاف خود عدول نموده اند.

سیدجمال الدین حتی اتکای سلاطین مسلمان به استعمار جهت بقای سلطنت خود و در نتیجه فدا نمودن ملت را در رفتار این سلاطین می دید و خواستار اتکای سلاطین مسلمان بر ملتهای خویش می گردید. وی می گوید؛ «سلاطین مسلمانان، دوستی بیگانگان را که مخالف دیانت و جنسیت آنان بود، پذیرفته اند و از آن جهت طلب نصرت و کمک علیه فرزندان ملت خویش، به منظور دوام این شبح فرتوت و نعمت گذار، استفاده کنند. ای امرای بزرگ شما را با این کسانی که بیگانه از شمایند، چه کار...، به سوی فرزندان وطنهای خویش و برادران دین و ملت خود بیایید.»

سید جمال الدین در مبارزه با استعمار انگلیس ابتدا راه حل اتحاد دول اسلامی را مطرح نمود اما به خاطر مواجهه با قدرتهای استبدادی مطلقه در جهان اسلام – که یکی از معضلات علمی جدی این طرح بود – از این سیاست صرف نظر کرد و اتحاد ملتهای

ص: 204

اسلامی را دنبال نمود. سید جمال الدین در ناکامی از رویکرد اصلاح طلبانه از بالا به رویکرد توده ای – انقلابی بر ضد حاکمیتهای مطلقه روی آورد. چرا که به نظر وی امپریالیسم خارجی از طریق سلطنت مطلقه عمل می نماید و این به واسطه فساد سلطنت در کشورهای مسلمان است. وی در این باره می نویسد: «اگر ولی امر، منافع خصوصی خود را بر وجایب عمومی مقدم شمارد، در نتیجه، خلل در نظام ملت به وجود می آید و فساد در آن راه می یابد.» سید جمال الدین دولتهای اسلامی را به واسطه استیلای جبن و وهم بر آنان و تطمیع توسط دول استعمارگر سخت نکوهش می کند و چنین نتیجه می گیرد که اساساً استعمارگران سلطه خود را با رسوخ در دل امرای اسلامی ممکن می سازند:

«کشورگشایان و سلطه جویان بیش از بسیج سپاه و سران لشکر، دلهای امرا و صاحبان حق حاکمیت را در ملتی که می خواهند بر آن پیروز گردند تسخیر می نمایند و آن را به ترس و تهدید رام می سازند و یا با حیله و آرایش آرزوها مالک آن می گردند و به هدف خود می رسند و سرزمین ملتها را اشغال می نمایند.»

در مجموع باید گفت رویکرد اولیه سید جمال الدین مبنی بر اتحاد دولتهای اسلامی در نتیجه ضعف و به تعبیر سید جمال الدین خیانت آنان به ملتهای خود، تغییر نمود چرا که اتحاد دولتهای اسلامی با چنین فتور و سستی ممکن نبود. سید جمال الدین هنگامی که دید استعمار از طریق همان استبداد داخلی عمل می نماید، مبارزه با استبداد را نیز به عنوان گامی در جهت مبارزه با استعمار در نظر گرفت. بدین سان سید جمال رویکرد به توده های مسلمان را در پیش گرفت تا بذرهای خود را در دامن آنان بکارد.

4-3. اتحاد ملل اسلامی به عنوان پاسخ دوم

سید جمال الدین پس از ناامیدی از حکام اسلامی درصدد برآمد که دلهای افراد پراکنده این ملت بزرگ را که آفاق آن دور از هم و اطراف آن جدا از یکدیگر است با وجود عادات و طبایع مختلف به هم جمع کند. البته سید جمال الدین از غفلت مردم و انجمان آنان گله داشت. او می نویسد: «کدام صداها مردمی را که در بستر غفلت آرمیده اند، بیدار می کند و باز کدام تندبادی طبیعتهای منجمد را تحریک و افکار کسل را تکان می دهد و کدام دم و نفسی و روح را در بدن می دمد و آن را به صوب فلاح و صلاح آنان، حشر و نشر می کند.» به باور سید جمال الدین فشار بر مردم و همه گیر شدن ظلم هر چند در ابتدا باعث سردرگمی و پراکندگی و اضطراب توده های مردم می گردد اما پس از مدتی تداوم ظلم و آگاهی مردم نسبت به خطر دشمن مشترک، خود علت رفع اختلاف آرا میان مردم می گردد و اتحاد و همبستگی آنان را به دنبال خواهد داشت.

سید جمال الدین به منظور ایجاد اتحاد اسلامی در میان ملل مسلمان، آنها را مخاطب

ص: 205

اصلی خود قرار می دهد و می گوید:

ای ملت بیچاره این زندگی شماست که آن را حفاظت کنید و این خونهای شماست که آن را بیهوده نریزید و ارواح شماست که آن را هلاک نسازید و سعادت شماست که تا پای مرگ آن را به پول نفروشید و این هم پیوندهای دین شماست که وسوسه ها شما را غره نکند و نیرنگها شما را نفریبد و مزخرفات باطل شما را به حیرت اندر نکند. پرده وهم را از باصره فهم دور کنید و به پیوندهای دینی چنگ بزنید که همین علاقه عربی را با ترکی و فارسی را با هندی و مصری را با مغربی یکجا کرده و جای علاقه نژادی را گرفته است تا به مرحله ای که شخص از مصیبتی که برادر وی را از مصائب روزگار می رسد، متألم می گردد، هر چندی که شهر وی دور از آن و به اقصی مناطق جهان هم باشد. این پیوند از محکم ترین پیوندهاست که خدا آن را به شما ارزانی داشته که در آن عزت و آبرو و سلطه و حاکمیت شماست و نباید آن را خوار بشمارید و همان طور در رعایت آن وظیفه دارید که از سلطه عدل فرمان ببرید. چه عدالت اساس جهان و باعث هستی آن است و مردمی که عدالت را در میانه خود تحقیر می کنند، پیروز نمی شوند.

سید جمال الدین عدالت را از مهم ترین فضایلی می داند که باعث پیوند دینی است، عدالت در اندیشه وی بر پایه برابری میان توده ها استقرار می یابد و برابری و همسانی بنیانی است برای وحدت. چنین وحدتی عزت، آبرو، سلطه و حاکمیت ملت را در پی دارد. بنابراین سید جمال الدین توده ها را به عصبیت دینی که لازمه آن همانا احساس برابری است فرامی خواند.

با تدقیق در آرای سید جمال الدین اسدآبادی مشخص می گردد که وی فضیلت را اس و اساس اتحاد و همبستگی افراد جامعه می داند. «فضایل اساس وحدت میان هیأت اجتماع و رابطه اتحاد» میان افراد آن است. بنابراین سید جمال الدین اتحاد را در سطح اجتماعی یعنی رابطه میان افراد ملت یا به عبارتی در عرصه مدنی مطرح می نماید، برخلاف دوره اول که اتحاد در حوزه سیاسی یعنی دولتمردان موردنظر بود. از نظر سید جمال الدین نیروی ملت، حاصل اجتماع و اتحاد افراد آن می باشد که بدین وسیله ضمن احراز هویت خود، قادر به دفاع از این هویت در تقابل با بیگانگان می گردد. چنین اتحادی که باعث نیرومندی ملت می گردد بر پایه حکومت فضایل اخلاقی در میان آن ملت ممکن می شود. چنین فضایل اخلاقی بر اصل توانایی درونی افراد ملت بر نیک سرشتی، آموزه ای که اسلام شدیداً بدان تأکید دارد، قرار دارد. بر این اساس نیک سرشتی، انسان مسلمان را به سوی فضایل اخلاقی مشترکی سوق می دهد، که نتیجه آن، اتحاد می باشد. چه اینکه از منظر اسلامی، انسانها همه برابر و ذاتاً نیک سرشت هستند.

ص: 206

برابری آنان عصبیت را تقویت می نماید و نیک سرشتی آنان فضیلت را که نتیجه آن همانا اتحاد می باشد. از نیروی همه، نیرویی برای ملت فراهم می آید که به کمک آن موقعیت خود را حفظ و از مجد و شرف خود دفاع و غارت بیگانگان را دفع می کند. این همان ملتی است که فضایل در آن حکومت می کند و مکارم اخلاق در آن مرتبه بلندی یافته است و ملتی که حال آن چنین باشد، افراد آن جز برای همبستگی، مخالفتی با هم ندارند و جز برای اتحاد، اختلافی با یکدیگر ندارند. مسیرهای افراد چنین ملتی با ارتباطی که میان خود برقرار کرده اند، همانند شعاعهای یک دایره است که مرکز آن عظمت و حیات ملت است و هیچ یک از افراد از محیط جنسیت خویش خارج نمی گردد. چنین ارتباط تنگاتنگی میان افراد ملت شکل دهنده هویت و حیات آن ملت می باشد که وی را همچون هویتی مستقل از غیر (other) محفوظ می دارد.

از نظر سید جمال الدین اسدآبادی فضایل عبارت است از: تعقل و تدبیر، رهایی فکر از اوهام، عفت، سخاوت، قناعت، نرمی، تمکین و تواضع، بلندهمتی، صبر و حلم، شجاعت و ایثار، کمک و جوانمردی، راستی و وفاداری و امانت، سلامت دل از بغض و حسد، عفو و ملایمت، مروت و حمیت و عدالت پسندی و شفقت. به باور سید جمال الدین این فضایل در دل آموزه های اسلامی وجود دارد و از طریق پیرایشگری دینی می توان آنها را متحقق نمود. این صفحات پسندیده همین که در ملتی از ملتها عام گردد و یا میان افراد آن غلبه پیدا کند، حاصل آن آیا غیر از اتحاد و همبستگی کامل میان آن ملت چیز دیگری است؟

پس فضیلت باعث حیات یک ملت است. فضیلت شکل دهنده هویت و هویت تداوم دهنده حیات یک ملت است. فضیلت، حیات ملتهاست که تا ابد آنان را از نفوذ عناصر بیگانه برکنار نگه می دارد و آن را از انحلالی که باعث زوال است، حفظ می کند. به نظر سید جمال الدین ریشه های چنین فضایلی را می بایست در درون اصول دین اسلام سراغ گرفت. اعتدال در اصول اخلاق و آراستگی به اصول فضایل و آماده کردن نیروها و وسایل بدنی بر کار و عمل، به واسطه دین است. سید جمال الدین می گوید؛ دین انگیزه سعادت در دنیاست همان طور که باعث بر آن در آخرت هم هست. از نظر سید جمال الدین نبود فضیلت یعنی رذیلت که موجب تفرقه میگردد و تفرقه زمینه تسلط بیگانگان را برجامعه فراهم می آورد که پیامد این امر اضمحلال ملت است. بنابراین سید جمال الدین اتکا بر افراد ملت اسلامی می کند و درصدد بیداری پیوندگاههای عقیدتی آنان یعنی فضایل اخلاقی و عصبیت دینی بر می آید تا اتحاد اسلامی حاصل گردد: «به واسطه برادری که با پیوندهای عقیده، تقویت می شود هر یکی می پندارد که سقوط یک طایفه از فرزندان ملت وی در تحت نفوذ بیگانه، سقوط خود وی

ص: 207

است.» عقیده برادری در میان مسلمانان همانا عقیده برابری و یگانگی است که کل را ایجاد نموده است تا از اجزای خود در برابر تهاجم بیگانه حمایت کند. این نگاه همانا نگاه ارگانیسمی وی به ملت و جامعه می باشد.

سید جمال می افزاید؛ مسلمانان در اتحاد محتاج چیزی نیستند، جز این که افکار آنان متوجه شناخت وسیله دفاع آنان گردد و در وقت اقدام به آن، آرا متفق بماند و احساس مشترکی نسبت به خطرهایی که ملت را عاید گردیده، دلها را به هم پیوند می دهد. سید جمال الدین در این زمینه می گوید:

مسلمانان به واسطه اتحاد، سدی را درست کنند تا که خود را از این سیل هایی که آنان را از هر طرفی فراگرفته به کنار نگه دارند. من در این گفته اصرار نمی کنم که زمام امور همه به دست شخص واحدی باشد. زیرا این امر غالباً دشوار است لکن آرزو دارم که قرآن حاکم همه و دین هم جهت وحدت آنان باشد و هر کسی کوشش خود را تا حد امکان صرف حفاظت دیگری نماید، چه حیات وی به حیات آن دیگر و بقای وی به بقای آن مربوط است.

از این رو باید گفت سید جمال الدین از نخستین افراد در عالم اسلام در دوران معاصر بود که به حقوق مردم در حاکمیت و ضرورت دخالت ایشان در مصالح عامه خود اشاره نموده، رأی و اراده ملت و شورای آنان را اساس مشروعیت قدرت می داند. وی در این زمینه می نویسد: «مگر نمی بینی که خداوند اتفاق رأی را در مصلحت عامه و پیوند به رابطه الفت در منافع کلی را سبب قوت و کامل شدن لوازم راحت در زندگی این دنیا و نیل به خیر ابدی در آخرت گردانید.» سید جمال الدین درباره نقش مردم در سیاست، خواستار مداخله آنان به عنوان نیروهای حوزه اجتماعی در حوزه سیاست و قدرت می گردد. وی معتقد است که ملت از طریق اتحاد و پیوند، منافع و مصالح ملی را تشخیص داده به حمایت از آن برمی خیزد.

4-3-1. نقش علما در اتحاد ملل اسلامی

در اینجا لازم است به نقش علما، در طرح اتحاد ملل اسلامی در اندیشه سید جمال الدین توجه نمود. مشارکت تبعی ملت به واسطه ارشاد علمای دین را می توان در چهارچوب رویکرد تازه به اتحاد ملت اسلامی تحلیل نمود. از نظر سید جمال الدین، علما، رهبری ملت را به طور سنتی بر عهده دارند، بنابراین اینان واسطه پرنفوذی در اتحاد ملل اسلامی می باشند. این وظیفه علمای دین بود تا به عنوان ایفای حق وراثت نبوی که به فرمان شارع مقدس به آنان تعلق گرفته بود، برای احیای رابطه دینی قیام کنند و اختلافی را که در دیار آنان به وجود آمده به وسیله اتحادی که دین به آن دعوت

ص: 208

می کند حل نمایند. بنابراین سید جمال الدین درصدد نزدیکی علمای ممالک اسلامی برآمد. وی که از پراکندگی و عدم ارتباط علما گله دارد، می نویسد: «علما که حمایت عقاید و هدایت مردم را به عهده گرفته اند، با هم ملاقات و مکاتبه ندارند و عالم ترکی از حال عالم حجازی با فاصله دوری که از هم دارند، خبری ندارد.» وی درصدد تشکیل مجمع علما برمی آمد تا علما و خطبا و امامها و وعاظ در تمام حوزه اسلامی بعضی با بعضی دیگر ارتباط برقرار نمایند و برای خود مراکزی را در سرزمینهای مختلف ایجاد کنند تا در آنجاها گرد هم آیند و عامه مردم را به آنچه که قرآن و حدیث صحیح ارشاد می نماید رهنمون کنند و پیوندهایی را که پراکنده است در محل واحدی که مرکز آن در اماکن مقدسه باشد، جمع کنند که مناسب ترین آن خانه خداست تا به تقویت بنیاد دین و حمایت آن از ضربات تجاوزگران توانا باشند و به احتجاجات مردم رسیدگی کنند مخصوصاً در فرصتی که نقصانی پیش می آید و هنگامی که بیگانگان برای تضعیف بنیان ملت، مداخله می نمایند.

از نظر سید جمال الدین علما به عنوان واسطه در میان ملتهای مسلمان باید به ترویج آراء و عقایدی که شکل دهنده اتحاد است، بپردازند.

بنابراین سید جمال الدین برای مقابله با استعمار و حفظ سرزمینهای اسلامی به نفوذ علما در میان توده های مسلمان متوسل شد تا به واسطه علما اتحاد دینی (اسلامی) را در میان آنان تقویت کند، عوام الناس را به صحنه مبارزات سیاسی بکشاند. چه اینکه اگر علمای دیانت اسلام وظایفی را که مقر شده به حکم وراثتی که از صاحب شرع دارند... انجام بدهند و به پند و اندرز عامه مردم در آنچه که قرآن گفته بپردازند، خواهی دید که از بندهای خود آزاد می گردند و بر اعاده مجد و حفظ متصرفه خویش از هر نوع ضعف برکنارند. و تنها با یک فریاد است که به پا می خیزند. وی بر این اعتقاد است که علمای عامل اگر فکر خود را متوجه به هم رسانیدن صداهای بعضی از مسلمانان به گوش بعضی دیگر از آنان برسانند، برای آنها میسر است تا خواسته های خود را در نزدیک ترین وقت وحدت بخشند.

البته سید جمال الدین توده های مسلمانان در عرصه اجتماعی و سیاسی را بی اطلاع و مهجور می دانست، که تنها از طریق ثبات قدم طبقه دانا یعنی علما درصدد پاسداری از معتقدات خود برمی آیند. وی می نویسد: «توده نادان در معتقدات خود جز استقامت و ثبات قدمی که طبقه دانا در عقایدش نشان می دهد، دلیلی ندارد.» وی بر نفوذ طبقه علماء در میان توده های مردم واقف بود و بر همین اساس پس از انعقاد قرارداد رژی خطاب به میرزای شیرازی چنین می نویسد؛ اگر بخواهی، می توانی با یک کلمه، افراد پراکنده را جمع کنی و با متفق ساختن آنها دشمن خداوند، دشمن مسلمانان را بترسانی و شر کفار را از

ص: 209

سرشان بر طرف نمائی. هیچ کس جز در پناه تو نمی تواند برای نجات ملت برخیزد و آنها نیز به غیر از تو اطمینان ندارند.» وی سپس میرزای شیرازی را تشویق به شورش بر ضد ناصرالدین شاه می کند، می نویسد: «پیشوای بزرگ، پادشاه ایران سست عنصر و بد سیرت گشته و مشاعرش ضعیف شده، بدرفتاری را پیش گرفته خودش از اداره کشور و حفظ منافع عمومی عاجز است.» از این رو می بایست واقعه تحریم تنباکو را به عنوان جنبه ای بارز از اتحاد ملت اسلامی بر ضد استبداد داخلی و استعمار خارجی تلقی نمود. واقعه ای که با رهبری رهبران ملت و مشارکت ارشادی توده ها همراه گردید. در این جنبش توده ای، علما و ملت به عنوان قدرت سوم در مقابل قدرت استبداد و استعمار سربلند نمود. به عبارتی نقش علما به عنوان رهبران ملت و بانفوذترین مقام اجتماعی به حوزه سیاسی نیز تعمیم یافت.

سید جمال الدین اسدآبادی از نفوذ علما در عرصه اجتماعی و توانایی آنان در عرصه سیاسی آگاه بود و درصدد استفاده از این حربه بر ضد استعمارگران برآمد. چنان که وی در نامه به علمای ایران چنین آنان را خطاب قرار می دهد: «هر کجا بایستید در نظر توده فرمان علما رد شدنی نیست و هرچه بخواهید تغییرپذیر نخواهد بود. در هر نقطه ای که نیروی علما کم شده، قدرت اروپاییان در آنجا بیشتر گردیده، به حدی که شوکت اسلام را در هم شکسته، نام دین را از آنجا محو ساخته اند. بیگانگان عموماً فهمیدند در مقابل اقتدار شما، در مقابل نیروی شما، مقاومت ممکن نیست، دانستند شما دیوار کشورید و زمام ملت به دست شماست.»

بر این اساس می توان اتحاد ملت اسلامی با وساطت علما را در گسست با رویکرد اتحاد دول اسلامی جهت پاسخ گویی به استعمار دانست. از نظر تاریخی نخستین تلاش سازمان یافته سید جمال برای انتشار اندیشه اتحاد میان ملت اسلامی و رویکرد گسترده به علما و مردم را باید زمانی دانست که وی به دنبال اخراج از ایران و استقرار نهایی در عثمانی به تأسیس انجمن اتحاد اسلام در عثمانی پرداخت. اعضای این انجمن را افرادی از ملیتهای متعدد و به خصوص ایرانیان تشکیل می دادند. در این دوره سیدجمال، تحول را در درون مردم و در افکار و عقاید و اخلاق و شخصیت توده ها جستجو می کرد. منتها به دلیل عدم بلوغ سیاسی – اجتماعی مردم و نفوذ زیاد علما این امر باید با وساطت علما انجام گیرد. سید جمال معتقد بود که پشتوانه هرگونه حرکت سیاسی را باید در بستر عمیق فکری و فرهنگی استوار ساخت و هیچ مبارزه سیاسی اجتماعی بدون پشتوانه عمیق فکری، عقیدتی و فرهنگی در میان توده ها به طور کامل به بار نخواهد نشست، گرچه این اصلی بود که سید از ابتدا بدان معتقد بود، لیکن بعدها به طور همه جانبه آن را لمس نمود و تلاش کرد تا در مراحل بعدی مبارزات خویش آن را

ص: 210

عملی سازد، اما عمر وی کفاف آن را نداد. وی در آخرین نامه خود به هم وطنان ایرانی چنین اظهار پشیمانی می نماید: «ای کاش من تمام تخم افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم، چه خوش بود تخمهای بارور و مفید خود را در سرزمین شوره زار سلطنت فاسد نمی نمودم، آنچه در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید. هر چه در این زمین کویر غرس نمودم فاسد گردید. در این مدت هیچ یک از تکالیف خیرخواهانه من به گوش سلاطین مشرق فرو نرفت همه را شهوت و جهالت مانع از قبول گشت.

جمع بندی

در پایان باید گفت که سید جمال الدین در قرنی می زیست که قرن استعمار و امپریالیسم نام گرفته است. این پدیده (استعمار و امپریالیسم) مسئله و مشکل اساسی است که سید جمال الدین با آن روبه رو بود. وی در صدد پاسخ گویی بدین مسئله برمی آید، پاسخی که سید جمال الدین برای مسئله استعمار می یابد، همانا اتحاد اسلامی است که ریشه در سنت و آموزه های دینی این جوامع دارد. وی ابتدا اتحاد دول اسلامی را مطرح نمود. علت این امر را می بایست در این تصور سید جمال الدین سراغ گرفت که دول اسلامی به عنوان مهم ترین کانون قدرت در کشورهای مسلمان تنها منبع مقابله با استعمار می باشند و اتحاد آنان، ممالک اسلامی را از چنگال استعمار خواهد رهاند. اما ضعف و انحطاط این دولتها در برابر استعمار و اختلاف رأی آنان به قدری بود، که سید جمال الدین را نومید ساخت. بدیل سید جمال الدین برای مقابله با هجوم استعمار، نیروی امت اسلامی بود. بنابراین وی اندیشه اتحاد ملل اسلامی را طرح نمود. از سویی دیگر تحول اندیشه سید جمال الدین را می توان نتیجه آشنایی سیدجمال با اندیشه های مدرن و تلفیق این اندیشه ها با آموزه های دینی اسلامی از یک سو و از سوی دیگر فضای مدنی ضعیفی که پیامد مدنیت جدید بود، دانست. سید جمال الدین از دیده مدرن فاعلیت سوژه برای خروج از انفعال انسان مسلمان سود جست تا وی را به سمت حق تعیین سرنوشت خویش سوق دهد. مقاله «قضا و قدر» سید جمال الدین را می توان بارزترین نمونه این ایده دانست. ایده ای که به تعبیر سیدجمال الدین در صدر اسلام نیز وجود داشت و باعث شکوفایی تمدن اسلامی گردید. از دیگر مصادیق مشترک میان اندیشه مدرن و اسلام به زعم سید جمال الدین مفهوم محوری عقلانیت بود. چنین است که سید جمال الدین، اسلام را دین تعقل و تدبیر می خواند که باعث حرکت مسلمانان اولیه از جهل به سمت علم گردید. استفاده سید جمال الدین از اندیشه ناسیونالیسم و معنای مدرن ملت، به عنوان محصول دنیای جدید، در مبارزه با امپریالیسم نیز در همین جهت قرار دارد. از این رو اتحاد اسلامی به عنوان ایده محوری سید جمال الدین در

ص: 211

مبارزه با استعمار (انگلیس)، در نسبت میان دولت و ملت در جوامع مسلمان به تدریج از اتکا به دولتهای اسلامی کاسته و به سمت ملل اسلامی گرایش می یافت.

پی نوشت ها:

1. موثقی، احمد، جنبشهای اسلامی معاصر، تهران، سمت، 1374، ص 87.

2. موثقی، احمد، استراتژی وحدت در اندیشه سیاسی اسلام، قم، انتشارات تبلیغات اسلامی قم، 1365، ص 200.

3. زرگری نژاد، غلامحسین، «کاوشی در اندیشه های سیاسی سیدجمال الدین اسدآبادی»، اندیشه ها و مبارزات، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1376، ص 7.

4. یوسفی اشکوری، حسن، «اندیشه های سیاسی سید جمال الدین اسدآبادی»، اندیشه ها و مبارزات، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1376، ص 52.

5. اسدآبادی، سید جمال الدین، ملاقات جمالیه، به کوشش لطف الله اسدآبادی، تهران، ایرانشهر، 1358، ص 168.

6. همان، ص 170.

7. اسدآبادی، سید جمال الدین، عروه الوثقی، مترجم؛ عبدالله سمندر، کابل، حوت، 1355، ص 176.

8. همان، صص 181-174.

9. همان، ص 196.

10. همان، ص 212.

11. همان، صص 18 و 19.

12. همان، ص 189.

13. همان، ص 59.

14. همان، صص 174 و 175.

15. همان، ص 215.

16. جنبشهای اسلامی معاصر، ص 139.

17. همان، ص 110.

18. همان، ص 113.

19. شرابی، هشام، روشنفکران عرب و غرب، مترجم؛ عبدالرحمن عالم، تهران، وزارت امور خارجه، 1368، ص 14.

20. همان، ص 32.

21. همان، ص 31.

22. اسدآبادی، سید جمال الدین، حقیقت مذهب نیچریه، کلکته، بی نا، 1298 ه ق، ص 76.

23. همان.

24. مقالات جمالیه، ص 88.

25. همان، ص 89.

26. مجتهدی، کریم، سید جمال الدین اسدآبادی و تفکر جدید، تهران، نشر تاریخ ایران، 1363، ص 19 (به نقل از اسدآبادی).

27. حقیقت مذهب نیچریه، ص 76.

28. وحدت، فرزین، رویارویی فکری ایران با مدرنیت، مترجم؛ مهدی حقیقت خواه، تهران، ققنوس، 1383، ص 99.

29. رویارویی فکری ایران با مدرنیته، ص 98.

ص: 212

30. مقالات جمالیه، ص 104.

31. العروی، عبدالله، اسلام و مدرنیته، مترجم؛ امیررضایی، تهران، قصیدسرا، 1381، ص 183.

32. هاپوود، درک، «رشد و گسترش مدرنیته در اسلام و خاورمیانه»، اسلام و مدرنیته، مترجم؛ محمد محمودی و سودابه کریمی، تهران، وزارت امور خارجه، 1380، ص 18.

33. عروه الوثقی، ص 241.

34. همان، ص 94.

35. همان، ص 140.

36. فراستخواه، مقصود (1377)، نوگرایی اندیشه دینی، چاپ دوم، تهران، ص 168.

37. اسلام مدرنیته، ص 183.

38. عروه الوثقی، ص 98.

39. رئیسی طوسی، رضا، «تجدید حیات اسلامی و ملی در مصر»، اندیشه ها و مبارزات، انتشارات حسینیه ارشاد، تهران، 1376، ص 222.

40. محیط طباطبایی، محمد، نقش سید جمال الدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، قم، دارالتبلیغ اسلامی، 1350، ص 98.

41. عروه الوثقی، ص 6.

42. عروه الوثقی به زبان عربی در آغاز قرن چهاردهم هجری با همکاری محمد عبده منتشر می شد.

43. نقش سید جمال الدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، ص 105.

44. همان، صص 37 و 38.

45. مراد از دولتهای اسلامی، همانا دستگاه سلطنت حاکم بر جوامع مسلمان می باشد.

46. عروه الوثقی، ص 46.

47. همان، ص 191.

48. همان، ص 66.

49. همان، ص 141.

50. همان، ص 162.

51. همان، ص 232.

52. همان، ص 168.

53. همان، ص 16.

54. همان، صص 121 و 122.

55. فلاح توتکار، حجت، «آزادی و عدالت از دیدگاه سید جمال الدین اسدآبادی»، اندیشه ها و مبارزات، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، 1376، ص 70.

56. عروه الوثقی، ص 20.

57. همان، ص 5.

58. همان، ص 62.

59. همان، ص 76.

60. همان، ص 78.

61. همان، ص 79.

62. همان، ص 80.

63. همان، ص 80.

64. همان، ص 81.

65. همان، ص 79.

ص: 213

66. همان، ص 92.

67. آزادی و عدالت از دیدگاه سید جمال الدین اسدآبادی، ص 154.

68. عروه الوثقی، ص 45.

69. همان، ص 46.

70. همان، ص 73 و. 74.

71. همان، صص 85 و. 86.

72. همان، ص 105.

73. نقش سید جمال الدین اسدآبادی در بیداری مشرق زمین، ص 200.

74. کاوشی در اندیشه های سیاسی سید جمال الدین اسدآبادی، ص 77.

75. زرگری نژاد، غلامحسین، رسائل مشروطیت، تهران، انتشارات کویر، چاپ دوم، 1379، ص 24.

استعمار بریتانیا در منطقه خلیج فارس و دریای عمان

ص: 214

ص: 215

(از شکل گیری تا پایان قاجاریه)

دکتر محمدجعفر چمنکار

مقدمه

روابط ایران و انگلستان با ارسال سفرا و مراسلات همکاری از دوره حکومت ایلخانان آغاز گشت. مراودات اقتصادی و جبهه گیری مشترک بر ضد مسلمانان شامات از مهم ترین دلایل این گونه ارتباطات اولیه بود. در دوره تیموریان نیز این روابط شکننده و بدون هدفمندی درازمدت ادامه یافت. دوره صفوی نقطه عطفی در توسعه روابط خارجی ایران با انگلستان محسوب می گردد. استفاده از فن آوری نظامی از مبارزه با دشمن مشترک پرتغالی و عثمانی این روند را تشدید کرد.

با تشکیل کمپانی هند شرقی در آغازین سالهای قرن هفدهم، هندوستان و خلیج فارس، به عنوان یکی از دروازه های ورودی اصلی آن، در کانون توجهات سیاسی، اقتصادی و نظامی لندن قرار گرفت. به تدریج نمایندگیهای بازرگانی انگلیس در اصفهان، جاسک و شیراز تأسیس گردید و بر تکاپوهای عناصر خود در کرانه های خلیج فارس و دریای عمان نظارت نمود.

با شکست و اخراج پرتغال، موقعیت کمپانی هند شرقی و انگلیس در منطقه تثبیت شد. در دوره حکومت افغانها و عصر نادرشاه با وجود تمامی مشکلات و نابسامانیها، تکاپوی عناصر انگلیسی در سرحدات جنوبی ایران ادامه یافت. از این برهه، تلاشهای استعمار بریتانیا برای حاکمیت بلامنازع بر خلیج فارس و دریای عمان و تقابل و نقض حاکمیت و منافع ملی ایران نمود مشهودی یافت که در دوره حکومت زندیه و به خصوص قاجاریه به اوج خود رسید. تلاش در جهت انزوا، ناتوان سازی و محدود نمودن نقش آفرینی ایران در حوزه استراتژیک خلیج فارس و دریای عمان، سیاست

ص: 216

راهبردی استعمار بریتانیا محسوب می گردید.

روابط ایران و انگلستان، از آغاز تا دوره صفویه:

نخستین گامها در ایجاد روابط بین ایران و انگلستان از دوره ایلخانان مغول به شکل ارسال نامه و سفیر برداشته شد. این پیوندهای آغازین با وجود آنکه ناپایدار، زودگذر و بدون هدفمندی و برنامه های طولانی مدت بود، در بنیادگذاری شالوده های اولیه روابط پرفراز و نشیب دو سرزمین نقش مهمی ایفا نمود.

اباقاخان، ایلخان مغول به سال 1274م نامه ای برای ادوارد اول پادشاه انگلستان ارسال نمود.

در سال 1277م نیز نماینده ای از سوی اباقاخان مذاکراتی را در دربار ادوارد اول به انجام رسانیدند.

در دوره حکومت ارغون شاه که روابط ایران با دول مسیحی اروپا گسترش یافت، تبادل مراسلات پستی و ارسال سفیران بین دو کشور تشدید گشت. در سال 1287م، نامه ارغون شاه را رابان صومای، رئیس هیأت ایران به ادوارد اول پادشاه انگلستان تقدیم کرد. این گروه با نامه ای از سوی ادوارد اول به ایران بازگشت. در سالهای 689 و 690ه نیز بیس کارلو (بوسکارلی) و چغا یا اندره ایلجپاین ارغون شاه نامه های دیگری برای ادوارد اول ارسال نمودند.

کهن ترین سابقه موجود از یک مأمور سیاسی رسمی انگلستان در ایران مربوط به مأموریت جفری دولنگلی است که در سال 1290 با هدف یافتن راههایی جدید برای مقابله با مسالمانان از سوی ادوارد اول به دربار ارغون شاه، ایلخان مغول اعزام گردید.

در زمان حکومت غازان خان (694703ه ) نیز هیأت هایی به دربار ادوارد اول گسیل شدند. مقارن با زمامداری اولیجایتو ایلخان مغول (703-716ه ) گروه اعزامی ایران به سرپرستی توماس ایلدوچی نامه ای به ادوارد دوم پادشاه جدید انگلستان تقدیم نمود و او نیز مکتوباتی در پاسخ به این مراسلات در 17 ربیع الثانی 707 ارسال کرد.

بخش عمده این تحرکات دیپلماتیک به علت دوری مسافت، اختلاف در اهداف و تضادهای بنیادی بین انگلستان و ایلخانان به فرجام بسنده ای دست نیافت.

با فروپاشی ایلخانان و ظهور حکومتهای کوچک محلی متقارن، روابط دو کشور به رکود کامل رسید. با ظهور تیموریان (771-906ه ) روابط میان ایران و انگلستان با هدف مبارزه با ترکان، به عنوان دشمن مشترک، تجدید حیات یافت. تیمور پس از نبرد انقوره در 1402م و شکست سلطان ایلدرم بایزید عثمانی، نامه هایی را به وسیله جان گرینلا، مبلغ فرانسیکن انگلیسی الاصل مقیم تبریز به دربار هانری چهارم، پادشاه

ص: 217

انگلستان ارسال نمود و خواستار تداوم همکاریهای سیاسی و تجاری میان دو کشور گردید. هانری چهارم نیز با ارسال نامه ای، پیروزی او را در نبرد با ترکان تبریک گفت.

در سال 1403م، فردی جوان مارحیسا مطران، معروف به جان دوم، اسقف اعظم منطقه سلطانیه برای دیدار از دربارهای اروپا از جمله انگلستان و گفتگو با پادشاهان این منطقه از سوی تیمور مأموریت یافت.

2. دوره صفوی، نوزایی و توسعه روابط

با تشکیل دولت صفوی، روابط سیاسی، اقتصادی و نظامی ایران با انگلستان، مرحله جدیدی از رونق و نوزایی را تجربه کرد. تحرکات همه جانبه انگلستان در منطقه خلیج فارس و دریای عمان نیز به تدریج از این دوران شکل گرفت.

در سال 1553م/960ه ریچارد چنسلر بازرگان انگلیسی در جریان سفری دریایی به بندر ارخانگلسک رسید و با کسب اجازه از ایوان مخوف، تزار روسیه «شرکت مسکوی» را در مسکو بنیان گذاشت. این شرکت ریشه در کمپانی بازرگانان ماجراجو داشت که در سال 1551 به وسیله چنسلر، سباستین کابوت و هوگ ویلوگبی تأسیس گشته بود.

پس از مرگ چنسلر، آنتونی جنکیسن از همراهان وی به ریاست کل ناوگان شرکت مسکوی منصوب شد. او در سال 969ه با هدف ایجاد روابط بازرگانی با مناطق ابریشم خیز شمال ایران و مبارزه با تجار پرتغالی که انحصار خرید و فروش ابریشم به اروپا را از طریق خلیج فارس و دریای عمان و جنوب آفریقا در اختیار داشتند، با دریافت عنوان سفارت از ایوان چهارم (ایوان مخوف، 1533-1584) و الیزابت، ملکه انگلستان (1533-1603) به ایران آمد. او حامل نامه ای به تاریخ 25 آوریل 1561 از ملکه الیزابت برای شاه طهماسب اول بود که در 30 نوامبر 1562، در قزوین آن را تقدیم کرد. با اینکه مأموریت وی به علت عدم تمایل شاه صفوی به نتیجه موردنظر نرسید. با این حال، جنکینسن، نخستین فرستاده انگلیسی در ایران است که به صورت هدفمند و رسمی خواستار برقراری روابط اقتصادی میان دو کشور گردید.

جنکینسن در سال 1562 نیز بار دیگر از جانب شرکت مسکوی در رأس هیأتی متشکل از توماس الکک و ریچارد چنی به مأموریت ایران اعزام گردید که به مقصود نرسید.

در ذی حجه 976، هیأت دیگری از سوی شرکت مسکوی به سرپرستی آرتور ادواردز و ریچارد ویلز در قزوین با شاه طهماسب صفوی دیدار کرد. به موجب فرمان شاه صفوی، شرکت مسکوی علاوه بر فعالیت گمرکی و راهداری، اجازه یافت

ص: 218

در تمام نواحی ایران با آزادی کامل به سفر و تجارت بپردازد. این شرکت از سال 969 تا سال انحلال آن در 989ه شش هیأت گوناگون را برای مذاکرات و انعقاد قرارداد به ایران اعزام نمود.

با مرگ شاه طهماسب اول و مشکلات داخلی و خارجی و عدم تمرکز سیاسی و اقتصادی فراوان دولت صفوی، روابط میان ایران با اروپا به ویژه با انگلستان به سردی گرایید، چنان که در زمان شاه محمد خدابنده، آرتور ادواردز با مأموریتی از سوی شرکت مسکوی (1579م) و نامه ای از سوی ملکه الیزابت به دربار ایران گسیل شد که پیامد مثبتی به همراه نداشت.

با این حال، نخستین عناصر انگلیسی که از منطقه خلیج فارس و دریای عمان دیدار نمودند، در دوران حکومت شاه محمد خدابنده (985-996ه) بود.

هنگامی که شرکت مسکوی در گشایش راه بازرگانی شمال ایران و گسترش تکاپوهای تجاری از این مسیر و اتصال آن به روسیه سپس سایر مناطق اروپا، ناکام ماند؛ به تدریج تلاش برای یافتن راههای جدید بازرگانی دریایی افزایش یافت. جهانگردان و بازرگانانی که از اواخر قرن شانزده میلادی از انگلستان، شمال اروپا و یا کرانه های شرقی دریای مدیترانه به سوی ایران رهسپار می گشتند، ابتدا خود را به حلب، طرابلس و شام می رساندند. سپس از طریق بیابان شام به خلیج فارس و کرانه های جنوب ایران می آمدند.

نخستین سوداگر انگلیسی که خود را از این طریق به بصره در رأس خلیج فارس رسانید و در سال 1581م به جزیره هرمز وارد شد، جان نیوبری بود.

پس از گذشت دو سال، وی به همراه چند تن از بازرگانان و ماجراجویان انگلیسی از جمله رالف فیچ که پیش از این در شرکت انگلیسی ترکیه به فعالیت می پرداختند با ورود به جزیره هرمز، به شناسایی قابلیتهای اقتصادی خلیج فارس پرداختند.

مقارن با این تحولات، امپراتوری پرتغال حاکمیت بلامنازعی را در منطقه خلیج فارس و دریای عمان اعمال می نمود. فیچ و همراهانش پس از مدتی عذاب و حبس در سال 1585 از زندان پرتغالیان آزاد شدند و به اروپا بازگشتند. فیچ پس از کنکاشی در ایران و هندوستان در مراجعت به لندن شرح مختصری از سفر خود را منتشر کرد و همین کتاب انگیزه اصلی بازرگانان انگلیسی برای ایجاد شرکت قدرتمند و گسترده هند شرقی در آینده ای نزدیک گردید که پیدایش و سیاستهای آن بخشی جدایی ناپذیر از تحولات خلیج فارس، دریای عمان، اقیانوس هند و کرانه های جنوبی و مناطق پسابندر ایران می باشد.

روابط ایران با انگلستان در دوره حکومت شاه عباس اول (1587-1628م) توسعه

ص: 219

یافت. تلاش ایران برای ایجاد [روابط تجاری] با دول اروپایی با هدف مبارزه بر ضد عثمانی و بهره مندی از توانایی آنان در زمینه نیروی دریایی که می توانست قدرت مانور عناصر پرتغالی را در منطقه خلیج فارس محدود سازد و سبب گسترش نقش آفرینی ایران گردد، از عمده ترین اهداف صفویان در توسعه این مراودات بود.

در سال 1597، سر آنتونی و سر رابرت شرلی در رأس هیأتی 26 نفره که حامل پیامی غیررسمی از سوی ارل آف اسکس امیر منطقه اسکس انگلستان بودند، با شاه عباس دیدار کردند و به گرمی مورد پذیرش قرار گرفتند.

دولت ایران علاوه بر بهره گیری از برادران شرلی در جهت تقابل با دولت عثمانی و بازگشایی روابط بازرگانی با انگلستان، از توانمندی آنان در بنیادگذاری واحدهای مجهز به تسلیحات آتشین استفاده فراوان برد.

شاه عباس در اواخر 1598م/1007ه آنتونی شرلی را به همراهی حسینعلی بیک بیات و در سال 1622م/1032ه رابرت شرلی و نقدعلی بیک را به دربار انگلستان اعزام کرد. دولت انگلستان نیز در سال 1657م/1036ه سر درمرکوتن را به دربار ایران گسیل داشت.

مقارن با این تحولات، زمینه های پیدایش کمپانی هند شرقی انگلیس شکل گرفت.

3. تشکیل کمپانی هند شرقی انگلیس و سیاست نگاه به خلیج فارس و دریای عمان

پس از پیروزی نیروی دریایی انگلستان بر ناوگان قدرتمند نظامی اسپانیا موسوم به آرمادا در 1588، روند سیاست توسعه لندن در اقیانوس هند مهیا گردید.

از آن پس، بازرگانان انگلیسی خواستار تأسیس شرکتی تحت حمایت دولت گردیدند که دامنه فعالیت آن سرزمینهای ماورای بحار مشرق زمین را پوشش می داد. در 31 دسامبر 1600 (1009ه ) با فرمان ملکه الیزابت اول و اعطای امتیاز شاهی، شرکت هند شرقی شکل گرفت. هدف اولیه از تأسیس این شرکت که به نام های دیگری چون «شرکت محترم هند شرقی» ، «شرکت جان» و در هند به نام «شرکت بهادر» نیز خوانده می شد، کسب امتیازات تجاری و تکاپوهای اقتصادی در محدوده سرزمین پهناور هندوستان بود که عمدتاً در حاکمیت سلسله مغولان بابری قرار داشت.

این شرکت سهامی عام، 125 سهام دار عمده داشت که سرمایه آن 72 هزار پوند بود. کمپانی را یک سرپرست و 24 مدی رهبری می کردند که در مجموع هیأت مدیره را تشکیل می دادند و منتسب و زیرنظر گروه مالکان به فعالیت می پرداختند. هیأت مدیره با کمک ده کمیته فرعی، امور گوناگون این شرکت را اداره می کردند.

شرکت هند شرقی انگلیس در 1717م با دریافت فرمان شاهی از فرمانروای مغول

ص: 220

هندوستان، از پرداخت عوارض واردات کالا به بنگال معاف شد که عاملی بسیار مؤثر در پیروزی آن بر سایر رقیبان اقتصادی اش بود. با پیروزی سررابرت کلایو در نبرد پلاسی در سال 1757 و اخراج عناصر فرانسوی فعال در هندوستان در سال 1760، تسلط بر راههای ارتباطی میان آفریقا و هند، استیلا بر مناطق کلیدی جهان چون آفریقای جنوبی، جزیره سنت هلن، هنگ کنگ و سنگاپور و گسترش تحرکات اقتصادی در آمریکای شمالی و بویژه روابط تنگاتنگ با دولت لندن که بخشی از قلمرو پهناور خود را از طریق فرمانداری هندوستان، سورات و بمبئی اداره می کرد، سبب گردید تا شرکت هند شرقی تا فروپاشی آن در سال 1858، عاملی راهبردی در سیاستهای اقتصادی، نظامی و نظام سلطه امپراتوری بریتانیا باشد.

نخستین مسافرت دریایی این شرکت در سال 16014م، به فرماندهی جیمز لنکستر انجام گرفت که پس از دو سال با محموله ای گرانبها شامل یک میلیون پوند فلفل و انواع بازگشت.

این مسافرتهای اولیه، سرآغاز آشنایی زمامداران و دریانوردان شرکت هند شرقی با منطقه بکر خلیج فارس و دریای عمان گردید. با اشباع بازار منسوجات هندوستان، رؤسای شرکت در جستجوی بازارهای جدید تقاضا و فروش برآمدند. بر اساس مشاوره با ریچارد استیل بازرگان و ماجراجوی انگلیسی که از طریق مسیر خشکی حلب به هندوستان مسافرت کرده بود، ایران بازار مناسبی برای فروش پارچه های انگلستان و خرید ابریشم خام معرفی گردید.

بر این اساس استیل به همراه جان کروتر با هدف کسب اجازه فعالیت تجاری از سوی شرکت هند شرقی به خلیج فارس و اصفهان اعزام گردیدند. نمایندگان مزبور با مساعدت رابرت شرلی، فرامینی از شاه عباس در سال 1614 دریافت نمودند که بر اساس آن تمامی فرمانداران بنادر ایران در خلیج فارس نباید از هرگونه مساعدتی به آنان خودداری کنند. یکی از این فرامین خطاب به بندر جاسک بود که نخستین محموله عمده کالاهای انگلیسی در تاریخ خلیج فارس در آن وارد و باراندازی گردید.

در سال 1616م/1025ه کشتی تجاری جیمز، هیأتی را به ریاست ادوارد کوناک که پیش از این در کمپانی بازرگانی لوانت، مشغول به فعالیت بود، از بندر سورات هند به بندر جاسک ایران منتقل کرد. این کشتی نخستین کالاهای انگلستان را پس از آشنایی مقدماتی با جزایر و بنادر خلیج فارس در اوایل 1617م/1026ه وارد این بندر کرد سپس آنان تجارت خانه ای را که می توان آن را نخستین جای پا و مقر شرکت هند شرقی و انگلستان در نیمه شمالی خلیج فارس دانست، برپا ساختند.

کوناک برای دیدار با شاه عباس رهسپار اصفهان شد سپس به همراه ویلیام روبنز،

ص: 221

تاجر جواهرات به اردوگاه شاه در مرز عثمانی عزیمت نمود و به گرمی مورد استقبال قرار گرفتند. بر اساس فرامین شاه عباس، انگلستان نمایندگی دائمی به دست می آورد و در تمامی نقاط ایران بویژه کرانه های خلیج فارس و دریای عمان حق استقرار نمایندگی تجاری و فعالیتهای بازرگانی می یافت. عناصر انگلیسی، آزادی مذهبی داشتند و در صورت ارتکاب جرایم، دارای مصونیت قضایی بودند و عملکرد آنان به وسیله عوامل نمایندگی بررسی می گردید.

پیرو این توافقات به سال 1617 در اصفهان سپس در جاسک و شیراز قرارگاههای بازرگانی انگلستان تأسیس گردید. نمایندگی تجاری جاسک، کالاهای وارداتی از بریتانیا و هندوستان را پس از باراندازی در خلیج فارس از طریق راههای خشکی به شیراز و اصفهان انتقال می دادند و از این شهر به وسیله گروههای متعددی از بازرگانان عمده و سوداگران خرده پا در سراسر ایران توزیع می کردند.

سیاست عمده انگلستان در این مقطع زمانی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بر مسائل تجاری و بویژه بر بازرگانی ابریشم تمرکز می یافت که در انحصاری دولت صفوی بود و هنوز تمایلات گسترده نظامی و سیاسی استعماری آن شکل نگرفته بود.

ایران نیز در پی ایجاد پیوندهای اقتصادی با نمایندگان انگلستان، فروش گران تر ابریشم و تسهیل در جهت انتقال این کالا به اروپا و کاهش اتکا به راههای بازرگانی بود که از سرزمینهای عثمانی می گذشت. مبارزه با توسعه طلبیهای استعمار پرتغال در خلیج فارس که به علت ضعف شدید نیروی دریایی ایران، تشدید شده بود از دیگر اهداف عمده شاه عباس صفوی در گسترش روابط با دولت انگلستان بود.

ضعف نیروی دریایی ایران و تقابل میان انگلستان و پرتغال، زمینه ساز تدریجی گسترش نقش آفرینی همه جانبه دولت لندن در منطقه خلیج فارس و دریای عمان گردید. تضاد منافع میان این دو امپراتوری دریای استعمارگر از آغازین روزهای تکاپوهای انگلستان در این حوزه آشکار گشت.

چنان که در 28 دسامبر 1620 در جنگ دریایی مشهور به نبرد جاسک، ناوگان رزمی انگلستان که از بندر سورات هندوستان حرکت نموده بود، رزمناوهای پرتغال را در شرق بندر جاسک منهدم کردند.

سرپرسی سایکس، نماینده برجسته انگلستان و فرمانده تفنگداران جنوب ایران با تفاخر به این نبرد می نویسد:

من هر بار که در جاسک پیاده شده ام فکر کرده ام که آیا می شود در آنجا یک یادگاری از پیروزی او برپا کرد و این یادگار یک نشانه ای از دلاوری پیشینیان ما خواهد بود و به علاوه باعث تهییج و تحریک بازماندگان آنان خواهد شد.

ص: 222

پیترو دلاواله جهانگرد مشهور ایتالیایی در دوره صفویه با اشاره به تقابلات میان این دو قدرت اروپایی بر سر منافع اقتصادی خلیج فارس که از دیدگاه سیاستمداران و توده های عام ایران پنهان نمی گشت، می نویسد:

اصولاً مردم ایران به انگلستان به چشم کینه می نگرند، زیرا با خرید ابریشم ایران بسیاری از تجار و وزراء و اعیان کشور را از سودی که می بردند، محروم ساخته اند. شاه نیز در مجالس خصوصی از ایشان به نیکی نام نمی برد زیرا آگاه است که دزدان دریا هستند و در ایران، دزد آبرویی ندارد.

پس از مرگ کانوک، توماس بارکر و در سال 1620م/1029ه ادوارد مونوکس از سوی کمپانی هند شرقی به منصب نمایندگی در بندر جاسک گمارده شدند.

مونوکس از سوی کمپانی هند شرقی و با توافق جیمز اول، پادشاه انگلستان، قرارداد مشهور به میناب را با امام قلی خان، نماینده دولت صفوی در هشتم ژانویه 1622 منعقد نمود. بر اساس این توافق نامه، دولت ایران با استفاده از توانمندی ناوگان نظامی شرکت هند شرقی به حاکمیت پرتغالیها بر جزایر هرمز و قشم خاتمه می بخشید.

منافع مادی حاصل از دسترسی به تجارت ابریشم و انحطاط رقیب دیرینه از مهم ترین دلایل شراکت آنان در این نبردها بود.

سایکس با اشاره به این مسئله می نویسد:

تجار و سوداگران (انگلیسی) ابداً مایل نبودند تجارتی را که با چه زحمتی به دست آورده اند، قربانی کنند و آنها مردمان انگلیس زمان خود بوده و حاضر بودند که با خطرات عظیم مواجه شوند.

بر اساس تعهدات ایران نسبت به انگلستان در این قرارداد، عواید گمرکی جزیره هرمز پس از اخراج عناصر پرتغالی میان طرفین به تساوی تقسیم می گردید و تمامی کالاهای تجاری انگلیس نیز از پرداخت حقوق گمرکی و سایر عوارض معاف می باشد.

با شکست و اخراج پرتغالیها از جزایر مذکور، موقعیت کمپانی هند شرقی انگلستان در منطقه خلیج فارس و دریای عمان تثبیت گشت و از آن پس، کمپانی هند شرقی هلند که به عنوان رقیبی جدید در این حوزه دریایی به توسعه فعالیت خود پرداخته بود در کانون توجه سردمداران اقتصادی و نظامی دولت لندن و هند قرار گرفت.

تسخیر جزیره هرمز برای انگلیسیها بزرگ ترین موفقیت آنان در مشرق به شمار می رفت و چون خبر این فتح به هندوستان رسید، قدرت و نفوذ دولت انگلستان به بالاترین حد رسید. در ایران نیز انگلیسیها در اثر این فتح، رونق و اعتبار بیشتری یافتند. از اینجا می توان به اهمیت نقش عمده ای که اجداد جنگجوی ما در آبهای شرق بازی کرده اند

ص: 223

پی برد(32).

با شکل گیری بندر گمبرون یا بندرعباس (جرون سابق)، پایگاه تجاری انگلستان در سال 1923م از بندر جاسک به آن انتقال یافت.

مرگ شاه عباس اول، عدم تمرکز سیاسی و اقتصادی در ایران، درگیریهای مداوم و تضعیف کننده با کمپانی هند شرقی هلند که از حمایت همه جانبه دولت آن کشور بهره می جست، تحولات سیاسی در انگلستان چون ظهور کرامول و اعدام چارلز اول و حمایت او از شرکت رقیب یعنی کمپانی تجاری بازرگانان حادثه جو، تحرکات کمپانی هند شرقی انگلستان را در منطقه خلیج فارس و دریای عمان به صورت موقت دچار رکود و فترت نمود.

در دوره حکومت شاه صفی، بر اساس فرامین رسمی بازرگانان انگلیسی حق تجارت آزاد در سراسر ایران را به دست آوردند. به موجب قراردادی که با شاه صفی منعقد گردید، کمپانی هند شرقی انگلیس موظف به پرداخت سالیانه 1500 لیره به عنوان پیشکش و ده هزار لیره برای بهای ابریشم به دولت ایران شد که یک چهارم این مبلغ به صورت نقد و دو چهارم دیگر به صورت کالا پرداخت می گردید. در مقابل، عایدات گمرک جنوب در بندرعباس به آنان تعلق گرفت.

از مهم ترین نمایندگان سیاسی انگلستان که از دوره شاه صفی تا پایان حکومت صفویان به ایران عزیمت نمودند، می توان به ویلیام دنبیگ، پسرعموی چارلز، پادشاه انگلستان، توماس میجر و ویلیام لی در زمان شاه سلطان حسین، آخرین حکمران صفوی اشاره نمود.

با ادغام شرکت تجار ماجراجو در شرکت هند شرقی که به فرمان الیور کرامول، حکمران انگلستان در 1655م صورت پذیرفت، رکورد تجاری این شرکت به پایان رسید و توانمندی و تحرکات آنان در منطقه خلیج فارس و دریای عمان افزایش یافت که این فرایند تا حملات افغانها به ایران و سقوط دولت صفویه استمرار یافت.

از سال 1668م/1078ه شاخه نظامی ناوگان شرکت هند شرقی به توسعه تحرکات خود در منطقه خلیج فارس و دریای عمان پرداخت. بر این اساس با تأسیس بخشی موسوم به دریانوردی کمپانی، بحریه جنگی شرکت، تمامی فعل و انفعالات جاری در این حوزه استراتژیک را تحت نظارت دقیق خود قرار داد. این امر با توجه به ضعف نیروی دریایی ایران، به مهم ترین اهرم فشار و ابزار توسعه انگلستان تبدیل گشت.

این واحد که به کمک نیروی دریایی بمبئی هندوستان تقویت می شد از دیدگاه سیاستمداران دولت لندن عاملی قاطع در پیشبرد برنامه ها و دستیابی به اهداف موردنظر بود:

به عقیده ما هیچ چیز به جز قدرتی مشهود امکان ندارد بتواند جبران مافات کند

ص: 224

و آوازه گذشته ما را بازگرداند. در خلیج فارس مشکلات تنها می تواند با پدیدار شدن و حضور رزمناوهای بریتانیا درمان شود.

در سال 1682م مصادف با حکومت شاه سلیمان صفوی، دو برادر به نامهای سرجوسیا چایلد در لندن و سرجان چایلد در هندوستان، امور کمپانی هند شرقی را در اختیار داشتند. آنان در ارتباط با ایران کوشیدند تا تجار ارمنی را به جای استفاده از راههای حلب و شامات تشویق به انتقال مال التجاره خود از طریق بمبئی نمایند.

در سال 1708م پرسکوت رئیس نمایندگی هند شرقی در اصفهان که به مثابه نماینده اکرودیته پادشاه انگلستان بود، نامه ای از ملکه آن به شاه سلطان حسین آخرین تسلیم کرد که بر توسعه روابط دوجانبه تأکید داشت.

4. از حکومت افغانها تا پیدایش زندیه

مقارن با حملات افغانها، عدم تمرکز سیاسی و اقتصادی ایران و افزایش تجاوزات خوارج عمان و اقوام جاسمی یا اعراب هوله به کرانه های جنوب، اوضاع نابسامانی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان پدیدار آمد. با این حال ارزش اقتصادی آن سبب تداوم تکاپوهای تجاری عناصر اروپایی در آن گردید چنانکه در سال 1720، هجده تا بیست فروند کشتی انگلیسی در بندرعباس به بارگیری و باراندازی انواع کالا پرداختند.

در نوامبر 1723، سربازان کمپانی هند شرقی انگلیس، به دستور هنری فولر، وابسته کل تجاری شرکت با استفاده از ناوگان نظامی، مرکز شاه بندر بندرعباس را که از هواداران شاه طهماسب دوم صفوی بود در نبردی دو هفته ای، گلوله باران نمودند و با قتل شاه بندر و دویست تن از سربازان وی بر این بندر استیلا یافتند. افغانها نیز در 13 نوامبر 1724 با ورود به بندرعباس و مشورت با فولر، خسروبیک نامی از حامیان افغانان را با کشتی انگلیسی دوک آویورک از جزیره هرمز به این بندر منتقل نمودند و او را به مقام شاه بندری منصوب نمودند. امری که نشانگر توجه عمیق سیاستمداران انگلستان به حفظ منافع اقتصادی و نظامی و جایگاه خود در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بدون توجه به تغییر حکومتها و یا مشروعیت مردمی آنان در ایران بود.

نمونه ای دیگر از اقدامات نظامی انگلستان با هدف تداوم جریان موافق اقتصادی خود و از میان بدر بردن رقیبان، حمله به بندر باسعید و در آوریل 1727 و انهدام تأسیسات ساخته شده به وسیله شیخ قاسمی رأس الخیمه بدون کسب اجازه از مقامات ایران بود. نیروهای انگلیسی شیخ قاسمی را مجبور به پرداخت خسارت در عوض مشکلاتی کردند که به سبب تأسیس این بندر به تجارت آنان در بندرعباس وارد نموده بود.

مقارن با قدرت گیری نادرشاه، ویلیام کوکل، کمیسر و جان گیلی، معاون شرکت هند

ص: 225

شرقی در ایران به فعالیت می پرداختند. با فروپاشی حکومت افغانان و گریز آنان از طریق معابر خلیج فارس و دریای عمان، ایران از ناوگان شرکت هند شرقی خواستار مساعدت در مبارزه با آنان گردید.

نادرشاه به منظور تنوع در شرکت های تجاری فعال در ایران، از یک شرکت انگلیسی به نام کمپانی روسیه حمایت نمود که خواستار فعالیت در زمینه داد و ستد ابریشم از شمال به نواحی ماورای خزر بود. در این دوره تجارتخانه های شرکت هند شرقی علاوه بر کرانه های جنوبی ایران در رشت و مشهد نیز فعال بودند.

بر اساس اسناد کمپانی هند شرقی در این مقطع زمانی «مهم ترین فصل و بند سوددهی شرکت در تجارت با ایران بود.»

سیاست و نقش اساسی انگلستان در عدم دستیابی ایران به ناوگان نظامی و تأسیس نیروی دریایی قدرتمند از دوره نادری به صورتی صریح و واضح نمود یافت. مخالفت دولت لندن با شکل گیری نیروی دریایی که سبب تثبیت قدرت و حاکمیت نظامی، اقتصادی و سیاسی ایران در منطقه خلیج فارس و دریای عمان می گردید، بخشی از سیاست راهبردی استعمار بریتانیا با هدف ناتوان سازی ایران در این حوزه دریایی استراتژیک و به حاشیه راندن آن بود.

این کارشکنی های نابودکننده، بخش مهمی از تکاپوهای انگلستان را در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بر ضد منافع و حقوق قانونی ملت و حکومتهای ایران بود که تا ادوار معاصر با جدیت پی گیری شد.

در سال 1735م/1148ه نادرشاه از نمایندگان شرکت هند شرقی انگلستان خواستار اعطای چند فروند کشتی به ایران گردید تا بدین وسیله تعداد پنج هزار سرباز پیاده و 1500 سواره نظام را به عمان اعزام نماید که از اواخر دوره شاه سلطان حسین صفوی به جزایر و بندرهای ایران تجاوز می کردند. مقامات شرکت مزبور این تقاضا را رد کردند. پیامد این عدم مساعدت، تیرگی روابط ایران با شرکت هند شرقی و عدم اعطای هرگونه قرارداد و امتیازات جدید به آنان بود.

در سال 1734، ودل و کوک که در منطقه خلیج فارس و دریای عمان به تجارت مشغول بودند کشتیهای خود موسوم به پتنا و روپرال را به لطیف خان، دریاسالار ایران واگذار نمودند.

نماینده شرکت هند شرقی در گمبرون (بندرعباس)، ضمن یادداشتهای روزانه خود با اشاره به مخالفت انگلستان با تأسیس نیروی دریایی ایران، می نویسد: «امید است اقدام وحشیانه این دو فروشنده کشتی از طرف خان (نادرشاه) برای ما زحمتی تولید نکند زیرا قبلاً برای خرید کشتی به ما مراجعه کردند، روی موافقتی نشان ندادیم.»

ص: 226

پیرو این رویداد، کمپانی هند شرقی دستوراتی صادر کرد که بر اساس آن صاحبان کشتیهایی که تحت حمایت آنان قرار داشتند حق فروش بحریه خود را به عناصر ایرانی نداشتند.

در بخشی دیگر از یادداشتهای نمایندگی انگلیس در گمبرون (بندرعباس) در مورد درخواست مقامات ایران عصر نادری برای دستیابی به ناوگان نظامی به تاریخ 18 ژوئیه 1737 آمده است:

میرزا تقی البته مایل است که شرکت هند شرقی را برای واگذاری کشتی کافی به منظور حمله به مسقط آماده بسازد، ولی برای ما امکان اعتماد به اقوال واهی وی وجود ندارد، اما گمان می بریم با مقاصد ما در باب عدم مساعدت به نیروهای دریایی ایران آشنا شده اند.

کارشکنیهای مداوم انگلستان سبب گردید تا ایجاد نیروی دریایی کارآمد در منطقه خلیج فارس که ضامن بقا و حافظ منافع ملی ایران باشد، به صورت یک رویایی دست نیافتنی جلوه نماید.

فلور، مستشرق هلندی در پژوهشی درباره نیروی دریایی ایران و وضعیت آن در منطقه خلیج فارس در سده هجده میلادی با اشاره به این مسئله می نویسد:

قدرتهای اروپایی هیچ گاه رسماً برای حفظ و حراست از محدوده خاک ایران در خلیج فارس با دولت ایران توافقی ننمودند هر چند که تماسهایی در این باب بین مقامات ایران و هلند صورت گرفت. اساساً قدرتهای دریایی اروپایی بیشتر مایل به حراست از مسیر کشتیهای بازرگانی خود بودند، بنابراین به حملاتی که بر ساحل ایران وارد می آمد و در رفت و آمد کشتیهای بازرگانی خللی وارد نمی آورده و توجه نمی کردند. نه انگلیسیها و نه هلندیها به عملیات نظامی در خلیج فارس علاقه ای نشان نمی دادند. بالاخره هدف آنها سوداگری بود نه رزم. وقتی که ایران برای دفع حملات از سوی مسقط نیازمند نیروی دریایی شد، بی اثر بودن این سیاست اتکا بر هلندیها و انگلیسیها هویدا شد. زیان این سیاست همچنین وقتی که ایران به جدال با این قدرتهای دریایی پرداخت، بیشتر مسجل شد. وقتی که این درگیری به عملیات نظامی چون سالهای 1645 و 1685 منجر شد، ایران نتوانست از محاصره بندرهای جنوبی خود جلوگیری کند. علاوه بر این نداشتن نیروی دریایی مانع از تحقق طرح های گسترش طلبانه ایران در خلیج فارس شد.»

5. دوره زندیه

با ظهور سلسله زندیه، کریم خان تسهیلات جدیدی را برای رونق کار شرکت هند

ص: 227

شرقی انگلیس در ایران تدارک دید. حق انحصاری واردات پارچه های پشمی به ایران، معافیت از حقوق گمرکی و حق تأسیس تجارتخانه در بندر بوشهر نمونه هایی از این دست است. امکانات در ازای عدم خروج طلا و نقره از ایران اجرایی می گشت. شرکت هند شرقی این شروط را به سود خود نیافت و در سال 1770ه مرکز نمایندگی خود را از بوشهر به بصره منتقل نمود.

پس از گذشت سه سال، نمایندگی بوشهر دوباره فعالیت خود را آغاز کرد و به تدریج به مهم ترین مرکز فعالیت های سیاسی، اقتصادی و نظامی انگلستان در خلیج فارس و دریای عمان تبدیل گشت.

از دیدگاه مقامات شرکت، طلا و ابریشم عمده ترین و سودآورترین کالاهای صادراتی ایران به شمار می رفت و هدف اصلی آنان خرید ارزان این اقلام از تولیدکنندگان اصلی و ارسال آن به هندوستان و تمامی خاک اروپا بود. هندوستان به عنوان حلقه واسطی در این زنجیره اقتصادی از اهمیتی فراوان برخوردار بود.

در سال 1751، بهای کالاهای صادراتی شرکت هند شرقی از طریق بنادر خلیج فارس برابر 45 هزار لیره بود که عمدتاً از طریق بندرعباس انجام می گرفت و این رقم برابر یک چهارم مجموع کل صادرات شرکت به شرق بود. از مجموع 90 لک روپیه، بازرگانی خارجی ایران در اواخر دوره زندیه، چهل لک با سواحل خلیج فارس و دریای سرخ و سی لک روپیه با هندوستان بود. تجارت با هندوستان نیز در حدود 30 درصد تمام بهای تجارت ایران را تشکیل می داد.

شرکت هند شرقی، بازرگانان محلی را به همکاری با عناصر انگلیسی و داد و ستد کالاهای ساخت انگلستان ترغیب می کرد. عوارض کنسولی که از کشتیها می گرفتند، هزینه نگهداری تأسیسات آنان در خلیج فارس می شد. کرایه مال التجاره گوناگونی که ناوگان تجاری انگلیس از هند به خلیج فارس می آوردند نیز سود فراوانی برای آنان در پی داشت. خلیج فارس، جایگاه مناسبی برای فروش انواع منسوجات انگلیسی و مازاد تولیدات کارخانه های آنان بود. فروش این اقلام به صورت مستقیم به صنعت ملی انگلستان یاری می رساند. 75 درصد فروش انگلستان در خاورزمین در ایران انجام می گرفت.

سیاست شناور انگلستان و شرکت هند شرقی و چگونگی موضع گیریهای آنان درباره ایران، ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنی با میزان سودبری از جریانات داشت و سیاست منفعت طلبی این عناصر همواره بر منافع ملی و رعایت حقوق قانونی ملتهای منطقه برتری داشت.

لوریمر سرکنسول انگلستان در بوشهر در سال 1913 با اشاره به درخواست

ص: 228

کریم خان زند از شرکت هند شرقی برای دستیابی به ناوگان نظامی در خلیج فارس می نویسد:

او در سال 1764 تقاضای یک یا دو فروند ناوشکن کرد، همچنین خواستار شد که دو کشتی به صورت دائم برای حفظ در خلیج فارس اختصاص دهد و پذیرفت که شهر ریگ را به شرکت هند شرقی واگذارد. ولی آن طور که معلوم است، حکومت بمبئی توجهی به این پیشنهادها ننموده اما با واگذاری یک کشتی موافقت کرد مشروط به اینکه به گونه ای از کشتی استفاده شود که ضامن منافع شرکت باشد و موجب تیرگی فضای تجاری نشود.

نمونه ای از اقدامات عناصر انگلیسی در منطقه خلیج فارس را که نشانگر اهمیت و رجحان منافع اقتصادی آن دولت بر تمامی شئونات حیات اجتماعی ایران در دوره زندیه می شود به عنوان یک واحد سیاسی مستقل در جریان تحولات فوریه 1763 بندرعباس یافت:

در پایان فوریه 1763 انگلستان آماده شد تا با همه کارکنان تجارتخانه و کالاها بندرعباس را ترک کنند. اما برای تنبیه جعفرخان (برادر سفیرخان لاری حاکم جدید بندرعباس که درخواست افزایش مالیاتها را داشت) که در آن زمان در لار بود، اندک کالاهای باقیمانده ایرانیان را که در تجارتخانه هلند نگهداری می شد غارت کردند، همه درها و پنجره های تجارتخانه را شکستند و در سکوهای محل استقرار توپ، آتش افکندند.

در جریان حملات ارتش ایران بر بصره در حدود سالهای 1766-1755/1990-1189ه که در نتیجه حمایت این والی نشین تحت نظر عثمانی از حملات خوارج عمان به سرحدات دریایی ایران، ضبط اموال حجاج و زائران انجام می گرفت، ناوگان شرکت هند شرقی که در این شهر نمایندگی داشت، با چندین فروند کشتی توپدار از طریق شط العرب، سپاهیان ایران را مورد تهاجم و آتش باری قرار دادند.

ناوگان شرکت هند شرقی انگلیس در جریان تحولات سال 1761 و تلاش کریم خان برای تسلط بر بندر ریگ و جزیره خارک و تقابل با میرمهنا، حاکم خودخوانده در این مناطق که تمرکز سیاسی و نظامی ایران را تهدید می نمود، از حمایت نیروهای زندیه خودداری نمود و عملیات آنان را با ناکامی روبه رو ساخت.

در سال 1771 هنگامی که نماینده و مجلس هیأت مدیره، شرکت هند شرقی در لندن در تقابل با سیاست کریم خان زند، رقابت با کمپانی هند شرقی هلند و مبارزه با آنچه را که راهزنی دریایی می دانست. خواستار حملات شدیدی به خلیج فارس با استفاده از قدرت آتش بارهای ناوگان سلطنتی انگلیس گردید. مجلس هیأت مدیره در

ص: 229

لندن اجازه صدور دستور را صادر نمود:

هنگامی که تمام کوششها برای ریشه کن ساختن دزدی دریایی در نزد ایرانیها و قدرتهای دیگر خلیج فارس، ناموفق مانده شما موظف هستید که موضوع را به اطلاع مقام ریاست شرکت برسانید تا جریان به فرمانده ناوگان سلطنتی در جزایر هند شرقی اعلام گردد و تضمین برای کمک رسانی برای هر یک از موارد جداگانه گرفته شود.

سیاستهای دوگانه انگلستان و عوامل تابعه آن در ایران سبب گردید تا به قول جان پری «کمپانی هند شرقی چیزی جز سوءظن و بدگمانی عمیق ایرانیها» را به دست نیاورد.

وی در این ارتباط می نویسد:

کریم خان و مشاورانش زمانی که برای ترقی سطح بازرگانی در تلاش بودند، هرگز از فهم مقاصد امپریالیستی کمپانی هند شرقی بیگانه نبودند. سیاست وی علی الاصول بر آن بود که از تکنولوژی پیشرفته اروپاییان بهره گیرد ولی آنها را از خود دور نگاه دارد.

در دوران پس از مرگ کریم خان که نبرد قدرت میان جانشینان او، عدم تمرکز سیاسی و نظامی شدیدی را موجب گشت، انگلستان با استفاده از این شرایط پریشان، جزیره قشم را اشغال و آن را یکی از عمده ترین پایگاه های ناوگان نظامی خود در خلیج فارس قرار داد.

در پاییز سال 1787 هیأت اعزامی کمپانی هند شرقی از بصره با جعفرخان، حکمران زندیه در شیراز دیدار کرد و او در 18 ژانویه 1787 طی فرمانی با اعطای آزادیهای همه جانبه به تجار انگلیسی، آنان را از تمامی مالیات، عوارض و حق راهداری معاف دانست، رفت و آمد مأموران آنها را در سراسر خاک ایران تسهیل و نقل و انتقال پول را نیز برای آنان آزاد اعلام کرد. هدف عمده پادشاه زندیه از این فرمان، کمک به توسعه و رونق اقتصادی ایران بود که در نتیجه بحرانهای جانشینی کریم خان دچار رکود و فترت شده بود؛ اما عوامل انگلستان با سوءاستفاده از این فرمان، حق انحصاری تجارت خلیج فارس را مخصوص خود می دانستند و به گسترش نقش آفرینی و سیاست سلطه خود در منطقه پرداختند.

از عمده ترین عوامل سیاسی و اقتصادی انگلستان در نمایندگی بوشهر مقارن با حکومت زندیه در ایران، می توان به بنجامین جرویس در 1762 با حکم ویلیام اندرو پرایس فرماندار کل ناحیه خلیج فارس، ویلیام بویر در 1766، جیمز مارلی در 1768، جان بیومونت در 1775، ادوارد گالی در 1780، چارلز وات کینز در 1789 و نیکلاس هنکلی اسمیت در 1795 اشاره نمود.

ص: 230

6. استعمار هندوستان و اهمیت راهبردی آن در سیاست بریتانیا در خلیج فارس و دریای عمان

پس از کشف دماغه امید نیک، بازرگانان و دریانوردان پرتغالی از این مسیر به هندوستان راه یافتند و به تأسیس تجارتخانه هایی در این سرزمین پهناور و ثروتمند پرداختند. به دنبال این تحولات، تاجران انگلیسی نیز مشتاق بهره برداری از منافع هندوستان گردیدند. توماس استیفنس نخستین سیاح انگلیسی بود که در سال 1579م/987ه به هند عزیمت نمود و نامه های او به خانواده اش، زمینه ساز توجه بیشتر انگلیسیان به این سرزمین شد. در سال 1587م/995ه فرانسیس دریک دریانورد مشهور انگلیسی با تصرف کشتی پرتغالی سن فیلیپ و کشف اسناد و مدارکی از سفرهای پرمنفعت پرتغالیان به هندوستان، بر شدت این علاقه مندی افزود.

با پیروزی دریایی انگلستان بر ناوگان فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا موسوم به آرمادا یا شکست ناپذیر در سال 1588/996ه نقش آفرینی امپراتوری اسپانیا و پرتغال در اقیانوس هند محدود گشت و زمینه برای تسلط انگلستان بر شبه قاره هند مهیا گشت.

با تشکیل کمپانی هند شرقی، روابط مستقیم میان دو کشور آغاز گردید و در سال 1608م/1017ه نخستین کشتی شرکت مزبور به فرماندهی ویلیام هاوکین ، حامل نامه ای از جیمز اول پادشاه انگلستان برای نورالدین جهانگیر، حکمران بابری هند به بندر سورات در غرب هند رسید. پس از گذشت چهار سال ناوگانی از کشتیهای انگلیسی به فرماندهی توماس بست در بندر سورات موفق به انعقاد معاهدات تجاری و ایجاد نمایندگی گردید.

سر توماس رو دیگر مأمور انگلیسی بود که از سوی جیمز اول به دربار جهانگیر اعزام شد.

در سال 1757 و مقارن با دوران حکومت کریم خان زند در ایران، سیاست تهاجمی رابرت کلایو ، موجب تثبیت امپراتوری انگلستان در هند گشت. کلایو که از سال 1743 در امور تجاری و نفت شرکت هند شرقی به فعالیت می پرداخت، در سال 1756 و مصادف با جنگهای هفت ساله فرانسه و انگلستان به تجهیز و سازماندهی نیروی انگلیسی در هند پرداخت و به تدریج زمینه ساز خروج فرانسه از هندوستان گردید.

در 23 ژوئن 1757، نیروهای انگلستان به فرماندهی کلایو در منطقه پلاسی در بخش بنگان هند و در کرانه رودخانه بقراسی (بگراتی) در حدود 150 کیلومتری شمال کلکته و مجاور مرشدآباد (پایتخت نواب بنگال) سراج الدوله، آخرین نواب را شکست دادند و با نابودی این حکومت مستقل محلی و ضمیمه نمودن سرزمینهای او

ص: 231

به کمپانی هند شرقی، تقریباً بر تمامی بخشهای مهم هندوستان استیلا یافتند که این حاکمیت استعماری، بیش از 350 سال به درازا انجامید.

کلایو را به عنوان فاتح هندوستان بنیادگذار اصلی امپراتوری انگلستان در هند و رئیس بزرگ بنگال خوانده اند.

انگلستان به تدریج بر تمامی شئونات حیات سیاسی، اقتصادی و نظامی این سرزمین استیلای تام یافت. جفری ساکس، استاد دانشگاه کلمبیا و از کارشناسان مسائل کشورهای جهان سوم در کتاب خود، پایان فقر، امکانات اقتصادی در روزگار ما به خوبی روند این حاکمیت را تشریح نموده است:

به کمک نبوغ سیاسی و بی رحمی مطلق، نیروهای بریتانیا با استراتژی تفرقه بینداز و حکومت کن، راه خود را در هند باز کردند. به جز این شیوه چگونه ممکن بود یک شرکت تجاری کوچک از کشوری با شاید پنج میلیون نفر جمعیت، از آن سر دنیا بتواند در شبه قاره ای با 110 میلیون جمعیت یا بیشتر جاپایی باز کند؟ کمپانی هند شرقی از تاریخ ورود نامیمونش در سال 1602 تا فتح کامل شبه قاره در سال 1857 قدم به قدم به پشتیبانی پادشاهی بریتانیا با فریب و نیرنگ به قدرت رسید. یک بار طرف یک حاکم را می گرفت و بار دیگر دومی را حمایت می کرد، به متحدانش خیانت می کرد و دشمنان را با شکست در میدان جنگ و با رشوه از پا درمی آورد و نهایتاً راه خود را به قدرت کامل گشود.

نهرو نیز در این مورد می نویسد:

آسیا و آفریقا در آن وقت ضعیف بودند و اروپا همچون حیوان درنده ای که به جان طعمه و شکار بیفتد، به این سرزمینها حمله برد. در مسابقه تشکیل امپراتوریهای استعماری، انگلستان به خاطر آنکه از نظر صنعتی پیشرفته بود و تسلط دریایی هم داشت، به آسانی مقام اول را به دست آورد.

هندوستان منبع اصلی تهیه مواد خام اولیه و نیروی کار ارزان قیمت بریتانیا بود و کشتزارهای آن به کارخانجات انگلیس بیش از سرزمین خود سود می رساند. صنایع بافندگی لانکشایر یعنی قلب انقلاب صنعتی به پنبه حاصل از مزارع هند وابسته بود و منسوجات تولیدی را نیز در بازارهای بزرگ آن سرزمین به فروش می رساند. 60 درصد از کل پارچه های پنبه ای انگلستان به هند و خاور دور صادر می شد که به تنهایی 45 درصد از این مقدار را به خود اختصاص می داد.

صادرات منسوجات انگلستان به هند از سال 1813 روند صعودی پیمود، چنان که از یک میلیون یارد در سال 1814 به 510 میلیون یارد در سال 1830 و 995 یارد در سال ساخت. در سال 1913 و مقارن با جنگ جهانی اول، صادرات پارچه های

ص: 232

نخی انگلستان به هند بیش از سه میلیارد یارد در سال بود.

بخش کشاورزی هند بر اساس بازارهای مصرف در انگلستان و اروپا و بنا به توصیه های آنان به زیر کشت می رفت. زمینداران و حکام هندی و انگلیسی با استفاده از سرمایه های بریتانیایی به فعالیت می پرداختند و با دریافت 86 درصد از درآمد خالص زمین به عنوان اجاره بها از دهقانان به ثروت هنگفتی دست می یافتند.

محصول تریاک که در نیمه سده 19م، 40 درصد از کل صادرات هند را شامل می شد، با تزریق به بازارهای پرتقاضای چین، کسری موازنه تجارت انگلستان را برطرف می ساخت.

نیل، نیشکر، غله و بویژه کنف از دیگر محصولات زراعی مورد علاقه انگلستان بود. یک چهارم صادرات هند را کنف تشکیل می داد که سخت مورد نیاز کارخانجات انگلیسی بود. و عمدتاً به وسیله سرمایه داران اسکاتلندی اداره می گردید.

تولیدات صنایع هندوستان با استفاده از سرمایه گذاریهای ماوراء بحار انگلستان، کارگزاران و عدم پرداخت مالیات در بازارهای داخلی و اروپا داد و ستد می گشت. چرخه تجاری حمل کالا به هند و بالعکس سود فراوانی را نصیب تجار انگلیسی می کرد چنان که در سال 1900م، 5/3 میلیون پوند از محل درآمدهای عمومی هند و 7/4 میلیون پوند از خطوط راه آهن آن به دست آوردند.

تاراج و چپاول ثروتهای هندوستان، ابزاری کارآمد در پرداخت هزینه ها و کسری بودجه عمومی انگلستان بود.

هابزبام، از صاحب نظران در تاریخ امپراتوری بریتانیا، با اشاره به این موضوع می نویسد:

بدین گونه نه تنها وجوه سرمایه گذاری شده در هند، بلکه بخش عمده ای از درآمد کل سرمایه گذاری شده در خارج که تراز پرداختهای بریتانیا را در ربع آخر قرن نوزدهم از مازاد برخوردار کرد به وسیله هند فراهم آمده بود، هند به راستی گوهری بر دیهیم امپراتوری بود.

از دیدگاه نظامی، نیروی انسانی هند در بسیاری از تهاجمات استعماری بریتانیا شرکت داده می شد و به صورت مزدور در برمه، چین، ایران، اروپا، خاورمیانه و حوزه های اقیانوس هند و آرام می جنگیدند، چنان که در خلال جنگ جهانی اول،ارتش هند با 670 هزار نیرو در چین، ایران و خلیج فارس به تحکیم موقعیت انگلیس می پرداختند.

نایب السلطنه هند در طی جنگ بین المللی دوم بدون توجه به منافع ملی و یا کسب اجازه از ملت تحت حکومت خود به دول محور اعلام جنگ نمود و بیش از دو

ص: 233

میلیون سرباز هندی در کنار نیروهای انگلیسی به نبرد و ویران گری پرداختند.

بیش از سی هزار نفر از نیروهای دریایی هندی، نیروی دریایی سلطنتی انگلستان را در حوزه اقیانوس هند، دریای عمان و خلیج فارس یاری می رساندند.

در خلال این نبردها، بخش اعظم تأسیسات نظامی متفقین از اروپا به هندوستان منتقل شد و در این سرزمین به تولید انواع جنگ افزار و رفع نیازمندیهای جبهه های خاور دور، شمال آفریقا و آسیای جنوب شرقی پرداختند.

بدین گونه هندوستان به منزله قلب تپنده امپراتوری مستعمراتی انگلستان عمل می کرد و مرکز ثقل سیاست خارجی، اقتصادی و نظامی آن بود و هرگونه تحولی حتی در اروپا با سنجش وضعیت هند و چگونگی تأثیر جریانات بر آن مطرح می گردید. حفظ هندوستان، بخش اصلی سیاستهای راهبردی حکومتگران انگلستان در شرق محسوب می گشت، امری که همواره به وضوح در کلام و عملکرد سیاستمداران لندن مشهود بود.

در سال 1855، ای. ار سی لی با اشاره به این موضوع، می نویسد:

وظیفه ما حکم می کند که هر جنبشی را در ترکیه، هر نوع تحول جدیدی را در مصر، هر اتفاقی را در ایران، برمه و یا افغانستان را با هوشیاری بسیار بالا بنگریم، زیرا ما صاحب کشور هندوستان هستیم. به همین علت ما دارای موقعیت مهمی در سیستم قدرتهای آسیایی بوده و نسبت به اوضاع و احوال کشورهایی که در مسیر راه ما از اروپا به هند قرار گرفته اند، دارای حساسیت بسیار قوی هستیم.

لرد کرزن نایب السلطنه هند و از طراحان سیاست توسعه، در این مورد می گوید:

انگلستان بدون هند امکان زیستن ندارد. در دست داشتن هند سند تعویض ناپذیری از فرمانروایی در جهان شرق است. شما نمی دانید که هند چیست. این مملکت قدرت و عظمت انگلستان را تشکیل می دهد. هر یک از ملت انگلیس، فرد به فرد باید تمام قوای خود را به کار برد تا رابطه هندوستان را با انگلستان محکم کرده و این مملکت را برای انگلستان همیشه نگاه دارد.

وینستون چرچیل وزیر دفاع و نخست وزیر انگلستان در سال 1930 نیز بر این مسئله تأکید نمود:

ملت انگلستان قادر نیست از تسلط بر هند دست بردارد. ما قصد نداریم از این جواهر واقعاً درخشان و گرانبها که بر تاج پادشاهی انگلستان وجود دارد و بیش از هر متملک دیگری موجب افتخار و قدرت امپراتوری بریتانیا شده است، صرف نظر کنیم. انگلستان اگر امپراتوری خود را از دست بدهد، دیگر هرگز دولت و قدرت بزرگی نخواهد بود.

ص: 234

از هر ده نفر انگلیسی، دو نفر زندگی شان از هندوستان تأمین می شود.

7. سیاست استعماری انگلستان در تقابل با حاکمیت و منافع ملی ایران عصر قاجاریه در منطقه خلیج فارس و دریای عمان

مقارن با تشکیل سلسله قاجاریه، امپراتوریهای عظیم روسیه تزاری، فرانسه عصر ناپلئون و بریتانیا به منظور گسترش استعمارگریهای خود در جهان، در رقابت تنگاتنگی به سر می بردند. ایران با داشتن مجموعه شرایط ژئوپولتیک و ژئواکونومیک در مرکز توجه این دولتها قرار داشت. روسیه با هدف اشغال بخشهای شمالی، دستیابی به آبهای گرم خلیج فارس و وارد آوردن فشار هر چه بیشتر بر انگلستان با ایجاد التهاب در مرزهای هند و سرزمینهای مجاور آن بویژه ایران که دروازه ورود به آن شمرده می شد، به کشورمان توجه داشت. فرانسه پس از ناامیدی از شکست انگلستان در خاک اروپا به علت موقعیت جزیره ای و توانمند دریایی، سعی کرد با تصرف هندوستان، گلوگاه عمده بریتانیا را در آسیا خفه کند و زمینه های تضعیف آن را در قاره اروپا مهیا سازد.

بر این اساس سرزمین ایران به عنوان منطقه ای بسیار حساس در ورودی مستعمره هندوستان، به محل تمرکز سیاسی، اقتصادی و نظامی دقیق سیاستمداران دولت لندن قرار گرفت و حفظ موقعیت برتر در آن بویژه در حوزه خلیج فارس و دریای عمان که از سهل الوصول ترین راههای دسترسی به شبه قاره هند بود، بخش تفکیک ناپذیر سیاست خارجی انگلستان گردید.

چارلز بلگریو نماینده سیاسی بریتانیا در بحرین و از مهم ترین تئوریسینهای دولت لندن در پروژه ایران زدایی در منطقه خلیج فارس، با اشاره به اهمیت هندوستان و ارتباط آن با تحولات خلیج فارس می گوید:

با ظهور امپراتوری هندوستان، اهمیت خلیج فارس از یک مرکز تجاری با ایران و عربستان زیر فرمان ترکان به یک قرارگاه سیاسی و نظامی برای هندوستان تغییر یافت. با گذشت زمان خلیج فارس به طور روزافزونی به عنوان مرز شرقی هندوستان تلقی شد و به علت عدم ثبات ایران و عثمانی ما به تدریج مسئولیت تجارت، نوررسانی، نصب راهنمای شناورها و ادارات پست و تلگراف را برعهده گرفتیم و همواره مراقب بودیم تا مبادا دیگری در قلمرو ما دست به این کار بزند.

بر اساس این سیاست، انگلستان به تحکیم موقعیت برتر خود در منطقه خلیج فارس و دریای عمان پرداخت و کوشید تا با تضعیف ابزارهای قدرت ایران در این حوزه استراتژیک، استیلای خود را توسعه بخشد. سیاست انگلستان در برابر ایران عصر قاجاریه، حفظ استقلال آن بود تا از حملات خودسرانه روسیه تزاری بکاهد که همواره خطری دائمی برای سرحدات هندوستان بود و همچنین در پی تضعیف هر چه بیشتر

ص: 235

سیاسی، نظامی و اقتصادی تهران بود، تا در تلاش برای تهاجم مستقیم به هند و سرزمین حایل آن چون افغانستان نباشد. انعقاد پیمانهای اتحاد با ایران و یا گسستن آن، گرایش به سوی دوستان و یا دشمنان ایران با حملات نظامی و اشغال بخشهایی از خاک ایران در چارچوب این سیاست کلی قابل بررسی است.

در گزارش نایب السلطنه هندوستان به شعبه شورای هند در وزارت امور خارجه انگلستان مورخ 21 دسامبر 1899 آمده است:

مصالح سوق الجیشی بریتانیای کبیر در ایران از نزدیکی و ارتباط صمیمانه آن کشور با هندوستان سرچشمه می گیرد و از مدتها پیش حدود هندوستان به مرزهای فعلی محدود بوده است. حال کشور ایران یک قطعه حساس و حیاتی از جهت هندوستان برای انگلستان گردیده است. اکنون که سرحدات افغانستان تحدید حدود و به وسیله بریتانیای کبیر تأمین می شود، نسبت به موقعیت ایران نمی توان به نظر بی اعتنایی نگریست، زیرا با عبور از ایران که صدها کیلومتر با بلوچستان انگلیس هم مرز می باشد و با در اختیار داشتن دریای جنوبی ایران که قابل نفوذ در دریای هند است، امکان هرگونه مخاطره ای برای انگلستان متصور است.

در گزارش دیگری از ژرژ هامیلتون وزیر امور خارجه انگلستان تأکید شده است: «ما در خلیج فارس علاقه [علائق] تجارتی زیادی داریم. ما با ایران دارای مجاورت سرحدی می باشیم که از انتهای ایالت کلات تا سواحل دریا ممتد می شود. ما با رؤسای خلیج دارای قراردادهایی می باشیم و آنها ما را به منزله یک حامی می دانند. دولت اعلی حضرت پادشاهی انگلستان، دولت ایران را هوشیار کرده است که غفلت از مصالح مشروع بریتانیای کبیر و هندوستان در بنادر خلیج و ایران جنوبی منتج به نتایج وخیم خواهد شد.

سیاست بریتانیا در قبال ایران و منطقه خلیج فارس و دریای عمان در تلگرافی از لرد لانسداون انگلیسی به هاردینگ سفیر دولت لندن در تهران در 6 ژانویه 1902، چنین تشریح شده است:

دولت ایران باید تجارب صدساله داشته باشد که یکی از منظورهای اساسی ما این است که دولتی را که در ماوراء سرحدات امپراتوری هندوستان واقع است، تقویت نموده به استحکام مبانی آن بکوشیم. از طرف دیگر در جنوب ایران مجاهدات ما طی یک قرن مصروف به تحکیم یک موقعیت مهم تجاری بوده و در نتیجه یک علاقه فوق العاده ای در این قسمت ایران پیدا کرده ایم. با هیچ منطقی نمی توان تصور کرد که بریتانیای کبیر از موقعیتی که در اثر مجاهدات متمادی که چندین سال به دست آورده، صرف نظر کند و یا در مقابل مجاهدات دول دیگر برای تحلیل اولویت سیاسی در جنوب ایران ساکت بماند. دولت لندن لازم می داند هرگونه اقداماتی را که مقتضی

ص: 236

بداند برای حفظ مصالح بریتانیا به عمل آورد و این اقدامات به واسطه استحکامات بحری آن در آن آبها بدون هیچ مانع خواهد بود. دولت اعلی حضرت بریتانیا به خود حق می دهد که برای حفظ و حراست مصالح و منافع خود که در مخاطره واقع شده، حتی اگر لازم شود تمامیت و استقلال ایران را منظور اولیه قرار ندهد.

در 17 ژانویه 1902 ویسکونت کرانبورن، معاون وزیر امور خارجه انگلستان در مجلس این کشور تأکید نمود:

موقعیت ما در خلیج فارس چه از نظر تجاری و چه از لحاظ سیاسی همیشه دارای یک ماهیت ویژه بوده است و دولت بریتانیا اهل تفوق و برتری بریتانیا را اساس و زیربنای سیاست خود قرار داده است و این مسئله نه به صورت تئوری و نظری، بلکه یک واقعیت است، چرا که منافع تجاری و اقتصادی ما در خلیج فارس از هر کشور دیگری بیشتر است.

لرد کرزن با اشاره به اهمیت خلیج فارس در سیاستهای راهبردی دولت لندن، می نویسد:

ایران سرزمینی است که خواه و ناخواه از سرنوشت امپراتوری انگلیس در شرق تأثیر خواهد داشت، بی اعتنایی در کار ایران یعنی از دست دادن تجارتی که هم اکنون مایه ارتزاق هزاران نفر از هم وطنان ما و افراد هندی است. توجه دوستانه در کار ایران، نتیجه اش تهیه کار بیشتر برای کشتیها و کارگران دستگاههای بافندگی انگلستان است. موقعیت جغرافیای ایران یا دامنه منافع ما در آن کشور و امنیت آینده امپراتوری خاوری ما در حال حاضر مانند هر زمان دیگری طی پنجاه سال اخیر این را برای ما غیرممکن می سازد که از آنچه در ایران رخ می دهد، سلب علاقه کنیم. این میراث مشروع گذشته است که از هر جمعیت ما را دلیل سرافرازی است.

توقعی که انگلستان دارد این است که در ازای مال و جانی که نثار نموده و امنیتی که فراهم ساخته و حافظ آن است، هیچ عامل سیاسی بیگانه حق مداخله ای را در این صحنه (خلیج فارس) نداشته باشد.

نتیجه

سیاست بریتانیا در منطقه خلیج فارس و دریای عمان تا پایان دوره قاجاریه را می توان در موارد ذیل بررسی کرد:

1. حفاظت از مستعمره هندوستان به عنوان سیاست راهبردی انگلستان و مرکز ثقل تمامی تکاپوهای دولت لندن در مشرق زمین.

2. حفظ استقلال ایران به عنوان عاملی برای جلوگیری از حملات لجام گسیخته روسیه

ص: 237

تزاری و تضعیف هر چه بیشتر تهران برای جلوگیری از تهاجم به سرحدات هندوستان.

3. ایجاد کمربندهای امنیتی در پیرامون سرزمین هند، سیاستی که به جدایی کامل افغانستان از ایران منجر گردید.

4. علائق اقتصادی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان با تشکیل کمپانی هند شرقی که با صادرات گسترده بویژه پس از انقلاب صنعتی توان رقابت را از تولید کنندگان بومی سلب می کرد و تراز بازرگانی همواره به سود بازرگانان بریتانیا بود.

5. گسترش توانمندی نظامی با استقرار پایگاه های متعدد در نیمه جنوبی و برخی جزایر شمالی خلیج فارس و حضور ثابت یگانهایی از ناوگان سلطنتی انگلیس در منطقه.

6. انعقاد قراردادهای حمایتی، قیمومیتی و سرپرستی با شیوخ جنوب خلیج فارس که امکان اداره این مناطق را به دولت لندن می داد.

7. استمرار سیاست و پروژه ایران زدایی در منطقه خلیج فارس با محدود نمودن افزون تر قدرت مانور سیاسی، اقتصادی و نظامی عناصر ایرانی و تلاش برای انزوای تهران.

8. تأکید بر سیاست ایران هراسی در حوزه خلیج فارس با تلقین این موضوع که دولت تهران اهداف توسعه طلبانه داشته و در نهایت خواستار حاکمیت بر تمامی منطقه است.

9. استفاده از ابزار نظامی و سیاست قایقهای توپدار به منظور سرکوب هرگونه تقابل با سیاست انگلیس و یا ایجاد فشار بر دولتهای منطقه بویژه ایران، امری که نقض آشکار تمامیت ارضی آن را به دنبال داشت، مانند اشغال جزیره خارک و بوشهر، در ماجرای نبرد هرات دردوران محمدشاه قاجار و عصر ناصری، حملات به بنادر ایران چون بندر لنگه به بهانه مبارزه با برده داری و استقرارکامل نیروهای انگلیسی در پهنه جنوبی در خلال جنگ بین الملل اول و یا در هم کوبیدن گروههای مخالف در رأس الخیمه در خلال مبارزه با گروههای جواسم.

10. حمایت از شیوخ خلیج فارس در مورد ادعاهای آنان بر سر جزایر چهارگانه تنب کوچک، بزرگ، ابوموسی و جزیره سیری.

11. تلاش برای دور کردن مجمع الجزایر بحرین از حیطه تسلط و حاکمیت ایران.

12. تداوم فشار بر حکومت ایران برای تمدید قرار داد اجاره برخی از جزایر و بنادر خلیج فارس بویژه بندرعباس با حاکمان مسقط و عمان که سبب تضعیف افزون تر موقعیت آن در منطقه می گردید.

13. سوءاستفاده از ضعفهای بنیادی و فراگیر اقتصادی و نظامی ایران در جزایر، بنادر و مناطق پسابندر با اعمالی چون تحریک عناصر کلیدی سیاسی و به خصوص

ص: 238

بازرگانان عمده به پذیرش تابعیت انگلیسی.

14. ایجاد تحریکات برای حرکتهای مرکز گریزانه و زمینه سازی برای عدم فرمانبری از فرامین دولت تهران در میان برخی از مناطق و عناصر مستعد چون گروه های بختیاری، عشیره های عرب ایرانی و شیخ خزعل، با استفاده این عناصر نفوذی انگلیسی چون هنری لایارد.

15. نقض تمامیت ارضی با اشغال برخی از جزایر ایران در خلیج فارس چون ابوسعید و هنگام، ساخت و ساز نظامی و اداری در آنان بدون توجه به حق حاکمیت ایران، اخذ مجوز از دولت مرکزی و یا توجه به اعتراضات.

16. تلاش برای تضعیف هر چه بیشتر نقش آفرینی ایران در حوزه خلیج فارس و دریای عمان با انجام برنامه هایی چون مبارزه با برده داری، حق تفتیش تمام ناوگان در حال فعالیت در منطقه و مبارزه با تجارت اسلحه.

17. ایجاد بحرانهای مصنوعی غذایی و محاصره اقتصادی در کرانه های دریایی جنوب به منظور فشار بر گروه های مبارز با سیاستهای انگلیس در ایران به مانند دوران جنگ جهانی اول.

18. تلقین این تفکر و ذهنیت در میان مردم که انگلستان به علت سوابق طولانی در منطقه خلیج فارس و دریای عمان دارای حق قیومیت و بزرگی پدرسالارگونه مشروعی می باشد.

19. استقرار آرامش و ثبات در منطقه خلیج فارس و دریای عمان بر اساس منافع دولت لندن و آنچه که صلح انگلیسی خوانده می شد.

20. تبدیل خلیج فارس و دریای عمان به دریای انگلیسی و ارتقای نمایندگان آن در بندر بوشهر به پادشاه بی تخت و تاج خلیج فارس که نشانگر حاکمیت نامحدود و بلامنازع دولت لندن بود.

21. تأکید دولت لندن بر انجام سیاست شناور، به روز و بر اساس منافع خود در قبال حکومت تهران، بدون توجه به منافع و یا استقلال ایران؛ چون نقش آن در انعقاد قراردادهای گلستان و ترکمانچای با روسیه تزاری، ارسال سفرای متعدد سیاسی و اقتصادی، قرارداد مجمل و مفصل، قرارداد پاریس، تقسیم سرحدات شرقی ایران، قرارداد 1907 و 1915 و 1919م. ضعفهای ریشه ای ایران در ابعاد اقتصادی و نظامی، سیاست خارجی و عدم آشنایی با صحنه دیپلماسی جهانی و رویدادهای پیرامونی و ناکارآمدی مقامات از مهم ترین علل شکل گیری این فرایند بود.

22. استمرار سیاست ناتوان سازی ایران در منطقه خلیج فارس و دریای عمان با تأکید بر جلوگیری از دستیابی آن به تکنولوژی جدید نظامی بویژه تأسیس نیروی دریایی.

ص: 239

این سیاست راهبردی از ورود استعمار بریتانیا به خلیج فارس در آغازین سالهای قرن هفدهم میلادی با دقت و شدت دنبال گردید.

23. عزل و نصب ایران و مقامات در نیمه جنوبی خلیج فارس بر اساس میزان همکاری و تعامل و یا تقابل برنامه های دولت لندن.

24. نقش گسترده بریتانیا در تقسیم اراضی، خطوط مرزی و سرزمینهای مورد اختلاف که عمدتاً بر اساس منافع انگلیس صورت می پذیرفت و گاه سبب ساز اختلافات و مناقشات عمده منطقه ای گردید، چون تقسیم اراضی و تعیین سرحدات شرق ایران، سیستان خارجی و داخلی و بلوچستان با افغانستان و بلوچستان انگلیس و یا تقسیم اراضی مورد اختلاف میان عراق، حجاز و نجد و کویت پس از جنگ اول جهانی که با هدایت ژنرال سرپرسی سایکس صورت گرفت.

منابع

فارسی

1. اشپولر، برتولد، تاریخ مغول در ایران، محمود میرآفتاب، تهران، 1376، علمی و فرهنگی.

2. الهی، همایون، خلیج فارس و مسائل آن، تهران، 1370، قومس.

3. براون، نویل، تاریخ جهان در قرم بیستم، مرتضی کاظمی یزدی، تهران، 1375، پاژنگ.

4. بیانی، شیرین، دین و دولت در ایران عهد مغول، ج 3، تهران، 1375، مرکز نشر دانشگاهی.

5. بیانی، شیرین، مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، تهران، 1385، سمت.

6. بینا، علی اکبر، «تاریخ دو هزار و پانصد ساله در خلیج فارس»، مجموعه مقالات خلیج فارس، تهران، 1369، وزارت امور خارجه.

7. پری، جان روحانیون، کریم خان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، علی محمد ساکی، تهران، 1382، آسونه.

8. پیگولوسکایا، ن. و، تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی، کریم کشاورز، ج 2، تهران، 1349، انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران.

9. تایپتون، فرانک. ب، تاریخ اقتصادی و اجتماعی اروپا، کریم پیرحیاتی، ج 1، تهران، 1375، علمی و فرهنگی.

10. حکمت، علی اصغر، سرزمین هند، تهران، 1337، دانشگاه تهران.

11. دو سرسو، سقوط شاه حسین، ولی الله شاردن، تهران، 1364، کتابسرا.

ص: 240

12. ذوقی، ایرج، تاریخ روابط ایران و قدرت های بزرگ، تهران، 1368، پاژنگ.

13. رایت، دنیس، انگلیسی ها در میان ایرانیان، لطفعلی خنجی، تهران، 1359، امیرکبیر.

14. رابینو، لویی، دیپلماتها و کنسول های ایران و انگلیس، غلامحسین میرزاصالح، تهران، 1363، نشر تاریخ ایران.

15. ساکس، جفری، «پیروزی امید بر وحشت، اطلاعات بازار در هند»، لیلی نوربخش، دنیای اقتصاد، 8/5/1385.

16. سایکس، سرپرسی، تاریخ ایران، سید محمدتقی فخر داعی گلانی، ج 2، تهران، 1368، دنیای کتاب.

17. ستاندیش، جان، ایران و خلیج فارس، دورنمای گذشته و چشم انداز آینده، عبدالرضا سالار بهزادی، تهران، 1383، نشر نی.

18. سلیمی، علی اکبر، اسناد محرمانه سیاسی یا سیاست انگلیس و روس در ایران قبل از جنگ، تهران، 1311، مطبعه.

19. سیوری، راجرز، ایران در دوره صفوی، کامبیز عزیزی، تهران، 1366، سحر.

20. شعبانی، رضا، تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، ج 1، تهران، 1369، نوین.

21. طاهری، ابوالقاسم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، تهران، 1380، علمی و فرهنگی.

22. غفور، ، بوباجان و دیگران، پژوهش چند درباره هند، مجید ترابی، تهران، بی تا، میر و گوتنبرگ

23. فرامرزی، احمد، کریم خان زند و خلیج فارس، به کوشش حسن فرامرزی، تهران، 1346، ابن سینا.

24. فربد، ناصر، عصر استعمارزدایی، تهران، 1357، امیرکبیر.

25. فلسفی، نصرالله، سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، تهران، 1342، جیبی.

26. فلور، ویلم، اشرف افغان بر تخت گاه اصفهان، ابوالقاسم سری، تهران، 1367، توس.

27. فلور، ویلم، «نیروی دریایی ایران در قرن هجدهم در خلیج فارس»، عبدالله ظهیری، فصلنامه مطالعات تاریخی، سال دوم، ش 4، شماره مسلسل 8.

28. فلور، ویلم، اختلاف تجاری ایران و هند و بازرگانی هلند در عصر افشاریان و زندیان 1712-1715، ابوالقاسم سری، تهران، 1371، توس.

29. فلور، ویلم، هلندیان در جزیره خارک، خلیج فارس در عصر کریم خان زند، ابوالقاسم سری، تهران، 1371، توس.

30. فلور، ویلم، «ظهور و سقوط بوشهر»، حسن زنگنه، روزنامه صدای بوشهر، 5/7/1382.

ص: 241

31. کالواکورسی، پیتر، تاریخ معاصر، سیاست جهان بعد از جنگ بزرگ، هاشم رجب زاده، تهران، 1339، دانشگاه تهران.

32. کشمیری، محمد، «تصرف بصره به دست ایرانیان در زمان شهریاری زند»، بررسیهای تاریخی، فروردین و اردیبهشت، 1350، سنت پترزبورگ 6، ش 1.

33. کراس، کالین، «چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرایید»، ا. سنت پترزبورگ زندنیا، روزنامه رستاخیز، 1/10/1354، 4/10/1354، 7/10/1354، 17/10/1354.

34. کراس، کالین، چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرایید؟ زندنیا، تهران، 1360، ایران زمین.

35. کریستال، جلیل، نفت و سیاست در خلیج فارس، ناهید سلامی، شاپور جورکش، تهران، 1378، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر.

36. کلی، جی. بی، لشکرکشی ناپلئون به مصر و رقابت فرانسه و انگلیس در ایران، حسن زنگنه، قم، 1378، نشر همسایه.

37. کندی، پل، ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، تغییرات اقتصادی و برخوردهای نظامی از سال 1500 تا 2000 میلادی، محمود ریاضی، تهران، 1369، خجسته.

38. گرانتوسکی، ا. آ، تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، کیخسرو کشاورزی، تهران، 1359، پویش.

39. گروسه، رنه، امپراطوری صحرانوردان، عبدالحسین میکده، تهران، 1379، علمی و فرهنگی.

40. لکهارت، لورنس، «تأسیس نیروی دریایی ایران»، مجله وحید، شماره 8، س 6، مردادماه 1349.

41. لکهارت، لورنس، نادرشاه، مشفق همدانی، تهران، 1357، امیرکبیر.

42. لکهارت، لورنس، «آخرین تحقیقات درباره قشون کشی نادرشاه به عمان»، نامور، سنت پترزبورگ 3، شماره 11 و 12، 1315.

43. لکهارت، لورنس، انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، مصطفی قلی عماد، شیراز، 1368، نوید.

44. لویمر، ج. راهنمای خلیج فارس، حسن نبوی، تهران، 1379، مروارید.

45. مارتین، وانسا، «توقف تجارت برده و اوضاع داخلی ایران»، ایرج وفایی، تاریخ روابط خارجی، سنت پترزبورگ 4، ش 17، زمستان.

46. مارموداک، مانورا، سرزمین و مردم هند، فریدون گرگانی، تهران، 1345، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

ص: 242

47. مشکور، محمدجواد، تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض قاجاریه، تهران، 1372، اشراقی.

48. مرعشی صفوی، میرزا محمدخلیل، مجمع التواریخ در تاریخ انقراض صفویه، به اهتمام عباس اقبال، تهران، 1362، سنائی و طهموری، مهدی زاده، جواد، هند دیگر، تهران، 1357، علم.

49. میراحمدی، مریم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، تهران، 1371، امیرکبیر.

50. میراحمدی، مریم، دین و دولت در عصر صفوی، تهران، 1369، امیرکبیر.

51. میرجعفری، حسین، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره تیموریان و ترکمانان، تهران، 1379، سمت.

52. نشأت، صادق، تاریخ سیاسی خلیج فارس،تهران، 1344، شرکت نسبی کانون کتاب.

53. نوایی، عبدالحسین، کریم خان زند، تهران، جیبی و امیرکبیر.

54. نوایی، عبدالحسین، روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، تهران، 1377، سمت.

55. نوایی، عبدالحسین، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، تهران، 1381، سمت.

56. نهرو، جواهر لعل، نگاهی به تاریخ جهان، محمود تفضلی، ج 1، تهران، 1350، امیرکبیر.

57. ورهرام، غلامرضا، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند، تهران، 1368، معین.

58. هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران، از ابتدای دوره صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران، 1369، امیرکبیر.

59. هنوی، جونس، زندگی نادرشاه، اسماعیل دولتشاهی، تهران، 1383، علمی و فرهنگی.

60. هابزبام، اریک، صنعت و امپراطوری، عبدالله کوثری، تهران، 1361، انتشارات ما.

لاتین

1. Amadkhan, Shaf: 1978, Sources for the History of British India in the Seventeen the Century, University of Michiyan.

2. Baladuni, Vahe. Makepea, Maryaret: 1998, Armenian Marchants of the Seventeen the and Early Eiyteen Centuries, American Philosophical Society.

3. Balley, Jan: 2006, the Black hole, Money, Muth and Empire, London, Fiytree.

ص: 243

4. Dirks, Kicholas: 2006, Scandal of the Empire India and the Creation of Imperial Britain Harvard University Press.

5. Domainhelp Search: 2007/10/11, Iran-United Kingdom Relations. Domainhelp Scarch. Com.

6. East India Company. 1902 and 2005, Letters Received by the East India Company from its Servants in the East, S.Low Marston and Company Limited Yreat Britain.

7. Yaleresarch inc: 1998, Encyclopedia of Word Biography, gale Research, Volume4.

8. Garrett, Richard: 1970, Robert Clive, A. Barker.

9. Gipson, Lawrence Henry: 1985, The British Empire Before the American Revolution, Knopf.

10. Kelein, P.W, T. K. Ragg, theodorek. Rabb: 1999, Emeryenceof International Business 1200-1800, Tayla and Francis.

11. Lockhart, Laurence, Jackson, Peter: 1986. The Cambridge history of Iran, eignt Volume, the Timurid and Safavid Period Cambridge University Press.

12. Manas: 2007/11/6, History and Politics, British India, WWW. Sscent, cla.edu.

13. Manas: 2007/11/5, Robert Clive. www. Sschet. Ucla. Edu.

14. Purchas. Samuel: 1905 and 2006, Hakytus Posthamas, Contoying a History of the World in Sea Royages J. Maclehose and Sons University of Varying.

15. Partington, Norman: 1976, Master of Bengal, Anovel of Robert Clive of India, st. Martins Press.

16. Foster, William: 1906 And 2006. The Enylisn Factories in India, 1618-1621, Clarendaon Press.

17. Wikipedia: 2007/9/9, Battle of Plassey, the Free encyclopedia wikipedia.

18. Wilson, Charles William: 1925, Robert Clive, Macmillan and Colimited.

پی نوشت ها:

1. Edward 1.

2. دین و دولت در ایران عهد مغول، ص 905.

3. امپراطوری صحرانوردان، ص 605.

4. همان، ص 611.

5. همان، ص 612.

ص: 244

6. دین و دولت در ایران عهد مغول، صص 999، 963؛ مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، ص 319؛ تاریخ مغول در ایران، صص 4233.

7- jefry Dolengly

8. انگلیسی ها در میان ایرانیان، ص 12؛ ایران و خلیج فارس، ص 155.

9. دین و دولت در ایران عهد مغول، ص 1024؛ تاریخ مغول در ایران، ص 235؛ امپراطوری صحرانوردان، ص 630.

10. تاریخ ایران، ج 2، ص 184.

11. تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره تیموریان و ترکمانان، ص 187.

12. Richard Chancellor.

13. Archangelsk.

14. Muscovy Company.

15. Company of Merchant Adventurers (infull: mystery) And Company of Mercnant Adventurers For the Discovery of Reyions, Dominions, Islands And Places unknown).

16. Sebastian Cabot.

17. Sir Hugh Willaughby.

18. The Free Encyclopedia Wikipedia, PP 6-1.

19. Anthony Jenkinson.

20. سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، صص 6 و 165.

21. تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ص 354؛ دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، ص 9؛ سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 168.

22. Thomas Aleeck.

23. Richard Chenie.

24. Arthur Edwards.

25. Richard Wills.

26. سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 168.

27. همان، ص 172.

28. Jhon Newbury.

29. Ralph Fitch.

30. East India Company.

31. تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، صص 9 و 58؛ ایران و خلیج فارس، ص 155.

32. دین و دولت در عصر صفوی، ص 103.

33. Sir Anthony.

34 Sir Robert Sherly.

35. Iran-United Kingdom relations.p.1.

36. تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض صفویه، ص 275؛ سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، صص 3180؛ انگلیسی ها در میان ایرانیان، ص 12؛ ایران در دوره صفوی، ص 94؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 192؛ روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، صص 121-117؛ تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره صفویه، ص 198.

37. Sir Dormor Cotton.

ص: 245

38. Armada: (old Spanish: Grandey Felicisima Armada, meaning "Great And Most Fortunate Navy".

39. The Free encyclopedia Wikipedia. Pp, 1-11??

40. تاریخ ایران، ج 2، صص 277.

41. Elizabeth 1.

42. Honourable.

43. John Company.

44. Company Bahadur.

45. The Free encyclopedia Wikipedia. Pp. 1-13.

46. James Lankester.

47. Richard Stelle.

48. John Crowther.

49. تاریخ ایران، ج 2، صص 9-268.

50. James.

51. Edward Connock.

52. Levant.

53. انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 412؛ The History of British India in the Seventeen the Century, P.80, 10; PP. 111.

54. انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 412؛ تاریخ ایران، ج 2، ص 269؛ The Cambridge History of Iran; ppxxv, xxvi, 16Y pp. 80-491 pp 220, 4, 6.

55. انگلیسی ها در میان ایرانیان، ص 12.

56. تاریخ ایران، ج 2، ص 272.

57. Pietro dellavalle.

58. سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 220؛ روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، ص 152.

59. Tomas Barker.

600. Edward Monox.

61. تاریخ ایران، ج 2، ص 273.

62. تاریخ ایران، ج 2، ص 273؛ روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، ص 153؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 193؛ سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 222.

63. تاریخ ایران، ج 2، ص 276.

64. Cromwell.

65. Merchant Adventurs.

66. روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه، ص 250.

67. تاریخ ایران، ج 2، ص 281.

68. William Earl of Denbigh.

69. Tomas Majer.

70. William Lee.

71. تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 195.

72. تاریخ ایران، ج 2، ص 281؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر صفوی، ص 195.

73. Company Marine.

ص: 246

74. Bombay Marine.

75. ایران و خلیج فارس، ص 171.

76. همان.

77. انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 421.

78. دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، صص 10 و 11.

79. انقراض سلسله صفویه و ایام استیلای افاغنه در ایران، ص 459.

80. همان، ص 472.

81. راهنمای خلیج فارس، ص 22.

82. نادرشاه، ص 62 و 58؛ ؟؟؛ اشرف افغان بر تخت گاه اصفهان، ص 100.

83. تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی، ج 2، ص 641.

84. راهنمای خلیج فارس، ص 16.

85. تاریخ روابط خارجی ایران، از ابتدای دوره صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، ص 171؛ تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، ص 463؛ زندگی نادرشاه، صص 275-269؛ تاریخ سیاسی خلیج فارس، صص 21-319؛ سقوط شاه حسین، ص 131، سنت پترزبورگ 3، صص 1168-1153؛ مجمع التواریخ در تاریخ انقراض صفویه، صص 3 و 32.

86. Wodell.

87. Cook.

88.Patna.

89. Ruperall.

90. تأسیس نیروی دریایی ایران، صص 9 و 648.

91. همان.

92. فصلنامه مطالعات تاریخی، ص 399.

93. تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، ص 458.

94. فصلنامه مطالعات تاریخی، ص 18.

95. Willem Floor.

96. همان، صص 90 و 389.

97. تاریخ ایران از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی، ص 650.

98. تاریخ ایران، ج 2، ص 406؛ ص 214؛ کریم خان زند و خلیج فارس، ص 49؛ تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند، ص 203.

99. همان، ص 66.

100. کریم خان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، ص 361.

101. Lac، صدهزار.

102. همان، صص 369-351.

103. هلندیان در جزیره خارک، خلیج فارس در عصر کریم خان زند، ص 215.

104. John Yordon Lorimer.

105. راهنمای خلیج فارس، ص 51.

106. اختلاف تجاری ایران و هلند و بازرگانی هلند در عصر افشاریان و زندیان، 1712-1715، ص 204.

107. کریم خان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، صص 260-257؛ تاریخ ایران، ج 2، ص 407، ص 266؛ کریم خان زند، ص 142؛ تصرف بصره به دست ایرانیان در زمان شهریاری زند، صص 5 و 94، ص 4.

ص: 247

108. کریم خان زند، تاریخ ایران بین سالهای 1747-1779، ص 230.

109. راهنمای خلیج فارس، ص 9.

110. John, Perry.

111. همان، ص 74.

112. سیاست خارجی ایران در دوره صفویه، ص 15.

113. همان، ص 190

114. Benjamin Jervis.

115. William Bowyear.

116. James Morley.

117. John Beaument.

118. Edward Yalley.

119. Kinez.

120. Nicolas Hankely.

121. دیپلماتها و کنسولهای ایران و انگلیس، ص 38.

122. Thomas Stephens.

123. St Philipe.

124. سیاست خارجی ایران در دوره صفویه.

125. William Hawkins.

126 Thomas Best.

127. Sir Thomas Roe.

128. همان، ص 201.

129. Sir Robert Clive.

130. . ؟؟؟

131. Pelassy.

132. Bnayiratni.

133. Conqueror of India.

134. پیروزی امید بر وحشت، ص 33.

135. نگاهی به تاریخ جهان، ص 771.

136. صنعت و امپراطوری، ص 148.

137. واحد طول در آمریکا و انگلیس. یارد برابر 9144/0 متر است.

138. ظهور و سقوط قدرت های بزرگ، تغییرات اقتصادی و برخوردهای نظامی از سال 1500 تا 2000 میلادی، ص 236.

139. تاریخ اقتصادی و اجتماعی اروپا، ص 220.

140. پژوهشی چند درباره هند، ص 41.

141. پژوهشی چند درباره هند، ص 45.

142. سرزمین هند، ص 549.

143. نگاهی به تاریخ جهان، ص 549.

144. تاریخ اقتصادی و اجتماعی اروپا، ص 62.

145. صنعت و امپراطوری، ص 151.

146. چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرائید؟، ص 17؛ همان، ص 4.

ص: 248

147. تاریخ معاصر، سیاست جهان بعد از جنگ بزرگ، ص 218.

148. تاریخ جهان در قرن بیستم، ص 129.

149. سرزمین هند، ص 415.

150. چگونه امپراطوری بریتانیا به زوال گرائید؟، ص 17.

151. I. R. Seely.

152. خلیج فارس و مسائل آن، ص 44.

153. نگاهی به تاریخ جهان، ص 730.

154. سرزمین و مردم هند، ص 121.

155. لشکرکشی ناپلئون به مصر و رقابت فرانسه و انگلیس در ایران، ص 21-19.

156. Belgrove.

157. نفت و سیاست در خلیج فارس، ص 32.

158. عصر استعمار زدایی، ص 12.

159. Yeorye Hamilton.

160. اسناد محرمانه سیاسی یا سیاست انگلیس و روس در ایران قبل از جنگ، ص 16.

161. Lord Lansdowne.

162. Sir Arthur Henry Hardinge.

163. همان، ص 23.

164. تاریخ روابط ایران و قدرت های بزرگ، ص 13.

165. انگلیسیها در میان ایرانیان، ص 23، ج 2، صص 699، 660، 555.

سیدضیاءالدین طباطبایی و انتخابات دوره چهاردهم یزد

ص: 249

(از شکل گیری تا پایان قاجاریه)

هادی حکیمیان

زمینه سازی برای بازگشت سیدضیاءالدین طباطبایی

آنچه که انتخابات دوره چهاردهم مجلس شورای ملی در یزد را پرهیاهو ساخت، بیرون آمدن نام سیدضیاءالدین طباطبایی از صندوق بود. هر چند که انتخاب سیدضیاء از یزد با اعمال نفوذ مستقیم دولت وقت و نیز عوامل انگلیسی صورت گرفت اما انتخاب وی چندان هم بی مقدمه نبود. پدر سیدضیاء یعنی آقا سیدعلی یزدی، از آخوندهای درباری عصر قاجار و در ابتدا یکی از مخالفان سرسخت مشروطه، بعد از جریان به توپ بسته شدن مجلس به تشویق سیدضیاء که در آن زمان جوانی مشروطه خواه بود، به خیل هواداران مشروطه پیوست و حتی در جهت حمایت از مشروطه و مخالفت با محمد علی شاه با گروهی از پیروان خود چند ماهی را در حرم حضرت عبدالعظیم بست نشست. وی بعد از پایان دوران استبداد صغیر در سال 1288ش به هنگام انتخابات مجلس دوم به نمایندگی مردم یزد انتخاب شد اما از قبول نمایندگی و رفتن به مجلس امتناع کرد.

دیگر آنکه هشت سال بعد در 18 اردیبهشت 1296 فرمان انتخابات مجلس چهارم به وسیله احمدشاه صادر و چند ماه بعد انتخابات برگزار شد و از جمله در این دوره سیدضیاء نیز از یزد انتخاب شد. (شجیعی، 1344، ص 342) علاوه بر سیدضیاء، سید ابوالحسن حایری زاده و سیدکاظم جلیلی هم از یزد انتخاب شدند ولی به علت شرایط ناشی از جنگ جهانی اول، افتتاح مجلس چهارم تا چهار سال بعد یعنی تیرماه 1300 به تعویق افتاد. در روز اول تیر 1300، مجلس چهارم در شرایطی گشایش یافت که حدود یک ماه قبل کابینه سیدضیاء سقوط کرده و او روانه تبعید شده بود. بنابراین اعتبارنامه

ص: 250

سیدضیاء مسکوت ماند و حتی اعتبار نامه عدل الملک دادگر و سلطان محمد عامری هم به علت همکاری با سید ضیاء در جریان کودتای سوم اسفند 1299 رد شد. مدتی بعد دکتر هادی طاهری به جای سیدضیاء انتخاب و به عنوان سومین نماینده مردم یزد روانه مجلس شورای ملی شد. گفتنی است پس از سقوط کابینه سیدضیاء در چهارم خرداد 1300 به وی مبلغ 25 هزار تومان خرج سفر دادند و وی را در معیت قزاقها روانه تبعید کردند. سیدضیاء ابتدا به فرانسه، سپس به سوئیس رفت. در این سفر عفت خانم، همسر سیدضیاء و کلنل کاظم خان سیاح و برادرش نیز با همسرانشان حضور داشتند. سیدضیاء در ابتدا تصور می کرد بزودی ورق برمی گردد و دولت و ملت ایران از وی برای بازگشت به صحنه سیاست دعوت می کنند. سپس به محض ورود به سوئیس به شهر زیبای مونترو رفت و در کنار دریاچه لمان در هتل مجلل و باشکوه مونتروپالاس که مخصوص پادشاهان، امرا و میلیونرها بود اقامت گزید. به همین سبب هم خیلی زود بی پول شد. چنان که حتی کارش به جایی رسید که مجبور شد قوطی سیگار طلایش را بفروشد و اغلب چشم به راه بود تا برادرش سید علاءالدین از عایدات چاپخانه روشنایی در تهران برای او پولی بفرستد که اغلب هم این پول دیر می رسید و یا اصلاً نمی رسید و همین باعث شده بود که سید ضیاء در شرایط معیشتی بدی قرار بگیرد چنان که جمالزاده می گوید: «به چشم خود روزی او را در خیابانی از خیابانهای شهر ژنو دیدم که چند قالیچه بر روی دوش داشت و به مغازه های فرش فروشی می رفت تا بلکه جنس خود را بفروشد.» سیدضیاء در 1310ش از سوی امین الحسینی، مفتی اعظم فلسطین برای شرکت در کنگره مسلمین به این کشور دعوت شد. در این کنگره که شخصیتهایی نظیر محمد اقبال لاهوری، عزام پاشا، شکری قوتلی، مولوی شوکت، محمد علویه پاشا، وزیرمختار مصر و... حضور داشتند، سیدضیاء به عنوان نایب رئیس کنگره مسلمین انتخاب شد. سیدضیاء به هنگام اقامت در سوئیس هر چند که از عرصه سیاست ایران به دور افتاده بود؛ اما همچنان مورد توجه بود. چنان که در این هنگام به واسطه یکی از تجار ایرانی ساکن برلن به نام حسین دانش به ایتالیا رفت و با موسولینی دیدار کرد. در این دیدار موسولینی از سیدضیا خواست تا عده ای از جوانان ایرانی شاغل به تحصیل در آلمان را به ایتالیا بیاورد تا با کمک و مساعدت دولت ایتالیا و شخص موسولینی در ایتالیا تحصیل کنند. با این حال همکاری سیدضیا با کنگره مسلمین کماکان ادامه داشت و حتی در 1312ش برای رسیدگی به امور تشکیلاتی کنگره مسلمین به فلسطین رفت. اما سرانجام وی در 1316ش خود را از اروپا به فلسطین منتقل کرد که در این زمان تحت قیمومت انگلیس بود و با خرید چند هکتار زمین مشغول کشاورزی شد.

ص: 251

سیدضیاء در نزدیکی غزه، باغ بزرگی ایجاد کرد که ایرانیها به آن «حدیقه الوزیر» می گفتند. بعد از بازگشت وی به ایران، یک مباشر یزدی از باغ او نگهداری می کرد. مباشر یزدی، باغ را به چند قسمت تقسیم کرد و به هر قسمت نام یکی از شهرهای ایران را داد. سیدضیاء در مجموع بیست سال به دور از تحولات ایران گذراند؛ اما با وقوع جنگ جهانی دوم و به خطر افتادن منافع متفقین در ایران، دوباره یاد سیدضیاء در اذهان زنده شد؛ چه زمانی حامی و بعد رقیب و دشمن رضاشاه شده بود. انگلیسیها در صدد برآمدند تا در آخرین روزهای سلطنت رضاشاه، سیدضیا را به عنوان نخست وزیر به او تحمیل کنند. اولین کسی که حتی پیش از هجوم متفقین به ایران با سیدضیا وارد مذاکره شد یک مقام نظامی – امنیتی انگلیس یعنی کلنل جان تیگ بود. وی در سال 1939 رئیس اینتلیجنس سرویس در عراق و اکنون همین سمت را در فلسطین داشت. در اوایل اوت 1941 (مرداد 1320) طبق دستورالعمل دولت انگلیس، کلنل جان تیگ با سیدضیا در مزرعه اش در نزدیکی غزه ملاقات کرد و با قول حمایت از نخست وزیری وی توسط انگلیسیها نظرش را برای بازگشت به ایران جلب کرد.

بعد از این مقالات، سیدضیا به عنوان یکی از کاندیداهای جدی تصدی پست نخست وزیری مورد توجه انگلیسیها قرار گرفت. سرریدی ویلیام بولارد، سفیرکبیر بریتانیا در ایران طی گزارشی به وزارت امور خارجه انگلیس در 24 اکتبر 1941، 2 آبان 1320 می نویسد: «اگر ما شروع به کابینه سازی بکنیم ممکن است نظریات سفارتخانه شوروی کاملاً با ما تفاوت داشته باشد با این وصف ممکن است یافتن یک نخست وزیر فعال تر و ثابت قدم تر از فروغی ضرورت پیدا کند. در حال حاضر نامزد دیگری در این مملکت وجود ندارد. تقی زاده یا سیدضیا ممکن است مناسب باشند ولی اگر معلوم شود هر یک از این دو به وسیله ما به قدرت رسیده است فاتحه آنان خوانده خواهد شد.»

علی رغم همه تلاش انگلیسیها در سال 1320 شرایطی برای بازگشت سیدضیا مهیا نشد و بولارد در دوم فوریه 1942/13 بهمن 1320 در گزارش محرمانه خود به وزارت امور خارجه ضمن برشمردن افرادی همچون تقی زاده، سهیلی، حسین علاء و وثوق الدوله و طرح شرایط آنها برای نخست وزیری و جای گزینی با فروغی می نویسد: «فعلاً سیدضیا طالبی ندارد که بازگشتش را توجیه کند و به نظر می رسد بیشتر ایرانیان او را از یاد برده اند.» اما انگلیسیها به این سادگی سیدضیا را رها نکرده و همچنان وی را به عنوان گزینه ای ارزشمند و قابل تأمل مدنظر داشتند.

بویژه که در این زمان حزب توده دست به فعالیت گسترده ای زده بود و هم زمان، اوج گیری حس همدلی و همراهی ایرانیان با آلمانیها منافع انگلستان را با خطر مواجه ساخته بود. همین مسائل آنان را واداشت تا روی شخص سیدضیا بیش از پیش

ص: 252

سرمایه گذاری کنند. در 14 آوریل 1942/25 فروردین 1321 بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران، در نامه ای به وزیر کشور بریتانیا مقیم قاهره درباره لزوم بازگشت سیدضیا از او خواست تا در این باره اقدامات لازم را به عمل آورد. در تعقیب نامه بولارد، آدریان هولمن، کاردار سفارت انگلیس در تهران در 30 ژوئن 1942/9تیر 1321 طی نامه ای خطاب به هاپکینسون، رئیس دفتر وزیر مقیم قاهره نوشت: «من احساس می کنم که ما باید نزدیک ترین تماس ممکن را در مورد مسئله سیدضیا با هم داشته باشیم زیرا ممکن است که او در آینده ای نزدیک ارزش زیادی برای ما پیدا کند. نظر من این است که فعلاً منتظر بمانیم تا موقعیت کابینه فعلی (کابینه سهیلی) کمی بیشتر متزلزل شود. آن گاه خیلی محتاطانه ببینیم که آیا نمی توانیم مشکلاتی را که اکنون بر سر راه بازگشت او موجود است برطرف نماییم؟»

در ژوئیه 1942/شهریور 1321 کلنل جان تیگ، رئیس اینتلیجنس سرویس در فلسطین برای بار دوم در غزه با سیدضیا ملاقات کرد. سیدضیا در این زمان معتقد بود که قادر است با تشکیل سازمانهای چریکی در نقاطی از ایران که تحت اشغال متفقین نیست و او در آن نقاط نفوذی دارد، به مبارزه با عوامل نازیها در ایران بپردازد. سیدضیا به کلنل تیگ پیشنهاد داد که حتی حاضر است برای بحث و بررسی درباره این موضوع به قاهره برود و با مقامات ارشد انگلیس درباره طرح خود گفتگو کند. در این زمان S.O.E یکی از سازمانهای نظامی – امنیتی انگلیس طرحی برای سازماندهی دسته های چریکی در میان ایلات قشقایی و بختیاری در دست بررسی داشت و مایل بود که در صورت امکان از سیدضیا به عنوان رهبر و عامل تشکیلاتی استفاده کند. انگلیسیها نیز ابراز تمایل کردند در صورت اشغال ایران به وسیله آلمانیها از سیدضیا به عنوان رهبر جنبش ایران آزاد استفاده کنند. پیشنهاد بولارد، آلن چارلز ترات، دبیر قسمت شرقی سفارت و نیز رئیس سرویس اطلاعاتی انگلیس (MI-6) که تحت پوشش کاردار سفارت انگلیس در تهران خدمت می کرد، برای مذاکره با سیدضیا مأموریت یافت. مستر ترات در 24 سپتامبر 1942/2مهر 1321 برای مذاکره با سیدضیا و آشنایی با دیدگاههای وی تهران را به مقصد بیت المقدس ترک کرد. کمیسر عالی انگلیس در فلسطین دستور داشت تا ترتیب ملاقات محرمانه ترات و سیدضیا را بدهد. قبل از این هم انگلیسیها سر و صدای زیادی درباره تشکیل کنفرانس تبلیغات جنگ در بیت المقدس به راه انداخته بودند و این مسئله پوششی بود تا هدف اصلی مسافرت ترات به بیت المقدس را مخفی نگه دارند و هدف از این سفر را صرفاً شرکت ترات در آن کنفرانس وانمود کنند.

ترات بعد از ملاقات با سیدضیا به بولارد گزارش داد که؛ «سیدضیا هنوز هم یک ایرانی وطن پرست است و مشتاق انجام خدماتی برای کشور خود می باشد و شدیداً معتقد

ص: 253

است به اینکه کشورش باید با انگلیسیها به هر نحو ممکن همکاری نماید.» بولارد پس از دریافت گزارش ترات درباره ملاقاتش با سیدضیا در 6 اکتبر 1942/14 مهر 1321 طی گزارشی به آنتونی ایدن، وزیر امور خارجه انگلستان نوشت: «این ملاقات برای مقصود ما بسیار مفید و قابل استفاده بوده و باعث شده است تا درباره استفاده از وجود سیدضیا در صورتی که موقعیت ایجاب نماید تصمیم روشن و قاطعی بگیریم.» بولارد در ادامه گزارش خود درباره شرایط اساسی ایران و مشکلات موجود در مورد بازگشت سیدضیا می نویسد: «در صورت سقوط کابینه فعلی ایران (کابینه قوام) ضیاء می تواند کاندیدای رضایت بخشی برای نخست وزیری ایران باشد... بدبختانه این موضوع که کاندیداتوری ضیا برای نخست وزیری مورد قبول شاه و یا سفارت شوروی قرار گیرد مورد تردید است ولی من فکر می کنم با وجود چنین مسئله ای ما باید تمام مشکلات را تا بازگشت قریب الوقوع ضیا به ایران ندیده بگیریم.»

بعد از وقایع شهریور 1320 علاوه بر انگلیسیها، گروهی از رجال سیاسی ایران هم به سیدضیا نامه نوشتند و او را تشویق به بازگشت نمودند چند نفر هم برای دیدار و ترغیب وی برای بازگشت، به فلسطین سفر کردند که مطرح ترین آنها مظفر فیروز بود. مظفر فیروز که رضاشاه و خانواده پهلوی را قاتلان پدرش نصرت الدوله فیروز می دانست، سعی داشت تا با آوردن سیدضیا به عنوان کسی که رقیب رضاشاه بود ارکان سلطنت پهلوی را به لرزه اندازد. مظفر فیروز در آذرماه 1321 به غزه رفت و دو هفته مهمان سیدضیا بود. وی در آنجا ترتیب مصاحبه ای با سیدضیا را داد. بعد از بازگشتش به تهران مدیران جراید برای چاپ این مصاحبه جنجالی به سوی او هجوم آوردند اما مظفر فیروز به سفارش خود سیدضیا، متن مصاحبه را در اختیار عباس خلیلی، مدیر روزنامه اقدام گذاشت چرا که پیش از کودتای سوم اسفند 1299، عباس خلیلی از همکاران سیدضیا در روزنامه رعد بود. این مصاحبه روز پنجشنبه 8 بهمن 1321 در روزنامه اقدام با تیراژی وسیع چاپ شد. سیدضیا در این مصاحبه درباره اوضاع ایران و خطرهایی که ایران را از نظر سیاسی و جغرافیایی تهدید می کرد و بویژه خطر کمونیسم و راههایی که باید برای رهایی از این خطرات در پیش گرفت، سخن گفته بود. در این روز، روزنامه فروشها در سطح شهر تهران با صدای بلند چاپ و انتشار مصاحبه جنجالی سیدضیاء را به همه اعلام می کردند، مصاحبه ای که بیش از همه خشم حزب توده و دولت شوروی را برانگیخت. در این هنگام کم کم مقدمات بازگشت سیدضیا فراهم می شد.

بولارد در چهاردهم فوریه 1943/25 بهمن 1321 در گزارش خود به وزارت امور خارجه می نویسد: «به نظرم می رسد جنبشی به طرفداری از سیدضیا در حال قد برافراشتن

ص: 254

است که در آغاز قابل توجه نبود.»

در این زمان علاوه بر شاه، تعدادی از نمایندگان مجلس، رجال سیاسی مستقل و سفیر شوروی هم به شدت با بازگشت سیدضیا مخالف بودند.

در 14 ژوئن 1943/24 خرداد 1322 به دعوت حزب وطن تجمعی در تهران تشکیل شد که در آن هواداران سیدضیا شرکت کردند و در پایان مراسم قطع نامه ای صادر شد که طی آن از سیدضیا خواسته شده بود به ایران بازگردد و قدرت را به دست گیرد. انگلیسی ها این گونه با کمک دوستان خود در ایران زمینه های بازگشت سیدضیا به صفحه سیاست را چنان ماهرانه فراهم آوردند که حتی برای شاه و سفیر شوروی هم این شبهه پیش آمده بود که دولت انگلیس در این مورد نقشی نداشته است و سیدضیا به دعوت احزاب و مردم ایران به کشورش بازمی گردد. وزیرمختار امریکا در تهران نیز چندان از موضوع اطلاع نداشت ولی به درستی به نقش انگلیسیها پی برده بود. در اوت 1943/مرداد 1322 وزیرمختار امریکا طی گزارشی به وزارت خارجه امریکا نوشت که دلایل بسیاری او را متقاعد ساخته است که انگلیسیها ضیا را تحریک به بازگشت به ایران نموده اند.

اما انگلیسیها با همه تلاشی که به خرج دادند در نهایت باز هم افکار عمومی سررشته امور را در دست ایشان می دید چنان که بولارد در خاطرات خود در آستانه بازگشت سیدضیا به ایران می گوید: «موقعی که شنیدم سیدضیا قصد بازگشت به ایران دارد تا بار دیگر به امور سیاسی مشغول شود با خود اندیشیدم که بازگشت او در چنین موقعیتی اصلاً به صلاح نیست زیرا شک نداشتم او به دلیل آنکه از یک کشور تحت قیمومت انگلیس می آید مسلماً هر برنامه سیاسی که در پیش بگیرد همگان ما را به عنوان پشتوانه اقداماتش قلمداد خواهند کرد... به این ترتیب معلوم است که بازگشت سیدضیا به ایران نمی توانست هیچ ارتباطی با ما داشته باشد.»

مبارزات انتخاباتی در یزد

در اول تیر 1322، شاه فرمان انتخابات مجلس چهاردهم را صادر کرد و بلافاصله بعد از این بود که گروه های مختلف وارد کارزار انتخاباتی شدند. در این زمان سید علی اکبر موسوی زاده هم بعد از سالها دوری از تحولات سیاسی یزد به میدان آمد. سید علی اکبر موسوی زاده از اواخر دوره قاجار و در جریان انتخابات دوره چهارم (سال 1296) به عنوان یکی از لیدرهای آزادی خواهان در برابر جناح مرتجعین به سرکردگی دکتر هادی طاهری و سیدکاظم جلیلی، وارد رقابتهای سیاسی یزد شده بود. بعدها این رقابت در جریان انتخابات مجلس ششم اوج گرفت. همکاری موسوی زاده با فرخی

ص: 255

یزدی در انتشار روزنامه های قیام، طوفان و پیکار و نیز مبارزه با ضد رضاشاه وی را در یزد به چهره ای وجیه المله تبدیل ساخته بود. بویژه که از مرداد 1321 وی با بر عهده گرفتن ریاست دادگاه محاکمه متهمین شهربانی دوره رضاشاه یعنی افرادی نظیر سرپاس مختاری، پزشک احمدی و قاتلان سیدحسن مدرس و سردار اسعد بختیاری، شهرت و محبوبیتی زایدالوصف یافته بود. در این شرایط، جمعیت آزادی خواهان یزد به وسیله محمد گلشن از تجار مطرح و با محوریت شخص سید علی اکبر موسوی زاده تشکیل شد. جمعیت آزادی خواهان یزد که از همان ابتدا در مقابل گروه مرتجعین یعنی باند دکتر طاهری و سید کاظم جلیلی صف آرایی کرده بود با شعار آزادی و رفاه برای جامعه به میدان آمد. این جمعیت با صدور بیانیه هایی مردم را به فعالیت سیاسی فراخواند اما در عین حال برای جلوگیری از درگیریهای پیش بینی نشده اعلام کرد که در انتخابات شورای شهرداری که در آن زمان در حال برگزاری بود هیچ دخالتی نخواهد کرد.

موسوی زاده از اوایل تیرماه وارد یزد شد و ملاقاتهایی را با برخی تجار و رجال بانفوذ یزد آغاز نمود. در این مدت تقریباً همه مخالفان گروه مرتجعین گرد وی جمع شده بودند. او همچنین یک روز با گروه خود به دیدار آیت الله میرزا سید علی مدرس لب خندقی، مطرح ترین روحانی و مجتهد طراز اول یزد رفت. موسوی زاده در این دیدار شمه ای از طرح و برنامه و اقدامات خود را در دیوان کیفر بیان نمود و همچنین در مورد برنامه های بعدی خود از جمله درباره انتخابات سخنانی گفت. از آنجا که آیت الله لب خندقی همواره از دخالت در امور سیاسی خودداری می کرد در مورد فعالیتها و برنامه های سیاسی موسوی زاده اظهارنظری نکرد و در پایان از وی پرسید: «خوب سید علی اکبر بگو ببینم برای دینت چه کردی؟»

در روز چهارشنبه 8 تیرماه 1322 ساعت 7 بعد از ظهر در مسجد امیر چقماق میتینگی از طرف جمعیت آزادی خواهان برگزار شد و موسوی زاده با توجه به شرایط جدید حاکم بر فضای کشور به سخنرانی پرداخت و ضمن صحبتهای خود به انتقاد از دولت پرداخت و نیز برنامه های خود را برای حضور در انتخابات بیان کرد.

این میتینگ انتخاباتی با استقبال پرشور مردم یزد روبه رو شد و حتی گروهی از سران مرتجعین هم در آن شرکت داشتند. همچنین متن کامل سخنان موسوی زاده که به وسیله عده ای از تندنویسان تهیه شده بود بلافاصله در چاپخانه گلبهار چاپ و در سطح شهر منتشر شد. جالب اینکه به فاصله کوتاهی از پایان این مراسم، تلگرافی از طرف وزارت دادگستری برای موسوی زاده، رئیس دیوان کیفر رسید که به محض وصول این تلگراف نامبرده موظف است از یزد حرکت و در تهران خود را به معاونت وزارت دادگستری معرفی کند. در این تلگراف همچنین تأکید شده بود که هیچ عذر و بهانه ای

ص: 256

برای تأخیر احتمالی وی در اجرای این دستور پذیرفته نیست. به ناچار موسوی زاده همان شب یزد را به سوی تهران ترک کرد و البته بعدها معلوم شد که این تلگراف با اعمال نفوذ شخص دکتر طاهری و به منظور ناکام گذاشتن موسوی زاده در رسیدن به اهدافش از طرف وزارت دادگستری به یزد مخابره شده است.

با این همه نه تنها از میزان فعالیتهای جمعیت آزادی خواهان یزد پس از این ماجرا کاسته نشد بلکه گسترش هم یافت به گونه ای که جوّ ساکن و یزد بعد از قریب به بیست سال بر هم خورده بود. مستقیم، رئیس پست و تلگراف یزد در 14 تیرماه 1322 طی تلگرافی کوتاه به وزارت پست و تلگراف در تهران اوضاع یزد را چنین گزارش می دهد: «وزارت – اخیراً در یزد کنفرانسهایی داده می شود که موجب تحقیر دولت و منجر به اغتشاش خواهد شد.» چنان که گفته شد در این زمان اختلافات کهنه آزادی خواهان یزد با گروه مرتجعین به سردستگی دکتر طاهری و سید کاظم جلیلی، یادگار اواخر دوره قاجار، از نو احیاء شده بود. احمد صدری، فرماندار یزد به عنوان بالاترین مقام مسئول در یزد هوادار جناح دکتر طاهری و جلیلی بود. صدری در مسیر ممانعت از فعالیتهای موسوی زاده و هوادارانش برآمد و علناً می گفت: «من به دستور نمایندگان مجلس (طاهری و جلیلی) پشت این میز نشسته ام و نخواهم گذاشت مخالفان این نمایندگی در حوزه مأموریت من نفوذی پیدا کنند.»

رقابتهای سیاسی یزد به عرصه مطبوعات تهران هم کشیده شد و روزنامه اقدام در 16 تیرماه ذیل تیتری با عنوان «سهل ممتنع» نوشت: «کشاکشی در یزد بر پا شده، فرماندار آن دیار بدعتی ایجاد کرده که در هیچ تاریخی نظیری نداشته، ژاندارم و پاسبان مسلح برای انتخاب انجمن شهرداری آماده کرده، به دست یاران وکلاء کنونی کارت دعوت داده، سایرین را محروم نموده که بر اثر رفتار او محترمین شهر به هیجان آمده اند، تلگرافهای آنان را منتشر نمودیم، این چه وضع انتخابات و چه نحو آزادی و مقصود از این رفتار و فشار چیست؟ بنابراین باید گفت انتخاب سهل و ممتنع است. خوب و بد است. باید خوب را از بد مجزی و مجرد نمود، بدی را باید زدود و بد را باید کشت، در کیش زردشت قتل حشرات واجب آمده برای اینکه مضر کشت و زرع و مفسد زندگانی است، این حشرات موذیه (مرتجعین یزد) که به اندازه فیل و کرگدن ضخیم شده اند، باید نابود شوند که قتل آنها در نظر خردمندان شریفه دلیر به اندازه حشره تأثیر ندارد، قتل مادی و معنوی ضرورت دارد تا حیات ما از تجاوز آنان مصون شود... آزادی را به ما ذره ذره می دهند ولی حیات ما را خرمن خرمن غارت می کنند. در حریت ما، در زندگانی و سعادت و آسایش این قوم تأمل و مطالعه و تشکیل جلسه و گفتگو و تبادل رأی پرورت دارد. در جنایت و ربودن رمق ملت با سرعت تصمیم می گیرند، در عزل یک فرماندار جانی پرهیزکارند، در نصب یک پرهیزکار احتیاط می کنند! در گذرانیدن

ص: 257

قانون مضر عجول و بی تابند در قانون نافع و مفید مردد و حیرانند!»

در این زمان کمیسیون انتشارات جمعیت آزادی خواهان به شدت فعال بود و علاوه بر پخش اعلامیه ها و بیانیه هایی که نمایانگر سمت و سو و برنامه های این گروه بود، همواره خلاصه ای از ابار یا مطالبی را که روزنامه های تهران در مورد یزد منتشر می کردند به صورت اطلاعیه هایی چاپ و در بین مردم منتشر می نمود. از جمله در یکی از اطلاعیه های مزبور آمده بود: «روزنامه های پایتخت درباره نمایندگان یزد چه می نویسند؟ شماره 13 باباشمل... یکی از آل طاهر (دکتر طاهری) و یک نفر هم دست او در شرکت بیمه مبلغی به جیب زده و بعداً به چاک زده اند و یکی از محترمین کرسی نشینان مبلغی برای مسکوت ماندن قضیه جور او را کشیده است.

بابا شمل: چیزی که عوض دارد گله ندارد. انشاءالله در انتخابات دوره چهاردهم با همان پولها این یکی جور آن یکی را می کشد و از خجالتش درمی آید.

شماره 35 میهن پرستان: حقه وافور نمایان گردید. دستهایی که با قبضه شمشیر و دسته گرز آشنا بود با چوب وافور مأنوس شد.

شماره 13 باباشمل: هم قطار چه چیز نمایان شد! اسلحه ای که در دست بیشتر کرسی نشینان و رجال مملکت ماست از همین رقم می باشد که از انبار مهمات مرشد جلیل (سیدکاظم جلیلی) بیرون آمده است و با همین اسلحه است که روزی افراد جور فتح نمایان می کنند.»

تقریباً از نیمه مرداد 1322 فرمانداری یزد آماده برگزاری انتخابات شد. در این زمان بخش نامه های وزارت کشور مبنی بر لزوم تلاش کارمندان دولت در جهت حفظ سلامت انتخابات و جلوگیری از هرگونه عملیات خلاف قانون برای توابع و بخشداری های یزد فرستاده شد. آن گاه مقدمات شروع انتخابات دوره چهاردهم مجلس در یزد فراهم شد و فرمانداری برای تشکیل انجمن نظارت بر انتخابات و تعیین اعضای اصلی و علی البدل از طبقات شش گانه دعوت به عمل آورد اما از آنجا که اکثر دعوت شدگان جزء عوامل و بعضاً وابستگان و فامیلهای نزدیک دکتر طاهری و سیدکاظم جلیلی، وکلای یزد بودند این اقدام فرمانداری با مخالفت موسوی زاده و هواداران وی روبه رو شد. در نتیجه فعالیت و پی گیریهای جمعیت آزادی خواهان یزد که گاه با مراجعه مستقیم به منزل بسیاری از مدعوین فرمانداری همراه بود در روز موعود، تنها عده کمی از مدعوین در فرمانداری حاضر شدند و در نتیجه فرمانداری مجبور شد مدتی بعد دوباره از همان مدعوین قبلی دعوت به عمل آورد. در نهایت روز 29 مرداد انجمن نظارت تعیین شدند و هیأت مدیره انتخاب و پس از تعیین حوزه های فرعی، آگهی انتخابات که از طرف انجمن نظارت تهیه و چاپ شده بود در شهر و بخشهای

ص: 258

تابعه منتشر شد. معترضین که حامیانی هم در تهران داشتند شروع به فرستادن تلگرافهایی مبنی بر اعمال نفوذهای فرمانداری به نفع دکتر طاهری و جلیلی کردند که در مطبوعات تهران نیز چاپ می شد. در نهایت عده ای از اهالی به نشانه اعتراض به دخالتهای غیرقانونی احمد صدری (فرماندار) در تلگراف خانه تحصن کردند و به وسیله تلگراف علیه صدری اعلام جرم کردند و خواستار تعویض او شدند. کم کم مخالفتها اوج گرفت و دسته هایی دو سه هزار نفری در سطح شهر به تظاهرات پرداختند و در نتیجه این اقدامات عوامل و نزدیکان دکتر طاهری و جلیلی که چندی پیش به شدت فعال بودند مرعوب شدند و تا حدودی جو عمومی به نفع موسوی زاده برگشت. در این شرایط، وزارت کشور فردی را به نام ساری اصلان به عنوان بازرس و برای رسیدگی به شکایات معترضین روانه یزد کرد. به هنگام ورود او به یزد، جمع معترضین با هدایت و سازمان دهی جمعیت آزادی خواهان چندین بار بر ضد دکتر طاهری و جلیلی دست به تظاهرات زدند و خواستار تغییر اعضای انجمن نظارت بر انتخابات شدند که اکثریت آنان با وابستگان این دو نفر بود. در جریان این تظاهرات عده ای هنگام عبور از نزدیکی خانه فرماندار شعارهای «مرده باد فرمانده دست نشانده قانون شکن» و «مرده باد وکلای تحمیلی یزد» سر دادند. ساری اصلان که قبلاً با توصیه های دکتر طاهری و جلیلی روانه یزد شده بود با مشاهده وضع موجود بنای اعتراض به اقدامات غیرقانونی و اعمال نفوذهای صدری را نهاد و در آخرین روز حضورش در یزد جلسه فرمانداری را به حالت قهر و اعتراض ترک گفت و روانه تهران شد.

در 8 شهریور 1322 سید علی اکبر موسوی زاده ک در این زمان در کانون توجهات مردم یزد بود و یکی از برندگان انتخابات به حساب می آمد و در ضمن یکی از قضات ارشد دادگستری و رئیس دیوان کیفر هم بود به جرم حمایت از آلمانیها توسط نیروهای انگلیسی دستگیر و به بازداشتگاه متفقین در اراک منتقل شد. بدین ترتیب زمینه برای انتخاب سیدضیا فراهم آمد.

از سوی دیگر سرتیپ قدر، فرمانده لشکر 9 اصفهان، یکی از واحدهای پیاده این لشکر را با تجهیزات کامل و به فرماندهی ستوان وجدانی به بهانه تعقیب اشرار نایین و یزد با حکم مأموریت روانه این ناحیه کرد که چند روز بعد این واحد ارتش برای حفظ انتظامات شهر و در اصل برای مقابله با گروه معترضین در اختیار فرمانداری یزد قرار گرفت. این واحدها علاوه بر گروهان پادگان یزد بودند. با ورود نیروهای ارتش به معرکه، فرمانداری درصدد ارعاب و تهدید مخالفین برآمد به نحوی که عده ای از ایشان یزد را به سوی تهران ترک کردند. عده ای هم انتخابات را تحریم کردند و از سویی با توجه به وضع پیش آمده و نیز جریان دستگیری و بازداشت موسوی زاده که 22 ماه

ص: 259

طول کشید، اکثر سران جمعیت آزادی خواهان یزد به جز چند نفر معدود همگی به سوی باند طاهری، جلیلی و سیدضیا کشیده شدند که چند روز بعد وارد بازی شد و با ایشان نه تنها سازش که همراهی و همکاری هم کردند. در این شرایط، از روز شنبه 2 مهر دادن تعرفه و اخذ رأی در حوزه های مرکزی و فرعی آغاز شد و ظاهراً در همین روزها بود که سیدضیا هم روانه کشور شد. در روز رأی گیری عده ای سرباز با مسلسل بر پشت بام مصلای یزد (محل رأی گیری) مستقر شدند و عده ای مسلح هم در اطراف حوزه رأی گیری پاس می دادند و انتخابات تحت شرایط امنیتی و پلیسی برگزار شد.

علاوه بر این آرای یزدیها از سی تا پنجاه ریال خرید و فروش می شد. زمانی که سیدضیا در آستانه ورود به کشور بود، انتخابات یزد تمام شده بود و مشغول شمارش آرا بودند که طبق سنت نانوشته دوره های قبل، دکتر طاهری و سیدکاظم جلیلی در صدر بودند و همچنین به جای محمدحسین نواب، دیگر وکیل یزد در سالهای سلطنت رضاشاه که بعد از شهریور 1320 به جمعیت آزادی خواهان و دار و دسته موسوی زاده پیوسته بود، این بار قاسم هراتی، تاجر و ملّاک معروف یزدی به مدد و پشتوانه هزینه کردن مبلغ دو میلیون ریال در رده سوم قرار و مقدار زیادی از آرای وی نیز خوانده شده بود. در این هنگامه نیز سفارت انگلیس در تهران دست به کار شد. چنان که بولارد بعدها در تاریخ 26 فوریه 1944/6اسفند 1322 طی گزارشی به وزارت امور خارجه انگلیس نوشت: «شیوه ما در طول انتخابات هرگز آن نبوده است که با فهرستی از پیش تعیین شده از نمایندگان، با دولت ایران روبه رو شویم، ولی ما همیشه از طریق نخست وزیر و وزیر کشور طرف مشورت قرار گرفته ایم و نظر خودمان را به آنها و کاندیداهایی که مایل اند حداکثر سعی را برای منافع ایران انجام دهند گفته ایم. ما همچنین به مأموران کنسولگریهای خودمان دستور داده ایم که اهالی محلی را به حمایت از کاندیداهای مناسب مترقی و بیشتر محلی تشویق و ترغیب کنند.»

سفارت انگلیس همچنین در دستوری به کنسولگری کرمان، مرکز فعالیت انگلیسیها در جنوب، کنسولگری یزد به نفع سیدضیا وارد عمل شود. از سویی وزارت کشور در تلگراف رمزی به فرمانداری یزد خواستار بیرون آوردن نام سیدضیاء از صندوق انتخابات شد. مقبول الرحمن، نایب کنسول انگلیس در یزد نیز به دنبال قاسم هراتی فرستاد و گفت چون سیدضیا تازه از فلسطین آمده است و بناست بزودی نخست وزیر شود فعلاً لازم است که پایگاه و جاپایی داشته باشد و بدین ترتیب او را راضی کرد که اجازه بدهد سیدضیا در انتخابات نفر سوم شود. ضمن اینکه مقبول الرحمن قول داد که سیدضیا نمایندگی را قبول نمی کند و به محض آماده شدن شرایط برای نخست وزیری اش از نمایندگی استعفا خواهد کرد و قاسم هراتی که نفر چهارم شده

ص: 260

است می تواند به جای سیدضیا وارد مجلس شود. بدین ترتیب با جلب نظر قاسم هراتی آرای او را به نام سیدضیا خواندند. در نتیجه سیدضیا سوم و قاسم هراتی چهارم شد. هم زمان با این وقایع در یزد، سیدضیا از طریق مرز کرمانشاهان (احتمالاً روز 4 یا 5 مهرماه) وارد کشور شد. سیدضیا به سفارش مظفر فیروز در طول زمان برگزاری انتخابات کرمانشاه که اینک تحت اشغال نیروهای انگلیسی بود، وارد این منطقه شد تا هوادارانش که توسط برخی از افراد خانواده بزرگ فرمانفرماییان سازمان دهی شده بودند بتوانند ورود پیروزمندانه نخست وزیر آینده کشور را جشن بگیرند. از تهران هم نصرالله و اسدالله رشیدیان برای حمایت مالی و نیز محافظت و همراهی سید ضیا به کرمانشاه رفته بودند. طبق برنامه ریزی قبلی، گروهی از اعیان و اشراف و نیز اهالی کرمانشاه به همراه افرادی از خانواده فرمانفرماییان و نیز برادران رشیدیان تا فاصله 32 کیلومتری خارج شهر برای استقبال از سیدضیا رفتند. سیدضیا در این محل سخنرانی کوتاهی ایراد کرد که با تشویق حاضران روبه رو شد. سپس روانه منزل علیرضا خان اعتضادالسلطان برادرزن عبدالحسین میرزا فرمانفرما شد. منوچهر فرمانفرماییان که خود جزء سردستگان مستقبلین بود می گوید:

آن شب سر میز شاه سیدضیا را مردی بی نهایت جذب کننده و سخنرانی چنان چیره دست یافتم که با وجود لکنت زبان آشکارش، همه ما را واداشته بود به دقت به سخنانش گوش دهیم... هنوز دور میز شام ننشسته بودیم که در زدند. خدمت کار وارد شد و تلگرامی را آورد که از نتایج انتخابات آن روز در یزد خبر می داد. با وجود آنکه سیدضیا بیشتر از بیست سال بود که به شهر خودش پانگذاشته بود و حتی اصلاً در کشور حضور نداشت، در صدر فهرست نتایج انتخابات قرار گرفته بود.

با توجه به اینکه کار شمارش آرا در یزد روز نهم مهر به پایان رسید و با در نظر گرفتن خاطرات منوچهر فرمانفرماییان باید گفت حتی پیش از پایان شمارش آرا یعنی در همان روزهای 4 یا 5 مهر بود که پیشاپیش خبر پیروزی سیدضیا را به وی دادند تا با خاطری مطمئن وارد تهران شود. علی رغم نقش روشن انگلیسیها در بازگشت، سپس پیروزی او در انتخابات یزد؛ اما ایشان همچنان اصرار داشتند که در این قضایا هیچ دخالتی نداشته اند. بولارد در خاطرات خود می نویسد:

ما در ایران متهم بودیم که از یکی از سیاستمداران ایرانی به نام سیدضیاءالدین طباطبایی حمایت می کنیم. در حالی که واقعاً چنین نبود ولی برای خنثی کردن و رفع این شبهه نیز کاری از دستمان برنمی آمد.

به هر روی در انتخابات یزد از مجموع 27194 ورقه تعرفه توزیع شده سیدکاظم جلیلی با 25574 رأی اول، دکتر طاهری با 25356 رأی دوم و سیدضیاءالدین

ص: 261

طباطبایی با 21914 رأی سوم و قاسم هراتی هم چهارم شد. پس از پایان مدت قانونی ارائه شکایات، انجمن نظارت بر انتخابات شکایات واصله را که تعداد آن هم کم نبود قانونی ندانست و ضمن تنظیم صورت مجلس و تأیید صحت جریان انتخابات، اعتبارنامه های سه نفر منتخب اول را صادر کرد. پس از پایان جریان انتخابات، فرمانداری یزد اطلاعیه ذیل را برای اطلاع اهالی منتشر کرد:

تاریخ 24/7/22

علامت شیر و خورشید وزارت کشور

اداره فرمانداری یزد

آگهی

طبق ماده 39 انتخابات برای اطلاع اهالی آگهی می شود

جناب آقای سید ضیاءالدین طباطبایی با 21914 رأی

آقای سید کاظم جلیلی با 25574 رأی

آقای دکتر هادی طاهری با 25356 رأی

حائز اکثریت بوده چون قبولی خودشان را به وسیله وزارت کشور اعلام داشته اند برای نمایندگی دوره چهاردهم قانون گذاری مجلس شورای ملی انتخاب و استوارنامه صادر گردید:

فرماندار یزد - صدری

انتخابات زرتشتیان یزد هم در آبان ماه همان سال برگزار شد و از 1619 رأی مأخوذه رستم گیو با اکثریت 1559 رأی از طرف زرتشتیان یزد برگزیده شد که در حقیقت همین رأی حکم پیروزی رستم گیو در انتخابات زرتشتیان کل کشور را داشت. چرا که یزد با دارا بودن بیشترین تعداد زرتشتی، نقش اصلی را در تحولات سیاسی اجتماعی این اقلیت ایفا می کرد. در کرمان هم رستم گیو از مجموع 749 رأی مأخوذه 739 رأی به دست آورد. در تهران نیز وی از مجموع 354 رأی اخذ شده 319 رأی را به خود اختصاص داد. علاوه بر اینها در شیراز هم فرد مزبور از مجموع 26 رأی اخذ شده 25 رأی داشت و در کل؛ رستم گیو با اکثریت 2642 رأی، که بیش از نیمی از آن را مرهون زرتشتیان یزد بود، به عنوان نماینده زرتشتیان ایران راهی مجلس شد.

بازتابهای انتخابات یزد در مرکز

سیدضیا در روز 7 مهر 1322 در میان استقبال عده ای از هوادارانش و نیز گروهی از رجال سیاسی و رؤسای ادارات تهران که وی را نخست وزیر بعدی می دانستند وارد

ص: 262

تهران شد. در این روز کاروانی از اتومبیلهای شیک و گران قیمت برای استقبال سیدضیا در تهران به راه افتاد.

خبرگزاری رویتر ضمن اعلام خبر ورود سیدضیا به تهران گفت: «مدتی است که پیشنهادهایی به وی شده که به ایران بازگردد و مقام نخست وزیری را اشغال کند. تمام روزنامه ها خبر بازگشت او را به خط درشت نگاشته و به تمجید و تحسین وی پرداخته و برخی نیز نوشته اند که آقای سیدضیاء الدین طباطبایی همواره بین هم میهنان خویش دمکرات تمام عیار بوده و علاقه تام و تمامی نسبت به متفقین دارد.»

سیدضیا در همان روز ورود به تهران ساعت 5/6 عصر به دیدار شاه رفت و در این دیدار دو ساعته به او اطمینان داد که هیچ گونه داعیه زمامداری ندارد و تنها به قصد خدمت به کشور و پاسخ به عواطف مردم یزد که او را به نمایندگی برگزیده اند به تهران بازگشته است. سیدضیا در خانه ای مجلل واقع در فیشرآباد از طرف رضا صراف زاده، تاجر معروف یزدی به وی اهدا شده بود، سکونت یافت. این خانه که در و پنجره ها و تمام نمای بیرونی و حتی وسایل داخلی و مبلمان آن هم به رنگ سبز درآمده بود تا ضمن تأکید بر سیادت صاحبخانه به وی نوعی قداست هم بدهد به کاخ سبز یا قصر الخضراء شهرت یافت و از همان روز نخست هر روز دسته دسته مریدان سیدضیا در این خانه به دیدار وی می رفتند و در روز 8 مهرماه، سهیلی نخست وزیر هم به دیدار وی رفت. چه بسا برخی ویژگیهای شخصیتی سیدضیا بود که باعث شد تا گروه زیادی از رجال سیاسی بر گرد وی جمع شوند. چنان که جمالزاده در این باره می گوید: «به اصطلاح فرنگی ها، سید تریبون و سر دسته حزب و علمدار حزب خلق شده بود.»

پس از بازگشت سیدضیا بلافاصله حزب توده علیه وی موضع گرفت و میتینگ عظیمی در میدان سنگلج بر ضد او برپا نمود که بین طرفداران سیدضیا و هواداران حزب توده درگیری شدیدی رخ داد. با بازگشت سیدضیا به ایران عده زیادی از جمله تعدادی از تجار و بازرگانان یزدی از قبیل محمد هراتی، رضا صراف زاده و حتی ارباب مهدی یزدی اطراف وی را گرفتند و منابع مالی او و بعدها منابع مالی حزب اراده ملی را تأمین کردند. بر سر تصویب اعتبارنامه سیدضیا هم از همان ابتدا درگیریهایی بین طرفین ایجاد شد. در 7 دی ماه سهیلی، نخست وزیر در اطلاعیه ای اعلام کرد که مجلس چهاردهم اول بهمن افتتاح خواهد شد. اما برای این کار موانع عمده ای بود چرا که شمارش آرای تهران هنوز تمام نشده و از سویی انتخابات تبریز هم به علت پاره ای مشکلات از جمله شبهه تقلب از آذرماه به حالت تعلیق درآمده بود.

در این شرایط عده ای از نمایندگان عمدتاً هوادار سیاست انگلیس در ایران درصدد بودند که دکتر هادی طاهری، وکیل یزد را به ریاست مجلس انتخاب کنند و تا قبل از

ص: 263

حضور وکلای تهران که تعدادی چهره های ملی و مخالف انگلیس هم در میانشان بود و نیز وکلای آذربایجان که گمان می رفت تعدادی از آنها عضو حزب توده باشند، اعتبارنامه های خود و بویژه اعتبارنامه سیدضیا را تصویب کنند. در برخی مجامع سیاسی چنین شایع شده بود که نمایندگان مذکور می خواهند اعتبارنامه تعدادی از وکلای توده ای را رد کنند و زمام مجلس را به دست سیدضیا بسپارند. همین مسئله باعث نگرانی شاه، برخی سیاستمدارانی که در زمان نخست وزیری سیدضیا به دستور وی بازداشت شده بودند و نیز هول و هراس سفیر شوروی و حزب توده شده بود. از این رو تعدادی از وکلای توده ای به بهانه مسافرت، از تهران خارج شدند تا مجلس را از اکثریت بیندازند. در نتیجه افتتاح مجلس به اسفندماه موکول شد.

در این میان شمارش آرای تهران در 15 بهمن ماه پایان یافت و دکتر محمد مصدق یکی از مخالفان سیدضیا در صدر فهرست تهران جای گرفت. در 6 اسفند مجلس گشایش یافت و پرونده انتخابات یزد برای بررسی به شعبه سوم مجلس رفت که پس از رسیدگی، این شعبه شکایات واصله به روند انتخابات یزد را غیرقانونی دانست و صحت آن را تأیید کرد.

اعتبارنامه های دکتر طاهری، سید کاظم جلیلی و رستم گیو در روز یکشنبه 14 اسفند 1322 مطرح و با اکثریت آرا تصویب شد؛ اما به هنگام طرح اعتبارنامه سیدضیا، کسانی چون تقی فداکار و دکتر رضا رادمنش از طرف فراکسیون حزب توده و نیز دکتر مصدق مخالفت خود را با آن اعلام کردند که بدین ترتیب طرح اعتبارنامه سیدضیا به جلسات بعد موکول شد. لازم به ذکر است پیش از این جمع کثیری از مخالفان سیدضیا به دکتر مصدق متوسل شده بودند و از جمله تعدادی از جوانان و دانشجویان یزدی مقیم تهران ضمن شرح جریانات انتخابات یزد مدارکی را مبنی بر تقلب و چگونگی اعلام نام سیدضیاء به وی عرضه کردند و ضمن شرحی از اجحافات وکلای تحمیلی یزد، خواستار مخالفت با اعتبارنامه سیدضیا شده بودند.

روزنامه رهبر ارگان رسمی حزب توده هم در روز 14 اسفند، همان روزی که بنا بود اعتبارنامه سیدضیا در مجلس مطرح شود، تیتر اصلی خود را چنین انتخاب کرد: «بزرگ ترین ننگ تاریخ در دوره دمکراسی وکالت سیدضیا است.»

در طی این مدت انگلیسیها به شدت نگران مخالفت با اعتبارنامه سیدضیا در مجلس بودند. بولارد در 21 ژانویه 1944/30 دی 1322 طی گزارشی می نویسد: «اعتبارنامه نمایندگان به وسیله کل مجلس مورد بررسی قرار می گیرد و اگر این کار جدی گرفته می شد عده بسیار معدودی بر جای می ماند، ولی امر محتمل این است که آنها با یکدیگر تبانی می کنند که چیزی نگویند هر چند می شنوم مقامات بیشتر نگران رد اعتبارنامه مردی (سیدضیا)

ص: 264

هستند که گفته می شود هم درستکار است و هم لایق و نترس. مردی که در ایران حکم سیمرغ و کیمیا را دارد و احتمالاً موی دماغ جماعت راحت طلب قدیمی خواهد شد.

در جلسه سه شنبه 16 اسفند 1322 مجلس شورای ملی، دکتر مصدق ابتدا از رادمنش و فداکار خواست شکایت خود را پس بگیرند تا مخالفت وی با سیدضیا به حزب توده نسبت داده نشود. همچنین مصدق گفت دفاع از وطن واجب کفایی است و هنگامی که یک نفر داوطلب شد تکلیف از دیگران ساقط می شود. بدین ترتیب دکتر مصدق یک تنه به مخالفت با سیدضیا برخاست. مصدق ضمن نطق خود حقایقی را پیرامون وابستگی سیدضیا به انگلستان و نیز نقش غیرقابل انکار وی در کودتای سوم اسفند 1299 بیان کرد. سپس نحوه انتخاب او را از یزد زیرسئوال برد و گفت: «اهالی یزد که کاغذ و تلگراف تا آنجا چند روز لااقل می رسد از ورود آقا چطور مستحضر شدند و آقا را که بعد از 22 سال نسیاً منسیاً بوده از روی چه نظر انتخاب نمودند؟ فقط یزدی بودن که برای مدرک انتخاب کافی نیست. من اهل آشتیان هستم و از آشتیان یک رأی هم ندارم. از خواص آقا شنیده شد که دو میلیون تومان اهالی یزد برای تشکیلات حزبی آقا داده اند. یزدیها هم این تمول را از کجا آورده اند و این سخاوت محیرالعقول را برای چه به خرج داده اند؟»

ادامه نطق مصدق به روز بعد موکول شد و او در ادامه صحبتهایش ضمن ذکر سابقه سیدضیا وی را دارای مأموریت جدیدی دانست و گفت: «طرز ورود آقا بعد از 22 سال به ایران و اینکه فوراًٍ از یزد انتخاب شدند ثابت می کند که آقا باز هم برای کاری مأمور هستند. بسیار جای تأسف است که وعده های سهیلی و تدین راجع به عدم دخالت در انتخابات لباس عمل نپوشید. در هر کجا هم که تحت نفوذ واقع نشدند انتقادات بسیار نمودند و ناموس مملکت را به باد دادند. ای کاش این قبیل اشخاص یک روز اگر می شد شاگرد دبستان سید یزدی بودند. شخص متوفی نقل می کرد که در زمان صدارت حاج میرزا حسین خان سپهسالار به امر ناصرالدین شاه کسی را می بردند بکشند در جواب سئوال سپهسالار گفتند که سید یزدی سارق است که از خانه ظهیرالدوله اشیاء مهمی سرقت کرده است. سپهسالار او را خواست و گفت که چون تو اولاد رسولی توبه کن تا نزد شاه از تو شفاعت کنم. سید یزدی گفت من دزدم ولی راستگو و صدیقم و تاکنون با کسی عهدی ننموده ام که از آن تخلف نمایم من از مرگ هراسی ندارم من می خواهم کشته شوم و کسی را به دروغ امیدوار نکنم، من به درستی و راستی ایمان دارم و خود را فدای عقیده می نمایم من نمی توانم عهدی ببندم که به عهد وفا ننمایم. هر قدر سپهسالار اصرار نمود اظهار ندامت نکرد. ای کاش می گفت گوش دروغ گو را باید برید تا صورتاً هم مصداق حقیقی و من یشابه أبه فما ظلم باشد.»

مصدق صلاحیت سیدضیا را برای نمایندگی مجلس رد کرد و او را جاده صاف کن

ص: 265

دیکتاتوری عهد رضاخان دانست. بعد از پایان نطق دکتر مصدق، نقابت یکی از نمایندگان مجلس به دفاع از سیدضیا پرداخت و برخی اقدامات کابینه سیدضیا مثل اولین قرارداد با دولت شوروی، الغای کاپیتولاسیون و... را برشمرد. نقابت در مورد حمایت یزدیها و پولی که توسط برخی از آنها برای سیدضیا خرج شده بود در جواب دکتر مصدق گفت: «فرمودند یزدیها این تمول را از کجا آورده اند که با هم در امور مالی کمک بکنند. بنده تصور نمی کنم که اینها محتاج به جواب باشد فقط این را باید عرض کنم، البته شهر یزد و کرمان یا جای دیگر با داشتن زراعت و تجارت، مخصوصاً یزدیها که فوق العاده در هوش و ذکاوت و پشت کار و همه چیز معروف هستند البته می توانند نسبت به یک کسی که عقیده دارند ثروتی جمع آوری کنند.»

پس از آن سیدضیا به دفاع از خود پراخت و ضمن شرح سوابق خود در صدر مشروطیت گفت: «پس از ورود من به ایران، در تهران شنیدم اهالی یزد مرا به سمت وکالت مجلس شورای ملی انتخاب کرده اند. تعجب کردم زیرا چنانچه عرض کردم قصد اشغال مقاماتی را نداشتم. گفتم بعد از 23 سال می روم ایران مملکت محنت زده خود را ببینم اگر توانستم خدمتی می کنم اگر نتوانستم خدمتی بکنم یا در ایران می مانم یا چنانچه 23 سال از این مملکت دور بودم باز هم مراجعت می کنم، خبر وکالت بنده از یزد مرا تکان داد و نمی خواستم قبول کنم زیرا به کسی ننوشته بودم و از هیچ یک از رفقا و دوستان خودم یا اهالی یزد تقاضا نکرده بودم در همین حال دچار یک محذوری شدم و آن این بود که 32 سال قبل اهالی یزد پدر مرا به سمت وکالت مجلس شورای ملی انتخاب کردند. 24 سال پیش هم خود من وکیل شدم که وقایع کودتا پیش آمد. این مرتبه سوم بود، اخلاقاً نمی توانستم به اهالی یزد بگویم که من شانه خود را از زیر بار مسئولیت خالی می کنم. اصرار اهالی یزد و تلگرافات متولی که به من مخابره کردند و اصرار دوستان باعث شد که من وکالت را قبول کنم.»

همچنین سیدضیا خود را از کلیه اقدامات انجام شده در دوره سلطنت پهلوی مبرّا دانست و گفت من در تمام این مدت در خارج از کشور بودم. علاوه بر این درباره کودتای سوم اسفند 1299 با انکار نقش انگلیسیها خطاب به مصدق گفت: «خیر آقا! این کودتای انگلیسی نبود، انگلیسیها پیش بین هستند – انگلیسیها سیاست سه ماهه ندارند – اگر انگلستان می خواست سیاست سه ماهه داشته باشد کار انگلستان چند قرن پیش مثل کار امروز ما شده بود. نه خیر، این یک کودتای انگلیسی نبود. (دکتر مصدق: پس چه بود؟) فداکاری سیدضیاءالدین بود. حال این اقرارات من شما را قانع نکرد حقایق دیگری هست که نگفتم و نمی گویم. اگر می خواهید بدانید محکمه علیای عدالت ملی را تشکیل دهید من برای محاکمه حاضر هستم. من مسئولیت مسبب بودن وقایع سوم حوت را به عهده می گیرم.»

پس از رأی گیری مخفی از 86 نفر عده حاضرین 57 نفر به اعتبارنامه سیدضیا رأی

ص: 266

مثبت دادند و اعتبارنامه وی با اکثریت او را واداشت تا بعد از تصویب اعتبارنامه وی با اکثریت آرا تأیید شد. دمکرات منشی دکتر مصدق او را واداشت تا بعد از تصویب اعتبارنامه سیدضیا به عنوان نخستین فرد با او روبوسی کرد و به او تبریک گفت. هر چند که به ظاهر بحث نمایندگی سیدضیا در مجامع داخلی ایران پایان یافت اما درگیری بین انگلستان و شوروی در این مورد همچنان ادامه داشت. بولارد در 18 فوریه 1945/29بهمن 1323 خطاب به سفیرکبیر شوروی در ایران که سیدضیا را عامل بریتانیا می دانست نوشت: «در ایران که ایرانی نمی تواند آب بخورد بدون آنکه متهم نشود تحت نفوذ انگلیس یا روس یا امریکا یا قدرت خارجی دیگر عمل می کند، اغلب گفته می شود دولت انگلستان سیدضیا را به ایران آورد. از قضا این اتهام نادرست است.» بدین ترتیب با انتخاب سیدضیا از یزد، صف آرایی شمال و جنوب در کشور پدید آمد.

منابع

1. اسناد و دیدگاهها (حزب توده ایران از آغاز پیدایی تا انقلاب بهمن 1357)، بی جا، حزب توده، 1360.

2. بولارد، ریدر ویلیام، خاطرات سرریدر ویلیام بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران (نامه های خصوصی و گزارشهای محرمانه)، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، چ دوم، تهران، طرح نو، 1378.

3. بولارد، ریدر – کلارمونت، اسکراین، شترها باید بروند، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362.

4. تشکری بافقی، علی اکبر، مشروطیت در یزد، تهران، مرکز یزدشناسی، 1377.

5. جامی، گذشته چراغ راه آینده است، ویرایش دوم، تهران، ققنوس، 1377.

6. جمالزاده، سید محمدعلی، خاطرات سید محمدعلی جمالزاده، به کوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب، سخن، 1378.

7. ذوقی، ایرج، ایران و قدرت های بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران، پاژنگ، 1367.

8. رسولی پور، مرتضی، نگاهی از درون (خاطرات سیاسی دکتر جواد صدر)، تهران، علم، 1381.

9. سیف پور فاطمی، نصرالله، گزند روزگار، تهران، شیرازه، 1379.

10. شجیعی، زهرا، نمایندگان مجلس شورای ملی در بیست و یک دوره قانون گذاری، تهران، دانشگاه تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، 1344.

11. صفایی، ابراهیم، پنجاه خاطره از پنجاه سال، تهران، بی نا، 1371.

12. صفایی، ابراهیم، خاطره های تاریخی، تهران، کتاب سرا، 1368.

ص: 267

13. فرمانفرماییان، منوچهر، خون و نفت (خاطرات یک شاهزاده ایرانی)، ترجمه مهدی حقیقت خواه، تهران، ققنوس، 1377.

14. کی استوان، حسین، سیاست موازنه منفی در مجلس چهاردهم، چ دوم، بی جا، مصدق، 1355.

15. گلشن، جلال، یزد دیروز، قم، صحیفه خرد، 1384.

16. مجموعه اسناد یزد، ج سوم، یزد، بنیاد ریحانه الرسول، 1380.

17. مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران، ج هشتم، چ اول، تهران، علمی، 1364.

18. موسوی زاده، جهانگیر، محاکمه (رضاشاه در برابر تاریخ)، ج دوم، تهران، موسوی زاده، 1380.

19. مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (جستارهایی از تاریخ معاصر ایران)، ج دوم، چ هفتم، تهران، اطلاعات، 1374.

20. میرحسینی، محمدحسن، خاطرات سعیدی فیروزآبادی، یزد، دانشگاه یزد، 1383.

مقالات

1. اندرمانی زاده، جلال، اسنادی از انتخابات در ایران (عصر قاجار و پهلوی)، مجله تاریخ معاصر ایران، سال سوم، شماره 12، زمستان 1378.

2. مکی، حسین، انتخابات آزاد یزد! دکتر طاهری و سیدکاظم و سید ضیاءالدین چگونه انتخاب شدند؟، روزنامه رهبر، سال اول، شماره 145، مورخ 24/7/1322.

3. هاشم زاده محمدیه، عباس، آقا سیدعلی علوی یزدی و انقلاب مشروطه، کاوش نامه علوم انسانی دانشگاه یزد، شماره اول، پاییز و زمستان 1379.

پایان نامه

1. هاشم زاده محمدیه، عباس، زندگانی سیاسی و آثار سیدضیاءالدین طباطبایی یزدی، پایان نامه کارشناسی ارشد، گروه تاریخ، دانشگاه فردوسی مشهد، نیم سال دوم تحصیلی 1370-1369.

روزنامه ها

1. روزنامه اقدام، شماره 166، مورخ 8/11/1321

2. روزنامه اقدام، شماره 257، مورخ 16/4/1322

3. روزنامه رهبر یزد، سال اول، شماره 10، مورخ 11/7/1325

4. روزنامه رهبر، سال اول، شماره 142، مورخ 20/7/1322

ص: 268

5. روزنامه رهبر، سال دوم، شماره 238، مورخ 14/12/1322

6. مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 14/12/1322

7. مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 16/12/1322

8. مذاکرات مجلس دوره چهاردهم، مورخ 17/12/1322

اسناد

1. آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران

2. آرشیو سازمان اسناد ملی یزد

منابع شفاهی

1. آرشیو شفاهی سازمان اسناد ملی یزد: مصاحبه با بمانعلی حُسنی (روزنامه نگار و فعال سیاسی یزد در دهه های بیست و سی)

2. مصاحبه با حسین بشارت (از مطلعین تاریخ و تحولات سیاسی یزد)

پی نوشت ها:

1. آقا هاشم زاده محمدیه، عباس، «آقا سیدعلی علوی یزدی و انقلاب مشروطه»، کاوش نامه علوم انسانی دانشگاه یزد، شماره اول، پاییز و زمستان 1379، صص 5 و 104.

2. تشکری بافقی، علی اکبر، مشروطیت در یزد، تهران، مرکز یزدشناسی، 1377، ص 130.

3. جمالزاده، سید محمدعلی، خاطرات سید محمدعلی جمالزاده، به کوشش ایرج افشار و علی دهباشی، تهران، شهاب ثاقب، سخن، 1378، صص 6 و 235.

4. همان، صص 5-243.

5. هاشم زاده محمدیه، عباس، زندگانی سیاسی و آثار سیدضیاءالدین طباطبایی یزدی، پایان نامه کارشناسی ارشد، گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، 70-1369، صص 9 و 208.

6. خاطرات جمالزاده، صص 8 و 247.

7. زندگانی سیاسی و آثار سیدضیاء، صص 2 و 211.

8. رسولی پور، مرتضی، نگاهی از درون (خاطرات سیاسی دکتر جواد صدر)، تهران،علم، 1381، صص 169 و 170.

9. مکی، حسین، تاریخ بیست ساله ایران، ج هشتم، چ اول، تهران، علمی، 1364، ص 107.

10. فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج دوم، چ هفتم، اطلاعات، 1374، ص 48.

11. ذوقی، ایرج، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران، پاژنگ، 1367، ص 92.

12. بولارد، ریدر ویلیام، خاطرات سرریدر بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران، ترجمه میرزا صالح،چ دوم، تهران، طرح نو، 1378، ص 140.

13. همان، ص 172.

14. ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، ص 93.

15. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ص 47.

ص: 269

16. ایران و قدرتهای بزرگ...، ص 94.

17. همان، ص 95.

18. صفایی، ابراهیم، پنجاه خاطره از پنجاه سال، تهران، بی نا، 1371، ص 129.

19. روزنامه اقدام، شماره 166، 18/11/1321.